ghaemiyeh.com
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بَادِرُوا أَوْلاَدَکُمْ بِالْحَدِیثِ قَبْلَ أَنْ یَسْبِقَکُمْ إِلَیْهِمُ اَلْمُرْجِئَهُ در آموزش حدیث به فرزندانتان شتاب کنید پیش از آن که مُرجئه (منحرفان) زودتر از شما به سراغ آن ها بروند.
(کافی، ج 6، ص 47)
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
سال سوم / شماره نهم/ فروردین 1389
سرنوشتار - سلوک در تاریکی...3 سردبیر
الهیات در نهج البلاغه...15 آیت الله سید جعفر سیدان
شرح دعای افتتاح...27 حجت الاسلام جعفر فاضل
ارزیابی نظریه ملاصدرا (تقریر درس آیت الله مصباح)...39 علی رضا طاهری
برخورد جدی خاندان وحی با تصوف...45 گروه نویسندگان
بررسی دیدگاه فخر رازی پیرامون شاهد رسالت...59 علی اصغر ایماندوست
پژوهشی در مسیحیت...83 گروه نویسندگان
پدیده دین گریزی...93 گروه نویسندگان
پژوهشی در باب سماع...117 حجت الاسلام جعفر فاضل
خورشید فروزان معصوم...135 سید جواد حسینی
ادبیات و اهل بیت...151 گروه نویسندگان
مثنوی از منظر قرآن و سنت...165 عباس سعیدی
حسن ختام - برخی از باورهای شیعه...185 گروه نویسندگان
نشانی : مشهد مقدس. چهارراه شهدا شیرازی 17. بعد از کتاب فروشی غفرانی
بن بست دوم سمت چپ، کوچه سالاری شماره 86
تلفن: 2220903- 0511
همراه: 09157001433
www.maktabvahy.com
طراحی و صفحه آرایی: موسسه چشم سوم
همراه: 09155139442
سرّ اصلی کارهای شگفت انگیز برخی از صوفیه و نیز مرتاض ها، که سال ها در پس پرده بود و زمینه برخی ادعاها را فراهم می ساخت دیگر بر همگان معلوم شده است و آن تقویت روح از طریق تمرکز آن است.
روح آدمی در کسب توانمندی استعدادی شگرف دارد و خاستگاه آن یکی ریاضت های نفسانی و دیگری اِفاضات غیبی است؛ امیال جسمانی، شهوات نفسانی و حتّی حواسّ پنج گانه ظاهری هر یک مانعی بر سر راه توانمند شدن روح است و از قدرت آن می کاهند به همین لحاظ اگر پرتوهای متعدّد روح در یک نقطه متمرکز شود منشأ اثر می گردد و تنها در این صورت از انسان کارهای بهت آوری سر می زند.
نکته قابل توجه که بسیاری از آن غافل بوده و هستند این است که میان تهذیب روح و تقویت روح تفاوت بسیار است تقویت روح لزوماً مرتبط به تقوا و ایمان نیست و با ریاضت و ترک امیال و امثال آن نیز حاصل می گردد.
به هر حال تجربه نشان داده است روح آدمی در کسب توانمندی هایی مثل احضار اجنه، تصرف در قلب ها، تاثیر در آن چه خارج از بدن است و بسیاری از کارهای بهت آور دیگر، استعدادی شگرف دارد.
اما این توانمندی های روحی لزوماً نه نشانه حقانیت و قرب به مقام ربوبی است و نه دلیل بر کمال و تحصیل آن بر هر شخصی که تحمل ریاضت ها و تمرکز دادن به روح را بنماید میسور است، همان طور که تحصیل قدرت جسم نیز با تحمل مشقات و ورزش و تمرین مداوم امکان پذیر است.
در این جا لازم است از شخصیتی مشهور که مدت ها در مسیر ریاضت قدم برداشت و از قدرت های روحی فراوان و بهت انگیزی برخوردار شد نام ببریم، او مرحوم وفایی است، که سال های بسیار در خدمت مرشدان و پیران بود و از هر یک از آنان هرچه را که داشت آموخت و در عین حال همواره می دید حال مرشد از مسترشد خرابتر و دستش خالی تر است ولی از آن جا که مرحوم وفایی روح زلالی داشت و در واقع در پی حقیقت بود نه نفس، به مصداق آیه شریفه وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا (1)شبی در عالم رویا حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام او را زیارت نمود که حضرت خطاب به او فرمودند: وفایی، به نجف برو که مقصود تو آن جاست.
مرحوم شوشتری در ابتدا گمان کرد مراد حضرت، میرزا ابراهیم خان است که در آن زمان سرآمد صوفیه بود و کارهای شگفتی از او ظهور می کرد. ولی بعد از ورود به نجف با دلالت سیدی دانست مقصود، مرحوم شیخ مرتضی انصاری است.
وفایی با ملازمت شیخ به کسب علوم ربانی بسیار نائل گردید و سودای خدمت مرشدان را برای همیشه از ذهن خود خارج نمود.
یکی از خدمات بزرگ مرحوم وفایی نامه او به مؤمنین است که به دستور مرحوم شیخ جعفر شوشتری انجام گرفت. متن کامل نامه «وفائی شوشتری» (رحمه الله علیه) که خود مدت ها اهل ریاضت و عالِم به فنون مُکاشفات بوده از سرّ و راز این کارهای بهت آور پرده بر می دارد از کتاب «دیوان وفائی» (2)نقل می گردد، که اهل بصیرت در آن به دیده عبرت و اعتبار بنگرند، به نظر می رسد آن چه ما می خواهیم بگوییم در این نامه گنجانده شده است.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحَمدُ لله الَّذى مَنَّ عَلَى بالهدايَة بَعد الضَّلالةِ وألهَمَنِى لِما هُو مَحْجُوبٌ عَن أكثرِ النَّاسِ بَل أوحد الرِّجال، فأسئلُهُ أن يَمُنَّ عَلىّ بِحُسن الخاتمة و خير المسائل بحق محمد و آله صلى الله عليه و آله، ما تعاقب الايام والليالي.اما بعد؛ مطلبی لازم العَرض است که به حكم ﴿إِذَا ظَهَرَتِ اَلْبِدَعُ فِی أُمَّتِی فَلْیُظْهِرِ اَلْعَالِمُ عِلْمَهُ وَ إِلاَّ فَعَلَیْهِ لَعْنَهُ اَللّهِ وَ اَلْمَلائِکَهِ وَ اَلنّاسِ أَجْمَعِینَ تحریر و بیانش بر این بنده هیچ مدان، فرض است، هرچند که نه از اهل علمم و نه از اهل حال و نه از صاحبان فَضلم و نه از ارباب کمال، امّا چون از عُلَمای ربّانی اَحَدى متعرّض این مطلب نشده و تحقیق در این باب نفرموده است، در اظهار ناچارم؛ زیرا که از مخفی بودن این امر بسیاری از نیکان و پاکان و طالبان حقّ از اهل ایمان کارشان به ضلالت و هلاکت کشیده و سالکان این مَسالک، پر از اشتباه هر یک به غَرَض و مرضی کتمان نموده و امر را بر اشتباه گذاشته و از اَنظار (1)عبادالله پوشیده اند و غیر سالکین این مسلک را اطّلاع و خبری از خرابی راه نبوده و نیست که به طور تحقیق شرح کفر و طریق ضلالت ایشان را نماید تا این زمان که (1294ق) است، خداوند چنین خواست که بعد از مشاهده و عیان حلّ این مشکل به دست این بنده جاهل و ضایع روزگار و بی حاصل یعنی وفائی شوشتری شود. اولاً مِن باب المقدّمه بر سبیل اِجمال و اختصار عرض می شود در وجود انسانی یعنی وجود ابتدایی و اصلی انسان چیزی است که او اعظم و اکمل و اجمل و اجل و اتم از جمیع ممکنات است و کمال باری او اقوی دلیل است بر اثبات مدعا که می فرماید: ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ (2)و مراد از انسان آن چیزی است که روح و نفس و طبع و ماده و اعضا و جوارح و جمیعاً مضافند به سوی او و منسوب به او هستند. همچنان که واضح است و می بینی که همه چیز خود را به او نسبت می دهی و همه را به سوی او مضاف می نمایی، حتی روح و جانت را و ما دون او همه منسوب به او هستند و او اجل و اعظم از آن است که فهمیده شود یا اسمی بر او صادق آید و اوست که حضرت قدوة السالكين و امام المخلصين علی بن ابی طالب علیه السلام می فرمایند أَ تَزعُمُ أَنَّکَ جِرْمٌ صَغِیرٌ وَ فِیکَ انْطَوَی الْعَالَمُ الْأَکْبَرُ و حكما او را نفس ناطقه خوانند و در کلام مجید از او به روح تعبیر شده است همچنان که می فرماید: وَ یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (3)زیرا که سائلین بالاتر از روح چیزی را تصور می کردند مثل اغلبی که
حالا بالاتر چیزی را تعقل نمی کنند! و به حکم همین آیه شریفه و اخبار اهل بیت عصت و طهارت علیهم السلام اجمعین این ممکن از عالم امر است و جمیع مضافات و منسوبات او متدرجاً و مرتباً همه از عالم خلقند و در آن رتبه که اوست سعادت و شقاوتی نیست. سعید و شقی در آن رتبه هر دو یکسانند و طینت که مستلزم سعادت و شقاوتست بعد از آن است و از عالم خلق است و خدای عالَم آن چیز را یعنی انسان و انسانیّت را به حکمت بالغه و قدرت قاهره خود به اغشیه و حجب نفس و غبارهای ماده و طبع محجوب، زندانی و اسیر فرموده از برای مصالحی چند که ذکر آن ها دَخلی به مقام ندارد و یکی از آن ها این است که تا سرکشی نکند و ادّعای اُلوهیّت و رُبوبیّت ننماید و خود را هلاک ابدی نسازد و جماعت مُرتاضین از مشایخ صوفیّه و عُرَفا الذين لا يعرفُونَ اللهَ أبداً (1)به رياضات خاصّه و کَسر نفس هر یک به قدر استعداد تا قریب به آن رتبه و مقام رسیده اند از بس که او را عظیم و جلیل و جمیل و سلطان یافتند و متّصفش به صفات الوهیّت و ربوبیّت دیدند چنین پنداشتند که او است الله تَعَالَى وَ رَبُّ الأرباب لاَ غَير، تَعَالَى الله عَمَّا يَقولُ الظَّالِمُونَ عُلُوّاً كَبيراً؛ فلهذا يكى: لَيسَ في جُبَّتي سِوَي اللّهِ گفت و دیگری: أنَا الْحَقَّ بر زبان جاری نمود و هر کدام از ایشان به کلامی بیهوده لب گشوده اند و از همین جا و مقام است که همه ایشان «وحدت وجودی» شده اند و وجود واجب جَلَّ اسْمُهُ را در هر چیزی جاری و ساری می دانند و اکثری از حکما هم ایشان را در این باب متابعت نموده اند و احدی از مرتاضین مذکورین به کنه و حقیقت این مقام كما هو حقه نرسیده و نخواهد رسید و حدیث شریف مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ از تعلیقات محالیه است یعنی چنان که به کنه و حقیقت خود نمی توان رسید همچنین به کنه و حقیقت رب الارباب نمی توان رسید.
همین قدر مقدّمه کافی است از برای مطلب کفری که در نظر است و آن این است که اگر بخواهیم یک نفر کافر یهودی یا مسلمان متّقی هر کدام باشد، فرق نمی کند؛ زیرا این مطلب دَخل به کفر و ایمان ندارد. غرض آن یهودی را اوّلا مزاجش را عادت می دهم به تَقلیل غذا تا چهل روز و تدریجاً غذای او را کم می کنم به حدّ خاصّی که خود می دانم بعد از آن چهل روز دیگر او را پرهیز می دهم از خوردن حیوانی تا آن که جمیع مضافات و منسوبات نفس ناطقه او که حجاب هستند به این سبب رقیق و ضعیف گردند و از کدورات نفسانیّه و طبیعیّه و مادیّه به کلّی تصفیه شود و از ابتدای امر ذکری به او تعلیم می کنم که بخوانَد را ليلاً و نهاراً و او را مشغول به آن ذکر می کنم، کارش به جایی می رسد که حتّی در خواب می خواند و اگر کسی پهلوی او باشد می شنود و لازم نیست که آن ذکر اسمی از اسماء الله و اسماء شریفه باشد، هرچه باشد فرقی نمی کند «یا عمر» باشد یا آن که «یا علی» هر چیزی که باشد مقصود نه آن ذکر است، بلکه مقصود
1) يعنى: آنان که هرگز به معرفت الاهی دست نیافتند.
اشتغال او است به یک چیزی که از آن چیز آنی و زمانی خیال خود را خارج نکند تا آن که رفته رفته خیال از همه چیز و از همه جا جمع شود و همّ او همّ واحد گردد، بلکه به جایی می رسد که همّ واحد او هم نمی ماند جمیع خیالات و هموم او به کلی برطرف می شود و از این تشتّت بال و تفرّق خیال کم کم فارق گردد و از هر جا خیال او جمع و ساکن شود تا مدّت سه اربعین؛ یک اربعین تقلیل و یک اربعین پرهیز و یک اربعین وقوف در انتهای سیر و تعیین به اربعین از این باب است که نهایتش اربعین است و أقلّش سبعه به اختلاف استعدادات و حالات عامل، بسته می باشد.
و در این بین، شروط و آدابی هست که اظهار آن ها جایز نیست؛ شرط أعظم آن است که به اطّلاع و نظر خود بنده می باید چون که در مدّت ریاضت همه روزه می باید از حالش مطّلع باشم و از مقامی به مقامی او را سیر و حرکت دهم به دستورالعملی که ممهد و معهود است؛ آن وقت آن یهودی به حدّی که جميع می رسد مراتب وجود خود را بر سبیل قهقرا طَیّ می نماید و سیر می کند تا به تمام نفس ناطقه خود برسد. صوفیّه کَفَره این را سیر الی الله گویند و کلام عرفا است که گفته اند: النّهاية هُوَ الرّجوعُ إلى البِداية و چون به این مقام رسید، به حس و عیان همه چیز را مشاهده کند؛ حتّی ملکوت سماوات و اَرَضین را و احاطه و استیلا و تصرّف در ملک به حسب استعداد خود پیدا می کند و این مقامی است که بعضی از ایشان تکلیف را ساقط می دانند و خود را واصل می نامند و از برای آیه شریفه وَاعْبُد رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقين معنا می بافند و بعضی از ایشان اگر شنیده باشی از مَناهی و مُحَّرمات اجتناب نمی نمایند.
باری، او را در آن مقام که منتهای سیر است، نگاه می دارم تا هفت روز یا بیشتر إلى اربعين و بعد از مدّت معهود به آداب و شرائطی چند که خود می دانم تدریجاً بر می گردانم تا مقام اول و این سیر را سیر من الله إلَی الخَلق گویند و بعد ذلک هرگاه بخواهد به آن مقام صعود و عروج کند به ریاضت خاصّه جزئی که چندان طولی ندارد می تواند عروج نموده و گاه باشد که تصرّف و قاهریّت او به جایی می رسد که حتّی تصرّف در خیال غیر می تواند کرد که شب را در نظر روز و روز را در نظر و خیال او شب نماید و می شود که جدار و سقف خانه را در نظر کسی طلا کند و باز به حال اول برگرداند و پای خود را از زمین بر لب بام گذارد و از نظر غایب گردد و در اطاق بسته داخل شود و از اطاق بسته بیرون آید و می شود قطعه مسی را به دست بمالد و طلا نماید و باز به حال خود برگرداند و دوام طلا بودن آن مس به قدر قوّت نفس او است و گاه باشد که بعضی نفوس مستعدّه با شور و محبّت را که مایلند به عالَم عرفان و حقیقت آن یهودی به یک نگاه بهم زند و منقلب سازد و او را بی خود نماید و تغییر کلی در حالات او بدهد و با همان اسمی که در ایّام سیر ذکر او بوده است بسیاری از کارهای جزئی را مثل تسکین صداع و درد شکم و عقرب گزیده و
باز کردن اقفال و امثال ذلک می تواند کرد و همان اسم را در منترها داخل می نماید بعینه یا حروفات آن را در میان منتر درج می نمایند و از آن جمله است شیخ ابوسعید ابوالخیر خراسانی که اسم سیر خود را در جمیع رباعیات مندرج نموده است و بالاتر از این ها همان است که در مدّت یک ساعت کسی را سیر دو ساله یا سه ساله بدهد یعنی تصرّف در خیال او می کند و او را مثلاً به هند بفرستد و در آن جا مدّت ها با مردم مخالطه و آمیزش نماید و لیل و نهار بر او بگذرد و چون باز او را برگرداند یک ساعت بیش نگذشته باشد و این یهودی ما و جماعت عرفا اسم این را طیّ زمان گذاشته اند و این حرف بسیار غلط و بی معنا است بلکه از بابت استیلا و غلبه یهودی است بر آن کس و از بابت مغلوبیّت نفس او است مر یهودی را مثل استیلا و غلبه خواب بر تو که فی الجمله نمونه ای از آن است که بعضی از مضافات و منسوبات نفس ناطقه منخلع می گردد.
گاه باشد که در عالَم خواب سفرهای طولانی می کنی و عالَم ها طی می نمایی و حال آن که مدّت خواب تو یک ساعت بیشتر نبوده است. بلی طَیّ زمان و طی زمین مخصوص به پیغمبر و ائمّه معصومین علیهم السلام أجمعین است و از برای غیر ایشان محال و ممتنع است و البته این را شنیده ای که راوی می گوید: حضرت در کوفه به من فرمودند: كُن فِي اَلْمَدِينَةِ (1)به خدا قسم کاف «کُن» را در کوفه شنیدم و نونش را در مدینه و اگر در حقّ غیر ایشان از بابت طی زمان و طی زمین چیزی شنیده باشی، دروغ و بی اصل است و این یهودی ما خیلی کارها از او ساخته می شود. هر چه از این چیزها که عرض شد در حقّ این طایفه حکایت می کنند غالباً صدق است مگر طی زمان و طی زمین و این سیری که به یهودی داده شده و مقامی که مفصّلاً عرض شد مقامی است که خدای متعال جَلّ ذِكْرُهُ می فرماید: عَبْدی أَطِعْنی أَجْعَلَکَ مِثْلی أَنَا تَقُولُ لِشَیْءٍ کُنْ فَیَکُونُ اما این جماعت یعنی عرفا لاَ یَعْرِفُونَ اَللَّهَ از راه اطاعت نرفته اند؛ چون اطاعت را دشوار و مشکل دیدند به ریاضات ممنوعه منحوسه کار را بر خود آسان کرده اند و از راه مخالفت به قهر و غلبه رفته اند؛ زیرا که اطاعت و بندگی مخالف با هوای ایشان بود اول قدمش خود را به خدا دادن و راضی به قضا بودن و از ماسوی گذشتن است و یهودی ما از بدو امر می خواهد که قاهریّت و سلطنت بر ماسوا داشته و تغییر قدر و دفع قضا نماید و این راه را بسیار سهل و آسان دیدند؛ زیرا که هیچ مکروه و حرامی مانع از رفتن و طی نمودن آن نیست. نه ایمان از شرایط آن است و نه اسلام و نه مظالم ناس صاحب و مانع راه است و نه خوردن مال شبهه و حرام مانند اطاعت و عبودیت صعب و دشوار نیست که یک نمازش هزار آداب و شرایط خواسته باشد تا معراج المؤمن شود و بعد از معراج شدن هفتاد اذان را به عوض یک درهم از مظالم ببرند نه حبطی در آن راه است و نه تکفیری. شرطی که دارد همان جوع و سکوت است به
1) چنان چه در رجال کشی آمده است حضرت در مدینه چنین فرمودند: کن فى الكوفه فسمعت اخاالنون في الكوفه - سر دبير
دستورالعملی مخصوص از جناب مرشد و خاصیّت آن قهری و ذاتی است.
اگر کسی از غیر اهل خبره انکار یا تأمّلی در کرامات و مکاشفات یهودی ما دارد ده روز جوع و سکوت را بر خود قرار دهد و اشتغال به یک چیز را شعار نماید، اگر تفاوت فاحش در حالات خود دید بداند هرچه گفته و نوشته ایم همه صدق و صحیح است.
باری، اگرچه این دو راه در خاصیّت و اثر با هم شبیه اند، اما بينهما بَون (1)بعيد و البُعْدُ بيّن الطريقين كَبُعْدِ المشرقَین هزار نکته باریک تر ز مو این جا است به نشان های عبادت و علامات عبودیّت که فی الجمله در رسالة سُراجُ المُحتاج اشاره به آن شده است و این طایفه بعد از سیری چند که به دست می آورند، هر کدامی به قدر استعداد اوست و آن هم چیز ناقص معیوبی است که دوام و ثباتش به قدر قابلیت او است نه به اندازه دوام و ثبات «أجْعَلكَ مثلى»؛ زيرا كه «أجعلك مثلی» مقامی است که طی آن به ارشاد و جذب خود باری است لاغیر و آن نمی شود إلّا به اطاعت و عبودیت و این عارف بیچاره گاه باشد چندین امر واجب از جانب حقّ به او متوجّه است مثل حاصل نمودن برائت ذمّه از مظالم عباد و قضا کردن نمازهای بی تقلید و اجتهاد همه را گذاشته مشغول به ریاضت و خواندن ذکر یا «شَنطَیا» می شود و جمعی طفل طبعان و احمقان مرید او می شوند؛ چرا؟ چون که از خبايا و ضمایر گاهی خبر می دهد و حالا که دارای این مقام است پس از اولیاء خدا و مقربان حقّ است این مصراع چه قدر مناسب است: «حَفَظْتَ شَيئاً و غابَتْ عَنكَ أشياء» نمی دانم اگر آقای یهودی ما را ببینند چه خواهند گفت!
باری، غرض از این تحریر و سیر دادن یهودی فقیر و ذکر او به تفصیلی که عرض شد این است که محقَّق و معلوم گردد این همه آوازه ها که سال هاست بلند است، دخلی به عبودیت و بندگی و خداپرستی ندارد. محض صنعت و صنعت محض است و این صنعتی است از صنایع و سرّی است از اسرار مشایخ و رؤسای صوفیّه كَفَره فَجَره خَذَلَهُمُ الله و فی الجمله نمونه ای از آن هم در دست فرق مسلمین بوده و هست به گمان این که شاید راه وصول به حق است.
و الحمد الله مطلب از برای اهل حق آشکار و بدیهی شد که این راه ابداً دخلی و ربطی به خداپرستی ندارد و مؤمن و کافر هر دو در آن یکسانند و محض صنعت است مثل این که مؤمن و کافری هر دو تحصیل علم می نمایند یا هر دو ساعت سازی یا خیّاطی یاد گیرند و اگر این امر چیزی بود که دخلی به دین و ایمان می داشت، پس می بایست ائمه طاهرین علیهم السلام بیش از امور و احکام دیگر اهتمام در این باب فرموده باشند و دستورالعمل به مردم داده و کتاب تدوین نموده باشند، بلکه منع فرموده و لعن کرده اند اشخاصی را که عامل این کارها بوده و به این روش عبادت از برای خود به هم بافته اند، بلکه طریقه
1) بَوْن = اختلاف بسیار، تفاوت زیاد.
اطاعت و بندگی همین است که ابلاغ فرموده و حجّت را بر همه تمام کرده اند.
بلی، چیزی که از ایشان سَلامُ الله عَلَيهِم أجمَعينَ رسیده و میزانش معیّن گردیده، تفکّر ساعت است و حضور قلب در صلوات خمس و فراغ بال از خیالات دنیویّه و خلوت کردن از اغیار در آخر شب ها از برای مناجات و زاری به درگاه قاضی الحاجات و توکّل یا استخاره از برای رفع وسواس و تردید در امورات؛ زیرا که وسواس و تردید، قلب را تیره و کدر می نماید و غذا خوردن به قدر حاجت و کفاف، نه به قدر میل و اشتها و ذکر موت از برای قطع آرزو و آمال و حرف زدن به قدر ضرورت و معاشرت به قدر حاجت و نظایر این ها بسیار است که از شارع حکیم و مرشد حقیقی دستورالعمل رسیده، جائی که آداب تخلّی را از برای عبادالله بیان فرموده باشند، چگونه می شود در چنین امر بزرگی اهمال نموده باشند و این چیزی که به اعتقاد آقای مرشد اصل مطلب و موجب وصول به حق است ابداً در آن بیانی نفرمایند و به طالبان حق كما هو حقه نرسانند حاشا و صنعت بودن این امر از بابت شدّت مشابهتش به حق بر اغلبی پوشیده و مخفی است خصوصاً در محلی که ملبّس و ممزوج به دین و ایمان باشد و بعید نیست که بر اکثری از خود عرفا هم پوشیده باشد؛ زیرا که اثر و خاصیّتی بر این صنعت مترتب است و از خواص قهریّه آن است شباهتی به کارهای انبیاء و اولیاء دارد به صورتی که بر خود عامل و صاحب صنعت هم پوشیده شده است و امر بر خودش هم مشتبه است.
چنین گمان دارد که این ها از تأثیر وجود مبارک است؛ زیرا که در این بین در بعضی از اوامر و نواهی اطاعت حکم شارع را هم می کند، نماز و روزه و تهجّد و بعض مستحبات دیگر را به جا می آورد.
چنین گمان کرده که از تأثیر این اطاعت ها می باشد و همه خرابی کار مرید و مراد از همین جاست. بر فرض این که این اعمال و اوراد و اذکار که از شارع مقدّس در دست جناب مرشد است خالصاً لوجه الله باشد چیزی است جدا و آن صنعت چیزی است جدا و ابداً دخلی به هم ندارند و چون هر دو با هم ممزوج شده است مایه خرابی و اشتباه از برای طالب و مطلوب است و اگر این چیزی که از شارع در دست است خالص از برای حق است اثراتی دیگر دارد که اهل خبره آن می دانند و می شناسند، مثل پاره ای از جُهّال فریفته این ذکر و حال و اِخبار از ماضی و استقبال نمی شوند و اگر جناب مرشد معتقد باشد که این ها از بابت عبودیت و خلوص نیت است، همین اعتقادش دلیلی است محکم برخلاف آن چیزی که اعتقاد فرموده است. جایی که عارف سالک یهودی به آن تفصیلی که عرض شد عامل این همه صنعت عجیب باشد، جناب مرشد واصل و آقای عارف کامل دیگر چرا مغرور به مکاشفات و کرامات باشد که خود را هلاک و بندگان خدا را گمراه نماید و فرق میان کرامت و صنعت نگذارد تا کار به جایی رسد که حتی بر خود مولانا امر مشتبه شود و تمییز میان کرامت و صنعت را نداند.
کرامت چیزی را می گویند که خداوند از برای بنده خاصّ خالص مؤمن خود إكراماً له می کند بدون اراده و میلی از او بدون خبر و اطّلاع او؛ زیرا که آن بنده خالص مطیع تماماً خود را به حق داده و قطع جمیع آرزوها و خواهش ها در راه حق نموده است ابداً اراده و میلی از خود ندارد و اراده و میل او در اراده حق به کلّی فانی و مضمحل است و در مقام رضا و تسلیم است و چون قلب منوّر او فارغ از هرچیز است محل نزول و جلوه گاه حق است و حضرت حق از برای اعزاز خود در بعضی موارد اموری چند که جلوه و نمودی داشته باشد در آن محل صادر می فرماید، حتی بعد از مردن و از دنیا رفتنش و مرده را می دانی که دیگر اراده و میلی نیست و همین است دلیل بر این که در ایّام حیات هم اراده و میلی از خود نداشته است و این هم یک معنی است به این که حیات و ممات ایشان یکسان است.
باری این ها همه اکرامی هستند از برای بنده مؤمن که از خود اراده و تمنایی ندارد و این مقام غیر از دعا است و غیر از مرحله آرزو و تمنّا است و مقام دعا و خواهش از حق تعالی چیزی دیگر است و در آن خوب و بد یکسان اند.
و امّا سؤال و خواهش نیکان و پاکان از حضرت حق جوری است و سؤال بدان جوری و این مطلبی است که محتاج به تفصیل طویلی است که در اینجا مقامش نیست. مقصود بیان معنی کرامت بود چنان که معروض شد نه مثل جناب مولانا که صاحب صنعت شده و به هوای نفس و میل خاطر شریف هرچه بخواهد در هرجا که بخواهد خودنمائی کند و مردم را فریفته حالات ذکر و فکر خود گرداند.
امّا تمیز این دو برای طالبان دنیا و تابعان نفس و هوا بسیار مشکل است از بابت مشابهت این ها به هم، مگر کسی که احاطه کلی بر حالات سلوک و رفتار ائمه معصومین علیهم السلام داشته باشد حفظ و عصمت خدایی هم شامل احوالش باشد که اگر عصمت الاهیّه شامل حال نباشد، هر چند که حضرت فیل هم که باشد خواهد لغزید.
باری، مقصود اصلی از تحریر این اوراق اثبات نمودن صنعت بودن این امر است بحمد الله مبیّن و مبرهن شد به نوعی که ابداً از برای طالبان حق شبهه ای باقی نمانده است....
و هرگاه جناب مرشد بفرماید هر چه گفتی و هرچه نوشتی همه صحیح است و من هم در صنعت بودن این امر و بطلان این طریقه با تو هم قول و هم زبان و در کفر این طایفه با تو هم داستانم و طریقه من همان طریقه اطاعت و بندگی است که به آن اشاره نمودی، اما جواب بسیار است و حرف بی شمار و این مختصر گنجایش مُحاجّه بی معنی و لجاج را ندارد و وضع این رساله، نه از برای هدایت یافتن جناب مرشد است
و آن جناب کارش از این نقل ها گذشته و اجلّ از این است که هدایت یابد و نه از برای اشخاصی است که داخل سلسله شده و به ارشاد جناب مرشد فایز گردیده و نه از برای اشخاصی است که ایمان به کرامات و مکاشفات بیاصل آن جناب آورده اند و نه از برای اشخاصی است که از نفس مبارک آقا تمنّای منصب و جاه دارند که خون مسلمانان را بخورند و نه از برای کسانی است که از برای امور دنیویه و اصلاح کارها از وجود شریف مرشد استمداد همّت می طلبند بلکه وضع این رساله از برای کسانی است که در حق آن جناب یا غیر تحیّر و تردّد داشته باشند از تردید و حیرت بیرون و از برای اتمام حجّت و تمیز حق از باطل است به جهت كافه (1)مردم لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَى مَنْ حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ.
و این که فرمودند که با شما هم زبانم بیاصل و دروغ است و اگر این فرمایش صحیح باشد، پس ارشاد و مرشدیّت جناب آقا غلط و بی جا است؛ زیرا که ثابت نمودیم از برای به دست آوردن این صنعت و طریقه باطل. البته وجودى كامل مثل جناب آقا ضروری است و اما راه حق منحصر است به ارشاد و جذب مُرشد حقیقی که حضرت واجب تعالی است به حکم آیات قرآنیّه که به رسول صلی الله علیه و آله می فرمایند: إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ. و باز می فرمایند: إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِر وَلِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ. و باز می فرمایند: وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَيهَا و باز می فرمایند: وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا. و باز می فرمایند: مَنْ یَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً.
و کسی که قرآن می خواند می داند که آیات قرآنیّه همه صریح اند بر این که هدایت مخصوص است به حضرت باری تعالی و جذب او و همه آیات دلیلاند بر اثبات مُدّعی.
و اگر بفرمایید ارسال رُسُل و بَعث انبیا و نَصْب اوصیا از برای چیست؟ مگر این ها همه از برای هدایت و ارشاد نیست؟ عمده مقصود بنده این بود که گفت وگو به این جا رسد و حرف به این جا کِشَد تا آن جناب ارشاد انبیا و اوصیا را از برای ارشاد و مُرشد بودن خود دلیل و حجّت نماید که دلیل خودش را بر خودش نقض نماییم. اولاً: انبیا و اوصیا ایشان همه از جانب حق مأمور و منصوبند؛ ثانیاً: هرچه می گویند از جانب حق است و از خود بدعتی در دین خدا نمی گذارند؛ ثالثاً: تابع نفس و هوا نیستند که هر کس اظهار ارادت و محبّتی از برای مال و منصب و جاه به ایشان کند، او را مدد کنند و به او عطا فرمایند. و هیچ یک از ایشان از بدع کفار و مخالفین در دین حضرت ربّ العالمین مَزج و خلط ننموده كه سير مِن الخلق إلى الله و سیر مِن الله إلى الخلق به امّت خود بدهد و به ایشان کسوت بپوشد و داخل سلسله و حلقه کند و
1) کافّه = همگی، جملگی
ریاضات منحوسه (1)اهل باطل را به ایشان تعلیم کند تا بر خبايا (2)و ضمایر مطّلع شوند و خداپرستی را موقوف به پرستیدن مرشد کامل واصل بداند.
باری، نمی دانم کیستی و کجایی؟! هر که هستی و هر کجا که هستی، اگر اهل حقّی و حقیقتاً بنده خدایی، خود را در میان مردم مخفی نما و پنهان کن و اسباب دکان داری و خودنمایی را برچین و در مصداق اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی اَلْأَرْضِ هَوْناً باش و چهره دین حضرت سیدالمرسلین را به ناخن نادانی مخراش و اگر هوای آقایی و خودنمایی تو را مانع است پس خدا و محمّد مصطفی و علیّ مرتضی و این بنده روسیاه را از جناب مولانا خواهش و استدعا چنین است که دین را ممزوج به صنعت نفرمایید و اسم صنعت را ایمان و تقوا نگذارید به همین طوری که میرزا مَلکُم خان و یهودی بیایمان ما هستند آن جناب هم سلوک و رفتار فرمایید؛ زیرا که محض صنعت فروشی و خودنمایی ضرری را برای دین و مسلمانی ندارد و هرگاه کسی از عُرفا و مُرشدین به من ایراد کنند و بگویند سرّی را که سال ها بر آن طریق بودی و استادان فن کتمان کرده و مخفی نموده اند، تو چرا فاش و اظهار نمودی؟ و از عقوق مشایخ و پدران سلسله احتراز و پروا نکردی؟ عرض می شود، که:
اولاً اهل فنّ می دانند که چقدر ستّاری و پرده پوشی نموده ام و تعمّد در ساده نویسی کرده ام به آیات قرآنیّه و کلمات اهل بیت معصومین علیهم السلام ایشان را مُفَتضَح (3)ننموده و کلمات خودشان را که مُشعِر بر کفر ایشان است ننوشته ام.
ثانياً: فرزند ناخَلَف در هر سلسله و قومی بوده است و از آن جمله محمّد بن أبی بکر و هرگاه در این سلسله هم یکی باشد نقص و عیب نیست؛
ثالثاً: به حكم المَأمور مَعذور، به امر و فرمایش حجّة الإسلام و المسلمين العالم العامل الموحّد الكامل شيخنا الأكبر الشّيخ جعفر الشوشَتری اَدَامَ الله ظِلّهُ الْعَالِى عَلَی رُؤوسِ الْمُسْلِمِین بوده است و چون امتثال امرش بر کافّه امّت حضرت سیّدالمرسلین صلی الله علیه و اله فرض و لازم است، فلهذا معذورم و العُذر عند كِرام النّاس مَقبول وَ كانَ ذَلِكَ فِي أَرْضِ الْغَرَى در سال (1294ه-) تحریر شد؛ وَالسّلَام.
حقیقتاً اگر انسان امر دیانت را ملعبه و بازیچه خود قرار نداده باشد، همین اندازه فرمایشات و نصایح وفایی او را کفایت می کند و می فهمد که طریق معرفت و قرب إلى الله و مجاهده با نفس احتیاجی به خدمت این مرشدان که سراپا محتاج به حطام دنیا و اسیر قوای نفس اند، ندارد.
سردبیر جعفر فاضل
1- العنکبوت، 69
2- مؤمنین، 14
آیت الله سیّد جعفر سّیدان
اَزَلیّت خدای سبحان
بررسی شیوه تبیین ابن میثم و ابن ابی الحدید
مناظره امام صادق علیه السلام با ابن ابی العوجاء
بررسی اصطلاح «قدیم» در فلسفه
تبیین معنای «اوّل» و «آخِر» پیرامون ذات الهی
استاد در این بخش، به ادامه بررسی مفهوم «اَزَلیّت خدای سبحان» از منظر آموزه های مکتب وحی پرداخته است. ایشان بیان می دارد: تعبیر قدیم و اَزَلی- که از اصطلاحات مُتکلِّمان مسلمان است- از روایات گرفته شده؛ امّا فلاسفه، با تعابیر دیگری همچون «ممکن الوجود» و «واجب الوجود» در این باره به بحث می پردازند. استاد با بیان این مطلب که اگر سخنان و مکتوبات امام علی علیه اللسام با دقّت بیشتری مورد بررسی قرار گیرد، عبارات دیگری به دست می آید که در ضمن آن ها موضوع اَزَلیّت حضرت حقّ به اثبات رسیده است، متذکّر می شود که در بسیاری از این عبارات مفاهیم «اَوّل» و «آخِر» و «ظاهِر» و «باطِن»، نسبت به خدای متعال تبیین شده است. همچنین به تصریح استاد، این عبارات، معنایی را که ابن عربی و بعضی در تفسیر آیه هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاْخِرُ وَالظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ بيان داشته اند، یعنی «خدا همه چیز است»، نفی می کند. مقصود از «اَزلیّت خدای سبحان» در مکتب وحی همان جاودان و ماندگار بودن و پایان نداشتن پروردگار است.
کلیدواژه ها: اَزَلیّت، قَدیم، اوّل، آخِر، ظاهِر، باطن، حدوث، حادِث، نهج البلاغه، ابن میثم بحرانی، ابن ابی الحدید معتزلی.
امیرمؤمنان علی علیه السلام- خطبه 152- می فرمایند:
مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ. یعنی: هر که خدا را توصیف کرد، او را محدود ساخت و هر که محدودش ساخت، او را شمرد و هر که او را به شمارش آورد، اَزلیّت او را باطل ساخت.
در آغاز همین خطبه نیز آمده است:
الْحَمْدُ الله الدَّالّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ. یعنی: سپاس خدایی را که به آفرینش بندگان خویش بر هستی خود راهنماست و آفریده های نو به نو او بر ازلیت وی گواه است.
این عبارت، استدلالی دیگر بر اَزَلیّتِ خداست و از عبارتی که در آغاز سخن آمده، متمایز است.
نیز امام علیه السلام- خطبه 65 - می فرمایند:
أَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي لَمْ يَسْبِقْ لَهُ حالٌ حالاً، فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً. یعنی: حمد و سپاس ویژهٔ خدایی است که برای او حالی بر حال دیگر پیشی نگرفت (و محل حالات متفاوت نیست) تا آغاز پیش از پایان باشد.
همچنین در خطبه 85 نهج البلاغه آمده است:
الْأَوَّلُ لاَ شَیْءَ قَبْلَهُ. یعنی: او اوّلی است که چیزی پیش از آن نیست.
امام علی علیه السلام- خطبه 90 - همچنین می فرمایند:
الَّذِي لَمْ يَزَلْ قَائِماً دَائِماً. یعنی: خدایی که پیوسته استوار است.
و در خطبه 91 هم می خوانیم:
اَلْأَوَّلُ اَلَّذِی لَمْ یَکُنْ لَهُ قَبْلٌ فَیَکُونَ شَیْءٌ قَبْلَهُ، وَ اَلْآخِرُ اَلَّذِی لَیْسَ لَهُ بَعْدٌ فَیَکُونَ شَیْءٌ بَعْدَهُ. یعنی: اوّلی است که قَبل ندارد تا چیزی پیش از او باشد و آخری است که بعد ندارد تا چیزی پس از او باشد.
در خطبه 94 نهج البلاغه نیز آمده است:
اَلْأَوَّلُ اَلَّذِی لاَ غَایَهَ لَهُ فَیَنْتَهِیَ وَ لاَ آخِرَ لَهُ فَیَنْقَضِیَ. یعنی: اوّلی است که هیچ غایتی ندارد تا پایان پذیرد و سرانجامی ندارد تا انقضا پیدا کند.
در خطبه 96 هم می خوانیم:
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلْأَوَّلِ فَلاَ شَیْءَ قَبْلَهُ وَ اَلْآخِرِ فَلاَ شَیْءَ بَعْدَهُ وَ اَلظَّاهِرِ فَلاَ شَیْءَ فَوْقَهُ وَ اَلْبَاطِنِ فَلاَ شَیْءَ دُونَهُ. یعنی: سپاس خدایی را که نخستین است پس چیزی پیش از او نیست و آخرین است، پس چیزی بعد از او نمی باشد؛ ظاهر است پس چیزی فوقِ او نیست و باطن است، پس چیزی پایین تر (و پنهان تر) از او نیست.
بسیاری از این عبارات نظیر هماند و این جملات همه، «اَوّل» و «آخِر» و «ظاهِر» و «باطِن» را نسبت به خدای متعال تبیین می کند. همچنین این عبارات، معنایی را که ابن عربی و بعضی در تفسیر آیه الأوَّلُ والآخرُ وَالظَّاهرُ وَالْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (1)بیان داشته اند، یعنی «خدا همه چیز است»، نفی می کند. این که خدای متعال «أوَّل» است، بدین معناست که پیش از او چیزی نیست (یعنی ابتدا و آغازی ندارد) و این که «آخِر» است؛ یعنی نهایتی برایش نیست.
امام علی علیه السلام - خطبه 163 - هم می فرمایند:
لَیْسَ لِأَوَّلِیَّتِهِ ابْتِدَاءٌ وَ لَا لِأَزَلِیَّتِهِ انْقِضَاءٌ هُوَ الْأَوَّلُ لَمْ یَزَلْ وَ الْبَاقِی بِلَا أَجَلٍ. یعنی: برای اوّلیّت خدا آغاز و ابتدایی نیست و برای اَزَلیّتش پایان و انقضایی وجود ندارد؛ او اوّل است پیوسته اوّل خواهد بود و باقی و پایدار است (بی مدت و زمان)، بی آن که بتوان اَجَل و مدّتی را (برایش) معیّن کرد.
این جملات، پندارهای نادرستی را که ممکن است از عباراتِ پیشین به ذهن بیاید، می زداید و به صراحت، مقصود از «اَزَلیّت» را مشخّص می سازد؛ که همان جاودان و ماندگار بودن و پایان نداشتن است. چنان که مراد از «أوّل» یعنی آغازی برای او نیست.
نیز امام علی علیه السلام - خطبه 182- می فرمایند:
لَمْ یُولَدْ سُبْحَانَهُ فَیَکُونَ فِی اَلْعِزِّ مُشَارَکاً. یعنی: خدا از چیزی متولّد و جدا نشده تا در عزّت و توانایی دارای شریک باشد.
معنای این سخن نیز، همان اَزَلی بودن خداست؛ زیرا می فرمایند: خدا معلول نیست تا اشکالات گوناگون درباره اش مطرح گردد؛ از جمله این که در توانمندی شریک یابد.
در خطبه 185 آمده است:
اَلدَّالِّ عَلَی قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ. یعنی: با حادث بودن آفریدگانش، قدیم (و اَزلی) بودن خود را ثابت کرد.
1) حدید، 3
و در همین خطبه آمده است:
مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلى أَزَلِيَّتِهِ. یعنی: حادث بودن مخلوقات، گواه بر اَزَلیّت اوست.
و در خطبه 186 نیز آمده است:
سَبَقَ الأَوْقَاتَ كَوْنُهُ، والعَدَمَ وَجُودُهُ، والابْتِدَاءَ أَزَلُهُ. یعنی: هستی او بر زمان ها پیش است و وجودش بر عَدَم مقدم است.
و در همین خطبه می خوانیم:
لَا یُقَالُ: کَانَ بَعْدَ أَنْ لَمْ یَکُنْ، فَتَجْرِیَ عَلَیْهِ الصِّفَاتُ الْمُحْدَثَاتُ. یعنی: نمی توان گفت: خدا نبود و پدید آمد؛ که اگر چنین گفته شود، صفات و نشانه های پدیده ها را پیدا می کند (و اَزَلیّتش خلل می پذیرد).
این ها جملاتی از نهج البلاغه هستند که بر اَزَلی بودنِ خدای متعال دلالت دارند. اگر سخنان و مکتوبات امام علیه السلام با دقت بیشتری مورد بررسی قرار گیرد، عبارات بیشتری از این قبیل به دست می آید که در ضمن آن ها موضوع اَزَلیّت حضرت حق به اثبات رسیده است.
گاه در بیانات معصومین علیهم السلام خودِ مدّعا، بدون استدلال بیان شده و گاه استدلال آن نیز آمده است؛ درست مانند قرآن کریم که دربارۀ توحید گاه خودِ مدّعا آمده، همچون:
قُلْ هُوَ الله أحَدٌ * الله الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَلَمْ ُيولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أحَدٌ (1) یعنی: بگو او خدایی است یکتا * خدای صمد (2)* نه کسی را زاده و نه زاییده شده * و او را هیچ همتایی نباشد.
و در مواردی هم بر توحید استدلال شده؛ مانند این آیه که خدای متعال در قرآن می فرماید: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ إلا اللّهُ لَفَسَدَتَا. (3)
یعنی: اگر در آن دو (آسمان و زمین) جز الله، خدایان دیگری بود، قطعاً (نظامشان) به تباهی می گرایید. (4)ب
در بسیاری از عباراتی که ذکر شد، صرفاً بیان مدّعا بود و در تعدادی مدّعا با استدلال همراه بود؛ مانند عبارت: وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلى أَزَلِيَّتِهِ یا الدَّالِّ عَلَى قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ و یا مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلى أَزَلِيَّتِهِ.
1) اخلاص، 1-4
2) «صَمَد» در لغت به معانی متعدّد آمده است؛ از جمله: توپُر [= سرشار از حضور]، پناه نیازمندان، مقاوم، ثابت، آقا و مولا، کارساز، متعالی، پاک از عیب، بی ترس. (ر. ك: قرآن کریم، با ترجمه فارسی استاد دکتر محمّد مهدی فولادوند، ذیل سوره مبارکه توحید).
3) انبیاء، 22
4) مستند بُرهان «تَمانُع»، که از براهین قرآنی اثبات وجود خداست، همین آیه می باشد.
استدلالِ مربوط به این جملات روشن است. ابن میثم بحرانی و ابن ابی الحدید هر یک در شرح نهج البلاغه خود در این خصوص تقریراتی دارند که تقریر ابن ابی الحدید مطلوب تر به نظر می رسد. این که امام علیه السلام فرموده اند: وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلى أَزَلِيَّتِهِ خَلْق (= مخلوقات و پدیده ها) در بررسی عقلانی حدوثشان قطعی است. اساساً ماسِوَی الله و جز خدا هرچه هست، حادث اند؛ زیرا متغیّر و محدودند و پیداست که «تحدید»، «تغییر» و «ترکیب» همه، حدوثِ شیء را ثابت می کند و این صفات، شاهد حدوث شيء است و آن چه حادث است، نیازمند علّتی است که مُحدِث آن باشد. آن محدث چنان چه قدیم باشد، مطلوب ثابت می شود و اگر خود نیز مُحدَث باشد، نیازمند مُحدِث دیگری است که به تسلسل می انجامد و بطلان تسلسل روشن است. در نتیجه، مُحدَث بایستی منتهی شود به شیئی که حادث نبوده و قدیم باشد، یعنی همان معبود اَزَلی.
تعبیر قدیم و اَزَلی که از اصطلاحات مُتکلِّمان مسلمان است از روایات گرفته شده است. امّا فلاسفه، با تعابیر دیگری همچون «ممکن الوجود» و «واجب الوجود» به بحث می پردازند و می گویند:
تمام این اشیا «ممکن» اند (به دلیل همان صفاتی که گفته شد) و هر ممکن الوجودی، به «علّت» نیاز دارد؛ اگر علّتش هم محتاج علّتی شد، تسلسل پیش می آید که باطل است. اگر منتهی شد به وجودی که وجوب دارد مطلوب ثابت است، چون آن چه وجوب وجود داشته باشد، قدیم بودنش قطعی است. وجوب وجود، مُلازم با اَزَلیّت است و فرض عدم اَزَلیّتِ آن خُلف است. اگر چیزی وجوب وجود داشت، معنایش این است که باید باشد. وقتی گفته شد باید باشد، یعنی قدیم و اَزَلی بودنش قطعی و ثابت است.
و بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ و تقريرُ هذه الدَّلالَة أَنَّه قد ثَبَتَ في موضِعِه أنَّ جميعَ المَحدَثَاتِ صَادرَةٌ عن قُدرَتِهِ تعالى و مُنتَهيَةٌ عِندَهَا فَلَوْ كَانَ مُحْدَثاً لَكَانَ مُحَدِثاً لِنَفْسِهِ و هو باطلٌ بِالضَّرورةِ. (1) یعنی: همه پدیده ها که مُحدَث اند صادر از قدرت حضرت حق اند و منتهی می شوند به حضرت حق. چنان چه حضرت حق (که این محدَثات به او منتهی می شوند و صادره از قدرت اویند) قدیم و اَزَلی باشد، مطلوب ثابت می شود و اگر او مُحدَث باشد، بایستی که خودش، خودش را پدید آورده باشد. و این که شیء به وجود آورنده خودش باشد، بطلانش به ضرورت معلوم است.
شی که نمی تواند به وجود آورنده خودش باشد؛ زیرا پرسیده می شود: چه وقت خودش را پدید آورده است؟ آیا هنگامی که نبوده، خودش را به وجود آورده؟ در این صورت، معدوم که نمی تواند به وجود آورنده چیزی باشد و یا با بودنش، موجِد و مُحدِث خودش شده است؟ در این صورت، تحصیل حاصل است؛ پس واضح است که شیء نمی تواند به وجود آورنده خودش باشد.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 203.
قابل ذکر است ابن میثم با بیان جمله: «أنَّ جَميعَ المُحْدَثاتِ صَادِرَةٌ عَن قُدرَتِهُ تَعَالَى وَ مُنتَهِيَةٌ عِنْدَهَا» خواسته که مسأله تسلسل را مطرح نکند و آن را مَفروغٌ عنه بگیرد و به این ترتیب، اثبات اَزَلیّت شود؛ ولی استدلال بهتر، این است که احتمالات مختلف در خود استدلال مطرح شود. لذا عبارت ابن ابی الحدید از این جهت جامع تر است وی در توضیح جمله «وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ أَزَلِيَّتِهِ» می نویسد:
«و هُو أنَّ العالَمَ مَخلُوقٌ له سبحانه، حادثٌ مِن جَهتِه و المُحدَث لا بدَّ له مِن مُحدث، فإن كانَ ذلك المحدث مُحدَثاً عاد القول فيه، كالقول فى الأوّل و يسلسل؛ فلابدّ مِن مَحدِثِ قديمٍ و ذلک هو الله تعالى». (1)
یعنی: عالَم مخلوق خدای سبحان است و از ناحیهٔ خدا حادث می باشد و چیزی که حادث شد، ناگزیر نیازمند «مُحدِث» است؛ اگر آن «مُحدِث» خود «مُحدَث» باشد، نیاز به «مُحدِث» درباره او تکرار می شود؛ پس چاره ای نمی ماند جز بودن مُحدِثی قدیم و او همان خدای متعال است.
*«فقال [العالم] له: أمصنوعٌ أنتَ أمْ غَيْر مصنوع؟ فَقالَ عَبدالكريم بن أبي الْعَوْجَاء: أنا غير مصنوع، فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ علیه السلام: فَصِف لی لَو کُنتَ مَصنوعا کَیفَ کُنتَ تَکونُ؟! فَبَقِیَ عَبدُ الکَریمِ مَلِیّا لا یُحیرُ جَوابا، و وَلِعَ بِخَشَبَهٍ کانَت بَینَ یَدَیهِ، و هُوَ یَقولُ: طَویلٌ عَریضٌ عَمیقٌ قَصیرٌ مُتَحَرِّکٌ ساکِنٌ ، کُلُّ ذلِکَ صِفَهُ خَلقِهِ . فَقالَ لَهُ العالِمُ علیه السلام: فَإِن کُنتَ لَم تَعلَم صِفَهَ الصَّنعَهِ غَیرَها فَاجعَل نَفسَکَ مَصنوعا لِما تَجِدُ فی نَفسِکَ مِمّا یَحدُثُ مِن هذِهِ الأُمورِ. (2)
یعنی: امام صادق علیه السلام از ابن ابی العوجاء پرسیدند: «آیا تو آفریده هستی (یعنی آیا حادِثی) یا غیر آفریده (یعنی قدیم هستی و آفریننده ای نداری؟)» او گفت: «من غیر آفریده هستم!» امام علیه السلام فرمودند: «برای من توصیف کن که اگر آفریده شده بودی، چگونه بودی؟! او در اندیشه فرو رفت و پاسخی نیافت و به تکّه چوبی که در مقابلش بود می نگریست و می گفت: «بلند، پهن، عمیق، کوتاه، متحرّک، ساکن؛ تمام این ها علائم خلقت اوست»، آن گاه امام علیه السلام فرمودند: چنان چه صفات شیء مصنوع (= آفریده و ساخته شده) را غیر از این ها نمی دانی، پس خودت را نیز مصنوع بدان، به خاطر آن چه که در خودت از این نشانه ها می یابی.
در برخوردی دیگر ابن ابی العَوجاء به حضرت عرض می کند:
یعنی: آیا نمی پنداری که خدا آفریننده هر چیزی است؟ امام صادق علیه السلام فرمودند: آری وی گفت: من هم می آفرینم امام صادق علیه السلام به وی فرمودند: چگونه می آفرینی؟ گفت: در مکانی مدفوع می کنم، مدتی درنگ می کنم تبدیل به حشرات می شود، بنابراین، من کسی هستم که آن ها را آفریده ام. امام صادق علیه السلام فرمودند: آیا این گونه نیست که آفریننده چیزی، می داند چقدر آفریده است؟ گفت: آری امام علیه السلام فرمودند: بنابراین، نر و ماده آن ها را می شناسی و می دانی عمر آن ها چقدر است؟ وی ساکت شد.
در هر حال اشیا حادث اند و مُحدِث می خواهند (یا به تعبیری علّت و موجِد می خواهند) و چنان چه آن موجِد آن علّت و آن مُحدِث، حادِث باشد، او نیز موجِد می خواهد و اینجاست که به تسلسل می انجامد. اگر در این سلسله به غیر محدَث برسیم، مطلوب ثابت است و آن اَزَلی همان مبدأ آفرینش است.
پس، از این طریق نیز استدلال شده که غیر از استدلالی است که برای عبارت: «مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ» بيان شد.
عبارت دیگر «لم یولد» بود؛ که همین استدلال را تداعی می کند. «لَمْ یولد» اگر اَزَلی نباشد، قطعاً معلول است؛ چون هرچه که اَزَلی نیست، «لَمْ يَكُنْ فَكَانَ» خواهد بود و معلول هم علّت می خواهد و فرض این است که در ارتباط با ادلّه اثبات حضرت حق، مطلب به این جا منتهی شد که ذات مقدّس حقّ متعال معلول نیست؛ در نتیجه اَزَلی و اَبَدی خواهد بود.
به نحو مطلق می توان گفت: هر چه قدیم باشد، اَزَلی است و اگر چیزی غیر از حق متعال اَزَلی شد، «لَكَانَ إلَهاً ثَانِياً» (خدای دوّمی خواهد بود) و ثَنَویّت هم به حکم عقل باطل است. پس بیش از یک قدیم و اَزَلی نداریم و او همان ذات مقدّس حقّ متعال است، نه غیر او.
امّا بر اساس اصطلاحات فلسفی که برخی از آن ها مغایر یا مخالف با ظواهر روایات است می گویند: دو نوع قدیم داریم؛ قدیم بالذّات که همان ذات حضرت حقّ است و قدیم بالغیر که کلّ عالَم است؛ از این روست که قائل به قِدمتِ عالَم اند و این رأی با حدوث مطرح شده در روایات، سازگاری ندارد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در- خطبه 101 می فرمایند:
اَلْأَوَّلُ قَبْلَ کُلِّ أَوَّلٍ، وَ اَلْآخِرُ بَعْدَ کُلِّ آخِرٍ، بِأَوَّلِیَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ أَوَّلَ لَهُ، وَ بِآخِرِیَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ. یعنی: پیش از هر أوّلی، اوّل است و بعد از هر آخِری آخر؛ به اوّل بودنش لازم آمد که آغازی برایش نباشد، و به آخر بودنش واجب شد که آخِری برایش نباشد.
در ارتباط با موضوع اَزَلیّت حضرت حقّ، عباراتی شفّاف و روشن از خطبه های امیرمؤمنان علی علیه السلام ذکر شد که به خوبی از آن ها استفاده می شد مثلاً این صفت، مختَصّ خدای سبحان است؛ یعنی اوست که اَزَلی است و غیر او اَزَلی نیست. اوست که همواره بوده و همچنان خواهد بود و جز او هرچه هست، نبوده و بعداً پدید آمده است.
جملاتِ آغازین خطبه 101 نیز در همین معنا وضوح دارد؛ با این تفاوت که در بعضی از جملات خطبه های دیگر به صراحت، اَزَلیّت غیر حضرت حقّ نفی شده است؛ مانند «لو كَانَ قديماً لَكَانَ إِلَهاً ثانياً».
اصطلاح «قديم بالذّات» و «قديم بالغير» و «حدوث بالذّات» و «حدوث بالغیر»، تاریخِ پیدایش دارد؛ یعنی از زمانی مشخّص و معیَّن وارد مباحث و ادبیّات کتاب های مربوطه شده است وگرنه پیش از این از کلمه «قدیم» و «حادِث» استفاده می شد که «قدیم» مساوی است با اَزَلی بودن و آغاز نداشتن و «حادِث» مساوی است با ابتدا داشتن و «لَمْ يَكُنْ فَكَانَ» بودن است.
از آن جا که نتیجه قواعد فلسفی - در ارتباط با مسأله علّت و معلول- قائل شدن به قدمتِ عالَم است و این نتیجه با آن چه از مدارک وحیانی به دست می آید سازگار نمی باشد، پای بندان به مدارک وحیانی (در مقام چاره اندیشی و حلّ این تضادّ) به تدریج قائل به «حدوث ذاتی» و «حدوث زمانی» شدند.
آری، در احادیث و مدارک وحیانی مسأله «حدوث» مطرح است، که همان حدوث واقعی مسبوق به عدم ماسوی الله می باشد که با انحصار قدمت و اَزَلیّت حضرت حق سازگار است.
مرحوم شهید مطهری در شرح مبسوط منظومه شان، تاریخچه این مطلب و تقسیم بندی حدوث را به ذاتی و زمانی بیان نموده اند.
آن چه در روایات و خطب و مدارک و حیانی آمده است، به همان معنای لغوی متفاهمی است که همه عقلا داشته اند و اصطلاحات فلاسفه بعدها پدید آمد و بر مدارک وحیانی تحمیل شد.
باری، امام علی علیه السلام در- خطبه 101- می فرمایند:
الأوَّل قَبل كُلِّ أوَّل. یعنی: (حضرت حق اَزَلی و اَبَدی است) اوّل است پیش از هر اوّلی؛ یعنی ابتدایی برای او نیست و اَزَلی است.
و در ادامه همین عبارت آمده است:
وَ اَلْآخِرُ بَعْدَ کُلِّ آخِرٍ. هر چیزی به غیر از ذات مقدّس حضرت حق، آخِری دارد و فناپذیر است. موجودات پس از خلقت، اگر اَبَدی هم باشند، ولی قابلیّت فنا را دارند و فنای آن ها ممکن است. با توجه به این ،فرض، دارای «آخِر» می شوند
ولى ذات مقدّس حضرت حقّ «آخِر» است، بارها یادآوری شد که: حضرت حقّ «اوَّل» و «آخِر» ندارد. اوَّل و آخِری که در غیرذات مقدّس حضرت حقّ مطرح است، درباره خدا مطرح نیست؛ او «اوَّل» است، یعنی کنار ابتدایی ندارد و «اَزَلی» است و «آخِر» است؛ یعنی «اَبَدی» است.
آن گاه می فرمایند: بِأَوَّلِیَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ أَوَّلَ لَهُ، وَ بِآخِرِیَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ به این که حضرت حقّ اوّل است، ایجاب می کند که اوّل نداشته باشد؛ زیرا وقتی که فرض شده او اوّل است، یعنی معلول نیست و هر آن چه که هست وابسته به اوست و او خود وابسته به چیزی نیست معلول که نشد ابتدا ندارد و اوَّلی برای او نیست. چون اگر ابتدایی داشته باشد، باید معلول باشد. (پدیده، بدون پدیدآورنده، امکان ندارد). هر ممکنی، ابتدایی دارد، ولی حضرت حقّ که اوّل است، ابتدایی ندارد. بنابراین، اوّلیّت حضرت حقّ، یعنی همان اَزَلیّت او، لازمه مصنوع نبودنش، وجوبِ وجود است؛ یعنی وجود بی ابتدا و بی انتها که در جمله بعدی بیان می شود.
و بِآخِرِیَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ. این عبارت، بسیار لطیف است. همان چیزی که برای خدا اثبات می شود، از او نفی می شود. آخِر است، یعنی اَبَدی است، آخِر و انتها ندارد؛ چون اگر برایش آخر و انتهایی بود، با وجوبِ وجود سازگاری نداشت، حال آن که وجودش وجوب دارد.
بِأَوَّلِیَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ أَوَّلَ لَهُ، وَ بِآخِرِیَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ. این عبارت را طوری دیگر نیز معنا کرده اند. بنابر تقریر اوّلی که عرض شد، چهار ضمیری که در جمله هست، به خدا بر می گردد. «بِأَوَّلِیَّتِهِ» یعنی به اوّلیّت حق متعال «وَجَبَ اَنْ لاَ أَوَّلَ لَهُ» يعنى: «لا أَوَّلَ لحَقِّ الْمُتَعال». منتهی منظور از «بأوَّلیّته» یعنی ابتداء نداشتن حضرت حق «وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ» یعنی: قطعی است که چیزی قبل از او نبوده و اوست که اَزَلی است. «وَ بِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا آخرَ لَهُ» یعنی: «بآخريَّة حَقّ المُتَعالِ، وجَبَ أَنْ لاَ آخرَ لَهُ». يعنى انتها نداشتن حضرت حق قطعی است که چیزی بعد او نخواهد بود و اوست که ابدی است.
ابن ابی الحدید در این باره تقریر دیگری دارد؛ وی می نویسد: دو ضمیر را به حضرت حق برگردانیم و دو ضمیر دیگر را به آن چه که مصنوع حضرت حق است (یعنی ماسوی الله) برگردانیم. «بأوَّلیَّتِه» یعنی بأوّليّة المخلوق (آن چه مصنوع حضرت حق است و اوّل دارد). این اوّلیّت موجودات، دلیل است بر این که ذات حضرت حق اوّل ندارد.
این سخن امام علیه السلام، مانند عباراتی است که در جاهای دیگر فرموده اند؛ از جمله این سخن که:
بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لا مَشْعَرَ لَهُ وَ بِتَجْهِیرِهِ اَلْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ جَوْهَرَ لَهُ. (1) در این جا نیز «بأوَّلیَّتِه» یعنی به اوّل داشتن موجودات و معلول ها و مخلوقات، وَجَبَ أن لا أوَّل له؛ زیرا اوّل داشتن، مُلازم است با معلول بودن و فرض این است که حضرت حقّ معلول نیست. این اوَّلیّت برای او معنا ندارد. همچنین «و بآخريَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا آخِرَ لَهُ» یعنى بآخريّة المعلول، موجودات همه
1) الكافى، ج 1، ص 139.
معالیل اند و چون معالیل اند، همه دارای آخرند نه این که خارجاً و تحقّقاً هم باید نهایت داشته باشند ممکن است ما اَبَدی باشیم، امّا همین که قابل فنا هستیم، این تعبیر صدق می کند که نهایت داریم.
این که موجودات آخِر و نهایت دارند، «وجب اَن لا آخر له» مُوجب می شود و اثبات می کند که برای حضرت حق آخِر و نهایتی نباشد؛ چون آن چه که در موجودات ممکن است، در حضرت حقّ امکان ندارد. آخر داشتن - که نهایت داشتن است - در غیر حضرت حق جزو صفات آن هاست؛ زیرا قابل فنااند. طبیعی است که این صفت در حضرت حق راه ندارد؛ چرا که لازمه معلول بودن است و او معلول نیست و چون معلول نیست، اگر بخواهد آخر داشته باشد (یعنی اَبَدی نباشد)، خُلف لازم می آید.
این سخن، تقریر دوّمی است که بیان شده و مَحذوری هم ندارد و عبارت تحمُّل هر دو تقریر را دارد. پس هم می توان هر چهار ضمیر را به حضرت حق برگرداند و هم می شود دو ضمیر به حضرت حق برگردد و دو ضمیر دیگر به موجودات و معالیل برگردانده شود.
1- حدید، 3
2- اخلاص، 1-4
3- انبیاء، 22
4- شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 203.
5- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 9، ص 148
6- التوحيد، ص 296، ج 6.
7- همان، ص 295، ح 5؛ بحار الانوار، ج 3، ص 50، ح 24.
8- الكافى، ج 1، ص 139.
علاوه بر قرآن کریم و نهج البلاغة؛
ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغة، به تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احياء الكتب العربية، بی تا.
ابن بابویه (شیخ صدوق)، محمد بن على، التّوحيد، به تحقیق سیّد هاشم حسینی طهرانی، چاپ جامعه مدرّسین، قم، 1387ق.
ابن میثم بحرانی، کمال الدّین میثم بن علی، شرح نهج البلاغه، الطبعة الثانية، دار احياء التراث العربی، بیروت، 1401ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، چاپ سوّم به تحقیق علی اکبر غفّاری، دار الكتب الاسلاميه، تهران، 1388ق.
مجلسی محمّد باقر، بحار الانوار، مؤسّسة الوفاء، بيروت، 1403ق.
حجّت الاسلام جعفر فاضل
همان طور که در شماره پیشین آمد، دعای افتتاح در کتاب نفیس تهذيب الاحكام، تأليف شیخ طوسی نقل شده و علّامه مجلسی صاحب مجموعه عظیم بحار الانوار نیز آن را از کتاب اقبال الأعمال تأليف سیّد بن طاووس، دانشمند بزرگوار شیعه نقل کرده است. سیّد بن طاووس در کتاب اقبال الأعمال این دعا را با ذکر سندی به محمّد بن عثمان وکیل دوّم امام زمان علیه السلام رسانده و او دعا را از شخص امام زمان علیه السلام نقل می کند.
بخش نخست شرح این دعا، در شماره پیشین مجلّه درج گردید. در این شماره بخش دوّم آن، از عبارت «الْحَمْدُ لله الذي يَخْلُقُ وَلَمْ يُخلَق﴾ به بعد، تقدیم می گردد. امید است که مورد استفاده خوانندگان گرامی قرار گیرد؛
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي يَخْلُقُ و لَمْ يُخلَق ويَرزُقُ و لا يُرزق و يُطْعِمُ ولا يُطْعم و يُمِيتُ الأحياء و یُحْیِی اَلْمَوْتَی وَ یُمِیتُ اَلْأَحْیَاءَ وَ هُوَ حَیٌّ لاَ یَمُوتُ بِیَدِهِ اَلْخَیْرُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. یعنی: حمد و سپاس ویژه خدایی است که می آفریند ولی خود آفریده نشده است و روزی می دهد ولی خودش روزی داده نشود و خوراک می دهد ولی خودش از کسی خوراک نمی گیرد و زندگان را می میراند مردگان را زنده می کند و او زنده است و نمی میرد، خیر به دست اوست و او بر هر کاری تواناست.
خدای سبحان بنابر یک تقسیم، دارای دو نوع صفت است: یکی «صفات فعل» و دیگری «صفات ذات». صفاتی مانند: خالقیّت، رزّاقیّت، زنده ساختن (= إحياء) و میراندن (= إماته) از صفات فعل است؛ اما صفاتی مانند دارا بودن «حیات» و «قدرت» از صفات ذات است.
سه صفت است که شاید نسبت به همه صفات خداوند جامعیت داشته باشد. آن صفات عبارت اند از:
1- حیّ 2- علم 3- قدرت
صفات فعلی مثل خالقیت، رازقیت، زنده ساختن و میراندن همه برگشت به صفت قدرت خداوند دارد و بر اساس قدرت خداوند است.
هر چه هست، ساخته خداست ولی خداوند غنی بالذات است و سازنده ندارد و اگر فرض شود او نیز ساخته شده است، خدا نخواهد بود. وجودی که ذات او بودن است، فرض نبود درباره او بی مورد است. لذا طرح این سؤال که چه کسی خدا را خلق کرده است، اساساً بی مورد و غلط است و نشان عدم شناخت خداست. مثل این است که در مورد آب که ذاتاً «تر» است سؤال شود چرا آب تر است. هر چیزی به آب خیس است ولی خیسی آب از خودش هست و لذا سؤال بردار نیست. به همین منوال، هستی هر چیزی به خداست و ولی هستی خدا از خودش هست و سؤال بردار نیست.
خداوند اگر سازنده داشته باشد، نیازمند خواهد بود و در این صورت اصلاً خدا نخواهد بود؛ بنابراین، فرض پذیرش خدا، مساوی با غیر مخلوق بودن اوست.
خدای متعال به همه روزی می دهد ولی او نیازمند کسی و چیزی نیست و نیاز به کمک و روزی ندارد. اساساً ذات غنى خدا، نیاز به هیچ چیز ندارد و او بی نیاز مطلق است.
مرگ و زندگی همه موجودات به دست خداست و کسی نمی تواند از حیطه قدرت او خارج شود؛ او زنده ای است که مرگ ندارد؛ همه کارهای نیک دست اوست و او بر هر کاری تواناست.
در مجموع:
صفت «حیّ» بودن پروردگار و نیز قدرت حضرت حق، اساس آن می شود که خلق کند، روزی دهد، بمیراند و زنده کند. چه موجودی که زنده نباشد منشأ اثر نیست و موجودی که قدرت نداشته باشد نیز منشأ اثر نیست و اما توجه به بی نیازی حضرت حق که همان مفهوم خالقیت است منشأ آن می شود که نیازمند کسی یا چیزی نباشد.
سرّ این که خداوند نیازمند نیست این است که در صورت نیاز محل حوادث است و قدیم نخواهد بود و در این صورت نیاز به محدث خواهد داشت، بنابر این آن گاه که گفته می شود خدا نیازمند نیست یعنی ذات او محل حوادث [ تغییر و تغیّر] نیست یعنی ابدی و ازلی است، اگر «حیّ» است زنده ای که هرگز «لایموت» و اگر قادر است قدرت او تحدید نمی شود لذا «هو على كل شی قدیر» چه در صورت تحدید (دارای اندازه) قابلیت نقصان و زیاده دارد و در ذاتش حدوث راه خواهد یافت.
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَ رَسُولِکَ وَ أمِینِکَ وَ صَفِیِّکَ وَ حَبِیبِکَ وَ خِیَرَتِکَ مِنْ خَلْقِکَ وَ حَافِظِ سِرِّکَ وَ مُبَلِّغِ رِسَالَاتِکَ أفْضَلَ وَ أحْسَنَ وَ أکْمَلَ وَ أجْمَلَ وَ أزْکَی وَ أنْمَی وَ أطْیَبَ وَ أطْهَرَ وَ أسْنَی وَ أکْثَرَ مَا صَلَّیْتَ وَ بَارَکْتَ وَ تَرَحَّمْتَ وَ تَحَنَّنْتَ وَ سَلَّمْتَ عَلَی أحَدٍ مِنْ عِبَادِکَ وَ أنْبِیَائِکَ وَ رُسُلِکَ وَ صَفْوَتِکَ وَ أهْلِ الْکَرَامَةِ عَلَیْکَ مِنْ خَلْقِکَ یعنی: خدایا درود فرست بر محمد بنده و فرستاده و امین و برگزیده و دوست و بهترین خلق و حافظ راز و رساننده پیامت، برترین و نیکوترین و زیباترین و کامل ترین و پاکیزه ترین و پربارترین و خوشبوترین و پاک ترین و بلندترین و بیشترین درودی که فرستادی و برکتی که دادی و رحمتی که فرستادی و مهری که ورزیدی و تحیتی که فرستادی به بندگان و انبیاء و فرستادگان و برگزیدگانت و کسانی که از میان خلقت در نزد تو احترام داشتند.
از اول دعا تا این فراز، تمامی عبارت ها در ستایش و ثنای خدا است و تاکنون درخواستی بیان نشده است. ادب در مقابل حضرت حق، اقتضا می کند که فوراً درخواست خود را بیان نکنیم. از آداب دعا این است که در آغاز از ثنای خدا شروع کنیم. آن گاه نعمت های خدا بیان گردد و از آن تشکر شود و سپس اگر درخواستی هست، بیان شود. البته اگر کسی بی مقدمه هم درخواستی کند، خداوند کریم است و اگر صلاح باشد اجابت می کند ولی این دلیل بر آن نیست که ادب در دعا، در مقابل حضرت حق تعالی، رعایت نشود.
حال که نوبت درخواست رسیده است، اولین درخواست ما از خدای تعالی درود به کسی است که بِبِقَائِهِ بَقِیَتِ الدُّنْیَا وَ بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَاء وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْاَرْضُ وَ السَّمَاءُ (1)و آن شخص نیست مگر وجود مقدس و پاک حضرت رسول مقدس اسلام صلی الله علیه و آله که با زحمات بسیار و تحمل مشقات راه سخت و پر پیچ و خم سعادت را برای ما آشکار نمود و آن چه که ممکن نبود با عقل محدود به آن برسیم به ما عطا نمود.
درود به رسول خدا و خاندان پاکش، احترام است، ادب است، ادای مزد رسالت است، بیان اعتقاد است، شکر و سپاس است و دارای آثار وضعی و روحی بسیاری در وجود انسان است کسی که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله درود فرستد، همه عالم به او درود خواهند فرستاد. (2)
عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد عن اسماعيل بن مهران عن الحسن بن علي بن ابى حمزة عن ابيه و حسين بن ابى العلاء عن ابى بصير عن ابي عبد الله علیه السلام قال: إذا ذكر النبي صلی الله علیه و آله فاكثِروا الصَّلاةَ عليه فإنَّه مَنْ صَلَّي عَلَي النَّبي صَلاة واحِدَة صَلَّى الله عَلَيْهِ أَلْفَ صَلاة في ألف صَفّ مِن الْمَلائِكَةِ وَ لَمْ يَبقِ شَيْءٍ مِمَّا خَلَقَهُ الله إِلّا صَلَّي عَلَي الْعَبْدِ لصلاه الله عليه و صلاه ملائكته فمن لم يرغب في هذا فهو جاهل مغرور قد بريء الله منه و رسوله و اهل بيته.
رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند: کسی که به من درود فرستد، من ده برابر به او درود می فرستم و درود رسول اکرم صلی الله علیه و آله به شکل کمک در دنیا و آخرت و رفع مشکلات و شفاعت گناهان و... تجلی خواهد کرد.در باب صلوات کتاب های مفید و مؤثری نوشته شده است که توصیه داریم آن ها مطالعه شود بخصوص کتابی بنام فضایل صلوات که بسیار جامع و خوب است.
حضرت محمد بن عبد الله صلی الله علیه و آله، دارای فضایل بسیار است که «لا تُعَّدوَ لا تُحصي». اما درباره حضرت رسول صلی الله علیه و آله با آن مقام شامخی که دارند می گوییم عبد و مخلوق خداست و ایشان را نه خدا می دانیم و نه پسر خدا و مانند قوم مسیح که حضرت عیسی علیه السلام را پسر خدا و قوم یهود که عُزیر را پسر خدا دانستند و گمراه شدند، نیستیم. در تشهد نماز هم، هر روز می گوییم وَ اَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه.
در ادامه دعا چنین آمده است:
خدای متعال از میان خلقش حضرت محمد صلی الله علیه و آله را برگزید: «صَفِيِّكَ»؛ و او را دوست خود قرار داد: «حَبيبكَ» و به او اسرارش را عطا نمود: «حافِظِ سِرِّكَ» و وی را امین دانست: «أَمِينِكَ» و پیام هایش را به وسیله او به مردم رسانید: «مُبَلِّغِ رِسالاتِكِ» و بدین شکل است که حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله، فرستاده اوست: «رَسُولِكَ».
مطابق روایات، خدای متعال در ابتدا نوری را خلق کرد و آن را دو نیم نمود. یک قسمت را رسول اکرم صلی الله علیه و آله و یک قسمت را وصی رسول امیرالمؤمنین علیه السلام قرار داد. بنابراین اولین مخلوق این نور است و قبل از آن چیزی نبوده است. بنابراین منظور از «صَفِيِّكَ» چیست؟
منظور از این که خدای متعال حضرت رسول صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام را برای امر رسالت و امامت برگزیده، این نیست که مخلوقاتی را خلق نمود و بعد از امتحان از ایشان حضرت رسول و حضرت امیر علیه السلام را انتخاب کرد؛ بلکه منظور این است که خداوند بخاطر هدایت بشر، نوری را خلق نمود که در آن هیچ ظلمتی نیست و آن نور را محمد و علی نام گذاشت، و این لطفی است که خدای تعالی به همه بشریت نمود. ممکن است کسی بگوید چرا این لطف به من نشده است؟ در پاسخ می گوییم ما و منی وجود ندارد. حالا که خلق شدیم نام من بر خود می گذاریم ولی قبل از خلق، ما و منی وجود نداشت. خدای تعالی به خاطر جودش تصمیم به خلق افرادی نمود که به آنان ابراز محبت کند و رحمتش را نثارشان کند و برای تکمیل این رحمت، پیش از این نورهایی را خلق نمود که باعث هدایت این افراد شوند. این مطلبی است بسیار دقیق که برای فهم آن باید بسیار اندیشه کرد و در روایات تأمل نمود.
نکته ای که برای همه اگر فکر کنند کاملاً قابل درک است این است: اگر به سه نفر که هیچ طلبی از شما ندارند نه از روی نیاز بلکه از روی جود و احسان سه مبلغ متفاوت هدیه کنید. مثلاً به نفر اول هزار تومان و به نفر دوم دو هزار تومان و به نفر سوم سه هزار تومان بدهید اگر نفر اول اعتراض کند چرا به من کم دادی و بگوید به من ظلم شده است در پاسخ می گوییم به تو تفضل شده است و ظلمی نشده منتهی به افراد دیگر تفضل بیشتری شده است، لذا همه باید تشکر کنند. خدا به یکی تفضل کامل می کند می شود رسول الله صلی الله علیه و آله، می شود امیر المؤمنین علیه السلام و به دیگری تفضل کم تری، می شود سلمان و یکی با تفضل کمت ری ... و در نتیجه به همه لطف شده است و کسی طلب کار خدا نیست که از خدا درخواست بیشتر کند
و همه باید شکرگزار باشند زیرا به همه عنایت شده است.
قلب رسول خدا صلی الله علیه و اله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، گنجینه حفظ اسرار الهی است که به هیچ وجه آن اسرار را فاش نکنند مگر برای اهلش. در سلام به وجود مقدس امام زمان علیه السلام می گوییم السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا حَافِظَ مَكنونِ أسْرارِ الرَّبّانيَّة.
آن اسرار چیست؟ ما نمی دانیم و اگر می دانستیم که اسرار نبود ولی به طور کلی می دانیم که خداوند تمامی علوم را به اهل بیت علیهم السلام داده است و تنها یک علم را نزد خود مخفی قرار داده است. (1)
بهترین، پاک ترین، بلندترین و زیباترین درود را برای رسول خدا صلی الله علیه و آله درخواست می کنیم زیرا او بهترین و پاک ترین و بلندترین و زیباترین خلق خداست. همان طور که خداوند به خوبان قبل، درود فرستاد و به آن ها برکت داد و آنان را مورد محبت و لطف خاص خود قرار دارد بی شک طبق قاعده حکمت و عدل، بهترین خلق خود را نیز مشمول بهترین درود و برکت و محبت و لطف خود قرار خواهد داد. و این درخواستی است که ما نیز از خداوند داریم زیرا کارهای ما نیز باید حکیمانه باشد.
اللهُمَّ وَصَلِّ عَلَى عَلِيَّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَصِيَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَ عَبْدِكَ وَ وَلِيِّكَ وَ أَخِي رَسُولِكَ، وَ حُجَّتِكَ عَلى خَلْقِكَ، وَ آيَتِكَ الْكُبْرَى وَ النَّبَأ العظيم یعنی: خدایا به حضرت علی امیرمؤمنان و جانشین فرستاده پروردگار جهانیان بنده و نماینده ات و برادر رسولت و حجتت بر خلقت و نشانه بزرگت و خبر عظیم درود فرست.
از این قسمت به بعد، معارف بلند و مهمی درباره اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بیان می شود که بسیار باید غنیمت شمرد.
بعضی گمان کرده اند که «صلوات» مخصوص رسول الله صلی الله علیه و آله است و فرستادن صلوات برای اهل بیت علیهم السلام عصمت روا نیست. در این قسمت از دعا نسبت به حضرت علی علیه السلام می خوانیم «صل على اميرالمؤمنین». قرآن کریم نیز، نسبت به کسانی که در مصیبات صابرند فرموده است بر آنان صلوات و رحمت است.
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا: إِنَّا اللَّهَ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ. (2) یعنی: کسانی که چون مصیبتی به آن ها رسد بگویند: ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم؛ بر اینان از ناحیه پروردگارشان صلوات و درود است و رحمت است و اینان هدایت یافتگان اند.
در این فراز، در ضمن تقاضای درود برای حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام، چند صفت و فضلیت حضرت امیر، که از اهمّیّت بیشتری برخوردار است بیان شده؛ که به صورت فهرست وار عبارت است از:
1- لقب امیرالمؤمنین علیه السلام که مختص آن حضرت است.
2- جانشینی بلا فصل رسول خدا صلی الله علیه و آله که ویژه آن حضرت است.
3- علی علیه السلام، عبد و بنده خدای متعال است.
4- نماینده حضرت حق جَلَّ و عَلا است.
5- علی علیه السلام برادر رسول خداست. این فضیلت نیز، مختصّ آن حضرت است.
6- حجّت خدای متعال بر آفریدگان است.
7- علی علیه السلام، نشانه و آیت بزرگ الاهی است.
8- على علیه السلام، همان نَبَأ (= خبر) عظیم مذکور در قرآن است. این فضیلت نیز مختص ایشان است.
لقب «امیرالمؤمنین» ویژه حضرت علی علیه السلام است و کسی حق ندارد این لقب را درباره کسی جز ایشان به کار بَرَد. در روایت است که هر کس به جز حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام این لقب را برای خود انتخاب کند، دروغ گو است و افترا زده است.
در این قسمت می خواهم پرده ای از حقیقت این لقب بردارم تا مشخص شود معنای واقعی «امیرالمؤمنین» چیست و این لقب از سوی چه کسی و چه زمانی بر حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام نهاده شده است.
حضرت علی علیه السلام، از سوی خدای متعال و در عالم ذَرّ به لقب «امیر المؤمنين» مفتخر شدند. امام باقر علیه السلام فرمودند: اگر مردم می دانستند خدای متعال چه زمانی حضرت علی علیه السلام را به لقب «امیرالمؤمنین» مفتخر فرمود، هرگز فضل و فضلیت و برتری و رهبری او را انکار نمی کردند.
همان طور که حضرت محمّد بن عبد الله صلی الله علیه و آله، از ابتدای خلقت به عنوان «نبی» و «رسول» آفریده شده و فرموده است: «من نبی بودم، در حالی که حضرت آدم هنوز بین آب و گل بود»، حضرت علی علیه السلام نیز از ابتدای آفرینش به عنوان «وصی» و «امیرالمؤمنین» خلق شده است. علّامه حلی در کتاب کشف الحق و نهج الصدق از رسول خدا صلی الله علیه و اله این حدیث را نقل کرده است که: «علی بن ابی طالب، امیرالمؤمنین بود، در حالی که حضرت آدم هنوز بین روح و جسد قرار داشت». این مطالب با قواعد خلقت نوری کاملاً سازگار است؛ زیرا ما می دانیم که خدای متعال در ابتدا نوری را آفرید؛ نیمی از آن را نبی و نیم دیگر را وصی قرار داد که آن وصی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است و خدای متعال او را «امیرالمؤمنین» لقب داد.
اما معنای «امیرالمؤمنین» چیست؟ معنای واضحی که از خود واژه «امیر» استفاده می شود این است که حضرت علی علیه السلام فرمانده همه مؤمنان است؛ از اوّلین و آخرین؛ خواه آن مؤمن از صنف آدمی باشد یا از جنس جن و فرشتگان. با توجه به کلمه «ایمان» که تعریف آن توسط شخص رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله بیان شده است که فرمودند: یَا عَلِیُّ حُبُّکَ إِیمَانٌ وَ بُغْضُکَ کُفرٌ کاملاً واضح است که مؤمن کسی است که نسبت به حضرت علی علیه السلام حب راستین داشته باشد و حب راستین حبی است که بر اساس معرفت باشد یعنی بداند علی ولی و فرمانده اوست و بدین جهت اطاعت داشته باشد.
مطلب دیگر که در سطح بالاتری است این است که حضرت علی علیه السلام را خداوند «امیر المؤمنین» نامید زیرا همه مؤمنین روزی خور اویند و اگر علمی است و اگر کمالی است همه در شعاع ولایت و اطاعت اوست. لذا او اميرالمؤمنین است یعنی سرپرست و روزی دهنده علمی مؤمنین است.
از امام باقر و از امام صادق علیهما السلام هم روایت داریم که فرمودند: إِنَّمَا هُوَ مِنْ مِیرَهِ اَلْعِلْمِ يا لِأَنَّ مِیرَهَ اَلْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ هُوَ کَانَ یَمِیرُهُمُ اَلْعِلْمَ. (1)
بعدها خلیفه دوم این لقب را مثل خود حکومت، غصب کرد. اهل سنت از عایشه (البداية والنهاية، ج7، ص 150) نقل کردند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله این لقب را به عمر داد در حالی که علاوه بر خدشه در سند، چنین چیزی ممکن نیست زیرا آن زمان مسئله حکومتی در کار نبود و رسول اکرم صلی الله علیه و آله او را نصب هم نکردند. (2)
در همین کتاب آمده است خلیفه دوم این لقب را بر خود گذاشت و در تاریخ المدینه، ج 2، ص 677 نیز نوشته شده است که مغیره بن شعبه اولین کسی بود که بر این لقب تأکید کرد و به خلیفه دوم به خاطر این لقب تحیت گفت.
اَخی رَسُولِکَ تمام تواریخ نوشته اند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله برای هر شخصی برادری که همسنگ او بود انتخاب نمودند و حضرت امیر علیه السلام را برادر خود قرار دادند و فرمودند یا علی تو برادر من در دنیا و آخرتی. اشاره به این که در بهشت هم در مقام هم و در کنار هم خواهیم بود.
حضرت امیر علیه السلام همواره خود را چنین معرفی می کردند انا عبدالله و اخو رسول الله (3)و به این عنوان بسیار افتخار (4)می نمود و فرمودند هر کسی بعد از من چنین ادعایی کند دروغ گو است. تنها کسی که در دایره امکان سمت برادری رسول خدا صلی الله علیه و اله را دارد حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است. سمتی که دشمنان را بسیار ناراحت می کرد و حقانیت حضرت امیر علیه السلام را همواره گوشزد می نمود.
این سمتی است که دو هزار سال قبل از خلقت آسمان و زمین بر در بهشت نوشته شده بود که مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَخُو رَسُولِ اللَّهِ. (5)
حُجَّتِکَ عَلی خَلْقِکَ حجة الله یعنی کسی که خدای تعالی به او احتجاج می کند. تمام انبیاء حجة الله هستند که خدای تعالی روز قیامت به مردمی که راه معصیت و گناه را پیشه کردند احتجاج می کند که مگر به شما استاد و اسوه خوبان را ندادم؟ آیا برای شما راهنما نفرستادم؟ آیا مطالب، بوسیله آنان به شما نرسید؟
اگر خدا پیامبران و امامان را برای ما نمی فرستاد با توجه به محدودیت عقل (6)، ما حرفی برای گفتن داشتیم که خدایا چرا برای ما کسی را نفرستادی که هدایت یابیم. (7)ولی حال که خداوند از جود و رحمتش بهترین ها
1) بحار، ج 37، ص 295، روایة 11، باب 54
2) ابن اثير، البداية والنهاية، ج 7، ص150.
3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20، باب 273، ص 286- انا عبدالله و اخو رسول الله لا يقولها بعدي الا كذاب.
4) بحار، ج 38، ص، 340 رواية 14، باب 68- اخبرنا ابو طاهر احمد بن محمد بن غشمه العدل باسناده عن ابن عباس قال رسول الله صلی الله علیه و اله لعلي انت اخي و صاحبى اميرالمومنين علیه السام في خطبه البصره انا عبدالله و اخو رسول الله و انا الصديق الاكبر و الفاروق الاعظم لا يقوله غيري الا كذاب فهو عبد الله علي معنى الافتخار كما قال كفي لى فخرا ان اكون لك عبدا.
5) بحار، ج 27، ص 9 رواية 18- كشف من مناقب الخوارزمي عن جابر بن عبد الله الانصاري قال قال رسول الله صلی الله عله و اله مكتوب علي باب الجنه محمد رسول الله علي بن ابى طالب اخو رسول الله قبل ان يخلق الله السماوات و الارض بالفي عام.
6) الكافي ج 1، ص 25، رواية 22- علي بن محمد عن سهل بن زياد عن محمد بن سليمان عن علي بن ابراهيم عن عبد الله بن سنان عن ابي عبد الله علیه السلام قال حجه الله علي العباد النبي و الحجه فيما بين العباد و بين الله العقل.
7) كافى، ج 1، ص 180، رواية 3- محمد بن يحيى عمن ذكره عن الحسن بن موسي الخشاب عن جعفر بن محمد عن كرام قال قال ابو عبد الله علیه السلام لو كان الناس رجلين لكان احدهما الامام و قال ان آخر من يموت الامام لئلا يحتج احد علي الله عز و جل انه تركه بغير حجه الله عليه.
را فرستاده است، بر همه حجت تمام می شود و هیچ راهی برای گریز از محکمه عدل الهی نیست زیرا خداوند به این بزرگان احتجاج می.کند
حضرت امیر علیه السلام مثل حضرت رسول صلی الله علیه و آله حجت خداست که روز قیامت به او احتجاج شود. یعنی خدای تعالی به حضرتش احتجاج می کند که ای مردمی که راه ولایت را نرفتید مگر علی را نشناختید؟ مگر ما او را برای شما نصب نکردیم؟ مگر پیام غدیر خم را نشنیدید؟ مگر احکام الاهی به وسیله او به شما نرسید؟
وَ آيتِكَ الْكُبْرِي وَ النَّبَاءِ الْعَظيمِ حضرت علی علیه السلام همچون رسول خدا صلی الله علیه و آله، «آیة الله العُظمي» (نشانه بزرگ خداوند) هستند. خود حضرت فرمودند: أَنَا آیةُ اللَّهِ الْعُظْمی. (1)لذا توصیه داریم که به مراجع عظام گفته نشود: «آية الله العُظمي» زیرا «آية الله العُظمي» فقط امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام است، نه دیگران. بهتر است این تعبیر و لو جنبه اصطلاحی پیدا کرده، عوض شود و به مراجع بزرگوار گفته شود: «آیة الله الأعظم». (2)
حضرت امیر فرمودند: به خدا سوگند نشانه ای بزرگ تر و خبری مهم تر از من وجود ندارد. (3)در بعضی از روایات (4)بیان شده است که مراد از آن خبر، مسأله ولایت و جانشینی حضرت امیرمؤمنان علیه السلام است که واقعاً هم خبری مهم تر از آن در دنیا وجود نداشته و ندارد اما مراد از این که حضرت امیر نشانه بزرگ خداست، چیست؟ یعنی به وجود حضرت استدلال به وجود خدای متعال می شود. خدای متعال پیش از خلقت هر چیزی نوری را آفرید و آن نور را دو نیم کرد که نصف آن را نبی اکرم صلی الله علیه و آله و نصف آن را حضرت امیر علیه السلام قرار داد. بنابراین اولین مخلوق، رسول الله و امیرالمؤمنین علیهما السلام است. از خلقت این دو بزرگوار است که ما پی به وجود خدا می بریم؛ زیرا هر مخلوقی خالقی دارد. البته هر مخلوقی نشان از خالق می دهد و به هر مخلوقی می توان گفت که «آیة الله» است. ولی از آن جا که حضرت رسول و حضرت امیر علیهما السلام «آية الله العُظمي»، از هر جهت کامل و جامع اند، نسبت به ایشان «آیة الله العظمی» گفته می شود. نکته دیگر این که چون مردم بوسیله این دو بزرگوار به خداوند معرفت کامل - به قدر وسع بشری - پیدا کرده اند از این جهت هم آية الله العظمي هستند.
حضرت رسول صلى الله عليه و سلم تصریح فرمودند: که حضرت علی «آیة الله العُظمی»، قبل از عیسی و موسی و قبل از همه پیامبران حتی قبل از حضرت آدم علیه السلام، به لقب امیرالمؤمنین منسوب شدند. (5)ریشه این نام گذاری به عالم «الست» بر می گردد آن گاه که خدای تعالی بر ربوبیت خویش و رسالت رسول الله و ولایت امیر المؤمنین علیهما السلام از همه اقرار گرفت، در آن جا بود که خدای اعلام نمود که علی امیرمؤمنان علیه السلام (6)است.
اما معنای امیر المؤمنین چیست؟ معنای ظاهریش که حتماً مراد است یعنی حضرت، امیر همه مؤمنان است ولی وقتی در روایت کند کاو می کنیم، می بینیم معنای دقیق تری نیز اخذ شده است امیر از میره است یعنی حضرت علی علیه السلام میره المؤمنین است.
1) كافى، ج 8، ص 30، رواية 4- قال امير المؤمنين؛ انى النبا العظيم و الصديق الاكبر.
2) وقتی می گویید آية الله العظمي، عظمي آيه است یعنی این شخص نشانه بزرگ خداست ولی وقتی می گویید آیه الله الاعظم، اعظم صفت الله است یعنی این شخص نشانه خداي بزرگ است.
3) کافى، ج 1، ص 207، رواية 3- مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ أَوْ غَیْرِهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ، إِنَّ اَلشِّیعَهَ یَسْأَلُونَکَ عَنْ تَفْسِیرِ هَذِهِ اَلْآیَهِ: عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِیمِ قَالَ: «ذَلِکَ إِلَیَّ، إِنْ شِئْتُ أَخْبَرْتُهُمْ، وَ إِنْ شِئْتُ لَمْ أُخْبِرْهُمْ ثُمَّ قَالَ: - لَکِنِّی أُخْبِرُکَ بِتَفْسِیرِهَا». قُلْتُ: عَمَّ یَتَساءَلُونَ ؟ قَالَ: فَقَالَ: «هِیَ فِی أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ، کَانَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ) یَقُولُ: مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آیَهٌ هِیَ أَکْبَرُ مِنِّی، وَ لاَ لِلَّهِ مِنْ نَبَأٍ أَعْظَمُ مِنِّی).
4) کافى، ج 1، ص 418، رواية 34- الحسين بن محمد عن معلي بن محمد عن محمد بن اورمه و محمد بن عبد الله عن علي بن حسان
5) البحار، ج 37، ص 337، رواية 80، باب 54- عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: أَقْبَلَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقَالُوا یَا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْکَ وَ آلِکَ جَاءَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ إِنَّ عَلِیّاً سُمِّیَ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ قَبْلِی قِیلَ یَا رَسُولَ اَللَّهِ قَبْلَکَ قَالَ وَ قَبْلَ عِیسَی وَ مُوسَی فَقَالُوا وَ قَبْلَ عِیسَی وَ مُوسَی قَالَ وَ قَبْلَ سُلَیْمَانَ وَ دَاوُدَ وَ لَمْ یَزَلْ حَتَّی عَدَّدَ اَلْأَنْبِیَاءَ کُلَّهُمْ إِلَی آدَمَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ قَالَ إِنَّهُ لَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ آدَمَ طِیناً خَلَقَ مِنْ عَیْنَیْهِ دُرَّهً تُسَبِّحُ اَللَّهَ وَ تُقَدِّسُهُ قَالَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَأُسْکِنَنَّکِ رَجُلاً أَجْعَلُهُ أَمِیرَ اَلْخَلْقِ أَجْمَعِینَ فَلَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ أَسْکَنَ اَلدُّرَّهَ فِیهِ فَسُمِّیَ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ قَبْلَ خَلْقِ آدَم.
6) البحار، ج 36، باب 39، ص 178، رواية 171- و رَوَی الْعَلَّامَهُ أَیْضاً فِی کَشْفِ الْحَقِّ بِرِوَایَهٍ عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَالَ: لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ سُمِّيَ عَلِيٌ أمِيرَالمُؤمِنِينَ عَلَيهِ السَّلام مَا أنكَرُوا فَضلَهُ سُمِّيَ أمِيرَالمُؤمِنِينَ وَ آدَمُ بَينَ الرُّوحِ وَ الجَسَدِ قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ و إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ: بَلَى فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى: أَنَا رَبُّكُمْ وَ مُحَمَّدٌ نَبِيُّكُمْ وَ عَلِيٌّ أَمِيرُكُمْ
بنابر آن چه گذشت به این مهم دست می یابیم که ستایش مخصوص خدایی است که می آفریند، در صورتی که کرد خود آفریده نشده است و خلیفه ای که خدا برگزیده است برترین خلق خداست که اولین مخلوق خداست زیرا خداوند در ابتدا نوری را خلق نمود و آن را به دو قسمت تقسیم نمود یک قسمت رسول اکرم صلى الله عليه وسلم و یک قسمت امیر مؤمنان علیه السلام است. اطاعت او بر همه خلایق واجب است و سپس دریافتیم که آیة الله العظمی فقط مخصوص امیر مؤمنان علیه السلام است و شایسته تر آن است که مراجع عظام را آیة الله الاعظم (نشانه خداوند بزرگ) بنامیم و در نهایت مشخص شد حضرت علی علیه السلام بزرگ ترین نشانه خداست از وجود او استدلال تام به وجود خدا می شود.
1- کلینی، محمد بن يعقوب، الكافى، ج 2، ص 492، روایت 6.
عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ ، عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ ، عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ ، عَنْ أَبِیهِ ، وَ حُسَیْنِ بْنِ أَبِی اَلْعَلاَءِ ، عَنْ أَبِی بَصِیرٍ ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ ، قَالَ: قَالَ: «إِذَا ذُکِرَ اَلنَّبِیُّ (صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فَأَکْثِرُوا اَلصَّلاَهَ عَلَیْهِ، فَإِنَّهُ مَنْ صَلَّی عَلَی اَلنَّبِیِّ صَلاَهً وَاحِدَهً صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ أَلْفَ صَلاَهٍ فِی أَلْفِ صَفٍّ مِنَ اَلْمَلاَئِکَهِ، وَ لَمْ یَبْقَ شَیْءٌ مِمَّا خَلَقَ اَللَّهُ إِلاَّ صَلَّی عَلَی اَلْعَبْدِ لِصَلاَهِ اَللَّهِ عَلَیْهِ وَ صَلاَهِ مَلاَئِکَتِهِ، فَمَنْ لَمْ یَرْغَبْ فِی هَذَا فَهُوَ جَاهِلٌ مَغْرُورٌ، قَدْ بَرِیءَ اَللَّهُ مِنْهُ، وَ رَسُولُهُ وَ أَهْلُ بَیْتِهِ). 2- الكافى، ج 1، ص 147، رواية 8. عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ اِبْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ جَعْفَرِ اِبْنِ عُثْمَانَ عَنْ سَمَاعَهَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ وَهْبِ بْنِ حَفْصٍ عَنْ أبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ عِلْمَیْنِ: عِلْمٌ مَکْنُونٌ مَخْزُونٌ لاَ یَعْلَمُهُ إِلاَّ هُوَ، مِنْ ذَلِکَ یَکُونُ اَلْبَدَاءُ، وَ عِلْمٌ عَلَّمَهُ مَلاَئِکَتَهُ وَ رُسُلَهُ وَ أَنْبِیَاءَهُ فَنَحْنُ نَعْلَمُهُ.
3- بقره، 157 - 156.
4- بحار، ج 26، ص 278، رواية 20، باب 6
5- بحار، ج 37، ص 295، روایة 11، باب 54
6- ابن اثير، البداية والنهاية، ج 7، ص150.
7- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20، باب 273، ص 286- أَنَا عَبْدُ اَللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِ اَللَّهِ لاَ یَقُولُهَا بَعْدِی إِلاَّ کَذَّابٌ.
8- بحار، ج 38، ص، 340 رواية 14، باب 68- أَخْبَرَنَا أَبُو طَاهِرٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ غشمة [عشمة] الْعَدْلُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللّٰه علیه و آله لِعَلِیٍّ أَنْتَ أَخِی وَ صَاحِبِی. أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فِی خُطْبَةِ الْبَصْرَةِ: أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِ اللَّهِ و أَنَا اَلصِّدِّیقُ اَلْأَکْبَرُ وَ اَلْفَارُوقُ الْأَعْظَمُ لَا یَقُولُهُ غَیْرِی إِلَّا كَذَّابٌ فَهُوَ عَبْدُ اللَّهِ عَلَی مَعْنَی الِافْتِخَارِ كَمَا قَالَ: كَفَی لِی فَخْراً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً.
9- بحار، ج 27، ص 9 رواية 18- كشف مِنْ مَنَاقِبِ اَلْخُوارِزْمِیِّ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَنْصَارِیِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ : مَکْتُوبٌ عَلَی بَابِ اَلْجَنَّهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَخُو رَسُولِ اَللَّهِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اَللَّهُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِأَلْفَیْ عَامٍ.
10- الكافي ج 1، ص 25، رواية 22- عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: حُجَّهُ اَللَّهِ عَلَی اَلْعِبَادِ اَلنَّبِیُّ وَ اَلْحُجَّهُ فِیمَا بَیْنَ اَلْعِبَادِ وَ بَیْنَ اَللَّهِ اَلْعَقْلُ.
11- كافى، ج 1، ص 180، رواية 3- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مُوسَی اَلْخَشَّابِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ کَرَّامٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ : لَوْ کَانَ اَلنَّاسُ رَجُلَیْنِ لَکَانَ أَحَدُهُمَا اَلْإِمَامَ وَ قَالَ إِنَّ آخِرَ مَنْ یَمُوتُ اَلْإِمَامُ لِئَلاَّ یَحْتَجَّ أَحَدٌ عَلَی اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّهُ تَرَکَهُ بِغَیْرِ حُجَّهٍ لِلَّهِ عَلَیْهِ.
12- كافى، ج 8، ص 30، رواية 4- قال امير المؤمنين؛ إِنِّی اَلنَّبَأُ اَلْعَظِیمُ وَ اَلصِّدِّیقُ اَلْأَکْبَرُ.
13- وقتی می گویید آية الله العظمي، عظمي آيه است یعنی این شخص نشانه بزرگ خداست ولی وقتی می گویید آیه الله الاعظم، اعظم صفت الله است یعنی این شخص نشانه خداي بزرگ است.
14- کافى، ج 1، ص 207، رواية 3- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ وَ غَیْرِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ اَلشِّیعَهَ یَسْأَلُونَکَ عَنْ تَفْسِیرِ هَذِهِ اَلْآیَهِ «عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِیمِ» ؟ قَالَ: ذَلِکَ إِلَیَّ إِنْ شِئْتُ أَخْبَرْتُهُمْ وَ إِنْ شِئْتُ لَمْ أُخْبِرْهُمْ، ثُمَّ قَالَ: لَکِنِّی أُخْبِرُکَ بِتَفْسِیرِهَا، قُلْتُ: عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ؟ قَالَ: فَقَالَ: هِیَ فِی أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ. کَانَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَقُولُ: مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آیَهٌ هِیَ أَکْبَرُ مِنِّی، وَ لاَ لِلَّهِ مِنْ نَبَأٍ أَعْظَمُ مِنِّی.
15- کافى، ج 1، ص 418، رواية 34- اَلْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَهَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَسَّانَ
عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ کَثِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ : فِی قَوْلِهِ تَعَالَی: عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِیمِ قَالَ اَلنَّبَأُ اَلْعَظِیمُ اَلْوَلاَیَهُ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِهِ هُنالِکَ اَلْوَلایَهُ لِلّهِ اَلْحَقِّ قَالَ وَلاَیَهُ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ 16- البحار، ج 37، ص 337، رواية 80، باب 54- عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: أَقْبَلَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقَالُوا یَا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْکَ وَ آلِکَ جَاءَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ إِنَّ عَلِیّاً سُمِّیَ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ قَبْلِی قِیلَ یَا رَسُولَ اَللَّهِ قَبْلَکَ قَالَ وَ قَبْلَ عِیسَی وَ مُوسَی فَقَالُوا وَ قَبْلَ عِیسَی وَ مُوسَی قَالَ وَ قَبْلَ سُلَیْمَانَ وَ دَاوُدَ وَ لَمْ یَزَلْ حَتَّی عَدَّدَ اَلْأَنْبِیَاءَ کُلَّهُمْ إِلَی آدَمَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ قَالَ إِنَّهُ لَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ آدَمَ طِیناً خَلَقَ مِنْ عَیْنَیْهِ دُرَّهً تُسَبِّحُ اَللَّهَ وَ تُقَدِّسُهُ قَالَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَأُسْکِنَنَّکِ رَجُلاً أَجْعَلُهُ أَمِیرَ اَلْخَلْقِ أَجْمَعِینَ فَلَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ أَسْکَنَ اَلدُّرَّهَ فِیهِ فَسُمِّیَ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ قَبْلَ خَلْقِ آدَمَ.
17- البحار، ج 36، باب 39، ص 178، رواية 171- و رَوَی اَلْعَلاَّمَهُ أَیْضاً فِی کَشْفِ اَلْحَقِّ بِرِوَایَهٍ عَنِ اَلنَّبِیِّ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ قَالَ: لَوْ یَعْلَمُ اَلنَّاسُ مَتَی سُمِّیَ عَلِیٌّ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ مَا أَنْکَرُوا فَضْلَهُ سُمِّیَ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ آدَمُ بَیْنَ اَلرُّوحِ وَ اَلْجَسَدِ قَالَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالَتِ اَلْمَلاَئِکَهُ بَلَی فَقَالَ اَللَّهُ تَعَالَی أَنَا رَبُّکُمْ وَ مُحَمَّدٌ نَبِیُّکُمْ وَ عَلِیٌّ أَمِیرُکُمْ.
علامه فخر المحققین شیرازی، شرح زیارت جامعه کبیره، به تحقیق سید محمد جواد طبسی حائری، مؤسسه انتشارات فدک، ایران، 1417ق.
الحسينى الصدر، السيد على، فى رحاب الزيارة الجامعة، دار الغدیر، قم، 1424ق.
شبّر، السيد عبد الله، الانوار اللامعة، مؤسسة البعثة، تهران، 1407 ه ق.
ترسلی، حسن، مجمع الصلوات، سعید، مشهد، 1371ش.
مهدوی کنی، محمدرضا، ترجمه و شرح دعای افتتاح، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1386ش.
زمرّدیان شیرازی، احمد، بیان حقیقت - بیانات حضرت ولی عصر علیه السلام شرح دعای افتتاح، اسلامية، تهران.
نمازی شاهرودی، علی، اثبات ولایت، حیدری، تهران، 1385 ش.
الحسيني الصدر، السيد على، العقائد الحقّه، شریعت، قم، 1422 ه ق.
العلامة الحلى، نهاية المرام فی علم الکلام، تحقیق فاضل العرفان، اعتماد، قم، 1419 ه ق.
العلامة المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1363 ش.
ثقة الاسلام الكلينى الرازي، الاصول من الكافى، دار الكتب الاسلامية، تهران، الثالثه 1363ش.
خسروی موسی، ترجمه بحار الانوار، ج 7، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1357 ش.
بحرینی، سید مجتبی، جامعه در حرم نگرشی بر زیارت جامعه کبیره، منیر، تهران، 1382 ش.
العلامة همدانی درود آبادی، سید حسین، مترجم محمد حسین نائیجی، ترجمه شموس الطالعه شرح زیارت جامعه کبیره، پاسدار اسلام، قم، 1385 ش.
العلامة الحلّى، نهج الحق و كشف الصدق، دار الهجرة، قم، 1414 ه ق.
تقریر درس آیت الله محمد تقی مصباح یزدی
علی رضا طاهری
جسمانی الحدوث بودن نفس و اشکالات وارده بر آن
بررسی امکان تبدیل جسم به روح
آن چه در این شماره می خوانید بخش دوّم از متن پیاده شده درس آیت الله مصباح یزدی از فیلسوفان معاصر است که در اوایل دهه شصت برای شماری از طلّاب و دانشجویان در شهر قم بیان شده است. استاد در بخش نخست به توضیح چهار اشکالی پرداختند که بر متن نظریّه معاد جسمانی (به قرائت پیروان حکمت متعالیه) و تبیین آن وارد است در این بخش، به بیان و توضیح چهار اشکالی که بر مبانی این نظریه وارد است پرداخته می شود.
کلیدواژه ها: ملاصدرا، معاد جسمانی، اصالت وجود، جسمانی الحدوث بودنِ نَفس، تَجَرّد برزخی، تَجَرّد عقلانی، عقل فَعّال، عالَم مِثال، عالَم عقلی، تَجَرّد، حرکت جوهریّه، عالَم مُجرّدات.
چهار اشکال هم روی مبانی فلسفی این نظریّه هست؛ زیرا این نظریّه بر اساس یک سلسله اصولی - یازده اصل - مبتنی شده است. البته مبنای واقعی این نظریّه، سه یا چهار اصل بیشتر نیست و بقیّه برای توضیح آن ها می باشد؛ خود ایشان هم نفرموده اند که همه این اصول برای تبیین نظریّه ضرورت دارد؛ گفته اند یا ضرورت دارد و یا نافع است. در واقع این نظریّه بر سه، چهار اصل مبتنی است و می شود که حتّی همین تعداد اصل را هم، به کم تر از این برگرداند. و همین سه، چهار اصل است که ایشان در موارد مختلف ذکر کرده اند. البتّه مبنا اصالت الوجود است، ولی آن برای بیان این نظریّه خصوصیّتی ندارد؛ بل که اصالت الوجود مبنای همه نظریّات فلسفی ایشان است. عمده چیزی که دخالت دارد در این نظریّه: اوّلاً جسمانىُّ الحُدوث بودنِ نفس است که این مبنای اوّل بحث است و ایشان می فرمایند نفس در ابتدا جسمانی است بعد تکامل پیدا می کند به تجرُّد برزخی و بعد تجرُّد عقلانی دارد. هنری که ایشان به خرج داده اند، این است که همه این ها را مراتب وجود واحد حساب می کنند. به این صورت، وحدت شخصی این موجود را حفظ می کنند و ما که می گوییم همین بدن محشور می شود این همین بودنش به این است که بین مرتبه جسمانی و مرتبه برزخی اش وحدت شخصی برقرار است. به هر حال، اوّلین مبنای این نظریّه، جسمانیُّ الحُدوث بودنِ نفس است و جسم تبدیل به موجود مجرَّد می شود و اصولاً تبدیل شدن مادّه به مجرَّد را نمی توانیم بپذیریم و نیز اشکالاتی بود که در جای خودش توضیح داده ایم و تفصیلاً به آن نمی پردازیم.
این مبنای اوّل را هنوز نتوانستیم باور کنیم و قبول نداریم که «نَفس» جسمانی باشد. «نَفس» در ابتدای آفرینش خود آن وقتی «نَفس» است که اندک اِدراکی داشته باشد و الّا «نَفس» نیست و همین جسم است. آن وقتی که پیدا می شود، چیزی بیش از جسم این جا پیدا شده و «نَفس» همان است و در همان ابتدای پیدایشش مجرَّد است. این یک مبنا است که مورد مناقشه قرار گرفته و ما شک داریم که این مسأله صحیح باشد که جسم به روح تبدیل شود و اصل امکان این کار برای ما محلّ بحث است که آیا می شود جسم به غیر جسم تبدیل شود؟ این اشکال نخست است.
اشکال دوم این است: حالا به فرض این که چنین تبدیلی امکان داشته باشد، حفظ وحدت شخصی بین این موجود در این مراحل، محلّ بحث است. اگر مثلاً خاک تبدیل شد به نبات و نبات به حیوان و حیوان به انسان و انسان مجرَّد شد و شد عقل فعّال، اتّحاد با عقل فعّال پیدا کرد، آیا می شود گفت که این خاک با عقل فعّال اتّحاد دارد؟ آیا می شود گفت که هر دو یک شخص هستند؟ آری، به یک معنا که گاهی خود ایشان هم اشاره فرموده اند، همه عوالم وجود یک نحو وحدتی با هم دارند؛ از این جهت که مراتب نازله وجود، شعاعی از مرتبه عالی تر است. این نحو وحدت که میان همه چیز برقرار است، در جملگی عالَم طبیعت نسبت به عالَم بالاتری که شعاعی از آن حساب می شود، وجود دارد. اتّحاد حقیقیّه و رقیقه است. امّا این که این بشود او، این شیءِ جسمانی تبدیل به مجرَّد و روح بشود البتّه به فرض این که چنین تبدیلی امکان پذیر باشد و بعد بگوییم این اوست، به عنوان یک واحد شخصی، یک موجود است؛ اثبات این مشکل است. ایشان بر این اساس به بیان این مطلب می پردازد که یک حرکت است از آن وقتی که از ماده شروع می شود، تا که می رسد به عالَم مثال و سپس به عالَم عقلی؛ همه این ها یک حرکت است. پس وجود واحد شخصی است. ما گفته ایم که
این یک حرکت نمی تواند باشد. وحدت حرکت در جایی است که مقطع شخصی نداشته باشیم و بین این سه عالَم، سه مقطع می بینیم. آن جا ما می توانیم بگوییم یک حرکت است؛ امّا اگر یک نقطه ای را بتوانیم در کرج طول حرکت نشان دهیم، که مرز مشخَّصی در جدایی نقاط است، در آن جا نمی توانیم بگوییم یک حرکت است و چون بین عالَم ماده، عالَم برزخ و عالَم عقلی چنین مرز مشخصی وجود دارد و هر کدام برای خود آثار و لوازم خاصّی دارند، در عالَم تجرُّد اِدراک و اراده هست، ولی در عالَم ماده اصلاً چنین چیزی نیست؛ نه این که مرتبه ضعیفش هست. ما باور نداریم که در جسم شعور و حیات و اراده هست، منتهی مرتبه ضعیف و کمرنگ. چنین چیزی قابل اثبات نیست و بحث های خود ایشان هم در اکثر موارد مبتنی بر این مطلب است؛ مخصوصاً در مورد آکِل و مأکول؛ ایشان تأکید شدید دارند بر این مطلب که اِدراک با تجرُّد مساوق است و در طبیعت اِدراکی نیست. البته جاهای دیگری هم ذوق عرفانی ایشان گُل کرده است و فرموده اند که اِدراک در همه وجود هست؛ ولی این ادعا با مبنای فلسفی شان تطابق ندارد. به هر حال بین عالم ماده و عالم برزخ هرچند یک نوع ارتباط و اتّصالی هست، ولی مرز مشخّص دارد تا یک جا طبیعت است و از آن جا که ادراک پیدا می شود، عالم خیال و برزخ است و از آن جایی که طبق نظر ایشان اِدراک عقلی خالص اِدراک کلیّات پیدا می شود (ما که اِدراک کلیّات را از این قبیل نمی دانیم)، ایشان اِدراک را ملاک تجرُّد عقلانی می دانند از آن جایی که این اِدراک پیدا می شود که آن هم یک نقطه مشخصی است که اِدراک خیالی از اِدراک عقلی جدا می شود. تا این جا اِدراک خیالی است و عقلی نیست. از این به بعد اِدراک عقلی است و دیگر خیالی نیست و چون مرز مشخصی دارد، نمی توان گفت که حرکت واهی است و وقتی حرکت واهیه نبود، موجود واحد نخواهد بود. این هم اشکال دوّم.
مطلب و اشکال سوّم این است که ایشان در بیاناتشان، خصوصاً در اواخر جلد هشتم اسفار تصریح کرده بودند که اصلاً معنای تجرُّد قطع تعلُّق از ماده و بدن است. ما در آن جا عرض کردیم که لازمه این سخن این است که نَفسی که متعلّق به بدن بوده، هیچ اِدراکی نداشته باشد؛ چون تعلّقش از بدن قطع نشده پس مجرَّد نیست و شیئی که مجرَّد نیست، اِدراک نمی تواند داشته باشد. حال روی چه وجهی ایشان این تفسیر را فرموده اند؟ آیا سهو القلم بوده، معنای دیگری را در نظر داشته، یا این که منظورشان تجرُّد کامل بوده، مشخص نیست. به هر حال، ایشان تجرُّد را به معنای قطع تعلّق از بدن گرفته اند.
اساساً معنای لغوی تجرّد، یعنی بی ماده بودن! ولی این معنا که در فلسفه مطرح نیست؛ هم مشّائین و هم خود ایشان معتقدند که نَفس و یا لااَقَلّ برخی از نفوس در این عالَم مرتبه ای از تجرُّد را دارا هستند. ایشان تجرُّد برزخی را برای همه نفوس حتّى نفوس حیوانی قائل اند؛ تا چه رسد به نفوس انسانی! اگر تجرُّد به معنای قطع تعلُّق از ماده است، یعنی به همین اندازه اِدراکی که برایش حاصل شده، آیا دیگر تعلُّق به ماده ندارد؟ آیا تزاحمی است بین این که یک نفس مرتبه ای از تجرُّد را پیدا کرده باشد و تعلُّق به ماده هم باشد؟ چه برهان عقلی بر این مطلب داریم که اگر نَفس به مرحله تجرُّد رسید دیگر تعلُّق محال است؟ حال بفرمایید تجرُّد کامل، اگر مرحله عالی تجرُّد را پیدا کرد، دیگر محال است تعلّق به بدن داشته باشد. روی این مبنا، که این ها مراتب متدرج وجود هستند به مرتبه عالی تر نمی رسد مگر مرتبه گذشته را پشت سر بگذارد.
باید از این مرتبه بگذرد تا به آن مرتبه برسد؛ همه را در طول یک خط فرض می کنند. همین طور که هر شیء متحرّکی تا مرتبه قبلی را پشت سر نگذارد به مرحله بعدی نمی رسد، استنباط می کنند که این نَفس، از این تکامل در این عالَم جسمانی وقتی به عالم برزخی می رسد که مرتبه جسمانی را پشت سر بگذارد و هنگامی به عالَم عقلی می رسد که عالَم برزخی را پشت سر بگذارد ولی عملاً این پرسش است که آیا شما باور نمی کنید انسانی در این عالَم باشد و به همان معنای مشاهده عقلیّات که شما می گویید اِدراکات عقلی داشته باشد؟ پس معنایش این است که این نَفس در عین تعلُّق به ماده، به مرتبه تجرُّد عقلی رسیده است. ما نمی توانیم تَبایُن و تَعانُدی بین این دو از نظر عقلی ثابت کنیم. همان طور تجرُّد مثالی که به قول شما همه انسان ها و حیوانات دارند، این مرتبه تجرُّد مثالی چگونه با تعلّق به ماده می سازد؟ اگر چیزی است در طول ماده و تا از ماده نگذرد به آن نمی رسد تا متعلّق به ماده است نباید ادراک داشته باشد، پس وجود ادراکات خیالی و عقلی در این عالم، دلیل بر این است که نفس به این مرتبه از تجرُّد رسیده است و منافاتی با تعلّق به بدن هم نداشته است. پس این تبیین که شما می فرمایید که این ها سه مرحله از وجود مترتب هستند و جمعشان ممکن نیست و باید از این مرحله گذشت تا به مرحله بعدی برسد، ما بُرهانی بر این مطلب نیافتیم و در فرمایشات ایشان نیز جوابی بر این مطلب نیست که چگونه تعلّق به ماده در این عالم با اِدراکات خیالی و عقلی می سازد؟ پس منافات ندارد که نفس به اَعلی درجه کمال انسانی برسد و تعلُّق به ماده هم داشته باشد؛ چنان که اعتقاد ما درباره وجود مقدَّس پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و ائمّه اَطهار علیهم السلام همین است که نفوسشان به اَعلی درجه کمال رسیده بوده و این منافاتی هم با تعلُّق به ماده ندارد. این را ممکن است با بیان دیگری بگوییم که این نوع مقام جمع است. بهتر است با اصطلاحات عرفانی بگوییم که: منافاتی ندارد که در عین حالی که به آن مقام عالی رسیده، «لا يَشْغَلَه شَأن عَن شَأْنِ» باشد. این مرتبه خیلی عالی تری است که هم اِدراکات عقلی را به طور کامل داشته باشد و هم بتواند تدبیر بدن بکند. این، مظهر خدای متعال است که خدای متعال: «لا يَشْغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأنّ» در مرتبه وجودی و بی نهایت شدّت وجود و این در یک مرتبه نازل تری است. نَفس در نهایت قوت و کمال است؛ امّا تعلّق به ماده هم دارد و هیچ مزاحمتی با آن مراتب ندارد. آری، برای نفوس ضعیف ما این تزاحم هست. ما نمی توانیم در آنِ واحد به دو چیز توجّه داشته باشیم و از انجام بسیاری امور دیگر نیز ناتوانیم؛ ولی در همین عالَم، نفوسی هستند که با انجام تمرین هایی به تکامل هایی نائل می شوند. ممکن است نفوسی که کامل می شوند، آن قدر قدرت پیدا بکنند که تدبیر بدن هیچ مزاحمتی برای ایشان نداشته باشد. اگر ما نمونه اش را در خودمان نمی بینیم؛ این دلیل بر بُطلان نمی شود. شاید نفوس کامل این طور باشند. پس، بُرهانی برای این مطلب نداریم که اگر نَفسی به مرتبه کمال عقلانی رسید حتماً باید بدن را خلع کند و از آن جدا شود و موت طبیعی برای آن حاصل شود. اشکال چهارم که مبنای برخی از بیانات ایشان در باب معاد است و بعداً به صورت برهانی مستقل مطرح شده این است که موجودات این عالم یک حرکت تکوینی به سوی غایاتشان دارند و حرکت جوهریه مادی هم غایتی خواهد داشت و آن غایت، امری مادی نمی تواند باشد؛ زیرا در متن حرکت هست. پس باید ماورای این حرکت عالم مجرَّدات باشد. به این ترتیب، ایشان اثبات کرده اند که موجودات این عالَم به واسطه حرکت
جوهری خود، متوجّه به عالم فوق طبیعت هستند و یک میل جِیِلّی و فطری به سوی آن عالم دارند و آن غایت است و باید به آن غایت برسند. ایشان روی دلیل غایات در چند جا تأکید کرده اند و گفته اند که اگر کمتر چنین نباشد، اصلاً تعطیل حکمت می شود که لازمه آن، تعطیل در وجود است و لازمه آن نیز این است که چیزهایی که استعداد رسیدن به غایتی را دارند، به غایت خودشان نرسند و این، از نظر اصول عقلی باطل است. ما در این مبنا هم شک داریم و بلکه بیش از شک و این که حرکت جوهریّه مادّی متوجه به عالَم مجرّد باشد و عالَم مجرَّد، غایت طبیعی برای حرکت جوهری مادی باشد، برهانی برایش نداریم. آن چه می شود گفت این است که هر حرکت محدودی یک منتهی إلیه خواهد داشت و منتهی إلیه، طرف الحركه است و یک امر عدمی است یعنی یک جایی تمام می شود؛ امّا اگر حرکت نامتناهی باشد، مثل حرکاتی که برای اَفلاک قائل هستند (ایشان به طور کلی حرکت اَفلاک را نامتناهی، اَزَلی و اَبَدی می دانند) این حرکت وضعی که اَفلاک دارند، باید منتهی إلَیه داشته باشد و حتماً تمام شود؟ این را که خودشان نامتناهی می دانند. حرکت ذاتاً اقتضای نهایت ندارد. اگر یک حرکت بینهایتی فرض شود، اصلاً منتهی إلَیه نمی خواهد، اگر حرکت محدود باشد، منتهی إلَیه می خواهد و آن لازمه محدودیّت آن است. امّا این که حتماً باید یک شیء کامل تر و وجود برتری باشد که به آن برسد، دلیلی ندارد و آن وقت از کجا باید آن مرتبه کامل فوق طبیعت باشد؟ شاید هر موجود طبیعی که حرکت جوهریّه اشتدادی دارد، به حسب نوع خاصّ خودش یک حَدّ اعلایی در وجود طبیعی دارد که تنها به همین کمال طبیعی می تواند برسد. از کجا اثبات کنیم که حرکت جوهریّه حتماً باید غایتی ماورای طبیعت داشته باشد؟ این مسأله، بُرهانی نیست. صِرف این که حرکت نهایت می خواهد، اوّلاً: در مبنای آن بحث است و هر حرکتی نهایت نمی خواهد. به چه دلیل باید کمال عالی تری باشد که این باید به آن کمال نائل آید؟ شاید مرتبه کمالش از سنخ همین کمالات طبیعی است. هر درختی یک حدّ رشدی دارد و دیگر بیش از آن نمی تواند رشد کند و به همان جا که رسید، حرکتش متوقّف می شود. به چه دلیل بگوییم که حرکت جوهریّه طبیعت باید غایتی ماورای طبیعت داشته باشد؟ این هم یکی از مبانی ایشان است که بر آن تأکید کرده اند، ولی به نظر ما تمام نیست. در بحث حرکت و در بحث قّوه و فعل مفصّلاً بحث کردیم و این جا فقط بدان اشاره می کنیم. از این اشکالات، چهار اشکال مربوط به متن نظریّه بود، چهار اشکال مربوط به مبانی آن بود و دو اشکال هم به تطبیق آیات و روایات ارتباط داشت.
وَ صَلَّى الله عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرينَ.
حجیّت حدیث و ضرورت رجوع به آن
موضع پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در برابر صوفیّه
موضع امام باقر علیه السلام و صوفیّه
موضع امام صادق علیه السلام و صوفیّه
موضع امام رضا علیه السلام در برابر صوفیّه
موضع امام هادی علیه السلام در برابر صوفیّه
امام حسن عسگری علیه السلام و صوفیّه
نگارنده در نوشتار حاضر، پس از بیان مقدّمه ای در باب حجیّت احادیث رسول خدا و امامان معصوم علیهم السلام و ضرورت رجوع به آن، به بررسی جایگاه «صوفیّه» در برخی از احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام پرداخته و به موضع آن بزرگواران در برابر این فرقه اشاره نموده است.
کلیدواژه ها: رسول خدا صلی الله علیه و آله، امام باقر علیه السلام، امام صادق علیه السلام، امام رضا علیه السلام، امام هادی علیه السلام، امام حسن عسگری علیه السلام، حدیث، روایت، حجّیّت احادیث معصومان علیهم السلام، صوفيّه.
اعتقاد به «عصمت ائمه علیهم السلام» یکی از بنیادی ترین عقاید شیعه است. بر همین پایه جایگاه کلام آن بزرگواران از ویژگی خاصی برخوردار است این امر باعث شده بحث در باب شناخت میزان ارزش و اعتبار حدیث از کلیدی ترین مباحث مرتبط با این حوزه قرار گیرد. می توان گفت: حدیث که بیانگر سنت است، دومین رکن تشریع و قانونگذاری پس از قرآن کریم است و باید شرح و تفصیل آیات متشابه قرآن را در آن جست و جو نمود.
در قرآن بارها به حجّیت سنّت و ارزش و اعتبار آن در معارف دین تأکید شده است، به گونه ای که جای هیچ گونه تردید یا ابهامی در این زمینه باقی نمی ماند، علاوه بر این به دلایل عقلی نیز پیروی از احادیث صحیح و کلام صادر شده از معصومین علیهم السلام حقیقتی انکار ناپذیر است.
از همین جهت در ادامه این سلسله مقالات، به بررسی موضع صوفیه نزد امامان معصوم علیهم السلام می پردازیم و به موضع آن بزرگواران در مقابل این فرقه اشاره می نماییم.
همان طور که در شماره های پیشین گذشت، در زمان پیامبر اکرم صلى الله عليه و سلم و در صدر اسلام به دلایل مختلف و از جمله حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله در بین مردم، منافقان و اختلاف پردازان هنوز میدانی برای بروز عقاید خود نیافته بودند و پس از جریانات غصب خلافت و شورای سقیفه، باب اختلاف بر مسلمانان گشوده شد، به نحوی که سرچشمه تمام تفرقه ها و فرقه سازی ها را که پس از این ایّام پدید آمد، می توان در همان مجلس سقیفه ریشه یابی کرد؛ لذا نبی مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله و همان طور که بارها و بارها خطر غصب خلافت را متذکّر شدند، گه گاه از وقایع و اختلافات و پیامدهای شوم آن نیز، پرده برداشته و مؤمنان را برحذر داشته اند، یکی از آن موارد، پیشگویی ایشان در مورد صوفیه است:
لَا تَقُومُ السَّاعَةُ عَلَی أُمَّتِي حتي يَقُومَ قَوْمٌ مِنْ أُمَّتِي اسمهم الصوفيّة لَيْسُوا مِنِّي وَ أَنَّهُمْ يحلقون للذّکر وَ يَرْفَعُونَ أَصْوَاتَهُمْ، يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ عَلَی طريقتي، بَلْ هُمْ أَضَلُّ مِنْ الکفّار وَ هُمْ أَهْلُ النَّارِ لَهُمْ شَهِيقُ الْحِمَارِ (1) یعنی: روز قیامت بر امتم بر پا نشود تا آن که قومی از امّت من به نام «صوفیّه» برخیزند. آن ها از من نیستند و بهره ای از دین ندارند و برای ذکر دور هم حلقه می زنند و صداهای خود را بلند می کنند به گمان این که بر طریقت و راه من هستند؛ در حالی که آنان از کافران نیز گمراه تر و اهل آتشاند و صدایی دارند مانند نعره درازگوشان.
1) ر.ک: سفينة البحار، ج 2، ص 58 و شرح نهج البلاغه علامه خویی، ج 14، ص 3 و حقایق فیض کاشانی، ص136 و کشکول علامه بحرانی، ج 3، ص 231 و البدعة والتحرف، ص 134 و اثنی عشریه، ص 34 و مصابیح الدجی، ص246 و مغنی فی رد الصوفی، ص31.
ایشان در جایی دیگر، در اثنای سفارش های خود به ابوذر غفاری از لعن ملائکه بر این گروه خبر داده، می فرمایند:
يَا أَبَاذَر! یَکونُ فی آخِرِ الزَّمانِ قَومٌ یَلبَسونَ الصّوفَ فی صَیفِهِم وشِتائِهِم، یَرَونَ أنَّ لَهُمُ الفَضلَ بِذلِکَ عَلی غَیرِهِم، اولئِکَ یَلعَنُهُم مَلائِکَهُ السَّماواتِ وَالأَرضِ. (1) یعنی: ای اباذر! در آخرالزّمان قومی پیدا می شوند که در تابستان و زمستان جامه پشمینه می پوشند و این عمل را برای خود فضیلت و نشانه زهد و پارسایی می دانند؛ آنان را فرشتگان آسمان و زمین نفرین می کنند.
روشن است که «صوفیّه» در تاریخ اسلام، تنها قومی هستند که به «پشمینه پوشی» و «خرقه» و «صوف» معروف اند و این را فضیلتی برای خود بر دیگران شمرده اند. در این احادیث باید به دو نکته بیشتر توجّه نمود:
نخست؛ حضرت از تشکیل فرقه ای در میان امّتشان در آینده خبر می دهند و مسلمانان را از خطر مبتلا شدن به آن بر حذر می دارند.
دیگر آن که پس از معرّفی مشخّصه های ظاهری آن فرقه، همه گروندگان به آن را، بدون استثناء، اهل آتش دانسته اند.
لازم به یادآوری است که اقتضای عصمت پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله آن بود که اگر تا روز قیامت حتی تنها گروهی معدود با این نام و نشانه ها ظهور می کردند که اعمال و اعتقادات صحیح داشته باشند، بر کلام خود تخصیصی زده و آن ها را معرّفی نمایند، تا کلام ایشان باعث سرگردانی امّتشان نباشد، بنابر این کلام بدون قید و شرط و استثناء حضرتش نشان از عمومیت دارد و تمامی صوفیه را در بر می گیرد. و اما این که بسیاری از صوفیه در مرور زمان از نظر ظاهر تغییر شکل داده اند، آن ها را از این عمومیت خارج نمی سازد زیرا لباس صوف شاخصه ظاهری آنان بوده نه حقیقتشان و آن چه مورد ذم است ماهیت و حقیقت آنان است مضاف بر این که صوفیه زمان ما گرچه پشمینه نمی پوشند ولی صوفیان سابق را در کارهایشان تمجید و در اعتقاداتشان تأیید نموده و بر مسلک آنان سیر می کنند و این تغییرات جزئی ظاهری اینان را از فرقه صوفیه جدا نمی کند.
1) ر.ک: خیراتیه، ج 1، ص 38 و عبقری الحسان، ج 2 ص 54 و مستدرک سفینه، ج 6 ص 398 و دايرة المعارف علامه شیخ محمد حسین اعلمی، ج 4، ص 115 و ج 20، ص 243 و وسایل الشیعه، ج 11، ص 508 و المحاسن للبرقى، ص 208 و بحارالانوار، ج 74 ص 91 و ج 77، ص 93 و سفينة البحار، ج 2، ص 57 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 209 و میزان الحکمة، ج 5، ص 462 و عين الحيوة، ص576 و تنبیه الغافلين، ص 13 و مجموعه ورّام، ص 66 و مکارم الاخلاق طبرسی، ص 471 و امالی شیخ طوسی، ج 2، ص 152 و اعلام الدین دیلمی، ص 204 و انوار النعمانية، ج 2، ص 295.
شیخ بزرگوار، محمد بن یعقوب کلینی، صاحب مجموعه ارزنده کافی، به سند معتبر از سُدیر صیرفی روایت کرده که گفت: روزی از مسجد بیرون می آمدم و امام باقر علیه السلام داخل مسجد می شدند، حضرت دست مرا گرفتند و رو به کعبه نموده، فرمودند: «ای سدیر! مردم از جانب خدای متعال مأمور شده اند که بیایند و این خانه را طواف کنند و به نزد ما آیند و ولایت خود را بر ما عرضه نمایند». سپس فرمودند:
یَا سَدِیرُ! أَ فَأُرِیکَ اَلصَّادِّینَ عَنْ دِینِ اَللَّهِ ثُمَّ نَظَرَ إِلَی أَبِی حَنِیفَهَ وَ سُفْیَانَ اَلثَّوْرِیِّ فِی ذَلِکَ اَلزَّمَانِ وَ هُمْ حَلَقٌ فِی اَلْمَسْجِدِ فَقَالَ: هَؤُلاَءِ اَلصَّادُّونَ عَنْ دِینِ اَللَّهِ بِلاَ هُدًی مِنَ اَللَّهِ وَ لاَ کِتَابٍ مُبِینٍ، إِنَّ هَؤُلاَءِ اَلْأَخَابِثَ لَوْ جَلَسُوا فِی بُیُوتِهِمْ فَجَالَ اَلنَّاسُ فَلَمْ یَجِدُوا أَحَداً یُخْبِرُهُمْ عَنِ اَللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ عَنْ رَسُولِهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حَتَّی یَأْتُونَا فَنُخْبِرَهُمْ عَنِ اَللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ عَنْ رَسُولِهِ. (1) یعنی: ای سدیر می خواهی کسانی که مردم را از دین خدا جلوگیری می کنند به تو نشان دهم؟ آن گاه به ابوحنیفه و سفیان ثوری که در مسجد حلقه زده بودند، نگریستند و فرمودند: این ها کسانی هستند که بدون هدایت از جانب خدای متعال و سندی آشکار، از دین خدا جلوگیری می کنند. اگر این پلیدان در خانه های خود بنشینند و مردم را گمراه نکنند، مردم به سوی ما می آیند و ما ایشان را از جانب خدا و رسولش خبر می دهیم.
در این روایت به دو سمبل و نماد انحراف که توسط دستگاه خلافت مورد حمایت قرار داشتند اشاره شده است. یکی از آن ها سفیان ثوری (د161ق) است که در میان صوفیه از مقام والایی برخوردار است!
عطّار نیشابوری در کتاب معروفش، تذكرة الاولیاء که اَقطاب و بزرگان «صوفیّه» را معرّفی می کند، در مورد سفیان ثوری چنین می نویسد:
«آن تاج دین و دیانت، آن شمع زهد و هدایت، آن علماء را شیخ و پادشاه، آن قدما را حاجب درگاه، آن قطب حرکت دوری، امام عالم، سفیان ثوری رحمه الله علیه از بزرگان دین بود. او را امیرالمؤمنین گفتندی هرگز خلافت ناکرده و مقتدای به حق بود و صاحب قبول و از علم ظاهر و باطن نظیر نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوا به نهایت رسیده بود و در ادب و تواضع به غایت داشت و بسیار مشایخ کبار دیده بود و از اوّل کار تا به آخر از آن چه بود ذرّه ای برنگشت.». (2)
صوفیانی که ادعای تشیع دارند، جمع بین دوستی و محبت اهل بیت علیهم السلام و امثال سفیان ثوری را که امام باقر علیه السلام او را پلید دانسته اند چگونه توجیه می نمایند.
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیآءَ. (3) ای کسانی که ایمان آورده اید. دشمنان من و دشمنان خود را دوست نگیرید.
و در جایی دیگر می فرماید:
یَآ أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لاَ تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ الله عَلَیْهِمْ. (1) ای کسانی که ایمان آورده اید. از کسانی که خدای تعالی بر آن ها غضب نموده پیروی نکنید.
همچنین در روایت آمده است:
و قيل للصادق علیه السلام: إِنَّ فُلاَناً یُوَالِیکُمْ، إِلاَّ أَنَّهُ یَضْعُفُ عَنِ الْبَرَاءَةِ مِنْ عَدُوِّکُمْ، فَقَالَ علیه السلام: هَیْهَاتَ! کَذَبَ مَنِ اِدَّعَی مَحَبَّتَنَا وَ لَمْ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّنَا. (2)
شخصی به امام صادق علیه السلام عرضه داشت:
همانا شخصی محبت شما را در دل دارد و لکن در برائت از دشمنان شما ضعیف است. حضرت فرمودند: هیهات! دروغ می گوید، کسی که مدعی محبت ماست، ولی از دشمنان ما بیزاری نمی جوید.
و روى عن الرضا علیه السلام انه قال: کَمالُ الدِّینِ وَلاَیَتُنَا وَ الْبَرَاءَهُ مِنْ عَدُوِّنا. (3)
کمال دین ولایت ما همراه با برائت از دشمنان ماست.
همان طور که در بخش تاریخ تصوّف در این سلسله مقالات اشاره شد در زمان امامت امام صادق علیه السلام اولین زمزمه های شکل گیری صوفیه شنیده می شد و قبل از آن، واژه صوفی به عنوان نام یک فرقه شناخته نمی شد. (4)
در کتب حدیثی نقل شده است که مردی به امام صادق علیه السلام عرض کرد: در این زمان قومی پیدا شده اند که به آن ها صوفی می گویند. درباره آنان چه می فرمایید؟ امام صادق علیه السلام در پاسخ فرمودند:
إِنَّهُمْ أَعْدَاؤُنَا فَمَنْ مَالَ فِیهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ یُحْشَرُ مَعَهُمْ وَ سَیَکُونُ أَقْوَامٌ یَدَّعُونَ حُبَّنَا وَ یَمِیلُونَ إِلَیْهِمْ وَ یَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ یُلَقِّبُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ یُأَوِّلُونَ أَقْوَالَهُمْ أَلاَ فَمَنْ مَالَ إِلَیْهِمْ فَلَیْسَ مِنَّا وَ إِنَّا مِنْهُمْ بِرَاءٌ وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَیْهِمْ کَانَ کَمَنْ جَاهَدَ اَلْکُفَّارَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ (5) یعنی: آن ها (=صوفیان) دشمنان ما هستند، پس هر کس به آن ها میل پیدا کند، از آنان است و با آن ها محشور خواهد شد به زودی کسانی پیدا می شوند که ادّعای محبّت ما را می کنند و به ایشان نیز تمایل نشان می دهند، خود را به ایشان شبیه نموده و لقب آنان را بر خود می گذارند و گفتار آنان را تأویل می کنند بدان که هرکس به ایشان تمایل نشان دهد؛ از ما نیست و ما از او بیزاریم و هرکس آن ها را رد کند، مانند کسی است که در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله با کفار جهاد کرده است.
1) ممتحنه 13.
2) بحار الانوار، ج27، ص 58.
3) بحار الانوار، ج 27، ص 58.
4) این موضوع در تاریخ تصوف، توسط صوفیه و غیر آن ها ذکر شده است، که در شماره های گذشته از این مقالات نیز به آن پرداخته شد.
5) ر.ک: اثنی عشریه، ص 33 و سفینة البحار، ج 2، ص 57 و انوار نعمانیه، ج 2، ص 293 و منهاج البراعه، ج 6، ص 304 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 208 و خیراتیه، ج 1، ص 36 و البدعة والتحرف، ص 113 و مصابیح الدجی، ص 244 و حديقة الشيعة، ص 562 و کشکول علامه بحرانی، ج 3، ص 229 و فضایح الصوفیه، ص 35 و بين التصوف والتشيع، ص 584 و صفوة الاخیار، ص 238.
به سند صحیح از «بزنطی» و «اسماعیل بن بَزیع» از امام رضا علیه السلام روایت کرده اند که فرمودند:
مَنْ ذُکِرَ عِنْدَهُ اَلصُّوفِیَّهُ وَ لَمْ یُنْکِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَیْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ فَکَأَنَّمَا جَاهَدَ اَلْکُفَّارَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ. (1) یعنی: هر کس نزد او از صوفیّه سخن به میان آید و به زبان و دل انکار ایشان نکند، از ما نیست و هر کس صوفیّه را انکار کند، گویی در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله با کفّار جهاد کرده است.
با توجّه به این روایت، هر مسلمان که در حضور او از صوفیّه ذکری به میان آید، باید با زبان و دل آن ها را انکار و ردّ نماید و اگر کسی نسبت به این موضوع بی تفاوت باشد، بلکه کلمات کفر و باطل آن ها را حمل صحّت کند، در این مورد از پیروی اهل بیت علیهم السلام سر باز زده است.
در روایت دیگری «حسین بن سعید» می گوید: از حضرت رضا علیه السلام از حال صوفیّه پرسیدم؛ فرمودند:
لَا يَقُولُ بِالتَّصَوُّفِ أَحَدٌ إِلَّا لِخُدْعَةٍ أَوْ ضَلَالَةٍ أَوْ حَمَاقَةٍ؛ وَ أَمَّا مَنْ سَمَّى نَفْسَهُ صُوفِيّاً لِتَقِيَّةِ فَلَا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ عَلامَتُهُ اَنْ يَكْتَفِيَ بِالتَّسْمِيَةِ، وَ لا يَقُولَ بِشَيْ ءٍ مِنْ عَقائِدِهِمُ الْباطِلَةِ. (2) یعنی: کسی قائل به تصوّف نمی شود مگر از روی خدعه و مکر یا گمراهی و جهالت یا حماقت و لیکن اگر کسی از روی تقیه خود را صوفی بنامد، تا از شر آن ها در امان بماند بر او گناهی نیست به شرط آن که بر چیزی از عقائد باطلشان قائل نشود.
در این روایت، باب هرگونه توجیه را مسدود شده و حتّی استفاده از نام صوفی را نهی فرموده اند و با این فرمایش برای آن ها که خود را صوفی می نامند و یا از صوفیّه به نیکی یاد می کنند گریزگاهی باقی نمی ماند و کسی که خود را شیعه اهل بیت علیهم السلام یا می نامد، موظّف می شود که از نام صوفی دوری گزیده و هر که خود را صوفی نامیده انکار نماید؛ مگر از جهت تقیه باشد.
در کتب معتبر روایت کرده اند که جمعی از صوفیان وارد محضر امام رضا علیه السلام شدند و به عنوان اعتراض گفتند: مأمون فکر کرد و رأی او چنین شد که امامت و ولایت را به تو بدهد ولی امامت حق کسی است که غذای سفت بخورد و لباس زبر بپوشد و سوار الاغ شود و به عیادت مریض برود و تو این کارها را نمی کنی. امام علیه السلام دل به آن ها فرمودند:
إنّ یُوسُفُ کَانَ نَبِیّاً یَلْبَسُ أَقْبِیَهَ اَلدِّیبَاجِ اَلْمُزَوَّرَهِ بِالذَّهَبِ وَ یَجْلِسُ عَلَی مُتَّکَئَاتِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ یَحْکُمُ إِنَّمَا یُرَادُ مِنَ اَلْإِمَامِ قِسْطُهُ وَ عَدْلُهُ إِذَا قَالَ صَدَقَ وَ إِذَا حَکَمَ عَدَلَ وَ إِذَا وَعَدَ أَنْجَزَ إِنَّ اَللَّهَ لَمْ یُحَرِّمْ لَبُوساً وَ لاَ مَطْعَماً وَ تَلاَ قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اَللّهِ اَلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ اَلطَّیِّباتِ مِنَ اَلرِّزْقِ. یعنی: حضرت یوسف علیه السلام، پیامبر بود ولی قباهای دیبای مطلا می پوشید و بر مسند آل فرعون تکیه می زد و حکم می راند. وای بر شما همانا از امام عدالت و دادگری انتظار می رود که چون سخن بگوید راست بگوید و چون حکم ،کند به عدالت باشد و چون و عده دهد، به وعده خود وفا کند. سپس آن حضرت این
1) ر.ک: سفينة البحار، ج 2، ص 57 و مستدرک الوسائل، ج 12، ص 323 و مستدرك سفينة البحار، ج 2، ص 398 والبدعة و التحرف ص 112 و دایرة المعارف اعلمی، ج20، ص 243 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 212 و حديقة الشیعه، ص 563 و مصابیح الدجی ص 244 و كشف المعارف، ص 18 و اثنی عشریه، ص 32 و تنبیه الغافلین، ص 12 و انوار النعمانیه، ج 2، ص293.
2) ر.ک: اثنی عشریه، ص 30 و 33 و کشف المعارف، ص 18 و سفينة البحار، ج 2، ص 58 و البدعة والتحرف، ص 114 و حديقة الشیعه، ص 605 و تنبيه الغافلین، ص 19 و انوار النعمانیه، ج 2، ص 295 و خیراتیه، ج 1، ص 37.
آیه را قرائت فرمودند: «بگو چه کسی زینت های خدا را که برای بندگان آفریده، حرام کرده است و از صرف روزی حلال و پاکیزه منع نموده است».
البتّه به این مضمون روایات زیادی وارد شده که صوفیان و ریاکاران به روش زندگی سایر ائمه اطهار علیهم السلام نیز اعتراض کرده اند و پاسخ های درخوری شنیده اند.
عجیب است که صوفیان نسل های بعد برای نفوذ در تشیّع و عوام فریبی، سلسله ارشاد خود را گاهی به ائمه اطهار علیهم السلام نسبت داده و برخی ایشان را جزء مشایخ خود شمرده اند! در حالی که نیاکانشان در حال حیات امامان علیهم السلام با آنان معارضه می کردند و متقابلاً به شدّت مورد غضب و رد و انکار و اعتراض آن ذوات مقدس بودند!
شگفت آور این که اخیراً شنیده می شود برخی از صوفیان، که از جعلی نامیدن روایات ضدّ صوفیّه به جایی نرسیده اند می گویند: این روایات، مربوط به صوفیان اهل سنت است و ربطی به صوفیان شیعه ندارد! در پاسخ می گوییم:
مضمون و منطوق این روایات عموماً بر خلاف این ادّعاست و در هیچ روایتی گروه خاصی از صوفیان رد نشده اند به طوری که بتوان گروهی دیگر را تبرئه کرد و عموماً این روایات به طور مطلق وارد شده است.
دوّم آن که:
در بعضی از این روایات به صراحت از صوفیانی نام برده می شود که ادعای محبت اهل بیت علیهم السلام را دارند و تأکید شده است که بین تصوّف» و «محبّت اهل بیت» علیهم السلام نمی توان جمع کرد!
سوّم آن که:
پیدا کردن فقط و فقط یک غیر شیعه در سلسله ارشاد یک فرقه از صوفیان برای ابطال آن فرقه کافی است و این در حالی است که در سلسله ارشاد صوفیان چند نسل از اهل سنّت را مشاهده می کنیم و جای بسی تعجّب است که امروز کسی از آن ها ادّعا کند، اَسرار و معارف اهل بیت علیهم السلام سینه به سینه بین ما صوفیان انتقال پیدا کرده است!
و حال آن که ما می دانیم شمار بسیاری از این سینه ها خالی از حُبّ و ولایت اهل بیت علیهم السلام بوده و یا آن که حتی مملو از محبّت دشمنان آن حضرات بوده است! و در آثار بزرگان اهل تصوّف انکار و انزجار و عداوت با آن ذوات مقدسه علیهم السلام را مشاهده می کنیم! خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:
مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ. (1) یعنی: خداوند در یک انسان دو دل قرار نداده است. (تا با یکی شخصی را و با دیگری دشمن آن شخص را دوست بدارد).
1) احزاب 4.
چهارم این که:
آیا جز این است که صوفیان به ظاهر شیعه امروز، در مباحث اعتقادی همان سخنان متقدّمان سنّی خود را تکرار می کنند؟!
آیا اصول عقائد آنها یکی نیست؟!
آیا محور اعتقادات اینان چیزی غیر از «وحدت وجود» و «فنا» و «عشق» و «صلح کل» و دیگر افکار متقدّمان سنّی مذهبشان است؟
آیا تعریف و توصیف آن ها و ترویج افکار آنها کمک به آنان و میل به آن ها نیست؟!
آیا توجیه کلمات کفرآمیز و آلوده به خرافات آن ها، یاری به آن ها نیست؟!
و سرانجام این که معنای: «یمیلون اليهم» و «يتشبهون بهم» و «يلقبون انفسهم بلقبهم» و «یأوّلون اقوالهم» چیست؟ فاعتبروا یا اولی الابصار!
شيخ مفيد رحمة الله علیه به سند صحیح از «محمد بن حسین بن ابی الخطاب» روایت کرده که او گفت: در خدمت امام علی النقی علیه السلام در مسجد النّبی صلی الله علیه و آله بودم که در آن حال جمعی از اصحاب آن حضرت علیه السلام شرفیاب حضور شدند و در میان ایشان «ابوهاشم جعفری» نیز حضور داشت که او مردی بسیار بلیغ و با کمال بود و در نزد آن حضرت مقام و منزلت عظیمی داشت و چون اصحاب در کنارش قرار گرفتند، ناگهان جمعی از صوفیّه داخل مسجد شدند و حلقه ای تشکیل دادند و مشغول ذکر گردیدند؛ در این هنگام، حضرت فرمودند:
لا تَلْتَفِتُوا إلى هؤلاءِ الخَدّاعينَ فَإِنَّهُمْ خُلَفَاءُ الشَّياطين وَ مُخَرِّبوُا قَواعِدَ الدّينِ يَتَزَهَّدوُنَ لِراحَةِ الْاَجْسامِ، وَ يَتَهَجَّدوُنَ لِصَيْدِ الْأَنْعَامِ، یَتَجَوَّعُونَ عُمراً حَتّی یُدبِخُوا للإيکاف حُمراً لا یُهَلِّلُونَ إِلَّا لغرور النَّاسِ، وَ لَا یُقَلِّلُونَ الْغَذَاءِ إِلَّا لِمَلأ العِساسِ وَ اخْتِلَاس قَلْوبِ الدَفناسِ يُکَلِّمُونَ النَّاسِ باملائهم في الْحُبّ، وَ يَطرَحُونَهُم بِإِذلَالِهِم في الْجُبِّ، أورادُهم الرَّقْص وَ التَّصدِيَةُ، وَ أذکارهم التَّرَنُّم وَ التَّغنِيَة، فَلَا يَتَّبِعُهُم إِلَّا السُّفَهَاءِ، وَ لَا يَعتَقِدُهم إِلَّا (الحقمی الْحُمَقَاءِ، فَمَنْ ذَهَبَ إلی زیاره أَحَدٍ مِنْهُمْ حيّاً أَوْ مَيِّتاً، فکأنّما ذَهَبَ إلی زیارة الشيطان، وَ عِبَادِة الْأَوْثَانِ وَ مَنْ أَعَانَ أَحَداً مِنْهُمْ فَکأنَّما أَعَانَ يَزید وَ معاوية وَ أَبَاسفيان). (1) یعنی: به این فریبکاران توجه نکنید که جانشین شیطان و ویرانگران پایه و ارکان دین اند. در جهت راحت طلبی و تن آسایی، تظاهر به زهد و پارسایی می کنند و برای شکار چهارپایان شب ها بیدار می مانند، عمری به خود گرسنگی می دهند تا الاغ هایی (توده ناآگاه) را برای پالان نهادن رام نمایند. کلمه لا اله الا الله را جز برای فریب مردم به زبان نمی آورند و از غذای اندک استفاده می کنند تا ظرف های بزرگ خود را پرکنند و دل های مردم پست و فرومایه را مجذوب خود سازند با مردم مهربانانه سخن می گویند و با گمراهی های خود، آنان
1) ر.ک: سفينة البحار، ج 2، ص 58 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 211 و حديقة الشيعه، ص 602 و منهاج البراعه، ج6، ص 304 و اثنى عشريه، ص 28 و البدعة والتحرف، ص 115 و کشکول علامه بحرانی، ج 3، ص 228 و تنبيه الغافلين، ص 17 و انوار النعمانیه، ج 2، ص 294 و مصابیح الدجی، ص 242 و خیراتیه، ج 1، ص 32 و تصوف و تشیع، ص 548.
را به درون چاه می افکنند. ورد آن ها رقص و پای کوبی و دست افشانی و ذکرشان نغمه و آواز است. تنها نابخردان از آن ها پیروی می کنند و جز افراد نادان و احمق، کسی آنان را باور ندارد. آن کس که در زندگی کند یا مرگشان به دیدار آنان رود، گویی به دیدار شیطان و پرستش بُت رو آورده است و هرکس به فردی از آنان کمک رسانَد، گویی به یاری یزید و معاویه و ابوسفیان برخاسته است.
یکی از یاران امام عرضه داشت: اماما! هر چند آن مرد حقوق شما را بشناسد؟ راوی گوید: امام چونان خشمگین بدو نگریستند و فرمودند:
دَعْ ذا عَنْكَ، مَنِ اعْتَرَفَ بِحُقُوقِنا لَمْ يَذْهَبْ فِى عُقوقِنا، أما تَدْري أَنَّهُم أَخَسُّ طَوائِفِ الصُّوفِيَّةِ، وَالصَّوفيَّةُ كُلُّهُم مُخالِفونَ لَنا، وَطَريقَتُهُم مُغايرَةٌ لِطَريقَتِنا ، وَإِنْ هُم إِلَّا نَصارىٰ أَوْ مَجوسُ هَذِهِ الْأُمَّةِ ، أَوْلَئِكَ الَّذِينَ يَجْتَهِدُونَ فِي إِطْفَاءِ نُورِ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِم وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ. یعنی: این مطلب را رها کن، کسی که حقوق ما را بشناسد هیچ گاه نافرمانی ما نمی کند. آیا نمی دانی که اینان فرومایه ترین فرقه های صوفی اند و همه صوفیان با ما مخالفند و شیوه آنان با راه و رسم ما متفاوت است آن ها نصارا و مجوسیان این امّت اند و کسانی که می کوشند با دهانشان نور خدا را خاموش سازند ولی خدا نور خویش را کامل می گرداند؛ هر چند کافران را خوش نیاید.
از امام حسن عسگری علیه السلام روایت شده است که از حال «ابوهاشم کوفی» از سرآمدان تصوّف از امام صادق علیه السلام پرسیده شد ایشان فرمودند:
اِنَّهُ کانَ فاسِدُ الْعَقیدَهِ جِدّا وَ هُوَ الَّذِی ابْتَدَعَ مَذْهَبا یُقالُ لَهُ التَّصَوُف وَ جَعَلَهُ مَقَرا لِعَقیدَتِهِ الْخَبیثَهِ. (1) یعنی: ابوهاشم کوفی جدّاً دارای عقیدهای فاسد است. او همان کسی است که از پیش خود مذهبی [باطل] را اختراع کرد که به آن «تصوّف» گفته می شود و آن را گریزگاه باور خبیث خود قرار داده است.
روایات معصومین علیهم السلام فرقه صوفیه را چنین معرفی می نمایند: (2)
1- پیامبر اکرم صلی الله عله و آله از بوجود آمدن آن با نام صوفیه خبر داده اند.
2- بنیانگذار آن ابوهاشم کوفی است.
3- تشکیل حلقه های ذکر می دهند.
4- بلند کردن صدا و نعره زدنهایی چون در از گوش، از مشخصه های آن هاست.
5- گمان می کنند که بر طریقه و راه پیامبر صلی الله علیه و آله می باشند.
6- در تابستان و زمستان لباس پشمین می پوشند و به سبب آن بر دیگران برتری می جویند.
1) ر.ک: حديقة الشیعه، ص 563-564 و اثنی عشریه، ص 33 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 209 و بين التصوف والتشيع، ص585 و منهاج البراعه، ج 14، ص 8 و فضايح الصوفيه، ص 41 و البدعة والتحرف، ص 126 و سفینة البحار، ج 2، ص 57 و ج 5، ص198.
2) در این نوشتار به موضع اهل بیت علیهم السلام در مقابل فرقه صوفیه به اختصار اشاره شد و اندکی از احادیث این باب ذکر گردید، لذا برای تحقییق بیشتر می توان به کتاب های مفصل از جمله اثنی عشریه مرحوم شیخ حر عاملی مراجعه نمود.
7- ظهور رسمی آنان در دوران امام صادق علیه السلام (نیمه قرن دوم هجری) می باشد.
8- برای راحتی جسمشان زهد پیشه می کنند.
9- برای به دام انداختن چهارپایان (مردم نادان)، به شب بیداری می پردازند.
10- کم می خورند، تا دل احمقان را ربوده و قدح خویش پرکنند و بر الاغان پالان گذارند و آن ها را رام نمایند.
11- ورد آن ها، رقص و پایکوبی و ذکرشان، نغمه و آواز است.
12- کار آن ها گمراه کردن مردم است.
13- باب علم ائمه را سد می کنند.
14- آن ها نیرنگ باز و فاسد العقیده اند.
15- تصوف را عنوان عقاید باطل خود قرار داده اند.
16- اگر در خانه هایشان می نشستند و مردم را گمراه نمی کردند مردم به سوی ائمه علیهم السلام می رفتند.
17- بدون داشتن اجازه هدایت از جانب خدا و سندی آشکار (با افکار و سخنان بی ارزش خود که از غیر اهل بیت هدایت علیهم السلام اخذ شده است) مردم را از دین خدا باز می دارند.
18- کسی قائل به تصوف نمی شود مگر به یکی از این دلایل: اول خدعه و نیرنگ، دوم ضلالت و گمراهی، سوم حماقت و نابخردی
19- ویران گران پایه های دین اند.
20- فقط به دلیل تقیه و دفع شر (به شرط معتقد نبودن به اعتقادات آن ها) می توان خود را صوفی نامید.
21- گروهی که اظهار محبت اهل بیت علیهم السلام را می نمایند و به صوفیه نیز، تمایل نشان می دهند و خود را شبیه آن ها می کنند و لقب آن ها را بر خود می گذارند و قول آن ها را تأویل ،نمایند از اهل بیت علیهم السلام نیستند.
22- از همان ابتدا از افراد منحرف پیروی می کرده اند و جزو شیعیان نبوده اند.
1- از پیامبر صلی الله علیه و آله نیستند.
2- از کفار پست ترند.
3- اهل آتش اند.
4- ملائکه آسمان و زمین آن ها را لعن می کنند.
5- آن ها زشتکار و ناپاک و پلیدند.
6- دشمن ما می باشند.
7- کسی که به آن ها میل کند از آن ها محسوب شده و با آن ها محشور می شود.
8- ما از میل کنندگان به این قوم بیزاریم.
9- کسی که آن ها را انکار و رد نماید مانند کسی است که در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله با کفار جهاد کرده است.
10- هر کس در نزد او از صوفیه یاد شود و آن ها را به قلب و زبان انکار و رد ننماید از ما نیست.
11- آن ها جانشینان و خلفاء شیطان اند.
12- هر که در زندگی یا مرگشان به دیدار آن ها برود گویی به دیدار شیطان رفته و بت پرستیده است.
13- کسی که آن ها را یاری نماید مثل آن است که یزید و معاویه و ابوسفیان را یاری رسانده است.
14- همه آن ها با ما مخالفند.
15- آن ها می کوشند که نور خدا را خاموش کنند.
1- ر.ک: سفينة البحار، ج 2، ص 58 و شرح نهج البلاغه علامه خویی، ج 14، ص 3 و حقایق فیض کاشانی، ص136 و کشکول علامه بحرانی، ج 3، ص 231 و البدعة والتحرف، ص 134 و اثنی عشریه، ص 34 و مصابیح الدجی، ص246 و مغنی فی رد الصوفی، ص31.
2- ر.ک: خیراتیه، ج 1، ص 38 و عبقری الحسان، ج 2 ص 54 و مستدرک سفینه، ج 6 ص 398 و دايرة المعارف علامه شیخ محمد حسین اعلمی، ج 4، ص 115 و ج 20، ص 243 و وسایل الشیعه، ج 11، ص 508 و المحاسن للبرقى، ص 208 و بحارالانوار، ج 74 ص 91 و ج 77، ص 93 و سفينة البحار، ج 2، ص 57 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 209 و میزان الحکمة، ج 5، ص 462 و عين الحيوة، ص576 و تنبیه الغافلين، ص 13 و مجموعه ورّام، ص 66 و مکارم الاخلاق طبرسی، ص 471 و امالی شیخ طوسی، ج 2، ص 152 و اعلام الدین دیلمی، ص 204 و انوار النعمانية، ج 2، ص 295.
3- ر.ک: اصول کافی، ج 1، ص 392 و تحفة الاخیار، ص 106 و فضايح الصوفیه، ص 42 و اثنی عشریه، ص176 و البدعة و التحرف ص 126.
4- تذكرة الاولیاء، ص 269.
5- ممتحنه 1.
6- ممتحنه 13.
7- بحار الانوار، ج27، ص 58.
8- بحار الانوار، ج 27، ص 58.
9- این موضوع در تاریخ تصوف، توسط صوفیه و غیر آن ها ذکر شده است، که در شماره های گذشته از این مقالات نیز به آن پرداخته شد.
10- ر.ک: اثنی عشریه، ص 33 و سفینة البحار، ج 2، ص 57 و انوار نعمانیه، ج 2، ص 293 و منهاج البراعه، ج 6، ص 304 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 208 و خیراتیه، ج 1، ص 36 و البدعة والتحرف، ص 113 و مصابیح الدجی، ص 244 و حديقة الشيعة، ص 562 و کشکول علامه بحرانی، ج 3، ص 229 و فضایح الصوفیه، ص 35 و بين التصوف والتشيع، ص 584 و صفوة الاخیار، ص238.
11- ر.ک: سفينة البحار، ج 2، ص 57 و مستدرک الوسائل، ج 12، ص 323 و مستدرك سفينة البحار، ج 2، ص 398 والبدعة و التحرف ص 112 و دایرة المعارف اعلمی، ج20، ص 243 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 212 و حديقة الشیعه، ص 563 و مصابیح الدجی ص 244 و كشف المعارف، ص 18 و اثنی عشریه، ص 32 و تنبیه الغافلین، ص 12 و انوار النعمانیه، ج 2، ص293.
12- ر.ک: اثنی عشریه، ص 30 و 33 و کشف المعارف، ص 18 و سفينة البحار، ج 2، ص 58 و البدعة والتحرف، ص 114 و حديقة الشیعه، ص 605 و تنبيه الغافلین، ص 19 و انوار النعمانیه، ج 2، ص 295 و خیراتیه، ج 1، ص 37.
13- احزاب 4.
14- ر.ک: سفينة البحار، ج 2، ص 58 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 211 و حديقة الشيعه، ص 602 و منهاج البراعه، ج6، ص 304 و اثنى عشريه، ص 28 و البدعة والتحرف، ص 115 و کشکول علامه بحرانی، ج 3، ص 228 و تنبيه الغافلين، ص 17 و انوار النعمانیه، ج 2، ص 294 و مصابیح الدجی، ص 242 و خیراتیه، ج 1، ص 32 و تصوف و تشیع، ص 548.
15- ر.ک: حديقة الشیعه، ص 563-564 و اثنی عشریه، ص 33 و طرائق الحقائق، ج 1، ص 209 و بين التصوف والتشيع، ص585 و منهاج البراعه، ج 14، ص 8 و فضايح الصوفيه، ص 41 و البدعة والتحرف، ص 126 و سفینة البحار، ج 2، ص 57 و ج 5، ص 198.
16- در این نوشتار به موضع اهل بیت علیهم السلام در مقابل فرقه صوفیه به اختصار اشاره شد و اندکی از احادیث این باب ذکر گردید، لذا برای تحقییق بیشتر می توان به کتاب های مفصل از جمله اثنی عشریه مرحوم شیخ حر عاملی مراجعه نمود.
علاوه بر قرآن کریم.
شیخ حر عاملی، رساله اثنی عشریه، قم، الطبعه الثانيه 1381ش.
هاشم معروف الحسنی، تصوف و تشیع، ترجمه سید محمد صادق عارف، مشهد، بنیاد پژوهش ها 1369ش.
عطار نیشابوری، تذکره الاولیاء، تهران، انتشارات بهزاد، 1374ش.
آقا محمد جعفر بن آقا محمد علی (آل آقا)، فضايح الصوفيه، قم، انتشارات انصاریان، 1413ق.
آقا محمد بن آقا محمد علی (آل آقا) تنبيه الغافلين، قم، انتشارات انصاریان، 1413ق.
ثقه الاسلام کلینی الرازی، الاصول الکافی، طهران، المكتبة الاسلاميه 1381ق.
مجلسی، ملا محمد باقر، عين الحياه، تهران، 1381ق.
المجلسي، المولى محمد باقر، بحار الانوار، طهران، المكتبة الاسلاميه 1394ق.
ری شهری، محمد، میزان الحکمه، قم، موسسه دارالحدیث، 1381ش.
الحر العاملي، الشيخ محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، قم، موسسه آل البیت 1416ق.
العلامه الفيض الكاشانی، الحقائق، بیروت، دار الکتب العربی 1399ق.
القمى، الشيخ عباس، سفينة البحار، طهران، المطبعة الاسوه 1416ق.
الهاشمي الخوئي، العلامه میرزا حبیب الله، منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه، طهران مطبعة الاسلامیه 1386ق.
نمازی الشاهرودی، الشیخ علی، مستدرک سفینة البحار، طهران، موسسة البعثه 1412ق.
دیلمی، اعلام الدين، قم، موسسه آل البيت.
علامه اعلمی، شیخ محمد حسين، دايرة المعارف، تهران.
وحید بهبهانی، آقا محمد علی بن علامه، خيراتيه.
قمی، ملا محمد طاهر، تحفة الاخیار، قم، مطبوعات هدف.
مقدس اردبیلی، شیخ احمد بن محمد، حديقة الشيعه، تهران، انتشارات اسلامیه.
علی اصغر ایمان دوست
«مقام شهادت» بزرگ ترین منقبت امیرمؤمنان علیه السلام
توضیح و تفسیر آیات «شهید و شاهد» از دیدگاه فخر رازی
نقاط قوّت و ضعف دیدگاه فخر رازی
قرائنی دیگر برای «شاهِد» بودن امام علی علیه السلام
«شاهِد» از بنی اسرائیل
مصادیق «شاهد»، «شهید» و «شهادت» از نگاهی دیگر
«عبدالله بن سلام» نمی تواند «شاهِد» رسالت باشد
منظور از «علم الکتاب» چیست؟
چه کسی دارای «علم الکتاب» است؟
لزوم استمرار و تداوم «شاهد» رسالت
«شهادت» همزمان با «بعثت»
مقام «شهادت» در اثنای تبلیغ «رسالت»
وجه استدلال برای «شاهد رسالت»
«شاهد» در قلب دوست و دشمن
«شاهد» در محشر
نهج البلاغه، کرامتی برای امیرمؤمنان علی علیه السلام
محور بحث نوشتار حاضر، سه آیه از قرآن کریم است که در آن ها واژه «شهید» و «شاهد» به کار رفته؛
این سه آیه عبارت اند از:
1- وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ (1)
2- أَفَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَهٍ مِّن رَّبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ. (2)
3- قُل أَرَأَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللهِ وکَفَرْتُم بِهِ وشَهِدَ شَاهِدٌ مِّن بَنِی إِسْرَائِیل عَلی مِثْلهِ فَآمَنَ واسْتَکْبَرْتُمْ إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی القَومَ الظَّالمِینَ. (3)
در تفسیر آیه نخست، برخی از مفسّران به اشتباه «عِلْمُ الْكِتاب» را علم به كُتُب آسمانی یا تورات و مصداق مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ را عبدالله بن سلام دانسته اند. و بسیاری نیز «علمُ الکتاب» را علم به قرآن یا لوح محفوظ و مصداق «مَن عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» را امام علی علیه السلام دانسته اند. اکثر مفسّران مصداق «شاهد» را در آیه دوم امیر مؤمنان علی علیه السلام می دانند. اکثریت قریب به اتّفاق مفسّران، شاهد بنی اسرائیل را در آیه سوم «عبدالله بن سلام» معرفی کرده اند. نگارنده در این نوشتار با ذکر شواهد و قرائنی که ثابت می کند «عبدالله بن سلام» به هیچ وجه به عنوان شاهد برای اسلام شایستگی ندارد، منظور از «علم الْكِتَابِ» را علم به قرآن و لوح محفوظ و منظور از «شاهد» در آیات اوّل و دوّم را امیرمؤمنان علی علیه السلام معرّفی می کند.
کلیدواژه ها: شهید، شاهد، شهادت، علم الکتاب، امام علی علیه السلام، اهل بیت علیهم السلام، مُطَهَّرون، عبدالله بن سلام، تفسیر فخر رازی، نهج البلاغه.
وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیدا بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عَنْدَهُ عَلْمُ الْکِتَابِ. (1) یعنی: کافران می گویند که: تو پیامبر نیستی، بگو (برای اثبات رسالت) بین من و شما دو گواه کافی است که یکی از آن دو، خدا و شاهد دیگر کسی است که دارای علم الکتاب است.
این آیه، مقام شاهد بودن را برای حضرت علی علیه السلام بیان می دارد که بزرگ ترین منقبت برای آن حضرت است. طبرسی نقل کرده است:
«سلیم بن قیس گفت: شخصی از علی بن ابی طالب علیه السلام سوالی پرسید که من هم می شنیدم. او پرسید: لطفاً مرا از بهترین مناقب خود آگاه سازید. حضرت فرمودند: بهترین مناقبم آیاتی است که خدای متعال در کتاب شریفش نازل فرموده است. آن شخص پرسید: منظورتان کدام آیات است؟ حضرت فرمودند: آیه أَفَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَهٍ مِّن رَّبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ. در این آیه، منظور از شاهدی که از رسول الله است منم و آيه وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْکِتابِ و مقصود از کسی که علم کتاب نزد اوست، من هستم». (2)
مفاد این روایت برای شیعه جای هیچ شکّی باقی نمی گذارد که مصداق «شهید» و «شاهد» در آیات مذکور امام علی علیه السلام است؛ لیکن برای روشن شدن اَذهان عامّه مسلمانان لازم است دلایل و قراینی در این مورد ارائه شود، تا برای هیچ کس تردیدی باقی نماند.
مفسّران صدر اسلام برای تفسیر آیه فوق نظرات و دیدگاه های مختلفی اظهار کرده اند. با توجّه دقیق به این دیدگاه ها می توان گفت: فخر رازی همه آن ها را به جز رأی آنانی که مصداق و مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ را علی بن ابی طالب علیه السلام دانسته اند، نقل کرده است. ترجمه تخلیص شده تفسیر فخر رازی بدین قرار است:
در تفسیر عبارت «و مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» اَقوال مختلفی وجود دارد:
یکم: منظور، «شهادت» (= گواهی دادن) آن دسته از اهل کتاب است که به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آوردند؛ یعنی عبدالله بن سلام، سلمان فارسی و تَمیم داری.
سعید بن جُبَیر گفته است: سوره رعد در مکّه نازل شده و نامبُردگانِ فوق در مدینه مسلمان شدند، چطور ممکن است منظور از «شهید» آنان باشند؟ به این سؤال بدون هیچ سندی چنین پاسخ داده شده که این آیه از سوره رعد در مدینه نازل شده است.
فخر رازی پس از نقل این قول، سؤالی با این عبارت مطرح می کند: «...... فَإثباتُ النُبوّهِ بقولِ الواحد و الاثنَين مع كَوْنِهِما غير مَعصومين عن الكِذب، لا يجوز و هذا السؤال واقعٌ».
یعنی: اثبات پیامبری به قول یکی دو نفر که معصوم از دروغگویی هم نیستند (عبدالله بن سلام و تمیم داری) جایز نیست و این، پرسشی بی پاسخ است.
دوّم: منظور از «کتاب» در این آیه، قرآن است؛ یعنی هرکس به فصاحت و بلاغت و آن چه از مطالب غیبی و علوم بسیار که در قرآن هست دست پیدا کند، به اعجاز این کتاب آسمانی پی می برد. بنابراین، «علم الكتاب» یعنی علم قرآن.
سوّم: یعنی هرکس که به تورات و انجیل که شامل بشارت های این دو کتاب به آمدن حضرت محمَّد صلی الله علیه و آله می باشد علم داشته باشد، «شاهد» است که محمد صلی الله علیه و آله از طرف خدا مبعوث شده است.
چهارم: منظور از «وَ مَن عندهُ علم الکتاب» خدای متعال است. گویندگان این قول، جمله «كَفى بِالله» را به «كَفَى بِالّذى يَستَحقّ العِبَادة» و جمله «وَ مَن عِندَهُ علم الكتاب» را به جمله «وَ بِالَّذى لا يَعلم عِلمَ ما فى اللّوح المحفوظ اِلّا هو» تبدیل کرده اند. آن گاه عدّه دیگری به این تفسیر به لحاظ جایز نبودن عطف صفت بر موصوف، در قواعد نحو، ایراد گرفته اند.
قرائت دوّم: فخررازی قرائتِ درج شده در قرآنهای رایج را قرائت اوّل تلقّی کرده و به نقل قرائت هایی که برخی مفسّران بیان کرده اند، می پردازد که عبارت است از: «و مِن عِندِهِ عِلمُ الكتاب» و «وَ مِن عِندِهِ عِلمُ الكتاب». فخر رازی پس از توضیح مختصری دربارۀ این دو قرائت، به تفسیر آیه خاتمه می دهد. (1)
اکثر تفاسیر بدون این که توجّه کنند شهادت عبدالله بن سلام و امثال او تأثیری بر اثبات حقّانیّت حضرت محمد صلی الله علیه و آله نداشته و ندارد، مصداق آیه را با وی تطبیق داده و در صدد برآمده اند تا مسأله مکّی بودن آیه را حل کنند؛ به همین جهت، بدون هیچ دلیلی این آیه را به آیات مدنی ملحق کرده اند. لیکن فخررازی اصولاً ارزشی برای شهادت آن ها قائل نشده و گفته است؛ مگر با شهادت یکی دو نفر یهودی که از دروغ گویی هم مصون نیستند می توان حقّانیّت پیامبر را اثبات کرد؟
1) تفسير كبير، ج 19، ص 70-69
یکم: هنگامی که وی شهادت عبدالله بن سلام را به خاطر معصوم نبودن مردود می داند، مفهوم مخالفش این است که اگر کسانی عصمتشان به طرق مختلف ثابت شده باشد، شایستگی این شهادت را دارند و اهل بیت علیهم السلام که هم به دلیل آیه تطهیر و هم به دلیل رفتار معصومانه در جامعه، عصمتشان ثابت شده، می توانند شاهد رسالت باشند. بنابراین، فخررازی در معرّفی اهل بیت به خصوص علی بن ابی طالب علیه السلام به عنوان شاهد رسالت کوتاهی کرده است.
دوّم: در اقوالی که برای تفسیر آیه وارد شده، قولی که بیان می کند علی بن ابی طالب مصداق «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» یا شاهد رسالت است، بیش از سایر اقوال است؛ از باب نمونه می توان به قول زمخشری در الكشّاف (1)، سیوطی در الدرّالمنثور (2)، ثعلبی در الکشف و البیان (3)و قرطبی در الجامع لِاَحکام القرآن (4)اشاره کرد. با توجه به این که فخر رازی در موارد متعدّدی از تفسیر خود به مطالب تفسیر کشّاف زمخشری استناد می کند، معمولاً باید این قول زمخشری را که ذیل آیه 17 سوره هود نقل کرده، دیده باشد؛ لذا فخر رازی که همه اقوال ضعیف موجود در تفسیر آیه را نقل نموده، در نقل این قول مشهور عمداً کوتاهی کرده است.
سوّم: فخررازی در تفسیر آیه أَفَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَهٍ مِّن رَّبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ ... (5)می نویسد: «(فَالقولُ الأول) إن الّذِى وصفه الله تَعَالَى بانه بينة من ربه هو محمد صلی الله علیه و آله و البينة هو القرآن و المراد بقوله (يتلوه) هُوَ التّلاوة بمعنى القراءة و على هذا التقدير فذكروا فى تفسير الشاهد وُجوهاً: أحَدُها أَنَّهَ جبرئيل علیه السلام... و ثانيها: أنَّ ذلك الشّاهد هو لسان محمد صلی الله علیه و آله و هو قول الحسن ... و ثالثها: اَنَّ المراد هُوَ عَلى بن أبى طالب رضى الله عنه و المعنى يتلو تلك البينة و قوله (منه) اى هذا الشاهد محمّد و بعضٌ منه والمراد تشريف هذا الشاهد بانه بعضٌ من محمّد صلی الله علیه و اله». (6)
یعنی: (پس قول نخست) همان کسی که خدای متعال او را دارای بیّنه معرفی فرموده، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله است و منظور از بیّنه قرآن است. تلاوت در عبارت «یتلوه» به معنی قرائت است و بنابراین توضیحات، برای مصداق «شاهد» وجوه گوناگونی بیان کرده اند: یکی از این وجوه جبرئیل است.... دوّمی آن، زبان مبارک پیامبرصلی الله علیه و آله است که قول حسن است. سوّمین قول این است که منظور علی بن ابی طالب علیه السلام است که این شاهد بینه (قرآن) را تلاوت می کند و این که خدا می فرماید: (شاهدُ مِنهُ = گواهی از خودش) یعنی این شاهد از محمّد و بعضی از اوست و منظور از این که می فرماید: «بعضی از او»، شرافت دادن به این شاهد است.
متأسّفانه کسی که در تفسیر آیه فوق شاهد بودن امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام را چنین شیوا بیان می کند، در تفسیر آیه پایانی سوره رعد، گویی این گفته های خود را فراموش کرده است!
پیش تر، بخش عمده تفسیر آیه هفدهم از سوره هود، در اثنای تشریح دیدگاه فخررازی و نقاط ضعف آن بیان شد؛ اکنون برای این که تفسیر این آیه کامل شود، دلایل و شواهد دیگری به شرح زیر ارائه می گردد:
1- در تفسیر این آیه، اکثر تفاسیر مشهور عامّه روایاتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و ابن عباس نقل کرده اند که دلالت می کند. منظور از «شاهد» در این آیه، علی ابن ابی طالب علیه السلام است از جمله: سیوطی در الدّرالمنثور (1)زمخشری در الکشّاف (2)قرطبی در الجامع لِاَحکام القرآن (3)ثعلبی در الکشف و البیان (4)و آلوسی بغدادی در روح المعانی. (5)
2- همان طور که ملاحظه می شود، در این آیه وجود «شاهد» به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده شده؛ به این عبارت که می فرماید: وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ یعنی شاهدی بیّنه یا کتاب او را تلاوت می کند که از خود اوست. تأویل این آیه در هنگام ابلاغ سوره برائت برای مسلمانان نمایان شد و در آن واقعه، بخشی از معنای وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ یا شاهدی از حضرت محمد صلی الله علیه و آله که قرآن را تلاوت می کند، روشن گردید. جریان این واقعه به عبارات مختلف از طُرُق راویان عامّه نقل شده که از جمله آن ها این روایت است:
از ابوبکر روایت شده است که: پیامبر صلی الله علیه و آله وی را برای ابلاغ سوره برائت به اهالی مکّه مأمور فرمودند: (مفاد برائت این بود) «پس از این مشرکان مجاز نیستند حجّ به جا آورند و با بدن عریان طواف کنند؛ کسی جز مسلمان وارد بهشت نمی شود؛ هرکس با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پیمانی دارد؛ آن پیمان تا مدّت تعیین شده معتبر است؛ خدای متعال و پیامبرش از مشرکان بیزارند».
ابوبکر در ادامه گوید که سه روز راه طی کرده بودم. پس از آن پیامبر صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السام فرمودند: «خودت را به ابوبکر برسان و او را به سوی من بازگردان، آن گاه خودت (پیام برائت را) ابلاغ کن و علی (نیز این مأموریت را) انجام داد. ابوبکر چون نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشت، گریه کنان گفت: ای پیامبر خدا! آیا درباره من چیزی پیش آمده است؟! حضرت فرمودند: چیزی جز خیر پیش نیامده، به من امر شده که این آیات را جز خودم یا شخصی که از (اهل بیت) خودم باشد، ابلاغ نکند». (6)
از این روایت، به روشنی چند مطلب استفاده می شود:
یکم: منظور از تلاوت کتاب در این آیه، تلاوتی نیست که در بین قاریان رایج است؛ بلکه تلاوتی است در حدّ ابلاغ وحی از جانب رسول خدا.
دوّم: منظور از شاهدُ منه» علی بن ابی طالب علیه السلام است و اوست که شایستگی چنین مقامی را دارد.
سوّم: این واقعه، تأویل بخشی از آیه هفدهم از سوره هود است.
قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كَانَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَكَفَرْتُمْ بِهِ وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى مِثْلِهِ فَآمَنَ وَاسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. (1) بسیاری از مفسّران گمان کرده اند که منظور از «شَاهِدٌ» در این آیه، عبدالله بن سلام است؛ لیکن فخر رازی چنین اشتباهی مرتکب نشده است.
فخررازی در تفسیر این آیه داستان مسلمان شدن عبدالله بن سلام را که دیگران آن را به تفصیل حکایت کرده اند از قول زمخشری نقل می کند و سپس دلایل ضعف و بطلان آن را به این عبارت شرح می دهد: «صاحب کشّاف روایت کرده است: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وارد مدینه شدند (عبدالله بن سلام) به صورت پیامبر نگاهی کرد و دانست که ایشان دروغگو نیست. وی مقداری فکر کرد و برایش محقّق شد که آن حضرت، همان پیامبر مورد انتظار یهود است. آن گاه به پیامبر عرض کرد که سه سؤال از شما می پرسم که پاسخ آن ها را جز پیامبر کسی نمی داند: اوّلین علامت و نشانه قیامت چیست؟ نخستین غذایی که اهل بهشت می خورند، چیست؟ پسر یا دختر بودن فرزند به پدر مربوط می شود یا مادر؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: اوّلین علامت قیامت، آتشی است که از طرف مشرق به طرف مغرب حرکت می کند؛ اوّلین غذایی که اهل بهشت می خورند، باقیمانده جگر ماهی است. و امّا هرگاه آب مرد زودتر خارج شود، فرزند پسر می شود و اگر آب زن زودتر خارج شود، دختر می شود. در این هنگام عبدالله بن سلام گفت: شهادت می دهم که شما پیامبری بر حق و فرستاده از سوی خدایی». (2)فخر رازی پس از نقل داستان فوق، با بیان عبارت زیر به بیان اشکالات آن می پردازد.
هر کس می تواند بگوید این حدیثی که از عبدالله بن سلام روایت شد اشکال دارد؛ زیرا به دو دلیل مطرح کردن این سؤالات و پاسخ های پیامبر به آنها واقعاً بعید است.
نخست این که خبر دادن از علائم قیامت و از اوّلین غذایی که اهل بهشت می خورند، خبر دادن از چیزی است که ممکن است واقع بشود و ممکن است واقع نشود و راه شناخت راست و دروغ این نیست؛ زیرا نمی توان فهمید که این خبر راست است، مگر این که بدانیم گوینده آن راست می گوید و نمی توانیم بگوییم گوینده خبر راست می گوید، مگر این که بدانیم خبر، راست است؛ بنابراین، دور لازم می آید و آن محال است.
دوّم این که ما ضرورتاً می دانیم دانستن این جواب ها در حدّ اعجاز نیست. بلکه می گوییم: هنگامی که جواب های مسائل مشکل تر از این در حدّ اعجاز نیست، چگونه این جواب ها می تواند در حدّ اعجاز باشد؟
آری شاید بعضی از این سؤالات در بعضی از کتاب های پیامبران گذشته آمده باشد که از پیامبر آخرالزّمان این مسائل پرسیده می شود و او چنین جواب می دهد و عبدالله بن سلام هم این موضوع را می دانسته و چون
سؤالات خود را مطرح کرده و این جواب ها را شنیده از این راه پیامبر بر حقّ خدا را شناخته است و در این صورت نیازی نیست که بگوییم: این جواب ها معجزه است «و الله اعلم». (1)
فخر رازی در ادامه تفسیر آیه می گوید: «قول دیگری که در تفسیر وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ وجود دارد این است که در این جا شخص معینی در نظر نیست بلکه منظور این است که نام محمد صلی الله علیه و اله و بشارت به آمدن آن در تورات وجود دارد بنابراین می توان چنین جمله ای را در تقدیر دانست که اگر شخصِ با انصافی با تورات آشنایی داشته باشد و به این حقیقت اعتراف کند سپس به محمد صلی الله علیه و آله ایمان بیاورد و شما منکر شوید آیا در حق خود ستم نکرده اید و از مسیر حق گمراه نشده اید؟ بنابراین، این کلام در جای خود محفوظ است و فرقی نمی کند که منظور از شاهد شخص معینی باشد یا نباشد، زیرا مقصود اصلی از این جمله این است که با معجزات قوی ثابت شده است که این کتاب از سوی خدا نازل شده و هم چنین ثابت شده است که تورات بشارت آمدن محمد صلی الله علیه و آله را در بردارد. با وجود این دو برهان چگونه می توان انکار پیامبری آن بزرگوار را به عقل نسبت داد. (2)
با این که دیدگاه فخررازی بر نظریّاتی که منظور از «شاهد» را در این آیه «عبدالله بن سلام» دانسته اند رجحان دارد، در عین حال نمی توان آن را تفسیر درست آیه دانست.
گرچه تفسیر و نظری که فخررازی در مورد آیه فوق بیان کرد، نسبت به قول مفسّرانی که منظور از «شاهد» را در این آیه «عبد الله بن سلام» می دانند، رجحان دارد؛ لیکن با توجّه به سایر آیاتی که در این سوره (= احقاف) و سوره فرقان وجود دارد، می توان تفسیر دیگری از آیه ارائه کرد که به واقعیت نزدیک تر باشد.
1- وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ (3)
یعنی: (مشرکان) گفتند: این چگونه پیامبری است که غذا می خورد و در بازار (برای تأمین نیازهای خود) راه می رود.
2- وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَ يَمْشُونَ فِي الْأَسْواقِ (4)
یعنی: پیش از تو نیز هیچ پیامبری نفرستادیم مگر این که غذا می خوردند و در بازارها راه می رفتند.
3- مَا كُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ. (5)
یعنی: من در مقایسه با پیامبران گذشته، وضعیت نوظهوری ندارم.
فخررازی در تفسیر آیه 9 سوره احقاف می نویسد: «آن ها (= مشرکان) پیامبر را به خاطر غذا خوردن و راه رفتن در بازار و این که پیروانش افراد فقیری هستند سرزنش می کردند. به همین جهت فرمودند: من در کنار مقایسه با پیامبران گذشته وضعیت نوظهوری ندارم. همه آن ها این گونه بوده اند و این حالات همان طور که در پیامبری آن ها نقصی به حساب نمی آید، برای پیامبری من نیز زیانی ندارد. (1)
با توجّه به آیات فوق، تفسیر آیه 10 سوره فرقان را می توان به این عبارت بیان کرد: بگو اگر این پیامبر (با همین اوصاف یعنی خوردن غذا و راه رفتن در بازار) از طرف خدا باشد و شاهدی از بنی اسرائیل شهادت دهد که پیامبران گذشته نیز چنین بودند و آن شاهد به آن پیامبران (با همین مشخصات) ایمان آورده باشد و شما به این بهانه دچار غرور و تکبّر شدید و ایمان نیاوردید، بنابراین در زمره ستمکاران در آمدید و خدا ستمکاران را هدایت نخواهد کرد.
خلاصه مطالب این بخش چنین شد که در سه آیه از آیات قرآن موضوع وجود «شاهد» برای راستگویی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و حقّانیّت دین مبین اسلام مطرح شده است و اثبات گردید که این «شاهِد» در آیات سوره رعد و سوره هود، علی بن ابی طالب علیه السلام است و موضوع «شهادت» در سوره احقاف، گواهی دادن به مشابهت حالات پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله با انبیای گذشته است که علمای بنی اسرائیل می توانند برای وجود چنین مشابهتی گواه باشند.
در بخش اوّل با دلایل نقلی ثابت شد که «عبدالله بن سلام» نمی تواند «شاهد» رسالت باشد، بلکه مصداق تام و تمام این منصب، علی بن ابی طالب علیه السلام است. در این بخش، دلایل دیگری برای اثبات این حقیقت مطرح می شود.
خدای متعال در ابتدای آیه می فرماید: وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً کافران می گویند که تو پیامبر نیستی: آن چه مسلّم است این است که اِنکار کافران منحصر به کفّار زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده و نیست. بلکه همیشه، حتی تا وقتی یک نفر کافر روی زمین وجود داشته باشد، این انکار وجود دارد. بنابراین، پاسخ کافران باید از چنان استحکام و استمراری برخوردار باشد که برای همیشه اعتبار و کاربرد داشته باشد. بنابراین، دو شاهدی که تا قیامت گویا و پا برجا می باشند یکی «شهادت» خدا است که در قرآن ظهور پیدا کرده و دیگری وجود مبارک علی بن ابی طالب علیه السلام است که چگونگی استمرار شهادت آن حضرت در ادامه نوشتار بیان خواهد شد.
1) تفسير كبير، ج 28، ص 7.
متأسفانه گروهی از مفسِران پنداشته اند که منظور از عبارت «و من عِندَه علم الكتاب» عبدالله بن سلام است در صورتی که این تفسیر به هیچ وجه درست نیست. زیرا:
1- عبدالله بن «سلام» در سال هشتم هجری در مدینه مسلمان شد در حالی که این آیه در مکّه نازل شده است و بنابراین ربطی بین نزول آیه و مسلمان شدن وی وجود ندارد.
2- مگر اسلام فقط در هنگام مسلمان شدن «عبدالله بن سلام» شاهد لازم داشته است. آن هایی که وی را «شاهد» اسلام پنداشته اند، از این مسأله غافل اند که بیست سال پیش از مسلمان شدن «عبدالله بن سلام» پیامبر صلی الله علیه و آله تبلیغ رسالت را شروع فرمودند. اگر چنین شاهدی نیاز بود، بهترین موقع برای شهادت وی همزمان با بعثت و اعلام نبوّت بود.
3- میلیون ها مسلمان که پس از فوت «عبدالله بن سلام» مسلمان شده و می شوند، کسانی هستند که نه وی را می شناسند و نه به خاطر او مسلمان می شوند.
4- هر چه در سراسر تاریخ کنجکاوی کنید، حتی یک تن را نمی یابید که به خاطر «عبدالله بن سلام» مسلمان شده باشد. روایت ذیل عدم تأثیر مسلمان شدن «عبدالله بن سلام» را در هم کیشان او نشان می دهد:
اَنَس روایت کرده است که: «عبدالله بن سلام» گفت: ای رسول خدا، قوم یهود مردمی بهتان زن می باشند، آنان اگر از مسلمان شدن من آگاه شوند، در حضور شما به من بهتان می زنند. پیامبر یهودیان را احضار فرموده و پرسیدند: شخصیت «عبدالله بن سلام» در میان شما چگونه است؟ گفتند خودش و پدرش خوب و پسندیده اند. آن دو از دانشمندان و دانایان ما هستند پیامبر فرمودند: اگر او مسلمان شود شما مسلمان می شوید؟ گفتند: خدا او را از این کار بازدارد! در این هنگام «عبدالله بن سلام» بیرون آمد و گفت: اَشْهَدُ ان لا اله الا الله و أنَّ محمداً رسولُ الله (تا او را با این حالت دیدند) گفتند: او و پدرش بدترین و نادان ترین ما هستند. در این هنگام «عبدالله بن سلام» گفت: این بود آن چه از آن باک داشتم». (1)
این روایت روشن می سازد هم کیشان «عبدالله بن سلام» که او را به عنوان دانشمندی یهودی می شناختند و به او اعتماد داشتند، به خاطر مسلمان شدن او مسلمان نشدند، چه رسد به سایر کفّار. بنابراین، کوچک ترین علامتی که نشان دهد کسی به واسطه «شاهد» بودنِ وی مسلمان شده است وجود ندارد؛ بلکه در اسلام خود وی نیز شک و تردید وجود دارد. صاحب کتاب اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستان های انبیاء در تفاسیر به نقل از کتاب أضواء على السّنّة المحمّدیّه می نویسد: «آنان (= یهودیان) برای نقشه های زیرکانه خود... به کسوت اسلام در آمدند و تظاهر به اسلام کردند. فریب کارترین و زیرک ترین آن ها که توانستند چنین نقشی ایفا کنند، كَعب الأحبار، وَهَب بن منبّه و «عبدالله بن سلام» بودند. (2)ادّعای این که منظور این آیه «عبدالله بن سلام» است، از سوی پسر وی ابراز شده است. (3)
یکی از مفاهیم آیه 43 سوره رعد که محور اصلی بحث و اساس احراز مقام شهادت می باشد مفهوم «علم الکتاب» است؛ زیرا خدا می فرماید: شاهد دیگر اسلام مَن عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْکِتَابِ یعنی کسی است که دارای علم الکتاب است؛ بنابراین، برای شناختن او، اوّل باید معنی علم الکتاب مشخص شود، سپس معلوم گردد که این علم الکتاب نزد چه کسی است؟ از سوی برخی مفسران برای معنای «علم الكتاب» نظرات متعددی طرح شده است که پاره ای از آن ها بدین قرار است:
فخررازی، علم به تورات و انجیل و علم به قرآن را نقل کرده است.
بیضاوی علم به تورات، علم به قرآن و علم به لوح محفوظ را آورده است.
زمخشری علم به قرآن و علم به لوح محفوظ را نقل کرده است.
در پاسخ باید گفت: علم به تورات و انجیل نمی تواند مورد نظر این آیه باشد زیرا:
اوّلاً ثابت شد که کسی به خاطر «عبد الله بن سلام» و امثال او مسلمان نشده و نمی شود. ثانیاً عقل سلیم حکم می کند کتابی که تحریف شده و از اعتبار افتاده است، علم به آن چندان ارزشی ندارد که عالم به آن بتواند چنین مقام ارجمندی را در دین دیگر کسب کند بنابراین، علم به قرآن که در بین مفسّران بیشترین آرا را به خود اختصاص داده تفسیری منطقی و منصفانه است و با توضیحی که در همین بخش آمده، مشخص می گردد علم به لوح محفوظ نیز با علم قرآن توأم و وابسته است.
محققاً منظور از کسی که دارای علم الکتاب است، امیرمؤمنان علی علیه السلام می باشد؛ دلایل آن بدین قرار است:
1- از آیه شریفه: إنَّهُ لَقُرآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ * لَّا یَمَسُّهُ إلَّا الْمُطَهَّرُونَ (1)مشخص می شود که تنها «المطهرون» به قرآنی که در کتاب مکنون است دسترسی دارند و آیه شریفه: بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ * فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ (2)تأکید می کند که حقیقت و اصل قرآن در لوح محفوظ قرار دارد و از آیه شریفه: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً (3)استفاده می شود «الْمُطَهَّرون» که آیات سوره واقعه آن ها را شایسته دسترسی داشتن به قرآن می داند اهل بیت پیدا می باشند؛ بنابراین اهل بیت از جمله حضرت علی، هم به لوح محفوظ علم دارند و هم به حقایق قرآن
2- دلیل دیگری که حکایت می کند امیر مؤمنان علی ها دارای علم الکتاب است آیه شریفه سوره نمل است. قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ. قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ. قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ. (4)
یعنی: سلیمان خطاب به اطرافیان خود گفت: کدام یک پیش از این که بلقیس تسلیم امر من شود تخت او را خواهید آورد عفریتی از جنیّان گفت: من پیش از آن که از جایگاه خود برخیزی آن را به حضور تو می آورم و بر این کار توانا و درستکارم. و آن که به بخشی از علم الکتاب دسترسی داشت، گفت: من پیش از آن که پلک به هم آری، تخت را به این جا می آورم.
درباره ارتباط این آیات با آیه 43 سوره رعد دو نکته مهم و اساسی روشن می شود؛ اوّلاً این که مفسّران در تفسیر این آیه، علم الکتاب را غالباً علم به لوح محفوظ معنی کرده اند. ثانیاً: گفته اند آن کسی که به این سرعت تخت بلقیس را به حضور سلیمان آورد، آصف بن بَرخیا، وصّی سلیمان بود.
بنابراین در تفسیر آیه سوره رعد نیز می توان گفت که علم الكتاب، علم به لوح محفوظ است و کسی که دارای علم الکتاب می باشد، وصّی پیامبر گرامی اسلام حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است.
3- بنابراین که منظور از علم الکتاب در آیه 43 رعد «علم به قرآن» باشد، مصداقش حضرت علی علیه السلام است زیرا:
روایات متعدّدی از ناحیه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله نقل شده که دلالت می کند: علی علیه السلام همواره با قرآن است. از جمله این روایت است که امّ سلمه گفت: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: عَلِیٌّ مَعَ القُرآنِ وَالقُرآنُ مَعَ عَلِیٍّ، لَن یَتَفَرَّقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوضَ. (1)
یعنی: اُمّ سَلَمه گفت: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و شنیدم که فرمودند: علی با قرآن است و قرآن با علی است، هرگز از هم جدا نمی شوند تا این که در قیامت و در کنار حوض بر من وارد شوند.
مسلّماً منظور از همراهی قرآن و علی این نیست که علی قرآن جلد شده را با خود حمل می کند. بلکه این همراهی چنین تعبیر می شود که این دو ملازم یکدیگرند و کسی با قرآن بدون علی سعادتمند نمی شود. این همراهی نشان می دهد که تمامی علوم و حقایق قرآن در سینه حضرت امیر است و چنین شخصیتی، دارای علم الكتاب می باشد بنابراین مصداق «من عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابُ» و «شاهد رسالت» حضرت علی علیه السلام است.
همچنان که شرع مقدّس اسلام در زمان های مختلف به صورت مستمر و پیوسته پویایی داشته و دارد و همواره مورد توجّه مشتاقان و حقیقت جویان بوده و هست، «شاهد رسالت» هم باید الگویی دائمی و گویا باشد تا به جهانیان نمونه کامل یک انسان را ارائه دهد و خصوصیّاتی داشته باشد که بتواند دائماً مورد استناد و استفاده قرار گیرد.
امیرمؤمنان علیه السلام دل تنها کسی است که از این خصوصیت برخوردار است. این شاهد در همه حال یعنی پیش از بعثت، همزمان با بعثت، در اثنای تبلیغ رسالت، پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و اله تا زمان شهادتش و پس از آن تا روز قیامت و در محشر جریان دارد.
1) المستدرک علی الصحیحین، ج 4، ص 93؛ الصواعق المحرقة، ص 133؛ كنز العمّال، ج 13، صص 128، 130، 164 و 177.
تولّد علی علیه السلام در کعبه و دوران طفولیّتش در دامان پیامبر صلی الله عیه و آله قرار گرفت تا در «مقام شهادتِ» وی لحظه ای وقفه حاصل نشود.
حاکم نیشابوری، محدّث بزرگ اهل سنّت، جریان الحاق علی علیه السلام را در کودکی به پیامبر صلی الله علیه و اله چنین نقل می کند: «قحطی شدیدی برای قریش پدیدار شد و ابوطالب عیال وار بود. به همین روی، رسول الله صلی الله علیه و اله به عمویش عباس که مرفّه ترینِ بنی هاشم بود فرمودند: برادرت عیال وار است و تو شاهدی که مردم دچار مضیقه شده اند. بیا برویم و مقداری از هزینه وی را کم کنیم؛ سرپرستی یکی از پسرانش را من متکفّل می شوم و یکی دیگر را تو بپذیر. عبّاس گفت: بسیار خوب. نزد ابوطالب رفتند و گفتند ما در نظر داریم هزینه تو را کم کنیم. ابوطالب گفت: عقیل را برای من بگذارید و هر کدام را خواستید انتخاب کنید.
پیامبر صلی الله علیه و اله، امام علی علیه السلام را انتخاب کرد و عباس، جعفر را. چنین بود که علی همواره با پیامبر صلی الله علیه و آله بود تا این که خداوند ایشان را به مقام پیامبری مبعوث فرمود. در این هنگام نیز حضرت علی علیه علیه السلام ایشان را تصدیق کرد و از دستوراتش پیروی نمود. (1)3
حاکم نیشابوری در حدیث دیگری پس از نقل مختصر جریان فوق می نویسد: پیامبر فرمودند: فَاخْتَارَ اللَّهُ لِي عَلِيًّا (2)در این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله انتخاب علی را به خدای متعال نسبت می دهد و می فرمایند: چنین بود که خدا علی را برای من برگزید. به همین جهت است که می بینیم علی علیه السلام وقایعی را که مربوط به پیش از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله است بیان می فرمایند که می توان آن را یک نوع شهادت قبل از بعثت نامید. این شهادت با این عبارات بیان شده است:
وَ لَقَدْ قَرَنَ اَللَّهُ بِهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ لَدُنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلاَئِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ اَلْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلاَقِ اَلْعَالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهَارَهُ. (3) یعنی: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله او در ایام طفولیّت از شیر گرفته شد، خداوند بزرگ ترین فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود تا راه های بزرگواری را بپیماید و خوی های نیکوی جهان را فرا گیرد.
این جملات، چگونگی شهادت آن حضرت را قبل از بعثت بیان می کند. شهادتی که هیچ کس جز او موقعیّت و شایستگی آن را ندارد.
تنها کسی که مدّعی «شهادت» در هنگام نزول وحی است امام علی علیه السلام می باشد و جز او کسی را نمی توان نشان داد که شاهد این موقعیّت باشد. آن حضرت بخشی از این حالت را به این عبارت در خطبه قاصعه بیان فرموده است:
وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّهَ اَلشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ اَلْوَحْیُ عَلَیْهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اَللَّهِ مَا هَذِهِ اَلرَّنَّهُ فَقَالَ هَذَا اَلشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلاَّ أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ وَ لَکِنَّکَ وَزِیرٌ وَ إِنَّکَ لَعَلَی خَیْرٍ (1) یعنی: هنگامی که بر آن حضرت وحی فرود آمد، من ناله ی شیطان را شنیدم؛ گفتم ای پیامبر خدا! این ناله چیست؟ فرمودند: این شیطان است. از این که او را نپرستند نومید و نگران است. همانا آن چه را می شنوم تو نیز می شنوی و آن چه را می بینم تو می بینی جز این که تو پیامبر نیستی؛ بلکه وزیری و در موقعیّت خوبی قرار داری.
«شاهد» بودنِ حضرت علی عیه السلام را در دوران تبلیغ رسالت به چند صورت می توان بیان کرد:
1- قدرت و شجاعت: قدرت و شجاعت امیر مؤمنان در حدّی است که از قدرت بشر عادی بیرون است و می توان از آن به عنوان یک کرامت یاد کرد. ظهور این شهامت ها در سایه پیامبر اسلام می تواند معجزه و در نتیجه گواه بر حقّانیّت اسلام باشد و صورت دیگری از شهادت آن حضرت در اُثنای تبلیغ رسالت به حساب آید. اکنون چند نمونه از این شجاعتها بیان می شود:
جنگ احزاب: جزئیّات این جنگ در تاریخ ثبت شده است. آن چه مورد استناد این بحث می باشد، این است که لشگر عظیمی از قبایل مختلف مشرکان برای نابودی مسلمانان به مدینه هجوم آورد. پهلوانِ پهلوانان آن ها از خندقی که مسلمانان بر گرد شهر حفر کرده بودند، گذشت و مبارز و هماورد طلبید. بقیه واقعه از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید نقل می شود: «و نحو قول رسول صلی الله علیه و اله: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ، صَدَقَ وَعْدَهُ، وَ نَصَرَ عَبْدَهُ، وَ هَزَمَ الْأَحْزابَ وَحْدَهُ والَّذِى هزم الأحزَابَ هُوَ عَلى بن أبى طالب لأنَّهُ قَتَلَ شُجَاعَهم و فَارِسَهم عمرواً لَمَّا اقْتَحَموُا الْخَنْدَقَ فَأصْبَحُوا صَبيحَةَ تِلْكَ اللَّيْلَةَ هَارِبين مَغلوبين مِن غَير حرب سوى قتل فارسهم. (2)
یعنی: فرمایش پیامبر خدا (دربارۀ ذكرِ) لا اِلهَ الّا الله وَحدَهُ .... این است که: آن کسی که احزاب و گروه های مختلف در جنگ خندق را شکست داد، علی بن ابی طالب علیه السلام بود؛ زیرا او شجاع و پهلوانشان عَمرو را که از خندق عبور کرده بود به هلاکت رساند و صبح روز بعد در حالی که به جز کشته شدن یگانه مرد جنگ آورشان جنگی نکردند، شکست خورده و فراری شدند.
ابن ابی الحدید در جای دیگر می نویسد: «پیامبر صلی الله علیه و آله دستور مبارزه با عَمرو را صادر فرمودند. هنگامی که علی صلی الله علیه و آله با عَمرو روبرو شد، پیامبر فرمودند: بَرَزَ اَلْإِیمَانُ کُلُّهُ إِلَی اَلشِّرْکِ کُلِّهِ. (1)
یعنی: اکنون تمامی ایمان در برابر تمامی شرک ظاهر شده است.
ابن ابی الحدید همچنین در شرح خطبه قاصعه می نویسد: هر بار که عمرو بن عبدوَدّ هماورد می طلبید، دیگران می ترسیدند، ولی علی پیشقدم می شد و برای مبارزه از پیامبر اجازه می خواست تا این که رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به وی فرمودند: این عَمرو است و او هم در مقابل عرض کرد: من هم علی هستم. آن گاه پیامبر به نزد علی رفت، او را بوسید، عمّامه ای بر سرش بست و چند قدم همراهیش کرد، مانند کسی که با او وداع می کند، پیامبر همواره دستش به سوی آسمان و چشمش به طرف او بود.
مسلمانان خاموش و اطراف او بودند. گویی پرنده مرگ روی سرشان نشسته است. ناگهان گرد و غباری بلند شد و صدای تکبیری شنيدند؛ در این هنگام دریافتند که امام علی علیه السلام عمروبن عبدوَدّ را به هلاکت رسانده است. پیامبر صلی الله علیه و اله تکبیر گفت و مسلمانان نیز چنان تکبیری سردادند که به گوش لشگر مشرکان در آن سوی خندق رسید، در این باره حذیفه گفت: «اگر فضیلت علی علیه السلام به خاطر کشتن عمرو در جنگ خندق بین مسلمانان تقسیم شود، همه آنان را فرا می گیرد».
ابن عبّاس آیه 25 سوره احزاب را چنین تفسیر کرده است: «وَ كَفى اللهُ المؤمنين القتال» قال: «بعلّی بن ابی طالب» یعنی خدای متعال مؤمنان را در مبارزه به علی بن ابی طالب کفایت فرمود. (2)
جنگ خیبر: جزئیات این جنگ در تاریخ ثبت شده است. آن چه در این قسمت بیان می شود بخشی از این واقعه است که به قدرت و شجاعت بی نظیر علی علیه السلام مربوط است و می توان آن را کرامتی برای وی و وجود چنین شخصیتی را نشانه ای بر حقّانیّت اسلام و آسمانی بودن این آیین دانست.
محدّثان و راویان اهل سنّت، گوشه ای از شهامت های علی علیه السلام را چنین نقل کرده اند: و اعطاه النبي صلی الله علیه و آله اللواء فى مواطن كثيره سيما يوم خيبر و أخبر صلی الله علیه و آله أن الفتح على يده كما في الصحيحين وَ حَمَل يومئذ بابَ حصنها على ظهره حتى حتى صعد المسلمون عليه ففتحوها و انهم جروه بعد ذلك فلم يحمله الا اربعون رجلاً و فى روايه أنَّهُ تناولَ باباً مِنَ الحصن حصن خيبر فترس به عن نَفسه فَلَم يزل يقاتل و هو في يده حتى فتح الله عليه ثمَّ أَلقاه فاراد ثمانيه ان يلقوه فما استطاعوا. (3)
یعنی: پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ های متعددی پرچم را به علی علیه السلام عطا فرمودند که مهم ترین آن در جنگ خیبر بود و چنان که در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده بشارت داد که در این جنگ پیروزی توسّط او به دست می آید. در این روز، علی درب قلعه خیبر را بر دوش خود قرار داد تا لشگریان اسلام بر آن بالا رفتند و آن را فتح کردند. بعد از خاتمه جنگ، کم تر از چهل نفر نمی توانستند آن درب را حمل کنند. در روایت دیگری آمده است که علی علیه السلام دری از قلعه خیبر برداشت و سپر خویش قرار داد و همواره می جنگید و آن را در دست داشت تا این که خدای متعال پیروزش گردانید، آن گاه درب را انداخت. پس از آن هشت تن می خواستند آن را بردارند، ولی نتوانستند.
ابن حجر عسقلانی، محدّث و رجالی مشهور اهل سنّت، جمع بین دو روایت را چنین بیان می دارد: دربی را که علی سپر خود قرار داده بود، هشت تن نتوانستند تکانش دهند و چهل تن نتوانستند حملش کنند. (1)
آن چه بیان شد، قول نویسندگان شیعه نیست که به غلوّ متّهم شوند، بلکه از تألیفات دانشمندان معروف سنّی است که رابطه خوبی با شیعه ندارند. بنابراین، شکّی نیست که این قبیل رشادت ها، خارق العاده و از ظرفیّت و توانایی بشر عادی خارج است. در نتیجه می توان گفت: فتح خیبر برای علی علیه السلام معجزه و برای پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و شاهد بر رسالت و برای عامّه مردم آیه و نشانه است.
2- تشبیه علی علیه السلام به ناقه صالح: خدای متعال دربارهٔ ناقه صالح در قرآن می فرماید: قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً. (2)
یعنی: ای مردم این ناقهٔ خداست که برای شما به عنوان نشانه و دلیل از جانب پروردگارتان آمده است.
همان طور که از آیه فوق استفاده می شود، این ناقه برای مردم زمان صالح آیه و برای آن پیامبر معجزه و برهان بوده است. بنابراین، اگر کسی به ناقه صالح تشبیه شود، آن شخص نیز برای پیامبر زمان خود برهان و برای مردم آیه و نشانه خواهد بود؛ با توجّه به این که پیامبر گرامی اسلام قاتل علی را به «عاقِر» (پی کُنَنده) ناقه صالح تشبیه فرموده است. (3)در نتیجه، خود علی به ناقه صالح تشبیه می شود. می توان گفت همان طور که ناقه صالح علیه السلام برای آن پیامبر معجزه و برای مردم آیه بوده، علی بن ابی طالب علیه السلام نیز برای پیامبر اسلام معجزه و برای مردم آیه است و همان طور که مردم آن زمان از وجود ناقه بهرهمند می شدند، امّت اسلامی نیز از علی علیه السلام فیض می برد و وجودش مایهٔ برکت و آبروی اسلام است.
وجوه مشابهت حضرت علی علیه السلام با ناقه صالح به این شرح است: وجود ناقه برای مردم آن زمان مایه خیر و برکت بود، وجود علی علیه السلام نیز برای امّت اسلام مایه آبرو و برکت است. وجود ناقه برای مردم آن زمان آیه و نشانه بود، وجود علی علیه السلام برای امّت اسلام آیه و نشانه است. وجود ناقه برای صالح معجزه بود، وجود علی علیه السلام نیز برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله معجزه است. پی کننده ناقه صالح اَشقَی الاولین بود، قاتل علی علیه السلام اَشْقَى الآخرين است.
3- شهادت حضوری: از مواردی که می توان آن را شهادت حضوری علی علیه السلام برشمرد، حضورش در برابر نصارای نجران و مباهله با آنان است.
خدای متعال می فرماید: فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْناءَنا وَ أبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أنْفُسَنا وَ أنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَی الكافرين. (4)
یعنی: هر کس دربارهٔ [حقّانیَّت] تو پس از دانشی که تو را حاصل آمده، با تو محاجّه کند، بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان، زنانمان و زنانتان و نفس هایمان و نفس هایتان را به حضور در مقابل یکدیگر فرا خوانیم، سپس به مباهله برخیزیم و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم.
مفسّران عامّه و خاصّه در تفسیر این آیه نوشته اند که: نَصارای نَجران از پیامبر تقاضای مباهله کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله در این باره منتظر نزول وحی شد؛ تا این آیه نازل شد و زمان و مکان مباهله مشخص گردید؛ کنار پیامبر حسین را در آغوش گرفته و دست حسن را در دست داشت؛ فاطمه پشت سر ایشان راه می رفت و علی پشت سر فاطمه. اُسقف نَجرانی ها هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و همراهانش را با آن حال دید، گفت: ای جماعت نَصارا! توجه کنید من چهره هایی را می بینم که اگر از خدا درخواست کنند که کوهی را از جای برکَنَد، خدای متعال فوراً درخواست ایشان را اجابت می فرماید». (1)
کلمه «حَاجَّ» که در آیه فوق به کار رفته به معنای مُخاصمه و احتجاج طرفینی است که هر دو طرف برای یکدیگر دلیل و برهان بیاورند و از همدیگر دلیل و برهان بخواهند. در فرهنگ لغت «المنجد» آمده است: «حاجَّ: خاصَمَهُ فَحجَّهُ» به همین سبب، می توان گفت: این که خدا می فرماید: «فَمَن حاجّک» یعنی هرکس با تو محاجّه کند و از تو دلیل و برهان بخواهد، اگر چه شأن نزول آیه درباره نصارای نجران است؛ امّا از عبارت استفاده می شود که مدلول آیه عمومیّت دارد و در مقابل هرکس که محاجّه کند، می توان از این دستورالعمل استفاده کرد.
آن چه در این مبحث مورد استناد است، این است که پیامبر، علی و فاطمه و فرزندانش علیه السلام را به دستور خدای متعال به عنوان حجّت در صحنه مباهله حاضر فرمود و این حجّت چنان مؤثّر واقع شد که نصارای نَجران پیش از انجام مباهله تسلیم شدند. بنابراین، واقعه مباهله دلیل و قرینه دیگری است بر این که منظور از «شاهِد» در آیه مورد بحث، علی علیه السلام است.
می توان گفت همین شهادت درونی که شرح آن بیان خواهد شد، برای اثبات «شهادت» علی علیه السلام بر مقام رسالت کافی است. این که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: حب حضرت امیر نشانه ایمان و بغض حضرتش نشانه نفاق است کفایت می کند و نیازی به استدلال ندارد. هر کسی می تواند خود را بیازماید تا قلبش شهادت دهد که مؤمن است یا منافق. «شاهِد» از این نزدیک تر و شهادت از این سریع تر کجا می توان یافت؟ نمونه روایات مربوط به این حقیقت، به شرح زیر است:
1 - عَنْ أُمِّهِ قَالَتْ سَمِعْتُ أُمَّ سَلَمَهَ تَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ یَقُولُ لِعَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ لاَ یُبْغِضُکَ مُؤْمِنٌ وَ لاَ یُحِبُّکَ مُنَافِقٌ (2)
یعنی: اُم سَلَمَه می گوید: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و اله به علی علیه السلام فرمودند: مؤمن به تو کینه نمی ورزد و منافق دوستت ندارد.
2- عن ام سلمه: لاَ یُحِبُّ عَلِیّاً مُنَافِقٌ وَ لاَ یُبْغِضُهُ مُؤْمِنٌ. (1)
یعنی: از ام سلمه روایت شده که منافق علی را دوست ندارد و مؤمن کینه علی را در دل ندارد.
3- عَنْ أَبِی سَعِیدٍ اَلْخُدْرِیِّ قَالَ کُنَّا نَعْرِفُ مُنَافِقِین بِبُغْضِهِمْ عَلِیّاً. (2)
یعنی: ابوسعید خدری روایت کرده است که ما منافقان را با کینه ای که نسبت به علی داشتند می شناختیم.
4- عَن جابر: ما کُنَّا نَعْرِفُ مُنَافِقِین الّا بِبُغْضِهِمْ عَلِیّاً. (3)
یعنی: جابر روایت کرده است که ما نمی توانستیم منافقان را بشناسیم، مگر از روی بُغض یا کینه ای که نسبت به علی داشتند.
در آیات و روایات قرائنی وجود دارد که بر مقام «شهادت» امیرمؤمنان علی علیه السلام در قیامت دلالت می کند، در این قسمت به ذکر دو حدیث از مجموع احادیث و آیاتی که در این زمینه وجود دارد، بسنده می کنیم:
1- إنَّهُ صلی الله علیه و آله قال في مرض مَوتِهِ أیُّهَا النّاسُ يُوشِكُ انَّ اقْبِضْ قَبْضاً سَرِيعاً فَيَنْطَلِقُ بِي وَقَدْ قَدِمْتَ اليكم الْقَوْلِ مَعْذِرَةً اليكم، الَّا أَنِّي مُخَلِّفُ فِيكُمْ كِتَابِ رَبِّي عَزَّ وَجِلَ ، و عترتی أَهْلُ بَيْتِي ، ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ عَلَى عَلَيْهِ السَّلَامُ فَرَفَعَهَا فَقَالَ : هَذَا عَلَى مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنَ مَعَ عَلِىُّ لَا يَفْتَرِقَانِ حتی یردا عَلَى الْحَوْضِ فَاسْأَلُوهُمْ أَمَّا خَلَّفْتُ فِيهِمَا. (4)
یعنی: پیامبر صلی الله علیه و آله در آن بیماری که به وفاتشان انجامید، فرمودند: ای مردم! نزدیک است که به همین زودی فرشته مرگ مرا از میان شما ببرد. برای این که عذری نباشد، پیشتر گفته ام که پس از خود کتاب خدای عزّوجل و عترتم را در بین شما باقی می گذارم. سپس دست علی را بلند کرد و فرمودند: این علی است که با قرآن است و قرآن با علی است (این دو) از هم جدا نمی شوند تا (در محشر) کنار حوض [کوثر] بر من وارد شوند؛ آن گاه از آن ها درباره آن چه بین شما باقی گذاشته ام، می پرسم.
این روایت، صراحتاً بر «شهادت» دو «شاهِد» یعنی قرآن کریم و علی علیه السلام دلالت دارد و روشن است که یکی از مواقف قیامت که این دو در آن جا شهادت می دهند محضر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می باشد.
2- و أخرج الدار قطني أن علياً قال للستة الذّين جَعَلَ عمر الأمر شورى بينهم كَلاماً طويلاً من جملته: أنشدكم بالله هل فيكم اَحَدٌ قالَ لَهُ رسول الله صلی الله علیه و آله: يَا عَلى أَنتَ قَسيم الجنة والنار الْقِيَامَة غَيْرى؟ قالوا: اللهم لاَ. (5)
یعنی: دارقطنی روایت کرده که علی علیه السلام در جلسه شورایی که عمر (برای تعیین خلیفه) تعیین کرده بود، سخنان مبسوطی ایراد فرمود که بخشی از آن چنین است: شما را به خدا سوگند می دهم آیا در میان شما کسی جز من هست که پیامبر خدا به او فرموده باشد: تو در روز قیامت، تقسیم کننده بهشت و دوزخی؟ گفتند: به خدا نه. (6)
1) السّنن ترمذی، ج 5، ح، 3800
2) الاستيعاب، ج 3، ص 1110.
3) الصواعق المحرقة، ص 124.
4) همان.
5) محمد محی الدّین، استاد دانشگاه الازهر، مقدمه شرح نهج البلاغه عبده.
6) مضمون این روایت را به شکل های دیگر در این منابع مشاهده کنید: نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 9، ص 165؛ ینابیع المودّه قندوزی، ص 83؛ النهاية ابن اثیر ذیل ماده قسم.
در این روایت نیز صورت دیگری از «شهادت» ارائه شده است؛ یعنی علی علیه السلام با اطّلاع از اعمال و استحقاق مردم حکم آن ها را برای رفتن به بهشت یا دوزخ صادر می فرماید که در این جا «شهادت» ضمن قضاوت است.
اگر ثابت شود سخنان امام علی علیه السلام در نهج البلاغه چنان متعالی است که امکان ندارد کسی بتواند مانند آن را خلق کند این حالت معجزه ای خواهد بود از آن حضرت و گواهی خواهد بود بر حقّانیّت شریعت مقدّس اسلام. البتّه که این حقیقت را کسی در نمی یابد مگر این که به زبان عربی و مفاهیم نهج البلاغه احاطه داشته باشد؛ یا این که نظر ادیبان و دانشمندان عرب زبان را در این باره بشنود.
بنابراین، برای اطّلاع مشتاقان، بخش مختصری از آن چه دانشمندان عرب زبان اهل سنت دربارۀ نهج البلاغه گفته اند، در این جا بیان می شود:
«کتاب نهج البلاغه چشم و چراغ و مایه شرافت فنّ بلاغت را در خود گرد آورده است.... زیرا عبارات آن از کسی صادر شده که بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله به لحاظ کلام فصیح ترین و به لحاظ قدرت بیان توانمندترین و به لحاظ دلیل آوردن، کامل ترین و در کاربرد لغات، مسلّط ترین مخلوق خداست». (1)
«کسی پیدا نمی شود که اهل زبان عربی باشد، مگر این که اقرار دارد کلام حضرت علی بن ابی طالب پس از كلام خدای متعال و کلام پیامبرش بهترین و رساترین، به لحاظ مادّه شریف ترین، به لحاظ روش بالاترین و به لحاظ معاني عظیم، جامع ترین کلام است». (2)
امّا نسبت به فصاحت، علی علیه السلام پیشوای فصیحان و سرور سخنوران است و در مورد سخنان او گفته شده که پایین تر از کلام خالق و بالاتر از کلام خلق قرار دارد». (3)
«(اگر خواهان ارتقای بصیرت خود می باشی) به سخنان امیرمؤمنان علی علیه السلام خوب بنگر تا ببینی آن کلام از الفاظ قرآن و از معانی و روش آن برگرفته شده؛ به صورتی که می توان گفت جا پای آن نهاده و در طریق آن گام گذاشته است. اگر نهج البلاغه مثل و مانند قرآن نیست، جا دارد گفته شود که پس از قرآن سخنی فصیح تر، استوارتر، بالاتر بزرگوارتر و شریف تر وجود ندارد، مگر سخنان امیر کلام پیشوای پارسایان علی بن ابی طالب علیه السلام و این چیزی نیست که خبیری از آن آگاهی نداشته باشد. و چنین نیست که هر کسی برای تشخیص گوهر اصل بلکه طلای ناب صلاحیّت داشته باشد؛ که برای هر صنعتی اهلی است». (4)
«ابو عثمان (1)می گوید: بدان که هیچ شکّی در ذهن ما خطور نمی کند دربارهٔ این که علی علیه السلام به استثنای کلام خدای سبحان و سخنان رسول الله صلی الله علیه و آله از جملگی سخنوران عرب فصیح تر است». (2)
«منزّه است خدایی که این مزیّت های گران بها و خصوصیّات شریف را به جوانی از پسران عرب عطا فرموده که در محیط خانوادگی خود رشد کرده و با حکیمان معاشرت نداشته در عین حال در حکمت ریزه کاری های دانش خداشناسی، حتّی از افلاطون و ارسطو داناتر و استادتر است؛ او با عُلَمای علوم عقلی روبرو نشده زیرا؛ هیچ یک از قریش به دانش این علم شناخته نشده اند در عین حال از سُقراط به این علوم آشناتر بود؛ در بین پهلوانان و قوی مردان پرورش نیافت زیرا مردم مکه اهل تجارت بودند و جنگ جو نبودند با این حال از همه انسان های روی زمین شجاع تر بود و با این که قریش حریص و عاشق دنیا بودند، او زاهدترین و عفیف ترین مردم به شمار می رفت». (3)
ابن ابی الحدید در شرح خطبه 108 نهج البلاغه پس از بیان شگفتی های این خطبه می نویسد: «خدای متعال به سراینده این خطبه پاداش عطا می فرماید؛ همانند بهترین پاداشی که به یکی از اولیای خود داده است. چه بسیار از او به اسلام یاری رسید! یکبار با دست و شمشیرش یک بار با زبان و بیانش و بار دیگر با قلب و فکرش؛ اگر درباره فقه سخن گفته شود او سرور فقیهان و مفسّران است؛ اگر از عدل و توحید گفت و گویی به میان آید، او پیشوای انسان های عادل و خداپرست است.
لَيْسَ عَلَى الله بِمُسْتَنْكَرٍ *** أن يَجمَعَ العَالَمَ فِى وَاحَدٍ
یعنی: برای خدا دشوار نیست که جهانی از فضیلت را در یک تن فراهم آوَرَد.
ابن ابی الحدید در شرح آن قسمت از خطبه اَشباح نیز که امیرمؤمنان علی علیه السلام درباره علم خدا سخن گفته، می نویسد:
«اگر نضر بن کنانه (جدّ پیامبر) این جملات را می شنید، می گفت: ... چشم پدرش ابراهیم خلیل الرحمن به داشتن چنین فرزندی روشن باد. همچنین می گفت نشانه هایی که برای یکتاپرستی ایجاد کردی، از میان نرفت؛ بلکه خدای متعال از نسل من برایت فرزندی به دنیا آورد که در بین عرب جاهلی چنان حقایقی از علم توحید پدید آورد که تو نتوانستی در بین جاهلان نبطی پدید آوری». (4)
دشمنان هم نتوانستند نقطه ضعفی برای علی علیه السلام پیدا کنند:
وَأَخْرَجَ ابْنُ الْجُوْزِيِّ أَيْضًا مِنْ طَرِيقِ عَبْدِ الله بْنِ أَحْمَدَ بْنِ حَنْبَلٍ سَأَلْت أَبِي مَا تَقُولُهُ فِي عَلِيٌّ وَمُعَاوِيَةَ، فَأَطْرَقَ ثُمَّ قَالَ: اِعْلَمْ أَنَّ عَلِيًّا كَانَ كَثِيرَ الْأَعْدَاءِ فَفَتَشَ أَعْدَاؤُهُ لَهُ عَيْبًا فَلَمْ يَجِدُوا فَعَمَدُوا إِلَى رَجُلٍ قَدْ حَارَبَهُ فَأَطْرَوْهُ كِيَادًا مِنْهُمْ لِعَلِيٍّ فَأَشَارَ بِهَذَا إِلَى مَا اخْتَلَقُوهُ لِمُعَاوِيَةَ مِنْ الْفَضَائِلِ مِمَّا لَا أَصْلَ لَهُ و قَدْ وَرَدَ فِي فَضَائِلِ مُعَاوِيَةَ أَحَادِيثُ كَثِيرَةٌ لَكِنْ لَيْسَ فِيهَا مَا يَصِحُ مِنْ طَرِيقِ الْإِسْنَادِ. (5)
1) عمرو بن بحر بن محبوب بن فزارة الكناني البصرى مكنّی به ابوعثمان و معروف به جاحظ رئیس فرقه معروف به جاحظیه از فرقه های معتزله. وی حدود سنه 160 ه ق در بصره تولّد یافت. مسعودی در مروج الذهب آرد: در میان متقدّمین و متأخّرین فصیح تر از جاحظ شناخته نشده است. (فرهنگ دهخدا حرف ج به اختصار)
2) همان، ج 13، ص 10
3) همان، ج 7، ص 203
4) همان، ص 23
5) فتح البارى، ج 7، ص81؛ الصواعق المحرقه، ص127.
یعنی: ابن جوزی نیز از طریق عبدالله پسر احمد بن حنبل روایت کرده است که: از پدرم پرسیدم درباره علی و معاویه چه می گویی؟ لحظاتی خاموش ماند؛ سپس گفت: علی دشمنان بسیار داشت که در جست و جوی کنار عیبی برای او بودند؛ لیکن چیزی نیافتند. آن گاه به سوی کسی رفتند که با علی می جنگید. سپس به خاطر کینه ورزی با علی، معاویه را ستودند و پدرم در این موضوع به احادیثی اشاره کرد که آنان در باب فضایل معاویه جعل کرده بودند. احادیث فراوانی که از لحاظ سند هیچ نشانه صحّتی در آن ها وجود ندارد.
با استناد به آیات و روایات مشخّص گردید که «عبد الله بن سلام» به هیچ وجه صلاحیّت «شاهِد» بودن را ندارد و کسی نیز با شهادت او مسلمان نشد؛ مضاف بر این که بعضی از صاحب نظران مسأله نِفاق وی را مطرح کرده اند با قدری تأمل مشخص می شود تنها شخصی صلاحیت شاهد بودن را دارد که در واقع و خارج، شاهد بر رسالت باشد و این ویژگی تنها خاص حضرت علی علیه السلام است. در آن هنگام که ملک وحی بر پیامبر نازل شد و او را مژده بر رسالت داد، حضرت امیر حاضر بود. بنابراین تنها علی علیه السلام «شاهِد» رسالت است. و اما دامنه ثبوت شهادت وی در ابعاد مختلف از ابتدای خلقت شریفش تا روز محشر گسترده است. آن بزرگوار، عالم به قرآن و لوح محفوظ و یگانه مردی است که مایه سربلندی مسلمانان است و با افتخار می توان او را به عنوان یکی از ارکان اسلام و الگویی ممتاز به جهانیان معرّفی کرد.
1 رعد، 43.
2- هود، 17.
3- احقاف، 10.
4- رعد، 43.
5- الاحتجاج، جلد 1، ص 335، ح 65.
6- تفسير كبير، ج 19، ص 70-69.
7- الكشّاف، ج 2، ص 385.
8- الدر المنثور، ج 4، ص 69.
9- الكشف و البیان، ج 5، ص 303.
10- الجامع لاحکام القرآن، ج 9، ص 336.
11- هود، 17.
12- تفسير كبير، ج 17، ص 201.
13- الدر المنثور، ج 3، ص 334.
14- الكشّاف، ج 2، ص 385.
15- الجامع لاحکام القرآن، ج 9، ص 16.
16- الكشف و البیان، ج 5، ص 162.
17- روح المعانی، ج 13، ص28.
18- مسند احمد، ج 1، ح 4؛ المستدرک علی الصحيحين، ج 3، ص 597؛ سنن التّرمذی، ج 4، ح 5085.
19- احقاف، 10.
20- تفسير كبير، ج 28، ص 9.
21- همان، 10.
22- همان.
23- فرقان، 7.
24- فرقان، 20.
25- احقاف، 9.
26- تفسير كبير، ج 28، ص 7.
27- مسند احمد، ج 3، ح 11646 و 13456.
28- اسرائیلیّات و تأثیر آن بر داستان های انبیاء در تفاسیر قرآن، ص 60.
29- الميزان، ج 22، ص 306.
30- واقعه، 77-79.
31- بروج، 22-21.
32- احزاب 33.
33- نمل، 40-38.
34- المستدرک علی الصحیحین، ج 4، ص 93؛ الصواعق المحرقة، ص 133؛ كنز العمّال، ج 13، صص 128، 130، 164 و 177.
35- المستدرک علی الصحیحین، ج 4، ص 752، ح 6522؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 872.
36- المستدرک علی الصحیحین، ص 75، ح 6525.
37- نهج البلاغه، خطبه قاصعه.
38- همان.
39- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، ص 7.
40- همان.
41- الصواعق المحرقة، ص 20؛ فتح الباری، ج 7، ص 367؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 11448؛ کنز العمّال، ج13، ص 136.
42- فتح الباری، ج 7، ص 367.
43- اعراف، 72.
44- فتح الباری، ج 7، ص 60؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1165 و 1126؛ کنز العمّال، ج 11، حرف فاء، فضائل صحابه، فضايل على.
45- آل عمران، 61 .
46- تفسیر ثعلبی، ج 3، ص 85؛ فخر رازی، تفسير كبير، ج 8، ص 86؛ تفسیر قرطبی، ج 4، ص 104.
47- کنز العمال، ج 11، ص 599 .
48- السّنن ترمذی، ج 5، ح، 3800.
49- الاستيعاب، ج 3، ص 1110.
50- الصواعق المحرقة، ص 124.
51- همان.
52- محمد محی الدّین، استاد دانشگاه الازهر، مقدمه شرح نهج البلاغه عبده.
53- محمد عبده، مفتی مصر در مقدّمه اش بر شرح نهج البلاغه.
54- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 24.
55- همان، ج 2، ص 83.
56- همان، ج 6، ص 278.
57- همان، ج 13، ص 10.
58- همان، ج 7، ص 203
59- همان، ص 23
60- فتح البارى، ج 7، ص81؛ الصواعق المحرقه، ص127.
آلالوسى البغدادی، روح المعانی، بیروت، 1985 م.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، قاهره، 1969 م.
ابن الاثير، الكامل، ترجمه دکتر سید حسین روحانی، چاپ دوّم، نشر اساطیر، تهران، 1374 ش.
ابن الحنبل، احمد، المسند، دار الباز، مکه، 1414ق.
ابن الحجر العسقلاني، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، چاپ دوّم، بیروت، بی تا.
ابن الحجر الهيثمي، الصَّواعق المُحرقة، قاهره، 1965 م.
ابن عبدالبرّ، عبد الله بن محمد، الاستيعاب في معرفة الاصحاب، مصر، بی تا.
البیضاوی، انوار التّنزيل واسرار التأويل، نشر حلبی، مصر، 1335ق.
الترمذي، محمد بن عیسی، السنن، دار الفکر، بیروت، 1980م.
الثعلبي، الكشف والبيان، بيروت، 2002م.
الحاكم النيشابورری، ابو عبدالله، المستدرك على الصحيحين، دار المعرفة، بيروت، 1998.
الزمخشری، محمود بن عمر، الكشاف، دار الكتب العربی، بیروت، 1366ق.
السيوطى، جلال الدین عبدالرحمن، الدّر المنثور فى التفسير بالمأثور، بيروت، 1983 م.
طباطبائی، سید محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، ترجمه سید محمّد باقر موسوی همدانی، نشر محمّدی، تهران، بی تا.
الطبرسي، احمد بن علی، الاحتجاج، دار الكتب الاسلامية، 1381 ش.
الفخر الرازی، محمد بن عمر، تفسير كبير او مفاتيح الغيب، مطبعة البهية المصريّة، مصر، بي تا.
القرطبي، الجامع لاحکام القرآن، قاهره، 1967م.
المتقى الهندى، كنز العّمال، مؤسّسه الرّسالة، بيروت 1993م.
محمد قاسمی، حمید، اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستان های انبیاء در تفاسیر قرآن، انتشارات سروش، تهران، 1380ش.
حضرت «عیسی» علیه السلام همان مسیحای بنی اسرائیل
دشمنی یهودیان با حضرت عیسی علیه السلام
محتوای عهد جدید
مفهوم انجیل
سیر شکل گیری اناجیل
در این نوشتار نگارنده کوشیده است سیمای حضرت مسیح علیه السلام را از منظر تاریخ نگران یهودی تبیین نماید و به مناسبت چگونگی تکوّن عهد جدید و اناجیل و سیر شکل گیری آن ها نیز مورد توجه قرار گرفته است.
کلیدواژه ها: یهود، عیسی مسیح، تورات، عهد قدیم، عهد جدید، انجیل و اناجیل.
حضرت «عیسی مسیح» در جامعه یهودی فلسطین و فرهنگ یونانی - رومی حاکم بر آن سرزمین ظهور کرد. به باور مسیحیان، عیسی همان «مسیحا»ی بنی اسرائیل بوده که برای «نجات گوسپندان گم شده اسرائیل و بشارت نزدیک شدن ملکوت آسمان» (1)مأموریت یافته بود هموست که مظهر انتقال عهد و پیمانی الاهی از قوم یهود (عهد عتیق) به پیمان و میثاق جدیدی است که در صورت دریافت و اتحاد با خود او (عهد جدید) تعریف گردیده است. (2)با این وصف «مسیحیّت» در تداوم و استمرار سرنوشت بنی اسرائیل و نقش تاریخی آنان شکل گرفته و احکام و مقتضیات روحی و تاریخی آن، در تمامی جهات فرهنگی، قومی، اعتقادی و کلامی با «یهودیّت»، پیوند برقرار کرده است. دامنه این موضوع تا به آن جاست که در اناجیل، عیسی مسیح به عنوان واعظی یهودی و حتّی در مقام یک مربّی و استاد روحانی یهودی معرّفی می گردد، همان کَس که در میان «صدوقیان» (3)و «فریسیان» (4)دوستانی داشته (5)و حتّی والدین او از زمره پیروان فرقه «اسنی ها» (6)بوده اند.
البتّه باید گفت در باب اعتقادات و یا تعلیمات یهودی عیسی مسیح، اظهار نظرهای گوناگون بعضاً متضاد عرضه شده است تاریخ نگاران یهودی اصرار دارند که نشان دهند «عیسی» در ابتدا به آیین و شریعت موسی پایبند بوده و سپس به تدریج از این آیین جدا شده و در نتیجه غضب و خشم جامعه یهود آن روزگار را متوجه خود ساخته است؛ گویی که حتّی تعقیب و مصلوب شدن او، در نتیجه انحراف از عقاید و احکام یهود و به تعبیری دیگر «بدعت گذاری» او بوده است!
در کتاب تاریخ قوم یهود آمده است: «در بسیاری از موارد، حضرت عیسی تعالیم اخلاقی پیامبران یهود را
1) متی، باب 10، 6 - 7.
2) دوم قرنتیان، باب 3، 6.
3) طایفه ای از یهودند که در عهد جدید مکرراً مذکور می باشند اما مبداء اشتقاق این اسم و معنایش مبهم است، لكن رأى محكم آن که ایشان از صادوق کاهن متسلسل شده متدرجاً بدين اسم شهرتی افتند (کتاب اعمال رسولان، 5:17) و خود صادوق رئیس کَهَنه بود که سلیمان ملک بعد از عزل ابی یا ثار بجایش مقرر و منصوب داشت (اول پادشاهان 2:35) این طایفه صدوقیان جمع قليل و دارای اقتدار بسیار نبودند و اغلب تمایل به فلسفه داشتند و خیالات و افکار ایشان درباره دین ظاهری بود، بدین لحاظ چندان در میان عوام شهرت نیافته بودند و تعلیمات ایشان دارای چهار ماده عمده بود: اولاً انکار نوامیس و شرایع سماعی یعنی تفسیر شریعت مكتوبة که برغم فریسیان از موسی دست بدست ماخوذ و سندش به وی می رسید. ثانیاً قبول تعلیم موسی به تنهایی و از این معلوم می شود که ایشان کتب عهد قدیم را رد می کردند و فقط اسفار حضرت موسی را قبول داشتند. ثالثاً، انکار قیامت اموات یعنی ایشان معتقد بودند که نفس هم با جسد فانی می شود. (انجیل متی 22:23).
4) یکی از فرق یهود است که از ایام خداوند ما تا بحال بوده و هستند اما این اسم در کتاب عهد عتیق به هیچ وجه مذکور نیست و نیز اصل این فرقه هم معلوم نیست بجز این که می گویند فریسیان خلفا و جانشینان فرقه خسیدیه یعنی مقدسین مذکور در مکابیان بوده اند... (از قاموس کتاب مقدس). فرقه ای از یهود است و در ترجمه دیاتسارون از آن ها به معتزله تعبیر شده است.
5) تجربه دینی بشر، ج 2، ص 79.
6) اسنی ها گروه دین یهودی بودند که میان سده های دوم پیش از میلاد تا یکم میلادی رخ نمودند آن ها گرایش به زهد، درویشی و دست کشیدن از لذت های مادی چون زناشویی داشتند. شاخه هایی از آن ها باورهایی چون باور به انتظار برای بازگشت عیسی، تصوف و باور به آخرت داشتند.
تکرار می کرد، ولی در عین حال روش های غیر یهودی را نیز تعلیم می داد. او منکر این بود که یهودیان باید تمام احکام تورات را اجرا کنند و کارش به جایی رسید که خود را فرزند خدا نامید (1)، در صورتی که حتی بزرگ ترین کنار پیامبران یهود از جمله موسی، هرگز چنین ادّعایی نکرده بودند. یهودیان تنها به خدای یکتا ایمان داشته و دارند، نه به فرزندان خداوند». (2)
در عین حال همین دسته از منابع اظهار می دارند که عیسی به دلیل برخی اعتقادات نادرست یهودیان از جمله انکار قیامت از سوی صدوقیان به تدریج از آن ها فاصله گرفته، راه خود را جدا می سازد، که در کتاب فوق چنین ادامه می دهد: «با انکار اصول مهم تورات و عقاید اساسی یهودیت، عیسی خود را از قوم یهود جدا و دور ساخت و در نتیجه یهودیان علاقه ای به عیسی و تعلیمات وی نشان ندادند». (3)
همان گونه که پیشتر نیز ذکر شد، عهد جدید مشتمل بر 27 کتاب و رساله به ترتیب زیر است:
انجیل متی
انجیل مرقس
انجیل لوقا
انجيل يوحنا
اعمال رسولان
رومیان
قرنتیان اول
قرنتیان دوم
غلاطیان
افسسیان
فیلیپیان
کولسیان
تسالونیکیان اول
تسالونیکیان دوم
تیموتائوس اول
تیموتائوس دوم
تيطس
فليمون
عبرانیان
يعقوب
پطرس اوّل
پطرس دوّم
یوحَنّای اوّل
يوحَنّای دوّم
يوحَنّای سوّم
يهودا
مكاشفه يوحَنّا
واژه «انجیل» و جمع آن اَناجیل در اصل از واژه یونانی Euangelion به معنای مژده، بشارت یا خبِر خوش گرفته شده است. این واژه ابتدا در لاتین به صورت Evangelium نوشته می شده و در زبان های اروپایی نیز نزدیک به همین صورت نوشته و تلفّظ می شود. در زبان انگلیسی واژه های Gospel و Bible را نیز به ترتیب به معنای انجیل و کتاب مقدّس به کار می برند. وجه تسمیه و در عین حال وجه مشترک اناجیل در اصل عبارت است از «بشارت به آمدن مسیح و منجی موعود»، آن منجی که وعده اش در عهد عتیق داده شده و به تبع آن اناجیل ضمن شرح و توصیف زندگانی عیسی علیه السلام، او را مسیحای بنی اسرائیل معرّفی می کنند. در ابتدای ترجمه یونانی و ترجمه های بعدیِ عهد جدید این عبارت دیده می شود: «کتاب عهد، جدید یعنی انجیل مقدّس خداوند و نجات دهنده ما، عیسی مسیح». سایر رساله های عهد جدید، یعنی اَعمال رسولان، نامه های پولس رسول و رساله ها، به نوعی در تأیید، تفصیل و شرح مطالب اناجیل نوشته شده و البتّه در این میان نقش و تأثیر نوشته ها و اقدامات «پولس» در تکوین آموزه های مسیحیّت رسمی و تحوّلات ناشی از آن بسیار برجسته است. در میان نوشته های او، نامه هایی به «رومیان» مشتمل بر نظریّات و دیدگاه های شخصی وی می باشد، در حالی که سایر نامه ها مشتمل بر آموزه هایی در زمینه مسیح شناسی، ایمان، گناه، رحمت و رستاخیز مسیح است و که مجموعه اخیر موسوم به عهد جدید، از اواخر قرن دوم میلادی به عنوان مجموعه رسمی و مورد قبول جامعه مسیحیّت معرّفی گردید و این در حالی بود که در آن زمان نوشته های متعدّدی با عنوان «انجیل» در دست مردم بود. همچنین تا پیش از
اعلام اَناجیل چهارگانه قانونی و مورد قبول مسیحیّت رسمی، اَناجیلی همچون انجیل یعقوب، انجیل یهودا، پطرس، انجیل عبریان، انجیل مرقیون و مانند آن وجود داشت و هر یک از آن ها نیز پیروانی را برای خود کنار اختصاص داده بودند. (1)
انجیل مانی: با عناوین «انجیل زنده» یا «انجیل بزرگ» و «انگلیون» نیز شهرت داشته است. این کتاب منسوب به مانی و مشتمل بر 22 باب- به عدد حروف تهجی در زبان آرامی بوده و ظاهراً مجموعه ای از تصاویر که مبین مطالب کتاب بوده و با نام «ارتنگ» یا «ارژنگ» که ضمیمه آن بوده شهرت داشته است. ظاهراً این کتاب را ابوریحان بیرونی دیده است و می گوید مطالب آن سراسر مخالف انجیل مسیحیان می باشد.
انجیل سبعین: این انجیل، که با عنوان «بلامس» یا تلامس که احتمالاً صورت تحریف شده «تلاميذ» عربی است نیز شهرت داشته، از کتاب های منسوب به پیروان و شاگردان مانی است.
جالب است بدانیم با وجود اعلام اناجیل رسمی و مورد قبول مسیحیّت، کار جَعل اَناجیلِ غیر رسمی تا قرن چهارم یا پنجم میلادی ادامه یافت.
چگونگی تکوین و شکل گیری اَناجیلِ رسمی و غیر رسمی، خود موضوعی است مستقل که در شناخت فضای قرون اولیّه مسیحی و روح حاکم بر آموزه های مسیحیّت بسیار اثرگذار است و ما تنها به گوشه ای از ملاحظات مربوط به تکوین اَناجیل رسمی در این مجال می پردازیم.
به طور سنّتی، چهار انجیل به نام های: متی، مرقس، لوقا و یوحَنّا شهرت یافته و به لحاظ تاریخی به افرادی به همین نام نسبت داده می شود، ولی مطالعات انتقادیِ کتاب مقدّس نشان می دهد که هم عنوان حقیقی و هم نویسندگان اصلیِ اَناجیل چندان روشن و قطعی نیست. در ابتدای اَناجیل هم عبارتِ «به روایت...» دیده می شود و این در حالیست که در ساختار زبان یونانی نام بیشترِ کتاب ها صریحاً به نویسنده آن ها اضافه می شود. مثلاً می گویند: ایلیادِ هومر یا جمهوریّتِ افلاطون. اگرچه برای انجیل ها حرف اضافه kata که در زبان یونانی به معنای «به روایت...» است، به کار برده می شود و اما به استثنای یک مورد، هیچ جا در خود انجیل ها به نویسندگان آن ها اشاره نگردیده است. (2)از سویی دیگر، عصمت لفظی و معنایی کتاب مقدّس موضوعی بوده که قرن ها مورد بحث و مناقشه صاحب نظران و متألّهان مسیحی قرار داشته است.
«غالب فِرَق مسیحی قائل به وحی لفظی کتاب مقدّس نیستند؛ آن ها اصل پیام خدا را در ظرف زبان بشری که مصون از خطا نیست جست وجو می کنند... اصولاً مسیحیان نمی گویند که خدا کتاب مقدّس را بر مؤلّفان بشرى اِملا کرده، بلکه معتقدند که او به ایشان برای بیان پیام الاهی به شیوه خاصّ خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبک نویسندگی ویژه هر یک توفیق داده است؛ اگرچه مسیحیّت اُرتدوکس به اصل عصمت لفظی کتاب مقدس نیز اعتقاد دارد». (3)
جملگی رسایل «عهد جدید» و اَناجیل، به زبان یونانی نگاشته شده؛ اگرچه برخی صاحب نظران و پژوهندگان تر بر این باورند که انجیل متی در اصل به زبان آرامی نوشته شده است، ولی ظاهراً شواهد مُتقَن تاریخی در این زمینه وجود ندارد. بدین ترتیب، تمامی ترجمه های بعدیِ عهد جدید از روی متن یونانی انجام گرفته است. تاریخ نگارانِ مسیحی بر این باورند که عیسی مسیح در حدود سال 30 میلادی از دنیا رفت و مدّت ها پس از او، سرگذشت، خاطرات و کلماتش به صورت شفاهی در میان پیروان و دوستدارانش رواج داشت؛ تا این که این سنّت شفاهی به دست تنی چند از نویسندگان در فاصله سال های 60 تا 100م به صورت مکتوب درآمد. گفته شده که قدیمی ترین انجیل، انجیل مرقس (انجیل به روایت مرقس) است که تاریخ تألیف آن را حدود سال 60م تخمین زده اند و نویسنده این انجیل را از یاران پطرسِ حَواری می دانند. دو انجیل متی و لوقا نیز بر اساس گزارش مرقس تألیف شده و البته تفاوت هایی نیز میان گزارش آن ها دیده می شود که در همین نوشتار به آن ها اشاره خواهیم کرد. با این وصف، نمی توان گفت هر گفتار و کرداری که اَناجیل به عیسی مسیح نسبت می دهند، دقیقاً گفتار و کردار خود اوست، بلکه حاصل خاطرات، روایات و نقل قول های نویسندگانی است که با سبکی خاص به ثبت و کتابت آن ها اقدام کرده اند.
«اساساً از نظر مسیحیان، کامل ترین وحی نه در کتاب، بلکه در خود انسان منعکس شده است. مسیحیان می گویند که مسیح در زندگی و شخص خود، خدا را منکشف می سازد... نویسندگان عهد جدید نیز در صدد بودند تجربه خویش از عیسی را (که میان آنان زیست، رنج کشید و مرد و سرانجام خدا وی را از میان مردگان برانگیخت) به دیگران برسانند... خدا ذات خود را در تاریخ بشر وحی می نماید و اَسفار کتاب مقدس، این وحی ذاتی را آشکار و تفسیر می کند». (1)
افزون بر موارد پیش گفته، در برخی از تصاویر و نقاشی های مذهبی، چهره نویسندگان اَناجیل، به صورت حیوانی خاص ترسیم شده است؛ بدین ترتیب که «متی» در صورت فرشته، «لوقا» در صورت گاو، «مرقس» در صورت شیر و بالاخره «یوحَنّا» در صورت عقاب تمثّل یافته است.
بر سر در کلیساهای رومی به ویژه کلیساهای سبک گوتیک، این تصویر به وفور دیده می شود: عیسی مسیح در وسط، سمت راست او یک فرشته، سمت چپ او عقاب و پایین پای او تصویر شیر و گاوی است که نشسته اند. نام این حیوانات در رساله مکاشفه یوحَنّا با ترتیبی خاص ذکر شده است. (2)اما نکته حائز اهمیّت این است که بیان استعاری در مورد این حیوانات دقیقاً از عهد عتیق اقتباس گردیده است: «...و هر یک را چهار روی بود، روی اوّل روی کَرّوبی بود و روی دوّم روی انسان و سوّم روی شیر و چهارم روی عقاب». (3)
در مسیحیّت و همچنین در یهودیّت برخی چهره های مقدّس شبیه فرشته ترسیم می شوند؛ اینان دستیار و شریک خداوند در امور عالم هستند و از این رو شاخه «فرشته شناسی» از فروع دینی آنان شمرده می شود. کنار همان طور که پیش تر اشاره شد، در زمان های نزدیک به میلاد عیسی علیه السلام، عملاً تاریخ و سنّت مسیحی تحت تأثیر دو رویداد مهم در تاریخ بنی اسرائیل قرار گرفت: نخست این که در سال 63 پیش از میلاد پس از جنگ و نزاع های فراوان، سرزمین فلسطین تحت تسلّط مجدّد امپراطوری روم درآمد و به دنبال آن روند امتزاج و نفوذ فرهنگ یونانی با فرهنگ عِبرانی از شتاب بیشتری برخوردار شد؛ دیگر این که در سال 70م بنا به گزارش تاریخ نگارانِ یهودی، معبد اورشلیم (1)برای بار دوّم به دست رومی ها تخریب شد و از این جا بود که فضا و افکار موعودگرایانه یهود شدّت فزونتری به خود گرفت. عهد جدید به نحو عام و اَناجیل به طور خاصّ در چنین فضای اجتماعی و فرهنگی نگاشته شدند و تلاش نویسندگان اَسفار و رساله های عهد جدید آن بود تا ثابت کنند عیسای ناصری همان مسیحای قوم یهود است و شریعت او نیز در جهت تکمیل شریعت موسی می باشد: «گمان مبرید که آمده ام تا تورات یا صُحُف اَنبیا را باطل سازم، بلکه [آمده ام] تا تمام کنم». (2)
رابطه انجیل ها نیز با یکدیگر قابل توجّه است. هر یک از انجیل ها مشتمل بر گزارشی از زندگی، کردار، رفتار و گفتار عیسی است که عیناً در اَناجیل دیگر نیز یافت می شود؛ ولی در عین حال، برداشت هایی هم در هر یک از اَناجیل درباره زندگی عیسی وجود دارد که در سه انجیل دیگر یافت نمی شود. علّت این امر آن است که هر یک از نویسندگان انجیل بر جنبه خاصی از زندگی و پیام عیسی تمرکز یافته و آن را با اوضاع و احوال قومی که آن انجیل خاص برای آنان تألیف شده تطبیق داده است. (3)در عین حال، تفاوت دیگری نیز وجود دارد: اَناجیل متی، مرقس و لوقا به لحاظ روایت و ساختار به گونه ای با یکدیگر شبیه هستند؛ لذا آن ها را اَناجیل «همنوا» نیز می نامند. در برابر انجیل چهارم یعنی انجیل یوحَنّا نسبت به سه انجیل دیگر از ساختار و بیانی متفاوت برخوردار است.
ان شاء الله ادامه دارد...
1- متی، باب 10، 6 - 7.
2- دوم قرنتیان، باب 3، 6.
3- تجربه دینی بشر، ج 2، ص 79.
4- تاریخ قوم یهود، ص 155.
5- همان، ص 157.
6- عیسی اسطوره یا تاریخ، ص 20.
7- کلام مسیحی، ص 27-29.
8- همان، ص 28
9- مكاشفه یوحنا، 4، 6-10
10- حزقیال، باب 10، 14
11- متی، باب 5، 18.
12- کلام مسیحی، ص 44.
سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، نشر زلال کوثر، قم، 1381ش.
کتاب مقدس، ترجمه فارسی، انتشارات ایلام، انگلستان، 2003م.
جان، ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، تهران، 1372ش.
برایان، ویلسون، دین مسیح، ترجمه حسن افشار، انتشارات مرکز، تهران، 1381ش.
هاکس، جیمز، قاموس کتاب مقدس، انتشارات اساطیر، تهران، 1377ش.
کلباسی اشتری، حسین، مدخلی بر تبارشناسی کتاب مقدس، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ دوم، 1387ش.
اسمارت، نینیان، تجربه دینی بشر، ترجمه محمد محمد رضایی و ابوالفضل محمودی، تهران، 1383ش.
تریسی، دیوید، تاریخچه مکاتب تفسیری و هرمنوتیکی کتاب مقدس، ترجمه دکتر ابوالفضل ساجدی، چاپ اول، 1385ش.
مفهوم شناسی واژگان کلیدی
عوامل جامعه شناختی دین گریزی
خانواده
گروه های صمیم
ملأ
شایعه و تهمت
ترویج شک گرایی و شبهه افکنی
تحقیر و استهزاء
تهدید به برخوردهای فیزیکی و تبعید
فرهنگ سازی اختناق
انگیزه استکبار و قدرت طلبی
دنیا دوستی و ثروت طلبی
بررسی جنبش های غیر متداول در جهان غرب
علل پیدایش این گروه ها
ویژگی های گروهی
گروه شیطان پرستان
ارتباط با فراماسون ها
اقدامات کشورهای اروپایی علیه این گروه ها
پدیده دین گریزی از جمله مسائل مهمی است که همواره به عناوین و اَشکال گوناگون در درازنای تاریخ مطرح بوده است. این پدیده در قرن های اخیر به شیوه های جدیدی سازمان یافته و از شکل سنتی آن به صورت مکتب های گوناگون همانند «لیبرالیسم» و «سکولاریسم» در غرب ظهور پیدا کرده است. در دهه های گذشته، موج دین گریزی به ممالک شرق از جمله کشور ایران نیز سرایت کرد. این پدیده در غرب عوامل خاص خود را دارد؛ امّا چرا در جامعه اسلامی ایران، که پیشینه ای طولانی در دین داری دارد، عدّه ای فرار از بندگی خدای سبحان را بر اطاعت از او ترجیح می دهند؟
مهم ترین این ارکان ارزش های دینی است که دشمن با حرکتی حساب شده و تهاجم فرهنگی گسترده در پی نابودی آن است. ترویج سکولاریسم، که نتیجه ای جز دین گریزی ندارد، اوّلین گام دشمن در شبیخون فرهنگی است. از سوی دیگر، دین گریزی، به خصوص در میان بعضی از دین داران و فرزندان آنان امری نیست که بتوان آن را نادیده انگاشت.
در بخش اول این تحقیق تلاش شده است مجموعه ای از عوامل جامعه شناختی و روان شناختی دین گریزی را بر اساس آیات قرآن و با بهره گیری از روایات معصومین علیهم السلام بررسی شود ابتدا عوامل جامعه شناختی:
الف- زمینه سازان دین گریزی که عبارتند از: خانواده، گروه های صمیمی و ملأ
ب- راه کارهای مورد استفاده زمینه سازان دین گریزی که عبارتند از: تبلیغات، تهدید و تطمیع
در ادامه به بررسی جنبش های مذهبی غیر متداول در جهان غرب و علل پیدایش این گروه ها و در انتها به اقدامات کشورهای اروپایی علیه این گروه ها اشاره شده است که امیدواریم مورد توجه و پسند خوانندگان محترم قرار گیرد.
کلیدواژه ها: لیبرالیسم، سکولاریسم، دین گریزی، جامعه شناختی، روان شناختی، ملأ، تهدید، استکبار، دنیاطلبی، لذت های نامشروع، رفاه طلبی، ایدئولوژی، اومانیسم، کلیسای سنتی، فراماسون ها، فمینیسم، کابالا، استهزاء
اگرچه در تعریف «دین» بین اندیشمندان اختلاف نظرهای فراوانی وجود دارد، امّا به طور کلّی مجموعه گرایش ها، بینش ها، اخلاق و شیوه رفتار صحیح انسانی را آن گونه که خدای متعال می خواهد، دین می گویند. از منظر قرآن، کسی دیندار است که اعمال و رفتار او موجب رضایت خدای سبحان شود. به همین دلیل، دین گریزی یعنی عدم اعتقاد پذیرش و اطاعت نسبت به هر آن چه خدای سبحان به واسطه پیامبران علیهم السلام و كُتُب آسمانی برای جامعه بشری فرو فرستاده است.
از یک منظر، آدمی دارای دو بعد فردی و اجتماعی است که بُعد فردی وی در علم روان شناسی و بُعد اجتماعی او در دانش جامعه شناسی مورد بررسی قرار می گیرد.
بر اساس آن چه از آیات قرآن به دست می آید، دین گریزی به اشکال گوناگون در میان همه ملت ها وجود داشته و پدیده ای نوظهور و مختصّ به قرن های اخیر نیست هرچند دین گریزی پدیده ای شخصی و درونی است، امّا نتیجه آن به صورت یک پدیده اجتماعی بروز می کند و سپس مثل دیگر پدیده های اجتماعی، کیفیّت پیدایش، تحوّل، نتایج و پیامدهای آن در جامعه شناسی مورد مطالعه قرار می گیرند.
عواملی متعدّد در تکوین شخصیّت جمعی آدمی اثر می گذارند که جامعه شناسان از آن ها با عنوان «عوامل مؤثّر در اجتماعی شدن» یاد کرده اند؛ مهم ترین این عوامل عبارت اند از: خانواده، مدرسه، گروه همسالان، رسانه های جمعی، مسجد، گروه های مرجع، گروه های هم درد، صمیمی و ... در این بین، توجّه به یک عامل خاص، باعث عدم توجه به ابعاد دیگر این پدیده می شود.
با بررسی آیاتی از سوره مبارکه هود، روشن می شود که معمولاً سه گروه در بروز پدیده دین گریزی در سطح جامعه، نقش مهمّی را ایفا می کنند:
خانواده شامل طیف وسیعی از نزدیکان نسبی (پدر، مادر، برادر، خواهر، پدر بزرگ، مادربزرگ، عمه، عمو، خاله، دایی و....) و سببی (همسر، نزدیکان و اقوام همسر و....) می شود که در میان اعضای خانواده، پدر و مادر ارتباط بیشتری با فرزند داشته و نقش مهم تری در شکل گیری شخصیت فرزند ایفا می کنند. به همین دلیل، اوّلین عامل زمینه ساز برای گریز از دین، رفتار و منش والدین می باشد. این مطلب را با استفاده از بعضی از آیات و روایات می توان بدست آورد:
هنگامی که حضرت نوح علیه السلام از قوم خود ناامید شدند از خدای سبحان درخواست نابودی آن ها را کردند که یکی از علل نابودی کفار را چنین بیان می کنند:
.... وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا ... جز نسلی فاجر و کافر بوجود نمی آورند.
با توجه به آیه مزبور، این احتمال در ذهن انسان تقویت می شود که پدر و مادر در دین گریزی فرزند نقشی اساسی دارند، به گونه ای که پایه و اساس آن، حتی به پیش از تولد نیز باز می گردد. به عبارت دیگر، پدر و مادر ممکن است به جایی برسند که همانند پدران و مادران قوم حضرت نوح علیه السلام، همه فرزندانی که از دامن آنان به دنیا می آیند، همگی انسان های پلید و بی دین باشند.
از سوی دیگر، در همین زمینه (گمراهی فرزندان) روایتی از رسول اکرم صلى الله عليه و سلم نقل شده است: كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ، أَوْ يُمَجِّسَانِهِ
هر انسانی که به دنیا می آید، به خداپرستی گرایش دارد. اما پدر و مادر او را از خالق هستی دور کرده، باعث انحراف وی از دین می شوند.
بنابراین، اگر آیه و روایت مزبور را در کنار آیه پانزدهم از سوره لقمان قرار دهیم، این نظر تأیید می شود که گفتار و رفتار پدر و مادر مشرک، تأثیری بسزا در دین گریزی فرزندان دارد. گاه ممکن است والدین پا را از این فراتر گذاشته، انسان را به کفرورزی و شرک فرا خوانند؛ چنان که خدای سبحان می فرماید:
وَ اِنْ جاهَداکَ عَلی اَنْ تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ بِه عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما یعنی: اگر پدر و مادرت اصرار ورزیدند چیزی را که به آن علم نداری و [یا حقیقت آن را نمی شناسی] شریک من بگیری، اطاعتشان مکن.
با نگاهی گذرا به سرگذشت پر فراز و نشیب قوم بنی اسرائیل، نقش گروه های (1)صمیمی در دین گریزی انسان بیش از پیش آشکار می شود. برای نمونه قرآن کریم می فرماید:
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِینٍ إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ یعنی: ما موسی را با آیات خود و دلیل آشکاری فرستادیم، به سوی فرعون و اطرافیانش؛ اما آن ها از فرمان فرعون پیروی کردند؛ در حالی که فرمان فرعون، مایه رشد و نجات نبود.
خدای سبحان موسی علیه السلام را به سوی فرعون و سران قوم او فرستاد، ولی سران و بزرگان، که همه از دوستان صمیمی و اطرافیان فرعون بودند، از فرمان فرعون پیروی کردند.
با دقّت در متن آیه، در می یابیم قرار گرفتن لفظ «فرعون» در کنار لفظ «ملاأ» بیان گر وجود یک نوع هماهنگی و شباهت روحی و رفتاری بین این دو می باشد؛ زیرا همگونی هایی این چنین، از جمله عوامل اساسی در دوستی ها است.
1) گروه های صمیمی عبارتند از: دوستان و اطرافیان و کسانی که گفتار و رفتار آنان به دلایل گوناگون از جمله احساس همدردی و جلب اطمینان در تصمیمات انسان تأثیر می گذارند (ر.ک بروس کوئن، پیشین، ص138)
به دلیل آن که آیه مذکور، دو لفظ «فرعون» و «ملأ» را در کنار هم و با اشاره به همسویی آنان آورده است، چه بسا بتوان گفت که میان فرعون و سران و اطرافیان وی علاوه بر رابطه کارگزاری و مسؤولیّت اجرایی کنار دربار، رابطه دوستی نیز برقرار بوده است. این ارتباط دوستانه موجب شده تا همه آنان موضع گیری یکسانی در برابر موسی علیه السلام داشته باشند به نظر می رسد که طمع اطرافیان فرعون به منزلت و ثروت او از یک سو و نیاز فرعون به اطرافیان برای حفظ حکومت از سوی دیگر، این ارتباط دوستانه را پایدارتر کرد و منجر به تصمیم مشترک آنان در برابر پیامبر خدا شد.
امام صادق علیه السلام فرموده است: اَلْمَرْءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ به همین دلیل است که گاهی یک فرد فاسق، در مدّتی کوتاه افراد بسیاری را از دین بیزار می کند. قرآن کریم از زبان دوزخیان می فرماید:
يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا * يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا * لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي ... یعنی: ای کاش با پیامبر راهی برگزیده بودم، ای وای بر من! کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! او مرا از یادآوری (حق) گمراه ساخت بعد از آن که (یاد حق) به سراغ من آمده بود.
این آیه مربوط به شکایت اهل دوزخ از دوستان و اطرافیان خود می باشند و با صراحت تمام، به نقش گروه های صمیمی (دوستان و اطرافیان) فاسد در گمراهی و دین گریزی اشاره می کند.
سران حکومت ها، درباریان و صاحب منصبان، اشراف، بزرگان و صاحبان قدرت، سومین گروهی هستند که بیشترین نقش را در ایجاد زمینه دین گریزی داشته اند، گروه های مذکور، که در فرهنگ قرآنی، «ملأ» نامیده شده اند، گاه همراه با صفت استکبار در آیات مطرح شده اند.
فرعون، که سرآمد «ملأ» زمان خود بود، برای دور کردن مردم از دین الهی و در نتیجه، حفظ قدرت خود، از هیچ کاری خودداری نمی کرد. قرآن در این باره می فرماید:
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءهُمْ «فرعون در زمین برتری جویی کرد و اهل آن را به گروه های مختلفی تقسیم نمود؛ گروهی را به ضعف و ناتوانی می کشاند پسرانشان را سر می برید و زنانشان را (برای کنیزی و خدمت) زنده نگه می داشت.»
در میان ملأ ممکن است گروهی باشند که از قدرت مادی برخوردار نباشند، ولی با نفوذ فکری و علمی خود بر دل های مردم در جهت دهی گرایش ها و انگیزه های مردم تأثیر داشته باشند این عده همان عالمان و اندیشمندان جامعه هستند دانش اگر با تهذیب و پیرایش انسان از هواهای نفسانی همراه نگردد خود حجابی خواهد شد که نه تنها صاحب علم، بلکه جامعه را هم به فساد می کشاند و موجب بی دینی مردم
می شود. در طول تاریخ، عالمان فاسد همواره مانع بزرگی در برابر انبیاء علیهم السلام و دعوت کنندگان به راه حق بوده اند. گاه کسی همچون سامری بنی اسرائیل را از دین منحرف می کند؛ چنان که حتی تلاش حضرت هارون علیه السلام سودی نبخشید. زمانی هم بلعم باعورا موجب گمراهی عده زیادی از مردم می شود. زمان دیگر افرادی که آنان را صحابه خاص پیامبر صلی الله علیه و آله می خواندند مردم را به نفع حکومت بنی امیه بسیج می کنند.
امروزه هم سران کشورهای استعمارگری همچون آمریکا و اسرائیل، روشنفکر مأبان غربگرا، دگراندیشان سکولار و انسان گرا با بهره گیری از «ایسم»ها واژه های فریبنده و جوان پسند، جامعه را به فساد عقیده و اندیشه می کشانند.
همواره بیشتر روشن فکرنمایان، آلت دست ظالمان و مستکبران بوده اند و حکام مستبد و ملحد بوسیله این ،گروه مردم را به بیدینی تشویق می کرده اند.
این گروه برای رسیدن به مطامع و لذت های زودگذر دنیایی، با تحریف واقعیات دین و تحریک احساسات و عواطف بسیاری از مردم را از شناخت حقایق باز داشته اند و گاه چنان فضایی علیه دین و دینداری ایجاد می کنند که مردم شجاعت شنیدن سخن عالمان ربانی را به خود راه نمی دهند چه رسد به پیروی از آنان! کافی است به حوادث سده اخیر ایران، به ویژه رخدادهای صدر مشروطه، مراجعه شود تا تأثیر عمیق این گروه ها بر گسترش تفکّر ضددینی در ایران آشکار گردد ارزش ها را ضد ارزش و هنجارها را ناهنجار جلوه دهند و بهتر و گزیده تر به یغمای سرمایه های معنوی مردم بپردازند.
خلاصه آن که گروه مَلَأ از سویی به خاطر انگیزه ها و گرایش های درونی و روان شناختی از دین گریزان هستند و از دیگرسو، برای رسیدن به آمال و آرزوهای دنیایی خود، زمینه دین گریزی را در دنیا فراهم می کنند.
مستکبران در زمان ما نیز با شیوه های گوناگون تبلیغاتی، مردم را از صراط مستقیم منحرف می کنند. اینک به چند نمونه از شیوه های تبلیغاتی سران کفر اشاره می شود:
جهان خوارانی همچون آمریکا و اسرائیل همواره با روش هایی همچون شایعه، تهمت و زدن برچسب هایی مثل مخالف، آزادی، ریاست طلب، مرتجع و عقب مانده و یا با ترویج شک و شبهه ایجاد بحران هویت فرهنگ سازی تحقیر و استهزای باورهای دینی مردم، موجبات دین گریزی را فراهم کرده اند برای نمونه هنگامی که شعیب علیه السلام مردم را به ترک بت پرستی و پرهیز از کم فروشی دعوت می کرد به او می گفتند: این دعوت تو مخالفت با آزادی انسان هاست. آزادی انسان حکم می کند هر که را خواست، بپرستد و هرگونه که خواست در اموالش تصرف کند.
با بررسی آیات دیگر قرآن، به خوبی این نکته روشن می شود که همواره سران و منتقدان جوامع با انواع تهمت و شایعه، به مقابله با انبیاء علیهم السلام می پرداخته اند تا شاید نور حق را خاموش سازند و مردم را از توجه به حق باز دارند.
فرعونیان به حضرت موسی علیه السلام و برادرش هارون می گفتند «... وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِياءُ فِي الْأَرْضِ وَ ما نَحْنُ لَكُما بِمُؤْمِنِينَ» شما می خواهید بر ما حکومت کنید این نشانه آن است که انسان های قدرت طلبی هستید آزادی به ما اجازه نمی دهد که تحت سلطه شما بیاییم! نه، هرگز مطیع شما نمی شویم و به شما ایمان نخواهیم آورد.
این نظیر همان تهمتی است که ملأ به نوح علیه السلام نسبت داده، می گفتند: «یُرِیدُ أنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ» رسول اکرم صلى الله عليه و سلم را نیز به قدرت طلبی متهم کردند و می گفتند او قصد ریاست و حکومت بر شما را دارد؛ دعوت خود را وسیله رسیدن به ریاست قرار داده است.»
ترویج شک گرایی علیه اصول و مبانی دینی یکی دیگر از شیوه هایی است که قدرت های شیطانی برای ادامه حیات سیاسی خود اقدام به گسترش آن توسط ایادی خود در جوامع می کنند. اگر شک و شبهه نسبت به دین و رهبران دینی در جامعه بشری رواج یابد، دیگر هیچ چیز پایدار نمی ماند و به هیچ امری نمی توان اعتماد کرد برای تبیین بهتر بحث، به نمونه ای از شبهاتی که در زمان های گوناگون زندگی انبیاء علیهم السلام مطرح شده است با استفاده از آیات دیگر و نیز روایات اشاره می شود:
اشراف و بزرگان قوم نوح می گفتند: « مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ».
پیام آیه این است که مشرکان می گفتند: ای پیامبر، تو نیز انسانی مثل ما هستی؛ آن چه را که تو درک می کنی ما نیز درک می کنیم بلکه ما بهتر از تو درک می کنیم همچنان که ما در فهم مسائل خطا می کنیم، تو هم خطا می کنی و فرقی بین ما و تو نیست، ما بهتر از تو هستیم؛ زیرا پیروان تو عده ای ساده دل هستند.
سران و اشراف مشرک قریش نیز با همین شیوه به مقابله با رسول اکرم صلی الله علیه و آله می پرداختند.
قرآن کریم در این باره می فرماید: لاهِیَهً قُلُوبُهُمْ وَ أَسَرُّوا النَّجْوَی الَّذِینَ ظَلَمُوا هَلْ هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یکی از شبهاتی که بر آن متفق شدند، انتشار همان شبهه ای است که اقوام پیشین علیه انبیاء علیهم السلام مطرح می کردند و می گفتند: او بشری مثل شماست، اگر او راست می گوید و با عالم غیب رابطه دارد، شما نیز باید بتوانید به عالم غیب متصل شوید چون شما از غیب بی خبر هستید، پس ادعای او هم دروغی بیش نیست. در حقیقت قیاس مشرکان مغالطه ای بود که بوسیله آن شبهه خود را حق جلوه می دادند. سخنان ملأ
در همه زمان ها تقریباً شبیه به هم می باشند. فرصت طلبان و مترفان علاوه بر شبهه افکنی، در صدد بودند با ترویج انواع شبهات و با هجوم تبلیغاتی خود فرصت تأمل و تفکر را از مردم سلب کنند، به گونه ای که مردم در تصمیم گیری خود دچار شتابزدگی و سردرگمی شوند آن ها با این شیوه ابتدا با ایجاد شبهه، شأن و منزلت پیامبر را پایین می آورند سپس با طرح این سخن که چرا فرشته مأمور رساندن پیام خدا نشده است، انتظارات مردم را افزایش می دادند و سپس بلافاصله شبهه سوم را مطرح کرده، می گفتند اگر این سخنان راست است چرا نیاکان ما ایمان نیاوردند؟ بدین سان با طرح شبهات پی درپی و گام به گام، قدرت تشخیص صحیح را از مردم سلب می کردند. چنین عملکردی در واقع همان هجوم و شبیخون فرهنگی است که از سوی «ملأ»» و کشورهای استکباری به کار گرفته می شود.
از دیگر شیوه های تبلیغاتی تحقیر و استهزای مؤمنان است که صاحبان قدرت و اعیان و اشراف علیه دینداران به کار می گیرند.
برخی از مردم در برابر مشکلات و ناملایمات جسمی توان ایستادگی دارند، ولی در برابر تحقیر و تمسخر (زخم زبان) توان مقابله ندارند، به همین دلیل اعیان و اشراف و سردمداران قوم نوح علیه السلام برای رسیدن به اهداف دنیای خود پیروان نوح علیه السلام را تحقیر و استهزا می کردند تا شاید دست از ایمان بردارند و از دین روی گردان شوند.
در این باره، می توان به آیه ای دیگر از سوره هود علیه السلام اشاره کرد که می فرماید: وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّما مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ پس از آن که نوح علیه السلام از پذیرش دعوت به یگانه پرستی از سوی قوم خود ناامید گردید از سوی خدای سبحان مأمور ساختن کشتی شد و کار خود را بر اساس دستور الهی آغاز کرد. ولی هرگاه اشراف و سران کفر از کنار او می گذشتند او را مسخره می کردند؛ همان گونه که فرعون قوم خود را ذلیل و خوار می شمرد. این مطلب را از چگونگی برخورد فرعون با بنی اسرائیل نیز می توان دریافت قرآن درباره فرعون می فرماید: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ اِنَّهُمْ کانُوا قَوْما فاسِقینَ.
بنابراین، کسانی دین داران را تمسخر و تحقیر می کنند که از موقعیتی اجتماعی در میان مردم برخوردار باشند؛ چرا که اگر تمسخر و استهزا از فردی عادی سر بزند تأثیر مهمی در دگرگونی فضای فرهنگی و فکری جامعه ایجاد نخواهد کرد.
بهره گیری از این ابزار تبلیغات برای ایجاد زمینه دین گریزی در هر زمان به صورتی بروز می کند؛ چنان که ترویج فمنیسم و نشر افکار مکاتبی همچون سکولاریسم، لیبرالیسم و اومانیسم با استفاده از رسانه های جمعی، بویژه مطبوعات، از جمله عوامل تبلیغی مهم در فراز و نشیب های سده اخیر در دنیا بوده است که به صورت بنیادین، دین را از صحنه اندیشه و زندگی مردم حذف می کند.
یکی از شیوه های تبلیغی، تکرار فراوان سخن باطل است، بگونه ای که بتدریج به عنوان سخن حق مورد پذیرش افکار عمومی واقع می شود و در نتیجه مردم عملاً دین را به کناری می نهند هرچند به ظاهر کرد مسلمان و دیندار باشند؛ چنان که معاویه برای فریب مردم از اصل تکرار در تبلیغ تا آن جا که ممکن بود، بهره برداری کرد. سرانجام، زاهد ساده لوح شام و غافل از خدعه و نیرنگ حکومت یقین کرد که عثمان مظلوم است و امیر مؤمنان علیه السلام مجرم!
از دیگر راه هایی که سران کفر و نفاق با توسل به آن مردم را از دین گریزان می کنند استفاده از ابزار «تهدید» است بخصوص سیاست مدارانی که به ناحق بر کرسی ریاست تکیه می زنند برای حفظ حکومت خود، بیشتر از این ابزار بهره می جویند. برخی از شیوه های تهدید آمیز، که در سوره «هود» به آن ها اشاره شده، عبارتند از:
قرآن کریم تهدید مستکبران نسبت به حضرت شعیب علیهم السلام و مؤمنان را این گونه نقل می کند:
قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِ جَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا قَالَ أَوَلَوْ كُنَّا كَارِهِينَ آنان حضرت شعیب علیه السلام را تهدید به سنگسار نمودند، گفتند: «وَ لَولا رَهْطُکَ لَرَجَمْناکَ وَ ما أَنْتَ عَلَیْنا بِعَزِیز» اشراف و سردمداران کفر برای گسترش دین گریزی در میان مردم به استفاده از انواع و اقسام تهدیدها روی می آوردند تا به این وسیله ترس و ناامیدی از آینده یک حرکت الهی را در میان پیروان مکتب حیات بخش الهی ایجاد کنند تا سرانجام به اهداف شیطانی خود دست یابند.
زمخشری در تفسیر کشاف، ایجاد فضای رعب و وحشت را از سوی سران قوم هود علیه السلام علیه مؤمنان چنین بیان می کند به دلیل آن که قوم هود علیه السلام ورود به سنت بت پرستی عادت کرده بودند و بت ها در دل هایشان مقدس و محترم بودند کسی جرأت نداشت به این سنت غلط آنان اعتراض کند و چنان فضای رعب آوری بر جامعه حاکم بود که مؤمنان قوم شعیب از ترس مشرکان، ایمان خود را پنهان می داشتند؛ همانند مرثد بن سعد که از طبقه اشراف بود و ایمان به هود آورده بود ولی از ترس مشرکان ایمان خود را کتمان می کرد.
در میان قوم حضرت موسی علیه السلام نیز سیاست حاکم بر جامعه همانند قوم هود علیه السلام بود و مؤمنان از ترس فرعون و اطرافیان او ایمان خود را آشکار نمی کردند. آنان اقلیت محدودی بودند که احتمال خطر را از سوی فرعون
احساس می کردند خدای سبحان رعب و وحشت در میان قوم موسی علیه السلام را چنین توصیف می نمایند:
فَمَا آمَنَ لِمُوسَی إِلَّا ذُرِّیَّهٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلَی خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ وَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِی الْأَرْضِ وَإِنَّهُ لَمِنْ الْمُسْرِفِینَ. نمرود هم به همین دلیل نقشه سوزاندن حضرت ابراهیم علیه السلام را طراحی کرد که کسی به خود اجازه مخالفت با بت پرستی ندهد و اندیشه خدا پرستی در ذهن احدی راه نیابد و همه از سرنوشت رئیس خداپرستان عبرت بگیرند.
بارزترین نمونه این روش، رفتار معاویه است. او برای رسیدن به اهداف شیطانی خود، از تهدید نیز استفاده می کرد. از این رو برای خاموش کردن نور اسلام به تمامی استانداران خود دستور داد، خُذُوهُمْ بالتُهّمَه هر که را به محبت ابوتراب متهم است، بگیرید و حقوقش را از بیت المال نپردازید. در چنین فضایی، کمتر کسی توانایی ابراز ایمان را دارد!!
دین ستیزان با اعمال تهدیدهای سنتی و فرعونی از قبیل کشتارهای قساوت آمیز، تبعید و زندان چنان فضای رعب و وحشتی ایجاد می کنند که کمتر کسی به دین گرایش پیدا می کند. از سوی دیگر ذهن و فکر مردم را چنان به اسارت در می آورند که کسی حاضر نشود چیزی از حقایق دین را بشنود.
از جمله عوامل روان شناختی دین گریزی که در سوره «هود» به آن ها اشاره شده عوامل شناختی است. این عوامل را می توان به صورت ذیل دسته بندی کرد:
برخی از آیات قرآن به روشنی استکبار و قدرت طلبی را از جمله عوامل دخیل در دین گریزی می دانند به عنوان مثال آیه 75 سوره «اعراف» می فرماید:
قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ ۚ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ «سران قوم او که استکبار می ورزیدند به مستضعفانی که ایمان آورده بودند گفتند آیا می دانید که صالح از طرف پروردگارش فرستاده شده است؟ گفتند بی تردید ما به آن چه وی بدان رسالت یافته است مؤمنیم.»
در این آیه، خداوند با صراحت، به روحیه استکبار و خود بزرگ بینی سران قوم صالح علیه السلام با عبارت الْمَلا الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا اشاره می نماید خداوند در آیه بعد لفظ «ملأ» را ذکر نمی کند، بلکه فقط می فرماید: قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُواْ إِنَّا بِالَّذِیَ آمَنتُمْ بِهِ کَافِرُونَ.
«کسانی که استکبار می ورزیدند گفتند ما به آن چه شما بدان ایمان آورده اید کافریم.»
این آیه نیز با صراحت به صفت «استکبار» در میان آن ها اشاره می کند. به عبارت دیگر، در آیه اول لفظ «ملأ» (موصوف) دیگر تکرار نشده و فقط به بیان صفت «استکبار» اکتفا گردیده است. این گونه چینش،
بیانگر تأکید بر صفت «استکبار» و نقش محوری آن در بروز پدیده دین گریزی در میان قوم ثمود است. به عبارت دیگر، با توجه به اصل «تعلیق حکم بر وصف» (1)می توان نتیجه گرفت که علت کافر شدن قوم صالح کمزور همان روحیه استکبار در میان آنان بوده است.
روحیه استکبار و خود بزرگ بینی یکی از عوامل دین گریزی در میان قوم موسی علیه السلام نیز بوده است؛ زیرا پس از آن که حق برای سران و صاحب منصبان بنی اسرائیل به صورت آشکار بیان شد امید می رفت که ایمان بیاورند ولی روحیه استکبار آنان را به لجاجت و سرکشی سوق داد این در حالی است که به رسالت آن حضرت یقین داشتند، چنان که می فرماید:
وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ (و با آن که دل هایشان به آن علم و یقین داشت از روی ظلم و تکبر آن را انکار کردند پس ببین فرجام فسادگران چگونه بود.)
زمانی هم که حضرت موسی علیه السلام معجزاتش را ارائه کرد، در دل به صداقت «آن حضرت یقین پیدا کردند، ولی روحیه خود برتر بینی موجب شد رهبری و رسالت فرستاده خدای سبحان را انکار کنند.
به شهادت کلام امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه «قاصعه»، مشرکان حجاز نیز به همین دلیل، قرآن را انکار می کردند. (2)
این از دیگر گرایش هایی است که انسان را به دین گریزی می کشاند مروری کوتاه بر برخی از آیات قرآن حاکی از آن است که ملاً قوم نوح فرعونیان و حتی مشرکان حجاز به دلیل وجود این روحیه در برابر انبیاء یا صف آرایی کردند و از دستورات الهی سرپیچی کردند.
دنیادوستی و ثروت طلبی پیامدهایی نیز دارد؛ از جمله آن ها احساس بی نیازی در برابر خالق هستی ارتداد مشارکت در به خطر انداختن زندگی پیشوایان اسلامی و گسترش دادن فقر در سطح جامعه است. در میان پیامدهای دنیا زدگی، «فقر فراگیر» خود نیز عامل مهمی برای دین گریزی طبقات پایین جامعه می باشد دلیل بر این مدعا سخن رسول اکرم صلی لله علیه و آله است که می فرمایند:
لَوْ لاَ رَحْمَهُ رَبِّی عَلَی فُقَرَاءِ أُمَّتِی کَادَ اَلْفَقْرُ یَکُونُ کُفْراً «اگر رحمت پروردگار من شامل فقرای امتم نبود، بسیاری از امت من بر اثر فقر کافر می شدند». این روایت شریف، شدت تأثیر فقر بر گرایش های دینی و مذهبی افراد جامعه را بیان می دارد علاوه بر آن، مسؤولان جامعه اسلامی را متوجه مسؤولیت خطیر خود می سازد.
1) این عبارت یکی از اصطلاحات علم اصول است و به این معناست که اگر حکمی برای فرد و یا شیئی در نظر گرفته شود و در زمان بیان حکم صفت آن فرد و یا آن شیء بجای نام آن فرد و یا آن شیء آورده شود نشانه آن است که آن صفت علت صدور این حکم است برای توضیح بیشتر می توان کتاب های علم اصول مراجعه نمود.
2) ر.ک: نهج البلاغه، خطبه «قاصعه»
عوارض زیان آور دنیا طلبی هنگامی مضاعف می شوند که مسؤولان حکومتی خود به زندگی اشرافی روی آورند و منشأ گسترش آن در جامعه اسلامی گردند؛ زیرا مصداق «الَّذِینَ يَصُدُّونَ عَن سَبيل الله » در آیه كريمه الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا کسانی هستند که به نحوی راه پیشرفت دین خدا را می بندند و با گفتار و رفتار و مشی اشرافیگری عملاً جامعه را به دین گریزی می کشانند.
رفاه طلبی نیز همچون سایر عوامل گرایشی، انگیزه دین گریزی را در انسان تقویت می کند. این روحیه را می توان از این سخن قوم نوح خطاب به پیامبرانشان بدست آورد که می گفتند:
...یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَکْثَرْتَ جِدالَنا... آنان در برابر دعوت آن حضرت، به جای آن که اندکی درباره آن چه پیامبر الهی می گوید اندیشه کنند، شروع به اعتراض می کردند که خسته شدیم، با ما بیش از حد جدال و گفتگو کردی، رهایمان کن! راحت طلبی آنان بدان حد رسیده بود که حتی زحمت اندیشیدن به خود نمی دادند و به راحتی سخن پیامبرانشان را که راه سعادت را بر آنان نشان می دادند رد می کردند
اساساً با وجود راحت طلبی، پیامبر الهی نمی تواند رسالت الهی خود را انجام دهد؛ زیرا طریق دین داری خالی از سختی ها نیست پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
اَلْجَنَّهَ مَحْفُوفَهٌ بِالْمَکَارِهِ وَ اَلنَّارَ مَحْفُوفَهٌ بِالشَّهَوَاتِ «بهشت به دشواری ها پیچیده شده است و جهنم به لذت های نامشروع»
بنابراین نمی شود دیندار بود و هیچ زحمتی را متحمل نشد.
سیدالشهدا علیه السلام در همین باره فرمودند: فَإذا مُحِّصُوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدِّیّانُونَ (به هنگام بلا و امتحان، دین داران اندک می گردند.)
نقطه مقابل این گروه (راحت طلبان)، عده دیگری هستند که در اوج سختی ها نیز دست از یاری دین الهی برنداشتند و پابه پای رسول الهی گام بر می داشتند؛ همانند مسلمانان صدر ،اسلام به ویژه در ماجرای شعب ابی طالب که به مدت سه سال در محاصره اقتصادی شدید به سر بردند دست از دین و پیامبر خدا نکشیدند.
جهان غرب از قرن هفدهم و حتّی پیش از آن از دوره رنسانس (Renaissance) به این سو، در جهت غیردینی کردن نگاه و نگرش مردم و نیز سست کردن علایق دینی آنان در زندگی روزمره ایشان تلاش کرده است. جهان غرب در این دوران به نام اومانیسم (Humanism) و فردگرایی (Individualism) به مخالفت با استیلای دین به طور کلی بر آمد.
در جهان غرب بعد از جنگ جهانی دوم و مخصوصاً از دهه 1960 به این سو شمار زیادی گروه های مذهبی غیر متداول خارج از چهارچوب ادیان سنتی و قدیمی بوجود آمده است که هدف آن ها دنیوی و سکولار نمودن دین است؛ هر چند بنیانگذاران این نهضت ها خود را به عنوان معلمان روحانی و دینی معرفی می کنند این گروه های غیر متداول را گاه کشیش هایی که از یک کلیسای سنتی موجود گسسته و در صدد ایجاد «ادیانی» خاص خودشان بوده اند تأسیس کرده اند. ظهور این پدیده در غرب تا حدود زیادی برخاسته از ترویج علوم غریبه (Occultism) و مرموزات بوده و طی چند دهه اخیر کارهایی همچون سحر و جادو که از سوی کلیساهای سنتی تحریم شده بود مجدداً رشد کرده است و طرفداران سحر و جادو در آمریکا و اروپا ادیان کهن پیش از مسیحیت اروپا همچون ادیان درویدها (Druids) و سلتها (Celts) را ترویج می کنند. این آیین ها که به عنوان «جنبش های جدید دینی» (New Religious Movements) به خصوص در ایالات متحده آمریکا، کانادا و اروپای شمالی معروف شده اند، با تضعیف ادیان سنتی در این کشورها نفوذ می کنند. در آمریکا و اروپا از این آیین های جدید به عنوان گروه های مذهبی بیگانه و غیر
متداول یاد می کنند.
تنها در انگلستان بعد از جنگ جهانی دوم تا سال 1987م، بیش از چهارصد گروه از این گروه های جدید مذهبی به وجود آمده اند و تعداد آن ها در ایالات متحده آمریکا بیش از انگلستان می باشد. رهبران این گروه های غیر متداول مذهبی ترویج می کنند که هیچ کتاب مقدس در جهان ابدی نیست و انسان این شایستگی را دارد که دینی جدید را خلق نماید. از دیدگاه آن ها روش های عقلی مانع کشف و حصول حقایق دینی می باشد و رستگاری بشر با کنار گذاشتن روش های عقلی و پیروی مطلق از بنیانگذاران این گروه ها حاصل خواهد شد این گروه های مذهبی بر محور رهبران و بنیانگذاران خود استوارند و از این رو بیشتر آن ها با مرگ بنیانگذارانشان محو و نابود شده اند. اکثر بنیانگذاران این گروه ها ترویج می کنند که انسان با پیروی مطلق از رهبران این گروه های مذهبی بیگانه می تواند «خدا» شود بیشتر بنیانگذاران این گروه ها از تحولات نهایی در هزاره سوم سخن می گویند و چنین تبلیغ می نمایند که دنیا به پایان خود رسیده است و آن ها منجی جامعه بشری در آخرالزمان هستند و انسانیت با پیروی از آن ها به رستگاری خواهد رسید.
امروزه در غرب رویکرد به دین نسبت به گذشته، رشد قابل توجهی یافته است و این عمدتاً برخاسته از درهم شکستن و فرو ریختن بسیاری از ایدئولوژی های جهان غرب است که از بطن اندیشه قرون هجدهم و نوزدهم اروپا سربرداشته و جای دین در تمدن مدرن غرب را گرفته بود این ایدئولوژی های غربی به تدریج رنگ باختند و خطر و قدرت تخریبشان به گونه ای بی سابقه هویدا گشت.
امروزه در جهان غرب با برچیده شدن بساط مکاتب فلسفه جدید (modern philosophical schools) توسط پست مدرنیسم (post-Modernism) که با شالوده شکنی (Deconstructionalism) و منهدم کردن همه ساختارهای معنایی موجود از قبل مکاتب فلسفه جدید غرب را به پایان خود رسانده است بیشتر فلاسفه معاصر در غرب معتقدند که دوران مشغله فلسفی به آن معنایی که تاکنون در غرب فهمیده می شده، پایان یافته و دیگر مکاتب فلسفه جدید غرب، دیگر نمی توانند گرهی از کار غرب و انسان های تشنه و نیازمند هدایت معنوی در آن سامان بگشایند.
تمدن غرب برای مردم جهان، تناقضات بیشماری پدید آورده است که انواع بی عدالتی ها در جامعه و تخریب محیط زیست از آن جمله است برای جوانان در غرب زندگی معنای خود را از دست داده است و آنان به بیراهه طلب لذت های آنی جسمانی از طریق روابط جنسی یا استفاده از مواد مخدر و یا گاهی خشونت و جنایت افتاده اند
از این رو، بعد از جنگ جهانی دوم مخصوصاً در ربع قرن گذشته جنبشی در آمریکا و اروپا برای کسب تجارب روحانی و معرفت دینی بوجود آمده است. قدرت های سکولار در جهان غرب که تاکنون به نام تجدد و رنسانس با دین مبارزه می کردند و در همین راستا مکاتب اومانیسم لیبرالیسم و فردگرایی را بوجود آوردند احساس خطر کردند که مردم غرب برای نجات خود به دین مبین اسلام گرایش پیدا می کنند؛ چرا که در درون مسیحیت معنویتی وجود ندارد و مسیحیت در مقابل یورش گرایش های دنیا گرایانه سکولار عقب نشینی کرده و حتی آموزه های مسیحیت که اندیشه دینی اساس آن را تشکیل می دهد بر اثر اصلاحات و نوسازی های بوجود آمده در آن بتدریج غیردینی شده است.
برای جلوگیری از گرایش مردم تشنه حقیقت و معنویت در غرب به دین اسلام بعد از جنگ جهانی دوم و به ویژه در ربع قرن گذشته، نزدیک به 2500 گروه از این گروه های بیگانه و غیر متداول بنام گروه های مذهبی در آمریکا اروپا بوجود آمده .است بیشتر این گروه های غیر متداول مذهبی بنام معنویت و رستگاری پیروان خود را وادار به انجام کارهای مبتذل و غیر اخلاقی نمودها ند و در حقیقت، این مکاتب غیر متداول مذهبی حفظ و امتداد سکولاریسم و اباحیگری در جهان غرب می باشند.
در این راستا، در ربع قرن گذشته افرادی از هند بنام «گورو» (Guru) در آمریکا و اروپا تبلیغاتی گسترده انجام می دهند و به نام ترویج عرفان هندوئیسم، افراد را بسوی خود جذب می نمایند. همچنین بعضی از
مرشدهای صوفی از کشورهای اسلامی نیز تعالیم افراطی صوفیانه را در جهان غرب آموزش می دهند که آن ها هم از سوی دولت ها و رسانه های گروهی در کشورهای غربی حمایت می شوند.
چنان که یاد شد، این گروه های نوظهور، بنیادهای اعتقادی و عملی خود را به شکل های گوناگون از ادیان سنتی بزرگ اخذ و اقتباس ،کرده به شکل تحریف شده آن را عرضه می نمایند این گروه ها را در انگلیسی «Mix pick» (مخلوط) می نامند که ویژگی های نسبی گرایی، هیچ انگاری، شالوده شکنی، فردگرایی، سکولاریسم و اباحیگری را که بر جوامع مدرن غربی حاکم است، در پوششی از مسائل معنوی و عرفانی معرفی می نمایند و آن را به عنوان معنویت فردگرایی و یک مذهب خصوصی عرضه می کنند.
طالع بینی، جادوگری، غیب گویی، ورزش های تمرکزی، ارتباط با ارواح و موجودات سایر سیارات روش های درمانی و معالجه بیماری ها با داروهای طبیعی یا اعمال با مواد بلورین، کارکردهای این گروه های غیر متداول مذهبی را شکل می دهد.
این گروه ها شماری از مؤسسات فرهنگی و تجاری را در جهان غرب تأسیس کرده و کتب و مجلات متعددی را منتشر می کنند بیشتر این گروه ها با مرگ بنیان گذاران آن ها منقرض می شوند و با گذشت زمان تضعیف و محو می شوند تمامی افعال و مناسک ظاهراً مذهبی آن ها را در جهان غرب توسط روان شناسان و جامعه شناسان برجسته و علمای مسیحیت شدیداً تکذیب و ابطال گردیده است.
بیشتر رهبران این گروها به تشکیلات فراماسون ها (Freemasons) وابسته اند. بر اساس آماری در جهان 33700 مکان برگزاری جلسات (Lodges) فراماسون ها وجود دارد قبل از دهه 1980م، فراماسون ها این مطلب را تبلیغ می کردند که «خدا مرده است» لیکن در ربع قرن ،گذشته با آغاز جنبش احیای دینی در سراسر جهان فراماسون ها - که با صهیونیست ها مخصوصاً گروه مرموزی در میان آن ها به نام کابالا (kabbala) رابطه ای بسیار نزدیک دارند- در راستای اهداف گروه های بیگانه و غیر متداول مذهبی تبلیغ می کنند که پیروان این گروه ها با اطاعت از رهبرانشان می توانند خدا شوند!
اعتقادات این گروه های بیگانه بر رموز و اسرار استوار است و آن ها جوانان هجده تا بیست و پنج سال را هدف تبلیغات سازمان یافته خود قرار می دهند.
چنان که یاد شد در ربع قرن گذشته، نزدیک به 2500 گروه از این گروه های نوظهور به نام دین در ایالات متحده آمریکا و اروپا به سرعت به وجود آمدند این گروه ها تغییراتی اساسی در اعتقاداتشان به وجود آوردند تا خود را با فرهنگ حاکم بر جامعه غربی کاملاً تطبیق نمایند روش این گروه ها آن است که اعضای خود را که بیشتر از جوانان جذب می نمایند با شست و شوی مغزی (Brain Washing زیر نفوذ روانی رهبر گروه قرار می دهند بعد از جذب کامل اعضاء از آن ها خواستار پرداخت پول می شوند و حتی آن ها را برای گردآوری اعانه Fund Raising استخدام می کنند. از آن جا که شمار اعضای این گروه ها خیلی محدود می باشد روابط و تعامل عاطفی میان آن ها بوجود می آید و اکثراً روابط نامشروع جنسی در بین اعضای این گروه ها گزارش شده است.
این گروه ها با توزیع مجلات، کتب، نوارهای سمعی و بصری و ایراد سخنرانی در هتل ها و مراکز شهری از ایده خود که مسائل مادی و روانی را تشکیل می دهد با روش های متعدد درمانی ترویج می کنند گفتنی است این گروه ها مسائل روانی و درمانی را که با واقعیت علمی علوم پزشکی و روانشناسی ناسازگار است به عنوان حقیقت علمی القا می کنند که نتایج زیانبار و معکوسی برای اعضای آن ها در پی داشته است.
بیشتر این گروه ها به باورهای مذهبی تمدن های قدیم جهان به ویژه دوران فراعنه مصر توجه خاص دارند و در کشورهای اروپا و آمریکا که کلیسا و مسیحیت در آن ها تضعیف شده است نفوذ می کنند این گروه های بیگانه فرهنگ حاکم بر جوامع غربی را منعکس می نمایند و بدین سبب نتوانسته اند حتی با تبلیغات گسترده خود، تأثیری در جوامع غربی داشته باشند.
گروه های مزبور به دلیل در اختیار نداشتن معیاری معین و به خاطر ویژگی التقاطی آن همواره از درون خود تجزیه و شاخه شاخه می گردند. این گروه ها فقط به خواهش های فردی توجه دارند و مسائل و تحولات اجتماعی را کاملاً نفی می کنند. پروفسور برایان ویلسون استاد برجسته جامعه شناسی دانشگاه آکسفورد انگلستان که مطالعاتی گسترده درباره گروه های بیگانه دینی انجام داده است این گروه ها را مظهر فرد گرایی، اصالت فایده و تضادهای درونی می داند پروفسور استیو بروس استاد جامعه شناسی دانشگاه ابردین اسکاتلند بریتانیا که آثاری درباره سکولاریسم در جهان غرب نوشته است اظهار می دارد که این گروه ها اعتقاداتی روشن و مشخص ندارند و در حاشیه جوامع غربی قرار گرفته و ابعاد جوامع سکولار معاصر غربی را تأویل معنوی می نمایند.
بیشتر پیروان این گروه ها قبلاً عضو یکی از این گروه ها بوده اند بنیانگذاران و رهبران این گروه ها بر پیروان خود تسلط و کنترل مطلق دارند و خود پیروانشان را خیر مطلق و دیگران را گمراه و شر مطلق معرفی می کنند
دهه 1960م را در جوامع غربی دهه هیپی (Hippie) اباحیگری می نامند و از اوائل دهه 1970م بیشتر اعضای سابق هیپی ها که به دلیل اباحیگری و تضعیف روابط خانوادگی در جوامع غربی از جامعه گسسته
بودند عضو این گروه های نوظهور دینی شدند و با عضو شدن در این گروه ها احساس عضویت در یک خانواده مصنوعی پیدا کردند بجز این ها بیشتر افرادی که مبتلا به شرابخواری و استفاده از مواد مخدر و سرخورده از زندگی خانوادگی و محصول خانواده های متلاشی شده ناشی از طلاق هستند، عضو این گروه های غیر متداول دینی می شوند.
از ویژگی های این گروه ها آن است که رهبرانشان این عقیده را ترویج می نمایند که پیروان آن ها از ارتکاب گناه و خلاف نباید در خود هیچ گونه احساس حقارت و ندامت کنند و برای جذب جوانان در رده بندی تشکیلاتی گروه از زنان بهره می گیرند. در جوامع غربی زن در رسانه های عمومی برای فروش کالا به عنوان یک ابزار استفاده می شود و گروه های غیر متداول دینی هم برای جذب جوانان از وجود زن استفاده می نمایند. بعضی از این گروه ها که فقط جادوگری را ترویج می کنند اکثر زنانی را که طرفدار نظریه فمینیسم می باشند در این گروه های خود جذب می نمایند و این گروه ها را (Wichcraft) (زنان جادوگر) می نامند و عمل جادوگری برای زنان را فمینیسم معنوی (Spiritual feminism می نامند. در غرب پیروان این گروه جادوگری را ویکا (Wicca) هم می نامند که توسط یک نویسنده انگلیسی بنام جرالد گارنر (1964-1884م) در اواخر دهه 1940م ترویج گردید وی یک فراماسون بود و در موضوع جادوگری دو کتاب با عنوان جادوگری امروز و کتاب سایه ها را تألیف نمود فراماسون ها برای مبارزه با دین همیشه از خرافات به عنوان جنبه های معنوی ترویج نموده اند و در این زمینه «باشگاه آتش جهنم» را در قرن هیجدهم میلادی در سراسر انگلستان تأسیس کرده بودند که در جلسات آن، اعمال منافی عفت توسط اعضای آن صورت می گرفت.
بعد از دهه 1950 با تألیف رمان و تولید فیلم درباره بشقاب پرنده های افسانه ای در ایالات متحده آمریکا و انگلستان، چند گروه غیر متداول مذهبی که این افسانه را به شکل مذهب ترویج می کردند در این کشورها به وجود آمدند اعضای این گروه ها را سفید پوستان تشکیل می دهند و سازمان خود را «اخوت بزرگ سفید پوستان» می نامند
رهبران این گروه ها ادعا می کنند که با افراد ماوراء زمین در ارتباط می باشند و اعتقاد دارند انسان های ماوراء زمین از انسان موجود در زمین برتر می باشند و انسان روی زمین توسط نژاد برتر ماورای زمین به نام «الوهیم» (Elohim) خلق شده اند این گروه ها این موضوع را ترویج می کنند که انسان به سبب کنار گذاشتن تمامی اعتقادات دینی و بهره وری از لذات جنسی می تواند به کمال برسد و از اینرو بشدت طرفدار «شبیه سازی انسان» می باشند؛ موضوعی که توسط تمامی ادیان و سازمان های بین المللی شدیداً محکوم شده است.
گفتنی است «الوهیم» یکی از نام های خداوند سامی می باشد و مرکز فعال ترین گروه یوفو معروف به رایل(Rael) در فلسطین اشغالی واقع شده است این گروه معتقدند است 144000 عضو تکامل یافته آن ها بر دنیا حکومت خواهند نمود.
در سال 1994، 1995 و 1997م در کشورهای کانادا و سوئیس تعدادی از پیروان گروه «معبد خورشید» (Solar Temple) برای انتقال به سیاره خیالی خود دست به خودکشی دسته جمعی زدند. اعضای این گروه خود را «نائت تیمپلر» در عصر حاضر می دانند در روز 22 مارس 1997، 39 نفر از اعضای یکی دیگر از گروه های یوفو به نام «باب بهشت» (Heaven's Gate) در کالیفرنیا دست به خودکشی زدند تا با کمک بشقاب پرنده به جهان دیگر منتقل شوند در سال های اخیر نیز تولیدکنندگان اصلی فیلم در هالیوود که یهودی و طرفدار رژیم صهیونیستی هستند چند فیلم و مجموعه تلویزیونی را درباره «جنگ دنیاها» و «جنگ ستارگان» تولید کردند که در آن ها علاوه بر ترویج اعتقادات افسانه ای یوفو، برتری سفیدپوستان و قدرت نظامی ایالات متحده آمریکا را به نمایش گذاشتند.
فراماسون ها احیاکننده جادوگری و شیطان پرستی در قاره اروپا در قرن شانزدهم میلادی می باشند گسترش سریع جادوگری و شیطان پرستی در اروپا در آن دوران به خصوص در بین زنان سبب شد تا در قرن شانزدهم و هفدهم میلادی در اروپا در جنبش پاکسازی جادوگری و شیطان پرستی بیش از شصت هزار نفر از جادوگران که اکثر آن ها زن بودند اعدام شوند.
در اوائل قرن نوزدهم بعضی از اشراف انگلستان که عضو گروه فراماسونری (Ordo Temple Orientis) بودند به رهبری «سر فرانسیس داشود»، گروه شیطان پرستان به نام باشگاه آتش دوزخ (Hell Fire Clube) را در شهر لندن تأسیس نمودند و از اوائل قرن نوزدهم شهر لندن مرکز شیطان پرستی در اروپا گردید. استفاده از مواد مخدر و انجام مراسم مبتذل جنسی، فعالیت اصلی این گروه های شیطان پرست را تشکیل می داد.
در دهه 1960م شیطان پرستی توسط سرمایه داران یهود مورد حمایت قرار گرفت و چند گروه شیطان پرست در انگلستان و ایالات متحده آمریکا به وجود آمد که معروف ترین آن ها تشکیل «کلیسای شیطان» در شهر سان فرانسیسکو می باشد. یکی از ویژگی های این گروه اعضای جوان آن هاست که سن بیشتر آن ها کم تر از بیست سال می باشد و مراسم مبتذل جنسی، استفاده از مواد مخدر و موسیقی هوی متال (Heavy) Metal) از عمده مراسم آن ها می باشد. در این گروه ها دختران جوان بیشترین نقش را ایفا می کنند گروه های یاد شده علاوه بر فعالیت های خود در انگلستان و ایالات متحده آمریکا در سال های اخیر با حمایت سرمایه داران در کشور ایتالیا نفوذ زیادی پیدا کرده اند. موارد زیادی از قتل، شکنجه، تجاوز به عنف و آزار کودکان از سوی اعضای این گروه ها گزارش شده است و فقط در یک مورد در سال 1983م، 360 کودک
در یک مدرسه واقع در مانهاتان بیچ، کالیفرنیا مورد آزار و شکنجه قرار گرفته بودند.
کی از مراسم شیطان پرستان که بین مردم ایالات متحده و انگلستان رایج شده است مراسم هالووین (Halloween) می باشد همه ساله در شب 31 اکتبر کودکان و جوانان لباس های ترسناک شیاطین و جادوگران را به تن می کنند و در طول شب مردم را می ترسانند هالیوود نیز مکرر «فیلم های ترسناک» (Horror Movies) را تولید می کند که هدف از آن ها جذب جوانان می باشد.
یکی دیگر از ویژگی های این گروه ها برقراری رابطه نزدیک با فراماسون ها می باشد. در دوران جنگ های صلیبی و بعد از فتح بیت المقدس یک گروه مذهبی و نظامی برای حفاظت از زائرین مسیحی به بیت المقدس در سال 1118م تشکیل گردید که به عنوان نائب تیمپلر (The knight Templar) شهرت یافت. این گروه در دوران جنگ های صلیبی ثروت زیادی به دست آورد و در دوران اقامت خود در بیت المقدس با گروه یهودی بنام کاباله ارتباط برقرار کرده و اعتقادات مذهبی مردم مصر دوران فرعونیان را جزء باورهای دینی خود قرار دادند آن ها را می توان از بنیانگذاران نظام سرمایه داری در دوران قرون وسطی در اروپا نامید که نظام بانکداری جدید را که بر مبنای معاملات ربوی استوار است طراحی کردند.
آن ها مراسمی که با دین مسیحیت کاملاً بیگانه بود انجام می دادند و بعد از پایان جنگ های صلیبی، این گروه در کشورهای اروپا مخصوصاً در فرانسه با ثروت خود قدرت سیاسی را به دست آوردند.
این گروه به دستور پاپ کلیمنت پنجم توسط امپراتور فرانسه در سال 1312م سرکوب شدند. تعدادی از آن ها از فرانسه گریختند و در منطقه اسکاتلند بریتانیا پناهنده شدند. آن ها در اسکاتلند عقاید و مراسم دینی مصر باستان دوران فرعونیان را با عقاید مذهبی کاهنان جادوگر اقوام سلتی (Celtic) ادغام نموده، به عنوان فراماسون ها ظاهر شدند فراماسون ها خدا را به عنوان خالق کائنات انکار می کنند و اعتقاد دارند کائنات به خودی خود بوجود آمده اند آن ها در اعتقادات خود ادعای انسان مداری و انسان محوری دارند. این گروه با تشکیلات مرموز خود تاکنون با خداپرستی مبارزه شدید نموده اند. از قرن هیجدهم میلادی آن ها حضور خود را از بریتانیا به ایالات متحده آمریکا گسترش دادند و فعلاً نیمی از مراکز آن ها در این کشور وجود دارد.
فراماسون ها فقط به سرمایه داران و سیاستمداران برجسته حق عضویت در گروه خود را می دهند در بریتانیا و ایالات متحده آمریکا توسط فراماسون ها گروه هایی با عقاید مرموز بوجود آمده است که آن ها روسی کروسین (Rosicrucian) می نامند و فقط اعضای برجسته فراماسون ها حق عضویت در این گروه ها را دارند این گروه ها ادعا می کنند که از بعد عرفانی موجود در تمامی ادیان پیروی می نمایند ولی مراسم عبادی آن ها را جادوگری تشکیل می دهد
در قرن بیستم در انگلستان گروه های دیگری به نام «جامعه روشنایی درون» (The Society of Inner Light) بوجود آمدند که عرفان واقعی را حداکثر بهرهمند شدن از لذات جنسی و مادی می دانستند و اعتقاد داشتند در بهره مندی از هرگونه لذت جنسی و مادی هیچ گونه ملامت روحی و ندامت نباید در شخص بوجود آید.
در ایالات متحده آمریکا با حمایت فراماسون ها گروه های جدید با عنوان «مشرکان جدید» (Neo-Pagans) آمده است که اعتقادات و سنت های بومیان قاره آمریکا را با اعتقادات و مراسم عبادی کاهنان جادوگر اقوام سلتی تلفیق نموده اند. این گروه ها در ایالات متحده آمریکا در سال 1991م «فدراسیون جهانی مشرکان» را بوجود آورده اند و مراسم عبادی آن ها شامل پرستش خدایان مؤنث است که ابتذال جنسی را در پی دارد.
بیشتر گروه های غیر متداول مذهبی که در دهه 1970م در ایالات متحده آمریکا و انگلستان ظهور و پیشرفت نمودند، با مرگ بنیانگذاران خود کاملاً منقرض گردیدند و باقیمانده آن ها نیز تأثیر خود را در این کشورها از دست دادند ولی در دو دهه گذشته این گروه ها در کشورهای تحت نفوذ ایالات متحده آمریکا پیشرفت کرده اند و بهترین نمونه آن، پیشرفت این گروه ها در کشورهای ژاپن و کره جنوبی می باشد و در این مدت، نزدیک به دویست گروه در ژاپن ظهور نموده و فعالیت می کنند.
مرکز تمامی این گروه ها در ایالات متحد آمریکا و انگلستان می باشد اکثر کشورهای اروپایی مخصوصاً فرانسه، آلمان، روسیه و بلژیک این گروه ها را امتداد توسعه نفوذ فرهنگی آمریکا در این کشورها قلمداد می کنند و برای جلوگیری از نفوذ آن ها در کشورشان اقداماتی ویژه اعمال می کنند. دولت فرانسه در سال 1998 برای بررسی آثار مخرب گروه های غیر متداول مذهبی که ریشه و مرکز آن ها در ایالات متحده آمریکا و انگلستان می باشد کمیسیون تفحص تشکیل داد و پس از بررسی های گسترده کمیسیون مزبور، فعالیت های تبلیغاتی 173 گروه از این گروه ها را بر خلاف مصالح ملی فرانسه تشخیص داد و تمامی فعالیت های آنان را کاملاً تحت کنترل دولت درآورد. مطابق قانون مصوب پارلمان فرانسه این گروه ها حق ندارند در مدارس، بیمارستان ها و خانه های بزرگسالان تبلیغات خود را انجام دهند آن ها حتی اجازه ندارند در نزدیک مراکز یاد شده دفاتر خود را دایر نمایند و نیروهای اطلاعاتی فرانسه فعالیت این گروه ها را کاملاً تحت نظارت دارند و متخلفان از مقررات مورد پیگرد قانونی قرار می گیرند.
پارلمان فرانسه در سال 1996 پارلمان بلژیک در سال 1997 و پارلمان آلمان در سال 1998 قوانینی برای جلوگیری و محدود ساختن فعالیت این گروه ها تصویب کردند در این لوایح آمده است که گروه های غیر متداول مذهبی ظاهراً رنگ دینی دارند ولی در حقیقت دینی نمی باشند و نمی توانند حقوق پیروان ادیان
سنتی را تأمین کنند؛ چرا که این گروه ها با روش های شست و شوی مغزی و کنترل اعتقادات اعضای خود آن ها را در گروه های خود حفظ می کند.
در اروپای شرقی نیز فعالیّت این گروه ها شدیداً تحت کنترل می باشد بعد از فروپاشی نظام کمونیستی در شوروی سابق کلیسای ارتودوکس که کلیسای رسمی مسیحیان در طول تاریخ در این مناطق بوده است تا حدود زیادی در امور سیاسی و اجتماعی نفوذ یافته است و دولت فدراسیون روسیه نیز در سال 1997 قوانینی را در پارلمان تصویب نمود تا رسماً از فعالیت های این گروه ها جلوگیری نماید. دولت فدراسیون روسیه این گروه ها را عوامل دولت ایالات متحده آمریکا می داند که تمامیت و هویت فرهنگی و سیاسی این کشورها را تهدید می کند.
چنان که گذشت در جهان غرب مخصوصاً بعد از دهه 1960م، تعداد زیادی از گروه های مذهبی غیر متداول خارج از چارچوب ادیان سنتی و قدیمی بوجود آمده است که هدف آن ها فقط دنیوی و سکولار نمودن دین است. این گروه ها با تضعیف ادیان سنتی در دیگر کشورها نفوذ می کنند. قدرت های سکولار در جهان غرب به نام رنسانس و تجدّد با دین مبارزه کردند و به همین منظور مکاتب اومانیسم، لیبرالیسم، پلورالیسم و فردگرایی را به وجود آوردند.
پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه در ربع قرن گذشته جنبشی در آمریکا و اروپا برای کسب تجارت روحانی و معرفت دینی به وجود آمده است و مسیحیت در مقابل یورش گرایش های دنیاگرایانه سکولار عقب نشینی کرده و حتی کلام مسیحیت که اندیشه دینی اساس آن را تشکیل می دهد با اصلاحات و نوسازی به وجود آمده، به تدریج غیردینی شده است.
همچنین برای جلوگیری از گرایش مردم غرب به دین اسلام در ربع قرن گذشته، نزدیک به 2500 گروه غیر متداول به نام گروه های مذهبی در آمریکا و اروپا به وجود آمده است بیشتر این گروه ها به نام معنویت و رستگاری کارهای مبتذل و غیر اخلاقی انجام می دهند و در حقیقت آن ها امتداد سکولاریسم و اباحی گری در جهان غرب می باشند و بیانگر ظهور ضد سنت و ضد دین اند که دست در دست گرایش ها و مکاتب سکولار دارند.
این گروه ها که مرکز آن ها در ایالات متحده آمریکا و انگلستان می باشند در کشورهای مختلف جهان فعالیّت های گسترده و مرموزی انجام می دهند و بهترین مثال آن، گروه فالون گونگ (Falun Gong) در کشورهای جمهوری خلق چین است که فعالیت های مذهبی خود را مستقیماً با حمایت دولت ایالات متحده آمریکا انجام می دهد.
دولت آمریکا سلطه مطلق نظامی، سیاسی و اقتصادی بر جهان اسلام را فقط در آن صورت به دست خواهد آورد که در مقوله استعمار فرهنگی جهان اسلام توفیق یابد استعمار پیر و جوان دقیقاً تشخیص داده و تجربه کرده است فرهنگی که مردم مسلمان بر آن تکیه می کنند و ایدئولوژی که به آن می بالند فرهنگ ریشه دار و ایدئولوژی اسلامی است دشمنان اسلام در تهاجم گسترده فرهنگی علیه جهان اسلام علاوه بر استفاده از تمامی امکانات مدرن و پیشرفته چند رسانه ای از همین گروه های غیر متداول مذهبی حمایت می کنند تا از این راه به اهداف استعماری خود دست پیدا کنند.
دولتمردان آمریکایی قرن بیست و یکم را «قرن آمریکا» قلمداد می کنند. در این رابطه «مرکز هسته مشاوران» (Think Tank) در آمریکا مطالعات و پژوهش های گسترده ای را درباره راه های سلطه کامل بر جهان اسلام انجام می دهند و شعار آن ها از جمهوری تا امپراتوری (From Republic to Empire) است.
در وضعیت فعلی که دولت آمریکا و صهیونیسم بین المللی با تحمیل ارزش های ضد اسلامی بر مسلمانان می خواهند بر جهان اسلام تسلط کامل پیدا کنند وظیفه دانشمندان مسلمان است که با صراحت و شجاعت از اصول و مبانی و ارزش های اسلامی دفاع نموده تحریکات دشمنان اسلام در زمینه های فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را برای جوانان سراسر جهان افشا نمایند تا آن ها بتوانند با تهدیدهای فزاینده نظامی آمریکا بر علیه اسلام در جهان مقابله نمایند.
ان شاء الله ادامه دارد...
1- فاطر، 25 و انعام، 123 و 124
2- مبانی جامعه شناسی، ج 2، ص 110
3- نوح، 27.
4- التبیان، ص 247
5- لقمان، 15.
6- هود، 96 و 97
7- فرقان 27 - 29
8- قصص، 4.
9- در خدمت و خیانت روشنفکران، ص 59.
10- المیزان، ج 5، ص 369.
11- يونس، 78
12- مؤمنون 24.
13- الميزان، ج 17، ص 183.
14- هود، 27.
15- انبیاء، 3.
16- هود، 38.
17- زخرف 54.
18- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص71.
19- اعراف، 88.
20- هود، 91.
21- الكشاف، ج 2، ص 116.
22- يونس، 83
23- اعراف، 76
24- مؤمنون، 45 و 46 و 47 یونس، 75 و 76.
25- غل، 14
26- بحار الانوار، ج 72، ص 47.
27- هود، 19.
28- هود 32.
29- بحار الانوار، ج 1، ص 142 و ج 71، ص 72.
30- تحف العقول، ج 2، ص 245.
علاوه بر قرآن کریم.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، دار التراث العربی، 1378.
حرانی، ابن شعبه، تحف العقول، قم، انتشارات اسلامی، 1367.
الزمخشري، محمود بن عمر، الكشّاف، قم، منشورات البلاغه، 1415.
گروه پژوهشی هنری حنیف، اسطوره ها جان می گیرند، چاپ اول، 1387.
علامه مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، دار الکتب الاسلامیه، چاپ سوم 1374.
آیت الله شیرازی، سید محمد، دنیا بازیچه یهود، انتشارات سلسله، چاپ سوم، اردیبهشت 1387.
صبوری فرهاد، روابط ایران و یهود در دوره هخامنشیان، مؤسسه انتشاراتی نیکتاب، بهار 85.
دکتر فریدونی، حسین، صهیونیسم سرطانی بر پیکر جامعه بشری، چاپ اول، 1386.
گروه تحقیقات علمی ترکیه، مبانی فراماسونری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1376.
کریمیان، احمد، یهود و صهیونیسم، چاپ اول، 1397.
کوئن، بروس، مبانی جامعه شناسی، ترجمه غلام عباس توسلی و رضا فاضل، انتشارات بهین نگار، 1386ش.
«سماع» از موضوعاتی است که جایگاهی ویژه در اندیشه و مرام صوفیان چه از دیدگاه نظری و چه از حيث عملی دارد. هر چند «سماع» در میان متصوّفه طرفدارانی بسیار و جدّی دارد که هیچ عبادتی را به پایه آن نمی دانند و آن را «قرآن پارسی»، «سفیر حق»، «ندایی از جانب حق»، «غذای جان عاشقان»، «لشکر خدا» و «معراج روح» معرفی کرده اند، امّا از سوی دیگر، مخالفانی بسیار جدّی نیز دارد که مواضع شدیدی در برابر آن گرفته اند. یکی از آنان، ابن عربی است که در کتاب فتوحات مکّیّه و دیگر آثارش این مخالفتش را ابراز کرده است. وی با این که در بسیاری از مسائل اعتقادی و عملی راه انحراف را طی کرده و اساس مبانی مکتب خود را بر وحدت وجود نهاده است ولی در عین حال اساس سماع را پدیده ای «ضد عرفان» و ناسازگار با مقام و روح عرفان معرفی می کند و بیان می دارد که: سلوک و عرفان و شناخت حق، وقار و طمأنینه و مانند آن می آورد، نه جست و خیز و پای بازی و رفتار سبک! به عقیده وی: «حرکت دوری و هیمان (1)و تَخَبّط (2)کار دیوانگان است».
بهاءالدین نقشبندی، سنایی غزنوی و احمد جام معروف به «ژنده پیل» از جمله مخالفان سماع شناسانده شده اند و مطالبی از ایشان در ردّ آن گزارش شده است.
نظر به بازتاب وسیعی که موضوع «سماع» در اندیشه مولوی شاعر و صوفی مشهور قرن هفتم هجری دارد، نگارنده در این نوشتار، با تأکید بر اندیشه های این شاعر مشهور موضوع را سامان داده است و در نخستین بخش آن که در این شماره درج می شود مباحثی مقدماتی از قبیل تعریف موضوع، پیشینه و تاریخچه آن و دیدگاه های گوناگون متصوّفه درباره آن تقدیم می شود.
قابل ذکر است بیشتر مطالب این نوشتار از کتاب «سماع، عرفان و مولوی» نوشته سید محمد علی مدرسی استفاده شده است.
سماع در لغت به معنای شنیدن، صدای خوش، صوت غنایی یا طَرَب انگیز است. در کتاب العین، که از قدیمی ترین منابع لغت شناسی است، سماع را به معنای غِنا (آواز طرب انگیز) (1)شناسانده است. شاید از همین روست که در زبان عربی زن آوازه خوان را «مسمعه» می گویند. (2)امّا سماع در اصطلاح عبارت است از: شعرخوانی همراه با ساز و آواز و حرکات موزون بدنی (پای کوبی و دست افشانی). حافظ می سراید:
چون صوفیان به حالت رقصند مقتدا *** ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم (3)
شکل کامل سَماع آن است که از چهار عنصر: شعر، آواز، موسیقی و حرکت موزون بدنی (رقص درویشی) تشکیل شده است. بسیاری از محافل سماع، چهار عنصر یاد شده را در بر داشته است. البتّه به شکل های ساده تر آن، که از شعر، آواز و وَجْد ترکیب شده است نیز «سماع» گویند.
برخی از ابزارهای موسیقی که در محافل سماع به کار گرفته می شده، عبارت است از: نی، طبل، رباب (شبیه طنبور)، دایره، دَف و...
مولوی نوعاً سماع را در شکل کامل آن با استفاده از انواع موسیقی و خواننده ها و نوازنده های ماهر و حرفه ای برگزار می کرده است.
تعیین تاریخ دقیقی برای پیدایش سماع (به معنای اصطلاحی و صوفیانه آن) کاری است مشکل و دشوار؛ زیرا پدیده، مانند غالب پدیده های اجتماعی به صورت تدریجی و در بستر تاریخ شکل گرفته و در آغاز بیشتر به صورت فردی و موردی اجرا می شده است.
قدر مسلّم این است که «سماع» در صدر اسلام» بدان صورت که در مجالس صوفیّه برگزار شده، وجود نداشته است تا در سال 245 هجری، که ذوالنّون مصری از زندان متوکّل (خلیفه عبّاسی) آزاد گردید، صوفیان در جامع بغداد بر گرد او جمع شده و درباره «سماع» از وی اجازه طلبیدند. قوّال شعری بخواند و ذوالنّون هم ابراز شادی کرد به سال 253 قمری یکی از نخستین حلقه های «سماع» را علی تنوخی از - یاران سری سقطی- در بغداد برپا کرد. از این زمان به بعد بود که مجلس «سماع» تقریباً به خود شکل گرفته و تشکیل حلقه سماع در میان صوفیّه مرسوم گردید و گروهی به نظاره آن می پرداختند. بنابراین، در پایان قرن سوم هجری (برابر با قرن نهم میلادی) بود که مجالس «سماع» به صورت برنامه رسمی و متداول صوفیان درآمد جاذبه موسیقی همراه با یک سلسله سخنان عرفانی و محرّک، افراد پرشور و حسّاس را به نوعی شور فرا می خواند و عدّه ای از افراد متفرّقه نیز همراه صوفیان به «سماع» می پرداختند.
چنان که از متون تاریخی، به خصوص نوشته های صوفیان بر می آید، سماع در قرن سوّم هجری (دست کم در نیمه دوّم آن) میان متصوّفه - تا حدودی - شایع بوده است. از مشایخ صوفیّه در قرن سوّم، سخنانی کنار درباره ماهیّت و آثار سماع نقل گردیده که نشان دهنده مطرح بودنِ این پدیده در آن عصر است. یکی از کهن ترین سخنانی که از مشایخ صوفیّه در این زمینه نقل شده سخنان «ذوالنّون مصری» (246 یا 248ق) است. از یک عارف معاصر با ذوالنّون (نیمه اول قرن سوم) نیز سخنانی در تقدیس و ستایش سماع نقل شده است. (1)در طبقه بعد از ذوالنّون و سری سقطی سخنان و ستایش های فزون تری درباره سماع دیده می شود. ابوالحسین نوری در وصایای خود می گوید: «درویشی که به سماع حاضر نشود، او را متّهم بدانید». (2)
حتّی صوفی معتدلی چون جُنید بغدادی (زنده در قرن سوّم) (3)درباره سماع می گوید: «رحمت خدا در سه مورد بر صوفیان فرود می آید... و [یکی از آن سه مورد] هنگام سماع است». (4)
در قرن چهارم و پنجم، سماع بازاری داغ و پر مشتری پیدا می کند و به عنوان نشانه و علامت ویژه صوفیان شناخته می شود تا آن جا که برخی (در قرن چهارم)، تصوّف را تنها مکتب ترانه موسیقی و رقص می دانستند. صاحب مناقب الصوفیّه می نویسد: «بدان که شریف ترین احوال و عزیزترین اوقات که از حق تعالی به بنده رسد، سماع است و هیچ درجه ای از درجات روحانی، عالی تر از سماع نیست». (5)
برخی، به این مقدار بسنده نکرده و اجرای سماع را به دروغ حتّی به جناب خضر علیه السلام و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هم نسبت داده اند. امام محمّد غزالی، از یکی از مشایخ نقل می کند که گفته است: «حضرت خضر علیه السلام را ملاقات کردم و نظر او را در مورد سماع که مورد اختلاف است جویا شدم. در پاسخ گفت: عملی خالص، صافی و زلال است که تنها قدم های عالمان امّت بر آن نمی لغزد و ثابت می ماند». (6)
همچنین وی با جسارت تمام رؤیایی را با مضمون زیر نقل می کند: پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر در مسجد حضور داشتند؛ ابوبکر نوشته ای می خواند و پیامبر چونان یک شخص وَجْدزده حرکتی خاص (شبیه رقص) از خود نشان می داد! آن گاه فرمودند: این [سماع] حقّ است، از سوی حقّ (یا به حقّ». (7)
اهل تصوّف و عرفان درباره سماع سه دیدگاه کاملاً متضادّ با یکدیگر دارند:
مولوی، شمس تبریزی، فخرالدّین عراقی، اوحدالدّین کرمانی (قرن هفتم)، روزبهان بَقْلی شیرازی (قرن ششم)، نصر آبادی (قرن چهارم)، احمد نوری (قرن سوم) و شماری دیگر از متصوّفه و اهل عرفان از جمله این گروه اند.
1) ابوسعید اعرابی (د.340 ق) از بزرگان صوفیّه می گوید: عدّه ای از مشایخ صوفیه اهل سماع بوده اند «که خُردترین ایشان جنید بود و طبقات مشایخ جنید و استادان او را نیز ذکر می کند که همه سماع می شنیدند و در حرکت [وَجْد و رقص] می آمدند». (ر.ك: أورادُ الاحباب، ص 192).
2) حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 10، ص 253.
3) شاید در طول تاریخ تصوف کسی به اندازه جنید بغدادی از شهرت و مقبولیت عام برخوردار نباشد.
4) احیاء علوم الدین، ج 2، ص 270؛ اللمع، ص 343؛ الطبقات الكبری (شعرانی)، ج 1، ص 85.
5) مناقب الصوفيه، ص 144.
6) احیاء علوم الدین، ج 2، ص 370.
7) همان.
علاءالدّوله سمنانی، عزالدّین محمود کاشانی (قرن هشتم)، عزیزالدّین نَسَفی، شهاب الدّین سُهروردی (قرن هفتم)، امام محمّد غزالی (قرن پنجم) هجْویری و طوسی (قرن چهارم)، جُنَید بغدادی (قرن سوم) از جمله این دسته هستند.
بهاءالدّین نقشبندی (قرن هشتم) محیی الدّین ابن عربی (قرن هفتم)، احمد جامی (قرن ششم) و... از این گروه اقلیّت هستند. صوفی مسلکان نخستین، چون حسن بَصْری، سُفْیان ثوری، فُضَیْل بن عَیاض و... نیز با آن آشنایی نداشته اند.
عدم سابقه سماع در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و صحابه و تابعین به اندازه ای روشن و آشکار است که حتّی برخی از بزرگان تصوّف و عرفان به آن اعتراف کرده اند. عزالدّین محمود کاشانی، مؤلّف مصباح الهدایه می گوید: «هر چند بدعت (1)است؛ لكن مزاحمِ سنّتی نیست، پس مذموم نباشد».
پیش از کاشانی، امام محمّد غزالی در کیمیای سعادت، همین مطلب را بیان کرده است. ابن عربی که شهرت و جایگاه او در میان صوفیان روشن است - نیز تأکید می کند که پیامبر صلی الله علیه و اله اهل موسیقی و رقص و جست و خیز و آن چه که سماعیان به آن هنگام سماع از خود بروز می دهند، نبوده است.
شیخ احمد جام (معروف به ژنده پیل) از مشایخ صوفیّه در سده ششم - تصریح می کند: «بسیاری بنگریستیم تا در هیچ کتاب چیزی هست که هر که سرود گوید، یا چیزی از این [ابزار موسیقی] که می زنند، برزند، یا پای فرو کوبد، او را چند ثواب است؟ هیچ ندیدم! اما بسیاری دیدم که هر که خدای را عَزّوجَلّ یاد کند یا یک بار بگوید: سبحان الله ... بسیار ثواب دارد». (2)سلطان ولد، فرزند مولوی نیز، به طور ضمنی به این مطلب اقرار کرده است. وی در توجیه سماع می گوید: انبیاء، توجّه و اِقبال به خدا را در قالب «نماز» به مردم رساندند، اما اولیاء (صوفیه) «آن نماز حقیقی را در صورت سماع ... به عالمیان رساندند». (3)
عدم پیشینه اسلامی سماع و ناهماهنگی آن با سنّت عبادی پیامبر صلی الله علیه و آله و فرهنگ دینی و فرهنگ دینی و آداب اجتماعی مسلمانان، صوفی سماع گرا را در تنگنای سختی قرار داده است منتقدان، با بدعت نامیدن سماع همواره آن را چون پُتکی بر سر صوفیان می کوبیدند و آن را عملی زنانه می شمردند. اهل سماع نیز در مقابل، به توجیه، تأویل و دفاع می پرداختند. (4)در اکثر کتاب هایی که صوفیه نوشته اند، موضوع سماع به گونه ای مطرح شده است و در صدد توجیه شرعی و پاسخ دادن به اعتراض مخالفان برآمده اند.
حتّى صوفيان معتدل و میانه روی چون: ابو طالب مکی (د. 386)، ابوالقاسم قُشَیْری (د.465) و ابوسرّاج طوسی (د.378)، که در میان آنان به گرایش شرعی شهرت دارند و کتاب های آن ها (قوت القلوب، رساله قشیری، اللمع) از کهن ترین نوشته های جامع صوفیه به شمار می رود، بخشی از کتاب خود را به موضوع سماع اختصاص داده اند. (1)
برخی نیز، برای رهایی از این بن بست (ناسازگاری سماع با سیره پیامبر صلی الله علیه و آله تلاش کرده اند تا به هر قیمت سماع را به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله (و همچنین اصحاب آن حضرت) یا دیگر پیامبران نسبت دهند، نسبتی که به قیمت چنگ زدن به احادیث جعلی و ضعیف، یا - در پاره ای موارد - تحریف متون دینی، تمام شده است.
دلیل هایی را که در نوشته های صوفیان مبنی بر جواز سماع به چشم می خورد می توان به چند بخش تقسیم کرد:
طرفداران سماع در مقام توجیه، تأویل و پاسخ گفتن به اعتراض و انتقاد فراوان مخالفان برآمده اند. برخی از آن ها به همین مقدار بسنده کرده و دلیل و مدرک بیشتری ارائه نداده اند ولی برخی آن را عبادتی بزرگ صیقل روح و معراج جان معرفی می کنند.
صاحب مناقب الصوفیّه می نویسد: هیچ عبادتی به پایه سماع نمی رسد (2)و شمس تبریزی، سماع و آوای چنگ را «قرآن پارسی» معرّفی می کرد (3)و در کتاب شَطَحیّات روزبهان قلی شیرازی آن را «سفیر حق» (4)و سمنون محب «ندایی از حق» (5)و مولوی «غذای جان عاشقان» (6)و باخزری «لشکر خدا» (7)و اوحد الدّین کرمانی «معراج روح» (8)... می دانستند.
دلیل هایی که اهل سماع برای «قُرب آفرینی» سماع ذکر کرده اند، متعدّد است؛ امّا در میان ادلّه آنان، موضوع عشق از اهمّیّت خاصّی برخوردار است. مهم ترین و اصلی ترین عاملی که بسیاری از صوفیان را به سوی سماع سوق داده، چنان که دیگران تصریح کرده اند، مسلک عشق آنان است. دلایل دیگری که آن ها مطرح کرده اند، بیشتر جنبه دفاع و توجیه بعد از وقوع داشته است. این گروه، جهان بینی خود را بر اساس عشق پی ریزی کرده اند. فخرالدّین عراقی در لَمَعات، هستی را یک سره عشق و تجلّیات و تعَیُّنات آن می داند:
عشق در پرده می نوازد ساز *** عاشقی کو که بشنود آواز...
همه عالم صدای نغمه اوست *** که شنید این چنین صدای دراز (9)
دل وقت سماع بوی دلدار برد *** حالت به سراپرده اسرار برد
وین زمزمه مرکب است مر روح را *** بر دارد خوش خوش به بر یار برد
(سماع نامه های فارسی، 423) ضمناً این رباعی، به سعد الدین حموی نیز، نسبت داده شده است. چنان که برخی دیگر از رباعی های اوحدالدین کرمانی را نیز به دیگران نسبت می دهند.
آن ها پایه و اساس همه کمالات را عشق می دانند که کانون آن قلب و دل است.
1) از جمله کسانی که در توجیه و تایید سماع سنگ تمام گذاشته اند و تلاش فقیهانه زیادی بر مذاق اهل سنت به خرج داده است، «محمد غزالی» است. وی بحث مفصلی در این زمینه، در کتاب «احیاء علوم الدین» و هم در کتاب «کیمیای سعادت» ارائه داده است.
2) مصباح الهدایه و مفتاح الكفايه، 179 (متن پاورقی آقای همایی).
3) مناقب الصوفیه، 144.
4) مقالات شمس تبریزی 306، مناقب العارفین، 673.
5) مکاشفات صوفیان (شطحیات) ص 900
6) فرهنگ اصطلاحات عرفانی ابن عربی، ماده سماع، ص 373.
7) مثنوی 522.
8) اوراد الاحباب، 185.
9) اوحدالدین می گوید:
در هر حال، به عقیده عشق گرایان، خرد و دانش و درک عقلانی چندان ارزش و اعتباری ندارد؛ مولوی می سراید:
این عشق مُطاع است و مُطاع است و مُطلاع *** از عقل وداع است و وداع است و وداع (1)
یکی از نتایج و پیامدهای این بینش، تجویز حالات و حَرَکات خاصّ عاشق (در ارتباط با معشوق) است.
عاشق بَتَر (2)از مستست *** عاشق هم از آن دستست
گویم که چه باشد عشق *** در کان زر افتادن (3)
مولوی - به نقل مناقب العارفین - از کوچه و بازار قونیه می گذشت، ناگاه صدای موسیقی «رباب» از شراب خانه ارمنیان به گوش وی رسید. در همان حال به سماع و دست افشانی و چرخ زدن پرداخت. (4)
در قاموس عشق، ادب، وقار، خشیت (5)و مانند آن چندان مورد ندارد، از جنید نقل شده که گفته است: «ادب در میان دوستان ساقط می شود». (6)
به عشق اندر نگنجد شرم و ناموس *** رها کن شرم و استکبار، بَرجِه (7)
فخرالدّین عراقی، در نامه ای به برادرش، می نویسد: «عاشقان را در گفتار و رفتار ملامتی نیست». سلمی در رساله نسیم الارواح می گوید: هرگاه (عاشق) به درجه سُکر و مستی برسد، به عار و ننگ و مانند آن اعتنا ندارد! (8)
سماع یکی از جلوه های عاشقانه است. مولوی در پاسخ به اعتراض مردم به برپایی سماع در تشییع جنازه مریدان خود و این که چرا به جای سماع، قرآن نمی خوانید اظهار می داشت تلاوت قرآن نشانه مسلمان بودن متوفّی است، اما سماع، نشانه عاشق بودن اوست. (9)
از سوی دیگر، پدیده ها و حرکت هایی چون سماع علاوه بر این که برخاسته از عشق است، روحیّه عشقی را نیز تشدید می کند و موجب پیدایش حالت هایی مانند وَجْد، جذبه، خَلْسه و... می شود. به سخن دیگر: ساز و آواز و رقص (سماع) هم معلول عشق است و هم علت و تهییج گر عشق؛ از این رو، صوفیان سماع را به خدمت گرفتند و آن را بس گرامی داشتند. مولوی می گوید: «العشق یزید بالسماع» (10)یعنی: عشق با سماع افزون می شود. همچنین می گوید:
هر که او را سماع مست نکرد *** منکرشدان اگر چه کرد اقرار (11)
1) مجموعه آثار فخرالدین عراقی، 453.
2) بَتَر: بدتر.
3) کلیات شمس تبریزی، 1361.
4) همان، 702.
5) مگر به عنوان خوف فراق و سوز هجران (و نه ناشی از جلال و کبریایی و هیبت حق).
6) مرحوم دیلمی در ارشاد القلوب می گوید شخصی گفت: جنید گفته است: هرگاه دوستی استوار باشد شروط ادب ساقط است. من می گویم: این غلط است بلکه هرگاه دوستی استوار بوده و خالص باشد، رعایت ادب بر محب بیشتر لازم است. دلیل بر مطلب، آن که رسول خدا صلی الله علیه و اله را بیشتر از همه مردم محبت خداوند متعال را داشت و حال آن که ادب او نسبت به خداوند از همه بیشتر بود.» (ر.ك: فلسفه اخلاق، تألیف سید محمد رضا مدرسی، 143 پاورقی)
7) مناقب العارفين، 489.
8) کلیات شمس تبریزی، 873.
9) مجموعه آثار سلمی، ج 2، رساله نسیم الارواح، 163.
10) مناقب العارفين، 233.
11) مناقب العارفین، 436.
غزالی نیز می گوید: «.... فالسماع فی حقّه مهیّج لشوقه و مؤكد لعشقه و حبّه». (1)
اذا اَنَّ من شدّ القماط و حَنَّ في *** نشاط، الى تفريج افراط كربة
يُناغي فيلغى كُلّ كُلّ اصابه *** و يُصغى لمن ناغاه كالمتنصّت
وی با تشبیه شخص سماع گر به کودک شیرخوار می گوید: هنگامی که طفل از روی ناراحتی و به خاطر رهایی از قُنداق و گاهواره ناله می کند، نوازشگر برای او آواز می خواند، آوازی که همه ناراحتی های او را می زداید.... تا آن جا که می گوید: آن هنگام که قاری تلاوت کند، یا مغّنی آواز بخواند به یاد او به وجد می آیم (ر.ك: مشارق الدّراری، ص362 تا 364).
آن چه گفته شد، مهم ترین دلیل و مجوّز سماع گرایان برای رو آوردن به پدیده جنجال برانگیز سماع بوده است که خلاصه آن، مسلک عشقی و هم خانوادگی عشق و سماع است.
اما در نزد عارف حقیقی، دست افشانی، پای بازی، رقص، دست زدن و حرکت هایی سبک و دور از وقار (هر چند به بهانه عشق و محبّت به حق) معنا ندارد؛ بلکه همه شور و اشتیاق و محبّت عارف، در قالب نماز، دعا، مناجات و اطاعت نشان داده می شود قرآن می فرماید:
قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی (2) یعنی: بگو [ای پیامبر:] اگر خدا را دوست می دارید، پس از من اطاعت و پیروی و پیروی کنید.
مفهوم دین و شریعت اگر برای کسی واضح باشد خواهد دانست که دستورات دین تنها از ناحیه حضرت حق مشخص می شود و آن چه از ناحیه او جعل نشده باشد فاقد ارزش است به سخن دیگر کسی که خدا را بشناسد که او مولاست می فهمد تکلیف را خدا مشخص می کند نه عبد بعبارتی دیگر نحوه ارتباط با خداوند را ما مشخص نمی کنیم بلکه خدا مشخص می کند بنابراین، سماع یا هر چیز دیگری که ادعا شود ما را به خدا می رساند ولی از سوی حضرت حق مشخص نشده باشد بدعت است و باعث گمراهی است.
در دعای سحر ماه مبارک رمضان می خوانیم:
اللَّهُمَّ امْلَأْ قَلْبِی حُبّاً لَکَ وَ خَشْیَةً مِنْکَ وَ تَصْدِیقاً وَ إیمَاناً بِکَ وَ فَرَقاً مِنْکَ وَ شَوْقاً إلَیْکَ یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإکْرَامِ. یعنی: خدایا! قلب مرا از محبّت و خشیت، باور و ایمان، ترس و شوق نسبت به خودت، لبریز فرما! ای کسی که صاحب جلال و کرامتی!
امام کاظم علیه السلام در حدیث معروف «جنود عقل و جهل»، وقار را از جنود عقل و خفّت و سبکی را از جنود جهل می شمارد. (3)در دعاهای متعدّد، از خدا می خواهیم که آرامش و وقار به ما ارزانی فرماید:
اَللّهُمَّ وَاَنْزِلْ عَلَیَّ مِنْکَ السَّکینَةَ وَالْوَقارَ. (4) امام صادق علیه السلام خطاب به شیعیان می فرمایند:
فَاسْألُوا رَبَّکُمُ الْعَافِیَةَ، وَ عَلَیْکُمْ بِالدَّعَةِ وَ الْوَقَارِ وَ السَّکِینَةِ، وَ عَلَیْکُمْ بِالْحَیَاءِ وَ التَّنَزُّهِ عَمَّا تَنَزَّهَ قَبْلَکُمْ (5)
یعنی: بر شما باد به رعایت طمأنینه، وقار و آرامش و بر شما باد به رعایت حیا و شرم و دوری کردن از چیزهایی که صالحان پیش از شما دوری کرده اند (که سماع هم می تواند یکی از آن ها باشد].
مؤمن در حال عبادت، همواره از نور وقار، آرامش و طمأنینه برخوردار است. عبادت صوفی، ساز و آواز و رقص (درویشی) و رفتارهای سبک شادمانه و عاشقانه است، در مناقب صفی الدّین اردبیلی آمده است: «وی در حال سماع و چرخ زدن، چنان خیز می گرفت که تا قریب کمرگاه مبارک، بالای مردم عروج کردی». (1)
لیکن اسلام برنامه دیگری ارائه می دهد و درست بر خلاف رسم اهل سماع، میهمانان خدا را همواره و مرحله به مرحله به وقار، خشوع و ادب فرا می خواند (نه اعمال سبک و دور از وقاری چون سماع).
امام صادق علیه السلام درباره اعمال و آداب حج می فرمایند: إِذَا اِنْتَهَیْتَ إِلَی ... فَاغْتَسِلْ وَ اِخْلَعْ نَعْلَیْکَ وَ اِمْشِ حَافِیاً وَ عَلَیْکَ اَلسَّکِینَهَ وَ اَلْوَقَارَ. (2)
یعنی: چون به نزدیک مکّه رسیدی، غسل کن و پای پوش خویش بیرون آور و با پای برهنه به سوی مکّه حرکت کن و [در این حال] بر تو باد آرامش و وقار.
در مورد ورود به مسجد الحرام می فرماید: إِذَا دَخَلْتَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ فَادْخُلْهُ حَافِیاً عَلَی السَّکِینَهِ وَ الْوَقَارِ (3)
یعنی: آن گاه که وارد مسجد الحرام شدی، با پای برهنه و همراه با آرامش و وقار وارد شو.
در مورد داخل شدن در کعبه نیز می فرماید: فَإِذَا دَخَلْتَهُ فَادْخُلْهُ بِسَکِینَهٍ وَ وَقَارٍ (4)
یعنی: هرگاه داخل کعبه شدی، با آرامش و وقار وارد شو.
در مورد احرام حج (در روز هشتم ذی الحجه) می فرماید: إذَا كَانَ يَوْمُ التّروِيَه... وَادْخُلِ الْمَسْجِدَ حَافِیاً وَ عَلَیْکَ السَّکِینَهَ وَ الْوَقَارَ (5)
یعنی: در روز ترویه (روز هشتم)... با پای برهنه وارد مسجد الحرام شو، و [در این حال] بر تو باد به آرامش و وقار.
در مورد «سعی بین صفا و مروه»، می فرماید: ثُمَّ اخْرُجْ إِلَى الصَّفَا... وَ عَلَیْکَ السَّکِینَهَ وَ الْوَقَارَ. (6)
یعنی: به سوی صفا حرکت کن... و [در این حال] بر تو باد به آرامش و وقار.
در مورد روز و مکان حساس و سرشار از معنویت «عرفه» و «عرفات»، می فرماید: ثُمَّ تَأْتِی الْمَوْقِفَ وَ عَلَیْکَ السَّکِینَهَ وَ الْوَقَارَ. (7)
یعنی: سپس به سوی موقف عرفات حرکت می کنی و [در این حال] بر تو باد به آرامش و وقار.
در مورد حرکت به سوی مشعر و منی می فرماید: إِذَا غَرَبَتِ الشَّمْسُ فَأَفِضْ مَعَ النَّاسِ وَ عَلَیْکَ السَّکِینَهَ وَ الْوَقَارَ. (8)
یعنی: هرگاه خورشید غروب کرد، همراه با مردم حرکت کن و [در این حال] بر تو باد به آرامش و وقار.
در مورد «رَمْی جَمَرات» می فرماید: ثُمَّ تَمْضِی إِلَی اَلثَّالِثَهِ وَ عَلَیْکَ اَلسَّکِینَهَ وَ اَلْوَقَارَ. (9)
1) الروضة من الكافي، ج 8، ص 2.
2) سماع نامه های فارسی، ص 407.
3) وسائل الشيعه، ج 13، ص 200، کتاب الحج، ابواب مقدمات الطواف، باب 5، حدیث 2.
4) همان، ص 204، باب 8، حدیث 1.
5) همان، ص 278، باب 36، حدیث 1.
6) الفروع الكافى، ج 4، ص 454، حدیث 6.
7) همان، ص 431، به استثنای موضعی که مستحب است بصورت «هروله» حرکت کرد.
8) وسائل الشيعه، ج 13، ص538، ابواب احرام الحج، باب 14، حدیث 1.
9) الفروع الکافی، ج 4، ص 454.
یعنی: [وقتی به جمره اول و دوم سنگ زدی] سپس به سوی «جمره سوم» حرکت کن و [در این حال] بر تو باد به طمأنینه و وقار.
اگر واقعاً سماع مطلوب، مقدّس، عرفان ساز و مناسب روح عبادت و محبّت حق بود، پیامبر و امامان علیهم السلام در سفر حج، مجموعه ای از تار و تنبک و نی و گروهی خواننده و..... با خود همراه می بردند و در مسجدالحرام، که خانه محبوب و هنگام وصال است، بساط ساز و آواز و رقص عرفانی بر پا می کردند.
در مقام تحلیل و بررسی این ادّعا باید گفت: اگر هر عنصری که عشق انگیز و شورآور است، در قاموس عرفان مطلوب و مبارک باشد، پس بنابر همین ملاک بایستی عمل ناپسند صوفیان شاهدگرا را، عملی درست و صحیح دانست و نباید مورد سرزنش اشخاصی چون مولوی، شمس تبریزی و دیگران واقع شود! یوسف رازی از شخصیّت های معروف و شناخته شده صوفیّه است که صاحب حلیة الاولیاء با تعابیری مانند: «یگانه دوران»، «آذین شده به اخلاص» و «رهایی یافته از تلوین» از او یاد می کند و ذهبی نیز او را «امام عارف» و «شیخ صوفیّه» می شناساند. داستان بی تفاوتی وی نسبت به قرائت قرآن و اثر پذیری شدیدش از شعر، در منابع متعدّد تصوّف چون: رساله قُشَیری، احیاء علوم الدّین، اللُّمَع، طبقات شعرانی، حلية الأولياء (با مختصر اختلافی) و همچنین منابع غیر تصوُّف چون: تَلبیس ابلیس، سِیَر اَعْلام النُبَلاء، تاریخ بغداد و... آمده است. به گفته خواجه عبدالله انصاری، بسیاری از مشایخ بزرگ تصوّف بر اثر سماع جان خود را از دست داده اند! وی می نویسد: «ذوالنّون مصری، شِبْلی، خزّاز، نوری، دَرّاج [که همه از مشایخ مهم و کهن صوفیّه (در سده سوم و چهارم) بودند] و عدّه ای دیگر، در محفل سماع یا بعد از آن ولی بر اثر سماع جان باخته اند»!
هنر از دیدگاه اسلام جایگاهی خاص دارد طبقه بندی هنرهای سالم و ناسالم از سویی و درجه بندی هنرهای سالم و شناخت جایگاه هر کدام از سوی دیگر امری ضروری و اجتناب ناپذیر است. هر عنصر هنری را نمی توان در هر جا و برای هر هدفی به کار برد. چه بسا یک پدیده هنری در جایی مفید و سازنده و مطلوب باشد و همان پدیده، در جای دیگر و در ارتباط با موضوعی دیگر، نامطلوب و غیر مفید و حتّی ویران گر باشد. به ویژه باید توجّه داشت که عناصر عبادی و معنوی (روحی) از حسّاسیت، پیچیدگی و ظرافت های خاصی برخوردار است و نمی توان آن را با گرایش های سلیقه ای و غیر اصیل دست کاری کرد. اسلام که گسترده ترین و جامع ترین برنامه عبادتی و سلوکی و تقرّب به حق را داراست، هرگز موسیقی و رقص را به عنوان عبادت و عمل قرب آور مطرح نکرده است.
بدون تردید، قلب و دل آدمی، یکی از منابع هدایت و معرفت بشر است. قرآن، تنها کسانی را که دارای قلبی بیدار و گوشی شنوا هستند، لایق تذکّر و هدایت می داند: إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ (1)حبّ و شوق نیز، که از قلب سرچشمه می گیرد، یکی از ابزارهای مهم سلوک و تعالی روحی است. برترین عبادت آن است که با «حُب الاهی» انجام شود.
عقل، به مفهوم جامع آن (عقل نظری، عملی و....)، در فرهنگ قرآن و روایات از جایگاه بلند و مقدسی برخوردار است. از دیدگاه روایات، ارزش و مقام انسان بستگی به میزان عقل او دارد، از این رو پیامبران که برترین انسان ها هستند، عاقل ترین افراد معرّفی شده اند. (2)
عقل، هر چند دارای محدودیّت است و از درک برخی حقایق محروم، امّا نسبت به آن چه می فهمد معارض و منافی دل نیست. (3)عقل گرایی و نیز قلب گرایی، به تنهایی روش جامع و کامل نیست. امّا با همه این ها، عقل و دل هر دو نیاز به هدایت و راهنمایی وحی دارند؛ زیرا عقل و توانایی های معرفتی آن نامحدود و بی نهایت نیست، به علاوه، گاهی آدمی نسبت به حدود و شرایط به کارگیری عقل دچار اشتباه می شود و به نتیجه مطلوب و درست نمی رسد.
راه دل و دریافت های درونی نیز، ممکن است دچار مشکلات و آفاتی بشود. عواملی چون: وَهْم (خیال)، شیطان، نفس اماره، مَلَک، نفس لوّامه و.... هر کدام ممکن است بر دل و روان اثر گذاشته باشند، به گونه ای که در بسیاری از موارد بر سالک مشتبه شود.
یکم: سُلَمی در رساله نسیم الارواح (4)و برخی دیگر چون ابوسعید ابوالخیر و سیف الدّین باخَرزی در یک استناد که ربطی به موضوع سماع ندارد، به آیه: فَبَشِّرْ عِبادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ یعنی: بشارت ده بندگان من را و آنان که سخن را می شنوند و بهترین آن را پیروی می کنند؛ تمسّک کرده اند به نظر برخی آیه این نکته را خاطرنشان می کند که انسان همواره باید سخنان را بشنود و آن را که بهترین است انتخاب کند به عبارت دیگر سخنانی که بر زبان آورده می شود، برخی از آن حق و برخی باطل است؛ انسان حق طلب ضمن گوش سپردن به آن ها باید مطلب حق را برگزیند و مطلب باطل را رها سازد. واضح است که این برداشت اگر صحیح هم باشد هیچ تناسبی با سماع به معنای ساز و آواز و رقص ندارد؛ زیرا: آن چه در آیه موضوع و محور بحث قرار گرفته، واژه «قول» است و «قول» عبارت است از
1) مجموعه آثار سلمی، ج 2، رساله نسيم الارواح، 165.
2) در کتاب کافی از پیامبر روایت شده که فرمودند: ما قَسَمَ اللَّهُ لِلْعِبادِ شَیْئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ... وَ لاَ بَعَثَ اَللَّهُ نَبِیّاً وَ لاَ رَسُولاً حَتَّی یَسْتَکْمِلَ اَلْعَقْلَ، وَ یَکُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ جَمِیعِ عُقُولِ أُمَّتِهِ... (اصول کافی، 131). یعنی: خداوند هیچ چیز بهتر از «عقل» تقسیم نکرده [و به بندگانش نبخشیده] است... و هیچ پیامبری را [به سوی] مردم نفرستاد، تا آن که عقل او کامل گشت و برتر از عقل همه امت خود گردید.
3) درک نکردن به معنی سکوت است، نه تعارض و تضاد با دریافت دل.
4) اسرار التوحيد، 220.
الفاظ و جمله ای که دارای معنی و مفهوم باشد. در حالی که موسیقی و رقص دلالت بر الفاظ و جمله ای که دارای معنی و مفهوم باشد، نمی کند؛ اوّلی از مقوله «صوت» (بدون معنا) و دوّمی از مقوله «حرکت» است. اگر منظور آیه چیزهایی از قبیل سماع می بود، به جای «یستمعون القول» می گفت: «يستمعون الصوت»؛ یعنی آن ها که صدا را می شنوند (تازه شامل رقص و پایکوبی نمی گردید). در واقع این گونه تفسیر و تأویل ها در مورد قرآن، «تفسیر به رأی» و تحمیل گرایش های سلیقه ای است که سخت مذموم و ناپسند و خنثی کننده اصالت و محوریّت قرآن است.
دوّم: یکی دیگر از آیه هایی که سماع گران به آن استدلال می کنند، آیه «میثاق» یا همان آیه «ذَر» است. این نکته در کلام عزّالدّین کاشانی، (1)مستَملی بُخاری، (2)علاءالدَّوله سمنانی، (3)روزبهان بَقْلی شیرازی (4)و دیگران دیده می شود و به احتمال زیاد ریشه آن، سخن کسانی چون جنید بغدادی (5)و ابو محمدرویم (6)بوده است. قرآن کریم می فرماید:
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى ... (7) یعنی: و (به خاطر بیاور) زمانی را که پروردگارت از پشت و صُلب فرزندان آدم، ذریّه آن ها را برگرفت و آن ها را گواه بر خویشتن ساخت (و فرمود:) آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می دهیم.
امّا این که چه تناسبی میان «عالم میثاق» و ساز و آواز و حرکت بدنی است، مطلبی است که سماع گران باید به آن پاسخ بدهند.
قرآن که خود موضوع میثاق توحید را مطرح کرده است راه ها و عوامل شکوفا کننده فطرت توحیدی انسان را به وضوح و بدون ابهام بیان کرده است. در معارف اسلام چیزهایی از قبیل سماع (8)به عنوان یادآورنده روز «اَلَست» به رسمیّت شناخته نشده است.
اگر سماع تا این اندازه عرفان آور و زنده کننده خاطره روز اَلَسْت بود (9)
و گروهی گفته اند که اصل سماع از آن جاست که حق تعالی چون جان را به کالبد آدم علیه السلام فرو آورد، آدم عطسه زد، خطاب آمد: یَرْحَمُکَ رَبُّکَ اکنون چون سماع پدید آید، لذّت سماع آن ذکر، یاد آید اضطراب و وجد [رقص] پدید آید.
روشن است که این سخنانِ سلیقه ای، هیچ پایه محکمی ندارد و هر کدام بنا به مذاق خود چیزی گفته اند.
، پیامبران و امامان علیهم السلام و اصحاب تربیت شده آن ها خود مجری و مبلغ سماع می شدند و اگر چنین بود به یقین (به علت تمایل مردم به این گونه اعمال)، به سرعت در میان مردم رایج و متداول می گردید و به صورت برنامه عبادی روزانه مردم در می آمد.1) شرح التّعرّف لمذهب التّصوّف، ص 1814.
2) سماع نامه های فارسی، ص 275.
3) شرح شطحیات، ص 330 . البته وی تنها اشاره اجمالی به این مطلب دارد.
4) طبقات شعرانی، ج 1، ص 85
5) شرح التّعرّف لمذهب التّصوّف، ص 1814
6) اعراف، 172
7) شرح التّعّرف لمذهب التّصوّف، ص 1805 تا 1807.
8) مثنوی، ص 552.
9) سماع گران مدّعی اند سماع آنان را یادآور عالم اَلَسْت می شود و این در حالی است که در ریشه سماع نیز اختلاف است، گروهی چنین گفته اند که اصل سماع از آن جاست که حق تعالی گفت: «اَلَست بربّکم» و نیز هم در این معنی گفته اند که اصل این [سماع] از آن جاست که ارواح، علوی اَند [= از عالم بالا هستند] و با تسبیح ملائکه خو و الفت گرفته اند چون ایشان را از آن جا جدا کرد... او را [به واسطه سماع] یاد آید؟ آن تواجد و اضطراب از آن جاست...
برخی برای توجیه موسیقی و سماع می گویند: منبع اصلی سماع (موسیقی و....) عالم عِلْوی است و پیش از تمام این که در قوس نزول به عالم دنیا برسد، در مرتبه بالاتر وجود داشته است. پاسخ این است که:
اولاً: این سخنان بر پایه نظریّات منسوخ فلاسفه یونان در مورد افلاک است. آن ها معتقد بودند که افلاک، وجودی برتر از عالم ماده دارند و حتّی برای آنها نفس و حیات قائل بودند.
ثانیاً: این که افلاک دارای نغمه و آهنگ هستند، صرفاً ادّعایی است که آن ها بیان کرده اند.
ثالثاً: این که گفته شد اصوات و نغمه ها، تنزّل یافته عالم بالاست، مدّعای آن ها (یعنی قداست سماع) را ثابت نمی کند؛
مضاف بر این که، ریشه داشتن چیزی در عالم ملکوت، دلیل شایستگی آن برای عبادت و تقرّب به حق نیست از دیدگاه فلاسفه همه چیز تنزل یافته عالم بالا است حتّی پدیده هایی چون شراب و مواد مخدّر و... به عنوان یک پدیده تنزّل یافته عالم بالاست آیا می توان آن ها را بر اساس توجیه مذکور، مقدّس و عرفان آور دانست؟! و یا اگر هر چیزی در عالم ماده ریشه در عالم بالا داشته باشد لزوماً به معنای تنزل وجودی آن است؟ این، همان مغالطه ای است که شاهد بازان نیز برای توجیه شاهدگرایی خود مطرح کرده اند.
همچنین «عالَم میثاق» بنابر تفسیری که مورد قبول صوفیان نیز هست عالَم نوری قبل از دنیا است که از جسم، ماده و لوازم آن تهی و مجرّد است. در آن عالَم، صدا، نغمه، امواج صوتی و چیزهایی از این قبیل وجود ندارد. آگاهی و علم و سؤال و جواب (ألَسْتُ .... بَلَی) در آن مرحله با ابزاری چون گوش و حنجره و ایجاد موج صوتی صورت نمی پذیرد، بلکه آگاهی در آن جا از نوع برتر و کامل تر آن است. بنابراین، چیزی می تواند «فطرت توحیدی» آدمی را شکوفا سازد و «میثاق ربوبیّت» را به یاد آوَرَد که با عالّم مذکور تناسب داشته باشد.
بنابر آمیزه های دینی چیزی که آدمی را به یاد «یوم الميثاق» و «عالَم ذَر» می اندازد، نماز و دعا و تلاوت قرآن و مانند آن است که بین آن ها تناسب و سنخیّت وجود دارد (نه رقص و موسیقی).
قرآن کلام حق است که از عالَم بالا نازل شده و در دسترس بندگان قرار گرفته است و همین قرآن است که موضوع «عالَم ذر» و «روز میثاق» را مطرح کرده است. بنابراین، می توان و باید با تلاوت آیات حق و درک و شناخت آن، «عالَم ذر» و ملکوت را به یاد آورد و به عالَم بالا صعود کرد.
اهل سماع، روایات متعددی را نیز برای توجیه برنامه خود ذکر کرده اند که به برخی از آن ها اشاره می شود. روایاتی که ضمن آن ها از «صدای خوش» تعریف و ستایش شده است. (1)این که «صدای خوش» مشروط به آن که به حد غنا نرسد امر پسندیده ای است جای بحث و گفت و گو نیست، ولی به هیچ روی اختصاص به صوفیّه ندارد. بحث در این است که اگر شعرخوانی با آواز غنایی، موسیقی و رقص همراه باشد، آیا آن چنان که مولوی و ابو سعید و.... ادّعا می کنند عبادت و همسنگ نماز است؟
فریدون سپهسالار که خود را شاگرد چهل ساله مولوی معرّفی می کند در رساله ای که در شرح حال مولوی نگاشته روایت زیر را در فضیلت و ستایش سماع، نقل می کند:
«یک نفر اعرابی شعر زیر را به آواز خوش می سرایید:
کلُّ صُبْحِ وَ كُلُّ إشراقٍ *** تَبْكِ عَيْنِي بِدَمْعِ مُشْتَاقٍ
پیامبر صلی الله علیه و اله چون این شعر و آواز عربی را شنیدند، از فرط شوق و محبّت، خطاب به وی فرمودند که آن شعر را تکرار کند. اعرابی دوباره شروع به خواندن شعر کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی به شعر و آواز وی گوش می داد، دست افشانی و حرکت بدنی (رقص) می کرد و به گونه ای که ردای آن حضرت از دوش مبارکش افتاد. (2)
در کتاب جامع الالحان مراغه ای، به اصطلاح روایت دیگری مشابه حدیث بالا نقل می کند. همچنین این داستان را شهاب الدّین سهروردی نیز (با اندکی اختلاف) در عوارف المعارف آورده است. (3)روشن است روایات جعلی است و چیزی نیست که بتواند پشتوانه اثبات حکم شرعی سماع باشد مضاف بر این که به ساحت مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله توهین شده است.
سماع گرایان ادّعا کنند که برخی از صحابه اهل سماع بوده اند و به سماع اشخاصی نظیر «معاوية بن ابی سفیان» و «مغيرة بن شعبه» و.... استدلال کرده اند! (4)بدون شک صحابه پاک و اهل سماع و رقص نبوده اند، البتّه کسانی که مقرّرات اسلامی را زیر پا گذاشتند و دست بر برپایی مجالس عیش و نوش و رقص و موسیقی، می زدند، نباید به حساب صحابه پاک گذاشت.
یکی دیگر از دلیل ها که بسیار روی آن تأکید می کنند، مسأله فطرت است. کشف المحجوب، (5)احياء علوم الدّين، (6)اللّمع، اشعار مولوی، سعدی و.... مطلب مذکور را گوشزد کرده اند. چون انسان ذاتاً از موسیقی و آواز خوش لذّت می برد، پس معلوم می شود که کمال آفرینی و قرب سماع امری فطری و غریزی است. اثر روانی موسیقی بر انسان و بازتاب های آن چون: شادی نشاط غم اندوه و.... به هیچ وجه قابل انکار نیست، اما نمی توان آن را به عنوان امری مقدّس و عرفانی معرّفی کرد تمایل به غذا، آب، جنس مخالف و... با این
که عناصر غریزی هستند، به خودی خود جنبه عرفانی و خاصیّت کشف و شهود آوری ندارند. منابع غنی و گسترده دینی برای سلوک سماع را هرگز برای رسیدن به چنین اهدافی به رسمیّت نشناخته است.
اهل سماع دلیل های دیگری، از قبیل علم حروف را نیز پیش کشیده اند و گفته اند حرف «س» در واژه سماع اشاره به «سم» است و به معنی از بین بردن تعلّقات شخص به اغیار به وسیله سماع است و همین طور بقیه حروف. ضعف و سستی چنین سخنانی نیاز به توضیح ندارد. متقابلاً کسی می تواند ادّعا کند مثلاً حرف «س» در سماع اشاره به «سنّت شکنی» روش پیامبر است، یا اشاره به سهم نفس از سماع است.
ان شاء الله ادامه دارد...
كتاب العين، ذيل ماده سماع.
ر.ك: لسان العرب، ج8، ص 165.
دیوان حافظ، به تصحیح پژمان، ص116.
حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 10، ص 253.
شاید در طول تاریخ تصوف کسی به اندازه جنید بغدادی از شهرت و مقبولیت عام برخوردار نباشد.
احیاء علوم الدین، ج 2، ص 270؛ اللمع، ص 343؛ الطبقات الكبری (شعرانی)، ج 1، ص 85.
مناقب الصوفيه، ص 144.
احیاء علوم الدین، ج 2، ص 370.
همان.
الفتوحات المكيه، ج 1، ص 210 و 211.
سماع نامه های فارسی، ص 205.
مصباح الهدایه و مفتاح الكفايه، 179 (متن پاورقی آقای همایی).
مناقب الصوفیه، 144.
مقالات شمس تبریزی 306، مناقب العارفین، 673.
مکاشفات صوفیان (شطحیات) ص 900
فرهنگ اصطلاحات عرفانی ابن عربی، ماده سماع، ص 373.
مثنوی 522.
اوراد الاحباب، 185.
اوحدالدین می گوید:
دل وقت سماع بوی دلدار برد *** حالت به سراپرده اسرار برد
وین زمزمه مرکب است مر روح را *** بر دارد خوش خوش به بر یار برد
(سماع نامه های فارسی، 423) ضمناً این رباعی، به سعد الدین حموی نیز، نسبت داده شده است. چنان که برخی دیگر از رباعی های اوحدالدین کرمانی را نیز به دیگران نسبت می دهند.
مجموعه آثار فخرالدین عراقی، 453.
کلیات شمس تبریزی، 1361.
همان، 702.
مناقب العارفين، 489.
کلیات شمس تبریزی، 873.
مجموعه آثار سلمی، ج 2، رساله نسیم الارواح، 163.
مناقب العارفين، 233.
مناقب العارفین، 436.
کلیات شمس تبریزی، 1157.
آل عمران، 31.
بحار الانوار، ج 1، ص 158.
31.همان، ج 91، ص 186.
الروضة من الكافي، ج 8، ص 2.
سماع نامه های فارسی، ص 407.
وسائل الشيعه، ج 13، ص 200، کتاب الحج، ابواب مقدمات الطواف، باب 5، حدیث 2.
همان، ص 204، باب 8، حدیث 1.
همان، ص 278، باب 36، حدیث 1.
الفروع الكافى، ج 4، ص 454، حدیث 6.
همان، ص 431، به استثنای موضعی که مستحب است بصورت «هروله» حرکت کرد.
وسائل الشيعه، ج 13، ص538، ابواب احرام الحج، باب 14، حدیث 1.
الفروع الکافی، ج 4، ص 454.
قاف، 37. یعنی: همانا در این سخن [سخنانی که گفته شد] یادآوری است، [البته] برای کسی که دارای قلب است، یا گوش فرا دهد در حالی که گواه [و حاضر] باشد.
مجموعه آثار سلمی، ج 2، رساله نسيم الارواح، 165.
اسرار التوحيد، 220.
شرح التّعرّف لمذهب التّصوّف، ص 1814.
سماع نامه های فارسی، ص 275.
شرح شطحیات، ص 330 . البته وی تنها اشاره اجمالی به این مطلب دارد.
طبقات شعرانی، ج 1، ص 85
شرح التّعرّف لمذهب التّصوّف، ص 1814
اعراف، 172
شرح التّعّرف لمذهب التّصوّف، ص 1805 تا 1807.
مثنوی، ص 552.
عوارف المعارف، 140
احیاء علوم الدین، ج 2، ص 269
کشف المحجوب، 521
احیاء علوم الدین، ج 2، ص 275.
اللمع، 340 و 341
علاوه بر قرآن کریم
الغزّالي، ابى حامد محمد بن محمد، احیاء علوم الدين، دار القلم، بيروت.
ابن عربي، الفتوحات المكيّة، دار صادر، بيروت.
کاشانی، عزّالدین، محمود بن علی، مصباح الهداية و مفتاح الکفایة، با تصحیح علامه همایی، نشر هما، تهران 1386ش.
روزبهان بقلی، مکاشفات صوفیان (شطحیات)، انتشارات شفیعی، تهران 1387 ش.
سعیدی، فرهنگ اصطلاحات عرفانی ابن عربی، انتشارات شفیعی، تهران 1383ش.
شمس تبریزی، دیوان جامع شمس تبریزی، انتشارات فردوس، تهران 1374ش.
تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات شمس تبریزی، تصحیح و تعلیق محمد علی موحد، خوارزمی، تهران 1384ش.
المجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، دار الكتب الاسلامية، تهران 1362ش.
الكلينى الرازي، الروضه من الكافى، دار الكتب الاسلامية، تهران 1362ش.
الحر العاملی، محمد بن الحسن، تفصيل وسائل الشيعه، موسسه آل البیت، قم 1416ق.
الكليني الرازي، الفروع الكافى، دار الكتب الاسلامية، تهران 1367ش.
جامی، نورالدین عبدالرحمان، نفحات الانس، انتشارات اطلاعات، تهران 1375ش.
ابی سعید بن ابی الخیر، اسرار التوحید، کتابخانه طهوری، تهران 1357ش.
مستملی بخاری، ابو ابراهیم اسماعيل بن محمد، شرح التعرف لمذهب التصوف، انتشارات اساطیر، تهران 1365ش.
زرین کوب، عبدالحسین، ارزش میراث صوفیه، انتشارات امیر کبیر، تهران 1362ش.
مدرسی (طباطبایی)، سید محمد علی، سماع عرفان و مولوی، انتشارات انصاریان، قم 1386ش.
خواجه حافظ شیرازی، دیوان حافظ، کتاب فروشی حافظ، تهران.
بلخی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، تهران 1386ش.
سید جواد حسینی
یکم: خورشید دائماً نور می افشاند و لحظه ای درنگ نمی کند.
دوّم: به خورشید مستقیماً نمی توان نگریست.
سوّم: خورشید دور از دسترس زمینیان و در جایگاه بلندی است.
چهارم: تفاوت سیارات در مقدار برگرفتن نور از خورشید.
پنجم: هرچه به خورشید نزدیک تر شویم عظمتش را بهتر و بیش تر در می یابیم.
نگارنده در بخش پیشین این نوشتار به توضیح و تبیین هشت شباهت میان خورشید تابان و پیشوایان معصوم علیهم السلام یا که عبارت است از حیات بخشی گرمابخشی، نورانیّت ذاتی، نورافشانی به پیرامون، بی همتایی، محور بودن، حیاتی بودن گردش برگرد او و مفید بودن برای همه پرداخت. در این شماره، به تشریح پنج شباهت دیگر پرداخته است.
امام معصوم علیه السلام نیز دائماً در حال نورافشانی و هدایت گری است و اگر کسی در تاریکی جهالت و گمراهی باقی ماند تقصیر خود اوست و کوتاهی از امام نیست.
امام معصوم علیه السلام کسی است که خدا او را چراغ هدایت خویش قرار داده است آن وجود مقدّس همچون خورشید، خاموشی ندارد و پیوسته در هدایت و ارشاد بشر است. تمامی گفتار، کردار، حرکات و سکنات امام معصوم علیه السلام مایه هدایت است و هیچ یک از حالات اعمال و گفتارش نیست که برای بشر بدون خاصیّت و بدون استفاده باشد و نتواند از آن پندی بگیرد و بهره ای ببرد و تاریخ و آثار به جا مانده از ائمه طاهرین علیهم السلام گواه بر صحّت این مطلب است.
کسانی که از حجّت خدا فاصله گرفتند و به خورشید وجود امام پشت کردند و از هدایتش سرباز زدند به گمراهی افتاده و در ظلمت جهل و شقاوت فرو رفتند و کسی را جز خود نباید ملامت کنند.
خدای متعال چنان که امام را برای هدایت بشر در زمین قرار داد انسان ها را نیز در اطاعت از آن وجود گرامی مختار گذاشت و هر کس در این باره مرهون حسن اختیار و یا سوء اختیار خویش است. حُسن اختیار جز این نیست که هدایت امام معصوم علیه السلام را مغتنم شمارد و در اطاعت و پیروی، او از هیچ کوششی دریغ نورزد و به سرمنزل سعادت و کمال و بهره مندی در دنیا و آخرت نائل شود. سوء اختیار نیز جز این نیست که بنده، به خورشید عالمتاب امامت پشت کند و از نور هدایت برگزیده الاهی خود را محروم سازد و دست از پیروی و اطاعت آن وجود گرامی بردارد و دنباله رو کسانی گردد که در هر گام او را از جاده حق دورتر می برند و به تباهی در دنیا و آخرت می کشانند.
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اکثریت قریب به اتفاق مردم از وصی و خلیفه رسول خدا، علی بن ابی طالب علیه السلام روی گردانیدند و سفارشات پی درپی و اکید پیامبر صلی الله علیه و آله درباره پیروی و اطاعت از ایشان را نادیده انگاشتند و با اختیار، پای در این بیراهه نهادند و مرتد شدند و لعنت ابدی را به جان خریدند.
عمرو بن ثابت می گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم می فرمودند: إِنَّ النَّبِيَّ لَمَّا قُبِضَ ارْتَدَّ النَّاسُ عَلَى أَعْقَابِهِمْ كُفَّاراً إِلَّا ثَلَاثاً سَلْمَانُ وَ الْمِقْدَادُ وَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِيُّ (1)
یعنی: وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، مردم از دین برگشتند و به فرهنگ پیشین خود بازگشتند و کافر شدند مگر سه تن: سلمان، مقداد و ابوذر غفاری.
1) الاختصاص، ص 6.
سلمان و مقداد و ابوذر غفاری برترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند که در التزام به ولایت امیرمؤمنان علیه السلام نلغزیدند و هرگز بیعتی را که با آن حضرت در روز غدیر خم بستند نشکستند از این جا می توان علّت ارتداد سایر مردم را دریافت! مرتدّین کسانی بودند که روی از خورشید عالمتاب امامت برتافتند و پیرو بنیانگذاران سقیفه شدند و با این سوء انتخاب، برای همیشه گمراه شدند.
اینان با سکوت در برابر حق پایمال شده وصیّ خدا و رضا دادن به خلافت غاصبانه منافقین، زمینه را برای ظلم بی حدّ و مرز بر آل محمد علیهم السلام فراهم آوردند و جاده را برای ستم پیشگان بنی امیّه و بنی عباس هموار ساختند.
اینان نه تنها سزاوارند که به دلیل این سوء اختیار و ترجیح دادن تاریکی و گمراهی بر نور و هدایت الاهی، به خاطر ضلالت خودشان ملامت شوند، بلکه به خاطر گمراهی تمامی پیروان و کسانی که مفتون سیاهی لشکر و کثرت رأی آنان شدند نیز درخور ملامت اند و به خاطر هر ظلمی که بر آل محمد علیهم السلام و شیعیان آنان تا امروز شده است که حدّ و حساب آن را جز خدا کسی نمی داند نیز سزاوار ملامت و عذاب اند.
اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام در توجه دادن این خفتگان به صراط مستقیم و راه سعادت و خیر کوشیدند و ندای آسمانی و پرطنین آنان که از سینه محزونشان بر می خواست در میان سکوت مرگبار آن جماعت، خاموش شد و ثمری نبخشید!
آل محمد علیهم السلام چه سخت مبتلا شدند به مردمی که اگر آنان را دعوت می کردند اجابت نمی نمودند و اگر رهاشان می کردند جز به وجود مقدس آنان هدایت نمی شدند! این فرمایش امیرمؤمنان علیه السلام است که خطاب به یکی از این جماعت ها می فرمایند:
أَیُّهَا اَلنَّاسُ أَبْصِرُوا عَیْبَ مَعَادِنِ اَلْجَوْرِ وَ عَلَیْکُمْ بِطَاعَهِ مَنْ لاَ تُعْذَرُونَ بِجَهَالَتِهِ فَإِنَّ اَلْعِلْمَ اَلَّذِی نَزَلَ بِهِ آدَمُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ جَمِیعَ مَا فُضِّلَ بِهِ اَلنَّبِیُّونَ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ فِی مُحَمَّدٍ خَاتَمِ اَلنَّبِیِّینَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ فِی عِتْرَتِهِ اَلطَّاهِرِینَ فَأَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ بَلْ أَیْنَ تَذْهَبُونَ (1) یعنی: ای مردم، عیب معادن ستم را بنگرید و بر شماست اطاعت کردن از کسی که اگر او را نشناسید معذور نیستید. همانا علمی که آدم علیه السلام از آسمان آورد و تمامی آن چه پیامبران علیهم السلام با آن فضیلت یافتند، در وجود محمد صلی الله علیه و آله خاتم پیامبران و در عترت پاک آن حضرت صلی الله علیه و آله جمع است. پس شما را به کدام گمراهی می کشانند و به کجا می روید؟
و امام باقر علیه السلام نیز می فرمایند: أَیُّهَا اَلنَّاسُ أَیْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَیْنَ یُرَادُ بِکُمْ، بِنَا هَدَی اَللَّهُ أَوَّلَکُمْ وَ بِنَا یَخْتِمُ آخِرَکُمْ. (2)
یعنی: ای مردم به کجا می روید و درباره شما چه اراده شده است؟ به وسیله ما خدا پیشینیان شما را هدایت کرد و به وسیله ما پسینیان شما را خاتمه داد و این کلمات دلالت دارد بر روی گرداندن مردم از مسیر حق و پشت نمودن به کسی که خدا آنان را به اطاعت و معرفت او امر فرموده است.
این سخن غمبار از امیرمؤمنان علی علیه السلام است که در خطبه طالوتیه خطاب به مردم مدینه فرمودند:
...وَ اخْتَلَفْتُمْ فِي دِينِكمْ فَأَفْتَيتُمْ فِي دِينِ اللَّهِ بِغَيرِ عِلْمٍ وَ اتَّبَعْتُمُ الْغُوَاةَ فَأَغْوَتْكمْ وَ تَرَكتُمُ الْأَئِمَّةَ فَتَرَكوكمْ..... (1) یعنی: ... و شما در دینتان به اختلاف افتادید و بدون علم در دین خدا فتوا دادید و پیرو گمراه کنندگان شدید و آنان شما را گمراه کردند و امامان را ترک کردید و آنان هم شما را ترک کردند...
پیروان سقیفه پس از ترک ائمه طاهرین علیهم السلام که ریشه تمامی انحراف ها و مصائب در دین است میوه های تلخ این درخت زقوم را یک به یک چیدند که از جمله آن ها اختلاف آنان در دین بود که در پی استبداد رأى، استحسان و قیاس پدید آمد و از آن جا که قول فصل و معیار حق و باطل را خانه نشین نموده و از آن روی برتافته بودند، دامنه اختلاف و دشمنی و تضارب عقاید و آرا که کار به شمشیر می کشید روزبه روز دامنه اش بیشتر می شد.
دیری نپایید که امّت یک پارچه حضرت محمد صلی الله علیه و آله در کم تر از چهار دهه به فرقه ها و مذاهب مختلف تقسیم شد در هر مذهب، آن چه هرگز مورد اعتنا نبود توجه به امر اولیای الهی و اوصیای گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و عمل به سفارشات اکید آن حضرت در تمسک به ثَقَلَین بود به جز گروهی اندک از شیعیان که بر طریق آنان استوار بودند.
غاصبين خلافت که دانستند با وجود آل محمد علیهم السلام و روایات پیامبر صلی الله علیه و اله درباره آنان، جایی برای نفوذ آنان در جامعه اسلامی نمی ماند و با وجود شخصیّت هایی چون علی بن ابی طالب و حسن بن علی و حسین بن على علیهم السلام حکومت آنان سؤال برانگیز می شود و مورد انکار و اعتراض اهل علم و ایمان قرار می گیرد، بر آن شدند تا آثار پیامبر صلی الله علیه و آله را که در قالب روایات بر جای مانده بود، به بهانه احتمال اختلاط با آیات قرآن نابود کنند سپس اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را خانه نشین سازند و مردم را از توجه به آن ها به عنوان یک مرجع دینی باز دارند و غصب فدک برای آنان بهترین فرصت برای رسیدن به این هدف بود (2)و شخصیت مقدس آسمانی اهل بیت علیهم السلام را آن چنان با دروغ و تهمت تخریب نمودند که مردم پس از مدتی کوتاه یعنی در دهه پنجم هجرت نه تنها آل محمد علیهم السلام را به عنوان مرجع دینی نمی شناختند. بلکه کار به جایی رسید که آنان را بر منابر لعن و نفرین کنند و برای تقرب به خدا از آن ها بیزاری می جویند.
جعل حدیث نیز که توسط بنیان گذاران سقیفه برای استحکام جایگاهشان صورت می گرفت و جاعلان حدیث را از پاداش های بی دریغ و تقرب به خلیفه برخوردار می نمود، فاجعه دیگری بود که آتش اختلاف و
1) همان، ج 8، ص 32
2) اين كلام خلیفه دوم عمر بن خطاب است که به خلیفه اول ابوبکر پس از غصب خلافت امیر مؤمنان علیه السلام گفت: إِنَّ النَّاسَ عَبِیدُ هَذِهِ الدُّنْیَا لَایُرِیدُونَ غَیْرَهَا، فَامْنَعْ عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام الْخُمُسَ، وَ الْفَيءَ، وَ فَدَكاً، فَإِنَّ شِيعَتَهُ إِذَا عَلِمُوا ذَلِكَ تَرَكُوا عَلِيّاً علیه السلام وَ أَقْبَلُوا إِلَيْكَ رَغْبَةً فِي الدُّنْيَا وَإيثاراً وَ مُحَابَاةً عَلَيْهَا فَفَعَلَ أَبُو بَكْرٍ ذَلِكَ وَ صَرَفَ عَنْهُمْ جَمِيعَ ذَلِكَ يعنی: همانا مردم بندگان این دنیایند و جز آن چیزی نمی خواهند پس علی علیه السلام را از خمس و فیء و فدك محروم كن! شيعيانش وقتی این حال را بنگرند، او را (به دلیل فقرش) به خاطر میلی که به دنیا دارند (و دنیا را ترجیح می دهند و دوست می دارند) رها می کنند. ابوبکر نیز چنین کرد و همه این ها را از اهل بیت علیهم السلام گرفت. (ر.ك: مستدرك الوسائل، ج 7، ص 291).
تفرقه را در جامعه نو ظهور اسلام دو چندان کرد و در کنار تخریب و محو آثار گران قدر نبوی، فاصله گرفتن آنان را از جادّه حق و خلیفه خدا به نهایت رسانید.
فتوای فقهای بی تقوا و فاقد علم و عقیده صحیح، که بر اساس رأی و قیاس و عناد بود (بی آن که بر پایه هیچ مستند شرعی صادر شود) از دیگر میوه های زهر آگین درخت سقیفه و از دیگر عوامل مهم در منحرف شدن مردم از آل رسول علیهم السلام بود. (1)همان فقهایی که امروز نیز به پیروی از همان سنت کارگردانان سقیفه، ما را به جرم اظهار ارادت به ذوی القربی و محبت آل طه و پیروی ائمه هدی علیهم السلام مشرک و کافر می خوانند و جان و مال ما را مباح می شمرند و بدین وسیله به پیشگاه شیخین تقرُّب می جویند!
باری، بنیاد سقیفه نقطه آغاز و نامبارک و بهانه ای شد برای انحراف مردم بی ایمان و روی گردان شدن آنان از سرچشمه زلال علم و گام برداشتن در تاریکی های جهالت و حیرت و داخل شدن آنان به ورطه عذاب ابدی.
همچنین چشم دل و بصیرت آدمی از نگریستن به کنه و غایت عظمت مقام و شأن امام عاجز است.
عظمت خورشید را اهل زمین از نور جهان گستر آن می فهمند و نور عالم گیر خورشید دلیل روشن و واضح است بر شدت نور و عظمت این کره نور افشان و این آیت الهی به خصوص که انسان وقتی به آفتاب مین گرد فاصله ای که خورشید تا زمین دارد را نیز در نظر گیرد که به طور میانگین یکصد و پنجاه میلیون کیلومتر است.
اما انسان عاجز است از این که برای درک عظمت خورشید مستقیماً به آن بنگرد و به آن خیره شود؛ چرا که این امر در مدت کوتاهی چشم آدمی را کور می کند بی آن که شخص بتواند حتی با از دست دادن بینایی اش چیزی از عظمت خورشید را درک کند.
امام معصوم علیه السلام نیز عظمتش فوق فهم و درک بشر است. خداوند آن وجود مقدس را از نور عظمت خویش آفرید. (2)بشر هرگز قادر نخواهد بود به کنه عظمت امام علیه السلام برسد چگونه موجود دانی می تواند بر موجود عالی اشراف یابد؟
1) برای اطلاع بیشتر در این باره ر.ك: تبیین جامعه شناختی واقعه کرب و بلا، تأليف شمس الله مريجي.
2) عَنْ أَبِی حَمْزَهَ، قَالَ سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ علیه السلام یَقُولُ: إِنَّ اللّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِیّاً وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ. (ابو حمزه ثُمالی گوید از امام علی بن الحسین علیه السلام شنیدم می فرمودند: خداوند محمد و علی و یازده فرزندش را از نور عظمتش آفريد. (ر.ك: الاصول الستة عشر، 15).
ما تنها اندکی از عظمت امام علیه السلام را می توانیم از رفتار و کلام او دریابیم آن هم اگر غایت تأمل و تفکر را در کلام و رفتار او به کار بندیم؛ زیرا امام علیه السلام هرگز با همه ظرفیت عقل خودش با ما سخن نمی گوید، بلکه با بشر و با فهیم ترین مردمان، در حد عقل و فهم خود آنان سخن می گوید و رفتار می کند این سخن و رفتار در مقایسه با عقل و عظمت امام معصوم علیه السلام بسیار ناچیز است.
همچنان که شخصی عالم، فقیه و متکلم که در بالاترین درجات علمی است، با طفلی خردسال هرگز با همه ظرفیت و فهم خودش سخن نمی گوید بلکه با او در آن حد سخن می گوید و رفتار می کند که بفهمد و اگر کمی سنگین تر با آن کودک رفتار کند و کمی مشکل تر سخن بگوید ارتباطش با آن کودک قطع خواهد شد و آن کودک هیچ بهره ای از او نخواهد برد. امام صادق علیه السلام فرمودند: ما کلّمَ رَسولُ اللهِ صَلی اللهُ عَلیهِ وآلِهِ وَ سَلّمَ العِبادَ بِکُنهِ عَقلِهِ قَطّ. (1)
یعنی: رسول خدا صلی الله علیه وآله هرگز با بندگان خدا با غایت عقلش سخن نگفت!
بدون تردید اگر رسول خدا صلی الله علیه وآله مطابق كُنه عقل کاملش با مردم سخن می گفت، کسی آن را درک نمی کرد و به او ایمان نمی آورد بلکه موجب گریز مردم از آن مقام شامخ می گشت و تحمل آن را نداشتند؛ چنان که موسی و رفتار خضر را در سوراخ کردن کشتی و قتل آن کودک و ساختن آن دیوار تحمل نکرد و بر او خرده گرفت و موجبات فراق خود را با او پدید آورد و حال آن که فاصله موسی کلیم الله علیه السلام با خضر بسیار کم تر از فاصله ما با پیامبر صلی الله علیه و آله است.
امام معصوم علیه السلام از این جهت در همان مقام پیامبر صلی الله علیه وآله است. امیرمؤمنان می فرمایند: لِأَنَّا كُلَّنَا وَاحِدٌ أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ كُلُّنَا مُحَمَّدٌ فَلَا تَفَرَّقُوا بَيْنَنَا. (2)
یعنی: ما (اهل بیت نبوت) جملگی یکی هستیم اوّلمان محمد است و آخرمان «م ح م د» است و وسط ما محمد است و همگی محمدیم پس ما را از یکدیگر جدا نکنید.
امام رضا علیه السلام در حدیثی در وصف امام می فرمایند: فَمَنْ ذَا الَّذِي يَبْلُغُ مَعْرِفَةَ الْإِمَامِ ... ضَلَّتِ الْعُقُولُ، وَ تَاهَتِ الْحُلُومُ، وَ حَارَتِ الْأَلْبَابُ، وَ خَسَأَتِ الْعُيُونُ... عَنْ وَصْفِ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِهِ، أَوْ فَضِيلَةٍ مِنْ فَضَائِلِهِ، وَ أَقَرَّتْ بِالْعَجْزِ وَالتَّقْصِيرِ. (3)
یعنی: چه کسی به شناخت امام می رسد... عقل ها گم گشته و سرگشته و در حیرت اند و چشم ها نابینایند... از وصف شأنی از شأن امام یا فضیلتی از فضائل او و اقرار دارند به ناتوانی و کوتاهی.
و امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه ای در وصف امام معصوم علیه السلام می فرمایند: هَلْ يُعْرَفُ أَوْ يُوصَفُ أَوْ يُعْلَمُ أَوْ يُفْهَمُ أَوْ يُدْرَكُ أَوْ يُمْلَكُ مَنْ هُوَ شُعَاعُ جَلَالِ الْكِبْرِيَاءِ وَ شَرَفُ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ... جَلَّ مَقَامُ آلِ مُحَمَّدٍ عَنْ وَصْفِ الْوَاصِفِینَ وَنَعْتِ النَّاعِتِینَ وَ أَنْ یقَاسَ بِهِمْ أَحَدٌ مِنَ الْعَالَمِین... أَيْنَ الْعُقُولُ هَذَا؟. (4)
یعنی: آیا آن که شعاعِ جلال کبریا است و شرف زمین و آسمان است شناخته می شود یا توصیف یا دانسته می شود؟ یا فهمیده و درک یا تصاحب می شود؟... مقام آل محمد علیهم السلام فراتر از وصف وصف کنندگان و مدح
مدح کنندگان است و بالاتر است از این که کسی با آنان در تمام عوالم مقایسه شود... و عقل ها را چه به امام معصوم علیه السلام؟
با این وصف، بشر چگونه می تواند نور و عقل و علم امام علیه السلام را آن گونه که هست درک کند و یا با چشم دل بدان بنگرد و آن را تحمل کند؟ هرگز! بلکه پرتوی از آن خورشید جهان افروز، ما را غرق نور می سازد و این برای درک عظمتش کافی است؛ همچنان که دیدن آفتاب برای درک عظمت خورشید کافیست و چشم ما را نمی رسد که بر خورشید خیره گردد.
مقام امامت نیز دور از دسترس اهل زمین است کسی نمی تواند به مقام امامت دست یابد و به آن مقام نزدیک گردد.
گمان نکنیم کثرت علم کسی یا نفوذ کلامش و محبوبیت او در میان مردم و یا کثرت مراجعات به وی (و از این قبیل صفات و شرایط) می تواند او را به مقام امامت نزدیک گرداند، بلکه هیچ کس با امام قابل قیاس نیست.
امام رضا علیه السلام در این باره فرمودند: الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ، لَا يُدَانِيهِ أَحَدٌ، وَلَا يُعَادِلُهُ عَالِمٌ. (1)
یعنی: امام یگانه روزگار خویش است، هیچ کس به مقام او نزدیک نمی گردد و هیچ عالمی همتای او نیست.
امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز در وصف امام معصوم می فرمایند: لَا تَنَالُهَا الْأَيْدِي وَ الْأَبْصَار. (2)
یعنی: دست ها و چشم ها یارای رسیدن به امام را ندارند.
و فرمودند: فَمَنْ ذَا یَنَالُ مَعْرِفَتَنَا... أَوْ یُدْرِکُ مَنْزِلَتَنَا؟ (3)
یعنی: پس چه کس به شناخت ما می رسد... یا این که به جایگاه ما می رسد؟
امام رضا علیه اللسام در این باره می فرمایند: إِنَ الْإِمَامَةَ أَجَلُ قَدْراً، وَ أَعْظَمُ شَأْناً، وَ أَعْلَى مَكَاناً، وَ أَمْنَعُ جَانِباً، وَ أَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ يَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِم. (4)
یعنی: همانا امامت قدرش والاتر و شأنش بزرگ تر و منزلتش عالی تر و مکانش منیع تر و عمقش ژرف تر از آن است که مردم با عقل هایشان به آن برسند.
با توجه به کثرت آیات و روایات که دال بر اختصاص منصب امامت از طرف خداوند به ابراهیم علیه السلام و ذریه اوست، کسانی که به جهت تکریم، شخصی را همتای امام معصوم علیه السلام می انگارند و یا نزدیک به این جایگاه خطیر می دانند مقام والای امامت را نشناخته اند و نسبت به منزلت عظمای الاهی آنان جاهل اند. روشن است که این شباهت تراشی ها، آب ریختن به آسیاب کسانی است که در طول تاریخ سعی در پایین آوردن
مقام آل محمد علیهم السلام تا سر حد افرادی عادی داشته اند و عصمت و قداست آنان را نمی توانند بپذیرند و تا اکنون نیز بر این نکته پای می فشارند.
امام رضا علیه السلام در بیان رفعت این مقام والا می فرمایند:
إِنَّ اَلْإِمَامَهَ خَصَّ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا إِبْرَاهِیمَ اَلْخَلِیلَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بَعْدَ اَلنُّبُوَّهِ وَ اَلْخُلَّهِ، مَرْتَبَهً ثَالِثَهً وَ فَضِیلَهً شَرَّفَهُ بِهَا وَ أَشَارَ بِهَا ذِکْرُهُ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً» فَقَالَ اَلْخَلِیلُ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ سُرُوراً بِهَا وَ مَنْ ذُرِّیَّتِی؟ قَالَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: لا یَنالُ عَهْدِی اَلظّالِمِینَ فَأَبْطَلَتْ هَذِهِ اَلْآیَهُ إِمَامَهَ کُلِّ ظَالِمٍ إِلَی یَوْمِ اَلْقِیَامَهِ، وَ صَارَتْ فِی اَلصَّفْوَهِ ..... (1) یعنی: همانا امامت (مقامی است) که خداوند عزّوجل ابراهیم علیه السلام را پس از نبوت و خلیل شدن به آن مقام به عنوان مرتبه سوم اختصاص داد و آن را فضیلتی قرار داد که ابراهیم را به آن شرافت بخشید و منزلتش را بلند ساخت و فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار دادم!» ابراهیم خلیل علیه السلام از روی شادمانی از این خبر عرض کرد: «برای اولاد من نیز!» خداوند متعال فرمود: «عهد من در امامت به ستمکاران نمی رسد!».
امام رضا علیه اللسام در ادامه فرمودند: پس این آیه، امامت هر ستم کاری را تا قیامت باطل کرد و امامت فقط در برگزیدگان الاهی قرار گرفت.
فرق اساسی بین شیعه و اهل سنت، نگرش به مقام رفیع امامت است. آنان این مقام را برای غیر معصوم نیز جایز شمرده و معتقدند هر کس به هر طریق قدرت سیاسی جامعه مسلمین را در دست گرفت و حاکم شد، امام است (عادل باشد یا فاسق، عالم باشد یا جاهل، به رضای مردم حاکم شده باشد یا به زور) به مجرّد رسیدن به این قدرت، اطاعت او را واجب می گرداند.
امّا شیعه امامت را منحصر در دوازده نور مقدس پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می داند که اولین آن ها سرور اوصیاء، امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام است و بعد از ایشان، یازده فرزند گرامی اش که آخرین آن ها حضرت مهدی عجَّل الله فرجَهُ الشریف است و ایشان دارای مقام عصمت بوده و برگزیدگان خدا هستند و شیعه هیچ کس را جز این بزرگواران شایسته امامت نمی داند.
برخی مردم نیز از نور امام معصوم علیه السلام کم تر برگرفته اند و از معدن دانش او کم تر برگرفته اند و در مقابل برخی بیشتر بهره برده اند.
سیّارات منظومه شمسی اگرچه همگی بر گرد خورشید و در مدار آن در گردش اند، اما فاصله آن ها با خورشید یکسان نیست. فاصله برخی از آن ها با خورشید در حدّی است که از نور آن بهره کامل برده و
1) همان جا.
گرمای آن را به خوبی درک می کنند (همچون عطارد، زهره و زمین) و برخی از سیّارات فاصله شان با خورشید به قدری زیاد است که نمی توانند نور و گرمای خورشید را در حدّ کافی به دست آورند؛ همچون پلوتون که فاصله اش با خورشید حدود 5/9 میلیارد کیلومتر است، یعنی چیزی حدود چهل برابر فاصله بین زمین تا خورشید.
شیعیان اگرچه بر مدار اطاعت و ولایت امام هستند، امّا فاصله معنوی همه آنان با امام یکسان نیست؛ برخی در فاصله ای نزدیک با امام بوده و برخی از آنان با فاصله دورتر و برخی نیز بسیار دورند.
آنان که به امام نزدیک ترند، نور امام در قالب اوامر و نواهی در تمامی حرکات و سکنات آنان مشهود است و قول و فعل آنان در راستای عقیده شان بوده و گفتارشان اعمال آنان را و اعمالشان گفتارشان را تصدیق می کند. آن چه در جهت گیری و اندیشه آنان تعیین کننده می باشد؛ معارف الهی است.
اینان کسب رضایت امام معصوم علیه السلام را که علامت رضای خداست - سرلوحه کار خویش قرار می دهند و نفس خویش را اقلیمی ساخته اند که سلطانش امام است و هرگونه که او فرمان دهد، قلب و اعضا و جوارح آنان مطیع است و هرگونه که امام بگردد اینان می گردند و به این باور و یقین رسیده اند که امام جز بر مدار حق نمی گردد؛ آن چنان که رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمودند: لِیٌّ مَعَ الْحَقِ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیّ. اللَّهُمَّ أدِرِ الْحَقَّ مَعَ عَلِیّ حَیثُما دارَ. (1)
یعنی: علی با حق است و حق با علی است و با او می گردد هر طور که بگردد.
به برکت پیروی از حجت حق، به صفاتی دست یافته اند که آیات الاهی و انبیا و اوصیا، ما را بدان امر فرموده و دارندگان آن خصال را مورد مدح و ثنا قرار داده اند.
اینان به حقیقت پس از انبیا و اوصیا، بندگان راستین خدایاند و در دنیا و آخرت موجب زینت آل محمد علیهم السلام هستند و به این فرمان ائمه طاهرین گوش فرا داده اند که فرمودند: مَعَاشِرَ الشِّیعَهِ کُونُوا لَنَا زَیْناً وَلَا تَکُونُوا عَلَیْنَا شَیْناً (2)
یعنی: ای جماعت شیعه! برای ما مایه زینت و زیور باشید، نه مایه ننگ و رسوایی!
صفات شیعیان، به روشنی در احادیث ائمّه طاهرین علیهم السلام بیان شده است. این بیانات، الگوی بسیار دقیق و کاملی است برای ما تا آن ها را با صفات موجود در خودمان بسنجیم و ببینیم تا چه حد به حجّت خدا نزدیک و تا چه حد از او دوریم.
مرحوم شیخ صدوق این صفات را در کتابی به نام: «صفات الشيعة» گرد آورده است و در دیگرکتب نیز ابوابی به این مهم اختصاص یافته است، همچون باب «صفات الشيعة» در کتاب بحارالانوار (3)و خطبه اوصاف متّقین در نهج البلاغه (4)و «باب المؤمن و علاماته و صفاته» در کتاب اصول کافی.
بجاست در این جا روایتی را در وصف این بندگان خاص خدا و پیروان صدّیق آل محمد علیهم السلام بیاوریم و این فصل را نیز به کلام نورانی آنان مزیّن کنیم.
شیخ طوسی در کتاب امالی آورده است: وَ رُوِیَ أَنَّ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ خَرَجَ ذَاتَ لَیْلَهٍ مِنَ اَلْمَسْجِدِ، وَ کَانَتْ لَیْلَهً قَمْرَاءَ، فَأَتَی اَلْجَبَّانَهَ ، وَ لَحِقَهُ جَمَاعَهٌ یَقْفُونَ أَثَرَهُ، فَوَقَفَ عَلَیْهِمْ ثُمَّ قَالَ: مَنْ أَنْتُمْ قَالُوا: شِیعَتُکَ یَا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ، فَتَفَرَّسَ فِی وُجُوهِهِمْ ثُمَّ قَالَ: فَمَا لِی لاَ أَرَی عَلَیْکُمْ سِیمَاءَ اَلشِّیعَهِ ! قَالُوا: وَ مَا سِیمَاءُ اَلشِّیعَهِ ، یَا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ: صُفْرُ اَلْوُجُوهِ مِنَ اَلسَّهَرِ، عُمْشُ اَلْعُیُونِ مِنَ اَلْبُکَاءِ، حُدْبُ اَلظُّهُورِ مِنَ اَلْقِیَامِ، خُمُصُ اَلْبُطُونِ مِنَ اَلصِّیَامِ، ذُبُلُ اَلشِّفَاهِ مِنَ اَلدُّعَاءِ، عَلَیْهِمْ غُبْرَهُ اَلْخَاشِعِینَ. (1)
روایت شده است که امیرمؤمنان علیه السلام در شبی مهتابی از مسجد خارج شد و به صحرا رفت و جمعی به او ملحق شده و در پی او می رفتند آن جناب ایستادند و فرمودند شما کیستید؟ گفتند: ما شیعیان تو هستیم ای امیرمؤمنان آن گاه آن حضرت در چهره آنان با دقت نگریستند و فرمودند: پس چرا سیمای شیعه را در شما نمی بینم؟!
گفتند: سیمای شیعه چیست ای امیر مؤمنان؟ زرد چهره گان از کثرت شب زنده داری، ضعیف چشمان از کثرت گریه، پشت خمیدگان از کثرت نماز، تهی شکمان از کثرت روزه، خشکیده لبان از کثرت دعاء و این که بر آنان غبار فروتنان و خداترسان است.
دسته دیگر از شیعیان کسانی هستند که در اعمال آنان نیکی و بدی مخلوط است. آنان عمل شایسته را با گناه و معصیت آمیخته اند؛ اگرچه عقیده آنان در حدّ نظری بدون عیب و کامل است، اما در عمل اشخاصی کامل نبوده و ضعف ایمانِ عملی در برخی از امور آنان نمایان است. اینان بنا به فرموده قرآن کریم، کسانی هستند که: خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ. (2)
یعنی: عمل شایسته را با عمل زشت آمیخته اند. امید است که خدا آنان را بیامرزد؛ همانا خدا بخشایش گرِ مهربان است.
از امام صادق علیه السلام روایت شده که درباره این جماعت فرمودند: اَلَّذِینَ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً» فَأُولَئِکَ قَوْمٌ مُؤْمِنُونَ یُحْدِثُونَ فِی إِیمَانِهِمْ مِنَ اَلذُّنُوبِ اَلَّتِی یَعِیبُهَا اَلْمُؤْمِنُونَ وَ یَکْرَهُونَهَا، فَأُولَئِکَ عَسَی اَللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ. (3)
یعنی: آنان که عمل شایسته را با عمل زشت آمیختند. گروهی مؤمن هستند که در ایمان خویش گناهانی را وارد کرده اند که مؤمنان آن را عیب دانسته و خوش نمی دارند؛ امید است که خدای متعال آنان را بیامرزد.
بدیهی است که فاصله اینان با امام معصوم علیه السلام بسیار بیشتر از کسانی است که ذکر آنان گذشت. ارتکاب اعمالی که موجب ناخشنودی حجّت خدا گردد و قلب مقدّس او را به درد آورد توسط اینان، نشان از آن دارد که نزدیک به امام نبوده و محبّت آنان به امام و معرفتشان به آن ذات مقدّس در حدّ کامل نیست؛ چرا که هرچه معرفت نسبت به امام بیشتر شود، محبّت بیشتر می گردد و محبّت بیشتر، موجب اطاعت بیشتر است.
دسته سوّم:
کسانی هستند که اگرچه بر مدار ولایت امام علیه السلام در گردش اند، امّا در دورترین فاصله ها از خورشید امامت اند کمزور و از نور امام بهره چندانی نبرده اند و اوامر و نواهی آل محمد علیهم السلام در زندگی آنان هیچ جایگاهی ندارد، غیر از اعتقادی قلبی و نظری به خدا و رسولش و به اوصیای پیامبر علیهم السلام و این که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله دوازده امام وجود دارند و آخرین آن ها امام مهدی عجَّل الله تعالى فرجه الشریف است، نشانه ای از ایمان ندارند. در مقام عمل، افرادی معصیت کار و فاسق اند. رذائل اخلاقی در زندگی آنان فراوان است و ارتکاب گناهان برای آنان امری سهل شمرده می شود.
اینانند که مایه ننگ اهل بیت عصمت و طهارت اند؛ چرا که امام صادق علیه السلام می فرمایند: مَعَاشِرَ اَلشِّیعَهِ! کُونُوا لَنَا زَیْناً وَ لاَ تَکُونُوا عَلَیْنَا شَیْناً (1)
یعنی: ای شیعیان! برای ما مایه زینت و زیور باشید، نه مایه ننگ.
مثال اینان در منظومه شمسی، مثال همان سیاراتی است که در دورترین فاصله ها با خورشید هستند و سرما و ظلمت وجود آنان را فرا گرفته و از نور و گرمای خورشید بهره چندانی نبرده اند، گرچه در مدار خورشید می گردند و به هر حال جزو منظومه شمسی محسوب می شوند.
امام معصوم علیه السلام نیز ممکن است بر حسب ظاهر شخصی عادی به نظر برسد ولی هر قدر به او معرفت پیدا کنیم و به او نزدیک تر شویم، می بینیم که بزرگ و بزرگ تر می شود و مقام و منزلت وی بسیار بالاتر از تصوّر ما است.
حجم خورشید حدود یک میلیون و سیصد هزار برابر کره زمین است (2)یعنی از کره خورشید می توان یک میلیون و سیصد هزار کره زمین ساخت (3)و قُطر خورشید بیش از یکصد و نُه برابر قُطر زمین است (4)و جرم خورشید 333400 برابر زمین است. با وجود این، اگر ما با یک شیشه دودی یا ماسک از زمین به خورشید بنگریم، آن را کره ای کوچک می بینیم در حدّ یک سکّه که از فاصله یک متری دیده شود و در آن صورت قضاوت ما بسیار نادرست خواهد بود اگر زمین را بزرگ تر از خورشید بدانیم و شاید همه ما وقتی برای اوّلین بار شنیدیم فاصله ما با خورشید یک صدو پنجاه میلیون کیلومتر است باور نکردیم!
امام معصوم علیه السلام نیز از آن جهت که اندام و اعضایش همچون سایر مردمان است، ممکن است در ابتدا یک ہر شخص عادی به نظر برسد.
دریغا که تاریخ غم انگیز و خونبار اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام پر است از برخورد جاهلان و دنیا پرستان با آن بزرگواران و چه اندک بوده اند کسانی که به عظمت امام آن گونه که شایسته است، معرفت یافته باشند.
در خبر آمده است: نافع بن ازرق سؤالی در محضر امام حسین علیه السلام از عبدالله بن عباس کرد.
عبدالله بن عباس سرش را پایین گرفت و امام حسین علیه السلام خطاب به نافع فرمودند: به نزد من بیا (تا پاسخت را بدهم).
ابن ازرق با کمال وقاحت و نافهمی به آن امام همام علیه السلام گفت: از تو نپرسیدم!
عبدالله بن عباس که چنین دید، به وی گفت: ای ابن ازرق! او از اهل بیت نبوت است و اینان وارثان علم اند! (1)
در امّت اسلام امثال ابن ازرق فراوان اند که در آن درجه از جهالت که امثال عبدالله بن عباس را برتر و بالاتر از امام علیه السلام می بینند!
این مسلم بن عوسجه است که چون در شب عاشورا پرتویی از عظمت امام بر قلبش تابید خطاب به سالار شهیدان عرض کرد: اَما وَاللّهِ لَوْ أَعْلَمُ أَنِّي أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَى ثُمَّ أُحْرَقُ ثُمَّ أُذْرَى، وَ يُفْعَلُ ذلِكَ بِي سَبْعِينَ مَرَّةً مَا فَارَقْتُكَ حَتَّى أَلْقَى حِمَامِي دُونَكَ، وَ كَيْفَ لاَ أَفْعَلُ ذلِكَ وَإِنَّمَا هِي مَوْتَةٌ أَوْ قَتْلَةٌ وَاحِدَةٌ ، ثُمَّ هِيَ الْكَرَامَةَ الَّتِي لاَ انْقِضَاءَ لَهَا أَبَداً. (2)
یعنی: امّا به خدا سوگند، اگر می دانستم که من (فردا در رکاب شما) کشته می شوم، سپس زنده می گردم و سوزانده می شوم سپس زنده می شوم و پاره پاره ام می کنند و این کار هفتاد بار درباره من تکرار می شود، از تو جدا نمی شدم تا جانم را در راهت نثار کنم! اکنون چگونه چنین نکنم در حالی که بیش از یک بار کشته شدن نیست، سپس کرامتی است که هرگز پایان نمی یابد؟!
همچنین زُهَیر بن قین در آن شب خطاب به حضرت می گوید: وَاللّه، لَوَدِدتُ أنّي قُتِلتُ، ثُمَّ نُشِرتُ، ثُمَّ قُتِلتُ، حَتّى اُقتَلَ هكَذا ألفَ مرة وأنَّ اللّه َتعالي يَدفَعُ بِذلِكَ القَتلَ عَن نَفسِكَ وعَن أنفُسِ هؤُلاءِ الفِتيَان مِن أهلِ بَيتِكَ. (3)
یعنی: به خدا سوگند دوست داشتم کشته می شدم سپس زنده می شدم سپس کشته می شدم و همین طور تا هزار بار! و در عوض، خداوند تو و این جوانان اهل بیت تو را از کشته شدن مصون می داشت.
امّا همین زُهَیر بن قین، پیش از این که در پرتو آن خورشید حیات بخش قرار گیرد و نسبت به عظمت وجود امام معرفت یابد مایل نبود ایشان را ببیند و وقتی فرستاده امام به در خیمه آمد و او را از سوی امام احضار کرد، برایش ناخوشایند بود ولی همسرش به او گفت:
أَيَبْعَثُ إِلَيْكَ ابْنُ رَسُولِ الله ثُمَّ لاَ تَأْتِيه؟! (1) یعنی: آیا پسر رسول خدا کسی را به دنبالت می فرستد و به نزدش نمی روی؟!
زهیر به نزد امام رفت و پس از آن که سپس اندکی که سخن امام را شنید و به آن نور آشکار حق معرفت یافت او را عظیم تر از هر چیز و هر کس دید.
راوی می گوید:
فَأَتَاهُ زُهَيْرُ بْنُ اَلْقَيْنِ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ مُسْتَبْشِراً قَدْ أَشْرَقَ وَجْهُهُ فَأَمَرَ بِفُسْطَاطِهِ وَ ثَقَلِهِ وَ رَحْلِهِ وَ مَتَاعِهِ فَقُوِّضَ وَ حُمِلَ إِلَى اَلْحُسَيْنِ علیه السلام. (2) یعنی: زهیر بن قین به نزد آن حضرت آمد و چیزی نگذشت که با شادمانی بازگشت و چهره اش می درخشید و فرمان داد خیمه و توشه و اسباب و اثاثیه اش را بردارند و به سوی حسین علیه اللسام ببرند.
مشابه این واقعه در تاریخ ائمه علیهم السلام فراوان است که اصحاب در ابتدای امر با امام رفتاری داشته اند که نشانه عدم درک مقام شامخ امام بوده است. اما پس از گفت و گویی کوتاه، در برابر جلالت مقام ایشان سر تعظیم فرود آوردند و در مقابلش خاضع و خاشع گشتند.
در انتهای این مطلب، وصف ولی خدا را در این باره از زبان امام معصوم علیه السلام می خوانیم
امام رضا علیه السلام در بیان صفات امام در این باره می فرمایند:
وَ هُوَ بِحَيْثُ النَّجْمُ مِنْ يَدِ الْمُتَنَاوِلِينَ، وَ وَصْفِ الْوَاصِفِينَ. یعنی: امام همچون ستاره است نسبت به کسانی که می خواهند بدان دست یابند و کسانی که می خواهند او را وصف کنند.
بدیهی است که ستاره در آسمان شب که تنها نقطه ای نورانی به نظر می رسد در واقع کره ای بزرگ است و بسا که فاصله ما با آن کره هزاران سال نوری باشد و شاید کودکان گمان کنند که اگر بر نردبانی بالا روند آن ستاره را خواهند گرفت! اما هیهات از دسترسی به آن ستاره و هیهات از وصف آن ستاره! و هیهات از دست یافتن و درک عظمت امام و وصف آن مقام ارجمند!
آن چه بیان شد، مواردی بود از مشابهت امام معصوم علیه السلام با خورشید. به یقین، آن چه گفتیم تمامی موارد قابل ذکر در این باره نیست بلکه این ها و آن چه در کتاب "چهل شباهت امام معصوم با خورشید" گفته ایم، مواردی بود که با اندک تأملی به فضل خداوند و دستگیری صاحب الامر به ذهن رسید. همین اندک برای ما کافی است که بدانیم تشبیه امام معصوم علیه السلام به خورشید (که در روایات آمده است) تهی از هرگونه مبالغه و افراط است که اثبات کردیم شباهت های وجود مقدّس امام معصوم علیه السلام به خورشید بسیار فراوان است ایمان داریم به این که در همه تشبیهات معصومین علیهم السلام، حق و اعتدال جاری است زیرا: وجود ارجمند آنان محور و مدار حق و صدق (3)و عدل است.
1- الاختصاص، ص 6.
2- دعائم الاسلام، ج 1، ص 98.
3- الكافى، ج 1، ص 471.
4- همان، ج 8، ص 32 .
5- امالی صدوق، ص 504.
6- بحار الانوار، ج 26، ص 6.
7- الكافى، ج 1، ص 120.
8- بحار الانوار، ج 25، ص 171 و 172.
9- اصول کافی، ج 1، ص 200.
10- بحار الانوار، ج 25، ص170.
11- همان جا.
12- اصول کافی، ج 1، ص 200.
13- همان جا.
14- الفصول المختاره، 135.
15- الامالی صدوق، 484، ح657.
16- بحار الانوار: 65 ، ص 149.
17- نهج البلاغه: خطبه 184 (فیض الاسلام)
18- امالی طوسی: 216، ح377 .
19- توبه، 102.
20- اصول کافی، ج 2، ص 408.
21- همان، ص 484.
22- لغت نامه دهخدا، ذیل واژه خورشید.
23- زمین و آسمان، ص 212.
24- لغت نامه دهخدا، ذیل واژه
25- ر. ك: موسوعة الامام الحسين علیه السلام، ص 643.
26- ارشاد مفید، ج2، ص 29.
27- همان جا.
28- همان، ص 73
29- همان جا.
به علاوه قرآن کریم.
القمى، الشيخ عباس، مفاتیح الجنان، معاصر، چاپ: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ پنجم، 1372ش.
العاملي، الشيخ الحر، وسائل الشيعة، وفات 1104، تحقيق مؤسسة آل البيت علیه السلام لاحیاء التراث، چاپ مهر قم، ناشر: مؤسسة آل البيت علیهم السلام لاحياء التراث، سال چاپ 1414 ه.ش
عدة من المحدثين، الاصول الستة عشر، تحقیق: ضیاء الدین محمودی، چاپ دار الحدیث، ناشر: دار الحديث للطباعة والنشر، چاپ اول.
الكليني، محمد بن یعقوب، اصول الکافی، وفات 329، با تعلیق علی اکبر الغفاری، چاپ، چاپ خانه حیدری، ناشر: دار الكتب الاسلامية، چاپ پنجم.
العلامة المجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، وفات 111، چاپ بیروت، ناشر مؤسسة الوفاء، چاپ 1403 ه-
الصفار، محمد بن الحسن، بصائر الدرجات، وفات 290، با تعلیق: کوچه باغی، چاپ الاحمدی تهران، ناشر منشورات الاعلمی، سال چاپ 1404ه
قمی، علی ابن ابراهیم، تفسیر القمی، وفات 329، با تعلیق سید طیب موسوی، ناشر: مؤسسه دار الكتاب للطباعة والنشر، قم، چاپ سوم، سال چاپ 1404 ه-.
راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، وفات 573، تحقيق: مؤسسة الامام المهدی علیه السلام، چاپ العلمية قم، ناشر: مؤسسة الامام المهدى علیه السلام چاپ 1409 ه-.
الرضى، الشريف، خصائص الائمة علیهم السلام، وفات 406، تحقیق محمد هادی الامینی، ناشر: مجمع البحوث الاسلامية آستان قدس رضوی، سال چاپ 1406 ه-
وال كوف، زمین و آسمان، چاپ کتابخانه طهوری، مترجم: کاظم انصاری، سال چاپ 1341ش.
الصدوق، محمد بن علی بن حسین علل الشرایع، وفات 381، ناشر: منشورات المكتبة الحیدریه، چاپ نجف، سال چاپ 1385 ه-
الصدوق، محمد بن علی بن حسین، عیون اخبار الرضا علیه السلام وفات 381، تحقیق: شیخ حسین الاعلمی، چاپ بیروت، چاپخانه مؤسسه الاعلمی، ناشر: مؤسسه الاعلمی، سال چاپ 1404 ه-
القمى، الخزاز، كفاية الاثر، وفات 400، چاپخانه خیام قم، ناشر: بیدار، سال چاپ 1401 ه-
الصدوق، محمد بن علی بن حسین، اکمال الدین، وفات 381، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامية التابعة لجامعة المدرسين - قم، سال چاپ 1405 ه-
الحلى، حسن بن سلیمان، المحتضر، تحقیق سید علی اشرف، چاپ شریعت، ناشر: انتشارات المكتبة الحيدرية، سال چاپ 1424 ه-
شعر از شورانگیزترین آفریده های روح لطیف آدمی است که نه تنها برای بیان، بلکه برای القای احساس و درک به کار می رود این هنر کارآمد از این باب که دارای زبانی است شیرین و سازگار با طبع آدمی، در گویایی، رسایی و اثرگذاری گوی سبقت را از دیگر صنایع ادبی برده است. این واقعیت مربوط به لغت خاصّی نیست؛ بلکه تقریباً می توان گفت اصلی است حاکم بر جملگی لغات و زبان های روز جهان بنابراین، همان طور که در سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام توجّه به شعر و شاعران در راستای ترویج مفاهیم دینی و آموزه های مکتب وحی بازتابی قابل اعتنا یافته بر متولّیان و کارگزاران فرهنگی نیز بایسته است که به نحو احسن از این هنر متعالی در امر تبلیغ دین و اشاعه فرهنگ اهل بیت علیهم السلام به ویژه در میان قشر جوان بهره گیرند. البته لازم به ذکر است که متأسفانه در زمانه حاضر اشعار حاوی خُرافات بسیار دیده می شود و در پاره ای از سروده ها، خاستگاه برخی مطالب، روایات جَعْلی و ساختگی و حتّی در مواردی اسرائیلیّات است. شاید سرایندگان این گونه اشعار، همان کسانی باشند که در قرآن کریم از آنان چنین یاد شده است:
وَالشُّعَرَآءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ * أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِ ّ وَادٍ یَهِیمُونَ * وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لَا یَفْعَلُونَ (شعراء، 224-226). یعنی: شاعران را گمراهان پیروی می کنند. آیا ندیده ای که آنان در هر وادیی سرگردانند؟ و همانا ایشان بر زبان می آورند آن چه را انجام نمی دهند.
لذا مجلّه مکتب وحی با هدف ترویج فرهنگ اهل بیت علیهم السلام از شماره پیش بخشی را در مجلّه با عنوان «ادبیات و اهل بیت» گشوده و سعی دارد در این بخش اشعار و سروده هایی را که هم از نظر و هم از نظر محتوایی حداقل در سطحی قابل قبول قرار داشته باشند منتشر سازد. امید است که شاعران اهل بیت علیهم السلام با عین عنایت در آن بنگرند و از این پس اشعار خود را برای درج، به نشانی دفتر نشریّه ارسال دارند.
1...مناجات
2...عید غدیر، عید ولایت
3...يوم الترويه
4...خون بها
5...شکافنده علوم
6...تکیه گاه
7...کوی دوست
8...عطر بهشت
9...نور جمال امام هادی علیه السلام
10...درد فراق یار
11...نمی دانم کجایی
اگر روسیاهم اگر روسفیدم *** تو هستی پناهم تو هستی امیدم
همه از گنه شرمسارند امّا *** من از کثرت توبه خِجْلت کشیدم
تو آغوش خود را به رویم گشودی *** ولی من به دنبال شیطان دویدم
تو از من به جز جرم و عصْیان ندیدی *** من از تو به جز عفو و رحمت ندیدم
تو بیدار و من خفته در خواب غفلت *** تو هُشدار دادی و من آرمیدم
تو از مهر، ناز مرا می کشی *** من از جهل قهر تو را می خریدم
بیا بر گناهم بکش خط غُفران *** کَرَم کن که بر آخر خط رسیدم
«استاد سازگار»
پیام نور به لب های پیک وحی خداست *** بخوان سرود ولایت که عید اهل ولاست
غدیر آینه لا اله الّا هو *** غدیر آیت سُبحان ربّی الاعلی است
غدير عيد خدا عيد احمد عید علی است *** غدیر عید نیایش، غدیر عید دعاست
غدیر سیّد اعیاد و اشرف ایّام *** غدیر خوب تر از عید روزه و عید اضحی است
غدیر عید همه عُمر با علی بودن *** غدیر جشن نجات از عذاب روز جزاست
غدیر یک سند زنده، یک حقیقت محض *** غدیر خاطره ای جاودانه و زیباست
غدیر با همگان هم سخن ولی خاموش *** غدیر با همه کس آشنا ولی تنهاست
هنوز از دل تفتیده غدیر بلند *** صدای مَدح علی با بیان روح افزاست
هنوز خواجه لَولَاک را نداست بلند *** که هر که را که پیمبر منم علی مولاست
علی تمامی دین بغض او تمامی کفر *** على ولىّ خدا، خصم او عَدُوّ خداست
حدیث منزله را از نبی بگیر و به خلق *** بگو مخالف هارون مخالف موسی است
کَنَنده در خیبر بود وصی رسول *** نه آن که کرد فرار از جهاد عقل کجاست
کسی که گفت سلونی سزد وصایت را *** نه آن کس که به لولا به جهل خود گویاست
کسی که جای نبی خُفت وصیّ نبی است *** نه آن که راحتیِ جان خویشتن می خواست
چگونه قاتل زهرا امام خلق شود؟ *** مدینه مرده؟ شرف نیست؟ یا علی تنهاست
خدا گواست پی دشمن علی نروم *** حلال زاده رهش از حرامزاده جُداست
اگر قصیده میثم بود صد و ده بیت *** که در عدد صد و ده نام آن ولی خداست
فضائلی است علی را که گفتن هر یک *** نیازمند بیش از هزار قصیده غَرّاست
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین *** روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبه جدش به اشکی شست دست *** مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو «ذبح عظیم» *** بیش از این ها حرمت کوی منا دارد حسین
بُردن اهل حَرَم دستور بود و سِرّ غیب *** ور نه این بی حُرمتی ها کی روا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا *** با کدامین سرکند مشکل دو تا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم «شهریار» *** کاندر این گوشه، عزایی بی ریا دارد حسین
جان به مهر تو مبتلاست حسین *** دل به یاد تو کربلاست حسین
آفرینش بهای خون تو نیست *** ذات حق بر تو خونبهاست حسین
دردمندان هر دو عالَم را *** گرد زوّار تو دواست حسین
زیر بار غمت نه پشت زمین *** کمر آسمان دو تاست حسین
به تن پاره پاره ات سوگند *** که مَزار تو قلب ماست حسین
در صَف حَشر هر که را نِگَری *** پُرسد از دیگری کجاست حسین؟!
ای فروزان گهر پاک بقیع *** گل پرپرشده در خاک بقیع
با سلامت کنم آغاز کلام *** ای تو را ختم رسل گفته سلام
پنجمین حجّت و هفتم معصوم *** بِأبى أنْتَ که گشتی مسموم
تنت از درد و اَلَم کاسته شد *** تا که دین قامتش آراسته شد
ای ز آغاز طفولیّت خویش *** بوده از رنج و غم و درد پَریش
از عدو ظُلم و شرارت دیدی *** چون پدر رنج اسارت دیدی
خار در پا و رَسَن بر بازو *** رفته ای با اُسَرا در همه سو
کرده خون خاطرت ای شمع ولا *** محنت واقعه کرب و بلا
اثر زَهر به زین آلوده *** کرده اعضای تو را فرسوده
شیعه را دل ز عزایت شد داغ *** که بُوَد قبر تو بی شمع و چراغ
نزد آن طائفه زشت مَرام *** بوسه بر قبر شما هست حرام
با چنین ظلم و ستم از اعدا *** بهتر این است که قبر زهرا
مخفی از دیده ی دشمن گردید *** تا ز هر حادثه ایمن گردید
ای خیره کرده نور رخت مهر و ماه را *** جبریل بوسه می زند این بارگاه را
رو کرده ام به سوی تو یا ثامن الحجج *** بخشی مگر پناه من بی پناه را
دارم به پای، سلسله جهل و حرص و آز *** دارم به دست، نامه ی عمری گناه را
تسکین دهد نگاه تو هر دلْ شکسته را *** جبران کند گذشت تو هر اشتباه را
در هر بلا، ولای شما تکیه گاه ماست *** یا رب! از ما مگیر تو این تکیه گاه را
ای صفای کویت از هر لاله زاری بیشتر *** جوشش احسانت از هر چشمه ساری بیشتر
هر که والاتر به درگاهت بود افتاده تر *** می بَرَد خورشید این جا شرمساری بیشتر
خدمت این آستانم آبرو بخشیده است *** ور نه در این جا نِیَم خدمتگزاری بیشتر
در حریمت کرده ام جاروکشی را انتخاب *** بر نمی آید ز دست من چو کاری بیشتر
من شدم دربان و جارو می کشم صحنیْن را *** تا نشیند بر سر و رویم غباری بیشتر
با تو گویم چون «مؤیّد» راز دل زیرا تویی *** غمگسار عالَم از هر غمگساری بیشتر
مه ذی قعده شب یازدهم *** سرزد از شرق مه چاردهم
مرحبا نجمه که ماه آورده *** ماه خورشید پناه آورده
زاده حضرت صادق موسی *** باب حاجات خلایق موسى
همچو گل کودک نوزادش را *** خوب تر از همه اولادش را
در بغل گیرد و لبخند زند *** بوسه بر عارض فرزند زند
مَظْهَر و مُظْهر سرمد آمد *** عالِم آل محمّد آمد
ای خوش آن پاک دلی کز نزدیک *** گفت بر موسی جعفر تبریک
ای تراب قدمت عطر بهشت *** حق ازین خاک، گِل حور سرشت
آن بهشتی که بود بین دو کوه *** حرم توست به این فَرّ و شکوه
ای نگاهت چو نبی سلمان ساز *** چو علی مکتب تو انسان ساز
بر گدایان در رحمت وا کن *** سر خط خدمتشان امضا کن
از «مؤیّد» نظر لُطف مگیر *** از وی این عرض تحیّت بپذیر
امشب فزوده اند صفای مدینه را *** نور خدا گرفته فضای مدینه را
با جلوه های اَشْرَقَتِ الأرْضِ قُدسيان *** بستند چل چراغ سَمای مدینه را
آن گونه خرّم است که گویی گشوده اند *** بر هشت خُلد، پنجره های مدینه را
عُطر و گلاب لاله بدین گونه دلپذیر *** تغییر داده حال و هوای مدینه را
نور جمال حضرت هادی است که این چنین *** روشن چو روز کرده فضای مدینه را
ماهی دگر به محور خورشید مهر تافت *** تا روشنی دهد، همه جای مدینه را
آنسان که بود هجرت والای احمدی *** تاریخ ساز شهر و بنای مدینه را
گلبانگ شادی است به گوش فرشتگان *** فریاد مکه را و ندای مدینه را
کاین ماه جلوه ای از جمال محمّد است
ابنُ الرّضای دوّم آل محمد است
لُطف امام هادی و نور ولایتش *** ما را اسیر کرده به دام محبّتش
منّت خدای را که به ما کرده مرحمت *** توفیق برگزاری جشن ولادتش
تبریک باد بانوی کبری سمانه را *** کاین غنچه بر دمید ز گلزار عصمتش
این است آن امام که تقدیر ایزدی *** بعد از جواد داده مقام امامتش
این است آن امام که در بركة السباع *** شیران شوند رام و گزارند حرمتش
این است آن امام که از نقش پرده هم *** ایجاد شیر زنده کند حكم قدرتش
ماییم و دست و دامن تو حجّت خدا *** چون ناامید کس نشود از عنایتش
از لطف آن امام «مؤیِّد» مؤیَّد است
کو را نشانِ خدمت آل محمّد است
سوختم ز آتش هجرانِ تو ای یار بیا *** تا نکُشته است مرا طعنه ی اغیار بیا
من همه عمر تو را جستم و نایافته ام *** تو عنایت کن و یک لحظه به دیدار بیا
من که از کوی طبیبم نگرفتم خبری *** تو که دانی چه گذشته است به بیمار بیا
جان به تنگ آمده و این قفس کهنه به تن *** بهر آزادی این مرغ گرفتار بیا
يوسف فاطمه، عالَم همه مشتاق تواند *** رُخ برافروز و دَمی بر سر بازار بیا
با وجودی که همه محو تماشای تواند *** لحظه ای را به تماشای من زار بیا
در فراقت نه همین سوختم از اوّل عمر *** تا دم مرگ همین است مرا کار بیا
سخن آخر «میثم» سخن اوّل اوست
سوختم زآتش هجرانِ تو ای یار بیا
آفتابا بس که پیدایی نمی دانم کجایی *** دور از مایی و با مایی، نمی دانم کجایی
هر طرف رو آورم روی دل آرای تو بینم *** جلوه گر از بس به هر جایی، نمی دانم کجایی
گاه چون یونس به بحری گه چو عیسی در سپهری *** گاه چون موسی به سینایی، نمی دانم کجایی
هر کجا می خوانمت بر گوش جان آید صدایت *** پیش من با من هم آوایی، نمی دانم کجایی
کعبه ای یا کربلایی یا نجف یا کاظمینی *** یا کنار قبر زهرایی، نمی دانم کجایی
عبد را هجران مولا تلخ تر از زهر باشد *** من تو را عبدم تو مولایی، نمی دانم کجایی
مانده بر لب های قرآن همچنان نقش تبسم *** تا برای انتقام آیی، نمی دانم کجایی
پیش از خون جگر دائم به یادت دیده شوید *** تا بر او هم چهره بگشایی نمی دانم کجایی
عباس سعیدی
مقدّمه
ادّعای ارتقا تا مقام الوهیّت
حُلول و اتّحاد
ادّعای معرفت به کُنْه ذات باری
ادّعای رؤیت ظاهری خدای متعال
تحريف حدیث سفینه نوح
تبرئه اَشقَى الأشقياء (= ابن ملجم مرادی)
تجلیل از اشقیاء
اسائه ادب به ساحت حضرت جناب ابو طالب علیه السلام
نگارنده در نوشتار حاضر، پس از بیان مقدّمه ای در باب اوضاع جامعه اسلامی پس از رحلت پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و اله، که متأسفانه موجب گردید مسیر امامت و پیشوایی امّت به کژی و انحراف کشانده شود، شرح می دهد که چگونه مخالفان، مبارزه سختی را در زمینه های فرهنگی، اقتصادی ، سیاسی، نظامی و اجتماعی علیه اهل بیت پیامبر علیهم السلام و در رأس ایشان امام علی علیه السلام آغاز کردند. وی با طرح این پرسش که چطور شد پس از مدت کوتاهی، سرسخت ترین، کینه توزترین و سابقه دارترین دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله، یعنی خاندان بنی امیه در سرزمین شام که آبادترین مناطق اسلامی در آن روزگار به شمار می رفت به قدرت سیاسی و اجتماعی می رسند؟ اهل بصیرت را به تأمّل وا می دارد.
نگارنده در ادامه به بیان برخی از اقدامات ناروای معاویه خصوصاً در تقابل با امیرمؤمنان علیه السلام و شیعیان خاص آن حضرت می پردازد؛ از جمله مهمترین آن ها را جعل و ساختن روایاتی در ردّ فضایل و مناقب علی علیه السلام که در قرآن و احادیث نبوی بر آن تصریح شده تشکیک در آن ها و نیز وضع روایاتی در فضیلت سازی برای خلفاء ذکر می کند. معاویه برای این کار، هیأتی را مأمور کرد و مقرّری کلانی برای آن در نظر گرفت. نگارنده در ادامه از جلال الدّین محمد بلخی رومی معروف به مولوی که یکی از بزرگان صوفیّه به شمار می آید، به عنوان شخصیتی یاد کرده که در موارد متعدّدی تحت تأثیر همین فرهنگ قرار گرفته و در برخی از سروده های خود مطالب ناروایی را آورده است. وی عمده مطالب نوشتار حاضر را به شرح و بیان این مطالب ناروا که عمدتاً در مثنوی معنوی آمده اختصاص داده است.
کلیدواژه ها: کتابت حدیث، نقل حدیث، جعل حدیث، تحریف، معاویه، مولوی، مثنوی، شریعت، طریقت، حقیقت، حُلول، اتّحاد، حديث سفینه نوح، اَشقى الاشقیاء، حضرت ابی طالب (مظلوم تاریخ حضرت ابی طالب). در این نوشتار مأخذ، مثنوی طبع کلاله خاور می باشد.
بر جملگی اهل فضل، روشن و مسلَّم است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شرط نجات و مصونیّت از گمراهی را، چنگ زدن به قرآن و عترت قرار داده است؛ امّا به رغم فرمان مؤکد الاهی و ابلاغ پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد امامت پیشوایی بلافصل حضرت علی علیه السلام (در همایش غدیر خم) و فرزندان معصوم آن بزرگوار و دلائل و اشارات دیگر از قرآن و احادیث معتبر و نیز ادلّه عقلی در این مورد، با کمال تأسّف پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مسیر امامت و پیشوایی امّت به کژی و انحراف سوق داده شد و در پی آن، مخالفان، مبارزه سختی را در تمام زمینه های فرهنگی، سیاسی، نظامی و اقتصادی علیه اهل بیت پیامبر علیهم السلام و در رأس آنان حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام آغاز کردند.
از جهت فرهنگی، با جلوگیری از کتابت و نقل حدیث خصوص احادیثی که در منقبت و فضیلت اهل بیت گرامی رسول خدا صلی الله علیه و اله و نکوهش دشمنان ایشان از لسان مبارک پیامبر صادر گردیده اُمّت را از رجوع به «راسِخان در علم (= استواران در دانش)» و شارحان و مفسّران واقعی کلام خدا بازداشته و به سوی نااهلان سوق دادند.
از جهت سیاسی و نظامی نیز کوشیدند تا با خاندان بنی امیّه ائتلاف کنند. چکیده آن که، انحراف در امامت، به انحراف و لغزش در جملگی ابعاد اعتقادی، احکام عملی و مسائل سیاسی، اجتماعی و.... منجر گردید و تبعات سوء آن تا آن جا ادامه یافت که باید گفت هنوز هم جهان بشریّت به طور عام و جهان اسلام به طور ویژه، از پیامدها و دستاوردهای شوم آن رنج می برد.
راستی شگفت انگیز است که چگونه بعد از گذشت مدّت کوتاهی از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، سرسخت ترین، سابقه دارترین و کینه توزترین دشمنان آن حضرت یعنی خاندان بنی امیّه در سرزمین شام که از آبادترین مناطق اسلامی در آن روزگار به شمار می رفت به قدرت سیاسی و اجتماعی می رسند (1)و اهل بیت گرامی پیامبر علیهم السلام و در رأس ایشان حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام با آن همه کمالات و فضایل در کُنج عزلت و انزوا و مظلومیّت مطلق قرار می گیرند؟!
آیا خُلَفا از پیشینه و سوابق سوء معاویه اطلاعی نداشتند؟ همو که بعد از فتح مکه در سال هشتم هجری پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله پدرش را به خاطر رفتار منافقانه اش در تظاهر به اسلام آوردن سخت نکوهش کرد (2)و همو که در اواخر عمرش سوگند یاد کرد که تا نام و یاد پیامبر صلی الله علیه و آله را به خاک نسپارد، آرام نخواهد گرفت! (3)و خلاصه همو که همیشه مورد لعنت خدا (4)و رسول او و اولیای الاهی بوده است.
از اقدامات ناروای معاویه، تحریف روایات رسول خدا صلی الله علیه و از آن نکوهیده تر، جَعل و ساختن روایاتی به نام رسول مکرَّم اسلام صلی الله علیه و آله و گماردن هیأتی از جانب خود فقط برای این کار بوده است. در روزگار سلطه معاویه بر تمامی مناطق اسلامی به خصوص منطقه شامات، این اَحادیث تحریف شده یا جَعْلی، طی بخشنامه هایی از جانب وی، در سرتاسر بلاد اسلامی منتشر گردید. (5)
اساساً معاویه در چهار مرحله چهار بخشنامه برای کلیه استانداران و فرمانداران مناطق بسیار وسیع و پهناور تحت سلطه خود ارسال کرد و جهت انجام و اِعمال آن ها خشن ترین روش ها را به کار گرفت. برخی از مواد این بخش نامه ها عبارت است از:
قطع حقوق و مستمریّ شیعیان حضرت علی علیه السلام از بیت المال و عدم پذیرش گواهی آنان در محاکم قضایی و اعلام عدم دفاع و حمایت از شیعیان امام علی علیه السلام که مورد هرگونه ظلم و ستم قرار می گیرند.
جَعْل حدیث در ذکر مَناقب و فضایل عثمان، و پس از مدّتی فرمان به جَعْل حدیث در فضایل دو خلیفه دیگر.
فرمان قتل و کشتار شیعیان امام علی علیه السلام که حاضر به سَبّ (دشنام دادن) و لَعْن (نفرین) آن حضرت نباشند.
و خلاصه پس از مدّتی، جهت تشکیک در فضیلت ها و مناقب حضرت علی علیه السلام و اهل بیت گرامی پیامبر علیهم السلام شد که در آیات قرآن و احادیث معتبر بر آن تصریح گردیده، فرمان داد تا در ردّ این باور عمومی،
1) برای اطّلاع در این باره، ر.ك: طبری، محمد بن جریر، تاريخ الامم و الملوک، ج 2، ص 449؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابة في تمييز الصحابة، ج 3، ص 433؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج3، ص1416. برای اطلاع از دودمان معاویه و اقدامات ناروای او نسبت به عالَم اسلام، رك: امینی، عبد الحسين، الغدیر، ج 10، ص 134 و عسکری، مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 3 (دوران معاویه).
2) ر.ك: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 102؛ ابن جوزی، عبدالرّحمن، تذكرة الخواصّ، ص 115.
3) ر.ك: ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 463 (چاپ قدیم)؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3، ص 453.
4) از جمله لعن معاویه در زیارت عاشورا تصریح گردیده است. محدّث نوری (رحمه الله علیه) گوید: زیارت عاشورا از سنخ سایر زیارات نیست، که به ظاهر انشاء و املای معصو می باشد، هر چند که از قلوب مطهره معصومین علیهم السلام جز آن چه از عالم بالا برسد، بیرون نیاید. بلکه از سنخ احادیث قدسیّه است. بنابراین، لعن معاویه در زیارت عاشورا در واقع لعن از جانب خدای متعال است.
5) روزی ابوسفیان بر مرکبی سوار بود؛ معاویه عنان مرکب را در دست داشت و برادرش یزید بن ابی سفیان مرکب را میراند. چون چشم رسول خدا به آن ها افتاد فرمودند: لَعَنَ اللَّهُ الرَّاكِبَ وَ الْقَائِدَ وَ السَّائِقَ یعنی: خدا لعنت کناد سواره و جلودار و راننده را (برای اطلاع از این ماجرا، بنگرید به وقعة صفّین، ص 220).
احادیثی را جعل کنند و سرانجام درباره کسانی که حتّی احتمال می رود شیعه ابوتراب (علی علیه السلام) باشند، پر دستور قتل صادر کرد. (1)
خطیبان، نویسندگان، محدّثان و مفسّران عامّه، این احادیثِ جَعْلی یا تحریف شده را بر فراز منبرها گفتند و در آثار خود مکتوب ساختند و نشانه های این خیانت فرهنگیِ امویان، در آثار و تألیفات مکتب خلفا فراوان به چشم می خورد.
متأسفانه جلال الدّین بلخی رومی که یکی از بزرگان متصوّفه به شمار می آید، در موارد متعدّدی از سروده های خود مطالب ناروایی را آورده که بی تاثیر از این فرهنگ نبوده است. البتّه حقیقت این است که سروده های مولوی (چه مثنوی و چه غزلیّات) و نیز آثار منثور وی، محتوی حکایات و اشعار ادیبانه و جذابی می باشند، اما مهارت و نبوغ این شاعر در سرودن ابیات دلنشین و به کار گرفتن تمثیل های نغز و سایر آرایه های ادبی، گاه حجابی می شود و حقیقت را بر چشم بصیرت خواننده می پوشاند. حضرت علی علیه السلام فرموده اند إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ. (2)
یعنی: همانا دین خدا با اشخاص شناخته نمی شود؛ بلکه با ملاک حق و حقیقت شناخته می شود؛ پس حقیقت را بشناس تا سپس اهل حقیقت را بشناسی.
در توضیح این فرمایش معصوم باید گفت که حقّ و باطل با درجه عظمت شهرت و محبوبیّت افراد شناخته نمی شود؛ بلکه باید خود حق و باطل را شناخت تا سپس به کمک آن، پیروان حق و باطل شناسایی شوند. این کلام، جایگاهی بس عظیم و منزلتی بس رفیع در حکمت دارد. دکتر طه حسین، نویسنده معروف مصری می نویسد: «بعد از کلام وحی، هیچ کس سخنی به این عظمت نگفته است».
نکته دیگری که در نقد سروده های مولوی به خصوص مثنوی باید یادآور شد این است که وی علاوه بر لغزش های برگرفته از مکتب خلفا، در مواردی نیز، به شدت تحت تأثیر اندیشه ها و مرام صوفیانه خود قرار گرفته است و اظهارات و دعاوی بزرگان این فرقه را با سروده های دلنشین و زیبا به تصویر کشیده و گاهی نیز خودش مطالبی بر آن ها افزوده است. (3)همچنین در مواردی به جعل داستان ها یا موضوعاتی پرداخته و متأسّفانه آن ها را به خدای عزّوجّل و پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام نسبت داده است. جَعْل داستان های رَکیک و مُستَهجَن و خلاف اخلاق و اشاره به آیات قرآن در خلال این داستان های ضد اخلاقی از نمونه های بارز دیگر لغزش های مولوی می باشد و این در حالی است که وی در آغاز کتاب مثنوی، آن را تا حدّ کتاب خدا مورد تجلیل و تکریم قرار داده است. (4)
1) ر.ك: ابن ابی الحدید، همان، ج 3، ص16-15 (چاپ قدیم) و ج 11، ص 46-44 (چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم)؛ ابن نديم، الفهرست، ص 90؛ عسکری، مرتضی، نقش ائمه در احیاء دین، ج 6، ص 10.
2) ر.ك: بحار الانوار، ج 39، ص 240.
3) مانند داستان «عزم کعبه بایزید» و داستان «موسی و شبان» و نیز تحريف حديث متواتر سفينه.
4) مولوی در آغاز مثنوی، اثر خویش را این چنین به خواننده معرّفی می كند: هذا كتاب المثنوى المعنوى و هو اُصولُ اُصولِ اُصولِ الْدّین، فی کَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْیَقین و هو فقهُ الله الاكبر... و شرع الله الازهر و برهان الله الاظهَر؛ مَثَلُ نورِهِ كَمِشْكوةٍ فِيهَا مِصْبَاحِ .... وَ هُوَ كَنيل مصر شَرَابٌ لِلصَّابِرِينَ وَ حَسْرَةٌ عَلَى آلِ فِرْعَوْنَ وَ الْكَافِرِينَ كَمَا قَالَ: ُيضلّ به كثيراً و يهدى به كثيراً .... لا يَمَسُّهُ إلّا المطهّرون لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه و الله يرصده و يرقبه و هو خير حافظاً و هو أرحمُ الرَّاحِمينَ».
#### الف توحید در مثنوی)##### 1- ادّعای ارتقای اولیاء تا مقام اَلوهیّتمولوی معتقد است که چون سالک طبق نسخه شریعت با ارشاد و هدایت یک ولی کامل در وادی طریقت گام نهد و به سیر و سلوک و تهذیب نفس همّت گمارد سرانجام واصل به حقیقت و فانی در حق گشته و از شریعت و طریقت بی نیاز می گردد. خلاصه بیان مولوی در مقدمه دفتر پنجم مثنوی چنین است:«... شریعت همچو شمع است ره می نُماید و بی آن که شمع به دست آوری، راه رفته نشود و چون در ره آمدی، آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است و از این رو گفته اند: ﴿لَوْ ظَهَرَتِ الحَقايِقُ بَطَلَتِ الشَّرايِعُ. (1)و نیز می گوید: «یا مثال شریعت همچو علم طب آموختن است و طریقت پرهیز کردن به موجب طب و داروها خوردن و حقیت صحت یافتن ابدی و از آن هر دو فارغ شدن...». (2) او در مورد برداشته شدن تکالیف از کسانی که به اصطلاح صوفیه به حق واصل شده اند می سراید:
شرع بهر زندگان و اغنیاست *** شرع بر اصحاب گورستان کجاست؟! (3)
امّا يك مسلمان چگونه این دعاوی باطل را می پذیرد؟ در حالی که رسول خدا امیرمؤمنان و سایر ائمه علیهم السلام تا آخرین لحظات حیات خود به عبادات اشتغال داشتند. امیر مؤمنان علی علیه السلام در حال نماز به شهادت رسید. امام حسین علیه السلام از دشمن می خواهد يك شب به او مهلت دهد و آن بزرگوار شب عاشورا را به عبادت و راز و نیاز با حق تعالی می گذراند. در قرآن کریم از زبان حضرت عیسی علیه السلام چنین آمده است: وَ اَوْصانى بِالصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ مادُمْتُ حَيّا (مریم، 32) یعنی: و حق تعالی مرا تا زنده ام سفارش فرمود به انجام نماز و پرداخت زکات.
آن گروهی کز فقیری بی بَرَند *** صد جهت زان مردگان فانی ترند
مرده از یکسوست فانی در گزند *** صوفیان از صد جهت فانی شدند (4)
برای مثال، مولوی اعتقاد دارد منصور حلّاج در اثر تزکیه و تهذیب نفس و پیمودن طریق حق از واصلان بوده و اظهار «أنا الحق» او، رحمت و رستگاری به شمار می رود؛ در حالی که فردی مثل فرعون چون مسیر طریقت با استفاده از نسخه شریعت را طی ننموده بود، اظهار «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی» و به قول مولوی «اَنا اَلْحَقْ» پستی و لعنت بوده است.
1) يعنی: چون حقایق آشکار گردد، شریعت ها (= احکام و اعمال عبادی) باطل می شود.
2) این اظهارات مولوی و پذیرفتن تلویحی لَوْ ظَهَرتِ الْحَقائق بَطَلَتِ الشَّرايعُ و آن چه وی در ابیات دیگر خود در این مورد بیان کرده ظاهراً دلالت دارد که معتقد است مثلاً همان طور که بیمار پس از حصول بهبودی دیگر نیازی به نسخه طبیب و استعمال دارو ندارد، واصل به حقیقت هم نیازی به شریعت و طریقت ندارد. اوست واصل به حق و فانی در حقیقت!
3) مولوی در این ابیات بیان می دارد که احکام شرع مخصوص زندگان و اغنیاست (مثل نماز و روزه و غیره که برای زندگان است و حج و زکات که برای اغنیاست) نه مردگان. به عبارت دیگر، مردگان از انجام تکالیف معاف اند تا چه رسد به صوفیان که از صد جهت از مردگان فانی ترند. به عبارتی دیگر، این گروه از انجام امور شریعت به طریق اولی معاف خواهند بود.
4) ر.ك: مثنوی دفتر ششم ص 375، سطر 21 و 20.
آن اَنَا بی وقت گفتن لعنت است *** وین اَنَا در وقت گفتن رحمت است
آن اَنَا منصور، رحمت شد يقين *** و آن اَنَا فرعون، لعنت شد ببین (1)
و در جایی دیگر سروده است:
بود اَنَا الحَق در لب منصور نور *** بود اَنَا الله در لب فرعون زور (2)
و نیز سروده است:
گفت فرعونی اَنَا الحق گشت پست *** گفت منصوري اَنَا الحقّ و بِرَست
آن اَنَا را لعنت الله در عقب *** وین اَنَا را رحمت الله ای مُحِبّ (3)
همان طور که ملاحظه می شود، مولوی همان ادّعاى فرعونى «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی» را از طرف حلّاج رحمت، نور و رستگاری می داند.
مولوی در مثنوی سروده است:
ناقه صالح به صورت بُد شتر *** پی بریدندش ز جهل آن قوم مُرّ
حق از آن پیوست با جسمی نهان *** تاش آزارند و به بینند امتحان
زان تعلُّق كرد با جسمش إله *** تا که گردد جمله عالَم را پناه (4)
همان طور که ملاحظه می شود، در این ابیات سخن از حلول ذات اقدس احدیَّت در ناقه حضرت صالح علیه السلام مطرح گردیده که بُطلان آن روشن و آشکار است.
به پندار مولوی، عجز از ادراک ماهیّت حقایق، برای عَوام است نه انسان های تکامل یافته؛ نزد محرمان
عَجْز از اِدراک ماهیّت عمو *** حالت عامه بود دریاب تو
زان که ماهیّات و سرّ و سرّ آن *** پیش چشم کامِلان باشد عیان
در وجود از سرّ حق و ذات او*** دورتر از وَهْم و استبصار کو؟
چون که آن مخفی نماند از محرمان *** ذات وصفی چیست کان مانَد نهان؟
عقل بحثی گوید این دور است و گو *** بی ز تأویلی محالی کم شنو
قطب گوید مر تو را ای سست حال *** آن چه فوق حال توست آید محال (5)
چگونه ممکن است این اظهارات را پذیرفت، در صورتی که خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:
وَ ما قَدَروُ الله حَقَّ قَدرِهِ. (6) یعنی: و نشناختند خدا را آن گونه که سزاوار او بود!
وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً. (1) یعنی: علم هیچ کس به او احاطه پیدا نخواهد کرد.
و رسول گرامی نیز می فرماید:
مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ. (2) یعنی: نشناختیم تو را آن گونه که سزاوار شناخت تو بود.
خواننده گرامی عنایت داشته باشد که این سخن از دهان برترین آفریده خدای یکتا حضرت محمد مصطفی صلى الله عليه و سلم بیرون آمده است. او که در مورد شناخت پروردگار چنین بگوید پس ما چه باید بگوییم؟
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز می فرمایند:
الَّذِي لاَ يُدْركُهُ بُعْدُ الهِمَمِ، وَلاَ يَنَالُهُ غَوْصُ الفِطَنِ، الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ .... (3) یعنی: آن خدایی که همّت ها هر اندازه دور پروازی کنند، او را درک نمی کنند و زیرکی ها هر اندازه در ژرفای دریای اندیشه فرو روند، به او نائل نمی شوند؛ خدایی که صفتش را نهایتی نیست...
مولوی به استناد حدیث مقطوع خَلَقَ اللهُ آدَمَ عَلَی صُورَتِهِ، (4)سروده است:
خلق ما بر صورت خود کرد حق *** وصف ما از وصف او گیرد سَبَق (5)
متأسفانه این حدیث به صورت مقطوع و ناقص در مجموعه های مهم حدیثی اهل سنّت نقل شده؛ در حالی که طبق روایتی چنین است:
عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا عَلَیْهِ السَّلامُ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ إنَّ النَّاسَ یَرْوُونَ أنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ قَالَ: إنَّ اللهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَی صُورَتِهِ، فَقَالَ: قَاتَلَهُمُ اللهُ لَقَدْ حَذَفُوا أوَّلَ الْحَدِیثِ؛ إنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مَرَّ بِرَجُلَیْنِ یَتَسَابَّانِ، فَسَمِعَ أحَدَهُمَا یَقُولُ لِصَاحِبِهِ: قَبَّحَ اللهُ وَجْهَکَ وَ وَجْهَ مَنْ یُشْبِهُکَ، فَقَالَ: یَا عَبْدَاللهِ لَا تَقُلْ هَذَا لِأخِیکَ، فَإنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ آدَمَ عَلَی صُورَتِهِ. (6) یعنی: حسین بن خالد گفت به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله! مردم روایت می کنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: خدا آدم را به صورت خود آفریده است. آن حضرت فرمودند: خدا آنان را بکشد اول حدیث را حذف کرده اند. همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله به دو مرد گذشتند که به یکدیگر دشنام می دادند، شنیدند یکی به دیگری می گوید: خدا روی تو و روی هر که را که به تو شباهت دارد زشت گرداند! رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به آن شخص فرمودند: ای بنده خدا! به برادرت چنین مگو، زیرا خدای متعال آدم را به صورت او آفریده است.
بنابراین، با حذف اوّل حدیث چنین القا کرده اند که مرجع ضمیر در «صورته» خدای متعال است، در حالی کبار که چنین نیست و مقصود همان شخصی است که مورد شتم قرار گرفته است.
اکنون به ادّعای مولوی در باب رؤیت صوری و مادی خدا اشاره می کنیم؛ وی سروده است:
گفت پیغمبر که جنّت از إله *** گر همی خواهی ز کس چیزی مخواه
چون نخواهی من کفیلم مر تو را *** جنَّت المأوای و دیدار خدا (1)
شاهد بر این معنا اظهارات مولوی در مواردی دیگر نظیر داستان ساختگی شیخ محمّد سرْرَزی است که در این داستان علاوه بر ادّعای مکالمه مستقیم شیخ محمّد با خدای متعال مدَّعی است که خدای متعال ضمن مکالمه با شیخ محمّد، رؤیت مادی و صوری خود را نفی نفرموده بلکه حتّی اثبات نیز کرده است؛ منتهی هنوز شیخ محمّد را واجد آن مقام نمی داند. (2)
تا دو سال این کار کرد آن مرد کار *** بعد از آن امر آمدش از کردگار
بعد از این می ده ولی از کس مخواه *** ما بدادیمت ز غیب این دستگاه
هر که خواهد از تو از يك تا هزار *** دست در زیر حصیرت کن برآر
هین ز گنج رحمت بی مر بده *** در کف تو خاک گردی زر بده
آیا این اظهارات تهمت به مقام ربوبی نیست؟! وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللهِ کَذِباً. آیا بیان این مطالب، ترویج همان شریعتی است که پیامبرش فرمودند: ملعون است هر که بار معیشت خود را بر دوش دیگر مردم گذارد.
زاهدی در غَزْنی از دانش مَزی *** بُد محمد نام و کنیت سَررَزی
بود افطارش سر رز هر شبی *** هفت سال او دائم اندر مطلبی
بس عجایب دید از شاه وجود *** لیک مقصودش جمال شاه بود
بر سر کُه رفت آن از خویش سیر *** گفت بنما یا فُتادم من به زیر
گفت نامد مهلت آن مَكْرُمَت *** ور فرو افتی، نمیری نکشمت
او فرو افکند خود را از وداد *** در میان عمق آبی اوفتاد
گفت ای دانای رازم مو به مو *** چه کنم در شهر خدمت گوی تو
گفت خدمت آن که بهر ذلّ نفس *** خویش را سازی تو چون عبّاس دبس
مدتی از اغنیا زر می ستان *** پس به درویشان مسکین می رسان
بس سؤال و بس جواب و ماجرا *** بُد میان زاهد و ربّ الوری (3)
1) ر.ك: مثنوی، دفتر ششم، ص 357، سطر چهار و پنج.
2) در این داستان جعلی مولوی مدعی است که خدا به شیخ محمد فرموده مدت دو سال همچون گدای سمجی به نام عباس دبس (یا دوس) به گدایی بپردازد (یعنی امر به منکر!!) و شیخ محمد بعد از دو سال گدایی به چنان مقام و منزلتی رسید که به اذن الاهی خاك در دستش زر می گردید.
3) ر.ك: همان دفتر پنجم، ص 324، سطور بیست و نهم تا سی و هفتم.
همچنین در جای دیگر گوید:
این جهان گوید که تو رهشان نما *** وان جهان گوید که تو مَهشان نما (1)
مصراع دوّم این بیت اشاره است به حديث مجعول: «... إِنَّكُم سَتَرونَ رَبَّكُم كَمَا تَرَونَ هَذَا الْقَمَرَ لاَ تُضَامُونَ فِی رُؤْیَتِهِ...». (2)بطلان این ادعا از بدیهیّات است.
حضرت امام رضا علیه السلام با دلایل قاطع قرآنی و شیواترین روش، این عقیده انحرافی را ابطال فرموده اند (3)و از لحن سخن آن حضرت غضب امام نسبت به چنین افترائاتی به ساحت قُدس ربوبی کاملاً احساس می شود. (4)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث متواتر سفینه، اهل بیت خود را به کشتی نوح تشبیه فرموده، شرط نجات و هدایت را پیروی از آن ذوات مقدسه و سرپیچی از دستورات ایشان را موجب هلاکت ابدی عنوان فرموده اند:
إِنَّ مَثَلَ أَهْلِ بَیْتِی فِی أُمَّتِی کَمَثَلِ سَفِینَةِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ. (5) یعنی: همانا مَثَل اهل بیت من درمیان امّتم همانند کشتی نوح است هر که به آن درآید، نجات یابد و هر که تخلّف ورزد غرق شود.
این حدیث، در حد تواتر معنوی در منابع مهم شیعه و اهل سنت نقل گردیده است. ولی مولوی چنین سروده است:
بهر این فرمود پیغمبر که من *** همچو کشتی ام به طوفان زَمَن
ما و اصحابیم چون کشتی نوح *** هر که دست اندر زند یابد فتوح (6)
و به این ترتیب، حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را تحریف کرده؛ زیرا به جای کلمه «اهل بیت»، واژه «اصحاب» را گذاشته است و البته که این کار از شخصی چون مولوی قابل گذشت نیست. هرگز پیامبر صلی الله علیه و آله اصحاب خود را به کشتی نوح تشبیه نفرموده است. دکتر بدیع الزّمان فروزانفر نیز در کتاب احادیث مثنوی (ص 111) مأخذ حدیث را از مصادر اهل سنَّت نقل کرده و در هیچ یک از این منابع، کلمه «اصحاب» نیامده؛ بلکه عباراتی نظیر: «مَثَل اهل بیتی»، «مَثَل عترتی» و «مَثَلی» آمده است. ظاهراً این تحریف را خود مولوی مرتکب شده است؛ هر چند که اگر از جای دیگر هم اقتباس کرده، خطای بزرگی را در نقل آن انجام داده است؛ زیرا بطلان آن برای هر کس که آگاهی اندکی هم از شخصیت اصحاب و اعمال آن ها داشته باشند، روشن است تا چه رسد به شخصی مانند مولوی با آن همه ادّعاهای شگفت انگیز از جانب خودش و پیروان او. مگر مولوی درباره عظمت فهم و درک خودش و عدم آگاهی دیگران گاهی نمی گوید:
آن چه می گویم به قدر فهم توست *** مُردَم اندر حسرت فهم درست (7)
1) همان، ص 354، سطر 21.
2) ر.ك: بخارى، ج 1، باب فضیلت نماز عصر و ج 6، تفسیر سوره ق و ج 9، کتاب توحید؛ مسلم بن حجاج نیشابوری، الصحيح، ج 2، باب فضیلت نمازهای صبح و عصر.
3) ر.ك: الكافى، كتاب توحيد، باب فى ابطال الرؤية، حديث شماره 2، و نیز خطبه جوامع توحید نهج البلاغه.
4) مراجعه شود به ابطال الرؤیه کتاب شریف کافی
5) برای اطّلاع از برخی منابع اهل سنّت که همین حدیث را با اندک تفاوت واژگانی گزارش کرده اند، ر.ك: حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 343 و ج 3، ص 150؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 168؛ ابو نعیم اصفهانی، حلیة الاولیاء، ج 4، ص306؛ طبری، محب الدین، ذخائر العقبی، ص 20؛ متقی هندی، کنز العمال، ج 6، ص216. علّامه میر حامد حسین در کتاب شریف عبقات الانوار این حدیث را از نود تن از عالمان و دانشمندان اهل سنت نقل کرده است.
6) ر.ك: مثنوی، دفتر چهارم، ص 225، سطر ششم.
7) ر.ک: همان دفتر سوم ص 170، سطر 38.
از آن بالاتر، مگر مولوی در مقدمه مثنوی، کتاب خود را تا حد قرآن کریم ستایش نکرده است؟! مگر او مدّعی نیست همان گونه که باطل در قرآن راه ندارد در کتاب مثنوی نیز هیچ باطلی راه ندارد؟!
مراجعه به آیات قرآن و احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله در منابع شیعه و اهل سنّت و نیز واقعیّات مسلّم تاریخی این حقیقت را ثابت می کند که برخی از اصحاب پیامبر، افرادی ناصالح بوده و فساد، تبهکاری و نفاق آن ها قطعی بوده است. خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:
وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ ۖ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ ۖ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ ۖ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ .... (1) در میان بادیه نشینانی که اطراف شمایند و نیز در میان اهالی مدینه، منافقانی هستند که در نفاق و دورویی به قدری ورزیده اند که تو [ای رسول ما] آن ها را [با وسایل عادی و بدون مدد گرفتن از امدادهای غیبی] نمی شناسی، این ما هستیم که آنان را می شناسیم.
درباره انحراف و ارتداد برخی از صحابه، گزارش های بسیاری (حتی در کتب مهم اهل سنت) نقل شده است. از جمله این روایت، پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند: «گروهی از اصحاب من به روز قیامت در حوض کوثر بر من وارد می شوند. وقتی آن ها را شناختم، ناگهان آن ها را از من جدا نموده و دور می کنند. من می گویم خدایا! اصحابم، اصحابم خطاب می آید: تو نمی دانی که اینان بعد از تو چه بدعت ها در دین پدید آوردند؟! اینان بعد از تو به آیینِ پیشینیان کافر و بت پرست خودشان بازگشتند».
در باب واقعیّات تاریخی به سبب این که مجالی وسیع در اختیار نداریم تنها به ذکر چند مورد، آن هم به اشاره می پردازیم.
1- پس از واقعه عظیم غدیرخم (و به نظر اهل سنت هنگام بازگشت از جنگ تبوک]، برخی از همین اصحاب! تصمیم گرفتند شتر پیامبر را هنگام عبور از گردنه، رَم دهند تا در نتیجه آن حضرت به داخل درّه سقوط کرده و کشته شوند.
2- برخی از اصحاب به ماریه قبطیّه، بانوی پارسا و همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله تهمتی ناروا زدند و خدای متعال در سوره مبارکه نور (آیه یازدهم)، این بانوی پاکدامن را تبرئه می فرماید. (داستان اِفک).
3- یکی از اصحاب، جسارت و گستاخی را تا آن جا رساند که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله در لحظات حسّاس و سرنوشت ساز پایان عمر شریف خود اراده فرمودند موضوع امامت و خلافت بلافصل حضرت علی علیه السلام را با مکتوب کردن مؤكّد فرمایند و مانع از گمراهی ابدی امّت شوند، آن صحابی با ایجاد جار و جنجال از این کار بسیار مهم جلوگیری کرد و حتی گفت که پیامبر هَذْیان می گوید! (2)
مولوی در مثنوی (1)، داستانی جَعْلی از حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل می کند که خلاصه آن چنین است: پیامبر از طریق وحی به ابن ملجم خبر دادند که تو قاتل حضرت علی علیه السلام خواهی بود. ابن ملجم به حضرت على علیه السلام عرض می کند که مرا بکش تا چنین منکری از من صادر نشود. مولوی سپس مدّعی است که حضرت علی علیه السلام به ابن ملجم می فرماید:
یک سرِ مو از تو نَتواند بُرید *** چون قلم بر تو چنین خطی کشید (2)
و من هیچ گونه کینه ای از تو به دل ندارم زیرا این قتل را از ناحیه تو نمی دانم. تو تنها وسیله و آلت فعل هستی و فاعل خداست و من چگونه آلت فعل را (که فاقد اختیار است) مورد قدح و طعنه قرار دهم؟! (3)
هیچ بُغْضی نیست در جانم ز تو *** زان که این را من نمی دانم ز تو
آلت حقّی تو، فاعل دست حَقّ *** چون زنم بر آلت حق طعن و دَقّ (4)
همان طور که ملاحظه می شود، مولوی در این ابیات ابن ملجم را آلت فعل و فاقد اختیار و خدا را فاعل فعل معرّفی کرده و لذا ابن ملجم از نظر مولوی هیچ جرمی مرتکب نشده است!
آیا این اظهارات، در جهت تبرئه و گستاخ کردن جنایت کاران نیست؟! اگر ابن ملجم تبرئه شود، چه دلیلی وجود دارد که پس از آن یزید، شمر، حَجّاج و سایر جنایت کاران تبرئه نشوند؟! مولوی حتّی درباره فرزند حضرت نوح علیه السلام مدّعی است که حکم اَزَلی حق بر انحراف کنعان پسر نوح جاری گردیده بود و این مُهر و حكم الاهي مانع از تأثیر موعظه و نصیحت حضرت نوح علیه السلام که امری است حادث بوده است!
گوش کنعان کی پذیرد این کلام *** که بر او مُهر خدای است و ختام
کی گُزارَد موعظه بر مهر حَقّ *** کی بگرداند حَدَث حُكم سَبَق (5)
مولوی در جای دیگر در مورد به اصطلاح عدم اختیار مجرمان و در نتیجه تبرئه ایشان چنین می سراید:
گر نفرمودی قصاصی بر جُنات *** یا نگفتی في القصاص آمد حيات
خود که را زَهره بُدی تا او ز خود *** بر اسیر حکم حق تیغی زند
زان که داند هر که چشمش را گشود *** كان کُشنده سُخره تقدیر بود
هر که را آن حکم بر سرآمدی *** بر سر فرزند خود تیغی زدی
رو بترس و طعنه کم زن بر بدان *** پیش دام حکم عجز خود بدان
پیش حکم حق بِنِه گردن ز جان *** تسخر و طعنه مزن بر گمرهان (6)
همان طور که ملاحظه می شود، مولوی در این ابیات جانیان را فاقد اختیار و اسیر حکم الاهی معرّفی کرده است. پیروان این طرز تفکّر از جمله مولوی، پنداشته اند که علم حقّ تعالی علَّت افعال بندگان است و این، خطایی است بزرگ. برای نمونه مولوی گمان کرده که چون شهادت حضرت علی علیه السلام به دست ابن ملجم در
علم خدا بوده، لذا در کار خود مجبور بوده و هیچ تقصیری نداشته است. مولوی حتّی به حضرت افترا بسته عصر و مدّعی است که علی علیه السلام با همین نحو استدلال قاتل خودش ابن ملجم مرادی را تبرئه کرده است.
دانشمند ذوفنون معاصر، مرحوم استاد محمّد تقی جعفری، در شرح و تفسیری که بر مثنوی نگاشته، در شرح این ماجرا می نویسد: «هیچ روایت و داستانی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ولو به طور ضعیف نقل نشده که حضرت به ابن ملجم چنین مطالبی را گفته باشد». (1)
همین ابن ملجم که از طرف مولوی این گونه تبرئه می شود، در گزارش ها آمده است که یکی از آن شش تن از افراد این امّت است که سخت ترین عذاب ها برای ایشان است. همچنین در گزارشی دیگر آمده است که «ابن ملجم از فرزندان عاقِر پی کننده ناقه حضرت صالح است که اتفاقاً داستانشان یکی است؛ قدّار به زنی با نام رباب دل بسته بود و عاشق او بود، ابن ملجم نیز دل در گرو قطام داشت». (2)
نگارنده نهایت کوشش خود را به خرج داد تا بداند آیا مدرک و مأخذی حتّی از منابع غیر معتبر درباره این ادعای مولوی موجود است، چیزی یافت نشد به جز مطلبی از منطق الطیر عطّار نیشابوری، صوفی و شاعر قرن هفتم هجری. ادیب معاصر، استاد بدیع الزمان فروزانفر در این باره می گوید که مولوی در مثنوی حدود سی و پنج حکایت را به احتمال بسیار قوی از آثار منظوم عطّار اخذ کرده و حتّی در مواردی عین گفته او را آورده است. این احتمال هست که در موضوع تبرئه ابن ملجم تحت تأثیر عطار قرار گرفته باشد.
عطّار نیشابوری در منطق الطیر در مورد ضربت زدن ابن ملجم و واکنش حضرت امیر علیه السلام سروده است:
چون که آن بدبخت نادان از قضا *** ناگهان آن زخم زد بر مرتضی
مرتضی را شربتی کردند راست *** مرتضی گفتا که خون ریزم کجاست؟
شربت او را ده نخست، آن گه مرا *** زان که او خواهد بُدَن همره مرا
شربتش بردند گفت این است قهر *** حیدر این جا خواهدم کشتن به زهر
مرتضی گفتا به حق کردگار *** گر بخوردی شربتم آن نابکار
من همی ننهادمی بی او به هم *** پیش حق در جنّت المأوى قدم
همان طور که ملاحظه می شود، عطّار در این اشعار از زبان حضرت علی علیه السلام آورده که ایشان سوگند یاد فرموده اگر ابن ملجم از این شربت بنوشد، بدون او وارد بهشت نمی شود!
واقعاً این گروه از صوفیان چگونه جرأت می کنند چنین افتراهایی به ساحت قدسی ائمّه معصومین علیهم السلام وارد کنند؟ به راستی اگر قرار باشد حضرت علی علیه السلام بدون ابن ملجم وارد بهشت نشود، چه دلیلی وجود دارد که تربیت یافتگان و فرزندان آن حضرت یعنی امام حسن مجتبی علیه السلام بدون معاویه و جَعده و امام حسین علیه السلام بدون یزید و شمر به بهشت در آیند و سایر ائمه بدون قاتلان یا دشمنان خود؟! خلاصه در این صورت حضرت علی علیه السلام جبّاران و خلیفگان پلید اموی و عباسی و دیگران را در قتل ائمه علیهم السلام و اولیای الاهی تشجیع فرموده و مدعی است که قاتل و مقتول هر دو به بهشت می روند!!
در پاسخ به مولوی، که علم الاهی را علَّت افعال می دانسته و در موارد بسیاری قائل به جبر بوده است، باید گفت: حق تعالی از اَزَل نسبت به همه امور و حوادث، عالِم مطلق بوده است و نیز با گذشت زمان برای او علم تازه ای کشور حاصل نخواهد شد، ولی هرگز این علم، علَّت افعال بندگان نیست. آدمی با اختیار و اراده خود، راه و روش خویش را انتخاب می کند امّا حق تعالی از اَزَل می دانسته که هرکس با اراده و اختیار خود چه راهی را بر می گزیند و اصولاً میان علم خدا و افعال ما رابطه علّی و معلولی وجود ندارد و هر کدام مقوله ای جدا هستند. آری:
فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ. (1) یعنی: هر که بخواهد ایمان آوَرَد و هر که بخواهد کافر شود.
یا این که: إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا. (2)
یعنی: به حقیقت که ما [آدمی را] به راه راست هدایت نمودیم، خواه سپاس گزار باشد و خواه ناسپاس.
برای روشن تر شدن مطلب مثالی می زنیم: پزشکی متخصّص، پس از انجام معاینات متعدّد و آزمایش های لازم یقین پیدا کرده که فلان بیمارش به سرطانی خطرناک مبتلا شده و موضوع را به بستگان نزدیک وی اطلّاع داده است. در ضمن به آنان می گوید که بیمار شما حدود دو ماه دیگر رخت از این جهان خواهد بست؛ پس از حدود دو ماه طبق گفته پزشک، بیمار در اثر همان بیماری فوت می کند.
آیا علّت مرگ بیمار، علم پزشک از تاریخ درگذشت او می باشد؟ خیر؛ علّت مرگ بیمار، بیماری سرطان بوده نه اطلّاع پزشک از تاریخ مرگ وی. هیچ ارتباطی میان آگاهی پزشک و مرگ بیمار نیست و هر کدام مقوله ای جدا هستند. به همین ترتیب، علم حق تعالی به فسادگری و تبهکاریِ بدکاران، علَّت کار زشت ایشان نیست.
اگر شود علم حق تعالى علَّت افعال بندگان است و در نتیجه بندگان در افعال خود مجبور و فاقد اختیارند، مجازات مجرمان در آخرت از سوی خدای متعال ظلمی آشکار خواهد بود، در حالی که صدور ظلم از جانب پروردگار سبحان، محال و باطل است. چون ظلم چندین علّت دارد؛ از جمله: ترس، نیازمندی، جهل و یا غفلت و حق تعالی از جملگی این صفات، منزّه و مبرّاست. در قرآن کریم آمده است:
اِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ النّاسَ شَیْئا وَلکِنَّ النّاسَ اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ. (3) یعنی: همانا خدا به هیچ وجه به مردم ستم نمی کند؛ لیکن مردم خود بر خویشتن ستم روا می دارند.
خلاصه آن که اگر بگوییم بندگان در افعال خود مجبور هستند، ارسال رُسُل، اِنزال كُتب، بعثت پیامبران، بشارت و انذار و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ همه عبث و بیهوده خواهد بود:
فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ؟! (4) یعنی: شما را چه شده، چگونه چنین داوری می کنید؟!
نخستین مخلوقی که به «جَبْر» عقیده پیدا کرد، ابلیس بود که عرض کرد: رَبِّ بِمَآ اَغْوَیْتَنِی...؛ (5)
یعنی: پروردگارا، اکنون که مرا گمراه نمودی....! و اوّلین مخلوقی که قائل به اختیار و عدل الاهی شد، حضرت آدم علیه السلام بود که عرض کرد:
ربَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا ...؛ (1) یعنی: پروردگارا، ما خودمان بر خویشتن ستم روا داشته ایم.
خدای متعال در قرآن کریم اعتقاد به جبر را به مشرکان نسبت داده است؛ آن جا که می فرماید: وَ قَالَ الَّذِینَ أشْرَکُوا لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا عَبَدْنَا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْء نَحْنُ وَلا آبَاؤُنَا وَلا حَرَّمْنَا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْء (2)
یعنی: کسانی که شرک ورزیدند، گفتند: اگر خدا می خواست، نه ما و نه پدرانمان هیچ چیزی را غیر از او نمی پرستیدیم و بدون [حکم] او چیزی را حرام نمی شمردیم. (3)
مولوی در مثنوی، (4)طی یک داستان ساختگی و جَعلی ابلیس را به عنکبوت تشبیه کرده و معاویه را به بازی سپید تشبیه نمود و ادّعا کرده همان طور که عنکبوت تنها قادر است حشره ضعیفی مانند مگس را شکار کند و از صید پرندهای نیرومند چون باز شکاری عاجز است، ابلیس هم قادر به فریب دادن و اِغوای معاویه نیست. (5)
عنکبوتی تو مگس داری شکار *** من نیَم ای سگ مگس زحمت مدار
باز اسپیدم شکارم شه کند *** عنکبوتی کی به گرد من تند
(ر.ك: مثنوی معنوی دفتر دوّم، ص122، سطر ششم و هفتم).
در حالی که بدون شک معاویه از شقی ترین و خونخوارترین بدکاران تاریخ است. جالب این جاست که مولوی ذکر خیر و تعریف کردن از قاتلان مسلمانان را کفر دانسته و ستایش شقی را موجب لرزش عرش خدا و بدگمانی متّقین می داند:گر بُدی خون مسلمان کام او *** کافرم گر بُردَمی من نام او
می بلرزد عَرْش از مَدْح شَقی *** بدگمان گردد ز مَدحَش مُتَّقی
مولوی به مدح خلیفه دوّم نیز پرداخته و در این باره سروده است:
آمده عُمَّر به حرب مصطفی *** تیغ در کف بسته بس میثاق ها
گشته اندر شرع امير المؤمنين *** پیشوا و مقتدای اهل دین
بیت نخست اشاره است به ماجرای قصد و نیّت عمر در قتل رسول خدا صلی الله علیه و اله پیش از سال پنجم بعثت و
1) اعراف، 23.
2) نحل، 37.
3) در این مختصر مجال بحث درباره موضوع پیچیده و فنّی «جبر و اختیار» نیست. این بحث در عمده آثار کلامی، اعتقادی چه متقدم و چه متأخر، مطرح شده است. برای تیمّن و تبرك به حدیث گهربار، حضرت امام جعفر صادق علیه السلام اشاره می کنیم که ایشان فرمودند: لَا جَبْرَ وَلَا تَفْوِیضَ بَلْ أَمْرٌ بَیْنَ الْأَمْرَیْن. این حدیث گرانسنگ، مبنا و مستند اعتقاد شیعه دوازده امامی در این موضوع است.
4) ر.ك: مثنوی دفتر دوم، ص119 تا 122.
5) مولوی از زبان معاویه خطاب به ابلیس چنین آورده است:
بیت دوّم مربوط است به روزگار خلافت و حکمرانی وی. البته لقب «امیرالمؤمنين» مخصوص حضرت مولا علی علیه السلام است که دیگران آن را به ناروا به خویشتن نسبت دادند. روشن است که پیشوا و مقتدای مؤمنان پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله بنابر نصوص معتبر و صریح حضرت امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام است و خواهد بود.
آری، مولوی در این دعاوی نادرست، تحت تأثیر احادیث جعلی و ضعیف صحیح بخاری قرار گرفته است.
مولوی در مثنوی (1)آورده است که هر قدر رسول خدا صلی الله علیه و آله عمومی خود جناب ابوطالب را به اسلام فرا می خواند، او اجابت نمی کرد و حاضر نمی شد حتی یک شهادتین بر زبان آورد و نیز وی ادعا می کند که ابوطالب فرموده من چگونه آیین آبا و اجدادی خود را رها کنم و به شریعت برادرزاده ام بگروم؟! اگر چنین کنم در میان عرب خوار و ذلیل خواهم شد:
خود یکی بوطالب أن عَمّ رسول *** می نمودش شُنعت عُربان مَهول (2)
عُربان = جمع عَرَب، اعراب، تازیان.
مَهول = ترسناك.
که چه گویندم عرب کز طفل خود *** او بگردانید دين معتَمَد
منصب اجداد و آبا را بماند *** در پی احمد چنین بی ره براند
آن رسول پاکباز مجتبی *** از پی آن تا رهاند مر ورا
گفتش ای عَم یک شهادت تو بگو *** تا کنم با حق شفاعت بَهر تو
گفت لیکن فاش گردد از سماع *** كُلٌّ سِرٍّ جَاوَزَ الإِثْنَيْنِ شاع (3)
من بمانم در زبان این عرب *** پیش ایشان خوار گردم زین سبب
لیک اگر بودیش لطف ماسَبَق *** کی بُدی این بددلی با جذب حق
اَلغیاث ای تو غياث المُسْتَغيث *** زین دو شاخه اختیارات خبيث
مولوی در این ابیات خطایی بزرگ مرتکب گردیده است؛ او به ساحت مقدّس حضرت ابیطالب علیه السلام و اجداد طاهرین پیامبر خدا، اتّهام کفر روا داشته است!!
وی ظاهراً در این باره تحت تأثیر برخی از احادیث جعلی موجود در صحیحَیْن قرار گرفته که مزدوران معاویه در جهت خشنودی و جلب رضایت وی ساخته و پرداخته اند. وجود چنین احادیثی در مجامع حدیثی عامّه از جمله در صحیحَیْن، با توجه به اتّفاقات و حوادث پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سرنوشت غمبار حدیث و کوشش خلفای جور در هَدْم و نابودی اسلام ناب و کینه عمیقشان نسبت به اهل بیت گرامی
رسول علیهم السلام دور از انتظار نیست.
علّامه بزرگوار و محقّق سخت کوش شیخ عبدالحسین امینی (رحمه الله علیه) در کتاب شریف الغدیر به تفصیل درباره این اَکاذیب و مُفتَرَيات بحث کرده و با روش های متعدّد به رد و ابطال آن ها پرداخته است. (1)
آری، بسیار جای تأسّف است که معاویه منافق و خلیفه ستم پیشه در مثنوی مورد تجلیل و ستایش قرار می گیرد، آن هم در حدّ بندگان خالص خدا که ابلیس قادر به اِغْوای آنان نیست؛ امّا حضرت ابوطالب و نیاکان پاک و یکتاپرست رسول خدا صلی الله علیه و آله به شرک و کفر متّهم می شوند. همان طور که پیشتر بیان داشتیم، مستند مولوی در این ادّعا، حدیثی جعلی است در صحیحَیْن که افرادی مانند عبدالملک بن عمیر و سفیان ثوری از جمله سلسله راویان آن هستند. جالب این جاست که این افراد حتّی در نزد رجالیان بزرگ اهل سنَّت نظیر ذهبی در میزان الاعتدال نیز مردود و ضعیف شمرده شده اند.
همچنین به عقیده برخی از صاحب نظران (2)، اتّهام ناروا به ساحت مقدّس ابوطالب، توسّط مُغَیْرہ بن شعبه صورت گرفته است. مُغَیْره از ارکان اصلی حکومت معاویه و از دشمنان سرسخت امیرمؤمنان علی علیه السلام بوده است. حلبی در سیره خود می نویسد: مُغَیْره در عصر خلافت عمر حاکم بصره و در روزگار سلطنت معاویه حاکم کوفه بود. حلبی از فساد اخلاقی او نیز یاد کرده است. یکی از مشهورترین موارد فساد اخلاقی مغیره که اغلب مورّخان از آن یاد کرده اند، ماجرایی است مربوط به ارتباط نامشروع وی با زنی همسردار در روزگار خلافت عمر. شاید برای این که مغیره در آن هنگام حاکم بصره بود، ماجرا خیلی زود در شهر پیچید و به خلیفه گزارش گردید. عمر آن چهار نفری را که عمل خلاف مُغَیْره را به وضوح مشاهده کرده بودند، جهت شهادت فراخواند. سه تن از آن چهار تن به زنای مُغَیْره همان گونه که از نظر شرع اثبات می شود، گواهی دادند. اکنون برای اجرای حدّ تنها شهادت گواه چهارم لازم بود، ولی چون خلیفه به این امر راضی نبود، آن سه تن را دور کرد و دستور داد کسی از اهل مدینه با آن ها مصاحبت نکند و سپس طی نام های گواه چهارم را که در مدینه نبود، احضار کرد. چون وی از راه رسید، خلیفه رو به او کرد و گفت: «من مردی را می بینم که خدا به وسیله او مردی از مهاجران را خوار و زبون نخواهد ساخت!!!» و در گزارشی دیگر آمده که گفت: «من کسی را می بینم که امیدوارم خدا به وسیله او مردی از اصحاب رسول خدا را رسوا نفرماید!!». پس از این مقدّمات، عمر از گواه چهارم قضیّه را سؤال کرد، او نیز ماجرا را شرح داد؛ امّا نه آن گونه که سه نفر نخستین گواهی داده بودند. در این هنگام، خلیفه رو به مُغَیْره کرد و گفت: برخیز و آن سه گواه نخستین را تازیانه بزن! مُغَیْره نیز به هر کدام از آن سه نفر هشتاد تازیانه زد. حاکم نیشابوری در المستدرک و ذهبی در تلخیص آورده اند که چون مُغَیْره نجات یافت عمر تکبیر گفت و شادمان شد و همه گواهان جز گواه چهارم را تازیانه زد!!
علّامه سیّد شرف الدّین در کتاب النّصّ والإجتهاد، قسمت «اجتهادات عمر و اتباع او در مقابل نصّ صریح
قرآن و سنّت نبوی» این قضیّه را از موارد خلاف عمر که از اجرای حدّ الاهی اجتناب کرده، به تفصیل بیان نموده است.
در پایان نوشتار، به ذکر دو روایت درباره جلالت قدر و عظمت مقام جناب ابوطالب بسنده می کنیم.
1- اَصْبَغ بن نُباته گوید: شنیدم امیرمؤمنان حضرت علی عیه السلام فرمودند: به خدا سوگند پدرم و جدّم عبدالمطلب و هاشم و عبد مناف هرگز بت نپرستیدند. شخصی پرسید: پس چه چیز را می پرستیدند؟ فرمودند: طبق آیین حضرت ابراهیم رو به سوی کعبه نماز می گزاردند و پیرو آیین او، آئین حنیف و یکتاپرستی بودند و از هرگونه شرک و بت پرستی دوری می کردند. (1)
2- عبدالعظیم حسنی (رحمه الله علیه) از حضرت امام رضا علیه السلام درباره جناب ابو طالب پرسشی کرد و امام در پاسخ برای او چنین نوشت: «... امّا بعد، اگر در ایمان ابوطالب شک و تردید داشته باشی، سرانجام کارت دوزخ است». (2)
انشاء الله ادامه دارد...
1- برای اطّلاع در این باره، ر.ك: طبری، محمد بن جریر، تاريخ الامم و الملوک، ج 2، ص 449؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابة في تمييز الصحابة، ج 3، ص 433؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج3، ص1416. برای اطلاع از دودمان معاویه و اقدامات ناروای او نسبت به عالَم اسلام، رك: امینی، عبد الحسين، الغدیر، ج 10، ص 134 و عسکری، مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 3 (دوران معاویه).
2- ر.ك: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 102؛ ابن جوزی، عبدالرّحمن، تذكرة الخواصّ، ص 115.
3- ر.ك: ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 463 (چاپ قدیم)؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3، ص 453.
4- ر.ك: ابن ابی الحدید، همان، ج 3، ص16-15 (چاپ قدیم) و ج 11، ص 46-44 (چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم)؛ ابن نديم، الفهرست، ص 90؛ عسکری، مرتضی، نقش ائمه در احیاء دین، ج 6، ص 10.
5- ر.ك: بحار الانوار، ج 39، ص 240.
6- ر.ك: مثنوی دفتر ششم ص 375، سطر 21 و 20.
7- همان دفتر دوم، ص 117، سطر چهلم.
8- همان، ص 84 سطر هشتم
9- همان، دفتر پنجم، ص 313، سطر سیزده و چهارده.
10- همان، دفتر اوّل، ص 51، سطور پانزده و بيست و بيست و يك.
11- همان دفتر سوم، ص196 و 195.
12- انعام، 91.
13- طه، 110.
14- ر.ك: توحید صدوق، ص 114.
15- ر.ك: نهج البلاغة، خطبه اول، نظیر آن در خطبه 93 نیز آمده است.
16- ر.ك: صحیح بخاری، ج 8، کتاب استیذان، باب آغازکردن به سلام.
17- ر.ك: مثنوی دفتر چهارم، ص 235، سطر 13.
18- ر.ك: بحار الانوار، ج 4، ص11.
19- ر.ك: مثنوی، دفتر ششم، ص 357، سطر چهار و پنج.
20- ر.ك: همان دفتر پنجم، ص 324، سطور بیست و نهم تا سی و هفتم.
21- همان، ص 354، سطر 21.
22- ر.ك: بخارى، ج 1، باب فضیلت نماز عصر و ج 6، تفسیر سوره ق و ج 9، کتاب توحید؛ مسلم بن حجاج نیشابوری، الصحيح، ج 2، باب فضیلت نمازهای صبح و عصر.
23- ر.ك: الكافى، كتاب توحيد، باب فى ابطال الرؤية، حديث شماره 2، و نیز خطبه جوامع توحید نهج البلاغه.
24- برای اطّلاع از برخی منابع اهل سنّت که همین حدیث را با اندک تفاوت واژگانی گزارش کرده اند، ر.ك: حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 343 و ج 3، ص 150؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 168؛ ابو نعیم اصفهانی، حلیة الاولیاء، ج 4، ص306؛ طبری، محب الدین، ذخائر العقبی، ص 20؛ متقی هندی، کنز العمال، ج 6، ص216. علّامه میر حامد حسین در کتاب شریف عبقات الانوار این
حدیث را از نود تن از عالمان و دانشمندان اهل سنت نقل کرده است.
25- ر.ك: مثنوی، دفتر چهارم، ص 225، سطر ششم.
26- ر.ک: همان دفتر سوم ص 170، سطر 38.
27- توبه 101.
28- برای آگاهی بیشتر از این گونه اعمال برخی از ،اصحاب، ر.ك: عسکری، مرتضی، در راه وحدت، بخش اول و دوم. مرحوم علّامه عسکری در این کتاب از می خوارگی، زنا، قتل عمد و جاسوسی برای دشمن از سوی برخی از اصحاب گزارش داده است.
29- ر.ك: مثنوی، دفتر اوّل، ص 74
30- ر.ك: همان، ص 76، سطر دوازدهم.
31- ر.ك: همان، ص 74 سطر سی و یك و سی و دو.
32- ر.ك: همان دفتر چهارم، ص 270، سطر چهارم
33- ر.ك: همان دفتر اول، ص 75، سطور پانزده و شانزده و هفده.
34- ر.ك: شرح و تفسیر مثنوی، ج 2، ص 778
35- ر.ك: مستدرك سفينة البحار، ج 9، ص 227.
36- کهف، 29.
37- دهر، 3.
38- یونس، 44.
39- یونس، 35.
40- حجر، 39.
41- اعراف، 23.
42- نحل، 37.
43- ر.ك: مثنوی دفتر دوم، ص119 تا 122.
44- ر.ك: همان دفتر ششم، ص 354.
45- ر.ك: الغدير، ج 8، ص 27 - 28.
46- ر.ك: بحار الانوار، ج 15، ص 144
47- ر.ك: الغدير، ج 7، ص395.
علاوه بر قرآن کریم و نهج البلاغه.
العلامه المجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، طبع بيروت.
بلخی، جلال الدین محمد مثنوی معنوی طبع کلاله خاور
جعفری محمد تقی، تفسیر و نقد و تحليل مثنوی.
نمازی الشاهرودي، الشيخ على مستدرك سفينة البحار، موسسه البعثة، تهران، 1407ق.
العلامه الاميني، الغدير.
شيخ صدوق، التوحيد.
البخاری، ابی عبد الله محمد بن اسماعيل، الجامع الصحيح.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه
عسکری، سید مرتضی نقش ائمه در احیاء دین مجمع علمی اسلامی ایران
المسعودي، ابوالحسن علی بن الحسين بن علی مروج الذهب و معادن الجواهر.
ابن النديم، ابو الفرج محمد بن اسحاق، الفهرست دار المعرفة.
القسيرى النيسابورى، مسلم بن الحجاج بن مسلم، صحیح مسلم، دارالفکر بیروت.
الكليني الرازي، الاصول الكافى، الطبعة الرابعه 1392ه.
گفتار امامیّه در باب اعتماد به خواب
دیدگاه امامیّه در باب معجزه
سخن گفتن حضرت عیسی علیه السلام در گاهواره
دیدگاه امامیّه در باب زیارت قبور
کتاب ارزشمند مناظره با دانشمندان تألیف عارف عامل مرحوم آیت الله سيّد على علم الهدی، اثرى خواندنی و جالب توجّه است. نظر به اهمّیّت مناظره های این کتاب، پاره ای از آن ها در شماره های پیشین درج شد در شماره حاضر، مناظره ای دیگر از این اثر، که در واقع پاسخ شیخ مفید به پرسش های یک عالم زیدی مذهب در باب برخی از باورهای مکتب شیعه اثنا عشریّه است، با اندکی ویرایش درج می گردد. امید است که خوانندگان گرامی نهایت استفاده را از این مطلب ببرند.
استاد الأساتيد، شيخُنا المفيد رَحِمَهُ الله گوید: عدّه ای از جوانان انصار نزد من به تعلیم علم کلام اشتغال داشتند روزی یکی از شاگردان به من اظهار داشت که یک نفر از بزرگان زیدیّه به من خطاب کرده که: شما جماعت امامیّه از فرقه حنبلیّه هستید در صورتی که حنبلیّه را استهزاء می کنید!»
گفتم: «چگونه ما حنبلی هستیم؟!»
گفت: «طایفه حنبلیّه به دیدن خواب عقیده دارند؛ شما هم دارید حنبلی ها برای بزرگان و رهبران خود ادعای معجزه می کنند شما هم معتقدید. حنبلی ها قبرها را زیارت می کنند، شما هم می کنید. آن ها نزد قبرها اعتکاف می کنند، شما هم می کنید. فرق بین ایشان و شما چیست؟!» من از جواب دادن عاجز ماندم.
مزار شیخ مفید گوید: به آن شاگرد گفتم: «برگرد و به او بگو سخنانی که بیان داشتی، به اطّلاع فلانی رساندم؛ او به من گفت: اگر حنبلی همین است که تو می گویی، پس تمام مسلمانان حنبلی هستند و قرآن کریم هم به صحّت آن ناطق است. تو می گویی اعتماد به خواب نیست، در صورتی که خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:
اذْ قَالَ یُوسُفُ لأَبِیهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ * قَالَ يَا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤياكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكيدوا لَكَ كَيْداً. یعنی: (به یاد آر) هنگامی را که یوسف به پدرش گفت: پدرم، من در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می کنند. [پدرش] گفت: پسرکم، خواب خود را برای برادرانت نقل مکن که برایت نقشه های خطرناک می کشند.
پس خدای متعال خواب را صحیح دانسته است و خلیفه ها و تابعان آن ها هم به خواب اعتماد کرده اند و نیز خدای متعال فرموده است:
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ. یعنی: با یوسف در زندان دو جوان داخل شدند یکی گفت: من در خواب دیدم که [انگور برای] شراب می فشارم و دیگری گفت: من در خواب دیدم بر سر خود نان حمل می کنم و مرغ ها از آن می خورند. به ما از تعبیر این خواب خبر ده، ما تو را از نیکان می بینیم.
یوسف گفت: «شما را به تأویل این خواب ها خبر خواهم داد» و بعد تأویل کرد. آن ها هر چند جاهل بودند، ولی قائل به صحّت و تأویل خواب بودند و نیز می فرماید:
وَ قالَ اَلْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ......یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُؤْیَایَ إِن کُنتُمْ لِلرُّؤْیَا تَعْبُرُونَ. یعنی: پادشاه گفت: من در خواب دیدم که هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را می خوردند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشکیده [که خوشه های خشکیده به دور خوشه های سبز پیچیدند و آن ها را از بین بردند]. ای جمعیَّت اَشراف! درباره خواب من نظر دهید، اگر خواب را تعبیر می کنید.
منجّمان گفتند: «ما تعبیر آن را نمی دانیم». پس از آن، حضرت یوسف علیه السلام تعبیر کرد و همان قسم که تعبیر کرده بود، شد. و نیز خدای متعال درباره ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام فرموده است:
یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ. یعنی: من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم.
ابراهیم خواب خود را حق دانسته و آن را حجّت می داند. اسماعیل در جواب گفت:
یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ. یعنی: ای پدر به جا آور آن چه بدان مأمورى، إن شاء الله مرا شکیبا خواهی یافت.
اسماعیل نگفت: خواب تو خیالات نفسانی یا غلبه بعضی اخلاط بر بعضی است؛ چنان چه معتزله می گویند. پس، گفتار امامیّه همان گفتار خدا است، لكن ما امامیّه احکام دینی را به دیدن خواب ثابت نمی دانیم؛ پس، آن چه ثابت است همانا تأویل خواب است که از طرف وارثان پیغمبران یعنی امامان به ما رسیده است. (1)
همانا خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:
وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ یعنی: به مادر موسی وحی کردیم که بچّه خود را شیر بده، پس اگر بر او ترسیدی، او را به دریا بیانداز و نترس و محزون مباش که ما او را به سوی تو باز می گردانیم و او را از رسولان قرار می دهیم.
اگر وحی به مادر موسی در خواب بوده، دلالت بر صحت خواب و معجزه می کند که موسی را به دریا انداخت خدا موسی را به او رسانید.
سخن گفتن حضرت عیسی علیه السلام در گاهواره:
قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا. یعنی: آن مردم گفتند چگونه سخن گوییم با کودکی در گاهواره؟!
در این هنگام حضرت عیسی علیه السلام چنین فرمودند:
إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا. یعنی: من بنده خدا هستم، به من کتاب داده و مرا پیغمبر قرار داده است.
1) ما امامیه معتقدیم که خوابهای معصومین حجت است ولی خواب افراد غیر معصوم حجت نیست گرچه گاه صادق است-سردبیر.
پس سخن گفتن مسیح معجزه مریم بود؛ زیرا که گواهی شد برای برائت ساحت ،او در صورتی که مادر کتر موسی و مریم علیهما السلام پیغمبر نبودند، بلکه از زنان صالح بودند.
پس بنا به مذهب این مرد کتاب خدا حنبلیّه را تأیید می کند! حاشا!
مسلمین اِجماع کرده اند بر استحباب زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله. حتّی از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده اند که فرموده کسی که حج گزارَد و او را زیارت نکند، جفا نموده و رخنه در حج او ایجاد شده و نیز فرموده است: «کسی که به من، نزد قبرم سلام کند می شنوم و کسی که از دور سلام کند، به من می رسد». سلام خدا و رحمت و برکات او بر پیامبر صلی الله علیه و آله باد.
و نیز به امام حسن علیه السلام فرمودند: «کسی که تو یا پدر یا برادرت را بعد از مرگ زیارت کند برای او بهشت خواهد بود».
و نیز فرمودند: «زیارت می کنند شما را طایفه ای از اُمّت من و نیکی و صله به من را اراده می کنند. هرگاه روز قیامت شد، آن ها را زیارت می کنم و از سختی روز قیامت نجاتشان می دهم.
و نیز بین امَّت اختلافی نیست که پیغمبر صلی الله علیه و آله چون از حَجّة الوداع فارغ شد، نزد قبر کهنه ای نشست و گریست. از آن حضرت سؤال کردند: «این قبر کیست؟» فرمودند: «قبر مادرم، آمنه بنت وَهَب است. از خدا خواستم که او را زیارت کنم و اِذنم داد» و فرمودند: «من شما را از زیارت قبور نهی کرده بودم، اما اکنون زیارت کنید و شما را از ذخیره کردن گوشت قربانی نهی کرده بودم، اکنون ذخیره کنید». و رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را به زیارت قبر حمزه علیه السلام امر فرمودند و خود حضرت نیز به زیارت او و شهدا می رفتند و حضرت فاطمه علیها السلام بعد از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد قبر حمزه علیه السلام می آمد و او را زیارت می کرد و مسلمان ها به زیارت می رفتند و اگر این مرد زیدی خیال می کند که زیارت مَشاهد ائمه علیهم السلام مذهب حنبلی است، از کم عقلی اوست. پس بگویید اسلام بنایش بر حنبلی است و رسول خدا بر مذهب حنبلی می باشد! این گفتار دلالت بر قلَّت دین و ضعف رأی و بصیرت او می کند.
شیخ مفید رَحِمَهُ الله می نویسد: «آن گاه به او گفتم: این گفتار ما برای جواب گویی او بود، اما باید بدانی خواب بر چند قسم است: یک قسم از خواب دیدن بشارت خدا یا ترسانیدن اوست و یک قسم خواب شیطانی است و دروغ هایی است که شیطان به قلب بیننده جلوه می دهد. قسم دیگر از غلبه اَخلاط است که بعضی بر بعضی غلبه می کند، آن گاه به آن مناسبت خواب می بیند و ما اعتماد به خواب نمی کنیم، بلکه به چیزی که بشارت می دهد مأنوس می شویم و از آن چه بر حَذَر می دارد، می ترسیم کسی که علمی از ناحیه وارثان علم پیغمبران به او رسیده باشد، می تواند بین خواب صحیح و خواب باطل تمییز دهد و تأویل کند و کسی
که به او نرسیده بین خوف و رجاست.
و امّا خواب پیغمبران علیهم السلام قطعاً نوعی وحی است و صحیح می باشد و غیر آن مشکوک است که گاهی کم تر راست و گاهی دروغ است. مقصود این مرد که این سخنان را می گوید، امامیه نیست، بلکه تمام امّت است و پشتیبانی از بَراهمه و مَلَاحده می کند. من این مرد را می شناسم و تعجّب من از آن است که این آدم مایل به مذهب ابوهاشم است و او را تعظیم و تجلیل می کند، در صورتی که او در کتاب خود می نویسد: که ابوبکر در خواب دید که لباس جدیدی پوشیده و بر آن دو رقم بود و برای پیغمبر نقل کرد، آن حضرت فرمودند: «اگر خواب تو راست باشد، بشارت به پسری برای تو باشد و دو سال متصدّی خلافت می شوی». او گمان کرده است این خواب دلیل بر امامت او است. پس، لازمه گفتار این شیخ زیدی مذهب این است که بگوید ابوهاشم رئیس معتزله حنبلی است، بلکه بگوید: ابوبکر حنبلی است یا حتّی رسول خدا صلی الله علیه و آله حنبلی است، چون دیدن خواب را صحیح دانسته است. و حال آن که این گفتار باطل و غلط است.