ghaemiyeh.com
قال أبو جعفر علیه السلام وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدًی مِّنَ اللَّهِ.. قَالَ یَعْنِی مَنِ اِتَّخَذَ دِینَهُ رَأْیَهُ بِغَیْرِ إِمَامٍ مِنْ أَئِمَّهِ اَلْهُدَی.
امام باقر علیه السلام درباره این آیه که چه کسی گمراه تر از کسی است که تبعیت هوای خویش کند بدون هیچ هدایتی از سوی خدا فرمودند: منظور کسی است که دینش را نظر خودش بگیرد نه از یکی از امامان هدایت (معصوم).
مستدرک، ج 17، ص 310
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
کلمه معجزه، مشتق از عجز و به معنای کاری است که از توان نوع بشر خارج باشد. یعنی بشر از این حیث که بشر است توان چنین کاری را ندارد. بنابر این اگر این چنین کاری از سوی بشر همراه با ادعای پیامبری انجام شود چون تنها راه اثبات رسالت معجزه است، بدون شک از ناحیه خداست نه سوی قدرت های دیگر، زیرا خدا هرگز باعث گمراهی نمی گردد.
اگر خداوند بنا بر دلایلی، به شخصی قدرت معجزه بدهد و او بخواهد از این امر خداداد سوء استفاده کند و به دروغ ادعای پیامبری نماید بطور حتم خدا آن قدرت از او سلب می کند زیرا در غیر این صورت به نحوی خدا باعث گمراهی خلق شده است و می دانیم که خدا هرگز باعث گمراهی نمی گردد.
قابل ذکر است که هیچ دلیل قاطعی بر انحصار قدرت اعجاز به انبیاء وجود ندارد و چنان چه در قرآن کریم در داستان آصف بن برخیا و نیز حضرت مریم علیها السلام آمده است این قدرت را پروردگار به جانشینان پیامبران و برخی از پاکان برجسته چون حضرت مریم نیز داده است اما می توان گفت که معجزه همراه با ادعای رسالت مختص پیامبران است همان طور که معجزه همراه با ادعای امامت مختص امامان است. معجزات فراوانی درباره حضرت زهرا علیها السلام و ائمه اطهار علیهم السلام در کتاب های قابل اعتماد ذکر شده است که انکار پذیر نیست.
از نظر ماهوی هیچ فرقی بین معجزه و کرامت وجود ندارد و اختصاص کرامت به امامان و معجزه به انبیاء که از سوی برخی مطرح شده است، نشان از غفلت جایگاه این بزرگان دارد و هیچ پایگاه وحیانی ندارد.
همواره معجزات انبیاء از سوی برخی، به سحر و جادو متهم شده است لذا این سوال مطرح می شود که چگونه می توان بین معجزه و سحر تفاوت گذاشت؟
برای پاسخ به این پرسش باید حقیقت سحر را بر رسید. سحر از امور شگفت انگیزی است که در عین غیر متداول بودنش از توان نوع بشر خارج نیست سحر آموختنی و آموزشی است و چون از سوی بشر است چنان چه در مقابل معجزه قرار گیرد مغلوب می گردد. چنان چه معجزه حضرت موسی بر سحر ساحران برتری یافت.
برای این که بتوانیم معجزه گر از ساحر را تشخیص دهیم، بهتر آن است که به کارهایی که او انجام می دهد اکتفا نکنیم بلکه ما از او امر عجیبی را بخواهیم که در توان بشر نباشد زیرا اگر او ساحر باشد چون سحر آموختنی و آموزشی است دارای محدودیت است از انجام آن در خواهد ماند بخلاف معجزه گر چون از سوی حضرت حق است. و از سوی دیگر، باید همیشه سابقه مدعی نبوت را نیز بر رسید افرادی که سابقه بسیار بد دارند یا به سوء رفتار و کردار مشهورند هرگز نماینده خداوند قرار نمی گیرند. همواره پروردگار بهترین مردم را برای این امر انتخاب می کند.
عقل توان تشخیص صادق از غیر صادق را دارد. با ابزار عقل می توان به صدق رسالت انبیاء الهی پی برد. از نظر تحلیل عقلی هیچ راهی برای اثبات رسالت هیچ رسولی جز معجزه وجود ندارد.
برخی معجزه را انکار کرده اند و برخی نیز در مقام اثبات آن برآمده اند. منکرین معجزه آن را امری ناممکن و محال معرفی دانسته اند اما از آن جا که معجزه به کرات اتفاق افتاده است بنابر این فرض استحاله برای آن صحیح نیست چه امر محال هرگز تحقق نمی یابد. معجزات انبیاء به تواتر نقل شده است و معجزه قرآن نیز هم اکنون حاضر و در اختیار است البته دانشمندان برای خروج از استحاله، فرضیه های را مطرح کرده اند که در جای خود سودمند است ولی هنر این فرضیه ها تبیین حقیقت معجزه نیست بلکه بیان عدم استحاله وقوع معجزه است. برخی گفته اند که معجزه روش سبب و مسبب را پاره نمی کند بلکه تنها به آن سرعت می بخشد و برخی آن را به اراده مستقیم خدا دانسته اند و برخی آن را معلول اسبابی دانسته اند که در دسترس ما نیست و در اختیار پیامبر است و...
کسی که معجزه را انکار کند نه تنها نمی تواند مسلمان باشد نمی تواند هیچ دینی را بپذیرد زیرا تمامی ادیان ختم به معجزه می شود. پیامبر هر پیامبری تنها با معجزه اثبات می گردد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله معجزات فراوان و متعددی داشتند ولی در آن ،میان قرآن از آن جهت که کلام خداست و برای همه زمان هاست از اهمیت بیشتری برخوردار است. بطور کلی قرآن از سه جهت معجزه است؛ از حيث صدور و از حیث محتوا و از حیث الفاظ و نظم.
صدور چنین کلماتی که سخن شناسان آن زمان را به حیرت درآورد از شخصی که در تمام عمر چنین سخن نگفته است و هرگز نزد کسی درس نخوانده است معجزه است و مطالب بلند و بدون تعارض و نظم و آهنگ بی مانند قرآن نیز شاهد دیگری بر اعجاز آن است زیرا اگر قرآن از نزد غیر خدا می بود بی تردید در آن سستی و رخنه یافت می شد.
قرآن کریم برای اثبات اعجاز خود منکرین را دعوت به مبارزه نموده است که اگر گمان می کنید این قرآن معجزه نیست یعنی در توان بشر است بروید مانندش را بیاورید و نیز فرموده هرگز چنین نتوانید کرد.
قابل ذکر است که اگر برای کسی بخاطر سواد کم، اعجاز قرآن قابل درک نباشد بهتر است حقانیت رسول خدا صلی الله علیه و آله را از معجزات آشکار و عمومی پیامبر جستجو کنند؛ مانند شفای مریض و شق القمر که به تواتر به ما رسیده است. نکته دیگر این که قرآن کریم شعر نیست و نثر معمول نیز نیست بلکه سبک خاص خود را دارد.
هنر قرآن کریم ارائه هدایت است. بنابر این هر کس به واقع از قرآن تبعیت کند به رستگاری خواهد رسید و البته استفاده از قرآن کریم راه و رسم خاص خود را دارد آشنایی با ادبیات عرب و علوم قرآنی از آن جمله است. برخی از آیات قرآن محکم و برخی متشابه اند. استفاده از آیات متشابه بخاطر متشابه بودنش امکان پذیر نیست لذا خدایی که هرگز کار بیهوده انجام نمی دهد قطعا در کنار قرآن افراد معصومی را قرار داده است که آن آیات را واضح سازند استفاده از آیات محکم نیز در حوزه تفسیر و تأویل نیازمند معصوم است زیرا هیچ كس بطور قطع مراد خدا را نمی داند بنابر این بهره مند شدن از قرآن بدون معصومین امکان پذیر نیست بخصوص که آیات محکم حتی در حوزه ترجمه کلی هستند و مصادیق و جزئیات در قرآن بطوری که ما متوجه شویم بیان نشده است و به همین خاطر است که رسول خدا فرمودند من از میان شما می روم و دو چیز گران مایه را باقی می گذارم یک قرآن و دوم اهل بیت ام. مادامی که از این دو بهره مند شوید گمراه نمی شوید.
سردبیر
آیت الله سید جعفر سیّدان
دست نیافتنی بودن ذات الاهی
استدلال حضرت امیر بر توحید
محدودیت مساوی با مخلوقیت
حضرت استاد در این بخش، پس از اشاره به غیر قابل دسترس بودن شناخت حقیقت و کنه پروردگار و این که آن چه عقل و وهم انسان آن را خدا فرض کند مخلوقی محدود بیش نخواهد بود به استدلال امیرمومنان علیه السلام پیرامون توحید پرداخته اند که اگر خدای دیگری می بود پیامبرانش را می فرستاد و آثار قدرت و سلطنتش دیده می شد.
کلید واژه ها؛ حد وجود محدود، عقول، شباهت، سنخیت، رُسُل (پیامبران)، قاعده الواحد
بسم الله الرحمن الرحيم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ خیر الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَي خَيْرِ خَلْقِهِ، حبيب إله العالم، أبي القاسم محمد و عَلى آله آل الله؛ و اللعن الدائم على أعدائهم أعداء الله، من الآن إلى يوم لقاء الله. امام امیرالمؤمنین علیه السلام خطبه ی 155- فرمودند:
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِی اِنْحَسَرَتِ اَلْأَوْصَافُ عَنْ کُنْهِ مَعْرِفَتِهِ، وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ اَلْعُقُولَ، فَلَمْ تَجِدْ مَسَاغاً إِلَی بُلُوغِ غَایَةِ مَلَکُوتِهِ، هُوَ اَللَّهُ اَلْحَقُّ اَلْمُبِینُ، أَحَقُّ وَ أَبْیَنُ مِمَّا تَرَی اَلْعُیُونُ، لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيدٍ فَيَكُونَ مُشَبَّهاً، وَلَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الاََْوْهَامُ بِتَقْدِيرٍ فَيَكُونَ مُمَثَّلاً تمام ستایش سزای خداوندی است که وصف ها از شناخت کنهش کوتاه اند و عظمتش عقل ها را باز داشته پس راهی برای رسیدن به نهایت حقیقتش نیابند او خدای حق و روشنگر است، سزاوارتر و آشکارتر از آن چه دیده ها می نگرند. عقل ها نمی توانند برای او حدی تعیین کنند تا به چیزی شبیه باشد و پندارها نمی توانند اندازه ای برایش مشخص کنند تا در شکل و صورتی آید.
درباره ی این که حضرت حق شبیه ندارد و به تعبیری شریک و مانندی برای او نیست (که همان توحید در ذات مقصود است) به صورت های مختلف در نهج البلاغه استدلال شده است؛ مانند لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکَ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ (اگر برای پروردگارت شریک بود رسولانش نزدت می آمدند) که تدبیر واحد نشانه ی مدبر واحد است و با دقت در استواری آفرینش موجودات مختلف، پی به یکتایی خالق متعال می بریم و در نتیجه کل هستی یک جا فریاد بر می آورند که برای او شریکی نیست و در خطبه ی 152 آمده است: وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لَا شِبْهَ لَهُ؛ به این که موجودات شبیه هماند مشخص می شود که برای او شبیهی نیست. بدیهی است که اگر چیزی شبیه داشته باشد بایستی ما به الاشتراک و ما به الامتیاز داشته باشند. چون شبیه هم هستند ما به الاشتراک دارند و چون غیر هم هستند ما به الامتیاز دارند، پس مرکب می شود از ما به الاشتراك و ما به الامتیاز. مرکب که شد، نیازمند (1)به اجزای خود است و در نتیجه معلول است معلول که شد قائم بالذات نیست. (2)قائم بالذات که نشد، خلف فرض است؛ (3)زیرا بحث توحید پس از فرض اصل حقیقت قائم بالذات و به تعبیر اصطلاحی واجب الوجود، مطرح است.
در خطبه ی 155 آمده است: لَم تَبلُغهُ العُقولُ بِتَحدیدٍ فَیَکونَ مُشَبَّها؛ ذات مقدس حضرت حق به وسیله عقول محدود نمی شود (از نظر عقلانی حد برای حضرت حق ممتنع است) و چنان چه حدّی بخورد، تشبیه شده است به بقیه ی موجودات در نتیجه چون محدود نمی شود پس شبیه نداشته و یگانه ازلی و ابدی است.
بهرحال در این عبارت نفی شبیه از طریق نفی حد شده است. حاصل تقریر این است؛ هر آن چه برای او اندازه ای
است مخلوق است، اگر برای حضرت حق هم اندازه ای باشد مخلوق خواهد بود برای خدا اندازه ای نیست او حقیقت قائم بالذات است پس حدی برای او نیست محدود نمی شود و در نتیجه شبیهی از برای او نمی باشد.
اندازه داشتن تلازم دارد با معلول بودن؛ زیرا هر چه اندازه ای داشته باشد و حدّی از برای او باشد اگر این حد ذاتی است بایستی قابل تغییر نباشد. در حالی که هر آن چه حد و اندازه دارد قابل (1)تغییر است (در خارج و یا در عقل و وهْم) پس حدّ ذاتی اش نمی باشد و عرضی است، عرضی که شد احتیاج به علّت دارد و معلول می شود. مشخص است که خدا حدّی ندارد؛ زیرا حقیقتی قائم بالذات می باشد که معلول نیست و این مسئله در بحث توحید مفروغ عنه است.
در خطبه ی 152 وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لَا شِبْهَ لَهُ؛ (بر خلاف آن چه که در بعضی شروح آمده است) منظور این است که حضرت حق شبیه ندارد. البته وقتی که شبیه نداشت طبیعی است که شبیه خلقش نیست. این جا بیشتر زمینه این است که خلق شبیه او نیست و او شبیه خلق نیست که البته این نتیجه هم نیز گرفته می شود که به طور کلی از برای او شبیه و شریکی نیست.
در بعضی از روایات به هر دو جهت توجه داده شده که او شبیه خلق نیست، خلق هم شبیه او نیست؛ در توحید صدوق (2)و اصول کافی (3)آمده است:
حَدَّ اَلْأَشْیَاءَ کُلَّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِیَّاهَا إِبَانَهً لَهَا مِنْ شَبَهِهِ وَ إِبَانَهً لَهُ مِنْ شَبَهِهَا هنگام آفرینش اشیا همۀ آن ها را محدود ساخت؛ به جهت مباینت اشیا از شباهت با خدا و جدایی خدا از همانندی با آن ها.
وقتی یک طرف گفته بشود طرف دوم ثابت می شود ولی این جا تصریح به هر دو طرف شده است.
وقتی به این حقیقت رسیدیم که برای حضرت حق شبیه و شریکی و نیست در نتیجه عدم سنخیت بین خالق و خلق نیز ثابت می شود؛ زیرا اگر سنخیت باشد شباهت است و در این بیانات نفی شباهت شده است. البته سنخیّت که گفته می شود به معنای اشتراک در حقیقت است از همۀ آن چه که در این خُطَب شریفه آمده است که منطبق و مؤید به روایات و آیات شریفهٔ قرآن است مانند لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ (4)از همه ی این ها نفی شبیه به معنای سنخیّت به خوبی استفاده می شود؛ چون اگر سنخیّتی بین خالق و کائنات باشد این خود قوی ترین شباهت است.
در فلسفه به خاطر استدلال هایی که مطرح اند سرانجام کار به سنخیّت بین خلق و خالق می رسد و بر اساس این فکر قواعد متعددی از جمله قاعده الواحد پایه ریزی شده است.
«الواحد لا يَصْدُرُ منه إلا الواحد» اگر چیزى واحد حقیقی شد، یگانه ی حقیقی بود، از او جز واحد صادر نمی شود؛ چرا که میان علت و معلول بایستی که سنخیّت و تشابه باشد وگرنه «لَصَدَر من كلِّ شيء كلَّ شيءٍ»؛ بایستی هر چیزی از هر چیزی صادر بشود (مثلاً از آب حرارت بروز کند و از آتش برودت بروز کند) و روشن است از آن جا که هر چیزی از هر چیزی صادر نمی شود معلوم می گردد که بین علّت و معلول یک ارتباط خاصی است.
حال اگر علت واحد به معنای حقیقی شد یک معلول هم برای او فرض کردیم که «الف» است، حال اگر معلول دومی به عنوان «ب» فرض کردیم که او هم معلول علّتی است که «الف» معلول اوست؛ چون بایستی بین علت و معلول رابطه ی خاصی باشد این علت با «الف» یک رابطه دارد (که معلول اول فرض شد) و با «ب» هم یک رابطه دیگر دارد که معلول دوم فرض شد دو معلول که فرض شد، دو علّت و دو تا رابطه هم باید باشد؛ چون فرض ما علت واحد بود واحد که شد نمی تواند دو خصوصیّت داشته باشد. وگرنه واحد نیست یا بایستی از واحد بودن علت دست برداشت و یا بایستی از متعدد بودن معلول دست برداشت. اگر علت واحد شد به معنای حقیقی معلول هم باید واحد باشد ذات مقدس حضرت حق علت است و کائنات معلول،اند پس بایستی بین حضرت حق و کائنات رابطه ای باشد البته کائنات مختلف با علت واحد نمی شود که رابطه ای داشته باشد در نتیجه بایستی آن چه که صادر می شود از ذات حضرت حق عقل اول باشد، آن وقت جهات ستّه ای برایش فرض و اعتبار می شود. و به اعتبار آن جهات ستّه و مختلف، عقل اول، علّت می شود برای عقل دوم و برای فلک اول و به همین کیفیّت عقول عشره و افلاک تسعه درست می شود و بعد این کائنات مختلف در ارتباط با آن افلاک تحقُّق پیدا می کند.
قاعده ی «الواحد لا يصدر منه إلّا الواحد» وقتى است که معلول از دل علّت بیرون آید و معلول تنزّل علّت و رشحه ای از آن باشد. در این گونه موارد است که سنخیّتی لازم است.
اگر چنان چه علّت، علّت طبیعی یا مادی باشد، معلول از این علّت تنزّل می یابد. اما اگر علّت، علت ارادی بود (نه مادی) چنین قاعده ای لازم نیست. وقتی که فاعل، فاعل بالإراده بود (نه این که فاعليّت او بالفَيَضات و بالتَّرشُّح و بالتَّنزّل باشد) این قاعده اصلاً جا ندارد. حضرت حق در ارتباط با این قاعده تخصّصاً خارج است، نه این که تخصیصاً. در هر حال با توجه به آن چه که از این خطبه استفاده می شود حضرت حق را شبیهی نیست (و مؤیّد است به آیات شریفه قرآن و روایات دیگر) و مسئله سنخیّت بین خالق و خلق نیز منتفی خواهد بود و در نتیجه قواعدی که بر اساس سنخیّت بنا نهاده شده است بخودی خود محکوم به بطلان است.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام- نامه ی 31 نهج البلاغه- می فرماید:
وَاعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ، وَلَرَأَیْتَ آثَارَ مُلْکِهِ وَسُلْطَانِهِ، وَلَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَصِفَاتِهِ، وَلَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ؛ بدان! ای پسرم، اگر برای پروردگارت شریک می بود، فرستادگانش نزدت می آمدند و آثار فرمان روایی و سلطنت او را می دیدی، و کارها و صفات او را می شناختی لیکن او (چنان که خود خویشتن را وصف می کند) یکتا و یگانه است.
این سخن گرچه از وصایای امام علی علیه السلام به امام مجتبی علیه السلام می باشد، ولی مشخص است که خطاب به همگان است و شخصیت حضرت مجتبی علیه السلام از جنبه ولایت و امامت و وصایت در این خطاب مورد نظر نیست بخصوص که در ابتدای این وصیت عباراتی آمده که تناسبی با حضرت مجتبی علیه السلام ندارد:
مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ، الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ، الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ، الْمُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْرِ، الذَّامِّ لِلدُّنْيَا، السَّاكِنِ مَسَاكِنَ الْمَوْتى، وَ الظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً، إلَی المَولودِ المُؤَمِّلِ ما لا یُدرَکُ، السّالِکِ سَبیلَ مَن قد هَلَکَ... وَ عَبْدِ الدُّنْیَا وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ وَ غَرِیمِ الْمَنَایَا (1) از پدری فانی که به گذشتِ زمان اعتراف می کند و عمر را پشت سر می نهد در برابر روزگار [و حوادث تلخ و شیرین آن] تسلیم است، دنیا را می نکوهد و در جایگاه گذشتگان برنشسته و در فردایی (نه چندان دور) از آن می کوچد؛ به فرزندی که به آرزوهای دست نیافتنی دل بسته و راه هلاک شوندگان را می پیماید... بنده ی دنیاست و بازرگان کالای فریبنده و بدهکار مرگ... .
پیداست که مخاطب- در این جا- به عنوان یک انسان معمولی مورد نظر است.
در این راستا نمونه های دیگری نیز هست؛ از حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نقل شده است که ایشان به کنیزشان فرمودند: «آن حدیثی که از پدرم می باشد و به صورت خاصی نگه داری اش می کنم بیاور. وی مقداری گشت و گفت پیدایش نمی کنم! فرمودند: این حدیث در نزدم با حسن و حسین علیهما السلام برابری می کند؛ (تعدلُ عندی الحسن و الحسين علیهما السلام) (2)
آن حدیث چنین است:
مَنْ کَانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَلَا یُؤْذِی جَارَهُ وَ مَنْ کَانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَلْیَقُلْ خَیْراً أَوْ یَسْکُتُ؛ (3) هر که به خدا و روز واپسین ایمان دارد همسایه اش را آزار نرساند و هرکس به خدا و روز قیامت ایمان دارد یا سخن خیر (و نیک) بگوید یا ساکت بماند.
در این جا نیز امام حسن و امام حسین علیهما السلام منهای شخصیتی که در خلقت دارند مقصود است یعنی این حدیث در نزد حضرت زهرا علیها السلام برابری می کند با دو فرزند عزیز یک مادر.
باری، فرمودند:
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيكٌ لَأَتَتْكَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ وَ لَكِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ برای اثبات توحید و یکتائی خدای سبحان در مجموعه های روایی بنده ندیدم که این گونه برای یگانگی حضرت حق استدلال شده باشد. سه استدلال در این عبارت برای یکتایی حضرت حق بیان شده است.
تقریر استدلال چنین است: اگر خدا را شریکی می بود و خدای دیگری می بود (خدا به معنایی که از خدا مقصود است؛ یعنی حقیقت غنی، سخی، قادر، حکیم، حیّ) لازم بود که او هم پیامبرانش را بفرستد؛ زیرا آن خدای دیگر هم دارای کمالات همین خداست فرض این است که شبه و نظیر و شریک این خداست، پس چنان که در این اله حکمت ایجاب می کند که انبیا را بفرستد در آن اله دیگر نیز حکمت ایجاب می کند که انبیایی را بفرستد و از آن جا که پیامبرانی از ناحیه ی آن خدای دیگر نیامده اند معلوم می شود که خدای دیگری وجود ندارد و شریکی در کار نیست.
اگر گفته شود: ممکن است آن خدا با توجه به این که این خدا چنین کاری انجام داده و مقصود تحقُّق یافته است رسولی نفرستاده است؛ زیرا مسئله حسادت در کار نیست حکمت در کار است؛ حکمت ایجاب می کرد که رسلی فرستاده شود این خدا ،فرستاد و آن خدا نیازی نمی بیند که این کار را تکرار کند.
این فرض باطل است، زیرا:
اولاً: فرض این است که هر دو خدا در کمالات شبیه و نظیر و شریک هم می باشند هر دو حکمتشان اقتضا می کند که پیامبرانی را بفرستند، حال چه شد که آن خدا سبقت گرفت و این خدا کار را انجام شده یافت چه مرجّحی بود که آن خدا این کار را کرد؟ ترجیح بلامرجّح غلط است، پس این فرض صحیح نیست.
ثانیاً: پیامبران خبر داده اند الله یکتا است حال اگر دو خدا وجود داشته باشد سخنان همه پیامبران دروغ خواهد شد و لازمه آن این است که خدایی که این پیامبران را فرستاده است به آنان دستور دروغ گویی داده است که مشخص است چنین خدایی لیاقت خدایی ندارد و قابل اعتماد نیست مضاف بر این که بر خدای دیگر لازم می شود پیامبرانی از سوی خود بفرستد تا دروغ آن پیامبر و بطلان خدایشان را مشخص نماید.
اگر کسی بگوید که خدایی که پیامبران را فرستاده است با کار خودش مانع شد که خدای دیگر چنین کاری کن را انجام دهد!
نتیجه این سخن این است که یک خدا قوی و دیگری ضعیف است روشن است ضعیف نمی تواند خدا باشد.
اگر گفته شود بعضی از پیامبران را یک خدا فرستاده و بعضی دیگر را خدای دیگر!
این هم غلط است، زیرا در این فرض، هر دو خدا و هر دو گروه از پیامبران دروغ گواند؛ زیرا هر دو گروه می گویند خدا یکی است.
اگر کسی بگوید: این استدلال دَوری است؛ زیرا برای اثبات یکتایی خدا استدلال به رسالت انبیا شده است. در حالی که رسالت انبیا، متوقّف بر اثبات خداست. اگر اثباتِ خدا متوقِّف باشد بر رسالت انبیا دَور پیش می آید.
رسالت انبیا بر یکتایی خدا توقُّف ندارد بلکه بر اصل اثبات خدا توقف دارد (نه بر یکتایی خدا) اگر خدا ثابت نشده باشد مسئله ی رسالت معنا ندارد پس رسالتِ انبیا متوقِّف بر اثبات اصل وجود خداست.
بلی، اگر چنان چه اصل اثبات وجود خدا را از نفس مسئله ی رسالت اثبات کنیم دور است؛ زیرا رسالت متوقِّف بر اثبات وجود خدا و اثبات وجود خدا متوقف بر رسالت، می شود.
در این جا اثبات وجود خدا از جای دیگر شده و مفروغ عنه است. بحث یکتایی است، رسالت بر یگانگی خدا توقِّف ندارد.
سؤال: آیا وحدت انبیا در هدف و روش، توقُّف بر توحید ندارد؟
جواب: توقُّف بر آن ندارد بلکه حاکی و کاشف از توحید و یگانگی است.
بهرحال با مطالب یاد شده مشخص گردید استدلال امیر مؤمنان علیه السلام در توحید همان طور که انتظار می رفت، از استواری خاصی برخوردار است و شبهات و اشکالات در این مورد بی اساس و از روی کم دقتی است.
1- باب التوحيد و نفى التشبیه، حدیث 3، ص42.
2- جلد 1، ص135، كتاب التوحيد، باب جوامع التوحيد.
3- شوری، 11.
4- بحار الأنوار ، ج 74، ص200.
5- مستدرک الوسائل، ج 12، ص 80
6- اصول کافی، ج 1، 6 .
علاوه بر قرآن کریم.
شهیدی، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، 1378ه .ش.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، دار الإحياء التراث العربی، بیروت، 1385ه.ش.
رضی، سید شریف نهج البلاغه، مترجم دکتر عبدالحمید آیتی، انتشارات بنیاد نهج البلاغه، 1386ه.ش.
بحرانی، کمال الدین میثم ابن علی، ترجمه سید محمد صادق عارف، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، 1370ه.ش.
علامه مجلسی، بحار الانوار، 110 جلدی موسسه الوفاء بيروت، 1404ه.ق.
کلینی، الکافی جلدی، دار الكتب الاسلامیه تهران، 1365ه.ش.
محدث نوری مستدرک الوسائل، 18 جلدی موسسه آل البيت قم، 1408ه.ق.
شیخ صدوق التوحید، یک جلدی انتشارات جامعه مدرسین قم، 1398ه.ق.
حجة الاسلام جعفر فاضل
حکم شراب در آیینه قرآن
حكم شراب در آیینه روایات
آسیب های فردی شراب
آسیب های اجتماعی شراب
آسیب های اقتصادی شراب
مواجه با شراب خواری
مواجه حکومت با شراب خواری
کلید واژه ها؛
می گساری، احکام، شراب (خمر)، آسیب، حرام و حلال، مسکر
قبل از اسلام می گساری امری متداول در جوامع بود و چه بسیار از فتنه ها و جرایم فردی و اجتماعی که از آن پدید می آمد. دعوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بسوی تعقل و تفکر و دوری از میگساری و بدمستی باعث رونق علمی و معنوی جامعه مسلمانان شد و مسلمانان شگفتی ها آفریدند. اما در مرور زمان شیطان نفس بر عده ای غلبه کرد و افراد را بسوی شرب خمر اما با روشی جدید کشانید و این پدیده زشت و شوم مع الاسف ادامه دارد و یاد آور آن سخن رسول حق می شود که فرمودند: هر آن چه در جاهلیت بود باز در این امت برخواهد گشت. اشاعه می گساری بخصوص به نحو مستدلش و آسیب های بی شمار آن به روح و روان و نیز به نسل و فرزندان دانشمندان را مکلف می سازد بیش از قبل با قدم و قلم به مبارزه این گناه بزرگ پرداخته و مردم را از حرمت شدید آن و نتایج گاه غیر قابل جبرانش آگاه سازند. در این نوشتار به مقوله شراب و شراب خوری از سه حیث پرداخته شده است. در ابتدا درباره پیشینه شراب و حرمت شراب در ادیان و بعد از آن درباره آیات و روایات در مورد حرمت شراب و نیز احکام شرعی آن و نیز به شبهات و نیز برخی آسیب های شراب اشاره رفته است.
خمر در لغت به مایعی می گویند که نوشیدنش (1)مستی آورد. (2)شرب خمر به استعمال مشروبات الکلی یا سکرآور را گویند. (3)در مسکر (4)بین انواع آن (5)مانند شراب (آن چه از انگور گرفته می شود)، نبیذ (آن چه که از خرما گرفته می شود) نقیع (آن چه که از کشمش گرفته می شود)، بتع (آن چه که از عسل گرفته می شود)، مِزر (آن چه که از جو گرفته می شود)، یا آن چه که از گندم یا ارزن یا غیر آن ها گرفته می شود، فرقی نیست.
در این نوشتار از کلمه شراب به مفهوم عامش که شامل هر مست کننده ای (6)است استفاده می شود. (7)
سخن درباره شراب و شراب خوری و نیز احکام آن است. در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمودند: ما بَعَثَ اللّهُ نَبِیّاً قَطُّ إِلّا بِتَحْرِیمِ الْخَمْرِ - (خداوند هیچ پیغمبری را نفرستاد جز این که حرمت شراب جزء برنامه رسالتش بود). به همین مضمون از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و امام رضا علیه السلام نقل شده و بیان گر این نکته است که حرمت مشروبات الکلی از زمان حضرت آدم علیه السلام شروع و تا روز قیامت ادامه دارد. بهر حال شراب در هیچ عصری و از سوی هیچ پیامبری مجاز شمرده نشده است.
از روایات و نیز شواهد تاریخی مشخص است که شراب و شراب خوری پیشینه ای بسیار دور دارد یکی از قدیمی ترین شراب ها که در بسیاری از ادیان رواج داشته شرابی است در آیین میترائیسم، نام این شراب در بسیاری از ادیان و مذاهب دیده می شود. این شراب نخستین بار در آئین ودائی و سپس در برخی ادیان ایرانی مطرح شده است. این شراب از گیاه مخصوصی تهیه می شد در آئین مهرپرستی این شراب به «هوم» یا «هائوما» معروف است که از گیاه مقدسی گرفته می شد. مهرپرستان معتقد بودند که با نوشیدن این شراب، حالت روحانی یافته و بر اسرار غیبی دست می یابند. این شراب به مذهب «زرتشت» نیز راه یافت آن گونه که به «مسیحیت» هم سرایت کرد و نان فطیر و شراب (8)
سپس در حال خواندن دعا ان نان را پاره پاره می کند و در دست خود می گیرد و جام شراب را کشیش دیگر می گیرد. آن گاه به ترتیب حاضرین پیش می روند پدر روحانی در حال خواندن دعا هر پاره ای از آن نان را در دهان یکی از مسیحیان می گذارد و او باید فوری و بدون آن که دندان روی آن بگذارد فرو ببرد (زیرا اگر دندان روی آن بگذارد بدن مسیح اذیت می شود! ولی باید پرسید چگونه بدن مسیح را که همان نان فطیر باشد، پاره پاره می کنند اذیت نمی شود؟)
آن گاه از ظرف شراب همگی می نوشند از این عمل یعنی خوردن نان و نوشیدن شراب تمامی آنان خدا و پسر خدا می شوند و تمامی گناهانشان آمرزیده می شود و هر کس بخواهد توبه کند باید این کار بکند و عجیب تر این که در این مراسم همه باهم عیسی را خدا و پسر یگانه خدا و مولود از پدر می خوانند و اعتراف می کنند که مخلوق نیست و با پدر یک ذات دارد! این آیین خود ساخته در کلیساهای کاتولیک معمول است این خرافات عشای ربانی آن قدر زبان زد مردم اروپا و غیر آن شد که کلیسای کاتولیک در سال 1551 به فکر افتاد تجدید نظر کند. اما باز نتوانست به طور کلی از خرافه های عشای ربانی دست بر دارد.
را پدید آورد. (9)1) گرچه خمر به مایع مست آور گویند و این بدان معنا نیست که تنها علت حرمت آن مستی آور بودنش است در همین نوشته مشخص می شود که شراب از جهات مختلفی حرام است.
2) فرهنگ فارسی معین ص 1005
3) فرهنگ اصطلاحات و عناوین جزائی، ص 278
4) مسکر چیزی است که قابلیت مست کنندگی را داشته باشد هر چند فعلاً مست نکند.
5) شرح ق. م. ا، بخش حدود، ج دوم، ص17.
6) برای تشخیص معنای مست کنندگی باید به عرف مراجعه کرد همان گونه که برای تشخیص سایر الفاظ به عرف مراجعه می شود.. آن چه میان مسکر و داروی خواب آور و مواد مخدر تفکیک می کند همان عرف است.
7) جواهر الكلام فى شرح شرایع الاسلام، ج 41، ص 449.
8) مسیحیان در شب کریسمس در کلیساها مراسمی به نام عشای ربانی دارند که بدین ترتیب انجام می دهند: کشیش بزرگ، پیشکاران خود را فرمان می دهد تا آرد بسیار خوبی را خمیر کنند و نان فطیری بپزند و پیش او بیاورند ... انگاه پدر روحانی نان را با شیشه ای شراب به کلیسا می برد و پس از زدن ناقوس، مسیحیان را برای اجرای این سنت بزرگ آماده می نماید! آنان همه در یک صف می ایستند و کشیش شراب در ظرف نقره ای می ریزد و نان فطیر را هم در دستمال زیبایی می گذارد و پس از آن که از مقابل صف مسیحیان عبور کرد رو به مشرق می ایستد و در حالی که آن نان را در دست دارد اوراد و اذکاری می خواند و بعد از خواندن دعا به آن نان سجده می کند، آن گاه همه ناظرین نان را سجده می کنند زیرا معتقدند بعد از دعا جوهر آن نان تبدیل به بدن مسیح می گردد. "جان الدر" می نویسد، در قرن نهم معلمین مدعی بودند که جوهر و ذات نان مبدل به جسم و شراب مبدل به خون مسیح می گردد... به تدریج این نظریه مورد قبول واقع شد تا آن که در سال 1215 جزو ایمان مسیحیت گردید. - صفحه 59 تاریخ اصطلاحات کلیسا- آن گاه پدر روحانی جام شراب را به دست می گیرد و به مریدان خود می گوید عیسی پیش از مرگ کاسه ای شراب را گرفت و به حواریون (شاگردان) خود داد و فرمود: بنوشید که این خون من است [انجیل مرقس (22:14 24)] و پس از این کلام خود کشیش به آن شراب سجده می کند و حاضرین نیز از او متابعت می کنند.
9) تلخیص از انیس الاعلام جلد اول ص 296؛ نماز «مبارک» انتشار دایره اسقفی ایران. ترجمه مذهب کاتولیک، ص 130-31
ریشه تاریخی عقیدتی این شراب به مذهب ودائی می رسد. (1)بر اساس مدارک، شراب در تمام ادیان حرام بود و اگر هم در دینی مشاهده می شود که خوردن شراب جزء آیین و مناسک مذهبی آنان است به دلیل تحریفاتی است که به مرور زمان وارد آن آیین شده است.
با طلوع خورشید عالم تاب اسلام بر پهندشت جوامع بشری بسیاری از عادات و روش های زشت و نادرست برداشته شد. در شبه جزیره عربستان شراب خواری یک عادت عمومی بود طبیعی است که مبارزه با چنین پدیده ای نیاز به روش تبلیغی صحیح و هوشمند دارد ابلاغ حکم حرمت به مردمی که سود سرشار اقتصادی از آن می بردند و سال ها با آن انس گرفته اند نیازمند روشی ملایم و حکمیانه است در مرحله اول خداوند فرمود: (شما از خرما و انگور، شراب درست می کنید و روزی نیکو نیز به دست می آورید) (2)و به این صورت به مسلمانان فهماند که شراب روزی نیکو نیست در مرحله بعد در سوره بقره آیه 116 فرمود نفع شراب در برابر مضرات بی شمارش اندک است. در مرحله بعد نیز در سوره نساء آیه 46 تصریح فرمود که چون مسکر و شراب، هوشیاری و متانت و هوش و وقار انسان را سلب می کند کسی نباید در حال مستی به نماز بایستد که در این حکم، هم اهمیت نماز و عبادت و هم ناروایی هر چه که هوشیاری را از بین ببرد مشخص شده است. و سرانجام در مرحله چهارم تصریح فرمود که شراب و قمار و بت ها و ازلام (نوعی ابزار بخت آزمایی آن زمان) پلید و نحس اند و باید از تمام آن ها اجتناب کرد.
با دقت به محتوای آیات که در مورد شراب نازل شده است براحتی می توان فهمید که تک تک آن آیات، آبستن حکم حرمت شراب است و این طور نیست که حکم حرمت به صورت تدریجی (1)بیان شده باشد؛ بلکه آن چه که به صورت تدریجی است نحوه و لحن بیان متناسب با فهم و استعداد مردم و جوّ جامعه است.
1) آیا حرمت شراب به تدریج اعلام شد؟ برخی گمان کرده اند که حرمت شراب در سال پنجم هجرت اعلام شده، زیرا درباره مشروبات الكلى فقط سه آیه نازل گردیده است و هر کدام در آغاز کار آهنگ خاصی دارد. در پاسخ می گوییم: اگر منظور از حرمت تدریجی بدین معنا باشد که نخست نهی تنزیهی سپس تحریمی، این گونه برداشت سر از نسخ در می آورد. هم چنین این گونه نیست که خداوند منان برای مصالح سیاسی و اجتماعی و آماده سازی مردم در بدو امر نهی را به صورت مبهم و سپس روشن تر بیان کرده باشد بلکه کاملا برعکس است. همان طور که در [تفسیر المیزان، ج 6، ص 133؛ ترجمه تفسیر المیزان، ج 6، ص 183 و 184] اشاره شده است قرار گرفتن شراب خوری در ردیف بت پرستی نشان می دهد همچون بت پرستی و شرک بسیار شدید و خطرناک باشد به طور معمول مفسرین اهل تسنن سعی دارند چنین القا کنند که تحریم شراب به تدریج بوده است و می گویند نخستین آیه ای که درباره شراب نازل گردید این آیه سوره بقره بود که می فرماید: يَسْأَلُونَكَ عَن الْخَمْر وَالْمَيْسِر... تا آخر آیه و سپس آیه سوره نساء که می فرماید: لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى- در حال مست نزدیک نماز نشوید و سپس تحریم قاطع آن در سوره ی مائده نازل گردید که می فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (90)، إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلَاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ (91) و مع الاسف برخی از نویسندگان شیعه همه از همین برداشت پیروی کرده اند در فروغ ابدیت می خوانیم؛ در واقع با این آیه، حکم قطعی تحریم شراب صادر شد و یکی دیگر از محرمات دین اسلام به صورت صریح و شفاف به مسلمین ابلاغ گردید [فروغ ابدیت، ج 2، ص 513 تا 517 ] ولی با کمی دقت مشخص است که هر یک از آیات ذکر شده بیانگر حرمت قطعی شراب است ولی از آن جا که با نزول اولین آیه عده ای دست از شراب برنداشتند آیه بعد و آیه بعد با شدت بیشتری نازل شد ولی از آن جا که عمر بن خطاب از جمله کسانی بود که با وجود نزول آیه اول و دوم دست از شراب برنداشت اهل تسنن اصرار دارند حرمت شراب را تدریجی قلم داد کنند تا کار عمر توجیه شود زمخشری که از دانشمندان شناخته شده اهل تسنن است می نویسد: درباره حرمت شراب سه آیه نازل شده است: 1- يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ پس از نزول آیه، برخی از مسلمان ها شراب را ترک کردند و برخی ترک نکردند. مردی شراب آشامید و به نماز ایستاد و هذیان گفت آیه یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاهَ وَأنْتُمْ سُکَارَی نازل شد. اما عده زیادی از مسلمان ها از جمله عمر بن خطاب به شراب خوردن ادامه دادند. در این ایام عمر در حال مستی استخوان فک شتری را برداشت و بر فرق عبد الرحمن بن عوف کوبید و سر او را شکست سپس نشست و شروع کرد با اشعار اسود بن یغفر نوحه سرایی کردن و بر کشتگان بدر گریستن این داستان به گوش پیغمبر رسید، چنان به خشم آمد و با سرعت حرکت می کرد که ردایش به زمین کشیده می شد. وقتی به عمر رسید، دست بلند کرد تا او را با چیزی که در دست داشت بزند عمر گفت: پناه می برم به خدا از غضب خدا و رسولش پیامبر آرام گرفت آن گاه این آیه نازل شد: إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء .... فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُون. عمر گفت: آری دست از این عمل برداشتم [ربیع الابرار و نصوص الاخبار، ج 4 ص 53- 51].
على بن یقطین (1)روایت می کند که روزی مهدی خلیفه عباسی از امام کاظم علیه السلام پرسید: «آیا شراب در قرآن حرام شده است؟» امام علیه السلام فرمود: «بله، شراب در قرآن حرام شده است خداوند در قرآن فرموده: قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ؛ (پروردگار فواحش ظاهری و مخفی و گناه را حرام نموده است-» در این آیه منظور از فواحش ظاهری، زنای علنی است. (در دوران جاهلیت بدکاره ها پرچم مخصوص بر سر در خانه خود داشتند.) و مراد از فواحش باطنی ازدواج پسران با نامادری خویش است. (در دوران جاهلیت، پسران پس از مرگ پدرانشان با نامادری خود ازدواج می کردند) و منظور از گناه، شراب است به دلیل آیه ی دیگری در قرآن کریم که در آن شراب و قمار را گناه معرفی فرموده است: یَسْألُونَکَ عَنِ الخَمْرِ وَالمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إثْمٌ کَبِیرٌ- از تو درباره شراب و ...؟ می پرسند. بگو در آن ها گناهی بزرگ نهفته-. مهدی عباسی به علی بن یقطین گفت: «به خدا قسم این فتوای هاشمی رسول خداست. علی بن یقطین می گوید: «گفتم آری، الحمدلله که خدا علم به این موضوع را به شما خاندان عطا کرد». مهدی با کنایه گفت: «راست گفتی ای شیعه». (2)
استناد امام برای اثبات حرمت شراب به آیه يَسْأَلُونَكَ عَن الْخَمْر خود شاهد واضحی است که هر یک از آیات نازل شده درباره شراب با کمی دقت خود کافی در بیان حرمت آن است اثم حرام است (صغری) و شراب خوری اثم است (کبری) نتیجه آن است که شراب خوری حرام است.
البته آیات فراوانی وجود دارد که حرمت مشروبات الکلی را به زبان کنایه و یا موردی بیان می کند ولی ما به صریح ترین آن ها اشاره کردیم که عبارت اند از:
إِنَّمَا الْخَمْرُ (3وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ) (4) تحقیقاً شراب و انواع قمار و بت پرستی و یا سنگ هایی که برای قربانی نصب شده و چوبه های قرعه (برای کشف امور غیبی)، پلیدی از کارهای شیطان است، از آن دوری گزینید، شاید رستگار شوید.
1) على بن يقطين اهل كوفه، ساكن بغداد و از یاران برجسته ی امام موسی کاظم علیه السلام بود. او در کودکی نزد امام صادق علیه السلام مشرف شده و امام برایش دعای خیر کرده بود مردی دانشمند، محدّث، بافضیلت و دلسوز که به دستور امام خود در دستگاه بنی عباس نفوذ داشت و تا مقام وزارت هارون پیش رفت با این که در دستگاه طاغوت کار می کرد ولی تحت امر امام کاظم علیه السلام بود. امام علیه السلام نیز او را مورد لطف و عنایت خاص خود قرار می داد و می فرمود: «ضمانت کردم که علی بن یقطین را آتش نسوزاند.» و نیز می فرمود: «من شهادت می دهم که علی بن یقطین اهل بهشت است. علی سرانجام در سال 180 هجری یعنی سه سال قبل از شهادت امام کاظم علیه السلام، از دنیا رفت.
2) بحار الانوار، ج 48، ص 149؛ ح 24 از کافی.
3) الف و لام الخمر، الف و لام عهد است یعنی همان خمری که خداوند حرام کرده است، یا همان خمری که در قرآن مُحرَّم واقع شده است. برخی که کلمات مطلق را حمل بر متعارف می دانند می گویند مراد از خمر همان که از انگور درست می شده است ولی مطلب از این قرار نیست زیرا اولا وقتی که مثلاً شارع می گوید اکرم العالم يعنى من يطلق عليه العالم، می خواهد جزو علمای متعارف باشد، می خواهد نباشد. پس حمل مطلق بر فرد متعارف صحیح نیست و ثانیاً در عربستان انواع خمر متعارف بود بله کثرت از آن این نوع خمر بود ولی کثرت همواره مساوی با متعارف نیست.
4) مائده، 90
إنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ العَدَاوَهَ وَالبَغْضَاءَ فِی الخَمْرِ وَالمَیْسِرِ؛ (1) شیطان می خواهد کینه توزی و دشمنی را از طریق شراب و قمار در میان شما بیفکند و تضادهای داخلی کرج را تشدید نماید و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد آیا باز هم دست از آن بر نمی دارید.
يَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ کَبِيرٌ وَ مَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُمَا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا؛ (2) تو را از شراب و قمار می پرسند بگو در آن دو گناهی بزرگ است و سودهایی برای مردم و گناهشان از سودشان بیشتر است.
یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاهَ وَأنْتُمْ سُکَارَی حَتَّی تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ ...؛ (3) ای کسانی که ایمان آورده اید در حال مستی به نماز نزدیک نشوید تا زمانی که بدانید چه می گویید... . فقهای اسلام از آیات یاد شده حکم حرمت شراب را استخراج کرده اند به نظر می رسد که از جهت وضوح آیات، مسئله تحریم شراب خوری قطعی و اجماعی است و در آن خلاف نشده است. (4)اما حرام بودن شراب یک حکم است و نجاست آن حکم دیگری است بعضی از چیزها حرام هستند ولی نجس نیستند مثل گوشت گرگ و روباه (در صورتی که تذکیه شرعی شده باشند) و بعضی از چیزها حرام نیستند ولی نجس هستند مثل خون (خرید و فروش و استفاده های درمانی و پزشکی از آن حرام نیست) امّا بعضی از چیزها هم حرام هستند هم نجس مثل شراب که هم نجس است و هم خرید و فروش و ساختن و تولید و حمل و نقل آن و نوشیدن آن حرام است و هم حد شرعی دارد. (5)
مسئله نجاست شراب (6)از روایات و سنت اثبات شده است. (7)ولی به نظر می رسد آیه شریفه: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
ای کسانی که ایمان آورده اید شراب، و قمار و بت ها و تیرهای قرعه پلیدند [و] از عمل شیطانند. پس، از آن ها دوری گزینید، باشد که رستگار شوید. (8)
بر نجس بودن شراب دلالت دارد زیرا «رجس» در آیه به معنی پلیدی است که اعم از نجاست ظاهری و باطنی است. (9)
1) مائده، 91.
2) بقره 116.
3) نساء ، 43.
4) اما در میان اهل تسنن برخی به طهارت خون و نیز شراب قائل شده اند ولی این افراد بسیار معدود اند.
5) من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 56 ؛ توضیح المسائل مراجع ج 2، ص 680، مسأله 11.
6) درباره طهارت یا نجاست شراب بحث مفصلی در فقه شده است. برخی از روایات ظهور در نجاست و برخی روایات ظهور در طهارت دارند و برای این تعارض راه حل هایی نیز ارائه شده است شش راه حل در این خصوص از سوی فقیهان امامیه مطرح گردیده که دو راه حل به نظر بی اشکال می رسد: یکی آن که روایات طهارت در شرایط و ظروف غیر طبیعی هم چون تقیه صادر گردیده و نمی توان به مضمون آن ها عمل کرد دوم این که بر فرض که تعارض مستقر میان این دو دسته از روایات باشد، مکاتبه علی بن مهزیار بر آن ها حاکم بوده و مراد واقعی از هر یک را بیان می کند و به برکت این صحیحه تعارض میان آن ها از بین می رود.
7) وسائل الشيعة، ج 25، ص 370.
8) مائده، 90
9) بحوث فى شرح العروة الوثقى، ج 3، ص 320
یکی از دو منبع استخراج احكام الاهی سخنان معصومین علیهم السلام است. در مجامع حدیثی این حدیث معروف (1)است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ده گروه را لعنت (2)کرده است که به گونه مستقیم یا غیر مستقیم در شراب سازی دخالت دارند:
1- کسی که درخت انگور را به نیت شراب غرس کند؛
2- آن که بدین قصد از درخت تاک پاسداری نماید؛
3- خریدار مشروبات؛ (3)
4- فروشنده آن؛
5- کسی که می نوشد؛
6- کاسبی که از شراب فروشی پولی به دست می آورد؛
7- فشار دهنده انگور به انگیزه ساختن شراب؛
8- افرادی که مشروبات را حمل و نقل می کنند؛
9- تحویل گیرنده آن؛
10- ساقی یا کسی که شراب برای دیگری می برد. (4)
کمتر گناهی را می توان یافت که به اندازه شراب نکوهیده شده باشد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «اگر همه گناهان را در خانه ای جمع کنندt کلید آن شراب است.» (5)
امیرمومنان علی علیه السلام می فرماید: «خداوند شراب و می گساری را برای سلامت عقل حرام کرده است.»
امام صادق علیه السلام می فرمایند: هر کس جرعه ای شراب بنوشد، خدا و فرشتگان و پیامبر و مؤمنان او را لعنت می کنند و اگر شراب بنوشد تا مست شود روح ایمان از پیکرش می گریزد و روحی پست و لعنت شده جای آن می نشیند. (6)
در خصوص دائم الخمر یعنی کسی که به شرب خمر به طور دائمی مبادرت ورزد چنین آمده است که او از زمره مسلمانان خارج و کافر محسوب می شود در روایت است که آن که همیشه می نوشد بت پرست است. (7)
و نیر فرمودند: «اگر کسی خمر بنوشد، تا چهل شبانه روز نماز او قبول نیست. (8)
و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: "خمر و ایمان در یک قلب جمع نمی شود". (9)یعنی کسی که شراب می نوشد، مؤمن نیست و نور ایمان از قلب او زدوده می شود.
1) روایات درباره حرمت شراب بخاطر تواتر نیازمند بررسی سندی نیست.
2) لعن دال بر حرمت تکلیفی است.
3) روی همین حساب است که وقتی به کلمات فقها مراجعه می کنیم شیخ طوسی در کتاب خلاف، نهایة مبسوط و مرحوم علامه در کتاب تذکره و ،قواعد و مرحوم سلار در کتاب مراسم، و محقق در کتاب شرایع و تمام فقهای امامیه بیع خمر و تکسب به خمر را حرام و باطل می دانند.
4) فروع کافی، چاپ جدید، ج 6، ص 430 و 429.
5) وسائل الشيعه، ج 17، ص 271.
6) وسائل الشيعه، ج 17، ص238.
7) وسائل الشيعه، ج 17، ص 254.
8) میزان الحکمه عنوان 1126، حدیث 5145.
9) میزان الحکمه عنوان ،1126 حدیث 5129 و 5128.
اسلام نه تنها خوردن شراب را حرام نموده حتی نشستن سر سفره ای که در آن شراب باشد، تحریم شده است. در روایات از خمر به عنوان "امّ الفواحش" (مادر بدی ها) و "ام الخبائث " (ریشه پلیدی ها) و "مفتاح من الشّر" (كلید شرّ) یاد شده است تا بدینوسیله عمق آسیب رسانی شراب را مشخص سازد.
آسیب ها و صدمات فردی شراب بیش از حد شمارش است. شراب علاوه بر این که عقل را زایل می کند و آدمی را از حوزه انسانیت خارج می سازد روحیه جرم و جنایت را دامن می زند زمینه بیماری های متعدد، تصادفات، قتل ها و خودکشی را فراهم می سازد که آمارهای منتشره مؤسسات تحقیقاتی غربی گواه این مدعا است. (1)
آثار زیانبار الکل از نظر علم پزشکی محرز است. الکل و شراب بطور شگفت انگیزی بر مغز و اعصاب تأثیر می گذارد و باعث اختلال در کار آن ها و التهاب بخش های مختلف آن می گردد. علاوه بر اعصاب، بیماری های گوارشی چندی از قبیل خراش غشاهای مخاطی دهان و حلق، التهاب مری، سرطان مری، التهاب حاد معده و سرطان آن، التهاب لوزالمعده تأثیر مستقیم بر کبد و ایجاد اختلال در جذب مواد غذایی در روده ها از جمله آثار زیانبار دیگری در بخشی گوارشی بدن است.
الکل فعالیت های جنسی را نیز تحت تأثیر قرار می دهد و اختلال هایی در روند جنسی و اعضای تناسلی بوجود می آورد نقش الکل در ایجاد سرطان نیز از موارد دیگر آثار زیان بار این پدیده شوم است. طبق یک آمار رسمی که آمریکایی ها در کتاب درسی دانشگاهی خود اعلام کرده اند دو سوم مردم آمریکا در سنین بالای چهارده سال مشروبات الکلی می نوشند که همین امر منجر به یک سری بیماری ها و مسائل دیگر گردیده است به طوری که هزینه مشکلات ناشی از الکل یک صد بیلیون دلار می گردد. (2)گفته می شود که بیش از بیست درصد بیماران بستری شده در بیمارستان های آمریکا افراد الکلی هستند. (3)
آن چه در این آمارها آمده تنها گوشه ای از مضرات شراب، آن هم از نظر جسمانی و مادی است امّا آثار سوء روحی و معنوی آن بسیار بزرگ تر و عظیم تر است شراب اگر جذب بدن (4)شود بدن را نجس و روح را تاریک می سازد و در این صورت بدن و روح با شیطان هم سو شده و وسوسه ها را می پذیرد و کل مطالب خرافه و آلوده برایش جذاب شده و در مقابل مسائل عبادی برایش تلخ خواهد شد. در روایت است که خداوند هیچ خوردنی و آشامیدنی را حلال نکرده است مگر آن که نفع و صلاح بشر در آن بوده و هیچ یک را حرام نکرده است مگر آن که مایه زیان و فساد باشد. (5)باب نمونه درباره خون که یکی از حرام ها و نجاسات است امام رضا علیه السلام فرمودند: (6)..... خوردن خون آدمی را بدخلق نموده و قساوت قلب می آورد و عطوفت و مهربانی را کم می کند تا جایی که خونخوار چنان خطرناک نا امن می شود که ممکن است فرزند خود را بکشد و یا دستش به خون پدر آلوده گردد.
طبق آماری که پزشک قانونی شهر "نیون" در 1961 تهیه نموده، جرائم اجتماعی الکلیست ها از این قرار است: مرتکبین قتل های عمومی 50 در صد ضرب و جرح 8/77 درصد، سرقت 5/88 درصد، جرائم جنسی 8/88 در صد این آمار نشان می دهد که اکثریت قاطع جنایات و جرائم بزرگ در حال مستی روی می دهد شرب خمر در ابتدا شخص و در نهایت جامعه را دچار آسیب می کند و در نهایت به یک بحران اجتماعی می انجامد. شهید دکتر پاک نژاد می نویسد: (1)تعیین مقدار حداقل (2)برای چیزی که نه غذا باشد و نه دوا، یک کار غیر علمی است اگر اندکی از شراب برای دارو باشد هیچ دارویی برای مدت زیادی تجویز نمی شود. اگر مقدار کمی باشد سوخت و ساز غذایی ندارد ولی هورمون آنتی دیورتیک را مهار کرده و ادرار را زیاد می کند. قطره شراب خورده شده وارد خون می شود و در انعقاد نطفه اثر منفی می گذارد. بیضه ها و پروستات از تمام بافت های بدن بیشتر الکل جذب می کند (حدود هفتاد درصد) و این امر در فساد اسپرماتوزویید بسیار مهم است. این فساد معمولاً پس از یک ساعت از ورود الکل به بدن، در نطفه مرد صورت می گیرد. اگر زن هم شراب مصرف کند در تخمدان او نیز دیده می شود. هرگاه طفلی در حال مستی تکوین یابد الکل موجود در در نطفه، جنین را فاسد می سازد و او را از رشد طبیعی باز می دارد و در معرض بیماری های گوناگون قرار می دهد. شراب همچون سایر حرام ها تأثیر منفی بر فرزندان می گذارد. (3)یکی از پزشکان آلمان ثابت کرده که تأثیر الکل تا سه نسل به طور حتمی باقی است به شرط این که این سه نسل الکلی نباشد. (4)
دکتر کارل می گوید: مستی زن یا شوهر در لحظه آمیزش جنایت واقعی است، زیرا کودکانی که در این شرائط بوجود می آیند اغلب از عوارض عصبی یا روانی درمان ناپذیر رنج می برند. (5)
بی شک کودکانی که در اصل تولد و تکون آنان شراب نقش دارد بیش از آن که از آسیب های جسمی شراب رنج خواهند برد دچار آسیب های جدی معنوی خواهند شد بزرگ ترین ثمره هر ازدواجی فرزندان سالم و پاک اند و آیا تربیت دینی و معنوی کودکی که شراب در اصل وجودش نقش داشته است امکان پذیر است آیا او زمینه رشد و تعالی معنوی را دارا خواهد بود؟
1) اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج 7، ص 134.
2) روزی جمعیتی با نام «مبارزه جهانی با مشروبات الكلی» به محضر مرحوم آیة الله بروجردی رحمه الله علیه رسیدند و از علت حرمت شراب در اسلام پرسیدند. ایشان فرمودند: چون اسلام جایگاه رفیعی برای عقل انسان قرار داده، بنابراین هر چیزی را که به عقل او ضربه وارد کند حرام می داند و از آن جا که مشروبات جسم و جان و عقل و هوش آدمی را تباه می کند حرام شده است. سپس پرسیدند: پس چرا یک جرعه از آن نیز حرام شده است؟ فرمودند: طبیعت بشر چنان حریص است که اگر مجوّز یک قطره از شراب داده شود جرعه جرعه خواهد نوشید تا به حد نصاب برساند.
3) حضرت امیرمومنان علیه السلام در مورد اکل و شرب حرام و ازدواج با پول و حقوق ایتام و مساکین به تعدادی از عمال خود که آنان را صاحبان عقل و درایت می دانست فرمود: این آن که نزد ما از خردمندان به شمار می آمدی! چگونه آشامیدن شراب استفاده از مال حرام را جایز می دانی با این که می دانی حرام می خوری و حرام می آشامی؟ و با آن اموال کنیزان خریده و یا با آن مال نکاح می کنی از مال یتیمان و مساکین و....؟ و در نتیجه از شراب و مال حرام فرزند نیز تولید می نمائی ...؟ [نهج البلاغه فیض الاسلام ص 975].
4) اسلام پزشک بی دارو، ص 44، نقل از علوم جنایی، ص 863، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ص346
5) راه زندگی، ص91
به جهت سهولت امر تربیت و نیز عوامل متعدد دیگر رسول مقدس اسلام صلی الله علیه و اله به دختران سفارش کردند که هرگز تن به ازدواج با مرد شراب خور ندهند. امام صادق علیه السلام فرمودند: با شرابخوار اگر از دختر شما خواستگاری کند وصلت نکنید و به او زن ندهید. (1)و نیر فرمودند: کسی که دختر خود را به شرابخواری بدهد قطع رحم (2)کرده است. (3)هر زنی به هم بستری شوهر شرابخوار و مست خود تن در دهد بعدد ستارگان آسمان مرتکب خطا شده است و فرزندی که از آن مرد پدید آید ناپاک و نجس پلید است و خداوند از آن زن هیچ توبه و فدیه ای را قبول نمی کند ... . (4)
برخی می گویند که تولید و فروش شراب از نظر اقتصادی بسیار چشمگیر است همان طور که مردم عربستان قبل از اسلام از فروش شراب سود فراوانی می بردند و نباید از این سود صرف نظر کرد در مقابل قرآن بیان نمود که بله شراب در آن منفعت هایی است ولی گناهش از سودش بیشتر است لذا نباید بسوی آن رفت. یکی از روان پزشکان معروف غربی در این مورد می گوید «متأسفانه حکومت ها حساب منافع و عایدات مالیاتی شراب را می کنند ولی حساب بودجه های هنگفت دیگری را صرف ترمیم مفاسد شراب می شود نکرده اند، اگر دولت ها در اثر مستی و فساد نسل های پاک و تنبلی و بی قیدی و بیکاری و عقب ماندن فرهنگ و زحمات و گرفتاری های پلیس و پرورشگاه ها جهت سرپرستی اولاد الکلی ها و بیمارستان ها و تشکیلات دادگستری برای جنایات آن ها و زندان ها برای مجرمین از الکلی ها و دیگر خسارت های ناشی از می گساری را ایجاد بکنند خواهند دانست که به عنوان عوارض و مالیات شراب عاید می گردد، در برابر خسارت نام برده هیچ است به علاوه نتایج اسف انگیز صرف مشروبات الکلی را تنها با دلار و پول نمی توان سنجید زیرا مرگ عزیزان و به هم خوردن خانواده ها و آرزوهای بر باد رفته و فقدان مغزهای متفکر انسانی، به هیچ وجه قابل مقایسه با پول نمی باشد». (5)
آثار شوم شراب از نظر روحی و روانی و جسمی اصلاً قابل مقایسه با منافع اقتصادی نمی باشد. یکی از دانشمندان انگلیسی به نام بنتام می نویسد: آیین اسلام تمام انواع نوشابه های الکلی را تحریم کرده است و این یکی از امتیازات اسلام می باشد. (6)
1) فروع کافی، ج 5، ص 368
2) قطع رحم کرده است یا به این معناست که چون وظیفه خود را درباره دخترش انجام نداده در واقع قطع رحم کرده و یا چون فرزندان آنان ناپاک می شوند در واقع بدست خود ارتباط با نسل را قطع کرده است.
3) فروع کافی ج 5 ص 368
4) لئالی الاخبار، ص 267
5) تفسیر نمونه، جمعی از نویسندگان، ج 2، ص76 و 79.
6) تفسیر نمونه، جمعی از نویسندگان، ج 5، ص 74.
وظیفه ما در مقابل شخص شراب خور چیست؟ در پاسخ باید دانست اسلام برای ایجاد نفرت ذهنی و اجتماعی به الکل و مشروبات، نخست به یک رشته مبارزات منفی روی آورده است تا باده ،خواران خود را در جامعه حقیر و بی مقدار ببینند و از آن پرهیز کنند. بر این اساس پیامبر صلی الله علیه و آله به آحاد مسلمانان توصیه فرمودند:
1- اگر شراب خوار مریض شد، به عیادتش نروید؛
2- شهادت و گواهی شراب خوار قبول نمی شود؛
3- اگر به خواستگاری ،آمد دست رد به سینه او بزنید؛
4- گفتارش را تصدیق نکنید؛
5- شفاعت او پذیرفته نیست؛
6- از وی دختر نگیرید و با او معاشرت نکنید؛
7- در مجلس شراب ننشینید، زیرا وقتی لعنت خدا نازل شد همه را فرا می گیرد؛
8- در قیامت زهرمار و عقرب را به الکلی ها می خورانند. (1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: اگر شرابخوار به خواستگاری آمد نباید او را پذیرفت چون صلاحیت ازدواج ندارد، سخنانش را نباید تصدیق نمود هرگاه برای کسی واسطه شود نباید او را قبول نمود. و نمی توان به او اعتماد کرد، هر کس به شرابخور امانتی بسپارد چنان چه از بین برود خداوند به صاحب امانت پاداشی نمی دهد و امانت از دست رفته او را جبران نمی کند.
سپس فرمود: مایل بودم شخصی را سرمایه بدهم برای تجارت به کشور یمن برود، خدمت پدرم حضرت امام باقر علیه السلام رسیدم و عرض کردم می خواهم به فلانی برای تجارت سرمایه بدهم، نظر شما چیست؟ صلاح است یا نه؟
فرمود: مگر نمی دانی او شراب می خورد؟ گفتم: از بعضی از مؤمنین شنیده ام می گویند او شراب می خورد. فرمود: سخنان آنان را تصدیق کن! چون خداوند درباره پیامبر می فرماید پیغمبر به خدا ایمان دارد و مؤمنین را تصدیق می نماید بنابراین شما باید مؤمنین را تصدیق کنی آن گاه فرمود اگر سرمایه را در اختیار او بگذاری، سرمایه نابود شود و از بین برود خدا تو را نه اجر می دهد و نه امانتت را جبران می کند.گفتم: برای چه؟ فرمود: خداوند می فرماید: وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِى جَعَلَ اللّه لَكُمْ قِيَاماً- اموالی را که خداوند آن را مایه زندگیتان قرار داده به نادانان ندهید- آیا نادان تر از شرابخوار وجود دارد؟ پس از آن فرمود: بنده تا شراب نخورده همیشه در پناه خدا است و در سایه لطف او اسرارش پرده پوش می شود. هنگامی که شراب خورد سرّش را فاش می کند و او را در پناه خود نگه نمی دارد. در این صورت گوش، چشم، دست و پای چنین شخص، هر کدام شیطان است او را به سوی هر زشتی می برد و از هر خوبی باز می دارد. (2)
بر هر مسلمانی واجب است که نسبت به شراب خوری که از اصلاحش مایوس شده است، چنین بازخوردی داشته باشد تا شراب خور خود را در جامعه طرد شده و بی اهمیت ببینند و سعی در اصلاح خود نماید و حداقل در این کار ،زشت خودنمایی و تظاهر- که باعث اختلال در امر تربیت جامعه است- نکند.
حاکم شرع نیز وظیفه دارد در مقابل این پدیده زشت و شوم موضع صحیح دینی بگیرد و جو را برای شراب خوری باز نگذارد. خداوند برای تنبیه شراب خور و هم حفظ و حضانت جامعه از اشاعه می گساری مجازات مناسب قرار داده است اسلام حد (1)و مجازات شراب خوری را هشتاد تازیانه (2)قرار داده است که در صورت اثبات وقوع جرم (3)و وجود شرایط (4)باید درباره مسلمان (5)و یا غیر مسلمان متظاهر به
1) مادة 165 قانون مجازات اسلامی «خوردن مسکر موجب حد است اعم از آن که کم باشد یا زیاد، مست کند یا نکند،... تبصرة 1: آب جو در حکم شراب است، گر چه مست کننده نباشد و خوردن آن موجب حد است.
2) حد شرب مسکر برای مرد یا زن هشتاد تازیانه است. (مادة 174 ق.م.ا) تبصره- غیر مسلمان فقط در صورت تظاهر به شرب مسکر به هشتاد تازیانه محکوم می شود.
3) مادة 168 ق.م.ا «هرگاه کسی دوبار اقرار کند که شراب خورده است محکوم به حد می شود.» ماده 169 ق.م.ا: «اقرار در صورتی نافذ است که اقرار کننده بالغ عاقل مختار و دارای قصد باشد.» مادة 171 ق.م.ا: «در صورتی که طریق اثبات شرب خمر شهادت باشد، فقط با شهادت دو مرد عادل ثابت می شود» مادة 171 ق.م.ا «هرگاه یکی از دو مرد عادل شهادت دهد که شخصی شراب خورده و دیگری شهادت دهد که او شراب را قی کرده است حد ثابت می شود» اگر دو شاهد عادل به طور مطلق شهادت دهند در ثبوت آن کفایت می کند و اگر در خصوصیات اختلاف کنند مثل این که یکی از آن ها بگوید: «او فقاع آشامید» و دیگری بگوید: «او شراب خورد» یا یکی از آن ها بگوید: «او در بازار آشامید» و دیگری بگوید: «او در خانه آشامید» شرب آن ثابت نمی شود. همچنین است اگر یکی از آن ها شهادت دهد که: «او با علم به حکم آشامید» و دیگری بگوید: «او از روی جهل آشامید» و غیر این از اختلافات. و اگر یکی از آن ها مطلق شهادت دهد و بگوید: «مسکر آشامید» و دومی مقید کند و بگوید: «شراب آشامید» ظاهراً حد ثابت است. برخی نیز راه دیگر اثبات شرب خمر را علم قاضی دانند.
4) مادة 166 ق.م.ا «حد مسکر بر کسی ثابت می شود که بالغ و عاقل و مختار و آگاه به مسکر بودن و حرام بودن آن باشد.» تبصره 1: «در صورتی که شراب خورده مدعی جهل به حکم یا موضوع باشد و صحت دعوای وی محتمل باشد محکوم به حد نخواهد شد.» تبصرة 2: «هر گاه کسی بداند که خوردن شراب حرام است و آن را بخورد محکوم به حد خواهد شد گرچه نداند که خوردن آن موجب حد می شود.» در زمانی که ابوبکر حکومت را بدون هیچ دلیلی بدست آورد. مرد شراب خورده ای را نزد او آوردند. ابوبکر پرسید چرا شراب خوردی؟ مگر نمی دانی شراب خواری حرام است؟ گفت: من مسلمانم و پایبند به اسلام ولی خانه ام در میان گروهی است که شراب می نوشند و آن را حلال می دانند اگر می دانستم حرام است نمی خورد. ابوبکر نمی دانست حکم اسلام درباره او چیست از عمر پرسید او هم نمی دانست به ناچار نزد حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام آمدند. حضرت فرمود: او را نزد مهاجرین و انصار ببرید و ببینید کسی آیه حرمت شراب را برای او خوانده است یا نه امر امام را اجرا کردند. هیچ کس آیه را برایش نخوانده بود. حضرت او را آزاد کرد و فرمود: «پس از این اگر شراب بنوشی بر تو حدّ جاری می کنیم. [بحارالانوار، ج 40، ص 298 حدیث 73].
5) ظاهر مادة 174 ق.م.ا بین موردی که مسلمان با اعتقاد به حلیت شرب خمر آن را بنوشد یا با علم به حرمت تفاوتی قائل نیست قاضی در این خصوص بایستی به متن ماده اکتفا نماید و هر دو مورد را مشمول حکم ماده قرار دهد.
فسق (1)البته در غیر صورت (2)اضطرار (3)و اکراه (4)
اکراه نیز ارتکاب هر دو قسم نه حرام است و نه حد دارد.
در این جا نیز دلیل مساله همان حدیث رفع است- رفع ما اضطر و اليه- اما با توجه داشت که باید اکراه، اهم باشد گاهی اکراه در است که می گوید نخوری آبرویت را می برم در این صورت مرحوم گلپایگانی می نویسد [السید الگلپایگانی، در المنضود، ج 2، ص] اگر تهدید به مرگ باشد بلاشبهه ارتکاب شرب جایز است و اگر وعید و تهدیدی که می کند در حد بی حیثیت کردن از نظر اجتماعی است یا در حد تهدید به فحش و کتک است در یک چنین جائی مشکل است بگوییم این شخص بر شرب خمر مکره شده است و برای این گونه تهدیدها جایز است شراب بخورد و در ادامه به عنوان استدلال می فرماید زیرا آن استکراهی که می تواند مجوز شرب خمر باشد باید اهم از چیزی باشد که اکراه به آن می کنند مثل تهدید به قتل که می گویند می کشیم. اما اگر تهدید کردند آبرویت را می بریم این اهم از حرمت شرب خمر نیست. البته بعید نیز اضطرار و نیز اکراهی که غیر قابل تحمل باشد در حکم قتل باشد و رافع حرمت شرب خمر قرار بگیرد.
اجرا شود حاکم نیز موظف است برای کسانی که اصرار به1) مجازات شلاق افراد غیر مسلمان در صورت تظاهر به شرب مسکر حد محسوب می گردد نه تعزیر- نظریه مشورتی شماره 1373/3/25-7/964- اداره حقوقی قوه قضائیه
2) اگر کسی از روی اضطرار شرب خمر کند آیا حد دارد؟ اضطرار دو صورت دارد صورت اول: اضطرار به شرب خمر به حدی است که اگر شرب خمر نکند موجب مرگ و تلف او می شود. مثلاً در بیابان گرفتار تشنگی شد و آبی وجود ندارد و اگر از مشروبی که موجود است نخورد از تشنگی می میرد و یا لقمه در گلویش گیر کرده و نزدیک است خفه شود و آب موجود نیست اما مشروب هست. بدون شک در این موارد شرب خمر نه حرمت دارد نه حد حدیث رفع ما اضطر و اليه دليل اين مطلب است و از طرفی حفظ نفس لازم است صورت دوم اضطرار به گونه ای است که اگر مشروب نخورد کسالتش برطرف نمی شود در این مورد مساله روشن نیست اگر کسی بگوید اشکالی ندارد قطعا حد هم جاری نمی شود.
3) مادة 167 ق.م.ا: «هر گاه کسی مضطر شود که برای نجات از مرگ یا جهت درمان بیماری سخت به مقدار ضرورت شراب بخورد محکوم به حد نخواهد شد رجوع کنید به آیات 173 سوره بقره، 119 و 145 سوره انعام. مصادیق اضطرار در مادة 167 ق.م.ا نجات از مرگ و درمان بیماری سخت می باشد و از ظاهر این ماده چنین استنباط می شود که مادة جنبة حصري دارد. بنابراین اگر کسی دچار بی خوابی شده است و برای این که به خواب برود شراب بنوشد دارای مسؤولیت کیفری خواهد بود. [زراعت، عباس؛ شرح ق. م.ا، بخش حدود، تهران ققنوس، 1380، چ اول، ج دوم، ص 44]. قید سخت در مورد بیماری بستگی به نظر عرف دارد و منظور از عرف عرف پزشکی است، [حجتی سید مهدی ق. م. ا در نظم حقوق کنونی، تهران، میثاق عدالت، 1384، چ اول، ص 380] البته این تنها یک فرض است و در صورتی خوردن شراب تجویز می شود که راه درمانی جز شراب نداشته باشد و آن هم به قدر نیاز و این نباید مستمسکی برای شراب خوری و تجویز آن شود کما این که این فرض در باره هر حرامی و نجسی حتى نجاست انسان جاری است.
4) مساله اکراه را مرحوم محقق در شرایع نقل می کند اگر کسی را بر شرب خمر اکراه کنند مثلاً دست و پایش را بگیرند و خمر در حلقش بریزند یا تهدیدش کنند اگر شراب نخوری تو را می کشیم آیا شرب خمر برای او جایز است یا خیر؟ مرحوم محقق در شرایع می نویسد [المحقق الحلى، شرایع الاسلام، ج 4، ص 949] ما شرط کردیم و گفتیم یکی از شرایط وجوب حد این است که کسی مختاراً شرب خمر کند زیرا می خواستیم مکره را خارج کنیم چون اگر کسی مکره شده و بدون اختیار مرتکب شرب خمر شود حد ندارد. مرحوم شهید در مسالک [الشهید الثانی مسالک الافهام، ج 14، ص461] می نویسد: این که می گوییم اگر کسی مکره شد جایز است شرب خمر بکند در اکراه فرقی نمی کند که در حلقش بریزند یا کتکش بزنند تا خودش مجبور شود بخورد مثلا سیلی به او می زنند تهدیدش می کنند به قتل و می گویند اگر نخوری تو را می کشیم یا تهدیدش می کنند به چیزی که عادتاً قابل تحمل نیست مثل کتک شدید مرحوم صاحب جواهر در شرح کلام محقق [الشيخ الجواهرى جواهر الکلام، ج 41، ص 454] می نویسد: خلافی و اشکالی مسأله نیست و برای هر دو صورت در حلق ریختن و تهدید کردن هر دو اجماع محصل و منقول قائم است پس در صورت
می گساری دارند مجازات های سنگین تری را اعمال کند. حد باید در حال هوشیاری شخص خاطی اجرا شود تا اثر تربیتی و باز دارندگیش محفوظ بماند. (1)
برخی مجازات های اسلامی را تند و شدید می بینند و یا آن را مخالف حقوق بشر می دانند. و برخی هم دوست می دارند مطابق نفس و میل خود رفتار کنند و هیچ کس هم مزاحم آنان نشود، این دسته از چند نکته مهم- که فهم آن چندان دشوار نیست- غفلت ورزیده اند:
نکته اول این که هر جرمی چون جرم است مجازات دارد.
نکته دوم این که مجازات هر جرم باید مناسب همان جرم باشد.
نکته سوم این که گناه یعنی مخالفت باخدا و هیچ جرم بزرگ تر از مخالفت با خدا نیست.
نکته چهارم این که اگر در مقابل جرم مجازات اجرا نشود اهل گناه جری شده و جامعه هر روز بیشتر از روز قبل شاهد جنایت و گناه خواهد بود.
نکته پنجم اجرای حدود بر شخص مجرم نتیجه عمل کرد اوست و این مخالف حقوق بشر نیست چرا را که خود کرده را تدبیر نیست.
نکته ششم تعطیل اجرای حدود و مجازات در نهایت آسایش را از بشریت سلب کرده و مخالف حقوق بشر است.
نکته ششم قبول هر دینی به منزله قبول و رعایت احکام آن دین است.
نکته هفتم رعایت (2)قوانین حاکم بر هر جامعه ای (قوانینی که مخالف عقل و شرع نباشد) بر شهروندانش لازم است.
نجاشی، یکی از یاران حضرت امیرمومنان علی علیه السلام بود که با شعر و نثر امام را تعریف و معاویه را هجو می کرد وی سربازان زیادی داشت که آن ها را در جنگ برای یاری امام بسیج می کرد. ابوسماک اسدی می گوید: ماه رمضان به منزل من آمد و گفت: بیا شرابی و کبابی بخوریم. من گفتم: از عدل علی نمی ترسی؟ اظهار داشت: حضرت علی علیه السلام مرا از دست نخواهد داد. آن گاه شراب فراوانی خورد و عربده کشید. مأموران او را گرفتند و به محکمه عدالت علی علیه السلام سپردند. حضرت فرمود: حد شراب خوار، هشتاد ضربه شلاق است، ولی بیست ضربه هم اضافی بزنید که حرمت ماه مبارک رمضان را هتک کرده است.
1) مادة 177 ق. م. ا: «حد وقتی جاری می شود که محکوم از حال مستی بیرون آمده باشد.» یکی از هدف های مهم مجازات تنبیه مجرم است تا بار دیگر مرتکب جرم نشود و لذت جرم ارتکابی نیز با ضربه های تازیانه از بین برود و این هدف در صورتی تأمین می شود که مجرم در حالت هوشیاری باشد و درد مجازات را کاملاً احساس نماید، بنابراین در وقتی که مجرم هوشیار نیست تازیانه به او زده نمی شود [زراعت، عباس؛ شرح ق.م.ا بخش حدود، تهران ققنوس، 1380، چ اول، ج دوم، ص 67.
2) رعایت برای معتقدین به انجام و برای کسانی که معتقد نیستند به عدم مخالفت علنی تحقق می یابد. چرا که در صورت عدم رعایت قانون بی نظمی بر جامعه حاکم می شود.
علاوه بر این که خود می گساری جرم است اعمال و رفتارهای اشتباهی که انسان مست انجام می دهد به عهده اوست و باید جوابگو باشد بنا بر این گرچه انسان مست مسلوب الاراده ولی این باعث نمی شود به خاطر کارهایی که در حال مستی انجام داده است کیفر نشود و مگر موارد خاص. (1)
یک سری اطلاعات غلط و غیر علمی و در واقع دقیقاً مخالف با دانش پزشکی به طور تقریبی در ذهن تمام مصرف کنندگان مشروبات الکلی وجود دارد؛ به عنوان مثال بسیاری تصور می کنند که مشروبات الکلی به ویژه آبجو، برای درمان شن کلیه مفید است. (2)و یا مالیدن شراب به پا برای درمان دردپا (3)مفید است و یا بدن نیاز به الکل دارد (4)و... .
و برخی نیز در جستجوی راهی برای تجویز شراب اند و می خواهند با طرح پرسش هایی اذهان را به مقصد خود نزدیک کنند پرسش هایی مانند، چرا خدا، خمر را حرام کرده است؟ اگر مسکر حرام است پس چرا نوشیدن کم شراب نیز حرام است؟ و ... .
بی شک برای کسی که به خدا اطمینان دارد همین مقدار که بداند خدا خمر را حرام کرده است کافی است و جای هیچ شک و تردیدی را نمی گذارد خدایی که دانا و مهربان است کار بیهوده انجام نمی دهد.
1) مستى على الاصول رافع مسؤولیت کیفری نیست مگر این که اولاً: مرتکب در حال ارتکاب جرم مست باشد. ثانیاً: شرب مسکر با علم به سکر آور بودن و مخدر بودن آن صورت نگرفته باشد. ثالثاً: درجه مستی به اندازه ای باشد که به کلی از مرتکب سلب اختیار اراده نموده باشد. [حجتی، سید مهدی؛ ق.م.ا در نظم حقوق کنونی، تهران، میثاق عدالت، 1384، چاول، ص 252]. منظور از مستی در این جا مستی تعمدی است که باعث مسؤولیت کیفری شخص مست می شود. یعنی فردی عمداً استعمال مسکر نماید تا بتواند جرم را با تهور و قوت قلب بیشتری انجام دهد با قصد پیشین وی بر ارتکاب جرم چنین شخصی علاوه بر مجازات جرم ارتکابی به مجازات شرب خمر نیز محکوم خواهد شد. [همان (2)، ص 253] اما مستی اتفاقی یعنی آن که شخص بدون اطلاع از تأثیری که مسکر بر مزاج و روان وی دارد مبادرت به استعمال مسکر نماید و کاملاً مسلوب الاراده گردد و در این حالت مرتکب جرمی گردد مبرا از مسؤولیت کیفری است. [سمیعی حسن؛ حقوق جزای عمومی، تهران، بی نا، 1348، چ اول، ص 86]. اما مستی به عادت يا الكليسم مصرف مفرط الکل در زمان های طولانی که منجر به دگرگونی های روانی و جسمانی عمیق شده و باعث اختلالات قوای عالی روانی مانند اختلال در قضاوت و استدلال گردد [اردبیلی محمد علی حقوق جزای عمومی تهران، میزان، 1377، چ اول، ج 2، ص 90]. مبتلایان به این نوع مستی را که مرتکب جرمی شوند را نمی توان به کلی از مجازات معاف دانست زیرا شخص معتاد به الکل از تأثیرات آن بی اطلاع نمی باشد؛ ولی با توجه به این که الکل قوة ارادة این دسته از افراد را سلب یا به شدت تضعیف نموده است نمی توان آنان را مانند اشخاصی که قوة عاقلة آن ها کاملاً پا برجاست مسؤول دانست؛ بنابراین حالت مستی در این اشخاص را می توان از جمله کیفیات مخففه محسوب نمود. [سمیعی حسن؛ حقوق جزای عمومی تهران بی نا، 1348، چ اول، ص 87] تذکر: [سمیعی، مستی از علل شخصی رافع مسؤولیت کیفری است و معافیت مست از مجازات تأثیری در حق سایر شرکاء و معاونین ندارد. مبنای مبرا بودن مست از مسؤولیت کیفری این است که چون ملاک اعمال مجازات وجود اختیار اراده نزد عامل جرم است، نمی توان مجرم را که به واسطة استعمال مسکر با توجه به شرایط مذکور مسلوب الاراده و مسلوب الاختیار گردیده، مجازات نمود. [حجتی سيد مهدی؛ ق.م.ا در نظم حقوق کنونی، تهران میثاق عدالت، 1384، چ اول، ص 253]
2) اثرات مشروبات الکلی از دیدگاه دانش پزشکی و دانشمندان غرب، ص27.
3) این حیله ای از سوی شیطان که شراب از راه منفذهای پوست وارد بدن شود.
4) الکل مورد نیاز بدن بسیار کم است و از همین غذاهای متعارفی که مورد استفاده قرار می گیرد تامین می شود.
در خصوص این پرسش که چرا حتی کمی شراب نیز حرام است با این که مست کننده نیست صرف نظر از این که حد مشخصی برای مست شدن و نشدن وجود ندارد به چند نکته اشاره می شود:
نکته اول؛ وقتی از سوی خداوند حرمت چیزی صادر شد آن حرام می شود چه کم آن و چه زیاد آن. مانند حرمت ربا یا حرمت فحشاء ... در مورد شراب نیز چنین است. بنا بر این کسی که شراب و لو مقدار بسیار کم بنوشد روحیه بندگی نداشته و نافرمان و سرکش است و دچار گناه شده است.
نکته دوم؛ اگر برفرض مقدار بسیار کم شراب مست کننده نباشد ولی آثار مخرب و ویرانگر دیگری که در صدور حکم تحریم خمر دخیل بوده اند، را داراست؛ مانند تاثیر در نطفه و نجس شدن بدن و روح و از بین رفتن روحیه تعبد. در حدیث آمده است آن که مقدار کمی از شراب که (مست کننده نیست) و چه زیادش که مستی آورد در رگی از رگ های خویش داخل کند خداوند آن رگ را به سیصد و شصت گونه عذاب بیاورد.
نکته سوم؛ شراب علاوه بر این که حرام است نجس نیز می باشد و خوردن نجس کم آن یا زیاد حرام است.
نکته چهارم؛ بشر به خاطر حرص و نیز وسوسه های نفس و شیطان همواره در لب پرتگاه است. اگر اسلام مقدار کم شراب را تجویز می گردد مطمئنا به خاطر حالات یاد شده بشر به دره مخوف می گساری پرت می شد.
برخی با استناد به اشعار کهن درباره شراب و یا این که بسیاری از شعرا درباره می و می گساری شعر سروده اند سعی در تعریف و تمجید از خمر و می گساری دارند. البته بر هیچ آگاهی مخفی نیست که شعرا نیز افرادی معمولی هستند که گاه خطا کرده و گاه درست عمل می کنند و رفتار و عقاید آنان نیاز به نقد و تحلیل (1)
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام *** مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
همان شراب نجس است که قرآن آن را حرام نموده یا اشاره و کنایه از چیز دیگری است؟
برای پاسخ به این پرسش، باید در ابتدا حال و هوای فکر و رفتاری شاعر شناخت و نیز به مفهوم و محتوا اشعار دقت نمود. برخی از اشعار خود گواه اند که منظور از شراب چیزی غیر از شراب مسکر حرام است:
گر چه ز شراب عشق مستم *** عاشق تر از این کنم که هستم (نظامی)
در خمار از می حسنی و من از من عشق *** کو شرابی که کند دفع خمار من و تو (فرصت شیرازی)
حال و هوای شاعر نیز نشان مراد او دارد. شهریار سرود:
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم *** این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
در مجموع گرچه در برخی از اشعار صوفیان مراد از میهمان شراب حرام است ولی اگر بخواهیم خوش بینانه نگاه کنیم مراد از شراب و می و مستی همان عشق و دوستی و وصل به محبوب است.
تا مست نباشی نبری بار غم یار *** آری شتر مست کشد بارگران را (سعدی)
من مست می عشقم *** هشیار نخواهیم شد
وز خواب خوش مستی *** بیدار نخواهم شد (عراقی)
راه پنهانی میخانه نداند همه کس *** جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر (فرهنگ شیرازی)
گر چه ز شراب عشق مستم *** عاشق تر از این کنم که هستم (نظامی)
ای کاش شاعران در اشعار خود از تشبه به اهل فسق صرف نظر می کردند و از کلمات دیگری برای بیان منظور خود بهره می بردند حضرت امیر مومنان علیه السلام فرمود کم می شود کسی خود را شبیه قومی سازد و اندک اندک از آن ها نشود (نهج البلاغه 1180).
دارد.1) بهر رو، داستان شراب و می مستی در اشعار کهن پارسی و غیر پارسی حکایت غریبی است که در حوصله این نوشتار نیست. اما بی ثمر نیست که به اختصار به این پرسش بپردازیم که آیا شراب در اشعار شاعران مانند حافظ که می گوید:
بنابر این اگر شاعری از خمر ستایش کرد یا از کلمات می و می گساری و ... استفاده کرد این دلیل بر جواز و حلیت شراب نیست.
نکته دیگر؛ برخی با مقایسه شرب خمر با گناه دیگر که به نظر آنان سنگین تر است سعی در عادی سازی شراب خوری دارند مثلا می گویند فلانی شراب خور است ولی معتاد (1)که نیست! در مجموع گناه از هر نوع که باشد، ریز باشد یا درشت، مخالفت با خداست و مخالفت با پروردگار امری سنگین است و این نوع مقایسه از روش های شیطان برای گمراهی است.
گاهی برخی از اطباء برای برخی از امراض شراب (2)را تجویز می کنند آیا می توان به نسخه آنان عمل کرد؟ پاسخ به این پرسش نیازمند یک بررسی دقیق فقهی در آیات و روایات است. برخی بر این اعتقادند که در حرام، شفایی نیست و برخی در صورت اضطرار، شرب خمر را به مقدار نیاز جایز می دانند و برخی مورد اضطرار را منحصر (3)در فوت می دانند.
خدا برای هر دردی درمانی (4)خلق کرده است و نیز در روایتی چنین آمده است که خدا در حرام شفا قرار نداده است. «امّ خالد که زنی عبدیه بود بر امام صادق علیه السلام وارد شد ابابصیر می گوید من هم نشسته بودم. آن زن عرض کرد فدایت شوم یابن رسول الله یک مرضی عارض من شده است که شکمم صدا می کند به دکتر مراجعه کردم و اطباء عراق برای شفا تجویز کردند حلوائی از نبیذ با سبیق درست کنم با هم مخلوط
1) غرضشان از این مقایسه این است که شخص معتاد نمی تواند به خود و خانواده برسد و زندگی خود را به دود تبدیل می کند ولی شخص شراب خور به زندگی معمولی خود ادامه می دهد. جواب این است که مقابل معتاد شخص دائم الخمر قرار می گیرد که هر دو زندگی را بر باد می دهند و از طرفی اگر معتاد ثروتمند باشد رخنه ای به زندگی اش وارد نمی شود علاوه بر این که شدت حرمت شراب از شدت حرمت مواد مخدر بیشتر است و مقایسه معکوس است.
2) قبل از هر چیز باید بین الکل صنعتی و شراب تفاوت گذاشت چرا که درصد الکل موجود در شراب در حد 13 تا 14 درصد است اما الکل که از طریق صنعتی تهیه می شود دارای درجه خلوص 100 درصد است و حتی بعضى فقها الكل صنعتی را پاک می دانند و استفاده از آن در درمان بیماری ها را جایز می دانند.
3) حديث اضطرار می گوید هر وقت مضطر شدی حکم برداشته می شود. برای کسانی که با مبانی فقهی آشنا هستند کاملاً روشن است که هر اضطراری رافع حرمت نیست و باید حتما اضطرار اهم باشد در مورد حفظ جان از فوت مشخص است که حفظ جان از فوت اهم است؛ لذا همه فقها می گویند حرمت شرب خمر در صورت توقف حفظ جان از فوت بر شرب خمر، برداشته شود اما این که مرض اهم باشد کاملا واضح نیست. قطعاً مرض های آسان که نمی تواند رافع حرمت شرب خمر باشد، ولی مرض های سخت چطور؟ در خصوص این مسئله به مرجع تقلید خود مراجعه نمایید.
4) پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خود را مداوا کنید، چه، خداوند هیچ دردی را فرو نفرستاده، مگر این که برای آن شفایی هم نازل کرد. [مکارم الاخلاق ج 2 ص 179 ح 2460].
کنم و بخورم، من دست نگه داشته ام احساس می کنم و لو طبیب تجویز کرده است امّا شما خوش نداری من مشروب بخورم. دوست دارم از شما بپرسم آیا اجازه می دهید از این مشروبی که طبیب تجویز کرده کنار است بخورم یا خیر؟ امام قبل از پاسخگوئی به پرسش آن زن را مورد امتحان قرار داده اند و فرمودند چه باعث شد از دستور پزشک پیروی نکردی گفت آقای من دینم را به گردن شما گذاشته ام و با آرامش به ملاقات خدا می روم می خواهم در قیامت به خدا جواب بدهم و وقتی خدا را ملاقات کردم به من می گویند چرا مشروب خوردی می گویم امام صادق علیه السلام فرمود اگر شما دستور خوردن بدهید و اگر شما بفرمایید نخور و مرا نهی کنید و قیامت به من بگویند وقتی مریض شدی داروی تو شرب خمر بود چرا نخوردی؟ به گردن شما می اندازم و می گویم امام صادق علیه السلام فرمود .نخور امام صادق علیه السلام رو به ابابصیر کردند آیا می شنوی این زن چه زیبا حرف می زند؟ می گوید من مقلد شما هستم دینم را به گردن شما می اندازم؛ اگر بفرمایید بخور می خورم و اگر بفرمایید نخور نمی خورم بعد امام رو به آن زن کردند و فرمودند یک قطره از آن را اذن نمی دهم بخوری، یک قطره ی آن را هم نچش، چشیدن این هم برای تو جایز نیست و با دست خود به حنجره اش اشاره نمود و فرمود اگر بخوری آن وقتی که عزرائیل برای قبض روحت آمد و روحت به این جا رسید آن وقت پشیمان می شوی و چیزی می بینی که می گویی ای وای ای کاش نخورده بودم. امام علیه السلام سه مرتبه فرمود فهمیدی؟ آن زن گفت بله شنیدم».
درباره پیام این حدیث بحث شده است. برخی شرب خمر را تنها برای حفظ جان از مرگ جایز دانسته و برخی در این مورد و مرض های سخت جایز شمرده اند و روایت را در مورد مرض های آسان دانسته اند. مرحوم شهید در مسالک (1)می نویسد والاصح خروج ما اوجب حفظ النفس من التلف، آن اضطراری که ارتکاب شرب در آن موجب نجات نفس از تلف می شود؛ از ادله حرمت شرب خمر خارج است ادله می گوید شرب خمر حرام است مگر آن جایی که حفظ نفس متوقف بر شرب خمر باشد سپس مرحوم شهید برای مورد استثناء از ادلهی حرمت مثالی مطرح می کند مثلاً آن جایی که لقمه در گلو گیر کرده و آب نیست و اگر شراب نخورد خفه می شود. و اما برای درمان مرض های جایز نیست و این موارد از تحت ادله حرمت خمر خارج نشده است. مرحوم آقای گلپایگانی در تقریرات می نویسد (2)تنها مورد جواز شرب، جایی است که اگر مشروب نخورد می میرد اما بیشتر فقهای امامیه (3)با استناد به پاره ای از روایات منقول از ائمّه علیهم السلام، و قاعده عقلی تقدیم اهم بر مهم، تداوی به حرام از جمله مسکرات را در صورت ضرورت و انحصار درمان به حرام، جایز دانسته اند.
1) الشهيد الثاني مسالك الافهام، ج 14، ص 461.
2) السید الگلپایگانی، درّ المنضود، ج 2، ص 339
3) افقهای اهل سنت با استناد به احادیثی که خداوند در اطعمه ی حرام شفا قرار نداده است و روایاتی که منع از تداوی با حرام نموده است تداوی با حرام را مطلقا غیر مجاز دانسته اند در مقابل گروهی با استناد به عمومات و اطلاقات ناظر بر حالت اضطرار، قائل به جواز شده اند این گروه در کنار استدلات خود، به حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر جائز بودن پوشیدن حریر توسط دو تن از یاران خود به واسطه بیماری آنان استناد کرده اند دکتر یوسف قرضاوی این نظریه را ترجیح داده است.
فقهای امامیه و جمهور اهل سنت درمان به حرام، به میزان سدّ رمق و دفع حاجت و حفظ حیات اجازه داده اند اما تجاوز از مقدار ضرورت (1)و حاجت را مشمول سرکشی و گناه عدوان دانسته اند.
بهر سو، چون خداوند به صراحت شراب را حرام کرده است عمل به دستور پزشک نیازمند تحقیق و تفحص است. در ابتدا باید مواظب بود که تجویز شراب از سوی پزشک مبتنی بر قواعد علمی باشد نه روحیه پزشک. این تجویز توسط اطبا و دانشمندان دیگر مورد تایید قرار گیرد آن مرض از امراض سخت و یا منجر به فوت باشد و داروی منحصر به فردش شراب باشد که البته این فرض بسیار نادر است.
تجویز شراب برای موارد درمانی خاص دلیل بر صحت شراب خوری نیست، همان طور که تجویز داروی مواد مخدر مثلاً آرام کردن درد، دلیل بر صحت اعتیاد نیست.
هر مسکری از نظر اسلام حرام است و اما این بدین معنا نیست که علت حرمت خمر منحصر به اسکارش است. به بیان ساده تر درست است که طبیعت شراب سکر و مستی آور است و عقل را زایل می کند و هر چه سکر آور باشد در اسلام حرام است چه شراب باشد چه شراب نباشد- امام صادق علیه السلام فرمودند خداوند خمر را به خاطر اسمش حرام نکرد بلکه به خاطر عاقبتش حرام نمود (2)ولی مفهوم این جمله این نیست که اگر کسی از نوشیدن شراب مست نشد یا کسی به مقدار کمی شراب بخورد و مست نشود برای او شراب حلال است. زیرا دستور حرمت از سوی پروردگار صادر شده است و با صدور چنین فرمانی همه موظفند از شراب، کم آن یا زیادش، دوری کنند و گرنه معصیت کار و گنه کار محسوب می گردند.
دقت کنید؛ اساس و ریشه این که ما از شراب دوری می کنیم فرمان خداست چه تنها در این صورت است که این عملکرد عبادت محسوب می گردد. اما کسی که تنها به خاطر مضرات شراب از شراب دوری کند، گرچه نفع می برد و نفعش آن است که به آسیب های شراب خوری دچار نمی شود ولی چنین شخصی به خدا نزدیک نمی گردد و رشد و تعالی روحی برایش فراهم نمی شود زیرا شراب نخوردن او از روی بندگی و تسلیم و عبودیت نبوده است.
همین حس بندگی و سرسپردگی در مقابل خداست که مومن را از گناه متنفر می سازد. آن چه که مورد تنفر خدا است مورد تنفر اوست. اگر خدا از مسکر بیزارست او نیز بیزار است چنین حسی است که مومن را از وسوسه ها ایمن می کند. آیا دیده اید که برخی از مسلمانان به راحتی سخن برخی که از شراب ستایش می کنند یا برای آن فایده ای ذکر می کنند می پذیرند و برخی بخاطر همان حس بندگی نمی پذیرند همه این ها ریشه در درون افراد دارد.
1) بیشتر فقها در صورت استمرار حالت اضطرار تزوّد (توشه گرفته از حرام) را جایز دانسته اند؛ مشروط بر این که شخص تا عروض مجدد حالت ضرورت بر وی از خوردن یا نوشیدن آن امتناع کند. از فقهای امامیه صاحب جواهر الکلام جواز تزوّد را قول اقرب دانسته است. در کتاب "المجله" با استناد به دو قاعده ی "ما جاز لعذر بطل بزواله" و "اذا زال المانع عاد الممنوع" تجاوز از حد ضرورت جایز دانسته نشده است.
2) کافی، ج 2، ص.
از سوی دیگر، حرمت شرب فقط به خاطر سکرش نیست و علل و عوامل متعددی در حرمت آن دخالت داشته اند که یکی از آن آثار سوء، و لو یک قطره باشد، پلید شدن روح و روان و نیز نطفه است. حضرت امیر علیه السلام فرمودند: اگر یک قطره شراب را در چاهی بریزند و از آب آن گندم زاری را مشروب سازند، سپس آن محصول را در آسیاب آرد کنند و نان هایی بپزند من که علی هستم از خوردن چنین نانی دوری خواهم کرد.
برخی به خاطر نداشتن همان حس بندگی، سعی در تشویق مردم به شراب دارند و گاه با دادن اطلاعات غلط و تایید نشده مانند این که شراب برای شن کلیه یا برای درد پا و ... مفید (1)است زمینه را برای عادی شدن شرب خمر فراهم می کنند.
آن چه که اصرار دارم در نهایت به آن توجه شود این است که اگر حکمی و دستوری از ناحیه پروردگار یا معصومین علیهم السلام صادر شده باشد دیگر مطلب تمام است و جای هیچ چون و چرا نمیگذارد و به اصطلاح چرا بردار نیست همین مقدار که خدا دستور داده است کار تمام و حجت کامل است و جای هیچ نوع عذر و بهانه تراشی و نیز استدلال باقی نمی ماند به عنوان نمونه اگر بپرسند چرا حجاب؟ جواب این است که دستور خداست حال اگر کسی سخن خدا برایش تمام نباشد و منتظر استدلال و دلیل دیگر باشد، مشکل او تنها بی حجابی نیست مشکل او اساسی تر و بزرگتر از این هاست مشکل او این است که سخن خدا برایش تمام نیست در مورد خمر نیز همین طور است اگر پرسیده شود که چرا خمر نباید نوشید جواب این است که خداوند حرام نموده است.
1) بیان شد که اگر ثابت هم شود که شراب فوایدی دارد ولی باز هم به خاطر آسیب های فراوانش حرام است و از آن نمی توان استفاده کرد زیرا دستور حرمتش صادر شده است.
1- فرهنگ فارسی معین ص 1005
2- فرهنگ اصطلاحات و عناوین جزائی، ص 278
3- شرح ق. م. ا، بخش حدود، ج دوم، ص17.
4- جواهر الكلام فى شرح شرایع الاسلام، ج 41، ص 449.
5- تلخیص از انیس الاعلام جلد اول ص 296؛ نماز «مبارک» انتشار دایره اسقفی ایران. ترجمه مذهب کاتولیک، ص 130-31
6- (سوره نحل آیه 67).
7- بحار الانوار، ج 48، ص 149؛ ح 24 از کافی.
8- مائده، 90
9- مائده، 91.
10- بقره 116.
11- نساء ، 43.
12- من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 56 ؛ توضیح المسائل مراجع ج 2، ص 680، مسأله 11.
13- وسائل الشيعة، ج 25، ص 370.
14- مائده، 90
15- بحوث فى شرح العروة الوثقى، ج 3، ص 320
16- فروع کافی، چاپ جدید، ج 6، ص 430 و 429.
17- وسائل الشيعه، ج 17، ص 271.
18- وسائل الشيعه، ج 17، ص238.
19- وسائل الشيعه، ج 17، ص 254.-
20- میزان الحکمه عنوان 1126، حدیث 5145.
21- میزان الحکمه عنوان ،1126 حدیث 5129 و 5128.
22- اثرات مشروبات الکلی از دیدگاه دانش پزشکی و دانشمندان غرب، ص 19 و 20.
23- همان مدرک، ص 22 و 27
24- مستدرک الوسائل، ج 3، ص71
25- بحار، ج 14، ص 771
26- اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج 7، ص 134.
27- اسلام پزشک بی دارو، ص 44، نقل از علوم جنایی، ص 863، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ص346
28- راه زندگی، ص91
29- فروع کافی، ج 5، ص 368
30- فروع کافی ج 5 ص 368
31- لئالی الاخبار، ص 267
32- تفسیر نمونه، جمعی از نویسندگان، ج 2، ص76 و 79.
33- تفسیر نمونه، جمعی از نویسندگان، ج 5، ص 74.
34- وسائل الشيعه، ج 17، ص 249- 248، احادیث 4، 5، 7، 8.
35- بحار، ج 103، ص 84 .
36- اثرات مشروبات الکلی از دیدگاه دانش پزشکی و دانشمندان غرب، ص27.
37- الشهيد الثاني مسالك الافهام، ج 14، ص 461.
38- السید الگلپایگانی، درّ المنضود، ج 2، ص 339
39- کافی، ج 2، ص.
بعلاوه قرآن کریم و نهج البلاغه
علامه مجلسی، بحار الانوار، 110 جلدی موسسه الوفاء بيروت، 1404ه.ق.
کلینی، الکافی، جلدی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1365ه.ش.
شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلدی موسسه آل البيت، قم، 1409ه.ق.
محدث نوری، مستدرک الوسائل، 18 جلدی موسسه آل البيت قم، 1408ه.ق.
نجفی، محمد حسین؛ جواهر الكلام في شرح شرایع الاسلام، دار الكتب الاسلامیه، چ دوم. 1400ق.
سبحانی تبریزی، جعفر، فروغ ابدیت دفتر تبلیغات اسلامی، مرکز انتشارات، 1363.
پاک نژاد رضا اولین دانشگاه و آخرین پیامبر کتابفروشی اسلامیه، 1349 - 1361.
معين، محمد فرهنگ فارسی معین تهران، سرایش، چ سوم، 1381.
شاملو احمدی، محمد حسین؛ فرهنگ اصطلاحات و عناوین جزائی ،اصفهان، دادیار، چ اول، 1380.
زراعت، عباس؛ شرح ق. م. ا، بخش حدود، تهران، ققنوس، ، چ اول، 1380.
حجتی، سید مهدی ق. م. در نظم حقوق ،کنونی تهران میثاق عدالت، چاول، 1384.
سمیعی، حسن؛ حقوق جزای عمومی تهران، بی تا، چ اول، 1348.
اردبیلی، محمد علی؛ حقوق جزای عمومی تهران، میزان، چ اول، 1377.
ادوارد.ک. تیلور مذهب کاتولیک انتشار مرکز تحقیقاتی لندن.
«نماز مبارک» انتشار دایره اسقفی ایران چاپ 1967
حجت الاسلام محسن مردانی
رجعت چیست؟
تاریخچه رجعت
جایگاه رجعت در عقائد شیعه
ویژگی های رجعت
برهان های عقلی بر رجعت
برهان های نقلی بر رجعت
کلید واژه ها:
رجعت، محض، ایمان، محض کفر
در این نوشتار به یکی از عقاید شیعه که برگرفته از آیات و روایات بسیاری است پرداخته است. از آن جا که شاید بسیاری از شیعیان از این امر مهم و حیاتی و نیز امید بخش بی اطلاع باشند، مطالعه و دقت در این مقاله را به همگان توصیه می کنیم امید است که ما نیز توفیق رجعت و یاری دوستان خدا را داشته باشیم انشاالله.
واژه رجعت در لغت به معنای بازگشت است، بازگشت به جایی که پیشتر آن جا بوده ای.
الرجعة: الرجعة اهله بعد الطلاق و قوم يومنون بالرجعة الى الدنيا قبل يوم القيامة: (1)رجعت بازگشت مرد به اهلش بعد از طلاق است و گروهی معتقدند به بازگشت به دنیا قبل از روز قیامت.
هم چنین راغب می گوید رجوع، بازگشت به آن چه از آغاز آن بوده یا تقدیر آغاز بوده، چه از نظر مکان یا کار یا سخن چه به ذات آن باشد یا به جزیی از اجزای آن یا به کاری از کارهای آن، پس رجوع بازگشتی را گویند که هم در طلاق به کار می رود و هم در بازگشت به دنیا بعد از مردن، از این روست که می گویند فلانی به رجعت ایمان دارد. (2)
شیخ مفید می نویسد: خداوند گروهی از مردگان را به همان صورت هایی که در گذشته بوده اند به دنیا برمی گرداند پس گروهی را عزیز و دسته ی دیگر را ذلیل می کند و اهل حق را بر اهل باطل غلبه و نصرت داده و مظلومان را بر ظالمان و ستمگران پیروزی می بخشد و این واقعه هنگام ظهور مهدی آل محمد علیهم السلام خواهد بود ... (3)
علامه مجلسی می فرماید: از اخبار استفاده می شود که خداوند منّان در عصر ظهور حضرت ولی عصر علیه السلام گروهی از مؤمنین را زنده می کند و چشمشان را به ائمه دین علیهم السلام و دولت حقه روشن می سازد و نیز گروهی از کافرها و دشمنان دین را زنده می گرداند تا انتقام از آن ها کشیده شود. (4)همچنین آیت الله سبحانی بیان می کند رجعت در اصطلاح اطلاق می شود بر بازگشت زندگانی بر گروهی از مردگان بعد از نهضت جهانی امام مهدی علیه السلام و این بازگشت به طور طبیعی قبل از روز قیامت خاتمه می یابد. (5)
از مجموع آیات و روایات و سخنان دانشمندان و اندیشمندان شیعه این گونه فهمیده می شود که رجعت عالمی است با مختصات و ویژگی های مخصوص به خود عالمی است نه شبیه عالم دنیا در قبل از مرگ و نه شبیه عالم ،قیامت بلکه یک عالم جداگانه است با ویژگی های خاص خودش علامه طباطبایی در این باره می نویسد: ان الرجعة من مراتب يوم القيامة و ان كان دونه فى الظهور لامكان الشر والفساد فيه في الجملة دون يوم القيامة و لذلك ربما الحق به يوم الظهور المهدى ايضاً الظهور الحق فيه تمام الظهور و ان كان هو ايضاً الرجعة. (6)رجعت از مراتب روز قیامت می باشد اگر چه در کشف و ظهور پایین تر از روز قیامت است و دلیل پایین تر بودن آن از روز قیامت فی الجمله امکان راه یافتن فساد و شر در آن است به خلاف قیامت (که هیچ گونه فساد و شری در آن راه نخواهد یافت) و به همین دلیل روز ظهور حضرت مهدی علیه السلام نیز گاه به قیامت ملحق شده است به خاطر ظهور و غلبه حق اگر چه روز ظهور حضرت نیز پایین تر از روز رجعت است.
همچنین در روایتی از امام باقر علیه السلام داريم: أَیَّامُ اَللَّهِ ثَلاَثَهٌ یَوْمُ یَقُومُ اَلْقَائِمُ وَ یَوْمُ اَلْکَرَّهِ وَ یَوْمُ اَلْقِیَامَهِ (1)
روزهای خدا سه تا است، روز قیام قائم، روز رجعت و روز قیامت.
پس از مجموع سخنان علامه و روایت امام باقر علیه السلام می توان این گونه برداشت کرد که روز قیامت رجعت از نظر اهمیت و والایی هم ردیف با روز ظهور حضرت ولی عصر علیه السلام و روز قیامت است اما از نظر درجه ی کشف و شهود و ویژگی های ظاهری ای که دارد در درجه ی میانی قرار گرفته است و درجه اش بالاتر از درجه ظهور حضرت مهدی علیه السلام و پایین تر از درجه روز قیامت قرار گرفته است.
مراجعه به تاریخ از این حقیقت پرده بر می دارد که رجعت تاریخچه ای بسیار کهن دارد و در ادیان گذشته نیز اتفاق افتاده است.
بنابراین به طور مشخص نمی شود زمان ابتدایی ای را برای آن بیان کرد در قرآن نیز در سوره های (نحل، انبیاء، بقره، نور...) این عقیده را تحت عناوین خروج، حشر، احیاء و .... مطرح کرده است.
در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نیز ایشان مصداق افراد رجعت کننده نظیر امیرالمؤمنین علیه السلام (2)امام حسین علیه السلام (3)، سلمان (4)، عمّار ياسر (5)و ... را برای اصحابشان بیان می کردند. و در زمان امیرالمومنین علیه السلام با توجه به جو خفقان که در آن زمان وجود داشت و نیز با توجه به شرائط اجتماعی و اعتقادی که جامعه ی نوپای اسلام در آن روز داشت ایشان تا جایی که می توانستند بحث رجعت را مطرح کردند. (6)پس از آن در زمان امام حسین علیه السلام در آن زمان که دو جبهه ی حق و باطل رو در روی یکدیگر قرار گرفتند حضرت برای تقویت روحیه اصحابشان و هم چنین تسلی بخشیدن به ایشان رجعت را مطرح کردند در روز عاشورا امام حسین علیه السلام به اصحابشان فرمودند: فَأَبْشِرُوا (بالجنّة فَوَ اللَّهِ لَئِنْ قَتَلُونَا فَإِنَّا نَرِدُ عَلَی نَبِیِّنَا قَالَ ثُمَّ أَمْکُثُ مَا شَاءَ اللَّهُ فَأَکُونُ أَوَّلَ مَنْ یَنْشَقُّ الْأَرْضُ عَنْهُ...) (7)بشارت باد شما را به بهشت به خدا قسم اگر کشته شویم به سوی پیامبر برمی گردیم. سپس فرمودند: پس آن مقدار که خدا بخواهد در قبر خواهیم ماند و من اولین کسی خواهم بود که رجعت می کنم...
و از زمان امام باقر علیه السلام تا امام صادق علیه السلام ائمّه شیعه توانستند به دلیل هرج و مرجی که در امور سیاسی آن زمان رخ داده بود معارف ناب محمّدی را در سطح کلان و خیلی وسیع انتشار بدهند و شاگردان زیادی را تربیت کنند و به نسبت، بحث رجعت هم خیلی وسیع تر مطرح شد.
در زمان امام کاظم علیه السلام تا امام حسن عسگری علیه السلام چون فشار هیئت حاکمه دوباره بر روی این چند تن از ائمّه معصومین علیهم السلام زیاد بود دیگر به بحث رجعت آن طور وسیع و گسترده پرداخته نمی شد بلکه معارف دینی در این زمان به شیوه ای دیگر ارائه می شدند و یکی از آن شیوه ها به خصوص از زمان امام جواد علیه السلام تا امام حسن عسگری علیه السلام بیان معارف در قالب ادعیه و زیارت بود.
همان گونه که اکنون می بینیم که در ادعیه و زیارات بسیاری بحث رجعت یادآوری شده است که ان شاء الله به طور مفصل در بحث های آینده به آن پرداخته می شود.
و بعد از آن، عصر غیبت صغری و کبری فرا می رسد که علمای شیعه اهتمام فراوانی ورزیدند برای روشن کردن و زنده نگه داشتن موضوع رجعت و با ارائه کتاب، مقاله مناظرات فراوان با آیات و روایات این عقیده زیبا و نورانی را اثبات کردند و تا به امروز زنده نگه داشتند و از طرفی چون این عقیده نقش بسزایی در امید بخشی و تحرک و پویایی شیعه دارد هم اکنون دشمنان ما تلاش زیادی می کنند برای از بین بردن عقیده رجعت و البته چون این عقیده خیلی مستحکم و قوی در اذهان شیعیان جا افتاده است و نمی توانند آن را از بین ببرند بنابراین با خرده گرفتن بر آن و وارد کردن شب هات در مورد این موضوع سعی در کم رنگ کردن این عقیده می کنند تا به تدریج از بین برود بنابراین لازم است با واضح و مبرهن کردن این عقیده تلاش کنیم تا این عقیدهی امید بخشی را که ائمه و پس از آن علمای شیعه با وجود خفقان های حاکم بر محیط عصرشان و همچنین با خون دلهای فراوان به دست ما رساندهاند واضح و مبرهن کنیم و شب هات را از پیرامون چهره ی آن بزدائیم تا بتوانیم گامی در جهت اعتلای عقاید شیعه و هم چنین گامی در جهت نا امیدی و کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین برداریم انشاء الله
هنگامی که راوایات ائمّه معصومین علیهم السلام و سخنان اندیشمندان شیعه را بررسی می کنیم متوجه می شویم که عقیده به رجعت جزء والاترین و با ارزشترین عقاید شیعه می باشد به گونه ای که برخی بیان می کنند که اعتقاد به رجعت جزء ضروریات شیعه است و کسی که اعتقاد به آن نداشته باشد از دایره ی شیعه خارج است مانند حدیث امام صادق علیه السلام که فرمودند: لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بكرَّتنا (1)از ما نیست کسی که ایمان به بازگشت ما ندارد
رجعت یکی از عقاید حیات بخشی است که سبب بارش بارقه های امید در دل منتظران می شود و به منتظران شور و شوقی مضاعف می دهد برای خودسازی و نجات خود از ورطه ی سقوط و تباهی زیرا فرد با داشتن این عقیده سعی می کند که خودش را به بالاترین درجه های ایمان برساند تا جزء رجعت کنندگان در دولت کریمه آن یار مهربان باشد و حتی می توان گفت اگر رجعت نبود ناامیدی بس ناخوشایند و سهمگین به منتظران دست می داد به گونه ای که آنان را از زندگی روزمره باز می داشت زیرا آنان می دیدند که سال ها و قرن ها از غیبت امامشان گذشته است و ایشان ظهور نکرده و این تفکر به آنان دست می داد که ممکن است ما هم بسان منتظران قبلی شور و شوق دیدن اماممان را به زیر خروارها خاک ببریم.
1) وسائل الشيعه، ج 1، ص 13.
بنابراین دقیقاً می توان حدس زد که فردی که اعتقاد به رجعت دارد زندگیای سرشار از شور و نشاط عبودیت را در پیش می گیرد زیرا دیگر خود را از شرکت در تشکیل حکومت جهانی و درک محضر آن حضرت علیه السلام ناامید نمی بیند.
بی شک واقعیت رجعت بر اساس هدف های متعددی است که برخی از آن ها بدون وقوع آن قابل پیش بینی نیست مانند کارهای حضرت خضر علیه السلام که علت آن پس از انجام و جدایی حضرت موسی علیه السلام از خضر، آشکار شد.
خداوند نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و اله را به عنوان آخرین پیامبر و دین ایشان را به عنوان آخرین و برترین دین قرار دادند و مسلم است این دینی که می خواهد تا قیام قیامت باقی بماند باید دینی کامل و تمام عیار باشد که تا دنیا دنیا است همچون شمس و قمر بر جهانیان بتابد ولی به علت کینه توزی و دشمنی برخی از افراد با پیامبر و ائمّه علیهم السلام این دین و این کتاب آسمانی مهجور قرار گرفت و نتوانست آن گونه که روشنگر هست نورافشانی کند و از طرفی دیگر معمول دنیا این است که شخص تا سرش به سنگ نخورد باز نمی گردد بر اصل خویش. بنابراین مردم باید تمام ادیان و مکاتب و حکومت های دست ساخته بشری را تجربه کنند و نارسایی آن ها را بفهمند تا خود را آماده پذیرش دین مبین اسلام کنند و این اتفاق در رجعت ظهور دولت کریمه اهل بیت علیهم السلام رخ می دهد همان گونه که امام صادق علیه السلام می فرمایند: مَا يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ حَتَّى لَا يَبْقَى صِنْفٌ مِنَ النَّاسِ إِلَّا وَ قَدْ وُلُّوا عَلَى النَّاسِ حَتَّى لَا يَقُولَ قَائِلٌ إِنَّا لَوْ وُلِّينَا لَعَدَلْنَا ثُمَّ .. (1)
«حضرت مهدی علیه السلام ظهور نخواهد کرد مگر این که همه ی اصناف مردم به حکومت برسند تا این که عذرها کوتاه شود و نگویند اگر ما به حکومت می رسیدیم عدالت را پیشه نموده و اجرا می کردیم»
ما در قرآن آیات زیادی داریم که بیانگر این نکته است که خداوند وعده داده است که حاکمان زمین صالحین هستند همانند آیه: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمْ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً ... (2)
که امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه می فرمایند: آیا می دانی که اکثر انبیاء در دنیا یاری نشدند بلکه به شهادت رسیده اند؟ و ائمّه علیهم السلام هم پ از آن ها به شهادت رسیده و یاری نشدند پس این نصرت وعده داه شده در زمان رجعت محقق خواهد شد.
و یا در آیات وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا... (1)و إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ.... (2)که در تفسیر این آیات بیان شده است که خداوند وقتی به پیامبر صلی الله علیه و اله سرگذشت و مظلومیت اهل بیت علیهم السلام آن حضرت را خبر داد حضرت محزون شد و خداوند برای دلجویی و تسلی خاطر آن حضرت این آیات را نازل فرمود و وعده داد که در پایان عالم اهل بیت علیهم السلام را وارث زمین قرار داده و حکومت عدل الهی را به دست آنان در روی زمین استقرار خواهد بخشید. (3)وقتی به تفسیر این آیات درباره ی و عده ی الهی می اندیشیم متوجه می شویم که این وعده خدا در زمان های پیشین که به وقوع نپیوسته و تاکنون هم به وقوع نپیوسته و حتی در زمان قبل از ظهور هم به وقوع نپیوسته زیرا حضرت ولی عصر علیه السلام با کافران مبارزه می کنند، که این حاکی از وجود آنان و حاکمیت داشتن آنان است پس این وعده باید با رجعت محقق گردد.
روز رجعت روز ظهور قدرت خداوندی است همان طور که امام صادق علیه السلام در ذیل آیه وَ ذَکِرّ هُمْ بأَیّامِ اللَّهِ (4)فرمودند: روزهای خدا سه روز است: روز قیام مهدی، روز رجعت و روز قیامت. (5)آری، روز رجعت روزی است که شوکت خداوندی جلوه گر می شود در این روز مؤمنان به نسبت درجاتی که دارند به عزت رسیده و کافران نیز به نسبت درکاتی که دارند به ذلت می رسند.
روایات زیادی داریم که گاه به صورت عمومی و گاه به صورت خصوصی روز رجعت را روز انتقام گرفتن مظلوم از ظالم بیان کرده اند. آری از آن گاه که زمین برپا شد همواره دنیا طربخانه قابیلیان و غمخانه هابیلیان بوده است و وقتی که انسان متعمقاً فکر می کند نمی تواند قبول کند که دنیا به همین منوال بگذرد. بنابراین روز رجعت روزی است که قابیلیان برمی گردند تا هابیلیان انتقام آن ظلم ها و ستم هایی را که در حقشان روا شده است را بگیرند و در روایات زیادی داریم که قاتلان امام حسین علیه السلام (6)و بنی امیه (7)برمی گردند تا همان گونه که اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را به شهادت رساندند به قتل برسند و خوار و ذلیل شوند.
یکی دیگر از اهداف رجعت که مکرراً در روایات بیان شده است که کفار و منافقین رجعت می کنند به دنیا تا خوار و ذلیل شوند آن ها رجعت می کنند به دنیا تا با دیدن عزت و مجد اسلام و مسلمین ضعیف و زبون شوند و خط بطلانی کشیده شود بر اوهام باطل و خیال انگیزشان از ساختن کاخ های مجلل و گران قیمت و انباشتن مال و ثروت به هر قیمتی و بدست گرفتن حکومتی که حق اهل بیت علیهم السلام بوده است و هم چنین خط بطلانی نیز کشیده شود بر این تفکرشان که با داشتن کاخ ها و حکومت هایی از جنس این دنیایی، خوشبخت و جاودانه خواهند شد،
همان گونه که وقتی معاویه بن عمر در تفسیر آیه ی مباركه وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی - فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکاً (1)کسی که از من روی برگرداند همانا برای او زندگی سخت و تحت فشاری است سؤال نمود، حضرت فرمود: هِیَ وَ اَللَّهِ لِلنُّصَّابِ، قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ قَدْ تَرَاهُمْ دَهْرَهُمْ اَلْأَطْوَلَ فِی کِفَایَهٍ حَتَّی مَاتُوا؟ قَالَ: ذَاکَ وَ اَللَّهِ فِی اَلرَّجْعَهِ یَأْکُلُونَ اَلْعَذِرَهَ. (2)
به خدا قسم! مصداق این آیه دشمنان و دشنام دهندگان اهل بیت هستند عرض کردم: جانم به فدایت! ما این ها را دیده ایم روزگارشان به بهترین نحو می گذشته و زندگی خوبی داشته اند تا از دنیا رفته اند؟
حضرت فرمود به خدا قسم این زندگی تحت فشار آن ها در زمان رجعت محقق می شود و چنان ذلیل و بی آبرو می شوند که حاضرند نجاست بخورند.
یکی از اهدافی که برای رجعت بیان شده است این است که کسانی که با زور و تزویر تن به قصاص یا حد الهی نداده اند بر می گردند تا این قانونهای الهی بر آن ها اجرا شود امام کاظم علیه السلام می فرمایند: «افرادی که مرتکب قتل شده اند برگردانیده می شوند تا به دست مقتول کشته شوند و قصاص خون ها گرفته شود.» دل های مظلومان خنک شود و شفا پیدا کند و سپس به سوی آتش و عذاب الهی برگردانیده شده تا در محضر الهی کیفر اصلی و آخرتی شان را ببینند (3)و حتی در روایتی بسیار جالب از امام باقر علیه السلام نقل شده است که افرادی که در دنیا مرتکب دروغ، تهمت، بهتان شده اند ولی حد بر آن ها جاری نشده این ها رجعت داده می شوند تا این که حضرت مهدی علیه السلام حد مربوط بر آن ها را جاری کند. (4)
اعتقاد به رجعت یکی از مهمترین عواملی است که باعث می شود مومنان در برابر انبوه مشکلات و ناملایماتی که در زندگی از طرف دشمن یا از جهات دیگر مواجه می شوند استقامت و پایداری نشان دهند. اعتقاد به رجعت به فرد امیدواری می دهد که تلاش و کوشش کند و با مقاومت هرچه بیشتر در برابر مشکلات بر درجات ایمانش بیافزاید همان گونه که امام حسین علیه السلام در شب عاشورا اصحابشان را با رجعت تسلی و دلداری دادند و امر به صبر و بردباری نمودند.
1- فرمان رجعت که همانند فرمان ظهور از طرف خداوند متعال صادر می شود زیرا جز قدرت بی اندازه خداوند هیچ قدرتی توان این را ندارد که فرمان بازگشت مردگان را به زندگی دوباره بدهد. (1)
2- زمان وقوع رجعت مشخص و معین نشده است همان گونه که در حدیث وارد شده است:
فَلَمَّا أَخْبَرَهُمْ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مَا یَکُونُ مِنَ اَلرَّجْعَهِ قَالُوا: مَتَی یَکُونُ هَذَا؟ قَالَ اَللَّهُ عز وجل: قُلْ (یَا مُحَمَّدُ إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَدًا) آن هنگام که رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را نسبت به وقایع رجعت آگاه کرد مردم از آن حضرت صلی الله علیه و آله پرسیدند رجعت در چه زمانی اتفاق می افتد؟ خداوند به پیامبرش وحی فرمود: بگو نمی دانم که آن چه وعده داده شده نزدیک است و یا آن که خداوند برای آن مدت طولانی قرار داده است. (2)
ولی برخی دیگر از روایات زمان های مختلفی را برای رجعت بیان کرده اند مثلاً برخی از روایات بر این امر تصریح دارند که زمان رجعت قبل از ظهور حضرت مهدی علیه السلام و هم زمان با وقوع علائم ظهور است (3)و برخی دیگر بر این تصریح دارند که زمان رجعت بعد از ظهور حضرت ولی عصر علیه السلام است. (4)پس مشخص می شود که یقیناً رجعتی وجود دارد ولی این که دقیق مشخص باشد چه زمانی است مشخص نیست بلکه می توان از مجموع روایات به این مطلب رسید که رجعت به صورت دفعی نیست بلکه تدریجی است.
3- در زمان رجعت گردش فلکی این گونه که هم اکنون وجود دارد نیست بلکه یک روز آن به اندازه چند سال است همان گونه که از امام صادق علیه السلام نقل شده است اذ اقام القائم علیه السلام فَیَمْکُثُ عَلَی ذَلِکَ سَبْعَ سِنِینَ مِقْدَارُ کُلِّ سَنَهٍ عَشْرُ سِنِینَ مِنْ سِنِیکُمْ هَذِهِ ثُمَّ یَفْعَلُ اَللَّهُ مَا یَشَاءُ قَالَ قُلْتُ لَهُ -جُعِلْتُ فِدَاکَ- فَکَیْفَ تَطُولُ اَلسِّنُونَ قَالَ یَأْمُرُ اَللَّهُ تَعَالَی اَلْفَلَکَ بِاللُّبُوثِ وَ قِلَّهِ اَلْحَرَکَهِ فَتَطُولُ اَلْأَیَّامُ لِذَلِکَ وَ اَلسِّنُونَ قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّ اَلْفَلَکَ إِذَا تَغَیَّرَ فَسَدَ قَالَ ذَلِکَ قَوْلُ اَلزَّنَادِقَهِ فَأَمَّا اَلْمُسْلِمُونَ فَلاَ سَبِیلَ لَهُمْ إِلَی ذَلِکَ وَ قَدْ شَقَّ اَللَّهُ اَلْقَمَرَ لِنَبِیِّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ رَدَّ اَلشَّمْسَ مِنْ قَبْلِهِ لِیُوشَعَ بْنِ نُونٍ وَ أَخْبَرَ بِطُولِ یَوْمِ اَلْقِیَامَهِ وَ أَنَّهُ کَأَلْفِ سَنَهٍ مِمّا تَعُدُّونَ (5)
وقتی قائم علیه السلام قیام کند یکسال به اندازه ده سال می شود ابوبصیر گوید از امام علیه السلام پرسیدم: چگونه سالی طولانیتر می شود؟ فرمود: خداوند به فلک دستور می دهد بایستد و حرکت کند و بدین ترتیب سال و روزها طولانی تر می شود. پرسیدم می گویند اگر فلک حرکتش تغییر کند فاسد می شود؟ فرمود: این کلام زندیقیان است و مسلمان چنین حرفی نمی زند زیرا پیشتر ماه برای پیامبر اکرم دو نیم شد و خورشید برای یوشع بن نون بازگشت و اتفاقی نیافتاد و نیز خداوند خبر داده که در قیامت یک روز مثل هزار سال شماست پس هیچ بعدی ندارد.
4- روایات رجعت در مورد همهی اموات و به صورت عمومی نیست.
دسته اول: رجعت عمومی نیست و فقط مختص به کافران و منافقان و معاند و مومنان خالص است همان گونه که امام صادق علیه السلام می فرمایند: إِنَّ الرَّجْعَةَ لَیْسَتْ بِعَامَّةٍ وَ هِیَ خَاصَّةٌ لَا یَرْجِعُ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الْإِیمَانَ مَحْضاً أَوْ مَحَضَ الشِّرْکَ مَحْضاً (1)
رجعت امری همگانی نیست بلکه امری اختصاصی است و تنها کسانی رجعت می کنند که به ایمان خالص یا شرک خالص رسیده باشند.
دسته دوم: این روایات بیان کننده مصداق همان افراد مؤمن خالص و کافر و منافق معاند است که در دسته اول بیان شده افراد مؤمن نظیر حضرت اسماعیل صادق الوعد، حضرت عیسی، حضرت علی علیه السلام، امام حسین علیه السلام و سایر امامان معصوم علیهم السلام و جمعی از اصحب باوفای پیامبر صلی الله علیه و آله چون مقداد، سلمان، جعفر بن عبدالله انصاری و... افراد کافر و منافق نظیر: قاتلان امام حسین علیه السلام فرعون، هامان و ...
5- رجعت کنندگان با تمام خصوصیات و ویژگی های دنیایشان بازگردانده می شوند به عبارت دیگر می توان گفت: رجعت جسمانی است و فرد با همان بدن مادی باز می گردد همان طور که در آیات متعددی از قرآن وقتی که سرگذشت رجعت کنندگان را می خوانیم می بینیم که با همین بدن جسمانی بازگشت کرده اند و هم چنین ما روایات زیادی داریم مبنی بر این که هر آن چه برای امت های پیش اتفاق افتاده برای امت پیامبر هم اتفاق می افتد همانند این حدیث رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) که فرمودند:
سَیَكُونُ فِی أُمَّتِی كُلُّ مَا كَانَ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ حَتَّی لَوْ أَنَّ أَحَدَهُمْ دَخَلَ جُحْرَ ضَبٍّ لَدَخَلْتُمُوهُ (2) به تحقیق تمام حوادثی که در زندگی بنی اسرائیل واقع شده است در امت من نیز واقع می شود همانند تطابق دو لنگه کفش و تقارن دو تیر کمان حتی اگر احدی از آن ها در لانه ی سوسمار داخل شده باشد شما هم داخل خواهید شد.
6- کافران و منافقان بازگردانده می شوند برای انتقام کشیدن از ایشان و مجازات شدن و مؤمنان بازگردانده می شوند برای دیدن عزت و مجد اسلام و مسلمین.
گروه کافران: هرگز به میل و اراده ی خود باز نمی گردند بلکه به اجبار تن به رجعت می دهند ممکن است سوالی در این جا مطرح شود که از کجا می دانید که اگر کافران به دنیا بیایند با توجه به این که عذاب های آخرت را چشیده اند باز هم کفر بورزند و مؤمن نشوند؟
پاسخ اول: کسی که در مدت حیاتش انواع محبت های الهی و آیات و بینات و بیانات پیامبران بر او عرضه شده و ایمان نیاورده اگر هزاران بار بمیرد و زنده شود باز هم ایمان نمی آورد. اگر زنده گردد برزخ و عذاب های آن را بسان خوابی وحشتناک می پندارد و فراموش می کند و باز هم به همان حیات حیوانیش ادامه می دهد همان طور که این پرسش و پاسخ را خداوند متعال نیز در قرآن کریم بیان کرده است: وَلَوْ تَرَی إذْ وُقِفُوا عَلَی النَّارِ فَقَالُوا یَا لَیْتَنَا نُرَدُّ وَلا نُکَذِّبَ بِآیَاتِ رَبِّنَا وَ نَکُونَ مِنَ المُؤْمِنِینَ (1)
و ای کاش (منکران را) هنگامی که بر آتش عرضه می شوند می دیدی که می گویند کاش بازگرانیده می شدیم و (دیگر) آیات پروردگارمان را تکذیب نمی کردیم و از مؤمنان می شدیم.
سپس خداوند پاسخ می دهد بَلْ بَدَا لَهُم مَّا کَانُواْ یُخْفُونَ مِن قَبْلُ وَلَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهُواْ عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ (2)
ولی این چنین نیست بلکه آن چه را پیش از این نهان می داشتید برای آنان آشکار شده است و اگر هم بازگردانده شوند به یقین به آن از آن چه از آن منع شده بودند برمی گردد و آنان دروغ می گویند.
پاسخ دوم: مسلم است که خداوند وقتی که در رجعت کافران را بر می گرداند تا از آن ها انتقام بکشد هرگز توبه آن ها را قبول نمی شود همان گونه که فرعون انواع آزار و اذیت ها و شکنجه ها را در حق بنی اسرائیل انجام داد و هر چه حضرت موسی علیه السلام برایش معجزه و دلیل و منطق آورد به خدا ایمان نیاورد آن گاه در حین غرق شدن که دیگر نشانه های عذاب را مشاهده کره بود توبه کرد که دیگر در این جا باب های توبه بسته شده بود و دیگر توبه فایده نداشت. مثل این آیه از قرآن قَالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ (3)
گفت: ایمان آوردم که هیچ معبودی جز آن که فرزندان اسرائیل به او گرویده اند و من از تسلیم شدگانم.
و خداوند در پاسخ فرمودند: آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (4)
اکنون در حالی که پیش از این نافرمانی می کردی و از تباهکاران بودی؟
پاسخ سوم: این کافرانی که در رجعت بازگردانده می شوند کافران محض هستند که هم در عالم ذر و هم در عالم دنیا و هم در رجعت کافر به خداوند متعال بودهاند و هستند و به عبارت دیگر مهر کفر بر پیشانیشان در هر عالمی خورده است.
امام صادق علیه السلام فرمودند: «بعد از آن که در عالم ذر اقرارهای متعدد از افراد گرفته شد خداوند امر فرمود که داخل آتش شوید پس عده ای بی چون و چرا داخل شدند و آتش بر ایشان برد و سلامت شد و عده ای دیگر تمرد و نافرمانی کردند و وارد آتش نشدند و این امر خداوند تا سه بار تکرار شد و هر بار اصحاب یمین (گروه اول) اطاعت کردند و اصحاب شمال (گروه دوم) سرپیچی کردند و در آن وقت بود که مهر کفر و بی ایمانی و عصیان به خداوند متعال بر پیشانی این گروه زده شده.» (5)
بنابراین می توان گفت: این افراد که فرصت های خیلی خوب و متعدد را از دست داده اند، مطمئناً در رجعت هم توبه نمی کنند و دست از کارهای ناشایستیشان بر نمی دارند.
پاسخ چهارم: گروه مؤمنان، به میل و اراده خود باز می گردند چنان که امام صادق علیه السلام فرمودند: «هنگامی که مهدی قیام کند مأمورین الهی در قبر به اشخاص مؤمن می گویند: ای بنده خدا مولایت ظهور کرده است کنار اگر می خواهی به او بپیوندی آزاد هستی و اگر بخواهی در نعمت الهی متنعم بمانی بازهم آزاد هستی.» (1)
1- از نظر عقلی وقتی که نگاهی به رجعت می اندازیم متوجه می شویم که این امر، امر محالی نیست زیرا اگر بخواهد محال باشد اشکال یا در فاعلیت فاعل است یا در قابلیت قابل، یعنی خداوند یا نمی تواند مردگان را زنده گرداند یا بدن انسان توان این را ندارد که زنده شود که چنین نیست و هر دو امری میسر است و اگر از نظر وقوعی بخواهیم بگوییم محال است باز یک چنین چیزی نیست چون ما هم در قرآن مواردی از رجعت بر ایمان بیان شده است و هم در سالیان زندگانیمان مواردی را مشاهده کرده ایم یا شنیده ایم که فردی که از نظر پزشکی کاملاً علائم حیات در او قطع شده ولی دوباره به این جهان باز گشته است بنابراین همه ی این مواردی که گذشت به اضافه ی قاعده ی فلسفی «حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد» می رساند که هیچ محذوری ندارد که رجعت در آینده هم واقع شود.
2- هر فردی که انقلابی را پایه گذاری می کند باید جانشینانی داشته باشد تا این انقلابش به ثمر برسد و تداوم پیدا کند حال انقلاب حضرت ولی عصر علیه السلام که بزرگ ترین انقلاب ها در طول تاریخ است هم مسلماً مستثنای از انقلاب های دیگر نیست و از طرف دیگر ما می دانیم که در عصر ظهور اصل بر عدم اعجاز است. بنابراین در مورد عمر حضرت هم اعجاز صورت نمی گیرد که هم چنان زیاد باقی بماند. بنابراین عمر ایشان به صورت طبیعی است بنابراین پس از شهادت ایشان مطمئناً جانشینانی شایسته جانشین ایشان می شوند و حتی اگر هم که فرض کنیم عمر ایشان زیاد می ماند در نظر عقل از مولای حکیم بعید است که این همه از اول جهان به جهانیان وعده چنین روزی که مصلحان جانشینان زمین می شوند را بدهد آن گاه این دوره که بهشت روی زمین است مدتش کم باشد به گونه ای که بندگان صالح هنوز لذت این دوران را نچشیده این دوران به پایان برسد بنابراین حضرت مهدی علیه السلام هم باید جانشینانی داشته باشند و از طرفی جانشینان ایشان به جز حضرات معصومین علیهم السلام کسان دیگری نباید باشند به حكم «لولا الحجة لساخت الارض باهلها» (2)که منظور از این حجت ائمّه معصومین علیهم السلام هستند. بنابراین با این دلیل رجعت ائمّه معصومین علیهم السلام اثبات می شود.
3- بشر به صورت طبیعی و فطری عدل و خداپرستی را دوست دارد و همیشه دوست داشته است در جهان حکومت عدل و خداپرستی حاکم باشد پس در زمان ظهور که آن حکومت خداپرستی ای که فطری بشری است به وقوع نمی پیوندد باید تداوم داشته باشد و مدت زمان آن اندک نباشد پس حضرت نیاز به جانشینان دارند که ایشان هم باید مثل خودشان معصوم باشند ممکن است اشکال شود شما دلیل رجعت ائمه علیهم السلام را با «لولا الحجة لساخت ...» اثبات کردید که آن هم روایت است در حالی که بنا بر این بود که از نظر عقلی اثبات کنید و هم چنین گفته شود پس چه اشکالی دارد که جانشینان معصوم نباشند بلکه همین که افراد شایسته و با ایمان و خالصی باشند و حکومت داری را بدانند کافی است.
خدایی که این جهان را آفرید بیهوده و عبث خلق نکرد بلکه برای این بود که انسان خداوند را عبادت کند و به کمالاتی برسد و این کمالات جز در سایه یک راهنما به سرانجام نمی رسد حال این راهنما باید چه کسانی باشند؟ او باید فردی باشد دارای دو جنبه ملکی و ملکوتی یعنی از یک طرف به عالم بالا متصل باشد و با عالم بالا رفیق باشد و از طرف دیگر با علم پایین (عالم بندگان) در ارتباط باشد پس واجدین این شرایط چه کسانی بهتر از حضرات معصومین علیهم السلام که اول واسطه ی عالم خلقت هستند و همه چیز به سبب وجود مبارک و نورانی ایشان آفریده شده است.
از طرف دیگر اگر قرار است فردی شایسته حاکم شود بر کل جهان خوب مشخص است که نامزدان این گزینش افراد خیلی زیاد می شوند و بعد صحبت از این می شود که چه کسی از آن ها را انتخاب کند و اگر قرار باشد که مردم آن ها را انتخاب کنند که دو دستگی و اختلاف شدید بالا می گیرد و دیگر نمی شود تصور کرد که آن جهان مصداق جهان آرمانیای که در روایات وعده داده شده بود بشود و اگر قرار باشد که خداوند انتخاب کند فثبت الرجعة (به این معنا که باید حضرات معصومین علیهم السلام پرچم دار تحقق خداپرستی در جهان باشند چون ایشان گزینش شده خداوند هستند پس چون قرن ها قبل از ظهور به شهادت رسیده اند باید دوباره برگردند و به عبارت دیگر رجعت کنند.)
1- وَإذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَءتُمْ فیها... فَقُلْنا ضْرِبُوهُ بِبَعْضِها کَذلِکَ یُحْیِ اللَّهُ الْمَوْتی وَ یُرِیکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (1)
به یاد آورید زمانی را که فردی را به قتل رساندید سپس درباره قاتل آن به نزاع برخاستید سپس برای رفع نزاع گفتیم قسمتی از بدن گاو را به بدن مقتول بزنید تا زنده شده قاتلش را معرفی کند این گونه خداوند مردگان را زنده می کند و علائم قدرتش را به شما نشان می دهد باشد که درباره ی قدرت الهی اندیشه و فکر نمایید.
این آیه ماجرای شخصی را بیان می کند که پسر عمویش را کشت و سپس جسد او را در راه منزل قبیله ای محترم انداخت تا قتل را به گردن آن ها بیاندازد که در مورد مسئله نزاع شد و از حضرت موسی علیه السلام کمک خواستند و حضرت موسی هم از خداوند درخواست کردند و خداوند دستور دادند گاوی را ذبح کنید و یکی از اعضای او را به بدن میت بزنید که بنی اسرائیل پس از بهانه جویی های فراوان سرانجام این کار را انجام دادند و مقتول زنده شد و قاتلش را معرفی کرد و به نزاع خاتمه داد و برخی از روایات بیان می کنند که او سالیان متمادی زندگی کرد و صاحب فرزندانی شد و سپس به مرگ طبیعی از دنیا رفت. (2)
2- أوْ کالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیةٍ وَ هی خَاوِیةٌ عَلَی عُرُوشِها قَالَ أَنَّیَ خاوِیَهٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنّی یُحْیِی هذِهِ اَللّهُ بَعْدَ مَوْتِها
که این آیه جریان یکی از پیامبران بنی اسرائیل به نام «عزیر» یا «ارمیا» را مطرح می کند که در راهی می رفت دید قریه ای ویران شده و مردمش همگی مرده اند و استخوان هایشان پوسیده شده است با خودش فکر کرد که چگونه این استخوان های پوسیده دوباره به هم می پیوندند و فرد زنده می شود و یا خداوند چگونه این قریه را بعد از خراب شدن آباد می کند خداوند هم صد سال او را می میراند و وقتی که او قبض روح شد اول روز بود سپس خداوند بعد از صد سال دوباره او را زنده کرد و این بار در نزدیکی های آخر روز بود و از او پرسیده شد که چقدر این جا درنگ کردی گفت یک روز یا نصف روز جواب داده شد نه بلکه 100 سال و اگر می خواهی یقین کنی نگاهی به خوراکی هایت بیانداز که سالم مانده و نیز نگاهی به الاغت بیانداز اکه استخوان هایش پوسیده شده است و خداوند جلوی چشم او استخوان های الاغ را یک به یک از جایشان بلند کرد و آن ها را پیوند داد و بر رویشان گوشت و پوست پوشانید. (3)
پس در واقع می توان گفت خداوند سالیان این سرگذشت با یک مصداق عینی و حقیقی برای شک کنندگان بیان می کند که این کار از ید قدرت او بعید نیست.
3- یا آیات زیادی بیان می کنند که حضرت عیسی علیه السلام مردگان را زنده می کرد نظیر این آیه:
وَ رَسُولاً إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأَنبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ (1) (و او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوی بنی اسرائیل (قرار داده، که به آن ها می گوید:) من نشانه ای از طرف پروردگار شما برایتان آورده ام من از گل چیزی به شکل پرنده می سازم سپس در آن می دمم و به فرمان خدا پرنده ای می گردد و به اذن خدا کور مادرزاد و مبتلایان به برص را بهبودی می بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده می کنم و از آن چه می خورید به شما خبر می دهم... .
امام صادق علیه السلام در مورد یک نمونه زنده کردن مردگان توسط حضرت عیسی علیه السلام می فرمایند:
«عیسی بن مریم همراه سه نفر از یارانش به دلیل کاری از مسیری عبور می کرد در راه به دو شمش طلا برخورد کردند حضرت فرمود: «این شمش ها مایه کشتار و هلاکت مردم است.» این سه همراه، چون طمع در شمش ها کرده بودند هر یک به بهانه ای از حضرت عیسی علیه السلام جدا شدند و سراغ شمش ها آمدند دو نفر از آن ها به دیگری گفت غذا بخر سپس شمش ها را تقسیم کنیم او رفت غذا خرید و در آن هم سم ریخت و اتفاقاً آن دو نفر هم تصمیم گرفتند که وقتی این فرد آمد او را بکشند و وقتی که آن فرد آمد آن دو تصمیمشان را عملی کردند او را کشتند و بعد غذا را خوردند و هر دو در دم جان باختند و به این ترتیب هر سه کشته شدند و حضرت مسیح علیه السلام بازگشت و آن ها را مرده یافت پس به اذن خداوند آن ها را زنده کرد و فرمود: آیا به شما نگفتم این مایه خونریزی است.» (2)
که این داستان هم می توان مؤیدی برای رجعت در آینده باشد.
1- وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ (3)
به یاد آور روزی را که از هر امت یک گروه از کسانی که آیات ما را تکذیب کردند محشور می کنیم پس آن ها نگه داشته می شوند.
این آیه یکی از روشن ترین آیات در مورد رجعت است زیرا در این آیه کلمه ی حشر را که بیان کرده منظور حشر در روز رجعت است زیرا در رجعت است که از هر امتی گروهی برانگیخته می شود و در قیامت نیست چون در قیامت خداوند حتی یک نفر را هم جا نمی گذارد و همه را بر می انگیزد همان گونه که در آیه 47 سوره حشر خداوند فرموده است: وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً
همه را بر می انگیزیم و حتی یک نفر را هم باقی نمی گذاریم.
و در حدیثی امام صادق علیه السلام فرمودند ای حماد مردم از این آیه چه چیزی را دریافت می کنند عرض کرد: حشر قیامت را، فرمودند: این گونه نیست این آیه مربوط به رجعت است آیا خداوند در قیامت گروهی را محشور و بقیه مردم را رها می کند.» (1)
2- وَإِذَا وَقَعَ القولُ عَلَيْهِمْ أخْرَجْنَا لَهُم دَابَّةَ مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ (2)
چون سخن بر آن ها فرود آید از زمین جنبنده ای را برایشان بیرون می آوریم که با آن ها سخن گوید به درستی که مردم به آیه های ما یقین ندارند.
در تفسیر این آیه آورده شده است آن ها هنگام که مردم همه آیت ها برایشان آورده شده و ایمان نیاورده اند کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ خداوند یک جنبنده ای را بیرون می آورد (به عبارتی یک کار خارق العاده انجام می دهد که آن ها ایمان بیاورند) که این جنبنده با آن ها سخن می گوید (3)و این جنبنده تفسیر به امیرالمؤمنین على علیه السلام شده است که خداوند او را به بهترین صورت می آورد که با او علامت گذارنده ای است که دشمنانش را مشخص می کند که از حضرت علی علیه السلام روایت شده: من صاحب عصا و علامت گذار هستم که با مردم سخن می گوید. (4)
3- إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَومَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ (5)
ما به تعیین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آورده اند در زندگی دنیا و روزی که می ایستند شاهدان یاری می دهیم.
سعد بن عبدالله از جمیل بن دراج روایت کرده است که گفت: معنای آیه ی فوق را از حضرت صادق علیه السلام سؤال کردم فرمود به خدا قسم تأویل این آیه در زمان رجعت خواهد بود آیا نمی بینی پروردگار در دنیا بسیاری از پیغمبران را یاری فرمود و آن ها و ائمّه آل محمّد کشته شدند و هنوز یاری و نصرت پیدا نکردند البته پروردگار ایشان را در رجعت و بازگشت به دنیا یاری خواهد نمود و از ابی بصیر روایت شده که گفت: حضور امام باقر علیه السلام آیه را تلاوت کردم فرمود حضرت امام حسین علیه السلام کشته شده و کسی به خون خواهی او قیام ننموده و او را یاری نکرده است البته به دنیا بازگشت می فرماید و از قاتلین انتقام می کشد. (6)
من از اهل بیت طاهرین علیهم السلام بر روی اعتقاد به رجعت خیلی پافشاری می کنند و احادیث زیادی از ایشان نقل شده است به گونه ای که مرحوم شیخ حر عاملی ضمن بیان شش صد حدیث می فرماید: هیچ شکی نیست که این احادیث به تواتر معنوی رسیده است زیرا برای کسی که قلبش از شبهه و تقلید پاک باشد موجب تعیین و قطع می شود (1)و حتی رجعت آن قدر اهمیت دارد که ائمّه ی ما انکار آن را انکار قدرت خدا دانسته اند:
تِلْكَ الْقُدْرَةُ الله فَلاَ تُنْکِرُوهَا (2) رجعت تجلی قدرت خداوند است پس آن را انکار نکنید.
بکیربن اعین می گوید: «قال لی من شک فیه، یعنی ابا جعفر علیه السلام: ان رسول الله و عليا سیر جعان»
کسی که هیچ تردیدی در (درستی) سخنش ندارم یعنی امام باقر علیه السلام به من فرمودند: پیامبر و على علیهما السلام رجعت می کنند. (3)
در روایات فراوانی نقل شده است که حضرت علی علیه السلام چندین بار رجعت می کند. علی بن ابراهیم از ابوبصیر نقل می کند که حضرت صادق (علیه السلام) ضمن حدیثی چنین فرمود: ان رَسُولُ اَللَّهِ قال لعلي یَا عَلِیُّ إِذَا کَانَ آخِرُ اَلزَّمَانِ...أَخْرَجَکَ اَللَّهُ فِی أَحْسَنِ صُورَهٍ وَ مَعَکَ عین تَسِمُ بِهِ أَعْدَائَکَ (4)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود: این علی خداوند تو را در آخر الزمان به بهترین صورت زنده می کند در حالی که ابزاری در دست داری که دشمنانت را با آن نشان می گذاری.
و نیز خود حضرت در روایتی فرمودند: إِنَّ لِیَ الکَرَّةَ بَعْدَ الْکَرَّةِ وَ الرَّجْعَةَ بَعْدَ الرَّجْعَةِ و أَنا صاحِبُ الرَّجَعاتِ وَ الکَرَّاتِ (5)
برای این تکرار از پس تکرار و بازگشت است و من صاحب بازگشت های مختلف هستم و نیز تکرارها در امام صادق نیز در مورد دفعات رجعت حضرت علی علیه السلام فرمودند إِنَّ لِعَلِيٍّ فِي الأَرْضِ كَرَّةً مَعَ الحُسَيْنِ اِبْنِهِ- (صلوات الله عليهما- يُقْبِلُ بِرَايَتِهِ حَتَّى يَنْتَقِمَ لَهُ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ وَ مُعَاوِيَةَ وَ آلِ مُعَاوِيَةَ وَ مَنْ شَهِدَ حَرْبَهُ، ثُمَّ يَبْعَثُ اَللهُ إِلَيْهِمْ بِأَنْصَارِهِ يَوْمَئِذٍ مِنْ أَهْلِ الكُوفَةِ ثَلَاثِينَ ألفاً، وَ مِنْ سَائِرِ اَلنَّاسِ سَبْعِينَ ألفاً، فَيَلْقَاهُمْ بِصِفِّينَ مِثْلَ اَلمَرَّةِ الأُولَى حَتَّى يَقْتُلَهُمْ، وَلَا يُبْقِي مِنْهُمْ مُخْبِراً، ثُمَّ يَبْعَثُهُمُ اَللهُ عزَّ وجلَّ فَيُدْخِلُهُمْ أَشَدَّ عَذَابِهِ مَعَ فِرْعَوْنَ وَ آلِ فِرْعَوْنَ، ثُمَّ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فَیُدْخِلُهُمْ أَشَدَّ عَذَابِهِ مَعَ فِرْعَوْنَ وَ آلِ فِرْعَوْنَ ثُمَّ کرَّهً أُخْرَی مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم حَتَّی یَکونَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ وَ تَکونَ الْأَئِمَّهُ عُمَّالَهُ ....) (6)
حضرت علی علیه السلام یکبار با فرزندش حسین بن علی برخواهد گشت و پرچم آن حضرت را گرفته و از بنی امیه و معاویه و آل معاویه و تمام آنان که شاهد جنگ با حضرت بودند انتقال خواهد گرفت سپس خداوند کنار یارانش را از کوفه که سی هزار و از سایر مردم هفتاد هزار نفر هستند به سوی آن ها می فرستد و در صفین با هم روبرو شده و مثل دوره اول به جنگ پرداخته و حضرت آن ها را به قتل می رساند و خداوند ایشان را برانگیخته و با فرعون و آل فرعون به شدیدترین عذاب مبتلا خواهد نمود.
برگشت دیگری هم حضرت با نبی اکرم صلی الله علیه و آله دارد تا خلیفه روی زمین باشد و ائمّه دیگر، همه عمال و از کارگزاران و فرماندهان او خواهند بود.
«ان اول من يكر الى الدنيا الحسين بن على علیه السلام و اصحابه و یزید بن معاویه و اصحابه فيقتلهم حذو القذة بالقذة. ثم قال ابو عبد الله: ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الکَرَّهَ عَلَیْهِمْ وَأَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُم أَکْثَرَ نَفِیراً». (1)
همانا اولین کسی که به دنیا بر می گردد حسین بن علی علیه السلام و یاران آن حضرت هستند و نیز یزید بن معاویه و اصحاب او که حضرت علیه السلام آن ها را یک به یک به هلاکت خواهد رساند سپس امام صادق علیه السلام این آیه را تلاوت فرمودند: «آن گاه شما را به سوی آن ها برگردانیم و بر آن ها غلبه دهیم و به مال و فرزندان نیرومند مدد بخشیم و عده شما را بسیار سازیم.»
علامه مجلسی از حسن بن سلیمان نقل می کند که او به سند معتبر از مفضل نقل کرد که گفت: حضرت صادق علیه السلام در جواب برخی از پرسش های او فرمود: قال هيهات يا مفضل! وَ اللّه لَیُرَدَّنَّ وَ لَیُحضَرَنَّ السَّیدُ الأکْبَرُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه ِصلی الله علیه و آله وَ الصِّدیقُ الأَکْبَرُ أَمِیرُالْمُؤْمِنینَ وَ فاطِمَهُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَینُ وَ الأَئِمَّهُ علیهم السلام (2)
ای مفضل، والله سید اکبر محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله و صدیق اکبر امیرمؤمنان و فاطمه و حسن مجتبی و حسین و جمیع ائمّه هدى علیهم السلام همگی زنده خواهند شد.
ما بَعَثَ اللّهُ نَبِیّاً مِنْ لَدُنْ آدَمَ فَهَلُمَّ جَرّاً اِلاّ وَیَرْجِعُ اِلَی الدُّنْیا وَیَنْصُرُ اَمیرَالْمُؤمِنینَ (3) خداوند هیچ پیامبری را از حضرت آدم تا آخر مبعوث نکرد مگر این که به دنیا برمی گردند و حضرت علی علیه السلام را یاری می دهد.
تبر مرحوم کلینی درباره رجعت دشمنان اهل بیت علیهم السلام آورده است که حسین بن شاذان واسطی گفت: نامه ای به ابوالحسن الرضا علیه السلام نوشتم و در آن از جفا و کینه توزی دشمنان به آن حضرت علیه السلام شکایت کردم. آن حضرت به خط شریفشان مرقوم فرمودند: «فوقع بخطه ان الله تبارک و تعالی اخذ میثاق اوليائنا على الصبر في دولة الباطل فاصبر بحکم ربک فلو قد قام سيد الخلق قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ (1)» (2)
همانا خداوند تبارک و تعالی از دوستان ما بر صبر و بردباری در دولت باطل پیمان گرفت برخواست الهی صبر کن پس آن هنگام که قائم ما و بزرگ خلق قیام فرماید آن ها (وقتی زنده شده یا عذاب شوند).
می گویند: «ای وای بر ما چه کسی ما را از آرامگاهمان برانگیخت این است همان وعده خدای رحمان و پیامبران راست می گفتند.»
ابن جریر طبری آورده است:
«و باسناده عن ابی علی نهاوندی، عن محمد بن سعید عن ابی عمران عن محمد بن سفان عن مفضل بن عمر، قال ابوعبدالله علیه السلام: یَا مُفَضَّلُ! أَنْتَ وَ أَرْبَعَهٌ وَ أَرْبَعُونَ رَجُلًا تُحْشَرُونَ مَعَ الْقَائِمِ أَنْتَ عَلَی یَمِینِ الْقَائِمِ تَأْمُرُ وَ تَنْهَی، وَ النَّاسُ إِذْ ذَاکَ أَطْوَعُ لَکَ مِنْهُمْ الْیَوْمَ. (3)
قال الصادق علیه السلام روی باسناد صحيح عن سلمان فارسی قال: دخلت على رسول الله فلما نظر الى فقال یا سلمان! «ان الله عز وجل لن يبعث نبيا و لا رسولاً الا و له اثنا عشر نقيباً ....»
بعد از داستان یکایک ائمّه علیهم السلام و داستان آخرین امام فرمود (آن گاه که درباره ی حضرت مهدی علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله صحبت کردند) سلمان می گوید: اشتیاقم فراوان شد و در حالی که اشک از چشمانم جاری بود عرض کردم ای رسول خدا آیا در آن زمان شما هستید؟ فرمود: آری، به آن خدایی که مرا به رسالت مبعوث فرمود، هر آینه من در آن زمان خواهم بود و علی و فاطمه و حسن و حسین و نه امام از فرزندان حسین و تو نیز خواهی بود و هر آن کس که از ما باشد و برای مظلومان واقع شده است و هر آن کس که ایمان کامل و محض داشته باشد. آری، به خدا سوگند ای سلمان... ما تأویل آیه شریفه (و نریدان نمن ...) هستیم، سلمان می گوید: از محضر پیامبر صلی الله علیه و اله برخاستم و چه باکی سلمان را که چگونه مرگ را ملاقات نماید یا این که مرگ او را ملاقات نماید. (4)
عیاشی به نقل از مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام چنین نقل کرده است: إِذَا قَامَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدِ اِسْتَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ اَلْکَعْبَهِ سَبْعَهً وَ عِشْرِینَ رَجُلاً خَمْسَهَ عَشَرَ مِنْ قَوْمِ مُوسَی اَلَّذِینَ یَقْضُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ، وَ سَبْعَهً مِنْ أَصْحَابِ اَلْکَهْفِ ، وَ یُوشَعَ وَصِیَّ مُوسَی وَ مُؤْمِنَ آلِ فِرْعَوْنَ، وَ سَلْمَانَ اَلْفَارِسِیَّ، وَ أَبَا دُجَانَهَ اَلْأَنْصَارِیَّ ، وَ مَالِکَ اَلْأَشْتَرَ (1)
يكن مع القائم علیه السلام ثلاث عشرة امراة قلت: و ما يضع بهن؟ قال: يداوين الجراحي و يقمن على المرضى، كما كان مع رسول الله قلت فسمهن لى قال القفرا بنت رشید و ام ایمن و حبابة الوالبية و سمية ام عمار بن ياسر و ام خالد الاحمسيه و ام سعيد الحنفيه وصيانة الماشطية و ام خالد الجهنيه. (2) همراه قائم علیه السلام سیزده زن خواهند بود. گفتم برای چه منظور فرمود: آن ها مجروحان را مداوا و به مریض ها رسیدگی می کنند همان گونه که وقتی که همراه پیامبر صلی الله علیه و اله بودند چنین می کردند عرض کردم: (اگر ممکن است) آن ها را نام ببرید فرمودند: قفرا دختر رشید، حبابه البيه، سمیّه مادر عمّار یاسر، زبیده، ام خالد احمسیه، ام سعید حنفیه، صیانه ماشطه و ام خالد جهنیه.
البته این رجعت کنندگانی را که بر طبق روایات بیان کردیم تنها نمونه هایی از افراد رجعت کننده هستند و در اصل (بر طبق روایات) رجعت کنندگان مؤمنان محض و کافران محض هستند.
زیارت جامعه از امام هادی علیه السلام توسط موسی ابن عبدالله نخعی روایت شده است و در آن به امر رجعت تصریح شده است و أَنِّی مُعْتَرِفٌ بِکُمْ مُؤْمِنٌ بِإِیَابِکُمْ مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِکُمْ مُنْتَظِرٌ لِأَمْرِکُمْ
و من به مقامات شما اقرار و به رجعتتان ایمان دارم. بازگشتتان را تصدیق می کنم و در انتظار سلطنت و دولتتان به سر می برم. (3)
در جایی دیگر از آن می خوانیم وَ جَعَلَنِي مِمَّنْ يَقْتَصُّ آثَارَكُمْ وَ يَسْلُكُ سَبِيلَكُمْ وَ يَهْتَدِي بهُداكُمْ وَ يُحْشَرُ فِي زُمْرَتِكُمْ وَ يَكِرُّ فِي رَجْعَتِكُمْ وَ ... و یا وَ حَشَرَنِی اَللَّهُ فِی زُمْرَتِکُمْ، وَ أَوْرَدَنِی حَوْضَکُمْ، وَ جَعَلَنِی مِنْ حِزْبِکُمْ، وَ أَرْضَاکُمْ عَنِّی، وَ مَکَّنَنِی فِی دَوْلَتِکُمْ، وَ أَحْیَانِی فِی رَجْعَتِکُمْ، وَ ....
این زیارت در روز بیستم صفر خوانده می شود ائمّه علیهم السلام برخواندن آن بسیار تأکید کرده اند این زیارت را صفوان جمال یکی از افراد مورد اطمینان امام صادق علیه السلام از آن حضرت نقل کرده است ما در بخشی از این زیارت می خوانیم:
وَاَشْهَدُ اَنّي بِكُمْ مُؤْمِنٌ ، وَبِاِيابِكُمْ مُوقِنٌ...- «شهادت می دهم که به شما ایمان و به آمدن دوباره تان یقین دارم». (1) خواندن دعای عهد در عصر غیبت حضرت ولی عصر علیه السلام بسیار تأکید شده است و امام صادق علیه السلام فرمودند: «هر کس این دعا را چهل صباح بخواند از یاوران قائم ما باشد و اگر پیش از ظهور آن حضرت بمیرد خداوند او را از قبر بیرون می آورد که در خدمت آن جناب باشد و حق تعالی به ازای هر کلمه هزار حسنه به او ارزانی دارد و هزار گناه از او ببخشاید». (2)
و در بخشی از این دعا آمده است: اَللَّهُمَّ فَإِنْ حالَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذى جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِكَ حَتْماً مَقْضِيّاً فَأَخْرِجْنِي مِنْ قَبْري مُؤْتَزِراً كَفَني شاهِراً سَيْفي... (3)
زیارت امام زمان علیه السلام نیز به امر رجعت اشاره شده است.
از محمّد بن عبدالله بن جعفر حمیدی نقل شده است: این زیارت در توقیعی از سوی امام عصر علیه السلام بعد از پاسخ پرسش هایی که از حضرت شده بود آمده است موارد زیر از جمله بخش های مهم زیارت است.
أَنْتُمُ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ أَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لَا شَكَّ فِيهَا يَوْمَ لَا يَنْفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا (4) شمائید اول و آخر و شهادت می دهم که رجعتتان حق است و در آن هیچ شک و شبهه ای نیست همان روزی که اگر کسی از قبل ایمان نیاورده باشد یا در ایمانش خیری کسب نکرده باشد ایمان آن روز، او را نفعی ندهد.
زیارت امام حسین علیه السلام در روز عرفه:
یا مولای! یا ابا عبد الله! أُشْهِدُ اللَّهَ وَ مَلَائِکَتَهُ وَ أَنْبِیَاءَهُ وَ رُسُلَهُ أَنِّی بِکُمْ مُؤْمِنٌ وَ بِإِیَابِکُمْ مُوقِن (5) شهادت می دهم که تو امام نیکوکار و پرهیز کار هستی و امامان از نسل تو و کلمه های پرهیزکاری و چراغ های هدایت اند خدا و ملائکه و پیغمبرانش را شاهد می گیریم که من به شما ایمان و به بازگشتتان یقین دارم.
در ادعیه و زیارات فراوانی رجعت یادآوری شده است که در این جا به علت اختصار تنها گوشه هایی از آن بیان شد و ائمّه ما در واقع در قالب ادعیه و زیارات این مطلب مهم دیگری نظیر این را بیان کرده اند و به این واسطه این عقاید زیبا و نورانی شیعه را از نابود شدن توسط حکام جور نجات دادند.
1- فراهیدی، ج 1، ص 226.
2- مفردات الفاظ قرآن، ج 1، ص 342.
3- اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات سلسله مؤلفات شیخ مفید، ج 4، ص 77
4- اعتقادات دین اسلام، ص 68 و 67.
5- الالهيات على هدى الكتاب و السفة و العقل، ج 4، ص 289.
6- تفسير الميزان، قم، ج 2.
7- انحصال، قم، ص 180.
8- بحار الانوار، بیروت، ج 53، ص 61
9- همان ج 53 ص 61 و ج 54 ص 80
10- همان ص 143
11- همان ص 53.
12- مثل جريان ام فروه که حضرت علی (علیه السلام) ایشان را زنده کرد. محلاتی بی تا، چ 3، ص 426
13- همان بحار الانوار، ج 53، ص 62
14- وسائل الشيعه، ج 1، ص 13.
15- همان، بحار الانوار، ج 52، ص 244
16- نور، 55.
17- قصص، 5.
18- آل عمران 81
19- حشمت الله، ترجمه بيان السعاده ج 11، ص 133.
20- ابراهیم، 5.
21- همان بحار الانوار، ج 53، ص 63
22- همان، ج 52، ص 76
23- همان، ج 53، ص 120
24- طه، 124
25- تفسیر قمی ،ج 2، ص 65.
26- همان، بحار الانوار، ج 53، ص 44
27- همان، ج 52 ص 314 و ج 76 ص 105
28- همان، ج 53، ص 62.
29- الارشاد في معرفة حجج الله على العباد، قم، ج 2، ص 370.
30- همان، بحارالانوار، ج 85، ص 246.
31- اعلام الوری ، 1390، چاپ سوم، ص 462.
32- البرهان في تفسير القرآن، موسسه بعثت، ج 2، ص 408.
33- مجمع البیان، چاپ اول، ج 13، ص 43.
34- بحار الأنوار، ج 53، ص 127
35- انعام 28
36- یونس، 90.
37- انعام 91.
38- همان، بحارالانوار، ج 64، ص 114.
39- همان اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات: ص 89.
40- درخشان پرتوی از اصول کافی چاپ اول، ج 6، ص 99.
41- بقره، 72، 73
42 تفسیر جامع، چاپ ششم، ص 188
43- بقره، 254
44- تفسير الميزان، ج 2، ص 550
45- آل عمران: 49
46- امالی صدوق، بیروت، ص 152.
47- نمل: 83
48- همان، بحارالانوار، ج 52، ص 326.
49- نمل: 82
50- همان، المیزان، ج 15، ص 567.
51- همان ترجمه بیان السعاده، ج 11، ص 119.
52- غافر، 51.
53- بروجردی، سید محمد ابراهیم تفسیر جامع، تهران انتشارات صدر1366، چاپ ششم، ج 6، ص 135
54- العاملی، حر، الايقاظ من الهجعة با برهان على الرجعة، ترجمه احمد جنتی بیجا انتشارات نوید، 1362، ص 33
55- همان، بحارالانوار، ج 53، ص 74
56- همان، ج 53، ص 39
57- همان، الايقاظ ص 275
58- همان، بحارالانوار، ج 53، ص 46
59- مجمع البحرین، ج 4، ص 74
60- تفسیر عیاشی، ج 2، ص 282.
61- همان بحر الانوار، ج 53، ص 15
62- همان، تفسیر قمی، ج 1، ص 106
63- یس: 53
64- الکافی، بی جا، ج 8، ص 247.
65- دلائل الاماته، بیجا، ص 248.
66- مصباح الشریعه، بی تا، 1400، ص 63 .
67- همان، تفسیر عیاشی، ج 2، ص 35
68- همان، دلائل الاماتی ص 259
69- من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 613.
70- مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ص 730.
71- همان، بحارالانوار، ج 53 ص 95
72- همان، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ص 505.
73- الاحتحاج، ص 492.
74- همان، بحار الانوار، ج 98، ص 359
فراهيدي، التحليل بن احمد، العين، قم، انتشارات اسوه، 1414ق.
راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمد مفردات الفاظ قرآن، بیروت، دار المعرفه، بی تا.
العكبري، محمد بن محمد النعمان (شیخ مفید)، اوائل المقالات في المذاهب و المختارات (سلسله مؤلفات شیخ مفید)، قم، الموتمر العالمي، الشيخ المفيد، 1413.
علامه مجلسی اعتقادات دین اسلام، ترجمه عطایی خراسانی و محمد موسوی یزدی، اصفهان، حسینه عمادزاده، 1268ه-.
سبحانی، الالهيات على هدى الكتاب و السفة و العقل، قم، مؤسسه الامام الصادق، 1417ه.ق.
طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، قم، انتشارات جامعه مدرسین، چاپ پنجم، 1417.
شيخ صدوق، الخصال، قم، جامعه المدرسین چاپ اول، 1362
مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، موسسه الوفاء، 1404.
محلاتی، ذبیح الله، ریاحین الشریعه تهران، دارالکتب الاسلامیه، بی تا.
حرّ عاملی، وسایل الشیعه قم موسسه آل البیت، 1409 ه ق.
خانی، ریاض، رضا، حشمت الله، ترجمه بیان السعاده تهران مرکز چاپ و انتشارات دانشگاه پیام نور، 1372.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، تحقیق سید طیب موسوی جزایری، دارالکتاب، 1376، چاپ چهارم.
شیخ مفید، الارشاد في معرفة حجج الله علی العباد، قم، کنگره شیخ مفید، چاپ اول 1413.
شیخ طبرسی، اعلام الوری تهران انتشارات الاسلامیه، چاپ سوم، 1390.
بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، موسسه موسسه بعثت چاپ اول، 1417
شیخ طبرسی، مجمع البیان، تهران انتشارات فراهانی، چاپ اول، 1360.
حسینی همدانی، سید محمد درخشان پرتوی از اصول ،کافی ،قم، چاپخانه علمیه، چاپ اول 1363.
بروجردی، سید محمد ابراهیم تفسیر جامع تهران انتشارات صدر، چاپ ششم، 1366.
طباطبایی، محمدحسین، تفسیر المیزان قم، انتشارات جامعه مدرسین، چاپ پنجم 1417.
شیخ صدوق، امالی صدوق، بیروت، انتشارات علمی، 1400، چاپ پنجم.
العاملي، حر، الايقاظ من الهجعة البرهان على الرجعة، ترجمه احمد جنتی، بی تا، انتشارات نوید، 1362.
بروجردی، سید محمد ابراهیم تفسیر جامع تهران انتشارات ،صدر، 1366، چاپ ششم.
الطریحی، فخرالدین، مجمع البحرين، مركز الطباعة والنشر في موسسه البعثة،1415.
العياشي، محمد بن مسعود بن عیاش، تفسیر عیاشی بیروت، منشورات موسسه الاعلمی، 1417،
الكليني، محمد بن یعقوب، الکافی، بی جا، دار الصعب دارالمکارف، 1401، ج 8، ص 247
طبرسی، محمد بن جریر بن یزید دلائل الاماته، انتشارات رضی، بی تا.
الصادق جعفر بن محمد علیه السلام مصباح الشریعه، بی تا، موسسه الاعلمی، للمطبوعات، 1400.
الصدوق، الى جعفر، محمد بن على من لا يحضره الفقيه، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1413.
طاوس، سید محمد، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، بيروت، موسسه فقه شیعه، 1411.
الطبرسی، ابو منصور احمد بن علی ابی طالب، بی تا، الاحتحاج، نشر مرتضی، 1403.
علی اصغر ایمان دوست
بیان استدلال شیعه به آیه إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ.. بر امامت علی علیه السلام از زبان فخررازی
پاسخ فخر رازی به استدلال شیعه
معانی «ولی» در تفسیر فخررازی
معنی درست «ولی» در تفسیر فخررازی
معاشرت با یهود و نصاری آری یا نه؟ بررسی آیات مرتبط
تفسیر متناقض، یا تفسیر به رأی آیات توسط فخررازی
عدم تزاحم ولایت پیامبر و علی علیهما السلام
اطلاق جمع بر واحد
علّت عدم استشهاد علی علیه السلام به آیه ولایت
ولايت بالاصاله و بالتّبع
انتخاب نادرست مصداق والَّذِينَ آمَنُوا... و اشکالات آن
تأثیر ترکیب خبری آیه در تفسیر آن
مشروط و مقید بودن محبّت و نصرت خدای تعالی
انکار قواعد علم نحود درباره «اِنَّما»
اولیاء و متولیّان
القای شبه فخررازی و دیگران در مورد حضور قلب، عمل کثیر و ... در نماز علی علیه السلام
استدلال به آیه مَاْویکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ... توسط سید مرتضی
نمونه ای از روایات مربوط به ولایت
محور بحث در نوشتار حاضر پیرامون این آیه است:
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ منحصراً ولی شما خداوند و پیامبرش و مؤمنانی هستند که نماز را اقامه می کنند و در حال رکوع زکات می دهند. با توجه به روایات مربوط به شأن نزول، این آیه هنگامی نازل شد که علی علیه السلام انگشتر خود را به سائل عطا فرمودند و بدینوسیله ولی امر مسلمین پس از خدا و رسول به مردم معرّفی شدند.
فخررازی برای این که این حقیقت را انکار کند تلاش نموده تا «ولی» را به محبت و نصرت معنی کند و مصداق آن را همه ی مؤمنین قلمداد نماید.
نگارنده با ارائه ی شواهد عقلی و نقلی نظر فخررازی را مردود می شمرد و ثابت می کند که معنی «ولی» در این جا، امام علیه السلام است و مصداق آن علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد.
کلید واژه ها:
حضرت علی علیه السلام، ولی، ولایت مولی، اولی، تولّی، تفسیر فخررازی.
مسأله ی اوّل: درباره الَّذِينَ آمَنُوا دو قول است: اوّل این که منظور از آن «همه ی مؤمنینند.» دوّم این که کنار منظور از این آیه شخص معینی است و در این که آن شخص کیست اقوالی وجود دارد عکرمه روایت کرده که این آیه درباره ابی بکر است عطاء، از ابن عباس روایت کرده که درباره ی علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است.. روایت شده که عبدالله بن سلام گفت هنگامی که این آیه نازل شد گفتم ای پیامبر خدا من علی را دیدم که در حال رکوع انگشترش را به نیازمندی صدقه داد بنابراین ما او را ولی خود می دانیم از ابی ذر روایت شده که گفت: روزی با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نماز ظهر را به جا می آوریم نیازمندی در مسجد درخواست کمک کرد هیچ کس به او چیزی نداد به همین جهت سائل دستش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تو شاهد باش که من در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله کمک خواستم و کسی چیزی به من نداد. علی علیه السلام در حال رکوع به انگشت دست راستش که انگشتری در آن بود اشاره کرد سائل جلو آمد و پیش دیدگان پیامبر انگشتر را گرفت. آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «خداوندا برادرم موسی از تو درخواست کرد و گفت: «پروردگارا سینه مرا گشاده گردان- تا جمله ی- و او را در کار من شریک کن» «پس قرآن ناطقی نازل فرمودی که در آن آمده است بزودی بازویت را به برادرت نیرو میب خشیم و برای شما سلطه ای قرار می دهیم». «خدايا من هم محمّد پیامبر برگزیده ی تو هستم سینه مرا فراخ گردان و کارم را آسان کن و از خاندانم، علی را وزیرم قرار ده و پشتم را به وسیله ی او قوی گردان». ابوذر گفت به خدا قسم هنوز این سخن را به پایان نرسانده بود که جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد بخوان إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ ... تا آخر آيه. این ها مجموع روایاتی است که در این مسأله وارد شده است.
مسأله دوّم: شیعیان می گویند که این آیه بر این دلالت دارد که امام پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابی طالب علیه السلام است و نحوه استدلال چنین است: این آیه دلالت دارد که منظور معرّفی امام است و هنگامی که چنین است لازم است که آن امام علی بن ابی طالب علیه السلام باشد (بیان اوّلین بخش از استدلال) ولی در لغت گاهی به معنی یاور و دوستدار آمده چنان که در قول خدای تعالی است وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ «یعنی بعضی از مردان مؤمن و زنان مؤمنه یاور و دوستدار بعضی می باشند» و گاهی به معنی متصرّف و صاحب اختیار آمده است آن جا که پیامبر صلی الله علیه و اله فرمود: أَیُّمَا اِمْرَأَهٍ نَکَحَتْ بِغَیْرِ إِذْنِ وَلِیِّهَا (هر زنی که بدون اذن ولیش ازدواج کند) بنابراین می گوییم در این جا دو صورت پیش می آید. اوّل این که لفظ ولی به این دو معنی آمده و خداوند مراد خود را بیان نفرموده است و منافاتی بین دو معنی وجود ندارد پس واجب است که دلالت آیه بر این باشد که مؤمنین مذکور در آیه صاحب اختیار امّت باشند. دوّم این که می گوییم: در این آیه ولی نمی تواند به معنی یاور باشد بنابراین باید به معنی صاحب اختیار باشد.
این که می گوییم نمی تواند به معنی یاور باشد به این جهت است که ولایت مذکور در آیه در همه مؤمنین عمومیت ندارد به دلیل این که خدای تعالی آن را با کلمه «اِنَّما» به کار برده و کلمه «انّما» برای حصر است (یعنی منحصراً خدا و رسول و مؤمنین ولی شمایند) مانند جمله ی إنَّمَا اللّهُ إلَهٌ وَاحِدٌ يعنى منحصراً الله خدای یکتاست در صورتی که ولایت به معنی نصرت و ،یاری عمومیت دارد یعنی هر کسی می تواند چنین ولایتی داشته باشد) زیرا خداوند فرموده است: وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ و این (توضیحات) باعث می شود یقین پیدا کنیم ولایتی که در این آیه بیان شده به معنی نصرت و یاری نیست و هنگامی که به معنی نصرت نبود به معنی تصرّف است زیرا برای ولی نمی توان بجز این دو معنی دیگری تصور کرد. بنابر تقدیر آیه چنین می شود: انَّما المُتَصَرفُ فيكم أيها المؤمنون هُوَ الله وَ رَسولُه والمؤمنون الموصوفون بالصفه الفلانيه (یعنی ای مؤمنین منحصراً صاحب اختیار شما خدا و پیامبر و مؤمنانی هستند که چنین صفاتی دارند) و این عبارت اقتضا دارد، مؤمنانی که به صفات مذکور در آیه توصیف شدند در همه ی امت صاحب اختیار باشند و (معنی امام هم همین است زیرا) برای امام معنایی وجود ندارد مگر انسانی که در کل امت اجازه تصرف داشته باشد (صاحب اختیار باشد) بنابراین با توضیحاتی که دادیم ثابت شد؛ شخصی که در آیه (به عنوان مؤمن) نام برده شده امام امّت باشد.
(بیان دوّمین بخش از استدلال) بنابر آن چه گفتیم وقتی مسلّم شد (که شخص موصوف در آیه امام باشد)، لازم است که آن شخص علی بن ابی طالب علیه السلام باشد. و توضیح این مطلب به چند صورت است:
اوّل: هر کدام (از صاحب نظران و مفسّران) که این آیه را دلیل بر اثبات امامت دانسته اند، گفته اند که مصداقش علی بن ابی طالب علیه السلام است و بنابر آن چه گفتیم ثابت شد که این آیه به امامت شخص (معینی) دلالت دارد پس واجب است آن شخص علی باشد به خاطر این که کسی قائل به فرق نیست.
دوّم: روایات نشان می دهد که این آیه درباره ی علی علیه السلام نازل شده و نمی توان آن را با قول کسی که آیه را درباره ی ابی بکر می داند تغییر داد. زیرا اگر درباره ی او نازل شده بود دلیل بر امامتش بود و امّت اجماع کردهاند که این آیه دلیل امامت او نبوده است پس این قول باطل است.
سوّم جمله ی (وَهُم راکعون) با توجه به جمله ی قبلش که (یقیمون الصلاة) است و این که نماز شامل زکوة هم می باشد، نام بردن دوباره ی رکوع تکراری است بنابراین واجب است جمله (وَهُم راكعون) جز برای علی علیه السلام اتفاق نیفتاده، بنابراین آیه، به حضرت علی علیه السلام اختصاص دارد و با توضیحاتی که بیان کردیم، دلیلی است بر امامت او. و این بود خلاصه استدلال این قوم (شیعه) بر امامت حضرت علی علیه السلام.
و اینک پاسخ استدلال های شیعه اطلاق همزمان لفظ «ولی» به دو معنی یاور و متصرّف جایز نیست زیرا در اصول فقه جایز نیست که لفظ مشترک همزمان به دو مفهومش اطلاق شود. صورت دیگر جواب این است که می گوییم چرا جایز نیست در این آیه «ولی» را به معنی یاور و دوست بگیریم در حالی که دلایلی داریم که «ولی» را به معنی ناصر و مُحِبّ گرفتن بر معنی متصرّف اولویت دارد، و به این ترتیب آن چه را که
(شیعیان) گفتند پاسخ می دهیم، (به این صورت) که می گوییم: قرائنی که دلالت دارد «ولی» را به معنی ناصر گرفتن بهتر است بدین قرار است: اوّل: با توجه به آیات قبل و بعد، (هیچ معنایی) جز این متناسب نیست امّا کنار آیه قبل این است یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الیَهُودَ وَالنَّصَارَی أوْلِیَاءَ. (1)در این جا منظور این نیست که یهود و نصاری در روح و اموال شما تصرّف کنند، زیرا بطلان چنین معنایی ضرورتاً معلوم و روشن است، بلکه منظور این است که یهود و نصاری را دوست و یاور خود نگیرید و با آن ها معاشرت نکنید و پشتیبان یکدیگر نباشید پس از آن که نهی از این کار ابلاغ شد فرمود: إنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ ولى شما خدا و پیامبر و مؤمنانی هستند که به چنین صفاتی موصوفند و ظاهر آیه این است که ولایتی که در این آیه به آن آمر شده همان ولایتی است که در آیه ی قبلی از آن نهی شده بود و چون ولایت در آیه ی قبلی به معنی یاوری بود ولایتی که در این آیه به آن امر شده نیز به معنی یاور است.
امّا آیه بعد از این آیه قول خدای تعالی است که می فرماید: یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِینَ اُوتُوا الکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَالکُفَّارَ أوْلِیَاءَ وَاتَّقُوا اللّهَ إنْ کُنتُمْ مُؤْمِنِینَ(2)
(یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید کسانی از اهل کتاب و کفّار را که دین شما را به استهزاء و بازی می گیرند ولی خود را انتخاب نکنید.)
خداوند دوباره نهی از دوست گرفتن یهود و نصاری را تکرار کرد و جای هیچ گونه مشکلی نیست که ولایت نهی شده، ولایت به معنی یاوری است پس واجب است که در انّما وليُّكُمُ الله نیز ولایت به معنی یاری کردن باشد و هرکس انصاف داشته باشد تعصب را ترک کند و در مقدمه و مؤخره آیه تأمل نماید تعیین می کند که ولی در آیه انّما وليُّكُمُ الله نیست مگر به معنی یاور و دوست و ممکن نیست به معنی امام باشد زیرا (معنی امام) قراردادن یک کلام بیگانه است. بین دو کلامی که برای هدف واحدی در نظر گرفته شده و در نهایت رکاکت و سقوط است و واجب است کلام خدای تعالی را از آن منزّه دانست.
دلیل دوّم: اگر ما ولایت را به تصرف و امامت معنی کنیم چون مؤمنین مذکور در آیه در هنگام نزول وحی به ولایت توصیف شده اند اقتضای آیه این است که در هنگام نزول وحی نافذ التصرّف باشند (در حالی که) که علی بن ابی طالب کرّم الله وَجهَهُ در حال زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله نافذ التّصرف نبود، امّا اگر ولایت را به معنی دوستی و یاری بگیریم در حال نزول آیه امکان آن وجود دارد بنابراین ثابت شد که معنی کردن آیه به محبت، بر تصرف اولویت دارد و آن چیزی که قول ما را تقویت می کند این است که خدای تعالی مؤمنان را از دوستی با یهود و نصاری منع فرمود و سپس به دوستی این مؤمنان امر کرد.
دلیل سوّم: خدای تعالی مؤمنین در صدف را در هفت موضع این آیه با صیغه ی جمع ذکر فرمود و آن مواضع بدین قرار است: وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ و اگر چه اطلاق لفظ جمع به یک نفر به خاطر تعظیم جایز است لکن به صورت مجازی است نه حقیقی، و اصل این است که کلام بر حقیقت حمل شود.
دلیل چهارم: ما با برهان روشن بیان کردیم که آیه قبل يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دينه. (1)تا آخر آیه از نیرومندترین دلایل بر درستی امامت ابی بکر است، بنابراین اگر این آیه بر درستی امامت على علیه السلام بعد از پیامبر دلالت کند بین دو آیه تنقاض پیش می آید و باطل است، پس یقین حاصل می شود که در این آیه دلالتی بر این که او (علی) امام پس از پیامبر باشد وجود ندارد.
دلیل پنجم: علی علیه السلام از این رافضی ها به تفسیر آشناتر بود اگر این آیه بر امامتش دلالت داشت در یکی از محافل به آن احتجاج می فرمود و کسی نمی تواند بگوید که ایشان به خاطر تقیه این کار را نکرد زیرا نقل کرده اند که در روز شوری به خبر غدیر و خبر مباهله و جمیع فضائل و مناقبش استناد کرد و به این آیه برای اثبات امامتش استناد نکرد و این (عدم استناد) موجب می شود که به بیهودگی گفتار این رافضی ها یقین حاصل شود.
دلیل ششم: به فرض این که آیه بر امامت علی علیه السلام دلالت داشته باشد ما با این صورت موافقیم که آیه در هنگام نزول دلالت همزمان بر امامت نداشته، زیرا در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله تصرّف علی علیه السلام بدون کاربرد بوده است. بنابراین هیچ راهی باقی نمی ماند جز این که آیه را بر این حمل کنیم که حضرت علی علیه السلام پس از نزول آیه بزودی امام می شود و هرگاه (رافضی ها) گفتند: این آیه دلیل بر امامت حضرت علی علیه السلام است، می گوییم: (درست است لكن) بعد از امامت ابوبکر و عمر و عثمان زیرا در آیه چیزی که به وقت معینی دلالت کند وجود ندارد. اگر بگویند: امّت اسلامی درباره ی این آیه دو قول دارند بعضی می گویند: این آیه بر امامت علی علیه السلام دلالت ندارد و بعضی می گویند دلالت دارد و کسانی که می گویند دلالت دارد می گویند این آیه بر امامت بلافصل علی علیه السلام پس از رسول الله صلی الله علیه و آله دلالت دارد اما دلالت آیه به این صورت قول سومی است و باطل است. می گوییم چه کسی به شما خبر داده که کسی چنین چیزی نگفته است؟ از احتمالات بلکه از ظاهر آیه به دست می آید از زمانی که هر استدلال کننده ای بر امامت علی علیه السلام به این آیه استدلال کرده، هر پرسشگری این سؤال را بر این استدلال وارد کرده است و این احتمال و این سؤال همراه این استدلال بوده است.
دلیل هفتم: شکّی نیست که در جمله ی انَّما وَلِيُّكُم الله وَ رَسولُهُ خطاب به امّت است و امّت هم یقین دارند که متصرّف در آن ها خدا و پیامبرش می باشند و خداوند این جملات را برای خشنودی دل های مؤمنان، آشنا کردن آن ها به این که نیازی نیست برای خود دوستان و یاورانی از کفار انتخاب کنند و این بدان خاطر
است کسی که خدا و رسول یاور و مددکار او باشند چه حاجتی دارد که در پی جلب یاری و محبت یهود و نصاری باشد؟ و هنگامی که این مفهوم استفاده می شود، پس مقصود از قول خدای تعالی إِنَّما وَلِيُّكُم الله وَ رَسولُهُ نیز ولایت به معنی نصرت و محبّت است و شکی نیست که در آیه لفظ «ولی» یکبار ذکر شده، و چون معنی نصرت از آن اراده شده نمی توان آن را به معنی تصرّف داشت زیرا ثابت شد که جایز نیست لفظ همزمان در دو معنی به کار برده شود.
1) مائده، 54
دلیل هشتم: خدای تعالی در آیه قبل مؤمنین را با جمله ی يُحبُّهُم وَ يُحِبُّونَهُ أَذلَّه عَلَى الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ مدح فرموده است پس هنگامی که جمله ی إِنَّمَا وَلِيُّكُم الله وَ رَسُولُهُ را به معنی محبت کنم و نصرت معنی کنیم (انّما وليُّكُمُ الله﴾ همان مفهوم يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرينَ، و جمله ی یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اَللّهِ، مفهوم جمله ى یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ را می رساند.
پس این آیه مطابق آیه ی قبل خودش می باشد و معنی آن را تأکید می کند، بنابراین (معنی محبّت و نصرت) برایش اَولی است. پس به این صورت ها ثابت شد که ولایت ذکر شده در آیه ی مورد نظر واجب است به معنی نصرت باشد نه به معنی تصرّف.
امّا صورت دیگری که (شیعیان) به آن توجه کرده اند این است که ولایت مذکور در آیه عمومیت ندارد، در صورتی که ولایت به معنی یاری عمومیت دارد. به دو صورت جوابش داده می شود:
اول این که قبول نداریم که ولایت مذکور در آیه عمومیت نداشته باشد و قبول نداریم که کلمه «انما» به معنی انحصار باشد و دليل آيه إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنزَلْنَاهُ منَ السَّمَاء (1)است و شکی نیست در این که برای زندگی دنیا غیر از این مثل مثال های دیگری وجود دارد چنان که می فرماید: أَنَّمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ (2)همچنین شکّی نیست که لَعب و لَهو گاهی در غیر دنیا هم پیدا می شود.
دوّم: قبول نداریم که ولایت به معنی نصرت برای کل مؤمنین عمومیت دارد توضیحش چنین است که خدای تعالی مؤمنان را به دو دسته تقسیم فرمود: یک دسته کسانی هستند که تحت ولایت قرار گرفته اند و آن ها همان مخاطبان جمله ی انّما ولِيُّكُمُ الله می باشند و دسته دوّم اولیاءاند و آن ها مؤمنانی هستند که نماز را برپا می دارند و زکات می دهند و در حال رکوعند پس هنگامی که در این جا ولایت را به یاری تفسیر کردیم معنی چنین می شود که: خدای تعالی یک دسته را یاوران دسته دیگر قرار داد و یاری دسته دیگر برای همه ی مؤمنان حاصل نمی شود و اگر چنین باشد لازم می آید دسته ای که یاری شده اند یاری کننده خودشان باشند و این محال است پس ثابت شد که یاری یک دسته از امّت برای همه ی امّت نیست بلکه مخصوص دسته دیگر است بنابراین لازم نمی آید که ولایت مذکور در آیه به معنی نصرت نباشد و این جواب خوب و دقیقی است که احتیاج به تأمل دارد و اما استدلال رافضی ها به این که این آیه درباره ی حضرت علی علیه السلام نازل شده غیر ممکن است ما بیان کردیم که اکثر مفسّران گفته اند درباره ی امت است و مقصود این است که خدای تعالی به مسلمانان دستور داده است که دوست و یاور جز از مسلمین انتخاب نکنند بعضی هم می گویند آیه درباره ی ابی بکر است.
امّا دربارۀ استدلال شیعیان به این عبارت که می گویند این آیه به کسی اختصاص دارد که در حال رکوع زکات پرداخت و آن شخص علی بن ابی طالب علیه السلام است می گوییم: این (دلیل) از جهاتی ضعیف است:
اوّل: زکات اسمی است برای (پرداخت های) واجب نه مستحب به دلیل قول خدای تعالی وَ آتُوا الزَّكاةَ اگر آن شخص على (علیه السلام) زکات واجب را در حال رکوع پرداخت کرده است، پرداخت زکات واجب را از اول وقت وجوبش به تأخیر انداخته است و چنین کاری نزد اکثر علما معصیت شمرده شده است و چنین کاری را نمی توان به علی (علیه السلام) نسبت داد و اگر به صدقه مستحبی حمل کنیم خلاف اصل است. چون گفتیم که هر جا جمله وَ آتُوا الزَّكاةَ وجود دارد ظاهرش این است که زکات واجب است.
دوّم: شایسته ی مقام علی (علیه السلام) این است که در نماز قلبش غرق، در یاد خدا باشد و ظاهراً کسی که چنین باشد به شنیدن و فهمیدن کلام دیگران نمی پردازد به همین جهت است که خدای تعالی می فرماید: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ (1)و کسی که قلبش غرق در فکر باشد چگونه به گوش دادن به کلام دیگران می پردازد؟
سوّم: دادن انگشتر به فقیر در ،نماز عمل کثیر است و شایسته علی (علیه السلام) این است که چنین کاری نکند.
چهارم: مشهود است که علی (علیه السلام) فقیر بوده و مالی نداشته که به آن زکات تعلّق بگیرد و به همین جهت رافضی ها می گویند آن گاه که سه قرص نان به سائل داد «سوره ی هَل اتی» درباره ی او نازل شد. و این (منزلت) را ممکن نیست خدا به کسی بدهد مگر این که آن کس فقیر باشد اما اگر او کسی است که به مالش زکات تعلق می گیرد ممکن نیست برای دادن سه قرص نان استحقاق مدح عظیم این سوره را داشته باشد و اگر مالی نداشته باشد که زکات به او واجب شود جمله وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ را نمی توان به او مربوط دانست.
پنجم: به فرض این که مراد این آیه علی بن ابی طالب (علیه السلام) باشد استدلال به آیه تمام نیست مگر هنگامی که «ولی» به معنی متصرف باشد نه به معنی یاور و دوست و سخن ما در این باره گذشت.
مسأله سوم: بدان کسانی که می گویند منظور از جمله وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ این است که آن مؤمنان در حال رکوع زکات می دهند به همین آیه احتجاج کرده اند که عمل قلیل نماز را باطل نمی کند... (2)
کلمه «ولی» و مشتقات آن از ریشه این کلمه در قرآن بیش از 90 بار و بیش از 10 معنی به کار برده شده است که در هر مورد با توجه به قراین معنی و مفهوم آن به دست میآید فخررازی برای این که معنی مناسب «ولی» در آیه 55 سوره مائده را منکر ،شود اصرار دارد که آن را به دوست و یاور معنی کند قبل از این که سخنان فخررازی بررسی و تحلیل شود، نمونه ی آیاتی که در آن ها «ولی»، «مولی» و «اولی» به کار برده شده بیان می شود.
مَن يَهْد اللهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِدًا (1) هر کس را که خدا راهنمایی کند، هدایت شده است و هر کس را که گمراه کند هیچ راهنمایی که بتواند او را هدایت کند پیدا نمی شود.
إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّیاطِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (2) (گروه گمراهان) شیطان را پیشوای خود برگزیدند و گمان می کنند که هدایت شدگانند.
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ ... (3) خدا ولی کسانی است که ایمان آوردند آن ها را از تاریکی بیرون می آورد و به نور می رساند.
وَالَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِیَاء مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (4) «... و کسانی که جز خدا معبودهایی برای خود برگزیدند. (می گویند) آن ها را نمی پرستیم مگر برای این که منزلت ما را به خدا نزدیک کنند»
وَ مَن قُتلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيهِ سُلْطَانًا (5) هرکس به ناحق کشته شود ما ولی و صاحب اختیار او را بر قاتل مسلط می سازیم.
وَمَا لَهُمْ ألاَّ یُعَذِّبَهُمُ اللّهُ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ المَسْجِدِ الحَرَامِ وَمَا کَانُوا أوْلِیَاءَهُ إنْ أوْلِیَاؤُهُ إلا المُتَّقُونَ (6) چگونه خدا عذابشان نکند در حالی که راه مسجدالحرام را به روی مردم می بندند، در صورتی که صاحب اختیار آن نیستند، متولّیان آن کسی جز پرهیزگاران نیست.
یا اَبَتِ اِنّی اَخافُ اَنْ یَمَسَّکَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطانِ وَلِیّا (1) ای پدرم، از آن می ترسم که عذابی از طرف خدای رحمان دامنگیرت شود و همنشین شیطان باشی.
وَمَن يَكُنِ الشَّيْطَانُ لَهُ قَرِينًا فَسَاء قَرِينًا (2) و هرکس نزدیک و همنشین شیطان باشد بَد همنشینی دارد.
النَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَأُوْلُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللّه ... (3) پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش به منزله ی مادران آن ها هستند و در کتاب خدا خویشاوندان بعضی بر بعضی اولویت دارند.
قُلِ ادْعُواْ شُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ كيدُون فَلا تُنظرُونَ * إِنَّ وَلِيِّىَ اللهُ الَّذى نَزَّلَ الْكِتَابَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالحينَ (4) (ای پیامبر به مشرکان) بگو شریکان خود را بخوانید سپس هر حیله ای دارید به کار برید و مرا مهلت ندهید، نگهدار من خدایی است که این کتاب را فرستاده است و او یاور و حافظ نیکوکاران است.
... وَإِن تَظَاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ (5) (خطاب به عایشه و حفصه) اگر بر ضدّ او (پیامبر صلی الله علیه و اله) دست به دست هم دهید (بدانید) که خدا و جبريل و صالح المؤمنين ياور اویند و بعد از آن ملائکه پشتیبان او می باشند.
وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ (6) کافران با هم تعهّد پشتیبانی دارند.
فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ أَنتَ وَلِنِّى فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَالْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (1) ای آفریننده ی آسمان ها و زمین تو در دنیا و آخرت ولی من ،هستی مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق فرما.
قُلْ أغَیْرَ اللّهِ أتَّخِذُ وَلِیّاً فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَهُوَ یُطْعِمُ وَلا یُطْعَمُ ... (2) بگو: آیا غیر خدا را ولی خود بدانم؟ که او آفریننده ی آسمان ها و زمین است. اوست که روزی می دهد و از کسی روزی نمی گیرد.
ألا إِنَّ أَوْلِيَاء اللهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ (3) مطمئناً کسانی که خدا را ولی خود می دانند نه ترسی دارند و نه اندوهگین می باشند.
وَمَن يَتَّخذ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِّن دُون الله فَقَدْ خَسرَ خُسْرَانَا مُّبِينًا (4) و کسی که به جای خدا شیطان را ولی خود برگزیند زیان آشکاری کرده است.
إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ (5) منحصراً تسلط او (شیطان) بر کسانی است که او را ولی خود برگزیده اند و کسانی که به خدا شرک می ورزند.
با توجه به آن چه دربارۀ معانی «ولی» بیان شد نتایجی به شرح زیر به دست می آید:
ولایت غالباً دو طرف دارد: «ولی» و «ولایت پذیر» یا ولی «ولی» و «تحت ولایت»
در ولایت تکوینی خدای متعال «ولی» است و کل مخلوقات تحت ولایت او قرار دارند.
در ولایت تشریعی خدا و رسول و امام «ولی» هستند و مسلمانان تحت ولایت آن ها قرار دارند.
آن هایی که به وسوسه های شیطان عمل می کنند و به دستورات الهی توجه ندارند ولایت شیطان را برگزیده اند.
آن هایی که نسبت به هم تعهد یا وظیفه پشتیبانی دارند هر کدامشان ولی دیگری است و در قرآن کریم از آن ها با جمله ی بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ نام برده شده مانند: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا ... وَالَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ ... (6)
کسانی که ایمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جانشان در راه خدا جهاد کردند و آن ها که پناه دادند و یاری نمودند اولیاء یکدیگرند (در برابر هم تعهد دارند) و آن ها که ایمان آوردند و مهاجرت نکردند هیچ گونه تعهّدی در برابر آن ها ندارید...
در این آیات به روشنی مشخص می شود که منظور از ولایت تعهّد و وظیفه پشتیبانی است به هیچ وجه کنار محبت معنی ندارد. زیرا در این که مسلمانان مکه و مدینه مسلماً یکدیگر را دوست داشته اند و این دوستی مورد رضای خدا نیز بوده است شکی وجود ندارد.
فخررازی در تفسیر آیه اللهُ وَليُّ الَّذینَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَات إلَى النُّورِ... «خداوند ولى كسانى است که ایمان آورده اند آن ها از تاریکی ها بیرون می آورد و به سوی نور می برد» (1)
می نویسد: اصحاب ما به این آیه احتجاج کرده اند که الطاف خدای تعالی در حق مؤمن در آن چه مربوط به دین است از الطاف او در حق کافر بیشتر است به این عبارت که آیه بر این دلالت دارد که خدای تعالى مشخّصاً ولیّ کسانی است که ایمان دارند و معلوم است که «ولی» متولی چیزهایی است که برای هدف مورد نظر به صلاح انسان است به همین جهت است که خدای تعالی فرموده است: وَمَا لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَمَا كَانُوا أَوْلِيَاءَهُ إِنْ أَوْلِيَاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ «چگونه خدا عذابشان نکند در حالی که راه مسجدالحرام را به روی مردم می بندند در صورتی که صاحب اختیار آن نیستند کسی جز پرهیزگاران متولّی آن نیست» (2)و (در این آیه) خداوند کسی را که برای تعمیر مسجد اقدام می کند ولی مسجد قرار داده و کافران را از این که ولی مسجد باشند دور کرده است. بنابراین چون معنی ولی متکفّل مصالح است و خداوند نیز خود را اختصاصاً ولی مؤمنان قرار داده، می فهمیم که خدای تعالی بیش از آن چه متکفل کفار باشد، متکفّل مصالح مؤمنین است» (3)
ملاحظه می شود که فخررازی در تفسیر این آیه کلمه «ولی» را درست معنی کرده است، امّا در تفسیر آیه مورد بحث إِنَّما وَلِيُّكُمُ الله و.... به خاطر این که ولایت علی علیه السلام به تبع ولایت خدا و رسول اعلام شده، تلاش نموده است که «ولی» را از معنی اصلی خود منحرف سازد و به دوست و یاور معنی کند.
فخررازی برای این که ثابت کند که ولایت در آیه إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ و .... (1)به معنی محبت و یاری است، به آيه یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الیَهُودَ وَالنَّصَارَی أوْلِیَاءَ... (2)استدلال می کند و می گوید «لیس المراد لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أئمه متصرّفين في أرواحكم و أموالِكُم لِأَنَّ بُطلان هذا كَالمعلوم بالضّرورة بل المراد لا تَتَّخذوا اليهود والنصارى احباباً و انصاراً و لا تخالطوهم ولا تعاضدوهم، ثُمَّ لما بِأَغَ فِي النهى عَن ذلك قال: «انَّما وليكم الله ورَسُولُهُ و المؤمنون الموصوفون و الظاهر أنَّ الولاية المأمور بها هيهنا هي المنهى عنها فيما قبل ولما كانت الولاية المنهى عنها فيما قبل هي الولاية بمعنى النّصرة كانت الولاية المأمور بها هي الولاية بمعنى النّصرة» (3)
یعنی در این جا منظور این نیست که یهود و نصاری در روح و اموال شما تصرّف کنند زیرا بطلان چنین معنایی ضرورتاً معلوم و روشن است بلکه منظور این است که یهود و نصاری را دوست و یاور خود نگیرید و با آن ها معاشرت نداشته باشید و پشتیبان یکدیگر نباشید، پس از آن که نهی از این کار ابلاغ شد فرمود: منحصراً ولی شما خدا و رسول و مؤمنینی هستند که چنین صفاتی دارند و ظاهر آیه این است: ولایتی که در این آیه به آن امر شده همان ولایتی است که در آیه قبلی از آن نهی شده بود و چون ولایت در آیه ی قبلی به معنی یاری بود ولایتی هم که در این آیه به آن امر شده نیز به معنی یاری است.
طبق این بیان فخررازی، آن چه از آن نهی شده عبارت است از محبّت، نصرت، معاشرت و پشتیبانی یهود و نصاری، بنابراین آن چه هم که به آن امر شده باید همین محبّت، نصرت، معاشرت و پشتیبانی یهود نصاری باشد و این حالت اجتماع نقیضین و محال است زیرا متعلق نهی معنی ولایت نبوده بلکه ولایت یهود و نصاری بوده به همین جهت اگر در این آیه امری هم وجود داشته باشد به همان ولایت یهود و نصاری تعلق می گیرد و نتیجه این می شود که یهود و نصاری ولی خود انتخاب کنید.
ثانیاً: همان طور که قبلاً بیان شد «ولی» در قرآن معانی مختلفی دارد و هر کدام در جای خود معنایی متناسب با محل را دارد این که وی چنین القاء می کند که اگر «ولی» را در آیه انَّما وَلِيُّكُم الله ... و به معنی تصرف بگیریم معنى آيه لاَ تَتَّخِذُواْ الْيَهُودَ... چنین می شود که یهود و نصاری در روح و اموال شما تصرف کنند مغالطه ای بیش نیست زیرا کلماتی که دارای معانی متعدد می باشند نمی توان آن ها را به دلخواه معنی کرد، بلکه باید با توجه به قرینه موجود معنای مناسبش را به دست آورد.
ثالثاً: أيه ى اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... (4)بر این دلالت دارد که اکثر آیات این سوره در سال آخر عمر شریف پیامبر نازل شده و معرفی علی علیه السلام به عنوان امام و جانشین پیامبر با این موقعیت سازگارتر است در حالی که آیه لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُود ... بنا به نقل سیوطی (5)مربوط به منافقین و جنگ اُحُد است که در اوایل هجرت اتفاق افتاده است.
رابعاً: معنای آیه لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری..... چنین است که به پشتیبانی یهود و نصاری تکیه نکنید و خود فخررازی در موقع تفسیر آیه این معنی را بیان کرده است. (1)
خامساً نهی در این قبیل آیات مربوط به کافرانی است که به اقدامات خصمانه دست می زنند و شامل همه ی کفار نمی شود، چنان که خدای تعالی می فرماید: لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ * إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (2)
خداوند شما را نهی نمی کند از این که به کسانی که با شما درباره ی دین نجنگیدند و از شهرهایتان بیرونتان نکردند نیکی کنید و با آن ها به عدالت رفتار کنید، خداوند کسانی را که به عدالت رفتار می کنند، دوست دارد. فقط درباره ی کسانی که با شما به خاطر دین جنگیدند و از شهرهایتان بیرونتان کردند و از اخراج شما پشتیبانی کردند از این که آن ها را ولی خود بدانید نهی می کند آن هایی که اینان را ولی خود بدانند از ستمکارانند.
سادساً: در دوران عزّت و شوکت اسلام معاشرت با یهود و نصاری جایز شمرده شده زیرا خداوند می فرماید: الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حِلٌّ لَكُمْ وَطَعَامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ... (3)
(در این هنگام) امروز غذاهای پاکیزه و غذای اهل کتاب برای شما حلال است و غذای شما نیز برای آن ها حلال است و (ازدواج) با زنان مؤمنه و زنان اهل کتاب نیز برای شما حَلال است...
با توجه به آیات فوق مشخص می شود اگر معنای آیه لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُود... نهی از محبت و معاشرت با یهود باشد، مربوط به ابتدای هجرت می باشد و دلیلی است بر نزول آن در همان زمان و با آیه إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّه ... ارتباطی ندارد.
سابعاً: خدای متعال هدف کسانی که کافران را به عنوان ولی برمی گزینند در این آیه بیان فرموده است:
الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا (4) کسانی که به جای مؤمنان کافران را ولی خود برمی گزینند آیا (با این گزینش) می خواهند عزّت کسب کنند؟ (به خطا می روند) زیرا هر چه عزّت است به دست خداست.
از این آیه نیز مشخص می شود که منظور از این که می فرماید کافران را ولی خود نگیرید، دوستی نیست بلکه مهم دانستن آن ها و کسب شخصیت از آنان است و آن چه از آیات که بر همین سیاق نازل شده معنا و مفهومش کسب عزّت است.
از دلایل فخررازی برای این که اثبات کند «ولی» به معنی دوست است مقایسه ای است که بین این آیه و آیه قبل آن برقرار کرده است. آیه ی قبل که در شماره 11 این مجله مفصّلاً بررسی و تحلیل شد به این عبارت است:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِى اللهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُم وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعزَّة عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ... (1) ای مؤمنان هرکس از شما از دینش برگردد، بزودی خداوند گروهی را می آورد که دوستشان دارد و آن ها هم خدا را دوست دارند در مقابل مؤمنان فروتنند و در مقابل کافران بی اعتناء در راه خدا جهاد می کنند... مقایسه ای که فخررازی برقرار کرده به این ترتیب است:
انّما وَلِيُّكُمُ اللهُ و رَسُولُهُ همان نتیجه ى يُحبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أذلَّة عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةِ عَلَى الْكَافِرِينَ را می دهد و یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اَللّهِ نيز نتیجه ى يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ (2)دارد. معلوم نیست چه وجه اشتراکی بین این جملات وجود دارد؟ فخررازی در تفسیر آیه ی فوق مصداق يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ را ابابکر و لشگریانش معرّفی کرده است آیا منظور از ولیكُمُ الله وَ رَسولُهُ ابابکر و لشگریانش می باشند؟ همچنین یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اَللّهِ را جنگ با مرتدّان تفسیر کرده است. چگونه اکنون تفسیر آن را با کسانی که در حال رکوع زکات می دهند برابر یا مشابه می داند؟ (3)
این تناقض گوئی های فخررازی به این خاطر است که می خواهد کلمه «ولی» را به «مُحبّ» تفسیر کند تا به این وسیله از اهمیّت و عظمت مقام ولایت کاسته شود.
بنابراین در موقع تفسير يُحبُّهُمْ وَ يُحبُّونَهُ و يُجَاهِدُونَ في سَبيل الله تفسیر به رأی کرده و اکنون علاوه برآن به تناقض گویی نیز دچار شده است.
یکی از اشکالات فخررازی این است که می گوید: اگر در این آیه منظور از ولایت ولایت تصرّف باشد، لازمه اش این است که علی علیه السلام در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نیز اجازه تصرّف داشته باشد. (1)
در پاسخ به این شبه هی فخررازی باید گفت بنابر آن چه در معنی «ولی» گفته شد، کسی که مقام ولایت را به عهده دارد متولّی صلاح و خوشبختی افرادی است که زیر چتر ولایت قرار دارند بنابراین همچنان که خدای متعال ولی مؤمنان و متولی صلاح و سعادت آن هاست پیامبر نیز متولی صلاح و سعادت مؤمنان است هر آن چه مورد رضای خداست درباره ی مؤمنان اعمال می کند همزمانی ولایت خدا و رسول صلی الله علیه و آله خللی در مصالح مؤمنان به وجود نمی آورد همین بیان در مورد همزمانی ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله و على علیه السلام مصداق دارد، یعنی همزمانی ولایت آنان تزاحم ندارد و اشکالی به وجود نمی آورد. برخی از اتفاقات، که می توان آن ها را نمونه ای از ولایت تصرّف علی علیه السلام در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله دانست راویان نقل کرده اند که از جمله ی آن ها این روایت است.
على علیه السلام در یکی از سریه ها که فرمانده بود برای خود کنیزی انتخاب کرد، به همین جهت عدّه ای حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدند و از علی علیه السلام به خاطر این کار شکایت کردند پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که در چهره ی مبارکشان آثار غصب مشاهده می شد رو به آن ها کرد و فرمود از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ علی از من است و من از علی. او پس از من ولی همه ی مؤمنان است. (2)
این روایت کوتاه سه نکته مهم را بیان می کند:
1- پیامبر صلی الله علیه و آله تصرف علی علیه السلام را مشروع و صحیح اعلام فرموده است.
2- بیان عبارت عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ به مفهوم این است هر کاری علی انجام دهد مثل این است که پیامبر صلی الله علیه و آله انجام داده است و بالعکس.
3- ولایت بلافصل علی علیه السلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله ادامه دارد.
در مورد این که جمله والَّذِينَ آمَنُوا در این آیه جمع است چگونه برای یک نفر به کار برده شده اغلب کمتر تفاسیر نوشته اند موارد دیگری نیز در قرآن وجود دارد که کلمه جمع برای یک نفر به کار برده است و اشکالی ندارد، صورت دیگری برای پاسخ وجود دارد به این عبارت که امر ولایت به علی علیه السلام خاتمه پیدا نمی کند و پس از او ائمّه طاهرین علیهم السلام از اولاد علی علیه السلام نیز دارای مرتبه ولایت می باشند. و این موضوع از حدیث ذیل کاملاً قابل استفاده است:
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: مَن سَرَّهُ أَن يَحيى حَياتِي وَ يَمُوتَ مَمَاتِي، وَ يَسكُنَ جَنَّةَ عَدْنٍ الَّتِي غَرَسَها رَبِّي، فَليُوالِ عَلِيّاً مِن بَعدي، وَليُوالِ وَليّهُ وَليَقتَدِ بِالأَئِمَّةِ مِن بَعدي، فَإِنَّهُم عِتَرَتي خُلِقوا مِن طينَتي، وَ رُزِقوا فَهماً وَ عِلماً وَيلٌ لِلمُكَذِّبِينَ بِفَضلِهِم مِن أُمِّتي القاطعينَ فيهِم صِلَتي لَا أَنا لَهُمُ اللَّهُ شَفاعَتِي (1)
هرکس دوست دارد، مانند زندگی و مرگ را داشته باشد و در بهشت جاودانی که پروردگارم برای آماده ساخته است ساکن شود باید پس از من ولایت علی و ولایت ولی او را بپذیرد و باید پس از من به اهل بیتم اقتدا کند زیرا آن ها عترت من هستند از سرشت من آفریده شده اند و فهم و علم من روزی آن ها شده، پس وای بر کسانی از امتم که فضیلت آن ها را دروغ انگارند و درباره ی آن ها اتصالشان با من قطع شود، شفاعت من به آن ها نخواهد رسید.
موضوع اقتدا در این حدیث قرینه ای است که دلالت دارد منظور از ولایت، دوستی نیست، بلکه امامت است بنابراین کلمات جمع به کار برده شده الَّذِينَ آمَنُوا ... می تواند شامل ائمه معصومین علیهم السلام نیز بشود.
یکی از استدلال های فخررازی برای این که ثابت کند منظور از ولایت در آیه مورد بحث امامت نیست این است که می گوید: در تفسیر آیه قبل یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ... ثابت کردیم که این آیه قویترین دلیل بر صحّت امامت ابی بکر است، اگر این آیه بر صحت امامت علی علیه السلام دلالت داشته باشد، تناقض پیش می آید و باطل است.
این ادّعا درست است و پاسخ مفصل آن در شماره 11 همین نشریه بیان شده است.
1) کنز العمال، ج 12، ص 103.
از جمله استدلال های فخررازی برای عدم قبول ولایت علی علیه السلام این است که می گوید: چرا خود آن حضرت در روز شوری به این آیه استدلال نکرد!
پاسخ این سؤال را خود فخررازی در جای دیگر از قول علی علیه السلام به این عبارت نقل کرده است:
«... هنگامی که علی علیه السلام ابن عباس را برای گفتگو با خوارج فرستاد به او گفت برای آن ها از قرآن دلیل نیاور زیرا (قرآن مانند) زاویه ای دو وجهی است....» (1)
ابن ابی الحدید پس از نقل روایت فرستادن ابن عباس برای احتجاج با خوارج و توصیه به این که با آیات احتجاج نکن بلکه با سنت احتجاج کن می نویسد منظور علی علیه السلام از این که به ابن عباس فرمود با خوارج با سنّت احتجاج کن این بود که با این قبیل روایات استدلال کن:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: عَلِیٌّ مَعَ اَلْحَقِّ وَ اَلْحَقُّ مَعَ عَلِیِّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَارَ... (2)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: علی همراه حق و حق همراه علی است هر جا او بگردد حق نیز همراه او می گردد.
على علیه السلام در احتجاج با اعضای شوری نیز از همین روش استفاده کرد و نمونه ای از سخنان آن حضرت به این عبارت است: به «علی علیه السلام در روز شوری بر اهل شوری احتجاج کرد؛ پس به آن ها فرمود: شما را به خدا قسم می دهم آیا در بین شما کسی از من به پیامبر خدا نزدیک تر هست؟ و آیا غیر از من کسی پیامبر صلی الله علیه و آله او را نَفسِ خود و پسرانش را پسران خود و زنانش را زنان خود قرار داده باشد؟ گفتند: نه» (3)
«علی علیه السلام در جلسه شش نفری که عمر برای شوری قرار داده بود سخنان طولانی مطرح فرمود از جمله آن ها این است: شما را به خدا قسم می دهم آیا در بین شما کسی غیر از من وجود دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله به او گفته باشد یا علی تو در روز قیامت تقسیم کننده ی بهشت و جهنّمی؟ گفتند: نه» (4)
متقی هندی نیز بخشی دیگری از سخنان علی علیه السلام را در شوری نقل کرده است که به خاطر رعایت اختصار از درج آن خودداری می شود. (5)
با توجه به روایات فوق مشخص می شود که علی علیه السلام در مورد صلاحیت و اولویّت خود برای خلافت احتجاج فرموده است لکن گوش شنوایی وجود نداشته است.
اکثر مفسّرین از جمله زمخشری در الکشاف، ج1، ص 648؛ رشیدرضا در المنار، ج 6، ص 442 و فخررازی در تفسیر کبیر، ج 12، ص ،31 گفته اند که: ولایت خدای متعال اصل است و ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنين علیهم السلام موصوف در آیه تابع ولایت خداوند است.
بنابراین این نوع ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنین علیهم السلام همان ولایت خدای متعال است و کسی شایستگی چنین مقامی را ندارد مگر آن که خدا خودش این مقام را به او عطا کرده باشد و با توجه به روایاتی که در این باره نقل شده و نمونه های آن در بخش پایانی بیان خواهد شد مقام ولایت پس از خدا و رسول شایسته ی کسی نیست جز امیر المومنین حضرت علی علیه السلام.
فخررازی در معرّفی مؤمنان آیه انَّما وَلِيُّكُمُ الله... دچار مشکل شده و با معنایی که برای «ولی» مطرح کرده این مشکل بیشتر شده است به این عبارت که می گوید هنگامی که گروهی از مؤمنین یاری شده باشند باید گروهی دیگر یاری کننده باشند، زیرا امکان ندارد که یاری شدگان و یاری کنندگان یکی باشند. سپس این مشکل را چنین حل کرده است که یاری یک گروه شامل همه ی مؤمنین نمی شود بلکه فقط مخصوص گروه دیگر است. (1)
ملاحظه می شود که با این طرح چیزی حل نمی شود زیرا مشخص نیست که یاری کنندگان یعنی آن هایی که در حال رکوع زکات می دهند چه کسانی هستند و به چه صورت دسته دیگر را یاری می کنند؟
منشاء اشتباه فخررازی این است که منظور از مؤمنین مذکور در آیه را عموم مؤمنین می داند و اختصاص ولایت را به کسی که در حال رکوع زکات می دهد نادیده گرفته است در صورتی که چنین نیست مؤمنین مذکور کسانی نیستند که با ضمیر «کُم» در (انّما ولیكُم) مورد خطاب قرار گرفته اند، بلکه مؤمنینی می باشند که پس از خدا و رسول صلی الله علیه و آله در سلسله مراتب ولایت قرار دارند و با نشانی صدقه دادن در حال رکوع، معرّفی شده اند.
فخررازی سپس چنین ادامه می دهد: «و اما استدلالهم بأنَّ هذه الآيه نزلت في حق على فَهُوَ فَقَد بَيَّنا اَنَّ اكثر المفسرين زَعَمُوا أَنَّهُ فى حَقِّ الأُمّه و المراد أنَّ الله تعالى اَمَرَ المُسلِمَ أَن لا يَتَّخِذَ الحبيب و النّاصِرَ الاّ من المسلمين و منهم مَن يَقولُ: انّها نَزَلَت في حق ابي بكر» (2)
و اما استدلال آن ها (شیعیان) به این که این آیه درباره ی علی علیه السلام نازل شده غیر ممکن است. زیرا ما بیان کردیم که اکثر مفسران گفته اند درباره امت است و مقصود این است که خدای تعالی به مسلمانان دستور داده است که دوست و یاور جز از مسلمین انتخاب نکنند بعضی هم می گویند درباره ابی بکر نازل شده است.
وى قبلاً قبول کرد که ممکن است آیه درباره ی امامت علی علیه السلام باشد، لکن به این ترتیب که امامت بلافصل نباشد و پس از ابابکر عمر و عثمان قرار گیرد چه شد که اکنون می گوید: غیرممکن است درباره ی علی باشد؟
ایشان در سطور قبل امّت را دو گروه کرد و نوشت که یاری یکی از دو گروه برای همه ی امّت نیست بلکه مخصوص گروه دوم است چگونه در این جا می نویسد مقصود این است که خدای تعالی به مسلمانان دستور داده که دوست و یاور جز از مسلمین انتخاب نکنند؟
اگر وی به درستی گفتار خود اطمینان دارد چرا می گوید بعضی هم می گویند که آیه درباره ی ابی بکر نازل شده است؟
چنان که در سخنان خودش آمده، مقام ولایت در این آیه برای خداوند بالأصاله و برای پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنین بالتَّبع می باشد بنابراین معنی ولایت را برای مؤمنین هر چه بدانیم، باید همان معنی را برای خدا با شدّت بیشتری قایل باشیم. اکنون جمله ی «به مسلمانان دستور داده است که دوست و یاور جز از مسلمین انتخاب نکنند» چگونه درباره ی خدای سبحان مصداق دارد؟ تصوّر این حالت درباره خدا و رسول صلی الله علیه و آله بی معنی است. مگر شبهه ای وجود داشته که پیامبر صلی الله علیه و آله از بین کافران برای خود دوست و یاور انتخاب کند که اکنون نهی شده باشد؟
بنابراین قول فخررازی که گفته است خدای متعال به مسلمانان دستور داده است که دوست و یاور جُز از مسلمین انتخاب نکنند بکلی نامربوط است.
مشروط و مقید بودن و نصرت خدای تعالی- فخررازی در تفسیر این آیه کراراً «ولی» را به محبت و نصرت معنی کرده است. در صورتی که این معنی در کنار مورد خدای متعال صادق نیست ،زیرا «ولی» در این آیه به صورت مطلق به کار برده شده است، لکن آیاتی که متضمن «محبت» و «نصرت» خداوند است هیچ گاه به صورت مطلق بیان نشده است بلکه همیشه یا مشروط است یا مقید نمونه این قبیل آیات بدین قرار است:
قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ الله - (بگو اگر خدا را دوست می دارید، از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد) (1)
فَإِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلْمُتَّقِينَ- (زیرا خدا پرهیزگاران را دوست دارد) (2)
.. واللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ- (و خداوند نیکوکاران را دوست دارد) (3)
... إِنَّ الله يُحِبُّ المُتوكِّلين- (خداوند متوکلان را دوست دارد) (4)
... وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ- (خداوند ستمکاران را دوست نمی دارد) (5)
... إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ- (اگر (آیین) خدا را یاری کنید، شما را یاری می کند) (6)
وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ- (و خداوند کسانی را که از (آیین او) دفاع کنند یاری می کند) (7)
اصرار فخررازی بر انکار مقام ولایت و تأثیر مهم حرف حصر «انّما» در محدود نمودن دامنه ی شمول مقام ولایت باعث شده که وی معنی حصر را برای کلمه ی «اِنّما» منکر شود به همین جهت می گوید:
در قرآن یکبار خداوند فرموده إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنزَلْنَاهُ منَ السَّمَاءِ- (مَثَل زندگی دنیا مانند آبی است که از آسمان نازل می شود) (8)و یک بار فرموده است: أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهو- (زندگی دنیا بازیچه و بیهوده است) (9)بنابراین چون خدای تعالی برای دنیا مثل های متعدّدی بیان فرموده است، معلوم می شود که «اِنّما» مفهوم حصر ندارد. (10)
پاسخ این استدلال فخررازی در آیه ی دیگری که در آن هم لَعبّ وَ لَهوٌ و هم باران بیان شده نهفته است که می فرماید: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا... (بدانید زندگی دنیا منحصراً بازی و سرگرمی و تجمل پرستی و تفاخر در میان یکدیگر و افزون طلبی در اموال و فرزندان است. مانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو می برد سپس خشک می شود به گونه ای که آن را زرد رنگ می بینی سپس تبدیل به کاه می شود...) (11)
فخررازی در تفسیر این آیه موضوع حصر را که همان کوچک شمردن حال دنیاست درست بیان کرده و می نویسد: «مقصود اصلی از این آیه کوچک شمردن حال دنیا و عظمت آخرت است به همین جهت فرمود:
دنیا بازیچه بیهوده تجمّل پرستی و فخرفروشی است و شکی نیست که این چیزها امور کوچکی است... سپس خدای تعالی فرمود» (مانند باران)... قول خداى تعالى وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء ... (برای آن ها زندگی دنیا را به آب مثل بزن) (1)نیز مانند همین آیه است. (2)
با توجه به توضیحات فوق مشخص می شود که حصر به وجود آمده توسط کلمه «انّما» مربوط به شکل مثال نیست یعنی منظور این نیست که فقط همین مثال ها، مَثَل دنیا است بلکه منظور این است که حال دنیا منحصراً ناپایداری است و این ناپایداری است که با الفاظ و کلمات مختلف تشریح می شود.
در آیه مورد بحث (مائده، 55) با کلمه «انّما» مقام ولایت به خدا و رسول و کسانی که در حال رکوع زکات داده اند منحصر شده و به هیچ وجه شامل دیگران نمی شود. همچنین لحنِ آیه هشداری است به مسلمانان که مراقب باشند کسان دیگری خودشان را به عنوان ولی معرّفی نکنند.
همان طور که در معانی «ولی» بیان شد ولایت معنایی دو جانبه دارد که یک جانب آن «ولی» و جانب دیگر «ولایت پذیر» است در آیه ی مورد بحث خدای متعال وليّ مطلق است، پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به خداوند ولایت پذیر است چنان که این حقیقت در آیه 96 اعراف بیان شده است که می فرماید: إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتَابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ- (مطمئناً ولى من خدایی است ک قرآن را نازل فرمود و او ولی صالحان است) و مؤمنین موصوف در آیه 55 سور مائده نسبت به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله ولایت پذیر و نسبت به سایر مؤمنین «ولی» می باشند. در تعیین و معرّفی اولیاء و ولایت پذیران، فخررازی مؤمنین را به دو گروه تقسیم می کند یک گروه آن هایی که با توجه به ضمیر «كُم» در (انّما وَلِيُّكم) مورد خطاب قرار گرفته اند و گروه دیگری که در حال رکوع زکات می دهند تا این جا تقسیم بندی درست است لکن باید توجه داشت که این تقسیم بندی نصف و نصف نیست بلکه مؤمنینی که در حال رکوع زکات داده اند معدودند، یک نفر آن ها در زمان نزول آیه در حال رکوع صدقه داده است و تعدادی پس از او به مقام ولایت می رسند که همان ائمه معصومین علیهم السلام می باشند.
خداوند به موجب آيه وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ- (و کسی که خدا رسولش و مؤمنین را ولی خود قرار دهد (از حزب الله است) پس مطمئناً حزب خدا پیروز است) (3)تکلیف مؤمنین را که همان ولایت پذیری باشد مشخص می فرماید مکلفین این آیه مسلماً غیر از مؤمنینی هستند که با عبارت وَالَّذِینَ آمَنُوا در هر دو آیه توصیف شده اند زیرا اگر چنین باشد لازم می شود که «ولی» و «متولّی» یکی باشد، بنابراین مؤمنینی که باید ولایت آن ها را پذیرفت تعدادی معدودی هستند و عبارتند از على علیه السلام و ائمّه معصومین علیهم السلام از اولاد طاهرینش. روایت مربوط به ولایت اهل بیت علیهم السلام در مبحث اطلاق جمع بر واحد نقل شد.
فخررازی در انتهای بخش اول استدلال های خود در مورد انکار ولایت علی علیه السلام می نویسد: بعضی می گویند کنار که این آیه درباره ابی بکر نازل شده است. (1)وی در این باره به ذکر همین جمله اکتفا نموده و سرچشمه گفتارش حدیثی است که در ابتدای بحث از قول عکرمه نقل کرده است.
در پاسخ به این ادّعای وی باید گفت روایات عکرمه در کتب رجال اهل تسنن نامعتبر دانسته شده به همین جهت ذهبی می گوید: درباره ی او گفته شده که حدیثش مطابق رأی خوارج است و امام مالک از او اعراض کرده است. (2)
فخررازی در بخش پایانی تفسیر این آیه شب هاتی القا کرده است که پاسخ دادن مفصّل به آن ها چندان ضرورت ندارد و چکیده ی این شبهات بدین قرار است:
نمی توان زکات را در این آیه به صدقه ی مستحبی اطلاق کرد.
منظور از زکات زکات واجب بوده و علی علیه السلام پرداخت زکات را به تأخیر نمی اندازد.
حضور قلب علی علیه السلام در نماز مانع آن است که بتواند به خواسته ی سائل توجّه کند.
دادن انگشتر در حال نماز عمل کثیر است و نماز را باطل می کند.
على علیه السلام فقیر بوده و چیزی نداشته که به آن زکات تعلّق بگیرد.
این ها نمونه ای است از شبهه افکنی های فخررازی و دیگران که دانسته یا ندانسته به وحی الهی اشکال وارد کرده اند و معلوم نیست از طرح این شب هات چگونه می خواهند نتیجه گیری کنند؟
آیا منکر نزول این آیه می باشند؟
آیا می خواهند بگویند علی علیه السلام با تأخیر در ادای زکات معصیت کرده است؟
آیا می خواهند بگویند توجه به سؤال به نماز علی علیه السلام خدشه وارد کرده است؟
آیا می خواهند بگویند دادن انگشتر به سائل عمل کثیر حساب می شود و نماز علی علیه السلام باطل است؟
آیا می خواهند بگویند علی علیه السلام اموالی نداشته که به آن زکات تعلّق بگیرد و این آیه (نعوذ بالله) داستان دروغی را بیان کرده است؟
با اندکی فکر و تأمل مشخص می شود که این شب هات بی مورد و به منزله ی اشکال وارد کردن به قرآن است و بازگو کردن آن ها موجب عقاب است. آن چه علی علیه السلام به سائل عطا فرموده از بابت زکات واجب باشد یا صدقه ی مستحب تأخیر داشته باشد یا نداشته باشد نماز آن حضرت علیه السلام با حضور قلب باشد یا بدون حضور قلب و دادن انگشتر عمل کثیر باشد یا نباشد به اصل موضوع خدشه ای وارد نمی شود آن چه مسلّم است: این واقعه اتفاق افتاده و ظاهر آیه حکایت از آن دارد: که عطا کننده ی انگشتر در حال رکوع «ولی» است و بنابر روایات متواتری که فریقین نقل کرده اند شخص عطا کننده امام علی بن ابی طالب علیه السلام بوده و پس از خدا و رسول، او ولیّ مسلمین است. با این حال توضیحات کافی برای رفع این شبهات در تفسیر نمونه ج 4، ص 423 بیان شده است.
فخررازی در تفسیر آیه وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ... - (بعضی از خویشاوندان نسبت به بعضی در کتاب خدا سزاوارترند) (1)می نویسد:
محمد بن عبدالله بن حسن بن علیّ بن ابی طالب رضی الله عنهم در نامه اش به ابی جعفر منصور برای اثبات امامت علی علیه السلام پس از پیامبر به این آیه استدلال کرد و گفت: قول خداى تعالى وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ بر اثبات ولایت علی علیه السلام دلالت دارد و در این آیه چیز خاصی نیست که این اولویّت برای آن تعیین شده باشد بنابراین واجب است آن را شامل همه چیز بدانیم مگر این که دلیل خاصّی وجود داشته باشد، در این هنگام شامل امامت هم می شود و نمی توان گفت که ابابکر از اولي الأرحام بوده زیرا روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله سوره برائت را به او عطا فرمود تا به مردم ابلاغ کند، سپس علی علیه السلام را در پی را او فرستاد و دستور داد که تبلیغ آن (سوره) با علی باشد و فرمود کسی نباید این کار را انجام دهد جز مردی که از خاندان خودم باشد و این واقعه بر این دلالت دارد که ابی بکر از خاندان پیامبر نبود. نحوه استدلال به این آیه چنین بود و جوابش این است که اگر این استدلال صحیح باشد، عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله برای امامت سزاوارتر است، زیرا، وی به پیامبر نزدیک تر بود ابو جعفر منصور هم به همین صورت پاسخ داد» (2)
این پاسخ منصور را موسی بن جعفر علیه السلام مردود دانسته و دلایلش را تشریح فرموده است.
صاحب تفسیر برهان می نویسد: «روزی هارون الرشید به موسی بن جعفر علیه السلام: گفت مرا آگاه کن تا بدانم چگونه شما بر ما برتری دارید؟ در صورتی که ما و شما از یک درختیم (من شَجَرةٍ واحدة) فرزندان عبدالمطلب و ما یکی هستیم، ما فرزندان عباسیم و شما فرزندان ابی طالب و این دو عموهای پیامبرند. پس نزدیکی ما با شما یکسان است موسی بن جعفر علیه السلام می فرماید: گفتم ما نزدیک تریم. گفت چگونه؟ گفتم زیرا عبدالله و ابوطالب از یک پدر و مادرند و پدر شما عباس، نه از مادر عبدالله است، نه از مادر ابی طالب» (3)
فخررازی در تفسیر آیه فَالْيَومَ لَا يُؤْخَذُ مِنكُمْ فِدْيَةٌ وَلَا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلَاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ- (اى منافقان در آن روز (قیامت) نه از شما و نه از کافران (برای رهایی از عذاب) فراگرفته نمی شود. جایگاه شما آتش است که بر شما سزاوارتر است و بد بازگشتی است) (4)
فخررازی در تفسیر کلمهٔ «مولی» دو معنی نقل می کند: اول از قول ابن عباس که می گوید در این جا معنایش قرب و نزدیکی است دوم از قول کلبی که «مولی» را به «اولی» یعنی سزاوارتر معنی کرده است، فخررازی معنای دوم را رد می کند و علت آن را این طور شرح می دهد:
این معنای دقیق را به این علت یادآوری کردیم که شریف مرتضی، هنگامی که برای امامت علی علیه السلام به فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ استدلال کرد گفت یکی از معانی «مَولی»، «اولی» است
و به گفته های علمای لغت در تفسیر این آیه (مولی یعنی اولی) استناد کرد به این بیان که: وقتی ثابت شد، لفظ «مَولی» بر «اَولی» حمل می شود، واجب است به آن معنی گرفته شود، زیرا؛ سایر معانی یا اثبات را بیان می کند به خاطر این که علی هم پسر عمومی پیامبر است و هم یاور او، و یا نفی را مانند آزارکننده و آزار شده.
بنابراین معنی اوّل (پسر عمو) سخن بی فایده و نامربوطی است (زیرا پیامبر پسرعموی مسلمانان نبوده) و سخن دوّم (آزار شده) دروغ است (زیرا آن بزرگوار هیچ گاه آزار شده کسی نبوده است). سپس فخررازی در پاسخ این استدلال می گوید ما دلیل آوردیم که آن چه این ها می گویند از موضع لغت سرچشمه گرفته است نه از تفسیر. (1)
جالب توجه این است که فخررازی در ابتدا علّت نپذیرفتن معنی «اولی» را در تفسیر آیه فوق یعنی استدلال شریف رضی دانسته است.
جمله ی مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ از پیامبر صلی الله علیه و آله صادر شده است. منظور از «مولی» نمی تواند پسر عمو و نمی تواند آزار شده باشد. طبق آیه 6 سوره احزاب خداوند، نسبت به پیامبر صلی الله علیه و اله اولوا الأرحام را اولی معرفی فرموده و در آیه 15 سوره حدید «مولی» به معنی «اَولی» به کار برده شده است، پس مقصود از مولی در بیان پیامبر صلی الله علیه و آله «اَولی» است بنابراین علی علیه السلام نیز بر مسلمانان اولی است و این همان ولایتی است که در آیه انّما وَلِيُّكُمُ الله اعلام شده است.
در جهت اطاعت امر حضرت علی علیه السلام که به ابن عباس فرمود: با سنت احتجاج کن، نمونه هایی از روایات عامّه که بر ولایت آن حضرت علیه السلام دلالت دارد در این بخش نقل می شود.
دیلمی از ابی سعید خدری نقل می کند که پیامبر فرمود: منظور این است که نگهداریدشان، آن ها باید درباره ولایت علی پاسخ دهند و مقصود واحدی (صاحب كتاب الباب النزول) آن جا که گفت: روایت شده نگهداریدشان که درباره ی ولایت علی و اهل بیت علیهم السلام پاسخ دهند همین بوده است.
«جاء اعرابيّاً فَاذن لعلى في القضاء بينهما فقضى فقال اَحَدُهما: هذا يقضى بيننا ؟ فوتب اليه عُمَر و اَخَذَ بتلبيبه و قال وَيْحَكَ ماتدرى من هذا؟ هذا مولاكَ و مولا كلّ مؤمن و مَن لَم يَكن مَولاهُ فَلَيسَ بمؤمنٍ» (1)دو نفر از اعراب بادیه در حالی که دعوا داشتند وارد شدند در این هنگام علی علیه السلام برای قضاوت بین آنان حاضر شد، یکی از آن دو گفت: آیا این می خواهد بین ما قضاوت کند؟ (با شنیدن این سخن) عمر به طرف او هجوم برد و یقه اش را گرفت و گفت وای بر تو آیا نمی دانی او کیست؟ او مولای تو و مولای هر مؤمنی است.
ابن حجر هیثمی واقعه غدیر را با سند صحیح از طبرانی نقل می کند تا این عبارت «...ثم قال یا ایها الناس ان الله مولاى و انا مولى المؤمنين و أنا أولى بهم من أنفُسهم فَمَن كُنتُ مولاه مولاه يعنى علياً... فانّهما (ابابكر و عمر) لمّا سَمعاه قالا لَهُ أمسيتَ يا ابن ابی طالب مولى كُلّ مؤمن و مؤمنه. أخرجه الدار قطنى...» (2)
قال النّبي صلی الله علیه و آله: مَن كُنتُ وَلِيَّهُ فان عليّا وَلِيُّهُ (3)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هرکس من ولی او می باشم، علی نیز ولی اوست»
از بریده اسلمی روایت شده که گفت همراه علی در جنگ یمن شرکت داشتم و از او آزرده خاطر شدم پس از آن خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدم و (دلخوری خود را) به زبان آوردم و او را مذمّت کردم. ناگاه دیدم رخسار پیامبر صلی الله علیه و آله تغییر کرد و فرمود: ای بریده آیا من نسبت به مؤمنین از خودشان سزاوارتر نیستم؟ گفتم: چرا، ای پیامبر خدا. سپس فرمود هرکس من مولای اویم علی نیز مولای اوست.
عَن زيد بن ارقم رضى الله عنه قال: قال رسول الله مَنْ یریدُ انْ یحْیی حَیاتی و یمُوتَ مَوْتی و یسْکُنَ جَنَّةَ الْخُلْدِ الَّتی وَ عَدَنی رَبّی فَلْیتَوَلَ علی بن ابیطالب فَاِنَّهُ لَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ هُدی و لَنْ یُدْخِلَکُمْ فی ضَلالةٍ (5)از زید بن ارقم روایت شده که گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس می خواهد زندگی و مرگش مانند من باشد و در بهشت جاودانی که خدا به من وعده داده اتس ساکن شود باید علیّ بن ابی طالب را ولی خود قرار دهد زیرا او هرگز شما را از راه راست خارج نمی کند و در گمراهی نمی افکند.
ابن حجر عسقلانی می نویسد: «... و اما حديث من كُنتُ مولاه فَعَلی مولاه، فَقَد أَخْرَجَهُ التّرمذى و النسايي و هو كثير الطرق جدا ...» (6)
و امّا حدیثی را که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هر که من مولای اویم علی نیز مولای اوست، ترمذی و نسایی روایت کرده اند و به راستی که راویانش زیادند.
احمدبن حنبل این حدیث (گله مندی از علی) را از طریق احلج کندی از عبدالله بن بریده مفصلاً نقل کرده و در آخر آن افزوده است (که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود) از علی گله مند مباش زیرا او از من است و من از اویم و او پس از من ولی شماست این حدیث را نیز احمد و نسایی از طریق سعید بن عبیده از عبدالله بن بریده مختصراً نقل کرده اند و در آخر حدیث آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله صورتش برافروخته شد و فرمود: هرکس من ولی او می باشم علی نیز ولی اوست.
حضرت علی علیه السلام در حال ایراد خطبه فرمود به خدا قسم می دهم مردی را که روز غدیر شنیده است: (پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دست مرا گرفت در حالی که می فرمود ای گروه مسلمانان! آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟ گفتند: چرا ای پیامبر خدا، فرمود (هرکس من مولای او می باشم علی مولای اوست) برخیزد و شهادت دَهَد. سیزده نفر یا بیشتر برخاستند و شهادت دادند، عدّه ای هم شهادت خود را پنهان کردند که آن ها از دنیا نرفتند مگر این که کور یا پیس شدند.
ابن حجر هیثمی می نویسد حدیث غدیر از 30 نفر صحابه به طریق صحیح یا حسن نقل شده است. (3)
از ابن عباس روایت شده که حضرت علی علیه السلام در حال رکوع انگشتر خود را صدقه داد سپس پیامبر صلی الله علیه و آله از سائل پرسید چه کسی این انگشتر را به تو عطا کرد؟ سائل پاسخ داد آن کسی که در حال رکوع است، آن گاه خداوند آيه إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ را نازل فرمود. (4)
طبرانی در کتاب اوسط و همچنین ابن مردویه از عمّار یاسر نقل می کند که گفت: سائلی در حضور علی علیه السلام ایستاد و او در حال رکوع نماز مستحبّی بود. آن گاه علی علیه السلام انگشترش را بیرون آورد و به سائل داد، در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد و از این داستان آگاه شد پس از آن آیه إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا ... بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد. پیامبر صلی الله علیه و آله این آیه را برای اصحاب قرائت کرد و فرمود: مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ، فَعَلَیٌّ مَوْلاهُ .. (5)
در روایت دیگری نقل شده که پس از نزول آیه انّما وليُّكُمُ الله ... و پس از آن که پیامبر صلی الله علیه و آله جویا شد چه کسی در حال نماز به سائل انگشتر داده پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفت و این آیه را قرائت فرمود: وَمَن يَتَوَلَّ الله وَ رَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغَالِبُونَ (6)
1) فتح الباری، ج 8، ص 53- الصواعق المحرقه، ص 124 با اختلاف عبارت
2) كنز العمال، ج 3، ص 131، حدیث 36417- مسند احمد، ج 1، حدیث های 642، 953، 964، 1313 و ج 5، حدیث های 18011، 18793، 18815، 18838، 18841 و ج 6 حدیث های 22597 و 22633 و 23051 با اختلاف عبارت).
3) الصواعق المحرقه، ص 122
4) الدر المنثور، ج 2، ص 293.
5) همان.
6) همان، ص 294
آیه مورد بحث به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام صراحت دارد. فخررازی برای این که این مقام را برای آن حضرت علیه السلام منکر شود ابتدا در نقش یک عالم شیعی دلایلی بر اثبات امامت علی علیه السلام بیان کرد و سپس همان دلایل را مردود شمرد. اهتمام عمدهی وی این بود که کلمه ی «ولی» را به محبّت و نصرت تفسیر کند. لکن در این راه دچار تناقض گویی و بیان مطالبی شد که به هیچ وجه با سیاق آیه سازگاری ندارد. به همین جهت با ذکر شواهد و قراین مختلف روشن شد که در این آیه «ولی» به معنی محبّت و نصرت نیست بلکه به معنی صاحب اختیار و پیشوا است. بنابراین علی بن ابی طالب علیه السلام ولیّ امر مسلمین و ولایتش در امتداد ولایت خدا و رسول صلی الله علیه و آله است.
1- مائده، 52
2- مائده، 57
3- مائده، 54
4- یونس 24
5- محمد 38
6- آل عمران، 190.
7- تفسیر کبیر، ج 12، صفحات 25 تا 31.
8- کهف، 17.
9- اعراف، 30.
10- بقره، 257
11- زمر، 3.
12- اسری، 33.
13- انفال، 34
14- مریم، 45.
15- نساء، 38
16- احزاب، 6 .
17- اعراف، 196 و 195.
18- تحریم، 14.
19- انفال، 73
20- يوسف، 101.
21- انعام، 14.
22- یونس، 62 .
23- نساء، 119.
24- نحل، 100.
25- انفال، 72 و 73
26- بقره، 257
27- انفال، 34
28- تفسيركبير، ج 7، ص 18.
29- مائده، 55
30- مائده، 51
31- تفسيركبير، ج 12، ص 27.
32- مائده، 3
33- در المنثور، ج 2، ص 290.
34- تفسیر کبیر، ج 12، ص 16.
35- ممتحنه 8 و 9
36- مائده، 5
37- نساء 139
38- مائده، 54
39- تفسير كبير، ج 12، ص 29.
40- تفسیر کبیر، ج 12، صفحات 20 و 22.
41- تفسير كبير، ج 12، ص 28
42- سن الترمذی، ج 5، حدیث 3796؛ مسند احمد، ج 5، حدیث 19426 و (ج 6، حدیث 22503 و 22519 با اختلاف عبارت).
43- کنز العمال، ج 12، ص 103.
44- تفسیر کبیر، ج 2، ص 21 و 22.
45- شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 72
46- الصواعق المحرقه، ص 156.
47- همان، ص .126
48- کنز العمال ، ج 5، ص 724، حدیث 14243.
49- تفسیركبیر، ج 12، ص 30.
50- همان.
51- آل عمران، 32.
52- همان، 76
53- همان 134 و 148
54- همان، 159
55- همان، 57 و 140.
56- محمد، 7
57- حج، 40.
58- یونس، 24
59- محمد 38
60- تفسیر کبیر، ج 12، ص 31.
61- حدید 20
62- کهف، 43.
63- تفسیر کبیر، ج 29، ص 232.
64- مائده، 56
65- تفسير كبير، ج 12، ص 30.
66- تذكرة الحطاظ، حرف ع.
67- انفال، 75
68- تفسیر کبیر، ج 15، صفحات 213 و 214.
69- تفسیر برهان، ج 3، ص 352.
70- حدید، 15
71- تفسیر کبیر، ج 29، ص 227
72- صافات، 124
73- الصواعق المحرقه، ص 149.
74- همان، ص 179
75- همان صفحات 43 و 44.
76- المستدرک علی الصحیحین، ج 2، ص 467.
77- همان، ج 4، ص 72.
78- همان، ج 3، ص 99
79- فتح الباری، ج 7، ص 61 .
80- فتح الباری، ج 8، ص 53- الصواعق المحرقه، ص 124 با اختلاف عبارت
81- كنز العمال، ج 3، ص 131، حدیث 36417- مسند احمد، ج 1، حدیث های 642، 953، 964، 1313 و ج 5، حدیث های 18011، 18793، 18815، 18838، 18841 و ج 6 حدیث های 22597 و 22633 و 23051 با اختلاف عبارت).
82- الصواعق المحرقه، ص 122
83- الدر المنثور، ج 2، ص 293.
84- همان.
85- همان، ص 294
علاوه بر قرآن کریم و نهج البلاغه
ابن ابی الحدید، عمر بن الدین عبدالحمید، شرح نهج البلاغه تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، قاهره 1959م.
ابن حجر عقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، چاپ دوّم، بیروت
ابن حجر هیثمی، الصواعق المحرقه، چاپ دوم، قاهره، 1965م.
احمد بن حنبل المسند، چاپ مکه، دارالباز، 1414ق.
ترمذی ،محمد بن عیسی السنن، دارالفکر، بیروت، 1400ق.
حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، دار المعرفه، بیروت، 1418ق.
رشیدرضا، سید محمد، تفسیر المنار(تقریرات درس شیخ محمد عبده)، چاپ دوم، دارالمعرفه، بیروت.
زمخشری، جار الله الكشاف، دار الكتاب العربی، بیروت، 1366ق.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الدر المنثور، بيروت، 1983م.
فخررازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، معروف به تفسیر كبير، المطبقة البهية المصرية.
متقی، هنری، علاء الدین علی، کنز العمال، مؤسسه الرساله، بیروت، 1405ق.
مکارم و همکاران، تفسیر نمونه، دار الکتب الاسلامیه بهران، 1353ش.
بحرانی، سیدهاشم، تفسیر برهان مؤسسه الاعلمی، بیروت، 1419ق.
؟؟؟، بغدادی، روح المعانی احیاء التراث العربی، بیروت، 1405ق.
ذهبی، ابوعبدالله شمس الدین محمد، تذكرة الحفاظ، داراحياء الثراث العربی، ویرایش سوم، 1956م.
النجد دارالمشرق، بيروت، چاپ 21، 1973م.
سیّد محسن طیّب نیا
توحید اصل رکین ادیان الهی
مکاشفات ابن عربی یا تخیلات
تعريف وحدت وجود و موجود
ریشه های وحدت وجود در کیست
ریشه های وحدت وجود در فرهنگ هند
ریشه های وحدت وجود در فلسفه نو افلاطونیان
مؤلف محترم در این مقاله پس از بیان اهمیت توحید و بنیادی بودن آن، اثبات کرده است که ریشه همه ی هدایت ها توحید و ریشه تمامی گمراهی ها اشتباه در تبیین توحید است و توحیدی که توسط صوفیه ارائه شده است. نه تنها بیانگر توحید و یگانگی حضرت حق است بلکه با آن در ستیز است.
کلید واژه ها
توحید، اهل بیت علیهم السلامم، نهج البلاغه، وحدت وجود، ابن عربی، مکاشفات، صوفیه.
توحید مهمترین اصل از اصول ادیان الهی است. اولین کلام و آموزه های پیامبران الهی در تبلیغ، معرفی و شناخت خداوند قادر خالق بی نقص است سایر عقاید دینی با توجه به اصل توحید و معرفت نسبت به آن قابل تبیین است. دعوت انسان ها به سوی خدای یگانه و پرستش او، بنیادی ترین اصل در رسالت پیامبران الهی و کلمه طیبه «لا اله الا الله» پایه همه ادیان الهی است از این رو مبارزه با شرک و بت پرستی و دعوت به سوی عبودیت پروردگار سر لوحه رسالت پیامبران قرار داشته است اولین دعوت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله با جمله معروف قُولُوا لا إِلهَ إِلّا اللهُ تُفلِحُوا آغاز شد و اولین قدم رسالت ،ایشان دعوت مردم به توحید بود ادای تمامی اعمال عبادی از قبیل نماز، روزه، حج، زکات و حتی برنامه های اجتماعی و خانوادگی بر محور توحید و تقرب الی الله است.
در قرآن کریم بر موضوع توحید تأکید بسیار شده است به عنوان مثال سوره توحید را می توان نام برد. علاوه بر آن آیات فراوان دیگری نیز بیانگر اهمیت توحید است از جمله:
(الله لا اله الا هو الحي القيوم)
(وحده لا شريك له)
(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٍ)
همه احادیث نقل شده از پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله و ائمّه اطهار علیهم السلام بر اصل مهم توحید و عبودیت پروردگار دور می زند. شهادت و گواهی بر یگانگی خدای تعالی در شکل های مختلف در غالب اعمال اسلامی به چشم می خورد. قرآن کریم می فرماید:
وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُون (1) ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر این که به او وحی کردیم که معبودی جز من نیست پس تنها مرا پرستش کنید.
وَ مَن يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّى إِلَهُ مِّن دُونِهِ فَذَالِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَالِكَ نَجْزِي الظَّلِمِينَ (2) «و هر کس از آن ها بگوید به غیر از خدا من معبودی دیگرم، کیفر او را جهنم می دهیم! و ستمگران را این گونه کیفر خواهیم داد»
بنابراین کلیدی ترین و اساسی ترین اصل در جهت شناخت و کسب ،معرفت اصل توحید است که برداشت غلط و ناصحیح نسبت به آن انسان را در وادی گمراهی و ضلالت می کشاند.
قریب به یک سوم از حجم قرآن کریم اختصاص به اصل توحید و خداشناسی دارد و ظریف ترین مباحث توحیدی در کلام امامان معصوم علیهم السلام دیده می شود. به عنوان نمونه در کتاب گرانسنگ و شریف نهج البلاغه حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام در آغاز بسیاری از خطبه ها مباحث عمیق توحیدی را بیان می نمایند. تحقیقاً برای شناخت اصل توحید باید به قرآن کریم مراجعه نمود و تفسیر و شرح این کلام نورانی را در تعالیم و سخنان پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و ائمّه اطهار علیهم السلام جستجو کرد.
در سر تا سر تاریخ اسلام مشاهده می شود که مسلک ها و گروه های گوناگون وارد این عرصه حیاتی و بسیار مهم شدند و مسأله توحید را طبق دیدگاه و اصول خود تبیین نمودند و هر نحله و گروهی خود را مفسر کلام کنار خدا معرفی نمود. از آن جمله می توان از عرفا و متصوفه و فلاسفه نام برد که هر یک با توجه به دیدگاه خود در مورد هستی اصل توحید را تبیین و مورد بررسی قرار دادند.
از آن جا که عرفان و فلسفه طبق دیدگاه محققین از علوم صرفاً بشری است که یکی برخاسته از ریاضات و سیر و سلوک و کشف و شهود است و دیگری از براهین فلسفی است باید گفت که سخنان بزرگان عرصه سلوک و فلسفه تا آن جا در مباحث دینی خصوصاً توحیدی قابل قبول است که با قرآن کریم و کلام معصومان علیهم السلام و عقل سلیم و براهین قاطع آن منافاتی نداشته باشد.
بحث ما در این مجموعه مختصر بررسی دیدگاه متصوفه و عرفا در مسأله توحید است. در این مجموعه سعی شده با استناد به سخنان متصوفه و عرفای اصطلاحی در مباحث عقیدتی و توحیدی، اصول و مبانی آن ها، مورد نقد و بررسی قرار گیرد البته نقد ما به معنای انکار تمام سخنان و عقاید آن ها نمی باشد.
آن چه که اکنون به عنوان عرفان مصطلح در حوزه ها و مجامع علمی مطرح است در واقع همان تصوف در حوزه علم و نظر است که به عنوان عرفان نظری مطرح می شود و اصول آن عمدتاً توسط محی الدین عربی در قرن هفتم هجری پایه گذاری شده است.
بر هر نظر مخفی نیست ستون فقرات تصوف و عرفان مصطلح بر مبانی وحدت وجود و موجود (وحدت شخصی وجود) استوار است که این مفاهیم هیچ سابقه ای در اسلام ندارد و برگرفته از عرفان هند و فلسفه یونان باستان است. (1)بطوری که بخشی از مهم ترین عقاید عرفای اصطلاحی و متصوفه موجود از فرهنگ بیگانه اخذ شده است. (2)
قرآن کریم و تعالیم نورانی خاندن طهارت علیهم السلام حجت قاطع ما مسلمین است. بنابراین سخنانی که به عنوان عرفان اسلامی از بزرگان این عرصه گفته می شود در صورتی قابل قبول است که آن سخنان و تعالیم مضاف بر مستدل بودن با ظاهر و باطن کلام خدا و تعالیم و سخنان امامان معصوم علیهم السلام در منافات نباشد.
1) خوانندگان محترم توجه کنند که دلایل این ادعا در بحث وحدت وجود خواهد آمد.
2) ارزش میراث صوفیه ص 12 و 13، عبد الحسین زرین کوب، تصوف در اسلام جلال الدین همایی، ص77. تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 20. و همچنین مراجعه شود به کتاب سرچشمه تصوف ایران تألیف سعید نفیسی و کتاب در کوی صوفیان، تأليف سيد تقى واحدى و كتاب ما للهند، تألیف ابوریحان بیرونی.
امّا این که عرفا و متصوفه، کلام و عقاید خود را شرح و بطن قرآن کریم می دانند از دو جهت پذیرفته نیست:
1- همان گونه که بیان شد شرح و بطن قرآن کریم را باید از کسانی دریافت نمود که علمشان از سنخ علم بشری نباشد و عاری از خطا و اشتباه باشند که آنان طبق نصوص فراوان خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام می باشند همانهایی که پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله در حدیث نورانی ثقلین تا قیام قیامت آنان را در کنار قرآن کریم حجت قاطع معرفی نمودند.
2- عقاید و سخنان بسیاری از متصوفه و عرفا (1)که مخالف نصّ صریح قرآن است را چگونه می توان به عنوان شرح و تفسیر قرآن پذیرفت؟
آیا عقیده به وحدت موجود (همه چیز خدایی)، عقیده به جبر، مطلق و عقیده به این که بت پرست در واقع خدا را می پرستد و یا عقیده به این که در آمیزش جنسی مرد با همسر خود نعوذ بالله مفعول حقیقی خداست و یا عقیده به تقدیس شیطان که وی بزرگ ترین موحد عالم وجود است و یا عقیده به یکی شدن انسان با ذات خدا در مبحث فنای انسان در ذات خدا و یا خروج انسان از عبودیت حق تعالی در صورت وصول به حقیقت و ده ها عقاید باطل دیگر را می توان شرح و بطن قرآن کریم نام برد؟ (2)
برخی از چهره های تصوف و عرفان که در عصر خود عالمان بزرگی هم بودند در نظر برخی اشخاص آن قدر درخشیده است که هیچ گونه نقدی را بر آراء و عقاید آنان نمی پذیرند. مثل: ابن عربی مولوی، عطار نیشابوری، شیخ محمود شبستری...
باید کسانی که شخصیت زدگی آنان را در حصار تعصبات محبوس کرده است به دو نکته توجه نمایند:
1- مسائل عقیدتی قابل تقلید نیست و وجدان سلیم می گوید در مباحث مهم عقیدتی خصوصاً توحیدی باید تابع دلیل موجه عقلی و شرعی بود.
2- هیچ یک از این بزرگان عرصه علوم و معارف بشری معصوم و عاری از اشتباه نبودند. بنابراین عقاید آنان که از سلوک و فکر بشری است قابلیت نقد و بررسی را دارد و نباید در بند تعصّبات بود و راه حق و حقیقت را به سوی خود مسدود کرد.
البته نقد باید عالمانه و منصفانه باشد. به این معنا که شخصی که می خواهد عقایدی از عرفا و متصوفه را مورد نقد قرار دهد باید مبادی آنان را بفهمد و سپس بدون تعصّب و با رعایت انصاف و با توجه به عقل فطری و دلیل موجه شرعی آن عقاید را مورد نقد و بررسی قرار دهد که در غیر این صورت آن نقد عالمانه و منصفانه نخواهد بود.
پیروان مکتب نورانی اهل بیت علیهم السلام هرگز مخالف سلوک و عرفان نیستند. اسلام دارای تعالیم وجدانی و عرفانی است، اما سخن این است که عرفان ناب را باید از مفسران حقیقی قرآن آموخت. همان هایی که در کمتر کلام نورانی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله کشتی نجات معرفی شده اند؛ یعنی امامان هدایت علیهم السلام و آن چه به عنوان عرفان مصطلح اکنون در مجامع علمی و غیر آن مطرح است نمی توان گفت عرفان برخاسته از اسلام و تعالیم آن است بلکه برخی از اصول و پایه های آن مخالفت صد درصد با معارف و تعالیم اسلام دارد.
به عنوان مثال کتاب و سنت در مورد رابطه خدا با مخلوق این گونه سخن می گوید که هیچ گاه خالق مخلوق نمی شود و مخلوق خالق نمی گردد إِنَّ اللَّهَ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ، وَ خَلْقَهُ خِلّوٌ مِنْهُ. خدای تعالی خالی از خلقش و خلقش خالی از اوست و حال آن که عرفا و صوفیه پیوسته از حلول، اتحاد و حتی بالاتر وحدت و یگانگی خالق و مخلوق سخن گفته اند.
ابن عربی می گوید:
«فإذا شهدناه شهدنا نفوسنا لأن ذواتنا عين ذاته لا مغايرة بينهما إلا بالتعين والإطلاق و إذا شهدنا، أى الحق شهد نفسه أى ذاته التي تعينت و ظهرت في صورتنا» (1)
با مشاهده خداوند خود را می بینم چون ذات ما عین اوست و جدایی و تفاوتی بین ما و او نیست مگر از نظر تعین و محدودیت و اطلاق و خداوند با مشاهده ما خود را می بیند، چون ذات اوست که با تعین و شخصیت پذیری به صورت ما ظاهر شده است.
و نیز می گوید:
«فما عبد غير الله في كل معبود إذ لا غير فى الوجود». (2)
غیر از خدا چیزی پرستش نمی شود چون غیری در وجود نیست (بنابراین انسان هر چه را پرستش کند او را پرستیده است)
بررسی محکمات قرآن و روایات متواتر ما را به این نتیجه قطعی می رساند که هرگز این مطالب در توحید اسلامی بیان نشده است و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و اوصیاء به حق آن بزرگوار هیچ گاه به این لسان و با این طرز توحید را ترسیم نکرده اند.
بر اساس قرآن و سنت اسماء و صفات خداوند توقیفی است و آن چه از توقیفی بودن اسماء فهمیده می شود این است که ما مجاز نیستیم که هرگونه بخواهیم خداوند و صفات وی را نامگذاری کنیم و یا با هر لفظ و شیوه ای او را عبادت کنیم در روش عرفانی این مسئله مورد توجه قرار نگرفته است و شیوه بندگی در این مورد رعایت نشده است.
اصطلاحاتی نظیر: می، ساغر، معشوق، رخ، خال، زلف، گیسو، دریا و.... که در مورد خداوند بکار رفته است در گفتار صوفیه به وفور دیده می شود، الفاظی است که هیچ گاه در لسان قرآن و پیشوایان دین بکار نرفته است. گاهی گفته می شود که اختلاف در تعبیر است و مطلب یکی است. اختلاف «عنب» و «انگور» می باشد. اما با توجه به حقیقت مطلب در گفتار متصوفه و عرفا و در لسان قرآن و ائمه اطهار علیهم السلام کاملاً دوگانگی مشاهده می شود که به هیچ وجه قابل امتزاج و التقاط نمی باشد.
گاهی بعضی افراد ادعا می کنند که بعضی از این آراء مربوط به ابن عربی و یا دیگران نیست.
آن چه که لازم به توضیح است این است که در تجزیه و تحلیل یک مشرب فکری نوع روش و فکر و اندیشه مد نظر است و نه شخصیت ها. ما حساسیتی روی چهره ها نداریم بلکه هدف ما برخورد با روش های معرفتی و نحله های فکری است. در همین مورد مطلبی از کتاب «شناخت قرآن» نقل می کنیم:
«... و معلوم است که قصد ما آن ابوسعید است که چنین گفته است نه آن ابو سعیدی که چنین نگفته است و بنابراین احترام آن ابوسعیدی که چنین نگفته است به جای خود محفوظ است غزالی در بحث ریاضت احیاء العلوم گوید که بعضی از شیوخ در ابتدای ریاضت کسل می شد بر خود الزام کرد که شب ها تا صبح بر روی سر خود بایستد تا آن حال برطرف شود معلوم است که قصد ما آن غزالی ساده لوح بی عقل دروغ باف است نه آن غزالی که چنین نگفته است.
محی الدین عربی گفته که در ژرفای دریایی فرو رفتم که انبیا همه بر ساحل آن دریا متوقف بودند. معلوم است که قصد ما آن محی الدینی است که با چنین ادعایی دین را احیا کرده است!! نه آن محی الدینی که اهل دعوی نبوده است». (1)
و یا مراد ما آن مولوی است که مدعی شده که کتاب مثنوی او اصول، اصول، اصول دین و فقه الله اکبر است و خود را سخنگوی دین و قرآن و پرچم دار آن دانسته است. (2)
در برخورد با روش عرفانی و نقد و بررسی آن گفته می شود که درک معارف و اسرار عرفانی، احتیاج به ذوقی ظریف و نفسی رقیق و قلبی لطیف دارد و می بایست ابتدا مراحل سیروسلوک گذرانده شود تا فهم این مطالب بر قلب تابیده شود به همین دلیل است که شما (مخالفان برخی از عقاید عرفا و متصوفه) عاجز از فهم اوج این معارف هستید.
بی اعتباری این ادعا بسیار بدیهی است با توجه به این که هر مدعی در هر نحله و روش عقیدتی می تواند از این نوع ادعاها و یا شبیه آن ها داشته باشد دیگر هیچ محقق و یا جوینده حقی، حق بحث و گفتگو پیرامون این روش ها را نخواهد داشت، زیرا در صورت نقد آن ها از ابتدا متهم خواهد بود.
نکته بسیار مهمی که لازم است در این مقدمه به آن اشاره کرد این است که در عرفان متداول است که نهایتاً برای اثبات مدعای خود بخصوص در بحث وحدت وجود متوسل به بیان مکاشفات خود و دیگران کنار می شوند مسلم است که نمی توان این نوع اثبات مدعا را پذیرفت.
زیرا اولاً حتی به قول خود عرفا و متصوفه نمی توان اطمینان داشت که آیا این مکاشفات و رؤیاها رحمانی است و یا ،شیطانی ثانیاً این که مخالفین نیز می توانند مدعی مکاشفاتی در رد نظریات آن ها باشند و همان اعتباری که مکاشفات مثبت مدعا دارد همان اعتبار هم مکاشفات مخالفین دارد. ثالثاً در هر صورت نیز مسلم است که رؤیا خواب و مکاشفه حجت نیست.
این نوع ادعاها در اکثر مشایخ عرفان به وفور دیده می شود. برای نمونه به ذکر دو مورد از ادعاهای سرور و بزرگ عرفا و متصوفه یعنی ابن عربی بسنده می کنیم:
ابن عربی در کتاب «فتوحات مکیه» می گوید:
«شاهدته عند انشائى هذه الخطبة فى عالم الحقائق المثال في حضرت الجلال مكاشفة قلبيه في حضرة غيبيه و لما شاهدته (صلى الله عليه) في ذلك العالم سيّداً معصوم المقاصد... و الصديق على يمينه الأنفس و الفاروق على يساره الأقدس» (1)
... در هنگام ایراد این ،خطبه در عالم حقایق مثال در پیشگاه خداوند ذو الجلال برای من مکاشفه ای رخ داد که عالم غیب بر من منکشف گردید چون پیامبر (صلی الله علیه) را در آن عالم آقا و دست یافته به همه خواسته هایش دیدم و مشاهده کردم که در طرف راست او ابوبکر صدیق و در طرف چپ او عمر فاروق بود.
در این مکاشفه وی نه تنها در عالم حقایق ابوبکر را در سمت راست پیامبر و عمر را در سمت چپ پیامبر مشاهده کرده بلکه کرامتی بالاتر از آن را برای خود دیده است و می گوید: «فالتفت السيد الأعلى و المورد العذب الأحلى و النور الأكشف الأجلى فرآني وراء الختم (حضرت عسی علیه السلام) لإشتراك بيني و بينه في الحكم فقال له السيد هذا عدیلک و ابنک و خلیلک انصب له المنبر الطرفاء بين يدى...» (2)
پیامبر به من توجهی کرد و من را پشت سر عیسی یافت زیرا بین من و او در حکم وجه اشتراکی هست در حالی که به من اشاره می کرد خطاب به عیسی :فرمود این همتای تو و فرزند تو و خلیل تو است. پیش روی من برای وی منبر بلندی نصب کن.
و درباره یکی از مشهورترین آثارش یعنی کتاب «فصوص الحکم» مدعی است آن چه را نگاشته است بر املای پیامبر صلی الله علیه و آله است که ایشان را در مکاشفه دیده و مطالب را بدون کم و زیادی به وی املاء فرموده است: «فإنّى رأيت رسول الله (صلى الله عليه) في مبشّرة اريتها في العشر الآخر من المحرم، محرم سنة سبع و عشرين و ستمائة بمحروسة دمشق و بیده (صلی الله علیه )کتاب. فقال لي: هذا كتاب فصوص الحكم خذه و اخرج به الى الناس ينتفعون به، فقلت: السّمع والطاعة الله ولرسوله ...» (1)
من رسول الله را در مبشرهای دیدم. و این واقعه در محرم سال ششصد و بیست و هفت در شهر دمشق بود و دیدم که در دست رسول الله (صلی الله علیه) کتابی بود. به من فرمود: این کتاب فصوص الحکم است. آن را بگیر و به مردم برسان تا از او نفع برند من گفتم شنیدم و اطاعت نمودم مر خدای و رسولش را... .
صاحب کتاب «ممدالهمم در شرح فصوص الحکم» در شرح این سخن و ادعای ابن عربی می نویسد:
این بیان، عذرخواهی است از ابراز آن چه که یافته زیرا عارف سالک باید امین الله باشد و اسرار دوست را آشکار نکند. اما عذرخواهی می کند که اگر من اظهار کردم به فرمان رسول مأمور بودم. (2)
شارح محترم ادعای ابن عربی را تأیید می کند و کتاب فصوص الحکم وی را اسرار دوست نام می برد.
اما مطالبی در این کتاب موجود است که کاملاً با عقاید شیعه منافات دارد برای نمونه به دو مورد از آن اشاره می شود:
ابن عربی در کتاب «فصوص الحکم» در فصّ داوودیه می نویسد:
«و لهذا مات رسول الله (صلى الله عليه ) و ما نصّ بخلافته عنه الى أحد و عيّنه». (3)
رسول خدا (صلی الله علیه) از دنیا رفت و نصّی از خود برای خلافت پس از خودش برای کسی به جای نگذاشت.
ابن عربی در «فصل وطیه» پدر امیر مؤمنان علیه السلام را کافر معرفی می کند. وی می گوید:
«همت پیامبر اسلام (صلی الله علیه) درباره ایمان ابوطالب اثری نکرد و آیه ای در مذمت وی نازل شد». (4)این در حالی است که شیعیان اجماعاً اتفاق نظر دارند که ابوطالب از همان ابتدای بعثت پیامبر (صلی الله علیه)، اسلام را با آغوش باز پذیرا شد و تا آخر عمر مدافع سرسخت رسول خدا بود در منابع اهل تسنن هم ادله فراوانی بر این مدعا است و برخی از علمای بزرگ اهل تسنن مثل ابن ابی الحدید معتزلی در نوشته هایش بر ایمان راسخ ابوطالب علیه السلام پدر بزرگوار امیرمؤمنان علیه السلام استدلال کرده اند.
حال کسانی که خود را عالمی شیعی می دانند و ادعای ابن عربی را در مکاشفه و نوشتن این کتاب (فصوص الحکم) را صادق می دانند و تأیید می کنند چه جواب قاطعی بر این سخنان بی اساس ابن عربی دارند؟
امید است که خوانندگان محترم این مجموعه مختصر را با فکری باز و بدون تعصّب مطالعه کنند و نگارنده این سطور را از دعای خیر خود محروم نگردانند.
مهمترین بحث در عرفان اصطلاحی و تصوف، نظریه وحدت وجود و موجود یا وحدت شخصی وجود است. کنار البته وحدت وجود معانی متعددی دارد، اما باید توجه داشت آن وحدتی که در این بخش مورد بررسی قرار می گیرد وحدت وجود و موجود قول اهل تصوف است.
می توان گفت ستون فقرات تصوف این عقیده است و بسیاری از نظرات و دیدگاه های آنان با توجه به این عقیده بیان می شود صوفیان مخالفان این نظریه را به قشری گری و کج فهمی متهم می کنند و ادعا دارند که مخالفان معنا و باطن سخن آنان را متوجه نشده اند.
در جواب صوفیان و عرفای اصطلاحی باید گفت:
اولاً: انصاف نیست مخالفان خود را سریع و از همان ابتدا به قشری گری و نفهمی متهم کنید. اگر در ادعای خود صادقید برهان اقامه کنید.
ثانياً: مفسرین و شارحین بزرگ آراء متصوفه که خود هم جزء مدافعان آنان بودند، در آثارشان غیر از ظاهر کلام متصوفه در معنای وحدت وجود و موجود معنای دیگری ارائه نداده اند.
ثالثاً: شما می گویید اهل فن و متخصص در عرفان نظری سخنان ما را درک می.کنند. سئوال ما این است که: از دیدگاه شما اهل فن و متخصص چه کسی است؟
آیا آن کس که به عمق دیدگاه شما درباره وحدت وجود رسیده اما آن را مغایر با تعالیم انبیای الهی دانسته متخصص است یا نه؟
از دیدگاه بسیاری از علما و اهل فن، وحدت وجود و موجودی که اهل تصوف پذیرفته اند دیدگاه غلط و ضد توحیدی است که به احتمال قریب به یقین از فرهنگ هند و یونان وارد تصوف شده سپس رشد کرده و رنگ دینی به خود گرفته است.
برخی از طرفداران این نظریه برای اثبات آن بی درنگ نام علمایی را ذکر می کنند که ظاهراً این عقیده را پذیرفته اند اما باید به این نکته بسیار مهم توجه داشت که شخصی که در جستجوی حقیقت است باید تعصبات را کنار گذاشته و در مباحث عقیدتی مقلّد نباشد. وجدان سلیم می گوید در این گونه مباحث عقیدتی بسیار مهم باید تابع دلیل عقلی و شرعی موجه بود و اگر برخی از علما این دیدگاه را پذیرفته اند در مقابل تعداد زیادتری از علما این دیدگاه را باطل و غیر توحیدی بیان نموده اند به هر حال باید تابع دلیل بود. بر خلاف کسانی که می گویند:
پای استدلالیان چوبین بود *** پای چوبین سخت بی تمکین بود
اهل تصوف می گویند وجود و موجود یکی بیش نیست و آن خداست و ما سوی الله تعالی هیچ موجودی نیست و تمام پدیده ها مظاهر آن موجود واحداند. می گویند زمین و آسمان و ستاره و انسان و حیوان و گیاه و... همه و همه چیزی جز ظهور آن موجود یعنی خدا نمیباشد پس این ذات خداست که به اطوار و صورت های گوناگون مثل ،زمین ،کوه ستاره انسان دریا و.... در آمده است می گویند اهل ظاهر پدیده ها را جدا از ذات خدا می دانند در صورتی که حقیقت این است که تمام موجودات یک حقیقتند و آن خداست
بهترین مثالی که می زنند تا دقیق و گویا مقصودشان را برساند مثال موج و دریاست می گویند دریا دارای موج است و موج عین دریاست مثال ما و تمام موجودات با خدا همان مثال موج و دریاست یعنی تمام پدیده ها عين ذات خدا هستند و از او جدا نیستند بلکه طوری از اطوار و جلوه ای از جلوات خدا هستند.
به بیان علمی تر: ذات خداوند که وجود صرف است با تعین و شکل پذیری و خروج از حالت اطلاق به صورت مخلوقات در آمده است در نتیجه موجودات نیستند مگر همان ذات باری تعالی و ظهور او بدین صورت هاست و تفاوت بین خالق و مخلوق نیست مگر به اطلاق و تقیید (محدود و نامحدود). یعنی ذات خدا عین وجود و نامحدود است در حالی که همین وجود در اشیاء به صورت مقید و محدود می باشد.
با این تعریف ناگزیر هر صفت و خصوصیتی که بر ذات باری یعنی وجود مطلق استوار است عیناً در اشیاء یافت می شود ولی به صورت ناقص و در نتیجه هیچ صفت یا خصوصیتی نمی تواند در خداوند وجود داشته باشد که اشیاء را از آن بهره ای و خبری نباشد.
دکتر سید یحیی یثربی که از محققین عرصه عرفان و تصوف است از قول عرفا و صوفیه درباره وحدت وجود می نویسد:
«هستی حقیقت واحدی است که در باطن با وحدت کامل خویش از هرگونه تفرقه و کثرتی منزه است و ظاهری دارد که منشأ نمایش کثرت است و این کثرت ها ظاهری و خیالی هستند نه واقعی و حقیقی که:
جناب حضرت حق را دوئی نیست *** در آن حضرت من و ما و توئی نیست
من و ما و تو او هست یک چیز *** که در «وحدت» نباشد هیچ تمییز (1)
حقیقت به منزله آب دریا و پدیده ها و حوادث، همچون امواج و حباب اند که در نگرش سطحی حباب و امواج حقایق جداگانه به نظر می رسند اما با یک نظر عمیق، روشن می شود که در آن جا هر چه هست آب است و بس و بقیه جلوه ها و مظاهر آن آبند و دارای تحقق و ذات جداگانه و مستقلی نیستند و در حقیقت نیستی های هستی نما می باشند.
موج هایی که بحر هستی راست *** جمله مر آب را حباب بود
گرچه آب و حباب باشد دو *** در حقیقت حباب، آب بود
پس از این روی هستی اشیاء *** راست چون هستی سراب بود (2)
عالم ربانی مرحوم حاج میرزا جواد آقا تهرانی که از محققین و منتقدین عرصه تصوف و عرفان است در باب وحدت وجود می نویسد:
جماعتی از صوفیه می گویند: در دار تحقیق یک وجود و موجود بیش نیست که فقط از جهت تقید و تعین به قیود اعتباریه متکثر به نظر می آید پس هر چه هست در واقع اوست که خدایش می گویند و آن چه کثرت و غیریت که به نظر می رسد اعتباری و موهوم است.
محققین از صوفیه و عرفا می گویند: گرچه در دار تحقیق یک وجود و موجود بیش نیست ولی همان وجود و موجود واحد، در ذات و حقیقت خود متکثر به مراتب و درجات متفاوته به شدت و ضعف و کمال و نقص و نحو ذلک می باشد و چنین کثرتی با وحدت حقیقت منافی نیست». (1)
و در جای دیگر می نویسد:
قدر جامع این کلمات و اقوال (عرفا و متصوفه در وحدت وجود) این که در دار تحقیق یک وجود و موجود بیش نیست اعم از این که این موجود واحد در ذاتش اختلاف درجاتی داشته باشد یا نه و نیز اعم از این که وجودش منحصر به وجود مجالی یا اکمل از این باشد که برای او مقام کثرت در وحدت نیز اعتبار شود. و برای ادای مقصود و بیان مدعی، اعتبارات و اصطلاحات و تمثیلات و تقریبات و تفسیرات بی شمار گفته اند که اشخاص غیر وارد در تعیین و تشخیص مراد آنان دچار مشکلات و نافهمی های زیادی می گردند. و عمده دلیل آنان برای اثبات هدف و مدعای خود طریق مکاشفه می باشد ولی بسیاری از طریق بحث برهانی و قرآن و حدیث وارد گشته اند. (2)
شیخ محمّد لاهیجی از بزرگان صوفیه درباره وحدت وجود می نویسد:
اگر توفیق الهی رهبر گردد و به عین انصاف نظر کنی و تطورات ظهورات او را در مراتب مشاهده نمایی یقین بدانی که هر طائفه از طوائف مختلفه هر چه در معرفت الله گفته اند و اعتقاد نموده اند همه را جهت راستی هست و هر کس را نظر بر مرتبه ای افتاده و اما از آن جهت که او را به جمیع مراتب مشاهده نموده اند و منحصر بر آن چه مشهود هر یک شده است داشته اند و از حقیقت حال که سریان آن حضرت (یعنی خداوند) است در همه اشیاء غافلاند منع لازم آمده و ذات حق از آن اعلی است که عقل و فکر و دلیل و قیاس احاطه او توانند نمود چو آن چه تو وسیله معرفت آن حضرت خواهی ساخت به حقیقت هم اوست که به وسیله آن وسیله ظاهر و متجلی گشته است و غیر او چون هیچ موجودی نیست لاجرم دلیل او جز آن نتوان بود. (3)
همان گونه که گفته شد این بحث سابقه در عرفان شرق و غرب دارد که نمونه هایی از آن ذکر می شود و سپس گوشه ای از سخنان بزرگان صوفیه مطرح می گردد.
برمانیدس شاگرد اکسیوفان (متولد 634 قبل از میلاد) می گوید: «شخص خردمند جز واحد که کل وجود و وجود کل است قائل نتواند شد». (1)
فلوطین (متولد 240 میلادی) که مؤسس عرفان در مسیحیت است می گوید: «او کل اشیاء است، اما هیچ یک از اشیاء نیست» او حقیقت را واحد می داند و احدیت را اصل و منشأ کل وجود می شمارد و موجودات را جمیعاً تراوش و فیوضاتی از مبدأ نخستین و مصدر کل می انگارد می گوید: «نسبت دادن علم و ادراک به خداوند منافی توحید است، زیرا سوای او چیزی نیست که معلوم او تواند شد مرید نیست زیرا نقصی در او نیست تا طالب چیزی باشد، کل اشیاء است اما هیچ یک از اشیاء نیست». (2)
طبقه دوم هندیان ویدانتی انند و ایشان صوفیان این طبقه اند که مساویند: «جهان شعبده حق است و آن ذات مقدس هر دم به صورتی بر آید و آن را گذاشته به لباس دیگری ظهور کند». (3)
و می گویند: «بر خدا واجب است که از حضرت اطلاق نزول فرموده و در هر نوعی از مخلوقات ظهور کند» تا آن که گویند: «از ذره تا خورشید عین ذات مقدس است». (4)
فرقه ای از پارسیان، جمشاسبیانند که خود را به جمشاسب بن جمشید منسوب دارند و گویند: «جهان را در خارج وجودی نیست و هر چه هست همه ایزد است». (5)
«وحدت وجود در یونان رنگ دینی نداشته و بالعکس در هند با دیانت مخلوط شده و در کتاب مذهبی «ویدیادو» مذکور است همان یک خداست که گاهی به شکل زارع در می آید و در زمین زراعت می کند و آب شده زمین را سیراب می سازد». (6)
فلسفه رواق که در قرن چهارم قبل از میلاد در یونان ظهور کرد درباره وحدت وجود می گوید:
«همه چیز اجزاء یک کل شگفت انگیز است که جسمش طبیعت و روحش خداست». (7)
مؤسس این سلسله را «آمونیوس ساکاس» از مردم مصر می دانند که در پایان قرن دوم پیش از میلاد در کنار اسکندریه می زیسته است اما کلیه فلسفه ای که به نو افلاطونیان منتسب است و در واقع باید حکمت اشراقی و عرفان نامید مربوط به «فلوطین» است که از شاگردان «آمونیوس ساکاس» است.
فلوطین حقیقت را واحد می داند و احدیت را اصل و منشأ کل وجود می شمارد و موجودات را جمیعاً تراوش و فیوضاتی از مبدأ نخستین و مصدر کل می انگارد و غایت وجود را هم بازگشت به همان مبدأ می پندارد که در قوس نزول عوالم روحانی و جسمانی را ادراک می کند و در قوس صعود به حس و تعقل و اشراق و کشف و شهود نایل می شود. (1)
دکتر یحیی یثربی درباره تشابه میان عرفان هند و تصوف اسلامی می نویسد:
موارد وحدت و تشابه میان تعالیم هندیان و تصوف اسلامی زیاد است و قرینه و شواهدی هم بر ارتباط و اقتباس وجود دارد. (2)
دکتر یحیی یثربی که از پژوهشگران عرصه عرفان و تصوف اسلامی است درباره تشابه بین عرفان و تصوف اسلامی و فلسفه نو افلاطونی می نویسد:
مسأله تشابه بین عرفان و تصوف اسلامی و فلسفه نو افلاطونی امری روشن و بدیهی است. تحقیقات مورخین و نیز مقایسه آراء و عقاید دو مسلک، مؤید این مطلب است. همین تشابه می تواند مبنایی بر امکان تأثّر و اقتباس تصوف اسلامی از مکتب نو افلاطونی باشد. (3)
و در جای دیگر می نویسد:
تأثیر عقاید نو افلاطونیان و خود فلوطین در میان مسلمین، از مسائلی است که نظر مورخین و مستشرقین را متوجه خود ساخته است. در اینباره تحقیقات نسبتاً مفصل و جامعی نیز صورت گرفته است. ولی علی رغم این تحقیقات و بررسی ها هنوز مسأله کیفیت اقتباس از آراء و عقاید نو افلاطونیان دقیقاً روشن .نیست درباره اولین اقتباس ها از سوی مسلمانان نظراتی ابراز شده است یک نظر آن است که مسلمین از طریق راهبان و آباء کلیسای مسیحی که عمدتاً از فرقه یعقوبیه بودند و در حوالی سوریه زندگی می کردند و نیز به وسیله مدرسه جندی شاپور در خوزستان و صابیان حران در بین النهرین، با آراء نو افلاطونیان آشنا شده اند». (4)
و در ادامه می نویسد:
یک عقیده دیگر آن است که بعضی از مشایخ اولیه صوفیه یعنی ذالنون مصری (180-245ه) و جنید بغدادی (متوفای 298ه) با عقاید نو افلاطونی آشنایی داشته اند و این عقاید به صورت شفاهی به گوش آن ها رسیده است. (5)
وی در صفحه بعد در ادامه بحث می نویسد:
به هر حال کتب و رسالات و احتمالاً آموزش های شفاهی سبب اشاعه فلسفه نو افلاطونی در عالم اسلام شده است. بعدها فارابی و ابن سینا و شیخ اشراق به آثار نو افلاطونی توجه داشته اند و شیخ اشراق بیش از هر کسی از عقاید نو افلاطونیان بهره برده است.
دکتر محمد علی فروغی درباره منشأ عرفان و تصوف اسلامی می گوید:
.... اما این که آیا عرفا و اشراقیون مشرب عرفان را از فلوطین و پیروان او دریافته یا مستقیماً از منابعی که فلوطین اقتباس نموده گرفته اند مسئله ای غامض است که حل آن اگر ممکن باشد محتاج به تفحص بسیار و از گنجایش این رساله مختصر بیرون است. نظر به کمال شباهت حکمت «افلاطونیان اخیر» با تعلیمات عرفانی و تصوف مشرق زمین و به ملاحظه این که در قرن ششم میلادی جمعی از حکمای یونان که از افلاطونیان اخیر بودند به ایران آمدند بعضی محققین بر آن شدند که عرفان و تصوف ما از آن منبع آمده است. (1)
دکتر قاسم غنی در کتاب تاریخ تصوف در اسلام مطلبی دارد راجع به تأثیر فلوطین و فلسفه نو افلاطونی در تصوف که به قسمتی از آن اشاره می شود:
انتشار آراء فلوطین و پیدا شدن فلسفه نو افلاطونی در بین مسلمین بیش از هر چیزی در تصوف و عرفان مؤثر بوده است به این معنی که تصوف که تا آن وقت زهد عملی بود اساس نظری یافت و چون در آراء نو افلاطونی دقت کنیم می بینیم برای صوفی زاهدی که از دنیا و هر چه در اوست به حکم آن که فانی است دل کنده و به آن چه باقی است دل سپرده فلسفه فلوطین بسیار خوشایند است. بلکه منتهای آرزوی خود را در آراء او می یابد موضوع وحدت وجود در فلسفه نو افلاطونی بیش از هر چیز نظر صوفیه را جلب کرده است زیرا وحدت وجود همه دنیا را آینه قدرت حق می بیند و هر موجودی در حکم آینه ای است که خدا در آن جلوه گر شده ولی این مزایا هم ظاهر نمود است و هستی مطلق و وجود حقیقی خداست انسان باید بکوشد تا پرده ها را بدرد و خود را جلوه کمال و جمال حق قرار دهد و به سعادت ابدی برسد سالک باید با پر و بال شوق و عشق به طرف خدا به پرواز در آید و خود را از قید هستی خود که نمودی بیش نیست آزاد کند و در خدا که وجود حقیقی است محو و فانی سازد. (2)
و در ادامه می نویسد:
مولانا جلال الدین رومی (مولوی) بهترین مترجم و معرف افکار فلوطین و فلسفه نو افلاطونی عرفا است. هر کس در دیوان و مثنوی این عارف بزرگ که در حکم دايرة المعارف عرفاست تتبع کرده باشد تقریباً تمام مسائل فلسفه نو افلاطونی را در آن خواهد یافت. (3)
و در ادامه می افزاید: «اما مثنوی ملای رومی از همان بیت اول که:
بشنو از نی چون حکایت می کند *** از جدایی ها شکایت می کند
تا پایان دفتر ششم که:
چون فتاد از روزن دل آفتاب *** ختم شد و الله اعلم بالصواب
که قریب به بیست و شش هزار بیت است همه کتاب مملو از نکات و اشارات حکمت نو افلاطونی است که مولانا رومی رنگ قرآن و حدیث به آن زده و به مذاق مسلمین در آورده و با بهترین اسلوب بیان کرده است». (1)همان گونه که خوانندگان محترم ملاحظه می کنند، دکتر غنی که از مدافعان صوفیان است، عقاید متصوفه خصوصاً عقیده به وحدت وجود را بر گرفته از فلسفه یونان می داند که عرفای اسلامی آن را با رنگ اسلامی مطرح نموده اند.
دکتر قاسم غنی در ادامه می نویسد:
پیدا شدن این گونه افکار در تصوف که بعضی از آن ها صریحاً مخالف با توحید اسلامی است، صوفیه را مورد تکفیر و مزاحمت فقها و متشرعین قرار داد و زندگی را بر آن ها دشوار کرد صوفیه که نمی خواستند از اسلام خارج باشند یا خارج شمرده شوند از یک طرف دست به تأویل و تفسیر عارفانه قرآن زده، تصوف را با اسلام توفیق دادند مخصوصاً در قرن چهارم و پنجم رایج شد و از طرف دیگر متوسل به رمز و سر شده و خود را در بیان حقایق عرفانی به تعبیرات مخصوص مقید ساختند به این معنی که در پرده حرف می زنند و کلمات را به معانی مجازی و گاهی مجاز بسیار دور به کار می برند و پیروان تصوف را به کتمان سر و لب فرو بسته توصیف نموده:
هر که را اسرار حق آموختند *** مهر کردند و دهانش دوختند
تعلیم دادند. (2)
دکتر قاسم غنی در تکمیل بحث می افزاید:
در نتیجه تأثیر عمیق فلسفه نو افلاطونی و یک سلسله مؤثرات خارجی دیگر، تصوف به شکلی در آمد که مورد تکفیر واقع شد و جماعتی از بزرگان صوفیه به زحمت افتادند و بعضی به قتل رسیدند و این پیشامدها باعث شد که صوفیان اسرار خود را از نامحرمان مکتوم بدارند و کلمات خود را ذو وجوه ادا کنند، ظواهر شرع را رعایت نمایند و مخصوصاً در صدد در آمدند که عرفان و تصوف را به وسیله تأویل با قرآن و حدیث تطبیق کنند و انصاف این است که از عهده این مهم به خوبی بر آمدند و پایه تأویل را به جایی گذاشتند که دست «فلوطین» تأویل کننده تورات هم به آن نخواهد رسید و از آن به بعد تصوف و عرفان را اسلام حقیقی و دیانت واقعی جلوه دادند و گفتند: ما ز قرآن مغز را برداشتیم. (3)
بر همین اساس برخی از محققین و نویسندگان می گویند:
عرفان ابن عربی در حقیقت انعکاسی از افکار غیر اسلامی در میان مسلمانان است. ریشه این عرفان که ویژگی بارز آن وحدت وجود و موجود است در عقاید هندی و یونانی است چنان که محی الدین عربی اصالتاً از آن دیار «اندلسی» است. (1)
همان گونه که خوانندگان محترم ملاحظه نمودند طبق سخنان محققین و پژوهشگران عرصه عرفان و تصوف - که برخی آنان از مدافعان صوفیه بودند- بسیاری از عقاید صوفیه خصوصاً بحث وحدت وجود و موجود سابقه ای در تعالیم اسلام ندارد بلکه از عرفان شرق و غرب اقتباس گردیده است.
ان شاء الله ادامه دارد...
1) تحقیق و بررسی در تاریخ تصوف، ص23.
1- انبیاء، 25
2- انبیاء، 29
3- شرح فصوص قیصری، ص389.
4- فصوص الحكم، ص73.
5- شناخت ،قرآن علی کمالی دزفولی، ص474.
6- مقدمه مثنوی
7- فتوحات مکیه، ج 1، ص 2، خطبه کتاب.
8- همان مدرک
9- ممد الهمم في شرح فصوص الحكم، حسن حسن زاده آملی، ص8.
10- همان مدرک
11- همان، ص 409
12- همان مدرک ص325
13- گلشن راز شیخ محمود شبستری.
14- عرفان نظری تحقیقی در سیر تکاملی و اصول و مسائل تصوف، ص38 و 39.
15- عارف و صوفی چه می گوید، چاپ چهارم، ص 114.
16- همان، ص116.
17- شرح گلشن راز، ص63.
18- سیر سیر حکمت در اروپا محمد علی فروغی، ج 1، ص15.
19- حکمت در اروپا، ج 1، ص 86
20- ناسخ التواریخ، ج 4، ص186.
21- همان، ج 3، ص 237.
22- همان، ص 183.
23- در کوی ،صوفیان، ص38
24- تاریخ فلسفه یونان و روم، ج1، ص445.
25- سیر حکمت در اروپا، ج1، ص 68.
26- عرفان نظری، ص94
27- همان، ص 97.
28- همان، ص 100.
29- عرفان نظری تحقیقی در سیر تکامل و اصول و مسائل تصوف، ص13.
30- سیر حکمت در اروپا، ج 1، ص75.
31- تاریخ تصوف در اسلام، ج 3، ص 110 و 111.
32- همان مدرک
33- همان، ص 118.
34- همان، ص 130.
35- همان، ص 150.
36- تحقیق و بررسی در تاریخ تصوف، ص23.
یثربی، سید یحیی، عرفان نظری تحقیقی در سیر تکامل و اصول و مسائل تصوف مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، چاپ اول، 1372.
تهرانی، میرزا جواد عارف و صوفی چه می گوید انتشارات کتابخانه بزرگ اسلامی، چاپ چهارم، 1352ش.
قیصری رومی محمّد داوود، شرح فصوص قیصری با تحقیق و مقدمه تحلیلی سید جلال آشتیانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی چاپ اول تهران، 1375
ابن عربی، فتوحات مکیه، دار احیاء تراث العربی، چهار جلدی رحلی
شبستری، محمود، گلشن راز، انتشارات سیرنگ، تهران، 1369ش.
لاهیجی، محمد شرح گلشن راز انتشارات زوار، چاپ دوم، 1374ش.
فروغی، محمد علی، سیر حکمت در اروپا انتشارات زوّار، چاپ سوم، 1372ش.
عمید زنگانی، عباسعلی، تحقیق و بررسی در تاریخ تصوف دار الكتب الاسلامیه، 1346ش.
حسن زاده آملی، حسن، ممّدالهمم در شرح فصول الحكم ، تهران وزارت و ارشاد اسلامی، 1378 ش.
کاپلستون، فردریک ، تاریخ فلسفه یونان و روم شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش ترجمه جلال الدین مرتضوی، 1368 ش.
-پیش درآمد
چرایی وضو
وضو از نظر شیعه
وضو از نظر اهل تسنن
آیه وضو از دیدگاه تفسیری
اختلاف شیعه و سنی در آداب وضو
کاوش پیرامون ریشه ها و علل اختلاف در وضو
روایاتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره مسح پاها
سخنان صحابه و تابعین درباره مسح پاها
آداب وضو پیامبر صلی الله علیه و آله از زبان اهل بیت علیهم السلام
روایات اهل بیت علیهم السلام پیرامون آداب وضو
سخن پایانی
کلیدواژه ها
اهل بیت علیهم السلام وضوء، مرفق، رأس، رجل، ناسخ، منسوخ، مذاهب اربعه، شیعه اهل تسنن، اصحاب
قرآن و اهل بیت علیهم السلام، دو یادگار گرانقدر بجا مانده از پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله است، که با چنگ زدن به این دو می توان از انحراف و گمراهی در امان ماند و راه مستقیم و سعادت ابدی را بدست آورد، نگارنده در این مجال تلاش نموده آداب وضو را که یکی از مسایل اختلافی شیعه و اهل تسنن می باشد از دیدگاه فقهی و تاریخی بررسی نمایید تا سنت صحیح پیامبر صلی الله علیه و آله در این خصوص مشخص شود.
وضو دارای دو فایده روشن است: فایده بهداشتی و فایده اخلاقی و معنوی، از نظر بهداشتی شستن صورت و دست ها آن هم پنج بار و یا حداقل سه بار در شبانه روز اثر قابل ملاحظه ای در پاکیزگی بدن دارد، مسح کردن بر سر و پشت پاها که شرط آن رسیدن آب به موها یا پوست تن است سبب می شود که این اعضا را نیز پاکیزه بداریم و از نظر اخلاقی و معنوی چون با نیت قربت و برای خدا انجام می شود، اثر تربیتی دارد به خصوص چون مفهوم کنایی آن این است که از فرق تا قدم در راه پیروی از تو گام بر می دارم.
درباره چرایی وضو نیز به طور خلاصه می توان مطالب زیر را بیان کرد.
1- پاکیزگی ظاهری؛ پاکی قسمت هایی از بدن که از مواضع عبادت و بندگی اند.
2- پاکیزگی باطنی؛ چون شخص وضو ،گیرنده وقتی به نیت بندگی و پیروی از خداوند وضو می گیرد، به طور یقین در مسیر پاکیزگی باطنی و بندگی خداوند گام برمی دارد علاوه بر این که بر اساس روایات وضو در وجود انسان نورانیتی را ایجاد می کند که آن نورانیت طهارت باطنی را در پی دارد.
3- وضو عملی است که از سر تا قدم انسان را در بر می گیرد و شستن و مسح اعضا، نوعی یادآوری به او در مورد مسؤلیت اعضاء و جوارح است،
4- تقویت روحیه بندگی نیز از دیگر فواید وضوء است در این باره فرمایش گهربار امام رضا علیه السلام پیرامون علت وضوء بسیار جالب و خواندنی است:
إِنَّمَا أُمِرَ بِالْوُضُوءِ وَ بُدِئَ بِهِ لِأَنْ یَکُونَ اَلْعَبْدُ طَاهِراً إِذَا قَامَ بَیْنَ یَدَیِ اَلْجَبَّارِ عِنْدَ مُنَاجَاتِهِ إِیَّاهُ مُطِیعاً لَهُ فِیمَا أَمَرَهُ نَقِیّاً مِنَ اَلْأَدْنَاسِ وَ اَلنَّجَاسَهِ مَعَ مَا فِیهِ مِنْ ذَهَابِ اَلْکَسَلِ وَ طَرْدِ اَلنُّعَاسِ وَ تَزْکِیَهِ اَلْفُؤَادِ لِلْقِیَامِ بَیْنَ یَدَیِ اَلْجَبَّارِ (1) برای این، دستور وضو داده شده است و آغاز عبادت با آن است که بندگان هنگامی که در پیشگاه خدا می ایستند و با او راز ونیاز می کنند پاک ،باشند و دستورهای او را به کارگیرند از آلودگیها و پلیدیها بر کنار شوند علاوه بر این وضو سبب می شود که آثار خواب و کسالت از انسان برچیده شود و قلب برای به پا خواستن در پیشگاه خدا، صفا یابد.
1) وسائل الشيعه، شیخ حر عاملی، ج1، ص257.
شیعیان در وضو صورت را از بالای پیشانی تا آخر چانه و دست ها را از آرنج تا سر انگشتان می شویند کمزور شیعیان همچنین مقدم داشتن دست راست بر دست چپ را واجب می دانند بعد از شستن هر دو دست، شیعیان جلوی سر را با تری آب وضو که در کف دست راست مانده، از بالا به پایین مسح می کنند بعد از مسح سر نیز با تری آب وضو، پاها را از سر یکی از انگشت ها تا مفصل مسح می کنند.
سنی مذهبان معمولاً صورت را سه مرتبه و دست ها را از سر انگشتان تا آرنج می شویند. بعد از شستن هر دو دست، جلوی سر را مسح می کنند اهل سنت پاهای خود را نیز می شویند.
یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إذَا قُمْتُمْ إلَی الصَّلاهِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأیْدِیَکُمْ إلَی المَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأرْجُلَکُمْ إلَی الکَعْبَیْنِ وَإنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَإنْ کُنْتُمْ مَرْضَی أوْ عَلَی سَفَر أوْ جَاءَ أحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الغَائِطِ أوْ لامَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَأیْدِیکُمْ مِنْهُ مَا یُرِیدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَج وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَلِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ هان ای کسانی که ایمان آوردید چون خواستید به نماز بایستید صورت و دست هایتان را تا آرنج ها بشویید و پای خویش را تا قوزک مسح کنید، اگر جنب بودید با غسل کردن خود را پاک سازید و اگر بیمار و یا در حال سفر بودید و یا یکی از شما از چاله گودالی که برای ادرار کردن بدانجا می روند آمد، و یا با زنان عمل جنسی انجام دادید و آبی نیافتید تا غسل کنید، و یا وضو بگیرید با خاک پاک تیمم کنید، دست به خاک زده به صورت و پشت دست ها بکشید خدا نمی خواهد شما دچار سختی شوید و لیکن می خواهد پاکتان کند، و نعمت خود را بر شما تمام سازد باشد که شکر به جای آرید.
کلمه غسل به فتح عین، به معنای عبور دادن آب بر جسم است و همیشه به منظور پاک کردن چرک و کثافت از آن جسم صورت می گیرد و کلمه وجه به معنای روی و ظاهر سمت مقابل هر چیز است، لیکن در بیشتر موارد در چهره و صورت آدمی و یا به عبارتی سمت جلو سر انسان استفاده می شود آن سمتی که چشم و بینی و دهان در آن سمت است و اندازه آن همان مقداری است که هنگام گفتگو پیدا است، این معنای لغوی وجه است ولی ائمه اهل بیت علیهم السلام آن را در تفسیر آیه مورد بحث به حد معینی از سمت جلو سر تفسیر کرده اند و آن عبارت است از طرف طول بین ابتدای موی سر به پائین تا آخر چانه و از طرف عرض، آن مقدار از صورت که میان دو انگشت شست و میانی و یا شست و ابهام قرار گیرد، البته در این میان اندازه گذاری های دیگری برای کلمه وجه شده، که مفسرین و فقها آن را نقل کرده اند.
کلمه: «ایدی» جمع کلمه ید است که نام عضو خاصی از انسان است که با آن می گیرد و می دهد و می زند و کنار کارهایی دیگر می کند و آن عضو که نامش به فارسی دست است از شانه شروع شده تا نوک انگشتان ادامه می یابد و چون عنایت در اعضای بدن به مقدار اهمیت مقاصدی است که آدمی از هر عضوی از اعضای خود دارد و مثلاً مقصدش از دست دادن و گرفتن است، به این جهت از همین عضو که گفتیم اندازه اش از کجا تا کجا است به خاطر این که نیمه قسمت پائین آن یعنی از مرفق تا سر انگشتانش بیشتر و یا 90 درصد مقاصدش را انجام می دهد لذا کلمه ید، دست را بیشتر در همین قسمت به کار می برد و باز به خاطر این که از آن 90 درصد، باز 90 درصد از مقاصدش را به وسیله قسمت پائین تر یعنی از مچ دست تا سر انگشتان انجام می دهد این کلمه را بیشتر در همین قسمت به کار می برد بنابراین کلمه دست سه معنا دارد، 1- از نوک انگشتان تا مچ 2- از نوک انگشتان تا آرنج- از نوک انگشتان تا شانه.
و این اشتراک در معنا سبب شده که خدای تعالی در کلام خود قرینه هایی بیاورد تا یکی از این سه معنا را در بین معانی مشخص کند و آن قرينه كلمه «الى المرافق» است، تا بفهماند منظور از شستن دست ها در هنگام وضو، شستن از نوک انگشتان تا آرنج است نه تا مچ دست و نه تا شانه چیزی که هست از آن جا که ممکن بوده کسی از عبارت دست ها را بشویید تا آرنج، خیال کند که منظور از شانه تا آرنج است. سنّت این جمله را تفسیر کرد به این که منظور از آن قسمتی از دست است که کف در آن قرار دارد.
و امّا كلمه (الی) این کلمه بطوری که استعمال آن به ما می فهماند، وقتی در مورد فعلی که عبارت باشد از امتداد حرکت، استفاده شود حد پایانی آن حرکت را معین می کند، (وقتی می گوییم من تا فلان جا رفتم، معنایش این است که نقطه پایانی عمل من که همان رفتن باشد، فلان جا است و امّا این که خود آن نقطه هم حکم ما قبل از کلمه (الی) را داشته باشد و یا حکم آن را نداشته باشد مطلبی است که از معنای این کلمه خارج است مثلاً وقتی گفته شود من ماهی را تا سرش خوردم کلمه (تا) دلالت نمی کند بر این که سر آن را هم خورده ام، و یا نخورده ام، بنابراین حکم شستن خود مرفق از كلمه (إلى) استفاده نمی شود آن را باید سنت بیان کند.
ولی بعضی از مفسرین گفته اند که کلمه (إلى) به معنای کلمه مع (با) می باشد، و جمله وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ به معنای این است که فرموده باشد و أيديَكم مَعَ المَرافِقِ و دست ها را با آرنج ها بشویید، همچنان که در آیه: وَ لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَهُمْ إِلَى أَمْوَالِكُمْ به این معنا آمده، دلیلی که برای این ادعای خود آورده اند روایاتی است که می گوید رسول خدا صلی الله علیه و آله در هنگام وضو، آرنج خود را نیز می شست، و این جرأت عجیبی است که در تفسیر کلام خدای عزّوجل به خود داده اند برای این که روایاتی که در این باب هست خالی از دو حال نیست، یا تنها عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله را حکایت می کند که پر واضح است نمی تواند بیانگر آیه قرآن باشد، برای این که عمل مبهم است و زبان ندارد، و با این حال نمی تواند به لفظی از الفاظ قرآن معنائی غیر آن چه در لغت دارد بدهد، تا بتوانیم بگوئیم یکی از معانی کلمه (الی) معنائی است که کلمه (مع) دارد،
و یا آن که حکم خدا را بیان می کند نه عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله را، که در این صورت آن روایات نمی تواند تفسیر آیه باشد، و این که در نمونه اول گفتیم عمل مبهم است و می تواند وجوهی داشته باشد، یکی دیگر از وجوه کنار آن این است که شستن خود آرنج از باب مقدمه علمی بوده باشد یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله آرنج را هم می شسته تا یقین کند به این که دست ها را تا آرنج شسته است یکی دیگر از وجوه آن این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله این مقدار را بر حکم خدا افزوده باشد، و آن جناب چنین اختیاری را دارد همچنان که می دانیم نمازهای پنجگانه همه از طرف خدای تعالی بطور دو رکعتی واجب شده بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله در بعضی از آن ها دو رکعت و در نماز مغرب یک رکعت اضافه کرد و روایات صحیح های این معنا را ثابت کرده است.
و اما تشبیه آیه مورد بحث به آیه: وَلاَ تَأْكُلُواْ أَمْوَالَهُمْ إِلَى أمْوَالِكُمْ درست نیست، زیرا در این آیه نیز کلمه «الی» به معنای کلمه «مع» نیامده بلکه فعل «لا تاکلوا» متضمن معنای «لا تضموا: ضمیمه مکنید» يا مثل آن است، می خواهد بفرماید مال مردم را ضمیمه مال خود نکنید.
از آن چه گذشت روشن گردید که جمله «الی المرافق» قید است برای کلمه (ایدیکم)، در نتیجه حکم وجوب شستن به اطلاق خود باقی است و مقید به آن غایت نیست به عبارتی دیگر، یک مرتبه موضوع حکم را عبارت می دانیم از (دست) به تنهایی: و می گوییم آن را تا آرنج بشویید که در این جا حکم شستن، مقید به قید تا آرنج است و بار دیگر موضوع حکم را عبارت می دانیم از دست تا آرنج و سپس می گوییم این را بشوی که در این صورت حکم ما مطلق است، موضوع حکم مقید است اگر تعبیر اول را بیاوریم معنایش این می شود که شستن دست را از سر انگشتان شروع کن تا برسی به آرنج و اگر تعبیر دوم را بیاوریم معنایش این است که این عضو محدود و معین شده را بشوی، حال چه این که از بالا به پایین بشویی یا از پایین به بالا، جمله: (الى المرافق) قيد موضوع است نه قید حکم، علاوه بر این که هر انسانی که بخواهد دست خود را بشوید چه در حال وضو و چه در غیر حال وضو بطور طبیعی می شوید و شستن طبیعی همین است که از بالا به پایین بشوید و از پایین به بالا شستن هر چند ممکن است لیکن طبیعی و معمولی نیست، و روایت های آمده از ائمّه اهل بیت علیهم السلام هم به همان طریقه طبیعی فتوا می دهد نه به طریقه دوم.
با این بیان پاسخ از سخنی که ممکن است گفته شود داده شد، و آن این است که کسی بگوید: مقید شدن جمله (دست ها را بشوئید) به جمله (تا مرفق) دلالت دارد بر این که واجب است شستن از ناحیه انگشتان شروع شده، در ناحیه آرنج تمام شود و آن پاسخ این است که همه حرف ها در این بود که آیا قید (الی المرافق) قيد جمله (فاغسلوا) است، و یا قید موضوع حکم یعنی کلمه (ایدی) است و ما گفتیم که قید کلمه ایدی است و در این صورت دست ها باید تا آرنج شسته شود نه این که شستن تا آرنج باشد، و دست ها تا آرنج را دو جور می توان شست یکی از آرنج به پایین و دیگری از انگشتان به بالا پس باید بگوییم، لفظ «الی «المرافق» لفظ مشترکی است که باید قرینه ای خارج یکی از دو قسم شستن را معین کند، و معنا ندارد بگوییم قید «الى المرافق» قید هر دو قسم است.
علاوه بر این که بنا به گفته صاحب مجمع البیان امت اجماع دارد بر این که وضوی کسی که از بالا به پایین می شوید صحیح است و این نیست مگر بخاطر این که جمله مورد بحث با آن سازگار است و این هم نیست مگر بخاطر این که جمله الى المرافق قید برای موضوع یعنی ایدیکم است، نه برای حکم یعنی جمله «فاغسلوا» بنابراین قید «الى المرافق» حد وضو را بیان می کند نه سوی آن را وسوی وضو تنها بوسیله سنت روشن می گردد.
وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَارْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ کلمه «مسح» به معنای کشیدن دست و یا هر عضو دیگر از لامس است بر شیئ ملموس، بدون این که حایلی بین لامس و ملموس باشد، و نیز خود لامس دست و یا عضو دیگر خود را به آن شیئ بکشد وقتی گفته می شود مسحت الشیئ و یا گفته شود «مسحت بالشیئ» هر دو به یک معنا است همچنان که در آیه مورد بحث نیز حرف «با» آمده و فرموده: «بروسکم»، لیکن اگر بدون حرف «باء» استعمال شود، و شیئ ملموس را مفعول خود بگیرد استیعاب و شمول را می رساند و اگر با حرف «باء» مفعول بگیرد، دلالت می کند بر این که بعضی از شیئ ملموس را لمس کرده، نه همه آن را.
پس این که فرمود وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ دلالت دارد بر این که مسح سر، فی الجمله واجب است نه بالجمله، ساده تر بگویم مسح مقداری از آن واجب است نه همه آن، و اما این که آن مقدار کجای سر است؟ از مدلول آیه خارج است و این سنت است که عهده دار بیان آن است و سنت صحیح وارد شده به این که سمت پیشانی یعنی جلوی سر، باید مسح شود.
از آیه براحتی چنین استفاده می شود که باید پا را نیز مسح کشید و نباید شست، زیرا مسح با غسل کاملا متفاوت است و اصرار اهل تسنن بر شستن پا در وضو با توجه به صراحت آیه بر وجوب مسح بسیار شگفت انگیز است. البته بعضی گفته اند کلمه «أرجلكم» عطف است بر کلمه «وجوهكم» البته این در صورتی است که «ارجلکم» به نصب خوانده شود و اما بنا به قرائت «ارجلکم» به صدای پائین لام، مساله تبعیت را پیش کشیده اند، اما آیه تحمل چنین توجیهی را ندارد.
لذا بعضی دیگر گفته اند: عطف جمله «ارجلکم» به جمله «روسکم» به جای خود محفوظ است و معنای آیه این است که سر و پاها را مسح کنند لیکن منظور از مسح شستن خفیف و یا به عبارتی تَر کردن است، پس چه مانعی دارد که منظور از مسح پاها شستن آن ها باشد چیزی که این احتمال را تقویت می کند این است که تحدیدی که در این باب وارد شده همه راجع به عضوی است که باید شست، یعنی صورت (و دست) و درباره عضو مسح کردنی هیچ تحدید حدودی نشده به جز پا که فرموده پا را تا کعب مسح کنید، از همین تحدید می فهمیم که مسح پا هم حکم شستن آن را دارد.
علاوه بر این که اگر بنا باشد مسح پاها را به شستن پاها معنا کنیم، چرا این کار را در مورد مسح سر نکنیم؟ و براستی ما نمی فهمیم که در چنین صورتی چه چیز ما را مانع می شود از این که هر جا در کتاب و سنت به کرج کلمه مسح برخوردیم آن را به معنای شستن گرفته و هر جا که به کلمه: غسل (شستن) برخوردیم، بگوییم منظور از آن مسح (دست کشیدن) است؟ و چه چیز مانع می شود از این که ما تمامی روایاتی که درباره غسل وارد شده همه را حمل بر مسح کنیم و همه روایاتی که درباره مسح رسیده حمل بر شستن نمائیم و آیا اگر چنین کنیم تمامی ادله شرع مجمل نمی شود؟
و اما این که گفتار خود را با تحدید مسح پاها تا بلندی کعب تقویت کرد، این کار وی در حقیقت تحمیل کردن دلالتی است بر لفظی که به حسب لغت، آن دلالت را ندارد به صرف قیاس کردن آن با لفظی دیگر، و این خود از بدترین نوع قیاس است.
با توجه به آن چه ذکر شد می توان گفت که بین شیعه امامیه و مذاهب چهارگانه اهل تسنن، دو اختلاف عمده در مسئله وضو وجود دارد.
اول: در کیفیت شستن دست ها
دوم: در مسح و یا شستن پاها
اینک تأملی در این دو نکته:
آیا باید از آرنج شروع کرد و به انگشتان ختم نمود؟ و یا برعکس از انگشتان و کف دست شروع و به آرنج ختم کرد؟ همان گونه که ذکر شد شیعه امامیه می گوید در وضو شستن دست ها باید از آرنج شروع شود و به انگشت ها ختم گردد اما مذاهب چهارگانه اهل تسنن می گویند به هر گونه شسته بشود صحیح است، لیکن بهتر این است که از انگشتان شروع و به آرنج ختم گردد. (1)
بنابراین در کیفیت شستن دست ها در وضو، آن گونه که شیعیان وضو می سازند در نزد دیگر مذاهب اسلامی به اتفاق صحیح است هیچ کدام از مذاهب چهارگانه اهل تسنن حنبلی، حنفی، شافعی و مالکی این گونه شستن را باطل نمی دانند اما شستن دست به گونه ای دیگر، یعنی شروع آن از انگشتان باشد و به آرنج ختم گردد، این را شیعه نمی پذیرد و باطل می داند.
اهل تسنن که می گویند بهتر است در شستن دست از انگشتان شروع و به آرنج ختم گردد به جمله «الی المرافق» در آیه ششم از سوره مائده تمسک کرده اند.
1) التفسير الكبير، همان، ص 160
فخر رازی در ذیل تفسیر این آیه می نویسد:
مستحب است که در هنگام شستن دست ها در وضو، آب را به روی کف دست بریزد و از کف به آرنج جاری کند و از پایین به بالا بشوید بر عکس اگر شسته بشود یعنی ریختن آب از آرنج به کف دست از بالا به پایین، برخی در این گونه شستن اشکال کرده اند برای این که خداوند متعال فرموده است: وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ در این آیه «مرافق» را غایت و پایان غسل قرار داده است پس قرار دادن مرفق» به عنوان مبدأ و آغاز غسل برخلاف آیه است ولی جمهور فقها گفته اند این گونه شستن اشکالی ندارد، گرچه برخلاف استحباب عمل شده است. (1)
اما شیعه می گوید: این آیه هیچ اشاره ای به آغاز و پایان شستن ندارد بلکه حد شستن را بیان کرده است. به تعبیری دیگر جمله (الی المرافق) قيد جمله ایدیکم است نه قید «فاغسلوا» لفظ «ایدیکم» در این آیه مشترک است بین کل و جزء هم در کل استفاده می شود و هم در جزء به کف دست، "دست" می گویند و تا آرنج را هم می گویند: "دست" تا بازو و کتف را هم می گویند: "دست". آیه می گوید: «در وضو دست هایتان را بشویید چون که این دست از نظر مقدار ابهام دارد و بین کل و جزء همه دست یا قسمتی از دست مشترک است»، واژه "الی المرافق" این ابهام را می زداید و معلوم می کند که مقدار شستن چه مقدار است، به تعبیر فخر رازی، این جمله "الى المرافق" برای تحدید امر است. (2)برای روشن کردن مقدار شستن است نه بیش از این. (نه جهت شستن).
شستنی که به دست ها تعلق گرفته است، از نظر کیفیت آن مطلق است، ممکن است همان گونه که به همین صورت از آرنج شروع و به انگشتان ختم گردد و ممکن است به عکس آن شسته بشود، آیه از این جهت مطلق است و به هیچ یک از این دو نوع شستن اشاره ای ندارد.
اما این که چرا شیعه یک نوع شستن را رد می کند و می گوید باید از بالا به پایین شسته بشود نه برعکس، این نظر فقهی به جهت احادیثی است که از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده است شیعه به پیروی از دستور پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «از اهل بیت من جدا نشوید»، به اهل بیت علیهم السلام و عترت آن حضرت صلی الله علیه و آله به عنوان "ثقل اصغر" تمسک می کنند و در این تمسک در می یابند که در ساختن وضو باید دست ها را از بالا به پایین بشویند نه از پایین به بالا. امام پنجم علیه السلام می فرمایند: «پیامبر صلی الله علیه و آله این گونه وضو می گرفت، آب را به روی آرنج ریخت و آن گاه از بالا به پایین شست». (3)
حالا اگر بگوییم حکم آیه (فاغسلوا) به "الى المرافق" مقيد است یعنی این قید قید "ایدیکم" نباشد، بلکه قيد "فاغسلوا" باشد، در این صورت باید شستن از سر انگشتان شروع شود و به آرنج پایان پذیرد، نه برخلاف این و اگر از آرنج شروع شود و به انگشتان ختم گردد. باید بگوییم وضو باطل است. در حالی که همه مذاهب اسلامی می گویند که اگر دروضو دست ها از آرنج شسته بشود و به انگشتان ختم گردد، این وضو صحیح است، خود این حکم به درست بودن این وضو از سوی مذاهب اهل تسنن دلیل بر این است که آنان نیز "الی
المرافق" را قید برای شستن نمی دانند هیچ راهی جز این نیست که بگوییم "الی المرافق" قيد "ایدیکم" است نه قيد "فاغسلوا" و وقتی که "الى المرافق" قید " ایدیکم" شد، برای شستن از انگشتان دست به طرف آرنج دلیلی وجود ندارد.
از سوی دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: امت من بر خطا جمع نمی شوند، یعنی چیزی که همه امت بر آن اتفاق نظر دارند، قطعاً صحیح است. حال بر اساس این که شیعه و سنی، شستن از آرنج تا نوک انگشتان را صحیح می داند، این مطلب نمی تواند خطا باشد و راه نجات این است که اهل تسنن نیز مانند شیعه عمل کنند زیرا این عمل بطور یقینی به فتوای هر دو صحیح است.
اما در مورد مسح پا شیعه امامیه می گوید در وضو لازم است روی پاها با رطوبت دست مسح بشود. اما چهار مذهب اهل تسنن می گویند شستن پاها در وضو لازم است، مسح کافی نیست.
آن ها می گویند: به مقتضای روایات و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله باید در وضو پاها شسته بشود، مسح کافی نیست. "مسلم بن حجاج نیشابوری" در کتاب " الجامع الصحیح" از ابوهریره و عبدالله بن عباس نقل می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله به شستن پاها در وضو عنایت داشت. (1)
اما این استدلال اهل تسنن برای شستن پاها در وضو تمام نیست زیرا:
اولاً: روایات دیگری حتی از طرق اهل تسنن وجود دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله در هنگام وضو روی پاها را مسح می کردند و به این کار دستور صادر نمود. در سنن ابن داوود آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در وضو روی دو پای خویش را مسح نمود. (2)
"ابن قدامه" در "المغنی" می نویسد: ابن عباس گفت: درباره وضو در قرآن مجید دو شستن (شستن دست ها و صورت) و دو مسح (مسح پاها) و سر آمده است. (3)
ابن جریر طبری در تفسیر قرآن می نویسد: از ابن عباس درباره وضو پرسشی به عمل آمد، وی در پاسخ گفت: وضو دو شستن و دو مسح کردن است. (شستن صورت و دست ها و مسح سر و پاها).
بنابراین از خود روایات اهل تسنن می توان برای مسح پا استدلال کرد آنان هم برای شستن پاها روایت دارند و هم برای مسح پاها، پس اخذ به این روایات برای شستن پاها در وضو تمام نیست.
ثانیاً: روایاتی که می گوید که در وضو باید پاها شسته بشود، مخالف با قرآن است. قرآن می گوید سرها و پاهایتان را در وضو مسح نمایید حتی اگر روایت بگوید پاهایتان را در وضو بشویید چون این گونه روایات با قرآن مخالف است نمی توان پذیرفت فخررازی در تفسیرش می نویسد: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
اذا روى لكم عنى حديث فاعرضوه على كتاب الله، فان وافقه فاقبلوه و الا فردوه. اگر از من روایتی برای شما نقل کردند، آن را به قرآن عرضه کنید اگر موافق با قرآن بود قبول کنید و آن را بپذیرید و گرنه طردش کنید. (4)
بهرحال، به مقتضای آیه قرآن و سنت یا روایاتی که از طریق اهل بیت پیامبر به ما رسیده است، در وضو روی پاها مسح کشیده می شود قرآن کریم می گوید: وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ، در وضو به قسمتی از سر و پاها را تا برآمدگی روی پا مسح نمایید.
در این آیه خداوند متعال با صراحت بیان داشته است که در وضو سر و پاها باید مسح بشود.
ابن عباس که از مفسران بزرگ قرآن است می گوید در وضو دو شستن و دو مسح لازم است این روایت را ابن قدامه در مغنی (1)و ابن جریر طبری در تفسیرش آورده است. (2)
در وسایل الشیعه، شیخ حر عاملی از ابن عباس روایتی نقل می کند که گفت:
"ان في كتاب الله المسح و يأبى الناس الا الغسل در قرآن آمده است که پاها مسح بشود اما مردم (برخی از مسلمانان) می گویند: نه، تنها باید پاها را شست" (3)
ونیز از "قتاده" نقل شده است که گفت: در وضو خداوند دو غسل و دو مسح را واجب نمود. (4)
مسلمانان قبل از حکومت خلیفه سوم در مسئله وضو اتفاق نظر داشته در مورد مسح پاها یا شستن آن اختلاف نظر بارزی نداشتند، اما از روایت های که از عثمان در بیان کیفیت وضو نقل شده، استفاده می شود، آغاز اختلاف در این زمینه در دوره خلافت این خلیفه آغاز شده است مسلم در صحیحش، برخی از این اخبار را نقل می کند و ما اینک به ذکر آن ها می پردازیم:
آن چه در کتاب های آسمانی وجود دارد چه با قرآن مخالفت نداشته باشد اخذ می شود؛ و گرنه باید آن را رد کرد. بنابراین وقتی جایگاه قرآن نسبت به دیگر کتب آسمانی چنین است جایگاه آن نسبت به روایاتی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده نیز چنین است؛ یعنی قرآن بر آن ها اشراف دارد و چنان چه روایتی (در صورت صحت سند) با آن مخالفت نداشته باشد اخذ می شود؛ و گرنه پذیرفته نمی شود.
البته معنای سخن این نیست که باید سنّت را از شریعت حذف و به قرآن بسنده کرد؛ بلکه سنّت؛ یعنی روایاتی که از پیامبر اکرم نقل شده است، چنان چه با سند قطعی مسلمانان (قرآن) در تضاد نباشد، پس کنار از قرآن، دومین حجّت مسلمانان است.
بنابراین اگر قرآن در زمینه مسح یا شستن حکمی داشته باشد اخباری که بر خلاف آن حکم باشند، چه ارزشی دارند؟ البته اگر امکان جمع بین قرآن و اخبار وجود داشته باشد، مثلاً «اخباری که در این باب وارد شده مربوط به دوره ای خاص بوده، آن گاه قرآن آن ها را نسخ کرده است» این کار را می کنیم اما اگر امکان جمع وجود نداشته باشد باید آن روایت ها را به کنار نهاد.
فخر رازی می گوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: اگر حدیثی برای شما نقل شد آن را بر کتاب خدا عرضه کنید چنان چه با آن موافق بود آن را قبول کنید؛ و گرنه آن را رد کنید». (1)
حال که دانسته شد آغاز اختلاف در زمینه مسح یا شستن پاها در دوره خلافت خلیفه سوم بوده است، اینک این پرسش مطرح می شود که چه چیزی سبب شد حدود بیست سال پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله این زمینه اختلاف ایجاد شود؟
در پاسخ به این پرسش احتمالاتی وجود دارد که آن ها را ذکر می کنیم:
ممکن است تصوّر شود ریشه اختلاف در آن دوره، اختلاف قرائت بوده است؛ به این معنا که قرّاء در اعراب کلمه «أرجلكم» در آیه وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ وَأرْجُلَكُمْ اختلاف داشتند. گروهی کلمه «أرجلکم» را عطف بر «بروءسکم» گرفتند و در نتیجه آن را «ارجلکم» به کسر «لام» قرائت کردند، که مطابق این قرائت، مسح بر پاها واجب می شود اما گروهی کلمه «رجلکم» را عطف بر «وجوهکم» در جمله «فاغسلوا» وجوهكم وأيديكم قلمداد کردند و در نتیجه آن را «أرجُلَکم» به «فتح «لام» قرائت کردند که مطابق این قرائت، شستن پاها واجب می شود.
اما این احتمال قطعاً باطل است؛ زیرا اگر یک عرب اصیل آیه مزبور را بدون هر گونه پیش داوری بخواند، به جز عطف «أرجلکم» بر «برءوسکم» به چیز دیگری راضی نخواهد شد؛ خواه کلمه «أرجلکم» را با جرّ بخواند یا با نصب، هرگز به فکرش نمی رسد که این کلمه بر «وجوهكم» عطف شده باشد تا در نتیجه، منشأ اختلاف در مسح یا شستن پاها باشد.
بنابراین اگر کسی خواهان تفسیر آیه و فهم مدلول آن باشد کافی است خودش را در عصر نزول آیه قرار دهد و در نظر بگیرد این کلام خدا را از دهان رسول خدا صلی الله علیه و آله یا اصحابش می شنود. در این صورت آن چه از آن می فهمد بین خود و خدایش حجّت خواهد بود و قطعاً به احتمالات و وجوهی که پس از آن ظاهر می شود، اعتماد نخواهد کرد.
1) صحیح مسلم به شرح نووی، ج 3، ص 115، شماره 229-1 الدر المنثور، ج 3، ص 1 و 4.
اگر این آیه را بر یک عرب که دور از فضای مباحث فقهی و اختلافاتی که میان مسلمانان در کیفیت وضو وجود دارد، عرضه کنیم و از او بخواهیم آن چه را از آیه می فهمد برای ما بیان کند، به روشنی و بدون این که فکر کند که آیا «أرجلکم» عطف بر «رءوسکم» است یا بر «وجوهکم» خواهد گفت: وضو مشتمل بر دو شستن و دو مسح است. او درک می کند که آیه شریفه از دو جمله تشکیل شده و در هر یک از آن ها به حکمی تصریح گردیده است:
در جمله نخست، یعنی فاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ ابتدا حکم شستن «وجوه» آمده، آن گاه «ایدی» بر آن عطف شده است بنابراین حکم «أیدی» به دلیل عطف بر «وجوه»، حکم «وجوه» را دارد. در جمله دوم یعنی وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَأرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ ابتدا حکم مسح «رءوس» مطرح شده، آن گاه «ارجل» بر آن عطف شده است بنابراین حکم «ارجل» به دلیل عطف شدن بر «رءوس» حکم «رءوس» را دارد. واو عطف که میان «رءوسکم» و «أرجلکم» آمده، نشان دهنده این است که حکم پس از و او با حکم قبل از آن یکی است و هیچ عرب اصیلی بین حکم «رءوس» و حكم «أرجل» تفاوت قایل نمی شود، بلکه آن را مخالف ظاهر آیه می داند.
از برخی روایات استفاده می شود که شستن پاها به هنگام وضو به جای مسح، سنّت بوده و پیامبر صلی الله علیه و آله بخشی از عمرشان به آن دستور داده اند اما وقتی سوره مائده نازل شد که در آن آیه وضو و دستور مسح پاها به جای شستن آن ها وجود دارد سنت قبلی نسخ شده و وظیفه این می شود که در وضو پس از شستن دست ها سر و پاها مسح شود. پس از گذشت زمانی برخی که ناسخ و منسوخ را نمی شناخته اند به سنتی که نسخ شده عمل می کنند و همین موجب اختلاف بین مسلمانان می شود. غافل از این که پس از نزول قرآن که حاوی سوره مائده یعنی آخرین سوره ای که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد، وظیفه مسلمانان عمل به قرآن ناسخ است. ابن جریر از انس روایت می کند: «قرآن به مسح پاها به هنگام وضو حکم کرد در حالی که سنّت شستن [پاها] بود». (1)
منظور از سنّت، عمل پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از نزول آیه قرآن در این زمینه می باشد بدیهی است که قرآن، حاکم و ناسخ سنّت است.
ابن عباس می گوید: «مردم در وضو پای خود را می شویند، در حالی که در قرآن چیزی را جز مسح پاها نمی یابم». (2)
بین روایاتی که حاکی از عمل پیامبر صلی الله علیه و آله در شستن پاها و ظهور آیه در لزوم مسح است می توانیم این گونه جمع کنیم و بگوییم شستن پاها قبل از نزول آیه وضو بوده است. نظیر این مطلب را در باره مسح بر کفش ها به هنگام سفر هم مشاهده می کنیم؛ زیرا حاتم بن اسماعیل از جعفر بن محمد و وی از پدرش و او از على علیه السلام روایت کرده است قرآن حکم مسح روی کفشها را نسخ کرده است». (1)
عکرمه از ابن عباس روایت کرده است: آیه وضو پس از مسئله مسح روی کفش نازل شده و معنای کلام این است که اگر چه از پیامبر صلی الله علیه و آله در دوره ای دستور مسح روی کفش صادر شده بود، ولی قرآن خلاف آن را آورده و آن را نسخ کرده و فرموده است: وَامْسَحُواْ بِرُؤوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ؛ یعنی بر پوست پا مسح کنید، نه بر کفش و جوراب. (2)
حاکمان اصرار داشته اند که پاها به جای مسح شسته شود و به خاطر کثیف بودن کف پاها، مردم را بر این کار مجبور می کرده اند از آن جا که بسیاری از مردم، پا برهنه بوده اند آن را می پذیرفته اند. برخی از مطالبی که در متون آمده است این احتمال را تأیید می کند؛ از جمله:
موسی بن انس که ما نزد او بودیم گفت: ای ابا حمزه! حجاج در اهواز برای ما که با او بودیم، خطبه ای ایراد کرد و در طی آن از وضو یاد کرد. آن گاه گفت: «اغسلوا وجوهكم و ایدكم و امسحوا برءوسكم و ارجلكم» و هیچ جای انسان کثیف تر از پاهایش نیست پس زیر و رو و پاشنه آن ها را بشویید!
انس گفت: خدا راست گفت و حجاج دروغ گفت خداوند فرموده است سرها و پاها را مسح کنید، موسی بن انس که گفت: چنین بود هر گاه انس می خواست پاهایش را مسح کند، آن ها را تر می کرد. (3)
روایتی است که احمدبن حنبل با سند خویش از ابی مالک اشعری نقل کرده که روزی او به قومش می گوید: جمع شوید تا برای شما نمازی آن گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله خوانده است بخوانم، چون جمع شدند، گفت: آیا میان شما غریبه ای هست؟ گفتند نه مگر خواهر زاده ای از ما، گفت: خواهر زاده هر قومی، از آن گروه است. آن گاه درخواست کرد کاسه آبی بیاورند. وقتی آوردند، وضوء گرفت؛ به این شکل که نخست مضمضه و استنشاق کرد، آن گاه صورت و دست ها را هر کدام سه بار شست و بر سر و روی دو پا مسح کرد و آن گاه نماز خواند. (5)
این ها احتمالاتی بود که می توان با آن ها شستن پا به جای مسح را توجیه کرد؛ با آن که قرآن بر مسح دلالت دارد. از میان این سه احتمال احتمال دوم و پس از آن احتمال سوم به واقع نزدیک تر است.
1) ابن ابی شیبه، المصنف، ج 1، ص 213 باب من كان لايرى المسح باب 217
2) همان.
3) ابن کثیر، تفسیر القرآن، ج 2، ص 25، طبری، تفسیر قرآن، ج 6، ص 82.
4) به گونه ای که معتقدان به مسح از اظهار عقیده در این زمینه پرهیز و تنها در نهان بدان تصریح می کرده اند.
5) مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 342 ، المعجم الكبير، ج 3، ص 280، شماره 3412.
عثمان به محلی که مردم اجتماع می کردند آمد و خواست وضو بگیرد. او نخست مضمضه و استنشاق کرد؛ آن گاه صورتش را سه بار شست و دستانش را هر کدام سه بار شست و سر و پاها را هر کدام سه بار مسح کرد. سپس گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که چنین وضو گرفت؛ ای کسانی که حضور دارید! آیا چنین است؟ گروهی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله که نزد او بودند، گفتند: آری. (1)
عثمان مقداری آب طلبید و با آن وضو گرفت؛ آن گاه خندید سپس گفت: آیا نمی پرسید، چرا خندیدم؟ گفتند: ای امیرالمومنین! چه چیزی تو را خنداند؟ گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که همچون من وضو گرفت؛ نخست مضمضه و استنشاق کرد و صورت و دست ها را هر کدام سه بار شست و سر و روی پاها را مسح کرد. (2)
«پیامبر صلی الله علیه و آله وضو گرفت و سه بار صورت و دو بار دست هایش را شست و سر و پاها را دو بار مسح کرد».
در مسجد با علی علیه السلام نشسته بودیم، مردی نزد علی علیه السلام آمد و گفت: نحوه وضوی رسول خدا صلی الله علیه و آله را به من نشان بده علی علیه السلام قنبر را خواند و از او خواست ظرفی آب بیاورد وقتی آب را آورد، دستان و صورتش را سه بار شست آن گاه انگشت خود را در دهانش کرد و سه بار استنشاق نمود و سه بار بازوهای خود را شست و سرش را یک بار و پاهایش را تا برآمدگی آن مسح ،کرد در حالی که هنوز از محاسنش به سینه آب می چکید آن گاه پس از وضو جرعه ای آب نوشید و گفت کجاست آن که از وضوی رسول خدا پرسید؟ وضوی رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین بود. (3)
عباد بن تمیم از پدرش نقل کرده است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که وضو گرفت و با آب بر محاسن و پاهایش مسح کرد». (4)
از علی بن ابی طالب علیه السلام نقل شده است: «فکر می کردم کف پا بیشتر سزاوار مسح است تا روی آن؛ تا این که دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله روی پاها را مسح می کند». (5)
از سفیان نقل شده است: «علی علیه السلام را دیدم که وضو گرفت و در آخر، روی پاها را مسح کرد.» (1)
از حمران نقل شده است:
عثمان را دیدم که درخواست کرد برای او آب بیاورند آن گاه سه بار دستش را شست و پس از مضمضه و استنشاق، صورت و دست هایش را سه بار شست و سپس سر خود و روی پاهایش را مسح کشید. (2)
عاصم احول از انس روایت کرده است: «در قرآن، مسح، و در سنّت، شستن آمده است. و این، اسنادی صحیح است.» (3)
عکرمه از ابن عباس نقل کرده است: «وضو از دو شستن و دو مسح تشکیل شده است».
پیش از این روایاتی از اعلام صحابه و تابعین که حاکی از لزوم مسح در وضو بود، به نقل از صحاح و مسانید روایی، ذکر کردیم اینک نام و جایگاه هریک از این صحابه و تابعین را در نقل حدیث، با اشاره مختصری به شرح حالشان نقل می کنیم تا خواننده آگاه شود که معتقدان به مسح، بزرگان صحابه و تابعین و برجستگان ثقات بوده اند:
امام علی بن ابی طالب علیه السلام که در این باره فرمود: اگر دین و احکام آن با رأی و نظر انسان ها بود، زیر پاها سزاوارتر به مسح می بود تا روی آن ها؛ اما من دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله روی پاها را مسح می کرد.
امام باقر علیه السلام محمد بن علی بن الحسین، سرور بنی هاشم در زمان خود و مشهور به باقر یعنی شکافنده علوم. (4)
بسر بن سعید، امام اهل مدینه، مولای بنی حضرم، از عثمان بن عفان حدیث کرده است و یحیی بن معین و نسایی او را توثیق کرده اند. محمد بن سعد گفته است وی از عابدان و زاهدان بریده از دنیا بود. احادیث بسیاری از وی نقل شده است» (5)
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب، کسی که به سبب دانش گسترده اش به دریا مشهور بود. همچنین او «حبر الامة» یعنی دانشمند امّت نامیده شده است. عبدالله بن عتبه در باره او گفته است:
«ابن عباس با داشتن خصلت هایی از همه مردم برتر بود: در علم، هیچ کس بر او پیشی نداشت، در فقه مرجع هر سؤالی بود و من کسی را ندیدم که در احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله از او داناتر و در رأی، از او فقیه تر و در تفسیر قرآن کریم از او داناتر باشد. (6)
1) مسند احمد حدیث 1018
2) كنز العمال، ج 5، ص106.
3) منبع این حدیث و احادیث بعدی (احادیث 18 تا 26)
4) تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 124، تهذیب التهذیب، ج 9، ص 350 ، حلیة الاولیاء، ج 3، ص 180، شذرات الذهب، ج 1، ص149، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 1، ص149.
5) ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 594
6) اسدالغابه، ج 3، ص192 و 195.
زراره از امام باقر علیه السلام روایت کرده است:
آیا نمی خواهید وضوی رسول خدا را برای شما انجام دهم؟ گفتیم: بله، پس ظرف آبی طلبید. وقتی آوردند آن را در مقابل خود قرار داد، آن گاه آستین را بالا زد و کف دست راست را در آن فرو برد و گفت در صورتی که دست پاک باشد چنین کنید پس مشتی آب برداشت و دست خود را بر پیشانی گذاشت سپس گفت: بسم الله و آب را بر پیشانی و محاسن خود ریخت.
سپس دست چپ را در آب فرو برد و آب برداشت و آن را بر آرنج راست ریخت و باکف دست چپ آن را از بالا به پایین تا سرانگشتان به جریان در آورد سپس با دست راست مشتی آب برداشت و بر آرنج دست چپ ریخت و با کف دست راست آن را از بالا به پایین تا سر انگشتان به جریان درآورد؛ و جلوی سر و روی پای راست را با رطوبت دست راست و روی پای چپ را با رطوبت دست چپ مسح کرد. (1)
زراره می گوید: امام باقر علیه السلام فرمود:
47... سه مشت آب برای وضو کافی است یک مشت آب برای صورت و دو مشت برای دو دست. با رطوبت دست راستت جلوی سرت را مسح کن و با رطوبتی که از دست راست باقی می ماند روی پای راست و با رطوبتی که از دست چپ باقی می ماند روی پای چپ را مسح کن مردی از امیر المومنین علیه السلام از کیفیت وضوی رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید، حضرت همین گونه گفت. (2)
زراره و بکیر از امام باقر علیه السلام درباره کیفیت وضوی رسول خدا پرسیدند امام در پاسخ، ظرف آبی طلبید و کف دست راستش را در آن فرو برد و مشتی آب برداشت و بر صورت ریخت و آن را شست. آن گاه دست چپش را در آب فرو برد و مشتی آب برداشت و بر بازوی راست ریخت و آن را از آرنج تا کف دست بدون این که به آرنج برگردد شست سپس دست راستش را در آب فرو برد و مشتی آب برداشت و آن را بر بازوی چپ از ابتدای آرنج ریخت و آن را مانند دست راست شست. پس از آن با رطوبت کف دست، سر و پاها را بدون این که آب تازه با دست بردارد مسح کرد سپس فرمود: لازم نیست انگشتان را زیر شراک بند نعلین فرو برد. آن گاه فرمود: خداوند می فرماید: يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاة فاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيكُم (3)پس نباید از مرفق تا انگشت های دست چیزی ناشسته بماند؛ زیرا خداوند می فرماید: فاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وأَيْدِيكُم الى المرافق سپس فرموده است: وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ وَارْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ. بنابراین اگر کسی مقداری از سر و پاها را از انگشتان تا برآمدگی مسح کند، کفایت می کند.
پرسیدیم: برآمدگی پاها کجاست؟ امام علیه السلام فرمود پایین تر از مفصل ساق آن گاه پرسیدیم: آیا یک مشت آب برای شستن صورت و یک مشت برای شستن دست کافی است؟ امام علیه السلام فرمود: آری اگر کشیدن دست ها خوب انجام شود، دو مشت آب، برای کلّ وضو کفایت می کند. (4)
قال: سمعت أبا عبدالله علیه السلام يقول: إِنَّ أَبِی کَانَ یَقُولُ: إِنَّ لِلْوُضُوءِ حَدّاً مَنْ تَعَدَّاهُ لَمْ یُؤْجَرْ، وَ کَانَ أَبِی یَقُولُ إِنَّمَا یَتَلَدَّدُ ، فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ وَ مَا حَدُّهُ، قَالَ تَغْسِلُ وَجْهَکَ وَ یَدَیْکَ، وَ تَمْسَحُ رَأْسَکَ وَ رِجْلَیْکَ؛
از امام صادق علیه السلام شنیدم که می گفت پدرم می گفت وضو حدی دارد که اگر کسی آن را رعایت نکند، اجر نمی برد. پدرم می گفت: ولی با این مسئله دشمنی می شود مردی به او عرض کرد: حد آن چیست؟ فرمود: صورت و دستانت را بشوی و سر و پاهایت را مسح کن!
إِنَّهُ یَأْتِی عَلَی اَلرَّجُلِ سِتُّونَ وَ سَبْعُونَ سَنَهً مَا قَبِلَ اَللَّهُ مِنْهُ صَلاَهً قُلْتُ کَیْفَ ذَاکَ قَالَ لِأَنَّهُ یَغْسِلُ مَا أَمَرَ اَللَّهُ بِمَسْحِهِ آدمی ممکن است شصت و یا هفتاد سالش باشد، ولی نمازش مورد قبول پیشگاه خداوندی نباشد راوی می گویند پرسیدم: این چگونه می شود؟ حضرت فرمود به جهت این که خداوند دستور داده است در وضو پاها را مسح کنند ولی به جای مسح پاها را می شویند. (2)
إِنَّ الرَّجُلَ لَيَعْبُدُ اللهَ أَرْبَعِينَ سَنَةَ وَ مَا يُطِيعُهُ فى الْوُضُوء لأَنَّهُ يَغسلُ مَا أَمَرَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بمَسْحِهِ ممکن است آدمی چهل سال خدا را عبادت کند ولی وضویش صحیح نباشد چون که به جای مسح روی پاها، آن را می شوید در حالی که خداوند به مسح آن فرمان داده است. (3)
1- تصریح قرآن به لزوم مسح پاها و این که شستن آن ها موافق قرآن کریم نیست.
2- گروهی از برجستگان و مشاهیر صحابه (که حافظان سنت و احادیث بوده اند) به هنگام وضو مسح می کرده اند و به شدت با شستن پاها مخالفت نموده اند که روایات انبوه آن ها گذشت.
3- امامان اهل بیت علیهم السلام، از جمله امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام کیفیت وضوی رسول خدا صلی الله علیه و آله را بیان کرده اند که ایشان به جای شستن پاها، مسح می کرده است.
4- پیامبر به همه مسلمانان فرمان داد به سخنان اهل بیت علیهم السلام تمسّک کنند: إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ اَلثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اَللَّهِ وَ عِتْرَتِی بنابراین چنگ زدن به احادیث آنان، فرمانبرداری از سخن پیامبری است که جز به حق چیزی نمی گویند. کسی که به هر دو میراث پیامبر صلی الله علیه و آله تمسک کند، از گمراهی نجات می یابد و کسی که به یکی از آن دو تمسک کند، بر خلاف سخن پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کرده است.
حضرت علی علیه السلام که بابِ علم پیامبر صلی الله علیه و آله است قایل به مسح است. فخررازی درباره «اقتدا» به حضرت علی علیه السلام می گوید کسی که در دینش به علی بن ابی طالب علیه السلام اقتدا کند، هدایت یافته است. دلیل این مطلب، سخن پیامبر صلی الله علیه و آله است که فرمود: خدایا حق را دایر مدار علی قرارده. (1)
1) رازی، مفاتیح الغیب، ج 1، ص 111.
1- وسائل الشيعه، شیخ حر عاملی، ج1، ص257.
2- التفسير الكبير، همان، ص 160
3- همان، ص 160
4- همان، ص 161.
5- وسایل الشیعه شیخ حر عاملی، کتاب الطهاره ابواب وضو باب 15، ح 2 و 3، ج 1، ص 272
6- صحیح مسلم جلد اول کتاب الطهاره باب وجوب غسل رجلين.
7- سنن ابی داود، ج 1، ص 26
8- معنی ابن قدامه، ص 133
9- التفسير الكبير، همان، ص 163
10- مغنی ابن قدامه، ص 132.
11- الجامع البیان فی تفسیر القرآن، محمد بن جریر طبری، ج 6، ص 12.
12- وسائل الشيعه، ج 1، ص 25، ح 7.
13- مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج 3، ص165.
14- مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)، ج 3، ص 252، چاپ مصر، 1308.
15- صحیح مسلم به شرح نووی، ج 3، ص 115، شماره 229-1 الدر المنثور، ج 3، ص 1 و 4.
17- همان.
18- ابن ابی شیبه، المصنف، ج 1، ص 213 باب من كان لايرى المسح باب 217
19- همان.
20- ابن کثیر، تفسیر القرآن، ج 2، ص 25، طبری، تفسیر قرآن، ج 6، ص 82.
21- به گونه ای که معتقدان به مسح از اظهار عقیده در این زمینه پرهیز و تنها در نهان بدان تصریح می کرده اند.
22- مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 342 ، المعجم الكبير، ج 3، ص 280، شماره 3412.
23- مسند احمد، ج 1، ص 109، حدیث 489
24- کنز العمال، ج 9، ص 436، حدیث 26863.
25- همان ص 448، حدیث 26908
26- همان، ص 429، حدیث 26822
27- مسند احمد، ج 1، حدیث 739 و 919
28- مسند احمد حدیث 1018
29- كنز العمال، ج 5، ص106.
30- منبع این حدیث و احادیث بعدی (احادیث 18 تا 26)
31- تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 124، تهذیب التهذیب، ج 9، ص 350 ، حلیة الاولیاء، ج 3، ص 180، شذرات الذهب، ج 1، ص149، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 1، ص149.
32- ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 594
33- اسدالغابه، ج 3، ص192 و 195.
34- کلینی، کافی، ج 3، کتاب طهارت، (باب صفة الوضوء).
35- کلینی، کافی، ج 3، کتاب طهارت باب (صفة الوضوء) حدیث 4.
36- مائده، 6
37- کلینی، کافی، ج 3، کتاب طهارت، (باب صفة الوضوء)، حدیث 5.
38- وسایل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج 1، ص 295، ج 6.
39- همان، ح2.
40- همان، ص 297، ج 16
41- رازی، مفاتیح الغیب، ج 1، ص 111.
حر عاملی، وسائل الشیعه 26 جلدی موسسه آل البيت، قم، 1409ه.ق.
کلینی، الکافی، جلدی، دارالکتب الاسلامیه تهران، 1365ه.ش.
شهرستانی علی وضوی پیامبر انتشارات عروج اندیشه، تابستان 1377ه.ش.
طباطبایی، محمدحسین سنن النبی، انتشارات گوهر بقیع، اسفند 1385ه.ش.
طباطبایی، محمدحسین، تفسیر المیزان، انتشارات اسلام، 1379ه.ش.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیه، 1379ه.ش.
سبحانی، جعفر، گزیده راهنمای حقیقت، چاپ دار الحدیث نشر مشعر، بهار 1386ه.ش.
برآن شدیم برای تبیین بهتر مقام و منزلت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام از کارشناسان و دانشمندان دینی بهره بگیریم در مکاتبات که با برخی از علماء و دفاترشان درباره معنا و مفهوم حديث شريف لَوْلَانَا مَا عُرِفَ الله و نيز حديث لوْلَانَا مَا عُبد الله برقرار شد، نکات و مطالب بسیار ارزنده و مفیدی بدست آمد که خوانندگان عزیز را دعوت به مطالعه دقیق آن می نماییم.
سؤال: درباره این حدیث که می فرماید: لَوْلَانَا مَا عُرِفَ الله، لوْلَانَا مَا عُبدالله توضیح منطقی و مستدل تبار بیان نمائید؟
بسمه تعالی
معرفت و به تبع آن عبودیت مقام ربوبی امری نسبی است و به تناسب ظروف وجودی انسان ها متفاوت است و چون ائمّه طاهرین علیهم السلام بلحاظ ظروف وجودیشان از معرفت و بدنبال آن عبودیتی برخوردارند که دیگران واجد آن نیستند طبعاً اگر این معرفت از زبان آن بزرگواران کسب شود موجب کمال ظروف وجودی انسان شده و منزلت عبودیت را بالا می برد و همانند قطره ای که به اقیانوس اتصال پیدا کند احاطه وجودی او فزونی می گیرد. پس مراد از این عبارت در کلمات معصومین علیهم السلام آنست که معرفت بالا یا حق معرفت و به تبع آن عبودیت جز با پیروی از سخن و عمل آن بزرگواران و الگو قرار دادن آنان محقق نمی شود. واله العالم
سلام عليكم و رحمة الله
این سؤال یک پاسخ ظاهری دارد که آن چه از معارف صحیح دینی در عالم باقی مانده به برکت اسلام است و بیان کننده معارف صحیح اسلام هم اهل بیت علیهم السلام هستند؛ بنابر این اگر آنان نبودند معرفت صحیح نسبت به خدای متعال و سایر حقایق به دست بشر نمی رسید و عبادت درستی انجام نمی شد. طبق این معنا حصر، حصر اضافی است و طبعاً شامل انبیا و اولیای سابق نمی شود.
امّا تفسیر و تأویل دیگری هم می توان برای آن در نظر گرفت مبتنی بر مطلبی که در بسیاری از روایات آمده است که اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین دارای مقامی نورانی هستند که واسطه فیض همه خیرات و برکات عالم است و اتفاقاً جمله مذکور در ذیل روایاتی آمده که چنین مقامی را برای ایشان اثبات کرده است و مضمون آن در بعضی زیارت ها مانند جامعه کبیره هم آمده است. نمونه این روایات را می توانید در منابع زیر بیابید: بحار الانوار جلد 26 ص 26 باب 5؛ و جلد 25 ص 4 باب 1.
از خداوند تعالی توفیق شما را در شناخت اسلام و عمل به وظایف خواستاریم.
جواب:
بسمه تعالى- عليكم السلام و رحمة الله
تردیدی نیست که هدایت تشریعی و رهنمودهای خدا پرستانه و شناخت نظری و عملی ذات اقدس الهی در گرو سیره قولی و عملی ائمه اطهار می باشد و اگر آن ها نبودند، فرزندان ابوسفیان ها و ابوجهل ها، ابولهب ها مجدداً بت های خود را به صحنه می آوردند و پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله مجدداً بشریت را به سمت بت پرستی سوق می دادند چنان که یزید ملعون پس از ماجرای کربلا و قلع و قمع کردن به ظاهر اردوی امام حسین علیه السلام رسماً اعلان کرد آن چه بنی هاشم گفته دروغ بود و قرآنی نازل نشده و دینی وجود ندارد. پس اگر معصومین علیهم السلام نبودند. کسی خداوند متعال را نمی شناخت و او را بندگی نمی کرد سلام و صلوات بی پایان به ارواح پاک معصومین علیهم السلام باد که امروز خداشناسی و اطاعت ما از خداوند متعال در گرو تلاش علمی و عملی آن ها می باشد. والسلام
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليكم
جواب: روایات شریفه به این معنی آمده است و تاریخ گذشته و حال هم گواه این مطلب است، مثلاً: قبل از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله جاهلیت حاکم بوده و جاهلیت یعنی: آدم کشی سرقت، ناامنی، ظلم، ستم، حیله گری، ،زور، دروغ، غِش، اخلال گری، دختران را زنده به گور کردن، زنان را خدمت کار و کنیز دیدن و تا آخر لیست جنایت و وحشیگری که در رأس آن بت پرستیدن و از خدا بی خبر بودن و این رسول خدا صلی الله علیه و آله و سپس اهل بیت علیهم السلام آن حضرت بودند که آن جاهلیت را برچیده و به جای آن امینت، عدل، داد، راستی، درستی، احترام و محبت به فرزندان دختر و زنان و در رأس همه خوبی ها معرفت به خدا و خداپرستی را برای دنیا به ارمغان آوردند. البته این خوبی ها با حکومت عدل و دادگستری امام زمان علیه السلام به اوج خود خواهد رسید و همه دنیا را فرا می گیرد. ان شاء الله تعالى.
سلام عليكم
جواب: این حدیث شریف حکایت از یک واقعیت و حقیقت محسوس و ملموس می نماید، یعنی امروزه و در جهان امروز چنان چه خداشناسی و خداشناس می بینیم همه آن در اثر فداکاری رسول خدا و اهل بیت عصمت و طهارت است البته غیر از مسلمانان و علی الخصوص محبان و پیروان اهل بیت علیهم السلام خداشناس و خداپرست حقیقی و صحیح نیستند زیرا حتی مانند مسیحیان و یهودیان و زردشتیان قائل به شرک هستند. صریح قرآن مجید است که می فرماید مسیحیان به خدایان سه گانه معتقدند و یهودیان عزیر را فرزند خدا می دانند و زردشتیان قائل به خدای دوگانه خیر و شر می باشند- والعیاذ بالله- چه رسد به بت پرستان، گاوپرستان و مانند آن ها، معلوم باشد که دشمنان اسلام دشمنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و دشمنان اهل بیت علیهم السلام از همان روزی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله از این دنیا رحلت فرمودند سعی بر عقب گرد و به جاهلیت و بت پرستی نموده ولی این فداکاری اهل بیت بود که نگذاشت آن ها به نیات سوء خود کاملاً برسند و توحید و خدا پرستی صحیح را حفظ، ثابت و منتشر نمودند.
27 /جمادی الاولى /1432 ه-
بسمه تعالی
سلام عليكم
عبادت و بندگی خدا فرع شناخت خداوند است و شناخت خداوند هم از راه نشانه ها و بیّنات خدا ممکن است چرا که خود خداوند موجود مادی نیست تا در حواس ظاهری ما بگنجد و ما او را با چشم سر و یا دیگر ابزار فیزیکی شناخت درک کنیم پس برای شناخت خدا باید روی به آیات و نشانه های خدا ببریم آیات و نشانه های خدا هم بر دو گونه است یکی آیات و نشانه های تکوینی که همان دستگاه خلقت و نظام زیبای آفرینش است.
دوم، نشانه های تشریعی و علامت های قراردادی خدا است که خداوند خودش آن ها را وسیله شناخت حقیقی خدا قرار داده و نشانه های تشریعی خدا همان وجود مبارک انبیا و اولیاء الهی می باشند که خداوند فرموده است: وَ لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها؛- "خداوند را نام های نیکی است که شما باید بوسیله آن نام ها خدا را بخوانید" و این نام های نیک در عالم وجود و تحقق خارجی همان مثل اعلای خداوند می باشند که در آیه دیگر می فرماید و الله الْمَثَلُ الْأَعْلی بنابر این اگر وجود مبارک معصومین علیهم السلام نبودند بشر نمی توانست شناخت حقیقی و معرفت واقعی خودش را نسبت به پروردگار تکمیل نماید همان طور که امروزه شاهد هستیم کسانی که دور از ولایت انبیاء و معصومین علیهم السلام هستند هرگز خدا را آن طور که هست نه شناخته اند و نه عبات می کنند و وقتی شناخت حقیقی نسبت به خداوند از بین برود و یا تضعیف گردد یقینا عبادت و بندگی خدا هم از بین خواهد رفت، بنابراین ائمّه معصومین علیهم السلام نشانه هایی هستند که اگر پیامبر و ائمّه معصومین علیهم السلام نبودند نه خدا بمعنای واقعی اش شناخته می شد و نه خدا بمعنای واقعی اش عبادت می شد.
بسمه تعالی
سلام عليكم
معنای حدیث شریف آن است که ائمّه معصومین علیهم السلام مانند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسیله شناخت خداوند است و راهنمایان بشر به سوی شناخت و پرستش خداوند هستند.
عبادت و بندگی خدا فرع شناخت خداوند است و شناخت خداوند هم از راه نشانه ها و بینات خدا ممکن است چرا که خود خداوند موجود مادی نیست تا در حواس ظاهری ما بگنجد و ما او را با چشم سر و یا دیگر ابزار فیزیکی شناخت درک کنیم پس برای شناخت خدا باید روی به آیات و نشانه های خدا ببریم آیات و نشانه های خدا هم بر دو گونه است یکی آیات و نشانه های تکوینی که همان دستگاه خلقت و نظام زیبای آفرینش است که هر گوشه و کنار آن نشانه وجود خداوند است برای افرادی که اهل فکر و تعقل و درک و منطق باشند.
دوم نشانه های تشریعی و علامت های قراردادی خدا است که خداوند خودش آن ها را وسیله شناخت حقیقی خدا قرار داده و نشانه های تشریعی خدا همان وجود مبارک انبیا و اولیاء الهی می باشند که خداوند فرموده است: وَ لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها؛ خداوند را نام های نیکی است که شما باید بوسیله آن نام ها خدا را بخوانید امامان معصوم علیهم السلام واسطه های فیض خدا و واسطه معرفی خدا به خلق خدا و آیات و نشانه های خدا هستند همان طور که اگر یک تابلو راهنمایی در جاده های مختلف وجود نداشته باشد ما راه اصلی را گم می کنیم و بوسیله این تابلو راه را می شناسیم و در نتیجه در آن راه قدم برمی داریم اگر امامان معصوم علیهم السلام هم نبودند مردم بر اثر وجود راه های انحرافی مختلفی که در جامعه وجود داشت راه حق را که همان معرفت خداوند است از راه های باطل و مشابه تشخیص نمیدادند و در واقع گمراه می شوند پس امامان معصوم علیهم السلام همانند تابلوهای راهنمایی هم معرفت حق را برای مردم بیان می کنند هم راه های عبودیت حق را.
همان طور که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام فرمود: إنَّ الحُسَینَ مِصباحُ الهُدی و سَفینَةُ النَّجاةِ؛ همانا حسین چراغ هدایت و راهنمای انسان ها و کشتی نجات انسان ها از طوفان ها و حوادث انحرافی و تخریبی است بنابر این اگر وجود مبارک معصومین علیهم السلام نبودند بشر نمی توانست شناخت حقیقی و معرفت واقعی خودش را نسبت به پروردگار تکمیل نماید همان طور که امروزه شاهد هستیم کسانی که دور از ولایت انبیاء و معصومین علیهم السلام هستند هرگز خدا را آن طور که هست نه شناخته اند و نه عبات می کنند و وقتی شناخت حقیقی نسبت به خداوند از بین برود و یا تضعیف گردد یقیناً عبادت و بندگی خدا هم از بین خواهد رفت. پس ائمّه معصومین علیهم السلام نشان هایی هستند که اگر نبودند نه خدا بمعنای واقعی اش شناخته می شود و نه خدا بمعنای واقعی اش عبادت خواهد شد.
روایت مورد سوال به صورت های مختلف در کتاب های روایی ما آمده است از جمله در توحید صدوق و کنار اصول کافی از امام صادق به این صورت آمده است: ... بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا عُبِدَ اللَّهُ نَحْنُ الْأَدِلَّاءُ عَلَى اللَّهِ وَ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّهُ. و نیز فرموده است... وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ لَوْلاَ نَحْنُ مَا عُبِدَ اللَّه (1)
و نیز امام علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده است که حضرت فرموده است: .... فَبِنَا عَرَفُوا اللهَ وَ بَنَا عَبَدُوا اللهَ وَ بنَا اهْتَدَوا السَّبِيلَ إِلَى مَعرفَة الله ..... (2)
برای رسیدن به پاسخ این پرسش و فهمیدن معنای روایات فوق مطالبی لازم است بیان شود:
الف: یکی از مهمترین برکات خداوند که نصیب انسان می شود، معرفت خداوند است که به مقتضای کلام پیامبر صلی الله علیه و آله که: مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ (3)آن چنان که سزاوار مقام کبریایی حق تعالی است مقدور هیچ کسی نیست نه ملائکه مقرب و نه انبیای مرسل زیرا خدا محیط بر همه چیز است ولی هیچ چیزی دیگری احاطه علمی بر ذات پاکش ندارد: ان الله احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار وان الملائكة الاعلى يطلبونه كما تطلبونه انتم خدا از عقول پنهان و محجوب است چنان که از چشمان پوشیده است ساکنان ملاء اعلی در جستجوی او هستند همان طوری که شما در جستجوی او هستید. (4)و آن چه از شناخت خدا برای بشر مقدور و ممکن است شناخت اسما و صفات حسنای الهی است و همین مقدار هم دارای مراتب فراوانی است و همانند کوهی رفیع و بلند مرتبه ای است که معصومین در اوج قله آن و شاگردانشان در دامنه ی این کوه قرار گرفته اند و هر کس به میزان توان و بهره مندی خود از مکتب ائمّه علیهم السلام مسافتی را به سوی این قله طی می کند و در عین حال فاصله او تا اوج قله به اندازه فاصله غیر معصوم با معصوم اس ت. یعنی در همان مقدار ممکن از شناخت و معرفت خدا هیچ کسی به پای معصومین علیهم السلام نمی رسد.
ب: همان طور که معرفت کامل مقدور کسی نیست عبادت تام و جامع حق تعالی که شایسته عظمت او است، نیز میسور کسی نبوده و از توان بشر خارج است زیرا هر چه عبادت بیشتر و خالص تر باشد شکرگزاری جدید و عبادت مجدد در برابر این توفیق کمی و کیفی لازم می شود و این مقداری از عبادت و پرستش خدا که ممکن و مقدور و تکلیف بشر است، دارای مراتب بسیاری است.
عبادت نردبان ترقی و تکامل انسان بوده و در حقیقت سکوی پرواز او به سوی حق تعالی به حساب می آید و هر کسی به اندازه کوشش و کشش خود به مقام عبودیت مطلقه نزدیک می گردد و یا با این وسیله به مقام «عبودیت» نایل می شود که البته رسیدن به این مقام عظیم میسور همگان نیست زیرا عبودیت و بندگی به معنای وابستگی بی قید و شرط بنده نسبت به مولا است به گونه ای که چیزی را از خود ندانسته و فانی فی الله شده و با همه وجود مطیع و تسلیم او گردد نه دنبال تمایل قلبی خود باشد و نه در مقابل معبود به اندیشه خود تکیه کند؛ مسأله عبادت و مقام عبودیت در آن حدی از اهمیت است که قرآن غایت خلقت و آفرینش را منحصرا عبادت دانسته است و فرموده است وَ ما خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ (5)
«من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند.»
بر اساس این آیه هر چند هدف آفرینش عبادت است لکن عبادت هدف متوسط و میانی می باشد زیرا هدف نهایی آن است که انسان از پل عبادت به مقصد یقین برسد و عصاره سالیان متمادی عبادت را در ظرف یقین گرد آورده نگه داری کند چون تا انسان به یقین نرسد ممکن است عبادات، اعتقادات، اخلاقیات و همه چیز او در معرض زوال و نابودی قرار گیرد اما وقتی به یقین رسید آرام و قرار می گیرد وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَاْتِیَکَ الْیَقِینُ؛ «و پروردگارت را عبادت کن تا یقین تو فرا رسد.» (1)و هرگاه انسان به یقین و صفای باطن رسید به هدف نهایی خلقت رسیده است.
با توجه به آن چه در مورد اهمیت معرفت و عبادت و عبودیت بیان شد، در مورد معنای روایتی که در سوال به آن اشاره شده احتمالاتی به ذهن می رسد که بیان می شود:
و معنای «بنا عبدالله» و امثال آن این است که عالی ترین حد ممکن و مقدور «حق پرستش» که مخصوص خداوند می باشد توسط معصومین علیهم السلام صورت گرفته و می گیرد زیرا بدون شک آنان کامل ترین بندگان خدایند و آنان هستند که به مقام عبودیت مطلقه که اعلا مراتب کمال و بالاترین مقام انسانیت است رسیده اند و دیگران پای عبودیتشان لنگ است بنابراین معنای حدیث این است که عبادت و بندگی واقعی به وسیله معصومین علیهم السلام تحقق یافته است و جامعه اسلامی روزی به حقیقت عبادت خواهند رسید که پیرو محض اهل بیت علیهم السلام باشند و عبادت سایر بندگان، عبادت کامل و حقیقی که شایسته خداوند باشد، نیست.
و به فرموده قرآن از در شهر باید متواضعانه وارد شد (3)و نزد اهل بیت علیهم السلام زانوی ادب زد چرا که شاگردی در
مكتب آنان معرفت انسان را بالا می برد زیرا آنان صراط مستقیم و شاه راه استوار معرفت اند: أنْتُمُ الصِّراطَ الْأَقْوَمُ (1)و نیز آنان راه هدایت و نجات و رسیدن به سر منزل مقصود یعنی لقاء الله می باشند که: فَكانُوا هُمُ السَّبِيلَ إِلَيْكَ. (2)
و شاهد این مدعا در بعد فکری و نظری کلمات و خطبه های عارفانه و استدلالی و توحیدی آنان به خصوص خطبه های نهج البلاغه مولای متقیان علی علیه السلام است که چگونه خداوند را مستدل و عالمانه و عمیقانه معرفی می کند خدایی که معصومین و علماء دین به تبعیت از سخنان آنان معرفی می کنند با خدایی که مشبّه و مجسمه و... معرفی می نمایند قابل قیاس نیست.
و در بعد عملی و میدان عمل عبادت ها و مناجات های آنان که تاریخ و روایات آن را در سینه خود ضبط کرده است شاهد این مدعا است که چگونه آنان خالصانه در راه خدا قدم بر می داشتند به گونه ای که از باب نمونه یک ضربت امام علی علیه السلام که بر سر عمرو بن عبدود فرود آورد به فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله برتر است از اعمال امتش تا روز قیامت. (3)
به بیان جوادی آملی هر موجودی مظهری از مظاهر خداوند است و بدون شک معصومین علیهم السلام مظاهر تامه اسماء و صفات الهی هستند. ائمّه اطهار علیهم السلام صافی ترین آیین های هستند که صفات کمال الهی و قدرت خدا را نشان می دهند زیرا بزرگ ترین نشانه های خداوند می باشند. (4)امام علی علیه السلام می فرماید: «منظور از «اعراف» در آيه وَ عَلَى الأَعْرَافِ رِجَالٌ يَعْرِفُونَ كُلاً بسيمَاهُمْ (5)ما هستیم. نَحْنُ اَلْأَعْرَافُ اَلَّذِی لاَ یُعْرَفُ اَللَّهُ إِلاَّ بِسَبِیلِ مَعْرِفَتِنَا ما کسانی هستیم که خدای متعال جز از راه معرفت ما شناخته نمی شود (6)و حق معرفت ممکن که در طاقت بشر است جز توسط معصومین علیهم السلام ادا نمی شود زیرا ممکن نیست خداوند جز بر انسان کامل که در هر عصری حامل ولایت مطلقه الهیه است بر کسی دیگری، با تمام شئون خود تجلی نماید اما بر انسان کامل که مظهر کامل اسمای حسنای الهی است تجلی می نماید. (7)
به بیان حضرت آیت الله وحید خراسانی اگر کسی اندک تأملی بکند در مورد روایات صادره از معصومین علیهم السلام که راجع به اصول دین از مبدأ تا معاد و در فقه و حقوق از طهارت تا دیات، و آداب و... وارد شده است می فهمد که معنای این جمله در زیارت جامعه کبیره چیست؟ که فرموده است: بِمُوَالاتِکُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِینِنَا به سبب ولایت شما خداوند آموزه های دین ما را به ما آموخت و با دقت در آن چه در مورد معرفت عبادت از آنان رسیده است ایمان می آورد که معنای این کلام که بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا عُبِدَ اللَّهُ نَحْنُ الْأَدِلَّاءُ عَلَى اللَّهِ وَ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّهُ چیست؟ (8)
1) قمی، شیخ عباس مفاتيح الجنان- زیارت جامعه کبیره قم، اسوه، بی تا، ص546.
2) همان مفاتيح الجنان- دعای ندبه قم، اسوه، بی تا، ص533.
3) قندوزي ينابيع المودة، ج 1، ص 412.
4) جوادی آملی فنای مقربان، ج 2، ص 417
5) اعراف، 46.
6) بحارالانوار، همان، ج 44، ص253.
7) خمینی، سید روح الله امامت و انسان کامل، ص26.
8) وحید خراسانی منهاج الصالحين، ج 1، ص388.
بر اساس این احتمال معنای جمله مورد سوال این است که هر کس ما را نشناخته و به دنبال آن عبادت نکرده خدا را نشناخته و اطاعت نکرده است زیرا خداوند اطاعت خود را که عبادت به معنای خاص آن یکی از مصادیق آن است به اطاعت از رسول و جانشینان او پیوند زده و ارتباط داده است و فرموده است: أطيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأولى الأمر منكُمْ (3)و چنین کسانی لازم الاطاعه بدون شک ائمّه هستند.
امام محمّد باقر علیه السلام به محمد بن مسلم فرمود:
وَ اِعْلَمْ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ أَئِمَّهَ اَلْجَوْرِ وَ أَتْبَاعَهُمْ لَمَعْزُولُونَ عَنْ دِینِ اَللَّهِ... ای محمّد بدان همانا امامان جور و پیروانشان از دین خدا معزول اند و گمراه و گمراه کننده اند پس اعمالی که انجام می دهد همانند خاکستری است که در روز طوفانی باد سخت به آن بورزد و آن را متفرق کند». (4)
باسمه تعالی
با سلام و تشکر از ارتباط شما
جواب اجمالی:
انسان فطرتاً موجودی خداجوست و در طلب کسب معرفت نسبت به خداوند تا بر اثر آگاهی نسبت به خدا هدف اصلی خلقت که همان عبادت و بندگی است را تأمین نماید.
از طرف دیگر آن چنان که خود خداوند هم در جای جای قرآن خطاب به انسان فرموده بهره او از علم و دانش بسیار اندک است پس لاجرم محتاج انسان هایی است که- به خاطر لیاقتشان و لطف خاصه الهی که شامل حالشان شده- باب هایی از علوم لدنی بر رویشان باز شده است و توسط خداوند هر آن چه بشر به آن نیاز دارد را آموختند و اینان همان فرستادگان الهی و رسولان او می باشند.
پس از مرتبطین وحی جانشینان آنان یعنی حضرات معصومین علیهم السلام برگزیدگان الهی، راه رسولان مرسل را ادامه دادند. آنان که مو به مو دستورات ربانی را از پیامبر صلی الله علیه و آله دریافت کرده بودند، همچون معلّمانی دلسوز به راهنمایی انسان ها پرداختند و چون به هر آن چه بشر محتاج او بود علم داشتند توانستند پاسخگوی ذهن پرسشگر او باشند تا به کمک آنان بشر بتواند از منجلاب جهل و نادانی به در آید.
پس براستی که اگر نبود آموزه های انبیاء و بعد از آنان امامان معصوم علیهم السلام بشر، نه تنها خدای را درست نمی شناخت بلکه نمی توانست آن گونه که در خور اوست او را عبادت کند.
جواب تفصیلی:
عَنْ أَبِي الْحَسَن مُوسَى علیه السلام قَالَ قَالَ أَبو عَبْد الله علیه السلام إِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأحْسَنَ صُورَنَا وَ جَعَلَنَا خُزَانَهُ وَ جَعَلَنَا خُزَانَهُ في سَمَائِهِ وَ أَرْضهِ وَ لَنَا نَطَقَت الشَّجَرَةُ وَ بِعِبَادَتِنَا عُبدَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَوْلَانَا مَا عُبدَ اللهُ عَنْ عَليٍّ بن جَعْفَر عَنْ أخيه علیه السلام قَالَ قَالَ أَبو عَبْد الله علیه السلام إنَّ اللهَ خَلَقَنَا فَأحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُورَتَنَا فَجَعَلْنَا خُزَّانَهُ فِي سَمَاوَاتِهِ وَ أَرْضِهِ وَ لَوْلَانَا مَا عُرِفَ اللَّه همان طور که می دانید انسان موجودی است که فطرتا خداجوست (1)و در طلب کسب معارف بیشتر در رابطه با خداوند متعال است و از طرف دیگر اصلاً هدف از خلقت عبادت معرفی شده است، (2)و در جای خود به اثبات رسیده است که هر چه معرفت انسان نسبت به خداوند بیشتر باشد قطعاً در کیفیت عبادت او تأثیر می گذارد و با افزایش معرفت، عبادت او عمق پیدا می کند. (3)
از سوی دیگر سعه وجودی انسان در حدی نیست که بتواند با ابزاری که در دست دارد اعم از عقل و فطرت
و سایر موارد بتواند به آن درجه مطلوب از معرفت برسد و حقایق این عالم را درک نماید، کما این که خود خدا هم در جای جای قرآن به آن اشاره فرموده است مثلا آن جایی که می فرماید: "و به شما از دانش اندکی داده نشده است." (1)
اما ذات اقدس اله با توجه به این که حکیم است و عادل است و واجد تمام صفات کمالیه ممکن نیست از یک طرف کمال انسان را در عمق معرفت نسبت به خود و شدت عبادت او قرار بدهد و از دیگر سو دامنه اطلاعات او را محدود قرار داده و شرایط کسب معرفت بیشتر را برای او فراهم ننماید، لذا باب وحی را برای بشریت باز کرده و آن را برای یک عده افراد خاص خود که از ظرفیت وجودی لازم برخوردار بودند و همچنین شامل الطاف خاص او واقع شدند قرار داد و آنان را رسولان مرسل الهی معرفی کرد و به آنان حکمت و هر آن چه نمی دانستند را آموخت (2)و فرمود به راستی ما پیامبران خود را با دلایل آشکار روانه کردیم. (3)پس انبیا این حجت های الهی فرستاده شدند تا با خود هر آن چه بشر برای طی کردن مراحل کمال و رسیدن به اوج قلل معرفت به آن ها نیاز دارد را بیاورند.
پس از حضرت محمّد صلی الله علیه و آله که آخرین فرستاده خدا بود این سوال مطرح می شود که بعد از او چه می شود؟ آیا انسان های بعدی نیاز به آموزه های دینی و شرح و بسط آن ها ندارند؟ آیا باب فراگیری علوم و معرفت هرچه بیشتر بشر نسبت به خداوند بسته شد؟ این جاست که بحث جانشینی پیامبر مطرح می شود. اما به راستی چه کسانی می توانند جانشین پیامبران باشند؟ چه کسی باید این جانشینان را انتخاب کند؟ این جاست که عقل هر صاحب عقلی حکم می کند که چون باید جانشینان رسولان همه آن چه آنان در قبال بشر انجام می دادند را انجام دهند پس اولاً باید هر آن چه از علوم و کمالات نزد آنان بود را دارا باشند ثانیاً چون شناسایی این افراد برای بشر ممکن نیست از طرف خدا نصب شده باشند تا غرض الهی از هدایت بشر تامین گردد.
با مراجعه به کتب روایی و تاریخی در می یابیم که بحث وصایت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان خود حضرت و به مناسبت های مختلف مطرح شده است و حضرت به صراحت و گاه به کنایه به مردم می فهماندند که هر آن چه دنبال اویید و از من می جویید بعد از من امیر المؤمنین علی علیه السلام داراست و فقط اوست که می تواند عطش معرفتی شما را آرام کند و لاغیر (4)و مکرر این کلمات از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده می شد که: على وارث علم من است، (5)من شهر علم و علی درب آن است، (6)علی داناترین مردم بعد از من است، (7)و هزاران تایید دیگر که نشان دهنده آن است که هر آن چه رسول داشته برای هدایت مردم ورفع نیازهای آنان پس از او علی علیه السلام همه را داراست.
حال نتیجه می گیریم انسانی که بهرهاش از علم بسیار ناچیز بود و حتی عالم به نفع و ضرر خود نبود با استفاده از این معلمان الهی (پیامبران و جانشینان برحقشان) فراگرفت هرچه را که نمی دانست و آموخت آن چه را که به کنار آن نیازمند بود و اگر نبود این لطف الهی و اگر نبودند این راهنمایان ربّانی ما در جهل مرکب خود می ماندیم و هرگز از این منجلاب نادانی خارج نمی شدیم.
با این توضیحات فرمایش گهربار حضرت صادق علیه السلام به خوبی تبیین می شود که: اگر ما نبودیم شما نه تنها خدا را نمی شناختید بلکه آن گونه که سزاور اوست نیز پرستشش نمی کردید.
حدیث به شرح زیر وارد شده است: أَحْمَدُ بْنُ مُوسَی عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مُوسَی اَلْخَشَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ کَثِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ علیه السلام قُولُ نَحْنُ وُلاَهُ أَمْرِ اَللَّهِ وَ خَزَنَهُ عِلْمِ اَللَّهِ وَ عَیْبَهُ وَحْیِ اَللَّهِ وَ أَهْلُ دِینِ اَللَّهِ وَ عَلَیْنَا نَزَلَ کِتَابُ اَللَّهِ وَ بِنَا عُبِدَ اَللَّهُ وَ لَوْلاَنَا مَا عُرِفَ اَللَّهُ وَ نَحْنُ وَرَثَهُ نَبِیِّ اَللَّهِ وَ عِتْرَتُهُ. (1)
عنه عن معلى عَن مُحَمَّد بن جُمهور عَنْ سُلَيْمَانَ بْن سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدالله بن الْقَاسم عن ابی بصیر قَالَ قَالَ أبو عبد الله علیه السلام الْأَوْصِيَاءُ هم أبْوَابُ الله عَزَّوَجَلَّ الَّتى يُؤْتَى مِنْهَا وَ لَوْلَاهُم ما عرف الله عزَّوَجَلَّ وَ بِهِمُ احْتَجَّ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى عَلَى خَلْقه (2) در توضیح روایت گفته اند: لولا الحجج ما عرف الله حق معرفته؛ (3)اگر حجت های خدا نبودند، خدا چنان که باید و سزاوار است، شناخته نمی شد در شرح اصول کافی آمده (و لولا هم ما عرف الله) لأن عظمته أرفع من أن يصل إليه كل طالب و رفعته أجل من أن ينظر إليه كل شاهد و غائب، و صراطه أدق من أن يتطرق إليه قدم الأوهام و شرعه أشرف من أن يقبل مخترعات الأفهام، فلو لا هداية الأوصياء و إرشاد الأولياء لبقوا متحيرين فى تيه الجهالة و راقدين فى مرقد الضلالة كما ترى من أعرض عن التوسل بهدايتهم و التمسك بذيل عصمتهم فإن بعضهم يقول بالتجسيم و بعضهم يقول بالتصوير و بعضهم يقول بالتحديد و بعضهم يقول بالتخطيط و بعضهم يقول إنه محل للصفات و بعضهم يقول بأنه قابل للحركة و الانتقال إلى غير ذلك من المذاهب الباطلة و بالله العصمة و التوفيق. (4)
اگر حجت ها نبودند، خدا شناخته نمی شد، زیرا عظمت خدا بلند مرتبه تر از آن است که جویندگان بدان دسترسی یابند. شاهد و غایب کوچک تر از آن هستند که به رفعت مقام او نظر اندازند با قدم فکر و وهم نمی توان راه شناخت او را پویید. به شریعت او با فهم نمی توان دست یافت اگر هدایت اوصیا و راهنمایی اولیا نباشد مردم در حیرت و بیابان گمراهی باقی می مانند در خواب غفلت خواهند ماند همان گونه که غفلت و گمراهی و حیرانی را در کسانی که به هدایت آنان چنگ نینداخته اند می بینی که بعضی قائل به جسمیت خدا و بعضی خدا را محدود و و بعضی او را دارای صفت زائد بر ذات ... می دانند یکی دیگر از عالمان نوشته: لقصور أكثر الناس عن استقلال عقولهم بحق معرفة الله و لم يتم احتجاج الله عليهم؛ لعدم معرفة الأحكام و قصورهم عن الاطلاع على حقائق الكتاب و بواطنه ، فقوله: "و لو لا هم ما عرف الله" إشارة إلى كونهم أبواب الله تعالى؛ (5)
اگر هدایتگری آنان نبود، مردم خدا را به حق نمی شناختند زیرا فهم عقلی عموم مردم به خودی خود از معرفت یافتن به حق قصور دارد اگر آنان نبودند حجت خدا بر مردم تمام نمی شد زیرا به احکام خدا معرفت نمی یافتند و بر حقایق و باطن کتاب دست نمی یافتند پس این که فرموده "اگر آنان نبودند، خدا شناخته نمی شد"، دلالت دارد که آنان درهای ورود به ساحت معرفت و عبودیت خدا می باشند.
علّامه مجلسی هم در شرح این حدیث دارد: و بنا عبد الله أى نحن علمنا الناس طريق عبادة الله، أو نحن
عبدنا الله حق عبادته بحسب الامكان، أو بولايتنا عبدالله فإنها أعظم العبادات، أو بولايتنا صحت العبادات فإنها من أعظم شرائطها قوله و لو لا نا ما عرف الله، أى لم يعرفه غيرنا، أو نحن عرفناه كمنار الناس، أو بجلالتنا و علمنا وفضلنا عرفوا جلالة قدر الله و عظم شأنه؛ (1)"بنا عبد الله "
یعنی ما هستیم که به خلایق راه عبادت و بندگی را یاد دادیم اگر ما نبودیم، خدا چنان که سزاوار است، عبادت نمی شد مردم به معرفت به ولایت ما خدا را بندگی می کنند زیرا فهم و پذیرش ولایت ما بزرگ ترین عبادت است یا این که با پذیرش ولایت ما عبادتهایشان ارزش یافت و مقبول خدا شد زیرا ولایت از مهم ترین شرایط پذیرش عمل صالح است این که فرمود : "لولا نا ما عرف الله" یعنی اگر ما نبودیم، غیر ما خدا را نمی شناخت ما بودیم که خدا را به خلایق شناساندیم یا به جلال و علم و فضل ما بود که خلایق پی به جلال خدا بردند و عظمت شأن خدا را درک کردند.
1) بحار الأنوار، 26، ص 246- 247.
بسمه تعالى شأنه العزيز
لَوْلَانَا مَا عُرِفَ الله، لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللهُ برای دو فرموده ی مورد نظر سه معنای روشن و مستدل ذکر می شود:
1- معلوم است که عبادت و پرستش ،خداوند بدون معرفت و شناخت او میسر نیست.
و شناختن و معرفت او برای خلق، به توسط ملائکه به آنان باید برسد.
معرفت و شناخت خود ملائکه نسبت به خداوند، به واسطه ی تعلیم و آموزش محمّد و آل محمّد علیهم السلام بوده است و آنان در این زمینه، معلم ملائکه بوده اند (چنان چه در چندین روایت صحیحه بیان گردیده است).
پس این گونه استدلال می شود:
اگر محمّد و آل محمّد علیهم السلام نمی بودند، ملائکه نسبت به خداوند معرفت (و به تبع آن، عبادت) نمی داشتند.
و اگر ملائکه معرفت نمی داشتند، سایر خلق نیز از معرفت و عبادت خدا عاجز بودند.
پس اگر محمّد و آل محمّد علیهم السلام نمی بودند معرفتی و عبادتی، از احدی، نسبت به خداوند، محقّق نمی شد: لَوْلَانَا مَا عُرِفَ الله، لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللهُ
2- عبادت حق، بدون معرفت نمی شود.
معرفت و شناخت خداوند جز به واسطه ی اسماء و صفات او حاصل نمی شود (چون کنه ذاتش در دسترس شناسایی برای احدی جز خودش نیست). معلوم است که اسماء و صفات واقعی و حقیقی خداوند، اسماء لفظیه نیست؛ و اسماء لفظيه اسم الاسم اند (چنان چه در جای خود بیان گردیده است). بلکه اسماء حقیقی او موجوداتی عینی و خارجی می باشند. و در حدیث صحیح فرمودند: نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى؛ (قسم بخدا، ما (محمّد و آل محمّد) نام های زیبای خداوندیم». پس معرفت و عبادت حق جز به برکت و به واسطه ی محمد و آل محمد (که اسماء حسنای حق اند) حاصل نمی شود: لَوْلَانَا مَا عُرِفَ الله، لَوْلَانَا مَا عُبدَ اللهُ
3- معرفت و عبادت خداوند از هر راهی محقق نمی شود بلکه راه صحیح آن منحصر است در تبعیت و پیروی از محمّد و آل محمّد علیهم السلام در اعتقادات و اعمال؛ (این مطلب ادلّه ی فراوانی دارد مانند: قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُ، إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ الله تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى مَا إِنْ تَمَسَّكتم بهما... ، من أراد الله بدأ بكم... ، مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِيكُمْ كَمِثْلِ سَفِينَةِ نُوحٍ مَن رَكَبَهَا نَجا ... و ... ﴾ بنابراین اگر این بزرگواران نمی بودند راه صحیح معرفت و عبادت برای خلق مسدود می بود لَوْلانَا مَا عُرِفَ اللّه وَلَوْلانَا مَا عُبِدَ اللّه
ج: يعنى الطريق الصحيح الى معرفة الله و عبادة الله هم اهل البيت الذين هم العالمون بكتاب الله و سنة نبيه
اولیای الهی و در صدر آن ها پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله انسان کامل و تجلی و مظهر اسماء و صفات الهی اند و در بین کار مخلوقات عالم هستی حقیقتی بالاتر و کامل تر از آن ها یافت نمی شود.
و به واسطه ی چنین مقامی که دارند- که خالی از جهات نقص مگر جهت امکانی هستند- معرفت آن ها در بالاترین حد برای ممکنات است که چنین معرفتی عبادتی خالص و ناب را به دنبال می آورد.
قرآن کریم در آیاتی اشاره به انبیایی می کند که به مقام امامت نائل شدند وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بأمرنا و أوحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَإِقَامَ الصَّلاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنا عابدین؛- و آن ها را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت می کردند و انجام کارهای نیک و برپا داشتن نماز و ادای زکات را به آن ها وحی کردیم، و آن ها فقط مرا عبادت می کردند. (1)
وَ جَعَلْنا مِنهم أئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآياتنا يُوقِنُون؛-و از آن ها امامان (و پیشوایانی) برگزیدیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت می کردند بخاطر این که شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند». (2) انبیاء کارشان ارائه طرق و نشان دادن راه سعادت است؛ اما در این آیه بحث هدایت به امر را مطرح می کند یعنی کار امامان بالاتر از کار انبیاء است که آن ایصال به مطلوب و رساندن به قرب الهی است نه صرف نشان دادن راه.
لذا اگر امام نباشد معرفت حقیقی خدا و عبادت خالص او تحقق خارجی پیدا نمی کند و غرض از خلقت بشر تمام نمی گردد و کسی به سر منزل مقصود راه نمی یابد؛ چون ائمه به غایت و مقصد خلقت انسان رسیده اند و در قله قرار دارند و چراغ هدایت بشر هستند که علاوه بر هدایت دستگیری سالکان طریق را نیز می نمایند.
خداوند در آیه 88 سوره قصص می فرماید: كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ؛- هر چیزی جز وجه آن هلاک؛ می شود. این بدان معناست که برای هر چیزی دو نسبت است که بخشی از آن هلاک می شود و بخشی از آن باقی می ماند آن بخشی که باقی است همان بخشی است که منسوب به خداوند است؛ چراکه آن چه در جهان نام هست، همان جنبه انتساب آن به خداوند است و جنبه دیگرش در حقیقت نمود وجود و هستی است نه حتی نماد آن از این رو خداوند می فرماید: فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ؛-پس به هر جا رو بگردانید آن جا وجه خداست. (1)
باباطاهر همدانی خوش در این باره سروده است:
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم *** به دریا بنگرم دریا ته بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت *** نشان روی زیبای ته بینم
چرا که هرجا که از هستی است و نشان از وجود دارد و قابلیت رویت همان وجه الله است.
امّا پرسش این است که چه کسی و چه چیزی وجه الله کامل و تمام است و نگاه به آن کس یا چیز بیانگر آیینه تمام نمای وجه الهی می باشد امام جعفر صادق علیه السلام در این باره پاسخ می دهد: نَحْنُ وَجْهُ اَللَّهِ نَتَقَلَّبُ فِی اَلْأَرْضِ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ وَ نَحْنُ عَیْنُ اَللَّهِ فِی خَلْقِهِ وَ یَدُهُ اَلْمَبْسُوطَهُ بِالرَّحْمَهِ عَلَی عِبَادِهِ؛-به خدا سوگند ما همان وجه الله هستیم که در زمین میان شما هستیم و ما همان چشم خدا در میان آفریده ها و دست گشاده به رحمت بر سر بندگان اوییم. (2)
اگر کسی را بخواهیم بشناسیم، این شناخت به چند چیز ممکن است. اگر بدانیم که در اتاق تنها حسین است و انگشت او را از لای کلید در ببینم می گوییم من حسین را از لای کلید در دیدم، چرا که می دانیم تنها حسین در این اتاق است و این انگشت نیز مال حسین است. حال اگر دست و بدن او را ببینیم و بدانیم تنها او در اتاق است، باز این گونه حکم می کنیم که حسین را دیده ام، اما اگر صورت او و چهره اش را ببینیم به این دیدن خود قطع بیشتری داریم و اگر اندام و سر تا پای حسین را ببینیم دیگر هیچ شک و تردیدی در دیدن خود نخواهیم داشت. بنابراین هر چیزی در دنیا از آفریده های الهی همانند قطره ای از دریای وجود الهی هستند که ما می توانیم آن قطره را به دریا نسبت دهیم هم چنان که می توانیم بگوییم که دریا نیست بلکه قطره است ولی چون در درون دریاست می توانیم دریا بودن آن را نیز اثبات کنیم.
امّا اگر به گونه ای به دریا احاطه داشته باشیم مانند آن که از فراز زمین و درون سفینه های فضایی به دریا بنگریم می توانیم عظمت و بزرگی اقیانوس و دریا را درک کنیم و فهم ما در این زمان بیشتر از زمانی است که تنها قطره ای را درک کرده ایم.
درک و دیدن امامان علیهم السلام همانند درک و دیدن اقیانوس با چنین علم احاطی است؛ چرا که امامان مظاهر کرج اکمل و آیینه تمام نمای حضرت حق سبحانه و تعالی هستند در دعای ماثور آمده است: اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ كَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رسولک فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولُ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي، خدایا خودت را به من معرفی کن که اگر خودت را به من معرفی نکنی رسولت را نمی شناسم. خدایا رسولت را به من بشناسان که اگر رسولت را به من نشناسانی حجت ترا نمی شناسم خدایا حجتت را به من بشناسان که اگر حجتت را به من نشناسانی از دینم گمراه می شوم». (1)
پس لازمه «معرفة الله» معرفت پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام است و «معرفة الله» بدون معرفت پیامبر و امام، سودمند و نتیجه بخش نیست؛ زیرا «معرفة الله» بدون ولایت، در واقع «معرفة الله» و شناخت حق نیست بلکه تنها تصور یا توهم «معرفة الله» است.
امام حسین علیه السلام می فرماید که اصولاً معرفت خداوند بی معرفت امام زمان علیه السلام شدنی نیست؛ از این رو «معرفة الله» را به معرفت امام تفسیر کرده است. در حقیقت این که چهارده معصوم علیهم السلام وجه الله هستند، به خوبی روشن می سازد که چرا آن حضرت علیه السلام معرفت خدا را به معرفت امامان علیهم السلام یا همان معرفت امام زمان هر دوره ای معنا کرده است از امام حسین علیه السلام نقل شده است که فرمود: أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ اَللَّهَ جَلَّ ذِکْرُهُ مَا خَلَقَ اَلْعِبَادَ إِلاَّ لِیَعْرِفُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإِذَا عَبَدُوهُ اِسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَهِ مَا سِوَاهُ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی فَمَا مَعْرِفَهُ اَللَّهِ قَالَ مَعْرِفَهُ أَهْلِ کُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ اَلَّذِی یَجِبُ عَلَیْهِمْ طَاعَتُهُ
«ای مردم، خداوند بندگان را جز به منظور معرفت نیافرید و اگر خدای خود را بشناسند به ناچار سر به عبادت او خواهند گذاشت و چون او را عبادت کنند با عبادت او از عبادت دیگران بی نیاز می گردند. مردی در آن حال از امام پرسید: ای فرزند رسول خدا پدر و مادرم به فدایت مقصود از معرفت خداوند چیست؟
فرمود: مقصود آن است که مردم هر زمان امام واجب الطاعه خود را بازشناسند». (2)
بنابراین وجه الله بودن چهارده معصوم علیهم السلام است که به ما اجازه می دهد معرفت را همان معرفت امام علیه السلام بدانیم که وجه الله می باشند و شناخت وجه به معنای شناخت ذات وجه و صاحب آن به سخن دیگر، باب معرفت انسان به شکل کامل از طریق وجه، شدنی است و وجه الله همان معصوم علیه السلام است که با شناخت آن می توان به «معرفة الله» نایل شد. از این رو به آنان باب الله یعنی باب «معرفة الله» نیز گفته می شود.
در ادعیه از جمله جامعه کبیره این معنا بارها تأکید می شود که شناخت خداوند جز از راه شناخت وجه آن یعنی معصوم علیه السلام امکان پذیر نیست.
در دعای جامعه آمده است: مَنْ أَرادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ؛ (کسی که خدا را بخواهد از شما آغاز می کند کسی که یگانه اش بداند از شما می پذیرد و کسی که قصد او کند متوجه به شما گردد». (1)
به حکم دایره وجودى قالُوا إِنَّا للهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ همان گونه که آغاز خلقت از ایشان است، آغاز معرفت نیز از ایشان می باشد بنابراین اگر بخواهیم از بابی به خداشناسی برسیم تنها باب کامل و تمام همین کلمات تامّات وجودی ایشان است همچنین در حوزه وجود شناختی اگر بخواهیم به کمالی وجودی برسیم می بایست از همین وسایل بگذریم؛ چرا که ایشان السبب المتصل الحبل المتين، العروه الوثقى و ریسمان محکم الهی هستند که دو سر وجودی را به هم متصل می کنند به سخن دیگر، اینان مظاهر تمام و کمال وجود الهی هستند که مظاهر دیگر را به خدا متصل می کنند. بنابراین در دو حوزه معرفت شناختی و وجود شناختی می بایست به این انوار معصوم علیهم السلام توجه یافت که آغاز و انجام هستی در هر دو بعد هستند. از این رو در حوزه معرفتی گفته شده که «معرفة الله» از باب ایشان امکان پذیر است، چنان که در سیر وجودی نیز آغاز و انجام، ایشان هستند و در روایت آمده است: بكُم فَتَحَ الله و بِكُم يَحْتِم؛ خداوند به شما گشود و به شما ختم کرد بنابراین صراط مستقیم و سبب متصل بین مظاهر حق با حق و طریقت نجات آنان هستند: مَنْ أَتَاكُمْ نَجي وَ مَنْ لَمْ يَأْتِكُمْ هَلَك؛ (آن که سراغ شما خاندان آمد نجات یافت و آن که شما را ترک نمود هلاک گردید.»
امام باقر علیه السلام فرمود: بِنَا عُبِدَ اَللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اَللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اَللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ مُحَمَّدٌ حِجَابُ اَللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی؛ «به وسیله ما خدا پرستش شد و به وسیله ما خدا شناخته شد و به وسیله ما خدای تبارک و تعالی یگانه شناخته گردید و محمد صلی الله علیه و آله پرده دار خدای تبارک و تعالی است تا واسطه میان او و مخلوقش باشد.» (2)
این که امام باقر علیه السلام می فرماید محمّد صلی الله علیه و آله حجاب الله است، به سبب همان مقام تعیّن اول و فیض اقدس بودن آن حضرت صلی الله علیه و آله است که همه هستی از مقام ایشان ظهور یافته است از این رو ایشان را عرش الله نیز می خوانند که بروز و ظهور همه تعینات وجودی در اعیان ثابت و در اعیان خارجی به ایشان است. خداوند به این حجاب بودن آن حضرت صلی الله علیه و آله در آیه 9 سوره نجم به عنوان فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى اشاره می کند که نهایت «تدلی» و نزدیکی و قرب میان صاحب مظهر و مظهر است و از آن نمی توان قرب را تصور و توهم کرد.
به هر حال، همین قرب منزلت وجودی است که شناخت کامل و معرفت تمام را سبب می شود، همان گونه که احاطه این مظهر نخست بر همه مظاهر بیشتر است، به سبب مقام برزخیت، آگاهی ایشان به صاحب وجه و ذات وجه نیز بیشتر خواهد بود بنابراین هر عنوان عالی و اسم حسنائی را بخواهیم به این انوار بدهیم شایسته و بایسته است. آن حضرت علیه السلام در روایت دیگری می فرماید: نَحْنُ حُجَّهُ اَللَّهِ، وَ نَحْنُ بَابُ اَللَّهِ، وَ نَحْنُ لِسَانُ اَللَّهِ، وَ نَحْنُ وَجْهُ اَللَّهِ، وَ نَحْنُ عَیْنُ اَللَّهِ فِی خَلْقِهِ، وَ نَحْنُ وُلاَهُ أَمْرِ اَللَّهِ فِی عِبَادِهِ؛ ما حجت خدائیم ما باب خدائیم، ما زبان خدائیم، ما وجه خدائیم، ما دیده خدا در میان خلقش می باشیم مائیم سرپرستان امر خدا در میان بندگانش.» (1)
بنابراین همان گونه که معرفت از شرایط «خداشناسی» پیامبر شناسی و امام شناسی است و بدون شناخت پیامبر و امام درجه کامل خداشناسی ممکن نیست؛ هم چنین هیچ گونه کمال یابی و شدن کمالی در سیر صعود وجودی جز از طریق امامان علیهم السلام شدنی نخواهد بود عبودیت طریقت دست یابی به کمال معرفت و کمال وجودی است و این هر دو تنها به واسطه ایشان امکان پذیر است اصولاً به یک معنا ایشان خود هدف شناخت و سیر وجودی هستند نه وسیله و سببی برای رسیدن به مقصد و مقصودی، چرا که ایشان وجه الله هستند و رسیدن به وجه الله یعنی رسیدن به مقصد.
بنابراین ایشان نه تنها وسیله بلکه مقصد و مقصود معرفت و سیر وجودی حرکت کمالی انسان ها هستند. پس وسیله و مقصد و مقصود یکی است انسان سالک در حقیقت سیری در امامان و به قصد ایشان می کند. بنابراین سبب و صراط و مقصد و مقصود یکی است یعنی ایشان خود راه راهبر راه مقصد راه و مقصود راه هستند این گونه است که ایشان را مظهر اول و آخر و ظاهر و باطن و مانند آن دانسته اند. کس این گونه نیندیشد در گمراهی است.
«ابوحمزه» می گوید: امام باقر علیه السلام به من فرمود: إِنَّمَا يعبد الله من يعرِفُ اللَّهَ فَأَمَّا مَنْ لَا يَعْرِفُ اللَّهَ فَإِنَّمَا يَعْبُدُهُ هَكَذَا ضَلَالًا. قُلْتُ: جُعِلْتُ فدَاكَ فَمَا مَعْرفَةُ الله قَالَ تَصْدِيقُ الله عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَصديق رسوله وَ مُوَالَاةُ عَلَى علیه السلام وَالانْتِمَامُ به وَ بِأَئِمَّةِ الْهُدَى علیهم السلام وَ الْبَرَاءَةُ إِلَى اللهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ عَدُوِّهِمْ هَكَذَا يُعْرَفُ اللهُ عزوجل؛ «همانا خدا را کسی پرستد که او را بشناسد و اما کسی که او را نشناسد او را این گونه (مانند عامه مردم) گمراهانه می پرستد. عرض کردم قربانت گردم معرفت خدا چیست؟ فرمود: باور داشتن خدای عزوجل و باور داشتن پیغمبرش صلی الله علیه و اله و دوست داشتن علی علیه السلام و پیروی از او و از ائمّه هدی علیهم السلام و بیزاری جستن به خدای عزوجل از دشمن ایشان، آری خداوند عزوجل این چنین شناخته می شود». (2)
کند بنابراین بر ماست که به امامان علیهم السلام به عنوان وجه تمام و کامل الهی و مظهر اتم و اکمل وی توجه کنیم. این که در دعای ندبه آمده است اين وجه الله الذى اليه يتوجه الاولياء»؛ كجاست آن وجه الهی که دوستان خدا به جانب او روی می آورند. به این معناست که امام وجه الهی است که می بایست بدان توجه یافت و رو به سوی او آورد امروز این وجه الله علیه السلام همان مظهر نورمحمدی در جلوه امام زمان علیه السلام است که نماز و تمام اعمال ما باید ما را متوجه آن وجود مبارک .کند این که در پایان نماز به این حقیقت توحیدی می رسیم که می بایست پس از معراج نمازی به حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله سلام دهیم، به معنای سلام به امام زمان علیه السلام و دریافت و فهم این معناست که توحید چیزی جز درک وجه الله بودن آن انوار نیست. بنابراین در هر عبادتی می بایست کعبه مقصود و مقصد ما امام زمان ما باشد که: «من تمام الحج و من تمام الصلاة و من تمام الزكاة، لقاء الامام»
در کتاب مجمع البحرین در لغت وجه روایتی از صدوق علیه الرحمه نقل کرده که ابوالصلت هروی گوید: قلت للرضا علیه السلام: يابن رسول الله ما معنى الخبر الذى رووه (ان ثواب «لا اله الا الله» ثواب النظر الى وجه الله ؟ فقال عليه السلام: من وصف الله بوجه كالوجوه فقد كفر، و لكن وجه الله انبياوه و رسله و حججه الذين بهم يتوجه الى الله تعالى؛ به حضرت رضا علیه السلام عرضه داشتم یا ابن رسول الله معنی خبری که روایت کرده اند که ثواب كلمه «لا اله الا الله» همانند ثواب نظر کردن به وجه خدا است چیست؟ فرمود: کسی که خدا را به وجهی همانند سایر وجوه وصف کند کافر است پس مراد پیامبران هستند و حجت ها که توسط آنان به خدا کنند. (1)
و در تفسیر برهان ذیل آیه شریفه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ (2)گوید: راوی گفت: خدمت امام ششم علیه السلام بودم شخصی از آن حضرت از معنای این آیه پرسید امام علیه السلام: فرمود دیگران چه می گویند؟ عرض کردم می گویند هر چیزی هلاک می شود جز صورت خدا، فرمود: خداوند منزّه است، اینان سخن سختی گفته اند، بلکه مقصود از آیه این است که هر چیزی در معرض فنا و نیستی است مگر آن وجه و طریقی که باید از آن طریق به سعادت فائز شوند و مائیم آن وجهی که امر شده که باید بدان توجه نمایند.
البته هر کسی از طریق این وجوه الهی می تواند به مقاماتی دست یابد که در تکوین نیز تصرف نماید؛ ولی به شرط آن که مسیر عبودیت خود را از طریقت محبت اهل بیت علیهم السلام بپیماید. این که در روایت آمده است که مومن چشم و گوش و دست خداوند می شود، این معنا اول برای امامان علیهم السلام و دوم برای دیگران ثابت می شود. (3)به هر حال وجه الهی به تمام و کمال، امامان معصوم علیهم السلام هستند.
موفق باشید.
1- اصول کافی، ج 1 ص 414- 418؛ شیخ صدوق، توحید، ص152.
2- بحرانی، الانصاف في النص على الائمة، ص 401
3- بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403ق، ج 66، ص292.
4- بحار الانوار ، ج 66، ص292
5- ذاریات، 56
6- حجر، 99.
7- بحارالانوار، همان، ج 14، ص201.
8- بقره، 57
9- قمی، شیخ عباس مفاتيح الجنان- زیارت جامعه کبیره قم، اسوه، بی تا، ص546.
10- همان مفاتيح الجنان- دعای ندبه قم، اسوه، بی تا، ص533.
11- قندوزي ينابيع المودة، ج 1، ص 412.
1- جوادی آملی فنای مقربان، ج 2، ص 417
13- اعراف، 46.
14- بحارالانوار، همان، ج 44، ص253.
15- خمینی، سید روح الله امامت و انسان کامل، ص26.
16- وحید خراسانی منهاج الصالحين، ج 1، ص388.
17- حر عاملی، وسایل الشیعه، ابواب مقدمة العبادات باب 29، ج 1، ص95.
18- همان.
19- نساء، 59.
20- وسائل الشيعه، همان، ج 1، ص95.
21- روم، 30.
22- ذاریات، 56
23- اصول کافی، ج 1، ص180.
24- اسرا، 85
25- نساء، 113.
26- حدید، 25
27- مراجعه کنید به آموزش عقاید آیت الله مصباح درس 38
28- بحارالانوار، ج 36، ص330.
29- وسائل الشيعه، ج 27، ص 34
30- اصول کافی، ج 1، ص 90
31- بصائر الدرجات، ص 81
32- کافی، ج 1، ص 193.
33- صدوق، توحید، ص290.
34- مولا صالح مازندرانی، شرح أصول كافى، ج 5، ص 175
35- رفیع الدین محمد بن حيدر نائینی الحاشية على أصول الكافي، ص 579
36- بحار الأنوار، 26، ص 246- 247.
37- سوره انبیاء، 73.
38- سجده، 24
39- بقره، آیه 115.
40- الكافي ج 1 ص 111 كتاب التوحيد: باب جوامع التوحيد.
41- كنز الفوائد.
42- زیارت جامعه کبیره.
43- اصول کافی، ج 1، ص 541
44- اصول کافی، ج 1، ص 541
45 اصول کافی، ج 1، ص 81
46- توحيد صدوق، مكتبة الصدوق، ص 711
47- قصص، آیه 88 .
ما توجّه خوانندگان محترم را به هفت مورد از دعاوی ابن عربی در هفت قسمت جلب می نماییم:
ابن عربی در کتاب ترجمان الاشواق (1)ادعا کرده است که شامگاهی در مکّه مشغول طواف بوده که ناگاه در درون خود آسایشی می یابد و در وقت خود آرامشی و برای این که خلوتی یافته باشد به بیرون شهر می رود و در ریگزاری به قدم زدن می پردازد و در این هنگام در ذهن او ابیاتی خطور می کند که آن ها را نقل می کند. در این وقت که از خود بیخود بوده است ناگهان دستی نرم تر از خز شانه هایش را لمس می کند و چون سر بر می گرداند دختری رومی را در برابر خود می بیند که تا آن زمان، سیمائی بدان زیبایی ندیده و بیانی بدان شیوایی نشنیده و با دختری بدان نکته سنجی و خوش سخنی و شیرین زبانی برخورد نداشته است که او را در ظرافت و لطافت و ادب و معرفت و زیبائی و فرهنگ سر آمد همه دختران و زنان اهل زمان خود بوده است. (2)بهر حال عشق ابن عربی به آن دختر (3)نتیجه تولد کتاب ترجمان الاشواق شد که به ادعای پیروان ابن عربی عشق مجازی ابن عربی پل های برای رسیدن به عشق حقیقی شد و این کلمات و اشعار عاشقانه به ظاهر درباره آن دختر رومی است ولی در باطن در رابطه با خداست؛ بهرحال همه صوفیه خدا را در مقام معشوقه قرار می دهند و چنین به خدا جسارت کرده اند.
1) ترجمان الاشواق، ص14، شوق و دلباختگی بیش از حد ابن عربی نسبت به دختری به نام نظام و ملقب به عين الشمس والبهاء (چشمه نور و زیبایی) که دختر شیخ مکین الدین ابو شجاع زاهر الاصفهانی بوده موجب تدوین و تنظیم ترجمان الاشواق گردید.
2) محى الدين بن عربی، ص 76
3) رجوع شود به مستدرک سفینة البحار علامه نمازی شاهرودی، ج 1، ص 365 لغت بَلَس و ج 2، ص 113، لغت جَنَن و ج 5، ص 399
ابن عربی در فتوحات مدّعی است که در سال 599 در یک روز جمعه بعد از نماز، هنگام نماز جمعه، با روح کنار متجسد احمد بن هارون الرشید ملاقات و سخنانی میان آن ها واقع می شود. در بخش الاقطاب، (1)ابن عربی همین احمد بن هارون الرشید را مقرب ترین رجل الهی در عصر خودش عنوان کرده است این قضیه در فتوحات یک بار بصورت مجمل (2)و بار دیگر به صورت تفصیل بیان شده است.
بخشی از این سخنان وی بصورت تفصیل چنین است:
..... ولهذا كان احمد السبتي بن امير المؤمنين (3)هارون الرّشيد يصوم ستة أيّام من كل جمعة ..... قلت و له لم خصصت السبت بعمل العرفة ؟ فقال لان الله سبحانه ابتدأ خلقنا يوم الاحد و انتهى الفراغ منه في يوم الجمعة فجعلت تلك الايام لى عبادة الله تعالى لا اشتغل فيها بما فيه حظ لنفسي فاذا كان يوم السبت انفردت لحظ نفسى فاحترفت فى طلب ما أتقوت به في تلك الايام هكذا كل جمعة. فانه سبحانه نظر الى ما خلق في يوم السبت فاستلقى و وَضَع احدى رجليه على الاخرى. ....... فتعجبت من فطنته و قصده فسألته من كان قطب الزمان في وقتك؟ فقال أنا.... .
و از این رو، احمد سبتی فرزند امیرالمؤمنین هارون الرشید چنین بود که شش روز ایام هفته ...... را روزه می گرفت ...... از وی پرسیدم چرا از روزهای هفته روز شنبه را به کسب اختصاص دادی؟ گفت از آن جهت که خدای سبحان خلقت عالم را از روز یکشنبه آغاز فرمود و در روز جمعه فراغت یافت. پس این ایام را برای عبادت خدا قرار دادم و برای حظ نفس خود کاری نکردم و چون روز شنبه آمد آن را برای خود قرار دادم و در آن روز به کار و کسب مشغول شدم از برای قوت آن شش روز دیگر.
پس خدای سبحان نظر افکند به آن چه خلق فرموده بود در روز شنبه پس به پشت دراز کشید و یک پای خود را روی پای دیگر قرار داد و گفت من ملک هستم برای ظهور و پیدایش مُلک.....
از او سؤال کردند قطب در زمان تو چه کسی بود؟ گفت خودم... (4)
بنابراین آن چه که ابن عربی نقل کرده است احمد بن هارون الرشید معتقد است که خداوند خلقت را از یکشنبه آغاز و در جمعه تمام کرد، (5)و خدای سبحان نظر افکند به آن چه در روز شنبه خلق نمود و به پشت دراز کشید و یک پای خود را روی پای دیگر انداخت.
1) فتوحات بحث الاقطاب، ج 11، ص 274 و 275.
2) همان، ج 11، ص 335 و 336.
3) ابن عربی، هارون الرشید خلیفه صفّاک و قاتل حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را امیرالمؤمنین می داند شیعیان این لقب را به امر رسول الله صلی الله علیه و آله مخصوص حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دانسته اند و حتی این لقب را برای سایر ائمه معصومین علیهم السلام بکار نمی برند.
4) فتوحات، ج 9، ص 326 و 327
5) يهود معتقد بودند که خداوند خلقت عالم را مدت شش روز انجام داد از روز یکشنبه تا پایان روز جمعه و روز شنبه خدا راحت گردید. آن ها معتقد بودند امور عالم و پدیده های هستی طبق همان تقدیر و قوانین پیش می رود و دیگر هم از خداوند هم کاری ساخته نیست. خداوند می فرمایند: وَ قَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّه مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ (مائده، 64) حضرت امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه می فرمایند: وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ: م یَعنوا أنَّهُ هکَذا، ولکِنَّهُم قالوا : قَد فَرَغَ مِنَ الأَمرِ، فَلا یَزیدُ ولا یَنقُصُ فقال الله جل جلاله تكذيبا لقولهم وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ الم تسمع قول الله عزّوجل يقول: يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب» (توحید صدوق، ص 167 و 168) باید دانست که یوم در آیه: وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّام... (ق /38)، دوران است. خداوند آسمان ها و زمین و آن چه میان آن ها است را در شش دوران آفرید.
فراموش نکنیم که هر چند ابن عربی این سخنان را از قول احمد بن هارون می گوید ولی ابن عربی در بحث اقطاب وی را مقرب ترین رجل الهی عصر خود می داند (1)و تلویحاً سخنان وی را تأیید نموده و در پایان هم از فطانت و زیرکی و هوشیاری و قصد او تعجب کرده و از وی سؤال می کند که در زمان او قطب زمان که بوده است؟ و احمد بن هارون در پاسخ می گوید خودم البته ابن عربی از خود سؤال نمی کند که این مطالب کفرآمیز از احمد بن هارون الرشید و به زعم او مقرب ترین رجل الهی عصر خود است یا از آن دشمن دیرینه و کینه توز بنی آدم؟ لازم به یادآوری است که عبدالرحمان جامی مطلب دیگری را بیان کرده است. وی در نفحات الانس (2)بعد از جمله «وانتهى الفراغ منه فى يوم الجمعه» به جای جمله «فجعلت تلک الایام لی عبادة الله تعالی» این جمله را نقل کرده است:
«پس در این شش روز که وی در کار ما بود، من در کار وی بودم»
بر کسی مخفی نیست این اظهارات مهم ترین و اساسی ترین اصل اعتقادی یعنی توحید سازگار نیست.
زیرا ظاهر این جملات که خداوند به پشت دراز کشید و یک پای خود را روی پای دیگر انداخت قول به تجسّد پروردگار و گستاخی آشکار به ساحت پاک ذات است.
1) فتوحات، ج 11، ص 274 و 275.
2) جامى عبدالرحمان نفحات الانس، ص 550 و 551 (انتشارات محمودی، 1337ه. با مقدمه و تصحیح مهدی توحیدی پور) باید دانست که در نسخه دیگر نفحات الانس جامی با مقدمه و تصحیح دکتر محمود عابدی، انتشارات اطلاعات چاپ اول، تهران، 1370 در صفحه 549 همین جمله ی «پس در این شش روز که وی در کار ما بود، من در کار او بودم» وجود دارد. عبدالرحمان جامی (متوفی 898ه) از متابعان و مریدان ابن عربی متوفی 638ه) و از شارحان فصوص بوده و بعید است که جملات ابن عربی را تغییر داده باشد. ضمن آن که سیاق جملات طوری است که تا حدودی این قول را تایید می کند. ولی از آن جا که این جمله کلام بسیار قبیحی است زیرا صحّت این جمله مستلزم عجز خداوند و نیاز خدای عزوجل به احمد بن هارون در تدبیر و تنظیم خلقت عالم و... و همچنین مستلزم وجود احمد بن هارون قبل از خلقت آسمان و زمین است. احتمالاً این جمله را جهت تطهیر ابن عربی تغییر داده اند. والله اعلم
مضاف بر ادعای قطب و غوث برای احمد بن هارون، (1)و این که او را مقرب ترین رجل الاهی دانسته است و با توجه به این که وی در عصر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام زندگی می کرده است. از موضع ابن عربی نسبت به معصومین پرده بر می دارد و امّا ادعای خلقت عالم در شش روز بنحوی که مطابق عقاید یهود می باشد نیز اظهارات جامی در نفحات الانس که ذکرش گذشت و بنوبه خود مطالب ناروایی دیگری است که فعلاً مورد بحث قرار نمی دهیم.
با وجود پر وضوح بودن بطلان این دعاوی ابن عربی باید از پیروان ابن عربی که برای او مقام بلندی قائلند پرسید چرا ابن عربی به خرافه بودن این نوع عقاید پی نبرده است و احمد بن هارون را از مقرب ترین مردمان دانسته است.
آیا برای هر پژوهشگر مسلمان ذره ای تردید باقی می ماند که گوینده این سخنان با هر نام و نشانی که خود را معرفی کند، آن دشمن دیرینه و کینه توز است که گفت قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عبَادَكَ مِنهم الْمُخْلَصِينَ (2)
(ابلیس) گفت: (خدایا) به عزتت سوگند همه آنان را گمراه خواهم کرد مگر بندگان خالص تو را در میان آن ها.
1) فتوحات (ج 11، ص 274 و 275) ابوالعباس احمد بن هارون الرشید در منابع شیعه مانند ابواب الجنان و جامع النورين واعظ سبزواری و به نقل آن ها در خزينة الجواهر مرحوم نهاوندی (ص 291- 293) بنام قاسم و ملقب به مؤتمن در زمان حیات پدرش، جاه و مقام دنیوی را ترک و از پدرش کناره گرفت و در غربت روزهای شنبه را به کار می پرداخت و سایر ایام هفته را به عبادت سپری می کرد و سرانجام در غربت در بصره در کمال زهد در سال 184 هجری در گذشت. به نظر می آید از آن جا که مقام احمد بن هارون الرشید در نظر ابن عربی خیلی عظیم بوده، آن دشمن دیرینه و کینه توز بنی آدم مجسم شده و خود را احمد بن هارون الرشید معرفی و این کلمات کفر آمیز و ناروا را به ابن عربی القا نموده است البته شیطان بهر شکلی جز پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه معصومین علیهم السلام می تواند مجسم شود ولی می تواند به دروغ خود می تواند را معصوم معرفی کند که از کلمات و اظهارات وی بخوبی می توان به ماهیت او پی برد.
2) ص، 82 و 83
ابن عربی مدعی است که ظاهر و باطن هویّت الهی را در سال 627 به یک صورت نورانی به رنگ سفید که در زمینه نور قرمز بوده مشاهده کرده و از دیدن آن به چنان علم و معرفتی و نیز لذت و سروری (1)
بر هر محقق و پژوهشگر لازم است با خود بیندیشد که این صورت با توصیفات ابن عربی صورت چه کسی بوده است؟ کسانی که با الفبای قرآن و سنت رسول الله صلی الله علیه و آله و معصومین علیه السلام و براهین عقلی در حد توانایی عقل آشنایی دارند به خوبی می دانند که خدای عزوجل نه ماده است نه از تطورات ماده تا مجسم و رؤیت شود و یا به صورت نور ظاهر شود.
عمدتاً این گفته ها و اظهارات مربوط به تجسم و رؤیت خدای متعال از منابع غیر اسلامی نظیر تعلیمات یهود و اکثراً از طریق کعب الاحبار توسط ابوهریره به معارف دینی راه یافته است و از این مطالب در آثار ابن عربی مخصوصا فتوحات بسیار یافت می شود حدیث تقطیع شده «خلق الله آدم على صورته» که حداقل 2 مرتبه در فتوحات آمده و حتی یک مرتبه عنوان باب قرار گرفته و آن چه وی در خلقت آسمان و زمین در شش روز نقل کرده که از یکشنبه آغاز شد و در روز جمعه پایان یافت چنان که شرح آن گذشت یا ادعای انفصال حوا از آدم (3)علیه السلام و ..... از این قبیل است.
1) درباره این که ابن عربی مدعی است در اثر دیدن آن صورت نورانی به چنان علم و معرفتی و .... دست یافته که خود را عاجز از وصف آن دانسته است باید گفت ابن عربی به کدام علم و معرفت دست یافته که خود را عاجز از وصف آن دانسته است؟ دعاوی و اظهارات ابن عربی نظیر آن چه در شماره قبل گفته شد و در بخش های دیگر این کتاب نظیر ادعای عصمت فرعون هنگام غرق شدن و خطاکار بودن نوح علیه السلام در دعوت امت خود و اعتقاد به عصمت ابوبکر و عمر و محدث بودن عمر و غرق شدن قوم نوح در دریاهای معرفت الهی و بخوبی از میزان علم و معرفت ابن عربی حکایت می کند.
2) فتوحات، ج 2، ص 591
3) فتوحات مکیه، ج 2، ص299.
ابن عربی مدعی است کتاب مواقع النجوم خود را که بسی مورد تجلیل و ستایش قرار می دهد در سال 595 در شهر التمریه در ماه رمضان طی یازده روز نوشته و علت آن را این می داند که خداوند را دو مرتبه در خواب دیده .... الا اني رايت الحق فى النوم مرتين و هو يقول لى انصح عبادى... . (1)
با توجه به این که ذات خدا دیدنی نیست نه دنیا نه آخرت نه بیداری نه در خواب لذا این پرسش مطرح است که به راستی ابن عربی چه کسی را در خواب دیده و به او این دستور را داده است؟ و ابن عربی بازیچه چه موجودی قرار گرفته است.
در گذشته دیدیم که ابن عربی مدعی بود که در دهه آخر محرم سال 627 در شهر دمشق پیامبر صلی الله علیه و آله را درخواب دیده و فرموده هذا كتاب فصوص الحكم خذه و اخرج به الى الناس ينتفعون به (2)
این کتاب فصوص الحکم است آن را بگیر و با آن به سوی مردم برو (آن را نشر بده) تا مردم از آن بهره مند گردند. اما كتاب فصوص الحکم مشتمل بر مطالب نادرست فراوانی است و چگونه پیامبر رحمت دستور به نشر کتابی با خرافات فراوان بدهد.
در فصوص ادعا شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و خلیفه خود را معرفی نکرد. (3)
و یا آیات را مخلف حتی ظاهر آیه تفسیر و تأویل کرده است به عنوان نمونه غرق شدن قوم نوح را که در اثر نافرمانی بود را کاملاً بر عکس مطرح می کند و می نویسد آنان در دریای معرفت و علم خدا غرق شدند. (4)
ابن عربی واقعه ای را نقل می کند که در مصر با جماعتی در خانه بسیار تاریکی بیتوته کرده بودند ناگهان کسی که در زیبایی چهره و گشادگی لهجه برترین بوده بر آن ها وارد می شود و به آن ها می گوید من رسول حقم به سوی شما و سپس کلماتی می گوید در پایان این رسول که هرگز ابن عربی و حضار از او دلیل و معجزه ای جهت اثبات رسالت طلب نمی کنند طبق مذاق صوفیه مطالبی درباره اثبات وحدت وجود می گوید (5)به راستی این شخص که خود را رسول حق معرفی کرده و این کلمات باطل را گفته چه کسی بوده است؟
ابن عربی مدعی است که او به مقام ختم ولایت محمدی رسیده است و در مجلسی در قرطبه (1)جمیع انبیاء و رسولان برای تهنیت به او حاضر شده اند و مشخص است باور چنین ادّعاهایی تنها برای انسان های ساده لوح میسور است آیا می توان باور کرد حضرت نوح (2)که ابن عربی او را در دعوت بسوی توحید خطاکار معرفی کرده است و حضرت موسی علیه السلام (3)که ابن عربی، فرعون دشمن او را طاهر و و مطهّر دانسته است حضرت رسالت پناه محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله که ابن عربی بزرگ موحّد قریش یعنی عموی بزرگوار آن حضرت صلی الله علیه و آله حضرت ابوطالب علیه السلام را مشرک معرفی کرده است (4)
باید دانست که حضرت علی علیه السلام در هلاکت شيبة بن ربيعه (عموی هند) نیز نقش داشت و اصولاً حدود نیمی از کشته شدگان غزوه بدر حدود 37-35 نفر بودند توسط آن حضرت به قتل رسیدند. ابن عربی در فتوحات ج 7، ص 458 و 459 می گوید: فاظنّ بهم (بالصحابه) جمیل رضی الله عن جميعهم...... حسن ظن به (تمام) صحابه نیکوست و سپس می گوید رضی الله عن جميعهم و بعد می افزاید برای ما سزاوار نیست که در موارد اختلاف اصحاب ژرف اندیشی کنیم زیرا آن ها اهل علم و اجتهاد بودند و آن چه از روی اجتهاد عمل کردند چه خطا و چه صواب مأجورند. بنابراین به زعم ابن عربی تمام اصحاب حتی معاویه در اعمال خود مأجورند چه خطا و چه صواب! امّا حضرت ابیطالب علیه السلام با وجود این که مدت 43 سال شب و روز از آن حضرت حمایت و دفاع کرد در این مدت طولانی از نزدیک ترین اصحاب هم بوده باید مشرک قلمداد شود زیرا پدر حضرت علی علیه السلام بود و معاویه دشمن آن حضرت و ابن عربی امام کشف و شهود و شیخ اکبر صوفیه بعد از حدود شش قرن همان را می گوید که مزدوران جعل حدیث معاویه می گفتند.
و... برای تبریک نزد شخصی چون ابن عربی آیند؟! وَیْلٌ لِکُلِّ اَفّاکٍ اَثیمٍ (5)1) فصوص الحكم، ص158، فص هوديه.
2) فصوص الحکم، 54-74.
3) همان، ص 309
4) فصوص الحكم، ص 19، تنها جرم حضرت ابو طالب علیه السلام بوت حضرت علی علیه السلام بزرگ جوانمردی که در غزوه بدر قاتل عُتُبه (جد مادری معاویه) ولید بن عتبه (دائی معاویه) و حنظلة بن ابی سفیان (برادر معاویه) و ... از سران مشرکین بود و این حدیث جعلی توسط مزدوران معاویه در جهت رضایت این منافق سفّاک بوده است.
5) الجاثيه، 7.
1- محى الدين بن عربی، ص 76
2- فتوحات بحث الاقطاب، ج 11، ص 274 و 275.
3- همان، ج 11، ص 335 و 336.
4- فتوحات، ج 9، ص 326 و 327
5- فتوحات، ج 11، ص 274 و 275.
6- ص، 82 و 83
7- فتوحات، ج 2، ص 591
8- فتوحات مکیه، ج 2، ص299.
9- فتوحات مکیه، ج 5، ص156 و 157.
10- فصوص الحكم، ص9.
11- همان، ص248
12- همان، ص 69
13- محاضرة الابرار و مسافرة الاخیار، ج 2، ص 54 نقل از محی الدین عربی، ص69.
14- فصوص الحكم، ص158، فص هوديه.
15- فصوص الحکم، 54-74.
16- همان، ص 309
17- الجاثيه، 7.
سید حسین میر نورالهی
معنای لغوی و اصطلاحی اذان
اذان در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله
شهادت به ولایت
شهادت ثلاثه و ادله عقلی
تشریع اذان
جعل و دستبرد در اذان
این نوشتار دربارهی مشروعیت شهادت ثالثه است، نویسنده محترم با کنکاش تاریخی حدیثی فقهی به این موضوع پرداخته است و ثابت نموده است شهادت ثالثه نه تنها بدعت نیست بلکه لازم و اساسی است و نیز ثابت شده آن چه که اهل تسنن انجام می دهند مبنی بر حذف حی علی خیر العمل از اذان و قرار دادن الصلوة خير من النوم، بدعت آشکاری است که جلوی هر نوع ایراد را از سوی آنان به شهادت ثالثه می گیرد.
کلیدواژه ها؛
اذان، موذن، بلال، تسامح در ادله اهل تسنن، شهادت ثالثه
اذان به عنوان شعار مسلمین در برابر شعار ادیان دیگر از مفهوم و قداست خاصی برخوردار است. گرچه تأثیر اذان در جامعه اسلامی از امور انکار نشدنی است و این موضوع خود نیازمند بحث و بررسی است. اما تا اکنون تنها در صدد کیفیت و تعیین اذان در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله هستیم؛ چرا این که شیعه و سنی خود را ملزم به اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله می دانند در برخی مسائل از جمله کیفیت اذان با هم اختلاف دارند، بی شک آن چه رسول اکرم صلی الله علیه و آله بفرمایند همان حکم الاهی است و فصل الخطاب خواهد بود. در ابتدا مسائل مربوط به اذان را مورد بررسی قرار می دهیم و ثمره آن کشف حقیقت اذان در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله است انشاء الله.
«اذان» در لغت به معنی اعلان یا اعلان نمودن است. (1)در قرآن و روایات نیز معنی لغوی اذان و مشتقات آن بطور گسترده بکار رفته است چنان چه خداوند می فرماید: وأذّنْ فِي النَّاسَ بالحَجّ (2)و نیز در آیه دیگر فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ (3)و وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ (4)و اما در شریعت اذان اصطلاحی مخصوص است که از آن برای دعوت به ادای نماز و با خبر نمودن از داخل شدن وقت نماز، استفاده می شود.(5)«مئذنه» «مناره» به مکانی گفته می شود که از آن جا اذان گفته می شود و مردم به نماز خوانده می شوند. (6)
همان طور که می دانیم کیفیت و کمیّت عبادات توسط شارع مشخص می شود و کسی را حق دخالت و اعمال نظر در این امور نیست بنابراین عبادت، قانون خداست و تنها از سوی او مشخص می گردد به اصطلاح علمی امور تشریعی توقیفی هستند به همین دلیل ما باید از شارع مقدس نوع و کیفیت اذان را دانسته و به آن عمل کنیم و این کار فقط از عهده کارشناسان دینی و مجتهد در میدان فقه بر می آید تا نظر شارع را برای ما بازگو کند و به همین دلیل ما باید به نظریات فقهای مجتهد در این باره رجوع کنیم و کسی که به درجه اجتهاد نرسیده حق ندارد با مدارک و ادله شرعی به صورتی که خودش تشخیص می دهد رفتار کند و از آن ها نتیجه گیری کند پس در این مسأله وظیفه مجتهدین، اجتهاد در منابع و مدارک مسأله است و وظیفه مقلدین رجوع به نظر مجتهد اعلم است. اکنون به کیفیت اذان در نظر شارع و زمان پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره می کنیم و سپس به امور دیگر در رابطه با اذان می پردازیم.
1) لسان العرب، ج 13، ص9؛ فقه القرآن، ج 1، ص 100؛ مستدرک الوسائل، ، ج 4، ص73.
2) سوره حج، آیه 27 و مردم را دعوت عمومی به حج کن.
3) سوره اعراف آیه 44- در این هنگام ندادهنده ای در میان آن ها ندا می دهد.
4) سوره توبه، آیه-3 و این، اعلامی است از ناحیه خدا و پیامبر
5) لسان العرب، ج 13، ص 9؛ ، فقه القرآن ، ج 1، ص 100؛ و الأذان في الشرع إعلام الناس بحلول وقت الصلاة.
6) همان.
برای بررسی مساله اذان باید ابتدا به وجود این برنامه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله پرداخت. واضح است که امور کمتر عبادی اجتماعی مانند جهاد و اذان و نماز جماعت و نماز جمعه و ... در مدینه وجود داشته است. اما وجود این امور قبل از هجرت آن حضرت به مدینه ثابت نیست و لااقل مشکوک است. اما به هر حال وجود اذان در زمان آن حضرت قابل انکار نیست بطوری که آن حضرت موذن مخصوصی به نام ابن ام مکتوم و حضرت بلال داشته است. (1)و تشریع اذان هشت ماه بعد از هجرت اعلام شده است. (2)از روایات مختلفی که پیامبر صلی الله علیه و آله در شأن موذن و اذان بیان نموده، به اهمیت آن، در عصر تشریع می توان پی برد. که به چند نمونه از این روایات اشاره می کنیم:
1- مَنْ أَذَّنَ فِي مِصْرٍ مِنْ أَمْصَارِ الْمُسْلِمِينَ سَنَةً، وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ؛ (3)
کسی که یک سال در شهری از شهرهای مسلمانان اذان بگوید، بهشت برای او واجب می شود.
2- لِلْمُؤَذِّنِ فِیمَا بَیْنَ اَلْأَذَانِ وَ اَلْإِقَامَهِ مِثْلُ أَجْرِ اَلشَّهِیدِ اَلْمُتَشَحِّطِ بِدَمِهِ فِی سَبِیلِ اَللَّهِ عزّو جل؛ (4)
برای موذن بین اذان و اقامه مانند اجر شهیدی است که در راه خداوند به خون آغشته شده است.
3- مَنْ أَذَّنَ أَرْبَعِینَ عَاماً مُحْتَسِباً بَعَثَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ، وَ لَهُ عَمَلُ أَرْبَعِینَ صِدِّیقاً عَمَلاً مَبْرُوراً مُتَقَبَّلاً؛ (5)
کسی که چهل سال بخاطر خداوند اذان بگوید خداوند روز قیامت او را مبعوث می کند در حالی که برای او عمل نیک قبول شده چهل صدیق است.
4- وَ كَانَ بِلَالٌ مُؤَذِّنُ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله يُؤَذِّنُ بِالصَّلَاةِ فِي كُلِّ وَقْتِ صَلَاة؛ (6)
بلال موذن پیامبر صلی الله علیه و آله در وقت هر نمازی اذان می گفت.
5- إذا سمعتم أذان بلال فكفوا عن الطعام والشراب؛ (7)
هنگامی که اذان (اذان صبح) بلال را شنیدید از خوردن و آشامیدن دست بکشید.
6- أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله جَمَعَ بَينَ الظُّهْرِ وَالْعَصْرِ بأذَانِ وَإِقَامَتَينِ وَ جَمَعَ بَیْنَ اَلْمَغْرِبِ وَ اَلْعِشَاءِ فِی اَلْحَضَرِ مِنْ غَیْرِ عِلَّهٍ بِأَذَانٍ وَاحِدٍ وَ إِقَامَتَیْنِ؛ (8)
رسول الله صلی الله علیه و آله نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشاء را به یک اذان و دو اقامه خواند. همچنین امیرالمومنین على علیه السلام: فرمودند وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از عرفات به مزدلفه رفت، در آن جا بین نماز مغرب و عشاء جمع کرد به یک اذان و دو اقامه. (9)این روایات نشان دهنده از اهمیت اذان و موذن در جامعه اسلامی حتّی در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله در نظر شارع و در پیشگاه پروردگار دارد.
1) الكافي، ج 4، ص 97 ؛ بحار الانوار، ج 80، ص131
2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام، ج 1، ص 175 ؛ كتاب الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت علیهم السلام ج 1، ص 437.
3) من لا يحضره الفقیه، ج 1، ص 285
4) همان، ج 1، ص 283
5) همان، ج 1، ص 292
6) بحار الانوار، ج 28، ص 109
7) همان، ج 81، ص 117
8) من لا يحضره الفقیه، ج 1، ص 287
9) مستدرک الوسائل، ج 4، ص 50
شهادت یعنی بیان کردن اعتقادی که از روی علم باشد چه این که راه رسیدن به این علم از حس باشد و یا از بصیرت و عقل باشد شهادت به ولایت یعنی این که انسان اعتقاد به امامت و خلافت بلافصل امیرالمومنین على علیه السلام و آن گاه اولاد معصوم آن حضرت داشته باشد چون شیعیان در اذان بعد از شهادت به یکتایی خداوند و رسالت نبی مکرم صلی الله علیه و آله شهادت به ولایت حضرت امیر علیه السلام می دهند اصطلاحاً این شهادت را شهادت ثالثه گویند.
اعتقاد به ولایت اهل بیت علیهم السلام مکمل اعتقاد به وحدانیت و رسالت و بلکه شرط اصلی آن است و بدون آن اعتقاد به وحدانیت خدا و رسالت ناقص است چنان که از روایات بسیاری بدست می آید که به یکی از مهمترین آن روایات که از رسول اکرم است اشاره می کنیم. (1)ایشان فرمودند:
مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِليَّة؛ هرکس بمیرد در حالی که امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است. (2)به همین دلیل شیعه معتقد است که اعتقاد به امامت از شرائط ایمان و قبولی اعتقادات دیگر و اعمال است اما خالی از لطف نیست که بدانیم ثمره ی اعتقاد به وحدانیت خداوند و رسالت نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و اله خروج از کفر است و به چنین کسی مسلمان گفته می شود و او محکوم به حکم اسلام است اما ایمان و قبولی اعمال وی مشروط به اعتقاد به ولایت اهل بیت علیهم السلام است.
هیچ یک از عالمان و مراجع شیعه در طول قرون متمادی فتوی به حرمت و یا عدم جواز شهادت ثالثه در اذان نداده اند بلکه اتفاق و اجماع به جواز شهادت ثالثه در اذان، امری است که به آسانی می توان آن را کشف کرد. (3)امّا مطلب مورد اختلاف وجه جواز شهادت ثالثه در اذان است که بین عالمان شیعه که به صورت های مختلف بیان شده است که این وجوه عبارتند از: (4)
1- شهادت ثالثه جزء استحبابی اذان است که اکثراً بر این نظر هستند.
2- شهادت ثالثه جزء وجوبی اذان است.
3- شهادت ثالثه جزء اذان نیست ولی چون از شعائر شیعه شده باید انجام شود.
4- برخی نیز معتقدند که بیان آن به قصد رجاء و مطلوبیت جایز است.
5- برخی نیز قائل به استحباب شهادت ثالثه از باب تسامح در ادله سنن هستند.
عالمان بزرگی چون شیخ صدوق و شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و حلبی، شهادت به ولایت را در اذان ذکر نکرده اند. (5)علّامه محمّد باقر مجلسی حکم به جزئیت شهادت ثالثه در اذان را بعید نشمرده و رفع استبعاد نموده (6)و پدرش با این که قائل به جزئیت نیست کلام شیخ صدوق را رد می کند. (7)همچنین سیّد نعمت الله جزائری و شیخ یوسف بحرانی نیز قول علّامه مجلسی را تأیید کرده اند. (8)
1) الأنوار الساطعة في شرح الزيارة الجامعة، ج 3، ص 196
2) بحار الانوار، ج 23، ص 89
3) آیه الله میلانی، سید علی الشهاده بالولايه في الاذان، ص 7.
4) همان، ص 8.
5) حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم ، ج 5، ص 207 و 208
6) بحار الانوار ، ج 84، ص 111.
7) روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 245 ؛ الجزم بأن هذه الأخبار من موضوعاتهم مشكل.....
8) الانوار النعمانيه، ج 1، ص 169؛ الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة ، ج 7، ص 407
این اختلافات در ارائه وجه جواز شهادت ثالثه در اذان به دلیل اختلاف فقهاء در مورد ماهیت و رابطه شهادت کمزور ثالثه با اذان است که عده ای آن را جزئی از اذان دانسته ولی در نوع این جزئیت اختلاف دارند که آیا جزء مستحب اذان است یا جزء واجب آن؟ عده ای هم آن را جزء اذان ندانسته بلکه قصد جزئیت شهادت ثالثه در اذان را بدعت می شمارند و معتقدند که وجود آن در اذان از باب عناوین دیگری چون رجاء و مطلوبیت و یا از باب تسامح در ادله سنن و یا باب شعائر مهمه تشیع است با این بیان حکم به حرمت و یا عدم جواز بطور مطلق و با تمامی مبانی در مسأله به هیچ یک از فقهاء و مراجع شیعه نسبت داده نمی شود. اما علت اختلاف مبانی عالمان تشیع در وجه جواز شهادت ثالثه به نحوه برخورد ایشان با مدرک و دلیل اذان از جمله روایات و اجماع و مسأله شهادت ثالثه است.
اذان نزد شیعه در تمام اذان های یومیه به یک صورت است که عبارتند از نه فقره که هر کدام را دو بار باید تکرار کرد که مجموعا هجده فقره می شود. (1)
اللّهُ أکبَرُ
اللّهُ أکبَرُ
أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا الله
أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللهِ
حَیَّ عَلَی اَلصَّلاَهِ
حَیَّ عَلَی الْفَلَاحِ
حَیَّ عَلَی خَیْرِ الْعَمَلِ
اللّهُ أکبَرُ
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
(البته همان طور که خواهد آمد در مورد (شهادت ثالثه) اختلافی بین عالمان تشیع وجود دارد که بیان خواهد شد)
1) من لا يحضره الفقيه ، ج 1، ص 29 ؛ التهذيب ، ج 2، ص 59 و 60
1- یکی از اشکالاتی که به شهادت ثالثه گرفته شده است این است که گفته شده اگر شهادت ثالثه کامل کننده دو شهادت دیگر است و خود از اصول اعتقادی است لازمه اش این است که ذکر ائمه دیگر و نیز معاد در اذان جای بگیرد!! (1)امّا این اشکال وارد نیست؛ زیرا معاد از ضروریات اعتقادی تمامی مسلمین است و کسی منکر آن نیست اما ولایت ائمّه دیگر نیز فرع ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام است و بلکه شهادت ثالثه کامل کننده شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله است و انگیزه های فراوانی در پنهان کردن این اعتقاد وجود داشته بلکه عملا با این اعتقاد مبارزه شد و عده بی شماری از امت اسلامی به این اعتقاد صحیح نگرویدند و از دید آنان پنهان شد. (2)
2- یکی از اشکالات مهمّی که به شهادت ثالثه در اذان گرفته شده این است که گفته شده، اذان از امور توقیفی است یعنی شارع مقدس کیفیت آن را بیان کرده و کسی حق دخالت دادن نظر خود در کم و یا زیاد کردن آن ندارد؛ زیرا دخالت شخصی در امور توقیفی بدعت است و از طرفی اذان فاقد شهادت ثالثه است و داخل کردن آن در اذان دستکاری کردن در امور توقیفی و بدعت است و بالتبع با این که اعتقاد و شهادت دادن به ولایت حق است ولی داخل کردن آن در اذان بدعت و حرام است.
این اشکال را می توان به صورتهای گوناگون جواب داد همان طور که گفته شد اذان از امور تشریعی توقیفی است و برای همه واضح است که دخالت شخصی در امور تشریعی توقیفی بدعت و حرام است ولی این گفته که شهادت ثالثه جزء اذان نیست یک مطلب اختلافی است؛ زیرا عده ای از فقهاء آن را جزء مستحبی و برخی جزء واجب در اذان می دانند پس کسی که چنین مبنایی دارد و به قصد جزئیت شهادت ثالثه آن را در اذان بیان می کند بدعتی انجام نداده و حرام و گناهی مرتکب نشده بله کسانی که شهادت ثالثه را جزء اذان نمی دانند حق ندارند آن را به عنوان جزء اذان بیان کنند زیرا بدعت و حرام است اما آیا به عنوان دیگر و قصد دیگر بیان کنند، با این که از مسلمات است که کلام معمولی بین فقرات اذان جایز است و از سوئی ذکر علی علیه السلام عبادت و اعتقاد به ولایت او کامل کننده اعتقادات و شرط ایمان است. به همین دلیل با عناوین دیگر چون مبنای تسامح در ادله سنن و یا مطلوبیت و قصد رجاء بدون این که قصد جزئیت داشته، می توان شهادت ثالثه را بیان کرد. (3)
3- اشکال سومی که بر شهادت ثالثه وارد شده از قول شیخ طوسی(رحمه الله علیه) در کتاب نهایه گرفته شده که ایشان می نویسد: پس آن چه از روایات شاذ بر وجود «إنّ عليّاً ولى الله و آل محمد خير البريّة» در اذان حکایت می کند، در اذان و اقامه به آن عمل نمی شود و کسی که انجام دهد خطاکار است. (4)در کتاب مبسوط نیز شبیه همین مطلب را تکرار کرده است. (5)
جواب این اشکال نیز واضح است؛ زیرا شیخ طوسی قبول دارد که در زمینه شهادت به ولایت روایاتی وارد شده اما این روایات را نادر معرفی می کند در برابر روایاتی که مشهور فقهاء به آن ها عمل کرده اند. پس وجود کمتر روایت صحیح در این زمینه نفی نمی شود و در ثانی منظور شیخ این است که شهادت ثالثه جزئ واجب و یا مستحبی اذان نیست و گفتن آن را به عنوان جزئی از اذان خطاء شمرده و به همین دلیل در مبسوط تصریح دارد که گفتن آن اگر به قصد اذان نباشد گناه نیست. (1)
4- اشکال دیگری که به شهادت ثالثه گرفته شده کلامی است که شیخ صدوق (رحمه الله علیه) بیان نموده: وَ الْمُفَوِّضَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ قَدْ وَضَعُوا أَخْبَاراً وَ زَادُوا فِی الْأَذَانِ مُحَمَّدٌ وَ آلُ مُحَمَّدٍ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ مَرَّتَیْنِ وَ فِی بَعْضِ رِوَایَاتِهِمْ بَعْدَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ اللَّهِ مَرَّتَیْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ رَوَی بَدَلَ ذَلِکَ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ حَقّاً مَرَّتَیْنِ وَ لَا شَکَّ فِی أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ اللَّهِ وَ أَنَّهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ حَقّاً وَ أَنَّ مُحَمَّداً وَ آلَهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ وَ لَکِنْ لَیْسَ ذَلِکَ فِی أَصْلِ الْأَذَان وَ إِنَّمَا ذَکَرْتُ ذَلِکَ لِیُعْرَفَ بِهَذِهِ اَلزِّیَادَهِ اَلْمُتَّهَمُونَ بِالتَّفْوِیضِ اَلْمُدَلِّسُونَ أَنْفُسَهُمْ فِی جُمْلَتِنَا. (2)
واضح است که طبق نظر شیخ صدوق مفوضه روایاتی جعل کرده اند که در برخی از آن ها أشْهَدُ أنَّ عَلِیاً وَلی اللّه و در برخی مُحَمَّدٌ وَ آل مُحَمَّد خَيْرُ الْبَرِيَّةِ و در برخی أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيًّا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَقَّا جعل شده و آن را جزء اذان قرار داده اند. یقینا اگر روایتی از مفوضه در جزء قرار دادن این فقرات برای ما ثابت شود، ما نیز چون شیخ صدوق آن را رد می کنیم ولی ما در ادله فقهی که در باب اذان وارد شده به روایت و دلیلی که این فقرات را جزء اذان دانسته باشد، برخورد نمی کنیم بلکه ذکر این فقرات و مشابه آن در ادله بطور خصوصی یا کلی بیان شده که اعم از جزئیت در اذان است.(3)
همچنین ذکر این عقیده حق بدون قصد اذان و از باب تکمیل و اعلام ولایت بدعت نیست و گناهی ندارد همان طور که شیخ طوسی و دیگر فقهاء فرموده اند و از طرفی برخی فقهاء قائل به جزئیت شهادت ثالثه نسبت به اذان هستند و در این زمینه به روایات و ادله ای که با مبانی اجتهادی پذیرفته اند، تمسک جسته اند که به گفته بزرگانی چون علامه محمد تقی مجلسی نمی توان همه آن ها را جعلی دانست. (4)و صرف جعل عده ای مضر به اجتهاد از روی مدرک و دلیل نخواهد شد. برای کامل شدن این بحث شهادت ثالثه و ادله فقهی را بیان می کنیم.
1) همان؛ و لو فعله الإنسان يأثم به غير أنه ليس من فضيلة الأذان و لإكمال فصوله.
2) من لا يحضره الفقيه ، ج 1، ص 290- فرقه ی گمراه و ملعون مفوضه از خود، اخباری ساختند و در اذان این جمله را دو مرتبه در اضافه کردند (محمد و آل محمد خیر البریه). بعضی از آنان دو مرتبه جمله ی ((اشهد ان علیاً ولی الله)) را پس از ((اشهد ان محمداً رسول الله)) اضافه کردند و در بعضی روایات این گروه پس از ((اشهد ان محمداً رسول الله)) دو مرتبه اشهد ان علياً امیرالمومنین حقا آمده است. البته تردیدی نیست در این که علی علیه السلام ولی الله امیرالمؤمنین بحق است و محمّد و آل محمّد، خیر البریه هستند ولی این جمله ها در اصل اذان نیست.
3) الشهادة الثالثة فى الأذان والإقامة، ص 35.
4) حكم النبى الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم ، ج 5، ص 208.
در این بحث فقهاء به ادله مختلفی پرداخته اند و هر یک دلیلی را صحیح دانسته و بر طبق آن فتوی داده اند که بطور اجمال این بحث را روشن می کنیم.
الف- دلیل این که شهادت ثالثه بدعت نیست؛
ادله ای که برای بدعت نبودن شهادت ثالثه می تواند بکار رود، خارج از سه صورت نیست: (1)
1- وجود دلیلی خاص اولی بر استحباب شهادت ثالثه. اگر چنین دلیلی وجود داشته باشد علاوه بر استحباب آن به بدعت بودن آن رفع می شود بلکه حذف آن اذان بدعت شمرده خواهد شد اگر چنین دلیلی وجود داشته باشد جزئیت شهادت ثالثه برای اذان نیز ثابت می شود و نوع جزئیت نیز بدست می آید که این جزئیت استحبابی است یا وجوبی.
2- دليل عام و مطلق اولی کلی وجود داشته باشد که شهادت ثالثه از مصادیق آن شود. در این صورت نیز استحباب ثابت و بدعت بودن رفع می.شود اما جزئیت آن برای اذان وقتی ثابت می شود که عنوان کلی مختص به اذان باشد و الا جزئیت را ثابت نمی کند.
3- دلیل ثانویه ای که مجوز شهادت ثالثه باشد در این صورت به حکم دلیل ثانوی بدعت بودن رفع شده و استحباب ثانوی ثابت می شود اما جزئیت آن برای اذان که یک حکم اولی است ثابت نمی شود. دلیل ثانوی در این بحث قاعده تسامح در ادله سنن است.
به این ترتیب فتوای مجتهدین به استحباب (اولی یا ثانوی) به شارع مقدس منتهی می شود و بدعتی در مسأله به وجود نخواهد آمد اکنون به تفصیل وارد ادله فقهی می شویم.
برای استدلال به جزئیت و یا استحباب شهادت ثالثه به روایاتی استدلال شده:
برخی از علماء از کتاب السلافة فى أمر الخلافة، (2)که برای شیخ عبدالله المراغی المصری دو روایت را ذکر کرده اند که در آن سلمان فارسی و ابوذر غفاری شهادت ثالثه را در اذان و یا اذان و اقامه ذکر می کردند که مورد اعتراض عده ای واقع می شدند و به پیامبر صلی الله علیه و آله خبر می دادند و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز کار ایشان را تأیید می کرد: (3)
1) آیه الله میلانی، سید علی الشهاده بالولايه في الاذان، ص20.
2) (خسروی، اذان و اقامه در اسلام، ص 75- این کتاب متعلق به یکی از علمای اهل سنت به نام عبدالله مراغی است که از علمای قرن هفتم هجری بوده که به نقل کتاب شهادت ثالثه ص 25 همچنین آیة الله کاظمینی در جواهر الولایه ص 380 راجع به اهمیت روايت السلافة فى امر الخلافة مى نویسد این کتاب در کتابخانه دمشق موجود است و هفتصد سال قبل نوشته شده است.
3) همان، ص 25
1- «إنّ سلمان الفارسى ذكر فى الاذان والاقامة الشهادة بالولاية لعلى بعد الشهادة بالرسالة في زمن النبی صلی الله علیه و آله، فدخل رجل على رسول الله فقال: يا رسول الله، سمعت أمراً لم أسمع به قبل هذا، فقال رسول الله: «ما هو؟» قال : سلمان شهد فى أذانه بعد الشهادة بالرسالة بالشهادة بالولاية لعلى علیه السلام فقال: سمعتم خیراً»؛ در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله سلمان فارسی در اذان و اقامه شهادت به ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را بعد از شهادت به رسالت ذکر می کرد. شخصی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: چیزی شنیده ام که تا قبل از آن نشنیده ام. پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید آن چیست؟ گفت: سلمان بعد از شهادت به رسالت شهادت به ولایت علی علیه السلام را ذکر می کند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: مطلب خوبی شنیدی.
2- «إنّ رجلاً دخل على رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: يا رسول الله، إنّ أباذر يذكر في الاذان بعد الشهادة بالرسالة الشهادة بالولاية لعلى علیه السلام و يقول: أشهد أن علياً ولى الله فقال كذلك، أو نسيتم قولى يوم غدير خم من كنت مولاه فعلی مولاه ؟ فمن نكث فإنّما ينكث على نفسه !!»؛ مردی نزد پیامبر صلی الله علیه و اله آمد و گفت: ای رسول خدا، ابوذر در اذان بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولایت علی علیه السلام را گفته و می گوید: «أشهد أن عليّاً ولى الله». پيامبر صلی الله علیه و اله فرمودند: همین طور است آیا فراموش کرده اید که روز غدیر گفتم: هرکس که من مولای او هستم علی مولای اوست؟ هرکس که پیمان شکنی کند پیمان خود را شکسته است.
قطعا کسانی که شهادت ثالثه را جزئی از اذان دانسته اند به این دو خبر اعتماد کرده و استنباط فقهی خود را از آن آخذ کرده اند؛ زیرا این روایت نصّ در مطلب است. البته کسانی که این دو روایت را ضعیف دانسته و آن را مدرک و دلیل صحیح برای استنباط نمی دانند آن را تکذیب نکرده اند.
3- روایت احتجاج از امیرالمومنین علی علیه السلام: قاسم بن معاوية قال: قلت لابي عبدالله علیه السلام هؤلاء- أى- السنة- يَرْوُونَ حَدِيثاً فِي أَنَّهُ لَمَّا أُسْرِيَ بِرَسُولِ اللَّهِ رَأَى عَلَى الْعَرْشِ مَكْتُوباً: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ أَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ فَقَالَ علیه السلام سُبْحَانَ اللَّهِ غَيَّرُوا كُلَّ شَيْ ءٍ حَتَّى هَذَا؟ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ علیه السلام: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا خَلَقَ الْعَرْشَ كَتَبَ عَلَيْهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيٌّ على أمير المؤمنين، ولَمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وجَلَّ الْمَاءَ كَتَبَ فِي مَجْرَاهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ، و لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وجَلَّ الْكُرْسِيَّ كَتَبَ عَلَى قَوَائِمِهِ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، وهكذا لما خلق الله عزّوجلّ اَللَّوْحَ، وَ لَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جبرئيل، ولما خلق الله عزوجل الارضين ........ فقال في الاخير قال علیه السلام و لما خلق الله عزّوجلّ القمر كتب عليه: لا إله إلا الله محمد رسول الله على أمير المؤمنين علیه السلام، وَ هُوَ السَّوَادُ الَّذِي تَرَوْنَهُ فِي الْقَمَرِ فَإِذَا قَالَ أَحَدُكُمْ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، فلیقل: عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ. (1)
1) (طبرسي، الإحتجاج، ج 1، ص 158 قاسم بن معاویه به امام صادق (علیه السلام ) می گوید: اهل سنت روایت می کنند که وقتی پیامبر به معراج رفت دید که در روی عرش نوشته شده است: لا اله الا الله، محمد رسول الله ابوبكر الصديق. امام فرمود: سبحان الله همه چیز را تغییر دادند حتی این گفتم بله فرمود: خداوند عزوجل وقتی عرش را آفرید بر روی آن نوشت: لا إله إلا الله محمّد رسول الله علىّ أمير المؤمنین. وقتی آب را آفرید در محل جریانان نوشت: لا إله إلا الله محمّد رسول الله على أمير المؤمنين. وقتى کرسی را آفرید بر ستون هايش نوشت: لا إله إلا الله محمّد رسول الله على أمير المؤمنين وقتی لوح را آفرید همین گونه بود... زمانی که ماه را افرید برروی آن نوشت لا إله إلا الله محمّد رسول الله على أمير المؤمنين و این همان سیاهی است که در روی ماه می بینید پس اگر یکی از شما گفت لا اله الا الله محمد رسول الله بگو علی امیرالمومنین است)
این روایت با این که مانند دو روایت گذشته نص در مطلب نیست اما به صورت عام دلالت بر جواز شهادت ثالثه در اذان دارد زیرا بحث این روایت مختص به اذان نیست بلکه اذان یکی از مصادیق آن محسوب می شود پس ممکن است عده ای که قائل به جواز استحباب شهادت ثالثه شده اند از این روایت چنین استنباطی کرده باشند و البته از نظر سند نیز به این روایت اعتماد داشته اند (از باب شهادت طبرسی به صحت روایات و یا از باب عمل مشهور و در نتیجه جبران ضعف سندآن) ولی کسانی که این روایت را ضعیف دانسته و اعتماد نداشته با شواهد و قرائن دیگر به صدور چنین مضمونی مطمئن شدند و به آن فتوی داده اند که از جمله شواهد روایاتی است که در کتب روائی شیعه و اهل تسنن وجود دارد مانند:
1- «لمّا أسرى بى إلى السماء، إذا على العرش مكتوب: لا إله إلا الله محمد رسول الله أيدته بعلى»؛ (1)زمانی که به سوی آسمان ها سیر داده شدم بر عرش نوشته شده بود: خدائی جز الله نیست، محمد فرستاده خداوند است او را به وسیله علی علیه السلام تأیید کردم.
2- «مكتوب على باب الجنّة: محمّد رسول الله على بن أبي طالب أخو رسول الله، هذا قبل أن يخلق الله السماوات والارض بألفى عام» (2)بر در بهشت نوشته شده: محمد فرستاده خداست، علی بن ابی طالب علیه السلام برادر رسول خداست این مطلب دو هزار سال قبل از خلقت آسمان ها و زمین است.
3- «أتانی ملک فقال: يا محمد وَسْئلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا (3)على ما بعثوا، قلت: على ما بعثوا؟ قال على ولایتک و ولاية على بن أبي طالب ...»؛ (4)فرشته ای نزد من آمد و گفت: ای محمد از رسولان فرستاده شده قبل از خود بپرس بر چه چیزی مبعوث شدند. گفتم بر چه چیز مبعوث شدند: گفت: بر ولایت تو و ولایت علی بن ابی طالب...
4- «لو علم الناس متى سمّى على أمير المؤمنين ما أنكروا فضله، سمّى أمير المؤمنين و آدم بين الروح و الجسد، قال الله تعالى: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُم وَأَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ (5)قالت الملائكة: بلى، فقال: أنا ربّكم، محمّد نبيّكم، على أميركم»؛ (6)اگر مردم بدانند که چه زمانی علی علیه السلام به امیرالمؤمنین نامیده شده فضیلت او را انکار نمی کردند به امیرالمؤمنین نامیده شد وقتی که آدم بین روح و جسد بود، خداوند می فرماید: و (ای رسول) به یاد آور و مردم را متذکر ساز هنگامی که خدایت از پشت فرزندان آدم ذریه آن ها را گرفت و آن ها را بر خود شاهد گرفت که آیا من پروردگار شما نیستم. ملائکه گفتند: آری. سپس گفت: من پروردگار شمایم، محمد پیامبر شما و علی امیر شماست.
5- وَ ما آکْرَمَنِیَ اللهُ ِبکرامَةٍ إلّا وَقَدْ أکْرَمَکَ بِمِثْلِها؛ (1)خداوند من را به هیچ کرامتی مکرم نداشت مگر این که تو را به کرامتی همانند آن مکرم ساخت.
6- عن الصادق علیه السلام، قال: إِنَّا أَوَّلُ أَهْلِ بَیْتٍ نَوَّهَ اَللَّهُ بِأَسْمَائِنَا إِنَّهُ لَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ أَمَرَ مُنَادِیاً فَنَادَی: أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ- ثلاثاً- و أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ- ثلاثا- و أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ حَقّاً حَقّاً»؛ (2امام صادق علیه السلام فرمود: ما اولین خانواده ای هستیم که خداوند نام های ایشان را گرامی داشته. وقتی که خداوند آسمان ها و زمین را خلق کرد به نداکنندهای دستور داد تا سه بار بگوید: ﴿أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ) و سه بار بگويد: أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللهِ و سه بار بگوید: أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ حَقّاً حَقّاً.
این روایات مقداری از ادله قائلین به جزئیت و یا استحباب شهادت ثالثه است که عالمان و فقهاء به آن استناد جسته اند. (3)
استدلال به این قاعده به عنوان دلیل ثانوی برای استحباب شهادت ثالثه است.
قاعده مشهوری که عده ای از فقهاء آن را قبول دارند قاعده تسامح در ادله سنن است که از روایات مختلفی به این مضمون بدست آمده است که هرکس که به او ثواب کاری به او برسد و آن را به امید رسیدن به آن ثواب انجام دهد آن ثواب برای او نوشته می شود و لو این که مطلب آن گونه که به او رسیده نباشد. (4)به این ترتیب مشهور فقهائی که این قاعده را قبول کردند به استحباب بسیاری از اموری که نص مورد اعتماد بر آن ها وارد نشده معتقد می شدند که از جمله آن امور شهادت ثالثه است گرچه برخی از متأخرین با این قاعده مخالفت کردند و این قاعده را مستفاد از روایات من بلغ نمی دانند بلکه مستفاد روایات را این گونه می دانند که عمل به رجاء مطلوبيت موجب ثواب نه استحباب که این ثواب در شهادت ثالثه نیز جاری می شود.
همان طور که گفتیم اذان از تشریعیات توقیفی است که در سال اول هجرت اعلام شده است. این وظیفه مانند دیگر احکام توسط خداوند جعل می شود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام باید فروعات آن را تبیین و واضح کنند به همین دلیل اکنون به دلیل مشروعیت اذان اشاره می کنیم که از آیات و روایات و اجماع و سیره متصله استفاده شده است. (5)
من همان طور که می دانیم موضوعاتی و اموری که در آیات بیان شده گاهی مستقیما اعتبار شده و مکلفین از آن استفاده می کنند مانند خمر و ربا و..... گاهی موضوعاتی که در آیات بیان شده توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و اهل بیت علیهم السلام تفسیر شده که در واقع بیانی از جعل الهی است و باید دانست که آیات الهی در مورد اذان از قسم دوم است یعنی بیان این جعل توسط تفسیری است که معصوم برای این آیه نموده است که به آن ها اشاره می کنیم:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيعَ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إن كنتم تعلمون؛ (1)ای کسانی که ایمان آورده اید هرگاه برای نماز در روز جمعه ندا داده شود به سوی ذکر خدا بشتابید و خرید و فروش را رها کنید؛ این برای شما بهتر استا اگر بدانید.
و إذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلكَ بِأَنَّهُم قوم لا يَعْقِلُونَ؛ (2)و چون شما بانگ نماز را بلند کنید آن را به مسخره و بازیچه می گیرند؛ این بدین جهت است است که آن قوم مردمی بی خرد و نادانند.
در مورد این آیه دو معنی گفته شده است که هر دو خواندن به نماز را به اذان تفسیر نموده اند. (3)بلکه ادعا شده که مراد از ندا در سوره مائده به اتفاق نظر مفسرین اذان است و مراد از نماز در این آیه نماز جمعه است (4)پس نداء در این آیه اذان نماز جمعه است از این آیات زمان تشریع اذان تشخیص داده نمی شود ولی مشروعیت آن برای نماز قابل استفاده است. اما کیفیت اذان همانند نماز با وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده که در روایات آن را بررسی می کنیم.
1) سوره جمعه، آیه 9.
2) سوره مائده آیه 58
3) بحارالانوار، ص 29 و ج 81، ص 103- قيل في معناه قولان أحدهما أنهم كانوا إذا أذن المؤذن للصلاة تضاحكوا فيما بينهم و تغامزوا على طريق السخف و المجون تجهيلا لأهلها وتنفيرا للناس عنها و عن الداعى إليها و الآخر أنهم كانوا يرون المنادى إليها بمنزلة اللاعب الهاذي بفعلها جهلا منهم بمنزلتها قال السدى كان رجل من النصارى بالمدينة فسمع المؤذن ينادى أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد أن محمدا رسول الله فقال حرق الكاذب فدخلت خادمة له ليلة بنار و هو نائم و أهله فسقطت شررة فاحترق هو و أهله و احترق البيت.؛ شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 57.
4) وسائل الشيعه، ج 7، ص 408.
روایات بسیاری در در مورد اذان و احکام و موارد و کاربردهای آن وارد شده است. در این بحث مقصود کمتر روایاتی است که ما را از تشریع اذان به عنوان یک قانون الهی در برنامه زندگی با خبر کند که به چند روایت در این زمینه اشاره می کنیم:
الف- رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند: در حجر اسماعیل کنار کعبه خواب بودم که جبرئیل آمد و من را بیدار کرد (معراج شروع شد)... سپس فرمود: می دانی کجا هستی؟ اکنون در بیت المقدس هستی؟ این جا بیت المقدس است؛ بیت الله اقصی. در این جا حشر و نشر است جبرئیل در بیت المقدس بپا ایستاد و انگشت سبابه دست راست خود را در گوش راست نهاد و شروع به گفتن اذان نمود ... و در آخر آن دو مرتبه گفت: قد قامت الصلوة. انبياء دعوت جبرئیل را لبیک گفتند و چهار هزار و چهار صد نفر از انبیاء جمع شدند و هر کدام در محل خویش در صفی ایستادند من چنین پنداشتم که جبرئیل اقامه نماز خواهد کرد اما وقتی صف ها مرتب شد بازویم را گرفت و گفت یا محمّد! پیش برو و بر برادران خویش نماز بگزار تو خاتمی و خاتم بر مختوم (کسانی که پیش از تو آمده اند) مقدم است.... (1)
ب- پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود وقتی به معراج رفتم و به سدرة المنتهی رسیدم ... ناگاه مشاهده کردم فرشته ای اذان می گوید که در آسمان قبل از آن شب دیده نشده بود فرشته گفت: الله اکبر، الله اکبر. خداوند فرمود: بنده ام راست می گوید؛ من بزرگ ترم (از آن که به وصف در آیم). او گفت اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان لا اله الا الله. باز خداوند فرمود: راست می گوید خدایی جز من نیست ادامه داد: اشهد ان محمدا رسول الله اشهد ان محمدا رسول الله فرمود: راست می گوید محمد بنده من و پیامبری است که او را برگزیده ام. گفت: حى على الصلوة، حي على الصلوة. فرمود: راست می گوید بنده ام دعوت می کند به دستور واجبم هر که با رغبت و میل به امید ثواب به سوی این دستور بشتابد کفاره گناهان گذشته او است.
باز فرشته گفت: حی على الفلاح حي على الفلاح. خداوند فرمود: آری نماز صلاح و نجاح و فلاح است. پس از آن من امامت ملائکه را عهده دار شدم و نماز جماعتی با فرشته ها خواندم. چنان که قبلاً امامت انبیاء را در بیت المقدس کرده بودم. (2)
ج- امام صادق (علیه السلام) فرمودند: وقتی رسول الله صلی الله علیه و آله به معراج رفتند وقت نماز شد و جبرئیل اذان گفت وقتی الله اكبر الله اكبر گفت، ملائکه گفتند: الله اکبر الله اکبر و چون اشهد ان لا اله الا الله گفت، ملائکه گفتند: انداد خلع شدند وقتی جبرئیل گفت: اشهد ان محمد رسول الله ملائکه گفتند: پیامبری است که مبعوث شده است وقتی گفت حی علی الصلاة گفتند: دستور به عبادت پروردگار داد و چون گفت حی علی الفلاح، گفتند: رستگار است کسی که از او تبعیت کند. (3)
د. اذان در بیت المعمور
امام باقر علیه السلام فرمودند وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله در معراج به بیت المعمور رسیدند، وقت نماز رسید و جبرئیل اذان گفت و رسول الله صلی الله علیه و آله جلو رفت و نماز خواند و ملائکه و پیامبران پشت سر آن حضرت ایستادند، نماز خواندند. (1)سپس حضرت بعد از بیان اذان فرمودند: رسول خدا صلی الله علیه و آله بلال را به همین صورت امر نمودند و او تا پایان عمر شریف آن حضرت به همان صورت اذان می گفت. (2)
الف. از امام حسین علیه السلام در مورد اذان سوال نمودند که آیا سبب آن رویای عبدالله بن زید بود؟ فرمود: اذان به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی شده است اما شما گمان می کنید که پیامبر صلی الله علیه و آله اذان را از عبدالله بن زید یاد گرفته است (طبق خوابی که عبدالله می بیند) در حالی که اذان صورت دین شماست و حضرت ناراحت شدند. در حالی که از پدرم علی بن ابی طالب شنیدم که فرمودند: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به معراج رفت، خداوند ملکی (که قبل و بعد از آن دیده نشد) را فرستاد و اذان و اقامه گفت سپس جبرئیل به پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت که اذان نماز این گونه است. (3)
ب. امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند لعنت کند قومی را که گمان می کنند که پیامبر صلی الله علیه و آله اذان را از عبدالله بن زید یاد گرفته است سپس فرمودند: وحی بر پیامبر نازل می شود در حالی که شما گمان می کنید که آن حضرت اذان را از عبدالله بن زید گرفته!! (4)
ج. از عبدالصمد بن بشیر نقل شده که نزد امام صادق علیه السلام از به شروع اذان یاد شد و که کسی (به نقل از اهل سنت) گفت: مردی از انصار در خواب اذان را یاد گرفت و به پیامبر صلی الله علیه و آله این خواب را گزارش داد و پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد تا او این اذان را که در خواب دیده به بلال یاد دهد. امام صادق علیه السلام فرمود: دروغ می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله در سایه کعبه خواب بود که جبرئیل با ظرفی از آب آمد و ایشان بیدار نمود و ... به معراج سیر کردند (و در هر مرتبه از ابواب آسمان یک فقره از اذان توسط جبرئیل بیان شد) و نماز به پا شد و پیامبر صلی الله علیه و آله بر همه مقدم شد تا با او نماز بخوانند. سپس امام علیه السلام فرمودند حقیقت تشریع اذان این گونه است. (5)
د. عمر بن اذینه از امام صادق علیه السلام نقل می کند که حضرت فرمود: آیا از اینان روایت می کنی؟ گفتم: فدایت شوم در چه موردی؟ فرمود: در مورد اذان و رکوع و سجود .ایشان گفتم اینان می گویند اذان را اُبیّ بن کعب در خواب دیده است فرمود: دروغ می گویند دین خدا عزیزتر از آن است که در خواب دیده شود... . (6)
1) کافی، ج 3، ص 302.
2) شیخ طوسی، پیشین، ج 2، ص 60؛ الاستبصار فيما اختلف من الأخبار، ج 1، ص306- فَأَمَرَ بِهَا رَسُولُ اللَّهِ ص بِلَالًا فَلَمْ يَزَلْ يُؤَذِّنُ بِهَا حَتَّى قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ.
3) مستدرک الوسائل، ج 4، ص 17 و 18.
4) وسائل الشيعه ، ج 5، ص 370.
5) همان، ج 4، ص 42.
6) کافی، ج 3، ص 482.
ر. در روایتی دیگر فرمودند:
هنگامی که جبرئیل اذان را آورد، سر پیامبر بر دامان علی علیه السلام بود. جبرئیل اذان و اقامه را به پیامبر صلی الله علیه و آله تعلیم داد هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله سر خود را برداشت، از علی علیه السلام سؤال کرد: آیا صدای اذان جبرئیل را شنیدی؟ حضرت عرض کرد: آری پیامبر صلی الله علیه و آله بار دیگر پرسید: به خاطر سپردی؟ گفت: آری. پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمود بلال را حاضر کن و اذان و اقامه را به او تعلیم ده. علی علیه السلام بلال را حاضر کرد و اذان را به او تعلیم داد. (1)
3- روایاتی که «حی علی خیر العمل» را جز اذان معرفی می کنند «و الصلاة خير من النوم» را نفی می کند. الف. امام باقر علیه السلام در جواب به نافع بن ارزق از موالیان عمر بن خطاب، فرمودند: از نشانه های که خداوند آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام معراج در بیت المقدس نشان داد این بود که انبیاء و رسولان را در آن جا جمع نمود و به جبرئیل دستور داد تا اذان و اقامه بگوید که حی» على خير العمل» هم گفت. (2)
ب- از امام صادق علیه السلام در مورد معنى «حى على خير العمل» پرسیدند، که در جواب فرمودند: بهترین عمل ولایت اهل بیت علیهم السلام است. و در روایت (3)دیگر آمده که: بهترین عمل نیکی نمودن به فاطمه و فرزاندان اوست. (4)
ج- امام علیه السلام فرمود: بلال بنده ای صالح بود. بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای احدی (از دشمنان) اذان نگفت به همین دلیل «حی علی خیر العمل» ترک شد. (5)
د- امام کاظم علیه السلام فرمودند: الصلاة خیر من النوم (گفتن این جمله: نماز بهتر از خوابیدن است در اذان) بدعتی است که بنی امیه انجام داده و آن را داخل اذان نمودند؛ در حالی که در اصل اذان این فقره وجود ندارد اما اگر کسی آن را برای آگاه شدن مردم از نماز بگوید و در اذان داخل نکند، اشکال ندارد؛ زیرا ما آن را جزء اذان نمی دانیم. (6)
سه روایت اخیر در رد اذانی است که اهل تسنن می گویند؛ زیرا ایشان دست به جعل و تحریف در اذان زدند و از سوئی اعتقادی باطل در تشریع اذان دارند. از طرفی وقتی ما روایات اهل بیت علیهم السلام را ملاحظه می کنیم تشریع اذان با قضیه معراج و فضائل امیرالمومنین علی علیه السلام آمیخته است که این مطالب در روایات اهل تسنن دیده نمی شود که به علل آن رسیدگی خواهیم کرد اکنون بطور مختصر به بررسی اذان در نزد اهل تسنن می پردازیم و بعد از این نتیجه گیری را به خواننده واگذار می کنیم که آیا اذان در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله اذان شیعه است یا اذان اهل تسنن!
1) شیخ طوسی، التهذيب، ج 2، ص 60.
2) همان، ج 4، ص48.
3) أَنَّ الصَّادِقَ علیه السلام سُئِلَ عَنْ مَعْنَى حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ فَقَالَ خَيْرُ الْعَمَلِ الْوَلَايَةُ وَ فِى خَبَرِ آخَرَ خَيْرُ الْعَمَلِ بِرُّ فَاطِمَةَ وَ وُلْدِهَا علیهما السلام
4) همان، ج 4، ج 70،
5) وسائل الشيعه ، ج 5، ص 417
6) مستدرک الوسائل ، ج4، ص 44
اذان در نزد اهل تسنن نزد پیروان مکاتب فقهی اهل تسنن اختلافی است. حنفیه و شافعیه و حنبلیه معتقدند که فقرات اذان به این صورت است:
اللّهُ أکبَرُ، اللّهُ أکبَرُ،
اللّهُ أکبَرُ، اللّهُ أکبَرُ،
اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ
اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ
أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ الله
أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ الله
حَیَّ عَلَی الصَّلَاةِ،
حَیَّ عَلَی الصَّلَاة،
حَیَّ عَلَی الْفَلَاحِ
حَیَّ عَلَی الْفَلَاحِ
اللّهُ أکبَرُ، اللّهُ أکبَرُ،
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
اما مالکیه تکبیر اذان را دو با می دانند نه چهار بار همچنین اهل تسنن در اذان نماز صبح بعد از «حی علی الفلاح» دو مرتبه الصلاه خير من النوم می گویند. همچنین حنابله اذان را واجب کفائی دانسته ولی دیگر فرق اذان را مستحب موکد می دانند. (1)
1) کتاب الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت علیهم السلام، ج 1، ص 438 و 441
اهل تسنن نیز برای تشریع اصل اذان از آیات و روایات و اجماع استفاده می کنند (1)که اختلاف آن ها با تشیع کنار در برخی روایاتی است که در سبب تشریع اذان گفته اند که مردم مدینه برای آگاه شدن از وقت نماز مشکل داشتند و پیامبر و پیامبر صلی الله علیه و آله با ایشان به مشورت پرداخت. پیشنهاد ناقوس و بوق و دف و روشن کردن آتش و نصب کردن پرچم به پیامبر صلی الله علیه و آله داده شد که علامت نصاری و یهود و رومیان و مجوسیان بود ولی پیامبر صلی الله علیه و آله آن ها را قبول نکرد و در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله با مشورت به نتیجه ای نرسیده بودند، عبدالله بن زید در رویاء و یا بین خواب و بیداری فرشته ای را دید که به او اذان و اقامه را یاد داد. سپس او این جریان را به پیامبر صلی الله علیه و آله بازگو کرد و ایشان دستور دادند تا بلال آن را فرا بگیرد و برای اعلام وقت نماز بگوید. (2)
با این حال این همان حدیثی است که در سیره حلبیه از کتب اهل تسنن توسط محمد بن حنفیه (رحمه الله علیه) و کتاب «المستدرک علی الصحیحین» توسط امام حسن مجتبی علیه السلام تکذیب شده است. (3)امام حسن علیه السلام فرمودند: إنَّ شَأنَ الأَذانِ أعظَمُ مِن ذاكَ! أذَّنَ جِبریلُ علیه الصلاة والسلام فِی السَّماءِ مَثنی مَثنی، و عَلَّمَهُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وأقامَ مَرَّهً مَرَّهً ؛ فَعَلَّمَهُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله. (4)شأن اذان از این خواب برتر است. جبرئیل در آسمان دو مرتبه اذان را گفت و اقامه را یکبار و این را به رسول الله صلی الله علیه و اله آموخت. متقی هندی در «کنزالعمال» از زید بن علی علیه السلام از پدرانش علیهم السلام از امیرالمومنین علی علیه السلام نقل می کند که فرمودند: به رسول خدا صلی الله علیه و آله در شب معراج اذان آموخته شد و نماز بر او واجب گشت (5)در روایتی متناقض با دیگر روایات، بعد از بحث مسلمانان درباره حل مشکل، عمر بن خطاب (6)اذان و اقامه را پیشنهاد می کند و پیامبر صلی الله علیه و آله به بلال دستور می دهد تا آن را در اوقات نماز بگوید. (7)
در روایتی دیگر این خواب را هم عبدالله بن زید دیده و هم عمر بن خطاب در مورد تشریع اذان نزد اهل تسنن
1) همان، ج 1، ص 436
2) سنن ابی داود، ج 1، ص 250
3) (حلبي، ابوالفرج، السيرة الحلبية (إنسان العيون في سيرة الأمين المأمون)، ج 2، ص 133، ج 2، ص 96 - عن أبي العلاء قال: قلت لمحمّد بن الحنفيّة: إنّنا لنتحدّث أنّ بدء هذا الأذان كان رؤيا رآها رجل من الأنصار في منامه، قال: ففزع له محمد بن الحنفيّة فزعاً شديداً و قال: عمدتم إلى ما هو الأصل فى شرائع الإسلام ومعالم دينكم، فزعمتم أنّه إنما كان من رؤيا رآها رجل من الأنصار في منامه تحتمل الصدق والكذب، وقد تكون أضغاث أحلام فقلت له: هذا الحديث قد استفاض في الناس. قال: هذا- والله- هو الباطل. ثم قال: وإنّما أخبرني أبى أن جبرئيل عليه السلام أذن فى بيت المقدس ليلة الإسراء و أقام، ثمّ أعاد جبرئيل عليه السلام الأذان لما عرج بالنبي إلى السماء، فسمعه عبدالله بن زيد وعمر بن الخطاب، وفي رواية عنه: إنّه لما انتهى إلى مكان في السماء وقف به و بعث الله ملكاً فقيل له: علّمه الأذان فقال الملک الله أكبر، فقال الله: صدق عبدى أنا الله الأكبر، إلى أن قال: قد قامت الصلاة، قد قامت الصلاة).
4) (المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 171- مقام اذان برتر از این حرف هاست جبرئیل در آسمان اذان را دو مرتبه و اقامه را یک مرتبه می گفت و پیامبر (صلی الله علیه و آله) می آموخت)
5) کنز العمال فى سنن الأقوال والأفعال، بیروت، ج 12، ص 635
6) السنن الكبرى، ج 1، ص391.
7) (بخاری، الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 219 حدیث 579- ابن جريج قال أخبرني نافع أن ابن كان يقول كان عمر المسلمون حين قدموا المدينة يجتمعون فيتحينون الصلاة ليس ينادى لها فتكلموا يوما في ذلك فقال بعضهم اتخذوا ناقوسا مثل ناقوس النصارى وقال بعضهم بل بوقا مثل قرن اليهود فقال عمر أولا تبعثون رجلا ينادى بالصلاة فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم (يا بلال قم فناد بالصلاة).)
از روایات شیعه نقل شده که آنان گفته اند: ابی بن کعب این خواب را دیده بود خود این تناقضات دلیل خوبی بر بطلان نظرات اهل تسنن در مورد تشریع اذان است.
فقره الصلاة خير من النوم» در اذان صبح توسط عمر جعل شد و فقره «حیّ علی خیر العمل» از اذان حذف شده است. علت های مختلفی برای این مطلب ذکر شده، از جمله این که عمر فکر کرد که اگر این فقره در اذان باشد مردم به جهاد نخواهند رفت و موجب تضعیف لشگر اسلام می شود به همین دلیل روزی عمر آن را منع کرد (1)و گفت: «أيها الناس، ثلاث كن على عهد رسول الله صلی الله علیه و آله أنا أنهى عنهن، و أحرمهن، و أعاقب عليهن، و هي متعة النساء و متعة الحج، و حى على خیر العمل» (2)در حالی که حلبی و ...نقل می کند که عبدالله بن عمر و امام زین العابدین علیه السلام و بسیاری از صحابه و تابعین «حىّ على خير العمل» می گفتند. (3)در مورد جعل «الصلاة خیر من النوم» نیز گفته شده که و مؤذن برای اذان صبح نزد عمر آمد اما عمر خواب بود. مؤذن او را بیدار کرد و گفت: «الصلاة خير من النوم». عمر نیز دستور داد تا آن را در اذان صبح قرار دهد. (4)با این حال ابوبکر بن شیبه از راویان حدیث اهل تسنن نقل می کند که امام حسین علیه السلام «حى على خير العمل» را در نماز می گفت که این اذان اول یعنی اذان زمان رسول الله صلی الله علیه و آله است. (5)
1) علامه شرف الدین النص والاجتهاد ص 238
2) (قوشجي، شرح تجرید، ص 484. ای مردم سه عمل در زمان رسول الله جایز بود که من آن ها را نهی کرده و حرام می کنم و بر آن ها عقاب می کنم که عبارتند از: متعه زنان، حج تمتع، حي على خير العمل.)
3) حلبی، پیشین، ج 2، ص 137 ؛ عاملی، سید جعفر مرتضى، الصحيح من سيرة النبى الأعظم، بيروت، دارالهادی - دارالسیره، چهارم، 1415ه- ق، ج 4، ص 278
4) السيرة الحلبية (إنسان العيون في سيرة الأمين المأمون)، ج 2، ص 135.
5) صراط المستقيم، نجف، ج 3، ص 21.
در تشریع اذان نزد اهل تسنن با تناقضات بسیاری که حاکی از جعل و دروغ سازی است روبرو می شویم. گاهی پیامبر صلی الله علیه و آله اذان را از عبدالله بن زید و گاهی ابی بن کعب و گاهی از عمر آموخته است. سبب آن نیز مشکل مردم برای آگاه شدن از نماز داشتند و پیشنهاد ناقوس و بوق و.... را به پیامبر صلی الله علیه و آله دادند که در برخی روایات با پیامبر به نتیجه نمی رسند و در برخی روایات امر به ناقوس کرده. در برخی روایات ایشان عمر بن خطاب در زمان حکومتش به تغییر برخی فقرات آن دستور می دهد اما با این حال در کتب اهل تسنن روایاتی وجود دارد که با مطالب گذشته مخالفت دارد و همانند روایات شیعی مطالب بیان شده است. به هر حال تناقضات وقتی به وجود میآید که دروغ پردازی گسترده ای رخ داده باشد. به نظر می رسد که تشریع اذان یقینا به عنوان یکی از فضائل مهم پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمومنین علی علیه السلام و امیرالمومنین علی علیه السلام مطرح بوده تا جایی که «حی علی خیرالعمل» به محب فاطمه (سلام الله علیها) و اهل بیت علیهم السلام و ولایت تطبیق داده شده که برای دشمنان ولایت قابل تحمل نبوده و بلافاصله دست به تحریف و جعل روایات زدند تا این فضائل فراموش شود. (1)بلکه آن فضائل را برای خود مصادره کنند. متأسفانه تحریف و جعل ایشان به قدری گسترده بوده است که شئون پیامبر صلی الله علیه و آله را نیز هدف قرار داده اند و با این کار علاوه بر آن هدف شوم به عادی سازی امور تشریعی نیز پرداخته اند و این مطلب را در اذهان قرار داده اند که تشریعیات امری است که هر کس و ناکسی می تواند در آن دخالت کند و به همین دلیل عمربن خطاب در دوران حکومتش تغیراتی را در تشریعات الهی به وجود آورد که تفصیل آن را در کتب معتبر می توان یافت. (2)تمام این بدعت ها به دلیل غصب خلافت و کینه توزی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام صورت گرفت که از غصب خلافت در سقیفه شروع شد. البته این بدعت های تاریخی بدون حمایت گسترده اطرافیان صورت نمی پذیرد تا جایی که عایشه وصیت می کند که او را به دلیل بدعت هایی که انجام داده در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله دفن نکنند. (3)با بررسی این مطالب باید گفت که مردم به دستورات رسول الله صلی الله علیه و آله عمل نکردند و موجب این همه بدعت در جامعه اسلامی بودند در حالی که آن حضرت بارها مردم را از بدعت های آینده خبر داده بود و حتی در کنار حوض کوثر برخی از اصحاب آن حضرت را ملاقات می کنند در حالی که ندا می رسد که ایشان را به دلیل مرتد شدن و بدعت هایی که انجام دادند به جهنم ببرید. (4)
ب. قال رسول الله: «بينما أنا قائم إذا زمرة، حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بينى و بينهم فقال: هلم، فقلت: أين؟ قال: إلى النار والله قلت: ما شأنهم؟ قال: إنّهم ارتدوا بعدك على أدبارهم القهقرى، ثم إذا زمرة حتى إذا عرفتهم قال إنّهم ارتدوا بعدك على أدبارهم القهقهرى، فلا أراهم يخلص منهم الأمثل همل النعم، فأقول : أصحابي أصحابي، فقيل: إنك لا تدرى ما أحدثوا بعدك، فأقول: بعداً بعداً، أو سحقاً سحقاً لمن بدل بعدى».
ج. «يا ربّ أصحابي أصحابي» يجاب: «إنك لا تدرى ما احدثوا بعدك».
د. ليردن على الحوض رجال ممن صحبنى ورأنى، حتى إذا رفعوا إلى رأيتهم اختلجوا ،دونى، فلأقول: يا ربّ أصحابي أصحابي، فيقال: إنك لا تدرى ما أحدثوا بعدك.
1) مستدرک الوسائل ، ج 5، ص 420.
2) بحار الانوار ، ج 31، ص 7 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 75
3) فقالت: أدفنوني مع أخواتى بالبقيع، فإنّي قد أحدثت أمورا بعده.
4) (الف. وان أول من يكسى إبراهيم عليه السلام يوم القيامة، ألا وان ناساً من اصحابى يؤخذ بهم ذات الشمال، فأقول: اصحابی اصحابی قال: فيقال انهم لم يزالوا مرتدين على اعقابهم من فارقتهم.
از جمله این بدعت ها امور زیر است که تنها توسط عمر بن خطاب صورت گرفته است:
1- دستور به حرمت حج تمتع.
2- دستور به حرمت ازدواج موقت. (1)
3- دستور به جعل الصلاة خير من النوم (التثويب). (2)
4- دستور به حذف حي على خير العمل. (3)
5- جعل نماز تراویح در شب های ماه رمضان. (4)
6- امضای سه طلاق در یک مجلس. (5)
7- مقدار جزیه را از حدی که رسول الله صلی الله علیه و آله معین نموده بود بیشتر کرد. (6)
8- جعل خراج مالیات بر زمین هایی غنیمتی که در جنگ با ایران بست آمده بود. (7)
9- جلوگیری از اعطاء خمس به بنی هاشم و اهل بیت علیهم السلام برای تضعیف ایشان.
10- تبعید نصر بن حجاج بدون هیچ گناهی. (8)
11- تغییر دادن مقام ابراهیم از مکان خود. (9)
12- گرفتن صدقه از برخی نصاری عرب بجای جزیه. (10)
13- دستور منع ازدواج موالی (آزادشدگان و ایرانیان) با دختران عرب. (11)
14- جایز دانستن مسح بر کفش و جوراب. (12)
15- جعل چهار تکبیر بر میت. (13)
16- منع ارث بردن اعجمی از عرب. (14)
17- جعل عول و تعصیب در ارث. (15)
18- تقسیم تبيعض وار بیت المال و اعطاء آن به افراد نالایق. (16)
19- تعیین شوری برای انتخاب خلیفه.
20- حکومت دادن به بنی امیه در شام
1) مُتعَتَانِ كَانَنَا عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَأَنَا أَمْنَعُ عَنْهُمَا وَأُعَاقِبُ عَلَيْهِمَا.
2) أن المؤذن جاء إلى عمر يؤذنه لصلاة الصبح فوجده نائما فقال الصلاة خير من النوم فأمره عمر أن يجعلها في نداء الصبح.
3) ثلاث كن على عهد رسول الله صلى الله عليه و آله و أنا أنهى عنهن و أحرمهن و أعاقب عليهن متعة النساء و متعة الحج و حىّ على خير العمل.
4) ثم خرج ليلة و هم يصلون بصلاته فقال نعم البدعة هذه.
5) فَلَمَّا كَانَ فِي عَهْدِ عُمَرَ تَتَابَعَ النَّاسُ فِي الطَّلَاقِ فَأَجَازَهُ عَلَيْهِمْ.
6) أنّه زاد الجزية عما قرّرها رسول الله صلى الله عليه و آله و هو حرام على مذهب فقهائهم الأربعة إلّا أحمد في رواية.
7) بحار الانوار ، ج 31، ص 16
8) فقال عمر لا و الله لا تساكننى بأرض أنا بها.
9) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة ، ج 12، ص 75
10) همان.
11) بحار الانوار، ج 31، ص 35
12) همان، ج 31، ص 37
13) همان، ج 31، ص 38
14) همان، ج 31، ص 40
15) همان، ج 31، ص 40
16) همان، ج 31، ص 45
با این که در روایات مختلفی از ثواب اذان بحث شده و حتی بلال آن صحابی بزرگ خود این روایات کا را از پیامبر صلی الله علیه و آله قل می کند بعد از آن حضرت برای کسی جز حضرت فاطمه علیها السلام اذان نگفت آن هم وقتی به اشهد ان محمد رسول الله رسید، خبر آوردند که اذان را قطع کند؛ زیرا حضرت فاطمه علیها السلام بدحال شده است. (1)همچنین امام صادق علیه السلام بعد از تجلیل از شخصیت بلال و حق شناسی و محبت او نسبت به اهل بیت علیهم السلام فرمودند: بلال برای خلفاء اذان نگفت تا این که حی علی خیر العمل ترک شد. (2)
1- لسان العرب ، ج 13، ص9؛ فقه القرآن، ج 1، ص 100؛ مستدرک الوسائل، ، ج 4، ص73.
2- لسان العرب ، ج 13، ص 9؛ ، فقه القرآن ، ج 1، ص 100؛ و الأذان في الشرع إعلام الناس بحلول وقت الصلاة.
3- همان.
4- الكافي، ج 4، ص 97 ؛ بحار الانوار، ج 80، ص131
5- مناقب آل أبي طالب علیهم السلام، ج 1، ص 175 ؛ كتاب الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت علیهم السلام ج 1، ص 437.
6- من لا يحضره الفقیه، ج 1، ص 285
7- همان، ج 1، ص 283
8- همان، ج 1، ص 292
9- بحار الانوار، ج 28، ص 109
10- همان، ج 81، ص 117
11- من لا يحضره الفقیه، ج 1، ص 287
12- مستدرک الوسائل، ج 4، ص 50
13- الأنوار الساطعة في شرح الزيارة الجامعة، ج 3، ص 196
14- بحار الانوار، ج 23، ص 89
15- آیه الله میلانی، سید علی الشهاده بالولايه في الاذان، ص 7.
16- همان، ص 8.
17- حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم ، ج 5، ص 207 و 208
18- بحار الانوار ، ج 84، ص 111.
19- روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 245 ؛ الجزم بأن هذه الأخبار من موضوعاتهم مشكل.....
20- الانوار النعمانيه، ج 1، ص 169؛ الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة ، ج 7، ص 407
21- من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 29؛ التهذيب، ج 2، ص 59 و 60
22- آیه الله میلانی، سید علی الشهاده بالولايه في الاذان، ص17.
23- همان.
24- همان، ص 18.
25- النهاية فى مجرد الفقه و الفتاوی، ص 69 .
26- المبسوط في فقه الإمامية، ج 1، ص99.
27- همان؛ و لو فعله الإنسان يأثم به غير أنه ليس من فضيلة الأذان و لإكمال فصوله.
28- الشهادة الثالثة فى الأذان والإقامة، ص 35.
29- حكم النبى الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، ج 5، ص 208.
30- آیه الله میلانی، سید علی الشهاده بالولايه في الاذان، ص20.
31- همان، ص 25
32- تأويل الآيات الظاهرة، ص 201.
33- شیخ صدوق، الأمالي، ص75.
34- سوره زخرف، آیه 45
35- شواهد التنزيل، ج 2، ص 222؛ العدد القويه، قم، ص 27؛ كشف الغمه، ج1، ص312.
36- سوره اعراف، آیه 172
37- تأويل الآيات الظاهرة ، ص 186.
38- همان، ص
39- کافی، ج 1، ص 441
40- آیه الله میلانی، سید علی، پیشین، ص 25.
41- کافی، ج 2، ص 87
42- مصطلحات الفقه، ص 50
43- سوره جمعه، آیه 9.
44- سوره مائده، آیه 58
45- وسائل الشيعه، ج 7، ص 408.
46- مستدرک الوسائل، ج 4، ص 28 و 43 و 70 و 73 ؛ بحار الانوار ، ج 18، ص 317.
47- همان، ج 4، ص40.
48- من لا يحضره الفقیه ج 1، ص282.
49- کافی، ج 3، ص 302.
50- شیخ طوسی، پیشین، ج 2، ص 60؛ الاستبصار فيما اختلف من الأخبار، ج 1، ص306- فَأَمَرَ بِهَا رَسُولُ اللَّهِ ص بِلَالًا فَلَمْ يَزَلْ يُؤَذِّنُ بِهَا حَتَّى قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ.
51- مستدرک الوسائل، ج 4، ص 17 و 18.
52- وسائل الشيعه، ج 5، ص 370.
53- همان، ج 4، ص 42.
54- کافی، ج 3، ص 482.
55- شیخ طوسی، التهذيب، ج 2، ص 60.
56- همان، ج 4، ص48.
57- همان، ج 4، ج 70،
58- وسائل الشيعه ، ج 5، ص 417
59- مستدرک الوسائل، ج4، ص 44
60- کتاب الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت علیهم السلام، ج 1، ص 438 و 441
61- همان، ج 1، ص 436
62- سنن ابی داود، ج 1، ص 250
63- کنز العمال فى سنن الأقوال والأفعال، بیروت، ج 12، ص 635
64- السنن الكبرى، ج 1، ص391.
65- علامه شرف الدین النص والاجتهاد ص 238
66- حلبی، پیشین، ج 2، ص 137؛ عاملی، سید جعفر مرتضى، الصحيح من سيرة النبى الأعظم، بيروت، دارالهادی - دارالسیره، چهارم، 1415ه- ق، ج 4، ص 278
67- السيرة الحلبية (إنسان العيون في سيرة الأمين المأمون)، ج 2، ص 135.
68- صراط المستقيم، نجف، ج 3، ص 21.
69- مستدرک الوسائل، ج 5، ص 420.
70- بحار الانوار، ج 31، ص 7 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 75
71- بحار الانوار، ج 31، ص 16
72- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 75
73- همان.
74- بحار الانوار، ج 31، ص 35
75- همان، ج 31، ص 37
76- همان، ج 31، ص 38
77- همان، ج 31، ص 40
78- همان، ج 31، ص 40
79- همان، ج 31، ص 45
80- من لا يحضره الفقیه، ج 1، ص 297.
81- همان، ص 283
راوندی، قطب الدين فقه القرآن، قم، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، 1405 ه- ق.
محدث نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، قم، مؤسسه آل البيت عليهم السلام ، 1408 ه-.ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی تهران دار الكتب الإسلامية، 1365 ه- ش .
مجلسی محمدباقر، بحار الانوار، بيروت موسسة الوفا، 1404 ه- ق.
مازندرانی، ابن شهر آشوب، مناقب آل أبي طالب (علیهم السلام)، قم، مؤسسه انتشارات علامه قم، 1379 ه- .ق.
جزیری، عبد الرحمن، غروی، سید محمد، ياسر، مازح، كتاب الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت علیهم السلام، بیروت، لبنان، دارالثقلین، اول، 1419ه- .ق.
شیخ صدوق، حسین بن على من لا يحضره الفقيه، قم، انتشارات جامعه مدرسین ، 1413 ه- ق.
کربلائي، شيخ جواد، الأنوار الساطعة في شرح الزيارة الجامعة، قم، دارالحدیث، بی تا.
ری شهری، محمد، حكم النبي الأعظم صلى الله علیه و آله و سلم، قم، دارالحدیث، اول، 1429ه- ق.
مجلسی، محمدتقی، روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه، ایران، قم، مؤسسه فرهنگی اسلامی کوشانبور، دوم، 1406ه- .ق.
جزائری، سید نعمت الله، الانوار النعمانيه، ج 1، ص 169؛ بحرانی، یوسف بن احمد بن ابراهيم، الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة، ايران، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، اول، 1405 ه- ق.
طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن النهاية في مجرد الفقه و الفتاوی بیروت، لبنان، دار الكتاب العربي، دوم، 1400 ه- ق.
طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن المبسوط في فقه الإمامية ايران، تهران، المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، سوم، 1387ه- ق.
العاملی، سید جعفر مرتضى الشهادة الثالثة فى الأذان والإقامة المركز الإسلامي للدراسات الطبعة الأولى، 1423ه- .ق.
ری شهری، محمد، حكم النبي الأعظم، قم، دار الحدیث، اول، 1429ه- .ق.
حسینی استرآبادی، سید شرف الدین تأويل الآيات الظاهرة، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1409 ه- .ق.
حلی، رضى الدين على بن يوسف العدد القويه ،قم، کتابخانه آية الله . 1408 ه- ق.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، تبريز، مكتبة بني هاشم، 1381 ه- ق.
عاملی، شیخ حر وسائل الشيعه، قم، موسسه آل البيت، 1409ه- ق.
شیخ طوسی، محمد بن الحسن التبيان في تفسير القرآن، بیروت، دار احيا التراث العربی، بی تا.
طبرسی، ابو منصور احمد بن على الإحتجاج، مشهد مقدس، نشر مرتضی، 1403 ه- ق.
شیخ طوسی، محمد بن الحسن، الاستبصار فيما اختلف من الأخبار ایران، تهران دارالمتب الاسلاميه، اول، 1390ه-. ق.
-عاملی، سید جعفر مرتضى، الصحيح من سيرة النبي الأعظم، بيروت، دار الهادى- دارالسیره، چهارم، 1415ه- ق.
متقى هندی، علی بن حسام كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1989 م.
الأفريقى المصرى، محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، بیروت، دار صادر، بی تا.
حاکم حسکانی، عبید الله بن عبدالله، شواهد التنزیل بی تا موسسه چاپ و نشر، 1411ه- .ق.
بیهقی، ابی بکر احمد بن الحسين بن على، السنن الکبری، بی تا.
بیاضی نباطی، علی بن یونس، صراط المستقيم، نجف، کتابخانه حیدریه، 1384ه- ق، ج 3.
معتزلی، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، قم، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، 1404 ه- ق،
بخاری، محمد بن اسماعيل، الجامع الصحيح المختصر، بيروت اليمامه، دار ابن كثير، الطبعة الثالثة، 1407ه- ق.
حلبي، ابوالفرج، السيرة الحلبية (إنسان العيون في سيرة الأمين المأمون) بيروت، دار الكتب العلميه، دوم، 1427ه- ق
مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است *** اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم فکر می کنم *** این خانه بی دلیل ترک برنداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی *** آیینه ای برای پیمبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود *** شهری که جز علی در دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب در قلعه کنده است *** انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود *** یا جبرییل واژه ی بهتر نداشته است
چون روز روشن است که در جهل گمشده است *** هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او *** تقصیر من که نیست برابر نداشته است
به سمت کعبه ملک هم دخیل می آورد *** که مادری پسری بی بدیل می آورد
گشود لب به سخن کعبه، داشت بی پرده *** برای خلقت عالم دلیل می آورد
ز اشک شوق ملک زیر پاش دریا شد *** و کعبه غرق کلیمی که نیل می آورد
خلیل با تبر آمد به بتکده اما *** به روی دوش محمد خلیل می آورد
علی برادری اش را به عدل ثابت کرد *** که شعله جانب دست عقیل می آورد
چگونه وصف شه لافتی کنم که خدا *** به مدح او صفت از این قبیل می آورد
از نگاهت حیات می ریزد *** سرّ صبر و صلات می ریزد
از تجلی روشن ذاتت *** جلوه جلوه صفات می ریزد
دستگیر همیشه عالم *** از رکوعت زکات می ریزد
از کرامات دست تو رزق *** همه ی کائنات می ریزد
لب اگر واکنی زمین و زمان *** هستی اش را به پات می ریزد.
تشنه ی خاک بوسی نجفم *** خاک راهت برات می ریزد
روز محشر ز تار و پود عبات *** بادبان نجات می ریزد
همه ی عمر در پناه توام *** شیعه ی مذهب نگاه توام....
کعبه و زمزم و صفا حیدر *** مروه و مشعر و مِنا حيدر
قبله ی مسجد الحرام على *** صاحب خانه ی خدا حیدر
شور اعجاز ليله الاسرى *** روشنی شب حرا حیدر
اولین یاور رسول الله *** هستى ختم الانبيا حيدر
السلام علیک یا مولا *** السلام علیک یا حیدر
يثرب و کاظمین و سامرّا *** نجف و طوس و کربلا حیدر
آیه آیه حقیقت جاری *** کوثر و قدر و هل أتى حيدر
معنی روشن کتابُ الله *** ای صراط السَّعادَه بابُ الله
جز ولای تو ائتلافی نیست *** نور مطلق که اختلافی نیست
اعتقادات بی ولایت تو *** به خدا جز خیال بافی نیست
پیرهن چاک عشق تو کعبه ست *** بی شما قبله و مطافی نیست
عالمی بی قرار رجعت توست *** آه شصت و سه سال کافی نیست
وقت مدح شما قلم لال است *** ورنه تقصیر این قوافی نیست
شعرهایم اگر چه ناچیز است *** دلم از عشق دوست لبریز است
نصیبم شد غمت الحمد لله *** دلم شد محرمت الحمدلله
من و درماندگی صد شکر یارب *** من و بیش و کمت الحمد لله
تبارم کوثر و از طیف نورم *** سرشکم زمزمت الحمدلله
دلم در صیقل دستت جلا یافت *** فتادم در یَمَت الحمدلله
تو را تا وسعت رب می پرستم *** اگر می گویمت الحمدلله
تویی که ریشه هر ذوالمعالی *** امیرالمؤمنین مولى الموالي
به دشت سینه ها ألفت نشینم *** که مدّاح امیرالمؤمنینم
گره بند قبای مرتضایم *** پی یک رشته از حبل المتینم
اگر خواهی بسوزان یا که بردار *** هر آن چه کشت کردی در زمینم
سه روز بر در کعبه نظاره می کردند *** دعا برای شکافی دوباره می کردند
منجمین همه مبهوت در پی چاره *** توسلی به ضریح ستاره می کردند
دوباره ریخت به هم طرح کعبه و مردم *** به سوی مادر و کودک اشاره می کردند
رسید ماه و زلیخائیان ز یوسف ها *** به خانه هر چه که بود عکس پاره می کردند
به حکم خنده و یا گریه های کودکی اش *** از آن به بعد همه استخاره می کردند
نمونه خط علی را که دیده است کجاست *** علی قشنگ ترین دست خط خداست
نه هر که گشت محمّد، پیمبری داند *** نه هر که حق علی بُرد، رهبری داند
هر که مسند حیدر گرفت و تند نشست *** میان معرکهٔ جنگ، حیدری داند
نوشته اند بر آن در که سوخت از آتش *** چگونه عدل کُشی دادگستری داند
علی شناس یکی بود و او محمّد بود *** «که قدر گوهر یکدانه گوهری داند»
به دست و تیغ و جوانمردی علی سوگند *** فقط علی است که اسلام پروری داند
زبان شعر کجا، وصف او کجا؟ هرگز *** نه عنصری نه نظامی نه انوری داند
مقام سائل او را به سلطنت ندهند *** گدای درگه او کیمیاگری داند
چگونه خواست فلانی ستد برابر او؟ *** کم است از آن که نهد رو به کفش قنبر او
هنگام ظهر وقت اذان نماز بود *** درهای آسمان به روی خلق باز بود
ارواح مومنین همه در سجده سر به مهر *** این روح کعبه بود که روی جهاز بود
مردم برای بار دگر جمع گشته اند *** آری غدیر خم عرفات حجاز بود
انگار بوی آب به گوشش رسیده بود *** ارض غدیر یکسره عرض نیاز بود
خورشید در جنون خود از حال رفته بود *** لیلای بی تعیّن ما غرق ناز بود
دیدند از نفس که کم آورد جبرئیل *** گیسوی داستان ولایت دراز بود
یکبار نه دوبار نه بار دگر شنید *** از بس که آیه های علی دلنواز بود
گیرم کسی نبود تماشای او کند *** این جلوه در غنای خود آیینه ساز بود
تفریح خردسالی او خلق آدم است *** این مرد در طفولیتش خاکباز بود
یا هر چه لیلی است همه مظهر وی اند
یا هر چه جز حقیقت عشقش مجاز بود
آیینه تمام نمای خدا علی است *** نقشی که زد رقم، قلم ابتدا، علی است
دست خدا، زبان خدا، صورت خدا *** در بندگیش بندهٔ بی انتها علی است
جان رسول و لحم رسول و دم رسول *** شیر خدا و شیر رسول خدا، علی است
بعد از نبی به هر زن و هر مرد مؤمنی *** مولا علی، امام علی، مقتدا، علی است
ذکر علی به وقت دعا یا محمد است *** ذکر نبی به درگه معبود یا علی است
مولای دیگران دگری بود و دیگری *** یارب گواه باش که مولای ما علی است
زیباترین دعا به لب شیعه على *** یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی است
دانید جای شیعه به روز جزا کجاست؟ *** سوگند می خورم به خدا هر کجا علی است
نفس رسول، آن که به جای رسول خفت *** تا جان کند به راه محمّد فدا علی است
دشمن، به دشمنی خود اقرار می کند *** مردی که داشت بازوی خیبرگشا، علی است
بسم الله کتاب خداوندگار را *** هرکس که با علی است بداند که «با»، علی است
چشم خدا، قسیم جحیم و جنان به حشر *** دست خدا و لنگر ارض و سما، علی است
تنزیل و نور و مریم و طاها و مؤمنون *** یاسین و توبه و زمر و هل انا علی است
گفتم دعا کنم که نگاهی به ما کند *** دیدم که استجابت و ذکر و دعا، علی
بر حشر چون لوای خدا سایه افکند *** گردد عیان به خلق که صاحب لوا، علی است
آن بت شکن که در حرم ذات کبریا *** بگذاشت جای دست خداوند پا علی است
حجر و حطیم و زمزم و رکن و مقام و حج *** میقات و ذکر و تلبیه، سعی و صفا، علی است
در «انّما ولیکُم الله» سیر کن *** تا بنگری ولی دگرانند یا علی است؟
روز غدیر گفت نبی در غدیر خم *** يارب تو باش ناصر هرکس که با علی است
آن کس که از ولادت خود تا شهادتش *** یک لحظه دل نداد به دست هوا علی است
این قول شافعی است که در شعر ناب خود *** گفتا مرا علی است خدا، یا خدا علی است؟
"ميثم" هنوز صوت محمد رسد به گوش *** فریاد می زند که امام شما علی است
این صدای گرد و خاک بال کیست؟ *** این تلاطم های موج یال کیست؟
اولین بار است می خواند سرود!! *** آخرین بار است می آید فرود
آمد و شوقی شد و در سینه ریخت *** برسرم بارانی از آئینه ریخت
بند تسبیحم برایش دانه شد *** مسجد قلبم کبوترخانه شد
آیه ای آورده سنگین و ثقیل *** زیر این آیه تلف شد جبرئیل
آیه ای از حضرت قدوس خم *** شیعیان، اليوم اكملت لكم
آیه اش ظرفیت سی جزء بود بود *** وه که هم اعجاز و هم ایجاز کرد
می شود با گفتن یک واژه اش *** یک صد و ده مرتبه اعجاز کرد
می شود با خواندنش جبریل شد *** سینه ی هفت آسمان را باز کرد
گفت باید از همین ساعت به بعد *** روز را با یا علی آغاز کرد
گفت و گفت و گفت از حمد خدا *** با عبارات و اشاراتی رسا
گفت حمد آن که باران آفرید *** از کویر و ابرها نان آفرید
استجابت را شبیه آب کرد *** آه را از پشت طوفان آفرید
شیعه ی خورشید، یعنی ذره را *** آفرید اما فراوان آفرید
از نکاح اسم رحمن و رحیم *** طفل اقیانوس امکان آفرید
بعد از آن که شانه ای بر باد داد *** حال دریا را پریشان آفرید
خود نمایی کرد بر جن و ملک *** حیدری از جنس انسان آفرید
سایه را دنباله ی خورشید کرد *** نور را بر ذره ها تأکید کرد
گفت زین پس هر کسی دارد نیاز
سوی حیدر پهن سازد جانماز
هر که را من قبله بودم تا به حال *** کعبه اش باشد علی، تم المقال
منبری از خطبه های ناب خواند *** در غدیر اسم علی را آب خواند
السلام ای آب دریای صمد *** ای زلال قل هو الله احد
ای که می گردی شبیه انبیا *** بر هدایت کردن قومت بیا
ای رسول مردم آئینه ها *** بعثت غارت، حرای سینه ها
ای به بالای جهاز اشتران *** شأن تو بالاست در بالا بمان
از تو می ریزد صفات کبریا *** ذات تو ممسوس ذات کبریا
نردبان وصف تو بی انتها *** پله ی این نردبان سوی خدا
ای به هر گام تو صدها التماس *** کیسه بر دوش سحر ای ناشناس
ما همه مدیون شمشیر توئیم *** تشته ی نان جو و شیر توئیم
شب از جامه ظلمت شده چون صحن عزا خانه سیه پوش، تو گویی همه چیز و همه کس گشته فراموش، نه مانده شبحی پیش دو چشمی، نه صدایی رسد از کوچه خلوت زده بر گوش، چرا، می شنوم تک تک پا و شبحی را نگرم می رسد از دور، یکی مرد که پوشیده رخ و از رخ مستور به هر کوچه تاریک دهد نور، گمان می کنم این مرد کلیم الله آن کوچه بود آه ببینید کجا می رود و چیست و را نیت و منظوره چه آرام وخموش است، دلش بحر خروش است، ببینید که انبان پر از نان و پر از دانه خرماش به دوش است به گمانم که به ویرانه فقیری دل شب منتظر اوست که از گوشه ویرانه ندا می دهد ای دوست کجایی که بگیری دل شب باز سراغ فقرا را؟ عجبا عرش خداوند مکان کرده به ویرانه سرایی بگرفته است به دامن سر یک پیر فقیری که ندارد به جز از دیده اعما و تن خسته و دست تهی اش برگ و نوایی، به لبش ذکر دعایی، به دلش حال و هوایی نه طبیبی نه دوایی نه غذایی همگان چشم بصیرت بگشایید و ببینید که در دامن ویرانه امیری شده هم صحبت و دلباخته پیر فقیری اگر آن پیر بپرسد تو که هستی؟ گل لبخند ز جان بخش لبش روید و در پاسخ آن پیر بگوید که فقیری شده در این دل شب یار فقیری، عجبا باز به دوشش یکی انبان و گرفته است ره
کوچه و پوید سوی ویرانه دیگر که به ایتام زند سر ببرد بر همه از لطف و کرم باز غذا را کیستی؟ ای همه جا روی تو پیدا که ندیدند و نگفتند که هستی؟ تو همان شیر خدایی تو چراغ شب تنهایی خیل فقرایی تو به احزاب و احد یار رسول دو سرایی، تو به ایتام، پدر در دل ویرانه سرایی تو گهی هم سخن چاه و گهی پهلوی نخلی، به زمین چهره گذاری، ز بصر اشک بیاری و گهی می چکد از قبضه تیغت به زمین خون عدو در صف پیکار گهی مرحب خیبرکشی و عمرو به شمشیر شرربار، گهی دست تو در سلسله خصم ستمکار گهی وصله زنی کفش خود ای حجت دادار، گهی قله عرشی و گهی حفر قناتت بود ای دست خدا کار، گهی عرش مکانی و گهی خانه نشینی گهی استاد به جبرییل امینی و گهی یاور آن پیرزن مشک به دوشی، نتوان گفت که هستی تو، که هستی، تو بگو تا بشناسیم به توفیق بیان تو خدا را ناسپاسان که به جز مهر و وفا از تو ندیدند، چه شد کز تو بریدند؟ خدا را به چه تقصیر به محراب دعا تیغ کشیدند؟ چرا فرق تو را از ره بیداد دریدند؟ عجب حق تو گردید ادا، پیک خدا داد ندا، آه که شد منهدم ارکان هدا، خفت به خون شیر خدا، گشت به محراب فدا، روح
مناجات و دعا مسجدیان یکسره این ناله جانسوز شنیده همه از پنجه غم جای گریبان جگر خویش دریدند ز دل ناله کشیدند، ز هر سو سوی محراب دویدند و بدیدند همه دین خدا در یم خون خفته و از لعل لب خویش گهر سفته و با صورت خونین سخن از فزت و رب گفته گهی می رود از هوش که از اشک حسن آمده بر هوش، زند خون دل خسته اش از زخم جبین جوش ز سوز جگر سوخته با قاتل خود گفت خدا را به چه جرمی به رویم تیغ کشیدی؟ تو که دیدی ز علی آن همه احسان و وفا را.
همه تن اشک فشان دست گشودند که آرند علی را به سوی خانه که ناگاه در آن سوز و غم و درد نگاهی به افق کرد و ندا داد که ای صبح نشد در همه ایام تو از جیب افق سرزنی و چشم علی پیشتر از سرزدن روی تو بیدار نباشد، عجبا گشت فدا در دل محراب دعا جان پیمبر علی آن ساقی کوثر، علی آن فاتح خیبر، علی آن میر ،مظفر علی آن روح مکرم، علی آن عدل مجسم على آن دادرس امت و مظلوم ترین رهبر ،عالم به خداوند به پیغمبر و زهرا که علی کشته عدلی است که خود حاکم آن بوده و خود مجری آن بود خدا را نشنیدید مگر داد دوا پیشتر از کشتن خود قاتل خود را نشنیدید که بخشید از اکرام و جوانمردی خود تیغ به دشمن؟ نتوان یافت دگر مثل علی گو که بپویند زمین را و سما را
ای ابتدات نقطه پایان آسمان *** و ای انتهات مثل خداوند، لامکان
ممسوس ذات حضرت اللهُ اکبری *** با این وجود فهم کمالت...؟ نمی توان
گفتم چگونه مدح تو خوانم ...؟ ندا رسید *** در سجده آی و سوره هل اتی بخوان
ما صنع دست های شما بوده ایم، پس *** این گونه می شود که تو باشی اماممان
در کعبه پا نهادی و کعبه شکاف خورد *** یعنی که جای توست، دل دلشکستگان
هر شب کنار سفره زهرا نشسته ام *** حالا چگونه میل کنم سمت این و آن
خاکیم، اگر نشسته به روی عبای تو *** خورده مگیر- حضرت بابای مهربان
شاهی که به اسرار جهان دانا بود *** از رتبه به کل ما سوا مولا بود
شب ها به خرابه ها از روی شفقت *** همدم به جذامیان نابینا بود
در خم غدیر کز خدای ازلی *** رفت آن همه تأکید به تعیین ولی
دانی چه نتیجه کشف شد از اسلام *** مقصود علی بود و تولّای علی
سلطان سریر لامکان است علی *** مولا و امیر انس و جان است علی
آگه از علوم كن فكان شير خدا *** ممدوح همه خلق جهان است علی
ای شیر خدا شاه ولایت مددی *** ای بحر سخا كان عنایت مددى
در وادی بی کفایتی حیرانم *** ای صاحب رتبه کفایت مددی
یا شاه نجف ببین من حیران را *** محروم مران ز درگهت مهمان را
ای شاه تو میزبان خوان فلکی *** اطعام کن این گدای سرگردان را
در مخزن لایموت و دُر دانه علی است *** در کون و مکان امیر فرزانه علی است
در کعبه ظهور کرد تا بر همه کس *** معلوم شود که صاحب خانه علی است
من دیده به احسان علی دارم و بس *** سر در خط فرمان علی دارم و بس
هر کس زده دست خود به دامان کسی *** من دست به دامان علی دارم و بس
از ولایت عهدی حیدر، خدا تاج شرف *** بار دیگر بر سر زهرای اطهر می زند
در حریم ناز و عصمت زین همایون افتخار *** فاطمه لبخند بر سیمای شوهر می زند
باز تابید از افق روز درخشان غدیر *** شد فضا سرشار عطر گل ز بستان غدیر
موج زد دریای رحمت در بیابان غدیر *** چشمه های نور جاری شد ز دامان غدیر
شد غدیر خُم تجلی گاه انوار خدا *** تا در آن جا جلوه گر شد نور مِصباحُ الهُدی
آفرینش را بُوَد بر سوی آن سامان نگاه *** ما سوى الله منتظر تا چیست فرمان اله
ناگهان خَتمِ رُسُل، آن آفتاب دین پناه *** بر فراز دست می گیرد علی را همچو ماه
تا شناساند به مردم آن ولی الله را *** وال من والاه خواند «عاد من عاداه» را
ای غدیر خم که هستی روز بیعت با امام *** بر تو ای روز امامت از همه امت سلام
از تو محکم شد شریعت، وز تو نعمت شد تمام *** ما به یاد آن مبارک روز و آن زیبا پیام
از ولای مُرتضی دل را چراغان می کنیم *** با علی بار دگر تجدید پیمان می کنیم
بسم الله الرحمن الرحيم
انسان بر اساس فطرت و نیز نیاز یک موجود مرتبط است یعنی نیازمند ارتباط با بقیه هم نوعان خویش می باشد. طبیعی است در چنین وضعیتی تنها راه حل تامین آسایش، اصلاح ارتباطات است.
گرچه سرشت (1)آدمی بر محبت و دوستی سرشته شده است ولی این حس از اختلاف جلوگیری نکرده و مانع نزاع و درگیری نشده است پس لازم است برای ارتباطات مفید و تقویت و تحکیم پیوندها و از میان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق فکری اندیشید برنامه های دینی طوری تنظیم شده است که از تیرگی بین روابط جلوگیری کرده و اگر چنان چه بهر علتی اختلافی رخ دهد نسخه اصلاح از ارائه می دهد با این وجود روشن است که بدون اطلاع از محتوای عمیق دین که از آیات و روایات معصومین علیهم السلام استفاده می شود و سالم سازی روابط و ایجاد امنیت و آسایش را در جامعه ممکن نخواهد بود.
1) از این روست که حتی کلمه ی همبستگی رفاقت دوستی برای انسان بسیار دلنشین و زیبا است.
قرآن کریم بارها مسئله اصلاح بین افراد را مطرح و به آن توصیه اکید نموده است.
فَاتَّقُوا اللهَ وَأَصْلِحُواْ ذَاتَ بينكُمْ وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِين از مخالفت خدا پروا کنید و دشمنی هایی که در میان شماست آشتی دهید و خدا و پیامبرش را پیروی کنید اگر ایمان دارید.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَينَ أَخَوَيْكُمْ مؤمنان برادر یکدیگرند بین دو برادر اصلاح و آشتی دهید.
فقها در سطح وسیعی و دقیقی این آیات را مورد بررسی قرار داده و نکات بسیار جالب و مفیدی را استخراج کرده اند که از آن میان، تنها به دو مورد اشاره می کنیم:
واجب بودن اصلاح و سازش دادن بین مؤمنان
فوری بودن آن.
غیر الهی بودن قهر و نزاع و صدمات حاصل از آن ایجاب می کند که از هر چیزی که باعث اختلاف است بطور جدی پرهیز شود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند: دو مسلمان اگر بیش از سه روز با یکدیگر قهر باشند، از حوزه اسلام خارج شده و رشته ولایت و پیوند دینی از بین آنان برداشته می شود و از طرفی اهمیت ارزش و لزوم صلح و آشتی ضرورت اقدام به اصلاح را روشن می سازد به همین خاطر است که افراد مصلح دارای ارج و ارزش خاصی هستند پیامبر گرامی اسلام فرمودند: اصلاح رابطه میان مردم، از انواع نماز و روزه ی مستحب هم برتر است.
حضرت امیر علیه السلام در واپسین لحظه های زندگی پر از برکتشان، فرزندان و رهروان راه خود را به آشتی بین افراد سفارش نمودند (1)و ارزش آن را برتر از سالیان نماز و روزه شمردند.
برای دریافت درست فرمایش امیرمومنان علیه السلام بایسته است در ابتدا به مفهوم ذات البین بپردازیم و به این پرسش که اصلاح ذات البین ،چیست پاسخ متناسب بدهیم.
1) امام علیه السلام در پایان زندگی با اشاره به سخنی از پیامبر صلی الله علیه و آله بر اهمیت همدلی و بایستگی آن سفارش می فرماید: أُوصِیکُمَا وَ جَمِیعَ وَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی بِتَقْوَی اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ وَ صَلاَحِ ذَاتِ بَیْنِکُمْ فَإِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکُمَا ص یَقُولُ صَلاَحُ ذَاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلاَةِ وَ الصِّیَامِ (نهج البلاغه نامه 47). شما و همه فرزندانم و کسانم و آن را که نامه من بدو رسد، سفارش می کنم به ترس از خدا و آراستن کارها و آشتی با یکدیگر من از جد شما صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: آشتی دادن میان مردم بهتر است از نماز و روزه ی سالیان است. شیخ طوسی پس از نقل این وصیت امام می نویسد: (و إِنَّ البغضة حالقة الدّين و فساد ذات البين) كينه و دشمنی دین را ریشه کن کرده و پیوند را تباه می سازد. (الاحکام، ج 4، ص 255).
اصلاح ذات بین، به معنای استوارسازی پیوندهای فردی و اجتماعی است. از نظر فقهی در موارد اصلاح کنم یعنی اقدام به ایجاد آشتی و دوستی بین طرفین درگیر از باب امر به معروف و نهی از منکر، واجب می شود. مقدس اردبیلی بر آن است که اگر فساد ذات البین به رها کردن پاره ای از کارهای واجب و یا انجام کارهای حرام بینجامد، اصلاح ذات البین از راه امربه معروف و نهی از منکر واجب می شود. (1)
مراد از اصلاح، لزوماً به معنای از بین بردن سلیقه های گوناگون و همسان سازی نیست؛ چه سرشت آدمیان گونه گونه است و انسان ها دارای مایه های جسمی و ویژگی های فکری و محیطی هستند، این خود به جدایی سلیقه و شیوه های زندگی متفاوت می انجامد. کتاب های فقهی آکنده از اختلاف نظرها و سلیقه ها و برداشت ها در زمینه های گوناگون فرهنگی و سیاسی و اقتصادی است و چه بسا در مسائل اجماعی و مشهور نیز قول خلاف وجود دارد در عرصه کارشناسی و حوزه اجرایی مسائل نیز، نسبت به شیوه اجرای مسائل اقتصادی و سیاسی و اداره کشور نیز همواره دیدگاه ها و طرح های مختلف عرضه می شود این گونه ناپیوستگی ها، نه تنها تباهی آفرین نیست بلکه اگر درست هدایت شود مایه پویایی فرد و جامعه است. زیرا دوگانگی ها جامعه را از درون متلاشی می سازد اصلاح ذات البین در مورد مومنین زدودن تنفرها و کینه هاست و با غیر مومنین به معنای بردباری، تحمل و همراهی است. (2)
همراهی، پایه و اساس جامعه انسانی است و مایه رشد و بهروزی آن اگر همدلی و هماهنگی افراد درهم شکند و اعتماد و دلگرمی از دل ها رخت بربندد مردم از پیشرفت و حرکت تکاملی باز می مانند.
کانون خانواده که نخستین بستر تربیت و آموزش است و بیشترین زیر ساخت های روانی و شخصیتی افراد از این جا شکل می گیرد اگر محیط آرامش و شادابی باشد زمینه ساز تربیت بهتر افراد جامعه است. اگر انس ساکنان خانه به بیزاری و نفرت دگرگون شود همه اعضای این کانون، بویژه کودکان آسیب می بینند و شخصیت آنان سست و ناکارآمد خواهد شد.
جامعه ای که افراد آن بجای دوستی در پی ویرانی یکدیگر باشند ثمره ای جز عقب ماندگی و از دست دادن شوکت و اعتبار ندارد.
1) (زبدة البيان فى احكام القرآن)، ج 1 و 2، ص 284
2) آن چه تا کنون گذشت درباره اصلاح بین مومنان است ولی آیا مسئله اصلاح بین مومن و غیر مومن معنا و مفهومی دارد؟ با توجه به ادله و اصولی قطعی مذهب اقدام به اصلاح بین مومنان به معنای ایجاد دوستی بین آنان است ولی درباره غیر مومن چون دوستی غیر مومن با دوستی خدا منافات دارد مسئله شکل دیگری به خود می گیرد و منظور از اصلاح در این مورد چنان چه غیر مومن سر جنگ با دین را نداشته باشد مدارا است.
قرآن کریم مهرورزی و مهربانی مؤمنان را مایه نعمت و رحمت خداوند شمرده و نفرت و بیزاری دل ها را از یکدیگر سبب فساد بزرگ و از بین رفتن باورهای ایمانی زیرا کدورت های ژرف و پردامنه رشته های برادری را می گسلد و عزت و حرمت جامعه دینی را به چالش می برد.
پیامبر بر ثواب پا درمیانی و سازش دادن میان مؤمنان، سفارش ها کرده و اجر و مزد مصلحان را همسان جهادگر در راه خدا شمرده است.
حضرت علی علیه السلام در شورانگیزترین خطبه پس از به دست گرفتن خلافت پس از شمارش سرفصل برنامه ها و کارهای اساسی در راه دگرگون کردن زیربنای سیاسی و اقتصادی جامعه بر بایستگی همدلی گروه های گوناگون مردم تأکید کرده فرمودند:
وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ. و راه آشتی با یکدیگر را در پیش.
شأن مومن از کعبه نیز بالاتر است ولی در عین حال مسئله اصلاح ذات بین چنان پر اهمیت است که جا دارد مومن از آبروی خویش در این جهت مایه بگذارد. امام صادق علیه السلام فرمودند: بر مسلمان واجب است برای اصلاح کار و آشتی میان دو برادر مؤمن از آبروی خود مایه بگذارد و در این راه خود را به رنج افکند. وفای به سوگند، واجب و شکستن آن حرام است، ولی در راستای آشتی بین مردم، شکستن آن دشوار (1)نیست و این نیز نمودی است از اهمیت اصلاح ذات بین.
با این که در اسلام تغییر دادن وصیت نامه بدون اجازه صاحبش، گناهی بزرگ است:
فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَي الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ.
ولی در عین حال اگر وصیت کننده در وصیت عدالت را رعایت نکرده و نتیجه کار او اختلاف و درگیری بین بازماندگان شود در این صورت در راستای اصلاح میان وصیت کننده و وارث و یا میان ،وارثان بر او جایز است که در وصیت دگرگونی پدید آرد و بندهای اختلاف انگیز آن را عمل نکند.
1) شأن نزول آيه وَلا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِايْمانِكُمْ انْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ وَاللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ. سوره ی (بقره)، آیه 224 خداوند را وسیله سوگندهای خویش قرار مدهید، تا از نیکوکاری و تقوا و اصلاح بین مردم باز ایستید، بیان گر روایی پروا نکردن از سوگند برای آشتی است. (مجمع البیان، ج 1، جزء 2، ص 218). و نیز از امام صادق علیه السلام در شرح آن چنین رسیده است: (اگر برای سازش دادن میان دو نفر فرا خوانده شدی نگو قسم خورده ام این کار را انجام ندهم). (اصول کافی ، ج 2، ص 218).
فَمَنْ خَافَ مِن مُوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمَا فَأَصْلَحَ بينهم فَلَا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
سخن گفتن پنهان و در گوشی که در اصطلاح به آن نجوا گفته می شود که بطور معمول باعث بدگمانی دیگران می شود و اختلاف برانگیز است از کارهای شیطانی خوانده شده است و البته در مواردی نیز جایز (2)شده است و اصلاح ذات بین یکی از آن موارد است:
لا خَيْرَ فِى كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلا مَن أمَرَ بِصَدَقَةٍ أَو مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلَاحِ بَينَ النَّاسِ در بسیاری از نجواهایشان فایدتی نیست مگر سخن آنان که به صدقه دادن و یا نیکی کردن و یا آشتی جویی فرمان می دهند.
و حتی دروغ که زشتی آن بسیار آشکار است در شرایطی از جمله در مورد اصلاح جایز شده است (3)از پیامبر صلی الله علیه و آله گزارش شده است که خداوند دروغ مصلحت آمیز در راه آشتی بین مردم را دوست دارد و راست مفسده انگیز را دشمن.
1) مفسران از آیه استفاده کرده اند اگر کسی در وصیت دچار اشتباه شد و یا از روی عمد به ستم وصیت کرد، کسی که بدان آگاه باشد در راستای اصلاح بین بازماندگان و وصیت شدگان، می تواند وصیت را به عدل و داد برگرداند. (زبدة البيان)، ج 1، ص 599؛ المیزان، ج 1، ص 439. در روایتِ صحیح از امام باقر علیه السلام نقل شده است این آیه ناسخ آیه حرام بودن تغییر وصیت است. (تهذيب الاحكام)، ج 9، ص 186.
2) در مورد حفظ اسرار سیاسی و نظامی مسلمانان کمک به افراد نیازمند، امر به معروف و اندرز پنهانی به افراد نجوا رواست.
3) اهمیت و والایی دوستی و برادری بین مؤمنان و فاجعه آمیز بودن بیگانگی آنان از یکدیگر چنان است که در قرآن و سنت در مواردی اجازه داده شده است از راه هایی که به عنوان حکم اولی در شرایط عادی روا نیستند، به عنوان ثانوی استفاده شود از جمله بر مؤمنان روا نیست دروغ بگویند، چه به جد و چه به شوخی و مزاح علاوه بر این آیه ها و روایت های بسیاری گواه است. سوره (زمر) آیه ، بحار الانوار، ج 72، ص 232 اما با این حال اگر مؤمنی برای صلح بین دو گروه از مؤمنان و برقرار کردن آشتی در خانواده ای یا نجات جان مؤمنی از مرگ و.... المحرمة امام خمینی، ج 1، ص 92. به ناگزیر به دروغ روی بیاورد، روا شمرده شده است. در واقع، دلیل واجب بودن اصلاح بر دلیل حرام بودن دروغ حکومت دارد و مصلحت اصلاح، فساد سخن ناراست را بر می دارد و آن را در ردیف سخن روا جای می دهد.
اصلاح به عنوان یک کار خوب و زیبا بار خود را به دوش یکایک افراد جامعه می گذارد و کسی نباید از این وظیفه طفره برود. فقهای اسلام آشتی دادن میان مردم را واجب کفایی دانسته اند واجب کفایی به این معنا است که این کار بر همه واجب است و اولین کسی که اقدام به آن نماید از دیگران ساقط می شوند ولی اگر چنان چه هیچ کس متصدی آن نشود همه گنه کار محسوب می شوند.
گرچه اصلاح بر همگان واجب است ولی گروه هایی از جامعه مسؤولیت بیشتری از دیگران دارند و آنان نخستین مأموران به این .کارند نخستین کسی که مسئول اصلاح است خود شخص است که باید سعی در رفع اختلاف کند. ولی در سطح کلان دو قشر دانشمندان و دولتمندان از وظیفه خاصی برخوردارند. دانشمندان به خاطر دانش و مورد اعتماد بودن و دولت مندان بخاطر قدرت و مسئولیت.
دانشمندان دینی به خاطر دو صفت دانش و مورد اعتماد بودن در این جهت مسئولیت خطیری را به عهده دارند. تاریخ نشان می دهد که علمای دین بلندترین قدم ها را برای اصلاح و از میان بردن تیرگی ها از میان مردم برداشتند از آن قبیل است خدمات خاندان کاشف الغطاء در عراق برای رفع اختلاف میان دولت های اسلامی و تلاش موفقیت آمیز شیخ جعفر کاشف الغطاء در جهت خاتمه دادن به جنگ میان عثمانیان و فتحعلی شاه قاجار، و تلاش میرزای شیرازی در اصلاح بین شیعیان و سنیان و تلاش علّامه شیخ علی و فرزندش شیخ باقر حیدر از علمای نجف در اصلاح ذات البین و از میان بردن تیرگی های میان مردم و برقرار کردن صلح و صفا بین گروه ها و از بین بردن ریشه های فتنه بین پیروان اهل بیت پیامبر اسلام تلاش فراوانی برای رفع اختلافات نمودند. پیامبر برای آشتی میان فرزندان عمرو بن عوف و مردم قبا که از گذشته کشمکش ریشه داری داشتند به محله قبا رفتند. امیر المومنین علیه السلام نیز چنان در این کار پیگیر و جدی بود که خود را به رنج و زحمت می افکند. لذا بر علما است که سیره اهل بیت را بطور جد پی بگیرند و در این کار خسته نشوند امام صادق علیه السلام به شماری از یاران مأموریت داده بود که به نزاع ها و اختلاف های شیعیان رسیدگی کنند.
دولت و نظام به عنوان نماینده مردم بایستی در این مسیر قدم های بسیار بلندی را بر دارند و حتی صرف بخشی از بیت المال برای اصلاح امری پسندیده است زیرا برخی از نزاع ها تنها با بذل مال قابل رفع است و اگر بتوان با بذل ما زخم نزاع را التیام داد چرا معالجه نکرد.
چنان چه در شریعت مشخص شده است زکات، باید فی سبیل الله هزینه شود و اصلاح بین مؤمنان بی شک مورد رضایت خداست و در مسیر اوست لذا از مصادیق فی سبیل الله محسوب می شود. به همین خاطر فقهاء از متون دینی استفاده کرده اند که از موارد مصرف بیت المال، بویژه زکات، اصلاح ذات البین است. چه اصلاح از نمونه ها و مصداق های بارز (فی سبیل الله) است.
افزون بر این اگر کسی در این راه خسارتی دید، به عنوان سهم غارم می توان از زکات خسارت وی را جبران کرد صاحب جواهر، در تعریف غارم در راه اصلاح نوشته است:
(غارم، کسی است که برای اصلاح ذات البین غرامت می پردازد چنان که کشت های افتاده و کشنده وی معلوم نیست و نزدیک باشد بر سر آن فتنه ای رخ دهد. کسی خون بهای او را بر عهده می گیرد یا مالی تلف شده و تباه کننده اش را نمی دانند، کسی برای پیشگیری از اختلاف قیمت آن را بپردازد).
صاحب جواهر، از دیگر فقیهان، از جمله شیخ طوسی نقل کرده است در راه اصلاح ذات البین می توان از زکات استفاده کرد.
امام صادق علیه السلام به کارگزار مالی خود مفضل بن عمر، فرمود:
إِذَا رَأَيْتَ بَينَ اثْنينِ مِنْ شيعَتِنَا مُنَازَعَةً فَافْتَدهَا مِنْ مَالى هنگامی که بین دو نفر از پیروان ما نزاعی را دیدی از مال من غرامت بپرداز تا با یکدیگر آشتی کنند.
ابوحنیفه، سرکاروان دار حاجیان کوفه می گوید من و دامادم درباره میراثی درگیری داشتیم مفضل بن عمر به ما رسید لختی درباره کار ما نگریست سپس ما را بر سرای خود برد و با مبلغ چهارصد درهم میان ما آشتی داد و گفت بدانید این مال از مال من نبود امام صادق علیه السلام به من فرمود هرگاه بین دو نفر از پیروان اهل بیت مشاجره ای پیش آمد با دارایی ایشان که در اختیار دارم آن را برطرف سازم. این مال از دارایی ابو عبدالله بود.
زدودن نفرت، نیازمند شناخت انسان و جامعه و کارشناسی عالمانه است. نزاع ها، درگیری ها و کشمکش ها، در بین دو گروه مؤمن، زن و شوهر، (1)دو خانواده از یک فامیل، دو گروه فکری، دو فرقه، دو گرایش سیاسی ریشه ها و انگیزه هایی دارد که باید دقیق و همه سو نگرانه مطالعه شوند.
پاره ای از درگیری ها از خواهش های نفسانی، سرچشمه می گیرند و بستر خانواده و جامعه را غم افزا و سرد می سازند، پاره ای از فقر مادی و پاره ای از فقر فرهنگی، سرچشمه می گیرند پاره ای از تعصب های کور کژ فهمی، ارتجاع برداشت های نادرست از متون دینی و... ناشی می شوند و پاره ای را هم قدرت ها به آن ها دامن می زنند و یا کسانی که منافعی در آن دارند و پاره نیز ...
اکنون چند راه کار را در این راه ارائه میدهیم که اگر به درستی روی آن ها درنگ شود و مطالعه همه سویه در آن ها بشود می توان از این جا به بسیاری از ناهنجاری ها پایان داد و صلح و صفا را در بین گروه ها و خانواده ها برقرار ساخت.
ناآگاهی و به فراموشی سپردن نیروی اندیشه از علت های مهمّ بروز جدال ها و نزاع هاست. اندیشه، راهنمای انسان ها به سوی سعادت و خوشبختی است خرد انسان را به جمعی زندگی کردند و استحکام پیوند دوستی و گذشت از بسیاری از خواسته های فردی برای حفظ صمیمت جمعی دعوت می کند.
اگر خرد کنار برود احساسات میدان می یابد و آرزوهای فردی و هوس ها و خشم و شهوت با آن در می آمیزد و رفتاری خشن و افسار گیسخته بروز می کند و شخص عصبانی بدون این که از درستی و نادرستی آن رفتار آگاهی دقیق داشته باشد طرف مقابل را هدف قرار داده و در نتیجه پراکندگی ها آغاز می شود.
سفارشات قرآن کریم و اهل بیت عصمت علیهم السلام در خردورزی برای پیشگیری از فساد ذات البین است.
پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از آن که بین دو قبیله بزرگ مدینه یعنی اوس و خزرج دوستی و آشتی را برقرار نمودند هرگاه آن کینه های سابق بمانند زخم کهن های سرباز می زد آنان را به خردورزی و فکر در گذشته نکبت بار خود دعوت می نمود جریان اسف بار جمل نیز بخاطر دوری از خردورزی و تبیعت از کم خردان بود حضرت به روشنی فرمودند رهبری کم خردان سبب شد این فتنه بزرگ در بصره پدید آید و مسلمانان در فتنه کور گرفتار آیند و خون هایی به ناحق ریخته شود.
1) بازگرداندن شادی به کانون خانواده ها کاری خردمانه است ولی آسان نیست.
اگر مسلمان به دستور قرآن کریم که همان تفکّر و تدبّر است عمل می کردند هرگز جریان جنگ صفین به حکمیت ختم نمی شد و حضرت امیر علیه السلام تنها نمی ماند. کم خردی آنان باعث شد ظاهر گرا بوده و به عاقبت کار کار نیندیشند اگر کمی اندیشه می کردند می یافتند که آن که از قرآن جدا نمی شود حضرت امیر علیه السلام است و همه باید خودشان را با ایشان تنظیم کنند.
در جامعه ای که حسد، آز، زیاده خواهی، کینه، بی عدالتی و ....، رشد می کند مردم، کرکس وار به جان هم می افتند و نظام زندگی از هم فرو می پاشد. برای حل این مشکل باید ارزش ها و فضیلت ها به انحای مختلف گسترش داده شود.
مال دوستی حتی در مبارزان صدر اسلام اختلاف و مشاجره را بر پا نمود و بر سر غنایم جنگ بدر بگو مگوی رخ داد که این مورد نیز آیه ای نازل شد.
(از غنائم جنگی از تو می پرسند بگو غنائم جنگی از آنِ خدا و پیامبر است پس از خدا پروا دارید و با یکدیگر سازش کنید).
حاکمیت ارزش های اخلاقی و پرهیزگاری زمینه ساز اصلاح ذات البین است. حضرت امیر علیه السلام علت اختلاف یاران کوفی خود را در نبرد صفین حاکم نشدن ارزش ها در درون ها دانست و فرمود:
وَ إِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَان عَلَى دِينِ اللَّهِ مَا فَرَّقَ بَيْنَكُمْ إِلَّا خُبْتُ السَّرَائِرِ وَ سُوء الضَّمَائِر. شما همه برادران دینی هستید و باطن های ناپاک و نیت های بد و آلوده شما را به پراکندگی سوق داده است. تنها زندگی در شعاع تعالیم دینی و ارزش های اختلافی شیرین و دلنشین است بخل و حرص سخت گیری و عدم بخشش و سایر ویژگی های نکوهیده از هر یک به سهم خود در رابطه دوستانه تاثیر منفی می گذارد. در قرآن کریم، آز و بخل از انگیزه های ناسازگاری همسران یاد شده است و تقوا مایه اصلاح آنان.
وَأَحْضِرَت الأنفُسُ الشَّحَ وَإِن تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا گذشت دو طرف نزاع بویژه ستمدیده در دستیابی به صلح و صفا، کارساز است گذشت، زمینه برطرف شدن و کم شدن کینه ها را فراهم می آورد قرآن مجید از گذشت گاه تعبیر به (عفو) و گاه تعبیر به (صفح) کرده است. (عفو) گذشت از حق و (صفح) چشم پوشی و نادیده گرفتن حق خود است. راغب می گوید: (صفح) رساتر و بلیغ تر از عفو) است.
قرار گرفتن این دو در کنار یکدیگر دلیل است که این دو واژه بیانگر دلالت این دو واژه بر دو معناست. قرآن کریم به مؤمنان سفارش می کند بر یکدیگر سخت نگیرند و از حقوق شخصی برای مصلحت برتر و اصلاح درگذرند:
وَليَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ باید ببخشند و ببخشایند، آیا نمی خواهید خدا شما را بیامرزد.
قرآن کریم، قصاص را سبب حیات و زندگی می شمرد و می فرماید: مجازات بدی، بدی و چشم در برابر چشم است؛ ولی قصاص و انتقام، چه بسا در مواردی کدورت ها را از بین نبرد و کینه های درونی که اکنون خاموش شده، در روزگاری دیگر سر برآورد گذشته از حق، کینه ها را خشک می کند و سبب اصلاح پایدار میان دو طرف نزاع می شود.
(و جزاء سيئة سيئة مثل ها فمن عفا و اصلح فاجره على الله)
جزای هر بدی، بدی است، همانند آن. پس کسی که عفو کند و آشتی ورزد مزدش با خداست.
کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَی فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَهٌ. درباره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد پس هرکس که از جانب برادر خود عفو گردد باید با خوشنودی از پی اداء خون بها رود و آن را به وجه نیکو بپردازد. این حکم تخفیف و رحمتی است از جانب پروردگارتان.
وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَّهُ. و هر زخمی را قصاصی است و هرکس از قصاص در گذرد گناهش را کفاره ای خواهد بود.
نقش گذشت در مسائل خانوادگی، روشن تر است. زیرا گذشت از حق از سوی زن و یا شوهر به سود دیگری، کینه ها را از میان می برد و به اصلاح می انجامد.
وإن امْرَأَةٌ خَافَتْ من بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَن يُصْلحًا بَيْنَهُمَا صُدْحًا وَالصُّلْحُ خَيْرٌ. اگر زنی دریافت که شوهرش با او بی مهر و از او بیزار است باکی نیست که هر دو در میان خود طرح آشتی افکنند که آشتی بهتر است.
در شرح آیه، روایتی از حضرت امیرمومنان علی علیه السلام وارد شده است:
(مردی دارای دو همسر است که از اداره یکی ناتوان و یا بر اثر زشتی از او رویگردان شده و در پی جداشدن از اوست ولی زن خواهان جدایی نیست. زن با مرد مصالحه می کند که از حقوق خود به سود او در می گذرد به شرط این که از او جدا نشود). در مرحله ای بالاتر سفارش شده است افزون بر گذشت، دو سوی درگیری و نزاع، به یکدیگر احسان کنند و با کمک های مالی و هدیه بی مهری های رقیب خود را به مهر و دوستی بدل سازند.
در آیات بسیاری، برّ و احسان با اصلاح ذات البین آمده که نشانگر نقش احسان در زمینه سازی آشتی و صلح پایدار است.
أن تَبَرُّواْ وَ تَتَّقُواْ وَ تُصْلحُواْ بَيْنَ النَّاسِ. در فایده هدیه گفته شده است: کینه ها را از بین می برد و زمینه گفت و گو را فراهم می سازد. و امام صادق علیه السلام برای پیشگیری از طلاق در صورت وجود شرائط ادامه زندگی زناشویی سفارش فرموده: زن مالی به همسر رنجیده و سرکش خود ببخشد.
آثار پایدار احسان و رفتار نیکو، در نزاع ها و درگیری های خونین آشکارتر است. در جنگ جمل، گروه بسیاری
از مردم به حمایت از شورشیان پیمان شکن (ناکثین) وارد نبرد شدند پس از شکست فتنه، امام علیه السلام انتقام نگرفت، زخمیان را نکشت و فراریان را دنبال نکرد و اسیران را آزاد کرد و اعلام عفو عمومی فرمود. این کار رفتار کریمانه، در آرامش عمومی و از میان رفتن کینه های درونی بصریان تأثیری بسزا گذاشت و بسیاری از فریب خوردگان را به پوزش واداشت.
ابن عباس، پس از واقعه جمل فرماندار بصره شد. وی در آغاز با مردم بویژه با تیره بنی تمیم به جرم همکاری آنان با سپاه جمل، درشتی می کرد. امام علیه السلام در نامه ای او را به مدارا و احسان با مردم شهر سفارش کرد و افزود: رفتارت چنان باشد که گره وحشت از حکومت از دل هایشان گشوده شود:
فَحَادِثْ أهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ وَاحْلُلْ عُقدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِم. با بصریان به نیکی رفتار کن و گره وحشت و ترس از حکومت را از دل هایشان بگشای.
چه اگر کینه ها انباشته شود و بر اثر ترس بروز نیابد، ناخرسندی آنان از حکومت اندک اندک افزون گشته و به صورت انفجاری خطرناک، روزی رخ خواهد داد.
امام علیه السلام در نامه به مالک اشتر نیز سفارش می کند با برخورد نیکو با مردم:
(عقده آنان که کینه دارند بگشا و اسباب دشمنی را از میان بردار).
پاره ای از کدورت ها و کینه ها در بین مؤمنان و گروه های پای بند به ارزش ها در جامعه اسلامی ریشه بیرونی دارند. فتنه گران و بدخواهان برای بدبین کردن گروهی از مؤمنان، به گروهی ،دیگر، دو شخص مؤمن نسبت به یکدیگر و رویارو قرار دادن هواداران دو شخصیت سیاسی و یا ،دینی از شگردهای گوناگون استفاده می کنند تا بین مردم مسلمان پراکندگی پدید آورند قرآن اینان را شیطان نامیده و حرکت آنان را حرکتی شیطانی:
إنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ العَدَاوَهَ وَالبَغْضَاءَ در صدر اسلام، منافقان و گروه هایی که منافع خود را با گسترش اسلام در خطر می دیدند، همیشه میان مسلمانان سمپاشی می کردند و با یادآوری های ناگواری ها و اختلاف های کهنه خشم مسلمانان را نسبت به یکدیگر، برمی افروختند.
عبدالله بن ابی، در غزوه بنی المصطلق، با استفاده از جریان پیش آمده میان یکی از مهاجران و انصار، تلاش کرد میان آنان اختلاف بیندازد و با پررنگ کردن مرزهای فراموش شده قومی، دوباره آنان را به رویارویی کشاند که پیامبر صلی الله علیه و آله با درایت و تیزبینی، فتنه را از میان برد.
(پیامبر در گرماگرم هوا دستور کوچ داد بیش از یک شبانه روز سپاه خسته از راه و جنگ، در حرکت کتار بودند و هنگامی که دستور استراحت داد، همگی یکسره به خواب رفتند و پس از استراحت لازم حرکت کردند. بدین ،روش مردم گفت و گوهای بیهوده گذشته را از یاد بردند و مشکل برطرف شد).
یهودیان، در میان مسلمانان فتنه گری می کردند. آنان گسترش اسلام را در شهر خود بر نمی تافتند و از استقبال گسترده مردم به این دین نو ظهور در رنج و عذاب بودند؛ از این روی، برای دامن زدن به اختلاف بین مسلمانان دست به کار شدند و با شایعه پراکنی دروغ گویی، بدگویی یادآوری جنگ های خونین اوس و خزرج به افساد ذات البین دامن می زدند.
یکی از یهودیان به نام شاس بن قیس از کنار مسلمانان می گذشت. گروهی از طوایف اوس و خزرج دوستانه در کنار یکدیگر نشسته بودند. کینه های درونی او به جوش آمد به یکی از جوانان یهود سفارش کرد در جمع مسلمانان حوادث خونین بعاث و جنگ های شدید بین اوس و خزرج را یادآور شود جمعی از مسلمانان ساده دل، تحت تأثیر قرار گرفتند و همدیگر را تهدید کردند نزدیک بود آتش جنگ روشن شود. پیامبر صلی الله علیه و آله سراغ آنان رفت و با اندرز، آتش فتنه را خاموش کرد. آیاتی از سوره آل عمران در اهمیت یگانگی و همبستگی و نعمت الفت و هوشیاری نسبت به فتنه های یهودیان نازل شده است.
امروز نیز، منافقان و صهیونیسم جهانی، از گردانندگان اصلی اختلاف اندازی و فتنه گری در بین مسلمانان هستند. از دیرباز تا کنون استعمارگران برای در دست گرفتن زمام کشورهای اسلامی، از این شگرد بهره برده به اختلاف های قومی و مذهبی دامن زده اند با ایجاد مرزهای مصنوعی ترک و عرب و فارس از یک سوی و نزاع شیعه و سنی از دیگر سوی در سرزمین امت اسلامی بذر کینه افشاندند و امت اسلامی را از بالندگی و شکوفایی باز داشتند.
در دوران صفویه دولت های اروپایی برای درهم شکستن دولت عثمانی همواره با دسیسه، آتش جنگ میان ایران و عثمانی را شعله ور نگه می داشتند آن ها جاسوس ها و آتش افروزان خود را با نام سفیر، بازرگان و جهانگرد به دربارها گسیل می داشتند و به فتنه گری می پرداختند شاردن در سفرنامه خود، موردهای بسیاری از فتنه گری های دولت های غربی را برای واداشتن ایران به جنگ با عثمانی به شرح آورده است.
کشمکش های بین عثمانی و ایران، توان هر دو کشور را فرسود و با سربرداشتن اختلاف های قومی در قلمرو عثمانی، قدرت و شوکت این حکومت بزرگ در هم شکست و با ضربه ای از بیرون به کلی از هم فروپاشید. با فروپاشی حکومت عثمانی، دنیای اسلام، قطعه قطعه شد و هرج و مرج تار و پودش را از هم درید.
در هر نزاع و درگیری چه فکری، چه مالی، چه خانوادگی و.... بهترین داور خدا و رسول خداست.
فَإِن تَنَازَعْتُم فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ باللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تأويلا. و چون در امری اختلاف کردید، اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید به خدا و پیامبر رجوع کنید. در این خیر شماست و سرانجامی بهتر دارد نزاع در دین و شریعت از مصداق های بارز اختلاف هایی است که با رجوع به نص قرآن و سنت روشن پیامبر صلی الله علیه و آله پایان می یابد
عقل و خرد و سنت حکم می کنند هرگاه در تفسیر قرآن و یا در گفته های پیامبر صلی الله علیه و آله اختلافی پدید آمد، به نزدیک ترین کسان به پیامبر صلی الله علیه و آله و داناترین خویشان او؛ یعنی اهل بیت و خاندان او باید مراجعه شود. در این که عترت پیامبر صلی الله علیه و آله علی و خویشان او و فرزندانش علیهم السلام از اهل بیت پیامبرند در میان مسلمانان اختلافی نیست.
حديث ثقلین که مورد اتفاق همه مسلمانان ،است راه مناسب و روشن برای اصلاح ذات البین است.
احمد حنبل به سند صحیح از ابی سعید خدری نقل کرده است:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله إِنِّى تاركٌ فيكُمُ التَّقَلَيْن أَحَدُهُمَا أكبر من الآخر كتابُ الله حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ مِنَ إِلَى الْأَرْضِ وَ عِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى ردا على الحوض. على علیه السلام گاه رویارویی با سرکشی های معاویه و اندیشه های ویرانگر خوارج، تأکید فرمود برای رهایی از این باتلاق که این گمراهان گرفتارش آمده اند بایستی از چراغی که اهل بیت فرا راه انسان ها افروخته اند، پرتو گرفت. زیرا اهل بیت علیهم السلام، شارحان و مفسران قرآنند و در روشنگری سنت پیامبر از کسانی که از آن حضرت دورتر بوده اند بسی سزاوارترند امام علیه السلام به مردم بارها سفارش فرمودند:
(در فتنه ها و اختلاف های فکری، از اهل بیت پیامبر جدا نشوند و از گفتار و رفتارشان در گشودن گره های فکری و رسیدن به صلح و آشتی بین خود کمک گیرند).
امامان دیگر نیز، برای حل فتنه های فکری برخاسته از دیدگاه های کلامی و فقهی، به مسلمانان سفارش می کردند: اهل بیت پیامبر علیهم السلام شایسته ترین مردم هستند که اربابان مذاهب برای فهم قرآن و سنت بایستی به آنان مراجعه کنند.
در روزگار غیبت نیز، برای شناخت قرآن و سنت و گفته های عترت پیامبر و پیشگیری از دسته دسته شدن پیروان اهل بیت علیهم السلام امامان ما را به فقیهان و دین شناسان پارسا رهنمون ساخته اند.
اصلاح، یعنی از بین بردن فساد و شقاق. بسیاری از دوگانگی ها، دشمنی ها، ریشه در ستمگری دارد. ستم ستمگر سبب شده که ستمدیده در برابر ستمگر بایستد در این هنگام اصلاح پایدار، تنها در سایه برآوردن حق ستمدیده و برقراری عدالت ممکن است گذشت گرچه در پدیدآوردن آشتی کارگر است، ولی فراگیر و گسترده نیست بخشش چه بسا دشمنی را فرو نشاند، ولی اگر صاحب حق به خواسته های مشروع خود نرسد، گاه با پیش آمدی دیگر، خشم های فروخورده شعله ور می شود و دشمنی ژرف تر می گردد. قرآن کریم دادورزی را شرط نخستین مصالحه و ایجاد پیوند استوار توصیف می کند:
فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ. میان دو سوی نزاع، صلحی عادلانه برقرار کنید و عدالت ورزید که خداوند عادلان را دوست دارد.
عدل، موازنه و هر چیز را در جای خود نهادن است و رسیدن حق به صاحب آن از بین بردن تبعیض و آزادی ستمدیده در گرفتن حقوق خود، زمینه اصلاح را فراهم می کند و در موارد بسیار به عفو و احسان نیز می انجامد.
شیخ طبرسی در تفسیر آیه شریفه:
وَإِن امْرَأَةٌ خَافَتْ مِن بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أن يُصْلِحَا بَينَهُمَا صُدْحًا وَالصُّلْحُ خَيْرٌ می نویسد اشکالی ندارد که زن برای اصلاح و بازگرداندن مرد از نشوز و روی برگردانی از پاره ای حقوق واجب خود، مانند: حق نفقه و لباس و همخوابگی بگذرد.
مقدس اردبیلی این تفسیر را نپذیرفته و گفته است: این با برآوردن حق سازگار نیست و سبب می شود که صاحب حق برای رسیدن به حقوق خود و ادای واجب از سوی مرد از پاره ای از حقوق خود بگذرد و این که این کار اشکالی نداشته ،باشد، جای درنگ است
«وفيه تأمل لانّه يلزم اباحة اخذ شيء للاتيان بما يجب عليه وترك ما يحرم عليه و الجاء صاحب الحقّ بان يعطى شيئا حتى يستوفى الحق و عدم الاثم و عدم الحرج حينئذ محلّ التّأمل».
سپس مقدس اردبیلی، آن را چنین توجیه می کند:
چه بسا مرد، آن چه را از واجب بر عهده دارد انجام می دهد و به حرام آلوده نمی شود؛ ولی از مهرورزی ها و پیوندهای عاطفی بین زن و شوهر زیاده بر واجب شرعی، خودداری می ورزد و زن به مرد احسان و بخشش می کند، تا دوستی و مهرورزی مرد را بیش از گذشته به خود جلب کند.
با این تفسیر محقق اردبیلی در راه اصلاح، حقوق زن و شوهر باید پاس داشته شود و به نام اصلاح حقوق واجب یکی از آن دو پایمال نشود.
قرآن کریم برای اصلاح اختلاف های خانوادگی فرمان داده است که داورانی از دو سوی اختلاف برگزیده شوند کنار و آنان با همفکری و رایزنی به اختلاف پایان دهند:
وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثوا حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَ حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهَا إِن يُرِيدَا إِصْلَاحًا يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُمَا حکم، از ریشه حکمت به معنای انسان رشید و باتجربه و کاردان است و در یک کلمه:
شخصی مورد اعتماد و دارای نفوذ کلام و منطق نافذ و پسندیده و شایسته برای داوری عادلانه و اصلاح بین زن و مرد.
دادگاه خانوادگی، امتیازها و برجستگی های بسیاری بر دادگاه های عرفی و دولتی دارد، چه افراد خانواده به ریشه های نگرانی ها آشناترند اسرار خانواده در آن مصون می ماند و هزینه کمتری بر دوش جامعه و حکومت می نهد.
زمخشری در این باره نوشته است:
(علت این که در درجه نخست باید داوران از میان خانواده زن و شوهر برگزیده شوند این است که نزدیکان مرد و زن از رویدادهای جاری میان آن دو آگاه ترند و نیز علاقه آن ها به اصلاح به واسطه خویشاوندی از بیگانه بیشتر است. افزون زوجین اسرار دل خود را در نزد خویشاوند بهتر از بیگانه آشکار می کنند. رازهایی را که آماده نیستند به بیگانه بگویند به خویشاوند ابراز می کنند).
چه بگوییم زن و مرد حکم را بر می گزینند و یا خانواده آن دو و یا حکومت این کار را می کند، یا دست کم بر گزینش داور نظارت دارد، داوران نقش اثرگذاری در اصلاح بین خانواده ها و پیشگیری از پیدایش و گسترش جدایی ها و اختلاف ها دارند.
تجربه نشان داده است به موازی توسعه جامعه ها افزونی نهادهای دادرسی آمار اختلاف ها و طلاق ها، افزایش یافته و نگرانی ها و دردمندی های خانوادگی دامن گسترده اند گزینش داوران شایسته و دلسوز از میان افراد خانواده و دادن اختیارهای لازم به آنان، از نگرانی ها می کاهد از طلاق ها جلوگیری می کند صلح و صفا را در خانواده برقرار می سازد این یک شعار نیست گواه بر آن سیره مسلمانان در درازای تاریخ اسلام است. مسلمانان در همه ادوار از داوران خانوادگی، کم و بیش استفاده کرده و بهره های خوبی هم برده اند. ولی اکنون در بین خانواده های مسلمان این مسأله به خاطر زندگی شهری کم رنگ شده و می بینیم که پیامدهای ناگواری هم داشته و آمار طلاق در جامعه های اسلامی فزونی یافته است.
استاد مطهری به نقل از تفسیر المنار در اهمیت مسأله حکمین نوشته است:
آن چه عملاً در میان مسلمانان وجود ندارد خود این کار و استفاده از مزایای بی پایان آن است. طلاق ها مرتب صورت می گیرد و خلاف ها و شقاق ها در خانه ها راه می یابد بدون آن که از اصل حکمیت که نصّ قرآن کریم است، کوچک ترین استفاده ای بشود. تمام نیروی علمای مسلمین صرف بحث و جدل در اطراف وجوب و استحباب این کار شده است اگر بناست عمل نشود و مردم از مزایای آن استفاده نکنند چه فرقی می کند که واجب باشد یا مستحب.
گستره کار داوران در حوزه مسائل خانوادگی نیست و همه اختلاف های اجتماعی و سیاسی را در برمی گیرد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در روز بنی قریظه سعد را به داوری برگزید
و حضرت امیر علیه السلام ابن عباس را برای گفت و گو با خوارج فرستادند و در مشروع بودن گزینش داور برای اصلاح ذات البین به آیه شریفه زیر استدلال نمود:
فَابْعَثُواْ حَكَمًا مِّنْ أهله وَ حَكَمًا مِّنْ أهْلَهَا امام باقر علیه السلام در گفت و گو با نافع بن ارزق، از رهبران خوارج، بر مشروع بودن گزینش داوران برای پایان دادن به اختلاف بین مؤمنان به آیات قرآن و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله استدلال فرموده است:
(خداوند در شریعت ،پیامبرش دو نفر را برای حکومت نامزد کرده است: بفرستید داوری از خانواده مرد و داوری از خانواده زن و...)
آخرین راه برای اصلاح بین مردم در کشمکش های خونین استفاده از قوه قهریه و جهاد است. جنگ به قصد پیشگیری و یا جلوگیری از گسترش جنگ. اگر یکی از دو طرف درگیری به سازش تن نداد و از مرزهای انسانی و شرعی خود در گذشت، مصلحان بایستی با او بستیزند و تا مرز تسلیم، تجاوزگر را دنبال کنند.
وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ. و اگر دو گروه از مؤمنان با یکدیگر به جنگ برخاستند، میانشان آشتی برقرار سازید و اگر یک گروه بر دیگری ستم کرد با ستمکار بجنگید تا به فرمان خدا باز گردد. پس از بازگشت بین آن دو گروه صلحی عادلانه برقرار کنید.
حضرت امیر علیه السلام زمام حکومت را در زمانی آکنده از ناگواری ها و اختلاف ها دو دستگی ها و فتنه ها در دست گرفت نشانه هایی در دست بود که غارتگران بیت المال و باند امویان حاضر نبودند به عدالت تن دهند و در صدد بودند با پدید آوردن بحران های داخلی و رو در رو قرار دادن گروه ها و قبیله ها و درگیری های مذهبی و فرقه ای حکومت امام را در آغاز با شکست روبه رو سازند.
حضرت امیر مومنان علی علیه السلام در نخستین خطبه، به آشوبگران و فتنه جویان هشدار داد که دست از آشوب و فتنه و درگیری بردارند و گرنه پاسخ آنان را با شمشیر خواهد داد.
إنَّ اللهَ جل وعلا أدَّبَ هَذِهِ الْأُمَّةَ بِالسَّیْفِ وَ السَّوْطِ فَاسْتَتِرُوا فِی بُیُوتِکُمْ وَ أصْلِحُوا ذَاتَ بَیْنِکُمْ همانا خداوند، ادب این امت را با شمشیر و تازیانه استوار ساخته است. پس در خانه ها پنهان شوید و بین خود را اصلاح کنید.
آن حضرت علیه السلام، با جنگ افروزان بصره، برابر قرآن عمل کرد ابتدا آنان را به اصلاح و عدالت فرا خواند، ولی آن گروه باغی، به نام دفاع از مظلوم، تن به اصلاح و رفتار برابر عدالت ندادند و دم به دم بر شعله جنگ افروختند، تا این که شماری را به کشتن دادند و بیت المال را به غارت بردند.
امام علیه السلام پس از آن که بر این گروه باغی پیروز شد و آنان را در هم کوفت، پا از مرز عدالت بیرون نگذاشت به عدالت که دستور خدا بود رفتار کرد معاویه نیز از پیروی امام سر برتافته بود و موجودیت نظام اسلامی را تهدید می کرد و سرتاسر شام را به صف آرایی علیه حکومت مرکزی واداشته بود امام علیه السلام با نامه ها و پیام های روشنگرانه، او را به اصلاح و بازگشت به حق دعوت کرد و بر آن بارها تأکید ورزید
(ما و شامیان در پرستش خدای یکتا و پیامبری پیامبر و اسلام و قرآن همداستانیم و نقطه اختلاف در خون عثمان است که ما از آن برکناریم وانگهی با تشویش اذهان و شوراندن مردم که حقی به کرسی نمی نشیند. شما با ما همکاری کنید تا آرامش حفظ شود و پایه های نظام و حکومت نوپا استوار گردد و در سایه آن به بررسی نقطه های تاریک و مبهم بپردازیم).
ولی معاویه به جای صلح و آشتی راه جنگ پیش گرفت و امام علیه السلام به فرمان خدا، برای تاراندن ستمکار و تجاوزگر با معاویه درگیر شد.
حضرت در نامه ای به معاویه نوشت:
فَلَعَمْرِی لَوْ کُنْتُ الْبَاغِیَ عَلَیْکَ لَکَانَ لَکَ أَنْ تُحَذِّرَنِی ذَلِکَ وَ لَکِنِّی وَجَدْتُ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ فَنَظَرْنَا إِلَی الْفِئَتَیْنِ فَأَمَّا الْفِئَهُ الَّتِی أَنْتَ فِیهَا لِأَنَّ بَیْعَتِی بِالْمَدِینَةِ لَزِمَتْكَ وَ أَنْتَ بِالشَّامِ. به جانم سوگند، اگر من تجاوزگر بودم تو بایستی به من هشدار می دادی و لکن من در کتاب خدا دیدم که می گوید: با گروه تجاوزگر بجنگید تا به فرمان خدا گردن نهد ما در دو گروه نگریستیم دیدیم تو در میان گروه باغی و تجاوزگری؛ زیرا بیعت من در مدینه گردنگیر تو نیز هست.
این ها مروری بود بر جایگاه و راهکارهای اصلاح ذات البین درمتون دینی و سیره و سیرت پیامبر و ائمّه اطهار علیهم السلام اکنون این پرسش هست که جامعه مذهبی ما چه قدر به اندرزهای قرآنی در این باره پایبندی نشان می دهد.
اصلاح ذات البين که این اندازه پردامنه است و گسترده و همه اختلاف های بین قوم ها، گروه ها، قبیله ها و فرقه های اسلامی را در بر می گیرد در فرهنگ کنونی در دائره تنگ بین دو نفر محدود شده است. اسلامی که برای نزدیکی و انس دل ها و نرم کردن دل های غیر مسلمانان، از بیت المال هزینه می کند بی گمان برای نرم کردن و نزدیک ساختن اصلاح امت پیامبر صلی الله علیه و آله و همبستگی و همسویی و همفکری آنان بیشتر تأکید دارد امام صادق علیه السلام که نمی تواند اختلاف بین دو نفر از پیروان خود را تحمل کند و از مال خویش برای زدودن کدورت ها می بخشد، بی گمان برای سازش میان امت پیامبر، بویژه پیروان اهل بیت علیهم السلام اهمیت بیشتری قائل است و بر همگان واجب می سازد همه نیرو و توان خود را در راه برادری و همبستگی و از بین بردن زمینه ها و انگیزه های بدبینی و رنجش به کار گیرند و واجب اهم و فوری را فدای کارهای مهم دیگر نکنند هزینه کردن از بیت المال برای جاهایی که پایان دادن به اختلاف بین دو مسلمان، دو گروه بدان بستگی دارد کم اهمیت تر از دیگر نیازهای اقتصادی نیست و فساد ذات البین و پیامدهای خطرناک آن، هزینه هایی به مراتب بیشتر بر بیت المال بار می کن د.
پی نوشت ها
سوره (انفال)، آیه1
سوره (حجرات)، آیه 9.
(زبده البیان)، ج 1/409). (الجامع لاحكام القرآن) قرطبی ج 8، جزء 16/319، دار احیاء التراث العربي.
بحار الانوار، ج 72 ، ص 186
الميزان في تفسير القرآن، ج 11، ص60
سوره (آل عمران)، آیه 103.
سوره (حجرات)، آیه 9
البيان، ج 1و2، ص 284
تفسیر (ابوالفتوح رازی) ج 10/25، اسلامیه
(نهج البلاغه)، خطبه 16
(تفسير القمي)، ج1، ص 152.
سوره (بقره)، آیه 182
همان، آیه 183.
سوره (مجادله)، آیه 10.
سوره (نساء) آیه 114.
(من لا يحضره الفقیه)، شیخ صدوق، ج 4، ص 255
الرجال، شیخ محمد حوزالدین، ج 1، ص 151
(معارف الرجال)، ج1، ص 141.
(المصنف)، عبدالرزاق صنعانی.
(بحار الانوار)، ج 41، ص 57. ج41،
(اصول کافی)، ج 2، ص209.
(جواهر الکلام)، محمد حسن نجفی، ج 15، ص 361
(اصول کافی)، ج 2، ص 209.
همان.
نهج البلاغه، خطبه 14
(مجمع البیان)، ج 3 جزء 9 ، ص 101 ؛ (تفسیر ابی السعود)، ج 4، ص3.
(میزان الحکمه)، ری شهری، ج 3، ص 78
سوره (نساء)، آیه 128
في غريب القرآن، ص 282.
(نور)، آیه 22
سوره (شوری) ، آیه 40
سوره (بقره)، آیه 178.
سوره (مائده)، آیه 40
سوره (نساء)، آیه 128
(دعائم الاسلام)، قاضی نعمان، ج2، ص 253
سوره (بقره)، آیه 224
(کافی)، ج 5/143
(نور الثقلين) عبد على حویزی، ج 1، ص 558
(الجمل والنصرة لسيد العتره)، شيخ مفيد 382/، چاپ شده در مجموعه مصنفات شیخ مفید، ج 1، کنگره هزاره شیخ مفید.
(نهج البلاغه)، نامه 18.
همان، نامه 53
سوره (مائده)، آیه 91.
(سیره ابن هشام)، ج2، ص34.
(احكام القرآن)، ج 2، جزء3، ص 155؛
(آل عمران)، آیه 103
(سفرنامه شاردن)، ترجمه اقبال یغمایی ص 655
سوره (نساء)، آیه 59.
(مسند احمد حنبل)، ج3، ص14و 17.
(نهج البلاغه)، خطبه 93 و 97
(اکمال الدین)، شیخ صدوق، ج 4، ص 486، مرتضوی، تهران
سوره (حجرات)، آیه 9.
(مجمع البیان)، ج 2، جزء 5، ص 250
(زبده البيان)، 580
سوره (نساء)، آیه 35
(الكشاف)، ج1، ص 525.
همان.
(شرايع الاحكام)، محقق حلی ج 2، ص 339 دار الاضواء؛ (مسالك الافهام)، شهید دوم ج 8، ص 367، مؤسسه المعارف الاسلامية؛ (مجمع البیان)، ج 2، جزء 5، ص97.
(نظام حقوق زن در اسلام)، شهید مطهری، ص 334.
(المصنف)، ج 10، ص 159
سوره (حجرات)، آیه 9
(اثبات الوصیة)، ابى الحسن علی بن حسین مسعودی 146.
(نهج البلاغه)، نامه 58.
(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد)، ج14، ص 78
علامه مجلسی، بحار الانوار، 110 جلدی موسسه الوفاء بيروت، 1404ه.ق.
کلینی، الکافی جلدی دارالكتب الاسلامیه تهران، 1365ه.ش.
شیخ صدوق، اكمال الدين، مرتضوی، تهران.
عاملی، شیخ حر، وسائل الشيعه، تحقیق شیخ عبدالرحیم ربانی، داراحیاء التراث العربي.
نجفی، محمدحسین جواهر الکلام فی شرح شرایع الاسلام، داراحياء التراث العربي, بيروت
الاحکام شیخ طوسی، دارالتعارف، بیروت.
القمی، علی بن ابراهيم تفسير القمى، قم، انتشارات کتابفروشی علامه، بی تا.
سید رضی، المجازات النبويه ، تحقیق طه محمد الزيني ، مؤسسه حلبی و شرکاء.
التسترى، محمد تقی، قاموس الرجال، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، الثانية، 1414 ق.
شیرازی، سید علی خان الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه، مؤسسه الوفاء، بيروت.
حوزالدین، شیخ محمد الرجال، انتشارات کتابخانه مرعشی نجفی.
شیخ آقا بزرگ تهران، میرزای شیرازی، مترجم محمد دزفولی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1365
محمدی ری شهری محمد، میزان الحکمه، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.
مسعودی، ابی الحسن علی بن حسین اثبات الوصية، بصيرتي، قم.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، بیروت، دارالمعرفة، بي تا.
أبي السعود محمّد بن محمّد العمادي، تفسير أبى ،السعود، بيروت، دار احياء التراث العربي.
قاضی نعمان، دعائم الاسلام، دار المعارف مصر 1389.
حویزی، عبدعلی، نور الثقلين، اسماعيليان.
شيخ مفيد، الجمل و النصرة لسید العتره، چاپ شده در مجموعه مصنفات شیخ مفید، کنگره هزاره شیخ مفید.
شهید دوم، مسالك الافهام، مؤسسه المعارف الاسلامية.
الطبرسی، احمد بن على، الاحتجاج، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1410 ق.
الصنعاني، أبوبكر عبدالرزاق بن همام، المصنف، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي المكتب الإسلامي، بيروت، الطبعة الثانية، 1403ه-
ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السيرة النبويه، بيروت، داراحياء التراث العربي
سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، تهران، توس، 1372.
قرطبی، محمد، الجامع الاحكام القرآن دار احياء التراث العربی، بیروت، 1405
نویسنده: سید حسین میرنورالهی
کلمات کلیدی: تصوف، عرفان، غلات، وحدت وجود، صوفيه
مفهوم واژه صوفی
زمینه پیدایش صوفیه
نام رهبران صوفیه
عقاید غیر توحیدی صوفیه
جواز رؤیت خدا
کرامات ادعایی صوفیه
بیزاری اهل بیت از صوفیه
نویسنده محترم در این مقاله به موضوع صوفیه و تصوف پرداخته است در ابتدا واژه صوفی و تصوف را بررسیده و آن گاه برخی از عقاید صوفیه که با معارف وحیانی سازگار نیست را برشمرده و نیز برخی از کرامت های مورد ادعای صوفیه را نام برده است تا نیت و هده این گروه بر همگان آشکار گردد.
بررسی عنصر زمان و مکان یکی از مباحث مهم علوم عقلی است. مهم ترین دلیل بحث از این دو مقوله، تنزه و برتری و تعالی خداوند از آن هاست. در حالی که مکاتب بشری از آن غافل بودند. غفلتشان از جهت ناتوانی و عدم قدرت تصور در خارج از زمان و مکان است و این ناتوانی از ذاتیات هر بشری است و اگر تقصیری باشد، عدم رجوع به حجت خداوند برای هدایت است. از جمله مهمترین منکران خدا کسانی هستند که خدا را در قالب زمان و مکان تصور و تصدیق می کنند و همین درک باطل از چنین اصل تخصصی دینی، موجب پیدایش مکاتب گمراه کننده بشری مانند مشبهه مجسمه حلولیه و ..... شد.
حتی بسیاری از مکاتب که مدعی حضور جدی عقل و یا کشف در تحقیقات خود هستند می توانند یکی از مدافعین مکتب مشبهه و مجسمه باشند عرفان نیز از دام چنین برداشت های ناروایی بی نصیب نیست. همان طور که مجموعه های عرفان گرای متصوفه این چنین هستند.
بهرحال خداشناسی صحیح جز از طریق خودش (با توجه به مدارک و منابع صحیح از اسناد دینی و عقل قطعی) نامیسر است در این مقاله به بررسی مباحث ارائه شده در مکتب تصوف پرداخته و پرده از عرفانی که جز سراب عرفان نیست برداشته خواهد شد.
این کلمه و مشتقات آن نزد بزرگان این مشرب از بار ارزشی خاصی برخوردار است و در واقع صاحبان این اندیشه اسم و رسم خود را با ارزش های پذیرفته شدهای منطبق ساخته و تعریف می کنند. صوفی و صوفیه و تصوف نزد ایشان این چنین تعریف شده است: (1)
صوفی: صوفی کسی است که قلبش را برای خداوند صفا داده است.
صوفیه: عده ای این لفظ را مشتق از صفا دانسته و معتقدند که صفای اسرار و پاک بودن آثار این طایفه، علت اطلاق صوفیه به ایشان است. عده ای نیز این واژه را از صفت دانسته و معتقدند این اطلاق به دلیل شباهت صفات این افراد به اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله است. این دو تعریف با توجه بر باطن صوفیه است. ولی عده ای با توجه به ظاهر صوفیه و اعمال و رفتار خاص این طایفه اسامی مختلفی مانند صوفیه و جوعیه و سیاح و غرباء به این افراد می دادند زیرا این افراد از لباس پشمینه (صوف) استفاده می کردند و گرسنگی (جوع) و مسافرت (سیاحت) و غربت از رفتار دائمی این افراد بوده.
جنید از سران صوفیه تصوف را این گونه معنی می کند: تصفیه کردن قلب از موافت خلائق و جداشدن از اخلاق طبیعت و خاموش نمودن صفات بشری و اجتناب کردن از انگیزه های نفسانی و رسیدن به درجات روحانی و تعلق یافتن به علوم حقیقی است. (2)او در این تعریف، به مبانی و غایت اندیشه صوفیه توجه کرده است. (3)
1) التعرف لمذهب أهل التصوف، ص21.
2) پیشین، ص25.
3) تعاریف متعددی برای تصوف از سوی خود صوفیه ارائه شده است که این تعاریف از حد شمارش گذشته است که دکتر قاسم غنی به آن پرداخته است توجه به این تعاریف نشان می دهد برای صوفیه تعریفی وجود ندارد و هر کس به سایقه خود مطلبی گفته است و ریشه نام گذاری در تصوف به این گروه و شخصی را به عنوان صوفی خواندن نامعلوم است و آن چه مهم است که ببینیم فرقه صوفیه چه می گویند؟ (سردبیر).
عبادت و تفکر در عقاید و امور دینی مانند دیگر آموزه های شرعی تکلیف است. اما افراط و تفریط در این کتا امر که تا به امروز ادامه دارد از آسیب های رفتاری معتقدین به هر مذهب و مکتبی است. شناخت ناصحیح از هستی و قوانین آن از سویی و عدم معرفت صحیح به مبانی مکتب از سویی دیگر، باعث رجوع به مبانی مکاتب ساختگی و باطل می شود. مقتضیات نیاز رجوع کنندگان با تفاوت های خود عقاید و آداب مختلفی را پیش روی جوینده و یابنده می نهد خلاً معنوی بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله و عدم رجوع به به ائمّه اطهار علیهم السلام ضرورت نیاز به فرهنگ عرفانی را در جامعه اهل تسنن پدید آورد رجوع عارف و زاهد مسلکان اهل تسنن به این پدیده منشأیی جز ضلالت از طریق امامت حقه نبود. اما ارمغان جدید ضلالت دیگری برای اهل تسنن حاصل کرد و آن انکار توحید بود که در هاله ای از سراب عرفان پنهان شده بود.
پیدایش برخی آداب این مکتب مانند دوری از ازدواج و نعمت های حلال الهی به بهانه زهد و تقوی، در دوران حضور رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و له ظهور یافت این حرکت با شدت از طرف آن حضرت به عنوان عدم درک صحیح از زهد و تقوی و دیگر گزاره های دینی مطرود اعلام شد. (1)اما اهل تسنن بعد از ایشان با فهم شخصی خود از دین به همین آداب باطل گرایش جدی نشان داد در مدینه و بصره و کوفه و جرجان و.... روحیه متصوفه در برخی افراد مانند عامر بن عبد الله بن الزبیر و صفوان بن سلیم و طلق بن حبيب العنزی و عطاء السلمى و كرز بن وبر الحارثى و الأسود بن يزيد بن قيس آشکار شد به این افراد عابد و زاهد می گفتند، زیرا ایشان از دنیا و رفتارهای عادی بشری روی گردان شده بودند. (2)کم کم روحیه تجرد و گوشه گیری و انقطاع از اجتماع در برخی از این مدعیان زهد رخ داد و رسماً در پایان قرن اول هجری از تصوف سخن به میان می آید. حسن بصری (110-53) از سرسلسله جنبانان این تفکر است و در اواخر قرن اول این سیر با شدت گسترش می یابد و در قرن سوم مرحله جدیدی از سیر تکامل تصوف شروع می شود. روحیه زهد و عرفان و تعدد طريقت های آن باعث تسریع گسترش تصوف در سرزمین های مختلف اسلامی شد. در کوفه اولین مکان اجتماع صوفیه در قرن دوم ساخته شد. این بنا خانه کوچکی بود که صوفیه مراسماتی مانند اذکار جمعی و رقص سماع در آن جا انجام می داد صوفیه از مراحل ابتدایی خود با سه دوره به رشد حداکثری می رسد. (3)
دوره اول: دوره رفتارهای زاهدانه و ظاهری افرادی مانند سفیان ثوری و طاووس یمانی متعلق به این دوره هستند.
دوره دوم: دوره ورود به فرهنگ غیر توحیدی مانند حلول و اتحاد و وحدت وجود جنید و سری و حلاج از سران این دوره محسوب می شوند.
دوره سوم: (4)دوره تبیین و تفسیر مبانی صوفیه و تفسیر گذاره ها و معارف دینی با مبانی صوفیه ابن عربی و ابن فارض از سران این دوره می باشند.
عناصر مدعیان زهد و تقوی را می توان رهبران قرون اولیه این تفکر اعلام نمود. با ظهور افرادی مانند:
حسن بصری
سفیان ثوری
سفیان بن عیینه
إبراهيم بن أدهم
فضیل بن عیاض
معروف الکرخی
طاووس یمانی
عباد بن کثیر بصری صوفی
هرم بن حیان
داوود الطائي
شقیق بلخی
بشر الحافي
مالک بن دینار
السرى ابن المغلس
عباس بن قتيبة ابن الدينوري
الشبلي
ذوالنون المصرى
يوسف بن أسباط
سهل بن عبدالله تستری
الحسین بن منصور الحلاج
سليمان الخواص
ابي الفتوح السهروردي
حذيفة المرعشى
یحیی بن معاذ
العباس بن عطا
أبوالحسين النورى
أبو القاسم النصرآبادی
أبو الحسن البوشنجي
أبو على الدقاق
أبوعمر الدمشقى
أبو عثمان المغربي
کیسان سختیانی
عمرو بن عثمان المکی
فارس الدينوري
أبو عبد الله بن خفيف
أبو يزيد البسطامي
أبو عبد الله الجلاء
أبو سليمان الداراني
أبو على الروذباري
ابن عربی
ابن الفارض و.... (1)
ابو عبدالرحمن السلمی (325- 412) در کتاب «طبقات الصوفیه»، مشایخ صوفیه را به پنج طبقه تقسیم نموده و هر طبقه را به شرح حال بیست تن از ایشان تخصیص داده است. این مشایخ صوفیه تنها متعلق به سه قرن (دوم و سوم و چهارم) می باشند. (2)این مطلب نشان دهنده شدت و عمق گسترش تفکر متصوفه در میان مسلمین است و تا به امروز نیز ماندگار است. علت این پایداری علاوه بر گسترش آن، تبیین این فرهنگ به صورت مکتوب در سایه تربیت شاگردان به طور سلسله ای می باشد.
با اشاره به برخی از عقاید صوفیه، ماهیّت انحرافی و مخرّب این مدعیان عرفان روشن می شود!
عقاید غیر توحیدی این افراد از تشبیه به خدا در ذات و صفات و افعال شروع می شود و به اتحاد و حلول و وحدت وجود ختم می شود. این عده تا جایی به انحراف کشیده شدند که همه اشیاء را خیالات و موهومات می دانستند و وجود واحد حقیقی را خدا می دانستند و در واقع خدا را تمام الاشیاء می پنداشتند. (1)
مولوی می گوید:
ما عدم هاییم و هستی ها نما *** تو وجود مطلقی، هستی ما
ابن عربی می گوید:
منزه است خداوندی که اشیاء را ظاهر ساخت در حالی که او عین همان اشیاست. (2)
معبود در هر (صورتی صورت حسیه مانند بت ها و یا صور خیالیه مانند جن و یا صورت عقلیه مانند فرشته) که باشد حق است. (3)
حق همین چیزی است که دیده می شود و مخلوقات موهومات هستند. (4)
ملاصدرا می گوید:
خداوند وجود همه اشیاست. (5)
همه ایشان متفقند که خدا در سرای آخرت به دیده مؤمنین می آید و این به دلیل کرامتی است که خدا به مؤمنین دارد اما برای اصل رؤیت خدا به عقل و نقل تمسک کرده اند. (6)
دلیل عقلی: خداوند موجود است و هر موجودی رؤیتش ممکن است در نتیجه از نظر عقل رؤیت خدا ممکن است.
دلیل نقلی: آیات و روایات دلالت دارد بر این که خدا دیده می شود نظیر وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (7)
اندیشه صوفیه راهبرد عقل را برای اثبات و معرفت به خدا عاجز و کوتاه می بیند و استدلالی که بر این مطلب اقامه می کنند این است که عقل حادث است در نتیجه نمی تواند بر قدیم دلالت کند. (8)و به همین دلیل سروده اند که:
پای استدلالیان چوبین بود *** پای چوبین سخت بی تمکین بود
1) الصوفية نشأتها وتطورها، ص 31 و 32 مصرع التصوف (تنبيه الغبى إلى تكفير ابن عربي) مكة المكرمة، ص 98 نهج الحق و كشف الصدق، ص 57 ؛ بحار الأنوار، ج 91، ص260.
2) ابن عربی فتوحات مکیه، ج 2، ص459
3) شرح فصوص الحکم ص 524
4) پیشین، ص244
5) ملاصدرا، شرح اصول کافی حدیث اول.
6) التعرف لمذهب أهل التصوف، ص44.
7) قیامت، آیه 22و23
8) التعرف لمذهب أهل التصوف ، 1400، ص3
مبانی عقیدتی صوفیه ایجاب می کند که تمام حرکات وجودی خیر و حق بوده و اصلا شر و بدی و بطلان و ضلالت نامفهوم باشد تساوی در حقانیّت و ضلالت چیزی جز انکار حقانیت و حقایق و و رسمیت دادن به ضلالت نیست با این مبانی فرقی بین ادیان و پیروانشان اعم از مسلمان و کافر و بودایی و.... نیست زیرا تمام این مذاهب حق هستند زیرا وجود حق شامل همه این مفاهیم بوده. (1)
در شرح گلشن راز می سراید:
مسلمان گربدانستی که بت چیست؟ *** بدانستی که دین در بت پرستیست
با تعجب، بسیار صوفیه ابلیس را کامل ترین بنده و با فضیلت ترین افراد در توحید می دانند و دلیلشان این است که خداوند به او دستور داد تا بر آدم سجده کند ولی این کار را نکرد (زیرا فقط برای خدا سجده می کرد) و نیز فرعون را برترین موحد معرفی می کنند زیرا فرعون حقیقت را درک کرده بود که هر موجودی خداست و به همین دلیل معترف بود که او نیز خداست. (2)
خلق افعال بندگان توسط خدا که نظریه اهل حدیث و اشاعره می باشد در عقاید صوفیه نیز مقبول می باشد. این عده معتقدند که همان طور که خدا اعیان و وجود انسان ها را ایجاد می کند اعراض و افعال بندگان و موجودات را نیز خلق می کند زیرا خداوند خالق هر موجودی است اعم از اعیان و افعال. (3)
ایشان معتقدند که نماز و روزه و حج و.... برای عوام تکلیف و عبادت است اما برای خواص یا خواص خواص عبادات دیگری است. ایشان تنهایی و اذکار خاصی و حالات و طعام و لباس خاصی را عبادت خویش قلمداد می کردند این افراد غایت عبادت را فناء فی الله می دانستند و چون با اعمال و رفتار خویش یقین می کردند که فانی فی الله شده اند از عبادات دست می کشیدند زیرا به زعم خویش به هدف رسیده بودند و خود را از وسیله (عبادات و تکالیف) بی نیاز می دیدند. (4)
صوفیه همانند اکثر اهل تسنن عصمت انبیاء علیهم السلام را قبول ندارد و به ذکر خطاء و اشتباهات انبیاء علیهم السلام می پردازند. ایشان معتقدند که اشتباهات و خطاهای انبیاء علیهم السلام موجب عتاب و برخورد شدید خدا می شد تا ایشان بوسیله توبه بخشیده شوند و به کرامات بلند برسند ایشان استغفارات انبیاء را علامت توبه از خطاء و نافرمانی می دانستند. (5)
صوفیه برای جلب مشتری دست طولایی در کرامت سازی داشته و دارند که به برخی اشاره می شود. (1)
ابوالحسن قزاز نقل می کند که جوانی را دیدیم که می گفت در این جا مکانی است که من در آن می میرم. وی از مرگ و مکان مرگ خویش خبر داد و ما تعجب نمودیم. سپس ما را به چشمه ای که در آن نزدیکی ما بود راهنمایی کرد و رفت و مشغول به نماز شد ساعتی انتظارش را کشیدیم نیامد وقتی به نزدش رفتیم مشاهده نمودیم که مرده است.
وقتی سهل بن عبدالله تستری را غسلم دادند وی با انگشت سبابه دست راست اشاره می کرد.
أبوعمرو الاصطخرى نقل می کند که در بیابان ابوتراب النخشبی را دیدم که مرده، درحالی که روی دو پایش ایستاده بود.
ابراهیم بن شیبان نقل می کند که کسی از صوفیه مرد و من وارد قبرش شدم و خواستم صورتش را روی خاک قرار دهم تا خدا او را رحمت کند. در این حال او تبسم نمود و گفت: ذلیلم نمودی نزد کسی که هدایتم می کرد گفتم: آیا زنده شدی جواب داد: مگر نمی دانی دوستان او نمی میرند بلکه از مکانی به مکان دیگر منتقل می شوند.
ابراهیم بن شیبان که متکفل غسل و کفن و دفن جوان صوفی مشربی بوده می گوید که در غسل وی اشتباه نمودم در حالی که دستش را گرفته بودم او نیز دستش را کشید و از دست من خارج نمود. شخصی که با من بود با دیدن این کرامت غش کرد و در دفن نیز دو چشمش را باز نمود در حالی که متبسم بود.
ربیع بن خراش به خدا قسم خورده بود که نخندد تا زمانی که بداند جهنمی است یا بهشتی. در طول مدت عمرش کسی او را خندان ندید و مرد بعد از غسل، کفنش را باز نمودند دیدند که می خندد. گفتند: آیا زنده شدی جواب داد بله زنده شدم و توضیح داد بعد از مردنم مورد لطف و عنایت خدا بودم ...... اکنون رسول الله صلی الله علیه و آله منتظر من است تا بر من نماز بخواند و دوباره مرد.
1) پیشین، ص157
کنار مكتب عقل و وحی همیشه با ورود اندیشه ای ضد دینی به مبارزه برخواسته اند. هر اندیشه باطلی در مکتب اهل بیت علیهم السلام به نقد کشیده شده است زیرا اوصیاء و وارثان حقیقی انبیاء علیهم السلام همانند انبیاء برای هدایت بشر از ضلالت و نجات انسان ها از کفر و شرک تلاش می کنند. مبانی بلند توحیدی و معارف دینی که خواستگاهی جز مكتب ائمه معصومین علیهم السلام ندارد شاهدی بربطلان و رد اندیشه های صوفیانه و مدعیان عرفان است. با هدایت اهل بیت علیهم السلام و بیان معارف حقیقی اسلام به این نتیجه می رسیم که تصوف جز سراب عرفان نیست. مدعیان عرفان خداوندی زمانی و مکانی و شبیه به مخلوقات دارند که تمام هستی از وجود او پر شده است و در نهایت هر وجودی جز او نیت و او همه اشیاست این نهایت کفر و الحاد و انکار خداوند است صوفیه و عرفان سردمدار این کفر عظیم می باشد به همین خاطر می بینیم که اهل بیت علیهم السلام با این گروه برخوردی همانند غلات را دارند.
در ادامه فرمودند: یوسف علیه السلام لباس ابریشم زرباف می پوشید و بر تخت های فراعنه تکیه می کرد.
امام رضا علیه السلام با این مطالب به صوفیه اثبات نمود که مدعیان عرفان درک صحیحی از دین دارند. بلکه روش و منشی ضد قرآنی دارند نه از سیره انبیاء باخبرند و نه تفکری در آیات وروایات می کنند. نه وظیفه و مسؤلیت امام علیه السلام را می دانند و نه به دستورات خداوند عمل می کنند. (1)
سفیان ثوری از سران صوفیه به امام صادق علیه السلام عرض نمود که برای ما حدیث رسول الله صلی الله علیه و آله را در مسجد خیف بیان نمایید. امام صادق علیه السلام فرمودند: دوات و کاغذی بیاورید تا نوشته شود. حضرت آن خطبه کند را نوشتند و رفتند. در این حال یکی از یاران سفیان ثوری به او می گوید: حضرت امام صادق علیه السلام مطلبی را به تو گوشزد نمود که قبول نداری زیرا مراد ایشان از این جمله خطبه: بِالنَّصِیحَهِ لِأَئِمَّهِ الْمُسْلِمِینَ وَ اللُّزُومِ لِجَمَاعَتِهِمْ، اميرالمؤمنين على علیه السلام و مذهب اهل بیت علیه السلام است نه معاویه و یزید و مروان بن حکم و نه مذاهب قدری و مرجئه و حروریه و جهمیه. سفیان ثوری با شنیدن این مطلب نوشته امام صادق علیه السلام که خطبه رسول الله صلی الله علیه و آله در مسجد خیف بود را پاره کرد و گفت این حدیث را برای کسی نقل نکن. (1)
امام رضا علیه السلام می فرمایند: کسی که در حضورش از صوفیه سخن رانده شود اما او از زبان و قلبش صوفیه را انکار نکند از ما نیست و هرکس که ایشان را انکار کند مانند کسی است که در حضور رسول الله کفار جهاد کرده است. (2)
امام حسن عسگری علیها السلام به ابوهاشم جعفری فرمودند: «به زودی زمانی فرا رسد که مردم خندان خوشحالند درحالی که دل هایشان تاریک وسیاه است. سنت رسول الله نزدشان بدعت است و بدعت نزدشان سنت است. مومن نزد ایشان حقیر است و فاسق موجه است حاکمانشان جاهلین جائر هستند و علماءشان در ابواب ظلمت سیر می کنند... عالمانشان شرورترین مخلوقات روی زمین هستند زیرا به فلسفه و تصوف معتقد شده اند. به خدا قسم که ایشان اهل انحراف و تحریف هستند و در دوستی مخالفین ما مبالغه خواهند کرد و شیعیان و دوستداران ما را به ضلالت می کشند.» (3)
احمد بن هلال از غلاتی بود که از سوی امام زمان علیه السلام لعن او صادر شد احمد بن هلال خود را بسیار عابد و زاهد نشان می داد به طوری که بیش از پنجاه بار حج انجام داده بود در حالی که بیست حج را با پای پیاده رفته بود. امام علیه السلام که از خبث باطن و نیت وی با خبر بود در نامه ای به بزرگان شیعه دستور فرمود تا از این صوفی حقه باز بر حذر باشند و دوری کنند اِحْذَرُوا الصُّوفِیَّ المُتَصَنَّعَ.
1- التعرف لمذهب أهل التصوف، ص21.
2- پیشین، ص25.
3- السنن الكبرى للبيهقی، جلد 7، ص77
4- الصوفية نشأتها وتطورها، الطبعة الرابعة، ص 10.
5- پیشین، ص 14
6- پیشین، ص 15
7- التعرف لمذهب أهل التصوف، ص 27 الى 29.
8- السلمی ابوعبد الرحمن، طبقات الصوفيه
9- الصوفية نشأتها وتطورها، ص 31 و 32 مصرع التصوف (تنبيه الغبى إلى تكفير ابن عربي) مكة المكرمة، ص 98 نهج الحق و كشف الصدق، ص 57 ؛ بحار الأنوار، ج 91، ص260.
10- ابن عربی فتوحات مکیه، ج 2، ص459
11- شرح فصوص الحکم ص 524
12- پیشین، ص244
13- ملاصدرا، شرح اصول کافی حدیث اول.
14- التعرف لمذهب أهل التصوف، ص44.
15- قیامت، آیه 22و23
16- التعرف لمذهب أهل التصوف ، 1400، ص3
17- الصوفية نشأتها وتطورها، ص 46؛ مصرع التصوف (تنبيه الغبى إلى تكفير ابن عربى)، ص 99
18- فضائح الصوفيه، ص26.
19- التعرف لمذهب أهل التصوف، ص44
20- فضائح الصوفیه، ص 26 و ص27.
21- التعرف لمذهب أهل التصوف، ص 70
22- پیشین، ص157
23- بحار الأنوار، ج 10، ص351
24- مستدرک الوسائل، ج 12، ص323.
25- بحار الأنوار، ج27، ص70.
26- مستدرک الوسائل، ج 12، ص323.
27- پیشین، ج 11، ص 380.
29- رجال الکشی، ص 535
علامه مجلسی، محمدباقر ؛ بحار الأنوار، بيروت، لبنان مؤسسة الوفاء، 1404 هجری قمری، 110جلدی، ج 91.
علامه حلی، حسن بن یوسف نهج الحق و كشف الصدق، قم، مؤسسه دار الهجرة، یک جلدی، 1407ه.
محدث نوری؛ میرزا حسین ؛ مستدرک الوسائل، قم، مؤسسه آل البيت علیهم السلام، 18 جلدی 1408ه
کشی، محمد بن عمر رجال الکشی جلد انتشارات دانشگاه مشهد، 1348 ه.ش.
الكلاباذي، أبوبكر محمد ؛ التعرف لمذهب أهل التصوف، دار الكتب العلمية- بيروت ، 1400ه.
البيهقی، ابی بکر احمد بن الحسين السنن الكبرى للبيهقي، 10جلدى.
عبد الحليم محمد العبده طارق الصوفية نشأتها وتطورها، الطبعة الرابعة- 2001 م.
البقاعي ، برهان الدين مصرع التصوف (تنبيه الغبى إلى تكفير ابن عربي) مكة المكرمة عباس أحمد الباز، جلدی 1 ، 1400ه.
الكلاباذي، أبوبكر محمد؛ التعرف لمذهب أهل التصوف، دار الكتب العلمية – بيروت، 1400ه.
بهاءالدین محمد بن حسین عاملی معروف به شیخ بهائی در 26 ذیحجه 953 هجری قمری (برابر با پنجشنبه اسفند 925 خورشیدی و 27 فوریه 1547) در بعلبک متولد شد.
وی در دانش های فلسفه منطق هیئت و ریاضیات تبحر داشت در حدود 95 کتاب و رساله از او در سیاست حدیث، ریاضی، اخلاق، نجوم، عرفان، فقه، مهندسی و هنر و فیزیک بر جای مانده است. به پاس خدمات وی به علم ستاره شناسی یونسکو سال 2009 را به نام او سال «نجوم و شیخ بهایی» نامگذاری کرد.
اساتید ایشان عبارتند از:
فقه و اصول، تفسیر، حدیث و ادبیات عرب را نزد پدرش شیخ عزالدین حسین عاملی.
منطق و کلام و معانی و بیان و ادبیات عرب را نزد نجم ابن شهاب معروف به ملاعبدالله بهابادی
ریاضی، کلام و فلسفه را از مولانا افضل قاینی مدرس سرکار فیض کاشانی فرا گرفت.
طب را از حکیم عماد الدین محمود طبیب ویژه شاه طهماسب و مشهورترین پزشک ایران در آن دوره آموخت. صحیح بخاری را نزد ابی الطیف مقدسی فرا گرفت. همچنین نقل است نزد ملا محمّد باقر یزدی مؤلف کتاب مطالع الانوار که از ریاضیدانان عصر خود بوده نیز درس خوانده است.
صدرالدین محمد بن ابراهیم شیرازی، معروف به ملاصدرا، متوفی به سال 1050 ق.
ملا محمد تقی بن مقصود علی مجلسی معروف به مجلسی اول وفات 1070 ق.
ملا محمد باقر بن محمد مومن خراسانی سبزواری، معروف به محقق سبزواری، شیخ الاسلام اصفهان، وفات 1090 ق.
سید میرزا رفیع الدین محمدبن حیدر حسینی طباطبایی نائینی، وفات 1099 ق.
شاخص ترین اثر شیخ است در فقه و به زبان فارسی که این خود ابتکاری نو در نگارش متون فقهی به شمار می رفت تا آن جا که برخی از صاحب نظران از آن به عنوان اولین دوره فقه فارسی غیر استدلالی که به صورت رساله عملیه نوشته شده است یاد می کنند این کتاب از یک مقدمه و بیست باب (از طهارت تا دیات) تشکیل شده است.
مهمترین اثر شیخ است در .اصول تاریخ نگارش آن یعنی سال 1018 ق و به قولی در سال 1005 ق، حکایت از اهمیت آن دارد، زیرا اوایل قرن یازدهم عصر سیطره اخباریان در حوزه فقه و اصول بوده است.
تالیف اربعین از سوی محدثان و عالمان شیعی بر اساس حدیث معروفی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است. شیخ بهایی نیز به پیروی از این سنت معمول، به تالیف اربعین حدیث پرداخت، در مجموع اربعین شیخ از بهترین و معروف ترین اربعین ها می باشد این اثر بعد از مثنوی سوانح حجاز، تنها اثری است که شیخ در آن به مباحث سیاسی پرداخته است مؤلف در شرح حدیث پانزدهم (که درباره حرمت اعانت ظالمان و گرایش قلبی به آن ها وارد شده است) به تفصیل دیدگاه های خود را مطرح کرده است. شیخ درباره این موضوع به طور صریح و شفاف سخن گفته است از این رو می توان دیدگاه و عقیده باطنی او در مورد رفتار با حاکم جور و نیز علل و عوامل همکاری علما با شاهان صفوی را به دست آورد همچنین وی در این اثر به بحث از امر به معروف و نهی از منکر شرایط و مراحل آن پرداخته است.
این کتاب آمیخته ای از مواعظ، طنز، حکایت تمثیل و لطایف عرفانی و معارف برین بشری است. با زبانی روان و دلنشین. نان و حلوا ترسیمی است از ریاکاری تلبیس و غرور به مال و منال و عنوان و منصب دنیایی، بهایی در یکی از بخش های این مثنوی به دوری از سلاطین که خود آن را از نزدیک تجربه کرده بود اشاره می کند چرا که قرب شاهان غارت دل و دین را در پی دارد در مجموع مثنوی نان و حلوا از جمله آثار شیخ بهایی است که در تبیین دیدگاه و اندیشه سیاسی او می توان بدان استناد کرد.
این کتاب بصورت جنگی آزاد، شامل شعرها و نثرهای مورد علاقه بهایی است که برخی از خود وی و برخی نیز گردآوری او از دیوان ها و کتاب های مورد علاقه اش بوده اند. این مطالب اغلب بی هیچ نظم خاصی به دنبال هم آمده اند لیکن بیش از سایر تالیفات وی خواننده را به ضمیر فکری بهایی نزدیک می کند.
بهائی آثار برجسته ای به نثر و نظم پدید آورده است که علاوه بر فارسی و عربی، شامل ترکی هم می شده است. اشعار فارسی او عمدتاً شامل مثنویات غزلیات و رباعیات است بهترین منبع برای گردآوری اشعار بهائی کشکول است تا جائی که به عقیده برخی محققان انتساب اشعاری که در کشکول نیامده است به بهائی ثابت نیست.
همه روز روزه رفتن همه شب نماز کردن *** همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به مکه، به برهنه پای رفتن *** دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن
به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن *** ز مناهی و ملاهی، همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن *** ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن
به خدا قسم که آن را، ثمر آن قدر نباشد *** که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
محمد بن حسین عاملی (شیخ بهایی) در مدت 75 سال عمر خود با چهار تن از سلاطین صفوی معاصر بوده است:
شاه طهماسب (902- 954 خورشیدی) از (966 سال هجرت تا 984ق) به مدت 18 سال.
شاه اسماعیل دوم (984-985ق) به مدت یک سال و اندی.
سلطان محمد خدابنده (985-995ق) به مدت 10 سال.
شاه عباس اول (995-1038ق) تا (1031 ق سال رحلت به مدت 35 سال.
ولی عمده فعالیت سیاسی او در دوره ی دو پادشاه آخر گذشته است.
عمده فعالیت های سیاسی شیخ بهایی در عهد شاه عباس اول صورت گرفت، شاه عباس بزرگترین پادشاه سلسله صفوی ضمن آن که ایران را به اقتدار گذشته اش بازگرداند زمینه ی رشد و شکوفایی خارق العاده ی فرهنگ هنر و معارف دینی را نیز فراهم کرد شاه عباس احترام زیادی برای علمای دین قایل می شد و در بیشتر امور از ایشان مشورت می جست از جمله شواهد این امر انتخاب شاگرد میرداماد و شیخ بهایی به وزارت خود بود، ضمن این که حضور این دو عالم مطرح در دربار شکوه خاصی به سلطنت این پادشاه بخشیده بود شیخ بهایی در سال 996 ق دو سال و اندی بعد از رحلت شیخ علی منشار (شیخ الاسلام اصفهان) (993)، به دستور شاه عباس اول به شیخ الاسلامی اصفهان منصوب شد، در سال 1006 ق با تغییر مکان پایتخت از قزوین به اصفهان این سمت به شیخ الاسلامی کشور تغییر و ارتقاء یافت. شیخ تا زمان وفاتش در این منصب بود.
مهمترین دستاوردهای شیخ بهایی در رونق بخشیدن به شهر اصفهان ساخت مسجد امام حمام شیخ بهایی، طراحی و فکر ایجاد شهر نجف آباد تقسیم آب زاینده رود قنات زرین کمر و تعیین سمت قبله مسجد امام اصفهان است.
شیخ بهایی مبدع تهیه نان سنگک و حلواشکری است
از سال 1383 شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان جشنواره ای به نام شیخ بهایی برگزار می کند. موضوع این کار جشنواره فن آفرینی و کارآفرینی است و برگزارکنندگان آن معتقدند شیخ بهایی نمادی از کارآفرینی است. شیخ بهایی در عصر خود دانش را به فناوری تبدیل کرد و خدمات ارزشمند علمی، فرهنگی و عمرانی از خود به یادگار گذاشت به یاد او این جشنواره شیخ بهایی نامیده شد.
شیخ بهایی همواره از پیروی حکمت یونانیان هشدار داده و همگان را به پیروی حکمت ایمانیان که متکی بر معارف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است دعوت نموده است:
چند و چند از حکمت یونانیان *** حکمت ایمانیان را هم بخوان
و بعد اضافه می کند:
كل من لم يعشق الوجه الحسن *** قرّب الجُلَّ اليه و الرّسن
یعنی آن کس را که نبود عشق یار *** بهر او پالان و افساری بیار
سینه ی خالی ز مهر گلرخان *** کهنه انبانی بود پر استخوان
وین علوم و این خیالات و صور *** فضله ی شیطان بود بر آن حجر
شرم بادت زآن که داری ای دغل *** سنگ استنجای شیطان در بغل
سوُر رسطالیس و سوّر بوعلی *** کی شفا گفته نبیّ معتلی
با دف و نی دوش آن مرد عرب *** وه چه خوش می گفت از روی طرب
ايها القومُ الذي في المدرسه *** كل ما حصّلتموهُ وَسوَسه
فکركُم ان كان في غير الحبيب *** مالكم فى النشأه الاخرى نصيب
فاغسلوا يا قوم عن لوح الفؤاد *** كل علم ليس ينجي في المعاد
ساقیا یک جرعه از روی کرم *** بر بهایی ریز از روی کرم
تا کند شق پرده ی پندار را *** هم به چشم یار بیندیار را