گلچینی از اشعار ژولیده نیشابوری شامل مناجات قصاید و غزلیات

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه: ژولیده نیشابوری، حسن، 1325 - 1386.

عنوان و نام پديدآور: گلچینی از اشعار ژولیده نیشابوری: شامل مناجات، قصاید و غزلیات

مشخصات نشر: [بی جا: بی نا]، 13.( [بی جا]: شرق(چاپخانه))

مشخصات ظاهری: 136 ص.

يادداشت: چاپ دوم.

يادداشت: عنوان روی جلد: گلچینی از اشعار ژولیده نیشابوری شامل : قصاید و غزلیات.

عنوان روی جلد: گلچینی از اشعار ژولیده نیشابوری شامل : قصاید و غزلیات.

موضوع: شعر فارسی -- قرن 14

رده بندی کنگره: PIR8077 /و7 گ78 1300ی

رده بندی دیویی: 8فا1/62

شماره کتاب شناسی ملی: 0512191

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم هاجر عابدی

ستایش

بسم الله الرحمن الرحيم

یا رب تهی ز باده شد امشب سبوی ما *** گردید باز با تو در گفتگوی ما

چشم امید ما به امیدی بسوی تست *** يارب تفقدی، نظری کن بسوی ما

ما بندۀ توایم و توئى واجب الوجود *** وز درد عشق خوش بنگر های و هوی ما

دریای رحم توست که پایان پذیر نیست *** بگشای از کرم در رحمت بروی ما

یا رب به آبروی عزیزان درگهت *** هرگز بنزد خلق مریز آبروی ما

يارب ز راه لطف به ژولیده کن نظر *** شاید که آب رفته بیاید بجوی ما

مناجات

الهی کن مرا دیوانۀ عشق *** سپس مست از می پیمانۀ عشق

الهی ده دلی آتش فشانم *** وز آن آتش بسوزان جسم و جانم

الهی از تو خواهم سینه ای باز *** پر از سوز و گداز و مملو از راز

الهی ده تو طبعی آتش افشان *** لسانی چون شراب ناب سوزان

که گویم شمه ای از مهربانیت *** ز رحم و لطف و جود و کاردانیت

بگویم آنچه دانم از وفایت *** ز عدل و همت و داد و سخایت

تو غفار و غفور و مهربانی *** تو ستار العیوب و کاردانی

توئی پشت و پناه بی پناهان *** امید جملۀ امیدواران

توئی دریای رحم و بحر رحمت *** توئی کوه وقار و كان همت

توئی حاکم به احجار و نباتات *** توئی آگه ز اسرار سماوات

توئی رازق بكل رزق خواران *** توئی سرمایۀ سرمایه داران

توئی واقف ز اسرار دل ما *** توئی حلال کار و مشکل ما

توئی خلاق لوح و کرسی و عرش *** ز كلك تو بود ایجاد هر نفس

توکردی ماه را شمع شب افروز *** سپس خورشید ر ا رخشنده در روز

ز تو در گردش این لیل و نهار است *** چو این عالم بسی عالم بکار است

تو گردانندۀ چرخ زمانی *** تو صاحب اختیار این جهانی

توئی فرمانروای مطلق جان *** توئی دریای فیض و کان احسان

تونی دانا به آن چه می ستائیم *** توئی بینا به آنچه می نمائیم

توئی اندر خور حمد و ستایش *** سزاوار تو باشد هر نیایش

الهی جز تو ما را نیست یاری *** بعالم با کسی غیر از تو کاری

الهی جز تو ما را یاوری نیست *** براه رستگاری رهبری نیست

بکار بندگانت چاره سازی *** چرا چون بی نیاز از هر نیازی

ز هست تو بود این هست هستی *** نو او هوی و های حق پرستی

اگر بخشی تو کوهی را بکاهی *** نگردد کم ز الطافت الهی

بدون امر تو برگ از درختان *** نیفتد بر زمین ای حی سبحان

نگیرد تا ز درگاه تو فرمان *** در این عالم نبارد ابر باران

خداوندا بحق كبريائيت *** به قدر و عزت وقرب خدائیت

بحق آدم و نوح و خلیلت *** به خوش طعمی آب سلسبیلت

بحق حضرت عيسى بن مريم *** بحق دشت و کوه و خشکی و یم

بحق حضرت موسی بن عمران *** بحق حرمت ختم رسولان

بحق عصمت زهرای اطهر *** به عز همسرش مولای قنبر

بحق مجتبی آن سرور دین *** که از زهر جفا شد کشته از کین

بحق سرور آزاد مردان *** حسین آن قاری آیات قرآن

بحق سید سجاد ابرار *** بحق باقر آن سلطان دین دار

بحق صادق و موسی بن جعفر *** که شد اسلام از آن دوزنده از سر

بحق عزت شاه خراسان *** رضا آن ضامن وحش بیابان

به شاه دین تقی آن پاک طینت *** که دین احمدی را هست زینت

به اسرار تقی آن شاه شاهان *** بحق عسکری آن در رخشان

بحق قائم آل محمد *** ولی حق عزیز پاك احمد

به حق حق گفتن پرهیزگاران *** به هو هو کردن شب زنده داران

به الله الله پرورد گانت *** به يارب يا رب جویندگانت

بحق هوى و های خرقه پوشان *** بحق قیل و قال باده نوشان

بحق حق پرستان سحر خیز *** بحق بانگ مرغ نغمه انگیز

بحق داد و فریاد فقیران *** بحق نالۀ بشکسته بالان

بحق ساغر و ساقی و شاهد *** به درویش و به شیخ و مست و عابد

به آوای خوش مرغ خوش الحان *** به رنگ و بوی گل های بهاران

تو را بر آتش سوزنده آهی *** که از دل برکشیده بی پناهی

بیا از خویشتن بیگانه ام کن *** ترحم بر دل دیوانه ام کن

بیا از خواب غفلت کن تو بیدار *** سپس آسوده ام از وحشت نار

به غفلت پای خود گر کج نهادم *** غلط کردم خدایا رس بدادم

بگرداب بلا ای حی دادار *** گرفتارم گرفتارم گرفتار

من دیوانه دل از بار عصیان *** شدم آشفته و زار و پریشان

شده روزم سیه تر از شب تار *** گنه کارم گنه کار گنه کار

ز اعمال بد خود از دل و جان *** پشیمانم پشیمانم پشیمان

خدایا حاجت ما را رواکن *** تو درد دردمندان را دوا کن

همه عاصی و زار و مستمند یم *** گرفتار و پریش و دردمندیم

ندارم جز تو من پشت و پناهی *** تو بر حال تباهم کن نگاهی

بزیر پر چو مرغی کرده ام سر *** ز تقصير من ژوليده بگذر

قصاید

از الف اول الف قد و الف افزا علی است *** آدم و نوح و خلیل و عیسی و موسی علی است

بوالعجائب بوتراب و بوالحسن سالار دین *** بعد احمد بحر علم و معنی و معنا علی است

تا که هستی هست بر پا قبلۀ حاجات دل *** تك سوار دين حق سلطان مافي ها علی است

ثانیش نبود به عالم هم چو او ثابت قدم *** ثابت اندر عشق و مستی سرور دل ها علی است

جان جانان مرد میدان شیر یزدان مرتضى است *** جلوه گاه نور حق شاهنشه عقبا علی است

حجة الله و ولی الله و سر الله است او *** حیدر و اژ در در است و قاتل اعدا على است

خسرو ملك رقاب و چشمه آب حیات *** خوش جمال و دل ربا و یار بی همتا علی است

دانیال و يوشع و الياس و خضر و شيب ولوت *** دادگر دلدل سوار عرصۀ هیجا علی است

مناجات

(درتوحید قاضی الحاجات)

سحر خيز و بخون دل وضو كن *** بآب توبه خود را شستشو کن

اگر خواهی شوی پاك و مبرا *** بدرگاه خدای خویش رو کن

بشکر نعمتش تا می توانی *** لبت را آشنا با ذکر او کن

در رحمت برویت کرد حق باز *** به او رو آور و دفع عدو کن

بدرگاهش ز بهر رفع حاجت *** دلا تا می توانی های و هو کن

هر آن چه درد دل داری تو در دل *** سحر با حق تعالی گفتگو کن

اگر خواهی تو فیض هر دو عالم *** طلب از كان فيض وجود او کن

بفکر توشه ره باش از او *** تو توفیق عبادت آرزو کن

اگر خواهی شود دردت مداوا *** کمر بر بند و يك كار نكو كن

گدای درگه حق تو بعالم *** گدائی گر کنی با آبرو کن

اگر گم کرده ای حق را چو منصور *** بجود آور درونت جستجو کن

مكن منع رطب ژولیده از کس *** قبای پارۀ خود را رفو کن

ذاکرش ذرات عالم خادمش جن و بشر *** ذوالمنن را محرم و هم كوثر و طوبا علی است

رهنمون و رهنما و رهبر و فریاد رس *** رحمت الله سرور دین بر همه مولا علی است

زیر دستان را انیس و دردمندان را دوا *** زوج بر زهرای اطهر بر همه آقا علی است

سید و سالار و سرور آبیار دین حق *** سورۀ والشمس و والليل و الضحى على است

شهسوار و شهنواز و شاه شاهان شاه ما *** شاخص و شامخ شفيع و شافع فردا على است

صفدر و صف بشکن و صفار و هم صاحب نظر *** صابر و صاحب کمال و صاحب دل ها علی است

ضارب و خیبر گشا مرحب کش و ضرغام دین *** ضیغم و ظل الله است و علم را دریا علی است

طين طاها حای حام میم یای یاسین است و بس *** طاهر و پاك و منظره اعظم العظمى على است

ظاهر است و باطن است و اول و آخر است *** ظالمان را ضارب و بی باک و پروا علی است

عادل و عالی مقام و عالمی را سرور است *** عارفان را عارف و هم عالی و اعلا علی است

غیر او نبود به عالم منجى ما شيعيان *** قالب رخت امامت در نا پیدا علی است

فاتح بدر و حنين و خندق و جنگ جمل *** فارس صفین و از حق والی و والا علی است

قدرت الله و قسيم و قاسم و قائم مقام *** قل هو الله و احد را آن که کرد افشا علی است

کشتی حلم خدا و منبع جود و سخا *** کاردان کائنات و كاشف الاشياء على است

لا فتى الا على لاسيف الا ذوالفقار *** لاجرم در شأن شاه مظهر اسماء علی است

مادر گیتی نزاید چون علی در روزگار *** منبع لطف و عطا بعد از خدا تنها علی است

ناصح تورات و انجیل و زبور و با صحف *** ناطق قرآن و پرچم دار بی همتا علمی است

وارث بر حق اورنگ خلافت مرتضی است *** والى ملك ولایت تا بود دنیا علی است

هادی و مهدی همای رحمت پروردگار *** هم حبيب و هم طبيب و شافع فردا على است

یاور ژولیدگان و غم گسار بی کسان *** یونس و داود و هود و یوسف و یحیی علی است

«مکتب اسلام»

بعالم هر سری عشقی و هر عاشق سری دارد *** حقیقت نزد ما حسن ختام بهتری دارد

دلا در مکتب اسلام کسب علم و دانش کن *** که چون قرآن کتاب و هم چو داور داوری دارد

رئیسش احمد مختار و هم چون دخترش زهرا *** به بحر عصمت و تقوا فروزان گوهری دارد

بنازم بر چنین دانش گهی کز امر یزدانی *** ز بهر زیب اورنگ خلافت حیدری دارد

سپس در رشتۀ صلح و ثبات و صبر و هوشیاری *** همانند حسن استاد و دانش پروری دارد

بیا ای دل اگر هستی تو ام مشتاق آزادی *** که این جا چون حسین آزاد مردی رهبری دارد

شتابی کن که از فیض وجود پنج تن این جا *** صفا و لطف و وجد و عشق و حال دیگری دارد

«در مدح سرور کائنات محمد بن عبدالله صلی الله علیه وآله»

خواهم که شوم معتکف کوی محمد *** بر دیده نهم تربت خوش بوی محمد

ای اهل نظر کن نظر از روی حقیت *** تا آن که ببینی همه جا روی محمد

در دیر و حرم رفتم و دیدم که بصد ناز *** در گوش رسد بانگ هیاهوی محمد

افتاد گذارم ز قضا سوی گلستان *** دیدم که ز هر طرف رسد بوی محمد

دل برده ز کف و ز سر مردان خدا هوش *** مستانه صفت نرگس جادوی محمد

در عالم توحید به تحقیق ندیدم *** مردی به ید و خلق خوش و خوی محمد

دل گشته ز شوق رخ آن شمع دل افروز *** آشفته تر از طرۀ گیسوی محمد

ژولیده مخور غم که شود درد تو درمان *** از نگهت جان پرور و از بوی محمد

در مدح سرور کائنات حضرت علی(علیه السلام)

آن که از بوی خوشش گشته جهان مست علیست *** آن که آکنده دل از عشق رخش هست علیست

آن که آیات الهی همه در وصف وی است *** اولین کس که به اسلام بپیوست علیست

آن که در خانه حق چشم به عالم بگشود *** وز جهان دیده در آن خانه فرو بست علیست

آن که از هستی خود در ره اسلام گذشت *** کمر کفر به مردانگی اشکست علیست

آن که با دانش و علمش ز ره صدق و صفا *** رشتۀ جهل ز پای همه بگسست علیست

آن که سرمایه هستی همه از هستی اوست *** آن که چشم از همه لذات جهان بست علیست

آن که امروز به فرمان خداوند بزرگ *** تکیه بر تخت ولایت زد و بنشست علیست

آن که در خم غدیرش بگرفت از دل و جان *** زمر حق ختم رسولان بسر دست علیست

لاف بی جا نبود گر که بگویم بجهان *** عقل و هوش از سر ما آن که ربودست علیست

من ژولیده چه گویم که نگنجد به بیان *** وصف آن یار که تا هست جهان هست علیست

در توصیف سرور کائنات علی(علیه السلام)

نام تو یا علی بود در دو جهان شعار ما *** می گذرد به گفتن مدح تو روزگار ما

جان جهان فدای تو چون که شد از سخای تو *** دم زدن از ولای تو مایۀ افتخار ما

دل بتو ناز می کند راز و نیاز می کند *** لطف تو باز می کند هر گرهی ز کار ما

مژده به شیعیان بده ای دل بی قرار من *** کز پس پرده شد برون دلبر گل عذار ما

از نفس فرشتگان مژده رسید از آسمان *** شد سحر و دگر نهان شد شب انتظار ما

به ساقی از وفا بگو باده بده سبو سبو *** که گشته عشق روی او فروغ شام تار ما

بنا به امر کبریا خانۀ کعبه شد بنا *** تا که زند در آن سرا پا به جهان نگار ما

سرور دین علی بود یار و معین علی بود *** در همه حین علی بود یاور و غم گسار ما

گفته به شأن او نبی به حق بود علی ولی *** گفتن یا علی علی هست همیشه کار ما

برده ز کف به دلبری با نگهی ز هر سری *** هوش و بصد فسون گری عنان اختیار ما

دست خدا علی بود جود و سخا علی بود *** در همه جا علی بود در همه حال یار ما

ورد زبان ثنای او دل شده مبتلای او *** کز کرم و نوای او این شده یادگار ما

در توصیف عید غدیر خم

مژده ای دل بده چون عید غدیر است امروز *** روز فرخنده و بی مثل و نظیر است امروز

تکیه بر تخت ولایت بزد آن میر عرب *** که جوان از کرمش عالم پیر است امروز

دوش آمد خبری خوش ز سرا پرده غیب *** که نبی حامل يك امر خطیر است امروز

دستگیری بکن ای خواجه که از امر خدا *** روز خوش حالی افراد فقیر است امروز

نظر لطف خدا بین که جهان هم چو بهشت *** غرق از بوی خوش مشك و عبير است امروز

گفت پیغمبر اکرم که علی بر همه خلق *** رهبر و سرور و مولا و امیر است امروز

دوستانش همه شادند و خوش و خرم و مست *** دشمنش خوار و گرفتار و حقیر است امروز

هم چو ژولیده اگر غرق گناهی بجهان *** توبه کن چون که خدا توبه پذیر است امروز

به مناسبت تولد حجة ابن الحسن بقية الله

سحر این مژده در گوشم بناز و دلبری آمد *** که میلاد ولی عصر يا بن العسکری آمد

به روز نیمۀ شعبان به امر قادر منان *** قدر قدرت شهی از نسل پاک حیدری آمد

بشارت کز پس پرده برون از آستین دستی *** ز بهر دفع شر و قطع ظلم و کافری آمد

تولد یافت از مادر بروز نیمۀ شعبان *** که جبریلش بدربانی به امر داوری آمد

برخ زیبا تر از یوسف به خوبی بهتر از خوبان *** به علم دانا تر از هرکس برای رهبری آمد

بدم عیسی روح الله که برده ارث از مادر *** به خلق و خو چون جدش با ید پیغمبری آمد

بده ساقی می وحدت بزن مطرب نوای خوش *** که سلطان سلاطین پیشوای آخری آمد

همانند حسین شاهی ز امر ذات یزدانی *** پی ارشاد ما امروز تاج هر سری آمد

برای تهنیت گفتن ز شرق و غرب سر تا سر *** هدایای گران قیمت ز هر سو از دری آمد

برای عرض تبريك از سما در عالم خاکی *** ملك با حور و فلمان و فرشته با پری آمد

بپابوسش به امر حق به حق قادر مطلق *** مه و خورشید و زهره با زحل با مشتری آمد

پس از آن باد و رعد و برق و ابر و آتش و طوفان *** سپس سنگ و نبات و آب و گرد و باثری آمد

بهار و شبنم و سوسن بنفشه یاسمن لاله *** گل و نسرین و نرگس یاس و سنبل با زری آمد

ز بهر دیدن رویش بصد شور و بصد شادی *** ز گلشن بلبل شیدا و قمری با دری آمد

قدم بر ملك هستی زد همان شاهی که در عالم *** امیر و رهبر و مولا بهر خشك و ترى آمد

اگر جدش محمد خاتم پیغمبران باشد *** امامان را زهی خاتم ز بعدی عسکری آمد

چو لب بگشود ژولیده بمدح مهدی هادی *** صله از لطف یزدانیش ذوق شاعری آمد

در توصیف امام زمان

ای امیری که دل ما ز فراقت خون شد *** عقل از حکمت تأخیر تو شه مفتون شد

وعده دیدن روی تو خدا داد به ما *** وعده هایی که بما داد خدایت چون شد

بیش از این در خور ما طاقت هجران تو نیست *** بشتاب ای که دل از دوری رویت خون شد

از پس پرده درا ای سبب کون و مکان *** ساعت آمدنت گر بجهان مقرون شد

به ظهورت بشتاب ای خلف اشرف ناس *** که ز جور و ستم و كفر جهان قارون شد

دین و قرآن شده بازیچۀ هر بی سر و پا *** جهل و لامذهبی و بی خبری افزون شد

گر چه شکی بظهور تو شها نیست بدل *** کن تو تعجیل در این کار که دل مجنون شد

دیده منتظرینت شده در راه سفید *** قلب ها از طپش شوق لقایت خون شد

وقت آن شد که بیائی بید و قدرت خویش *** آن چه را باز ستانی که ز کف بیرون شد

داد مظلوم ز ظالم بستان و بنگر *** که ز بیدادگری شان رخ ما گلگون شد

نظر مرحمتی کن تو به ژولیده که او *** از غم دوری رخسار تو شه محزون شد

در مدح مولای متقیان

از روز ازل ما همه معبود پرستیم *** چشم طمع از جملۀ لذات ببستیم

زنجير هوی و هوس نفس گسستیم *** چون کاسه کبر و حسد بخل شکستیم

از عشق على مست ز مینای الستيم

این بادۀ وحدت که بپیمانه ما هست *** از عشق رخ دلبر جانانه ما هست

تا عشق و صفا رونق کاشانه ما هست *** تا مهر علی در دل دیوانه ما هست

ما واله و دیوانه او ایم که هستیم

در ظاهر اگر دربدر و خانه بدوشیم *** این دربدری را بکس ارزان نفروشیم

از عشق علی گوش و سرا پا همه هوشیم *** گر توبه نمودیم از آن باده ننوشیم

ساقی بده آن باده که ما توبه شکستیم

تا نام علی دم همدم ورد زبان است *** ما را چه خیالی ز عذاب نیران است

در سینه ما گنج غم عشق نهان است *** چیزی که عیانست چه حاجت ببیانست

آنیم که بودیم همینیم که هستیم

ای حجت بر حق شه او رنگ خلافت *** جان ها بفدایت شود ای شاه ولایت

ای مایۀ فیض و کرم و نور هدایت *** بر ما نظری کن ز ره لطف و عنایت

چون رشتۀ الفت بتولای تو بستیم

شد نام تو بر لوح دل خلق منقش *** بر ریشه جان می زند عشق رخت آتش

گفتار تو نغز است لطیف است و فرح بخش *** از سوز عطش مرغ دلم کرده شها غش

جامی بده ای شاه که ما باده پرستیم

ما مستحق و عاشق بی برگ و نوائیم *** گه صوفی صافیم و گهی نغمه سرائیم

هم رهرو عشقیم و بری از من و مائیم *** دیوانه روی تو بت قبله نمائیم

کز دام غم و رنج و بلا یک سره رستیم

جبریل امین بر در درگاه تو حاجت *** دستور تو بر خلق جهان لازم و واجب

اسرار تو سری است ز اسرار عجائب *** آگه توئی از سر دل حاضر و غائب

بنگر که چه بودیم و چه گشتیم و چه هستیم

يك دسته به می سر خوش و يك دسته به آواز *** يك فوج به رقص اندر و يك فوج به پرواز

آن يك بكند غمزه و آن يك بكشد ناز *** ما ایم که از عشق تو ای شاه سر افراز

از مهلکه زرق و ریا یک دله جستیم

گر عاشق روی تو ز اقبال بلندیم *** گر غیر ره و رسم تو راهی نپسندیم

گر دور ز هر فتنه و آشوب و گزندیم *** ما دل به کسی جز تو نبستیم و نبندیم

پیمان بتو بستیم که پیمانه بدستیم

از روز ازل مقصد و مقصود تو بودی *** مقصود حق از خلقت موجود تو بودی

هم يوشع و هم اسحق و داود تو بودی *** هم یوسف و هم يونس و هم هود تو بودی

منظور تو هستی که زهستت همه هستیم

در مسجد و در صومعه و دیر و کلیسا *** در کعبه و بت خانه و محراب و كنيسا

در برزن و کوی و بر و در خشکی و دریا *** در مستی و هوشیاری و در عالم رؤیا

ما از دل و جان واله و شیدای تو هستیم

تا پرده ز اسرار دل خویش دریدیم *** جز مهر تو در خلوت دل هیچ ندیدیم

هر رشته که بستیم ز بیگانه بریدیم *** روز از غمت ای شاه بهر سوی دویدیم

شب منتظر روی تو تا صبح نشستیم

چون شمع ز هجرت همه در سوز و گدازیم *** در آتش عشق تو بسوزیم و بسازیم

هر کس به کسی نازد و ما هم بتو نازیم *** با این دل دیوانه ژولیده چه سازیم

کز شوق رخت چشم ز خوبان همه بستیم

در مولودیه حجة ابن الحسن و قائم آل محمد عجل ا... تعالى فرجه

بده ساقی می باقی به عشق خسرو خوبان *** بزن مطرب نی و بربط که آمد نیمۀ شعبان

قدر قدرت شهی آمد علی فطرت مهی آمد *** چه قدرت قدرت مطلق چه فطرت فطرت یزدان

تولد یافت مولودی ز امر قادر يکتا *** که از نور جمال او جهان شد روضه رضوان

خطش مشکین و لب غنچه رخش زیبا، قدش فتنه *** چه قامت قامت رعنا چه صورت صورت رخشان

ز چشم و روی نیکویش توانم این قدر گویم *** که رویش قبلۀ دل ها و چشمش چشمۀ حیوان

ز لطف و رحمتش باشد زبان الكن قلم عاجز *** چه لطفی لطف بی منت چه رحمی رحمت رحمان

سخاوت را بود بحر و ضعیفان را بود یاور *** چه بحری بحر بی پایان چه یاری یار بی یاران

بجانم او بود جانان که جان عالمش قربان *** بدردم او بود درمان چه دردی درد بی درمان

بگو از من تو ای ساقی بآن سرو سهی بالا *** توئی آقا توئی مولا بخلق عالم امکان

توئی سرور توئی رهبر توئی نو باوه حیدر *** توئی سلطان بحر و بر، ولی حضرت سبحان

توئی لطف و توئی جود و توئی رحم و توئی رحمت *** توئی دریای بخشایش توئی فیض و توئی احسان

توئی علم و توئی عالم توئى حلم و توئی دانش *** توئی در و توئی گوهر توئی لؤلؤ توئی مرجان

توئی محرم توئی همدم توئی فخر بنی آدم *** توئی یار و توئی یاور توئی غمخوار غمخواران

توئی شاخص توئی شامخ توئی شافع توئی راکع *** توئی قائم توئی غائب توئی پیدا توئی پنهان

بود مهدی تو را نام و بود شهرت تو را هادی *** توئی مهر و توئی ماه و توئی خورشید نور افشان

توئی عدل و توئی عادل توئی عقل و توئی عاقل *** توئی فضل و توئی فاضل توئی شاهنشه شاهان

تو را از جان و دل چاکر دو صد عیسی دو صد موسی *** کنیز درگهت حور و فلك عبد و ملك دربان

كلام نغز دل جویت بود شیرین و روح افزا *** چرا چون که توئی ناطق چه ناطق، ناطق قرآن

ز درد انتظارت جای اشک از دیده خون بارم *** شتابی کن که رفت ای شه ز کف دین و ز دل ایمان

زبان را جای گنجایش نباشد بهر ژولیده *** چرا چون که نباشد گفتن مدح تو شه آسان

در مولودیه ابا عبدالله الحسین(علیه السلام)

ای امیری کز عطوفت محرم دل هاستی *** بر سر شاهان عالم تاج كرمنا ستى

نام نیکویت حسین است و بشهرت در جهان *** بی نوایان را نوا، بر بی کسان آقا ستی

در شجاعت بی نظیر و در دلیری هم چو شیر *** تك سوار و یکه تاز عرصۀ هیجا ستی

در مصائب بردبار و، در کرامت بی رقیب *** گوش بر فرمان ذات اقدس يكتا ستى

تاکه هستی هست ، نامت هست ورد این و آن *** آفرینش را سبب سلطان مافيها ستى

در رکوع و در سجودم حائل اندر نزد حق *** بین ما مقصود، از آن ربی الاعلی ستی

روز محشر هم چو بابت ای عزیز مصطفی *** قاسم نار حجيم و جنت الموا ستى

ای علی فطرت، تو فطرت برده ای ارث از پدر *** ای قدر قدرت بقدرت شاه بی پروا ستی

راستی در رستگاری رستگاران را امیری *** دشمن سر سخت ظلم و قاتل اعدا ستی

زنده شد اسلام از خون تو ای آزاد مرد *** چون تو در آزادگی سر مشق بهر ما ستی

علم تو آموخت بر ما درس عشق و عاشقی *** چون تو عالم تر ز علمی علم را دریا ستی

گشته اندر شان تو مكتوب مصباح الهدا *** چون تو تنها نور چشم حضرت زهرا ستی

بی نیازان را نیاز و، بی نیاز از هر نیازی *** چشمۀ لطف سخا و سید بطحا ستی

پیشوای سومین و رهنمای اهل دینی *** در حقیقت رمز کنز سورۀ طه استی

روی نیکویت زند صد طعنه بر خورشید و ماه *** چون فروغ و روشنی بخش همه دل ها ستی

ای قیامت قامت ای فرخ رخ و ناز آفرین *** قامتت نازم که چون سرو سهى بالا ستی

مشعل راه هدایت کشتی بحر نجات *** مظهر آزادگی و اعظم العظمی ستی

دوش در میخانه رفتم تا بنوشم جرعه ای *** دیدم آن جا ساقی و جام و می و مینا ستی

بر سر کوی تو دیدم گردن کج صبح دم *** آدم و نوح و خلیل و عیسی و موسی استی

با سرور و شادمانی جشن میلاد تو شاه *** بر سر هر کوی و برزن دیدمی برپا ستی

ای حسین ابن علی ای آن که بر جن و بشر*** یاور و غمخوار و یار مونس و مولا ستی

دم بدم دم از ولایت می زند ژولیده دل *** چون که اندر بحر هستی در ناپیدا ستی

در مولودیه حضرت سید الشهدا (علیه السلام)

ساقیا از باده پرکن باز مینای دگر *** مطربا برگو به آوای نی آوای دگر

تا بریزم از درون سینه ام مستانه زر *** چون خبر دارم من دیوانه از جای دگر

هیچ می دانی چرا خورشید گردیده خجل *** سر زده چون از افق شمس دل ارای دگر

زد قدم بر ملك هستی آن که هستی زان اوست *** دل ربائی دلبری یار فریبای دگر

از قدوم سرور دین شاه مظلومان حسین *** ماه شعبان صد شرف دارد به ماهای دگر

خوب رویان را نباشد قربی اندر نزد ما *** دیده ام گردیده چون محو تماشای دگر

من نمی بینم بغیر از صورت نیکوی او *** در درون جام عکس عالم آرای دگر

بحر هستی را بگردی گر تو سر تا سر ندارد *** این چنین در دانه گوهر هیچ دریای دگر

دیده گیتی نبیند چون حسین در روزگار *** چون نزاید هم چون او فرزند زهرای دگر

بحر عصمت مادرش دریای حکمت باب او *** هم چو جدش نیست دیگر میر و مولای دگر

جز حسین ابن علی آن آبیار دین حق *** بر سریر عدل نبود زینت افزای دگر

دم بدم دم از ولایش می زنم من تا ابد *** چون منم شیدای او او هست شیدای دگر

بس کن ای ژولیدۀ غم پرور دیوانه دل *** چون زبان را بهر مدحش نیست یارای دگر

در مدح حضرت ختمی مرتبت

بهر مدح پیغمبر طبع من چو گویا شد *** دل ز عشق آن دلبر مست عشق و شیدا شد

ساقی از می باقی ساغرم نما لبريز *** چون به لطف یزدانی درد من مداوا شد

مطرب آشنا بر لب خوش نما لب نی را *** کز نوای جان سوزش شد بهار و گل وا شد

سبز و خرم و دل کش شد زمین چو فروردین *** پر ز لاله و سنبل دشت و کوه و صحرا شد

از افق هویدا شد چون جمال شمس الدین *** در شگفت موسی شد در تعجب عیسی شد

روز بعثت است امروز روز عشرت است امروز *** روی احمدی بنگر قبله گاه دل ها شد

فرق عشرت و شادی عرش و فرش و بحر بر *** دل ز محنت و رنج و درد و غم مبرا شد

در حرا به امر حق اقرۀ شد بر او نازل *** بر پیغمبری مبعوث ز امر حق تعالی شد

آمدش ندا از حق تا شود بحق ملق *** زان ندای حق الحق فارغ از من و ما شد

رمز قل هو اله را در حرا بدست آورد *** لم يلد و لم يولد از کلامش افشا شد

سرنگون شد از تخت سلطنت شهنشاهان *** چون ز امر حق شاهی میر و صاحب آوا شد

ریشه کن نمود از بن و دین بت پرستی را *** آن که نام نیکوش نقش عرش اعلا شد

از قدوم وی عالم عالم دگر گردید *** هست عالم از هستش هر چه هست پیدا شد

ختم انبیاء گردید در وجود او پایان *** بس گره که از مشکل از وجود او وا شد

خوش بگو تو ژولیده وصف احمد مرسل *** کز صفای او بزمت تا ابد مصفا شد

در مدح سرور کائنات مولای درویشان علی

تا هست جهان هست جهان دار علی هست *** تا هست جهان بود جهان دار علی بود

آن پاک سرشتی که نمود از دل و از جان *** بر ذات خدای احد اقرار علی بود

هم آدم و هم نوح و خلیل الله و موسى *** هم عیسی و هم مظهر دادار علی بود

هم اسحق و هم يوشع و هم يونس و داود *** هم وامق و هم یوسف دین دار علی بود

هم خضر و هم الیاس و هم ادريس و هم ايوب *** داماد رسول احمد مختار علی بود

در نام علی بود و وصی بود ولی بود *** در وصف یکی محرم الاسرار على بود

هم حيدر و هم صفدر و هم ساقی کوثر *** مرحب کش و اژدر در و سالار علی بود

هم صوفی و هم صافى و هم صادق و حاذق *** همدم به یتیمان بشب تار علی بود

منصور صفت آن که بزد تا ابد و دهر *** گل بانك ان الحق بسردار علی بود

آن کس که بحق گشت ز الطاف خداوند *** غفار و قیسم و ملك النار على بود

در مسجد و در میکده و صومعه و دیر *** هم خرقه و هم باده و زنار علی بود

هم ساقی و هم دلبر و هم ساغر و هم عشق *** هم شاهد و هم مست و هم هوشیار علی بود

آن کس که به ژولیده بشد مونس و غم خوار *** آن ناطق حق در همه گفتار علی بود

در مدح مولای درویشان

من غلامی از غلامان امیر المؤمنینم *** عاشق عشقم به عالم عاشق آن بی قرینم

رشتۀ میثاقم از مهر علی شد سد محكم *** شادمان از عشق او در روز سخت وا پسینم

دوش اندر خواب دیدم عالم آرا دلبری را *** گفتمش برگو که باشی گفت من على اليقينم

گفتمش از بوستان کیستی گفتا چنینم *** من یگانه شهریار روضه خلد برینم

گفتمش نام و نشانت گفت سازم بهرت افشا *** آدمم نوحم خلیلم عیسی گردون نشینم

انبیاء را رهنمونم اولیاء را رهنمایم *** سرور و سالار دین استاد جبریل امینم

بو العجائب بو ترام بو الحسن جنت مكانم *** من عليم عاليم داماد ختم المرسلينم

شاه شاهان شیر یزدان فاتح میدان عشقم *** حیدرم اژدر درم مرحب کش سالار دینم

باعث ایجاد هستی صاحب طوبا و کوثر *** بعد احمد من باو رنگ خلافت جا گزینم

منبع و جود و سخایم چشمۀ آب بقایم *** عالمی را شاه و بر تخت ولایت جانشینم

معدلت گستر امیر و شهسوار پاك بینم *** پرده دار محرم اسرار رب العالمينم

شافع صحرای محشر قاسم نار و حجیمم *** ناخدای بهر علمم من على حبل المتينم

یاور بیچارگانم زوج زهرای بتولم *** بینوا یان را انیس و بر يتيمان من معينم

گر بپرسی از نشانم در نهان و لا مکانم *** در شمال و در جنوب و در یسار و در یمینم

تا که هستی هست هستم تا که بوده بود بودم *** نی خدایم نی جدایم نور هستی آفرینم

من محمد را وصیم حق تعالی را ولیم *** آبیار دین حقم رهنمای مسلمینم

قدرت الله و ولی الله و سر الله است وصفم *** مظهر كل عجائب شهریارا راستینم

يكه تاز و تك سوار عرصه جنگ و جهادم *** هر چه هستم نقشی از كلك خداوند مبینم

من فرح افزا فرح بخشم امیر کائنانم *** فارغ از چون و چرایم هم بری از آن و اینم

در مدح سید الشهدا

گوشوار عرش اكبر زادۀ حيدر حسين است *** مظهر ایجاد هستی شاه دین پرور حسین است

آن که از هستی گذشت از جان و دل در راه حق *** زینت آغوش جای افزای پیغمبر حسین است

آن که کاخ ظلم را کرد از بن هستی خراب *** یادگار شیر یزدان ساقی کوثر حسین است

آن که زیر بار زور ای عاشقان تن در نداد *** شاهكار كلك ذات خالق اکبر حسین است

آن که گفتا مرگ به از هستی ننگ آفرین *** مظهر آزادی و سلطان بحر و بر حسین است

گوهر دریای علم و دانش و فضل و فضیلت *** نخل توحید خدا را آبیار و بر حسین است

آن که از جام شهادت هم چو مستان گشت سر مست *** عاشق عشق الهی عشق را سرور حسین است

آن که نامش تا ابد بر لوح دل ها شد رقم *** روشنی بخش دو عالم شافع محشر حسین است

آیت حق شهریار و شهسوار پاك بين *** بر سر شاهان عالم آن که شد افسر حسین است

آن که شد ملحق بحق اندر لب آب فرات *** با لب عطشان ز تیغ شمر بد اختر حسین است

در مولود حضرت امام حسن مجتبی

دوش در گوشم سروش از عالم بالا رسید *** مژده مولود نور دیدۀ زهرا رسید

باز غم بار سفر سوی عدم بر بست و رفت *** تا که از امر خدا شادی بدین مأوا رسید

ساقیا می ریز اندر ساغر امشب کز وفا *** بر سر شاهان عالم تاج کرمنا رسید

مطرب امشب آشنا کن از وفا بر چنگ چنگ *** چون خدا را آیتی از عترت طه رسید

از پی درمان درد دردمندان جهان *** يك طبيب از آسمان اقدس یکتا رسید

زهره زهرا حسن فرزند دل بند علی *** عالم آرا تر از خورشید جهان آرا رسید

زمر خلاق جهان در نیمۀ ماه صیام *** گوهر ارزندۀ صديقۀ كبرا رسید

ماه رحمت رحمت حق شد نصیب شیعیان *** ما سو الله را یگانه رهبر و مولا رسید

از فلک گل بانگ شادی آید از کرو بیان *** وز سمك فریاد شادی تآسمان از ما رسید

در سلحشوری چوبابش جنگجوئی شیر دل *** بهر دفع دشمنان بی باک و بی پروا رسید

باز شیری شد برون از بیشۀ آل رسول *** كز قدومش لطف حق تا سر حد اعلا رسید

شکر کن که تا می توانی قاضی الحاجات را *** چون که رمز کنز هستی عروة الوثقی رسید

نام نيكويش حسن هست و به شهرت مجتبی *** کز پی دل جوئی ژولیده شیدا رسید

در تولد حضرت (رضا) (علیه السلام)

شیعیان محفل ما خلد برین است امشب *** غرق در وجد و سرور از همه حین است امشب

صلواتی به محمد بفرستید که باز *** جشن میلاد رضا سرور دین است امشب

آمد آن پادشه حسن که از حسن رخش *** ثانی خلد برین روی زمین است امشب

ملك از کنگره عرش به آواز بلند *** گوید از شرم قمر خانه نشین است امشب

آمد آن شاه که دربان درش از دل و جان *** دست بر سینه چو جبریل امین است امشب

کنیه اش بو الحسن و نام على وصف رضا *** زهره اش بین تو که با زهره قرین است امشب

گفتن مدح رضا خسرو اقليم وجود *** بهتر از سیم و زر و در ثمین امشب

من ژولیده چه گویم که ز خوان کرمش *** سینه ام منبع اسرار یقین است امشب

«راز دل»

بدام عشق تو شد مبتلا دل *** چه سازد بی تو دلبر بینوا دل

چرا با ما سر سازش نداری *** چه کرده با تو دلبر جز وفا دل

چه می شد گر نمی شد با تو دلبر *** از آن روز نخستین آشنا دل

چه می شد گر تو می کردی بيك بوس *** شبی محض خدا از خود رضا دل

نمی دانی بگویم تا بدانی *** که از دستت کشد دائم چها دل

از آن روزی که رفتی از بر من *** خورد خون جگر جای غذا دل

همه از دست دل نالند و بر عكس *** بنالد روز و شب از دست ما دل

چو گردم از نماز صبح فارغ *** کند نفرین تو را جای دعا دل

از آن کاری که کردی با رقیبان *** خجالت می کشد گوید به ما دل

نگارا بیش از این در مذهب عشق *** ندارد طاقت جور و جفا دل

بلای جان من گردیده ای یار *** ز دست محنت و رنج و بلا دل

از این دل تا به آن دل هست راهی *** ولی گم کرده این ره از قضا دل

به ترس از آه دل های شکسته *** که گیرد دامنت روز جزا دل

مکن کاری که در روز قیامت *** نماید شکوه ات نزد خدا دل

دل ژولیده خون شد از فراغت *** بیا رحمی بکن ای دلربا دل

ز دستت می کنم فریاد ای دل *** تو دادی هستیم بر باد ای دل

ز بس که خون خود دادی به خوردم *** شدم در کار خود استاد ای دل

دعا کردن بود کارم شب و روز *** که تا گردی ز غم آزاد ای دل

اگر از دست یارت در عذابی *** خدا بستاند از او داد ای دل

بیا محض خدا و خاطر من *** بیر این عشق را از یاد ای دل

مکن پروا برون کن مهرش از دل *** که گردد خانه ات آباد ای دل

از آن ترسم کند این عشق آخر *** برایت درد سر ایجاد ای دل

من ژولیده از دست تو دائم *** نمایم ناله و فریاد ای دل

بیا بشنو ز من راز دل دل *** به شرح زیر شرح کامل دل

سرشتند از همان روز نخستين *** به اشك دیده عاشق گل دل

«بهار عشق»

گل خیمه زد دوباره بدشت و دمن بیا *** بلبل نشسته مست بطرف چمن بیا

گفتی بهار آید و با هم صفا کنیم *** آمد بهار ای بت پیمان شکن بیا

مست از شمیم دل کش جان پرور بهار *** گردیده یاس و یاسمن نسترن بیا

از لاله و شقایق و از سبزه کوهسار *** پوشیده جامه ای به طراوت بتن بیا

از نکهت بنفشه و از بوی ارغوان *** شرمنده گشته عنبر و مشك ختن بیا

گردیده فارغ از همه حین بوستان عشق *** ز آواز جغد و نغمۀ زاغ و زغن بیا

دستم به دامنت صنما جان من مرو *** جان می کنم نثار رهت جان من بیا

بی تو دقیقه ای نتوان کرد زندگی *** دل را بسان من تو به دریا بزن بیا

دل می کند ز هجر فریاد روز و شب *** کای آهوی رمیده از این انجمن بیا

ژولیده در فراق تو گوید بصد فغان *** جانم به لب رسید و توئی جان من بيا

«خواب و بیداری»

روز از فراغت ای صنم در شیون و در زاریئم *** شب تا سحر از دوریت در بستر بیماریئم

دل از غمت در تاب و تب من در شگفت در عجب *** نی روز آرامم نه شب این خواب و آن بیداریم

سرگشتۀ کویت منم آشفته چون مویت منم *** دیوانه رويت منم دیوانه گر پنداریئم

روی تو شمع محفلم مهر تو پنهان در دلم *** هجر تو باشد مشکلم بشتاب بهر ياريئم

یاد تو باشد همدمم مهر تو باشد محرمم *** غرقابۀ بحر غمم غم می کند غم خواریئم

گه مستم و گه هوشیار گه در نماز و گه خمار *** ای دلبر سیمین عذار گه شیخ و گه زناریئم

ای دلبر پیمان شکن ای آهوی دشت ختن *** محض خدا در پیش من بنشین و ده دل داریئم

ای یار بی همتای من ای شمع بزم آرای من *** بنگر به هوی و های من راضی مشو بر خواریئم

با این همه درد و الم وين محنت و اندوه غم *** سازم به عشقت ای صنم بشتاب بهر ياريئم

«راز دل به عشق»

برو دست از سرم بردار ای عشق *** تو با من سر بسر مگذار ای عشق

چه می خواهی ز جان ناتوانم *** که من هستم ز خود بیزار ای عشق

بجز جان در بساطم چیز دیگر *** نباشد تا کنم ایثار ای عشق

مرا این بس که دائم با غم و درد *** بسازم از جفای یار ای عشق

بپایت از جوانی تا به پیری *** نمودم صبر و گشتم خوار ای عشق

بدنبالش همی گردم شب و روز *** گهی مست گهی هوشیار ای عشق

به امید وصالش از سر شب *** نشینم تا سحر بیداری ای عشق

که شاید آید از راه عطوفت *** به بالین من بیمار ای عشق

تحمل کردن این زندگانی *** بدون او بود دشواری ای عشق

بود تا در تن من نیمه جانی *** برو در خدمت دل دار ای عشق

شتابی کن تحمل نیست جایز *** که بگذشته است کار از کار ای عشق

بکن کاری که یارم زود آید *** برای آخرین دیدار ای عشق

به دست خویش دادم هستی خویش *** براه آن بت عیار ای عشق

حكم قاضی کن و بر گوی بر گوی *** کجا عاقل کند این کار ای عشق

من ژولیده را يك لحظه *** بحال خویشتن بگذار ای عشق

غزل

تا آمدم به چهرۀ ماهت نظر کنم *** پنهان شدی ز دیده چه خاکی بسر کنم

بار دگر به چنگ من افتی اگر تو یار *** با بوسه ای تلافی آن را بدر کنم

از بهر بوسه ای صنما بیش تر از این *** كم ناز و غمزه کن که طمع بیشتر کنم

کاری مکن که شکوه بیدادت ای صنم *** در موقع سحر به بر دادگر کنم

از آه من بترس که با آه خویشتن *** رحمی نه بر تو و نه برخویش و دگر کنم

خواهم که هم چو مرغ زنم پر بسوی تو *** این کار را چنان من بی بال و پر کنم

با این همه جفا و ستم کز تو دیده ام *** حیف آیدم ز عشق تو صرف نظر کنم

راهی بمن نشان بده اى كبك خوش خرام *** که امشب چسان بدون تو شب را سحر کنم

یا باید از تو چشم بپوشید و دم نزد *** یا آن که عمر خویش به پایت هدر کنم

يك شب نشد که یاد تو از یاد من رود *** يك دم نشد که فکر تو از سر بدر کنم

ژولیده در فراغ تو گوید که تا بکی *** از اشك ديده دامن به رخسار تر کنم

غزل

تا بکی پابند مال این جهانی ای بشر *** بی خبر از قیمت عمر گرانی ای بشر

دل به دنیا بسته ای غافل که این دل بستگی *** مایۀ رنج است اندر زندگانی ای بشر

گر بخواهی بگذرد عمر گرانت با خوشی *** فکر پیری کن در ایام جوانی ای بشر

پایۀ عمر گرانت شد بنا بر روی آب *** گر کنی غفلت دمی بی خانمانی ای بشر

حق به قرآن گفته این زیبا کلام معنوی *** گوش کن تا گویمت حیران بمانی ای بشر

خواهی از دستت بگیرد موقع افتادگی *** دستگیری کن ز فرد ناتوانی ای بشر

تا توانی کن تو درد درد مندی را دوا *** تا بوقت دردمندی در نمانی ای بشر

چون رسد عمرت به پایان دست و پایت گم کنی *** گر به قوت هم چنان شیر ژیانی ای بشر

حق مردم را به ناحق می خوری مانند آب *** بی خبر از کیفر کون و مکانی ای بشر

طاعت حق كن بترس از سنجش روز حساب *** چون بيك باد خزان آخر خزانی ای بشر

کم عمارت کن که این جایت اقامت گاه نیست *** فکر آن جا کن که آن جا جاودانی ای بشر

زحمت بيهوده در آبادی این جا مکش *** چون به عالم چند روزی میهمانی ای بشر

در پی آزار مردم تا بکی بندی کمر *** از برای خاطر يك لقمه نانی ای بشر

صد گره در کار مردم می توان انداختن *** وای از آن روزی که خود درمانده مانی ای بشر

نان خشك خویش خور منت مکش از این و آن *** ور نه دائم زیر بار این و انی ای بشر

ژولیده

کاروان بگذشت و تو غافل بخواب غفلتی *** دیده بگشا چون تو هم زین کاروانی ای بشر

درس عبرت گیر از پند من ژولیده دل *** بی خبر تا کی تو از چرخ زمانی ای بشر

غزل

گفتم بدلبر ای صنم با غم هم آغوشم مکن *** با غم هم آغوشم اگر کردی فراموشم مکن

چون شمع از درد و محن می سوزم از عشق تو من *** من را بحال سوختن بگذار و خاموشم مکن

بشنو ز دل فرياد من گوید دل نا شاد من *** کی می رسی بر داد من زین ناله در جوشم مکن

با این همه درد و غمت از جان و دل می خواهمت *** چون زلف پر پیچ و خمت هی خانه بر دوشم مکن

زحمت کشیدم سال ها تا حلقۀ عشق تو را *** در گوش خود کردم بنا بیرون تو از گوشم مکن

ای دلبر سیمین بدن ای آهوی دشت ختن *** از چشم مست خویشتن فارغ تو از هوشم مکن

گفتی که ترکت می کنم راضی به مرگت می کنم *** هر چه دلت خواهد بكن اما فراموشم مکن

غزل

دلا معذور دار از رفتن میخانه ام امشب *** که من در انتظار دلبر جانانه ام امشب

شنیدم از سفر بر گشته دیشب آن پری پیکر *** که این سان واله و شيدا من دیوانه ام امشب

اگر غافل شوم آنی به بار آرد پشیمانی *** چه بهتر پای نگذارم برون از خانه ام امشب

چه حاجت بر می و ساقی که چشم آتش آلودش *** شود هم ساقی و جام و می و میخانه ام امشب

نگردد آشنا دیگر لب من بر لب ساغر *** لبا لب بین ز شوق روی او پیمانه ام امشب

مرا از دادن جان در ره جان چه پروائی *** که جان اندر کف و آماده چون پروانه ام امشب

ز اقبال بلندم بین که بعد از سال های سال *** شود روشن ز نور حسن او کاشانه ام امشب

ز احوالم چه می پرسی که از شوق لقای او *** چنان مستم که حتی از خودم بیگانه ام امشب

دل ژولیده شد فارغ ز دست رنج و غم آری *** حقیقت یافت از لطف خدا افسانه ام امشب

«سؤال و جواب»

صنما راست بگو ترك جفا کردی ؟ نه *** گرهی باز تو از مشکل ما کردی ؟ نه

ترك ما کردی و رفتی بنشستی بر غیر *** راست برگو که تو این کار بجا کردی ؟ نه

آشنا بر لب بیگانه نمودی لب را *** بی حیا زین علت هیچ حیا کردی ؟ نه

زین همه دل که بدام تو گرفتار شده است *** يك دل از دست غم و رنج رها کردی ؟ نه

جز جفا و ستم و جور مگر کار دگر *** بهر عشاق تو از راه وفا کردی ؟ نه

بگمانم که تو دلبر بجز از درد فراق *** بهر درد دل ما فکر دوا کردی ؟ نه

صنما در همۀ عمر تو يك مرتبه اشك *** پاک از صورت بی صورت ما کردی ؟ نه

بعد چندي تو بيك بوسه نا قابل خويش *** دل دیوانه ژولیده رضا کردی ؟ نه

ما که با گردن کج روز و شب از راه وفا *** حاجت دل بتو گفتیم رها کردی ؟ نه

غزل

ای دل نگفتم بارها با خوب رویان خو مکن *** آن چه نهان داری بدل در پیش آنان رو مکن

گر عاشق وارسته ای مجنون و زار و خسته ای *** گر دل بدلبر بسته ای بیهوده های و هو مکن

صد بار گفتم با تو من در مجمع اهل سخن *** خود را گرفتار محن زان نرگس جادو مکن

بودند از روز نخست این بی وفایان عهدست *** این کار باشد نادرست با نادرستان خو مکن

از عشق آن سرو روان آن دل ربای دل ستان *** نخل قد خود را کمان هم چون خم ابرو مکن

در محفل روحانیان بی پرده می گویم عیان *** راز دل خود را بیان با هیچ کس جز او مکن

از عشق آن نادیده ات با این دل ژولیده ات *** سیلاب خون از دیده ات جاری بسان جو مکن

غزل

گفتم بدل خاموش شو ور نه کبابت می کنم *** مانند شمعی ز آتش سوزنده آبت می کنم

ای دل سرا پا گوش شو فارغ ز عقل و هوش شو *** خاموش شو خاموش شو ور نه جوابت می کنم

ساکت مکن آه و فغان کآخر من آزرده جان *** مانند زلف دلبران در پیچ و تابت می کنم

کاری مکن خونت کنم خصمانه مجنونت کنم *** وز خانه بیرونت کنم کز خود حسابت می کنم

گر رخنه در کارم کنی این گونه آزارم کنی *** یا خوار اغیارم کنی دشمن خطابت می کنم

باما تو تا دیر مغان مستانه گو گردی روان *** با ساغری رطل گران مست و خرابت می کنم

با قصه های دل نشین با نغمه های آتشین *** دیوانه و خلوت نشین با شعر نابت می کنم

فریاد گر از دل کنی ژولیده را در گل کنی *** خود کار خود مشکل کنی چون بی حسابت می کنم

غزل

من آشنایم باز کن ساقی در میخانه را *** دیوانه ام دیوانه ام مأوا بده دیوانه را

مرع دل من کرده غش در خانه از سوز عطش *** زان باده بی غل و غش لبریز کن پیمانه را

چون مرغ حق حق می زنم من حق مطلق می زنم *** آتش بنا حق می زنم بگشا در خمخانه را

من از بدی ها عاریم مجذوب ذات باریم *** گه شیخ و گه زنا ریم برگو تو آن جانانه را

کای دل ربای دل ستان بی پرده می گویم عیان *** کز پیش پای عاشقان بردار دام و دانه را

ای یار بی همتای من ای شمع بزم آرای من *** از بهر جان بازی دگر رخصت بده پروانه را

من شاعر ژوليده ام من مرد دوران دیده ام *** بس شهر ها گردیده ام کوته کن این افسانه را

غزل

امشب خمار باده ام *** کاین سان دلم پر می زند

یا که دل دیوانه ام *** پر بهر دلبر می زند

آتش زند بر جان من *** هجر بت جانان من

جانان من برجان من *** مستانه آذر می زند

این هی هی و هی های من *** این ناله های نای من

هست از دل شیدای من *** کاتش از او سر می زند

دل عاشق و شیدای او *** شیدای بی همتای او

کان نرگس شهلای او *** آتش به پیکر می زند

از عشق او من در فغان *** آن دل ربای دل ستان

صوفی صفت با صوفیان *** ساغر بساغر می زند

يا رب مرا شو رهنمون *** من را برون کن از درون

چون من زمن آید برون ***دل شور دیگر می زند

نی بانگ ناقوس است این *** نی ناله کوس است این

گل بانگ قدوس است این *** کاین دل مکرر می زند

صد شکر رب العالمين *** ژولیده از دل این چنین

دم از علی سالار دین *** ساقی کوثر می زند

غزل

ساقی خمار باده ام *** پس آن می و مینا چه شد

قولی که دادی از وفا *** بر این دل شیدا چه شد

گفتی که سیرابت کنم *** در پیچ و در تابت کنم

مست از می نابت کنم *** پس آن می اعلا چه شد

بگذاشتی با ما قرار *** در نزد ما آری تو یار

مردم ز درد انتظار *** ساقی قرار ما چه شد

بشنو فغان و داد من *** از عمق دل فریاد من

گوید دل نا شاد من *** آن یار بی همتا چه شد

بی او دلم در تاب و تب *** من در فغانم روز و شب

در حیرتم از این سبب *** کآن یار بزم آرا چه شد

آن دل ربای نازنین *** آن یار مستی آفرین

بد با من خلوت نشین *** الساعه در این جا چه شد

کو آن بت جانانه ام *** یار دل دیوانه ام

آن دلبر فرزانه ام *** آن دُر نا پیدا چه شد

ژولیده بی او خوار شد *** رسوا بر اغیار شد

وز هجر او بیمار شد *** آن شوح خوش سیما چه شد

غزل

ساقی بده رطل گران کز کوی جانان آمدم *** بی پرده می گویم عیان کز خانۀ آن آمدم

چون بلبل شیرین زبان حق حق زنان هو هو کنان *** از عشق آن سرو روان مست و غزل خوان آمدم

آن دل ربای نازنین از آن لب نوش آفرین *** يك بوسه دادم وز همین دل شاد و خندان آمدم

ساقی کرم کن از کرم از باده جام دیگرم *** تا خویش در خود بنگرم چون بی خود از آن آمدم

من راه عرفان طی کنم رفع عطش با می کنم *** دیو هوس را پی کنم کز نور ایمان آمدم

من واله و شیدا ستم شیدای بی همتا ستم *** در عین هستی لاستم پیدا و پنهان آمدم

هر درد را درمان منم هر رنج را پایان منم *** صبح و شب هجران منم کز راه احسان آمدم

ژولیده ام ای عاشقان کز عشق آن سرو روان *** آتش زنم بر لامکان چون آتش افشان آمدم

غزل

ساقی خمار باده ام جامی از آن صهبا بده *** مردم من از سوز عطش از آن آب آتش زا بده

سیرم نماید گو تو کی کاین سان دهی بر من تو هی *** دادی اگر دریای می پروا مکن یک جا بده

آتش بزن بر جان من کاتش بود درمان من *** بر این دل نالان من كم وعده فردا بده

ز آن می که پیر می فروش دوشینه با جوش و خروش *** نوشید و شد فارغ ز هوش جامی بدست ما بده

کی می توان بی باده زیست مقصود من دانی که چیست؟ *** حاجت بيك پيمانه نیست دریا بده دریا بده

مستم ز عشق یار کن مستان همه هوشیار کن *** خمار را بیدار کن امشب مرا مأوا بده

ژولیده ام در باز کن با می مرا دمساز کن *** مطرب بلند آواز کن تسكين دل شیدا بده

غزل

تا نقاب از رخ زیبای تو باز است هنوز *** با تو ای یار مرا روی نیاز است هنوز

بهر عشاق جگر سوخته در مذهب عشق *** غنچه لعل لبت منبع راز است هنوز

طره صف شکند از پی دل بردن ما *** با دو صد ناز و ادا بنده نواز است هنوز

چه نیازی بود از رفتن مسجد به نماز *** تا که ابروی تو محراب نماز است هنوز

خیل مژگان تو نازم که پی کشتن ما *** در پی قمری پر بسته چو باز است هنوز

این چه سری است ندانم که سر کوی تو یار *** آتش افروز تر از خاک حجاز است هنوز

هست پیدا ز نگاه تو که در عالم عشق *** سر و پای تو همه غمزه و ناز است هنوز

من ژولیده چه سان وصف تو گویم بجهان *** که بتوصیف تو این قصه دراز است هنوز

غزل

من ز عشقت خویش را بی بال و پر خواهم نمود *** دامن خود را ز اشك ديده تر خواهم نمود

با سخن های لطیف و با کلامی دل نشین *** مهر اغیار از دلت آخر بدر خواهم نمود

گر فروشی می خرم صد بوسه از لعل لبت *** گر چه می دانم از این کالا ضرر خواهم نمود

یا بیا کن چارۀ درد من بیچاره را *** یا که از بیچارگی کار دگر خواهم نمود

گر نگردی یار من یار دگر خواهم گرفت *** از تو ای بیداد گر قطع نظر خواهم نمود

داد من آخر به گوش دادگر خواهد رسید *** شکوۀ بیداد تو با دادگر خواهم نمود

پردۀ رسوائیت را نزد او خواهم درید *** از حقیقت ها خدا را با خبر خواهم نمود

من وکیلی چون غم هجران تو خواهم گرفت *** شاهد این ماجرا خون جگر خواهم نمود

كر شوى حاكم من دیوانه دل با صد دليل *** خواهش فرجام و تجدید نظر خواهم نمود

گر ز راه منطق و قانون توانستم که هیچ *** ور نه محکومت به زور و سیم و زر خواهم نمود

یا بیا ( ژولیده) را از قید غم آزاد کن *** یا که از کوی تو آهنگ سفر خواهم نمود.

غزل

دلا اندیشۀ فردای پیری در جوانی کن *** سپس تا می توانی فکر روز ناتوانی کن

دلا تا می توانی ناتوانی را توانگر کن *** به مظلومان تو از راه عطوفت مهربانی کن

خدا را بندگی بنما و از او هر چه خواهی خواه *** به شکر نعمتش ای دل دمادم در فشانی کن

مكن ظلم و مرو هرگز بزیر بار ظلم ای دل *** دفاع از حق خود ای جان من تا می توانی کن

مکن پا را تو از حد گلیمت بیشتر بیرون *** محبت پیشه کن وز دل برون کبر نهانی کن

اساس زندگی تنها نباشد ثروت و مکنت *** گدای در گه حق باش و عمر جاودانی کن

مخور هرگز فریب ظاهر این دهر بی بنیاد *** اگر خواهی سعادت ترک این دنیای فانی کن

من (ژولیده) را کاری بکار خلق عالم نیست *** تو هم مردانه چون من باش راحت زندگانی کن

نخود هر آش

راز خود در بر اغیار دلا فاش مکن *** خویشتن را چو نخود داخل هر آش مکن

مکن از حد گلیم پای ز اندازه بدر *** ترك تازی بر ترکان قزل باش مکن

گر کسی از تو بدی گفت تو نیکش پندار *** ور کسی با تو بدی کرد تو پرخاش مکن

چشم بد بر زن و فرزند کسی باز مکن *** جامۀ خویشتن آلوده چو اوباش مکن

تا توانی به تنت هست دلی شاد نما *** خاطر آزرده تو هرگز دل بشاش مکن

راستی پیشه کن و وز ره بیراهه مرو ***پیروی از عمل مردم عياش مکن

لاف بی جا بر (ژولیده) عيار مزن *** صحبت نقش تو اندر بر نقاش مکن

غزل

امشب ز شوق وصلت فریاد می کند دل *** وز اشتیاق رویت بیداد می کند دل

در مستی و خماری در حال هوشیاری *** پنهان و آشکاری هی داد می کند دل

یارا به روی ماهت بر طرۀ سیاهت *** كز قيد غم نگاهت آزاد می کند دل

هر روز با بیانی هر شام با زبانی *** راز دل نهانی با باد می کند دل

با قصه های شیرین با نغمه های دیرین *** حال خراب ما بین کآباد می کند دل

هر شب به آه و زاری چون ابر نو بهاری *** از دیده سیل جاری ایجاد می کند دل

رسم وفای داری در عشق از دل آموز *** چون بى شك آدمی را استاد می کند دل

تا چشم من بیفتد بر آن کمان ابرو *** یادی ز تیغ تیز جلاد می کند دل

زلف تو را بدفتر با لحن شاعرانه *** تشبۀ بر کمند صیاد می کند دل

(ژولیده) از فراغت شب تا سحر نخوابد *** کز اشتیاق وصلت بیداد می کند دل

غزل

ای دل آخر ز جهان چشم طمع می پوشی *** شربت مرگ ز مینای عدم می پوشی

گر چه امروز هم آغوش بتانی فردا *** با خبر باش که با خاک تو هم آغوشی

سعی کن تا نفسی هست فراهم آری *** بهر فردای حسابت ز عمل پا پوشی

جهد کن در عمل خير و حذر کن ز بدی *** تا بتن تاب و توان داری و در سر هوشی

تو که از امر خدا اشرف مخلوقاتی *** پس چرا در پی آزار کسان می کوشی

طاعت امر خدا کن بخود آ تا که خدا *** کند آسوده ات از رنج و غم و خاموشی

عمر تو گر بسر آید بخدا گرگ اجل *** به مثل شیر ژیان است و تو غافل موشی

چند روزی بجهان مرده بری بر سر دوش *** روزی آید که تو خود بار سر هر دوشی

بشنو این بند گران از من ژولیده اگر *** طالب فيض خدائی و سرا پا گوشی

غزل

لطف حق گردد بعالم یار و غم خوار کسی *** کز ره یاری بنا داری شود یار کسی

می خورد صد سیلی از دست قضا جای غذا *** هر كه يك سيلى زند عمداً برخسار كسى

کوس رسوائیش بر گوش فلک خواهد رسید *** هر که کوشد در پی رسوائی یار کسی

می دهد خاکسترش بر باد دست روزگار *** هر که خندد هم چو شمعی بر شب تار کسی

خوار گردد پیش خلق و نزد خالق رو سیاه *** هر که گردد بر سر راه کسی خار کسی

سهل می باشد گره انداختن در کار کس *** مرد می خواهم گره بگشاید از کار کسی

آشیانش از بن هستی شود آخر خراب *** هر که دارد قصد بدبختی و آزار کسی

غزل

دلم خوش است که آن یار مشك مو این جاست *** ز عمر نشمرم امشب که امشب او این جاست

نه حاجتی است مرا و نه آرزوی دگر *** که آن چه دل ز ازل کرد آرزو این جاست

هزار مرتبه شکر خدای عزو وجل *** که آن چه مقصد ما بد ز جستجو این جاست

دلا خلاصیت از قید غم مبارك باد *** خوشا به حال تو کان یار خوب رو این جاست

نه با کسی سخن از عشق در میان آور *** نه راز دل به کسی گوی تا که او این جاست

چه حاجتی به می است و به ساقی و ساغر *** که ساقی و می و میخانه و سبو این جاست

اگر رقیب به دنبال یار می گردد *** برو ز قول منش کن خبر بگو این جاست

خدا گواه است که (ژولیده) را دگر غم نیست *** که بر لبش لب یار است و گفتگو این جاست

غزل

مژده که دلبر آمده باز که دلبری کند *** با نگهی ز دست غم این دل ما بری کند

می بده ساقی از وفا به عشق روی مصطفی *** کامده ز امر کبریا تا که پیمبری کند

مژده رسید از آسمان از نفس فرشتگان *** کز پس پرده شد عیان یار که یاوری کند

به رهروان راه حق به گمرهان مستحق *** بنا به امر ذات حق آمده رهبری کند

حكم رسالتش خدا داد که از ره وفا *** چو داوری ز بهر ما ز مهر داوری کند

مژده بده به عاشقان که آن نگار دل ستان *** آمده ریشه کن ز جان نهال بت گری کند

آمده آن پیمبری تا که ز راه رهبری *** بسته بناز و دلبری دفتر کافری کند

هر که بود محمدی پیرو دین احمدی *** بنا به امر ایزدی به خلق سروری کند

هر که کند ثنای او پیروی از نوای او *** در عوضش خدای او ز هر بدی بری کند

غزل

ساقیا می ده که می بسیار می خواهد دلم *** تشنه است و آب آتش بار می خواهد دلم

مطرب هم چون بلبل شوریده سر کن نغمۀ ای *** کامشب آواز و نوای تار می خواهد دلم

از پی درمان درد خویش با صد افتخار *** غمزه ای زان نرگس بیمار می خواهد دلم

بهر رفع تشنگی صد بوسه پی در پی همی *** از لب نوش آفرین یار می خواهد دلم

از برای خاطر خونریزی قتل رقيب *** ناو كی زان لشکر خونخوار می خواهد دلم

از شراب ناب ساقی ساغرم لبریز کن *** کامشب از عشق بت عیار می خواهد دلم

غزل

رفتی و رفت تاب و توان از تنم بیا *** نتوانم ای صنم ز تو دل بر کنم بیا

دستم به دامنت دگر از پیش من مرو *** جان می کنم نثار رهت ای صنم بیا

مردم ز بس که با غم هجر تو ساختم *** هستی شريك شادی و غم خوردنم بیا

از بس که در فراق تو دلبر گریستم *** گویا به آب رفته فرو دامنم بیا

بردی زکف عنان و ز سر عقل و هوش من *** دادی به باد با نگهی خرمنم بیا

ترسی اگر تو یار حيا مانعت شود *** نا آشنا ئیم بخدا این منم بیا

در زندگی به دیدن من گر نیامدی *** محض خدا به دیدن جان کندنم بیا

(ژولیده) ام که از غم و اندوه و رنج و درد *** با دیدن جمال تو یار ایمنم بیا

غزل

قصد دل بردنم ای یار نکردی کردی *** آخر الامر تو این کار نکردی کردی

روز را در نظرم ای بت افسون گر من *** تو همانند شب تار نکردی کردی

بعد از آنی که ربودی تو ز کف هستی من *** در بر خلق مرا خوار نکردی کردی

به کمند سیه خویش بنیرنگ و فسون *** دل دیوانه گرفتار نکردی کردی

هم چو دژخیم تو آلوده بزهر از ره کین *** خم ابروی شرر بار نکردی کردی

پی خون ریزی عشاق تو آماده جنگ *** سپه غمزه خون خوار نکردی کردی

وعده وصل به (ژولیده) ندادی دادی *** وعده هایت همه انکار نکردی کردی

غزل

گفتم که هست کارم توصیف یار کردن *** گفتا خوشا بحالت زین گونه کار کردن

گفتم لبت به مستی بهتر ز هر شراب است *** گفتا چه خوب باشد خود را خمار کردن

گفتم بدام زلفت ترسم شوم گرفتار *** گفتا که بهترین ره باشد فرار کردن

گفتم ز درد هجرت جانم به لب رسیده *** گفتا علاج دردت صبر اختیار کردن

گفتم که چیست راه جلب رضایت تو *** گفتا که از دل و جان جان را نثار کردن

گفتم که دل ز عشقت يك لحظه نیست آرام *** گفتا سزاش باشد زین گونه یار کردن

گفتم چه چاره جوید (ژولیده) از غم تو *** گفتا نباید از من این انتظار کردن

غزل

بی تو دیوانه تر از ما دل دیوانه ماست *** این نشانی ز تو و عشق صمیمانه ماست

شهر رسوا زده از صحبت رسوائی توست *** خلق را ورد زبان قصۀ افسانه ماست

روزگاری است که چون صید گرفتار توام *** دام ما زلف تو خال لبت دانه ماست

تا تو را هست چو خورشید فروزنده رخی *** پس چرا تیره تر از شب همه شب خانه ماست

نیست ما را بمی و ساقی و پیمانه نیاز *** لب تو هم می و میخانه و پیمانه ماست

گر بداد دل (ژولیده) تو دلبر نرسی *** یار ما ناله و فریاد غریبانه ماست

غزل

تا تو هستی در جهان دل دار من *** می نشیند بر دل این اشعار من

تا غم هجران تو دارم به دل *** نیست در عالم کسی غم خوار من

تا تو را باشد رخی چون آفتاب *** کی بود تاريك شام تار من

جز لبان سرخ فامت ای صنم *** نیست داروی دل بیمار من

جز فغان و ناله و فریاد و داد *** نیست یاری تا که گردد یار من

تا تو رفتی از برم ای نازنین *** نیست غیر از گریه کردن کار من

از کف (ژولیده) بردی اختیار *** با نگاهی ای بت عيار من

غزل

عشق تو معتکف خانۀ خمارم کرد *** مهر تو دربدر کوچه و بازارم کرد

روی تو كلبه تاريك مرا روشن کرد *** در عوض درد فراق تو دل افکارم کرد

خال هندوی تو شد دانه گیسوی تو دام *** تا که چون صید به نيرنك گرفتارم کرد

آن قدر محو نگاهت شدم ای آفت دل *** کاقبت نرگس بیمار تو بیمارم کرد

تا كه يك بوسه ربودم ز لب لعل تو یار *** مست می بودم آن بوس تو هشیارم کرد

من( ژولیده) چه سازم که غم دوری تو *** سیر از هستی و از زندگی بیزارم کرد

غزل

عاشقت بودم و دیوانه حسابم کردی *** آشنا بودم و بیگانه خطابم کردی

بگدائی سر کوی تو قانع بودم *** بی همیت ز چه رو خانه خرابم کردی

تا نظر کردم و دیدم رخ زیبای تو را *** سوختی بال و پرم را و کبابم کردی

من غلامی ز غلامان تو بودم ای یار *** چه خطائی بنمودم که جوابم کردی

عوض آن که بگوش پی دلجوئی من *** همدم رنج و غم و درد و عذابم کردی

نقشه ها بهر وصال تو کشیدم اما *** چون حبابی زجفا نقش بر آبم کردی

بوسه ها از لب لعل تو ربودم در خواب *** تا که مستانه تو معتاد شرابم کردی

چه بدی از من (ژولیده) بدیدی ای یار *** که زخود راندی و بیگانه حسابم کردی

غزل

تا که خود را ز بدی ها تو مبرا نکنی *** جای خود در بر مردان خدا وا نکنی

تا خدا را نشناسی نشوی مرد خدا *** خویش را معتکف سایۀ طوبا نکنی

با خدا باش و بخود آی و خدا را بشناس *** ورنه آئینه دل را تو مصفا نکنی

نشوى قابل فیض از در درگاه خدا *** تا که خود را بجهان پاك و مبرا نکنی

دان غنیمت دمی از عمر که چون شمش طلاست *** سعی کن تا که طلا خرج مطلا نکنی

حق بتو داده تن سالم و نعمت بسیار *** وای بر حال تو گر شکر خدا را نکنی

کس نکوشد پی رسوائیت اندر بر غیر *** گر کسی را ببر غیر تو رسوا نکنی

وقت پیری شوی افتاده و محتاج کسان *** گر که امروز تو اندیشۀ فردا نکنی

نشود راز تو افشا بجهان در بر خلق *** راز همسایه به همسایه گر افشا نکنی

تا دل تو هوس رفتن صحرا نکند *** هرگز آهنگ سفر جانب صحرا نکنی

زیر پرونده ات امضای بنا حق نکنند *** زیر پرونده کس گر که تو امضا نکنی

گره از کار تو هرگز نکند باز خدا *** گر بعالم گره از کار کسی وا نکنی

بهره ای عاید من از تو نگردد بجهان *** گر که این پند مرا گوش کنی یا نکنی

بند ژولیده گران دار و فراموش مکن *** گوهری هست گران مایه که پیدا نکنی

غزل

گیرم به پیش داری راهی دراز ای شب *** بنشین کم کن آخر با ما تو ناز ای شب

شب های پیش با ما سازش نکردی اما *** محض خدا بیا و امشب بساز ای شب

دارم امید آن که هرگز سحر نگردی *** چون با خداست ما را روی نیاز ای شب

باید مرا به بخشی گر پیش حق نمودم *** دیشب شکایت از تو وقت نماز ای شب

تنها توقع من از حق بود که هرگز *** بر روی ما نگردد اخم تو باز ای شب

صد بار گفته با تو ژولیده باز گوید *** از بیم صبح صادق خود را مباز ای شب

غزل

مرا جز دیدن رویت بعالم آرزوئی نیست *** مرا جز گفتن وصفت نگارا گفتگوئی نیست

هزاران خوب رو دیدم ولی این قدر فهمیدم *** که در عالم بغیر از تو بخوبی خوب روئی نیست

نبیند آسمان دیگر همانند تو ای دلبر *** چرا چون تو گلی هرگز بدین خوش رنگ و بوئى نيست

لبان سرخ فام تو زند صد طعنه بر مرجان *** بدین شکل و بدین قامت همانند تو گوئی نیست

بسان نرگس مستت نباشد چشم شهلائی *** به مثل زلف پر پیچ و خم تو هیچ موئی نیست

من ژولیده از سوز دل عشاق دانستم *** که از بهر گدائی بهتر از کوی تو کوئی نیست

غزل

خوش آن روزی که نقل مجلس این خانه بودی تو *** فروغ و روشنی بخش همین کاشانه بودی تو

خوش آن شب ها که با هم گرم راز و گفتگو بودیم *** برایم سرگذشت و قصه و افسانه بودی تو

خوش آن وقتی که می کردم سیاحت گلشن رویت *** برایم بلبل و شمع و گل و پروانه بودی تو

انيس و مونس و غم خوار و یار و غم گسار من *** امید و آرزوی این دل دیوانه بودی تو

کجا گردد فراموشم زمانی راكه بی نيرنگ *** بغیر از من ز خلق این جهان بیگانه بودی تو

چه دوران خوشی بود و چه ساعات دل انگیزی *** که با من یک دل و يك رنگ چون پيمانه بودی تو

من ژولیده می گویم خوش آن شب ها که بهر من *** شراب و ساقی و جام و می و میخانه بودی تو

غزل

خواهی اگر سعادت دنیا و آخرت *** خود را اسیر و پیر و نفس دغا مکن

چشم طمع به حق کسی بشنو و مدوز *** دل را بدرد حرص و طمع مبتلا مکن

این پند و بشنو بکسی ناسزا مگو *** خود را تو لایق سخن ناسزا مکن

سیلی مزن بروی کسی از غرور خویش *** غفلت دمی ز سیلی دست قضا مکن

با گفتۀ کسی تو مکن خانه ات خراب *** هرگز قصاص خویش تو قبل خطا مکن

از خلق این زمانه تو چیزی مکن طلب *** دست نیاز دراز بسوی گدا مکن

خور نان خشك خویش و مکش منت از کسی *** بر خوان کس تو پنجه خود آشنا مکن

غزل

گر که خیر از خود پرستی شامل حالت نشد *** خود شناسی پیشه کن يك لحظه دور اندیش باش

هر چه کردی خود بخود کردی مگو کار خداست *** پیروی از عقل بنما خود خدای خویش باش

من نگویم هم چو شیادان این دیر دنی *** متكی بر دیو آز و نفس کافر کیش باش

قید هستی را بزن کز نیستی هستت دهد *** در تکاپوی حقیقت بیش تر از پیش باش

ای که عیب از دیگران گیری بگیر، اما ز خود *** بهر کس منما تو خویشی خویشتن را خویش باش

می بری بر دوش تا کی بار زور ای بی خبر *** نزد شیران هم چو شیر و نزد میشان میش باش

بر سریر عشق خواهی ار که سلطانت کنند *** هم چو ابراهیم ادهم گر شهی درویش باش

چون لباس فقر پوشیدی دمی غفلت مكن *** آگه از اعمال و کردار و حساب خویش باش

روزگاری گر بلندت کرد دست روزگار *** گاه گاهی هم به فکر مردم دل ریش باش

غزل

ساعتی اندیشه کن ای دل تو اندر کار خویش *** خویش را می کن دمی هم یار و هم غم خوار خویش

تا بکی گردی تو گرد دوستان هرزه گر *** باز گرد و باش ای دل گرمی بازار خویش

ای خوشا نیکی نمودن وز بدی بگریختن *** خوش گران بنمودن از آن قیمت و مقدار خویش

از سر خود کن برون کبر و ز سر باد غرور *** باش هم هوشیار و مست و زاهد و خمار خویش

تا توانی کن محبت چون محبت گوهری است *** کز فروش آن تو خلقی را نمائی یار خویش

تا بکی بیدار مال این و آنی ای پسر *** مرد می باید که باشد يك شبی بیدار خویش

بشنو اندرز من ژولیده ای جان پسر *** تا بگیری اجر مزد خویش از کردار خویش

غزل

دلا حرف از کسی بشنو که حرف او اثر دارد *** مده دل بر دل آرائی که دل جای دگر دارد

مکن توصیف زر هرگز بنرد آن که رمال است *** مپرس از او که او از زر بعالم کی خبر دارد

مکش منت در این عالم دلا از سفرۀ ناکس *** که او ز انسانیت بوئی نبرده خوی خر دارد

به نزد هر کسی منشین و غیبت از کسی منما *** چرا چون عاقبت ای دل برایت دردسر دارد

ز قول مولوی بشنو دلا این پند پر ارزش *** (بسایۀ آن درختی رو که آن گل های تر دارد)

(در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران) *** (بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد)

مکن کاری ز نادانی که زیر کار در مانی *** مزن بیهوده حرفی را که می دانی ضرر دارد

مزن زخم با زبان بر کس مشو اغفال هر ناکس *** کنار ساحلی بنشین که امواجش گوهر دارد

خودت را خسته منما و مگو ژولید این ها را *** که هر کس راه خود داند ز اعمالش خبر دارد

غزل

ای خوش آن دل کان درونش حس انسان دوستی است *** بی شك آن دل دل نباشد مخزن نور خداست

پر بها تر سکه ای جز راستی نبود رواج *** راستی در هر کجا باشد متاعی پر بهاست

از محبت آدمیت را توان پیدا نمود *** دم زدن از آدمیت بی محبت بی صفاست

گر خطا کاری رفیقا کن به وجدانت رجوع *** این حقیقت دان که وجدان دادگاهی بی ریاست

لذت اندر عفو می باشد نه اندر انتقام *** چون مکافات خطا دادن خطا عين خطاست

آن زمان دان دانی تو قدرت عافیت در زندگی *** گر به گردابی دچار آئی که عين مدعاست

گرد خویشان از چه گردی ای نسیم هرزه گرد *** خدمت بیگانه کردن به ز خویش و اقرباست

ای که تا گم می کنی یک سکه پیراهن دری *** خود قضاوت کن که حق دیگران خوردن رواست

با تمام این تفاصیل حیرتم زین نکته است *** کاین سخن ها نزد این مردم همه باد هو است

غزل

دلم از ناوک مژگان تو خونخوار تر است *** آهم از برق نگاه تو شرربار تر است

هم چو ابری که کند گریه در ایام بهار *** دیده ام از غم دوری تو خون بارتر است

ای خوش آن عاشق دل خسته که در دادن جان *** دره عشق تو دل دار سبك بارتر است

گفت رندی که خدا هست نگه دار کسی *** که بسودای گل روی تو پادارتر است

عقل پرسید که دشوار ترین راه کجاست *** عشق گفتا ره عشق از همه دشوار تر است

غم تنهائی دل را نخورد کس بجهان *** جز غم دوری تو کز همه غم خوار تر است

چاره سازی بجهان هست اگر حرفه تو *** چاره درد کسی کن تو که ناچار تر است

قصدت ار هست دلی را ز غم آزاد کنی *** دل ژولیده رها کن که گرفتار تر است

غزل

دلبر من رشتۀ الفت ز من ببرید و رفت *** هر چه کردم ناله و فریاد من نشنيد و رفت

هم چو طراران بطرارى بيك برق نگاه *** از من دیوانه دل مستانه دزدید و رفت

آتش عشقش بساط شادمانی مرا *** هم چو باد زهر آگینی ز هم پاشید و رفت

گفتمش برگرد تا ببینم تو را بار دگر *** اعتنا بر من نکرد و سر ز من پیچید و رفت

گفتمش با درد هجرانت پس از این چون کنم *** خم به ابرویش نیاورد و بمن خندید و رفت

گفتمش آخر نشانی از خودت باقی گذار *** آمد و پیشانیم را از وفا بوسید و رفت

از من ژولیده آن دلبر نمی دانم چه دید *** کاین چنین زود از من دیوانه دل رنجید و رفت

غزل

ساقیا بدستم ده پی به پی تو پیمانه *** مطربا بزن بر چنگ پنجه را تو مستانه

ساغرم نما لبریز زآن شراب وحدانی *** تا شوم بحق ملحق مست عشق و دیوانه

عاشقی پریشانم دل بدشمن جانم *** داده ام نمی دانم از چه رو صمیمانه

فكر او مرا محرم عشق او مرا همدم *** وز دلم زداید غم یاد او طبیبانه

هم چو شمع اشک افشان آتشم بزن بر جان *** ساقی از راه احسان امشب هم چو پروانه

آن نگار دل کش کو آن بت پریوش کو *** آن فسانه مهوش کو آن نگار جانانه

گو بیاید آن جانان تا که از ره احسان *** درد من کند درمان ساقیا حکیمانه

من ز هجر او گریان دل ورا بود خواهان *** آن ستم گر فتان داده دل به بیگانه

غزل

روزگاری است که من واله و شیدای توأم *** عاشق و شیفته و محو تماشای توام

منم آن عاشق دیوانه که پروانه صفت *** بی خود از شعشعۀ روی فریبای توام

منم آن خانه خرابي كه بيك برق نگاه *** دل و دین باخته نرگس شهلای توام

منم آن صید که اندر طلب خال لبت *** بسته بر سلسلۀ زلف چلیپای توام

بی می ار مست مرا می نگری نیست عجب *** چون که مست از لب می گون و فرح زای توام

هیچ دانی ز چه ترك سر كويت نكنم *** سبب این است که من خاک ره پای توام

من فرح بخشم و از عشق رخت خانه خراب *** مایل دیدن آن قامت رعنای توام

غزل

امشب از شوق تو ای دوست چنان سر مستم *** که ز بن رشته الفت ز جهان بگستم

نیستی بهر تو نبود همه هستی ز تو هست *** پس به هستی برسم چون بتو الفت بستم

نیستی نیست بجز هستی و هستی همه نیست *** چون تو هستی من دیوانه ز هستت هستم

من ندانم که چه سری ست در این هستی ما *** کاسه صبر شکست و نشد آگه شستم

چیست مقصود تو ای دوست از این هستی و نیست *** چون بخود آیم و بینم که هنوزم هستم

گه بلند پست نمائی و گهی پست بلند *** حل این مسئله کن رفته حساب از دستم

این همه آمدم و رفتم و زین هستی و نیست *** دیدۀ خویش ندانسته ز هستی بستم

غزل

لحظه ای یاد تو دلبر نرود از یادم *** شادم از این که من از یاد تو دلبر شادم

گر نیائی ببرم ای بت سیمین تن من *** دارم امید خدا از تو ستاند دادم

ترسم ای یار كه دور از تو بنيرنگ و فسون *** هجر تو عاقبت از بیخ کند بنیادم

دلبری گر چه بود کار تو در عالم عشق *** در شگفتم که چرا دل بتو دلبر دادم

به کمند سر زلف تو بيك تير نگاه *** هم چو صیدی که اسیر قفس صیادم

بی گل روی تو ژولیده دل ای روح روان *** فاش گوید که ز قید غم دل آزادم

غزل

راز دل جز بتو دل دار نگویم به کسی *** چون بغیر تو مرا نیست کسی هم نفسی

تا که چشمم بتو افتاد چو مرغ از نظرت *** بال و پر بسته گرفتار شدم در قفسی

خون دل می خورم از دیده برون می کنمش *** به امیدی که تو يك لحظه بدادم برسی

بر ندارد ز سر من غم هجران تو دست *** تا که آسوده برآرم به خیالت نفسی

بی گل روی تو ما را نبود محرم راز *** تا تو هستی بخدا من ندهم دل بكسى

غزل

تا بکام دل تو چرخ زمان می گردد *** لحظه ای هم تو چنان باش که آن می گردد

بی جهت عمر گران مایه تو بر باد مده *** کآخر این غنچۀ نشکفته خزان می گردد

بعد از آنی که گریبان تو بگرفت اجل *** جسم بی جان تو در خاک نهان می گردد

روز محشر که سؤال است و جواب است و حساب *** آن چه در پرده نهان است عیان می گردد

بشنو این پند کز این پند گران مایۀ من *** دل هر زنده دلی زنده از آن می گردد

رشته دوستی با غیر نمی باید بست *** چون که با دوستی اش بار گران می گردد

تا تو را سیم و زر است از دل و جان چاکر توست *** تا که بی پول شوی دشمن جان می گردد

باخدا باش که از لطف خداوند بزرگ *** سنگ ره در نظرت در گران می گردد

غم روزی تو مخور روزی هر روزه تو *** قسمتت از کرم حق بجهان می گردد

گر که بیدار نشد بخت تو دل گیر مشو *** کان چه را خواست خداوند همان می گردد

شعر ژولیده بخوان و تو ببر لذت از آن *** که ز اشعار خوشش پیر جوان می گردد

غزل

دوش رفت از بر ما دلبر جانانه ما *** صبح شد باز نیآمد دگر او خانه ما

بی خبر رفت و نگفت او بکجا خواهد رفت *** حال بی او چه کند این دل دیوانه ما

تا که او بود به کاشانه ما بود صفا *** تا که او رفت صفا رفت ز کاشانه ما

آن قدر ناله کنم از غم آن سرو روان *** تا شود ورد زبان قصۀ افسانه ما

تاکه بود او من ژولیدۀ دل از دیدن او *** شادمان بودم و خرم دل دیوانه ما

غزل

دوش آمد برم آن یار صراحی در دست *** مست و از نرگس مستش من و می خواران مست

چشمم افتاد چو بر چهره بزم آرایش *** تير عشقش ز جفا آمد و بر دل بنشست

جلب خود با نظری کرد نظر باران را *** آن پرستش گه عشاق و من باده پرست

چهره افروختۀ لب غنچه بصد عشوه و ناز *** دست افشان شد و در جمع حریفان پیوست

بس که محجوب و مليح و به نظر زیبا بود *** می شکستند برایش همه مستان سر و دست

از قد و قامت آن سرو خرامان رفتار *** بودم آن جا که ز خجلت کمر سرو شکست

کرد چون از می گلرنگ حریفان را گرم *** به کنار من ژولیده بیامد بنشست

غزل

سبب از چیست که بر من نظری نیست ترا *** من ز تو بی خبر از من خبری نیست تو را

ترك من کردی و کردی دل دیوانه کباب *** گشتی از دیده نهان و اثری نیست تو را

گر بیائی به برم جان برهت خواهم داد *** چون بجز من دگر آسیمه سری نیست تو را

گر برون آوری از کاسه تو چشمانی چند *** غیر از این دیده من چشم تری نیست تو را

گر بيك رشته ببندی همه خونین جگران *** غير من عاشق خونین جگری نیست تو را

گر ز بیداد تو فریاد کنم نیست عجب *** چون ز احوال دل ما خبری نیست تو را

بخدا در عوض عشق و وفا داری ما *** جز جفا کردن بر ما هنری نیست تو را

گر بدی از من ژولیده ندیدی بجهان *** پس چرا از سر کویم گذری نیست تو را

غزل

دلا تا می توانی در جوانی فکر فردا کن *** اگر امروز داری یادی از روز مبادا کن

مشو غافل مخور هرگز فریب این سرای دون *** بفکر توشه ره باش ای دل ترك دنيا كن

اگر خواهی شوی واقف تو از اسرار پنهانی *** غنیمت دان دمی وز خواب غفلت دیده را وا کن

اگر داری تو میل آن کجا گردد تو را منزل *** برو در شهر خاموشان و آن منزل تماشا کن

اگر خواهی سعادت هم چو مردان خدا بیرون *** ز سر باد غرور از دل حسد را برق آسا کن

اگر خواهی بماند تا ابد نامت به نیکوئی *** ز پستی ها و زشتی ها دلا خود را مبرا کن

اگر خواهی تو فردوس برین و سایۀ طوبی *** یتیمی را نوازش کن غریبی را تو احیا کن

اگر خواهی دم مردن خدا بخشد گناهانت *** ز اعمال بد خود توبه نزد حی دانا کن

اگر خواهی خدا دور از تو سازد شر شیطان را *** بعالم هم چو ژولیده سپاس و حمد يكتا كن

سیاست عقل

آتش عشقت ای صنم ز دل زبانه می کشد *** زبانه هم چو پرتو ی ماه شبانه می کشد

بار غم زمانه را به دوش از برای تو *** بدون هیچ منت و عذر و بهانه می کشد

نفاق عقل و عشق بين بر سر تو فتاده است *** عشق مرا بسوی تو عقل به خانه می کشد

حکمت عقل را نگر جذبه عشق را به بین *** که عقل ناز عشق را چه عاشقانه می کشد

راه گریز عقل را جذبه عشق بسته است *** عقل برای این عمل خط و نشانه می کشد

بیا به بین سیاست عقل که چون مهندسان *** نقشه برای عشق ما چه عاقلانه می کشد

ز کار عقل و عشق خود در عجبم از این جهت *** که کار این دو عاقبت به تازیانه می کشد

عقل مرا به صد نوا منع کند که می مخور *** عشق بسوی می مرا در این میانه می کشد

بیا به بین که روز و شب این دل دردمند من *** ز دست عقل و عشق خود چه در زمانه می کشد

اثر برق نگاه

ساقی آن دلبر افسون گر طناز کجاست *** آن گل سر سبد گلشن شیراز کجاست

آن که چون برق بيك برق نگاهش ببرد *** عقل و هوش از سر رندان نظر باز کجاست

آن که دوش از سر شب تا بسحر رقص کنان *** باده می ریخت بجامم بدو صد ناز کجاست

آن که آواز خوشی زمزمه می کرد بناز *** با نوای نی و آهنگ دف و ساز کجاست

آن که زنفاس خوشش هم چو مسیحا بجهان *** مرده را زنده نمايد بيك اعجاز کجاست

آن که گردیده ام از هجر رخش ناله کنان *** با غم و رنج و بلا همدم و هم راز کجاست

آن که مرغ دلم اندر قفس سینه خموش *** بی گل روی وی افتاده ز پرواز کجاست

آن که برد از کف ژوليده بيك برق نگاه *** دين و دل دوش بيك غمزه و يك ناز كجاست

اشتباه یار

سوختم در آرزوی روی ماهت سوختم *** سوختم از آتش برق نگاهت سوختم

مردم از درد فراقت ای پری رو همتی *** دوختم از بس که چشمم را براهت سوختم

از سرکویت مرا راندی بخواری بی گناه *** وای بر تو کز مکافات گناهت سوختم

هم چو مرغ از بی پناهی بر تو آوردم پناه *** تا تو را دیدم چو شمعی در پناهت سوختم

تیر مژگانت هزاران دل کشد در خاک و خون *** تا که دیدم قدرت خیل سپاهت سوختم

پیش رویم دوش دادی بوسه بر بیگانگان *** سوختم پروانه سان زین اشتباهت سوختم

تا که دیدم روبرو یم روی دامان رقیب *** خوش پریشان کرده ای زلف سیاهت سوختم

ترك من كردى و دل بردی و رفتی بی خبر *** دست حق دائم بود پشت و پناهت سوختم

روز و شب ژولیده سان چون لاله ای در انتظار *** سوختم تا بلکه بینم روی ماهت سوختم

«به هوای تو»

صنما رند و خراباتی و مستم بخدا *** عاشق و واله و شیدای تو هستم بخدا

دوش دیوانه صفت در طلب دیدن تو *** در دل میکده تا صبح نشستم بخدا

بهر تسكين دلم بود بتا از سر شب *** تا سحر ساغر می بر سر دستم بخدا

بارها توبه نمودم که دگر می نخورم *** به هوای تو من آن توبه شکستم بخدا

در ره عشق تو از زندگی و هستی و جان *** رشتۀ دوستی ای دوست گسستم بخدا

زین همه دلبر و دل دار که باشد بجهان *** دل بدلدار دگر جز تو نبستم بخدا

گفت رندی که بخور باده و گفتم که هنوز *** مست و دیوانه مینای الستم بخدا

گفت برگو چه کسی کرده تو را گوشه نشین *** گفتمش آن بت بیگانه پرستم بخدا

من ژولیده ز عشق رخ آن سرو روان *** روزگاریست که پیمانه بدستم بخدا

«بوسه خیراتی یار»

ساقی آن یار که غارت گر دل هاست کجاست *** آن بت عربده جوئی که دل آراست کجاست

آن که شمس و قمر از نور رخش گشته خجل *** بس که محجوب و فریبنده و زیباست کجاست

آن که در خیل بتان از نظر غمزه و ناز *** از همه لاله رخان برتر و والاست کجاست

آن پری چهره که در نزد اساتید هنر *** فتنه و عشوه گر و خوش قد و بالاست کجاست

آن که خیرات کند در ره خیر از دل و جان *** از لبش بوسه که مقصود دل ماست کجاست

آن كه با يك نظر از کف ببرد هوش و حواس *** بس که افسون گر و طناز و فریباست کجاست

آن که سرمایه ی هستی من از هستی اوست *** واقعاً گر که در این جاست بگو راست کجاست

آن که از بهر تماشای قد و قامت او *** بر سر هر گذری معرکه برپاست کجاست

آن که از عشق رخش این دل ژولیده مدام *** واله و خسته و دیوانه و شیداست کجاست

(شعرنو)

من خمار می نابم می گلنار کجاست *** ساقی و ساغر و میخانه و خمار کجاست

رقص و رقصیدن و رقاصه و آواز بتان *** مطرب و عود و دف و چنگ و نی و تار کجاست

آن مکانی که همه حسن فروشان جمعند *** راست برگو بمن ای عقل مددکار کجاست

هر که را می نگرم مست و صراحی در دست *** در شگفتم من دیوانه که هوشیار کجاست

آن بت عربده جوئی که بنیرنگ و فسون *** عشوه و ناز فروشد سر بازار کجاست

آن که صیاد صفت کرده چو من صید هزار *** به کمند سیه خویش گرفتار کجاست

آن که دارد پی خون ریزیم آماده جنگ *** مژه چون لشکر جراره خونخوار کجاست

آن که دارد هوس بردن دل از کف ما *** با نگاه غضب آلود و شرر بار کجاست

دل ژولیده بهم می خورد از شعر نوین *** حافظ و سعدی و فردوسی و عطار کجاست

(اندرز)

ای بشر گر به جهان رستم دستان باشی *** صاحب سیم و زر و مال فراوان باشی

گر همانند سکندر بکنی فتح جهان *** ور بگردن کشی و زور نریمان باشی

تکیه گاه تو اگر مسند شاهی باشد *** ور که دارای خط و مهر سلیمان باشی

گر نمائی چو شهان جامه زرین به تنت *** یا که با فقر چون من دست گریبان باشی

گر تو را خانه و ییلاق بود هم چو بهشت *** یا که چون جغد تو هم بی سر و سامان باشی

گر کنی از دل و جان طاعت فرمان خدا *** یا که بیگانه تو از طاعت یزدان باشی

گر که اندر سر تو افسر شاهان باشد *** ور که دارای دو صد نوکر و دربان باشی

گر که آسوده و راحت دلت از رنج و غم است *** ور دو صد سال دگر زنده بدوران باشی

عاقبت گرگ اجل جان گرانت گیرد *** گر که فرعون و یا موسی عمران باشی

گردش چرخ چو بر وفق مرادت گردد *** سعی کن تا که تو هم مستحق آن باشی

گرکه خواهی بشوی نزد خدا روی سفید *** بهتر است آن که تو در فکر ضعیفان باشی

دل شکستن بخدا رسم مسلمانی نیست *** دل بدست آر بعالم که مسلمان باشی

پند ژولیده دلا بشنو و از یاد مبر *** تا بعالم بری از سوسه شیطان باشی

(شربت مرگ)

هر که این پند گران مایۀ من گوش کند *** آن چه خواندست و شنیدست فراموش کند

آدمی را ز چه از خاک سرشته است خدا *** حکمتش بود که با خاک هم آغوش کند

نوبت رفتن هر کس که رسد در خور خویش *** شربت مرگ ز مینای عدم نوش کند

مرد آن است که ز اندیشه خود خانه خویش *** قبل از آنی که رسد مرگ سیا پوش کند

مرگ هرگز نخورد گول کسی را چو عسس *** رشوه خور نیست که زین مرحله ها لوش کند

هر که عمرش بسر آید ندهد مهلت آن *** که وصیت به زن و بچه و خالوش کند

لب ژولیده از این زمزمه خاموش نشد *** کار مرگ است که این زمزمه خاموش کند

(اندرز)

زین جهان عاقبت آهنگ سفر باید کرد *** از دیاری که وفا نیست گذر باید کرد

گیرم از لطف خدا عمر دو صد نوح کنی *** عاقبت پای از این خانه بدر باید کرد

زین همه ثروت و مالی که تو اندوخته ای *** چون رسد مرگ فرا صرف نظر باید کرد

گر که هستی چو بزرگان جهان حادثه جو *** بیش از هر حادثه احساس خطر باید کرد

هر که راحت طلبد در ره خیر از دل و جان *** مرد و مردانه صفت سینه سپر باید کرد

حلقۀ بندگی خلق به جز ذات خدا *** هم چو مردان حق از گوش بدر باید کرد

میل فردوس مکن گر کنی از طاعت حق *** رخ خود زرد تر از زردی زر باید کرد

مرغ چون بگذرد از دانه نیفتد در دام *** ور نه از هستی خود صرف نظر باید کرد

پند پر مایه ژولیده همین است همین *** که نثار سخنش در و گوهر باید کرد

«در مرگ دوست»

قصۀ مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود *** در عزایت جامه اندر تن دریدن زود بود

آخر ای جان پسر ای میوه قلب پدر *** در دیار نیستی منزل خریدن زود بود

اشک حسرت از دو چشم مادرت هر صبح و شام *** از غم هجر رخ ماهت چکیدن زود بود

جان شیرین تر ز جانت از جفای روزگار *** در شباب زندگی بر لب رسیدن زود بود

بچه های نازنیت را چرا کردی یتیم *** رخت ماتم بهرشان حالا بریدن زود بود

مادر بیچاره ات دائم کند آه و فغان *** بهر او داغ غم مرگ تو دیدن زود بود

دیده بگشا با برادر های خود برگو سخن *** نطق تو خاموش از گفت و شنیدن زود بود

بی کس و تنها و بی یاور در این کنج لحد *** دور از اهل و عیالت آرمیدن زود بود

(اندرز)

می شود لطف خدا شامل احوال کسی *** که بگیرد به جهان زیر پر و بال کسی

دستی از غیب به یغما ببرد اموالش *** هر که دارد هوس بردن اموال کسی

نطفه حیض و زنا زاده بد کاره بود *** هر که کوشد بجهان در پی اغفال کسی

گر بمیری تو نسوزد دلی اندر غم تو *** تا نسوزد دل زار تو بر احوال کسی

مکن هرگز به جهان حق کسی را پامال *** تا بنا حق نشود حق تو پامال کسی

زن و فرزند تو بد کاره و بد نام شود *** گر بکوشی پی بد نامی اطفال کسی

آرزوی تو بر آورده نگردد هرگز *** گر بخندی به تمسخر تو به امیال کسی

کس به اعمال تو ای دوست نپیچد بجهان *** بشروطی که نه پیچی تو به اعمال کسی

با خبر باش که رندانه فریبت ندهد *** ثروت و سیم و زر و جامه متقال کسی

بند ژولیده گران دار و بیاویز بگوش *** تا نگردی به جهان بی خبر از حال کسی

(رهزن دین)

يار نازك بدنم زهره جبين است هنوز *** نرگس غمزه زنش بر سر کین است هنوز

چون می ناب که هوش از سر مستان ببرد *** غنچه لعل لبش رهزن دین است هنوز

ای بسا مرغ که دل اندر طلب خال لبش *** خسته و زار و گرفتار و حزین است هنوز

زین همه حسن خدا داد که حق داده باو *** خانه ام از قدمش خلد برین است هنوز

بس که زیبا و ملیح است و فریبا و عزیز *** قمر از شرم رخش خانه نشین است هنوز

در شگفتید چرا زین که کنم تعریفش *** عجبی نیست که مستوجب اینست هنوز

من ژولیده نه تنها شده ام واله او *** دین و دل باخته اش بت گر چین است هنوز

(دوای درد)

ساقیا جامی از آن باده گلنار بیار *** گر نداری برو از خانۀ خمار بیار

در خم خانه بکن باز و بدستور حکیم *** داروی درد من خستۀ بیمار بیار

مطرب از مهر نوائی طرب انگیز بزن *** دل ما بر سر شوق از زدن تار بیار

مردم از درد فراق صنمی حور سرشت *** ساقیا هر چه می ات هست بیک بار بیار

ای صبا از سرکویش ز وفا کن گذری *** خبری زآن بت افسون گر عیار بیار

برو از مهر بکوری دو چشمان رقیب *** بوی مشک از خم زلف سیه یار بیار

برو آن سلسله موئی که بود مست و خراب *** با دو صد ناز و ادا بر سر بازار بیار

با زبان خوش اگر رام تو گردید که هیچ *** ور نیامد به زر و زور و به اجبار بیار

ساقیا باده گلگون به قدح ریز و سپس *** بهر ژولیدۀ محزون دل افکار بیار

بر سر تربت حافظ

خیز تا عزم سفر جانب شیراز کنیم *** واندر آن شهر بگردیم و دلی باز کنیم

دست در گردن هم تا بسحر اندازیم *** دیدنی زآن بت افسون گر طناز کنیم

برسر تربت حافظ ز ره صدق و صفا *** بنشینم و به وی درد دل ابراز کنیم

خرقه و سبحه و دستار بدور اندازیم *** وز خماری بدر میکده آواز کنیم

وقت آن شد که بهمراهی هم بار دگر *** جای در حلقۀ رندان نظر باز کنیم

وقت آن است که از مرحمت پیر مغان *** دست در گردن ساغر بدو صد ناز کنیم

داد دل از می گلگون بستانیم و سپس *** گوش بر چنگ و نی و تار و دف و ساز کنیم

وقت آن شد بدریم پرده ز اسرار نهان *** مفتضح پیش همه شيخ كلك باز کنیم

بعد از آنی که شدیم از می صافی سر مست *** دست گیری ز فقیران ز نو آغاز کنیم

کمر خدمت خلق از ره احسان بندیم *** گره از مشکل افسرده دلی باز کنیم

وقت آن شد که چو ژولیده دل از لطف خدا *** چو مسیحا بدمی دعوی اعجاز کنیم

اندرز

ای جهان دیده جهان جای تن آسائی نیست *** جای تن پروری و خواب تو هر جائی نیست

این جهانی که تو بینی همه خوابست و خیال *** به خیالت که چو امروز تو فردائی نیست

تا توانی بکن اندیشه فردای حساب *** که جهان جا و مکانی که تو باز آئی نیست

دوش پیری سخنی گفت حکیمانه به من *** که شرافت به لباس نو و زیبائی نیست

تا جهان بوده دلا در نظر اهل نظر *** شرف و معرفت از ثروت و دارائی نیست

ثروت و مال جهان مال جهانست نه تو *** که بجز زحمت آن بهر تو ایضائی نیست

گیرم از لطف خدا عمر دو صد نوح کنی *** با خبر باش که این آب گوارائی نیست

پیش از آنی که بمیری بکن اندیشه آن *** که ترا مونس و غم خوار و هم آوایی نیست

لحظه ای باش تو در فکر شب اول قبر *** که بجز وحشت خاموشی و تنهائی نیست

پند ژولیده گران دار و مشو غره بزور *** که اجل را ز تو و زور تو پروائی نیست

اندرز

غنیمت دان دمی ای دل تو ایام جوانی را *** مده از کف تو بیهوده بهار زندگانی را

غم دنیا مخور از خواب غفلت دیده را وا کن *** مكن سودا تو با غم این سرور و شادمانی را

به بندی عاقبت رخت از جهان در شهر خاموشان *** اگر بگذاری اندر سر تو صد تاج کیانی را

مخور هرگز فریب ظاهر این دهر بی بنیاد *** بده مردانه چون مردان طلاق این دهر فانی را

توانت تا بود در تن تو دست ناتوانان گیر *** بیاد آور در آن لحظه تو روز ناتوانی را

نما انديشه فردا و فکر توشه ره کن *** تو از ژولیده بشنو این کلام آسمانی را

آتش عشق

دلم از آتش عشق تو کباب است هنوز *** همدم محنت و اندوه و عذاب است هنوز

بی گل روی تو چون ابر بهاران شب و روز *** دیده ام از غم هجر تو پر آب است هنوز

ای صنم زود بیا کز غم هجران تو دل *** هم چو زلف سیهت در تب و تاب است هنوز

برکن از چهره نقاب ای صنم حور سرشت *** که مه از شرم رخت زیر نقاب است هنوز

چشم جادوی تو نازم که بنیرنگ و فسون *** پی دل بردن ما مست و خراب است هنوز

من هنوز عاشق و دیوانه و شیدای توام *** رحم کن بر من دل خسته ثواب است هنوز

بوسه ای ده ز لبت تا که شوم مست و خراب *** چون که سوزنده تر از باده ناب است هنوز

می خورد خون دل از عشق تو ژولیده بیا *** که ز دوری رخت در تب و تاب است هنوز

اندرز

گرگ اجل بهیچ کس خط امان نمی دهد *** فرصت فکر کردن و آه و فغان نمی دهد

عمرگران هرکسی گر بجهان بسر رسد *** رحم و شفقتی ز خود مرگ نشان نمی دهد

گر که ز آب زندگی چو خضر نوش جان کنی *** بر تو امان زندگی چرخ زمان نمی دهد

آدم عاقل ای بشر در این سرای پر خطر *** دل به مقام و سیم و زر از دل و جان نمی دهد

برضعفای بی نوا ظلم و جفا نمی کند *** شانۀ خود بزیر این بار گران نمی دهد

ای دل غافل از خدا روی نهان مکن که او *** بر تو نشان نمونه از باغ جنان نمی دهد

خدا نکرده گر خطا سر زده از تو بارها *** توبه نما که مرگ ما فرصت آن نمی دهد

فكر نكير و منكر خویش تو در زمانه کن *** چون که جواب آن دو را مال جهان نمی دهد

مرگ فریب ثروت و مال و جهان نمی خورد *** گوش به آه و زاری پیر و جوان نمی دهد

اندرز

این کهنه خرابات که دل داده اوئی *** چون کشتی طوفان زده ای طعمه آب است

بگریز از این خانه که نی جای درنگ است *** از بس كه ترك خورده بيك باد خراب است

برخیز که شد وقت ملاقات به اتمام *** چون دادن جان سهل تر از خوردن آب است

ای بی خبر از عالم هستی ز چه خوابی *** نزديك رمه گرگ و شبان واله خواب است

غفلت منما قافله رفت ای دل غافل *** این ره نه ره حیله گری راه حساب است

جز خدمت خلق برگه آزادی ما نیست *** کن جهد در این راه که این راه ثواب است

این کهنه بنائی که تو را کردۀ فسونت *** دان مایه رنج و غم و اندوه و عذاب است

هر کس که به آبادی این خانه بکوشد *** از یمن بدوی بخدا خانه خراب است

هرگز تو مکش زحمت بیهوده فرح بخش *** کو آن که ز جان مشتری حرف حساب است

اندرز

ای که گوئی گوئی سبقت را من از عالم ربودم *** گوش کی چون در زرنگی بنده استاد بودم

گرنداری باور از من یادگاری دارم از خود *** دفتر زندان ورق زن کو بوده تنها شهودم

گشته نامم منعکس در جزء شیادان عالم *** بنده بودم آن که تاج از فرق شیطان در ربودم

کرده قانون عاقلان پرده هایم بایگانی *** آن که قانون گفت ای واله به او آن بنده بودم

در گله برداری و قتل و قمار و جعل و سرقت *** شهره آفاق بودم آتش کین در وجودم

بود شاگردم هزاران مست از اموال مردم *** رشته بودند از ازل گویا بدزدی تار و پودم

در زبردستی بدم معروف دزدان دزد دزدان *** صد هزاران رو به طرار می کردی سجودم

هم چو شب گردان درون خانه ها از بهر دزدی *** جای رنج و غم رفیقا شادی از دل ها زدودم

مهوشانی شوخ با من گرم عیش و نوش بودند *** حال جای گل رخان با مور در گفت و شنودم

این حکایت سر گذشتی بود از يك دزد طراز *** کز برای عبرتت این پند پر معنی سرودم

عالم رؤيا

در عالم خواب این ندا آمد که دل دار آمده *** آن عالم آرا دلربا آن یار عیار آمده

آن فتنه جوی فتنه گر آن آفت بیدادگر *** الحال گردد جلوه گر نی مست هوشیار آمده

برخیز ای آزرده جان كان دلبر گیتی ستان *** گیرد از احوالت نشان کز بهر دیدار آمده

ای بلبل گلشن نشین برخیز و از جایت به بین *** کان دل ستان نازنین چون گل ز گلزار آمده

ای بی خبر ای بی خبر برخیز و از جایت نگر *** غم کن ز دل دیوانه در کان یار طرار آمده

ژولیده کم کن ناله ات کامد نگار حوروش *** جان کن به پیشش پیش کش بهرت پرستار آمده

بادۀ مستانه

دوش اندر طلب آن صنم باده فروش *** کو بکو دره به دره در هر خانه زدیم

چون که نومید شدیم صبح سحر از همه جا *** دست امداد دراز و در میخانه زدیم

با دل خسته و مجنون و دل افکار و پریش *** عوض بوسه ی لب بوسه به پیمانه زدیم

چون که سر مست شدیم زآتش جان پرور می *** دست حاجت همه بر دامن جانانه زدیم

چون ز هشیاری ما هیچ نشد حاصل عمر *** قید هستی به هوای دل دیوانه زدیم

هوس دانه

عمر یست که از آب چو دیوانه گذشتیم *** زآبادی و بوم و بر و ویرانه گذشتیم

آن لحظه که دست از همه لذات کشیدیم *** از دام هوا و هوس دانه گذشتیم

از روزن دل چون رخ دل دار بدیدیم *** از صومعه و کعبه و بت خانه گذشتیم

آن دم که چشیدیم مزۀ بادۀ وحدت *** از خوردن می در دل میخانه گذشتیم

از شرع گذشتیم بطریقت چو رسیدیم *** از مرحله قصه و افسانه گذشتیم

از کرسی و لوح و قلم و عرش سماوات *** مستانه نه هوشیار حکیمانه گذشتیم

ژولیده رۀ عشق ره پر خطری نیست *** چون ما به سهولت از این خانه گذشتیم

هوای کوی

دیگر هوای کوی تو دلبر نمی کنم *** دیگر نظر بروی تو کافر نمی کنم

دادی مرا فریب و بخوردم فریب تو *** دیدم سزای خویش و مکرر نمی کنم

هرگز گمان مبر که فریبم دهی دگر *** چون طعم آن چشیده ز سر در نمی کنم

گر التماس و گریه کنی کایمی برت *** من وعده های پوچ تو باور نمی کنم

با آب توبه غسل نمودم چرا که من *** يك دفعه بد نمودم و دیگر نمی کنم

شادم از این سبب که پس از این ز فرقتت *** از اشک دیده دامن خود تر نمی کنم

با وعده و نوید نگردم دگر اسیر *** دل را بهیچ و پوچ مکدر نمی کنم

ژولیده ام که عهد کنم بعد از این دگر *** دل را اسیر چون تو فسون گر نمی کنم

گدای دل

فخر کنم که گشته ام از دل و جان گدای دل *** چون که ترا نموده حق دلبر و دل ربای دل

نیست دگر بجز تو کس محرم شام تار من *** کس نبود بغیر تو محرم و آشنای دل

اى بت مشك بوى من آفت لاله روى من *** كن نظرى بسوی من آیت دل خدای دل

مهر تو خفته در دلم زلف تو شد سلاسلم *** روی تو شمع محفلم درد دل و دوای دل

وصف تو ورد هر زبان نام تو نقش کهکشان *** ساقی بزم عاشقان گوش کن این نوای دل

برده عنان من ز كف آن لب آتشین تو *** از چه شدی تو بی وفا دلبر با وفای دل

خزان تو خزان دل بهار تو بهار دل *** رنجه کن از کرم بتاز مهر در سرای دل

رضایت

چه می شد گر که آن دلبر ز خود ما را رضا می کرد *** چه می شد گر بجای ترك كردن رو بما می کرد

چه می شد گر بيك ديدن الهی آن ستم گستر *** ز صدها درد بی درمان یکی دردم دوا می کرد

صفا بخش دل اغیار گشتن تا بکی آخر *** چه می شد گر دمی هم با من مسکین صفا می کرد

اگر می آمد امشب آن فسون گر دلبر طرار *** بساط عیش ما را با قدومش رو برا می کرد

برفتار ار که می آورد یارم قامت سروش *** از آن قامت قیامت را بعالم او بپا می کرد

از آن لعل لب میگون و مستی آفرین خویش *** چه می شد گر مرا سرمست و کام دل روا می کرد

اگر می آمد آن سرو خرامان جای ویرانی *** درون خانه دل خانه ای از نو بپا می کرد

اگر آن ترك ترك دل نمی کردی چه می کردی *** ز قید بند غم دل را بيك نازی رها می کرد

دل ژولیده از عشقش چو کشتی غرقه در خون است *** چه می شد گر که او از مهر کار ناخدا می کرد

دوای دل

نبود بجز تو کس بجهان دلربای دل *** نبود بغیر عشق تو مشکل گشای دل

دانم که درد عشق تو درمان پذیر نیست *** دل عاشق است و دیدن رویت دوای دل

دل را مجال نیست که آید بدیدنت *** دارد امید آن که تو آئی بجای دل

جانم بلب رسیده و چشمم سفید گشت *** چون گشته هم چو دل بتو من مبتلا ی دل

دل از فراق روی تو بی تاب من چو دل *** نالان دل از تو نالۀ من از نوای دل

دستم بدامنت صنما مردم از فراق *** خوش کرده عرصه تنگ بدل ناله های دل

با صد هزار جلوه شوی گر تو جلوه گر *** روشن شود ز حسن تو دولت سرای دل

آخر من غریب چه سازم که جز تو کس *** نبود در این جهان بخدا آشنای دل

بر باد داده دین و دل و جان و هستیم *** اندوه درد و محنت و رنج و بلای دل

ای یار نازنین همه هستی فدای تو *** باشد دعای خیر تو دائم دعای دل

پرسند گر ز من که بود میهمان تو *** گویم به افتخار که باشد خدای دل

آب گوارا

شب آدینه که فارغ شدم از رنج و ملال *** راحت از ولوله مردم و از قیل و مقال

مست در دست بدی ساغر می زآتش عشق *** بی خبر از همه جا غرق بدریای خیال

ناگهان دلبری اندر نظرم جلوه نمود *** چه بنی قاتل جان فتنه گر و حور جمال

چه بگویم که چه دیدم صنمی حور وشی *** مهوشی لاله رخی عشوه گری هم چو غزال

لب او خم شراب و لب من باده پرست *** او فروشنده و من داور و دل طالب مال

خال هندوش بدی دانه و گیسوش چو دام *** دل دیوانه ربودن ز کفش بود محال

آمد او عربده جو مست صراحی در دست *** مست از نرگس مستش نه حرامی به حلال

گفت برخیز و بگیر از کف من ساغر می *** دل دیوانه کن امشب ز کرم مالامال

ساغری چند بنوشیدم و مستانه بگفت *** نوش جان باد گوارا که رسیدی بوصال

وعده بی جا

دل سنگ آب شد ای سنگ دل از ناله های من *** تو از دردم خبر داری نمی آری دوای من

ز بس كه وعده وصل تو دلبر را بدل دادم *** دگر کی می کند باور نگارا وعدۀ های من

ز بس زاری نمودم من تهی شد اشك چشمانم *** بجای اشک خون بارد بدامان دیده های من

بیا ای نازنین دلبر که دل بی تو نمی ساید *** نما رحمی رهان از غم دل ماتم سرای من

بیا با چشم خود بنگر که بینی راست می گویم *** اگر باور نداری نازنینا گفته های من

هم نشینی بارقیبان

بر من مسكين نگارا يك نظر محض خدا كن *** از هزاران درد بی درمان یکی دردم دوا کن

ای جفا جو تا کنون کردی جفا را پیشه خود *** بشنو از من دیگر اکنون امتحانی از وفا کن

با رقیبان هم نشینی تا بکی ای بی مروت *** یک دمی هم با من دیوانه دل بنشين صفا كن

ژاله آسا اشک می بارم چو ابر بهاری *** یک نظر آخر تو بر این چشمه آب بقا کن

خواهش ژولیده این است ای نگار بی مروت *** یا ببر جان یا نگاهی از شفقت سوی ما کن

پيك خوش خبر

اى پيك خوش خبر چه خبر از نگار من *** زان یار نازنين بت سيمين غدار من

داری اگر خبر تو از آن یار نازنین *** ما را خبر نما که چه گفت آن نگار من

آن دلبری که برد دل از من بدلبری *** آن فتنه گر که برده ز کف اختیار من

از من چه خواست از دل دیوانه ام چه گفت *** گفتی به یار من تو چه از حال زار من

در آرزوی دیدن وی دیده شد سپید *** ای بی خبر ز حال دل داغ دار من

فکر و خیال

روز و شب فکر من این ست خورم باده ناب *** به امیدی که به بینم رخ نیکوت بخواب

ساقیا از چه نشستی و ز جا خیز و بده *** بر كف من تو حکیمانه دو سه جام شراب

مطربان را بگو تا غم ببرند از یادم *** نه نوای نی و آوای دف و چنگ و رباب

عشق آن یار مرا کرده به می معتادم *** باده آور که لا جرعه بنوشم چون آب

روی نیکوش دل و دین مرا داده بباد *** قد دل جوش مرا کرده چنین خانه خراب

هجر او برده به یغما بخدا هستی من *** دل دیوانه چو زلف سیهش در تب و تاب

چشم جادوش بجادو ز تنم برده توان *** لب او کرده مرا مست تر از باده ناب

من ژولیدۀ چه گویم که چها کرده بمن *** آن بت حور سرشتی که بود مست و شراب

من آشنایم

من آشنایم ای صنم روی ز من نهان مکن *** پرده ز چهره برگشا آه مرا فغان مکن

واله روی تو منم گدای کوی تو منم *** بستۀ موی تو منم خدمت دیگران مکن

برده عنان من زكف آن لب آتشین تو *** کرم نما تو بوسه ای قیمت آن گران مکن

آتش عشقت ای صنم برده توان ز جود من *** ظلم دگر تو بیش از این بر من ناتوان مکن

دلبر من نگار من مونس و غم گسار من *** زلف میفشان ای صنم عمر مرا خزان مکن

شادی عاشقانه

مرا جز گفتن وصف تو ای دلبر شعاری نیست *** مرا كارى بعالم جز فغان و ناله کاری نیست

ز هجر روی ماه تو شب از روزم نمی دانم *** بیا بنگر که دل را بی تو دلبر غم گساری نیست

کجا رفتی، چرا رفتی، چه دیدی، از من مسکین *** بیا ای نازنین کآخر مرا بی تو بهاری نیست

مرا دردی است بی درمان بیا دردم مداوا کن *** چرا چون هیچ دردی بدتر از چشم انتظاری نیست

تو رفتی بی خبر آخر چرا ای بی وفا دلبر *** نگفتی بی تو دل را مونس و غم خوار و یاری نیست

مرا جز عشق تو همدم نباشد اندر این عالم *** مرا جز یاد تو محرم بعالم راز داری نیست

مرا تا نیمه جانی هست بیا ای جان جانانم *** چرا چون که بدین پنج روزۀ عمر اعتباری نیست

من ژولیده از عشقت شدم مجنون صحرا گرد *** ز دیده اشک می بارم چه سازم اختیاری نیست

موقع استجابت دعا

نما تو مست مرا ساقی از شراب امشب *** که هم چو گوی فتد سر به پیچ و تاب امشب

مرا کفاف نباشد هر آن چه می، داری *** که از عطش شده دل ساقيا كباب امشب

بگو بمطرب خوش پنجه شور و غوغا کن *** ز شور چنگ و نوای دف و رباب امشب

ز سوز آتش می آتشم بزن بر جان *** نما تو خانۀ غم را بدل خراب امشب

من آن نیم که کفافم دهد دو پیمانه *** سبو بیار و به بین نوشم هم چو آب امشب

مرا به خم می افکن که واجب الغلسم *** تو بیش از آن که کند جلوه آفتاب امشب

بریز باده بدستم که تا وضو سازم *** چرا که وقت نماز است و استجاب امشب

نما، ز باده تو آلوده خرقه و دستار *** بجای عطر و شمیمم گل گلاب امشب

مرا بمسجد و تسبیح و خرقه کاری نیست *** نماز روزه بود کار شیخ و شاب امشب

بده تو باده به ژولیده جای صحبت نیست *** که جرم می ننویسند در حساب امشب

اندرز

این عروسی که کند جلوه به صد جلوه گری *** با خبر باش که در عقد دو صد داماد است

این فسون گر که بنیرنگ تو را کرده فسون *** حیله بازیست که در حرفۀ خود استاد است

ظاهرش گر چه فریبنده و زیباست ولی *** باطنش زشت جفا پیشه تر از شداد است

خوش خط و خال چو ماری که ز نیشش بجهان *** عمر صد نوح از آن نیش گران بر باد است

صد چو عذرا و دو صد لیلی و شیرین دهنان *** خاکشان خشت کز آن خانه دو صد بنیاد است

اندرز

ای آن که بر سریر صدارت نشسته ای *** اول به نفس خویش سزد اتکا کنی

تاکی زنی تو کوس جهالت بنزد خلق *** بر خود بیا و بین که که ای و چها کنی

شیطان کجا کند چو تو این کارهای زشت *** ابليس نفس توست که این کارها کنی

اندر سریر جهل چه خوش آرمیده ای *** گر توبه می کنی ز چه از نو خطا کنی

يك لحظه خود شناس و ز خودخواهیت بکاه *** آن دم مس وجود توانی طلا کنی

گربنگری چه ای و چه بودی کجاستی *** چون شد خزان عمر تو رو در کجا کنی؟

ای بی خبر ز بادۀ هستی تو غافلی *** گر شستشوی تن توبه آب بقا کنی

گرگ اجل چو سایه بدنبال آدم است *** ای بی خبر تو بی خبر عمرت تبا کنی

چون رو بهی به حیله و تزویر نزد حق *** تا کی دکان کید و ریا را تو وا کنی

بهارتو

رقیبا من نمی گویم خزان از تو بهار از من *** خزان از من بهار از تو گل از تو نیش خار از من

نسیم جان فزا و نغمه دستان هزار از تو *** سکوت مرگ بار و صوت جغد دل فکار از من

صفای بوستان و سایه سرو و چنار از تو *** چو ابر نو بهاری دیده های اشک بار از من

مه از تو ماهتاب از تو شعاع آفتاب از تو *** غم و تنهائی و خاموشی شب های تار از من

سرور و شادی و عیش و نشاط این جهان از تو *** غم و اندوه و محنت رنج و درد بی شمار از من

خوش از تو ناخوش از من گردش لیل و نهار از تو *** بلند و پست و سختی سستی این روزگار از من

می از تو ساغر از تو نالۀ چنگ و رباب از تو *** فراق و دوری دل دار و درد انتظار از من

جهان از تو مکان از تو زمین و آسمان از تو *** در ایضای تمام این خوشی ها وصل یار از من

شکوه

بی تو من ناله چسان از دل شیدا نکنم *** شکوه از گردش این گنبد مینا نکنم

ترك من کردی و رفتی و نگفتی که دگر *** جز سر كوى تو من منزل و مأوا نكنم

من بجان تو قسم می خورم ای روح روان *** که بجز تو به کسی راز دل افشا نکنم

قول مردانه دهم گر تو بیائی ببرم *** غير يك بوسه ز تو خواهش بی جا نکنم

گر بصد جلو در آئی ز در ای سرو روان *** به چسان قامت سرو تو تماشا نکنم

بجز از کام دل از یار خدایا بجهان *** چیز دیگر من ژوليده تمنا نكنم

مژده

سر خوش و خرم دل ای دل باش یارت می رسد *** مونس و غم خوار و یار و غم گسارت می رسد

شمع را اَز خانه بر که با صد عز و ناز *** روشنی بخش و فروغ شام تارت می رسد

گو بساقی ساغر، می را به گردش آورد *** چون بپایان امشب ای دل انتظارت می رسد

غم مخور از اشك حسرت دامنت را تر مكن *** چشم دل وا کن به بین کز در نگارت می رسد

باغبان را مژده ده، بر گو گل افشانی کنند *** چون که با صد جلوه چون گل گل عذارت می رسد

بلبل گل خن نشین را گو نشین بر تخت گل *** كز صبا بوی دل انگیز بهارت می رسد

خانۀ دل را ببند آئین که آمد این سروش *** آن که برد هوش از سر از کف اختیارت می رسد

از من ژولیده دل بشنو تو ای دل شاد باش *** کان پریوش مهوش امشب در کنارت می رسد

یعنی چه

ز دیده اشك باريدن ز هجر یار یعنی چه *** نشستن از غم او تا سحر بیدار یعنی چه

به یغما بردن از کف اختیار و ترک دل کردن *** از آن ناز آفرین دلبر چنین رفتار یعنی چه

میان آتش تب سوختن از عشق و، آن دلبر *** عيادت می نکردن از من بیمار یعنی چه

نشستن با رقیبان و بما جور و جفا کردن *** چنین ظلمی روا بر من از آن دل دار یعنی چه

ز نالیدن دل نالان دمی ای خالق سبحان *** نیاسودن ز عشق آن پری رخسار یعنی چه

ز هجرش خون دل خوردن بسان تیر صیادان *** نکردن یادی از من آن بت عیار یعنی چه

زما بر تافتی رو ای پری رو از چه رو برگو *** چنین کار از تو ای افسون گر طرار یعنی چه

چه زود از یاد بردی خاطرات عشق ژولیده *** بعید است از تو این کار و ز تو این کار یعنی چه

سرزنش یار

بار الها چه کنم یار جوابم کرده است *** ترك من کرده و بیگانه خطابم کرده است

از کفم برده بيك طرفه نگاهی دل و دین *** عشق او دربدر و خانه خرابم کرده است

چشم مستش بخدا برده زکف صبر و قرار *** خود چو آب است مرا هم چو حبابم کرده است

قد او کردۀ کمان قامت من وای بمن *** زلف پر پیچ و خمش در تب و تابم کرده است

یک طرف درد فراق از طرفی یار مرا *** آشنا با غم و اندوه عذابم کرده است

روی نیکوش ربوده است توان از تن من *** بوی او نشعه تر از بوی شرابم کرده است

باز می بینمش هر شب من ژولیده بخواب *** بی خود از شور نی و چنگ و ربابم کرده است

اندرز

داد این پند مرا مردك صاحب نظری *** این که از عاقبت کار جهان بی خبری

نام این پیرزن دهر سرای دودر است *** چون در آئی تو از آن در، از این دربدری

این عروسی که کند جلوه بصد جلوه گری *** گر به مفتت بدهند باز گران است نخری

این کهن قلعه سرائی است پر از فتنه و شر *** گر بخود آئی و با دیدۀ عبرت نگری

مده این عمر گران مایه تو بیهوده بباد *** کیمیائی است گران مایه که باید دگری

نیست سرمایه تو جز کف نی بیش دگر *** بی خبر زان که تو آن را ببری یا نبری

پس بیا پند مرا گوش کن ای جان پسر *** پیش از آن که شود این عمر گرانت سپری

هیچ کس از میمنت نشود محرم راز *** لاف بیهوده مزن چون که ندارد اثری

نان چو خوردن از آن به که کشی منت کس *** با خبر بودن تو هست به از بی خبری

هر که از راز کسی نزد کسی پرده درد *** پرده از راز وی آخر بدرد پرده دری

راستی به ز کجی راه به از بیراهه *** شعر ژولیده به از هر سخن بی اثری

مردم آزاری

ای بشر خود را اسیر نفس شیطانی مکن *** غفلت از روز حساب و مرگ خود آنی مکن

ناخدای کشتی دل باش و از باد غرور *** خویش را مستقرق دریای طوفانی مکن

گر مسلمانی چو سلمان باش و جاهد در عمل *** ور نئی بیهوده دعوی مسلمانی مکن

خدمت خلق خدا کن وز خدا غافل مشو *** خویش را بازیچۀ اميال نفسانی مکن

طعنه بر فانوس کم نور تهی دستان مزن *** روز خود را بی جهت چون شام ظلمانی مکن

تا جوانی فکر پیری باش و در افتادگی *** خویشتن را خسته از بار پشیمانی مکن

سعی کن تا می توانی بهره برداری ز عمر *** این دو روز عمر را صرف هوس رانی مکن

دست بر کاری که می دانی ضرر دارد مزن *** آن چه را قبلاً که می دانی نمی دانی مکن

خون مردم را برای لقمۀ نانی مریز *** زین عمل خود را پلید و طالح و جانی مکن

دان غنیمت ساعتی چون عمر عالم یک دم است *** فکر فردا باش و فکر عالم فانی مکن

من نمی گویم که دست از کار و کسب خود بدار *** آن چه می خواهی بکن اما بنادانی مکن

از من ژولیده بشنو این کلام معنوی *** مردم آزاری بعالم گر که انسانی مکن

داستان شور انگیز مرد شیر فروش

مال داری بود در شهر زرند *** در جهان دارای گاو و گوسفند

بس که در دل داشت حرص سیم و زر *** غافل از حق بود و از خود بی خبر

بی خبر بودی ز فردای حساب *** می نمودی شیر را مخلوط آب

بر سر بازار از بهر فروش *** شیر را می برد او بر روی دوش

بعد چندی از فروش شیر و آب *** ثروتش گردید بی حد و حساب

گوسفند او شدی بیش از هزار *** کار و بارش سکه شد در روزگار

چوب داری کرد استخدام خویش *** تا نگه داری کند از دام خویش

با وجود آن که حق دادش فزون *** ثروت و مکنت ورا از حد برون

باز آن بی شرم اندر کار خویش *** پیروی می کرد از رفتار پیش

چوب دارش بود مردی حق پرست *** در حقیقت حق پرستی چیره دست

ظاهراً گر بد تهی دست و فقیر *** ليك در باطن بدی روشن ضمیر

بارها او از ره صدق و صفا *** گفت ای خواجه نما شرم از خدا

بی حیائی تا به کی سازی تو چند *** آب را مخلوط شیر گوسفند

این عمل شایسته از آن تو نیست *** در خور این جسم بی جان تو نیست

گر بکامت گشته شیر هم چو قند *** این عمل زشت است و پست و ناپسند

بر لب گور است خواجه پای تو *** گور گردد عاقبت مأوای تو

زین همه ثروت که اندازی به پیش *** يك كفن با خود نخواهی برد بیش

بشنو از من توبه کن از این عمل *** زین دغل بازی چه حاصل ای دغل

این عمل آخر شکستت می دهد *** عاقبت کاری به دستت می دهد

خواجه چون بشنید از روی عناد *** با ترش روئی جواب او بداد

خواجه بر گفتار او خندید و گفت *** آن چه گوئی جمله باشد حرف مفت

در بر من از خدا نامی مبر *** چون مرا نبود خدائی غیر زر

باری از این ماجرا چندی گذشت *** عاقبت از ایده خود بر نگشت

تا که روزی حق به باطل چیره شد *** آسمان پوشیده ز ابر تیره شد

آتش خشم خدا شد شعله ور *** شد درخت عشق خواجه بارور

سیل باران بر زمین نازل شدی *** دامن صحرا نهان در گل شدی

از دل دشت از ید قدرت نما *** سیل جاری شد چه سیلی چون بلا

سیل برق آسا بدان منزل رسید *** گوسفندان را به کام خود کشید

رفت آن چوپان بنزد خواجه گفت *** خیز از جا بین نتیجه ی حرف مفت

بی خبر از بازی این چرخ پیر *** می نمودی آب را مخلوط شیر

قطره قطره جمع شد آن آب ها *** گشت ترس و شد بلا و وآن بلا

سیل گشت و چون اجل از ره رسید *** گوسفندانت بکام خود کشید

چون شنیدی گله اش را آب برد *** زین مصیبت خواجه در دم جان سپرد

او بر آن چه داده بودش حق نساخت *** هستی اش را اندرین بازی بباخت

حرص دنیا هر که زد بیچاره شد *** رشته اش از رشته حق پاره شد

غير ذلّت لذت از دنیا نبرد *** ذره ای از ثروت خود را نخورد

بس کن ای ژولیده دل اندر جهان *** داستان دیگری را کن بیان

داستان کبوتر و باز

شنیدستم که روزی يك كبوتر *** به سوی مقصدی می زد همی پر

که ناگه يك عقاب تیز چنگال *** ز بهر طعمه او را کرد دنبال

کبوتر بود پیش و باز در پی *** بسرعت می نمودی راه را طی

بمد دیده آورد آن کبوتر *** درختی را که بودی سایه گستر

ز خوف باز سر در زیر پر کرد *** به ناگه زیر پایش را نظر کرد

بدید آن دم یکی صیاد خونخوار *** گرفته او بره تیر شرر بار

نشان بگرفته خال سینۀ او *** که سوزانده دل بی کینۀ او

نظر کردی به بالا آن نگو بال *** بدید آن جا عقاب تیز چنگال

برون شد از نهادش آه جان سوز *** که شد عمرم تباه و شد سیه روز

اسیر آن دو دشمن شد کبوتر *** بشد نومید و کرد او زیر پر سر

به نالید از جگر آن زار و نالان *** که ای پروردگار حی سبحان

نظر بنما به این زار و دل افکار *** گرفتارم گرفتارم گرفتار

توئی آگه ز حال جوجه هایم *** رهایم کن رهایم کن رهایم

چه سازم چون کنم کز بامدادان *** ندارم من خبر از حال آنان

تو می دانی که آنان بی قرارند *** ز بهر دانه شان چشم انتظارند

خداوندا بود ترس من از آن *** ز بی قوتی رود از دستم آنان

تو رحمان و رحیم و مهربانی *** تو خلاق زمین و آسمانی

خوشا كز لطف تو دل شاد گردم *** از این گرداب غم آزاد گردم

خلاصم کن نجاتم ده الهی *** که تو بر حال زار من گواهی

دعایش شد اجابت نزد دادار *** ز امر خالق عالم یکی مار

بزد نیشی به شصت پای صیاد *** کز او بر خاست آه و داد و فریاد

در آن لحظه خطا شد تیر صیاد *** به قلب باز خورد و باز افتاد

کبوتر زآن بلا آزاد گردید *** ز الطاف خدا دل شاد گردید

شد از این داستان ژولیده سر مست *** خوشا آن کس که دل را بر خدا بست

داستان شور انگیز مست و پارسا

ساقیا از باده پر کن ساغری *** تا بگویم داستان دیگری

داستانی بس لطیف و دل پذیر *** از برای مردم روشن ضمیر

پارسائی بود پاك و با خدا *** نزد مردم مظهر عشق و صفا

بود مردی در حقیقت حق پرست *** حق پرستی کرده بودش شاد و مست

داشت او همسایه ای مشروب خوار *** بی نماز و روزه از حق بر کنار

خانه اش بد مجلس عيش و سرور *** از فسادى مكتب فسق و فجور

پارسا اندر عذاب از کار او *** وز گناه و محنت و رفتار او

مدتی بگذشت از این ماجرا *** تا شبی در خواب دید آن پارسا

قصری هم چون کاخ شاهان جان فزا *** سر بسر از نقره و خشت طلا

اندرون روضه پاك جنان *** حضرت همسایه اش را شادمان

با تعجب دید آن آسیمه سر *** شاد و خرم دل به روی تخت زر

در کنارش دید حوران بهشت *** جمله را زیبا رخ نیکو سرشت

بودش از فرمان رب العالمين *** صد غلامش در یسار در یمین

تحت فرمانش بدیدی نه فلك *** حاجب و دربان او حور و ملك

تا که او را در چنین وضعی بدید *** از تعجب رنگ و رخسارش پرید

گفت یا رب آن چه می بینم عیان *** بهر من باشد ز اسرار نهان

پرده از این راز پنهانی بدر *** تا که گردم من ز سرش با خبر

آخر این بد دائم الخمر و شرور *** وز اطاعت کردن امر تو دور

بود مردی مردم آزار و پلید *** گو چه کاری کرده کو این جا رسید

ناگه از حق سوی او آمد سروش *** زآن سروش از سر برفتش عقل و هوش

این شنید از حق که آن مشروب خوار *** گر چه در ظاهر بد از ما بر کنار

گر چه بودی با پلیدی ها شريك *** سر زده زو در جهان يك كار نيك

يك شب از شب های سرد سوزناک *** دید او در کوچه ای بر روی خاک

کودکی کز ضعف جان پژمرده بود *** بی نوا از سوز سرما مرده بود

نی کسی را داشت او زاری کند *** از برای او عزاداری کند

اندر این اثنا تو از بهر نماز *** گشتی از خانه برون با غز و ناز

دیدی آن كودك تو بی غسل و کفن *** اندرون کوچه ای صاحب سخن

دیدی آن اما نکرد ای بی خبر *** دیدن آن بر دل سنگت اثر

در عوض آن دائم الخمر از وفا *** بی تکبر از ره صدق و صفا

پول مشروب و صفای عیش خویش *** کرده بود آن چه پس انداز او ز پیش

خرج کفن و دفن او در راه ما *** کرد از دل فارغ از چون و چرا

بعد از آن او را به گورستان ببرد *** کند قبری بعد در خاکش سپرد

این نتیجه ی خدمت خلق خداست *** هر کسی نیکی کند اینش سزاست

داستان شور انگیز عابد و سگ

بسم الله الرحمن الرحيم

عابدی می زیست اندر کوهسار *** اندرون کلبه ای متروك و تار

می گذشت از عمر او هشتاد سال *** شکر حق می کرد و حمد لا یزال

در درستی شهرۀ آفاق بود *** در میان حق پرستان طاق بود

فارغ از مال و منال دنیوی *** واله و شیدای عشق معنوی

روز و شب با قلب پر سوز و گداز *** با خدا می کرد او راز و نیاز

دائم او اندر رکوع و در سجود *** فارغ از کبر و نفاق و آز بود

نور او با نور حق ملحق بدی *** واقف از اسرار ذات حق بدی

لحظه ای از ذکر حق غافل نبود *** در عبادت کردنش کاهل نبود

از حسد شیطان شوم و حیله گر *** گفت با ذات خدای دادگر

کای خداى لاشريك و لامكان *** خالق عرش و زمین و آسمان

گر که این عابد عبادت می کند *** امر ذاتت را اطاعت می کند

گر ندارد محرمی جز ذکر تو *** گر ندارد همدمی جز فکر تو

واقعاً گر هست مرد حق پرست *** وز برونی ها اگر او شسته دست

از چه برگرداند او از خلق روی *** از چه دوری می کند از های هوی

چون ندارد ثروت و مال و حشم *** نی زر و نی سیم و دینار و درم

چون که او پیر است و زار و ناتوان *** چون بزودی دیده بندد زین جهان

چون ز دامش بخت خوش بر بسته رخت *** زندگی کردن برایش گشته سخت

این عبادت ها ریائی می کند *** شکر تو از بی نوائی می کند

می کند از بیم دوزخ بندگی *** در اطاعت کردنت پایندگی

گر بود او واقعاً مرد خدا *** فارغ از چون و چرا و وز ریا

باز کن او را جوانی زورمند *** پای بند دیو نفسانیش چند

از کرم بر او کرم کن سیم و زر *** بی نیازش کن تو از لعل و گوهر

كن غلام در گهش را بی شمار *** از کنیز و نوکر و خدمت گذار

کاخی هم چون باغ رضوانش بده *** جای اندر تخت شاهانش بده

کن خلاصش یا رب از درماندگی *** از غم و اندوه و رنج زندگی

چون شود از مال و درهم بی نیاز *** کی بگیرد روزه و خواند نماز

گر غنی گردد عبادت کی کند *** امر ذاتت را اطاعت نی کند

آمد از حق سوی شیطان این ندا *** کان چه گفتی تو بدو کردم عطا

بشنو از آن عابد پرهیز کار *** شد جوان از نو ز امر کردگار

کلبه اش گردید چون خلد برین *** گشت اندر تخت شاهی جاگزین

بودش اندر بر چو حوران بهشت *** صد هزاران دختر نیکو سرشت

شعله ور شد آتش شهوانیش *** شد بجولان توسن نفسانيش

چون خدایش داد ثروت بی کران *** عزت و شوکت ورا اندر جهان

با وجود آن که بودش صد هزار *** از کنیز و نوکر و خدمت گذار

با وجود آن که از درماندگی *** شد خلاص و پایبند زندگی

ثروت دنیا نکردش بی خبر *** سوسه شیطان بر او هرگز اثر

باز شد شیطان بدرگاه احد *** گفت ای رحمان و الله و صمد

حال باید بازگیری ثروتش *** افکنی در منجلاب ذلتش

باید او را سخت بیمارش کنی *** در بلای غم گرفتارش کنی

گر شود در دشت و صحرا دربدر *** سر نماید هم چو مرغان زیر پر

گر شود رنجور و زار و ناتوان *** گر شود محتاج دست این و آن

نزد مردم گر که رسوایش کنی *** بدتر از دیروز، فردایش کنی

من روم او را ز ره بیرون کنم *** با سخن هائی دلش را خون کنم

می کنم کاری نیارد بر زبان *** نام تو ای خالق کون و مکان

گر دهی رخصت بسازم کار او *** تا ببینی سرنوشت زار او

گر بود مست تو هوشیارش کنم *** از نماز و روزه بیزارش کنم

این ندا آمد ز حی لا يزال *** بهر شيطان لعين بد سكال

کای دنی، ای شوم، ای بیداد گر *** مرد حق کی می شود از ره بدر

عشق ما عشقی است پاك و بی زوال *** رشته از این عشق بگسستن محال

حق پرستی کار هر آواره نیست *** عشق بازی کار هر دیوانه نیست

هر که بردارد براه عشق گام *** آتش دوزخ بر او سازم حرام

هر که با ما از دل و جان یک دل است *** بین ما و او جدائی مشکل است

آن چه گفتی ما چنانش کرده ایم *** خسته و بی آشنایش کرده ایم

باز کردیمش چون روز نخست *** بی نوا و ناتوان و زار و سست

رو بهر ترتیب او را خام کن *** بهر صیدش دانه اندر دام کن

چون گرفت ابلیس رخصت از خدا *** شد بشكل ماهروئی دل ربا

کوزه ای برداشتی پر از شراب *** تا که بر عابد خوراند جای آب

نیمۀ شب رفت آن شوم و پلید *** اندرون کلبه آن عابد بدید

صبر کردی با دو صد ناز و نیاز *** تا که فارغ گشت عابد از نماز

گفت هستم من غریب و ناتوان *** آمدم بر خوان لطفت میهمان

خواهم از تو امشب از راه ثواب *** جائی اندر کلبه ات از بهر خواب

گفت عابد در جوابش از وفا *** بهر خوابت اندر این جا نیست جا

شد چو شیطان نا امید از این سخن *** رو نمودی جانب دشت و دمن

عقل عابد آمد اندر جنب و جوش *** گفت عابد را چنین او با خروش

نیمه شب شرمی نکردی از خدا *** کاین زن بیچاره را کردی رها

گر فتد ای مردى پاك و معنوی *** عورت این زن بدست اجنبی

گر ز تو پرسند در روز حساب *** نزد حق آخر چه می گوئی جواب

مرد عابد بی خبر از کار خویش *** گشت او شرمنده از رفتار خویش

در پی آن زن شتابان شد روان *** باز آوردش ورا شد میزبان

زور شہوت زور آوردی بر او *** تا بدیدی چهره آن ماهرو

پنج بار او کرد با آن زن زنا *** بعد چندی زهد و تقوا و دعا

چون بخود آمد شد از خود با خبر*** ناله ای از دل کشید و زد بسر

این عمل چون هستی اش بر باد داد *** پا برهنه سوی صحرا رو نهاد

در تنش تابی نماند از ضعف قوت *** بود سرگردان قوت لا یموت

بعد چندی دید او ویرانه ای *** بی در و پیکر خرابه خانه ای

ظاهراً گر خانه ای ویرانه بود *** اندرونش يك سگی را لانه بود

پیش سگ او تکه نانی بدید *** از دل دیوانه فریادی کشید

رفت او آهسته آهسته به پیش *** نان را برداشتی از بهر خویش

ناگهان شد عقل از نو یار او *** رهنمون و رهنمای کار او

گفت ای عابد حیا کن از خدا *** کن برون از سر هوای نفس را

بس نباشد این همه جرم و گناه *** از تو ای بیچاره مرد رو سیاه

زین سخن عابد شد از خود باخبر *** گشت از اعمال خود آسیمه سر

نان را بر سگ بداد و خود نخورد *** بی نوا از ضعف بی نانی بمرد

چون قیامت گشت و شد روز حساب *** از برای سنجش جرم و ثواب

پیش عابد از ید قدرت نما *** هم ترازو شد عبادت با زنا

تکه نانی که بر سگ داد پس *** هم ترازوی زنا گشتی سپس

از گناه آن زنا بار دیگر *** شد ثواب تکۀ نان بیشتر

پس خدا بگذشت از عصیان او *** ز آتش دوزح رها شد جان او

شد ثوابش تا که غالب بر گناه *** گشت شیطان نزد خالق رو سیاه

پس بیا ای دل حقیقت گوش کن *** زین حقیت جام نیکی نوش کن

هر شرابی باده گلفام نیست *** هر کجا شد دانه ای بی دام نیست

تا مجالی هست فکر چاره کن *** فكر حال مردم بی چاره کن

از سر خود شر شیطان کن تو دور *** اتكا كن بر خداوند غفور

تا تو هم گردی چون آن مرد خدا *** در جهان از قید بدبختی رها

چون من ژولیده خوبی پیشه کن *** از بدی ها در جهان اندیشه کن

بسم الله الرحمن الرحیم

ستایش

ای آن که به ملك جان خدائی *** يكتا و بزرگ و رهنمائی

رحمان و رحیم و مهربانی *** دانا و رئوف و با وفائی

رزاق و حكيم و حکم فرما *** غفار و غفور و با سخائی

ملك و ملك و فلك به امرت *** ستار و سلیم و پادشائی

جبار و سمیع و هم بصیری *** سر چشمۀ زمزم و بقائی

از هست تو این جهان هستی *** جز تو نبود گره گشائی

ذرات جهان در آستانت *** محتاج نیاز چون گدائی

ای داده بما تو عقل و دانش *** آگه ز بد و ز خوب مائی

بی امر تو گل خزان نگردد *** بی مهر تو غم ز دل رهائی

از امر تو مه کند بعالم *** با پرتو خویش دل ربائی

فرمانبر تو بروز روشن *** خورشید خدای روشنائی

بر شش جهت و چهار ارکان *** تو مالك و حاكم و خدائی

راز دل ما نگفته دانی *** بر هر سخنی تو آشنائی

يا رب نتوان نمود هرگز *** بی نام تو من سخن سرائی

داستان شور انگیز گل و گل چهره

ساقی بده می به عشق دلبر *** زان باده که غم ز دل کند در

زان بادۀ ناب ارغوانی *** زآن شربت صاف آسمانی

در ده قدحی که دل کباب است *** چون زلف بتان به پیچ و تاب است

بنشین و ز گفته باش خاموش *** مانند غلام حلقه در گوش

تا بعد ثنای کردگاری *** گویم سخنی به هوشیاری

از جذبه عشق داستانی *** تا معنی عشق را بدانی

آن دل که به عشق پای بند است *** دیوانه و زار و دردمند است

دل زنده ز عشق و جذبۀ آن *** وز عشق بباد نیستی جان

از جذبه عشق عالمی مات *** محتاج به عشق جمله ذرات

بس قصه ز دیگران شنیدی *** يك گل تو ز گلشنش نچیدی

دیدی که چگونه گشت مجنون *** دیوانه عشق با صد افسون

لیلی نه نموده بود خوارش *** درمانده و زار و بی قرارش

چون آتش عشق شعله ور شد *** اندر دل قیس بارور شد

شد واله و مست روی لیلا *** آواره بدشت و کوه و صحرا

گشتی چو ز عشق و معنیش مست *** و ندر سر تو اگر خرد هست

بشنو تو حکایتی جگر سوز *** بد فصل بهار و عید نوروز

دیدم سحری به بوستانی *** بلبل به نوا و نغمه خوانی

می گفت بگل چنین فسانه *** از سوز درونی عاشقانه

بد گل صنمی ز گل عذران *** گل چهره بتی چو غنچه خندان

زیبا منشی که داده بر باد *** هوش از سر لولیان استاد

شه کار عجب و حیرت انگیز *** با ناز و ادا بدی هم آمیز

شرمنده قمر ز روی ماهش *** خورشید خجل بد از نگاهش

از نرگس مست او جهان مست *** وز قامت او صنوبران پست

مژگان سیاه آن پری روی *** صف بسته چو لشکری بهر سوی

از ناوک جان گداز ابروش *** دل ها بخروش و غرقه در جوش

بد عاشق روی او جوانی *** خواهی تو اگر از او نشانی

نامش گل هم چو گل فسرده *** خون در عوض شراب خورده

آشفته بسان موج دریا *** دیوانه چو باد تند صحرا

حیران زده وز پا فتاده *** دین و دل و جان بباد داده

از آتش عشق دیده گریان *** رخ کرده بسان لاله زاران

غمگین و فکار و زار و خسته *** دل داده یار و دل شکسته

پژمرده و زرد روی دل ریش *** بیگانه ز زندگانی خویش

بد حرفه او چو بینوائی *** وندر سر کوی او گدائی

مادر چو فسرده دید فرزند *** بند دل او گسست پیوند

پرسید ز گل به آه و زاری *** از بهر چه زار و دل فکاری

ای مایۀ عمر و جان مادر *** ای میوۀ بوستان مادر

مادر بفدای رنگ زردت *** افشا بنما که چیست دردت

گل از دل خود کشید آهی *** با مادر خود پس از نگاهی

با ناله و آه آن و دل افکار *** گفتا ز سرم تو دست بردار

بگذار بسوزم و بسازم *** بشنو تو ز یار دل نوازم

گل چهره گلی که دیدمش دوش *** وز دیدن آن برفتم از هوش

تیری ز كمان عشق او جست *** اندر دل من فروى بنشست

يك دل نه بصد دل از دل و جان *** برد از کف من هم این و هم آن

خواهی تو نشانی از نشانش *** گل چهره فسون گرش بخوانش

گلچهر، خدای دلبران است *** او قاتل جان عاشقان است

گل چهره تر از نگار من نیست *** زيبا منشی چو یار من نیست

گل چهره فسون گر است و دلبر *** یغماگر و دلربا و محشر

گل چهره گلی که تا قیامت *** جان می برد از خزان سلامت

گل چهره کجا شود فسرده *** پژمرده و زرد و باد برده

گل چهره بتی است آفت جان *** جان پرور و دل ستان و فتان

او کرده مرا مریض حالم *** آکنده ز محنت و ملالم

مادر چو شد آگه از ملالش *** وز درد درون و قیل و قالش

بر گفت که ای یگانه فرزند *** بر من بده زو نشانیش چند

او دختر کیست کرده خوارت *** دل خسته و زار و بی قرارت

آسوده مکن تو آه و زاری *** بهرت بروم بخواستگاری

کم آه بکش فدای آهت *** قربان دو دیدۀ سیاهت

مادر که نمرده کم کن افغان *** ای میوه قلب و نور چشمان

بر هم بزنم اگر جهانی *** آرم بکف آن که خود بدانی

گل گفت که ای یگانه مادر *** بردار دگر تو دست از سر

بیهوده مزن تو لاف بی جا *** کاری نتوان نمود تنها

(رفتن مادر گل بخواستگاری گل چهره)

فردا چو بامر حي سبحان *** آن قادر و مدرک جهان بان

خورشید جهان همان تك آور *** سر کرد برون ز چاه خاور

یغما گر و خصم تیره گی ها *** شده چهره به ظلمت شبان گاه

شد مادر گل برون ز خانه *** بر خانۀ آن پری روانه

تا بهر یگانه نور چشمان *** کوشش بنماید از دل و جان

شاید که کند خدای یاری *** دل شاد شود ز خواستگاری

چون دید سرای آن نکو نام *** رفت از کف او قرار و آرام

قصری چو بهشت عنبر افزا *** جان پرور و دل فریب و زیبا

کاخی چو سرای پادشاهان *** صد طعنه زند به باغ رضوان

آماده چو تازی شکاری *** دربان بدرش بپاسداری

اندر سر شاخ و سرو گل ها *** بلبل بنشسته مست و شیدا

سرتاسر باغ لاله کاری *** آب از همه سو روان و جاری

از آتش عشق گل به افغان *** آشفته بدی هزار دستان

دیوانه بسان موج سر کش *** آکنده ز نغمه های دل کش

شد غرق خیال و بحر رویا *** کین خانه کجا و خانۀ ما

به به که چه جای با صفائی ست *** زین خانه چه حاجت گدائی ست

گل چهره اگر سراش این جاست *** نادیده بگویمی که زیباست

شد وارد کاخ با دلی شاد *** اندر پی صید هم چو صیاد

چون کرد درون خانه ماوا *** با مادر آن فسانه یکتا

نوشید چو قهوه مادر گل *** آمد به سخن بسان بلبل

با سوز و گداز آن پریشان *** افشا بنمود راز پنهان

القصه براه و رسم دیرین *** گفتا منم آن گدای مسکین

دارم پسری چو شمس رخشان *** زیبا و خدای نوجوانان

او عاشق و زار و دردمند است *** از آتش عشق مستمند است

دل دادۀ دختر شما هست *** وز زندگیش بشسته او دست

دست من و دامنت ز احسان *** بنما ز کرم تو درد و درمان

گفتا بجواب آن مکدر *** گل چهره بداده دل بدیگر

معذور گذشته کار از کار *** نامزد شده اند به میمنت پار

شد مادر گل چو گل فسرده *** آشفته فکار و مات و مرده

چون تار شکسته دل شکسته *** نومید و حزین و زار و خسته

از دل بکشید آه جان سوز *** شده تیره به پیش چشم او روز

چون آه بر آمد از نهادش *** لرزید زمین ز آه و دادش

گفتا چه کنم چه چاره جویم *** افسانه خویش با که گویم

گویم به چه سان جواب فرزند *** افتاده بسان مرغ در بند

چون بر دل تنگ عرصه شد تنگ *** رخ لاله ستان نمود از چنگ

نومید ز خانه گشت بیرون *** دیوان صفت بسان مجنون

چون شد بدرون خانه خویش *** گل گفت که ای فکار دل ریش

برگو تو هر آن چه را شنیدی *** تعریف نما هر آن چه دیدی

القصه چو طوطی شکر خند *** مادر به هوای حال فرزند

گفتا که مخور تو غصه و غم *** آسوده خیال کن فغان کم

گشتند رضا به وصلت آنان *** گر صبر کنی تو راحت جان

از گفتۀ مادر آن نکو نام *** دل شاد شد و گرفت آرام

(روبرو شدن گل و گل چهره)

ساقی چه شد خفتۀ تو در خواب *** مستم بنما ز باده ناب

لبریز کن از شراب گل رنگ *** کز دل بزدایدی غم و زنگ

تا آن که رقم کنم بدیوان *** الباقی داستان بدین سان

چون شب بسر آمد و بشد روز *** خورشید جهان چو پرتو افروز

گل سر چو ز بستر فراغت *** برداشت تهی ز رنج و راحت

خندان لب و مست و شاد و شیدا *** از آتش عشق یار یکتا

تا آن که نگار خویش بیند *** وز گلشن او گلی بچیند

گل چهره بنا برسم هر روز *** بر حسب قضا و بخت پیروز

از خانه برون شدی چو مهتاب *** تا از سرچشمه آورد آب

گل بر سر راهش ایستاده *** دل در ره عشق یار داده

چون دید نگار دل فریبش *** یكتا بت و دل ربا حبيبش

فریاد زد از دل فکارش *** گفتا به یگانه گل عذارش

کای برده ز کف ز من دل و دین *** بين حال من فكار مسكين

گل چهره چو ماه جلوه گر شد *** گل سست از آن بيك نظر شد

گل چهره ز شرم سر فکنده *** گل غم ز درون خویش کنده

گل چهره چو غنچۀ نو شکفته *** گل ز آتش عشق او فسرده

گل چهره چو لولیان فتان *** گل محو نگاه و مست جانان

گل چهره بسان ماه گردون *** گل اشك فشان چو رود جیحون

گل چهره بدی چو گل گل اندام *** گل محو جمال آن دل آرام

گل چهره ز گل کجا خبر داشت *** گل از غم او دو دیده تر داشت

گل چهره بداده دل بدیگر *** گل بی خبر و حقیر و مضطر

گل چهره ز گل بدی فراری *** گل تشنۀ عشق او بزاری

گل چهره خزان بدی نگارش *** گل بی خبر از رقیب یارش

گل آه و فغان ز دل بر آورد *** گل چهره بروی خود نیاورد

گل گفت که ای نگار دل جو *** گل چهره بگفت هرزه کم گو

گل کرد دعا بر آن گل اندام *** گل چهرۀ بگل بداد دشنام

گل واله و مست گل عذارش *** گل چهرۀ بگل نبود کارش

گل خسته فرو بمانده در گل *** گل چهره بدی نگار سنگ دل

گل اشک روان ز دیدگان کرد *** گل چهره از او رخش نهان کرد

گل گفت که عاشقی فکارم *** درمانده و زار و بی قرارم

از آتش عشقت ای نکو نام *** افتاده بسان صید در دام

در دشت جنون بسان مجنون *** من دربدر و حقیر و مجنون

دل ز آتش عشق تو زند داد *** مردم صنما برس بفریاد

گل چهره از این سخن بر آشفت *** رو کرد بگل بدو چنین گفت

بی چاره کنم رخ تو نیلی *** دیوانه صفت ز ضرب سیلی

گل گفت بزن تو ای نکو نام *** شاید که دلم بگیرد آرام

گل چهره چو گل بدید این سان *** کاندر ره او گذشته از جان

گفتا بگل آن نگار دل کش *** بیچاره تر از من بلا کش

ای عاشق بی نوای سر گرد *** زین ره که بیامدی تو بر گرد

این ره نه رۀ فسانه باشد *** این ره ره عاشقانه باشد

این ره که تو می روی نه راهست *** آکنده ز صد هزار چاهست

بس پر خطر و وحشت انگیز *** از محنت و درد و رنج لبریز

من عاشق و واله خزانم *** او از من و من از آن آنم

نبود چو خزان جوان دل جو *** شمشاد قد و فهیم و خوش رو

او مثل در این جهان ندارد *** دان عمر خزان خزان ندارد

گویم بتو این سخن بدانی *** نبود بجز او مرا خزانی

دست از سر من دگر تو بردار *** من را تو بحال خویش بگذار

گل جامه از این سخن زدی چاک *** نومید و فکار و دیده نمناک

بشنو ز خزان سخن تو باری *** کو بود غنی چو تاج داری

مستغنی و ابن قاضی شهر *** فهمیده و یک دل و هنرور

با گل بدی آشنای دیرین *** گل بی خبر از رقیب خویشتن

آن دو رفیق خرد سالی *** هم باز و شفیق و هم کلاسی

نومید بشد چو گل ز دلبر *** ز آن آفت دل ربا و کافر

هی زد بپا و شد شتابان *** بر جانب خانه خزان آن

تا چارۀ درد خویش جوید *** شرح غم خویشتن بگوید

شاید که خزان ز راه احسان *** دردش برساندی بدرمان

چون شد بسرای آن یگانه *** دیدی که خزان بود بخانه

چون چشم خزان بگل بیفتاد *** مستانه کشید ز شوق فریاد

گل را بگرفت اندر آغوش *** صد بوسه نمود از رخش نوش

از شوق چو ابر نو بهاری *** از دیده او سرشك جاری

گفتا بگل آن ستوده اقبال *** گردیده رسیده میوۀ کال

صد شکر خدا که از محبت *** بر رخ بگشوده باب رحمت

از يمن قدم و گل گلستان *** از پرتو گل چو روز رخشان

گل گفت خزان چه پرسی از من *** کز گفتن آن زبانم الکن

من عاشقم و نمودم خوارم *** دل خسته فکار و بی قرارم

خندید خزان بگفتۀ گل *** آمد بسخن بسان بليل

گفتا که بود که کرده چونت *** در دشت جنون تو را فسونت

من هم چو تو عاشقی فکارم *** کز آتش عشق بی قرارم

چون گل ز خزان شنید این سان *** گفتا که بگو نشان از آن

بر گفت خزان بگل ز دل دار *** گل چهره بود نشان آن یار

از حرف خزان خزان شدی گل *** نالید چو نی بسان بلبل

فریاد، زد ای خزان چه گوئی *** دیوانه شدی فسانه گوئی

گل چهره مراست جان جانان *** شمع دل و نور هر دو چشمان

بر گفت خزان بگل که آرام *** گل چهره بود ز یاد در نام

(رفتن خزان بخواستگاری گل چهره برای گل)

ای ساقی بزم می پرستان *** از باده نما تو مست مستان

در ده تو بدست ساغر می *** با شور دف و چغانه و نی

تا زار دل پریش گویم *** شرح غم عشق را بگویم

القصه خزان چو گل بدیدی *** وز زمزمه اش چنین شنیدی

از حالت گل خزان شد آگه *** وز خانه برون شدی شبانگه

رفتی بسراغ گل عذارش *** گل چهره فروغ شام تارش

گل چهره چو یار خویشتن دید *** چو غنچه گل بدو بخندید

پرسید خزان نشان مادر *** بیگانه صفت از آن دلبر

گل چهره بناز و دل ربائی *** او را بنمود رهنمائی

مستانه خزان به مادر یار *** با سوز و گداز و چشم خونبار

گفتا که مراست با تو حاجت *** شاید بکنی تو استجابت

از ثروت عالمی گرانتر *** باشد به جهان مرا برادر

فهمیده و نوجوان و زیبا *** نامش گل و هم چو گل فریبا

من آمده ام به خواستگاری *** از بهر برادرم ز یاری

شد مادر آن پری پریشان *** گفتا بخزان سخن بدین سان

گل چهره نگار و دلبر توست *** هم مونس و یار و یاور توست

از عشق رخش بدی تو محزون *** دیوانه و زار و مست و مجنون

آشفتۀ وی بدی تو دیروز *** از بهر چه سیر گشته امروز

بر گو که چگونه زو رمیدی *** از او تو مگر بگو چه دیدی

چون باد خزان خزان بخندید *** گفتا که ز من دگر نپرسید

من واسطه ام در این میانه *** بدهید جواب آری یا نه

گل چهره چو این سخن شنیدی *** زد بر سر و پیرهن دریدی

حیزان ز خزان و حالت او *** آکنده ز رنج و درد و اندوه

حیرت زده و چو موج سرکش *** افروخته صورتش چو آتش

خونابه روان ز دیدگانش *** چون دید بدین صفت خزانش

فریاد زد ای دوروئی پست *** بس کن تو دگر مگو توئی مست

بی رحم تر از تو من ندیدم *** نی بردۀ کس نه زر خریدم

در تو نبود نشان مردی *** گم شو ز نظر که بر نگردی

نومید خزان چو گشت از یار *** از خانه برون شدی - دل افکار

از مردی او جهان بحيرت *** زآن آیت عشق و زان مروت

این عشق بدی که کرد این کار *** بگذشت اگر خزان ز دل دار

چون شب بسر آمدی دگر بار *** خاموش شدم ز متن گفتار

شب رخت عدم نموده در بر *** بر جای نشاند شاه خاور

گلبانگ رحیل شب چو ناقوس *** بر گوش رسد چو نالۀ کوس

زد تکیه به تخت پادشائی *** خورشید خدای روشنائی

از چهچۀ دل نواز بلبل *** بگشود ز خواب دیده را گل

بد منتظر خزان که از در *** شد جلوه گر آن یگانه گوهر

آن مظهر پاکی و صداقت *** آن منبع مردی و سخاوت

آن عاشق عشق کبریائی *** آن آهوی وحشی خطائی

آن والۀ بادۀ محبت *** دیوانه رفیق در رفاقت

بگذشته ز جان و هستی خویش *** دل گشته پریش و قلب او ریش

گل گفت که ای خزان چه دیدی *** گل چهره بدیدی یا ندیدی

بر گفت خزان بگل که آرام *** تشویش مکن تو ای نکو نام

دارم خبر از یگانه یارت *** گل چهره فروغ شام تارت

گل ناله ز شوق دل بر آورد *** صد بوسه بصورت خزان زد

گفتا که بگو از آن دلبر *** زان مایۀ جان و آن فسون گر

برگو تو ز حال جان جانان *** آن روح روان و راحت جان

برگو که چه گفت آن گل اندام *** کز کف بربوده صبر و آرام

برگو که چه گفت آن پریوش *** آن آفت و دل ربا و دل کش

بر گفت خزان که ای برادر *** ای عاشق بی نوای مضطر

آسوده مکن تو آه و آزاری *** فریاد و فغان و بی قراری

گل چهره از آن توست آخر *** ای روح روان من برادر

گل طالب می خزان شرابش *** گل مست شدی چو باده دادش

گل شاد و خزان وز شادیش شاد *** گل صید و خزان چو دام و صیاد

گل زآتش عشق یار بی تاب *** دیوانه چو مست بادۀ ناب

رفتی بهوای روی دلبر *** گل بر سر چشمه بار دیگر

بنشست به انتظار دل دار *** دل خسته حقیر و زار و افکار

چون دید که دلبرش نیامد *** آن یار فسون گرش نیامد

دیوانه عشق دل ستانش *** شد اشک روان ز دیدگانش

برگشت بخانه زار و حیران *** نومید زده به آه و افغان

از درد فراق روی دل دار *** رنجور و ضعیف و گشته بیمار

پروانه صفت ز درد هجران *** می سوخت بسان شمع و گریان

با سوز درون بنزد دادار *** نالید که ای خدای غفار

ای رازق و مدرك و توانا *** وی نادر و حی و قی و دانا

يا رب ببزرگی خدائیت *** يا رب بمقام كبريائيت

یا رب به مقربین کانت *** يا رب به تمام عاشقانت

یا رب به مقام شاکرینت *** يا رب به جمال خادمینت

یا رب به سماء و كرسى و عرش *** یا رب به شئون و عزت و فرش

یا رب به مقام و قرب آدم *** یا رب به بنی رسول اکرم

يارب به خلیل و نوح و موسى *** يا رب به مقام و قدر عیسی

یا رب به فغان دردمندان *** يارب به نوای مستمندان

يا رب بنواه و آه و زاری *** یا رب به مقام بردباری

یا رب به نسیم صبح گاهی *** یا رب به سپیدی و سیاهی

یا رب به نوای مرغ یا حق *** یا رب به حقیقت ان الحق

يارب به دعای بی نوایان *** يارب بدل شکسته بالان

يا رب بدل و بجان و هستی *** يا رب به بلندی و به پستی

يا رب بجوانی جوانان *** يا رب به بزرگی بزرگان

يا رب بجنون عشق مجنون *** يا رب بدلی که می خورد خون

يا رب بشراب و ساقی و می *** يا رب بدف و چغانه و نی

يا رب به بساط شادمانی *** يا رب به بقای زندگانی

يا رب به صفای بزم رندان *** يا رب بسرور می پرستان

يا رب به ایاق و جام و ساغر *** يا رب به عبیر و مشک و عنبر

يا رب بگل و خزان و بلبل *** يا رب به بنفشه و به سنبل

يا رب بنوای جویباران *** بر گریۀ ابر نو بهاران

يا رب به شمیم عطر گل ها *** یا رب به شؤن شام یلدا

یا رب به مه به ماه و ماهی *** یا رب به گناه و بی گناهی

يا رب بسرشك ديدگانی *** کز دیده روان ز بهر نانی

يا رب به یتیم تیره بختی *** کاندر خور محنت است و سختی

نی دیده پدر نه روی مادر *** وز ضعف گرسنگی زند پر

من می دهمت قسم به آهی *** کز سینه کشیده بی پناهی

یا رب نظر تفقدی کن *** بر این دل زار و قلب پر خون

گل چهره نگار با وفایم *** گل چهره فروغ دیده هایم

از کف بربوده او دل و جان *** با يك نظری هم این و هم آن

او را برسان که دل فکارم *** دیوانه عشق و بی قرارم

چون کرد دعا ز روی حاجت *** حق کرد دعای او اجابت

شد مادر گل ز نو روانه *** بر خانۀ آن بت فسانه

چون مادر آن فسانه را دید *** زد دامن او گرفت و نالید

گفتا به فغان بداد من رس *** جز تو نبود مرا دگر کس

من مادر زار و دل فکارم *** افسرده خیال و بی قرارم

رحمی که رود ز کف جوانم *** شمع دل و نور دیدگانم

گفتا بجواب آن پریشان *** کای مادر گل مکن تو افغان

من از دل و جان رضایم اما *** این مسئله را بود معما

گل چهره اگر رضا نگردد *** دان حاجت تو روا نگردد

دادی بجواب عذر کارش *** در دست شماست اختیارش

گل چهره بسان بره آهو *** شد جلوگر از در آن پرش رو

چون دیده خزان کشیده زو دست *** زان رشتۀ عشق خویش بگسست

چون دید که گل وراست خواهان *** گفتا که رضایم از دل و جان

این حرف چو مادرش شنیدی *** رنگ از رخ زرد او پریدی

شد مادر گل از این سخن شاد *** گویا که خداش عالمی داد

از شوق عروس خویش مادر *** چون مرغ ز دام خسته زد پر

شد جانب خانۀ او شتابان *** تا مژده دهد بگل ز جانان

شد چون بدرون خانه خویش *** چون بره که دور گشته از میش

تا دید پسر کشید فریاد *** کای نور دو دیده مژده ات باد

گل چهره رضا شدى بوصلت *** نی جای درنگ و جای غفلت

برخیز که یار دل ربایت *** گل چهره نگار باویت

بنشسته در انتظار دل دار *** اندر سر چشمۀ او دیگر بار

از خانه برون شدی شتابان *** فریاد زنان و بیت گویان

چون بر سر چشمه گل رسیدی *** گل چهره نگار خویش دیدی

از شوق گرفتش اندر آغوش *** وز روی نکوش بوسۀ نوش

گل چهره ز شرم بود لرزان *** گل محو جمال جان جانان

گل چهره ز عشق گل بدی مست *** گل داده بدست دلبرش دست

گل چهره چو شبنم بهاران *** بر دامن گل چو در غلطان

گل ز آتش عشق آن فسون گر *** در بحر سرور بد شناور

گل چهره بهشت و گل چو طوبی *** گل چهره چو سرو و گل فریبا

گل چهره چو ماه و گل چو مهتاب *** گل هم چو خمار آن می ناب

گل چهره و گل چو بلبل و گل *** گل باده پرست آن بدی مل

گل چهره و گل چو قیس و لیلا *** در گفت و شنود و مست و شیدا

از بخت بلند شمس رخشان *** گردید سحر چو شام هجران

از خانۀ دل به امر داور *** غم رخت عدم نمود در بر

چون گشت بهار و غنچه بشگفت *** شد زهره و مشتری بهم جفت

«جشن عروسی گل و گل چهره»

ساقی بدۀ از کرم شرابم *** وز آتش باده کن کبابم

زان باده که مست آن ز دوشم *** فارغ بنما ز عقل و هوشم

القصه ز یمن بخت میمون *** وز گردش این سرای گردون

از یمن همای بخت زرین *** با زهره ببست عقد پروین

از بهر بقای زندگانی *** با عيش و سرور و کامرانی

با میمنت آن صفت که دانی *** شد چیده بساط شادمانی

گل چهره به تخت گل نشسته *** چشم از همۀ رنج ها ببسته

گل دوش بدوش جان جانان *** بنشسته بسان پادشاهان

گل چهره چو لیلی فریبا *** گل بود بسان قیس زیبا

گل چهره خدای نو عروسان *** گل رونق و جلوه گلستان

گل چهره ز بوی گل بدی مست *** گل داده بدست دلبرش دست

گل چهره غریق بحر زیور *** گل تاج گلی نهاده بر سر

گل چهره ز شرم روی جانان *** رخ کرده بزیر برقع پنهان

از نالۀ تار و نغمۀ عود *** زآشوب رباب و بربط و رود

از زمزمۀ دف و نی و چنگ *** گردید تهی دل از غم و زنگ

بنشسته چو مه عروس و داماد *** گل چهره و گل چو شاخ شمشاد

يك طرف نشسته مطربانی *** دل شاد به عیش و کامرانی

در طرف دیگر نشسته حضار *** از پیر و جوان مست و هوشیار

گل زآتش اشتیاق دل دار *** رخ كرده ز اشک شوق گلزار

مستانه خزان همان یگانه *** سر مست بدی در آن میانه

دل شاد بدی چه میزبانان *** چون ساقی بزم می پرستان

گل چهره چو دید یار دیرین *** در جوش و خروش هم چو شاهین

پرسید که کیست این پریشان *** سر کرده بزیر پر چو مرغان

گفتند بگل برادر است این *** وز قیمت جان گرانتر است این

آهی بکشید و گریه سر داد *** داد از کفش اختیار بر باد

پرسید ز خود که این چه سریست *** مقصود خزان ندانمی چیست

گل چهره ز کرده شد پشیمان *** محزون و ز دیده اشک افشان

رفتن گل به جبهه جنگ

دیری نگذشت آتش جنگ *** دیوانه گرفت عرصه را تنگ

گل عازم جبهه بهر پیکار *** گردید روان ولی دل افکار

گفتا به نگار دل ربایش *** هم خواب عزیز با وفایش

کای گل بفدای روی ماهت *** قربان دو دیدۀ سیاهت

من عازم جبهۀ ستيزم *** جان باز به میهن عزیزم

آسوده که آیمی دگر بار *** با فتح و ظفر ز دشت پیکار

تشویش مکن تو ای پریوش *** آه از دل سرکشت تو کم کش

ای هستی من تو داده بر باد *** با نامه ای کن مرا تو دل شاد

دستت بخزان سپارمی من *** دانم ز گزند هستی ایمن

گل چهره ز دل فغان کشیدی *** زد بر سر و پیرهن دریدی

گل گفت ایا خزان برادر *** ای مونس و غم گسار و یاور

من جز تو ندارمی دگر کس *** فریاد رسی بداد من رس

گل چهره بدست تو سپارم *** ای همدم و شمع شام تارم

جان تو جان جان جانان *** گل چهره فروغ هر دو چشمان

این گفت و روان شدی چو صیاد *** تا آن که کند خراب آباد

باری سخن دراز کوتاه *** از گل خبری نشد دو ده ماه

چون آتش جنگ آن فسون گر *** بنمود لباس صلح در بر

چون دی بگذشت و گشت فردا *** از گل اثری نبود بر جا

گل چهره ز گل چو نا امیدان *** دل خسته پريش و اشک افشان

آنان بخیال آن که مرده است *** در دشت بنزد او فسرده است

با آه و فغان و داد و زاری *** در ماتم گل بسوگواری

اندرز و نصیحت

پندی دهمت گران تر از جان *** شاید که بگیری عبرت از آن

این کهنه سرا وفا ندارد *** این خانه ز بن بنا ندارد

با حیله کند تو را همین پست *** چون عشوه گری به عشوه ات هست

زنهار مخور فریب آن دل *** دل کندن از آن تو راست مشکل

خواهی تو اگر سعادت خویش *** اندیشه نما تو بیش از پیش

ز اندیشه شوى بحق تو ملحق *** کاندیشه به از عبادت خلق

ناحق منما تو حق مظلوم *** کز حق خودت شوی تو محروم

اجحاف مکن تو بر ضعیفان *** بر حال دل شکسته بالان

از دیو هوا نما تو دوری *** کاین کار تو را بود ضروری

بیرون بنما ز خانه جان *** هم غیبت و آرزو کبر و عصیان

هان غره مشو که آخر کار *** گردی تو حقیر و زار و بیمار

(عشق بازی خزان و گل چهره و برگشتن آن)

برچیده شدی چو بزم ماتم *** دل شد تهی ز محنت و غم

روزی که بامر ذات دادار *** بخشنده و مهربان و غفار

شد دشت و دمن چو لاله زاری *** از گریه ابر نو بهاری

گل چهره چو لاله آتش افروز *** مانند عروس شب دل افروز

از عشق خزان چو مست سر مست *** مستانه قلم گرفت در دست

در نامه چنین رقم نمودی *** ای آن که غم از دلم زدودی

ای همدم و یار و غم گسارم *** وی عشق تو کرده خوار و زارم

ای مایه عمر و زندگانی *** سرچشمه عشق و شادمانی

ای برده ز کف عنان هستی *** ای مبدأ نیستی به هستی

از آتش عشقت ای هنرور *** دل گشته حقیر و زار و مضطر

مستانه پیام آن فریبا *** بر دست خزان رسید فردا

برداشت خزان چو مهر طومار *** آگه چو شدی ز گفتۀ یار

دادی بجواب جان جانان *** کای شمع دل و فروغ چشمان

من هم ز غمت فسرده حالم *** آکنده ز محنت و ملالم

افسوس که چارۀ ندارم *** تا جان برهت همی سپارم

گل دست تو را سپرده بر من *** هرگز مکن این توقع از من

قسم به کسی که داده جانت *** هرگز نکنم بگل خیانت

باری چو ببست رخت نسیان *** بر وادی نیستی زمستان

از امر خدا ز نو دگر بار *** گردید بهار و دشت گل زار

بر تخت شهی بسان سلطان *** زد تکیه ز تو هزار دستان

از شور و نوای جویباران *** وز گریۀ ابر نو بهاران

از نرگس مست نرگسان مست *** مستان همه جام باده در دست

از خندۀ ارغوان و ریحان *** وز جوش و خروش باغبانان

از رونق خاص سبزه زاران *** گردید جهان چو باغ رضوان

از جلوۀ سرو و كاج و فوفل *** غم گشت تهی ز خانۀ دل

گل چهره ورا خزان بدی یار *** دل بسته عشق روی دل دار

دل باخته بر خزان شدی باز *** آشفتۀ وی به عشوه و ناز

با شوخی و ناز و دل ربائی *** آن مظهر آیت خدائی

گل چهره چو شوح فتنه انگیز *** با عشق و فسون گری هم آمیز

چون حیله گری به حیله بازی *** از بهر خزان به صحنه بازی

با حیله خزان شدی شکارش *** وز کف بربود اختیارش

از خاطر آن دو گل فراموش *** مست از می و شاد و خرم و خوش

گل چهره اسیر عشق دل دار *** دیوانه چو گل بدامن یار

سر را بنهشته مست و عیار *** مسرور و دلش تهی ز تیمار

گل چهره چو صبح گیتی افروز *** از آتش عشق یار در سوز

بد دست خزان به گیسوانش *** مات قد سرو دل ستانش

سرگرم خوشی که ناگه از در *** گردید عیان ورا چو مادر

دیوانه صفت بسان بلبل *** ز داد که مژده آمده گل

این مژده نبود و بود اعجاز *** زین مژده دهانشان شدی باز

حیران که ز در عیان شدی گل *** آشفته خزان شدی چو بلبل

گل چهره چو ابر نو بهاری *** خوناب ز دیده کرد جاری

گل چهره ز شرم کار ننگش *** از دیدن گل پرید رنگش

چون چشم خزان بگل بیفتاد *** دین و دل و جان بداد بر باد

گل دید چو شمع شام تارش *** آن محرم راز و غم گسارش

مستانۀ گرفتش اندر آغوش *** صد بوسه نمود از لبش نوش

زد حلقه بگردن خزان دست *** زد بوسه ورا چو مست سر مست

القصه چو موسم خزان شد *** پژمرده گلان به بوستان شد

روزی ز قضای چرخ بد پیر *** وز بازی سرنوشت و تقدیر

گل بی خبر اندرون منزل *** با دلبر خویش و محرم دل

غم از دل آن دو رفته بر باد *** در گفت و شنود و خرم و شاد

گل گفت بیار دل ربایش *** تا باده بیآورد برایش

گل چهره ز جای خود چو برخاست *** زلفان پریش خویش آراست

تا رفت که باده آرد از یار *** شد چیره خدنگ چرخ با مار

گلدان گلی فتاد و بشکست *** پیوند سرور آن دو بگسست

گل نامه ای اندرون آن دید *** گل چهره بسان بید لرزید

برداشت چو مهر نامه را گل *** آشفته شدی بسان بلبل

فریاد زدی چو موج سرکش *** سوزنده تر از شرار آتش

کای دختر پست هرزۀ دون *** این چیست نوشته گو بمن چون

این نامه عاشقانه از کیست *** گو رابطه تو و وی از چیست

گو راست و گرنه ای فسون گر *** در خون خودت کنم شناور

گل چهره بگفت بی گناهم *** از کردۀ خویش عذر خواهم

بر تو، ننموده ام خیانت *** خواهی که خورم قسم بجانت

پیش از تو بدم اسیر دیگر *** کوهست تو را خزان برادر

حیرت زده گل که این چه سریست *** فریاد زدی که مقصدت چیست

گل چهره بگفت آری ای یار *** پیش از تو خزان بدی مرا یار

شد جلوه خزان بناگه از در *** بر گفت به گل که ای برادر

گل چهره هر آن چه گفت آن است *** آن نامه یار تو خزان است

گل گفت چرا بمن نگفتی *** وین راز چرا بدل نهفتی

پیوند ز عشق خود گسستی *** گل چهره به عقد من به بستی

گل چهره از آن تو، نی از من *** ممنون توأم هزار احسن

گل چهره چو آتشی بر آشفت *** فریاد کشید و این چنین گفت

من برده نیم نه جنس عطار *** نی شیر شتر به دیدن یار

زین حرف خزان کشید صد آه *** زد خنجر خویش بر تهی گاه

زد ناله بخون خویش غلطید *** چون غنچه گل بگل بخندید

این است مقام عشق سوزان *** سر در ره دوست دادن از جان

بگذشت اگر خزان ز جانش *** شد زنده عشق او نشانش

این قصه نشان عشق مستی است *** سرچشمه نیستی به هستی است

آن دل که اسیر دام عشق است *** مانند خزان خزان عشق است

هم دم بسرای عشق آدم *** آدم بسرای عشق محرم

بگذشت اگر خزان ز عشقش *** این عشق بدی چنین سرشتش

صلّى اللَّه عليك يا أبا عبداللَّه

فلك بنگر چه ها بر عترت آل عبا کردی *** بدشت کربلا ای بی حیا محشر بپا کردی

حسین را دعوتش کردی بکوفه بهر مهمانی *** عجب مهمان نوازی در زمین کربلا کردی

فرستادی سنان ابن سعد شوم بد اختر *** مهیا بهر قتلش شمر مردود دغا کردی

نمودی منع آب از کین بروی شاه مظلومان *** برایش میزبان ای چرخ دون ظلم و جفا کردی

زدی بر هم بساط شادمانی خلق عالم را *** سیه پوش و عزا دار و جهان ماتم سرا کردی

صدای العطش بشنو ز اطفال شه خوبان *** ترحم بر سکینه بی حیا آخر کجا کردی

برای جرعۀ آبی تو عباس دلاور را *** بخون خويش غلطان بر لب آب لقا کردی

همان دستی که می بوسید فلك داماد پیغمبر *** کنار علقمه ای چرخ دون پرور جدا کردی

عجب داماد قاسم را نمودی ای جفا گستر *** بساط عیش و عشرت را مبدل بر عزا کردی

سیه پوش ام لیلا را تو ای بیدادگر آخر *** ز مرگ جان گداز اکبر نو کدخدا کردی

کفن شد خلعت شادی بجای رخت دامادی *** حسین را بی پسر از جور و ظلم اشقیا کردی

ز كين شقق القمر فرق جوان نو خط ليلا *** ز تيغ منقذ مردود شوم بی حیا کردی

بخون آغشته بنمودی تو اولاد بنی هاشم *** از این کارت به جنت خون بقلب مصطفی کردی

عجب سيراب اصغر را نمودی ای ستم گستر *** بخون آغشته قنداقش تو از تیر بلا کردی

ز صد زرین نگون کردی تو نور چشم پیغمبر *** فلك اندر تزلزل عرش و فرش کبریا کردی

ز شمشیر و ز مضراب و ز تیغ و نیزه و خنجر *** تنش را لانۀ زنبور میان قتلگا کردی

فرستادی تو ای بیدادگر شمر بن ذا لجوشن *** سرش را تشنه لب آخر جدا آن از قفا کردی

زدی آتش به خرگاه حریم خسرو بطحا *** به جنت مو پریشان حضرت خیر النسأ کردی

سواد ناقه عریان نمودی آل یاسین را *** برضوان خم تو پشت سرور دین مرتضی کردی

به بزم زادۀ مرجانه بردی سید سجاد *** غل و زنجیر اندر گردن زین العباد کردی

به پیش چشم زینب بر لب سلطان مظلومان *** نکردی شرم چوب خیزران را آشنا کردی

سر سر کوچه بازار بردی آل طه را *** کجا شرمی ز زینب دختر شیر خدا کردی

در مصیبت خامس آل عبا

فلك بر آل طه ظلم ناهنجار یعنی چه *** ستم بر نور چشم حیدر کرار یعنی چه

فرستادی هزاران نامه کاید شاه مظلومان *** بمهمانی فرا خواندن چنین رفتار یعنی چه

فلك دعوت نمودن بر سر خوان یزید دون *** یگانه زیب دوش احمد مختار یعنی چه

برای کشتن شاهی الا ای چرخ دون پرور *** مهیا لشکر جرارۀ خون خوار یعنی چه

برایش میزبان کردن سنان واشعث خولی *** کمر بستن بقتل محرم دادار یعنی چه

نمودی منع آب و تشنه لب آل رسو اله *** چنین ظلمی روا بر سید ابرار یعنی چه

برای قطره آبی دو دست از پیکر عباس *** نمودن قطع گو از تیغ آتش بار یعنی چه

زكين شق القمر كردن فلك فرق على اكبر *** ز تیغ منقذ ابن مره غدار یعنی چه

بخون آغشته کردی پیکر شهزاده قاسم را *** حنا دست عروس از خون آن دل دار یعنی چه

زسوز ناوکی خاموش بنمودی علی اصغر *** بجای آب دادن تیر آذر بار یعنی چه

ز بعد کشتن هفتاد و يك تن سرور دین را *** تك تنها ميان لشکر کفار یعنی چه

ز صدر زین نگون کردی حسین را با لب عطشان *** درون قتلگه ای چرخ بد کردار یعنی چه

بدادی خنجری بر ان بدست شمر ذلجوشن *** ز بهر کشتن آن محرم الاسرار یعنی چه

بریدی از قفا رأس یگانه آب یار دین *** نمودن زیب نیزه رأس آن سردار یعنی چه

زدی آتش تو از کین بر حریم خسرو بطحا *** درون خیمه تنها عابد تب دار یعنی چه

بيك رشته رسن بستن تو اطفال شه خوبان *** سیه کردن ز سیلی از ستم رخسار یعنی چه

سوار ناقه عریان و از کین آشنا کردن *** غل و زنجیر را بر گردن بیمار یعنی چه

به پیش آن همه نامحرم ای بی شرم دون پرور *** ز سر معجر کشیدن بی حیا این کار یعنی چه

فلك كو اهل بیت مصطفی را از ستم بردن *** سر بی معجز اندر کوچه و بازار یعنی چه

ببزم زادۀ مرجانه چوب خیزران از کین *** نمودن آشنا بر لعل گوهر بار یعنی چه

اِنَّ الْحُسین مِصباحُ الْهُدی وَ سَفینَةُ الْنِّجاة

عالم همه مست از گل رخسار حسین است *** ذرات جهان در عجب از کار حسین است

دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش *** یعنی که خدای تو عزادار حسین است

تا هست جهان هست بفرمان الهی *** جبریل امین حاجب دربار حسین است

جن و ملك و حور و پری در طلب فیض *** مأمور پذیرائی زوار حسین است

دانی که خرید از دل و جان جان جهانی *** با دادن جانی به جهان کار حسین است

سرمایه آزادگی و مردی و غیرت *** از کوشش و از همت و پیکار حسین است

آن سر که شود شافع ما نزد خداوند *** آن سرسر پر نور گوهر بار حسین است

نی بندگی کس کن و نی بنده کس باش *** کین پند گران مایه ز گفتار حسین است

هر کس بجهان گشته گرفتار نگاری *** عمری است که ژولیده گرفتار حسین است

در مدح امام حسین

تا حسین برگه آزادیت امضا نکند *** حق قبول از من و تو و طاعت و تقوا نکند

تا حسین از تو شفاعت نکند روز معاد *** حق برویت در فردوس برین وا نکند

چون حسین رهرو حق باش که در مذهب عشق *** تا به حق راه دگر عقل تو پیدا نکند

تا بود نام حسین ورد زبان من و تو *** آن چه با غیر کند حق بتو و ما نكند

این شنیدم که حسین گفت که در راه خدا *** مرد از دادن جان وحشت و پروا نکند

راحت از غم نشود دل بجهان تا که حسین *** روشن از پرتو رویش دل ما را نکند

بی حسین راحتی و روضه رضوان مطلب *** که تو را معتكف سایه طوبا نکند

روز محشر بخدا غير حسين ابن على *** هیچ کس از تو شفاعت بر یکتا نکند

در جهان هیچ کسی ای دل ژولیده بدان *** گره از مشکل تو غير حسين وا نکند

در توصیف امام حسین

مظهر پاکی و تقوا و صفات است حسین *** لایق مدح و ثنا و صلوات است حسین

رهرو عشق حسین باش که از روز ازل *** رهرو عشق حق و صبر و ثبات است حسین

گفت پیغمبر اسلام که در روز معاد *** منبع لطف و سخا و برکات است حسین

فخر کن بر همه عالم که به هنگام بلا *** بهر ما کشتی دریای نجات است حسین

دست بر دامن او زن که به هنگام نیاز *** مایه فیض و نیاز و حسنات است حسین

وحشت از مرگ مکن چون که بفرمان اله *** مشعل راه تو در وقت ممات است حسین

بیم هرگز مکن از مردن و تنهائی قبر *** مونس و یار تو اندر سکرات است حسین

گرچه ما غرق گناهیم ولی نزد خدا *** شافع ما و تو اندر عرصات است حسین

آه کز جور و جفا و ستم قوم لعين *** تشنه لب کشته لب آب فرات است حسین

من ژولیده چه گویم که زبانم شده بند *** چون که حق را بخدا پرتو ذات است حسین

یا ابا عبدالله

خوش آن کسی که بود در جهان غلام حسین *** خوش آن لبی که شود آشنا بنام حسین

خوش آن سری که در او هست شوق دیدارش *** خوش آن دلی که نشیند در او کلام حسین

جهان بواسطه نهضت حسین بر پاست *** که این حدیث بد از مادر گرام حسین

صفا و صلح و ثبات و نجات و آزادی *** نمونه ای بود از حاصل قیام حسین

خوری چو آب گوارا برای رفع عطش *** ز یاد خویش مبر آن زمان سلام حسین

ندیده دیده گیتی دگر نخواهد دید *** به عزت و شرف و پاکی و مقام حسین

ملك ز كنگره عرش می زند فریاد *** خوش آن کسی که دهد جان در التزام حسین

برای مرد خدا مرگ بهتر از ننگ است *** که این بود بجهان ایده مرام حسین

ز مدح خسرو دین لب مبند تو ژولیده *** همیشه کن لب خود آشنا بنام حسین

بند اول

آمد حسین و عشق و صفا آفرید و رفت *** نخل امید در دل ما پرورید و رفت

بهر ثبات دین و اساس برادری *** چون صید دست و پا زده در خون طپید و رفت

بهر نجات خلق ز گرداب هم و غم *** از جان گذشت جان جهانی خرید و رفت

در آن زمان که ظلم ز حد هم گذشته بود *** آمد بروی آن خط بطلان کشید و رفت

زنجیر برده گی و اسارت ز هم گسست *** دست ستم گران ز سر ما برید و رفت

بنیاد ظلم و کاخ ستم پرور یزید *** ویرانه کرد و بعد بآتش کشید و رفت

از مال و هستی و زن و فرزند خود گذشت *** دست از جهان کشید و بجانان رسید و رفت

تا آن که تیغ منغذ بی دین و بی حیا *** فرق على اكبرش از کین درید و رفت

چون دید داغ قاسم و طفلان خواهرش *** آه از دلش برآمد اشکش چکید و رفت

تا دید پیکر قلم قلم میر لشکرش *** اندر کنار علقمه قدش حمید و رفت

اصغر بروی دوش پدر وا مصيبتا *** تیر جفا بجای لبن خوش مکید و رفت

ژولیده زین مصیبت عظمی و جان گداز *** آمد حسین عشق و صفا آفرید و رفت

بند دوم

یا رب چه روی داده که عالم پر از غم است *** رخت سیه چرا ببر خلق عالم است

يا رب عزای كیست که سر های قدسیان *** بر زانوی غم از اثر رنج و ماتم است

یا رب چه شورشی است که افغان و شور و شین *** آکنده در سراسر اکناف عالم است

يارب سبب ز چیست که از دیده خون فشان *** زهرا به اتفاق صفورا و مریم است

یارب چه محشری است که دائم ز چشم خلق *** سیلاب خون روانه به دامان دمادم است

یا رب چرا گرفته و افسرده و پریش *** كيوان و ماه و اختر و خورشید اعظم است

يا رب سبب ز چیست که امروز روزگار *** این سان پر انقلاب و پریشان و در هم است

یا رب چه روی داده که گل بانگ جبرئیل *** با درد و رنج و محنت و اندوه توأم است

یا رب چرا سما و سمك گشته منقلب *** وز مرگ جان گداز كه پشت فلك خم است

ژولیده گر ز دیده بریزی بجای اشك *** سیلاب خون برای حسین علی کم است

بند سوم

گیرم حسین زادۀ خیر النساء نبود *** یا آن که نور چشم شه لافتی نبود

گر بود پس چرا احدی بهر یاریش *** غیر از سنان و خنجر و تیر جفا نبود

بر حق نبد اگر حماسۀ جان سوز کربلا *** این مجلس عزای حسینی بیا نبود

این اتفاق اگر بجهان جان نمی گرفت *** نامی ز شرع و دین مبین خدا نبود

لب تشنه گشته گر که نمی شد براه حق *** يك جو سخا و مردی و صلح و صفا نبود

در کربلا اگر که حسین پا نمی گذاشت *** نامش چنین به نیش قلم آشنا نبود

می داد دست بیعت اگر بر یزید دون *** فردا شفیع ما و تو نزد خدا نبود

بالای نی اگر سر او را نمی زدند *** زنجیر کین به گردن شاه هدا نبود

روی سکینه دختر شیرین زبان او *** نیلی ز ضرب سیلی شهر دغا نبود

از بهر میزبانی مهمان کربلا *** چیزی به غیر محنت و درد و بلا نبود

آبی که کرده بود علی مهر فاطمه *** خاکم بسر مگر به حسینش روا نبود

لب تشنه هیچ کس سر مرغی نمی برد *** گیرم حسین محرم سر خدا نبود

از بهر دفن جسم دو صد پارۀ حسین *** ای دل مگر کفن بجز از بوریا نبود

باقی نمی گذاشت از آن قوم یک نفر *** گر در سرش هوای وصال خدا نبود

ترویج دین مقصد او بود و غیر از این *** منظور او ز آمدن کربلا نبود

مردی بپایداری سلطان دین حسین *** در راه حق و طاعت و عشق و وفا نبود

ژولیده دم مزن که بجز سبط بو تراب *** بنیان گذار پایه دین خدا نبود

بند چهارم

بنگر یزید دون چه به آل عبا نکرد *** اندیشه از عقوبت روز جزا نکرد

از هر جنایتی به جهان روی بر نتافت *** شرمی ز روی حضرت خیر النساء نکرد

مهمان نمود دعوت و آماده بهر او *** چيزي بغير محنت و ظلم و جفا نکرد

آبی که مهر فاطمه بود از ره جفا *** بهر سكينه قطره ای از آن روا نکرد

خط امان برای علم دار کربلا *** بنوشت و داد و بیم ز قهر خدا نکرد

آرام لحظه ای نگرفت از ره جفا *** تا دست نازنین وی از تن جدا نکرد

در خون کشید جسم علی اکبر جوان *** رحمی بحال مادر او بی حیا نکرد

قاسم شهید کرد و سرش را ز تن جدا *** بیم از فغان و آه دل محبتی نکرد

شش ماهه کودکی هدف تیر آتشین *** کرد و به این عمل بخدا اكتفا نکرد

دست از جنایت و ستم و ظلم برنداشت *** تا واژگون ز زین پسر مرتضی نکرد

آسوده لحظه ننشست و نشد رضا *** لب تشنه تا جدا سر او از قفا نکرد

کرد این همه جفا و نگردید کامیاب *** تا زیب نیزه رأس شه کربلا نکرد

ژولیده شو خموش که سلطان دین حسین *** کار دگر بغیر رضای خدا نکرد

بند پنجم

از صدر زین چو روی زمین شاه دین فتاد *** زین اتفاق لرزه به عرش برین فتاد

در خاک و خون طپید چو سلطان انس و جان *** آتش بجان حضرت روح الامين فتاد

با پای چکمه شمر چو بر سینه اش نشست *** آشوب در یسار و غم اندر يمين فتاد

شد زيب نير رأس حسین از جفای چرخ *** کز مرگ او شکست بارکان دین فتاد

آتش گرفت دامن طفلی چه آتشی *** کآتش بجهان خلق جهان از همین فتاد

آه از دمی که دخترش از ناقه روی خاک *** از جور و ظلم و كينه قوم لعين فتاد

این اتفاق شوم که جان جهان بسوخت *** بهر ثبات مذهب و ترویج دین فتاد

آه از دمی که بر لب و دندان شاه دین *** با چوب کین یزید ستم گر ز كين فتاد

تاج از سر یزید و زلزله بر کاخ ظالمان *** از خطبه های زینب محنت قرين فتاد

ژولیده شو خموش که از شعر نغز تو *** زهراء ز هوش رفت و بروی زمین فتاد

بند ششم

شاد آن دلی که مست تولای زینب است *** روشن ز نور حسن دل آرای زینب است

هر مجلس عزا که بعالم شود بپا *** مديون رنج و محنت و غم های زینب است

ذرات مات و خلق جهان جمله در شگفت *** از عصمت و نجابت و تقوای زینب است

بهر ثبات دین و اساس برادری *** از بار غم کمان قد رعنای زینب است

دین خدا بخون حسین گر شد استوار *** اثبات آن خطبۀ غرای زینب است

گر برگه نجات تو امضا کند حسین *** تضمین آن گواهی و امضای زینب است

آزاده آن کسی که کند پیروی از او *** کآزادگی امانت آبای زینب است

بنیاد و ظلم و کاخ ستم گستران خراب *** از انقلاب و نهضت والای زینب است

آه از دمی که گفت بصد ناله و فغان *** مادر بیا که وقت تسلای زینب است

ژولیده غم مخور که شفاعت کننده است *** در روز حشر مادر کبرای زینب است

بند هفتم

زهرا بیا که بی کس و تنها حسین تست *** تنها میان لشکر اعدا حسین توست

مادر بیا ببین که در این دشت مرگ بار *** بی یار و بی پناه و هم آوا حسین توست

این گوهری که ثانی او در دلاوری *** مادر نزاده جز تو بدنیا حسین توست

این مه که مثل او بجهان حق نیآفرید *** در پاکی و صداقت و تقوا حسین توست

این پاره پاره تن که فتاده بروی خاك *** از تشنگی بحالت اغما حسین توست

این نازنین بدن که ندارد برای من *** يك جای بوسه در همه اعضاء حسین توست

این گل که پر پر از ستم جور مشرکین *** گردیده پیش چشم من این جا حسین توست

این سر بکف نهاده و این آزموده مرد *** سالار دین و شافع فردا حسین توست

این مرغ شکسته که از جان و دل نمود *** دین خدا بخون خود احیاء حسین توست

ژوليده غم مخور که شفیعت بروز حشر *** قسم به اشك دیدۀ زهرا حسین توست

بند هشتم

ای چرخ دون تو تیشه ببنیاد ما زدی *** آتش بجان و هستی خلق خدا زدی

دیدی چه از حسین تو ای چرخ حیله باز *** کاهنگ رفتنش بصف کربلا زدی

خواندی اگر حسین تو به مهمانی یزید *** خنجر به پشت او ز چه رو از قفا زدی

اکبر بخون کشیدی و زین ماتم بزرگ *** آتش به قلب حضرت خير النساء زدى

بر فرق نازنین علم دار کربلا *** شمشیر کین تو بر لب آب بقا زدی

قاسم شهید کردی و از داغ مرگ او *** آتش به خرمن خلف مرتضی زدی

شش ماهه کودکی چه گنه کردبد که تیر *** بر حلق نازکش تو ز راه جفا زدی

کشتی حسین و باز نکردی تو اکتفا *** رأسش بروی نیزه شمر دغا زدی

دستت بریده باد که از کین براه شام *** سیلی بروی دختر شاه هدا زدی

فردا جواب شیر خدا را چه می دهی *** کآتش تو بر حریم شه کربلا زدی

از دست تو ز دست جهان رفته اختیار *** تا دست خود بر این عمل ناروا زدی

بر بوسه گاه ختم رسولان ز راه کین *** با چوب خیزران تو نکردی حیا زدی

بند نهم

تا بر حریم خسرو دین منع آب شد *** دل ها از این مصیبت عظمی کباب شد

فریاد العطش چو شد از خیمه ها بلند *** چشم فلک چو چشمه زمزم پر آب شد

عرش خدا بلرزه در آمد بسان بید *** تا واژگون ز زین پسر بو تراب شد

پشت فلك شكست و جهان شد پر اضطراب *** تا کشته از جفا شه يوم الحساب شد

تا زیب نیزه شد سر سلطان کربلا *** خورشید شد خجل قمر اندر نقاب شد

جان جهان فدای حسین باد کز ازل *** از بهر زنده کردن دین انتخاب شد

زهرا بباغ خلد بریزد ز دیده خون *** شال عزا به گردن ختمی مآب شد

لیلا ز مرگ اکبر ناکام در فغان *** وا حسرتا که بی پسر آخر رباب شد

شش ماهه کودکی بیکی تیر آتشین *** بر روی دوش باب گرامش بخواب شد

قاسم بخون خویش طپید از جفای چرخ *** دستش بخون روی نکویش خضاب شد

با مرگ جان گذاز علم دار کربلا *** دست سکینه بسته ز کین بر طناب شد

ای دل بنال كز ستم جور مشركين *** زينب اسير كوفه و شام خراب شد

بند دهم

کارم مدام گفتن مدح و ثنای توست *** چشمم همیشه اشک فشان در عزای توست

تنها نه من بدام غمت گشته ام اسیر *** بر هر که بنگرم بخدا مبتلای توست

ای مظهر صداقت و پاکی و افتخار *** داروی درد خلق جهان خاک پای توست

ما را بجز تو نیست شفاعت کننده ای *** چشم امید ما همگی بر عطای توست

از طفل شیر خواره و از پیر و از جوان *** گریان همه چو جغد پریشان برای توست

در رتبه و مقام سلاطین روزگار *** جاروکش و غلام بدولت سرای توست

آزادگی و صلح و صفا و برادری *** این ها همه نتیجۀ عشق و وفای توست

در بذل و بخش وکرم ای سبط بو تراب *** صدها هزار حاتم طائی گدای توست

راضی تو بر رضای خدا بودی و خدا *** در انتخاب اجر رضا بر رضای توست

این اشك ها که بریزد ز چشم خلق *** داروی زخم جسم تو و خون بهای توست

ژولیده روز و شب بکند ناله و فغان *** چون در سرش هوای صف کربلای توست

بند یازدهم

آتش چو بر حریم حسین از ستم فتاد *** چرخ زمان به دره پر پیچ و خم فتاد

آه از دمی که لرزه از این ماتم بزرگ *** بر عرش و فرش و کرسی و لوح و قلم فتاد

بر چهره سپهر نشسته است گرد غم *** وز توده های ابر سيه اشك غم فتاد

تا این خبر بگوش علی در جنان رسید *** آهی کشید و روی زمین از الم فتاد

تا شد بلند نعرۀ يا ايها الرسول *** بر جان فاطمه شرر اندر ارم فتاد

در حیرتند خیل عرب ها از این جهت *** کاشوب مرگ سبط نبی در عجم فتاد

این نعمت بزرگ الهی بدست ما *** از بهر بی کرانه او از کرم فتاد

بنگر چسان ز آه دل زار زینبی *** آتش به بارگاه پرید و ستم فتاد

جان ها از این مصیبت عظمی به لب رسید *** سیلاب خون ز دیده ز رنج و الم فتاد

ملك و فلك به شيون و جن و ملك حزين *** آتش بجان حور و پری و خدم فتاد

ژولیده شو خموش کز این شعر سوزناك *** بند دل حزین من و محتشم فتاد

بنددوازدهم

یا رب چه روی داده که غوغای محشر است *** گوش فلك ز نالۀ وا حسرتا کر است

لرزان بسان بید چرا چرخ چنمبری است *** وز اشك ديده دامن عالم چرا تر است

یا رب سبب ز چیست که سرها به زیر پر *** از فرط رنج و ماتم و درد غم آور است

یا رب عزای کیست که دل های شیعیان *** آزرده و حزین و پریش و مکدر است

باز این چه حکمتی ست که گلبانگ جبرئیل *** آکنده با تلاوت الله و اکبر است

از مرگ جان گداز کدامین امام ما *** شال عزا بگردن ساقی کوثر است

زهرا باتفاق حسین و حسن چرا *** هم ناله و غمین و دل افکار و مضطر است

آمد ندا ز هاتف عیبی بگوش و جان *** کی بی خبر عزای شه بنده پرور است

از ظلم و جور و کینه هارون بد سیر *** مسموم زهر كين وصی پیمبر است

از مرگ جان گداز اوست که دل ها به بحر غم *** چون کشتی شکسته دمادم شناور است

ژولیده جای اشک بریز از دو دیده خون *** کامروز روز رحلت موسی ابن جعفر است

در مصیبت امام حسین

چرا یا رب دلم مجنون و زار و مضطر است امشب *** ز اشك ديده دامانم چو بحر احمر است امشب

زمین پر انقلاب و آسمان تاريك و غم افزا *** جهان یک سر مه آلود و زمان غم پرور است امشب

فلك در حيرت و جن و ملك در شيون و غوغا *** بشر سر در گریبان و سحر حزن آور است امشب

سما و كرسى و عرش خدا هم ناله و گریان *** مه و خورشید و کیوان و عطارد اختر است امشب

صدای ناله جبریل در عالم طنین افکن *** که از توصیف آن عاجز قلم با دفتر است امشب

مگر باز اتفاق تازه ای رخ داده در عالم *** که ذرات جهان را رخت ماتم در بر است امشب

گمانم باز لیلا تا سحر بیدار و در افغان *** ببالین جوان خود علی اکبر است امشب

خیال زینب امشب راحت است از شورش دشمن *** که عباس دلاور پاسبان خواهر است امشب

ز يك سو می رسد در گوش بانگ العطش اما *** دلم آشفته از بیم هجوم لشکر است امشب

گهی در دامن مادر گهی در بستر بابا *** فقط يك امشبى مهمان علی اصغر است امشب

بگرد خیمه قاسم هیاهوی بود برپا *** که روی زانوی مادر سر آن سرور است امشب

برای قطره آبی سکینه با دل غمگین *** از این خیمه بآن خیمه روان و مضطر است امشب

ز دیده خون فشان زهرا ز بیم وحشت فردا *** پریشان خاتم پیغمبران با حیدر است امشب

من ژولیده زين ماتم زنم بر سینه بر سر *** که مرغان هوا گریان جهان نوحه گر است امشب

«در مقام حضرت زینب»

زینب آمد عالمی را غرق ماتم کرد و رفت *** خدمتی ارزنده بهر خلق عالم کرد و رفت

خویش را بهر نجات گمرهان از گمرهی *** هم چنان جدّ گرام خود مصمم کرد و رفت

وضع پر آشوب دنیا را سر و سامان بداد *** نظم در هم بر هم عالم منظم کرد و رفت

رنج و سختی های عالم را کشید و در عوض *** بهر ما اسباب آسایش فراهم کرد و رفت

پرچم نصر من الله را بعالم سر بلند *** هم چو بابش مرتضی مولای عالم کرد و رفت

بهر آزادی ما از زیر بار ظلم و جور *** قامت خود خم ز بار محنت و غم کرد و رفت

رشتۀ ظلم و ستم را از بن هستی گسست*** پایۀ اسلام را مردانه محکم کرد و رفت

خطبه ای غرّا نمود ایراد کز تأثیر آن *** کاخ استبداد ويرانه از دم کرد و رفت

قد علم کرد و نترسید و بسان شیر نر *** چیره بر باطل حقیقت را مسلم کرد و رفت

پرده رسوائی شوم یزید از هم درید *** از سر ما شرّ آن بی شرم را کم کرد و رفت

بهر اثبات حقایق پیش چشم شیعیان *** کربلا را با بلا هایش مجسم کرد و رفت

بردل ژولیده آتش زد ز هوی و های خویش *** تا ابد خون بر دل اولاد آدم کرد و رفت

در مدح سرور کائنات محمد ابن عبدالله

ساقی باقی بده بدست من ساغری *** از آن شراب طهور از آن می کوثری

مطرب خوش پنجه باز به چنگ و آوای ساز *** ترانه ای نو بساز به سبك رامش گری

مژده به اسلامیان که می رسد این زمان *** خاتم پیغمبران با، ید پیغمبری

ناشر دین خدا محمد مصطفى *** آمده بر جان ما چو جان کند سروری

سید خیر الانام نبی عالی مقام *** آمده تا خاص و عام بحق کند رهبری

آمده با منطق و پند و حدیث و دلیل *** ز بیخ و بن بر کند ریشه غارت گری

هست به امر خدا به تحت فرمان وی *** كرسى و لوح و قلم عرش و سما و ثرى

خادم درگاه او از دل و جان انس و جان *** حاجب و دربان وی حور و ملك با پرى

آمده از امر حق آئینه حق نما *** که دل برد از کفت به شیوه دلبری

فخر بشاگردیش می کند از جان و دل *** حضرت روح امین به علم و دانش وری

تا به قیامت دگر نبیند این روزگار *** کسی بدین حکمت و قضاوت و داوری

تا که بود از جهان نام و نشانی، چو او *** بدامن خویشتن نپرورد مادری

ز فيض نور رخش گشته چنین پر فروغ *** زهر و خورشید و مه هم رحل و مشتری

ببردباری بود بسان کوه استوار *** سر آمد عالم است به حلم و دین پروری

ظلمت جهل از میان رفت و ز نو شد عیان *** دین نوعی در جهان به همت داوری

آمده چون غنچه ای لب به سخن وا کند *** که دل کند از غم و رنج دو عالم بری

نخست مردی که شد پیرو آئین وی *** بود علی آن که شد شده به جنگ آوری

عاشق ژولیده را نیست بعالم غمی *** چون که کند افتخار بمدح پیغمبری

داستان شور انگیز موسی و مرد پاره دوز

شنیدستم که پیر پاره دوزی *** به موسی این سخن بر گفت روزی

که ای سر خیل خیل حق پرستان *** عزیز و بندۀ محبوب یزدان

اگر آهنگ کوه طور داری *** به دل از عشق حق گر شور داری

مرا باشد پیامی نغز و شیرین *** کلامی قابل تمجید و تحسین

بگویم با تو من راز نهانی *** که در نزد خداوندم رسانی

بگو از قول من بر خالق من *** خداى لا شريك و رازق من

که ای پروردگار فرد دانا *** بزرگ و قادر و حی و توانا

چه دیدی از تهی دستان مهجور *** که گشتند از سخا و رحمتت دور

دل زار فقیران خسته ای تو *** به روشان درب رحمت بسته ای تو

یکی را داده ای صد کاخ مرمر *** مقام و مکنت و شخصیت ورز

یکی را می دهی رخسارۀ زرد *** غم و اندوه و رنج و محنت و درد

یکی را می کنی مفلوک و افلیج *** حقیر و دردمند و خسته و گیج

یکی را می کنی رنجور و بدبخت *** یکی را می نشانی بر سر تخت

یکی بی نیاز از مال سازی *** یکی را کور و زار و لال سازی

یکی را می نمائی شاد و خندان *** یکی را مستحق لقمه ای نان

یکی را فارغ از غم می نمائی *** بری از رنج عالم می نمائی

یکی را می کنی با خویش محشور *** بساط عیش او را در جهان جور

مگر بین گدا و شاه فرق است *** که این در فقر و آن در ناز غرق است

تو این کاری که با ما می نمائی *** نباشد در خور عدل خدائی

چه می شد گر تمام خلق عالم *** بدی مستغنی از دینار و درهم

چه می شد گر گدا و شاه یکسان *** بدی اندر جهان ای حی سبحان

چه می شد گر بجای پاره دوری *** بمن بی رنج می دادی تو روزی

چو موسی این حکایت را شنیدی *** سخن هایش ز جان و دل خریدی

بسوی کوه سینا شد روانه *** که گوید با خداوند یگانه

هر آن چه گفته بود آن پیر دل ریش *** سراسر مو به مو با خالق خویش

چو موسی کرد خلوت با خدایش *** بناگه از خدای آمد این ندایش

که یا موسی بگو با ما تو یک سر *** سفارش های آن مرد هنرور

بگفتا پاسخش کای حی سبحان *** هر آن چه گفته نبود از تو پنهان

توئی آگه تر و دانا تر از من *** حکیم و عالم و بالاتر از من

ندا آمد که یا موسی سلامی *** رسان بعد از سلام از ما پیامی

بگو آن پیر را از بهر یاری *** تو را با کار ما باشد چه کاری

بهر کاری که بینی حکمتی هست *** در آن حکمت هزاران علتی هست

بجائی گر رسد فرد گدائی *** رسد کارش به دعوی خدائی

اگر گردد فلان حمال عطار *** کشد عطار کی بر دوش خود بار

اگر گندم نکارد مرد دهقان *** به عالم کی شود نعمت فراوان

شود پاره اگر کفش تو روزی *** نباشد چون تو مرد پاره دوزی

کسی نبود که کفشت را بدوزد *** و یا حالش بر احوال تو سوزد

بکار ما مكن هرگز دخالت *** که افزون می شود رنج و ملالت

ولی از درگه پر فیض قدوس *** نرفته هیچ کس نومید و مأيوس

اگر از پاره دوزی گشته ای سرد *** ز فرط رنج گشته چهره ای زرد

برای امتحان هم چند ماهی *** نشانیمت به تخت پادشاهی

بتو بدهم بدون سختی و رنج *** کلید صد هزاران مخزن گنج

چو گشتی بی نیاز از درهم و زر *** بکن کاری که گردد وضع بهتر

گدایان را بده جاه و مقامی *** که در ملکت نباشد تلخ کامی

یتیمان را سراسر کن نوازش *** بكن تشویق شان بر علم و دانش

قضا شد پادشه آن پیر دل ریش *** نهادی تاج شاهی برسر خویش

کمر بند سیاست بر کمر بست *** به اورنگ ریاست مست بنشست

بفرمانش غلامان صف در صف *** کلید گنج عالم داشت در کف

چو از رنج جهان آزاد گردید *** خوش و خرم دل و دل شاد گردید

بشد سرگرم عیش و خوردن می *** اسیر شور و چنگ و بربط و نی

ز پستی شد بلند و مست گردید *** ز مستی بلندی پست گردید

چو از لطف خدائی معتبر شد *** خدا نشناس از حق بی خبر شد

رسید از پاره دوزی او بجائی *** که زد گلبانگ دعوئی خدائی

چو اندر قید بند سیم و زر شد *** لعين و ظالم و بیداد گر شد

اگر عبرت گرفتی زین حکایت *** مکن هرگز بنزد حق شکایت

که او خود بهتر از ما و تو داند *** که را بر عزت و مكنت نشاند

هر آن کس خود شناسد حق شناست *** که حق را خود شناسی خود اساست

ز حق بشنو صفات من علق را *** چو خود بینی نبینی ذات حق را

خدا دیدن نباشد کار هرکس *** که این کار استطاعت خواهد و بس

خدا اندر خور چون و چرا نیست *** به رنج بندگان خود رضا نیست

من ژولیده را کاری به عالم *** نباشد غیر شکر ذات اعظم

سر گذشت

هیچ دانی که دیشب بمن زار گذشت *** بی گل روی تو با سختی بسیار گذشت

بنشین تا ببرت فاش کنم راز نهان *** که چه دیشب بسرم ای بت عیار گذشت

بس که آه از دل دیوانه کشیدم بخدا *** دودش از کنگره گنبد دوار گذشت

چه شبی بود که تا دمدمه صبح بمن *** هم چو شمعی که بسوزد بشب تار گذشت

خواستم خون جگر سدره اشک کنم *** گشت آمیخته با اشک و ز رخسار گذشت

جذبه عشق بنازم که نوای دل ریش *** ز نوا خانه عشق از در و دیوار گذشت

دل هر رهگذری از اثر ناله من *** بی خود از خود شد و از دیدن دل دار گذشت

هر که چشمش بتو افتاد بیافتاد ز پا *** از سر و دین و دل و هستی اش ای یار گذشت

تا ترا هست لبی سرخ تر از باده ناب *** باید از میکده و باده گلنار گذشت

من ژولیده چه گویم که چه آمد بسرم *** هر چه بود از اثر همت دادار گذشت