ghaemiyeh.com
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ
قال الامام الصادق علیه السلام:
إِنَّ أَوَّلَ اَلْأُمُورِ وَ مَبْدَأَهَا وَ قُوَّتَهَا وَ عِمَارَتَهَا اَلَّتِي لاَ يُنْتَفَعُ بِشَيْءٍ إِلاَّ بِهِ اَلْعَقْلُ اَلَّذِي جَعَلَهُ اَللَّهُ زِينَةً لِخَلْقِهِ وَ نُوراً لَهُمْ فَبِالْعَقْلِ عَرَفَ اَلْعِبَادُ خَالِقَهُمْ وَ أَنَّهُمْ مَخْلُوقُونَ وَ أَنَّهُ اَلْمُدَبِّرُ لَهُمْ وَ أَنَّهُمُ اَلْمُدَبَّرُونَ وَ أَنَّهُ اَلْبَاقِي وَ هُمُ اَلْفَانُونَ وَ اِسْتَدَلُّوا بِعُقُولِهِمْ عَلَى مَا رَأَوْا مِنْ خَلْقِهِ مِنْ سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ وَ شَمْسِهِ وَ قَمَرِهِ وَ لَيْلِهِ وَ نَهَارِهِ وَ بِأَنَّ لَهُ وَ لَهُمْ خَالِقاً وَ مُدَبِّراً لَمْ يَزَلْ وَ لاَ يَزُولُ وَ عَرَفُوا بِهِ اَلْحَسَنَ مِنَ اَلْقَبِيحِ وَ .... . امام صادق علیه السلام فرمودند:
آغاز و نخست هر چیز و نیرو و آبادانی آن که هر سودی تنها به آن مربوط است عقل است که آن را خدا زینت و نوری برای خلقش قرار داده. با عقل بندگان خالق خود بشناسند و دانند که آن ها مخلوقند و او مدبّر و ایشان تحت تدبیر اویند و این که خالق شان پایدار و آن ها فانی می باشند و به وسیله عقول به خویش از دیدن آسمان و زمین و خورشید و ماه و شب و روز استدلال کردند که او و این ها خالق سرپرستی دارند تا آغاز و بی انتها و با عقل تشخیص زشت و زیبا دادند ....
کافی، 29/1
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: پریسا محققیان
سال پنجم / شماره پانزدهم / خرداد 1391
سرنوشتار - حقایقی درباره حجیت حضرت زهرا علیها السلام سر دبیر
الهیات در نهج البلاغه 11 آیت الله سید جعفر سیدان
مولوی چه می گوید؟ (3) 31 مرحوم استاد عباس سعیدی
مهدویت 65 استاد علی اصغر ایمان دوست
سیری در نهج البلاغه 105 حجت الاسلام جعفر فاضل
پیشینه عزاداری بر امام حسین علیه السلام در میان عامه 133 حجت الاسلام تهرانی
توحید از منظر عرفان و تصوف و اهل بیت علیهم السلام 155 حجت الاسلام سید محسن طیب نیا
عوامل تفکرات سلفیان در تجسیم 183 حجت الاسلام سید حسین میر نورالهی
نگاهی به زندگانی امام صادق علیه السلام 211 حجت الاسلام سید حسین میر نورالهی
وهابیت از دیدگاه علمای شافعی 231 حجت الاسلام عباسعلی صالحی
افترائات قفاری بر مکتب اهل بیت علیهم السلام 255 حجت الاسلام عبدالمؤمن امینی
نقد کتابچه تحریف های تفکیکیان 277 حجت الاسلام سید محسن طيب نيا
ادبیات و اهل بیت علیهم السلام 301 استاد یاسر حوتی
حسن ختام - سید رضی و نهج البلاغه 359 سر دبیر
نشانی: مشهد مقدس. چهارراه شهدا شیرازی 17. بعد از کتاب فروشی غفرانی بن بست دوم سمت چپ، کوچه سالاری شماره 86
همراه: 09157001433
www.maktabvahy.com
maktabvahy2009@gmail.com
هدف ما بيان مقام و منزلت حضرت زهرا علیها السلام است. در این خصوص کتب فراوانی به رشته تحریر در آمده است و ما نیز قصد داریم به سهم خود بر اساس رسالتی که به دوش احساس می کنیم قدمی برداشته و تا حدی به وظیفه خود عمل کنیم.
حضرت زهرا علیها السلام با وجود این که بنا به مصالحی، پیامبر و امام قرار داده نشده است ولی حجت خداست و مقام و منزلتش از جمیع انبیاء و اوصیای سابق نیز بالاتر است. گرچه هر پیامبر یا امامی حجّت خداست ولی ممکن است که شخصی حجّت خدا باشد ولی پیامبر یا امام نباشد، برای فهم این مطلب لازم است که معنا و مفهوم حجت را بدانیم.
حجّت در لغت به معنای دلیل و برهان است. و در اصطلاح به شخص یا چیزی گفته می شود که برهان الاهی است و به همین لحاظ است که خدای متعال به او در روز قیامت احتجاج می نماید.
حضرت زهرا علیها السلام از جهات مختلفی حجت الاهی است:
1- حجّت خدا بر عصمت پیامبر و ائمه علیهم السلام
2- حجّت خدا بر رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله
3- حجّت خدا بر امامت امیرمؤمنان علیه السلام
4- حجت خدا بر ائمه علیهم السلام
5- حجّت خدا بر تمامی زنان آفرینش
برهان بر حجیت حضرت زهرا علیها السلام بر عصمت پیامبر گرامی و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام
از موارد مورد اختلاف ما شیعیان با اهل تسنن مسئله عصمت پیامبران است. آنان اصرار دارند که پیامبران معصوم نبوده اند و به زعم خود، برای اثبات این مدعی، به برخی از آیات قرآن نیز استناد جسته اند. و ما نیز بر اساس براهین متعددی اصرار داریم که پیامبران معصوم اند. ثمره این اختلاف در مسئله جانشینی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ظاهر می شود، بی شک وقتی که پیامبر معصوم باشد به همان دلیل باید جانشین او نیز معصوم باشد ولی اگر پیامبر معصوم نباشد و گناه و خطا در او راه داشته باشد به همان برهان می تواند جانشینش هم مرتکب گناه شده باشد. بنابر این اهل تسنن برای تثبیت حکومت ابوبکر و عمر و نیز عثمان چاره ای جز انکار عصمت انبیاء علیهم السلام را ندارند.
در واقع اگر کسی در عقاید شیعه و اهل تسنن کار کرده باشد و موارد اختلاف را جمع کند در نهایت به این نتیجه می رسد که ریشه تمامی اختلافات شیعه و اهل تسنن در یک کلمه است و آن عصمت است. فخر رازی که در میان علمای اهل تسنن مذهب از جایگاه عقلانی ویژه ای برخوردار است در نوشته های خود، با اقامه برهان اثبات کرده است که باید رهبری جامعه بشری را معصوم به عهده گیرد ولی در انتها می گوید چون ما معصومی را نمی شناسیم باید این مهم به اهل حل و عقد (نخبگان) سپرده شود. اما فخررازی و دیگران باید بدانند که معصوم با معاشرت شناخته نمی شود حتی اگر با کسی سی سال هم مصاحبت کنید و هیچ گناهی از او نبینید باز نمی توان گفت او معصوم است زیرا انسان خلوت هایی هم دارد و تنها را اثبات عصمت برهان و دلیل است. ما براهین عقلانی محض و نیز براهین وحیانی عقلانی فراوانی بر عصمت انبیاء داریم که اطلاع بر آن ها بر جوینده چندان مشکل نیست.
حضرت زهرا علیها السلام حجّت و دلیل خدا بر عصمت پیامبر و ائمه اطهار علیهم السلام است اثبات این مطلب نیازمند طرح دو مقدمه است:
امت اسلامی بر این که حضرت زهرا علیها السلام از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله است اتفاق نظر دارند. اخیرا کتابی توسط یکی از دانشمندان سنی درباره اهل بیت علیهم السلام در عربستان به چاپ رسیده است که در آن مجموع نظرات سنی ها را - که عبارت از پنج نظر است – درباره اهل بیت علیهم السلام بیان کرده است. این پنج نظر صرف نظر از صحت و سقمش عبارت اند از:
1- کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله را تبعیت کنند
2- کسانی که فامیل پیامبر صلی الله علیه و آله باشند
3- کسانی که فامیل نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله باشند
4- حضرت علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و نیز زنان پیامبر صلی الله علیه و آله
5- حضرت علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام
مشخص است که حضرت زهرا علیها السلام مطابق هر پنج نظر داخل در اهل بیت علیهم السلام است و این مطلب قابل تردید نیست و کسی هم تردید نکرده است. بنابر این شیعه و سنی در این که حضرت زهرا علیها السلام از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله است و از منظورین آیه تطهیر است اتفاق نظر دارند.
حدیث ثقلین نیز مورد اتفاق شیعه و اهل تسنن است و در کتب معتبر اهل تسنن وجود دارد و روات آن نیز از نظر رجالیین اهل تسنن توثیق شده اند. در این حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به روشنی دو جانشین برای خود گماردند یکی قرآن کریم و دیگری اهل بیت خود را و فرمودند مادامی که به هر دو تمسک کنید گمراه نمی شوید و نیز فرمودند این دو جانشین هرگز از هم جدا نمی شوند تا این که در حوض کوثر بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد گردند.
تذکر: برخی از کتب عامه، روایت کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: (کتاب الله و سنتی) ولی حدیث از جهاتی مخدوش و روات آن نیز مردود یا غیر مشخص اند.
قرآن کریم به اتفاق امت معصوم و بی خطا است در سوره فصلّت می خوانیم (لاٰ يَأْتِيهِ اَلْبٰاطِلُ) هرگز به قرآن باطل وارد نمی شود. کاملاً روشن است که اگر اهل بیت علیهم السلام حتی یک خطا یا گناه کنند همان لحظه از قرآن جدا خواهند شد ولی رسول مکرّم صلی الله علیه و آله فرمودند هرگز آنان از قرآن جدا نمی شوند. بنابر این باید اهل بیت علیهم السلام همچون قرآن معصوم باشند. چنان که گفتیم به اتفاق، حضرت فاطمه علیها السلام از اهل بیت علیهم السلام است پس حضرتش دارای عصمت اند و آنگاه که عصمت حضرت زهرا علیها السلام مشخص شد، عصمت پیامبر بطریق اولی ثابت می گردد و عصمت حضرت امیر علیه السلام نیز به همین بیان، ثابت است. مشخص است وقتی عصمت ثابت گردید بقیه مسایل دینی نیز بطور طبیعی بر آن بار خواهد شد.
قرآن کریم در آیه وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ بیان داشته است که دو شاهد بر رسالت حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله وجود دارد. شاهد اول خداست و شاهد دوم کسی است که در نزد او علم کتاب است. کیفیت شهادت خدا رسالت پیامبرش، اعطای قدرت اعجاز به اوست و کیفیت شهادت کسی که دارای علم کتاب است به رسالت، معجزه است. پس در واقع رسالت پیامبر تنها با معجزه اثبات می گردد.
در سوره نمل آیه 40 درباره شخصی که توانست تخت بلقیس را در کمتر از لحظه ای حاضر سازد بیان شده است که او بخشی از علم کتاب را داشت (مَنْ عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَاب) و بر اساس قاعده (ذكر الوصف مشعر بالعليه) روشن است که علت این که وی توانست چنین کار شگفت انگیزی را انجام دهد علم او به کتاب است. بنابراین ریشه قدرت اعجاز، علم به کتاب است. به همین مراتب هر کس به مقدار علمش به کتاب، دارای قدرت اعجاز خواهد بود. اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام دارای تمامی علم کتاب اند زیرا از قرآن جدا نیستند. بنابراین قدرت اعجاز این بزرگان ما فوق تصور ماست. در روایت است که نسبت علم آصف که بخشی از علم کتاب را داشت به علم امام علیه السلام، مقدار خیسی بال مگس به اقیانوس است.
در نتیجه: حضرت زهرا علیها السلام از اهل بیت علیهم السلام است و مطابق فرمایش پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله، اهل بیت علیهم السلام از قرآن جدا نیستند. بنابراین حضرت فاطمه علیها السلام دارای علم کتاب است و بدین ترتیب دارای قدرت اعجاز است و از این سو است که دلیل بر رسالت پیامبر است و این معنای حجیت حضرت زهرا علیها السلام بر رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله است. بنابراین نفس اعتقاد حضرت زهرا علیها السلام به رسالت پدر همراه با معجزات فراوانی که از حضرت زهرا علیها السلام بروز نمود مانند ظاهر شدن نور حضرت بر اهل مدینه، دلیل بر صدق رسالت نبی اکرم صلی الله علیه و آله است.
احادیث متعددی در فضیلت حضرت زهرا علیها السلام در کتب معتبر شیعه و اهل تسنن موجود است که دقت در آن ها راهگشا است. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند: که رضایت فاطمه رضایت من است و رضایت من رضایت خداست و خشم او خشم من است و خشم من خشم خداست و نیز فرمودند: خدا به خشم فاطمه خشمگین (1)و به رضایت فاطمه خشنود می گردد. چنین تعابیری تنها در صورت عصمت معنا و مفهوم دارد چرا که اگر حضرت زهرا علیها السلام در موردی و یا به شخصی خشمگین شوند و آن خشم بجا و حق نباشد در این صورت خشم حضرت زهرا علیها السلام با خشم خدا قرین نیست؛ پس این روایت تنها در صورتی صادق است که حضرت زهرا علیها السلام معصومه باشند که همواره خشم و شادیشان درست و بجاست.
مطابق این روایات، خشم حضرت زهرا علیها السلام نشان از خشم خدا دارد و شادیشان نشان از شادی پروردگار، بنابر این اگر حضرت زهرا علیها السلام به کاری یا شخصی خشمگین شوند بی شک خدا به آن کار یا شخص خشمگین است و خشم خدا نشان از بطلان آن کار یا شخص را دارد.
بر هیچ محققی پوشیده نیست که حضرت فاطمه علیها السلام از امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام خشنود و به امامت ایشان راضی و بر غاصبین حکومت خشمگین بودند و چنین است که حضرتش حجّت دلیل و خدا بر امامت حضرت امیر علیه السلام و به همین مراتب، به امامت یازده امام بعد بودند.
1) عبدالرزاق صنعانی می نویسد: عن بن جریج و عمرو بن دينار أن حسن بن محمد أخبره أن فاطمة بنت النبي صلی الله علیه و آله دفنت بالليل قال فرّ بها على من أبي بكر أن يصلى عليها كان بينهما شيء - از حسن بن محمد نقل است که گفت: فاطمه دختر پیامبر شب دفن شد تا ابوبکر بر پیکرش نماز نخواند؛ زیرا کدورتی بین آن دو وجود داشت - و در ادامه نیز می گوید: عن بن عيينة عن عمرو بن دينار عن حسن بن محمد مثله الا أنه قال اوصته بذلک - از حسن بن محمد نیز همانند روایت پیشین نقل شده است؛ الا این که در این روایت گفته شده: فاطمه بر دفن شبانه وصیت کرد.[الصنعاني، أبوبكر عبدالرزاق بن همام (متوفای 211ه)، المصنف، ج 3، ص 521، ح 6554 و ح 6555، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403ه]
مطابق روایتی که از وجود مقدس حضرت امام عسکری علیه السلام رسیده است حضرت زهرا علیها السلام حجّت خدا بر ائمه علیهم السلام است. برای روش شدن مقصود، باید به چند مطلب به عنوان پیش فرض توجه نمود:
مطلب اول: علت خلقت انسان و اجنه، در قرآن سوره نازعات بیان شده است (وَمَا خَلَقْتُ الْجنّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون) هر کس در مسیر خلقت خود قرار بگیرد مفید و موفق خواهد بود و کسی در مسیر خلقت خود قرار نگیرد موجود بیهوده ای است.
مطلب دوم: عبادت بدون معرفت امکان پذیر نیست. زیرا نحوه اتصال و عبادت به حضرت حق از سوی خدا مشخص می شود نه از سوی عبد، چه؛ او مولاست و همه موجودات عبدند.
مطلب سوم: عقل بخاطر محدودیتی که دارد گرچه لازم است ولی کافی برای حصول معرفت نیست. بنابراین بدون اتصال به حجج الاهی معرفت لازم حاصل نمی گردد.
در نتیجه علت خلقت عبادت و عبادت بدون معرفت و معرفت بدون حجج ممکن نیست بنابراین عبادت و پرستش حضرت حق بدون حجج میسور نیست. به همین خاطر است که اگر ائمه نبودن هرگز نه خدا شناخته می شد و نه عبادت می شد. لذا تمامی کسانی که دین و آداب خود را از غیر حجج الاهی اخذ کرده اند در گمراهی آشکارند و در مسیر اقرار ندارند.
اختلاف اساسی ما با اهل تسنن در راه است، نه در راه رفتن؛ گرچه در آن هم اختلاف داریم. آنان راه را گم کرده اند ولی ما راه را یافته ایم. کسی در مسیر باشد دیر یا زود می رسد ولی کسی که در مسیر نباشد هرگز به مقصد نمی رسد اگر چه تند هم برود.
با مطالب یاد شده معنای حجّت نیز آشکار گردید. حجت یعنی واسطه بین خالق و خلق، و خلق و خالق. اوست که معارف را در وجودش می یابد و به دیگران منتقل می کند.
ما تمامی معارف را از امامان معصوم گرفته ایم آنان حجت خدا بر مایند. و اما ائمه اطهار علیهم السلام از امام حسن علیه السلام تا وجود مقدس حضرت مهدی علیه السلام، معارف را از وجود مقدس حضرت زهرا علیها السلام دریافت کرده اند و لذا حضرت زهرا علیها السلام واسطه فیض آن حضرات اند و حجت خدا بر ائمه اند.
روایات خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام بطور روشن گواه بر این حقیقت است که تمامی فیوض ربانی از حضرت زهرا علیها السلام به امام حسن و امام حسین علیهما السلام و سایر ائمه علیهم السلام به ارث رسیده است.
خدای تعالی نور اول که همان رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله را آفرید و از نور ایشان حضرت امیر علیه السلام و نور حضرت زهرا علیها السلام را آفرید و نور این بزرگان انوار مقدس سایر ائمه علیهم السلام را آفرید. وجود این حضرات تماماً نور است که هیچ ظلمتی در آن نیست. همه کمالات در حد کاملش در آنان وجود دارد و به ترتیب از رسول الله صلی الله علیه و آله به حضرت امیر علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام و سپس به سایر امامان منتقل شده است.
جبرییل بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله به جهت تسلی خاطر حضرت زهرا علیها السلام بر ایشان مکرّر نازل می شد و تمامی حقایق و علوم هستی را بر ایشان بیان نمود و حضرت امیر علیه السلام همه را نوشتند. آن نوشته ها صورت مکتوب حقایق و معارف ربانی است که از حضرت زهرا علیها السلام به ائمه به ارث رسیده است و امام با نگاه معرفتی به آن نوشته ها، معارف را مرور می کنند.
بنابراین مصحف حضرت فاطمه علیها السلام واسطه رسیدن فیوض به معصومین علیهم السلام است و مفاد برخی از روایات نیز همین است که هر علمی که به قلب اهل بیت علیهم السلام می رسد از سوی حضرت زهرا و امیرالمؤمنین علیهما السلام است و ایشان از پیامبر صلی الله علیه و آله. علوم اهل بیت علیهم السلام در ازل در جریان خلقت نوری از حضرت فاطمه و امیرالمؤمنین علیهما السلام و در نهایت از رسول اسلام صلی الله علیه و آله است.
در این دنیا نیز هر شب جمعه امام را به آسمان می برند و با علم مفید جدیدی بر می گردد این علم نیز ابتدا به رسول خدا و بعد حضرت امیر علیه السلام و بعد به حضرت زهرا علیها السلام و حضرت زهرا علیها السلام به امامان بعد منتقل می شود.
در روايت ليلة القدر در (إنّا أَنْزَلْنَاهُ فى لَيْلَة الْقَدْر) به حضرت زهرا علیها السلام تفسیر شده است زیرا به اوست که همه حقایق که قرآن نیز همان تمام حقایق است، نازل می شود، و آن حقایق از آن وجود نازنین به سایر ائمه علیهم السلام عطا می گردد.
حضرت زهرا علیها السلام حجّت خدا بر سایر زنان عالم
با وجود این که پروردگار بنا به مصالحی تمامی پیامبران و جانشینان ایشان را از جنس مرد انتخاب نمود ولی در عین حال همواره زنانی بوده اند که گوی سبقت را حتی از برخی انبیاء علیهم السلام ربودند و مقام بسیار بلندی را بدست آوردند چون حضرت حوا، ساره، هاجر، مریم، آسیه بنت مزاحم، خدیجه کبری علیهم السلام و در رأس همه وجود مقدسه حضرت زهرا علیها السلام.
روایات و ادله فراوانی داریم که نشان می دهد منزلت حضرت زهرا علیها السلام از جمیع انبیای سابق بالاتر است. پیامبر به صراحت فرمودند که دخترم فاطمه برترین زنان آفرینش است.
بنابراین حضرت زهرا علیها السلام حجّت و دلیل خدا بر زنان است که جنسیت مانع رشد نیست و هر کس چه مرد و چه زن، تقوا پیشه کند به تناسب خود به مقام معنوی بلندی خواهد رسید. پروردگار باب عذر و بهانه را بر زنان، بوسیله حضرت زهرا علیها السلام بست تا نگویند که پیامبران مرد بودند و ما نتوانسیم آنان را حس کنیم و خود را شبیه آنان سازیم.
تتمه؛ بدیهی است هر کس یا چیزی که حجّت باشد به او احتجاج می شود. در روز قیامت به کسانی که رسالت پیامبر را نپذیرفتند یا از ولایت حضرت امیر علیه السلام سر باز زدند یا زنانی که به بهانه جنسیت از پیروی سر باز زدند، احتجاج می شود که مگر ما به شما زهرا علیها السلام ندادیم؟ آیا نگفتیم رضایت فاطمه علیها السلام رضایت ماست؟ آیا زهرا علیها السلام که در معنویت سرآمد بود جنس زن نداشت؟
جعفر فاضل – سردبیر
آیت الله سید جعفر سیدان
رؤوس مطالب
وحدت تدبیر نشان از وحدت مدبّر
خلقت شگفت انگیز مورچه
قوی بودن برهان وحدت تدبیر در نزد علامه مجلسی
صفات ثبوتی پروردگار
معنای (نفی صفات) از پروردگار
کلید واژه ها؛
وحدت تدبیر، توحید ذاتی، توحید افعالی، توحید صفاتی، توحید عبادی
دلیل های متعددی بر توحید ذات باری تاکنون اقامه شده است، یکی از آن ها بر اساس سخن حضرت امیر علیه السلام، وحدت تدبیر است. یعنی وحدت تدبیر موجود بین اجزای آفرینش نشان از وحدت مدبّر دارد. در این شماره مطالبی نیز درباره صفات ثبوتی می خوانید؛ بخصوص که در برخی از روایات، از نسبت دادن صفت به ذات باری نهی و در برخی اثبات شده است.
بسم الله الرحمن الرحيم
الْحَمدُ لله ربِّ الْعالَمينَ، و خَيْرُ الصَّلاة والسَّلام عَلى خَير خَلقه، حبيب إله العالم، أبي القاسم محمَّد و عَلى آله آل الله؛ و اللعن الدائم على أعدائهم أعداء الله، من الآن إلى يوم لقاء الله. من وصية للإمام أميرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام:
... أَفَلَا يَنْظُرُونَ إِلَى صَغِير مَا خَلَقَ كَيْفَ أَحْكَمَ خَلْقَهُ وَ أَتْقَنَ تَرْكِيبَهُ وَ فَلَقَ لَهُ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ سَوَّى لَهُ الْعَظَمَ وَ الْبَشَرَ انْظُرُوا إِلَى النَّمْلَةِ فِي صِغَر جُبَّتِهَا وَ لِطَافَةِ هَيْئَتِهَا لَا تَكَادُ تُنَالُ بِلَحْظِ الْبَصَرِ وَ لَا بِمُسْتَدْرَكِ الْفِكَرِ كَيْفَ دَبَّتْ عَلَى أَرْضِهَا وَ ضَنَّتْ عَلَى رزْقِهَا تَنْقُلُ الْحَبَّةَ إِلَى جُحْرِهَا وَتُعِدُّهَا فِي مُسْتَقَرِّهَا تَجْمَعُ فِي حَرِّهَا لِبَرْدِهَا وَ فِي وُرُودهَا لِصُدُورهَا مَكْفُولٌ برزْقهَا مَرْزُوقَةٌ بوَفقهَا لَا يُغْفُلُهَا الْمَنَّانُ وَلَا يَحْرِمُهَا الدَّيَّانُ وَ لَوْ فِي الصَّفَا الْيَابِسِ وَ الْحَجَرِ الْجَامِسِ لَوْ فَكَرْتَ فِي مَجَارِى أَكْلِهَا وَ فِي عُلُوهَا وَ سُفْلِهَا وَ مَا فِى الْجَوْفِ مِنْ شَرَاسِيفِ بَطْنِهَا وَ مَا فِى الرَّأْسِ مِنْ عَيْنِهَا وَ أَذُنِهَا لَقَضَيْتَ مِنْ خَلْقِهَا عَجَباً وَ لَقِيتَ مِنْ وَصْفِهَا تَعَباً فَتَعَالَى الَّذِى أقَامَهَا عَلَى قَوَائِمِهَا وَ بَنَاهَا عَلَى دَعَائِمِهَا لَمْ يَشْرَكَهُ فِي فِطْرَتِهَا فَاطِرٌ وَلَمْ يُعِنْهُ عَلَى خَلْقِهَا قَادِرٌ وَ لَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذَاهِب فِكْرِكَ لِتَبْلُغَ غَايَاتِهِ مَا دَلَّتْكَ الدَّلَالَةُ إِلَّا عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ هُوَ فَاطِرُ النَّحْلَةِ [النَّخْلَةِ] لِدَقِيقِ تَفْصِيل كُلِّ شَيْءٍ وَ غَامِض اخْتِلَافِ كُلِّ حَيٍّ وَ مَا الْجَليلُ وَ اللَّطِيفُ وَ التَّقيلُ وَ الْخَفِيفُ وَ الْقَوَى وَ الضَّعِيفُ فِى خَلْقِهِ إِلَّا سَوَاءٌ كَذَلِكَ السَّمَاءُ وَ الْهَوَاءُ وَ الرِّيحُ وَ الْمَاءُ فَانْظُرْ إِلَى الشَّمْسِ وَ الْقَمَر وَ النَّبَاتِ وَ الشَّجَرِ وَ الْمَاءِ وَ الْحَجَر وَ اخْتِلَافِ هَذَا اللَّيْل وَ النَّهَارِ وَ تَفَجِّر هَذِهِ الْبحَار وَ كَثْرَةِ هَذِهِ الْجِبَالَ وَ طُول هَذِهِ الْقَلَال وَ تَفَرُّق هَذه اللُّغَات وَ الْأَلْسُنِ الْمُخْتَلِفَاتِ فَالْوَيْلُ لِمَنْ أَنْكَرَ الْمُقَدِّرَ وَ جَحَدَ الْمُدَبِّرَ !...
آیا به مخلوقات کوچک خدا نمی نگرند؟ که چگونه آفرینش آن را استحکام بخشید؟ و ترکیب اندام آن را برقرار، و گوش و چشم برای آن پدید آورد، و استخوان و پوست متناسب خلق کرد؟ به مورچه و کوچکی جنّه آن بنگرید، که چگونه لطافت خلقت او با چشم و اندیشه انسان درک نمی شود، نگاه کنید! چگونه روی زمین راه می رود، و برای به دست آوردن روزی خود تلاش می کند؟ دانه ها را به لانه خود منتقل می سازد، و در جایگاه مخصوص نگه می دارد، در فصل گرما برای زمستان تلاش کرده، و به هنگام درون رفتن، بیرون آمدن را فراموش نمی کند! روزی مورچه تضمین گردیده، و غذاهای متناسب با
طبعش آفریده شده است. خداوند منان از او غفلت نمی کند، و پروردگار پاداش دهنده، محرومش نمی سازد، گرچه در دل سنگی سخت و صاف یا در میان صخره ای خشک باشد. اگر در مجاری خوراک و قسمت های بالا و پایین دستگاه گوارش و آنچه در درون شکم او از غضروف های آویخته به دنده تا شکم، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش، اندیشه نمایی، از آفرینش مورچه دچار شگفتی شده و از وصف او به زحمت خواهی افتاد، پس بزرگ است خدایی که مورچه را بر روی دست و پایش بر پا داشت، و پیکره وجودش را با استحکام نگاه داشت، در آفرینش آن هیچ قدرتی او را یاری نداد و هیچ آفریننده ای کمکش نکرد. اگر اندیشه ات را بکار گیری تا به راز آفرینش پی برده باشی، دلائل روشن به تو خواهند گفت که آفریننده مورچه کوچک، همان آفریدگار درخت بزرگ خرماست، به جهت دقتی که جدا جدا در آفرینش هر چیزی بکار رفته، و اختلافات و تفاوت های پیچیده ای که در خلقت هر پدیده حیاتی نهفته است، همه موجودات سنگین و سبک، بزرگ و کوچک، نیرومند و ضعیف، در اصول حیات و هستی یکسانند، و خلقت آسمان و هوا و بادها و آب یکی است. پس اندیشه کن در آفتاب و ماه، و درخت و گیاه، و آب و سنگ، و اختلاف شب و روز، و جوشش دریاها، و فراوانی کوه ها، و بلندای قله ها، و گوناگونی لغت ها، و تفاوت زبان ها، که نشانه های روشن پروردگارند. پس وای بر آن کس که تقدیر کننده را نپذیرد، و تدبیر کننده را انکار کند ... .
تا کنون بر اساس بیانات مولی الموحدین علیه السلام، معنای یکتایی و یگانگی حضرت حق روشن گردید و معلوم شد که حضرت، بر اساس (وجود شباهت بین موجودات) بر عدم وجود شبیه (1)برای خدای سبحان استدلال نموده است.
1) وقتى به موجودات (قابل حس ما) نگاه دقیق کنیم و از شباهت موجود بین آن ها پی می بریم که محدود و دارای اندازه اند. زیرا در عین حالی که شبیه اند ولی غیر هم اند پس همانطور که ما به الاشتراک دارند ما به الامتیاز هم دارند و این جاست که مسئله حد پیش می آید. بنابراین وجود شباهت بین موجودات نشان از محدودیت آن هاست پس خدا نمی تواند شبیه داشته باشد چه که در این صورت محدود خواهد شد – سردبیر.
درباره این جمله «لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَريك لأتَتْكَ رُسُلُهُ، و لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكه و سُلْطَانه، و لَعَرَفْتَ أفْعَالَهُ وصِفَاتِهِ» نیز صحبت شد و بیان شد که از بررسی موجودات مختلف از کوچک و بزرگ، جلیل و لطیف، ثقیل و خفیف، قوی و ضعیف و دقت در وحدت تدبیر در آن ها، پی به وحدت مدبر می بریم.
تقریر استدلال حضرت در این فراز از خطبه (ولَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذاهِب فِكْرِكَ لِتَبْلُغَ غَايَاتِهِ، مَا دَلَّتْكَ الدَّلالَةُ إِلا عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ هُوَ فاطِرُ النَّخْلَةِ» از این قرار است؛ اگر مجموعه ای مرتبط با یکدیگر و کاملاً هماهنگ باشند و قوانین مختلفی که در آن مجموعه در جریان است همه کمک هم و در جهت تکمیل یک دیگر باشند و هرچه بیشتر مورد بررسی دقیق قرار گیرد، اسرار و حکمت های شگفت انگیز و ارتباطات استوارتر و هماهنگی های بیشتری هویدا خواهد شد و با همه ی ریزه کاری ها و ظرافت هایی که در تک تک اجزای این مجموعه ی هستی به کار رفته و موجب اختلاف ظاهری آن ها گشته، در عین حال هماهنگی عجیب و بهت انگیزی بین اجزای مختلف هستی که همه را لازم و ملزوم یک دیگر قرار داده، به چشم خورده و فریاد می زند که خالق و فاطر همه یکی است که در این خطبه، حضرت از دو پدیده ی به ظاهر متفاوت، همچون مورچه و درخت خرما نام برده و به خلقت ملخ نیز اشاره فرموده اند و با دقت، خواهی یافت که پدیدآورنده ی آن موجود ریز یعنی مورچه همان پدیدآورنده ی درخت بزرگ خرماست، لذا از هماهنگی بین همه ی اجزای هستی و تفکر و تدبیر واحدی که در آن ها اعمال شده پی به مدبّر و خالق یکتای بی شریک می بریم. پس نظم و هماهنگی اجزای جهان هستی نشان می دهند که یک نفر آن ها را تدبیر کرده است. (1)
حضرت فرمودند: «فَتَعالَی الَّذِی أَقَامَها عَلى قَوائمها، و بناها عَلَى دَعَائِمِها! لَم يَشْرَكُهُ فِي فِطْرَتِهَا فَاطِرٌ ولَم يُعِنْهُ عَلى خَلْقِهَا قَادِرٌ». آنگاه می فرماید: «وَلَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذاهِب فِكْرِكَ لِتَبْلَغَ عَايَاتِهِ» هرچه انسان بیشتر بیندیشد و از قدرت تفکرش به خوبی و بیشتر استفاده کند تا به اسرار آفرینش پی برد «ما دلتكَ الدَّلالَةُ إِلا عَلى أنَّ فَاطِرَ النَّمْلَة هُوَ فَاطِرُ النَّخْلَة » به این جا می رسد که به خوبی بفهمد خالق مورچه، همان خالق درخت خرماست. مورچه ی ریز و درخت بزرگ، خالقش یکی است.
1) هیچ موجودی جز ذات باری تعالی در این هماهنگی و نظم هستی دخالتی نداشته است. این طور نیست که خلق را یک نفر و نظم و هدفمندی را یک نفر بوجود آورده باشد تا سوال شود که آیا آن مدبّر کیست؟ و یا شریکی هم دارد؟ مسلم است که همان که خالق است مدبّر است زیرا به نفس خلقت تدبیر تحقق یافته است - سردبیر.
حالا دلیل مطلب، تا این جا که مدعا بود. دلیل این است؛ (لدقيق تفصيل كُلّ شَيْء، و مختصر عَامِضِ اخْتِلَافِ كُلِّ حَيٍّ) بخاطر این که در هر یک از این ها که می نگرد می بیند در همه ی این موجودات هم به طور جدا جدا و هم به طور مرتبط به هم، دقت ها و ظرافت های خاصی دیده می شود و همه از استواری و استحکام خاصی برخوردارند و در عین اختلاف ظاهری و جدا بودن هر یک از دیگری اما به خوبی مشخص است که هماهنگ کننده ی این مجموعه ی عظیم و عجیب هستی، یک قدرت واحد بیشتر نیست و هرچه بیشتر تفکر شود، اختلاف عمیق تری فهمیده می شود. در انسان که تفکر شود، در سنگ که تفکر شود و در سایر اجزای هستی که تفکر شود مشخص می شود که این ها چه قدر با یکدیگر اختلاف دارند و در عین حال چه قدر حکیمانه همه ی اجزا با هم مربوط و مکمّل یکدیگرند، و لذا به این نتیجه می رسیم نمی شود جز یک مدبر قادر عالم حكيم لطیف، مدبّر دیگری در کار باشد این دقت تفصیل در اجزای هستی و این غموض و پیچیدگی عجیبی که سبب اختلاف، در همه این موجودات شده، به خصوص ارتباط تحسین برانگیز آن ها وقتی مورد تدبر قرار می گیرد نشان می دهد که یک قدرت در کار است و بعد به این صورت تتمیم شده:
و ما الْجَلِيلُ و اللَّطِيفُ، و التَّقِيلُ و الخَفِيفُ، و القويُّ و الضَّعِيفُ، فِي خَلْقِهِ إِلَّا سَوَاءٌ و كَذلِكَ السَّماءُ و الْهَوَاءُ، و الرِّيَاحُ و الْمَاءُ.
گرچه بنا نداریم به منابع دیگر استناد کنیم - بخصوص که این گونه مباحث چنانچه به روایات مراجعه شود از یک گسترده گی خاصی برخوردار است - اما سخن پرنور امام صادق علیه السلام (حدیث مشهور به توحید مفضل) که همین مطلب را تشریح نموده است، بسیار مفید است:
يَا مُفَضَّلُ أَوَّلُ الْعِبَر وَ الْأَدِلَّةِ عَلَى الْبَارِئِ جَلَّ قُدْسُهُ تَهْيئَةُ هَذَا الْعَالَمِ وَ تَأْلِيفُ أَجْزَائِهِ وَ نَظْمُهَا عَلَى مَا هِيَ عَلَيْهِ فَإِنَّكَ إِذَا تَأَمَّلْتَ الْعَالَمَ بِفِكْرِكَ وَ مَيَّزْتَهُ بِعَقْلِكَ وَجَدْتَهُ كَالْبَيْتِ الْمَبْنِى الْمُعَدِّ فِيهِ جَمِيعُ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ عِبَادُهُ فَالسَّمَاءُ مَرْفُوعَةٌ كَالسَّقْفِ وَ الْأَرْضَ مَمْدُودَةٌ كَالْبِسَاطِ وَالنُّجُومُ مَنْضُودَةٌ كَالْمَصَابِيحَ وَ الْجَوَاهِرُ مَخْرُونَةٌ كَالذَّخَائِرِ وَكُلُّ شَيْءٍ فِيهَا لشَأْنه مُعَدٌ وَ الْإِنْسَانُ كَالْمُمَلَك ذَلكَ الْبَيْتَ وَ الْمُخَوَّل (معنايش همان مُمَلّكَ است) جَمِيعَ مَا فِيهِ وَ ضُرُوبُ النَّبَاتِ مُهَيَّأَةٌ لِمَارِبهِ وَ صُنُوفُ الْحَيَوَانِ مَضْرُوفَةٌ فِي مَصَالِحِهِ وَ مَنَافِعِهِ فَفِي هَذَا دَلَالَةٌ وَاضِحَةٌ عَلَى أَنَّ الْعَالَمَ مَخْلُوقٌ بِتَقْدِيرِ وَ حِكْمَةٍ وَ نِظَامِ وَ مُلَاتَمَةٍ
حضرت به مسئله وحدت تدبیر و مدبّر با جمله «فَفِي هَذَا دَلَالَةٌ وَاضِحَةٌ عَلَى أَنَّ الْعَالَمَ مَخْلُوقٌ بِتَقْدِير وَ حِكْمَةِ وَ نِظام َو مُلَاتَمَة وَ أَنَّ الْخَالِقَ لَهُ وَاحِدِ) اشاره نمود و این نظم و هماهنگی بین اجزای خلقت را به نظم موجود در یک خانه تشبیه نمودند. مثل خانه ای که با تمام وسائلش در اختیار یک فرد قرار داده می شود که هر چه می خواهد آماده شده است. زمستانش حساب شده است. تابستانش حساب شده است. فصول مختلفش حساب شده است. میهمان برایش بیاید حساب شده است. خواب و بیدارش حساب شده است. همه جهاتش حساب شده است که نشان دهنده حکمت و توانایی است. «فَفِي هَذَا دَلاَلَةٌ وَاضِحَةٌ عَلَى أَنَّ اَلْعَالَمَ مَخْلُوقٌ بِتَقْدِيرٍ وَ حِكْمَةٍ وَ نِظَامٍ وَ مُلاَئَمَةٍ وَ أَنَّ اَلْخَالِقَ لَهُ وَاحِد» این جا حضرت توجه به این جهت می دهند که همین اوضاع، این هماهنگی و به این کیفیت ارتباط استوار نشان دهنده این است که «وَ أَنَّ اَلْخَالِقَ لَهُ وَاحِدٌ وَ هُوَ اَلَّذِي أَلَّفَهُ وَ نَظَّمَهُ بَعْضاً إِلَى بَعْضٍ جَلَّ قُدْسُهُ وَ تَعَالَى جَدُّهُ وَ كَرُمَ وَجْهُهُ وَ لاَ إِلَهَ غَيْرُهُ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُ اَلْجَاحِدُونَ وَ جَلَّ وَ عَظُمَ عَمَّا يَنْتَحِلُهُ اَلْمُلْحِدُونَ».
این بیان شریف به شیوه ای بسیار گویا و زیبا اصل جریان را تشریح فرموده، به هماهنگی ها و ارتباطات و ائتلافات اجزاء این مجموعه با یکدیگر توجه داده است، و به این که نفس این امر نشان از یک وحدت تدبیری است و وحدت تدبیر نشان دهنده وحدت مدبّر است.
البته بطور معمول پرسش هایی نیز در این قسمت، به ذهن می رسد که به اهم آن ها اشاره می کنیم؛ اشکال اول: با وجود اتصال تدبیر و ارتباط هماهنگ بین اجزا آفرینش - که نشان از قدرتی خردمند و هدفمند است - اما چرا یکی؟ (1)چه اشکالی دارد که دو قدرت یا بیشتر با همکاری و پشتیبانی هم، اما هماهنگ دست به خلقت زده باشند و نظم هماهنگی ایجاد کرده باشند. دو قدرت مختلف، اما در کمال معاونت و در نتیجه در کمال هماهنگی. مانند دو مدیر در یک کارخانه که هر دو با مشورت به یک نظر برسند و یک دستور را صادر کنند. (2)
1) يكي بودن مدبّر مطابق فطرت است مضاف بر این که، یکی قطعی است لذا چرا بردار نیست و پرسش باید در دو یا بیشتر قرار می گیرد که چرا دو تا یا بیشتر – سردبیر.
2) قیاس دو مدیر یک کارخانه به دو مدیر آفرینش صحیح نیست زیرا در مثال اول مدیر غیر از خالق است ولی در مسئله مورد بحث خالق و مدیر یکی هستند زیرا تدبیر با خلقت تحقق یافته است و دو چیز نیست بنابراین دو مدیر یعنی دو خالق و لازم می آید هر چیزی دو خالق داشته باشد که این محال است و تحقق دو خالق فى نفسه محال است - سردبیر.
پاسخ این شبهه در نوع کتب کلامی موجود است. قیاس خالق هستی با مدیران یک اداره یا کارخانه یا یک کشور (قیاس مع الفارق) است. زیرا دو مدیر به عنوان اشخاص عاقل در ارتباط با قوانین موجوده و مسائل مختلفه، تابع قوانین و مصالح اند و چاره ای ندارند جز این که مصلحت اندیشی کنند و یک جریان واحدی را با تدبیر واحد اداره کنند و در حقیقت آن چه که باعث این توافق و تفاهم شده است نیاز و ضعف تک تک آن ها به یکدیگر است و در واقع هر یک به تنهایی بدون کمک و مشاوره نفر دوم وارد کار شود خطا کرده و آسیب خواهد دید. بنابراین فرض تعدد، نشان دهنده این است که آن ها تابع یک مصالح و قوانینی هستند که در نتیجه برای مصلحت و خیر خودشان هم که شده ناچارند در تدبیر واحدی هماهنگ شوند و در جریان آن قرار بگیرند و این نشانه ضعف آن هاست. ولی اگر چنانچه متعددی فرض شد که هر یک از آن ها توانایی مطلق، دانایی مطلق، حکمت مطلق و همه ی کمالات مطلق را دارا باشد، - که اگر مطلق نباشند ناقص است - با چنین فرضی پس هر یک إله مستقلى هستند، حال این پرسش مطرح می شود که اگر هر کدام صاحب کمالات مطلق اند چه نیازی به هماهنگی دارند؟ چه این که هماهنگی حاکی از نیاز و نیازمندی است و مغایر فرض مذکور است و با کمال مطلق سازگاری ندارد پس باید از فرض مذکور دست برداریم و به یک إله واحد احد بی شریک معتقد باشیم.
در نتیجه این شبهه نیز مردود بوده چنانکه در فرمایش امام صادق علیه السلام خواندیم که: این تدبیر واحد کاملا گویای وحدت مدبّر است. هر عاقلی که به نظام آفرینش توجه کند نظم و هماهنگی عجیب آن را خواهد دید چنانکه اگر در وجود خویش بیندیشد می بیند که چگونه این هماهنگی هست، و کل هستی نیز به این صورت است.
مرحوم علامه مجلسی رحمه الله علیه ذیل این حدیث می نویسند:
أقول: أشار بذلك إلى أقوى براهين التوحيد و هو أنَّ ائتلاف أجزاء العالم و احتياج بعضها إلى بعض و انتظام بعضها ببعض يدلّ على وحدة مدبّرها كما أنّ الإرتباط أجزاء شخص بعضها ببعض و انتظام بعض أعضائه ببعض، يدل على وحدة مدبّره؛ امام علیه السلام با این بیان به قوی ترین استدلال های توحیدی اشاره فرموده اند و آن عبارت است از پیوند اجزای عالم و نیاز بعضی به بعضی دیگر و نظم گرفتن بعضی اجزا به بعضی دیگر، و آن حکایت از یکتایی تدبیر کننده آن ها می کند، همچنان که ارتباط اجزای یک انسان بعضی به بعضی دیگر و مفید و مناسب واقع شدن بعضی اعضا با اعضای دیگر دلالت بر یگانگی مدبّر آن می کند.
این جا استاد طباطبایی یک حاشیه ای دارند که به نظر می رسد تذکر به موردی است. ایشان می نویسد: این که مرحوم علامه مجلسی رحمه الله علیه بیان نموده این بیان امام علیه السلام اقوی براهین توحید است، این معلوم نیست. چه این که حضرت نفرمودند: (اقوی براهين التوحيد)، بلكه امام علیه السلام فرمودند که (أوّل العبر و الأدلّة...) یعنی اولین چیزی که برخورد می شود و اولین دلیلی که برخورد می شود. یعنی عموم عقلا در برخوردشان در این بحث، اولین چیزی که متوجه می شوند این برهان است. اما این که اقوی هم باشد، از عبارت حدیث بر نمی آید.
ایشان هم (طباطبائی) در حاشیه ای که دارند چنین می گویند:
الذى وصف علیه السلام به هذا الدليل هو أنه أوّل الأدلة. أى أقرب الادلة منا
این استدلالی که امام علیه السلام فرمودند، اولین و نزدیک ترین دلیل است نسبت به اثبات یگانگی حضرت حق است.
أما كونه أقويها كما ذكره رحمه الله فلعل هناك ما هو أقوى منه و إن كان أبعد من افهامنا
اما این که اقوی دلیل هم باشد معلوم نیست، و بعد با احتیاط و کلمه «لعل» می گوید: شاید که دلیل قوی تر از آن هم موجود باشد که از فهم ما دور است.
به نظر من حاشیه درست و بجایی است. بلی از حدیث استفاده اقوی نمی شود، حضرت (اول العبر) فرمودند نه (اقوى الادلة) (1)و احتمال این که این استدلال اقوی هم باشد، نفی نشده، در نتیجه فرمایش مرحوم علامه مجلسی به جای خودش محفوظ و ممکن است اقوی هم باشد. بلی اقوى البراهين ممکن است چیز دیگری باشد که به نظر هم می آید بعضی از براهین را بشود گفت اقوی است. از جمله این که فرض دو نمودن نسبت به کمال مطلق، علم مطلق، قدرت مطلق غلط (2)است و در نتیجه باید یک چیز بیشتر نباشد.
اما آن چه که به نظر ابن عربی در یکتایی حضرت حق اقوی آمده، نه اقوی بلکه نظر جزمی و قطعی اوست و هیچ نظر دیگری را نمی پذیرد. آن این است که اصلا یکتایی یعنی کل هستی یک حقیقت بیش نیست. و هرچه را غیر او فرض کنید خود اوست. او در ذیل آیه شريفه (... يَا بُنَيَّ لَا تُشْرِكْ ِباللهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ) می گوید که: لظلم عظیم، أى لجهل عظيم. چرا؟ لأنّ المشرك جعل عين الشيء شريكه.
ابن عربی می گوید کسی که بت را می پرستد یا حضرت عیسی علیه السلام را می پرستد یا فرشته ها و یا جن ها را می پرستد و مدعی است این ها شریک خدایند در نادانی بزرگی است زیرا این ها شریک خدا نیستند بلکه خود خدایند؛ لأنّ المشرك جعل عين الشيء شریکه. چون خداست که به صُوَر مختلف درآمده و همه این ها صُوَر اویند، یک حقیقت است که به صُور مختلف درآمده. بنابراین، چون یک حقیقت است که به این صُور مختلف در آمده است همه این صُور، صور اوست و یک حقیقت بیش نیست. مشرک چه کرده؟ مشرک آمده این بتی را که ساخته یا حضرت عیسائی که در نظر گرفته، یا فرشته ای که در نظر گرفته، یا جن هایی که در نظر گرفته، و هرچه که در نظر گرفته و گفته او را می پرستم و او را شریک خدا قرار داده، این خیلی نفهمی است.
1) شاید مراد مرحوم علامه مجلسی این باشد که قوت این دلیل در اول بودنش می باشد یعنی جهت قوتش این است که پیش از هر دلیلی، این دلیل به نظر هر انسان اندیشمندی می آید. و از سوی دیگر، منظور علامه از این که قوی ترین دلیل بر توحید این دلیل است یعنی میان ادله ای که ما می شناسیم و مطرح است این دلیل قوی ترین است نه مطلق دلیل، که گفته شاید دلیل قوی تری باشد که ما نمی شناسیم - سردبیر.
2) فرض دو باعث محدویت می گردد و محدودیت صفت مخلوق است نه خالق - سردبیر.
چون آن شریک خدا نیست، بلکه عین خداست. یک صورت خاصی از خداست. آن یکی دیگر هم صورتی دیگر است و آن دیگر هم صورتی دیگر است. چون تطوّر خود اوست.
در کتاب ممّد الهمم که شرحی است بر فصوص الحکم، همین مطلب تصدیق شده و سعی شده است که با مثال موم بدین شکل مورد تبیین قرار گیرد؛ اگر موم را کسی به صد شکل در آورد باز هم موم است؛ مثلا از موم شیر درست کند، از موم درخت درست کند، از موم انسان درست کند، بعد هم می گوییم سر شیر، پای شیر، دم شیر، یا مثلا برگ درخت، تنه درخت، شاخه درخت، اسم های مختلف پیدا می کند ولی همه می دانند جز موم چیزی نیست. یک چیز است که به صور مختلف درآمده. نویسنده ممد الهمم این را از نسفی نقل کرده و با جمله (خوب مثالی است) آن را تایید کرده و از نسفی تقدیر کرده است.
بخاطر رفع هر گونه ابهامی در چنین نسبتی، عین عبارت را از کتاب ممد الهمم می آوریم:
بدان که اگر کسی از موم صد چیز بسازد و به ضرورت صد اسم و صد شکل پدید آید و در هر شکلی چندین اسامی دیگر باشد، شکل شیر ساختیم در شکل شیر چندین قسم است مانند سر و گوش. اما عاقل داند که به غیر موم چیز دیگری موجود نیست. و این جمله اسامی که پیدا آمده است موم است که موم بود که به جهات مختلف و به اضافات و به اعتبارات آمده است. به هر رنگی که خواهی جامه می پوش که من آن قد رعنا می شناسم. بدان که خلق یک صفت است از صفات این وجود و حیات یک صفت است از صفات این وجود و علم یک صفت است از صفات این وجود و ارادت و قدرت را این چنین می دان و سماء یک صورت است از صور این وجود و ارض یک صورت است از صور این وجود و جماد یک صورت است از صور این وجود و نبات و حیوان و جمله صور را این چنین می دان و الله اسم مجموع است و جامع جمله صور و صفات وجود است. این است معنى لا إله إلا الله.
بازگشت به بحث
من خطبة للامام أمير المؤمنين على بن ابيطالب علیه السلام:
... أَوَّلُ اَلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ، وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ اَلتَّصْدِيقُ بِهِ، وَ كَمَالُ اَلتَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ، وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ اَلْإِخْلاَصُ لَهُ، وَ كَمَالُ اَلْإِخْلاَصِ لَهُ نَفْيُ اَلصِّفَاتِ عَنْهُ، لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ اَلْمَوْصُوفِ، وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ اَلصِّفَةِ، فَمَنْ وَصَفَ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ، وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ، وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ، وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ قَالَ: (فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ، وَ مَنْ قَالَ: (عَلاَمَ؟) فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ. كَائِنٌ لاَ عَنْ حَدَثٍ، مَوْجُودٌ لاَ عَنْ عَدَمٍ، مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لاَ بِمُقَارَنَةٍ، وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لاَ بِمُزَايَلَةٍ، فَاعِلٌ لاَ بِمَعْنَى اَلْحَرَكَاتِ وَ اَلْآلَةِ، بَصِيرٌ إِذْ لاَ مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ، مُتَوَحِّدٌ إِذْ لاَ سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لاَ يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ...)؛ ... سرآغاز دین، خدا شناسی است؛ و کمال شناخت خدا، باور داشتن او؛ و کمال باور داشتن خدا، شهادت به یگانگی اوست؛ و کمال توحید (شهادت بر یگانگی خدا) اخلاص؛ و کمال اخلاص، خدا را از صفات (مخلوقات) جدا کردن است؛ زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیر از موصوف، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است؛ پس کسی که خدا را با صفت (مخلوقات) تعریف کند او را به چیزی نزدیک کرده است (همتایی برای او تصور نموده)؛ و با نزدیک کردن خدا به چیزی، دو خدا مطرح شده؛ و با طرح شدن دو خدا، اجزائی برای او تصور نموده؛ و با تصور اجزا برای خدا، او را نشناخته است. و کسی که خدا را نشناسد به سوی او اشاره کرده است، و هرکس به سوی خدا اشاره کند، او را محدود کرده، و هرکه او را محدود کند، او را به شمارش آورده. و آن کس که بگوید: (خدا در چیزی است) او را به چیز دیگری ضمیمه نموده است؛ و اگر کسی که بگوید: (خدا بر چیزی قرار دارد) (1)به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است؛ خداوند بوده است نه به سبب حدوث، و موجود است نه بعد از عدم، با هر چیزی است نه به صورت همنشینی، و غیر هر چیزی است نه به صورت جدایی از آن ها، انجام دهنده (همه کارهاست) بدون حرکت و وسیله، بیناست حتی در آن هنگام که پدیده ای وجود نداشت، و یگانه و تنهاست؛ زیرا کسی نبوده تا با او انس گیرد و یا از نبودش وحشت کند.
1) گرچه می توان این دو جمله را سؤالی هم مطرح نمود.
در مباحث توحیدی به این جا رسیدیم که در مسئله توحید مباحثی چون توحید ذاتی، توحید صفاتی، توحید فعلی یا افعالی و توحید عبادی - این اصطلاحاتی که به طور معمول در کتب کلامی مصطلح است - مطرح است و این اصطلاحات کاملاً متخذ از مدارک وحیانی است. پس از آن، چند معنا برای توحید ذاتی بیان شد بر اساس فرمایشات امیر مؤمنان علیه السلام به پنج صورت بر اثبات آن استدلال گردید، همچون (و باشتباههم أن لا شبه له)، (و من عده فقد أبطل أزله) و همچنین «حدّ الأشياء» که در بسیاری از خطب این مضمون آمده است آمده است و همچنین (لوکان لربک شریک لاتتک رسله) که در ارتباط با این جمله شریفه توضیحات بیشتری داده شد. و نیز از طریق وحدت تدبیر، یکتایی ثابت شد.
البته برای اثبات یکتایی پروردگار راه های دیگر و دلیل های دیگری موجود است ولی چون بنا داشتیم تنها از منبع عظیم و شریف نهج البلاغه استفاده شود به دلیل های یاد شده بسنده می کنیم.
بعد از توحید ذاتی، توحید صفاتی مطرح است. مقصود از این تعبیر یعنی حضرت حق در صفات یکتاست، یگانه است به این معنا که همه صفات منتسب به حضرت حق همچون علم، قدرت، حیات و امثال این ها، صفاتی است مختص ذات او و همه این ها مفاهیم مختلف یک مصداق اند و آن یک مصداق همان ذات مقدس حضرت حق است.
در نتیجه مقصود از توحید صفاتی این است که این چنین نیست که صفاتی مطرح باشد و ذاتی که موصوف (1)باشد. مقصود از توحید صفاتی این است که این صفات مختلفی که برای حضرت حق به عنوان صفات ثبوتی ذاتی گفته می شود، مفاهیمی مختلف در مصداقی واحدند و مصداق، ذات مقدس حضرت حق است.
1) مقصود این نیست که ذات پروردگار دارای چنین صفاتی است که در این صورت صفتی و موصوفی فرض شده و چون صفت غیر موصوف و موصوف غیر صفت است، خدا دو فرض شده است و در این صورت دارای حد و اندازه گردیده و از خدایی سلب می شود، بلکه مقصود این است که پروردگار همین صفات است. یعنی خدا علم است یعنی خدا قدرت است یعنی خدا حی است و این ها اسامی مختلف یک حقیقت اند... .
در قرآن کریم و بیانات امیرمؤمنان علی علیه السلام صفاتی به پروردگار نسبت داده شده است. آشکار است این نسبت های قرآنی و حدیثی، برای حضرت حق، اثبات صفات می کند. اما از سویی در این خطبه، امام علیه السلام کمال اخلاص توحیدی را در نفی صفات می دانند. حال این دو مقوله را چگونه جمع کنیم؟ هم اثبات صفات بشود برای ذات حق متعال و هم نفی صفات بشود از آن ذات، این تضاد را چگونه مرتفع سازیم؟
حضرت امیر علیه السلام در خُطب متعدّدی، صفات متعددی را به ذات حضرت حق نسبت داده اند، همچون خطبه 65 که در آن از صفات ظاهر، باطن، واحد، عزیز، قوی، مالک، عالم، قادر، سمیع و بصیر یاد شده است:
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي لَمْ تَسْبِقْ لَهُ حَالٌ حَالاً، فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً، وَ يَكُونَ ظَاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ بَاطِناً. وَ كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيلٌ، وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرُهُ ذَلِيلٌ، وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرُهُ ضَعِيفٌ، وَ كُلُّ مَالِكٍ غَيْرُهُ مَمْلُوكٌ، وَ كُلُّ عَالِمٍ غَيْرُهُ مُتَعَلِّمٌ، وَ كُلُّ قَادِرٍ غَيْرُهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجِزُ، وَ كُلُّ سَمِيعٍ غَيْرُهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ اَلْأَصْوَاتِ، وَ يُصِمُّهُ كَبِيرُهَا، وَ يَذْهَبُ عَنْهُ مَا بَعُدَ مِنْهَا، وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرُهُ يَعْمَى عَنْ خَفِيِّ اَلْأَلْوَانِ وَ لَطِيفِ اَلْأَجْسَامِ ...؛ ستایش خداوندی را سزاست که هیچ صفتی بر صفت دیگرش پیشی نگرفته تا بتوان گفت: پیش از آن که آخر باشد اول است و قبل از آن که باطن باشد ظاهر است. هر واحد و تنهایی جز او، اندک است، هر عزیزی جز او ذلیل، و هر نیرومندی جز او ضعیف و ناتوان است، هر مالکی جز او بنده، و هر عالمی جز او دانش آموز است، هر قدرتمندی جز او، گاهی توانا و زمانی ناتوان است، هر شنونده ای جز خدا در شنیدن صداهای ضعیف کر و برابر صداهای قوی، ناتوان است و آوازهای دور را نمی شنود. هر بیننده ای جز خدا، از مشاهده رنگ های ناپیدا و اجسام بسیار کوچک ناتوان است، ... .
در خطبه ی 96 تنها در یک سطر، بیان صفات شده است:
الْحَمْدُ الله الأوَّل فلا شَيْءَ قَبْلَهُ، والآخر فَلا شَيْءَ بَعْدَهُ، و الظَّاهِرِ فَلا شَيْءَ فَوْقَهُ، و الْباطِن فَلا شَيْءَ دُونَهُ.
با وجود اثبات صفات مختلف برای پروردگار در خطب و کلمات معصومین علیه السلام، چگونه در خطبه اول نهج البلاغه کمال معرفت، نفی صفات دانسته شده است؟
أوَّلُ الدِّين مَعْرفَتُهُ، و كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بهِ، و كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ، وكَمَالُ توحِيدِهِ الإِخْلاصُ لَهُ، وكَمَالُ الإخلاص لَهُ نَفْى الصِّفَات عَنْه. به شکل های مختلفی به این پرسش پاسخ داده شده است:
وجه اول:
بعضی گفته اند که مقصود از «نفی الصفات عنه» در جمله «و كَمَالُ الإخلاص لَهُ نَفْى الصِّفَات عَنْهُ » نفى صفات مخلوقین از حضرت حق است و شاهد آن ادامه همین خطبه است که (و لا يجرون عنه صفات المصنوعين) یعنی فرشته ها صفات مخلوقین را برای حضرت حق جاری نمی کنند.
به عبارت دیگر، صفاتی را که قرآن و معصومین علیه السلام برای خدا اثبات کرده اند، از خدا سلب نمی شود ولی صفاتی که صفت مصنوع و مخلوق است از خدا سلب می گردد. این وجه جمع سخن بسیاری از دانشمندان و متکلّمین است.
اما این پاسخ با توجه به بعضی از عبارات بعدی خطبه - که صفت بطور مطلق نفی شده است - بعید به نظر می رسد. این عبارت «و كَمَالُ الإِخْلاصِ لَهُ نَفْسُ الصِّفَاتِ عَنْهُ، لِشَهَادَةِ كُلِّ صفَةِ أنَّها غَيْرُ المَوْصُوف، و شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفِ أنهُ غَيْرُ الصِّفَةِ» استدلالی است روشن بر نفی صفات به طور مطلق، نه این که نفی صفات مخلوقین (1)و بیان می دارد که اساسا دو شیء در کار نیست که صفتی باشد و موصوفی، بنابراین، این وجه مطلوب به نظر نمی رسد.
1) از آن جا که بین خالق و مخلوق واسطه ای نیست و ثالثی ندارند. بین صفات مخلوق و صفات خالق نیز واسطه ای نیست. بنابراین نفی صفات مخلوقی عبارت آخری از نفی صفات بطور مطلق است یعنی هر صفتی که نتیجه آن مخلوق شدن پروردگار شود از خدا سلب می گردد و آن صفاتی است که خدا را موصوف قرار داده و باعث تعدد و تجزئه که صفت مخلوق است می گردد - سردبیر.
وجه دوم:
صفات ثبوتی چون حی، قادر، عالم و امثال ذلک، برای حضرت حق محفوظ است، لکن این صفات را صفاتی زائد بر ذات (1)نگیرد بلکه این ذات از جهت این که همه چیز بر او مکشوف است گفته می شود عالم، و از جهت این که همه چیز مقدور اوست گفته می شود قادر، و هكذا بقيه صفات ثبوتی ذاتی، این گونه تصور نکنید که موصوفی است و صفتی، که دو حقیقت باشد، یک حقیقت موصوف و یک حقیقت صفت، خیر، این صفات برای ذات ثابت است منتهی همان ذات است به اعتباری عالم گفته می شود و به اعتباری قادر و به اعتباری حی است، دو چیز نیست که بگویند این دو وحدت پیدا کرده اند و یکی شده اند، معقول نیست که دو چیز یک چیز بشوند، بلکه یک حقیقت و ذات محضه ای است که به اعتبارات مختلف اسامی مختلف می گیرد، پس منظور از نفی الصفات یعنی نفی صفات زائد بر ذات است. یعنی جز ذات چیز دیگری نیست. به اعتبارات مختلف این صفات مختلف مطرح می شود.
در بررسی این معنا بسیار مستدل و مناسب است و استدلال امام علیه السلام «لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ اَلْمَوْصُوفِ، وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ اَلصِّفَةِ، فَمَنْ وَصَفَ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ» شاهد این وجه جمع است.
به سخن دیگر؛ صفات مختلفی که به خدا نسبت داده می شود در واقع مفاهیم مختلف یک مصداق واحد است و آن مصداق هم خود ذات یگانه است. این صفات همان ذات و ذات همان صفات است. یعنی اینطور نیست که علم غیر از ذات باشد، قدرت غیر از ذات باشد، حیات غیر از ذات باشد و هر چه صفت ثبوتی است غیر از ذات باشد، این غیری که در ارتباط با ذات، صفت قرار گرفته است، از دو حال بیرون نیست یا قدیم است و یا حادث، اگر قدیم باشد تعدد قدما یعنی تعدد آلهه لازم می آید و این بطلانش واضح است و قبلاً دلایل اثبات توحید، آن را ابطال نموده است و اگر این صفات حادث باشند باز از دو حال خارج نیست،
1) از نظر عقلی یا صفت زائد بر ذات است یا زائد بر ذات نیست و ثالثی ندارد. صفت زائد بر ذات چون باعث دوئیت می گردد و دوئیت صفت مخلوق است از صفات مخلوقین است و اما در صفت عین ذات که ذات و صفت یک چیزند باعث دوئیت نمی شود و وارد عرصه مخلوقین نمی گردد. بنابراین در نفی صفات از پروردگار که در خطبه اول نهج البلاغه آمده است فرقی نمی کند که گفته شود مراد نفی صفات مخلوقین است یا مراد نفی صفات زائد بر ذات است و لذا فرقی بین وجه اول و دوم وجود ندارد – سردبیر.
یا شیئی خارج از ذات این صفات را به ذات داده و یا خود ذات این صفات را در خودش ایجاد نموده، در صورت اول، آن شیء خارج از ذات، که معطی و محدث آن صفات است می شود قدیم و تعدد قدما هم که باطل بود و در صورت دوم که خود این ذات صفات را در خود احداث و ایجاد نموده، باز از دو صورت بیرون نیست، یا این صفات را داشته به خود اعطا نموده که می شود تحصیل حاصل، و اگر نداشته چگونه اعطا کرده؟ چون معطی شیء که نمی شود فاقد آن باشد. البته این قاعده هم توضیحاتی دارد، در مواردی درست، و در مواردی باید تبصره بخورد. در هر حال نتیجه این می شود که فرض صفات زائد بر ذات، فرضی است کاملا باطل.
پس تاکنون روشن شد مقصود از «نفی الصفات عنه» در «و كَمالُ الإخلاص لَهُ نَفْئُ الصِّفَات عَنْهُ»، نفى صفات از خداوند نیست بلکه منظور آن است که آن صفاتی که لایق است به خدا نسبت دهیم و برای خدا اثبات می کنیم، آن ها را زاید بر ذات ندانیم. این صفات، صفاتی است که به اعتبارات متفاوت برای ذات اعتبار می کنیم. در این بیان حضرت هم، در حقیقت همین استدلال آمده، منتهی با یک نوع تقریر خاص دیگری که فرمودند «و كَمالُ الإخلاص لَهُ نَفْئُ الصِّفَات عَنْهُ، لشَهادَة كُلِّ صِفَة أنها غَيْرُ المَوْصُوفِ» حضرت این گونه بیان فرمودند که اگر چنانچه این صفات را ما نفی نکنیم، یعنی این صفات را و ذات را دو چیز بگیریم و صفت و موصوف بگیریم، خیلی روشن است که صفت و موصوف می شوند دو چیز. صفت چیزی است و موصوف چیز دیگر، و غیر یک دیگرند.
وقتی غیر یک دیگر شدند نتیجه اش این می شود که شدند دوتا، دوتا که شدند آن تالی فاسدها و آن اشکالات وارد است. دو تا که شدند ما به الاشتراك و ما به الامتیاز می خواهند، مرکب می شوند، محتاج می شوند، و در نتیجه نمی توانند که علت قدیم غیر محتاج، یعنی واجب الوجود قائم بالذات باشند و مسئله دوئیت پیش می آید و حضرت همین را خواسته اند نفی کنند، به شهادت هر موصوفی که می گوید غیر از صفت است «وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ اَلصِّفَةِ» بنابراین، اگر کسی وصف کند به چنین وصفی که گفته شد «فَمَنْ وَصَفَ الله سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ» در حقیقت برای خدا قرینی قرار داده است، او و چیز دیگر.
قرین که برای او فرض شد، دو چیز فرض می شود و (مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ تَنَّاهُ) دو تا که شد پس تجزیه شده به دو. (و مَنْ ثَنَّاهُ فَقَد جَزَّاهُ) که در بحث توحید گفته می شد که یک معنای توحید همین است که تبعیض و تجزیه ای در کار نیست. (و مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهلَهُ) کسی هم که آن ذات را تجزیه کرد نتیجتا او را نشناخته، اگر تجزیه بردار باشد قائم بالذات نیست و فرض این است که استدلال های عقلی قائم بالذاتی را اثبات کرده است و وقتی چنین شد محتاج و معلول می شود و نیاز به غیر پیدا می کند.
1- نهج البلاغه، خطبه 185.
2- سوره لقمان (31)، آیه 13.
3- (فإنه لايشرك معه إلا عينه، و هذا غاية الجهل) (شرح فصوص الحکم، قیصری، با تعلیقه آشتیانی، ص1091؛ و در شرح دو جلدی قیصری، ج 2، ص378).
4- ممد الهمم فی شرح فصوص الحکم، ص 39.
5- نهج البلاغه، خطبه 1.
علاوه بر قرآن کریم؛
شهیدی، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، 1378ه ش.
رضی، سید شریف، نهج البلاغه، مترجم دکتر عبدالحمید آیتی، انتشارات بنیاد نهج البلاغه، 1386ه ش.
حسن زاده آملی، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، تهران، وزارت و ارشاد اسلامی، 1378ه ش.
قیصری رومی، محمد داوود، شرح فصوص قیصری با تحقیق و مقدمه تحلیلی سید جلال آشتیانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، تهران، 1375ه ش.
(شماره 3)
مرحوم استاد عباس سعیدی
رؤوس مطالب
نظر اشاعره درباره حسن و قبح عقلی
تجلیل ابن عربی از خلفا و سلاطین ستمگر
تبرئه ابن ملجم توسط مولوی
عقوبت افترا به خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله
مجبور بودن پسر نوح در معصیت
عدم تفاوت موسی علیه السلام و فرعون در نظر مولوی
شجره ممنوعه و فعل خدا
تجلیل از معاویه در ابیات مولوی
تجلیل از شیطان در ابیات مولوی
بی مدرکی و بی اساسی داستان هایی چون موسی علیه السلام و شبان، معاویه و ابلیس
نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین این دو
کلید واژه ها؛
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، اهل بیت علیهم السلام، انبیاء علیهم السلام، اشاعرہ، تصوف، جبر، تفویض، ابلیس، معاویه، ابن ملجم
در این شماره نویسنده محترم با اشاره به برخی از عقاید مولوی که ریشه در افکار اشاعره دارد مشخص نموده است مولوی نیز مانند بسیاری دیگر از متصوفه قائل به جبر است و انسان عاصی را آلت حق دانسته و فاعل را پروردگار معرفی کرده است. این چنین افکار بسیار خطرناک که مستلزم مفاسد بسیاری است در کتب دیگر صوفیه نیز فراوان دیده می شود. اما در مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، جبر به طور کلی باطل است و آن چه حقیقت دارد امری بین جبر و تفویض است.
اظهار نظرهای مولوی درباره جبر و اختیار، معمولاً از مذاق کلامی او که بینش اشعری است نشأت می گیرد. اشاعره منکر حسن و قبح عقلی می باشند. آن ها می گویند حسن و قبح شرعی (1)است و ربطی به عقل و درک ما ندارد، هر چه را که خداوند نیکو دانست و پسندید، حسن و نیک می باشد و آن چه را که زشت و ناپسند دانست، قبیح و زشت است.
اما شیعه و معتزله می گویند: حسن و قبح منحصر در امر و نهی شرع نیست، بلکه عقل هم در مواردی قادر به تشخیص حسن و قبح امور می باشد، بطوری که اگر شرع هم درباره آن ها اظهار نظر نمی فرمود، عقل قادر به درک آن ها بود. مثلا نهی خداوند از ظلم، بخاطر قبیح بودن ظلم است نه این که چون خداوند ما را از ظلم منع فرموده پس ظلم قبیح شده است. به همین ترتیب امر خداوند به عدل بخاطر حسن بودن آن است نه این که چون خداوند ما را به عدل امر فرموده پس عدل حسن و پسندیده گردیده است.
بنابراین نفس ظلم، قبیح است، لذا مورد نهی خداوند قرار گرفته و نفس عدل پسندیده است لذا مورد امر قرار گرفته است. (2)یادآوری می شود که اعتقاد به حسن و قبح عقلی هرگز به معنای بی نیازی از شرع نیست بلکه مراد این است که پاره ای از امور و حقایق آنقدر روشن و بدیهی است که عقل بدون تذکر شرع، زیبایی و زشتی یا نیکی آن ها را در می یابد. اما بدون تردید بخش عمده و اساسی امور و موضوعات مذهب، از طرف شرع تبیین می گردد و این همان تأیید مجدد ضرورت عقل و شرع برای وصول به کمال است. معمولاً عقل کلّیات را در می یابد ولی در تشخیص جزئیات عاجز است مثلاً عقل به وجود معاد پی می برد ولی به جزئیات و کیفیت معاد پی نخواهد برد و این در قلمرو شریعت و ارشاد وحی است. مسایل و موضوعاتی از قبیل حکیمانه بودن اوامر و افعال الهی، جعل احکام و قاعده لطف، محال بودن تکلیف مالایطاق و غیره فرع بر اصل اساسی عدل است که در جهان بینی شیعه سخت مورد توجه قرار گرفته است.
1) احادیث و آیاتی که مورد استناد اشاعره قرار گرفته است بدون سند و جعلی است و این حقیقت کمتر مورد نقد دانشمندان محترمی که در مقام نقد و بررسی عقاید اشاعره بر آمده اند، قرار گرفته است.
2) در این مختصر مجال بحث تفصیلی و بیان ادله طرفین نیست، طالبین می توانند به کتب کلامی مراجعه نمایند، همچنین اکنون فرصت بررسی تاریخچه مکاتب معتزله و اشاعره و سیر تحول آن ها و به خصوص ترویج خلفای جور از مکتب اشاعره وجود ندارد.
اشاعره با عقاید خود به خصوص اعتقاد به مختار نبودن بشر در افعال و او را آلت فعل تصوّر نمودن و خدا را فاعل افعال دانستن و بالأخره انکار حسن و قبح عقلی در تمامی امور ضربات سختی به اسلام وارد نمودند.
آن ها می گویند عقل ما قادر به تشخیص حسن و قبح افعال در هیچ امری نیست، از کجا معلوم امری که ما آن را حسن می دانیم، نزد خداوند قبیح نباشد و بالعکس؟ بنابراین از دیدگاه اشاعره عقل بهایی ندارد و در واقع آنان نسبت به نور عقل بی مهری فراوانی دارند با وجود آن که در قرآن کریم حدود پنجاه مرتبه از عقل و مشتقات آن تجلیل گردیده و در روایات معصومین علیهم السلام نیز فوق العاده به آن اهمیت داده شده است.
کلام اشاعره ظاهری آراسته و دلفریب دارد و از این رو گروه کثیری را به انحراف و اعوجاج سوق داده است اما اگر ریشه این اعتقاد مورد توجّه دقیق قرار گیرد به خوبی خطر آن آشکار می گردد. بر مبنای این اعتقاد به کسی مربوط نیست چه افرادی در بهشت متنعم خواهند بود و چه کسانی در دوزخ معذّب می شوند.
نمی توان گفت نیکوکاران به بهشت می روند و بدکاران به دوزخ. زیرا ممکن است حق تعالی بدکاران را به بهشت و نیکوکاران را به دوزخ ببرد و اگر چنین عمل کرد همان خوب است زیرا عقل ما قادر نیست فعل حسن را از فعل قبیح تمییز دهد. ملاک و میزان، قضاوت و عمل بعدی خداوند است.
تعجب است که اشاعره، حسن و قبح عقلی را انکار می کنند. در حالی که حتی برخی از حیوانات برخی از خوبی ها و بدی ها را درک می کنند و در مقابل آن عکس العمل نشان می دهند. در هر صورت تفکر اشاعره موجب گردیده است که احدی حق اعتراض و انتقاد به سلاطین جور و ستمگران تاریخ نداشته باشد زیرا به نظر ایشان افعال سلاطین جور و ستمگران مخلوق خداست و این سلاطین جور و ستمگران آلت فعل اند و از طرف دیگر شاید همین سلاطین جور و ستمگران در بهشت متنعم گردند و در آن صورت افعال آن ها حسن و پسندیده خواهد بود.
این طرز تفکر غالباً از طرف حکام و سلاطین جور بشریت حمایت می شد و اکثراً از جانب علما سوء و درباریان همراهی و گاهی احادیث جعلی نیز از طرف دشمنان خدا ساخته می شد. برای نمونه به احادیث جعلی زیر توجه کنید:
1- .... رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
بعد از من، امامان و زمامدارانی خواهند بود که با روش من هدایت نمی کنند و سنت مرا نمی پذیرند و از میان آنان مردانی بپاخیزند که دل های آن ها، دل های شیاطین در بدن انسان است. حذیفه گوید: گفتم یا رسول الله (اگر آن زمان را دریابم) چه کنم؟ فرمود: گوش فرا می دهی و از امیر اطاعت می کنی اگر چه به پشت تو تازیانه زند و مالت را بگیرد باز هم اطاعت کن و فرمانبردار باش. (1)
2- بسیار مناسب است در مورد این بحث، نظر یکی از مشاهیر و معاریف عامه که برخی او را در عالم عرفان بی نظیر می دانند نقل شود. ابن عربی در فتوحات بعد از طرح دو آیه از قرآن (ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله ... ) و نيز (من يطع الرسول فقد اطاع الله ... ) و سپس (اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولی الامر منکم ... ) در تجلیل اصحاب الامر پرداخته و در پایان می گوید:
...... ولهذا كانت طاعة السلطان واجبة فإن السلطان بمنزلة امر الله المشروع من اطاعه نجا و من عصاه هلک ....
از این رو اطاعت سلطان واجب است، چون امر سلطان همانند امر مشروع خداوند است. هر کس او را (سلطان را) اطاعت کند، نجات یابد و هر کس تخلف کند هلاک می گردد. (2)ابن عربی در جای دیگر فتوحات و در تجلیل معاوية بن أبي سفيان و حسن ظن به جمیع صحابه و مأجور دانستن آن ها در کلیه اعمال صادره از آن ها گوید:
..... و كذلك ما أحدثه معاويه كاتب رسول الله و صهره خال المؤمنين فأظن بهم (بالصحابه) جميل رضى الله عن جميعهم .... و ليس لنا الخوض فيما شجر بينهم فإنهم أهل علم و اجتهاد و حديث و عهد بنبوّة و هم مأجورون في كل ما صدور منهم عن إجتهاد سواء أخطأوا أم أصابوا
و به همین ترتیب است آن چه که معاویه کاتب رسول الله و داماد او، دایی مؤمنان انجام داده است بنابراین گمان نیک به آن ها (صحابه) خوب است رضی الله عن جميعهم و راهی برای خدشه بر آن ها نیست ...... و برای ما سزاوار نیست که در موارد اختلاف آن ها (اصحاب رسول خدا) ژرف اندیشی کنیم زیرا آن ها اهل علم و اجتهاد بودند و زمان آن ها قریب به عهد نبوّت بود و آن ها آن چه از روی اجتهاد عمل کردند مأجورند چه به خطا رفته باشند چه صحیح عمل کرده باشند.
ابن عربی در جای دیگر فتوحات ضمن طرح آيه شريفه: (يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولى الأمر منكم)، هم الخلفاء ... .... ضمن توضیحاتی مدعی است همانگونه که افرادی چون فرعون در الوهیت با خداوند در ستیز هستند برای سلاطین نیز مخالفینی وجود دارد که با مقام و رتبه آن ها در ستیزاند و (خداوند) برای خلیفه خود مقرّر فرموده که با آنان بجنگند و چون بر هر یک از آنان پیروز و ظفر یافتند او را بکشد همانگونه که خدای سبحان با مشرکین انجام می دهد.
توجه: نگارنده از اساتید و محققین خاصه و عامه درخواست می کند با ژرف اندیشی عمیق و دقیق بررسی کنند اگر در طول تاریخ به فردی مانند ابن عربی برخورد کردند که تا این حد و درجه از طواغیت و سلاطین جور تجلیل نموده و در جهت حمایت کامل آنان سخن گفته، اطاعت خلفا ستمگر و فاسق را همانند اطاعت امر مشروع خداوند دانسته (1)و با صراحت فتوای قتل مخالفان سلاطین را صادر کرده باشد اعلام کنند (2)!!!
1) عن أبي عبدالله علیه السلام قال : ملعون ملعون عالم يَؤُمُّ سلطاناً جائرا معينا له على جوره (بحارالانوار، ج72، ص381، مؤسسة الوفاء، بيروت، الطبعة الثانية، 1403ه - 1983 م .) حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: ملعون است ملعون است عالمی که قصد سلطانی ستمگری نماید که وی را در ستم یاری کند. و بهذه الاسناد قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله من أرضى سلطانا بما أسخط الله خرج من دين الإسلام .... (همان، ج 72، ص 380) حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که موجبات رضای سلطانی را فراهم کند در آن چه که موجب غضب خداست، از دین اسلام خارج شده است.
2) البته در این تحقیق مواضع و سخنان دیگر ابن عربی مورد نظر کامل قرار می گیرد نظیر: ادعای عصمت فرعون هنگام غرق شدن (فقبضه طاهرا مطهرا) و تجليل صریح از خلفا جور مانند معاویه و متوکل عباسی و طلب رحمت برای عبدالملک مروان و حجّاج ابن یوسف و تجلیل از قوم نوح علیه السلام (فغرقوا في بحار العلم بالله) و دفاع از گوساله پرستی بنی اسرائیل از جانب دیگر خطا کار دانستن حضرت نوح علیه السلام و نسبت شرک به موحد بزرگ قریش حضرت ابی طالب علیه السلام و ... .
آیا کسی که تمام اعمال اصحاب مانند معاویه را چه خطا و چه ثواب تأیید و حتی مأجور می داند در تمامی جنایت های معاویه که یکی از آن ها جانشینی یزید و فاجعه کربلاست شریک نیست؟ طبق فتوای ابن عربی معاویه در به شهادت رساندن امام مجتبی علیه السلام و صدها هزار از شیعیان در صفین و قتل عام های زیاد ابن ابیه و ..... مأجور هم می باشد!!!
معاویه بر مبنای همان احادیث جعلی که به دستور خودش ساخته شد و روزی گفت:
إن الله تعالى أكرم خلفائه فأوجب لهم الجنة و أنقذهم من النار ثم جعلنى منهم
همانا خدای متعال خلفای خود را گرامی داشت و بهشت را بر آنان واجب نمود و آن ها را از دوزخ نجات داد و مرا از آن ها (خلفای خود) قرار داد.
ابن عربی طبق همان احادیث جعلی، فتوای وجوب اطاعت از سلاطین و فتوای قتل مخالفان سلاطین را صادر نموده است.
توضیح:
جعلی بودن حدیث حذیفه و امثال آن و بطلان فتاوی ابن عربی شیخ اکبر صوفیه نزد اهل تحقیق و معرفت کاملا بدیهی و روشن است. قرآن با صراحت می فرماید:
وَ لا تُطِع مِنهُم اِثِمَاً أو كَفُوراً از گناهکار و کفور (کفر پیشه) اطاعت نکن.
و نیز می فرماید:
وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ ..... و (شما مؤمنان هرگز) بر ظالمان تکیه نکنید که موجب می شود آتش شما را فرا گیرد... .
اشاعره بدانند به فرض که که ما نور مقدّس عقل را که گفتیم در قرآن حدود پنجاه مرتبه مورد تجلیل قرار گرفته رها کرده و نادیده بگیریم، آیات و روایات فراوانی با صراحت این طرز تفکر و اندیشه (انکار حسن و قبح عقلی) را مردود و باطل می داند.
حدیث زیر در این مورد بسیار حایز اهمیت است:
از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل گردیده که فرمودند: پس از آن همه بلاها و مصائب که حضرت ايوب علیه السلام متحمل گردید حق تعالی به وی وحی فرمود: می دانی چه عملی را مرتکب شدی که آن همه مصیبت به تو وارد گردید؟ عرضه کرد: خیر!
حق تعالی فرمود: تو بر فرعونی (طاغوت و ستمگری) وارد شدی و در سخن گفتن با او در دو کلمه از خود نرمش نشان دادی
از این جا می توان تا حدودی به تفاوت مکتب خلفا و مکتب اهل بیت علیه السلام پی برد.
امام باقر علیه السلام فرمودند:
مَنْ دَخَلَ عَلَى إِمَام جَائِرٍ فَقَرَأَ عَلَيْهِ الْقُرْآنَ يُرِيدُ بذَلِكَ عَرَضاً مِنْ عَرَض الدُّنْيَا لُعِنَ الْقَارِئُ بِكُلِّ حَرْفٍ عَشْرَ لَعَنَاتِ وَ لُعِنَ الْمُسْتَمِعُ بِكُلِّ حَرْفِ لَعْنَةً هر کس بر حاکم ظالمی وارد شود، و بر او قرآن بخواند، و خواستش رسیدن به چیزی از دنیا باشد، برای آن خواننده قرآن در مقابل هر حرف ده لعنت است و برای شنونده یک لعنت.
همان طور که ملاحظه می شود آیات قرآن و روایات معصومین علیه السلام نقطه مقابل احادیث جعلی و ساختگی علما سوء و مزدوران خلفا و سلاطین جور می باشد. البته روشن است که حکام ظالم و فاسد جهت تثبیت مقام و استمرار جنایات خود و استحمار جهّال، نهایت تلاش خود را در جهت القاء و ترویج این طرز فکر بکار برده اند که هنوز آثار شوم این تحریفات در اکثر کشورهای اسلامی به چشم می خورد.
در این جا لازم به ذکر است که با گذشت زمان تحولاتی در طرز تفکر اشاعره به وجود آمد. برخی از پیروان اشعری مانند قاضی ابوبکر باقلانی و جوینی در نظریه جبری اشعری که قایل به نفی اختیار بشر در افعال بود و بسیار سخیف به نظر می آمد تجدید نظرهایی نمودند. روشهای کلامی اشعری بعدها توسط محمد غزالی تغییراتی پیدا نمود و به تصوف نیز نزدیک گردید.
در قرن هفتم با آمدن مولوی، روش کلامی اشاعره تحولی دیگر یافت، معهذا در آثار غزالی و مولوی، بینش و روش کلامی اشعری به خوبی آشکار است. بعد از بیان این توضیحات، علت اظهارات مولوی در مباحث کلامی از جمله مسأله جبر و اختیار معلوم می گردد که اجمالاً به چند مورد آن اشاره می شود:
الف- افترای مولوی به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و تبرئه ابن ملجم در قتل آن حضرت
مولوی در مثنوی داستانی جعلی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و ابن ملجم بیان می کند که خلاصه آن چنین است:
پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق وحی به ابن ملجم خبر دارد که تو قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام (1)
در برابر این بیت مولوی باید گفت ابن ملجم هرگز پیامبر صلی الله علیه و آله را درک نکرده همچنین هرگز ابن ملجم چاکر حضرت علی علیه السلام نبوده است.
خواهی بود. بعد از این اطلاع، ابن ملجم به حضرت علی علیه السلام عرض می کند مرا به قتل رسان تا چنین منکری از من صادر نشود. مولوی سپس مدعی است که آن حضرت به ابن ملجم می فرمایند که این تقدیر الهی و تغییر ناپذیر است:یک سر مو از تو نتواند برید چون قلم بر تو چنان خطی کشید
و من بغضی از تو در دل ندارم، زیرا که این قتل را از ناحیه تو نمی دانم، (2)تو وسیله و آلت فعلی و فاعل خداست!!! و من چگونه آلت فعل را مورد طعنه و سرزنش قرار دهم؟
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو *** زانکه این را من نمی دانم ز تو
آلت حقى تو فاعل دست حق *** چون زنم بر آلت حق، طعن و دق
همانطور که ملاحظه می شود نفی اختیار بشر در افعال و او را آلت فعل دانستن و خدا را فاعل افعال، به وضوح و روشنی از ابیات مذکور استنباط می شود،
بنابراین طبق اعتقاد مولوی ابن ملجم کوچک ترین جرمی مرتکب نگردیده زیرا او آلت فعل بوده، (3)
اللهم العن قتلة اميرالمؤمنين علیه السلام نعوذ بالله خلاف است. رواه الكشى عن رسول الله صلی الله علیه و آله انه قال: من تأثمّ أن يلعن من لعنه الله فعليه لعنة الله
حضرت فرمود: هر که گناه بداند لعنت بر کسی که خداوند او را لعنت فرمود. پس بر او لعنت باد.
مولوی در بیت بعد مدعی است که بعد از واقعه ضربت بر حضرت امیر علیه السلام و طرح قصاص،1) گفت پیغمبر به گوش چاکرم *** کو برد روزی زگردن این سرم
2) جهت اطلاع از کیفیت شهادت حضرت امیر علیه السلام و ماجرای دلباختگی ابن ملجم به قطامه (قطامه بنت الاخضر التيميه و كان امير المؤمنين علیه السلام قتل أباها و أخاها بالنهروان و كانت من أجمل نساء أهل زمان ها) مراجعه شود به بحارالانوار، ج42، ص228.
3) بنابراین به زعم مولوی نباید ابن ملجم مورد طعن و لعن قرار گیرد و امر امام علیه السلام که در شب نوزدهم ماه مبارک صد بار گفته می شود:
ابن ملجم سؤال کنید (اکنون که من طبق گفته شما آلت فعل بوده لذا جرمی مرتکب نگردیدم) پس این قصاص برای چیست؟ بنا به ادعای مولوی حضرت پاسخ می دهند که این قصاص نیز فعل خداست و این سرّ پنهان می باشد. (1)
تحیر و سر درگمی و انحرافات مولوی در این ابیات روشن است به هر حال پس از آن که مولوی در این جا با بن بست مواجه می شود به گفته علامه محمدتقی جعفری در تفسیر مثنوی خود (ج2، ص782) باز مسأله را به پشت پرده کشیده می گوید: قصاص یک راز نهانی است!.
گفت او: پس این قصاص از بهر چیست؟ *** گفت هم از حق و آن سر خفی است (2)
عجیب است که در جای دیگر مولوی ادعا می کند حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به ابن ملجم وعده شفاعت داده است.
لیک بی غم شو شفیع تو منم *** خواجه روحم نه مملوک تنم
هر چند مولوی در همین مقدار که نقل قول گردید بیش از پنج مورد تهمت روا داشته ولی آن چه در این دعاوی باطل، بیش از همه موجب تاسف می گردد این است که مولوی تمامی آن ها را از قول حضرت امیر علیه السلام نقل می کند (3)
بهرحال ابن ملجم که متأسفانه از طرف مولوی تبرئه گردیده یکی از 6 نفر اصحاب تابوت آتش است، (بحار، ج 8، ص 296) جهت اطلاعات بیشتر از احوالات ابن ملجم و شقاوت و کفر وی مراجعه شود به بحارالانوار، ج 42، ص 190 الی 199 در مستدرک سفینة البحار ذیل لعنت لجم، از مناقب چنین نقل گردیده: قال: كان ابن ملجم من ولد قرار عاقر ناقة صالح و قصتها واحدة، لأن قرار عشق إمرأة يقال لها رباب كما عشق ابن ملجم القطام بحار ج 42، ص 237. اکنون مناسبت دارد به فقراتی از زیارت مخصوصه حضرت امیر علیه السلام توجه نماییم:
لَعَنَ اَللَّهُ مَنْ قَتَلَكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ مَنْ خَالَفَكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ مَنِ اِفْتَرَى عَلَيْكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ مَنْ ظَلَمَكَ وَ غَصَبَكَ حَقَّكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ مَنْ بَلَغَهُ ذَلِكَ فَرَضِيَ بِهِ أَنَا إِلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ بَرَاءٌ لَعَنَ اَللَّهُ أُمَّةً خَالَفَتْكَ وَ جَحَدَتْ وَلاَيَتَكَ وَ تَظَاهَرَتْ عَلَيْكَ وَ قَتَلَتْكَ وَ حَادَتْ عَنْكَ وَ خَذَلَتْكَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي جَعَلَ اَلنَّارَ مَثْوَاهُمْ وَ بِئْسَ اَلْوِرْدُ اَلْمَوْرُودُ.... ( مفاتيح الجنان، ص763).
در این جا مسأله دیگر مطرح می شود و آن این است که:1) مولوی در همین صفحه چندین افتراء به ساحت مقدّس حضرت امیر علیه السلام وارد نموده و این هم افترایی دیگر.
2) مثنوی، دفتر اول، ص 74، س 32 - آن چه گفته شد نمونه روشنی است از تفکر اشعری یعنی از انکار حسن و قبح عقلی توسط مولوی از چهره های معروف اشعری.
3) علامه محمد تقی جعفری در تفسیر مثنوی خود (ج2، ص778 الی 787) می گوید: «هیچ روایت و داستانی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و لو به طور ضعیف نقل نشده که حضرت علیه السلام به ابن ملجم چنین مطالبی را گفته باشد» همچنین استاد جعفری گوید که: (مولوی در مورد جبر و اختیار، یک عقیده ثابتی نداشته، گاهی از جبر دفاع کرده گاهی از اختیار و گاهی خود را بر کنار ساخته و در مورد شفاعت هم روایتی وجود ندارد) باید دانست که مولوی بر جبر مطلق (جبر جهم بن صفوان) را منکر است ولی خود او را در دام جبر گرفتار بوده است.
آیا جایز است شخصی جهت القاء یا ترویج یک طرز فکر، احادیثی جعل نموده و به خدای عزّوجل و یا رسول الله صلی الله علیه و آله و یا اوصیاء پیامبر صلوات الله عليهم اجمعین نسبت دهد و اگر فردی چنین کرد برخورد مکتب با او چگونه است؟
متأسفانه مولوی تمامی این اعمال را مرتکب گردیده است وی صرف نظر از مواردی که برخی از احادیث جعلی موجود، در بعضی از کتب اهل تسنن را در ابیات خود به مناسبت های مختلف بیان کرده، در مواردی به نقل مطالبی از خداوند جل جلاله و رسول خدا صلی الله علیه و آله و حضرت امیر علیه السلام مبادرت نموده که حتی به اعتراف دانشمندان و محققانی که سالیان دراز در مورد مآخذ و مدارک مثنوی تلاش نموده اند هیچگونه مآخذ و مدرکی برای آن ها وجود ندارد.
عاقبت افتراء به خدای عزّوجل و معصومین علیهم السلام
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوَى الْكَافِرِينَ (1) چه کسی ستمکارتر از آن کسی است که بر خدا دروغ بسته یا حق را پس از آن به سراغش آمد تکذیب نماید؟ آیا جایگاه کافران در دوزخ نیست؟
وَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُواْ عَلَى الله وُجُوههم مُّسْوَدَّةٌ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوًى لِّلْمُتَكَبِّرينَ و روز قیامت کسانی را که بر خدا دروغ بستند که صورت هایشان سیاه است آیا در جهنم جایگاهی برای متکبران نیست؟
1) العنكبوت، 68، از جمله دروغ های مولوی به خدای عزوجل این است که خداوند را فاعل شهادت حضرت امیر علیه السلام و ابن ملجم را آلت فعل نامیده است.
عن ابي عبدالله علیه السلام قال: الْكَذِبُ عَلَى الله عزّوجلّ وَ عَلَى رَسُوله وَ عَلَى الأَوْصِيَاء عليهم الصّلاة والسّلام مِنَ الْكَبَائِر، و قال رسول الله صلی الله علیه و آله مَنْ قَالَ عَلَيَّ مَا لَمْ أَقُلْ فَلْيَتَبَوَّاْ مَقْعَدَهُ منَ النَّار
حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند: دروغ نسبت دادن به خدای عزّوجل و بر رسول او و بر اوصیاء پیامبر علیهم السلام از (گناهان) کبیره است و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: هر کس به من قولی را نسبت دهد که نگفته ام جایگاه خود را در آتش فراهم کرده است.
..... عن العلاء، عن محمد، قال سمعت أبا جعفر علیه السلام يقول: لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ بِطَاعَةِ مَنْ عَصَى الله وَ لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ بِفِرْيَةِ بَاطِل عَلَى اللهِ وَ لا دينَ لِمَنْ دَانَ بِجُحُودِ شَيْء مِنْ آيَات الله
..... از علاء از محمّد که گفت شنیدم از امام باقر علیه السلام که فرمودند: دین ندارد کسی که دینداری می کند به طاعت کسی که خدا را نافرمانی می کند و دین ندارد کسی که دینداری می کند با کسی که با افترا باطن بر خدا و دین ندارد کسی که دینداری می کند با انکار چیزی از آیات خدا.
..... عن الرضا علیه السلام قال: وَاللهِ مَا أَحَدٌ يَكْذِبُ عَلَيْنَا إِلَّا وَ يُذِيقَهُ اللهُ حَرَّ الْحَدِيد
حضرت رضا علیه السلام فرمود: به خدا سوگند احدی به ما دروغ نبندد مگر این که خداوند حرارت آهن را به او خواهد چشاند.
ب- مولوی و ادعای وی در مورد فرزند نوح علیه السلام
مولوی عمل کنعان بن نوح که فرمان پدر را نشنید و همراه کفار با پدر مخالفت کرد و بر کشتی سوار نگردید و دچار غرق شد را جبری دانسته و آن را حکم ازلی حق تعالی می داند.
گوش کنعان کی پذیرد این کلام *** که بر او مهر خدایست و ختام
کی گذارد موعظه بر مُهر حق *** کی بگرداند حدث حكم سبق
بنابراین مولوی قایل است به حکم ازلی حق تعالی بر انحراف و گمراهی کنعان جاری گردیده و این مُهر و حکم تغییر ناپذیر الهی است، لذا بر چنین فردی هرگز موعظه و نصیحت که امرى حادث است تأثیر نمی کند.
ملاحظه می شود که در این ابیات، اعمال کنعان بن نوح جبری و فاقد هرگونه اختیار عنوان گردیده است. صفت علم از صفات ذات حق تعالی است و خدا از ازل می دانست چه کسانی با اختیار خود راه هدایت را انتخاب می کنند و چه کسانی راه ضلالت را.
بنابراین انسان دارای اختیار است و جبری در کار نیست. اگر بگوییم علم خدا علت افعال است آن گونه که مولوی به نادرستی ادعا می کند نه انبیاء و اوصیاء علیه السلام قابل مدح اند و نه اشقیا قابل ذمّ. زیرا سرانجام هر دو گروه در علم ازلی حضرت حق بوده است و در این صورت هیچ مجرمی قابل ذم و محاکمه نیست. (1)
این ابیات کفرآمیز شبیه اشعاری است که شاعری از همین تبار گفته است:
می خوردن من حق ز ازل می دانست *** گرمی نخورم علم خدا جهل شود
و دانشمندی در پاسخ وی گفت:
علم ازلی علت طغیان کردن *** نزد عقلا ز غایت جهل بود
1) از ابیات فوق اعتقاد به جبر مولوی، کاملاً آشکار است. در این ابیات مطالب خلاف دیگری نیز دیده می شود.
ج- مولوی و ادعای وی در مورد حضرت موسی علیه السلام و فرعون
مولوی در این مورد می گوید:
کفر و ایمان عاشق آن كبريا *** مس و نقره بنده آن کیمیا
موسی و فرعون معنی را رهی *** ظاهر این ره دارد و آن بیرهی
روز موسی پیش حق نالان شده *** نیم شب فرعون نالان آمده
کاین چه غلست ای خدا بر گردنم *** ور نه غل باشد که گوید من منم
زانکه موسی را منور کرده *** مر مرا هم زان مکدر کرده
زانکه موسی را تو مه رو کرده *** ماه جانم را سیه رو کرده
نی که قلب و قالبم در حکم اوست *** لحظه مغزم کند یک لحظه پوست
یکدمی ما هم کند یکدم سیاه *** خود چه باشد غیر از این کار اله
سبز گردم چون که گوید کشت باش *** زرد گردم چون که گوید زشت باش
پیش چوگان های حکم کن فکان *** می دویم اندر مکان و لامکان
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد *** موسئی با موسئی در جنگ شد
چو به بی رنگی رسی کان داشتی *** موسی و فرعون دارند آتشی
قومی اندر آتش سوزان چو ورد *** قومی اندر گلستان با رنج و درد
نعل های باژگونه است ای سلیم *** نفرت فرعون را دان از کلیم
د: با کمی دقت در ابیات زیر که در دفتر اول مثنوی صفحه 75 بیان گردیده، علاوه بر اعتقاد به جبر در افعال، انکار حسن و قبح عقلی که از ویژگی های اشاعره است آشکار می گردد.
گر نفرمودی قصاصی بر جنات (1)*** یا نگفتی فی القصاص (2)آمد حیات
خود که را زهره بدی تا او ز خود *** بر اسیر حکم حق تیغی زند
زانک داند هر که چشمش را گشود *** کان کشنده سخره تقدیر بود
هر که را آن حکم بر سر آمدی *** بر سر فرزند هم تیغی زدی
رو بترس و طعنه کم زن بر بدان *** پیش دام حکم عجز خود بدان
پیش حکم حق بنه گردن زجان *** تمسخر وطعنه مزن بر گمرهان
ه- مولوی و اتهامی دیگر به ذات اقدس حق جلّ وعلا
مولوی در ماجرای حضرت آدم علیه السلام و شجره ممنوعه گوید:
گفت: شیطان که بما اغویتنی *** کرد فعل خود نهان دیو دنی
گفت: آدم که ظلمنا نفسنا *** او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش کرد *** زان گنه بر خود زدن او بر بخورد (1)
بعد توبه گفتش ای آدم نه من *** آفریدم در تو آن جرم و محن
نه که تقدیر و قضای من بدآن *** چون به وقت عذر کردی آن نهان
گفت ترسیدم ادب نگذاشتم *** گفت هم من پاس آنت داشتم
هر که آرد حرمت او حرمت برد *** هر که آرد قند لوزینه (2)خورد
ملاحظه می شود مولوی، در ماجرای آدم و شجره ممنوعه، تحقق آن را فعل خدا می داند! آفرینش این جرم و محن را از خدا دانسته و آن را تقدیر و قضای الهی و مدعی است که حضرت آدم علیه السلام نیز این معنی را می دانسته که این فعل خداست، منتهی به جهت رعایت ادب، آن را به خود نسبت داده و گفته است (قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا ...)
تذکر: اول کسی که قایل به جبر شد ابلیس بود که به خداوند عرضه داشت،
(قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي...)
چون مرا گمراه ساختی... .
یعنی ابلیس گمراهی را که بواسطه تکبّر اختیار کرد، به خداوند نسبت داد و این تهمت به خدای عزّوجل بوده است لذا بزرگان فرموده اند قایلین به جبر، شاگردان و پیروان ابلیس می باشند. از سوی دیگر اول کسی قایل به اختیار شد حضرت آدم علیه السلام پیامبر الهی بود که عرضه داشت (رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا ....) و قائلین به اختیار شاگردان و پیروان انبیاء الهی می باشند.
تفکر جبرگرایانه و دفاع از آن در طول تاریخ فراوان بوده اند که در رأس آنان ابلیس و خلفاء جور و عالمان درباری و منحرفین بوده اند.
و- داستان جعلی مولوی در مورد معاویه و ابلیس و تجلیل وی از معاوية بن ابی سفیان
مولوی در مثنوی داستانی جعلی از مناظره معاویه و ابلیس نقل می کند. وی در این داستان از قول هر کدام به دیگری مطالبی بیان می کند (1)
البته مولوی این روش را مطلوب تر و خوش آیندتر دانسته و گوید:
گفتمش پوشیده خوشتر سر یار *** خود تو در ضمن حکایت گوش دار
خوشتر آن باشد که سر دلبران *** گفته آید در حدیث دیگران
(دفتر اول، صفحه 5، سطر 12).
هر چند مقصود اصلی ما در ذکر این ابیات، ارائه دلیلی دیگر از اعتقاد مولوی به جبر است ولی دقت در این ابیات، لغزش های دیگری را نشان می دهد. خلاصه داستان از آن جا آغاز می شود که شبی معاویه در قصر خود خفته و در را از اندرون بسته بود.در خبر آمد که آن معاویه *** خفته بود در قصر در یک زاویه (2)
قصر را از اندرون در بسته بود *** کز زیارت های مردم خسته بود
ابلیس ناگهان او را بیدار کرده و خود، در گوشه ای پنهان گردید. معاویه پس از بیداری و جستجو او را یافته و به وی می گوید چرا مرا بیدار کردی؟ ابلیس گوید: سریع سوی مسجد برو که نمازت فوت نشود، معاویه به او گوید: دزد که پنهانی در مسکن آید و گوید که پاسبانم کجا توانم باور کرد؟ آنگاه مولوی مدعی است که ابلیس به معاویه مطالبی می گوید که به برخی از آن ها اشاره می شود:
1) این نکته مهم را باید همواره در نظر داشت که در بسیاری از موارد مولوی، عقاید و افکار خود را در خلال داستان ها و از زبان دیگران نقل کرده است دکتر عبد الحسین زرین کوب در این مورد می گوید: ... مولانا در بیان مطالب، اسلوب كتب قصص قدیم را که عبارت از آوردن حکایت در ضمن حکایت است به کار برده و در حکایات راجع به انبیاء و اولیاء مخصوصاً نظر داشته است که تا سر یاران خویش و مخصوصاً احوال خود را ضمن حدیث دیگران بیان کند. (ارزش میراث صوفیه، چاپ چهارم، صفحه 136)
2) مولوی با این تصوّر که معاویه دارای قصر است چون حاکم شام است شعر را شروع کرده است ولی در نهایت گفته است که شیطان او را بیدار کرد تا به نماز جماعت پیامبر صلی الله علیه و آله برسد در حالی که معاویه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله دارای قصر نبود و این خود نشان دیگری از ساختگی بودن این داستان است - سردبیر.
گفت ما اول فرشته بوده ایم *** راه طاعت را به جان پیموده ایم
پیشه ی اول کجا از دل رود؟ *** مهر اول کی ز دل بیرون شود؟
ناف ما بر مهر او، ببریده اند *** عشق او در جان ما کاریده اند
از که خوردم شیر غیر شیر او *** کی مرا پرورد جز تدبیر او
چند روزی که ز پیشم رانده است *** چشم من در روی خوبش مانده است
ترک سجده از حسد گیرم که بود *** آن حسد از عشق خیزد نز جحود (1)
در بلا هم می چشم لذات او *** مات اویم مات اویم مات او
جزو شش از کل شش چون وا رهد *** خاصه که بیچون مر او را کژ نهد
هر که در شش او درون آتشست *** اوش برهاند که خلاق شش است
خود اگر کفرست و گر ایمان او *** دست باف حضرتست و آن او
به منظور اختصار به برخی از نکات اهم می پردازیم.
1- خداوند، ترک سجده ابلیس را از استکبار معرفی فرموده است:
وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلا إِبْلِيسَ أَبَى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ چون فرشتگان را فرمودیم برای آدم سجده کنید همگی سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد و کبر ورزید و از کافران شد.
این تکبّر از بیان خود ابلیس که خداوند متعال فرموده کاملاً آشکار است:
قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينِ خداوند فرمود چون تو را به سجده امر کردم چه چیز تو را باز داشت از این که سجده کنی گفت من از او (آدم) بهترم مرا از آتشی آفریدی و او را از گل آفریدی.
ملاحظه می شود که خداوند متعال ترک سجده ابلیس را صریحاً از استکبار معرفی فرموده ولی مولوی از قول ابلیس ترک سجده را از عشق ابلیس به خدا عنوان نموده است:
ترک سجده از حسد گیرم که بود *** آن حسد از عشق خیزد نز جحود
مولوی گوید: فرض می کنیم ترک سجده از حسد بوده اما این حسد از عشق (ابلیس به خدا) برانگیخته شده نه از روی انکار!!!
1) جحود: انکار کردن.
1- خداوند در مورد دنیای ابلیس می فرماید: قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَحِيمٌ * وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ
و در مورد سرانجام وی متابعان او فرماید: قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْؤُومًا مَّدْحُورًا لَّمَن تَبعَكَ مِنْهُمْ لأَمْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكُمْ أَجْمَعِينَ
و در جای دیگر فرماید: قَالَ فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ أَقُولُ * لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَ مِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ
ملاحظه می شود که خداوند، ابلیس را تا قیامت مورد لعنت خود قرار داده و با شدیدترین تأكيدها سرانجام وی متابعان او را دوزخ معرفی می فرماید ولی مولوی طرد و رانده شدن ابلیس را موقتی (چند روزی) عنوان می کند!!!
چند روزی که ز پیشم رانده است *** چشم من در روی خوبش مانده است
3- با وجود آن که خداوند متعال ابلیس را مطرود، مذموم، ذلیل و ملعون و سر انجام او را دوزخ معرفی فرموده است ولی مولوی چنین عنوان نموده که ابلیس در بلا هم در حال لذت و شادمانی است
در بلا هم میچشم لذات او (1)*** مات اویم مات اویم مات او
آیا مفاهیم این ابیات موجب افزایش درجه علمی انسان می گردد؟ آیا رشد اخلاقی را موجب خواهد شد؟ آیا باعث احیا و رشد روح عبودیت و حصول مقامات رضا و تسلیم می گردد؟
یا این اظهارات و تصوّرات و اعتقادات موجب گستاخی و جسور نمودن عاصیان، فسّاق و تمسخر آیات قرآن در مورد قهر و عذاب الهی با کفار و دشمنان خدا می گردد و ناقض اصل خلقت انسان و کمال اوست؟
4- ابلیس بعد از تمرّد و ترک سجده به گمراه بودن خود معترف بود منتهی (العیاذ بالله) حق تعالى را عامل اضلال و گمراهی خود عنوان کرد.
(قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ)
(ابلیس) گفت: (خدایا) چون تو مرا گمراه کردی البته من نیز بندگانت را از راه راست (که شرع و آیین تواست) گمراه گردانم (نقل بمعنی).
1) بعيد نیست که مولوی در این لغزش بزرگ، تحت تاثیر اظهارات ابن عربی قرار گرفته باشد. زیرا ابن عربی در فصوص الحكم، فص اسماعیلی مدعی است که دوزخیان پس از مدتی درد و رنج، با آتش انس و الفت گرفته و درد و رنج (عذاب) آن ها، شیرین و گوارا (عذب) می گردد.
مولوی نیز در ماجرای ابلیس چنین نقل می کند که:
جزو شش از کل شش چون وا رهد *** خاصه که بیچون مر او را کژ نهد
هر که در شش او درون آتشست *** اوش برهاند که خلاق شش است
خود اگر کفر است و گر ایمان او *** دست باف حضرتست و آن او (1)
خلاصه مفهوم سه بیت آخر چنین است: کسی که محصور در جهات شش گانه (مجموعه مشیت الهی و جریانات و نوامیس هستی) می باشد چگونه قادر به رهایی خود خواهد بود یا اگر انسانی در محلی محصور و زندان باشد و آن محل دارای 6 در و همه بسته باشند آن انسان چگونه قادر به نجات و آزاد شدن خواهد بود؟ یا اگر مجموع مشیت الهی و جریانات و نوامیس هستی از 6 جهت ما را تحت تاثیر قرار دهد و تمامی این جهات جبراً به سوی عذاب و آتش منتهی شود جز خالق این جریانات و نوامیس (خداوند) چه کسی قادر به نجات ما از دوزخ خواهد بود. بنابراین به نظر مولوی کفر و ایمان هر دو (العیاذ بالله) ساخته شده و دستباف حضرت حق است. از این ابیات اعتقاد مولوی به جبر روشن می گردد.
مولوی در دو بیت اول به مثالی که خود طرح می کند (جزو شش از کل شش وا رهد ....) پاسخ صحیح می دهد ولی این مثال هرگز با آن چه که در مورد صدور افعال و اعمال (جن و انس) واقعیت دارد تطبیق نمی کند، این مثال بازتابی است از همان طرح پیش ساخته ذهنی او که همانا بینش اشعری است و بر نفی اختیار (جن و انس) یا همان حاکمیت جبر مبتنی است. (2)
گفت ما اول فرشته بوده ایم *** راه طاعت را به جان پیموده ایم
سخن نادرست دیگری است.
اکنون بطور اجمال به گفتار معاویه به ابلیس (طبق ادعاهای مولوی) توجه می کنیم:
گفت امیر این ها که گفتی راستست *** لیک بخش تو از این ها کاستست
قوم نوح از مکر تو در نوحه اند *** دل کباب و سینه شرحه شرحه اند
آنگاه مولوی مدعی است که معاویه از شرّ وسوسه ها و القائات ابلیس بدرگاه خدا تضرّع و زاری نموده و از خداوند درخواست می کند که به او مدد فرماید و گرنه به کژی و نادرستی گرفتار می شود!!!
1) مثنوی، صفحه 119، سطر 34 و 35.
2) متذکر می گردد که جن همانند انسان مختار و مکلف و ملزم به تبعیت از دستورات قرآن و اوامر نبی اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام می باشند و به مصداق (وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ ....) (كهف -50) ابلیس از جن بوده و دارای اختیار و تکلیف، ضمناً آیه شریفه تصریح دارد که ابلیس از جن بوده و این که مولوی از قول ابلیس می گوید:
تا چه دارد ای حسود اندر کدو *** ای خدا فریاد ما رس ز این عدو
گر یکی فصل دگر در من دَمَد *** در رباید از من این رهزن نمد
این حدیثش همچو دود است ای لاله *** دستگیر ارنه گلیمم شد سیاه ...
این ابیات مولوی و دعاوی او از جانب شخصی مانند معاویه در پیشگاه الهی، شاید بدتر از این باشد که شخصی ادعا کند، رییس جمهور آمریکا و اسراییل در مناجات شبانه خود برای صلح عالم از خداوند استمداد می جویند.
مولوی مدعی است بدنبال این استغاثه، معاویه از ابلیس می خواهد که حقیقت غرض خود را از بیدار کردن بگوید و گرنه از چنگ معاویه رهایی پیدا نخواهد کرد.
راست گو تا وارهی از چنگ من *** مکر ننشاند غبار جنگ من
تو چرا بیدار کردی مرا *** دشمن بیدارئی تو ای دغا
چار میخت کرده ام هین راستگو *** راست را دانم تو حیلت ها مجو...
سرانجام ابلیس از روی اضطرار، حقیقت را به معاویه می گوید که آری اگر تو را بیدار نمی کردم نماز جماعت تو به امامت پیامبر صلی الله علیه و آله فوت می شد. آنگاه حسرت و رنج فوت این عبادت، وجود و روح تو را فرا می گرفت و این جهان نزد تو تاریک و بی فروغ می گشت و از شدت درد و حسرت اشک از دیدگان تو همچون آب از مشک ها جریان می یافت!!! و ثواب عظیمی نصیب تو می گشت که از ثواب نماز به مراتب بالاتر بود.
از بن دندان بگفتش بهر آن *** کردمت بیدار میدان ای فلان
تارسی اندر جماعت در نماز *** از پی پیغمبر دولت فراز
گر نماز از وقت رفتی مر ترا *** این جهان تاریک گشتی بی ضیا
از غبین و درد رفتی اشک ها *** از دو چشم تو مثال مشک ها
آن غبین و درد بودی صد نماز *** کو نماز و کو فروغ آن نیاز
آن تاسف و آن فغان و آن نیاز *** در گذشتی از دو صد ذکر و نماز
من تو را بیدار کردم از نهیب *** تا نسوزاند چنان آهی مجیب
تا چنان آهی نباشد مر ترا *** تا بدان راهی نباشد مر ترا
مولوی گوید آنگاه معاویه گفتار ابلیس را تصدیق کرد:
گفت اکنون راست گفتی صادقی *** از تو این آید تو این را لایقی
عنکبوتی تو، مگس داری شکار *** من نیم ای سگ، مگس زحمت مدار
باز اسپیدم شکارم شد کند *** عنکبوتی کی بگرد من تند
تو مرا در خیر زان می خواندی *** تا مرا از خیر بهتر راندی
تجلیل مولوی از معاویه در حد یک بنده خالص خداوند که ابلیس قادر به إغواى او نیست
در این قسمت داستان، مولوی، ابلیس را به عنکبوت تشبیه نموده و معاویه را به باز اسپید. می خواهد بگوید همانگونه که عنکبوت تنها می تواند حشره ضعیفی چون مگس را شکار نماید ولی هرگز قادر نیست به پرنده نیرومندی چون باز نزدیک شود، ابلیس هم هرگز توانایی و قدرت آن را ندارد که به معاویه نزدیک شود و او را فریب داده و به نادرستی و گمراهی بکشاند!!!
ملاحظه می شود در این داستان جعلی، معاویه بسی مورد تجلیل و ستایش قرار گرفته و سرانجام مرز بندگان خالص خداوند که ابلیس قادر به اغوا و فریب آن ها نمی باشد ستوده شده است. (1)برای آن که شدت قبح و تعبیرات و تشبیهات و در مواردی القای شبهات و بدآموزی های این داستان معلوم گردد ضرورت دارد با شخصیت معاویه اندکی بیشتر آشنا گردیم اما قبل از آن لازم است به نکته بسیار مهمی که در موارد فراوانی از مباحث کتاب مثنوی توجه به آن ضرورت دارد اشاره نماییم.
1) از جمله آیات زیر این مفهوم را می رساند: (قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ ) (صفحه - 83 و 82) ابلیس به عزّت خداوند سوگند یاد می کند که تمامی بنی آدم را گمراه خواهد نمود مگر بندگان مخلص را. و در جای دیگر (... وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ * قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ * إِنَّ عِبَادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانُ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ)
تذکر مهم
اگر بتوان گفت که مولوی در کاربرد و تلفیق آیات و روایات و مضامین آن ها در ابیات خود از سایر شعرای گوی سبقت را ربوده است این واقعیت را نیز می توان گفت که هیچکدام از شعرا به اندازه وی، رفتاری ناروا در استعمال و عنوان برخی آیات قرآن (1)
حکایت جعلی خلاف عفت در دفتر چهارم صفحه 272 و 273 و به دنبال آن اشاره به قضیه آغاز بعثت حضرت موسی علیه السلام و عنوان آيه (أنى انا الله...) (القصص - 30) و نیز آيه (.... أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِي السَّمَاء ). (ابراهيم - 30) داستان زشت و رکیک در دفتر پنجم صفحه 301 و 302 و به دنبال آن عنوان آیات ... عذاب الخزى .. ( لنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الْخِزْى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ) (فصلت - 16) و نیز چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا اشاره به آیه (و كُلُوا وَ اشْرَبُواْ وَ لا تُسْرِفُوا...) (الاعراف - 31)
بهرحال مقصود این است که هرگز جوازی بر جعل داستان های رکیک نداریم و لو مقصود بیان و تفهیم حقایقی متعالی بوده و جنبه موعظه و نصیحت داشته و مشتمل بر پند و عبرت باشد. قبح اقدام به چنین روش ناپسندی آنگاه شدّت می یابد که در خلال همین حکایات زشت و خلاف عفت یا به دنبال آن ها به آیات شریفه قرآن و روایات معصومین علیهم السلام استناد گردد یا از آن ها مدد گرفته یا شاهدی بجوئیم!!!
در تمامی آیات قرآن و روایات معصومین علیهم السلام که مشتمل بر کامل ترین و عالی ترین مواعظ و حكم و عبر بوده و از بیان کوچک ترین نکته ای که فراموشی و غفلت از آن مانع وصول به سعادات دنیا و آخرت می باشد و خلاصه نسخه جامع و کامل تمامی کمالات و سعادات و تقرّب به سوی خداست حتی یک مورد (هر چند بسیار خفیف) نمی توان یافت که چنین روش هایی به کار رفته باشد.
تاسف این جاست که معهذا مولوی، مثنوی خود را تا حد قرآن ستوده است (مراجعه شود به مقدمه مثنوی و می گوید. لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ)
و نیز تصرفات1) به منظور رعایت اختصار در هر قسمت بذکر چند مورد اکتفا می گردد:
در روایات (1)
(با آشنایی شعرا به تصوف راه دیگر از برای نفوذ حدیث و خبر در ابیات فارسی باز شد و شعراء صوفی مسلک و صوفیان قافیه اندیش که روایات را با تأویلات صوفیانه آموخته و برای هر یک از سنن و رسوم و آداب خانقاهیان خبری صحیح یا ضعیف شنیده و به خاطر سپرده بودند از الفاظ و مضامین خبر پیرایه ئی نو و زیوری دلفریب بر پیکر شعر پارسی بستند و عروسان سخن را بدان حلی و حلل آرایش دادند ...) (مقدمه کتاب احادیث مثنوی)
همچنین دکتر عبدالحسین زرین کوب نیز در این مورد چنین می گوید: (مولانا در بیان مطالب، اسلوب كتب قصص قديم را که عبارت است از آوردن حکایت در ضمن حکایت به کار برده، و در حکایت راجع به انبیاء و اولیاء مخصوصاً نظر داشته است که تا سر یاران خویش و مخصوصاً احوال خود را ضمن حدیث دیگر بیان کند ...)
(ارزش میراث صوفیه، صفحه 136) و اصولاً مولوی این روش را مطلوب تر و خوش آینده تر می دانسته چنان که گوید:
خوشتر آن باشد که سر دلبران *** گفته آید در حدیث دیگران
(مثنوی، دفتر اول، صفحه 5، سطر 12)
و اینک چند نمونه از موارد تصرفات مولوی در روایات و احادیث:
قضیه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و زید که در دفتر اول صفحه 69 الی 72 نقل شده است، مولوی در این روایات تصرفاتی نموده است. و حتی آقای فروزانفر در کتاب مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی صفحه 35 آن را از اسدالغابة ابن اثیر نقل کرده بهر حال اضافاتی که در مثنوی وجود دارد در مأخذ شیعه و سنی نقل گردیده است.
قضیه حضرت امیر علیه السلام و عمر ابن عبدود در غزوه خندق، در این ماجرا نیز مولوی تصرفاتی نموده و حتی آقای فروزانفر در کتاب مأخذ قصص و تمثیلات صفحه 37 می گوید: "این روایت را به صورتی که در مثنوی نقل شده تاکنون در هیچ مأخذ نیافته ام و ظاهراً حکایت مذکور با تصرفی که از خصائص مولانا است مأخوذ است از گفته غزالی ....." جلال الدین در این داستان گزافه گویی را به آن جا می رساند که مدعی است حضرت امیر علیه السلام خطاب به پهلوان مورد ادعا فرموده اند:
تو منی و من تو با تو من خوشم *** تو علی بودی علی را چون کشم
معصیت کردی به از هر طاعتی *** آسمان پیموده در ساعتی
(مثنوی، دفتر اول، صفحه 74، سطر 18)
در کتاب "نگرشی نو بر مثنوی مولوی" جعلی بودن این داستان مورد بررسی کامل قرار گرفته است.
بهر این فرمود پیغمبر که من *** هم چو کشتی ام به طوفان زمن
و جعل حدیث و اسناد آن ها به خدای عزوجل و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله1) بديع الزمان فروزانفر که طبق آن چه در مقدمه كتاب (مأخذ قصص و تمثيلات مثنوی) بیان کرده حدود بیست و پنج سال تحقیق و تتبع در مورد کتاب مذکور نموده و سال ها نیز رنج تدوین کتاب احادیث مثنوی را متحمل گردیده و از ارادتمندان سر سخت مولوی است چنین می گوید:
و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نداشته اند.
بدون تردید برخی از لغزش های مولوی، ناشی از احادیث جعلی و کذبی است که به خصوص در زمان معاویه و به دستور مستقیم وی جهت وصول به اهداف ضد اسلامی او، به کتب حدیث اهل سنّت راه یافت، در هر صورت مولوی، در این موارد متأثر از مذهب حنفی و مذاق کلامی (اشعری) خود است.
اما لغزش های بزرگ تر وی، کلمات ناروایی است که گاهی برای تبیین و تشریح نظرات و اعتقادات فرقه ای خود به خدای عزّوجل و معصومین علیهم السلام نسبت داده و چنین بنظر می آید که وی، اصولا این اکاذیب را زشت و گناه نمی دانسته است.
در این کتاب به برخی از این موارد اشاره گردیده است: نظیر افتراء وی به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و تبرئه ابن ملجم در قتل آن حضرت و نیز وعده شفاعت به ابن ملجم (صفحه 18 و 19) و داستان جعلی شیخ محمد سررزی و چند مورد افترا به ذات احدیت (صفحه 24) و حکایت جعلی حضرت موسی علیه السلام و شبان (صفحه 102) و جعل حدیث به منظور تعظیم صوفیه (صفحه 122) و نسبت ناروای وی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله در مورد عایشه (1)
(تفصیل در صفحه 72)
آقای فروزانفر در کتاب احادیث مثنوی صفحه 111 مأخذ این حدیث را از اهل سنت نقل کرده و تقریباً متن، همان عبارت مذکور است و کلمه اصحاب اصلا وجود ندارد.
مدارک مذکور در این صفحه و صفحات دیگر در این کتاب اصلی مولوی چه می گوید آمده است.
(صفحه 105). علاوه بر آن چه گفته شد در موارد فراوانی مولوی نظرات و اعتقادات خود را به صورت سوال و جواب یا به شکل مناظره و مجادله بین دو یا چند نفر بیان نموده که هیچ گونه مأخذی و منبعی نداشته است.از جمله این موارد همین داستان جعلی معاویه و ابلیس است.
استاد محمد تقی جعفری در تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی (قسمت سوم دفتر دوم صفحه 202) گوید: داستانی را که جلال الدین در مثنوی نقل می کند (مقصود داستان معاویه و ابلیس است) در هیچ یک از مدارک اسلامی دیده نشده است.
آقای بدیع الزمان فروزانفر نیز که قبلا از ارادت او به مولوی و تلاش های بیست و پنج ساله او درباره مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی و سال ها تحمل رنج او در تدوین کتاب احادیث مثنوی سخن به میان آمد نتوانسته در مورد حکایت ابلیس و معاویه سند و مدرکی ارائه نماید، آری وی در کتاب مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی صفحه 72 و 73 حکایات و قضایایی از مکرها و خدعه های ابلیس
1) ما و اصحابیم چون کشتی نوح *** هر که دست اندر زند یابد فتوح
نقل نموده که در هیچ کدام از آن ها نامی از معاویه وجود نداشته و ابداً ارتباطی به بحث ما ندارد. لازم به تذکر است که مولوی بعد از بیان این داستان، هیچگونه انتقادی به این گفته ها و اظهارات خلاف و باطل ندارد. باید دانست هر که با معاویه و نقش او در تاریخ صدر اسلام، آشنایی مختصر داشته باشد، به خوبی می داند که:
مدارک قطعی قرآن و سنت و دلائل و براهین عقلی نه تنها بی اساس بودن اظهارات مولوی را در مورد معاویه مدلّل می دارد بلکه هر فرد یا منبعی که از معاویه تعریف کند یا وی را به عنوان یک فرد شقی و پلید، مذمت و لعنت نکند بی اعتباری و غرض ورزی آن فرد یا آن منبع نزد محققین، عقلاء و متشرعین ثابت می گردد. (1)
با کمال تأسف اکثریت قریب به اتفاق شعرا نیز با زبان شعر همین تفکر نادرست اشاعره را با زبان شعر، ترویج می کردند مانند:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ *** تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
در این بیت شاعر شبیه همان سخنان مولوی را در ماجرای حضرت آدم و شجره ی ممنوعه که ذکر آن گذشت بازگو کرده است.
این شاعران چگونه جرأت میکنند آیات صریح و متعدد قرآن را تحریف و مطابق ذوق و مشرب خود تأویل نمایند؟
هم به خدای عزّوجل تهمت روا دارند و هم به حضرت آدم علیه السلام، مولوی می گوید:
گفت آدم که ظَلَمنا نَفَسنا *** او ز فعل حق نبد غافل چو ما
آیا عمل حضرت آدم علیه السلام فعل حق بود؟
این که می گوید عمل آدم، فعل حق بود تهمت به ذات حق جل و جلال است
(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمّن افْتَرَى عَلَى اللهِ كَذِبًا ....)
چه کسی ستمکارتر از کسی است که بر خدا دروغ می بندد؟
و این که می گوید او (حضرت آدم) علیه السلام ز فعل حق نبد غافل چو ما
تهمت به حضرت آدم علیه السلام است؟
1) جهت اطلاع از احوالات معاویه از جمله رجوع شود به الغدیر، ج 10، ص 384-138؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 3 دوران معاویه، علامه عسكري؛ النصائح الكافيه عن يتولى معاويه، علوی حضرمی؛ بحار الانوار، ج 32 و 33؛ شمشیر و سیاست مبارزه اسلام نبوی و اموی صالح وردانی ترجمه سید جواد مهری صفحه 132؛ ابن عربی چه می گوید؟ صفحه 127 - 91.
حافظ گوید:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ *** تو در طریق ادب باش و گو گناه من است (1)
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود *** وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ *** چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند *** هر آن قسمت که آن جا شد کم و افزون نخواهد شد
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد *** قضای آسمان است این و دگرخون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی *** دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد *** هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی *** یا رب به یادش آور درویش پروریدن
اگر میل دل هر کس به جایی است *** بود میل دل من سوى فرّخ
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت *** گر هیچکس نمی کند باری تو می کنی
دل من در هوای روی فرخ *** بود آشفته همچون موی فرخ
غلام همت آنم که باشد *** چو حافظ بنده و هندوی فرخ
تعجب از کسانی است تلاش می کنند تمامی این قبیل ابیات را به اصطلاح توجیه و تأویل کنند و خود را به مشقت می اندازند هر جا سخن از باده است آن را باده الست و می روحانی و ..... تعبیر می کنند.
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو *** باده از خون رزان است نه از خون شماست
حافظ گوید:
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی *** فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
بیا ای شیخ و از خمخانه ی ما *** شرابی خور که در کوثر نباشد
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار *** ما را شرابخانه قصور است و یار حور
آن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواند *** احلى لنا و اشهى من قبلة العذارا
از ترجمه مصراع دوّم به جهت رعایت ادب معذوریم.
شاعر بزرگ دیگر سعدی است که می گوید:
آسمان را حق بود گرخون بریزد بر زمین *** بر زوال ملک معتصم، امیرالمؤمنین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته *** هم بر آن خاکی که سلطانان نهادندی جبین
وه که گر بر خون آن پاکان فرود آید مگس *** تا قیامت در دهانش تلخ گردد انگبین
(کلیات سعدی، مقدمه و شرح محمد علی فروغی، انتشارات ایران، صفحه 489-487)
1) حافظ از این نمونه سخنان زیاد دارد، مانند
باید به پیروان حافظ گفت: اعتقاد به عدم اختیار در ارتکاب معاصی از بزرگ ترین گناهان و بی ادبی ها در پیشگاه ذات احدیت و لازم است. مدافعان مولوی بدانند چگونه ممکن است یک مسلمان آیات صریح قرآن را درباره حضرت آدم علیه السلام و شجره ی ممنوعه، بد بیند و فعل آدم علیه السلام را فعل خدا بداند؟ آیا جز غرض ورزی چیزی وجود دارد؟ برای نمونه به آیات زیر توجه نمایید: خدای متعال به حضرت آدم علیه السلام و حوا می فرماید:
وَ قُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلاَ مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَ لَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ * فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ... و در جای دیگر نیز می فرماید:
وَ لاَ تَقْرَبَا هَذه الشَّجَرَةَ..... فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ.... وَ قَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا ..... * وَ نَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا.... خواجه عبدالله انصاری نیز گوید:
صیاد ازل که چینه در دام نهاد *** صیدی بگرفت و آدمش نام نهاد
هر نیک و بدی که می رود در عالم *** خود می کند و بهانه بر عالم نهاد
وی در جای دیگر گوید:
الهی گرد عصیان بر دامن ابلیس تو ریختی ....
چند حدیث از معصومین علیهم السلام در نفی جبر و تفویض
.... عن ابي عبدالله علیه السلام قال: لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْويضَ وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن قَالَ قُلْتُ وَ مَا أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن .....
امام صادق علیه السلام فرمودند: نه جبر است و نه تفویض، بلکه حقیقت (امری) بین (این) دو امر است. عرض کردم امر میان دو امر چیست؟ فرمود: مَثَل آن مَثَل آن مردی است که او را در حال معصیت و گناه می بینی و او را نهی می کنی ولی او معصیت را ترک نمی کند. او را رها می کنی و او آن معصیت را انجام می دهد. این که ترک معصیت را از تو نپذیرفته و او را ترک نموده ای به این معنی نیست که تو به او فرمان معصیت داده ای.
.... عن ابی عبدالله علیه السلام قال: انّ الناس فى القدر على ثلاثة اوجه: رجل يزعم أنّ الله عزّ و جل أجبر الناس على المعاصي ... .
مردم در مسأله قدر بر سه گروه هستند:
مردی که گمان کند خداوند مردم را بر معصیت کردن مجبور فرموده است، چنین کسی در قضاوت خود به خدا ظلم کرده و کافر شده است و مردی که گمان کند (تمامی) کارها به بندگان واگذار شده است، چنین کسی در فرمانروایی خداوند به حق تعالی توهین کرده و کافر شده است و مردی که می گوید: خدای عزوجل بندگان را در آن چه توان دارند مکلف ساخته و به آن چه توان انجام آن را ندارند تکلیف نفرموده است، هرگاه کار نیک انجام دهند خداوند را سپاس گویند و هرگاه کار بدی انجام دهند استغفار می کنند. این مرد مسلمان بالغ و رشد یافته است.
.... عن أبي الحسن الرضا علیه السلام قال ذكر عنده الجبر و التفويض فقال: ألا أعطيكم فى هذا أصلا لا تختلفون فيه و لا تخاصمون عليه أحدا إلا كسر تمو....
در محضر حضرت رضا علیه السلام از جبر و تفویض سخن به میان آمد. امام علیه السلام فرمودند: آیا درباره این موضوع، اصل و قاعده ای را به شما عطا نکنم که در آن اختلاف نکنید و در آن مورد با کسی مخاصمه نکنید مگر او را شکست دهید؟ گفتیم اگر صلاح می دانید بفرمایید، حضرت فرمودند: خدای عزّوجل به اکراه مورد طاعت قرار نگرفته و به چیرگی مورد معصیت قرار نگرفته است (1)
1) اگر بنده ای که خداوند او را از معصیت نهی فرموده معصیت کرد بر خداوند چیره و غلبه پیدا نکرده خداوند او را به خود وا گذاشته است.
بندگان را در ملکش (قلمرو حکومت خود) رها نکرده است. او مالک هر چه در ملک آن ها قرار داده می باشد و بر آن چه آنان را قادر ساخته است قادر (مطلق) است. اگر بندگان به اطاعت او گردن ننهد، خداوند باز دارنده و مانع آن ها نخواهد بود و اگر به معصیت او پردازند و بخواهد که بین آنان و بین آن معصیت، مانع ایجاد کند، می تواند چنین کند و اگر مانع ایجاد نکند و آنان آن معصیت را انجام دهند، خداوند آنان را در آن کار وارد نساخته است. سپس فرمود: هر کس حدود این کلام را به طور دقیق مراعات کند مخالفت خود به دشمنی پرداخته است.
.... خَرَجَ أبُو حَنِيفَةَ ذَاتَ يَوْمٍ مِنْ عِنْدِ الصَّادِقِ علیه السلام فَاسْتَقْبَلَهُ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ علیه السلام فَقَالَ لَهُ يَا غُلَامُ مِمَّن الْمَعْصِيَةُ فَقَالَ علیه السلام لَا تَخْلُو مِنْ ثَلَاثَه ... .
خلاصه در این حدیث ابوحنیفه از امام کاظم علیه السلام که طفل خردسالی بود سوال می کند: ای کودک معصیت از کیست؟
حضرت فرمود: از سه حال خارج نیست. یا (معصیت) از جانب خدای عزوجل می باشد، و بنده هیچ دخالتی در آن ندارد، در این حالت سزاوار نیست خداوند حکیم عذاب کند بنده اش را که فعلی انجام نداده است. یا (معصیت) از جانب خدای عزّوجل و بنده (بصورت مشترک) می باشد. در این حالت سزاوار نیست شریک قوی به شریک ضعیف ظلم کند. (شریک قوی، شریک ضعیف را مورد مؤاخذه قرار دهد.) یا (معصیت) از بنده است و به هیچ وجه از خدا نیست. در این حالت اگر مشیت خداوند بر عقاب گناهکار تعلق گرفت او را عذاب فرماید و اگر مشیت الهی بر عفو گناهکار تعلّق گرفت به کرم و عفو خود او را می آمرزد. ابوحنیفه بعد از شنیدن این سخنان گوهربار خاموش شد گوئی بدهانش سنگ افکندند.
توضیح:
شما مطالب اشاعره و سخنان مولوی را با دقت و کنجکاوی مورد بررسی قرار داده و سپس به چهار روایت از معصومین علیهم السلام که به نحو اختصار بیان شد نیز با دقت کامل توجه فرمایید آنگاه از سویی به حیرت و سرگردانی و پریشان گویی و بیهوده سرایی اشاعره و مولوی پی برده و از سوی دیگر به سخنان حق و متین و گهربار معصومین علیهم السلام آشنا می شویم و به یقین در می یابیم آن چه را ائمه معصومین علیهم السلام فرموده اند حق است، نه دیگران.
حضرت باقر علیه السلام فرمودند:
كل مالم يخرج من هذا البيت فهو باطل
آن چه از این خانه (خاندان معصومین علیه السلام) خارج نشده باشد باطل است.
و یا فرمودند:
لَيْسَ عِنْدَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ وَ لَا صَوَابٌ وَ لَا أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ يَقْضِي بِقَضَاءِ إِلَّا مَا خَرَجَ عَنا أهل البيت
نزد احدی از مردم حق صوابی وجود ندارد و هیچ کسی را توان و قضاوت و ارزشگزاری در امری نیست مگر بوسیله آن چه از ما خاندان اهل بیت علیهم السلام صادر شده باشد.
در پایان به این بیان شیوای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام توجه فرمایید:
وَ قَدْ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ فَقَالَ علیه السلام طَرِيقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُكُوهُ وَ بَحْرٌ عَمِيقٌ فَلَا تَلِجُوهُ وَ سرُّ الله فَلَا تَتَكَلَّفُوهُ از آن حضرت درباره قضاوت و قدر سؤال شد، فرمود: راه تاریکی است آن را نپیمایید و دریای ژرفی است داخل نشوید، در آن سر خداوند است خود را به مشقت نیندازید.
وقتی حضرت موسی علیه السلام از سر و حکمت خرق سفینه، قتل غلام و اقامه جدار مطلع نباشد و حضرت خضر علیه السلام از جانب خداوند او را مطلع می کند از دیگران در فهم قضا و قدر چه انتظار است؟ (1)
1) دو پیامبر بزرگ خود را به زحمت می اندازند تا اقامه جدار نمایند زیرا (فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَ يَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا ) به خاطر آن که... (وَ كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا...). (الكهف، 82).
پی نوشت ها
1- الفتوحات مكيّة، ج 6، ص 421.
2- الفتوحات المكيّة، ج 7، ص 458 و 459.
3- بحار الأنوار، ج 42، ص 132.
4- الانسان، 24.
5- هود، 112.
6- بحارالانوار، ج 35، ص 380، خوانندگان محترم رجوع فرمایند به مجله مکتب وحی 13 و 14، ص 261 – 255.
7- الاختصاص، ص 256.
8- مثنوی، دفتر اول، 74 طبع کلاله خاور.
9- مثنوی، دفتر اول، ص 12 و 76.
10- مثنوی، دفتر اول، ص 74، 31 و 32.
11- مثنوی، دفتر اول، ص 76، سطر 13.
12- الزمر، 60.
13- بحار الانوار، ج 2، ص 117.
14- همان، ج 2، ص 121 و 122.
15- همان، ص 117.
16- مثنوی، دفتر چهارم – ص 270 – سطر 4.
17- همان، دفتر اول، ص 50.
18- مثنوی، دفتر اول، ص 32، سطر 16-12.
19- الحجر، 39 ؛ الأعراف، 16 (قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي...).
20- الأعراف، 23.
21- مثنوی، دفتر دوم، ص 122-119.
22- البقره، 34.
23- الأعراف، 12.
24- مثنوی، ص 119، سطر 30.
25- ص، 78 و 77.
26- الأعراف، 18.
27- ص، 84-85.
28- مثنوی، ص 119، سطر 28.
29- مثنوی، صفحه 119، سطر 33.
30- الاعراف، 16.
31- مثنوی، دفتر دوم، صفحه 122.
32- الانعام 144؛ الاعراف، 137؛ یونس، 17؛ الكهف، 15 و ... .
33- البقرة، 35 و 36.
34- الاعراف، 19 و 20 و 22.
35- توحید صدوق، باب نفى الجبر و التفويض، حدیث 8.
36- همان، حدیث 5، بحار الانوار، ج 5، 9 و 10.
37- توحید صدوق، باب نفى الجبر و التفويض، حدیث 7.
38- بحار الانوار، ج 5، ص 4 و با تفصیل بیشتر ص 27. علامه مجلسی این حدیث شریف را از احتجاج طبرسی نقل فرموده است. این حدیث در کتاب توحید و عیون اخبار الرضا علیه السلام و أمالی صدوق نقل شده است.
39- الفصول المهمة، ص 203.
40- همان، 150.
41 - نهج البلاغه، حکمت 279.
منابع و مآخذ
بعلاوه قرآن کریم؛
نهج البلاغه فیض الاسلام.
شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابويه، التوحيد صدوق، ناشر ارمغان طوبی، چاپ اول، بهار 1384ش.
العلّامه مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، طبع ایران، چاپ اسلامی.
جعفری، محمدتقی، تفسیر و نقد و تحلیل و مثنوی، تهران شرکت سهامی انتشار، سال 1349ش.
فروزانفر، بدیع الزمان، احادیث مثنوی، مؤسسه انتشارات امیرکبیر تهران، چاپ سوم، 1361 ش.
فروزانفر، بدیع الزمان، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ سوم، 1362ش.
البلخي، جلال الدين محمد، مثنوی، طبع كلاله خاور.
ابن عربی، محی الدین، فتوحات المكية، تحقيق و تقديم د. عثمان یحیی، تصدیر و مراجعه د. ابراهیم مرکور، مکتبة العربية بمصر، 13 جلدی، 1405ق و 1985م.
بررسی آثار با برکت وجود در مقدس امام زمان علیه السلام بر اساس منابع عامه
استاد علی اصغر ایماندوست
رؤوس مطالب
كتب عامه و مهدویت
وجوب شناخت امام زمان علیه السلام در کتب عامه
روایات مربوط به دوازده امام علیهم السلام
امام حق و امام های باطل
نبوت و امامت و تفاوت آن ها
سنّت الاهی و وجود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)
امام زمان علیه السلام و نگهبانی قرآن و اسلام
وجوه مشترک امام زمان علیه السلام و حضرت خضر علیه السلام [طول عمر، غیبت، عمل بر اساس باطن امور]
امام زمان علیه السلام و پایداری زمین
امام زمان علیه السلام و ولایت تکوینی
سوره قدر و اثبات وجود امام زمان علیه السلام
امام زمان علیه السلام و نزول فرشتگان در شب قدر
کلید واژه ها؛
مهدی علیه السلام، حجّت، خلیفه، قائم علیه السلام، غیبت، ظهور، عدل، ظلم، موسی علیه السلام، خضر علیه السلام، ولایت تکوینی، ولایت تشریعی
از آن جا که دین تنها بوسیله نمایندگان خدا بیان می شود و تنها راه ارتباط صحیح با پروردگار ارتباط با نمایندگان الاهی است، شناخت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) به عنوان آخرین نماینده حضرت حق الزامی است. آگاهی از حیات آن وجود شریف و آثار وجودی آن وجود مقدس، معرفت افزا و باعث تداوم روحیه دینی و صبر و استقامت در مقابل مشکلات می گردد.
در این نوشتار نویسنده محترم سعی نموده است که اصل وجود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) و آثار با برکت آن حضرت را در زمان غیبت بر اساس منابع عامه جستجو و مطرح نماید تا شاید خفتگانی بیدار شوند. امید است که این قلیل مورد نظر افتد.
همه ی مسلمانان به مهدی علیه السلام اعتقاد دارند. همچنین اعتقاد به قدرت فوق العاده ی آن حضرت کنار به گونه ای که زمین را پس از آن که پر از ظلم و جور شده از عدل و داد پر می کند مورد قبول مذاهب مختلف می باشد و روایات مربوط به آن در حد تواتر است. در این مورد نیز بین شیعه و سنی اختلافی نیست.
جمع زیادی از علمای اهل تسنن کتاب هایی در مناقب اهل بیت علیهم السلام نوشته اند و در آن ها به این حقیقت اعتراف کرده اند که امام دوازدهم شیعیان، فرزند امام حسن علیه السلام، مهدی موعود است، اکنون زنده است و هموست که زمین را پر از عدل و داد می کند و پس از ظهور او قیامت برپا می شود. گروه دیگری در بین نویسندگان اهل تسنن وجود دارند که می گویند مهدی علیه السلام در آخرالزمان متولد خواهد شد. دکتر لبیب بیضون می نویسد: در بین سُنّیان کسانی هستند که به امام های دوازده گانه اعتقاد ندارند، و می گویند حضرت مهدی علیه السلام در آخرالزمان متولد می شود، تا امر الهی واگذار شده ی به خود را قبل از قیامت اجرا کند. جز این که جمع بزرگی از علمای اهل تسنن که مورد اعتماد جامعه اسلامی می باشند به اعتقاد خود در مورد تولد و غیبت آن حضرت همان گونه که شیعیان اعتقاد دارند تصریح کرده و بر آن پایبندند که از آن جمله اند:
1- كمال الدين محمد بن طلحة الشافعى، فى كتابه (مطالب السؤول في مناقب آل الرسول)
2- محمد بن يوسف الكنجي الشافعي، في كتابه: (البيان في اخبار صاحب الزمان) و (كفاية الطالب في مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام)
3- علی بن محمد الصباغ المالكي، في كتابه (الفصول المهمة في معرفة احوال الائمة علیه السلام)
4- ابوالمظفّر يوسف البغدادى الحنفى المعروف بسبط ابن الجوزي في كتابه (تذكرة الخواص)
5- الفاضل الجامي، في كتابه (شواهد النبوة)
6- محی الدین بن عربی، في كتابه (الفتوحات المكية)
7- عبدالرحمن بن احد الدشتي، في كتابه (عقائد الاكابر)
8- عطاء الله بن غياث الدين فى كتابيه: (روضة الاحباب في سيرة النبى و الآل و الأصحاب) و (مرآة اسرار الاله)
9- المولوى، في تعليقه على نفحات الانس
10- ابن شمس الدين، في كتابه (الهداية)
11- الشيخ عبدالحق، في كتابه (اللمعات)
12- عبدالوهاب الشعراني، في كتابيه: (اليواقيت و الجواهر) و (الطبقات)
13- محمد بن محمد البخاری معروف بخواجه بارسای الحنفى في كتابه (فصل الخطاب)
14- العارف عبدالرحمن، في كتابه (مرآة الاسرار)
15- احمد بن ابراهيم البلاذری، فى كتابه (الحديث المسلسل)
16- عبدالله بن احمد المعروف با بن الخشاب فى كتابه (تواريخ مواليد الائمّة وَ وَفياتِهم)
افزون بر علمای فوق و شخص دکتر لبیب بیضون (نویسنده کتاب انساب العترة الطاهرة) گروه دیگری به این که مهدی موعود علیه السلام امام دوازدهم شیعیان است اعتقاد دارند و به این حقیقت تصریح کرده اند از جمله:
شیخ سلیمان قندوزی حنفی در کتاب (ینابیع المودة، ج 3، ص 501 و 503)
شبلنجی، در کتاب (نور الابصار، ص 185)
شیخ محمد علی الصبان در کتاب (اسعاف الرّاغبين فى سيرة المصطفى - هامش نورالابصار، ص 154)
ابن طولون در کتاب (الائمة الاثنا عشر، ص 117)
همان گونه که دکتر لبیب بیضون گفته است شمار علمای اهل تسنن که به امامت حضرت حجة بن الحسن علیه السلام تصریح کرده بسیارند. تعدادی در این جا نامشان برده شده، تعداد بیشتری (120 نفر) در کتاب دانشمندان عامه و مهدی موعود درج شده و تعدادی وجود دارند که آثارشان منتشر نشده و یا در دسترس قرار ندارد.
روایات متعدّدی وجود دارد که بیان می کند هرکس بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است. نمونه ی این روایات در کتاب های دانشمندان اهل تسنن بدین قرار است:
مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً
هرکس بدون امام بمیرد به مرگ جاهیت مرده است.
عَن عبدالله بن عمر: سَمِعتُ رسولَ الله صلی الله علیه و آله يقولُ: مَنْ خَلَعَ يَداً مِنْ طَاعَةٍ لَقِيَ اَللَّهَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ لاَ حُجَّةَ لَهُ، وَ مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً
کسی که از فرمانبرداری (امام علیه السلام) دست بردارد، روز قیامت در حالی خدا را ملاقات می کند که برهانی (برای این عملش) ندارد. هرکس بمیرد و بر گردن او بیعت (امامی) نباشد، به مرگ جاهلیت مرده است.
... انّ الحديث المتفق عليه بين العامة والخاصة، من مات و لم يعرف امام زمانه مات مَيتَةً جاهلية و كذا فى الكتاب الملل و النحل محمّد الشهرستاني، هذا الحديث موجود
حدیثی که اهل تسنن و شیعه با آن موافقند به این عبارت است:
... هر کس بمیرد در حالتی که امام زمانش را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است.
این حدیث در کتاب ملل و نحل محمّد شهرستانی به همین عبارت وجود دارد.
مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ إِمَامٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً هرکس بمیرد و بر او (بیعت) امامی نباشد به مرگ جاهلیت مرده است.
... و من مات و ليس عليه امام فَمَيْتَتُةُ جاهلية ... و هرکس بمیرد و بر او (بیعت) امامی نباشد مردنش مردن جاهلیت است.
مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً هرکس بمیرد و بر گردنش بیعتی نباشد به مرگ جاهلیت مرده است.
این روایات هشداری است برای مسلمانان و زنگ خطری است برای کسانی که در شناخت امام زمان علیه السلام کوتاهی کنند. مرگ جاهلیت بزرگ ترین تهدیدی است که متوجه این اشخاص می شود مرگ جاهلیت همان شرک و الحاد است.
این روایات انسان عاقل را وادار می کند که برای شناخت امام زمانش تمام همت و تلاش خود را بکار برد. بدون شک منظور از امام در این روایات سلاطین و امرا، حتی علما و مفتیان جامعه اسلامی نیستند. در صفحات پیش رو مقام و موقعیت امام بر حقی که شناخت و طاعتش واجب است بیان خواهد شد.
مطابق روایات، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: جانشینان من دوازده نفرند و همه ی آن ها از قریش می باشند. این روایات مورد قبول دانشمندان اهل تسنن واقع شده است. لکن در تطبیق دچار مشکل شده اند. بخصوص که تنها مصداق این روایات، ائمه دوازده گانه شیعه است.
عن مسروق قال: كنا جلوساً ليلة يقرئنا القرآن فَسَالَهُ رَجُلٌ فقال يا ابا عبدالرحمن هَل سألتم رسول الله صلی الله علیه و آله كم يملك هذه الامة من خليفة؟ فقال عبدالله: ما سألني عن هذا اَحَدٌ مُنذُ قَدمتُ العراق قبلكَ قال: سألناه فقال: «اثنا عَشَرَ بعدة نقباء بنى اسرائيل».
مسروق می گوید: نزد عبدالله (بن عمر) نشسته بودیم که برایمان قرآن بخواند، مردی از او پرسید آیا از پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد تعداد خلفای این امت سؤال کرده اید؟ پاسخ داد (بلی، خلفا) دوازده نفرند به تعداد نقبای بنی اسرائیل.
عن جَابِرِ بْن سَمُرَةَ قَالَ دَخَلْتُ مَعَ أَبِي عَلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ: (إنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَا يَنْقَضى حَتَّى يَمْضِيَ فِيهِمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً) قَالَ ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلَام خَفَيَ عَلَيَّ قَالَ فَقُلْتُ لأَبي مَا قَالَ؟ قَالَ: «كُلَّهُمْ مِنْ قُرَيْش».
جابر بن سمره گفت با پدرم حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدم. شنیدم که می گفت: محققاً این امر (اسلام) پایان نمی پذیرد تا این که دوازده خلیفه (خلافتشان) پایان پذیرد سپس سخنی گفت که نشنیدم، از پدرم پرسیدم چه فرمود؟ گفت: همگی از قریشند.
إنَّ عدة الخلفاء بعدى عدة نقباء عدة نقباء موسى
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: تعداد خلفای پس از من به تعداد نقیبان موسی می باشند.
... و يؤيد ما وَقَعَ عِندَ ابي داود ما اخرجه احمد و البزار من حديث ابن مسعود بسندِ حسن انّه سُئِل کم یملک هذه الأمة من خليفة فقال سألنا عنها رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: (اثنى عشر كعدة نقباء بنى اسرائيل)
آن چه را ابی داود نقل کرده، روایت ابن مسعود که آن را با سند خوب (حسن) احمد و بزار نقل کرده اند تأیید می کند که: از او (ابن مسعود) سؤال شد چند خلیفه بر این امت خلافت می کنند؟ گفت این موضوع را از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال کردیم، فرمود: (دوازده نفر به تعداد نقبای بنی اسرائیل).
و عن أبي جحيفه قال: كنت مع عمّى عند النبي صلی الله علیه و آله وَ هُوَ يخطب فقال: «لايزال امر امتى صالحا حتى يمضى اثناعشر خليفه» و خفض بها صوته فقلت لَعَمّى وَ كان امامی: ما قال يا عم؟ قال: «كلهم من قريش»
ابی جحیفه گفت: همراه عمویم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودیم که در حال سخنرانی بود که فرمود: همواره کار امتم روبراه است تا این که کار دوازده خلیفه به پایان برسد سپس صدایش را پایین آورد. پس از عمویم که پیش روی من بود پرسیدم ای عمو چه فرمود؟ گفت: «همگی از قریشند.»
گروهی از دانشمندان اهل تسنن این احادیث را بدون توضیح نقل کرده اند و گروهی از قبیل ابن حجر هیثمی در الصواعق المحرقة و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری پس از نقل این احادیث تلاش کرده اند که بتوانند این خلفا را به گونه ای معرفی کنند که ابوبکر و عمر و عثمان را شامل شود ولی نتوانسته اند لکن گروهی از دانشمندان اهل تسنن از جمله شیخ سلیمان قندوزی حنفی توجیحات نادرست آنان را مردود دانسته و این روایات را با امام های دوازده گانه شیعه تطبیق داده است به این عبارت:
قال بعض المحققين ان الاحاديث الدّالّة على كون الخلفاء بعده اثنا عشر قد اشتهرت من طرق كثيره فبشرح الزمان و تعريف الكون و المكان عُلِمَ أَنَّ مراد رسولِ صلی الله علیه و آله من حديثه هذا: الائمه الاثنا عشر من أهل بيته و عترته. اذ لا يمكن أن يحمل هذا الحديث على الخلفاء بعده من اصحابه لقلتهم عن اثنى عشر و لا يمكن أن تَحْمِلَهُ عَلَى الملوك الأمويه لزيادتهم على اثنى عشر و لظلمهم الفاحش - الا عمر بن عبد العزيز - و لكونهم غير بني هاشم، لانَّ
النّبى قال كلّهُم مِن بنى هاشم، في رواية عبد الملک عن جابر و اخفاء صوتِهِ صلی الله علیه و آله فی هذا القول يرجّح هذه الرواية، لأنهم لا يحبون خلافة بنى هاشم: و لا يمكن أن يحمله على الملوك العباسيه لزيادتِهِم عَلَى العَدَدِ المذكوره و لقلة رعايتهم الآية (قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى) و حديث الكساء فلابُدَّ مِن أَن يحمل هذا الحديث عَلَى الائمة الاثنى عشر من اهل بيته و عترَتِهِ صلی الله علیه و آله و بالوراثة و اللدنية. كذا عَرَفَهُم أَهلُ العلم و التحقيق و أهلُ الكَشف و التوفيق و يؤيد هذا المعنى - اى اَنَّ مراد النّبي صلی الله علیه و آله الأئمة الاثنا عشر من أهل بيته - و يشهد و يرجحُهُ حديث الثقلين و الاحاديث المتكرّرة المذكورة فی هذا الكتاب و غيرها. و اما قوله صلی الله علیه و آله كلهم يجتمع عليه الأئمة في رواية عن جابر بن سمره فمراده ان الامة يجتمع على الاقرار بامامة كلهم وقت ظهور قائِمُهُم المَهدى رَضِى الله عَنهُم.
گروهی از محققان گفته اند: احادیثی که دلالت دارد خلفای پس از پیامبر صلی الله علیه و آله دوازده نفر می باشند از راویان زیادی منتشر شده است بنابراین با تشریح زمان و شناخت موقعیت ها معلوم می شود که مقصود پیامبر از این گفته اش این است که امام های دوازده گانه از اهل بیت و عترت اویند زیرا امکان ندارد که این حدیث بر خلفای بعد او که از اصحابش بودند حمل شود زیرا از دوازده نفر کمترند و نمی شود آن را به پادشاهان اموی حمل کرد زیرا از دوازده نفر بیشترند و به استثنای عمر بن عبد العزیز بقیه مرتکب ظلم فاحش شده اند و نیز به خاطر این که از بنی هاشم نیستند، زیرا پیامبر فرمود همه ی آن خلفاء از بنی هاشمند. در روایت عبدالملک از جابر - و این که هنگام بیان این روایت صدای خود را پایین آورد ترجیح این روایت مشخص می شود. زیرا (بنی امیه و همفکران آن ها) خلافت بنی هاشم را دوست نداشتند. همچنین نمی توان دوازده خلیفه را به خلفای بنی عباس نسبت داد زیرا تعدادشان از دوازده نفر بیشتر است و آیه ی (قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبی) و حدیث کساء را کم رعایت کردند. پس ناگزیر باید این حدیث را به امام های دوازده گانه از اهل بیت و عترت آن حضرت حمل کرد و همچنین به خاطر وراثت و امر خدای تعالی. اهل علم و تحقیق و اهل کشف و توفیق آنان را این چنین می شناسند. یعنی مقصود پیامبر صلی الله علیه و آله، امام های دوازده گانه از اهل بیتش علیه السلام می باشند و حدیث ثقلین و سایر احادیثی که در این کتاب و سایر کتاب ها مکرّراً ذکر شده این معنی را تأیید می کند، و اما فرمایش آن حضرت که: امت بر امامت همه ی آن ها اجماع می کنند - که در روایتی از جابر بن سمره نقل شده - منظور این است که هنگام ظهور مهدی قائم آل محمّد همه ی امّت به امامت همه ی آن ها اقرار می کنند.
امامت
امام در لغت به معنی پیشوا است. منظور از امام کسی است که مردم به پیشوائیش تن داده اند. چه امام حق باشد، چه امام باطل. این امام آگاهانه یا ناخودآگاه برای مأموم به صورت الگو در می آید. با این بیان هر یک از افراد بشر برای خود الگویی دارد که امام اوست اگر چه از او به عنوان امام نام نبرد. خدای تعالی می فرماید:
يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أَنَاس بإمَامِهِمْ روز قیامت هر گروهی را با امامشان فرا می خوانیم.
از این آیه استفاده می شود سرنوشت هر کسی در قیامت با امامی که برای خود انتخاب کرده گره خورده است. از طرفی نباید چنین پنداشت که همه ی پیشوایان با هم برابرند و هرکس هر امامی برای خود انتخاب کرد به مقصد می رسد، بلکه باید پیرو امامی شد که در قیامت مایه ی آبرو و سعادت باشد، و آن امام در حال حاضر حضرت حجة بن الحسن علیه السلام می باشد. در قرآن و سنّت، از امامان باطل و امامان حق هر دو سخن به میان آمده است که در این جا نمونه هایی از آن ها نقل می شود:
نمونه ی آیات مربوط به امامان حق بدین قرار است:
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بأَمْرنَا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ ... و آنان را امام هایی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت می کنند و افعال نیکو را به آن ها وحی کردیم.
وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا ... و از بین آنان امام هایی قرار دادیم تا مردم را به فرمان ما هدایت کنند زیرا صابر بودند. درباره ی این دو آیه در مباحث پیش رو توضیحات بیشتری ارایه خواهد شد.
مقام امام حق به قدری متعالی است که خداوند ایشان را سایه ی خود در روی زمین معرفی می فرماید. پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ی امام حق می فرماید:
الامام ظِلُّ اللَّهِ فی الأرضِ امام سایه ی خدا در زمین است.
نمونه ی آیات مربوط به امام های باطل بدین قرار است:
فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْر إنَّهُمْ لا أَيْمَانَ لَهُمْ با پیشوایان کفر بجنگید که آن ها به سوگند و عهد خود پایبند نیستند.
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ و ما (ظالمان) را پیشوایانی قرار دادیم که مردم را به سوی آتش فرا می خوانند.
از آن جا که پیامبر صلی الله علیه و آله پیدا شدن امامان باطل را در بین امت خود پیش بینی می کرد، مکرّراً خطر آن ها را یادآوری می فرمود.
نمونه ی روایات مربوط به امامان باطل بدین قرار است:
و عن عبادة بن الصامت قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله يقول: «سيكونُ أُمَراءُ من بعدى يأمرونكم بما لم تعرفوا، و يعملون ما تُنكِرونَ فَلَيس عَلَيكم بأَئِمَّةِ »
عبادة بن صامت می گوید: از پیامبر خدا شنیدم که می فرمود: بزودی پس از من امیرانی خواهند بود که شما را به آن چه شایسته نیست فرمان می دهند و اعمال زشت مرتکب می شوند بنابراین آن ها امام های شما نیستند.
و عن ابن عباس قال رسول الله صلی الله علیه و آله: سيكون أمراء يعرفونَ و ينكرونَ، فَمَن نابذَهُم نَجا، و مَن اِعتَزَلَهم سَلِمَ و مَن خَالَطَهُم هَلَک
از ابن عباس روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بزودی امیرانی در مصدر امور قرار می گیرند که حقیقت را می شناسند و منکر می شوند پس هر کس با آن ها مخالفت کند رهایی می یابد و هرکس از آنان کناره گیری کند سالم می ماند و هر کس با آن ها در آمیزد هلاک خواهد شد.
و عن عبادة بن الصامت قال: ذكر رسولُ الله صلی الله علیه و آله الامراء، فقال: «يكونُ عليكم أمراء إن اطَعتُمُوهم أدخلوكم النّارَ، و إِن عَصَيْتُمُوهُم قَتَلوكُم» فقال رجلٌ منهم: يا رسولُ الله سَمِّهِم لَنا، لَعَلَنا نَحثُوا فى وُجوههم التّرابَ: فقال رسولُ الله صلی الله علیه و آله: «لَعَلَّهُم يحثُونَ في وجهک وَ يَفَقَوُونَ عَيْنَک»
از عبادة بن صامت روایت شده که: پیامبر صلی الله علیه و آله امیرانی را یادآوری کرد و فرمود: بر شما امیرانی حکمرانی خواهند کرد که اگر آن ها را اطاعت کنید شما را وارد آتش می کنند و اگر با آن ها مخالفت کنید شما را خواهند کشت. آنگاه شخصی گفت: ای پیامبر خدا آن ها را نام ببر تا به صورتشان خاک بپاشیم، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شاید آن ها به صورت تو خاک بپاشند و چشمت را کور کنند.
و عَن أبي الدرداء قال: عهد الينا رسول الله صلی الله علیه و آله: إِنَّ أَخوَفَ ما اخافُ على امتى الأئمَّةُ المُضلون
از ابی درداء روایت شده: پیامبر ما را اندرز داد که: بیشترین چیزی که برای امتم نگرانم امام های گمراه کننده اند.
و عَن حذيفه: عن النبي صلی الله علیه و آله انه قال: «سيكون عليكم أُمَرَاءُ يظلمونَ وَ يكذبونَ، فَمَن صَدَّقَهُم بِكَذِبِهِم وَ أَعانَهُم على ظلِمِهِم فَلَيسَ مِنّى وَ لَستُ مِنه و لا يَرِدُ عَلى الحوضَ و مَن لَم يُصَدِّقهُم بِكَذِبِهِم وَ لَم يعنِهِم فَهُوَ مِنّى و أنَا مِنهُ و سَيرِدُ عَلَى الحَوضَ»
حذیفه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرد که فرمود: بزودی بر شما امیرانی حکومت می کنند که ستم می کنند و دروغ می گویند. هر کس دروغ آن ها را راست پندارد و در ستمکاری به آن ها کمک کند از من نیست و من هم از او نیستم و در قیامت همراه من وارد حوض نمی شود و کسی که دروغ آن ها را تصدیق نکند و به آن ها کمک نکند، او از من است و من از اویم و در حوض بر من وارد خواهد شد.
روایات فوق که همگی توسط پیامبر صلی الله علیه و آله دربارهی پیشوایان باطل بیان شده از آن حکایت دارد که پس از آن حضرت گروهی پیشوایی مردم را به دست می گیرند که امام باطل محسوب می شوند و مسلمانان شدیداً از همراهی و همدلی با آن ها منع شده اند.
بنابراین چنین نیست که به خاطر صحابی بودن یا این که کسی به هر صورت زمام امور را به دست بگیرد شایسته ی متابعت باشد. همچنین، این روایات جعلی بودن حدیث «اصحابی كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم - اصحاب من مانند ستارگانند. به هر کدام اقتدا کنید هدایت می شوید» (1)را نیز آشکار می سازد.
1) این حدیث در شماره 7 مجله از قول فخر رازی نقل شده و نقاط ضعفش بیان گردیده است.
در قرآن آیاتی وجود دارد که معنی امام را می توان از آن ها به دست آورد و بر اساس آن امام حق را جستجو نمود.
دسته اوّل آیاتی که معنی امام را به صورت عام بیان می کند که عبارت است از پیشوا به صورت مطلق یا به معنی الگوست مانند آیه
وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُن وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا و (از بندگان خدا) کسانی هستند که می گویند پروردگارا از همسران و فرزندان ما، مایه ی روشنی چشم به ما عطا فرما و ما را پیشوا (و الگوی) پرهیزگاران قرار ده
وَ إِن تَكَنُوا أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا في دينكُمْ فَقَاتِلُوا أَنمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ و اگر سوگند و عهدی که بسته اند بشکنند و در دین شما تمسخر و طعن زنند با آن پیشوایان کفر بجنگید که آن ها به عهد و سوگند پایداری ندارند باشد که (از این اعمالشان) دست بردارند.
دسته دوم آیاتی است که امام خاصی را بیان می کنند که همان امامان واجب الطاعه و حق می باشند مانند:
وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتِ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ و هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند (مانند گذاردن زن و فرزند در زمین بی آب و علف، قربانی اسماعیل، آتش نمرود و ...) امتحان فرمود و او همه را به جا آورد، خداوند و به او فرمود تو را برای مردم امام قرار دادم، عرض کرد این امامت را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد. فرمود: عهد من به ستمکاران نخواهد رسید.
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ ... و آنان (اسحاق و یعقوب) را امامانی قرار دادیم که به امر ما مردم را هدایت کنند و اعمال نیکو را به آنان وحی کردیم.
وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا و كانوا بآياتِنا يوقنون و برخی از آن ها (از بنی اسرائیل) را امامانی قرار دادیم تا مردم را به امر ما هدایت کنند برای این که صبر کردند و به آیات ما یقین پیدا کردند.
اگر در این آیات دقت شود، درباره ی انتخاب امام، از طرف خدای تعالی، نکات ذیل مشاهده می گردد.
امامان حق از طرف خدا انتخاب می شوند و دیگران در این امر هیچ گونه اختیاری ندارند.
امام هایی که از طرف خدا انتخاب می شوند به صورت های مختلفی به سختی ها مبتلا می گردند.
امامان حق، سختی هایی را که در راه خدا مبتلا می شوند با اشتیاق تحمل می کنند.
مقام امامت، مقامی متمایز از نبوّت و رسالت است و از لحن آیه 124 بقره بر می آید که این مقام به عنوان پاداش امتحانات به حضرت ابراهیم علیه السلام عطا شده است.
منزلت این مقام به حدی است که پیامبر الاهی ابراهیم علیه السلام این مقام را برای فرزندان خود نیز از خدا طلب می کند.
یکی از شرایط احراز مقام امامت، معصوم بودن است.
افعال نیکو به امام ها وحی می شود.
امامان به درجه ی حق الیقین رسیده اند.
هدایتی که به عهده ی ائمه علیهم السلام قرار دارد درجه بالاتری از هدایتی است که توسط انبیاء و رسولان انجام می شود.
مطابق آیات حضرت ابراهیم علیه السلام ابتدا مقام نبوت و آنگاه رسالت را به دست آورد سپس مقام خلت را کسب کرد و در آخر به مقام رفیع امامت نایل گردید. از این جا مشخص می شود که مقام امامت از مقام رسالت نیز بالاتر است. از امام صادق علیه السلام پرسیده شد امام یعنی چه؟ حضرت فرمودند يعنى واجب الطاعة، رسول از این حیث که رسول است و پیام خدا را می آورد باید اطاعت شود ولی امام کسی است که دستورات شخص او نیز باید اطاعت شود.
ناگفته نماند که عده ای از پیامبران از جمله پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله افزون بر رسالت مقام امامت را نیز احراز کرده اند.
امام زمان علیه السلام ادامه ی رحمت الاهی است
وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمينَ تو را که فرستادیم، جز این نیست که با هدف رحمت رساندن به همه ی مردم جهان می باشد. و نیز می فرماید:
كَتَبَ عَلَى نَفْسه الرَّحْمَةَ خداوند رحمت رساندن را بر خود واجب فرموده است. و مجدداً می فرماید:
كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ پروردگارتان رحمت رساندن را بر خود واجب فرموده است.
با توجه به آیات فوق می توان نتیجه گرفت که وجود پیامبر صلی الله علیه و آله رحمت است و خدا رحمت رساندن را بر خود واجب فرموده است، بنابراین پس از وفات آن حضرت، باید جایگزینی برای ایشان وجود داشته باشد تا این رحمت الاهی قطع نشود، و چون پیامبری خاتمه پیدا کرده است، این رحمت الاهی از طریق امام که تابع پیامبر و مروّج اسلام است به مردم می رسد تا وعده ی خدا تحقق پیدا کند، به همین دلیل هیچگاه زمین از امام خالی نخواهد بود و با دلایل و قراینی که در این نوشتار بیان شده و می شود، در حال حاضر این امام حجة ابن الحسن عجّل الله تعالی فرجه می باشد.
در سال 1429 هجری جزوه ای در ریاض توسط وهابیون به چاپ رسید و در مدینه منوره میان زایرین ایرانی توزیع شد که در آن از اعتقاد شیعه به حیات و غیبت امام زمان علیه السلام انتقاد شده است در حالی که روایات موجود در کتاب های خودشان از این حقیقت پرده بر می دارد زیرا مفاد آن روایات این است: مهدی علیه السلام از عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و اولاد فاطمه سلام الله عليها است و زمین را از عدل و داد پر می کند پس از آن که از ظلم و جور پر شده است. جای تعجب دارد با وجود این دسته روایات چگونه می گویند مهدی هنوز متولد نشده و در آخرالزمان متولد خواهد شد و اشکالات سست و بی پایه ای را مطرح می کنند.
نظر به این که در این مقاله هدف پاسخگویی به این شبهات نیست نمونه ای از مهم ترین اشکالات آنان که با مطالب این بخش ارتباط دارد ذیلا نقل و بررسی می شود، به این عبارت: «اما این که می گویند: لطف بر خدا واجب است، این بی ادبی به خداوند متعال است. چون هیچ کس حق ندارد که چیزی را بر خدا واجب کند، چون خداوند هر آن چه را که می خواهد انجام می دهد. سپس ادعای این که وجود امام لطف است، لازمه اش این است که در هر مکان و زمان امام معصومی وجود داشته باشد. وقتی که این گونه باشد ما به چند معصوم نیازمندیم؟ در حالی که ما یقیناً می دانیم که دین با آمدن محمّد (صلی الله علیه و آله) کامل شد و نیازی ندارد که کس دیگری آن را کامل کنند...»
پاسخ این است: شیعه می گوید لطف واجب است و این حکم عقل است ولی باید توجه داشت این جا عقل حکم به پروردگار نمی کند تا اسائه ادب شود بلکه عقل حکم را کشف می کند مضاف بر آن که خود پروردگار رحمت و لطف را بر خود واجب نموده است.
خدای تعالی خودش طبق مفاد آيه (كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ)، رحمت رساندن را بر خود واجب دانسته و طبق آیه ی وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدِيلا و آيه ى وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللهِ تَحويلا و آيه ى (وَ لا تَجدُ لِسُنَّتِنَا تَحويلا) سنت های خود را تبدیل ناپذیر معرفی فرموده است.
و چون هدایت مردم و آن چه از برکات، بر وجود پیامبر صلی الله علیه و آله مترتب بوده سنت الاهى محسوب می شود، تبدیل پذیر نیست، و پس از وفات آن حضرت این رحمت توسط امام به مردم می رسد، و خدای سبحان از این که رحمت های خود را از طریق ائمه علیهم السلام به مردم برساند - آن گونه که یهود می گفتند (يَدُ الله مغلولة ) - عاجز نیست.
اما این که نویسنده وهابی می گوید با آمدن محمّد صلی الله علیه و آله دین کامل شد و نیازی ندارد که کس دیگری آن را کامل کند از کم اطلاعی وی سرچشمه گرفته است، زیرا آیه ی (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) هنگامی نازل شد که باب امامت گشوده شد، یعنی روز غدیر خم، روزی که حضرت علی علیه السلام رسما توسط پیامبر صلی الله علیه و آله به امامت منصوب گردید. (1)
ثانياً: همان طور که در صفحات قبل بیان شد کسی دینش کامل است که بیعت امام حقی را بر گردن داشته باشد.
ثالثا: همچنان که در صفحات پیش رو می آید، حدیث ثقلین که در مواضع مختلف از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده بر این دلالت دارد که پیوسته تا قیامت فردی از اهل بیت علیهم السلام قرآن را همراهی می کند و این فرد کسی جز امام معصوم نیست، و در حال حاضر تنها حضرت حجة بن الحسن، امام زمان علیه السلام است که همراه قرآن است.
و این که نویسنده وهابی می گوید اگر قاعده لطف صحیح باشد، باید بی شمار معصوم و امام در زمین باشد، پاسخ داده می شود که با وجود یک معصوم چنان که برای پیامبر چنین بود لطف کامل است و مردم دستور دارند به سوی او حرکت کرده و دین خود را احیا کنند.
1) شرح مبسوط و مستدل این رویداد در شماره 13 مجله درج شده است.
همراهی اهل بیت علیهم السلام با قرآن کریم و عدم انفکاک آن حضرات از وحی به جهت حراست از قرآن و اسلام است، بی شک مزرعه ای که نگهبان نداشته باشد ایمن از آسیب ها و آفات نخواهد بود. قرآن و اهل بیت علیهم السلام همواره در کنار یکدیگر خواهند بود و این وظیفه مردم است که به آنان مراجعه نمایند تا دینشان سالم بماند. در روایات به مسئله کمرنگ شدن دین و معارف اسلامی اشاره شده است و این نیست مگر بخاطر دوری از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام.
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي كتاب الله وَعِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي، وَلَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الحَوْضَ فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونِي فِيهِمَا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: محققاً چیزی در بین شما می گذارم که تا هنگامی به آن چنگ زنید هرگز پس از من گمراه نخواهید شد. کتاب خدا و عترتم اهل بیتم و (این دو) تا زمانی که در قیامت و در محل حوض بر من وارد شوند از هم جدا نخواهند شد، پس بیندیشید که پس از من چگونه با آن ها رفتار می کنید.
اني تارك فيكم خليفتين كتاب الله حبل ممدود بين السماء و الارض و عترتي أهل بيتي و أنّهما لن يتفرقا حتى يردا على الحوض پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: محققاً دو جانشین در بین شما باقی می گذارم: کتاب خدا که ریسمانی است کشیده بین آسمان و زمین و عترتم اهل بیتم و این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا (در قیامت) در محل حوض بر من وارد شوند.
عن رسول الله صلی الله علیه و آله:
انى تركت فيكم خليفتين: كتاب الله و أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ اَلْحَوْضَ همانا من در میان شما دو جانشین باقی گذاشتم: کتاب خدا و اهل بیتم و از هم جدا نمی شوند تا (در قیامت) در حوض بر من وارد شوند.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ اَلْحَوْضَ محققاً من دو عنصر گرانقدر در بین شما باقی می گذارم: کتاب خدا و اهل بیتم و این دو از هم جدا نمی شوند تا در حوض بر من وارد شوند.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
انّى تارك فيكم الثقلين اَحَدُهما اكبر من الآخركِتَابَ اَللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مَا بَيْنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ اَلْحَوْضَ همانا من دو عنصر گرانقدر در بین شما باقی می گذارم. یکی از آن ها از دیگری بزرگ تر است کتاب خدا ریسمانی است که از آسمان به زمین کشیده شده و عترتم، اهل بیتم و این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در محل حوض بر من وارد شوند.
همان طور که ملاحظه می شود روایات فوق که در موقعیت های مختلف با عبارت های متفاوت و توسط راویان متعدد نقل شده همگی بر این دلالت دارد که همراهی عترت با قرآن تا قیامت ادامه دارد بنابراین در زمان حاضر و در طول زمان باید امامی از عترت پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشته باشد که وظیفه همراهی قرآن به عهده او باشد. اکنون در جهان به جز امام زمان علیه السلام یعنی امام دوازدهم از اهل بیت علیهم السلام شخص دیگری برای این مقام وجود ندارد و کسی هم مدعی آن نیست.
در سوره کهف داستانی از ملاقات موسی علیه السلام با شخصی نقل شده که در روایات از او به نام خضر ياد شده لكن خداوند او را به عنوان عالم توصیف فرموده است. این عالم علمش اکتسابی نیست بلکه «لَدُنّی» است. یعنی خدا به او عطا فرموده است. وی چیزهایی می داند که ظاهرا کسی نمی تواند از آن ها اطلاع داشته باشد، اگر چه پیامبر بزرگی مانند موسی علیه السلام باشد.
از آن جا که محال است در قرآن سخن بی فایده وجود داشته باشد، این داستان نیز مبین حقایق مهمّی است که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره خواهد شد و نشان می دهد چگونه می تواند قرینه ای باشد بر وجود، طول عمر، غیبت و زندگانی امام زمان علیه السلام.
(پس از آن که موسی علیه السلام با همراهش یوشع بن نون مدتی به دنبال معلمی بود تا از او درس بیاموزد) خدای متعال می فرماید: بنده ای از بندگان ما را یافتند که، او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوی خود دانش خاصی به او آموخته بودیم * موسی به او گفت آیا موافقت می کنی که تو را پیروی کنم تا از آن چه آموخته ای که مایه ی رشد است به من بیاموزی * گفت تو هرگز توانایی صبر با مرا نداری * و چگونه می توانی در برابر چیزی که از باطنش خبر نداری صبر کنی * (موسی) گفت انشاء الله مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو را نخواهم کرد * (خضر) گفت اگر می خواهی در پی من بیایی از چیزی مپرس تا خودم (بموقع) تو را از باطن و راز آن آگاه سازم * (موسی شرط خضر را قبول کرد) و به راه افتادند تا این که در کشتی سوار شدند که آن عالم کشتی را سوراخ کرد (موسی) گفت آیا آن را سوراخ کردی تا اهلش را غرق کنی؟ راستی چه کار ناپسندی کردی * (خضر) گفت: نگفتم تو طاقت همراهی مرا نداری؟ (موسی) گفت: مرا به خاطر این فراموشکاری مؤاخذه مکن و بر من به خاطر این گفته ام سخت نگیر * باز به راه خود ادامه دادند تا این که کودکی را دیدند و (خضر) آن کودک را کشت (موسی) گفت: آیا انسان پاکی را بی آن که کسی را کشته باشد کشتی؟ براستی کار منکری انجام دادی * (خضر) گفت: نگفتم تو هرگز توانایی صبر با مرا نداری * (موسی) گفت: اگر بعد از این درباره ی چیزی از تو سؤال کنم دیگر با من مصاحبت نکن، چرا که از ناحیه ی من معذور خواهی بود * باز به راه خود ادامه دادند، تا
به قریه ای رسیدند، از آن ها خواستند که به آن ها غذا دهند ولی آن ها از پذیرایی خودداری کردند (با این حال) آن ها در آن جا دیواری یافتند که می خواست فرو ریزد (خضر) آن را بر پا داشت، (موسی) گفت روا بود که برای این کار اجرتی می گرفتی * (خضر) گفت: اکنون هنگام جدایی من و تو فرا رسیده است. بزودی تأویل و باطن آن چه را نتوانستی تحمل کنی برای تو بازگو می کنم * اما آن کشتی به گروهی از مستمندان تعلق داشت که با آن در دریا کار می کردند و من تصمیم گرفتم آن را معیوب کنم (زیرا) پشت سر آن ها پادشاهی ستمگر وجود داشت که کشتی ها را غاصبانه می گرفت * و امّا آن نوجوان پدر و مادری داشت که با ایمان بودند، ما نخواستیم او آن ها را به طغیان و کفر وا دارد. * ما اراده کردیم که پروردگارشان فرزند پاک تر و پر محبت تری به جای او برای آن ها جایگزین فرماید * و اما آن دیوار در مالکیت دو نوجوان یتیم در آن شهر قرار داشت و زیر آن گنجی بود که متعلق به آن ها و پدرشان مردی بود صالح، پروردگارت می خواست آن ها به حد رشد برسند و گنجشان را استخراج کنند، این (تصمیم) رحمتی از پروردگارت بود، من به خواست خودم این کار را نکردم. این بود از کارهایی که توانایی شکیبایی در برابر آن را نداشتی.
نکاتی که در این داستان وجود دارد بدین قرار است:
هر پدیده ظاهری دارد و باطنی، اغلب مردم به باطن پدیده ها علم ندارند، حضرت خضر به باطن امور علم داشت و مأمور بود به علم خود عمل کند.
گروهی به باطن امور علم دارند لکن اجازه ندارند به علم خود عمل کنند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به باطن امور علم داشت لكن اجازه نداشت یا مصلحت نمی دانست که به علم خود عمل کند. همچنان که می دانست ابن ملجم تصمیم دارد او را به قتل برساند با این حال از دسترس او خارج نشد، او را از خود دور نکرد و برای خود محافظ نگماشت، هنگامی که او را دید فرمود: «اُریدُ حياته و يريدُ قتلى - من زندگی او را می خواهم و او می خواهد مرا بکشد»
آن چه خضر انجام داد، در واقع مقدّراتی بود که قضایش صادر شده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: رحمت خدا بر ما و بر برادرم موسی باد، اگر مدت بیشتری خضر را همراهی می کرد چیزهای عجیبی می دید.
همیشه چنین اموری بوده و خواهد بود و مأمورانی از طرف خدای تعالی روی زمین وجود دارند که این مأموریت های الاهی را به انجام برسانند.
طبق روایات متواتری که در منابع اهل تسنن و شیعه وجود دارد حضرت مهدی علیه السلام، زمین را پر از عدل و داد می کند، پس از آن که از ظلم و جور پر شده است. لازمه ی این اقدام این است که حضرت مهدی علیه السلام به باطن علم داشته باشد تا ریشه های ظلم را بشناسد و آن ها را ریشه کن کند.
همچنان که خضر آدرس مشخصی نداشت و موسی نتوانست او را به راحتی پیدا کند، تا این که خضر خود را در معرض دید موسی قرار داد، امام زمان علیه السلام نیز آدرس مشخصی ندارد. مگر این که آن حضرت اراده کند خود را در معرض دید جویندگان با صلاحیتش بگذارد. به همین جهت است که گفته شده، اگر کسی ادعا کند هر وقت بخواهد می تواند خدمت امام زمان علیه السلام برسد دروغگوست.
این که امام زمان علیه السلام آدرس مشخصی ندارد دلیل بر این نیست که تشنه و گرسنه در بیابان ها می گردد، بلکه همواره مشغول انجام مأموریت هایی است که از طرف خداوند متعال به او واگذار می شود و چنان که در صفحات پیش رو خواهد آمد بسیاری از امور تکوینی در اختیار آن جناب قرار دارد.
آن چه خضر انجام می داد و آن چه امام زمان علیه السلام انجام می دهد نتیجه و حاصلش به نفع جامعه است و در واقع نوعی فیض و رحمتی است که به مردم می رسانند.
در این داستان خضر علیه السلام در میان مردم رفت و آمد داشت و مردم او را نمی شناختند. امام زمان علیه السلام نیز در بین مردم رفت و آمد دارد و مردم او را نمی شناسند.
طوری که در تفسیر سوره قدر بیان خواهد شد، ممکن است این گونه مأموریت ها یا مهم تر از آن ها در شب قدر توسط فرشتگان به امام زمان علیه السلام ابلاغ شود.
همان طور که خضر علیه السلام دارای عمر طولانی است حضرت مهدی علیه السلام نیز عمری طولانی دارد. ابن صباغ مالکی می نویسد:
قال الشيخ ابو عبدالله محمد بن يوسف الكنجى الشافعى فى كتابه، البيان في اخبار صاحب الزمان، مِنَ الدلاله على كون المهدى حيا باقيا مُنذ غَيبَتِهِ و إِلى الآن و إِنَّهُ لا امتناع في بقائه كبقاء عيسى بن مريم و الخضر و الياس من اولياء الله تعالى ... .
محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کتاب «البیان فی اخبار صاحب الزمان» می گوید: از آن چه دلالت دارد بر این که مهدی از ابتدای غیبتش تاکنون زنده و باقی است و بقایش منعی ندارد، شباهتش به بقای عیسی بن مریم و خضر و الیاس از اولیای خداست.
و اما الخضر و الياس فقد قال ابن جرير الطبري، الخضر و الياس باقيان يسيران في الارض ...
و اما الدليل على بقاء اللعين ابليس فالكتاب و هُوَ قوله تعالى: (إِنَّكَ مِنَ المُنظرين) و امّا بقاء المهدى فقد جاء في تفسير الكتاب العزيز عن سعيد بن جبير في تفسير قوله تعالى (لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ) قال هو المهدى من ولد فاطمه رضى الله عنها.
ابن جریر طبری گفته است خضر و الیاس باقیند و روی زمین در حال رفت و آمدند...
و اما در مورد بقای مهدی در تفسیر کتاب عزیز در تفسیر آیه ی لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ از سعید بن جبیر روایت شده که گفته است آن کسی که خدا او را بر همه ی ادیان غالب می گرداند مهدی از فرزندان فاطمه است رضى الله عنها.
فخر رازی نیز از قول سدی نقل می کند که غلبه بر همه ی دین ها در زمان خروج مهدی صورت می پذیرد و در آن زمان کسی باقی نمی ماند مگر این که مسلمان می شود یا خراج می پردازد. قرطبی نیز پس از نقل روایت سدی می نویسد: و گفته شده که مهدی همان عیسی است و این سخن درست نیست زیرا اخبار صحیح مبنی بر این که مهدی از عترت رسول الله صلی الله علیه و آله است به حد تواتر رسیده بنابراین جایز نیست آن را به عیسی حمل کرد ... .
قرطبی سپس اضافه می کند که: ما در کتاب خود (کتاب التذکرة) در این باره توضیحات بیشتری بیان کرده ایم و اخبار مهدی را بحمد الله به صورت کامل ذکر کرده ایم.
همان طور که علت غیبت خضر برای مردم معلوم نیست علت غیبت امام زمان علیه السلام هم برای ما معلوم نیست.
اگر فایده ی غیبت امام زمان علیه السلام به فایده ی خورشید پشت ابر تشبیه شده به این معنی است که آن حضرت امور تشریعی و تکوینی را که انجام می دهد مانند اعمال خضر، دیده نمی شود لكن آثارش موجود است و اگر خدای تعالی این داستان را در قرآن بیان نمی فرمود هیچ کس نمی فهمید که روزانه صدها اتفاق به همین روش روی می دهد.
داستان خضر و موسی العیاذ بالله برای سرگرمی نقل نشده بلکه مانند سایر قصص قرآن فوایدی در بردارد. یکی از فواید آن این است که مردم بدانند در این جهان چنین اموری جریان دارد و خدای تعالی نمایندگانی دارد که مأموریتشان با مأموریت انبیا تفاوت دارد. این ها مأموریت دارند در امور تکوینی انجام وظیفه نمایند. به باطن امور علم دارند و مأمورند که به آن عمل کنند. البته این گونه مأموریت های تکوینی مانع مأموریت های تشریعی که طبق حدیث ثقلین به امام زمان علیه السلام واگذار شده نخواهد بود.
پایداری زمین به برکت وجود مهدی آل محمد علیه السلام
سرگذشت امت های گذشته از آن حکایت دارد که هرگاه مقرر می شد بر آن ها عذاب نازل شود، پیامبرانشان از میان آن ها خارج می شدند. موجبات نزول عذاب در زمان پیامبر اسلام نیز وجود داشت، لکن اراده خدای متعال بر آن قرار گرفت که هرگاه پیامبر صلی الله علیه و آله در میان مردم حضور داشته باشد، بر آن ها عذاب نازل نشود چنان که می فرماید: (و ما كان الله ليعذِّبَهم و أنتَ فيهم) پر واضح است که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و تاکنون جنایات زیادی در جامعه بشری به وقوع پیوسته و در حال وقوع است و همه ی آن ها مستوجب نزول عذاب است، علت این که عذاب نازل نمی شود وجود جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی مهدی موعود در میان مردم است. مستندات این حقیقت در کتاب های علمای اهل تسنن بدین قرار است:
... أَنَّ محمّداً عليه الصلاة و السّلام مادام يكون حاضراً مَعَهُم بانه تعالى لا يفعل بهم تعظيماً له و هذا ايضاً عادَةُ الله مَعَ جميع الانبياء المتقدمين. فانَّهُ لَم يعذَّب أَهلَ قَرِيةٍ الا بعد ان يخرج رسولَهُم مِنها كما كان في حق هود و صالح و لوط.
همانا محمد صلی الله علیه و آله تا همراه کفار زمان خود حضور داشت خداوند متعال از جهت بزرگداشت آن حضرت بر آن ها عذاب نازل نفرمود و این عمل نیز رویه خدا با همه ی پیامبران گذشته بوده است. زیرا هیچگاه اهل قریه ای را عذاب نفرمود مگر بعد از بیرون رفتن پیامبرشان از بین آن ها، همچنان که درباره ی هود و صالح و لوط چنین بود.
و في احاديث الحثّ على التمسك بأهل البيت اشارة إلى عَدَم انقطاع متأهّل مِنهُم للتمسّكِ به إلى يوم القيامَةِ كما اَنَّ الكتاب العزيز كذلك و لهذا كانوا أماناً لأهل الأرض.
و در احادیثی که (امت را) بر تمسک به اهل بیت بر می انگیزاند. (1)اشاره ای است به قطع نشدن (حضور) فرد شایسته ای از آنان (اهل بیت علیهم السلام) برای این که تا قیامت تمسک به او امکان داشته باشد. همچنان که قرآن تا قیامت وجود دارد. به همین جهت آن ها مایه ی امنیت اهل زمین می باشند
1) منظور از احادیث تمسک به اهل بیت علیهم السلام احادیث ثقلین است که جداگانه به عنوان یکی از دلایل حضور مستمر امام زمان علیه السلام مطرح شد.
... (الاية السابعه) قوله تعالى (و ما كانَ الله ليعذبهم و أنتَ فيهم) أشار إلى وجود ذلك المعنى فى أهل بَيْتِهِ و إِنَّهُم أمانٌ لأهل الأرض كما كان هُوَ أَمَاناً لَهُم و في ذلك احاديث كثيرة يأتى بعضُها. و منها النّجوم أمانٌ لأَهل السماء و أَهلُ بيتى أمانٌ لأمتي... و في رواية ضعيفة ايضاً أَهلُ بيتى أمانٌ لاَهل الارض آمانٌ لاَهل الارض فَإِذا هَلَكَ اهل بيتي جاءَ اهل الارض من الآيات ما كانوا يوعدون. و فى اخرى لأحمد فاذا ذَهَبَ النّجومِ ذَهَبَ أَهل السماء و اذا ذَهَبَ اهل بيتى ذَهَبَ أَهل الارض و في رواية. صححها الحاكم على شرط الشيخين: النّجوم آمانُ لِاَهل الارض مِنَ الغرق و اهل بيتى امان لامتى مِنَ الاختلاف فاذا خالفتها قبيلة منَ العَرَب اختلفوا فصاروا حزب ابليس ... و قال بعضهم يحتمل ان المراد باهل البيت الذين هم امان - علمائهم لأنهم الذين يهتدى بهم كالنجوم و الذين اذا فقدوا جاءَ اَهلَ الارض ما يوعدون و ذلك عند نزول المهدى لما يأتى في احاديثه أن عيسى يصلى خَلَفَهُ و يُقتَلُ الدجّال فى زَمَنِهِ و بَعد ذلك تتابَعَ الآياتِ.
هفتمین آیه (درباره اهل بیت علیهم السلام) قول خدای تعالی است که می فرماید: در حالی که تو در میان آن ها هستی، خدا آن ها را عذاب نمی کند. پیامبر صلی الله علیه و آله این معنی را درباره ی اهل بیت خود اشاره فرموده است و محققاً آنان به اهل زمین ایمنی می بخشند. همچنان که خود آن حضرت صلی الله علیه و آله برای اهل زمین مایه ی ایمنی بود و در این باره احادیث فراوانی وجود دارد که بعضی از آن ها نقل خواهد شد. از آن جمله است (این حدیث که فرمود): ستاره ها برای اهل آسمان مایه ی ایمنی هستند و اهل بیتم برای امتم. و در روایت ضعیفی نیز آمده که: اهل بیتم مایه ی ایمنی اهل زمین می باشند پس هرگاه اهل بیتم نباشند آن چه (درباره ی پایان دنیا) وعده داده شده به وقوع خواهد پیوست و در روایت دیگری که احمد بن حنبل نقل کرده است چنین است که: هرگاه ستاره ها از بین بروند اهل آسمان از بین می روند و هرگاه اهل بیتم نباشند اهل زمین از بین می روند. و در روایتی که حاکم نیشابوری آن را با شرایط بخاری و مسلم صحیح دانسته چنین آمده است:
ستارگان باعث ایمنی از غرق شدن می باشند و اهل بیتم باعث ایمنی امتم از اختلاف می شوند پس هرگاه قبیله ای از عرب با آن ها مخالفت کنند، به اختلاف می افتند و از حزب شیطان می شوند... و بعضی گفته اند احتمال دارد که مقصود از اهل بیتی که مایه ی
ایمنی هستند علمای آنان باشند زیرا آنان کسانی هستند که به ستارگان شباهت دارند و کسانی هستند که هرگاه اهل زمین آن ها را ترک کنند وعده های خدای تعالی اهل زمین را فرا می گیرد و آن هنگام، وقت آمدن مهدی (عجّل الله تعالی فرجه) می باشد. به خاطر آن چه در احادیث وی آمده است مبنی بر این که عیسی پشت سر او نماز می خواند و دجّال در زمان او کشته می شود و پس از آن نشانه های (قیامت) پشت سر هم به وقوع می پیوندد.
قابل ذکر است موضوع امان و امن بودن اهل بیت علیهم السلام در مواضع دیگری نیز بیان شده است:
النّجوم جُعِلَت اماناً لأهل السّماءِ و اِنَّ اَهلَ بيتى امانٌ لأمتى پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ستارگان برای اهل آسمان مایه ی ایمنی قرار داده شدند و اهل بیتم مایه ایمنی برای امتم.
فَجَمعَ الله و طَيبَ نَسلَهُما وَ جَعَلَ نَسلَهُما مفاتيح الرحمةِ و معادِنَ الحكمةِ و آمِنَ الاُمّة ... . خداوند جمع آن ها را برقرار و نسل آن ها را پاک گرداند و نسل آن ها را کلیدهای رحمت و معادن حکمت و ایمنی امت قرار دهد.
مشاهده می شود که پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از تولد اولاد فاطمه علیها السلام درباره ی امان قرار دادن آن ها دعا فرموده که این دعا مستجاب شده است و پس آن که نسل حضرت علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام متولد شدند و آیه ی تطهیر درباره ی اهل بیت علیهم السلام نازل شد فرمود:
همان طور که ستارگان باعث امنیت و استمرار فلکی در آسمان هستند. اهل بیت باعث امنیت زمین می باشند.
این حقیقت را ابن حجر هیثمی چنین بیان می کند:
فَانَّ الله لَمّا خَلَقَ الدّنيا بأسرها من أجل النبي صلی الله علیه و آله. جَعَل دوامها بدوامه و دوام اهل بیته لانهم يساوونه فى اشياءَ مَرَّ عَن الرازى بعضها و لأنه قال في حقهم اللهم انهم منی و انا منهم و لأنهم بضعةً لِأَنَّهُم بضعةً منه بواسطه أنَّ فاطمة أُمَّهُم بِضعَتَهُ فَأَقيموا مقامَهُ فى الامان.
پس چون خدای تعالی همه ی دنیا را به خاطر پیامبر صلی الله علیه و آله آفرید، دوام آن را به دوام وی و اهل بیتش قرار داد زیرا آن ها در مواردی با وی برابرند که بعضی از آن ها از فخر رازی نقل شد (1)و به خاطر این که درباره ی آنان فرمود: محققاً آن ها از من و از آنانم (2)و به خاطر این که آن ها بخشی از پیامبر می باشند. چون مادرشان فاطمه پاره ی تن او بود. (3)پس آن ها در امنیت دنیا جایگزین مقام مادرشان می باشند.
ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق (429/42) و در نقل رویداد کشته شدن عمر و تشکیل شورا می نویسد:
فتكلّم على فقال: الحمد لله الذي اتخذ منا نبيا و انبعثه الينا رسولا فنحن بيت النبوة، و معدن الحكمة، و أمان لأهل الأرض، و نجاة لمن طلب... .
سپس علی علیه السلام شروع به سخن کرد و فرمود: سپاس خدایی را که از خاندان ما محمّد صلی الله علیه و آله را به عنوان پیامبر انتخاب فرمود و او را به سوی ما فرستاد. بنابراین ما اهل بیت نبوت، معدن حکمت و مایه ایمنی اهل زمین می باشیم و نیز مایه ی رهایی کسانی هستیم که ما را خواسته باشند... .
احاديث فوق تأکیدی است بر آن چه درباره ی امام زمان علیه السلام نقل شده که: اگر آن حضرت که همتای قرآن است، نباشد زمین اهلش را فرو می برد.
1) این تساوی اشاره است به قول فخر رازی در صفحه 149 الصواعق المحرقه به این عبارت: «و ذكر الرّازى ان اهل بيته: يساوُونَه في خمسه اشياء فی السلام قال السلام علیک ایها النبی و قال سلام علی آل ياسين و في الصلاة عليه و عليهم في التشهد و في الطهارة قال تعالى طه ای یا طاهر و قال يطهركم تطهيرا و في تحريم الصدقه و في المحبه قال تعالى فاتبعوني يحببكم الله و قال قل لا اسئلكم عليه اجراً الا المودة في القربي».
2) متن احادیث مورد استناد در مورد این که اهل بیت پیامبر از پیامبرند و پاره ی تن پیامبر صلی الله علیه و آله می باشند در صفحات 146 و 153 و 233 الصواعق المحرقه نقل شده است.
3) متن حديث فاطمة بضعة منّی در ص 188 الصواعق المحرقه نقل شده است.
یکی از دلایل وجود و حیات امام زمان عجل الله تعالى فَرَجَه تا روز قیامت، آیه 105 سوره ی توبه است:
وَ قُل اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتَرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ فيُنَبِّئُكُم بمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ بگو عمل کنید، خدا و پیامبرش و مؤمنان اعمال شما را می بینند و بزودی، به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می شوید، و شما را به آن چه عمل می کردید آگاه می سازد.(1)
با توجه به مفاد این آیه مشخص می شود که مقام و وظیفه ی مهمی به پیامبر و مؤمنان مورد نظر واگذار شده است. زیرا، حکم معطوف و معطوف علیه یکسان است، یعنی دامنه ی رؤیت اعمال برای مؤمنان مانند رؤیت پیامبر، و رؤیت پیامبر پرتوی از شعاع دید خدای تعالی در زمینه مشاهده ی اعمال مردم است.
فخر رازی می نویسد:
جبائی (از مفسران صدر اسلام) به این آیه استدلال کرده که حرکات و سکنات و اجتماعات و افتراقات قابل دیدن است. هنگامی که به جبائی اعتراض شد که اگر این استدلال درست باشد، لازم است خدای تعالی اعمال قلوب را نیز ببیند، جواب داده است که چون رسول خدا و مؤمنان به «الله» عطف شده اند. آن ها نیز اعمال جوارح را می بینند، زیرا وقتی قید رؤیت اعمال جوارح برای معطوف وجود داشته باشد لازم است برای معطوف علیه هم وجود داشته باشد.
منظور این است که خدا و پیامبر و مؤمنان - که در حال حاضر مصداق مؤمن امام زمان علیه السلام است - نه تنها اعمال ظاهری مردم را می بینند، از اعتقادات قلبی، افکار و نیت مردم نیز آگاهی دارند. و این که خدای متعال در پایان آیه می فرماید: وَ سَتُرَدّون إِلى عالِم الغيب و الشهادة بر این دلالت دارد که اولاً این رؤیت ها شامل اعمال نهان و آشکار می شود ثانیاً تا قیامت ادامه دارد. آخر آیه فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ شاهد واضحی است که مراد از اعمال، اعمال ظاهری و باطنی است.
1) وجه دیگری از تفسیر آیه در شماره 10 این مجله درج شده است.
با توجه به این توضیحات مشخص می شود: این توانایی که خدای تعالی در وجود پیامبر اسلام و مؤمنان خاص خود قرار داده بسیار مهم و حسّاس است. بدون شک عامه ی مسلمانان یا مؤمنان از چنین امتیازی برخوردار نیستند، زیرا سایر مردم از پشت دیوار خانه ی خود بی اطلاع اند، چه رسد به این که بتوانند اعمال ظاهری و باطنی همه ی مردم دنیا را ببینند. بنابراین می توان گفت که این مؤمنان از طرف خدای تعالی به عنوان ناظر اعمال مردم تعیین شده اند. و هر ناظری باید شرایط نظارت را داشته باشد که عبارت است از: عصمت و قدرت.
خداوند اراده کرده است که منحصرا هرگونه پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد. (1)
بنابراین چون تنها باقیمانده ی خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام در حال حاضر حضرت حجة بن الحسن علیه السلام می باشد اوست که ناظر اعمال است.
منحصراً ولی شما خدا و پیامبر و مؤمنانی هستند که نماز را بر پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند. (2)
در این آیه ولایت مؤمنانی که یکی از آنان حضرت علی علیه السلام است - با نشانه ی عطای انگشتر به سائل، در حال رکوع - به مردم ابلاغ شده است، چون این ولایت ادامه ی ولایت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله است. هم شامل ولایت تشریعی می شود، هم ولایت تکوینی. بنابراین آخرین امام معصوم یعنی امام زمان علیه السلام است که در عداد این مؤمنان قرار دارد و با ولایت تکوینی خود قدرت نظارت بر اعمال مردم را دارا می باشد.
عن أبي جعفر علیه السلام قال: يا مَعشَرَ الشيعة! خاصموا بسورة انّا انزلناه في ليلة القدر تفلجوا فَوَ الله أَنَّها لَحُجَّةُ الله تبارک و تعالى عَلَى الخَلقِ بَعدَ رسول الله صلی الله علیه و آله و أنَّها لَسَيدَةُ دينِكُم و إِنَّهَا لَغايةُ عِلمِنا، يا مَعشَرَ الشيعَةِ خاصموا ب (حم * و الكتاب المبين * انّا أَنزَلناه فى لَيلَة مُبارَكَة انا كنا منذرين) فَانَّها لولاة الأمرُ خاصَّةَ بَعدَ رَسول الله صلی الله علیه و آله ... .
امام محمدتقی علیه السلام فرمود: ای گروه شیعه: با سوره «انّا انزلناه» (با اهل تسنن) مخاصمه و مباحثه کنید تا پیروز شوید، به خدا که آن سوره پس از پیغمبر حجت خدای - تبارک و تعالی - بر مردم است و آن سوره سرور دین شماست و نهایت دانش ماست، ای گروه شیعه با آیات (حم وَ الْكِتَابِ الْمُبِينِ إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُّبَارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنذِرِينَ) مخاصمه کنید زیرا این آیات مخصوص والیان امر امامت، بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله است.
کلیه آیات سوره قدر و آیات ابتدای سوره دخان مربوط به شب قدر است.
روشن است که شب قدر مخصوص زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده و نیست، بلکه سنت الاهی است که همیشه بوده و خواهد بود. کلیه مسلمانان اعم از شیعه و اهل تسنن عقیده دارند که در هر سال یک شب قدر وجود دارد. در این که کدام یک از شب ها، شب قدر است در کتاب های تفسیری و روایی به صورت گسترده بحث شده است و غالباً به این نتیجه رسیده اند که یکی از شب های فرد دهه آخر ماه رمضان شب قدر است.
افزون بر این آن چه بیش از همه ی در تفاسیر مورد بحث قرار گرفته بدین قرار است:
منظور از هزار ماه در آیه ی لَيْلَةُ الْقَدْر خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ چيست؟
مراتب نزول قرآن در شب قدر به لحاظ دفعی و تدریجی چگونه است؟
منظور از روح در آیه ی تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهَا ... کدام یک از فرشته های الاهی است؟
در این مقاله هیچ کدام از مباحث فوق مطرح نمی شود، بلکه هدف موضوعات دیگری بدین قرار است:
اوّل: در این شب بجز نزول قرآن چه اموری اتفاق می افتد؟
دوّم: ملائکه چه مأموریتی دارند و بر چه کسی نازل می شوند؟
در موضوع اوّل تفاسیر شیعه و اهل تسنن اتفاق نظر دارند که در شب قدر امور تکوینی هر سال از مرحله ی تقدیر به مرحله قضا می رسد، و این امور عبارت است از زندگی، مرگ، رزق، سعادت، شقاوت و مانند این ها.
در موضوع دوّم یعنی مأموریت فرشتگان و محل هبوط آنان می توان گفت:
این که ظاهر آیات سوره قدر و آیات اوّل سوره دخان بر این دلالت دارد که در شب قدر امور تکوینی هر سال از مرحله تقدیر به مرحله ی قضا می رسد و همزمان ملائکه به زمین نازل می شوند، قرینه ی روشنی است بر این که فرشتگان همان اموری را که به مرحله ی قضا رسیده است به زمین می آورند و لازمه ی این اقدام این است که مقدّرات را به کسانی که خداوند آن ها را مأمور اجرا قرار داده است ابلاغ کنند. اکنون باید دید چه کسانی که برای اجرای این مأموریت ها شایستگی دارند؟
با توجه به آن چه در مباحث قبلی بیان شد که امام زمان علیه السلام، رحمت الاهی است، مایه ی امنیت زمین است (امانٌ لاهل الارض)، اعمالش مشابه اعمال خضر است و ناظر اعمال مردم می باشد، آن حضرت شایسته ترین کسی است که ملائکه مأموریت ها را به او ابلاغ کنند. روایتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده این موضوع را تأیید می کند.
عن محمد الباقر عن أبيه عن جده، عَن امير المؤمنين رضى الله عنهم قال قال رسولُ الله صلی الله علیه و آله: يا على اكتب ما املى عليكَ قُلتُ يا رسولَ الله اَتَخافُ عَلَى النِّسيان؟ قال: لا و قَد دَعوت الله عَزَّوجَلَّ أَن يجعَلُكَ حافظاً ولكن أكتب لشركائك الأئمه مِن وُلدكَ بهم تُسقى أُمَّتى الغيث و بهم يستجاب دعاؤهم و بهم يُصَرِّفُ عَنِ النَّاسِ البَلاءَ و بهم تُنزِلُ الرَّحمَةَ مِنَ السَّماء و هذا اَوَّلُهُم - و أَشارَ إِلَى الحَسَن - ثُمَّ قال و هذا ثانيهم - و أَشارَ إِلَى الحسين - ثُمَّ قال و الأئمَّة مِن وُلدِهِ رَضِى الله عَنهُم حضرت علی علیه السلام روایت می کند که: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: یا علی آن چه می گویم بنویس. گفتم آیا می ترسید فراموش کنم. فرمود: نه زیرا از خدای عزّوجل خواسته ام که تو حافظ باشی (و فراموش کار نباشی). لکن برای شریکانت یعنی امامانی که از اولاد تو هستند بنویس: به وسیله آن ها امتم از باران بهره مند می شوند و به وسیله آن ها دعاهایشان مستجاب می شود و به وسیله آن ها از مردم بلا دور می شود و به وسیله آن ها از آسمان رحمت نازل می شود و این اولی آن ها می باشد و اشاره کرد به حسن علیه السلام سپس فرمود و این دومی آن هاست و اشاره کرد به حسین علیه السلام سپس فرمود و امامانی که از فرزندان او می باشند.
در این حدیث شریف به بخشی از آن چه در تفسیر سوره قدر و آیات اوّل سوره ی دخان بیان شد تصریح شده است و بر این دلالت دارد که در حال حاضر امور تکوینی مربوط به نزول باران، استجابت دعا، رفع بلا و نزول رحمت توسط امام زمان علیه السلام صورت می پذیرد.
وَ إِنَّمَا الْأَئِمَّةُ قُوَّامُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ و أَنْكَرُوه... .
ابن ابی الحدید در شرح این جملات می نویسد:
ثم قال علیه السلام الأئمة قُوّام الله عَلى خَلقه أى يقومون بمصالحهم و قيم المنزل هو المدبّر له. قال: و «عرفاؤه على عباده» جمع عريف وَ هُوَ النّقيب و الرئيس.
بنابر این معنی جملات فوق به این عبارت است:
منحصراً ائمه علیهم السلام به عنوان کسانی هستند که از طرف خدا برای مصالح آفریدگانش قیام می کنند و ریاست بندگانش را به عهده دارند.
«المنجد» ذیل کلمه ی «قوم» می نویسد:
القائم... قوم و قيّم وقوام... القائم مقام... قوام المقامات و قائم مقامون عند ارباب السياسة دون المحافظ.
«معجم المقاییس» در معنی عریف می نویسد:
فَاَمَّا العريف. فقال الخليل: هُوَ القيم بأمر قوم قَد عَرَفَ عَلَيهِم قال: و إِنَّما سُمِّيَ عريفاً لأَنَّه عُرفَ بذلك: و يقال: بل العرافة كالولاية و كأنّه سمّي بذلك ليعرف احوالهم.
با توجه به این توضیحات معنی جملات امیرالمؤمنین علیه السلام به این عبارت است: منحصراً ائمه علیهم السلام قائم خداوند بر مخلوقاتش و ولی بندگانش می باشند.
با توجه به آن چه بیان شد مشخص می شود که فرشتگان الاهی هر سال شب قدر فرود می آیند تا امور تکوینی که حکم اجرای آن ها از طرف خدای تعالی صادر شده است به خلیفه او در روی زمین ابلاغ کنند. خلیفه ی خدا نیز پس از دریافت اوامر الاهی آن ها را به موقع اجرا می کند.
در حال حاضر غیر از امام زمان عجل الله تعالی فرجه، کسی شایستگی اجرای امور تکوینی و مأموریت های الاهی را ندارد. بنابراین فرشتگان به حضور آن حضرت شرفیاب می شوند و اوامر الاهی را به آن بزرگوار ابلاغ می کنند.
سیوطی نزول ملائکه بر اهل بیت علیهم السلام را از ضحاک بن مزاحم با این عبارت بیان می کند:
ان نبى الله صلی الله علیه و آله كان يقول نحن أهل بيت طهرهم الله من شجرة النبوة و موضع الرسالة و مختلف الملائكة و بيت الرحمة و معدن العلم
ما اهل بیتی هستیم، از درخت نبوّت، محل استقرار پیامبری و آمد و شد فرشتگان، خانه رحمت و معدن علم که خداوند آن ها را پاک و طاهر گردانید.
در حدیث مفصلی که طبرانی از جابر بن عبدالله و عبدالله ابن عباس و در جریان وفات پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده موضوع آمد و شد ملائکه با اهل بیت علیهم السلام یاد آوری شده است و بخشی از آن حدیث به این عبارت است:
فهبط ملک الموت، فوقف بالباب شبه أعرابي، ثم قال: السلام عليكم يا أهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة أدخل؟ فقالت عائشة لفاطمة (علیها السلام): أجيبى الرجل؟ فقالت فاطمة (علیها السلام): آجرک الله فى ممشاك يا عبد الله إن رسول الله صلى الله عليه وسلم مشغول بنفسه، فدعا الثانية، فقالت عائشة: يا فاطمة أجيبى الرجل، فقالت فاطمة (علیها السلام): آجرک الله فی ممشاک عبد الله، إن رسول الله مشغول بنفسه، ثم دعا الثالثة السلام عليكم يا أهل النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة أأدخل؟ فلابد من الدخول، فسمع رسول الله صلى الله عليه وسلم صوت ملک الموت ... .
سپس ملک الموت فرود آمده و در قیافه ی یک اعرابی مقابل درب ایستاد و گفت سلام بر شما ای خاندان نبوّت و مرکز رسالت و محل آمد و شد فرشتگان، اجازه می دهید داخل شوم؟ عایشه به فاطمه سلام الله علیها گفت پاسخ این مرد را بده فاطمه (علیها السلام) فرمود: خداوند به خاطر آمدنت پاداش عطا فرماید ای بنده خدا، پیامبر بخود مشغول است..... و سومین بار صدا زد: سلام بر شما ای خاندان نبوّت و مرکز رسالت و محل آمد و شد فرشتگان، آیا داخل شوم؟ از داخل شدن ناگزیرم پس پیامبر صدای ملک الموت را شنید... .
این حدیث طولانی است و چون شاهد گفتار ما جمله «مختلف الملائکه» است که در این سه گفتگو سه بار تکرار شده است از ادامه ی حدیث خودداری شد.
کلیه ی علمای عامه به ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه اعتقاد دارند منتهی بعضی می گویند در آخرالزمان متولد خواهد شد.
شناخت و اعتقاد به امام جزء اصول دین است و محدود به زمان خاصی نیست.
روایات مربوط به 12 خلیفه یا امام قریشی جز با امامان شیعه با کسی قابل تطبیق نیست.
این که در قیامت همه ی مردم با امامشان فرا خوانده می شوند دلیل بر این است که سرتاسر زمان تا قیامت باید امام بر حقی وجود داشته باشد.
مقام امامت از آن جا شناخته می شود که ابراهیم علیه السلام پس از پیامبری و گذراندن امتحانات به امامت رسید.
خدای متعال قرار دادن امام را در جامعه بر خود واجب فرموده است و زمین هیچ گاه از امام خالی نیست.
حدیث ثقلین بر این دلالت که پس از یازده امام حجّة ابن الحسن عجّل الله تعالی فرجه همراهی قرآن را تا قیامت بر عهده دارد.
اقدامات خضر علیه السلام نمونه ای از مقدّرات است که قضای آن صادر شده بود و به دست وی اجرا شد.
طول عمر حضرت مهدی علیه السلام به طول عمر عیسی و خضر علیهما السلام تشبیه شده است.
آن چه از مقدّرات که قضایش به دست امام زمان علیه السلام به اجرا در می آید به مراتب بزرگ تر و مهم تر از آن اموری است توسط حضرت خضر اجرا شد.
پایداری زمان به برکت وجود امام زمان علیه السلام است.
امام زمان علیه السلام شاهد و ناظر اعمال مردم است.
در حال حاضر به اذن حق تعالی اداره ی امور کره زمین در دست با کفایت امام زمان علیه السلام قرار دارد.
در شب قدر فرشتگان بر امام زمان علیه السلام نازل می شوند.
1- مسند احمد، حديث 16434؛ کنز العمال، ج 6، ص 65؛ مجمع الزواید، ج 5، ص 393، حدیث 9102.
2- صحیح مسلم، ج 3، ص 1478.
3- ينابيع الموده، ج 3، ص 584.
4- مجمع الزوايد، ج 5، ص 405، حدیث 9138.
5- همان، ص 405، حدیث 9137.
6- همان، ص 393، حدیث 9103.
7- المستدرك على الصحيحين، ج 5، ص 702.
8- صحیح مسلم، ج 3، ص 1452، حدیث های 5 و 6 با اختلاف عبارات؛ صحیح بخاری، ج 9، ص 101؛ سنن الترمذى، ج 3، باب 40؛ فتح الباری، ج 13، ص 181؛ الصواعق الجرقه، ص 20 و 189؛ و مسند احمد، حدیث های 3849، 3772، 5644، 6086، 16434، 20281، 20290، 20293، 20298، 20307، 20319، 20327 و 20330، 20366، 20421، 20515 و 22268 با اختلاف عبارات و راوی.
9- كنز العمال، ج 6، ص 89، حدیث 14971.
10- فتح الباری، ج 13، ص 183؛ مجمع الزوايد، ج 5، ص 344.
11- مجمع الزوائد، ج 5، ص 345.
12- ينابيع الموده، ج 3، ص 504.
13- الاسراء، 71.
14- الانبياء، 73.
15- السجده، 14.
16- مجمع الزوايد، ج 5، ص 388.
17- التوبه، 12.
18- القصص، 41.
19- مجمع الزوايد، ج 5، ص 410، حدیث 9156.
20- همان، ص 411، حدیث 9156.
21- همان، ص 429، حدیث 9309.
22- همان، ص 43، حدیث 9216.
23- همان، ص 446، حدیث 9265.
24- الفرقان، 74.
25- التوبه، 13.
26- البقره، 124.
27- الانبياء، 73.
28- السجده، 24.
29- الاعراف، 62.
30- الاعراف، 68.
31- يس، 82 و 83.
32- الانبياء، 107.
33- الانعام، 12.
34- انعام، 54.
35- الاحزاب، 62؛ الفاطر 43؛ فتح 23.
36- الفاطر، 43.
37- الاسراء، 77.
38- المائده، 64.
39- المائده، 3.
40- منتخب الاثر، ص 273.
41- احیاء الميت، ص 11؛ الصواعق المحرقه، ص 49 و ص 228 با اختلاف عبارت.
42- احياء الميت، ص48؛ مجمع الزوايد، ج 9، ص56؛ مسنداحمد، حدیث 21068 و 21145.
43- مجمع الزوايد، ج 1، ص 413، حدیث 784.
44- المستدرک علی الصحیحین، ج 4، ص 129.
45- مسند احمد، حدیث 10720 و 10747 و 10827 و 11167؛ الصواعق المحرقه، ص 150 با اختلاف عبارت.
46- الكهف، 82-65.
47- تفسیر کبیر، ج 21، ص 159؛ تفسیر قرطبی، ج 11، ص 16؛ تفسیر ثعلبی، ج 6، ص 183.
48- تاریخ الکامل، ج 5، ص 1999؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 138؛ کنز العمال، ج 13، ص 191 با عبارتی متفاوت.
49- تفسیر ثعلبی، ج 6، ص 185.
50- الفصول المهمه، ص 299.
51- التوبه، 33.
52- نور الابصار، ص 186.
53- تفسیر کبیر، ج 16، ص 40.
54- الجامع الاحكام القرآن، ج 8، ص 121.
55- الانفال، 33.
56- تفسیر کبیر، ج 15، ص 158.
57- الصواعق المحرقه، ص 151.
58- الانفال، 33.
59- الصواعق المحرقه، ص 152.
60- مجمع الزوائد، ج 9، ص 277، حدیث 15025؛ المعجم الکبیر طبرانی، ج 7، ص 25، حدیث 6260؛ أحياء الميت بفضائل أهل البيت، ص 23.
61- الصواعق المحرقه، ص 162.
62- الصواعق، ص153.
63- ينابيع الموده، ج 1، ص 27 به صورت خلاصه شده.
64- تفسیر کبیر، ج 16، ص 188.
65- الاحزاب، 33.
66- المائده، 55.
67- اصول کافی، ج 1، ص 364.
68- تفسیر ثعلبی، ج 11، ص 349 و ج 10 صفحات 247 و 248؛ تفسیر روح المعانی، ج 35، ص 113 و ج 30 صفحات 191 و 192؛ تفسیر کبیر فخر رازی، ج 27، ص 240 و ج 3، ص 28؛ تفسیر المیزان، ج 20، ص 324 و ص 330.
69- ينابيع المودة، ج 1، ص 27.
70- شرح ابن ابی الحدید، ج 10، ص 154.
71- الدر المنثور، ج 5، ص 199.
72- المعجم الكبير، ج 2، ص 193-194.
علاوه بر قرآن ونهج البلاغه؛
دوانی، علی، دانشمندان عامه و مهدی موعود، دار الكتب الاسلامیه، تهران، 1359.
الصافی الگلپایگانی، منتخب الاثر، الطبعة السابعه، مكتبه الداورى، قم.
طباطبائی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه موسوی همدانی، مرکز نشر فرهنگی رجاء، 1363.
الكليني الرّازي، ثقة الاسلام، ابى جعفر محمد بن یعقوب، اصول کافی با ترجمه سید جواد مصطفوی، انتشارات مسجد - تهران.
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم، 1371.
آلوسی بغدادی، روح المعانی، دار احیاء التراث العربی - بیروت، 1405 ه. 1985م.
ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، فی شرح صحيح البخاری، چاپ دوم - بیروت.
ابن حجر هيثمي، الصواعق المحرقه، چاپ دوم، قاهره.
احمد بن حنبل، المسند، چاپ مکه، دارالباز، 1414 ق.
ابو سالم کمال الدین محمد بن طلحه الشافعی، مطالب السؤول، دار الكتب التجاريه، نجف اشرف.
ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، دار الفکر بیروت، 1417ه. 1996 م.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، احیاء التراث العربي، بيروت.
الترمذی، محمد بن عيسى، السنن، دار الفکر، بيروت، 1400 ق.
الثعلبي، تفسير الكشف و البیان، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1423 ه. 2002 م.
حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، دار المعرفه، بيروت، 1418 ق.
سبط بن الجوزي، تذكرة الخواص، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1426 ه. 2005 م.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، احياء الميت بفضائل أهل البيت، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1404 ه. 1984 م.
سیوطی، جلال الدين عبد الرحمن، الدر المنثور، بیروت، 1983.
شيخ سليمان القندوزى الحنفى، ينابيع المودة، مؤسسه الاعلمي، بيروت، الطبعة الثانيه، 1430 ه. 2009 م.
الشبلنجی، نور الابصار و بهامشه اسعاف الرّاغبين في سيرة المصطفى للشيخ محمد بن على الصّبان.
شمس الدین محمد بن طولون، الائمة الاثنى عشر، دار بيروت، الطباعه والنشر، 1377 ه. 1958 م.
الطبرانی، الحافظ ابی القاسم، سليمان بن احمد، المعجم الكبير دار الكتب العلمية - بیروت 2007 م - 1428 ه.
عز الدين ابن اثیر، تاریخ کامل، ترجمه دکتر محمد حسین روحانی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، 1373 ش.
فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب معروف به تفسير كبير، بيروت، 1400 ق.
قرطبى الجامع الاحكام القرآن، قاهره، 1387 ق.
الدكتور لبيب بيضون، انساب العترة الطاهره، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1425ه. 2004 م.
المالكي المکی، علی بن محمد بن احمد، الشهير بابن الصبّاغ، فصول المهمه، مطبعة العدل في النجف.
متقى هندی، علاء الدين على كنز العمال، مؤسسة الرساله، بیروت، 1405 ق.
مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح، بیروت، 1374 ه. 1955 م.
الهيثمي، حافظ نور الدین، علی بن ابی بکر، مجمع الزواید و منبع الفواید، دارالفکر، بیروت، 1414 ه. 1994 م.
ابن ابی الحدید، عز الدین عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، 1959 م.
حجت الاسلام و المسلمین جعفر فاضل
رؤوس مطالب
علت مخالفت با نهج البلاغه
طرح مسئله وصایت در نهج البلاغه
خطبه شقشقیه و شکوه های امیرالمؤمنین علیه السلام
خبرهای غیبی در نهج البلاغه
چگونگی گردآوری نهج البلاغه
شروح نهج البلاغه
دسته بندی موضوعات نهج البلاغه
کلید واژه ها؛
امير المؤمنين علیه السلام، سیدرضی، شقشقیه، علی بن ناصر، ابن ابی الحدید، ابن میثم بحرانی
علمای پیشین در جهت گردآوری سخنان معصومین علیهم السلام سعی بسیار و تلاش فراوانی نمودند در این میان سید رضی رحمة الله عليه با گرد آوری سخنان حضرت امیر علیه السلام گوی سبقت را از بسیاری ربود و نام خود را جاودانه نمود روحش شاد و مقامش بلند باد.
و اما وظيفه ما مطالعه و دقت و تحقیق در فرمایشات حضرت امیر علیه السلام است تا پنجره حقایق را گشوده و به سوی معنویات اوج بگیریم در روایات است که با فهم روایات مؤمن به بالاترین درجات ایمان نایل می گردد.
در این شماره مطالبی درباره ی نهج البلاغه و علت مخالفت با آن بیان می گردد امید است که مفید واقع شود.
کتاب نفیس و بی مانند نهج البلاغه که گرد آمده سخنان پر مغز امیر کلام است مورد توجه خاص و عام قرار گرفته است و هر کس به فراخور توان علمی و استعداد و درک خود از آن بهره برده است. اما در این میان، نهج البلاغه مخالفینی هم دارد. اما علت این مخالفت چیست؟ مخالفت با نهج البلاغه به شکل های مختلفی بروز کرده است ولی همه آن ها چون ریشه یابی شود به اختلاف شیعه و سنی منتهی می شود. آن چه که شیعه را از سنی جدا می کند و در واقع تمایز شیعه از سنی است؛ اعتقاد به وصایت حضرت امیر مؤمنان علیه السلام است آن هم نه وصی چهارم، بلکه وصی و جانشین بلافصل رسول مقدّس اسلام.
درباره مندرجات نهج البلاغه و انتساب آن ها به حضرت علی علیه السلام گروهی از قدیم و جدید ایجاد شک و تردید کرده اند، این گروه اغلب از روی تعصب و عناد در این باره سخن گفته اند، و کورکورانه از گفته های علمای گذشته پیروی کرده و بدون تعمق اظهار نظر کرده اند.
این جماعت در مولف نهج البلاغه نیز دچار خبط و اشتباه شده اند و گفته اند که نهج البلاغه سخنان حضرت امیر علیه السلام نیست بلکه نوشته های شخص سید رضی است این موضوع خود می رساند که این گونه افراد نهج البلاغه را مطالعه نکرده و با دقت موضوعات آن را مورد بحث قرار نداده اند، زیرا اگر کسی نهج البلاغه را مطالعه کند و مولفات سیدرضی را بخواند به طور مشخص اعتراف می کند که نهج البلاغه نمی تواند سخنان شخصی جز حضرت امیر علیه السلام باشد.
در نهج البلاغه به مسئله جانشینی حضرت امیر علیه السلام به کرّات تصریح شده است و این چیزی است که مورد پسند برخی نیست. به همین خاطر گفته شده است که نهج البلاغه ساخته سیدرضی است و از سخنان حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام نیست. و گفته شده است که مسئله وصایت ساخته ذهن سیدرضی است و در سخنان حضرت امیر علیه السلام چنین چیزی نبوده است.
اما پاسخ؛ مسئله وصایت حضرت امیر علیه السلام از موضوعات مشهوری است که در اغلب کتب تفسیری و روایی و نیز کتب تاریخی و کلامی و حتی در اشعار شعرا چه قبل از سید و چه بعد از سید، به چشم می خورد. مرحوم علامه امینی رحمة الله علیه در مجموع نفيس الغدير آن اشعار را از زمان خود رسول اکرم صلی الله علیه و آله تا این زمان، گرد آورده است و نیز حدیث غدیر که مورد اتفاق شیعه و سنی است و قوی ترین دلیل بر جانشینی حضرت امیر علیه السلام است را به سندهای معتبر از کتب اهل تسنن ذکر کرده است.
ابن شهر آشوب در "مناقب آل ابی طالب" به نقل از کتاب "الولایه" تالیف محمد بن جریر طبری روایت می کند که سلمان فارسی گفت:
به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم یا رسول الله هیچ پیامبری نبوده جز آن که وصی و جانشین داشته، پس وصی و جانشین شما کیست؟ فرمود: وصی (1)و خلیفه من و بهترین کسی که من پس از خود به جا می گذارم آن که دیون مرا می پردازد و به وعده های من عمل می کند (اگر به کسی وعده داده ام که به او چیزی را بدهم او آن را خواهد داد) علی بن ابی طالب علیه السلام است.
1) پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت امیر علیه السلام را به جای خود نشانید و از مردم بیعت گرفت، ولی بسیاری خیانت کردند. خطیب بغدادی در تاریخ بغداد (ج 11، ص 216) به سند خود از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده که فرمود: مما عهد الی النبی صلی الله علیه و آله ان الامة ستغدر بک من بعدی - از آن چه پیامبر با من عهد کرده است که پس از من به تو خیانت خواهد شد . حاكم در مستدرک، ج 3، ص 140 - 143 پس از نقل این حدیث آن را صحیح شمرده است و حدیث دیگری را نقل کرده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: پس از من مشکلات فراوانی خواهی داشت علی علیه السلام گفت آیا دینم سالم خواهد بود؟ فرمود: آری همراه با سلامت دینت می باشد. حاکم و ذهبی این حدیث را صحیح شمرده اند. علامه امینی رحمة الله در الغدیر، ج 7، ص 73، از «کنوز الدقائق» تالیف مناوی، ص 188 نقل کرده که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: یا علی پس از من تو گرفتار خواهی شد ولی با آنان نجنگ. برای اطلاع بیشتر به کتاب های ذیل مراجعه شود: «المراجعات» تالیف سید شریف الدین «اصل الشيعه و اصول ها » تاليف كاشف الغطاء، «عقايد الامامیه» تالیف محمد رضا مظفر، «ثم اهتدیت» تالیف دکتر تیجانی و... .
سید عبدالزهراء حسینی خطیب در کتاب ارزشمند "مصادر نهج البلاغه و اسانیده" بیش از هفتاد حدیث از کتاب های اهل تسنن نقل کرده که در آن لفظ وصی و وصایت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب علیه السلام آمده است. و همچنین علامه امینی قدس سره در کتاب معتبر "الغدير" نام ده ها کتاب را که تالیف برخی از آن ها پیش از تولد سید رضی رحمه الله بود، از قرن اول هجری تاکنون به نام الوصيه و الولایه تالیف شده ذکر نموده است.
آیا بعد از این همه احادیث، اشعار و کتاب هایی که قبل از زمان سید رضی رحمه الله و پس از آن، پیرامون وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است هیچ عاقلی به خود اجازه می دهد که چنین شبهه ای را مطرح کند و بگوید: نهج البلاغه سخنان سید رضی است چون که او اول کسی است که از وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب علیه السلام سخن گفت. (1)
ابن سعد در (طبقات، ج 3، ص 249) از عبدالله بن عمر نقل می کند که به پدرش گفت:
کسی را به جانشینی خود تعیین کن، عمر گفت: چه کسی را خلیفه خود بگردانیم؟ عبدالله گفت: تلاش کن کسی را پیدا کنی تو که خدای آن ها نیستی؟ آیا این چنین نیست که اگر تو سرپرست زمین های کشاورزی خود را فراخوانی، آیا دوست نداری کسی را به جانشینی خود بگمارد تا زمانی که به آن جا بازگردد؟! لذا عمر تصمیم گرفت شورای شش نفری جهت انتخاب رهبر تشکیل دهد!
آيا معاوية بن ابی سفیان ترس آن را دارد که امت محمّد را هم چون گوسفندان بدون شبان رها کند، و لذا به جانشینی یزید وصیت می کند؟ ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به آینده امّت خود بی تفاوت بود و این نگرانی را نداشت؟ (تاریخ طبری، ج 6، ص 170).
1) کاملاً مشخص است که تمامی پیامبران و نیز جانشینان آنان را خدا مشخص کرده است و این مسئله جدید و تازه ای نیست. مضاف بر این که ممکن نیست پیامبر رحمت بدون مشخص کردن جانشین از میان مردم برود زیرا این امر باعث درگیری و فتنه خواهد شد. کسانی که می گویند پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را نصب ننمود ولی ابوبکر برای جلوگیری از فتنه و درگیری عمر را جای خود نصب نمود، آیا ابوبکر را به اسلام و مسلمین، دلسوزتر از پیامبر می دانند؟ عایشه به عبدالله بن عمر می گوید: فرزندم سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو امت محمد را بدون سرپرست نگذارد و کسی را به جانشینی خود تعیین کند چون که من می ترسم اگر آن ها را به حال خود رها سازد، دچار فتنه و آشوب شوند.
مرحوم سیدرضی خطبه شقشقیه حضرت امیر علیه السلام را در نهج البلاغه ذکر کرده است. این خطبه را بدین نام خوانده اند زیرا وقتی حضرت امیر علیه السلام در حال ایراد سخن بود مردی از اهل دهات برخاست و نامه ای به دست آن حضرت داد. امام علیه السلام به خواندن آن نامه مشغول شدند. ابن عباس گفت: ای امیرالمؤمنین! ای کاش سخنان خود را از آن جایی که قطع کرده بودی ادامه می دادی فرمود: «هیهات ای پسر عباس! این شقشقه ای بود که صدا کرد و سپس آرام گرفت».
حضرت امیر علیه السلام در این سخنرانی به روشنی از کسانی که حکومت را به ناحق ربودند شکایت نموده است. به همین لحاظ برخی از اهل تسنن پنداشته اند. (1)
گرچه ابن خلکان بطور قاطع انتساب نهج البلاغه به حضرت امیر علیه السلام رد نکرده است اما ذهبی و ابن حجر که تعصب خاصی برخوردارند بشدت این انتساب را رد کرده اند. محمد بن قایم از ذهبی حافظ و محدث و مورخ معروف، در کتاب رجال خود در شرح حال سید مرتضی رضوان الله علیه با قاطعیت و بدون تردید می گوید: علی بن حسین علوی شریف مرتضی متهم است که نهج البلاغه را وضع کرده و به علی بن ابی طالب نسبت داده است. هر کس نهج البلاغه را مطالعه کند یقین می کند که آن را بدروغ به امیرالمؤمنین علی نسبت داده اند در نهج البلاغه تناقض و الفاظ رکیک هست، هر کس به سخنان قریش آشنا باشد یقین می کند که اکثر آن کتاب باطل است! و شهاب الدین ابن حجر عسقلانی در لسان المیزان گوید: علی بن حسین بن موسی علوی حسینی شریف مرتضی صاحب تصانیف که نقابت علویان را در دست داشت بعد همان مطالبی که در بالا از ذهبی درباره نهج البلاغه نقل کردیم به همان عبارات بدون تغییر و تبدیل نقل کرده است و گفته های ذهبی را تکرار کرده است. بنابراین ذهبی و ابن حجر نخستین کسانی هستند که این گونه بر نهج البلاغه و به پندار غلط خودشان به سید مرتضی علم الهدى مولّف نهج البلاغه اهانت کرده اند و اورا متهم ساخته اند که این کتاب را ساخته و به علی بن ابی طالب علیه السلام نسبت داده است.
کاملاً مشخص است که این سه نفر بدون تحقیق و تنها از روی تعصب سخن رانده اند زیرا تالیف این کتاب را به سید مرتضی نسبت داده اند و مشخص است که این افراد به جز برخی از خطب که در ردّ شیخین است نهج البلاغه مطالعه نکرده اند اگر مطالعه کرده بود و با آثار سید رضی و سید مرتضی آشنا بودند، بخوبی در می یافتند چنین سخنان با چنین فصاحت و بلاغتی در حد سیدرضی و مرتضی و هیچکس دیگر جز اهل بیت علیهم السلام نیست. علت اصلی مخالفت ذهبی و ابن حجر تنها و تنها، خطبه هایی مانند شقشقیه است که در متن به آن می پردازیم.
این خطبه از سخنان سیدرضی است.1) ظاهراً نخستین کسی که در این باره دچار اشتباه شده و این راه را باز کرده ابن خلکان در وفیات الاعیان است او در این کتاب در شرح حال سید مرتضی رضوان الله علیه گوید: مردم در مولف نهج البلاغه که آیا سید مرتضی است و یا برادرش رضی اختلاف کرده اند. گفته شده این خطبه ها و رساله ها و کلمات به علی بن ابی طالب ارتباط ندارد، کسی که آن را تالیف کرده و به علی علیه السلام نسبت داده خودش آن را وضع کرده است، البته خداوند متعال خود دانا به این مطلب است و حقیقت را کسی جز خداوند نمی داند.
گفته اند سیدرضی این گفتار خود را در نهج البلاغه گنجانیده و آن را به حضرت علی علیه السلام نسبت داده است. دلیل اینان بر این مدعا، چنان که پیش از این ذکر شد، چیزی جز محتویات این خطبه نیست.
هر کس در این خطبه معتبر (1)بنگرد و قدری با اسلوب کلام حضرت امیر علیه السلام آشنا باشد بین این خطبه و خطبه های دیگر حضرتش تفاوتی نمی بیند. مضاف بر این که نظیر چنین خطبه ای در دیگر سخنان حضرت امیر علیه السلام دیده می شود. جاحظ نیز در البیان و التبیین در ضمن نقل خطبه ای از حضرت علی علیه السلام جمله ای از آن حضرت نقل کرده که نظیر فرمایش وی در خطبه شقشقیه است. در آن جا آمده است: «دو تن پیش افتادند. سومی نیز برخاست. همچون کلاغ تمام تلاشش شکمش بود. وای بر او! اگر بال هایش را می بریدند و سرش را قطع می کردند برای او بهتر بود». ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید: استادم ابوالخیر مصدق بن شبیب واسطی در سال 603 برایم نقل کرد که این خطبه را بر شیخ ابو محمد عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب خواندم و به وی گفتم: آیا این کلام دیگری است که به علی نسبت داده شده؟ گفت: هرگز، به خدا قسم من می دانم که این سخن اوست چنان که می دانم نام تو «مصدق» است. به او گفتم: برخی گویند این از سخنان رضی است؟ وی پاسخ داد: این نفس و این اسلوب از رضی و غیر رضی نیست. ما رسایل رضی را دیده و بر طریقه و شیوه او در نگارش کلام منثور آگاهی یافته ایم و سخن وی نمی تواند با این کلام برابری کند. آن گاه ابن خشاب گفت: به خدا سوگند من این خطبه را در کتاب هایی که دویست سال پیش از زاده شدن رضی به نگارش در آمده بود، دیدم و آن را به خطوطی یافتم که آن ها را می شناسم و خطوط دانشمندان و ادبا را پیش از آن که ابو احمد، پدر رضی، به دنیا بیاید می شناسم.
1) راویان این خطبه هم ثقه اند و تنها درباره عکرمه سخن است. در منابع شیعی چون خصال علامه حلی و کافی مرحوم شیخ کلینی مطالبی درباره خارجی بودن او ذکر شده است اما این مطلب خدشه ای در سند ایراد نمی کند بلکه آن را تقویت می کند. اما عکرمه در منابع سنی توثیق شده است لذا حدیث از نظر آن ها نمی تواند مورد اشکال باشد.
ابن ابی الحدید گوید: «من تعدادی از این خطبه ها را در مصنفات استاد خود، ابو القاسم بلخی امام معتزلی بغدادیون که در دوره خلافت مقتدر و با فاصله درازی از زاده شدن رضی نوشته شده بود، دیده ام. همچنین تعدادی از این خطبه ها را در کتاب ابو جعفر بن قبه یکی از متکلمان امامیه در کتاب مشهور الانصاف مشاهده کرده ام. این ابو جعفر از شاگردان شیخ ابوالقاسم بلخی که در همان عصر، پیش از ولادت رضی، درگذشت». (1)
ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد برقی قمی از علمای شیعه که در سال 274 در گذشت، او این خطبه را در کتاب خود بنام محاسن و آداب نقل می کند.
ابراهیم بن محمد کوفی ثقفی که در سال 283 درگذشت این خطبه را در کتاب خود بنام غارات نقل کرده است.
عبدالله بن محمود کعبی بلخی معتزلی که در سال 319 در گذشته این حدیث را در کتاب خود نقل کرده است.
ابو علی محمد بن عبد الوهاب جبائی بصری معتزلی که در سال 303 در گذشت، راوی این خطبه می باشد.
محمد بن عبد الرحمان ابو جعفر بن قبه رازی متکلم شیعی شاگرد ابوالقاسم بلخی این خطبه را در کتاب خود نقل می کند.
ابو جعفر محمد بن علی بن حسین قمی شیعی مشهور به شیخ صدوق که در سال 381 در گذشت خطبه را در کتاب علل الشرایع و معانی الاخبار نقل می کند.
ابو عبدالله محمد بن نعمان استاد سید رضی معروف به شیخ مفید این خطبه را در کتاب ارشاد نقل می کند.
خلاصه آن که محتویات این خطبه به علت ناسازگاری که با برخی از گرایش های مذهبی دارد تنها انگیزه انکار آن و بلکه انکار تمام نهج البلاغه از سوی گروهی از مردم شده است. و از آن چه گفته شد معلوم می شود که این انکار موردی ندارد و نهج البلاغه از آن حضرت امیرمومنان علی علیه السلام است و از کلمات آن حضرت در آن می توان شواهدی هم برای اثبات این گفته اقامه کرد. شریف رضی هم، هر چند که به درجه والایی از فصاحت و بلاغت دست یافته باشد باز هم نمی تواند یک خطبه از خطب نهج البلاغه را از خود بنویسد. کتاب رسائل وی اینک موجود است و برخی از گفتار وی در کتب ادب نقل شده. امّا چنان که ابن خشاب گفت: «سخن رضی نمی تواند با کلام نهج البلاغه همسری کند». و سخن وی با گفتار حضرت علی علیه السلام در هیچ چیز تناسب ندارد و هر کس که در نهج البلاغه و سخنان رضی نگاهی کرده باشد، این امر را به خوبی در می یابد.
خالی از لطف نیست که به ترجمه این خطبه که خود شامل چند فراز مهم است، توجه خاص شود تا علت انکار استناد این خطبه به حضرت امیر علیه السلام از سوی برخی، روشن تر گردد. اینک ترجمه خطبه:
1) این خطبه در کتاب ها و آثاری که قبل از سیدرضی تالیف شده آمده است از جمله:
آگاه باشید! به خدا سوگند! ابابکر، جامه خلافت را بر تن کرد، در حالی که می دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی، چون محور آسیاب است به آسیاب، که دور آن حرکت می کند. او می دانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است، و مرغان دور پرواز اندیشه ها، به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من ردای خلافت رها کرده و دامن جمع نموده از آن کناره گیری کردم و در اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پا خیزم؟ یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که به وجود آوردند، صبر پیشه سازم؟ که پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه می دارد!. پس از ارزیابی درست، صبر و بردباری را خردمندانه تر دیدم. پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود. و با دیدگان خود می نگریستم که میراث مرا به غارت می برند! تا این که خلیفه اوّل، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد.
سپس امام مثلی را با شعری از اعشی (1)عنوان کرد: مرا با برادر جابر، «حیان » چه شباهتی است؟ (من همه روز را در گرمای سوزان کار کردم و او راحت و آسوده در خانه بود!).
شگفتا! ابابکر که در حیات خود از مردم می خواست عذرش را بپذیرند، (2)چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگری در آورد؟. هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره مند گردیدند.
سرانجام اوّلی حکومت را به راهی در آورد، و به دست کسی (عمر) که مجموعه ای از خشونت، سخت گیری، اشتباه و پوزش طلبی بود. زمامدار مانند کسی است که بر شتری سرکش سوار است، اگر عنان محکم کشد، پرده های بینی حیوان پاره می شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط می کند.
سوگند به خدا! مردم در حکومت دومی، در ناراحتی و رنج مهمّی گرفتار آمده بودند و دچار دورویی ها و اعتراض ها شدند و من در این مدت طولانی محنت زا و عذاب آور، چاره ای جز شکیبایی نداشتم، تا آن که روزگار عُمَر هم سپری شد. (1)
سپس عمر خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان می باشم! پناه بر خدا از این شورا! در کدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد تردید بودم، تا امروز با اعضای شورا برابر شوم؟ که هم اکنون مرا همانند آن ها پندارند؟ و در صف آن ها قرارم دهند؟ ناچار باز هم کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ گردیدم. یکی از آن ها با کینه ای که از من داشت روی برتافت، (2)و دیگری دامادش (3)را بر حقیقت برتری داد و آن دو نفر دیگر که زشت است آوردن نامشان. (4)
تا آن که سومی به خلافت رسید. دو پهلویش از پرخوری باد کرده، همواره بین آشپزخانه دستشویی سرگردان بود، و خویشاوندان پدری او از بنی امیه به پا خاستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه ای که به جان گیاه بهاری بیفتد، عثمان آنقدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت، و شکم بارگی او نابودش ساخت.
1) ابابکر در سال 11 هجری بخلافت رسید و در جمادی الاخر سال 13 هجری درگذشت و عمر در سال 13 هجری به خلافت رسید و در ذی الحجه سال 23 هجری از دنیا رفت.
2) سعد بن ابی وقاص که یکی از اعضای شورای شش نفره بود.
3) عبد الرحمن بن عوف، شوهر خواهر عثمان، که حق «وتو» در شورا داشت. زیرا عمر دستور داد اگر اختلافی در شورا پدید آمد، ملاک، رای داماد عثمان است، با این که طبق اعتراف دانشمندان اهل سنت، عمر در دوران حکومت خود بارها اعتراف کرد که «لولا علی لهلک عمر» (اگر علی نبود عمر هلاک می شد.) «الغدیر، ج 3، ص 97».
4) طلحه و زبیر، که از رذالت و پستی، بر امام شوریدند و جنگ جمل را به وجود آوردند.
روز بیعت، فراوانی مردم چون یال های پر پشت کفتار (1)بود، از هر طرف مرا احاطه کردند، تا آن که نزدیک بود حسن و حسین علیهما السلام لگد مال گردند، (2)و ردای من از دو طرف پاره شد. مردم چون گله های انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند. اما آنگاه که به پا خاستم و حکومت را به دست گرفتم، جمعی پیمان شکستند (3)و گروهی از اطاعت من سر باز زده از دین خارج شدند، (4)و برخی از اطاعت حق سر بر تافتند، (5)گویا نشنیده بودند سخن خدای سبحان را که می فرماید: (سرای آخرت را برای کسانی برگزیدیم که خواهان سرکشی و فساد در زمین نباشند و آینده از آن پرهیز کاران است) آری! به خدا آن را خوب شنیده و حفظ کرده بودند، اما دنیا در دیده آن ها زیبا نمود، و زیور آن چشم هایشان را خیره کرد.
سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود، و یاران حجّت را بر من تمام نمی کردند، و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش می ساختم، و آخر خلافت را به کاسه اول آن سیراب می کردم. آنگاه می دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله ای بی ارزش تر است.
گفتند: در این جا مردی از اهالی عراق بلند شد و نامه ای به دست امام علیه السلام داد و امام علیه السلام آن را مطالعه می فرمود، گفته شد مسائلی در آن بود که می بایست جواب می داد.
وقتی خواندن نامه به پایان رسید، ابن عبّاس گفت: یا امیرالمؤمنین! چه خوب بود سخن را از همان جا که قطع شد آغاز می کردید؟ امام علیه السلام فرمود:
1) کفتار، حیوانی که فراوانی پشم گردن او ضرب المثل بوده و اگر می خواستند فراوانی چیزی را بگویند با نام موهای یال گفتار مطرح می کردند.
2) برخی شارحان «الحسنان» را دو انگشت شصت پا گرفته اند مثل ابن ابی الحدید. و به نقل از قطب راوندی، امام در سال 35 هجری بخلافت رسید و در سال 40 هجری شهید شد.
3) ناكثين (اصحاب جمل) مانند طلحه و زبیر.
4) مارقین (خوارج) به رهبری حرقوص پسر زهیر که به «ذوالندیه» مشهور بود و جنگ نهروان را پدید آورد.
5) قاسطین، معاویه و یاران او که جنگ صفین را بر امام تحمیل کردند.
هرگز! ای پسر عبّاس، شعله ای از آتش دل بود، زبانه کشید و فرو نشست، (1)ابن عباس می گوید به خدا سوگند! بر هیچ گفتاری مانند قطع شدن سخن امام علیه السلام این گونه اندوهناک نشدم، که امام علیه السلام نتوانست تا آن جا که دوست دارد به سخن ادامه دهد.
یکی از شبهات وارده درباره نهج البلاغه موضوع علم غیب است، مخالفین گویند در نهج البلاغه مطالبی اظهار شده که گوینده آن مدعی علم غیب می باشد، در صورتی که اطلاع از غیب مخصوص خداوند است و جز ذات پروردگار کسی از غیب اطلاع ندارد.
اکنون باید نخست درباره غیب سخن گفت. بطور کلی در قرآن مجید کلمه غیب در آیات مختلفی تکرار شده است و بیش از پنجاه آیه در قرآن مجید هست که در آن کلمه غیب ذکر شده است. در مجموع از آیات، چنین استفاده می شود که علم غیب مختص پروردگار است مانند:
(غیب را جز خداوند کسی نمی داند)
(خداوند به غیب آسمان ها و زمین ها عالم است)
(خداوند عالم به غیب و شهادت است)
اما هیچ مانعی ندارد که خداوند بنا بر مصالحی، اشخاصی را بر غیب مطلع سازد. خداوند در قرآن می فرماید:
(علم غیب مخصوص خداوند است و آن را برای کسی آشکار نمی کند، مگر برای فرستادگان مورد پسندش)
در این آیه شریفه تصریح گردیده که خداوند نمایندگان خود را از علم غیب و اسرار نهانی آگاه می گرداند و آن ها می توانند چیزهائی را مشاهده کنند و یا مطالبی بگویند که دیگران توانائی آن را ندارند.
(این خبرهای غیبی است که ما برای شما می فرستیم و تو قبلاً از آن ها اطلاعی نداشتی)
1) شقشقةٌ هَدَرَتْ؛ ضرب المثل است. (شقشقه، چیزی شبه بادکنک که به هنگام خشم شتر، از زیر گلوی او بیرون می زند و پس از آرام گرفتن ناپدید می گردد) پیام این ضرب المثل همان است که در ترجمه آوردیم. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی رحمه الله
بنابراین معلوم شد که نمایندگان الاهی هم می توانند از غیب مطلع باشند، و از آینده خبر دهند و از اسرار مطلع گردند و مردم را از گذشته با خبر سازند، و در قرآن مجید در داستان حضرت عیسی علیه السلام با صراحت می گوید که من از آن چه در منزل ذخیره می کنید اطلاع می دهم. غیب یعنی آن چه که با هوای ظاهری قابل درک نیست، و دیدگان آن را در نمی یابند، مانند این که مؤمنین به بهشت، دوزخ، عذاب قبر و فرشتگان معتقد هستند و آن ها را مشاهده نمی کنند، و یا این که حضرت مهدی علیه السلام زنده و در میان مردم هست و افراد عادی او را نمی بینند.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله در زمان خود نسبت به آینده مطالبی فرمودند که همه آن ها واقع شد از جمله به حضرت زهرا علیها السلام فرمودند: شما قبل از همه به من ملحق خواهید شد، به حضرت علی علیه السلام فرمودند: ناکثین و مارقین و قاسطین با تو جنگ می کنند و تو را در محراب می کشند و محاسنت را با خون سرت رنگین می کنند.
در جای دیگر فرمودند: ای علی پس از من مظلوم خواهی شد و باید صبر کنی و نیز فرمودند: فرزندم حسین علیه السلام را با خاندانش و فرزندانش با لب تشنه خواهند کشت و یا اخباری که درباره بنی امیه و سلطنت آنان فرمودند که این مطالب و پیش گویی ها واقع شدند.
در نهج البلاغه خطبه ها و کلمات متعددی از حضرت امیر علیه السلام در ملاحم و اخبار از آینده هست، از تسلط معاویه بر بلاد اسلام، و حکومت حجاج بن یوسف ثقفی در عراق و ظلم و فساد او، و غرق شدن بصره، و داستان مغول و ورود آن ها به عراق. مخالفان نهج البلاغه با این توهم که اولیای الاهی از غیب اطلاعی ندارند، این مطالب را منسوب به حضرت امیر علیه السلام نمی دانند در حالی که حضرت امیر علیه السلام از کودکی تا آخر عمر شریفش در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده و مطالب فراوانی را از سرچشمه نبوت استفاده نموده است. حضرت امیر علیه السلام فرمودند:
از من بپرسید قبل از آن که از میان شما بروم. هر مسئله ای که بآن نیاز دارید از من سئوال کنید، به خداوند سوگند من علم و دانش فراوانی دارم، و از رسول خدا صلی الله علیه و آله مطالب را فرا گرفته ام، و او همه چیز را به من تعلیم فرموده است. به خداوند سوگند بهتر از همه با قرآن آشنایی دارم و می دانم کدام آیه در شب و یا در روز، و کدام آیه در کوه و یا در بیابان فرود آمده است و ناسخ و منسوخ و شأن نزول آن را به خوبی می دانم، از تأویل و تفسیرش مطلع هستم و همه این ها را رسول خدا صلی الله علیه و آله به من تعلیم داده است.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله می خواستند از دنیا بروند مرا نزد خود طلب کردند، و با من به سخن گفتن پرداختند و از حوادثی که بعد از آن جناب خواهد آمد مطلع کردند. و به من هزار باب از علم آموختند که از هر دری هزار در دیگر باز می شد.
مطلب قابل توجه این است که مخالفان می گویند سیدرضی و سید مرتضی این مطالب را به حضرت علی علیه السلام نسبت داده اند، در صورتی که ظهور مغول و قوم تاتار دویست و پانزده سال بعد از فوت رضی واقع شده است و اکنون نسخه های نهج البلاغه مورخ 496 و 510 و 538 موجود است که ده ها سال قبل از ظهور مغول تحریر شده اند.
شبهه ی دیگری که درباره نهج البلاغه در میان انداخته اند این است که سجع بکار رفته در نهج البلاغه و محسنات ادبی و اصطلاحی آن در عصر جاهلیت و در صدر اسلام متداول نبوده است و از عصر عباسیان به بعد مرسوم گردیده است.
این ایراد بسیار بی پایه و سست است هر کس که به سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و اصحاب مراجعه کند سجع را در حد وسیعی در صدر اسلام مشاهده می کند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
ان الاعمار تفنى، و الاجسام تبلى و الايام تطوى و اللیل و النهار يتطاردان تطارد البريد، يقربان كل بعيد، و يخلقان كل جديد.ان لكل شيء حسابا، و لكل حسنه ثوابا، و لكل سيئه عقابا، و ان على كل شىء رقيبا. افشوا السلام و اطعموا الطعام، صلوا الارحام، صلوا بالليل و الناس نيام.انما الحياء من الله ان تحفظ الراس و ما وعی، و البطن و ما حوى و تذكر الموت و البلى. قیس بن ساعده انصاری که یکی از اصحابی است که از سجع استفاده کرده است:
ايها الناس اسمعوا و عوا، من عاش مات، و من مات فات و كل ما هو آت آت، ليل داج، و نهار ساج، و سماء ذات ابراج، و نجوم تزهر، و بحار تزخر، و جبال مرساه، و ارض مدعاه و انهار مجراه، ان فى الدعاء لخبرا، و ان فى الارض العبرا
مضاف بر این که حضرت امیر علیه السلام در بسیاری از مطالب مبتکر بودند. مانند بیان قواعد و اصول اداره جامعه، روش قضاء و داوری، مبانی علم نحو و ادبیات و ... لذا این که حضرت در فن خطابه مبتکر باشند و چنان سخن بگویند که سخنگویان قوی از مانند آن عاجز باشند برای چنین شخصیتی، شگفت انگیز نیست.
یکی از موضوعاتی که در نهج البلاغه ذکر شده و گروهی درباره ی آن ایجاد شبهه کرده اند موضوع طاووس در یکی از خطبه های حضرت است، این دسته از مخالفان که بیشتر متجددین هستند می گویند: علی بن ابی طالب علیه السلام از کجا طاووس را دیده بود که این چنین آن را وصف کند. این نوع ایرادها اساس علمی نداشته و مبتنی بر حدس و گمان است. (1)این ایراد کنندگان از کجا می دانند که در مکه و یا مدینه و یا منطقه دیگری از حجاز و یا یمن که حضرت در آن جاها تردد داشت طاووس وجود نداشته است، طاووس به جهت زیبائی و ظرافتی که دارد گروهی آن را دوست دارند و در باغ و منزل خود آن را نگهداری می کنند. بر فرض هم در این مناطق طاووس نباشد ولی معقول است که شخصی آن را به آن منطقه برای خود آورده باشد. ابن ابی الحدید در شرح خودش در ذیل خطبه گوید: ممکن است امیرالمؤمنین علیه السلام در مدینه این حیوان را ندیده باشد، اما در کوفه و عراق که مقر حکومت حضرت علیه السلام بود، طاووس وجود داشته است.
کتاب گرانسنگ نهج البلاغه تالیف شریف رضی، جامع ترین و کامل ترین کتابی است که خطبه ها و رساله ها و کلمات قصار امیرالمؤمنین علیه السلام را در بر گرفته است. سید رضی رضوان الله علیه که در اوایل قرن پنجم در بغداد در گذشت، نهج البلاغه را از مصادر و منابع زیادی که در کتابخانه های بغداد در دست بود فراهم نمود و این مجموعه نفیس را به جهان اسلام تقدیم کرد. وی مانند سایر مولفین عصر خود که اغلب مطالب را بدون ماخذ تدوین می کردند نهج البلاغه را گرد آورده و مآخذ آن را به جز در چند مورد بیان نکرده است.
در بغداد کتابخانه های متعددی وجود داشت که برخی از آن ها به همت پادشاهان و امرای آل بویه در بغداد تاسیس شده بود مضاف بر این که سید مرتضی کتابخانه ی بسیار عظیمی داشته است. مرحوم سید رضی که محل اقامتش بغداد بود از این کتابخانه ها بخوبی استفاده کرد و نهج البلاغه را پدید آورد ولی مع الاسف این کتابخانه ها در حمله طغرل بیگ سلجوقی در سال 448 طعمه آتش شدند. عدم ذكر مآخذ و منابع کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام با توجه به اعتبار سید رضی و چیرگی او در شناخت روایات و نیز فصاحت و بلاغت بی نظیر این سخنان، و نیز وجود سخنان مشابه در احادیث دیگر، نهج البلاغه را بی نیاز از ذکر سند کرده است.
1) در پاسخ عنوان شده مسئله بصورت طبیعی خودش مورد بررسی قرار گرفته است اما برای کسی که معرفت به مقام امام داشته باشد و بداند که امام علیه السلام بر همه خلقت احاطه علمی دارند، این نوع ایرادها، بسیار سطحی و ابتدایی خواهد بود.
دانشمندان بزرگی بر نهج البلاغه شرح نوشته اند. شیخ محمد عبده در مقدمه شرح نهج البلاغه خود نوشته است: عده ای از بزرگان علماء به شرح این کتاب همت کرده و درباره مطالب گران بهای آن سخن ها گفته اند.
فاضل محقق میرزا حسین نوری نیز در پایان کتاب مستدرک الوسایل نام سی و یک کتابی را که در شرح نهج البلاغه به رشته تحریر در آمده اند، ذکر کرده است. شروحی که میرزا حسین نوری بدان اشاره کرده است از این قرار است:
1- شرح ابو الحسن بیهقی (علی بن زید مشهور به فرید خراسان). وی پس از علی بن ناصر، که نام او را بعداً ذکر خواهیم کرد، نخستین کسی است که به شرح نهج البلاغه اقدام کرده است.
2- شرح امام فخر الدین رازی (مؤلف تفسير كبير). اما وی بر تمام کردن این شرح توفیق نیافته است. جمال الدین قفطی در کتاب تاریخ الحکماء به شرح امام فخر بر نهج البلاغه اشاره کرده است.
3- منهاج البراعة نوشته قطب راوندی (سعید بن هبة الله بن حسن فقیه) در دو جلد.
4- شرح قاضی عبد الجبار. این شرح را به سه تن منسوب کرده اند. تنها نکته ای که از مؤلف این شرح می توان دانست، آن است که زمان حیات وی نزدیک به دوره شیخ طوسی بوده است.
5- شرح امام افضل الدین حسن بن علی بن احمد مهابادی شیخ منتجب الدین، صاحب الفهرست.
6- المعراج از نویسنده های ناشناخته که کیدری در سخنی که بعداً از او نقل خواهیم کرد از این کتاب یاد کرده است.
7- شرح ابوالحسین محمد بن حسین بن حسن بیهقی کندری (1)
میرزا حسین نوری گوید: همه این شروح پیش از نگارش شرح ابن ابی الحدید و با فاصله بسیاری از آن نوشته شده اند. با این وجود، ابن ابی الحدید می گوید: تا آن جا که می دانم، به جز قطب راوندی کس دیگری بر نهج البلاغه شرح ننوشته است. اما پیشتر از تمامی این شروح، شرح علی بن ناصر معاصر شریف رضی است.
یا کیذری. وی شرح این کتاب را در1) میرزا حسین نوری و مؤلف کتاب کشف الحجب، برابر حکایتی که از او نقل شده، گفته اند: نام این شرح، الاصباح است. اما آن چه در رجال بحر العلوم ذکر شده آن است که قطب الدین کیدری کتابی به نام الاصباح در فقه نوشته و شرحی هم بر نهج البلاغه دارد. در الذریعه نیز آمده است: شرح کیدری بر نهج البلاغه، حدائق الحقایق نام دارد. اما وی در جای دیگری از همان کتاب حدائق الحقایق را به سید علاء الدین محمد بن ابو تراب اصفهانی، از سادات گلستانه، نسبت داده و گفته است وی کتابی به عنوان بهجة الحدائق را در تلخیص این شرح به نگارش در آورده. بنابراین نامیدن این شرح به نام الاصباح از روی تسامح است.
سال 576 ه. تمام کرده و در آغاز آن گفته است: وی در نگارش این کتاب از کتاب های المنهاج و المعراج بهره برده است. المنهاج نوشته راوندی است ولی نویسنده شرح المعراج معلوم نیست.
8- شرح عبد الحميد بن ابی الحدید معتزلی (این کتاب دو بار در ایران و یک بار در مصر به چاپ رسیده است).
9- خلاصه شرح ابن ابی الحدید از سلطان محمود بن غلامعلی طبسی مشهدی، قاضی مشهد.
10- شرح کبیر شیخ کمال الدین میثم بحرانی که از نظر حجم با شرح ابن ابی الحدید برابری می کند. این شرح در ایران به طبع رسیده است.
11- شرح متوسط بحرانی.
12- شرح صغیر بحرانی.
13- شرح کمال الدین عبد الرحمن بن محمد بن ابراهیم عتایقی حلی از علمای سده هشتم در چهار جلد. وی این شرح را با گزیده هایی از شرح کبیر ابن میثم و شروح کندری و قاضی عبدالجبار و ابن ابی الحدید به نگارش در آورده است.
14- منهج الفضاحة في شرح نهج البلاغه، از جلال الدین حسین بن شرف الدین عبد الحق اردبیلی معروف به الهی متوفی در سال 905 ه. وی این کتاب را برای شاه اسماعیل صفوی به فارسی نگاشت. نسخه ای از این کتاب هم اکنون در خزانه اسعد افندی، در آستانه، موجود است.
15- شرح فارسی تنبیه الغافلین و تذکرة العارفین از فتح الله بن شکر الله کاشانی.
16- شرح علی بن حسین زوارهای مفسر معروف و استاد فتح الله کاشانی. این شرح از بهترین شروح نهج البلاغه به زبان فارسی است.
17- شرح شیخ حسین بن شهاب الدین بن حسین بن محمد بن حسین بن جنیدر عاملی کرکی متوفی در سال 1077 ه. در کتاب الامل آمده است: از جمله کتاب های وی شرح کبیر نهج البلاغه است.
18- اعلام نهج البلاغه از سید علی بن ناصر. وی معاصر سید رضی جامع نهج البلاغه بوده و از این رو می توان شرح او را بر نهج البلاغه از قدیمی ترین (1)شروح به حساب آورد.
1) برخی از محققان ضیاء الدین تاج الاسلام علم الهدی کاشانی رواندی از علما و مفسران قرن ششم هجری را به عنوان اولین مفسّر و محقق نهج البلاغه دانسته اند. و عده ای قطب الدین راوندی را اولین مفسر نهج البلاغه معرفی می کنند و ابن ابی الحدید نیز به منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه نوشته ی قطب الدین راوندی متوفای 573 استناد می کند. حدائق الحقائق قطب الدین کیدری نیز شرحی ادبی لغوی بر نهج البلاغه است. کیدری از عالمان خراسان در قرن ششم هجری است.
در کشف الحجب درباره این شرح گفته شده: این شرح از مطمئن ترین و استوارترین و خلاصه ترین شروح نهج البلاغه است.
19- انوار الفصاحة (و اسرار البراعة) از نظام الدین گیلانی. وی نوشتن برخی از مجلدات این شرح را در سال 1053 به پایان برده است.
20- شرح سید ماجد بحرانی. مؤلّف امل الآمل این کتاب را ناتمام دانسته است.
21- شرح سید رضی الدین على بن طاووس. مؤلف کشف الحجب این کتاب را به وی نسبت داده است.
22- شرح عبد الباقی خطاط صوفی تبریزی معاصر شاه عباس اول. این شرح بنابر قول مؤلف الرياض فارسی و مبسوط است.
23- شرح عزّ الدین آملی همدرس شیخ علی کرکی در درس شیخ علی بن هلال جزائری. از این شرح در کتاب الریاض نام برده شده است.
24- حاشیه عماد الدین علی قاری استر آبادی بر نهج البلاغه.
25- شرح سید نعمت الله جزایری. در ریاض العلماء از این شرح یاد شده است.
26- شرحی که مؤلف ریاض گوید آن را در مشهد مقدس دیده ام که از ابتدای آن چندین ورق افتاده و شرحی مختصر بوده است. نویسنده این شرح را نشناختم اما نسخه کتاب بسیار قدیمی می نمود.
27- شرح بهجة الحدایق از سید علاء الدین گلستانه. در کتاب الذریعه در این باره آمده است: بهجة الحدايق فى شرح نهج البلاغه، شرح مختصر نهج البلاغه است و شرح مفصل و مبسوط آن حدایق الحقایق نام دارد که هر دو از آن علاء الدین محمد بن ابو تراب اصفهانی از سادات گلستانه است که مؤلف آن در سال 1110 چشم از جهان فرو بسته است. حدائق الحقایق را به شخص دیگری به نام قطب الدین کیدری نیز منسوب داشته اند.
29- شرح سید عبد الله بن سید رضا شبر حسینی.
30- شرح دیگری از شبر بر نهج البلاغه.
31- شرح میرزا ابراهیم خوئی دانشمند معاصر.
این بود شروحی که میرزای نوری به ذکر آن پرداخته است و اما شروح دیگری نیز بر نهج البلاغه نگاشته شده است از جمله:
32- التحفة العليه في شرح نهج البلاغه الحیدریه از افصح الدین محمد بن حبیب اللہ بن احمد حسنی حسینی. بنابر قول صاحب الذریعه نسخه دستنویس این شرح، به خط شخص مؤلف، در نجف موجود است که تاریخ اتمام آن 29 صفر سال 881 ه، ذکر شده است.
33- شرح مولى قوام الدین یوسف بن حسن مشهور به قاضی بغداد متوفی در سال 922 ه. در کشف الظنون از این شرح سخن به میان رفته و نیز مؤلف شذرات الذهب در ج8، ص85 از این کتاب یاده کرده است.
34- شرح شیخ ابراهیم بحرانی ساکن و مدفون در کازرون.
35- شرح فارسی علی معروف به حکیم صوفی که در سال 1016 از نوشتن آن فراغ یافته است. دور نیست که این شرح همان شرح زواره ای باشد که قبلاً از آن یاد شد.
36- شرح سید یحیی بن ابراهيم بن يحيى بن مهدی بن ابراهیم بن مهدی بن احمد حجاف حبوری یمانی. سید محمد بن زيارة حسنی یمانی صنعانی در «ملحق البدر الطائع» از این کتاب یاد کرده است.
نهج البلاغه در سه موضوع تالیف شده است؛
نخست خطبه های حضرت علی علیه السلام است که در منابر، مساجد و یا میدان های جنگ و یا در هنگام مسافرت بیان شده است. این خطبه ها، شامل پند و اندرز و موضوعات دینی بخصوص مسئله توحید و مسائلی مربوط به جنگ و جهاد با دشمنان اسلام است.
دوم رسائل و نامه ها و احکام و فرامینی که از طرف امیرالمؤمنین علیه السلام برای حکام و والیان صادر شده است. این در نامه ها به مسئله عدالت و طرفداری از مظلوم و راه و روش حکومت دینی اشاره شده است.
سوم سخنان کوتاه و مختصری که از آن جناب شنیده شده است یا از قسمتی از سخنان حضرت است که از سخنان مشروح جدا شده است. آن سخنان هر یک نیازمند توضیح و شرح بسیار است.
علاوه بر فصاحت و بلاغت و زیبایی لفظی و آرایش هنری بی نظیر در نهج البلاغه، معانی ژرف و مفاهیم والای نهج البلاغه است که به این کتاب بی نظیر به درازای تاریخ، جاودانگی بخشیده است؛ مفاهیم عمیقی که با فطرت انسان گره خورده و از سرچشمه وحی مایه گرفته و از آبشار کلام حضرت امیر علیه السلام در بستر زمان، بر پهن دشت زندگی انسان ها جریان یافته است. نهج البلاغه کتاب زندگی، کتاب چگونه زیستن، کتاب چگونه اندیشیدن، کتاب چگونه در پیچ و خم های زندگی با مشکلات دست و پنجه نرم کردن است. نهج البلاغه، کتاب زهد است، کتاب پرستش است، کتاب حکمت است، کتاب سیاست و حکومت است، کتاب چگونه استفاده کردن از نعمت های دنیا برای زندگی جاودان آخرت است... .
از امتیازات برجسته سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام که به نام «نهج البلاغه» امروز در دست ماست، این است که محدود به زمینه خاصی نیست و چون مخاطب آن انسان است محدود به زمان خاصی نیست.
مرحوم سید رضی گردآورنده نهج البلاغه نیز در مقدمه خویش بر این کتاب به ابعاد گوناگون سخنان امام علیه السلام اشاره دارد آن جا که می نویسد: و از فضیلت های شگفت آور - که حضرت علی علیه السلام بدان ممتاز است و در آن بی انباز - این است که اگر کسی در گفتار او بنگرد که در پارسایی و موعظت است و در بازداشتن از دنیا و پرداختن به آخرت و بدان ننگرد که این فقره ها گفته کسی است که صاحب قدری است والا، و فرمانی است روا، گردن ها در طاعتش خم، و حکمش بر همه مسلم؛ بی هیچ گمان آن را سخن زاهدی داند گوشه نشین، و عابدی خلوت گزین، در به روی خود بسته، در گوشه خانه ای به عزلت نشسته، یا از شهر و مردمش بریده و در دل کوهی خزیده، که جز نفس خود آوازی نشنود، و جز پیکر خودش کسی را نبیند؛ و هرگز نپذیرد که این عبارت ها گفته رزم آوری است که با تیغ آهیخته در میدان ستیزد و با دلیران در آویزد، سرها بیندازد و تنها به خاک و خون آمیزد و از کارزار باز گردد در حالی که از شمشیر او خون روان است، خونی که از دل کشتگان است، با این همه در چنین حالی او پیشوای از دنیا گذشتگان است و قدوه برگزیدگان.
این فضیلت های شگفت انگیز و این ویژگی های ظرافت خیز، تنها در او گرد آمده است که صفت های ضدّ یکدگر را در خود فراهم آورده و ناسازواران را با هم سازواری داده.
بر پایه آن چه گفته شد، در نهج البلاغه از عرصه های مختلف و متفاوتی سخن به میان آمده است، به همین خاطر در تقسیم بندی موضوعی مطالب آن، تاکنون کتاب های گوناگونی به رشته تألیف در آمده است. برای آشنایی اجمالی به نمونه هایی از آن ها به اختصار اشاره می کنیم.
دکتر سید جواد مصطفوی در کتاب «پرتوی از نهج البلاغه» در مورد تقسیم بندی موضوعی نهج البلاغه می نویسد:
موضوعات نهج البلاغه از لحاظ اهمیت به سه دسته تقسیم می شوند؛
دسته اوّل: مطالبی که زیاد تکرار شده و با مضامین و عبارت مختلف آمده و در درجه ی اوّل اهمیت است.
دسته دوم: مطالبی که کمتر تکرار شده و از نظر امیرالمؤمنین علیه السلام در درجه دوم اهمیت است.
دسته سوم: متفرّقات و مطالبی که تکرار نشده و حضرت روی آن ها تکیه نکرده و فقط به صورت اشاره بیان فرموده اند؛ مانند علم نجوم و ... .
دسته سوم حدود پنج درصد نهج البلاغه را تشکیل می دهد و نود و پنج درصد دیگر مربوط به دو دسته دیگر است.
دسته اوّل شامل ده موضوع است:
خداشناسی، صفات جلال و جمال
نظم جهان و وظیفه انسان در این جهان
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و اهمیت رهبری او
جهاد در راه خدا
سیمای حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه
نقش قرآن در رهبری امت اسلام
حکومت در اسلام، وظایف حاکم و مردم
حق و عدالت
تقوا و پرهیزکاری
بیت المال و خزانه کشور اسلامی
دسته ی دوم: در نهج البلاغه کمتر تکرار شده و شامل دوازده موضوع است:
معاصرین حضرت اعم از نیک و بد
درباره علم و دانش
عبادات، فروع دین
موقعیت زن
اهمیت وحدت کلمه و زیان اختلاف
خصلت های ناپسند، عجب، تکبّر و...
اسلام و خصوصیات دین
ملاحم و مغیبات
صبر و بردباری
اصلاح ذات البين
همسایگان و حقوق آنان
دستگیری از ایتام و فقرا
آن گاه ایشان در نوع تقسیم بندی موضوعی می نویسند:
روش دیگر این است که یکی از موضوعاتی را که تقریباً شامل همه آن بیست و سه موضوع باشد انتخاب کنیم و آن موضوع «ویژگی های حکومت علی علیه السلام» است. چون نود و هشت درصد خطبه ها (و نامه ها) در زمان حکومت آن حضرت صادر شده و کلمات قصار را هم نمی دانیم چون مدرکی نداریم که چه وقت صادر شده. بنابراین، این موضوع تقریبا همه نهج البلاغه را پوشش می دهد و موضوعی بسیار با اهمیت است؛ زیرا حکومت آن حضرت با این که چهار سال و نه ماه بیشتر طول نکشید حکومت نمونه اسلامی و حق و عدل بود و در تاریخ زندگی بشر بی نظیر بود. ویژگی هایی داشت که در سایر حکومت ها نبوده است. این خصوصیات دوازده تاست که بدین شرح است:
اوّل: آن که حضرت همواره خدا را در نظر داشت.
دوّم: مردم با آزادی کامل و حضور صد درصدی با حضرتش بیعت نمودند.
سوم: به کلیه مسایل جامعه و امور جزئی و کلی مردم رسیدگی می کرد... .
چهارم: به مردم آزادی می داد و آن ها را به کاری مجبور نمی کرد.
پنجم: با صداقت و صریح اللهجه بود و از شیادی و دغل کاری و دسیسه بازی بر حذر بود.
ششم: زندگی ساده ای داشت و مانند فقیرترین افراد جامعه زندگی می کرد.
هفتم: حکومت کردن برای او وسیله بود نه هدف؛ هدف او اعلای کلمه حق و پیشرفت اسلام بود.
هشتم: عدالت را در حد بطور کامل رعایت می کرد.
نهم: در تقسیم بیت المال مساوات را رعایت می کرد.
دهم: سنت پیامبر صلی الله علیه و آله را ملاک عمل خویش قرار داده بود و پیروی از آن را موجب سعادت می دانست.
یازدهم: اتلاف وقت نمی کرد و از لحظات عمرش به نفع مسلمین استفاده می فرمود.
دوازدهم: برای رضای خدا می جنگید و هدف توسعه طلبی و افزون خواهی و استعمار و استثمار و خونریزی نداشت، و جنگ های آن حضرت - که اکثر عمر حکومتش را در جنگ گذرانید - در این بخش قابل بررسی است... .
شیخ ثروت منصور هیکل مصری در کتاب خود «هدی و نور من كلام امير المؤمنين علیه السلام» سخنان آن حضرت را در هفت موضوع گردآوری کرده است، بدین ترتیب:
2.توصیف آفریده های زمین و آسمان
بعثت پیامبران
جلوگیری از بدعت ها و یاد مرگ
نکوهش اهل تكبّر
تلاش برای دنیا نه دلبستگی به آن
کلماتی که به صورت شعر و نثر در زمینه های سفارش و اندرز و دعا و مناجات از آن حضرت به جای مانده است.
استاد لبیب بیضون نیز در کتاب ارزشمند خود «تصنیف نهج البلاغه» در ابتدا کل نهج البلاغه را در ده باب دسته بندی می کند، آن گاه با تفکیک سخنان آن حضرت از یکدیگر این ده باب را به 430 فصل و مبحث می رساند و هر بخش از کلام آن حضرت را در جای خود قرار می دهد. وی در مقدمه کوتاه خود بر این کتاب می نویسد:
به راستی چه دشوار است کتابی همانند نهج البلاغه را - که در آن انبوهی از مفاهیم و معانی و دریایی از افکار وجود دارد - بتوان در ابواب و فصول و مباحثی جای داد... و من نهج البلاغه را در ده باب اساسی بدین گونه جای دادم:
اصول دین (عقاید)
فروع دین (عبادات و معاملات)
پیشوایی و پیشوایان
سیره امام علی بن ابی طالب علیه السلام
حوادثی که در خلافت امام علی علیه السلام به وقوع پیوست
سیاست کشورداری
شؤون اجتماعی
انسان و ابعاد مختلف آن
اندرزها و راهنمایی ها
فهرستی از اخلاقیات پسندیده و خصلت های نکوهیده
آن گاه هر یک از این ابواب را به چند فصل و هر فصلی را به چند مبحث تقسیم کردم که تعداد این مباحث به 430 می رسد.
سپس وی به عنوان مثال در باب اوّل، اصول دین را به نه فصل زیر تقسیم بندی می کنند:
فصل اوّل: توحید و شناخت خدا
فصل دوم: پرستش برای خدا
فصل سوم: آفرینش و آفریدگان
فصل چهارم: عدل الهی و تکلیف
فصل پنجم: قضا و قدر
فصل ششم: نبوت و انبیاء علیهم السلام
فصل هفتم: قرآن و سنت
فصل هشتم: اسلام و ایمان
فصل نهم: معاد و حساب
دسته بندی موضوعی به گونه ای دیگر
برخی دیگر به این شکل تقسیم بندی کرده اند:
موضوع «متقین»: حکومت عدالت خواهانه آن حضرت، شیوه ها و اسلوب حکومت بر پایه آرمان ها و ارزش های الاهی، خطابه هایی که حضرت در این رابطه القا فرمودند، دستور العمل ها و نامه های وی به استانداران و کارگزارانشان در بیان آداب چگونگی معاشرت با مردم. که همه این عناوین - بدون این که خطبه ها و نامه ها قطعه قطعه شود - تحت عنوان متقین آورده می شود.
موضوع «غاصبین»: دوران بیست و پنج ساله سکوت و خانه نشینی آن حضرت، سخنان مربوط به ماجرای سقیفه، موضع گیری های آن حضرت در زمان حکومت عمر و ابوبکر، جریان شورای شش نفره و مواضع آن حضرت در زمان خلافت عثمان و سخنانی که از آن حضرت در نهج البلاغه و جاهای دیگر در این ارتباط آمده است.
موضوع «ناکثین»: سخنان و نامه های حضرت در این زمینه و در مورد جنگ جمل و پی آمدهای آن.
موضوع «قاسطین»: افشاگری و روشنگری های آن حضرت در مورد معاویه و حزب مرموز اموی و نفوذ آنان در دستگاه خلافت اسلامی، و نامه های مکرّر آن حضرت به معاویه، جنگ صفین و پی آمدهای آن
موضوع «مارقین»: جریان خوارج و چگونگی شکل گیری آنان، روشنگری ها و سخنان آن حضرت در مذاکرات و گفتگو با آنان، شعارها و عملکرد خوارج و اصول برخورد با تفکر، شعارها و عملکرد آنان؛ جنگ نهروان و پی آمدهای آن.
موضوع «ساکتین»: افرادی که خود را از صحنه های سیاسی - اجتماعی برکنار می دانستند و به علی علیه السلام و معاویه کاری نداشتند و ورود در این مسائل را فتنه می دیدند؛ ریشه یابی این تفکر و سخنان آن حضرت در مورد این جریان.
علاوه بر این شش موضوع، سایر سخنان و نامه ها و کلمات کوتاه آن حضرت را می توان در موضوعات زیر جای داد:
اصول دین و عقاید: سخنان مربوط به ذات ربوبی خداوند متعال و صفات جلال و جمال او، آفرینش جهان و موجودات، جایگاه فرشتگان، عالم پس از مرگ، قیامت، داستان پیامبران و... .
مواعظ و اخلاق: نکوهش دنیا و دنیا خواهی و مقام پرستی، نکوهش خصلت های ناپسند، نظیر بخل، حسد، تکبر و...، توجه دادن انسان ها به ابعاد معنوی و فلسفه وجودی و مبدأ پیدایش خویش و اندرزهای مربوط به حکمت عملی در زندگی.
اشعار، ادعیه و مناجات های کوتاه و بلند آن حضرت.
روایات فقهی و فلسفه احکام: سخنان مربوط به نماز، روزه، حج و... و قضاوت های آن حضرت.
ملاحم و مغیبات: پیش بینی ها و پیشگویی های آن حضرت در مورد حوادث و مشکلات پس از خود، بشارت به آمدن حضرت مهدی علیه السلام و... .
قابل ذکر است این شیوه از تقسیم بندی برای پژوهش در نهج البلاغه و نیز تدریس موضوعی آن بسیار راهگشا و مفید است.
به هر ترتیب می توان موضوعات نهج البلاغه را به شکل ساده تری نیز تقسیم نمود که عبارت است از:
1- عقايد
2- احكام
3- اخلاق
4- وقایع و افراد
بدیهی است که هر یک از این بخش ها خود به بخش های متعددی تقسیم می گردد و بدین ترتیب فهرست مفصلی پدید می آید.
1- اثر التشيع في الادب العربي، ص 56 و الامام علی علیه السلام تالیف احمد زکی صفوت، ص 131.
2- مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 3، ص 47.
3- ج 1، ص 142 - 162.
4- ج 2، ص 38.
5- شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 206؛ الغدیر، ج 7، ص 82.
6- نهج البلاغه، از مقدمه شریف رضی.
7- پرتوى از نهج البلاغه، ص 14 با تلخيص.
8- همان، ص 15 - 18. ایشان در پنج مقاله بعدی خود - که پیاده شده چند جلسه درس ایشان بوده است - یعنی تا صفحه 134 به توضیح این ویژگی ها پرداخته اند.
9- ر.ک: نهج البلاغه و گردآورنده آن، ص 182.
10- ر.ک: تصنیف نهج البلاغه.
بعلاوه قرآن کریم؛
نهج البلاغه فیض الاسلام.
رضی، سید شریف، نهج البلاغه، مترجم دکتر عبدالحمید آیتی، انتشارات بنیاد نهج البلاغه، 1386ه.ش.
امینی عبدالحسین، الغدير، دار الكتب العربي، بيروت الطبعة الثالثة، 1387 ه. ق - 1967 م.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره 1385 - 1387 ق.
لبيب بيضون، تصنيف نهج البلاغه، چاپ دوم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1408 ق.
مجموعه مقالات نهج البلاغه و گردآورنده آن - علی دوانی - بنیاد نهج البلاغه - چاپ دوم - بی جا - پائیز 73.
(شماره 3)
حجت الاسلام تهرانی
رؤوس مطالب
عزاداری در افغانستان
عزاداری کردهای سنی مذهب
عزاداری در قلمرو عثمانی
عزاداری در قفقاز
کلید واژه ها؛
محمد ظاهر شاه، جلال آباد، یحیی بن زید علیه السلام، جوهری سنندجی، مولوی تا یجوزی
در این شماره نیز در ادامه شماره قبل به مسئله پیشینه عزاداری در میان اهل تسنن پرداخته شده است و کاملا مشخص شده است که بسیاری از علمای عامه به امام حسین علیه السلام احترام گذاشته و یزید و یزیدیان را نفرین می کردند و همین امر باعث شده است بسیاری از عقاید شیعه به انحای مختلف وارد عرصه عامه شود.
خراسان پس از سقوط تیموریان. عملاً به سه بخش تقسیم شد. قسمت شمال آن مدتی در دست شیبانیان افتاد، بخش شرق آن به تدریج تحت تصرف ظهیرالدین بابر میرزا از نوادگان تیمور افتاد و منطقه غرب آن در اختیار صفویان قرار گرفت.
اسناد تاریخی حکایت از آن دارد که در شهرهای عمدتا سنی نشین خراسان و نواحی مختلف آن و با همه فشارهای همراه با تعصب و ستمی که شیبانیان بر ضد فرهنگ اهل بیت علیهم السلام از جمله عزاداری ایجاد کردند. مردم مانند گذشته، به اهل بیت پیامبر علیهم السلام وفادار ماندند و در ابعاد ادبی تاریخی و آیینی، عاشورا و عزای شاه مظلومان را فراموش نکردند. همچنین شعائر مشابه آن، مانند گرامی داشت نیمه ی شعبان و شب برات و بیست و هشتم صفر در بین اهل سنت، از اهمیت خاصی برخوردار بوده و در این شب ها غذاهای مخصوص پخته و برنامه ویژه ای را به اجرا در می آوردند.
بعد از بابر نیز در ولایت کنر طایفه ای از سادات که غالباً سنّی بودند زندگی می کردند که مردم آن ناحیه، لقب «پاشا» به آن ها داده بودند. این گروه نیز در تعظیم شعائر اهل بیت علیهم السلام از جمله عزادای اهتمام فراوان داشتند.
بقعه مبارکی در شمال افغانستان و ناحیه بلخ به نام مرقد امام علی بن ابی طالب علیه السلام - که در بین اهل سنت به نام «روضه شاه ولایت» معروف است - در قرن نهم و عصر تیموریان شناسایی و بازسازی گردید. این مکان در طی قرون اخیر، با همه فراز و فرودهای فرهنگی، سیاسی و جنگ های شاهزادگان و تجاوزات خارجی، به عنوان کانون توجه به اهل بیت علیهم السلام و محل ذكر فضایل و مصائب خاندان رسالت به شمار آمده است. زایران آن هم، عمدتا اهل سنت هستند که به مناسبت های مختلف، به سوی آن روی می آورند و با زیارت و دعا در آن جا، کسب معنویت و صيقل روح می کنند. همچنین وجود تکایا و حسینیه ها در شهر کابل به نام ازبکان، نشان دهنده ارتباط این قوم سنی مذهب افغانستان به اهل بیت علیهم السلام و عزاداری امام حسین علیه السلام است.
در جنوب افغانستان، مزار سادات معروفی چون «حسن ابدال» و اولاد «سید زنجیرپا»، شیعیان و اهل سنت را از شهرها و مناطق مختلف «قندهار»، «هلمند»، «نیمروز» و «فراه» به سوی خود می کشد و مردم سالانه با ذبح گاو و گوسفند و تهیه غذای نذری، به آن مکان آمده، به دعا و تلاوت قرآن کریم و ذکر فضایل و مناقب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام می پردازند.
برخی از اهل سنت که در جوار شیعیان «هزاره ها» زندگی می کنند در حسینیه ها و تکایای آنان حضور می یابند و در عزاداری و سوگواری ایام محرم شرکت می نمایند.
فرمانروایان افغانستان، جز «امیر عبدالرحمان» بدنام که به مدت سه سال (1880 – 1883 م) به قتل عام هزاره و دیگر شیعیان پرداخت و تکایا و حسینیه های آنان را تخریب و هر نوع عزاداری را ممنوع و بدعت اعلام کرد، دیگر سلاطین افغانستان با عزاداری و منقبت خوانی شیعیان مخالفت علنی نورزیدند و حتی از دوران سلطنت امیر امان الله خان (1298 - 1308 ش) به بعد، اسناد موجود تاریخی، حکایت از حضور شاه یا اعوان وی در عزاداری شیعیان کابل در روز عاشورا یا تمام دهه محرم هر سال را دارد.
بی تردید این مطالب، به مفهوم عدم تعصب جاهلان اهل سنت در افغانستان، به ویژه در سده های اخیر نیست؛ زیرا با اندک اطلاع از تاریخ معاصر افغانستان، از ستم ها و انواع تعصبات جاهلان اهل سنت و برخی دولتمردان افغانستان در مورد شیعیان آگاهی به دست می آید. مظلومیت ها و انواع کشتارها، تبعیدها و محرومیت های نظام مند و گسترده ای که مردم هزاره به دلیل پیروی از اهل بیت علیهم السلام و پایداری بر مذهب شیعه دیده اند، در تاریخ جهان کم نظیر است. شیعیان و به ویژه هزاره ها، تا نیم قرن اخیر، مجالس عزاداری برای امام حسین علیه السلام را در سرداب ها یا دخمه های دورافتاده یا در دل کوه ها و درون مغازه ها، از ترس مأموران دولتی و جهال برگزار می کردند. داستان قتل های فصلی آنان در مسیر زیارت قبر امام رضا علیه السلام یا راه پاکستان، خود قصه غم انگیزی است که ظرفیت بیش از یک مقاله مستقل می طلبد. (1)
گفته می شود که «محمّد ظاهر شاه» در دهه نخست سلطنت، به درد چشم گرفتار می شود؛ به طوری که عزم زیارت حضرت سیدالشهداء علیه السلام می کند. او سال 1369 ق، موفق به زیارت مرقد مطهر امام حسین علیه السلام گردید و به برکت زیارت آن حضرت سلامت خود را بازیافت و ناودان طلا به آن بارگاه پاک هدیه نمود و از آن تاریخ به بعد، «ظاهرشاه» و فرزندانش در مراسم عزاداری سیدالشهداء علیه السلام در روزهای تاسوعا و عاشورا شرکت می کردند و نذری هم می دادند.
1) ر.ک: عين الوقایع، محمد یوسف ریاضی، به کوشش محمد آصف فکرت، تهران، موقوفات دکتر افشار؛ هزاره جات سرزمین محرومان، عبدالحسین مقصودی، کویته، 1368؛ زمینه و پیشینه جنبش اصلاحی در افغانستان، عبدالمجید ناصری داوودی، صحنه های خونین از تاریخ تشیع در افغانستان، حاج کاظم یزدانی، مشهد، 1369.
پسر عموی «شاه محمد داود خان» نیز که در تعصب قومی و مخالفت با شیعیان هزاره معروف بود، دو سال پس از کودتای بدون خونریزی بر ضد «ظاهر شاه»، به پابوس حضرت سیدالشهداء علیه السلام شتافت. او در روزهای عاشورا نذر می کرد و عزاداران را غذا می داد.
هر چند حکمرانان و مأموران آن ها در مناطق شیعه نشین با تعصب عمل می کردند، ولی عالمان، عارفان و ادیبان اهل سنت در سده های اخیر، تلاش های ارزنده ای در نشر معارف اهل بیت علیهم السلام داشته اند. از جمله می توان به عالمان و مدرّسانی از اهل سنت اشاره کرد که اندیشمندان شیعه افغانستان را تعلیم و تربیت نمودند. دانشمندانی از اهل سنت، در آموزش عالمان بزرگ شیعه چون «فيض محمد کاتب» (م 1308 ش)، «آیت الله عزیز الله غزنوی» و دیگران سهم داشته اند که این بزرگان هر یک در نشر معارف اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و شناسایی انقلاب امام حسین علیه السلام، نقش ارزشمندی ایفا کرده اند. شماری از دانشمندان اهل سنت نیز در مدارس علمای شیعه درس می خواندند و در مجالس عزاداری و منقبت خوانی آنان شرکت می کردند.
تاریخ افغانستان گواهی می دهد که هر گاه که دخالت های بیگانگان و دولت های وابسته به استعمار در تفرقه مذهبی وجود نداشته است و حاکمان دخالت سوء نکرده اند، اهل سنت و شیعیان در عمل به عقایدشان مشکلی نداشته اند و در مواردی، حتی بعضی از عالمان اهل سنت، از اموال شخصی خویش، زمین یا ساختمان تکیه خانه را برای عزاداری حسینی، به شیعیان بخشیده اند. شرق افغانستان که عمدتاً به اهل سنت تعلق دارد، مرکز اهل سنت و جماعت است. این گروه هم هر گاه آزادی نسبی به دست می آوردند و زمینه مساعد فراهم می شد، به عزاداری امام حسین علیه السلام می پرداختند. یکی از این گونه مرثیه خوانی و سوگواری برای سیدالشهداء علیه السلام و اهل بیت پیامبر علیهم السلام، مجالسی است که در شهر جلال آباد مرکز ولایت ننگرها برگزار می شد:
«جلال آباد، شهری در مشرق افغانستان است که مردم آن اکثراً سنی و از مراکز مهم مردم شریف پشتو زبان شمرده می شود. مردم شریف آن جا در ایام عاشورا، مجلسی بسیار باشکوه برپای می کردند. از سال های 1347 به بعد تا چندین سال قبل از حمله کمونیست ها (1357 ش) این مراسم ادامه داشت و از تمام ولایت های شرقی برادران محترم، اعم از علما (شخصیت های مهم سیاسی مانند خان عبدالغفارخان)، دارالحفاظ و دانشجویان و محصلین و صاحب منصبان ملکی و تمام مردم فرهنگ دوست و وحدت خواه در آن جا حاضر بودند ... جمعیت خیلی زیاد بود و ... اکثرا از اهل سنت بودند.»
«در کابل، مزاری که به عنوان «زیارتگاه سخی» یاد می شود، یکی از میعادگاه های مردم کابل اعم از شیعه و سنی در مناسبت های مختلف به شمار می رود. شهروندان کابل برای زیارت آن جمع می شوند و در ایام عید نوروز تجمع مردم بیش از دیگر اوقات است و علت آن این است که بین مردم افغانستان مشهور است که سخی شاه (1)اولیا حضرت علی – کرم الله وجهه – در روز نوروز بر تخت خلافت نشسته است. لذا مردم افغانستان، روز نوروز را به این مناسبت مبارک می دانند و آن را عید می گیرند.»
در شهر مزارشریف نیز همه ساله، شمار فراوانی از مردم که بیشتر از اهل سنت هستند، در ایام نوروز و آغاز نوروز و آغاز سال نو خورشیدی، تجمع می کنند و با برداشتن پرچم روضه و مزار منسوب به امام امیرمؤمنان علی علیه السلام حلول سال جدید را آغاز می نمایند.
در کنار توجه اهل سنت افغانستان به فضایل اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله، باید از منقبت خوانی در بین آنان یاد کرد. آن چه به طور شفاهی از دو سده اخیر تاریخ ادبی و اجتماعی افغانستان نقل می شود، از رواج گسترده منقبت خوانی و مداحی میان شیعیان و گسترش آن در بین اهل سنت آن کشور حکایت دارد. مداحان که عمدتا به سادات هزاره تعلق داشتند، در بین اهل سنت در فصول مختلف و سراسر سال، به خصوص زمستان ها در مساجد روستاهای مختلف می رفتند و با آداب و شیوه ویژه، به بیان مناقب پیامبر و اهل بیت علیهم السلام آن حضرت می پرداختند. آن ها در ضمن بیان فضایل آن بزرگواران، نگاهی به حوادث تاریخی می نمودند و از ثواب مجالس و محافلی که در آن، به ذکر مناقب آل رسول علیهم السلام پرداخته می شود سخن می گفتند و دستگیری و مدد آنان را در دنیا و آخرت برای مسلمانان و پیروانشان یادآور می شدند.
یکی از مراسم کهن برای بیان و نشر فضایل اهل بیت علیهم السلام و مصائب آنان، خواندن «حمله حیدری» بوده است. از قرن دوازدهم که این اثر چاپ و وارد افغانستان گردید، جای شاهنامه خوانی و حافظ خوانی مرسوم را گرفت و حتی برخی مردم سنی مذهب در مناطق مختلف، از جمله شهرهای غزنی، کابل و قندهار، هنگام بیکاری و به ویژه زمستان ها که از کشاورزی فراغت می یافتند، به خواندن «حمله حیدری» می پرداختند.
1) عنوان سخی و شاه اولیا را اهل سنت از القاب امام امیر مؤمنان علی علیه السلام می دانند و آن حضرت را به عنوان سخی و یا شاه اولیا می خوانند و در این جا هر دو لقب را ترکیب نموده اند.
گاهی با توجه به مذمت موسیقی و خواندن ترانه های محلی از سوی علما یا منع آنان، مردم در محافل عروسی و مسابقات تیراندازی و جشن تولد فرزند و غیره نیز، به خواندن بخش هایی از «حمله حیدری» اقدام می کردند:
حمله حیدری، منظومه دینی معروفی است در سرگذشت پیامبر و علی و کوشش هایی که امام نخستین شیعیان، در نشر اسلام و برانداختن دشمنان رسول کرده و سرگذشت وی پس از مرگ پیامبر تا پایان خلافت و کشته شدن است. ... این قسمت از حمله حیدری، در حدود 24000 هزار بیت و گوینده آن میرزا محمّد باذل ملقب به رفیع خان است. باقی کتاب در باب خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام و سر گذشتش تا ضربت خوردن و شهادت را شاعری دیگر به اسم ابوطالب فندرسکی اصفهانی تمام کرد ... . مأخذ حمله حیدری درباره زندگی محمد کتاب معارج النبوة و مدارج الفتوة تأليف معين الدین بن شرف الدین حاجی محمّد فراهی معروف به ملا مسکین (م 954) است.
چنان که گذشت، امامزاده یحیی بن زید علیه السلام از نوادگان امام علی بن الحسین علیه السلام در سال 122 در منطقه شمال افغانستان (کنونی) قیام کرده و سرانجام به دست فرمانروایان منطقه و امویان به شهادت رسید و در منطقه سرپل کنونی به خاک سپرده شد. این مرقد از آغاز تاکنون، به عنوان محلی مقدّس و بقعه ای مبارک مورد توجه فراوان مردم از جمله اهل سنت بوده است. مردم اهل سنت سرپل، از جمله ازبک های سنی مذهب در ایام عاشورا علاوه بر این که در مراسم عزاداری شرکت می کنند، با ذبح گوسفند و گاو و اطعام و دادن نذورات دیگر، روز عاشورا را به پایان می برند. (1)
1) پس از سقوط طالبان، شرایط بهتری برای تعامل مثبت اهل سنت و شیعیان در افغانستان فراهم گردید و اکنون در ایام محرم، به ویژه روز عاشورا، مجالس سوگواری شیعیان در شهرها و مناطق مختلف، شاهد حضور عالمان و بزرگان اهل سنت است که از جمله می توان به کابل، گردیز، مُقر، لشگرگاه و قندهار اشاره کرد.
از اقوام معدودی که پس از روی کار آمدن صفویه در قرن دهم، بر مذهب اهل تسنن باقی ماندند، قوم کرد است که امروز در استان های غربی ایران و عمدتا در کردستان، سکونت دارند. این قوم که دارای اکثریت اهل تسنن هستند، در شمال ایران، شرق ترکیه و شمال سوریه نیز جمعیت قابل توجهی از کشورهای یاد شده را تشکیل می دهند.
کردها، دارای مذاهب گوناگون هستند و شمار اندکی از آنان شیعه اند و بیشتر آن ها پیرو اهل تسنن و مذهب شافعی بوده، به زبان کردی سخن می گویند که لهجه ای از تبار فارسی به حساب می آید. افزون بر آن، شمار زیادی از سادات حسنی و حسینی میان کردها زندگی می کنند. آنان رابطه خویش را با اهل بیت پیامبر علیهم السلام از جمله امام حسین علیه السلام قطع نکرده اند و با وجود داشتن مذهب تسنن، به عاشورا و سوگواری در محرم و فادار مانده اند. کردها به ویژه در کردستان، با آغاز ماه محرم به احترام امام حسین علیه السلام، مجالس عروسی و مراسم جشن را تعطیل می کنند.
زنان کرد از اول تا پایان محرم، سرمه به چشم نمی زنند و در شهر سنندج، مردم در شب عاشورا به مقبره امامزاده پیر عمر می روند و تا پاسی از شب با روشن کردن شمع، به دعا و ذکر می پردازند. برخی کردها در ماه محرم به نذر و نوشتن شکایات به حضرت ابوالفضل علیه السلام و توسل به آن اشتغال دارند.
ادبیات مردم کرد نیز آیینه دلدادگی آنان به اهل بیت رسول خدا علیهم السلام و یادآور ریشه داشتن محبّت این خاندان. از جمله عزاداری برای امام حسین علیه السلام میان آنان است. یکی از شاعران دلسوخته اهل بیت علیهم السلام، رضا طالبانی کرکوکی است که برای سیدالشهداء علیه السلام چنین سوگ سروده ای بر جای گذاشته است:
لافت از عشق حسین است و سرت بر گردن است *** عشق بازی سر به میدان وفا افکندن است
گر هوا خواه حسینی ترک سر کن چون حسین *** شرط این میدان به خون خویش بازی کردن است
از حریم کعبه کمتر نیست دشت کربلا *** صد شرف دارد بر آن وادی که گویند ایمن است
کربلا وای من فدای خاک پاکی که اندر آن *** نور چشم مصطفی و مرتضی را مسکن است
زهره ی زهرا نگین خاتم خير الوراء *** زور و زهره مرتضی و حیدر خیبر کن است
سُنّی ام سُنّی و لیکن حب آل مصطفى *** دین و آیین من و آبا و اجداد من است
شیعه و سنی ندانم، دوستم با هر که را *** دوست باشد، دشمنم آن را که با او دشمن است
این شاعر اهل تسنن، در قصیده زیبای دیگری، مصائب اهل بیت علیهم السلام را نیز طرح، و عزاداری خود را برای «آل علی» به زبان شعر و به گونه روشن و سوزان بیان کرده است:
در ماتم آل علی خون همچو دریا می رود *** تیغ است و بر سر می زند دست است و بالا می رود
از عشق آل بوالحسن این تیغ زن و آن سینه زن *** داد و فغان مرد و زن تا عرش اعلا می رود
پیراهن شمع خدا یعنی حسین و مجتبی *** جان ها همی گردد فدا سرها به یغما می رود
کوتاه کن انکار را بدعت مگو این کار را *** این سوگ آل حیدر است این خون نه بی جا می رود
روزی زمین پر همهمه در دست جانبازان قمه *** خون از بر و دوش همه از فرق تا پا می رود
من چون ننالم این زمان زار و ضعیف و ناتوان *** کاین برق آه عاشقان از سنگ خارا می رود
از ابن سعد بی وفا شامی شوم پرجفا *** بر آل بیت مصطفی چندین تعدی می رود
بغداد گردد لاله گون در روز عاشورا به خون *** از کاظمین آن سیل خون تا طاق کسرا می رود
وز طاق کسرا سرنگون ریزد به پای بیستون *** وز بیستون آید برون سوی بخارا می رود
حزن سیاوش شد هبا در ماتم آل عبا *** تا دامن روز جزا تا جیب عقبا می رود
من سُنّی ام نامم رضا کلب امام مرتضی *** درویش عبدالقادرم راهم به مولا می رود
عبدالله سنندجی ملقب به «رونق» شاعر دیگری از مردم اهل تسنن قوم کرد است که در قرن سیزدهم می زیست. او که در سنندج در سال 1215 ش متولد شده بود، قصیده بلندی در رثای شهیدان کربلا دارد که میان دیگر فارسی زبان ها نیز شهرت پیدا کرده است:
آه از دمی که شاه شهیدان کربلا *** آمد سوی مصاف به میدان کربلا
بی نور گشت شمع شبستان احمدی *** از تند باد ظلم در ایوان کربلا
بوی بهشت و خون شهیدان دهد کس *** گر بو کند گلی ز گلستان کربلا
لب تشنه اهل بیت ولی ز آب چشمشان *** سیراب گشته خاک بیابان کربلا
جز آب تیغ و زهر سنان لقمه ای نبود *** از کوفیان نواله مهمان کربلا
معمار روزگار به نامی الم نهاد *** روزی که ریخت طرح شبستان کربلا
دیوان آدمی لقب از آتش ستیز *** بر باده داده خاک سلیمان کربلا
بر اهل بیت دیده افلاک خون گریست *** چشم زمانه هیچ نگویم که چون گریست
شاعر دیگر به نام «جوهری سنندجی»، از همان کردهای اهل تسنن سنندج، راه مولوی عبدالله را ادامه داده، و با پیروی از مرثیه سرای معروف شیعه، «محتشم کاشانی»، قصیده ی زیبای زیر را یادگار گذاشته است:
باز این چه شورش است و چه زاری است در جهان
کز دیده سپهر بُوَد جوی خون روان
باز این چه ماتم است که اندر ظهور او
در گریه چشم پیر و بنالد دل جوان
باز این چه شیون است و چه ماتم که صبح و شام
از مهر و ماه اشک فرو ریزد آسمان
بهر عزای آل رسول خدا حسین
شاه عرب امام عجم نور مشرقین
روزی که شد به دهر چنین ظلم آشکار
در حیرتم که چرخ چرا ماند پایدار
در ماتم حبیب خدا زاده بتول
ای سینه آه سرکن و ای دیده خون بیار
ریزد فلک ز دیده انجم سرشک خون
هر صبح دم ز کینه آن قوم نابکار
مهری که بود رونق افلاک دین از او
شد منکسف به خاک ز بیداد روزگار
ای چرخ پر ستیز ز جور تو داد، داد
صحبت چو شام زینب و زین العباد باد
چون نخل قامت شه دین بر زمین فتاد
افغان و گریه در فلک هفتمین فتاد
از توسن سپهر و مهر شد سرنگون
آن ساعتی که شاه شهیدان ززین فتاد
از وحش و طیر و انس صدای فغان و آه
برخاست از زمین و به عرش برین فتاد
ایام بی سکون شد و افلاک بی قرار
چون چشم اهل بیت به سلطان دین فتاد
مهر و مه و ستاره همه گشت غرق خون
از ذوالجناح گشت چو آن شاه سرنگون
اندر عزای آل نبی آسمان گریست
افلاک اشک ریخت زمین و زمان گریست
از شورش و فغان عزادار اهل بیت
وحش و طیور و ارض و سما، انس و جان گریست
دید آن شهید را چو فتاده به خاک و خون
جبریل با معاشر کروبیان گریست
بر اهل بیت این ستم از چرخ چون رسید
مهر و مه و سپهر و مکین و مکان گریست
نبود دلی ز غم که نسوزد در این ملول
چشم سپهر کور و زبان هلال لال
ملک الکلام مجدی سقزی (1268 ق) نیز در ادامه مرثیه سرایی اهل تسنن کرد، دست به سرایش در سوگنامه حسینی زده است و در آن، امام حسین علیه السلام را «معنی قرآن» می داند که در دشت کربلا با شهادت وی، کلام الله مجید پاره پاره شد و هزار «جان گرامی» را فدای او می داند:
ای توتیا دیده جان خاک پای تو *** برتر ز عرش بارگه کبرای تو
تا رستخیز، خون جگر بر زمین چکد *** زان شاخ گلی که بردمد از نینوای تو
کردی به راه دوست تن و جان خود فدا *** بادا هزار جان گرامی فدای تو
در بحر رحمت است شناور هر آن کسی *** یک قطره اشک ریزد اندر عزای تو
ذات تو هست معنی قرآن وز اهل کین *** چون پاره پاره صفحه قرآن قبای تو
می خواست در زمانه کند محشر آشکار *** روز نبرد بازوی معجز نمای تو
عهد الست آمد و تسلیم عرضه کرد *** تا جان نثار دوست نماید وفای تو
تو تشنه جان سپردی و آب فرات هم *** بود از تو تشنه تر به لب جان فزای تو
بودند بی خبر که بقا در ولای تواست *** قومی که خواستند به گیتی فنای تو
رحمی کن وزلطف فراسوی خویش خوان *** زان پیش تر که جان دهم اندر ورای تو
مولوی تایجوزی با همه باوری که به خلافت خلفای راشدین دارد، آن را با محبت اهل بیت علیهم السلام برابر ندانسته و دلگیری و اندوه خود را از این که خلافت به حضرت امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در آغاز سپرده نشد، این گونه بیان می کند:
وز آن سوی وطن هجرت نمودم *** خلافت از علی دانسته بودم ...
به تأثیر محمد میر اکمل *** خلافت چون به عثمان شد محول
دل خویشان ما را پر ز خون کرد *** به خویشاوند خود نعمت فزون کرد
این قصاید و سروده ها، بخشی از ناله ها و عزا سروده های مردم اهل تسنن کرد برای اهل بیت پیامبر علیهم السلام و ابراز ارادت به خاندان پاک رسالت است. این سروده ها مانند سروده های شاعران دیگر نقاط جهان اسلام، نشان دهنده عزاداری مکتوب نخبگان اهل تسنن مناطق یاد شده و نیز داشتن زمینه و پیشینه مردمی است و نشان می دهد که مردم سُنّی مذهب، دارای چنین گفتار و رفتاری بوده اند. (1)
1) علما و بزرگان متعدد کُرد سنی مذهب، در مورد جایگاه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و مصائب آنان، از جمله حادثه عاشورا به زبان شعر و نثر گفته و نوشته اند. برای نمونه، می توان از قانع مریوانی، نالی مریوانی، نالی شهرزوری، شیخ عبدالقادر در هموند، سید احمد نقیب، مولوی محوی، مولوی وفایی، و دیگران اشاره کرد.
خلافت عثمانی که پیش از ظهور تیمورلنگ (782 - 807) در آسیای صغیر (ترکیه فعلی) استقرار یافته بود، پس از ضربات اولیه از تیمور، با مشکل چندانی مواجه نشده، و پس از مرگ تیمور به خصوص در اواخر عهد تیموریان از جهات مختلف توسعه یافت و در قرن یازدهم هجری، همه کشورهای عربی، بالکان تا اتریش و کشورهای شمال آفریقا را تصرف کرد و حکومت سلجوقیان روم را تحت عنوان خلافت اسلامی، در بخش بزرگ جهان اسلام برپا داشت.
در قسمت کردهای اهل تسنن و عزاداری آن ها اشاره کردیم که آنان در تکریم شهادت امام حسین علیه السلام و عزاداری عاشورا حسینی سابقه ای طولانی و غنی دارند. از آن جا که کردها عمدتا در قلمرو عثمانی (اعم از عراق، سوریه و ترکیه فعلی) می زیستند، بررسی عزاداری آن ها، در واقع عزاداری اهل تسنن را در برخی از نقاط قلمرو عثمانی نشان می دهد؛ چنان که مطلب فوق، عزاداری اهل تسنن را در امپراطوری صفویه و عثمانی نیز به نمایش می گذارد.
در مورد عراق، گزارش دیگری نیز داریم که نشان می دهد اهل تسنن در مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام، از دوره های قدیم شرکت می جسته اند. از جمله درباره شهر ناصریه، عراق آمده است:
مردم ناصریه در مجالس عزاداری شیعیان مشارکت می کنند و در تشکیل هیأت های عزاداری آنان سهم می گیرند و چه بسا برخی از مردم اهل سنت ناصریه، خود هیأت مخصوص به خود تشکیل داده، دسته بیرون می آورند.
با همه فشار و اختناق حاکمان عثمانی بر شیعیان که آنان را نه تنها از نظر مذهبی می کوبیدند، بلکه از نظر سیاسی نیز در واقع دشمن بالقوه و هوادار رقیب نیرومند خود دولت صفوی می دانستند و عملکرد شاه اسماعیل نیز حربه کافی برای توجیه انواع ستم های آنان فراهم کرده بود، با این همه، در حلب از شهرهای سوریه، مزاری است که از آن به نام «مشهدالحسین» یاد می شود. مردم برای این مزار وقف هایی اختصاص داده اند و از بخشی از آن، در روزهای عاشورا بین مردم غذای نذری تقسیم می شود.
در مناطق سنی نشین کشورهای خلیج فارس و دیگر کشورهای عربی، به ویژه اردن و فلسطین، مردم هر چند عزاداری محرم و عاشورا را به روش شیعیان عراق، لبنان و بحرین انجام نمی دهند، ولی در روز عاشورا، به پختن غذاهای مخصوص و اطعام دیگران می پردازند و از جشن و سرور پرهیز می کنند. البته شمار اندکی از اهل تسنن که در جوار مساجد یا تکایا و حسینیه های شیعیان زندگی می کنند، هر از چندگاه در مراسم عزاداری آنان شرکت می نمایند.
یکی از فرقه های تصوف اهل تسنن در قلمرو عثمانی که در آسیای صغیر و بالکان به خاندان پیامبر علیهم السلام بیش از دیگر فرقه ها و مردم اهل تسنن ارادت می ورزند، فرقه «بکتاشیه» است. پیروان این فرقه، به رغم مبارزات کمال مصطفی آتاترک (پدر ترکیه جدید) بر ضد مذهب و سکولار کردن جامعه ترکیه، از هر فرصت مناسب، برای اظهار ارادت و توسل به اهل بیت علیهم السلام، از جمله عزاداری برای امام حسین علیه السلام استفاده می کنند و مجالسی را مخفیانه در منازلشان برگزار می نمایند. این گروه روابطشان را با عتبات مشرفه عراق و ایران حفظ کرده اند و با فراهم شدن کمترین زمینه، به زیارت مزار آن بزرگواران می شتابند.
از شاعران بکتاشی، مطالب و اشعاری بر جای مانده است که به روشنی تأثر آنان را از حادثه عاشورا و باورشان را به اهل بیت علیهم السلام، به ویژه امام حسین علیه السلام نشان می دهد. در یکی از سرده های شاعران مزبور آمده است:
به خرقه ای که به بر کرده ام نگاه مکن
در آن به دیده تردید منگر
چرا که این خرقه قدیمی است
اما من دلیر و نیرومندم
و در آن لحظه که فرصت داده شود
به توانایی و قدرت جوانی از جوانان کربلا
خواهم جنگید
شمیمی به نظر می رسد کوچک است
چونان قطره در برابر دریا
در حال رکوع
اما چون خوب بشناسی اش
دریایی را می بینی که دنیا را می پوشاند
دریایی که سرچشمه آن از سلاله ی امام علی علیه السلام است
شاعران از فرقه «بکتاشیه» که در سرزمین آلبانی در بالکان می زیسته اند، اشعاری سروده اند که بخشی از آن ها تاکنون باقی مانده است و شاهد حضور عاشورا در بین مردم سنی مذهب بالکان، از جمله آلبانی است. در سروده های آنان آمده است:
«درک مصیبت امام حسین علیه السلام در آن میدان برای هر کس ممکن نیست؛ چرا که این مصیبت در ظرف کلام نمی گنجد ...» یا «چرا از کربلا برایم نمی گویی؟ تا در اشک غرق شوم ... چرا دوازده امام را عزیز می داریم؟ و به حسن و حسین علیهما السلام عشق می ورزیم؟ برای آن که آن ها بر حق اند و اصحاب فضل اند و به کسی بدی نکرده اند».
افزون بر «بکتاشیه»، پیروان طریقت «خکویه» نیز که در ترکیه و بالکان هواداران زیادی دارد، طرفدار اهل بیت علیهم السلام هستند. آنان تکایایی دارند که در کنار یاد و ذکر اهل بیت علیهم السلام، آن بزرگواران را به فرزندان خود می شناسانند.
گفتیم که در مصر و دیگر نقاط شمال آفریقا، با سقوط دولت فاطمیان و دستور ایوبیان مبنی بر منع تعزیه داری عاشورا، عزاداری مردم در روز عاشورای هر سال فراموش نشد و مردم اهل تسنن نیز چون شیعیان، مقام رأس الحسین علیه السلام و سیده زینب علیها السلام را به عنوان مرکز تجمعشان برای یاد امام حسین علیه السلام و ذکر فضایل و مصائب اهل بیت علیهم السلام انتخاب می کردند، از مناطق دور و نزدیک بدان نقاط سرازیر می شدند. در قرن دهم، از جمله آثاری که از تأثر روحی اهل سنت مصر، به ویژه عالمان بزرگ آن حکایت دارد، آثار جلال الدین سیوطی، به ویژه «تاریخ الخلفاء» است. سیوطی (م 911) که همزمان با سقوط تیموریان از دنیا رفته است، در اثر یاد شده، هنگام بیان حادثه عاشورا، تصریح می کند که قلب من تحمّل یادآوری جزئیات فاجعه کربلا را ندارد. او آنگاه به آثار شگفت شهادت امام حسین علیه السلام و جنایت یزید در حق آل رسول خدا علیهم السلام می پردازد و موارد گوناگون را درباره کرامات شهادت امام حسین علیه السلام بیان می کند و سپس مقام والای امام حسین علیه السلام را نزد پیامبر بزرگ اسلام بیان داشته، و می کوشد که حوادث غیر طبیعی پس از حادثه عاشورا را قابل فهم کند. سیوطی از سوگواری و نوحه خوانی افراد گمنامی یاد می کند که در بین مردم شهرت یافت و آن را مرثیه خوانی جنّ می گفتند:
مسح الرسول جبينه *** فله بريق في الخدود
ابواه من عليا قريش *** و جده خير الجدود
او داستان انتقال اسارت بار اهل بیت علیهم السلام و بازماندگان شهدای کربلا را به کوفه و شام آورده، و بسیاری از جنایات ابن زیاد و یزید و طرفداران آنان را در زمان حضور اهل بیت علیهم السلام در آن شهرها را گزارش کرده است و هر گونه اکرام اهل بیت علیهم السلام از سوی یزید بن معاویه و روایات مربوط به خوش رفتاری او را، متأثر از خشم مردم شام و ترس وی از خشم و نفرت مردم دانسته، آن را تاکتیکی سیاسی قمداد می کند.
یکی از نویسندگان مغرب (مراکش) درباره عظمت دهه اول محرم در آن کشور می نویسد:
«در این ماه، زندگی اجتماعی تغییر محسوسی می یابد و مردم بیشتر به محاسبه نفس و حیات دینی خود می پردازند. ... مردم منقلب هستند و به طور طبیعی آرایش و حتی خانه تکانی و فرش شستن را تجویز نمی کنند. ساز و آواز تقریبا قطع می شود و مردم لباس عزا در بر می کنند.»
مرحوم علامه سیّد محسن امین نیز که در سال 1321 ق به مصر سفر کرده است، وضعیت عزادری مردم مصر و علاقه آنان به اهل بیت علیهم السلام را چون عراقی ها شمرده است.
قفقاز را از یک نظر به دو قسمت شمالی و جنوبی می توان تقسیم کرد. در قفقاز جنوبی که اکثریت مردم پیرو مذهب شیعه هستند و اکنون به نام آذربایجان یاد می شود، به طور طبیعی مراسم عزاداری به ویژه در ایام تاسوعا و عاشورا برگزار می شده است و پس از برطرف شدن تسلط مارکسیسم و آزادی از سلطه روسیه و مسکو، اکنون نیز شهرهای مختلف باکو، نخجوان و دیگر شهرهای آن، شاهد برگزاری مراسم عزاداری مردم هستند.
در قفقاز شمالی نیز که اکنون به عنوان جمهوری داغستان یاد می شود و همچنان جزو فدراسیون روسیه باقی مانده، با وجود آن که اکثریت قاطع مردم آنان از اهل تسنن است، اما عزاداری برای امام حسین علیه السلام در بین آنان شناخته شده است و مردم در ایام محرم، به خصوص تاسوعا و عاشورا احساس اندوه می کنند و از هر گونه جشن و مراسم عروسی می پرهیزند. افزون بر آن که منطقه ی «مسکنجاه» در داغستان، از مردم اصالتاً ایرانی تشکیل یافته است. مردم آن جا عموماً شیعه مذهب هستند و به شعایر حسینی عمل می کنند.
در گرجستان نیز که ظاهرا بیش از دو میلیون نفر مسلمان عمدتا ترک زبان زندگی می کنند، شمار بیشتر آنان شیعه هستند. عزاداری امام حسین علیه السلام که با ذبح گاو و گوسفند و اطعام به فقرا و احساس اندوه و پوشیدن لباس عزا همراه است اختصاص به شیعیان ندارد و مردم اهل تسنن و شیعیان هیچ تفاوتی از این جهت ندارند؛ هر چند شیعیان نیز چون شیعیان دیگر مناطق اسلامی، از اطلاعات کافی و شور و شوق حسینی برخوردار نیستند که در واقع معلول سلطه دیرپا و فراگیر رژیم مارکیستی لنینستی مسکو و فعالیت پیروان رژیم در گمراه کردن آنان است.
همین ویژگی و رویکرد، در مورد اهل سنت دیگر نقاط جمهوری روسیه، مانند چچن، اینگوش، تاتارستان و دیگر نقاط مربوط، صادق است؛ هر چند جزئیات آن احتیاج به بررسی مفصل دارد.
1- تاريخ النياحه، ج 2، ص 68 - 69. تاریخ افغانستان بعد از اسلام، عبدالحی حبیبی، ص661 به بعد.
2- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، عبدالحی حبیبی، ص 661؛ تاریخ النیاحه، ج 2، ص68 – 69؛ تاریخ سیاسی افغانستان، میرزا مهدی فرخ، ص 78.
3- تشیع در خراسان عهد تیموریان، ص 186 و 198 - 200.
4- احیاگر شیعه در افغانستان، محمد سرور رجا، ص158؛ زمینه و پشینه جنبش اصلاحی در افغانستان، عبدالمجید ناصر داوودی، ص 173 به بعد؛ تاریخ شیعه، محمد حسین مظفر، ترجمه محمد باقر مجتبی، ص 352.
بی تردید این مطالب، به مفهوم عدم تعصب جاهلان اهل سنت در افغانستان، به ویژه در سده های اخیر نیست؛ زیرا با اندک اطلاع از تاریخ معاصر افغانستان، از ستم ها و انواع تعصبات جاهلان اهل سنت و برخی دولتمردان افغانستان در مورد شیعیان آگاهی به دست می آید. مظلومیت ها و انواع کشتارها، تبعیدها و محرومیت های نظام مند و گسترده ای که مردم هزاره به دلیل پیروی از اهل بیت علیهم السلام و پایداری بر مذهب تشیع دیده اند، در تاریخ جهان کم نظیر است. شیعیان و به ویژه هزاره ها، تا نیم قرن اخیر، مجالس عزاداری برای امام حسین علیه السلام را در سرداب ها یا دخمه های دورافتاده یا در دل کوه ها و درون مغازه ها، از ترس مأموران دولتی و جهال برگزار می کردند. داستان قتل های فصلی آنان در مسیر زیارت قبر امام رضا علیه السلام یا راه پاکستان، خود قصه غم انگیزی است که ظرفیت بیش از یک مقاله مستقل می طلبد. ر. ک: عین الوقایع، محمد یوسف ریاضی، به کوشش محمد آصف فکرت، تهران، موقوفات دکتر افشار؛ هزاره جات سرزمین محرومان، عبدالحسین مقصودی، کویته 1368؛ زمینه و پیشینه جنبش اصلاحی در افغانستان، عبدالمجید ناصری داوودی، صحنه های خونین از تاریخ تشیع در افغانستان، حاج کاظم یزدانی، مشهد، 1369.
5- زوار الامام الحسين علیه السلام، سعید رشید زمیزم، ج 1، ص 63.
6- همان.
7- سیمای فرزانگان، حاج سید جواد شریعت، ص 65.
8- احیاگر شیعه در افغانستان، ص 169 - 170؛ سیمای فرزانگان، ص 31؛ تاریخ النیاحه، ج 2، ص 66.
9- احیاگر شیعه در افغانستان، ص 169 - 170؛ سیمای فرزانگان، ص 31.
10- تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح الله صفا، ج 5، ص 598 - 590.
11- پارسی گویان کرد، صدیقی صفی زاده، ص 69 – 73.
12- همان.
13- همان، ص 76.
14- گلزار شاعران کردستان، سید عبدالحمید حیرت سجادی، ص 64 - 65.
15- سفرنامه حج؛ ملک الکلام مجدی سقزی، به نقل از: امام حسین علیه السلام و دیدگاه ها، به نقل از فاروق صفی زاده، تهران، 1381، ص 87.
16- همان، ص 83.
17- تاریخ النياحه، ج 2، ص 47.
18- همان، ص 49.
19- همان، ج 2، ص 64.
20- امام حسین علیه السلام، زهرا کدخدایی مرزجی، ص 138 – 150.
21- همان.
22- تاريخ الخلفاء، ص 209 - 207.
23- مجله الهادی، ش 2، ذی القعده 1391.
24- تاريخ النياحه، ج 2، ص 94.
حبیبی ،عبدالحی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام، تهران، دنیای کتاب، 1360 ش.
صفا، ذبیح الله، تاریخ ادبیات در ایران، فردوسی، 1387 ش.
حیرت سجادی، سید عبدالحمید، گلزار شاعران کردستان، ناشر مؤلف، تهران 1364 ش.
صفی زاده، صدیق، پارسی گویان کرد، تهران، عطایی، 1366 ش.
شریعت، سیدجواد، سیمای فرزانگان، مشهد، ولایت، 1379 ش.
سرور رجا، محمد، احیاگر شیعه در افغانستان، قم، 1382 ش.
تشیع در خراسان در عهد تیموریان، تالیف نگارنده، مشهد، آستان قدس رضوی، 1378 ش.
تشيع و تصوف، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، 1374 ق.
حجت الاسلام سید محسن طیب نیا
رؤوس مطالب
برخی از ثمرات پذیرش وحدت وجود و موجود
تجویز بت پرستی
تفسیر و تأویل بی اساس آیات قرآن
تعریف، تمجید و تقدیس شیطان!
کلید واژه ها؛
وحدت وجود و موجود، صوفیه، بت پرستی، ابن عربی، حسن زاده آملی
نویسنده محترم در این شماره به برخی از ادعاهای صوفیه و نیز شطحیات آنان اشاره نموده است تا مشخص شود که سخنان صوفیه با معارف اهل بیت علیهم السلام در ستیز است و راه و روش و در پی آن آرا و نتایج صوفیه با مبانی و معارف محصول مکتب وحی در تباین آشکار است.
1- پرستش هر چیز عین پرستش خداست
صوفیه با پذیرش عقیده وحدت وجود و موجود در توحید به انحرافات فراوانی گرفتار شدند. طبق دیدگاه آنان که تمام اشیاء مظهر خداست، پرستش هر موجودی حتی بت، همان خدا پرستی است. می گویند بت پرست، ستاره پرست، خورشید پرست تا آن جا که حتی شیطان پرستان هم خدا را می پرستند و در نظام موجود در همان مسیر نظام احسن که خداوند برای تمام اشیاء تقدیر نموده است در حرکتند. آن ها حتی شیطان لعین را هم آئینه ذات خدا می دانند و در عظمت و تقدیس وی سخن ها گفته اند.
دکتر احمد تاج بخش می نویسد:
تصوف دارای آزاد منشی خاصی بوده است و همین آزاد منشی است! که در نظر اهل تصوف گبر، ترسا، یهود و مسلمان یکسانند.
در ادامه می نویسد:
در تصوف هر کس می توانسته در فروع به ذوق و سلیقه خود عمل کند و اجباری در کار نبوده است... نزد ایشان قاعده «الطريق الى الله بعدد أنفس الخلايق» اصلی محکم بوده است، زیرا حقیقت واحد یکتاست و معتقدند که از هر دلی به سوی خدا دری است!
یعنی طرق بت پرست و مشرک همان طریق الی الله است!
برای این که برخی نگارنده این سطور را متهم به افترا نکنند برای نمونه فقط چند مورد ذکر می شود:
الف: ابن عربی که در رأس قایلان به وحدت وجود و موجود قرار دارد گوساله پرستی و بت پرستی را عین خدا پرستی می داند. وی در کتاب «فصوص الحکم» در فص هارونیه می نویسد: اعتراض حضرت موسی علیه السلام بر هارون زمانی که موسی به سوی قوم خویش برگشت و آن ها را گوساله پرست دید برای این بود که چرا نگذاشتی آن ها گوساله را پرستش کنند! سپس می گوید عارف کسی است که خداوند را در همه چیز ببیند، بلکه او را عین همه چیز ببیند.
استاد حسن حسن زاده کلام ابن عربی را چنین توضیح می دهد:
و كان موسى أعلم بالأمر من هارون لأنه علم ما عبده أصحاب العجل. لعلمه بأنّ الله قد قضی ألّا يعبد إلّا أيّاه و ما حكم الله بشيء إلا وقع. فكان عتب موسى أخاه هارون لما وقع الأمر في إنكاره و عدم إتساعه، فإنّ العارف من يرى الحق في كلّ شيء، بل يراه عين كل شيء.
موسى علیه السلام بواقع و نفس الأمر و به امر توحید أعلم از هارون بود. چه این که می دانست اصحاب عجل چه کسی را پرستش می کردند. (یعنی در واقع گوساله پرستان خدا را می پرستیدند!) زیرا او عالم بود که خداوند حکم فرموده که جز او پرستش نشود و آن چه را حکم فرمود، غیر آن نخواهد شد بنابر این عتاب موسی برادرش هارون را از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می نمود و قلب او چون موسی اتساع (وسعت) نداشت. چه این که عارف حق را در هر چیز می بیند بلکه او را عین هر چیز می بیند.
سپس شارح با کمال تعجب، سخن ابن عربی را توجیه می کند:
غرض شیخ در این گونه مسائل در فصوص و فتوحات و دیگر زبر و رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانی که اهل سرند!
آیا آن سخنی که کاملا با توحید و نص صریح قرآن و عقل سلیم و وجدان بیدار منافات دارد را می توان اسرار ولایت و باطن دانست؟!
اینک داستان موسی علیه السلام و برادرش را از لسان قرآن بشنوید:
وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَيَ مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيْهِمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لَا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَ كَانُوا ظَلِمِينَ * وَ لمَّا سُقِطَ فى أَيْدِيهِمْ وَ رَأوْاْ أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قَالُوا لَئِن لَّمْ يَرْحَمْنَا رَبُّنَا وَ يَغْفِرْ لَنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ * وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسَفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِن بَعْدِى أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسٍ أَخِيهِ يجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بيَ الْأَعْدَاءَ وَ لَا تَجْعَلْني مَعَ الْقَوْمِ الظَّلِمِينَ * قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ قوم موسی بعد (از رفتن) او (به میعادگاه خدا)، از زیورهای خود گوساله ای ساختند جسد بی جانی که صدای گوساله داشت! آیا آن ها نمی دیدند که با آنان سخن نمی گوید، و به راه (راست) هدایتشان نمی کند؟! آن را (خدای خود) انتخاب کردند، و ظالم بودند! * و هنگامی که حقیقت به دستشان افتاد، و دیدند گمراه شده اند، گفتند: اگر پروردگارمان به ما رحم نکند، و ما را نیامرزد، بطور قطع از زیانکاران خواهیم بود! * و هنگامی که موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود بازگشت، گفت: پس از من، بد جانشینانی برایم بودید (و آیین مرا ضایع کردید)! آیا در مورد فرمان پروردگارتان (و تمدید مدت میعاد او)، عجله نمودید (و زود قضاوت کردید؟!) سپس الواح را افکند، و سر برادر خود را گرفت (و با عصبانیت) به سوی خود کشید او گفت: فرزند مادرم! این گروه، مرا در فشار گذاردند و ناتوان کردند و نزدیک بود مرا بکشند، پس کاری نکن که دشمنان مرا شماتت کنند و مرا با گروه ستمکاران قرار مده! * (موسی) گفت: پروردگارا! من و برادرم را بیامرز، و ما را در رحمت خود داخل فرما، و تو مهربان ترین مهربانانی!
سپس خداوند متعال می فرماید:
إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنَالُهُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ كَذَالِكَ نجزى الْمُفْتَرَين کسانی که گوساله را (معبود خود) قرار دادند، بزودی خشم پروردگارشان، و ذلّت در زندگی دنیا به آن ها می رسد و این چنین، کسانی را که (بر خدا) افترا می بندند، کیفر می دهیم!
حال باید به طرفداران عرفان ابن عربی گفت: وی بر چه اساس آیات قرآنی را تأویل می کند! آیا گوساله پرستی خدا پرستی است؟! آیا برخورد شدید موسی علیه السلام با برادرش و پیروان برادرش که گوساله را نپرستیدند، به خاطر این بود که چرا گوساله را نپرستیدند؟! آیا راهی برای موجّه کردن سخنان این یاران سیر و سلوک و عرفان وجود دارد؟!
جالب این جاست که آقایان خود را مفسّران واقعی قرآن کریم می دانند و ادعا دارند که باطن و مغز قرآن را بیان می کنند و مخالفان خود را نفهم می دانند. مولوی می گوید:
ما ز قرآن مغز را برداشتیم *** پوست را بهر خران بگذاشتیم
ب: شیخ محمود شبستری که از بزرگان عرفا و صوفیه می باشد در مقام و عظمت بت در کتاب مشهورش به نام «گلشن راز» می گوید:
بت این جا مظهر عشق است و وحدت *** بود زنّار بستن عقد خدمت
چو کفر و دین بود قائم به هستی *** شود توحید عین بت پرستی
چو اشیاء هست هستی را مظاهر *** از آن جمله یکی بت باشد آخر
نکو اندیشه کن ای مرد عاقل *** که بت از روی هستی نیست باطل
بدان كايزد تعالی خالق اوست *** ز نیکو هرچه صادر گشت، نیکوست
مسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است
شیخ محمود شبستری مانند اکثر عرفا و متصوفه عقیده به جبر مطلق دارد، در گلشن راز می گوید:
هر آن کس را که مذهب غیر جبراست *** نبی فرمود کاو مانند گبر است
سزاوار خدایی لطف و قهر است *** و لیکن بندگی در جبر و قهر است
نبودی تو که فعلت آفریدند *** تو را از بهر کاری برگزیدند
طبق دیدگاه وی وجود بت در عالم هستی نیکو است، زیرا دستانی که آن را می تراشند جبراً به اراده خدا متحرّکند، پس خالق بت خداوند است. در نظر وی و سایر متصوفه تمام اشیاء مظهر ذات حق می باشند، یعنی این خداست که به صورت اشیاء و از جمله بت آشکار شده است. بنابراین بت همان ذات اقدس الهی است و بت پرستی همان خدا پرستی است!
ممکن است برخی بگویند: این سخنان بافته های اذهان منتقدان است و آنان ظاهر سخن وی را دیده اند و از عمق معنای سخن شیخ محمود بی بهره اند!
در جواب می گوییم: آیا شیخ محمد لاهیجی - عارف و صوفی نامدار که مشهورترین شرح را بر گلشن راز شبستری نوشته - نیز به عمق معنا نرسیده است؟!
وی در شرح ابیات فوق می نویسد:
یعنی اگر مسلمان که قایل به توحید است و انکار بت می نماید، بدانستی و آگاه شدی که فی الحقیقه بت چیست و ظاهر به صورت بت چه کسی است بدانستی که البته دین حق در بت پرستی است، زیرا که بت مظهر هستی مطلق (یعنی خداوند) است پس بت من حيث الحيقيقة حق (خدا) می باشد و دین و عادت مسلمانی حق پرستی است و بت پرستی عین حق پرستی، پس هر آینه دین در بت پرستی می باشد.
بت پرستان را تویی مطلوب جان *** هست از بت روی تو مطلوب جان
چون کفر بت پرستان به سبب عدم اطلاع است بر حقیقت بت می فرماید که:
اگر مشرک زبت آگاه گشتی *** کجا در دین حق گمراه گشتی
یعنی اگر مشرگ که عبادت بت می کند از بت و حقیقت وی آگاه گشتی و بدانستی که بت مظهر حق است و حق به صورت او ظهور نموده است از این جهت مسجود و معبود و متوجه اليه است کجا در دین و ملت خود که دارد گمراه گشتی؟! استفهام بر سبیل انکار است یعنی هرگز نبودی بلکه موحد حق پرست بودی و در دین اسلام منکر نبودی.
ج: محمد بهاء الدین بیطار صوفی پا را فراتر می گذارد و با جسارتی تمام می گوید:
و ما الكلب والخنزير إلّا الهنا *** و ما الله إلا راهب في كنيسه
سگ و خوک نیستند مگر خدای ما و خدا نیست مگر راهبی که در صومعه است.
د: ملا سلطان محمد گنابادی مؤسس فرقه صوفیه گنابادیه بی پرواتر از استاد خود ابن عربی و با کمال گستاخی و بی شرمی در تفسیر «بیان السعاده» می نویسد:
چون عالم مظهر تجلّی ذات خداوند است، انسان زمانی که از روی اختیار شیطان را بپرستد یا جن یا هر چیز دیگر مثل ماه و ستاره یا ملائکه یا حتی آلت تناسلی، مثل برخی از مردم هند که آلت تناسلی مرد یا زن را می پرستند، در حقیقت خدا را پرستش کرده و خود نمی دانند!
متن سخن وی چنین است:
لما كان أجزاء العالم مظاهر الله الواحد الأحد القهار بحسب أسمائه اللطفية و القهرية كان عبادة الإنسان لأى معبود كانت عبادة الله إختيارا... فالإنسان في عبادتها إختيارا للشيطان كالإبليسیه و للجن کالکهنه و تابعى الجن و للعناصر کالزردشتیه و عابدی الماء و الهواء و الأرض و للمواليد كالوثنية و عابدى الأحجار و الأشجار و النباتات كالسامريه و بعض الهنود الذين يعبدون سائر الحيوانات، و كالجمشيدية و الفرعونيه الذين يعبدون الإنسان و يقرون بآلهته و للكواكب كالصائبه و للملائكة كأكثر الهنود و للذكر و الفرج كبعض الهنود القائلين بعبادة ذكر الإنسان و فرجه و کالبعض الآخر القائلين بعبادة ذكر مها ديو ملكا عظيما الملائكة و فرج إمرأته كلهم عابدون الله من حيث لا يشعرون.
سپس این بیت شیخ محمود شبستری را می آورد:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است
2- تفسیر و تأویل بی اساس و باطل آیات قرآنی
صوفیه و عرفا با پذیرش عقیده وحدت وجود و موجود که با اساس تعالیم انبیاء الهی علیهم السلام مغایرت دارد برای توجیه و فریب مردم دست به تأویل گسترده آیات قرآن زده اند.
نمونه های وسیعی از این تأویلات در کتاب «فصوص الحکم» ابن عربی موجود است.
در این جا برای نمونه به چند مورد اشاره می شود: طبق نص صریح قرآن کریم قوم نوح از طاغوتیان و سرکشان و ملحدان تاریخ بشریت بودند. نوح علیه السلام با این که بیش از نهصد سال آنان را به خدای یکتا دعوت نمود اما اکثر قوم از روی لجاج ایمان نیاوردند. خداوند پس از اتمام حجت و صبر فراوان همه کافران قوم نوح را غرق نمود و به هلاکت رساند. خداوند متعال در سوره های متعدّد از قرآن کریم داستان قوم نوح و هلاکت آنان را مطرح نموده است. برای نمونه:
كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ * إِذْ قَالَ لهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلَا تَتَّقُونَ * إِني لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ * وَ مَا أَسْلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونَ * قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ * قَالَ وَ مَا عِلْمِي بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ * إِنْ حِسَابَهُمْ إِلَّا عَلَى رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ * وَ مَا أَنَا بِطَارِدِ الْمُؤْمِنِينَ * إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ * قَالُوا لَئِن لَّمْ تَنتَهِ يَانُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ * قَالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِي كَذَّبُونِ * فَافْتَحْ بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ فَتْحًا وَ نَجِّنِي وَ مَن مَّعِيَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * فَأَنجَيْنَاهُ وَ مَن مَّعَهُ فِى الْفُلْكِ الْمَشَحُون * ثمَّ أَغْرَقْنَا بَعْدُ الْبَاقِينَ * إِنَّ فِي ذَالِكَ لآيَةً وَ مَا كَانَ أكْثَرُهُم مُّؤْمِنِينَ قوم نوح رسولان را تکذیب کردند، * هنگامی که برادرشان نوح به آنان گفت: آیا تقوا پیشه نمی کنید؟! * مسلما من برای شما پیامبری امین هستم! * تقوای الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمایید! * من برای این دعوت، هیچ مزدی از شما نمی طلبم اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است! * پس، تقوای الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمایید! * گفتند: آیا ما به تو ایمان بیاوریم در حالی که افراد پست و بی ارزش از تو پیروی کرده اند؟! * (نوح) گفت: من چه می دانم آن ها چه کاری داشته اند! * حساب آن ها تنها با پروردگار من است اگر شما می فهمیدید! * و من هرگز مؤمنان را طرد نخواهم کرد. * من تنها انذار کننده ای آشکارم. * گفتند: ای نوح! اگر از (حرف هایت) دست برنداری، سنگباران خواهی شد! * گفت: پروردگارا! قوم من، مرا تکذیب کردند! * اکنون میان من و آن ها جدایی بیفکن و مرا و مؤمنانی را که با من هستند رهایی بخش! *
ما، او و کسانی را که با او بودند، در آن کشتی که پر (از انسان و انواع حیوانات) بود، رهایی بخشیدیم! * سپس بقیه را غرق کردیم! * در این ماجرا نشانه روشنی است اما بیشتر آنان مؤمن نبودند.
خداوند در سوره نوح آیه 25 می فرماید:
مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا فَلَمْ يَجِدُوا لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصَارًا (آری، سرانجام) همگی بخاطر گناهانشان غرق شدند و در آتش دوزخ وارد گشتند، و جز خدا یاورانی برای خود نیافتند!.
اما ابن عربی در کتاب «فصوص الحکم» در فص نوحیه سخن جالبی دارد! وی واژه «خطیئات» که از خطا گرفته شده را از واژه «خطوه» یعنی قدم می گیرد و سپس چنین تفسیر می کند: قوم نوح به خاطر قدم های خالصانه شان در مسیر عبودیت و خدا پرستی در دریای علم خدا که همان حیرت و بی خودی و عرفان باشد غرق شدند. سپس در تفسیر ورود قوم نوح در آتش می گوید: منظور از ورود قوم نوح در آتش، چشمه آب زلال علم اصحاب پیامبر است!
قیصری در شرح سخن ابن عربی ورود قوم نوح را در آتش، آتش محبت و عشق الهی بیان می دارد، متن فصوص ابن عربی چنین است:
مما خطيئاتهم فهى التي خطت بهم فغرقوا في بحار العلم بالله و هو الحيرة، فأدخلوا ناراً في عين الماء في المحمديين.
سخن ابن عربی بر اساس عقیده وحدت وجود و موجود است. در این عقیده - همان گونه که بیان شد - چون تمام اشیاء ظهور ذات خداوندند، پرستش آنان عین خدا پرستی است. طبق این عقیده، قوم نوح هم که بت می پرستیدند خدا پرست بودند. گویا ابن عربی قوم نوح را جزء بزرگ ترین موحدان تاریخ بشریت می داند زیرا آنان در بت پرستی و بت تراشی قدی راسخ و یدی طویل داشتند!
ب: ابن عربی در کتاب «فصوص الحكم» فص موسویه فرعون را جزء مؤمنان به خدا معرفی می کند. در دیدگاه ابن عربی فرعون به بالاترین مرحله شهود و خداشناسی دست یافته است! و ادعا دارد سئوال فرعون از موسی علیه السلام درباره خداوند (ما ربّ العالمین) از روی جهل نبوده است:
... و اما حكمة سئوال فرعون عن الماهية الإلهية فلم يكن عن جهل و إنّما كان عن اختبار حتى يرى جوابه مع دعواه الرسالة عن ربه و قد علم فرعون مرتبة المرسلين فى العلم فيستدل بجوابه على صدق دعواه... .
سئوال فرعون از روی جهل نبوده بلکه هدف فرعون از طرح این سئوال آزمایش موسی بوده است، زیرا فرعون به رتبه شهود خدا رسیده چرا که گفته است: (أنا ربكم الأعلى ).
وی پس از طرح و تفسیر احتجاجات حضرت موسی علیه السلام و فرعون در این زمینه به ادعای فرعون مبنى بر (أنا ربكم الأعلى ) می پردازد و این ادعا را ادعای درستی می انگارد و فرعون را ظهور خدا روی زمین و عین ذات حق تعالی معرفی می کند:
... و لما كان فرعون في منصب التحكم صاحب الوقت فإنّه خليفة بالسيف و إن جار في العرف الناموسى لذلك قال (أنا ربكم الأعلى) أى و إن كان الكلّ أرباباً بنسبة ما فأنا الأعلى منهم بما أعطيته فى الظاهر من التحكم فيكم. لما علمت السحرة صدقه فيمقاله لم ينكروه و أقروا له بذلك، فقالوا له إنّما تقضى هذه الحياة الدنيا فاقض ما أنت قاض. فالدولة لك فصح قوله (أنا ربكم الأعلى) و إن كان عين الحق فالصورة الفرعون.
و آن هنگام که فرعون به سبب آن که خلیفه وقت بود اگرچه در ظاهر ظلم و جور می کرد، گفت: من پروردگار برتر شما هستم. منظورش این بود که همه افراد به طور نسبی رب و پروردگار هستند و من (فرعون) برترین آن ها می باشم به سبب آن چه که از نظر حکومت ظاهری به من داده شده است. و هنگامی که ساحران درستی گفتار فرعون را فهمیدند او را انکار نکردند و به این مقام او اقرار نمودند و گفتند: پس حکم کن به آن چه که حکم کننده هستی، جز این نیست که تو در این دنیا حکم می کنی و دولت از آن توست. پس درستی گفتار فرعون روشن شد که گفت: من پروردگار برتر شما هستم. گرچه او عين حق (خدا) بود اما ظاهر به صورت فرعون بود.
این که ابن عربی فرعون را عین خداوند معرفی می کند با توجه به همان عقیده فاسد وحدت وجود و موجود است که تمام اشیاء از جمله فرعون ظهور ذات خدا و عین اوست.
و اما این که می گوید:
گفتار فرعون که می گفت (أنا ربكم الأعلى) صحیح می باشد، کاملاً مغایر با نص صریح قرآنی است. خداوند متعال در آیات متعددی فرعون را به خاطر این ادعای باطل که خود را پروردگار برتر معرفی می نمود به شدت مورد ملامت قرار می دهد و وی را مستکبر و فاسد نام می برد. ابن عربی با همان مبنا و دیدگاه غلط نسبت به تفسیر قرآن کریم، فرعون را اهل نجات معرفی می کند، در حالی که نصوص متعدد قرآنی و همچنین روایات متعدد دال بر هلاکت فرعون و جهنمی شدن وی است. ابن عربی با کمال تعجب می گوید:
هیچ دلیلی بر عاقبت به شر و جهنمی شدن فرعون وجود ندارد!
فآمن الذي آمنت به بنو اسرائيل على التيقن بالنجاة، فكان كما تيقن، لكن على غير الصورة التي أراد، فنجاه الله من عذاب الآخرة فى نفسه و نجی بدنه... .
پس فرعون ایمان آورد بدان که بنی اسرائیل به آن ایمان آوردند بر یقین به نجات، پس نجات برای او حاصل شد لکن به غیر صورتی که اراده کرد (چه او نجات در حیات دنیا را اراده کرد) و خداوند او را از عذاب آخرت نجات داد.
سپس می گوید:
... و الأمر فيه الى الله، لما استقر في نفوس عامة الخلق من شقائه، و ما لهم نص في ذلك يستندون اليه.
امر درباره فرعون موکول به خداوند است چه این که در نفوس عامه خلق مستقر است که فرعون در آخر شقی مرد و حال این که آنان را در شقاء او نصی(دلیلی) نیست که بدان استناد جویند.
آیات فراوانی از قرآن کریم تصریح به عقوبت فرعون در آخرت دارد از جمله:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بَايَاتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُّبِينِ * إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَايْهِ فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ مَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدِ * يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ * وَ أتَّبِعُواْ فِي هَذِهِ لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُود ما، موسی را با آیات خود و دلیل آشکاری فرستادیم ... * بسوی فرعون و اطرافیانش اما آن ها از فرمان فرعون پیروی کردند در حالی که فرمان فرعون، مایه رشد و نجات نبود! * روز قیامت، او در پیشاپیش قومش خواهد بود و (به جای چشمه های زلال بهشت) آن ها را وارد آتش می کند! و چه بد آبشخوری است (آتش)، که بر آن وارد می شوند! * آنان در این جهان و روز قیامت، لعنتی بدنبال دارند و چه بد عطایی است (لعن و دوری از رحمت خدا)، که نصیب آنان می شود!.
هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَى * إِذْ نَادَاهُ رَبُّهُ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى * اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * فَقُلْ هَل لَّكَ إِلى أَن تَزَكَّيَ * وَ أَهْدِيَكَ إِلى رَبِّكَ فَتَخْشَى * فَأَرَاهُ الْآيَةَ الْكُبْرَى * فَكَذَّبَ وَ عَصِيَ * ثُمَّ أَدْبَرَ يَسْعَى * فَحَشَرَ فَنَادَى * فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى * فَأَخَذَهُ اللهُ نَكَاَلَ الآخِرَةِ وَ الأولى * إنَّ فِي ذَالِكَ لَعِبرْةً لِّمَن يَخْشى آیا داستان موسی به تو رسیده است؟! * در آن هنگام که پروردگارش او را در سرزمین مقدس طوی ندا داد (و گفت): به سوی فرعون برو که طغیان کرده است! * و به او بگو: آیا می خواهی پاکیزه شوی؟! * و من تو را به سوی پروردگارت هدایت کنم تا از او بترسی (و گناه نکنی)؟! سپس موسی بزرگ ترین معجزه را به او نشان داد! * اما او تكذیب و عصیان کرد! * سپس پشت کرد و پیوسته (برای محو آیین حق) تلاش نمود! * و ساحران را جمع کرد و مردم را دعوت نمود، و گفت: من پروردگار برتر شما هستم! * از این رو خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساخت! * در این عبرتی است برای کسی که (از خدا) بترسد!
ج: ابن عربی درباره زن و جایگاه او و لذت بردن مرد از وی سخن عجیبی دارد. زن را مظهر ذات خدا و وجه اتم و اکمل می داند و با سخنی بسیار وقیحانه و جسارت وار نسبت به ذات اقدس الهی ادعا دارد که هنگام آمیزش جنسی در حقیقت مفعول خداست که به صورت زن جلوه نموده است. زیرا خدا دوست دارد مرد فقط از او لذت ببرد نه موجودی دیگر!
و باز هم در جسارت نسبت به خداوند متعال پا را فراتر می گذارد و وقیحانه تر ادعا دارد که: آنگاه که مرد با زن مباشرت دارد و شهوت سراپای او را فرا می گیرد خود را فانی در لذت وجود زن می بیند که در حقیقت مرد با حصول شهوت در ذات الهی فانی شده است!
باید به جناب ابن عربی گفت:
طبق سخن و ادعای تو، انسان های شهوت ران و هوس ران، فانی ترین انسان ها در ذات الهی اند!!
کاظم محمدی از نویسنگان و طرفداران صوفیه می نویسد:
ابن عربی زن را موجودی خاص و به واقع مظهر و محل ظهور و تجلی حق می داند. نگاه او به زن و سیر و سلوک او و تماس او با ایشان نشان از این باور دارد. در زن خدا را بیشتر متجلی می دیده است تا مخلوقات دیگر... ابن عربی این معنا را می شکافد و می پرورد و بسط می دهد و به فرجام و آشکارا می گوید که زن بهترین مجلا و مظهر پروردگار است و وصلت با وی همتراز با اتحاد با خداست، چون مرد زن را همان گونه دوست می دارد که خداوند انسان را. بدین جهت که کل عاشق جزء خود اوست و بالعکس. از این رو شیخ اکبر (ابن عربی) باور دارد که عشق عالی ترین صورت نیایش و عبادت خداست و رؤیت خدا در زن، کامل ترین رؤیت حق است؛ زیرا خداوند به صورت غیر مادی، یعنی مجرّد مشاهده نمی شود و این مطالب به نوعی گسترده در کتاب فتوحات مکیه ثبت شده است.
جناب «هاشم المعروف الحسنی» از منتقدان صوفیه می نویسد:
طرفداران وحدت وجود، به این بسنده نکرده (که تمام اشیاء مظهر ذات خدایند) بلکه محی الدین عربی مدعی شده هنگامی که مرد با زن مباشرت می کند، خداوند در زن قرار دارد و در این باره به محبت پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به زنان استدلال کرده و گفته است: هنگامی که مرد به زن عشق می ورزد خواستار پیوند با اوست و در این حیات عنصری برتر از زناشویی وجود ندارد، از این رو شهوت سرتاسر وجود او را فرا می گیرد و به همین مناسبت دستور شستشو یا غسل از آن داده شده است و طهارت در هنگام حصول شهوت مانند فنا در آن تعمیم یافته است. چه خداوند غیور است و رشک می برد از این که بنده اش معتقد باشد به این که می تواند از دیگری جز او لذت ببرد و زمانی که مرد حسن و جمال را در زن مشاهده می کند، حق را در کسی که پذیرای فعل است می بیند، و هنگامی که آن را در وجود دیگری بنگرد، حق را در کسی که به جا آورنده است مشاهده می کند. لکن حق در زنان به طور تمام تر و کامل تر مشهود است.
جناب حسن حسن زاده آملی که از پیروان مکتب عرفان ابن عربی است، بعد از سخن ابن عربی در فصّ محمّدیه این گونه سخنان ابن عربی را توجیه می کند:
این سخن شیخ مثل دیگر مطالب این کتاب مبتنی بر وحدت شخصیه وجود منظور در مظاهر و مرایاست (یعنی تمام پدیده های خداوند ظهور ذات الهی است) خداست که دارد خدایی می کند و أتم و اکمل بودن این شهود از دیگر شهودات این است که مشهود رجل که مرأه است حائز دو طرف فعل و انفعال است که از آن دو در حضرات الهیه به دو طرف تشبیه و تنزیه تعبیر می شود. یعنی فاعل را می بیند که خود رجل است و هم منفعل را می بیند که مرأه است و هر دو مظهر حقند و در بالا گفتیم که مشاهده در مرأه هم شهود حق است در منفعل و هم شهود حق است در فاعل از حيث ظهور مرأه از رجل. و حق را مشاهده می کند از نفس خود از آن حیث که فقط نفس او یعنی نفس رجل منفعل است.
د: طبق عقیده انحرافی صوفیان که تمام اشیاء را مظهری از مظاهر الهی می دانند شیطان هم یکی از مظاهر خداست، یعنی نعوذ بالله این ذات الهی است که به صورت ابلیس ظهور نموده است!
آنان آیات متعدد قرآن کریم را که دال بر مذمت و لعن ابلیس است را به گونه ای تفسیر می کنند تا چهره ای زیبا از شیطان لعین مطرود ترسیم کنند.
سخنان اهل تصوف در این زمینه بسیار است که به گوشه ای از آن اشاره می شود:
حسن بصری که تمام سلاسل معروف صوفیه خود را به وی می رسانند درباره ابلیس می گوید:
اگر ابلیس نور خود را به خلق ظاهر کند به خدایی پرستیده می شود.
با یزید بسطامی دل بر حال ابلیس سوزانده طلب بخشش برایش می کند.
ابوبکر واسطی هم معتقد است:
اهل توحید راه رفتن را باید از ابلیس بیاموزند.
حلّاج می گوید:
صاحب من و استاد من، ابلیس و فرعون است. به آتش بترسانیدند ابلیس را از دعوی خود باز نگشت. فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی خود باز نگشت. فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود ادعای ربوبیت کرد.
ابو العباس قصاب، سنگ انداختن بر ابلیس را دور از جوانمردی می شمارد.
ابوالقاسم گرگانی او را خواجه خواجگان و سرور مهجوران می خواند.
جای دیگر می گوید:
چندین سال است تا رونده ابلیس صفت طلب می کنم نمی یابم.
احمد غزالی او را اسوه و الگو شناخته و می گوید:
هر کس از ابلیس توحید نیاموزد زندیقی بیش نباشد، موسی در عقبه طور با ابلیس برخورد کرد و از او پرسید: چرا به آدم سجده نکردی؟ گفت: حاشا که من به بشری سجده کنم و دعوی توحید کنم.
احمد غزالی جای دیگر چنان بی پروا از ابلیس مطرود و ملعون دفاع می کند و می گوید:
کسی که ابلیس را موحد نداند کافر است.
در پی غزالی عین القضات جسورانه به دفاع از شیطان برخاسته و می گوید:
گیرم که خلق را اضلال ابلیس کند، ابلیس را بدین صفت که آفرید.
و چنان فریفته و مجنون او می شود که می گوید:
رسول خدا مظهر جمال و ابلیس مظهر جلال حضرت حق است.
و معتقد است:
گناه ابلیس عشق او به خدا بود.
استاد سید محمد حسین حسینی طهرانی در عظمت و مقام شیطان می گوید:
اصل خلقت شیطان نیکوست. و برای امتحان و آزمایش بشر آفریده شده است تا در عالم تکلیف و امر و نهی الهی، انسان این راه مشکل و در عین حال جذاب و دلنشین را با اختیار بپیماید. اگر شیطان نبود تمام قابلیت ها و استعدادها در بوته اجمال و ابهام مخفی می ماند، زیرا اگر یکسره در عالم دعوت به خیر بود - چه از ناحیه شیطان داخل و نفس اماره و چه از ناحیه شیطان خارج و ابلیس لعین - دیگر حرکتی به سوی کمال نبود، جنبشی به سوی اعلی ذروه معرفت حاصل نبود. شقاوت و سعادت و دوزخ و جنّت نبود. و به طور کلی اگر شیطان نبود این جهان با این شگفتی ها و بدایع خلقت و جمال دل آرای واقعی بشریت نبود. تمام عالم مبدل بود به یک سلسله موجودات ثابت و غیر عاشق و غیر متحرک همچون عالم فرشتگان.
سپس در مغلطه ای آشکار می گوید:
شیطان از جانب حق متعال مأمور بازرسی و تفتیش است تا افراد آلوده به اختیار خود - که باز هم از اختیار خدا جدا نیست بلکه عین اختیار و نفس اختیار اوست - و آنان را که راه اعواج پیموده اند و از عفونت کثرات متعفن شده و قابلیت دخول در حرم امن و حریم امان الهی را ندارند، از افراد خوب و پاک و پاکیزه و طیب جدا سازد و اجازه ندهد یک قدم فراتر نهاده به سوی عوالم قرب حق حرکت کنند.
سپس می افزاید:
شیطان یک مأمور مطیع و فرمانبر خداست که وظیفه وی جدا کردن خبیث از طیب است مانند زنبور عسل گماشته بر در کندو تا زنبورها را تفتیش کند و به آنان که از گیاه بد بو و عفن خورده اند راه ندهد و آنان را با نیش خود دو نیم کند.
وی در ادامه ادعا دارد که شیطان در افعال خود هیچ گونه استقلالی از خویش ندارد.
گویا صوفیه و طرفداران آنان در عمل و واقع، به شریعتی غیر از اسلام و کتابی غیر از قرآن کریم معتقدند. کسی که قرآن کریم را از ابتدا تا انتها بخواند و یا سخنان معصومان علیهم السلام را مورد بررسی قرار دهد، هرگز چهره زیبا و دلربایی از شیطان در ذهن و فکر او ترسیم نمی شود. سیمای شیطان در قرآن، یک سیمای آلوده و سیاه است. خداوند وی را کافر و ملعون و مطرود معرفی می کند و لعنت خود را تا روز قیامت مشمول او می گرداند. انسان با خواندن قرآن و سخنان معصومان علیهم السلام، از شیطان و کارها و پیروان او بیزار می شود، اما وقتی که کتاب های صوفیه مورد مطالعه قرار می گیرد پاکی و زیبایی شیطان انسان را به شگفتی وا می دارد.
در آن سخنان و نوشته ها شیطان را موحدی کامل، مأمور با لیاقت، پاک و بی آلایش، معنایی برای هستی و نظام موجود می یابد!
باید گفت: حقیقتاً مکتب عرفا و متصوفه مغایرتی تمام با آموزه های دینی دارد.
در نقد سخنان استاد سید محمد حسین حسینی طهرانی باید گفت که سفسطه و مغلطه در کلام وی موج می زند که اشاره ای کوتاه به آن می شود. آن جا که گفته می شود: «اصل خلقت و آفرینش شیطان نیکوست و برای امتحان و آزمایش بشر آفریده شده است»، باید گفت:
اولا: شیطان از ابتدا شیطان خلق نشد بلکه او با اختیار و اراده خودش شیطان گردید او با تمرّد و نافرمانی از اوامر الهی و تکبّر سقوط کرد و شیطان شد.
ثانیا: با کدام دلیل و برهان ادعا شده که شیطان برای امتحان و آزمایش بشر آفریده شده است، تا انسان در راه اختیار گام بردارد؟
با توجه به ادله گوناگون، به وضوح فهمیده می شود که شیطان آفرینش مستقلی داشته، نه این که برای آزمون و امتحان بشر آفریده شده است. مضاف بر آن که اگر شیطان هم نبود راه خیر و شر و طریق ضلالت و هدایت به روی انسان مسدود نبود.
و اما فساد این سخن «اگر شیطان نبود تمام قابلیت ها و استعدادها در بوته اجمال و ابهام مخفی می ماند».
کاملاً آشکار است زیرا اگر شیطان هم نبود نفس سرکش انسان که بود، همان نفسی که قدرتش صدها برابر شیطان است و آن چه ابلیس را به نافرمانی وا داشت همان نفس سرکش او بود. بنابراین اگر شیطان فرضاً هم نبود آزمون الهی قطعاً پا برجا بود و رشد و شکوفا شدن استعدادها با تبعیت از وحی و عقل و همچنین سقوط انسان و به ورطه هلاکت افتادن وی با تبعیت از هوی و هوس و شهوات در بین انسان ها دایر بود.
زمانی که شیطان به خاطر نافرمانی و تکبّر کافر شد و از عالم قدس خارج شد از خداوند درخواست مهلت کرد خداوند فرمود:
قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ * إِلَى يَوْم الْوَقْتِ الْمَعْلُوم فرمود: تو از مهلت یافتگانی! * (اما نه تا روز رستاخیز، بلکه) تا روز وقت معینی.
که در روایات معتبر آمده، مقصود از وقت معلوم، تا عصر ظهور حضرت ولی عصر علیه السلام است. حال این سؤال مطرح می شود که با کشته شدن شیطان هنگام ظهور، آیا رشد و ترقی متوقف می شود؟ آیا عالم موجودات ثابت و غیر عاشق می شوند؟
راستی بر چه اساس و برهانی، عالم ملائکه را عالمی ثابت و غیر متحرک و غیر عاشق معرفی می کنند! (1)و می گویند: «شیطان از جانب حق متعال مأمور بازرسی و تفتیش است»، و شیطان را مطیع و فرمان بردار خدا می دانند!
شیطان از فرمان خداوند - که امر کرده بود به آدم سجده کنند - در نهایت تکبر، سرپیچی و نا فرمانی کرد. و در ثانی شیطان در انجام فعل خود مستقل است و هیچ مأموریتی از جانب خداوند جهت اغواء و جهنّمی کردن بشر ندارد. طبق نص صریح قرآن، زمانی که شیطان از درگاه الهی بیرون رانده شد، از خداوند درخواست نمود که به وی مهلت دهد. خداوند هم بنابر دلایلی از جمله پاداش هزاران سال عبادتش چنین اجازه ای را به ابلیس داد و این اجازه به معنای رفع مانع است نه مأموریت یافتن شیطان از جانب خداوند متعال جهت اضلال بشر.
1) البته باید توجه داشت که فلاسفه عالم مجردات و ملائکه را این گونه معرفی می کنند که دلائل آنان قابل خدشه می باشد و با آموزه های دینی سازگاری ندارد.
داستان ابلیس چنانچه در قرآن کریم است از این قرار است:
وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ ِللْمَلَائِكَة إني خَلقُ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُون * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ * فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلَّا إِبْلِيسَ أبيَ أَن يَكُونَ مَعَ السَّجِدِينَ * قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ * قَالَ لَمْ أَكُن لأَسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * قَالَ فَاخْرُجْ مِنهَا فَإِنَّكَ رَحِيمٌ * وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ * قَالَ رَبِّ فَأَنظُرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ * قَالَ فَإِنَّكَ الْمُنظَرِينَ * إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ * قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَا زَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ * قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَى مُسْتَقِيمَ * إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَنْ إِلَّا مَن اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ * وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ و (به خاطر بیاور) هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل خشکیده ای که از گل بد بویی گرفته شده، می آفرینم * هنگامی که کار آن را به پایان رساندم، و در او از روح خود (یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم، همگی برای او سجده کنید! * همه فرشتگان، بی استثنا، سجده کردند ... * جز ابلیس، که ابا کرد از این که با سجده کنندگان باشد. * (خداوند) فرمود: ای ابلیس! چرا با سجده کنندگان نیستی؟! * گفت: من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیده ای که از گل بد بویی گرفته شده است آفریده ای، سجده نخواهم کرد! * فرمود: از صف آن ها [فرشتگان] بیرون رو، که رانده شده ای (از درگاه ما!) * و لعنت (و دوری از رحمت حق) تا روز قیامت بر تو خواهد بود! * گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده (و زنده بگذار!) * فرمود: تو از مهلت یافتگانی! * (اما نه تا روز رستاخیز، بلکه) تا روز وقت معینی * گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختی، من (نعمت های مادی را) در زمین در نظر آن ها زینت می دهم، و همگی را گمراه خواهم ساخت، * مگر بندگان مخلصت را * فرمود: این راه مستقیمی است که بر عهده من است (و سنّت همیشگیم) ... * که بر بندگانم تسلط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی می کنند * و دوزخ، میعادگاه همه آن هاست!.
بنابراین طبق این آیات و آیات دیگر، شیطان هیچ مأموریتی از جانب خداوند جهت اضلال انسان ها نیافت و مهلت دادن خداوند به شیطان هرگز به این معنا نیست که خداوند صاحب فعل شيطان است. شیطان از جن است و جنّ و انس دارای اراده و اختیارند.
در آیات فوق آمده که شیطان تا روز قیامت مورد لعن و نفرین خداوند قرار گرفته است. سئوالی که مطرح می شود این است که کدام عقل سلیمی می پذیرد شیطانی که مأمور خداوند است و مأموریت خویش را به نحو احسن انجام می دهد مورد لعن پروردگار قرار گیرد، آیا خداوند حکیم مأمور با لیاقت خویش را لعنت می کند؟
همچنین با پذیرش این عقیده که شیطان در افعال خود استقلالی ندارد، عدالت خداوند متعال زیر سئوال می رود. زیرا از یک طرف شیطان مأمور بی چون و چرای خداوند است و در افعال خویش استقلال ندارد و از طرف دیگر خداوند او را در آتش جهنّم وارد می سازد و او را عذاب می کند. که طبق دیدگاه متصوفه، این کار خداوند بزرگ ترین ظلم به شیطان است.
ه: وحدت وجود و موجود و تنزیه و تشبیه خداوند
نظریه وحدت وجود و موجود با موضوع تنزیه و تشبیه خداوند سبحان ارتباط تنگاتنگ دارد. می گویند: هر کس خدا را منزه از اشیاء کند، یعنی بگوید او غیر اشیاء است، ذات خداوند را محصور و مقید کرده است و هر کس زبان به تشبیه خدا باز کند یعنی بگوید یک شیء یا دو شیء یا چند شیء خداست و خدا را شبیه کامل مخلوقات بداند او را محدود کرده است و هر کس هر دو را بگوید، یعنی تنزیه در عین تشبیه و تشبیه در عین تنزیه او موحد است.
سید محمد حسین حسینی طهرانی می نویسد:
تنزیه صرف خدا از عالم وجود، جدا کردن و منعزل نمودن است که عین تقیید است و لازمه اش تعطیل است (یعنی اگر کسی بگوید خداوند متعال هیچ گونه شباهتی با اشیاء ندارد، ارتباط وی را از مخلوقات خویش قطع کرده است). تشبیه نیز مرجعش به تحدد، و مقید ساختن اوست در آن موردی که تشبیه بدان شده است... تنزیه صرف شرک است و تعطیل و تشبیه شرک است و تحدید.
دکتر جهانگیری از محققین عرصه عرفان و تصوف می نویسد:
ابن عربی و پیروان وی نه مانند مشبهه، مشبه محضند و نه مانند جمهور (جمیع علمای اسلامی) منزه محض، بلکه میان تشبیه و تنزیه جمع می کنند و توحید راستین را عبارت از این جمع می دانند... به عقیده وی هم تشبیه محض تحدید و تقیید حق است و هم تنزیه صرف، هم منزّه، که با تنزیه عقلی به تنزیه حق می پردازد «ناقص المعرفة» است و هم مشتبه، زیرا مشبّه که حق تعالی را مثلا به جسم همانند می نماید، در جسم محصور و محدودش می کند. منزّه هم که او را از جسمیت تنزیه می کند باز به تقییدش می پردازد.
ابن عربی در کتاب فصوص الحکم در فص نوحیه می نویسد:
فإن قلت بالتنزيه كنت مقيدا *** و إن كنت بالتشبيه كنت محدودا
و إن قلت بالأمرين كنت مسدّداً *** و كنت إماماً في المعارف سيّداً
فمن قال بالأشفاع كان مشركا *** و من قال بالافراد كان موحداً
و ایاک و التشبيه إن كنت ثانيا *** و إياك و التنزيه إن كنت مفرّداً
فما أنت هو، بل أنت هو و تراه في *** عين الامور مسرحاً و مقيّداً
اینک ترجمه و توضیح این اشعار را از استاد سید محمد حسین حسینی طهرانی:
1- اگر تو قایل به تنزیه شوی یعنی خدا را از عالم وجود، جدا بدانی (یعنی تمام اشیاء را عین ذات الهی ندانی) در این صورت او را مقید کرده ای به موجودی خارج از موجودات و این غلط است. و اگر قایل به تشبیه شوی، یعنی خدا را فقط در عالم موجودات بدانی در این صورت ذات او را محدود به حدود این وجود نموده ای و این هم غلط است.
2- و اما اگر قایل به هر دو شوی هم تنزیه و هم تشبیه، یعنی خداوند را به اعتبار ذات بسیط و منزه از جمیع اسماء و صفات و موجودات و تعینات (مخلوقات) بدانی و به اعتبار ظهور و واحدیت در همه موجودات بدانی در این صورت کار استوار و درستی نمودی و در معارف الهیه سرور و سالار گردیده ای.
3- بنابراین کسی که قائل شود، خداوند قابلیت جدایی از موجودات را دارد و به تنزیه صرف بگراید و یا وی را فقط در موجودات بنگرد و از مقام احدیت ذات صرف نظر کند و به تشبیه محض مقید شود، به خداوند شرک آورده است و غیر او را که موجودات باشند شریک او قرار داده است.
4- پس بر حذر باش از تشبیه قرار دادن خداوند را به چیزی اگر تو قایل به دوئیت و اثنینیت هستی که مبادا غیر او را که حادث است و فائض از ناحیه اوست با خود او در صفات لازمه وجود شبیه قرار دهی و ظلال مستعار کالسراب را وجود حقیقی وی پنداری و بر حذر باش از تنزیه صرف و جدا کردن او از عالم آثار و تعینات اگر قایل به وحدانیت او می باشی زیرا که توحید وی با انعزال حقیقت او و ذات او، از عالم آثار و تعینات خارجی و از عالم اسماء و صفات او مباینت دارد.
5- بنابراین تو آن ذات متعالی نیستی؛ زیرا که دارای تقیید و تعین هستی و ممکن الوجود و محتاج می باشی و از طرفی هم همان ذات هستی زیرا که در حقیقت عین او و هویت ظاهره او در صفات او، و در مرتبه ای از مراتب وجود او می باشی و ذاتت و صفاتت بازگشت به او دارد و در این صورت تو حق را در عین اشیاء می یابی وقتی که وجود او در عین تعینات مطلق بگذاری و در مراتب ظهورات مقید نموده باشی.
استاد سید جلال الدین آشتیانی از پیروان عقاید ابن عربی در توجیه این سخنان گوید:
... صحيح است که از ظاهر کلمات نوح (و سایر پیامبران علیهم السلام) پیداست که حکم تنزیه در آن غالب است، ولی نزد هوشمندان وارد به اسالیب کلام انبیاء علیهم السلام، از واضحات است که در کثیری از موارد تنزیه ظاهر و تشبیه پنهان است. و ارباب معرفت بزودی به این مهم پی خواهند برد. طریقه انبیاء دعوت به تنزیه حق است، اما تشبیه (شباهت داشتن خدا به مخلوقات) مستور است در حجب. این لطیفه را ارباب تحقیق از جمله عرفا درک توانند کرد... هیچ نبی و ولی کامل تنزیهی صرف نبوده و نیست، و قول به تنزیه صرف (یعنی گفته شود خدا خصوصیات مخلوقات را ندارد) و تشبیه محض (یعنی گفته شود خداوند شباهت تام دارد با مخلوقاتش) باطل و منافی شئون موحدان از اولیاست.
اما قرآن کریم از تنزیه خداوند متعال از مخلوقاتش سخن می گوید. خاندان طهارت علیهم السلام از تباین ذاتی خدا با اشیاء سخن می گویند. و آن گونه که آقایان می پندارند هرگز تنزیه خداوند متعال، مقید کردن ذات وی نمی باشد. زیرا آن ذات مقدس هیچ گونه سنخیتی با مخلوقاتش ندارد که اگر بگوییم فلان شیء عین ذات الهی نیست، آن ذات مقدس را محدود سازیم.
جناب جلال الدین آشتیانی که با بی توجهی به تعالیم خاندان طهارت علیهم السلام افکار صوفیه را تأیید می کند و آنان را هوشمندان و موحدان اولیاء معرفی می نماید، و تلویحاً سخنان صوفیه را برتر از معارف انبیاء الهى حتى ائمّه اطهار علیهم السلام دانسته است!
کلمات عرفا (بزرگان صوفیه مانند ابن عربی و قیصری و...) در اسرار راجعه به مبدأ و معاد، دلپذیرتر از مبانی کلمات حكماء و طریقه انبیاء عظام و ائمه کرام است.
و: شطحیات
از ثمرات پذیرش عقیده وحدت وجود و موجود، گفتن شطحیات است. از دیدگاه صوفیه شطح بر زبان راندن عبارتی است که به ظاهر گزاف، گران و سنگین باشد مانند: «أنا الحق» گفتن منصور حلاج و «سبحانى ما أعظم شأنی» - پاک و منزه ام و چه بزرگ است شأن من - و «ليس فى جُبّتى سوی الله» - نیست در لباسم جز خدا، از با یزید بسطامی.
از دیدگاه علمای راستین اسلام شطح یعنی بر زبان راندن عبارات کفر آمیز که منع شرعی دارد.
روزبهان بقلی شیرازی از صوفیان معروف می گوید:
پس در سخن صوفیان شطح مأخوذ است از حرکات دلشان... از صاحب وجد کلامی صادر شود از تلهب أحوال و ارتفاع روح در علو مقامات که ظاهر آن متشابه باشد، و عبارتی باشد، آن کلمات را غریب یابند. و چون و جهش نشناسند و در رسوم ظاهر و میزان آن نبینند به انکار و طعن از قائل مفتون شوند.
وقتی این جریان وارد تصوف شد بحران شدیدی ایجاد کرد و کشته هم داد. حسین بن منصور حلاج اولین مقتول این جریان است، و عین القضاة همدانی دومین کشته معروف آن می باشد. با یزید بسطامی از جمله بزرگ ترین کسان در شطحیات است، که دو مورد از شطحیات وی ذکر شد و به چند مورد توجه نمایید:
گویند مردی پیش او آمد. با یزید گفت: کجا می روی؟ گفت: به حج. گفت: چه داری؟ گفت: دویست درهم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم.
گفت: می خواهم زودتر قیامت برخاستی تا من خیمه خود در طرف دوزخ زدی که چون دوزخ مرا ببیند نیست شدی تا من سبب راحت خلق باشم.
گفت: مثل من مثل دریاست که آن را نه عمق پیداست نه اول و آخر پیداست. یکی از وی سئوال کرد که عرش چیست؟ گفت: منم. گفت: کرسی چیست؟ گفت: منم. گفت: لوح و قلم چیست؟ گفت: منم... مرد خاموش شد. با یزید گفت: بلی! هر که در حق محو شود و به حقیقت هر چه هست رسید همه حق است.
و گفت: از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو من.
مشایخ صوفیه به توجیه این شطحیات مبادرت ورزیده اند، از جمله روزبهان بقلی (متوفای 606 قمری) بزرگ ترین کتاب را در توجیه شطحیات نوشته است. این جریان تا به امروز ادامه دارد و علمای شیعه با آن مخالفت نموده اند.
محدّث متبحر و متکلّم بزرگ، علامه شیخ حر عاملی كتاب «الإثنى عشريه في الرد على الصوفیه» می گوید که نباید سخن این اشخاص را تأویل کرد (یعنی به معنای دیگری که با ظاهر شریعت تطبیق دارد برگرداند) زیرا آنان مطلق و بدون قید این گونه سخنان را گفته اند. در ثانی چون باب تأویل بسیار گسترده است، گشوده شدن آن اساس دین را ویران می کند و هر کس کفریاتی را از روی هوی و هوس بر زبان جاری می کند و سپس می گوید منظور دیگری دارم. این جاست که اساس دین با شطحیات ویران می شود.
1- تاریخ صفویه، انتشارات نوید شیراز، چاپ اول.
2- همان.
3- ممد الهمم، ص 514.
4- همان.
5- اعراف، 148 الی 151.
6- اعراف، 152.
7- گلشن راز، شیخ محمود شبستری.
8- شرح گلشن راز، ص 538 و 539.
9- تفسير بيان السعاده، ج 2، ص 437.
10- شعراء، 105 تا 121.
11- نوح، 25.
12- فصوص الحكم ابن عربی، فص نوحيه.
13- شعراء، 23.
14- هود، 96 تا 99.
15- نازعات، 15 تا 26.
16- ابن عربی بزرگ عالم عرفان نظری، ص 103، کاظم محمدی.
17- کتاب تصوف و تشیع، ص 336، ترجمه سید محمد صادق عارف.
18- ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 608.
19- تمهيدات، ص 212.
20- تذكرة الأولياء، ج 1، ص 158.
21- تذكرة الأولیاء، چاپ منوچهری، ج 2، ص 277 و 272.
22- الطواسين، ص 51.
23- تذكرة الأولياء، ج 2، ص 186.
24- نامه های عین القضات، ج 1، ص 97.
25- لوایح، ص 24.
26- جستجو در تصوف ایران، ص 106.
27- تلبیس ابلیس، ابن جوزی، ص 86.
28- تمهيدات، ص 188.
29- تمهيدات، ص 73.
30- تمهیدات، ص 488.
31- الله شناسی، ج 1، ص 9.
32- همان، ص 10.
33- همان.
34- همان.
35- حجر، 37 و 38.
36- حجر، 28 تا 43.
37- نور ملکوت قرآن، ج 1، ص 299 و 300.
38- محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی، ص 281 تا 283.
39- ترجمه از نور ملکوت قرآن، ص 302.
40- مقدمه بر شرح فصوص الحكم قيصرى، ص 39.
41- شرح مقدمه قیصری، ص 74.
42- شرح شطحیات، ص 57.
43- نقل از کتاب تذکرة الأولياء عطار نیشابوری، قسمت با یزید بسطامی، همچنین مراجعه شود به کتاب جستجو در تاریخ تصوف ایران، عبد الحسین زرین کوب، ص 118.
44- الإثنى عشريه، ترجمه عباس جلالی، ص 250.
بعلاوه قرآن کریم؛
شیخ حر عاملی، رسالة الاثنى عشرية في الرد على الصوفية، ترجمه عباس جلالی، انتشارات انصاریان، چاپ دوم.
حسن زاده آملی، حسن، ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، تهران، وزارت و ارشاد اسلامی، چاپ اول.
سید محمد حسین، حسینی تهرانی، الله شناسی، چاپ اول، انتشارات علامه طباطبایی، مشهد، 1417 ق.
سید محمد حسین، حسینی تهرانی، نور ملکوت قرآن، انتشارات علامه طباطبایی، مشهد، 1416 ق.
شبستری، محمود، گلشن راز، انتشارات سیرنگ، تهران، 1369 ش.
لاهیجی، محمد، شرح گلشن راز، انتشارات زوار، چاپ دوم، 1374 ش.
ابن عربی، محی الدین، فصوص الحکم، تصحیح ابو العلاء عفیفی، بیروت، 1365 ق.
گنابادی، سلطان محمد، تفسیر بیان السعادة في مقامات العباده، بیروت، موسسة الاعلمی، 1989 م.
حجت الاسلام سید حسین میر نورالهی
رؤوس مطالب
نظر وهابیت درباره خدا
اعتقاد به تجسیم در نزد اهل تسنن
ابن باز و اعتقاد بالای عرش بودن پروردگار
ابن تیمیه و قول به تجسیم
عوامل انحراف تجسّم
ظاهر گرایی و عقل گریزی
عدم تبعیت از معصومین علیهم السلام
کلیدواژه ها؛
وهابیت، ابن تیمیه، محمد بن عبد الوهاب، سلفیه، ابن باز، ابن بطوطه، تجسیم
اساسی ترین مسئله در مسائل اعتقادی مسئله توحید است که مع الأسف بسیاری در همین مسئله به خطا رفته اند و راه را برای تمامی انحرافات بعدی باز کرده اند. وهابیون بر اساس عقاید ابن تیمیه و محمد ابن عبدالوهاب و علمای معاصر دیگر خدا را دارای جسم و دست و پا می دانند. ریشه ی این انحراف بی توجهی به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است چه اگر فهم قرآن و روایات را از معصومین علیهم السلام طلب می کردند هرگز به چنین دیار منحرفی مقیم نمی شدند.
تفكرات افراطی موجود در دامن جامعه اسلامی یکی از آسیب هایی است که به عنوان تهدیدی بنیان کن بر تفکر جامد برخی از پیروان محمد بن عبدالوهاب سایه افکنده و متأسفانه چهره ای خشن، تروریست، خونریز از اسلام را به نمایش گذاشته است. این قرائت افراطی که به نام های گوناگونی تبلیغ و یا معرفی می شود، با شناخت ریشه اصلی این تفکرات واضح تر شده و نسبت آن با اسلام محمّدی مشخص می شود. در این مقاله به اندیشه تجسیم و عوامل این تفکر می پردازیم.
سلف در لغت به معنی پیشرو می باشد چنان که، خدای تعالی می فرماید:
فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرينَ، فَلَهُ ما سَلَفَ و در اصطلاح به چند طایفه اطلاق شده که بارزترین ایشان همان وهابیت است که در داخل جزيرة العرب به وهابيت حنبلی و در خارج از جزیرة العرب به سلفيه مشهورند. اما سلفیان به دلیل شناعت و پست بودن وهابیت، از اطلاق آن برخود پرهیز می کنند و از جهت اعتقادی پیروان ابن تیمیه و حنابله مجسمه و نواصب هستند.
برخی از اندیشمندان سلفیه را به عنوان صحابه و تابعین و تابعین تابعین معرفی نموده اند که تقریبا بر اصحاب و راویان و عالمان سه قرن اولیه اسلام تطبیق می شوند. و به هر حال امروزه ادعای سلفی گری و پیروی از گذشتگان متجسد در پیکر وهابیت است و این گروه است که با چنین روش و گرایشی به اعتقادات مذاهب اسلامی دیگر می تازد و با مبنا و تازیانه تکفیر به روش معقول درباره نقد و بررسی آرا و نظرات خاتمه می دهند.
اکنون به بررسی کوتاه برخی از عقاید وهابیت می پردازیم تا در پرتوی آن با سیری در تاریخ، با ریشه ها و پیشینیان وهابیت آشنا شویم. یکی از نویسندگان وهابیت کتابی به عنوان «هذه عقیدتنا» نوشته و مدعی است که آن ها را از کتب پیشینیان و سلف جمع آوری نموده است. او سعی کرده است تا در سایه این عنوان به آن افکار مشروعیت بخشد و یا معتبر جلوه دهد!!
به نوشته شلهوب درباره توحید می پردازیم.
فمن معتقد أهل السنة و الجماعة: أنهم يؤمنون بالله و ملائكته و كتبه و رسله و باليوم الآخر و بالقدر خيره و شره. و الإيمان بالله يتضمن، الإيمان بأنه الخالق الرازق المحيى المميت المتصرف... الخ. و هذا ما يسمى بتوحيد الربوبية - أى توحيد الله بأفعاله - و هذا لم ينازع فيه أحد، و لم ينكره منكر، حتى فرعون الذي قال: (يا أيها الملأ ما علمت لكم من إله غيرى). كان يعلم في قرارة نفسه أن هناك رباً هو المستحق للعبادة و ليس هو، و لذا قال له موسى علیه السلام: (لقد علمت ما أنزل هؤلاء إلا رب السموات و الأرض بصائر و إنى لأظنك يا فرعون مثبوراً).
از اعتقادات اهل سنت و جماعت ایمان به خدا و ملائکه و کتب و پیامبرانش و به روز آخرت و به خیر و شر قدر است. ایمان به خدا شامل ایمان به این است که خداوند رازق، زنده کننده، میراننده و متصرف... الخ است. و این چیزی است که به توحید ربوبیه یعنی توحید خداوند به افعالش نامیده می شود که کسی در آن اختلاف ندارد و کسی آن را انکار نکرده حتی فرعون که گفت: (ای بزرگان قوم، من جز خویشتن برای شما خدایی نمی شناسم). فرعون در نهان جانش می دانست که آن جا ربی است که مستحق عبادت است در حالی که او نیست و به همین دلیل موسی به او فرمود: (گفت: قطعاً می دانی که این [نشانه ها] را که باعث بینش هاست، جز پروردگار آسمان ها و زمین نازل نکرده است، و راستی ای فرعون، تو را تباه شده می پندارم).
شلهوب در ادامه گفته است:
و الإيمان بالله يتضمن - أيضاً - توحيده بأسمائه و صفاته، فنثبت صفات الله و أسمائه الحسنى على ما يليق به تعالى على وجه الكمال، و نثبت الله ما جاء في كتابه و ما صح من سنة نبيه - صلى الله عليه و سلم - فلا نعطل و لا نكيف و لا نمثل و لا نحرف و لا نؤول شيئا من صفاته و أسمائه الحسنى.
و ایمان به خداوند همچنین توحید الهی در اسماء و صفات او، پس صفات خداوند و اسماء حسنی او بر وجه کمال که شایسته اوست، بر خداوند ثابت است و برای خداوند آن چه در کتاب و سنت صحیح نبوی آمده ثابت می کنیم و معطله نبوده و او را به کیفیت و همانند توصیف ننموده و تحریف نکرده و چیزی از صفات و اسماء حسنی الهی را تأویل نمی کنیم.
شلهوب با اجمال اعتقاد خود را بر خلاف معطله و مشبهه معرفی نموده اما تبیین صحیح و واضحی از ایمان به صفات و اسماء الهی در صورت اثبات آن ها از کتاب و سنت بیان نمی کند اما مبنای خود را در این باره بیان نموده است و آن در واقع نادیده گرفتن عقل و اثبات بدون تأویل تمام صفات بر خداوند است. او این مطلب را به عنوان توحید الهی بیان نموده در حالی که حقیقت این اندیشه و مبنا چیزی جز شرک نیست.
به گفته علامه شیخ علی کورانی مشکل وهابیت در توحید از جمیع مشکلات مسلمین بزرگ تر است. مسأله رؤیت خداوند از مسائلی است که حقیقتا با فرهنگ اعتقادات اسلامی و بلکه با اعتقاد اصیل ادیان آسمانی در تضاد است اما با این حال گروه هایی از فرق اهل تسنن و بویژه وهابیت که داعیه دار تمسک به فرهنگ و سنت سلف است، معتقد به رؤیت خداوند هستند به برخی از کتب و عبارات این نویسندگان اشاره می کنیم:
باقلانی از متکلمان اشعری و فقیه مالکی مذهب می گوید:
بدان که رؤیت خداوند از جهت عقل ممکن است و برای مؤمنین از جهت شرع واجب است. بدان که اهل سنت و جماعت رؤیت خداوند را فی الجمله ممکن دانستند عقلا و شرعاً بدون هیچ خلافی و اختلافشان در این است که آیا در دنیا هم ممکن است و یا این که مختص به آخرت است. تمام صحابه و اهل سنت و جماعت اجماع دارند که خداوند برای مؤمنین در بهشت رؤیت می شود و اختلاف در این است که آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله) در معراج خداوند را به قلب خویش دید و یا به چشم ظاهر؟ عایشه معتقد است که او را به قلب خویش دیده و ابن عباس معتقد است که با چشم سر رؤیت نموده است و ما معتقد به قول ابن عباس هستیم. اما معتزله و نجاریه و جهمیه و روافض و خوارج همگی معتقدند که خداوند دیده نمی شود.
اشعری نیز در کتاب الابانه نیز به اثبات رؤیت خدا در آخرت و ردّ اعتقادات معتزله مبنی بر انکار رؤیت، پرداخته است.
ابن خزیمه در کتاب التوحید نیز به این مطلب اشاره دارد و روایات آن را نیز بیان نموده است.
برخی نیز برای اثبات آن کتابی مستقل نوشته اند که از جمله آن ها کتاب «رؤية الله» نوشته دار قطنی از محدثین قرن چهارم اهل سنت است.
محمد ناصرالدین البانی از بزرگان حدیث وهابیت این چنین گفته است:
بدان که احادیث وارد شده در اثبات رؤیت خدا در روز قیامت برای مؤمنین بسیار زیاد است و به حد تواتر می رسد همانطور که به این مطلب برخی از ائمه قطع پیدا کرده اند.
این نویسنده وهابی گفته است که نفی رؤیت خداوند در دنیا صحیح است؛ زیرا در این موضوع ادله وجود دارد اما نفی رؤیت خدا در آخرت به دلیل ادله مختص به کفار است و اما مؤمنون به دلیل ثابت شده که خداوند را رؤیت می کنند و واجب این است که آن چه را که خداوند نفی نموده نفی کنیم و آن چه را که اثبات نموده اثبات کنیم و این فقط روش مومنین است. و این که گفته شده که رؤیت از اندیشه های یهود است که در قرآن رد شده قیاسی باطل است چرا که بحث اثبات رؤیت برای مؤمنین در آخرت است ولی نفی آن در یهود به دلیل کفر و دنیا بوده است.
این نویسنده وهابی نیز بر اعتقاد به رؤیت خداوند تأکید دارد و معتقد است که خداوند با چشم دیده می شود ولی با این رؤیت درک نمی شود چرا که خداوند برتر است از این که به او احاطه پیدا شود و کسی که معتقد است خداوند با چشم دیده نمی شود و رؤیت عبارتست از کمال یقین داشتن، این اعتقاد به دلیل مخالف با ادله باطل است و بیان می کند که دیدن خدا در بیداری در دنیا حتی برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) ثابت نشده اما ایشان در خواب خداوند را دیده است و احادیثی در این باب وارد شده است.
رؤیت خدا سبحانه و تعالی در آخرت با قرآن و اجماع سلف ثابت شده است تا این که برخی از علماء تصریح کرده اند که کسی که رؤیت خدا در آخرت را انکار کند، کافر است چون تکذیب کننده روایات صحیح و مخالف با اجماع پیشینیان است.
یکی از نویسندگان وهابی در دفاع از اعتقادات رؤیت در وهابیت و نظر بن باز می گوید:
در حدیث است:
از قیس بن أبي حازم از جریر بن عبدالله البجلی که گفت: نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله) نشسته بودیم که ایشان به ماه درخشنده نگاه کرد و فرمود: شما به زودی بر خدایتان وارد می شوید و او را می بینید همانطور که این ماه را می بینید و در نگاه کردن به او ازدحام نمی کنید.
و حدیث رؤیت متواتر است که بسیاری از صحابه نقل کرده اند که عبارتند از:
ابن مسعود.
ابن عمر.
ابن عباس.
صهيب.
أنس.
أبو موسى الأشعرى.
أبوهريرة.
أبوسعيد الخدرى.
عمار بن ياسر.
جابر بن عبدالله.
معاذ بن جبل.
ثوبان.
عمارة ابن رويبة الثقفى.
خذيفه.
أبوبكر.
زید بن ثابت.
جریر ابن عبد الله اليمنى.
أبو أمامة الباهلى.
بريدة الأسلمي.
أبوبرزة.
عبد الله بن الحارث بن جزء الزبيدي.
أبارزين العقيلي.
عبادة بن الصامت.
كعب بن عجرة.
فضالة ابن عبيد.
أبي بن كعب.
عبدالله بن عمرو.
عائشة.
درباره ی «استوی» مورد نظر در آیه از ابن باز پرسش شده است او در پاسخ چنین گفته است: قول در استوی همانند باقی صفات است و آن اثبات جمیع (صفات) است برای خداوند به آن صورت که شایسته اوست بدون این که تحریف و تعطیل و تمثیل و تکیف شود (1)چنان که امام مالک و ائمه سلف مانند ابن تیمه بیان کرده اند و روایات (تجسیم و رؤیت و نزول و صعود ملائکه به سوی او و فوق عرش بودن، فوق آسمان بودن...) در این زمینه بسیار است و تواتر لفظی و معنوی داشته و موجب علم ضروری است. بنابراین آن چه که احمد محمد دهلوب از تفسیر آیه به سلف نسبت داده که استواء را به معنی استیلاء گرفته اند غلط بزرگ و دروغ صریح است که جایز نیست به آن توجه شود بلکه کلام سلف صالح در این باره معلوم و متواتر است و آن همان چیزی است که ابن تیمه گفته است که تفسیر استوی، علو فوق عرش است. ایمان به آن واجب است و کیفیتش معلوم نیست. همچنین باقی صفات از سمع و بصر و رضایت و غضب و دست و پا و انگشتان و تکلم و اراده و... نیز این گونه است یعنی از حیث لغت عربی واضح هستند و ایمان به آن ها واجب است اما کیفیت آن برای ما مجهول است و فقط خدا آن کیفیت را می داند و خدای سبحان شبیه چیزی از مخلوقات نیست پس علم و دست و انگشتان و رضایت و.... شبیه علم و دست و انگشتان و رضایت ما نیست.
اهل سنت و جماعت از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) و تابعین اجماع دارند که خداوند در آسمان است و او فوق عرش است و دست ها به سوی او بالا می رود چنان که آیات و روایات صحیحه بر آن دلالت دارد همانطور که اجماع دارند که خداوند سبحان از عرش و غیر عرش بی نیاز است و همانطور که اجماع دارند که خداونه سبحانه در جهت علو فوق عرش و فوق جميع مخلوقات است و داخل در آسمان ها نیست.
در جلد سوم دست خداوند را بنابر تقریر ابن تیمیه که همین مبانی باشد تقریر می کند و آیات و روایاتی که ظهور و یا صریح در دست داشتن خداوند است را ذکر می کند و به قول ابن تیمیه تمسّک می کند که گفته: این احادیث نصوص قاطعی است که تأویل بردار نبوده و امت آن ها را تلقی به قبول کرده است. آیا جایز است که کتاب و سنت از ذکر دست پر باشد ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولی الامر به تبیین آن برای مردم نپردازند که معنی حقیقی آن اراده نشده تا این که جهم بن صفوان
1) هر چیزی که دیده شود دارای شکل و اندازه است و شکل و اندازه یعنی کمیت و کیفیت بنابراین دیده شدن بدون کمیت و کیفیت که مورد ادعای ابن باز است امر محال و نشدنی است و تناقضی است آشکار - سردبیر.
بعد از عصر صحابه آن را برای مردم واضح کند که مراد معنی ظاهری و حقیقی آن نیست و بشر بن غیاث و هر کسی که در نفاق تنیده است نیز از او تبعیت کند. چگونه ممکن است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) همه مطالب را به ما یاد دهد حتی خرأة را و بگوید: من شما را ترک نکردم مگر این که هر آن چه را که به سوی بهشت نزدیک می کند را بیان کرده ام و... اما با این حال کتاب خدا و سنت او ترک شود به این بیان که ظاهرش تشبیه و تجسیم است اعتقاد به ظاهر آن گمراهی است!! و او پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز توضیح نداده و تبیین نکرده باشد. چگونه بر سلف جایز است که امر به همان صورت که آمده باشند ولی معنی مجازی مراد باشد که عرب آن را نفهمد تا این که فرزندان فارس و روم آن (معنی مجازی) را بهتر از فرزندان مهاجر و انصار بفهمند!!
بن باز در جلد پنج این مجموعه نیز بحث دست خداوند را مطرح نموده و اثبات می کند و آیات و روایات آن را ذکر نموده. وی در جلد 8 گفته است: به من رسیده است که برخی از مردم در بسیاری از اعتقادات خطا دارند و گمان می کنند که آن ها سنت است در حالی که بدعت است مانند انکار علو الله و استواء (فوق بودن او) بر عرش در حالی که خداوند آن را در کتاب خودش توضیح داده است (ثم استوى على العرش) و در هفت آیه نیز تکرار شده و وقتی از امام مالک از این آیه سوال شد گفت: استواء معلوم است و کیفیتش مجهول است و ایمان به آن واجب است و ائمه سلف نیز همچنین گفته اند. معنی استواء معلوم است یعنی از جهت لغت عربی که همان ارتفاع و علو است و خداوند فرموده است: فَالْحُكْمُ اللهِ الْعَلِيُّ الْكَبير و وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ و آیات دیگر که همگی دلالت بر علو و فوقیت خداوند دارند و این که خداوند سبحان فوق عرش و فوق تمام مخلوقات است و این همان قول اهل سنت و جماعت از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) و غیر اصحاب است. پس واجب است که به آن اعتقاد داشت و به آن تمسک جست و مردم را از مخالفت با آن بر حذر داشت.
بن باز در ج8، صفحه 32 مجموعه فتاوی خود می گوید: عقیده ای که من با آن متدین به خدا هستم و از خداوند درخواست دارم که با آن اعتقاد من را بمیراند، ایمان به خداوند حقی است که مستحق عبادت است و بالای عرش است به علوی که در شأن اوست و... که آیات در این زمینه بسیار است... و فقط این اسماء و صفات برای خداوند با قرآن و سنت صحیحه ثابت می شود.
ابن بطوطه درباره ابن تیمیه این گونه می نویسد:
یکی از بزرگان فقها حنابله در دمشق تقی الدین بن تیمیه بود که در فنون مختلف صحبت می کرد اما در عقل او ایراد بود. در شام مورد احترام بود اما کلامی گفت که فقها را ناراضی کرد و به همین دلیل مجلس قضاوتی با حضور ملک ناصر بر علیه او تشکیل شد و به دلیل مطالبی که گفته بود محکوم به زندان شد. پس از آزادی او را دیدم که در روز جمعه در مسجد دمشق به موعظه پرداخته بود و یکی از جملاتش این بود که: خداوند از آسمان دوم پایین می آید همانطور که من پایین می آیم و یک پله از منبر پایین آمد که در این هنگام فقیه مالکی مذهبی به نام ابن زهراء با او به مخالفت پرداخت و او را در این امر انکار کرد.
ابن تیمیه می گوید:
اما کسانی که بر خداوند اطلاق اسم جسم نکرده اند همانند ائمه اهل حدیث و تفسیر و تصوف و فقه مانند ائمه چهارگانه و پیروان ایشان و بزرگان از مشاهیر امت و قبل از ایشان صحابه و تابعین کسی نگفته است که خداوند جسم است؛ اگر چه از پیشینیان و ائمه کسی نیز نگفته خداوند جسم نیست اما کسانی که تجسیم را به دیگران نسبت داده اند به حسب اعتقاد خود در معنی جسم بوده و همان معنی را برای دیگری لازم می دانسته.
اما آن چه که (علامه حلی) ذکر کرد در مورد لفظ جسم و همانند آن: به حقیقت این لفظ در کتاب و سنت وارد نشده نه اثباتاً و نه نفیاً و هیچ یک از صحابه و تابعین و تابعین ایشان و نه اهل بیت علیهم السلام و نه غیر ایشان این مسأله را مطرح نکرده اند.
اما از جهت شرع، معلوم است که کسی از انبیاء و صحابه و تابعین و سلف امت نگفته است که خداوند جسم است یا این که خداوند جسم نیست بلکه نفی و اثبات بدعت در شرع است. اما اثبات رؤیت خداوند در آخرت: این قول پیشینیان امت و ائمه ایشان و جمهور مسلمین از مذاهب اربعه و غیره است و اخبار متواتر از پیامبر(صلی الله علیه و آله) که نزد عالمان حدیث وجود دارد در این باره است و جمهور معتقدین به رؤیت می گویند که با خداوند را بالعیان مواجه می شویم همانطور که عقل می گوید. همانطور پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: شما به زودی در روز قیامت پروردگارتان را می بینید همانطور که خورشید و ماه را می بینید.
او در ادامه ادامه می گوید:
رؤیت (خداوند) با روایات مستفیضه و اجماع امت و دلالت عقل ثابت شده است.
ابن تیمیه می افزاید:
بحث نمودن در مورد وصف خدا به جسم نفياً و اثباتاً بدعت است و کسی از پیشینیان امت و ائمه آن نگفته است که خداوند جسم نیست همانطور که نگفته اند خداوند جسم است.
و در جای دیگر می گوید:
امّا لفظ جسم و جوهر متحیز و جهت و مانند آن در کتاب و سنت در مورد خداوند حرفی از نفی یا اثبات آن ها نشده است (1)و کسی از صحابه و تابعین و سایر ائمه مسلمین از اهل بیت و غیر اهل بیت آن را در مورد خداوند نفی یا اثبات نکرده است.
با این که بسیاری از علمای اهل سنت بر این اعتقادات ایراد گرفته اند و مبانی این اعتقاد فاسد را باطل اعلام کرده اما با این حال وهابیت معتقد است که این عقیده صحابه و سلف است!! برای آشنایی بیشتر با مخالفین این اعتقاد از اهل سنت به فصل هفتم كتاب الوهابيه و التوحيد نوشته شیخ علی کورانی مراجعه شود.
1) و أما لفظ الجسم و الجوهر المتحيّز و الجهة و نحو ذلك، فلم ينطق کتاب و لا سنّة بذلك في حق الله لا نفياً ولا إثباتاً، و كذلك لم ينطق بذلك أحد من الصحابة و التابعين لهم بإحسان و سائر أئمة المسلمين من أهل البيت و غير أهل البيت، فلم ينطق أحد منهم بذلك في حق الله لا نفياً و لا إثباتا.
به هر حال می توان پنج عامل مهم در طرح و تقویت اعتقاد به تجسیم و رؤیت الهی در بین اهل تسنن و وهابیت بیان نمود:
نفوذ یهودیت و اعتقادات ایشان در جامعه اسلامی از زمان عمر و عثمان شروع شد و از سوی حکومت کنترلی برای اظهار این اعتقادات و نقد آن صورت نمی پذیرفت که از عوامل ظهور اعتقادات انحرافی و کفرآمیز در دامن جامعه اسلامی شد. تنها در این مسیر کسی که نگهبان توحید حقیقی بود و به سوالات و شبهات و اندیشه های متشابه و منحرف دیگران پاسخ علمی داشتند اهل بیت علیهم السلام بودند. در ادامه این وضعیت است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام به تبیین توحید پرداخت و اندیشه های مسلمین و دانشمندان را از تشبیه و تجسیم بازداشت عملا با جریان تشبیه مخالفت می نمود.
نفوذ یهودیان تا جایی بود که عثمان در زمان خلافت خود مسأله فرعی زکات را از شخصی چون کعب الاحبار می پرسد. و به تدریج مقام وزارت و مشاور خلفاء و امیران بر عهده این افراد قرار گرفت و روایاتی که نقل می کنند دلالت بر تجسیم و جبر و اشتباهات انبیاء و... می کند. برکسی پوشیده نیست که روایات اسرائیلیاتی که از امثال كعب الاحبار، وهب بن منبه، ابوهریره، عبدالله بن سلام، عبادة بن صامت، تمیم الداری، محمد بن کعب قرظی، ابن جریح، عبدالله بن عمرو بن العاص، و... در کتاب ها و موسوعات تاریخی و حدیثی و تفسیری اهل تسنن بسیار زیاد است. عواملی چون ضعف فرهنگی عرب، کینه یهود نسبت به اسلام، مشارکت دستگاه خلافت و سیاست های ایشان در منع کتابت حدیث و آزادی بیان داستان پردازان یهود، مسامحه در نقد و بررسی روایات علاوه بر خصلت تحریف در یهود و موقعیت علمی ایشان در شبه جزیره عرب به عنوان اهل کتاب و تبلیغات در این زمینه و اسلام آوردن آنان شأنی مهم در مرتبه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را به ایشان اعطا نمود که توانستند با وجود این عوامل داستان ها و خرافات را وارد جامعه اسلامی و میراث علمی مسلمین کنند که نتیجه آن خرافی شدن و انحراف در اعتقادات از جمله آثار سوء القائات اسرائیلیات شمرده می شود.
بنابراین منشأ چنین برداشت و اعتقاد نادرستی در مورد خداوند اولین بار توسط یهودیان و نفوذیان ایشان در دامن امت اسلامی تزریق شد و با آیات متشابه و روایات جعلی تقویت می شد تا این که حنابله و اشاعره و ظاهریون به چنین اعتقادات فاسدی گرایش نشان دادند. به روایتی در مورد القائات یهود در زمان عمر و مخالفت امیرالمؤمنین علی علیه السلام اشاره می کنیم:
ابن عباس روزی به مجلس عمر بن خطاب حاضر شد در حالی که کعب الاحبار نزد عمر بود. عمر پرسید: ای کعب آیا تورات را حفظ هستی؟
کعب گفت: بسیاری از مطالب تورات را حفظ هستم.
سپس شخصی که در کنارش بود گفت: ای امیرالمؤمنین از او بپرسید که خداوند قبل از این که عرش را خلق کند کجا بود و آن آبی را که عرش خداوند بر روی آن قرار دارد از چه خلق شده است؟
عمر به کعب گفت: آیا علمی از این مطالب نزد تو هست؟
کعب گفت: بله ای امیرالمؤمنین در اصل حکیم یافتیم که خداوند قدیم است قبل از خلقت عرش و بر روی صخره بیت المقدس در هواء است!! و زمانی که خواست عرش را بیافریند تفی انداخت که از آن دریاهای گسترده و بی پایانی ساخت و آنگاه عرش را از صخره ای که زیرش بود ساخت و آخرین چیزی که از او باقی ماند مسجدی است که مقدسش نمود.
ابن عباس می گوید: در این جمع علی بن ابی طالب علیه السلام حاضر بود که با شنیدن این مطالب به بیان جلالت الهی پرداخت و بلند شد که برود اما عمر ایشان را قسم داد که بازگردد و آن حضرت بازگشت و عمر گفت: در این باره چه می گویی و ما می دانیم که تو از بین برنده غم هستی. پس آن حضرت به کعب توجه نمود و فرمود: اصحاب تو اشتباه کردند و کتاب های الهی را تحریف نمودند و افترائات ناشایست به خدا بستند. وای بر تو آن صخره و هوا که نمی توانند گنجایشی برای عظمت و جلال او محسوب شوند و همچنین اگر هواء و صخره با خداوند قدیم بوده باید دو قدیم با او همراه باشند. خدا آن گونه که ملحدان و جاهلان می گویند نیست بلکه بود بدون این که مکان باشد و اذهان نمی توانند او را درک کنند و این که گفتم بود برای بیان هستی اوست (نه زمان گذشته او) ....... عمر نیز خندید و گفت: این مطالب علم است نه مانند علم تو. ای کعب، زندگی نداشته باشم در زمانی که ابوالحسن را نبینم.
امّا كعب از داستان سرائی ها خویش دست بر نمی داشت تا جایی که در عرفه به ابن عباس گفت: خداوند کلام و رؤیت خود را بین موسی و محمد صلی الله علیه و آله تقسیم کرد و با موسی دو بار تکلّم کرد و محمد صلی الله علیه و آله دو بار او را دید. در حالی که در احادیث عایشه که نزد اهل تسنن و وهابیت حسن و صحیح است به دو بار رؤیت جبرئیل به شکل اصلی او آمده که نشان و دهنده دروغگویی و اصرار کعب بر نشر آن است.
گرچه وهابیت در این مسأله به آیات مختلفی تمسک می کند و در باب رؤیت خدا و علو او بر عرش و ید و .... به گفته ابن باز آیات زیادی وجود دارد اما آیات دیگر که به تنزیه خداوند پرداخته نیز در قرآن وجود دارد که مورد توجه وهابیت نبوده و یا این که برداشت دیگری از آن ها دارند. بنابراین گویا تمزق در قرآن و یا خلط در آیات محکم و متشابه موجب نگرش تجسم در خداوند در نزد وهابیت است که قرآن این دو روش را در برداشت از قرآن رد نموده است:
أفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْض وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَ نَكْفُرُ ببَعْض الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضينَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إلا الله وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلَّ مِنْ عِندِ رَبَّنَا وَ ما يَذَّكَّرُ إلا أُولُوا الأَلْباب. آیات مختلفی از قرآن که نحوه ای از جسمانیت را برای خداوند بیان نموده هرگز به بیان قرآن ام الکتاب و محکم نیست بلکه از متشابهات بوده و باید برای تشخیص مراد از آن با رجوع به محکمات آیات، مسأله را حل کرد و این گرچه منجر به تجوز و مجاز در قرآن می شود اما مجاز در قرآن یک صناعت ادبی است که در محاوره عرب و عجم در هر زمانی بوده و هست و دلیلی بر عدم مجاز در قرآن وجود ندارد. گویا وهابیت و برخی از اهل تسنن که در اظهار نظر در این آیات متشابه می گویند: معنی لفظی که واضح است و کیفیت مجهول است، متوجه نیستند که معنی لفظی مستلزم جسمانیت است و لو کیفیت آن مجهول باشد و یا آن که مجاز را نوعی دروغ و ناسازگار با واقعیت تشخیص داده اند.
بن باز گفته است: مطلب صحیحی که محققان بر آن هستند این است که مجاز در قرآن وجود ندارد در آن حدی که اصحاب در فن بلاغت می شناسند و تمام قرآن حقیقت است.
احادیث رؤیت خداوند که توسط دروغگویان در زمان خلافت عمر جعل شد با واکنش شدید اهل بیت علیهم السلام و بزرگان اصحاب روبرو شد. داستان سرایی کعب و واکنش امیرالمؤمنین علی علیه السلام به او را در گذشته متذکر شدیم اما در کتب اهل تسنن نیز مخالفت عایشه با رؤیت الهی بیان شده و او در ضمن جواب به این مطالب فتوی داد که هر کس چنین احادیثی نقل کند دروغگو است. این مطلب در صحیح ترین کتب روایی اهل تسنن یعنی صحیح بخاری و مسلم (1)و دیگر سنن اهل تسنن آمده:
مسروق از عایشه می پرسد: ای مادر آیا محمّد (صلی الله علیه و آله) پروردگارش را دید؟ عایشه در جواب گفت: از این گفته ات مو بر تنم راست شد، در این سه مورد که هرکس نقل کند دروغگو است، چگونه هستی! کسی که نقل کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) خدا را دیده است یقیناً دروغ گفته است سپس این آیه را تلاوت کرد لا تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ و وَ مٰا كٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ وَحْياً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ ..... و کسی که نقل کند که آن حضرت (رؤیت خداوند را) کتمان نموده، دروغگوست؛ چرا که خداوند می فرماید: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ اما آن حضرت جبرئیل را دوبار در صورت خودش دید.
چنانکه واضح است این حدیث به دلیل استشهاد با آیه مطلق است و شامل دنیا و آخرت می شود و رؤیت به چشم را نفی می کند و ترمذی و نیز البانی (2)از بزرگان جرح و تعدیل وهابیت این حدیث را در سنن ترمذی صحیح دانسته اند.
1) 4574 - حدثنا يحيى حدثنا وكيع عن إسماعيل بن أبي خالد عن عامر عن مسروق قال: قلت لعائشة رضى الله عنها يا أمتاه هل رأى محمّد (صلی الله علیه و آله) ربه؟ فقالت لقد قف شعرى مما قلت أين أنت من ثلاث من حدثكهن فقد كذب من حدثك أن محمدا (صلی الله علیه و آله) رأى ربه فقد كذب ثم قرأت (لا تدركه الأبصار و هو يدرك الأبصار و هو اللطيف الخبير) ..... و من حدثك أنه كتم فقد كذب ثم قرأت: يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك الآية، ولكنه رأى جبرئيل (علیه السلام) في صورته مرتين.
2) 262 - قال أبو عيسى هذا حديث حسن صحيح و مسروق بن الأجدع يكنى أبا عائشة و هو مسروق بن عبدالرحمن و كذا كان اسمه في الديوان. قال الشيخ الألباني: صحيح.
و روایت دیگری از ابوذر و ابن عباس در کتب اهل سنت است که رؤیت را به رؤیت نور (نه خداوند) و رؤیت قلبی خداوند معنی نموده اند. با این حال چنان که از قول باقلانی واضح شد قول عایشه به رؤیت در دنیا تأویل می شود و این تأویل عین ایمان است ولی اگر آیات و روایات تجسم تأويل شود الحاد و کفر است!! بنابراین معتقدین به تجسم یک روش فنی و منظبتی را برای تحقیق در این مسأله ارایه نمی دهند بلکه برای اعتقاد تجسیم دلیل تراشی می کنند و هر جا که تأویل با نظر ایشان سازگار باشد پذیرفته می شود و الّا الحاد و کفر می باشد!! و به راحتی کتب روایی خود را از احادیث تجسیم پر کرده اند و به قول بزرگان وهابیت در این زمینه احادیث زیادی وجود دارد. و اعتقاد به آن را لازم می دانند مانند:
1- خداوند عزّوجل آدم را بر صورت خویش آفرید که طولش شصت ذراع بود.
2- از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند: آیا خداوند را در روز قیامت مشاهده می کنیم؟ فرمود: آیا در روز هنگامی که در برابر خورشید ابری نباشد برای دیدنش مشکلی دارید؟ گفتند: هرگز ای رسول خدا صلی الله علیه و آله. باز فرمود: آیا برای دیدن ماه در شب بدون ابر مشکل دارید؟ گفتند: هرگز. آنگاه فرمود: خداوند را در روز قیامت همین گونه خواهید دید. (سپس مشرکین و کفار به جهنم می روند) و بعد خداوند به صورتی غیر از صورت اول برای خدا پرستان ظاهر می شود .... خداپرستان می گویند: ما در این جا منتظر خدایمان هستیم و او می گوید من پروردگار شما هستم! و ایشان می گویند: از تو به خدا پناه می بریم! می گوید: آیا علامتی بین شما و خدا وجود دارد که او را بشناسید؟ می گویند: بله ساق و او ساق خود را ظاهر می کند و همگی به سجده می افتند و ... سپس به صورت اولیه خود باز می گردد و می گوید: من پروردگار شمایم و آن ها سه بار می گویند بله ... . مسلم و بخاری در صحیحشان شبیه این روایت را آورده اند.
وهابیت با توجه به اباطیل برخی از عقل گرایان و انحرافات استنتاج شده حکم عقل را باطل دانسته و در مواردی معتقدند که درکی از عقل وجود ندارد و فقط به روایات عمل می کنند و معتقدند که خبر واحد صحیح در اعتقادات معتبر است. او در ادامه می گوید: اهل سنت و جماعت بسیاری از اعتقادات را با اخبار واحد صحیح ثابت می کنند مانند: صفت انگشتان، چرا که اهل سنت و جماعت برای خداوند به انگشتانی قایل هستند که مناسب با شأن اوست بدون این که کیفیت و همانندی داشته باشد.
احادیثی که این عقیده را ثابت نموده از اخبار متواتر نیست بلکه از اخبار واحد صحیحه است. و در ادامه صفت ضحک و ملل را نیز از باب خبر واحد برای خداوند مورد اثبات دانسته (1)
و منها: كذلك إثبات صفة الضحك الله تعالى، فلله ضحك يليق به سبحانه و تعالى لا يشبه ضحك المخلوقين، و أحاديثه لا تبلغ حد التواتر.
و منها: صفة المَلَلَ، فلله مَلَلٌ يليق بجلاله و عظمته، ليس فيه نقص بوجه من الوجوه، و أحاديثه كلها لا تبلغ حد التواتر، و الأمثلة كثيرة، فاحذر يا طالب العلم من الانسياق وراء آراء المضللين العقلانيين الذين يحكمون عقولهم العفنة في شريعة الله تعالى، ويردون أخباره و أخبار رسوله - صلى الله عليه وسلم -، لمجرد أن عقولهم لم تدل عليه، و لمجرد أنها أخبار آحاد .
وإنهم لم ينقرضوا، بل لا زالوا و لا زالت أقلامهم تتقيح الصديد على أخبار الله تعالى و رسوله - صلى الله عليه وسلم -، بل يصرح بعضهم في مؤلفاته أنه سيعرض كل النصوص على عقله ويرد ما يرده عقله، حتى ردوا أحاديث كثيرة لأنها أخبار آحاد، أو لأن العقل لم يدل عليها.
و سنجش و نیز طرد این اخبار را به ملاک عقلی ناصحیح دانسته اند.شیخ ولید بن راشد بن سعيدان می گوید: باب صفات (صفات خداوند) از ابواب غیبیه است که عقل به آن راهی ندارد و نزد عقلای جن و انس مسلم است که باب غیب متوقف بر توقیف (بیان شریعت) است.
وی در ادامه گفته است: اگر عقل صفتی را درک نکرد دلیل بر نفی آن نمی شود؛ چرا که به شریعت آن صفت ثابت شده است که دلیل مستقلی از عقل است و عقل به دلیل قصورش حکم ندارد.
1) و هناك عقائد كثيرة أثبتها أهل السنة و الجماعة بأحاديث الآحاد الصحيحة، و من ذلك على سبيل المثال: صفة الأصابع فإن أهل السنة و الجماعة يثبتون الله تعالى أصابعًا تليق بجلاله و عظمته من دون كيف و لا مثل، و الأحاديث التي أثبتت هذه العقيدة ليست من أحاديث التواتر و إنما من أحاديث الآحاد الصحيحة.
عقل تو ای اشعری فقط توانست هفت صفت را برای خداوند ثابت کند ولی عقل برادر معتزلی تو آن را انکار کرد و فقط اسماء را ثابت کرد و عقل برادر جهمیتان صفات و اسماء را انکار می کند. و عقل برادر فیلسوفتان نفی اثبات می کند چون ایشان فقط خداوند را به سلب توصیف می کنند. قسم به خدا به کدام عقل کتاب و سنت را می سنجید؟ به عقل اشعری؟ یا معتزلی؟ یا جهمی؟ یا به عقول فلاسفه؟ یا به عقول غلات؟ و این از بین بردن اساس شریعت است.
و این تربیت ابلیسی شیطانی است چون عقل پدرتان ابلیس نیز امر خداوند در مورد سجده به آدم را نپذیرفت. تنها چیزی که از این گرایشات خارج می کند اعتماد کردن به نص (آیات و روایات) و ایمان به آن است که عقول و اندیشه ها و قیاس های باطل با آن معارضه نمی کنند. (1)
إن باب الصفات من الأبواب الغيبية التي لا مدخل للعقل فيها، و قد تقرر عند عقلاء الإنس و الجن أن باب الغيب مبناه على التوقيف....
سلمنا أن عقلك لم يدلك على إثباتها، فهل عدم قدرته على إثباتها دليل على انتفائها في نفس الأمر بالطبع لا، فإن عقلك إذا لم يثبتها فإنه قد أثبتها النص، و النص دليل مستقل بنفسه لا يعرض على العقول؛ لأن عدم دلالة عقلك عليها إنما هو لقصوره، و قصور عقلك ليس بحجة فى نفى ما جاء به النص.....
... إن عقلك أيها الأشعرى استطاع أن يثبت سبعًا فقط، لكن عقل أخيك المعتزلى أبي ذلك؛ لأن المعتزلة ينفون الصفات كلها، و يثبتون الأسماء، و عقل أخيكم الجهمى لم يستطع إثبات الأسماء و لا الصفات؛ لأن الجهمية ينفونها جميعًا، عقول إخوانكم الفلاسفة نفوا الإثبات أصلاً، فهم لا يصفون الله إلا بالسلوب فقط، فيقولون: املأ الدنيا نفيا، لكن لا تثبت صفة واحدة، و عقل إخوانكم الغلاة من القرامطة نفى النقيضين، فبالله عليكم بأي عقل نزن الكتاب والسنة، أم بعقل الأشعرى؟ أم بعقل المعتزلى؟ أم بعقل الجهمي؟ أم بعقول الفلاسفة؟ أم بعقول غلاة الغلاة، و هذا فيه نسف للشريعة من أساسها، إذ كل من لم يرد فعل شيء سيقول إن عقلى لم يدل عليه، و هذه تربية إبليسية شيطانية، فإن عقل أبيكم إبليس لم يقبل الأمر بالسجود لآدم - عليه الصلاة و السلام - و المخرج من ذلك هو اعتماد ما جاء به النص و الإيمان به ولا يعارض بعقول و لا آراء و لا أقيسة باطلة – عافانا الله و إياك من كل سوء و بلاء -.
(خداوند ما و تو را از هر بدی و بلایی عافیت بخشد)1) و أما الصفات التي نفيتها فإني لم أنفها إلا لأن العقل لم يدل على إثباتها....
مهم ترین دلیل انحراف از واقعیت و حق در اندیشه و عمل دوری جستن از مکتب واقعی اسلام و مکتب وحی است که قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله به تمسک جستن به آن دستور داده که نه تنها در آثار شیعه بلکه در روایات صحیح اهل سنت نیز آمده مانند: حدیث غدیر، حدیث ثقلين، حديث سفینه، حدیث نجوم و... و به همین دلیل سقیفه نه تنها انحراف در سیاست و حکومت اسلامی است بلکه انحراف در مرجعیت دینی و علمی نیز بوجود آورد و مانع از دسترسی مسلمین به علوم ائمه اطهار علیهم السلام شد و چه انحراف و خسارت علمی و اعتقادی بالاتر از این که اعتقاد به تجسم و رؤیت الهی را به قرآن و روایات صحیحه و عقل نسبت داد!! روش ائمه اطهار علیهم السلام تمسک به آیات و سنت صحیحه در پرتوی عقلی است که پیامبر باطن است. بنابراین انکار عقل و اسرائیلیات و متشابهات در این مکتب کنترل شده و واقعیت محض بیان شده است اما اهل سنت خود را از این منبع محروم ساخته و با اسرائیلیات و متشابهاتی که منجر به انکار عقل شده به باورسازی اعتقادی مشغول شده اند و این نیست جز خسارت عظیم. اکنون به دو روایت صحیح اهل سنت که مرجعیت و امامت اهل بیت علیهم السلام را بیان نموده، اشاره می کنیم.
ترمذی در سنن آن را ابوسعید خدری و زید بن ارقم از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردند که ایشان فرمودند:
من نزد شما چیزی را به یادگار می گذارم که اگر به آن تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد که یکی از آن ها کتاب خداوند است ریسمانی محکم از آسمان به سوی زمین است و دیگری عترت من، خاندانم است که هر گز این دو از هم جدا نشوند تا این که نزد حوض کوثر بر من وارد شوند. پس بنگرید که چگونه با این دو رفتار خواهید کرد.
ذهبی و حاکم نیشابوری از علمای اهل سنت و نیز البانی از وهابیون این حدیث را صحیح معرفی نموده و سامی بن انور مصری از عالمان شافعی گفته: مجالی برای شک در صحت این حدیث نمی داند و معترف به تواتر این حدیث است.
این حدیث علاوه بر آن به صورت های مختلف و اسانید معتبر دیگری در کتاب های مختلف اهل سنت از جمله نهاية في غريب الحديث و الاثر، المناقب، إمتاع الأسماع بما للنبي من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، البداية و النهاية، بهجة المحافل و بغية الأماثل فى تلخيص المعجزات و السير، سبل الهدى و الرشاد في سيرة خير العباد، السيرة الحلبية (إنسان العيون في سيرة الأمين المأمون)، الطبقات الكبرى، اسدالغابة، درّ المنثور، سنن بیهقی، صحیح مسلم، صحیح ابن خزیمه، مسند ابن ابی شیبه، مسند ابن الجعد، مسند البزاز، مسند احمد بن حنبل، مسند ابی یعلی الموصلی، سنن نسائی، سنن البيهقی، سنن الدارمي، الصواعق المحرقة و تاريخ دمشق، تذكرة الخواص، معجم الاوسط، معجم الكبير، معجم ابن عساکر، ...... وارد شده است.
از جمله معارف الهی که پیامبر صلی الله علیه و آله برای مسلمین بیان نموده و حجّت را برای همه تمام نموده این است که آن حضرت دوازده جانشین از قریش و اهل بیت علیهم السلام برای خویش معرفی نموده. این حدیث با اسناد مختلف و فقراتی متفاوت بیان شده است. از نظر صحت سند نزد اهل سنت همین بس که در صحیح بخاری نقل شده است اما نکته مهم این است که این حدیث فقط بر ائمه اثنی عشر شیعه انطباق دارد و اهل سنت چون از تطبیق آن بر ائمه خویش عاجز شدند گفته اند که برای این حدیث معنایی نمی دانم، هیچ کس را ندیدم که به مقصود آن پی ببرد، شکی نیست که از سوی راویان در آن خلط شده است.
با این وجود اهل سنّت و وهابیت به این احادیث بی اعتنائی کرده و با نظریه کفایت کتاب الله و عدالت صحابه و منع نگارش حدیث و آزادی داستان سرایان یهودی به جمع آوری سنت نبوی از تمام صحابه پرداخته اند که علاوه بر ناتمام بودن این نظریات این اهل سنت و وهابیت هستند که باید به نظریه تغایر سنت نبوی با روش خویش جواب دهند!! چرا که حدیث ثقلین، سفینه، نجوم و.... از نمونه های این تغایر است که عملا ملتزم به انکار سنّت نبوی هستند.
یکی از تهمت هایی که به شیعه زده شده و توسط برخی به آن دامن زده می شود این است که اعتقاد به تجسیم را به هشام بن حکم از بزرگان اصحاب امام صادق علیه السلام نسبت داده اند این نسبت توسط ابوعیسی وراق، ابن راوندی و کعبی و ابن تیمیه بیان شده در حالی که با مطالبی که تا کنون ملاحظه شد معلوم شد که اولا روایات اهل سنت در مورد تجسیم و رؤیت وجود داشته و آن در زمانی است که هنوز هشام بن حکم به دنیا نیامده بود و از سوی دیگر اعتقاد به تجسیم و تشبیه و رؤیت خداوند قبل از هشام بن حکم بوده و در نزد اهل سنت و وهابیت وجود دارد و البته هشام بن حکم نیز از مخالفان تجسیم و از مدافعان مکتب اهل بیت علیهم السلام است و تبرئه او از این اعتقاد باطل نیاز به استدلال دیگری ندارد اما تهمت به هشام ناشی از تعصب و یا مغالطه ای است که شهرستانی به آن اشاره نموده است.
شهرستانی از نویسندگان عقاید ملل و فرق هشام را از اعتقاد به تجسیم تبرئه می کند. وی می گوید:
ابن هشام بن حکم دارای کنکاش در اصول اعتقادی است و جایز نیست که از الزامات و استدلال ها و جدل های او بر ردّ معتزله غفلت جست؛ چون این شخصیت برتر است از آن چه که بر خصم علمی خود لازم می سازد و تشبیهی که از آن جدل ظاهر شده به او منتسب نمی شود. توضیح این است که هشام بن حکم در ردّ ابوهذیل علاف (که معتقد است: خداوند عالم به علم است و علم ذات اوست پس همانند مخلوقات عالم به علم می شود و این مطلب سازگاری با این که علم الهی ذاتش باشد ندارد) گفته است: بنابر (نظر تو) خداوند عالمی است نه همانند دیگر عالمان پس چرا معتقد نیستی که او جسمی است نه همانند اجسام و صورتی است بی مانند دیگر صورت ها.
بنابراین تهمت به یکی از بزرگ ترین رجال شیعه مبنی بر اعتقاد او به جسمانیت خداوند دروغ محض و ناشی از مغالطه است.
در حقیقت سلفیه و وهابیت اندیشه های تجسیم و رؤیت را که متشابه و غیر عقلانی است را به عنوان اندیشه های اسلامی معرفی می کنند و در این زمینه پیروی منحرفان یهودی و مخالفان عقل قرار می گیرند، علاوه بر این که به سنّت سلف و اهل بیت علیهم السلام که از سوی سنت قطعی پیامبر صلی الله علیه و آله امر به تمسک به آن ها سفارش و تأکید شده، توجه ندارند!! با این حال خود را تابع سلف خوانده!! به این ترتیب یا وهابیت در این ادعا دروغ گفته و یا این که مرادشان از سلف منکران عقل و یهود و دوستداران ایشان از امویان است.
1- المفردات فی غریب القرآن، ج اول، ص 420.
2- زخرف، آیه 56 - آن ها را پیشرو و نمونه ای برای دیگران قرار دادیم یعنی پیشی گیرنده و عبرت آور.
3- البقرة ، 275.
4- السلفية الوهابيه، عمان، ص 19.
5- سبحانی، جعفر المذاهب الاسلامية، ص 33.
6- الشلهوب، هذه عقيدتنا، ص 1.
7- القصص، آیه 38.
8- الإسراء، آيه 102.
9- الشلهوب، هذه عقيدتنا، ص 3 و 4.
10- همان، ص 4.
11- الكوراني، الوهابية و التوحيد، ص 7.
12- باقلانی، الانصاف، ص 68.
13- الإبانة عن أصول الديانة، القاهرة، ص 35.
14- كتاب التوحيد و إثبات صفات الرب عزوجل، ج 2، ص 443.
15- الدارقطني، رؤية الله، عدد الأجزاء 1.
16- الطحاوی، تخريج العقيدة الطحاويه، تحقيق محمد ناصر الدين الألباني، ص 43.
17- الفوزان، الردود، ج 4، ص 195 و 196.
18- العثیمین، مجموع فتاوی و رسائل، جزء 11، ص 1و 2.
19- همان، جزء 72، ص 117.
20- مال الله الخالدى، دفاع عن العقيدة وعن العلامة ابن باز والرد على جهالات المرتزقة، ص 12.
21- مجموع فتاوی و مقالات ابن باز، ج 2، ص 94 - 97.
22- همان، ج 2، ص 105 و 106.
23- همان، ج 3، ص 84 - 87.
24- همان، ج 5، ص 51.
25- سوره غافر، آیه 12.
26- سوره بقره، آیه 255.
27- مجموع فتاوی و مقالات ابن باز، ج 8، ص 28.
28- همان، ج 8، ص 32 و 33.
29- ابن بطوطه، الرحله، ص 43.
30- منهاج السنة النبوية، ج 2، ص 105.
31- همان، ج 2، ص 192.
32- ابن تيمية، مجموع الفتاوی، ج 5، ص 434- شرح حديث نزول، و أما الشرع فمعلوم أنه لم ينقل عن أحد من الأنبياء و لا الصحابة و لا التابعين و لا سلف الأمة أن الله جسم أو أن الله ليس بجسم بل النفى و الإثبات بدعة في الشرع.
33- منهاج السنة النبوية، ج 3، ص 341 و 344.
34- الفتاوى الكبری، ج 5، ص 195 - الْكَلَامُ فِي وَصْفِ اللَّهِ بِالْجِسْمِ نَفْيًا وَ إِثْبَاتًا بِدْعَةً لَمْ يَقُلْ أَحَدٌ مِنْ سَلَفِ الْأُمَّةِ وَ أَئِمَّتِهَا أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِجِسْمِ كَمَا لَمْ يَقُولُوا أَنَّ اللَّهَ جِسْم.
35- منهاج السنة النبوية، ج 2، ص 527 و 528.
36- مستدرک الوسائل، ج 7، ص 63.
37- العاملي، الإسرائيليات في تاريخ الطبری، ص 3 و 11 و 12 و 14.
38- رصافی، محمّد، ضمیمه تفسیر شناسی 2 (رشته کارشناسی ارشد معارف قرآن، دانشگاه مفید)، ص 3-7.
39- بحار الانوار، ج 30، ص 101 - 103.
40- الجامع الصحيح سنن الترمذی، ج 5، ص 394.
41- الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 1840.
42- سوره بقره، آیه 85.
43- سوره نساء، آیه 150.
44- سوره حجر، آیه 91.
45- سوره آل عمران، آیه 7.
46- بن باز، مجموع فتاوی و مقالات ابن باز، ج 5، ص 28.
47- الکورانی، شیخ علی، الوهابية و التوحيد، ص 12.
48- الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 1840؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 159، الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 262؛ مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 6، ص 49؛ مسند إسحاق بن راهويه، ج 3، ص 803.
49- سوره انعام، آیه 103.
50- سوره شوری، آیه 51.
51- سوره مائده، آیه 67.
52- الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5.
53- مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 5، ص 175.
54- همان، ج 2، ص 315 و 323 و 434 و 463 و 519؛ الجامع الصحيح، ج 8، ص 149.
55- المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخیص)، ج 4، ص 626.
56- الجامع الصحیح المختصر، ج 6، ص 2706؛ الجامع الصحيح، ج 1، ص 115.
57- السعيدان، القواعد المذاعة فى مذهب أهل السنة والجماعة، ص 17؛ القاعدة الخامسة، خبر الواحد الصحيح حجة في باب المعتقد.
58- همان، ص 18 و 19.
59- شیخ ولید بن راشد بن سعيدان، القول الرشيد في سرد فوائد التوحيد، ص 11 و 12.
60- نقد کتاب اصول مذهب الشيعه، ج 1، ص 59 - 66.
61- سنن ترمذی، ج 5، ص 329.
62- المستدرک علی الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 3، ص 118 و 160و السلسلة الصحيحة، ج 4، ص 330.
63- نقد كتاب اصول مذهب الشيعه، ج 1، ص 60.
64- عارضة الأحوذي في شرح صحیح ترمذی، ج 9، ص 69.
65- کشف المشكل من حديث الصحيحين، ج 1، ص 449.
66- همان، ج 1، ص 449.
67- الملل والنحل، ج 1، ص 183.
68- السنة النبوية، ص 311 و ج 2، ص 217 و 502.
69- الملل والنحل، ج 1، ص 184.
علامه مجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار، لبنان، بیروت، موسسة الوفاء، 1404 ق.
میرزای نوری، حسین، مستدرک الوسائل، قم، موسسه آل البیت علیهم السلام، 1408 ق.
الشهرستاني محمد بن عبد الكريم بن أبى بكر أحمد، الملل والنحل، دارالمعرفة، بيروت، 1404 ق.
قزوینی، سید محمد حسین، نقد کتاب اصول مذهب الشيعه، قم، موسسه ولی عصر (علیه السلام)، 1430 ق.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، دمشق، بيروت، دارالعلم، الدار الشامية، 1412 ق.
سقاف، حسن بن على، السلفيه الوهابية، عمان، دار النووى.
الأشعرى، أبو الحسن على بن إسماعيل، الإبانة عن أصول الديانة، القاهرة، دار الأنصار، الطبعة الأولى، 1397 ق.
ابن خزيمة، أبي بكر محمد بن إسحاق، كتاب التوحيد و إثبات صفات الرب عزوجل، الرياض، مكتبة الرشيد، الطبعة الخامسة، 1994 م.
الدارقطني، على بن عمر بن أحمد، رؤية الله، القاهرة، مكتبة القرآن، عدد الأجزاء 1.
الطحاوی، ابو جعفر احمد بن محمد، تخريج العقيدة الطحاويه، تحقيق محمد ناصر الدين الألباني.
بن باز، عبدالعزيز بن عبدالله، مجموع فتاوى و مقالات ابن باز، الرئاسة العامة للبحوث العلمية و الإفتاء.
ابن تيمية، أحمد بن عبد الحليم، منهاج السنة النبوية، مؤسسة قرطبة، الطبعة الأولى، 1406 ق.
الترمذى السلمي، محمد بن عیسی ابو عیسی، الجامع الصحيح سنن الترمذى، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبد الله؛ الجامع الصحيح المختصر، بيروت، اليمامة، دار ابن كثير، الطبعة الثالثة، 1407 ق.
القشيري النيسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسين، صحیح مسلم، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبد الله، مسند الإمام أحمد بن حنبل، القاهرة، مؤسسة قرطبة.
الحنظلي، إسحاق بن إبراهيم بن مخلد بن راهويه، مسند إسحاق بن راهويه، المدينة المنورة، مكتبة الإيمان، الطبعة الأولى.
حاكم النيسابوری، محمد بن عبد الله، المستدرک علی الصحيحين، (مع كتاب تعليقة الذهبي في التلخيص) بيروت، دار الكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1411 - 1990 م.
الألباني، محمد ناصر الدين، السلسلة الصحيحة، الرياض، مكتبة المعارف.
المالكي، ابو بكر بن العربي، عارضة الأحوذي في شرح صحيح ترمذى، بيروت، دار الكتب العلمية.
ابن الجوزى، كشف المشكل من حديث الصحيحين، رياض، دار الوطن.
حجت الاسلام سید حسین میرنورالهی
رؤوس مطالب
دوران کودکی امام صادق علیه السلام
نص بر امامت امام صادق علیه السلام
نحوه ارتباط مردم با امام صادق علیه السلام
دوران درگیری بنی امیه و بنی عباس
مواضع سیاسی امام صادق علیه السلام
مبارزه با فرقه های انحرافی و روشنگری امام صادق علیه السلام
فرزندان امام صادق علیه السلام
امام صادق علیه السلام و سیر تکاملی شیعه
کلید واژه ها؛
امام ششم، جعفر بن محمد علیه السلام، رهبری دینی و فکری، شیعه، امامت
شیعه کسی هست که پس از رسول مقدس اسلام صلی الله علیه و آله بر اساس سخن پیامبر صلی الله علیه و آله در غدیر و غیر غدیر و نیز براهین قرآنی و عقلانی اعتقاد به جانشینی بلافصل حضرت علی ابن ابی طالب علیه السلام دارد.
و بر همین مبنا، اصول و مبانی و احکام شرعی خود را پس از پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام می گیرد، در این میان به لحاظ موقعیتی که حاصل شد امام صادق علیه السلام توانستند معارف ربانی را در سطحی وسیع تر برای مردم بیان نمایند و شاگردان بسیاری از حوزه درس حضرتش فیض بردند و برخی از بزرگان اهل تسنن نیز از این موضوع مستثنی نیستند.
این مقاله با اشاره به زندگی آن حضرت در دوران عباسیان و حوادث آن روزگار، به روند حرکت علمی و فکری شیعه توسط آن حضرت می پردازد.
امام جعفر بن محمد علیه السلام دوشنبه، 17 ربیع الاول سال 80 یا 83 ه . ق دیده به جهان گشود. پدر ایشان امام محمد باقر علیه السلام و مادر مکرمه شان فاطمه است. که کنیه وی ام فروه است. فاطمه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر از نیکوکارترین زنان اسلام بوده است او زنی دانشمند بود به گونه ای که امام صادق علیه السلام در برخی احکام به حکم مادر گرامی اش استشهاد نمود. کنیه معروف ایشان اباعبدالله و القاب شریفش چون صابر، طاهر، فاضل، قائم، کافل، منجی بود اما مشهورترین لقب وی صادق است که به فرموده امام زین العابدین علیه السلام از سوی رسول الله صلی الله علیه و آله برای ایشان تعیین شده، در برابر جعفری که امامت را به ناحق برای خود مدعی شد یعنی جعفر کذاب. به این ترتیب استمرار ولایت اهل بیت علیهم السلام در وجود آن حضرت و فرزندانش تعیین شده بود، چنانکه خداوند در حدیث لوح در مورد امام صادق علیه السلام می فرماید:
به زودی هلاک می شوند کسانی که در جعفر شک کنند. کسی که او را رد کنند همانند این است که من را رد نموده. به حقیقت مقام جعفر را گرامی می دارم و او را در پیروان و یاران و دوستانش مسرور می گردانم.
خداوند در این خبر از اخبار غیبی اهمیت وجود آن حضرت را بیان نموده و به اشاره، علومی که آن حضرت برای بندگان مطرح خواهد نمود را گوشزد نموده و تردید کنندگان در آن وجود و معارف را که منجر به رد حجّت خداوند می باشد را تردید در الوهیت خویش خوانده است.
به هر حال دوران کودکی و نوجوانی ایشان با امامت جد بزرگوارش، حضرت امام زین العابدین علیه السلام همراه بود. در سال 94 ه . ق با شهادت امام زین العابدین، امامت پدر بزرگوارش، امام محمد باقر علیه السلام را درک نمود و نزدیک به 20 سال از زندگی خود را با پدر بزرگوارش سپری نمود و بعد از شهادت امام باقر علیه السلام مسئولیت خطیر امامت را به مدت 34 سال بر عهده داشت و در این مدت توانست با تلاش بی نظیر خود فرهنگ سیاسی و اجتماعی و علمی شیعه را نهادینه کند.
در مکتب شیعه باید امامت هر یک از ائمه اطهار علیهم السلام با دلیل و نص از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و يا امام قبلی تعیین شده باشد. در مورد امام صادق علیه السلام نیز ادله مختلفی از سوی امام باقر علیه السلام در این باره رسیده است که به دو نمونه از آن ها اشاره می کنیم:
ابی الصباح کنانی می گوید: امام باقر علیه السلام نگاهش به امام صادق علیه السلام افتاد که از آن جا حرکت می کرد، فرمود: او را دیدی، او از کسانی است که خداوند در مورد آن ها فرموده:
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ محمّد بن مسلم گفت خدمت امام باقر علیه السلام بودم که پسرش جعفر علیه السلام وارد شد بر سرش گیسوانی داشت و در دست چوبی که با آن چوب بازی می کرد. امام باقر علیه السلام او را در آغوش گرفته فرمود: پدر و مادرم به فدایت، بازی نکن، سپس به من رو کرده فرمود: محمد این پیشوای تو است بعد از من، از او پیروی کن و از علم و دانش او استفاده نما، بخدا سوگند این همان صادقی است که پیامبر مژده او را داده که پیروانش در دنیا و آخرت پیروزند و دشمنانش بزبان پیامبران لعنت شده اند. حضرت جعفر علیه السلام از شنیدن این سخنان لبخندی زده، صورتش قرمز شد. امام باقر علیه السلام به من توجه نموده فرمود: از او سؤال کن عرض کردم یا ابن رسول الله خنده از کجا است؟ فرمود محمد! عقل از دل است و اندوه از کبد و نفس از ریه و خنده از طحال است. از جای حرکت کردم و پیشانیش را بوسیدم.
نحوه ارتباط شیعیان و غیر شیعه و حتی غیر مسلمانان را با امام صادق علیه السلام، می توان به دو نوع کلّی تقسیم کرد:
الف- عده ای از بزرگان شیعه چون هشام بن حکم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، مؤمن الطاق، مفضل بن عمر، زرارة بن اعین، هشام بن سالم، عبدالله بن بکیر، زکریا بن سابور، حریز بن عبدالله و.... از شاگردان و تربیت شدگان محضر آن حضرت بودند. این عده از محضر ایشان بطور عمومی و خصوصی بهره مند می شدند. تعداد شاگردان ایشان را عده ای از محققان و دانشمندان شیعه چهار هزار تن دانسته اند و برخی نام این شاگردان را جمع آوری نموده اند و حدود 3759 نفر را ذکر نموده اند. ابن عقده نیز کتابی در معرفی اصحاب امام صادق علیه السلام نگاشته و این افراد را به 4000 نفر رسانده است.
از مباحثی که با آن حضرت و ائمه دیگر در مسائل گوناگون می شد، رساله های مختلفی نگارش یافته که این کتب را اصطلاحاً اصول اربعماه می خوانند و کتاب های اصلی شیعه مانند کافی و تهذیب و استبصار و من لا يحضر الفقیه از آن ها اقتباس شده است. بعضی از شاگردان امام صادق علیه السلام دارای آثار علمی و شاگردان متعددی بودند، به عنوان نمونه هشام بن حکم سی و یک جلد کتاب نوشته است. امام علیه السلام به ابان بن تغلب می فرمود: با اهل مدینه مناظره داشته باش، من دوست دارم مانند تو را در راویان و رجالم داشته باشم.
همانطور که گفته شد شاگردان امام صادق علیه السلام منحصر به شیعیان نبودند، بلکه پیروان اهل تسنن نیز از مکتب آن حضرت برخوردار می شدند؛ بلکه پیشوایان چهارگانه اهل تسنن بلاواسطه یا با واسطه شاگرد امام صادق علیه السلام بودند. ابوحنیفه در رأس این افراد قرار دارد که به گفته خودش، دو سال شاگرد امام بوده و اساس علم و دانشش از این دوسال است.
شاگردان امام علیه السلام از نقاط مختلف همچون: کوفه، بصره، واسط، حجاز و سایر مناطق و نیز از قبایل گوناگون مانند: بنی اسد، مخارق، طی، سلیم، ازد، خزاعه، خثعم، مخزوم، بنی ضبه، قریش به ویژه بنی حارث بن عبدالمطلب و بنی الحسن بودند که به مکتب آن حضرت پیوستند. به گفته ابن حجر عسقلانی، فقها و محدّثانی همچون: شعبه، سفیان ثوری، سفیان بن عینیه، مالک، ابن جریح، ابو حنيفه، وهيب بن خالد، قطان، ابو عاصم و گروه انبوه دیگری از آن حضرت حدیث نقل کرده اند.
امام صادق علیه السلام هر یک از شاگردان خود را در رشته ای که با ذوق و قریحه او سازگار بود، تشویق و تعلیم می نمود و در نتیجه هر کدام از آن ها در یک یا دو رشته از علوم مانند: حدیث، تفسیر و فقه و کلام تخصص پیدا می کردند. مثلا ابان بن تغلب و زراره برای فقه و حمران بن اعین در مسایل علوم قرآن و مؤمن طاق برای مناظره در کلام و هشام بن حکم متخصص در علم کلام و مسایل امامت تربیت شده بودند.
حسن بن علی بن زیاد و شاء که از شاگردان امام رضا علیه السلام بوده، نقل کرده که در مسجد کوفه نهصد نفر استاد حدیث مشاهده کردم که همگی از جعفر بن محمّد علیه السلام حدیث نقل می کردند.
ب- رابطه عادی: کلیه شیعیانی که می توانستند خدمت امام صادق علیه السلام برسند و یا به نحوی با آن حضرت رابطه برقرار نمایند، جزو شاگردان آن جناب محسوب نمی شوند؛ زیرا شیعه در این عصر گسترش زیادی یافته و به اکثر قلمروهای اسلامی رسیده بود و شمار زیادی از مسلمانان از اهل بیت علیه السلام پیروی می کردند.
با توجه به گزارش های رسیده از آن عصر، شیعیان به شکل های مختلفی با امام مرتبط بوده اند از جمله:
1- از طریق سفر حج و عمره: اصحاب و شیعیان همیشه در مسافرت حج و عمره به زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله می شتافتند و در مدینه با آن حضرت ملاقات می کردند و یا این که در سفرهای حج و عمره از محضر امام علیه السلام بهره می بردند.
2- سفر جهت تعلیم مسایل و حل مشکلات شرعی: بسیاری از شیعیان و اصحاب برای حل مسایل خویش به امام علیه السلام رجوع می نمودند و به همین دلیل سوال و جواب در باب احکام و کلام و.... از آن حضرت بسیار نقل شده است.
3- برقراری رابطه توسط وکیلان: همانطور که می دانیم از زمان حکومت امیرالمومنین علیه السلام والیان و وکلای مخصوصی از شیعیان متعدّد انتخاب می شدند تا به امور مختلف در میان مسلمین و شیعیان رسیدگی کنند و مرجع و واسطه ای بین امام علیه السلام و توده مردم باشند. این سیره در ائمه علیهم السلام از جمله امام صادق علیه السلام وجود داشت.
امام صادق علیه السلام با توجه به موقعیت و فرصت به دست آمده حداکثر استفاده را برای تعلیم و تربیت شاگردان بزرگ و بیان معارف بردند و این جریان که در زمان امام باقر علیه السلام پدید آمده بود، توسط امام صادق علیه السلام به اوج خود رسید و نهادینه شد؛ بطوری که امروزه بیشتر معارف دینی و مسایل شریعت ما از روایاتی است که از آن حضرت برای ما نقل می شود.
جریان کربلا که مهر بطلانی بر حکومت بنی امیه و حرکت سیاسی مبتنی بر آن بود و درگیری حکومت بنی امیه و بنی عباسیان بر سر تصاحب حکومت بستر مناسبی را فراهم آورد تا امام صادق علیه السلام اسلام ناب را که همان شیعه است را به طور مبسوط توضیح و تشریح کنند.
دوره امامت حضرت که از سال 114 هجری آغاز شده تا سال 148 هجری ادامه یافت. اوضاع مسلمین بسیار پر تلاطم و مواج بود؛ زیرا که بنیان حکومت یکصد ساله اموی فرو ریخته بود و بنیان حکومت پانصد ساله عباسی پی ریزی می شد و همت اصلی سران حکومت تازه، کوبیدن مخالفان بود. از سال 132 که رسما حکومت عباسیان آغاز شد تا سال 137 هجری سردمداران آن از هیبت و عظمت یکی از بزرگ ترین سرداران خود یعنی ابومسلم خراسانی هراس داشتند و تا او را با حیله و فریب نکشتند احساس آرامش نکردند و امام صادق علیه السلام با توجه به این فضا، پایه های فکری نظام شیعه بطور گسترده تشریح کرد. از ابتدای باب طهارت در فقه تا آخر باب دیات و در عقاید از توحید و نبوت و تا معاد همگی مبتنی به روایات امام صادق علیه السلام است. به همین دلیل است که فقه شیعه به مذهب جعفری معروف شده است حتی مذاهب دیگر چون حنفی و مالکی و حنبلی و شافعی مستقیماً و یا غیر مستقیم از شاگردان آن حضرت بوده اند.
نشان دادن یک تفسیر جامع از معارف دینی، رابطه مردم با خداوند و انسان مورد نظر اسلام در آن زمان مهم ترین دغدغه های امام صادق علیه السلام بوده است. اعتقادات عقلی و عقلانی، اخلاق بایسته و دستورالعمل های فردی و اجتماعی، فقه اکبر و اصغر مهم ترین حوزه هایی بود که امام صادق علیه السلام در آن ها به طرح و اندیشه دینی پرداختند و چون چنین شد، شیعه دارای شناسنامه رسمی گردید و مذهب ما به نام ایشان مزین شد که نشان دهنده اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله است.
دوران امام صادق علیه السلام در یکی از حساس ترین رویدادهای تاریخی یعنی انتقال قدرت از سلسله بنی امیه به بنی عباس بوده است. قطعاً مواضع سیاسی امام علیه السلام در این رویداد تاریخی به عنوان موضع جانشین حقیقی پیامبر صلی الله علیه و آله مورد نظر و توجه محققین است؛ چرا که این موضع گیری از جهتی تکلیف آن حضرت بوده و از جهتی روشن کننده فضای آن روز برای دیگران و آیندگان است. برخی گمان می کنند چون با تلاش بنی عباس سلسله اموی منقرض شد، پس ایشان حق هستند و یا لااقل انسان های خوبی هستند!! اساس این مسأله را امام صادق علیه السلام به روشنی با موضع گیری خود جواب دادند که هیچ فرقی بین بنی امیه و بنی عباس نیست جز این که بنی امیه به طور آشکار با اهل بیت علیهم السلام دشمنی می کردند و بنی عباس به خصوص در ابتدای کار از دوستی اهل بیت علیهم السلام دم می زدند. بنی عباس با استفاده از دوستداران خود در خراسان به تبلیغ برای خود پرداختند در حالی که هیچ تبلیغی از اهل بیت علیهم السلام برای ایشان مطرح نبود؛ بلکه استفاده ابزاری از شعار رضای آل محمّد بدون تعیین این که مراد چیست، سیاست بنی عباس برای جلب حداکثری بود در برابر بنی امیه که کاملا و بطور آشکار مخالف آل محمد علیهم السلام بودند.
استفاده دیگر بنی عباس از قیام حضرت زید و فرزندش یحیی بود که خود را خونخواه ایشان معرفی کردند و در این زمینه در خراسان که پایگاه اصلی بنی عباس بود دست به انتقام از بنی امیه گرفتند و از همین جا توفیقات و پیروزی هایی علیه بنی امیه بدست آوردند. یکی دیگر از سیاست های بنی عباس این بود که با برخی از سادات حسنی چون محمّد بن عبد الله بن الحسن بیعت نمودند تا حکومت پس از سرنگونی بنی امیه از آن او باشد. این حیله نیز دو جهت دارد؛ یکی این که خود را مدافع فرزندان رسول الله صلی الله علیه و آله نشان دادند و در پی آن به جذب حداکثری توده مسلمین بپردازند و یکی دیگر این که با امام صادق علیه السلام که امام بر حق بود مخالفت نموده و ایشان را از صحنه سیاست حذف کنند. طی جلسه ای که آل عباس با برخی از بنی الحسن بیعت نمودند، امام صادق علیه السلام نیز حضور داشتند و با محمّد بیعت نکردند و از همان روز اعلام کردند که این تلاش ها به خلافت بنی عباس می انجامد.
یکی دیگر از حیله های عباسیان این بود که مستقیماً خواستند امام را وارد فتنه ای کنند که بعد از ورود در آن کنترل آن دیگر به دست بنی عباس می افتاد؛ زیرا پیروان بنی عباس بسیار بود و شیعیان در اقلیت به سر می بردند و از طرفی خود را همراه امام علیه السلام و تأیید شده از سوی ایشان معرفی کنند که این درخواست و نامه ها با جواب دندانشکن امام علیه السلام روبرو شد. تمام این مواضع آشکار کننده بطلان سیاست های بنی عباس و روشن کننده چهره واقعی آنان است که هیچ دلبستگی ای به خاندان نبوت ندارند.
آتش زدن خانه آن حضرت و احضار شدن های بی مورد و تهدیدات و بالأخره شهادت ایشان نیز به دست عوامل مزدور منصور دوانقی، دومین حاکم عباسی روسیاهی دیگری را برای بنی عباس رقم زد. همچنین با در نظر گرفتن رفتار ابومسلم با بنی عباس می توان وی را از مخالفین اهل بیت علیهم السلام معرفی کرد. وی از سرداران موثر برای تحکیم قدرت بنی عباس بود و در این راه از هیچ کوشش فروگذار نکرد. وی همچنین با شریک بن شیخ المهری در بخارا که حق خلافت را برای فرزندان علی علیه السلام می دانست، جنگید و سپاهی به فرماندهی زیاد بن صالح خزاعی را برای سرکوب ایشان فرستاد.
بعد از مرگ ابوالعباس سفاح اولین خلیفه عباسی، آشوب ها و مدعیان خلافت عباسی با تلاش ابومسلم سرکوب شدند و حکومت منصور عباسی تقویت شد و این در حالی است که وی سال آخر عمر خود را می گذراند. بنابراین وی تا پایان عمر خویش به دستگاه خلافت عباسی خدمت نمود گرچه در طول خدمت خویش از اعمال خود سرانه ای چون قتل ابوسلمه و سلیمان بن شریک که از حامیان عباسیان بودند، دریغ نکرد و به همین دلیل مورد غضب منصور خلیفه دوم عباسی واقع شد و در پی آن دستور قتلش صادر گشت. همچنین وی بعد از مرگ ابراهیم عباسی نامه ای به امام صادق علیه السلام و عبدالله بن الحسن داد و هر یک را به خلافت دعوت نمود اما امام صادق علیه السلام نامه وی را آتش زد و فرمود همین کار جواب نامه است. بطور کلی شرایط به هر صورت به نفع بنی عباس بود و امام علیه السلام بارها اثبات نمود که یارو یاوری برای قیام ندارد.
فرق بسیاری در داخله مسلمین قارچ وار رو به افزایش بود. که در این خصوص ائمه اطهار علیهم السلام به خصوص امام صادق علیه السلام تلاش پیگیری در جهت احیای شریعت اسلام و دفع شبهات و ابطال فرق نمودند. به تعدادی از این فرق منحرف اشاره می کنیم.
اسماعیلیه
خطابيه
منصوريه
کیسانیه
زیدیه
محمدیه
حارثيه
بتريه
عجليه
مشبهه
خوارج
جبريه
مغيريه
مرجئه
بیانیه
حلولیه
قدریه
معتزله
تناسخیه
بزيعيه
عوامل گوناگونی در ایجاد این فرق موثر بود. غلو، برداشت های ناصحیح از معارف دینی چون امامت و مهدویت، ریاست طلبی و عوام فریبی را می توان مهم ترین آن عوامل دانست. امام صادق علیه السلام با آگاهی و درک صحیح زمان و احاطه علمی به امور و مسایل شریعت نقش خود را در برابر این فرق منحرف ايفاء نمود و هر نوع آسیبی از این فرق را فوراً به شیعیان گوشزد می نمود تا شیعه با آن رهنمود، راه صحیح را برود و دچار انحراف نشود و همچنین خود را از آن آسیب ها دور کنند. فعالیت های امام علیه السلام در این زمینه باعث کنترل آسیب ها و دوری شیعه از خرافات و عقاید باطل شد. به برخی از این روشنگری های امام علیه السلام اشاره می کنیم.
1- امام صادق علیه السلام بارها به زید گوشزد کرده بودند که قیام او به کشته شدن او می انجامد و بارها او را از این که دست به انقلاب بزند برحذر داشته بودند. ایشان می دانستند که قیام زید بعدها به دست دشمنان خواهد افتاد و از خون ریخته شده او برای اغراض ریاست طلبانه خود استفاده خواهند کرد. تمام این مسایل باید در یک انقلاب سنجیده شود در حالی که زید به این امور آگاهی نداشت. او فقط انقلاب علیه بنی امیه را مورد نظر داشت در حالی که امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام جریانات بعد از قیام را نیز به وضوح می دانستند. بی شک اگر زید صبر می کرد و با امام خود حضرت صادق علیه السلام در یک جهت گام بر می داشت و عملاً اقتدای خود را به امام نشان می داد اجری کمتر از شهادت نداشت و نیز ضربات سهمگین زیدیه بر پیکر شیعه وارد نمی شد.
2- فردی به ایشان عرض نمود که مرجئه در استدلال نظر خود به ما می گویند: همان گونه که هر کس نزد ما کافر است، نزد خدا نیز کافر است، کسی که نزد ما مؤمن است، نزد خداوند نیز مؤمن خواهد بود. امام علیه السلام فرمود: «سبحان الله» چگونه این دو یکسان است با آن که کفر، اقرار عبد است علیه خود و با وجود اقرار، بینه و شاهد لازم نیست ولی ایمان، یک ادعاست و اثبات آن نیاز به شاهد دارد و آن عبارت است از عقیده و عمل. پس هر گاه این دو هماهنگ باشد مدعای او ثابت خواهد بود و احکام ظاهری بر آن مترتب می گردد. البته چه بسا افرادی که اظهار ایمان می کنند ولی نزد خداوند مؤمن نخواهند بود.
و نیز فرمودند:
خدا مرجئه را لعنت کند؛ زیرا دشمن ما هستند در دنیا و آخرت.
در قضیه ای دیگر دو مرتبه مرجئه را لعنت نمودند که موجبات سؤال برخی اصحاب را فراهم نمود. در جواب فرمودند:
مرجئه قاتلین ما را مؤمن می دانند پس خون ما تا روز قیامت به لباس مرجئه آغشته است.
3- امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند ابوالخطاب را لعنت کند و کسانی که با او کشته شدند و کسانی که از ایشان باقی ماندند و کسانی که رحمتی در دل برای ایشان دارند را لعنت کند. در مقامی دیگر فرمودند: لعنت خداوند و ملائکه و تمام مردم بر ابوالخطاب، به نام خدا شهادت می دهم که ابوالخطاب کافر، فاسق، مشرک است. امام موسی بن جعفر علیه السلام: ابوالخطاب از کسانی بود که خداوند ایمان را به عاریت به او سپرد پس وقتی که بر پدرم دروغ بست خدا ایمان را از او سلب کرد.
شخصی از ابوالخطاب مطالبی را شنید سپس خود را به محضر امام صادق علیه السلام رساند و می گوید: ابوالخطاب نیز آن جا بود، وقتی همگی رفتند و من با امام علیه السلام و ابوالخطاب مانده بودیم به امام عرض نمودم که ابوالخطاب از شما این مطلب را نقل می کند. امام علیه السلام فرمود دروغ است سپس (در حضور ابی الخطاب) به امام علیه السلام تمام آن مطالبی را که از ابوالخطاب شنیده بودم نقل نمودم امام علیه السلام فرمود دروغ است.
4- از جمله این برخوردها را می توان در روایتی دید که حضرت، سران فرقه ساز را مذمت می کنند و نزول شیاطین را بر ایشان اعلام می کند که از جمله آن ها مغيرة بن سعيد و بیان و صائد و حارث شامی و عبدالله بن الحارث و حمزة بن عمارة بربری و أبو الخطاب است.
5- شخصی از اصحاب امام صادق علیه السلام به نام ابی حازم با مردی از مغیریه در مساله مهدویت مناظره نمود و آن را برای امام علیه السلام نقل می کرد: به او گفتم اگر ملاک اسم باشد عبدالله بن محمد بن على بن الحسين بن علی بن ابی طالب هم همان شرط را دارد. مرد مغیری جواب داده بود که مادر محمد بن عبدالله بن الحسن نفس زکیه آزاد بوده ولی مادر محمد بن عبد الله بن علی کنیزی بوده است پس مهدی نفس زکیه است. امام علیه السلام فرمود: در پاسخ چه گفتی، ابی حازم عرض نمود: چیزی دیگر نمی دانستم تا جواب او را بدهم. امام علیه السلام فرمود: آیا نمی دانند که مهدی فرزند کنیز اسیر است؟ علاوه بر این که ادعای هم نام بودن پدر مهدی قائم عجل الله تعالی فرجه الشريف با پدر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله از جعلیات مغیره بوده تا با این عمل، انحرافی را که در تشیع به دنبال آن بود را عملی سازد، و در روایات متواتر اسم و کنیه پیامبر صلی الله علیه و آله از اختصاصات مهدی قائم علیه السلام اعلام شده و همان طور که نام پدر ایشان نیز حسن علیه السلام تعریف شده و این بر کسی پوشیده نیست تا انکار کند مگر جاعلین و کذابین که از سران ایشان مغيرة بن سعید است.
6- حفص ابن عمرو نزد امام صادق علیه السلام نشسته بود که شخصی به ایشان فرمود فدایت شوم ابومنصور می گوید که به سوی خدای رفته و خدا بر سرش دست نوازش کشیده و به زبان فارسی به او گفته: ای پسر. امام صادق علیه السلام به آن مرد پاسخ داد: پدرم از جدم رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: ابلیس عرشی را برای خودش ما بین آسمان ها و زمین قرار داده و به عدد ملائکه نیروی شدید از (افراد جن) دارد و هنگامی که کسی او را بخواند اجابت می کند و خود را به او می رساند و برای او ظاهر می شود و به سوی او برده می شود و به تحقیق ابومنصور از فرستادگان ابلیس است و سه مرتبه فرمود: خدا ابو منصور را لعنت کند. خدا ابو منصور را لعنت کند.
7- امام در ردّ فرقه عجلیه (پیروان هارون بن سعد) فرمودند:
مَا أَحَدٌ أَجْهَلَ مِنْهُمْ يَعْنِى الْعِجْلِيَّةَ إِنَّ فِي الْمُرْجِئَةِ فُتْيَا وَ عِلْماً وَ فِي الْخَوَارِجِ فُتْيَا وَ علماً وَ مَا أَحَدٌ أجْهَلَ مِنْهُ هیچ کس از ایشان (عجلیه) نادان تر نیست. در فرقه مرجئه و خوارج (با تمام کج روی های خود) علم و عالم وجود دارد در حالی که نادان تری از این فرقه نیست.
فرزندان آن حضرت علیه السلام
این بحث از این جهت اهمیت دارد که ما را به امام بعد آن حضرت رهنمون می شود. در تعداد فرزندان امام صادق علیه السلام اختلاف است. شیخ مفید اولاد آن حضرت را ده نفر دانسته به نام های:
اسماعيل
عبدالله
ام فروه
امام موسی بن جعفر علیه السلام
اسحاق
محمّد
عباس
على
اسماء
فاطمه
1- اسماعیل بزرگ ترین برادر امام موسی کاظم علیه السلام بود حضرت صادق علیه السلام او را بسیار دوست می داشت و مورد محبت و لطف خویش قرار می داد گروهی از شیعه خیال می کردند او امام و جانشین پدرش هست بعد از حضرت صادق علیه السلام چون از همه برادران سنش زیادتر بود و امام علیه السلام هم او را خیلی دوست داشت و احترام می کرد در زمان حیات پدر در محلی نزدیک مدینه بنام عریض از دنیا رفت از همان جا بر روی دوش مردم جنازه را بمدینه پیش حضرت صادق علیه السلام آوردند و در بقیع دفن شد. روایت شده که حضرت صادق علیه السلام در فوت او بسیار بی تابی کرد و خیلی محزون و اندوهناک شد بدون کفش و رداء جلو جنازه فرزندش آمد چندین مرتبه دستور داد جنازه را بزمین بگذارند روپوش از روی صورتش بر می داشت و او را می دید. منظورش این بود که ثابت کند پسرش از دنیا رفته برای آن هایی که گمان می کردند او امام است بعد از پدرش. و این شبهه از میان برود.
2- عبدالله بن جعفر بزرگ ترین برادر امام پس از اسماعیل بود هیچ کدام از برادران به قدر او قرب و منزلت پیش پدر نداشتند درباره اش حرف ها می زدند که مخالف پدرش حضرت صادق علیه السلام است و رفت و آمد با حشویه می نماید و علاقه ای به مذهب مرجئه دارد. پس از پدر ادعای امامت کرد و استدلال بر این می نمود که از همه برادرانی که باقی مانده اند بزرگ تر است بعضی از اصحاب حضرت صادق علیه السلام معتقد به امامت او شدند بعد همه برگشتند و بامامت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام معتقد شدند چون متوجه نارسایی دلیل او شدند در ضمن موسی بن جعفر علیه السلام با دلایل و معجزات امامتش روشن گشت. اما عده ای از مردم فریب خورده و این فرقه به فرقه فطحیه مشهور شدند.
3- اسحاق بن جعفر فرزند دیگر حضرت صادق علیه السلام بسیار دانا و صالح و پرهیز کار و کوشا در عبادت بود مردم از او حدیث و آثاری نقل نموده اند او معتقد بامامت برادرش موسی بن جعفر علیه السلام بود خودش حدیث تصریح بامامت آن حضرت را از پدرش نقل کرده.
4- محمّد بن جعفر یکی دیگر از فرزندان امام صادق علیه السلام مردی شجاع و سخاوتمند بود یک روز در میان روزه می گرفت و در قیام با شمشیر هم عقیده با زیدی ها بود. همسرش خدیجه دختر عبدالله بن حسن می گفت هرگز محمّد از خانه خارج نشد با لباسی جز این که آن لباس را به دیگری بخشید. هر روز یک گوسفند برای مهمانان خود ذبح می کرد. در سال 199ه . ق، بر مأمون عباسی در مکه خروج کرد و زیدیه جارودیه در این قیام با او همراه بودند. عیسی جلودی از سپاه مأمون آنان را شکست داد و او را روانه مرو نمود.
5- علی بن جعفر، فرزند دیگر حضرت صادق علیه السلام راوی حدیث و صاحب عقیده کامل بسیار پرهیز کار و دانشمند بود که پیوسته ملازم برادر خود موسی بن جعفر علیه السلام بود و حدیث زیادی از برادر خود نقل کرده. وی به امامت امام رضا علیه السلام و فرزندش امام محمد تقی علیه السلام معتقد بود و در این زمینه به ملامت های دیگران گوش نمی داد و فرمان خداوند را اطاعت می کرد.
6- عباس فرزند دیگر امام صادق علیه السلام مردی فاضل بود.
7 - امام موسی بن جعفر علیه السلام با شخصیت ترین فرزند حضرت صادق علیه السلام بود از همه بالاتر و مشهورتر و سخاوتمندترین مردم و گرامی ترین اشخاص از نظر زندگی و عابدترین و پرهیزکارترین و بزرگوارترین و فقیه ترین فرد روی زمین بشمار می رفت. تمام شیعیان پدرش امامت او را پذیرفته و احترام بحق ایشان نموده در مقابل دستورش تسلیم شدند روایات زیادی از پدرش در مورد امامت آن جناب نقل کردند و دلایلی زیاد که شاهد جانشینی ایشان بود ذکر نمودند. پناه علمی شیعیان بود و دستورات دینی را به آن ها می آموخت معجزات و دلایل زیادی که موجب قطع به امامت و اعتقاد به رهبری آن جناب می شد همیشه نقل کرده اند.
شهادت امام صادق علیه السلام
پس از به قدرت رسیدن عباسیان، و با روی کار آمدن منصور فشار سیاسی بر شیعیان به اوج خود رسید؛ زیرا عباسیان به نام آل محمّد قیام کردند ولی بعد از سوء استفاده از این شعار به جنگ علویون و شیعیان پرداختند. امام نیز از این فشارها مستثنی نبود. چند سال آخر عمر آن حضرت بر خلاف دوران اولیه امامتشان، دوره سختی بود. منصور در فکر قتل امام علیه السلام بود و بارها این نقشه را خواست اجرائی کند اما نتوانست. سرانجام کار به جایی رسید که با تمام فشارها، منصور چاره ای ندید که امام صادق علیه السلام را به شهادت برساند. بنابراین توسط عواملش حضرت را به شهادت رساند. آن ملعون آن قدر از موقعیت امام علیه السلام می ترسید که دستور داد تا وصی معین شده توسط آن حضرت را بکشند. آن حضرت در سن 65 سالگی در سال 148 هجری به شهادت رسید و در قبرستان معروف بقیع در کنار مرقد پدر و جد و عموی بزرگوار خویش مدفون گردید.
وصیت مهم امام صادق علیه السلام
ابو بصیر می گوید برای تعزیت گفتن به ام حمیده نزد ایشان رفتم و او گریه نمود و من نیز از گریه او، گریه کردم. سپس گفت ای ابا محمّد، در لحظات آخر عمر آن حضرت مطلب عجیبی رخ داد. آن حضرت چشمانش را باز نمود و فرمود هر که با من آشنایی داشته را نزد را من بیاورید. پس از جمع شدن ایشان به آن ها نگاهی کرد و فرمود:
به حقیقت شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد، نمی رسد.
1- بحار الانوار، ج 47، ص 1و 2.
2- همان، ج 47، ص 1.
3- کافی، ج 4، ص 398.
4- ابن شهر آشوب، ج 4، ص 281.
5- العدد القويه، ص 154 و علل الشرایع، ج 1، ص 234.
6- عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 43.
7- اعلام الورى باعلام الهدى، ج 3، ص 272.
8- کافی، ج 1، ص 306.
9- قصص، آیه 5.
10- كفاية الاثر، ص 253.
11- شبستری، عبدالحسین، اصحاب الامام الصادق علیه السلام.
12- الاصول الاربعة في علم الرجال، ص 4.
13- روضة الواعظين، ص 229 و اعلام الوری با علام الهدی، ج 3، ص 284.
14- رجال، ص 21.
15- الجندى، عبدالحليم، الامام جعفر الصادق علیه السلام، ص 3.
16- همان، ص 162 (لولا العامان لهلك النعمان).
17- الامام الصادق والمذاهب الاربعه، ج 1، ص 37.
18- تهذيب التهذيب، ج 1، ص 88.
19- شهرستانی، وضوء النبی، ج 1، ص 380.
20- رجال نجاشی، ص 39 و 40.
21- علامه مجلسی، محمّد باقر، پیشین، ج 47، ص 6.
22- تاریخنامه طبری، ج 4، ص 1081.
23- الجندي، عبد الحليم، الامام جعفر الصادق علیه السلام، ص 3.
24- ابومسلم سردار خراسان، ص 53.
25- مقاتل الطالبين، ص 108.
26- علّامه مجلسی، محمد باقر، پیشین، ج 47، ص 131 و 277.
27- علامه مجلسی، محمد باقر، پیشین، ج 47، ص 277.
28- مازندرانی، ابن شهر آشوب؛ پیشین، ج 4 ص 236 و بحار، ج 47، ص 162.
29- تاریخ الطبری، ج 4، ص 366.
30- یوسفی، غلامحسین، پیشین، ص 128 و 133 - 148 و 164.
31- مجلسی، محمّد باقر، پیشین، ج 47، ص 132.
32- مازندرانی، ابن شهر آشوب، پیشین، ج 4، ص 237.
33- کلینی، محمّد بن یعقوب، پیشین، ج 1، ص 356.
34- همان، ج 3، ص 39.
35- همان، ج 8، ص 276.
36- همان، ج 2، ص 409.
37- رجال کشی، یک جلد، ص 294.
38- همان، ص 291.
39- الغيبة، ص 229.
40- علامه مجلسی، محمد باقر، پیشین، ج 25، ص 282.
41- کشی، محمّد بن عمر، پیشین، ص 229.
42- الارشاد، ج 2، ص 209.
43- همان، ج 2، ص 210.
44- همان، ج 2، ص 211.
45- همان.
46- همان، ج 2، ص 212.
47- همان، ج 2، ص 213.
48- همان، ج 2، ص 214.
49- غیبت، ص 197.
50- شیخ مفید، پیشین، ج 2، ص 180.
51- محاسن، ج 1، ص 80.
علامه مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، لبنان، بیروت، موسسة الوفاء، 1404 ه . ق.
کلینی، محمّد بن یعقوب، کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1365 ش.
مازندرانی، ابن شهر آشوب، المناقب، قم، موسسه انتشارات علامه، 1379 ه . ق.
حلّى، على بن يوسف، العدد القويه، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی، 1408 ه . ق.
شیخ صدوق، علل الشرايع، قم، انتشارات مكتبة الداورى.
شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، انتشارات جهان، 1378 ه . ق.
علامه حلی، رجال؛ قم، دار الذخائر، 1411 ه . ق.
اسد حيدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالكتب العربيه، بيروت.
نجاشی، احمد بن علی؛ رجال نجاشی، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین.
طبرسی، فضل بن الحسن، اعلام الوری با علام الهدی، منشورات المكتبة الاسلاميه.
محمد بن عمر کشی، رجال کشی، یک جلد، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348 ه . ش.
نعمانی، محمّد بن ابراهيم، الغيبة، مكتبة الصدوق، تهران، 1397 ه . ق.
شیخ مفید، الارشاد، قم، کنگره شیخ مفید، 1413 ه . ق.
شیخ طوسی، غیبت، قم، موسسه معارف اسلامی، 1411 ه . ق.
برقی، احمد بن محمد، محاسن، قم، دار الكتب الاسلاميه، 1371 ه . ق.
خزاز قمی، علی بن محمد، كفاية الاثر، قم، انتشارات بیدار، 1401 ه . ق.
شبستری، عبدالحسین، اصحاب الامام الصادق علیه السلام.
خامنه ای، سید علی، الاصول الاربعة في علم الرجال.
فتال نیشابوری، روضة الواعظين، موسسة الاعلمي للمطبوعات، بیروت، 1406 ه . ق.
عسقلانی، ابن حجر، تهذیب التهذيب، بيروت، دار الفكر، الاولى، 1404 ه.
بلعمی، ابوعلی، تاریخنامه طبری، تهران، سوم، 1373 ش.
يوسفی، غلامحسین، ابومسلم سردار خراسان، تهران، سپهر، 1345 ش.
اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبين، قم، موسسة دار الكتب للطباعه والنشر.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، دارالکتب العلميه، 1407 ه . ق.
حجت الاسلام عباسعلی صالحی
رؤوس مطالب
تصریح به انحراف فکری محمد بن عبدالوهاب
تکفیر و شرک خواندن مسلمانان توسط محمد بن عبدالوهاب و پیروانش
تشبیه کردن وهابیت با خوارج عصر امیرالمومنین علیه السلام
مبتلا بودن به اعمال زشت و دنائت مآبانه و خشونت بار وهابیان در طول تاریخ خود
خطر جدی تفکر وهابیت برای جهان اسلام و چاره جویی درباره آن و دعوت به وحدت مسلمانان
کلیدواژه ها؛
ردیه ها، اهل تسنن، شافعی مذهب، وهابیت
نوشتار حاضر در صدد آن است که دیدگاه های نقادانه برخی اندیشمندان شافعی مذهب در جوامع اسلامی را از عصر محمد بن عبدالوهاب تا زمان معاصر، نسبت به مسلک ساختگی وهابیت مورد کنکاش و بررسی قرار دهد. تا ماهیت این فرقه برای عموم مسلمین آشکار گردد و نگاه همه به سوی این گروه، نگاه به یک خطر و آسیب باشد نه نگاه به یک مذهب.
یکی از جریان های مذهبی که بر اساس باورهای تنگ نظرانه خویش و با نادیده گرفتن اصول متقن دین، نگرشی واگرایانه دارد و زورمندانه خواستار سر فرود آوردن دیگران در برابر باورهای وامانده اش می باشد مسلک تکفیری وهابیت است که ابتدا بنیانگذار این مکتب و سپس پیروان مکتبش با حربه تکفیر به قلع و قمع مسلمانان پرداختند، این گروه تا جایی که توان دارند به دیگران ستم کرده و جان و مالشان را مباح دانسته اند و در تحمیل باورهای خود به دیگران به قدری زیاده روی کرده اند که پیش از همه، نزدیکان نسبی و فکری بنیانگذار آن، مخالفت خویش را با مسلک سرکوب گرانه وی اعلام کردند و سپس دیگران به نقد و بررسی آن پرداختند. یکی از راه های شناخت این فرقه مراجعه به سخنان و نظرات دانشمندان بزرگ اسلامی مخصوصا علمای اهل تسنن است.
با نگاه دقیق در کتب اهل تسنن در می یابیم که در جای جای نوشتار آنان - هر جا سخن از مباحث اعتقادی و شعائر دینی در میان آمده باشد طعنه و تبرئه و تنفر خود را چه با زبان و چه با قلم نسبت به مذهب جعلی وهابیت اعلان و ابراز داشته اند. هر چند که وهابیت خود را جزو مذهب اهل تسنن قلمداد می کند، اما تاریخ مذاهب چهارگانه اهل تسنن از هنگام ظهور مسلک وهابیت تا عصر حاضر این فرقه ضاله را مطرود خود می داند و ردیه های زیادی بر ردّ وهابیت نوشته اند که بیشتر از همه، از ناحیه علمای شافعی است. در این مقاله نظرات عالمان برجسته مذهب شافعی در منطقه ی اسلامی که هر کدام در عصر خود از اثرات قابل توجهی در نقد وهابیت و مؤسس آن برخوردار بوده اند می پردازیم.
1- از چهره های شاخص و نظریه پرداز در نقد محمد بن عبدالوهاب شیخ محمد بن سلیمان کردی شافعی استاد محمد بن عبدالوهاب بوده است.
شیخ محمد بن سلیمان کردی شافعی (1194 ق) در شام متولد شد و پس از عزیمت به مدینه منوره، مفتی شافعیه شد، وی از مخالفان سرسخت وهابیت بود و ردیه هایی با نام «مسائل و اجوبه و ردود على الخوارج» عليه شیخ نوشت. از عنوان کتاب او بر می آید که محمد بن عبدالوهاب (1)
وی اعمال و رفتار مسلمانان را مورد انتقاد قرار داد و تحت تأثیر افکار ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه با زیارت قبور، تعمیر قبور، توسل، شفاعت و ساختن گنبد و بارگاه بر فراز قبور پیامبران و صالحان به شدت مخالفت ورزید. مخالفت او با آداب و سنن رایج زمان، موجب درگیری در منطقه شد، گروهی به طرفداری و گروه دیگری به مخالفت با او برخاستند.
اول کسی که به مخالفت با او برخاست پدرش عبدالوهاب بود پس از درگذشت پدر (1153 ق) به تبلیغ افکار انحرافی خود ادامه داد. برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب با صلابت بی نظیری در برابر افکار انحرافی او ایستاد و دو کتاب ارزشمند در ردّ وی نوشت که عبارتند از:1- الصواعق الالهية في الرد على الوهابية 2- فصل الخطاب فى الردّ على محمد بن عبدالوهاب ... .
و پیروانش را به علت غلو در تکفیر همانند خوارج دانسته است. استاد محمد بن عبدالوهاب می گوید:
يا بن عبدالوهاب، سلام على من اتبع الهدی، فانی انصحك الله تعالى، ان تکف لسانک عن المسلمين، فإن سمعت من شخص انه يعتقد تأثير ذلك المستغاث به من دون الله تعالى فعرفه الصواب و ابن له الادلة على انه لا تأثير لغير الله، فان ابي فكفره حينئذ بخصوصه و لا سبيل لك الى تكفير السواد الاعظم من المسلمين و انت شاذ عن السواد الاعظم. فنسبه الكفر الى من شدّ عن السواد الاعظم اقرب لأنه اتبع غير سبيل المؤمنين قال تعالى: (وَمَن يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِيراً) و انما يأكل الذئب من الغنم القاصية.
1) پایه گذار مکتب وهابیت محمد بن عبدالوهاب (1152-1206ق) در شهر عیینه از سرزمین نجد واقع در عربستان سعودی دیده به جهان گشود. علوم تفسیر، حدیث، عقاید و فقه را بر اساس مذهب احمد بن حنبل از پدرش فرا گرفت. آنگاه برای ادامه تحصیل به مکه و سپس به مدینه مسافرت کرد و در همان جا بود که زبان به انتقاد گشود که چرا مسلمانان به زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله می روند و از آن حضرت شفاعت می جویند؟!
ای پسر عبدالوهاب، سلام بر کسی که از هدایت تبعیت می کند، برای خداوند متعال تو را نصیحت می کنم که زبان خود را از مسلمانان باز داری، اگر شنیدی شخصی تأثیر را از کسی می داند که از او درخواست فریاد رسی کرده است و نه از خدا، پس حق را برای او بیان کن و دلیل بیاور که برای غیر خدا تأثیری نیست، اگر نپذیرفت تو می توانی فقط همان یک نفر را کافر بخوانی نه جمعیت بزرگ مسلمانان را، تو از انبوه بزرگ مسلمانان جدا هستی، پس نسبت کفر به کسی که از جمع فراوان مسلمانان جداست سزاوارتر است، چرا که راهی غیر از راه مؤمنان در پیش گرفته است، خداوند می فرماید: (هر کس پس از دریافت حق با خدا یا رسول او به مخالفت برخیزد و غیر راه مؤمنان را بپیماید او را بدان چه دوست دارد رسانیم و در دوزخ افکنیم که بد منزلگاهی است) گرگ، گوسفندی را می خورد که تک رو و بیرون از گله باشد.
2- احسان عبداللطیف بکری درباره محمد بن عبدالوهاب می گوید:
هل تعلمون علماء مكه حكموا بالحاد محمّد بن عبدالوهاب و شقاوته و نعتوه بالخبث و عدم الحياء، و الصماءة و الغواية و وصفوه بالكذب و التحريف و الافتراء على الله و الكفر بالقرآن و لعنوه غير مرة... .
آیا می دانی که علمای مکه حکم به الحاد محمّد بن عبدالوهاب کرده اند و او را شقی دانسته اند و وصف به خباثت و پرده دری وی نموده اند؟! او را دروغگو و تحریف گر، افترا کننده به خدا و کفر قرآن می دانند و بارها او را لعن کرده اند... .
3- زینی دحلان مفتی مکه گوید:
و كان ابوه و اخوه رجلا صالحا من اهل العلم و مشايخه يتفرسون فيه انه سيكون منه زيغ و ضلال لما يشاهدونه من اقواله و افعاله و نزعاته في كثير من المسائل و يحذرون الناس منه و خالف فيه ائمة الدین و توصل بذلك الى تكفير المؤمنين... .
پدر شیخ محمد، مردی صالح از اهل علم بود، برادرش شیخ سلیمان نیز از اهل علم محسوب می شد. از زمانی که شیخ محمّد در مدینه به تحصیل اشتغال داشت، شیخ عبدالوهاب و شیخ سلیمان از سخنان و کارهای او دریافته بودند که چنان داعیه ای دارد، از این رو او را سرزنش می کردند و مردم را از وی برحذر می داشتند. چرا که در بسیاری از
امور کج روی های او را در گفتار و کردار و گرایش هایش در می یافتند. محمد بن عبدالوهاب در بدعت های خود با پیشوایان دین به مخالفت برخاست و بدین وسیله به تکفیر مؤمنان پرداخت... .
و در جای دیگر می گوید:
اتفق مرة ان امرأة اقامت الحجة على بن الوهاب لما اكرهوها على اتباعهم ففعلت، امرها ابن عبدالوهاب ان تحلق رأسها فقالت له حيث انك تأمر المرأة بحلق رأسها ينبغي لك ان تأمر الرجل بحلق لحيته لأنّ شعر رأس المرأة زينتها و شعر لحية الرجل زينته فلم يجد لها جوابا.
یک بار زنی را مجبور کردند تا از آن ها پیروی کند، به ناچار چنین کرد، پسر عبدالوهاب دستور داد تا آن زن سر خود را بتراشد، زن چنین استدلال کرد، تو به زن دستور می دهی سر خود را بتراشد، پس باید به مردان دستور دهی ریش خود را بتراشند، چرا که موی سر زینت زن است و موی صورت هم زینت مرد است، فرزند عبدالوهاب پاسخی برای او نداشت.
زینی دحلان درباره فتنه وهابیون می نویسد:
و كانت قوتهم و شوكتهم فى بلادهم اوّلاً، ثمّ كثر شرهم و تزاید ضررهم و اتبع ملكهم و قتلوا من الخلائق ما لا يحصون و استباحوا اموالهم وسبوا نساءهم و كان مؤسس مذهبهم الخبيث محمّد بن عبدالوهاب و اصله من المشرق من بني تميم.
وهابیون در ابتدا دارای قدرت و شوکت بودند و شرّشان هم بر مردم روز به روز بیشتر می شد و تعداد بی شماری را کشتند، اموال مردم بر ایشان حلال بود، زنانشان را به اسارت می گرفتند. بنیانگذار این مذهب محمّد بن عبدالوهاب خبیث بود که از مشرق زمین ظهور کرد و از قبیله بنی تمیم بود.
وی در جای دیگر می گوید:
و حملوا الآيات القرآنية التي نزلت في المشركين على خواص المؤمنين و عوامهم كقوله تعالى: فلا تدعوا مع الله احدا
وهابیان آیاتی را که در حق مشرکین و کفّار نازل شده به موحدین و مؤمنین استناد می دهند
در جای دیگری می نویسد:
فلا يعتقدون موحداً الا من تبعهم فيما يقولون... .
وهابی ها هیچ کس را موحد نمی دانند، مگر کسی که از تمام گفته های آن ها پیروی کند.
وی در کتاب «فتنة الوهابية» با استناد به روایت:
هناك (فى النجد) الزلازل و الفتن و بها يطلع قرن الشيطان
سرزمین نجد (عربستان) سرزمین ویرانی ها و فتنه هاست و از همان جا شاخ شیطان ظهور خواهد کرد.
گفته است: سر تراشیدن از شاخصه های فرقه وهابیت است و این صفت در هیچ یک از فرقه های بدعت گذار قبل از وهابیت دیده نشده است.
4- دریادار ایوب صبری، (1)سرپرست مدرسه عالی نیروی دریایی در دولت عثمانی می نویسد: عبدالعزیز بن سعود که تحت تأثیر سخنان محمّد بن عبدالوهاب قرار گرفته بود در اولین سخنرانی خود در حضور شیوخ قبایل گفت: ما باید همه شهرها و آبادی ها را به تصرف خود درآوریم و احکام و عقاید خود را بر آنان بیاموزیم... برای تحقق بخشیدن به این آرزو ناگزیر هستیم که عالمان اهل تسنن را که مدعی سنت سنیه نبویه و شریعت شریفه محمدیه هستند از روی زمین برداریم.
همو می نویسد:
سعود بن عبدالعزیز در سال 1218 ه . ق به هنگام تسلط بر مکه مکرمه بسیاری از دانشمندان اهل تسنن را بی دلیل به شهادت رساند و بسیاری از اعیان و اشراف را بدون هیچ اتهامی به دار آویخت و هر که در اعتقادات مذهبی ثبات قدم نشان داد، به انواع شکنجه ها تهدید کرد، آنگاه با کمال گستاخی منادیایی فرستاد که در کوچه و بازار بانگ زدند: «ادخلوا فی دین سعود و تظلّوا بظلة الممدود»؛ هان ای مردمان! به دین سعود داخل شوید و در زیر سایه گسترده اش مأوا گزینید!!
1) یکی از چهره های سرشناس اهل تسنن ایوب صبری متوفای 1308 ق، سرپرست مدرسه عالی نیروی دریایی در دولت عثمانی بوده است موقعیت کم نظیر و والای او را از تقریظ های بزرگان آن زمان بر آثار ارزشمند ایشان می توان به دست آورد. تعداد 29 تن از ادیبان، شاعران، نظامیان، وزیران مفتیان و مشایخ عهد عثمانی بر کتاب «مرآت مکه» ایشان تقریظ نوشته و با عبارات بسیار بلندی او را ستوده اند. در عصر وی وهابیت در حجاز قلع و قمع شده بود.
وی در جای دیگر می نویسد:
وهابیان چون از قتل عام مردم طائف و تقسیم غنایم جنگی فارغ شدند، بر اساس عقاید پوچ و باطلشان به سراغ قبور متبرکه و مراقد مطهره طایف رفتند و هر جا گنبد و بارگاهی یافتند، آن را ویران و با خاک یکسان نمودند در اثنای هدم قبور، وقتی به قبر مطهر مفسّر بزرگ قرآن جناب «عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب» رسیدند، درصدد برآمدند که قبر شریفش را نبش کرده، جسد مقدّسش را درآورند و طعمه حریق سازند، چون ضریح از روی قبر شریفش برداشتند، عطر روح افزایی در اطراف پیچید، وهابیان از مشاهده این کرامت بر قساوتشان افزودند و گفتند: «این جا باید شیطانی بزرگ آرمیده باشد، دیگر نباید با نبش قبر وقت گذرانی کرد، مناسب تر این که قبر را با همه محتویاتش طعمه حریق سازیم» این سخنان پوچ را بر زبان جاری ساخته، برگشتند، پس از مدتی باروت زیادی فراهم کرده، به قصد منفجر کردن قبر شریف بازگشتند، اما باروت کار نکرد و عاملان خسران مآل، پس از مشاهده این کرامت از تصمیم خود منصرف شدند... .
حکم به قتل و اعدام محمد بن عبدالوهاب از سوی علمای مکه
ایوب صبری می گوید:
و كان الشريف مسعود امير ملكه المكرمة آذاك يتلقى الاخبار المتعلقة بافكار محمد بن عبدالوهاب الالحادية الضالة ممن يرد مكة المكرمة لأداء فريضة الحج و تسلّم في هذا المضمار ايضاً اخباراً من علماء منطقة مشرقى مكة... استفتى الشريف على مكة العظام فبلغه الجواب بالفتيا التاليه؛ يجب على محمد بن عبدالوهاب ان يتوب من الكفر و الالحاد و يلزم الدين و الايمان و ان ثبت على دعوته الباطله و دام عليها و اعدامه واجب.
شریف مسعود که در آن ایام امیر مکه مکرمه بود، گزارش های مربوط به افکار الحادی و انحرافی محمد بن عبدالوهاب را از کسانی که برای انجام فریضه حج به مکه معظم می آمدند دریافت نمود، در این زمینه گزارش های دیگری نیز از علمای ناحیه شرق (منطقه خاوری مکه) دریافت کرده بود وی از بزرگان علمای مکه نظرخواهی کرد و پاسخی به این تعبیر دریافت نمود: محمد بن عبدالوهاب باید به توبه از کفر و الحاد و بازگشت به دین و ایمان ملتزم شود و اگر در ادعای باطل خود ثابت و پا برجا بماند، قتل و اعدامش واجب است.
واقعه طائف به دست وهابیان
ایوب صبری هر بار که به تبیین و تشریح عملکرد وهابیان و حکومت آل سعود می رسد، خطاب می کند به سعود نامسعود وهابیان سنگدل خیره سران وهابی، و هابیان خباثت پیشه ملحد جاهل و بی فرهنگ خار و ذلیل شده سعود بد فرجام.
مناسب است در این جا به گوشه ای از قتل عام مردم طایف به دست وهابیان از زبان ایوب صبری نقل کنیم. وی در فرازی یادآور می شود و می گوید:....
وضعوا هؤلاء التعساء فوق الرابية و بدؤا و بقتل الجماعة السابقة صبراً امام نسائهم و اطفالهم ثم قادو الجماعة اللاحقة التي يبلغ عددها (367) مقاتلا الى الرابية و هم مقيدون و قتلوهم بحد السيف صبراً امام انظار النساء و الاطفال و كان عدد من قتلى المجموعة السابقة لايزال يجود بنفسه و يتفرج بدمائه حين مجىء هؤلاء المقاتلين بقيت الجثث الطاهرة للمدافعين عن حمى الاسلام مدة ستة عشر يوما متكدسية على الرابيه فريسة للعقبان و الضواري بعد ان قطعت اربا اربا بایدی ضواري الوهابيين و قد تركهم هؤلاء الجفاة حفاة عراة على الرمال الحارقة، و النكفاوا الى بيوتهم و دورهم يبحثون عن المال و الاشياء النفسية.
... این بیچاره ها (سلحشوران دلاور طائف) هنگامی بر فراز تپه قرار گرفتند که قتل عام گروه قبلی در مقابل دیدگان زن و بچه هایشان آغاز شده بود، گروه بعدی که 367 نفر مرد جنگی بودند با دست های بسته بر فراز تپه قرار گرفتند و در برابر زن ها و کودکان از دم شمشیر گذشتند، به هنگام ورود این سلحشوران، تعدادی از کشته شدگان قبلی هنوز نیمه جان بودند و در میان خاک و خول دست و پا می زدند، پیکرهای پاک مدافعان سنگر ایمان پس از مدت مدیدی که توسط درندگان وهابی جویده شد، به مدت 16 روز برای ضیافت پرندگان و درندگان بر فراز تپه روی هم انباشته ماند. وهابیان سنگدل اجساد پاک این مرزبانان با ایمان را برهنه و عریان، روی شنهای سوزان ترک کردند و در خانه و کاشانه آنان به تکاپوی اموال و اشیای قیمتی پرداختند.
محمد ابو زهره (1)در انتقاد از اندیشه های وهابیت می گوید آنان کسانی اند که مرتکب گناه کبیره را محکوم به کفر می کنند و می نویسد:
ظهرت الوهابية في الصحراء العربية ... و انهم في الحقيقة لم يزيدوا بالنسبة للعقائد شيئا عما جاء به ابن تيميه و لكنهم شددوا فيها اكثر مما تشدد و رتبوا امرا عملية لم يكن قد تعرض لها و يتلخص ذلك فيما يأتي. لم يكتفوا بجعل العبادة كما قررها الاسلام فى القرآن و السنة بل ارادوا ان تكون العبادات ايضا غير خارجة على نطاق الاسلام فيلتزم المسلمون ما التزم و لذا حرموا الدخان و شددوا في التحريم حتى ان العامة منهم یعتبوون المدخن كالمشرك، فكانوا يشبهون الخوارج الذين يكفرون مرتكب الذنب... .
امام محمد ابوزهره می گوید:
... ان علماء الوهابيين يفرضون في آرائهم الصواب الذى لا يقبل الخطاء و في آراء غیر هم الخطاء الّذى لا يقبل التصويب بل انهم يعتبرون ما عليه غيرهم من اقامه الأضرحة و الطواف حولها قريبا من الوثنية.
عالمان وهابی، همواره اندیشه های خود را چنان درست فرض می کنند که گویا هیچ احتمال خطا ندارد و نظریه های دیگران را چنان خطا می پندارند که گویا هیچ احتمال صحت ندارد و از این بالاتر آن که عقیده دیگران مانند برپایی قبور و چرخش بر گرد آن را امری نزدیک به بت پرستی می دانند.
ابوزهره می خواهد بگوید: وهابیت برای مقابله با بدعت ظهور کردند اما خودشان در دامن بدعت گرفتار شدند و دامن بدعت آنان را فرا گرفت.
1) نام وی محمد بن احمد بن مصطفی معروف به ابوزهره، وی پس از تحصیل مدارج علمی، در مراکز آموزش عالی مصر به مراتب گوناگون علمی دست یافت و به ریاست گروه شریعت نایل گردید و سرانجام به عضویت مجمع البحوث الاسلامیه دانشگاه الأزهر مصر درآمد. بیش از چهل تألیف ارزشمند از وی به یادگار مانده است که بعضی از آن ها به زبان های دیگر ترجمه شده است، هر چند که دیدگاه های او درباره ی خاستگاه مذهب شیعه خالی از اشتباه نیست اما از طلایه داران تلاش در راه وحدت امت اسلامی در دهه های اخیر است و در کتاب پر ارج خود «الوحدة الاسلامية» حمایت از وحدت را در گفتار، و نوشتار و رفتار، وظیفه هر مسلمانی دانسته است.
وهابیت در صحرای عربی که مؤسس آن محمد بن عبدالوهاب بود ظهور کرد، آنان درباره عقاید، چیزی بر آن چه ابن تیمیه آورده بود، (منع توسل - زیارت، شفاعت و...) نیفزود. فقط بیش از آن چه او شدت عمل به خرج داده بود، وهابیان تأکید ورزیده و سخت گرفتند و برنامه هایی عملی را ترتیب دادند که ابن تیمیه اصلا متعرض آن نشده بود؛ این امور در موارد ذیل خلاصه می شود:
در امور عبادی به گونه ای که اسلام در قرآن و حدیث مقرّر، و ابن تیمیه ذکر کرده بود بسنده نکردند، بلکه خواستند تا عبادت ها فقط در چارچوب اسلام باشد و مسلمانان به آن چه محمد بن عبدالوهاب گفته ملتزم و پایبند شوند، بدین سبب استعمال دخانیات را حرام و بر تحریم آن تأکید کردند تا آن جا که عوام آنان استعمال کننده دخانیات را همانند مشرک می دانند، از این جهت، وهابیت مانند خوارج اند که مرتکب گناه را کافر به شمار می آوردند.
وهابیان به صرف دعوت بسنده نکردند، بلکه تصمیم گرفتند برای جنگ با مخالفان خود و به منظور مبارزه با بدعت ها دست به شمشیر برند در میدان جنگ و درگیری، محمّد بن سعود جد خاندان سعودی که حاکم بر مناطق شبه جزیره عربستان هستند، اندیشه وهابیت را رهبری می کرد... .
هرگاه وهابیان بر روستا یا شهری تسلّط می یافتند، به سراغ قبرهای ضریح دار رفته، آن ها را تخریب می کردند، تا آن جا که برخی از نویسندگان اروپایی آنان را «تخریب کنندگان معابد» وصف کردند، البته در این تعبیر قدری مبالغه وجود دارد چون قبرها معبد نبودند، خشونت وهابیان در این حد هم متوقف نشد، بلکه به سراغ قبرهای برجسته (که هم سطح با زمین نبود) رفته، آن ها را نیز منهدم کردند و چون در شهرهای حجاز قدرت را به دست گرفتند، تمام قبور صحابه را نیز تخریب و با خاک یکسان ساختند و اکنون چیزی از آن ها جز علامت هایی که محل قبر را مشخص کند باقی نمانده است.
آنان به سراغ امور کوچکی می رفتند و آن را به صراحت زشت می شمردند که نه بت پرستی بود و نه به بت پرستی می انجامید، مانند عکس گرفتن، بدین جهت، این را در فتاوای عالمان و رساله های آنان می یابیم، در حالی که زمامداران وهابی به این فتواها توجهی نکرده، آن را زیر پا می گذاشتند.
آنان در معنای بدعت توسعه بسیاری دادند تا آن جا که پنداشتند قرار دادن پرده بر قبر شریف پیامبر صلی الله علیه و آله بدعت است و بدین منظور تعویض پرده هایی را که بر قبر شریف است، حرام دانستند تا آن جا که فرسوده و کهنه شد و اگر نبود آن نورانیتی که انسان را در حرم پیامبر صلی الله علیه و آله در بر می گیرد یا این احساس که همین مکان محل نزول وحی بر سرور و سالار پیامبران صلی الله علیه و آله بوده است، همچون خس و خاشاکی در چشم ها جلوه می نمود، بدتر از این، آن که برخی از آنان گفته مسلمانی را که پیامبر صلی الله علیه و آله را به کلمه «سیدنا محمد صلی الله علیه و آله» سرور و آقای خود می خواند، بدعت و ناروا شمرده، بر آن بسیار مصر بودند و در راه دعوتشان در گفتار خود خشونت به خرج می دادند تا آن جا که بیشتر مردم از آنان به شدت تنفر یافتند.
شیخ محمد غزالی درباره این مذهب می گوید: وهابیت آیینی است که پنجاه سال پیش و یا بیشتر در عربستان سعودی ظهور کرد که در آن نوعی تندروی، دوری از حقایق اسلامی، کم شمردن مردم و متهم کردن آن ها وجود دارد و نمی توانم بگویم که آن ها اسلام را صحیح معرفی می کنند.
سخن احمد امین مصری:
احمد امین نویسنده معروف با این که خود از افکار و عقاید وهابیان دفاع می کند در ضمن تحقیق درباره ی آنان سخنی گفته است که نقل آن در این جا مناسب است:
... ولكنهم لم يمسوا الحياة العقلية و لم يعلموا على ترقيتها الا دائرة التعليم الديني و لم ينظروا الى مشاكل المدينة الحاضرة و مطالبها و كان كثير منهم يرون ان ماعدا قطرهم من الاقطار الاسلامية التي تنتشر فيها البدع ليست ممالک اسلامیة و ان دارهم دار جهاد، فما تولّت حكومة ابن سعود الحاضرة كان لابد ان تواجه هذه الظروف و تقف امام منطق الحوادث، و رأت نفسها. امام قوتين قويتين لا معدى لها عن مسايرتهما، 1- قوة رجال الدين فى نجد المتمسكين اشد التمسك بتعاليم ابن عبدالوهاب و المتشددين امام كل جديد فكانوا يرون ان التلفراف السلكى و اللاسلكي و السيارات و العجلات من البدع التى لا يرضى عنها الدين، 2- و قوة التيار المدني الذي يتطلب نظام الحكم فيه كثيراً من وسائل المدنية الحديثة فاختلف لنفسها طريقاً وسطاً شاقاً بين القوتين.... و ما اشتقه عملاً، التوفيق بين علماء نجد و مقتضيات الزمن و بین طبائع البادية و مطالب الحضارة.
وهابی ها درباره تمدن جدید و مشکلات و خواسته های آن دقت و فکر نکرده اند، بسیاری از ایشان جز سرزمین خود، سرزمین های دیگر اسلامی را به مناسبت این که بدعت هایی در آن ها شیوع دارد مملکت اسلامی نمی دانستند و معتقد بودند که باید با ممالک اسلامی دیگر جهاد کرد، چون ابن سعود روی کار آمد با دو نیرو مواجه بود که ناگزیر باید با آن ها کنار بیاید: یکی این که زمامداران امور دینی در نجد که سخت به تعالیم محمد بن عبدالوهاب پایبند بودند و با هر چیز تازه ای به شدت مخالفت می کردند، تلگراف با سیم و بی سیم، اتومبیل و دوچرخه و ... را بدعت و برخلاف دین می دانستند. نیروی دیگر، موج تمدن جدید بود که نظام حکومت بسیاری از وسایل آن را لازم داشت، حکومت حدّ وسط میان دو نیرو قرار گرفت، به این معنی که دیگر ممالک اسلامی را مسلمان دانست و در جنب تعلیمات دینی، تعلیمات مدنی را قرار داد و اداره حکومت را بر گونه ای که از نظام جدید، استوار ساخت و اجازه داد که وسایل جدید وارد سرزمینش گردد و مورد استفاده قرار گیرد و کارهای دیگری از این قبیل انجام داد، چه دشوار است که عملا میان علمای نجد و مقتضیات زمان و میان طبیعت بادیه با خواسته های تمدن، سازگاری برقرار گردد.
احمد امین مصری در واقعه حمله وهابیون به مکه و مدینه می نویسد:
فلما دخلوا مكه هدموا كثيراً من القباب الأثرية، كقبة السيّدة الخديجه و قبة مولد النبى صلى الله علیه و سلم و مولد ابی بکر و على، و لما دخلوا المدينة رفعوا بعض الحلّى و الزينة التي كانت على قبر الرسول، فهذه كلّها اثارت غضب كثير من الناس و جرجت عواطفهم، فمنهم من حزن على ضياع معالم التاريخ و منهم من حزن الفن الاسلامي و منهم من حزن لان مقبرة الرسول (صلی الله علیه و آله) و فحامتها مظهر للعاطفة الاسلامية و قوة الدولة.
چون وهابیان داخل شهر مکه شدند بسیاری از قبه ها و آثار را تخریب کردند مانند قبه حضرت خدیجه (علیها السلام) محل ولادت پیامبر، مولد ابی بکر و علی (علیه السلام) و چون وارد مدینه شدند پرده ها و زینتی که بر روی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود برداشتند، با این اعمال بسیاری از مردم غضبناک شدند و عواطف آنان جریحه دار شد، بعضا به خاطر از دست دادن معالم و آثار تاریخی بعضا به خاطر از دست دادن آثار اسلامی و بعضاً حزنشان به خاطر وضع وخیم مقبره مطهره پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و خشونتی که از طرف حکومت انجام شده بود.
استاد محمد سعید رمضان بوطی:
وى كتاب «السلفية مرحلة زمنية مباركه لا مذهب اسلامی» را در نقد عقاید وهابیت تألیف کرده است، فقراتی از نقدهای وی را یادآور می شویم، وی می گوید:
فقد ثبت اذن ان التمذهب بالسلفية الذى يحتل في تصور كثير من الناس اليوم محل ذلك الميزان لم يكن معروفاً لدى اهل السنة و الجماعة من السلف الصالح في القرون الثلاثة المباركة الاولى، و لم يكن هذا الانضواء تحت شعاره ليخطر منهم على بال فقد كان اهل تلك القرون ما بين ملتزم في فهمه و سلوكة الاسلامي... و كانت الفرق الأخرى خارجه عنها على تفاوت فى مسافة البعد فيما بينها و لم نعلم ان فى اهل هذه القرون الغابرة كلّها، من قد استبدل بهذا المنهج الذى كان ولا يزال فيصل مابين اهل الهداية و الضلال، التمذهب بمذهب يسمى السلفيه،... كيف و لوائهم عبروا عن كينونتهم الجماعية و وحدتهم المذهبية بهذا الشعار، اذن لدخل معهم فى تلك الكينونة الجامعة سائر تلک الفرق الجانحة عن الحق الشاردة عن كتاب الله وسنة رسوله صلی الله علیه و آله... .
این که از کلمه سلف اصطلاح جدیدی به نام «سلفیه» بسازیم و آن را نشانه مذهب و تفکر اسلامی خاصی به شمار آوریم و فرقه ای اسلامی را بر اساس آن پدید آوریم، اندیشه و اقدامی نادرست و بی پایه است و اگر چنین کاری را بدعتی در دین بشناسیم به خطا نرفته ایم هرگاه به سیره سلف رجوع کنیم می یابیم که آنان خود درباره اقوال و افعال خویش بدان گونه که سلفیه می نگرند نگاه نکرده اند... واژه سلفیه، در آغاز پیدایش آن، ناظر به معنای دیگری بوده و آن این که مسلمانان را به بازگشت به ارزش های دینی خود متوجه سازد تا تسلیم مادی گرایی جدید غرب نشوند، ولی متأسفانه وهابی ها آن را از معنای اصلی و درستش جدا کرده، معنای دلخواه خود را جایگزین آن کرده اند و بر این اساس تنها خود را مسلمانان راستین و پیروان سلف امت دانسته و دیگر مسلمانان را گمراه انگاشتند. از نظر آنان سلفی کسی نیست که به قرآن و حدیث و احکام اسلامی اهتمام ورزد و در این راه با دشمنان جهاد کند بلکه کسی است که پیرو مسلک و مرام خاص آنان باشد در غیر این صورت به بدعت یا شرک در دین متهم می گردد.
وی مقدمه ای بر کتاب یوسف الرفاعی به نام «نصيحة لاخواننا العلماء النجد» دارد، در آن مقدمه می نویسد:
... ان العالم الاسلامى مكة يفاجأ اليوم بهذا البدعة التي يمزق بها اخوتنا مشايخ النجد اجماع سلف المسلمين و خلفهم الى يومنا هذا، مزار ولادة رسول الله تهدم و تحول الى السوق للبهائم و دار ضيافة رسول الله صلی الله علیه و آله في المدينة تحول الى المراحيض!... و تمرّ ايدى المحو و التدمير على كل الآثار التي تناوبت اجيال المسلمين كلّهم شرف رعايتها و المحافظة عليها... تتشاكينا هذا الوضع المؤلم الّذى كاد ان يستولد من الارض نجد اسلاماً جديداً لا الارض نجد اسلاماً جديداً لا عهد للسلف الصالح به.
امروز جهان اسلام مبتلا به بدعتی شده که از طرف برادران مسلمان و نجدی ما که خود را منسوب به سلف می کنند پایه گذاری شده است، محل ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را منهدم کردند و به بازار بهائم تبدیل نمودند، خانه پیامبر در مدینه را تخریب و تبدیل به توالت کردند. و تمام آثار باقیمانده از عصر رسالت را محو نمودند، در حالی که آن آثار در نزد مسلمین شرافت و ارزش والایی داشت و می بایست محفوظ بماند. شکایت می کنم از این وضع دردناکی که در سرزمین نجد به وجود آمده، آن هم به عنوان دین جدید که منسوب است به سلف، امّا هرگز سلف صالح چنین اعتقادی نداشتند.
يوسف بن السيد هاشم الرفاعی یکی از علمای بزرگ اهل تسنن کویت کتابی نوشته تحت عنوان «نصيحة لاخواننا علماء النجد» در این کتاب به تمام خشونت ها و اعمال شنیعی که وهابیون انجام داده اند تصریح کرده و در 57 مورد برخورد خشونت آمیز آن ها را زیر سؤال برده و به جمود فکری آن ها اشاره می کند که جهت اختصار به چند مورد اشاره می کنیم:
فاقول وبالله التوفيق:
1- لا يجوز اتهام المسلمين الموحدين الذين يصلون معكم و يصومون و يزكون و یحجون البيت... لا يجوز شرعاً اتهامهم بالشرك كما تطفح كتبكم و منشوراتكم... . تمنعون النساء من زيارة البقيع الشريف بلا دليل قطعى مجمع عليه من الشرع و تضيقون على المسلمين فى الزيارة الا فى اوقات محدودة و قصيره.
هدمتم معالم قبور الصحابه و المؤمنين و آل البيت الكرام رضی الله عنهم و تركتموها قاعا صفصفا و شواهدها حجارة مبعثره، لا يُعلم و لا يعرف قبر هذا من هذا بل سكب على بعضها (البنزين) فلا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
اعملتم معولكم فى هدم آثار النبي عليه الصلاة و السلام و الصحابة الكرام، حتى کاد ان لا يبقى منها ان المسجد النبوى الشريف وحده في حين ان الأمم تعتز و تحتفظ بآثارها، ذکری و عبر: و دلیلاً على مافيها التليد... .
تتهمون المخالفين لكم من المسلمين بأنّهم جهمية او معتزله مارقين، و انتم الجهميه لانكم وافقتموهم في بعض آرائهم و حقاً انتم المعتزله لأنكم شاركتموهم في انكار الولاية و الاولياء و الكرامة و الكرامات و حياة الموتى.
تعملون عمل الخوارج، فاذا جاءكم احد من المسلمين - و خاصة طلبة العلم - بتدأون في عقيدته صحيحة عندكم أم لا؟ ما تقول فى كذا و كذا ... و این الله؟ و ...؟ و هكذا كان يعمل الخوارج فيما سبق فكانوا اذا جاءهم او مرّ بهم المسلم الموحد امتضوه فاذا خالفهم قتلوه، امّا المشرک او الکافر فيتلطفون به وتيلون الآية... (وَ إنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ الله...).
با استعانت از خدا می گویم:
1- جایز نیست تهمت زدن مسلمانانی که با شما نماز می خوانند، روزه می گیرند، زکات پرداخت می کنند و حجّ به جا می آورند.
جایز نیست که مسلمین را متهم به شرک کنید، که متأسفانه در کتاب ها و نشریات شما پر است از این گونه تهمت ها... .
بدون دلیل قطعی و اجماعی، زنان را از زیارت بقیع منع می کنید و دیگران را نیز در وقت محدود و خاصی اجازه زیارت می دهید.
قبور عالمان و بزرگان صحابه و نیز زنان و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را تخریب نموده و اثری از آن جز علامت سنگی بر روی آنان باقی نگذاشته اید و حتی بعضا به خاطر نبود علامت معلوم نیست که قبور را از همدیگر تشخیص دهد (که آن قبر چه کسی است؟) بلکه بعضی از قبور را با بنزین می سوزانید! لا حول و لا قوة الا بالله.
تمام آثار پیامبر و صحابه را منهدم نموده و چیزی از آن جز مسجد النبی باقی نگذاشته اید در حالی که این آثار در نزد مسلمین عزیز و شرافت دارد چرا که چنین آثاری موجب تذکره و عبرت و دلیل بر واقعیت های گذشته است... .
مخالفین خود از مسلمین را متهم به جهمیه نمودید یا معتزله را برچسب مارقین زدید در حالی که شما خود از جهمیه هستید چون در بعضی از آرا و نظرات شما موافق نظر آن ها است و نیز حقاً شما معتزله هستند چون مثل آنان منکر ولایت و کرامت اولیا و صلحا و حیات پس از مرگ هستید.
عمل شما مثل عمل خوارج است، چون همین که با مسلمانی برخورد می کنید مخصوصاً اهل علم را ابتدا سؤال از عقایدش می کنید که آیا مطابق با عقیده شما هست یا نه، خوارج چنین بودند وقتی با مسلمانی برخورد می کردند ابتدا امتحانش می کردند، اگر مخالف آنان سخن می گفتند می کشتند، در حالی که قرآن سفارش می دهد به این که حتی با مشرک و کافر مهربان باشید و این آیه را بخوانید.
یوسف قرضاوی، از دانشمندان مصری که تألیفات زیادی دارد تأسف خود را که از کینه ها و عقده های چرکین وهابیان سرچشمه گرفته، چنین به تصویر می کشد:
از وارونه نمایی شعائر اسلامی و درهم شکستن نمادهای دینی و تخریب ارزش ها کسی جز دشمنان اسلام سودی نمی برد، ولی متأسفانه همین کارها آرزوی بعضی از مسلمانان گشته است. سال قبل که از کشور عربستان دیدار داشتم، امری دهشت بار و تأسف آمیز یافتم، مجموعه ای از کتاب ها انتشار یافته بود که دانشمندان و بزرگان را هدف تیرهای اتهام و شماتت خود قرار داده بود، این ها را بعضی از هواداران سلفیه (بنیادگرایان وهابی) نوشته اند، اینان هیچ دانشمند پیشین و معاصر را از سهمیه تهمت و افترا و مذمت و بدگویی بی بهره نگذاشته اند، هر کسی را به گونه ای زیر سؤال برده اند و برایشان مرده و زنده فرقی نمی کند.
دکتر محمّد عیاش کبیسی، متفکر معاصر اهل تسنن از کشور عراق در این باره می گوید:
همین فتنه وهابیان مرا وادار نموده تا پایان نامه دکترای خود را به همین موضوع اختصاص دهم و استقرایی تام نسبت به همه صفات خبری در قرآن و سنت با تبیین اقوال تمامی علمای گذشته و حال انجام دهم... و همین بررسی ها شرح صدری به ما می دهد که می توانیم اختلاف در تفسیر آیات صفات را پذیرا باشیم و آن را مرز ایمان و کفر و توحید و شرک نشماریم.
حسن بن علی سقاف از دانشمندان شافعی و اهل اردن است و نزدیک به هشتاد تألیف دارد که بیشتر آن ها به نقد افکار سلفیان به نگارش درآمده است. وی می نویسد:
محافل علمی و مذاهب اسلامی و دیگران در همه سرزمین های امروز جهان از اندیشه های وهابیت (سلفی نما) در رنج هستند و چه دردمند است دل مومنان راستین از پرداختن وهابیت سلفی نما به فساد و افساد در اندیشه اسلامی و دانش های پرتوافشان شریعت و پیامدهای آن در امور مربوط به مساجد و دانشگاه ها و نگاشته های آنان در جراید و کتاب هایی که پیرامون مسائل ناپسند فتواهای غریب و مستجهن صادر می کنند.
در جای دیگر می نویسد:
وهابیان یا سلفیان، همان پیروان مذهب حنبلی هستند که قایل به تجسم خدایند و پرچم دشمنی با اهل بیت (علیهم السلام) را بر می افروزند و به ساحت پاک آنان بی احترامی می کنند.
در حقیقت میان سلفیه و وهابیت تفاوتی نیست و آن ها دو روی یک سکه هستند با یک باور و اندیشه، آنان در عربستان وهابی حنبلی خوانده می شوند و چون به بیرون این مرزها راه می یابند سلفی نام می گیرند.
حسن بن علی سقاف می نویسد:
هر که در عقاید وهابیان درنگ کند در می یابد که آن ها خدا را به صورت یک انسان می نگارند و بر همین اساس بنیان صفات را در توحید عقیده خود شالوده ریزی می کنند و می گویند خدا چهره و چشم و پهلو و آرنج و دست و انگشت سینه و ناف و قدم و دیگر اعضای آدمی را دارد و معتقدند که خدای از آسمان فرود می آید و این جا و آن جا می رود و جنبش دارد و به همه جا می آید و سپس برای رضایت همگان می گویند: بلا تشبیه و بلاکیفیت!!
وی در جایی نقطه اشتراک بین وهابیان و یهود معتقد به تجسیم و یونانیان باستان را چنین بیان می کند و می گوید همانطور که یونانیان باستان و یهودیان معتقد به تجسیم، برای خداوند جسم قایل بودند و برای او صفات انسانی را بر می شمردند و می گفتند خدا هم دست و پا و اعضا و جوارح دارد وهابیان نیز به چنین امری معتقدند و در کتبشان پر است از این گونه حرف ها می نویسد: یکی از وهابیان بنام شیخ محمود تویجری کتابی را نامیده به «عقیده اهل الایمان في خلق آدم على صورت الرحمن» می نگارد. و برای استدلال بر کلام خود استناد می کند به کتبی که در این زمینه نوشته شده است. و می گوید اعتقاد به تجسم در کلمات حنبلی مذهبان به وفور مشاهده می شود، احمد بن حنبل در این پیرامون کتابی به نام «السنة» نگاشت، حنبلیان كتاب الرد على الجهمیه را به پدر او نسبت می دادند. در این کتاب ها سخنان زشتی آمده بود که جز از سوی معتقدان به تجسیم و تشبیه گفته نمی شود.
كتاب «السنة» نوشته عبد الله بن احمد، «السنة» از خلال حنبلی «العرش» از عثمان بن ابی شیعه، «اثبات الحد الله عزوجل و انه قاعد و جالس على عرشه» از محمد بن ابن قاسم حنبلی، کتاب «التوحید و اثبات صفات الرب» از ابن خزیمه، که امام فخر رازی در تفسیرش آن را کتاب شرک معرفی می کند.
معتقدان به تجسیم چه در گذشته چه در روزگار ما، کتاب های بسیاری نگاشته اند که باب هایی چنین را در آن ها می بینیم:
باب اثبات چهره برای خداوند متعال باب اثبات، دو دست برای خداوند، باب اثبات دو چشم، باب اثبات ساق، باب اثبات پا، باب اثبات قدم، و باب اثبات پهلو، تا آن جا که خدای جل جلاله را به چهره های آدمی ترسیم می کنند.
محمد بن عبدالوهاب و توهین به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله:
حسن بن علی سقاف می گوید:
از زشت ترین کفریات او آن بود که با عبارت های گوناگون بر پیامبر صلی الله علیه و آله خورده می گرفت و می پنداشت که این کار را از بهر پاسداشت توحید می کند!! یکی از سخنان چنین بود که وی پیامبر صلی الله علیه و آله را طارش می خواند، طارش در زبان گروهی از مردمان شرق به فرستاده قومی گفته می شد که سوی قومی دیگر می رفت، مقصودش این بود که پیامبر صلی الله علیه و آله نامه رسانی بیش نبود. وی از فرستادن درود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله باز می داشت و شنیدن آن را خوش نمی دانست و از بجای آوردن آن در شب آدینه و ادای آشکار آن بر گلدسته ها جلوگیری می کرد و هر که را چنین می کرد می آزرد و او را سخت کیفر می داد و شاید خون او را می ریخت.
شيخ عبد بن الحاج وصیف از علمای شافعی مصر می گوید:
آگاه باشید که وهابیان نجدی و پیروان جاهل آن ها در این زمان به گسترش فتنه در دین اسلام در هر مقامی قیام کرده، آن چه را که ائمه ی اعلام بر آن اجماع، کرده انکار می کنند و لذا بر ما واجب است که اصل آن ها را بیان کرده و انگیزه بدعت گذاری آن ها را برای مردم بازگو کنیم.
شیخ محمود شلتوت طلایه دار تقریب و از چهره های معروف ملی در مصر به شمار می آید که روند استقلال مصر را آغاز نمود وی اندیشه های وهابیت را چنین نقد می کند و می گوید:
خیر و صلاح ما و آنان در این است، به جای آن که مردم را مشرک بخوانیم و به ضریح اولیا که بعضی مربوط به شخصیت های عظیم الشأن اسلام هستند بت اطلاق کنیم، کوشش خود را به کار بندیم که افراد عوام و جاهل را تعلیم دهیم و از تکفیر مردم و اساءی ادب به ارواح طاهره بپرهیزیم.
در پایان با توجه به نقل و بررسی و دیدگاه علمای شافعی مذهب در کشورهای اسلامی راجع به وهابیت به این نتیجه می رسیم که وهابیت در طول تاریخ کوتاه مدت خود از هر سو و جهت به خاطر اعمال خشونت بار و مبانی بی پایه و اساس خود همیشه مورد انتقاد همه فرق و مذاهب اسلامی بودند که در این میان بیشترین سهم را علماء و دانشمندان مذهب شافعی دارد آن چه که آمار نشان می دهد بیش از 70 درصد از متون نقد گرایانه از ناحیه علمای شافعی مذهب نسبت به گروه وهابیت است که نه تنها این فرقه را جزء فرق اسلامی قلمداد نمی کنند بلکه جزء مذهب نیز به شمار نمی آورند.
عملکردی که در آن مبنای عقل و شرع حاکم نباشد هیچ صاحب خردی آن را نمی پذیرد و لذا همیشه مطرود جوامع انسانی و اسلامی قرار دارد.
1- نساء، آیه 115.
2- الوهابية في نظر علماء المسلمين، ص 9.
3- فتنة الوهابية، ص 4.
4- همان، ص 15.
5- جن، 18.
6- الدرر السنية، ص 39 و 51.
7- همان، ص 42.
8- صحیح بخاری، ج 1، ص 351، ح 990.
9- فتنة الوهابيه، ص 19.
10- تاريخ الوهابيين، ص 54.
11- همان، ص 85، تاریخ وهابیان، ص 63، ترجمه /علی اکبر مهدی پور.
12- تاريخ الوهاببين، ص 52.
13- تاريخ الوهابين، ص 79، 125، 127، (سعود منكود).
14- همان، ص 80 (ضواري الوهابين).
15- همان، ص 84 (الوهابيون المغفلون).
16- همان، ص 84 (الوهابين الخبثاء).
17- همان، ص 84 (الوهابيون الملحدون).
18- همان، ص 85 (الوهابيون الجهله).
19- همان، ص 90 ( سعود الله ود).
20- همان، ص 95 (سعود الوخيم العاقبه).
21- تاريخ الوهابيين، ص 80، تاریخ وهاببين، على اكبر مهدی پور، ص 65-64.
22- تاريخ المذاهب الاسلاميه، ص 212-213.
23- الوحدة الاسلاميه، ص 5، تاریخ مذاهب اسلامی، ص 13-10، علیرضا ایمانی.
24- زعماء الاصلاح في العصر الحديث، ص 20.
25- سلفی گری وهابی چالش در اندیشه های بنیادین و ریشه های تاریخی حسن بن علی سقاف ترجمه حمیدرضا آژیر (مناقشه نهج الوهابيه و السلفية في العقيدة و التكفير: السلفية الوهابيه افكارها الاسلاميه و جذورها التاريخيه،
ص 23، انتشارات آستان قدس رضوی).
26- همان.
27- ج 14، ص 27-151.
28- سلفی گری وهابی، ص 85، ترجمه کتاب مناقشة نهج الوهابية و السلفية، حسن بن على سقاف.
29- همان.
30- شیخ محمود شلتوت، طلایه دار تقریب، ص 29، عبدالکریم بی آزار شیرازی، به نقل از نور الیقین في مبحث التلقين، ص 305.
31- همان، ص 29.
بكری، احسان عبداللطيف، الوهابية في نظر علماء المسلمین، بی نا، بی تا، بی جا.
زینی دحلان احمد، فتنة الوهابيه.
زینی دحلان، احمد - الدرر السنية، قاهره، شركة مكتبه، 1369.
صبری، ایوب، تاریخ الوهابیین، نشر مشعر، چاپ اول.
تاریخ وهابيين، نشر مشعر.
مصری، احمد امین، زعماء الاصلاح في المصر الحديث.
ابوزهره، محمد، تاريخ المذاهب الاسلامية، دار الفكر العربی، قاهره، چاپ 1996م.
ایمانی، علیرضا، مترجم تاریخ مذاهب اسلامی، مرکز مطالعات ادیان، 1384ش.
عبد العزيز بن محمد بن على العبد اللطيف، دعاوى المناوئين لدعوة الشيخ محمد بن عبدالوهاب، مكتبة الدمشق، ناشرون - رياض، الطبقه الثانيه، 1429ق.
البوطي، محمد سعيدرمان، السلفية مرحله زمنيه لا مذهب اسلامیه، دمشق، دارالفکر 1418، طبع دوم.
سلفيه، بدعت یا مذهب، مترجم حسین صابری، نشر آستان قدس رضوی، چاپ اول - 75.
الرفاعي، يوسف بن سيد هاشم، نصيحة لاخواننا علمائ النجد، دمشق داراقراء، طبع اول، 1420ق.
بی آزار شیرازی، عبدالکریمف طلایه دار تقریب، شیخ محمد شلتوت.
سقاف، حسن بن علی، مناقشه منهج الوهابيه في العقيده و التكفير السلفيه، الوهابية افكارها و جزورها، انتشارات آستان قدس رضوی.
آژیر، حمیدرضا، سلفی گری وهابی، چالشی در اندیشه های بنیادین و ریشه های تاریخی.
حجت الاسلام عبدالمؤمن امینی
رؤوس مطالب
انواع معرفی در قرآن
عدم ادعای خدایی برای ائمه علیهم السلام
عدم مخالفت وساطت با توحید
وجود انکار ناپذیر امام زمان علیه السلام
کلیدواژه ها؛
ائمه معصومین علیهم السلام، فاعليت ائمه علیهم السلام، تفویض، حضرت مهدی علیه السلام، ولایت تشریعی، ولایت تکوینی
چنان که در شماره قبل گذشت، جناب قفاری یکی از علمای وهابی است که به شدت نسبت به شیعه بدبین است و به گمان خود کتب متعددی در رد شیعه نوشته است و در این کتب، اتهام های بی اساسی را مطرح کرده است که برخی از آن گذشت و برخی دیگر در این شماره مورد نقد و بررسی قرار می گیرد. قفاری گمان می کند تنها راه آشنایی با اولیای الهی که مردم باید از آنان پیروی کنند آمدن نام آن ها در قرآن است و این در حالی است که از کسانی که قفاری از آنان پیروی می کند نیز نامی در قرآن نیآمده است، قرآن برای معرفی انسان های برتر سه راه را برگزیده و بر اساس مصالحی از روش ویژه بهره گرفته است. اینک فشرده سه راهی را که قرآن برای معرفی اولیاء الاهی برگزیده است به شرح زیر بیان می کنیم.
رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله در انجیل از راه تصریح به نام برای آیندگان معرفی شده است چنان که قرآن می فرماید:
وَ مُبَشِّرًا بِرَسُولِ يَأْتِي مِن بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ بشارت دهنده به پیامبری پس از خود هستم که نام او احمد است.
یکی دیگر از راه های قرآن معرفی با عدد است قرآن کریم نقبای بنی اسرائیل را از این راه معرفی کرده و می فرماید:
وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ بَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَى عَشَرَ نَقِيبًا خداوند از بنی اسرائیل پیمان گرفت و از آن ها دوازده مراقب را برانگیختیم.
راه سوم برای شناسای حجّت های الهی معرفی با صفت است. چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله در تورات و انجیل علاوه بر شناسایی با نام با صفات نیز معرفی شده است و قرآن می فرماید:
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النّبيِّ الأُمِّيِّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيل يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ... کسانی که از رسول و نبی درس ناخوانده ای پیروی می کنند که نام و اوصاف او را در دو کتاب مقدس نوشته می یابند که آنان را به نیکی فرا خوانده و از بدی ها بازشان می دارد...
در این آیه رسول خدا با صفات معرفی شده است زیرا مفاد جمله: مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ الإنجيل بخوبی می رساند که صفات و ویژگی های آن بزرگوار در این دو کتاب بوده است. و همچنین خداوند در قرآن کسانی را که باید مسلمانان از آن ها در تمامی امور زندگی اطاعت کنند با صفات و نشانه های خاصی بیان کرده است که در منابع فریقین روایات است که آن آیات توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله به اهل بیت علیهم السلام به ویژه امام علی علیه السلام تفسیر شده است.
و از طرفی دیگر قرآن و سنت پیامبر مکمل یکدیگرند زیرا ریشه همه اصول عقاید و احکام و معارف و علوم اسلامی در قرآن بوده و شرح و تفسیر آن در قالب گفتار و رفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله مشخص گردیده است که به آن حدیث و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله می گویند. بر این اساس خداوند فرمانبرداری از پیامبرش را همانند اطاعت از خود دانسته و او را در همه امور و زمینه های فردی و اجتماعی برای امت به عنوان الگو معرفی کرده و گفتار و رفتارش را تضمین نموده و به عنوان پیشوای امّت تعیین کرده است.
همین پیامبری که خداوند او را معلّم امّت و مفسر کلام خود دانسته و سیره وی را در همه زمینه ها حجّت بر دیگران قرار داده است، اهتمام جدی درباره مسئله امامت پس از خود داشته و همواره در این موضوع می اندیشیده و از پگاه پیدایش اسلام و آغازین روزهای آشکار شدن بعثتش تا آخرین لحظات عمر شریفش توجه حضرتش به این امر مهم کاملاً آشکار بوده است. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به مناسبت های مختلف جانشینان پس از خویش را برای امت معرفی کرده است که محدّثان اهل تسنن این موضوع را در کتاب های خود آورده اند که به ذکر یک نمونه بسنده می شود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
لَا تَزَالُ هَذِهِ الُامَّةِ مُسْتَقِيماً أَمْرَهَا ظَاهِراً عَلَى عَدُوِّهَا حَتَّى يُمْضَى مِنْهُمْ اثناعشر خَلِيفَةَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشُ ثُمَّ يَكُونُ المرج أَوِ الْهَرْجَ. کار این امت همیشه به سامان است و پیوسته بر دشمنانشان پیروزند تا آنگاه که دوازده نفر خلیفه که همگی آن ها از قریش اند در گذرند پس از آن فساد و خرابی یا فتنه و آشوب خواهد بود.
افزون بر مطالب یاد شده عصمت رسول خدا صلی الله علیه و آله که در نزد وهابیان از نماز مهم تر است صریحا در هیچ آیه نیامده است و یا مسئله عدالت صحابه و در رأس آن خلافت ابوبکر هیچ آیه ای حتی اشاره هم نشده است در حالی که ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام مکرّر در آیات قرآن بدان اشاره شده است و بلکه در آیات ولایت، تبلیغ و اکمال نزدیک به تصریح بیان گردیده است که اگر جهالت ها و عنادها کنار برود این حقیقت بر همگان آشکار خواهد شد.
جناب قفاری می گوید:
ان الائمة الاثنى عشرهم الواسطة بين الله و خلقه و اذا كان المسلمون يعتقدون ان الرسل هم الواسطة بين الله و الناس في تبليغ امر الله و شرعه فان الاثنى عشرية تعتقد ان هذالمعنى موجود فى الائمة و تزيد على ذلك فتجعل لهم من خصائص الالوهية و ان الدعا لا يقبل الا باسمائهم و انه يستغاث بهم و الحج اليها افضل من الحج الى بيت الله.
شیعیان ائمّه را واسطه میان خدا و خلق می دانند و اگر مسلمانان معتقد به وساطت پیامبران بین خدا و مردم در تبلیغ امر و نهی الهی هستند به عقیده شیعه ائمه نیز چنین اند. و بلکه شیعیان افزون بر آن ویژگی های خدایی برای امامان خود قایل بوده و می گویند دعا قبول نمی شود جز آن که با نام آن ها باشد و درخواست کمک باید به آنان باشد و حج به آستان های بلند آنان بهتر از حج به خانه خدا است.
نقد
هدف نهایی انسان رسیدن به مقام قرب الهی است. در این مسیر پر مخاطره کسانی می توانند رهبر راهیان طریق مستقیم باشند که خود آشنای این راه بوده و به هدف غایی رسیده باشند و لازم و ضروری است که همواره در میان انسان ها چنین افراد برگزیده ای باشند تا واسطه فیض میان جهان غیب و نوع انسانی باشند و گرنه سیر صعودی و استکمالی بشر متوقف گشته و کاروان انسان ها دچار سردرگمی شده و محکوم به انقراض خواهند شد. چنین فرد برگزیده ای در شریعت اسلام امام نامیده می شود. امام انسان کاملی است که به همه آموزه های ناب الهی معتقد و به تمام کمالات و صفات نیک آراسته و به مرحله فعلیت رسیده است از این رو امام مصب و مجرای فیوضات ربّانی بوده و واسطه بین مخلوق و خداوند است.
از طرف دیگر سلطنت مطلقه در عالم وجود از آن خدای متعال است و هیچ تصرفی از کسی و در چیزی دیده نمی شود مگر آن که تصرّف هم مال خداوند است در نتیجه این شبهه پدید می آید که اگر مطلب از این قرار است پس اسباب و واسطه ها چه کاره اند و چه نقشی دارند؟ و چگونه ممکن است آن ها را واسطه فیض قرار داده و مؤثر بدانیم و در آن ها تصور اثر قایل شویم با این که هیچ تأثیری نیست جز برای خداوند؟
این شبهه همان چیزی است که قفاری به آن مبتلا شده است و تأثیر واسطه ها را کاملاً انکار نموده و معتقد است که هرکس پیامبر و یا فرشته ای را بخواند و از آنان کمک بجوید و او را واسطه قرار دهد کافر گشته و از اسلام خارج شده است.
فاعلیت ائمه علیهم السلام در ظلّ فاعلیت آفریدگار
در پاسخ باید گفت که اعتقاد به وساطت ائمه علیهم السلام و پیامبران و یا اسباب دیگر نسبت به دیگران و معلول ها خود وساطتی است در تصرف خدا نه این که تصرّف و رساندن فیض از خود آن ها باشد بلکه انسان کامل مجرای فیض الهی در وصول خیر و دفع شر نسبت به دیگران است. و این نوع تصرّف و وساطت وقتی با سلطنت مطلقه خداوند منافات دارد که منتهی به اذن الهی نگردد و خودش مستقل و بریده از اراده خدا باشد در حالی که واسطه از نظر مکتب اهل بیت علیهم السلام به این معنا است که چیزی مؤثر باشد ولی تأثیر وی مستقل نیست بلکه به اذن الهی و در طول فاعلیت خداوند است. از باب مثال ما معتقدیم که فرشتگان به اذن خدا واسطه در تدبیر امور جهان بوده و به اذن خداوند کار می کنند. و همچنین ائمه علیهم السلام برخی از کارها را می توانند به اذن خداوند انجام دهند. این شرک نیست؛ زیرا هیچ گونه خدایی برای آنان قایل نشده ایم، از این رو وساطت ائمه علیهم السلام در رساندن فیوضات برای افراد دیگر و ابلاغ امر و نهی الهی هیچ اثبات صفت خدایی برای آنان نمی کند. عجیب است که قفاری واسطه بودن را نسبت به پیامبران می پذیرد ولی وساطت ائمه علیهم السلام را انکار می کند در صورتی که اگر واسطه به معنای اله مطلقا شرک است و فرقی بین امام و پیامبر وجود ندارد. بر این اساس وساطت ائمه علیهم السلام را می توان به دو معنا دانست که هیچ منافاتی با تعالیم دینی و توحید ربوبی ندارد:
1- وساطت و جانشینی انسان کامل نه به خاطر نیاز و عجز خداوند است بلکه این مقام و جایگاه به جهت کرامت و فضیلت رتبه انسانیت است.
2- نظام آفرینش بر اساس واسطه هاست بدین معنا که خداوند گرچه سلطه مطلقه بر همه چیز دارد ولی بر اساس حکمت خویش و ضعف ممکنات از دریافت واسطه فیض الهی، برای اجرای امور واسطه هایی را قرار داده است چنان که اندیشوران اسلامی همه بر این عقیده اذعان دارند که به ذکر چند نمونه بسنده می کنیم.
آلوسی می نویسد:
و معنى كونه خليفة ان خليفة الله في ارضه و كذا كل نبي استخلفهم فى عمارة الارض و سياسة الناس و تکمیل نفوسهم و تفسير امره فيهم لا لحاجة به تعالى ولكن لقصور المستخلف عليه لما انه فى غاية الكدرة و الظلمة الجسمانية و ذاته تعالى في غاية التقدیس و المناسبة شرط فى قبول الفيض على ما جرت به العادة الالهية فلابد من متوسط ذى جهتى تجرد و تعلق ليستفيض من جهة و يفيض باخرى.
مفهوم جمله مورد نظر در آیه این است که حضرت آدم و همه پیامبران جانشینان خداوند هستند برای رساندن پیام الهی برای تربیت و تدبیر امور مردم و آبادانی زمین. وساطت پیامبران بیانگر عجز خداوند نیست بلکه به خاطر ضعف و قصور ممکنات است که توان دریافت فیض را از خداوند بدون واسطه ندارند. از این رو نظام آفرینش را خداوند چنین مقدّر کرده است که کسانی باشند برای رساندن فیوضات ربانی بین خدا و موجودات وساطت نموده تا هر انسانی را بر اساس استعداد و توانش به کمال مطلوب برسانند.
این حقیقت ریشه قرآنی و روایی دارد و حکم قطعی فلسفی، حاکم بر آن است؛ زیرا مغیی طفیلی وجود غایت و زمینه ساز رسیدن به اوست که اگر غایت نبود مغیی وجود پیدا نمی کرد. از این رو کاروان پیامبران و در رأس همه رسول گرامی اسلام و ائمه هدی علیهم السلام واسطه در فیض تکوین و تشریعند و هر کمالی در جهان افاضه می شود به وسیله آن ذوات تابناک است.
و همچنین قاضی بیضاوی می گوید:
لانه كان خليفة الله فی ارضه و کذلک کل نبی استخلفهم الله في تكميل نفوسهم و تنفيذ امره فيهم لا لحاجة له تعالى الى من ينوبه بل لقصور المستخلف عليه عن قبول فيضه بغير وسط .
جناب صابونی نیز فوایدی را برای آفرینش حضرت آدم علیه السلام و جانشینی وی و پیامبران دیگر بر شمرده است که یکی از آن ها این است:
الحكمة من جعل آدم خليفة هى الرحمة بالعباد - لا لإفتقاره الله – و ذلك ان العباد لا طاقة لهم على تلقى الاوامر و النواهى من الله بلا واسطة و لا بواسطة ملک فمن رحمته و لطفه و احسانه ارسال الرسل من البشر.
راز خلقت آدم به عنوان خلیفه الهی به خاطر احسان و تفضل پروردگار به بندگانش است. نه به خاطر نیاز پروردگار به آن ها زیرا مردم توان دریافت امر و نهی خدا را به صورت مستقیم و یا از مجرای فرشته ندارند. از این رو خداوند بر مردم منت نهاد که بندگان برگزیده خود را برای هدایت آن ها گسیل نمود.
بر این اساس حضرت حق که فیض دهنده مطلق است برای استمرار و دوام فیض خود کسی را که از بالاترین درجه کمالات بهره مند است گیرنده و واسطه آن قرار داده تا سبب ایصال برکات و نعمت برای ممکنات دیگر باشند.
وساطت ائمه علیهم السلام عین شرک مشرکان
قفاری می گوید:
و ان الدعا لا يقبل الا باسمائهم.
به نظر شیعیان دعا پذیرفته نمی شود مگر آن که بنام های ائمه باشد.
نقد
چنان که گفته شد خواندن خداوند بدون واسطه صحیح و ممکن است ولی منافاتی ندارد که خواندن خداوند با وساطت ائمه علیهم السلام افضل و برتر بوده و زودتر به هدف اجابت برسد و همچنان که مانعی ندارد برخی از دعاها مستجاب نمی شود مگر آن که خدا را به نام های مقدس ائمه علیهم السلام سوگند دهیم و آنان را واسطه در پیشگاه پروردگار قرار دهیم.
قفاری معتقد است: واسطه بودن ائمه عین دین مشرکان است و پیامبران برای رهایی بشر از شرک آمده اند وی سپس به آیه: (و اذا سألك عبادی عنی فانی قریب) و آیه (ادعوني استجب لكم...) استدلال کرده می گوید: هر کس واسطه ای میان خود و خدا داشته باشد که آن ها را بخواند و بر آن ها توکل کند به اتفاق همه مسلمانان کافر است. وی از ابن تیمیه نقل کرده است که گفت: اگر مراد از واسطه ابلاغ پیام الهی باشد این صحیح است و باید باشد ولی وساطت در دفع ضرر و جلب منفعت از بزرگ ترین اقسام شرک بوده که اگر توبه نکند باید کشته شود.
نقد
پاسخ سخن غفاری این است که واسطه بودن ائمه علیهم السلام در تبلیغ امر و نهی الهی صحیح بوده و هیچ شائبه ای از شرک را در پی ندارد. و پیامبران علیهم السلام برای رهایی انسان از شرک در عبادت آمده اند، ولی کسی پیشوایان دین را پرستش نمی کند. وساطت و توسل به ائمه علیهم السلام به معنای پرستش آنان نیست. این آیات یاد شده تنها دلالت دارد که عبادت و خواندن خداوند چه با واسطه و چه بدون واسطه درست است چون آیه مطلق است هم چنان که از برخی آیات به دست می آید که خواندن خداوند با واسطه قرار دادن رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز صحیح است.
خداوند می فرماید:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا الله وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا الله تَوّابًا رَحِيمًا اگر آنان هنگامی که به خود ستم کردند از راه خود برگشته و نزد تو می آمدند و از خداوند طلب آمرزش می خواستند و پیامبر هم برای آنان استغفار می کرد قطعا خداوند را توبه پذیر و مهربان می یافتند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام بخشنده گناه نبوده بلکه واسطه عفو الهی برای بندگان هستند. آلوسی در ذیل آیه مزبور می نویسد:
متوسلین بک تائبین عن جناياتيهم... و سأل الله تعالى ان يقبل توبتهم و يغفر ذنوبهم.
مخالفان به سوی تو بازگشته و اظهار پشیمانی کرده اند تو هم از خداوند بخواه که توبه آنان را پذیرفته و مورد آمرزش قرار دهد.
بغوی می نویسد:
لان طاعة الرسول وجبت بامر الله.
ابن قیم جوزی می نویسد:
و نعتقد حب آل محمد و ازواجه و سائر اصحابه و تذکر محاسنهم و ننشر فضائلهم و نستغفر الله لهم و نتوسل الى الله باتباعهم.
ما معتقد به دوستی خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و زنان و یارانش و بیان اوصاف پسندیده آنان و طلب آمرزش از خدا به آبروی آن ها و تقرب جستن به خدا به اطاعت آن ها هستیم.
بر این اساس یاری طلبیدن از شخصیت های آبرومند که در نزد خدا از مقام و حرمت خاصی برخوردارند برای برآوردن برخی نیازها منافات با توحید ندارد و واسطه قرار دادن ائمه علیهم السلام در واقع استعانت از خداوند است؛ زیرا او است که به واسطه ها هستی بخشیده و سرانجام آنان را در برآوردن نیازهای دیگران تأثیر گذار گردانیده است.
آن چه را که قفاری از ابن تیمیه نقل کرده است پاسخش این است که واسطه قرار دادن پیامبر و امام در دفع ضرر و جلب منفعت فی نفسه شرک نیست زیرا زندگی بشر بر مبنای یاری طلبیدن از اسباب و مسببات پایه ریزی شده است به طوری که بدون کمک گرفتن از آن ها زندگی انسان دچار آشفتگی می گردد. و اگر این واسطه را کسی مستقل در تاثیر بداند که در عرض خداوند عمل کند این نوع عقیده شرک است ولی اگر واسطه ها را به اذن خداوند موثر دانسته و اصل هستی واسطه و تاثیربخشی آن را از سوی خدا و در طول خداوند بدانیم با توحید و یکتاپرستی هیچ برخوردی ندارد. از این رو ملاک توحید و شرک آن است که اگر کسی یا گروهی واسطه را رب و اله بداند قطعا شرک است ولی اگر آن را نیازمند به خداوند بداند و ایمان دارد که لاموثر فى الوجود الا الله و در نهایت هر سببی هر اثری که دارد وابسته به خداوند بوده و از او مدد می گیرد چنین اعتقاد و باوری به واسطه بودن ائمه علیهم السلام نه تنها هیچ گونه شائبه ای شرک وجود ندارد بلکه عین یکتاپرستی است.
قفاری دو حدیث آورده مفادش این است که کسانی که هدایت شده اند تنها از طریق ائمه است و هر کس سراغ آنان نرود به گمراهی رسیده است. سپس می گوید: هدایت به معنای توفیق فقط به دست خدای متعال است و هدایت به معنای ارشاد به حق وظیفه پیامبران است و این که شیعیان می گویند هدایت تنها به وسیله ائمه به دست می آید گستاخی بر خداوند است.
این شبهه قفاری نیز همانند شبهات دیگر وی عناد و یا سطحی نگری وی را نشان می دهد که به ادله زیر مردود است:
1- وجود حدیثی در یک کتاب روایی دلیلی بر صحت آن و اعتقاد به مفاد آن نمی شود.
2- در سند حدیث اول جعفر بن محمد مسرور قرار دارد که نه دلیلی بر وثاقت او وجود دارد و نه مدرکی بر مدح و ستایش او. چنان که مرحوم خویی بیان داشته است.
3- هدایت اقسام گوناگونی دارد: گاهی تکوینی و در امور مادی و طبیعی صورت می گیرد و گاهی تکوینی و تشریعی است و در امر معنوی تحقق می یابد و گاهی ارشاد به سوی خیرات است.
و گاهی دعوت به طرف دفع شرّ است و نیز هدایت به معنای نشان دادن راه می آید و گاهی به معنای رساندن به مطلوب و هدف به کار می رود. هدایت به مفهوم راهنمایی اختصاص به مؤمن ندارد. خداوند در این گونه از هدایت ها عده ای خاصی را اراده نکرده است بلکه همه پیامبران را فرستاد تا مردم را به سوی حق دعوت کنند. اما هدایت به معنای ایصال به مطلوب مربوط به افراد خاصی است که خداوند بر اساس مصلحتی که خود می داند به طور ویژه آن ها را اراده کرده است. با توجه به گونه های هدایت غرض از هدایت در این دو حدیث به معنای دلالت و راه گشایی به سوی حق است. امامیه برای پیشوایان پاک و هیچ موجود دیگری نقش مستقل و در عرض خدا قایل نبوده و یگانه موثر را در عالم وجود خدای متعال می دانند و این نوع بینش اصلا شرک نیست تا چه رسد که بدتر از شرک باشد.
پذیرش توبه آدم علیه السلام با توسل به اهل بیت پیامبر علیهم السلام
قفاری می گوید:
فلما تاب الى الله من حسده و اقر بالولاية و دعا بحق الخمسة محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسين غفر الله له و ذلك قوله: فتلقى آدم من ربه كلمات....
یکی دیگر از افترائات شیعه آن است که می گویند وقتی حضرت آدم خداوند را به حق پنج نفر: محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین خواند. خداوند توبه او را پذیرفت و شبیه آن را درباره حضرت نوح و یونس و ابراهیم گفته اند و معنای آیه یاد شده را همین نام های پنج تن می دانند.
نقد
به قفاری می گوییم آن چه در منابع روایی امامیه درباره قبولی توبه حضرت آدم علیه السلام به وسیله توسل به اهل بیت پیامبر علیهم السلام دیده می شود در کتاب های روایی آنان عیناً وجود دارد و اگر بگویید صرف نقل روایت در یک کتاب دلیل بر صحت و لزوم اعتقاد و عمل به آن را در پی ندارد ما نیز می گوییم الکلام هو الكلام. و مناسب بود که قفاری به خاطر وجود یک حدیث در کتاب های شیعه که حکم به کفر و شرک شیعه را صادر می کند نخست می دید که آیا این حدیث در کتاب های خودشان وجود دارد یا نه و آیا این حکم به کفر و شرک صادر کردن شامل خود او و هم کیشانش نمی شود. و در برخی از روایات اهل تسنن آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کلماتی که حضرت آدم به وسیله آن ها توبه کرد این بود: بحق محمّد و علی و فاطمه و الحسن و الحسين الا تبت علی فتاب علیه و این گونه روایات را اهل تسنن در کتاب های خود به حدّ مستفیض نقل کرده اند.
قفاری گفته است:
قالوا: لا يفلح من دعا الله بغير الائمة و من فعل ذلك فقد هلک... ان الدعا الانبياء استجيب بالتوسل و الاستشفاع بهم... و هذا الزعم الخطير يهدف بطريقته ماكره و اسلوب مقنع الى تالية الائمة... فاى فرق بين هذا و بین ما يزعمه المشركون في اصنامهم؟ ان المشركين فى وقت الشدة يحلفون الدعا الله اما هؤلاء فانهم يشركون فی الرخاء و الشدة بل يزعمون ان الشدة لا ترفع الا بالدعا باسماء الائمة.
شیعیان می گویند هر کس خداوند را بدون نام ائمه بخواند رستگار نمی شود و هلاک می گردد. سپس چند حدیث نقل کرده و می گوید: دعای پیامبران به نظر شیعه به وسیله توسل به ائمه مستجاب می گردد. سپس گفته است این سخن با نوعی مکر می خواهد اعتقاد به الوهیت ائمه را مطرح کند و هیچ تفاوتی بین این عقیده آنان نسبت به ائمه و اعتقاد مشرکان نسبت به بت ها نیست بلکه این عقیده بدتر از شرک مشرکان است؛ زیرا مشرکان هنگام سختی خداوند را می خوانند و در موقع آسایش و رفاه بت را می پرستند ولی شیعیان چه در موقع سختی و چه در موقع آسایش ائمه را می خوانند.
در پاسخ به سه مطلب اشاره می کنیم:
1- توسل جستن پیامبران الهی به خاندان پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی نیست که اختصاص به کتاب های امامیه داشته باشد بلکه محدّثان اهل تسنن در جوامع روایی و کتاب های سیره خود نیز نقل کرده اند. ولی به نظر می رسد که قفاری اگر از روایات کتاب های خودشان اطلاع کافی داشت دچار چنین خطای بزرگی نمی گردید در این مقاله به ذکر دو روایت که در منابع مختلف اهل سنت ذکر شده است، بسنده می کنیم.
عن ابي هريره عن النبي صلی الله علیه و آله انه قال: لما خلق آدم و نفخ فيه من روحه التفت آدم يمينه العرش فاذا في النور خمسة اشباح سجدا و ركعا. قال آدم: يا رب هل خلقت احدا من طين قبلى؟ قال: لا يا آدم قال: فمن هؤلاء الخمسة الاشباح الذين اراهم في هيئتی و صورتی؟ قال: هؤلاء خمسة من ولدك لولا هم ما خلقتک یا آدم هؤلاء صفوتي من خلقي... فاذا كان لك الى حاجة فبهؤلاء توسل فقال النبي: ... فمن كان له الى الله حاجة فليسئل بنا اهل البيت.
هنگامی که خداوند حضرت آدم را آفرید و از روح خود در پیکر وی دمید آدم سر به سوی آسمان بلند کرد و به طرف راست عرش پنج شبح دید که در حال سجود و رکوع بودند. وی گفت: خدایا پیش از من کسی را آفریدی؟ خداوند فرمود: نه ای آدم، حضرت آدم گفت پس این پنج شبح که مانند من هستند کیانند؟ خداوند به وی وحی کرد این پنج تن از فرزندان تو هستند که اگر آنان نبودند تو را نمی آفریدم اینان برگزیدگان عالم هستی اند. هرگاه حاجتی داشتی به حق آنان مرا بخوان تا بر آورده گردد پس از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود هر کس نیازی داشته باشد به حق ما اهل بیت خداوند را بخواند.
در حدیث دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
أَنَّمَا مَثَلُ أَهْلُ بَيْتِى فِيكُمْ مِثْلَ بَابُ حُطَّتْ فِى بَنَى اسرائيل مَنْ دَخَلَهُ غُفِرَ لَهُ. جایگاه اهل بیتم در بین شما همانند جایگاه باب حطه در بنی اسرائیل است که هر کس از آن وارد شود آمرزیده می شود.
1- واسطه قرار دادن ائمه علیهم السلام به معنای اعتقاد به الوهیت آنان نیست بلکه قرآن خود فرمان داده است که هرگاه خدا را خواندید باید وسیله داشته باشید. که علت آن در بحث توسل گذشت.
2- همسان پنداشتن وساطت ائمه علیهم السلام به عمل مشرکان و این اعتقاد ناب دینی را بدتر از کردار مشرکان دانستن ناشی از درک نادرست معارف اسلامی است؛ زیرا مشرکان واقعا بت ها را می پرستیدند و آن ها را به صورت مستقل و در کنار خداوند منشأ اثر دانسته و نفع خود را از بت ها می خواستند و در زمان گرفتاری فطرت آنان بیدار گشته و رو به آفریدگار یکتا می آورند و حاجت خود را از او می طلبند در حالی که پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام هرگز ائمه علیهم السلام را پرستش نمی کنند و نیازهای خود را فقط از خدا می خواهند و ائمه علیهم السلام را واسطه فیض خدا می دانند که به وسیله خداوند آنان حاجات درماندگان را برآورده می کند زیرا خداوند آنان را به عنوان درهای رحمت خود معرفی کرده است که از مجرای آن ها فیوضات الهی به دیگران فرو می آید. و از سوی دیگر چگونه توسل جستن حضرت آدم علیه السلام برای قبول شدن توبه اش به عمر بن خطاب صحیح است و مطابق با توحید بوده و منافاتی ندارد ولی توسل آدم به اهل بیت علیهم السلام شرک است؟ چگونه توسّل خورشید به ابوبکر برای آن که برایش گرفتگی رخ ندهد صحیح است!! و از این بالاتر توسّل پیامبر صلی الله علیه و آله به عمر بن الخطاب مطابق توحید بوده و شرک نیست ولی اگر توسل به ائمه علیهم السلام و یا به شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشد، شرک شمرده می شود؟!.
قفاری می گوید:
و دعويان الدعا الانبياء استجيب بالتوسل بالائمة هي دعوى جاهلة غيبة اذ ليس للائمة وجود في حياة الانبياء و هي دعوة للشرك بالله... و هي من وضع زنديق ملحد اراد ادخال الشرک فی دین الاسلام.
شیعیان معتقدند که دعای پیامبران با توسل به ائمه قبول می شود و این یک ادعای بی اساس جاهلانه است؛ زیرا در حال حیات پیامبران گذشته امامان شیعه وجود نداشته اند. توسل آنان به ائمه شرک به خدا است، سپس می گوید این سخنان از جعلیات افراد زندیق است که می خواسته اند شرک و کفر را وارد دین اسلام نمایند.
نقد
جناب قفاری هنگامی که می شنود اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان پیامبران گذشته بوده اند برآشفته گردیده و در صدد انکار آن بوده و حکم شرک چنین اعتقادی را صادر می کند ولی اگر کسی بگوید ابوبکر و عمر پیش از آفرینش حضرت آدم وجود داشته اند آن را عین توحید می داند عالمان اهل سنت در کتاب های خود آورده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
كنت انا و ابوبکر و عمر و عثمان و على انوارا على يمين العرش قبل ان يخلق آدم بالف عام فلما خلق اسكنا ظهره و لم ننزل ننتقل في الاصلاب الطاهرة.
من و ابوبکر و عمر و عثمان و علی هزار سال پیش از خلقت آدم نورهای بر جانب راست عرش الهی بودیم هنگامی که حضرت آدم آفریده شد ما بر پشت وی قرار گرفتیم و دائماً نسل به نسل منتقل می شدیم.
برای توسل حضرت آدم علیه السلام به ائمه علیهم السلام لزومی ندارد که آن ها در آن زمان وجود خاکی داشته باشند بلکه یاری طلبیدن از خداوند به آبروی پیشگامان خلقت که بعدا پا به عرصه وجود خواهند گذاشت نیز صحیح بوده و هیچ منافاتی با آموزه های توحیدی ندارد بلکه در برخی از نصوص و ادعيه ما بدان تصریح شده است.
قفاری می نویسد:
این که شیعیان اسامی ائمه را در دعا می خوانند خلاف اخلاص بوده و از موانع قبولی دعا است زیرا شرط پذیرش دعا اخلاص است. ائمه همانند سایر مردم بوده و همه بندگان خدا هستند.
وی به آیه 172 سوره نساء و آیه 93 سوره مریم استدلال کرده که تمامی موجودات عبد خداوند بوده و تفاوتی میان آنان وجود ندارد سپس می گوید: تربیت شیعی یک تربیت غیر توحیدی است زیرا مبنایش بر توجه به غیر خداوند است نه توجّه و عنایت به سوی خداوند و در این تربیت شرکی وجود دارد که شرک زمان جاهلیت در برابر آن قابل یادآوری نیست و کلماتی که حضرت آدم علیه السلام از خداوند آموخت این بود که گفت ربنا... .
نقد
برای ردّ و پاسخ به مغالطات قفاری لازم است که به نکات زیر توجه گردد.
قفاری بر این عقیده است که خواندن نام های مقدس ائمه علیهم السلام خلاف اخلاص در عمل و دعا است پاسخش این است که اگر نام هر موجودی در عرض نام خداوند برده شود شرک است و با اخلاص منافات دارد ولی اگر آن را مستقل در تأثیر ندانسته و مجرای رحمت خداوند بدانیم این نوع اندیشه عین توحید بوده و مطابق فرمان خداوند است که هنگام دعا وسیله داشته باشید. از این رو ذکر یاد و نام اهل بیت علیهم السلام به مفهوم پرستش آن ها نیست و پیروان مکتب ائمه علیهم السلام آن ها را وسیله در پیشگاه حق قرار می دهند تا خداوند به بزرگواری آن ها حاجتشان را برآورده گرداند.
قفاری می گوید: ائمه علیهم السلام و همه موجودات دیگر عبد خدا بوده و از این نظر باهم مساویند این گفته وی فریبی بیش نیست؛ زیرا گرچه همه عبد خداوند و آفریده اویند و در این حکم استثنایی وجود ندارد ولی آیا ابراهیم و نمرود، موسی و فرعون و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و ابوجهل یکسان اند؟ از این رو درست است که ائمه علیهم السلام از نظر اصل آفرینش با موجودات دیگر تفاوتی ندارند (1)ولی از جهت فضیلت و کمالات انسانی و نزدیکی معنوی به خداوند هرگز با سایر موجودات مساوی نخواهند بود.
1) یعنی اهل بیت علیهم السلام نیز مانند سایر مخلوقات، مخلوق اند - سردبیر.
أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ و اتبعت الرّسول وَ تَلَوْتَ الْكِتَابَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ وَ جَاهَدْتَ فى اللهِ حَقَّ جَهَادِهِ وَ صَبَرْتَ عَلَى الْأَذَى فِي جَنْبِهِ وَ عَبَدْتَهُ مُخْلِصاً حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ ... اللَّهُمَّ الْعَنِ الَّذِينَ كَذَّبُوا رَسُولَكَ وَ هَدَمُوا كَعْبَتَكَ وَ حَرَّفُوا كِتَابَكَ وَ سَفَكُوا دماءَ أَهْلِ بَيْت نَبَيِّكَ وَ أَفْسَدُوا عِبَادَكَ وَ اسْتَذَلُّوهم. کلمات و واژه های این زیارت مؤمنان را سفارش به نماز، زکات جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، تلاوت قرآن، عبادت خالصانه می کند و از دشمنان دین و قرآن و پیامبران اظهار برائت و بیزاری نموده و از تکذیب کنندگان پیامبران و کسانی که در حرم امن الهی الحاد می کنند و در صدد نابودی و تحریف قرآن هستند و خون اهل بیت علیهم السلام را ریخته و سرگرم فساد در زمین اند اظهار تنفر و انزجار کرده است این معارف قرآن است که پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام شبانه روز روحشان را با آن صیقل داده و فرزندان خود را با آن پرورش می دهند که به ذائقه ی جناب قفاری نساخته و این نوع آموزه های دینی را شرک آلود و پیروان آن را مشرک خوانده است.
4- قفاری معتقد است که کلماتی را که حضرت آدم علیه السلام از خداوند دریافت نمود به صورت قطع همان ربنا ظلمنا انفسنا... است در حالی که این یک احتمال در تفسیر آیه است و برخی دیگر از مفسران گفته اند: آن کلمات این بود که آدم نگاهش به ساق عرش افتاد نوشته شده بود که محمّد رسول الله و به آن کلمات توسل جست.
طبرسی نوشته است درباره این که آن کلمات چه بوده است رویکردهای متفاوتی مطرح است قتاده، حسن، و سعید بن جبیر معتقدند آن کلمات ربنا... بوده است و در حدیثی از طریق ائمه علیهم السلام نقل شده است که آدم دید در راست عرش چند نام نوشته شده که اسم برترین خلایق در نزد خداوند هستند و پس از آن آدم به وسیله آنان به خداوند توسل نمود.
علامه بلاغی می نویسد: ابن نجار و بیهقی به نقل از ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که آن کلمات این بود که گفت به حق محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام مرا ببخش.
سیوطی آورده است که آدم علیه السلام خداوند را به آبروی اصحاب کسا خواند تا خدای متعال او را مورد آمرزش قرار دهد.
قفاری می نویسد: کمک طلبیدن فقط باید از خداوند باشد ولی شیعیان درخواست کمک از امامان خود می کنند در اموری که جز خداوند کسی قدرت بر انجام آن را ندارد.
وی سپس برای اثبات مدعای خود به برخی از روایات استناد نموده که درباره نوشتن نامه و یا توسل به ائمه علیهم السلام است. وی می گوید: این معنای اثبات صفات خدایی برای ائمه است و گاهی نامه می فرستند به مهدی منتظر که معدوم است و ابن تیمیه گفته است که او حقیقت و وجود خارجی ندارد ولی شیعیان اوصاف خدایی برای او قایلند در حالی که او از ترس کشته شدن قیام نمی کند.
نقد
سخن قفاری درباره عدم جواز استغاثه به اولیای الهی ادعای بدون دلیل است؛ چرا که ما ادله فراوانی داریم که استغاثه به آبرومندان بارگاه الهی را به عنوان آن که آنان برای درماندگان دعا نمایند؛ مشروع و جایز دانسته است.
و عجیب آن است که قفاری تلاش کرده به هر نحو ممکن کفر را به شیعه نسبت دهد از این رو در برخی روایات تصرف کرده و به نفع خودش حذف نموده تا شاهد و دلیلی بر مدعای وی باشد.
قفاری بر این عقیده است که:
المنتظر معدوم و قد قرر المحققون من اهل العلم بالانساب و التواريخ... لان الحسن العسكرى مات عقيما.
مهدی منتظر اصلا به دنیا نیامده است و عدم تولد او را به محققان از علم انساب و سیره نسبت داده و می گوید: حسن عسکری در حالی از دنیا رفت که عقیم بود.
نقد
نوید و بشارت تولد امام عصر علیه السلام به دلایلی که خداوند بر آن آگاه تر است به شدت از توده مردم پنهان نگاه داشته شد و جز عده ای اندک از خواص امام عسکری علیه السلام و بستگانش کسی را بر این راز آگاه نکرده اند.
این گونه بود که در زمان شهادت امام حسن عسکری علیه السلام جز همان تعداد محدود و افراد مورد اعتماد که محرم این راز الهی بودند کسی را از وجود ذی جود چنین مولود مبارکی برای امام عسکری علیه السلام با خبر نکردند. از این رو اراده خداوند بر این تعلق گرفته است که این ذخیره الهی همچنان تا موعد مقرر پوشیده بماند و به کسی نشان داده نشود.
درباره ولادت و وجود فرزندی به نام مهدی برای امام عسکری علیه السلام روایات بسیاری وجود دارد. (1)و در مورد این امر مهم صادر شده است که حضرت عسکری علیه السلام عقیم نبوده و دارای فرزند می باشد به گونه ای که عده ای بسیاری از عالمان اهل سنت نیز به این حقیقت اعتراف و اذعان نموده و آن را در آثار خود نقل کرده اند. (2)و حتی گروهی از عالمانی که در ابتدای قرن چهارم می زیسته اند کسانی را که آن حضرت را در مدت حضورشان در سامرا دیده اند نام برده اند. با وجود این دلایل و شواهد دیگر نمی توان گفت که حضرت مهدی علیه السلام حقیقت ندارد و متولد نشده است.
شبهه دیگری که در کلام قفاری وجود داشت این بود که آن حضرت به خاطر خوف از کشته شدن غایب شده است و نمی تواند خود را حفظ کند پس چگونه حاجات مردم را بر آورده می سازد؟ پاسخ این تصوّر آن است که آن بزرگوار به وسیله غیبت جان خود را حفظ کرده و توان بر این حفظ را دارد و نیز قدرت در برآوردن نیازهای دیگران را دارد. افزون بر آن اگر او بخواهد ظاهر باشد می تواند جان خود را حفظ کند ولی به صورت غیر عادی و خارق العاده و از سوی دیگر اراده الهی بر آن نیست که ائمه علیهم السلام همه کارها را از طریق معجزه و کرامت و از راه های غیر عادی انجام دهند بلکه سنت خداوند بر این تعلق دارد که پیامبران و اولیای دین در صورت حضور در میان مردم همه فرامین الهی را از طریق عادی و طبیعی انجام دهند جز در موارد محدود و اندک که مصلحت بدانند به اذن خداوند دست به امور غیر طبیعی و خارق العاده زده و فرمان الهی را اجرا نمایند.
1) در کتاب منتخب الاثر فى امام الثانی عشر از ص 226 به بعد یکصد و چهل و شش روایت از جوامع روایی عامه و خاصه نقل کرده است که حضرت مهدی فرزند امام عسکری علیه السلام است و هم اکنون درمیان مردم حضور دارد. این عدد از روایات فوق تواتر است.
2) برای آشنایی با اسامی دانشمندان و کتاب های آن ها که تولد فرزندی به نام مهدی را برای امام عسکری علیه السلام نقل کرده اند به: علی اصغر رضوانی، موعود شناسی، ص 172؛ علی دوانی، دانشمندان عامه و مهدی موعود، مراجعه گردد.
1- صف، 6.
2- مائده، 12.
3- اعراف، 157.
4- ر.ک به محمد بن عمر رازی، تفسیر الکبیر، ج 2، ص 699 ذیل آیه 61 آل عمران؛ سید محمود آلوسی بغدادی، روح المعانی، ج 1، ص 457؛ محمود بن عمر زمخشری، الکشاف، ج 1، ص 49؛ جلال الدین عبدالرحمن السیوطی، الدر المنثور، ج 2، ص 73؛ احمد مصطفى المراغى، تفسير المراغى، ج 3، ص 171؛ سیدهاشم بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج 1، ص 630؛ نورالثقلین، ج 1، ص 348؛ کنز الدقائق، ج 3، ص 116؛ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر القمی، ج 1، 104 و نیز آیات سوره های چون: نساء، 59؛ احزاب، 33؛ واقعه، 79؛ ابراهیم، 24؛ الرحمن، 19؛ نور، 36؛ بقره، 37؛ شوری، 42؛ انعام، 153؛ اعراف، 24؛ مائده، 55؛ معارج، 1و 2؛ بینه، 7؛ توبه، 119؛ رعد، 43 و... درباره اهل بیت علیهم السلام به ویژه امام علی علیه السلام نازل شده است که برای آشنایی به تفاسیر مزبور و مانند آن و به جوامع روایی اهل سنت و امامیه رجوع شود.
5- انفال، 20، 1 و 46؛ مجادله، 13، 32، 132؛ آل عمران، 59؛ نساء، 92؛ نور، 54؛ محمد، 33؛ تغابن، 12؛ نور، 56.
6- شعراء، 216؛ احزاب، 36.
7- شعراء، 214.
8- مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح مسلم، ج 3، 1453 ح 1821؛ محمد بن اسماعیل بخاری، الجامع الصحيح، ج 4، ص 165 کتاب الاحکام؛ احمد بن حنبل، المسند، ج 1، ص 398؛ علی بنابی بکر الهيثمي، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 5، ص 345؛ کتاب الخلافة، سليمان بن احمد الطبراني، المعجم الكبير، ج 22، ص 120؛ عمادالدین اسماعيل بن كثیر الدمشقى، البداية و النهاية، ج 6، ص 242، باب الاخبار عن الائمة الاثنى عشر.
9- اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 537.
10- نازعات، 5.
11- وهابیان هر گونه واسطه را به معنای اله می دانند و معتقدند که کلمه توحید به معنای نفی هرگونه واسطه است.
12- شهاب الدین سید محمد آلوسی، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني، ج 1، ص 220.
13- انبیاء، 107؛ مائده، 35.
14- بحارالانوار، ج 16، ص 405 و ج 34، ص 193، باب النوادر؛ مفاتیح الجنان، فرازی از جامعه کبیره؛ اصول کافی، ج 1، ص 195، باب ان الائمة نور الله عز وجل.
15- ناصر الدین عبدالله بن عمر البيضاوي، تفسير البيضاوى، ج 1، ص 81.
16- محمد على الصابوني، صفوة التفاسير، ج 1، ص 42.
17- اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 537.
18- نساء، 64؛ آل عمران، 164؛ انفال، 33؛ احزاب، 1، 2؛ یوسف، 97.
19- روح المعانی، ج 3، ص 70.
20- معالم التنزيل في التفسير و التاويل ج 2، ص 100.
21- ابن قیم جوزی، اجتماع الجيوش الاسلامية، ج 1، ص 104.
22- معجم رجال الحديث، ج 5، 90 ؛ بحار الانوار ج 23، 102؛ امالی الصدوق، مجلس 89، ص 488.
23- نحل، 15؛ طه، 50.
24- انبیاء، 73؛ سجده، 24؛ انسان، 3.
25- حج، 4.
26- بقره، 185.
27- نور، 35.
28- اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 542.
29- بقره، 37.
30- الدر المنثور في تفسير المأثور، ج 1، ص 119؛ روایت یاد شده در دو تفسیر دیگر به نام های المحرر الوجیز فی تفسیر الكتاب العزيز، عبدالحق بن عطيه الاندلسی و الکشف و البیان فی تفسیر القرآن، احمد بن محمد بن ابراهيم الثعلبی، ج 1، 106 به صورت تحریف شده نقل شده است که به جای اسامی علی و فاطمه حسن و حسین، ابی بکر و عمر فاروق آمده است.
31- اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 541.
32- فرائد السمطین، ج 1، ص 36؛ روح المعانی، ج 1، ص 237؛ المستدرک علی الصحیحین همراه با تلخیص ذهبی، ج 2، ص 615؛ مناقب اهل بیت علیهم السلام، ص 126؛ ينابيع المودة لذوى القربى، ص 97؛ السيرة الحلبية، ج 1، ص 219؛ احقاق الحق، ج 9، ص 104؛ الغدير، ج 7، ص 288.
33- مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 9، ص 168؛ سلیمان بن احمد الطبراني، المعجم الاوسط، ج 1، ص 408.
34- جمال الدین عبدالرحمن بن القيم الجوزی در جامع الآداب، ج 2، 262 یکی از شرایط و وسیله استجابت دعا را درود فرستادن بر محمّد و آل محمّد دانسته است. محمد بن اسماعیل بخاری در الادب المفرد، ص 282 از ابی هریره نقل کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من قال اللهم صل علی محمد و على آل محمد ... شهدت له يوم القيامة بالشهادة و شفعت له.
35- الصواعق المحرقة، ج 1، ص 237.
36- الغدیر، ج 7، ص 387.
37- الرياض النضرة في مناقب العشرة، ص 275؛ الصواعق المحرقة على اهل الرفض و الضلال و الزندقة ج 1، ص 281.
38- اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 544.
39- الصواعق المحرقة على الرفض و الضلال و الزندقة، ج 1، ص 236.
40- محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 23، ص 320 فرازی از زیارت جامعه کبیره.
41- اعراف، 23.
42- مائده، 35.
43- التوحيد، ص 34، باب التوحید و نفى التشبيه؛ الهیات در نهج البلاغة، ص 249.
44- کامل الزیارات، ص 686.
45- محمد بن احمد الانصاری القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 1، ص 305.
46- فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج 1، ص 200؛ جوامع الجامع ج 1، ص 40.
47- محمد جواد البلاغي، آلاء الرحمن في تفسير القرآن، ج 1، ص 87.
48- جلال الدين السيوطي، الدر المنثور، ج 1، ص 40.
49- اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 550.
50- محمد بن اسماعيل البخاری، صحیح البخاری، ج 2، ص 917 كتاب الزكاة باب من سأل الناس تكثرا، ح 1475؛ محمد بن عبدالله بن بهرام الدارمی، سنن دارمی، ج 1، ص 43 باب ما اكرم الله نبيه بعد موته؛ كهف، 95؛ نمل، 38؛ مائده، 110؛ منافقون، 5؛ یوسف، 97؛ حشر، 10.
51- اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 548.
52- اصول کافی، ج 1، ص 514؛ دلائل الامامة، ص 282.
بعلاوه قرآن کریم؛
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1412ق.
قمی، محمد بن علی، التوحید، چاپ دوم، ارمغان طوبی، قم، 1384ش.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، بیروت، دارالتعارف، چاپ چهارم، 1401ق.
مجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار، چاپ دوم، مؤسسه الوفا، بيروت، 1403ق.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، بیروت، مؤسسة الاعلمی، چاپ دوم، 1425ق.
بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، مؤسسه الاعلمی، بیروت، 1419ق.
ابن حجر مکی، احمد بن احمد، الصواعق المحرقة على اهل الرفض والزندقة، دليل ما، قم، 1424ق.
آلوسی بغدادی، سیدمحمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظيم و السبع المثانی، داراحیاء التراث العربي، بيروت، بيتا.
صحيح البخاری، دارالمدار الاسلامی، بیروت.
بیضاوی، ناصر الدین عبد الله بن عمر، تفسیر البیضاوی، مؤسسة الاعلمی، بیروت، 1410ق.
رازی، فخر الدین محمد عمر، التفسير الكبير، المكتبة توفيقية، القاهرة، مصر.
زمخشری الخوارزمی، محمود بن عمر، الکشاف، چاپ دوم، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1421ق.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن ابی بکر، الدر المنثور في تفسير المأثور، دار الكتب العلمیه، بیروت، 1421ق.
طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الاوسط، مكتبة المعارف، الرياض، 1405ق.
قفاری، ناصر بن عبد الله، فكرة التقريب بين اهل السنة والشيعة، الرياض، دار الطيبة، 1420ق.
هیثمی، نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دارالفکر، بیروت، 1414ق.
دفتر اول: گوساله پرستی در کلام ابن عربی
حجت الاسلام سید محسن طیب نیا
رؤوس مطالب
اتهام بی سوادی بر منکران مبانی فلسفی و عرفانی
اتهام به تفرقه در میان صفوف شیعیان
مخالفت صریح مرحوم مجلسی با ابن عربی
اتهام به جعل و اختفاء بزرگان شیعه
برداشت های غلط از آیات و روایات
نوع جدایی خالق از خلق
جدایی صفات خدا از صفات مخلوق
کلید واژه ها؛
اهل بیت علیهم السلام، ابن عربی، حسن زاده آملی، صوفیه، یونان باستان
چندی قبل شاهد کتابچه ای بودیم که مخالفین فلسفه و عرفان موجود را مورد اهانت و توهین صریح قرار داده بود. مسلم است که این گونه مطالب دل های بسیار را به درد می آورد. آن چه در این شماره می خوانید جوابیه مختصری است که توسط آقای طیب نیا ایراد شده است. امید است مورد استفاده خوانندگان عزیز و گرامی قرار گیرد. و اهل نظر بر اساس مبانی مکتب وحی، به قضاوت بنشینند و سره را از ناسره جدا سازند.
چندی پیش یکی از دوستان جزوه ای را به من داد که نویسنده آن، مخالفان برخی از عقاید عرفا و صوفیان را به شدت مورد هجمه خویش قرار داده و آنان را متهم به قصور درک و تحریف حقایق نموده و سپس با استدلال های خویش سعی در اثبات برخی از عقاید عرفای اصطلاحی و صوفیان - به ویژه عقیده وحدت وجود و موجود و عینیت اشیاء با ذات الهی - را نموده است. گرچه سخنان نویسنده انتقاد شدیدالحن نسبت به طرفداران مکتب تفکیک می باشد (1)اما به تبع آن حمله وی شامل تمام کسانی که منتقد برخی از عقاید عرفا و متصوفه و فلاسفه هستند هم می شود. لذا هر چند عمده مطالب این کتابچه به خاطر سستی استدلال قابلیت بحث علمی را ندارد اما برای بیان سستی سخنان طرفداران عرفان صوفیانه بر آن شدیم برخی از مطالب آن را مورد نقد و بررسی قرار دهیم.
نام این جزوه «تحریف تفکیکیان پیرامون حکمت و عرفان» است. البته این دفتر اول می باشد که به عنوان «پرستش گوساله در فرمایش استاد حسن زاده آملی» است، عمده مطالب و استدلال نویسنده در موجه جلوه دادن پرستش گوساله و بت در کلام ابن عربی و استاد حسن زاده آملی می باشد. نکته مهمی که قبل از ورود به مباحث باید بگویم این است که این جانب نه قصد دفاع از مکتب و مشرب خاصی را دارم و نه خدای ناکرده قصد بی حرمتی به برخی از شخصیت های برجسته علمی را بنده حقیر طلبه ای جوان از حوزه علمیه شیراز می باشم، من هیچ گونه ارتباطی با صاحبان مکتب تفکیک ندارم و نه آنان را می شناسم و نه قصد دفاع از آرا و عقاید آنان را دارم. چیزی که سبب شده این جزوه را مورد نقد قرار دهم احساس تکلیف نسبت به سخنان غلط نویسنده است. ایشان نزدیک به نیمی از این مجموعه 80 صفحه ای را اختصاص به مقدمه داده و در نهایت مخالفان را متهم به قصور فهم، داشتن پندارهای باطل، تحریف حقایق، ایجاد آتش تفرقه در صفوف شیعیان و ..... کرده است.
1) مکتب تفکیک مکتبی است که برخی از علمای شهر مشهد مقدس آن را در مقابل فلسفه و عرفان اصطلاحی پایه ریزی نمودند. آنان معتقدند که به فلسفه و عرفان نظری که به فلسفه و عرفان اسلامی مشهورند چون دستمایه های اولیه خود را از فرهنگ غیر مسلمین اخذ کرده، هویت آن یک هویت اسلامی نیست و مضافاً بر این که در بسیاری از موارد با تعالیم اسلامی مخالفت دارد، لذا باید از دین تفکیک و جدا شود و در حوزه های علمیه و مجامع علمی دیگر به عنوان فلسفه و عرفان اسلامی مطرح نگردد، بلکه به عنوان علومی صرفاً بشری مورد بحث قرار گیرد.
شایسته بود نویسنده محترم ابتدا استدلال های خویش را جهت ردّ مخالفان مطرح می نمود و سپس به جسارت می پرداخت تا مخالفان بدانند بر کدام اشتباه خود مورد حمله قرار می گیرند! چرا آقایان گرامی تحمّل حرف مخالف را ندارند و به جای بحث و استدلال علمی فورا طرف مقابل را به کوری و نفهمی متهم می کنند؟ از خداوند متعال خواستارم که همه ما را به صراط مستقیم که راه محمّد و آل ایشان صلوات الله علیهم اجمعین می باشد هدایت گرداند.
1- در کتابچه «تحریف های تفکیکیان پیرامون حکمت و عرفان» منتقدان به صوفیه و فلاسفه به شدت مورد نکوهش قرار گرفته و به انواع و اقسام اتهامات چون رفتارهای غلط، پندارهای باطل، قصور و نقص در ادراک، طلاب مستضعف، تحریف حقایق، سخنان دروغ و کذب، ایجاد فتنه و تفرقه در صفوف شیعیان و .... مورد هجمه قرار گرفته اند.
سؤال ما از جناب نویسنده این است که در دیدگاه شما متخصص چه کسی است؟
آیا کسی که سخنان عرفا و فلاسفه را مو به مو پذیرفته - هر چند تقلیدی - او متخصص است؟
آیا منتقدانی که سال ها فلسفه و عرفان را خوانده و به عمق سخنان این دو طایفه رسیده اما مبانی و عقاید آنان را نپذیرفته اند، در دیدگاه شما متخصص اند یا خیر؟
شما علمای طرفدار عرفان اصطلاحی و فلاسفه را عالمان بزرگ شیعه یاد کرده و مخالفان آنان را طلاب مستضعف دانسته اید. آیا بزرگانی مثل شیخ انصاری، خواجه نصیر، میرزای قمی، علّامه مجلسی، علامه شیخ حر عاملی، مقدس اردبیلی که در ردّ عقاید ابن عربی و سایر صوفیه مطلب نوشته اند در نظر شما جزء علما و طلاب مستضعف اند؟
آیا از دیدگاه شما فیلسوف و عارف بزرگی مانند ملاحسن فیض کاشانی که مفسر کلام ابن عربی و ملاصدرا بوده و در اواخر عمر نادم شده و بر علیه عرفان اصطلاحی و فلسفه مطلب می نویسد از تخصص لازم برخوردار نیست؟
آیا مرحوم علامه محمد تقی جعفری دانشمند و فیلسوف شهیر که می نویسد عقیده به وحدت وجود و موجود عرفا و متصوفه سنخیتی با تعالیم انبیاء عظام در توحید ندارد، متخصص نیست؟
آیا پرفسور عبدالجواد فلاطوری که جزء پژوهشگران بزرگ عرصه فلسفه و عرفان است و می گوید: «پایه هایی که اساس فلسفه صدرالمتألهین (ملاصدرا) بر آن بوده است الان فرو ریخته است.» در نظر شما کارشناس و خبره نیست؟
به نظر می رسد در دیدگاه شما تنها متخصص کسی است که فلسفه و عرفان اصطلاحی را بپذیرد و اگر کسی عمر خود را در مطالعه و تدریس فلسفه سپری کرده باشد ولی با آرای فلسفه و عرفان مخالفت کند متخصص نیست و چیزی نمی داند!
علامه محمّدتقی جعفری در این مورد می نویسد:
اگر اصل را با وجود و موجود را واحد شخصی عقیده کردی اعلم دورانی اگر چه الف را از باء تشخیص ندهی .... و بالعکس اگر راجع به وحدت موجود اظهار نظری کنی، جاهل ترین مردمی اگر اعلم دوران باشی.
جناب نویسنده باید بدانید که اندیشه بسیاری از طلاب و پژوهشگران رشد نموده و این سخنان بی اساس دیگر جایگاهی ندارد و طرفداران عرفان اصطلاحی و صوفیه دیگر نمی توانند با برچسب نفهمی منتقدان را از میدان به در کنند.
2- نویسنده، منتقدان عرفان و فلسفه را متهم به تفرقه افکنی در صفوف شیعیان می کند می نویسد: ..... نشریات تفکیکی و خطبای محترمشان هر روز نغمه ای در تنبور می افزایند و تحریف و خلاف واقع جدیدی را به مردم مستضعف و از همه جا بی خبر تزریق می کنند و علاوه بر افترا بدون علم و تحریف و کذب، به آتش تفرقه در صفوف شیعیان و موالیان اهل بیت علیهم السلام دامن می زنند. (1)
و در صفحه بعد می نویسد:
نکته ای که در این جا تذکرش ضروری است. این است که بخشی از تحریفات (توسط مخالفان فلسفه و عرفان) مسلّما به صورت عمدی تولید می شود و نگارندگان و گویندگان با علم و توجه به آن به جعل آن می پردازند ولی به عقیده این حقیر بیش از نود درصد آن محصول بی اطلاعی (2)به ضمیمه تعصب خشک و عناد با حکما و عرفا است که تفکیکیان از کودکی با آن تربیت می شوند. با این وجود صاحبان این تحریفات غیر عامدانه، غالباً جاهل مقصراند نه قاصر، زیرا خود واقفند که شرعا و عقلا هیچ وجه حق اظهار نظر در این گونه مسایل را ندارند و تبعات این تکاذیب در آخرت دامن گیرشان خواهد شد.
پاسخ ما:
چیزی که موجب اختلاف در صفوف شیعیان می شود رها کردن معارف توحیدی خاندان طهارت علیهم السلام است نه انتقاد یا مخالفت با عرفان و فلسفه. سخن منتقدان این است که آیا با وجود عالی ترین معارف توحیدی در تعالیم خاندان طهارت علیهم السلام سزاوار است که شیعیان آن ها را رها کنند و در معارف به علوم صرفا بشری تمسک جویند؟
آیا عرفان اصطلاحی و فلسفه اسلامی که به اعتراف پژوهشگران این عرصه دستمایه های اولیه خود را از مکتب یونان باستان گرفته است می تواند محور اتحاد بین شیعیان باشد؟
آیا گروهی که سعی دارند معارف خاندان طهارت علیهم السلام را اصل قرار دهند و هیچ گونه جایگزینی را برای آن نپذیرند تفرقه افکنند یا دیگران؟
آیا در نظر شما، عرفان اصطلاحی و فلسفه از وحی هم مقدس تر است که هیچ کس به غیر از باور کنندگان نمی توانند حتی اظهار نظر کنند و اگر اظهار نظر کنند حرام شرعی را مرتکب شده اند؟ ایشان و برخی از این طرفداران می گویند تا فردی حکمت متعالیه ملاصدرا را خوب نخواند و نفهمد نمی تواند و نباید درباره ابن عربی و آثار و عقاید او اظهار نظر کند، زیرا فلسفه متعالیه ملاصدرا مقدمه ورود به عرفان ابن عربی است و کسانی که این نکته مهم را رعایت نکنند در اظهار نظر دچار لغزش می شوند.
پاسخ ما:
از آن جا که حکمت متعالیه صدرالمتألهین برگرفته از آرا و عقاید ابن عربی است، کسی که در این مباحث وارد شود و آن چه می خواند بپذیرد، قطعا زمانی که با اتمام این مقدمات وارد عرصه عرفان ابن عربی شود دیگر منتقد عقاید او نخواهد بود، بلکه شارح و مفسر عقاید ابن عربی می شود، زیرا از ابتدا ذهنیت و تفکرش در چهارچوب خاصی شکل گرفته که لاجرم وی را به سوی پذیرش عرفان ابن عربی سوق می دهد و این نکته بسیار مهمی است که آقایان از آن غفلت کرده اند. بهترین راه برای نقد آرا و عقاید عرفا و متصوفه این است که در ابتدا زبان آنان فهمیده شود، سپس بدون پذیرش مکتب خاص از تفکرات بشری، و با توجّه به عقل فکری و محکمات قرآن و تعالیم اهل بیت علیهم السلام عقاید آنان مورد ارزیابی قرار گیرد. اما طرفداران فلسفه و عرفان تفکرات خود را از ابتدا در چهارچوبی خاص - که نهایتا منجر به پذیرش عقاید آنان می شود - شکل می دهند و این کار جداً جلوی حُریت و آزادی اندیشه را می گیرد.
3- نویسنده محترم سخن بسیار عجیبی دارد، می نویسد:
شالوده نظام فکری علامه مجلسی در مسائل اعتقادی، ساخته شده دست پدر بزرگوار ایشان علامه مجلسی اول و شیخ بهایی و ملاصدرا و گاه امثال میرداماد و میرزا رفیع و آقا حسین دامغانی است. در مرآة العقول و بحار در مباحث توحید و نفس و ..... دائما به مطالب نقد شده از این بزرگان بر می خوریم و مجلسی ثانی با تجلیل بسیار از شیخ بهایی و پدرشان و میرداماد یاد می کنند و ملاصدرا را «بعض المحققین» می نامند.
و اگر نقل قول این بزرگان را از بحار و مرآة العقول حذف کنیم، دیگر چیز قابل توجهی در این مباحث باقی نمی ماند. مجلسی اول در این عبارت فرمود: «شیخ بهاء الدین محمد (شیخ بهایی) و مولانا صدرالدین محمد شیرازی (صدرالمتألهین) بلکه جميع محققین و مدققین خوشه چین خرمن او (محی الدین) می باشند.» معنای این سخن این است که علامه مجلسی ثانی و به تبع محدّثین دیگری که بر سفره بحار نشسته اند، در فهم روایات و معارف خوشه چین محی الدین می باشند، گرچه از نام وی فرار کنند. با مقایسه بحار و آثار محققین و متکلّمین پیش از قرن ششم به خوبی عمق تاثیرگذاری حکمت و عرفان را در آثار علامه مجلسی ثانی می بینیم که ارایه شواهد تفصیلی آن مجال دیگری می طلبد. تفکیکیان و دیگران - بپذیند یا نپذیرند باور کنند یا نکنند - آن چه از مکتب تشیع امروزه به آن معتقدند مرهون عرفان محی الدین می باشند. مرحوم علامه مجلسی صاحب کتاب گرانسنگ بحارالانوار، در آثار خود به شدت عقاید عرفا و متصوفه را مورد نقد و ردّ قرار می دهد و آن ها را اهل انحراف و بدعت معرّفی می کند، حال چگونه می توان گفت که وی وام گیر ابن عربی است؟
جناب نویسنده!
آیا شیعه مرهون عرفان کسی است که در آثارش به شدت به شیعه حمله نموده و حتی نقل می کند که شیعیان در عالم کشف و شهود به صورت خوک دیده شده اند، و در کتاب فصوص الحکم می نویسد: پیامبر صلی الله علیه و آله رحلت کرد و هیچ کس را جانشین خود ننمود و در فتوحات مکیه از مناقب شیخین مرتب سخن می گوید آن چنان که هیچ اهل سنتی نگفته و حتی عمر را معصوم می داند و با استناد به احادیث جعلی بر عصمت عمر استدلال می کند، و در همان کتاب فتوحات تمام احادیث نبوی را که بسیاری از آن ها به قول محدّث کبیر شیخ حر عاملی جعلی اند از منابع اهل تسنن نقل می کند،
و در همان کتاب همه طایفه شیعه را گمراه معرفی می کند و می گوید شیعیان دوازده امامی از همه فرقه های امامیه گمراه ترند و شیطان را شاگرد شیعیان دوازده امامی معرفی می کند و انواع و اقسام تهمت ها را به شیعیان می زند. تا آن جا که حتی برخی از طرفداران وی، او را به خاطر این سخنان مورد ملامت قرار داده اند، آیا چنین کسی حق بر گردن شیعه دارد و شیعه وام دار و مرهون اوست؟
استاد مطهری ابن عربی را سنی متعصب نام می برد و استاد سید جلال الدین آشتیانی که از مدافعان و طرفداران ابن عربی است، وی را دشمن شیعه معرفی می کند. (1)
جناب شیخ! سزاوار بود که شما بگویید شیعه وامدار و مرهون علمای بزرگ و مجاهد خویش مثل کلینی ها و صدوق ها و مجلسی ها است نه ابن عربی سنّی متعصب!
4- نویسنده بزرگان متقدمین شیعه را متهم به قشری گری و سانسور احادیث و خیانت در امانت می کند، می نویسد:
بزرگان متقدمین شیعه، در باب ولایت و امامت اهل بیت علیهم السلام و حتى نبوت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله عقاید سطحی داشتند. عده ای از ایشان ائمه علیهم السلام را از ابرار (دانشمندان نیکو) می نامیدند و هیچ مقام معنوی عجیبی برای ایشان معتقد نبودند. عده ای تحت تاثیر گرایش های افراطی محدثین مقامات اهل بیت علیهم السلام را انکار می کردند و کسانی را که معتقد به سهو رسول خدا صلی الله علیه و آله نبودند از غلات و مفوضه و ملعون می نامیدند .... محدثین آن (عصر شیخ صدوق و شیخ مفید) همه این روایات را (در فضایل و مناقب اهل بیت علیهم السلام) متهم به غلو و تفویض می نمودند و راویان آن را که گاه اصحاب سرّ ائمه علیهم السلام بودند به کذب و جعل و .... نسبت می دادند و به همین بهانه حجم زیادی از روایات آن عصر را سانسور کرده و به دست ما نرساندند. (2)
1) استاد آشتیانی در مقدمه فصوص الحکم می نویسد: «شیخ اعظم با آن که به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عشق می ورزد خصم الد شیعه امامیه (دوازده امامی) است ..... آن چه در این قسمت از فتوحات آورده (که شیعیان در عالم کشف و شهود خوک دیده شدند) بسیار سست و خالی از صحت است در دو قضیه منقول از رجبیون و آن دو شاهد آثار جعل آشکار است، مع هذا شیخ محقق از ناحیه عشق بر شیخین باور کرده است.» مقدمه بر شرح فصوص قیصری، ص 44.
2) ص 27 و 28 کتاب.
پاسخ ما:
سخن این نویسنده تهمت بزرگی است به محدّثان و مجاهدان کبیر شیعه، همان هایی که با تمام وجود پاسدار مکتب اهل بیت علیهم السلام بودند و سختی ها را بر جان خریدند و سخنان اهل بیت علیهم السلام را تا روز قیامت برای رهپویان هدایت و سعادت به یادگار گذاشتند.
امثال شیخ صدوق و شیخ مفید و شیخ طوسی و دیگر بزرگان محدّثین متقدّم، که در کلام این نویسنده به قشری گری و خیانت در امانت متهم شده اند، حقیقتاً حق بزرگی بر گردن ما شیعیان دارند. اگر زحمت ها و مجاهدت های آن بزرگواران متقدم نبود اکنون ما هم مانند بسیاری از مسلمانان از مکتب نورانی خاندان طهارت علیهم السلام بی بهره بودیم.
نویسنده از یک طرف شیعه را وامدار عرفای صوفی که اکثر آنان مثل ابن عربی سنی متعصب شیعه ستیز بودند می داند و از طرف دیگر بزرگان محدّثین متقدّم را که افتخار جهان بشریت را متهم به سانسور حدیث و خیانت در امانت می کند.
راستی این گونه قضاوت های وهابی پسند نشانه چیست؟
5- ایشان می نویسد:
غرض از مباحثی که در این مجموعه بیان می شود اثبات حقانیت کلام جناب محی الدین نیست، بلکه نشان دادن بی اطلاعی و نا آشنایی مخالفان معارف الهی با این علوم است. (1)
پاسخ ما:
چیزی که از ابتدا تا انتهای این کتابچه مشاهده می شود دفاع از عقاید ابن عربی، بخصوص سخن ایشان که گوساله پرستی، خدا پرستی است. گویا نویسنده با بهانه کردن مخالفان، قصد توجیه سخنان ابن عربی و شارح کتاب او جناب استاد حسن زاده آملی را دارند، نه قصد آگاهی دادن و استدلال علمی نمودن. نویسنده از یک طرف منتقدان گوساله پرستی در سخن ابن عربی و شارح آن را به نفهمی متهم می کند و از طرف دیگر با استدلال های ناصحیح سعی در موجه جلوه دادن عقاید ابن عربی را دارد، در عین حال با کمال تعجب می نویسد: «غرض از مباحثی که در این مجموعه بیان می شود اثبات حقانیت کلام جناب محی الدین نیست ... »!
1) ص 17.
پس از اتمام مقدمه نویسنده با دلایل گوناگونی می کوشد تا برخی از عقاید عرفا و صوفیه را اثبات کند مانند بحث عینیت اشیاء با ذات الهی و بحث از این که چون در عالم تکوین همه عبد و فرمان بردار خدا هستند پس واقعیت بت پرستی خدا پرستی است. وی با استناد به آیات قرآن کریم و روایات امامان معصوم علیهم السلام سعی در توجیه سخنان ابن عربی و استاد حسن زاده آملی را دارد. اما باید گفت که نویسنده با استناد غیر صحیح به آیات و روایات و دگرگون کردن معانی آن ها در این مجموعه مغلطه فاحشی را به تصویر کشیده و گمان کرده آن چه را استدلال می کند و می نویسد صحیح و مطابق با واقع است، در صورتی که به خاطر تعبد و تعصبی که نسبت به سخنان صوفیه و عدم درک صحیح قرآن و روایات دارد دچار خطایی بزرگ در عقیده خویش گردیده است. و ما برای این که مباحث طولانی نشود بخشی از استدلال های وی را با جواب مختصر ذکر می کنیم:
7- وی می نویسد:
قرآن مجید سرتاسر عالم هستی را آیه و نشانه پروردگار می شمارد و در سراسر آیات مبارک خود هر گونه استقلالی را از هر موجودی نفی می کند .... بر خلاف ما که خود را دارای علم و حیات و قدرت و عزّت و ملک می بینیم، خداوند متعال در قرآن کریم هر صفت کمالی را در خود منحصر می نماید و علم و حیات و قدرت و دیگر صفات را به خود اختصاص می دهد. (1)
نویسنده برای اثبات عینیت خدا با اشیاء این گونه زمینه سازی می کند که هر صفت و کمالی مختص به خداوند متعال است و هیچ گونه قدرت و عزّت و ملک و ملکی برای انسان نمی باشد.
پاسخ ما:
خداوند مالک کمالات گوناگون است و آن کمالات را که مخلوق او هستند به انسان اعطا نموده و وی را مالک آن ها کرده و هر چند این ملکیت یک ملکیت اعتباری باشد اما انسان مالک آن از طرف خداوند متعال است. خداوند در قرآن می فرماید:
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَ تَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء وَ تُعِزُّ مَن تَشَاء وَ تُذل مَن تَشَاء بَيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ .... بگو بار الها! مالک حکومت ها تویی به هر کس بخواهی حکومت می بخشی و از هر کس که بخواهی حکومت را می گیری هر کس را بخواهی عزّت می دهی و هر که را که بخواهی خوار می کنی. تمام خوبی ها به دست توست تو بر هر چیزی قادری.
1) ص 35 و 36.
بنابراین خداوند متعال کمالات را به انسان عنایت نموده است و نوع این کمالات از این جهت مختص خداست که خدا خالق آن است و کسی غیر او آن ها را ایجاد نکرده است و نفی استقلال به این معناست که این ها ذاتی ما نیست بلکه خدا اعطا نموده است.
8- وی می نویسد:
از دیده دو بین و احول ساکنان عالم کثرت، ما و دیگر مخلوقات وجودی در کنار خدا می باشیم و با هم عالم هستی و وجود را پر می کرده ایم. بارها می پرسیم خداوند کجاست؟ کدام بخش از عالم را پر نموده است؟ و چگونه به همه جا احاطه و سیطره دارد؟ خود را غیر و مباین و بریده از او می بینیم و نسبت خالق و مخلوق را دو وجود جدا که یکی قوی و دیگری ضعیف و یکی غالب و قاهر و دیگری مغلوب و مقهور و یکی رزاق و محیط و دیگری مرزوق و محاط است می دانیم.
پاسخ ما:
خداوند و مخلوقات از آن جا که هم سنخ هم نیستند با هم عالم را پر نمی کنند بلکه این کثراتند که عالم خلقت را پر می کنند و آن گونه که نویسنده می پندارد، مخالفان چنین مطالبی را نمی گویند بلکه هر کس چنین سخن گوید نفهمیده است که «کجایی» از خواص عالم خلق است و خداوند خالق جا و مکان می باشد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید:
إِنَّ اَللَّهَ أَیَّنَ اَلْأَیْنَ فَلاَ أَیْنَ لَهُ خداوند جا و مکان را ایجاد کرده است و خود جا و مکان ندارد.
نویسنده سر در گم خلط مطلب کرده است، در این که ذات ما غیر از ذات خداست و او خالق است و ما مخلوق او و او رازق است و ما مرزوق و .... تردید نیست. این که ما و تمام پدیده ها غیر خدا هستیم با تمام ملاک های عقلی و آموزه های شرعی قابل تطبیق است اما این گونه نیست که خداوند به ما احاطه نداشته باشد بلکه محیط بر ما است. پس بینونت ما با خداوند بینونت صفتی است نه بینونت عُزلی. به این معنا که خداوند از هر جهت غیر مخلوقات خویش است اما سیطره تام بر تمام مخلوقات خویش هم دارد.
9- نویسنده محترم می گوید:
بر اساس منطق توحیدی اسلام و مکتب اهل بیت علیهم السلام خداوند متعال در همه جا و در همه چیز و با همه چیز و در تمام ذرّات وجود حقیقتا هست به طوری که به جای این که بگوییم خداوند کجای عالم است باید با نوعی مسامحه گفت عالم کجای خداست؟
پاسخ ما:
هم این که بگوییم خدا کجای عالم است غلط است و همین که بگوییم عالم کجای خداست. زیرا وقتی جا و مکان مخلوق خداست بکار بردن این جمله که عالم کجای خداست معنا ندارد.
10- ایشان می نویسد:
وجود مقدس او و اسماء و صفاتش ارکان وجود هر چیزی را پر کرده است.
سپس در پاورقی می آورد:
چنان که در دعای کمیل می خوانیم: و بأسمائک التي ملأت ارکان کل شئ.
پاسخ ما:
خداوند با هر چیزی است، اما آن چه که عالم خلقت را پر کرده است اسماء اوست نه وجود او (همان گونه که امیرمؤمنان علیه السلام در دعای کمیل می فرماید) و این که خداوند با هر چیزی است دلالت بر غیریت او با اشیاء دارد نه عینیت. خداوند متعال ذاتا با همه اشیاء است بدون عینیت داشتن با آن ها، اما اندیشه و عقل ما کیفیت آن را نمی فهمد زیرا فعل خداوند طور ندارد همچنان که ذات خداوند طور ندارد.
11- وی می نویسد:
در هر جا کمالی که می بینیم کمالات اوست و از اوست و با اوست و به سوی اوست. نسبت مخلوقات با خداوند متعال نسبت دو موجود جدا نیست، بلکه نسبت مطلق و مقید وجودی است. (1)
پاسخ ما:
خداوند از هر قیدی منزه است، حتی قید اطلاق. زیرا هم مقید و هم مطلق هر دو از مفاهیم ذهنی است و خداوند از مفاهیم ذهنی ما منزّه است. مطلق و مقید در هم سنخ ها به کار می رود که یکی محدود و دیگری نامحدود می باشد. اما خداوند هم سنخ مخلوقات نیست که تعبیر مطلق برای او بکار برند، به همین دلیل است که در آیات و روایات خداوند به چنین اسمی «یا مطلق» خوانده نشده است.
1) ص 37.
12- سپس نویسنده برای اثبات عینیت اشیاء با خداوند متعال به قسمتی از احادیث و معصومین علیهم السلام استناد می کند و می نویسد:
خداوند (غير كل شيء) است ولی (لا بمزايلة) و (لا بمباينة) بلکه «مع كل شيء» ولى «لابمقارنة» و «لا بالممازجة» سپس در پاورقی به این احادیث اشاره می کند:
مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَة (1) خداوند با تمام موجودات است نه این که با آن ها قرین باشد و غیر تمام اشیاء است نه این که از آن ها جدا باشد.
لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْيَاءِ فَيُقَالَ هُوَ كَائِنْ وَ لَمْ يَنْاً عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِن..... (2) او در اشیا حلول نکرده تا گفته شود از جمله اشیاء است و جدا از اشیاء نگشته تا گفته شود با آن ها مباین و جداست.
هُوَ فِي الأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَة ..... (3) او در تمام اشیاء است نه این که با آن ها ممزوج باشد و او خارج از اشیاء است نه این که مباین و جدا از اشیاء است.
پاسخ ما:
نویسنده با استناد به این احادیث شریف می خواهد با نفی مباینت ذات خداوند متعال از ذات اشیاء عینیت خداوند متعال را با اشیاء اثبات کند. اما احادیث فوق با توجه به یک سری احادیث دیگر هرگز چنین سخنی را نمی گوید و نویسنده - دانسته یا نادانسته - احادیث فوق را ذکر نکرده است. درست است که در این احادیث مباینت خدا با اشیاء نفی شده است اما با این توضیح که مباینت عزلی نفی شده است نه مباینت صفاتی (4)مرحوم علامه مجلسی
1) نهج البلاغه خطبه اول
2) توحید صدوق، ص 79.
3) توحید صدوق، ص 306.
4) برخی گمان کرده اند که مراد از این فرمایش و نظایر آن این است که بین خدا و خلق جدایی ذاتی نیست. فقط جدایی صفتی است در حالی که مسئله عکس این است. خدا چون مکان مند نیست بلکه خالق مکان است و هم سنخ مخلوق نیست. جدایی مکانی از ریشه غلط است زیرا که دو ذات متفاوت اند و جدایی مکانی دو شی هم سنخ معنا و مفهوم دارد. جدایی خالق و خلق صفتی است، یعنی هر آن چه خدا هست خلق آن نیست و آن چه خلق است خالق آن نیست بخصوص که صفات خدا عین ذات خداست مشخص تر می شود که منظور از جدایی صفتی جدایی و تباین ذاتی است – سردبیر
از امیرمؤمنان علیه السلام نقل می کند:
دَلِيلُهُ آيَاتُهُ وَ وُجُودُهُ إِنْبَاتُهُ وَ مَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ وَ تَوْحِيدُهُ تَمْیِيزُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ حُكْمُ التَّمْيِيز يَيْنُونَةُ صِفَة لَا بَيْنُونَةُ عُزْلَة دلیل خداوند آیات اوست و وجود او اثبات اوست و معرفت خداوند رسیدن به توحید و یگانه پرستی است و توحید او با تمیز و فرق گذاشتن بین او و مخلوقات اوست و حکم تمییز جدا دانستن خداوند در صفت اوست نه جدایی و مباینت در برکنار بودن از مخلوقاتش.
از امام زین العابدین علیه السلام روایت است که:
.... هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ كَائِنْ لَا كَيْنُونَةَ مَحْظُور بهَا عَلَيْهِ وَ مِنَ الْأَشْيَاءِ بَائِنْ لَا بَيْنُونَةَ غَائب عَنْهَا لَيْسَ بقَادِر.... در اشیاء است نه این که برای او مانعی باشد و از اشیاء جدا است نه آن جدایی که از آن ها غایب باشد و بر آن ها توانایی نداشته باشد و ده ها حدیث دیگر که در این زمینه می باشد.
خوانندگان ارجمند مشاهده نمودند که چگونه نویسنده با چشم پوشی از یک سری احادیث، یک معنای باطل را به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نسبت می دهد.
بنابراین مضمون احادیث چنین است: هر چند خداوند ذاتاً و صفتاً مطلقاً مباین و مغایر با پدیده های خویش است اما وی کمال سیطره و ارتباط را با مخلوقات خویش دارد، و این مضمون بلکه نص احادیث متواتر اهل بیت علیهم السلام است که نویسنده به خاطر تعبد و تعصب بر مباحث عرفانی و فلسفی آنان را نادیده گرفته است.
13- می نویسد: «این طور نیست که کسی کمالی و وجودی جدا و مستقل داشته باشد، بلکه وجود و کمال خود اوست که در همه جا و با همه چیز است.» (1)
پاسخ ما:
سخن درست این است که بگوییم: خداوند خالق وجود و کمالی است که به ما اعطا کرده است. بنابراین کمال و صفات او با کمال و صفات ما کاملا مغایر و متفاوت است و وجه اشتراک فقط در لفظ است، نه در حقیقت آن، در این باره احادیث فراوانی است که در بحث های بعدی به آن اشاره می شود.
1) ص 38.
14- نویسنده در ادامه بحث اثبات عینیت اشیاء با ذات الهی چنین مثالی می زند:
اگر فرض کنیم ما در درون خود تصوری از یک گل داشته باشیم و از ما بپرسند نسبت تو با این گل چگونه است؟ چه خواهیم گفت؟ بدیهی است که این تصور از ما بیرون نیست، بلکه در درون خود ماست و هیچ استقلالی از ما ندارد، اگر ما نبودیم تصور ما نیز نبود و او در تمام وجودش به ما وابسته است. او آنقدر به ما متصل است که می توان گفت عين ماست. یعنی هیچ جایی و وجودی جدای از ما ندارد و آنقدر وجود ما به او احاطه دارد که می توانیم بگوییم ما تمام او را پر کرده ایم و در سراسر وجود او هستیم .... آری، نسبت ما با واحد قهار نسبت همین گل است که در حجاب عالم کثرت دم از من و ما می زنیم و ادعای اسقلال و جدایی می کنیم و به خود می نازیم و او را غیر و مباین می بینیم در حالی که او غیری است که عین است و عینی است که غیر است. (1)
پاسخ ما:
گل ذهنی مخلوق ذهن ماست، اما تمام پدیده ها مخلوق خداست و آفرینش ما هیچ سنخیتی با صنع و آفرینش حق متعال ندارد، لذا نمی توانیم آفرینش خودمان را نمونه ای از آفرینش خداوند قلمداد کنیم و از روی آن بخواهیم چگونگی آفرینش خدا را تحلیل نماییم، خداوند در این باره می فرماید: (لیس کمثله شیء) هیچ چیز همانند او نیست. بنابراین نسبت ما با خداوند متعال برابر با نسبت این گل ذهنی با ما نیست. در ثانی گل نویسنده مثال زده است عین وجود ما نیست، زیرا ما آن را در ذهن ایجاد کرده ایم و هر چند که آن وابسته به ماست اما غیر ماست.
اگر کسی بگوید: گل ذهنی مرتبه ای از وجود ما است و از ذات ما است، در جواب می گوییم: این مثال با ممثل سازگار نیست چرا که مخلوقات از ذات خداوند نشأت نگرفته اند بلکه خداوند آن ها را ابداع نموده است.
و این که نویسنده می گوید: «خداوند غیری است که است که عین است و عینی است که غیر است.» یک تناقض گویی آشکار است، زیرا زمانی که گفته شود خداوند غیر موجودات است دیگر او را عین موجودات دانستن خطاست، و این گونه تعابیر در هیچ یک از سخنان امامان معصوم علیهم السلام دیده نمی شود بلکه آن بزرگواران خداوند را مغایر اشیاء معرفی می کنند. گویا در دیدگاه برخی آقایان جمع نقيضين هیچ مشکلی ندارد.
1) ص 40.
15- می نویسد:
انبیای الهی که مؤدب به آداب باطن و ظاهر هر دو بودند با لطافت و ظرافت به گونه ای به بیان این حقایق پرداختند که هر کس به قدر ظرف وجود خود از آن بفهمد. عامی به قدر خود و عالم و عارف هر یک به قدر خود، ولی عده ای از شوریدگان و عاشقان درگاه الهی که آن سعه و ظرف ملکوتی را نداشتند، گاه در بیان این حقایق از بیانات و تعبیری بهره گرفتند که نا آشنایان به زبان ایشان را به اضطراب و تزلزل افکند. برخی از این بزرگان وقتی می خواستند نهایت احتیاج مخلوقات را به خداوند توضیح دهند، پس از ده ها و صدها صفحه شرح و توضیح پیرامون تنزیه خداوند متعال گفتند: «او غیر اشیاء نیست بلکه عین همه اشیاء است.» غرضشان از این سخن نه این بود که او را محدود در این موجودات محدود نمایند و از عرش عظمت و علو خود پایین کشند، بلکه می خواستند نهایت «نداری» و «بی چیزی» موجودات را نشان دهند چنان که به آن گل می گفتیم: مالک و صاحبت عین توست و تو از خود چیزی نداری. (1)
پاسخ ما:
آن اصحاب سیر و سلوک، سخن انبیاء را اشتباه فهمیدند و اشتباه بیان کردند.
16- نویسنده در اثبات ادعای خود مبنی بر عینیت اشیاء با ذات الهی می نویسد:
آری، انبیاء و اوصیاء نیز همین سخنان را در پرده بیان می نمودند و سراسر آیات قرآن و خطب نهج البلاغه بیان همین حقیقت عالی است و البته ایشان نیز گاه بی پرده و آشکار داد توحید سر می دادند. چنان که امیرمؤمنان علیه السلام در جنگ بدر و صفین به ذکر «یا هو یا من لا هو إلا هو» مترنم بودند.
پاسخ ما:
سراسر آیات قرآن و روایات معصومان علیهم السلام خلاف ادعای آقایان را اثبات می کند. و اما معنای سخن امیرمؤمنان علیه السلام این است که: خداوند به هیچ چیزی شباهت ندارد و با هیچ چیز نمی توان وی را توصیف کرد مگر با خودش، و آن چه که خودش، خودش را با آن توصیف نماید و این عبارت نه تنها عینیت را نمی سازد بلکه صراحت در این معنا دارد که اشیاء غیر او هستند. (2)
17- می نویسد:
این که می گویند: (عرفا خداوند را با موجودات یکی می دانند و به عینیت خالق و مخلوق معتقدند و همه چیز را با وی متحد می شمارند) این سخن جز بهتانی عظیم و افترایی بزرگ نیست. در بین عرفای بزرگ شناخته شده عالم اسلام حتی یک نفر چنین سخنی نگفته است و احدی را نمی توان یافت که به چنین چیزی معتقد باشد ...... آیا می توان به ابن عربی که تمام آثارش مشحون از بیان عظمت خداوند و احتیاج مخلوقات به وی است، نسبت داد که او خداوند را عین مخلوقات می داند!؟ (1)
پاسخ ما:
ابن عربی و طرفدارانش مرتب در آثار خود از عینیت اشیا با ذات الهی سخن گفته اند (2)و این سخن هرگز اتهام نمی باشد. ابن عربی در فتوحات مکیه می گوید:
سبحان من أظهر الاشيا و هو عينها
پاک و منزه است خداوندی که اشیا را ظاهر ساخت و خود عین اشیا است.
و در کتاب فصوص الحکم فرعون را عین ذات خداوند معرفی می کند و می گوید:
و إن كان عين الحق و الصورة الفرعون
و در فص هارونیه درباره عارفان می نویسد:
فان العارف من يرى الحق في كل شيء بل يراه عين كل شيء
عارف کسی است که خداوند را در همه چیز ببیند، بکه او را عین همه چیز بداند.
18- نویسنده در صفحات بعدی عینیت را در کلام ابن عربی به گونه ای توجیه می کند که مراد از عینیت اشیا با ذات الهی فقر و بی هویتی اشیاء است.
1) ص 43 و 44.
2) صوفیه تفاوت خالق با خلق را در همان اطلاق و تقیید می دانند یعنی از حیث ذات یکی هستند و تفاوت تنها در اطلاق و تقیید است. بنابراین وقتی صوفی می گوید ما خدا را عین مخلوق نمی دانیم یعنی خدا قید ندارد، قید یعنی همینطور ظهورات یعنی همین حدود و اندازه است و از سویی می گویند خدا به شکل های مختلفی ظهور کرده است و این یعنی تناقض آشکار - سردبیر
پاسخ ما:
این سخن علاوه بر این که با سخنان گذشته وی در باب عینیت منافات دارد با معنای کلام ابن عربی هم مغایر است. ابن عربی می گوید:
فإذا شهدناه شهدنا نفوسنا لأن ذواتنا عين ذاته لا مغايرة بينهما الا بالتعين و الاطلاق و إذا شهدنا، أى الحق شهد نفسه أى ذاته التي تعيّنت و ظهرت في صورتنا.
با مشاهده خداوند خود را می بینیم، چون ذات ما عین اوست و جدایی و تفاوتی بین ما و او نیست، مگر از نظر تعین و محدودیت و اطلاق. و خداوند با مشاهده ما خود را می بیند، چون ذات اوست که با تعین و شخصیت پذیری به صورت ما ظاهر شده است.
و نیز می گوید:
فكل ما تدركه فهو وجود الحق في أعيان الممكنات.
آن چه را درک می کنی (از اشیاء و مخلوقات) وجود خداوند است در اعیان ممکنات.
و قیصری شارح فصوص می گوید:
إن لكل شيء جمادا كان أو حيواناً حياتاً و علماً و نطقاً و ارادتاً و غيرها يلزم ذات الإلهية لأنها هى الظاهرة بصور الحمار و الحيوان.
برای هر چیز چه جماد، چه حیوان، حیات و علم و نطق و اراده و صفاتی مانند آن می باشد که آن صفات از خصایص ذات الهی است، پس خداوند است که به صورت الاغ و حیوان ظاهر شده است.
و ابن عربی میگوید:
فما عبد غير الله في كل معبود إذ لا غير في الوجود
غیر از خدا چیزی پرستش نمی شود چون غیری در وجود نیست.
با توجه به این سخنان و سخنان دیگر ابن عربی معنای «عینیت» در کلام وی مشخص می شود. خداوند عین اشیا است یعنی: تمام پدیده ها ظهور ذات الهی می باشد و این خداست که به صورت اشیا گوناگون ظهور و بروز نموده است و هیچ فرقی بین خداوند و اشیا نیست مگر در اطلاق و تقیید، به این معنا که پدیده ها همان ذات حق می باشند با این تفاوت که ذات الهی مطلق و غیر محدود است و پدیده ها مقید و محدوداند. در کتب عرفان اشیا را طوری از اطوار الهی و جلوه ای از جلوات ذات او می دانند، و تنها و تنها فرق خدا را با اشیا در اطلاق و تقیید می دانند.
19- می نویسد: «مگر ما قرآن نمی خوانیم؟ مگر نمی بینیم خدا می فرماید: علم و حیات منحصر در خداوند نیست.» یعنی علم و قدرت و حیات شما همان علم و قدرت و حیات خداوند است .... هر علمی و هر کمالی که به هر کس عطا می کند آن عین علم و کمال خود است و لذا باز هم علم و دیگر صفات کمال منحصر در وی است. (1)
پاسخ ما:
خداوند در قرآن چنین چیزی را نفرموده است. این دیدگاه کاملاً غلط است زیرا خلقت خداوند متعال ابداعی است به این معنا که «لا من شیء» است. یعنی خداوند از چیزی نیافریده حتی از ذات خود. عرفا و فلاسفه می گویند آن علم و حیات و تمام کمالاتی که در بشر موجود است از وجود و ذات خدا در بشر سریان کرده است یعنی همان حیات و همان علم و همان کمالات الهیه به صورت ضعیف تر در وجود انسان موجود می باشد.
اما همان گونه که گذشت صفات و کمالات انسانی مخلوق خدا بوده و غیر خدا هستند و خداوند آن ها را به انسان اعطا می کند. آن چه خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام در این باب به ما می آموزند این است که صفات خداوند با صفات مخلوقات خویش هیچ وجه اشتراکی و شباهتی ندارد مگر در لفظ و مفهوم مشترک اند و در معنا و حقیقت آن مختلف می باشند. اما عرفا و صوفیه با پذیرش این عقیده باطل که صفات و کمالات انسان همان صفات و کمالات خداست به مهلکه تشبیه (2)خداوند با مخلوقات افتادند در حالی که طبق تعالیم انبیای عظام و ائمه اطهار علیهم السلام خداوند از این نسبت های کوته فکران منزه است. به احادیثی که صفات خدا را غیر صفات مخلوق معرفی می کنند توجه فرمایید:
امام رضا علیه السلام می فرماید:
هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ الْوَاحِدُ الأَحَدُ الصَّمَد .... لاَ يُشْبِهُهُ شَيْءٌ وَ لاَ يُشْبِهُ هُوَ شَيْئاً... خداوند لطیف آگاه شنوای بیناست یگانه یکتا، صمدی است که .... به هیچ چیز (در ذات و صفات) شبیه نیست و چیزی هم (در ذات و صفات) به او شبیه نمی باشد.
و در حدیث دیگری می فرماید:
ثُمَّ وَصَفَ نَفْسَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِأَسْمَاءِ دَعَا الْخَلْقَ إِذْ خَلَقَهُمْ وَ تَعَبَّدَهُمْ وَ ابْتَلَاهُمْ إِلَى أَنْ يَدْعُوهُ بِهَا فَسَمَّى نَفْسَهُ سَمِيعاً بَصِيرًاً قَادِراً قَائِماً ظاهراً باطنا ... و إنَّمَا سُمِّيَ اللهُ عَالِماً لأَنَّهُ لَا يَجْهَلُ شَيْئاً فَقَدْ جَمَعَ الْخَالِقَ وَ الْمَخْلُوقَ اسْمُ الْعِلْمِ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَى عَلَى مَا رَأَيْتَ وَ سُمِّيَ رَبُّنَا سَمِيعاً لَا بِجُزْء فِيهِ يَسْمَعُ بِهِ الصَّوْتَ لَا يُبْصِرُ بِهِ كَمَا أَنَّ جُزْءَنَا الَّذِي نَسْمَعُ بِهِ لَا نَقْوَى عَلَى النَّظر بهِ وَ لَكِنَّهُ أَخْبَرَ أَنَّهُ لَا تَخْفَى عَلَيْهِ الأَصْوَاتُ لَيْسَ عَلَى حَدٌ مَا سُمِّينَا نَحْنُ فَقَدْ جَمَعَنَا الاِسْمُ بِالسَّمِيعِ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَى وَ هَكَذَا الْبَصَرُ لا بجُزء به أبْصَرَ كَمَا أنَّا نُبْصِرُ بِجُزْءٍ مِنَّا لَا تَنْتَفِعُ بِهِ فِي غَيْرِهِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ لَا يَجْهَلُ شَخصاً مَنْظُوراً إِلَيْهِ فَقَدْ جَمَعَنَا الاِسْمُ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَى. امام رضا علیه السلام فرمودند:
خداوند تبارک و تعالی خویش را به نام هایی وصف کرده است که وقتی بندگان را آفرید و آنان را به عبادت وا داشت و گرفتارشان ساخت او را با نام ها بخوانند. بنابراین خویش را شنوا، بینا، توانا بپا دارنده، آشکار، پنهان، لطیف، آگاه، قوی، عزیز، حکیم، دانا و امثال این نام ها نامید .... خداوند از آن روی عالم نامیده شده است که هیچ چیزی برایش مجهول نیست. نام علیم در آفریننده و آفریده شده بکار رفته است ولی همان گونه که مشاهده کردی معنای آن دو فرق می کند. پروردگار ما شنونده نامیده شده است اما نه به وجود جزیی در او که با آن صدا را بشنود یا چیزی را ببیند. آن گونه که در ما آن جزیی که به وسیله آن می شنویم، بر دیدن توسط آن توانا نیستیم و حال آن که خداوند خبر داده که صداها بر او پوشیده نیست اما نه آن گونه که ما خود را شنوا می نامیم. در لفظ «سمیع» (شنوا) ما بندگان و خدا از لحاظ لفظ مشترک هستیم اما معنای آن فرق می کند.
سخنان امامان معصوم علیهم السلام در این باره - که کمالات و صفات خدا با کمالات و صفات انسان فقط در اسم اشتراک دارند و نه در معنا – فراوان است. کافی است که محققان و مشتاقان معارف خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام به کتاب توحید شیخ صدوق باب «نام های خداوند و فرق بین معنای نام های خدا و معنای نام های مخلوقین» مراجعه نمایند و ده ها سخن ارزشمند آن بزرگواران را مشاهده نمایند. ولی همان گونه که در سخن نویسنده بیان شد عرفا و صوفیه صفات و کمالات انسان را همان صفات و کمالات خدا می دانند و با این عقیده نادرست هم به تشبیه خدا و هم به عینیت و وحدت وجود دچار گشتند.
1- مبدأ اعلی، ص 74.
2- كتاب فلاطوری، ص 162.
3- مبدأ اعلى، ص 108 و 111 به نقل از مجله نورالصادق 135/13.
4- فتوحات مکیه، ج 2، باب الثالث و السبعون.
5- فصوص الحكم، فص داووديه.
6- فتوحات، ج 1، ص 200.
7- الإثنى عشريه في الردّ على الصوفيه، ص 235، ترجمه عباس جلالی.
8- فتوحات، ج 1، ص 281 و 282.
9- امامت و رهبری، ص 162 و 163.
10- آل عمران، 26.
11- ص 36.
12- بحار الانوار، ج 3، ص 309.
13- ص 37.
14- بحارالانوار، ج 4، ص 253.
15- همان، ج 4، ص 301.
16- شوری، 11.
17- فص موسويه.
18- شرح فصوص قیصری، ص 389.
19- فصوص الحكم، ص 103.
20- شرح فصوص الحکم، ص 252.
21- فصوص الحكم، ص 73.
22- توحید صدوق، ص 246 باب اسماء الله.
23- همان، ص 266.
بعلاوه قرآن کریم؛
شیخ حر عاملی، رسالة الاثنى عشرية في الرد على الصوفية، ترجمه عباس جلالی، انتشارات انصاریان، چاپ دوم.
جعفری تبریزی، محمدتقی، مبدأاعلی، چاپخانه ی حیدری، چاپ اول، 1337ش.
امامت و رهبری، مرتضی مطهری، ناشر: صدرا، چاپ بیست و هفتم.
شيخ صدوق، التوحيد، قم، مؤسسه نشر اسلامی، 1415ق.
المجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، بیروت: مؤسسة الوفاء، چاپ سوم، 1403ق.
قیصری رومی، محمد داوود، شرح فصوص الحکم، با تصحيح و مقدمه و تعليق سيد جلال الدین آشتیانی، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، تهران، 1375ش.
ابن عربی، محیی الدین، فصوص الحكم، تصحیح ابو العلاء عفیفی، بیروت، 1365ق.
(اشعار منتخب پیرامون امام حسن مجتبی علیه السلام)
استاد یاسر حوتی
بی تردید شعر یکی از کهن ترین هنرهای ارزشمند بشری است که در قالب گفتار عاطفی تجلّی می نماید. ولی این هنر نیز چون دیگر سرمایه های وجودی بشر در صورتی ارزشمند است که در مسیری مثبت و سازنده بکار گرفته شود؛ اما اگر به عنوان یک وسیله مخرب در طریق آسیب زدن به بنیان اعتقاد و اخلاق جامعه و تبلیغ بی بندباری و فساد بکار گرفته شود بسیار زیان بار است.
قرآن کریم، شاعران را به دو بخش گمراه و هدایت یافته تقسیم نموده است:
(وَ الشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ * أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِى كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ * وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ * إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَ انتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَى مُنقَلَب يَنقَلِبُونَ)(سوره شعرا آیه 224 تا 227)
شاعران کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی می کنند آیا نمی بینی آن ها در هر وادی سرگردانند؟ و سخنانی می گویند که به آن ها عمل نمی کنند؟ مگر کسانی که ایمان آورده اند و کارهای شایسته انجام می دهند و خدا را بسیار یاد می کنند و به هنگامی که مورد ستم واقع می شوند به دفاع از خویشتن (و مؤمنان) برمی خیزند آن ها که ستم کردند بزودی می دانند که بازگشتشان به کجاست!
بنابراین خداوند متعال بعد از کلمه «الا» گروهی از شاعران را مورد عنایت قرار می دهد و می فرمایند شاعران در وادی گمراهی اند مگر آنانی که:
1- ایمان آورده اند. بدیهی است انسان مؤمن بر اساس ایمان شعر می سراید و پیروی هوس نمی کند.
افسانه ای که دست هوس می نویسدش *** دیباچه رساله ایمان نمی شود
کشت دروغ بار حقیقت نمی دهد *** این خشک رود چشمه حیوان نمی شود
آز و هوی که راه به هر خانه کرد سوخت *** از بهرخانه تو نگهبان نمی شود
(دیوان پروین اعتصامی صفحه 19)
2- عمل صالح انجام می دهند؛ چه ایمان باید در عمل تجلی پیدا کند.
3- زیاد به یاد خدا می باشند و بی تردید این ذکر مستمر در شعر آنان نیز آشکار می شود آن که به یاد خداست از انحراف در امان است.
بیمار محبت
آفتاب تابناک
آیینه جمال باری
صدر نشین همه کائنات
قرآن بی بدیل
جلوه خداوندی
فروغ چراغ هدایت
کریم غریب شهر مدینه
سوغاتی عرش
محمّدی دیگر
دام زلف کریم
گدا گدا آقا
گریه بر امام حسن علیه السلام
حال آفتاب مدینه
بال و پر آتش گرفته
سکوت محشر آفرین
نجم هر انجمن
خون دل های ریخته
چند رباعی در مدح امام حسن علیه السلام
شکوه آسمان
بقیع و بوی گل
درود بی انتها به بقیع
در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست
زیرا که در صفات خدا «احتیاج» نیست
باید به بال رفت و درآورد گیوه را
در بارگاه قرب تو پا احتیاج نیست
تو بی وسیله هم بلدی معجزه کنی
دست تو را به لطف عصا احتیاج نیست
بوی طعام سفره، خودش می کشد مرا
تا خانه ی تو راهنما احتیاج نیست
خواهش نکرده اهل کرم لطف می کنند
این جا به التماس گدا احتیاج نیست
اصلاً پی معالجه ی این جگر مباش
"بیمار عشق (1)را به دوا احتیاج نیست"
محشر برای رو شدن اعتبار توست
کی گفته است روز جزا احتیاج نیست؟
تو با سکوت کردن خود، جنگ می کنی
تیغ تو را به کرب و بلا احتیاج نیست
وقتی نداشت مادر تو سنگ قبر هم
دیگر تو را به صحن و سرا احتیاج نیست
علی اکبر لطیفیان
1) بجاست بجای کلمه عشق از کلمه مهر استفاده شود. سردبیر
موکب باد صبا بگذشت از طرف چمن
تا چمن را پرنیان سبز پوشاند به تن
سبزه اندر سبزه بینی ارغوان در ارغوان
لاله اندر لاله بینی یاسمن در یاسمن
بلبل آن جا هر سپیده دم سراید نغمه ای
در ثنای خسرو خوبان امام ممتحن
از حریم فاطمه در نیمه ی ماه صيام
چهره ی ماه حسن تابید با وجه حسن
میوه ی بستان زهرا نور چشم مصطفی
پاره ی قلب علی بن ابیطالب حسن
در محیط علم و دانش آفتابی تابناک
بر سپهر حلم و بخشش کوکبی پرتو فکن
شد عیان از چهره ی تابان او نور خدا
شد جوان از چشمه ی احسان او چرخ کهن
چون دمد صبح وصالش دل شود دار السرور
چون رسد شام فراقش جان شود بیت الحزن
گر ببارد ابر احسان عمیمش بر زمین
گردد از هر قطره ای دریای رحمت موج زن
در شبستان ولایت مشعل گیتی فروز
در گلستان فصاحت بلبل شیرین سخن
سینه از نور فضایل روشنی بخش جهان
چهره در حسن شمایل رشک خوبان زمن
بر حصار حلم او شد مایه ی دین استوار
محکم از ایمان او شرع نبى مؤتمن
پرچم صلح و صفا افراشت سبط مصطفی
تا براندازد لوای کفر و آشوب و فتن
نور جاویدان او بر جان ما بخشد فروغ
عشق روزافزون او در قلب ما دارد وطن
منبع فیض و عطای کبریای ذوالجلال
مظهر ذات و صفای کردگار ذوالمنن
تن میرور جز به مهر خاندان حق (رسا)!
تا ز دل شوید غبار رنج و اندوه و محن
دکتر قاسم (رسا)
ای نور قدیم کردگاری
ای تازه تر از گل بهاری
گل با همه حسن پیش رویت
خاری بود از جمال، عاری
زان دیده ی مست، نرگس آموخت
خود شیوه ی مستی و خماری
در شام فراق عاشقان را
گیسوی تو رمز بی قراری
ماه رمضان ز روی ماهت
شد چشمه ی مهر کردگاری
نور تو صفای طور سیناست
کوی تو حریم دلسپاری
بر سینه ی خاک مدفن تست
رخشنده مدال افتخاری
ای نور زمین و آسمان ها
ای آینه ی جمال باری
بر لوح زمان به خط زرین
گفتار تو مانده یادگاری
از نور تو ای چراغ دانش
تاریکی جهل شد فراری
عید است شها گدای خود را
از بارگهت مران به خواری
خاموش (حسان)! که خود شه دین
داند ره و رسم بنده داری
حبيب اله چایچیان (حسان)
صدرنشین همه ی کائنات
اى علوى ذات و خدایی صفات
صدر نشین همه کائنات
سید و سالار شباب بهشت
دست قضا و قلم سرنوشت
صبر هم از صبر تو بی تاب شد
کوزه شد و زهر شد و آب شد
بعد شهادت نکشید از تو دست
تیر شد و برتن پاکت نشست
سبزه برآمد ز گلستان دین
تا رخ تو سبز شد از زهر کین
ریشه دین گشت همایون درخت
تا ز تو خورد آن جگر لخت لخت
ملت اسلام که پاینده باد
مشعل توحید که تابنده باد
هر دو رهین خدمات تواند
شکرگزارنده ذات تواند
ریاضی یزدی
این خانواده آینه های خدایی اند
در انتهای جاده ی بی انتهایی اند
خیل ملک مقابلشان سجده می کنند
این ها خدا نی اند ولیکن خدایی اند
هر کس که می رسد سر اطعام می برند
فرقی نمی کند که فقیران کجایی اند
یک "السلام" و یک "و علیک السلام" سبز
این ها همان مقدمه ی آشنایی اند
صدها هزار مثل سلیمان در این حرم
مشغول لحظه های شریف گدایی اند
سوگند می خوریم که پروانه زاده ایم
همسایه ی قدیمی این خانواده ایم
تو آسمان جودی و ما یا کریم تو
پرواز می کند دل ما تا حریم تو
احساس می کنم به تو نزدیک می شوم
وقتی که می وزد سر راهم نسیم تو
وقت کرامت است که از راه آمده است
آن آشنای کوچه نشین قدیم تو
قرآن بی بدیل، حروف مقطعه!
کی می رسم به فهم الف لام میم تو
سوگند می دهیم خدا را در این سحر
بر پینه های رحمت دست کریم تو
ما را همیشه سایل دست شما کند
ما را به زیر پای شما خاک پا کند
دست مرا بگیر که عاشق ترم کنی
سلمان خانواده ی پیغمبرم کنی
من در قنوت نیمه شبت دور می زنم
شاید مرا بگیری و انگشترم کنی
آن شاخه ی گلم که به دست تو داده اند
تا هر کجا که خواست دلت پرپرم کنی
من آمدم که بین سحرهای اشتیاق
بال مرا بگیری و خرج حرم کنی
بال و پر شکسته به دردم نمی خورد
انگار بهتر است که خاکسترم کنی
روزی آب و سفره ی نان منی حسن
ماه مبارک رمضان منی حسن
ای در هوای پاک نگاهت سلام ها
نامت نداشت سابقه ای بین نام ها
ای سبزی بهار خدا سیر می شوند
از عطر سفره های حضورت مشام ها
بیرون بیا و چشم مرا هم قدم بزن
هم سفره ی فروتن جمع غلام ها
در کوچه ات کسی به کسی جا نمی دهد
مکثی نما به شوق چنین ازدحام ها
سائل شدن کنار نگاه تو واجب است
وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها
تو سفره دار شهر خدا ما گدای تو
مثل کبوتریم و اسیر هوای تو
آن کس که پیش پای شما خم نمی شود
در خانه ی فرشته هم آدم نمی شود
آقای من بدون توسل به نام تو
حالی برای توبه فراهم نمی شود
دست مرا بگیر و به سمت خدا ببر
چیزی که از بزرگیتان کم نمی شود
آرامش تو باعث طوفان کربلاست
بی صلح تو قیام محرم نمی شود
هرکس که بر نجابت صلح و سکوت تو
مؤمن نمی شود، به جهنّم نمی شود
تا کربلا رسید صدای سکوت تو
این قیل و قال ها به فدای سکوت تو
ای از هزار حاتم طائی کریم تر
لطف تو از تمام کریمان قدیم تر
می آوری به وجد، تو پروردگار را
ای از زبان حضرت موسی کلیم تر
تو ابتدای نسل طهورای کوثری
هر کس حسودتر به تو باشد عقیم تر
در این مسیر رو به خدایی، ندیده ایم
از رد پای گیوه ی تو مستقیم تر
در کربلا به آینه ات سنگ می زنند
هرکس شبیه تر به تو جرمش عظیم تر
آقا تو در کلام خلاصه نمی شوی
در حضرت و امام خلاصه نمی شوی
ای یاکریم خسته چه کردند با پرت
این زهر پر شراره چه آورده بر سرت
از لحظه ای که رنگ نگاهت کبود شد
رنگی دگر نرفته مناجات خواهرت
با این که ای غریب، تو بودی امام شهر
اما کسی نخواند نمازی به پیکرت
تابوت تو نشانه تیر جمل شده
آن هم کجا به پیش دو چشم برادرت
دل های ما به یاد تو ای بی حرم ترین
پر می زند به سمت بقیع مطهرت
تا کی لبم به خاک بقیعت نمی رسد
بر آستان پاک رفیعت نمی رسد
علی اکبر لطیفیان
یگانه ای و نداری شبیه و مانندی
که بی بدیل ترین جلوه خداوندی
معطل اند هزاران فرشته کاسه به دست
عسل بیاوری از آن لبی که می خندی
به قصد کشتن شاعر شدند هم پیمان
دو چشم مست تو با ابروان پیوندی
تمام عرش خدا در طواف گهواره
نگاه خیره ی زهرا به طفل دلبندی
به نیمه رمضان و میان صوت اذان ...
رطب رسیده به دستان آرزومندی
نمی شناخت رسول خدا سر از پایش
نمی رسید به آن لحظه ی خوشایندی
نوشته اند تو را از بهشت آوردند
نوشته اند ز عطری که می پراکندی
لبان فاطمه خندان و چشم مولا اشک
نوشته اند تو مولود اشک و لبخندی
برای خیل غلامان چه خوب مولایی!
برای حیدر و زهرا چه ناز فرزندی!
گدا که فرق ندارد تو سفره ات پهن است
در امید به روی کسی نمی بندی
هادی ملک پور
ای در رخت جمال خداوند آشکار
ای آفرین به حُسن تو از آفریدگار
قرآن گرفته از نفست عمر جاودان
ایمان به دوستی تو گریده استوار
احمد نهاده لب به لبان تو بارها
حیدر گرفته از دهنت بوسه بی شمار
غیر از تو و حسین که او هست، تو، تو، او
هرگز کسی نگشته به دوش نبی سوار
مرد کریم بر کرمش فخر می کند
تو کیستی که کرده کرم بر تو افتخار
آل رسول جمله کریمان عالم اند
تو خود کریم آل رسولی به روزگار
دشنام را به لطف و کرامت دهی جواب
دشمن شود ز کثرت جود تو شرمسار
هم صحبت خدایی و هم سفره ی فقیر
در فرش یار خلقی و در عرش شهریار
حور و ملک بخاک قدومت نهاده رو
جن و بشر به باب بقیعت امیدوار
در حلم و در سکوت به پای تو چشم صبر
در صلح و در نبرد به دست تو اختیار
جنگ تو جنگ خیبر و فتح تو فتح بدر
دست تو دست حیدر و تیغ تو ذوالفقار
از صبر تو چراغ هدایت دهد فروغ
با صلح تو خزان ولایت شود بهار
نام تو در کنار معاویه کی رواست
تو بهتر از گل استی و او خارتر زخار
تو نجل پاک فاطمه او بوه پور هند
تو از بهشت نوری و او از جحیم نار
سوگند می خورم به حسین و به نهضتش
اسلام شد ز صلح و ز صبر تو پایدار
صبر نبی ز صلح تو جوشید در سکوت
رزم علی ز دست تو آید به کارزار
و الله بود صلح تو از جنگ سخت تر
با آن شجاعت و شرف و عزّ و افتخار
بالله بود همین و جز این نیست یا حسن!
دین را بود ز صلح و قیام تو اعتبار
گر آگه از جلال تو و ننگ خویش بود
می کشت خصم شوم تو خود را هزار بار
در صلح و در نبرد، امامت از آن توست
در صبر و در نبرد تویی اختیار دار
و الله از نتیجه ی صلح و قیام توست
گر نخل انقلاب حسینی گرفت بار
یک عمر بود قاتل زهرا برابرت
او را سرور بود و تو را چشم اشکبار
با دیدن مغیره به هر صبح و ظهر و شام
سر می کشید از جگرت بر فلک شرار
وقتی که دست حادثه در کوچه شد بلند
گویی که بود بهر تو هنگام احتضار
از جد اطهر تو گرفتند انتقام
بر گوش مادر تو شکستند گوشوار
مادر چو رفت در غم مظلومی پدر
صبح سپید گشت به چشمت چو شام تار
بر غربت تو ماهی دریا گریسته
از بس که دیده ای غم و اندوه بی شمار
صبر تو کرد خون به دل شیعیان تو
یک لحظه، ای غریب وطن ناله ای بر آر
با لحظه لحظه درد و غمت عمر گشت طی
وز پاره پاره ی جگرت (1)طشت، لاله زار
آن تیرها که بر بدنت ریخت فوج فوج
کردند بهر زخم تنت گریه، زار زار
بارید تا که تیر جفا بر جنازه ات
شمشیر گشت در کف عباس بی قرار
یک بار نه، که خصم، تو را کشت بارها
ای لحظه لحظه جان جهان در رهت نثار
دردا که دشمنان تو در روضة البقيع
نگذاشتند بوسه بگیرم از آن مزار
یک لحظه دوستی شما را نمی دهد
یک عمر اگر رود سر «میثم» فرازدار
استاد سازگار
1) شاعر محترم بر اساس همان دریافت عرفی شعر را سروده است و گرنه زهر به طور مستقیم به جگر اثر نمی گذارد. سردبیر
خدا به طالع تان مهر پادشاهی زد
به سینه ی احدی دست رد نخواهی زد
در آسمان سخاوت یگانه خورشیدی
تمام زندگی ات را سه بار بخشیدی
گدا ز کوی تو هرگز نرفته ناراضی
عزیز فاطمه! از بس که دست و دل بازی
مدینه شاهد حرفم : فقیر سرگشته
همیشه دست پر از محضر تو برگشته
به لطف خنده تان شام غم سحر گردد
نشد که سائلتان ناامید برگردد
خدا به شهد لبت مزه ی رطب داده
کریم آل محمد تو را لقب داده
تبسم نمکینت چقدر شیرین است
دوای درد یتیم و فقیر و مسکین است
خوشا به حال گدایی که چون شما دارد
در این حرم چقدر او برو بیا دارد
به هر مسافر بی سرپناه جا دادی
به دست عاطفه حتی به سگ غذا دادی
گره گشایی ات از کار خلق، ارث علی است
مقام اولی جود و بخششت ازلی است
به حج خانه ی دلبر چه ساده می رفتی
همه سواره ولی تو، پیاده می رفتی
امام رأفت دوران بی مرامی ها
نشسته ای سر یک سفره با جذامی ها
خیال کن که منم یک جذامی ام آقا
نیازمند نگاه و سلامی ام آقا
چقدر مثل علی از زمانه رنجیدی
سلام داده، جواب سلام نشنیدی
امام برهه ی تزویرهای بسیاری
به وقت رفتن مسجد، زره به تن داری
کریم شهر مدینه! غریب افتادم
به جان مادرت آقا، برس به فریادم
خودت غریبی و با دردم آشنا هستی
رفیق واقعی روزهای بی دستی!
قسم به حرمت این ماه حق، نگاهی کن
به دست خالی این مستحق، نگاهی کن
بگیر دست مرا، دست بسته ام آقا
ضرر زدم به خودم، ورشکسته ام آقا
دل از حساب قنوت تو سود می گیرد
دعای دست رحیمت چه زود می گیرد!
برای مدح تو گویند شعر احساسی
به واژه های «در» و «میخ» و «کوچه» حساسی
چه شد غرور تو آقا شکست در کوچه
بگیر دست مرا با خودت ببر کوچه
چه شد که بغض گلوگیر گوشه گیرت کرد
کدام حادثه این گونه زود پیرت کرد
چگونه این همه غم در دل شما جا شد
بگو که عاقبت آن گوشواره پیدا شد؟
وحید قاسمی
از عالم بالاست شمیمی که رسیده
این سفره ی رنگین و نعیمی که رسیده
امشب به در خانه معبود ببخشند
هر بنده عاصی و رجیمی که رسیده
اینان همه یک نور ز یک خلق عظیمند
پس اوست همان خلق عظیمی که رسیده
معراج طلوعش پر جبریل بسوزد
سوغاتی عرش است حریمی که رسیده ...
باز اسم شما شور به جان غزل آورد
وصف تو نوشتم لب شعرم عسل آورد
بر مصحف دل تا که زدم دست تفعل
بر طالع مجنون تو خیرالعمل آورد
مختل شده از سیل بروها و بیاها
جایی که رخت روی به اهل محل آورد
با آمدنت فتنه کفار به هم خورد
تیغت چه بلایی سر آل جمل آورد؟
دشمن همه جا گفت: که مانند علی کیست؟
کو هر چه به دنیا پسر آورد یل آورد
از مصحف لب هات کلامی اگر آید
تیری است در اندیشه خامی اگر آید
با دست پر از نزد تو دل می رود حتی
صرفاً جهت عرض سلامی اگر آید
دیگر گره ی کار کسی بسته نماند
در بین دعاها ز تو نامی اگر آید
سلمان رود از خرمن الطاف نگاهت
امثال همان مردک شامی اگر آید
مدیون تو و صلح تو و صبر تو باشد
از بعد تو تا حشر امامی اگر آید
با همت تو بیرق اسلام به پا ماند
صلح تو بنا بود اگر کرب و بلا ماند
آن قدر بلندی که مرا پست نوشتند
از بود تو نابود مرا هست نوشتند ...
آن قدر کریمی تو که الگوی کرم را
از زاویه بخشش آن دست نوشتند
آن قدر کریمی که دگر راه گدا را
در کوی کرم بعد تو بن بست نوشتند
آن قدر وسیعست کرمخانه قلبت
بر سفره تو هر که رسیدست نوشتند
هر چند سر کوی تو بی چیز و فقیریم
تا وصله نعلین تو هستیم امیریم
تو سبزترین خطه سر سبز خدایی
ما خشک ترین منظره زرد کویریم
منت کش آقای کریم خودمانیم
از دست کسی غیر تو منت نپذیریم
تنهایی و غربت همه جا یار دلت بود
یک عمر فقط درد، کس و کار دلت بود
سنگینی دستی که تو را اشک نشین کرد
چل سال غم و غصه سر بار دلت بود
چون موی زمستانی ات از بین نمی رفت
آن لکه خونی که به دیوار دلت بود
پس خوب شد آن زهر به داد دلت آمد
ور نه که به جز زهر مددکار دلت بود؟
با این که خودت هر نفست مقتل دردی است
«لا يوم...» ولی روضه ی خون بار دلت بود
با گنبد و گل دسته و یک صحن خیالی
سر می کند این دل... که رسد روز وصالی
محمد علی بیابانی
هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
نسیم پنجره ی وحی! صبح زود بهشت
"اذا تنفس" باران هوای شبنم تو
تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو
تویی دوباره پیمبر، محمدی دیگر
چنان که عایشه ی دیگری است محرم تو
به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز عزّةُ الله نقش خاتم تو
من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان، همه ماییم و میزبان همه تو
تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفره ی محرم تو
چقدر جمله ی "احلی من العسل" زیباست
و سال هاست همین جمله است مرهم تو
هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو
گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو
فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
سید حمید رضا برقعی
ابری شدم به نیت باران شدن فقط
مور آمدم برای سلیمان شدن فقط
باید ز گوشه چشم تو کاری بزرگ خواست
چیزی شبیه حضرت سلمان شدن فقط
باید به شیعه بودن خود افتخار کرد
راضی نمی شوم به مسلمان شدن فقط
دنیای دیگری ست اسیری و بردگی
آن هم به دام زلف کریمان شدن فقط
لا يمكن الفرار ز تیر نگاه تو
چاره رسیدن است و قربان شدن فقط
در خانه ی کریم کفایت نمی کند
یک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط
این لطف فاطمه است و عشق است تا ابد
سرمست از نوای حسن جان شدن فقط
فکری برای پر زدن بال من کنید
من را اسیر زلف امام حسن کنید
آقا شنیده ام جگرت شعله ور شده
بی کس شدی و ناله ی تو بی اثر شده
پیش حسین سرفه نکن آه کم بکش
خون لخته های روی لبت بیشتر شده
یک چشم خواهرت به تو یک چشم به تشت
تشت مقابلت پر خون جگر شده
ای وای از مصیبت تابوت و دفن تو
وای از هجوم تیر و تن و چشم تر شده
می گفت با حسین اباالفضل وقت دفن
این تیرها برای تنش دردسر شده
موی سپید و کوچه و تابوت و زهر و تیر
دوران غربت حسن این گونه سر شده
یک کوچه بود موی حسن را سپید کرد
یک اتفاق بود که او را شهید کرد
مسعود اصلانی
نشسته ام بنویسم گدا گدا آقا
چقدر محترم است این گدای با آقا
نشسته ام بنویسم حسن، کریم، کرم،
مدینه، سفره ی آقا، برو بیا، آقا
نشسته ام بنویسم به جای العفوم
الهی یا حسن یا کریم یا آقا
تو مهربانی ات از دستگیری ات پیداست
بگیر دست مرا هم تو را خدا آقا
دخیل های نبسته شده، زیاد شدند
چرا ضریح نداری؟ چرا چرا آقا
تویی کریم و کرم زاده، من گدا زاده
مرا خدا به تو داده تو را به من داده
همه فقیر تو هستند ما گداها هم
گدای لطف تو هستند خضر و موسی هم
سه بار زندگی ات را به این و آن دادی
هر آن چه داشته بودی و گیوه ات را هم
قسم به ایل و تبارت - قسم به طایفه ات
غلام قاسم و عبدالله توام با هم
عجیب نیست بگردد فرشته دور سرت
عجیب نیست بگردد علی و زهرا هم
من از بهشت به سمت شما سفر کردم
که من بهشت بدون تو را نمی خواهم
بدون عشق مسلمان شدن نمی ارزد
بدون مهر تو انسان شدن نمی ارزد
نخوانده است کسی سطری از کتابت را
به دست های گدایان فقط دعا دادند
به چشم های تو دادند استجابت را
چرا غلام نداری؟ مگر که ما مردیم
نشسته ایم ببینیم انتخابت را
تو تکسواری و حتی کسی شبیه حسین
عجیب نیست بگیرد اگر رکابت را
نه که نظر نخوری - نه - مدینه می میرد
اگر که دست علی وا کند نقابت را
نقاب خویش بیفکن مرا دچار کنی
نقاب خویش بیفکن که تار و مارکنی
نشسته ام بنویسم که قامتت طوباست
نگات مثل علی و صدات مثل خداست
نشسته ام بنویسم علی است بابایت
نشسته ام بنویسم که مادرت زهراست
نشسته ام بنویسم هزار ای والله
هنوز هم که هنوز است پرچمت بالاست
سکوت کردی و اما حسین شهر شدی
سکوت کردن تو کربلاست - عاشوراست
اگر که جلوه نکردی همه کم آوردند
نبود دست تو آری خدا چنین می خواست
قرار بود که در صلح - کربلا بشوی
سکوت پیش بگیری و لافتی بشوی
نشسته ام بنویسم که سفره داری تو
همیشه بیشتر از حد انتظاری تو
به دست با کرمت می دهی کریمانه
به سائلان حسینت هر آن چه داری تو
تو نیمه ی رمضانی ولی شب قدری
مرا به دست خداوند می سپاری تو
اگر بناست بسوزم به هیزم فردا
قسم به چادر زهرا نمی گذاری تو
نخواستم بنویسم ولی نفهمیدم
چطور شد که نوشتم حرم نداری تو
نوشتم از سر این کوچه رد مشو اما
نگاه کردم و دیدم چگونه داری تو ...
... تلاش می کنی از مادرت جدا نشوی
تلاش می کنی او را حرم بیاری تو
میان کوچه به دنبال توست مادر تو
میان کوچه به دنبال گوشواری تو
مگر چه دیده ای از زندگیت سیر شدی
چقدر زود شکسته شدی و پیر شدی
علی اکبر لطیفیان
مهرت به کائنات برابر نمی شود
داغی ز ماتم تو فزون تر نمی شود
از داغ جانگداز تو ای گوهر وجود
سنگ است هر دلی که مکدر نمی شود
ظلمی که بر تو رفت ز بیداد اهل ظلم
بر صفحه خیال مصور نمی شود
تنها جنازه تو شد آماج تیر کین
یک ره شد این جنایت و دیگر نمی شود
بی بهره از فروغ ولایت تو یا حسن
مشمول این حدیث پیمبر نمی شود
فرمود دیده ای که کند گریه بر حسن
آن دیده کور وارد محشر نمی شود
دارم امید بوسه قبر تو در بقیع
اما چه می توان که میسر نمی شود
با این ستم که بر تو و بر مدفنت رسید
ویران چرا بنای ستمگر نمی شود؟
آن را چه دوستی است «موید» که دیده اش
از خون دل ز داغ حسن تر نمی شود
سید رضا موید
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود
خورشید بود و ماه از او نور می گرفت
تا بود، آسمان و زمین را رحیم بود
سر می کشید خانه به خانه محله را
این کارهای هر سحر این نسیم بود
آتش زبانه می کشد از دشت سبز او
چون گل فروش کوچه ی طور کلیم بود
این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد
چون حال آفتاب مدينه وخیم بود
حقش نبود تیر به تابوت او زدن
این کعبه در عبادت مردم سهیم بود
بی سابقه است حادثه اما جدید نیست
این خانواده غربتشان از قدیم بود
آقا ببخش قصد جسارت نداشتم
پای درازم از برکات گلیم بود
شیخ رضا جعفری
آیا شده بال و پرت آتش بگیرد
هر چیز در دور و برت آتش بگیرد
آیا شده بیمار باشتی و نگاهت
از نیش خند همسرت آتش بگیرد
آیا شده یک روز گرم و وقت افطار
آبی بنوشی ... ساغرت آتش بگیرد
آیا شده تصویری از مادر ببینی
تا عمر داری پیکرت آتش بگیرد
می گریم از روزی که می بینم برادر
در کوفه موی دخترت آتش بگیرد
می گریم از روزی که می بینم برادر
از هرم خاکستر سرت آتش بگیرد
آه ... از خنک های گلویت بوسه ای ده
تا قبل از این که حنجرت آتش بگیرد
آقا بس است دیگر مگو از شعله هایت
ترسم که جان خواهرت آتش بگیرد
یا سرحوتى
بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست
یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست
برگریه ی زهرا قسم مدیون زهراست
چشمی که گریان عزای مجتبی نیست
وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد
دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست
در کربلا هر چند با دقت بگردی
چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست
کرب و بلا با آن همه داغ مصیبت
همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست
طوری تمام هستی اش وقف حسین شد
انگار قاسم هم برای مجتبی نیست
او جای خود دارد در این دنیا مجال
رزم آوری بچه های مجتبی نیست
یا اهل العالم! ما گدای مجتبائیم
ما خاک پای خاک پای مجتبائیم
آیا شده بال و پرت افتاده باشد
در گوشه ای از بسترت افتاده باشد
آیا شده مرد جمل باشی و اما
مانند برگی پیکرت افتاده باشد
آیا شده در لحظه های آخرینت
چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد
من شک ندارم که عروس فاطمه نیست
وقتی به جانت همسرت افتاده باشد
آیا شده سجاده ات هنگام غارت
دست سپاه و لشگرت افتاده باشد
مظلوم و تنها و غریب عالمین است
گریه کن غم های این بی کس حسین است
علی اکبر لطیفیان
تو شمعی و بزمت دل انجمن
تو سروی و ملک وجودت چمن
حجاز از بوی عطر گیسوی تو
ختن درختن در ختن در ختن
جبین و رخ و خال و خط هر چهار
حسن در حسن در حسن در حسن
به وصف تو زلف عروسان طبع
شکن در شکن در شکن در شکن
به هر انجمن گوهر مدح تو
دهن در دهن در دهن در دهن
فلک گفت این گل ز گلزار کیست
علی گفت دامان زهرای من
علی را تویی نور بینش به چشم
نبی را تویی جان شیرین به تن
رهین عطای تو خرد و کلان
گدای سر کوی تو مرد و زن
ولی خدا از رخت شادمان
رسول خدا بر لبت بوسه زن
تو در اختران سپهر رسول
الى يوم محشر مه انجمن
جحیم از نگاه تو دارالسلام
جنان بی وجود تو بیت الحزن
صدای پدر بشنود فاطمه
چو در محضر او تو گویی سخن
ز صبر تو اسلام شد سرفراز
به صلح تو کفر و ستم ریشه کن
به دست تو باشد حساب و کتاب
در آیینه ی توست سر و علن
امامت برازنده ی شخص توست
چو کعبه که بر قامتش پیرهن
دریغا که از دشمن و دوستت
به دل بود رنج و ملال و محن
دریغا دریغا که در طشت ریخت
ز درج دهانت عقيق يمن
ز لعل لبت گشت جاری عقیق
ز خون دلت سرخ شد یاسمن
دریغا که دشمن به تشییع تو
به هم دوخت تابوت را با بدن
به جای نثار گل از نوک تیر
تنت را درید از حجاب کفن
ز سوز جگر ناله زد باغبان
که از خار آزرده شد نسترن
شد آن روز جسم تو آماج تیر
که دست علی بسته شد در رسن
اگر چه ندارد مزارت چراغ
چراغ است یادت به هر انجمن
به «میثم» نگاهی که تا پای جان
بگرید به مظلومیت یا حسن
استاد سازگار
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد
و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد
خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت
خود را تهی زخون دل چند ساله کرد
نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام
عمریش روزگار همین در پیاله کرد
نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش
ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد
زینب درید معجر و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد
هر خواهری که بود روان کرد سیل خون
هر دختری که بود پریشان کلاله کرد
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت (1)
صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد
آن طشت راز خون جگر باغ لاله کرد
نیمه دوم شعر را که گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه کرد:
خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت
دل را تهی ز خون دل چند ساله کرد
زینب کشید معجر و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد
1) ميرزا محمدشفیع شیرازی متخلص به وصال شیرازی متوفی سال 1262 ه.ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی، به تمام خطوط هفتگانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقایم، ریحان، تعلیق و شکسته) مهارتی به سزا داشته و کتاب های فراوانی نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، این که 67 بار قرآن را به خط زیبای خود نوشته است. بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب می آورد و به پزشک مراجعه می کند، دکتر می گوید: من چشمت را درمان می کنم، به شرطی که دیگر با او نخوانی و خط ننویسی. پس از معالجه و بهبودی چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن می کند تا این که به کلی نابینا می شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل به محمد صلی الله علیه و آله و آل او می شود. شبی در عالم رؤیا پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله را در خواب می بیند، حضرت به او می فرماید: چرا در مصائب حسین (و حسن) علیهم السلام مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمانت را شفا دهد. در همان حال حضرت فاطمه زهرا علیها السلام حاضر گردیده و می فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتی اوّل از حسنم شروع کن؛ زیرا او خیلی مظلوم است.
امشب که فرشتگان سخن می گویند
گویا سخن از زبان من می گویند
ذکر لبشان شنیدنی تر شده است
در ارض و سما حسن حسن می گویند
خاک قدمش شمیم جنت دارد
در هر نفسش عطر اجابت دارد
اعجاز محمدی ست در چشمانش
از بس که به جد خود شباهت دارد
ای زمزمه صبح و نسیم ادرکنی
آیینه رحمان و رحیم ادرکنی
ای در کرم و سخاوت و آقایی
بی خاتمه، ایها الکریم ادرکنی
مانند على لحن فصیحی داری
در چهره خود نور ملیحی داری
آقا حرم الله شده دلهامان
در هر دل بی تاب ضریحی داری
یوسف رحیمی
دیری ست زمین به سوی دیگر رفته ست
از دایره ی مدار خود در رفته ست
با دیدن قبر خاکی اش فهمیدم
مظلومیت حسن به مادر رفته ست
همسایه صبر خواهرش بود حسن
دنباله ی زخمِ مادرش بود حسن
یک کوزه پر از سم... دم افطار... خدا
لب تشنه تر از برادرش بود حسن
محدوده ی غم های تو نامعلوم است
ما هر چه سروده ایم نامفهوم است
یک قافیه تنها به دلم می چسبد
آن قافیه هم مثل خودت مظلوم است
ایوب پرندآور
بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را
در عزا بنشاند او، شمع و گل و پروانه را
بشکند دستی که هتک حرمت این خانه کرد
شیعه را سوزاند و خون در قلب صاحبخانه کرد
درون قلب جهان، انقلاب گشته بیا
نفس، بدون تو همچون عذاب گشته بیا
نظاره کن به فراسوی مدینه و ببین
حرم به دست حرامی خراب گشته بیا
این گلستان نبی بار دگر ویران شده
چشم های منتقم، بار دگر گریان شده
بعد تخریب بقیع و این ستم در آن دیار
گشت روشن، از چه قبر فاطمه پنهان شده
محمد حسین بهجتی «شفق»
بس که پنهان گشته گل در زیر دامان بقیع
بوی گل می آید از چاک گریبان بقیع
مرغ شب در سوگ گل هایی که بر این خاک ریخت
از سر شب تا سحر، باشد غزل خوان بقیع
ناله های حضرت زهرا هنوز آید به گوش
از فضای حسرت آلود غم افشان بقيع
گوش ده تا گریه زار علی را بشنوی
نیمه شب ها از دل خونین و حیران بقیع
این حریم عشق دارد عقده ها پنهان به دل
شعله ها سر می کشد از جان سوزان بقیع
از دل هر ذره بینی جلوه گر صد آفتاب
گر شکافی ذرّه ذره خاک رخشان بقیع
هر گل این جا دارد از خون جگر نقش و نگار
وه چه خوش رنگ است گل های گلستان بقیع
بسته ام پیمان الفت با مزار عاشقان
خورده عمق جان من پیوند با جان بقیع
ای ولی حق، تسلا بخش دل های حزین!
خیز و سامان ده به گلزار پریشان بقیع
سینه ی این خاک گلگون، هست مالامال درد
کوش ای غمخوار رنجوران به درمان بقیع
ای جهان آباد کن! برخیز و مهر و داد کن
باز کن آباد از نو، کوی ویران بقیع
چون ببیند هر غروبش مات و خاموش و غریب
سیل خون ریزد «شفق» از دل به دامان بقیع
محمد حسین بهجتی «شفق»
باز کن بر روی من آغوش جان را ای بقیع
تا ببینم دوست داری میهمان را ای بقیع
خاکی اما برتر از افلاک داری جایگاه
در تو می بینم شکوه آسمان را ای بقیع
پنج خورشیدِ جهان افروز در دامان تست
کرده ای رشک فلک این خاکدان را ای بقیع
می رسیم از گرد ره با کوله بار اشک و آه
بار ده این کاروان خسته جان را ای بقیع
جز تو غم های علی را هیچ کس باور نکرد
می کشی بر دوش خود باری گران را ای بقیع
بازگو با ما، مزار کعبه ی دل ها کجاست
در کجا کردی نهان آن بی نشان را ای بقیع
قطره ای، اما در آغوش تو دریا خفته است
کرده ای پنهان تو موجی بیکران را ای بقیع
چشم تو خون گرید و «پروانه» می داند کجاست
چشمه ی جوشان این اشک روان را ای بقیع
محمّد علی مجاهدی «پروانه»
خوش آن نسیم که می آید از کنار بقیع
خوشا هوای روان بخش و مُشکبار بقیع
فرشتگان ز زمین می برند سوی بهشت
برای غالیه ی حوریان غبار بقیع
اگر که طور تجلی ز صدق می طلبی
بیا به گلشن روحانی دیار بقیع
دریغ و درد که از ظلم دشمنان خدا
خراب شد همه آثار بی شمار بقیع
آیا که غیرت دین داری و ولایت آل
ببار خون، عوض اشک در کنار بقیع
خراب کرد ستم، مشهد چهار امام
کز آن شرف به سما یافت خاکسار بقیع
نخست مرقد سبط نبی امام حسن
بزرگ محور اعزاز و افتخار بقیع
امین اعظم حق، رکن استوار بقیع
مزار حضرت باقر، عزیز پیغمبر
که بر فزوده به اجلال و اشتهار بقیع
مزار حضرت صادق رییس (1)مذهب و دین
جهان علم و عمل، نور کردگار بقیع
قبور منهدم دیگر از تبار رسول
فزوده است بر اوضاع رنج بار بقیع
ز ظلم فرقه وهابیان ناکس دون
بیا ببین که خزان گشته نوبهار بقیع
سعوديان عميل يهود و صهیونیسم
ز ظلم، هتک نمودند اعتبار بقیع
قبور آل پیمبر، خراب و ویران است
فرشتگان همگان اند سوگوار بقیع
1) رئيس مذهب شیعه همان رسول خدا صلی الله علیه و آله است زیرا اسلام همان شیعه و شیعه همان اسلام است و منظور از رییس مذهب در این جا این است که عمده مطالب ما از امام صادق علیه السلام است. سردبیر
در این مصائب عظمی ولی عصر بود
شکسته خاطر و محزون و داغدار بقیع
کند ظهور و جهان پر کند ز دانش و داد
زند به ریشه خصم ستم شعار بقیع
قیام باید و مردانگی و همت و عزم
که برطرف کند این وضع ناگوار بقیع
و گرنه تا نشود قطع، دست استعمار
جهان شیعه بود زار و دل فکار بقیع
حرامیان به حرم تا که حاکم اند، رواست
که مسلمین همه باشند شرمسار بقیع
سلام بی حد و بسیار بر پیمبر و آل
درود وافر و بی انتها نثار بقیع
زیاد مرقد ویران اولیای خدا
همیشه «لطفی صافی» است بی قرار بقیع
آیت الله صافی گلپایگانی
سید رضی رحمة الله علیه از جمله بزرگانی است که آوازه شهرتش به واسطه کتاب گرانبها و بی نظیر «نهج البلاغه» - كه أخ القرآن نیز نامیده می شود - به گوش جهانیان رسیده و مهارت و چیرگی او در علوم مختلف همگان را به تحسین وا داشته است. نام وی محمد بن الحسین بن موسی، کنیه اش ابوالحسن و القابش سیدرضی و شریف رضی و ذوالحسبین است. وی از علمای قرن چهارم است. پدر و مادر سید رضی هر دو از سادات علوی و از نوادگان امام حسین بن علی علیه السلام بودند. نسب وی از جانب پدر با پنج واسطه به حضرت موسی کاظم علیه السلام، امام هفتم می رسد از این رو گاهی شریف رضی را «رضوی» می خوانند. و از طرف مادر نسب وی با هشت رابطه به حضرت علی بن حسین علیه السلام، امام چهارم، می رسد.
او در سال 359 ه . ق در محله شیعه نشین کرخ بغداد به دنیا آمد. برادر بزرگترش سید مرتضی علم الهدی رحمة الله علیه از فقهاء و عالمان مشهور جهان تشیع است که در سال 355 ه . ق یعنی چهار سال قبل از سیدرضی به دنیا آمده است.
پدر ایشان ابو احمد حسین بن موسی ملقب به «طاهر أوحد» و «ذوالمناقب» است که مردی شریف و نجیب و با تدبیر و مورد احترام عام و خاص بوده است. او مدت ها منصب نقابت و رسیدگی به حال سادات دودمان ابو طالب علیه السلام و همچنین منصب نظارت دیوان مظالم - که ما اکنون آن را دادگستری می نامیم - و سرپرستی حجاج و زایران خانه خدا را به عهده داشته است.
در سال 369 ه . ق عضدالدوله دیلمی که از نفوذ او بیمناک بود او را دستگیر و در قلعه شیراز زندانی نمود که این تبعید حدود هفت سال به طول می انجامد. پدر سیدرضی در سال 400 ه . ق در سن 97 سالگی از دنیا می رود.
مادر سیدرضی بانویی علوی و همنام جدّه اش حضرت فاطمه علیها السلام، و زنی دانشمند و با فضیلت و از خانواده ای اصیل و با نفوذ بوده است. شیخ مفید کتاب «کتاب النساء» را برای مادر سیدرضی نوشته و در مقدمه کتاب از او به بانویی محترم به نام فاطمه یاد کرده است.
بسیاری از بزرگان از جمله ابن ابی الحدید معتزلی نقل کرده اند که شبی شیخ مفید در خواب حضرت فاطمه علیها السلام را می بیند در حالی که دست دو فرزند گرامش امام حسن و امام حسین علیهما السلام را گرفته، به نزد شیخ می آید و پس از سلام به شیخ می فرماید: این دو پسران منند به آن ها علم فقه بیاموز!
شیخ پس از بیداری در شگفت می ماند که این خواب چه تعبیری دارد؟ فردای آن شب شیخ مفید طبق معمول در مسجد براثا به تدریس مشغول می شود که ناگهان بانویی باوقار در حالی که دست دو کودک خود را در دست گرفته بود، وارد می شود و پس از سلام به شیخ می گوید:
«این دو کودک فرزندان منند؛ به آن ها علم فقه بیاموز» شیخ مفید متعجّب می شود و می گرید و به احترام آن بانو و دو فرزندش از جای بر می خیزد و خواب خویش را برای آن ها نقل می کند و با کمال اشتیاق وظیفه تعلیم و تربیت آن ها را بر عهده می گیرد.
سید رضی اساتید مختلفی را درک کرده است و از سفره دانش آنان بهره مند شده است، اساتیدی مانند:
1- ابو سعید سیرافی، استاد بزرگ علم نحو و لغت. در علم قرآن، فقه و فرائض نیز درس می گفته است.
2- ابو علی فارسی، مؤلف کتاب «ایضاح» که او را در علوم عربیت یگانه زمان می دانند.
3- شيخ مفید، فقیه و متکلّم بزرگ شیعه که جایگاه او در فقه بین همه بزرگان زبانزد است.
4- ابوالفتح ابن جنی، از دانشمدان مشهور علم نحو، جالب است که سید رضی در سن 22 سالگی قصیده ای در وصف ناصرالدوله با الفاظی زیبا و معانی بلند سرود و استادش ابن جنی کتابی در شرح ابیات آن تصنیف کرد.
5- ابوعبدالله مرزبانی، او از دانشمندان و محدثان و شعرا و ادبا و مؤلفان مشهور است.
6- هارون بن موسی تلعکبری، از فقهاء و محدثین و مشایخ بزرگ شیعه در اواسط قرن چهارم است.
7- ابن بناته، یکی از پیشوایان علوم ادبی و دارای خطبه هایی است که همه گفته اند نظیر نداشته است.
8- علی بن عیسی ربعی، او از دانشمندان علم نحو است.
9- ابو اسحاق ابراهیم بن احمد طبری، فقیه مالکی، شیخ شیوخ و همان کسی است که به کرامت اخلاق و افضال بر اهل علم موصوف بوده است. همان که خانه اش را به سید بخشید و گفت: حق من بر تو از پدرت بیشتر است و سید به ناچار پذیرفت.
بیشتر اساتید او بزرگان علم نحو و صرف و ادب و شعر بوده اند و ذوق ذاتی سید نیز در این زمینه او را بیشتر به عنوان یک ادیب و شاعر مطرح کرده است.
در بخش تألیفات او می بینیم که او نه تنها شاعری کم نظیر بلکه سرآمد شعرای عصر و به ادعای برخی، بزرگ ترین شاعر دودمان ابوطالب بلکه قریش است. در عین حال دانشمند بزرگ دین و مؤلف کتاب هایی در تفسیر حدیث فقه، تاریخ، کلام و... بوده است.
سیدرضی با کوله باری از دانش و معنویت، در جهت احیای مکتب وحی و معارف ربانی تلاش بی مانندی نمود و ترتیب شاگردان مستعد از آن جمله است چون:
• سید عبد الله جرجانی، مشهور به ابوزید کیابکی
• شیخ محمد حلوانی
• شیخ جعفر دوریستی(متوفی حدود 473 ق.)
• احمد بن علی بن قدامه مشهور به ابن قدامه (متوفی 486 ق.)
• ابوالحسن هاشمی
• مفید نیشابوری (م 455 ق.)
• ابوبکر نیشابوری خزاعی (متوفی حدود 480 ق.)
• قاضی ابوبکری عکبری (متوفی 472 ق.)
• مهیار دیلمی
سید رضی با وجود این که بیش از 47 سال نزیست ولی آثار ممتازی را از خود بجا گذاشت. تألیفات او را علامه امینی تا 19 اثر ذکر کرده که مهم ترین آن ها عبارتند از:
خصائص الائمة
مجازات الآثار النبوية
تلخيص البيان عن مجاز القرآن
حقائق التأويل في متشابه التنزيل
معانی القرآن
تعليق خلاف الفقهاء
ديوان شعر [رجال النجاشی، احمد بن علی نجاشی، ص 283] و... .
معروف ترین و مشهورترین اثر این عالم بی بدیل کتاب نفیس «نهج البلاغه» است که برگزیده ای از سخنان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام می باشد وی نهج البلاغه را حدوداً چهارصد سال پس از زندگی امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام گردآوری و تدوین کرده است.
شروح بسیار زیادی بر این کتاب نفیس نوشته شده است که علامه امینی رحمة الله علیه تا 81 شرح را نام می برد.
کتب دیگر سید عبارت اند از:
الزيادات في شعر ابی تمام
تعلیقه بر ایضاح ابی علی
الجيد الحجاج
مختار شعر ابی اسحق الصابی
كتاب «ما دار بينه و بین ابی اسحق من الرسائل»
نبوغ و هوش سرشار سیدرضی بسیار زود به همگان ثابت شد. ابن خلکان می نویسد:
ابوالفتح ابن جنّی در یکی از مجموعه های خود نوشته است: شریف رضی در وقتی که هنوز سنش به ده سالگی نرسیده بود در محضر ابن سیرافی علم نحو می آموخت. روزی در حلقه درس "سیرافی" طبق معمول درباره اعراب بعضی از کلمات با وی سخن می گفت. سیرافی از سید رضی می پرسد: هرگاه گفتیم «رأیت عُمَر» علامت نصب در «عُمَر» چیست؟ رضی جواب می دهد: «بغض علی» و همگان از تیز هوشی او متعجب می شوند.
مرحوم تنکابنی پس از نقل این ماجرا می نویسد: و در تذکرة ابن عراق مسطور است که: چون پدر سیدرضی آن جواب را شنیده خوشحال گردیده و گفت: أَنْتَ ابْني حقاً.
سید رضی در سن نه سالگی قصیده ای در مدح پدرش سرود. او در فراگیری علوم، بسیار حریص بود و از هر کسی که می توانست بهره مند شود، دریغ نمی کرد. می گویند در بیست سالگی از تحصیل تمامی علوم متداول عصر بی نیاز گشت.
عبدالملک ثعالبی هم عصر سید:
او امروز سرآمد شعرای عصر ما و نجیب ترین سروران عراق و دارای شرافت نسب و افتخار حسب و ادبی ظاهر و فضلی باهر و جمیع خوبی هاست. او بزرگ ترین شعرای دودمان ابوطالب علیه السلام است... و اگر بگوییم او سرآمد شاعران قریش است، گزاف نگفته ایم.
خطیب بغدادی:
او اهل فضل و ادب و علم بود... او شاعری توانا بود. و از ابن محفوظ نقل می کند که در نزد او جماعتی از علمای ادب گفته اند: رضی از همه شعرای قریش برتر بود. و او می گوید: درست است. در میان شعرای قریش شاعران برازنده ای بوده اند، ولی شعرشان کم بوده است. اما شاعری برجسته که هم شعرش بسیار عالی و هم اشعارش زیاد باشد، جز رضی نیست.
ابن ابی الحدید:
او در سن 30 سالگی در مدت کوتاهی قرآن را حفظ کرد و علم فقه و فرایض را به صورت بسیار قوی آموخت. او عالمی ادیب و شاعری قوی بوده است.
علّامه قاضی نورالله شوشتری:
كان عالماً عارفاً باللغة و الفرائض و الفقه و النحو و كان شاعراً فصيحاً و عالماً عالي الهمة... .
سید محسن امین عاملی:
كان اديباً بارعاً متميزاً و فقيهاً مبتحراً و متكلماً حاذقاً و مفسراً لكتاب الله و حديث رسوله... .
از این عبارات و توصیف ها به خوبی معلوم می شود که او به لحاظ علمی در علوم و فنون مختلف مورد احترام و تشویق اهل علم بوده است.
اما این که چرا سیدرضی بیشتر به عنوان یک شاعر و ادیب مطرح شد، می تواند به چند دلیل باشد. اول: مناصب اجتماعی و دولتی اشتغالاتی را برای او به وجود آورده بود، لذا فرصت کمتری برای پرداختن به کارهای علمی و تحقیقی و تألیف داشته است.
دوم: او در سن 47 سالگی از دنیا رفته که برای مطرح شدن جنبه های علمی مختلف یک عالم، عمر کمی است.
سوم: در تمامی تألیفات او قدرت قلم و الفاظ زیبا و نثر عالی هویداست، به طوری که هر قصیده و یا غزلی که سروده به سرعت نقل محافل و نُقل مجالس می شده است.
چهارم: در زمان حیات سید، علمای بزرگ علم ادبیات عرب می زیسته اند. فضای ادبی شهر بغداد با حضور این بزرگان رونق خاصی داشته است.
پنجم: به گفته محدث نوری او نظر به زهد و پارسایی داشته و از خودنمایی و شهرت پرستی سخت برکنار بوده است، لذا در اندیشه نسخه برداری از تألیفاتش بر نیامده است.
با توجه به این نکات می توان فهمید که چرا این دانشمند فاضل و عالم قابل، بیشتر به عنوان یک شاعر، بین علماء و معاصران و مورخان، مشهور شده است و باید اذعان کنیم که او در علم فقه نیز عالمی فاضل بوده که شاگردی فقیه و سرآمد مثل شیخ مفید شاهد بر این مدعاست. حضرت آیت الله استادی در کتاب «من اعلام الشیعة» با بیان 6 دلیل در صدد اثبات فقاهت این عالم برآمده است. شهرت علمی سید رضی چنان است که حتی علمای اهل تسنن نیز بدان اعتراف دارند. خطیب بغدادی در کتابش موسوم به «تاریخ بغداد» می گوید:
... رضی کتاب هایی در معانی قرآن نگاشته است که مانند آن کمتر یافته می شود.
جمال الدین ابی المحاسن یوسف بن تغری بردی اتابکی در کتاب «النجوم الزاهرة في ملوک مصر و القاهرة» می نویسد:
سیدرضی موسوی، عارف به لغت و احکام و فقه و نحو و شاعری فصیح بود. او و پدرش و برادرش پیشوای شیعیان بودند.
مضاف بر فضایل علمی، سیدرضی دارای صفات برجسته و کمالات فاضله ای بوده است که باعث عظمت و بزرگی سید، حتی نزد پادشاهان می شده است. از جمله صفات بارز او نپذیرفتن صله و هدیه حتی از پدر خود و شهامت و جسارت اوست که همگان آن را نقل کرده اند.
او در سن جوانی و در حالی که پدر و برادر بزرگ تر او یعنی سید مرتضی رحمة الله علیه زنده بودند، دارای مناصب اجتماعی مهمی بود. مثل نقابت و سرپرستی تمام خانواده های منسوب به ابو طالب علیه السلام که خود منصبی رفیع و شایسته بود. نیز امارت و سرپرستی زایران خانه خدا که از طرف پدر و خلیفه وقت در سن 21 سالگی به او تنفیذ شد و همچنین نظارت دیوان مظالم.
علامه امینی در الغدیر می نویسد:
بهاء الدوله دیلمی در سال 388ه او را به «شریف اجل» و در سال 392 ه به «ذوالمنقبتین» و در سال 398 به «رضی ذوالحسبین» ملقب نمود.
باین مناصب آن هم در سن جوانی و در زمان حیات پدر و برادر بزرگ تر، نشان قدرت علمی و نفوذ سیاسی و درایت و شجاعت این عالم بزرگوار بود.
این عالم گرانقدر و دانشمند بی نظیر پس از عمری مجاهدت و تلاش علمی و اجتماعی در 6 محرم سال 406 ه . ق در سن 47 سالگی چشم از جهان فرو بست. بسیاری نقل کرده اند که برادر بزرگ او سید مرتضی از شدت غم و ناراحتی این مصیبت تاب نیاورد به جنازه و تابوت او نگاه کند، لذا به حرم جدش موسی بن جعفر علیه السلام پناه برد.
"فخر الملک" وزیر و همه اشراف و بزرگان جمع شدند او را غسل داده کفن کردند و پس از نماز در خانه خودش به خاک سپردند. در پایان روز فخرالملک به کاظمین رفت و سید مرتضی را به بغداد برگرداند. بعدها جنازه او را به کربلا کنار قبر ابراهیم بن مجاب منتقل کردند و در آن جا به خاک سپردند.
1- اعيان الشيعه، ج 9، ص 216.
2- همان، ص 217؛ سید رضی، مؤلف نهج البلاغه، چاپ دوم، ص 30 و سیدرضی برساحل نهج البلاغه، چاپ اول، ص 15.
3- سیدرضی مؤلف نهج البلاغه، ص 19-20 و الانتصار، ص 10.
4- اعیان الشیعه، ج 9، ص 219 و سیدرضی مؤلف نهج البلاغه، ص 23 و مسائل ناصریات، ص 62.
5- پیرامون نهج البلاغه، ج 9، ص 20.
6- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 1، مقدمه مؤلف، ص 41.
7- سیدرضی مؤلّف نهج البلاغه، ص 49 - 40 و الغدیر، ج 4، ص 185 – 183.
8- وفيات الاعيان و أنباء ابناء الزمان، ج4، ص 415.
9- سید رضی مؤلف نهج البلاغة، ص 51.
10- الغدير، ج 4، ص 198.
11- همان، ج 4، ص 198.
12- وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، بیروت، ج 4، ص 416.
13- قصص العلماء، ص 532.
14- سیدرضی مؤلف نهج البلاغه، ص 36.
15- يتيمة الدهر في محاسن أهل العصر، ج 3، ص 155.
16- تاریخ بغداد، ج 2، ص 243.
17- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 33.
18- مجالس المؤمنين، ج 1، ص 505.
19- اعيان الشيعه، ج 9، ص 218.
20- این دلیل را مرحوم دوانی بیان کرده اند. سیدرضی مؤلف نهج البلاغة، ص 111.
21- من اعلام الشیعه، ص 80.
22- تاریخ بغداد، احمد بن علی الخطيب، ج 2، ص 246.
23- النجوم الزاهراء، ج 4، ص 240.
24- اعيان الشيعة، ج 9، ص 217.
25- همان، ص 220 و تاریخ الكوفة، چاپ اول، ص 244 و الغدیر، ج 4، ص 205.
26- الغدیر، همان، ص 204.
27- همان، ص 210 و اعیان الشیعه، ج 9، ص 216.
امین، سید محسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1403 ه.
ابراهیم نژاد، محمد، سیدرضی بر ساحل نهج البلاغه، قم، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1372.
الشريف المرتضى، الانتصار، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1415 ه.
سید مرتضی، مسائل ناصریات، تهران، رابطة الثقافة والعلاقات الاسلامیه، 1417 ه.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، داراحياء الكتب العربية، 1959 م.
دوانی علی، سید رضی مؤلف نهج البلاغه، تهران، بنیاد نهج البلاغه، بی تا، چاپ دوم.
علامه امینی، الغدیر، بیروت لبنان، دار الكتب العربي، 1977ه.
ابن خلکان، وفیات الاعیان و أنباء ابناء الزمان، بيروت، دار الثقافة.
تنکابنی، محمد بن سلیمان، قصص العلماء، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سارنگ.
الثعالبي، يتيمة الدهر في محاسن أهل العصر، بيروت، دار الكتب العلمية، 1403ه.
الخطيب البغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1997م.
شوشتری، سید نورالله مجالس المؤمنین ،تهران، کتاب فروشی اسلامیه، 1354ش.
استادی، رضا، من اعلام الشيعه، قم، قدس، چاپ اول، 1383.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَ إِذْ قَالَ اللهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنتَ قُلتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّيَ إِلَهَيْنِ مِن دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِى بِحَقِّ إِن كُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِى وَ لَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنتَ عَلامُ الْغُيُوبِ و آن گاه که خدا گوید: ای عیسی پسر مریم، آیا تو مردم را گفتی که من و مادرم را دو خدای دیگر سوای خدای عالم اختیار کنید؟ عیسی گوید: خدایا، تو منزّهی، هرگز مرا نرسد که چنین سخنی به ناحق گویم، چنانچه من این گفته بودمی تو می دانستی، که تو از سرائر من آگاهی و من از سر تو آگاه نیستم، همانا تویی که به همه اسرار غیب جهانیان کاملاً آگاهی.
سوره مائده، آیه 116
مع الأسف ابن عربی در فص عیسوی می گوید:
علّت کفر مسیحیان این نبود که گفتند مسیح خداست، بلکه به این علت بود که مسیحیان خدا را منحصر در مسیح دانستند!
جناب استاد حسن زاده آملی در توضیح سخنان ابن عربی آن را تأیید می کند و می آورد:
این که آنان گفتند: خداوند مسیح بن مریم است از جهت تعین هویت حق به صورت عیسوی راست گفته اند و همچنین این که عیسی، مسیح بن مریم است راست گفته اند و لكن حصر حق تعالی در صورت عیسی نادرست و باطل است. زیرا همه عالم چه غیب و چه شهود صورت حق است نه عیسای فقط.
ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، صفحه 357