ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدی ری شهری ، محمد، 1325 -
عنوان قراردادی : دانشنامه امام حسین علیه السلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور : روز عاشورا: گزارش مستند و تاریخی از حوادث روز عاشورا/ احمد غلامعلی.
مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر،معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه اسوه، 1391.
مشخصات ظاهری : 142 ص.؛ 12 × 17 س م.
شابک : 20000 ریال : 978-964-493-649-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتاب حاضر برگزیده ای از کتاب «دانشنامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ» تالیف محمد محمدی ری شهری است.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : حسین بن علی (ع)، امام سوم ، 4 - 61ق.
موضوع : واقعه کربلا، 61ق.
شناسه افزوده : غلامعلی، احمد، 1348 -
رده بندی کنگره : BP41/4/م3435د2016 1391
رده بندی دیویی : 297/9534
شماره کتابشناسی ملی : 2991239
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
روز عاشورا
گزارش مستند و تاریخی از حوادث روز عاشورا
روز عاشورا
گزارش مستند و تاریخی از حوادث روز عاشورا
(براساس دانش نامۀ امام حسین علیه السلام برپایه قرآن، حدیث و تاریخ)
ناشر: معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه
مولف: احمد غلامعلی
لیتوگرافی، چاپ و صحافی: اسوه
قطع: جيبى
نوبت چاپ: اول 1391
شمارگان: 5000 نسخه
سایت سازمان: www.awqaf.ir
سایت معاونت: www.mfso.ir
سایت مجتمع: www.mfpo.ir
آدرس: تهران، خیابان نوفل لوشاتو، سازمان اوقاف و امور خیریه معاونت فرهنگی و اجتماعی
آدرس: مجتمع قم، خیابان صفاییه، کوچه ممتاز، کوی 7، پلاک 32 مجتمع فرهنگی پژوهشی معاونت فرهنگی و اجتماعی
سازمان اوقاف و امور خیریه
تلفن: 7746431 - 0251 نمابر: 7737131-0251
قیمت: 2500 تومان
سلام بر حسین علیه السلام...9
پیش گفتار...11
حديث وصل...13
آرایش نظامی...15
سخنان زهير
سخنان زهیر...18
خیر خواهی سید الشهداء علیه السلام...22
سخنرانی امام حسین علیه السلام در تبیین حق خود...24
روایت امام سجاد علیه السلام از نصایح سید الشهداء علیه السلام...32
سخنان سید الشهداء علیه السلام در نکوهش کوفیان...35
گفتگوی امام با عمر سعد...40
آغاز نبرد با گستاخی عمر سعد...40
سخنان سید الشهداء با یارانش در آغاز نبرد...44
نکته ها...45
شعار سیدالشهداء علیه السلام در جنگ...48
پیشتازی در شهادت...50
پایمردی اصحاب...50
ویژگی یاران سید الشهداء علیه السلام...52
برگزیدگان...53
نخستین شهید...54
یادآور نماز...55
مباهله قاری قرآن...56
وفای سرشار...57
گریه دو برادر...58
پدر و پسر...58
سیاه روی سپید...59
شهید نماز...60
اسطوره شجاعت...60
ظهر عاشورا و نبرد سخت...60
آمادگی برای نماز و شهادت حبیب بن مظاهر...67
اقامه نماز ظهر عاشورا...70
سخنان آرام بخش...73
سخنان نیروبخش سیدالشهداء...75
لحظة وداع...77
گریه بی جا!...79
جان فشانی حرّ...80
شهدای اهل بیت...87
على اكبر علیه السلام...87
قاسم بن حسن...93
خرد سال ترین سرباز...97
در آغوش امام...98
وداع با کودک...99
نوزاد متولد شده...100
طلب آب...101
عباس بن على علیهما السلام...103
عباس در کلام امامان علیهم السلام...105
رشادت های ابا الفضل علیه السلام...107
شهادت سيد الشهدا علیه السلام...113
لباس عزت...113
خداحافظی امام علیه السلام با زنان...114
وصیتهای امام علیه السلام و انتقال ميراث امامت...115
وصیت های اخلاقی سید الشهداء علیه السلام پیش از شهادت...117
حسرت فرشتگان...118
آخرین اتمام حجت...119
نبرد تن به تن...120
امام علیه السلام در پی آب...122
باران تیر...123
اصابت تیری به پیشانی امام علیه السلام...124
اصابت تیری به سینه امام علیه السلام...124
اصابت تیری به گلوی امام علیه السلام...126
اصابت تیری بر دهان امام علیه السلام...127
آخرین تلاش زینب علیها السلام...129
آخرین مدافع...130
هجوم به خیمه ها...133
آخرین لحظه ها...135
روایت امام سجاد از آخرین لحظة سيد الشهداء علیه السلام...138
اندوه آسمان...139
آخرین نجوا...141
نام و یاد معطر امام حسین (علیه السلام) از کودکی تا بزرگسالی بر لب و جان ما ایرانیان مسلمان جاری است؛ و این فضای دلپذیر و نورانی، به ویژه در ماه محرم و صفر، رونقی دیگر می گیرد.
این امام عزیز، در میان شیعیان، مسلمانان و حتی سایر مردم، بیشتر با حادثه عاشورا شناخته شده است - حادثه ای که درخشان ترین بخش زندگی ایشان است-.
معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه با بررسی کتاب های موجود پیرامون امام حسین (علیه السلام) کتابی چهارده جلدی با نام دانش نامه امام حسین (علیه السلام) که نتیجه تلاش ده ساله آیت الله ری شهری و جمعی از محققان موسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث را انتخاب و بصورت چکیده در دورهای هفت جلدی منتشر می نماید.
این اثر دستاورد جستجوی علمی در بیش از پانصد منبع تاریخی، حدیثی، فقهی، تفسیری و کلامی می باشد. در این كتاب، درباره همه دوران های حیات حضرت اباعبدالله الحسين (علیه السلام) تحقیق شده است.
از آن جا که مخاطبان این اثر ارزشمند، عموم مردم نیستند، بر آن شدیم تا امسال برای همه اعضای یک خانواده، اعم از زن و مرد؛ و کودک و جوان و بزرگسال را با پشتوانه آن کتاب تحقیقی، ولی به زبانی ساده و شیوا و قالبی هنرمندانه آماده و تقدیم شما کنیم دستاورد کار، بسته ای فرهنگی است که پیش رویتان قرار دارد.
در پایان ضمن تشکر از همکاری موسسه علمی - فرهنگی دار الحديث توفیقات محققان این موسسه را از خداوند سبحان مسئلت داریم.
امیدواریم به لطف خداوند مهربان، درس آموزی ها و عزاداری هایمان در مکتب سید و سالار آزادگان جهان امام حسین (علیه السلام) روز به روز خالصانه تر و عمیق تر گردد
معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه
عاشورا، حقیقت بزرگی است که عبادت و عبودیت، حماسه و آگاهی، عاطفه و خردگرایی را در خود فراهم آورده است. حقیقت عاشورا را نمی توان در برهه ای از زمان دهم محرم سال 61، یا قطعه ای از زمین، کربلا، گنجاند.
عاشورا، الگویی است برای نجوا با معبود، حماسه آفرینی در برابر ستمکاران و عشق ورزیدن با مؤمنان. عاشورا تبلور خردگرایی اولیای الهی است که زینت ناپایدار دنیا را در برابر نعمت ماندگار آخرت، به هیچ انگاشتند تا سرمشقی باشند برای مؤمنان که در بحران ها با «ولیّ» بودن را بر همۀ دلفریبی های شیطان ترجیح دهند.
و اینک این نوشته، بازتابی از تابش پرفروغ عاشوراست.
آن چه در این نوشتار اهمیت دارد، استواری مطالب و روانی متن است. از این رو با اعتماد به پژوهشهای گسترده آیة الله ری شهری و
پژوهشگران گروه تاریخ و سیره پژوهشکده علوم و معارف حديث، گزینش و چینش تازه ای از دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ را نگاشتیم تا در خوانندگان ارجمند، بیشتر مؤثر افتد.
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی *** خطاب آمد که واصل شو به الطاف خداوندی
سحر روز جمعه دهم محرم الحرام سال 61 فرا می رسید. (1)تاریکی صحرای نینوا بهانه ای برای مناجات با خدای دوست داشتنی بود. شب عاشورا وصف شدنی نیست، دیدنی است که ما هم از دیدن آن محرومیم. آن چه در وصف آن گفته اند، شبی سراسر نماز، قرآن، مناجات، دعا، شوخی و خنده و اشتیاق به لقاء پروردگار، گریه و آمادگی های دفاعی بود؛ و برخی هم پاسی از شب را استراحت کردند به هر حال فهمیدن این حالات باورنکردنی، برای کسانی ممکن است که افق دید اصحاب سيدالشهداء را دریافته اند. همهٔ
1) عاشورای سال 61 هجری مطابق با بیستم مهرماه سال 59 شمسی و دوازدهم اکتبر سال 680 میلادی بوده است.
آن ها خدا را می خواستند و حسین را هم برای خدا دوست داشتند. سحرگاه عاشورا با نوای حسین در صحرای کرب و بلا آغاز شد؛ نوایی که آنان را برای پر کشیدن به سوی معبود آماده می کرد. سیدالشهداء از یارانش خواست که برخیزند و خود را برای نبرد آماده کنند. سپس، نماز صبح را با آنان خواند.
آن گاه امام در جمع یاران سخنرانی کرد و با وصف واقعیت های دنیا آنان را برای شهادت آماده کرد و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «بندگان خدا از خدا پروا کنید و از دنیا، بر حذر باشید که اگر دنیا برای کسی می ماند و کسی در آن می ماند، پیامبران سزاوارترین افراد به ماندن و سزامندتر به خشنود شدن از قضای الهی و خشنودتر به آن بودند؛ اما خدای متعال دنیا را برای آزمایش و اهلش را برای نابودی آفریده است نوی آن، کهنه و نعمتش زایل و شادی اش تلخ می شود. سرای آن فقط برای رسیدن، و خانه اش برای دل کندن است. توشه برگیرید که بهترین توشه، پرهیزگاری است و پروا کنید شاید که رستگار شوید». (1)
1) ر.ک: تاریخ دمشق: ج 14 ص 218 ، كفاية الطالب: ص 429 و فيه «بشر بن طامحة». دانش نامه امام حسین علیه السلام و بر پایه قرآن و حدیث: ج 6 ص 165
وفاداران سیدالشهداء اندک بودند 72 تن، در برابر انبوه چند هزار نفری دشمن به چشم نمی آمدند. اما از گزارش های عاشورا بر می آید که همگی اراده ای خدایی داشتند و انبوه دشمن، هرگز آنان را سست نکرد. امام علیه السلام نیز به گونه ای رفتار می کرد که عظمت یارانش را نشان می داد. امام پس از نماز صبح آرایش نظامی لشکرش را سامان داد.
32 سوار و 40 پیاده با او بودند. زُهَیر بن قَین را فرمانده جناح راست، حبیب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ، و علمدار سپاه را ابالفضل العباس علیه السلام قرار داد.
دشمن نیز به صف آرایی پرداخت. عمر سعد - فرمانده نیروهای شیطان-، فرماندهی جناح راست را به عمروبن حَجّاج، فرماندهی جناح چپ را به شمر بن ذی الجوشن، فرماندهی سوارکاران را به
عُروة بن قيس، و فرماندهی پیادگان را به مرد هزار چهره، یعنی شَبَث بن رِبعی سپرد. و پرچم سپاهش را به غلامش دُرَید داد.
صبح عاشورا دو لشکر در برابر هم ایستادند. امام، لشکر پرشمار دشمن را دید و پیش از آن که با دشمن سخنی بگوید، دست به سوی آسمان بلند کرد و با خدا چنین نجوا کرد:
اَللّهُمَّ اَنْتَ ثِقَتی فی کُلِّ کَرْبٍ، وَ رَجائی فی کُلِّ شِدَّةٍ،؛ خداوندا! تو تکیه گاه من در هر سختی، و امید من در هر گرفتاری هستی.
سخن امام با خداوند، بازتاب روح توحيدى سيدالشهداء علیه السلام بود که برای یارانش استواری و شکیبایی را به ارمغان می آورد. زین العابدين علیه السلام، مناجات پدر بزرگوارش در صبح عاشورا را چنین روایت فرمود: «خداوندا! تو تکیه گاه من در هر سختی، و امید من در هر گرفتاری هستی. در هر رویدادی که برای من اتّفاق می افتد، تو تکیه گاه و سازو برگِ منی. بسی پریشانی ها که دل، در آن ها سست، و چاره اندک می شود و دوست، انسان را وا می گذارد و دشمن، شماتت می کند که من، از سرِ رغبت به تو، و نه دیگران، شکایتش را نزد تو آورده ام و تو در آن، برایم گشایش قرار داده ای و آن را برطرف
ساخته ای! تو، ولیّ هر نعمت و صاحبِ هر نیکی و نهایتِ هر مقصود هستی».
نجوای امام با خدا فقط همین دو مورد نیست، بلکه امام از هر موقعیتی برای دعا سود جست؛ مانند هنگام شهادت علی اصغر، علی اکبر قاسم بن الحسن؛ و نیز آخرین کلام حضرت در این دنیا مناجات با خدا بود. (1)
1) ر.ک الإرشاد: ج 2 ص 96؛ تاریخ الطبری: ج 5 ص 423 تاریخ دمشق ج 14 ص 217، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث: ج 6 ص 88
پس از سخنان امام علیه السلام، برخی از بزرگان لشكر سيد الشهداء علیه السلام، مانند زهیر و بریر با سخنان پندآموز خود، دشمن را نصیحت کردند و آنان را از سرانجام عذاب الهی بیم دادند و محرومیت از شفاعت را یادآور شدند؛ ولی بر دل مردگان دشمن سودی نبخشید. زهیر، آنان را مسلمانانی می دانست که تا پیش از درگیری با فرزند رسول خدا، می توانستند رستگار شوند و از این رو آنان را برادرانی هم کیش و هم مرام خود خطاب می کرد.
زهیر غرق در سلاح و سوار بر اسبش در برابر سپاه کوفه ایستاد و گفت: «هان ای کوفیان! از عذاب خدا بترسید، از عذاب خدا بترسید! بر مسلمان، واجب است که برادر مسلمانش را نصیحت کند و ما تاکنون، برادر و بر یک دین و آیین بوده ایم. تا آن گاه که شمشیر، به میان ما و شما نیامده. شایسته خیرخواهیِ ما هستید، و
چون شمشیر به میان آید این حق و حرمت از میان می رود و ما دسته ای خواهیم بود و شما دسته ای دیگر. خداوند، ما و شما را به فرزندان محمد صلی الله علیه و آله، آزموده است تا ببیند ما و شما چه کار می کنیم. ما شما را به یاری ایشان و وا نهادن این طاغوت، عبیدالله بن زیاد، فرا می خوانیم که شما از سلطنت آن دو (یزید و ابن زیاد)، جز بدی، بهره ای ندارید. چشمانتان را از حدقه، بیرون می آورند و دست و پاهایتان را قطع می کنند و شما را مُثله می نمایند و بر شاخه های خرما به دارتان کشند و انسان های نمونه و قاریانتان را می کشند، همچون حُجر بن عَدی و یارانش، و هانی بن عُروه و همانندان او».
کوفیان، او را دشنام دادند و عبیدالله بن زیاد را ستودند و برایش دعا کردند و گفتند: «به خدا سوگند، آرام نمی گیریم تا همراهت (حسین علیه السلام) و هر که را با اوست، بکشیم؛ یا او و یارانش را دست بسته به سوی امیر عبیدالله ببریم!».
زُهَیر به آنان گفت: «بندگان خدا! فرزند فاطمه که رضوان خدا بر او باد از پسر سمیه، به دوستی و یاری، شایسته تر است. اگر یاری شان نمی کنید، پناه بر خدا، از کشتن آنان! میان این مرد و یزید بن معاویه را خالی کنید که به جانم سوگند، یزید، به اطاعت شما بدون کشتن حسین علیه السلام هم رضایت می دهد».
شمر بن ذی الجوشن، تیری به سوی او انداخت و گفت: «ساکت شو، خدا صدایت را خاموش کند! با پُرگویی ات، ما را خسته کردی ... خداوند، تو و همراهت را لَختی دیگر می کشد».
زُهَیر گفت: «آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ به خدا سوگند، مرگ با حسین علیه السلام، برایم دوست داشتنی تر از زندگی جاوید با شماست».
سپس، رو به مردم لشکر نمود و صدایش را بلند کرد و گفت: «بندگان خدا! این احمقِ تندخو و همانندانش، شما را در دینتانْ فریب ندهند! به خدا سوگند، مردمی که خون فرزندان و اهل بیت محمّد صلی الله علیه و آله را بریزند و کسانی را که آنان را یاری داده و از حریمش دفاع کرده اند، بکُشند، به شفاعت او نمی رسند».
مردی، زُهیر را ندا داد و به او گفت: «ابا عبد اللّه، به تو می گوید: «باز گرد!». به جانم سوگند، اگر مؤمن آل فرعون، قومش را نصیحت کرد و دعوت را به نهایت رساند، تو نیز اینان را نصیحت کردی و به نهایت رساندی، اگر نصیحت و ابلاغ، سودی داشته باشد. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 426 ، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 562، تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 244، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 6 ص 89
تشنگی بر یاران سید الشهداء علیه السلام غلبه کرده بود. در این هنگام بریر بن خضير دلاور مردی بود که پس از زهیر از امام علیه السلام این اجازه خواست تا در برابر سپاه دشمن سخن گوید و امام به او رخصت داد. بریر برخاست و بسیار کوتاه سخن گفت: «ای مردم! خداوند عز و جل، محمد صلی الله علیه و له را به حق بشارت دهنده و بیم دهنده، دعوتگر به خدا با اجازه اش و چراغ فروزان [راهش برانگیخت؛ و این، آب فرات است که خوکان و سگان صحرا در آن می روند؛ اما میان آن و فرزند این پیامبر، جدایی انداخته اند».
سخنان بریر استدلالی کامل و کوبنده داشت که بیانگر قدرناشناسی دشمن در رویارویی با فرزند پیامبر رحمت بود بنابراین سخنانش را قطع کردند و گفتند: «ای بُریر! زیاد حرف زدى. بس است! به خدا سوگند، حسین تشنگی خواهد کشید، همان گونه که پیشینیان او، تشنگی کشیدند!».
حسین علیه السلام فرمود: «ای بُریر! بنشین». (1)
1) ر.ک: الأمالی صدوق: ص 222 ح 239، روضة الواعظين: ص 204، بحار الأنوار: ج 44 ص 318 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 6 ص 93.
سید الشهداء علیه السلام پس از سخنرانی زهیر و بریر در برابر دشمن ایستاد و با سخنان منطقی خود با سپاهیان عمر سعد احتجاج کرد. امام در سخنرانی خویش یکایک فضایل خود را برشمرد و از سپاهیان دشمن بر همه فضایل خویش اعتراف گرفت؛ اما سخنان امام در دل های دنیازده اثر نکرد و لجوجانه پاسخ دادند: «ما همه این ها را می دانیم؛ اما تو را آسوده نمی گذاریم تا تشنه بمیری».
پس از سخنرانی زهیر و بریر، چندین گزارش از احتجاجات و سخنرانی سید الشهداء علیه السلام در متون حدیثی و تاریخی شیعه و سنی گزارش شده است. با بررسی محتوایی سخنرانی ها می توان دست کم دو گونه سخنرانی را در صبح عاشورا شناسایی کرد: نخست سخنانی که امام با برشمردن فضایل خویش از سپاه دشمن اعتراف می گیرد و دعوت کوفیان را به آنان گوشزد می کند که البته بر دل
دنیازده کوفیان اثر نمی کند؛ و گونۀ دیگر سخنانی است که امام با بیانی تند آنان را سرزنش می کند و عزت و سربلندی شهادت را بر خواری بیعت ترجیح می دهد.
سیدالشهداء در احتجاجات خود از آیات قرآن مدد جست و یکایک فضایل خویش را بیان کرد هم اینک با فراهم آوردن گزارش های گوناگون سعی می کنیم فضای صبح عاشورا را از متون موجود ترسیم کنیم. (1)
1) ر.ک: الأمالی، صدوق : ص 222 ح 239، الملهوف: ص 145- 158، روضة الواعظين: ص 205 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 6 ص 95
امام سجاد علیه السلام اسبی به نام «لاحق» داشت. هنگامی که دشمن به سید الشهداء علیه السلام نزدیک شد امام سوار لاحق شد و با صدایی بلند چنین ندا داد که به گوش همۀ مردم رسید: «ای مردم! سخنم را بشنوید و عجله نکنید تا بر پایۀ حقّی که بر من دارید، اندرزتان دهم و دلیل آمدنم را بگویم اگر پذیرفتید و سخنم را تصدیق کردید و با من انصاف ورزیدید، سعادتمند می شوید و راهی بر من ندارید و اگر دلیل و عذرم را نپذیرفتید و انصاف نورزيديد، فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّهً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ (1): ساز و برگِ خویش و شریکانتان (بتان) را گرد آورید و هیچ چیز از کاری که
1) يونس: 71
می کنید، بر شما پوشیده نباشد. به دشمنی من، گام پیش نهید و به من مهلت ندهيد. إِنَّ وَليَ اللهُ الَّذِى نَزَّلَ الْكتَبَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ: (1)ولیّ من خداست که این کتاب را نازل کرده است؛ و او، سرپرستِ صالحان است».
خواهران و دختران امام، این سخن را شنیدند، صیحه زدند و گریستند و گریه شان بالا گرفت. حسین علیه السلام، رادرش عبّاس علیه السلام و پسرش علی [اکبر] علیه السلام را به سوی آنان فرستاد و به آن دو فرمود: «آن ها را ساکت کنید که به جانم سوگند، بس گریه ها خواهند داشت!...»
زنان، ساکت شدند، امام علیه السلام، خداوند را مدح و ثنا گفت و فرمود:
«ستایش، خدایی را که دنیا را آفرید و آن را سرای فنا و نیستی قرار داد؛ دنیایی که اهلش را از حالی به حالی دیگر در می آورد. فریفته، کسی است که فریب آن را بخورد و بدبخت کسی است که شیفته آن است این دنیا شما را نفریبد که آن، امید هر که را به آن تکیه کند، ناامید می کند و طمع هر که را به آن طمع ورزد، ناکام
1) الأعراف: 196
می گذارد. شما را می بینم که بر کاری گرد آمده اید که خشم خدا را برایتان می آورد و او را از شما، روی گردان می کند و موجب نزول عذابش بر شما و دوری رحمتش از شما می شود.
پروردگار ما، بهترین پروردگار است و شما، بدترین بندگانید. به اطاعت، اقرار کرده و به محمد ،پیامبر ایمان آورده اید و آن گاه بر ذریه او تاخته اید و آهنگ کشتن او را دارید شیطان، بر شما چیره شده و خدای بزرگ را از یاد شما برده است نابودی بر شما باد و بر آن چه می خواهید! ما از آنِ خداییم و به سوی همو، باز می گردیم. اینان، گروهی هستند که پس از ایمان آوردن، کافر شده اند. دور باد این قوم ستمكار [از رحمت خدا]!».
عمر سعد گفت: «وای بر وای بر شما! با او حرف بزنید که او فرزند پدرش است. به خدا سوگند اگر همه روز را هم این چنین بایستد، از سخن، باز نمی ایستد و در نمی مانَد! با او حرف بزنید».
شمر بن ذى الجوشن به سوی او آمد و گفت: «ای حسین! چه می گویی؟ به ما بفهمان تا بفهمیم!».
حسین علیه السلام فرمود: «به شما می گویم: از خدایتان، پروا کنید و مرا نکشید که کشتن و هتک حرمت من بر شما روا نیست. من، فرزند دختر پیامبرتان هستم و مادر بزرگم، خدیجه، همسر پیامبرِ شماست.
آیا این روایت ، پُرتکرار به شما نرسیده که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله درباره من و برادرم فرمود: «این دو، سَرور جوانان بهشت اند»؟
اگر مرا در آن چه می گویم، تصدیق می کنید که به خدا سوگند، حقیقت است، از همان زمانی که دانسته ام خداوند از دروغ گویان نفرت دارد، دروغی نگفته ام؛ و اگر مرا تکذیب می کنید، میان شما صحابیانی مانند جابر بن عبد الله، سهل بن سعد، زید بن ارقَم و انَس بن مالک هستند. دربارۀ این سخن، از ایشان بپرسید که به شما خواهند گفت که آن را از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیده اند. اگر در کار من تردید دارید، در این که فرزند دختر پیامبرتان هستم نیز تردید دارید؟! به خدا سوگند میان مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پیامبری جز من نیست.
وای بر شما! آیا خونی را از شما ریخته،ام، یا مالی را از شما برده ام، یا زخمی به شما رسانده ام که در پی [خون] من هستید؟!».
آنان، خاموش شدند و پاسخی به او ندادند. آن گاه امام علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند دستِ تسلیم و خواری به آنان نم یدهم و همچون بندگانِ [ذلیل] نمی گریزم بندگان خدا! إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُون: (1)به پروردگار خود و شما پناه می برم از آن که مرا
1) الدخان: 20
برانيد. إنّى عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكم من كلِّ مُتَكَبّرِ لا يؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِساب: (1)به پروردگارِ خود و شما، از هر متکبّری که به روز حساب ایمان ندارد، پناه می برم».
شمر بن ذى الجوشن به او گفت: «ای حسین بن علی! اگر بفهمم که چه می گویی، آن گاه خدا را [تنها] با زبان، عبادت کرده ام!».
حسين علیه السلام، سکوت کرد. حبیب بن مظاهر، به شمر گفت: «ای دشمن خدا و دشمن پیامبر خدا! من گمان می کنم که تو، خدا را با هفتاد زبان، عبادت می کنی من گواهی می دهم که تو نمی دانی که او چه می گوید بی گمان خداوند تبارک و تعالی بر دل تو مُهر زده است.»
حسین علیه السلام به حبیب فرمود: «ای برادر اسدی! بس است؛ چرا که حکم خداوند، نوشته شده و جوهرش، خشک شده [و این کار، قطعی شده] است و خداوند، کارش را به آخر می رساند. به خدا سوگند، من به [دیدار] جدّم، پدرم، مادرم، برادرم و اجدادم، از یعقوب به [دیدن] یوسف و برادرش، بیشتر اشتیاق دارم. من قتلگاهی دارم که آن را دیدار خواهم کرد».
1) الدخان: 20
جماعت، شنیدند و هیچ نگفتند. حسین علیه السلام، ندا برآورد: «ای شَبَث بن رِبعی، ای حَجّار بن ابجَر، ای قیس بن اشعث، ای یزید بن حارث! آیا به من ننوشتید که: "میوه ها رسیده و همه جا سبز شده و جویبارها پُر و لبریز شده اند. بیا که بر لشکری مجهّز و آراسته، در می آیی"؟!»
آنان گفتند: «نه. ما چنین نکرده ایم!».
حسین علیه السلام فرمود: «سبحان الله! به خدا سوگند که چنین کرده اید».
سپس فرمود: «ای مردم! اگر [آمدن] مرا خوش ندارید، مرا وا گذارید تا از شما روی بگردانم و به سرزمین امنی بروم».
قیس بن اشعث به حسین علیه السلام گفت: آیا حکم پسر عموهایت را نمی پذیری که آنان، جز آن چه دوست داری، رأیی ندارند و چیز ناخوشی از آنان به تو نمی رسد؟».
حسین علیه السلام فرمود: «تو برادرِ برادرت هستی! (1)آیا می خواهی که بنی هاشم، بیشتر از خون مسلم بن عقیل را از تو بخواهند؟ نه به خدا سوگند به دست خود و ذلیلانه، خود را به آنان نخواهم سپرد و
1) اشاره امام علیه السلام به محمد بن اشعث، برادر قیس است که در به شهادت رساندن مسلم بن عقیل شرکت داشت.
همچون بندگان بی اختیار، قرار نمی گیرم. بندگان خدا! انِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُون: (1)به پروردگار خود و شما پناه می برم از آن که مرا برانيد. إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِن كُلِّ مُتَكَبَّرِ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِساب: (2)به پروردگارِ خود و شما از هر متکبّری که به روز حساب ایمان ندارد، پناه می برم».
امام رو به عمر سعد کرد و فرمود: «ای عمر! از [پسِ] آن چه اکنون می بینی، تو را روزی بد خواهد بود».
سپس با خداوند چنین نجوا کرد اَللّهُمَّ اِنَّ اَهْلَ الْعِراقِ غَرُّونی وَ خَدَعُونی، وَ صَنَعُوا بِاَخی ما صَنَعُوا اَللّهُمَّ شَتِّتْ عَلَیْهِمْ اَمْرَهُمْ، وَاَحْصِهِمْ عَدَدا: «خدايا! عراقیان، مرا فریب دادند و نیرنگ زدند و با برادرم آن کردند که کردند. خدایا! کارشان را از هم بگسل و هیچ یک از آنان را رها مکن».
آن گاه سیدالشهداء علیه السلام مَرکبش را نشاند و به عُقبة بن سَمعان فرمان داد تا آن را ببندد. دشمنان هم، آهنگِ جنگ با او کردند.
شمر فریاد زد: «اکنون وارد دوزخ می شوی!».
حسین علیه السلام فرمود: «الله اکبر! جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، به من خبر داد و فرمود:" گویی سگی را می بینم که به خون خاندانم، زبان می زند. جز این گمان ندارم که آن سگ تو هستی». (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 424، الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة الصحابة): ج 1 ص 468؛ الإرشاد: ج 2 ص 97، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 6 ص 99 - 105
حسین علیه السلام، با تکیه بر شمشیرش برخاست و با صدایی بلند، ندا داد و گفت: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا مرا می شناسید؟».
گفتند: «آری. تو فرزند پیامبر خدا و نوه او هستی».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا جد من، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیست؟!».
گفتند: «چرا. به یقین هست».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا مادر من، فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله نیست؟»
گفتند: «چرا. به یقین هست».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا پدر من، علی بن ابى طالب علیه السلام نیست؟!».
گفتند: «چرا. به یقین هست».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا مادر بزرگم، خدیجه، دختر خُوَيلد، نخستین زن مسلمان این امّت نیست؟!».
گفتند: «آری. به یقین هست».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا سیدالشهدا، حمزه، عموی پدرم نیست؟!».
گفتند: «چرا. به یقین هست».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا جعفرِ پرواز کننده [با دو بال] در بهشت عموی من نیست؟!».
گفتند: «چرا. به یقین هست».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا این شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیست که بر خود آویخته ام؟!»
گفتند: «چرا. به یقین هست».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا این، عمامه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیست که من پوشیده ام؟!».
گفتند: «چرا. به یقین هست».
فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم، آیا علی علیه السلام، نخستینِ آنان (مسلمانان) در اسلام آوردن و داناترین و بُرد بارترینِ آن ها، و ولیّ هر مرد و زن مسلمان نیست؟!».
گفتند: «چرا. به یقین هست».
فرمود: «پس به سبب چه چیزی، خونم را حلال می شِمُرید، در حالی که پدرم، فردای قیامت، کسانی را از حوض [کوثر] می راند، همان گونه که شتر تشنه را از آب می رانند و پرچم ستایش، روز قیامت، در دستان جدّم است؟!».
گفتند: «ما همۀ این ها را می دانیم؛ اما تو را آسوده نمی گذاریم تا تشنه بمیری».
حسین علیه السلام که در آن وقت، 57 ساله بود، محاسنش را در دست گرفت و آن گاه فرمود: «خشم خدا، بر یهود بالا گرفت، هنگامی که گفتند: عُزیر، فرزند خداست. خشم خدا، بر مسیحیان بالا گرفت، هنگامی که گفتند: مسیح، فرزند خداست. خشم خدا، بر مَجوش بالا گرفت، هنگامی که آتش را به جای خدا پرستیدند. خشم خدا بر قومی که پیامبرشان را کشتند، بالا گرفت. نیز خشم خدا، بر این دسته که اراده کشتن فرزند پیامبرشان را دارند، بالا گرفته است». (1)
1) ر.ک: الأمالی، صدوق: ص 222 ح 239 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث : ج 6 ص 95
گونه دیگری از سخنان امام علیه السلام نکوهش تند لشکریان کوفه است. در برخی متون گزارش شده است که سپاه دشمن امام علیه السلام را احاطه کرد و جز بیعت کردن با یزید راه دیگری برای امام باقی نگذاشت. حتی بازگشت از کربلا را هم از سیدالشهداء علیه السلام نپذیرفت. جمله معروف «هيهات منا الذله» در همین زمان صادر شد. امام در همین سخنانِ تند خود از آیات قرآن بهره گرفت و زیباتر آن که بازهم برای دشمنانش خیرخواهی کرد و سرانجام زندگی دنیایی آنان را فرا رویشان ترسیم کرد تاريخ دمشق، مقتل الحسین خوارزمی و الملهوف، این قسمت از سخنان امام علیه السلام را بازگو کرده اند. اکنون این بخش از سخنان امام را می خوانیم:
آن گاه که لشکر، حسین علیه السلام را احاطه کردند، بر اسبش سوار شد و از آنان خواست که ساکت شوند. آنان، ساکت شدند.آن گاه، پس از حمد و ثنای الهی و یاد خدا، آن گونه که شایسته او بود، و درود فرستادن بر محمد و فرشتگان و پیامبران و فرستادگان با گفتاری رسا، چنین فرمود: «مرگ و اندوهتان باد، ای جماعت! حیران و سرگردان، ما را به فریاد رسی خواندید و ما، به سرعت به فریادتان رسیدیم؛ [اما] شما، شمشیری را که در دستان ما بود، به رویِ خود ما بر کشیدید و آتشی را که بر دشمن مشترک ما و شما افروخته بودیم، بر ضد خود ما افروختید و همدست دشمنانتان، علیه دوستانتان شدید، بی آن که عدالت را میان شما بگستراند و امیدی به آن ها داشته باشید و بدون آن که کاری از ما سر زده باشد و یا اندیشه ناصوابی داشته باشیم.
ای وای بر شما! ما را خوش نداشتید و وا نهادید، در حالی که شمشیرها هنوز در نیام و ابتدای کار است و رأی [به جنگ]، هنوز به پابرجا نگشته؛ اما شما همچون مَلَخان به سوی آن شتافته اید و همچون پرواز [پشه ها به سوی زرداب و چرک زخم]، همدیگر را به آن فرا خوانده اید، به جهت حرص ورزیدن [بر دنیا] و ذلیل شدن در
برابر طغیانگران امت و دسته های به بیراهه رفته آن، کنارافکنان قرآن و دار و دسته گنهکاران و بقایای شیطان و تحریفگران سخنان و خاموش کنندگان سنت های [ای جاویدان]! و ملحق کننده زنازادگان به پدران نامشروعشان و مایه تأسف مؤمنان و فکاهی مسخره گران الَّذِينَ جَعَلُواْ الْقُرْءَانَ عِضِينَ: (1)آنان که قرآن را پشت سر انداختند لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللهُ عَلَيْهِمْ وَفِي الْعَذَابِ هُمْ خَلِدُونَ: (2)چه بد است آن چه از پیش [برای آخرت] فرستاده اند که خداوند، از آنان ناخشنود است و در عذاب جاویدان، خواهند ماند.
آیا اینان را یاری می دهید و ما را وا می نهید؟! آری به خدا سوگند خیانت میان شما معروف است ریشه هایتان، به آن درآمیخته و شاخه هایتان بر آن پیچیده است. شما پلیدترین میوه درخت برای مردم و لقمه [ی آماده] غاصب گشته اید. بدانید لعنت خدا بر پیمان شکنانی است که سوگندهای خود را، با وجود تأکید فراوان می شکنند، در حالی که خدا را ضامن آن قرار داده بودند.
ألا وإنَّ الدَّعِیَّ ابنَ الدَّعِیِّ قَد رَکَزَ بَینَ اثنَتَینِ، بَینَ السَّلَّهِ وَ الذِّلَّهِ، وَ هَیهاتَ مِنّا الذِّلَّهُ بدانید این بی نَسَب فرزند بی نَسَب (1)، مرا میان دو چیز قرار داده است: شمشیر و خواری. خواری، از ما دور است.
و خداوند، آن را برای ما نمی پذیرد و نیز پیامبرش و مؤمنان و دامن هایی پاک و پاکیزه و جان هایی غیرتمند و خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگی کریمانه، مقدم نمی دارند.
بدانید که من با این خانواده و با وجود کمی نفرات و نبودِ یاور، به سوی جنگ می روم» ...
سپس فرمود: «بدانید که به خدا سوگند، پس از آن، جز به مقدار سوار شدن بر اسبی درنگ نمی کنید تا آن که شما را به سان سنگ آسیا بچرخاند و چون محور آسیا بی قرار سازد! عهدی است که پدرم از جدّم برای من نقل کرده است فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ لَا يكن أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةَ ثُمَّ اقْضُواْ إِلَى وَلَا تُنظِرُونِ: شما با شریکانی که قائلید، کارتان را هماهنگ و عزمتان را جزم کنید، و بی آن که پرده پوشی
1) منظور، عبیدالله بن زیاد است که معاویه، برخلاف شریعت اسلام، پدر او (زیاد) را که پدرش معلوم نبود، برادر خود و فرزند ابوسفیان خواند.
کنید کار مرا یکسره کنید و به من مهلت ندهيد. (1)إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَ رَبِّكُم مَّا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ وَاخِذ بِنَاصِيتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَى صِرَطٍ مُّسْتَقِيمٍ: (2)من بر خداوند، پروردگار من و شما توکل کرده ام. هیچ جنبنده ای نیست مگر آن که زمام اختیارش به دست اوست. بی گمان پروردگار من بر راهی راست است.
خدایا! باران آسمان را از ایشان باز دار و سال های [قحطی] مانند سال های یوسف علیه السلام را برای آنان پیش آور و غلام ثقیف را بر آنان، مسلّط ساز، تا جرعه های مرگ را بر آنان بچشانَد، که آنان، مرا تکذیب کردند و وا نهادند تویی پروردگار ما عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ اَلْمَصِیرُ: (3)و تنها بر تو توکل می کنیم و به سوی تو باز می آییم، و بازگشت آخرین به سوی توست. (4)
سیدالشهداء علیه السلام بر ارشاد و هدایت دشمن اصرار داشت و به سخنرانی عمومی بسنده نکرد، بلکه عمر سعد را فراخواند تا با او سخن بگوید. امام علیه السلام فرمود: «عمر سعد کجاست؟ او را برایم فرا بخوانید».
عمر را فرا خواندند؛ ولی دوست نداشت که به دیدار حسین علیه السلام بیاید. حسین علیه السلام به عمر فرمود: «تو مرا می کشی و می پنداری که بی نَسَب فرزندِ بی نَسب حکومت سرزمین های ری و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند که هرگز به کام خود، نخواهی رسید و این، حتمی و تمام شده است! هرچه می خواهی بکن، که تو پس از من، نه در دنیا شادمان خواهی بود، نه در آخرت. گویی می بینم که
سرت را بر نِی، در کوفه نصب کرده اند و کودکان، آن را هدف سنگ پرانی خود نموده اند».
عمر سعد، از سخن حسین علیه السلام خشمناک شد از ایشان، روی گرداند و یارانش را ندا داد که: «منتظر چه هستید؟ همگی حمله کنید که یک لقمه است!».
در برخی متون گزارش شده است که عمر سعد از امام علیه السلام پرسید: «چرا به حکم امیر عبیدالله بن زیاد گردن نمی نهی؟» امام علیه السلام به او فرمود: «ای بدبخت! تو پس از من، جز اندکی از گندم عراق، نخواهی خورد. پس به فکر آن چه برای خود برگزیده ای باش».
فضای گفتگوی امام علیه السلام با دشمن آرام نبود و پیمان شکنان کوفه نمی خواستند سخنان امام ادامه یابد. در منابع تاریخی تصریح شده است که امام علیه السلام یکی پس از دیگری، با دسته ها و حتی افراد ،دشمن گفتگو کرد؛ ولی آنان می گفتند: «ما نمی فهمیم چه می گویی! از این رو پیش از شروع رسمی جنگ به سوی امام تیراندازی کردند تا امام علیه السلام را از ارشاد و هدایت منصرف کنند. سیدالشهداء علیه السلام پس از سخنان خود با لشکر ابن زیاد در حال بازگشت به سوی یارانش بود که شخصی از قبیله بنی تمیم به نام عمر طُهَوی، تیری به سوی امام
انداخت. تیر، میان دو شانه حضرت به ردای ایشان آویخته شد و امام علیه السلام به صف یاران اندکش بازگشت. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص392، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 2 ص 8؛ إثبات الوصية: ص 177، تاریخ الیعقوبی: ج2 ص244، دانشنامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث: ج 6 ص 124
آغازگر جنگ، عمر سعد بود. عمر لشکر را حرکت داد و غلامش دُرَيد را صدا زد و گفت: «ای دُرید! پرچمت را جلو ببر». سپس عمر سعد حرکت کرد تا روبه روی امام علیه السلام روی اسبش ایستاد. تیری بیرون کشید و بر چلّه کمان گذاشت و گفت: «ای مردم! نزد امیر عبیدالله بن زیاد، گواهی دهید که من نخستین تیرانداز بودم». تیر، پیش روی حسین علیه السلام افتاد و امام علیه السلام خود را از آن دور کرد و به عقب، بازگشت.
پس از تیراندازی عمر سعد، سپاهیان ابن زیاد به یکباره و دسته جمعی، تیر انداختند؛ باران تیر بر یاران سید الشهداء علیه السلام بارید. (1)
1) ر.ک: الإرشاد: ج 2 ص 101، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی ج 2 ص 8؛ الفتوح ج 5 ص 100، بحار الانوار: ج 45 ص 12 نحوه.
امام علیه السلام و یارانش را برای جهاد آماده کرد درباره نخستین سخنان امام در آغاز نبرد با دشمنان دین، سه جمله کوتاه و اثرگذار گزارش شده است:
آنان گفتند: «به خدا سوگند که نمی رویم ای فرزند پیامبر خدا، تا جانمان را سپرِجان تو کنیم». جز ایشان، نیکی باد!
نکته 1. تمام کلمات امام در یک جهت و هدف است و با هر جمله یاران باوفایش را برای جهاد ترغیب فرمود. نخست، اختیارِ ماندن یا رفتن را پیش رویشان نهاد و آن گاه که وفای یارانش را دید، حقیقت مرگ را گریزناپذیر معرفی فرمود و با جمله زیبای «خداوند، اجازه داده که شما کشته شوید.» توحیدِ افعالی را برای دلبستگان کویش به ارمغان نهاد؛ زیرا بی تردید، کشته شدن امام علیه السلام و یارانش، سرآمد محرّمات تشریعی الهی است و هرگز خداوند اذن تشریعی به دشمنان نداده است تا خون عزیزترین انسان ها را بر زمین بریزند؛ بلکه مقصود اجازه تکوینی الهی است و مقصود از اذن تکوینی، این است که تحقّق هر پدیده در جهان، منوط به اجازه تکوینی آفریدگار جهان است. توضیح مطلب، اینکه در نظام آفرینش، هر پدیده، علت خاصی دارد که فقط از مجرای آن، قابل تحقّق است؛ اما تأثیر
اسباب در مُسبّبات، منوط به اذن الهی است؛ یعنی برای نمونه، تا خدا نخواهد، آتش نمی سوزاند، چنان که آتش نمرود، ابراهیم علیه السلام را نسوزاند و این، معنایِ «توحید افعالی» است. بنابراین، سخن امام حسین علیه السلام دربارۀ اذن خداوند متعال در کشته شدن او و یارانش، اشاره به این آیه شریف است که ومَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةِ إِلا بِإِذْنِ اللهِ (1)هیچ ناگواری ای به شما نمی رسد، مگر به فرمان خدا». مقصود از آن نیز اذن تکوینی الهی در حادثه خونین کربلاست. بدین سان، امام علیه السلام با این سخن، می خواهد به یاران خود بگوید که تقدیر حکیمانه خداوند، این است که ما همگی، امروز، در راه انجام وظیفه، شهید شویم. از این رو باید در برابر این مصیبت، شکیبایی پیشه سازیم و تسلیم تقدیر الهی و راضی به قضای او باشیم.
نکته 2. اساس برخی گزارش ها. بر پس از سخنان امام و تیراندازی دشمن پنجاه تن از یاران امام علیه السلام شهید شدند و نام آنان نیز گزارش شده است، ولی دقت در متون نشان می دهد که چنین برداشتی درست نیست و به نظر می رسد در این تیراندازی که بیشتر در راستای تضعیف روحیه یاران سیدالشهداء علیه السلام را انجام شد،
1) تغابن: 11
هیچ یک از یاران امام علیه السلام به شهادت نرسیدند. اصحاب سیدالشهداء علیه السلام پس از این واقعه، یکایک به میدان می رفتند و شجاعانه در برابر دشمن مقاومت می کردند و پیروز می شدند و همین ایستادگی دشمن سست عنصر را وادار کرد که از نبرد تن به تن سرباز زند و ناجوانمردانه به حمله جمعی روی آورد. (1)
1) ر.ک: تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 244، الملهوف : ص 158، كامل الزيارات: ص 152 ح 187 و 185 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 6 ص 132 - 138.
شعار جنگ، رویکرد رزمی لشکر را نشان می دهد. در نبردهای صدر اسلام هم هر دو گروه شعاری برای خود انتخاب می کردند و با تکرار آن روحیه هماوردی را در نیروهایشان برمی انگیختند. روز عاشورا امام حسین علیه السلام شعار محوری شیعیان، یعنی نام پیامبر خدا را به عنوان شعار یارانش انتخاب کرد. این انتخاب نشان می داد آنان که در لشکر یزید قرار دارند، با اسلام نبرد می کنند، اگرچه خود را مسلمان می نامند. نامند شاید از همین روست که مهمترین دعای ما نیز صلوات بر پیامبر و خاندان بزرگوارش است. امام صادق علیه السلام درباره شعار روز عاشورا فرمود:
شعار ما: «يا محمّد! یا محمّد!» است، شعارمان در جنگ بدر: یا نَصرَ اللَّهِ اقْتَرِب اقْتَرِب: ای یاری خدا، نزدیک شو، نزدیک شو!» و
شعار مسلمانان در جنگ اُحُد: «یا نَصرَ اللهِ اقترب: ای یاری خدا، نزدیک شو!» بود... و شعار حسین علیه السلام: «يا محمّد» بود. شعار ما نیز «یا محمّد» است. (1)
1) ر.ک: الکافی: ج 5 ص 47 ح 1، بحار الأنوار: ج 19 ص 163 ح1، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 6 ص 141.
لحظه های جنگ آغاز شده بود. یاران حسین علیه السلام فراوانی دشمن را دیدند و دانستند که نمی توانند دشمن را از دست یافتن به امام علیه السلام باز دارند. در این هنگام برای کشته شدن پیش روی حضرت شتاب ورزیدند و با هم مسابقه دادند در اشعار عربی، با تشبیهی زیبا آنان را مانند کسانی دانسته اند که قلبها را روی زره ها نهاده و برای رفتن جان از بدن شتاب می کنند.
یاران اندک امام که دست از جان شسته بودند، آن چنان در نبرد قویدل بودند که دشمن را به ستوه آوردند به گونه ای که اندک اندک دشمن از نبرد تن به تن سر باز زد و تصمیم به یورش ناجوانمردانه گرفت. کهن ترین کتاب های تاریخی سنّیان، پایمردی یاران سیدالشهداء را چنین گزارش کردند:
روز عاشورا، نبرد تن به تن میان دو دسته، فراوان شد و پیروزی با یاران حسین علیه السلام بود؛ زیرا قوی تر بودند و دست از جان شُسته بودند و هیچ نگه دارنده ای جز شمشیرهایشان نداشتند. کشته های لشکر عمر سعد در جنگ تن به تن بسیار شد در این هنگام عمرو بن حجّاج- از فرماندهان لشکر عمر سعد - فریاد زد: «ای احمق ها! آیا می دانید با چه کسانی می جنگید؟ تک سواران این دیار، قومی دست از جان شُسته اند. هیچ یک از شما به هماوردی آنان، نرود که آنان اندک اند و نمی پایند به خدا سوگند، اگر تنها سنگ به آنان بزنید، آن ها را از پای در می آورید».
عمر سعد گفت: «درست گفتی. نظر درست، نظر توست».
آن گاه به لشکریانش کم کرد که هیچ کدامشان با هیچ یک از آن ها نبرد تن به تن نکنند. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 442 البداية والنهاية : ج 8 ص 182، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 6 ص 143
ابن ابی الحدید، شارح سنّی نهج البلاغه گزارشی را نقل کرده است که به خوبی صفات برجسته یاران امام علیه السلام در روز عاشورا را نشان می دهد. وی نوشته است:
به مردی که روز واقعه کربلا همراه عمر سعد، حضور داشته است گفته شد: «وای بر تو! آیا فرزندان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را کُشتید؟»
گفت: «چاره ای نبود! اگر تو نیز آن جایی بودی که ما بودیم، همین کارِ ما را می کردی. گروهی بر ما تاختند که دستانشان، در قبضه شمشیرهایشان بود، به سان شیرهای دَرَنده؛ سواران را از چپ و راست، در هم می شکستند و خود را در دلِ مرگ می انداختند؛ امان را نمی پذیرفتند و به مال، رغبتی نداشتند و هیچ چیز، مانع آنان از ورود به دریاهای مرگ یا تسلّط بر تخت فرمانروایی نبود. اگر ما لحظه ای دست نگاه می داشتیم همه لشکر را از دم تیغ می گذراندند. پس ما چه می توانستیم بکنیم، ای بی مادر!» (1)
1) ر.ک: شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد ج 3 ص 263، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 6 ص 145
عاشورا صحنه زیبای دلدادگی برگزیدگان خداست که دنیا و دلفریبی های آن را نادیده گرفتند و برای رسیدن به خشنودی خدا، تنها و تنها حمایت از سیدالشهداء علیه السلام را سرلوحه خود قرار دادند. از این رو هر یک از یاران امام علیه السلام تصاویر فراموش ناشدنی در خداشناسی و عبادت معبود، امام شناسی، یاری مظلوم، ایثار و... آفریدند. از سویی فداییان امام فقط از یک گروه نبودند: نزدیک ترین خویشاوندان مانند برادران و عموزادگان سیدالشهداء تا غلام سیاه ابوذر، پدر و پسر، دو برادر و... .
لحظه دیدار هر یک از یاران و خویشاوندان امام علیه السلام در کتاب های مقتل آمده است و در این جا فقط به برجستگی برخی اصحاب امام علیه السلام اشاره می کنیم.
سبقت، همواره نماد زیبایی است و در کربلا یکی از عابدان شجاع و کهن سال به نام مسلم بن عوسجه، پیشتاز دفاع از سید الشهداء علیه السلام شد و به شهادت رسید. لشکر عمر سعد از کناره فرات به امام علیه السلام حمله بردند و لشکر امام علیه السلام لحظاتی به هم ریخت و مسلم بن عَوسَجه اسدی، نخستین یار حسین علیه السلام بود که بر زمین افتاد. در حالی که نیمه جانی داشت، امام به او فرمود: «ای مسلم بن عَوسَجه! خدایت رحمت كند! فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن ينتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً: برخی از آنان، پیمان خویش را به انجام رساند [و به شهادت رسیدند]؛ و برخی چشم به راه [شهادت] نشسته اند و هرگز تغییر و تبدیلی [در پیمان خود] نداده اند.
حبیب بن مظاهر، به او نزدیک شد و گفت: «ای مُسلم! مرگت بر من گران است؛ اما تو را به بهشت، بشارت باد!».
مسلم، با صدای ضعیفی به او گفت: «خداوند، به تو بشارت خیر دهد!».
حبیب به او گفت: «اگر نبود که می دانم تا ساعتی دیگر، خود به تو می پیوندم، دوست داشتم که به هر چه برایت اهمیت داشت،
وصیت می کردی تا به خاطر خویشاوندی و هم کیشی، آن ها را برایت به انجام می رساندم».
مسلم گفت: «من، به تو - خدا رحمتت کند - سفارش این را می کنم (و با دستش به حسین علیه السلام اشاره کرد) که جانت را در دفاع از او بگذاری».
حبیب گفت: «به خدای کعبه سوگند، چنین می کنم!».
ابوثُمامه، از جنگاوران عرب و از بزرگان شیعه بود. وی از یاران امیرمؤمنان علیه السلام و امام مجتبی علیه السلام و ساکن کوفه بوده است. او در حمایت از مسلم بن عقیل تا آخر ایستاد و پس از شهادت مسلم، خود را برای یاری امام علیه السلام به کربلا رساند از کارهای برجسته و درخشان این مرد یادآوری فرا رسیدن وقت ظهر برای اقامه نماز در بحبوحه نبرد در روز عاشوراست. در آن هنگامه، ابوثُمامه، خطاب به امام گفت:
«ای اباعبدالله! جانم فدای تو باد! من می بینم که اینان، به تو نزدیک شده اند. نه. به خدا سوگند، تو کشته نمی شوی تا این که من به یاری خدا، پیشِ روی تو کشته شوم و دوست دارم وقتی که
پروردگارم را ملاقات می کنم، این نمازی را که وقتش رسیده، خوانده باشم».
امام حسین علیه السلام، با شنیدن سخن ابوثُمامه، سرش را بلند کرد و فرمود: «نماز را یادآوری کردی. خداوند، تو را از نمازگزارانِ اهل ذکر، قرار دهد! آری. این، اوّلِ وقت نماز است».
نماز، عبادتی است که قرآن و دعا در آن فراهم آمده است و بیانگر خشوع و خضوع مؤمن در برابر محبوبش است. از سویی نبرد با دشمنان خدا و همراه وليِّ بر حق، خود جهادی مقدس و بی نظیر است. امام در این جا با استقبال از تذکر ابوثمامه، برای او دعا کرد تا همگان بدانند که جایگاه نماز، همواره برتر و والاتر است.
ابوثُمامه، پس از شهادت شماری از یاران اباعبدالله علیه السلام، به میدان آمد و شهید شد.
بُریر بن خُضَير هَمْدانی بهترین قاری روزگارش بود. بریر پیش از نبرد، با سخنان خود سپاه عمر سعد را نصیحت کرد، ولی بر سنگدلان مؤثر نیفتاد. او آن چنان به دیدار حق مشتاق بود که در میانه نبرد از این که راهی آخرت می شود شادمان بود. در هنگام نبرد، یکی از
نامردان لشکر عمر سعد به او گفت: «ای بریر بن خضیر! می بینی که خدا برای تو چه خواسته است؟».
بُریر با اطمینان جواب داد: «به خدا سوگند که برای من، خوبی خواسته است و برای تو، بدی»!
پس از مشاجره ای لفظی، بریر آنسان به حقانیت راه خود باور داشت که به دشمنش پیشنهاد مباهله داد تا خدا دروغگو را لعنت کند و کسی که بر باطل است به دست دیگری کشته شود. سپس دستانشان را به سوی خدا بلند کردند و همدیگر را نفرین کردند. اندکی بعد دشمن خدا با ضربۀ بریر نقش زمین شد و مرد. بریر پس از این واقعه، همچنان در برابر دشمن ایستادگی کرد تا سرانجام به شهادت رسید.
بَشير بن عمرو حَضرَمی از یاران استوار گام و باوفای سیدالشهدا علیه السلام بود. وی، خبر ناگوار اسارت فرزندش در ناحیه مرزی را در کربلا شنید و در حالی که می توانست به بهانه آزاد کردن فرزندش صحنه را ترک کند، جوان مردی کرد و از امام حسین علیه السلام جدا نشد، با آن که امام علیه السلام به وی فرمود: تو از بیعت من، آزادی. پس [برو و] برای
رهایی پسرت، تلاش کن». اما وی پاسخ داد: «اگر از تو جدا شوم، درندگان، زنده زنده، مرا بخورند!».
سيف بن حارث بن سریع و مالک بن عبد بن سریع که پسر عمو و برادر مادری یکدیگر بودند، در حالی که می گریستند، پیش امام آمدند. امام علت گریه ایشان را پرسید. پاسخ دادند: «خداوند ما را فدایت کند! به خدا سوگند که برای خود گریه نمی کنیم؛ بلکه بر تو می گرییم! می بینیم که محاصره شده ای و کاری از ما بر نمی آید».
امام علیه السلام فرمود: «ای پسران برادرم! خداوند، شما را بر این غمخواری و همدردی و جانبازی تان برای ما، بهترین پاداش پرواپیشگان را عطا فرماید». سپس هر دو به سوی دشمن رفتند و به امام رو کردند و گفتند: «سلام بر تو، ای فرزند پیامبر خدا!»؛ و امام علیه السلام نیز پاسخ داد: «و بر شما باد سلام و رحمت خدا!». سپس جنگیدند تا به شهادت رسیدند.
جُنادة بن حارث، با خواندن اشعاری در معرفی خود به دشمن حمله برد و آن قدر به نبرد ادامه داد تا شهید شد. پسرش،
عمرو بن جناده پس از پدر به میدان رفت و با خواندن اشعاری، دشمنان را فاسقانی خواند که قرآن را برای یاری اشرار کناری نهاده اند و در انتقام کشتگان بدر در برابر حسین علیه السلام ایستاده اند و بدینسان با یادآوری پیشینه یزید، حقیقت کفر سپاه دشمن را برملا کرد.
جَون، غلام ابوذر، برده سیاهی بود که از امام حسین علیه السلام اجازه رفتن به میدان طلبید؛ ولی امام علیه السلام از وی خواست که از این کار، منصرف شود؛ اما جَون، پافشاری کرد و به امام علیه السلام گفت: «به خدا سوگند، بویی بد، تباری پست و رنگی سیاه دارم؛ پس بهشت را از من دریغ مَدار تا بویم، خوش و تبارم، نیکو و رویم سپید شود! نه! به خدا سوگند، از شما جدا نمی شوم تا این که خون سیاهم با خون شما، درآمیزد».
آن گاه به میدان رفت و با خواندن اشعاری، هدف خود را دفاع از فرزندان رسول خدا و شفاعت آنان در پیشگاه خداوند اعلام کرد. جون دلاورمردانه جنگید تا شهید شد.
در گزارش های متأخر آمده است: امام بر بالین او حاضر شد و فرمود: اللَّهُمَّ بَيض ،وَجْهَهُ، وطيب ريحَهُ وَاحشُرهُ مَعَ الْأَبْرَارِ، وَ عَرَفَ بَينَهُ وَ بَينَ
مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ: خداوندا! صورت او را نورانی و بویش را خوش گردان و او را با نیکان، محشور کن و میان او و محمّد و خاندان محمّد صلی الله علیه و آله، آشنایی برقرار نما. از امام زین العابدین علیه السلام، روایت شده که پس از ده روز که مردم برای دفن شهدا آمدند، از جنازه او بوی مُشک، استشمام می شد.
سعید بن عبد الله حنفی، از استوارگامان لشکر امام حسین علیه السلام بود که ظهر عاشورا، خود را در برابر امام حسین علیه السلام، سپر قرار داد و امام علیه السلام با کمک او، نماز گزارد و آن قدر تیر بر بدنش اصابت کرد تا بر زمین افتاد، در حالی که این جملات را زمزمه می کرد: «خداوندا! آنان را همانند عاد و ثمود، لعنت کن. خداوندا! از من به پیامبرت سلام برسان و درد زخم هایم را به او برسان. من با این کار، قصد یاری ذُريَّه پیامبرت را دارم».
همه یاران امام که در برابر انبوه دشمن ایستادند، شجاع بودند؛ ولی برخی از آنان چنان حماسه آفریدند که دشمن را در وحشت فرو
بردند. عابِس بن ابی شبیب شاکری، یکی از دلاورترین یاران امام بوده است. وی، نخستین کسی است که وقتی مسلم علیه السلام، نامه امام حسین علیه السلام را در خانه مختار برای جمعی از شیعیان کوفه قرائت کرد، از جا برخاست و با سخنان خود تا لحظه شهادت اعلام وفاداری کرد، عابس روز عاشورا هنگام وداع با امام حسین علیه السلام گفت: «ای اباعبدالله! چیزی عزیزتر از جانم برای جلوگیری از کشته شدن تو و ستم بر تو ندارم. پس بِدرود!».
هنگامی که سپاه دشمن از دلاوری های او به ستوه آمد، عمر سعد، دستور داد که از هر سو با سنگ به او حمله کنند. عابِس، با دیدن این صحنه، چنان به وجد آمد که کلاه خودِ خود را از سر برداشت و زره از تن به در کرد و بدون کلاه خود و زره، از سنگ باران دشمن استقبال کرد.
راوی، در بیان شجاعت او می گوید: پس از شهادت عابِس، سرش در دست عده ای بود که هر یک از آن ها مدعی بودند او را کشته اند. وقتی دعوای خویش را نزد عمر سعد بُردند، گفت: «دعوا نکنید. او را یک نفر، نکشته است». (1)
1) ر.ک: دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 6 ص 184 - 367.
یاران کم شمار و پُر دل امام علیه السلام نبرد با دشمن را تا ظهر ادامه دادند. هنگام ظهر، عرصه به دشمن تنگ شد و راه هایی مانند حمله به خیمه ها و سوزاندن حرم سیدالشهداء علیه السلام را پیش گرفت؛ ولی نتوانست امام و اصحابش را از اهداف مقدسشان منصرف کند. سختی نبرد از گزارش زیر بهتر نمایان می شود:
سيد الشهداء علیه السلام، بر مَرکبش سوار شد و قرآنی در پیش روی خود گذاشت. اما این اقدام، جز بر هجوم و جسارت دشمنان نیفزود. یارانش به شدت پیش روی او می جنگیدند. سواران آن ها که فقط 32 تن بودند حمله می بردند؛ و به هیچ سو حمله نمی بردند، جز آن که سپاه کوفه را می شکافتند. عَزرَة بن قیس، فرمانده سواران کوفه، عبدالرحمان بن حِصن را به سوی عمر سعد فرستاد و گفت: «آیا
می بینی این تعدادِ کم، چه بر سر سوارانم می آورند؟! پیادگان و تیراندازان را به سوی ایشان روانه کن...».
عمر سعد، حُصَین بن تمیم را فرا خواند و دسته زرهپوش و پانصد تیرانداز را با او همراه کرد. آنان، یاران حسین علیه السلام را تیرباران کردند تا اسب هایشان را از پای درآوردند.
عمر سعد، تیراندازان را به سوی آنان فرستاد. اسب حُرّ بن یزید، از پای درآمد. او از اسب فرود آمد و این گونه می گفت:
اگر اسبم را از پای در می آورید، من، فرزند مردی آزاده ام.
شجاعم، شجاع تر از شیر یال و کوپال دار.
و با شمشیرش، بر آن ها می زد که بر سرش ریختند. ایوب بن مُسَرّح و مرد دیگری از سواران کوفه، در کشتن او شرکت جستند.
همۀ یاران امام علیه السلام، بر اثر این تیراندازی از مرکب هایشان پیاده شدند و در نیمه روز، به شدت و بدون توقف جنگیدند و با نزدیک و یک جا قرار دادن خیمه ها و افروختن آتش در پشتِ خود، کاری کرده بودند که فقط از یک جبهه امکان رویارویی با آن ها بود.
عمر سعد، به تخریب خیمه ها و سنگرها فرمان داد که با نیزه ها و شمشیرهای خود، آن ها را دریدند و شمر، از جناح چپ، یورش بُرد
تا آن جا که با نیزه اش به خیمه حسین علیه السلام زد و فریاد کشید: «برایم آتش بیاورید تا این خیمه را با اهلش بسوزانم!».
شیوَن و وِلوِله، میان زنان برخاست و از خیمه، بیرون دویدند. حسین علیه السلام بر او بانگ زد: «ای پسر ذی الجوشن! وای بر تو، آتش می خواهی تا خانه مرا با اهلم بسوزانی؟ خداوند، تو را با آتش بسوزاند».
در این هنگام شَبَث بن ربعی - از چهره های فریبکار و نیرنگ باز کوفه - که بر شخصیت شمر اثرگذار بود خطاب به شمر گفت: «زشت تر از این سخنت نشنیده ام و بدتر از جایگاهت ندیده ام. آیا زنان را می ترسانی؟!».
در همین هنگام، زُهَیر بن قَین، با ده تن از یارانش، بر شمر و یارانش حمله کرد و آنان را از خیمه ها جدا ساخت و دور کرد و ابوعزّه ضَبابی، از یاران شمر را بر زمین زدند و کشتند. شمر بن ذی الجوشن نیز به آنان، حمله آورد و برخی از آنان را کشت و بقیه را به جایگاه هایشان، بازگرداند. در این هنگام، زُهَیر بن قَین، خطاب به حسین علیه السلام، چنین سرود:
امروز، جدّت پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدار می کنیم
و نیز حسن و علی مرتضی را
و [جعفر] جوانِ شجاع پرواز کننده [در بهشت] را.
جنگ و کارزار، سخت شد و کشته و زخمی در میان یاران اباعبدالله الحسین علیه السلام فراوان شد.
هرچه به ظهر نزدیک تر می شد، نبرد سخت تر می شد، اما یاران امام علیه السلام لحظه ای آرام نمی گرفتند. عمرو بن حَجّاج که فرمانده جناح راست سپاه عمر سعد بود حمله کرد. هنگامی که به سیدالشهداء علیه السلام نزدیک شد، اصحاب امام علیه السلام بر زانوانشان نشستند و نیزه هایشان را به سوی آن ها نشانه گرفتند. سواران عمرو بن حَجّاج نیز به سوی نیزه ها نیامدند و خواستند که باز گردند؛ اما چند تن از آنان با تیر اندازی یاران امام علیه السلام به خاک افتادند و چند تن دیگر هم زخمی شدند.
عمرو بن حَجّاج حمله می کرد و بانگ می زد: «با بیرون رفتگان از دین و جداشدگان از جماعت مسلمانان بجنگید!».
سيد الشهداء علیه السلام فرمود: «وای بر تو، ای حَجّاج! آیا مردم را بر ضد من می شورانی؟! آیا ما از دین بیرون رفته ایم و تو در آن، مانده ای؟!
به زودی، هنگامی که جان هایمان از پیکرهایمان بیرون رفت، خواهید دانست که چه کسی به وارد شدن در آتش، سزاوارتر است!». (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 438 و 430، الإرشاد: ج 2 ص 104 و 102، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 6 ص 148 - 156
دشمن از راست و چپ به امام علیه السلام و یارانش حمله می کرد و یاران حسین علیه السلام، پیوسته شهید می شدند و آن قدر یاران امام اندک شدند که کشته شدن هر یک از آن دلاورمردان کاملاً آشکار می شد. در این هنگام ابوثُمامه عمرو بن عبدالله صائدی به سیدالشهداء علیه السلام گفت: «ای اباعبدالله! نفسی لک الفداءُ: جانم به فدایت! اینان، به تو نزدیک شده اند، به خدا سوگند، کشته نمی شوی تا ان شاء الله پیش از تو کشته شوم! دوست دارم که پروردگارم را درحالی ملاقات کنم که این نمازی را که وقتش فرا رسیده بخوانم».
امام علیه السلام، سرش را بلند کرد و فرمود: «از نماز، یاد کردی. خداوند،
تو را از نمازگزارانِ ذکرگو قرار دهد! آری. اکنون، اوّلِ وقت آن است».
سپس فرمود: «از آنان بخواهید که از ما دست بکشند تا نماز بخوانیم».
حُصَین بن تمیم، به ایشان گفت: «نماز شما، پذیرفته نمی شود!».
حبیب بن مظاهر به او گفت: «پذیرفته نمی شود؟! پنداشته ای که نماز از خاندان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قبول نمی شود و از تو ای درازگوش شرابخوار، پذیرفته می شود ؟!...».
این گفتگو به حمله حصین و مقاومت حبیب و سرانجام شهادت وی انجامید حبیب بن مظاهر از یاران خاصّ امام علی، امام حسن و امام حسین علیهم السلام بود و در دوران حکومت امام علی علیه السلام، یکی از اعضای «سپاه ویژه: شرطة الخميس» ایشان به شمار می آمد. او از آرامش و روحیه بسیار بالایی برخوردار بود؛ چنان که در آستانه شهادت، شاد بود و بر اساس نقلی، با همرزمان خود شوخی می کرد. بُریر به او گفت: «برادر! الآن وقت خنده نیست».
حبیب پاسخ داد: «کجا برای شادمانی بهتر از این جا؟ به خدا سوگند، جز این نیست که این گروه اوباش، با شمشیرهایشان به ما هجوم می آورند و ما با حورالعین هم آغوش می شویم». او همچنان رزمید و گروهی را به هلاکت رسانید تا به خیل شهدای کربلا
پیوست. شهادت حبیب برای امام حسین علیه السلام، بسیار ناگوار بود. لذا هنگامی که وی شهید شد، فرمود: «من، شهادت خود و حامیانم را به حساب خدا می گذارم». (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری : ج 5 ص 439، الأمالی صدوق: ص 224 ح239، روضة الواعظین ص 206 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 6 ص 232 - 249.
پس از شهادت حبیب، امام علیه السلام از زُهَیر بن قَین و سعید بن عبدالله حنفی خواست تا با نیمی از یارانش، جلوی ایشان بایستند. سپس امام علیه السلام با آنان نماز خوف (1)
نماز خوف، به گونه های دیگری نیز بیان شده و جزئیات بیشتری دارد که در کتب تفسیری و فقهی، آمده است.
گزارد. امام در حال نماز بود که تیری به سوی ایشان پرتاب شد. سعید بن عبد الله حنفی، جلوی امام علیه السلام1) نماز خوف، مانند نماز مسافر چه به صورت فرادا و چه به جماعت، شکسته (قصر) است و در صورتی که به جماعت خوانده شود، بنا بر مشهور، بدین گونه است که مجاهدان، دو دسته می شوند. دسته اوّل، یک رکعت با امام می خوانند و امام، پس از اتمام رکعت اوّل، تأمّل می کند تا مأمومان، رکعت دوم را فُرادا بخوانند و خود را به سنگرها و نقاطی که باید بروند، می رسانند و آن گاه، گروه دوم، جای آن ها را می گیرند و رکعت اوّل خود را با رکعت دوم امام، به جا می آورند.
ایستاد و با جانش از او محافظت کرد، بی آن که به چپ و راست برود، تا آن که بر اثر تیرهایی که خورده بود به زمین افتاد در حالی که می گفت: «خدایا! آنان را همچون عاد و ثمود لعنت كن. خدايا! سلام مرا به پیامبرت برسان و از درد و رنج زخم هایم، به او خبرده که هدفم از یاریِ فرزندان پیامبرت رسیدن به پاداش تو بوده است». سعید این جملات را گفت و شهید شد - خشنودی خدا بر او باد. افزون بر جای ضربه های شمشیر و زخم نیزه ها، سیزده تیر در بدن او یافتند.
از آن جا که منابع موجود، فقط نماز ظهر سیدالشهداء علیه السلام را گزارش کرده اند، به نظر می رسد در هنگام نماز عصر، امام و یارانش شهید شده باشند و به وقت نماز عصر نرسیده باشند؛ به ویژه آن که در منابع کهن تصریح شده است که بعد از ظهر، دوباره جنگیدند و جنگ، بالا گرفت.
مرحوم محمد مهدی حائری مازندرانی، از نویسندگان قرن چهاردهم، بر پایۀ ذوق خود نماز عصر امام در روز عاشورا را چنین ترسیم کرده است: چون ظهر عاشورا شد، امام علیه السلام نماز ظهر را به هر گونه ای که بود، ادا کرد؛ ولی نماز عصر را نتوانست. پس نمازی گزارد که نه کسی پیش از او به جای آورده بود و نه پس از او به جا می آوَرَد:
وضوی آن نماز، از خون پیشانی اش؛ و رکوع آن، هنگامی بود که بر کوهه زين، خم شد و تیر را بیرون آورد؛ و سجده اش، آن دم بود که بر زمین افتاد، ولی نتوانست پیشانی اش را بر زمین بگذارد چون سنگ بر آن خورده بود؛ پس سمت راست صورتش را بر زمین نهاد و تشهدش نیز آن هنگام بود که بر دو زانو نشست و تیر را از گلوی خویش بیرون کشید (معالی السبطين: ج 1 ص 222). (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 439 - 441، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 567، الملهوف : ص 165 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج6 ص 158
شدت جنگ و کمی یاران امام علیه السلام در برابر انبوه دشمنان، به طور
را طبیعی بر روحیه اصحاب اثر می گذاشت. سیدالشهداء علیه السلام با سخنانی کوتاه و اثرگذار واقعیت زندگی دنیا و آخرت را برای یارانش بیان می کرد و آنان را در راه مستقیم استوار نگاه می داشت. امام زين العابدين علیه السلام صحنه ای از وضعیت امام علیه السلام و یاران را برایمان به یادگار نهاده است:
چون کار نبرد، بر حسین علیه السلام دشوار شد همراهانش به او نگریستند و او حالی متفاوت داشت همراهانش هرچه کار سخت تر می شد، رنگشان دگرگون می شد و مضطرب می شدند و دل هایشان به تپش می افتاد اما امام و برخی یاران ویژه اش رنگشان، گلگون می شد و اندامشان آرامش می یافت و جان هایشان، قرار می گرفت.
برخی به برخی دیگر گفتند: «بنگرید که او باکی از مرگ ندارد»!
حسین علیه السلام به آنان فرمود: صَبراً بَنِي الكِرامِ، فَمَا المَوتُ إلا قنطرَةٌ تَعبُرُ بِكُم عَن البُؤس وَالضَّرَّاءِ إلى الجنان الواسِعَةِ، وَالنَّعيم الدّائِمَةِ، فَأَيُّكُم يَكرَهُ أَن يَنتَقِلَ مِن سجن إلى قصرٍ؟ و ما هُوَ لِأعدائِكُم إلّا كَمَن يَنتَقِلُ مِن قصر إلى سِجنٍ و عَذَابٍ: ای بزرگ زادگان! شکیبا باشید. مرگ، جز پلی نیست که شما را از سختی و ناخوشی، به سوی بهشت پُرگستره و نعمتِ جاویدان عبور می دهد کدامتان خوش ندارد که از زندان به قصر منتقل شود؟ و آن برای دشمنانتان، مانند انتقال از قصر به زندان و شکنجه شدن است».
پدرم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برایم نقل کرد: «دنیا، زندانِ مؤمن و بوستانِ کافر است؛ و مرگ پل مؤمنان به سوی بهشت هایشان و پل کافران به دوزخشان است». نه دروغ می گویم و نه به من، دروغ گفته شده است. (1)
1) ر.ک: معاني الأخبار: ص 288 ح 3 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 6 ص 165
سیدالشهداء علیه السلام در بیشتر سخنان خود، یارانش را به صبر و شکیبایی دعوت می کرد و به آنان می فرمود که برای رسیدن به دنیا نیامده اند تا درباره بهشت پروردگار، به شک بیفتند! از این رو باید شکیبا باشند و تقوا پیشه کنند؛ که سرای آخرت بهتر از دنیاست. همین سخنان سبب می شد که آن ها جان خود را فدای امام علیه السلام کنند و در شهادت بر او، سبقت جویند تا امام علیه السلام، برایشان آمرزش خواهی کند.
امام نیز وعده های پیامبر صلی الله علیه وآله را برای آنان بازگو می کرد. امام باقر علیه السلام سخنان امام پیش از شهادت را چنین بیان فرمود:
امام حسین علیه السلام، پیش از کشته شدن به یارانش فرمود: «پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: "پسر عزیزم! تو به زودی، به سوی عراق کشانده
می شوی، و آن، سرزمینی است که پیامبران و اوصیایِ پیامبران، آن را دیدار کرده اند، و آن، همان سرزمین «عَمورا» است و تو در آن جا شهید می شوی و گروهی از همراهانت، با تو به شهادت می رسند که درد شمشیرها را حس نمی کنند".
سپس تلاوت فرمود: قُلْنَا یا نَارُ کونِي بَرْدًا وَ سَلاماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ (1): گفتیم: ای آتش! بر ابراهیم، سرد و سلامت باش. آتش ،جنگ بر تو و
بر ایشان سرد و سلامت است. [سپس افزود:] پس مژده تان باد که به خدا سوگند، اگر ما را بکشند، بر پیامبرمان وارد خواهیم شد!. (2)
دوستی و مسافت سفر، در چگونگی خداحافظی موثر است. هرچه علاقه نزدیک تر و مسافرت دورتر باشد، وداع سخت تر است.
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران *** کز سنگ ناله خیزد وقت وداع یاران
ياران سيدالشهداء با امام علیه السلام رابطه ای وصف ناپذیر داشتند و وداع با امام برایشان دشوار بود؛ اما امام علیه السلام آنان را با آیه ای از قرآن بدرقه می کرد تا بدانند که همین جمع، لحظاتی دیگر در سرای آخرت گرد هم می آیند و آرامشی ابدی می یابند.
مردان، یکی پس از دیگری نزد امام علیه السلام می آمدند و می گفتند: السَّلامُ عَلَیک یا بن رسولِ اللهِ: «سلام بر تو، ای فرزند پیامبر خدا!». حسین علیه السلام هم پاسخ می داد: «و بر تو سلام! و ما در پی تو هستیم». سپس، قرائت می کرد: فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن ينتَظِرُ: (1)و برخى
1) احزاب: 23
از آنان، پیمان خویش را به انجام رساندند [و به شهادت رسیدند] و برخی چشم به راه اند.
برخی یاران امام، هنگام خداحافظی دعا می کردند که در آن دنیا هم با امام باشند. حنظلة شبامی هنگام خداحافظی به امام گفت: «سلام بر تو، ای ابا عبدالله! درود خدا بر تو و خاندانت باد! و خداوند، در بهشتش، میان ما و تو آشنایی برقرار کند». امام علیه السلام هم دو بار فرمود: «آمین آمین».
اصحاب پس از خداحافظی به میدان می رفتند و پیش روی امام با دشمن می جنگیدند امام علیه السلام برای همه آنان دعا می کرد و می گفت: «خداوند، بهترین جزای پرهیزگاران را به شما بدهد!».
همه اصحاب پیش از سیدالشهداء علیه السلام و خانواده امام شهید شدند و اجازه ندادند که اهل بیت امام به میدان بروند. پس از شهادت اصحاب، اهل بیت امام به میدان رفتند و به شهادت رسیدند. (1)
1) ر.ک: المناقب، ابن شهر آشوب: ج 4، ص 100، تاريخ الطبری: ج 5 ص 443، البداية والنهاية: ج 8 ص 185، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث: ج 2 ص 283 و 169.
در صحنه کربلا دو گروه بیشتر نبودند: آنان که با امام بودند؛ و کسانی که در لشکر یزید، در برابر جبهه حق ایستادند. اما تاریخ، از عده ای زبون نام می برد که گریه و دعایشان هیچ سودی برایشان نداشت و همچنان در زمره زیانکاران قرار دارند.
سعد بن عُبَیده می گوید: «برخی بزرگان کوفه، بر تپّه ای ایستاده بودند و می گریستند و می گفتند: "خدایا! نصرتت را نازل کن". گفتم: "ای دشمنان خدا! چرا پایین نمی آیید و یاری اش نمی دهید؟!"» (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص392.
حُر بن یزید ریاحی، تنها کسی است که در روز عاشورا، فاصله میان دوزخ و بهشت را طی ساعاتی کوتاه، در نوردید و خود را از حضیض شقاوت، به قلّه سعادت رساند. از این رو سرنوشت حُر، دلیل روشنی بر آزادی انسان در انتخاب راه صحیح در زندگی است.
حُر، نخستین کسی بود که راه را بر امام حسین علیه السلام و یارانش .بست گناهی که حُر مرتکب شد، گناه کوچکی نبود؛ ولی هنگامی که خود را میان بهشت و دوزخ دید، ظاهر فریبنده دنیا که در باطن آن، دوزخ نهفته بود، او را نفریفت و او، راه بهشت را به همراه دیگر شهدای کربلا، انتخاب کرد و دربارۀ این انتخاب گفت: «به خدا سوگند، من خودم را میان بهشت و جهنم، مخیر می بینم و به خدا سوگند، بهشت را با هیچ چیزی عوض نمی کنم، هر چند تکّه تکّه و سوزانده شوم».
این، پیام آموزنده ای است برای همه کسانی که در زندگی خود، در دوراهیِ دوزخ و بهشت قرار می گیرند به ویژه برای جوانان.
از آن جا که حرّ، یکی از بزرگان قبیلهٔ بنی تمیم و از فرماندهان مورد اعتماد لشکر اموی بوده است چگونگی شهادت وی به خوبی گزارش شده است.
نقطه آغاز تصميم حرّ زمانی است که عزم عمر سعد برای به شهادت رساندن سیدالشهداء علیه السلام را مشاهده کرد و دریافت که هیچ یک از پیشنهادهای امام علیه السلام را نخواهند پذیرفت. عمر سعد، لشکر را آماده حمله کرد. حُرّ به او گفت: «خدا، تو را اصلاح کند! آیا می خواهی با این مرد (حسین علیه السلام) بجنگی؟».
عمر گفت: «به خدا سوگند، آری؛ چنان جنگی که آسان ترین بخشِ آن افتاده شدن سرها و قطع دست ها باشد!».
حُر گفت: «آیا هیچ یک از پیشنهادهای او، شما را راضی نمی کند؟».
عمر سعد گفت: «به خدا سوگند، اگر کار با من بود، [صلح] می کردم؛ اما فرمانروایت (ابن زیاد) نپذیرفته است».
حُر آمد تا در جایی میان مردم ایستاد. مردی از قبیله اش به نام
قُرة بن قيس، همراهش بود به او گفت: «ای قُره! آیا امروز، اسبت را آب داده ای؟».
گفت: «نه».
گفت: «می خواهی که آن را آب دهی»؟
قُره می گوید: «به خدا سوگند، گمان بُردم که او می خواهد کناره بگیرد و در جنگ، حضور نیابد و خوش ندارد که من او را هنگام این کار ببینم و خبر آن را به فرمانده برسانم. لذا به او گفتم: "آبش نداده ام. می روم تا به آن آب بدهم"».
حُر کم کم به حسین علیه السلام نزدیک می شد. مردی از قبیله اش به نام مهاجر بن اوس، به او گفت: «ای ابن یزید! چه می کنی؟ می خواهی حمله کنی؟».
حُر، خاموش ماند و لرزه، اندامش را گرفته بود. آن مرد به حُر گفت: «ای ابن یزید! به خدا سوگند، کار تو مشکوک است! به خدا سوگند، هرگز در هیچ جنگی، آن چه اکنون از تو می بینم، ندیده بودم. اگر از من می پرسیدند که شجاع ترین مردِ کوفه کیست، از [کنار نام] تو نمی گذشتم. پس این چه کاری است که از تو می بینم؟!»
حُر گفت: «به خدا سوگند، خود را میان بهشت و دوزخ می بینم و به خدا سوگند، هیچ چیز را بر بهشت بر نمی گزینم، حتّی اگر تکّه تکّه و سوزانده شوم».
سپس، بر اسبش هِی زد و به حسین علیه السلام پیوست. حُر به حسین علیه السلام گفت: «خدا مرا فدایت کند، ای فرزند پیامبر خدا! من همان کسی هستم که تو را از برگشتن باز داشتم و چشم از تو برنگرفتم و همراهت آمدم تا تو را مجبور به نزول در این جا کردم به خدا سوگند آن خدایی جز او خدایی نیست، هرگز گمان نداشتم که این گروه، پیشنهادهای تو را نپذیرند و کار را به این جا برسانند. به خود می گفتم: چه اشکالی دارد که در برخی امور از آنان اطاعت کنم تا آنان مرا بیرون رفته از اطاعتشان نبینند؟ آن ها نیز این پیشنهادهای حسین را می پذیرند [و کار به خوشی خاتمه می یابد]. به خدا سوگند، اگر گمان هم می کردم که آنان، پیشنهادهای تو را نمی پذیرند، این کارها را با تو نمی کردم اکنون، پیش تو آمده ام و پشیمان از آن چه کرده ام، به درگاه خدا توبه می کنم و با جانم، تو را یاری می دهم تا پیش رویت بمیرم. آیا برای من، توبه ای هست؟»
حسین علیه السلام فرمود: «آری، خداوند، توبه ات را می پذیرد و تو را می آمرزد. نام تو چیست؟».
گفت: «من حُر، پسر یزید هستم».
حسین علیه السلام فرمود: «تو حُر (آزاده) هستی، همان گونه که مادرت، تو را نامیده است. تو، إن شاء الله در دنيا و آخرت، آزاده ای. فرود بیا».
حُر گفت: «من سواره باشم، برایت سودمندترم تا پیاده شوم. سوار بر اسبم، ساعتی با آنان می جنگم. کارم به فرود آمدن (شهادت)، خواهد انجامید».
حسین علیه السلام فرمود: «رحمت خدا بر تو باد! هرچه به نظرت می رسد، همان گونه عمل کن».
حُر جلوی یارانش آمد و گفت: «ای مردمان! چرا یکی از این پیشنهادهای حسین علیه السلام را نمی پذیرید تا خداوند شما را از جنگ و ستیز با او آسوده کند؟».
گفتند: «این فرمانده، عمر سعد است. با او سخن بگو».
حُر، همان سخن را با او باز گفت. عمر گفت: «من نیز بسیار دوست داشتم که اگر راهی بیابم، چنین کنم».
حُر گفت: «ای مردم کوفه مادرتان به عزایتان بنشیند و گریان شود! او را دعوت کردید و چون آمد، تسلیمش کردید. ادعای جان دادن در راهش نمودید و سپس، بر او تاخته اید تا او را بکشید. او را باز
داشته اید و اختیار را از کفش رُبوده و از همه سو محاصره اش کرده اید و از روی آوردن به این همه سرزمین های پهناور خدا برای در امان ماندن خود و خانواده اش باز داشته اید. اینک اسیر دست شماست و اختیار سود و زیانی برای خود ندارد. او و همسران و کودکان و یارانش را از آب جاری فرات محروم کرده اید؛ آبی که یهود و مجوس و مسیحی از آن می نوشند و خوک و سگِ صحرا در آن می غلتند. آن گاه ایشان از تشنگی، در حال جان کندن هستند. چه بدرفتاری با فرزندان محمّد صلی الله علیه و آله داشتید! خداوند، شما را روز تشنگی (قیامت) سیراب نکند، اگر هم اکنون توبه نکنید و از آن چه اکنون می کنید، دست نکشید!».
پیادگان لشکر، به او حمله بُردند و به او تیراندازی کردند. حرّ، بسیار زیبا جنگید تا آن که گروهی از شجاعان و قهرمانان دشمن را کشت و سپس، شهید شد. پیکرش را در حالی که هنوز رَمقی داشت، پیش روی حسین علیه السلام نهادند امام علیه السلام غبار از چهره اش پاک کرد و فرمود: أنتَ الحُرُّ کَما سَمَّتکَ امُّکَ حُرٌّ فِی الدُّنیا و حُرٌّ فِی الآخِرَهِ: «تو آزاده ای، همان گونه که مادرت تو را نامیده است. تو در دنیا و آخرت آزاده ای».
سيد الشهداء علیه السلام، و بنابر قولی امام سجاد علیه السلام، در سوگ حرّ چنین سرودند:
چه آزاده نیکویی بود، حُر ریاحی
پایدار، به گاهِ بارش تیرها!
چه آزاده نیکویی، که به گاه ندای حسین
با یک بانگ، جان خود را فدا کرد! (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 427، الإرشاد : ج 2 ص 102- 104، الملهوف: ص159، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 6 ص 252 - 282.
یاران حسین علیه السلام، شهید شدند و فقط خویشاوندان امام یعنی فرزندان امیرمؤمنان علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام و فرزندان جعفر و عقیل باقی مانده بودند. در این هنگام تصویر زیبایی از عاطفه و احساس در میان انبوهی از شقاوت یزیدیان شکل گرفت. همۀ نزدیکان سیدالشهداء علیه السلام گردهم آمدند و با یکدیگر، خداحافظی کردند و عزم جنگ نمودند و نخستین آنان علی اکبر علیه السلام بود.
علی اکبر علیه السلام، بزرگ ترین پسر امام حسین علیه السلام بود که از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن، به حدّی شبیه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود که هر کس شوق دیدار پیامبر صلی الله علیه و آله را داشت به او می نگریست. او در واقعه عاشورا از ارکان سپاه امام علیه السلام به شمار می رفت که پیش از سایر دلاورمردان بنی هاشم، داوطلب رفتن به میدان شد و امام علیه السلام
به ایشان اجازه داد. شیوه شهادت على اكبر الا را چنین گزارش کرده اند:
علی اکبر علیه السلام که از زیباروی ترین و خوش خوترین مردم بود، بیرون آمد و از پدر، اجازه نبرد خواست. امام علیه السلام به او اجازه داد. سپس، مأیوسانه به او نگریست و سرش را پایین انداخت و گریست.
آن گاه گفت: اللَّهُمَّ اشْهَد فَقَد بَرَزَ إِلَيْهِم غُلامٌ أَشبَهُ النَّاسِ خَلقاً و خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ صلّی الله علیه و آله وَ کُنَّا إِذَا اشْتَقْنَا إِلَی نَبِیِّکَ نَظَرْنَا إِلَیْهِ: خدایا! گواه باش، جوانی به نبرد آن ها می رود که از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن، شبیه ترین مردم به پیامبر توست و ما هرگاه مشتاق پیامبرت می شدیم به او می نگریستیم».
پس از آن بانگ برآورد و فرمود: «ای پسر سعد! خداوند، رَحمت را قطع کند، همان گونه که رَحِم مرا قطع کردی و نزدیکی ام به پیامبر خدا صلی الله علیه و اله را پاس نداشتی. خدایا! برکت های زمین را از آنان، باز دار و چون چنین کردی، آن ها را دچار تفرقه و گروه گروه کن و هر یک را به راهی ببر و حاکمان را هیچ گاه از آنان راضی مدار، که آنان ما را دعوت کردند تا یاریمان دهند؛ اما بر ما هجوم آوردند که با ما بجنگند و ما را بکشند».
آن گاه صدایش را بلند کرد و این آیات را قرائت کرد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی ءَادَمَ وَ نُوحًا وَ ءَالَ إِبْرَاهِیمَ وَ ءَالَ عِمْرَانَ عَلیَ الْعَالَمِینَ * ذُرِّیَّهً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَ اللَّهُ سمِیعٌ عَلِیمٌ (1)خداوند، آدم و نوح خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید. آن ها دودمانی بودند که برخی، از برخی دیگر گرفته شده بودند؛ و خداوند، شنوا و داناست.
علی اکبر علیه السلام به دشمن، حمله بُرد و در اشعار زیبایی انگیزه
دفاع از سیدالشهداء علیه السلام را شایستگی خاندان اهل بیت علیهم السلام در احیاء سنت نبوی بیان داشت. (2)
تَاللهِ لا يَحكمُ فِينَا ابْنُ الدَّعِيّ *** أضرِبُ بِالسَّيفِ احامي عن أبي
ضَربَ غُلَامِ هَاشِمِيّ قُرَشِيّ
علی، پیوسته می جنگید تا ضجّه کوفیان، از فراوانی کشتگانشان، بلند شد. سپس به سوی پدرش بازگشت و در حالی که زخم های فراوانی در بدن داشت گفت: «ای پدر! تشنگی مرا کشت و
سنگینیِ آهن، تاب مرا بُرد. آیا آبی برای نوشیدن هست تا با آن در برابر دشمن، نیرو بیابم؟»
حسین علیه السلام گریست و فرمود: ای پسر عزیزم! بر محمّد و علی و پدرت، سخت است که از آنان، چیزی بخواهی و آن را اجابت نکنند و از آنان، یاری بخواهی و تو را یاری نکنند. پسر عزیزم! زبانت را [بیرون] بیاور».
آن گاه، زبانش را گرفت و آن را مکید، سپس، انگشترش را به او داد و فرمود: «این انگشتر را به دهانت بگیر و برای نبرد با دشمنت، باز گرد که من، امید می برم که شب نرسیده، از کاسه لبریز جدت، چنان شربتی بنوشی که پس از آن دیگر هرگز تشنه نشوی».
پس علی اکبر علیه السلام به میدان بازگشت و بارها به دشمن حمله بُرد. کوفیان، از کشتن او پروا می کردند که مُرّة بن منقِذ عبدی، او را دید و گفت: «گناهان عرب بر دوش من باشد، اگر بر من بگذرد و چنین کند و من، پدرش را به عزایش ننشانم!». علی اکبر علیه السلام بار دیگر بر دشمن حمله بُرد که مُرّة بن مُنقِذ، راه را بر او گرفت و نیزه ای به او زد و بر زمینش انداخت. آن گاه تیری به او اصابت کرد و بر گلویش نشست و آن را درید. سپاهیان نیز شمشیرهایشان را بر او فرود
آوردند. او از گردن اسب، آویخت. اسب، او را به میان دشمن بُرد و آنان، او را با شمشیرهایشان، تکه تکه کردند. در حالی که در خون خود، دست و پا می زد، با بالاترین صدایش ندا داد:
يا أبتاه! هذا جَدَى رَسولُ اللهِ، قَد سَقانى بِكأسِهِ الأوفى شَربَةً لا ظمَأُ بعدها أبَداً، و هُوَ يقولُ لَک: ِالعَجَلَ! فَإِنَّ لَك كأساً مَذخورَةً ای پدر! این جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است که با کاسه لبریزش، به من شربتی نوشاند که پس از آن، هرگز تشنه نخواهم شد و به تو می فرماید: ”بشتاب که کاسه ای ،برایت، نگاه داشته اند!"». حسین علیه السلام آمد و گونه بر گونه اش نهاد و فرمود: قَتَلَ اللهُ قَوماً قَتَلوک يا بُنَى! ما أَجْرَاهُم عَلَى الرَّحْمَنِ، و عَلَى انتهاك حُرمَةِ الرَّسُولِ عَلَى الدُّنيا بَعدَى العَفاءُ: «خداوند بکشد کسانی را که تو را کشتند چقدر در برابر خدا و بر هتک حرمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گستاخ بودند! دنیا، پس از تو ویران باد!».
زینب، به شتاب بیرون دوید و فریاد می کشید: «یا اخَیاه! و یابنَ اخیاه! ای برادرم، ای زاده برادرم! و پیش از رسیدن امام، خود را بر پیکر علی اکبر علیه السلام انداخت. امام علیه السلام آمد و دست خواهر را گرفت و به سوی خیمه بُرد. آن گاه به سوی فرزندش بازگشت. علی اکبر را به خود چسباند تا صیحه ای زد و جان داد.
سيد الشهداء علیه السلام در این هنگام با خدا مناجات کرد و عرضه داشت: «خدایا! ما را خواندند تا یاریمان دهند؛ ولی ما را وا نهادند و ما را کُشتند. خدایا! باران را از آنان دریغ بدار و برکت های زمین را از آنان باز دار و اگر هم مدتی بهره مندشان کردی، دچار اختلاف و تفرقه شان کن و هر یک را به راهی ببر و هیچ گاه، حاکمان را از آن ها راضی مگردان».
در همین هنگام جوانان بنی هاشم به سویش آمدند. حسین علیه السلام به آن ها فرمود: «برادرتان را ببرید!». جوانان علی را برداشتند و جلوی خیمه، بر زمین نهادند. در متون کهن، پس از شرح شهادت علی اکبر علیه السلام نوشته اند: فَبَقِي الحُسَينُ علیه السلام وحيداً: حسین علیه السلام، تنها ماند. با توجه به این که پس از علی اکبر علیه السلام، سایر بستگان امام برای نبرد تن به تن عازم میدان شدند، این جمله شدّت علاقه سیدالشهداء علیه السلام به فرزندش را نشان می دهد.
پس از شهادت علی اکبر علیه السلام خویشاوندان امام علیه السلام یکی پس از دیگری به میدان می رفتند و شهید می شدند. سیدالشهداء علیه السلام، در آن حال، بانگ برآورد و فرمود: «ای عموزادگان! شکیبا باشید. ای خاندان من! شکیبایی کنید. شکیبایی کنید که به خدا سوگند،
پس از امروز، هیچ گاه خواری نخواهید دید». (1)
قاسم، فرزند امام حسن علیه السلام است مادرش کنیز بود و نرجس نام داشت. چهرۀ او چون پارۀ ماه بود. سنّ او را هنگام شهادت، کمتر از سنّ بلوغ و بنابر نقل دیگری، شانزده ساله گفته اند.
قاسم بن حسن، روز عاشورا پس از علی اکبر علیه السلام و بنابر نقلی پس از عون بن عبد الله بن جعفر، به میدان آمد. هنگامی که حسین علیه السلام به او نگریست، او را در آغوش گرفت و آن قدر با هم گریستند که هر دو از حال رفتند. سپس جوان، اجازه پیکار خواست و امام علیه السلام، به یادگار امام مجتبی علیه السلام یا اجازه میدان رفتن نمی داد. جوان، پیوسته دست و پای حسین علیه السلام را می بوسید و از او اجازه می خواست تا به او اجازه داد. او به میدان آمد و در حالی که اشک هایش بر گونه هایش روان بود، چنین می خواند:
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 446، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 569، مقتل الحسين: ج 2 ص 26، مقاتل الطالبيين ص 115، الملهوف: ص 166، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث : ج 7 ص 15
اگر مرا نمی شناسید، من شاخه حسنم
نواده پیامبر برگزیده و امین
این، حسین است، به سان اسیری در بند
میان مردمی که خدا کند از آب باران ننوشند! (1)
هذا حُسَينٌ كالأسير المُرتَهَنَّ *** بين اناس لا سُقوا صَوبَ المُزَنْ
قاسم با همین جملات به دشمن حمله برد و پس از هلاک کردن تعدادی از سپاه ابن سعد، به خیل شهیدان پیوست. (2)
این گزارش مشهور در منابع معتبر یافت نشد و نخستین مصدر آن کتاب الهداية الكبرى نوشته حسين بن حمدان حصیبی است که به غلوّ شهره است و مطالبش صحیح و قابل استناد نیستند.
چهره زیبا و سنّ کم او سبب توجه گزارش نویسان دشمن شد به گونه ای که حمید بن مسلم، وقایع نگار سپاه عمر سعد، شیوۀ میدان
1) إن تُنكروني فَأَنَا فَرعُ الحَسَنُ *** سِبطُ النَّبِي المُصطَفى والمُؤْتَمَنْ
2) از امام زین العابدين علیه السلام در شرح وقایع شب عاشورا، گزارش شده است: قاسم گفت: عموجان! آیا من کشته می شوم ؟ حسین علیه السلام با او مهربانی کرد و فرمود: «ای برادرزاده! مرگ در نظرت چگونه است؟» گفت: عمو جان! شیرین تر از عسل. فرمود: «آری. به خدا سوگند، شیرین تر است...».
رفتن او را با دقت ثبت کرده است حمید بن مسلم نوشته است:
جوانی به سان پاره ماه شمشیر به دست، به سوی ما آمد. او پیراهن و بالاپوش و کفش هایی داشت که بند یک لنگه اش پاره شده بود و از یاد نبرده ام که لنگه چپ آن بود.
عمرو بن سعد بن نُفَيل ازدی به من گفت: «به خدا سوگند، بر او حمله می برم».
به او گفتم: سبحان الله! و از آن چه می خواهی؟! کشتن همین کسانی که گرداگرد آن ها را گرفته اند، برای تو بس است.
گفت: به خدا سوگند، به او حمله خواهم بُرد!
آن گاه بر او حمله بُرد، و باز نگشت تا با شمشیر، بر سرش زد. آن جوان، به صورت، بر زمین افتاد و فریاد برآورد: «عموجان!».
حسین علیه السلام مانند باز شکاری، نگاهی انداخت و مانند شیر شرزه، به عمرو، یورش بُرد و او را با شمشیر زد. او ساعد دستش را جلوی آن گرفت اما از آرنج قطع شد فریادی کشید و از امام علیه السلام، کناره گرفت. سواران کوفه، یورش آوردند تا عمرو را از دست حسین علیه السلام بِرَهانند؛ اما عمرو در جلوی سینه مَرکب ها قرار گرفت و سواران، با اسب روی او رفتند و وی را لگدمال کردند تا مُرد.
غبار نبرد که فرو نشست، حسین علیه السلام بر بالای سر جوان، ایستاده
بود و او پاهایش را از درد به زمین می کشید. حسین علیه السلام فرمود: بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوکَ، وَ مَنْ خَصْمَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ فیکَ! ثُمَّ قالَ: عَزَّ وَاللهِ عَلى عَمّكَ اَنْ تَدْعُوهُ فَلا يُجِيبُكَ اَوْ يَجِيبُكَ ثُمَّ لا يَنْفَعُكَ! صَوثٌ وَاللَّهِ كَثُرَ واتِرُهُ و قَلَّ ناصِرُهُ از رحمت خدا دور باد گروهی که تو را کشتند و کسانی که طرف دعوایشان در روز قیامت جدّ توست!». سپس فرمود: «به خدا سوگند، بر عمویت گران می آید که او را بخوانی و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد و سودی نداشته باشد؛ صدایی که به خدا سوگند، جنایتکاران و تجاوزگران بر آن، فراوان و یاورانش اندک اند».
سپس او را بُرد و گویی می بینم که پاهای آن جوان، بر زمین کشیده می شود و حسین علیه السلام سینه اش را بر سینه خود، نهاده است. با خود گفتم: «با او چه می کند؟» او را آورد و کنار فرزند شهیدش علی اکبر و کشتگان گِرد او که از خاندانش بودند، گذاشت. نام آن جوان را پرسیدم. گفتند: قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب است. (1)(2)
1) گفتنی است برخی از مقتل نویسان فارسی زبان در بازگرداندن متن عربی دقت لازم را نداشتند و نوشته اند که قاسم در زیر پای مرکب ها قرار گرفت ولی همچنان که گذشت قاتل او زیر پای مرکب ها لگدکوب شد.
2) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 447، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج2 ص 27، الإرشاد : ج 2 ص 107، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث : ج 7 ص 121 - 131.
اندوه بارترین حادثه عاشورا شهادت کودک خردسال است. تمام تاریخ نویسان ماجرای شهادت کودکی را بازگو کرده اند که در تنهاترین لحظات سیدالشهداء، با تیری که بر گلویش نشست در آغوش امام علیه السلام جان داد.
بیشتر گزارش ها شهادت کودک را هنگام وداع حضرت با فرزندش دانسته اند و برخی هم بر این باورند که امام کودک را بر دست گرفت و برای وی اندکی آب طلبید و در همین لحظه با تیر حرمله به شهادت رسید. از این کودک بیشتر با نام «عبدالله» یاد شده است و برخی هم نام وی را «علی اصغر» ذکر کرده اند. جزئیاتی که در کتاب های تاریخی کهن درباره چگونگی شهادت نازدانه سید الشهداء علیه السلام بیان شده است، شهادت دو کودک خردسال را نیز محتمل می نمایاند که یکی شیرخواره و دیگری سه ساله بوده است. اکنون چهار گزارش را در وصف شهادت کودک خردسال ابا عبد الله علیه السلام مرور می کنیم:
حسین علیه السلام جلوی خیمه نشست. فرزندش عبدالله بن حسین را که خُرد سال بود، برایش آوردند. امام علیه السلام او را در دامانش نشاند. کودک را می بوسید و می گفت: «پسرکم! وای بر این مردم که طرف دعوایشان، محمّد صلی الله علیه و آله است!». مردی از بنی اسد، او را با تیری زد و ذبحش کرد. حسین علیه السلام، خون او را گرفت و هنگامی که کف دستش پُر شد، آن را بر زمین ریخت. سپس گفت: ربّ، اِنْ تَکُ حَبَسْتَ عَنَّا النَّصْرَ مِنَ السَّماءِ فَاجْعَلْ ذلِکَ لِما هُوَ خَیْرٌ، وَانتَقِم لَنَا مِن هَؤُلاءِ الظَّالِمِينَ: «پروردگارا! اگر یاری آسمانی ات را از ما دریغ داشتی، آن را برای جای بهتری قرار بده و انتقام ما را از این مردم ستمکار بگیره».
امام علیه السلام خون را از چهره کودک پاک می کرد و می گفت: «خدایا! میان ما و مردمی که دعوتمان کردند تا یاریمان دهند، اما ما را کشتند حکم بران».
سپس، عبدالله را آورد و کنار دیگر شهدای بنی هاشم قرار داد؛ و بنابر گزارشی با قبضه شمشیرش، گودالی کند و کودک را با خون آغشته اش، در آن دفن کرد. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 448، الإرشاد: ج 2 ص 108، الاحتجاج: ج 2 ص 101 ح 168، بحار الأنوار: ج 45 ص 49
همه یاران و دوستداران امام شهید شده بودند. امام یکه و تنها عازم میدان شد و ندا داد: هَل مِن ذاتٍ يذُبُ عَن حَرَمِ رَسولِ اللَّهِ ؟ هَل مِن مُوَحِدٍ يخافُ الله فينا؟ هَلْ مِنْ مُغِيثٍ يَرْجُو الله بِإِغَاثَتِنَا؟ هَلْ مِنْ مُعِينٍ يَرْجُو مَا عِنْدَ اللهِ فِي إِعَانَتِنا؟ «آيا مدافعی هست که از حرم پیامبر خدا صلی الله علیه وآله دفاع کند؟ آیا یکتاپرستی یکتا پرستی هست که درباره ما از خدا بترسد؟ آیا دادرسی هست که به خاطر خدا، به داد ما برسد؟ آیا یاری دهنده ای هست که به خاطر خدا ما را یاری دهد؟»
مالک بن بُشر کندی به او حمله بُرد و با شمشیر، بر سر سید الشهداء علیه السلام زد که کلاه لباس خَز او را پاره کرد و شمشیر به سرش رسید و آن را زخمی کرد حسین علیه السلام، آن لباس را انداخت و کلاهی خواست. آن را به سرنهاد و عمامه ای بست.
صدای زنان، به ناله برخاست امام علیه السلام، جلوی درِ خیمه آمد و به زینب علیها السلام فرمود: کودک خُرد سالم را به من بده تا با او، خداحافظی کنم».
او را گرفت و می خواست او را ببوسد که حَرملة بن کاهل، تیری بلند به سوی او انداخت که در گلویش نشست و او را ذبح کرد.
امام علیه السلام به زینب علیها السلام فرمود: «او را بگیر!». سپس، دستانش را زیر خون گلوی او گرفت تا پُر شدند. خون را به سوی آسمان پاشید و
فرمود: هَوَّنَ عَلَى ما نَزَلَ بي أنَّهُ بِعَينِ اللهِ: «آن چه بر من وارد می شود، برایم آسان است؛ چراکه در پیش دید خداست».
امام باقر علیه السلام فرموده است: «از آن خون، یک قطره هم به زمین باز نگشت». (1)
ياران سيد الشهداء علیه السلام یک به یک، شهید شدند تا این که امام علیه السلام تنها ماند و هیچ یک از مردان خانواده و فرزندان و نزدیکانش با او نماند. یعقوبی در کتاب تاریخ خود نوشته است: «در حالی که امام روی اسبش نشسته بود، نوزادی را که همان ساعت متولّد شده بود، برایش آوردند. حسین علیه السلام، در گوشش اذان گفت و کامِ او را بر می داشت که تیری آمد و در گلوی کودک نشست و ذبحش کرد. حسین علیه السلام، تیر را از گلوی او بیرون کشید و خونش را به بدن او مالید و گفت: «به خدا سوگند، تو نزد خدا، از شتر صالح، گرامی تری و محمّد صلی الله علیه و آله نیز نزد خدا از صالح، گرامی تر است».
1) ر.ک: الملهوف: ص 168، الأخبار الطوال : ص 258، بحار الأنوار: ج 45 ص 46، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن وحدیث: ج 7 ص 37
در گزارش دیگری چنین آمده است: امام نشسته بود که کودک را برایش آوردند. امام فرزند را گرفت و در دامانش نشاند وکامش را با آب دهان خود برگرفت و او را «عبدالله» نامید که در این میان، حَرملة بن کاهِل، او را با تیری زد و گلویش را شِکافت.
حسین علیه السلام، خونش را گرفت و آن را جمع کرد و به سوی آسمان پاشید که قطره ای از آن خون، به زمین باز نگشت.
امام باقر علیه السلام فرمود: «اگر قطره ای از آن خون به زمین می افتاد، عذاب نازل می شد». (1)
ابن جوزی در تذكرة الخواص نوشته است: سیدالشهداء علیه السلام پافشاری دشمن در کشتن خود را مشاهده کرد. قرآنی را گرفت و آن را باز کرد و بر سرش نهاد و ندا داد: «کتاب خدا و نیز جدّم محمّد، فرستاده خدا، میان من و شما [داوری کند]. ای مردم! برای چه خونم حلال می شمرید ؟!...».
1) ر.ک: تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 245، الأمالی شجری: ج1 ص 171، الحدائق الوردية: ج 1 ص 120 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 7 ص 44.
در این هنگام امام علیه السلام یکی از کودکانش که از تشنگی می گریست، بر سرِ دست گرفت و گفت: «ای قوم! اگر بر من رحم نمی کنید، بر این کودک، رحم کنید».
در این حال، مردی از آنان، تیری به سوی او انداخت و ذبحش کرد. حسین علیه السلام می گریست و می گفت: «خدایا! میان ما و گروهی که ما را دعوت کردند تا ما را یاری دهند، اما ما را کشتند، داوری کن». از آسمان، ندایی رسید دَعَهُ يا حُسَینُ؛ فَإِنَّ لَهُ مُرضِعاً فِي الجَنَّةِ: «حسین! او را رها کن، که در بهشت، برایش دایه ای است». (1)
1) ر.ک: تذکرة الخواص: ص 252 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث : ج 7 ص 43
عبّاس علیه السلام، جلوه عشق و ایثار، تبلور رادمردی، صفا و وقار، و تجسّم شجاعت، شهامت و کرامت است. او در میان حماسه آفرینان کربلا و شهیدان تاریخ، جایگاه بلند و مکانت والایی دارد.
وی از مادری بزرگوار از قبیله بنی کلاب که شجاع ترین و رزم آورترین مردان روزگار را در خود داشت و در دامان پُرمهر او و در کنار برادران بی نظیری همچون امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام، بالید و رشد کرد.
کنیه آن بزرگوار، «ابو الفضل» و «ابو قربه» (صاحب مَشک) و القابش «سقّا» و «قمر بنی هاشم» است.
عباس علیه السلام، قامتی بلند، سینه ای سِتَبر، بازوانی توانمند و چهره ای بس زیبا داشت، بدان سان که او را «ماه بنی هاشم» می گفتند. او هنگام شهادت 34 ساله بود.
ابوالفضل علیه السلام از آغاز قیام اباعبدالله الحسين علیه السلام، همراه و همدل ایشان، و در هنگامه نبرد کربلا، پرچمدار سپاه بود. عبّاس علیه السلام، در روزهای سخت محاصره امام علیه السلام و یارانش، سقایت سپاه و آب رسانی به کودکان را بر عهده داشت. در آستانه شب عاشورا، در جمع همراهان حسین علیه السلام، هنگامی که امام علیه السلام از آن ها خواسته بود تا بروند و ایشان را تنها بگذارند اولین کسی بود که با جملاتی سرشار از عشق و ایمان، و آکنده از ایثار همگامی و جان فشانی اش را اعلام کرد. وی در عمل هم هرگز حاضر نشد که لحظه ای امامش را تنها گذارد؛ از این رو به شمر بن ذی الجوشن که در کربلا برای او و سه برادرش امان نامه آورده بود دست ردّ زد و از رویارو شدن با شمر، نفرت داشت و پس از توصیه امام علیه السلام با شمر ملاقات کرد و در ردّ پیشنهاد سفاهت آمیز او، شکوهمند و استوار گفت:
لعنت خدا بر تو و امان نامه ات باد!... آیا به ما امان می دهی، در حالی که پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در امان نیست؟! (1)
1) ر.ک: دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 7 ص 77
عبّاس علیه السلام، در کلام معصومان علیهما السلام، به ایثار، تیزبینی، استواری در ایمان، جهاد عظیم، آزمایش نیکو و داشتن جایگاه رَشک آور در قیامت، ستوده شده است. دو نمونه از سخنان اهل بیت علیهم السلام درباره حضرت عباس علیه السلام چنین است:
امام سجاد علیه السلام، به عبید الله، پسر عبّاس بن علی بن ابی طالب علیه السلام نگریست و گریست. سپس فرمود ... «خداوند، عبّاس را رحمت کند! بی هیچ تردیدی، ایثار کرد و آزمایش [نیکویی] شد و خود را فدای برادرش کرد تا آن که دستانش قطع شد و خداوند عز و جل به جای آن ها دو بال برایش قرار داد که با آن ها، همراه فرشتگان در بهشت پرواز می کند همان گونه که برای جعفر بن ابی طالب، قرار داد.
عباس علیه السلام نزد خداوند تبارک و تعالی منزلتی دارد که همه شهیدان در روز قیامت به آن، رَشک می برند».
امام صادق علیه السلام فرمود: كَانَ عَمُّنَا العَبّاسُ نافِذَ البَصِيرَةِ، صَلبَ الإِيمَانِ، جاهَدَ مَعَ أبی عَبدِ اللّهِ الحُسَینِ علیه السّلام،و أبلی بَلاءً حَسَناً،و مَضی شَهیداً: «عمویمان عبّاس علیه السلام تیزبین بود و ایمانی استوار داشت. همراه ابا عبد الله الحسين علیه السلام، جهاد کرد و نیکو از آزمایش به درآمد و به شهادت رسید». (1)
1) ر.ک: الأمالی صدوق: ص 547 ح 731، الخصال: ص68 ح 101، سرّ السلسلة العلوية: ص89، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 7 ص 87
ابوالفضل علیه السلام، در روز عاشورا افزون بر پرچمداری سپاه و آب رسانی به یاران سیدالشهداء علیه السلام در همه صحنه های نبرد، حضوری مؤثر داشت؛ به گونه ای که تعدادی از یاران امام به نام های عمربن خالد، جابربن حارث سلمانی، سعد، غلام عمر بن خالد و مُجَمّع بن عبد الله عائِذی پس از پیکار با دشمنان، در حلقه محاصره شدید دشمن قرار گرفتند، عبّاس بن علی علیه السلام به دشمن حمله کرد و ایشان را از دست آنان رَهاند.
حضرت عبّاس علیه السلام، بارها برای آوردن آب، به دشمن حمله کرد و هر بار برای یاران امام علیه السلام آب آورد. او جایگاه سیدالشهداء را به خوبی می شناخت و برادرانش را تشویق می کرد که از امام حمایت کنند. عبّاس خطاب به برادرانش فرمود: «پیش قدم شوید - فدایتان شوم - و از سَرورتان، حمایت کنید تا به پای اوجان دهید».
یک بار همراه سه برادرش عبد الله عثمان و جعفر برای آوردن آب به سوی فرات رفت که هر سه برادر در این راه شهید شدند. عبّاس علیه السلام به تنهایی و با مَشک آب، بازگشت. عبّاس به یاران عمر سعد که میان او و آب، فاصله انداخته بودند، حمله می بُرد و آنان را می زد و می کشت تا از شریعه آب، کنار روند. آن گاه به فرات وارد می شد و مَشک را پُر می کرد و می بُرد و به حسین علیه السلام و یارانش می رساند و آنان را سیراب می کرد.
عبّاس پس از شهادت برادرانش، پیش روی حسین علیه السلام می جنگید و هر جا حسین علیه السلام می رفت همراهش می رفت. جنگ بسیار سخت شد. دشمنان، بر حسین علیه السلام حمله بردند و بر یاران امام علیه السلام غلبه کردند. تشنگی بر سیدالشهداء علیه السلام شدّت گرفت. امام علیه السلام بر سیل بند فرات، بالا رفت تا خود را به آب برساند در حالی که عبّاس علیه السلام پیش رویش بود. سواران ابن سعد، راه را بر او گرفتند. در میان آنان، مردی از بنی دارِم بود که به آن سواران گفت: «وای بر شما! میان او و فرات، حائل شوید و آب را در اختیارش نگذارید».
حسین علیه السلام گفت: «خدایا! او را تشنه بگذار!».
دارمِی، خشمگین شد و به سوی حسین علیه السلام تیری انداخت که بر زیر گلویش نشست. حسین علیه السلام، تیر را بیرون کشید و دستش را زیر
گلویش گرفت. کفِ دستانش از خون، پُر شد. آن ها را پاشید و سپس گفت: «خدایا! از آن چه با پسر دختر پیامبرت می کنند، به تو شکایت می کنم». سپس به جایگاه خود باز گشت، درحالی که تشنگی اش شدّت یافته بود.
دشمنان، گِرد عبّاس علیه السلام را گرفتند و او را از حسین علیه السلام، جدا کردند. اما حضرت عبّاس همچنان در طلب آب می رفت که دشمن می رفت به او حمله بُرد. او هم به آن ها حمله بُرد و چنین می خواند:
از مرگ نمی هراسم؛ زیرا مرگ، ترقّی و صعودی است
که مرا در پشت شمشیرها پنهان می کند
جانم، سپرجان پاکیزه مصطفی باد!
من عبّاسم که سقّا گشته ام
و به روز برخورد، هراسی از شرّ ندارم.
دلاوری های عبّاس، دشمن را پراکنده کرد. زید بن وَرقای جُهنی، در پشت درخت خرمایی به کمین او نشست و حَکیم بن طُفَیل سِنبِسی نیز او را یاری داد و بر دست راست عبّاس علیه السلام ضربه ای زد و آن را قطع کرد. عبّاس علیه السلام، شمشیر را به دست چپ گرفت و به آن ها حمله بُرد و چنین رَجَز می خواند:
به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع کنید
من، همیشه از دینم حمایت می کنم
و نیز از امام راستگو و استوار باوری
که نواده پیامبر پاک و امین است (1)
و عَن إمام صادِقِ اليقين *** نَجلِ النَّبِي الظاهِرِ الأمين
آن گاه، جنگید تا از حرکت ایستاد. حَکیم بن طُفَیل طایی، از پشت درخت خرما به او کمین زد و بر دست چپش ضربه ای زد و آن را قطع کرد. عبّاس علیه السلام نیز خواند:
ای جان! از کافران مترس
و به رحمت خدای جبران کننده بشارتت باد!
همراه با پیامبر صلی الله علیه و آله، سَرور برگزیده!
با سرکشی شان، دست چپم را قطع کردند
پروردگارا! آنان را به داغیِ آتش برسان! (2)
مَعَ النَّبِيِّ السَّيِّدِ المُختارِ *** قَد قَطَعوا بِبَعْيِهِم يَساري
فَأَصْلِهِم يَا رَبِّ حَرَّ النَّارِ
در این هنگام آن ملعون، با عمود آهنین به او زد و عبّاس را به شهادت رساند. دشمنان از سر کینه ورزی، دست ها و پاهای ابالفضل علیه السلام را قطع کردند. امام در شهادت عبّاس علیه السلام به شدّت گریست و فرمود: الآن انكَسَرَ ظَهري وَ قَلَّت حيلَتِي «اکنون، پُشتم شکست و چاره ام، ناچار گشت».
سيد الشهداء علیه السلام خود را به کناره رود فرات رساند و عبّاس علیه السلام را در آن وضع دید. امام علیه السلام گریست و چنین خواند:
ای بدترینِ مردمان! با کارتان، تجاوز کردید
و با گفته محمّد پیامبر، مخالفت کردید
آیا بهترینِ پیامبران، سفارش ما را به شما نکرد؟
آیا ما از نسل پیامبر تأیید شده نیستیم؟
آیا زهرا علیها السلام، مادر ماست یا شما؟
آیا احمد، بهترین مردمان نیست؟
نفرین شُدید و به خاطر جنایتتان، رسوا گشتید
به زودی، داغیِ آتشی برافروخته را خواهید دید. (1)
أما كانَ خَيْرُ الرُّسُلِ وَصَاكم بنا *** أَما نَحنُ مِن نَسلِ النَّبِيِّ المُسَدَّدِ
أما كانَتِ الزّهراءُ امّي دونَكُمُ *** أما كانَ مِن خَير البَرِيَّةِ أَحمَدِ
لُعِنتُم واخزيتُم بِما قَد جَنَيتُمُ *** فَسَوفَ تُلاقوا حَرّ نارٍ تَوَقَد
. (2)1) تَعَدَّيْتُمُ يا شَرَّ قَومٍ بِفِعلِكُمُ *** و خالفتُمُ قَولَ النَّبِيّ مُحَمَّدِ
2) ر.ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 446 - 448، الأخبار الطوال: ص 257، شرح الأخبار: ج 3 ص 191، الإرشاد : ج 2 ص 109، المناقب والمثالب، ابي حنيفة النعمان المغربي ص 309، المناقب ابن شهرآشوب: ج4 ص108، الملهوف: ص 70 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 7 ص 93
آخرین لحظات عمر امام علیه السلام فرا رسید. سید الشهداء علیه السلام به سوی خیمه آمد تا لباسی بپوشد که دشمن پس از شهادتش به آن رغبتی نداشته باشد اما در همین حال حاضر نشد حتی در پوشش خود رفتاری کند که ذلیلانه باشد؛ ازاین رو مورخان درباره انتخاب لباس امام نوشته اند:
پیادگان لشکر ابن سعد، از چپ و راست، به باقی ماندگان همراه حسین علیه السلام حمله کردند و آنان را کشتند تا آن که جز سه یا چهار نفر با آنان نماند هنگامی که حسین علیه السلام چنین دید، به اهل خیمه فرمود: ایتونی بِثَوبِ لا يرغَبُ فيهِ، أَلبَسهُ غَيرَ ثیابی: «لباسی برایم بیاورید که کسی به آن رغبت نکند». شلوار یمانی محکمی که چشم را خیره
می کرد آوردند. حسین علیه السلام آن را پاره پاره کرد که پس از شهادتش به غارت نبرند.
یکی از یاران او گفت: «کاش زیر آن شلوار کوتاه می پوشیدی!»
فرمود: «شلوار کوتاه، لباسِ خواری است و برای من، شایسته نیست که آن را بپوشم».
اما هنگامی که به شهادت رسید، بحر بن کعب، آن را نیز از [تن] امام علیه السلام درآورد و ایشان را بی لباس، رها کرد. به همین سبب، هر دو دست بحر بن کعب در تابستان، مانند چوبِ خشک می شد و در زمستان، مرطوب می شد و خون و چرک، از آن ها ترشّح می کرد تا آن که خداوند متعال او را هلاک کرد. (1)
حسین علیه السلام، با زنان وداع کرد. سکینه، شیون می کرد. امام علیه السلام، او را به سینه اش چسباند و فرمود:
ای سَکینه! بدان که پس از من، گریه ات طولانی
1) تاریخ الطبری ج 5 ص 451، أنساب الأشراف: ج 3 ص 408، الإرشاد : ج 2 ص111 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 7 ص 187
خواهد بود، هنگامی که مرگ مرا دریابد
با اشک حسرتت، دلم را آتش مزن
تا آن گاه که روح در بدن دارم
و چون کشته شدم، تو سزامند گریستنی (1)
ای بهترینِ زنان (2)
لا تُحرقي قَلبي بِدَمعِك حَسرَةً *** ما دامَ مِنِّي الروحُ فِي جُثماني
وإذا قُتِلتُ فَأَنتِ أولى بِالَّذِي *** تأتينَهُ يا خَيرَةَ النِسوان
آخرین سفارش های امام علیه السلام بر دو گونه است: سفارش هایی که برای امتداد امامت اهل بیت علیهم السلام به فرزندش امام زین العابدین علیه السلام فرمود زیرا حضرت سجاد علیه السلام در آن لحظات از شدت بیماری به خود می پیچید و دشمن او را به حال خود رها کرده بود. گونه دوم
وصیت های زیبایی است که برای همگان کاربرد دارد و بیانگر روح باعظمت و خیرخواه سید الشهداء علیه السلام است.
امام باقر علیه السلام به زیاد مشهور به ابوجارود فرمود: «حسین بن علی علیه السلام، هنگامی که آن چه باید برسد به او رسید، دختر بزرگش، فاطمه بنت الحسین علیه السلام را فراخواند و نوشته ای درهم پیچیده و وصیتی آشکار به او داد. علی بن الحسین علیه السلام، درد شکم داشت و با آنان بود؛ اما او را به خودش واگذاشته بودند و فکر نمی کردند که از آن بیماری، جانِ سالم به در بَرَد. فاطمه، آن نوشته را به علی بن الحسین علیه السلام داد و سپس به خدا سوگند، ای زیاد، که آن نوشته به ما رسیده است».
ابوجارود پرسید: «خدا مرا فدایت کند! در آن نوشته چیست؟».
فرمود: «به خدا سوگند، همۀ نیازهای فرزندان آدم، از روز خلقت آدم علیه السلام تا فنای دنیا، در آن آمده است. به خدا سوگند، در آن، حدود هم هست، حتّی [مقدار] دیه یک خراش».
مسعودی در کتاب اثبات الوصیه دربارۀ انتقال میراث امامت نوشته است: سپس زین العابدین علیه السلام را که بیمار بود، فرا خواند و اسم اعظم و میراث های پیامبران را به او وصیت کرد و او را آگاه کرد که علوم و نوشته ها و قرآن ها و سلاح را به امّ سَلَمه - که خدا از وی خشنود باد - سپرده و به وی فرمان داده است که همه آن ها را به او
(زين العابدين علیه السلام) بدهد.
در جمع میان دو گزارش یاد شده می توان گفت که امام علیه السلام بخشی از نوشته ها را که با خود همراه داشته است، در اختیار دخترش قرار داد تا کمتر برای دشمنان حساسیت ایجاد کند، و بخش دیگر را در مدینه نزد ام سلمه به امانت گذاشت. (1)
امام در لحظات آخر، به خیمه فرزندش، زین العابدین علیه السلام آمد و امام سجاد علیه السلام را به سینه اش چسباند و فرمود: يا بُنَى، إِیَّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لاَ یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِراً إِلاَّ اَللَّهَ. ای پسر عزیزم! مبادا بر کسی ستم کنی که در برابر تو، هیچ یاوری جز خدا ندارد!». يَا بُنَيَّ، اصْبِرْ عَلى الحَقِّ وإِنْ كَانَ مُرّاً: «ای پسر عزیزم بر حق، شکیبایی کن، هر چند تلخ باشد».
آن گاه در حالی که خون ها می جوشید، دعایی را به امام زين العابدين علیه السلام تعلیم داد که جبرئیل علیه السلام به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آموخته بود و پیامبر هم به فاطمه علیها السلام آموخته و حضرت زهرا علیها السلام به فرزندش امام حسین علیه السلام یاد داده بود تا در هنگام حاجت و نگرانی و اندوه و
1) ر.ک: الکافی ج 1 ص 303 ح 1، الإمامة والتبصرة: ص 197 ح 51 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 7 ص190.
پیشامدهای روزگار و حوادث سهمگین و سِتُرگ بخواند: بِحَقِّ يس وَالقُرآنِ الحَكيمِ، و بِحَقِّ طه وَالقُرآنِ العَظِيمِ، يا مَن يقدِرُ عَلَى حَوائِجِ السَّائِلِينَ، يا مَن ُيعلَمُ ما فِي الضَّمِيرِ، يا مُنَفِّسُ عَنِ المَكروبينَ، يا مُفَرّجُ عَنِ المَعْمومينَ، يا راحِمَ الشَّيخ الكبيرِ، يا رازِقَ الطِفلِ الصَّغِيرِ، يا مَن لا يحتاج إِلَى التَّفسِيرِ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وَافْعَل بي كذا وكذا: «به حقّ ياسين و قرآن حکیم، و به حقّ طاها و قرآن عظیم! ای که بر حاجت های درخواست کنندگان توانایی! ای که از درون همه آگاهی! ای که رنج جانها را می زُدایی ای که غم گرفتاران را می گشایی! ای که بر پیرمرد فرتوت، رحم می کنی! ای روزی رسان کودک خردسال! ای که به تفسیر، نیاز ندارد! بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست و برایم چنین و چنان کن». (1)
فرشتگان مقرب الهی که شاهد حادثه کربلا بودند، اجازه خواستند تا به یاری سیدالشهداء علیه السلام بیایند؛ ولی به آنان رخصت داده نشد.
1) ر.ک: الکافی: ج 2 ص 331 ح 5 و ص 91 ح 13، الدعوات: ص 54 ح 137، بحار الأنوار: ج 95 ص 196 ح 29 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 7 ص 191 - 193.
امام صادق علیه السلام درباره نزول فرشتگان فرمود: «چهار هزار فرشته نشاندار که با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بودند و سیصد و سیزده فرشته ای که در جنگ بدر با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بودند و نیز چهار هزار فرشته دیگر با آنان به آسمان عروج کردند تا اجازه بگیرند که همراه حسین بن علی علیه السلام بجنگند؛ اما چون بازگشتند حسین علیه السلام به شهادت رسیده بود و آنان پریشان و غبارآلوده تا روز قیامت نزد قبر حسین علیه السلام، می گریند و همگیِ آنان، انتظار قیام قائم علیه السلام او را می کشند. (1)
سید الشهداء علیه السلام از بامداد عاشورا تا لحظه شهادت بارها برای دشمنان خیرخواهی کرد و با سخنان گوناگون، آنان را از عذاب اخروی بیم داد. در آخرین لحظات برخاست و ندا داد: هَل مِن ذاب عَن حَرَم رَسولِ اللهِ ؟ هَل مِن مُوَحِدٍ ؟ هَل مِن مُغِيثِ ؟ هَل مِن مُعين؟ «آیا کسی مدافع حرم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هست؟ آیا یکتاپرستی هست؟ آیا فریاد رسی هست؟ آیا یاوری هست؟».
1) ر.ک: الغيبة، نعمانی ص310 ح 4 دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 7 ص 195.
مردم با صدای بلند گریه کردند. (1)
هنگامی که جز سه تن از یاران حسین علیه السلام باقی نماندند امام علیه السلام به دشمن حمله بُرد و آنان را از خود دور می کرد و آن سه تن از او حفاظت می کردند تا آن که آنان نیز کشته شدند. امام علیه السلام که از زخم های تن و سرش، سنگین شده و تنها مانده بود، آنان را با شمشیر می زد و آن ها از چپ و راست او می گریختند.
آن گاه حسین علیه السلام، دشمن را به نبرد تن به تن فرا خواند و همه کسانی را که به جنگش می آمدند از میان برمی داشت تا آن جا که تعداد فراوانی از آن ها را کشت.
یکی از راویان می گوید: به خدا سوگند، تاکنون هیچ محاصره شده ای را که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و این گونه استوار و پُردل و جسور مانده باشد، ندیده بودم و به خدا سوگند پیش از او و پس از او نیز ندیده ام. پیادگان، از چپ و راستِ
1) ر.ك: مثير الأحزان: ص 70، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 7 ص 197.
او می گریختند و مانند فرارِ بُزها به هنگام حمله شیر، از هم شکافته می شدند... .
او بر آنان، حمله می بُرد و در حالی که آنان، بالغ بر سی هزار نفر بودند، از پیش پای او، مانند ملخ های پراکنده، می گریختند و او، دوباره به جای خویش باز می گشت و می گفت: لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه ِ الْعَلِیِّ الْعَظیمِ. «هیچ نیرو و توانی، جز از جانب خداوندِ والامرتبه بزرگ نیست».
پیادگانی از چپ و راست، به او حمله بُردند و حسین علیه السلام هم به سمت راستِ خود یورش بُرد و آنان را پراکنده می کرد و می خواند:
المَوتُ خَيْرٌ مِن رُكوبِ العَارِ *** والعارُ أولى مِن دُخولِ النَّارِ
مرگ، از ننگ بهتر است
و ننگ از ورود به آتش
سپس به سمت چپ حمله می برد و می فرمود:
أنَا الحُسَينُ بنُ عَلِى *** أحمى عيالات أبى
آليتُ أن لا أنثنى *** أمضى على دين النَّبِى
سيد الشهداء علیه السلام، تیرها را از خود دور می کرد و ضعف های دشمن را می جُست و به لشکر، حمله می برد. می فرمود: «آیا به کشتن
من، تحریک می کنید؟ هان! به خدا سوگند، دیگر پس از من، نمی توانید بنده ای از بندگان خدا را بکشید. خدا به سبب کشتن من بر شما خشم خواهد گرفت.
به خدا سوگند، من امید می بَرَم که خدا با خوار کردن شما، مرا گرامی بدارد و سپس انتقام مرا از شما، از جایی که نمی دانید، بگیرد. هان به خدا سوگند اگر مرا بکشید خداوند، میان شما درگیری می اندازد و خون هایتان را می ریزد و سپس برایتان جز به این رضایت نمی دهد که عذاب دردناک شما را دوچندان کند». (1)
امام فرار دشمن را مشاهده کرد؛ از این رو در حالی که 72 زخم برداشته بود، در پی آب به بالای سیل بند فرات رفت، ولی دشمن مانع شد و امام علیه السلام بازگشت. در برخی متون گزارش شده است کاسه آبی به دست امام داده شد که حُصَین بن تمیم، تیری به گلویش زد و آب،
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 452، الکامل فی التاريخ: ج2 ص572، المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4، ص110 دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 7 ص 205
خون شد و سر انجام تشنه به شهادت رسید و بر خدا وارد شد تا از شراب بهشتی سیرابش کند. (1)
هنگامی که شمر بن ذی الجوشن، شجاعت حسین علیه السلام را دید، سواران را فرا خواند و در پشتِ پیادگان قرار گرفتند و به تیراندازان، فرمانِ تیر داد. آنان او را تیرباران کردند. تیرها به گلو و سینه سید الشهداء علیه السلام می خوردند و او می فرمود: ای امّت بدکار! چه بد جانشینانی برای محمّد، در میان امّت و خاندانش بودید. هان! شما پس از من، دیگر از کشتن هیچ بنده ای از بندگان خدا، هراس نخواهید داشت؛ بلکه چون مرا کشتید، کشتن هر کس دیگری بر شما گران نخواهد بود و به خدا سوگند امید می برم که خدا، مرا با خواری شما، گرامی بدارد و انتقام مرا از شما، به گونه ای که نمی دانید، بگیرد» (2)
هرگاه حسین علیه السلام، به تنهایی به سوی فرات یورش می بُرد، به او حمله می کردند تا او را از رسیدن به آب، باز دارند. آن گاه مردی از آنان که کنیه اش ابوحُتوف جُعفی بود، تیری انداخت و بر پیشانی حسین علیه السلام نشست. حسین علیه السلام، تیر را کَند و آن را انداخت. خون بر صورت و محاسنش، سرازیر شد.
سید الشهداء علیه السلام گفت: «خدایا! تو می بینی که من از دست این بندگانِ نافرمان و طغیانگرت، در چه حالی هستم. خدایا! یک یک آنان را به شمار آور و جدا از هم و متفرّق، هلاکشان ساز و هیچ یک از آنان را بر زمین، باقی مگذار و هرگز، آنان را میامرز!» (1)
سید الشهداء علیه السلام که بر اثر نبرد، کم توان شده بود، ایستاد و کمی استراحت کرد. ناگهان سنگی به پیشانی اش خورد. خون از پیشانی اش، سرازیر شد. پارچه ای را گرفت تا خونِ پیشانی اش را پاک
1) ر.ک: الفتوح: ج 5 ص 117 مقتل الحسين علیه السلام، خوارزمی: ج2 ص34، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث : ج 7 ص 218
کند، که تیری با پیکان سه شاخهٔ آهنین و مسموم در قلبش نشست. (1)
امام علیه السلام گفت: بسم اللهِ، و عَلى مِلَّةِ رَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله: «به نام خدا و یاری خدا، و بر دین پیامبر خدا!»
آن گاه سرش را به سوی آسمان بالا بُرد و گفت: «خدای من! تو می دانی که آنان مردی را می کشند که جز او، فرزند پیامبری بر روی زمین نیست».
سپس، تیر را گرفت و آن را از پشت خود، بیرون کشید. خون، مانند ناودان، از آن سرازیر شد. حسین علیه السلام، دستش را بر زخم نهاد و چون از خون پُر شد، آن را به آسمان پاشید قطره ای از آن باز نگشت.... دوباره، دستش را بر زخم نهاد و چون [از خون] پُر شد، به سر و محاسنش کشید و فرمود: «به خدا سوگند، این گونه خواهم بود تا جدّم محمّد صلی الله علیه و آله را با خضاب خون، دیدار کنم و بگویم: «ای پیامبر خدا! فلانی و فلانی، مرا کشتند». (2)
اگرچه نبرد سخت شده بود و تمام پیکر امام علیه السلام، زخمی بود؛ ولی همچنان در برابر دشمن، استوار ایستاد. امام سجاد علیه السلام لحظة اصابت تیر به گلوی پدر بزرگوارش را چنین گزارش فرمود: حسین علیه السلام، به چپ و راست نگریست و کسی را ندید. سرش را به سوی آسمان، بالا بُرد و گفت: اَللّهُمَّ اِنَّکَ تَری ما یُصْنَعُ بِوُلْدِ نَبِیِّکَ: «خدایا! تو می بینی که با فرزند پیامبرت چه می کنند».
قبیله بنی کلاب، میان حسین علیه السلام و آب، مانع شدند. تیری به سوی او پرتاب شد که بر گلویش نشست و از اسبش به زمین افتاد. امام علیه السلام تیر را گرفت و بیرون کشید. سپس، خون را با کفِ دستش می گرفت و هنگامی که پُر می شد، به سر و صورتش می مالید و می گفت: ألقَى الله عز وجل وأنَا مَظلومٌ مُتَلَطِخٌ بِدَمی: «خدای عز و جل را مظلوم و خونین، دیدار خواهم کرد».
تاریخ نویسان هم نوشته اند که امام علیه السلام دست بر گلوی خود می گذاشت و چون از خون پُر می شد، می گفت: اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَرى: «خدایا! تو می بینی» دوباره چنین می کرد و چون پُر می شد، می گفت:
اللّهُمَّ إنَّ هذا فیکَ قَلیلٌ: «خدایا! این، در راه تو اندک است». (1)
فاصله میدان نبرد با شریعه فرات، چندان زیاد نیست و تشنگی شدید، امام علیه السلام را به سوی فرات می کشاند، و هربار با تیر و نیزه سیراب می شد و حمد و ستایش خدا را بر زبان جاری می کرد.
ابن اثیر در کتاب الکامل فی التاریخ می نویسد: تشنگی حسین علیه السلام، شدت گرفت. نزدیک فرات شد تا آبی بیاشامد. حُصین بن نُمَیر، تیری به سوی ایشان انداخت که به دهانش اصابت کرد. حسین علیه السلام خون را با دستش می گرفت و به سوی آسمان، پرتاب می کرد. سپس حمد و ثنای الهی را به جای آورد و آن گاه گفت: «بار خدایا! از رفتاری که با پسرِ دختر پیامبرت می کنند، به تو شِکوه می بَرم. بار خدایا! یکایکشان را به شمار آور و یکایک آنان را بکش و هیچ یک از ایشان را باقی مگذار».
1) ر.ک: الأمالی، صدوق: ص 226 ح 239، الدر النظیم: ص551، بحار الأنوار: ج 44 ص321، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 7 ص 223 .
در بسیاری از منابع آمده است که امام، تیرانداز را نفرین کرد و فرمود: «خداوند، تو را در دنیا و آخرت، سیراب نکند!» و طولی نکشید که خداوند آن مرد را چنان تشنه کرد که هرچه آب می نوشید سیراب نمی شد و شکمش به سبب بسیار نوشیدن آب مانند شکم شتر، شکاف خورد. (1)
1) ر.ک: الکامل فی التاريخ: ج 2 ص 571، تاریخ الطبری : ج 5 ص 449، مُجابو الدعوة ابن أبي الدنيا: ص 51 ح 58، تاریخ دمشق: ج 14 ص223، كفاية الطالب: ص 434، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 7 ص231.
لحظات دشواری بود. زینب علیها السلام برادر را در آستانه شهادت می دید. محبت وصف ناشدنی به سیدالشهداء علیه السلام و دفاع از مقام امامت، زینب علیها السلام را به میدان آورد در حالی که می گفت: «کاش آسمان خراب می شد و بر زمین می افتاد» از سویی عمر سعد به سید الشهداء علیه السلام نزدیک می شد. ناگهان نهیب زینب برخاست و خطاب به عمر سعد فرمود: وای بر تو، ای عمر! آیا ابا عبدالله را می کشند و تو نگاه می کنی؟!
زینب آن چنان با هیجان ندا داد که عمر سعد را گریاند، به گونه ای که رویش را از زینب برگرداند و پاسخش را نداد. زینب علیها السلام بار دیگر بانگ زد: وَیحَکُم،أما فیکُم مُسلِمٌ؟! «وای بر شما! آیا مسلمانی میان شما نیست؟!».
هیچ کس، پاسخی به او نداد. (1)
1) ر.ک: الإرشاد: ج 2 ص 112، تاریخ الطبری: ج 5 ص 452
عبدالله، سومین فرزند امام حسن علیه السلام است که در کربلا به شهادت رسید از یادگار امام مجتبی علیه السلام به عنوان پسر بچه نوجوان یادکرده اند که در سخت ترین لحظات نبرد در حالی که گرداگرد امام را دشمن فراگرفته بود، خود را از خیمه ها جدا کرد و عمه اش زینب هم نتوانست او را از رفتن بازدارد. عبد الله با شجاعت تمام در برابر دشمن ایستاد و از امام خود دفاع کرد. تاریخ نگاران، شهادت وی را چنین گزارش کرده اند:
شمر، با پیادگان سپاه، به سوی حسین علیه السلام آمد. سیدالشهداء به آن ها حمله می بُرد و آن ها را از هم می شکافت، تا آن که به طور کامل امام علیه السلام را محاصره کردند پسر بچه ای به نام عبدالله، به سوی او آمد. زینب علیها السلام، او را گرفت تا بیش از این به امام نزدیک نشود.
حسین علیه السلام نیز به خواهرش فرمود: «او را نگاه دار!»؛ اما پسربچه، تسلیم نشد و به سوی حسین علیه السلام دوید و در کنارش ایستاد. بحر بن کعب، با شمشیر به سوی حسین علیه السلام حمله کرد. عبدالله گفت: «ای مادر خبیث! آیا عمویم را می کشی؟».
آن مرد، شمشیرش را بر او زد؛ اما پسر بچه، دستش را سپر کرد و شمشیر، آن را از آرنج، قطع کرد و فقط به پوست، آویزان ماند. عبدالله، مادرش - و بنابر گزارشی عمویش - را صدا زد. حسین علیه السلام، او را گرفت و به سینه اش چسباند و گفت: «ای فرزند برادرم! بر آن چه به تو رسیده، شکیبایی کن و این [وقایع] را خیر ببین و به حساب خدا بگذار که خداوند، تو را به پدران شایسته ات، ملحق می کند؛ به پیامبر خدا، علی بن ابی طالب، حمزه، جعفر و حسن بن علی که خداوند، بر همه آنان درود فرستد».
آن گاه سیدالشهداء علیه السلام دستش را به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! اگر هم تا مدتی [از زندگی] برخوردارشان ساختی، آن ها را دچار تفرقه و گروه گروه کن و هر یک را به راهی ببر و حاکمان را هیچ گاه از آنان راضی مدار، که آنان ما را دعوت کردند تا یاریمان دهند؛ اما بر ما هجوم آوردند تا ما را بکشند».
در همین هنگام حرمله - که خدا لعنتش کند - او را با تیر زد و در همان دامان عمویش، ذبح کرد. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 450، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص571، مقاتل الطالبيين: ص 116، الإرشاد: ج 2 ص 110، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث: ج 7 ص 143
حمله به خیمه های سیدالشهداء علیه السلام در روز عاشورا سه بار انجام شد هنگام شدت یافتن نبرد هنگام شهادت امام علیه السلام در اواخر نبرد و پس از شهادت ابا عبدالله علیه السلام اما تنها در مرحله سوم توانستند خیمه ها را غارت کنند و تا هنگامی که سید الشهداء علیه السلام جان در بدن داشت، با سخنان و اقدامات خود مانع حمله ددمنشان می شد. امام علیه السلام بر اثر شدت جراحات، بر زمین گرم کربلا افتاده بود که شمر بن ذی الجوشن، با حدود ده تن از پیادگان سپاه کوفه، پیشروی کردند و به سوی خیمه ای که اثاث و خانواده حسین علیه السلام در آن بود، رفتند و میان او و خیمه هایش مانع شدند.
سيد الشهداء علیه السلام خطاب به آنان فرمود:
وَيْلَكُمْ! إِنْ لَمْ يَكُن لَكُمْ دينٌ وَ كُنتُمْ لا تَخَافُونَ يَوْمَ الْمَعَادِ، فَكُونُوا فِي أَمْرِ دُنْيَاكُمْ أَحْرَارًا ذَوِي أَحْسَابَ امْنَعُوا رَحْلي وَأَهْلي مِنْ طَغَامِكُمْ وَ جُهَّالِكُمْ:
وای بر شما! ای پیروان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز معاد نمی هراسید، دست کم در دنیایتان آزاده و بزرگ منش باشید. خیمه و خانواده ام را از دستبُرد اراذل و اوباشتان، دور بدارید»
سپس امام رو به شمر کرد و فرمود: «من با شما می جنگم و شما با من می جنگید؛ ولی زنان که گناهی ندارند. پس سرکشان و نابخردانتان را از دست درازی به حرمم، تا زنده ام، باز دارید». (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری ج 5 ص 450، انساب الأشراف : ج 3 ص 401، مثير الأحزان: ص72، مقاتل الطالبيين: ص118، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حديث: ج 6 ص 147 و ج 7 ص 235
حسین علیه السلام، مدتی طولانی را نیمه جان گذراند و هر گروهی شهادت سیدالشهداء را به گروه دیگر واگذار می کرد. شمر، فریاد برآورد: «وای بر شما! برای چه نگاه می کنید؟ مادرهایتان به عزایتان بنشیند! او را بکشید».
از هر سو به حسین علیه السلام حمله شد و کفِ دست چپش با ضربه زُرعة بن شریک تمیمی قطع شد و ضربه ای به شانه اش فرود آمد. سپس، آنان باز گشتند و امام علیه السلام به زحمت بلند می شد و به رو، بر زمین می افتاد.
در همان حال، سِنان بن انَس بن عمرو نَخَعی، به او حمله کرد و با ،نیزه بر حسین علیه السلام یا زخم زد که او به زمین افتاد. سپس به خولی بن یزید اصبَحی گفت: سرش را جدا کن!
او خواست که این کار را بکند؛ اما ضعف و لرزه گرفت و نتوانست. سِنان بن انَس به او گفت: خداوند، بازوانت را بشکند و دستانت را قطع کند!
سپس، سنان، پیاده شد و سرِ حسین علیه السلام را بُرید و آن را به خولی بن یزید داد.
در پاره ای از منابع شمر - لعنت الله علیه - سر امام علیه السلام را از تن جدا کرد. خوارزمی در کتاب مقتل الحسین علیه السلام چنین روایت کرده است: شمر به سِنان بن انَس گفت: «سرش را از پشت، جدا کن!».
او گفت: «به خدا سوگند، این کار را نمی کنم، که جدّش محمّد، طرفِ دعوایم خواهد بود».
شمر، از [این سخن و تعلّل] او خشمگین شد. خود بر حسین علیه السلام نشست و محاسنش را گرفت و تصمیم به کشتن او گرفت. حسین علیه السلام لبخندی زد و به او فرمود: «مرا می کشی؟ آیا نمی دانی من کیستم؟».
شمر گفت: «تو را کاملا می شناسم. مادرت، فاطمه زهرا و پدرت علی مرتضی و جدّت، محمّدِ مصطفی و پشتیبانت، خدای بلند مرتبه والاست. تو را می کشم و هیچ باکی ندارم»
آن گاه، دوازده ضربه با شمشیرش به او زد و سپس، سر حسین علیه السلام را [از پیکر]، جدا کرد. (1)
1) ر.ک: تاریخ الطبری : ج 5 ص 452، أنساب الأشراف: ج 3 ص409، مقتل الحسين علیه السلام: ج 2 ص 36 ، الإرشاد : ج 2 ص 112 ، الملهوف : ص 174، دانشنامهٔ امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 7 ص 246
امام زین العابدين علیه السلام لحظات آخر امام علیه السلام را چنین بازگو فرمود: حسین علیه السلام با گونه چپش به زمین افتاد و دشمن خدا، سِنان بن انَس ايادى و شمر بن ذی الجوشن عامِری که خدا لعنتشان کند، با مردانی از شامیان، پیش آمدند تا بر بالای سر حسین علیه السلام ایستادند.
آنان به یکدیگر گفتند: «منتظر چه هستید؟ او را راحت کنید!».
سِنان بن انَس ایادی که خدا لعنتش کند، فرود آمد و محاسن امام علیه السلام را گرفت و با شمشیر به گلوی او می زد و می گفت: «به خدا سوگند، سرت را جدا می کنم، با آن که می دانم تو، فرزند پیامبر خدایی و بهترین پدر و مادر را داری!».
دشمن به همین مقدار هم بسنده نکرد. امام سجاد علیه السلام فرمودند: با شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا سیدالشهداء علیه السلام را کشتند و پس از آن بر [بدن] او اسب دواندند. (1)
1) ر.ک: الأمالی صدوق: ص 226 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 322، الاصول الستّة عشر: ص122.
به هر روی جانسوزترین حادثه عالم به پایان رسید و فرزند پیامبر خدا و یارانش به دست مدعیان پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله شهید شدند اما آسمان و زمین هم اندوهناک بود. در آخرین لحظات شهادت سیدالشهداء علیه السلام غباری غلیظ و سیاه و تاریک، به آسمان برخاست که بادی سرخ به همراه داشت و هیچ چیز در آن، دیده نمی شد تا آن جا که مردم، گمان کردند که عذاب بر ایشان وارد شده است ساعتی این گونه ماندند و سپس هوا صاف و باز شد.
هلالِ بن نافع نیز روایت کرده است که: من با یاران عمر سعد ایستاده بودم که فریاد کننده ای بانگ زد: «ای امیر! بشارت ده که اینک، شمر، حسین را کشت».
من از میان صف دو لشکر، بیرون آمدم و بر سرش ایستادم. در حال جان دادن بود. به خدا سوگند، هیچ کشته آلوده به خونی
ندیده ام که از او زیباتر و نورانی تر باشد، و نور صورت و زیبایی شمایلش مرا از اندیشیدن به کشتن او باز داشت. در آن حال، آب خواست، شنیدم که مردی می گوید: «به خدا سوگند، هیچ آبی نمی نوشی تا به دوزخ درآیی و از آب سوزان آن، بنوشی!».
حسین علیه السلام به او گفت: نه؛ بلکه بر جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در می آیم و در خانه اش با او سُکنا می گُزینم، در جایگاه راستی و نزد فرمانروایِ مقتدر، و از آبی زلال و خوش بو می نوشم و از آن چه بر من روا داشتید و با من کردید، به او شِکوه می بَرَم».
آنان، همگی خشم گرفتند و گویی که خداوند، در دلِ هیچ یک از آنان، چیزی به نام رحم، قرار نداده بود. از این رو، در همان حال که با آنان سخن می گفت، سرش را جدا کردند! (1)
1) ر.ک: الملهوف: ص 174، مثیر الاحزان: ص 75، بحار الأنوار: ج 45 ص 57، دانش نامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن و حدیث : ج 7 ص 251
امام در حلقه دشمنان خدا بود و دیگر رمقی برای حرکت نداشت و نه یاوری که با او سخن بگوید. شاید نتوان با اطمینان، از آخرین جملات امام در قتلگاه سخن گفت؛ ولی با توجه به شیوۀ امام علیه السلام که در پی شهادت یاران با خدا نجوا می کرد، می توان حدس زد که آخرین بهره اش از دنیا نجوایش با خداوند بود، همچنان که پگاه عاشورا را با دعا آغاز کرده بود. شیخ طوسی آخرین دعای امام علیه السلام را چنین گزارش کرده است:
اللَّهُمَّ [أنتَ] مُتَعالي الْمَكانِ، عَظِيمُ الْجَبَرُوتِ، شَدِيدُ الْمِحالِ، غَنِيٌّ عَنِ الْخَلائِقِ، عَرِيضُ الْكِبْرِياءِ، قادِرٌ عَلى مَا تَشاءُ، قَرِيبُ الرَّحْمَةِ، صَادِقُ الْوَعْدِ، سَابِغُ النِّعْمَةِ، حَسَنُ الْبَلاءِ، قَرِيبٌ إِذا دُعِيتَ، مُحِيطٌ بِما خَلَقْتَ، قابِلُ التَّوْبَةِ لِمَنْ تابَ إِلَيْكَ، قادِرٌ عَلى مَا أَرَدْتَ، وَ مُدْرِكٌ مَا طَلَبْتَ، وَ شَكُورٌ إِذا شُكِرْتَ، وَ ذَكُورٌ إِذا ذُكِرْتَ، أَدْعُوكَ مُحْتاجاً، وَأَرْغَبُ إِلَيْكَ فَقِيراً، وَأَفْزَعُ إِلَيْكَ خائِفاً، وَ أَبْكِي إِلَيْكَ مَكْرُوباً، وَ أَسْتَعِينُ بِكَ ضَعِيفاً، وَأَتَوَكَّلُ عَلَيْكَ كافِياً، احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ، فَإِنَّهُمْ غَرُّونا وَ خَدَعُونا وَ خَذَلُونا وَ غَدَرُوا بِنا وَ قَتَلُونا، وَ نَحْنُ عِتْرَةُ نَبِيِّكَ وَ وَلَدُ حَبِيبِكَ
مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ الَّذِي اصْطَفَيْتَهُ بِالرِّسالَةِ وَائْتَمَنْتَهُ عَلى وَحْيِكَ، فَاجْعَلْ لَنا مِنْ أَمرِنا فَرَجا وَ مَخرَجا، بِرَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ. «خدای والامکان، سِتُرگِ چیره، چاره ساز، بی نیاز از آفریده ها، بزرگی ات فراگیر، توانا بر هرچه بخواهی، رحمتت نزدیک، وعده ات راست، فروریزنده نعمت، نیکوآزمون، نزدیک چون خوانده شوی، محیط بر هر چه آفریدی، پذیرنده توبه آن که به سویت باز گردد، توانا بر هر چه اراده کنی، در یابنده هر چه بجویی، سپاسگزار چون سپاسَت بگزارند، و یادکننده چون یادت کنند! از سر نیاز، تو را می خوانم و از سرِ ناداری به تو رغبت می ورزم و از سرِ ترس، به تو پناه می برم و از سرِ اندوه نزد تو می گریم و از سر ضعف، یاری ات را می طلبم و برای کفایت کردن، بر تو توکل می کنم. میان ما و قوم ما داوری کن که آنان، ما را فریفتند و نیرنگ زدند و ما را وانهادند و به ما خیانت کردند و ما را کشتند، در حالی که ما خاندان پیامبرت و فرزندان حبیبت، محمد بن عبدالله هستیم که به رسالتت برگزیدی و بر وحی ات امینش کردی. پس برای ما فرجی و گشایشی قرار ده، به رحمتت، ای مهربان ترینِ مهربانان!» (1)
1) ر.ک: مصباح المتهجّد: ص 827 ح 887