ghaemiyeh.com
سرشناسه :منصوری، محمدرضا، 1364 -
عنوان و نام پدیدآور :ناگفته ها: گزیده ای از حکایات شگفت انگیز/ مولف محمدرضا منصوری.
مشخصات نشر :قم: طوبای محبت، 1399.
مشخصات ظاهری :144 ص.
شابک :200000 ریال978-600-366207-0 :
وضعیت فهرست نویسی :فیپا
یادداشت :کتابنامه: ص. 141 - 144 ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر :گزیده ای از حکایات شگفت انگیز.
موضوع :داستان های مذهبی -- مجموعه ها
موضوع :Religious fiction -- Collections
موضوع :داستان های اخلاقی -- مجموعه ها
موضوع :Ethical fiction* -- Collections
موضوع :داستان های کوتاه فارسی -- قرن 14
موضوع :Short stories, Persian -- 20th century
رده بندی کنگره :BP249/5
رده بندی دیویی :297/68
شماره کتابشناسی ملی :6175011
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
ناگفتهها
گزیدهای از حکایات شگفتانگیز
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
پیشگفتار.......... 7
بردگی خضر (علیه السلام) از تاجر بازار.......... 10
گنجی که حضرت عیسی (علیه السلام) پیدا کرد.......... 14
دلسوزی عزرائیل برای دو نفری که یک نفر بود.......... 20
نمرود و نمایش قدرت با ساختن برج آسمانخراش نمرود و سفینه فضایی برای ترور خالق جهان نمرود و هلاکت او به وسیله یک پشه ناتوان.......... 23
ارزش نهی از منکر و هدایت کردن.......... 29
نمونهای از عدالت و احسان خدا.......... 33
غذارسانی به کرمی در درون سنگی میان دریا.......... 37
ملاقات حضرت یونس (علیه السلام) با قارون در اعماق زمین.......... 39
سلام اصحاب کهف بر حضرت علی (علیه السلام) و مکافات کتمان حق.......... 43
پذیرش رأی خارپشت از جانب حضرت سلیمان (علیه السلام) .......... 49
سه نصیحت لقمان حکیم به پسرش.......... 52
نتیجه پاکدامنی و خوش گذرانی.......... 56
گفتگوی ابلیس و فرعون.......... 61
حتی برده فروش.......... 64
ترک دروغ باعث ترک همه گناهان شد.......... 67
هر چه کنی به خود کنی.......... 69
این بوی خوش از چیست.......... 72
این بود جزای احسان.......... 77
فرق بین حاتم طایی و برادرش.......... 81
رضایت خدا نه رضایت خلق.......... 84
یا موسی (علیه السلام) زبان حیوانات را به من یاد بده.......... 87
بهلول و دزد حریص.......... 90
حضرت عیسی (علیه السلام) و مرد حریص.......... 93
رابطه حسد با خروج حضرت آدم (علیه السلام) از بهشت.......... 96
چرا حضرت موسی (علیه السلام) سامری را نکشت؟.......... 99
هفتاد سال، هفت روز، یک نان.......... 103
عمل خالص چه اثری دارد.......... 106
توکل به ریسمان و سطل.......... 108
نتیجه پرهیزگاری.......... 111
بیاحترامی به مادر.......... 119
نمونهای از داوری امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد یک طفل و دو مادر.......... 123
از کوزه برون همان تراود که در اوست.......... 128
گنهکاران ناامید نشوید.......... 130
فرزند خود را عوض یکی از اولاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فدا نمود.......... 132
کتابنامه.......... 137
«اللهم اجعلنی عندک وجیها فی الدنیا والآخره بمحمد واهل بیته الطاهرین صلواتک علیهم اجمعین»
شکر و سپاسِ بیمنتها خدای بزرگ را که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) هدایت نمود.
بهترین تحیت و درود بر روان پاک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و بر اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) مخصوصاً بر آخرین امام بر حق فارس الحجاز حجة بن الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و لعن و نفرین بر غاصبان و دشمنان و منکران خاندان رسالت (علیهم السلام) که در حقیقت دشمنان و منکران خدا و قرآن هستند.
مجموعه نوشتاری که در اختیار شماست در بردارنده از نصایح و عبرتها و به طور کلی مطالب معنوی و اخلاقی و تربیتی است تا همگان به ویژه جوانان از آن بهره بگیرند.
مقصود اصلی در گردآوری این داستانها بیان مطالب گوناگونِ
سازنده اخلاقی، حکیمانه و پندآموز در قالب داستان بوده تا موجب پند و اندرز شده و به صورت شفاف چراغ راهنمای رهروان حق و دلهای آماده گردد.
بر ما به پیروی از سخن سرورمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) لازم است که از پندها و عبرتها کمال استفاده را ببریم، آنجا که به کمیل بن زیاد فرمودند:
«انّ هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها؛ ایندلها همانند ظرفها است که بهترین آنها ظرفی است که فراگیری و نگهداریش بیشتر باشد».(1)
اگر انسان، دلِ آگاه و پندپذیر داشته باشد، یک پند برای او ارزندهتر و لذتبخشتر از جواهرات است وگرنه هزاران پند برای او از یک پول سیاه، ناچیزتر خواهد بود.
و نیز از گفتار حضرت که فرمودند:
«ان هذه القلوب تمّل کما تمّل الابدان، فابتغوا لها طرائف الحکمة؛ این دلها همانند تنها خسته و افسرده میشوند در این صورت حکمت و داستانهای زیبا ونشاطانگیز برای آنها انتخاب کنید».(2)
همانگونه که نسیم فرح بخش و شکوفهها و بهار موجب رفع خستگی و نشاط بدن میگردد، پندها و عبرتها و حکمتهای زیبا موجب نشاط و آرامش روح و روان خواهد بود، بنابراین باید اکثر استفاده را از آنها برد.
باشد که این ذره انشاء الله دلنشین و لذت بخش مورد استفاده و افاده عموم قرار گیرد و ذخیرهای باشد برای روزی که:
(يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَ لَاَ بَنُونَ * إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ)
و همچنین ذخیرهای باشد برای والدین عزیزم و کسانی که بر من حقی دارند انشاء الله تعالی.
درپایان ثواب این اثر را به صدیقه صغری زینب کبری (علیها السلام) اهداء مینمایم.
بارخدایا! همه ما را در این سرا از دوستداران ژرفنگر و با اخلاص چهارده معصوم (علیهم السلام) و در سرای آخرت از همراهانش قرار ده.
قم المقدسه العبد الحقیر الذی لا زاد له الّا محبة
مولى الموحدین امیرالمؤمنین (علیه السلام)
رجب المرجب / 1430ﻫ ق.
محمد رضا منصوری
روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمود: آیا میخواهید خاطرهای از خضر (علیه السلام) برای شما نقل کنم؟ گفتند: آری، ای رسول خدا!
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: روزی خضر (علیه السلام) در یکی از بازارهای بنی اسرائیل عبور میکرد ناگهان فقیری که او را میشناخت نزد او آمد و تقاضای کمک کرد.
خضر (علیه السلام) فرمود: ایمان به خدا دارم اما چیزی نزدم نیست تا به تو بدهم.
فقیر گفت: آثار نورانیّت و خیر در چهره تو مینگرم و امید خیر از تو دارم تو را به وجه [آبروی[ خدا به من کمک کن.
خضر (علیه السلام) فرمود: مرا به امر عظیم [آبروی خدا] قسم دادی، چیزی ندارم [ولی نمیتوانم از این امر عظیم که نام بردیبگذرم] جز اینکه مرا به عنوان غلام بگیری و در این بازار بفروشی و پولش را برای
خود برداری.
فقیر گفت: آیا چنین کاری رواست؟
خضر (علیه السلام) فرمود: به حق میگویم که تو مرا به امری عظیم سوگند دادی من نمیتوانم این نام عظیم را نادیده بگیرم، مرا بفروش.
فقیر خضر (علیه السلام) را به تاجری به مبلغ چهارصد درهم فروخت و آن پول را برای خود برداشت و رفت.
خضر (علیه السلام) مدّتی نزد اربابش ماند ولی دید وی کاری را بر عهده او نمیگذارد، روزی به اربابش گفت: تو مرا برای خدمت خریدهای دستور بده تا کاری را برای تو انجام دهم.
تاجر گفت: من خوش ندارم که تو را به زحمت بیفکنم، تو پیرمرد سالخوردهای هستی.
خضر (علیه السلام) فرمود: نه، کار برای من زحمت نیست.
تاجر سنگ بزرگی را در گوشه خانهاش نشان داد که شش نفر کارگر در طول یک روز میتوانستند آن سنگ را از آنجا بردارند و بیرون ببرند، گفت: این سنگ را از خانه خارج کن.
خضر (علیه السلام) در همان ساعت آن سنگ را برداشت و به تنهایی بیرون برد.تاجر به او گفت: آفرین! کار را بسیار نیکو انجام دادی، با قدرتی که هیچ کس آن قدرت را ندارد.
پس از مدتی تاجر تصمیم گرفت به مسافرت برود، به خضر (علیه السلام)
گفت: من تو را امین یافتم، تو را در خانهام میگذارم، نسبت به اهل خانهام جانشین خوبی باش تا بازگردم و من خوش ندارم تو را به زحمت افکنم.
خضر (علیه السلام) فرمود: زحمت نیست، هر کاری میخواهی بفرما انجام دهم.
تاجر گفت: مقداری خشت درست کن و آماده نما تا بازگردم.
تاجر به مسافرت رفت و پس از مدتی بازگشت، دید خضر (علیه السلام) ساختمان خانه او را به طور محکم و عالی درست کرده است، به خضر (علیه السلام) گفت:
تو را به وجه خدا سوگند میدهم بگو تو کیستی و کارت چیست؟!
خضر (علیه السلام) فرمود: تو مرا به امری عظیم که وجه خدا باشد سوگند دادی و همین وجه خدا مرا به بندگی او واداشته است، من «خضر» هستم که نامم را شنیدهای، فقیری از من تقاضای کمک کرد، نزدم چیزی نبود که به او بدهم مرا به وجه خدا قسم داد، ناگزیر خودم را غلام او نمودم، او مرا به تو فروخت و پولش را گرفت و رفت.این را بدان که اگر شخصی را به وجه و آبروی خدا سوگند دهند تا کاری را انجام دهد و آن شخص قدرت انجام آن کار را داشته باشد ولی انجام ندهد، روز قیامت به گونهای محشور میشود که در صورتش گوشت و خون نیست و تنها استخوانی که بر اثر به هم
خوردنشان صدایش به گوش میرسد، در چهره او دیده میشود.
تاجر معذرت خواهی کرد و گفت: من تو را نشناختم و به تو زحمت دادم.
خضر (علیه السلام) فرمود: اشکالی ندارد تو به من لطف و مهربانی نمودی.
تاجر گفت: پدر و مادرم به فدایت! در مورد خود و اهل خانهام هر گونه که میخواهی رفتار کن اختیار ما با توست و اگر بخواهی تو را آزاد کرده هر جا میخواهی برو.
خضر (علیه السلام) فرمود: دوست دارم مرا آزاد کنی تا به عبادت خداوند بپردازم. تاجر او را با کمال معذرت خواهی آزاد نمود.
خضر (علیه السلام) فرمود: حمد و سپاس خداوندی را که توفیق بندگی درگاهش را به من عنایت فرمود و مرا در پرتو بندگیش، از انحرافات نجات داد.(1)
1) - بحار الانوار 13 / 321؛ کلمه طیبه 471؛ الانوار البهیه شیخ عباس قمی 284.
روزی حضرت عیسی (علیه السلام) با حواریون به سیر و سیاحت در صحرا پرداختند و هنگام عبور به نزدیک شهری رسیدند، در مسیر راه نشانه گنجی را دیدند، حواریون به حضرت عیسی (علیه السلام) گفتند: به ما اجازه بده در اینجا بمانیم و این گنج را استخراج کنیم.
حضرت عیسی (علیه السلام) به آنها اجازه داد و فرمود: شما در اینجا برای استخراج گنج بمانید و به گمانم در این شهر نیز گنجی هست، من به سراغ آن میروم.
حواریون در آنجا ماندند و حضرت وارد شهر شد، در مسیر راه هنگام عبور خانه ویران شده و سادهای را دید، به آن خانه وارد شد و دید پیرزنی در آنجا زندگی میکند، به او فرمود: امشب من مهمان شما باشم؟
پیرزن پذیرفت، حضرت عیسی (علیه السلام) به اوفرمود: آیا در این خانه جز تو کسی زندگی میکند؟
پیرزن گفت: آری، یک پسری دارم خارکن است، به بیابان میرود و خارهای بیابان را جمع میکند سپس به شهر آورده و میفروشد و از پول آن معاش زندگی ما تأمین میگردد. آنگاه پیرزن، حضرت عیسی (علیه السلام) را - که نمیشناخت - در اتاق جداگانهای وارد کرد و از او پذیرائی نمود.
طولی نکشید پسرش از صحرا آمده، مادر او گفت: امشب مهمان ارجمندی داریم که نور زهد و پاکی و عظمت از پیشانیاش میدرخشد، خدمت و همنشینی با او را غنیمت بشمار.
خارکن نزد عیسی (علیه السلام) رفت و به او خدمت کرد و احترام شایانی نمود. در یکی از شبها حضرت احوال خارکن را پرسید و با او به گفتگو پرداخت و دریافت که خارکن یک انسان خردمند و باهوشی است، ولی اندوه جانکاهی قلب او را مشغول نموده است، به او فرمود: چنین مینگرم که غم و اندوه بزرگی در دل داری.
خارکن: آری در قلبم اندوه و درد بزرگی هست که هیچ کس جز خدا به برطرف نمودن آن قادر نیست.
عیسی (علیه السلام) : غم دلت را به من بگو، خداوند عوامل برطرف نمودن آن را به من الهام کند.
خارکن: در یکی از روزها که هیزم بر پشتم حمل میکردم، از کنار کاخ شاه عبور نمودم به کاخ نگاه کردم چشمم به جمال دختر شاه افتاد، عشق او در دلم جای گرفت و هر روز این عشق افزوده میشود
ولی کاری از من ساخته نیست و این درد درمانی جز مرگ ندارد.
عیسی (علیه السلام) : اگر خواهان آن دختر هستی، من وسایل و مال تو را فراهم میکنم.
خارکن ماجرا را به مادرش گفت، مادر گفت: پسرم به گمانم این مرد، مهمان بزرگی است و اگر قول داده حتماً به آن وفا میکند، نزد او برو و هر چه گفت از او بشنو و اطاعت کن.
صبح خارکن نزد عیسی (علیه السلام) آمد، حضرت به او فرمود: نزد شاه برو و از دخترش خواستگاری کن.
خارکن به طرف کاخ شاه رفت، وقتی که به آنجا رسید نگهبانان سر راه او را گرفته و پرسیدند: چه کار داری؟ گفت: برای خواستگاری دختر شاه آمدهام، آنها از روی مسخره خندیدند و برای اینکه شاه را نیز بخندانند او را نزد وی بردند، و او با صراحت گفت: «برای خواستگاری دخترت آمدهام!»
شاه از روی استهزاء گفت: مهریه دختر من فلان مقدار کلان از گوهر، یاقوت، طلا و نقره است. که مجموع آن در تمام خزانه کشور وجود نداشت.
خارکن: من میروم و بعداً جواب تو را میآورم.
خارکن نزد حضرت آمد و ماجرا را گفت. عیسی (علیه السلام) با او به خرابهای که سنگهای گوناگون در آن بود رفتند.حضرت به اعجاز الهی آن سنگها را به طلا، نقره، گوهر و یاقوت به همان اندازه که شاه
گفته بود تبدیل کرده، و به خارکن فرمود: اینها را برگیر و نزد شاه ببر.
خارکن آنها را به کاخ برده و به شاه تحویل داد. شاه و درباریانش شگفتزده و حیران شدند و به او گفتند: این مقدار کافی نیست به همین مقدار نیز بیاور. خارکن نزد عیسی (علیه السلام) آمد و سخن شاه را بازگو کرد.
حضرت عیسی (علیه السلام) فرمود: به همان خرابه برو و به همان مقدار از جواهرات بردار و ببر.
خارکن همین کار را کرد و آن جواهرات را نزد شاه آورد. شاه با او به گفتگو پرداخت و دریافت که همه این معجزات از ناحیه مهمانی است که در خانه خارکن است و آن مهمان جز حضرت عیسی (علیه السلام) شخص دیگری نیست. به خارکن گفت: به مهمانت بگو به اینجا بیاید و عقد دخترم را برای تو بخواند.
خارکن نزد عیسی (علیه السلام) آمد و با هم نزد شاه رفتند. حضرت شبانه عقد دختر شاه را برای خارکن خواند.
صبحِ آن شب شاه با خارکن گفتگو کرد و دریافت که خارکن دارای هوش و عقل و خرد سرشاری است و برای شاه فرزندی جز همان دختر نبود. خارکن را ولیعهد خود نمود و به همه درباریان و رجال و برجستگان کشورش فرمان داد با دامادش بیعت کنند و ازفرمانش پیروی نمایند.
شب بعد، شاه بر اثر سکته ناگهانی مُرد. رجال و درباریان، داماد
او [خارکن سابق] را بر تخت سلطنت نشاندند و همه امکانات کشور را در اختیارش نهادند و او شاهنشاه مقتدر کشور گردید.
روز سوم حضرت عیسی (علیه السلام) نزد وی آمد تا با او خداحافظی کند، خارکن سابق به عیسی (علیه السلام) گفت: ای حکیم! تو بر گردن من چندین حق داری که اگر تا ابد هم زنده باشم حتی قدرت شکر یکی از آنها را ندارم تا چه رسد به همه آنها. شب گذشته سؤالی به دلم راه یافت که اگر پاسخ آن را به من ندهی، آنچه را که در اختیارم نهادهای سودی به حالم نخواهد داشت.
عیسی (علیه السلام) : آن سؤال چیست؟
خارکن: سؤالم این است که: اگر تو قدرت آن را داری که دو روزه مرا از خارکنی به پادشاهی برسانی، چرا برای خودت یک زندگی ساده بیابانگردی را برگزیدهای و از مقام پادشاهی و رفاه و عیش و نوش دنیا روی برتافتهای؟
عیسی (علیه السلام) : آن کسی که خدا را شناخته و به خانه کرامت و پادشاهی او آگاهی دارد و ناپایداری دنیا را درک نموده، به سلطنت فانی دنیا و امور ناپایدار آن دل نمیبندد، ما در پیشگاه الهی و در خلوتگاه ربوبی دارای لذّتهای روحانی خاصی هستیم که لذّتهای دنیا در نزد آنها بسیار ناچیز است.
آنگاه حضرت عیسی (علیه السلام) مقداری از لذتهای معنوی و درجات و نعمتهای ملکوتی را برای او توضیح داد، در این هنگام خارکن
مطلب را به خوبی دریافت، تحولی در او ایجاد شده و با قاطعیّت به حضرت عیسی (علیه السلام) رو کرده و چنین گفت:
من بر تو حجتی دارم و آن اینکه: چرا خودت به راهی که بهتر و شایستهتر است رفتهای، ولی مرا به این بلای بزرگ دنیا افکندهای؟!
عیسی (علیه السلام) : من این کار را کردم تا عقل و هوش تو را بیازمایم و ترک این امور موجب پاداش برای تو و عبرت برای دیگران گردد.
خارکن همه سلطنت و تشکیلاتش را رها کرد و همان لباس خارکنی قبل را پوشید و به دنبال حضرت عیسی (علیه السلام) به راه افتاد تا هنگامی که زنده است همدم و همنشین حضرت عیسی (علیه السلام) شود.
حضرت عیسی (علیه السلام) همراه او نزد حواریون آمده و فرمود: این مرد گنجی است که به گمانم در این شهر وجود داشت، به جست و جویش پرداختم، او را یافتم و با خود نزد شما آوردم.(1)
1) - بحار الانوار 14 / 280؛ قصص الانبیاء جزایری 466.
روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بود، عزرائیل به زیارت آن حضرت آمد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسانها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی به رحم آمد؟
عزرائیل گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت.
یکی: روزی که دریا طوفانی شد و امواج سهمگین دریا یک کشتی را درهم شکست همه سرنشینان کشتی غرق شدند و تنها یک زن حامله نجات یافت، او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیرهای افکند، در این میان فرزند پسری از او متولد شد، من مأمور شدم جانِ آن زن را قبض کنم، دلم به حال آن پسر سوخت.
دومی: هنگامی که شدّاد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و
بهشت بینظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد، و خروارها طلا و گوهرهای دیگر برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل شد، وقتی که خواست از آن دیدار کند، همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب بر زمین نهاد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد جان او را قبض کنم، آن تیرهبخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مُرد، دلم به حال او سوخت از این رو که او عمری را به امید دیدار بهشتی که ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نیفتاده بود، اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و گفت: یا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ! خدایت سلام میرساند و میفرماید: به عظمت و جلالم سوگند که آن کودک همان شدّاد بن عاد بود،او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم، بیمادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خودبینی و تکبّر نمود و پرچم مخالفت با مرا برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت تا جانیان بدانند که ما به کافران مهلت میدهیم و آنها را رها نمیکنیم. چنانکه در قرآن میفرماید:(أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ)؛ «ما به آنها مهلت میدهیم تنها برای
ماجرای تبدیل آتش به گلستان، ضربه روحی و سیاسی سنگینی بر نمرودیان وارد ساخت و به عکس حضرت ابراهیم (علیه السلام) را محبوب خاصّ و عام نمود، ولی نمرود از مرکب غرور پیاده نشد، باز به تلاشهای مذبوحانه خود ادامه میداد، این بار با نمایشهای خندهآور خواست به اصطلاح، آب از دست رفته را به جوی خود بازگرداند و مردم را در امور پوچ سرگرم سازد، از این رو فرمان داد بُرجی بسیار بلند و آسمان خراش بسازند.
مهندسان و معمارهای زبردست در ساختن آن به تلاش پرداختند، نمرود با خود میگفت: به زودی این برج به مرحله عالی خود میرسد، آنگاه چون صیادی که به صید شکار میپردازد، من نیز بر بام رفیع برج، با آسمانیان و با آنان که حضرت ابراهیم (علیهالسلام) را کمک
میکنند میجنگم و آنها را هدف قرار میدهم و برای همیشه از دستشان خلاص میشوم.
ساختمان برج به پایان رسید، روزی تعیین شد تا نمرود و رجال کشور او برای نمایش قدرت بر بام رفیع برج بروند و اظهار وجود کنند، ولی قبل از فرا رسیدنِ آن روز، طوفان شدیدی آمد و برج به سختی لرزید و قسمت بالای برج ویران شد سپس پایههای برج سقوط کرد و برج خراب گردید و جمعی از دستاندرکاران نمرودی در میان آن به هلاکت رسیدند.
با ویران شدن برج، سزاوار بود نمرود عبرت بگیرد و از میان پوست غرور خارج شود ولی آن خیرهسرِ غافل، به جای عبرت تصمیم دیگری گرفت، که ما از آن به ساختن سفینه فضاپیما برای ترور خدای ابراهیم (علیه السلام) تعبیر نمودهایم.
او به مهندسین فرمان داد اطاقی کوچک بسازند به گونهای که او را به سوی آسمان ببرند.
مهندسین به طراحی پرداختند، طرح آنها به این صورت درآمد که؛ اطاقی را از چوب محکم ساختند، چهار کرکس لاشخور را گرفتند و آنها را مدتی با غذاهای مختلف پرورش دادند، سپس هر یک از آنها را در قسمت پایین یکی از پایههای چهارگانه آن اطاق چوبی بستند و مدتی آنها را گرسنه نگه داشتند، سپس در قسمت وسط سقف آن اطاق، شقههایی از گوشت نهادند، تا کرکسها به طمع آن گوشتها به
پرواز درآیند و نمرود در آن اطاقِ چوبی همراه آنها به سوی آسمان حرکت نماید.
دستگاه به این ترتیب ساخته شد، نمرود با تیرکمان خود به درون آن دستگاه رفت و کرکسها به پرواز درآمدند، نمرود نیز با آنها به سوی آسمان حرکت کرد، اما پس از چند لحظه، نمرود خود را در تاریکی شدیدی دید، وحشت و ترس او را فرا گرفت، بیدرنگ طبق برنامه از پیش تعیین شده، آن گوشتها را در قسمت پایین قرار داد، این بار کرکسها به طمع رسیدن به گوشت سرازیر شده و با صدای دلخراش و بلند به طرف زمین به پرواز درآمدند... به این ترتیب فضاپیمای نمرود به زمین نشست و نمرود با کمال روسیاهی، شرمندگی و سرافکندگی از آن خارج گردید.
نمرود همچنان با مرکب سلطنت و غرور، تاخت و تاز میکرد و به شیوههای طاغوتی خود ادامه میداد، خداوند برای آخرین بار حجت را بر او تمام کرد تا اگر باز بر خیرهسری خود ادامه داد، با ناتوانترین موجوداتش زندگی ننگین او را پایان بخشد.
خداوند فرشتهای را به صورت انسان، برای نصیحت نمرود نزد او فرستاد، فرشته پس از ملاقات با نمرود به او چنین گفت:
«... اینک بعد از آن همه خیرهسریها و آزارها و سپس سرافکندگیها و شکستها، سزاوار است که از مرکب سرکش غرور فرود آیی و به خدای ابراهیم (علیهالسلام) که خدای
آسمانها و زمین است ایمان بیاوری و از ظلم و ستم و شرک و استعمار، دست برداری در غیر این صورت فرصت و مهلت به آخر رسیده، اگر به روش خود ادامه دهی، خداوند دارای سپاههای عظیم است و کافی است که با ناتوانترین آنها تو و ارتش عظیم تو را از پای درآورد.»
نمرود خیرهسر این نصایح را به باد سخریه گرفت و با کمال گستاخی و پررویی گفت: در سراسر زمین، هیچ کس مانند من دارای نیروی نظامی نیست، اگر خدای ابراهیم[ (علیه السلام) ] دارای سپاه است، بگو فراهم کند. ما آماده جنگیدن با آن سپاه هستیم.
فرشته گفت: اکنون که چنین است سپاه خود را آماده کن.
نمرود سه روز مهلت خواست و در این سه روز آنچه توانست در یک بیابان بسیار وسیع، به مانور و آمادهسازی پرداخت و سپاهیان بیکران او با نعرههای گوشخراش به صحنه آمدند.
آنگاه نمرود، حضرت ابراهیم (علیه السلام) را طلبید و به او گفت: این لشکر من است!
حضرت ابراهیم (علیه السلام) جواب داد: شتاب مکن، هماکنون سپاه من نیز فرا میرسد.
در حالی که نمرود و نمرودیان، سرمست کیف و غرور بودند و از روی تمسخر قاه قاه میخندیدند، ناگاه از طرف آسمان، انبوه
بیکرانی از پشهها ظاهر شدند و به جان سپاهیان نمرود افتادند. پشهها آنقدر زیاد بودند که مثلاً هزار تای آنها روی یک انسان میافتاد، و آنقدر گرسنه بودند که گویی ماهها غذا نخوردهاند، طولی نکشید که ارتش عظیم نمرود درهم شکست و به طور مفتضحانه به خاک هلاکت افتاد.
شخص نمرود در برابر حمله برقآسای پشهها به سوی قصر محکم خود گریخت، وارد قصر شد و درِ آن را محکم بست و وحشتزده به اطراف نگاه میکرد، در آنجا پشهای ندید، احساس آرامش کرد، با خود میگفت: نجات یافتم، آرام شدم دیگر خبری نیست.
در همین لحظه باز همان فرشته ناصح، به صورت انسانی نزد نمرود آمد و او را نصیحت کرد و به او گفت:
«لشکر ابراهیم (علیه السلام) را دیدی؟ اکنون بیا و توبه کن، و به خدای ابراهیم (علیه السلام) ایمان بیاور تا نجات یابی!»
نمرود به نصایح مهرانگیز آن فرشته ناصح اعتنا نکرد تا اینکه روزی یکی از همان پشهها از روزنهای به سوی نمرود پرید، لب پایین و بالای او را گزید، لبهای او ورم کرد، سرانجام همان پشه از راه بینی به مغز او راه یافت و همین موضوع به قدری باعث درد شدید و ناراحتی او شد که گماشتگان سر او را میکوبیدند تا آرام بگیرد،سرانجام او با آه و ناله و وضعیت بسیار نکبتباری به هلاکت رسید و
طومار زندگی ننگینش پیچیده شد.(1)
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«خداوند ناتوانترین خالق خود، پشه را به سوی یکی از جبّاران خودکامه ]نمرود[ فرستاد، آن پشه در بینی او وارد گردید تا به مغز او رسید و او را به هلاکت رسانید، این یکی از حکمتهای الهی است که با ناتوانترین مخلوقاتش، قلدرترین موجودات را از پای درمیآورد».(2)
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: در میان بنی اسرائیل عابدی بود که هرگز گناه نمیکرد و همواره به عبادت خدا مشغول بود، ابلیس بسیار ناراحت شد، با دمیدن به دماغش اعلام کرد تا فرزندانش به حضورش بیایند، به دنبال این اعلام همه شیطانها نزد ابلیس ]پدرشان[ اجتماع کردند. ابلیس گفت:
چه کسی از میان شما میتواند فلان عابد را گمراه کند که بیگناهیِ او سخت مرا ناراحت کرده است؟!
هر کدام از آنها سخنی گفت، یکی گفت: من از ناحیه زنان او را گمراه میکنم. ابلیس گفت: این پیشنهاد تو بیفایده است، او فریب زنان را نمیخورد.
دیگری گفت: من به وسیله شراب و سایر نوشیدنیهای لذیذ او را فریب میدهم. ابلیس گفت: فایده ندارد. او گول لذتهای دنیا را نمیخورد. دیگری گفت: من او را میتوانم فریب دهم.
ابلیس گفت: چگونه؟ او گفت: از راه عبادت، ابلیس گفت: پیشنهاد خوبی کردی، همین کار را دنبال کن.
شیطان به صورت انسان وارد عبادتگاه عابد شد، پیش روی او مشغول به نماز و عبادت شد و شب و روز بدون استراحت به عبادت خود ادامه داد.
عابد تعجب کرده و با خود میگفت: این عابدِ تازهوارد چقدر توفیق سرشاری برای عبادت دارد، از او سؤال کرد، ولی شیطان اعتنا نکرده و به عبادتش ادامه میداد. تا اینکه به طور مکرّر گفت: ای بنده خدا بگو بدانم به خاطر چه عاملی اینگونه برای انجام عبادت آمادگی یافتهای؟
سرانجام شیطان به عابد گفت: من یک گناهی را انجام دادهام، هر وقت به یاد آن میافتم از ترس بیشتر مشتاق عبادت میشوم.
عابد: آن گناه چه بوده؟ به من خبر بده تا من نیز انجام دهم و سپس توبه کنم و به توفیق سرشار برای عبادت دست یابم.
شیطان: این دو درهم را از من بگیر و وارد شهر شو، در فلان جا به درِ خانهای برو و در آنجا زنی هست با او زنا کن، سپس بازگرد.
عابدِ جاهل وارد شهر شد و آدرس آن زن را از مردم پرسید، مردم خانه او را به عابد نشان دادند و پیش خود میگفتند: لابد عابد میخواهد آن زن بدکار را موعظه و هدایت کند.
عابد به سوی خانه زن رفت و پس از اجازه وارد خانه او شد، زن
وقتی که شکل و لباس عابد را دید، گفت: آمدنِ تو با این قیافه به اینجا تناسب ندارد، برای چه آمدهای؟
عابد قصّه خود را نقل کرد.
زن گفت: ای بنده خدا! اولاً: ترک گناه برای کسب توبه، آسانتر است. ثانیاً: از کجا هر کسی توبه کرد توبهاش پذیرفته میشود؟ بدانکه آن راهنمای تو شیطان بوده است که خواسته بدین طریق تو را فریب دهد، اینک به معبد خود برگرد ببین او در آنجا نیست. عابد به معبد خود بازگشت و در آنجا کسی را ندید.
آن زن شبِ همان روز از دنیا رفت، صبح ناگاه مردم دیدند بر در خانه او این جمله نوشته شده:
اُحضُروا فُلانةً فانّها اهلِ الجنّةِ؛ برای تشییع جنازه این زن حاضر شوید، او اهل بهشت است.
مردم در شک و تردید افتادند که این جمله با اعمال آن زن تناسب ندارد، سه روز از این قضیه گذشت، در این هنگام خداوند به حضرت موسی (علیه السلام) چنین وحی کرد:
کنار جنازه آن زن حاضر شو و بر او نماز بخوان و به مردم امر کن که بر آن جنازه نماز بخوانند، من او را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب کردم، چرا که او بنده مرا ]فلان عابد را] از گناه کردن باز داشت.
حضرت موسی (علیه السلام) فرمان خدا را اجرا کرد و به این ترتیب یک
بانوی غریق در آلودگی بر اثر امر به معروف و نهی از منکر و باز داشتن انسانی از گناه، آن چنان مشمول رحمت الهی شد که خداوند او را از اهل بهشت قرار داد و به پیامبر اولوالعزمش موسی (علیه السلام) فرمان داد تا با مردم حاضر گردند و با تجلیل و احترام جنازه او را بردارند و به خاک بسپارند.(1)
1) - کافی 8 / 384؛ حیوة القلوب 1 / 494؛ نظیر این داستان با کمی تفاوت در کلیات حدیث قدسی حدیث 70 ص103 نقل شده است
در روایات آمده است:
بانویی فقیر و بینوا در عصر حضرت داود (علیه السلام) زندگی میکرد، با اندک پولی که داشت هر روز (یا هر چند روز) اندکی پشم و پنبه میخرید و به کلاف نخ تبدیل مینمود و سپس آن را میفروخت و به این وسیله معاش ساده زندگی خود و بچههایش را تأمین میکرد. یک روز پس از زحمات بسیار و تهیه کلاف آن را برای فروش به بازار میبرد، ناگهان کلاغی با سرعت نزد او آمد، آن کلاف را از او ربود و با خود برد.
بانوی بینوا بسیار ناراحت شد، سراسیمه نزد حضرت داود (علیه السلام) آمد و پس از بیان ماجرای سخت زندگی خود و ربودن کلافش از ناحیه کلاغ، عرض کرد: عدالت خدا در کجاست؟!
حضرت داود (علیه السلام) به او فرمود: کناری بنشین تا درباره تو قضاوت کنم.
این از یک سو، از سوی دیگر گروهی در میان کشتی از دریا عبور میکردند که بر اثر سوراخ شدن کشتی در خطر غرق شدن قرار گرفتند و نذر کردند اگر نجات یافتند هزار دینار به فقیر بدهند.
خداوند به آنها لطف کرد و همان کلاغ را مأمور کرد تا آن کلاف را از دست آن بانو برباید و به درون کشتی بیندازد و سرنشینان به وسیله کلاف، تخته کشتی را محکم کرده و سوراخ را ببندند. آنها از کلاف استفاده نموده و نجات یافتند.
وقتی که به ساحل رسیدند به محضر حضرت داود (علیه السلام) برای ادای نذر آمدند، هزار دینار خود را به حضرت داود (علیه السلام) دادند و ماجرای نجات خود را شرح دادند.
حضرت داود (علیه السلام) حکمت و احسان و عدالت خداوند را برای آن بانو بیان کرد و آن هزار دینار را به او داد، آن زن در حالی که بسیار خشنود بود، دریافت که عادلتر و احسانبخشتر از خداوند کسی نیست.(1)
همچنین روایت شده است:
زنی در زمان حضرت داود (علیه السلام) از خانه بیرون آمد، سه قرص نان و سه سطل جو همراه داشت، فقیری به او رسید و از او درخواست کمک کرد. آن زن سه قرص نان را به فقیر داد و با خودگفت که جوها
1) - ثمرات الحیاة به نقل از: قصههای قرآن اشتهاردی 319.
را آسیا میکنم و نان طبخ میکنم.
آن جوها را در پارچهای روی سر قرار داد، ناگهان تندبادی وزید و جوها را از سر او ربود. آن زن متحیر شد که من سائل را محروم نکردم چرا باید اینطور بشود؟!
نزد حضرت داود (علیه السلام) آمده و گفت: آیا خدا عادل است یا ظالم؟!
حضرت فرمود: برو نزد پسرم سلیمان (علیه السلام) .
زن نزد حضرت سلیمان (علیه السلام) رفت و قضیه را بیان کرد، حضرت سلیمان (علیه السلام) هزار درهم به او داد. زن نزد حضرت داود (علیه السلام) آمد و گفت: پسرت هزار درهم به من داد، فرمود: برو به او رد کن و بگو من میخواهم بدانم برای چه باد جوهای مرا ربود؟
زن نزد سلیمان (علیه السلام) این مطلب را بیان کرد، حضرت فرمود: ای زن! من هزار درهم به تو دادم که این صحبتها را نکنی.
زن گفت: من پول نمیخواهم. سلیمان (علیه السلام) هزار درهم دیگر به او داد.
زن برگشت و قضیه را به حضرت داود (علیه السلام) گفت: داود (علیه السلام) فرمود: برو به سلیمان (علیه السلام) بگو من پول نمیخواهم فرشته موکّل بر باد را بخواه و بگوچرا جوهای مرا ربوده؟ به امر خدا بوده یا نه؟
زن نزد حضرت سلیمان (علیه السلام) آمد و آنچه حضرت داود (علیه السلام) فرموده بود را بیان کرد، پس سلیمان (علیه السلام) فرشته مأمور باد را خواست و سؤال نمود.
فرشته باد گفت: یا نبی الله! به امر خدا بوده است، بدانکه: تاجری کشتیهای تجارتی داشت و غذای او تمام شد، نذر کرد که غذا و طعام هر کس به او برسد ثلث اموال کشتیها را به او بدهد. ما، جوها را به او رساندیم و آنها را خورد، بر او وفای به نذرش واجب شد.
حضرت سلیمان (علیه السلام) فرستاد آن تاجر را آوردند و سؤال کرد، تاجر اقرار کرد. فرستاد آن زن را حاضر کردند، سیصد و شصت هزار دینار حق آن زن شد که آن تاجر تحویل داد. حضرت داود (علیه السلام) فرمود:
ای پسر! اگر کسی اراده دارد معامله کند، باید معامله نماید با این پروردگار کریم که در عوض سه قرص نان، به زن چه داد!(1)
1) - عشریه چهار سوقی 16.
روزی حضرت سلیمان (علیه السلام) کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچهای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل میکرد. حضرت سلیمان (علیه السلام) همچنان به او نگاه میکرد که دید او به نزدیک آب رسید، در همان لحظه قورباغهای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
حضرت سلیمان (علیه السلام) مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفتزده فکر میکرد، ناگاه دید قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت.
حضرت سلیمان (علیه السلام) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت:
ای پیامبر خدا! در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی میکند، خداوند آن را
در آنجا آفریده و او نمیتواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل میکنم.
خداوند این قورباغه را مأمور کرده مرا در درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است میبرد و دهانش را به درگاه آن سوراخ میگذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم میرسانم و دانه گندم را نزد او میگذارم و سپس بازمیگردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد میشوم، او در میان آب شنا کرده و مرا به بیرون آب دریا میآورد، دهانش را باز میکند و من از دهان او خارج میشوم.
حضرت سلیمان (علیه السلام) به مورچه فرمود: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری، آیا سخنی از او شنیدهای؟ مورچه گفت: آری او میگوید:
یا مَن لا یَنْسانی فی جَوفِ هذِهِ الصّخرةِ تَحتَ هذهِ اللُّجَّةِ بِرِزْقِکَ لا تنس عبادَکَ المُومنینَ بِرَحْمَتِک!؛ ای خدایی که رزق و روزی مرا در درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمیکنی، رحمتت را نسبت به بندگان باایمانت فراموش نکن!.(1)
1) - الدعوات راوندی 115؛ بحار الانوار 14 / 97؛ النور المبین جزایری 371.
از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده است:
هنگامی که حضرت یونس (علیه السلام) در شکم ماهی بزرگ قرار گرفت، ماهی در درون دریا حرکت میکرد به دریای «قُلْزُم» رفت و سپس در آنجا به دریای مصر رفت، پس از آنجا به دریای طبرستان ]دریای خزر[ رفت، سپس وارد دجله بصره شد و بعد حضرت یونس (علیه السلام) را به اعماق زمین برد.(1)
ولی اگر او بین قوم میماند و باز آنها را دعوت میکرد بهتر بود، چرا که شاید در همان روزهای آخر ایمان میآوردند، اما حضرت یونس (علیه السلام) که کاسه صبرش لبریز شده بود آن عملِ بهتر را رها کرد و از میان قوم بیرون آمد، همین ترک اُولیٰ باعث شد که دچار غضب الهی گردید. بحار الانوار 12 / 393.
1) - حضرت یونس (علیه السلام) مدت 33 سال بود که قوم خود را به سوی خدا دعوت میکرد، تنها دو نفر به او ایمان آوردند، از این رو به طور کلی از آنها ناامید شد و آنان را نفرین کرد و از میانشان بیرون آمد که از عذاب نجات یابد.
«قارون» در عصر حضرت موسی (علیه السلام) مشمول غضب خدا شده بود و خداوند به زمین فرمان داده بود تا او را در کام خود فرو برد و فرشتهای از سوی خدا مأمور شده بود که او را هر روز به اندازه طول قامت یک انسان در زمین فرو برد.
حضرت یونس (علیه السلام) در شکم ماهی ذکر خدا میگفت و استغفار میکرد. قارون در اعماق زمین، صدای زمزمه حضرت یونس (علیه السلام) را شنید، به فرشته مسلط بر او گفت: اندکی به من مهلت بده من در اینجا صدای انسانی را میشنوم!
خداوند به آن فرشته وحی کرد: به قارون مهلت بده، او به قارون مهلت داد، قارون به صاحب صدا - حضرت یونس (علیه السلام) - نزدیک شد و گفت: تو کیستی؟
حضرت یونس (علیه السلام) :
انا المُذْنِبُ الخاطِی یُونُسُ بْنِ مَتّٰی؛ من گنهکار خطاکار یونس پسر متّی هستم.
قارون احوال خویشان خود را از او پرسید، نخست گفت: از حضرت موسی (علیه السلام) چه خبر؟
یونس (علیه السلام) : موسی (علیه السلام) مدتیاست که از دنیا رفته است.
قارون: از هارون برادر موسی (علیه السلام) چه خبر؟
یونس (علیه السلام) : او نیز از دنیا رفت.
قارون: از کُلثُم - خواهر حضرت موسی (علیه السلام) - که نامزد من بود چه خبر؟
حضرت یونس (علیه السلام) : او نیز مُرد.
قارون، گریه کرد و اظهار تأسّف نمود و دلش برای خویشانش سوخت و برای آنها گریست.
همین دلسوزی او ]که یک مرحلهای از صله رحم است[ موجب شد که خداوند نسبت به او لطف نمود و به آن فرشته مأمور بر او خطاب کرد که عذاب دنیا را از قارون بردار، یعنی همانجا توقف کند و دیگر روزی به اندازه یک قامت انسان در زمین فرو نرود که عذاب سختی برای او بود.(1)
در حدیثی از امام باقر (علیه السلام) جریان فوق اینگونه آمده:
هنگامی که آن ماهی به دریای مسجور رسید، قارون که در آنجا عذاب میشد زمزمهای شنید، از فرشته موکّلش پرسید این زمزمه چیست؟ فرشته گفت: زمزمه حضرت یونس (علیه السلام) است.
فرشته به التماس قارون، او را نزد حضرت یونس (علیه السلام) آورد.
قارون احوال خویشانش را از حضرت یونس (علیه السلام) پرسید، وقتی دریافت آنها از دنیا رفتهاند، گریه شدیدی کرد، خداوند به آن فرشته
1) - تفسیر علی بن ابراهیم قمی 1 / 318؛ بحار الانوار 13 / 253.
فرمود:
اِرفَعْ عَنهُ العِذابَ بقیةَ الدُّنیا لِرِقَّتِهِ عَلیٰ قَرابَتِهِ؛ عذاب دنیا را به خاطر دلسوزی او به خویشانش بردار.(1)
1) - حیوة القلوب 1 / 462؛ تفسیر صافی 4 / 106.
گروهی از دانش دوستانِ بصره با شوری خاص به گرد «انس بن مالک» آمده و از حضور وی که مدتها از محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) معارف اسلامی را آموخته بود استفاده میکردند، او نیز احادیثش را که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به یاد داشت، برای شاگردان بازگو میکرد.
ولی روزی بر خلاف روزهای دیگر، یکی از شاگردان برجسته او پرسشی عجیب کرد، با اینکه «انس» مایل نبود پاسخ این پرسش داده شود، ولی در شرایطی قرار گرفت که ناگزیر از پاسخ آن بود.
پرسش این بود که، آن شاگرد با قیافه جدّی در حضور شاگردان به انس رو کرد و گفت:
این لکههای سفیدی که در صورت شما است از چیست؟ گویا اینها نشانه بیماری برص است با اینکه به گفته پدرم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: خداوند مؤمنان را به بیماری برص و جذام مبتلا نمیکند چه
شده با اینکه شما از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستی مبتلا به این بیماری میباشی؟!
وقتی که انس این سؤال را شنید، با کمال شرمندگی سر به زیر افکند و در خود فرو رفت، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: این بیماری بر اثر نفرین بنده صالح خدا امیرالمؤمنین (علیه السلام) است!
شاگردان تا این سخن را از انس شنیدند، نسبت به او بیعلاقه شدند و آن ارادت سابق به عداوت و دشمنی تبدیل شده، اطرافش را گرفتند و گفتند: حتماً ماجرای این نفرین را باید بگویی وگرنه از تو دست برنمیداریم و به شدت باعث ناراحتی تو میگردیم.
انس همواره طفره میرفت، بلکه اصل واقعه فاش نشود، ولی در برابر ازدحام جمعیت و اصرار آنان راهی جز بیان آن نداشت، از این رو شروع به سخن کرد و چنین گفت:
روزی در محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودم، قطعه فرشی را گروهی از مؤمنین از راه دور نزد آن جناب به عنوان هدیه آورده بودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمودند تا ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد، سعید و عبدالرحمان را به حضورش بیاورم، اطاعت کردم، وقتیکه همه حاضر شدند و روی همان فرش نشستیم، امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز در آنجا بودند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) فرمودند: به باد فرمان بده تا سرنشینان این فرش را سِیر دهد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به باد فرمودند: باذن پروردگار ما را سیر بده.
ناگاه مشاهده کردیم که همه ما در هوا سیر میکنیم، پس از پیمودن مسافتی در فضای بسیار وسیع که وصفش را جز خدا نمیداند، حضرت علی (علیه السلام) به باد امر فرمودند که ما را فرود آورد، وقتی که بر زمین قرار گرفتیم، حضرت فرمودند: آیا میدانید اینجا کجاست؟ گفتیم: خدا و رسول او و وصی رسول خدا بهتر میدانند.
فرمودند: اینجا غار اصحاب کهف است، ای اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ! سلام بر اصحاب کهف کنید.
به ترتیب اول ابوبکر بعد عمر، بعد طلحه و زبیر و... سلام کردند جوابی شنیده نشد، من و عبدالرحمان نیز سلام کردیم و من گفتم: من انس خادم در خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم، جوابی نشنیدیم.
در آخر امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر آنان سلام کردبیدرنگ ندایی شنیدیم که جواب سلام آن حضرت را دادند. آن جناب فرمودند:
ای اصحاب کهف! چرا جواب سلام اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ندادید؟ گفتند:
ای خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ! ما جوانانی هستیم که به خدای یکتا ایمان آوردهایم، خداوند ما را هدایت نموده است، ما از ناحیه خداوند مجاز نیستیم جواب سلام کسی بدهیم مگر آنکه پیامبر یا وصی او باشد و شما وصیّ پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) هستید.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ما رو نمود و فرمودند: سخن اصحاب کهف
را شنیدید؟ گفتیم: آری، فرمودند: در جای خود قرار گیرید.
روی فرش قرار گرفتیم، به باد فرمان داد و در فضای بیکران سیر کردیم. هنگام غروب به باد فرمودند: ما را فرود بیاور. در زمینی که زعفرانی رنگ بود فرود آمدیم که در آنجا هیچگونه مخلوق و آب و گیاهی نبود. گفتیم: ای امیرالمؤمنین (علیه السلام) ! هنگام نماز است، برای وضو آب نیست،آن جناب پای مبارک خود را به زمین زدند، چشمه آبی پدید آمد و از آب آن چشمه وضو ساختیم، بعد فرمودند:اگر شتاب نمیکردید آب بهشتی برای وضوی ما حاضر میشد، سپس نماز را خواندیم و تا نصف شب در آنجا بودیم، حضرت همچنان مشغول نماز بود، پس از فراغت از نماز فرمودند: جای خود قرار بگیرید تا به نماز صبح پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برسیم.
به باد فرمود: حرکت کن! پس از حرکت ناگاه دیدیم در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستیم. نماز را با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواندیم، آن حضرت پس از نماز رو به من نمود و فرمودند:
ای انس! ماجرای شما را بیان کنم یا شما بیان میکنید؟
عرض کردم: شما بفرمایید. حضرت تمام ماجرا را از اول تا آخر بیکم و کاست بیان کردند که گویی همراه ما بوده است.
انس که با این گفتار خود شاگردان را غرق در حیرت کرده بود و شاگردان سراسر گوش شده بودند و با تمام وجود داستان این حادثه عجیب را میشنیدند و فراز و نشیبهای آن را در قیافه رنگ به رنگ
انس میدیدند، به اینجا که رسید تجسس پرشور آنها، آنان را در مرحله دیگری قرار داد و یک درس بسیار سودمندی که همیشه سودمند بود و میتوان گفت مغز و شاهکار درسها است از این ماجرا آموختند.
انس گفت: شاگردانِ من! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رو به من کرد و فرمود: ای انس! روزی خواهد آمد که علی(علیه السلام) ]برای محکوم نمودن رقبای خود[ از تو شهادت و گواهی میخواهد، آیا در آن وقت شهادت خواهی داد؟!
گفتم: البته و صد البته!
این ماجرا در همین جا متوقّف شد، خاطره عجیب و شگفتآورش همواره در یاد من بود، تا اینکه ماجرای شهادت جانسوز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و خلافت ابوبکر پیش آمد.
موضوع خلافت ابوبکر به دستیاری یارانش تحقق یافت، تا روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) مردم را به حضور ابوبکر آورد و درباره خلافت سخن به میان آمد، حضرت در حضور ابوبکر و مردم رو به من نمود و فرمودند:
ای انس! دیدنیهای خود راجع به آن فرش و سیر کردن و سلام اصحاب کهف و سفارش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بازگو کن.
]اوضاع و احوال طوری بود که اگر مشهودات خود را میگفتم، دنیای من وخیم میشد و به شخصیت ظاهریم لطمه میخورد[.
گفتم: بر اثر پیری، حافظهام را از دست دادهام و آن واقعه را
فراموش کردهام!!!
حضرت فرمودند: مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از تو تعهّد نگرفت که هر وقت من از تو شهادت بخواهمکتمان نکنی، چگونه وصیّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از یاد بردهای؟!
آنگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) : ]که میدانست انس در این موقعیت حساس برای آماده کردن دنیای خود این خیانت ناجوانمردانه را کرده و پا روی وجدان و خِرد خود گذاشته است، طاقتش طاق شد[ با دلی پرسوز متوجه خداوند شد و عرض کرد:
خداوند!! علامت بیماری برص را در چهره این شخص ظاهر کن! ]تا علامت و نشانه خیانت در چهرهاش باشد] دیدهگانش را نابینا کن و درد شکم را بر او مسلّط فرما!.
از آن مجلس که بیرون آمدم تا حال به این سه بیماری مبتلا هستم، این بود قصه من و داستان برصی که در من هست و شما از آن پرسیدید.
گویند تا پایان عمر این سه بیماری از وجود «انس» برطرف نشد.(1)
1) - تفسیر نور الثقلین 3 / 249؛ الثاقب فی المناقب 174؛ حدیقة الشیعه 382؛ مناقب امیرالمؤمنین 1 / 552.
جبرئیل از جانب خداوند به حضور حضرت سلیمان (علیه السلام) آمده و ظرفی پر از آب آورد و گفت:
این آب، آب حیات است [یعنی اگر از آن بنوشی همیشه تا روز قیامت زنده و جاوید میمانی] خداوند تو را مخیّر نموده است که از آن بنوشی یا ننوشی.
حضرت سلیمان (علیه السلام) با جنّ و انس و حیوانات در این باره مشورت کرد، همه گفتند: باید از آن بنوشی تا زندگی جاوید پیدا کنی.
حضرت سلیمان (علیه السلام) با خود اندیشید که آیا هیچ حیوان دیگری هست که با او در این باره مشورت نکرده باشم؟ فکرش به اینجا رسید که با خارپشت مشورت نکرده است اسبش را به حضور طلبید و به او گفت: «نزد خارپشت برو و او را به حضور منبیاور».
اسب رفت و پیام حضرت سلیمان (علیه السلام) را به خارپشت داد، ولی خارپشت همراه اسب نیامد، اسب تنها بازگشت و موضوع را به
حضرت سلیمان (علیه السلام) گفت: این بار حضرت سلیمان (علیه السلام) سگی را نزد خارپشت فرستاد، سگ رفت و خارپشت همراه سگ نزد حضرت آمد. سلیمان (علیه السلام) به خارپشت فرمود:
قبل از آنکه با تو مشورت کنم، بگو بدانم چرا من اسب را که بهترین جاندار بعد از انسان است نزد تو فرستادم، با او نیامدی، ولی سگ را که خسیسترین حیوانات است فرستادم با او آمدی؟
خارپشت پاسخ داد: زیرا اسب - گرچه حیوان شریفی است - ولی بیوفاست، اما سگ گرچه خسیس است لیکن وفادار میباشد، که اگر لقمه نانی از کسی به او برسد، نسبت به آن همیشه وفادار است. از این رو با سخن بیوفایان همراهشان نیامدم، ولی با اشاره وفاداران آمدم.
حضرت سلیمان (علیه السلام) فرمود: جامی از آب حیات را نزد من آوردهاند و مرا مخیّر ساختهاند که آن را بنوشم تا عمر جاودانه بیابم یا ننوشم و عمر معمولی کنم، نظر تو چیست؟
خارپشت گفت: آیا این آب حیات را اختصاص به شخص تودادهاند، یا فرزندان و بستگان و یاوران نزدیکت نیز میتوانند از آن بنوشند؟
حضرت سلیمان (علیه السلام) فرمود: مخصوص من است.
خارپشت گفت: راه درست آن است که از آن آب ننوشی، زیرا
همه دوستان و زن و فرزندان تو قبل از تو بمیرند و تو را همواره داغدار و غمگین نمایند، زندگی آمیخته با غم و اندوه چه فایدهای دارد؟ زندگی بدون دوستان و عزیزان، زندگی خوشی نخواهد بود.
حضرت سلیمان (علیه السلام) سخن خارپشت را پذیرفت و از نوشیدن آب حیات خودداری نموده و آن را رد کرد.(1)
1) - جوامع الحکایات محمد عوفی 97.
روایت شده: لقمان حکیم روزی این سه پند را به پسرش آموخت و به او چنین فرمود:
پسرجانم! به تو سفارش میکنم که این سه پند را به خاطر بسپار و به آن عمل کن:
راز خویش را به همسرت نگو.
با عَوان [مأمور حسابرسی و دفتردار نگهبانان دولتی] دوستی مکن.
از نوکیسه [آن کس که تازه ثروتمند شده] وام نگیر.
پس از آنکه لقمان از دنیا رفت، پسرش خواست این پندها را بیازماید و آشکارا بنگرد که زیان آنها چیست که پدرِ حکیمش به آن وصیت نموده است.
گوسفندی را کشت و بدن کشته شده آن را در میان جوالی نهاد و سر جوال را بست و آن را به خانه آورد و زیر تختش گودالی کند و آن را
همانجا دفن کرد و به همسرش گفت: من دشمنی داشتم، او را کشتم و در اینجا دفن کردم، مراقب باش که این راز را بپوشی و به کسی نگویی.
سپس در همسایگی او عوانی [سردفتردار نگهبان دولتی] بود، با او دوست شد و هر روز او را نزد خود میآورد و برنامه روابط دوستی را با او انجام می داد و نیز در آن محلهای که سکونت داشت، جوانی بود که اصالت خانوادگی نداشت، او با سعی و کوشش ثروتی اندوخته بود و تازه ثروتمند شده بود و به ثروت خود افتخار میکرد، پسر لقمان چند درهم از او وام گرفت و آن را در گوشه خانهاش نهاد.
تا اینکه روزی بین پسر لقمان و همسرش دعوا و نزاعی رخ داد، در آن حال زن او فریاد زد: ای قاتل بدکار و ای خونریز فتنهانگیز، فردی را به ناحق کشتی و در خانه خود دفن کردی اینک میخواهی مرا نیز بکشی...؟!
صدای او به گوش همسایهاش - همان عَوان دولت - رسید، با اینکه پسر لقمان با عوان دوست بود، بیدرنگ او رفت و ماجرای قتل را به پادشاه خبر داد.
پادشاه فرمان داد که قاتل را احضار کنند. خود عَوان گفت من او را احضار میکنم. عَوان به خانه پسر لقمان آمد و او را با کمال ذلّت و اهانت از خانهاش بیرون کشید و برنامه دوستی خود با او را به کلّی فراموش کرد و کشان کشان او را به سرای شاه میبرد.
در مسیر راه آن شخص نوکیسه، پسر لقمان را در آن حال دید، در
برابر مردم و با شتاب و خشونت نزد او آمد و دامنش را گرفت و گفت: اگر تو را قصاص کنند، مال من تلف میشود، هماکنون طلب مرا بده.
به این ترتیب گروهی اجتماع کردند و پسر لقمان را با اهانت بسیار به سوی شاه روانه کردند.
هنگامی که فرزند لقمان در برابر شاه قرار گرفت، بین آنها چنین گفتگو شد:
شاه: تو که پسر لقمان هستی، شایسته نبود از تو خونریزی و فتنهانگیزی سر بزند.
پسر لقمان من هرگز خون به ناحق نریختهام و اصلاً آدمیزادی را نکشتهام.
عوان: او دروغ میگوید، بلکه مردی را کشته و جنازهاش را در خانهاش دفن کرده است.
پسر لقمان: از پادشاه میخواهم فرمان دهد تا آن مقتول را حاضر کنند، و او در میان جوالی است که در فلان جا دفن کردهام.
پادشاه فرمان داد تا آن جنازه را حاضر کنند، مأموران به خانه پسر لقمان آمدند، همسرِ پسرِ لقمان محل دفن را نشان داد، آنها از آنجا خاکبرداری کردند، جوالی را از آنجا بیرون آورده و همچنان سربسته نزد شاه آوردند.
وقتی سر جوال را گشودند، دیدند در آن جسد یک گوسفند ذبح شده است! حاضران حیران و شگفتزده شدند.
شاه: ای فرزند لقمان حکیم! چرا گوسفند را ذبح کرده و دفن کردهای؟ چگونگی این حادثه را برایم بیان کن.
پسر لقمان: پدرم به من چنین وصیت کرد:
1- راز خود را به همسرت نگو.
2- عوان را به عنوان دوست خود نگیر.
3- از نوکیسه وام نگیر.
من خواستم این پندهای پدرم را بیازمایم، وقتی که آزمودم به حکمت و صدق گفتار پدرم پی بردم و برایم روشن شد که سخن او عین حقیقت است و بر هر کس که این نصیحت را بشنود سزاوار است که راز خود را به همسرش نگوید، از نوکیسه وام نگیرد و با عوان دوستی نکند و خانه دلش را از دوستی با ناکسان بزداید تا به خوشبختی دنیا و آخرت دست یابد.(1)
1) - قصههای قرآن اشتهاردی 580.
آقای میرزا سید علی بهبهانی (قدّس سرّه) که از علمای خوزستانی بودند، در تابستانها به دعوت علمای اصفهان به این شهر میرفتند و جلسات درس و بحث داشتند.
ایشان فرمودند: پدرم در زمانهای قدیم با کشتی عازم سفر حج بود، در آن زمان مسافرت یا با کشتی بود و یا با مرکب مثل اسب و شتر و حیوانات باری دیگر.
پدرم نقل میکردند: در وسط دریا کشتی بدون هیچ مانعی یک دفعه ایستاد، کارکنان کشتی فکر کردند نقص فنی پیدا کرده، از این رو به کاوش پرداختند، اما از نقص فنی خبری نبود. ناخدای کشتی مضطرب شد که علت ایستادن کشتی در وسط دریا چیست؟
کارکنان کشتی هم کاری از دستشان ساخته نبود پس از گذشت هفت الی هشت دقیقه پدرم نقل میکرد که حیوانی عظیم الجثه از
دریاسر برآورد و آنقدر بالا آمد تا سرش به عرشه کشتی رسید و هنوز نیمی از بدنش داخل آب بود، این حیوان از دهان خود قنداقه طفل شیرخواری را بیرون آورد و روی عرشه کشتی گذاشت و خود به دریا فرو رفت. بچه فقط لباسهایش تر شده و داشت گریه میکرد.
ناخدا دستور داد بلمهای احتیاطی را به داخل آب بیندازند شاید آن طرف، کشتیای غرق شده و خدا خواسته این بچه زنده بماند، و اگر اثری از کسی دیدند او را به کشتی منتقل کنند.
یکی از ملوانها تعریف کرده بود:
من آن قدر پارو زدم و جلو رفتم که بازوانم خسته شد اما هر چه میخواستم برگردم میدیدم انگار به من میگویند: باز هم جلوتر برو.
بالاخره آن قدر جلو رفتم تا از دور شبهی را دیدم، وقتی نزدیکتر رسیدم یک تخته بزرگی روی آب دیدم، نزدیکتر رفتم دیدم زنی خود را محکم به تخته چسبانده است.
بُلُم را جلو برده و زن را نجات دادم و از او پرسیدم کجا بودی، کسی دیگر هم در این اطراف هست؟ کشتی شما از کی غرق شده است؟
زن تعریف کرد: من و شوهر و بچهام با حدود بیست نفر در داخل یک لنج از جزیرهای به جزیره دیگر میرفتیم. ناگاه دریا دچار طوفان شد و ما پنج الی شش روزی، روی آب سرگردان بودیم تا
بالاخره لنج به کام دریا فرو رفت، من فرزندم را به بغلم چسباندم که اگر زنده ماندیم با هم باشیم و اگر هم غرق شدیم با هم باشیم، تمام همسفریها و شوهر مرا آب برد و ما خود را به همین تکه تخته چسبانده بودیم تا خدا ما را نجات دهد.
یک دفعه از وسط دریا یکی از همسفران ما که غوّاصی هم وارد بود، سرش را از آب درآورد تا ببیند اوضاع چگونه است وقتی ما را روی این تخته دید، جلو آمد و سوار تخته شد، قدری که آرام گرفت و آب لباسهایش ریخت، دیدم زیر چشمی به من نگاه میکند، من از او ترسیدم. بچهام را در بغلم محکم گرفتم و خودم را جمع و جور کردم، اما دیدم جوان دارد جلو میآید و میخواهد به بدن من دست بزند.
من به او گفتم: ما در وسط دریا گرفتار طوفانیم و تو در فکر گناهی، حیا نمیکنی؟! بیا دست از من بردار در عوض به خدا پناه ببر تا از مرگ حتمی نجات پیدا کنی.
جوان گفت: فایدهای ندارد و من دست از تو برنمیدارم!
دیدم حریف او نمیشوم. اگر به عقب میرفتم، دریای موّاج مرا در خود فرو میبرد و در آنجا هم فریادرسی نداشتم، ناگهان یک تماس تلگرافی و رابطه قلبی با خدای خویش برقرار کردم و گفتم: یا الله! یا رحمان! کمکم کن.
جوان به من گفت: اگر نگذاری من به تو دست بزنم، فرزندت را
در دریا میاندازم.
من فکر کردم شاید مرا تهدید میکند، گفتم اگر فرزند مرا هم در دریا بیندازی تسلیم تو نمیشوم.
دیدم جلو آمد و بچهام را از بلغم بیرون کشید و گفت: آیا تسلیم نمیشوی؟
گفتم: هرگز! ناگهان بچهام را به دریا پرتاب کرد، من که چارهای نداشتم، اگر خودم هم دنبالش میرفتم غرق میشدم، دلم شکست و گفتم:
خدایا! من به خاطر گناه نکردن فرزندم را از دست دادم، مرا از دست این جوان نجات بده. ناگهان موجی بزرگ آمد و جوان را به کام خود فرو برد، او هر چه کرد - با آنکه غواصی هم وارد بود - نتوانست نجات پیدا کند تا اینکه غرق شد، بعد هم شما آمدید و مرا نجات دادید.
یک دفعه زن به گریه افتاد. به زن گفتم: چرا گریه میکنی؟ گفت: بچهام را از دست دادم!
گفتم: اگر بچهات را ببینی میشناسی؟ گفت: چطور مادر، فرزندش را نمیشناسد؟
بُلُم را به کشتی رساندم و زن را به کشتی برده و طفل را به او نشان دادیم.
با تعجب گفت: فرزند من اینجا چه میکند!؟
جریان را برایش نقل نموده و گفتیم: بچهات را دست خوب کسی سپردی! دست خدا.
زن برای حفظ عفت خود از خدا کمک خواست، خدا هم فرزند و خودش را نجات داد و آن جوان غوّاص را با موجی سهمگین نابود ساخت. این است نتیجه کار برای خدا.(1)
1) - الطاف الهی حقجو 45.
فرعون از شاهان یاغی و ستمگر مصر بود و ادعای پروردگاری میکرد، روزی ابلیس نزد فرعون آمد، فرعون خوشهای انگور در دست داشت و آن را میخورد، به فرعون گفت:
آیا کسی میتواند دانههای این خوشه انگور را به مروارید شاداب تبدیل سازد؟
فرعون پاسخ داد: نه.
ابلیس از روی سحر و جادو، آن خوشه را به مروارید شاداب تبدیل نمود. فرعون شگفتزده شد و با تعجب گفت: اگر استاد مردی در جهان وجود دارد، او تو هستی!
ابلیس سیلی محکمی به گردن فرعون زد و گفت: مرا با این استادی، به بندگی درگاه خدا نپذیرفتند، بنابراین تو با این حماقت و
نادانی چرا ادّعای پروردگاری میکنی؟!(1)و(2)
(قَالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلٰهاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ)؛ اگر مبعودی غیر از من برگزینی تو را از زندانیان قرار خواهم داد (شعراء: 39).
و در مورد دیگر میخوانیم:
(وَ قَالَ فِرْعَوْنُ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرِي)؛ فرعون گفت: ای جمعیت [درباریان]! من معبودی جز خودم برای شما سراغ ندارم (قصص: 38).
و سرانجام پا را فراتر گذاشت، غرورش به نهایت رسید و گفت:
(أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى)؛ من پروردگار بزرگتر شما هستم! (نازعات: 24).
روزی فرعون در حمام بود، ابلیس به صورت انسانی بر او وارد شد، فرعون از این که انسانی بدون اجازه وارد حمام شده بسیار خشمگین شد و نسبت به او اعتراض کرد.
ابلیس به او گفت: آیا مرا میشناسی؟
فرعون: تو کیستی؟
ابلیس: تو چگونه مرا نمیشناسی، با اینکه تو مرا آفریدهای؟!
همین القاء ابلیس، مثل بادی که به مشک کنند، او را آن چنان مغرور ساخت که علناً اعلام کرد:
(أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى)؛ من پروردگار بزرگتر شما هستم!
سرانجام خداوند به شدیدترین مجازاتی او را گرفت و غرق در دریا نمود و سپس به سوی عذابهای دوزخ فرستاد و عاقبت شوم او موجب عبرت و پند دیگران گردید.
خداوند حکیم در قرآن کریم میفرماید:
(فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَکَالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولَى* إِنَّ فِي ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشَى)؛ خداوند در اثر این غرور و سرکشی فرعون را به عقاب دنیا و آخرت گرفتار کرد، تا با هلاکت او، اهل معرفت عبرت گیرند (نازعات: 25-26).
داستانی دیگر از بیخبری و گمراهی و غفلت فرعون:
شبی ابلیس به درب خانه فرعون رفت و حلقه در را کوبید.
فرعون از داخل منزل با صدای بلند گفت:
کیستی؟ آدمی یا جنی، و چه میخواهی؟
شیطان بادی از مقعد خود رها کرد و گفت:
این باد به ریش کسی همچون تو باد که میگویی: من خدا هستم اما از بیرون خانه خود خبر نداری که من کیستم، چیستم و چه میخواهم؟!(1)
1) - مثنوی طاقدیس ملا احمد نراقی 119.
ماجرای علاقهمندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن زیتون بود نسبت به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ، معروف خاص و عام بود. همه میدانستند که او صادقانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دوست میدارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بیتاب میشود.
او به دنبال هر کاری که بیرون میرفت، اول راه خود را به طرف مسجد یا خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یا هر نقطه دیگری که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آنجا بود، کج میکرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میرساند، و از دیدن پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) توشه برمیگرفت و نیرو مییافت، سپس به دنبال کار خود میرفت.
گاهی که مردم دور پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) بودند و او پشت سر جمعیت قرار میگرفت و حضرت دیده نمیشد، از پشت سر جمعیت گردن میکشید تا شاید یکبار هم که شده چشمش به جمال پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیفتد.
یک روز حضرت متوجه او شد، که از پشت سر جمعیت سعی میکرد وی را ببیند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم متقابلاً خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند.
آن مرد در آن روز پس از دیدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دنبال کار خود رفت، اما طولی نکشید که برگشت، همین که چشم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای دومین بار در آن روز به او افتاد، با اشاره دست، او را نزدیک طلبید. آمد جلوی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و نشست. حضرت فرمودند:
امروزِ تو با روزهای دیگر فرق داشت، روزهای دیگر یک بار میآمدی و بعد دنبال کارت میرفتی، اما امروز پس از آنکه رفتی دو مرتبه برگشتی، دلیلش چیست؟
گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ! حقیقت این است که امروز آن قدر مهر شما در دلم جای گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم، ناچار برگشتم.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره اودعای خیر کردند. او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد. چند روز گذشت، از آن مرد خبر و اثری نبود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از اصحاب سراغ او را گرفت، همه گفتند: مدتی است او را نمیبینم.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده.
به اتّفاق گروهی از اصحاب و یارانش به طرف «سوق الزیت» - یعنی بازاری که در آنجا روغن زیتون میفروختند - راه افتاد؛ همین که
به دکان آن مرد رسید دید تعطیل است و کسی نیست. از همسایگان احوال او را پرسید، گفتند: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ! چند روز است که وفات کرده است.
همسایگان گفتند: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ! او بسیار مرد امین و راستگویی بود، اما یک خصلت بد در او بود.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) : چه خصلت بدی؟
همسایگان: از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت مثلاً دنبال زنان را میگرفت.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد، او مرا آن چناندوست میداشت که اگر بردهفروش هم میبود، خداوند او را میآمرزید.(1)
1) - کافی 8 / 77؛ بحار الانوار 22 / 43.
روزی یکی از تازه مسلمانان به محضر امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و عرض کرد:
ای امیر مؤمنان (علیه السلام) ! در اسلام کارهای حرام بسیار است و من نمیتوانم از همه آنها دوری کنم، از شما تقاضا دارم مرا تنها از یک گناه نهی کنی، تا از آن دوری کنم.
حضرت فرمودند: از دروغ دوری کن.
تازه مسلمان عهد کرد که دروغ نگوید. از محضر حضرت بازگشت، هنگام عبور به کنار شرابخانه رسید، طبق معمول میل پیدا کرد که به آنجا رود و شراب بنوشد، ناگاه به یادش آمد اگر شراب بنوشم و امیرالمؤمنین (علیه السلام) از من بپرسد باید راستش را بگویم، در این صورت حدّ شرابخواری را بر من جاری می کند، همین فکر او را از شرابخواری بازداشت.
از آنجا عبور کرد و به مرکز بیعفّتی رسید، خواست به آنجا برود
و زنا کند، ناگاه به یادش آمد اگر حضرت از من بپرسد زنا کردهای؟ من عهد کردهام دروغ نگویم، در نتیجه راستش را گفته و مستحقّ حدّ میشوم، همین فکر او را از زنا بازداشت، به همین ترتیب هر گناهی را که میخواست مرتکب شود با خود میگفت بنا است دروغ نگویم، که اگر دروغ گویم مجرم شناخته شده و سزاوار مجازات خواهم شد.
او به محضر امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و گفت: ای امیر مؤمنان (علیه السلام) ! با یک جمله [دروغ نگو] همه گناهان را به روی من بستی و برای من روشن شد که دروغ سرچشمه و کلید همه بدیها است.
به این ترتیب با تعهّد استوار بر ترک دروغ، توفیق ترک همه گناهان را پیدا کرد و به سعادت دنیا و آخرت نایل شد.(1)
1) - زینة المجالس 18 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 6 / 357 به نقل از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) .
عصر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، از جانب خداوند این آیه مبارکه نازل شد:
(إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا)؛ «اگر نیکی کنید به خودتان نیکی میکنید و اگر بدی کنید باز هم به خود میکنید».(1)
یکی از یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه را شنید و آن چنان تحت تأثیر قرار گرفت، که همواره این آیه را میخواند.
یکی از همسایگان او که زن یهودی بود، با شنیدن این آیه، ناراحت میشد و حسادت میورزید [که چرا آیات قرآن به جای آیات تورات خوانده میشود] به فرد مسلمان گفت: باش تا من دروغ بودنمعنای این آیه را برای مردم آشکار کنم [یعنی مکافات عمل که در این
1) - اسراء: 7.
آیه آمده است، دروغ است].
زن یهودی مخفیانه مقداری حلوا تهیه نموده و آن را زهرآلود کرد و همراه آن قدری نان به عنوان هدیه به آن مسلمان همسایهاش داد، تا آن را بخورد. مرد مسلمان آن نان و حلوا را از او گرفت و برای کشاورزی به صحرا رفت تا وقتی که گرسنه شد را بخورد.
ساعتی بعد دید دو نفر جوان از سفر میآیند و از قیافه آنها پیدا است که توشه راهشان تمام شده و سخت گرسنهاند، دلش به حال آنها سوخت و به آن دو گفت: آیا نان و حلوا میل دارید؟
آنها گفتند: آری، کشاورزِ مسلمان نان و حلوا را نزد آن دو نفر نهاد، آنها از نان و حلوا خوردند و همان دم مسموم شده و بر زمین افتادند و پس از ساعتی مُردند.
این خبر به مدینه رسید، مردم و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) کنار جنازه دو جوان رفتند، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) کشاورز مسلمان را طلبید و از او پرسید: این نان و حلوا را از کجا آوردهای؟
مسلمان کشاورز گفت: فلان زن یهودی، به من داد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد تا زن را حاضر کنند، وقتی که زن را حاضر نمودند، همین که چشم زن به جنازهها افتاد، فهمید که جنازههای دو پسرش هست که از سفربازمیگشتند و بر اثر خوردن آن حلوا، مسموم شده و مردهاند، با گریه و زاری به دست و پای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) افتاد و گفت:
اکنون صدق و راستی آیه (مذکور) برایم روشن شد، که اگر من بد کردم، آن بدی را به خودم نمودم و به خودم بازگشت، اینک به حقانیّت آیه قرآن آگاه شدم.(1)
1) - جوامع الحکایات محمد عوفی 268؛ جامع الدرر آیت الله سید حسین فاطمی 2 / 31.
علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش از قول امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل میکند:
وقتی که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به معراج رفتند، یک بوی خوش استشمام نمود، از جبرئیل سؤال فرمود: این بوی خوش از چیست؟
جبرئیل عرض کرد: این از یک خانهای است که در آن یک عدّه را در راه خدا، محبوس و معذّب نمودند تا جان دادند.
جبرئیل عرض کرد: حضرت خضر (علیه السلام) پسر پادشاهی بود، به خداوند ایمان آورد و در خانه پدرش جائی را خلوت نمود و مشغول عبادت شد، پدرش غیر از او فرزندی نداشت، به پدرش پیشنهاد کردند که برای وی همسری انتخاب کن شاید خداوند فرزندی به او عطا کند، تا پادشاهی منتقل به وی شود.
پدر، یک دختر جوان برای حضرت خضر (علیه السلام)گرفت و هر دو را در اتاق قرار داد. حضرت خضر (علیه السلام) هیچ نگاهی به دختر نکرد، وقتی
صبح شد به دختر فرمود: اینکه من به تو نگاهی نکردم را برای کسی بازگو مکن، و اگر پدرم از تو سؤال کرد که آیا بین تو و خضر مباشرتی واقع شد؟ بگو: بله.
دختر قبول کرد. روز بعد پادشاه از عروسش پرسید: بین شما و خضر (علیه السلام) عمل زناشوئی واقع شد؟ دختر گفت: بله.
اما مردم به پادشاه گفتند: به زنها امر بفرمایید تا عروس را معاینه کنند که معلوم شود راست میگوید یا نه؟
پادشاه به زنی دستور داد تا عروس را معاینه کند. زنی معاینه نمود و گفت: دختر در بکارت خود باقی است.
به پادشاه گفتند: برای حضرت خضر (علیه السلام) یک زن بیوه بگیر. پادشاه یک زن بیوه برای خضر (علیه السلام) انتخاب نمود، اما حضرت خضر (علیه السلام) به آن زن نیز نگاهی نکرد و به او فرمود: این امر را مخفی میکنی؟ زن گفت: بله.
روز بعد پادشاه از آن زن سؤال کرد که ماجرا چه شد؟ زن گفت: ای پادشاه! پسر تو زن است، آیا از زن، زن باردار میشود؟!
پادشاه از پسرش ناراحت شد، دستور داد تا در را بر روی خضر (علیه السلام) ببندند و او را حبس کنند. روز سوم حبس، محبّت پدری به حرکت آمده دستور داد تا در را باز کنند، در را باز کردند، دیدند حضرت خضر (علیه السلام) نیست!
سپس جبرئیل عرض کرد: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ! دو نفر از شهر پدر
خضر (علیه السلام) برای تجارت به دریا آمدند، تا اینکه رسیدند به یکی از جزایری که حضرت خضر (علیه السلام) در آن بود، دیدند خضر (علیه السلام) مشغول عبادت است. وقتی که از نماز و عبادت خارج شد، آن دو را صدا زد و از آنها پرسید که از کجا آمدهاید؟ آن دو خودشان را معرفی کردند.
حضرت خضر (علیه السلام) فرمود: اگر من شما را به منزلتان برسانم آیا شما موضوع دیدن مرا مخفی میکنید؟ آنها گفتند: بله، اما یکی از آنها نیّتش این بود که اگر من به شهر رسیدم، ماجرا را برای پدر خضر (علیه السلام) بیان میکنم.
حضرت خضر (علیه السلام) به یکی از ابرها دستور داد که این دو را همراه خود ببر و در فلان شهر آنها را به زمین بگذار، آن دو سوار بر ابر شدند، ابر بلند شد و آنها را در شهر به زمین گذاشت. یکی از آن دو با عجله پیش پدر خضر (علیه السلام) آمد و خبر پیدا کردن خضر (علیه السلام) را به پدر گفت.
پادشاه گفت: برای این ماجرا شاهد داری، گفت: بله، فلان تاجر - که رفیقم میباشد - شاهد است. پادشاه گفت: او را حاضر کنید. تاجر آمد، از او سؤال کردند، تاجر این ماجرا را انکار کرد، و همچنین رفاقتش با او را انکار کرد و گفت: من این شخص را نمیشناسم.
آن شخص به پادشاه گفت: حالا که چنین است او را زندانی کرده و چند نفر سواره همراهم کن تا پسرت را از آن جزیره بیاورم. آنها رفتند ولی حضرت خضر (علیه السلام) را پیدا نکردند؛ برگشتند و تاجر زندانی شده را آزاد کردند.
پس از سالها خداوند این قوم را به خاطر نافرمانی از اطاعتش، هلاک کرد و شهرها زیر و رو شد، همه از بین رفتند مگر آن دختری که اطاعت حضرت خضر (علیه السلام) کرده بود و آن امر ازدواج را مخفی نگه داشته بود، و آن مردی که ملاقات با حضرت خضر (علیه السلام) را مخفی نموده بود.
این زن و مرد که هر یک در گوشه شهر افتاده بودند همدیگر را ملاقات کردند و ماجرای خود را به یکدیگر بیان کردند، و گفتند: ما نجات نیافتیم مگر برای همان مخفی نگه داشتن ماجرای حضرت خضر (علیه السلام) و به خدای خضر (علیه السلام) ایمان آوردند.
هر دو با هم ازدواج کردند، رفتند به یک شهر دیگری که پادشاه آن شهر ادعای خدایی میکرد. اتفاقاً این زن، آرایشگر دختر پادشاه شد. روزی دختر پادشاه را زینت میکرد، شانه از دستش افتاد گفت: «لا حول ولا قوة الّا بالله».
دختر پادشاه وقتی این کلمات را شنید گفت: این چه بود که گفتی؟زن گفت: برای من پروردگاری هست که تمام امور به دست اوست.
دختر پادشاه گفت: مگر پروردگاری غیر از پدرم هست؟!
گفت: بله، پروردگار تو و پروردگار پدر تو آن خداست.
دختر پادشاه با عجله بلند شد آمد پیش پدرش، و آنچه را از آن
زن شنیده بود، بازگو کرد.
پادشاه آن زن را خواست، از او سؤال کرد، او گفت: بله، پروردگاری دارم یکتا.
پادشاه گفت: آیا کسی هست که به دین شما باشد؟ گفت: بله شوهرم و فرزندانم. پادشاه آنها را حاضر کرد و دستور داد تا رجوع کنند به دین پادشاه، اما آنها قبول نکردند.
پادشاه دستور داد، یک دیگ بزرگ از سنگ، پر از آب نمودند، آن را به جوش آوردند و آنها را درون دیگ انداخت، سپس آنها را درون اتاقی قرار داد و دیوار را بر روی آنها خراب کرد.
جبرئیل عرض کرد: یا رسول الله: این بوی خوشی که استشمام میکنی از این خانه است.(1)
1) - تفسیر علی بن ابراهیم قمی 2 / 42؛ تفسیر نور الثقلین 3 / 291.
مردی بود از فرزندان یکی از پیامبران که اموال فراوانی داشت و به مستمندان و فقرا کمک فراوانی میکرد تا اینکه از دنیا رفت. همسری صالح داشت که او هم مثل شوهرش به بینوایان کمک میکرد، اما طولی نکشید که اموال آن مرد که نزد همسرش بود تمام شد، پسری داشت که هر وقت مردم او را میدیدند، طلب آمرزش برای پدرش مینمودند.
پسر آمد پیش مادر و گفت: مادرجان! مگر پدر من چه شخصی بوده و چه کاری انجام داده که هر کس به من میرسد طلب آمرزش برای او میکند.
مادر: پدر تو مرد صالحی بود و اموال فراوانی داشت و به مستمندان کمک فراوانی میکرد، همین که از دنیا رفت من نیز مثل او به مستمندان کمک میکردم، تا اینکه اموال پدرت تمام شد.
پسر: مادرجان! پدرم از مال خودش به مستمندان کمک میکرد و
پاداشی هم داشت، اما تو مال دیگری را انفاق میکردی و گنهکار هستی.
مادر: راست میگویی، اما نمیدانستم تو بر من سختگیری میکنی.
پسر: حالا تو را حلال کردم، آیا دیگر چیزی از اموال پدرم باقی است تا من سرمایه کنم، شاید خدا گشایشی در کارهایم قرار دهد.
مادر: بله، صد درهم از آن اموال باقی است، پسر گفت: آنها را به من بده، اگر خداوند بخواهد برکت میدهد. پولها را از مادرش گرفت و از خانه خارج شد.
در بین راه دید مردی مُرده و بدن او بیغسل و کفن کنار راه گذاشته شده، هشتاد درهم از آن پولها را خرج کرد تا آن میت را غسل و کفن کردند بر او نماز خوانده و دفن کردند.
بیست درهم دیگر باقی ماند. به راه خود ادامه داد، مردی به او رسید و پرسید: کجا میروی؟ پسر گفت: میخواهم بروم دنبال کسب و کار، پرسید: سرمایه چه مقدار داری، گفت: بیست درهم.
آن مرد گفت: بیست درهم که سرمایه نمیشود اما من به تو کسب و کاری را نشان میدهم، به شرط اینکه با من شریک شوی که هر چه سود کردی، دو قسمت کنی. پسر قبول کرد.
آن مرد به او گفت:
میروی در فلان خانه، خادمی پیش تو میآید که گربه
سیاهی همراه اوست، به او بگو این گربه را به من بفروش، تو اصرار داشته باش، میگوید بیست درهم.
بیست درهم به او بده، گربه را بخر، سر گربه را جدا کن و بسوزان، مغزش را بردار و برو به فلان شهر، پادشاه آن شهر نابینا شده است بگو من چشم پادشاه را معالجه میکنم و هر چه میبینی ترس نداشته باش!
روز اول یک میل از آن سرمه [مغز سوخته شده] به چشم پادشاه بکش، اگر گفت: بیشتر بکش قبول نکن، روز دوم و سوم هم یک میل از آن سرمه به چشم پادشاه بکش و چشمش خوب میشود، اما هر چه به تو داد با هم تقسیم میکنیم.
پسر رفت و به آنچه آن مرد گفته بود عمل کرد و چشم پادشاه خوب شد. پادشاه خیلی علاقه به آن جوان پیدا کرد، خواست دختر خود را به او بدهد، جوان گفت: من مادری دارم که نمیتوانم از وی جدا شوم.
پادشاه گفت: هر وقت میخواهی همراه دخترم بروی برو. جوان تا یک سال با کمال عزّت و احترام در آن شهر ماند، بعد از یک سال اموال فراوانی به دست آورد و همراه دختر پادشاه به شهر خودش بازگشت.
در بین راه، به آن مردی که شریکش بود برخورد کرد و تمام آنچه
که کسب کرده بود را دو قسمت کرد، به شریکش گفت: راضی شدی؟ جواب داد: نه، به خاطر اینکه این دختر هم که از کسب این سفر است باید قسمت شود!
جوان گفت: راست گفتی، اما هر چه دارم به تو میدهم به جای سهم این دختر، شریک گفت: راضی نمیشوم، نه بیشتر از حقّ خودم میخواهم و نه کمتر، آن جوان ارّه برداشت و بر سر آن دختر گذاشت خواست او را دو قسمت کند!
آن مرد گفت:
به عهدت وفا کردی، آنچه از این سفر به دست آوردی برای خودت باشد، من فرشتهای هستم که خداوند مرا فرستاد تا به جای آن پولی که خرج کفن و دفن آن میت کردی، این سود را به تو برسانم.
فهذا مُکافاتُکَ علیه؛ این بود جزای احسانت.(1)
1) - کلمه طیبه 453؛ حیوة القلوب 1 / 493.
حاتم طایی [سخاوتمند معروف تاریخ، که بخشندگیش، نام او را در تاریخ جاودانه کرده است] از دنیا رفت و درِ خانه بخشندگیش بسته شد.
او برادری داشت خواست به جای حاتم بنشیند و فرش کَرَم و بخشش را بگستراند.
حاتم برای خود بارگاهی درست کرده بود که هفتاد دریچه داشت، تهیدستان گرداگرد آن بارگاه میآمدند و دست در یکی از آن دریچهها دراز میکردند و حاتم چیزی در کف دست آنها مینهاد.
مادر حاتم، برادر حاتم را سرزنش کرد و گفت: تو نمیتوانی در مسند حاتم بنشینی، نهاد او با نهاد تو فرق دارد، من شما را بزرگ کردهام و حاتم و تو را به خوبی میشناسم.
ولی برادر حاتم به نصیحت مادر اعتنا نکرد و بر مسند حاتم
نشست. مادر خواست برادرِ حاتم را بیازماید، لباس پاره و کهنه به تن کرد و به صورت ناشناس، کنار یکی از دریچههای بارگاه آمد و دستش را دراز کرد و چیزی خواست، برادرِ حاتم چیزی در دست او نهاد. او رفت پس از لحظهای کنار دریچه دیگر آمد و دستش را دراز کرد، وی چیزی در دست او نهاد.
او رفت و پس از لحظهای برای بار سوم کنار دریچه دیگر آمد و دستش را دراز کرد. برادرِ حاتم گفت: دیگر به تو چیزی نخواهم داد، دوباره آمدی؟! این مرتبه سوم است که میگویی، آنگاه فریاد بر او زد که برو و حیا کن!
در همین لحظه مادر خود را آشکار کرد و گفت: مادرجان! من به تو گفتم که این کار، کار تو نیست، تو نمیتوانی حاتم شوی، سوگند به خدا! روزی به عنوان امتحان، از هفتاد دریچه بر حاتم وارد شدم و دست به سوی او دراز کردم، در همه این هفتاد بار، مرا بینصیب نکرد، با اینکه دست مرا میشناخت [به عنوان اینکه یک فقیر به طور مکرّر درخواست کمک میکند] در عین حال اعتراض نکرد و مرا محروم نساخت.
من در آن هنگام که تو و حاتم کودک شیرخوار بودید، اختلاف خوی شما را دریافتم، تو وقتی شیر میخوردی اگر کودک دیگری پستان دیگرم را میگرفت تا شیر بخورد، تو با چنگ اندازی، او را دور میکردی و نمیگذاشتی و آن پستان را محکم میگرفتی، ولی برادرت
حاتم، شیر از پستانم نمیخورد مگر اینکه کودک دیگری از پستان دیگرم شیر بنوشد. من همان هنگام دریافتم که سرشت شما دو نفر با هم فرق دارد.(1)
1) - جوامع الحکایات محمد عوفی 240.
لقمان حکیم (علیه السلام) به پسرش چنین وصیت کرد:
پسرم! قلبت را به خشنودی مردم و تعریف و تکذیب آنها وابسته نکن. چرا که چنین چیزی - هر چند انسان کوشش فراوان کند - به دست نمیآید.
پسر گفت: میخواهم در این مورد، مثال، یا نمونه عملی بنگرم تا موضوع را به روشنی دریابم.
لقمان حکیم (علیه السلام) فرمود: برخیز از خانه بیرون برویم تا موضوع را به تو نشان بدهم.
لقمان و پسرش از خانه خارج شدند، الاغی نیز برداشتند، لقمان سوار بر آن شد، پسرش پیاده به دنبال او به راه افتاد. به گروهی از مردم رسیدند، آن گروه تا این منظره را دیدند گفتند:
این پیرمرد را ببین چقدر سنگدل و نامهربان است، خود سوار بر مرکب شده و پسرش پیاده به دنبالش حرکت میکند، به راستی که این
کار، بد کاری است.
لقمان حکیم (علیه السلام) به پسرش فرمود: آیا سخن آنها را شنیدی؟ پسر گفت: آری.
لقمان گفت: اینک من پیاده میشوم و تو سوار شو.
لقمان پیاده شد و پسرش سوار گردید و حرکت کردند تا به گروهی رسیدند، آن گروه وقتی این منظره را دیدند، گفتند:
این پدر و پسر هر دو پسر و پدر بدی هستند، پدر از این رو بد است که پسرش را تربیت نکرده به گونهای که پسر بر مرکب سوار شده و پدر پیرش پیاده حرکت میکند، پسر نیز بد است از این رو که با این بیرحمی، به پدرش جفا نموده است، زیرا پدر شایستهتر است که احترام شود و سوار گردد.
لقمان حکیم (علیه السلام) به پسرش فرمود: سخن آنها را شنیدی؟ پسر گفت: آری.
لقمان حکیم فرمود: این بار هر دو سوار میشویم.
آنها هر دو سوار بر مرکب شدند و حرکت نمودند تا به گروهی رسیدند، آن گروه تا این منظره را دیدند گفتند:
در دل این دو سوار یک ذرّه رحم نیست، دو نفری سوار بر این حیوان زبانبسته شدهاند، کمر این حیوان را شکستند، چرا بیش از توان این حیوان به او تحمیل کردهاند! بهتر این بود که یکی سوار گردد و دیگری پیاده حرکت کند.
لقمان حکیم (علیه السلام) به پسرش فرمود: سخن آنها را شنیدی؟ پسر گفت: آری.
لقمان فرمود: بیا این بار هر دو پیاده شویم و به دنبال الاغ حرکت کنیم. آنها هر دو پیاده شدند و به دنبال الاغ حرکت نمودند، این بار به گروهی رسیدند، آن گروه گفتند:
به راستی این دو نفر عجب آدمهای جاهلی هستند، خود پیاده حرکت میکنند و الاغ را بدون سواره رها کردهاند، چقدر بیفکر هستند...!
لقمان حکیم (علیه السلام) به پسرش فرمود: سخن آنها را شنیدی؟ عرض کرد: آری.
لقمان (علیه السلام) فرمود: آیا دیگر هیچ چارهای برای کسب رضایت مردم وجود دارد؟ اکنون که چنین است، رضایت آنها را محور قرار نده بلکه رضای خدا را محور و هدف قرار بده، تا به سعادت و رستگاری دنیا و آخرت نایل شوی.(1)
لقمان حکیم با یک عمل ساده به فرزند خود فهماند که نمیتوان با رفتار خویش، رضایت خاطر مردم را جلب نمود، هر گونه که قدم برداری، سخنی میگویند. بنابراین برای مدح و ذمّ این و آن میندیش و تنها متوجه رضای حضرت باری تعالی باش که معیار رستگاری و سعادت و خشنودی خداوند است.
1) - فتح الابواب 307؛ بحار الانوار 13 / 433.
جوانی آمد خدمت حضرت موسی (علیه السلام) و عرض کرد:
یا موسی (علیه السلام) ! زبان حیوانات را به من یاد بده تا من از گفتگوی آنها پند بگیرم.
حضرت موسی (علیه السلام) به او فرمود: صلاح تو نیست که زبان حیوانات را یاد بگیری، اما جوان اصرار کرد. حضرت موسی (علیه السلام) مطلب او را به خداوند عرض کرد.
خطاب شد: یا موسی (علیه السلام) ! به او یاد بده...
حضرت موسی (علیه السلام) به جوان فرمود: از این به بعد زبان سگ و خروس را میفهمی.
به خانه آمد، خادم او سفره را آورد، یک لقمه نان از سفره افتاد، سگ جلو آمد که نان را بردارد، خروس سبقت گرفت و نان را برداشت. سگ به خروس گفت: چرا به من ظلم میکنی؟ هر چه دانه و ریزه نان است میخوری، چرا نگذاشتی این لقمه نان را من بخورم؟
خروس گفت: فردا اسب آقا میمیرد و گوشت فراوانی میخوری.
آن جوان تا این سخن را شنید، اسب را فروخت و خروس دروغگو درآمد.
فردا باز خادم، سفره نان را آورد و لقمه نانی از سفره افتاد، باز خروس سبقت گرفت و نان را برداشت، سگ گفت: ای خروس! چرا دروغ میگویی؟ اسب آقا که نمُرد.
خروس گفت: آقا، اسب را فروخت اما فردا قاطرش میمیرد.
جوان قاطر را هم فروخت، روز دیگر شنید که سگ به خروس میگوید:
امیدوارم شغال تو را بخورد چقدر دروغ میگویی! قاطر هم که نمُرد.
خروس گفت: آقا قاطر را فروخت، فردا خادمش میمیرد و مردم به دیدن آقا میآیند، این قدر ریزه نان و استخوان پیدا میشود تا تو بخوری سیر شوی. باز جوان، خادم را هم فروخت.
جوان خیلی خوشحال شد که به واسطه این دو زبان - که از این دو حیوان یاد گرفتم - از سه ضرر بزرگ نجات یافتم.
روز دیگر باز شنید سگ به خروس میگوید: در عالَم مثل تو دروغگویی پیدا نمیشود، تمام حرفها و وعدههای تو دروغ بود!
خروس گفت: آقا خادم را هم فروخت اما فردا خودش میمیرد.
جوان با عجله آمد خدمت حضرت موسی (علیه السلام) عرض کرد: ای نبی الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ! خروس گفته من فردا میمیرم، تکلیف من چیست؟ برای من چارهاندیشی کن.
حضرت موسی (علیه السلام) فرمود: چارهای نیست مگر مُردن، باید دعا
کنم تا با ایمان از دنیا بروی.(1)
گاهی اوقات بعضی چیزها را انسان مایل است اما برای او ضرر دارد و بسیار چیزهایی را که مایل نیست و نمیخواهد، ولی صلاح او در آن است. چنان که خداوند در قرآن میفرماید:
(وَ عَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَکُمْ وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ)؛(2)«چه بسیار که از چیزی بدتان میآید در حالیکه آن صلاح و خیر شما است و چه بسیار که چیزی را دوست دارید در حالی که آن شر و بدی برایتان باشد».
بنابراین اگر بندهای دعا کرد و مستجاب نشد نباید اندوهگین شود، شاید برایش ضرر دارد و برای او صلاح نیست که دعایش مستجاب شود. خداوند در حدیث قدسی میفرماید:
«و اِنّ من عبادی مَنْ لا یَصْلِحَهُ الا الفقر و لو اغْنَیْتَهُ لَاَفْسده ذلك؛ بعضی از بندگانِ من هستند که صلاح آنها در فقر است که اگر آنها را غنی کنم فساد میکنند».(3)در هر حال هر طوری که خداوند صلاح میداند با بندگان رفتار میکند.
بهلول آنچه پول از مخارجش زیاد میآمد در گوشه خرابهای زیر خاک پنهان میکرد، زمانی مقدار پولهایش به سیصد درهم رسید، یک روز ده درهم زیاد داشت به طرف همان خرابه رفت تا آن پول را ضمیمه سیصد درهم کند.
مرد کاسبی در همسایگی آن خرابه از جریان آگاه شد، همین که بهلول کار خود را کرد و از خرابه خارج شد آن مرد وارد شد و پولهای بهلول را از زیر خاک بیرون آورد.
مرتبه دیگر که بهلول خواست سرکشی از پولهای خود بکند وقتی که خاک را کنار زد اثری از آن ندید. فهمید کار همان کاسب همسایه است چون داخل شدن او را به جز آن کاسب کسی ندیده بود.
بهلول پیش او آمد و اظهار داشت: برادر من! خواهش و زحمتی به شما دارم، میخواهم پولهایی که در مکانهای مختلف پنهان
کردهام جمع زده و نتیجه را برایم بگویید، نظرم این است که تمام آنها را از مکانهای متفرق بردارم و در جایی که سیصد و ده درهم پنهان نمودهام جمع نمایم، زیرا آن محل محفوظتر از جاهای دیگر است.
کاسب بسیار خوشحال شد، اظهار موافقت کرد.
بهلول شروع به شمارش نمود، یک یک از پولها را با نام محل و مقدار میگفت تا مجموع درهمها به سه هزار درهم رسید، در این هنگام از جا بلند شد و خداحافظی کرد.
مرد کاسب پیش خود چنین فکر نمود که اگر سیصد و ده درهم را به محل خود برگرداند ممکن است بتواند سه هزار درهمی را که در آنجا جمع خواهد شد را به دست آورد.
بهلول پس از چند روز دیگر به سوی خرابه آمد سیصد و ده درهم را در همانجا دید، پولها را برداشت و محل آن را عوض کرد، با خاک روی آن را پوشانید و از خرابه خارج شد.
مرد کاسب در کمین بهلول بود، همین که او را از خرابه دور دید، نزدیک آمد و خاک را کنار زد، ناگاه دستش آلوده به نجاست گردید، از زیرکی و حیله بهلول آگاهی یافت.
بهلول پس از چند روز دیگر پیش کاسب آمد و گفت: خواهش میکنم این چند رقم را برای من جمع بزن.
هشتاد درهم، پنجاه درهم، صد درهم... پس از ذکر این چند رقم
گفت: مجموع این مبلغ را اضافه کن به بوی گندی که از دستهایت استشمام میکنی، در این صورت چقدر میشود؟!
بهلول این را گفت و پا به فرار گذاشت، کاسب بهلول را تعقیب کرد اما به او نرسید.(1)
1) - مجالس الواعظین 2 / 366.
حضرت عیسی (علیه السلام) به همراه مردی سیاحت میکرد پس از مدتی راه رفتن گرسنه شدند، به دهکدهای رسیدند.
حضرت عیسی (علیه السلام) به آن مرد فرمود: برو نانی تهیه کن، و خود حضرت مشغول نماز شد.
آن مرد رفت و سه عدد نان تهیه کرد و بازگشت. مقداری صبر کرد تا نماز حضرت عیسی (علیه السلام) به پایان رسد، اما نماز حضرت به طول انجامید، آن شخص یکی از نانها را خورد.
حضرت عیسی (علیه السلام) پرسید نان سومی چه شد؟ گفت: همین دو نان بیشتر نبود.
پس از خوردن آن دو نان، مقدار دیگری راه پیمودند، به دسته آهوانی برخوردند، حضرت یکی از آنها را پیش خواند، آن را ذبح کرده و هر دو خوردند.
حضرت عیسی (علیه السلام) بعد از خوردن فرمود: «قُم بِاِذْنِ الله؛ با اجازه
خداوند بایست!». آهو زنده شد و حرکت کرد.
آن شخص شگفتزده شده، زبان به کلمه «سبحان الله» جاری کرد.
حضرت عیسی (علیه السلام) به او فرمود: تو را قسم میدهم به حق آن کسی که این نشانه قدرت را برای تو آشکار کرد بگو نان سوم چه شد؟ آن شخص باز جواب داد: دو عدد نان بیشتر نبود.
دو مرتبه به راه افتادند؛ نزدیک دهکده بزرگی رسیدند در آن جا سه خشت طلا افتاده بود. رفیق حضرت عیسی (علیه السلام) گفت: اینجا ثروت و مال زیادی است.
حضرت عیسی (علیه السلام) فرمودند: آری، یک خشت از تو، یکی از من و سومی را هم اختصاص میدهم به کسی که نان سوم را برداشته.
مرد حریص گفت: من نان سومی را خوردم.
حضرت عیسی (علیه السلام) از او جدا شد و فرمود: هر سه خشت مال تو باشد.
آن مرد کنار خشتها نشسته به فکر برداشتن و بردن آنها بود، سه نفر از آنجا عبور نمودند، او را به سه خشت طلا دیدند. همسفر حضرت عیسی (علیه السلام) را کشتند و طلاها را برداشتند.
چون گرسنه بودند قرار بر این گذاشتند که یکی از آن سه نفر از دهکده مجاور نانی تهیه کند تا بخورند، شخصی که برای نان آوردنرفت، با خود گفت: نانها را مسموم میکنم تا آن دو پس از خوردن
بمیرند، دو نفر دیگر نیز همعهد شدند که رفیق خود را پس از برگشتن بکشند.
هنگامی که نان را آورد، آن دو نفر او را کشتند و خود با خاطری آسوده به خوردن نانها مشغول شدند، چیزی نگذشت که آنها هم به خاطر خوردن نانِ مسموم به رفیق خود ملحق گشتند.
وقتی حضرت عیسی (علیه السلام) در مراجعت چهار نفر را بر سر همان خشت مُرده دید فرمودند:
هکذا تَفْعَلُ الدُّنیا بِاَهلِها؛ این است رفتار دنیا با دوستداران خود!.(1)
1) - انوار النعمانیه 353؛ سراج الملوک فهری 1 / 17.
شیخ صدوق از اباصلت نقل میکند که گفت:
به حضرت رضا (علیه السلام) عرض کردم آن درختی که آدم و حوّا (علیهما السلام) خوردند چه درختی بود؟ مردم در این باره به اختلاف سخن میگویند، بعضی گندم را گفتهاند و برخی انگور، دستهای هم میگویند درخت حسد بوده.
حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند: همه اینها درست است.
عرض کردم: پس این اختلاف چگونه امکان دارد؟
فرمودند: ای اباصلت! درختهای بهشتی مانند درختهای دنیا نیست، از یک درخت همه نوع میوه میتوان چید، در همان درختِ گندم، انگور هم وجود دارد. هنگامی که خداوند حضرت آدم (علیه السلام) را گرامی داشت، ملائکه را به سجده بر او امر کرد و او راداخل بهشت نمود، حضرت آدم (علیه السلام) در خاطرش گذشت آیا خداوند بهتر از من بشری هم آفریده.
خدای متعال دانست آنچه را که حضرت آدم (علیه السلام) در دل گذرانید. خطاب فرمود: ای آدم (علیه السلام) ! سر را بلند کن و نگاه به ساق عرش بنما، حضرت آدم (علیه السلام) سرش را بلند نمود و دید بر آن نوشته شده:
لا اله الا الله محمّد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ، علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین و فاطمة سیدة نساء العالمین والحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنة من الخلق اجمعین؛ نیست خدایی جز پروردگار جهانیان، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیغمبر اوست و علی (علیه السلام) پیشوای مؤمنین است و فاطمه (علیها السلام) بهترین زنان عالم است، حسن و حسین (علیهما السلام) بزرگ جوانان از تمام مردم بهشت هستند.
حضرت آدم (علیه السلام) پرسید: خداوندا! اینها کیستند؟ خطاب رسید: از ذریه فرزندان تو هستند، ولی از تو و جمیع مردم بهترند.
لو لا هم ما خلقتک و لا خلقت الجنّة و لا النار و لا السماء ولا الارض و ایّاك ان تنظر الیهم بعین الحسد وتمنّی منزلتهم؛ اگر آنها نبودند تو را خلق نمیکردم و نه بهشت و جهنم و نه آسمان و زمین را! مبادا به چشم حسادت به آنها نظر کنی و مقام آنها را آرزو نمایی!
علی بن موسی الرضا (علیه السلام) فرمودند: حضرت آدم (علیه السلام) به دیدهای که نباید بنگرد، نگریست و تمنای آن مقام را نمود، از این جهت بود که شیطان بر او مسلط شد، تا اینکه از درخت نهی شده خورد، و بر
حوا (علیها السلام) نیز مسلط گردید، چون او هم به همان چشم به حضرت فاطمه (علیها السلام) نگاه کرد و مقامش را خواستار شد. خداوند آنها را از بهشت خارج نموده و در زمین مسکن داد.(1)
1) - عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2 / 274؛ معانی الاخبار 124؛ المحتضر حسن بن سلیمان حلی 153؛ تفسیر صافی 1 / 117؛ تفسیر کنز الدقائق 1 / 234.
هنگامی که خداوند به حضرت موسی (علیه السلام) وعده نزول تورات و الواح در سی روز را داده بود، موسی (علیه السلام) به بنی اسرائیل جریان را خبر داد و هارون را جانشین خود نموده و خارج شد.
سی روز گذشت و حضرت موسی (علیه السلام) برنگشت، بنی اسرائیل از تخلّف وعده سرکشی کرده و تصمیم گرفتند برادرش هارون را بکشند، گفتند: حضرت موسی (علیه السلام) به ما وعده دروغ داده و فرار کرده.
در این هنگام شیطان به صورت مردی پیش آنها آمده و گفت: موسی (علیه السلام) فرار کرده و برنمیگردد اینک طلا و زیورهای خود را جمع کنید تا برایتان خدایی درست کنم همگی به عبادت او مشغول شوید.
زمانی که خداوند فرعون و سپاهیانش را در رود نیل غرق کردسامری، سرلشگر حضرت موسی (علیه السلام) بود، جبرئیل بر حیوانی شبیه اسب سوار شده لشکر را به جانب رود نیل راهنمایی میکرد، سامری مشاهده کرد هر جا سُم اسب جبرئیل گذاشته میشود آن قسمت زمین
حرکت میکند.
سامری یکی از بهترین پیروان حضرت موسی (علیه السلام) بود، مقداری خاک از جای پای اسب جبرئیل برداشته در کیسهای نگه داشت و بر بنی اسرائیل به داشتن این امتیاز افتخار مینمود.
در این هنگام شیطان گوسالهای درست کرده پیش سامری آمد خاک را از او گرفت داخل گوساله ریخت، یک مرتبه گوساله به حرکت درآمد صدایی شبیه گوساله واقعی از او خارج شد و مو بر پیکرش روئید، بنی اسرائیل او را سجده کردند، هارون هر چه آنها را از این کار نهی میکرد نمیپذیرفتند. قرآن در این رابطه میفرماید:
(قَالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عَاکِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَى)؛ «گفتند: ما هرگز گوساله را رها نخواهیم کرد تا موسی (علیه السلام) برگردد».(1)
بر همین وضع بودند تا چهل روز تمام شد، روز دهم ذیحجه خداوند تورات و الواح را بر حضرت موسی (علیه السلام) نازلکرد، در ضمن خبر داد که ما بنی اسرائیل را بعد از تو در معرض آزمایش درآوردیم و سامری ایشان را گمراه کرد،به پرستش گوساله مصنوعی که صدا میداد مشغول شدند.
حضرت موسی (علیه السلام) عرض کرد: گوساله از سامری بود، صدایش
1) - طه 91.
از طرف چه کسی بود؟
خداوند خطاب کرد: صدا را من به وجود آوردم، چون دیدم آنها از من پشت کرده به گوسالهای روی آوردند خواستم خوب امتحان و آزمایش شوند.
حضرت موسی (علیه السلام) بازگشت و آنها را سرزنش نمود، گوسالهپرستان را که مشاهده کرد، الواح را بر زمین انداخت و ریش برادر خود هارون را گرفت و پیش کشید، گفت: چه شد، دیدی گمراه شدهاند مرا پیروی نکردی، از دستورم سرپیچی نمودی؟!
هارون گفت: برادر سر و ریش مرا مگیر، ترسیدم بگویی بین من و بنی اسرائیل تفرقه انداختی و گوش به سخنان من نکردی.
حضرت موسی (علیه السلام) رو به سامری نمود و فرمود: تو را چه شد که این عمل را انجام دادی؟
سامری گفت: آن هنگام که جبرئیل سوار بر حیوانی شبیه اسب بود من چیزی مشاهده کردم که دیگران ندیدند، از زیر پای مرکب او مقداری خاک برداشتم، نفسم مرا برانگیخت که این کار را بکنم و از آن خاک در داخل گوساله بریزم.حضرت موسی (علیه السلام) گوساله را آتش زده در دریا ریخت و به سامری گفت:
(فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِي الْحَيَاةِ أَنْ تَقُولَ لَا مِسَاسَ)؛ «دور
شو! این لقب لا مساس(1)[به من دست نزنید و نزدیک من نشوید] برای تو تا زنده هستی در میان بازماندگانت به کیفر باشد».(2)
حضرت موسی (علیه السلام) از این پیشامد ناراحت شده و تصمیم کشتن سامری را گرفت، اما خداوند به او وحی کرد:
لا تقتل السامریّ فانّه سخیٌّ؛ ای موسی (علیه السلام) ! سامری را نکش، چون او شخص سخاوتمندی است.(3)
عابدی هفتاد سال خدا را عبادت کرد، شبی در عبادتگاه خود مشغول راز و نیاز بود زنی آمد و درخواست کرد او را اجازه بدهد تا اینکه شب آنجا بماند و از سرما محفوظ باشد، عابد امتناع کرد، زن اصرار ورزید باز نپذیرفت. زن ناامید شد و برگشت.
در این هنگام چشم عابد به اندام و جمال دلفریب او افتاد هر چه خواست خود را نگه دارد ممکن نشد، از معبد بیرون آمد زن را برگردانید و داستان گرفتار شدن خود را به او شرح داد، مدت هفت شبانه روز با او به سر برد.
شبی به یاد عبادتها و مناجاتهای چندین ساله خود افتاد بسیار افسرده گردید به اندازهای اشک ریخت که از حال رفته و بیهوش شد، زن وقتی ناراحتی عابد را مشاهده کرد هنگامی که به هوش آمد به او گفت: تو خدا را به غیر از من معصیت نکردهای، اگر با او از در توبه درآیی شاید قبول کند، مرا نیز یادآوری کن.
عابد از عبادتگاه بیرون شد سر به بیابان گذاشت، شب فرا رسید، به خرابهای پناه برد، در آن خرابه دو نفر کور زندگی میکردند، که هر شب راهبی برای آنها دو عدد نان به وسیله غلامش میفرستاد.
غلامِ راهب آمد و به هر کدام یک نان داد، یکی از نانها را عابد معصیتکار گرفت، آن کوری که به او نان نرسیده بود گریه کرده گفت: امشب باید گرسنه بسر ببرم. غلام گفت: این دو نان را بین شما تقسیم میکنم.
عابد با خود اندیشید که من سزاوارتر هستم تا با گرسنگی سر ببرم، این مرد مطیع و فرمانبردار است اما من معصیتکارم، جزایم این است که گرسنه باشم، نان را به صاحبش ردّ کرد.
آن شب را بدون غذا گذراند، رنج و ناراحتی فراوان و شدت گرسنگی توان را از او ربوده بود، به اندازهای ضعف پیدا کرد که مشرف به مرگ شد، خداوند به عزرائیل امر کرد که روح او را قبض نماید. وقتی که از دنیا رفت فرشتههای عذاب و ملائکه رحمت دربارهاش اختلاف کردند.
فرشتگان رحمت ادعا کردند که او مردی گنهکار بود اما توبه کرده است. ملائکه عذاب میگفتند: گناه کرده و ما مأمور او هستیم.
خداوند خطاب کرد: عبادت هفتاد ساله او را با معصیت هفت روزهاش بسنجید وقتی حساب کردند معصیت عابد بیشتر بود، آنگاه امر کرد معصیت هفت روزه را با آن یک عدد نانی که دیگری را بر خود
مقدم داشت بسنجند، وقتی حساب کردند انفاق و ایثار عابد زیادتر گردید و ثواب آن بیشتر شد، لذا ملائکه رحمت امور او را عهدهدار شدند.(1)
1) - کلمه طیبه 480.
مدتی بود که بعضی از بنی اسرائیل درختی را عبادت میکردند، عابدی در آن نزدیکی منزل داشت، روزی که متوجه این مسئله شد تبری برداشت و به طرف درخت رفت تا آن را قطع نماید.
شیطان سر راهش را گرفته، گفت: چرا میخواهی عملی انجام دهی که برایت سودی ندارد و دست از عبادت خود کشیدهای برای کار بیفایده؟!
پیوسته وسوسه میکرد تا عابد را منصرف کند، بالاخره کار به جدال کشید، عابد و شیطان با یکدیگر گلاویز شدند، با مختصر فعالیتی شیطان مغلوب شد و بر زمین افتاد عابد بر روی سینه او نشست.
شیطان گفت: من را رها کن تا پیشنهادی بکنم اگر نپسندیدی آنگاه هر چه خواستی انجام بده.
عابد گفت: بگو، شیطان پیشنهاد کرد که چون مردی بینوا هستی
من روزی دو دینار برایت میآورم تا صرف مخارج خود نمایی و به دیگر مستمندان نیز انفاق کنی این کار برای تو از قطع نمودن درخت بهتر است، اگر موافقت کنی هر روز دو دینار از زیر بالش خود برمیداری.
عابد از جا حرکت کرد و پیشنهاد شیطان را پذیرفت، روز اول و دوم همانطوری که قرار بود دو دینار زیر بالش خود یافت ولی روز سوم هر چه جستوجو کرد چیزی پیدا نکرد.
عابد برای مرتبه دوم تبر را برداشت تا درخت را قطع نماید، در بین راه مصادف با شیطان گردید، این بار نیز کار به جدال کشید ولی بر عکس، عابد مغلوب شد و بر زمین افتاد، شیطان بر روی سینهاش نشست و گفت:
اگر از قطع کردن درخت منصرف نشوی هماکنون تو را میکشم، عابد تقاضا کرد او را رها کند و در ضمن پرسید: چه شد که مرتبه اول مغلوب من گردیدی ولی این بار غالب شدی؟
گفت: چون مرتبه اول برای خدا و با نیتی پاک آمدی، مرا مغلوب نمودی؛ زیرا ما را به کسانی که برای خدا عملی انجام دهند راهی نیست، اما مرتبه دوم به واسطه تأخیر دینارها آمدی این بار بود که مغلوب شدی.(1)
1) - پند تاریخ خسروی 5 / 201 به نقل از مستطرف 2 / 154.
«مالک بن دینار» میگوید: به قصد سفر حج مسافرت میکردم، در بیابان کلاغی را دیدم که در منقارش نان بود، با خود گفتم، یعنی چه؟ حتماً حادثهای پدید آمده که این نان در منقار کلاغ است.
دنبال کار کلاغ را گرفتم، دیدم کلاغ وارد غاری شد، وارد غار شدم، دیدم دست و پای مردی را بستهاند و به دشت انداختهاند، کلاغ برای او نان آورده، لقمه لقمه میکند و به او میدهد. به محض ورود من کلاغ پرید و رفت و دیگر برنگشت، به آن مرد گفتم: تو که هستی و از کجا میآیی؟
گفت: من به قصد اعمال حج بیرون آمدم، در این بیابان دزدها مرا گرفتند و تمام اموالم را تصاحب کردند، دست و پایم را محکم بستند و مرا به این مکان انداختند، پنج روز است به حال گرسنگی صبر کردم، به این وضع بودم تا اینکه در مقام دعا عرض کردم:
یا من قال فی کتابه: (أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ...)؛
ای خدایی که در قرآن میگویی: «ای آنکه اجابت میکنی دعای مضطر را...».(1)من مضطر و بیچارهام به من رحمی نما.
این کلاغ را خداوند به من رساند و هر روز مرا از طعام و آب سیراب میکند.
«مالک» میگوید: بندها را از دست و پایش گشودم و با هم به قصد سفر حج به راه افتادیم؛ در راه تشنه شدیم، آب به همراه نداشتیم. در بیابان نگاه کردیم، دیدم دستهای از آهوان صحرایی کنار گودال آبی آمدهاند و از آن آب میآشامند، گفتیم: حمد خدایی را که چاه آبی پیدا کردیم.
به طرف چاه آمدیم، آهوها فرار کردند، وقتی که نزدیک چاه رسیدیم - سطل و ریسمان هم داشتیم از این نظر خوشحال بودیم که وسیله آبکشی برایمان فراهم است - با کمال تعجب دیدیم، آبی که روی زمین بود به قعر چاه نشست. به وسیله سطل، آب از چاه کشیدیم و خود را از تشنگی نجات دادیم. سپس به خدا عرض کردیم:
ای خدا! آهوانی که رکوع و سجود نمیکنند، آنان را بر روی زمین آب میدهی، ولی ما باید از چند متری از آب استفاده کنیم.
در این هنگام صدای هاتفی را شنیدم که گفت:
1) - نمل 62.
یا مالک! انّ الصباء توکلتْ علینا، فسقینا وانت توکلتَ علی حبلک دلوک؛ ای مالک! آهوان به ما توکل کردند، به آنها در روی زمین آب دادیم، اما تو به ریسمان و سطلی که داری توکل کردی.(1)
1) - جامع التمثیل 29.
از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده است:
در میان بنی اسرائیل پادشاهی حکومت میکرد، آن پادشاه یک قاضی داشت و آن قاضی را برادری صالح و مورد اطمینان بود. پادشاه برای انجام مأموریتی سراغ شخصی مورد اطمینان میگرفت، در این مورد از قاضی کمک خواست؛ قاضی گفت: من برادری صالح دارم و شخصی را از او مطمئنتر سراغ ندارم، او را حاضر میکنم تا این مأموریت را انجام دهد.
به دستور پادشاه، قاضی برادرش را دید و در این باره با او به گفتگو پرداخت، او امتناع ورزید و گفت: من زنی دارم نمیتوانم او را تنها بگذارم و مدتی از شهر برای انجام مأموریت مسافرت کنم، قاضی خیلی اصرار کرد تا اینکه برادرش ناگزیر شد قبول کند. با اینکه زنش راضی نبود، تن به این مسافرت داد و زنش را به قاضی سپرد و گفت: در غیاب من همواره از همسرم سرکشی کن، تو را حافظ زنم قرار دادم ودر
این مورد سفارش اکید کرد. برادرش - قاضی - هم به او اطمینان داد برای حفظ همسرش دریغ ننماید.
برادرِ قاضی به مسافرت رفت، قاضی در غیاب او مکرّر به خانه زن برادرش میآمد و به کارهای او رسیدگی میکرد؛ در ضمنِ این رفت و آمد چشم قاضی به صورت زیبای زن برادرش افتاد، کمکم وسوسه شیطان او را به خیالهای شهوانی افکند و در این مسیر به قدری پرت شد که از زن برادرش تقاضای تمکین نمود.
چندین بار با حرکات و سکنات و گفتاری مختلف خواست زن را برای عمل منافی عفت راضی کند، ولی آن زنِ خداترس با کمال شجاعت ایستادگی کرد و تن به این گناه نداد، به حدّی که قاضی او را تهدید کرد و گفت:
پادشاه گوش به حرف من است، اگر مرا ناکام کنی به او میگویم: زن برادرم در غیاب من زنا کرده و باید سنگسار شود، زن در جواب او گفت: هر کار از دستت برمیآید انجام ده، غیر ممکن است من با اختیار خود زیر بار این گناه بروم.
قاضی مأیوس شد ولی این انتقام ناجوانمردانه را کشید و وقتی به حضور پادشاه رسید گفت: زن برادرم باید سنگسار شود، چون زنا داده است. پادشاه بدون تحقیق دستور سنگسار کردن او را داد، قاضی آخرین تلاش خود را کرد و نزد زن برادرش آمدو جریان را گفت و اظهار داشت که اگر الان هم تمکین کنی، میتوانم تو را از سنگسار
کردن نجات دهم.
آن زن غیور گفت: آنچه میخواهی انجام بده، من دامنم را به گناه لکهدار نمیکنم.
بالاخره زن را به صحرا بردند و سنگسار کردند. زن بیگناه را آنقدر سنگباران کردند تا اینکه یقین کردند او مُرده است، سپس از او دست برداشتند. چون شب شد، او هنوز نمُرده بود و رمقی داشت، با هزار زحمت خود را از لای سنگها بیرون آورد و کشانکشان از آن محوطه دور شد و همین طور بیهدف راه میرفت تا آنکه به معبدی رسید، کنار معبد آن شب را خوابید تا صبح شد.
وقتی عابد درِ معبد را باز کرد و آن زن را، با آن حال در بیرون معبد دید، از او احوال پرسید. زن قصه خود را از اول تا آخر بیان کرد.
عابد بر او ترحّم کرد، او را به معبد برد و مدتی وی را از نظر غذا و دارو سرپرستی کرد تا خوب شد.
سپس به او گفت: کودکی دارم تو پیش ما باش و آن کودک را پرستاری کن.
آن عابد، غلامی جوان داشت، در اثناء رفت و آمد چشمش به آن زن افتاد، دلش رفت، کنترل خود را از دست داد و از آن زن تقاضای تمکین کرد، آن زن هم به هیچ وجه تن به این عمل نداد.
سرانجام غلام او را تهدید کرد و گفت: اگر راضی نشوی، فرزند عابد را میکشم و میگویم این زن او را کشته است.
زن گفت: هر کاری میکنی بکن من اینکاره نیستم.
غلام تصمیم خود را به مرحله اجرا درآورد و سپس نزد عابد آمد و گفت: این زن زناکار را برای چه در معبد خود نگه داشتهای؟! آنقدر خائن است که فرزند تو را کشت! عابد با کمال ناراحتی نزد زن آمد و گفت: عجب! تو اینقدر نمک نشناسی که فرزندم را کشتی؟!
زن قصه خود را گفت، عابد گفت: دیگر دلم راضی نمیشود که تو در این معبد بمانی، باید از اینجا بروی، بیست درهم به او داد و او را بیرون کرد.
آن زن شبانه در بیابان وحشتناک به راه افتاد و بیهدف میرفت تا آنکه صبح به دهی رسید، دید مردی را به دار آویختهاند و هنوز زنده است، وقتی علّتش را پرسید به او گفتند: این شخص بیست درهم بدهکار است، قانون این محیط این است که هر کس به مبلغ بیست درهم بدهکار شد باید به دار آویخته شود یا اینکه قرضش را ادا کند. آن زن دلش به حال او سوخت و آن بیست درهمی را که عابد به او داده بود در این راه داد و آن مرد را از مرگ حتمی نجات داد.
آن مرد وقتی از علت نجات و مهربانی آن زن مطلع شد، نسبت به آن زن اظهار محبّت کرد و حتّی گفت: من از این به بعد خادم و نوکر تو میباشم، هر جا بروی با تو میآیم تا اگر بتوانم به فیض خدمتگزاری برسم.
از این رو این زن ومرد با هم از آن ده بیرون آمدند و به همراه هم
بودند تا اینکه رسیدند کنار دریایی، مشاهده کردند که چند کشتی کنار دریا توقف کرده و گروهی میخواهند بر آن سوار شوند.
دنیاپرستی و روباهصفتی، آن مرد را بر آن داشت تا اینکه به آن زن گفت: در کناری بنشین تا من نزد آن مردمی که میخواهند بر کشتی سوار شوند بروم بلکه کاری را انجام دهم و از مزد کارم طعامی تهیه کنم، بیاورم با هم بخوریم. با این نقشه به ظاهر آراسته رفت نزد آن مردها و به آنها گفت: در این کشتی چیست؟ گفتند: انواع جنسها هست. گفت: این یکی چرا خالی است؟ گفتند: او را ما سوار میشویم. گفت: این جنسها چقدر ارزش دارد؟ گفتند: به حساب نمیآید.
گفت: من جنسی دارم که از تمام این جنسها بهتر است و آن کنیزکی است که هرگز کنیزی را به آن جمال و زیبایی ندیدهاید، گفتند: آن کنیز را به ما بفروش، گفت: میفروشم به شرط آنکه یکی از شما برود او را ببیند و برای شما خبر بیاورد، آنگاه درباره خرید و فروش او گفتگو میکنیم و به شرط اینکه آن کنیزک نفهمد و وقتی من بهای او را از شما گرفتم و رفتم آنگاه شما بروید او را تصرّف نموده و با خود ببرید.
آنان قبول کردند، شخصی را فرستادند، رفت و او را دید، برگشته و گفت: هرگز چنین زنی را به این زیبایی ندیدهام. سرانجام آن زن را به دوازده هزار درهم خریدند. آن مرد بیوجدان پولها را گرفت و رفت.
آمدند تا زن را به همراه خود ببرند، زن اصرار میکرد که من صاحب او بودهام و او را از مرگ حتمی نجات دادم!... کنیز او نبودم!...
گفتند: ما این حرفها را نمیشنویم، تو را خریدهایم و تو جزء متاع و اجناس ما میباشی. او را با خود آوردند و چون از خودشان اطمینان عدم تجاوز به زن نداشتند، او را تنها در میان کشتی حامل متاع و اجناس سوار کردند و خود بر کشتی دیگر سوار شده و از آنجا به طرف مقصد روانه شدند.
ناگهان در وسط دریا طوفانی آمد و کشتیها را به تلاطم درآورد، کشتی حامل سرنشینان غرق شد و همه آنها از بین رفتند، ولی به کشتی حامل اجناس که زن سوار بر آن بود صدمهای نرسید.
طوفان رفع شد، امواج ملایم دریا آن کشتی را نمنم آورد تا به جزیرهای رساند، آن زن مشاهده کرد که به جزیرهای خوش آب و هوا و سبز و خرّم، دارای درختان میوهدار رسیده است، خیلی خوشحال شد و تصمیم گرفت در همان جزیره بماند و به عبادت خدا مشغول شود تا مرگش فرا رسد.
خداوند به پیامبری از پیامبران آن زمان وحی کرد:
«برو نزد فلان پادشاه و بگو در فلان جزیره بندهای از بندگان من هست، باید تو و اهل کشور نزد او بروید و به گناهان خود نزد او اقرار کنید و از او درخواست نمایید از گناهان شما بگذرد تا من نیز از گناهان شما بگذرم».
آن پیامبر پیام خداوند را به آنان رسانید. پادشاه و اهل مملکتش همه به سوی آن جزیره رفتند، آن زن را در آنجا دیدند، ولی هیچ کدام او را نشناختند.
پادشاه نزد او رفت و گفت: این قاضی نزد من آمد و گفت: زن برادرم زنا کرده با اینکه شاهدی در این باره نداشت من حکم سنگسار او را دادم، میترسم حرامی را مرتکب شده باشم برای من طلب آمرزش کن.
زن گفت: خدا تو را بیامرزد، در اینجا بنشین.
شوهر آن زن نزد او آمد و گفت: من زنی داشتم در نهایت عفّت؛ بدون رضایت او از شهر بیرون رفتم و سفارش او را به برادرم کردم، وقتی برگشتم به من گفتند او را به عنوان اینکه زنا کرده سنگسار کردند، میترسم من درباره او کوتاهی کرده باشم از خدا بخواه مرا بیامرزد.
زن گفت: خدا تو را بیامرزد، کنار پادشاه بنشین.
در این هنگام قاضی آمد و گفت: من زن برادری داشتم، برادرم مسافرت کرد، من او را سرپرستی میکردم تا اینکه هوای نفس بر من چیره شد از او تقاضای عمل منافی عفت کردم او نپذیرفت، تهمت زنا به او زدم و باعث آن شدم که او را سنگسار کردند، از برای من استغفار کن.
زن گفت: خدا تو را بیامرزد، برو بنشین.
در این هنگام عابد آمد و قصه خود را گفت و اضافه کرد که زنی
را شبانه از معبد خود بیرون کردم، میترسم درندگان او را دریده باشند برایم استغفار کن.
زن گفت: خدا تو را بیامرزد، برو کنار اینها بنشین.
در این هنگام غلام عابد آمد و تهمتِ زدنِ قتل کودک به زن را گفت و استغفار خواست.
زن گفت: خدا تو را بیامرزد، کنار اینها بنشین.
در آخر، آن مردی که به دار آویخته شده بود و پس از نجات، آن زن را به کشتی سواران فروخت، آمد و قصه خود را گفت و تقاضای استغفار کرد.
زن گفت: خدا تو را نیامرزد!! [چون او در برابر نیکی بدی کرده بود].
آنگاه آن زن خود را به شوهرش معرفی کرد و گفت: قصه همه آنها با من است، آن زن من هستم! من دیگر احتیاج به شوهر ندارم، این کشتی را با متاعش تصرف کن و مرا در همین جزیره بگذار تا تنها مشغول عبادت خداوند شوم.
شوهر، او را گذاشت و کشتی را با متاعش با خود برد، پادشاه و اهل کشورش هم مراجعت کردند.(1)
1) - حیوة القلوب 1 / 489.
در زمانهای پیشین در میان بنی اسرائیل جوانی به نام «جریح» زندگی میکرد. وی از شهر و قریه و اجتماع دور بود و در بیابانی معبدی داشت و همواره مشغول عبادت بود. در این مسیر به قدری کوشا بود که مردم علاقه و ارادت خاصی به او پیدا کردند، حتی شاه و رجال آن دیار مرید او شده بودند.
روزی در معبد مشغول عبادت بود، مادرش به دیدار او آمد، دید مشغول نماز است، چند بار وی را صدا کرد، جریح صدای مادر را میشنید ولی جوابش را نمیداد.
[رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر جریح عالم و فقیه میبود، میدانست که اگر نمازش را میشکست و جواب مادر را میداد ثوابش بیشتر بود] مادر از بیاعتنایی پسر، دلسوخته شد و گفت: برو! امیدوارم از دنیا نروی مگر اینکه گروههایی از مردم فاسق و فاجر دور تو را بگیرند. من این همه راه آمدهام، تو در راباز نمیکنی و جواب مرا
نمیدهی؟! این را گفت و از معبد دور شد.
جریح روز به روز از نظر مقام اوج میگرفت تا اینکه عابدها و زاهدهای زمان به او حسد بردند، طبق مثل معروف: «حاسد از چاقی دیگران لاغر میشود». دیگر حسد آنها به جوش آمد و میگفتند: چرا باید جریح آن همه دارای مقام باشد، خاص و عام، شاه و رعیت مرید او باشند...؟!
به دنبال این افکارِ آلوده، زنی را که مشهور به فاحشگی بود، به حضور آورده و مقداری پول به او دادند و گفتند:
تو همیشه از زنا حامله میشوی وقتی که بچه زاییدی،بچه را به معبد جریح ببر و در آنجا بگذار و بگو تو در فلان وقت با من زنا کردی و این بچه از تو است بردار، دیگر کاری نداشته باش.
وقتی که چشم زن به پولها افتاد، دلش رفت و این پیشنهاد را پذیرفت، هنگامی که وضع حمل کرد، بچهاش را به معبد جریح برد و گفت: ای جریح! این بچه از تو است بردار و بزرگش کن.
آنگاه طبق نقشه قبلی عدهای از اطراف به معبد آمده بچه را برداشته و نزد پادشاه بردند و جریان زنای جریح را به پادشاه شرح دادند.
پادشاه از این گزارش بیاندازه ناراحت شد و دستور داد فوراً بروید معبد جریح را خراب کنید و او را دستگیر کرده بیاورید. مردم آمدند و با یک وضع عجیبی معبد را خراب کرده و جریح را با رسوائی
تمام، کشان کشان نزد پادشاه آوردند در حالی که مردم به او میرسیدند و آب دهان به صورتش میانداختند.
پادشاه نیز از شدت غضب بدون تحقیق دستور داد او را به دار آویختند و اعلام کرد که مردم جمع بشوند و منظره دار زدن جریح را ببینند.
در این میان مادرِ جریح با سایر مردم به گرد دار اجتماع کردند؛ جریح در بالای دار چشمش به مادر خود افتاد، نفرین مادر یادش آمد که گفته بود: «امیدوارم در آخر عمر جماعتی از فساق و فجار به دور تو باشند و تو بمیری!»
مادرش را صدا زده و گفت: مادر جان! آن روز به معبد من آمدی به اعتنا نکردم، نفهمیدم و غلط کردم، مرا ببخش و از من راضی شو! مادر گفت: اکنون که پشیمان هستی تو را بخشیدم و از تو راضی شدم.
در این هنگام جریح قوّت گرفت و گفت: آن بچهای را که به من نسبت میدهند بیاورید تا او را ببینم. بچه را آوردند، در این وقت جریح سر به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا! تو میدانی که این تهمت را به من زدهاند و من بیگناهم، این نسبت ناروا را از من دفع کن!
سپس رو به کودک کرد و گفت:
ایها الصبی! انطق باذن الله واخبرنا من ابیک؟؛ ای کودک! به اذن خدا سخن بگو و پدر خود را معرفی کن.
کودک با زبان فصیح گفت:
ای مردم! ساحت مقدس جریح از این آلودگیها دور است، او پدر من نیست، پدر من فلانی است، خدا حکم کند میان من و پدر و مادرم که نطفه مرا به حرام بستهاند.
پادشاه از این حادثه تعجب کرد، فوری دستور داد جریح را از دار پایین آوردند، خیلی از او معذرت خواست و فوق العاده به او احترام کرد و سپس دستور داد معبدش را خیلی باشکوه ساختند و تمام آنهایی را که نقشه قتل جریح را طرح کرده بودند با شکنجه سختی به قتل رساند.
جریح هم سوگند خورد که دیگر از مادر خود جدا نشود و پیوسته او را خدمت کند.(1)
1) - قصص الانبیاء راوندی 180؛ بحار الانوار 71 / 75.
سربازان خلیفه کودکی را نزد عمر بن خطاب آوردند و به دنبال ایشان دو زن وارد شدند و از عمر خواستند تا به اختلاف ایشان رسیدگی کند. منظره آن کودک و مشاجره زنان، توجه حضار را به سوی ایشان جلب کرد، عمر چون آن ماجرا را دید، رو به جانب زنان کرد و قصه ایشان را باز پرسید.
در این هنگام، یکی از آن دو زن، با لحنی مهیّج و بیانی مؤثر سخن آغاز کرد و گفت:
این کودک که در منظر خلیفه، فارغ از همه چیز و غافل از همه جا سرگرم بازی است، میوه دل و پاره جگر من است که نُه ماه به زحمت حمل او را گذرانده و در مجاورت قلب خود، از شیره جانِ خویش او را غذا داده و همگی مشکلات را به انتظار ولادت و امید دیدار طلعت او تحمّل کردهام، ولی اکنون به روزی خود رسیده و مزد
مشقتهای طاقت فرسای خود را دریافت و این عطیه الهی را به دست آوردهام.
این زن که در کنار من نشسته، از سر ظلم و تعدّی، مدّعی مادری این کودک شده، و با سلاح حیله و تزویر، قصد آن کرده که پیوند مقدس و رابطه مادری و فرزندی ما را که خدا پیوند داده، بگسلد و فرزند دلبند مرا از آغوشم برباید.
سخن آن زن چنان سوزناک و مؤثّر بود که صحنه قضاوت را تحت تأثیر شدید قرار داد و امواج رحم و سیلاب را در دلها و دیدهها برانگیخت.
لیکن زن دوم پیش از آنکه فرصت از دست برود و رقیب به هدف مطلوب خود دست یابد، پیش از شروع سخن، حجتی قوی و منطقی نافذ از اشک بر صفحه چهره خود را به محضر قضاوت عرضه کرد و گفت:
این حیلهگر و نیرنگساز که خدا او را از گواراترین لذتهای حیات محروم ساخته و دامنش را قابل جای گزیدن کودکی معصوم نشناخته، با توسل به سلاح مکر و فریب، به مبارزه و معارضه برخواسته و سودای دل مرا آماج تیر خدعه و تزویر خود ساخته، تا بدین وسیله میوه دل مرا به سرانگشت تعدّی و جفا از شاخسار حیاتم چیند و چمنزار زندگانیم را با ربودن بلبلی خوشآواز و نغمهسرا، به قبرستانی سرد و وحشتزا مبدّل سازد.
سپس رو به حضّار کرد و گفت:
ای یاران پیغمبر! به ظاهرِ حق به جانبِ این زن حیلهگر منگرید، زیرا او مار خوش خط و خالی است که به آشیانه پرندگان ضعیف، شبیخون میزند و جوجگانش را میرباید.
چون سخنان زیبای آن زن به پایان رسید، بهت و حیرت سراسر مجلس را فرا گرفت و عمر از شنیدن آن سخنان متناقض و مشاهده آن صحنه حیرتانگیز، مضطرب و سرگردان و در کار خود فرو ماند، چارهای جز توسل به باب مدینه علم پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ندید.
عمر بن خطاب که بارها گفته بود: «لولا علیّ لهلک عمر؛ اگر علی] (علیه السلام) ] نبود به تحقیق عمر هلاک میشد».(1)
اخبار الطرائف ابن جوزی 19؛ الازکیاء ابن جوزی 18؛ الاربعین فخر رازی 466؛ ارجح المطالب آمر تستری 3 / 39؛ بریقة المحمودیه 1 / 211؛ تأویل مختلف الحدیث 202؛ تذکرة الخواص 147؛ تفریح الاحباب 325؛ تفسیر فخر رازی 7 / 484؛ درّ بحر المناقب 23؛ ذخائر العقبی 82؛ ریاض النضرة 2 / 142؛ سنن ابوداود 2 / 227؛ شرح جامع الصغیر 2 / 7 / 4؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 1 / 18 و 12 / 205؛ عمدة القاری 11 / 151؛ عون المعبود 12 / 76؛ فتح الباری 12 / 101؛ فرائد السمطین 1 / 351؛ فصول المهمة 18؛ فضائل امیرالمؤمنین احمد بن حنبل 327؛ فیض القدیر 4 / 375؛ کفایة الطالب 227؛ مختصر سنن ابی داود 6 / 230؛ مطالب السؤول 13؛ مناقب خوارزمی 39؛ نظم درر السمطین 130؛ وسیلة المال 127؛ وسیلة النجاة 139؛ ینابیع المودة 1 / 216 و 2 / 171 و 3 / 147 و...
اینبار نیز حل این1) - عمر بن خطاب دهها مرتبه در موارد مختلف پیشامد مسائل اسلامی و مشکلات قضایی حق و فصل شده از ناحیه امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) کلمه «لولا علی لهلک عمر» را تکرار نموده و چون نقل متون قضایا موجب اطاله کلام میشود تنها به ذکر فهرستی از مصادر آن اکتفا میکنیم تا فرصت بعدی:
مشکل را از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) خواستار شد، و زنان را به محضر آن حضرت فرستاد.
آنها دیگر بار شکایت خود را مطرح کردند و حکایت خود را عرضه داشتند، و هر یک با بیانی مؤثر و حالی آشفته گفتند: ای پسر عمّ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ! زود درمان کن که میلرزد دلم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) چون سخن آن دو خصم را شنید، زبان به وعظ و اندرز بگشود و ایشان را از عذاب الهی بیم داد و به بیان حقیقت دعوت کرد.
لیکن سخنان آن حضرت در دل ایشان مؤثر نیفتاد و همچنان در استبداد و عناصر بماندند. در این هنگام امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: اکنون که به صلح و صفا نمیگرائید و به راه سازگاری نمیآیید، ناگزیر حکم حق و حق حکم را در قضیه شما اجرا کنم.
آنگاه فرمودند تا ارّهای حاضر کردند. چون چشم زنان به دندانههای برّان ارّه افتاد، سراسیمه رو به امیرالمؤمنین (علیه السلام) کردند و از تصمیم او جویا شدند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: من این ارّه را برای آن خواستم تا با
زبان درشت و بیپروای خود، حق را بازگوید. سپس رو به یکی از حضّار کرد و فرمودند: برخیز و این کودک را با این ارّه به دو قسمت مساوی تقسیم کن و هر نیمه از آن را در دامان این دو زن بگذار.
چون کار به اینجا رسید، یکی از زنان خاموش بماند و آن دیگری تضرّع و زاری آغاز کرد و گفت: «خدا را یا اباالحسن (علیه السلام) ! اگر چارهای جز دو نیم کردن این کودک نباشد، من از حقّ خود درگذشتم و کودک را با همه حقوق خویش به رقیبم بخشیدم».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) چون سخن او را بشنید، به آواز بلند تکبیر گفت و فرمودند: این کودک فرزند تو است، زیرا اگر فرزند دیگری بود، بیگمان به حال او رقّت میکرد و او را به دندانههای شکننده اره نمیسپرد!
چون حکم از منطق صدق امیرالمؤمنین (علیه السلام) اعلام شد، آن زن دیگر حقیقت امر را اعتراف کرد و کودک را به رقیب باز گذاشت و عمر از شنیدن نتیجه حکم شادمان شد و زبان به ثنایامیرالمؤمنین (علیه السلام) گشود.(1)
1) - قضاوتهای امیرالمؤمنین (علیه السلام) 421.
لقمان حکیم (علیه السلام) مدتی نزد تاجری غلام بود، این تاجر باغی داشت، هر روز به غلامان دستور میداد که میوههای باغ را چیده و در انبار قرار دهند. غلامان در ضمن این کار، از میوههای انبار میخوردند به طوری که تاجر متوجه شد.
تاجر علت کم شدن میوههای انبار را از غلامان پرسید؛ غلامان دروغگو گفتند:
لقمان از میوههای انبار خورده است. تاجر نسبت به لقمان خیلی بدگمان شد. وقتی که لقمان از علّت خشم تاجر نسبت به او پی برد، در این باره اندیشید و سپس به تاجر گفت:
ما را امتحان کن تا واقع مطلب کشف شود، به هر یک از ما دو جام پر از آب گرم بده تا بیاشامیم، خودت سواره و ما پیاده و ما را موظف کن تا بدویم.
تاجر پیشنهاد لقمان را پذیرفت و به هر یک از غلامان دو جام
آب گرم خورانید، خودش سواره و آنها پیاده در صحرایی دویدند؛ پس از مقداری راهپیمایی بر همگی قی و استفراغ عارض شد، غلامان هر چه میوه خورده بودند برگردانیدند، ولی لقمان که میوهای نخورده بود، همچنان به سلامت میدوید. تاجر فهمید که لقمان بیگناه است، غلامان را مجازات کرد و به لقمان انعام داد.(1)
این داستان بسیار خوبی است برای اینکه روز قیامت هم یک چنین حالتی است اگر با نظری وسیع و عمیق بنگریم.
1) - روض الجنان و روح الجنان ابوالفتوح رازی 15 / 286؛ منهج الصادقین ملا فتح الله کاشانی 7 / 203؛ تفسیر عاملی 7 / 123.
در حدیث است که حضرت موسی (علیه السلام) در مناجات کوه طور، عرض کرد:
«یا اله العالمین!؛ ای خدای جهانیان!» جواب شنید: «لبیک» یعنی ندای تو را پذیرفتم و رد نمیکنم.
سپس عرض کرد: «یا اله المحسنین!؛ ای خدای نیکوکاران!». جواب شنید: «لبیک».
سپس عرض کرد: «یا اله المطیعین!؛ ای خدای اطاعت کنندگان!» جواب شنید: «لبیک».
سپس عرض کرد: «یا اله العاصین!؛ ای خدای گنهکاران». جواب شنید: «لبیک، لبیک، لبیک».
حضرت موسی (علیه السلام) تعجب کرد و عرض نمود: خداوندا! تو را به خدای جهانیان، خدای نیکوکاران و خدای اطاعت کنندگان خواندم،
یک بار فرمودی: «لبیک»، ولی تو را به خدای گنهکاران خواندم فرمودی: «لبیک، لبیک، لبیک» حکمتش چیست که سه بار «لبیک» فرمودی؟
جواب آمد: مطیعان به اطاعت خود، نیکوکاران به نیکوکاری خود و عارفان به معرفت خود اعتماد دارند، گنهکارانند که جز به فضل من پناهی ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند به درگاه چه کسی پناهنده شوند؟(1)
1) - منتخب قوامیس الدرر 285؛ به نقل از پندهایی از تاریخ اشتهاردی 2 / 239.
منقول است که یکی از اولاد امام محمد باقر (علیه السلام) در شهر بغداد در خانه شخصی به نام «مهلّب» پنهان شده بود و آن نیک مردِ صالح با زن صالحه خود آن امامزاده عالی مقام را پرستاری میکردند، تا اینکه مدت دو سال بدین منوال گذشت.
همسایه آنها یکی از غلامان والی بغداد به نام «معقل» بود. روزی زنِ همین «معقل» به خانه «مهلّب» آمده و از احوال آن امامزاده فی الجمله آگاه شد و اطلاع حاصل نمود. او ادعای تشیّع نموده و با هزار مکر و حیله خود را به اتاق آن امامزاده رسانید و قدری تأسف و افسوس به حالش نموده بعد به منزل خود مراجعت کرد، شوهر خود «معقل» را خبر داد. آن پستفطرت به جهت مال دنیا، حکایت را به عرض والی رسانید.
در حالی که «مهلب» در خدمت آن امامزاده مشغول صحبتبود، غفلتاً خدّام آن روسیاه به طلب او آمدند.
«مهلب» مضطرب شد و حالش دگرگون گردید. آهسته آهسته گریه میکرد و با قاضی الحاجات مناجات مینمود که؛ ای چارهساز درماندگان! و ای دستگیر آوارگان! راه نجات بنما و از این مهلکه ما را خلاص و رهایی عطا فرما!
«مهلب» پسری داشت به نام ابراهیم، در آن حال از اتاق بیرون آمد. پدر چون پسرش ابراهیم را دید، برخاست و شیره جانش را به آغوش کشید و گفت:
ای نور دیده! ای سرور دلم! بدان که غم فرا رسیده «الدّنیا جیفة وطالبها کلاب؛ دنیا مردار است و خواهان آن سگان». این دنیا با کسی وفا نکرده و نخواهد کرد، هر که به دنیا آمده خواهد رفت و هر صاحب روحی شربت مرگ را خواهد چشید.
ای جان پدر! بیا تا تو را عوض این امامزاده که مهمانِ عزیز ماست به نزد والی ببرم و هر حکمی که خواهد در حق تو بکند و آقازاده به سلامت بماند.
آن جوانِ جوانمرد و جوانبخت گفت:
ای پدرجان! به جان منت دارم و به هر چه که سلامتی آقازاده منوط به آن باشد، راضی و خوشحال و با دل و جان قبول میکنم.
همان لحظه «مهلّب» دست پسر خود را گرفت، به نزد والیخونخوار بغداد برد. چون والی چشمش بر پسر افتاد به گمان اینکه
همان امامزاده والاتبار است، حکم نمود تا او را بردند و در میان دیوار نهاده، با گچ و آجر دیوار را محکم و بلند نمودند. پس کارگران آن ملعون، ابراهیم را در میان دیوار نهادند.
پدر ابراهیم - مهلّب - با دلی سوزان و چشمی گریان به خانه مراجعت نموده و به زوجه خود - مادر ابراهیم - گفت: ابراهیم را قربانی آقازاده نمودم! پس زن و شوهر در گوشه خانه آهسته آهسته گریه میکردند که آقازاده از حال ایشان مطّلع نشود.
اما چون زنان نازک دلند، مادر ابراهیم نیکیهای پسرش به یادش میآمد و با دلی سوزان میگفت:
ای مهلّب! کاش در وقت جان دادن ابراهیم، در نزد او من میبودم و کفنی برای او حاضر مینمودم.
ای کاش! در وقت جان دادنش شرب آبی به او میدادم و با یکدیگر وداع میکردیم و به درد دلش میرسیدم و وصیتهای او را میشنیدم.
«مهلّب» مثل سابق از برای آن امامزاده طعامی درست کرد و به منزلش برد، نزدش گذاشت و چون آن امامزاده عادت کرده بود که همیشه با ابراهیم طعام میل میکرد، وقتی ابراهیم را ندید او را طلب کرد. در آن حال اشک چشم مهلّب بر چهرهاش روان گردید.
شهزاده سبب گریهاش را با اصرار پرسید، مهلّب ناچار ماجرا را به عرض رسانید. آن بزرگوار گریه و زاری بسیار نموده و با چشم گریانعمامه خود را برداشت و دست نیاز به درگاه خداوند بینیازِ بندهنواز
بلند نمود و دعا کرد.
هنوز شهزاده در دعا بود که ابراهیم داخل خانه شد! پدر و مادرش با دیدن او از شدت شادی بیهوش شدند، هنگامی که به هوش آمدند کیفیت زنده شدنش را سؤال نمودند. گفت:
چون مرا به میان دیوار نهادند شخصی پیدا شد و دست مرحمت بر سر من گذاشت، تا این ساعت که امامزاده والامقام متوجه درگاه ملک علّام شده، مرا از درگاه خدا خواهش نمود. سپس دیدم حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) تشریف آوردند و به من فرمودند:
ای ابراهیم! برخیز برو به نزد پدر و مادرت که هر دو در فراقِ تو دیده گریان و ناله کناناند اما به پدرت بگو:
فرزند خویش اگر تو نمودی بما فدا *** فرزند من حسین فدا به کربلا
گر یک پسر ثنا نمودی به راه دوست *** هفده جوان شده در نینوا فدا
مهلّب از شنیدن این سخنان و مرحمت مخصوصه امیرالمؤمنین (علیه السلام) صیحهای زد و روحش به روضه رضوان پرواز نمودو به رحمت احدی و نعمت ابدی فایز گردید.(1)
1) - حزن المؤمنین، مجلس ششم، فصل هشتم، ص364، به نقل از نسیمی از بوستان دوست 254.
قرآن مجید، کلام الله.
اثنی عشریه، بهبهانی عاملی.
الاحتجاج، شیخ طبرسی.
الاختصاص، شیخ صدوق.
الارشاد، شیخ مفید.
اصول کافی، شیخ کلینی.
الامالی، شیخ صدوق.
الانوار البهیة، شیخ عباس قمی.
انوار النعمانیه، سید نعمت الله جزایری.
بحار الانوار، علامه مجلسی.
پند تاریخ، موسی خسروی.
پندهایی از تاریخ، اشتهاردی.
تفسیر المیزان، طباطبایی.
تفسیر روح البیان، اسماعیل حقی بروسوی.
تفسیر صافی، فیض کاشانی.
تفسیر عاملی، عاملی.
تفسیر قرطبی، القرطبی.
تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی.
تفسیر کنز الدقائق، میرزا محمد مشهدی.
تفسیر نور الثقلین، شیخ الحویزی.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی.
ثمرات الحیوة، سید محمود امامی اصفهانی.
جامع التمثیل، محمد جبله رودی.
جوامع الحکایات، محمد عوفی.
حدیقة الشیعة، مقدس اردبیلی.
حیوة القلوب، علامه مجلسی.
داستان و راستان، شهید مطهری.
داستانهای مثنوی، علی اکبر بصیری.
الدعوات، قطب الدین راوندی.
روض الجنان، ابوالفتوح رازی.
زینة المجالس، مجدالدین محمد الحسینی.
سراج الملوک، فهری.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید.
الطاف الهی، محمد حسین حقجو.
عشریه، چهار سوقی اصفهانی.
علل الشرایع، شیخ صدوق.
عیون اخبار الرضا (علیه السلام) ، شیخ صدوق.
فتح الابواب، سید بن طاووس.
قصص الانبیاء، جزایری.
قصص الانبیاء، قطب الدین راوندی.
قصههای قرآن، اشتهاردی.
قضاوتهای امیرالمؤمنین (علیه السلام) .
کلمه طیبه، میرزا حسین طبرسی نوری.
کلیات حدیث قدسی، شیخ حر عاملی.
کلیات کشکول امامت، سید عزیزالله امامت حسینی کاشانی.
مثنوی طاقدیس، ملا احمد نراقی.
مجالس الواعظین، سید اسماعیل یزدی اردکانی.
مجمع البیان، شیخ طبرسی.
المحتضر، حسن بن سلیمان حلی.
المحتضر، حسن بن سلیمان حلی.
معانی الاخبار، شیخ صدوق.
مناقب امیرالمؤمنین، محمد بن سلیمان کوفی.
منتخب قوامیس الدر.
منهج الصادقین (علیهم السلام) ، ملا فتح علی کاشانی.
ناسخ التواریخ امام علی (علیه السلام) ، عباس قلی خان سپهر.
نسیمی از بوستان دوست، محمد رحیمی.
نور المبین، الجزایری.
نهج البلاغه، فیض الاسلام.