ghaemiyeh.com
سرشناسه: ژولیده نیشابوری، حسن، 1325 - 1386.
عنوان و نام پديدآور: گلچینی از اشعار ژولیده نیشابوری: شامل مناجات، قصاید و غزلیات
مشخصات نشر: [بی جا: بی نا]، 13.( [بی جا]: شرق(چاپخانه))
مشخصات ظاهری: 136 ص.
يادداشت: چاپ دوم.
يادداشت: عنوان روی جلد: گلچینی از اشعار ژولیده نیشابوری شامل : قصاید و غزلیات.
عنوان روی جلد: گلچینی از اشعار ژولیده نیشابوری شامل : قصاید و غزلیات.
موضوع: شعر فارسی -- قرن 14
رده بندی کنگره: PIR8077 /و7 گ78 1300ی
رده بندی دیویی: 8فا1/62
شماره کتاب شناسی ملی: 0512191
خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
ویراستار کتاب: خانم هاجر عابدی
بسم الله الرحمن الرحيم
یا رب تهی ز باده شد امشب سبوی ما *** گردید باز با تو در گفتگوی ما
چشم امید ما به امیدی بسوی تست *** يارب تفقدی، نظری کن بسوی ما
ما بندۀ توایم و توئى واجب الوجود *** وز درد عشق خوش بنگر های و هوی ما
دریای رحم توست که پایان پذیر نیست *** بگشای از کرم در رحمت بروی ما
یا رب به آبروی عزیزان درگهت *** هرگز بنزد خلق مریز آبروی ما
يارب ز راه لطف به ژولیده کن نظر *** شاید که آب رفته بیاید بجوی ما
الهی کن مرا دیوانۀ عشق *** سپس مست از می پیمانۀ عشق
الهی ده دلی آتش فشانم *** وز آن آتش بسوزان جسم و جانم
الهی از تو خواهم سینه ای باز *** پر از سوز و گداز و مملو از راز
الهی ده تو طبعی آتش افشان *** لسانی چون شراب ناب سوزان
که گویم شمه ای از مهربانیت *** ز رحم و لطف و جود و کاردانیت
بگویم آنچه دانم از وفایت *** ز عدل و همت و داد و سخایت
تو غفار و غفور و مهربانی *** تو ستار العیوب و کاردانی
توئی پشت و پناه بی پناهان *** امید جملۀ امیدواران
توئی دریای رحم و بحر رحمت *** توئی کوه وقار و كان همت
توئی حاکم به احجار و نباتات *** توئی آگه ز اسرار سماوات
توئی رازق بكل رزق خواران *** توئی سرمایۀ سرمایه داران
توئی واقف ز اسرار دل ما *** توئی حلال کار و مشکل ما
توئی خلاق لوح و کرسی و عرش *** ز كلك تو بود ایجاد هر نفس
توکردی ماه را شمع شب افروز *** سپس خورشید ر ا رخشنده در روز
ز تو در گردش این لیل و نهار است *** چو این عالم بسی عالم بکار است
تو گردانندۀ چرخ زمانی *** تو صاحب اختیار این جهانی
توئی فرمانروای مطلق جان *** توئی دریای فیض و کان احسان
تونی دانا به آن چه می ستائیم *** توئی بینا به آنچه می نمائیم
توئی اندر خور حمد و ستایش *** سزاوار تو باشد هر نیایش
الهی جز تو ما را نیست یاری *** بعالم با کسی غیر از تو کاری
الهی جز تو ما را یاوری نیست *** براه رستگاری رهبری نیست
بکار بندگانت چاره سازی *** چرا چون بی نیاز از هر نیازی
ز هست تو بود این هست هستی *** نو او هوی و های حق پرستی
اگر بخشی تو کوهی را بکاهی *** نگردد کم ز الطافت الهی
بدون امر تو برگ از درختان *** نیفتد بر زمین ای حی سبحان
نگیرد تا ز درگاه تو فرمان *** در این عالم نبارد ابر باران
خداوندا بحق كبريائيت *** به قدر و عزت وقرب خدائیت
بحق آدم و نوح و خلیلت *** به خوش طعمی آب سلسبیلت
بحق حضرت عيسى بن مريم *** بحق دشت و کوه و خشکی و یم
بحق حضرت موسی بن عمران *** بحق حرمت ختم رسولان
بحق عصمت زهرای اطهر *** به عز همسرش مولای قنبر
بحق مجتبی آن سرور دین *** که از زهر جفا شد کشته از کین
بحق سرور آزاد مردان *** حسین آن قاری آیات قرآن
بحق سید سجاد ابرار *** بحق باقر آن سلطان دین دار
بحق صادق و موسی بن جعفر *** که شد اسلام از آن دوزنده از سر
بحق عزت شاه خراسان *** رضا آن ضامن وحش بیابان
به شاه دین تقی آن پاک طینت *** که دین احمدی را هست زینت
به اسرار تقی آن شاه شاهان *** بحق عسکری آن در رخشان
بحق قائم آل محمد *** ولی حق عزیز پاك احمد
به حق حق گفتن پرهیزگاران *** به هو هو کردن شب زنده داران
به الله الله پرورد گانت *** به يارب يا رب جویندگانت
بحق هوى و های خرقه پوشان *** بحق قیل و قال باده نوشان
بحق حق پرستان سحر خیز *** بحق بانگ مرغ نغمه انگیز
بحق داد و فریاد فقیران *** بحق نالۀ بشکسته بالان
بحق ساغر و ساقی و شاهد *** به درویش و به شیخ و مست و عابد
به آوای خوش مرغ خوش الحان *** به رنگ و بوی گل های بهاران
تو را بر آتش سوزنده آهی *** که از دل برکشیده بی پناهی
بیا از خویشتن بیگانه ام کن *** ترحم بر دل دیوانه ام کن
بیا از خواب غفلت کن تو بیدار *** سپس آسوده ام از وحشت نار
به غفلت پای خود گر کج نهادم *** غلط کردم خدایا رس بدادم
بگرداب بلا ای حی دادار *** گرفتارم گرفتارم گرفتار
من دیوانه دل از بار عصیان *** شدم آشفته و زار و پریشان
شده روزم سیه تر از شب تار *** گنه کارم گنه کار گنه کار
ز اعمال بد خود از دل و جان *** پشیمانم پشیمانم پشیمان
خدایا حاجت ما را رواکن *** تو درد دردمندان را دوا کن
همه عاصی و زار و مستمند یم *** گرفتار و پریش و دردمندیم
ندارم جز تو من پشت و پناهی *** تو بر حال تباهم کن نگاهی
بزیر پر چو مرغی کرده ام سر *** ز تقصير من ژوليده بگذر
از الف اول الف قد و الف افزا علی است *** آدم و نوح و خلیل و عیسی و موسی علی است
بوالعجائب بوتراب و بوالحسن سالار دین *** بعد احمد بحر علم و معنی و معنا علی است
تا که هستی هست بر پا قبلۀ حاجات دل *** تك سوار دين حق سلطان مافي ها علی است
ثانیش نبود به عالم هم چو او ثابت قدم *** ثابت اندر عشق و مستی سرور دل ها علی است
جان جانان مرد میدان شیر یزدان مرتضى است *** جلوه گاه نور حق شاهنشه عقبا علی است
حجة الله و ولی الله و سر الله است او *** حیدر و اژ در در است و قاتل اعدا على است
خسرو ملك رقاب و چشمه آب حیات *** خوش جمال و دل ربا و یار بی همتا علی است
دانیال و يوشع و الياس و خضر و شيب ولوت *** دادگر دلدل سوار عرصۀ هیجا علی است
سحر خيز و بخون دل وضو كن *** بآب توبه خود را شستشو کن
اگر خواهی شوی پاك و مبرا *** بدرگاه خدای خویش رو کن
بشکر نعمتش تا می توانی *** لبت را آشنا با ذکر او کن
در رحمت برویت کرد حق باز *** به او رو آور و دفع عدو کن
بدرگاهش ز بهر رفع حاجت *** دلا تا می توانی های و هو کن
هر آن چه درد دل داری تو در دل *** سحر با حق تعالی گفتگو کن
اگر خواهی تو فیض هر دو عالم *** طلب از كان فيض وجود او کن
بفکر توشه ره باش از او *** تو توفیق عبادت آرزو کن
اگر خواهی شود دردت مداوا *** کمر بر بند و يك كار نكو كن
گدای درگه حق تو بعالم *** گدائی گر کنی با آبرو کن
اگر گم کرده ای حق را چو منصور *** بجود آور درونت جستجو کن
مكن منع رطب ژولیده از کس *** قبای پارۀ خود را رفو کن
ذاکرش ذرات عالم خادمش جن و بشر *** ذوالمنن را محرم و هم كوثر و طوبا علی است
رهنمون و رهنما و رهبر و فریاد رس *** رحمت الله سرور دین بر همه مولا علی است
زیر دستان را انیس و دردمندان را دوا *** زوج بر زهرای اطهر بر همه آقا علی است
سید و سالار و سرور آبیار دین حق *** سورۀ والشمس و والليل و الضحى على است
شهسوار و شهنواز و شاه شاهان شاه ما *** شاخص و شامخ شفيع و شافع فردا على است
صفدر و صف بشکن و صفار و هم صاحب نظر *** صابر و صاحب کمال و صاحب دل ها علی است
ضارب و خیبر گشا مرحب کش و ضرغام دین *** ضیغم و ظل الله است و علم را دریا علی است
طين طاها حای حام میم یای یاسین است و بس *** طاهر و پاك و منظره اعظم العظمى على است
ظاهر است و باطن است و اول و آخر است *** ظالمان را ضارب و بی باک و پروا علی است
عادل و عالی مقام و عالمی را سرور است *** عارفان را عارف و هم عالی و اعلا علی است
غیر او نبود به عالم منجى ما شيعيان *** قالب رخت امامت در نا پیدا علی است
فاتح بدر و حنين و خندق و جنگ جمل *** فارس صفین و از حق والی و والا علی است
قدرت الله و قسيم و قاسم و قائم مقام *** قل هو الله و احد را آن که کرد افشا علی است
کشتی حلم خدا و منبع جود و سخا *** کاردان کائنات و كاشف الاشياء على است
لا فتى الا على لاسيف الا ذوالفقار *** لاجرم در شأن شاه مظهر اسماء علی است
مادر گیتی نزاید چون علی در روزگار *** منبع لطف و عطا بعد از خدا تنها علی است
ناصح تورات و انجیل و زبور و با صحف *** ناطق قرآن و پرچم دار بی همتا علمی است
وارث بر حق اورنگ خلافت مرتضی است *** والى ملك ولایت تا بود دنیا علی است
هادی و مهدی همای رحمت پروردگار *** هم حبيب و هم طبيب و شافع فردا على است
یاور ژولیدگان و غم گسار بی کسان *** یونس و داود و هود و یوسف و یحیی علی است
بعالم هر سری عشقی و هر عاشق سری دارد *** حقیقت نزد ما حسن ختام بهتری دارد
دلا در مکتب اسلام کسب علم و دانش کن *** که چون قرآن کتاب و هم چو داور داوری دارد
رئیسش احمد مختار و هم چون دخترش زهرا *** به بحر عصمت و تقوا فروزان گوهری دارد
بنازم بر چنین دانش گهی کز امر یزدانی *** ز بهر زیب اورنگ خلافت حیدری دارد
سپس در رشتۀ صلح و ثبات و صبر و هوشیاری *** همانند حسن استاد و دانش پروری دارد
بیا ای دل اگر هستی تو ام مشتاق آزادی *** که این جا چون حسین آزاد مردی رهبری دارد
شتابی کن که از فیض وجود پنج تن این جا *** صفا و لطف و وجد و عشق و حال دیگری دارد
خواهم که شوم معتکف کوی محمد *** بر دیده نهم تربت خوش بوی محمد
ای اهل نظر کن نظر از روی حقیت *** تا آن که ببینی همه جا روی محمد
در دیر و حرم رفتم و دیدم که بصد ناز *** در گوش رسد بانگ هیاهوی محمد
افتاد گذارم ز قضا سوی گلستان *** دیدم که ز هر طرف رسد بوی محمد
دل برده ز کف و ز سر مردان خدا هوش *** مستانه صفت نرگس جادوی محمد
در عالم توحید به تحقیق ندیدم *** مردی به ید و خلق خوش و خوی محمد
دل گشته ز شوق رخ آن شمع دل افروز *** آشفته تر از طرۀ گیسوی محمد
ژولیده مخور غم که شود درد تو درمان *** از نگهت جان پرور و از بوی محمد
آن که از بوی خوشش گشته جهان مست علیست *** آن که آکنده دل از عشق رخش هست علیست
آن که آیات الهی همه در وصف وی است *** اولین کس که به اسلام بپیوست علیست
آن که در خانه حق چشم به عالم بگشود *** وز جهان دیده در آن خانه فرو بست علیست
آن که از هستی خود در ره اسلام گذشت *** کمر کفر به مردانگی اشکست علیست
آن که با دانش و علمش ز ره صدق و صفا *** رشتۀ جهل ز پای همه بگسست علیست
آن که سرمایه هستی همه از هستی اوست *** آن که چشم از همه لذات جهان بست علیست
آن که امروز به فرمان خداوند بزرگ *** تکیه بر تخت ولایت زد و بنشست علیست
آن که در خم غدیرش بگرفت از دل و جان *** زمر حق ختم رسولان بسر دست علیست
لاف بی جا نبود گر که بگویم بجهان *** عقل و هوش از سر ما آن که ربودست علیست
من ژولیده چه گویم که نگنجد به بیان *** وصف آن یار که تا هست جهان هست علیست
نام تو یا علی بود در دو جهان شعار ما *** می گذرد به گفتن مدح تو روزگار ما
جان جهان فدای تو چون که شد از سخای تو *** دم زدن از ولای تو مایۀ افتخار ما
دل بتو ناز می کند راز و نیاز می کند *** لطف تو باز می کند هر گرهی ز کار ما
مژده به شیعیان بده ای دل بی قرار من *** کز پس پرده شد برون دلبر گل عذار ما
از نفس فرشتگان مژده رسید از آسمان *** شد سحر و دگر نهان شد شب انتظار ما
به ساقی از وفا بگو باده بده سبو سبو *** که گشته عشق روی او فروغ شام تار ما
بنا به امر کبریا خانۀ کعبه شد بنا *** تا که زند در آن سرا پا به جهان نگار ما
سرور دین علی بود یار و معین علی بود *** در همه حین علی بود یاور و غم گسار ما
گفته به شأن او نبی به حق بود علی ولی *** گفتن یا علی علی هست همیشه کار ما
برده ز کف به دلبری با نگهی ز هر سری *** هوش و بصد فسون گری عنان اختیار ما
دست خدا علی بود جود و سخا علی بود *** در همه جا علی بود در همه حال یار ما
ورد زبان ثنای او دل شده مبتلای او *** کز کرم و نوای او این شده یادگار ما
مژده ای دل بده چون عید غدیر است امروز *** روز فرخنده و بی مثل و نظیر است امروز
تکیه بر تخت ولایت بزد آن میر عرب *** که جوان از کرمش عالم پیر است امروز
دوش آمد خبری خوش ز سرا پرده غیب *** که نبی حامل يك امر خطیر است امروز
دستگیری بکن ای خواجه که از امر خدا *** روز خوش حالی افراد فقیر است امروز
نظر لطف خدا بین که جهان هم چو بهشت *** غرق از بوی خوش مشك و عبير است امروز
گفت پیغمبر اکرم که علی بر همه خلق *** رهبر و سرور و مولا و امیر است امروز
دوستانش همه شادند و خوش و خرم و مست *** دشمنش خوار و گرفتار و حقیر است امروز
هم چو ژولیده اگر غرق گناهی بجهان *** توبه کن چون که خدا توبه پذیر است امروز
سحر این مژده در گوشم بناز و دلبری آمد *** که میلاد ولی عصر يا بن العسکری آمد
به روز نیمۀ شعبان به امر قادر منان *** قدر قدرت شهی از نسل پاک حیدری آمد
بشارت کز پس پرده برون از آستین دستی *** ز بهر دفع شر و قطع ظلم و کافری آمد
تولد یافت از مادر بروز نیمۀ شعبان *** که جبریلش بدربانی به امر داوری آمد
برخ زیبا تر از یوسف به خوبی بهتر از خوبان *** به علم دانا تر از هرکس برای رهبری آمد
بدم عیسی روح الله که برده ارث از مادر *** به خلق و خو چون جدش با ید پیغمبری آمد
بده ساقی می وحدت بزن مطرب نوای خوش *** که سلطان سلاطین پیشوای آخری آمد
همانند حسین شاهی ز امر ذات یزدانی *** پی ارشاد ما امروز تاج هر سری آمد
برای تهنیت گفتن ز شرق و غرب سر تا سر *** هدایای گران قیمت ز هر سو از دری آمد
برای عرض تبريك از سما در عالم خاکی *** ملك با حور و فلمان و فرشته با پری آمد
بپابوسش به امر حق به حق قادر مطلق *** مه و خورشید و زهره با زحل با مشتری آمد
پس از آن باد و رعد و برق و ابر و آتش و طوفان *** سپس سنگ و نبات و آب و گرد و باثری آمد
بهار و شبنم و سوسن بنفشه یاسمن لاله *** گل و نسرین و نرگس یاس و سنبل با زری آمد
ز بهر دیدن رویش بصد شور و بصد شادی *** ز گلشن بلبل شیدا و قمری با دری آمد
قدم بر ملك هستی زد همان شاهی که در عالم *** امیر و رهبر و مولا بهر خشك و ترى آمد
اگر جدش محمد خاتم پیغمبران باشد *** امامان را زهی خاتم ز بعدی عسکری آمد
چو لب بگشود ژولیده بمدح مهدی هادی *** صله از لطف یزدانیش ذوق شاعری آمد
ای امیری که دل ما ز فراقت خون شد *** عقل از حکمت تأخیر تو شه مفتون شد
وعده دیدن روی تو خدا داد به ما *** وعده هایی که بما داد خدایت چون شد
بیش از این در خور ما طاقت هجران تو نیست *** بشتاب ای که دل از دوری رویت خون شد
از پس پرده درا ای سبب کون و مکان *** ساعت آمدنت گر بجهان مقرون شد
به ظهورت بشتاب ای خلف اشرف ناس *** که ز جور و ستم و كفر جهان قارون شد
دین و قرآن شده بازیچۀ هر بی سر و پا *** جهل و لامذهبی و بی خبری افزون شد
گر چه شکی بظهور تو شها نیست بدل *** کن تو تعجیل در این کار که دل مجنون شد
دیده منتظرینت شده در راه سفید *** قلب ها از طپش شوق لقایت خون شد
وقت آن شد که بیائی بید و قدرت خویش *** آن چه را باز ستانی که ز کف بیرون شد
داد مظلوم ز ظالم بستان و بنگر *** که ز بیدادگری شان رخ ما گلگون شد
نظر مرحمتی کن تو به ژولیده که او *** از غم دوری رخسار تو شه محزون شد
از روز ازل ما همه معبود پرستیم *** چشم طمع از جملۀ لذات ببستیم
زنجير هوی و هوس نفس گسستیم *** چون کاسه کبر و حسد بخل شکستیم
از عشق على مست ز مینای الستيم
این بادۀ وحدت که بپیمانه ما هست *** از عشق رخ دلبر جانانه ما هست
تا عشق و صفا رونق کاشانه ما هست *** تا مهر علی در دل دیوانه ما هست
ما واله و دیوانه او ایم که هستیم
در ظاهر اگر دربدر و خانه بدوشیم *** این دربدری را بکس ارزان نفروشیم
از عشق علی گوش و سرا پا همه هوشیم *** گر توبه نمودیم از آن باده ننوشیم
ساقی بده آن باده که ما توبه شکستیم
تا نام علی دم همدم ورد زبان است *** ما را چه خیالی ز عذاب نیران است
در سینه ما گنج غم عشق نهان است *** چیزی که عیانست چه حاجت ببیانست
آنیم که بودیم همینیم که هستیم
ای حجت بر حق شه او رنگ خلافت *** جان ها بفدایت شود ای شاه ولایت
ای مایۀ فیض و کرم و نور هدایت *** بر ما نظری کن ز ره لطف و عنایت
چون رشتۀ الفت بتولای تو بستیم
شد نام تو بر لوح دل خلق منقش *** بر ریشه جان می زند عشق رخت آتش
گفتار تو نغز است لطیف است و فرح بخش *** از سوز عطش مرغ دلم کرده شها غش
جامی بده ای شاه که ما باده پرستیم
ما مستحق و عاشق بی برگ و نوائیم *** گه صوفی صافیم و گهی نغمه سرائیم
هم رهرو عشقیم و بری از من و مائیم *** دیوانه روی تو بت قبله نمائیم
کز دام غم و رنج و بلا یک سره رستیم
جبریل امین بر در درگاه تو حاجت *** دستور تو بر خلق جهان لازم و واجب
اسرار تو سری است ز اسرار عجائب *** آگه توئی از سر دل حاضر و غائب
بنگر که چه بودیم و چه گشتیم و چه هستیم
يك دسته به می سر خوش و يك دسته به آواز *** يك فوج به رقص اندر و يك فوج به پرواز
آن يك بكند غمزه و آن يك بكشد ناز *** ما ایم که از عشق تو ای شاه سر افراز
از مهلکه زرق و ریا یک دله جستیم
گر عاشق روی تو ز اقبال بلندیم *** گر غیر ره و رسم تو راهی نپسندیم
گر دور ز هر فتنه و آشوب و گزندیم *** ما دل به کسی جز تو نبستیم و نبندیم
پیمان بتو بستیم که پیمانه بدستیم
از روز ازل مقصد و مقصود تو بودی *** مقصود حق از خلقت موجود تو بودی
هم يوشع و هم اسحق و داود تو بودی *** هم یوسف و هم يونس و هم هود تو بودی
منظور تو هستی که زهستت همه هستیم
در مسجد و در صومعه و دیر و کلیسا *** در کعبه و بت خانه و محراب و كنيسا
در برزن و کوی و بر و در خشکی و دریا *** در مستی و هوشیاری و در عالم رؤیا
ما از دل و جان واله و شیدای تو هستیم
تا پرده ز اسرار دل خویش دریدیم *** جز مهر تو در خلوت دل هیچ ندیدیم
هر رشته که بستیم ز بیگانه بریدیم *** روز از غمت ای شاه بهر سوی دویدیم
شب منتظر روی تو تا صبح نشستیم
چون شمع ز هجرت همه در سوز و گدازیم *** در آتش عشق تو بسوزیم و بسازیم
هر کس به کسی نازد و ما هم بتو نازیم *** با این دل دیوانه ژولیده چه سازیم
کز شوق رخت چشم ز خوبان همه بستیم
بده ساقی می باقی به عشق خسرو خوبان *** بزن مطرب نی و بربط که آمد نیمۀ شعبان
قدر قدرت شهی آمد علی فطرت مهی آمد *** چه قدرت قدرت مطلق چه فطرت فطرت یزدان
تولد یافت مولودی ز امر قادر يکتا *** که از نور جمال او جهان شد روضه رضوان
خطش مشکین و لب غنچه رخش زیبا، قدش فتنه *** چه قامت قامت رعنا چه صورت صورت رخشان
ز چشم و روی نیکویش توانم این قدر گویم *** که رویش قبلۀ دل ها و چشمش چشمۀ حیوان
ز لطف و رحمتش باشد زبان الكن قلم عاجز *** چه لطفی لطف بی منت چه رحمی رحمت رحمان
سخاوت را بود بحر و ضعیفان را بود یاور *** چه بحری بحر بی پایان چه یاری یار بی یاران
بجانم او بود جانان که جان عالمش قربان *** بدردم او بود درمان چه دردی درد بی درمان
بگو از من تو ای ساقی بآن سرو سهی بالا *** توئی آقا توئی مولا بخلق عالم امکان
توئی سرور توئی رهبر توئی نو باوه حیدر *** توئی سلطان بحر و بر، ولی حضرت سبحان
توئی لطف و توئی جود و توئی رحم و توئی رحمت *** توئی دریای بخشایش توئی فیض و توئی احسان
توئی علم و توئی عالم توئى حلم و توئی دانش *** توئی در و توئی گوهر توئی لؤلؤ توئی مرجان
توئی محرم توئی همدم توئی فخر بنی آدم *** توئی یار و توئی یاور توئی غمخوار غمخواران
توئی شاخص توئی شامخ توئی شافع توئی راکع *** توئی قائم توئی غائب توئی پیدا توئی پنهان
بود مهدی تو را نام و بود شهرت تو را هادی *** توئی مهر و توئی ماه و توئی خورشید نور افشان
توئی عدل و توئی عادل توئی عقل و توئی عاقل *** توئی فضل و توئی فاضل توئی شاهنشه شاهان
تو را از جان و دل چاکر دو صد عیسی دو صد موسی *** کنیز درگهت حور و فلك عبد و ملك دربان
كلام نغز دل جویت بود شیرین و روح افزا *** چرا چون که توئی ناطق چه ناطق، ناطق قرآن
ز درد انتظارت جای اشک از دیده خون بارم *** شتابی کن که رفت ای شه ز کف دین و ز دل ایمان
زبان را جای گنجایش نباشد بهر ژولیده *** چرا چون که نباشد گفتن مدح تو شه آسان
ای امیری کز عطوفت محرم دل هاستی *** بر سر شاهان عالم تاج كرمنا ستى
نام نیکویت حسین است و بشهرت در جهان *** بی نوایان را نوا، بر بی کسان آقا ستی
در شجاعت بی نظیر و در دلیری هم چو شیر *** تك سوار و یکه تاز عرصۀ هیجا ستی
در مصائب بردبار و، در کرامت بی رقیب *** گوش بر فرمان ذات اقدس يكتا ستى
تاکه هستی هست ، نامت هست ورد این و آن *** آفرینش را سبب سلطان مافيها ستى
در رکوع و در سجودم حائل اندر نزد حق *** بین ما مقصود، از آن ربی الاعلی ستی
روز محشر هم چو بابت ای عزیز مصطفی *** قاسم نار حجيم و جنت الموا ستى
ای علی فطرت، تو فطرت برده ای ارث از پدر *** ای قدر قدرت بقدرت شاه بی پروا ستی
راستی در رستگاری رستگاران را امیری *** دشمن سر سخت ظلم و قاتل اعدا ستی
زنده شد اسلام از خون تو ای آزاد مرد *** چون تو در آزادگی سر مشق بهر ما ستی
علم تو آموخت بر ما درس عشق و عاشقی *** چون تو عالم تر ز علمی علم را دریا ستی
گشته اندر شان تو مكتوب مصباح الهدا *** چون تو تنها نور چشم حضرت زهرا ستی
بی نیازان را نیاز و، بی نیاز از هر نیازی *** چشمۀ لطف سخا و سید بطحا ستی
پیشوای سومین و رهنمای اهل دینی *** در حقیقت رمز کنز سورۀ طه استی
روی نیکویت زند صد طعنه بر خورشید و ماه *** چون فروغ و روشنی بخش همه دل ها ستی
ای قیامت قامت ای فرخ رخ و ناز آفرین *** قامتت نازم که چون سرو سهى بالا ستی
مشعل راه هدایت کشتی بحر نجات *** مظهر آزادگی و اعظم العظمی ستی
دوش در میخانه رفتم تا بنوشم جرعه ای *** دیدم آن جا ساقی و جام و می و مینا ستی
بر سر کوی تو دیدم گردن کج صبح دم *** آدم و نوح و خلیل و عیسی و موسی استی
با سرور و شادمانی جشن میلاد تو شاه *** بر سر هر کوی و برزن دیدمی برپا ستی
ای حسین ابن علی ای آن که بر جن و بشر*** یاور و غمخوار و یار مونس و مولا ستی
دم بدم دم از ولایت می زند ژولیده دل *** چون که اندر بحر هستی در ناپیدا ستی
ساقیا از باده پرکن باز مینای دگر *** مطربا برگو به آوای نی آوای دگر
تا بریزم از درون سینه ام مستانه زر *** چون خبر دارم من دیوانه از جای دگر
هیچ می دانی چرا خورشید گردیده خجل *** سر زده چون از افق شمس دل ارای دگر
زد قدم بر ملك هستی آن که هستی زان اوست *** دل ربائی دلبری یار فریبای دگر
از قدوم سرور دین شاه مظلومان حسین *** ماه شعبان صد شرف دارد به ماهای دگر
خوب رویان را نباشد قربی اندر نزد ما *** دیده ام گردیده چون محو تماشای دگر
من نمی بینم بغیر از صورت نیکوی او *** در درون جام عکس عالم آرای دگر
بحر هستی را بگردی گر تو سر تا سر ندارد *** این چنین در دانه گوهر هیچ دریای دگر
دیده گیتی نبیند چون حسین در روزگار *** چون نزاید هم چون او فرزند زهرای دگر
بحر عصمت مادرش دریای حکمت باب او *** هم چو جدش نیست دیگر میر و مولای دگر
جز حسین ابن علی آن آبیار دین حق *** بر سریر عدل نبود زینت افزای دگر
دم بدم دم از ولایش می زنم من تا ابد *** چون منم شیدای او او هست شیدای دگر
بس کن ای ژولیدۀ غم پرور دیوانه دل *** چون زبان را بهر مدحش نیست یارای دگر
بهر مدح پیغمبر طبع من چو گویا شد *** دل ز عشق آن دلبر مست عشق و شیدا شد
ساقی از می باقی ساغرم نما لبريز *** چون به لطف یزدانی درد من مداوا شد
مطرب آشنا بر لب خوش نما لب نی را *** کز نوای جان سوزش شد بهار و گل وا شد
سبز و خرم و دل کش شد زمین چو فروردین *** پر ز لاله و سنبل دشت و کوه و صحرا شد
از افق هویدا شد چون جمال شمس الدین *** در شگفت موسی شد در تعجب عیسی شد
روز بعثت است امروز روز عشرت است امروز *** روی احمدی بنگر قبله گاه دل ها شد
فرق عشرت و شادی عرش و فرش و بحر بر *** دل ز محنت و رنج و درد و غم مبرا شد
در حرا به امر حق اقرۀ شد بر او نازل *** بر پیغمبری مبعوث ز امر حق تعالی شد
آمدش ندا از حق تا شود بحق ملق *** زان ندای حق الحق فارغ از من و ما شد
رمز قل هو اله را در حرا بدست آورد *** لم يلد و لم يولد از کلامش افشا شد
سرنگون شد از تخت سلطنت شهنشاهان *** چون ز امر حق شاهی میر و صاحب آوا شد
ریشه کن نمود از بن و دین بت پرستی را *** آن که نام نیکوش نقش عرش اعلا شد
از قدوم وی عالم عالم دگر گردید *** هست عالم از هستش هر چه هست پیدا شد
ختم انبیاء گردید در وجود او پایان *** بس گره که از مشکل از وجود او وا شد
خوش بگو تو ژولیده وصف احمد مرسل *** کز صفای او بزمت تا ابد مصفا شد
تا هست جهان هست جهان دار علی هست *** تا هست جهان بود جهان دار علی بود
آن پاک سرشتی که نمود از دل و از جان *** بر ذات خدای احد اقرار علی بود
هم آدم و هم نوح و خلیل الله و موسى *** هم عیسی و هم مظهر دادار علی بود
هم اسحق و هم يوشع و هم يونس و داود *** هم وامق و هم یوسف دین دار علی بود
هم خضر و هم الیاس و هم ادريس و هم ايوب *** داماد رسول احمد مختار علی بود
در نام علی بود و وصی بود ولی بود *** در وصف یکی محرم الاسرار على بود
هم حيدر و هم صفدر و هم ساقی کوثر *** مرحب کش و اژدر در و سالار علی بود
هم صوفی و هم صافى و هم صادق و حاذق *** همدم به یتیمان بشب تار علی بود
منصور صفت آن که بزد تا ابد و دهر *** گل بانك ان الحق بسردار علی بود
آن کس که بحق گشت ز الطاف خداوند *** غفار و قیسم و ملك النار على بود
در مسجد و در میکده و صومعه و دیر *** هم خرقه و هم باده و زنار علی بود
هم ساقی و هم دلبر و هم ساغر و هم عشق *** هم شاهد و هم مست و هم هوشیار علی بود
آن کس که به ژولیده بشد مونس و غم خوار *** آن ناطق حق در همه گفتار علی بود
من غلامی از غلامان امیر المؤمنینم *** عاشق عشقم به عالم عاشق آن بی قرینم
رشتۀ میثاقم از مهر علی شد سد محكم *** شادمان از عشق او در روز سخت وا پسینم
دوش اندر خواب دیدم عالم آرا دلبری را *** گفتمش برگو که باشی گفت من على اليقينم
گفتمش از بوستان کیستی گفتا چنینم *** من یگانه شهریار روضه خلد برینم
گفتمش نام و نشانت گفت سازم بهرت افشا *** آدمم نوحم خلیلم عیسی گردون نشینم
انبیاء را رهنمونم اولیاء را رهنمایم *** سرور و سالار دین استاد جبریل امینم
بو العجائب بو ترام بو الحسن جنت مكانم *** من عليم عاليم داماد ختم المرسلينم
شاه شاهان شیر یزدان فاتح میدان عشقم *** حیدرم اژدر درم مرحب کش سالار دینم
باعث ایجاد هستی صاحب طوبا و کوثر *** بعد احمد من باو رنگ خلافت جا گزینم
منبع و جود و سخایم چشمۀ آب بقایم *** عالمی را شاه و بر تخت ولایت جانشینم
معدلت گستر امیر و شهسوار پاك بینم *** پرده دار محرم اسرار رب العالمينم
شافع صحرای محشر قاسم نار و حجیمم *** ناخدای بهر علمم من على حبل المتينم
یاور بیچارگانم زوج زهرای بتولم *** بینوا یان را انیس و بر يتيمان من معينم
گر بپرسی از نشانم در نهان و لا مکانم *** در شمال و در جنوب و در یسار و در یمینم
تا که هستی هست هستم تا که بوده بود بودم *** نی خدایم نی جدایم نور هستی آفرینم
من محمد را وصیم حق تعالی را ولیم *** آبیار دین حقم رهنمای مسلمینم
قدرت الله و ولی الله و سر الله است وصفم *** مظهر كل عجائب شهریارا راستینم
يكه تاز و تك سوار عرصه جنگ و جهادم *** هر چه هستم نقشی از كلك خداوند مبینم
من فرح افزا فرح بخشم امیر کائنانم *** فارغ از چون و چرایم هم بری از آن و اینم
گوشوار عرش اكبر زادۀ حيدر حسين است *** مظهر ایجاد هستی شاه دین پرور حسین است
آن که از هستی گذشت از جان و دل در راه حق *** زینت آغوش جای افزای پیغمبر حسین است
آن که کاخ ظلم را کرد از بن هستی خراب *** یادگار شیر یزدان ساقی کوثر حسین است
آن که زیر بار زور ای عاشقان تن در نداد *** شاهكار كلك ذات خالق اکبر حسین است
آن که گفتا مرگ به از هستی ننگ آفرین *** مظهر آزادی و سلطان بحر و بر حسین است
گوهر دریای علم و دانش و فضل و فضیلت *** نخل توحید خدا را آبیار و بر حسین است
آن که از جام شهادت هم چو مستان گشت سر مست *** عاشق عشق الهی عشق را سرور حسین است
آن که نامش تا ابد بر لوح دل ها شد رقم *** روشنی بخش دو عالم شافع محشر حسین است
آیت حق شهریار و شهسوار پاك بين *** بر سر شاهان عالم آن که شد افسر حسین است
آن که شد ملحق بحق اندر لب آب فرات *** با لب عطشان ز تیغ شمر بد اختر حسین است
دوش در گوشم سروش از عالم بالا رسید *** مژده مولود نور دیدۀ زهرا رسید
باز غم بار سفر سوی عدم بر بست و رفت *** تا که از امر خدا شادی بدین مأوا رسید
ساقیا می ریز اندر ساغر امشب کز وفا *** بر سر شاهان عالم تاج کرمنا رسید
مطرب امشب آشنا کن از وفا بر چنگ چنگ *** چون خدا را آیتی از عترت طه رسید
از پی درمان درد دردمندان جهان *** يك طبيب از آسمان اقدس یکتا رسید
زهره زهرا حسن فرزند دل بند علی *** عالم آرا تر از خورشید جهان آرا رسید
زمر خلاق جهان در نیمۀ ماه صیام *** گوهر ارزندۀ صديقۀ كبرا رسید
ماه رحمت رحمت حق شد نصیب شیعیان *** ما سو الله را یگانه رهبر و مولا رسید
از فلک گل بانگ شادی آید از کرو بیان *** وز سمك فریاد شادی تآسمان از ما رسید
در سلحشوری چوبابش جنگجوئی شیر دل *** بهر دفع دشمنان بی باک و بی پروا رسید
باز شیری شد برون از بیشۀ آل رسول *** كز قدومش لطف حق تا سر حد اعلا رسید
شکر کن که تا می توانی قاضی الحاجات را *** چون که رمز کنز هستی عروة الوثقی رسید
نام نيكويش حسن هست و به شهرت مجتبی *** کز پی دل جوئی ژولیده شیدا رسید
شیعیان محفل ما خلد برین است امشب *** غرق در وجد و سرور از همه حین است امشب
صلواتی به محمد بفرستید که باز *** جشن میلاد رضا سرور دین است امشب
آمد آن پادشه حسن که از حسن رخش *** ثانی خلد برین روی زمین است امشب
ملك از کنگره عرش به آواز بلند *** گوید از شرم قمر خانه نشین است امشب
آمد آن شاه که دربان درش از دل و جان *** دست بر سینه چو جبریل امین است امشب
کنیه اش بو الحسن و نام على وصف رضا *** زهره اش بین تو که با زهره قرین است امشب
گفتن مدح رضا خسرو اقليم وجود *** بهتر از سیم و زر و در ثمین امشب
من ژولیده چه گویم که ز خوان کرمش *** سینه ام منبع اسرار یقین است امشب
بدام عشق تو شد مبتلا دل *** چه سازد بی تو دلبر بینوا دل
چرا با ما سر سازش نداری *** چه کرده با تو دلبر جز وفا دل
چه می شد گر نمی شد با تو دلبر *** از آن روز نخستین آشنا دل
چه می شد گر تو می کردی بيك بوس *** شبی محض خدا از خود رضا دل
نمی دانی بگویم تا بدانی *** که از دستت کشد دائم چها دل
از آن روزی که رفتی از بر من *** خورد خون جگر جای غذا دل
همه از دست دل نالند و بر عكس *** بنالد روز و شب از دست ما دل
چو گردم از نماز صبح فارغ *** کند نفرین تو را جای دعا دل
از آن کاری که کردی با رقیبان *** خجالت می کشد گوید به ما دل
نگارا بیش از این در مذهب عشق *** ندارد طاقت جور و جفا دل
بلای جان من گردیده ای یار *** ز دست محنت و رنج و بلا دل
از این دل تا به آن دل هست راهی *** ولی گم کرده این ره از قضا دل
به ترس از آه دل های شکسته *** که گیرد دامنت روز جزا دل
مکن کاری که در روز قیامت *** نماید شکوه ات نزد خدا دل
دل ژولیده خون شد از فراغت *** بیا رحمی بکن ای دلربا دل
ز دستت می کنم فریاد ای دل *** تو دادی هستیم بر باد ای دل
ز بس که خون خود دادی به خوردم *** شدم در کار خود استاد ای دل
دعا کردن بود کارم شب و روز *** که تا گردی ز غم آزاد ای دل
اگر از دست یارت در عذابی *** خدا بستاند از او داد ای دل
بیا محض خدا و خاطر من *** بیر این عشق را از یاد ای دل
مکن پروا برون کن مهرش از دل *** که گردد خانه ات آباد ای دل
از آن ترسم کند این عشق آخر *** برایت درد سر ایجاد ای دل
من ژولیده از دست تو دائم *** نمایم ناله و فریاد ای دل
بیا بشنو ز من راز دل دل *** به شرح زیر شرح کامل دل
سرشتند از همان روز نخستين *** به اشك دیده عاشق گل دل
گل خیمه زد دوباره بدشت و دمن بیا *** بلبل نشسته مست بطرف چمن بیا
گفتی بهار آید و با هم صفا کنیم *** آمد بهار ای بت پیمان شکن بیا
مست از شمیم دل کش جان پرور بهار *** گردیده یاس و یاسمن نسترن بیا
از لاله و شقایق و از سبزه کوهسار *** پوشیده جامه ای به طراوت بتن بیا
از نکهت بنفشه و از بوی ارغوان *** شرمنده گشته عنبر و مشك ختن بیا
گردیده فارغ از همه حین بوستان عشق *** ز آواز جغد و نغمۀ زاغ و زغن بیا
دستم به دامنت صنما جان من مرو *** جان می کنم نثار رهت جان من بیا
بی تو دقیقه ای نتوان کرد زندگی *** دل را بسان من تو به دریا بزن بیا
دل می کند ز هجر فریاد روز و شب *** کای آهوی رمیده از این انجمن بیا
ژولیده در فراق تو گوید بصد فغان *** جانم به لب رسید و توئی جان من بيا
روز از فراغت ای صنم در شیون و در زاریئم *** شب تا سحر از دوریت در بستر بیماریئم
دل از غمت در تاب و تب من در شگفت در عجب *** نی روز آرامم نه شب این خواب و آن بیداریم
سرگشتۀ کویت منم آشفته چون مویت منم *** دیوانه رويت منم دیوانه گر پنداریئم
روی تو شمع محفلم مهر تو پنهان در دلم *** هجر تو باشد مشکلم بشتاب بهر ياريئم
یاد تو باشد همدمم مهر تو باشد محرمم *** غرقابۀ بحر غمم غم می کند غم خواریئم
گه مستم و گه هوشیار گه در نماز و گه خمار *** ای دلبر سیمین عذار گه شیخ و گه زناریئم
ای دلبر پیمان شکن ای آهوی دشت ختن *** محض خدا در پیش من بنشین و ده دل داریئم
ای یار بی همتای من ای شمع بزم آرای من *** بنگر به هوی و های من راضی مشو بر خواریئم
با این همه درد و الم وين محنت و اندوه غم *** سازم به عشقت ای صنم بشتاب بهر ياريئم
برو دست از سرم بردار ای عشق *** تو با من سر بسر مگذار ای عشق
چه می خواهی ز جان ناتوانم *** که من هستم ز خود بیزار ای عشق
بجز جان در بساطم چیز دیگر *** نباشد تا کنم ایثار ای عشق
مرا این بس که دائم با غم و درد *** بسازم از جفای یار ای عشق
بپایت از جوانی تا به پیری *** نمودم صبر و گشتم خوار ای عشق
بدنبالش همی گردم شب و روز *** گهی مست گهی هوشیار ای عشق
به امید وصالش از سر شب *** نشینم تا سحر بیداری ای عشق
که شاید آید از راه عطوفت *** به بالین من بیمار ای عشق
تحمل کردن این زندگانی *** بدون او بود دشواری ای عشق
بود تا در تن من نیمه جانی *** برو در خدمت دل دار ای عشق
شتابی کن تحمل نیست جایز *** که بگذشته است کار از کار ای عشق
بکن کاری که یارم زود آید *** برای آخرین دیدار ای عشق
به دست خویش دادم هستی خویش *** براه آن بت عیار ای عشق
حكم قاضی کن و بر گوی بر گوی *** کجا عاقل کند این کار ای عشق
من ژولیده را يك لحظه *** بحال خویشتن بگذار ای عشق
تا آمدم به چهرۀ ماهت نظر کنم *** پنهان شدی ز دیده چه خاکی بسر کنم
بار دگر به چنگ من افتی اگر تو یار *** با بوسه ای تلافی آن را بدر کنم
از بهر بوسه ای صنما بیش تر از این *** كم ناز و غمزه کن که طمع بیشتر کنم
کاری مکن که شکوه بیدادت ای صنم *** در موقع سحر به بر دادگر کنم
از آه من بترس که با آه خویشتن *** رحمی نه بر تو و نه برخویش و دگر کنم
خواهم که هم چو مرغ زنم پر بسوی تو *** این کار را چنان من بی بال و پر کنم
با این همه جفا و ستم کز تو دیده ام *** حیف آیدم ز عشق تو صرف نظر کنم
راهی بمن نشان بده اى كبك خوش خرام *** که امشب چسان بدون تو شب را سحر کنم
یا باید از تو چشم بپوشید و دم نزد *** یا آن که عمر خویش به پایت هدر کنم
يك شب نشد که یاد تو از یاد من رود *** يك دم نشد که فکر تو از سر بدر کنم
ژولیده در فراغ تو گوید که تا بکی *** از اشك ديده دامن به رخسار تر کنم
تا بکی پابند مال این جهانی ای بشر *** بی خبر از قیمت عمر گرانی ای بشر
دل به دنیا بسته ای غافل که این دل بستگی *** مایۀ رنج است اندر زندگانی ای بشر
گر بخواهی بگذرد عمر گرانت با خوشی *** فکر پیری کن در ایام جوانی ای بشر
پایۀ عمر گرانت شد بنا بر روی آب *** گر کنی غفلت دمی بی خانمانی ای بشر
حق به قرآن گفته این زیبا کلام معنوی *** گوش کن تا گویمت حیران بمانی ای بشر
خواهی از دستت بگیرد موقع افتادگی *** دستگیری کن ز فرد ناتوانی ای بشر
تا توانی کن تو درد درد مندی را دوا *** تا بوقت دردمندی در نمانی ای بشر
چون رسد عمرت به پایان دست و پایت گم کنی *** گر به قوت هم چنان شیر ژیانی ای بشر
حق مردم را به ناحق می خوری مانند آب *** بی خبر از کیفر کون و مکانی ای بشر
طاعت حق كن بترس از سنجش روز حساب *** چون بيك باد خزان آخر خزانی ای بشر
کم عمارت کن که این جایت اقامت گاه نیست *** فکر آن جا کن که آن جا جاودانی ای بشر
زحمت بيهوده در آبادی این جا مکش *** چون به عالم چند روزی میهمانی ای بشر
در پی آزار مردم تا بکی بندی کمر *** از برای خاطر يك لقمه نانی ای بشر
صد گره در کار مردم می توان انداختن *** وای از آن روزی که خود درمانده مانی ای بشر
نان خشك خویش خور منت مکش از این و آن *** ور نه دائم زیر بار این و انی ای بشر
ژولیده
کاروان بگذشت و تو غافل بخواب غفلتی *** دیده بگشا چون تو هم زین کاروانی ای بشر
درس عبرت گیر از پند من ژولیده دل *** بی خبر تا کی تو از چرخ زمانی ای بشر
گفتم بدلبر ای صنم با غم هم آغوشم مکن *** با غم هم آغوشم اگر کردی فراموشم مکن
چون شمع از درد و محن می سوزم از عشق تو من *** من را بحال سوختن بگذار و خاموشم مکن
بشنو ز دل فرياد من گوید دل نا شاد من *** کی می رسی بر داد من زین ناله در جوشم مکن
با این همه درد و غمت از جان و دل می خواهمت *** چون زلف پر پیچ و خمت هی خانه بر دوشم مکن
زحمت کشیدم سال ها تا حلقۀ عشق تو را *** در گوش خود کردم بنا بیرون تو از گوشم مکن
ای دلبر سیمین بدن ای آهوی دشت ختن *** از چشم مست خویشتن فارغ تو از هوشم مکن
گفتی که ترکت می کنم راضی به مرگت می کنم *** هر چه دلت خواهد بكن اما فراموشم مکن
دلا معذور دار از رفتن میخانه ام امشب *** که من در انتظار دلبر جانانه ام امشب
شنیدم از سفر بر گشته دیشب آن پری پیکر *** که این سان واله و شيدا من دیوانه ام امشب
اگر غافل شوم آنی به بار آرد پشیمانی *** چه بهتر پای نگذارم برون از خانه ام امشب
چه حاجت بر می و ساقی که چشم آتش آلودش *** شود هم ساقی و جام و می و میخانه ام امشب
نگردد آشنا دیگر لب من بر لب ساغر *** لبا لب بین ز شوق روی او پیمانه ام امشب
مرا از دادن جان در ره جان چه پروائی *** که جان اندر کف و آماده چون پروانه ام امشب
ز اقبال بلندم بین که بعد از سال های سال *** شود روشن ز نور حسن او کاشانه ام امشب
ز احوالم چه می پرسی که از شوق لقای او *** چنان مستم که حتی از خودم بیگانه ام امشب
دل ژولیده شد فارغ ز دست رنج و غم آری *** حقیقت یافت از لطف خدا افسانه ام امشب
صنما راست بگو ترك جفا کردی ؟ نه *** گرهی باز تو از مشکل ما کردی ؟ نه
ترك ما کردی و رفتی بنشستی بر غیر *** راست برگو که تو این کار بجا کردی ؟ نه
آشنا بر لب بیگانه نمودی لب را *** بی حیا زین علت هیچ حیا کردی ؟ نه
زین همه دل که بدام تو گرفتار شده است *** يك دل از دست غم و رنج رها کردی ؟ نه
جز جفا و ستم و جور مگر کار دگر *** بهر عشاق تو از راه وفا کردی ؟ نه
بگمانم که تو دلبر بجز از درد فراق *** بهر درد دل ما فکر دوا کردی ؟ نه
صنما در همۀ عمر تو يك مرتبه اشك *** پاک از صورت بی صورت ما کردی ؟ نه
بعد چندي تو بيك بوسه نا قابل خويش *** دل دیوانه ژولیده رضا کردی ؟ نه
ما که با گردن کج روز و شب از راه وفا *** حاجت دل بتو گفتیم رها کردی ؟ نه
ای دل نگفتم بارها با خوب رویان خو مکن *** آن چه نهان داری بدل در پیش آنان رو مکن
گر عاشق وارسته ای مجنون و زار و خسته ای *** گر دل بدلبر بسته ای بیهوده های و هو مکن
صد بار گفتم با تو من در مجمع اهل سخن *** خود را گرفتار محن زان نرگس جادو مکن
بودند از روز نخست این بی وفایان عهدست *** این کار باشد نادرست با نادرستان خو مکن
از عشق آن سرو روان آن دل ربای دل ستان *** نخل قد خود را کمان هم چون خم ابرو مکن
در محفل روحانیان بی پرده می گویم عیان *** راز دل خود را بیان با هیچ کس جز او مکن
از عشق آن نادیده ات با این دل ژولیده ات *** سیلاب خون از دیده ات جاری بسان جو مکن
گفتم بدل خاموش شو ور نه کبابت می کنم *** مانند شمعی ز آتش سوزنده آبت می کنم
ای دل سرا پا گوش شو فارغ ز عقل و هوش شو *** خاموش شو خاموش شو ور نه جوابت می کنم
ساکت مکن آه و فغان کآخر من آزرده جان *** مانند زلف دلبران در پیچ و تابت می کنم
کاری مکن خونت کنم خصمانه مجنونت کنم *** وز خانه بیرونت کنم کز خود حسابت می کنم
گر رخنه در کارم کنی این گونه آزارم کنی *** یا خوار اغیارم کنی دشمن خطابت می کنم
باما تو تا دیر مغان مستانه گو گردی روان *** با ساغری رطل گران مست و خرابت می کنم
با قصه های دل نشین با نغمه های آتشین *** دیوانه و خلوت نشین با شعر نابت می کنم
فریاد گر از دل کنی ژولیده را در گل کنی *** خود کار خود مشکل کنی چون بی حسابت می کنم
من آشنایم باز کن ساقی در میخانه را *** دیوانه ام دیوانه ام مأوا بده دیوانه را
مرع دل من کرده غش در خانه از سوز عطش *** زان باده بی غل و غش لبریز کن پیمانه را
چون مرغ حق حق می زنم من حق مطلق می زنم *** آتش بنا حق می زنم بگشا در خمخانه را
من از بدی ها عاریم مجذوب ذات باریم *** گه شیخ و گه زنا ریم برگو تو آن جانانه را
کای دل ربای دل ستان بی پرده می گویم عیان *** کز پیش پای عاشقان بردار دام و دانه را
ای یار بی همتای من ای شمع بزم آرای من *** از بهر جان بازی دگر رخصت بده پروانه را
من شاعر ژوليده ام من مرد دوران دیده ام *** بس شهر ها گردیده ام کوته کن این افسانه را
امشب خمار باده ام *** کاین سان دلم پر می زند
یا که دل دیوانه ام *** پر بهر دلبر می زند
آتش زند بر جان من *** هجر بت جانان من
جانان من برجان من *** مستانه آذر می زند
این هی هی و هی های من *** این ناله های نای من
هست از دل شیدای من *** کاتش از او سر می زند
دل عاشق و شیدای او *** شیدای بی همتای او
کان نرگس شهلای او *** آتش به پیکر می زند
از عشق او من در فغان *** آن دل ربای دل ستان
صوفی صفت با صوفیان *** ساغر بساغر می زند
يا رب مرا شو رهنمون *** من را برون کن از درون
چون من زمن آید برون ***دل شور دیگر می زند
نی بانگ ناقوس است این *** نی ناله کوس است این
گل بانگ قدوس است این *** کاین دل مکرر می زند
صد شکر رب العالمين *** ژولیده از دل این چنین
دم از علی سالار دین *** ساقی کوثر می زند
ساقی خمار باده ام *** پس آن می و مینا چه شد
قولی که دادی از وفا *** بر این دل شیدا چه شد
گفتی که سیرابت کنم *** در پیچ و در تابت کنم
مست از می نابت کنم *** پس آن می اعلا چه شد
بگذاشتی با ما قرار *** در نزد ما آری تو یار
مردم ز درد انتظار *** ساقی قرار ما چه شد
بشنو فغان و داد من *** از عمق دل فریاد من
گوید دل نا شاد من *** آن یار بی همتا چه شد
بی او دلم در تاب و تب *** من در فغانم روز و شب
در حیرتم از این سبب *** کآن یار بزم آرا چه شد
آن دل ربای نازنین *** آن یار مستی آفرین
بد با من خلوت نشین *** الساعه در این جا چه شد
کو آن بت جانانه ام *** یار دل دیوانه ام
آن دلبر فرزانه ام *** آن دُر نا پیدا چه شد
ژولیده بی او خوار شد *** رسوا بر اغیار شد
وز هجر او بیمار شد *** آن شوح خوش سیما چه شد
ساقی بده رطل گران کز کوی جانان آمدم *** بی پرده می گویم عیان کز خانۀ آن آمدم
چون بلبل شیرین زبان حق حق زنان هو هو کنان *** از عشق آن سرو روان مست و غزل خوان آمدم
آن دل ربای نازنین از آن لب نوش آفرین *** يك بوسه دادم وز همین دل شاد و خندان آمدم
ساقی کرم کن از کرم از باده جام دیگرم *** تا خویش در خود بنگرم چون بی خود از آن آمدم
من راه عرفان طی کنم رفع عطش با می کنم *** دیو هوس را پی کنم کز نور ایمان آمدم
من واله و شیدا ستم شیدای بی همتا ستم *** در عین هستی لاستم پیدا و پنهان آمدم
هر درد را درمان منم هر رنج را پایان منم *** صبح و شب هجران منم کز راه احسان آمدم
ژولیده ام ای عاشقان کز عشق آن سرو روان *** آتش زنم بر لامکان چون آتش افشان آمدم
ساقی خمار باده ام جامی از آن صهبا بده *** مردم من از سوز عطش از آن آب آتش زا بده
سیرم نماید گو تو کی کاین سان دهی بر من تو هی *** دادی اگر دریای می پروا مکن یک جا بده
آتش بزن بر جان من کاتش بود درمان من *** بر این دل نالان من كم وعده فردا بده
ز آن می که پیر می فروش دوشینه با جوش و خروش *** نوشید و شد فارغ ز هوش جامی بدست ما بده
کی می توان بی باده زیست مقصود من دانی که چیست؟ *** حاجت بيك پيمانه نیست دریا بده دریا بده
مستم ز عشق یار کن مستان همه هوشیار کن *** خمار را بیدار کن امشب مرا مأوا بده
ژولیده ام در باز کن با می مرا دمساز کن *** مطرب بلند آواز کن تسكين دل شیدا بده
تا نقاب از رخ زیبای تو باز است هنوز *** با تو ای یار مرا روی نیاز است هنوز
بهر عشاق جگر سوخته در مذهب عشق *** غنچه لعل لبت منبع راز است هنوز
طره صف شکند از پی دل بردن ما *** با دو صد ناز و ادا بنده نواز است هنوز
چه نیازی بود از رفتن مسجد به نماز *** تا که ابروی تو محراب نماز است هنوز
خیل مژگان تو نازم که پی کشتن ما *** در پی قمری پر بسته چو باز است هنوز
این چه سری است ندانم که سر کوی تو یار *** آتش افروز تر از خاک حجاز است هنوز
هست پیدا ز نگاه تو که در عالم عشق *** سر و پای تو همه غمزه و ناز است هنوز
من ژولیده چه سان وصف تو گویم بجهان *** که بتوصیف تو این قصه دراز است هنوز
من ز عشقت خویش را بی بال و پر خواهم نمود *** دامن خود را ز اشك ديده تر خواهم نمود
با سخن های لطیف و با کلامی دل نشین *** مهر اغیار از دلت آخر بدر خواهم نمود
گر فروشی می خرم صد بوسه از لعل لبت *** گر چه می دانم از این کالا ضرر خواهم نمود
یا بیا کن چارۀ درد من بیچاره را *** یا که از بیچارگی کار دگر خواهم نمود
گر نگردی یار من یار دگر خواهم گرفت *** از تو ای بیداد گر قطع نظر خواهم نمود
داد من آخر به گوش دادگر خواهد رسید *** شکوۀ بیداد تو با دادگر خواهم نمود
پردۀ رسوائیت را نزد او خواهم درید *** از حقیقت ها خدا را با خبر خواهم نمود
من وکیلی چون غم هجران تو خواهم گرفت *** شاهد این ماجرا خون جگر خواهم نمود
كر شوى حاكم من دیوانه دل با صد دليل *** خواهش فرجام و تجدید نظر خواهم نمود
گر ز راه منطق و قانون توانستم که هیچ *** ور نه محکومت به زور و سیم و زر خواهم نمود
یا بیا ( ژولیده) را از قید غم آزاد کن *** یا که از کوی تو آهنگ سفر خواهم نمود.
دلا اندیشۀ فردای پیری در جوانی کن *** سپس تا می توانی فکر روز ناتوانی کن
دلا تا می توانی ناتوانی را توانگر کن *** به مظلومان تو از راه عطوفت مهربانی کن
خدا را بندگی بنما و از او هر چه خواهی خواه *** به شکر نعمتش ای دل دمادم در فشانی کن
مكن ظلم و مرو هرگز بزیر بار ظلم ای دل *** دفاع از حق خود ای جان من تا می توانی کن
مکن پا را تو از حد گلیمت بیشتر بیرون *** محبت پیشه کن وز دل برون کبر نهانی کن
اساس زندگی تنها نباشد ثروت و مکنت *** گدای در گه حق باش و عمر جاودانی کن
مخور هرگز فریب ظاهر این دهر بی بنیاد *** اگر خواهی سعادت ترک این دنیای فانی کن
من (ژولیده) را کاری بکار خلق عالم نیست *** تو هم مردانه چون من باش راحت زندگانی کن
راز خود در بر اغیار دلا فاش مکن *** خویشتن را چو نخود داخل هر آش مکن
مکن از حد گلیم پای ز اندازه بدر *** ترك تازی بر ترکان قزل باش مکن
گر کسی از تو بدی گفت تو نیکش پندار *** ور کسی با تو بدی کرد تو پرخاش مکن
چشم بد بر زن و فرزند کسی باز مکن *** جامۀ خویشتن آلوده چو اوباش مکن
تا توانی به تنت هست دلی شاد نما *** خاطر آزرده تو هرگز دل بشاش مکن
راستی پیشه کن و وز ره بیراهه مرو ***پیروی از عمل مردم عياش مکن
لاف بی جا بر (ژولیده) عيار مزن *** صحبت نقش تو اندر بر نقاش مکن
امشب ز شوق وصلت فریاد می کند دل *** وز اشتیاق رویت بیداد می کند دل
در مستی و خماری در حال هوشیاری *** پنهان و آشکاری هی داد می کند دل
یارا به روی ماهت بر طرۀ سیاهت *** كز قيد غم نگاهت آزاد می کند دل
هر روز با بیانی هر شام با زبانی *** راز دل نهانی با باد می کند دل
با قصه های شیرین با نغمه های دیرین *** حال خراب ما بین کآباد می کند دل
هر شب به آه و زاری چون ابر نو بهاری *** از دیده سیل جاری ایجاد می کند دل
رسم وفای داری در عشق از دل آموز *** چون بى شك آدمی را استاد می کند دل
تا چشم من بیفتد بر آن کمان ابرو *** یادی ز تیغ تیز جلاد می کند دل
زلف تو را بدفتر با لحن شاعرانه *** تشبۀ بر کمند صیاد می کند دل
(ژولیده) از فراغت شب تا سحر نخوابد *** کز اشتیاق وصلت بیداد می کند دل
ای دل آخر ز جهان چشم طمع می پوشی *** شربت مرگ ز مینای عدم می پوشی
گر چه امروز هم آغوش بتانی فردا *** با خبر باش که با خاک تو هم آغوشی
سعی کن تا نفسی هست فراهم آری *** بهر فردای حسابت ز عمل پا پوشی
جهد کن در عمل خير و حذر کن ز بدی *** تا بتن تاب و توان داری و در سر هوشی
تو که از امر خدا اشرف مخلوقاتی *** پس چرا در پی آزار کسان می کوشی
طاعت امر خدا کن بخود آ تا که خدا *** کند آسوده ات از رنج و غم و خاموشی
عمر تو گر بسر آید بخدا گرگ اجل *** به مثل شیر ژیان است و تو غافل موشی
چند روزی بجهان مرده بری بر سر دوش *** روزی آید که تو خود بار سر هر دوشی
بشنو این بند گران از من ژولیده اگر *** طالب فيض خدائی و سرا پا گوشی
لطف حق گردد بعالم یار و غم خوار کسی *** کز ره یاری بنا داری شود یار کسی
می خورد صد سیلی از دست قضا جای غذا *** هر كه يك سيلى زند عمداً برخسار كسى
کوس رسوائیش بر گوش فلک خواهد رسید *** هر که کوشد در پی رسوائی یار کسی
می دهد خاکسترش بر باد دست روزگار *** هر که خندد هم چو شمعی بر شب تار کسی
خوار گردد پیش خلق و نزد خالق رو سیاه *** هر که گردد بر سر راه کسی خار کسی
سهل می باشد گره انداختن در کار کس *** مرد می خواهم گره بگشاید از کار کسی
آشیانش از بن هستی شود آخر خراب *** هر که دارد قصد بدبختی و آزار کسی
دلم خوش است که آن یار مشك مو این جاست *** ز عمر نشمرم امشب که امشب او این جاست
نه حاجتی است مرا و نه آرزوی دگر *** که آن چه دل ز ازل کرد آرزو این جاست
هزار مرتبه شکر خدای عزو وجل *** که آن چه مقصد ما بد ز جستجو این جاست
دلا خلاصیت از قید غم مبارك باد *** خوشا به حال تو کان یار خوب رو این جاست
نه با کسی سخن از عشق در میان آور *** نه راز دل به کسی گوی تا که او این جاست
چه حاجتی به می است و به ساقی و ساغر *** که ساقی و می و میخانه و سبو این جاست
اگر رقیب به دنبال یار می گردد *** برو ز قول منش کن خبر بگو این جاست
خدا گواه است که (ژولیده) را دگر غم نیست *** که بر لبش لب یار است و گفتگو این جاست
مژده که دلبر آمده باز که دلبری کند *** با نگهی ز دست غم این دل ما بری کند
می بده ساقی از وفا به عشق روی مصطفی *** کامده ز امر کبریا تا که پیمبری کند
مژده رسید از آسمان از نفس فرشتگان *** کز پس پرده شد عیان یار که یاوری کند
به رهروان راه حق به گمرهان مستحق *** بنا به امر ذات حق آمده رهبری کند
حكم رسالتش خدا داد که از ره وفا *** چو داوری ز بهر ما ز مهر داوری کند
مژده بده به عاشقان که آن نگار دل ستان *** آمده ریشه کن ز جان نهال بت گری کند
آمده آن پیمبری تا که ز راه رهبری *** بسته بناز و دلبری دفتر کافری کند
هر که بود محمدی پیرو دین احمدی *** بنا به امر ایزدی به خلق سروری کند
هر که کند ثنای او پیروی از نوای او *** در عوضش خدای او ز هر بدی بری کند
ساقیا می ده که می بسیار می خواهد دلم *** تشنه است و آب آتش بار می خواهد دلم
مطرب هم چون بلبل شوریده سر کن نغمۀ ای *** کامشب آواز و نوای تار می خواهد دلم
از پی درمان درد خویش با صد افتخار *** غمزه ای زان نرگس بیمار می خواهد دلم
بهر رفع تشنگی صد بوسه پی در پی همی *** از لب نوش آفرین یار می خواهد دلم
از برای خاطر خونریزی قتل رقيب *** ناو كی زان لشکر خونخوار می خواهد دلم
از شراب ناب ساقی ساغرم لبریز کن *** کامشب از عشق بت عیار می خواهد دلم
رفتی و رفت تاب و توان از تنم بیا *** نتوانم ای صنم ز تو دل بر کنم بیا
دستم به دامنت دگر از پیش من مرو *** جان می کنم نثار رهت ای صنم بیا
مردم ز بس که با غم هجر تو ساختم *** هستی شريك شادی و غم خوردنم بیا
از بس که در فراق تو دلبر گریستم *** گویا به آب رفته فرو دامنم بیا
بردی زکف عنان و ز سر عقل و هوش من *** دادی به باد با نگهی خرمنم بیا
ترسی اگر تو یار حيا مانعت شود *** نا آشنا ئیم بخدا این منم بیا
در زندگی به دیدن من گر نیامدی *** محض خدا به دیدن جان کندنم بیا
(ژولیده) ام که از غم و اندوه و رنج و درد *** با دیدن جمال تو یار ایمنم بیا
قصد دل بردنم ای یار نکردی کردی *** آخر الامر تو این کار نکردی کردی
روز را در نظرم ای بت افسون گر من *** تو همانند شب تار نکردی کردی
بعد از آنی که ربودی تو ز کف هستی من *** در بر خلق مرا خوار نکردی کردی
به کمند سیه خویش بنیرنگ و فسون *** دل دیوانه گرفتار نکردی کردی
هم چو دژخیم تو آلوده بزهر از ره کین *** خم ابروی شرر بار نکردی کردی
پی خون ریزی عشاق تو آماده جنگ *** سپه غمزه خون خوار نکردی کردی
وعده وصل به (ژولیده) ندادی دادی *** وعده هایت همه انکار نکردی کردی
گفتم که هست کارم توصیف یار کردن *** گفتا خوشا بحالت زین گونه کار کردن
گفتم لبت به مستی بهتر ز هر شراب است *** گفتا چه خوب باشد خود را خمار کردن
گفتم بدام زلفت ترسم شوم گرفتار *** گفتا که بهترین ره باشد فرار کردن
گفتم ز درد هجرت جانم به لب رسیده *** گفتا علاج دردت صبر اختیار کردن
گفتم که چیست راه جلب رضایت تو *** گفتا که از دل و جان جان را نثار کردن
گفتم که دل ز عشقت يك لحظه نیست آرام *** گفتا سزاش باشد زین گونه یار کردن
گفتم چه چاره جوید (ژولیده) از غم تو *** گفتا نباید از من این انتظار کردن
بی تو دیوانه تر از ما دل دیوانه ماست *** این نشانی ز تو و عشق صمیمانه ماست
شهر رسوا زده از صحبت رسوائی توست *** خلق را ورد زبان قصۀ افسانه ماست
روزگاری است که چون صید گرفتار توام *** دام ما زلف تو خال لبت دانه ماست
تا تو را هست چو خورشید فروزنده رخی *** پس چرا تیره تر از شب همه شب خانه ماست
نیست ما را بمی و ساقی و پیمانه نیاز *** لب تو هم می و میخانه و پیمانه ماست
گر بداد دل (ژولیده) تو دلبر نرسی *** یار ما ناله و فریاد غریبانه ماست
تا تو هستی در جهان دل دار من *** می نشیند بر دل این اشعار من
تا غم هجران تو دارم به دل *** نیست در عالم کسی غم خوار من
تا تو را باشد رخی چون آفتاب *** کی بود تاريك شام تار من
جز لبان سرخ فامت ای صنم *** نیست داروی دل بیمار من
جز فغان و ناله و فریاد و داد *** نیست یاری تا که گردد یار من
تا تو رفتی از برم ای نازنین *** نیست غیر از گریه کردن کار من
از کف (ژولیده) بردی اختیار *** با نگاهی ای بت عيار من
عشق تو معتکف خانۀ خمارم کرد *** مهر تو دربدر کوچه و بازارم کرد
روی تو كلبه تاريك مرا روشن کرد *** در عوض درد فراق تو دل افکارم کرد
خال هندوی تو شد دانه گیسوی تو دام *** تا که چون صید به نيرنك گرفتارم کرد
آن قدر محو نگاهت شدم ای آفت دل *** کاقبت نرگس بیمار تو بیمارم کرد
تا كه يك بوسه ربودم ز لب لعل تو یار *** مست می بودم آن بوس تو هشیارم کرد
من( ژولیده) چه سازم که غم دوری تو *** سیر از هستی و از زندگی بیزارم کرد
عاشقت بودم و دیوانه حسابم کردی *** آشنا بودم و بیگانه خطابم کردی
بگدائی سر کوی تو قانع بودم *** بی همیت ز چه رو خانه خرابم کردی
تا نظر کردم و دیدم رخ زیبای تو را *** سوختی بال و پرم را و کبابم کردی
من غلامی ز غلامان تو بودم ای یار *** چه خطائی بنمودم که جوابم کردی
عوض آن که بگوش پی دلجوئی من *** همدم رنج و غم و درد و عذابم کردی
نقشه ها بهر وصال تو کشیدم اما *** چون حبابی زجفا نقش بر آبم کردی
بوسه ها از لب لعل تو ربودم در خواب *** تا که مستانه تو معتاد شرابم کردی
چه بدی از من (ژولیده) بدیدی ای یار *** که زخود راندی و بیگانه حسابم کردی
تا که خود را ز بدی ها تو مبرا نکنی *** جای خود در بر مردان خدا وا نکنی
تا خدا را نشناسی نشوی مرد خدا *** خویش را معتکف سایۀ طوبا نکنی
با خدا باش و بخود آی و خدا را بشناس *** ورنه آئینه دل را تو مصفا نکنی
نشوى قابل فیض از در درگاه خدا *** تا که خود را بجهان پاك و مبرا نکنی
دان غنیمت دمی از عمر که چون شمش طلاست *** سعی کن تا که طلا خرج مطلا نکنی
حق بتو داده تن سالم و نعمت بسیار *** وای بر حال تو گر شکر خدا را نکنی
کس نکوشد پی رسوائیت اندر بر غیر *** گر کسی را ببر غیر تو رسوا نکنی
وقت پیری شوی افتاده و محتاج کسان *** گر که امروز تو اندیشۀ فردا نکنی
نشود راز تو افشا بجهان در بر خلق *** راز همسایه به همسایه گر افشا نکنی
تا دل تو هوس رفتن صحرا نکند *** هرگز آهنگ سفر جانب صحرا نکنی
زیر پرونده ات امضای بنا حق نکنند *** زیر پرونده کس گر که تو امضا نکنی
گره از کار تو هرگز نکند باز خدا *** گر بعالم گره از کار کسی وا نکنی
بهره ای عاید من از تو نگردد بجهان *** گر که این پند مرا گوش کنی یا نکنی
بند ژولیده گران دار و فراموش مکن *** گوهری هست گران مایه که پیدا نکنی
گیرم به پیش داری راهی دراز ای شب *** بنشین کم کن آخر با ما تو ناز ای شب
شب های پیش با ما سازش نکردی اما *** محض خدا بیا و امشب بساز ای شب
دارم امید آن که هرگز سحر نگردی *** چون با خداست ما را روی نیاز ای شب
باید مرا به بخشی گر پیش حق نمودم *** دیشب شکایت از تو وقت نماز ای شب
تنها توقع من از حق بود که هرگز *** بر روی ما نگردد اخم تو باز ای شب
صد بار گفته با تو ژولیده باز گوید *** از بیم صبح صادق خود را مباز ای شب
مرا جز دیدن رویت بعالم آرزوئی نیست *** مرا جز گفتن وصفت نگارا گفتگوئی نیست
هزاران خوب رو دیدم ولی این قدر فهمیدم *** که در عالم بغیر از تو بخوبی خوب روئی نیست
نبیند آسمان دیگر همانند تو ای دلبر *** چرا چون تو گلی هرگز بدین خوش رنگ و بوئى نيست
لبان سرخ فام تو زند صد طعنه بر مرجان *** بدین شکل و بدین قامت همانند تو گوئی نیست
بسان نرگس مستت نباشد چشم شهلائی *** به مثل زلف پر پیچ و خم تو هیچ موئی نیست
من ژولیده از سوز دل عشاق دانستم *** که از بهر گدائی بهتر از کوی تو کوئی نیست
خوش آن روزی که نقل مجلس این خانه بودی تو *** فروغ و روشنی بخش همین کاشانه بودی تو
خوش آن شب ها که با هم گرم راز و گفتگو بودیم *** برایم سرگذشت و قصه و افسانه بودی تو
خوش آن وقتی که می کردم سیاحت گلشن رویت *** برایم بلبل و شمع و گل و پروانه بودی تو
انيس و مونس و غم خوار و یار و غم گسار من *** امید و آرزوی این دل دیوانه بودی تو
کجا گردد فراموشم زمانی راكه بی نيرنگ *** بغیر از من ز خلق این جهان بیگانه بودی تو
چه دوران خوشی بود و چه ساعات دل انگیزی *** که با من یک دل و يك رنگ چون پيمانه بودی تو
من ژولیده می گویم خوش آن شب ها که بهر من *** شراب و ساقی و جام و می و میخانه بودی تو
خواهی اگر سعادت دنیا و آخرت *** خود را اسیر و پیر و نفس دغا مکن
چشم طمع به حق کسی بشنو و مدوز *** دل را بدرد حرص و طمع مبتلا مکن
این پند و بشنو بکسی ناسزا مگو *** خود را تو لایق سخن ناسزا مکن
سیلی مزن بروی کسی از غرور خویش *** غفلت دمی ز سیلی دست قضا مکن
با گفتۀ کسی تو مکن خانه ات خراب *** هرگز قصاص خویش تو قبل خطا مکن
از خلق این زمانه تو چیزی مکن طلب *** دست نیاز دراز بسوی گدا مکن
خور نان خشك خویش و مکش منت از کسی *** بر خوان کس تو پنجه خود آشنا مکن
گر که خیر از خود پرستی شامل حالت نشد *** خود شناسی پیشه کن يك لحظه دور اندیش باش
هر چه کردی خود بخود کردی مگو کار خداست *** پیروی از عقل بنما خود خدای خویش باش
من نگویم هم چو شیادان این دیر دنی *** متكی بر دیو آز و نفس کافر کیش باش
قید هستی را بزن کز نیستی هستت دهد *** در تکاپوی حقیقت بیش تر از پیش باش
ای که عیب از دیگران گیری بگیر، اما ز خود *** بهر کس منما تو خویشی خویشتن را خویش باش
می بری بر دوش تا کی بار زور ای بی خبر *** نزد شیران هم چو شیر و نزد میشان میش باش
بر سریر عشق خواهی ار که سلطانت کنند *** هم چو ابراهیم ادهم گر شهی درویش باش
چون لباس فقر پوشیدی دمی غفلت مكن *** آگه از اعمال و کردار و حساب خویش باش
روزگاری گر بلندت کرد دست روزگار *** گاه گاهی هم به فکر مردم دل ریش باش
ساعتی اندیشه کن ای دل تو اندر کار خویش *** خویش را می کن دمی هم یار و هم غم خوار خویش
تا بکی گردی تو گرد دوستان هرزه گر *** باز گرد و باش ای دل گرمی بازار خویش
ای خوشا نیکی نمودن وز بدی بگریختن *** خوش گران بنمودن از آن قیمت و مقدار خویش
از سر خود کن برون کبر و ز سر باد غرور *** باش هم هوشیار و مست و زاهد و خمار خویش
تا توانی کن محبت چون محبت گوهری است *** کز فروش آن تو خلقی را نمائی یار خویش
تا بکی بیدار مال این و آنی ای پسر *** مرد می باید که باشد يك شبی بیدار خویش
بشنو اندرز من ژولیده ای جان پسر *** تا بگیری اجر مزد خویش از کردار خویش
دلا حرف از کسی بشنو که حرف او اثر دارد *** مده دل بر دل آرائی که دل جای دگر دارد
مکن توصیف زر هرگز بنرد آن که رمال است *** مپرس از او که او از زر بعالم کی خبر دارد
مکش منت در این عالم دلا از سفرۀ ناکس *** که او ز انسانیت بوئی نبرده خوی خر دارد
به نزد هر کسی منشین و غیبت از کسی منما *** چرا چون عاقبت ای دل برایت دردسر دارد
ز قول مولوی بشنو دلا این پند پر ارزش *** (بسایۀ آن درختی رو که آن گل های تر دارد)
(در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران) *** (بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد)
مکن کاری ز نادانی که زیر کار در مانی *** مزن بیهوده حرفی را که می دانی ضرر دارد
مزن زخم با زبان بر کس مشو اغفال هر ناکس *** کنار ساحلی بنشین که امواجش گوهر دارد
خودت را خسته منما و مگو ژولید این ها را *** که هر کس راه خود داند ز اعمالش خبر دارد
ای خوش آن دل کان درونش حس انسان دوستی است *** بی شك آن دل دل نباشد مخزن نور خداست
پر بها تر سکه ای جز راستی نبود رواج *** راستی در هر کجا باشد متاعی پر بهاست
از محبت آدمیت را توان پیدا نمود *** دم زدن از آدمیت بی محبت بی صفاست
گر خطا کاری رفیقا کن به وجدانت رجوع *** این حقیقت دان که وجدان دادگاهی بی ریاست
لذت اندر عفو می باشد نه اندر انتقام *** چون مکافات خطا دادن خطا عين خطاست
آن زمان دان دانی تو قدرت عافیت در زندگی *** گر به گردابی دچار آئی که عين مدعاست
گرد خویشان از چه گردی ای نسیم هرزه گرد *** خدمت بیگانه کردن به ز خویش و اقرباست
ای که تا گم می کنی یک سکه پیراهن دری *** خود قضاوت کن که حق دیگران خوردن رواست
با تمام این تفاصیل حیرتم زین نکته است *** کاین سخن ها نزد این مردم همه باد هو است
دلم از ناوک مژگان تو خونخوار تر است *** آهم از برق نگاه تو شرربار تر است
هم چو ابری که کند گریه در ایام بهار *** دیده ام از غم دوری تو خون بارتر است
ای خوش آن عاشق دل خسته که در دادن جان *** دره عشق تو دل دار سبك بارتر است
گفت رندی که خدا هست نگه دار کسی *** که بسودای گل روی تو پادارتر است
عقل پرسید که دشوار ترین راه کجاست *** عشق گفتا ره عشق از همه دشوار تر است
غم تنهائی دل را نخورد کس بجهان *** جز غم دوری تو کز همه غم خوار تر است
چاره سازی بجهان هست اگر حرفه تو *** چاره درد کسی کن تو که ناچار تر است
قصدت ار هست دلی را ز غم آزاد کنی *** دل ژولیده رها کن که گرفتار تر است
دلبر من رشتۀ الفت ز من ببرید و رفت *** هر چه کردم ناله و فریاد من نشنيد و رفت
هم چو طراران بطرارى بيك برق نگاه *** از من دیوانه دل مستانه دزدید و رفت
آتش عشقش بساط شادمانی مرا *** هم چو باد زهر آگینی ز هم پاشید و رفت
گفتمش برگرد تا ببینم تو را بار دگر *** اعتنا بر من نکرد و سر ز من پیچید و رفت
گفتمش با درد هجرانت پس از این چون کنم *** خم به ابرویش نیاورد و بمن خندید و رفت
گفتمش آخر نشانی از خودت باقی گذار *** آمد و پیشانیم را از وفا بوسید و رفت
از من ژولیده آن دلبر نمی دانم چه دید *** کاین چنین زود از من دیوانه دل رنجید و رفت
ساقیا بدستم ده پی به پی تو پیمانه *** مطربا بزن بر چنگ پنجه را تو مستانه
ساغرم نما لبریز زآن شراب وحدانی *** تا شوم بحق ملحق مست عشق و دیوانه
عاشقی پریشانم دل بدشمن جانم *** داده ام نمی دانم از چه رو صمیمانه
فكر او مرا محرم عشق او مرا همدم *** وز دلم زداید غم یاد او طبیبانه
هم چو شمع اشک افشان آتشم بزن بر جان *** ساقی از راه احسان امشب هم چو پروانه
آن نگار دل کش کو آن بت پریوش کو *** آن فسانه مهوش کو آن نگار جانانه
گو بیاید آن جانان تا که از ره احسان *** درد من کند درمان ساقیا حکیمانه
من ز هجر او گریان دل ورا بود خواهان *** آن ستم گر فتان داده دل به بیگانه
روزگاری است که من واله و شیدای توأم *** عاشق و شیفته و محو تماشای توام
منم آن عاشق دیوانه که پروانه صفت *** بی خود از شعشعۀ روی فریبای توام
منم آن خانه خرابي كه بيك برق نگاه *** دل و دین باخته نرگس شهلای توام
منم آن صید که اندر طلب خال لبت *** بسته بر سلسلۀ زلف چلیپای توام
بی می ار مست مرا می نگری نیست عجب *** چون که مست از لب می گون و فرح زای توام
هیچ دانی ز چه ترك سر كويت نكنم *** سبب این است که من خاک ره پای توام
من فرح بخشم و از عشق رخت خانه خراب *** مایل دیدن آن قامت رعنای توام
امشب از شوق تو ای دوست چنان سر مستم *** که ز بن رشته الفت ز جهان بگستم
نیستی بهر تو نبود همه هستی ز تو هست *** پس به هستی برسم چون بتو الفت بستم
نیستی نیست بجز هستی و هستی همه نیست *** چون تو هستی من دیوانه ز هستت هستم
من ندانم که چه سری ست در این هستی ما *** کاسه صبر شکست و نشد آگه شستم
چیست مقصود تو ای دوست از این هستی و نیست *** چون بخود آیم و بینم که هنوزم هستم
گه بلند پست نمائی و گهی پست بلند *** حل این مسئله کن رفته حساب از دستم
این همه آمدم و رفتم و زین هستی و نیست *** دیدۀ خویش ندانسته ز هستی بستم
لحظه ای یاد تو دلبر نرود از یادم *** شادم از این که من از یاد تو دلبر شادم
گر نیائی ببرم ای بت سیمین تن من *** دارم امید خدا از تو ستاند دادم
ترسم ای یار كه دور از تو بنيرنگ و فسون *** هجر تو عاقبت از بیخ کند بنیادم
دلبری گر چه بود کار تو در عالم عشق *** در شگفتم که چرا دل بتو دلبر دادم
به کمند سر زلف تو بيك تير نگاه *** هم چو صیدی که اسیر قفس صیادم
بی گل روی تو ژولیده دل ای روح روان *** فاش گوید که ز قید غم دل آزادم
راز دل جز بتو دل دار نگویم به کسی *** چون بغیر تو مرا نیست کسی هم نفسی
تا که چشمم بتو افتاد چو مرغ از نظرت *** بال و پر بسته گرفتار شدم در قفسی
خون دل می خورم از دیده برون می کنمش *** به امیدی که تو يك لحظه بدادم برسی
بر ندارد ز سر من غم هجران تو دست *** تا که آسوده برآرم به خیالت نفسی
بی گل روی تو ما را نبود محرم راز *** تا تو هستی بخدا من ندهم دل بكسى
تا بکام دل تو چرخ زمان می گردد *** لحظه ای هم تو چنان باش که آن می گردد
بی جهت عمر گران مایه تو بر باد مده *** کآخر این غنچۀ نشکفته خزان می گردد
بعد از آنی که گریبان تو بگرفت اجل *** جسم بی جان تو در خاک نهان می گردد
روز محشر که سؤال است و جواب است و حساب *** آن چه در پرده نهان است عیان می گردد
بشنو این پند کز این پند گران مایۀ من *** دل هر زنده دلی زنده از آن می گردد
رشته دوستی با غیر نمی باید بست *** چون که با دوستی اش بار گران می گردد
تا تو را سیم و زر است از دل و جان چاکر توست *** تا که بی پول شوی دشمن جان می گردد
باخدا باش که از لطف خداوند بزرگ *** سنگ ره در نظرت در گران می گردد
غم روزی تو مخور روزی هر روزه تو *** قسمتت از کرم حق بجهان می گردد
گر که بیدار نشد بخت تو دل گیر مشو *** کان چه را خواست خداوند همان می گردد
شعر ژولیده بخوان و تو ببر لذت از آن *** که ز اشعار خوشش پیر جوان می گردد
دوش رفت از بر ما دلبر جانانه ما *** صبح شد باز نیآمد دگر او خانه ما
بی خبر رفت و نگفت او بکجا خواهد رفت *** حال بی او چه کند این دل دیوانه ما
تا که او بود به کاشانه ما بود صفا *** تا که او رفت صفا رفت ز کاشانه ما
آن قدر ناله کنم از غم آن سرو روان *** تا شود ورد زبان قصۀ افسانه ما
تاکه بود او من ژولیدۀ دل از دیدن او *** شادمان بودم و خرم دل دیوانه ما
دوش آمد برم آن یار صراحی در دست *** مست و از نرگس مستش من و می خواران مست
چشمم افتاد چو بر چهره بزم آرایش *** تير عشقش ز جفا آمد و بر دل بنشست
جلب خود با نظری کرد نظر باران را *** آن پرستش گه عشاق و من باده پرست
چهره افروختۀ لب غنچه بصد عشوه و ناز *** دست افشان شد و در جمع حریفان پیوست
بس که محجوب و مليح و به نظر زیبا بود *** می شکستند برایش همه مستان سر و دست
از قد و قامت آن سرو خرامان رفتار *** بودم آن جا که ز خجلت کمر سرو شکست
کرد چون از می گلرنگ حریفان را گرم *** به کنار من ژولیده بیامد بنشست
سبب از چیست که بر من نظری نیست ترا *** من ز تو بی خبر از من خبری نیست تو را
ترك من کردی و کردی دل دیوانه کباب *** گشتی از دیده نهان و اثری نیست تو را
گر بیائی به برم جان برهت خواهم داد *** چون بجز من دگر آسیمه سری نیست تو را
گر برون آوری از کاسه تو چشمانی چند *** غیر از این دیده من چشم تری نیست تو را
گر بيك رشته ببندی همه خونین جگران *** غير من عاشق خونین جگری نیست تو را
گر ز بیداد تو فریاد کنم نیست عجب *** چون ز احوال دل ما خبری نیست تو را
بخدا در عوض عشق و وفا داری ما *** جز جفا کردن بر ما هنری نیست تو را
گر بدی از من ژولیده ندیدی بجهان *** پس چرا از سر کویم گذری نیست تو را
دلا تا می توانی در جوانی فکر فردا کن *** اگر امروز داری یادی از روز مبادا کن
مشو غافل مخور هرگز فریب این سرای دون *** بفکر توشه ره باش ای دل ترك دنيا كن
اگر خواهی شوی واقف تو از اسرار پنهانی *** غنیمت دان دمی وز خواب غفلت دیده را وا کن
اگر داری تو میل آن کجا گردد تو را منزل *** برو در شهر خاموشان و آن منزل تماشا کن
اگر خواهی سعادت هم چو مردان خدا بیرون *** ز سر باد غرور از دل حسد را برق آسا کن
اگر خواهی بماند تا ابد نامت به نیکوئی *** ز پستی ها و زشتی ها دلا خود را مبرا کن
اگر خواهی تو فردوس برین و سایۀ طوبی *** یتیمی را نوازش کن غریبی را تو احیا کن
اگر خواهی دم مردن خدا بخشد گناهانت *** ز اعمال بد خود توبه نزد حی دانا کن
اگر خواهی خدا دور از تو سازد شر شیطان را *** بعالم هم چو ژولیده سپاس و حمد يكتا كن
آتش عشقت ای صنم ز دل زبانه می کشد *** زبانه هم چو پرتو ی ماه شبانه می کشد
بار غم زمانه را به دوش از برای تو *** بدون هیچ منت و عذر و بهانه می کشد
نفاق عقل و عشق بين بر سر تو فتاده است *** عشق مرا بسوی تو عقل به خانه می کشد
حکمت عقل را نگر جذبه عشق را به بین *** که عقل ناز عشق را چه عاشقانه می کشد
راه گریز عقل را جذبه عشق بسته است *** عقل برای این عمل خط و نشانه می کشد
بیا به بین سیاست عقل که چون مهندسان *** نقشه برای عشق ما چه عاقلانه می کشد
ز کار عقل و عشق خود در عجبم از این جهت *** که کار این دو عاقبت به تازیانه می کشد
عقل مرا به صد نوا منع کند که می مخور *** عشق بسوی می مرا در این میانه می کشد
بیا به بین که روز و شب این دل دردمند من *** ز دست عقل و عشق خود چه در زمانه می کشد
ساقی آن دلبر افسون گر طناز کجاست *** آن گل سر سبد گلشن شیراز کجاست
آن که چون برق بيك برق نگاهش ببرد *** عقل و هوش از سر رندان نظر باز کجاست
آن که دوش از سر شب تا بسحر رقص کنان *** باده می ریخت بجامم بدو صد ناز کجاست
آن که آواز خوشی زمزمه می کرد بناز *** با نوای نی و آهنگ دف و ساز کجاست
آن که زنفاس خوشش هم چو مسیحا بجهان *** مرده را زنده نمايد بيك اعجاز کجاست
آن که گردیده ام از هجر رخش ناله کنان *** با غم و رنج و بلا همدم و هم راز کجاست
آن که مرغ دلم اندر قفس سینه خموش *** بی گل روی وی افتاده ز پرواز کجاست
آن که برد از کف ژوليده بيك برق نگاه *** دين و دل دوش بيك غمزه و يك ناز كجاست
سوختم در آرزوی روی ماهت سوختم *** سوختم از آتش برق نگاهت سوختم
مردم از درد فراقت ای پری رو همتی *** دوختم از بس که چشمم را براهت سوختم
از سرکویت مرا راندی بخواری بی گناه *** وای بر تو کز مکافات گناهت سوختم
هم چو مرغ از بی پناهی بر تو آوردم پناه *** تا تو را دیدم چو شمعی در پناهت سوختم
تیر مژگانت هزاران دل کشد در خاک و خون *** تا که دیدم قدرت خیل سپاهت سوختم
پیش رویم دوش دادی بوسه بر بیگانگان *** سوختم پروانه سان زین اشتباهت سوختم
تا که دیدم روبرو یم روی دامان رقیب *** خوش پریشان کرده ای زلف سیاهت سوختم
ترك من كردى و دل بردی و رفتی بی خبر *** دست حق دائم بود پشت و پناهت سوختم
روز و شب ژولیده سان چون لاله ای در انتظار *** سوختم تا بلکه بینم روی ماهت سوختم
صنما رند و خراباتی و مستم بخدا *** عاشق و واله و شیدای تو هستم بخدا
دوش دیوانه صفت در طلب دیدن تو *** در دل میکده تا صبح نشستم بخدا
بهر تسكين دلم بود بتا از سر شب *** تا سحر ساغر می بر سر دستم بخدا
بارها توبه نمودم که دگر می نخورم *** به هوای تو من آن توبه شکستم بخدا
در ره عشق تو از زندگی و هستی و جان *** رشتۀ دوستی ای دوست گسستم بخدا
زین همه دلبر و دل دار که باشد بجهان *** دل بدلدار دگر جز تو نبستم بخدا
گفت رندی که بخور باده و گفتم که هنوز *** مست و دیوانه مینای الستم بخدا
گفت برگو چه کسی کرده تو را گوشه نشین *** گفتمش آن بت بیگانه پرستم بخدا
من ژولیده ز عشق رخ آن سرو روان *** روزگاریست که پیمانه بدستم بخدا
ساقی آن یار که غارت گر دل هاست کجاست *** آن بت عربده جوئی که دل آراست کجاست
آن که شمس و قمر از نور رخش گشته خجل *** بس که محجوب و فریبنده و زیباست کجاست
آن که در خیل بتان از نظر غمزه و ناز *** از همه لاله رخان برتر و والاست کجاست
آن پری چهره که در نزد اساتید هنر *** فتنه و عشوه گر و خوش قد و بالاست کجاست
آن که خیرات کند در ره خیر از دل و جان *** از لبش بوسه که مقصود دل ماست کجاست
آن كه با يك نظر از کف ببرد هوش و حواس *** بس که افسون گر و طناز و فریباست کجاست
آن که سرمایه ی هستی من از هستی اوست *** واقعاً گر که در این جاست بگو راست کجاست
آن که از بهر تماشای قد و قامت او *** بر سر هر گذری معرکه برپاست کجاست
آن که از عشق رخش این دل ژولیده مدام *** واله و خسته و دیوانه و شیداست کجاست
من خمار می نابم می گلنار کجاست *** ساقی و ساغر و میخانه و خمار کجاست
رقص و رقصیدن و رقاصه و آواز بتان *** مطرب و عود و دف و چنگ و نی و تار کجاست
آن مکانی که همه حسن فروشان جمعند *** راست برگو بمن ای عقل مددکار کجاست
هر که را می نگرم مست و صراحی در دست *** در شگفتم من دیوانه که هوشیار کجاست
آن بت عربده جوئی که بنیرنگ و فسون *** عشوه و ناز فروشد سر بازار کجاست
آن که صیاد صفت کرده چو من صید هزار *** به کمند سیه خویش گرفتار کجاست
آن که دارد پی خون ریزیم آماده جنگ *** مژه چون لشکر جراره خونخوار کجاست
آن که دارد هوس بردن دل از کف ما *** با نگاه غضب آلود و شرر بار کجاست
دل ژولیده بهم می خورد از شعر نوین *** حافظ و سعدی و فردوسی و عطار کجاست
ای بشر گر به جهان رستم دستان باشی *** صاحب سیم و زر و مال فراوان باشی
گر همانند سکندر بکنی فتح جهان *** ور بگردن کشی و زور نریمان باشی
تکیه گاه تو اگر مسند شاهی باشد *** ور که دارای خط و مهر سلیمان باشی
گر نمائی چو شهان جامه زرین به تنت *** یا که با فقر چون من دست گریبان باشی
گر تو را خانه و ییلاق بود هم چو بهشت *** یا که چون جغد تو هم بی سر و سامان باشی
گر کنی از دل و جان طاعت فرمان خدا *** یا که بیگانه تو از طاعت یزدان باشی
گر که اندر سر تو افسر شاهان باشد *** ور که دارای دو صد نوکر و دربان باشی
گر که آسوده و راحت دلت از رنج و غم است *** ور دو صد سال دگر زنده بدوران باشی
عاقبت گرگ اجل جان گرانت گیرد *** گر که فرعون و یا موسی عمران باشی
گردش چرخ چو بر وفق مرادت گردد *** سعی کن تا که تو هم مستحق آن باشی
گرکه خواهی بشوی نزد خدا روی سفید *** بهتر است آن که تو در فکر ضعیفان باشی
دل شکستن بخدا رسم مسلمانی نیست *** دل بدست آر بعالم که مسلمان باشی
پند ژولیده دلا بشنو و از یاد مبر *** تا بعالم بری از سوسه شیطان باشی
هر که این پند گران مایۀ من گوش کند *** آن چه خواندست و شنیدست فراموش کند
آدمی را ز چه از خاک سرشته است خدا *** حکمتش بود که با خاک هم آغوش کند
نوبت رفتن هر کس که رسد در خور خویش *** شربت مرگ ز مینای عدم نوش کند
مرد آن است که ز اندیشه خود خانه خویش *** قبل از آنی که رسد مرگ سیا پوش کند
مرگ هرگز نخورد گول کسی را چو عسس *** رشوه خور نیست که زین مرحله ها لوش کند
هر که عمرش بسر آید ندهد مهلت آن *** که وصیت به زن و بچه و خالوش کند
لب ژولیده از این زمزمه خاموش نشد *** کار مرگ است که این زمزمه خاموش کند
زین جهان عاقبت آهنگ سفر باید کرد *** از دیاری که وفا نیست گذر باید کرد
گیرم از لطف خدا عمر دو صد نوح کنی *** عاقبت پای از این خانه بدر باید کرد
زین همه ثروت و مالی که تو اندوخته ای *** چون رسد مرگ فرا صرف نظر باید کرد
گر که هستی چو بزرگان جهان حادثه جو *** بیش از هر حادثه احساس خطر باید کرد
هر که راحت طلبد در ره خیر از دل و جان *** مرد و مردانه صفت سینه سپر باید کرد
حلقۀ بندگی خلق به جز ذات خدا *** هم چو مردان حق از گوش بدر باید کرد
میل فردوس مکن گر کنی از طاعت حق *** رخ خود زرد تر از زردی زر باید کرد
مرغ چون بگذرد از دانه نیفتد در دام *** ور نه از هستی خود صرف نظر باید کرد
پند پر مایه ژولیده همین است همین *** که نثار سخنش در و گوهر باید کرد
قصۀ مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود *** در عزایت جامه اندر تن دریدن زود بود
آخر ای جان پسر ای میوه قلب پدر *** در دیار نیستی منزل خریدن زود بود
اشک حسرت از دو چشم مادرت هر صبح و شام *** از غم هجر رخ ماهت چکیدن زود بود
جان شیرین تر ز جانت از جفای روزگار *** در شباب زندگی بر لب رسیدن زود بود
بچه های نازنیت را چرا کردی یتیم *** رخت ماتم بهرشان حالا بریدن زود بود
مادر بیچاره ات دائم کند آه و فغان *** بهر او داغ غم مرگ تو دیدن زود بود
دیده بگشا با برادر های خود برگو سخن *** نطق تو خاموش از گفت و شنیدن زود بود
بی کس و تنها و بی یاور در این کنج لحد *** دور از اهل و عیالت آرمیدن زود بود
می شود لطف خدا شامل احوال کسی *** که بگیرد به جهان زیر پر و بال کسی
دستی از غیب به یغما ببرد اموالش *** هر که دارد هوس بردن اموال کسی
نطفه حیض و زنا زاده بد کاره بود *** هر که کوشد بجهان در پی اغفال کسی
گر بمیری تو نسوزد دلی اندر غم تو *** تا نسوزد دل زار تو بر احوال کسی
مکن هرگز به جهان حق کسی را پامال *** تا بنا حق نشود حق تو پامال کسی
زن و فرزند تو بد کاره و بد نام شود *** گر بکوشی پی بد نامی اطفال کسی
آرزوی تو بر آورده نگردد هرگز *** گر بخندی به تمسخر تو به امیال کسی
کس به اعمال تو ای دوست نپیچد بجهان *** بشروطی که نه پیچی تو به اعمال کسی
با خبر باش که رندانه فریبت ندهد *** ثروت و سیم و زر و جامه متقال کسی
بند ژولیده گران دار و بیاویز بگوش *** تا نگردی به جهان بی خبر از حال کسی
يار نازك بدنم زهره جبين است هنوز *** نرگس غمزه زنش بر سر کین است هنوز
چون می ناب که هوش از سر مستان ببرد *** غنچه لعل لبش رهزن دین است هنوز
ای بسا مرغ که دل اندر طلب خال لبش *** خسته و زار و گرفتار و حزین است هنوز
زین همه حسن خدا داد که حق داده باو *** خانه ام از قدمش خلد برین است هنوز
بس که زیبا و ملیح است و فریبا و عزیز *** قمر از شرم رخش خانه نشین است هنوز
در شگفتید چرا زین که کنم تعریفش *** عجبی نیست که مستوجب اینست هنوز
من ژولیده نه تنها شده ام واله او *** دین و دل باخته اش بت گر چین است هنوز
ساقیا جامی از آن باده گلنار بیار *** گر نداری برو از خانۀ خمار بیار
در خم خانه بکن باز و بدستور حکیم *** داروی درد من خستۀ بیمار بیار
مطرب از مهر نوائی طرب انگیز بزن *** دل ما بر سر شوق از زدن تار بیار
مردم از درد فراق صنمی حور سرشت *** ساقیا هر چه می ات هست بیک بار بیار
ای صبا از سرکویش ز وفا کن گذری *** خبری زآن بت افسون گر عیار بیار
برو از مهر بکوری دو چشمان رقیب *** بوی مشک از خم زلف سیه یار بیار
برو آن سلسله موئی که بود مست و خراب *** با دو صد ناز و ادا بر سر بازار بیار
با زبان خوش اگر رام تو گردید که هیچ *** ور نیامد به زر و زور و به اجبار بیار
ساقیا باده گلگون به قدح ریز و سپس *** بهر ژولیدۀ محزون دل افکار بیار
خیز تا عزم سفر جانب شیراز کنیم *** واندر آن شهر بگردیم و دلی باز کنیم
دست در گردن هم تا بسحر اندازیم *** دیدنی زآن بت افسون گر طناز کنیم
برسر تربت حافظ ز ره صدق و صفا *** بنشینم و به وی درد دل ابراز کنیم
خرقه و سبحه و دستار بدور اندازیم *** وز خماری بدر میکده آواز کنیم
وقت آن شد که بهمراهی هم بار دگر *** جای در حلقۀ رندان نظر باز کنیم
وقت آن است که از مرحمت پیر مغان *** دست در گردن ساغر بدو صد ناز کنیم
داد دل از می گلگون بستانیم و سپس *** گوش بر چنگ و نی و تار و دف و ساز کنیم
وقت آن شد بدریم پرده ز اسرار نهان *** مفتضح پیش همه شيخ كلك باز کنیم
بعد از آنی که شدیم از می صافی سر مست *** دست گیری ز فقیران ز نو آغاز کنیم
کمر خدمت خلق از ره احسان بندیم *** گره از مشکل افسرده دلی باز کنیم
وقت آن شد که چو ژولیده دل از لطف خدا *** چو مسیحا بدمی دعوی اعجاز کنیم
ای جهان دیده جهان جای تن آسائی نیست *** جای تن پروری و خواب تو هر جائی نیست
این جهانی که تو بینی همه خوابست و خیال *** به خیالت که چو امروز تو فردائی نیست
تا توانی بکن اندیشه فردای حساب *** که جهان جا و مکانی که تو باز آئی نیست
دوش پیری سخنی گفت حکیمانه به من *** که شرافت به لباس نو و زیبائی نیست
تا جهان بوده دلا در نظر اهل نظر *** شرف و معرفت از ثروت و دارائی نیست
ثروت و مال جهان مال جهانست نه تو *** که بجز زحمت آن بهر تو ایضائی نیست
گیرم از لطف خدا عمر دو صد نوح کنی *** با خبر باش که این آب گوارائی نیست
پیش از آنی که بمیری بکن اندیشه آن *** که ترا مونس و غم خوار و هم آوایی نیست
لحظه ای باش تو در فکر شب اول قبر *** که بجز وحشت خاموشی و تنهائی نیست
پند ژولیده گران دار و مشو غره بزور *** که اجل را ز تو و زور تو پروائی نیست
غنیمت دان دمی ای دل تو ایام جوانی را *** مده از کف تو بیهوده بهار زندگانی را
غم دنیا مخور از خواب غفلت دیده را وا کن *** مكن سودا تو با غم این سرور و شادمانی را
به بندی عاقبت رخت از جهان در شهر خاموشان *** اگر بگذاری اندر سر تو صد تاج کیانی را
مخور هرگز فریب ظاهر این دهر بی بنیاد *** بده مردانه چون مردان طلاق این دهر فانی را
توانت تا بود در تن تو دست ناتوانان گیر *** بیاد آور در آن لحظه تو روز ناتوانی را
نما انديشه فردا و فکر توشه ره کن *** تو از ژولیده بشنو این کلام آسمانی را
دلم از آتش عشق تو کباب است هنوز *** همدم محنت و اندوه و عذاب است هنوز
بی گل روی تو چون ابر بهاران شب و روز *** دیده ام از غم هجر تو پر آب است هنوز
ای صنم زود بیا کز غم هجران تو دل *** هم چو زلف سیهت در تب و تاب است هنوز
برکن از چهره نقاب ای صنم حور سرشت *** که مه از شرم رخت زیر نقاب است هنوز
چشم جادوی تو نازم که بنیرنگ و فسون *** پی دل بردن ما مست و خراب است هنوز
من هنوز عاشق و دیوانه و شیدای توام *** رحم کن بر من دل خسته ثواب است هنوز
بوسه ای ده ز لبت تا که شوم مست و خراب *** چون که سوزنده تر از باده ناب است هنوز
می خورد خون دل از عشق تو ژولیده بیا *** که ز دوری رخت در تب و تاب است هنوز
گرگ اجل بهیچ کس خط امان نمی دهد *** فرصت فکر کردن و آه و فغان نمی دهد
عمرگران هرکسی گر بجهان بسر رسد *** رحم و شفقتی ز خود مرگ نشان نمی دهد
گر که ز آب زندگی چو خضر نوش جان کنی *** بر تو امان زندگی چرخ زمان نمی دهد
آدم عاقل ای بشر در این سرای پر خطر *** دل به مقام و سیم و زر از دل و جان نمی دهد
برضعفای بی نوا ظلم و جفا نمی کند *** شانۀ خود بزیر این بار گران نمی دهد
ای دل غافل از خدا روی نهان مکن که او *** بر تو نشان نمونه از باغ جنان نمی دهد
خدا نکرده گر خطا سر زده از تو بارها *** توبه نما که مرگ ما فرصت آن نمی دهد
فكر نكير و منكر خویش تو در زمانه کن *** چون که جواب آن دو را مال جهان نمی دهد
مرگ فریب ثروت و مال و جهان نمی خورد *** گوش به آه و زاری پیر و جوان نمی دهد
این کهنه خرابات که دل داده اوئی *** چون کشتی طوفان زده ای طعمه آب است
بگریز از این خانه که نی جای درنگ است *** از بس كه ترك خورده بيك باد خراب است
برخیز که شد وقت ملاقات به اتمام *** چون دادن جان سهل تر از خوردن آب است
ای بی خبر از عالم هستی ز چه خوابی *** نزديك رمه گرگ و شبان واله خواب است
غفلت منما قافله رفت ای دل غافل *** این ره نه ره حیله گری راه حساب است
جز خدمت خلق برگه آزادی ما نیست *** کن جهد در این راه که این راه ثواب است
این کهنه بنائی که تو را کردۀ فسونت *** دان مایه رنج و غم و اندوه و عذاب است
هر کس که به آبادی این خانه بکوشد *** از یمن بدوی بخدا خانه خراب است
هرگز تو مکش زحمت بیهوده فرح بخش *** کو آن که ز جان مشتری حرف حساب است
ای که گوئی گوئی سبقت را من از عالم ربودم *** گوش کی چون در زرنگی بنده استاد بودم
گرنداری باور از من یادگاری دارم از خود *** دفتر زندان ورق زن کو بوده تنها شهودم
گشته نامم منعکس در جزء شیادان عالم *** بنده بودم آن که تاج از فرق شیطان در ربودم
کرده قانون عاقلان پرده هایم بایگانی *** آن که قانون گفت ای واله به او آن بنده بودم
در گله برداری و قتل و قمار و جعل و سرقت *** شهره آفاق بودم آتش کین در وجودم
بود شاگردم هزاران مست از اموال مردم *** رشته بودند از ازل گویا بدزدی تار و پودم
در زبردستی بدم معروف دزدان دزد دزدان *** صد هزاران رو به طرار می کردی سجودم
هم چو شب گردان درون خانه ها از بهر دزدی *** جای رنج و غم رفیقا شادی از دل ها زدودم
مهوشانی شوخ با من گرم عیش و نوش بودند *** حال جای گل رخان با مور در گفت و شنودم
این حکایت سر گذشتی بود از يك دزد طراز *** کز برای عبرتت این پند پر معنی سرودم
در عالم خواب این ندا آمد که دل دار آمده *** آن عالم آرا دلربا آن یار عیار آمده
آن فتنه جوی فتنه گر آن آفت بیدادگر *** الحال گردد جلوه گر نی مست هوشیار آمده
برخیز ای آزرده جان كان دلبر گیتی ستان *** گیرد از احوالت نشان کز بهر دیدار آمده
ای بلبل گلشن نشین برخیز و از جایت به بین *** کان دل ستان نازنین چون گل ز گلزار آمده
ای بی خبر ای بی خبر برخیز و از جایت نگر *** غم کن ز دل دیوانه در کان یار طرار آمده
ژولیده کم کن ناله ات کامد نگار حوروش *** جان کن به پیشش پیش کش بهرت پرستار آمده
دوش اندر طلب آن صنم باده فروش *** کو بکو دره به دره در هر خانه زدیم
چون که نومید شدیم صبح سحر از همه جا *** دست امداد دراز و در میخانه زدیم
با دل خسته و مجنون و دل افکار و پریش *** عوض بوسه ی لب بوسه به پیمانه زدیم
چون که سر مست شدیم زآتش جان پرور می *** دست حاجت همه بر دامن جانانه زدیم
چون ز هشیاری ما هیچ نشد حاصل عمر *** قید هستی به هوای دل دیوانه زدیم
عمر یست که از آب چو دیوانه گذشتیم *** زآبادی و بوم و بر و ویرانه گذشتیم
آن لحظه که دست از همه لذات کشیدیم *** از دام هوا و هوس دانه گذشتیم
از روزن دل چون رخ دل دار بدیدیم *** از صومعه و کعبه و بت خانه گذشتیم
آن دم که چشیدیم مزۀ بادۀ وحدت *** از خوردن می در دل میخانه گذشتیم
از شرع گذشتیم بطریقت چو رسیدیم *** از مرحله قصه و افسانه گذشتیم
از کرسی و لوح و قلم و عرش سماوات *** مستانه نه هوشیار حکیمانه گذشتیم
ژولیده رۀ عشق ره پر خطری نیست *** چون ما به سهولت از این خانه گذشتیم
دیگر هوای کوی تو دلبر نمی کنم *** دیگر نظر بروی تو کافر نمی کنم
دادی مرا فریب و بخوردم فریب تو *** دیدم سزای خویش و مکرر نمی کنم
هرگز گمان مبر که فریبم دهی دگر *** چون طعم آن چشیده ز سر در نمی کنم
گر التماس و گریه کنی کایمی برت *** من وعده های پوچ تو باور نمی کنم
با آب توبه غسل نمودم چرا که من *** يك دفعه بد نمودم و دیگر نمی کنم
شادم از این سبب که پس از این ز فرقتت *** از اشک دیده دامن خود تر نمی کنم
با وعده و نوید نگردم دگر اسیر *** دل را بهیچ و پوچ مکدر نمی کنم
ژولیده ام که عهد کنم بعد از این دگر *** دل را اسیر چون تو فسون گر نمی کنم
فخر کنم که گشته ام از دل و جان گدای دل *** چون که ترا نموده حق دلبر و دل ربای دل
نیست دگر بجز تو کس محرم شام تار من *** کس نبود بغیر تو محرم و آشنای دل
اى بت مشك بوى من آفت لاله روى من *** كن نظرى بسوی من آیت دل خدای دل
مهر تو خفته در دلم زلف تو شد سلاسلم *** روی تو شمع محفلم درد دل و دوای دل
وصف تو ورد هر زبان نام تو نقش کهکشان *** ساقی بزم عاشقان گوش کن این نوای دل
برده عنان من ز كف آن لب آتشین تو *** از چه شدی تو بی وفا دلبر با وفای دل
خزان تو خزان دل بهار تو بهار دل *** رنجه کن از کرم بتاز مهر در سرای دل
چه می شد گر که آن دلبر ز خود ما را رضا می کرد *** چه می شد گر بجای ترك كردن رو بما می کرد
چه می شد گر بيك ديدن الهی آن ستم گستر *** ز صدها درد بی درمان یکی دردم دوا می کرد
صفا بخش دل اغیار گشتن تا بکی آخر *** چه می شد گر دمی هم با من مسکین صفا می کرد
اگر می آمد امشب آن فسون گر دلبر طرار *** بساط عیش ما را با قدومش رو برا می کرد
برفتار ار که می آورد یارم قامت سروش *** از آن قامت قیامت را بعالم او بپا می کرد
از آن لعل لب میگون و مستی آفرین خویش *** چه می شد گر مرا سرمست و کام دل روا می کرد
اگر می آمد آن سرو خرامان جای ویرانی *** درون خانه دل خانه ای از نو بپا می کرد
اگر آن ترك ترك دل نمی کردی چه می کردی *** ز قید بند غم دل را بيك نازی رها می کرد
دل ژولیده از عشقش چو کشتی غرقه در خون است *** چه می شد گر که او از مهر کار ناخدا می کرد
نبود بجز تو کس بجهان دلربای دل *** نبود بغیر عشق تو مشکل گشای دل
دانم که درد عشق تو درمان پذیر نیست *** دل عاشق است و دیدن رویت دوای دل
دل را مجال نیست که آید بدیدنت *** دارد امید آن که تو آئی بجای دل
جانم بلب رسیده و چشمم سفید گشت *** چون گشته هم چو دل بتو من مبتلا ی دل
دل از فراق روی تو بی تاب من چو دل *** نالان دل از تو نالۀ من از نوای دل
دستم بدامنت صنما مردم از فراق *** خوش کرده عرصه تنگ بدل ناله های دل
با صد هزار جلوه شوی گر تو جلوه گر *** روشن شود ز حسن تو دولت سرای دل
آخر من غریب چه سازم که جز تو کس *** نبود در این جهان بخدا آشنای دل
بر باد داده دین و دل و جان و هستیم *** اندوه درد و محنت و رنج و بلای دل
ای یار نازنین همه هستی فدای تو *** باشد دعای خیر تو دائم دعای دل
پرسند گر ز من که بود میهمان تو *** گویم به افتخار که باشد خدای دل
شب آدینه که فارغ شدم از رنج و ملال *** راحت از ولوله مردم و از قیل و مقال
مست در دست بدی ساغر می زآتش عشق *** بی خبر از همه جا غرق بدریای خیال
ناگهان دلبری اندر نظرم جلوه نمود *** چه بنی قاتل جان فتنه گر و حور جمال
چه بگویم که چه دیدم صنمی حور وشی *** مهوشی لاله رخی عشوه گری هم چو غزال
لب او خم شراب و لب من باده پرست *** او فروشنده و من داور و دل طالب مال
خال هندوش بدی دانه و گیسوش چو دام *** دل دیوانه ربودن ز کفش بود محال
آمد او عربده جو مست صراحی در دست *** مست از نرگس مستش نه حرامی به حلال
گفت برخیز و بگیر از کف من ساغر می *** دل دیوانه کن امشب ز کرم مالامال
ساغری چند بنوشیدم و مستانه بگفت *** نوش جان باد گوارا که رسیدی بوصال
دل سنگ آب شد ای سنگ دل از ناله های من *** تو از دردم خبر داری نمی آری دوای من
ز بس كه وعده وصل تو دلبر را بدل دادم *** دگر کی می کند باور نگارا وعدۀ های من
ز بس زاری نمودم من تهی شد اشك چشمانم *** بجای اشک خون بارد بدامان دیده های من
بیا ای نازنین دلبر که دل بی تو نمی ساید *** نما رحمی رهان از غم دل ماتم سرای من
بیا با چشم خود بنگر که بینی راست می گویم *** اگر باور نداری نازنینا گفته های من
بر من مسكين نگارا يك نظر محض خدا كن *** از هزاران درد بی درمان یکی دردم دوا کن
ای جفا جو تا کنون کردی جفا را پیشه خود *** بشنو از من دیگر اکنون امتحانی از وفا کن
با رقیبان هم نشینی تا بکی ای بی مروت *** یک دمی هم با من دیوانه دل بنشين صفا كن
ژاله آسا اشک می بارم چو ابر بهاری *** یک نظر آخر تو بر این چشمه آب بقا کن
خواهش ژولیده این است ای نگار بی مروت *** یا ببر جان یا نگاهی از شفقت سوی ما کن
اى پيك خوش خبر چه خبر از نگار من *** زان یار نازنين بت سيمين غدار من
داری اگر خبر تو از آن یار نازنین *** ما را خبر نما که چه گفت آن نگار من
آن دلبری که برد دل از من بدلبری *** آن فتنه گر که برده ز کف اختیار من
از من چه خواست از دل دیوانه ام چه گفت *** گفتی به یار من تو چه از حال زار من
در آرزوی دیدن وی دیده شد سپید *** ای بی خبر ز حال دل داغ دار من
روز و شب فکر من این ست خورم باده ناب *** به امیدی که به بینم رخ نیکوت بخواب
ساقیا از چه نشستی و ز جا خیز و بده *** بر كف من تو حکیمانه دو سه جام شراب
مطربان را بگو تا غم ببرند از یادم *** نه نوای نی و آوای دف و چنگ و رباب
عشق آن یار مرا کرده به می معتادم *** باده آور که لا جرعه بنوشم چون آب
روی نیکوش دل و دین مرا داده بباد *** قد دل جوش مرا کرده چنین خانه خراب
هجر او برده به یغما بخدا هستی من *** دل دیوانه چو زلف سیهش در تب و تاب
چشم جادوش بجادو ز تنم برده توان *** لب او کرده مرا مست تر از باده ناب
من ژولیدۀ چه گویم که چها کرده بمن *** آن بت حور سرشتی که بود مست و شراب
من آشنایم ای صنم روی ز من نهان مکن *** پرده ز چهره برگشا آه مرا فغان مکن
واله روی تو منم گدای کوی تو منم *** بستۀ موی تو منم خدمت دیگران مکن
برده عنان من زكف آن لب آتشین تو *** کرم نما تو بوسه ای قیمت آن گران مکن
آتش عشقت ای صنم برده توان ز جود من *** ظلم دگر تو بیش از این بر من ناتوان مکن
دلبر من نگار من مونس و غم گسار من *** زلف میفشان ای صنم عمر مرا خزان مکن
مرا جز گفتن وصف تو ای دلبر شعاری نیست *** مرا كارى بعالم جز فغان و ناله کاری نیست
ز هجر روی ماه تو شب از روزم نمی دانم *** بیا بنگر که دل را بی تو دلبر غم گساری نیست
کجا رفتی، چرا رفتی، چه دیدی، از من مسکین *** بیا ای نازنین کآخر مرا بی تو بهاری نیست
مرا دردی است بی درمان بیا دردم مداوا کن *** چرا چون هیچ دردی بدتر از چشم انتظاری نیست
تو رفتی بی خبر آخر چرا ای بی وفا دلبر *** نگفتی بی تو دل را مونس و غم خوار و یاری نیست
مرا جز عشق تو همدم نباشد اندر این عالم *** مرا جز یاد تو محرم بعالم راز داری نیست
مرا تا نیمه جانی هست بیا ای جان جانانم *** چرا چون که بدین پنج روزۀ عمر اعتباری نیست
من ژولیده از عشقت شدم مجنون صحرا گرد *** ز دیده اشک می بارم چه سازم اختیاری نیست
نما تو مست مرا ساقی از شراب امشب *** که هم چو گوی فتد سر به پیچ و تاب امشب
مرا کفاف نباشد هر آن چه می، داری *** که از عطش شده دل ساقيا كباب امشب
بگو بمطرب خوش پنجه شور و غوغا کن *** ز شور چنگ و نوای دف و رباب امشب
ز سوز آتش می آتشم بزن بر جان *** نما تو خانۀ غم را بدل خراب امشب
من آن نیم که کفافم دهد دو پیمانه *** سبو بیار و به بین نوشم هم چو آب امشب
مرا به خم می افکن که واجب الغلسم *** تو بیش از آن که کند جلوه آفتاب امشب
بریز باده بدستم که تا وضو سازم *** چرا که وقت نماز است و استجاب امشب
نما، ز باده تو آلوده خرقه و دستار *** بجای عطر و شمیمم گل گلاب امشب
مرا بمسجد و تسبیح و خرقه کاری نیست *** نماز روزه بود کار شیخ و شاب امشب
بده تو باده به ژولیده جای صحبت نیست *** که جرم می ننویسند در حساب امشب
این عروسی که کند جلوه به صد جلوه گری *** با خبر باش که در عقد دو صد داماد است
این فسون گر که بنیرنگ تو را کرده فسون *** حیله بازیست که در حرفۀ خود استاد است
ظاهرش گر چه فریبنده و زیباست ولی *** باطنش زشت جفا پیشه تر از شداد است
خوش خط و خال چو ماری که ز نیشش بجهان *** عمر صد نوح از آن نیش گران بر باد است
صد چو عذرا و دو صد لیلی و شیرین دهنان *** خاکشان خشت کز آن خانه دو صد بنیاد است
ای آن که بر سریر صدارت نشسته ای *** اول به نفس خویش سزد اتکا کنی
تاکی زنی تو کوس جهالت بنزد خلق *** بر خود بیا و بین که که ای و چها کنی
شیطان کجا کند چو تو این کارهای زشت *** ابليس نفس توست که این کارها کنی
اندر سریر جهل چه خوش آرمیده ای *** گر توبه می کنی ز چه از نو خطا کنی
يك لحظه خود شناس و ز خودخواهیت بکاه *** آن دم مس وجود توانی طلا کنی
گربنگری چه ای و چه بودی کجاستی *** چون شد خزان عمر تو رو در کجا کنی؟
ای بی خبر ز بادۀ هستی تو غافلی *** گر شستشوی تن توبه آب بقا کنی
گرگ اجل چو سایه بدنبال آدم است *** ای بی خبر تو بی خبر عمرت تبا کنی
چون رو بهی به حیله و تزویر نزد حق *** تا کی دکان کید و ریا را تو وا کنی
رقیبا من نمی گویم خزان از تو بهار از من *** خزان از من بهار از تو گل از تو نیش خار از من
نسیم جان فزا و نغمه دستان هزار از تو *** سکوت مرگ بار و صوت جغد دل فکار از من
صفای بوستان و سایه سرو و چنار از تو *** چو ابر نو بهاری دیده های اشک بار از من
مه از تو ماهتاب از تو شعاع آفتاب از تو *** غم و تنهائی و خاموشی شب های تار از من
سرور و شادی و عیش و نشاط این جهان از تو *** غم و اندوه و محنت رنج و درد بی شمار از من
خوش از تو ناخوش از من گردش لیل و نهار از تو *** بلند و پست و سختی سستی این روزگار از من
می از تو ساغر از تو نالۀ چنگ و رباب از تو *** فراق و دوری دل دار و درد انتظار از من
جهان از تو مکان از تو زمین و آسمان از تو *** در ایضای تمام این خوشی ها وصل یار از من
بی تو من ناله چسان از دل شیدا نکنم *** شکوه از گردش این گنبد مینا نکنم
ترك من کردی و رفتی و نگفتی که دگر *** جز سر كوى تو من منزل و مأوا نكنم
من بجان تو قسم می خورم ای روح روان *** که بجز تو به کسی راز دل افشا نکنم
قول مردانه دهم گر تو بیائی ببرم *** غير يك بوسه ز تو خواهش بی جا نکنم
گر بصد جلو در آئی ز در ای سرو روان *** به چسان قامت سرو تو تماشا نکنم
بجز از کام دل از یار خدایا بجهان *** چیز دیگر من ژوليده تمنا نكنم
سر خوش و خرم دل ای دل باش یارت می رسد *** مونس و غم خوار و یار و غم گسارت می رسد
شمع را اَز خانه بر که با صد عز و ناز *** روشنی بخش و فروغ شام تارت می رسد
گو بساقی ساغر، می را به گردش آورد *** چون بپایان امشب ای دل انتظارت می رسد
غم مخور از اشك حسرت دامنت را تر مكن *** چشم دل وا کن به بین کز در نگارت می رسد
باغبان را مژده ده، بر گو گل افشانی کنند *** چون که با صد جلوه چون گل گل عذارت می رسد
بلبل گل خن نشین را گو نشین بر تخت گل *** كز صبا بوی دل انگیز بهارت می رسد
خانۀ دل را ببند آئین که آمد این سروش *** آن که برد هوش از سر از کف اختیارت می رسد
از من ژولیده دل بشنو تو ای دل شاد باش *** کان پریوش مهوش امشب در کنارت می رسد
ز دیده اشك باريدن ز هجر یار یعنی چه *** نشستن از غم او تا سحر بیدار یعنی چه
به یغما بردن از کف اختیار و ترک دل کردن *** از آن ناز آفرین دلبر چنین رفتار یعنی چه
میان آتش تب سوختن از عشق و، آن دلبر *** عيادت می نکردن از من بیمار یعنی چه
نشستن با رقیبان و بما جور و جفا کردن *** چنین ظلمی روا بر من از آن دل دار یعنی چه
ز نالیدن دل نالان دمی ای خالق سبحان *** نیاسودن ز عشق آن پری رخسار یعنی چه
ز هجرش خون دل خوردن بسان تیر صیادان *** نکردن یادی از من آن بت عیار یعنی چه
زما بر تافتی رو ای پری رو از چه رو برگو *** چنین کار از تو ای افسون گر طرار یعنی چه
چه زود از یاد بردی خاطرات عشق ژولیده *** بعید است از تو این کار و ز تو این کار یعنی چه
بار الها چه کنم یار جوابم کرده است *** ترك من کرده و بیگانه خطابم کرده است
از کفم برده بيك طرفه نگاهی دل و دین *** عشق او دربدر و خانه خرابم کرده است
چشم مستش بخدا برده زکف صبر و قرار *** خود چو آب است مرا هم چو حبابم کرده است
قد او کردۀ کمان قامت من وای بمن *** زلف پر پیچ و خمش در تب و تابم کرده است
یک طرف درد فراق از طرفی یار مرا *** آشنا با غم و اندوه عذابم کرده است
روی نیکوش ربوده است توان از تن من *** بوی او نشعه تر از بوی شرابم کرده است
باز می بینمش هر شب من ژولیده بخواب *** بی خود از شور نی و چنگ و ربابم کرده است
داد این پند مرا مردك صاحب نظری *** این که از عاقبت کار جهان بی خبری
نام این پیرزن دهر سرای دودر است *** چون در آئی تو از آن در، از این دربدری
این عروسی که کند جلوه بصد جلوه گری *** گر به مفتت بدهند باز گران است نخری
این کهن قلعه سرائی است پر از فتنه و شر *** گر بخود آئی و با دیدۀ عبرت نگری
مده این عمر گران مایه تو بیهوده بباد *** کیمیائی است گران مایه که باید دگری
نیست سرمایه تو جز کف نی بیش دگر *** بی خبر زان که تو آن را ببری یا نبری
پس بیا پند مرا گوش کن ای جان پسر *** پیش از آن که شود این عمر گرانت سپری
هیچ کس از میمنت نشود محرم راز *** لاف بیهوده مزن چون که ندارد اثری
نان چو خوردن از آن به که کشی منت کس *** با خبر بودن تو هست به از بی خبری
هر که از راز کسی نزد کسی پرده درد *** پرده از راز وی آخر بدرد پرده دری
راستی به ز کجی راه به از بیراهه *** شعر ژولیده به از هر سخن بی اثری
ای بشر خود را اسیر نفس شیطانی مکن *** غفلت از روز حساب و مرگ خود آنی مکن
ناخدای کشتی دل باش و از باد غرور *** خویش را مستقرق دریای طوفانی مکن
گر مسلمانی چو سلمان باش و جاهد در عمل *** ور نئی بیهوده دعوی مسلمانی مکن
خدمت خلق خدا کن وز خدا غافل مشو *** خویش را بازیچۀ اميال نفسانی مکن
طعنه بر فانوس کم نور تهی دستان مزن *** روز خود را بی جهت چون شام ظلمانی مکن
تا جوانی فکر پیری باش و در افتادگی *** خویشتن را خسته از بار پشیمانی مکن
سعی کن تا می توانی بهره برداری ز عمر *** این دو روز عمر را صرف هوس رانی مکن
دست بر کاری که می دانی ضرر دارد مزن *** آن چه را قبلاً که می دانی نمی دانی مکن
خون مردم را برای لقمۀ نانی مریز *** زین عمل خود را پلید و طالح و جانی مکن
دان غنیمت ساعتی چون عمر عالم یک دم است *** فکر فردا باش و فکر عالم فانی مکن
من نمی گویم که دست از کار و کسب خود بدار *** آن چه می خواهی بکن اما بنادانی مکن
از من ژولیده بشنو این کلام معنوی *** مردم آزاری بعالم گر که انسانی مکن
مال داری بود در شهر زرند *** در جهان دارای گاو و گوسفند
بس که در دل داشت حرص سیم و زر *** غافل از حق بود و از خود بی خبر
بی خبر بودی ز فردای حساب *** می نمودی شیر را مخلوط آب
بر سر بازار از بهر فروش *** شیر را می برد او بر روی دوش
بعد چندی از فروش شیر و آب *** ثروتش گردید بی حد و حساب
گوسفند او شدی بیش از هزار *** کار و بارش سکه شد در روزگار
چوب داری کرد استخدام خویش *** تا نگه داری کند از دام خویش
با وجود آن که حق دادش فزون *** ثروت و مکنت ورا از حد برون
باز آن بی شرم اندر کار خویش *** پیروی می کرد از رفتار پیش
چوب دارش بود مردی حق پرست *** در حقیقت حق پرستی چیره دست
ظاهراً گر بد تهی دست و فقیر *** ليك در باطن بدی روشن ضمیر
بارها او از ره صدق و صفا *** گفت ای خواجه نما شرم از خدا
بی حیائی تا به کی سازی تو چند *** آب را مخلوط شیر گوسفند
این عمل شایسته از آن تو نیست *** در خور این جسم بی جان تو نیست
گر بکامت گشته شیر هم چو قند *** این عمل زشت است و پست و ناپسند
بر لب گور است خواجه پای تو *** گور گردد عاقبت مأوای تو
زین همه ثروت که اندازی به پیش *** يك كفن با خود نخواهی برد بیش
بشنو از من توبه کن از این عمل *** زین دغل بازی چه حاصل ای دغل
این عمل آخر شکستت می دهد *** عاقبت کاری به دستت می دهد
خواجه چون بشنید از روی عناد *** با ترش روئی جواب او بداد
خواجه بر گفتار او خندید و گفت *** آن چه گوئی جمله باشد حرف مفت
در بر من از خدا نامی مبر *** چون مرا نبود خدائی غیر زر
باری از این ماجرا چندی گذشت *** عاقبت از ایده خود بر نگشت
تا که روزی حق به باطل چیره شد *** آسمان پوشیده ز ابر تیره شد
آتش خشم خدا شد شعله ور *** شد درخت عشق خواجه بارور
سیل باران بر زمین نازل شدی *** دامن صحرا نهان در گل شدی
از دل دشت از ید قدرت نما *** سیل جاری شد چه سیلی چون بلا
سیل برق آسا بدان منزل رسید *** گوسفندان را به کام خود کشید
رفت آن چوپان بنزد خواجه گفت *** خیز از جا بین نتیجه ی حرف مفت
بی خبر از بازی این چرخ پیر *** می نمودی آب را مخلوط شیر
قطره قطره جمع شد آن آب ها *** گشت ترس و شد بلا و وآن بلا
سیل گشت و چون اجل از ره رسید *** گوسفندانت بکام خود کشید
چون شنیدی گله اش را آب برد *** زین مصیبت خواجه در دم جان سپرد
او بر آن چه داده بودش حق نساخت *** هستی اش را اندرین بازی بباخت
حرص دنیا هر که زد بیچاره شد *** رشته اش از رشته حق پاره شد
غير ذلّت لذت از دنیا نبرد *** ذره ای از ثروت خود را نخورد
بس کن ای ژولیده دل اندر جهان *** داستان دیگری را کن بیان
شنیدستم که روزی يك كبوتر *** به سوی مقصدی می زد همی پر
که ناگه يك عقاب تیز چنگال *** ز بهر طعمه او را کرد دنبال
کبوتر بود پیش و باز در پی *** بسرعت می نمودی راه را طی
بمد دیده آورد آن کبوتر *** درختی را که بودی سایه گستر
ز خوف باز سر در زیر پر کرد *** به ناگه زیر پایش را نظر کرد
بدید آن دم یکی صیاد خونخوار *** گرفته او بره تیر شرر بار
نشان بگرفته خال سینۀ او *** که سوزانده دل بی کینۀ او
نظر کردی به بالا آن نگو بال *** بدید آن جا عقاب تیز چنگال
برون شد از نهادش آه جان سوز *** که شد عمرم تباه و شد سیه روز
اسیر آن دو دشمن شد کبوتر *** بشد نومید و کرد او زیر پر سر
به نالید از جگر آن زار و نالان *** که ای پروردگار حی سبحان
نظر بنما به این زار و دل افکار *** گرفتارم گرفتارم گرفتار
توئی آگه ز حال جوجه هایم *** رهایم کن رهایم کن رهایم
چه سازم چون کنم کز بامدادان *** ندارم من خبر از حال آنان
تو می دانی که آنان بی قرارند *** ز بهر دانه شان چشم انتظارند
خداوندا بود ترس من از آن *** ز بی قوتی رود از دستم آنان
تو رحمان و رحیم و مهربانی *** تو خلاق زمین و آسمانی
خوشا كز لطف تو دل شاد گردم *** از این گرداب غم آزاد گردم
خلاصم کن نجاتم ده الهی *** که تو بر حال زار من گواهی
دعایش شد اجابت نزد دادار *** ز امر خالق عالم یکی مار
بزد نیشی به شصت پای صیاد *** کز او بر خاست آه و داد و فریاد
در آن لحظه خطا شد تیر صیاد *** به قلب باز خورد و باز افتاد
کبوتر زآن بلا آزاد گردید *** ز الطاف خدا دل شاد گردید
شد از این داستان ژولیده سر مست *** خوشا آن کس که دل را بر خدا بست
ساقیا از باده پر کن ساغری *** تا بگویم داستان دیگری
داستانی بس لطیف و دل پذیر *** از برای مردم روشن ضمیر
پارسائی بود پاك و با خدا *** نزد مردم مظهر عشق و صفا
بود مردی در حقیقت حق پرست *** حق پرستی کرده بودش شاد و مست
داشت او همسایه ای مشروب خوار *** بی نماز و روزه از حق بر کنار
خانه اش بد مجلس عيش و سرور *** از فسادى مكتب فسق و فجور
پارسا اندر عذاب از کار او *** وز گناه و محنت و رفتار او
مدتی بگذشت از این ماجرا *** تا شبی در خواب دید آن پارسا
قصری هم چون کاخ شاهان جان فزا *** سر بسر از نقره و خشت طلا
اندرون روضه پاك جنان *** حضرت همسایه اش را شادمان
با تعجب دید آن آسیمه سر *** شاد و خرم دل به روی تخت زر
در کنارش دید حوران بهشت *** جمله را زیبا رخ نیکو سرشت
بودش از فرمان رب العالمين *** صد غلامش در یسار در یمین
تحت فرمانش بدیدی نه فلك *** حاجب و دربان او حور و ملك
تا که او را در چنین وضعی بدید *** از تعجب رنگ و رخسارش پرید
گفت یا رب آن چه می بینم عیان *** بهر من باشد ز اسرار نهان
پرده از این راز پنهانی بدر *** تا که گردم من ز سرش با خبر
آخر این بد دائم الخمر و شرور *** وز اطاعت کردن امر تو دور
بود مردی مردم آزار و پلید *** گو چه کاری کرده کو این جا رسید
ناگه از حق سوی او آمد سروش *** زآن سروش از سر برفتش عقل و هوش
این شنید از حق که آن مشروب خوار *** گر چه در ظاهر بد از ما بر کنار
گر چه بودی با پلیدی ها شريك *** سر زده زو در جهان يك كار نيك
يك شب از شب های سرد سوزناک *** دید او در کوچه ای بر روی خاک
کودکی کز ضعف جان پژمرده بود *** بی نوا از سوز سرما مرده بود
نی کسی را داشت او زاری کند *** از برای او عزاداری کند
اندر این اثنا تو از بهر نماز *** گشتی از خانه برون با غز و ناز
دیدی آن كودك تو بی غسل و کفن *** اندرون کوچه ای صاحب سخن
دیدی آن اما نکرد ای بی خبر *** دیدن آن بر دل سنگت اثر
در عوض آن دائم الخمر از وفا *** بی تکبر از ره صدق و صفا
پول مشروب و صفای عیش خویش *** کرده بود آن چه پس انداز او ز پیش
خرج کفن و دفن او در راه ما *** کرد از دل فارغ از چون و چرا
بعد از آن او را به گورستان ببرد *** کند قبری بعد در خاکش سپرد
این نتیجه ی خدمت خلق خداست *** هر کسی نیکی کند اینش سزاست
عابدی می زیست اندر کوهسار *** اندرون کلبه ای متروك و تار
می گذشت از عمر او هشتاد سال *** شکر حق می کرد و حمد لا یزال
در درستی شهرۀ آفاق بود *** در میان حق پرستان طاق بود
فارغ از مال و منال دنیوی *** واله و شیدای عشق معنوی
روز و شب با قلب پر سوز و گداز *** با خدا می کرد او راز و نیاز
دائم او اندر رکوع و در سجود *** فارغ از کبر و نفاق و آز بود
نور او با نور حق ملحق بدی *** واقف از اسرار ذات حق بدی
لحظه ای از ذکر حق غافل نبود *** در عبادت کردنش کاهل نبود
از حسد شیطان شوم و حیله گر *** گفت با ذات خدای دادگر
کای خداى لاشريك و لامكان *** خالق عرش و زمین و آسمان
گر که این عابد عبادت می کند *** امر ذاتت را اطاعت می کند
گر ندارد محرمی جز ذکر تو *** گر ندارد همدمی جز فکر تو
واقعاً گر هست مرد حق پرست *** وز برونی ها اگر او شسته دست
از چه برگرداند او از خلق روی *** از چه دوری می کند از های هوی
چون ندارد ثروت و مال و حشم *** نی زر و نی سیم و دینار و درم
چون که او پیر است و زار و ناتوان *** چون بزودی دیده بندد زین جهان
چون ز دامش بخت خوش بر بسته رخت *** زندگی کردن برایش گشته سخت
این عبادت ها ریائی می کند *** شکر تو از بی نوائی می کند
می کند از بیم دوزخ بندگی *** در اطاعت کردنت پایندگی
گر بود او واقعاً مرد خدا *** فارغ از چون و چرا و وز ریا
باز کن او را جوانی زورمند *** پای بند دیو نفسانیش چند
از کرم بر او کرم کن سیم و زر *** بی نیازش کن تو از لعل و گوهر
كن غلام در گهش را بی شمار *** از کنیز و نوکر و خدمت گذار
کاخی هم چون باغ رضوانش بده *** جای اندر تخت شاهانش بده
کن خلاصش یا رب از درماندگی *** از غم و اندوه و رنج زندگی
چون شود از مال و درهم بی نیاز *** کی بگیرد روزه و خواند نماز
گر غنی گردد عبادت کی کند *** امر ذاتت را اطاعت نی کند
آمد از حق سوی شیطان این ندا *** کان چه گفتی تو بدو کردم عطا
بشنو از آن عابد پرهیز کار *** شد جوان از نو ز امر کردگار
کلبه اش گردید چون خلد برین *** گشت اندر تخت شاهی جاگزین
بودش اندر بر چو حوران بهشت *** صد هزاران دختر نیکو سرشت
شعله ور شد آتش شهوانیش *** شد بجولان توسن نفسانيش
چون خدایش داد ثروت بی کران *** عزت و شوکت ورا اندر جهان
با وجود آن که بودش صد هزار *** از کنیز و نوکر و خدمت گذار
با وجود آن که از درماندگی *** شد خلاص و پایبند زندگی
ثروت دنیا نکردش بی خبر *** سوسه شیطان بر او هرگز اثر
باز شد شیطان بدرگاه احد *** گفت ای رحمان و الله و صمد
حال باید بازگیری ثروتش *** افکنی در منجلاب ذلتش
باید او را سخت بیمارش کنی *** در بلای غم گرفتارش کنی
گر شود در دشت و صحرا دربدر *** سر نماید هم چو مرغان زیر پر
گر شود رنجور و زار و ناتوان *** گر شود محتاج دست این و آن
نزد مردم گر که رسوایش کنی *** بدتر از دیروز، فردایش کنی
من روم او را ز ره بیرون کنم *** با سخن هائی دلش را خون کنم
می کنم کاری نیارد بر زبان *** نام تو ای خالق کون و مکان
گر دهی رخصت بسازم کار او *** تا ببینی سرنوشت زار او
گر بود مست تو هوشیارش کنم *** از نماز و روزه بیزارش کنم
این ندا آمد ز حی لا يزال *** بهر شيطان لعين بد سكال
کای دنی، ای شوم، ای بیداد گر *** مرد حق کی می شود از ره بدر
عشق ما عشقی است پاك و بی زوال *** رشته از این عشق بگسستن محال
حق پرستی کار هر آواره نیست *** عشق بازی کار هر دیوانه نیست
هر که بردارد براه عشق گام *** آتش دوزخ بر او سازم حرام
هر که با ما از دل و جان یک دل است *** بین ما و او جدائی مشکل است
آن چه گفتی ما چنانش کرده ایم *** خسته و بی آشنایش کرده ایم
باز کردیمش چون روز نخست *** بی نوا و ناتوان و زار و سست
رو بهر ترتیب او را خام کن *** بهر صیدش دانه اندر دام کن
چون گرفت ابلیس رخصت از خدا *** شد بشكل ماهروئی دل ربا
کوزه ای برداشتی پر از شراب *** تا که بر عابد خوراند جای آب
نیمۀ شب رفت آن شوم و پلید *** اندرون کلبه آن عابد بدید
صبر کردی با دو صد ناز و نیاز *** تا که فارغ گشت عابد از نماز
گفت هستم من غریب و ناتوان *** آمدم بر خوان لطفت میهمان
خواهم از تو امشب از راه ثواب *** جائی اندر کلبه ات از بهر خواب
گفت عابد در جوابش از وفا *** بهر خوابت اندر این جا نیست جا
شد چو شیطان نا امید از این سخن *** رو نمودی جانب دشت و دمن
عقل عابد آمد اندر جنب و جوش *** گفت عابد را چنین او با خروش
نیمه شب شرمی نکردی از خدا *** کاین زن بیچاره را کردی رها
گر فتد ای مردى پاك و معنوی *** عورت این زن بدست اجنبی
گر ز تو پرسند در روز حساب *** نزد حق آخر چه می گوئی جواب
مرد عابد بی خبر از کار خویش *** گشت او شرمنده از رفتار خویش
در پی آن زن شتابان شد روان *** باز آوردش ورا شد میزبان
زور شہوت زور آوردی بر او *** تا بدیدی چهره آن ماهرو
پنج بار او کرد با آن زن زنا *** بعد چندی زهد و تقوا و دعا
چون بخود آمد شد از خود با خبر*** ناله ای از دل کشید و زد بسر
این عمل چون هستی اش بر باد داد *** پا برهنه سوی صحرا رو نهاد
در تنش تابی نماند از ضعف قوت *** بود سرگردان قوت لا یموت
بعد چندی دید او ویرانه ای *** بی در و پیکر خرابه خانه ای
ظاهراً گر خانه ای ویرانه بود *** اندرونش يك سگی را لانه بود
پیش سگ او تکه نانی بدید *** از دل دیوانه فریادی کشید
رفت او آهسته آهسته به پیش *** نان را برداشتی از بهر خویش
ناگهان شد عقل از نو یار او *** رهنمون و رهنمای کار او
گفت ای عابد حیا کن از خدا *** کن برون از سر هوای نفس را
بس نباشد این همه جرم و گناه *** از تو ای بیچاره مرد رو سیاه
زین سخن عابد شد از خود باخبر *** گشت از اعمال خود آسیمه سر
نان را بر سگ بداد و خود نخورد *** بی نوا از ضعف بی نانی بمرد
چون قیامت گشت و شد روز حساب *** از برای سنجش جرم و ثواب
پیش عابد از ید قدرت نما *** هم ترازو شد عبادت با زنا
تکه نانی که بر سگ داد پس *** هم ترازوی زنا گشتی سپس
از گناه آن زنا بار دیگر *** شد ثواب تکۀ نان بیشتر
پس خدا بگذشت از عصیان او *** ز آتش دوزح رها شد جان او
شد ثوابش تا که غالب بر گناه *** گشت شیطان نزد خالق رو سیاه
پس بیا ای دل حقیقت گوش کن *** زین حقیت جام نیکی نوش کن
هر شرابی باده گلفام نیست *** هر کجا شد دانه ای بی دام نیست
تا مجالی هست فکر چاره کن *** فكر حال مردم بی چاره کن
از سر خود شر شیطان کن تو دور *** اتكا كن بر خداوند غفور
تا تو هم گردی چون آن مرد خدا *** در جهان از قید بدبختی رها
چون من ژولیده خوبی پیشه کن *** از بدی ها در جهان اندیشه کن
ای آن که به ملك جان خدائی *** يكتا و بزرگ و رهنمائی
رحمان و رحیم و مهربانی *** دانا و رئوف و با وفائی
رزاق و حكيم و حکم فرما *** غفار و غفور و با سخائی
ملك و ملك و فلك به امرت *** ستار و سلیم و پادشائی
جبار و سمیع و هم بصیری *** سر چشمۀ زمزم و بقائی
از هست تو این جهان هستی *** جز تو نبود گره گشائی
ذرات جهان در آستانت *** محتاج نیاز چون گدائی
ای داده بما تو عقل و دانش *** آگه ز بد و ز خوب مائی
بی امر تو گل خزان نگردد *** بی مهر تو غم ز دل رهائی
از امر تو مه کند بعالم *** با پرتو خویش دل ربائی
فرمانبر تو بروز روشن *** خورشید خدای روشنائی
بر شش جهت و چهار ارکان *** تو مالك و حاكم و خدائی
راز دل ما نگفته دانی *** بر هر سخنی تو آشنائی
يا رب نتوان نمود هرگز *** بی نام تو من سخن سرائی
ساقی بده می به عشق دلبر *** زان باده که غم ز دل کند در
زان بادۀ ناب ارغوانی *** زآن شربت صاف آسمانی
در ده قدحی که دل کباب است *** چون زلف بتان به پیچ و تاب است
بنشین و ز گفته باش خاموش *** مانند غلام حلقه در گوش
تا بعد ثنای کردگاری *** گویم سخنی به هوشیاری
از جذبه عشق داستانی *** تا معنی عشق را بدانی
آن دل که به عشق پای بند است *** دیوانه و زار و دردمند است
دل زنده ز عشق و جذبۀ آن *** وز عشق بباد نیستی جان
از جذبه عشق عالمی مات *** محتاج به عشق جمله ذرات
بس قصه ز دیگران شنیدی *** يك گل تو ز گلشنش نچیدی
دیدی که چگونه گشت مجنون *** دیوانه عشق با صد افسون
لیلی نه نموده بود خوارش *** درمانده و زار و بی قرارش
چون آتش عشق شعله ور شد *** اندر دل قیس بارور شد
شد واله و مست روی لیلا *** آواره بدشت و کوه و صحرا
گشتی چو ز عشق و معنیش مست *** و ندر سر تو اگر خرد هست
بشنو تو حکایتی جگر سوز *** بد فصل بهار و عید نوروز
دیدم سحری به بوستانی *** بلبل به نوا و نغمه خوانی
می گفت بگل چنین فسانه *** از سوز درونی عاشقانه
بد گل صنمی ز گل عذران *** گل چهره بتی چو غنچه خندان
زیبا منشی که داده بر باد *** هوش از سر لولیان استاد
شه کار عجب و حیرت انگیز *** با ناز و ادا بدی هم آمیز
شرمنده قمر ز روی ماهش *** خورشید خجل بد از نگاهش
از نرگس مست او جهان مست *** وز قامت او صنوبران پست
مژگان سیاه آن پری روی *** صف بسته چو لشکری بهر سوی
از ناوک جان گداز ابروش *** دل ها بخروش و غرقه در جوش
بد عاشق روی او جوانی *** خواهی تو اگر از او نشانی
نامش گل هم چو گل فسرده *** خون در عوض شراب خورده
آشفته بسان موج دریا *** دیوانه چو باد تند صحرا
حیران زده وز پا فتاده *** دین و دل و جان بباد داده
از آتش عشق دیده گریان *** رخ کرده بسان لاله زاران
غمگین و فکار و زار و خسته *** دل داده یار و دل شکسته
پژمرده و زرد روی دل ریش *** بیگانه ز زندگانی خویش
بد حرفه او چو بینوائی *** وندر سر کوی او گدائی
مادر چو فسرده دید فرزند *** بند دل او گسست پیوند
پرسید ز گل به آه و زاری *** از بهر چه زار و دل فکاری
ای مایۀ عمر و جان مادر *** ای میوۀ بوستان مادر
مادر بفدای رنگ زردت *** افشا بنما که چیست دردت
گل از دل خود کشید آهی *** با مادر خود پس از نگاهی
با ناله و آه آن و دل افکار *** گفتا ز سرم تو دست بردار
بگذار بسوزم و بسازم *** بشنو تو ز یار دل نوازم
گل چهره گلی که دیدمش دوش *** وز دیدن آن برفتم از هوش
تیری ز كمان عشق او جست *** اندر دل من فروى بنشست
يك دل نه بصد دل از دل و جان *** برد از کف من هم این و هم آن
خواهی تو نشانی از نشانش *** گل چهره فسون گرش بخوانش
گلچهر، خدای دلبران است *** او قاتل جان عاشقان است
گل چهره تر از نگار من نیست *** زيبا منشی چو یار من نیست
گل چهره فسون گر است و دلبر *** یغماگر و دلربا و محشر
گل چهره گلی که تا قیامت *** جان می برد از خزان سلامت
گل چهره کجا شود فسرده *** پژمرده و زرد و باد برده
گل چهره بتی است آفت جان *** جان پرور و دل ستان و فتان
او کرده مرا مریض حالم *** آکنده ز محنت و ملالم
مادر چو شد آگه از ملالش *** وز درد درون و قیل و قالش
بر گفت که ای یگانه فرزند *** بر من بده زو نشانیش چند
او دختر کیست کرده خوارت *** دل خسته و زار و بی قرارت
آسوده مکن تو آه و زاری *** بهرت بروم بخواستگاری
کم آه بکش فدای آهت *** قربان دو دیدۀ سیاهت
مادر که نمرده کم کن افغان *** ای میوه قلب و نور چشمان
بر هم بزنم اگر جهانی *** آرم بکف آن که خود بدانی
گل گفت که ای یگانه مادر *** بردار دگر تو دست از سر
بیهوده مزن تو لاف بی جا *** کاری نتوان نمود تنها
فردا چو بامر حي سبحان *** آن قادر و مدرک جهان بان
خورشید جهان همان تك آور *** سر کرد برون ز چاه خاور
یغما گر و خصم تیره گی ها *** شده چهره به ظلمت شبان گاه
شد مادر گل برون ز خانه *** بر خانۀ آن پری روانه
تا بهر یگانه نور چشمان *** کوشش بنماید از دل و جان
شاید که کند خدای یاری *** دل شاد شود ز خواستگاری
چون دید سرای آن نکو نام *** رفت از کف او قرار و آرام
قصری چو بهشت عنبر افزا *** جان پرور و دل فریب و زیبا
کاخی چو سرای پادشاهان *** صد طعنه زند به باغ رضوان
آماده چو تازی شکاری *** دربان بدرش بپاسداری
اندر سر شاخ و سرو گل ها *** بلبل بنشسته مست و شیدا
سرتاسر باغ لاله کاری *** آب از همه سو روان و جاری
از آتش عشق گل به افغان *** آشفته بدی هزار دستان
دیوانه بسان موج سر کش *** آکنده ز نغمه های دل کش
شد غرق خیال و بحر رویا *** کین خانه کجا و خانۀ ما
به به که چه جای با صفائی ست *** زین خانه چه حاجت گدائی ست
گل چهره اگر سراش این جاست *** نادیده بگویمی که زیباست
شد وارد کاخ با دلی شاد *** اندر پی صید هم چو صیاد
چون کرد درون خانه ماوا *** با مادر آن فسانه یکتا
نوشید چو قهوه مادر گل *** آمد به سخن بسان بلبل
با سوز و گداز آن پریشان *** افشا بنمود راز پنهان
القصه براه و رسم دیرین *** گفتا منم آن گدای مسکین
دارم پسری چو شمس رخشان *** زیبا و خدای نوجوانان
او عاشق و زار و دردمند است *** از آتش عشق مستمند است
دل دادۀ دختر شما هست *** وز زندگیش بشسته او دست
دست من و دامنت ز احسان *** بنما ز کرم تو درد و درمان
گفتا بجواب آن مکدر *** گل چهره بداده دل بدیگر
معذور گذشته کار از کار *** نامزد شده اند به میمنت پار
شد مادر گل چو گل فسرده *** آشفته فکار و مات و مرده
چون تار شکسته دل شکسته *** نومید و حزین و زار و خسته
از دل بکشید آه جان سوز *** شده تیره به پیش چشم او روز
چون آه بر آمد از نهادش *** لرزید زمین ز آه و دادش
گفتا چه کنم چه چاره جویم *** افسانه خویش با که گویم
گویم به چه سان جواب فرزند *** افتاده بسان مرغ در بند
چون بر دل تنگ عرصه شد تنگ *** رخ لاله ستان نمود از چنگ
نومید ز خانه گشت بیرون *** دیوان صفت بسان مجنون
چون شد بدرون خانه خویش *** گل گفت که ای فکار دل ریش
برگو تو هر آن چه را شنیدی *** تعریف نما هر آن چه دیدی
القصه چو طوطی شکر خند *** مادر به هوای حال فرزند
گفتا که مخور تو غصه و غم *** آسوده خیال کن فغان کم
گشتند رضا به وصلت آنان *** گر صبر کنی تو راحت جان
از گفتۀ مادر آن نکو نام *** دل شاد شد و گرفت آرام
ساقی چه شد خفتۀ تو در خواب *** مستم بنما ز باده ناب
لبریز کن از شراب گل رنگ *** کز دل بزدایدی غم و زنگ
تا آن که رقم کنم بدیوان *** الباقی داستان بدین سان
چون شب بسر آمد و بشد روز *** خورشید جهان چو پرتو افروز
گل سر چو ز بستر فراغت *** برداشت تهی ز رنج و راحت
خندان لب و مست و شاد و شیدا *** از آتش عشق یار یکتا
تا آن که نگار خویش بیند *** وز گلشن او گلی بچیند
گل چهره بنا برسم هر روز *** بر حسب قضا و بخت پیروز
از خانه برون شدی چو مهتاب *** تا از سرچشمه آورد آب
گل بر سر راهش ایستاده *** دل در ره عشق یار داده
چون دید نگار دل فریبش *** یكتا بت و دل ربا حبيبش
فریاد زد از دل فکارش *** گفتا به یگانه گل عذارش
کای برده ز کف ز من دل و دین *** بين حال من فكار مسكين
گل چهره چو ماه جلوه گر شد *** گل سست از آن بيك نظر شد
گل چهره ز شرم سر فکنده *** گل غم ز درون خویش کنده
گل چهره چو غنچۀ نو شکفته *** گل ز آتش عشق او فسرده
گل چهره چو لولیان فتان *** گل محو نگاه و مست جانان
گل چهره بسان ماه گردون *** گل اشك فشان چو رود جیحون
گل چهره بدی چو گل گل اندام *** گل محو جمال آن دل آرام
گل چهره ز گل کجا خبر داشت *** گل از غم او دو دیده تر داشت
گل چهره بداده دل بدیگر *** گل بی خبر و حقیر و مضطر
گل چهره ز گل بدی فراری *** گل تشنۀ عشق او بزاری
گل چهره خزان بدی نگارش *** گل بی خبر از رقیب یارش
گل آه و فغان ز دل بر آورد *** گل چهره بروی خود نیاورد
گل گفت که ای نگار دل جو *** گل چهره بگفت هرزه کم گو
گل کرد دعا بر آن گل اندام *** گل چهرۀ بگل بداد دشنام
گل واله و مست گل عذارش *** گل چهرۀ بگل نبود کارش
گل خسته فرو بمانده در گل *** گل چهره بدی نگار سنگ دل
گل اشک روان ز دیدگان کرد *** گل چهره از او رخش نهان کرد
گل گفت که عاشقی فکارم *** درمانده و زار و بی قرارم
از آتش عشقت ای نکو نام *** افتاده بسان صید در دام
در دشت جنون بسان مجنون *** من دربدر و حقیر و مجنون
دل ز آتش عشق تو زند داد *** مردم صنما برس بفریاد
گل چهره از این سخن بر آشفت *** رو کرد بگل بدو چنین گفت
بی چاره کنم رخ تو نیلی *** دیوانه صفت ز ضرب سیلی
گل گفت بزن تو ای نکو نام *** شاید که دلم بگیرد آرام
گل چهره چو گل بدید این سان *** کاندر ره او گذشته از جان
گفتا بگل آن نگار دل کش *** بیچاره تر از من بلا کش
ای عاشق بی نوای سر گرد *** زین ره که بیامدی تو بر گرد
این ره نه رۀ فسانه باشد *** این ره ره عاشقانه باشد
این ره که تو می روی نه راهست *** آکنده ز صد هزار چاهست
بس پر خطر و وحشت انگیز *** از محنت و درد و رنج لبریز
من عاشق و واله خزانم *** او از من و من از آن آنم
نبود چو خزان جوان دل جو *** شمشاد قد و فهیم و خوش رو
او مثل در این جهان ندارد *** دان عمر خزان خزان ندارد
گویم بتو این سخن بدانی *** نبود بجز او مرا خزانی
دست از سر من دگر تو بردار *** من را تو بحال خویش بگذار
گل جامه از این سخن زدی چاک *** نومید و فکار و دیده نمناک
بشنو ز خزان سخن تو باری *** کو بود غنی چو تاج داری
مستغنی و ابن قاضی شهر *** فهمیده و یک دل و هنرور
با گل بدی آشنای دیرین *** گل بی خبر از رقیب خویشتن
آن دو رفیق خرد سالی *** هم باز و شفیق و هم کلاسی
نومید بشد چو گل ز دلبر *** ز آن آفت دل ربا و کافر
هی زد بپا و شد شتابان *** بر جانب خانه خزان آن
تا چارۀ درد خویش جوید *** شرح غم خویشتن بگوید
شاید که خزان ز راه احسان *** دردش برساندی بدرمان
چون شد بسرای آن یگانه *** دیدی که خزان بود بخانه
چون چشم خزان بگل بیفتاد *** مستانه کشید ز شوق فریاد
گل را بگرفت اندر آغوش *** صد بوسه نمود از رخش نوش
از شوق چو ابر نو بهاری *** از دیده او سرشك جاری
گفتا بگل آن ستوده اقبال *** گردیده رسیده میوۀ کال
صد شکر خدا که از محبت *** بر رخ بگشوده باب رحمت
از يمن قدم و گل گلستان *** از پرتو گل چو روز رخشان
گل گفت خزان چه پرسی از من *** کز گفتن آن زبانم الکن
من عاشقم و نمودم خوارم *** دل خسته فکار و بی قرارم
خندید خزان بگفتۀ گل *** آمد بسخن بسان بليل
گفتا که بود که کرده چونت *** در دشت جنون تو را فسونت
من هم چو تو عاشقی فکارم *** کز آتش عشق بی قرارم
چون گل ز خزان شنید این سان *** گفتا که بگو نشان از آن
بر گفت خزان بگل ز دل دار *** گل چهره بود نشان آن یار
از حرف خزان خزان شدی گل *** نالید چو نی بسان بلبل
فریاد، زد ای خزان چه گوئی *** دیوانه شدی فسانه گوئی
گل چهره مراست جان جانان *** شمع دل و نور هر دو چشمان
بر گفت خزان بگل که آرام *** گل چهره بود ز یاد در نام
ای ساقی بزم می پرستان *** از باده نما تو مست مستان
در ده تو بدست ساغر می *** با شور دف و چغانه و نی
تا زار دل پریش گویم *** شرح غم عشق را بگویم
القصه خزان چو گل بدیدی *** وز زمزمه اش چنین شنیدی
از حالت گل خزان شد آگه *** وز خانه برون شدی شبانگه
رفتی بسراغ گل عذارش *** گل چهره فروغ شام تارش
گل چهره چو یار خویشتن دید *** چو غنچه گل بدو بخندید
پرسید خزان نشان مادر *** بیگانه صفت از آن دلبر
گل چهره بناز و دل ربائی *** او را بنمود رهنمائی
مستانه خزان به مادر یار *** با سوز و گداز و چشم خونبار
گفتا که مراست با تو حاجت *** شاید بکنی تو استجابت
از ثروت عالمی گرانتر *** باشد به جهان مرا برادر
فهمیده و نوجوان و زیبا *** نامش گل و هم چو گل فریبا
من آمده ام به خواستگاری *** از بهر برادرم ز یاری
شد مادر آن پری پریشان *** گفتا بخزان سخن بدین سان
گل چهره نگار و دلبر توست *** هم مونس و یار و یاور توست
از عشق رخش بدی تو محزون *** دیوانه و زار و مست و مجنون
آشفتۀ وی بدی تو دیروز *** از بهر چه سیر گشته امروز
بر گو که چگونه زو رمیدی *** از او تو مگر بگو چه دیدی
چون باد خزان خزان بخندید *** گفتا که ز من دگر نپرسید
من واسطه ام در این میانه *** بدهید جواب آری یا نه
گل چهره چو این سخن شنیدی *** زد بر سر و پیرهن دریدی
حیزان ز خزان و حالت او *** آکنده ز رنج و درد و اندوه
حیرت زده و چو موج سرکش *** افروخته صورتش چو آتش
خونابه روان ز دیدگانش *** چون دید بدین صفت خزانش
فریاد زد ای دوروئی پست *** بس کن تو دگر مگو توئی مست
بی رحم تر از تو من ندیدم *** نی بردۀ کس نه زر خریدم
در تو نبود نشان مردی *** گم شو ز نظر که بر نگردی
نومید خزان چو گشت از یار *** از خانه برون شدی - دل افکار
از مردی او جهان بحيرت *** زآن آیت عشق و زان مروت
این عشق بدی که کرد این کار *** بگذشت اگر خزان ز دل دار
چون شب بسر آمدی دگر بار *** خاموش شدم ز متن گفتار
شب رخت عدم نموده در بر *** بر جای نشاند شاه خاور
گلبانگ رحیل شب چو ناقوس *** بر گوش رسد چو نالۀ کوس
زد تکیه به تخت پادشائی *** خورشید خدای روشنائی
از چهچۀ دل نواز بلبل *** بگشود ز خواب دیده را گل
بد منتظر خزان که از در *** شد جلوه گر آن یگانه گوهر
آن مظهر پاکی و صداقت *** آن منبع مردی و سخاوت
آن عاشق عشق کبریائی *** آن آهوی وحشی خطائی
آن والۀ بادۀ محبت *** دیوانه رفیق در رفاقت
بگذشته ز جان و هستی خویش *** دل گشته پریش و قلب او ریش
گل گفت که ای خزان چه دیدی *** گل چهره بدیدی یا ندیدی
بر گفت خزان بگل که آرام *** تشویش مکن تو ای نکو نام
دارم خبر از یگانه یارت *** گل چهره فروغ شام تارت
گل ناله ز شوق دل بر آورد *** صد بوسه بصورت خزان زد
گفتا که بگو از آن دلبر *** زان مایۀ جان و آن فسون گر
برگو تو ز حال جان جانان *** آن روح روان و راحت جان
برگو که چه گفت آن گل اندام *** کز کف بربوده صبر و آرام
برگو که چه گفت آن پریوش *** آن آفت و دل ربا و دل کش
بر گفت خزان که ای برادر *** ای عاشق بی نوای مضطر
آسوده مکن تو آه و آزاری *** فریاد و فغان و بی قراری
گل چهره از آن توست آخر *** ای روح روان من برادر
گل طالب می خزان شرابش *** گل مست شدی چو باده دادش
گل شاد و خزان وز شادیش شاد *** گل صید و خزان چو دام و صیاد
گل زآتش عشق یار بی تاب *** دیوانه چو مست بادۀ ناب
رفتی بهوای روی دلبر *** گل بر سر چشمه بار دیگر
بنشست به انتظار دل دار *** دل خسته حقیر و زار و افکار
چون دید که دلبرش نیامد *** آن یار فسون گرش نیامد
دیوانه عشق دل ستانش *** شد اشک روان ز دیدگانش
برگشت بخانه زار و حیران *** نومید زده به آه و افغان
از درد فراق روی دل دار *** رنجور و ضعیف و گشته بیمار
پروانه صفت ز درد هجران *** می سوخت بسان شمع و گریان
با سوز درون بنزد دادار *** نالید که ای خدای غفار
ای رازق و مدرك و توانا *** وی نادر و حی و قی و دانا
يا رب ببزرگی خدائیت *** يا رب بمقام كبريائيت
یا رب به مقربین کانت *** يا رب به تمام عاشقانت
یا رب به مقام شاکرینت *** يا رب به جمال خادمینت
یا رب به سماء و كرسى و عرش *** یا رب به شئون و عزت و فرش
یا رب به مقام و قرب آدم *** یا رب به بنی رسول اکرم
يارب به خلیل و نوح و موسى *** يا رب به مقام و قدر عیسی
یا رب به فغان دردمندان *** يارب به نوای مستمندان
يا رب بنواه و آه و زاری *** یا رب به مقام بردباری
یا رب به نسیم صبح گاهی *** یا رب به سپیدی و سیاهی
یا رب به نوای مرغ یا حق *** یا رب به حقیقت ان الحق
يارب به دعای بی نوایان *** يارب بدل شکسته بالان
يا رب بدل و بجان و هستی *** يا رب به بلندی و به پستی
يا رب بجوانی جوانان *** يا رب به بزرگی بزرگان
يا رب بجنون عشق مجنون *** يا رب بدلی که می خورد خون
يا رب بشراب و ساقی و می *** يا رب بدف و چغانه و نی
يا رب به بساط شادمانی *** يا رب به بقای زندگانی
يا رب به صفای بزم رندان *** يا رب بسرور می پرستان
يا رب به ایاق و جام و ساغر *** يا رب به عبیر و مشک و عنبر
يا رب بگل و خزان و بلبل *** يا رب به بنفشه و به سنبل
يا رب بنوای جویباران *** بر گریۀ ابر نو بهاران
يا رب به شمیم عطر گل ها *** یا رب به شؤن شام یلدا
یا رب به مه به ماه و ماهی *** یا رب به گناه و بی گناهی
يا رب بسرشك ديدگانی *** کز دیده روان ز بهر نانی
يا رب به یتیم تیره بختی *** کاندر خور محنت است و سختی
نی دیده پدر نه روی مادر *** وز ضعف گرسنگی زند پر
من می دهمت قسم به آهی *** کز سینه کشیده بی پناهی
یا رب نظر تفقدی کن *** بر این دل زار و قلب پر خون
گل چهره نگار با وفایم *** گل چهره فروغ دیده هایم
از کف بربوده او دل و جان *** با يك نظری هم این و هم آن
او را برسان که دل فکارم *** دیوانه عشق و بی قرارم
چون کرد دعا ز روی حاجت *** حق کرد دعای او اجابت
شد مادر گل ز نو روانه *** بر خانۀ آن بت فسانه
چون مادر آن فسانه را دید *** زد دامن او گرفت و نالید
گفتا به فغان بداد من رس *** جز تو نبود مرا دگر کس
من مادر زار و دل فکارم *** افسرده خیال و بی قرارم
رحمی که رود ز کف جوانم *** شمع دل و نور دیدگانم
گفتا بجواب آن پریشان *** کای مادر گل مکن تو افغان
من از دل و جان رضایم اما *** این مسئله را بود معما
گل چهره اگر رضا نگردد *** دان حاجت تو روا نگردد
دادی بجواب عذر کارش *** در دست شماست اختیارش
گل چهره بسان بره آهو *** شد جلوگر از در آن پرش رو
چون دیده خزان کشیده زو دست *** زان رشتۀ عشق خویش بگسست
چون دید که گل وراست خواهان *** گفتا که رضایم از دل و جان
این حرف چو مادرش شنیدی *** رنگ از رخ زرد او پریدی
شد مادر گل از این سخن شاد *** گویا که خداش عالمی داد
از شوق عروس خویش مادر *** چون مرغ ز دام خسته زد پر
شد جانب خانۀ او شتابان *** تا مژده دهد بگل ز جانان
شد چون بدرون خانه خویش *** چون بره که دور گشته از میش
تا دید پسر کشید فریاد *** کای نور دو دیده مژده ات باد
گل چهره رضا شدى بوصلت *** نی جای درنگ و جای غفلت
برخیز که یار دل ربایت *** گل چهره نگار باویت
بنشسته در انتظار دل دار *** اندر سر چشمۀ او دیگر بار
از خانه برون شدی شتابان *** فریاد زنان و بیت گویان
چون بر سر چشمه گل رسیدی *** گل چهره نگار خویش دیدی
از شوق گرفتش اندر آغوش *** وز روی نکوش بوسۀ نوش
گل چهره ز شرم بود لرزان *** گل محو جمال جان جانان
گل چهره ز عشق گل بدی مست *** گل داده بدست دلبرش دست
گل چهره چو شبنم بهاران *** بر دامن گل چو در غلطان
گل ز آتش عشق آن فسون گر *** در بحر سرور بد شناور
گل چهره بهشت و گل چو طوبی *** گل چهره چو سرو و گل فریبا
گل چهره چو ماه و گل چو مهتاب *** گل هم چو خمار آن می ناب
گل چهره و گل چو بلبل و گل *** گل باده پرست آن بدی مل
گل چهره و گل چو قیس و لیلا *** در گفت و شنود و مست و شیدا
از بخت بلند شمس رخشان *** گردید سحر چو شام هجران
از خانۀ دل به امر داور *** غم رخت عدم نمود در بر
چون گشت بهار و غنچه بشگفت *** شد زهره و مشتری بهم جفت
ساقی بدۀ از کرم شرابم *** وز آتش باده کن کبابم
زان باده که مست آن ز دوشم *** فارغ بنما ز عقل و هوشم
القصه ز یمن بخت میمون *** وز گردش این سرای گردون
از یمن همای بخت زرین *** با زهره ببست عقد پروین
از بهر بقای زندگانی *** با عيش و سرور و کامرانی
با میمنت آن صفت که دانی *** شد چیده بساط شادمانی
گل چهره به تخت گل نشسته *** چشم از همۀ رنج ها ببسته
گل دوش بدوش جان جانان *** بنشسته بسان پادشاهان
گل چهره چو لیلی فریبا *** گل بود بسان قیس زیبا
گل چهره خدای نو عروسان *** گل رونق و جلوه گلستان
گل چهره ز بوی گل بدی مست *** گل داده بدست دلبرش دست
گل چهره غریق بحر زیور *** گل تاج گلی نهاده بر سر
گل چهره ز شرم روی جانان *** رخ کرده بزیر برقع پنهان
از نالۀ تار و نغمۀ عود *** زآشوب رباب و بربط و رود
از زمزمۀ دف و نی و چنگ *** گردید تهی دل از غم و زنگ
بنشسته چو مه عروس و داماد *** گل چهره و گل چو شاخ شمشاد
يك طرف نشسته مطربانی *** دل شاد به عیش و کامرانی
در طرف دیگر نشسته حضار *** از پیر و جوان مست و هوشیار
گل زآتش اشتیاق دل دار *** رخ كرده ز اشک شوق گلزار
مستانه خزان همان یگانه *** سر مست بدی در آن میانه
دل شاد بدی چه میزبانان *** چون ساقی بزم می پرستان
گل چهره چو دید یار دیرین *** در جوش و خروش هم چو شاهین
پرسید که کیست این پریشان *** سر کرده بزیر پر چو مرغان
گفتند بگل برادر است این *** وز قیمت جان گرانتر است این
آهی بکشید و گریه سر داد *** داد از کفش اختیار بر باد
پرسید ز خود که این چه سریست *** مقصود خزان ندانمی چیست
گل چهره ز کرده شد پشیمان *** محزون و ز دیده اشک افشان
دیری نگذشت آتش جنگ *** دیوانه گرفت عرصه را تنگ
گل عازم جبهه بهر پیکار *** گردید روان ولی دل افکار
گفتا به نگار دل ربایش *** هم خواب عزیز با وفایش
کای گل بفدای روی ماهت *** قربان دو دیدۀ سیاهت
من عازم جبهۀ ستيزم *** جان باز به میهن عزیزم
آسوده که آیمی دگر بار *** با فتح و ظفر ز دشت پیکار
تشویش مکن تو ای پریوش *** آه از دل سرکشت تو کم کش
ای هستی من تو داده بر باد *** با نامه ای کن مرا تو دل شاد
دستت بخزان سپارمی من *** دانم ز گزند هستی ایمن
گل چهره ز دل فغان کشیدی *** زد بر سر و پیرهن دریدی
گل گفت ایا خزان برادر *** ای مونس و غم گسار و یاور
من جز تو ندارمی دگر کس *** فریاد رسی بداد من رس
گل چهره بدست تو سپارم *** ای همدم و شمع شام تارم
جان تو جان جان جانان *** گل چهره فروغ هر دو چشمان
این گفت و روان شدی چو صیاد *** تا آن که کند خراب آباد
باری سخن دراز کوتاه *** از گل خبری نشد دو ده ماه
چون آتش جنگ آن فسون گر *** بنمود لباس صلح در بر
چون دی بگذشت و گشت فردا *** از گل اثری نبود بر جا
گل چهره ز گل چو نا امیدان *** دل خسته پريش و اشک افشان
آنان بخیال آن که مرده است *** در دشت بنزد او فسرده است
با آه و فغان و داد و زاری *** در ماتم گل بسوگواری
پندی دهمت گران تر از جان *** شاید که بگیری عبرت از آن
این کهنه سرا وفا ندارد *** این خانه ز بن بنا ندارد
با حیله کند تو را همین پست *** چون عشوه گری به عشوه ات هست
زنهار مخور فریب آن دل *** دل کندن از آن تو راست مشکل
خواهی تو اگر سعادت خویش *** اندیشه نما تو بیش از پیش
ز اندیشه شوى بحق تو ملحق *** کاندیشه به از عبادت خلق
ناحق منما تو حق مظلوم *** کز حق خودت شوی تو محروم
اجحاف مکن تو بر ضعیفان *** بر حال دل شکسته بالان
از دیو هوا نما تو دوری *** کاین کار تو را بود ضروری
بیرون بنما ز خانه جان *** هم غیبت و آرزو کبر و عصیان
هان غره مشو که آخر کار *** گردی تو حقیر و زار و بیمار
برچیده شدی چو بزم ماتم *** دل شد تهی ز محنت و غم
روزی که بامر ذات دادار *** بخشنده و مهربان و غفار
شد دشت و دمن چو لاله زاری *** از گریه ابر نو بهاری
گل چهره چو لاله آتش افروز *** مانند عروس شب دل افروز
از عشق خزان چو مست سر مست *** مستانه قلم گرفت در دست
در نامه چنین رقم نمودی *** ای آن که غم از دلم زدودی
ای همدم و یار و غم گسارم *** وی عشق تو کرده خوار و زارم
ای مایه عمر و زندگانی *** سرچشمه عشق و شادمانی
ای برده ز کف عنان هستی *** ای مبدأ نیستی به هستی
از آتش عشقت ای هنرور *** دل گشته حقیر و زار و مضطر
مستانه پیام آن فریبا *** بر دست خزان رسید فردا
برداشت خزان چو مهر طومار *** آگه چو شدی ز گفتۀ یار
دادی بجواب جان جانان *** کای شمع دل و فروغ چشمان
من هم ز غمت فسرده حالم *** آکنده ز محنت و ملالم
افسوس که چارۀ ندارم *** تا جان برهت همی سپارم
گل دست تو را سپرده بر من *** هرگز مکن این توقع از من
قسم به کسی که داده جانت *** هرگز نکنم بگل خیانت
باری چو ببست رخت نسیان *** بر وادی نیستی زمستان
از امر خدا ز نو دگر بار *** گردید بهار و دشت گل زار
بر تخت شهی بسان سلطان *** زد تکیه ز تو هزار دستان
از شور و نوای جویباران *** وز گریۀ ابر نو بهاران
از نرگس مست نرگسان مست *** مستان همه جام باده در دست
از خندۀ ارغوان و ریحان *** وز جوش و خروش باغبانان
از رونق خاص سبزه زاران *** گردید جهان چو باغ رضوان
از جلوۀ سرو و كاج و فوفل *** غم گشت تهی ز خانۀ دل
گل چهره ورا خزان بدی یار *** دل بسته عشق روی دل دار
دل باخته بر خزان شدی باز *** آشفتۀ وی به عشوه و ناز
با شوخی و ناز و دل ربائی *** آن مظهر آیت خدائی
گل چهره چو شوح فتنه انگیز *** با عشق و فسون گری هم آمیز
چون حیله گری به حیله بازی *** از بهر خزان به صحنه بازی
با حیله خزان شدی شکارش *** وز کف بربود اختیارش
از خاطر آن دو گل فراموش *** مست از می و شاد و خرم و خوش
گل چهره اسیر عشق دل دار *** دیوانه چو گل بدامن یار
سر را بنهشته مست و عیار *** مسرور و دلش تهی ز تیمار
گل چهره چو صبح گیتی افروز *** از آتش عشق یار در سوز
بد دست خزان به گیسوانش *** مات قد سرو دل ستانش
سرگرم خوشی که ناگه از در *** گردید عیان ورا چو مادر
دیوانه صفت بسان بلبل *** ز داد که مژده آمده گل
این مژده نبود و بود اعجاز *** زین مژده دهانشان شدی باز
حیران که ز در عیان شدی گل *** آشفته خزان شدی چو بلبل
گل چهره چو ابر نو بهاری *** خوناب ز دیده کرد جاری
گل چهره ز شرم کار ننگش *** از دیدن گل پرید رنگش
چون چشم خزان بگل بیفتاد *** دین و دل و جان بداد بر باد
گل دید چو شمع شام تارش *** آن محرم راز و غم گسارش
مستانۀ گرفتش اندر آغوش *** صد بوسه نمود از لبش نوش
زد حلقه بگردن خزان دست *** زد بوسه ورا چو مست سر مست
القصه چو موسم خزان شد *** پژمرده گلان به بوستان شد
روزی ز قضای چرخ بد پیر *** وز بازی سرنوشت و تقدیر
گل بی خبر اندرون منزل *** با دلبر خویش و محرم دل
غم از دل آن دو رفته بر باد *** در گفت و شنود و خرم و شاد
گل گفت بیار دل ربایش *** تا باده بیآورد برایش
گل چهره ز جای خود چو برخاست *** زلفان پریش خویش آراست
تا رفت که باده آرد از یار *** شد چیره خدنگ چرخ با مار
گلدان گلی فتاد و بشکست *** پیوند سرور آن دو بگسست
گل نامه ای اندرون آن دید *** گل چهره بسان بید لرزید
برداشت چو مهر نامه را گل *** آشفته شدی بسان بلبل
فریاد زدی چو موج سرکش *** سوزنده تر از شرار آتش
کای دختر پست هرزۀ دون *** این چیست نوشته گو بمن چون
این نامه عاشقانه از کیست *** گو رابطه تو و وی از چیست
گو راست و گرنه ای فسون گر *** در خون خودت کنم شناور
گل چهره بگفت بی گناهم *** از کردۀ خویش عذر خواهم
بر تو، ننموده ام خیانت *** خواهی که خورم قسم بجانت
پیش از تو بدم اسیر دیگر *** کوهست تو را خزان برادر
حیرت زده گل که این چه سریست *** فریاد زدی که مقصدت چیست
گل چهره بگفت آری ای یار *** پیش از تو خزان بدی مرا یار
شد جلوه خزان بناگه از در *** بر گفت به گل که ای برادر
گل چهره هر آن چه گفت آن است *** آن نامه یار تو خزان است
گل گفت چرا بمن نگفتی *** وین راز چرا بدل نهفتی
پیوند ز عشق خود گسستی *** گل چهره به عقد من به بستی
گل چهره از آن تو، نی از من *** ممنون توأم هزار احسن
گل چهره چو آتشی بر آشفت *** فریاد کشید و این چنین گفت
من برده نیم نه جنس عطار *** نی شیر شتر به دیدن یار
زین حرف خزان کشید صد آه *** زد خنجر خویش بر تهی گاه
زد ناله بخون خویش غلطید *** چون غنچه گل بگل بخندید
این است مقام عشق سوزان *** سر در ره دوست دادن از جان
بگذشت اگر خزان ز جانش *** شد زنده عشق او نشانش
این قصه نشان عشق مستی است *** سرچشمه نیستی به هستی است
آن دل که اسیر دام عشق است *** مانند خزان خزان عشق است
هم دم بسرای عشق آدم *** آدم بسرای عشق محرم
بگذشت اگر خزان ز عشقش *** این عشق بدی چنین سرشتش
فلك بنگر چه ها بر عترت آل عبا کردی *** بدشت کربلا ای بی حیا محشر بپا کردی
حسین را دعوتش کردی بکوفه بهر مهمانی *** عجب مهمان نوازی در زمین کربلا کردی
فرستادی سنان ابن سعد شوم بد اختر *** مهیا بهر قتلش شمر مردود دغا کردی
نمودی منع آب از کین بروی شاه مظلومان *** برایش میزبان ای چرخ دون ظلم و جفا کردی
زدی بر هم بساط شادمانی خلق عالم را *** سیه پوش و عزا دار و جهان ماتم سرا کردی
صدای العطش بشنو ز اطفال شه خوبان *** ترحم بر سکینه بی حیا آخر کجا کردی
برای جرعۀ آبی تو عباس دلاور را *** بخون خويش غلطان بر لب آب لقا کردی
همان دستی که می بوسید فلك داماد پیغمبر *** کنار علقمه ای چرخ دون پرور جدا کردی
عجب داماد قاسم را نمودی ای جفا گستر *** بساط عیش و عشرت را مبدل بر عزا کردی
سیه پوش ام لیلا را تو ای بیدادگر آخر *** ز مرگ جان گداز اکبر نو کدخدا کردی
کفن شد خلعت شادی بجای رخت دامادی *** حسین را بی پسر از جور و ظلم اشقیا کردی
ز كين شقق القمر فرق جوان نو خط ليلا *** ز تيغ منقذ مردود شوم بی حیا کردی
بخون آغشته بنمودی تو اولاد بنی هاشم *** از این کارت به جنت خون بقلب مصطفی کردی
عجب سيراب اصغر را نمودی ای ستم گستر *** بخون آغشته قنداقش تو از تیر بلا کردی
ز صد زرین نگون کردی تو نور چشم پیغمبر *** فلك اندر تزلزل عرش و فرش کبریا کردی
ز شمشیر و ز مضراب و ز تیغ و نیزه و خنجر *** تنش را لانۀ زنبور میان قتلگا کردی
فرستادی تو ای بیدادگر شمر بن ذا لجوشن *** سرش را تشنه لب آخر جدا آن از قفا کردی
زدی آتش به خرگاه حریم خسرو بطحا *** به جنت مو پریشان حضرت خیر النسأ کردی
سواد ناقه عریان نمودی آل یاسین را *** برضوان خم تو پشت سرور دین مرتضی کردی
به بزم زادۀ مرجانه بردی سید سجاد *** غل و زنجیر اندر گردن زین العباد کردی
به پیش چشم زینب بر لب سلطان مظلومان *** نکردی شرم چوب خیزران را آشنا کردی
سر سر کوچه بازار بردی آل طه را *** کجا شرمی ز زینب دختر شیر خدا کردی
فلك بر آل طه ظلم ناهنجار یعنی چه *** ستم بر نور چشم حیدر کرار یعنی چه
فرستادی هزاران نامه کاید شاه مظلومان *** بمهمانی فرا خواندن چنین رفتار یعنی چه
فلك دعوت نمودن بر سر خوان یزید دون *** یگانه زیب دوش احمد مختار یعنی چه
برای کشتن شاهی الا ای چرخ دون پرور *** مهیا لشکر جرارۀ خون خوار یعنی چه
برایش میزبان کردن سنان واشعث خولی *** کمر بستن بقتل محرم دادار یعنی چه
نمودی منع آب و تشنه لب آل رسو اله *** چنین ظلمی روا بر سید ابرار یعنی چه
برای قطره آبی دو دست از پیکر عباس *** نمودن قطع گو از تیغ آتش بار یعنی چه
زكين شق القمر كردن فلك فرق على اكبر *** ز تیغ منقذ ابن مره غدار یعنی چه
بخون آغشته کردی پیکر شهزاده قاسم را *** حنا دست عروس از خون آن دل دار یعنی چه
زسوز ناوکی خاموش بنمودی علی اصغر *** بجای آب دادن تیر آذر بار یعنی چه
ز بعد کشتن هفتاد و يك تن سرور دین را *** تك تنها ميان لشکر کفار یعنی چه
ز صدر زین نگون کردی حسین را با لب عطشان *** درون قتلگه ای چرخ بد کردار یعنی چه
بدادی خنجری بر ان بدست شمر ذلجوشن *** ز بهر کشتن آن محرم الاسرار یعنی چه
بریدی از قفا رأس یگانه آب یار دین *** نمودن زیب نیزه رأس آن سردار یعنی چه
زدی آتش تو از کین بر حریم خسرو بطحا *** درون خیمه تنها عابد تب دار یعنی چه
بيك رشته رسن بستن تو اطفال شه خوبان *** سیه کردن ز سیلی از ستم رخسار یعنی چه
سوار ناقه عریان و از کین آشنا کردن *** غل و زنجیر را بر گردن بیمار یعنی چه
به پیش آن همه نامحرم ای بی شرم دون پرور *** ز سر معجر کشیدن بی حیا این کار یعنی چه
فلك كو اهل بیت مصطفی را از ستم بردن *** سر بی معجز اندر کوچه و بازار یعنی چه
ببزم زادۀ مرجانه چوب خیزران از کین *** نمودن آشنا بر لعل گوهر بار یعنی چه
عالم همه مست از گل رخسار حسین است *** ذرات جهان در عجب از کار حسین است
دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش *** یعنی که خدای تو عزادار حسین است
تا هست جهان هست بفرمان الهی *** جبریل امین حاجب دربار حسین است
جن و ملك و حور و پری در طلب فیض *** مأمور پذیرائی زوار حسین است
دانی که خرید از دل و جان جان جهانی *** با دادن جانی به جهان کار حسین است
سرمایه آزادگی و مردی و غیرت *** از کوشش و از همت و پیکار حسین است
آن سر که شود شافع ما نزد خداوند *** آن سرسر پر نور گوهر بار حسین است
نی بندگی کس کن و نی بنده کس باش *** کین پند گران مایه ز گفتار حسین است
هر کس بجهان گشته گرفتار نگاری *** عمری است که ژولیده گرفتار حسین است
تا حسین برگه آزادیت امضا نکند *** حق قبول از من و تو و طاعت و تقوا نکند
تا حسین از تو شفاعت نکند روز معاد *** حق برویت در فردوس برین وا نکند
چون حسین رهرو حق باش که در مذهب عشق *** تا به حق راه دگر عقل تو پیدا نکند
تا بود نام حسین ورد زبان من و تو *** آن چه با غیر کند حق بتو و ما نكند
این شنیدم که حسین گفت که در راه خدا *** مرد از دادن جان وحشت و پروا نکند
راحت از غم نشود دل بجهان تا که حسین *** روشن از پرتو رویش دل ما را نکند
بی حسین راحتی و روضه رضوان مطلب *** که تو را معتكف سایه طوبا نکند
روز محشر بخدا غير حسين ابن على *** هیچ کس از تو شفاعت بر یکتا نکند
در جهان هیچ کسی ای دل ژولیده بدان *** گره از مشکل تو غير حسين وا نکند
مظهر پاکی و تقوا و صفات است حسین *** لایق مدح و ثنا و صلوات است حسین
رهرو عشق حسین باش که از روز ازل *** رهرو عشق حق و صبر و ثبات است حسین
گفت پیغمبر اسلام که در روز معاد *** منبع لطف و سخا و برکات است حسین
فخر کن بر همه عالم که به هنگام بلا *** بهر ما کشتی دریای نجات است حسین
دست بر دامن او زن که به هنگام نیاز *** مایه فیض و نیاز و حسنات است حسین
وحشت از مرگ مکن چون که بفرمان اله *** مشعل راه تو در وقت ممات است حسین
بیم هرگز مکن از مردن و تنهائی قبر *** مونس و یار تو اندر سکرات است حسین
گرچه ما غرق گناهیم ولی نزد خدا *** شافع ما و تو اندر عرصات است حسین
آه کز جور و جفا و ستم قوم لعين *** تشنه لب کشته لب آب فرات است حسین
من ژولیده چه گویم که زبانم شده بند *** چون که حق را بخدا پرتو ذات است حسین
خوش آن کسی که بود در جهان غلام حسین *** خوش آن لبی که شود آشنا بنام حسین
خوش آن سری که در او هست شوق دیدارش *** خوش آن دلی که نشیند در او کلام حسین
جهان بواسطه نهضت حسین بر پاست *** که این حدیث بد از مادر گرام حسین
صفا و صلح و ثبات و نجات و آزادی *** نمونه ای بود از حاصل قیام حسین
خوری چو آب گوارا برای رفع عطش *** ز یاد خویش مبر آن زمان سلام حسین
ندیده دیده گیتی دگر نخواهد دید *** به عزت و شرف و پاکی و مقام حسین
ملك ز كنگره عرش می زند فریاد *** خوش آن کسی که دهد جان در التزام حسین
برای مرد خدا مرگ بهتر از ننگ است *** که این بود بجهان ایده مرام حسین
ز مدح خسرو دین لب مبند تو ژولیده *** همیشه کن لب خود آشنا بنام حسین
آمد حسین و عشق و صفا آفرید و رفت *** نخل امید در دل ما پرورید و رفت
بهر ثبات دین و اساس برادری *** چون صید دست و پا زده در خون طپید و رفت
بهر نجات خلق ز گرداب هم و غم *** از جان گذشت جان جهانی خرید و رفت
در آن زمان که ظلم ز حد هم گذشته بود *** آمد بروی آن خط بطلان کشید و رفت
زنجیر برده گی و اسارت ز هم گسست *** دست ستم گران ز سر ما برید و رفت
بنیاد ظلم و کاخ ستم پرور یزید *** ویرانه کرد و بعد بآتش کشید و رفت
از مال و هستی و زن و فرزند خود گذشت *** دست از جهان کشید و بجانان رسید و رفت
تا آن که تیغ منغذ بی دین و بی حیا *** فرق على اكبرش از کین درید و رفت
چون دید داغ قاسم و طفلان خواهرش *** آه از دلش برآمد اشکش چکید و رفت
تا دید پیکر قلم قلم میر لشکرش *** اندر کنار علقمه قدش حمید و رفت
اصغر بروی دوش پدر وا مصيبتا *** تیر جفا بجای لبن خوش مکید و رفت
ژولیده زین مصیبت عظمی و جان گداز *** آمد حسین عشق و صفا آفرید و رفت
یا رب چه روی داده که عالم پر از غم است *** رخت سیه چرا ببر خلق عالم است
يا رب عزای كیست که سر های قدسیان *** بر زانوی غم از اثر رنج و ماتم است
یا رب چه شورشی است که افغان و شور و شین *** آکنده در سراسر اکناف عالم است
يارب سبب ز چیست که از دیده خون فشان *** زهرا به اتفاق صفورا و مریم است
یارب چه محشری است که دائم ز چشم خلق *** سیلاب خون روانه به دامان دمادم است
یا رب چرا گرفته و افسرده و پریش *** كيوان و ماه و اختر و خورشید اعظم است
يا رب سبب ز چیست که امروز روزگار *** این سان پر انقلاب و پریشان و در هم است
یا رب چه روی داده که گل بانگ جبرئیل *** با درد و رنج و محنت و اندوه توأم است
یا رب چرا سما و سمك گشته منقلب *** وز مرگ جان گداز كه پشت فلك خم است
ژولیده گر ز دیده بریزی بجای اشك *** سیلاب خون برای حسین علی کم است
گیرم حسین زادۀ خیر النساء نبود *** یا آن که نور چشم شه لافتی نبود
گر بود پس چرا احدی بهر یاریش *** غیر از سنان و خنجر و تیر جفا نبود
بر حق نبد اگر حماسۀ جان سوز کربلا *** این مجلس عزای حسینی بیا نبود
این اتفاق اگر بجهان جان نمی گرفت *** نامی ز شرع و دین مبین خدا نبود
لب تشنه گشته گر که نمی شد براه حق *** يك جو سخا و مردی و صلح و صفا نبود
در کربلا اگر که حسین پا نمی گذاشت *** نامش چنین به نیش قلم آشنا نبود
می داد دست بیعت اگر بر یزید دون *** فردا شفیع ما و تو نزد خدا نبود
بالای نی اگر سر او را نمی زدند *** زنجیر کین به گردن شاه هدا نبود
روی سکینه دختر شیرین زبان او *** نیلی ز ضرب سیلی شهر دغا نبود
از بهر میزبانی مهمان کربلا *** چیزی به غیر محنت و درد و بلا نبود
آبی که کرده بود علی مهر فاطمه *** خاکم بسر مگر به حسینش روا نبود
لب تشنه هیچ کس سر مرغی نمی برد *** گیرم حسین محرم سر خدا نبود
از بهر دفن جسم دو صد پارۀ حسین *** ای دل مگر کفن بجز از بوریا نبود
باقی نمی گذاشت از آن قوم یک نفر *** گر در سرش هوای وصال خدا نبود
ترویج دین مقصد او بود و غیر از این *** منظور او ز آمدن کربلا نبود
مردی بپایداری سلطان دین حسین *** در راه حق و طاعت و عشق و وفا نبود
ژولیده دم مزن که بجز سبط بو تراب *** بنیان گذار پایه دین خدا نبود
بنگر یزید دون چه به آل عبا نکرد *** اندیشه از عقوبت روز جزا نکرد
از هر جنایتی به جهان روی بر نتافت *** شرمی ز روی حضرت خیر النساء نکرد
مهمان نمود دعوت و آماده بهر او *** چيزي بغير محنت و ظلم و جفا نکرد
آبی که مهر فاطمه بود از ره جفا *** بهر سكينه قطره ای از آن روا نکرد
خط امان برای علم دار کربلا *** بنوشت و داد و بیم ز قهر خدا نکرد
آرام لحظه ای نگرفت از ره جفا *** تا دست نازنین وی از تن جدا نکرد
در خون کشید جسم علی اکبر جوان *** رحمی بحال مادر او بی حیا نکرد
قاسم شهید کرد و سرش را ز تن جدا *** بیم از فغان و آه دل محبتی نکرد
شش ماهه کودکی هدف تیر آتشین *** کرد و به این عمل بخدا اكتفا نکرد
دست از جنایت و ستم و ظلم برنداشت *** تا واژگون ز زین پسر مرتضی نکرد
آسوده لحظه ننشست و نشد رضا *** لب تشنه تا جدا سر او از قفا نکرد
کرد این همه جفا و نگردید کامیاب *** تا زیب نیزه رأس شه کربلا نکرد
ژولیده شو خموش که سلطان دین حسین *** کار دگر بغیر رضای خدا نکرد
از صدر زین چو روی زمین شاه دین فتاد *** زین اتفاق لرزه به عرش برین فتاد
در خاک و خون طپید چو سلطان انس و جان *** آتش بجان حضرت روح الامين فتاد
با پای چکمه شمر چو بر سینه اش نشست *** آشوب در یسار و غم اندر يمين فتاد
شد زيب نير رأس حسین از جفای چرخ *** کز مرگ او شکست بارکان دین فتاد
آتش گرفت دامن طفلی چه آتشی *** کآتش بجهان خلق جهان از همین فتاد
آه از دمی که دخترش از ناقه روی خاک *** از جور و ظلم و كينه قوم لعين فتاد
این اتفاق شوم که جان جهان بسوخت *** بهر ثبات مذهب و ترویج دین فتاد
آه از دمی که بر لب و دندان شاه دین *** با چوب کین یزید ستم گر ز كين فتاد
تاج از سر یزید و زلزله بر کاخ ظالمان *** از خطبه های زینب محنت قرين فتاد
ژولیده شو خموش که از شعر نغز تو *** زهراء ز هوش رفت و بروی زمین فتاد
شاد آن دلی که مست تولای زینب است *** روشن ز نور حسن دل آرای زینب است
هر مجلس عزا که بعالم شود بپا *** مديون رنج و محنت و غم های زینب است
ذرات مات و خلق جهان جمله در شگفت *** از عصمت و نجابت و تقوای زینب است
بهر ثبات دین و اساس برادری *** از بار غم کمان قد رعنای زینب است
دین خدا بخون حسین گر شد استوار *** اثبات آن خطبۀ غرای زینب است
گر برگه نجات تو امضا کند حسین *** تضمین آن گواهی و امضای زینب است
آزاده آن کسی که کند پیروی از او *** کآزادگی امانت آبای زینب است
بنیاد و ظلم و کاخ ستم گستران خراب *** از انقلاب و نهضت والای زینب است
آه از دمی که گفت بصد ناله و فغان *** مادر بیا که وقت تسلای زینب است
ژولیده غم مخور که شفاعت کننده است *** در روز حشر مادر کبرای زینب است
زهرا بیا که بی کس و تنها حسین تست *** تنها میان لشکر اعدا حسین توست
مادر بیا ببین که در این دشت مرگ بار *** بی یار و بی پناه و هم آوا حسین توست
این گوهری که ثانی او در دلاوری *** مادر نزاده جز تو بدنیا حسین توست
این مه که مثل او بجهان حق نیآفرید *** در پاکی و صداقت و تقوا حسین توست
این پاره پاره تن که فتاده بروی خاك *** از تشنگی بحالت اغما حسین توست
این نازنین بدن که ندارد برای من *** يك جای بوسه در همه اعضاء حسین توست
این گل که پر پر از ستم جور مشرکین *** گردیده پیش چشم من این جا حسین توست
این سر بکف نهاده و این آزموده مرد *** سالار دین و شافع فردا حسین توست
این مرغ شکسته که از جان و دل نمود *** دین خدا بخون خود احیاء حسین توست
ژوليده غم مخور که شفیعت بروز حشر *** قسم به اشك دیدۀ زهرا حسین توست
ای چرخ دون تو تیشه ببنیاد ما زدی *** آتش بجان و هستی خلق خدا زدی
دیدی چه از حسین تو ای چرخ حیله باز *** کاهنگ رفتنش بصف کربلا زدی
خواندی اگر حسین تو به مهمانی یزید *** خنجر به پشت او ز چه رو از قفا زدی
اکبر بخون کشیدی و زین ماتم بزرگ *** آتش به قلب حضرت خير النساء زدى
بر فرق نازنین علم دار کربلا *** شمشیر کین تو بر لب آب بقا زدی
قاسم شهید کردی و از داغ مرگ او *** آتش به خرمن خلف مرتضی زدی
شش ماهه کودکی چه گنه کردبد که تیر *** بر حلق نازکش تو ز راه جفا زدی
کشتی حسین و باز نکردی تو اکتفا *** رأسش بروی نیزه شمر دغا زدی
دستت بریده باد که از کین براه شام *** سیلی بروی دختر شاه هدا زدی
فردا جواب شیر خدا را چه می دهی *** کآتش تو بر حریم شه کربلا زدی
از دست تو ز دست جهان رفته اختیار *** تا دست خود بر این عمل ناروا زدی
بر بوسه گاه ختم رسولان ز راه کین *** با چوب خیزران تو نکردی حیا زدی
تا بر حریم خسرو دین منع آب شد *** دل ها از این مصیبت عظمی کباب شد
فریاد العطش چو شد از خیمه ها بلند *** چشم فلک چو چشمه زمزم پر آب شد
عرش خدا بلرزه در آمد بسان بید *** تا واژگون ز زین پسر بو تراب شد
پشت فلك شكست و جهان شد پر اضطراب *** تا کشته از جفا شه يوم الحساب شد
تا زیب نیزه شد سر سلطان کربلا *** خورشید شد خجل قمر اندر نقاب شد
جان جهان فدای حسین باد کز ازل *** از بهر زنده کردن دین انتخاب شد
زهرا بباغ خلد بریزد ز دیده خون *** شال عزا به گردن ختمی مآب شد
لیلا ز مرگ اکبر ناکام در فغان *** وا حسرتا که بی پسر آخر رباب شد
شش ماهه کودکی بیکی تیر آتشین *** بر روی دوش باب گرامش بخواب شد
قاسم بخون خویش طپید از جفای چرخ *** دستش بخون روی نکویش خضاب شد
با مرگ جان گذاز علم دار کربلا *** دست سکینه بسته ز کین بر طناب شد
ای دل بنال كز ستم جور مشركين *** زينب اسير كوفه و شام خراب شد
کارم مدام گفتن مدح و ثنای توست *** چشمم همیشه اشک فشان در عزای توست
تنها نه من بدام غمت گشته ام اسیر *** بر هر که بنگرم بخدا مبتلای توست
ای مظهر صداقت و پاکی و افتخار *** داروی درد خلق جهان خاک پای توست
ما را بجز تو نیست شفاعت کننده ای *** چشم امید ما همگی بر عطای توست
از طفل شیر خواره و از پیر و از جوان *** گریان همه چو جغد پریشان برای توست
در رتبه و مقام سلاطین روزگار *** جاروکش و غلام بدولت سرای توست
آزادگی و صلح و صفا و برادری *** این ها همه نتیجۀ عشق و وفای توست
در بذل و بخش وکرم ای سبط بو تراب *** صدها هزار حاتم طائی گدای توست
راضی تو بر رضای خدا بودی و خدا *** در انتخاب اجر رضا بر رضای توست
این اشك ها که بریزد ز چشم خلق *** داروی زخم جسم تو و خون بهای توست
ژولیده روز و شب بکند ناله و فغان *** چون در سرش هوای صف کربلای توست
آتش چو بر حریم حسین از ستم فتاد *** چرخ زمان به دره پر پیچ و خم فتاد
آه از دمی که لرزه از این ماتم بزرگ *** بر عرش و فرش و کرسی و لوح و قلم فتاد
بر چهره سپهر نشسته است گرد غم *** وز توده های ابر سيه اشك غم فتاد
تا این خبر بگوش علی در جنان رسید *** آهی کشید و روی زمین از الم فتاد
تا شد بلند نعرۀ يا ايها الرسول *** بر جان فاطمه شرر اندر ارم فتاد
در حیرتند خیل عرب ها از این جهت *** کاشوب مرگ سبط نبی در عجم فتاد
این نعمت بزرگ الهی بدست ما *** از بهر بی کرانه او از کرم فتاد
بنگر چسان ز آه دل زار زینبی *** آتش به بارگاه پرید و ستم فتاد
جان ها از این مصیبت عظمی به لب رسید *** سیلاب خون ز دیده ز رنج و الم فتاد
ملك و فلك به شيون و جن و ملك حزين *** آتش بجان حور و پری و خدم فتاد
ژولیده شو خموش کز این شعر سوزناك *** بند دل حزین من و محتشم فتاد
یا رب چه روی داده که غوغای محشر است *** گوش فلك ز نالۀ وا حسرتا کر است
لرزان بسان بید چرا چرخ چنمبری است *** وز اشك ديده دامن عالم چرا تر است
یا رب سبب ز چیست که سرها به زیر پر *** از فرط رنج و ماتم و درد غم آور است
یا رب عزای کیست که دل های شیعیان *** آزرده و حزین و پریش و مکدر است
باز این چه حکمتی ست که گلبانگ جبرئیل *** آکنده با تلاوت الله و اکبر است
از مرگ جان گداز کدامین امام ما *** شال عزا بگردن ساقی کوثر است
زهرا باتفاق حسین و حسن چرا *** هم ناله و غمین و دل افکار و مضطر است
آمد ندا ز هاتف عیبی بگوش و جان *** کی بی خبر عزای شه بنده پرور است
از ظلم و جور و کینه هارون بد سیر *** مسموم زهر كين وصی پیمبر است
از مرگ جان گداز اوست که دل ها به بحر غم *** چون کشتی شکسته دمادم شناور است
ژولیده جای اشک بریز از دو دیده خون *** کامروز روز رحلت موسی ابن جعفر است
چرا یا رب دلم مجنون و زار و مضطر است امشب *** ز اشك ديده دامانم چو بحر احمر است امشب
زمین پر انقلاب و آسمان تاريك و غم افزا *** جهان یک سر مه آلود و زمان غم پرور است امشب
فلك در حيرت و جن و ملك در شيون و غوغا *** بشر سر در گریبان و سحر حزن آور است امشب
سما و كرسى و عرش خدا هم ناله و گریان *** مه و خورشید و کیوان و عطارد اختر است امشب
صدای ناله جبریل در عالم طنین افکن *** که از توصیف آن عاجز قلم با دفتر است امشب
مگر باز اتفاق تازه ای رخ داده در عالم *** که ذرات جهان را رخت ماتم در بر است امشب
گمانم باز لیلا تا سحر بیدار و در افغان *** ببالین جوان خود علی اکبر است امشب
خیال زینب امشب راحت است از شورش دشمن *** که عباس دلاور پاسبان خواهر است امشب
ز يك سو می رسد در گوش بانگ العطش اما *** دلم آشفته از بیم هجوم لشکر است امشب
گهی در دامن مادر گهی در بستر بابا *** فقط يك امشبى مهمان علی اصغر است امشب
بگرد خیمه قاسم هیاهوی بود برپا *** که روی زانوی مادر سر آن سرور است امشب
برای قطره آبی سکینه با دل غمگین *** از این خیمه بآن خیمه روان و مضطر است امشب
ز دیده خون فشان زهرا ز بیم وحشت فردا *** پریشان خاتم پیغمبران با حیدر است امشب
من ژولیده زين ماتم زنم بر سینه بر سر *** که مرغان هوا گریان جهان نوحه گر است امشب
زینب آمد عالمی را غرق ماتم کرد و رفت *** خدمتی ارزنده بهر خلق عالم کرد و رفت
خویش را بهر نجات گمرهان از گمرهی *** هم چنان جدّ گرام خود مصمم کرد و رفت
وضع پر آشوب دنیا را سر و سامان بداد *** نظم در هم بر هم عالم منظم کرد و رفت
رنج و سختی های عالم را کشید و در عوض *** بهر ما اسباب آسایش فراهم کرد و رفت
پرچم نصر من الله را بعالم سر بلند *** هم چو بابش مرتضی مولای عالم کرد و رفت
بهر آزادی ما از زیر بار ظلم و جور *** قامت خود خم ز بار محنت و غم کرد و رفت
رشتۀ ظلم و ستم را از بن هستی گسست*** پایۀ اسلام را مردانه محکم کرد و رفت
خطبه ای غرّا نمود ایراد کز تأثیر آن *** کاخ استبداد ويرانه از دم کرد و رفت
قد علم کرد و نترسید و بسان شیر نر *** چیره بر باطل حقیقت را مسلم کرد و رفت
پرده رسوائی شوم یزید از هم درید *** از سر ما شرّ آن بی شرم را کم کرد و رفت
بهر اثبات حقایق پیش چشم شیعیان *** کربلا را با بلا هایش مجسم کرد و رفت
بردل ژولیده آتش زد ز هوی و های خویش *** تا ابد خون بر دل اولاد آدم کرد و رفت
ساقی باقی بده بدست من ساغری *** از آن شراب طهور از آن می کوثری
مطرب خوش پنجه باز به چنگ و آوای ساز *** ترانه ای نو بساز به سبك رامش گری
مژده به اسلامیان که می رسد این زمان *** خاتم پیغمبران با، ید پیغمبری
ناشر دین خدا محمد مصطفى *** آمده بر جان ما چو جان کند سروری
سید خیر الانام نبی عالی مقام *** آمده تا خاص و عام بحق کند رهبری
آمده با منطق و پند و حدیث و دلیل *** ز بیخ و بن بر کند ریشه غارت گری
هست به امر خدا به تحت فرمان وی *** كرسى و لوح و قلم عرش و سما و ثرى
خادم درگاه او از دل و جان انس و جان *** حاجب و دربان وی حور و ملك با پرى
آمده از امر حق آئینه حق نما *** که دل برد از کفت به شیوه دلبری
فخر بشاگردیش می کند از جان و دل *** حضرت روح امین به علم و دانش وری
تا به قیامت دگر نبیند این روزگار *** کسی بدین حکمت و قضاوت و داوری
تا که بود از جهان نام و نشانی، چو او *** بدامن خویشتن نپرورد مادری
ز فيض نور رخش گشته چنین پر فروغ *** زهر و خورشید و مه هم رحل و مشتری
ببردباری بود بسان کوه استوار *** سر آمد عالم است به حلم و دین پروری
ظلمت جهل از میان رفت و ز نو شد عیان *** دین نوعی در جهان به همت داوری
آمده چون غنچه ای لب به سخن وا کند *** که دل کند از غم و رنج دو عالم بری
نخست مردی که شد پیرو آئین وی *** بود علی آن که شد شده به جنگ آوری
عاشق ژولیده را نیست بعالم غمی *** چون که کند افتخار بمدح پیغمبری
شنیدستم که پیر پاره دوزی *** به موسی این سخن بر گفت روزی
که ای سر خیل خیل حق پرستان *** عزیز و بندۀ محبوب یزدان
اگر آهنگ کوه طور داری *** به دل از عشق حق گر شور داری
مرا باشد پیامی نغز و شیرین *** کلامی قابل تمجید و تحسین
بگویم با تو من راز نهانی *** که در نزد خداوندم رسانی
بگو از قول من بر خالق من *** خداى لا شريك و رازق من
که ای پروردگار فرد دانا *** بزرگ و قادر و حی و توانا
چه دیدی از تهی دستان مهجور *** که گشتند از سخا و رحمتت دور
دل زار فقیران خسته ای تو *** به روشان درب رحمت بسته ای تو
یکی را داده ای صد کاخ مرمر *** مقام و مکنت و شخصیت ورز
یکی را می دهی رخسارۀ زرد *** غم و اندوه و رنج و محنت و درد
یکی را می کنی مفلوک و افلیج *** حقیر و دردمند و خسته و گیج
یکی را می کنی رنجور و بدبخت *** یکی را می نشانی بر سر تخت
یکی بی نیاز از مال سازی *** یکی را کور و زار و لال سازی
یکی را می نمائی شاد و خندان *** یکی را مستحق لقمه ای نان
یکی را فارغ از غم می نمائی *** بری از رنج عالم می نمائی
یکی را می کنی با خویش محشور *** بساط عیش او را در جهان جور
مگر بین گدا و شاه فرق است *** که این در فقر و آن در ناز غرق است
تو این کاری که با ما می نمائی *** نباشد در خور عدل خدائی
چه می شد گر تمام خلق عالم *** بدی مستغنی از دینار و درهم
چه می شد گر گدا و شاه یکسان *** بدی اندر جهان ای حی سبحان
چه می شد گر بجای پاره دوری *** بمن بی رنج می دادی تو روزی
چو موسی این حکایت را شنیدی *** سخن هایش ز جان و دل خریدی
بسوی کوه سینا شد روانه *** که گوید با خداوند یگانه
هر آن چه گفته بود آن پیر دل ریش *** سراسر مو به مو با خالق خویش
چو موسی کرد خلوت با خدایش *** بناگه از خدای آمد این ندایش
که یا موسی بگو با ما تو یک سر *** سفارش های آن مرد هنرور
بگفتا پاسخش کای حی سبحان *** هر آن چه گفته نبود از تو پنهان
توئی آگه تر و دانا تر از من *** حکیم و عالم و بالاتر از من
ندا آمد که یا موسی سلامی *** رسان بعد از سلام از ما پیامی
بگو آن پیر را از بهر یاری *** تو را با کار ما باشد چه کاری
بهر کاری که بینی حکمتی هست *** در آن حکمت هزاران علتی هست
بجائی گر رسد فرد گدائی *** رسد کارش به دعوی خدائی
اگر گردد فلان حمال عطار *** کشد عطار کی بر دوش خود بار
اگر گندم نکارد مرد دهقان *** به عالم کی شود نعمت فراوان
شود پاره اگر کفش تو روزی *** نباشد چون تو مرد پاره دوزی
کسی نبود که کفشت را بدوزد *** و یا حالش بر احوال تو سوزد
بکار ما مكن هرگز دخالت *** که افزون می شود رنج و ملالت
ولی از درگه پر فیض قدوس *** نرفته هیچ کس نومید و مأيوس
اگر از پاره دوزی گشته ای سرد *** ز فرط رنج گشته چهره ای زرد
برای امتحان هم چند ماهی *** نشانیمت به تخت پادشاهی
بتو بدهم بدون سختی و رنج *** کلید صد هزاران مخزن گنج
چو گشتی بی نیاز از درهم و زر *** بکن کاری که گردد وضع بهتر
گدایان را بده جاه و مقامی *** که در ملکت نباشد تلخ کامی
یتیمان را سراسر کن نوازش *** بكن تشویق شان بر علم و دانش
قضا شد پادشه آن پیر دل ریش *** نهادی تاج شاهی برسر خویش
کمر بند سیاست بر کمر بست *** به اورنگ ریاست مست بنشست
بفرمانش غلامان صف در صف *** کلید گنج عالم داشت در کف
چو از رنج جهان آزاد گردید *** خوش و خرم دل و دل شاد گردید
بشد سرگرم عیش و خوردن می *** اسیر شور و چنگ و بربط و نی
ز پستی شد بلند و مست گردید *** ز مستی بلندی پست گردید
چو از لطف خدائی معتبر شد *** خدا نشناس از حق بی خبر شد
رسید از پاره دوزی او بجائی *** که زد گلبانگ دعوئی خدائی
چو اندر قید بند سیم و زر شد *** لعين و ظالم و بیداد گر شد
اگر عبرت گرفتی زین حکایت *** مکن هرگز بنزد حق شکایت
که او خود بهتر از ما و تو داند *** که را بر عزت و مكنت نشاند
هر آن کس خود شناسد حق شناست *** که حق را خود شناسی خود اساست
ز حق بشنو صفات من علق را *** چو خود بینی نبینی ذات حق را
خدا دیدن نباشد کار هرکس *** که این کار استطاعت خواهد و بس
خدا اندر خور چون و چرا نیست *** به رنج بندگان خود رضا نیست
من ژولیده را کاری به عالم *** نباشد غیر شکر ذات اعظم
هیچ دانی که دیشب بمن زار گذشت *** بی گل روی تو با سختی بسیار گذشت
بنشین تا ببرت فاش کنم راز نهان *** که چه دیشب بسرم ای بت عیار گذشت
بس که آه از دل دیوانه کشیدم بخدا *** دودش از کنگره گنبد دوار گذشت
چه شبی بود که تا دمدمه صبح بمن *** هم چو شمعی که بسوزد بشب تار گذشت
خواستم خون جگر سدره اشک کنم *** گشت آمیخته با اشک و ز رخسار گذشت
جذبه عشق بنازم که نوای دل ریش *** ز نوا خانه عشق از در و دیوار گذشت
دل هر رهگذری از اثر ناله من *** بی خود از خود شد و از دیدن دل دار گذشت
هر که چشمش بتو افتاد بیافتاد ز پا *** از سر و دین و دل و هستی اش ای یار گذشت
تا ترا هست لبی سرخ تر از باده ناب *** باید از میکده و باده گلنار گذشت
من ژولیده چه گویم که چه آمد بسرم *** هر چه بود از اثر همت دادار گذشت