ghaemiyeh.com
سرشناسه : ابوالمجد، محمدرضا، 1247 - 1322.
عنوان و نام پديدآور : نقد فلسفه داروین/ تالیف محمدرضا نجفیاصفهانی؛ ترجمه مجدالدین نجفی، حسن صافیاصفهانی؛ تصحیح و تعلیق و تکمیل علی زاهدپور.
مشخصات نشر : قم: موسسه فرهنگی صاحب الامر(عج)، 1393.
مشخصات ظاهری : 615 ص.
فروست : نشر صاحب الامر عج؛ 25.
شابک : 978-964-8238-56-3
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : داروین، چارلز، 1809 - 1882م.
موضوع : فیلسوفان انگلیسی -- قرن 19م. -- تاریخ و نقد
شناسه افزوده : نجفی، مجدالدین، مترجم
شناسه افزوده : صافی اصفهانی، حسن، 1298 - 1374.، مترجم
شناسه افزوده : زاهدپور، علی، 1340 - ، مصحح
رده بندی کنگره : B1623/الف2ن7 1393
رده بندی دیویی : 192
شماره کتابشناسی ملی : 3788529
نقد فلسفة داروین
تألیف
آیةالله العظمى أبوالمجد شیخ محمّدرضا نجفى اصفهانى
(1287-1362ق)
ترجمه
آیةالله شیخ مجدالدّین نجفی
مجدالعلماء
(1326-1403ق)
آیةالله شیخ حسن صافى اصفهانى
(1337- 1416ق)
تصحیح و تعلیق و تكمیل
دكتر على زاهدپور
مقدمة دکتر علی زاهدپور مصحح کتاب 13
شیوة آمادهسازی ترجمة فارسی 15
شیوة ترجمة مترجمان 17
ترجمههای دیگر 17
پیشگفتار به قلم دکتر حامد ناجی اصفهانی محقّق متن عربی کتاب 19
داروین 22
داروین و نظریة تکامل 23
گذری بر نظریة تکامل 24
1- نظریة خلق الساعة 24
2- تبدّل انواع 25
3- نظریة حدّ وسط 29
تاریخچة کتاب نقد فلسفه داروین 33
کتاب فلسفة النشوء والارتقاء 33
علامه نجفسی و نقد فلسفة داروین 36
گزارشی از درونمایة نقد علامه نجفی در دفتر اوّل 38
مقالة اوّل. سیر تطوّر اسلام 39
مقالة دوّم. در تحلیل منشأ انسان 40
تکمله 42
ادلة تکمیلی شارحان داروین 44
تذکر 46
مقالة سوم. در تحلیل مبادی چهارگانة داروین 47
1- تنازع بقاء 47
نقد 48
تکمله 48
نقد 49
2- پیدایش متباینات 49
نقد 49
3- وراثت 50
نقد 50
4- انتخاب طبیعی 50
نقد 51
5- انتخاب جنسی 51
نقد 52
تکملة اعتراضات وارد بر نظریة تکامل 52
جایگاه نقد علامه نجفی 54
پارهای از نکات در کتاب نقد فلسفة داروین 57
تدریس نقد فلسفة داروین 59
ترجمة حاضر 59
شرح حال آیةالله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی مترجم جلد دوم کتاب 60
استادان 60
تألیفات و آثار 61
مرثیه و ماده تاریخ وفات 62
شرح حال آیةالله العظمی آقای میرزا محمّدتقی مجلسی اصفهانی 63
شرح حال مؤلف و فرزندش مترجم جلد اوّل به قلم آیةالله حاج شیخ هادی نجفی 65
شرح حال مؤلف 65
نام - پدر - مادر - ولادت 65
تحصیلات و اساتید 65
مشایخ اجازه 67
در کلام بزرگان 67
هجرت به کربلا 73
تدریس و شاگردان 74
صورت و سیرت 78
تألیفات 78
1- الإجازة الشاملة للسیدة الفاضلة 78
2- أداء المفروض فی شرح اُرجوزة العَروض 79
3- استیضاح المراد من قول الفاضل الجواد 79
4- إماطة الغین عن استعمال العین فی معنیین 79
5- رسالة امجدیه 79
6- الإیراد والإصدار فی حلّ مشکلات عویصة فی بعض العلوم 80
7- تصانیف الشیعة 80
8- تعریب رسالة سیر و سلوک منسوب به سید بحرالعلوم 80
9- حاشیه بر «آکر» ثاوذوسیوس 80
10- حاشیه بر شرح واحدی بر دیوان متنبی 80
11- حاشیه بر کتاب روضات الجنات 80
12- حُلی الدهر العاطل فی من أدرکتُه من الأفاضل 81
13- دیوان أبی المجد 81
14- ذخائر المجتهدین فی شرح کتاب معالم الدین فی فقه آل یس 81
15- رسالة فی الرد علی فصل القضا فی عدم حجیة فقه الرضا 82
16- الروض الأریض فیما قال أو قیل فیه من القریض 82
17- الروضة الغنّاء فی تحقیق معنی الغناء 82
18- سقط الدّرّ فی أحکام الکُرّ 83
19- سمط اللآل فی مسألتی الوضع والاستعمال 83
20- السیف الصنیع لرقاب منکری علم البدیع 83
21- العقد الثمین فی أجوبة مسائل الشیخ شجاعالدین 83
22- غالیة العِطر فی حکم الشعر 83
23- القِبلة 83
24- القول الجمیل إلی صدقی جمیل 83
25- گوهر گرانبها در رد اتباع عبدالبهاء 84
26- نجعة المُرتاد فی شرح نجاة العباد 84
27- نقد فلسفة دارون (کتاب حاضر) 84
28- النوافج و الروزنامج 85
29- وقایة الاذهان والألباب ولباب أصول النسة والکتاب 85
30- تعلیقه بر رساله المحاكمة بین العَلَمین 85
31- الحواشی علی الکافی 85
32- أنا والأیام 85
33- رسالهای پیرامون حکم فقهی دستگاه گرامافون 85
تذکر: رسالة فی عدم تنجیس المتنجس 86
همسر و فرزندان 86
وفات و مدفن و مراثی 88
مصادر شرح حال مؤلّف 93
شرح حال مترجم جلد اوّل آیةالله مجد الدین نجفی (مجد العلماء) 95
نام - پدر - مادر - ولادت 95
تحصیلات و اساتید 96
مشایخ روایت و مُجازین از وی 97
در کلام دیگران 97
مجالس تدریس و برخی از شاگردان 100
تعیین قبلة دقیق مصلای شهر اصفهان 104
تألیفات 105
1- ایرادات و انتقادات بر دائرة المعارف فرید وجدی 105
2- ترجمه «نقد فلسفة داروین» به فارسی (کتاب حاضر) 105
3- حاشیة روضات الجنات 105
4- حاشیة سمط اللآل فی مسألتی الوضع والاستعمال 105
5- حاشیة وقایة الأذهان 105
6- دروس فی فقه الإمامیة (کتاب الصلاة و کتاب الصوم) 106
7- رسالهای در شرح حال آیةالله آقای حاج شیخ محمّدحسین نجفی 106
8- رسالهای در احوالات آیةالله ابوالمجد شیخ محمّدرضا نجفی106
9- رسالهای در احوالات و شرح حال خودشان 106
10- صرف افعال 106
11- الفوائد الرضویة فی شرح الفصول الغرویة 106
12- گل گلشن 106
13- المختار من القصائد والأشعار 107
14- الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرحمن 107
نمونهای از اشعار 107
امامت و جماعت 107
اخلاق و مردمداری 109
همسر 109
فرزندان 110
وفات و تشییع و مدفن 110
انعکاس اخبار ارتحال و مجالس ترحیم 111
مراثی و ماده تاریخ 111
مصادر شرح حال مترجم 117
تصویر صفحة اوّل ترجمة کتاب به قلم آیةالله مجدالدّین نجفی 118
تصویر صفحة دیگری از ترجمة آیةالله مجدالدّین نجفی 119
تصویر آغازین صفحة ترجمة جلد دوّم به قلم آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی 120
تصویر انجام ترجمة آیةالله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی 121
تصویر آغازین صفحة بازنویسی ترجمة جلد دوم به خطّ آیةالله محمّدتقیم مجلسی 122
تصویر انجام بازنویسی آیةالله محمّدتقی مجلسی از ترجمة جلد دوم کتاب 123
تصویر دستخط مؤلّف در مورد ترجمة کتاب توسط فرزندش و بشارت به طبع آن 124
مقدمة مترجم آیةالله شیخ مجدالدین نجفی معروف به «مجدالعلماء فرزند مؤلف 125
سرآغاز 125
یک سخن سودمند 126
فلسفة داروین با دیانت منافات ندارد 131
ماده چیست و مادیین چه میگویند؟ 133
ماده چیست؟ 134
اندیشة سِر ولیم تامسون انگلیسی دربارة جوهر فرد 137
نظریات دانشمندان دربارة ماده، فرضیاتی بیش نیست 137
نقد فلسفة داروین جلد اوّل: نقد فلسفة نشوء و ارتقاء 141
مقدمة مؤلف 143
یک سخن که امیدوارم عموم خوانندگان توجه فرمایند 143
یک سخن که امیدوارم متدینین در او دقت فرمایند 145
بیان موضع کتاب در برابر بیدینی محض 146
سخنی با بیدینان و دیگر پیروان این اعتقادات هداهم الله بلطفه نکوهش فلسفة داروین148
نظرات منتشر شدة داروین و منحرفان 148
متن کتاب 151
رابطة فلسفة نشوء و ارتقاء با الحاد و دیگر مذاهب 151
گفتار نخست: در بیان شبهات در ادوار سهگانة اسلام 153
دورة نخست: عصر بعثت 153
دورة دوم: دورة عباسیان 155
دورة سوم: دورة آمیزش با غربیها 156
تشویق مسلمانان به خودکفایی 158
آگاه کردن مسلمانان از آنچه از دست خواهند داد 160
انتقال علوم یونانیان پس از زوال عزت آنان 161
تشویق مسلمانان به تفکر 162
نگاهی به فلسفة نشوء و ارتقاء از وجهة دیانتی 165
این نظریه باوجود اشکالاتی که د ارد، وجود آفریدگار را نفی نمیکند 165
پیروان داروین سخنشان را به الحاد متمایل میسازند 169
اعتراف بزرگان فلسفة نشوء و ارتقاء به ایزد توانا 171
لامارک 171
مستر والاس و تقدم او بر داروین در نظریة نشوء 172
نظریة نشوء با وجود خدای مدبّر حکیم ناسازگار نیست 173
هاکْسلی 176
اسپنسر و اعتقاد او به توحید 180
داروین 182
رابطة میان دین و علم 183
اتفاقاً به مصلحت علم نیست که در برابر دانش بایستد! 184
دین نه از بین میرود و نه دگرگون میشود 187
علم هیچگاه بر دین مقدم نمیشود 189
یقینیات با آموزههای دینی مخالف نیست 191
ظنّیات 191
دین نظام علت و معلول را باطل نمیداند 193
فصل: دربارة اینکه انسان در خلقت خود از دیگر انواع موجودات مستقل است 196
گفتار دوم: در اینکه قبایل بربر معترفند که اصل انسان از موجود زندهای خاص است 198
توتمیسم 198
دلایل فلسفة نشوء و ارتقاء 202
دلیل اول: شمول قوانین تغییر 202
پاسخ 203
دلیل دوم: تشابه انسان و دیگر موجودات 204
پاسخ 205
میمون و ویژگی آن 206
ممکن است انسان به میمون تبدیل شود، اما برعکس آن نمیشود 208
تباین انواع بر اختلاف اصل انواع دلالت دارد 210
دلیل سوم: دربارة یکی بودن منشأ موجودات 210
پاسخ 214
نمونههایی از جعلیات 214
تکمیل پاسخ 217
دلیل چهارم: وجود اعضای زائد 221
علوم معاصر به صورت قاطع برخی از اعضاء را بازمانده تلقی نمیکند 224
شبههای در موضوع مورد بحث 228
پاسخ 228
توضیح مطلب به شکل دیگر 229
پاسخ کسی که میگوید انسان در اصل خنثی/ بیجنسیت بوده است 230
رد کسی که مدعی است مردان زمانی کودکان را شیر میدادند 231
پاسخ کسی که معتقد است نخستین مخلوق دارای صورت بشری، زن بود 232
استدلال به وجود اعضای زائد مقتضی وجود آفرینندة حکیم است 232
پیروان داروین و وجوهی که برای تحول گفتهاند 233
نمونههایی از انسانهای عجیب و غریب 242
بررسی آنچه در «جاوه» کشف شده است 246
نقد ادعای حلقة مفقوده بودن انسان جاوه 248
منقولات مربطو به حلقة مفقودة خبری مسلّم نیست 256
دروغین بودن برخی اکتشافات 257
چند کلاهبرداری اروپائیان 259
کلاهبرداری در تاج پادشاه 259
کلاهبرداری در سنگها 260
کلاهبرداری در سفالینههای موآبی 261
پادشاه سُدانگ و دیدار او از «پاریس» 263
سخن «موانس» دربارة ارتقاء و تلاش او برای کشف واسطه 265
رد نظر «موانس» 266
علم تجربی تنها به آن چیزی میرسد که در دین آمده است 268
فصل: در ردّ کسانی که میپندارند انسان و میمون جدّ مشترکی دارند 269
مقالة سوم: دربارة مبانی نظریة داروین 271
چهار اصل بر اساس نظریة نشوء و ارتقاء 271
انکار بدیهیات سهگانه از سوی طرفداران داروین 272
1: تنازع بقاء 272
نقد 274
نیمنگاهی دیگر به تنازع بقاء و بحث دیگری در او 277
تنازع بقاء سبب ترقی نمیگردد 278
تنازع بقاء سبب فقدان صورتهای واسطه نمیشود 280
نقد 282
نقد 286
حقیقت امر در این باره چیست؟ 290
ملزم کردن داروین و پیروانش 292
انتخاب جنسی 294
فصل: در رد نظریة انتخاب طبیعی 303
نگرش لامارک 303
مذهب تحول و ارتقاء در طول سدهها 310
انتخاب طبیعی همیشه به ارتقاء منجر نمیشود 315
کمبود اجزاء با سخن کسی که قاطعانه معتقد به ارتقاء است متناقض است 317
اعضای باقیمانده نه به کار تطور عام میآیند و نه با لاهوت تناقض دارند 320
اعضاء زائد با اصل غایت منافات دارند 324
دلیلی بر ارجاع جانداران به اصل واحد نیست 325
تکملهای بر رابطه میان قدرت الهی و علل طبیعی 327
دین منکر علل خارجی و علّیت نیست 329
اعتقاد به اصل واحد برای جانداران با توحید منافاتی ندارد 334
رقابت علمی میان مادیگرایان و پاستور بر سر بینیازی طبیعت از واجب الوجود 335
قبول «خلق الساعه» سبب الحاد نمیشود 337
نظریة تولد ذاتی از زمانهای قدیم موجود بوده است 340
داوری نهایی دربارة آنچه در شرح «بخنر» آمده است 342
تکملهای در پاسخ به برخی تشکیکات 342
عمر زمین با مذهب ارتقاء منافات دارد 343
تغییر در تحول ناگهانی 344
نظریة انتخاب، از یک جهت با اتحاد اصل انواع منافات دارد 346
نکتهای در خصوص مبدأ زبانها و دیدگاه مذهب ارتقاء دربارة آن 347
مذهب داروین و علم اللغات 349
بیان نظرات زمینشناسی و پالنتولوژی دربارة پیدایش حیات 352
داوری در این مقام 353
فصل: مقصود از ارتقاء 360
تحقیق در معنای کمال و ارتقاء 360
نقد سخن «اسپنسر» دربارة معنای ارتقاء 360
قرائتی دیگر از «اسپنسر» دربارة معنای ارتقاء 368
خاتمه: در دفاع از شرافت انسان 373
حیوان صرفاً با غریزه عمل نمیکند 374
تفاوت میان حیوان و انسان 376
نقد فلسفة داروین جلد دوم: در اثبات آفریننده و ابطال شبهات مادیمرامها 381
مقدمة آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی 383
گفتار نخست: در اثبات واجب الوجود 393
اثبات آفریدگار 394
برهان بر اینکه وجود آفریدگار بدیهی است و نیازمند برهان نیست 395
مقدمات برهان 395
قضایای اولیه 395
غایت در صنع دخالت دارد 397
مناظرة خداشناس و مادی 399
توجه به قدرت الهی در عالم 400
وجود مدبّر عالم از نظر هر کس که به دینی معتقد است از بدیهیات است 401
معنای دین و آزادی 403
فصل: در مناظره بر روی کشتی بخار 405
ساعت میر 406
مقدمهای در معنای غایت و نظم 407
نظم عام در جهان 412
رابطه میان قوانین طبیعت و قدرت الهی 415
نظریة داروین با غایت و مقصد منافات ندارد 416
قوانین طبیعت با غایت داشتن آنها منافات ندارد 420
فصل: در نظم شگفتانگیز ساعت 424
وجود برخی اعضای بدن منافی نظم است 424
کوری وجدان متمدنان 429
چگونه از قوانین طبیعت بر واجب الوجود استدلال میشود؟ 436
فصل: مناظره دربارة یقین در ادعاها 440
شناخت واجب الوجود و صفات او 442
دانش صحیح با دین مخالف نیست 448
شناخت قدرت واجب الوجود و تواناییش بر هر کار 448
شناخت نیروی پدیدآورندة این جهان 451
ماده قدیم نیست 461
چگونه عالَم با آفریدگار خود ارتباط دارد؟ 465
تبرئة ارسطاطالیس از افتراء «بخنر» در اینکه مبدع ماده را نیافریده است 469
تبرئة صوفیان از بهتان مترجم شرح «بخنر» در نسبت دادن «پانتهایسم» به آنان 472
تعریف ایجاد و ابداع 475
ماده نمیتواند آفرینندة خود باشد 479
طبیعت اولیه نمیتواند دو تا باشد 481
حرکت و جوهر متلازمند نه متحد 483
ماده محصور است 483
ماده مخلوق است 488
سبب طبیعی در ایجاد امور دارای نظم کافی نیست 490
گفتار دوم: در دفاع از ادیان 491
جهان بیهوده آفریده نشده است 491
انسان بدون دین صلاح کار خود را نخواهد دانست 491
دین پاک سبب رشد امت و محیط میشود 494
جامعه/ اجتماع یکی از مقاصد دین است 503
وضعیت عرب پیش از اسلام 504
وضعیت عرب بعد از اسلام 505
چگونه جنگ در اسلام مجاز شد؟ 505
دیدگاه ادیان دربارة ریختن خون انسانها 506
دین با آزادی اندیشه بهویژه در عرصههای علمی مخالفتی ندارد 507
فهم نادرست در قائل شدن به تعارض میان دین و علم یقینی 509
خدمت دین به اجتماع 511
خدمت دین به روان بشریت 512
بازگشت به دین در میان ملل متمدن 518
وقوع نسخ در شرایع به معنای خشونت و سختی احکام اولیه نیست 521
احکام پیامبران خشن نیست 522
تفاوت میان فلسفه و دین رویکرد عقل است 524
شارع در صدور احکامْ زمان و مکان را در نظر گرفته است 525
زمامداران از دین سوءاستفاده میکنند 527
خونریزی و هرج و مرج در انقلاب فرانسه 532
دربارة قتل «ژاندارک» 537
دین مانع پیشرفت ملتها نیست 539
لوتر و تأثیر او بر جامعة انگلستان 541
دین با تطور تضادی ندارد 546
دین نباید اندیشهها را تحت فشار قرار دهد 548
ادیان صورت تحولیافتة یکدیگر نیستند 550
توحید برخاسته از نظریة فتیشیسم نیست 551
از تشابه ادیان لازم نمیآید که قانون تحول، در ادیان هم جریان داشته باشد 557
برخی سخنان سخیف و یاوة او 559
اعتراضات دیگر به دین و پاسخ آنها 561
از بدترین آیینهای استبدادی آیین سوسیالیسم است 564
فصل دیگر: در تتمة اعتراضات 580
رابطة میان شرع و خیر و تمدن 580
خوشبختی از دیدگاه اپیکوریون و کلبیمسلکها 583
پیروی نکردن از شهوت نیاز به عاملی بازدارنده دارد 584
نفس 585
دین است که استوارترین روش برای صلاح انسان است 589
نصیحتی به همة دینداران و بلکه همة انسانها 591
تکملهای در پژوهشهای علمی بر ضد فلسفة داروین 596
تذکر 600
نمایهها: نمایه آیات 601
نمایه اعلام و فرق 603
نمایه کتاب و رساله و مقاله 610
نمایه اماکن 612
برخی از مصادر تحقیق کتاب 614
برخی از مطبوعات کتابخانه عمومی آیةالله نجفی ایران - اصفهان - مسجد نوبازار 616
به نام خداوند جانآفرین *** حکیم سخن بر زبان آفرین
کتابی که پیش روی خوانندگان عزیز قرار دارد ترجمة دو جزء نقد فلسفة دارون اثر آیةالله العظمی شیخ محمدرضا نجفی اصفهانی معروف به «ابوالمجد» است. وی این کتاب را - چنانکه از عنوانش پیداست - در نقد فلسفة داروین نگاشته است. او از پیشگامان نقد داروین در جهان اسلام است.
و اما کتابی که حاوی نظرات داروین بوده و مرحوم ابوالمجد بر اساس آن به نقد فلسفة داروین دست زده، شرحی است که پزشک و فیلسوف ماتریالیست آلمانی لودویگ بُخنِر بر کتاب منشأ انواع داروین نوشته است و شِبلی شُمَیل - از نخستین سکولارهای جهان عرب - آن را با عنوان فلسفة النشوء والارتقاء ترجمه کرده، به سال 1884م/1262ش/1301ق در مصر به چاپ رساند.
مرحوم ابوالمجد نقد خویش را در دو جزء سامان داده است: در جزء اول نظریة «تکامل انواع» داروین را نقد و بررسی کرده و در جزء دوم، در قالب مناظرهای خیالی، مباحث توحید را مطرح و به شبهات طرحشده در این باره در کتاب فلسفة النشوء و الارتقاء پاسخ گفته است.
این کتاب نخستین بار به سال 1331ق/1292ش در مطبعة الولایة در بغداد به چاپ رسید، اما چاپی مغلوط و کم کیفیت، که دیگر تکرار نشد. در سال
1388ش، نوادة مرحوم ابوالمجد و بقیة السلف خاندان نجفی مسجدشاهی حضرت آیةالله حاج شیخ هادی نجفی زید عزّه که همواره در پی احیاء میراث اسلامی غنی این مرز و بوم هستند، تصمیم به تصحیح و چاپ مجدد آن گرفتند. این کار به دست دانشمند محترم جناب دکتر حامد ناجی انجام شد و البته در این راه شاعر ادیب عبدالستار حسنی و دانشمند معظم آیةالله سید محمدرضا حسینی جلالی نیز همکار و همیار او بودند. بدین ترتیب، کتاب نقد فلسفة دارون بار دیگر و در سال 1389 به چاپ رسید.
اما ترجمة کتاب، در همان سالهای چاپ نخست آن و در زمان حیات مرحوم ابوالمجد، به دست فرزند خلف ایشان مرحوم آیةالله شیخ مجدالدین نجفی ملقب به «مجد العلماء» جدّ آیةالله شیخ هادی نجفی صورت گرفت. پایان ترجمة جلد اول مصادف با فوت مؤلف شد و مرحوم مجد العلماء دنبالة ترجمه را رها کرد. حضرت آیةالله شیخ هادی نجفی بر آن شدند تا ترجمة جدّ ماجدشان احیا شود. و چون ترجمة مرحوم مجد العلماء بخشی پاکنویس بود و بخشی در کاغذهای جدا از هم و پاکنویس نشده، از این رو از بنده خواستند که آن صفحاتِ پاکنویسشده به همراه دیگر اوراق، بازخوانی و با ویرایش و تعلیق، به اضافة ترجمة اجزاء باقیمانده به چاپ برسد.
شیوة ترجمة مرحوم مجدالعلما نخست ترجمه در کاغذهای جدا جدا و سپس پاکنویس بوده و کاغذهایی که از ایشان باقی مانده بود و به دست ویراستار رسید، 70 صفحه پاکنویس و بقیه، کاغذهای جدا جدا و برخی نیز کاغذهای آبدیده و پاره و ناخوانا بود. الحمد لله بیشتر اوراق ترجمة مرحوم مجد العلماء بازخوانی شد که از 190 صفحة جزء اول کتاب (بر اساس چاپ جدید) حدود 140 صفحة آن ترجمة ایشان است و 50 صفحة باقیمانده ترجمة ویراستار است که موارد آن در پاورقی مشخص شده است.
اما جزء دوم کتاب که تقریباً آن نیز 190 صفحه است، حدود 160 صفحة آن را فقیه حوزة اصفهان حضرت آیةالله شیخ حسن صافی (رحمةاللهعلیه) ترجمه کرده است.
ترجمة ایشان که در اختیار فرزند گرامیشان حجة الاسلام و المسلمین آیةالله زاده حاج شیخ علی صافی زید عزّه بود، به اینجانب داده شد. مرحوم صافی ترجمة خویش را در دفترچهای مضبوط نوشته بود که بخشی از آن را فقیه معاصر حوزة علمیة اصفهان حضرت آیةالله مجلسی در همان دفترچه با خط خوش بازنویسی کردهاند.
به هر حال مطالب این دفترچه نیز حروفچینی شد. آن بخش از کتاب نیز که ترجمه نشده بود به فارسی گردانیده شد تا نهایتاً هیچ صفحه از صفحات کتاب نقد فلسفة دارون بدون ترجمه نماند.
در ترجمة این دو بزرگوار دگرگونی بنیادی صورت نگرفت و تنها کوشیده شد با حفظ عبارات و کلمات آنها ترجمهای امروزین ارائه شود و در عین حال تعدد مترجم در ترجمه به چشم نیاید. البته خوانندة محترم با خواندن متن حاضر رنگ و بوی ترجمه را حس خواهد کرد که امری طبیعی است؛ زیرا اگر بنا بود این متن رنگ و بوی ترجمه نداشته باشد، ناگزیر باید اغلب صفحات دوباره ترجمه میشد و این با هدف اصلی که احیاء ترجمههای موجود از کتاب بود منافات داشت. در آن مقداری نیز که ویراستار ترجمه کرد، کوشش شد به گونهای همخوان با دیگر ترجمهها باشد تا احساس دو و به عبارتی سه مترجم داشتن ترجمه آشکار نباشد.
ویراستاری و آمادهسازی ترجمة فارسی کتاب نقد فلسفة دارون با دو مشکل همراه بود:
نخست آنکه کاغذهای باقیمانده از مرحوم مجد العلماء - به جز صفحات پاکنویسشده - غالباً از خط خوشی برخوردار نبود و درهم بود. مشخص بود که برخی از آنها به سرعت انجام شده و برخی نیز با تأمل، که خواندن و یکدست کردن آنها امری مشکل بود.
دوم آنکه کتاب آکنده از نامهای بیگانه اعم از نام اشخاص یا مؤسسات و اصطلاحات علمی بود. چون ویراستار وظیفة خود میدانست که هیچ نقطة مبهمی در کتاب برای خواننده باقی نماند، توضیح همة آنها را عهدهدار شد. در این میان دو مشکل رخ نمود: یکی آنکه شکل نامها و اصطلاحات «عربیشده» بود؛ از این رو یافتن صاحب نام و آن اصطلاح دشوار و گاه بسیار دشوار بود. از سوی دیگر، اصطلاحات موجود در کتاب غالباً تخصصی مربوط به علوم زیستشناسی و زمینشناسی و علوم مرتبط بود که در تخصص ویراستار نبود. ویراستار برای حل این دو مشکل، چندین مقاله در معرفی یا نقد فلسفة داروین و نیز ترجمة فارسی کتاب منشأ انواع وی (ترجمة دکتر نورالدین فرهیخته) و بخشهایی از کتاب شِبلی شُمَیل را خواند تا هم با فضای این مبحث و اصطلاحات مرتبط آشنا شود؛ هم نام کسانی را که با موضوع «تکامل انواع» پیوند دارند، بداند. اما برای ارجاعات توضیحی، به سبب تعدد و تنوع نامهای خاص و تخصصی بودن اصطلاحات که نیاز به منابع فراوان داشت و در خصوص مسائل علمی، ویراستار نیز اشرافی نداشت، به عنوان توضیح ابتدایی و نه تخصصی، از سایت wikipedia فراوان استفاده شد و تفصیل بیشتر به خوانندة گرامی واگذار شد. با این همه، برخی نامها و اصطلاحات - که شمارشان چندان نیست - با وجود جستجو و تفحص از توضیح برکنار ماندند. شایان ذکر آنکه برخی از نامها و اصطلاحات را مصححان متن عربی توضیح داده بودند که از برخی از آنها نیز استفاده شد.
اما از متن تصحیحشدة عربی دو استفادة دیگر هم شد: یکی آوردن سرعنوانهایی بود که مصححان بر اصل کتاب افزوده اندو این عنوانها همگی در داخل کروشه به ترجمة فارسی نیز راه یافت.
دیگری آنکه دکتر حامد ناجی در مقدمة مبسوطی که بر چاپ عربی نوشته است، چکیدة برخی فصول کتاب را آورده بود که ویراستار پارهای از آنها را در جاهایی که احساس میکرد متن نامفهوم است، ذکر کرد.
کاری دیگر که برای این ترجمه انجام شد و بسیار هم بایسته بود، تدوین
نمایه بود که بدین منظور فهرستوارهای از آیات و احادیث، نامهای خاص و اصطلاحات تهیه شد.
ترجمة مرحوم آیةالله مجد العلماء فرزند گرامی مؤلف در اغلب موارد ترجمهای تحت اللفظی است، اما در ترجمة مرحوم آیةالله صافی کمتر این مورد به چشم میخورد. از کلمات بهکاررفته در ترجمة مرحوم صافی برمیآید که ایشان فردی ادیب بودهاند و از ترجمة منظوم اشعار عربی، روشن میشود که طبع شاعری نیز داشتهاند؛ چه، ایشان تمام اشعار عربی را به صورت شعر فارسی درآوردهاند و انصافاً از جهت رسایی و وفادار بودن به متن عربی، اشعار ایشان ممتاز است.
به جز دو ترجمة مرحومان آیةالله مجد العلما و آیةالله صافی، سید محمّدجواد غروی و سید حسن حسینی دولتآبادی نیز به ترجمة این کتاب دست زدهاند که اولی در دسترس نبود و دومی بخشی از مجلد اول بود که مرحوم مجد العلما ترجمه کرده بود، از این رو مورد استفاده قرار نگرفت.
در پایان، جای آن دارد که از حضرت آیةالله حاج شیخ هادی نجفی زید عزّه تشکر کنم، که در طول آمادهسازی این متن، مشوق و کمککار حقیر بودند.
همچنین جای آن دارد که از سرکار خانم تهمینه تصرآزادانی حفظها الله تعالی به خاطر حروفچینی مقدمات و مؤخرات و صفحهبندی زیبای تمام کتاب تشکر کنم.
اسفندماه 1391 شمسی
اصفهان
علی زاهدپور
مؤلّف خود در مورد اهمیت ترجمة کتاب حاضر چنین گوید:
«و این حقیر بیان آن را [که این عالم را صانعی است حکیم] در کتاب «نقد فلسفة داروین» انگلیسی که ردِّ بر ملحدین است و در نجف اشرف تصنیف نمودم، و در مدینة السّلام بغداد به طبع رسید، به طرز بسیار لطیف، تازه نمودهام، بلکه از برکت دو آیه از قرآن کریم استخراج برهان بر بدیهی بودن این مطلب نموده، در آن کتاب شرح آن را دادهام. و کسی از علماء ظاهراً ملتفت به این مطلب نشده و این از فضل خداوند بود بر این بندة ضعیف. اگر کسی از مؤمنین به زبان عربی انس کامل داشته باشد، رجوع به آن کتاب نماید، و اگر بتواند ترجمه به فارسی نماید، به اعتقاد حقیر خدمت بزرگی به عالم دین نموده، و برای کسانی که عربی نمیدانند، بعضی بیانات آن را در منابر خود به قدر مناسب مقام خواهم نمود، ان شاء الله».
[رسالة امجدیه، ص76، چاپ چهارم]
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لواهب الحكمة والعقل و الصلاة علی النبی والأهل
آشنایی ایرانیان با فرهنگ غرب حكایتی خواندنی و مفصّل است كه این قلم را در این مقام نه سودای گفتگو از آن است و نه این مجال مقتضی آن.
رشد روزافزون دستاوردهای علمی در چند سدة اخیر در جهان غرب و فراهم آمدن فلسفههای جدید بر مقتضای دانشهای عصری، امری است كه با روششناسی فلسفة اسلامی چندان خوانا نیست؛ زیرا بنیاد تفكّر ایرانی - اسلامی بهویژه در چند سدة اخیر بر پایة مبانی عقلی و به نوعی وانهادن دانشهای تجربی و نگرش عقلانی به علوم است؛ از این رو گویی بازخوانی این روش از نیازهای مبرم عصری بوده و هر اندیشهمند و متفكّری را بدان میخواند كه طرحی نو در این مقام درافكند و الا سقف آسمان تفكّر وی به گونهای خرق شده، بنیان آن درهم میریزد.
با نگاه به هجوم دانشها و فلسفههای وارداتی از جهان غرب، بنیاد تفكّر اسلامی با شبهات و معضلات گوناگونی روبرو شده است كه باید پاسخگوی آن
بود. یكی از این مشكلات نظریه تكامل داروین بود. داروین (1)اگرچه خود در ابتدا تعلیمآموختة لاهوت مسیحی بود، ولی دلباختگی وی به علوم طبیعی وی را به یكی از برجستهترین زیستشناسان عصر روشنگری تبدیل كرد. نظریة تكامل وی اگرچه خاستگاه الحادی نداشت، ولی پیآمدهای كلامی آن امری انكارناپذیر بود. نظریة وی عملاً با پنج حوزه (2)به چالش برخاست:
1- خداوند و طبیعت: چون در نظریة تكامل، روند كمال موجودات، بهتدریج و در طی قرون بود؛ بنابراین هیچ دلیلی برای اتقان صنع اولیه الهی دیده نمیشود، و چه بسا بنا بر انتقاد هیوم، نظم رایج محصول آزمون و خطاها و تمادی زمان است.
بنابراین، نظریه تكامل، اتقان صنع الهی را به چالش میكشد (3)، و در قرائت افراطی آن، اتقان صنعهای موجود را محصول اتفاق میبیند.
2- انسان و طبیعت: بنابر آموزههای سنتی، انسان تافتة جدا بافتهای در خلقت الهی محسوب میگردد، حال آنكه بنابر نظریة تكامل،
وی محصول طبیعت است؛ لذا بازیابی ویژگیهای انحصاری انسان خود تأمّل دیگر را میطلبد.
3- اخلاق تكاملی: بنابر نظریة تنازع بقاء و انتخاب اصلح هیچ استبعادی نخواهد داشت كه اخلاق در هر حوزه معنی خاص خود را دهد و عملاً اخلاقِ مطلوب طبقه برتر چیزی جز اخلاق مرتبه مادون باشد. این ثمرة نظریة تكامل حتی پیروان نظریة تكامل را آشفته ساخت، تا بدانجا كه هاكسلی اعتراف داشت هنجارهای اخلاقی را نمیتوان از تكامل اتخاذ كرد (4).
4- تعارض با كتاب مقدّس: بنابر مسفورات عهد عتیق و تبارشناسی حضرت
1) پیش از داروین این نظریه بین متفكّران وجود داشت، ولی وی بنیان این عقیده را بهگونهای برای خود مستدلّ كرد كه این نظریه به نام وی رقم خورد.
2) بنگرید: علم و دین، ص 111-121 (در این اثر فقط به چهار بخش اشاره شده است).
3) داروین خود از منتقدان برهان اتقان صنع الهی نیست. بنگرید: علم و دین، ص113.
4) علم و دین، ص119.
آدم (علیهالسلام)، خلقت حضرت آدم اندكی بیش از شش هزار سال است،حال آنكه باتوجه به نظریة تكامل و كاوش در بقایای انسان، این نظریه تأیید نمیگردد.
البته تعارض كتاب مقدس و علمْ خود از مباحث بنیادین الهیات نوین در عصر روشنگری است؛ زیرا افزون بر نظریة تكامل، مبحثی در نظریههای كیهانشناسی نیز مخالف آن است.
5- فرجامشناسی جهان: بنابر قبول نظریة معاد بر بنیاد كتاب مقدّس، با قبول نظریة داروین نهتنها ساحت معاد از انسان به تمام موجودات قابل تعمیم است، بلكه چگونگی این حشر با تكامل تمامی موجودات با حفظ مراتب آنها خواهد بود كه در مآل تصویر معادِ مفروض چندان با ظواهر دینی سازگار نیست.
بدیهی است كه باتوجه به مشكلات فوق، اگر چه الهیات سنتی دینی سودای آشتی با این نظریه را ندارد، ولی چگونگی پاسخگویی به این نظریه خود ماجرایی دیگر است.
نظریة تكامل داروین را بیش از یك قرن پیش نشریات عربی وارد حوزة اسلام کردند، و چنانچه خواهد آمد، یكی از شیفتگان آن به نام شبلی شمیل به ترویج و اشاعه آن پرداخت، این امر دانشوران حوزة اسلام را بر آن داشت كه به مواجهه با آن اقدام كنند، كه در این راستا برخی با نگاهی اعتدالی به مصاف آن رفتند و برخی با نگاهی انتقادی.
بنا بدان چه گفته شد، این بحث از یك سو مدخلی اساسی برای مباحث فلسفة دین معاصر است و از سوی دیگر، دغدغة علمی - دینی برای هر دینباوری میباشد.
نگاشتة حاضر را كه بیش از نیم قرن پیش عالمی دردآشنا به نام علاّمه محمّدرضا نجفی مسجدشاهی به رشتة تحریر درآورده، متكفّل بحث و تحلیل و پیآمدهای نظریة تكامل است؛ و دقیقاً چون وی به خوبی میدانست كه این نظریه اگر چه میتواند مورد باور موحّدان باشد، ولی پیآمدهای آن چه بسا به نفع مادیان تمام شود، بخش دوّم اثر خود را به پاسخگویی از آراء
ماتریالیستهای آن زمان قرار داده است.
پیش از ورود به چگونگی اثر علاّمه نجفی، به شخصیت داروین و نظریة تكامل نظری خواهیم افكند و سپس به معرفی تفصیلی این اثر میپردازیم.
چارلز داروین در فوریة سال 1809 در خانوادهای ثروتمند، از نجیبزادگان انگلیسی، از حامیان «كلیسای توحیدی» در انگلستان دیده به جهان گشود. وی پس از گذراندن دوران تحصیل در سال 1825م، پس از یك دوره كارآموزی، در كنار پدرش جهت تحصیل پزشكی به دانشگاه ادینبرو رفت، ولی به جهت دلزدگی از عمل جراحی، پزشكی را رها كرد و به نزد بردة سیاه آزادشدهای به نام «جان ادعو سنتون» به آموختن «تاكسیدرمی» پرداخت. وی در خلال آموزش شیفتة داستانهای استادش دربارة جنگلهای بارانی آمریكای جنوبی گردید. پس از مدتی به درس تاریخ طبیعی و طبقهبندی گیاهان راه یافت و در درس یكی از پیشگامان نظریة تكامل، یعنی «رابرت ادموند گرانت»، شركت جست. سرانجام به جهت عدم ادامة درس خود در پزشكی و ناخشنودی پدرش به «كالج كرسیست» دانشگاه كمبریج راه یافت تا الهیات مسیحی را فرا گیرد و در كسوت روحانیت درآید. وی همگام با آموزش جدّی الهیات مسیحی، به آموزش سواركاری و جمعآوری سوسك پرداخت و در همان اوان به عنوان یك «سوسكشناس» شهرت یافت.
او پس از چندی به عنوان یك طبیعیدان به خدمت نیروی دریایی درآمد و به سفر اكتشافی آمریكای جنوبی رفت. وی در طول سفر پنج سالة خود به بررسی سنگوارهها و ارگانیسمهای زنده پرداخت و مجموعة گردآوری شدة وی از سنگوارهها شهرت بسزایی برای وی به ارمغان آورد. در پی ورود سنگوارههای داروین به «كالج پادشاهی جراحان» و معرفی وی به «ریچارد اوون»، بخشی از این سنگوارهها به جوندگان غولپیكر منقرضشدهای منسوب گردید كه همین امر
بر اعتبار وی در محافل علمی افزود و سرانجام او به عنوان عضو شورای انجمن زمینشناسی برگزیده شد، وی در همین اوان به مشاركت در تألیف كتاب چندجلدی جانورشناسی كشتی بیگل همّت گمارد.
داروین در پی كسالتی خفیف، در اواسط سال 1837م عازم ییلاق گردید و در طول اقامت یك سالهاش در آن، بر اثر مطالعات گذشتهاش به ویژه مطالعة اصول زمینشناسی «لایل» به پژوهش دربارة نظریة تكامل پرداخت. لایل در كتاب خود بر این باور بود كه سطح زمین بر اثر یك فرآیند تدریجی تغییر یافته و در ابتدا تمام موجودات زنده در مركزی از آن رشد یافتهاند و از آنجا پخش شدهاند، تا تدریجاً از بین رفتهاند.
داروین با بررسی سنگوارهها دریافت كه انواع موجودات تغییر مییابند و اعضای گونههای مختلف یك نیای مشترك دارند.
داروین با مطالعة مقالة لوتاس ماتوس - كه مدعی شده بود رشد جمعیت انسان تكافی با غذای وی را در چند دهة آینده ندارد و بشر دچار قحطی و مبارزه برای غذا میشود - دریافت كه هرگاه نوعی از موجودات زنده با محیط خود ناسازگار باشند از بین میروند، و نوعی كه با محیط سازگارتر است باقی میماند و حتّی جای او را میگیرد.
سرانجام داروین با بررسی شواهد متعدّد گیاهی و جانوری و بررسی مطالعات خوكشناسان و كبوترشناسان، در سال 1842م تئوری خود را آماده كرد و در سال 1844م رسالهای در 240 صفحه دربارة «انتخاب طبیعی» نگاشت (1)و بالاخره كتاب اصلی خود با نام اصل انواع را منتشر ساخت.
1) همزمان با داروین، زیستشناس جوانی به نام آلفرد راسل والدی نیز به نتایجی مشابه با رأی داروین رسید، ولی انجمن علمی لینان علیرغم وصول همزمان مقاله داروین و والدی، نظریة تكامل را به نام داروین ثبت كردند.
درباره پیدایش جهان هستی سه نظریه قابل طرح است:
زاد و ولد تمامی موجودات، در پی وجود عنصر مذكور و مؤنّثِ هم جنس خود است؛ یعنی مثلاً وجودِ یك اسب در پی وجود اسب مذكر و مؤنث است و همچنین وجود گربه و سایر موجودات. ولی مشكل عمده بر سر آن است كه نسل اولیه تمامی جانوران و گیاهان در چه وقت و در كجا به وجود آمدهاند؟
در این میان طبیعیدانان گذشته، همچون ارسطو، بر این باور بودند كه موجودات اولیه بنا بر «اصل فعال» خلق میگردند؛ مثلاً همچنانكه آتش بهطور ناگهانی از مواد آتشزا پدید میآید، حیات موجودات نیز چنین آغاز میگردد. اینان در پی این اندیشه بر این باور بودند كه مثلاً از گوشت گندیده، كرم تولید میگردد، از لجن، مارماهی یا از انبار گندم، موش و غیره.
در سال 1668م یك پزشك ایتالیایی به نام فرانچسكو ردی با اجرای آزمایشی، ضربتی مهلك بر این نظریه وارد ساخت؛ وی با قرار دادن گوشتی گندیده در یك وان، پس از مدّتی مشاهده كرد تعدادی كرم در گوشت پدید آمده است وی در آزمایش بعدی خود گوشت را در ظرف دربستهای قرار داد، كه مانع از تماس حشرات با گوشت میشد، ولی در مدّتی مشابهِ آزمایش قبل، دریافت که هیچ كرمی در آن پدید نیامده است.
پس از این آزمایش، با كشف موجودات میكروسكوپی، در آزمایش مشابهی در سال 1767م توسط لازارو اسپالانزانی، وی با تهیة آبگوشتی در ظرف دهانهبستهای آبگوشت را جوشانید تا موجودات میكروسكوپی آن از بین رود، و با عدم ورود هوا به ظرف نشان داد كه هیچ موجودی از آبگوشت پدید نمیآید.
و سرانجام در سال 1860م لویی پاستور آخرین ضربه را بر نظریة خلق الساعة وارد ساخت، وی با تهیه ظرفی به شكل «S» نشان داد با عدم ورود گرد و غبار
به ظرف آبگوشت جوشانده شده، حتی آبگوشت نمیگندد و تغییری نمیكند، چه رسد به آنكه از آن موجودی تولید گردد.
برخلاف نظریة خلق الساعة برخی از دانشمندان گذشته بر این باور بودهاند كه موجودات زنده عموماً از ماده بیجان تكوین یافتهاند، و پس از تحمّل یك سلسله تغییرات به شكل و هیئت كنونی درآمدهاند.
اَنكسیمَنْدروس در قرن ششم قبل از میلاد اظهارنظر میكند كه تمام حیوانات تحت اثر پرتو خورشید در لجنهای اوّلیه تكوین یافتهاند و همگی به صورت ماهی بودهاند، و پس از رشد از آب خارج گشته و از فلسهای خود بیرون آمدهاند و در زمین زندگی كردهاند. انسان نیز نتیجة یكی از این تغییرات است.
لوكْرِیسوس نیز دربارة پیدایش موجودات زنده نظری اظهار میكند، ولی در خلال گفتههای وی رازی نهفته میماند كه داروین آن را با منتهای وضوح بیان میكند و آن تنازُع بقا و انتخاب طبیعی است.
لوكْرِسیوس چنین اظهارنظر میكند كه در آغاز، روی تپهها و صحراهای زمین را چمنهای سبز و خرم مملو از گل پوشانیده بود. سپس بین انواع درختان نزاعی درگرفت و هر یك سعی داشت كه شاخههای خود را بیشتر به سوی هوا دراز كند. همانطور كه كُركها و موها و پشم، اول بر روی اعضای چارپایان و پرندگان ظاهر میشوند، زمین تازه نیز در وهلة اول از علفها و درختچهها پوشیده شد. سپس به راههای مختلف، گروههای بیشمار موجوداتِ زندة فناپذیر خلق كرد؛ زیرا جانوران نمیتوانستند از آسمان به زمین بیفتند و گیاهان نیز نمیتوانستند از ورطة اقیانوسها خارج شوند. بهتر است نام «مادر» را كه نامی بسیار برازنده است برای زمین بگذاریم؛ زیرا همه چیز از آن پیدا شده است. اكنون نیز بسیاری از جانداران به كمك باران و حرارت آفتاب به وجود میآیند... در قرون اولیه بسیاری از نژادهای جانوران الزاماً از بین رفتهاند بدون آنكه بتوانند
تولید مثل كنند و باقی بمانند؛ زیرا تمام جاندارانی كه میبینیم در اطراف ما زندگی میكند از زوال و انقراض محفوظ نماندهاند مگر به وسیلة حیله یا زور یا چالاكی كه در هنگام زادن داشتهاند. بقای بسیاری از جاندارانی كه به حال ما مفیدند از آن جهت است كه ما از آنها دفاع كردهایم. نژاد شیرها و سایر درندگان به وسیله زوری كه داشتهاند و نژاد روباه با حیله و نژاد گوزن با سرعت و چالاكی كه داشته است حفظ گردیده و نژاد باوفای سگ، كلیة اَخلاف حیوانات باركش، گلّههای مولّد پشم و چارپایان دارای شاخ، بر اثر حمایت انسان باقی ماندهاند... اما چرا ما از جانوران غیر مفید و جانورانی كه طبیعت، صفات لازم را برای داشتن یك زندگی مستقل به آنها نداده است حمایت كنیم؟ اینگونه جانوران تحت اثر قوانین تقدیر، به كار طعمة رقبای خود آمدند، تا اینكه طبیعت نوع آنها را كاملاً منقرض ساخته است.
چنانكه استنباط میشود لوكْرِسیوس نقش تنازع بقا را در زوال بعضی انواع درمییابد، ولی این كیفیت تا زمان داروین همچنان مسكوت باقی ماند» (1).
لامارك در بنیاد اندیشة خود از سویی وامدار نظریة خلق الساعة است، و از سویی طرفدار نظریة تبدّل انواع. وی بر این باور است كه نخستین موجودات زنده به صورت مادهای لعابمانند هستند كه از آن به دو طریق موجودات پدید آمدهاند:
1- از تركیب مستقیم عناصر شیمیایی، تحت تأثیر نور خورشید و حرارت برخی موجودات پدید آمدهاند.
2- گروهی از موجودات در بدن سایر حیوانات پدید آمدهاند و قابل تغییر به صور گوناگوناند.
لامارك برخلاف بسیاری از طرفداران تبدل انواع، از سویی مخالف نظریة جهش و از سوی دیگر مخالف نظریة تنازع بقاء است و بر همین اساس به توجیه
1) داروینیسم، ص 29-30.
چگونگی پیدایش برخی از گونههای موجودات پرداخته است (1).
و اما یكی دیگر از دانشمندان صاحبنظر در نظریة تبدّل انواع ژوفروآ سنت هیلیر است. به نظر وی «فقط یك سلسله مخلوق وجود دارد كه پیوسته تغییر میكند و تدریجاً تكامل حاصل مینماید و این تغییرات تحت اثر قدرت عظیم محیطهای زندگی بوده است.
به نظر این دانشمند روزی خواهد رسید كه ثابت شود تمام نژادهای كنونی نتیجة تغییر و تكامل تدریجی جانداران قدیماند و درحقیقت نسب نژادهای كنونی بدون انفصال به نژادهایی میرسد كه تا به امروز از بین رفتهاند - همان نژادهایی كه اگر به وضع معجزهآسایی رجعت میكردند یا بر اثر رستاخیز ناگهان بر سطح زمین ظاهر میگشتند، بار دیگر از بین میرفتند. محیط زندگی امروزی ملزم نیست شرایط كافی برای زیستن آنها را تأمین كند.
ژوفروآ ساختمان بدن جانوران را براساس طرحی واحد میپندارد و روی این فكر بین استخوانبندی كلیة مهرهداران وحدت ساختمانی اساسی مییابد.
به نظر ژوفروآ، عوامل مؤثری كه در تغییر تدریجی و تحول جانداران دخالت داشتهاند عبارتند از: اوّل. سرد شدن تدریجی زمین؛ دوّم. مقداری از اكسیژن هوا تدریجاً توسط موجودات زنده جذب شده و بر اثر تنفس به انیدرید كربنیك تبدیل میشود و سپس به صورت كربنات كلسیم در مرجانها و صدف نرمتنان و استخوان مهرهداران باقی میماند، بدون آنكه بار دیگر به هوا پس داده شود.
ژوفروآ این دو عامل را سبب تغییر تدریجی دستگاه تنفس جانوران تصور كرده، چنین میپندارد كه تغییر دستگاه تنفس باعث حدوث تغییرات هماهنگ دیگر در سایر اعضا میگردد و شكل و هیئت جاندار را تغییر میدهد» (2).
در اینجا بایسته است از یكی از پیشگامان نظریة تبدّل انواع، هربرت اسپنسر یاد نمود، وی «در مقالهای (كه ابتدا در ماه مارس 1852م در مجلة لیدر و سپس
در كتاب خود تحت عنوان مجموعه مقالات به سال 1858م به چاپ رساند) با ورزیدگی و توانایی تحسینانگیز تئوریهای خلقت را با نظریات مربوط به تكامل موجودات اُرگانیك مقایسه کرده است. او با مثال آوردن از نمونههای تولید مثل در جانداران بومی، با اشاره به تحوّلاتی كه در مراحل جنینی در بسیاری از جانوران به وجود میآید، از مشكلی كه برای متمایز ساختن انواع موجودات و گونههای متنوع از یكدیگر وجود دارد، با توسّل به اصل درجهبندی كلّی چنین استدلال میكند كه انواع موجودات متحمّل تغییراتی شدهاند؛ و او این تغییر را به علّت عوض شدن اوضاع و شرایط میداند. همچنین نویسنده بر مبنای اصل اكتساب تدریجی و مرحلهای لازم یكایك قوا و استعدادهای ذهنی، به بررسی روانشناسی پرداخته است» (1).
در پی ارائة نظریه تكامل توسّط داروین، دو قرائت جدید از نظریة وی عرضه شد:
الف) نئوداروینیسم: بنیاد این نظریه توسط جانورشناس آلمانی «اریسما» عرضه شد. وی بر این باور كه صفات موجود بر دو دستهاند: صفات موروثی و صفات اكتسابی. صفات اكتسابی یك موجود به نسلهای پس از خود به ارث نمیرسد؛ از این رو مثلاً طول گردن زرافه را، برخلاف رأی داروین، به بهره از صفات اكتسابی نمیتوان نسبت داد، بلكه در جریان تنازع بقاء، زرافههایی با چنین گردنی به جهت تطابق بیشتر با محیط زیست باقی ماندهاند.
ب) نظریة جهش یا موتاسیون: در عصر حاضر با كشف جهش كروموزومی در سلولهای جنسی یك جانور كشف گردید كه چه بسا صفاتی در یك موجود ظهور یابد كه در نسلهای قبلی وی موجود نبوده است. دانشمندان افزون بر گزارشهای متعدّد از این پدیده، با پرتو دادن كروموزومهای یك موجود با اشعة ایكس قادر به ظهور این پدیده شدهاند.
ولی نكتة درخور توجه در این نظریه آن است كه جهشهای كشف شده و یا
1) جریانهای اصلی اندیشة غربی، ج2، ص 408-409.
ایجاد شده در یك موجود نمیتواند ذاتیات و صفات بنیادین وی را تغییر دهد؛ لذا این نظریه در نظریه تكامل چندان كارساز نیست.
3- نظریة حدّ وسط (1)
با توجه به متون مقدّس، شاید بتوان طرحوارة دیگری برای این امر عرضه داشت، كه اساس آن مبتنی بر تفاوت خلقت آدم از سایر موجودات است.
بنا به باب اول سفر پیدایش در تورات، خلقت زمین و آسمان بهطور تدریجی در هفت روز به شرح ذیل انجام یافته است:
روز اوّل. خلقت زمین، بخار، روز و شب؛
روز دوّم. آسمان و اقیانوس؛
روز سوّم. خشكی (زمین)، دریا، انواع نباتات، گیاهان دانهدار و درختان میوهدار؛
روز چهارم. اجرام سماوی (خورشید و ماه و بروج)، پیدایش فصول؛
روز پنجم. پرندگان، حیوانات بزرگ دریایی و آبزیان.
روز ششم. حیوانات وحشی و اهلی، خزندگان، انسان؛
روز هفتم. پایان خلقت یا روز مقدس.
در قرآن كریم به نوعی به همین شش روز اشاره شده است: «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیامٍ» (2)ولی در تفسیر آن آراء بس متضاربی موجود است.
امیرمؤمنان علی (علیهالسلام) دربارة خلقت جهان میفرمایند: «أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشاءً وَابْتَدَأَهُ ابْتِداءً بِلا رَوِیةٍ أَجالَها وَلا تَجْرِبَةٍ اسْتَفادَها وَلا حَرَكَةٍ أَحْدَثَها وَلا هَمامَةِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِیها، أَحالَ الْأَشْیاءَ لِأَوْقاتِها، وَلَأَمَ بَینَ مُخْتَلِفاتِها، وَغَرَّزَ غَرائِزَها، وَأَلْزَمَها أَشْباحَها، عالِماً بِها قَبْلَ ابْتِدائِها، مُحیطاً بِحُدُودِها وَانْتِهائِها، عارِفاً بِقَرائِنِها وَأَحْنائِها.
ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحانَهُ، فَتْقَ الْأَجْواءِ وَشَقَّ الْأَرْجاءِ وَسَكَائِكَ الْهَواءِ، فَأَجْرَى فِیها ماءً مُتَلاطِماً
تَیارُهُ مُتَراكِماً زَخّارُهُ، حَمَلَهُ عَلى مَتْنِ الرِّیحِ الْعاصِفَةِ وَالزَّعْزَعِ الْقاصِفَةِ، فَأَمَرَها بِرَدِّهِ، وَسَلَّطَها عَلَى شَدِّهِ، وَ قَرَنَها إِلى حَدِّهِ الْهَوَاءُ، مِنْ تَحْتِها فَتیقٌ، وَالْمَاءُ مِنْ فَوْقِها دَفِیقٌ.
ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحانَهُ رِیحاً، اعْتَقَمَ مَهَبَّها وَأَدامَ مُرَبَّها وَأَعْصَفَ مَجْراها وَأَبْعَدَ مَنْشَأَها، فَأَمَرَها بِتَصْفیقِ الْمَاءِ الزَّخّارِ وَإِثارَةِ مَوْجِ الْبِحارِ، فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ، وَعَصَفَتْ بِهِ عَصْفَها بِالْفَضاءِ، تَرُدُّ أَوَّلَهُ إِلى آخِرِهِ وَساجِیهُ إِلى مائِرِهِ حَتّى عَبَّ عُبابُهُ، وَرَمَى بِالزَّبَدِ رُكامُهُ فَرَفَعَهُ فی هَواءٍ مُنْفَتِقٍ وَجَوٍّ مُنْفَهِقٍ، فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ، جَعَلَ سُفْلاهُنَّ مَوْجاً مَكْفُوفاً وَعُلْیاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَسَمْكاً مَرْفُوعاً بِغَیرِ عَمَدٍ یدْعَمُها وَلا دِسارٍ ینْظِمُها.
ثُمَّ زَینَها بِزِینَةِ الْكَواكِبِ وَضِیاءِ الثَّواقِبِ، وَأَجْرَى فِیها سِرَاجاً مُسْتَطیراً وَقَمَراً مُنیراً فی فَلَكٍ دائِرٍ وَسَقْفٍ سائِرٍ وَرَقِیمٍ مائِرٍ.
ثُمَّ فَتَقَ مَا بَینَ السَّمَواتِ الْعُلا، فَمَلَأَهُنَّ أَطْواراً مِنْ مَلائِكَتِهِ» (1).
بنابراین عبارت، دربارة سیر خلقت، مراتب ذیل را به ترتیب میتوان تصویر
1) «آفرینش را آغاز كرد و آفریدگان را به یك بار پدید آورد، بیآنكه اندیشهای به كار برد، یا از آزمایشی سودی بردارد، یا جنبشی پدید آرد یا پتیارهای را به خدمت گمارد. از هر چیز بهنگام بپرداخت و اجزای مخالف را با هم سازوارساخت، و هر طبیعت را اثری بداد و آن اثر را در ذات آن نهاد. از آن پیش كه بیافریند به آفریدگان دانا بود و بر آغاز و انجامشان بینا و با سرشت و چگونگی آنان آشنا. سپس خدای پاك فضاهای شكافته و كرانههای كافته و هوای به آسمان و زمین راهیافته را پدید آورد و در آن آبی روان كرد: آبی كه موجهای آن یكدیگر را میشكست و هر یك بر دیگری مینشست. آب را بر پشت بادی نهاد سخت وزنده و هر پایداری را درهم شكننده. باد را بفرمود تا آب را باز دارد و فرو سو آمدنش نگذارد و در آن مرز بماند. هوای شكافته در زیر باد به جریان و آب جهنده بر بالای آن روان. سپس بادی نازا آفرید تا پیاپی و سخت بوزید، از برخاست نگاهی دور و ناپدید. باد را بفرمود تا آب خروشنده را بگرداند و موج دریا را برانگیزاند. باد چنانكه گویی مشكی را میجنباند یا در فضایی تهی میراند، سر آب را به پایان آن برد وجنبندة آن را به آرام آن رساند تا آنكه كوههها از بر و كفها بر سر آورد. پس خدا آن كف را در فراخِ هوا و گستردة فضا بالا كرد و از آن هفت آسمان برآورد. فُرودین آسمان موجی از سَیلان بازداشته، زبرین سقفی محفوظ، بلند و افراشته، بیهیچ ستونْ بالارفته وبرپا و بیمیخ و طناب استوار و برجا. پس آسمانها را به ستارههای رخشان و كوكبهای تابان بیاراست و بفرمود تا خورشید فروزان و ماه تابان در چرخِ گردان و طارم سبك گذران و آسمان پر ستاره روان به گردش برخاست. سپس میان آسمانهای زبرین را بگشود و از گونهگون فرشتگانش پر نمود». (نهجالبلاغه، خطبه 1، ترجمة مرحوم استاد سید جعفر شهیدی)
نمود:
خلقت فضا با آبی متلاطم در آن؛
خلقت باد و حركت آب به واسطة آن در فضا؛
ایجاد بادی دیگر كه آب را سخت به حركت درآورد و آب را كاملاً با هم مخلوط ساخت؛
پیدایش كف بر روی آب؛
حركت كف به فضا؛
پیدایش هفت آسمان از كف؛
پیدایش ستارگان در پایینترین آسمان؛
پیدایش فرشتگان در آسمانهای بالا.
دربارة خلقت حضرت آدم (علیهالسلام) در تورات، سفر پیدایش، باب 2، آیات 5-7 آمده است: «هنگامی كه خداوند آسمانها و زمین را ساخت، هیچ بوته و گیاهی بر زمین نروئیده بود؛ زیرا خداوند هنوز باران نبارانیده بود و همچنین آدمی نبود كه روی زمین كشت و زرع نماید، اما آب از زمین بیرون میآمد و تمام خشكیها را سیراب میكرد. آنگاه خداوند از خاك زمین، آدم را سرشت؛ سپس در بینی آدم روح حیات دمیده به او جان بخشید و آدم موجود زندهای شد».
در قرآن كریم آمده است: «إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِنْ طِینٍ لَازِبٍ» (1): ما انسان را از گلی چسبیده آفریدیم.
امیرمؤمنان علی (علیهالسلام) در این باره میفرمایند: «ثُمَّ جَمَعَ سُبْحانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَسَهْلِها وَعَذْبِها وَسَبَخِها تُرْبَةً سَنَّها بِالْمَاءِ حَتّى خَلَصَتْ، وَلاطَها بِالْبَلَّةِ حَتَّى لَزَبَتْ، فَجَبَلَ مِنْها صُورَةً ذاتَ أَحْناءٍ وَوُصُولٍ وَأَعْضاءٍ وَفُصُولٍ، أَجْمَدَها حَتَّى اسْتَمْسَكَتْ، وَأَصْلَدَها حَتّى صَلْصَلَتْ لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ وَأَمَدٍ مَعْلُومٍ.
ثُمَّ نَفَخَ فِیها مِنْ رُوحِهِ فَمَثُلَتْ إِنْساناً ذا أَذْهانٍ یجِیلُها وَفِكَرٍ یتَصَرَّفُ بِها، وَجَوارِحَ یخْتَدِمُها، وَأَدَواتٍ یقَلِّبُها، وَمَعْرِفَةٍ یفْرُقُ بِها بَینَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَالْأَذْواقِ وَالْمَشامِّ وَالْأَلْوانِ
1) سورة صافّات (37)، 11.
وَالْأَجْناسِ، مَعْجُوناً بِطِینَةِ الْأَلْوانِ الْمُخْتَلِفَةِ وَالْأَشْباهِ الْمُوْتَلِفَةِ وَالْأَضْدادِ الْمُتَعادِیةِ وَالْأَخْلاطِ الْمُتَباینَةِ مِنَ الْحَرِّ وَالْبَرْدِ وَالْبَلَّةِ وَالْجُمُودِ؛ وَاسْتَأْدَى اللهُ سُبْحانهُ الْمَلائِكَةَ وَدِیعَتَهُ لَدَیهِمْ، وَعَهْدَ وَصِیتِهِ إِلَیهِمْ فِی الْإِذْعانِ بِالسُّجُودِ لَهُ وَالْخُنُوعِ لِتَكْرِمَتِهِ» (1).
با تأمّل در متون فوق میتوان دریافت:
1- خلقت زمین و آسمان تدریجی بوده است؛
2- ظهور پارهای از موجودات در زمین و آسمان میتواند بهطور تدریجی و بر اثر فرآیند تكامل باشد؛
3- خلقت آدم (علیهالسلام) بهصورت دفعی بر روی زمین اتفاق افتاده است نه تدریجی؛
4- در خلقت حضرت آدم (علیهالسلام) نوعی دوگانگی حاكم است؛ یعنی خلقت جسم او و خلقت روح او، كه هر دوی آن به صراحت در تمام متون فوق آمده است.
حال با توجه به آنكه فلاسفه برای حیوانات و نباتات نفوس مجرده قائلند، همین دوگانگی در خلقت در تمامی آنها حكمفرماست؛ لذا چه بسا بتوان فرض كرد كه خلقت یك موجود در بخش جسمانی محصول فرآیند تكامل است و حیات آن منوط به قدرت لایزال الهی در هر لحظه؛ و مؤید این برداشت پیچیدگی تحلیل حیات و مرگ در علوم زیستی است كه تاكنون پاسخ قاطعی بدان داده نشده است.
1) «پس پاكخدای با عظمت، از زمین گونهگونطبیعتْ خاكی فراهم كرد، از زمین نرم و ناهموار و از شیرین آن و از نمكزار. بر آن خاك آب ریخت تا پاك شد و با تری محبّتاش بیامیخت تا چسبناك شد. پس صورتی از آن پدید آورد با اندامهای بایسته، و عضوهای جدا و به یكدیگر پیوسته. آن را بخشكانید تا یك لَخت شد و زمانیاش بداشت تا سخت شد؛ چنانكه اگر بادی بدان میوزید بانگش به گوش میرسید. پس از دم خود در آن دمید تا به صورت انسانی گردید خداوندِ ذهنها، كه آن ذهنها را به كار گیرد و اندیشهای كه تصرّف او را پذیرد، با دست و پایی در خدمت او و اعضایی در اختیار و قدرت او، با دانشی كه بدان حق را از باطل جدا كرد نداند و مزهها و بویها و رنگها و دیگرچیزها را شناختن تواند، آمیخته با طبیعتهای متضاد و سركشو آمیزههای با هم ناخوش، گرم با سرد در آمیخته و تری بر خشكی ریخته - و حیرت همه را برانگیخته -. پس، از فرشتگان خواست تا آنچه در عهده دارند ادا كنند و عهدی را كه پذیرفتهاند وفاكنند؛ سجدة او را از بن دندان بپذیرند، خود را خوار و او را بزرگ گیرند». (نهجالبلاغه، خطبه 1، ترجمة استاد سید جعفر شهیدی).
كتاب نقد فلسفة داروین در واقع در پاسخ به نظریة تكامل ولو از مغیر عقلی و دینی این نظریه به رشته تحریر درآمده، و از آنجا كه مهمترین شارح عربی داروین در سده گذشته شبلی شمیل (chibli chemayel) بوده، بخش اوّل نگارش علاّمه نجفی متكفّل پاسخگویی به اثر وی است.
شبلی شِمیل در سال 1850م در قریة «كفرشیما»ی لبنان در خانوادهای ارتودوكس زاده شد. وی پزشكی را در دانشكدة پروتستانی سوریه فراگرفت و در سال 1875م جهت ادامة درس پزشكی به پاریس رفت. در آنجا با آراء اسپنسر و داروین دربارة تكامل انواع آشنا شد. در پی آن به ترجمة كتاب شش سخنرانی دربارة نظریة داروین از لودویک بُخنر در ارتباط بین مادیگری و نظریة داروین همت گمارد. وی پس از چندی از پاریس به مصر بازگشت و به حرفة پزشكی خود مشغول شد و در طی آن به نگارش مقالات گوناگون در مجلاتی چون: مصر الفتاة، سركیس، المقتطف، المقطم، المؤید، الوطن، الهلال و الجریدة پرداخت.
او كه از یك سو به نظریة تكامل انواع و از سوی دیگر به كمونیسم اجتماعی و سیاسی تمایل داشت، بهطور غیابی از طرف دادگاه عثمانی در مصر به اعدام محكوم گشت، ولی خود در سنّ 67 سالگی در سال 1917م درگذشت.
از وی افزون بر مجموعة فلسفة النشوء و الارتقاء، مجموعه مقالاتی دربردارندة شصت و نه مقاله به چاپ رسیده است. (1)
دو بخش از این اثر، بنا بر مقدّمة چاپ دوّم آن المقتطف مصر، 1900م قبلاً به شرح ذیل به طور مجزّا چاپ شده بود:
الف. شرح بخنر علی مذهب دارون (2)سال 1884م؛
ب. كتاب الحقیقة (1)سال 1885م.
و اما در چاپ دوّم این اثر، سه بخش بر آن افزوده و مجموعة آن فلسفة النشوء و الارتقاء نامگذاری شد. این سه بخش عبارتند از:
ج. مباحث و مناقشاتی در حیات و اثبات مادیگرایی، كه قبل از 1910م در نشریه المقتطف چاپ شده بود (2).
د. مقدّمة دوّم شمیل بر شرح بخنر، افزون بر مقدّمة اوّلی كه قبلاً نگاشته بود (3).
ه. خاتمة اثر (4)که دربردارندة خلاصة نظرات قبلی از دیدگاه فلسفه و علوم انسانی و تأثیر این افكار از دیرباز تا عصر حاضر است.
بخش اول كتاب، یعنی شرح بخنر (5)بر مذهب داروین خود مشتمل بر پنج مقاله است:
مقالة اول:در تحلیل مذهب داروین و اصول آن؛
مقالة دوم: در نقد اعتراضات بر داروین و بررسی اصل زبانها و دفاع از داروین؛
مقالة سوم: در تطبیق مذهب داروین بر انسان و بررسی شكاف روزافزون بین
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 226-307.
2) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 310-342.
3) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 1-37.
4) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 343-367.
5) در مقدّمة ترجمة كتاب فلسفة نشو و ارتقاء به قلم اصغر حكمت آمده است: «پروفسور لودویك بوخنر Ludwing Bochner. rof فیلسوف و طبیب آلمانی متولد در شهر دارمشتادت در سال 1824 و متوفی در همان شهر به سال 1899، از مشاهیر فلاسفة مادی و از اطباء معروف است. آثار و كتب عدیده در اثبات فلسفة ماتریالیسم و بسط قضایای مربوط به «قوة ماده» از او منتشر گردید. وی مدتی در دانشگاه توبینگن Tubingen به تدریس طب اشتغال داشت. اولین كتاب مهم او بنام نیرو و ماده Stouff. Karft und - که بهطور مبالغهآمیز در تبیین فلسفة مادی نوشته است - در آلمان شهرتی بسیار حاصل كرد و غوغائی برپا نمود و مخالفین بسیار علیه او برخاستند، بهطوری كه ناچار شد از كرسی استادی دانشگاه كناره گرفته و به دارمشتادت رفته، منزوی گردد. وی در آنجا به طبابت مشغول بود. رسالهای كه بر شرح تئوری دارون و تحول موجودات صاحب حیات نوشته است شامل شش مقاله است كه برای عدهای از شاگردان خود سخنرانی كرده است. آن كتاب در سال 1968 انتشار یافته است كه اینك به فارسی ترجمه آن از نظر خواننده میگذرد».
انسان و حیوان و بیان اصل انسان؛
مقالة چهارم: بررسی تكامل و ارتقا در طول ادوار كرة زمین و بررسی قوانین آن؛
مقالة پنجم: چگونگی ارتباط نظریة داروین با فلسفة مادی و بررسی اقوال موجود در آفرینش جهان.
بخش دوم: رسالة الحقیقة، دربررسی ردّهای موجود بر مذهب داروین.
این رساله در واقع تكملة پاسخ مؤلّف به ردّیهای است كه ضد داروین نگاشته شده است. شمیل این رساله را در چهار باب به رشته تحریر درآورده است:
باب اول. در مذهب داروین و علماء النظر؛ (1)
مشتمل بر چهار فصل در مادّه و قوّه، وجود معنوی و وجود مادّی، ردّ مخالفان در صفات موجود در اجسام، و معرفت اصل انسان.
باب دوم. در ثبوت مذهب داروین و فساد نقیض آن؛
مشتمل بر یك دیباجه و هفت فصل و یك خاتمه: در تغییر انواع، تنازع بقاء و انتخاب طبیعی، اشكالات وارد بر خصم، انسان و سایر حیوانات، ارتقاء، ادلة ارتقاء و سلسله مراتب آن و دفع اعتراضات وارد بر ارتقاء و سلسله مراتب آن.
مؤلّف در خاتمة خود به عدم تعارض مذهب داروین با اصل وجود خدا پرداخته است (2).
باب سوم. در آراء دانشمندان علوم طبیعی در اصل عوالم؛
مشتمل بر هشت فصل: جوهر فرد، رأی تامسون در جوهر فرد، وحدت عناصر و قوا، اختلاف طبع به حسب اختلاف وضع، تساوی قوه و جوهر، كشف خلط و اظهار غلط، مناظره اصحاب خلق و اصحاب قدم، و فصل الخطاب بین اصحاب خلق و اصحاب قدم.
باب چهارم. در حیات؛
مشتمل بر چهار فصل: دربارة حیات، تولّد ذاتی (نظریة خلق الساعة)، مادة حیاتدار یا پروتوپلاسم.
پس از نشر آثار شمیل علاّمه سترگ استاد ابوالمجد نجفی بر آن شد كه پاسخی بر آثار وی و لوازم عقلی بخشهای این گروه بنگارد، لذا اثری به نام نقد فلسفة داروین را در سه بخش تدارك دید كه متأسّفانه تا حال تحریر، از بخش سوّم آن اطلاعی در دست نیست كه آیا وی اصلا آن را به رشتة تحریر درآورده است یا خیر. در پایان بخش دوّم كتاب یادداشتی تحت عنوان تنبیه آمده است:
«سبق فی صحیفة... وسنوضح حقیقة الحیاة فی الجزء الثالث من هذا الكتاب إِنْ شاءَ اللهْ تَعالی».(24)
مؤلّف در مقدّمة كتاب به چند نكته اشاره كرده است:
1- وی علیرغم نثر ادیبانة خود بر آن شده كه از نثر متعارف معاصر در تدوین رساله استفاده كند.
2- با توجّه به آثار جوّ موجود، وی در تدوین اثر خود از بیان ادلّه و جوابهای منطقی اجتناب كرده و به زبان عصری بسنده كرده است: «ولذلك جرّدنا الأدلة والأجوبة عن الإیرادات المنطقیة وألبسناها حللا عصریة».
3- وی به ناچار در برخی از موارد از اصطلاحات غربی و جملههای نامناسب عربی استفاده كرده است؛ زیرا گویی طرفداران نظریة تكامل آشنایی كاملی با زبان عربی نداشتهاند و مؤلّف علّامه بهناچار جهت پاسخ به آنها جملههای نامناسب آنها را نقل كرده كه همین باعث عدم تناسق سخن وی شده است.
4- علاّمة نجفی در تدوین اثر خود از بیان براهین مطابق با فلسفه و حكمت متعالیه به جهت فهم عموم خوانندگان خودداری نموده است.
5- وی کوشیده است برای برنینگیختن تعصب خوانندگان، در طول كلام خود
از استشهادات قرآنی و نقلی بهره نبرد. (1)
بخش اوّل
مؤلّف علاّمه بخش اول كتاب خود را به نقد مقالة اوّل شرح بخنر اختصاص داده و اثر خود را در سه مقاله به رشته تحریر درآورده است. (2)وی در روز شنبه، دهم ربیعالثانی سال 1330 آن را به انجام رسانده است.
برحسب یادداشت موجود در آخر این بخش، او تحلیل بحث وراثت و مقایسة نظر داروین و وسمن را به چاپ بعدی وانهاده است، كه متأسّفانه چاپ مجدّد كتاب میسّر نشده است.
بخش دوّم
این بخش براساس پارهای از نگاشتههای نویسندگان همعصر مؤلّف، برخلاف نگارشهای مرسوم حوزههای علمیه، به صورت یك مناظره در دو مقاله طرّاحی شده است.
نجفی در واقع این بخش از اثر خود را به بررسی لوازم الهیاتی نظریة داروین اختصاص داده است که خود در عنوان آن گوید: «القسم الثانی: فی الكلام على إثبات الصانع - جلّت صنایعه - ودحض شبهات المعطِّلین والنظر فی آمالهم من هذه الفلسفة وبیان حیلهم ومكائدهم».
مقالة اوّل. این گفتار به بحث از اثبات صانع، تحلیل غایت، چگونگی ایجاد عالم از عدم و عدم قِدم ماده اختصاص داده شده كه در طی آن به پاسخ دقیق شارحان داروین و استدلال آنها پاسخ دقیق داده شده است.
مقالة دوّم. در دفاع از ادیان؛ این گفتار به پاسخ برخی شبهات معاصر در نفی ادیان در دفاع از مادیگرایی و پارهای از اقوال ماركسیستی اختصاص دارد.
چنانكه پیش از این گفته شد، مناظرة موجود در این اثر بین «مؤمن» و
«معطِّل» صورت میگیرد؛ زیرا برحسب ادعای برخی از شارحان داروین، براساس نظریة تكامل دگر به مداخلة حضرت حقّ در خلقت نیازی نیست.
در پی مناظرة كوبنده مؤمن با معطّل، سرانجام در آخر مقالة اوّل، معطّل هدایت میشود و میگوید: «جُزیتَ خیراً من صاحبٍ أخرَجَنی من ظلمة الإلحاد إلى نور الإیمان، وغَسَل من دَرَن الشبهات ما مُنحتُ به من سلامة الوجدان. وإنّی أحمدك لما أولیتَنی من الجمیل، وأشكرك على ما أهدیتنی إلیه من سواء السبیل»؛ از این رو در مقالة دوم نام «معطل» به «مهتدی» تغییر مییابد.
مؤلّف علاّمه در پایان این مجلّد منظور خود از نگارش این اثر را خدمت به دین و انسانیت دانسته است.
چنانكه گفته شد، این اثر بنا بر نسخة موجود آن دارای دو دفتر است كه در ذیل گذری بر دفتر اوّل خواهیم داشت كه در ردّ ترجمة عربی بخنر نگاشته شده است.
مؤلّف علاّمه پیش از ورود به كتاب، انگیزة خود را در نگارش این اثر دو مسأله میداند:
1- پاسخ به شبهات اهل تعطیل: چنانكه خواهد آمد، یكی از لوازم نظریة تكامل عدم مداخلة حضرت حق - سبحانه - در بقاء خلقت است؛ و این همان چیزی است كه در كتابهای كلام از آن به نظریة «تعطیل» تعبیر میگردد.
2- اثبات مطالب ربوبی و عدم تنافی آن با نظریة تكامل.
نكتة در خور توجّه در این مقام، عدم دفاع دروندینی - یعنی: اسلامی - در مقابل نظریة تكامل است؛ چه، این نظریه به نوعی معارض تمامی ادیان الهی است.
مؤلّف پس از بیان دیباجهای، كتاب خود را در سه مقاله سامان داده است:
بنا به رأی مؤلّف در اسلام سه دوره قابل بازشناسی است:
1- عصر وحی یا همان عصر پیامبر، كه در این عصر، استدلالهای ساده اقامه میشود و بالملازمه، شبهات این دوران نیز شبهات ابتدایی بوده است.
2- عصر خلافت عباسی یا عصر انتقال علوم به جهان اسلام، كه این عصر با پارهای از شبهات دشوار بر ضد كیان اسلام همراه بوده است.
3- عصر آمیزش با فرهنگ غرب. این عصر در نظر مؤلّف، مقرون به مطالب بیشمار الحادی است و حتی دستمایههای علمی آن، از دوران درخشان فرهنگ اسلامی است؛ لذا در نظر مؤلّف، در این دوران دو كار بایسته است:
الف. فراگیری دقیق دانشهای غربیای كه در واقع برگرفته از مبانی علمی جهان اسلام است و ترجمة آنها؛
ب. افزون ساختن مسائل این علوم با پردازش اصطلاحات مناسب با جهان اسلام.
حال اگر مسلمانان به این دو امر همت نگمارند، بدون شك آسیبهایی جبرانناپذیر بدانها وارد خواهد آمد؛ پس بر آنهاست كه از سویی حقّ دین خود را با دفع شبهات برطرف كنند، و از سوی دیگر حقّ علم و دانش را برآورده نمایند. در این راستا یكی از معضلات دینی و علمی تحلیل نظریة تكامل است.
امّا نكتة در خور توجه در این مقام آن است كه «نظریة تكامل» بالذات منافی دین نیست؛ زیرا این نظریه در واقع بیانگر چگونگی خلقت است نه معارض با اصل وجود خداوند و اوصاف كمالی او (1)، و دقیقاً از همین رو در پارهای از آثار داروین و هممشربان وی، همچون لامارك، ولس، هكسلی و اسپنسر اعتقاد به وجود خداوند به چشم میخورد (2).
لذا در این مقام اگر به امور ذیل توجّه گردد، تحلیل مسأله غیر دشوار نخواهد
بود:
1- علوم الهی بر خلاف علوم طبیعی متبدّل نیست، بدان گونه كه با ظهور یك پیامبر، مبانی اعتقادی نبی دیگر نقض شود: و این خصوصیت دقیقاً بر خلاف علوم طبیعی است كه با ظهور یك تئوری، عملاً نظریة قبل از بین میرود. از سوی دیگر بایستة ذكر است كه در علوم دینی و الهی، گزارههای علمیای وجود دارد كه چه بسا علوم عصری قادر به تحلیل آن نباشند؛ همچون وجود گروهی از مخلوقات غیر زمینی كه از خلقت انسان بیاطلاع هستند (1).
2- در تعارض علم و دین باید توجه داشت كه از یك سو قضایای یقینی به هیچ وجه مخالف دین نیست، و از سوی دیگر دین هم منكر قوانین و اصول علّی حاكم بر طبیعت نیست.
حال با توجّه به دو اصل فوق باید توجه داشت كه بنا به تقریری، «نظریة تكامل» در تعارض با دین است؛ زیرا براساس این نظریه، خلقت انسان تدریجی است و نه دفعی، و این امر با متون مقدّس معارض است.
در تحلیل تعارض فوق باید گفت: از سویی بنا بر متون مقدس، خلقت انسان تكاملیافته از حیوان و نبات نیست، و از سوی دیگر عبارات متون مقدّس در خلقت انسان نباید بر مجاز حمل گردد؛ زیرا متن كتاب مقدس در صورتی تأویل میگردد كه یك دلیل قطعی عقلی معارض آن واقع شود، در صورتی كه ادلّه و نظریة تكامل قطعی نیست.
قائلان به نظریة تكامل جهت استدلال بر رأی خود به اصول زیر متمسّك شدهاند:
1- نظریة توتم در قبایل بدوی، كه نشانگر بقایای اصل حیوانی در انسان است.
1) همین كتاب، ص189.
2- بنا بر تحلیل داروین، توجّه به امور ذیل، نشانگر نظریة تكامل است:
الف. انسان یكی از موجودات زندة جهان است، موجودات زندة جهان قابل تغییر هستند؛ پس انسان قابل تغییر است (1).
پاسخ: 1- اصل تغییر در موجودات زنده سبب تغییر بنیادین در انواع نیست كه مثلاً در مدّت زمانی محدود، یك گونه به گونهای دیگر تبدیل گردد.
2- صِرف قابلیت تغییر دلیل بر وقوع تغییر نیست، و شاید از همین رو «ولس» قائل به عدم تحوّل انسان شده، حال آنكه همو به تحوّل در حیوانات قائل است.
ب. مشابهت اعضاء انسان با پستانداران دیگر نشانگر منشأ واحد برای آنهاست.
پاسخ: 1- پیش از ظهور رأی داروین، در كتاب توحید مفضّل (2)و حیاة الحیوان (3)دمیری و رسائل إخوان الصفاء (4)فصل مشبعی در شباهت خلقت انسان با میمون آمده است، حال آنكه این شباهت بیانگر تبدیل یك نوع به نوع دیگر و یا از نوع سوم نمیباشد.
2- در نظر داروین و پارهای از قائلان به نظریة تكامل، منشأ تحوّل انسان میمون دانسته شده، در صورتی كه حتّی در نظر برخی جانورشناسان، قدرت ادراكی سگ بیشتر از میمون است.
3- با توجه به بخشی از متون مقدس و بحث «نسخ»، كاملاً به عكس نظریة فوق، شاید بتوان میمون را پدیدآمده از انسان دانست، و حتّی با توجّه به وضع زندگی پارهای از انسانها و گوشهگیری آنها از تمدّن، شاید بتوان ظهور اوصاف میمونگونهای را در آنها شناسایی كرد.
4- در نظریة تكامل، بر اساس تشابه انواع، حكم به اتحاد منشأ انواع و تباین عارضی تدریجی آنها شده است، حال آنكه چه بسا در این جا گفته شود: تباین
بین موجودات دلیل بر اختلاف اصل و منشأ آنهاست، و تشابه موجود بین آنها، عارضی دانسته شود.
ج: توجه به تخم تشكیلدهندة انسان و به خصوص سایر موجودات، نشانگر تكامل و رشدی واحد در آنهاست؛ بهویژه آنكه چگونگی رشد میمون و تشكیل اعضای وی شباهت بیشتری به انسان دارد.
پاسخ: 1- پارهای از زیستشناسان و جانورشناسان حتی بر آنند كه انسان و سایر موجودات، از موجودات آغازین به وجود آمدهاند و شواهدی به رأی خود ابراز كردهاند، در صورتی كه با بررسیهای جدید، تعدادی از شواهد و استدلالهای آن مردود و باطل شناخته شده است (1).
2- پارهای از گزارشهای علمی مفید این مقام بر اساس اسناد موجود، نادرست است [و یا حداقل محل مناقشه است].
3- صرف مشابهت در رشد، دلیل بر یكسانی نیست؛ زیرا:
اوّلاً. این مشابهت صرفاً در حیوانات دیده میشود نه نباتات.
ثانیاً. فرآیند تكامل در حیوانات نیز بر یك گونة واحد نیست و چه بسا یك موجودْ فاقد یك مرتبه از مراتب رشد موجود دیگر باشد.
ثالثاً. توالی رشد در تخم موجودات بر یك گونه نیست و چه بسا مثلاً یك حیوان، یكی از مراتب را در مرحلة دوّم رشد خود طی كند و دیگری در مرحلة چهارم.
رابعاً. حتی در یك موجود واحد همچون قورباغه در دو منطقه، مراحل رشد كاملاً یكسان نیست (2).
برخی در این مقام گفتهاند که صفات موجود بر دو گونه است: صفات كسبی
و صفات وراثتی؛ و موجود زنده نمیتواند خود را از صفات وراثتی فارغ كند؛
ولی در این مقام شگفت آن است كه قائلان به نظریة تكامل، برای صفات كسبی چنین منزلتی قائل شدهاند (1)كه مثلاً با تكرار یك صفت در یك طبقه، این امر به طبقههای بعد میرسد.
د. وجود اعضاء زائد در موجودات نشانگر فرایند تكامل است؛ همچون وجود پستان در انسان مذكّر، و با پژوهش در این اعضاء زائد میتوان دریافت كه عدم استعمال آن در طول فرایند تكامل، سبب زائد شدن یك عضو میگردد.
پاسخ: 1- علم فیزیولوژی كه پاسخگوی شناسایی اعضاء و وظایف آنهاست علمی دفعی نیست، بلكه به مرور زمان تكمیل شده است؛ حال چه بسا همین علم در دورهای حكم كند كه اعضاء زائد در بدن موجود زنده واقعاً زائد نیست و برای آن خاصیتی را كشف كند.
2- اصل فلسفی «إنّ عدم الوجدان لا یدلّ على عدم الوجود» [نیافتن دلیل بر نبودن نیست] بیانگر زائد بودن این اعضاء است؛ زیرا هنوز دلیلی بر مفید بودن آنها پیدا نشده است؛ و این دلیل بر عدم آن نیست.
3- حقیقت موجود به صورت نوعیة آن است. حال با قدری كاستی و زیادگی در موجود، این موجود از حقیقت خود خارج نمیگردد؛ لذا زائد شدن یك عضو دلیل بر تبدّل نوع نمیگردد.
4- بنای حكم بر زائد بودن یك عضو در نظریة تكامل، عدم استعمال آن است، حال با پیشرفت تكنولوژی و علم بشری باید روزی فرا رسد كه مثلاً دست انسان زائد باشد و انسان كارها را به نوع دیگر انجام دهد؛ این حكم با دریافت بشر از حیات خود مغایر است (2).
1) یكی از صفات مطرح شده در این مقام كوتاه كردن راه رشد در موجود زنده است كه موجود در صدد كوتاه کردن راه خود به رشد حقیقی است.
2) در این مقام عجیب آن است كه مثلاً در پستان داشتن جنس مذكر انسان، برخی گفتهاند اصل در انسان خنثی بودن است، و بر حسب وظیفه، گروهی مذكر و گروهی مؤنث شدهاند! برخی نیز بر این باورند كه اصل در انسان مؤنث بودن است!
5- وجود اعضاء زائد در موجودات رأی قائلان به واجب الوجود و عدم گزافه بودن خلقت را نفی میکند نه رأی گروهی كه برای خلقت هدف و علّتی نمیجویند.
ه. رسوب خون پارهای از موجودات شبیه یكدیگر است و همین امر ملاك فهم متشابه و متخالف بین موجودات. و در این میان رسوب خون میمون و انسان شبیه یكدیگر است.
پاسخ: این بیان فقط گویای یك نوع شباهت است نه بیان نظریة تكامل.
و. اگر خون یك حیوان به حیوان غیر همگون دیگری تزریق گردد، آن حیوان میمیرد؛ مثل تزریق خون خرگوش به گربه، ولی تزریق به همگون مایة حیات است، مثل اسب و خر؛ و در این میان تزریق خون انسان به شامپانزه كه از گونة میمونهای تكاملیافته است مشكلی را ایجاد نمیكند.
پاسخ: این استدلال همچون استدلال قبل صرفاً بیانگر یك نوع مشابهت است و نه اثبات نظریة تكامل. افزون بر اینكه همین امر نشانگر عدم واسط بودن میمون در حلقة تكامل برای انسان است؛ زیرا در این صورت باید خون انسان اثری مشابه در همة گونههای میمون داشته باشد: یا مضر باشد و یا سودمند.
ز. در بررسی استخوانهای یك گونه از انسانهای اولیة آفریقا و اورانگ اوتان (یك نوع گوریل)، دریافت شد كه این دو، جز در زاویة پیشانی و طول دستها و انگشتهای پا اختلاف دیگری ندارند؛ و این نشانگر نظریة تكامل و واسط بودن یك نوع میمون است.
پاسخ: این استدلال بسان استدلالهای اخیر صرفاً بیانگر یك نوع مشابهت است، افزون بر آنكه بسیاری از دانشمندان معاصر، بین میمون و انسان تفاوتی بسیار میبینند.
ح. ظهور برخی از اعضاء و صفات حیوانی در انسان، مثل رویش موی بلند
پشت بر بدن برخی انسانهای با موی كوتاه، نشانگر وراثت انسان از اجداد حیوانی خود است.
پاسخ: وجود موجودات نادر و عجایب مخلوقات در هر عصری مسلّم است، و این گونه استثناها (1)مُثبت نظریة تكامل و بیان اصل انسان نیست.
ط. بقایای استخوانی انسان در زیر زمین برخی از غارها، همچون اكتشاف انسان «جاوه» نشانگر وجود نوعی از انسان به نام انسان میموننما است كه این انسان حلقة واسطه بین میمون و انسان معاصر است.
پاسخ: 1- صِرف یافت شدن استخوان چنین موجودی دلالت بر حلقة واسطه بودن آن بین انسان و میمون نیست زیرا باید سیر تدریجی این تكامل مورد یقین قرار گیرد؛ بنابراین استدلال به آن صحیح نیست.
2- یكی از دلایل حلقة واسطه بودن این موجود استخوان ران اوست كه بر اساس آن، راست قامت بودن آن مورد توجّه قرار گرفته است، حال آنكه این دریافت صرفاً ظنّی است، علاوه بر اینکه افرادی چون بخنر برآنند كه راستقامت بودن انسان از روی عادت و تربیت است.
3- صرف آنكه بقایای این موجود دالّ بر راستقامت بودن آن است، دلالت بر حلقة واسطه بودن آن بین انسان و میمون نیست؛ زیرا حتی برخی از میمونها هم میتوانند ایستاده حركت كنند، حال آنكه از این رهگذر استدلال بر آن نشده كه این نوع میمونها حلقة واسطهاند.
4- بر اساس جمجمة این موجود گفته شده كه حجم آن بین حجم جمجمة انسان و میمون است و لذا حلقة واسطه است، حال آنكه مغز برخی از انسانهای ابله كوچكتر از میمون است. پس چگونه میتوان صرف اندازة جمجمه را دلیل بر حلقة واسطه بودن آن دانست؟!
5- برخی بر اساس شكل جمجمة این موجود بر آنند كه این موجود دارای قدرت سخن گفتن بوده است و لذا حلقة واسطه است.
1) مؤلّف در این مقام به گزارش از پنج فرد استثنایی از انسان پرداخته است.
افزون بر آنكه چگونگی این مطلب مسلّم نیست و قابل مناقشه است، باید گفت: بنا بر نظر داروین میتوان گفت این موجود نسبت به میمونها در آن زمان كاملتر بوده، اما بر اساس تكامل تدریجی، برتری آن از میمونهای حاضر مسلّم نیست؛ لذا میتوان فرض كرد كه اصل این موجود از موجودی پستتر از میمون بوده كه بعداً رشد كرده است (1).
6- مبنای واسطه بودن این موجود - یعنی میمون و انسان - حفاریات و كشفهای كنونی است، حال آنكه میتوان فرض كرد كه در آینده موجودی كشف شود كه بتوان گفت آن موجود جدّ انسان است؛ زیرا تمایز اساسی انسان با سایر موجودات قدرت عقلی و كمالات نفسی اوست كه تاكنون در هیچ یك از موجودات گزارش نشده است.
7- بر فرض قبول كشف موجود میتوان گفت این موجود نسبت به سایر میمونها شبیهتر به انسان است، نه آنكه اصل وجود انسان است.
8- خبر یافت شدن بقایای این موجود، خود یك خبر ظنّی است كه هنوز صحت آن بر ما مسلّم نیست، و شاید این خبر نیز بسان بسیاری از اخبار اكتشافات دروغین باشد (2).
ی. پارهای از عواطف و احساسات درونی ما بسان حیوانات است؛ این امر بیانگر اصل حیوانی انسان است؛ همچون راست شدن مویها به هنگام ترس.
پاسخ: اینگونه استدلالات از استدلالهای حدسی بیاساس است كه ارزش پاسخ ندارد.
كاوش جهت یافتن واسطة بین انسان و میمون را بنا بر تئوری تكامل باید
چنین تكمیل نمود، كه باید برای انسان، میمون، اسب و سایر موجودات زنده اصل واحدی باشد؛ لذا باید اصل انسان را موجودی بسیار پستتر از میمون دانست؛ حال باید در این نكته تأمّل كرد كه آیا اساس این گفتار موجب فضیلتی برای انسان میشود و یا شایسته است كه بگوییم: «برادر انسان میمون است»؟!
به روایت بخنر، داروین جهت استدلال بر نظریة تكامل به چهار اصل توجّه داشته است. افزون بر آنكه بخنر خود مخالف نظریة قصد و نظام اتم و غایت در خلقت اشیاء است؛ از این رو وی تلاش كرده است به جای این سه اصل الهی، چهار قانون: تنازع بقاء، پیدایش متباینات، تكامل و انتقال آن از طریق وراثت و انتخاب طبیعی را جایگزین كند؛ و بدینگونه وی قائل به استغنای جهان از خالق در مقام بقاء است (1).
تبیین این اصل مبتنی بر امور هشتگانه ذیل است:
1- تمام گونههای نبات و حیوان به تولیدمثل و گسترش تمایل دارند، با آنكه در اینجا محدودیت زمین و قلّت غذا اعتبار میگردد.
2- تمایل به گسترش موجود در همان خارج، دارای معارضهایی در خارج است كه موجب همان تنازع بقاء است.
3- تنازع بر دو گونة فاعلی و مفعولی است. تنازع بین موجودات زنده، فاعلی، و بین موجودات غیرزنده مفعولی است.
4- در تنازع بقاء موجودی پیروز است كه دارای صفتی ممتاز در بدن یا عقل باشد.
5- صفات موجب امتیاز در یك موجود بسیارند؛ همچون: انرژی، اندازه، وسایل هجوم و دفاع، رنگ، سرعت و غیره، و حاصل برتری یك موجود بر
1) این مبنا، همان قبول نظریة تعطیل در خلقت است.
اساس این صفات، همان زیادگی نسل است.
6- تنازع بین انواع، بین دو گونة نزدیك به هم اتفاق میافتد، تا بدان جا كه یكی از بین رود.
7- صورت و حالت كهنه، در عرصة تنازع بقاء موجب از بین رفتن است.
8- صورت غالب باز نمیگردد، زیرا با فرض بازگشت، قادر به تنازع نیست.
1- علیرغم آنكه دو اصلِ اوّلِ موردِ ادّعا در تنازع مورد قبول است، ولی تقسیم آن به فاعلی و مفعولی صحیح نیست؛ زیرا تنازع مورد بحث در موجود غیر زنده نمیتواند مطرح گردد.
2- تنازع فاعلی صرفاً به منظور بقاء نیست. مثلاً انسان فیل را به جهت عاج میكشد و یا طاووس را به جهت پر و یا مثلاً درندگان حیوان دیگری را جهت تغذیه میكشند، نه جهت تنازع بقاء؛ حال چه بسا قائل به تنازع بقاء این نوع رفتارها را، به خلاف متعارف، از مصادیق تنازع بقاء بداند.
3- ادعای وجود تنازع بقا در نوعهای همگون، چنان كه در بخش ششم ادعا شده، امری نادرست است؛ زیرا مثلاً انسان شپش و پشه را از بین میبرد و یا عوامل طبیعیای همچو سیلْ خانة موش و مورچه و غیره را از بین میبرند، حال آنكه به هیچ وجه نزدیك بودن نوعی در آن مطرح نیست.
4- صرف كمال عقلی و برتری جسمی، همچنان كه در بخش چهارم ادعا شده، موجب تنازع بقاء نیست؛ زیرا گاه همین امتیازات موجود را به ورطة هلاكت میاندازد. مثلاً پر طاووس و پوست سمور مایة از بین رفتن آنها شده است.
بنا به گفتة بخنر، تنازع بقاء در موجودِ برجایمانده موجب صفتی ممتاز میگردد كه به واسطة قانون وراثت به فرزندان آن موجود به ارث میرسد، تا
بدان جا كه در طی قرون به واسطة این صفات ممتاز، گویی موجودی جدید پا به عرصة وجود میگذارد. از این گونه است طول گردن زرافه از حیواناتی با گردن كوتاه.
پیدایش چنین موجودی معارض وجود حیوانات حدّ وسط نیست و حداقل بایستی گزارش علمی مستندی برای این موجودات حدّ واسط یافت؛ مثلاً موجوداتی با طول گردنی بین زرافه كنونی و موجودات كوتاه گردن.
بنا بدین اصل، هر موجود زنده در حال تحوّل است؛ از این رو نسل جدید یك موجود زنده در واقع شبیه آن است نه عین آن. و از این روست كه حتی دو برگ از یك درخت مثل هم نیستند.
1- بنا بر ادّعای فوق، هر موجود زنده مشابه خود را تولید میكند، كه این امری بدیهی است؛ مثلاً فرزند اسب نمیتواند سگ باشد. حال در اینجا سؤال اصلی آن است كه بنا بر اصل تحوّل چه امری باعث میشود كه موجود، مباین خود را تولید كند؟ زیرا تفاوت بین اوصاف عارضی و اوصاف ذاتی و جوهری امری بدیهی است و در مشابهتِ مفروض در تولید، تغییر در صفاتِ عارضی است نه ذاتی.
2- فهم تفاوت انواع و تباین بین انواع از راه علوم طبیعی نیست؛ لذا استدلال بر ظهور نوع جدید از نوع قبل در گرو تحلیل طبیعی نمیباشد (1)افزون بر آنكه خود داروین و سایر شارحان به تباین انواع قائلند و گویی اشتراك در جنس را
1) در منطق ارسطویی فهم كلیات ایساغوجی از رهگذر علوم طبیعی است، ولی رفته رفته در منطقهای پس از ارسطو به عنوان امور عامه و اعتباریات تلقی شده است، و كلام مؤلّف علاّمه ناظر به همین فهم است.
مشابهت و اختلاف در فصل را تباین فرض كردهاند؛ از همین رو به ظهور یك نوع كاملاً متباین از نوع قبل قائل نیستند.
اصل وراثت بر اصول ذیل مبتنی است:
1- میل موجود زنده به تغییر جز به وراثت میسّر نیست.
2- وراثتْ ناقل پارهای از كاستیها و بیماریها است - مثل زیاده بودن انگشتان - همچنان كه ناقل صفات بدنی و حتی ادبی است.
3- پارهای از صفات ارثی در یك موجود چه بسا در كمون بماند و در نسلهای بعدی ظهور كند.
4- همة قوانین وراثت تاكنون كشف نشده و چه بسا در آینده كشف گردد.
1- امر وراثت یك امر مسلّم است، ولی ظهور نوع مباین از انواع قبلی امری بدیهی البطلان است.
2- ظهور پارهای از صفات در كمون در نسلهای بعدی مفید مقام نیست؛ زیرا چه بسا ظهور این صفت در گرو اسباب خاصّی باشد كه در نسلهای بعد فراهم آید و به صرف وراثت نباشد.
3- بنا به رأی برخی از زیستشناسان، تغییرهای اكتسابی یك موجود به نسلهای پس از آن به ارث نمیرسد؛ و این امر منافی اصل تكامل انواع بر اساس ادعای وراثت است.
4- انتخاب طبیعی (1)
این اصل یكی از مهمترین بخشهای نظریة تكامل است و به نوعی مكمّل اصل تنازع بقاء است. بنا بدین اصل، در عرصة تنازع بقا موجودی باقی میماند
1) این اصل در نزد مادیگرایان جایگزین قدرت الهی مستمرّ در خلقت است.
1- اعضای موجود در تنازع بقا بر سه گونهاند:
الف: اعضای حیاتیای كه در آن تنازع بقاء نیست؛ همچون قلب.
ب: اعضایی كه جهت مصلحتی خاص وجود دارند؛ همچون ساختار دندان برای گوارش.
ج: اعضایی كه باید جهت انجام وظیفه در موجود زنده تغییر یابند؛ همچون پستان و دستگاه تناسلی. این اعضا قبل از رشدِ كامل بدون فائدهاند.
حال در نظریة انتخاب طبیعی، عملاً اعضای زائدی در موجود اعتبار میشود؛ اکنون چگونه میتوان بین این اعضا و اعضای گونة سوم تمییز داد؛ زیرا عضو زائد ممكن است در گذشته وظائفش را انجام داده باشد و اكنون زائد باشد، و ممكن است عضوی اكنون زائد باشد و در آینده به وظیفة خود عمل نماید!
بنابراین، در انتخاب طبیعی یا باید قائل به جهش شد كه با نظریة تكامل سازگار نیست، و یا باید به غایت الهی در خلقت پایبند گردید.
2- اعتراف به وجود اعضاء زائد در انسان در طول قرون به جهت ایفاء تكلیف در آینده، كه برخی از شارحان نظریة داروین آن را مطرح کردهاند، گویای غایتمندی در نظام خلقت است كه مورد اتكای اصحاب نظریة تكامل است.
پارهای از شارحان داروین افزون بر انتخاب طبیعی، به انتخاب جنسی نیز قائلند كه این انتخاب فرایند تنازع چند موجود نر بر سر یك ماده و یا بالعكس است. مثلاً چند پرندة نر وقتی برای مادهای نغمهسرایی میكنند، موجود ماده
صاحب نغمة زیباتر را انتخاب مینماید.
1- پارهای از حیوانات مادّه با چند موجود نر جفتگیری میكنند و این خارج از قاعدة فوق است.
2- در نباتات كه گونهای از موجودات زنده هستند به هیچ وجه این انتخاب جنسی دیده نمیشود؛ لذا این استثناءْ ناقض نظریه است (1).
3- طبیعت حیات در نزد داروین و شارحان وی بدون شعور و علم دانسته شده است، حال چگونه میشود كه زیباگزینی در انتخاب جنسی برای آنان اعتبار گردد؟!
4- انتخاب طبیعی و امتیاز یك فرد از سایر انواع گاهی موجب زوال موجود میگردد؛ (2)همچون گونهای از خرسها و گونهای از حلزونهای آبی.
5- با قبول انتخاب طبیعی چه بسا یك موجود به عوض تكامل به عقب برگردد و كمالات خود را از دست دهد!
6- با قبول نظریة انتخاب طبیعی، هنوز علت طبیعی از دست دادن اعضای زائد در یك موجود زنده بیان نشده است.
7- اعضای زائدِ مورد ادّعا در فرایند انتخاب طبیعی در تمام حیوانات دیده نمیشوند؛ بنابراین از این رهگذر نمیتوان تكامل عام را برای تمام انواع اثبات نمود.
تكملة اعتراضات وارد بر نظریة تكامل (3)
1- تمامی ادلّه داروین و شارحان وی بیانگر امكان وقوعی نظریة تكامل است، و دلیل قاطعی بر وقوع آن نیست، بنابراین در حدّ «فرضیه» است، افزون بر آنكه با
قبول نظریة تكامل، باید اصل واحد كلّ خلقت مشخّص گردد.
2- بنا بر نظر قائلان نظریة تكامل، فرایند تكامل بسیار آهسته است، حال با توجه به عمر زمین و تعدّد موجودات و تكامل آن، گویی این عمر كفایت كننده از این تعدّد و تكامل نیست.
دقیقاً به همین جهت برخی از شارحان ظریة تكامل به تغییر غیر تدریجی در فرایند تكامل قائل شدهاند كه منافی اصول عقلی و مخالف رأی برخی از بزرگان معتقد به نظریة تكامل است.
3- بر خلاف نظریة اتحاد انواع، میتوان از طریق تباین انواع اولیه، تمامی اصول نظریة تكامل انواع را توجیه كرد؛ یعنی در پی تباین انواع به حسب انتخاب طبیعی، رفتهرفته موجوداتْ شبیه به هم شدهاند و بر حسب تنازع بقاء به وضع موجود رسیدهاند (1).
4- دربارة تعدّد زبان بشری دو نظریه است:
الف: زبانهای بشری از یك اصل واحدند و به مرور زمان از هم فاصله گرفتهاند.
ب: زبانهای بشری در اصل مختلف بودهاند و رفتهرفته شباهت یافتهاند. طُرفه آن است كه برخی شارحان داروین طرفدار نظریة دوّم هستند و این دقیقاً مؤید انتقاد سابق است.
5- از اشكالات اساسی نظریة تكامل، ابهام در واژة «تكامل» است. اسپنسر در تحلیل آن گفته است: «تقلیل در اعضاء متماثل» تكامل است؛ بنابراین باید گفت انسانِ یك دست و یك چشم و یك پا برتر از انسان فعلی است.
برخی گفتهاند: موجودات اولیه فقط وسیله برای شنا داشتند و رفتهرفته بر حسب نیاز، بال پیدا كرده و بعداً دست پیدا كردهاند؛ لذا این گروه این تطوّر را مثلاً تكامل و ارتقاء دانستهاند. بنا بدین نظر باید گفت دست حیوانات و انسان و بال پرندگان اختلاف بنیادین ندارند، كه این امر معقول نمینماید.
1) نقد فلسفة داروین، ص346.
و امّا بخنر در تحلیل تكامل و ارتقاء گفته است: هرگاه موجودْ اعضاء ویژه بر هر كار داشته باشد كامل است؛ لذا در حیوانات پست یك عضو كار تمام اعضاء را میكند و اعضاء اختصاصی وجود ندارد.
ولی در این مقام باید توجه داشت كه اگر یك عضو با تعدّد كارهای گوناگون نتواند وظائف خود را انجام دهد این عیب دانسته میشود، و الاّ اگر بتواند، نیازی به اعتبار عضو اختصاصی نیست.
در تحلیلی دیگر از اسپنسر آمده است: «انتقال از اعضاء متماثل به متباین» تكامل و رشد است؛ لذا هر چه در موجود زنده اعضا و اندام متفاوت باشد متكاملتر است.
این تحلیل اگرچه در مصادیقی درست مینماید، ولی بیانگر تكامل فراگیر نیست (1)مثلاً اگر در عضوی سرطان پیش آید، بخشی از اعضاء آن متمایز از سایر میشود، ولی این كمال نیست.
بنابراین حقّ مقام در تكامل آن است كه آن را به كمال نفس و عقل اختصاص دهیم و محدودة جسمانیات خارج نمائیم، و بر خلاف برخی از علمای مادی رفتارهای پیچیده موجودات را به غریزه نسبت ندهیم.
پس از انتشار آراء داروین و نگارش اثر جنجالی شبلی شمّیل، متأسّفانه، به جز شماری اندک از متفكّران اسلامی، واكنش اساسیای از خود نشان ندادند، بنا بر اسناد موجود. جز رسالة نیجریه سید جمالالدین اسدآبادی، و رسالة شیخ اسدالله خرقانی و نقد فلسفه داروین علاّمه نجفی و شاید معدود آثار دیگر، نگاشتهای به رشتة تحریر درنیامد.
1) گویی در پارهای از تحلیلها، این تعریف از تكامل، نه تنها در علوم طبیعی بلكه در علوم اجتماعی مدّنظر قرار گرفته است، مثلاً جامعة متكامل جامعهای است كه در آن تعدّد مشاغل هست؛ و جامعة اولیه جامعهای است با محدودیت مشاغل و اینکه یک فرد كارهای متعدد انجام میدهد.
بیش از نیم قرن پیش مرحوم سید اسدالله رسا، با شكوا از روزگار خود و در اشاره به ارزشِ نگاشتة مرحوم نجفی چنین گفته است:
«من به ایجاد و بقای یك روحانیت معنوی و اساسی معتقد هستم، ولی به شرط آنكه پایة این روحانیت روی بنا و پایة روحانیت علی بن ابیطالب (علیهالسلام) گذارده شود. من به روحانیتی علاقهمند و مشتاق هستم كه از سرچشمة روحانیت جعفر صادق (علیهالسلام) و موسی بن جعفر (علیهالسلام) کمك و استعانت بجوید، نه روحانیتی كه به حال دنیا و ریاست و آقایی دنیا و پیشوایی مردم دنیا اختصاص پیدا كند. ایرانی همیشه خداپرست بوده است و زودتر از همة اقوام و ملل گیتی، صبح و شام، خداوند بزرگ و یكتا و عظیم را تسبیح و تقدیس میكرده است. ایرانیان وقتی آفتاب طلوع نكرده بود، از قلههای مرتفع جبال، كه اكنون یكی از اسناد زندة آن به نام آتشگاه در دست اصفهان است، خدا را به پاكی و یگانگی یاد میكردند؛ و همین كه نور آیین حنیف اسلام از جزیرة العرب ساطع گشت، از فراز گلدستههای مساجد، طوری كه ملائكة آسمان و ساكنین عرش بشنوند، سحرگاهان و ظهر و هنگام آغاز تاریكی و ظلمت شب فریاد میكنند. شهادت میدهیم كه خدایی جز ذات او نیست و خدا یكی است. ایرانی همیشه از روحانیتی كه او را به طرف معارف و فرهنگ اسلامی و حقایق این دین مقدّس راهنمایی نماید پشتیبانی و طرفداری كرده و باز هم میكند. اگر دیدید تقوی و پرهیزكاری و علم و عمل به احكام خداوند و مبارزه با ظلم و ستمگری در یك دسته جمع شد، بدانید آنها روحانیون حقیقی هستند و شما سعی كنید اطراف شمع وجود آنها جان بدهید.
ریاكاری و زهدفروشی و اغفال مردم سادهلوح و خودخواهی و به خلوت رفتن و آن كار دیگر كردن، هر قدر شما در جلوهگری در محراب و منبر تخصّص به رنج بدهید، یك پول سیاه ارزش ندارد و نتیجهاش آن میشود كه دیدید. مگر حقایق اسلامی و اصولی كه پایة سعادت بشر بر روی آن استوار شده نباید از زبان علما و پیشوایان ربانی و روحانی شنیده شود؟ كو؟ كجا؟ به من یك
حوزة علمیه روحانی نشان بدهید! یك كتاب دینی نظیر تاریخ زندگی حضرت محمّد تألیف وزیر سابق فرهنگ به جامعه نشان بدهید كه یكی از این آقای تألیف كرده باشند! خدا مرحوم شیخ محمّدرضا مسجدشاهی را رحمت كند كه یكی دو جلد از كتابهای او سبب افتخار عالم روحانیت اسلام و ایران است و همان كتابهاست كه از فرط عظمت مقام علمی مؤلّفش در «جامع ازهر» مصر تدریس میشود. راستی چرا ما یك جامع ازهر نداریم و چرا یكی از مدارس نظیر نظامیة بغداد در سر تا سر كشور ما موجود نیست؟! تمام مشكلات كوهپیكری كه هر روز و هر ساعت جلو چشم ما دفیله [= رژه] میدهد، از این كشور رخت نمیبندد مگر در سایة اتحاد و یگانگی و وحدت نظر؛ و این یگانگی به دست نمیآید مگر در زیر لواء دین و ایمان به مبادی دینی؛ و این لواء مقدّس را هیچ كس نمیتواند در دست بگیرد مگر افراد هوشیار و باایمان كه توانستهاند نظر مردم را به روحانیت ساده و بیریا و خداجویانة خود جلب كنند» (1).
پس از نشر رسالة نقد فلسفة داروین، عكسالعملهای گوناگونی نسبت بدان رخ داد. برخی چون خود شبلی شمیل به گمان آنكه این اثر از جانب یك روحانی نجفی - ایرانی به رشته تحریر آمده بدان وقعی نهادند، بر خلاف آنكه چنانچه خواهد آمد بنیاد این اثر، بر اساس تحلیلهای نقدی بر پایة مطالب علمی و عقلی است نه دینی.
و دقیقاً بر پایة همین شناخت، برخی چون جرجی زیدان در مجلّه الهلال گفت: «هو كتاب لا نظیر له» (2)و یا علاّمه شیخ آقابزرگ تهرانی (3)این اثر را بهترین اثر در ردّ مادّیان دانسته است (4).
1) قیام آیةالله حاج آقا نورالله نجفی اصفهانی، ص 70-71.
2) چهل مقاله، «حاج شیخ محمّدرضا مسجدشاهی»، ص590.
3) نقباء البشر، ج2، ص752.
4) بنا به گزارش علاّمه شیخ آقابزرگ تهرانی در الذریعة، ج17، ص209 و ج24، ص277، در زمان مؤلّف شخصی به نام جمیل صدقی به خردهگیری از اثر علاّمه نجفی مبادرت كرده كه نجفی در رسالة «القول الجمیل» بدو پاسخ داده است.
در هر حال، هرگونه قضاوتی دربارة این نگاشتة پرارزش، فرع خواندن و امعان نظر در آن است؛ و چنانکه در بخش گزارش كتاب آمده، توان علمی كتاب و دوری آن از هر گونه تعصّب دینی آشكار میگردد.
1- اصل كتابهای داروین و شارحان اصلی نظریة تكامل در اختیار مؤلّف نبوده است، «داروین و دیگر سردمداران این فلسفه کتابهایی نوشتهاند که نزد من موجود نیست» (ص149)؛ و با این وجود مؤلّف از كتابها و نشریههای عصر خود بهرة وافی برده است، اگرچه با توجه به ضیق مجال از ذكر اسامی تفصیلی آن اجتناب كرده است «آنچه در این کتاب نقل کردهام از معتبرترین منابعی است که در دسترسم بوده است؛ غالباً هم نام آنها را ذکر نکردهام تا سخن به درازا نکشد.» (ص148).
وی صراحتاً با ذكر نام رساله أصل انسان و أصول اجناس داروین گوید: «و این کتاب هنوز به دست ما نرسیده و ترجمة آنچه مناسب مقام است به دست آوردهام؛ و ما آنچه یافتهایم عیناً نقل میکنیم، تا اینکه اگر اشتباهی در نقل رخ داده باشد، بر عهدة ما نباشد.» (ص201). و در ذیل مقالة سوّم گفته است: «در این مقاله بر آنچه «بخنر» شارح مذهب داروین ترتیب داده است تکیه میکنیم؛ زیرا نیکوترین کتابی است که دربارة این آراء بدان دست یافتهایم.» (ص271).
علاّمه نجفی در پایان مجلد دوّم، از قلّت یاران در انجام این مهمّ و كمبود منابع شكوا نموده، و از خوانندگان کتاب خواسته است منابع موجود در این زمینه را برای او بفرستند: «از شهر خود دورم و عدّه و عُدّهای هم ندارم و از آنچه برای انجام این طرح لازم است، جز چند جلد از مجلات علمی و کتابهایی که به ده تا هم نمیرسد ندارم، مگر معلومات محدودی که در ذهن دارم و دست تطاول روزگار بدان چنگ نینداخته است... این حرفها را به عادت معمول نویسندگان نمیگویم، بلکه برای تشویق دینداران آگاه میگویم که به چنین کاری دست زنند
یا مرا با مقالات علمی و کتابهای سودمند یاری بخشند تا بتوانم این کتاب را مجدداً چاپ کنم و آنچه را در چاپ اول آن از قلم افتاده بود بدان ملحق کنم.» (ص 596-597).
2- مؤلّف در دفتر اوّل رسالة خود، مقالة اوّل و دوّم را به نقد كلّی نظریة داروین اختصاص داده، و در مقالة سوم به تفصیل، به شرح نظریات داروین بر اساس روایت بخنر در كتاب فلسفة النشوء والارتقاء همّت گمارده است.
3- مؤلّف در رسالة خود در صدد است كه فارغ از مسائل دینی و پارهای از نظریات علمی مادّی، خوانندة خود را به وجدان آزاد خویش در فهم معانی وانهد: «و من تو را ای خوانندة گرامی کتاب سوگند میدهم... از ذهن خود تمام آنچه از ادلة ما داشتی و آنچه به تو از شبهات آنها رسیده است بیرون کن، و خود را کسی فرض کن که یک کلمه از کلمات پیشوایان دین و هیچ شبهه از شبهات مادیین را نشنیده است... سپس به ذهن آزاد خود برگشت کن و وجدان بیپیرایش و راستپندار خود را حَکَم قرار ده.» (ص293).
4- مؤلّف بر این باور است كه شارح داروین، بخنر، در برخی موارد، در شرح مبانی داروین، بر اساس مبانی داروین دچار اشتباه گردیده است. «به نظر من این عوامل و چندین برابر آنها نیز جایگاه نظریة «انتخاب طبیعی»را - اگر پذیرفته شود و دلایل آن نیز بدون اشکال باشد - پایین نمیآورد و پذیرفتن آنها از سوی داروین از شأن او نمیکاهد. «بخنر» خواسته است شرح کند، نقد کرده است. بر آن بوده که اصلاح کند، خراب کرده است» (ص313).
5- بخنر بر خلاف داروین نظریة تكامل و تعدد منشأ را منافی دین و توحید میداند. «این شخص علاوه بر اینکه سخت شیفتة ارجاع اصل جانداران به یک اصل است - چون میپندارد این امر به دین ضربه میزند - همچنین در خصوص تعدد اصل جانداران بسیار محتاط است؛ زیرا گمان دارد که این امر ملازم با مسألة توحید است. این هم نادانی دیگری است که از او سر زده است.» (ص335).
6- مؤلّف علاّمه بیش از هفتاد درصد از بخش اول كتاب خود را به نقد مقالة اولِ شرحِ بخنر اختصاص داده است: «اینجا انتقاد مقالة نخست از شرح «بخنر» از آنچه برای ما اهمیت داشته و متعرض او گشتیم خاتمه مییابد و نقد قسمتهای دیگر را ترک کردیم». (ص342)
علاّمة نجفی پس از مهاجرت از شهر نجف به ایران، در پی درخواست گروهی از شیفتگان خود به تدریس همین اثر در حوزة علمیة قم همّت گماشت (1)كه میتوان در این میان از آیات ذیل نام برد:
1- حاج آقا روحالله خمینی 2- شیخ محمّدباقر كمرهای 3- حاج میرزا عبدالله مجتهدی تبریزی 4- فرزند مؤلّف حاج شیخ مجدالدین نجفی
ترجمة فراهمآمده در این مجموعه (2)كه به ویراست دوست دانشمند دكتر علی زاهد پور فراهم آمده، مشتمل بر ترجمة هر دو بخشِ موجودِ از این اثر است.
بخش نخستین آن برگرفته از ترجمة فرزندِ مؤلّف مرحوم آیةالله شیخ مجدالدّین نجفی (مجدالعلماء) (قدسسره) است. و بخش دوّم آن ترجمة مرحوم آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی (قدسسره) از این ترجمه است. در این مقام بایسته است كه
1) تدریس چنین اثری توسّط یك مجتهد صاحب نفوذ نجفی خود حكایتی خواندنی و عبرتآموز برای حوزة ماست كه به علوم نقلی رایج اكتفا نكنند.
2) از این اثر جاودان چندین ترجمه به زبان فارسی باقی مانده است: 1- ترجمة فرزند مؤلّف مرحوم مجد العلما كه با حضور و نظارت والد انجام شده، ولی از آنجا كه اختتام آن با فوت مؤلّف همراه بود، مترجم تطیراً آن را به گوشهای وانهاده كه متأسفانه بخشی از آن به مرور ایام آبدیده و غیر قابل استفاده گردیده است (این ترجمه نزد فرزند فاضل وی موجود است)؛ 2- ترجمة آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی كه فقط دربردارندة مجلّد دوّم است و در اثر حاضر آمده است؛ 3- ترجمة سید محمدجواد غروی (مخطوط)؛ 4- ترجمة سید حسن حسینی دولتآبادی، دربردارندة فقط بخشی از مجلّد اول (مخطوط).
گذری كوتاه بر شرح حال وی (1)داشته باشیم.
آیةالله حاج شیخ حسن صافی به سال 1298 ش برابر با 1337ق در خانوادهای اصیل و مذهبی متولّد شد؛ و بنا به نقلی از نوادگان محدّث بزرگ ملاّ صالح مازندرانی - شارح كافی - است.
او پس از كسب علوم مقدماتی، در سن هیجده سالگی (سال 1316ش) به ارشاد مرحوم حجةالاسلام والمسلمین شیخ احمد حججی نجفآبادی، جهت كسب علوم دینی به حوزة علمیه راه یافت، و با دانشاندوزی در حوزة علمیة اصفهان و سپس قم، در محرّم سال 1322ش رهسپار نجف اشرف گردید.
او علیرغم مشكلات زاید الوصف محیطی و اقتصادی، تا سال 1350ش در نجف اشرف به تحصیل علم و تهذیب اخلاق پرداخت؛ و سرانجام به درخواست برخی از اهالی اصفهان، و بنا به توصیة آیةالله العظمی خوئی به مسقط الرأس خویش، اصفهان، بازگشت؛ و پس از رحلت مرحوم آیةالله خادمی، علیرغم میل باطنی، ریاست حوزة علمیه اصفهان را عهدهدار گردید.
آن فقید علاّمه كه همواره در پی تهذیب اخلاق و كسب معارف حقیق اهل بیت (علیهمالسلام) بود، افزون بر تدریس فقه و اصول، به كسب و ترویج معارف اهل بیت (علیهمالسلام) عنایتی ویژه داشت. وی ركن اساسی مذهب تشیع را علاوه بر كسب علوم ظاهری، در اتصال به باطن ولایت میدانست، تا بدان جا كه خود توانست افق عالم مادی را در نوردد و به ملكوت جهان راه یابد و از محرمان راز حرم انس الهی گردد.
وی در تحصیل سطوح عالی فقه و اصول از درس آیات عظام زیر بهره گرفت:
1) ترجمة احوال مؤلّف علاّمه و مرحوم مجدالعلماء در پی این گفتار به خامة پور برومند وی، حضرت آیةالله شیخ هادی نجفی به طور مشروح خواهد آمد كه آن گفتار مانع از اطالة این مقال است.
1- سید ابوالقاسم خویی 2- سید محسن حكیم 3- شیخ محمّدعلی كاظمینی 4- شیخ محمّدكاظم شیرازی 5- سید عبدالهادی شیرازی 6- شیخ عبدالحسین رشتی
و در كنار آن، از درس معقول آیةالله شیخ صدرا بادكوبهای و از درس اخلاقِ آیةالله سید جمال گلپایگانی و محضر پرفیض آنها بهرهها برد.
1- الهدایة فی علم الأصول، تقریرات درس اصول مرحوم آیةالله خویی که در چهار مجلّد به طبع رسیده است؛
2- تقریرات مباحث فقهی صلاة، طهارت، مكاسب محرمه و بیع از درس آیةالله خویی؛
3- ترجمة كتاب نقد فلسفه داروین، مجلّد دوم (همین اثر).
(1): آن فقید علاّمه در طی دوران عمر گهربار خود به تدریس مباحث گوناگونی اهتمام ورزید كه تقریرات بسیاری از آن مباحث در اختیار میباشد.
1- شوق وصال، درسهای معارف و اخلاق ایشان كه با تحقیق اینجانب در دو مجلّد و در سال 1383ش منتشر گردید؛
2- درسهای اقتصاد تطبیقی، در بیان مبانی اقتصاد اسلامی در رویارویی با اقتصاد غربی (در دست پژوهش و چاپ)؛
3- درسهای خارج اصول، دربردارندة تقریباً تمام مباحث اصولی؛
4- درسهای فقه، شامل مباحث، حج، خمس، قضا و شهادات.
سرانجام آن استاد علاّمه در صبحگاهان روز جمعه، هفتم مهرماه 1374 ش برابر با 1416ق، ندای حضرت حق «یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ
1) خوشبختانه بخش مهمی از این آثار، همچون دروس اخلاق، بر روی نوار ضبط شده است.
رَاضِیةً مَرْضِیةً» (1)را لبیك گفت، و در پی تشییعی باشكوه، در مقبرة علاّمه مجلسی به خاك سپرده شد (2).
ادیب اریب و دانشمند فرهیخته استاد میرزا فضل الله خان اعتمادی خوئی متخلص به «برنا» در مرثیه و ماده تاریخ ایشان گوید:
اجل از بهر بردن صافی *** شد پی ارتحال او عازم
فحل روحانی، حاج شیخ حسن *** مسلمین را در اصفهان عاصم
آنکه در سیرت و روش بودی *** نیککردار و مشفق و ناعم
آنکه در درس و بحث و استفتا *** ماهری بود قاطع و جازم
آنکه در اجتناب و ترک گناه *** بود ز ابرار و منهی و فاطم
ذیوجودی که داشتی موجود *** آنچه بر پیشوا بود لازم
بود بر خصمِ دانش و آئین *** امر و نهیش برنده چون صارم
بود دین و کتاب را تابع *** بود تقوا و علم را خادم
بود ساعی به کسب فن همه وقت *** بود کوشا پی ادب دائم
بود جرم و صواب را قاضی *** بود حسن و شِقاق را حاکم
بود از دل محبّ آل علی *** بود از جان مؤید خاتم
بودی هادی امت جعفر *** بود حامی مسلک کاظم
بود همنام سبط اکبر و بود *** سمی باب حضرت قائم
نشنیدم که یک نفر گوید *** بود وی در حق کسی صادم
قلب او شد دچار عارضه، آه! *** دل دوران نشد بر او راحم
آری، رأی قضا و امر قدر *** در حقش این چنین شدی قاسم
ای دریغا که گردش گیتی *** زین مصائب نمیشود نادم
بهر سال وفات او «برنا» *** پنج تاریخ را شده راقم
(از جهان رو بسوی عقبا کرد *** حسن صافی افقه عالم)
ش1374= 748+626
(از جهان رو نمود بر عقبا *** حسن صافی افقه عالم)
ش1374= 748+626
(شد مکین سرای امنِ ابد *** حسن صافی عاملِ عالم)
ش1374= 793+581
(شد ز دنیا بوادی سرمد *** حسن صافی بارعِ عالم)
ق1416= 703+713
(شد مقیمِ سرای جاویدان *** حسن صافی افهمی عالم)
ق1416= 840+576
در این مقام بایستة ذكر است كه حدود یکسوم از بخش دوم كتاب حاضر را كه ترجمة مرحوم آیةالله صافی است، حضرت استاد آیةالله العظمی حاج شیخ محمّدتقی مجلسی دام ظلّه به طور منقّح استنساخ کردند كه در فرایند این اثر كارآمد بوده و از این رو شرح حال ایشان را نیز متذکر میشویم:
وی فرزند میرزا محمّدحسن ابن میرزا آقا ابن میرزا محمّدعلی ابن ملاّ میرزا مهدی ابن میرزا محمّدتقی تاجر عباسآبادی. «عالم جلیل و فقیه محقّق، از مراجع تقلید و مجتهدان عالیقدر اصفهان، از نوادگان دختری علاّمه ملاّ محمّدباقر مجلسی. وی در سال 1308ش در اصفهان متولّد شد. پس از طی دروس مقدماتی و سطح در نزد اساتیدی چون شیخ محمّدرضا جرقویهای و شیخ محمّدحسین مشكینی و هیئت در نزد شیخ مجدالدّین نجفی (مجدالعلماء) به قم رفته، نزد حضرات آیات سید حسین طباطبائی بروجردی، سید محمّدتقی خوانساری و سید محمّدحجت كوهكمری به كسب فیض پرداخت. سپس به نجف اشرف عزیمت نموده و از درس حضرات آیات سید عبدالهادی شیرازی، سید علی علاّمه فانی،
آقا میرزا هاشم آملی، سید محسن حكیم، سید حسین حمامی، حاج شیخ حسین حلّی و حاج سید ابوالقاسم خوئی بهره برد و پس از اخذ اجازات اجتهاد و روایت از اساتید خود به ایران مراجعت نمود.
وی به درخواست حاج آقا روحالله كمالوند به خرمآباد رفته و 5 سال به تدریس پرداخت. سپس 12 سال در قم به تدریس خارج فقه و اصول مشغول بود. پس از آن در اصفهان سكونت گزید و تاكنون به تدریس خارج فقه و اصول و راهنمایی مردم در مسائل شرعی و امور افتاء و مرجعیت مشغول است و در تقوا و اخلاق حسنه و تواضع زبانزد عام و خاص است.
این تألیفات از اوست: 1- الدّرة البهیة فی مسائل التّحیة (مطبوع)، 2- محاضرات الأُصول، 3- رسالة فی مسائل الرضاع، 4- رسالة فی تنجنیس المتنجّس، 5- رسالة فی فروع العلم الإجمالى، 6- رسالة فی انفعال ماء القلیل، 7- المختار من مبانی الأصول، 8- آداب الجمعة (مطبوع)، 9- النّوادر والشّوارد، 10- شرح الكلمات القصار، 11- أبحاث مختلفة فی الفقه الإسلامى، 12- توضیح المسائل (مطبوع)، 13- رسالة فی صلاة الجمعة (مطبوع)، 14- السنة الوسطیٰ فی التمسك بالعروة الوثقی (مطبوع)، 15- ولایة الأولیاء فی بیان الولایات (مطبوع)، 16- رسالة فی مسائل الإجارة، 17- رسالة فی التّقلید وأحكامه، 18- رسالة فی بیان الكر وأحكامه (مطبوع)، 19- رسالة فی بیان الرّبا وأحكامه، 20- رسالة فی مسائل الصّوم، 21- المنتقیٰ فی شرح العروة الوثقیٰ (مطبوع)، 22- كتاب الأربعین، 23- مجمع الشّتات، 24- منتهی الأفكار فی الأصول (تقریرات بحث آیةالله میرزا هاشم آملی) (مطبوع)، 25- الملتقطات من المستطرفات، 26- مناسك حج (مطبوع)، 27- تفسیر المعضلات من الآیات، 28- الآیات المستشهدة للولایة». (1)
حامد ناجی اصفهانی
21/ ربیعالثانی/ 1434
14/ اسفند / 1391
1) اعلام اصفهان، ج2، ص 218-219.
بسم الله الرحمن الرحیم
نام: آقا شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی
كنیه: ابوالمجد
پدر: آیةالله آقای حاج شیخ محمّدحسین نجفی
مادر: علویه رباب بیگم دختر علاّمه سید محمّدعلی آقا مجتهد فرزند سید صدرالدّین عاملی كبیر
ولادت: ایشان در 20 محرم الحرام 1287 در محلة «عِماره» نجف اشرف واقع شد.
در نجف اشرف تحصیل را آغاز كرد و نزد اساتید هر فنی تتلمذ نموده، در سال 1296 در نه سالگی به همراه پدرش به اصفهان هجرت كرد و تحصیل را در
اصفهان ادامه داد. پیش از سال 1301 در سیزده سالگی به همراه پدر و جدّش مجدداً به نجف اشرف مهاجرت کرد و تا سال 1333 در نجف اشرف به جدّیت مشغول تحصیل و تألیف و تدریس بود.
اساتیدش عبارتند از:
1- علاّمه سید ابراهیم قزوینی: نجاة العباد و معالم و شرح اللمعة و نحو را نزد او خواند. خود مینویسد: خواندن درس در نزد این استاد قبل از این بود كه موی به صورت من بروید.
2- پدرش مرحوم آیةالله حاج شیخ محمّدحسین نجفی اصفهانی (1266-1308): قسمتی از رسائل شیخ اعظم و فصول عمویش شیخ محمّدحسین اصفهانی و تفسیر بیضاوی و تفسیر كشاف را نزد پدر خواند.
3- آیةالله حاج شیخ فتحالله شریعت اصفهانی (1266-1339): در نزد ایشان باقیماندة رسائل شیخ اعظم و فصول را قرائت نمود و همچنین علم عروض و حدیث را از او بهره برد.
4- آیةالله شیخ محمّدكاظم آخوند خراسانی صاحب كفایة الاصول (1255-1329): نزد ایشان بحث خارج را در فقه و اصول حاضر شد.
5- آیةالله حاج سید محمّدكاظم یزدی صاحب العروة الوثقی (1247-1327): نزد ایشان نیز بحث خارج را حاضر شد.
6- آیةالله سید محمّد فشاركی اصفهانی (1253-1316): نزد ایشان نیز بحث خارج را حاضر گردید و در كتابش وقایة الأذهان (1)شرح حالی از او را قرار داده است و از ایشان به سیدنا الاستاذ تعبیر میكند.
7-علوم ریاضی را نزد علاّمه حبیبالله عراقی ملقب به ذی الفنون (1278-1367) خواند.
8- علم حدیث را نیز نزد علاّمه حاج میرزا حسین نوری صاحب مستدرك الوسائل (1254-1320) خواند.
1) وقایة الأذهان، ص 143.
9- علاّمه سید مرتضی كشمیری، متوفی 1323: علوم حدیث را از ایشان بهره برد.
10- علاّمه فقیه حاج آقا رضا همدانی، متوفی 1322، صاحب مصباح الفقیه. بحث خارج فقه را از ایشان بهره برد.
11- آخوند ملاّ حسینقلی همدانی: در رسالة امجدیه از ایشان به استاد تعبیر نموده است، بنابراین این اخلاق و سیر و سلوك را از ایشان فرا گرفته است.
12- علاّمه سید جعفر الحلی (1277-1315): در ادب و شعر از او بهره برده است.
مشایخ او در نقل حدیث و روایت عبارتند از:
1- میرزا حسین نوری متوفی 1320 صاحب مستدرك الوسائل که در حائر شریف حسینی (علیهالسلام) به ایشان اجازه داده است؛
2- علاّمه سید مرتضی كشمیری؛
3- شیخ فتحالله شریعت نمازی اصفهانی معروف به شیخ الشریعة؛
4- علاّمه سید حسن صدر الكاظمی (1272- 1354) در 14 ذی القعده 1333ق طی تقریظی بر كتاب نجعة المرتاد فی شرح نجاة العباد به ایشان اجازه داده است.
5- علاّمه سید محمّد بن مهدی حلّی قزوینی، متوفی 1335؛
6- علاّمه سید حسین بن مهدی حلّی قزوینی (1268-1325)؛
7- شیخ محمّدباقر بهاری همدانی (1277-1333).
1- علاّمه تهرانی در شرح حال مفصل مؤلّف، در نقباء البشر گوید: «عالم كبیر وأدیب جلیل وفیلسوف بارع... جدّ فی الاشتغال فی دورَی الشباب والكهولة حتى أصاب من كلّ علمٍ حظّاً، وفاق كثیراً من أقرانه فی الجامعیة والتفنن. فقد برع فی المعقول والمنقول وبرز بین الأعلام متمیزاً بالفضل مشاراً إلیه بالنبوغ والعبقریة، وذلك لتوفر المواهب
والقابلیات عنده، حیث خصه الله بذَكاء مُفرِط وحافظة عجیبة واستعداد فطری وعشق للفضل. وقد جعلت منه هذه العوامل إنساناً فذّاً وشخصیة علمیة رصینة تلتقى عندها الفضائل. كان مجتهداً فی الفقه، محیطاً بأصوله وفروعه، متبحراً فی الأصول، متقناً لمباحثه ومسائله، متضلعاً فی الفلسفة، خبیراً بالتفسیر، بارعاً فی الكلام والعلوم الریاضیة. وله فی كلّ ذلك آراء ناضجة ونظریات صائبة. أضِف إلى ذلك نبوغَه فی الأدب و الشعر؛ فقد ولع بالقریض... وقد كان شأنه فی ذلك شأن مهیار الدیلمی الذی قیل فیه: إنّه نظم المعانی الفارسیة فی الألفاظ العربیة...» (1).
2- آیةالله العظمی آقای حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (قدسسره) ، مؤسس محترم حوزة علمیة قم، كه از دوستان صمیمی و همبحثهای قدیمی مؤلّف محترم است، چند تعبیر و تشبیه در مورد آن بزرگوار دارد كه برخی از آنها را صاحب این قلم از اَعلام تلامیذ محقّق حائری (قدسسره) مكرّر شنیده است و جهت ثبت در تاریخ یادآور میشود:
الف: «آقا شیخ محمّدرضا اگر ذی فنون نبود، شیخ مرتضای زمان بود» (2)یعنی: آن بزرگوار در فنون و علوم مختلف متبحّر است؛ و اگر هم نبود، فقط فقاهتش با شیخ اعظم انصاری أعلی الله مقامه الشریف قابل قیاس است.
ب: «به اعتقاد من آقای آقا شیخ محمّدرضا اوّل فاضل در كره [زمین] است و از او بالاتر نیست...» (3).
ج: «او شیخ بهائی عصر است» (4).
تأمل در این بیانات، آن هم از شخصیتی چون آیةالله مؤسس حائری یزدی أعلی
1) نقباء البشر، ج 2، ص 749 و 748.
2) این جمله را مرحوم آیةالله امام خمینی (قدسسره) از استادشان نقل میفرمودند.
3) ناقل این كلام مقررِ آیةالله حائری و «عَیبَة علمه» یعنی آیةالله العظمی آقای حاج شیخ محمّدعلی اراكی (قدسسره) میباشد كه در مجالستی با حقیر آن را اظهار فرمودند و بعدها مطالب آن جلسه توسط آقای استادی، در كتاب شرح احوال آیةالله العظمی اراكی (329-338) منتشر شد.
4) این بیان را نیز مرحوم آیةالله آقای سید مصطفی صفائی خوانساری (قدسسره) و برخی دیگر از تلامیذ محقّق حائری برای راقم نقل فرمودند.
الله مقامه الشریف، دقایق و حقایق فراوانی را برای خوانندة محترم آشكار میسازد.
3- دانشمند فقید، محمّدباقر الفت، كه ابن عمّ مؤلف و معاصر وی است، دربارة معظم له چنین مینویسد: «آقا شیخ محمّدرضا نجفی، یگانه پسر حاج شیخ محمّدحسین نجفی، مردی فاضل، ادیب، درسخوانده، با هوش وافر و ذكاء فراوان بود. معلوماتش در علوم شریعت و ریاضیات قدیم و ادبیات عرب و تاریخ و غیرها قابل تقدیر و تمجید است. شعر عربی را خوب میگفت و نثر آن را ادیبانه و مرغوب مینوشت. در سال 1300 به اتفاق پدر و جد بزرگوارش به نجف اشرف مهاجرت [كرد] و تقریباً سی و پنج سال در مشهد شریف مجاورت اختیار نمود و در محیط علوم و ادبیات مرسوم و متداول آنجا تربیت یافت و به فضل و ادب مشهور گردید؛ و در سال 1334 به اصفهان مراجعت [نمود] و متصدی مقام قضاوت شرعی و تدریس فقه و اصول و غیره و اقامة نماز جماعت در مسجد نو واقع در اواسط بازار بزرگ شد؛ و تا اواخر عمرش به این مشاغل اشتغال داشت...» (1).
4- صدیق مؤلف، عالم شهیر شیخ محمّد سماوی در كتاب شریف الطلیعة مِن شعراء الشیعة، دربارة آن بزرگوار مینویسد: «فاضل تلقّی الفضل عن أبٍ فجدّ، ونشأ بحِجر العلم، ولم یكفه ذلك حتّى سعی فی تحصیله فجَدَّ، إلى ذُكاء ثاقب، ونظر صائب، وروح خفیفة، وحاشیة طبع رقیقة. أتى النجف فارتقى معارج الكمال، وزاحم بمناكب الفضل الرجالَ حتّى بلغ فیه الآمال، وصنّف ما تطیب به النفسُ، وتجدُ به القلوب اُمنِیتها والأفكارُ ضالَّتَها، ونظم فأصاب شاكلة الغرض، ونثر فامتاز جوهرُ كلامه عن كلّ عَرَض».
ثم ذكر نماذج من نظمه (قدسسره) وترجمه فقال: «وهو الیوم هناك (أی بأصبهان) أبقاه الله تعالى فإن ببقائه بقاءَ الكمال والفضل والأدب الغضّ والقول الفصل» (2).
5- عالم بزرگ شیخ علی بن محمّدرضا آل كاشف الغطاء در كتاب خود
الحصون المنیعة دربارة مؤلّف مینویسد: «عالمٌ فاضلٌ فقیهٌ أصولی ریاضی فلسفی شاعرٌ...». و پس از آن بیش از هزار بیت از اشعار مؤلف را نقل میكند و در اوّل آنها قصیدهای را كه در مرثیت حضرت اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) سرودهاند قرار میدهد (1).
6- فرزندش آیةالله شیخ محمّدحسین کاشف الغطاء در کتاب العبقات العنبریة فی الطبقات الجعفریة در مورد ایشان گوید: «هو وحید أقرانه فی جمیع الکمالات والمحامد، أخی بل مولای وخلیلی، بل سیدی وسید أخلائی، طرف الکمالات والظرف، ودرّة أصداف الشرف، مجموعة کلّ کمال، وجامع کلّ فضیلة وإفضال، شعلة الفهم والذکاء، وأشعة ذلك السناء، أعجوبة أقرانه ونادرة أخوانه، وأُکرومة زمانه، متسع الفضل الذی تضیق عن ختم سعة فضله سعة الفضاء، الشیخ الأفضل الأکمل الأسعد الأمجد الشیخ اغا رضا زاد الله فی معالیه وبلغه أمانیه (2)... وهو سلمه الله مع ما فیه من أریحیة الطبع، وخفة الروح وکریم الأخلاق، فارسی الآداب، عربی المذاق من الیقین والمعرفة علی مثل ضوء الشمس، ومن الورع والتقوى على حالة لا یقاس بها قس، وهو الیوم من فضلاء طبقة السیاسیین ومروجی الإسلام بترویج شرکة الإسلامیین، وعمره إلى الآن ثلاثة وثلاثون سنة تقریباً...» (3).
7- علاّمة بزرگ سید عبدالحسین شرفالدّین در مورد مؤلّف میگوید: «أباالمجد وسورة الحمد، عنوان الفضل والأدب، وحجة العجم فیه والعرب، الشیخ محمّدرضا ویدعى بآقا رضا... کان فی اصفهان بعد سلفه کعبة الطائف، وقبلة العاکف قطب هذا البیت الرفیع العماد، وزعیم هذه الأُسرة المستطیر مجدها فی البلاد. لا أعرف منها إلا منها إلا مَن عجن مِن طینة المجد، وغذى بلبان الشرف، ودرج من مهد السیادة، ونشأ فی حجر الحسب، ونجلته اَباء أفاضل وامّهات عقائل، لهم المجد المؤثل والزعامة المعروفة. وللشیخ
1) الحصون المنیعة، ج1، ص489 و ج3، ص533 و ج9، ص208 نسخة خطی. در أدب الطّفّ، ج9، ص260 و شعراء الغَرِی، ج4، ص43 نیز همین مطلب نقل از الحصون نقل شده است.
2) رجوع کنید به: مقالة تراجم أعلام بیت الشیخ محمّدتقی که از کتاب العبقات العنبریة گرفته شده است در مجموعه مقالات همایش ملی فقیه محقّق و اصولی مدقّق علاّمه آِیةالله العظمی محمّدتقی ایوانکی رازی نجفی اصفهانی (متوفی 1248ق)، ص145.
3) رجوع کنید به: مقالة تراجم أعلام بیت الشیخ محمّدتقی که از کتاب العبقات العنبریة گرفته شده است در مجموعه مقالات همایش ملی فقیه محقّق و اصولی مدقّق علاّمه آِیةالله العظمی محمّدتقی ایوانکی رازی نجفی اصفهانی (متوفی 1248ق)، ص147.
آقا رضا مع مکانته السامیة فی الفقه والأٌول والحکمة وغیرها من العلوم العقلیة، حظّ وافر فی الأدب العربی والفارسی نظماً ونثراً. جمع فیه بین فصاحة العرب ودقة العجم، وأشعاره فی اللغتین وافرة... وترکته فی السنة الثانیة والعشرین بعد الألف والثلاثمائة، وله یومئذ خمس وثلاثون من العمر تقریباً؛ فظلّ یغوص على دقائق العلوم وغوامضها، وینقب عن غرائب الفنون ومخبآتها؛ حتّى عرج إلى أوج آبائه، وارتفع عن مواقف نظرائه» (1).
8- آیةالله آقای حاج شیخ محمّدعلی غروی اردوبادی كه مجاز از مؤلّف است، در مشیخة خود به نام السبیل الجَدَد إلی حلقات السند چنین مینگارد: «العلّامة حجة الاسلام فیلسوف الأمة وفقیهها وخطیبها وشاعرها أبوالمجد الشیخ آقا رضا ابن الفقیه الإلهی المحقّق الإنسان الكامل الشیخ محمّدحسین ابن الشیخ المحقّق الأكبر الشیخ محمّدالباقر ابن أستاذ المجتهدین الشیخ محمّدالتقی صاحب الحاشیة على المعالم، الأصبهانی النجفی. المُعِمّ بالعلامة صاحب الفصول [الغرویة] المحقّق الشیخ محمّدحسین، شقیق صاحب الحاشیة. والمُخوِل بآل الشیخ الأكبر کاشف الغطاء، لمکان کریمته تحت الشیخ محمّد التقی، جدّ المترجَم له، وبآل السید صدرالدّین العاملی، المحقّق الفقیه الأوحد، لمكان كریمته العلویة عند الشیخ محمّدالباقر جدّه الأدنى».
أتاه الفخر من هَنّا وهَنّا *** فكان له بمجتمع السیول»
پس از آن ده بیت شعر را كه در مدح معظم له سروده است، ذكر میكند (2).
9- دانشمند فقید میرزا محمّدعلی مدرس تبریزی، كه مجاز از ایشان است، در ریحانة الأدب دربارة ایشان مینویسد: «از أجلّای علماء عصر حاضر ما كه فقیه اصولی، حكیم، متكلّم، ریاضی، عروضی، شاعر ماهر و جامع معقول و منقول و فروع و اصول است» (3).
10- آیةالله آقای سید شهابالدین مرعشی نجفی (قدسسره) كه شاگرد و مجاز از
مؤلف به اجازة روایتی و اجتهاد است، از استاد در دو كتاب الإجازة الكبیرة (1)و المسلسلات (2)یاد میكنند، ولكن تقریظی را بر نسخة خطی كتاب السیف الصنیع لرقاب منكری علم البدیع از تألیفات آن مرحوم در تاریخ 18 شوال سنة 1359، مرقوم میفرمایند كه قسمتی از آن را برای خوانندگان محترم یادآور میشویم. نسخة خطی كتاب و تقریظ - هر دو - نزد حقیر موجود است و به طبع رسید (3)، میفرمایند: «السیف الصنیع على رقاب منكری البدیع كتاب للإمام الهمام القدوة الأسوة نابغة العصر ویتیمة الدهر، ربّ الفضائل وكعبتها التی تهوی إلیها الأفئدة، ناطورة الفقه، عالم الكتاب والسنة، فقیه الأمة، خِرّیت الأدب وطائرها الصّیت، شیخ الاجازة ومركز الروایة، الرحلة المسند الثَبَت الثَبْت، المصنّف المؤلّف المَجید المُجید، مفسر التفسیر، درّة تیجان المحدّثین ومقدَّم المجتهدین، حجة الاسلام والمسلمین آیةالله العظمى بین الورى، شیخنا وأستاذنا الشیخ محمّدالرضا أبی المجد الأصفهانی النجفی لازالت بیاض الفضل بوجوده مبتهجة ضاحكة مستبشرة...» (4).
11- دانشمند مورخ، مرحوم معلّم حبیبآبادی در این مورد مینویسد: «... مرحوم آقا شیخ محمّدرضا علیه الرحمة از معاریف علماء و فقهاء اصفهان بود و در علوم ادبیه و نظم شعر، ربطی به كمال داشت... در اصفهان و نجف تحصیل علوم نموده تا به درجة اجتهاد نائل گردید و برخی از علوم ریاضی را نیز به هم رسانید و شهرتی كافی در عراق عرب فراهم نمود و آنجا به آقا رضا اصفهانی مشهور شد؛ و در اصفهان ریاستی شایسته برایش دست داد و به عنوان آقا رضا مسجدشاهی اشتهار یافت و كتب چندی تألیف كرد...» (5).
12- مرحوم سید مصلحالدین مهدوی (رحمةاللهعلیه) كه مفصلترین شرح حال مؤلّف را
1) الإجازة الكبیرة، ص181، رقم 226.
2) المسلسلات، ج1، ص110 و ج2، ص 87-99.
3) این نسخه در فهرس مخطوطات مكتبة آیةالله نجفی، ص231 معرفی شده است.
4) السیف الصنیع لرقاب منکری علم البدیع، ص 24. همچنین مرحوم مهدوی این تقریظ را در كتاب تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج2، ص231 نقل میكند.
5) مكارم الآثار، ج8، ص2803.
در بیش از دویست صفحه به نام بیان مجد النبلاء در احوالات شیخ ابوالمجد محمّدالرضا در جلد دوم كتابش به نام تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر منتشر نموده است، چنین گوید: «مرحوم آقا شیخ محمّدرضا را باید ادیب الفقهاء المحقّقین، وفقیه الشعراء المدقّقین، فیلسوف المجتهدین وحكیم الأصولیین، استاد الریاضیین وخلاصة كلام، جامع جمیع فضائل و كمالات نامید که حقّآً از مفاخر علمی و ادبی شیعه در قرن اخیر میباشد (رحمةاللهعلیه)». (1)
در سالهای آخر حضور در عتبات عالیات عراق به شهر كربلای معلی هجرت فرمود و در كنار مرقد مطهر اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) مجاور گردید. برخی مهاجرتش به كربلا را در سال 1330ق دانستهاند؛ بنابراین تا سال 1333ق كه به ایران مهاجرت فرمود، بیش از سه سال در كربلای معلی ساكن بودهاند.
برخی از مراسلات شعری ایشان با دوستانش از آن جمله با مرحوم آیةالله حاج شیخ مصطفی تبریزی متوفی 1337ق كه از كربلا انجام گرفته است در دیوان اشعارشان (2)ضبط گردیده است.
و در پشت جلد اول نسخة مطبوع نقد فلسفة داروین نیز که در سال 1331 در عراق به چاپ رسیده، بعد از نام مؤلف نوشته شده است: «القاطن فی كربلا المعلّىٰ».
و همچنین در شرح حالی كه خود مرقوم فرمودهاند، آغاز مهاجرت از عراق به ایران و اصفهان را كربلا ذكر میكنند كه در معیت مرحوم آیةاللهِ مؤسس آقای حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی طاب ثراه بوده است. مینویسند: «وكانت من أحسن الأسفار وأجمعها لصنوف السعادات، ومن أهمّها صحبة العلاّمة الوحید الحاج شیخ عبدالكریم الحائری الیزدی طاب ثراه. وقد ركبنا سیارة واحدة من كربلا إلی سلطان آباد العراق؛ فمكث (رحمةاللهعلیه) فیها، وسافرتُ عنها إلی موطن آبائی اصفهان.
وقد وصلتُ إلیها غرّة محرّم سنة 1334ق...» (1).
معظم له از اوائل امر به تدریس اشتغال داشتند. در نجف اشرف ابتدا سطوح و كتبی مانند فصول را تدریس میكردند و بعد از آن شروع به تدریس خارج نمودند. این تدریس در نجف اشرف شروع و بعد از مهاجرت به اصفهان در اواخر سال 1333 كه در آغاز محرم الحرام 1334 به اصفهان رسیدند در این شهر ادامه دادند. بعد از مهاجرت به قم نیز كه قریب یك سال به طول انجامید، به دعوت و امر مرحوم آیةالله مؤسس حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (قدسسره) ، همة طلاب در درس ایشان حاضر میشدند و محل درس، مدرسة فیضیه در شهر مقدس قم بوده است. پس از بازگشت به اصفهان تا پایان عمر بابركتش این تدریس ادامه داشت.
اَعلام و آیات عظام زیر برخی از كسانی هستند كه در سنین متمادی از محضر درس ایشان استفاده كردهاند و بعضاً نیز فقط از ایشان مُجازند:
1- میرزا ابوالحسن قُهی، متوفی 1363ق؛
2- سید احمد حسینی زنجانی؛
3- مرجع عالیقدر سید احمد موسوی خوانساری؛
4- سید اسدالله مستجاب الدعواتی، مجاز به اجازة روایت در تاریخ 25 رمضان 1347، والد حضرت آقای سید مرتضی مستجابی؛
5- حاج شیخ محمّدباقر كمرهای؛
6- سید محمّدباقر آیةاللهی (2)(1322-1399ق)، به وی در تاریخ 29 محرم الحرام 1351 اجازه داده شده است؛
7- حاج شیخ محمّدباقر امینی نطنزی (3)
8- حاج سید ابو تراب مرتضوی درچهای (1)
9- شیخ محمّدتقی هرندی صهر آیةالله سید جمال گلپایگانی؛
10- حاج شیخ جلالالدین آیةاللهی یزدی (2)(1309-1412ق)؛
11- میر سید حسن مدرس هاشمی كتابی به نام نگاهی به احوال و آرای حکیم مدرس اصفهانی، به خامة آقای دکتر علی کرباسیزاده در سال 1380ش، در شرح حال وی منتشر شده است؛
12- حاج شیخ محمّدحسن نجفیزاده (3)فرزند آیةالله حاج شیخ مهدی نجفی، داماد و شاگرد مرحوم ابی المجد؛
13- حسن صدر اصفهانی (4)نویسنده و خطیب شهیر مولود 1325ق؛ (5)
14- سید حسن علوی خوراسگانی؛
15- میرزا محمّدحسین ابن میرزا رضا رشتی امام جماعت مسجد ذكرالله؛
16- میرزا محمّدحسین بن علیمحمّد بن محمّدعلی بن عبدالله بن علیاكبر اژهای صاحب زبدة المعارف؛
17- حاج شیخ حیدرعلی محقّق؛
18- حاج میرزا خلیل كمرهای؛
19- شیخ محمّدرضا بن محمّدتقی فرقانی جرقویهای اصفهانی حائری (6)(1305-1393ق)، مدفون در كربلا در حجرة خاندان شیرازی در صحن حسینی شریف؛
20- شیخ محمّدرضا حسینآبادی جرقویهای اصفهانی؛
21- مرجع عالیقدر حاج سید محمّدرضا موسوی گلپایگانی؛
1) مزارات اصفهان، ص 206.
2) نگر: مفاخر یزد، ج1، ص 4.
3) نگر: مقدمة صاحب قلم بر كتاب أساور من ذهب در شرح حال حضرت زینت3.
4) نگر: ضیاء الأبصار فی ترجمة علماء خونسار، ج 3، ص 343 و زندگینامة رجال و مشاهیر ایران، ج 3، ص 158.
5) نگر: تاریخ اصفهان، فصل تكایا و مقابر، ص 315، تألیف استاد سید جلال همایی.
6) تراجم الرجال، ج 3، ص 238.
22- شیخ محمّدرضا دستگردی (1)
23- حاج شیخ محمّدرضا طبسی نجفی؛
24- مرجع عالیقدر حاج آقا رضا مدنی كاشانی؛
25- شیخ محمّدرضا فرزند ملاّ زینالعابدین شریعت طالخونچهای، (2)متوفی 1373ق؛
26- سید محمّدرضا ابن الرسول سدهی؛
27- امام حاج سید روحالله موسوی خمینی؛
28- مرجع عالیقدر سید شهابالدین نجفی مرعشی؛
29- میرزا صدرالدین ابن میرزا ابوالفضل ابن میرزا ابراهیم ابن ملاّ محمّدعلی محلاتی شیرازی (1284-1359ش)، صاحب كتاب شأن نزول آیات قرآن. مرحوم جدّ در سال 1347ش به وی اجازة روایت و اجتهاد داده است (3)
30- حاج شیخ عباسعلی ادیب اصفهانی؛
31- حاج شیخ عبدالله مجتهدی تبریزی، متوفی شب 18 جمادی الآخر 1396ق در مشهد مقدس و مدفون در حرم امام رضا (علیهالسلام) و مولود 1320ق از وی كتاب بحران آذربایجان در سال 1381ش در تهران توسط حجةالاسلام رسول جعفریان منتشر شده است؛
32- حاج شیخ عزّالدّین نجفی فرزندشان؛
33- مرجع عالیقدر حاج سید علی علاّمه فانی اصفهانی؛
34- سید علینقی نقوی لكهنوی هندی؛
35- میرزا محمّدعلی مدرس تبریزی صاحب ریحانة الأدب؛
36- حاج شیخ محمّدعلی اردوبادی غروی؛
37- حاج شیخ مجدالدین نجفی اصفهانی فرزندشان؛
38- شیخ محمّد بن حاج ناصر بن نمر آل نمر عوامی بحرانی، متوفی 1348ق؛ صاحب أرجوزة الدر النظیم فی معرفة الحادث والقدیم. وی جامع علوم و فنون و
نابینا بوده و در علم هندسه بر جدّ امجد شاگردی نموده است (1)
39- محمّد بن طاهر آل فضل، از مرحوم جدّ در دانش ریاضیات بهره برده است (2)
40- شیخ محمّد سماوی صاحب الطلیعة من شعراء الشیعة؛
41- حاج شیخ محمّد یزدی ابن حاج شیخ محمّدعلی یزدی، متوفی 1379ق؛
42- میرزا محمّد ثقفی طهرانی، صاحب تفسیر روان جاوید در 5 مجلّد؛
43- میرزا محمود مقتدائی خوراسگانی، داماد میرزا جمالالدین كلباسی؛
44- شیخ مرتضی ابن حاج میرزا علی فقیهی خوراسگانی، متوفی 1377ش؛
45- حاج سید مصطفی صفائی حسینی خوانساری؛
56- حاج سید مصطفی مهدوی اصفهانی؛
47- سید مصطفی طباطبائی خوراسگانی؛
48- شیخ موسی زنجانی مؤلف الفهرست لمشاهیر وعلماء زنجان، مولود سال 1328ق (3)
49- علویه عالمه حاجیه نصرتبیگم امین معروف به بانوی ایرانی؛
50- سید نورالله بن سلیمان ابطحی سدهی؛
51- سید یحیی مدرسی یزدی (1321-1383ق)، مدرس در نجف اشرف و مجاز از مرحوم جدّ در روایت و مدفون در مقبره شیخان قم (4).
مرحوم سید مصلحالدین مهدوی (رحمةاللهعلیه) در كتاب گرانقدر تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، نزدیک به یكصد نفر از تلامیذ ایشان را نام میبرد كه طالبان میتوانند بدان مراجعه کنند. شایان ذکر آنکه بین نامبردگان فوق و کسانی که مرحوم مهدی نام می برد، عموم و خصوص من وجه است.
معظم له دارای قدی كوتاه و صورتی زیبا و جذّاب و اخلاقی پسندیده در معاشرت و محاورت بود. تند سخن میگفت و با جملههایی كوتاه و رسا، لطیفهگو و حاضرجواب و در دوستی و محبت مستقیم و ثابتقدم بود. نسبت به اساتید خود متواضع و همیشه نام آنان را به بزرگی یاد میكرد.
از زندگانی خود ناراضی و در مجالس عمومی و خصوصی و حتی جلسات درس و مباحثات نیز این نارضایتی را اظهار میكرد و از اوضاع زمان و مردم روزگار نیز شاكی بود.
در موضوع درس و مباحثه بسیار ساعی و كوشا و در رسیدگی به امور مردم اهتمام تام داشت، امر به معروف و نهی از منكر مینمود و در این راه از مصادیق آیه شریفه «لَا یخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ» (1)بود.
یكی از بزرگترین خدمات معظم له به عالم اسلام حفظ حوزة علمیة اصفهان در دورة اختناق رضاخانی بود كه مجلس درس را تعطیل نكرد و آن را در مسجد یا منزل همواره اداره میكرد.
معظم له دارای تصنیفات متعددی در علوم مختلف اسلامی از فقه و اصول و حدیث گرفته تا شعر و عروض و قافیه میباشند كه ذیلاً به برخی از آنها اشاره میشود:
اجازة حدیثی مفصلی است كه برای مرحومه علویه حاجیه خانم امین رحمة الله علیها مرقوم فرمودهاند و دو مرتبه به چاپ رسیده است: یك بار در آخر كتاب جامع الشتات آن مرحومه و بار دوم در مجلة شریف علوم الحدیث، شمارة چهارم، صفحة 311 الی 357 به تحقیق محقّق توانا علامه عالیمقدار حجةالاسلام
1) سورة مائده (5)، 54.
والمسلمین آقای حاج سید محمّدرضا حسینی جلالی.
اُرجوزه را مرحوم علاّمه آیةالله میرزا مصطفی تبریزی (قدسسره) انشاء نموده است و شرح از ایشان است.
این اثر از روی دو نسخة خطی كه در نزد حقیر موجود است، در سال 1428ق برابر با 1386ش با تحقیق محقّق توانا حجةالاسلام آقای حاج شیخ مجید هادیزاده ضمن منشورات «المكتبة الأدبیة المختصة» در قم المقدسه منتشر گردید.
این رساله را در جواب مرحوم آیةالله شیخ جواد بلاغی (قدسسره) مرقوم فرمودهاند و در عدم تنجیس متنجس است که در آخر مجلد «نواهی» طبع اول وقایة الأذهان به چاپ رسیده است. همچنین در سال 1426ق (1384ش) با تحقیق آقای رحیم قاسمی در شمارة چهلم مجلة فقه أهل البیت عربی (ص 179-194) و نیز متن و ترجمة آن هر دو در مجلة فقه اهل البیت فارسی (ش44، ص 187-211) منتشر گردید. برای بار چهارم نیز متن و ترجمة در كتاب رسالههای خطی فقهی، ص667 در سال 1386ش ضمن منشورات «مؤسسة دائرة المعارف فقه اسلامی» منتشر شد.
رسالهای است كه در جواب مرحوم آیةالله شیخ ضیاءالدین عراقی تصنیف شده است و در آخر چاپ جدید وقایة الأذهان در سال 1413ق به طبع رسیده است. برای بار دوم نیز در مجموعة نصوص و رسائل من تراث اصفهان العلمی الخالد، ج 2، ص 351 الی 359، با تحقیق محقّق توانا آقای مجید هادیزاده در سال 1428ق منتشر شده است.
در حقیقتِ میهمانی خداوند عزوجل و آداب میهمان و كیفیت نوافل و ادعیة
غیر معروفه شهر رمضان المبارك.
این رساله تاكنون چهار بار چاپ شده است:
الف. چاپ سنگی در سال 1341ق زیر نظر مؤلف؛
ب. طبع حروفی در قطع جیبی در سال 1393ق توسط فرزندشان آیةالله العظمی حاج شیخ مجدالدین نجفی كه رساله به نام او تألیف شده است؛
ج. طبع حروفی جدید در قطع رقعی با مقدمه و تحقیق حفید مؤلف و والد حقیر آیةالله آقای حاج شیخ مهدی غیاثالدین مجدالاسلام نجفی طاب ثراه، که در سال 1406 در تهران توسط بنیاد محترم بعثت چاپ و منتشر گردید؛
د. در سال 1381ش نیز با مقدمه و تحقیق و تصحیح حقیر در تهران منتشر گردید.
ثاوذوسیوس هندسهدان و ریاضیدان یونانی است و كتاب اُكر او دربارة اجسام كرویه است، معظم له بر این كتاب حاشیه دارند.
مجموعة حواشی معظم له بر دیوان متنبی که بین سالهای 1354 الی 1359 نوشته شده است. این کتاب در مجموعة نصوص و رسائل من تراث اصفهان العلمی الخالد، ج1، ص 299 الی 347، با تحقیق نتیجة ایشان خانم لیلی نجمی در سال 1386ش (1428ق) منتشر شده است.
این حاشیه تحت عنوان أغلاط الروضات به چاپ رسیده است.
در این كتاب شرح حال جمعی از بزرگان علماء كه خود آنها را درك كردهاند آمده است.
دیوان اشعار عربی ایشان که بدین نام در سال 1408ق در قم به تحقیق علاّمه محقّق حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج سید احمد حسینی اشكوری به چاپ رسیده است.
در ضمن، این دیوان را بار دیگر استاد علاّمه و دانشمند گرانمایه آقای سید عبدالستار حسنی بغدادی تصحیح کرده است كه به اذن الله منتشر خواهد شد.
و همچنین كتابی تحت عنوان شعر أبی المجد النجفی الأصفهانی به قلم خانم إسراء محمّدرضا صلال العكراوی توسط مكتبة عتبة علویة مقدّسه، در سال 1433ق در نجف اشرف منتشر شده است.
كتاب معالم الدین فی فقه آل یس تألیف علاّمه شیخ شجاعالدین ابن قطان شاگرد فاضل سیوری است.
فرزندش آیةالله مجدالدّین نجفی در كتاب المختار من القصائد والأشعار دربارة این كتاب و آنچه از شعر در مدح آن گفته شده، چنین گوید:
لسماحة النسیب الحسیب الشیخ مرتضى فی وصف كتاب ذخائر المجتهدین من مصنفات الوالد دام ظله:
علم الأوائل والأواخر *** فی طی ألفاظ «الذخائر»
أحیتْ شرائعَ جعفر *** وأعادت السنن الدواثر
عن مصدر العلم الذی *** كشف الغطاء عن السرائر
فلك الفقاهة لم یكن *** لولاه فی الفقهاء دائر
حاز الرهان بسبقه *** وسواه فی الحلبات عاثر
وللأدیب الأریب الآغا مصطفى التبریزی (رحمةاللهعلیه) فی وصف الكتاب المذكور:
كتابٌ حوى من كلّ علم لُبابَه *** ففاق على ما صنّفتْه الأوائل
هو البحر حدِّث عنه ما شئت صادقاً *** له من زلال الفضل لج وساحل
فلا زال محفوظاً ولازال ربّه *** یلوذ به فی المعضِلات الأفاضل
وللأدیب الكامل الشیخ محمّدحسین فی وصف الكتاب المذكور:
لله دَرُّكَ مِن إمام حاز مِن *** عِزّ العلوم أجلَّهنّ مفاخر
لما اهتدى المسترشدون بجدّه *** وجدوا من الإرشاد فیه «ذخائر»
وله فیه أیضاً:
طالعت فیه وإننی *** أرجو البقاء لصاحبه
جرّبت كلّ فصاحة *** روبلاغة یا صاح به (1)
مرحوم سید حسن صدر كاظمی (قدسسره) فصل القضا را دربارة عدم حجّیت كتاب فقه منسوب به امام رضا (علیهالسلام) تدوین نموده است و معظم له در این رساله بیانات ایشان را مورد نقادی قرار دادهاند.
این رساله در موضوع غناء تألیف شده است. مؤلف در این رساله خود را عبدالمنعم ابن عبد ربّه خوانده است. این رساله برای اولین بار به طور کامل در مجلة نور علم، شمارة چهارم، ص123 به چاپ رسید. پس از آن به فارسی برگردانده شد و در مجلة كیهان اندیشه، شمارة 18، ص 104 به چاپ رسید و پس از آن در هفده رسالهی آقای استادی، ص 348 چاپ شده است. آخرین چاپ متن عربی رساله در مجموعه رسائل پیرامون غناء و موسیقی به تحقیق محقّق گرانقدر آیةالله آقای حاج شیخ رضا استادی به طبع رسیده است.
1) المختار من القصائد والأشعار، ص 106.
همچنین ترجمة آن مجدداً در بیست رسالهی فارسی ایشان، ص 505 به طبع رسید.
رسالهای است فقهی پیرامون مسئله كر و اندازه و قدر آن.
رسالهای است ادبی و اصولی در بارة دو موضوع «وضع» و «استعمال» و برخی دیگر از مقدمات علم اصول. این رساله دو مرتبه به چاپ رسیده است: یك بار در زمان حیات مؤلف و بار دوم در سال 1413 در ابتدای وقایة الأذهان که در قم مقدسه توسط مؤسسة آل البیت (علیهمالسلام) به چاپ رسیده است.
در دانش بدیع تنظیم شده و مؤلف آن را در سال 1324 به پایان برده است. این رساله نیز از روی تنها نسخة خطی موجود آن، در سال 1427 با تحقیق آقای مجید هادیزاده در قم مقدسه ضمن منشورات «المكتبة الأدبیة المختصة» منتشر شد.
جوابهای چند مسئلة فقهی است كه توسط شیخ شجاعالدین عالم دینی ابراهیمآباد اراك از ایشان پرسیده شده است و بدان پاسخ دادهاند. تصویر نسخهای ناقص از آن در نزد صاحب این قلم موجود است.
رسالهای فقهی است در موضوع قبله و حدود و احكام آن است.
صدقی جمیل زهاوی یكی از شعرای عرب است كه بعد از انتشار كتاب نقد فلسفة داروین توسط معظم له، از ایشان سؤالات و به سخنانشان انتقاداتی نموده كه در این رساله به آنها پاسخ دادهاند.
بعد از رسالة امجدیه، این دومین رسالة ایشان است كه به زبان پارسی نگارش یافته است و در آن فرقه ضالّه را رد نمودهاند. تصویری از این رساله كه اصل آن در كتابخانة مرحوم حججی (1)در نجفآباد موجود میباشد در نزد حقیر است.
این رساله با تحقیق دو محقّق توانا حجج اسلام آقایان شیخ مهدی باقری سیانی و سید هادی صالحی به زودی منتشر میشود.
شرحی است بر كتاب «الصلاة» نجاة العباد صاحب جواهر، كه در آن به بررسی نظریات فقهی شیخ انصاری و مجدد شیرازی و غیرهما پرداخته شده است. در دفتر اوّل میراث حوزة اصفهان، با تحقیق آقای رحیم قاسمی از ص323 الی 520 منتشر گردید.
این كتاب سه مجلد است كه دو جلد آن در سال 1331 در بغداد به چاپ رسید و اولین اثر از یك مجتهد نجفی است كه در آن آراء و عقاید داروین انگلیسی و مترجم افكار او در جهان عرب شِبلی شُمَیل را نقد كرده است. به سبب همین كتاب آوازة شهرت معظم له از حوزههای علمیة شیعی خارج و به تمام دنیای اسلام رسید.
آقای استادی این كتاب را در سی مقاله، ص341 معرفی کرده است.
متن این کتاب در سال 1389ش/1432ق به تحقیق آقای دکتر حامد ناجی اصفهانی توسط کتابخانة مجلس شورای اسلامی به ریاست حجة الاسلام آقای حاج شیخ رسول جعفریان، در تهران برای دومین بار منتشر گردید، که اکنون ترجمة فارسی آن در مجلد حاضر به خوانندگان محترم تقدیم میگردد.
1) رجوع گردد به: فهرست نسخههای خطی كتابخانة آیةالله حججی - نجفآباد، ص 216، رقم 145، تألیف ابوالفضل حافظیان بابلی.
مجموعه یادداشتهای متفرقه در علوم مختلف است. آغاز تألیف آن در سال 1325 میباشد.
این کتاب به زودی با تحقیق محقّق دانشمند آقای جویا جهانبخش منتشر میگردد. ان شاء الله تعالی.
كتاب اصولی ایشان است كه در چند مجلد در زمان حیاتشان به چاپ رسیده و در سال 1413ق نیز در یك مجلد كبیر توسط مؤسسة آل البیت (علیهمالسلام) در قم مقدسه تجدید چاپ شده است.
تألیف مرحوم آیةالله آقای سید مهدی حكیم (قدسسره) كه معظم له به درخواست مرحوم آیةالله شیخ ضیاءالدین عراقی بر آن تعلیقه زدهاند.
حواشی ایشان است بر كتاب كافی مرحوم ثقةالاسلام كلینی أعلی الله مقامه الشریف.
مختصر شرح حالی از ایشان است كه به زبان عربی به درخواست مرحوم مدرس تبریزی صاحب ریحانة الأدب مرقوم فرمودهاند. مینویسند: قصد دارم كه رسالهای مفصل در شرح احوال خودم بنگارم بدین نام.
این رساله توسط آقای استادی در مجلة پیام حوزه، سال اوّل، شمارة اوّل، ص 98 تحت عنوان «رسالهای از آیةالله نجفی مسجدشاهی» به طبع رسیده است.
همچنین در روزنامة رسالت، به تاریخ دوشنبه 21 شهریور 1373 و به شماره 2509 به طبع رسیده و پس از آن مجدداً توسط آقای استادی در بیست مقاله، ص365 چاپ شده است.
تنبیه: عدة كثیری از اعلام كه در درس ایشان حاضر بودهاند، ابحاث فقهی و اصولی ایشان را تقریر كردهاند از آن جمله:
مرحوم آیةالله سید احمد زنجانی (قدسسره) ، بحث فقهی ایشان را در قم حول مسئله كُرّ در كتابشان به نام أفواه الرجال تنظیم نمودهاند. این تقریرات با تحقیق آقای مهدی باقری سیانی در جلد چهارم میراث حوزة اصفهان (ص25-70) به طبع رسید.
مرحوم آیةالله سید عطاءالله فقیه امامی (قدسسره) نیز ابحاث فقهی و اصولی ایشان را در اصفهان در یک مجلد تنظیم نمودهاند. تصویر نسخة تقریرات اصول ایشان در نزد حقیر موجود است.
این رساله خطاب به علاّمه آیةالله شیخ محمّدجواد بلاغی (رحمةاللهعلیه) است و در مجلة فقه اهل البیت (علیهمالسلام) عربی (عدد 45، ص238-223) با تحقیق آقای رحیم قاسمی به نام مرحوم مؤلّف همراه با رساله مرحوم بلاغی منتشر شده است. ولی باید توجه داشت كه این رساله از ایشان نیست؛ همانگونه كه مرحوم آیةالله سید محسن حكیم در كتاب مستمسك العروة الوثقی (1)این رساله را تألیف مرحوم شیخ محمّد مهدی خالصی میداند.
زوجة اول ایشان علویه زهرا بیگم، دختر علامة جلیل آقا سید محمّد امامی خاتونآبادی اصفهانی است، که از او صاحب چند فرزند شدند:
شرح حال ایشان خواهد آمد.
متوفی در دوم شهریور ماه 1358 ش/1399ق در اصفهان و مدفون در باغ
1) مستمسك العروة الوثقی، ج1، ص 413، چاپ 1376ق (ج1، ص 486، چاپ 1391ق).
رضوان قم جنب وادی السلام. (1)
متوفی 1423ق در آمریكا و مدفون در همان جا.
زوجة مرحوم آقای حاج شیخ محمّدحسین نجفی، فرزند مرحوم آیةالله آقا جلالالدین، فرزند آیةالله آقانجفی.
زوجة آقای محمّدحسین فرید فرزند آیةالله آقانجفی و مدفون در بقعة آقانجفی.
زوجة مرحوم آقای حاج شیخ محمّدحسن نجفیزاده فرزند آیةالله حاج شیخ مهدی نجفی.
و از زوجة دوم به نام مریم خانم نیز صاحب دو اولاد گردید به نامهای:
متوفی بعدازظهر دوشنبه 16 صفر 1423 برابر با 9 اردیبهشت 1381 و در فردای آن روز سهشنبه 17 صفر تشییع و بعد از اقامه نماز بر ایشان توسط حقیر در باغ رضوان اصفهان مدفون گردید.
زوجة مرحوم آقای عزتالله اصغری، در زوال روز پنجشنبه 21 ربیعالآخر 1425 برابر با 21 خردادماه 1383 در تهران درگذشت و در روز جمعه 22 ربیع الثانی در بهشت زهرا دفن شد.
و از زوجه منقطعهای به نام بانو رباب خانم نیز صاحب یك پسر شد به نام:
عموی بزرگ نگارنده و اكنون چشم و چراغ فامیل و بزرگ آن است. خداوند
1) رجوع گردد به: تربت پاكان قم، ج 2، ص 1010.
وجود او را از همه بلایا محفوظ بدارد!
سرانجام بعد از یك عمر تدریس و تألیف و ترویج شریعت و پاسداری از آن در سنگر مرجعیت و افتاء و تربیت شاگردان متعدد، این ستارة آسمان معرفت و اجتهاد در بامداد روز یكشنبه 24 محرم الحرام سال 1362ق برابر با 11 بهمنماه 1321ش در اصفهان به دیار باقی شتافت و با تشییعی بینظیر كه تمامی بازارها و مراكز به واسطه آن تعطیل شد در بقعه تكیه جدّش مرحوم آیةالله العظمی آقای شیخ محمّدتقی رازی نجفی اصفهانی واقع در تخت پولاد اصفهان به خاك سپرده شد، رحمة الله علیه رحمة واسعة.
عدهای از علماء و شعراء در رثاء و ماده تاریخ وفات ایشان اشعاری گفتهاند از آن جمله:
1- مرحوم آیةالله العظمی آقای حاج سید علی علاّمه فانی اصفهانی در رثاء ایشان گوید:
ز دست رفت رضا و سیاه گشت جهان *** بلی چو مهر رود شام تیره است عیان
در آسمان جلالت چو نیر اعظم *** همیشه بود ز علم و كمال نورافشان
فقیه و عالم و زاهد، ادیب و كامل و راد *** حكیم و منطقی و عین دانش و عرفان
به عمر خویش به جز راه حق نپیمودی *** نبود در نظرش غیر خالق سبحان
ز روح پاك و ز اخلاق نیك و از دانش *** هزار مرتبه برتر وجودش از اَقران
دریغ مردم نادان و جاهل و ظالم *** كه همنفس نبدش غیر خاطر نالان
همیشه بود ز بخت بد و ز طالع نحس *** غمین و بیدل و افكار و خوندل و پژمان
مدام با دل پر درد گفت: یا الله *** شبانهروز بُد از ظلم دشمنان گریان
به نقد فلسفه بنگر ببین نداده به دهر *** كسی جواب طبیعی بدین بیان روان
از اوست سیف صنیع در مدیح علم بدیع *** كه هست اصل معانی و نیست گنج نهان
ذخائر است و وقایه به علم فقه و اصول *** به یادگار از او چون دو گوهر تابان
دلم ز دست غم او ریش به جان آمد *** شود ز دیدة من اشك همچو سیل روان
غمی كه داشت به دل بود جور دانایان *** و گر نه نیست كسی را توقع از نادان
ز اهل علم ملول و به علم خود مشغول *** ز قوم و خویش به رنج و ز بخت خویش نوان
هزار شكر كه تا زنده بود و بنده بُدم *** بُد او رضا ز من زار فانی نالان
2- و همچنین در ماده تاریخ رحلت ایشان گوید:
لما مضی شیخ الفضیلة والتقیٰ *** واحسرتا حنقاً! فقد ضاق الفضا
فانقُص من التاریخ یوم وفاته *** أربع وعشریناً و «قل فقد الرضا»
1322=24-1346 ه. ش
3- مرحوم حاج میرزا حبیبالله نیر شاعر گرانمایه در مرثیه و تاریخ وفات
ایشان گوید:
أیا دهراً ذهبتَ بآیة اللّه *** غدرتَ بنا فوا أسفاً ولهفاه!
محمّدٌ الرّضا الغروی أبو المجد *** مضى نَحوَ الجِنان بقرب مولاه
أراد النّیرُ استیضاحَ فوته *** ففی شهر المحرم «طاب مثواه» (1)
فأرِّخ بعد نقص السِّتِّ للعام *** «رضا النجفی لبّى داعی الله»
1362=6-1368 ه. ق (2)
4- مرحوم حاج میرزا حسن خان جابری انصاری نیز در این مورد میسراید:
لقد أفِل الكواكبُ مُذ تُوُفّی *** رئیس العلم فی ذاك الزمان
محمّدٌ الرّضا الغروی شیخُ *** سماءِ العلم لأهل الأصبهان
ولمّا راح راح الرّوحُ عنّا *** به شأن البیان من المعانی
تمنّی الجابری بأن یورِّخ *** وكَلَّ لِسانُه عند البیان
إذا جاء البشیر وقال أرّخ *** «لقد آوی الرضاءَ بالجنان»
1321 ه. ش
5- شاعر توانا و استاد ادیب آقای میرزا فضلالله خان اعتمادی خوئی متخلص به برنا، مولود سال 1309ه. ش در مرثیه و ماده تاریخ مؤلف چنین سرودهاند:
مِهین دانشور دانشپژوه بارز فاضل *** بِهین روحانی دانانواز بارع كامل
سمی آخرینِ انبیاء و هشتمین حجت *** كه باشد محترم از دید اهل زهد و اهل دل
همان شامخ كه میبینی در القاب و عناوینش *** ادیبِ اكبر و استادِ كلّ و عالم عامل
همان سائق كه غیر از نشر دین و نیكی و تقوی *** نه در سلكی شدی سالك نه در راهی شدی راحل
همان فحلی كه از تشكیل حزب و مجلسآرایی *** به علمآموزی و تدریس بودی بیشتر مایل
به تدریس حواشی و متون وی وارد و ماهر *** به تعلیم اضافات و اصول او قادر و قابل
به كشتِ عمر خود بذری نیفشاندی به جز احسان *** كه تا مقبولی محبوب یكتا باشدش حاصل
نه سودی باز گردانیدش از امر به معروفی *** نه شد نفعی میان او و نهی منكری حائل
نه توأم با تظاهر كرد و تدلیس و ریا بخشش *** نه همراه نمایش كرد و جنجال و فغان نافل
نه بودش سازش و همبستگی یك لحظه با ظالم *** نه گرد آورد دور خویش یك دم مردم جاهل
نه بهر هودهای (1)كافر یكی را خواند از تهمت *** نه بیهوده پی شهرت گنه شد بهر كس قائل
نه مالی را به عنوانی برآمد از پی غصبش *** نه وجهِ وقف و نذری را دگرگون كرد یا زائل
نه كاهل بود در تشویق و نشر عدل و دینداری *** نه از ترویج قرآن بود و فرمان خدا غافل
نه با گردآوری و احتكارِ روزی مردم *** به نام احتیاط او فعل سوئی را شدی فاعل
هماره شد بری از خواهش و امیال نفسانی *** همیشه برحذر بود از امور عاطل و باطل
1) هوده به معنای سود و فایده است.
چو نام خود رضا بودی، رضا از داد یزدانی *** نگشتی بیشتر از حد و حقّش از خدا سائل
نشد در كام امواج بُحور كبر و خودخواهی *** ز ناو و كشتی عزّت قدم بنهاد بر ساحل
غرض مجد الافاضل زادة حبر حفید او *** كه چون اجداد بر كسب علوم دین شده نائل
به ابجد خواست تاریخی كه مصراعی به تنهایی *** به سال هجری شمسی وفاتش را شود شامل
نوشت از بهر سال رحلت او خامة برنا *** «ابوالمجد رضا بودی ادیب و عابد و عادل»
1321 ه. ش
شرح حال و ترجمه ایشان را میتوانید در كتابهای ذیل بیابید:
تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج2، ص219 در بیش از دویست صفحه و به نام: بیان مجد النبلاء در احوالات شیخ ابوالمجد محمّد الرضا
نقباء البشر، ج 2، ص 747
مصفّی المقال، ص 179
الذریعة، در مجلدات مختلف
سحر بابل و سجع البلابل، ص 82
تذكرة القبور، ص 328
ریحانة الأدب، ج 7، ص 252
آثار الحجة، ج1، ص 77
گنجینة دانشمندان، ج1، ص 242
شعراء الغَرِی، ج 4، ص 42-81
أعیان الشیعة، ج 7، ص 16
معجم المؤلفین العراقیین، ج1، ص472
الأعلام، ج 3، ص 26
معجم المؤلفین، ج 4، ص 163
مستدرك معجم المؤلفین، ص 251
ماضی النجف وحاضرها، ج 3، ص 214
تاریخ اصفهان، جلالالدین همایی، مجلد «ابنیه و عمارات»، فصل «تكایا و مقابر»، ص 116-119
تاریخ آداب اللغة العربیة، ج 4، ص 490، تألیف جرجی زیدان
مكارم الآثار، ج 8، ص 2803
فهرس التراث، ج 2، ص 363
تاریخ اصفهان، ص 342، مرحوم حاج میرزا حسنخان جابری انصاری، طبع سال 1378 ﻫ. ش
بغیة الراغبین، ج1، ص 157
موسوعة طبقات الفقهاء، جزء دوم، ج 14، ص 716
تذكرة شعرای معاصر اصفهان، ص 213، رقم 176 سید مصلحالدین مهدوی
الطلیعة من شعراء الشیعة، ج1، ص 335-342، شیخ محمّد سماوی
نوزده ستاره و یك ماه، ص 279، (شرح حال چند نفر از فقهاء و حكماء)، تألیف حاج شیخ رضا استادی
قیام آیةالله حاج آقا نورالله نجفی اصفهانی، ص70، به قلم سید اسدالله رسا، طبع 1384ش
ادیب ماندگار، ص91
گلشن ابرار، ج 4، ص 338
معجم طبقات المتكلمین، ج 5، ص 432، الرقم 721
گلشن اهل سلوك، تألیف رحیم قاسمی، ص 113
شعر أبی المجد النجفی الأصفهانی، تألیف إسراء محمدرضا صلال العکراوی، ص 9-30- قبیلة عالمان دین، ص 85-115
معارف الرجال، ج 3، ص 245
مجلة نور علم، سال دوم، ش9، ص79
الإجازة الكبیرة، ص 181، الرقم 226
المسلسلات فی الإجازات، ج2، ص87
دیوان أبی المجد، ص 11
وقایة الأذهان، ص 25
رسالة امجدیه، ص 5، طبع سوم، و ص 23-47 از طبع چهارم به قلم حقیر
چهل مقاله، ص 581 و 688 آقای استادی
سی مقاله، ص348 آقای استادی
هفده رساله، 348 آقای استادی
مجلة علوم الحدیث، ش 4، ص 318
شرح احوال آیةالله العظمی اراكی، ص329
مجلة كیهان اندیشه، ش 18، ص 104
دائرة المعارف تشیع، ج 2، ص 222
مجلة فرهنگ اصفهان، ش 11، ص 62
اثرآفرینان، ج1، ص 271
رجال اصفهان، ج1، ص213 دكتر كتابی
ریشهها و جلوههای تشیع و حوزة علمیة اصفهان، ج1، ص 509
تربت پاكان قم، ج 2، ص 1011 از عبدالحسین جواهر كلام
تذكرة شعرای استان اصفهان، ص 284 به اهتمام مصطفی هادوی شهیر اصفهانی
كتابهای عربی چاپی، ص 220 و 524 و 539 و 965 و 998، مرحوم مشار
معجم رجال الفكر و الأدب، ج1، ص 135، شیخ محمّدهادی امینی
مستدركات أعیان الشیعة، ج 6، ص 165 و ج 9، ص 245
منتخب معجم الحكماء، تألیف مرتضی مدرس گیلانی، انتخاب و تحشیة منوچهر صدوقی سها
جمع پریشان، ج 2، ص590، از رضا مختاری
دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج 2، ص620
فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ج1، ص 394 و 500 و ج 2، ص 1845
تذكرة شعرای تخت فولاد اصفهان، ص277، از علیرضا لطفی
خاندان شیخ محمدتقی نجفی اصفهانی، تألیف رحیم قاسمی، ص 643-800
شعرای حوزة علمیة اصفهان، تألیف سید محمدعلی بهشتینژاد، ص 501
نامههای ناموران، ص 672-720
نام: محمّدعلی كه مهجور مانده است.
لقب: در كودكی به ایشان امجدالدین میگفتند و والدشان رسالة امجدیه را به نام ایشان تصنیف فرمود، در جوانی به مجدالدین لقب گرفتند و در بزرگسالی از طرف مردم مجدالعلماء خوانده میشدند و لقب ایشان بر اسم مقدّم شده و همواره به لقب خوانده میشدند.
پدر: آیةالله العظمی علاّمه ابوالمجد شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی (قدسسره) .
مادر: علویه زهرا بیگم در گذشته سوم ربیع الأول سال 1356 مطابق با 23 اردیبهشت 1316ش مدفون در تكیه سید العراقین دختر سید العلماء آیةالله سید محمّد امامی خاتونآبادی اصفهانی نجفی.
زمان ولادت: روز 23 جُمادی الأولی 1326 ق.
مكان ولادت: در نوع تراجم ایشان محل ولادتشان نجف اشرف ذكر شده است، لكن معلم حبیبآبادی صاحب مكارم الآثار در مقالهای كه روزنامة عرفان (1)بعد از فوت والدشان منتشر نموده، ولادت ایشان را كربلا نوشته است. همچنین
1) روزنامة عرفان، فروردین ماه 1322 هجری شمسی، منتشره در اصفهان.
محقّق توانا آقای سید محمّدرضا حسینی جلالی (1)نیز با توجه به مقالة مرحوم معلّم، ولادت معظم له در كربلا را صحیح دانستهاند، ولی چون شرح حالی كه از ایشان در مقدمة رسالة امجدیه (2)به طبع رسیده، زیر نظر خودشان تنظیم گردیده، و در آنجا ولادت در نجف اشرف ذكر شده است (3)، بنابراین در این كه ولادتشان در نجف اشرف واقع شده باشد و نه كربلا تردیدی باقی نخواهد ماند. مؤید این مطلب هم آنکه در شناسنامة ایشان نیز محل تولد نجف اشرف ذكر شده است.
دانشاندوزی را در نجف اشرف در حالی آغاز نمود كه طفل بود. در سال 1333 به همراه پدر و خانواده به اصفهان مهاجرت كرد و در اصفهان سطوح مقدماتی را نزد اساتید فن از آن جمله: آیةالله حاج شیخ علی مدرس یزدی (متوفی 1351) و حضرات آیات: حاج آقا رحیم ارباب (متوفی 1396)، حاج آقا منیرالدین بروجردی (1269-1342ق)، حاج میرزا محمّدصادق خاتونآبادی (متوفی 1348ق) و سید محمّد نجفآبادی (1294-1358ق) فرا گرفت.
پس از آن درس خارج فقه و اصول را نیز از محضر پدر بزرگوارش علاّمه شیخ محمّدرضا نجفی استفاده كرد؛ مضافاً بر این كه تا آخر زمان حیات دو استاد آخر سطحش، یعنی: آیتین خاتونآبادی و سید محمّد نجفآبادی، در درس خارج آنها نیز حاضر میگشت. ایشان در مدتی كه والد ماجدش در قم مشرف بودند، در خدمتشان بوده، به درس حضرت آیةالله مؤسس حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (متوفی 1355ق) نیز حاضر میشدند و همچنین در اصفهان نیز از درس عموی بزرگوارشان شهید آیةالله حاج آقا نورالله نجفی (1278-1346ق) بهرهمند شدهاند.
ولی بیشترین استفادة ایشان در فقه و اصول و ریاضی و هیئت از والد
بزرگوارشان بوده و حضور در درس پدر سالیان متمادی به طول كشیده است و از والدشان درنهایت تصدیق به اجتهاد معظم له كتباً صادر شده است. اجتهاد ایشان حتی در نزد مراجع نجف اشرف نیز به اثبات میرسد كه مرجع علی الاطلاق شیعه در آن عصر یعنی مرحوم آیةالله سید ابوالحسن اصفهانی طاب ثراه نیز برای معظم له اجازة اجتهاد صادر میکنند و به اصفهان میفرستند.
از مشایخ اجازة معظم له در نقل حدیث تاكنون فقط دو نفر را میشناسیم:
والد علاّمة ایشان مرحوم آیةالله ابی المجد شیخ محمّدرضا نجفی (قدسسره) ؛
مرجع علی الاطلاق شیعه آیةالله سید ابوالحسن اصفهانی (قدسسره) .
و از مُجازین از ایشان فقط یك نفر را میشناسیم:
فرزندشان مرحوم آیةالله استاد آقای حاج شیخ مهدی غیاثالدین مجدالاسلام نجفی طاب ثراه.
1- والد بزرگوارش در پایان رسالة امجدیه كه به نام ایشان تألیف فرموده است چنین مینویسد: «چون سال تألیف رساله مصادف بود با سال اوّل وجوب روزه مر قرة العین معظّم نخبة أرباب الفهم والاستعداد والمرجوّ لإحیاء مراسم أجداده الأمجاد آقا شیخ أمجد الدین - أبقاه الله خلفاً عن سلفه الماضین وجعله عَلماً یهتدی به فی الدنیا والدین - او را مخاطب در این رساله داشتم و نام آن را رسالة امجدیه گذاشتم، شاید اخوان مؤمنین اگر از این رساله منتفع شوند او را از دعای خیر فراموش نكنند، و سعادت دارین را برای او از حق تعالی بخواهند» (1).
2- مرحوم آیةالله حاج سید مصطفی مهدوی هرستانی (قدسسره) كه از شاگردان و مجازین از آیةالله ابی المجد شیخ محمّدرضا نجفی طاب ثراه میباشد مكرر برای
1) رسالة امجدیه، ص142، چاپ چهارم.
صاحب این قلم نقل میفرمود كه مرحوم پدرشان ابوالمجد در حق فرزندشان میفرمودند: «مجد ما در علم هیئت استاد است» (1).
3- علاّمه طهرانی در پایان شرح حال پدرشان در نقباء البشر مینویسد: «... و فرزند او شیخ مجدالدین امروز از علماء و ائمة جماعات در اصفهان است» (2).
4- دانشمند مورخ شیخ محمّدعلی معلّم حبیبآبادی صاحب مكارم الآثار در پایان مقالهای كه بعد از فوت مرحوم والدشان در روزنامة عرفان - كه آن روز در اصفهان منتشر شده است - چنین مینگارد: «... و آقای مجدالعلماء پسر بزرگ آن مرحوم در حدود سال هزار و سیصد و بیست و شش یا قدری پس و پیش در كربلا متولد شده و در خدمت پدر نامور تحصیلات خود را در علوم فقه و اصول و هیئت و ریاضی قدیم به پایان آورده و به زیور اجتهاد زینت یافته و به تصدیق اجتهاد و اجازات روایت از آن فقید مرحوم سرافراز گشته و اینك به جای وی در مسجد نو امامت مینماید» (3).
5- دانشمند محترم مرحوم آقای حاج شیخ محمّد رازی در گنجینة دانشمندان مینویسد: «حضرت آیةالله آقای حاج شیخ مجدالدین نجفی فرزند ارشد مرحوم آیةالله العظمی ابوالمجد آقا شیخ محمّدرضا نجفی ابن عالم ربّانی شیخ محمّدحسین ابن علاّمه محقّق حاج شیخ محمّدباقر طاب ثراهم معروف به مجدالعلماء.... در ماه شوال 1394ه كه برای امری به اصفهان رفتم، در مسجد نو موفق به زیارتشان شده و از سیمای ملكوتی آن جناب مستنیر گردیدم آثار و علائم ربّانیین را از چهره منیرش مشاهده كردم؛ و باید همین طور باشند؛ زیرا فرزند ارجمند آیةالله العظمی آقا رضا كه مجسمة علم و كمال و حفید عالم ربانی و آیت سبحانی حاج شیخ محمّدحسین نجفی هستند كه دارای كرامات و مقامات معنوی بوده و مرحوم آیةالله حاج آقا نورالله اصفهانی كتابی در شرح زندگانی آن
بزرگوار و حالاتش نوشته است» (1).
6- علاّمه مهدوی (رحمةاللهعلیه) در كتاب دانشمندان و بزرگان اصفهان در شرح حال پدرشان بعد از ذكر رسالة امجدیه مینویسد: «امجدیه در اعمال ماه رمضان به نام فرزندش عالم زاهدِ ورِع مجدالعلماء» (2).
7- همچنین علاّمه مهدوی در تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر چنین مینگارد: «مرحوم مجدالعلماء: عالم عامل و فقیه كامل و مفسر ادیب، جلیل القدر، عظیم المنزلة، استاد ریاضی و هیئت، جامع معقول و منقول، حاوی فروع و اصول، از مدرسین خارج فقه و اصول در مدرسة مرحوم ثقةالاسلام عموی والد بزرگوارشان، و امام جماعت مورد وثوق قاطبة طبقات اجتماع در مسجد نو بازار، آثار زهد و تقوی از سیمای او نمودار كه «سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» (3)بیشتر از چهل سال پس از فوت پدر در مسجد ایشان در ظهر و شب اقامه جماعت مینمود و عدة كثیری از مؤمنین حضور به جماعتش را غنیمت میشمردند» (4).
8- آقای دكتر محمّدباقر كتابی در رجال اصفهان در ضمن شرح حال پدر ایشان مرقوم میفرمایند: «... شیخ قبل از ظهرها در مسجد نو بازار تدریس مینمود و بسیاری از فضلای اصفهان به درس او حاضر میشدند و در همان مسجد اقامة جماعت مینمود؛ و بعد از ایشان فرزند ارشدشان آیةالله مجدالعلماء به اقامة جماعت میپردازند و در مدرسة مرحوم حاج شیخ محمّدعلی نجفی هم به تدریس اشتغال دارند، خصوصاً درس هیئت ایشان بین طلاب معروف است» (5).
9- علاّمة محقّق آقای حاج سید حجة موحد ابطحی مینویسد: «از آثار ارزشمند شخصیت آقا شیخ محمّدرضا مسجدشاهی فرزند برومندشان مرحوم
آیةالله حاج شیخ مجدالدین نجفی ملقب به مجدالعلماء متوفی 1403 قمری میباشد كه مجتهدی مدرس و عالمی متواضع بودند و از علماء جلیل القدر در حوزة علمیه اصفهان به شمار میرفتند و در مدرسة مرحوم حاج شیخ محمّدعلی و نیز مسجد نو بازار در رشتههای فقه و اصول و تفسیر و ریاضی و هیئت تدریس مینمودند و شخصیتی جامع كمالات بهشمار میرفتند» (1).
10- و همچنین در معرفی مدرسة آیةالله العظمی آقای حاج شیخ محمّدعلی نجفی معروف به ثقةالاسلام طاب ثراه و مدرسین والامقام آن میفرماید: «مدرّس و مجتهد بزرگوار مرحوم حاج شیخ مجدالدین نجفی متوفای 1403 قمری كه از چهرههای مشهور و از مدرسین جامع در زمینه فقه و اصول و هیئت و ریاضی بودهاند» (2).
ایشان از ابتدای جوانی به تدریس اشتغال داشتند و دروس مختلف فقه و اصول و تفسیر و كلام و ریاضی و هیئت را تدریس مینمودند. اشتهار ایشان به این دو علم اخیر یعنی ریاضی و هیئت بهگونهای بود كه برخی از مدرسین از قم به جهت درس ایشان به اصفهان میآمدند.
و تدریس كتابهایی نظیر خلاصة الحساب شیخ بهائی و مجسطی و تحریر اقلیدس و اُكر و مانند آن در اصفهان منحصر به ایشان بود.
صاحب این قلم به خوبی به یاد دارم كه در یكی از سالهای پس از فوت معظم له، به جهت استجازه در نقل روایت به محضر آیةالله آقای حاج شیخ عباسعلی ادیب اصفهانی (قدسسره) رسیدم. ایشان با توجه به این كه خود علم هیئت را تدریس میكرد از مرحوم آیةالله مجدالعلماء (قدسسره) به بزرگی و عظمت یاد نمود و ایشان را در علم هیئت مقدّم بر خود دانست و استدلال فرمود كه وی هم هیئت
قدیم و هم هیئت جدید هر دو را با هم دارا بود و میدانست، رحمة الله علیهما.
دروس ریاضی ایشان ابتدا در مسجد جامع عباسی (امام) تشكیل میشد و پس از آن در مدرسة ملاّ عبدالله شوشتری در اول بازار و دروس هیئت و تفسیر در مسجد نو بازار منعقد میگردید و درس خارج فقه و اصول ایشان در مدرسة عمویشان مرحوم آیةالله العظمی آقای حاج شیخ محمّدعلی نجفی برپا میشد.
از آنجا كه تدریس ایشان قریب به نیم قرن ادامه پیدا كرد، بسیاری از فضلاء و علمای اصفهان یا اصفهانی یا غیر اصفهانی كه برههای را در این شهر تحصیل نمودهاند از محضر معظم له استفادة علمی نمودهاند.
و در ذیل فقط به نام برخی از این آیات به حذف القاب اشاره میشود:
1- ابراهیم جواهری فرزند محمّداسماعیل كوهپایهای، مولود غرّة جمادی الاولی 1342، صاحب كتاب علوم و عقائد، مطبوع در سال 1372ق؛
2- سید ابراهیم بن عبدالحسین سید العراقین میرعمادی، متوفی محرم الحرام 1427ق؛
3- شیخ ابوالقاسم نجفآبادی؛
4- شیخ ابوالقاسم دهاقانی معروف به صدرالعلماء، متوفی 1354ق؛
5- دكتر سید احمد تویسركانی؛
6- حاج شیخ احمد مهدیان؛
7- حاج سید احمد مؤمنی حبیبآبادی، مولود 1327ش؛
8- شیخ احمد روحانی معروف به شیخالاسلام، مولود 1312ش و متوفی 8 اسفند 1388 برابر با 22 ربیعالأول 1431ق، مدفون در امامزاده جعفر واقع در خیابان هاتف اصفهان؛
9- مرحوم آقای حاج سید اكبر مؤمنی حبیبآبادی (1324-1358ش) مدفون در امامزاده عبدالمؤمن واقع در حبیبآباد (ابن عم عنوان 7 است)؛
10- حاج شیخ اسماعیل غروی ملقب به شیخ الرئیس؛
11- حاج سید اسماعیل هاشمی طالخونچهای؛
12- حاج سید محمّدباقر احمدی؛
13- حاج سید محمّدباقر علوی؛ مولود غرة رجب 1352 برابر با 1312ش، مدرس سطوح عالیه در مدرسة صدر اصفهان.
14- علاّمه محقّق آقای حاج سید محمّدباقر موحد ابطحی؛
15- حاج شیخ محمّدباقر آصفی نجفآبادی، متولد 1302ش؛
16- مرجع عالیقدر آقای حاج شیخ محمّدتقی مجلسی اصفهانی؛
17- آقای حاج سید محمّدتقی موسوی شفتی، داماد معظم له؛
18- سید محمّدتقی حجازی، متولد 1319 ش، مدرس كتاب مكاسب در حوزة علمیة اصفهان ساكن اصغرآباد؛
19- حاج سید حسن حسینی كوشكی، متوفی 1369ش و مدفون در كوشك؛
20- مرحوم حاج شیخ حسن دیانی نجفآبادی؛
21- مرحوم آقای حاج آقا حسن فقیه امامی، (1313-1389ش/1353-1432ق)؛
22- سید حسن مهاجر آدرمنابادی، مولود 1308ش؛
23- سید حسن میرلوحی ابن سید محمود، مولود 1315؛
24- حاج شیخ حسین فرزند شیخ اسماعیل خادم الذاكرین معروف به خادمی؛ امام جماعت مسجد نورباران اصفهان.
25- مرحوم حاج آقا حسین واعظیان سدهی ابن میرزا عبدالأحد؛
26- مرجع عالیقدر آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری نجف آبادی؛ متوفی 3 محرم الحرام 1431.
27- حاج شیخ حیدرعلی جبلعاملی؛
28- آقای حاج شیخ رحمتالله فشاركی، از مدرسین حوزه علمیه قم؛
29- دكتر رضا عبداللهی، استاد بازنشستة دانشگاه اصفهان؛
30- حاج شیخ محمّدرضا مداح الحسینی؛
31- آقای حاج شیخ عباس ایزدی نجفآبادی؛
32- حاج شیخ عباسعلی معینی كُربِكَندی؛ مولود 1310ش.
33- حاج شیخ میرزا عبدالحسین فرزند میرزا محمّد ربّانی خوراسگانی، متوفّی 31
شهریور ماه 1385، مدفون در حیاط امامزاده ابوالعباس خوراسگان؛
34- حاج شیخ عبدالرحیم فضیلتی؛
35- حاج شیخ عبدالكبیر جعفری، امام جماعت مسجد میرزا باقر؛
36- حاج شیخ علی شمس تویسركانی؛
37- استاد علی مشفقی، صاحب تقویم اوقات شرعیه اصفهان؛
38- سید علی موحد ابطحی ابن سید مرتضی؛
39- شیخ علی عبودیت اصفهانی؛
40- حاج شیخ علیمحمّد اژهای ابن میرزا محمّدحسین، متوفی 1432ق = 1389ش؛
41- شیخ علیمحمّد پورنمازی نجفآبادی؛
42- حاج شیخ محمّدعلی آقایی؛
43- حاج سید محمّدعلی بهشتینژاد ابن حاج آقا رضا، مولود 1324ش؛
44- دكتر محمّدعلی لسانی فشاركی، استاد دانشگاه؛
45- حاج سید محمّدعلی موسوی درچهای؛
46- سید فضلالله بن ضیاءالدین تجویدی، متوفی محرم الحرام 1424 و مدفون در قبرستان ابوحسین در قم مقدسه؛
47- سید فضلالله موحد ابطحی؛
48- حاج شیخ قاسم كاظمینی؛
49- حاج سید مجتبی موسوی درچهای؛
50- حاج سید مجتبی میردامادی، مولود 1324ش صاحب تفسیر كلمة طیبه؛
51- حاج سید محمّد فقیه احمدآبادی؛
52- محمّد شُهَلائی، همبحث آقای سید ابراهیم میرعمادی سید العراقین؛
53- سید محمّد میردامادی ابن سید میرزا، مولود 1326ش؛
54- سید محمّد میردامادی ابن سید محمّدصالح، ساكن سده؛
55- سید محمّد میرلوحی ابن سید محمود، مولود 1318ش؛
56- شیخ محمّد محزون، استاد فلسفه در حوزة علمیة اصفهان، متوفی 1429ق؛
57- شیخ محمّد نوراللهی نجفآبادی؛
58- شیخ محمّد حكیم الهی، متوفی 1431ق = 1388ش؛
59- حاج سید محمود امامجمعهزاده خوراسگانی؛
60- حاج شیخ مرتضی تمنایی؛ متوفی ماه مبارک رمضان 1422 و مدفون در مقبرة امامزاده سید محمّد نزدیک سده.
61- حاج شیخ مرتضی شفیعی؛
62- آقای حاج شیخ مرتضی مقتدایی؛
63- حاج سید مرتضی بن علیاكبر هاشمی، مولود سال 1364ق؛
64- سید مرتضی موسوی كوشكی، امامجمعة سابق بروجن و ساوه، مولود 1318ش و متوفی 1431ق؛
65- حاج شیخ مسلم داوری دولتآبادی، استاد خارج فقه و اصول حوزة علمیة قم و صاحب آثار و تألیفات متعدّده؛
66- حاج شیخ مظفر كاظمینی متوفی صفر 1431ق/بهمن 1388 ش؛
67- مرحوم حاج شیخ مهدی غیاثالدین مجدالاسلام نجفی (1)، (1315-1380ش/1355-1422ق) نجل جلیل آن مرحوم؛
68- حاج سید مهدی حجازی شهرضایی، متوفی رجب 1431ق = 1389ش؛
69- صاحب این قلم فقیر الی الله تعالی شیخ هادی نجفی، حفید آن مرحوم؛
70- سید هدایةالله مسترحمی جرقویهای اصفهانی، كه به دست معظم له معمم گردیده است. مؤلف و محقّق كتب متعدده.
در هنگام تجدید بنای مسجد مصلی اصفهان كه به صورت مصلای بزرگ شهر اصفهان در حال ساختمان است، در قبلة آن اختلاف شد. همة علما مسأله را به ایشان ارجاع دادند و معظم له به آنجا تشریف برده، با گذاشتن وسایل مورد احتیاج و محاسبات ریاضی و هَیوی، قبلة مسجد مصلی اصفهان یا مصلای بزرگ
1) شرح حال ایشان را میتوانید در كتاب قبیلة عالمان دین، ص 153-208 ببینید.
شهر اصفهان را با دقت تمام تعیین فرمودند و از آنجا خارج شدند. ایشان بعد از تعیین قبله فرموده بودند: اگر یك خط فرضی راست از این نقطه در داخل مصلی بتوان رسم كرد، مستقیماً به میان كعبه برخورد خواهد نمود.
از معظم له مصنفات و مؤلَّفاتی به یادگار مانده است كه به برخی از آنها اشاره میشود:
این كتاب از والد معظم له آیةالله شیخ محمّدرضا نجفی طاب ثراه است و به درخواست مؤلف توسط فرزندشان به زبان فارسی ترجمه شد. ترجمه سلیس و روان و زیبا انجام گرفته است و قسمتی از آن توسط آقای استادی در سی مقاله، ص341 معرفی و به چاپ رسیده است.
برخی از آن با حاشیة والدشان بر روضات در اغلاط الروضات به طبع رسیده است و قسمتی دیگر از آن همچنان مخطوط است.
به همراه متن كتاب در سال 1413ق در قم مقدسه توسط مؤسسة آل البیت (علیهمالسلام) چاپ و منتشر گردید.
به همراه متن كتاب در سال 1413ق در قم مقدسه توسط مؤسسه آل البیت (علیهمالسلام) چاپ و منتشر گردید.
این كتاب متن دروس بحث خارج فقه ایشان است كه بر فضلاء و علماء در
القاء میگردیده و توسط معظم له ثبت و ضبط شده است.
كه رسالهای است در شرح حال جدّشان آیةالله آقای حاج شیخ محمّدحسین نجفی اصفهانی صاحب تفسیر مجد البیان و قرار بود به عنوان مقدمة تفسیر قرار گیرد كه چنین نشد، لكن متن آن در دفتر پنجم میراث حوزة اصفهان، ص 601-608 با تحقیق حجةالاسلام مجید هادیزاده منتشر گردید و همچنین ترجمة آن در مقدمة ترجمة تفسیر مجد البیان به قلم حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج سید مهدی حائری قزوینی در سال 1391ش به چاپ رسید.
كه در مقدمة رسالة امجدیه، ص5، طبع سوم منتشر شده است.
كه در مقدمات رسالة امجدیه، ص13 با اضافاتی به طبع رسیده است.
رسالهای است كه در كودكی در علم صرف تدوین نمودهاند.
در هنگامی كه در نزد والدشان مشغول قرائت كتاب فصول عمویشان مرحوم آیةالله حاج شیخ محمّدحسین اصفهانی حائری (قدسسره) در علم اصول بودهاند، این حواشی را بر فصول زده، تحت این نام تنظیم فرمودهاند.
گلشن راز از سرودههای شیخ محمود شبستری عارف و شاعر مشهور است. معظم له گلشن راز را تحت این نام تلخیص نمودهاند که در دفتر دوم میراث حوزة اصفهان، ص 391-431 به تحقیق آقای جویا جهانبخش منتشر شد.
در سال 1409 به تحقیق علاّمه محقّق حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج سید
احمد حسینی اشكوری در قم مقدسه به طبع رسید.
در همان سال 1409 به تحقیق صاحب این قلم و به همراه شرح حالی مبسوط از ایشان و مقدمهای از آیةالله والد طاب ثراه، در قم مقدسه با عنوان قبلی در یك مجلد به طبع رسید.
اشعار فراوانی از حفظ داشتند و به مناسبت قرائت میكردند و خودشان نیز گاهی شعر میسرودند. نمونههایی از اشعار ایشان چند بیت زیر است كه از كتاب المختار من القصائد والأشعار» و برخی دیگر از مؤلفات معظم له استخراج گردیده است.
اگر در مكان بود عزّ و خوشی *** همیشه بدی شمس اندر حَمَل
اگر برتری جست پستتر ز من *** مرا اسوه باشد به شمس و زحل
یگانه رجل در جهان آن كس است *** كه تعویل نارد به دیگر رجل
همانا وفا رفت و غدر آمده است *** مسافت بود بین قول و عمل (1)
بعد از ارتحال والد ماجدشان رسماً امامت جماعت مسجد نو بازار را بر عهده گرفتند و این وظیفه را تا موقع وفات 20 ذی الحجة 1403ق، یعنی بیشتر از 40 سال، به احسن وجه به انجام رساندند.
مرحوم علاّمه مهدوی در مورد امامت جماعت ایشان مینویسد:
مرحوم مجدالعلماء از سالی كه پدر بزرگوارش وفات یافت (1362ق) تا موقع وفات، به غیر از ایام مسافرت، ظهر و شب در مسجد نو بازار اقامه
1) المختار من القصائد و الأشعار، ص 24 و 25 [که ترجمة چهار بیت از لامیة العجم طغرائی است؛ و بیت نخست ترجمة بیت ذیل است: لو کان فی شرف المأوی بلوغ مُنی/لم تبرح الشمسُ یوماً دارةَ الحمَل (زاهد)].
جماعت نموده و عدهای از مؤمنین و مقدسین به نماز ایشان حاضر شده و به فیض و ثواب نائل میشدند؛ بالاخص در ایام ماه مبارك رمضان كه نماز جماعت مسجد نو و منبر واعظین آنجا عنوان و شهرتی داشت و مردم از عموم محلاّت بدان جا رفته و در نماز و استفاده از مواعظ شركت مینمودند (1).
و در جلد دیگری از كتابش چنین مینگارد:
تزئینات مسجد (یعنی مسجد نو) از حیث كاشیكاری تا این اواخر ناقص بود؛ و در سالهای اخیر در زمان امامت مرحوم مجدالعلماء قسمت عمدة نمای مسجد قسمت جنوبی و غربی به بهترین صورت كاشیكاری شده و خود مرحوم مجدالعلماء نیز در ایوان كوچك شمالی مدفون گردید رحمة الله علیه (2).
بعد از ارتحال مرحوم آیةالله آقای حاج شیخ مهدی نجفی مسجدشاهی (3)(قدسسره) در شب یكشنبه پنجم ماه صفر سال 1393ق در اصفهان، كه نماز بر جنازه معظم له نیز توسط آیةالله مجدالعلماء نجفی طاب ثراه اقامه گردید، اقامة جماعت در مسجد جامع عباسی (امام) را نیز به عهده میگیرند و آن را نیز تا پایان عمر بابركتشان ادامه یافت.
متذكر میگردیم كه امامت مسجد جامع عباسی (امام) از اندكی بعد از زمان ورود جدّ اعلایشان مرحوم آیةالله العظمی آقای شیخ محمّدتقی رازی نجفی اصفهانی صاحب هدایة المسترشدین به اصفهان، یعنی قبل از سال 1225ق تاكنون كه سال 1434ق است، بیش از دو قرن است كه برعهده این بیت جلیل میباشد؛ و به همین مناسبت - یعنی: امامت در این مسجد - به این خانواده اطلاق «مسجدشاهی» میشده است.
معظم له مؤدَّب به اخلاق اسلامی و آداب قرآنی متخلق بودند و در این راه از رسول الله و ائمة معصومین (علیهمالسلام) پیروی میكردند. ایشان در رفع قضاء حوائج عامه و به خصوص اهل علم و طلاب علوم دینیه و فضلا به قدر توان خویش كوشا بودند.
اكنون كه بیش از سی سال از فوت آن مرحوم سپری شده است، عدهای از مردم و كسبه و فقرا و طلاب و اهل علم نوع برخوردهای خوب ایشان را برای حقیر نقل نموده و از وی به بزرگی و عظمت یاد مینمایند و برای ایشان طلب رحمت و مغفرت میكنند، حشره الله تعالی مع أولیائه محمّد وآله علیهم السلام.
همسر ایشان: علویه حاجیه خانم زینت آغا (درگذشته به سال 1347ش) بنت مرحوم آیةالله آقای سید محمّدهادی ابن سید عبدالوهاب صدرالعلماء حسینی شمسآبادی اصفهانی است.
مرحوم صدرالعلماء عالمی غیور و فاضل و جامع و متنفذ در اصفهان و خصوصاً محلّه شمسآباد بود. وی مسجدی در محلّة شمسآباد در كوچة حاج زرگرباشی ساخت و در آنجا نیز تا آخر حیات به جماعت پرداخت. آن مسجد نیز اكنون به نام خود ایشان به مسجد صدرالعلماء شهرت دارد.
شجرهنامة آن مرحوم به قرار ذیل است:
سید محمّدهادی بن عبدالوهاب بن محمّد بن مهدی بن محمّد بن علی بن ابیالقاسم بن مؤمن بن حسین بن عباد بن طاهر ملقّب به ابیالفتح بن حبیبالله ابن حسین بن غیاث ملقّب به غیاث الاسلام بن محمّد بن شمسالدین بن حبیبالله بن باقر بن نجیبالدین بن محمّد بن ناصر ملقّب به ناصرالدین بن مرتضی بن علی بن حسین بن پادشا بن حسن بن پادشا بن عبدالله بن عقیل بن ابیطالب بن حسین بن جعفر بن محمّد ابن ابیجعفر محمّد سید الأكبر بن
ابیمحمّدحسن ابن ابیعبدالله حسین الاصغر ابن سیدالساجدین زینالعابدین علی ابن ابیعبدالله الحسین الشهید ابن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیهمالسلام).
آیةالله سید محمّدهادی صدرالعلماء بعد از یك عمر تلاش و خدمت به مذهب و شریعت و قضاء حوائج عامه خصوصاً در دوران استبداد رضاخانی، در سال 1321ش در اصفهان چشم از جهان فانی بست و پیكرش با تشییع شایستهای در مقبره خانوادگیش در تخت فولاد اصفهان جنب تكیة آقا حسین خوانساری كه به نام خود ایشان تكیه صدرالعلماء یا صدر هاشمی نیز نامیده میشود مدفون گردید، رحمة الله علیه.
مرحوم آیةالله مجدالعلماء نجفی طاب ثراه دارای 9 فرزند بودند: پنج دختر كه همگی ازدواج کردند و خود صاحب فرزندان و نوادگان متعدد هستند و چهار فرزند ذكور:
1- آیةالله حاج شیخ مهدی غیاثالدین مجدالاسلام نجفی (1355-1422ق) برابر با (1315-1380ش) (قدسسره)؛
2- جناب آقای مهندس محمّدرضا نجفی حفظه الله تعالی، مولود 1323ش؛
3- جناب آقای دكتر محمّد نجفی حفظه الله تعالی، مولود 1330ش؛
4- حسین نجفی كه در طفولیت در سال 1332ش از دنیا رفته است و در تكیة صدرالعلماء جنب مادرش مدفون است.
معظم له با این كه همواره ساكن اصفهان بودند، ولی چند روز قبل از ارتحالشان به قصد معالجة چشمهایشان كه یكی از آنها به كلی نابینا و دیگری نیز فقط شَبَهی را میدید به تهران مسافرت كرده بودند؛ لذا ارتحالشان نیز در منزل دخترشان در قلهك تهران در صبح روز چهارشنبه 20 ذیالحجة الحرام 1403ق برابر با 6 مهرماه 1362ش واقع گردید.
جسم مطهر صبح روز پنجشنبه به اصفهان رسید. بازار شهر اصفهان به احترام ارتحال این عالم ربانی یكسره تعطیل و سیاهپوش گردید. مردم دسته دسته به طرف منزل ایشان حركت نمودند. جنازه در منزل مسكونی ایشان واقع در پشت میدان نقش جهان (امام) غسل داده شده و با انبوه مشیعین از منزل به مسجد جامع عباسی (امام) و از آنجا تا مسجد نو بازار تشییعی شایسته گردید.
در مسجد نو بازار مرحوم آیةالله آقای حاج شیخ حیدرعلی محقّق (قدسسره) (1)(1326-1421ق) بر ایشان نماز خواند و همان جا در ایوان شمال شرقی به خاك سپرده شدند.
خبر ارتحال مرحوم آیةالله مجدالعلماء نجفی طاب ثراه از رادیو و تلویزیون مركزی و استانی پخش شد و در صفحات اول برخی از روزنامهها و جرائد كثیرالانتشار وقت نیز درج گردید و در تمام ایران بالخصوص در اصفهان موجب غم و اندوه فراوان گردید. مجالس ترحیم در مساجد مختلف برپا گردید و مردم عزادار دسته دسته برای عرض تسلیت به بقیةالله الأعظم (عجلاللهتعالیفرجه) در مجالس شركت میكردند.
به همین مناسبت از سوی همة مراجع تقلید وقت از نجف اشرف و تهران و قم مقدسه و مشهد مقدس پیامهای تسلیتی برای فرزند گرامی ایشان و بیت معظم له واصل گردید و همچنین نمایندگانی جهت شركت در این مراسم اعزام و ارسال گردیدند كه تفصیل آن وقایع و ذكر آن، خود دفتری دیگر را میطلبد.
جمعی از علماء و شعراء بعد از ارتحال معظم له اشعاری را در رثاء و ماده تاریخ ایشان به زبان فارسی و عربی سرودند كه به برخی از آنها اشاره میشود:
1) شرح حال وی را در کتاب قبیلة عالمان دین، ص 145-148 ببینید.
1- آیةالله آقای حاج سید مجتبی میرمحمّد صادقی طاب ثراه متوفی 16/1/1378 برابر با عید غدیر 1419 و مدفون در امامزاده نرمی دولتآباد در ابیاتی چنین سرود:
لهفی لِموت البطل العلیم *** ذی المجد ثمّ الحسب القدیم
اُف لدهرٍ یقتطف ثمر الهدى *** من دوحة العلم ذی النسب الكریم
فأردتُ أن أورخ عام وفاته *** لیكون تذكرة الأخلاف والحمیم
ألْحِق إلى المجموع سبعاً ثمّ قل *** «نرجو لمجد العلم مثوى فی النعیم»
(1362 ه. ش)
2- استاد ادیب آقای علی مظاهری (1)در این مرثیت سرود:
مجدالعلما و مجد دین رفت *** آن عالِم عالَم یقین رفت
آن مظهر زهد و پارسایی *** آن رهبر راه راستین رفت
از مجمع عالمان معلّم *** از حلقة زاهدان نگین رفت
محرابنشین مسجد نو *** بر منبر عرش از زمین رفت
آن دم كه از این جهان به جنّت *** آن پاكنهاد پاكبین رفت
تاریخ وفات او رقم شد *** «رونقدِه علم و حِصن دین رفت»
(1362 ه. ش)
و مصراع اخیر كه شامل ماده تاریخ است را استاد ادیب آقای سید قدرتالله هاتفی (2)سرودهاند.
در ضمن، این اشعار بر روی سنگی كه بر بالای سر مزار مرحوم آیةالله مجدالعلماء نجفی طاب ثراه نصب شده منقور است.
3- شاعر توانا و استاد ادیب آقای حاج میرزا فضلالله خان اعتمادی خوئی
متخلص به برنا در مرثیه و ماده تاریخ معظم له گوید:
مجدالعلماء كه مجد دین نامش بود *** حبّ حقّ و حبّ دین می جامش بود
آن حِبر كه كسب فضل و تدریس علوم *** رسم و روش و سیرت مادامش بود
آن عالِم عاملی كه روحانیت *** سنخیت خاندان و اقوامش بود
آن مجتهد مسلمی كاندر فقه *** دارای اجازات ز اعظامش بود
هم زاده از كیای دانش بابش *** هم وارث رهبران دین مامش بود
هم حبّ بتول و مرتضی داشت به دل *** هم حامی مصطفی و اسلامش بود
مهر حسن و حسین و اولاد حسین *** چون جان و روان به جسم و اندامش بود
در بندگی خدا لیالیش گذشت *** تعلیم و هدایت كار ایامش بود
در هر عمل خیر كه میكرد قیام *** كوشا ز دل و جان پی اتمامش بود
نه فكر فریب خلق در سر پرورد *** نه میل به پیروی اوهامش بود
نه ظلم و ستم كسی در اعمالش دید *** نه نقص و خلاف و غش در احكامش بود
هر جا كه شدی ز كثرت حسن سلوك *** هر كس پی احترام و اكرامش بود
گفت ارجعی دعوت حق را لبیك *** چون وقت فراخواندن و اعزامش بود
برنا پی تاریخ وفاتش بنوشت *** بیتی كه به شمسی جمع ارقامش بود
«مجدالعلماء كه مجد دین نامش بود *** حبّ حق و حبّ دین می جامش بود»
(1362 ه. ش)
4- همچنین استاد برنا در مرثیه و ماده تاریخ معظم له به سال هجری قمری چنین سرودهاند:
عالم آگاه از معقول و منقول علوم *** اوستاد فقه و تفسیر و احادیث و نجوم
بوغیاث ابن رضای فحل مجد عالمان *** دین حق را ناشر احكام و حامی رسوم
حاجی آقا شیخ مجدالدین علاّم فهیم *** از جهان شد جانب جانان و آسود از غموم
آن كه جدّ جدّ و باب جدّ و جدّ و والدش *** بودهاند از عالمان نامی این مرز و بوم
آن كه در او جمع آمد ز اكتساب و انتساب *** بر مقام مقتدایی هر چه را بودی لزوم
آن كه در راه هدایت بود درس و بحث او *** مشعلی تابان علیه كفر و الحاد و ظلوم
آن كه مشهور و مكرّم بود در بین خواص *** آن كه معروف و معزّز بود در نزد عموم
شد مكین مأمن معبود زین دار المحن *** رو سوی روضات عقبا كرد زین دار الهموم
دوستانش سال فوتش را به ابجد خواستند *** تا شود معلوم در مصراعی از جمع رقوم
خامة برنا پی تاریخ فوت او نوشت *** «بوده مجدالدّین معین شرعِ قرآن و علوم»
(1403ق)
«بود مجدالدین معین شرع و قرآن و علوم» (1)
(1403ق) (2)
5- مرحوم استاد اكبر جمشیدی (3)نیز جهت ایشان مرثیة ذیل را گفتهاند:
عالِمی چون بگذرد از روزگار *** عالَمی گریان شود بیاختیار
از وجود عالمان دین بود *** نظم این گردنده گیتی برقرار
هر كه شد با عالمان دین قرین *** شد به دور زندگانی كامكار
ملت ایران از این دانشوران *** یافت در دور جهانی اقتدار
1) تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج 3، ص 377.
2) در ماده تاریخ اوّل «آ» در کلمة «قرآن»، 2 محاسبه شده است و در ماده تاریخ دوم همین «آ» در کلمة «قرآن»، 1 محاسبه شده؛ چون بین اهل نظر در حرف «آ» خلاف است. برخی آن را 1 و برخی آن را 2 محاسبه میکنند و این دو ماده تاریخ بر اساس هر دو محاسبه تنظیم شده است. از افادات استاد اعتمادی متخلص به برنا(.
3) استاد جمشیدی معلّم کلاس اوّل دبستان نگارندة این سطور است و چون به او خواندن و نوشتن آموخته بر گردن وی حقوقی واجب دارد. از مجموعة شعرش کتابهای برهنة خوشحال و لبخند در اصفهان، و شلوغ و پلوغ در تهران به چاپ رسید. او مردی شوخطبع بود و اشعاری شیوا و نغز با لهجة خاص اصفهانی میسرود. سرانجام این معلّم فرهیخته در روز پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1382 برابر با بیست و هشتم ماه صفر 1424 در سن 80 سالگی به دیار باقی شتافت و در باغ رضوان اصفهان در خاک آرمید. از او در كتاب تذكرة شعرای معاصر اصفهان ص142 رقم 114 یاد شده است. برای او و همة معلّمان و اساتیدم از خداوند غفور طلب مغفرت دارم.
رهبران دین ز جانبازی خویش *** خوش برآوردند از دشمن دمار
مجد دین مجد شرف مجد كمال *** بود عمری در ره حق استوار
تا كه از جمع عزیزان شد جدا *** قلب اهل دین شد از غم داغدار
گر چه آن بحر كمال و معرفت *** رفته او از عالم ناپایدار
مانده از او شاخههای بارور *** در جهان علم و دانش یادگار
این مصیبت را به اهل علم و دین *** خاصه بر آن رهبر والاتبار
تسلیت گوییم و داریم آرزو *** عمرشان باشد به گیتی پایدار
خاندانش را بخواهم تا ابد *** در پناه حضرت پروردگار (1)
سطور پایانی این اوراق به رسم تبرک و تیمّن در حرم مطهر شمس الشموس و أنیس النفوس ثامن الحجج حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء در تاریخ چهارشنبه 8 جمادی الأولی 1434 برابر با 30 اسفند 1391 در مشهد مقدس به خامة این حقیر هادی ابن شیخ مهدی ابن شیخ مجدالدین (مترجم جلد اوّل کتاب حاضر) ابن شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی (مؤلّف کتاب حاضر) به نگارش درآمد.
والحمد لله رب العالمین والحمد لله أوّلاً وآخراً وظاهراً وباطناً وصلى الله على محمّد وآله الطیبین الطاهرین المعصومین.
1) الیواقیت الحسان فی سورة الرحمن، مقدمه، ص 28.
شرح حال ایشان به قلم خودشان كه با تغییرات مناسب بعد از ارتحالشان در رسالة امجدیه، ص 11-34، طبع سوم، به چاپ رسیده است:
تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج 3، ص 164-168 و ج 2، ص 417-425
انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواك (استان اصفهان)، كتاب دوم، ص 58 و 59
مستدرك دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج 2، ص 1081
نقباء البشر، ج 2، ص 753
روزنامة عرفان، فروردینماه 1322ه.ش، به قلم مرحوم معلّم حبیبآبادی
مكارم الآثار، ج 4، ص 1096
دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 329
گنجینة دانشمندان، ج 5، ص 384-386
الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرحمن، ص 16-32
طبقات مفسران شیعه، ص988، رقم 1008 و 1000، رقم 1044، تألیف دكتر عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، چاپ سوم، سال 1382
گلشن اهل سلوك، تألیف رحیم قاسمی، ص 141
سی مقالهی آقای استادی، ص 343
شعرای حوزة علمیة اصفهان، تألیف سید محمدعلی بهشتینژاد، ص 544- قبیلة عالمان دین، ص 152-117
وقایة الأذهان، ص 43-50، طبع مؤسسة آل البیت (علیهمالسلام)
رجال اصفهان، دكتر كتابی، ج1، ص215
ریشهها و جلوههای تشیع و حوزة علمیه اصفهان، ج1، ص 510 و ج 2، ص 152
حاج آقا نورالله اصفهانی ستارة اصفهان، ص121، تألیف آقای عباس عبیری، متوفی 9 دیماه 1382ش
اندیشة سیاسی و تاریخ نهضت بیدارگرانة حاج آقا نورالله اصفهانی، ص340، تألیف آقای دكتر موسی نجفی
مقدمة رسالة امجدیه، ص 19، طبع چهارم، از صاحب این قلم
مزارات اصفهان، ص 342
مقدمة رسالة امجدیه، ص 11-34، طبع سوم، كه به عنوان یكمین سالگرد ارتحال معظم له تنظیم گردیده است.
فرازی از زندگانی سیاسی حاج آقا نورالله اصفهانی به روایت اسناد، ص 53
شیخ محمدتقی نجفی اصفهانی و خاندانش، تألیف رحیم قاسمی، ص 749
نامههای ناموران، ص 494-502
به نام خداوند بخشندة مهربان
این کتابی که اکنون به دست خوانندة گرامی میرسد، کتابی است که سخنان پیشوایان فلسفة «نشوء و ارتقاء» به ویژه داروین (1)دانشمند و حیوانشناس نامی انگلیسی را با انتقاداتی اساسی که بر روی مبانی فلسفة خود اینها گرد آمده و عدم تنافی آن فلسفه (2)را با ادیان حقّه بهویژه دین مقدس اسلام جز در چند مبحث، روشن مینماید و شما را با افکار دانشمندان باختر و حقایق دیانتی آشنا میسازد.
این کتاب را آقای والد در نجف تصنیف و در سال 1333[ق] در بغداد پایتخت کشور عراق به چاپ رساند و کاملاً مورد توجه دانشمندان زبان تازی و علماء اسلام گردید. نه تنها دانشمندان اسلام از او حسن استقبال کردند، بلکه خردمندان آیین مسیح، چون این کتاب دفاع از کلیة ادیان را وجهة همت خود
1) داروین در سال 1808م در انگلستان متولد گردید و بیست سال از عمر خود را صرف جمعآوری مبادی فلسفة نشوء و ارتقاء کرد و یک گردش طولانی از سال 1832 تا 1837، با کشتی انگلیسی «پیکل» در دور زمین نمود و در سال 1882 فوت شد و او را در کلیسای... که انگلیسیها مردمان بزرگ خود را در آن دفن میکنند به خاک سپردند (مجدالدین).
2) مرحوم مؤلف و مترجم، همه جا از «نظریة داروین» به «فلسفة داروین» یا «فلسفة نشوء و ارتقاء» یا «مذهب داروین» تعبیر کرده اند. چون در فارسی «نظریة داروین» مصطلح است، هر جا ویراستار به ترجمه دست زده است، «نظریة داروین» را به کار برده است. (زاهد)
ساخته بود، از او استقبال شایان نمودند. اکنون از جانب ایشان به نگارنده امر گردید که آن را به زبان شیرین پارسی ترجمه نمایم؛ و ما هم برای اینکه خدمتی به حقایق دیانتی نموده و هممیهنان گرامی خود را بهرهمند سازیم، به ترجمة این کتاب نفیس پرداختیم؛ و کاملاً کوشش نمودهایم که ترجمه را مطابق با اصل ساخته، به طوری که خواننده واژة مشکلة تازی را از ترجمة پارسی به خوبی دریابد. و اگر مطلبی را نیازمند تذکر دانستم، در ذیل صفحات کتاب به آن اشاره میکنم.
ولی ناگفته نماند پس از چاپ اصل کتاب، مصنف معظم در او اصلاحاتی نموده و بسیاری از جملات آن را زیاد و کم فرمودهاند و ما از روی آن نسخه مبادرت به ترجمه نمودهایم؛ و هرگاه خوانندة گرامی در بعض موارد تفاوتی با نسخة مطبوعه یافت، ما را معذور دارد.
و به دوستداران خرد و دانش نوید میدهیم که پس از چاپ این جلد، به ترجمة جلد دوم پرداخته (1)و پس از آن، نگارنده کتابی در این موضوع تصنیف نمود و آن را به نام جلد سوم... (2)به علاقهمندان به علم و ادب تقدیم نماییم.
از یزدان پاک مسألت دارم که خوانندگان گرامی را از آنها بهرهمند سازد.
پیش از آنکه وارد ترجمة اصل کتاب گردم، سزاوار چنان دیدم یک سخن کلی در اینجا بیاورم تا دانشآموزان و کسانی که تازه در مقام تحصیل برآمدهاند گمان نکنند تمام دانشمندان باختر و مخترعین و مکتشفین دنیا مادی هستند و به خداوند بزرگ اعتقاد ندارند - چه، این خود ممکن است عقیدة بسیاری از آنها را سست کند و این گوهر گرانبها که آن را دیانت مینامند از کف آنان برباید و آنها
را به طرف مادّیت، که بلای خانمانسوز عالم بشریت است، سوق دهد - و آن این است که ما موقعی که افکار خردمندان باختر را خوب بررسی کنیم و به نظر سطحی اکتفا نکنیم، بر ما روشن میشود که بیشتر آنها به وجود خداوند بزرگ اعتقاد دارند و به وحدانیت او ایمان آورده اند؛ و این حقیقتِ درخشان بزرگتر از آن است که هیچ ذی شعوری بتواند انکار نماید.
داروین پیشوای فلسفة نشوء و ارتقاء کاملاً متدین و موحد بوده و تصریح میکند که آفریدگار توانا اصول انواعی را آفریده و در کالبد آنها روان زندگی دمیده است؛ و چون موحد بوده و به تثلیث نصاری اعتقادی نداشته، این هیاهو از بعض متعصبین بر ضد او برانگیخته شده است.
با اینکه او را به مادیت متهم نمودند، باز هم به کلیسا میرفت و به کشیشها احسان مینموده، ولی هویدا بوده که به اقانیم سهگانه اعتقاد ندارد و تنها یزدان پاک را آفریدگار جهان میداند.
مجلة شرق و غرب دوازده نفر از دانشمندان نامی آنگلوساسکون را نام میبرد و میگوید یازده نفر آنها متدین بوده و دوازدهمین اینها که داروین باشد گر چه مسیحی نبوده، ولی در تعالیم او هم چیزی که مخالف آیین مسیح باشد یافت نمیشود.
«هکل» (1)
کار مهمی که او کرد و در حقیقت گونهای رسوایی علمی بود، جعل صورتهایی از مراحل رشد جنین بود که مرحوم مؤلف در صفحات آینده بهتفصیل از آن سخن خواهد گفت (زاهد).
آلمانی - که نزد همگان معروف به الحاد است - کاملاً معتقد به خداوند بزرگ بوده، بلکه به طوری که از سخنان او به دست میآید مذهب «وحدت وجود» را چون بسیاری از صوفیان اسلام ترجیح میداده است.1) ارنست هاینریخ فیلیپ اوت هکل (Ernst Heinrich Philip August Haeckel) (در عربی جدید: هیغل هم گفته میشود) (1834-1919م) زیستشناس، مورخ طبیعت، فیلسوف، پزشک و هنرمند برجستة آلمانی بود که هزاران گونة مختلف موجودات را کشف و نامگذاری کرد و شرح داد. وی یک درخت تبارشناسی رسم کرد که دربردارندة تمام گونههای حیات بود و اصطلاحات زیادی را در زمینة زیستشناسی وارد این علم کرد (www.fa.wikipedia.org). وی تلاش داشت نظریات لامارک را با نظریات داروین سازگار کند. مبدع نام دانش اکولوژی (Ecology) نیز که به فارسی «بومشناسی» گفته میشود، او بود. بومشناسی دانشی است که رابطة جاندار را با محیط آلی و غیر آلی خود بررسی میکند (www.fa.wikipedia.org).
اگر در سخنان پارهای از خردمندان اروپا کلماتی که دلالت بر الحاد میکند یافت شود، برای این است که چون نتوانسته اند سرّ آفرینش و راز این خرگاه وجود را درک نمایند و در صفات بیپایان ذات اقدس واجب الوجود فرو روند، از باب تحیرْ پارهای از کلمات از آنها سر زده که بعضی کوتاهنظران چنین گمان کردهاند که آنها مادی و ملحد بودهاند، ور نه نور حقیقت حق که تمام آفرینش را فرا گرفته و میلیونها خورشیدهای تابان از پرتو نور حقیقی او نورافشانی میکنند، چگونه ممکن است از دیدة این خردمندان پوشیده بماند و چگونه ممکن است به تجلیات روانبخشِ خود دلهای مرده را زنده نفرماید؟! چنین چیزی ممکن نیست. این حقیقت بزرگ که میلیونها مهر و ماه و اختران رخشنده و تمام این جهان اسرارآمیز جز پرتوی از وجود درخشان او نیستند، نمیتواند بر کسی پنهان بماند.
بشر از هنگام خلقت به نقطة نامعلومی متوجه بوده و تا ابد متوجه خواهد بود. این مایة تسلی، این پشتیبان ستمدیدگان، این راز نهفته، این حقیقت درخشان، این نور حقیقی، این روح آفرینش، این فرمانفرمای این خرگاه حیرتزا نه تنها بشر را به کرنش در پیشگاه قدسش واداشته، بلکه تمام آفرینش، جمیع موجودات از حیوان و گیاه و جماد، از موجوداتی که در قعر اقیانوسها، در میان امواج سهمناک، بر فراز کوهها، در میانة جنگلهای انبوه زندگی میکنند، از گُلهای رنگارنگ، از امواج خروشان، از کوههای آسمانخراش، از خورشیدهای تابان، از اختران درخشان در برابر توانائیش سرافکنده و به تسبیح ذات بیهمتایش اشتغال دارند: «وَإِنْ مِنْ شَیءٍ إِلَّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» (1)(همه چیز همراه با حمد او تسبیح میگویند).
بشر از ابتدای آفرینش در خوراک و پوشاک و مسکن مراحلی پیموده و هزارها بار طرز زندگی خود را به کل تغییر داده است. فقط یک اندیشة جاودانی و یک فکر مقدس در دماغ او جایگزین بوده و تا فرجام خواهد بود، و آن توجه به ازلیت و ابدیت و پرستش یزدان پاک است. این حقیقتی است که بسیاری از دانشمندان بزرگ باختر درک کردهاند.
1) سورة اسراء (17)، 44.
دانشمند علم الاجتماع [= جامعهشناسی] «فیرنس جیاورت» (1)فرانسوی در کتاب نحو اللغة العصریة مطلبی دارد که مضمون او این است: «عقیده به خدا ممکن نیست از روان بشر خارج شود».
البته ما نمی خواهیم بگوییم ملحد و مادی در جهان نیست، بلکه میگوییم: همان مادی و ملحد با زبان خود شاید به انکار برخیزد، اما دل او، قلب او، روان او به نقطهای درخشان و به نقطهای نورانی متوجه است.
در این مبحث ممکن است کتابی جداگانه به نگارش درآورم و این موضوع را کاملاً ثابت کنم، ولی از آنچه گفتم مقصود دگر دارم و آن این است که اعتراف صریح پیشوایان فلسفة «نشوء و ارتقاء» و دانشمندان بزرگی که نزد همگان به مادیت و الحاد مشهور گشته و همگان آنها را پرچمداران مادیت شناختهاند در اینجا یاد کنم.
داروین در باب پیدایش چشم و بهتدریج کامل شدن او چنین میگوید:
واجب است قبول نمود یک قوة مدبرهای هست که مظهر او انتخاب طبیعی است که همیشه مراقبت میکند از عوارضی که بر طبقات شفافة چشم عارض میشود؛ برای اینکه از این عوارض، آنهایی را که بتوانند در حالات گوناگون و بهتدریج صورتی را که روشنی و وضوح او بیشتر باشد ایجاد نمایند، با مهربانی و عنایت انتخاب نماید.
در اینجا میبینیم داروین اساس مذهب خود را بر وجوب تسلیم قوة الهیه قرار میدهد که با کمال مهربانی، ترقی و کمال مخلوقات خود را مراقبت میفرماید و برای چشم که دقیقترین و بهترین عضو ساختمان بدن انسان است آنچه نیازمند اوست ایجاد میفرماید.
«هکل» آلمانی در کتاب خود اسرار وجود، ص 330 چنین میگوید:
مذهب وحدت وجود مؤدای آن این است که خدا و آفرینش یک چیز و یک ذات هستند؛ و خدا ذاتی است که با تمام جهان اتصال دارد و به طبیعت
1) اطلاعاتی از او به دست نیامد (زاهد).
ذات خود در هیولی مانند یک قوه به کار میپردازد. این یگانه رأیی است که ممکن است با قانون طبیعی اعلی موافق باشد؛ و همین است ناموس (1)هیولی. پس مذهب وحدت وجود ناچار وجهة علوم طبیعی کنونی است.
از این اعتراف «هکل» روشن میشود که به خداوند بزرگ اعتقاد دارد و مانند بسیاری از صوفیان اسلام معتقد به وحدت وجود است.
حیوانشناس نامی و دانشمند فیزیولوجی «جیفرمن سنت هیلر» (2)در کتاب خود أصول الفلسفة النرلوجیةمیگوید: «تسلسلِ انواعْْ مظهری است از باشکوهترین و بالاترین مظاهر قوة خالقه، و موجب میشود که بیشتر از او به شگفت آیم و دوستی و شکر او را بر خود واجب شمرم».
«گوستاو لوبون» (3)در کتاب خود تحول المادة (4)دربارة کهربا (5)میگوید:
از امور شگفتآمیز و دهشتناک این است که این قوة بزرگ با کمال ابّهتی که داراست، هزارها سال بر بشر مجهول بود و از وجود اوآگاهی نداشت؛ و این بزرگترین گواه است بر اینکه ممکن است ما را قوای بسیار بزرگ احاطه نموده باشد، بدون آنکه به حسّ ما درآید و از وجود او با خبر باشیم.
دانشمند نامی «میلن ادوارد» (6)در سخنرانی خود در دانشگاه سوربن فرانسه، پس از اینکه روشن میکند که عجایب آفرینش را ممکن نیست نتیجة تصادف پنداشت و دانشمند طبیعی امکان ندارد به این سخن موهوم ایمان آورد، چنین میگوید:
هر گاه انسان به یک آشیانه از آشیانههای بعضی حیوانات کوچک و
1) این کلمه و جمع آن «نوامیس» که در این کتاب فراوان بهکار میرود به معنای قانون است (زاهد).
2) اتین ژوفروا سنت هیلر (Étienne Geoffroy Saint-Hilaire) (1722-1844م) جانورشناس فرانسوی.
3) (Gustave Le Bon) (به عربی: غوستاف لوبون) (1841-1931م). فیلسوف، مورخ، جامعهشناس و پزشک فرانسوی.
4) در فارسی: تکامل ماده. وی این کتاب را به سال 1905م نوشته است (زاهد).
5) الکتریسیته (زاهد).
6) مشخصاتی از این شخص نیافتم. شبیه به این اسم «ادوارد آرتور میلن» است (1896-1950م) که فیزیکدان و منجم انگلیسی بود (www.ar.wikipedia.org).
ناتوان بنگرد، با کمال وضوح و روشنی صدای عنایت و مهربانی خداوندی را میشنود که مخلوقات خود را به اصول کارهای روزانة آنها رهبری میفرماید.
غرض این است که دانشمندان بزرگ باختر خود تصدیق دارند که جز جزء ناچیزی از آفرینش را درک ننمودهاند (1).
ما اگر بخواهیم جمیع اعترافات دانشمندان باختر را در این موضوع یاد کنیم، خود مجلدی جداگانه لازم دارد و ما را از مقصود بازمیدارد. بنا بر این، به آنچه یاد کردیم اکتفا میکنیم.
فلسفة نشوء و ارتقاء جز در مبحث اصل انسان، با دیانت هیچ تنافی ندارد. بنا بر این فلسفه، اصل انسان (مانند سایر جانداران) حیوان بسیار پستی بوده و انسان از او منشعب شده و متصل ترقی نموده تا به صورت کنونی رسیده است.
و بنا بر تمام ادیان مشهورِ عالمْ اصل انسان انسان بوده، بلکه آدم ابوالبشر که پدر تمام سلالههای بشری است پیامبر و برگزیدة خدا بوده است.
آنچه اکنون به ذهن نگارنده میرسد، گر چه هیچ کس حتی آقای والد هم متعرض این قسمت نشدهاند، این است که فلسفة داروین از این جهت هم با دیانت منافات ندارد. به این معنی که داروین تصریح میکند که تمام حیوانات از چهار یا پنج اصلند که هر اصلی جفت و زوج بوده؛ یعنی: یک نرینه و یک مادینه بوده که این حیوانات مختلفه از آنها به وجود آمدهاند؛ و تصریح میکند که آفریدگار در آنها روح زندگانی را دمیده است؛ و چه منافات دارد که یکی از این اصول پنج گانه را به انسان اختصاص داده باشد؟! به این معنی که تغییری که مضرّ به صورت نوعیه باشد در او راه نیافته و همان آدم و حوا - که در شرایع الهیه به آن تصریح شده باشد - اصل انسان باشند؛ و سایر حیوانات از آن چهار اصل دیگر باشند. و به این ترتیب فلسفة داروین با دیانت هیچ منافاتی پیدا نمیکند.
1) در اینجا یک یا چند برگ مفقود شده است.
و بالاتر آنکه آن فلسفه را از مشکلات علمی و فلسفی دیگری هم رهایی میبخشد؛ چه، بالاترین اعتراضاتی که بر داروین میشود این است که جانوران قابل سنجش با انسان نیستند و آن عقل و قوائی که در انسان هست نظیر او در هیچ کدام از حیوانات نمیباشد و هرگز نمیتوان او را مثلاً با چهارپایان از یک نژاد دانست. و این اشکالی است که بزرگان از پیروان داروین هم در او فروماندهاند، ولی هیچ استبعادی ندارد که درازگوش و اسب یا شیر و گربه یا موش و سوسمار از یک نژاد باشند و با دیانت هم هیچ منافاتی ندارد؛ چه، در هیچ کدام از آیات قرآنی و احادیث صحیحهای نیست که خداوند یک موش خلقت فرموده که موشهای کنونی از نژاد اویند، یا گربهای آفریده که گربههای امروزی از نسل او هستند. و هیچ مانعی ندارد که تمام حیوانات یا پارهای از آنها از یک اصل باشند.
و به این مطلب بالاترین مشکل علمی و فلسفی و دیانتی حل میشود و منافات فلسفة داروین هم با دیانت به کلی از بین میرود و بر اصول این فلسفه هم درست میآید.
حقیقتاً - گذشته از ادیان حقّه - انسان را با سایر حیوانات نمیتوان سنجش نمود. نمیتوان این گوهر گرانبهایی را که انسان داراست و آن را خرد و عقل مینامند که به نیروی آن قعر دریا و جوّ هوا را مسخّر صنایع شگفتانگیز خود نموده است، با حیواناتی که با گذشتن هزارها سال اندک ترقی از آنها مشهود نشده، از یک نژاد دانست. چرا یک صنعت کوچکی از میمون - که او را نزدیکترین حیوانات به انسان میدانند، بلکه آنها را «برادران بشر» مینامند - سر نزده و یا سایر حیوانات یک صنعت ولو بسیار ناچیز باشد را انجام ندادهاند؟!
این راه حلّی که ما عرضه داشتیم نظریة داروین را هم که نزد دانشمندان باختر از این جهت موهون نموده، از وهن خارج میکند؛ و از طرف دیگر، برای اینکه ما به دانشپژوهان دنیا بگوییم دیانات حقه با هیچ روش علمی منافات ندارد، نشوء و ارتقاء هم با دیانت هیچ تنافی ندارد. میخواهد زمین در یک شبانهروز یک دوره از مغرب به مشرق و در یک سال یک دوره به دور آفتاب حرکت کند
یا فلک الافلاک در کمتر از یک شبانهروز یک دوره تمام افلاک را از مشرق به مغرب حرکت دهد؛ و میخواهد مار واقعی از یک نژاد باشد یا دو نژاد، هیچ ربطی به عالَم دیانت ندارد و دین حقیقتی است که بالای همة اینها قرار دارد.
قسمتی از تاریخ سلالههای بشری اکنون در دست است: بابل و آشور، مصر و فینیقیه، ایران و یونان. هزارها سال پیش چه تمدن عالی و صنایع شگفتانگیزی به وجود آوردند؟! اهرام مصر و تخت جمشیدفارس و صدها آثار دیگر بهترین گواه هستند، ولی میمون و سایر حیوانات با اینکه هزارها سال بر آنها گذشته و بسیاری از آنها مثل میمون با انسان آمیزش کردهاند و غالباً با انسان در یک محیط پرورش یافتهاند، حتی یک ظرف سفالین درست نکردهاند. آیا جای آن ندارد که انسان و سایر حیوانات را از دو نژاد دانست؛ به ویژه آنکه با فلسفه و اعتراف داروین هم کاملاً وفق میدهد و آن را از وهنهای بسیاری رهایی میبخشد و آن را از اینکه تمام متدینین جهان به نظرِ دشمنی به او بنگرند نجات میدهد؟!
و من از تمام دانشورزان بهویژه خواهش میکنم به این راه حل نگارنده بنگرند و اگر آن را با عقل و منطق سازگار یافتند، آن را تقویت کنند.
پیش از آنکه وارد ترجمة کتاب گردم، سزاوار دیدم در اینجا نظریات دانشمندان باختر را دربارة ماده یاد کنم؛ چه، از این پس سخن از ماده بسیار به میان میآید؛ و ببینیم آنچه دانشمندان دربارة ماده میگویند از حقایقی است که تغییر نمییابد و آن را نظر به سایر اکتشافات محیرّ العقول بشر باید دانست یا فرضیات و نظریاتی است که تغییر و تبدیل مییابند و هر چه بشر در راه دانش پیش میرود نظریة خود را دربارة این سرّ بزرگ تغییر میدهد؟! و هرگاه قیاس و سنجش آینده به گذشته درست باشد، البته احتمال دوم به حقیقت نزدیکتر میشود؛ چه، بشر بارها نظریة خود را دربارة ماده تغییر داده است.
و ما اگر بخواهیم کلیة نظریاتی که دربارة ماده گفتهاند بنویسیم، سخن به طول
میانجامد؛ لذا به دو نظریه اکتفا میکنیم که نسبتاً در بازار دانش رواجی یافته است.
دیموکریت - فیلسوف باستانی یونان - چنین پنداشته که تمام اجسام از ذرات بسیار کوچکی ترکیب یافته که هرگز قابل قسمت نیستند و به چشم درنمیآیند. و چنین گمان کرده که این ذرات دارای دو نیروی مختلف هستند: یکی نیرویی که آنها را به یکدیگر جذب میکند؛ و یکی نیرویی که آنها را از یکدگر دور میسازد. اجسام سخت و سفت مانند آهن و فولاد از ذراتی تشکیل یافتهاند که نیروی جذب آنها از نیروی دفع بیش است؛ و اجسام سائله مانند آب از ذراتی فراهم شدهاند که نیروی جذب و دفع مساوی دارند؛ و اجسام گازی مانند بخار از ذراتی فراهم آمدهاند که نیروی دفع بیش از جذب است.
دانشمندان صدها سال این مذهب را پذیرفتند، پس از اینکه او را تنقیح و تفسیر نمودند. مثلاً آنها چنین میگویند: آنچه در جهان است یا ماده میباشد یا قوّه. مثلاً طلا و نقره و چوب و نظائر اینها ماده میباشد و حرکت و کهربا و حرارت قوّه میباشد.
ماده و قوه با هم اختلاف دارند، ولی همیشه با هم هستند. هیچ ماده بی قوه و هیچ قوهای ماده نمیباشد.
ماده و قوه در پارهای خواص یکسانند و با هم اشتراک دارند، و در بعض دیگر با هم اختلاف دارند. مثلاً هر دو اینها در این قسمت یکسانند که تماماً ازلی و ابدی هستند؛ یعنی: همیشه بوده و همیشه خواهند بود و هرگز متلاشی نمیشوند و از بین نمیروند.
اما ماده و اقسامی که از آنها ترکیب یافته، هیچ با هم تفاوت ندارند. مثلاً آهن و آب یک نوع هستند، ولی اختلاف خواص و شکل آنها به واسطة اختلاف وضع ذرات آنهاست؛ و از این جهت، پارهای از عناصر را به بعض دیگر ممکن است تبدیل نمود.
اما قوه و مظاهر مختلف آن به واسطة تموّجاتی است که جسمی که مرکز قوه
است احداث مینماید؛ نظیر تموّجات دائرهمانندی که در آب پیدا میشود هنگامی که چیزی سنگین در او بیفتد. سپس دانشمندان دیدند که این تموّجات نه تنها در هوا پیدا میشود، بلکه در فضا هم پیدا میشود؛ زیرا که نور و حرارت و کهربا در ظروفی که هیچ هوا ندارد نفوذ میکنند و از گوشههای آسمان که بین اختران واقع است و در آنجا هیچ هوا نیست عبور مینمایند. سپس چنین نتیجه گرفتند که خلأ - یعنی: مکانی که هیچ چیز آنجا نباشد - وجود ندارد؛ پس ناچار در آنجایی که هوا نیست و چیزی به نظر نمیآید یک چیز بسیار لطیفی هست که از نوع ماده است و آن را «اِتِر» مینامند.
و قوه، تموّجات اِتِر است و قوه به اختلاف سرعت این تموّجات به مظاهر گوناگون خودنمایی میکند و به قول دانشمند انگلیسی «ولیم کروکس» (1)، هرگاه اِتر به جنبش و تذبذب درآید، در هر یک ثانیه 32 و 64 و 128 و 256 و 512 و 1024 و 32768 یک بار صدا و صوت را پیدایش میدهد؛ و هرگاه به جنبش درآید، 834 و 10837 یک بار در هر ثانیه کهربا را تولید میکند. وهر گاه به جنبش درآید، 5629253421312 یک بار در ثانیه نور و روشنایی پیدا میشود.
ولی اخیراً نظریة دیگری پیدا شده که اساس نظریة بالا را به کلی واژگون میکند؛ و این به واسطة اکتشاف عنصر رادیوم و عناصر دیگری نظیر اوست؛ زیرا که دیده شده که از خواص این عناصر این است که دائماً از این عناصر نور و حرارت و کهربا تراوش میکند؛ و دانشمندان پس از اینکه خوب دقت نمودند، دیدند که مادة این عناصر به تدریج کم میشود؛ و این قوهای که از آنها تراوش مینماید، در مواقع مخصوص به مادة دیگری نظیر رادیوم که آن را هلیم مینامند تبدیل میگردد. پس چنین نتیجه گرفتند که مادة این عناصر به قوه تبدیل میشود و قوه گاهی ماده میگردد. سپس به این نظریة خود توسعه دادند و چنین گفتند
1) سِر ویلیام کروکز (Sir William Crookes) (1832-1919م) شیمیدان و فیزیکدان انگلیسی که از پیشگامان دانش «طیفسنجی» به شمار میرود. وی مخترع لامپ خلأ (Vacumtube) است. او همچنین کاشف عنصر تالیوم است که یکی از موارد کاربرد آن در حسگرهای مادون قرمز است. دستگاه «شعاع سنج» نیز از اختراعات اوست (www.fa.wikipedia.org).
که از تمام اجسامْ نور و حرارت و کهربا مثل رادیوم تراوش مینماید، ولی با کمال کندی، به طوری که نه میتوانیم به حواس خود درک نماییم و نه به اسباب دیگر، جز اینکه ممکن است او را در تحت تأثیر مغناطیس قرار دهیم و آن را ظاهر نماییم. پس دانشمندان ناچار مذهب «جوهر فرد» و قسمت نپذیرفتن ذرات را رها کردند، بلکه مذهب متلاشی نشدن قوه و ماده را دور انداخته، بلکه بر عکس، قائل شدند که هر ذرهای هم مرکب از دقائق بسیار کوچکی است که آن را «یون» یا «الکترون» مینامند. یکی از آنها دارای الکتریسیتة مثبت و دیگری الکتریسیتة منفی است؛ و دومی به دور اولی میگردد و مجموع آنها به واسطة جاذبیت، به توازن خود ادامه میدهند؛ مثل سیاراتی که به دور خورشید گردش میکنند. پس هر ذره ای عبارت از یک نظام شمسی بسیار کوچکی است.
و نه تنها ذرات به الکترونها تقسیم میشوند، بلکه ذرات به دقائق بسیار خُردتری هم تقسیم میگردند؛ و این به واسطة شکسته شدن ذرات است؛ و لذا این دقایق کوچک و شکستهشده را ماده نمیدانند، بلکه آنها را قوه مینامند. و هر یک از آنها را چندی [= کمیت] بسیار کوچکی از «اِتر» میدانند.
و خلاصه این مذهب جدید این است که ماده و یک قوه یک چیز هستند و هر کدام از آنها به دیگری تبدیل میشود. پس ماده قوه میشود و قوه ماده میگردد.
و در حقیقت ماده وجود ندارد و هر چه هست قوه است و آنچه در جهان است قوهای است که کاملاً متراکم شده است؛ مثل اینکه آب هم بخار بسیاری است که متراکم شده است. پس جز قوه چیز دیگری نیست و این قوه به مظاهر گوناگون از صوت و نور و حرارت ظاهر میشود و گاهی به واسطة تراکم به صورت ماده درمیآید.
و این رأی را اکتشافات اخیره تقویت نموده و اکنون رأی رسمی دانشمندان است.
اندیشة سِر ولیم تامسون (1)انگلیسی دربارة جوهر فرد
این خردمند انگلیسی میگوید: جوهر فرد موجود است؛ و آن عبارت از یک حلقهای از اِتر است؛ مانند گردباد. و روشن نموده که قسمت نمیپذیرد و همیشه موجود بوده است.
و چنین گفته: جهان آکنده از یک سائلی است که کاملاً به هم اتصال دارد و هر جای خالی را پر میکند؛ و در آن اجزائی از او به جنبش درآمده و مانند یک گردبادمانندی حرکت کرده و از باقی اجزاء تمییز داده شده و به جنبش درآمده است؛ و این اجزاء قابل قسمت نیستند؛ زیرا که اگر قسمت شوند، خصوصیات خود را از دست میدهند؛ پس نظیر هیولی است: قسمت فرضاً میپذیرد نه فعلاً؛ چون که هیولی فعلاً تقسیم نمیشود با اینکه دارای امتداد است، ور نه لازم میآید جسمی که فضا را پر نموده و هیچ جای خالی در اطراف او نیست تقسیم گردد؛ و این محال است. جوهرهای فرد هم از این جهت که در این خصوصیات معین هستند تقسیم نمیشوند مگر اینکه خصوصیات خود را از دست بدهند.
آنچه دربارة ماده گفتهاند گر چه یک نتیجة قطعی را به دست نمیدهد، ولی این نکته مسلم میشود که این اندیشهها جز فرضیاتی بیش نیست که برای
1) ویلیام تامسون (William Thomson) (1824-1907م) که بیشتر با نام لرد کلوین (Lord Kelvin) مشهور است، ریاضیدان و فیزیکدان و مهندس بریتانیایی و یکی از پیشگامان مهم علوم طبیعی در قرن نوزدهم بود. باورهای دینی کلوین او را به اندیشه دربارة مرگ گرمایی جهان سوق داد و به این ترتیب بیان اولیهای از قانون دوم ترمودینامیک ارائه داد. از نظر او گرمای خورشید و دیگر منابع گرمایی در جهان با هیچ روشی قابل ذخیرهسازی نیست و گرمای کل جهان در حال اتلاف است. این ایده مبنایی شد برای مفهوم آنتروپی و بینظمی. کلوین در حوزة زمینشناسی هم صاحب نظریه بود و به خاطر اعتقادش به مسیحیت، «خلقتگرا» به حساب میآمد. او با کمک دانستههایش در ترمودینامیک توانسته بود عمر خورشید و همچنین زمین را تخمین بزند. با انتشار کتاب منشأ انواع داروین به مخالفت با آن پرداخت و معتقد بود که عمر خورشید (برابر آنچه او تخمین زده بود) کمتر از آن است که برای درستی نظریة تکامل لازم است. بعدها اگرچه در گفتگوهای خصوصی به نادرستی تخمین خود معترف بود، اما همچنان با نظریة تکامل مخالف ماند (www.fa.wikipedia.org).
توضیح اسرار آفرینش فرض کردهاند، ولی چنین تصور نشود که ما این نظریات را مخالف دیانت میدانیم، بلکه به طور یقین میدانیم که این نظریات با دیانت هیچ تنافی ندارد؛ میخواهد جهان آکنده از اِتر باشد یا ماده و قوه، یک چیز باشند یا نباشند، هیچ کدام این فرضیات مناقض حقایق دیانتی نیست، بلکه مقصود ما این است که این اندیشهها حقایقی نیستند که جز پذیرفتن آنها چاره نباشد.
و به این مطلب دانشمندان بزرگ باختر هم اعتراف دارند. دانشمند نامی «ولیم کروکس» انگلیسی که نظریة او را دربارة ماده یاد نمودیم چنین گوید:
در قرن نوزدهم، در ذرات ماده دو نظریة شیوع یافت: کهربا و اِتر. نظریة کنونی ما بر ترکیب ماده میباشد و ممکن است برای ما رضایتبخش باشد، ولی به چه حالی مینگری در آخر قرن بیستم عاقبت او برسد؟ آیا ضرورت و پیشامد این درس را به ما نیاموخته که مباحث ما نیست مگر چیزهایی که دارای جنبة موقتی است؟!
این استاد عالیمقام و طبیعیدان و کیمیاشناس نامی تصریح میکند که این اندیشهها جزء حقایق نیست که زوال نپذیرد، بلکه نظریه است که شاید دیری نپاید و حتی یک قرن هم دوام نمیکند.
در اینجا یک نکتة دیگر هم به طور اضمار اشاره میکنم، و آن این است که این آقایان میگویند تا امری به حس درنیاید، قابل پذیرفتن نیست و جزء اوهام و خرافات است؛ یا به قول پیشوای لامذهبان خاورزمین شِبلی شُمَیل (1)، آنچه گوش میشنود، چشم هم باید تصدیق نماید (2).
1) شبلی شُمَیل (1850-1917م) مسیحی لبنانی از پیشگامان رنسانس عربی. فارغ التحصیل دانشکدة پروتستان بیروت (وابسته به دانشگاه آمریکایی بیروت) و دارای دکترای طب از پاریس. وی در مصر سکونت گزید و در همان جا نیز مرد. او نخستین کسی است که نظرات داروین را وارد جهان عرب کرد. او نظریات داروین را نخست به صورت مقالات در مجلة المقتطَف و سپس زیر عنوان فلسفة النشوء و الارتقاء منتشر ساخت (www.wikipedia.org).
2) این سخن را شبلی شمیل از کلام حضرت امام حسن(برداشته، در آنجا که کسی از حضرت میپرسد: فاصلة بین حق و باطل چه اندازه است؟ حضرت به این مضمون پاسخ میفرمایند: فاصلة بین چشم و گوش. آنچه به چشم میبینی بپذیر و آنچه به گوش میشنوی به چیزی مگیر. ولی «شمیل» در غیر مورد استعمال نموده است (مجدالدین). متن حدیث چنین است: «بین الحقِّ والباطل أربعُ أصابعَ: ما رأیتَ بعَینیک فهو الحقُّ؛ و قد تسمع بأُذُنَیک باطلاً کثیراً». ر.ک: تحف العقول، ص 229 (زاهد).
حال از اینها با کمال ادب میپرسیم: کدامیک از این آقایان اِتر را مشاهده فرمودهاند و به کدامیک از حواس خود ماده را درک نمودهاندو در کجا جوهر فرد را دیدهاند؟!
شمیل در ص 272 تصریح میکند که آنها اِتر را ندیدهاند؛ و در ص 282 از مادیین نقل میکند که ما گر چه جوهر فرد را ندیدهایم، ولی چون بر حوادث منطبق میشود، از باب قیاس ناچاریم قبول نماییم.
پس این آقایان خود اعتراف دارند که اینها را به حواس خود درک ننمودهاند و خود به ما تعلیم دادند که آنچه میشنویم تا به چشم نبینیم قبول نمیکنیم؛ لذا با کمال ادب، این تحقیقات آنها رانمیپذیریم.
و بالاتر از جملة بالا اینکه ذرات ماده را ازلی و ابدی میدانند؛ و نمیدانم کدامیک از آنها در ازل بودهاند و گواه ازلی بودن او هستند و کدامیک از آنها به چشم مشاهده نموده که همیشه بوده و همیشه خواهد بود؟! و آنها که به غیب ایمان نمیآورند، برای چه از غیب آگهی میدهند و به چه جرأت میگویند «اِتر» برای همیشه نابود نمیشود؟! و برای چه اگر متدینین یک وجود ازلی و ابدی - که تمام ذرات... (1)جمیع موجودات جهان به وجود توانای او گواهی میدهند - قائل گردند، به انکار وی برمیخیزند، ولی خود اینها میلیاردها وجود ازلی و ابدی برای بشر درست میکنند؟!
و کسانی که متدینین را سرزنش میکنند که چرا خدای نادیده را میپرستند، خود آنها میلیونها میلیون موجودات نادیده - که ابداً به حس هیچ کس درنیامده - درست میکنند و در مورد این چیز موهوم کتابها تصنیف مینمایند؟!
فکر بشر در برابر اسرار آفرینش با وجود پیشرفتهایی که تاکنون نموده باز بسیار کوتاه و نارسا است و در برابر امواج بیکران این اقیانوسِ اسرار، جز قطرهای را درک
1) یک کلمة ناخوانا.
نکرده است.
گوستاو لوبون در کتاب خود تحول المادة دربارة کهربا میگوید:
هزارها سال بر بشر مجهول بود و از وجود او آگهی نداشت؛ و این بزرگترین گواه است بر اینکه ممکن است ما را قوای بسیار بزرگی احاطه نموده باشد، بدون آنکه به حس ما درآید و از وجود او با خبر باشیم.
غرض این است که دانشمندان بزرگ باختر خود تصدیق دارند که جز، جزء ناچیزی از اسرار آفرینش را درک ننمودهاند. فیلسوف نامی فرانسوی «آگوست سبانیه» (1)در کتاب خود فلسفة الأدیان میگوید:
دانشمندان نخستین کسی هستند که در هر فرعی از فروع دانش اعتراف میکنند که جز، جزء ناچیز و محدودی از آن را درک ننمودهاند؛ و دانشمندانی که تواضع و فروتنیشان آن بیشتر است، خرد و دانش آنها زیادتر است.
با اینکه تمام دانشمندان اعتراف دارند به اینکه آنچه تاکنون از اکتشافات به دست آوردهاند و آنچه از این جزء کوچک طبیعت آموختهاند نمیباشد مگر نیستی محض نسبت به آنچه نمیدانند.
و این دیر کهن از این فلسفهها و فلاسفه بسیار به خاطر دارد که فلسفه و افکار آنها زمانی چند در آسمان دانش چون خورشید میدرخشید و آن را حقیقت و واقع میپنداشتند؛ سپس طولی نکشید که آن اندیشهها کهنه گردید و از ارزش بیفتاد و نام گویندگان آنها از خاطرهها محو شد؛ و تنها چیزی که کهنه نگردیده و نخواهد گردید و هر روز بر رخشندگی خود خواهد افزود خداپرستی است و دیانت. «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (2).... (3)
مجدالدین نجفی
معروف به مجدالعلماء
فرزند مؤلِّف
تألیف
آیةالله العظمی ابوالمجد شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی
ترجمه
آیةالله شیخ مجد الدّین نجفی
(مجد العلماء)
بسم الله الرحمن الرحیم
ما در این کتاب زیبایی عبارت و استعمال نکات ادبی را وجهة همت خود نساختهایم، مگر آنچه ذهن و قریحه بدون عمد پیش آورده باشد، بلکه بسیاری از اوقات خواستهایم عبارتی ایراد کنیم که به ادراک اهل این زمان نزدیکتر باشد و به گوش دانش آنها آشناتر آید و به روش نوین آمیختهتر بوده باشد؛ و از همین جهت براهین و پاسخهای خود را به عبارات و سبک منطقی آمیخته نکردیم و به او زیورهای عصر کنونی نپوشاندیم؛ و بسا اوقات ناچار شدیم که واژههایی که دخیل و در اصل از زبان تازی نبوده، از نوک خامه در صفحة نامه بیاوریم، و یا کلماتی عامیانه که قواعد عربیت با او همراه نیست بنویسیم.
و ما گر چه خود را از غلط منزه نمیدانیم، ولی اگر در سخنمان غلط واضحی یافت شود که سزاوار نیست در سخنِ کوچکترین نویسندگان لغت تازی یافت گردد - مثل: «کِبَر القدّ و صِغَره» (1)(بزرگی قامت و کوچکی آن)؛ و مثل «ألم لیس فقط وحده» (2)و نظائر آنها - در سخنان طرف ما بوده، و ما به همان حال آن را
باقی گذاشتهایم؛ یا به واسطة پیروی طرف، ناچار شدهایم که در هنگام پاسخ، عین همان واژهها را بیاوریم.
و ما غالباً براهین دقیقه که مبتنی بر فلسفة عالیه است در سخن نیاوردیم از برای همین جهت، و از برای اینکه سود این کتاب به عموم خوانندگان گرامی برسد، و حجت حتی بر کسانی که از روی جهالت و نادانی مادی شدهاند تمام گردد.
سپس ما از خوانندگان کتاب خود متوقع نیستیم که سخن یاوه و بیپایه از ما بپذیرند، یا پیش از اینکه دلیل ما را خوب بررسی کنند، همداستان ما گردند.
و من به حقیقت حق سوگند میخورم این مطلب را هرگز دوست ندارم، ولی چون به آنها خوشبین هستم، این امید را از آنها دارم که از فکر خود، ترسی که از این طائفه در آنها جایگزین شده دور سازند و به تعصب باطل و ناروا خود را آلوده نسازند.
سپس به سخنان دو طرف بنگرند و خودِ دو طرف را در اندیشه نیاورند و به گفتار بنگرند و گوینده را در نظر نگیرند. و هنگامی که می خواهند برای ما حکمیت کنند، ما را دو طرفِ متساوی و همانباز بدانند و یکی را بر دیگری برتری ننهند.
این داوری است که چه به سود من باشد یا بر زیان من دوست دارم؛ و این حقّی است که از خوانندگان گرامی - اگر ما را به اینها رشتة دیانت و میهن نمیپیوندد - به خاطر انسانیت خواستارم؛ و نیز از آنها این امید را دارم که هر گاه برای من در دلیلها پاسخ اشتباهی رخ داد، جایگاه اشتباه و لغزش را برای من روشن کنند و به حقیقت و راستی رهبری نمایند به اینکه یا یک نامة خصوصی برای من بنویسند، یا او را در یک مجلة علمی که ما را به آن دسترس باشد درج نمایند تا کتاب خود را از اشتباه درآورده وآن را تصحیح نماییم؛ و کمال و عصمت مختص خداوند بزرگ است و بس.
مقصود ما از تألیف این کتاب دفع شبهات مادیین از پیروان فلسفة نشوء و ارتقاء است (1)
و اما واژة عربی تکامل، به معنای «ترقی» و «کامل شدن» است. این واژه نخستین بار توسط مترجمان دورة قاجاربه عنوان برابر نهادة فارسی"Evolution"به کار رفت، این در حالی است که واژة"Evolution"به معنای «بر آمدن» است و مقصود از آن، پدیدآمدن چیزی از چیز دیگر است؛ مثل پدید آمدن بخار از آب."Evolution"حاکی از «کمال یافتن» جانداران نیست. این واژه هیچ بار اخلاقی ندارد، بلکه تنها تغییر جانداران را برای انطباق بیشتر با محیط نشان میدهد؛ زیرا در یک محیط ویژگیهای خاصی مبنای تطابق محسوب میشوند و در محیط دیگر ویژگیهای دیگر. به این سبب فرگشت معادل مناسبتری برای"Evolution" است. واژة «فرگشت» را نخستین بار داریوش آشوری، در سال 1374 پیشنهاد کرد» (www.fa.wikipedia.org).
دربارة واژة «فرگشت» هم توضیحی مناسب است. این واژه مرکب از فر (پیشوند) + گشت (گشتن وتغییر یافتن) است. «فر» در اینجا اسم نیست و از این جهت به معنی فرّه و جلال و شکوه نیست، بلکه پیشوندی است به مفهوم پیش رفتن و ادامة روند (به همین طریق داریم؛ فرسایش = فر + سایش: ساییدن متمادی و ادامهدار) ر.ک:
4http://fargasht.persianblog.ir/post/.
و برای این است که روشن کنیم توحید تنها هدفی است که تمام آراء فلسفی به او منتهی میگردد؛ و روشن کردن این قسمت است که وجود آفریدگار بزرگ بالاتر از آن است که هیچ رأی فلسفی با او مخالفت نماید، یا هیچ رأی علمی متناقض آن باشد. و اینکه فلسفة نشوء و ارتقاء و لو اینکه درست باشد، ما را به بی دیانتی رهبری نمینماید؛ و فرضیههای آنها اگر هم صحیح باشد، باز ما را از کردگار بزرگ بینیاز نمیکند. پس سزاوارترین روش سخن برای این مقصود این بوَد که اصول اینها را گر چه فاسد باشد، تا میشود بپذیریم؛ و قواعد آنها را گر چه قابل قبول نباشد قبول نماییم؛ و شبهات آنها را بر روی قواعد خود آنها نابود کنیم؛ و به مسلّمات پیشوایان آنها دستگاه آنها را بر هم زنیم.پس هر گاه جواب خود را بر اصلی بنا نهادم یا هنگام انتقاد فرضی را
1) نظریة داروین در فارسی به «نظریة فرگشت» یا «نظریة تکامل» یا «نظریة تطور» مشهور است و در عربی به «نظریة النشوء و الارتقاء» یا «مذهب النشوء و الارتقاء» یا «نظریة التطور». البته مرحوم مصنف در یک جای متن عربی، از آن به «نظریة التحول و الارتقاء» یاد میکند. در متون مذهبی فارسی که پیش از انقلاب نگاشته شدهاند - مانند کتاب توحید شهید مطهری - از این نظریه به «نظریة نشوء و ارتقاء» تعبیر شده است.
پذیرفتم، لازم نمیآید که به آن اصل یا فرض معتقد باشم؛ چه بسا اوقات اموری را که ابداً به آنها اعتقاد ندارم درست میانگارم؛ چون که به افکار اینها درستتر و به آنچه خو گرفتهاند آشناتر میباشد.
و در این کتاب خواهی دید که اسباب را زیاد بزرگ میشمارم، ولی به عزت و جلال مسبِّبالاسباب و ایزد توانا سوگند میخورم که من اسباب را نمیدانم جز پردهای که برای مردمیکوتهنظر و کمفکر که نتوانستهاند به صنعت پروردگار جهانیان بنگرند آویخته شده است.
و خواهی دید که در این کتاب از بر هم خوردن نوامیس طبیعت دوری میجویم، با اینکه میدانم آن وجود توانایی که بر خلقت طبیعت قادر بوده، از بر هم زدن نوامیس آن ناتوان و عاجز نیست، ولی ما اگر بخواهیم سخن را بر این اصل (حرف نو و بر هم زدن نوامیس طبیعت) قرار دهیم، ناچار میشویم کتابی دیگر و برای خوانندگانی غیر از ایشان تصنیف نماییم؛ چه، این کتاب برای مردمی تصنیف شده که روان آنها به غیر قوای طبیعت اطمینان ندارد؛ و جز آنچه مطابق قوانین معلومة آن باشد نمیپذیرد؛ و از همین جهت بسا میشود در این کتاب در میان مذاهب پیشوایان دیانت پاسخی را انتخاب میکنیم که به فهم آنها نزدیکتر باشد و بر ریشهکن کردن شبهات آنها تواناتر بوده باشد،گر چه مذهب خصوصی من غیر او باشد و اعتماد من بر دیگری باشد.
سپس اگر ما مطلبی را از ضروریات دین نشماریم، لازم نمیآید که به آن اعتقاد نداشته باشیم و نه اینکه در دیانت او را ثابت ندانیم؛ چه، اموری که در دیانت ثابت گشته، از بسیاری قابل شماره نیست، با اینکه ضروریات آنها کاملاً انگشتشمار است.
[بیان موضع کتاب در برابر بیدینی محض] (1)
پس باید در نظر باشد که ما این کتاب را برای دفاع از مطلق دیانت در قبال
1) عناوینی که داخل کروشه گذاشته شده است، برگرفته از متن عربی کتاب است (زاهد).
بیدینی محض نوشتهایم، نه اینکه دینی را بر دین دیگر ترجیح دهیم، یا یکی از آنها را بر دیگران برتری نهیم؛ و از همین جهت خواهی دید تا بتوانیم از ادیانی که به آنها اعتقاد نداریم دفاع میکنیم؛ زیرا که این طائفة مادیین بر دینی خُرده نمیگیرند مگر اینکه به این خردهگیری، تمام ادیان الهی را لکهدار نمایند. پس به دیانت مسیح ناسزا میگویند تا آتش خشم و غضب خود را از دیانت مبارک اسلام فرو نشانند؛ و بر دیانت اسلام اعتراض میکنند تا کینه و غیظ خود را از دیانت مسیح آرامی بخشند؛ و از ادیان دیگر بدگویی نمیکنند مگر برای اینکه به این سخنان ناشایسته تمام ادیان الهیه را آلوده نمایند. پس دوراندیشی اقتضا مینمود که این راه را بر روی آنان ببندیم و خردهگیری و ناسزا را بر هر دیانتی که میخواهد باشد، در این کتاب ریشهکن کنیم.
و ملخّص سخن اینکه اعتقادات خصوصی من از این کتاب به دست نمیآید و سزاوار نیست هیچ کس آنچه در این کتاب مخالفت علمای امامیه (أیدهم الله) بیاید، به من نسبت دهد.
دانشمند نامی «نصیر الدین طوسی» میفرماید: معتقَدات من از شرح اشارات به دست نمیآید؛ چه، آن کتاب برای جواب اعتراضات «امام فخرالدین رازی» بر حکما وضع گشته است، بلکه اعتقادات من از شرح تجرید معلوم میشود (1)
و من این پیشوا را پیروی میکنم و میگویم اعتقادات خصوصی من از این کتاب به دست نمیآید؛ زیرا این کتاب برای تطبیق نوامیس طبیعی بر حقایق دیانتی وضع گشته است.
1) دربارة این عبارت، مصححان متن عربی گفتهاند که مأخذ این نقل قول را نیافتهاند (زاهد).
سخنی با بیدینان و دیگر پیروان این اعتقادات هداهم الله بلطفه
نکوهش فلسفة داروین (1)
داروین و دیگر سردمداران این فلسفه (2)کتابهایی نوشتهاند که نزد من موجود نیست؛ کشورمان نیز از کشوری که این نظرات در آن شکل گرفته، دور است. من از جاهایی که به نظرم میآمد، این کتابها را درخواست کردم، و درست هم آن بود که نوشتن این کتاب را تا لحظة رسیدن آن کتابها به تأخیر افکنم، اما انگیزة دینی سبب شد پیش از رسیدن کتابهای سفارشی، نگارش را شروع کنم. من گمان میکنم باید عجله کنم و دور نیست صغرای دلیلی که اینان از اثبات آن فارغ شدهاند یا کبرای دلیلی که برهان آن در کتابهایشان مذکور است، مانع کار من شود. من به آنها پیشنهاد میکنم هر تعداد از آن کتابها و شبیه به آنها را یافتند برای من بفرستند تا به آنان نیز نگاهی بیندازم.
آنچه در این کتاب نقل کردهام از معتبرترین منابعی است که در دسترسم بوده است؛ غالباً هم نام آنها را ذکر نکردهام تا سخن به درازا نکشد. اما اگر کسی در آنچه گفتهام تردید دارد، مشکلی نیست؛ با من تماس بگیرد تا وی را از اصل منبعی که از آن نقل کردهام آگاه کنم. البته این احتمال هم هست که ناقل در فهم مقصود گوینده و مترجم در برگرداندن مراد نویسنده به خطا رفته باشد، از این رو من با مراجعه به اصل منبعی که ناقل سخن یا نظریهای باشد، تضمین اینکه حتماً آن سخن یا نظریه صحیح باشد از گردن خود ساقط میکنم و مسؤولیت آن بر عهدة ناقل آن است.
علاوه بر اینها، بسیاری از کتابها و مقالاتی که از آنان به دست ما رسیده
است سرشار از تمسخر دین و پیامبران و مقدسات است که بدن انسان از شنیدن و خواندن آنها میلرزد. برای من مشکل نبود که عنان قلم را رها کرده، یک به یک این تمسخرها را به مانند آن پاسخ گویم، ولی به خاطر رعایت کردن آداب بحث - که در قرآن به ما توصیه شده است (1)- کتابم را از دشنام و سخنان ناروا که به تعصبات دامن میزند به دور داشتم. البته اگر عباراتی همچون «نادرستی این مطلب هویداست» در این کتاب یافت شد، عذرخواهی میکنم که اینگونه جملات نزد اهل علم هنگام ردّ و انتقاد متعارف است.
ابوالمجد محمّدرضا نجفی اصفهانی
1) اشاره به آیة شریفة «ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ». سورة نحل (16)، 125.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله والصلاة علی محمّد وآله
[رابطة فلسفة نشوء و ارتقاء با الحاد و دیگر مذاهب] (1)
ستایش مر خدایی را سزد که جهان را خلعت هستی بخشود و درود بر روان پاک پیامبر او محمد بن عبدالله که ما را به راست رهبری فرمود؛ و آل والاتبار او که تعلیمات گرانبهای آنها ما را بر آیین او ثابتقدم نمود (2).
سؤال نمودی تو (3)- که خدای بر یقینت پایدار بدارد و تو را از شک و دودلی در دیانت نگاه دارد! - از این آرائی که به داروین نسبت میدهند و او را «فلسفة نشوء و ارتقاء» میخوانند؛ و یاد کرده بودی از اینکه به تو رسیده که آن فلسفه نزد اروپائیان شایع گردیده و جماعتی از مردمان خاورزمین به آن گرویدهاند و آن را پایة بیدیانتی و الحاد و انکار آفریدگار و معاد و انکار دین و آیین قرار دادهاند.
و نوشته بودی که متدینین شهرستان تو در آن اختلاف دارند: جماعتی آن فلسفه را با دیانت موافق میپندارند و طائفهای آن را مخالف ضروریات دین میشمارند.
و خواسته بودی برای تو کتابی بنویسم که حقو باطل و راست و دروغ او را از یکدیگر تمیز دهد و دستوری باشد که هر وقت با نظائر این آراء برخورد نمودی، به آن برگشت نمایی [و تکیهگاهی باشد که هر گاه به گرایشهای مختلف برخورد کردی، بدان تکیه کنی] (4).
1) از اینجا ترجمة مرحوم مجدالعلماست.
2) این سه سطر در نسخهای از کتاب که آقای دکتر حامد ناجی تصحیح کردهاند، نیامده است (زاهد).
3) مشخص نیست چه کسی از مرحوم مجدالعلما تقاضا کرده است؟ شاید هم واقعاً تقاضاکنندهای وجود نداشته است (زاهد).
4) این قسمت داخل کروشه را مرحوم مجدالعلما ترجمه نکرده بود (زاهد).
و من به این پرسش تو پاسخ میدهم و پیشنهاد تو را به انجام میرسانم (1)، با اینکه زمان همان است که میدانی و بر دل پر درد از فرزندان این زمان ناملایماتی میرسد که خدا بهتر میداند؛ و غم و اندوه قلب بر قانون نشوء و ارتقاء جاری گشته و او جایگاه خوبی یافته و دست از تنازع و کشمکش برداشته و تمامآنها بر زیستن و بقاء آشتی نمودهاند؛ و ندانستهاند که وراثت به من در برابری با پیشامدهای روزگار قلب توانایی بخشوده و خرد و عقلی ارزانی داشته که نیازمند تنبه نیست، گر چه ناملایمات روزگار زورآور شود (2).
و تنها از یزدان پاک مسألت دارم که ما را از ناملایمات بر کنار دارد و به آنچه آرزومندیم برساند.
این کتاب دارای دو بخش است:
بخش نخست در انتقاد از فلسفة نشوء و ارتقاء از وجهة دیانتی، سپس وجهة علمی است؛
بخش دوم در ذکر اثبات آفریدگار توانا و رد ّآنچه مادّیین به هم بافتهاند و شبهاتی که آنها یاد نمودهاند؛ به ویژه فوائد دلکش و تنبیهات بسیار مهمی در او یافت میشود.
و تمام اینها در ضمن چندین مقاله است که هر کدام دارای فصولی است.
1) البته عبارت عربی چنین است: «و مُسعِفُكَ بما اقترحتَ» (ص 9) که ترجمة آن چنین است: و در آنچه پیشنهاد کردی، تو را یاری میدهم (زاهد).
2) عبارت چنین است: «وحِلماً لا تُقرَع له العصا إذا قَرعت حصاةَ القلب الكوارثُ». مرحوم مترجم در پاورقی چنین توضیح داده است: «در عبارت متن این است که حلماً لا تقرع له العصا، که معنای آن این طور میشود: خرد و عقلی داده که عصا برای آن تکان داده نمیشود. و این در لغت تازی مثل است که برای شخص مجرب و دنیادیده میزنند و از قدیم به خاطر دارم - که گر چه در مجمع الأمثال میدانی نیافتم - که شخصی از شیوخ عرب چون پیر شده بود، سخنان ناشایسته در برابر انبوه مردم میگفت که لایق مقام او نبود. فرزندان و خویشاوندان این مطلب را به او تذکر دادند و او گفت: هر موقعی حرف ناشایسته خواستم بگویم، عصا را تکان دهید تا دریابم که این سخن را نبایستی بگویم و رشتة سخن را... [ناخوانا]». [عبارت مذکور برگرفته از مثلی است در زبان عربی به این شکل: «لِذی الحِلم تُقرَع العصا». حکایت آن را ر.ک: ابناثیر،الإصابة فی تمییز الصحابة، ج1، ص 249].
بدان که دین مبارک اسلام - که بر آورندة آن نیکوترین درود باد! - در مقابلة با شبهات، سه دوره را در سه زمان پیموده است:
در عصر «پیامبر اسلام» هنگامی که وحی بر آن وجود مقدس فرو میآمد، قوم آن حضرت مردمانی نادان و عامی بودند و خواندن و نوشتن نمیدانستند و به براهین عقلی و موازین علمی آشنایی نداشتند؛ و از این جهت شبهات آنها منحصر بود در دور شمردن پارهای مسائل دیانتی و استبعاداتی عامیانه و استدلالهایی ساده؛ و این شبهات را ترتیب میدادند و بر پیامبر اسلام عرضه میداشتند و در پاسخ اینها آیات محکم قرآن مبین نازل میگردید. پس هنگامی که روز بازخواست و معاد را دور از خرد میشمردند و میگفتند: «مَنْ یحْیی الْعِظَامَ وَهِی رَمِیمٌ» (1)(چه کسی زنده میگرداند استخوانها را با اینکه پوسیده و خاک شده است؟!)، وحی یزدانی آنها را به این جملة متین پاسخ میگفت: «قُلْ یحْییهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ» (2)(بگو: ای پیغمبر، زنده میگرداند آنها را آن کسی که آنها را نخستین بار آفرید و او به هر آفرینشی داناست).
و اگر یکی از آنها چنین میگفت: «أَإِذَا مَا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیا» (3)(اگر من مُردم، به زودی بیرون میآیم با اینکه زنده هستم؟!)، این جواب محکم از جانب خلاّق عالم نازل میگردید: «أَوَلَا یذْكُرُ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ یكُ شَیئًا» (4)(آیا به یاد نمیآورد انسان که ما او را از پیش آفریدیم با اینکه چیزی نبود؟!).
و اگر چنین میگفتند: «لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» (1)(چرا فرود نیامد بر او قرآن به یک بار؟)، چنین پاسخ میشنیدند: «كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلًا» (2)(این طور کردیم تا به او دل تو را ثابت بداریم و آن را به تدریج فروفرستادیم به تدریج فرستادنی).
و اگر دور از عقل میشمردند که خداوندمتعال به تمام چیزها دانا باشد، برای آنها به زیباترین بیان و شیرینترین سخن میفرمود: «أَلَا یعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ» (3)(آیا نمیداند آنکه آفرید؟! و اوست دقیق و کارآگاه. [یا] آگاه باشید! میداند آنکه آفرید؛ و اوست باریکبین آگاه).
اینها پس از آن بود که راه شناسایی خویش را به ایشان نشان داده بود: یک بار به اینکه به ایشان تعلیم فرموده بود که بایستی به فطرت بیآلایش و خالی از شبهات رجوع نمود، و روشن فرموده بود که وجود آفریدگار توانا از بدیهیات است و نیازمند دلیل و برهان نیست. و در این مقام چنین فرموده است: «أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (4)(آیا در خدا شک است که آفریدگار و خالق آسمانها و زمین است؟!). و یک بار ایشان را به دقت در نتیجههایی که از اسباب مرتب جهان به دست میآید و با کمال وضوح دلالت بر قصد و اختیار میکند و منع امکان ندارد و نتیجة اضطرار و ناچاری نیست توجه میدهد؛ و چنین میفرماید: «اللَّهُ الَّذِی یرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ كَیفَ یشَاءُ وَیجْعَلُهُ كِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ یخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَنْ یشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ» (5)(خداست آنکه بادها را میفرستد؛ پس ابر را برانگیزد؛ پس آن را در آسمان چنانکه میخواهد پهن کند و آن را بر هم نشسته میگرداند؛ پس باران را
مینگری که از رخنههایش بیرون آید؛ پس چون آن را به آن که از بندگانش خواهدرسانَد، آنگاه ایشان شادی میکنند).
و توانایی خود را بر روز رستاخیز و معاد به زیباترین مثالها روشن نمود و فرمود: «وَمِنْ آیاتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خَاشِعَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَیهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ إِنَّ الَّذِی أَحْیاهَا لَمُحْیی الْمَوْتَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ»(1)(و از آیات اوست که تو زمین را فرسوده و افسرده میبینی. پس چون ما بر آن آب را فروفرستادیم، به حرکت آید و افزونی پذیرد. به درستی که آنکه زندهاش کرد هر آینه زندهکنندة مردگان است. به درستی که او بر هر چیزی تواناست).
و برای آنها به این کلام معجزنشان مثال آورد: «وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَیتٍ فَأَحْیینَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ» (2)(خداست آنکه بادها را فرستاد؛ پس ابر را برانگیخت؛ پس آن را به سوی شهر مرده راندیم؛ پس به آن زمین را بعد از مردنش زنده کردیم. حشر کردن نیز همچنین است).
و غیر از این آیاتی که تک تکْ شماره کردن آنها مشکل است و در این مقام مناسبت نیست.
و همین طور این شبهات به نور وحی یزدانی پراکنده میگردیدند تا پرچم حقیقت بلند گردید و به نور خود بیشترِ معمورة زمین را در کمتر از یک قرن روشنایی بخشید.
در اوائلزمان خلفای عباسی، هنگامی که علوم «یونان» به شهرهای اسلامی نقل گردید و علوم عقلی بین مسلمانان رواج یافت و موازین منطقی را شناختند، مادیین و کسانی که در روان آنها الحاد و دشمنی با دیانت نهفته بود به این علوم مانند مردمان گرسنهای که به طرف خوانهای طعامِ آکنده از غذاهای گوارا
میشتابند رو آوردند؛ و شبهات خود را بر مبانی «فلسفة یونانی» ترتیب دادند و بر او زیور براهین منطقی پوشانیدند و مردم را یک بار به نامهای یونانی شگرف و اصطلاحات علمی که مسلمانان با آنها آشنایی نداشتند میترسانیدند؛ و یک بار پیشروی خود را در علومی که مبادی آن حسی یا نزدیک به حس است - مانند: طب و ریاضیات - بر رخ مسلمانان میکشیدند و گمان میکردند با این کارها پایة دیانت را منهدم میکنند و به مقصود دیرینة خود از گمراهی مسلمانان میرسند، ولی این خرسندی برای ایشان دوامی نیافت، بلکه برای آنها مصیبت و دلتنگی بار آورد؛ زیرا در همان آیات قرآنی که برای عصر نخستین نازل شده بود گنجینههای پربهایی برای آن عصر در نهان بود و دانشمندان اسلام آنها را استخراج کردند و اخبار پیامبر اسلام و پیشوایان جانشین او را بر آن افزودندو شبهات آنها را مطابق اصطلاحات خود ایشان و با دستاویزی بخش استوار علوم ایشان پاسخی محکم و متین دادند و اصول فاسد آنها را با برهانی نیرومند و روشن نابود نمودند.
و در بازار دانش، کالای بیارزش مادیین رواجی نیافت و دیانت به این پیشامد بر روشنایی خود افزود و نور حقیقت به رخشندگی خیرهکنندهتری آغاز نمود و آرزوی مادیین برآورد نشد: «وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیرُ الْمَاكِرِینَ» (1)و اصول دیانت با زیورهای براهین عقلی شروع به خودنمایی نمود و بر زیبایی خود افزود. لو كان ثَمَّةَ مَوضعٌ لِمَزید (2).
در این زمان است که مصلحتهای سیاسی و روابط بازرگانی حکم نموده که
1) سورة آل عمران (3): 54.
2) مرحوم مترجم این عبارت و دو جملة پیش از آن را ترجمه نکرده است. جملة کامل به همراه عبارات ترجمهنشده چنین است: «وبرزت الأصولُ الدینیة تختال فی حُلَل البراهین العقلیة الجامعة للشروط المنطقیة. وما زادها كَیدُهم إلا حُسناً علی حُسن، لو كان ثَمّةَ موضع لمزید»: و اصول دین در جامههای براهین عقلی که مبانی منطقی را نیز گرد آورده بود، به زیبایی آشکار شد و نیرنگ آنان بر زیباییهای آن، تنها زیبایی افزود؛ و ای کاش مجال برای افزودهشدن بیش از آن هم بود (زاهد).
مسلمانان با اروپائیان آمیزش کنند؛ و مسلمانان نگریستند که نیازمند چیزهای بسیاری از لوازم زندگی هستند که اروپائیان پیشی گرفته و آنها را اختراع یا... درست کردهاند. پس مسلمانان به یک دسته از جوانان خود توسل جستند و آنها را به کشورهای باختر گسیل داشتند تا چیزهایی که در زندگانی به حال ایشان سودمند است به ارمغان آورند. آنها هم چیزهایی آوردند که در زندگی سودی ندارد و در روز بازخواست زیان بار میآورد. مَثل اینها مثل قومی است که در شهرستان ایشان مرضی شیوع یافت و شنیدند که در باختر آنها جزیرهای هست که بیشتر گیاههای آن زهردار کشنده است، ولی در بین آن گیاهها چند گیاهی هست که برای آن درد جانگداز سودمند است. پس دستهای از جوانان خود را به آن جزیره فرستادند و به مدتی دارایی خود را هزینة مسافرت ایشان نمودند. یک دسته از این هیئت اعزامی تعمد ورزیدند و هر چه به دست ایشان رسید، بی آنکه بین سودمند و زهر کشنده فرقی نهند، برای قوم خود نقل کردند؛ و دستة دیگر گمان نمودند سودمندی در مزة گوارا و بوی خوش است. پس آنچه مزة گوارا و بوی خوش داشت، با اینکه زیانبخش بود درو نمودند. دستة سوم بیشتر دقت نمودند و جز آنچه سودمندی آن را در مزاج اهالی و ساکنین آن جزیره آزمایش نکرد، نقل ننمودند، ولی از این نکته غفلت نمودند که مزاجها و طِباع با هم اختلاف دارند. و آخرین دستة آنها، از تمام دوراندیشتر بودند و در آن داروها دقت بسزایی کردند و جز آنچه سودمندی آن را در مزاج مردمی که همانند هممیهنان خود باشند آزمایش نکردند، نقل ننمودند و آنها را در جعبههایی زیبا قرار دادند و آن را به رنگ دلربایی درآوردند و بر آن کاغذهای رنگارنگ و طلایی پیچیدند و بر آنها حروف شگرفی نقش کردند و آنها را داروهای تازه نامیدند.
هممیهنان آنها به پیشوازی این دسته رو آوردند و گمان میکردند که به آرزوی خود رسیدهاند و به داروی درد بیدرمان خود دست یافتهاند. زیبایی ظروف و استواری آنها و حروف شگرفی که بر آنها نقش بود ایشان را خیره کرد؛ و موقعی که خوب نگریستند و دقت نمودند، فهمیدند که آنها گیاههایی است که در
شهرستان ایشان میروید و ساکنین آن جزیره از ایشان گرفتهاند و صورت و ظروف آن را تغییر دادهاند و برای ایشان به عنوان داروی تازه برگردانیدهاند.
پس در کار خود فرو ماندند و دانستند که کالای خود ایشان است که به اینها برگشت دادهاند: «هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَینَا» (1).
خوانندة گرامی، خدا تو را ببخشاید و تو را کامیاب گرداند! این مثل را نیکو بفهم و ما را از تفصیل معذور دار و اکنون از ما این اجمال را بپذیر و بنگر چه اندازه با حالت کنونی ما مطابق است؟! چه، اکنون ما نیازمندتریم به شناسایی صنایعی که ثروت ما را به ما برگرداند و احتیاج ما را به دیگران کم گرداند و مرزهای کشور ما را از تجاوزات آنها نگاه دارد.
ما به اینها نیازمندتریم تا شناختن کفریات «نیتشه» [= نیچه] و «شوبنهور» [= شوپنهاور] و یادداشتهای زندگانی فلان دیوانه؛ و علوم سودمند و هنرهای ارجمند سزاوارتر است برای ما از رمانهایی که روی زیبای تاریخ را زشت داشته و از تألیفات الکسندر[= الکساندر] دوما است؛ و فلسفه و حکمتی که ما را به سعادت و نیکبختی برساند و از صعوبت و سختی برهاند، از فلسفة تشاؤم و بدبینی برای ما سودمندتر است.
کوشش و پشتکار از هزلیات (2)«مولیار» [= مولیر] برای ما نیکوتر است؛ و اگر بخواهیم عمر را به رایگان از کف بدهیم و فرصت غنیمت نشماریم، بس است ما را از مُضیعات وقتْ«داستان هزار و یکشب» و افسانة «عنترة» پهلوان (3)و هیچ نیازمند نیستیم به داستان «کنت منت [= مونت] کریستو» و افسانة سه تفنگدار
«تروا موسکتر» (1).
سزاوار و اولی بر ما این است که علومی که اروپائیان و آمریکائیان از ما گرفتهاند نیکو تحصیل کنیم و اینها را از کتب خودمان و به زبان خودمان بیاموزیم و بر آنها آنچه ایشان افزودهاند بیفزاییم.
پس از اینکه آنها را به لغت خود درآوردیم، برای آنها رموز و اصطلاحاتی که مناسب کشور ما و ذوق ما باشد وضع کنیم؛ چنانچه مترجمین علوم یونانی نمودند، نه اینکه آنچه کودکان ما یاد میگیرند مثل جمع و ضرب که آنها را به اصطلاحِ اروپایی و خط اروپایی فراگیریم و آنها را علوم تازه و معارف فرنگی بنامیم!
و اگر علم با افزودن چند مسئله در او جدید میگردید، قدیمی باقی نمیماند؛ چه، علوم هم بر ناموس ترقی و ارتقاء جاری میشود و دائم بر وسعت و پیشرفت خود میافزاید و بر او چیزهایی زیاد میشود؛ و اگر ملاک اصول کلی باشد، پس جدید کجاست و تازه کدام است؟!
با اینکه عالم و دانشمند ممکن است شرقی باشد یا غربی، ساکن خاور باشد یا باختر، ولی علمْ درختی مبارک و نیکوبَر است که نه شرقی است و نه غربی (2)و در تمام شهرستانها و کشورها هر عددی نصف مجموع دو طرف خود میباشد (3)و هر خط محدودی (4)ممکن است بر او مثلث متساوی الاضلاع رسم کرد؛ و آیا زوایای سه گانة مثلث مثل ما از اروپائیان ترسیده و لاغر شده به طوری که از دو قائمه کمتر گردیده است؟! یا اینکه آنها با سیاست ماهرانة خود مقدار فضل بین
1) در عبارت عربی چنین آمده است: «ولا نحتاج إلى روایة كنت منت كریستو، وروایة تروا موسكتر»، و خبری از سه تفنگدار نیست. به علاوه، سه تفنگدار و کنت مونت کریستو هر دو رمانهای الکساندر دوما هستند. «تروا موسکتر» را ندانستم که چیست؟؛ مصحح متن عربی کتاب هم اشارهای نکرده است (زاهد).
2) اشاره به آیة مبارکة «شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَیتُونَةٍ لَا شَرْقِیةٍ وَلَا غَرْبِیةٍ» سورة نور (24): 35.
3) مثلاً «3» یک طرف او «2» و یک طرف او «4» و مجموع 2 و 4، «6» میشود و «3» نصف «6» است (مجد).
4) در متن عربی، «ممدود» است و همین هم درست است. به نظر میرسد نسخهای که نزد مرحوم مترجم بوده، بدخط بوده است (زاهد).
دو مربع متوالی را تغییر دادهاند (1)؟!
این مطلب را نگه دار! با اینکه خامه عنان از کف میرباید و میخواهد در این میدان به تُرک و تاز آید؛ و من آن را باز میدارم و به او نوید میدهم که به این موضوع در جایی که شایستهتر باشد برگشت میکنم، یا کتاب دیگری در این باب تصنیف مینمایم.
و در اینجا به طور اجمال میگویم:
اگر حال بر این منوالِ ناشایسته باقی بماند و دول اسلامی روش خود را به حسن سیاست تغییر ندهند و مسلمانان به عاقبت ناگوار این کار پی نبرند، یک قرن نمیگذرد مگر اینکه مسلمین دین و صفات و عادات نیکوی خود را از کف بدهند، بیاینکه در دنیای خود از آن سودی نبرده باشند:
أمرتُكُمُ أمری بمنعَرَج اللِّوى *** فلم تستبینوا النُّصحَ إلا ضُحى الغد (2)
برگشت میکنم به آنچه در مقام آن بودیم.
امر شبهات این دور از ادوار گذشته از وجهة علمی خیلی آسانتر است؛ چه، رونق و زیبایی فطری، شبهات دور اول را از کف داده و در نیرومندی مبانی و
1) فرق بین دو مربع با مجذور متوالی به اندازة ضِعف جذر اقل با زیادة یک است. مثلاً 9 و 16 دو مجذور متوالی هستند؛ چون مجذور دیگری در بینشان نیست و صرفاً بین 9 و 16 به اندازة ضِعف جذر اقل که 6 باشد با زیادة یک که هفت میشود و چون هفت را بر 9 بیفزاییم، همان 16 میشود (مجد).
2) این بیت از اشعار دُرَید بن صمه است؛ و اصل قضیه این است که عبدالله برادر سرایندة اشعار، قبیلة بنی هوازن را در جنگ مغلوب کرد و اموال ایشان را به یغما برد. سپس با لشکریان خود در منزلی که آن را «منعرج اللوی» مینامیدند منزل کرد. درید به عبدالله گفت: در این منزل شب را توقف مکن، شاید بنیهوازن عدهای فراهم کنند و بر ما شبیخون زنند. اما او نصیحت برادر را گوش نکرد و در آن منزل توقف کرد. بامداد قضیه به همان نحو واقع شد و عبدالله کشته شد. مراد شاعر این است که شما را امر نمودم به امر خود در آن منزل، و شما نمیپذیرفتید تا وقتی که ظاهر شد اثر اندرز و نصیحت من؛ و روی سخن در این مقام به سوی اهل اسلام است (مجد). حضرت علی(نیز بعد از ماجرای حکمیت، خطاب به لشکریانشان به این شعر استشهاد کردهاند. ر.ک: نهجالبلاغه، خ 35 (زاهد).
استواری ادله به پایة شبهات دور دوم نمیرسد، ولی زیان آن بر دیانت و خطری که از آن پیدا میشود سختتر است؛ چه، شبهات دور اول - همین طور که شناختی - بسیار ساده و عامیانه بود و به زودی به آیات محکمه و ادلة علمیه از بین رفت؛ و شبهات عصر دوم مبنی بر اصولی دشوار و اصطلاحات علمی دقیق بوده که اذهان عموم مردم از فهم آن دور بوده است و هیچ باکی از زیان آن جز بر مردمان کمی که عمر خود را صرف این علوم نموده باشند نبوده؛ و این طور اشخاص هم خیلی کم یافت میشدهاند، بر خلاف شبهات پیروان این فلسفه که آنها غالباً مبتنی بر آزمایشها و کاوشها و ادعای مشاهده است، و برای آنها اصطلاحاتی وضع نمودهاند که برای عموم مردم و توده شناسایی آن آسان است و به فهم به خوبی روشن میشود. اگر مباحث هیولی و صورت و احکام معلول و علت را با مباحث و اصطلاحات این فلسفه [اعم] از تنازع بقاء و قانون وراثت و ارتقاءروبرو کنی، صدق گفتار مرا خواهی دید.
و در اینجا یک نکتة دیگر هست که از امر اول بسی مهمتر است؛ و آن اینکه علوم یونان به ما نرسید مگر پس از اینکه عزت و شوکت ایشان از میان رفته بود و دولت ایشان منقرض گردیده بود و ترس و هیبت ایشان در روان مردم جایگزین نبود. مسلمان هیچ رومی یا یونانی را ملاقات نمیکرد و در شهرستانهای آنها پا نمینهاد مگر برای اسیری زنان و چپاول ایشان، ولی فلسفة این طائفه موقعی داخل کشورهای اسلامی گردیده که ایشان در بحبوحة عزت و منتهای سلطنت خود هستند و بر مقتضای ناموس، قوّت عادات و صفات و لغات ایشان بر کشورهای کمی که شمشیرهای ایشان نگرفته استیلا یافته است؛ و مردمْ ایشان را بیش از ارزش آنها بالا بردهاند، حتی اینکه گمان کردهاند که عقل و زیرکی که اروپائیان دارند دیگران ندارند و سایر نژاد بشری از آن محرومند؛ و گویا چنین گمان میکنند که اروپائیان ملائکهای هستند که از آسمان نازل شدهاند
یا اجنّهای هستند که زمین منشقّ شده و از زمین بیرون جستهاند! و نیرومندترین براهین در جهان علم و دانش این شده که: فرنگیان چنین گویند؛ و در مقام عمل اینکه: کشورهای متمدن چنین کنند. و کار سخت و مصیبت بزرگ گردید.
حتی چنین اصطلاح شده که اگر کسی از ایشان تقلید و پیروی کند، گر چه یک کلمه از علوم و معارف ایشان نداند، او را متمدن و متنوّر [= روشنفکر] بنامند؛ و کسی که با ایشان در چیزی مخالفت کند، او را وحشی و نادان نام نهند! تا به چیزهای دیگر، چه رسد از اموری که چشم مؤمن غیور خون میگرید و دل متدین با حمیت آتش میگیرد.
نگه دار آنچه گفته شد! و قلم باز عنان اختیار از کف میرباید و من آن را باز میدارم «و در دل هست آنچه هست؛ و تو نیکو میدانی» (1).
برگشت به مطلب: و گمان نکن (2)و شاید کسی که میشنود گمان میکند که من تو را منع میکنم از آموختن آنچه اروپائیان از علم و فلسفه به او دست یافتهاند و باز میدارم تو را از مسائلی که اهل باختر به او راه جستهاند و براهین محکم و استوار بر طبق آن آوردهاند؛ و اینکه من اشاره میکنم به تو اینکه حقوق ایشان را تضییع کنی و فضل دانشمندان آنان را انکار نمایی؛ و چگونه ممکن است چنین کنم با اینکه دین شریف اسلام نیکوترین آداب را به ما آموخته و ما را از تضییع حقوق مردم بازداشته و در قرآن (3)صریحاً به آن امر فرموده؟! و پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآله) به ما امر فرموده که در هر صنعتی به مردمانِ آزموده و اهل آن صنعت
1) عبارت داخل گیومه ترجمة شعر ذیل است: وفی النفس ما فیها / وأنت بها أدرى.
2) پس از این عبارت، مرحوم مصنف مثل «وَمَنْ یسْمعْ یخَلْ» را آورده است که مرحوم مترجم ترجمه نکرده است. این مثل برای کسی گفته میشود که با شنیدن چیزی، بدون دلیل آن را باور میکند. بنا بر این «گمان نکن» که در متن آمده، یعنی هر چیزی را به مجرد آنکه بشنوی نپذیر. برای تفصیل بیشتر ر.ک: مَیدانی، مجمع الأمثال، ج2، ص 300 (زاهد).
3) «وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیاءَهُمْ»؛ این آیه در سه جای قرآن آمده است: سورة اعراف (7)، 85؛ سورة هود (11)، 85؛ سورة شعراء (26)، 183.
رجوع کنیم و حکمت و دانش را گمشدة مؤمن قرار داده که او را میجوید هر جا که بیابد (1)؟! و امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) مثال آن را اینطور بیان فرموده که اگر حکمت در چنگ مردمان نالایق باشد، مثل یک دُرّی است که در دهان خوکی باشد. مؤمن از دهان او میرباید و میشوید؛ سپس به او منتفع میشود.
ولی من حسن صلاح حال تو را میدانم که اگر میخواهی به علوم ایشان اشتغال بورزی، پس از این باشد که علوم دیانتی را کاملاً فراگرفته باشی و بر علوم گذشتگان کاملاً اطلاع یافته باشی، تا اینکه تو را از مخالفت با قطعیاتِ نقل نگاه دارد و از مخالفت با صریح عقل باز دارد. و علوم دیانتی نوری باشد که تو را در تاریکی شبهات رهنمایی نماید و علوم دانشمندان گذشته میزانی باشد که تو را درتمیز دادن برهان از مغالطه کمک کند.
سپس از ذهن خود دور ساز ترسی که از این طائفه در آن جای گرفته و بر او تکرار نما که آنها هم بشر هستند و ممکن است اشتباه کنند؛ و اینکه ممکن است ماهرترین آنها به حقیقت امری نرسد و دیگران آن را درک کرده باشد؛ چه، مردم همه مثل یکدیگرند.
و تو را شگرفی نامها و بالابلندی القاب ایشان به هراس نیفکند؛ چه یونانیها هم نامهای شگرف و القاب بالابلندی داشتند! و تو را استیلاء ایشان بر کشورهای جهان نترساند؛ زیرا مغول و تتر[= تاتار] نادانترین ملل بودند؛ و تاریخ نشان میدهد که چه کشورهای بزرگی را گشودند و چگونه دژها و شهرها را فتح نمودند!
و صنایع دقیقه و اختراعات زیبای ایشان فریبت ندهد؛ زیرا که بین صنعت و علمْ بیابان بیپایانی است که در آنها گردنهای اسبان راهوار و برقآسا از هم میگسلد؛ و کسی که عالم باشد به دقائق علومی که مبادی آن محسوسات یا آزمایش است، تا چه رسد به کارگری که نیکوترین صنعتها را میداند، گاهی در حل مسئلة واضحی از عقلیات بیچاره میشود.
1) «الحكمةُ ضالّةُ المُؤمنِ. یطلُبُها حیثُ یجِدُها» (بحار الأنوار، ج 2، ص 99)؛ و در روایت دیگر: «أینَما وَجَدَها أخَذَها».
سپس هر چه را که از مشاهدات نقل میکنند تصدیق نکن؛ زیرا که در بین آنها جماعتی هستند که حتی در محسوسات اشتباه مینمایند، بلکه در میان ایشان - بهویژه در لامذهبان ایشان - کسانی میباشند که عمداً دروغ میگویند و تزویر (1)میکنند تا مذهب خود را نیرو بخشند و بر اعتقاد خود دلیل آورده باشند.
و بعد از این، ان شاء الله به زودی میگذرد بر تو تزویر «هکل» آلمانی در صور جنینیه، تا آن را برای مذهب خود در نشوء و ارتقاء دلیل قرار دهد. و پس از آنکه آنچه گفتم به خاطر سپردی، در فلسفه و سخنان آنان بنگر اگر خواستی.
و بدان که بر تو دو حق است: یکی را دین از تو دارد و یکی را علم از تو خواستگار است. از حقی که دین از تو دارد این است که هر چیزی که با او مخالفت دارد، یا با ضروریات و مسلّمات او مخالفت میکند دور اندازی؛ و دلیلی که بر خلاف دیانت خودنمایی میکند، باید جز شبهه و مغالطه چیزی نگرفت. پس اگر توانستی آن را دفع کن، و الا به کسانی که سطح معلوماتشان از تو بالاتر است و داناترند رجوع نما، تا آنان جایگاه اشتباه آن شبهه را به تو بشناسانند؛ زیرا که یقینی نیرومندتر از دین نیست و آگهیدهندهای راستگوتر از پیامبران نمیباشند، ولی آنها [= عقاید دینی] پس از کوشش در شناسایی ضروریات و مسلّمات دین بایستی [به دست آمده] باشد؛ و آنهایی که در دیانت ثابت شده، از آنچه به او ملحق شده تمیز داده شده باشد، مبادا که آنچه مردمان نادان و عوام میگویند در دین داخل کنی - اوهام و خرافاتی که دین نیامده مگر برای اینکه آنها را از دِماغ بشر خارج کند - پس زیان تو بر دین کمتر از مادیین نباشد!
و حقی که علم از تو خواستار است این است که هر مسأله را در جای خود: از شک یا یقین بگذاری؛ و آنچه دلیل او حدس و گمان است به یقینیات ملحق نکنی؛ و بترس از اینکه حسن ظن به گوینده تو را به تسامح در بررسی ادله بکشاند، یا هراس از گویندة نیرومندتر تو را به طرفداری از گفتار ناتوانتر برساند! پس در همان راهی که دانش برای خود باز کرده گام بردار و در امور
1) یعنی: جعل.
نقلی کاملاً کنجکاوی و بررسی نما و در امور عقلی اصول براهین را کاملاً مراعات کن.
و بایستی بین دو جامة تو یک مرد شرقی باشد که شرق را دوست دارد و حق غرب را ضایع نکند (1)و در سینة تو دلی باشد که ترس را نشناسد و جز از برهان قطعی نهراسد؛ و با فکری آزاد باش که اگر بگویند کوشش و تحقیق کرد و اشتباه نمود، خوشتر داشته باشد تا بگویند دیگران را پیروی کرد و راه راست پیمود. پس از آن هر بخشی از دانش را خواهی بیاموز.
و ما اکنون - به یاری خداوند - در این فلسفه از هر دو وجهه (دین و علم) مینگریم؛ و حق دین را مقدم میداریم؛ چون از حق علم بزرگتر است.
پس میگوییم: اما اصل این فلسفه (فلسفة نشوء و ارتقاء) اجمالاً - غیر از زیادهرویهایش که با ضروریات و مسلّمات دیانت منافات دارد؛ و آن چند مسئله است که مهمترین آنها اصل نژاد بشر (2)است و به زودی میآید - هیچ مخالفتی با دیانت ندارد؛ زیرا آنچه بر ما اعتقاد او لازم و واجب است این است که تمام موجودات از زمینها و آسمانها و آنچه در آنهاست از اقسام مخلوقات از گیاهها و
1) متن چنین است: «وَلْیكُن بین بُرْدَیك شرقی یحبُّ الشّرقَ، ولا یبخَسُ الغربَ حقَّه، عراقی یتبع الحقَّ وإن شام غربیاً بِرِقّة». چنانکه معلوم است بخش اول این عبارت عربی ترجمه شده و بخش دوم آن ترجمه نشده است. ترجمة لفظ به لفظ عبارت «بین بردیک»، «میان دو جامة تو» است، اما این یک اصطلاح است به معنای در درون تو. بنا بر این ترجمة عبارت نقلشده چنین میشود: «باید در وجود تو یک [روح] شرقی باشد که دوستدار شرق باشد، در عین حال حق غرب را هم نادیده نگیرد؛ عراقیای که به دنبال حق است اگر چه به سوی غرب در رقّه رفته باشد». در عبارت فوق صنعت مراعاة النظیر رعایت شده است؛ از آن رو که کلمة «عراق»، «شام» و «رِقّه» آمده است. «رِقَّه» یکی از شهرهای عراق است (زاهد).
2) در فارسی امروزه اصطلاح «تبار انسان» متداول است. کتاب معروف داروین نیز به همین نام معروف است. عنوان انگلیسی کتاب او چنین است: «The Descent Of Man» (زاهد).
حیوانات گوناگون و همچنین نژاد بشر با تیرههای بسیار خود و زبانهای مختلف آنها مخلوق یک خداوندی است توانا و با حکمت، و علم او تمام چیزها را فروگرفته است؛ آفرینش تمام اشیاء را متقن کرده است؛ و جمیع اصناف گوناگون از تمام انواع را از روی دانایی و توانایی و قصد و اختیار آفریده است؛ و این حقیقتی است که تمام ادیان بر او اتفاق دارند.
اما چگونگی آفرینش و اینکه این اقسام گوناگون و انواع مختلفه هر کدام جداگانه آفریده شدهاند و به یک بار ازعالَم نیستی به جهان هستی آمدهاند و اینکه همان طوری که در ابتدای آفرینش بودهاند هنوز هم هستند و هیچ گونه تغییر و تبدلی در آنها داده نشده و هیچ تغییر صورتی در اینها راه نیافته (1)
http://www.gsi.ir/General/Lang_fa.
، آن مطلبی است که در آیة صریحی ازکتاب مبین و نه حدیث متواتری از اخبار پیشوایان دین ذکر نشده؛ و چه فرق میکند؟ خواهد پدران شتر شتر باشند یا قورباغه باشند که در آب و جویها صدا میکند و پدران بزرگ فیل فیل باشند یا سِنونو (پرستو) که در هوا طیران میکند؛ چه، آثار خلقت و حدوث بر آنها در هر دو حال ظاهر است و در آنها بر وجود خداوند بزرگ نشانهها و علاماتی باهر است.پس خرسندی مادیین به این اندیشهها و قراردادن آنها را پایه و اساس
1) این همان نظریة ثبات انواع (Fixism) است. توضیح آنکه دو فرضیه دربارة موجودات زنده وجود دارد: «فرضیة تکامل انواع یا «ترانسفورمیسم» که میگوید: انواع موجودات زنده در آغاز به شکل کنونی نبودند، بلکه در آغاز، موجودات تکسلولی در آب اقیانوسها و از لابلای لجنهای اعماق دریاها با یک جهش پیدا شدند؛ یعنی موجودات بیجان در شرایطی خاص قرار گرفتند که از آنها نخستین سلولهای زنده پیدا شد. این موجودات ذرهبینی زنده تدریجاً تکامل یافتند و از نوعی به نوع دیگر درآمدند و از دریاها به صحراها و از آن به هوا منتقل شدند و انواع گیاهان و جانوران آبی و زمینی و پرندگان به وجودآمدند. کاملترین حلقة این تکامل، انسانهای امروزند که از موجوداتی شبیه به میمون و سپس میمونهای انساننما ظاهر گشتند. در مقابل، فرضیة «ثبوت انواع» ی ا«فیکسیسم» است که می گوید: انواع جانداران هر کدام جداگانه از آغاز به همین شکل کنونی خلق شدند و هیچ نوع به نوع دیگر مبدل نشدند؛ بنابراین انسان هم ازخلقت مستقلی برخوردار است و از آغاز آفرینش به همین صورت آفریده شده است. زیستشناسانِ هر دو گروه برای اثبات نظر خود مطالب فراوانی بیان کردهاند و نزاعهای زیادی در محافل علمی بر سر این مسأله درگرفته است. تشدید این نزاعها از هنگامی شد که «لامارک» جانورشناس معروف فرانسوی در اوایل قرن نوزدهم و سپس «داروین» جانورشناس معروف انگلیسی در قرن نوزدهم نظریات خودرا در زمینة «تکامل انواع» با دلائل و شواهدی تازه عرضه کردند» ر.ک:
بیدیانتی و الحاد، بسی شگفتانگیز است!
و برای زیادتی توضیح گوییم: این آراء با وجود عیبهای بسیاری که داراست و سستی و... (1)بیشتر ادلة آنها - همین طوری که به زودی در بخش دوم کتاب خواهی دید - چیزی نیست مگر بیان ترتیب مخلوقات و چگونگی پیدایش آنها. و در چه موقعی متدینین این مطلب را انکار نمودند و کدام وقت ادعا نمودند که خداوند بزرگ تمام چیزها را در یک زمان آفریده و جمع آنها را جدا جدا به طور استقلال خلقت فرموده؟ با اینکه ایشانبه چشم میبینند که ایزد توانا به حکمت بالغه و صنعت فائقه میوه را از درخت و درخت را از هسته و تخم میآفریند؛ و انگور را شیرین نمیکند مگر پس از اینکه آن را ترش مینماید؛ و تا غوره نشود انگور نگردد. و همچنین آن را ترش ننماید مگر پس از آنکه آن را تلخ فرماید.
و بر فرض اینکه یک مغز نادان از ایشان چنین گوید - و هرگز نخواهد کرد - پس چه سودی از این کار میبرد غیر اینکه به نادانی خود انوار ادلهای که بر حکمت و استحکام صنعت و وسعت علم خداوند دلالت میکند خاموش کرده، و این ترتیب بدیع و نظام زیبایی را که هنوز دانشمندان بزرگ اشتغال دارند که حقایق و نوامیسی را که در این جهان اسرار است استخراج نمایند، بر هم زده است؟!
و هر قدمی که در این راه سودمند برمیدارند، اعتقاد آنها به پدیدآورندة این دستگاه عظیم بیش میگردد و... در پیشگاه توانایی آفرینندة بزرگ او سرافکنده میشوند. و ایشان به خوبی میدانند که هنوز از حقایق و نوامیس آن جز اندکی از بسیار نیافتهاند، و زمانها میگذرد و قرنها سپری میگردد و علما و دانشمندان در این راه گام برمیدارند و قوانین و نوامیسی که بر دانشمندان پیشین پوشیده بود اکتشاف میکنند تا اینکه بشر از روی این گیتی نابود میشود و رخت از این جهان برمیبندد، و هنوز اندکی از بسیار و قطرهای از این اقیانوس اسرار را نتوانستهاند درک نمایند.
1) یک کلمه ناخوانا.
وعلى تَفَنُّن واصفیه بحُسنه *** یفنَى الزّمانُ وفیه ما لم یوصَفِ (1)
و اگر در این نظام بلندمرتبه و ترتیب زیبا دلیلی برای مادیین و مذهب ایشان هست، پس بهتر این است که به نشوء و ارتقاء فردی استدلال کنند که تمام مردم به چشم خود میبینند؛ و به ترتیب پیدایش انسان و نقل و انتقال او در رتبههای بسیار تا رتبة نطفه یا بیضه استدلال نمایند. پس از آن مرتبههای بسیاری را که در رحم میپیماید و پیشامدهای بسیاری را که در آنجا وی را عارض میشود تا اینکه از تاریکی رحم به روشنایی این جهان پا میگذارد. سپس نردبان زندگانی را یکایک میپیماید تا از این دنیا میرود و میمیرد؛ و این نقل و انتقالهای پنهانی را که در ادوار سهگانه میباشد، و آنچه را بر ادوار جیولوجیا (2)از اختلافاتهای حیوانی و نظائر آنها مترتب میشود رها کنند که بسیاری از او جز اوهام و خیال چیز دیگری نیست؛ و آنچه که از براهین او صحیح است، در شکم زمین و قلة کوههای بلند ذخیره گردیده است.
و اگر برای ایشان این مطالب سودی ندارد، پس این فلسفة بیچاره را رها کنند و بر وی شومی و نحوست را نکشانند، تا اینکه سالم بماند از کثافت بیدیانتی که باعث شده که تیرهای رد و انتقاد بر وی ریخته شود.
ای کاش این فلسفه را رها کرده بودند تا مثل برادران خود و فلسفههای دیگر محل جَوَلان افکار عقلا - یعنی: متدینین - میشد، تا براهین آن را روشن میکردند و حق و باطل او را از هم جدا مینمودند؛ و بر قانون ترقی و ارتقاء پیش میرفت تا اینکه به بلندترین مقام خود میرسید و به شرافتمندترین اعتبار خود نائل میگردید!
1) و با وجود تنوع وصفکنندگان زیبایی او/روزگار فنا میشود و در او باز هم چیزی هست که وصف نشده است. شعر از ابن فارض است از قصیدهای با مطلع: «قلبی یحدِّثُنی بأنّك مُتلِفی/ روحی فِداك عرفتَ أم لم تعرفِ» (زاهد).
2) Geology و در عربی: جیولوجیا یا علم الأرض یا علم الإراضه؛ یعنی: زمینشناسی. مرحوم مترجم کلمة «جیولوجی» و «جیولوجیا» را بسیار بهکار میبرد (زاهد).
و به جان خود سوگند یاد میکنم هیچ طائفه نسبت به هیچ فلسفه و حکمتی ستم روا نداشتند مثل ستمی که این طائفه نسبت به این فلسفه نمودند؛ زیرا این فلسفه را ام الفساد کردند و لفظ «نشوء» را مرادف بیدیانتی و الحاد قرار دادند؛ و داروین میدانست به فلسفة او از مخالفت با دین چه میرسد؛ پس در ضمن سخنان خود یا از روی اعتقاد یا ریا و دورویی چنین گوید: «این اجناس مختلفه از پنج یا شش اصل است که آفریدگار در آنها روان زندگانی را دمیده است»، ولی شاگردان نادان او این پرده را از روی کار برداشته و داروین و فلسفة او را به بدترین ننگها آلوده نمودند؛ و چه خوب و از روی انصاف گفته است یکی از پیروان او در آنجا که میگوید: «شاگردان داروین در این مقام نایستادند، بلکه از آن جلوتر رفتند و کار را به جایی رسانیدند که تمام جهان بر ایشان و بر داروین به واسطة ایشان به خشم درآمد».
و از همین ظاهر میشود سبب و علت آنچه این گوینده را به شگفت درآورده است، در جایی که در ضمن سخنان خود گوید: «نشوء و ارتقاء مقتضی انکار خداوند نیست و کسی که در وی جستجو مینماید و بحث میکند از بابت اینکه یکی از قوانین طبیعت است، هیچ سزاوار نیست که به آنچه برتر و ماوراء الطبیعه است قدم فرا نهد».
تا آنجا که گوید: «هیچ سبب و علتی نمیبینم برای هراسی که بر بسیاری از مردم مستولی میگردد هنگامی که قانون نشوء و ارتقاء را میشنوند؛ زیرا این قانون به هیچ وجه دین حقیقی را تغییر نمیدهد [إلخ]».
و متدینین منزهتر و برتر از آنند که از این فلسفه و اندیشه بهراسند، بلکه ایشان این فلسفه را دشمن دارند و سبب این دشمنی را شاگردان داروین فراهم آوردهاند؛ زیرا - همین طور که خود این گوینده اعتراف نمود - از حد خود تجاوز نمودند.
خلاصه، این مردمانِ بیدیانت به جایی میروند که اگر عقل و دانش داشتند، از آنجا فرار مینمودند و به جایی رو میآوردند که سزاوار بود از آنجا دوری
جویند! گویا طرف مقابل ایشان به نظام بدیع جهان و زیبایی آفرینش استدلال میکند، چنان زیبایی و نظامی که تمام افکار دانشمندان را حیران و واله نموده است؛ پس چاره نجستند جز اینکه بر نشوء و ارتقائی که در افراد ظاهر است و به چشم دیده میشود یک زیبایی دیگری زیاد کردند و یک نشوء وارتقاء دیگری هم برای انواع افزودند؛ پس برای طرف ایشان دلیل دیگری شد که بر او حمله کند و بگوید: ذكّرتَنی الطّعنَ وكُنتُ ناسیاً (1).
البته نور حقیقت در پرده نمانده، در هر حالی ظاهر میشود و تاریکی باطل ناچار نابود میگردد و مرد بدبخت به هر ریسمانی خفه میشود (2).
و به جان خود سوگند یاد میکنم که این فلسفه و اندیشه بر فرض اینکه تمامیت و صحت خود را ثابت کند و خود را از تمام این رد و انتقادها برهاند، باز هم زیبایی حقیقت آفریدگار توانا را ثابت مینماید؛ و این نظام اَتَمّی را که خداوند برای آفرینش قرار نهاد، نیکوتر روشن میکند. از این جهت میبینیم بزرگترین رجال این فلسفه و خردمندترین ایشان به وجود آفریدگار توانا اعتراف دارند و از لکة بیدیانتی و ننگ مادیت منزه هستند.
1) نیزه را به یادم آوردی، در حالی که فراموش کرده بودم. از امثال عرب استدربارةدو طرف نزاع که یکی از دو نزاعکننده، چیزی را که به زیان اوست به طرف نزاعش یادآوری کند. برای تفصیل بیشتر ر.ک: مجمع الأمثال، ج1، ص 290 (زاهد).
2) این عبارت ترجمة مصراع دوم شعر ذیل است: شَقِیتْ بنو سعد بشِعر مُساوِرٍ/إن الشّقی بكلِّ حَبل یخنُقُ. ترجمة شعر: بنی سعد با شعر «مُساوِر» بدبخت شدند/آری، آدم بدبخت با هر طنابی خفه میشود. این شعر از مساور بن هند عبسی است که در هجو قبیلة بنی سعد سروده است. برای تفصیل بیشتر ر.ک: الحداد، سعد محمد حسین. «المساور بن هند العبسی، أخباره و أشعاره»، الذخائر، ش 9، شتاء 1422ق، ص 154 (زاهد).
لامارک (1)
موضوع دیگری که لامارک از خود سؤال می کرد این بود که چرا حیوانات تغییر شکل پیدا می کنند؟ و خود جواب می داد: علت، تأثیر محیط است. لامارک، این افکار را که اساس فلسفة پیروان تغییر شکل موجودات است در سال 1809م در کتابی به نام فلسفة حیوان شناسی منتشرنمود. تأکید لامارک دربارة تطور و تکامل موجودات زنده، بر دو اصل «تأثیر محیط و واکنش موجود زنده به این تأثیر» و نیز «وراثت صفات اکتسابی» است.
اندیشههای لامارک بعدها موجب اختلاف و نزاع فراوانی بین دانشمندان علوم طبیعی گردید و طرفداران نظرات لامارک، به «لامارکیسم» معروف شدند. کتابهای فلسفة جانورشناسی و تاریخ طبیعی بیمهرهگان نیز بعدها مبنای فرضیة تکامل تدریجی موجودات زنده گردیدند. لامارک که بهعنوان «پایهگذار علم نوین طبیعی» معروف است، سرانجام در دوازدهم اکتبر 1829م در 85 سالگی درگذشت. ر.ک:
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=934&articleID=(708056)
:دانشمند نامی لامارک، که گوی سبقت را در این مذهب ربوده و از همگان در این فلسفه پیشی گرفته - همین طوری که بخنر (2)آلمانی (شارح مذهب داروین) اعتراف کرده است - بلکه اگر این فیلسوف نامی نبود، داروین عرض اندام
1) ژان باتیست لامارک (LamarckJean Baptist) (1744-1829م)، از زیستشناسان فرانسوی. لامارک چون در باغ پادشاهی رفتوآمد داشت، به جمعآوری گیاهان علاقه زیادی پیدا کرد. وی همچنین سالیانی به تحصیل پرداخت و ضمن فراگیری طب، به شیمی، هواشناسی و بهویژه گیاه شناسی علاقهمند شد. لامارک پس از چندی کتاب گیاهان فرانسه را نگاشت که شهرت فراوانی برایش به ارمغان آورد و به عضویت آکادمی علوم فرانسه پذیرفته شد. لامارک همچنین در دورة انقلاب کبیر فرانسه، سرپرستی موزة تاریخ طبیعی پاریس را به عهده داشت. همچنین وی با انتشار کتاب «تاریخ طبیعی بیمهرهگان» توانست حیواناتی را که شباهتی با هم دارند، به هم نزدیک کند. در این زمان، این فکر به خاطرش آمد که ممکن است تمام حیوانات از چند اصل و مبدأ نزدیک به هم و مشترک سرچشمه گرفتهاند.
2) لودویگ بُخنر (Ludwig Buchner) (1824-1899م)، پزشک و فیلسوف مادیگرای آلمانی. از مهمترین آثار او: الداروینیة و الاشتراكیة[= داروینیسم و سوسیالیسم]، القوة و المادة [= انرژی و ماده] (برگرفته از حاشیة متن مصحَّح دکتر ناجی). شِبلی شُمَیل با ترجمة شرح بخنر بر کتاب منشأ انواع داروین، برای نخستین بار نظریة داروین را در جهان عرب مطرح کرد. مرحوم مؤلف نیز برای رد نظریة داروین از همین شرح بخنر استفاده کرده است؛ از این رو در متن بسیار آمده که «شارح» فلان چیز را گفته یا بخنر چنین میگوید؛ که مقصودش از شارح همین «بخنر» است. توضیح دیگر آنکه کتاب معروف داروین که عنوان انگلیسی آن (The Origin of Species) است، در فارسی به نام های گوناگون معروف است: منشأ انواع، بنیاد انواع، اصل انواع، خاستگاه گونهها، آغاز گونهها (زاهد).
نمیتوانست نمود. و درست است اگر او را مخترع و مؤسس اول این فلسفه دانست؛ همین طوری که معرِّبِ شرح بُخنِر در مقالهای که مخصوص ترجمة وی نوشته اعتراف کرده است این فیلسوف به وجود خداوند بزرگ اعتراف دارد و به او وجود هیولی را که آفرینش از او ترکیب یافته نسبت میدهد، ولی چنین میگوید که خداوند بزرگ پس از اینکه هیولی را با تمام خصوصیاتش خلقت فرمود، کار دیگری انجام نداد و زندگانی و اجسام آلیه و عقلْ تماماً نتیجههای هیولی و نیروهای اوست.
پس لامارک با متدینین در وجود آفریدگار توانا مخالفتی ندارد، بلکه با ایشان در چگونگی آفرینش مخالفت میکند. با وجود اینکه تو اگر خوب در سخن او دقت نمایی، خواهی یافت که این سخن به معنای درستی برگشت نمیکند و مفهوم صحیحی ندارد، مگر اینکه مراد او همان معتقَد اهل ایمان باشد.
و اندیشة او با اعتقادات متدینین فرقی ندارد، جز اینکه عبارت لامارک زشت و نارساست و آن، چیزی نیست که از لامارک و امثال وی خُرده گرفت و به انتقاد پرداخت؛ چه، ایشان مردمانی هستند که از علوم ماوراء الطبیعه بهرهای ندارند و در علوم دیانت قدمی ننهادهاند.
مستر والاس (1)[و تقدم او بر داروین در نظریة نشوء]
دکتر والاس بزرگِ دانشمندان علوم طبیعی و شریک داروین در این اکتشاف - بهاتفاق تمام -، اعتقاد این دانشمند به توحید به پایهای رسیده که در این باب
1) در متن عربی و ترجمة مرحوم مجدالعلما، اغلب به صورت «ولس» آمده است، که امروزه در فارسی، والاس گفته میشود. اما آلفرد راسل والاس (Alfred Russel Wallace) (1823-1913م)، زیستشناس، کاوشگر، جغرافیدان و مردمشناس بریتانیایی بود که بیش از هر چیز به سبب کشف فرآیند «انتخاب طبیعی»، مستقل از داروین، مشهور است. داروین پیش از والاس این فرآیند را کشف کرده بود، اما جز نزد چند تن از دوستان مورد اعتماد آن را اعلام نکرده بود. نامة والاس به داروین موجب گردید آن دو مشترکاً به انتشار نظریة خود دست بزنند (www.fa.wikipedia.org).
کتابی تصنیف نموده و آن را عالَم الأحیاء [= دنیای جانداران] نامیده است.
مستر «ستد» (1)در این بابت چنین میگوید:
اگر به رجال دیانت از چهل سال پیش میگفتی که شریک داروین در اکتشاف ناموس نشوء و ارتقاء کتابی تألیف میکند و در او یقینیترین و صریحترین براهین را بر الوهیت آفریدگار و ازلیت و مهربانی کامل او به مخلوقات خود یاد مینماید، هر آینه تو را تمسخر میکردند و میگفتند: آیا از ناصره مردی پاکدامن بیرون میآید؟! (2)
ولی مسیح از ناصره بیرون آمدو از عقل «والاس» کتاب عالم الأحیاء صادر گردید و هیچ کتاب دیانتی نیست که براهین آن نیرومندتر و یقینیتر از براهین این کتاب باشد. پس آن وحی و الهامی است که به آن، نوع انسان را بایستی با نهایت گرمی شادباش گفت.
و بسی پسندیده و نیکو آمده است به نظر من آن سخن او پس از اینکه چگونگی پیدایش موجودات زنده و یافت شدن پارهای از آنها را از دیگری شرح داده، آنجا که گوید:
یافتشدن این جانداران مستلزمِ بودنِ قوة زندگیبخش و مدبّر و راهنماست. پس مستلزم وجود قوة خالقهای است که ماده را بر یک اسلوبی آفریده است که یافت شدن آن تنوعات را از چیزهای ممکن قرار میدهد؛ و در مرتبة دوم مستلزم وجود عقلی راهنماست، به واسطة اینکه ناچاریم از رهبری و ارشاد در هر درجهای از درجههای نشوء و ارتقاء؛ و در مرتبة سوم ناچاریم از برای آن قوة خالقه از یک هدف و مقصودی در این چیزهایی که در این
1) اطلاعاتی از او به دست نیامد (زاهد).
2) ناصره شهری است در کشور شام که موطن یهود بوده، و به مناسبت اینکه مسیح از این شهر ظهور نموده، مسیحیان را نصاری نامیدهاند؛ و لفظ «نصاری» از ناصره گرفته شده است. و چون اکثر اهل این شهر یهود بودهاند، این مثل شده که در این شهر مرد خوبی یافت نمیشود، جز اینکه مسیح از آنجا برخاست (مجد).
جهان پهناور آفریده است و تدبیر آن را فرموده است، مدتزمانی که شامل تمام قرنهای جیولوجی گذشته و زمان کنونی میشود. و نزد من این است که این هدفی که قوة خالقه قصد نموده انسان است که برگزیدة تمام مخلوقات است؛ و به همین مطلب بسیاری از غرائب و شگرفیهای نشوء و ارتقاء و آفرینش تفسیر میگردد و روشن میشود.و انسان تنها مخلوقی است که چیزی از نوامیس طبیعت میفهمد و درک میکند و کارهای وی را بازرسی مینماید و ارزش نیروهایی را که در طبیعت است میداند. و از اینها نتیجه میگیرد وجود عقلی که بر تمام طبیعت استیلاء و فرمانروایی دارد.
و از گفتار او تنها آنچه را در اصل اثبات آفریدگار و اینکه لازمة مذهب نشوء و ارتقاء است گفتة نیکو شمردیم، نه آن سخن او که از خداوند متعال به عقل و قوه تعبیر کرده، و نه آنچه در سخنان دیگر او که ما نقل نکردیم واقع شده از اینکه پنداشته که ملائکه هستند که مخلوق خداوندند و خالق سایر موجودات میباشند.
و مقام والاس را در این فلسفه، مادیین و دیگران به خوبی میدانند؛ و او زودتر از داروین این فلسفه را اظهار نمود و اصول آن را در مقالهای نوشت و برای داروین فرستاد و از داروین درخواست نمود که پس از اینکه بر وی اطلاع یافت، آن را برای «لیل» (1)بفرستد.
و بعد از این، دارویناین فلسفه را در مقالة خود انتشار داد و آن را برای «انجمن لینیوس» (2)فرستاد. در آن انجمن خلاصة مقالة داروین با خلاصة مقالة «والاس» در یک وقت به سال 1858 خوانده شد؛ و همین سال سال ظهور این فلسفه است (3)
مشاهده: اگر مقاومت محیطی نباشد، هر نوع جانداری، به قاعدة تصاعد هندسی افزایش مییابد. به گفتة دیگر، جمعیتی که در سال اول تعداد افرادش را دو برابر میسازد، بالقوه میتواند تعداد افرادش را در سال دوم چهار برابر و در سال سوم هشت برابر کند.
مشاهده: اما در طبیعت اگر چه گاه تغییراتی در اندازة جمعیت گونهها رخ میدهد، اندازة جمعیت هر گونه از جانداران، در خلال مدتی طولانی ثابت میماند.
نتیجه: پیداست که همة گامتها به زیگوت تبدیل نمیشوند، همة زیگوتها به صورت جانداران بالغ درنمیآیند و همة افراد بالغ باقی نمیمانند و تولید مثل نمیکنند. بنابراین بایستی تنازع برای بقا در میان باشد.
مشاهده: همة افراد یک نوع جاندار نظیر یکدیگر نیستند، بلکه نسبت به هم تفاوتهای فردی عمدهای نشان میدهند.
نتیجه: بنابراین، در تنازع بقا افرادی که دارای تفاوتهای مساعدترند مزیتی در رقابت با دیگران خواهند داشت. پس تعداد بیشتری از آنها باقی میمانند و فرزندان پرشمارتری تولید خواهند کرد.
چنانکه دیده میشود، داروین و والاس محیط را علت اصلی انتخاب طبیعی میدانستند؛ یعنی: محیط کمکم جاندارانِ دارای صفات نامساعد را از میان میبرد و جانداران دارای صفات مساعد را حفظ میکند. پس از گذشت نسلهای زیاد و متوالی و تأثیر مداوم انتخاب طبیعی، سرانجام گروهی جاندار یک صفت یا تعدادی صفات جدید و مساعد را به درجهای خواهد رساند که به صورت گونهای جدید، از گونة اجدادی ظاهر خواهد شد (www.fa.wikipedia.org).
.1) چارلز لایل/لیل (Charles Lyell) (1797-1875م) زمینشناس انگلیسی. او نوعی زمینشناسی تاریخی را به وجود آورد که طبق آن، زمین بهتدریج شکل گرفته است. این فکر - از نظر عدهای - بر شکلگیری افکار تکاملی اهمیت داشت (fa.wikipedia.org). لیل در کتاب معروفش مبانی زمین شناسی میگوید که سطح زمین در گذر زمان متحمل تغییرات تدریجی شده است. این نظریه در ذهن داروین این پرسش را مطرح کرد كه آیا ممكن است جانداران هم در گذر زمان متحمل تغییرات تدریجی شده باشند؟(http://gani.blogfa.com/post-189.aspx)
2) در Wikipedia آن را «انجمن علمی لیلیان» نامیده است.
3) نظریة داروین - والاس بر اساس سه مشاهده و دو نتیجة کلی حاصل از این مشاهدهها پایهگذاری شده است که در ذیل میآید:
و قبل از این سال [که در آن هستیم] به چند سال، به یادبودِ گذشتنِ پنجاه سال از انتشار دادن داروین و والاس این فلسفه را، انجمن نامبرده جشنی برپاداشت و نشان داروین و «والاس» را به بزرگان فلسفة نشوء و ارتقاء که برای این جشن دعوت کرده بود مثل «هوکر» (1)و «هکل» و «گالتون» (2)بخشید و روزنامهها و مجلات علمی چگونگی این جشن را انتشار دادند و سخنرانیهایی را که در آن جشن شده، نقل
1) جوزف دالتون هوکر (Joseph Dalton Hooker) (1817-1911م) یکی از بزرگترین گیاهشناسان و جهانگردان انگلیس در سدة نوزدهم. از همکاران داروین (www.en.wikipedia.org).
2) سِر فرانسیس گالتون (Sir Francis Galton) (1822-1911م) مخترع انگلیسی، جغرافیدان، هواشناس، از پیشگامان علم ژنتیک و علم سنجش گرما. وی کاشف انحصاری بودن اثر انگشت افراد و بنیانگذار نخستین سیستم طبقهبندی آثار انگشت محسوب میشود. او بسیار باهوش بود (بهرة هوشی وی 200 بود) و در طول عمر خود 340 مقاله و کتاب نوشت. گالتون با کارهای خود درباره مسائل مربوط به وراثت ذهنی و تفاوتهای فردی در ظرفیت یا توان انسانی، روح تکامل را به نحو مؤثر در روانشناسی دمید. پیش از تلاشهای گالتون، پدیدة تفاوتهای فردی به عنوان موضوعی مناسب برای مطالعه در روانشناسی مورد توجه قرار نگرفته بود. او همچنین از طراحان نظریة «بهنژادی» بود. وی عموزادة داروین بود (www.fa.wikipedia.org).
کردند و صورت دو نشان را گراور نموده و منتشر نمودند.
هاکسلی (1)
هاکسلی در پذیرش برخی ایدههای داروین مثل تدریجیگرایی کند بود و دربارة انتخاب طبیعی مردد بود، ولی با این حال از داروین در حوزة عمومی با قدرت دفاع میکرد. او در آموزش و پرورش علمی در بریتانیا نقش کلیدی ایفا کرد و با تندرویهای سنتی دینی مبارزه میکرد.
توماس هاکسلی در سال 1896، واژة «ندانمگرا» را برای توصیف دیدگاه خود نسبت به خداباوری ابداع کرد، که تا امروز هم کاربرد دارد.
هاکسلی تحصیل رسمی نداشت و تقریباً هر چیزی میدانست خودش آموخته بود. برخی او را بهترین کالبدشناس تطبیقی قرن 19 دانستهاند. او ابتدا روی بیمهرگان کار کرد و بسیاری از روابط ناشناخته میان این گروه را روشن کرد. سپس به مهرهداران رو آورد و به ویژه روی رابطة کپیها و انسان کار کرد. بعد از مقایسه آرکئوپتریکس با کامپسوناتوس نتیجهگیری کرد که پرندگان از دایناسورهای گوشتخوار تکامل یافتهاند. نظریهای که تا به امروز نیز پذیرفتهشده است (www.fa.wikipedia.org).
«هاکسلی» آن کسی است که در حق او گفتهاند در انتشار فلسفة نشوء و ارتقاء پیش از داروین کوشش نموده (2)و بلندی مرتبة او در این فلسفه واضح است و نیازمند اطالة کلام نیست؛ و چنین گفتهاند که داروین بر او رشک میبرد.
و بس است برای بلندی مقام او اینکه داروین یکی از کسانی باشد که بر او رشک میبرند.
این فیلسوف گر چه از کسانی است که با دیانت به کشمکش پرداخته، ولی آفریدگار توانا را انکار نکرده و مذهب نشوء و ارتقاء را منافی وجود خداوند نمیداند و کسی که کتاب او را که به عنوان داروین نوشته، خوانده باشد، میداند
1) توماس هنری هاکسلی (Thomas Henry Huxley) زیستشناس (آناتومیست) و فیلسوف انگلیسی بود. مناظرة مشهور وی با ساموئل ویلبرفورس در سال 1860 نقطة عطف پذیرش عمومی تکامل بود. هاکسلی روز قبلش تصمیم گرفته بود آکسفورد را ترک کند، ولی با ملاقاتی که با رابرت چیمبرز نویسنده کتاب وستیجها داشت، نظرش عوض شد و تصمیم گرفت او هم به مناظره بپیوندد. هاکسلی با ویلبرفورس که توسط ریچارد اوون حمایت میشد، بحث مشهور نزدیکی انسانها به کپیها را انجام داد.
2) از این جهت به دلیل دفاعیههایش از نظریة تکامل داروین، به «بولداگ داروین» شهرت یافت (www.fa.wikipedia.org). شایان ذکر آنکه بولداگ سگی خشن و بیرحم است که ترس برایش کاملاً بیمعنی است.
که هاکسلی در آنجا علناً اعتراف نموده که بر روی مذهب نشوء و ارتقاء، نقض مقام الوهیت محال است.
و کسی که خوب دقت نماید در مقالهای که برای «دکارت» نوشته، درمییابد که هاکسلی در آنجا با کمال زبردستی بسیاری از حقایق فلسفی را روشن مینماید و تمام آنها را به قوة خالقه نسبت میدهد؛ و بر آنچه گفته شد تنها به گفتار اقتصار نکرده، بلکه بر مادیین به چیزهایی گواهی میدهد که در گفتار متدینین یافت نمیشود. وی در یک مقالة خود چنین میگوید: «کسی که وجود خداوند را انکار میکند، همین طوری که اسپینوزا (1)گمان کرده، مردی گولی و احمق است».
این گواهی اگر از متدینین بود، بردباری و تحمل او بر مادیین آسان میبود، ولی این گواهی پیشوای مذهب نشوء و ارتقاء و خطرناکترین دشمنان ادیان است و گواهی یکی از کسانی است که بیدیانتی و الحاد را به او نسبت میدهند.
و از چیزهایی که سزاوار است در اینجا گوشزد نمایم این است که این مرد گر چه کلمة «اَغنُسْتک» (2)یعنی «نمیدانم» را وضع نموده و آن را به خود بسته و همین سبب شده که کسانی که شرح حال او را نوشته، او را در دستة متحیرین بشمارند (3)، ولی پس از اینکه در مجموع سخنان او دقت بسزا نمایی و بازرسی کنی از چیزهایی که او را به نوشتن اینها کشانیده، خواهی یافت که - به بالاترین درجات اعتقاد - به خداوند متعال اعتقاد دارد، و به او به محکمترین مراتب ایمان ایمان دارد، ولی خواسته به این سخنان اعتراف نماید که سرّ آفرینش را نمیداند، و اینکه فکر او از فهم پارهای از مطالب دیانتی کوتاهتر است. پس گویا چنین گمان میبرد که دانش بهویژه چیزی است که به عقل به طور تفصیل شناخته شود، و از دانش چیزی را نمیشمارد که به دیانت یا تعقل به طور اجمال شناخته
1) شایان ذکر آنکه اسپینوزا از موحّدانی است که به نوعی، به نظریة وحدت وجود متمایل بود؛ از این رو هیچگاه با توحید و الوهیت مخالفت نداشت (ناجی).
2) Agnostic، به عربی: «لا أدری» به فارسی «ندانمگرا». هاکسلی این واژه را برای توصیف دیدگاه خود نسبت به «خداباوری» ابداع کرد که هنوز هم کاربرد دارد (www.fa.wikipedia.org).
3) یعنی در زمرة «لا ادریگراها» قرار دهند (زاهد).
میگردد. پس این شخص به این اصطلاحی که نموده (با اینکه اصطلاح غلطی است) با اهل دیانت مخالفتی ندارد؛ زیرا در خردمندان ایشان نخواهی یافت کسی که مدعی باشد که تمام اسرار آفرینش و جمیع حقایق دیانتی را به طور تفصیل به عقل به تنهایی درک مینماید.
و روشن میشود آنچه گفتیم هر گاه خطبة «سِر جون لبوک» (1)را بررسی نمایی؛ و این مرد از بزرگترین دوستان «هاکسلی» است و شناساترین مردمان به او و شریک او در مناظرة بسیار مشهور آکسفورد در سال 1806 است (2)و همچنین شریک او در نوشتن مجلة تاریخ طبیعی و همباز او در چند انجمن علمی است؛ مثل: «انجمن ماوراء الطبیعه» که در سال 1869 تأسیس شده.
و شاید تو را این خطابه بترساند؛ چه، در ظاهر او بسی تناقض است، ولی اگر در آن خطابه تأمل شود، آنچه گفتم واضح و روشن میگردد؛ و مقتضی مقام نمیدانیم که تمام آن خطابه را نقل نماییم. پس آن را از محل او بخواه و بخوان اگر خواسته باشی.
و ما را بس اینکه بگوییم: چگونه «هاکسلی» در کار توحید متحیر و مردد شمرده شود، با وجودی که صریحاً میگوید - و ناقل آن «سِر جون لبوک» نامبرده میباشد -:
من از مادیین نیستم؛ به واسطة اینکه نمیتوانم تصور کنم ماده یافت شود بدون آنکه عقلی باشد که صورت وجود وی را چگونگی دهد. و همچنین از بیعقیدگان به خداوند نیستم؛ زیرا مسألة علت نخستین را از مسائلی میدانم که او را عقلهای کوتاه و نارسای ما درک نمیکند.
و باز هاکسلی میگوید: «من از کسانی نیستم که میگویند تمام کارها از روی خیر و صلاح است، ولی من اطمینان دارم که فرمان خدایی، به تمام معنی داد و عدل است».
و همسر هاکسلی بر قبر وی سه بیت شعر نگاشته که عقیدة او از این اشعار
آشکار میشود؛ و خلاصة معنای آن اشعار این است: «مترسید ای دلهای گریان! زیرا که خداوند بزرگ به دوستدار خود خواب را میبخشد؛ و هنگامی که میخواهد این خواب برای همیشه باشد، پس چه بهتر!».
بلی، پارهای از اوقات با دانشمندان متدین مجادله میکرد و در کارهایی که مسلّماً از دیانت است خردهگیری مینمود. و این کاری است غیر آنچه ما در صدد آنیم؛ چه، ما در مقام آن هستیم که منکر خداوند بزرگ نبوده، با وجود اینکه «هاکسلی» تورات را گرامی میشمرده و میگفته که تورات یگانه کتابی است که به بشر سودمندی پاکدامنی و پرهیزکاری را مینمایاند و زیان فساد اخلاق را میرساند. و برای این کار مثالهای بسیاری میزند که در روان بشر نفوذ میکند.
و باز میگوید: «من سوای تورات یک مقیاس علمی برای نگاهداری احساسات دیانتی که پایة اساسی برای روش انسان در این عصر: عصر لرزش در افکار و لغزش در کار است، نمیشناسم».
و «هاکسلی» بسیار پافشاری نمود که تورات را در محل ادارة آموزشگاه درس دهند و با شش نفر که سه نفر آنها کاتولیک بودند و به این کار رأی ندادند به مخالفت برخاست.
و «مکفرصن» (1)از او نقل کرده که «هاکسلی» از «مل» (2)پیروی کرده در اینکه هر چه از معجزات گفته شده ممکن است، هر گاه براهینی باشد که واقع شدن آنها را گواهی دهد.
و همچنین «هاکسلی» از «مل» پیروی کرده - بنا بر ظاهر نقل - در اینکه هیچ مانعی نمیباشد که آفریدگار را باز دارد از اینکه نظام جهان را تغییر دهد و آنچه را در اوست واژگون نماید، هنگامی که بخواهد.
اسپنسر (1)[و اعتقاد او به توحید]
اسپنسر که مادیین او را فوق العاده میستایند و مثل دیگران علوّ مقام و بلندی مرتبة وی را در مذهب نشوء و ارتقاء میشناسند، حتی اینکه گفتهاند دِماغ او مملوّ و آکنده از مذهب نشوء و ارتقاء بوده، پیش از آنکه داروین یک حرف از کتاب خود را بنویسد. و «برنارد» (2)دربارة وی چنین میگوید - با اینکه دروغ میگوید -: «اسپنسر از حیث فکر و پندار بزرگترین کسی است که در این کرة زمین ظهور نموده و پهناورترین فرزندان بشر از بابت خرد و عقل بوده است».
و استاد «مکوش» (3)آمریکایی از نیروی عقل او در شگفت بوده و میگفته عقل اسپنسر جبّارالعقول است.
در کتاب (4)وی خواهی دید که اسپنسر پیشبینی نموده بود آن را در بیست سال به انجام برساند، با اینکه در کمتر از چهل سال به پایان نرسید. اسپنسر در این کتاب وجود را به دو قسمت مینماید:
قسمت نخست در چیزهایی که نمیتوان آنها را شناخت.
قسمت دوم در نوامیسی که میتوان آنها را شناخت.
و خلاصة رأی او در قسمت نخست این است که ادراک و فکر بشر کوتاه و محدود است؛ و هر گاه به حدّ خود رسید، محال است بر او شناسایی آنچه بالا و وراء اوست؛ و در طبیعت نیرویی است که بر عقل بشر فهمیدن و درک او محال است؛ و تمام مسائلی که به واجب الوجود و علةالعلل یا علت نخست یا غایت اخیر تعلق دارد به دیانت برگشت میکند. و به عبارت دیگر، به چیزهایی که به عقل بشری نتوان فهمید برگشت میشود، یا به آنچه بالا و ماوراء الطبیعه است
1) هربرت اسپنسر (Herbert Spencer) (1820-1903م) فیلسوف انگلیسی، یکی از بزرگترین فیلسوفان سدة نوزدهم و از پیشتازان پوزیتیویسم. چندین کتاب دارد که مشهورترین آنها مبادئ علم الاجتماع [= مبانی جامعهشناسی] است (www.fa.wikipedia.org).
2) شاید مقصود جورج برنارد شاو باشد (زاهد).
3) اطلاعاتی از او نیافتم.
4) مرحوم مؤلف نام این کتاب را مشخص نکرده است (زاهد).
باید رجوع کرد؛ زیرا عقل بشری در مباحث خود مقید به قیدهایی است که نمیتواند آنها را حل نماید (1)پس نمیتواند به حقیقت تمام موجودات برسد. و از این جهت، آنچه عقل میتواند ادراک نماید منحصر است به علل و غایات ثانویه؛ یعنی اسبابی که مستقیماً از مسبَّبات دیده میشود و در نتیجههایی که میبینیم از آنها حاصل میگردد.
و از فلسفة اسپنسر است که تمام انواع موجودات یک تاریخی دارند که آن، زمانهایی را شامل میشود که موجودات از آنچه به عقل درک نمیشود بیرون آمده و بالاخره به آنچه به عقل درک نمیشود برمیگردد.
و به زودی خواهی شناخت که فاصلة بین این سخن و عقیدة متدینین بسیار کم است، بلکه این سخن اسپنسر اعتراف به توحید است، ولی به عبارتی سست و نادرست؛ زیرا علت نخست یا نیرویی که بر عقل بشری فهمیدن او محال است ناچار بایستی سوای نیروهای مادی و بالای جهان طبیعت بوده باشد؛ و اگر این طور نبود، بر عقل بشری فهمیدن او محال نمیبود و ممکن بود بر عقل بشری که او را درک نماید؛ همین طور که سایر نیروهای طبیعت را درک نمود.
پس ثابت شد که برتر و بالای جهان طبیعت یک وجودی هست که فکر بشر نسبت به او کوتاه و نارساست و محال است بتواند آن را درک نماید، و بالای مادیات حقیقتی است که عقل بشری به آن راه ندارد؛ و همان است علت نخست که تمام موجودات از او خلعت هستی پوشیده و از نیستی قدم در عالم هستی نهاده.
و اسپنسر در اینکه بحث از این وجود مقدس و حقیقت درخشان را به دیانت یا به ماوراء الطبیعه ارجاع نمود راه صواب را پیمود و امر را به جایگاه خود حوالت فرمود و حَکمیت در این مسأله را در اهل او قرار داد و آنچه سزاوار به مثل او بود انجام داد.
1) یعنی: بگشاید و از آن آزاد شود (زاهد).
و شخص داروین هم آفریدگار را انکار نمیکند و سخنان او گذشت؛ و باز هم در کتاب أصول الحیاة (1)چنین میگوید:
پارهای از فضلا قبولی تامّ خود را اظهار میکنند به اینکه هر یک از انواع به طور استقلال آفریده شده، ولی نظر من بنا بر آنچه برایم ظاهر میشود، این است که آنچه میشناسیم از نوامیس و قوانینی که آفریدگار بر ماده قرار داده، بیشتر با گمان ما مطابقت دارد.
و بالاترین چیزی که از وی نقل شده، حیرت او در وفق دادن بین وجود آفریدگار و بین ثبوت صفت رحم و مهربانی اوست؛ و این از آن جهت است که داروین نتوانسته حِکَم و مصالحی را که در آفرینش موجودات شرور و موذی هست درک نماید، نه برای اینکه گمان میکند آفرینش آنها یا وجود آفریدگار با مذهب نشوء و ارتقاء منافات دارد.
و بحث این استاد در آن شبهه از چیزهایی است که جای سرزنش دارد؛ زیرا خود را برای مطلبی که از سنخ معلومات او نیست و وظیفه و کار او نمیباشد به زحمت انداخته؛ زیرا گرهگشایی این شبهه و نظائر آن شأن علوم دیانتی و وظیفة علم ماوراء الطبیعه است، و گرههای وی به آنچه داروین عمر خود را در آن مصرف داشته از گردآوردن اقسام شبپره و پروردن کبوترها و نظائر آنها (2)از آزمایشهایی که برای وی سودی ندارد جز در فلسفة نشوء و ارتقاء باز نمیشود.
واز پیشامدهای شگفتانگیز این است که شریک داروین در اکتشاف نشوء و ارتقاء - مستر «والاس» - خواسته این شبهه را دفع نماید. پس در مخالفت با وجدان واقع گردیده و با عیان و آنچه به چشم دیده میشود مخالفت مینماید و ملتزم میگردد که حیوانات متأثر نمیشوند و تألم در آنها نمیباشد.
والاس هم مثل داروین گردید در اینکه در مطلبی که از سنخ معلومات او
نیست دخالت ورزید؛ و سزاوار به آن دو این بود که برای دیگران این میدان را رها میکردند و میگفتند که برای هر علمی اهلی است و برای هر دانشی مردمانی. یا اینکه میگفتند آن طور که هاکسلی گفت: «من ایمان دارم که حکم خداوندی به تمام معنی داد و عدل است»؛ همان طور که گذشت.
و اگر می خواستم، نام دانشمندان و پیشوایان این فلسفه را یکایک میشمردم و قسمتی از سخنان ایشان را در اثبات آفریدگار توانا مینوشتم تا اینکه از ایشان کسی باقی نماند جز آنکه معنای ایمان را نمیداند یا مقتضای این فلسفه را نمیشناسد، ولی من سزاوار چنان دیدم که به همینها که نام بردم سخن را کوتاه کنم؛ چه، آنها مردمانی هستند که این فلسفه را به ایشان نسبت میدهند و آن فلسفه بسی افتخار مینماید که به این مردان نامی نسبت دارد.
و اشخاص نامبرده کسانی هستند که نشان اختراع و اکتشاف این فلسفه را ربودهاند، و یا مردانی میباشند که به شایستگی راه پیروی ایشان را پیمودهاند.
و از چیزهایی که تازگی دارد این است که یکی از مادیین خاورزمین از پیروان داروین مقالهای مینویسد و در آن به گمان خود به متدینین پند و اندرز میدهد؛ و نمیداند که ایشان به برکت دیانت از پند و اندرز او بینیازند.وی در آن مقاله بیان میکند که مذهب نشوء و ارتقاء با دیانت منافاتی ندارد، با اینکه متدینین خود داناترند به آنچه منافات با وی دارد یا ندارد.
در آن مقاله میگوید: «دیانت از این اندیشهها پهناورتر است، و صلاح دیانت نمیباشد که در راه دانش بایستد و سدّ راه وی گردد» تا پایان سخنان او، که در آنها به جوش و خروش درآمده و در نقل او جز تضییع مرکب و کاغذ چیز دیگری نیست.
اما گفتار او که دیانت اوسع و پهناورتر از این اندیشه است، کلمة حقی است که از آن باطل اراده نموده، و مقصود وی، مثل پاسخ این سخن، بر خردمند گنجکاو پوشیده نیست.
اما این سخن او که صلاح دیانت نیست که در راه دانش بایستد و سدّ راه وی گردد، پس اگر دارای خرد و انصاف بود، میدانست که صلاح آنچه آن را دانش مینامد نیست که در راه دیانت بایستد و سدّ راه وی گردد؛ زیرا این دانشی که او میگوید - چنانچه میدانید - عقائد و آرایی است که بر استقراء ناقص بنا نهاده شده، و تعلیلاتی است که به اختلاف آراء و اَهواءْ مختلف میشود. زمانی بنا نهاده میشود؛ سپس خراب میگردد؛ و روزگاری استوار میشود؛ پس از آن نابود میگردد. بر مردم روزگاری میگذرد که آنها را زیباترین سبب پیدایش و علل اشیاء میدانند؛ پس به آنها میگروند؛ پس گویا از برای هر یک ازعللی که برای نظام آفرینش میگویند دولت و سلطنتی است که زمانی محدود بر افکار بشر حکمرانی میکند و اندیشههای دیگر را زبون مینماید و همه اتفاق میکنند که جز پذیرفتن آن چارهای ندارند؛ و مردم گمان میکنند که او حقیقتی است که زوال نمیپذیرد و از میان نمیرود و نیروی خرد و عقل به زیباتر از آن هرگز دست نمییابد. سپس طولی نمیکشد جز اینکه ستارة سعادتش غروب میکند و دولت آن سقوط مینماید و از میان میرود و اندیشة دیگری جلوهگری میکند و مثل افکار نخستین حکمرانی میکند تا روزگار او نیز سپری میگردد و اندیشة دیگری جایگزین او میشود.
به این قانون و نظام سکون زمین و حرکت افلاک نگاه کن و بنگر که چگونه بر دانشمندان جهان پیش از دو هزار سال حکمرانی نمود و او را از واضحاتی که ملحق به بدیهیات است میشمردند و چه اندازه کتاب در اوضاع افلاک و چگونگی آنها و شمارة تداویر و ممثلات (1)نوشتند! سپس روزگار او به سر رسید و ایام وی سپری گردید و از ارزش بیفتاد؛ و پس از آن نظام حرکت خورشید به دور
1) دو اصطلاح در هیئت بطلمیوسی است. «تدویر به اصطلاح علم هیئت، فلک کوچک است که میان فلک دیگر باشد. بدان که هر فلکی از افلاک هفتگانه مرکب است از چند افلاک؛ یعنی از چند اجزای مدور؛ و همة اسماء اجزا این است: ممثل و مائل و جوزهر و مدیر و خارج المرکز و حامل و تدویر». برای تفصیل بیشتر ر.ک: لغتنامة دهخدا، مدخل «تدویر» (زاهد).
زمین و حرکت سیارات به دور خورشید آغاز به جلوهنمایی کرد، ولی روزگار او به زودی تباه گردید و دوامی نکرد و نظام حرکت زمین و گردش سیارات تماماً به دور خورشید مقام وی را اشغال نمود و پسند جهانیان شد؛ و خداوند بزرگ میداند که چه فکر تازهای جای او را میگیرد و کدام نظام جایگزین وی میشود؟!
و همچنین حرارت مرکزی زمین را تنها راهی میدانستند که برای پیدایش آتشفشانها و پدیدآمدن زلزلهها یاد نمایند، تا اینکه «لرد کلوین» (1)ظهور نمود و علت دیگری آورد و داروین هم با او موافقت نمود.
و اگر بخواهیم تمام این نحو مسائل را شماره نماییم، از موضوع کتاب خارج میگردیم.
و تمام آنچه گفته شد رها نما و بنگر به این مادهای که از بس او را بزرگ میشمارند خود را نسبت به او میدهند و هستی را منحصر در او میدانند و خداوند بزرگ را انکار میکنند؛ زیرا که به او ایمان دارند و برای او مخصوصترین و بالاترین صفات خداوندی - که ازلیت و ابدیت باشد - ثابت میدارند و به اتفاق آراء او را قابل تلاشی نمیشمارند، چگونه دست تغییر روزگار به او راه یافت و در تاریخ خِرد و دانش بزرگترین عبرتها گردید (2)؟! گوستاو لوبون نیز ثابت نمود که ماده متلاشی میشود و از بین میرود.
«هُبس» (3)و «مالبرانش» (4)و «تامسون» (5)ماده را به فراق جواهر فرده (6)که از او
1) همان ویلیام تامسون (William Thomson) (1824-1907م) ریاضیدان و فیزیکدان و مهندس بریتانیایی و یکی از پیشگامان مهم علوم طبیعی در قرن نوزده. در صفحات آغازین کتاب نظرات او بیان شد (زاهد).
2) از آنچه نقل کردیم بعضی خالی از مسامحه نیست و ممکن است بعضی از این اقوال را به بعضی دیگر برگشت داد؛ و ما تحقیق این مطالب را ان شاء الله در انتقاداتی که بر کتاب «بخنر» داریم یاد مینماییم (مؤلف).
3) در فارسی: توماس هابز (Thomas Hobbs) (در عربی جدید: توماس هوبز) (1588-1679م) فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی انگلیسی.
4) نیکولا مالبرانش (Nicolas Malebranche) (1638-1715م) در پاریس به دنیا آمد. تحصیلات را در رشتة الهیات به اتمام رساند و کشیش شد. آثار دکارت در وی اثر گذاشت و پس از ملاقات با وی کتابی به نام پیجویی حقیقت نوشت و تلاش نمود فلسفة دکارت را با عقاید آگوستین قدیس تلفیق نماید. از دیگر آثار او میتوان به رساله در طبیعت و فیض الهی، رسالة اخلاق و رسالة عشق به خداوند اشاره نمود (www.fa.wikipedia.org).
5) همان «لرد کِلوین» در صفحات پیشین از او یاد شد.
6) جمع «جوهر فرد». «جوهر فرد» اصطلاحی کلامی است و مقصود آن است که جسم در تجزیه به حدی میرسد که دیگر تجزیه نمیپذیرد. به آن جزء لا یتجزّی هم گویند (زاهد).
ترکیب یافته بود و نزد او بسیار گرامی بود مبتلا نموده و گفتند که جواهر فرده یک نوع حرکتی در اِثیر (1)یا اضطرابی در او یا حلقاتی از او است، بلکه گوستاو لوبونِ نامبرده وجود او را انکار نمود و او را گنجینة قوای بزرگی قرار داد؛ و «اسپرن دینلدز» (2)آن را خللی در انتظام دقایق اثیر پنداشت.
و در حقیقت این جماعت وجود او را آشکار کردند و از جواهر فرده که آن را میپرستیدند رو گردانیده، و به خدمتگذار او - اثیر - رو آوردند، با اینکه وجود اثیر را ابتدا برای این فرض کردند که میدان حرکت و آیینة سرتاپا نمای قوای او باشد. پس منتظر باشد اثیر روز ناگواری را که به او برسد آنچه به ماده رسید؛ چه، به زودی او را از فراز تخت مادیت و فاعلیت سرنگون میکنند و از جامة ازلیت و ابدیت برهنه مینمایند و او را با کمال سختی و شدت به سوی دار تجزیه و تلاشی میکشانند!
بلکه وجود وی را به کلی انکار میکنند - همین طور که «پوانکاره» (3)انکار نمود - و دیگری را به جای او میگمارند؛ و هر آیندهای نزدیک است.
و همین طور که به متلاشی شدن ماده حکم نمودند، جماعتی از ایشان بساطت جواهر فردة وی را انکار کردند و هر یک از جواهر فرده را مرکب از دویست هزار جزء از کهربای مثبت - سوای آنچه کهربای منفی (الکترون) در اوست - قرار دادند.
پس بایستی ماده بر بیچارگی خود بگرید و تفاوت بین دیروز و امروز خود را
1) «کرة نار که بالای کرة هواست. فلک الدنیا. فلک الافلاک... سایلی [= مایع] رقیق و تُنُک،بیوزن که طبق عقیدة قدما فضای فوق هوای کرة زمین را فرا گرفته است. اِتِر». ر ک: لغتنامة دهخدا، مدخل «اثیر» (زاهد).
2) اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).
3) هنری پوانکاره (HenriPoincare) (1854-1912م) ریاضیدان بزرگ و فیزیکدان و فیلسوف علم فرانسوی(www.fa.wikipedia.org).
بنگرد! و اگر آنچه به ماده رسید منحصر به او بود، بر فلاسفة جدید تحمل وی دشوار نبود، «ولکنّه بنیانُ قومٍ تَهَدَّما»: ولی کاخ آرزوی طائفهای ویران گردید. رویآوردند به آنچه در سدهها و قرنهای طولانی به هم بافته بودند و او را هباءً منثوراً نمودند.
استاد «دولبر» (1)خبر مرگ علوم ایشان را به آنها رسانید و به ایشان گوشزد نمود به اینکه آنها پس از اینکه سالهای طولانی در راه کمالگام زدند، هنوز همان جا که بودند ایستادهاند.
و ما سخنان او را به گوش تو میرسانیم، با اینکه کمال تأسف داریم بر ویرانی این کاخهای بلند فلسفه و قصور محکم علم که به اینها افتخار میکردند؛ و چه زمانهای طولانی مباهات مینمودند به آنچه پیشینیان پرداخته بودند!
و عین عبارت او این است:
از کنجکاوی و آزمایش پارهای از دانشمندان روشن شده که ماده به واسطة تغییراتی طبیعی که بر وی عارض میشود، در حالات مخصوصی قسمتی از ثقل خود را از دست میدهد، بدون اینکه پارهای از دقائق خود را از کف داده باشد؛ و اگر این درست باشد، ما را به انقلاب بزرگی در علوم میکشاند.
تا آنجا که میگوید:
ثابت بودن جواهر - یعنی تغییر نکردن او در مقدار و نوع - پایة تصورات و آراء صحیحه در هر علم و مطلبی است. هرگاه این مذهب درهم شکند، میمانیم همین جا که هستیم و همان جا که در زمان قدیم بودیم.
ولی دیانت است آن چیزی که حقیقت درخشان او زوال نمیپذیرد و با گذشتن قرنها و اعصار تغییر نمییابد. پس هر حقیقتی را که اولین پیامبران خبر داد، خاتم ایشان او را مؤکد فرمود. تمام این رهبران به بودن خداوندی بزرگ و
1) اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).
یگانگی ذات بی همتای او و بدیع صفات او و وجود فرشتگان و روز بازخواست و حساب و عقاب و سوای اینها از حقایقی که در ادیان وارد شده است آگهی دادند. آیا اختلافاتی که بین طبیعیین و لامذهبان میبینی، بین پیامبران هم مییابی؟! و آیا دیانت به مثل این اندیشههای نااستوار تهدید میگردد؟! یا اینکه بر وحی از خیالات داروین ترسیده میشود؟!
پس باید بداند آنکه ما را میترساند، اینکه گیتی بر فرض آنکه بر ناموس ترقی و ارتقاء به اَضعافِ (1)آنچه در زمان گذشته پیموده است جاری شود، و دست انتخاب طبیعی (2)، طائفة سُبِرمن (3)
این مطلب که مرحوم مؤلف میگوید، همان «بهنژادی» است که سِر فرانسیس گالتون انگلیسی طراح آن بود. «یوژنیک(eugenics) علمی است با هدف اصلاح، پرورش و گسترش نژاد انسان از طریق همآوریهای انتخابی. گالتون بر این باور بود که جامعه باید از نسلآوری و ازدواج با دیوانگان، کماستعدادها و جنایتکاران جلوگیری کند. بنا به گفتة او، یوژنیک نیز باید در زمرة عواملی باشد که به هنگام انتخاب همسر مدنظر قرار گرفته شود؛ همچون: موقعیت اجتماعی، ثروت کافی، تشابه اعتقادات. او معتقد بود که انسانها را نیز میتوان با انتخاب مصنوعی اصلاح کرد. اگر افراد بااستعدادِ قابل ملاحظه انتخاب شوند و نسل بعد از نسل به جفتگیری بپردازند، نژاد بسیار سرآمدی عاید خواهد شد. او پیشنهاد کرد که برای انتخاب زنان و مردان استثنایی جهت تولید مثل انتخابی، آزمونهای هوش تهیه و تدوین شود؛ و توصیه کرد به کسانی که نمرة بالا میآورند برای ازدواج و بچهدار شدن مشوقهای مالی داده شود. (خود گالتون فرزندی نداشت؛ برادرانش هم نداشتند. به ظاهر مشکل ژنتیکی بود)» (www.fa.wikipedia.org).
را به ما ببخشاید، و مردمانی بیایند که نسبت بشر امروزی به ایشان نسبت میمون به انسان باشد؛ سپس آراء و اقوال ایشان بر نبرد با1) جمع «ضِعف» یعنی: دو برابر. بنا بر این «اَضعاف» یعنی: چندین برابر (زاهد).
2) «انتخاب طبیعی» یا «بقاء اصلح» (Natural Selection) که از مکانیسمهای کلیدی «نظریة داروین» به شمار میرود، «یعنی: محیط، کمکم جاندارانِ دارای صفات نامساعد را از میان میبرد و جانداران دارای صفات مساعد را حفظ میکند... فرایندی است که در طی نسلهای پیاپی، سبب شیوع آن دسته از صفات ارثی میشود که احتمال زنده ماندن و موفقیت زاد و ولد یکارگانیسم را در یک جمعیت افزایش میدهد...» (www.fa.wikipedia.org). در صفحات آتی، مرحوم مؤلف بهتفصیل از انتخاب طبیعی سخن میگوید و آن را به نقد میکشد.
3) جماعتی از پیروان این فلسفه، به وسیلة انتخاب صنعتی [= یعنی انتخاب بشری در مقابل انتخاب طبیعی که طبیعت انجام میدهد] برای زیبایی نژاد بشر کوشش میکنند؛ به اینکه زناشویی را در نوابغ و مردمان نیرومند محدود کنند تا اینکه - به گمان آنها - در زمان آینده مردمانی بیایند که نسبت انسان امروز به ایشان نسبت حیوان به انسان باشد؛ و اینها را سوپر من؛ یا اَبَر انسان مینامند؛ یعنی: برتر از انسان (مؤلف).
یک حقیقت از حقایق دیانت مجتمع گردد، گردباد جولانگاه فرو نمینشیند جز آنکه دیانت پیروز میگردد و پندار مادیین رو به هزیمت مینهد.
برای این طایفه در اختلافاتی که بین براهین یونانی و حقایق ایمانی بوَد، عبرتگاهی است اگر بفهمند؛ و مثال پربهایی اگر انصاف داشته باشند.
دیانت به ما از معراج خاتم پیامبران (صلیاللهعلیهوآله)، و اینکه مسیح با جسد شریف خود به آسمان صعود فرمود خبر میداد، و برهانِ امتناعِ پاره شدن و خَرْق افلاکْ (1)آن را از چیزهای غیر ممکن میشمرد! پس چه بسیاری از مادیین که بر دیانت به این دلیل حمله کردند و چه بسیاری از مردمان متدین که در جواب این اشکال هیچ راهی نیافتند! تا اینکه روزگار پایة این برهان را بر هم زد و ستونهای ایمان را محکمتر نمود.
و همچنین وحی آسمانی به ما خبر میداد به اینکه خداوند بزرگ هفت زمین آفریده و مسلمانان در نماز خود میخواندند: «سُبحان اللهِ ربِّ السّموات السّبعِ وربِّ الأرَضینَ السَّبعِ» (چه اندازه بزرگ است خداوندی که پروردگار هفت آسمان و پروردگار هفت زمین است!)؛ و معصوم (علیهالسلام) به اینها خبر میداد: «بأنّ هذه قُبّةُ أبینا آدمَ، و أنّ لِلّه مِن وراءِ هذه القبّةِ تسعةً وأربعین قُبّةً فیها خَلْقٌ لایعرفون أنّ اللهَ خلَقَ آدمَ» (2)(این آسمان پدر ما آدم است؛ و از برای خداست در بالای این آسمان چهل و نه آسمان دیگر که در آنها مخلوقاتی هستند که هنوز نمیدانند خداوند آدم را خلقت فرموده است)، و برهان عقلی آنان را میترسانید به اینکه وجود زمینِ دیگری غیر
1) .مهمترین چالش دینی با اصل «امتناع خرق و التیام افلاک»، مسألة معراج پیامبر(بود؛ چرا که به استناد ظاهر دلایل نقلی، معراج پیامبر جسمانی بوده است. به این معنی که جسم مادّی پیامبر(افلاک را شکافته و به درون آنها رفته و طبیعتاً پس از فرود، این خَرق التیام یافته است. فیلسوفان مسلمان به سبب این محذور فلسفی مدعی شدند که معراج پیامبر(روحانی و معنوی بوده است. برای تفصیل بیشتر ر.ک: شناختنامة کلینی و الکافی، ج 4، ص 243-244 (زاهد).
2) کافی، ج 3، ص 122.
از این زمین یکی از سه محالات را در بردارد: یا خرق و التیام در افلاک لازم میآید، یا خلأ، یا کروی نبودن آسمان (1)و تو ارزش این شبهه و نظائر او را امروز در بازار دانش میدانی!
و به جان خود سوگند یاد میکنم! دانش به سوی ترقی و ارتقاء یک قدم برنمیدارد، جز آنکه از دیانت حقیقتهای پنهانی را کشف میکند و به او نیروی ایمان زیاده میشود.
و هر گاه کتابهای این طائفه را بررسی کنی و بر مقالههای ایشان که در مجلات انتشار میدهند اطلاع یابی، در بسیاری از اینها آنچه را که این پنددهنده - بهگمان خود - یاد کرده است خواهی دید، با آنکه دورویی و نفاق وی واضح شده است.
و همین طور که این مرد به آنچه گفته جامة پند و نصیحت را پوشانیده است و در جایگاه ناصح غیر امین ایستاده است، دیگری این سخن را سلاحی قرار میدهد که به آن دین را میترساند.
و بعضی از ایشان بر مردمان متدین واجب میشمارند حقایقی که در دیانت ثابت شده تأویل نمایند؛ و شخص دیگری از ایشان این حقایق را بین دانش و ایمان تقسیم میکند، همین طور که کشورها بین پادشاهان تقسیم میشوند!
و در نقل این سخنان یاوه و بیارزش و طویل در رد او، جز دلگیری شنونده و بیزاری خواننده نیست، و لکن در اینجا یک کلام کلّی یاد میکنم که آن کافی است - ان شاء الله تعالی - برای کسی که چیزی از این سخنان یا نظائر آن به او برسد؛ و میگویم:
1) اهل هیئت بطلمیوسی چنین معتقدند که افلاک نهگانه که محیط است به زمین و تمام جهان، قابل خرق (یعنی: پاره شدن) و التیام (یعنی: دوباره درست شدن) نیستند. همچنین معتقد هستند که خلأ - یعنی: جایی که هیچ چیز آنجا نباشد - محال است؛ و نیز آنها جهان را هم یک کرة بزرگ میدانند که فلک الافلاک بالای محیط است و مرکز او زمین باشد. همچنین گمان کردهاند که اگر زمین دیگری باشد، لازم میآید آسمان کروی نباشد (مجد).
در مسائلی از دانش که به براهین قطعی ثابتشده، چیزی نیست که با آنچه از ادیان صحیحه رسیده و معلوم گردیده مخالف باشد، بلکه این بخش از دانش نیرومندترین قشون دیانت است و بهترین یاران اوست؛ و با او همقسم است که از هم جدا نگردند و چنان دوستی هستند که از یکدگر مفارقت ننمایند. پس آیا ستونهای توحید جز به او استوار شده؟!و درستی و راستی پیامبران جز از او دانسته شده؟!
پس کسانی که از مادیین میخواهند بین دیانت و این قسم از دانش جدایی اندازند، آرزوی محالی نمودهاند و کوشش خودرا به هدر دادهاند!
اما بخشی از دانش که دلیل او حدس و تخمین است، و بالاترین مراتب دلیل او نخستین مرتبة گمان است تا چه رسد یقین، خوشبختترین آن، چیزی است که با چیزی از ظواهر دین موافق باشد؛ و بدبختترین آن، چیزی است که به تکذیب انبیاء و مرسلین مبتلا گردد؛ و این فلسفه و آراء از بخش دوم است. و از این جهت به آن - به اصطلاح خودشان - «نظریة داروین» و «فرضیة داروین» گفته میشود. و به جان خود سوگند یاد میکنم این فلسفه اگر از سستترین فرضیات نباشد، از نیرومندترین اینها نیز نخواهد بود.
پس آیا پایه و مبانی آن جز حدسیات جیولوجی، و بزرگترین براهین او مگر اعضای اثریه (1)
«اما منظور از این اصطلاح، اندامها یا رفتارهایی هستند که در نیای مشترک دو یا چند گونه وجود داشته، اما در بعضی از گونهها نقش کمرنگتری پیدا کردهاند یا اینکه به کلی بدون استفاده شدهاند. از جمله اندام وستیجیال میتوان به لگن مار، آپاندیس و دندان عقل در انسان اشاره نمود. وستیجیالها اندام در حال انحطاطی هستند که یا در دوران جنینی از بین میروند، یا بعد از تولد به مرور از بین میروند، یا با موجود باقی میمانند» (www.fa.wikipedia.org).
برای توضیح بیشتر، نقل نظریة «لامارک» - پیشتاز نظریة تکامل - بجاست: «در صورت زیاد بهکاربردن یک اندام، آن اندام رفته رفته تقویت میشود و شکل جدیدی مناسب با عادتی که کسب کرده، حاصل میکند. به عنوان مثال، دراز شدن گردن و پاهای زرافه به سبب استفادة زیاد از آن بوده است. از طرفی، چنانچه از یک اندام استفاده نشود، آن اندام رفته رفته تحلیل میرود و کوچک میشود تا جایی که ممکن است به کلی از میان برود. نبودِ چشم در جانداران ساکن غارهای تاریک و یا نبودِ دست و پا در مارها به همین سبب بوده است» (www.fa.wikipedia.org). در صفحات بعد فهرست کاملی از این اعضای زائد ارائه میشود (زاهد). در صفحات آتی، با تفصیل بیشتر از آن سخن خواهد رفت.
یا صورتهای جنینیة تزویرشده (2)است (3)؟!1) «اعضاء اثریه» به قول داروین اعضایی هستند که اکنون انجام وظیفه نمیکنند و در سابق میبودهاند؛ مانند دو پستان در مردان که اکنون شیر نمیدهد (مجد). اصطلاح فارسی آن «اعضاء باقیمانده»، «اعضاء پست»، «اعضاء زائد»، «اندامهای تحلیلرفته»، «بخشهای تحلیلرفته»، «اندامهای وستیجیال» (Vestigial Organs) است. در عربی معاصر هم به آن «الأعضاء الأثاریه» میگویند. مترجم کتاب به تبعیت از مؤلف، همه جا اعضاء اثریه آورده است.
2) تزویر: جعل کردن.
3) اشاره است به اینکه «هکل» آلمانی آن را تزویر نمود و دلیل مذهب «نشوء وارتقاء» قرار داد (مؤلف).
به زودی بر سستی این ادله و نارسایی این مبانی در نظر علمی این کتاب اطلاع مییابی؛ و اینکه فلسفهای که مبانی و ادلة او این طور باشد که به حسب آن، گردن زرافه جز به زور قحطیهای سخت و گزافگوییهایی دور از عقل بلند نگردد، چه اندازه سزاوار است که اهل این فلسفه با دین نجنگند و به صلح خشنود باشند و سلامت را غنیمت شمارند؟!
و داروین اعتراف دارد که آراء او تخمینی میباشد، بلکه میداند که به زودی فساد قسمتی از آنها روشن میشود. پس درکتاب اصل انسان (1)
«The Descent Of Man» (زاهد).
چنین میگوید:اینکه بسیاری از آرایی که من اینها را شرح دادم کاملاً تخمینی است؛ و هیچ شکی ندارم در اینکه به زودی فساد و نادرستی قسمتی از آنها به برهان قوی واضح و روشن میشود، ولی من روشن کردم سببهایی را که مرا به نگاهداشتن رأیی سوای رأی دیگر کشانیده است.
گمان داروین خطا نبوده و حدس وی درست بوده [است]؛ چه، به ما رسیده
1) در فارسی امروزه «تبار انسان» متداول است. عنوان انگلیسی کتاب نیز چنین است:
که فیلسوفی آلمانی که او را «فیرخو» (1)میخوانند، فلسفة داروین را رد کرده و فساد و نادرستی بسیاری از آن راثابت کرده است؛ حتی اینکه به همین جهت، جماعت بسیاری از پیروان داروین از فلسفة او برگشتهاند، بر خلاف آنکه از پیروان داروین میگویند: «این مذهب شروع کرده است روز به روز ترقی کند، و شاید یک ربع قرن نگذرد که فضا از هر معارضی از بهر وی خالی گردد»!
سپس از چیزهایی که مناسب است در اینجا گوشزد نماییم این است که از بزرگترین فریب و حیلههای این طایفة مادیین این است که با مردمان کوتاهفکر و کمعقل گویند: «دیانت با بحث از علل اشیاء منافات دارد؛ و اینکه دین در راه علم میایستد و سدّ راه وی میگردد؛ و اینکه متدینین برای چیزی، جز ارادة خدا هیچ سبب و علتی نمیپذیرند».
و کتب این طائفه آکنده و مملو از بیان این تهمت واضح و افترای محض است؛ و بر مثل تو پوشیده نیست که متدینین بر مادیین برتری دارند به اینکه از برای گیتی یک کردگاری باحکمت و کاردان ثابت میکنند که ماده را آفریده و از برای وی قوانین و نوامیسی قرار داده که بر او تمام اشیاء جاری میشود، به هر طوری که بخواهد و اراده فرماید؛ و تمام این نوامیس طبیعی در پیشگاه توانایی او سرافکنده و بر حسب ارادة او پیدایش یافته است.
و متدینین هرگز اسباب و علل طبیعی را انکار نمیکنند و ابداً از مرحلة اسباب طفره نمیروند و بر عقول بشر دریچههای خرد و اندیشة آن را نمیبندند.
و از سخنان بسیار مشهور نزد آنها که حتی عوام آنها به او مثل میزنند این
1) رودولف لودویگ کارل فیرخو (Rudolf Ludwig Karl Virchow) (1821-1903م)، پزشک، مردمشناس، آسیبشناس، تاریخدانِ پیشاتاریخ، زیستشناس (www.fa.wikipedia.org).او نظریة «منشأ انواع داروین» را به عنوان فرضیهای ابتدائی و آزمایشی پذیرفت. جنبة عمدة انتقاد او صورت جزمگرایانة معتقدان به این نظریه بود و البته در اواخر عمر مدعی شد که شواهد علمی کافی برای پذیرش کامل این نظریه وجود ندارد. برای تفصیل بیشتر از زندگی او ر.ک: 32http://milo.mihanblog.com/post/ (زاهد).
است: «أبی اللهُ أن یجرِی الأمورَ إلاّ بأسبابها» (1)، و خداوند متعال را مسبّب الاسباب مینامند؛ و این مطلب نزد ایشان حکم آفرینش را روشنتر میکند و بر دانایی و توانایی خداوند بزرگ بهتر دلالت مینماید.
و هر گاه به اعتقاد اهل ایمان ضرری نمیزند انتقالاتی که نطفه بر حسب نوامیس ثابت خود دارد، تا آنکه نطفه، کودکی میگردد؛ سپس جوانی میشود؛ پس از آن به کهولت و پیری میرسد، پس چه زیانی برای اینها دارد انتقالاتی که ماده بر حسب نوامیسی که خداوند از برای او قرار داده میپیماید تا اینکه خورشیدی یا زمینی شود، البته اگر برهان علمی کافی بر آن باشد و اشکال و انتقادی بر آن نباشد؟!
پس این طایفه کتاب آفرینش جهان را خوب حرف به حرف بررسی کنند و علل پیدایش مخلوقات را صنف به صنف بازرسی نمایند و متدینین هم با ایشان همراهی میکنند و به آنها تعلیم میدهند، همین طور که کودکان نورس را حروف ابجد میآموزند.
در این فضای پهناور، مادیین به دو بال خیال به پرواز آیند تا آنکه از هفت آسمان بگذرندو در شناسایی اوائل کائنات قدم نهندو هر سبب و علتی که میخواهند برای آفرینش بگویند؛ و در پیش روی آنها اهل ایمان میروند و به اینها راه راست را مینمایانند و به آنها میشناسانند که این مسبَّبات بر این اسباب چگونه ترتیب یافتهاند، تا اینکه تمام دورههای جیولوجی را بپیمایند، تا به هنگامی که زمین ازخورشید جداشد برسند. همان زمان که زمین چون سیارات نظیر آن، یک گلولة آتشین بود. سپس از خورشید و سایر اختران و موادی که از آنها ترکیب یافتهاند و سبب حرکات آنها بحث کنند تا بحث و تحقیق ایشان به اصل جمیع اینها برسد؛ و اصل اینها به گمان مادیین ذرّات ماده یا بالاتر میباشد.در این هنگام موحد از رفیق ملحد خود میپرسد: «این ذرات به چه سبب و علتی یافت شدهاند؟»، اما ملحد سببی نمییابد که بگوید.پس موحد
1) کافی، ج1، ص 183.
میگوید: «نه، بلکه ایجاد شدهاند». دو مرتبه موحد از ملحد میپرسد: «این ذرات برای چه ترکیب یافتهاند؟» ملحد پاسخ میدهد: «به واسطة اینکه حرکت کردهاند». موحد پرسش خود را تکرار مینماید: «برای چه حرکت نمودهاند؟» پس ملحد پاسخی نمیتواند بدهد و هیچ جوابی ندارد.پس در این هنگام موحد از بهر وی علت آن را بیان مینماید، اگر از برای او دلی باشد که بفهمد! و بر وی عظمت ارادة خداوندی و مسائل حقیقی از علم ماوراء الطبیعه را فرو میخواند، اگر ملحد دارای گوش شنوا باشد! تمام اینها پس از آن است که از جمیع آنچه در جهان طبیعت است فراغت یافته باشند.
یکی از مادیین در کتاب خود - پس از اینکه فلاسفه را به دو قسمت تقسیم مینماید - میگوید: «مذهب دستة نخستین (یعنی متدینین) کوشش و ترقیات عقل را نزد مرز تابش انوار خداوندی متوقف میسازد، اما مذهب دستة دوم (یعنی مادیین) به عکس اوست. جولانگاه پهناوری برای گنجکاوی علم و علما باز میگذارد».
و تو پس از اینکه آنچه را گفتیم خوب دانستی میتوانی به او بگویی: ای مرد عالی از علم! متدینین نزد تابش انوار خداوندی متوقف میشوند، و لکن بعد از آنکه ملحد در ظلمات و تاریکی ماده بازمیماند؛ همین طور که آهو در گل فرو میماند. و مجال علم نزد متدینین پهناورتر و مقام آنها در شناسایی اسباب بلندتر است؛ چه، هنگامی که علوم طبیعیین از کار میافتد و یاوهسرایی مادیین تمام میگردد، اولِ جولانگاه دین میباشد.
و این کلام دنبالهای دارد که در بخش دوم کتاب میآید ان شاء الله تعالی.
آنچه از این نظرات فلسفی با دین مخالف است، بزرگتر از همة اینها در خصوص مبدأ و پیدایش انسان است؛ زیرا آنچه محقَّق و ضروری دین حنیف اسلام است، بلکه ضروری ادیان سهگانة موسوی و عیسوی و اسلام است، این است که اصل تمام انسانها از انسانی است که خداوند بزرگ از خاک آفریده و از زنی است که آن را نیز خدا آفریده، و آن دو پیش از آن چیزی نبودهاند: نه حیوانی بودهاند و نه گیاهی. پس نوع بشر در آفرینش از سایر انواع مستقل است.
آنچه گفتیم نزد متدینین و نزد غیر ایشان - از کسانی که مذهب آنها را شناخته باشند- ضروری است، ولی من در یکی از مجلات مقالهای دیدم که نویسندة آن در پایان مقالة خود چنین میگوید:
مذهب نشوء و ارتقاء در حقیقت با دیانت منافات ندارد، و با فروآمدن وحی بر انسان - پس از اینکه انسان گردید - مناقض نمیباشد؛ و کسی که کلمات مجازی را که در سرشته شدن آدم از خاک و دمیدن در دِماغ اووارد شده، خوب بررسی نماید، عذر بزرگی مییابد از بهر اینکه وحی را با حقایق علمی تطبیق کند؛ چون که خداوند بزرگ دستی ندارد که به او بیافریند؛ و دهانی ندارد که به او بدمد. این باقی میماند که این کلام مجازی میباشد، و مجاز خلاف حقیقت است و حقیقت زاییدة بحث و کاوش است؛ و بحث ما را به این نتیجه میرساند.
و این نویسنده نمیداند که اگر بر مجاز بودن یک کلمه قرینهای باشد و حمل آن بر حقیقت ممکن نباشد، موجب نمیشود که بقیة کلام حمل بر مجاز گردد! و اگر یک کلمه مجمل باشد، علت نمیشود که تمام کلام مجمل نامیده شود! و اگر مردی آگهی دهد به این شخص - که در غیر پیشة خود دخالت مینماید - اینکه شیری دیده که تیر و کمانی در بر داشته یا نیزهای در دست او بوده، سپس همراهی خود را با او نقل نموده و اینکه با هم به شکاررفتند و در راه خود چه دیدند و چه حیواناتی را شکار نمودند، تا اینکه بهمنزل برگشتند؛ و همچنان گفت به اندازهای که اگر مینوشتند صد صفحه میگردید، پس آیا این شخص تمام این
کلمات را حمل بر مجاز میگیرد برای اینکه در کلمة نخستین قرینه بر مجاز میباشد؟! یا اینکه در جزء آن کلمات باشد که به نوکرم فرمان دادم که چه کند، و میداند که این شخص نوکری ندارد و مراد او را از لفظ نوکر نمیداند. آیا تمام کلمات را مجمل تلقی مینماید؟!
و آسانتر از آنچه گفتیم، نه، بلکه مثل آنچه گفتیم، سخنی است از یکی از نویسندگان مشهور؛ و خلاصة آن این است:
ادلة کسانی که میگویند انسان از حیوان انقلاب و پیدایش یافته، قطعی نمیباشد. پس لازم است تمسک به آنچه اکنون مسلمانان بر آن هستند؛ و اگر مطلب اینها بعد از این ثابت شد، تأویل ظواهر بر ما دشوار نمیباشد.
و نمیدانم چگونه احتمال میرود که خلاف ضروریات دیانت ثابت شود نزد کسی که به آن دین اعتقاد دارد، و چگونه او بر تأویل دلیل اقدام میکند؟! و تأویل نصوصی که بر اصل انسان دلالت مینماید آسانتر از تأویل آنچه بر ضروریات ادیان دلالت میکند، نیست.
و هر گاه مؤمن از آراء این زمان به این اندازه بترسد و از حدسیات آن به این اندازه هراسناک باشدو دل او از اینها بلرزد و هیچ راهی نیابد جز اینکه حقایق دیانتی خود را تأویل نماید، پس دست شبهات چه از یقین او باقی میگذارد و در مقابل طوفان هوی و هوس، چگونه اصول ایمان او باقی میماند؟!
بدان که پیروان داروین نخستین کسانی نیستند که اصل انسان را از حیوان قرار دادهاند و شرافت انسانیت را بهکل لکهدار کردهاند و از بین بردهاند؛ چه، قبایل وحشی بر آنها پیشی گرفتهاند و هر طائفه یک حیوانی را اختیار نموده و نسبت خود رابه او داده؛ مثلاً آهو و قورباغه از حیواناتی هستند که بعضی از قبایل وحشی برای خود انتخاب نمودهاند و این را «توتمیسم» مینامند.
ولی بخت و شانس چنین اقتضا کرده که آن را توتم قبائل وحشی بنامند و این را فلسفة ملل متمدن نام بنهند! و اهل توتم حق خویشاوندی را شناختند و به توتم خود احترام گذاردند و خوردن او را حرام دانستند و بر سینههای خود صورت او را نقش بستند. آن را زیب پیکر خود ساختند و کار را به جایی رسانیدند که آنها را پرستیدند، ولی پیروان فلسفة داروین قطع رحم مینمایند؛ چه، عموهای خود را میخورند و عمههای خود را سوار میشوند.
ملل وحشی توتم خود را به خود محدود کردند و دیگران را آزاد گذاشتند که هر توتمی که می خواهند برای خود اختیار نمایند، ولی ملل متمدن جمیع بشر را به این ننگ آلوده کردند.
و هرگاه شرافتی که برای بشر اثبات میکنند در خصوص خویشاوندی با میمون است، پس باید دانست که اهالی تبّت در این قسمت بر آنها پیشی گرفته و شرافت انتساب به شیطان را هم بر آن اضافه کردهاند و از تمام مردم سبقت جستهاند به اینکه شرافت دایی را با شرافت عمو توأم نمودهاند؛ چه، گمان کردهاند که آنها از نژاد میمونی هستند که با شیطانی ازدواج کرده است و آن
شیطان را «سرنمون» (1)مینامند. آن شیطان از آن میمون آبستن شده و شش اولاد زاییده و به مجردی که از شیرخوردن بازداشته شدند و در بیشهها ساکن گشتند، آن میمون بعد از چند سال به سوی اولاد خود برگشت، در صورتی که شمار آنها پانصد تا گردیده بود؛ و پنج قسم گندم برای اینها آورد و بر کوهی بالا رفت و گندمها را از آنجا برای آن میمونها انداخت. پس هر چه از آن گندم خوردند دُم آنها کوتاهتر گردید و موی آنها بنای ریختن گذاشت. سپس به نطق درآمدند و بشر گردیدند. ولی توتم ملل متمدن برتری واضحی دارد و آن این است که اقسامی از توتمهای ملل متوحش را دربردارد و خویشاوندی انسان را با توتمهای متباین و دور از هم اثبات مینماید.
دنبالة سخن را رها میکنم و در براهین این طایفه، بر آن روشی که برگزیدهاندو این راهی که در اصل نژاد بشر رفتهاند مینگریم، با نگاه کسی که تمیز دادن حق از باطل را دوست دارد و مجادلة ناپسند و یاوهسرایی را دوست ندارد.و اگر طرف ما کسی بود که سخن خود را بر پایة دلیل و برهان مینهاد و به آنچه در علم منطق مقرر است ملتزِم میبود و چیزی از آداب مناظره میدانست و مسائل واضحی که در علوم عالیه مقرر است میشناخت، میدانست احتمال برای استدلال کافی نیست و کسی که دلیل میآورد باید تمام درهای احتمال را ببندد؛ و واقع شدن به مجردِ ممکن بودن ثابت نیست؛ و میدانست که ملازمه اگر روشن و واضح نباشد، بایستی آن را روشن نمود؛ و اینکه نیافتنْ دلیل نبودن آن نیست. اگر طرف ما اینها را میدانست، نزاع ما خاتمه مییافت، یا دست کم محتاج نبودیم سخن را با او طولانی کنیم؛ چه، خطای ادلهای که میآورند از یکی از این امور که بیان شده یا نظائر آن خارج نیست؛ و این اجمال تو را در شناسایی جواب آنچه از ادلة اینها بیابی بینیاز میکند، ولی چه کنیم با این طایفه با اینکه در میانة اوست کسی که بر ندانستن امور نامبرده اکتفا نمیکند، بلکه کتاب خود
1) «سَرنِمون» در لغت یعنی: نمونة اولیه. این مفهوم در روانکاوی یونگ (1875-1961م) یکی از بنیادیترین مقولات است؛ که به نظر میرسد در اینجا منظور نیست (زاهد).
را به تمسخر و استهزاء به آنها آکنده مینماید و بیاعتنا به دانش و بدون ترس از غیرت اهل علم میگوید:
شنیدن چکش آهنگران از تمام سخنهای آنان شیرینتر است و تماشای چرخ کودکان بر جویهای آب از تمام کتابهای آنها رهنماتر است. حالِ ملل نیکو نمیگردد مگر هنگامی که اجتماع کنند و این منقولات را پاره پاره نمایند. این منقولاتی که هر ملتی هنوز آن را گنج گرانبهای خود میشمارد، با اینکه در حقیقت تاریخ نادانی ننگآور او میباشد!
و نظائر این سخن.
و دردناکتر از آن در کلام او بسیار است.و اگر نبود شرطی که در این کتاب به آن ملتزم گردیدیم،تقلب او را در این بازی به او مینمایاندیم و جواب او را به او میشنواندیم، لکن «إنّ بعضاً مِن السکوت کلام» (1).
و از کارهای شگفتانگیز او این است که مقام گذشتگان را بسیار کوچک میکند و در از بین رفتن علوم یونانیان اظهار خرسندی مینماید، با اینکه اهالی فرنگ، که این شخص چیزی از فضل و کمال جز لیسیدن کاسة آنها ندارد و هیچ بهرهای از علم جز ترجمة کلمات آنها را دارا نمیباشد، از متأسفترین مردمان بر این گنجهای گرانبهای علم و ادب هستند!
یکی از مردان راستگوی قرن گذشته نقل کرده که با مرد بزرگی از اهالی انگلستان که او را مستر «فرنکل» (2)مینامیدهاند مصاحبه نموده و او بر این کتابها بسیار تأسف میخورده و میگفته:
متأخرین از ملت ما گر چه رسیدند به آنچه از علم و صنعت رسیدند، ولی به دهیک یونانیان نرسیدند. اگر آن کتابها تا این زمان مانده بود و بهمعلومات امروزی، علوم یونانیان اضافه گردیده بود، اکنون دنیا بهشتی بود که یک وجب در او یافت نمیشد مگر اینکه به اقسام فضلیت و علم معمور بود.
از این سخن و از نظائر او بگذریم و به آنچه در مقام آن بودیم برمیگردیم و
میگوییم: بهتر این است که شبهات آنها را یک یک نقل نماییم و جواب هر کدام را جداگانه بدهیم.
و به کلام داروین در کتاب أصل الإنسان او که در سال 1871م منتشر ساخته است ابتدا میکنم. این کتاب تتمه و تکمیل کتابی است که در اصول اجناس (1)دارد؛ و این کتاب هنوز به دست ما نرسیده و ترجمة آنچه مناسب مقام است به دست آوردهام؛ و ما آنچه یافتهایم عیناً نقل میکنیم، تا اینکه اگر اشتباهی در نقل رخ داده باشد، بر عهدة ما نباشد.
داروین چنین میگوید:
اما نتیجهای که اینجا به آن رسیدهام - و آن چیزی است که اکنون جماعتی از دانشمندان که صلاحیت نشر احکام صحیح را دارند به آن معتقد هستند - این است که انسان از حیوانی نشو و نما یافته که در بنیه پستتر از او بوده است؛ و ستونی که این نتیجه را بر او قرار دادهام، هرگز متزلزل نخواهد شد؛ زیرا شباهت شدیدی است بین انسان و حیوانات در نشو و نمو جنین و در آنچه قابل شماره نیست در خصوصیات ساختمان و ترکیب، چه در آنچه اهمیت بسیار یا کم دارد، و چه در اعضای اثریه که هنوز در انسان موجود است.
و نیز در معرض بودن انسان پارهای از اوقات به خارج شدن از آنچه عادت بر آن داشت و همچنین برگشت به اصل (2)
با این بحث، داروین چنین نتیجه میگیرد که باید این گونههای مختلف اصل مشترکی داشته باشند؛ لذا گونه های عهد حاضر چنین صفتی را دارا میباشد و به اصل خود رجوع کردهاند (http://palaeontology.blogfa.com/post/15). معادل انگلیسی رجوع به اصل، «Atavism» است. مرحوم مصنف در متن آن را إتافیسم آورده و مرحوم مجدالعلما و صافی هم به صورت اتافیسم و اتافیسیم آوردهاند.
، در تمام این حقایق هیچ شکی1) مقصود همان کتاب منشأ انواع است (زاهد).
2) داروین معتقد بود که تغییرات محیط زیست سبب تغییر در گونه و ظهور صفات جدید میگردد و این صفات جدیدِ به دست آمده از محیط زیست بهتدریج تحت اثر شرایط محیط زیست ارثی میشوند. این تغییرات تابع قوانینی هستند؛ از جمله قانون «رجوع به اصل». رجوع به اصل به این معنی است که اختصاصات یک گونه در گونه مجاور ظهور میکند. داروین برای مثال، نوارهای سیاه رنگ روی ساق پای گونههای مختلف اسب را انتخاب میکند و ذکر میکند که روی ساق پای خران نیز معمولاً نوارهای سیاهرنگی مشاهده میگردد که بسیار شبیه نوارهای ساق پای گورخران است.
نیست؛ و این حقایق در زمان گذشته هم شناختهشده بود، ولی دربارة اصل انسان، این حقایق اندکزمانی است که در این باره سخن میگوید.
گویا داروین میخواهد بگوید که مقدمات ادله بر تحول انسان در زمان گذشته معروف بوده، ولی استدلال به آن بر تحول انسان جز از زمان بسیار نزدیکی انجام نیافته است؛ و این نزدیک است به آنچه پیروان او میگویند: «گذشتگان به یک یک چیزها نگاه میکردند، ولی داروین به مجموع آنها نظر انداخت و فلسفة خود را از آن نتیجه گرفت».
و به زودی ایراداتی که بر این حقایق وارد است - با اینکه داروین گمان میکند شکی در آنها نمیباشد - خواهی شناخت، هنگامی که باز آنها را در سخنان خود تکرار می کند.
[دلیل اول: شمول قوانین تغییر] (1)
باز داروین میگوید:
اکنون در براهینی که برای این مذهب تحول است مینگریم که عبارت است از:
اولاً. آن را قابلیت تغییر است: در ارتقاء انسان شرط است اینکه از برای تغییر قابل باشد، هم از حیث جسد و هم از حیث عقل؛ و اینکه فرمانبر از قوانین ارث باشد، که به مقتضای آن تغییراتی در او حادث میشود و به نسل و فرزندان او منتقل میگردد؛ و شرط است که این تغییرات مسبَّب از علل عامهای باشد که جمیع مخلوقات زنده را فرومیگیرد؛ و جمیع این شروط کاملاً در انسان موجود است.
روشن کردن کلام او بنا بر آنچه ما میفهمیم (2)این است که برای واقع شدنِ تحول دلیل میآورد به اینکه ادعا میکند که انسان قابل تحول است و
شروط تحول در او جمع است. و توضیح آن این است که انسان یکی از موجودات زنده است که قابل تغییر هم میباشد و از نوامیس عمومی فرمان میبرد؛ و هنگامی که قابلیت او ثابت گردید و بودن نوامیس عمومی که دیگران را تحول داده است دانسته شد، ناچار انسان را نیز تحول داده است.
این دلیل مبنی بر ثابت شدن نوامیس عمومی استکه داروین مذهب خود را بر آن قرار داده است؛ و به زودی در قسمت علمی خواهی دید چه اشکالاتی بر او وارد است!
و با اینکه تمام اینها را بپذیریم، باز هم درست نمیشود و بر متدینین وارد نمیآید؛ زیرا ناچار است - بنا بر مذهب خودش - یک اصلِ صاحبِ حیات برای انسان اثبات نماید که میلیونها سال بر او گذشته باشد تا اینکه نوامیسِ کُندکار و بطیء عمل خود را به جای آورند.
و متدینین این دو شرط را قبول ندارند؛ زیرا که تو میدانی متدینین چنین اصلی را برای انسان انکار میکنند و معتقد هستند که خلقت انسان از زمان فوقالعاده کوتاهتری از آنچه داروین برای تصحیح نظراتش بنا نهاده انجام شده، و مقدار تأثیر نوامیسی که داروین مذهبش را در این زمان اندک بر آن بنا نهاده، بیش از این تغییراتی که در اصناف بشر و نژادهای مختلف مشاهده میکنیم نمیباشد. بالاترین چیزی که به قابلیت تغییر ثابت میشود، امکان تحول میباشد؛ و اینکه ممکن است صورت انسانی به او یافت شود، نه اینکه ممکن نیست به سبب دیگری پیدایش یابد؛ مثل خلقت و آفریدنی که متدینین به آن معتقد هستند.
خلاصه، حکم به یافت شدن، به مجرد قابل بودن، از حکمتهایی است که بسیار تازگی دارد و از مختصات این فلسفه میباشد. مَثل کسی که به این دلیل تکیه میکند مثل کسی است که دیده آهنی به آتش سرخ شده است؛ یقین میکند که به تابش خورشید سرخ گردیده است به این دلیل که این آهن قابل است که هرگاه
زمانی طولانی آن را زیر اشعة خورشید بگذارند، به تابش خورشید سرخ گردد!
و چون بین قول به نوامیس تحول و بین اینکه در انسان واقع شده باشد ملازمه نیست، «ولس» [= والاس] شریک داروین در این فلسفه، تحول را در سایر حیوانات قائل میباشد، ولی آن را در انسان انکار میکند (1)
پاسخ: 1. اصل تغییر در موجودات زنده، سبب تغییر بنیادین در انواع نمی شود که مثلاً در مدت زمانی محدود، یک گونه به گونة دیگر تبدیل گردد. 2. صِرف قابلیت تغییر، دلیل بر وقوع تغییر نیست؛ و شاید از همین رو «والاس» قائل به عدم تحول انسان شده، حال آنکه همو به تحول در حیوانات قائل است (به نقل از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، ص سی و چهار).
.بلی، در پارهای از مجلات است که «ولس» [= والاس] از این مطلب به تازگی برگشته و قانون نشوء و ارتقاء را شامل انسان قرار داده است. و آن مجله سخن «ولس» را نقل کرده است. و اگر همین سخن ولس دلیل آن مجله است بر آنچه گفته، معلوم میشود که کلام «ولس» را درست نفهمیده است.
میگوید:
دوم. تشابه واضح: بدن انسان به نظر عمومی مثل بدن حیوانات پستاندار دیگر ترکیب یافته است. مثلاً استخوانهای بدن انسان نظائری در بدن میمون و خفاش و گاو دریایی دارد. این تنظیر بر عضلات و رگ و پی و شریانها و سلولهای داخلی و مغز او نیز صادق است. انسان همچنین با حیوانات دیگر در اینکه قابل واگرفتن پارهای از بیماریها مثل بیماری هاری و آبله و سفلیس و وبا و غیره است اشتراک دارد؛ و این از چیزهایی است که به طور قطع بر زیادی شباهت بین انسان و بین حیوانات در خون و انسجه از حیث دقتِ ترکیب و بنیه دلالت میکند. علاوه بر این، میمون به زکام و مرض حمله و التهاب روده و سهمخوردگی چشم [= تراخم] و تب مبتلا میشود و دواهای طبی در میمون همان اثری را دارد که در انسان تأثیر میگذارد.
1) دلیل نخست داروین و پاسخ به آن به طور خلاصه چنین است: انسان یکی از موجودات زندة جهان است. موجودات زندة جهان قابل تغییر هستند. پس انسان قابل تغییر است.
و از نظر شدت علاقه و میل پارهای از اقسام میمونها به آشامیدن چای و قهوه و مسکرات و مبتلاشدن آنها به دردهای عصبی که در اثر مستی به آن دچار میشوند معلوم میشود که میمون حتی در ذائقه و احساس نیز با انسان شباهت دارد. همچنین دانههای داخلی یا خارجی که به انسان میزند، مثل همان دانههایی است که بر حیوانات پستاندار دیگر عارض میشود.
و بر انسان همان حیوانات حَلَمیة (1)داخلی و خارجی عارض میشود که بر حیوانات پستاندار دیگر.
تمام اینها بر شدت شباهت میان انسان و حیوانات بلندمرتبه، به خصوص میمون، در ساختمان عمومی و دقت انسجه و ترکیب شیمیایی و انس و الفت دلالت میکند.
داروین در بیان شباهت بین انسان و حیوانات سخن را طولانی نموده، و این مطلب به واسطة وضوح، نیازمند اطالة کلام نیست.
پیشوایان مسلمین و دانشمندان از اهل دین، آنچه را شگفتانگیزتر و نزدیکتر است به آنچه داروین قصد دارد گفتهاند. مثلاً در کتاب توحیدکه امام جعفر بن محمدٍ الصادق (علیهالسلام) بر مفضّل بن عمر جُعفی املاء فرموده، چنین آمده است:
در خلقت میمون و شباهت او به انسان در بسیاری از اعضا،یعنی: سر و روی و دو زانو دقت نمای؛ و همچنین احشا و امعاء او به احشاء و امعاء انسان شباهت دارد. و علاوه بر این همه،اختصاص یافته به ذهن و زیرکی که از آموزگار خود آنچه به او اشاره نماید میفهمد و بسیاری از آنچه میبیند انسان به جای میآورد تقلید میکند. حتی اینکه میمون به خلقت انسان و شمائل او و تدبیری که از خلقت او گزیده و آنچه بایستی باشد نزدیک
1) حیوانات حَلَمیه حیواناتی هستند که از جسم انسان یا حیوانی دیگر تغذیه میکنند؛ مانند: شپش و کک. اینها را حیوانات حَلَمیة خارجی میگویند، اما حیوانات حَلَمیة داخلی در داخل بدن انسان هستند و از آن تغذیه میکنند؛ مانند کرم روده (مجد). حیوانات حلمیه در اینجا همان انگلها هستند (زاهد).
است؛ به طوری که عبرتی برای نفس انسان میباشد. پس بداند انسان که او از طینت چهارپایان است و از سنخ و نمونة ایشان است؛ چه، این اندازه به خلقت آنها نزدیک است؛ و اگر نبود فضیلتی که در ذهن و عقل و نطق به انسان برتری داده، انسان مثل بعضی چهارپایان بود، با اینکه درجسم میمون زیادتیهای دیگری است که بین میمون و انسان فرق میگذارد؛ مثل پوزه و دم آویختة دراز و مویی که تمام جسد او را فروگرفته است. و این نمیتوانست مانع میمون شود که به پایة انسان برسد، هرگاه مثل ذهن انسان و عقل و نطق او را دارا گردیده بود (1).
دَمیری (2)میگوید:
این حیوان در بیشتر حالات خود شبیه به انسان است؛ زیرا که میخندد و به وجد و طرب میآید و آواز میخواند و حکایت تقلید میکند و چیز را به دست خود برمیدارد. برای او انگشتانی است که بر سر انگشت آن ناخن است و قابل تعلیم و یاددادن میباشد؛ و با مردم مأنوس میشود و بر دو پای خود پارهای از اوقات راه میرود؛ و از برای موی پایین چشم او مژگان میباشد؛ و هیچ حیوان دیگری سوای میمون این مزایا را دارا نمیباشد؛ پس او نظیر انسان میباشد. و بر خود زناشویی و غیرت بر ماده را لازم میداند؛ و این دو صفتی است که افتخار انسان به او میباشد (3).
(پس میمون از بسیاری از پیروان فلسفة نشوء و ارتقا که دشمن زناشویی انفرادی هستند و طریقة زناشویی حیوانی و جمعی را ترویج میکنند، بسیار باتربیتتر و بلندمرتبهتر است!)
1) توحید مفضل، ص 105- 106.
2) کمالالدین بن محمّد دمیری (742-808 ه) از فقهای شافعی مصر بود. وی کتابهایی در فقه و حدیث نوشت، اما مهمترین و مشهورترین کتابش حیاة الحیوان الکبری است که آمیزهای است از علم و ادبیات و فلسفه و تاریخ و حدیث. این کتاب نخستین مرجع جانورشناسی در زبان عربی است و از 1069 موجود سخن گفته است (http://ar.wikipedia.org).
3) ر.ک: حیاة الحیوان الکبری، ج 2، ص 330.
و هر گاه شهوت به او زورآور شود، به دهان خود استمنا میکند؛ و مادة آنها فرزندان خود را به دوش گرفته، حمل مینمایند؛ همان طور که زنها فرزندان خود را در آغوش میکشند (1).
تا آنجا که میگوید: «به اندازهای میمون قابل تأدیب و تعلیم است که بر هیچ کس پوشیده نیست» (2).
هر اندازه داروین در بیان شباهتهای جسمی و معنوی انسان و میمون زیادهروی کند، به پایة نویسندگان اخوان الصفا (3)نمیرسد. آنها میگویند: «جسد میمون به اندازهای به جسم انسان شباهت دارد که روح او از روح انسان حکایت میکند» (4).
خلاصه، سزاوار بود داروین به جای بیان شباهتهایی که بین میمون و انسان است، روشن نماید چگونه این دلیل مطلب او میگردد و برهان یکی بودن اصل آن دو میشود؟! زیرا مجرد شباهت دو چیز سبب نمیشود که آن دو از یک چیز باشند یا یکی از آنها از دیگری تحول یافته باشد؛ چه در زمینْ حیوانات و گیاهانی هستند که در پارهای خصوصیات شبیه به هم هستند، ولی در حقیقت با هم متفاوتند.
قد یبعُد الشیءُ عن شیء یشابهه *** إن السماء شبیه الماء فی الزُّرق (5)
با اینکه انسان همان طور که با پارهای از میمونها در چیزهایی شباهت دارد،
1) حیاة الحیوان الکبری، ج 2، ص 330.
2) حیاة الحیوان الکبری، ج 2، ص 330.
3) «إخوان الصفا و خُلاّن الوفا» گروهی از فیلسوفان مسلمان عرب در سدة سوم و چهارم هجری بودند که در بصره سکونت داشتند. آنان بر آن بودند که میان اعتقادات اسلامی و آموزههای فلسفی آن زمان سازگاری ایجاد کنند؛ از این رو در موضوعات مختلف همچون طبیعیات، ریاضیات، نجوم، موسیقی، فلسفه و سیاست، 52 مقاله نوشتند و آنها را «تحف إخوان الصفا» نام نهادند. برخی، این رسالهها را به مثابه دانشنامة علوم فلسفی مطرح میکنند. هدف اعلامشدة آنان «همبستگی برای رسیدن به سعادت نفس از طریق علوم پاککنندة نفس» بود و فعالیتهای آنان که تحت تأثیر فلسفة یونان و ایران و هند بودند، در راستای اثبات سازگاری میان دین و فلسفه بود (http://ar.wikipedia.org).
4) رسائل إخوان الصفا، ج 2، ص 17 (ناجی).
5) بسا میشود چیزی از چیزی که مشابه اوست دور باشد؛ آسمان با آب در کبودی شباهت دارد. شعر از ابوالعلاء معرّی است (ناجی).
همین طور با حیوانات دیگری از جهات دیگر دارای مشابهت است، بلکه شاید بتوان گفت که در حیوانات فرومایه و پست اقسامی یافت میشوند که به اندازهای شبیه انسان هستند که نظیر آن را در حیوانات بلندپایه نتوان یافت. پس سزاوار نیست به مجرد مشابهت اعتماد نمود (1)، با اینکه بسیار روشن و واضح است که عمدة ترقی و برتری انسان و آنچه نسبت به آن سزاوار شده که نتیجة آفرینش و مقصود از زحمت طبیعت در تحولاتِبسیار خود شمرده شود، این برتری انسان به واسطة نیروهای عقلیش و توانایی او بر حل مسائل علمی است. پس بهتر به قیاس این بود که بر شباهتهای نفسانی تکیه می کرد نه جسمانی؛ و میمون گرچه از شباهتهای نفسانی هم بینصیب نیست، ولی در حیوانات دیگر بسا میشود که زیرکی و شباهتهای نفسانی دیگری یافت میگردد که بر میمون هم برتری دارد؛ و حکایتهایی که در این باب نقل شده بسیار است.
و بس است برای ما آنچه روزنامهها از «حنا النبیه» اسب «هرگون اوسنین» (2)نقل میکنند که این اسب چیزهایی را میداند که قسمتی از افراد بشر از آن عاجزند، تا چه رسد به میمونها! مثلاً جمع و تفریق و چیزهای دیگری را میداند.
استاد مشهور «کوفیه» (3)میگوید: «ادراک و شعور میمون مقدار کمی بیشتر از سگ است».
بر فرض که قبول کنیم لازمة شباهتْ تحول است، چگونه لازم میآید که انسان از حیوانی که میمون از آن نشأت گرفته تغییر یافته باشد؟! شاید پارهای از انسانها تنزل یافتهاند و میمون شدهاند. و این مطلبی است که قرآن مجید به آن
1) این باب نیازمند تفصیل بیشتر است که لازمة آن استقراء و بیان شواهد متعدد است، اما متأسفانه منابع لازم را در اختیار ندارم؛ از این رو هر کس بتواند این بیان مجمل را تفصیل دهد، سپاسگزار اویم و از خداوند برای او درخواست پاداش دارم (مؤلف).
2) از این شخص و اسبش اطلاعاتی نیافتم (زاهد).
3) ژرژ کوویه (Georges Cuvier) (در عربی معاصر: جورج کوفییه) (1769- 1832م) زیستشناس سوئیسی و بنیانگذار دیرینهشناسی است. او یکی از سرسختترین دشمنان «لامارک» در خصوص نظریة تطور بود (http://ar.wikipedia.org).
تصریح فرموده و مسلمانان به آن اعتقاد دارند (1).
و این مطلب - یعنی اینکه انسان تحول یافته و میمون شده باشد (نه مسخی که قرآن به آن تصریح فرموده است) - حتی بر مبانی فلسفة نشوء و ارتقاء هم ممکن میباشد؛ زیرا انتخاب طبیعی همیشه ارتقاء را نتیجه نمیدهد، بلکه گاهی به تنزل و انحطاط منجر میشود؛ همان طور که در خرس خاکستری و حیوانات دیگر که فعلاً هستند مشاهده شده و در مذهب داروین به تفصیل از آن سخن رفته است.پس شاید طایفهای از بشر در محیطی واقع شدند که اقتضا میکرد در کوهها و غارها سکونت گزینند و بر شاخههای بلند درختان بالا روند تا از میوهها بچینند و با حیوانات دشمن خود با دندانهایشان بجنگند و نظائر اینها. در نتیجه ایستاده راه رفتن را رها کردند و ناچار شدند پا را به جای دست برگزینند. سخن گفتن و حرف زدن را رها کردند؛ چون که به آن نیازمند نبودند.و این عاداتو اخلاق به ارث به فرزندان آنها منتقل شد و ناتوانان از آنها نابود شدند و به واسطة انتخاب، نیرومندان آنها و آنهایی که میتوانستند مشکلات این محیط را تحمل کنند باقی ماندند. و اینها کسانی بودند که موهایی داشتند که آنها را از سرما حفظ نماید و دمی داشتند که از آنها حشرات موذی را دور کند. پس این طائفة بشر بعد از گذشت قرنها میمون گردیدند. پس میمون در آن هنگام انسانی است که انحطاط یافته، نه اینکه انسان حیوانی باشد که ترقی یافته باشد!
و شاید خوانندة گرامی مرا سرزنش نماید و مورد ملامت قرار دهد و بگوید: صفحات دانش بالاتر است از اینکه در آن این خرافات نوشته شود؛ و عمر گرانمایه عزیزتر است که به آن این مزخرفات خوانده گردد، من میگویم: اعتراض شما وارد است، ولی من دنبالة این سخن را رها نمیکنم و در همین جادهای که این فلاسفه راه رفتهاند قدم میزنم. خوب دقت کن به آنچه از موسیو «دوبی» (2)نقل میکنم تا بنگری که بالاترین فرق بین من و او این است که او از
میمون انسان درست کرده و من از انسان میمون ساختهام.
کِلانا عالِمٌ بالتُّرَّهات (1)
در اینجا دو اصل است که هم منکران تحول و هم کسانی که به آن قائلند به این دو اصل اعتراف دارند؛ و آن دو، اصل تشابه و تباین است. همان طور که قائلان به تطور میتوانند به تشابه استدلال کنند و آن را دلیل یکی بودن اصل انسان و میمون بدانند که بعداً این دو از هم جدا شدهاند، همچنین متدینین هم میتوانند قضیه را عکس کنند و تباین را دلیل اختلاف اصل قرار دهند و تشابه را عارض بر آن بدانند (2).
میگوید:
سوم. تشابه جنینها: انسان از تخمک کوچکی که یک جزء از 125 جزء قیراط (3)است پیدا میشود. این تخمک در هیچ چیز از تخمک حیوانات دیگر اختلافی ندارد و جنین انسان در اوائل پیدایش شاید بتوان گفت فرقی با جنین سایر حیوانات مهرهدار ندارد. پس از آن اختلاف پیدا میشود و اندامهای بدن ظاهر میگردد. در این هنگام پاهای مارمولک و چهار پای
1) مصراعی از یک شعر قدیمی. مصراع نخست چنین است: «اُری عَینَی ما لم تَرأَیاه/کِلانا عالِمٌ بالتُّرَّهات». به چشمانم آنچه را ندیده است نشان میدهم/و البته هر دو ما از این مزخرفات آگاهیم (زاهد).
2) به عبارت دیگر، در نظریة تکامل، بر اساس تشابه انواع حکم شده است که انواع منشأ واحد دارند و تباینی که میان آنهاست عارضی است. در اینجا چه بسا بتوان گفت: تباین اصل است و تشابه انواع عارضی. به این معنی که تباین بین موجودات دلیل بر اختلاف اصل و منشأ آنهاست و تشابه موجود میان آنها عارضی است (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، صفحة سی و چهار و سی و پنج).
3) به انگلیسی: Carat. هر قیراط تقریباً 2/0 گرم است (فرهنگ معین، مدخل «قیراط»). در عبارت عربی آمده است: «نحو جزء من 125 من القیراط». به نظر میرسد منظور یک صد و بیست و پنجم قیراط باشد. والله اعلم (زاهد).
حیوانات پستاندار و بالهای پرندگان و دو دست و دو پای انسان از یک صورت اصلی در تمام اینها پدید میآید. و فرق بین جنین میمون و جنین انسان ظاهر نمیشود مگر در زمان اواخر نشو و نما. در این هنگام جنین میمون و جنین انسان مساوی هستند و این تساوی سبب متفاوت بودن آنها از جنین سگ است.
از این مطلب نتیجه گرفته میشود که انسان در چگونگی نشو و نمای خود با سگ و پرندگان و قورباغه و ماهی اختلافی ندارد و مثل حیواناتی است که پستتر از او هستند. در زمانهای آخر رشد جنین، تفاوت میان جنین انسان و میمون بسیار کمتر از تفاوت میان خود میمون و انسان است.
ما دوست نداریم داروین را تکذیب کنیم، ولی میگوییم که «هکل» - چنانکه سابقاً نوشتیم - این صورتهای جنینی را تزویر نموده و از خود درآورده و مذهب خود را بر آن بنا نهاده؛ سپس کذب او ظاهر گردید و مفتضح شد و به این رسوایی اعتراف نمود (1)
رسمهای هکل از ناحیة دیگری نیز گمراهکننده هستند. بدین شرح که داروین فرضیة خود را بر این اعتقاد بنا نهاد که مراحل ابتدائی تحول جنینها بیشتر با همدیگر مشابهت دارند، تا بدین ترتیب ثابت سازد که موجودات زنده همه دارای اصل مشترک هستند، اما در رسمهای هکل، مراحل بسیار ابتدائی جنینهای حیوانات مهرهدار که تفاوت زیادی با هم دارند، از نظر انداخته شده و مراحل متوسط آنها که شباهت بیشتری دارند ترسیم شده است!
درسال 1976 دانشمند جنینشناس «ولیم بالارد» نوشت: «تنها از طریق دلیلتراشیهای محیلانه و بازی با الفاظ و انتخاب شخصی غیر علمیِ ادله میتوان حقایق طبیعی را تغییرداد و ادعا کرد که مراحل ابتدائی جنینهای انواع گوناگون مهرهداران با همدیگر بیش از مرحلة تکمیل نمویشان شباهت دارند». به نقل از:
http://www.subheomid.com/index.php?article_id=.1219
در اینجا این حکایت را از کتاب الرسالة الراعویة فی الدین1) داروین عقیده داشت که قویترین دلائل تأیید کنندة فرضیهاش را میتوان از علم «جنینشناسی» گرفت؛ و از آنجا که خود وی این علم را نمیدانست، بر کارهای زیستشناس آلمانی «ارنست هکل» در این زمینه، اتکا کرد. او (ارنست هکل) تصاویر جنینهای انواع گوناگونی ازحیوانات مهرهدار را کشیده بود تا وانمود کند این جنینها در مراحل ابتدائیشان با همدیگر تقریباً مطابقت دارند و در جریان نموّشان از همدیگر تفاوت پیدا میکنند. داروین این تصاویر ارنست هکل را برای خود صددرصد قانع کننده یافته بود، اما این از بدترین تقلبها بود؛ زیرا دانشمندان زیستشناسی از بیش از یک قرن بدین سو میدانند که جنینهای مهرهداران هرگز با رسمهای ارنست هکل شباهت ندارند. هکل در زندگیش با انتقادهای مستمری از دانشمندان معاصرش مواجه شد و در حیاتش او را به تقلب و جعلکاری متهم کردند. درسال 1997 دانشمند زیستشناس انگلیسی مایکل ریچاردسن و یک هیئت جهانی از دانشمندان، رسمهای ارنست هکل را با تصاویر حقیقی جنینهای مهرهداران مقایسه کردند و قاطعانه ثابت کردند که رسمها و تصاویر ساختة دست هکل جعلی و تقلبی و تحریف حقایق هستند.
و العلمانیة نوشتة «فریدیانو جیانینی» (1)نمایندة رسولی (2)شهرستان حلب نقل میکنیم؛ و البته چون طولانی بود آن را به اختصار میآوریم:
«ارنست هکل» در کشور آلمان نشو و نما یافت و قریب نیم قرن استاد علوم طبیعی در دانشکدة «ایینا» (3)بود. به واسطة انتشار مؤلَّفات او بین عموم مردم، برای مادیین اروپا مثل پدر روحانی گردید.
«جیانینی» در دنباله پس از اینکه از قول «هکل» نقل میکند که انسان به تدریج و کم کم از حیوانات فرومایه تطور مییابد، میافزاید: بزرگترین دلیلی که برای اثبات مذهب خود آورده مجموعهای از صورتهای بزرگشده است که نشان میدهد چگونه نطفة حیوانی در احشاء مادران آنها ترقی متوالی میکند؛ سپس در این صورتها نطفة انسانی ظاهر میگردد. در این صورتها نطفة انسانی ابتداءً به سادهترین هیئت حیوانی ظاهر میشود، و به تدریج به هیئتهای کاملتر و کاملتری میرسد تا به هیئت بشری منتهی میگردد؛ و چون که به گمان استاد دانشکدة ایینا، تغییرات و تقلبات جنین، مطابق با تغییراتی که در زمانهای سابق با گذشتن قرنها در اقسام حیوانات مختلفه انجام یافته است انجام مییابد، وی معتقد شده که انسان با تغییرات متوالی از مادة اولیة بدون شکل تغییر مییابد؛ سپس کم کم رشد میکند و از حیوانات گذشته تا انواع عالیه مانند میمون شروع به تحول یافتن کرده است تا اینکه به نوع انسانی منتهی گردیده است.
1) از این شخص اطلاعاتی نیافتم.
2) «رسولی» لقب کشیش اعزامی به منطقه برای تبلیغ مسیحیت است (زاهد).
3) امروزه دانشگاه «یینا» یا «ینا» گفته میشود. از قدیمیترین و مشهورترین دانشگاههای آلمان است که به سال 1558م در شهر ینا واقع در ایالت تورینگن آلمان بنا شده است. در سال 1934 نام آن به دانشگاه «فریدریک شیلر» (Friedrich-Schiller-Universität Jena) تغییر یافت. وی یکی از استادان بنام این دانشگاه بود (http://en.wikipedia.org).
با اینکه جمعی از دانشمندان در آلمان و غیر آلمان از امثال «پراس» (1)پس از اینکه دقت نمودند در این صورتها که «هکل» به آنها استدلال نموده، دریافتند که تمام آنها درست نیست، بلکه بعضی از آنها تزویر شده و «هکل» از خود درآورده تا آن حلقههایی را که در سلسلة مورد نظرش ناقص است تکمیل نماید.
موقعی که خبر این تزویر علمی بین عموم مردم منتشر شد، «هکل» استاد دانشکدة «بانا» (2)به جوش و خروش درآمد و کسانی که به او این اتهام را وارد کرده بودند تهدید کرد که از دست آنها شکایت میکند. مریدان او خشنود شدند، ولی آتش خشم و غضب این مرد چیزی نگذشت که خاموش گردید؛ زیرا دوری جست از اینکه وقت دادگاه را تضییع کند؛ چون دید ناچار است به حقیقت اعتراف نماید. آنگاه عذرهای متعدد آورد و اعتراف کرد که برخی از این تصاویر تحریف شدهاند و اظهار داشت این تحریف برای مذهب نشوء و ارتقاء لازم بوده است؛ و اینچنین برای همیشه شهرت و شرافت هکل نزد دانشمندان از بین رفت.
دانشمند نامی «پولس» (3)دربارة کتاب أسرار الکون (4)که مشهورترین مصنفات هکل است چنین گفته است:
من این کتاب را به شرمساری و خجالتی که نتوان وصف نمود خواندم؛ زیرا فکر کردم که علوم فلسفی بین ملت ما به چه پایهای از پستی و انحطاط رسیده است! و برای آلمانیها ننگ است که کتابی مثل این کتاب را چاپ کنند یا بخرند یا بخوانند.
1) از این شخص اطلاعاتی نیافتم، تنها اینکه همة سایتهای عربی که حکایت عکسهای جعلی ارنست هکل را آوردهاند، گفتهاند: دکتر بر اِس.
2) این نام را در میان دانشگاههای آلمان نیافتم (زاهد).
3) از این شخص اطلاعاتی نیافتم.
4) نام آلمانی کتاب Die Welträthsel و نام انگلیسی آن The Ridle of the Universe است که نخستین بار در سال 1901م چاپ شده است. ترجمة آن به فارسی «معماهای هستی» است (http://en.wikipedia.org).
این تزویر از چیزهایی است که بسی انتشار یافت و صفحات مجلات و ستونهای روزنامهها را به خود اختصاص داد؛ و من بر چندین مقاله اطلاع یافتم که مادیین نوشته بودند و برای او عذرتراشی کرده بودند. در میان آنها مقالة مفصلی بود که خود «هکل» نوشته بود. بدین ترتیب، این مرد با آن همه شدت خشم و غضب، خود در آن مقاله به این سیهکاری اعتراف میکند - همان طور که نویسندة کتاب نامبرده نوشته - ولی میگوید ناچار بوده چنین تزویری انجام بدهد! و این جای تعجب است.وی میگوید که در این جنایت در حق دانش و خیانت در علم، تنها نیست، بلکه بسیاری از فلاسفه با او شریکند؛ و این عجیبتر است! و با این اعتراف گناه خود را بر گردن متدینین میاندازد و میگوید که این حیله از جانب کلیسا میباشد.
و نمیدانم چرا گناه کلیسا میباشد بعد از اینکه خود او اقدام به زیان خود کرد و به این تبهکاری اعتراف کرد و برای چه انکار نکرد تا برای عذرتراشی میدان پهناوری بهر پیروان او باقی بماندو طرفداران «مونیسم» (1)هر ارزان و گرانی را در راه یاری او ارزانی دارند؟!
ما اینجا قسمتی از مقالة «هکل» را که به تاریخ 24 دسامبر 1908م نوشته است نقل میکنیم:
من برای اینکه کشمکش و نزاع در این مسأله خاتمه یابد، اعتراف میکنم که شمار کمی از صورتهای جنین - نزدیک به شش یا هشت درصد - بیاصل است یا تزویر شده؛ چنانکه دکتر «براس» (2)آن را تزویر میشمارد؛ و
این در جاهایی بوده که مواد مورد نظر برای تحقیق کامل نبوده یا تصویر آنها ناقص بوده است، به گونهای کهتحقیقکننده یا صورتبردارنده که حلقههای این تطور را در کنار هم قرار دهد، میان آنها را با حلقههای فرضی پر کند».
وی در ادامه میافزاید:
بعد از این اعتراف لازم است خود را نابودشده و هلاکشده بدانم، ولی مرا تسلیت میدهد اینکه در پهلوی خودم در جایگاه متهمان، صدها نفر از شرکای خودم را در آن گناه میبینم؛ و بین آنها شمار بسیاری از فلاسفه میباشند که در آزمایشهای علمی به آنها اتکا میشود؛ و همچنین دیگرانی مانند دانشمندان علم الأحیاء [= بیولوژیستها]؛ زیرا بسیاری از صورتهایی که علم أبنیة الأحیاء (1)و علم تشریح [= کالبدشناسی] و علم اَنسِجَه [= بافتشناسی] و علم الأجِنَّه [= جنینشناسی] منتشر میکنند، مثل صورتهای تزویر شدة من هستند و با آن هیچ اختلافی ندارد (2)
Francis Hitching, The Neck of the Giraffe: Where Darwin Went Wrong, New York: Ticknor and Fields 1982, p. 204.
به نقل از:(http://antishobhat.blogspot.com/2012/10/blog-post_26.html).
.و من نمیفهمم چگونه پراس[= پر اس] آنچه را که «هکل» بهجای آورده تزویر نشمرده است، با اینکه او میدانست - همین طور که دیگران میدانند - که هیچ تزویری بدتر و واضحتر از آنچه این مرد بهجای آورده نمیباشد؟! زیرا عمداً صورتهایی را که ابداً حقیقت نداشته است انتشار داده و ادعا نموده که آنها عین واقع میباشد، تا اینکه به آن، مذهب بیپایه و سست خود را در تسلسلْ محکم نماید. و مردم آن را فراگرفتند و دانشمندان بر آن اعتماد نمودند؛ همین طور که نوشته شده در مقالهای که آن را روزنامة الأخبار به عنوان «فضیحة فیلسوف» انتشار داده است.
پس «هکل» با این کار ننگین خود دانشمندان را به اشتباه انداخت و به
گمراهی سوق داد؛ و اگر مردمان متدین نبودند و یکی از جمعیتهای دیانتی یعنی «جمعیت کپلر» (1)کوشش ننموده بود، این لکة زشت بر روی زیبای علم باقی میماند و در مقابل آن، افکار بشر سر فرود میآورد؛ چه، آن را یکی از حقایق بیچون و چرا میگرفتند. پس خداوند دین را از جانب علم پاداش نیک دهد! زیرا که علم - همین طور که یکی از مردمان با انصاف گفته - در صومعهها نگاهداری شده و بر دست کشیشها انتشار یافته است و همایشان نگاهبان مرزهای او از تزویر هستند؛ و برای «هکل» هیچ سودی ندارد آنچه ادعا مینماید. پس حکم «هکل» در قانون علم و آیین دانش این است که او را دو حدّ بزنند: یکی حدّ تزویر در علم و یکی حدّ تهمت بر دانشمندان، مگر اینکه شهودی بیاورد بر راستی آنچه به آنها نسبت میدهد. پس حدّ دوم را از خود دفع نماید و حدّ اول بر او و بر این فلاسفه واجب شود.
همچنین برای وی هیچ سودی ندارد آنچه ادعا مینماید از اینکه به این تزویر ناچار شده؛ زیرا که اگر مقصودی جز تمام کردن حلقات نداشت، سزاوار چنین بود که بین صورتهای خیالی و حقیقی نشانی بگذارد و صورتهای فرضی را از واقعی تمیز دهد و این علامت را به هر خوانندهای روشن نماید. در این صورت ادعای ناچاری او قبول میشد و از عواقب وخیم تزویر آسوده میماند، که کوچکترین اثر آن برای «هکل» رسوایی همیشگی است.
و نیز او را ناچار نمودند که از استادی دانشگاه «بانا» استعفا دهد (2)، بعد از اینکه سی سال در آن سِمَت معلمی داشت.
و چنین گمان میکنم که سخن را طولانی نمودیم، ولی ناچار بودیم که از حقیقت دیانتی و شرافت انسانی دفاع نماییم؛ و اگر برای این نبود، بر ما در آیین دانش واجب بود که این کار را به رو نیاوریم و کوشش کنیم که آن را پوشیده
1) انجمنی دینی که برای مبارزه با انجمن الحادی مونیسم، که «هکل» در آلمان تأسیس کرد، ایجاد شد (مؤلف).
2) این سخن بر اساس اظهارات صاحب مقالة پیشگفته «فضیحة فیلسوف» است، و گرنه خود «هکل» در مقالهای اظهار داشته که خودش از استادی دانشگاه نامبرده استعفا داده؛ و این مطلبی است که هر معزولی اظهار میدارد (مجد).
بداریم. و ما به مقام نخستین «هکل» مینگریم و او را معذور دانسته و سرزنش نمینماییم (1).
چرا سرزنش میکنند مردم فیلسوفی را که به وظیفة خود عمل نموده و به موجب فلسفة خود قدم برداشته است (2)؟! او را قانون خودپرستی و حب ذات به تزویر برانگیخت؛ پس تزویر نمود در جایی که گمان زیان نمیبرد. نمیدانست که دکتر «پراس» [= پر اس] او را نگاهبانی میکند و «جمعیت کپلر» حرکات وی را مراقبت مینماید.
البته دشمنهای هکل مثل دکتر «پراس»[= پر اس] و دیگران، در این صورتها تزویرهای شنیع دیگری را هم به او نسبت میدهند، ولی ما آنها را ننوشتیم و «هکل» آنها را انکار میکند؛ و خداوند بهتر میداند.
برمیگردیم به کلام از این استدلال و میگوییم: این صورتها بر فرض اینکه ثابت گردد، هیچ وجهی ندارد که به او استدلال شود مگر برای قیاس و سنجش بین تغییرهای نوع و تغییرهای فرد در حالت خاص؛ و این از سستترین و بیمزهترین قیاسها میباشد، ولی من دیدم در یک مقاله که اختیار شده از کتاب «گُلفت لا کونت» (3)که: از حقیقتهایی که در علم الحیاة [= بیولوژی] ثابت شده، این است که فرد در نموّ خود دورههایی را طی میکند که نوع آن، آن دورهها را طی کرده است. پس مراجعه کردم به آنچه در دسترس داشتم از کتب فیزیولوژی مثل اصول دکتر یوحنّا و رتبات که ترجمهای از کتاب دکتر کرکس و باکر (4)
1) از این عبارات، صفای نفس و پاکی طینت و بیغرضی مرحوم ابوالمجد معلوم میشود. علیه شآبیب الرحمة و الغفران! (زاهد).
2) این اجمالی است از آنچه ان شاء الله در بخش دوم به تفصیل خواهی دانست که بنا بر مذهب غُلات مادیین - که یکی از آنها «هکل» است - معقول نیست بودن مانعی از کارهای زشت مگر ترس زیان فقط (مؤلف).
3) در متن عربی «جولف لاکونت» آمده است. به نظر میرسد وی ژوزف لاکنته (Joseph LeConte) (1823-1901م) فیزیکدان و زمینشناس آمریکایی باشد.
4) اطلاعاتی از این اشخاص و کتاب اصول نیافتم (زاهد).
میباشد، و ذکری از این حقیقت در آن نیافتم. و در کتب بیولوجیا هم جز یک ادعای بیدلیل ذکری ندیدم. و اگر ملازمة بین نشوء و نموّ افراد و انواع تمام شود و صحیح باشد، لازم میآید تمام مراتب حیوانات را شامل شود و به تعداد انواعی که پیشتر از آن به وجود آمده است در حیوانات منتقل شود و به ترتیبی که در مرتبة نخست یافت شده از آن ترقی کند، حال آنکه هیچ کدام از این امور سهگانه مطابق واقع نمیباشد:
1- زیرا که این اقتداء (اقتداء افراد به انواع) به حیواناتی اختصاص دارد که از تخم (1)تولد مییابند (2)
عبارت بالا نخستین دلیل بر این است که صرف مشابهت در رشد، دلیل بر یکسانی نیست؛ زیرا اولاً. این مشابهت تنها در حیوانات دیده میشود نه نباتات (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، ص سی و پنج).
نه موجوداتی که از غنچه سر برمیآورند؛2- در حیواناتی که از تخم تولد مییابند،همة آنها از نظر سلسله مراتب تامّ نیستند، بلکه گاهی ناقصند و گاهی هم در ترتیب آنها اختلال پدید میآید؛ مثلاً میبینیم حیوانی از درجهای به درجة دیگر منتقل میشود و درجات بسیاری را که بین آنهاست رها میکند. و مصداق این در جمیع طوائف حیوانات بهویژه حیوانات بلندمرتبه بسیار میباشد.
3- گاهی پیش میافتد؛ سپس متأخر میشود؛ دو مرتبه پیش میافتد (3).
1) در اینجا منظور همان تخمک است نه تخم پرنده. تخمک یاختهای که پس از ترکیب با اسپرم، هستة اولیة جنین را تشکیل میدهد. تخمک گامت ماده است که درون تخمدان جاندار ماده قرارگرفته و پس از بارورسازی به یاختة تخم تبدیل میشود. بارورسازی عبارت است از ترکیب گامت ماده با گامت نر یا اسپرم (http://fa.wikipedia.org).
2) اصل عبارت عربی چنین است: «لأن هذا الاقتفاء - اقتفاء الأفراد للأنواع - مختصّ بالحیوانات التی تتولد عن البیض، دون الحیوانات التی تتوالد بالتَّبَرعُم». مؤلف در اینجا کلمة «تَبَرعُم» را آورده است. این کلمه یعنی: غنچهدار شدن. مرحوم مترجم بخش دوم عبارت را ترجمه نکرده است. طبیعتاً این گیاهان هستند که از غنچه سر برمیآورند نه حیوانات؛ بنابراین منظور از «الحیوانات التی تتوالد بالتبرعم»، گیاهان هستند، اما از سوی دیگر، تعبیر به «حیوان» برای گیاه امری عجیب است. معمول آن است که «الأحیاء» یعنی: جانداران یا موجودات زنده گفته شود. و در بالا نیز به همین صورت ترجمه شد (زاهد).
3) به عبارت دیگر، توالی رشد در تخمک موجودات بر یک گونه نیست و چه بسا مثلاً یک حیوان یکی از مراتب را در مرحلة دوم رشد خود طی کند و دیگری در مرحلة چهارم (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، ص سی و پنج).
تمام این مراتب را مشروحاً استاد «مارشال» (1)در سخنرانی خود که در «انجمن پیشرفت علوم بریتانیا» (2)
به انگلیسی: «The Royal Society of London for Improving Natural Knowledge»
و در فارسی: «انجمن سلطنتی لندن برای پیشرفت دانش طبیعی» که به تلخیص «انجمن سلطنتی» یا «جامعة سلطنتی» (به انگلیسی: Royal Society) نامیده میشود (www.wikipedia.org)، پس از اتحاد انگلستان، به دست چارلز یکم و در سال 1660 در لندن برپا شد و عنوان نخستین انجمن علمی جهان را یدک میکشد. حدود چهار سده جوانتر از «ربع رشیدی» رشیدالدین فضلالله همدانی است. اندیشة تأسیس انجمن سلطنتی بریتانیا در یکی از نشست های دانشمندان و فیلسوفان در سال 1660 میلادی شکل گرفت و این اندیشه با فرمان چارلز دوم در پانزدهم ژوئیه 1662 رسمیت پیدا کرد. در ابتدا عضویت انجمن شرایط خاصی نداشت، اما از سال 1848 تنها کسانی به عضویت پذیرفته میشوند که دانشمند و شاغل شغل علمی باشند. انجمن دارای اعضای داخلی وخارجی است. تعداد اعضای خارجی که بیشتر از اهالی ایرلند و کشورهای مشترکالمنافعاند تقریباً یکدهم اعضای داخلی است. این انجمن مجموعاً در حدود 1300 عضو دارد. ادارة امور انجمن به عهدة یک شورای 21 نفره و هیأت مدیرة 5 نفره است که از سوی مجمع سالانه انجمن انتخاب میشوند و مدت مدیریتشان دو سال است. «انجمن سلطنتی بریتانیا» مثل آکادمیهای علومِ بسیاری از کشورها به راههای مناسبتر توسعه و پیشرفت علم، بهبود امر آموزش و پرورش، انتشار کتب و مجلات و اعطای جایزه به صاحبان آثار ممتاز علمی میپردازد و به مبادلات علمی و همکاری با دانشمندان و مجامع علمی کشورهای دیگر اهتمام دارد www.loghatnameh.org.
به سال 1890 ایراد نموده، بیان کرده است.و عجیب آنکه دو حیوان را میبینی که از یک نوع هستند و در یک پایه از نردبان ترقی میباشند، با وجود این، جنین یکی از آنها به صورتی ترقی میکند و جنین آن یکی به صورت دیگری ترقی مینماید. مثلاً قورباغههای معمولی ابتدا شنا میکنند و دارای دماغ میباشند، ولی در آمریکا نوعی از آنها هستند که در نشو و نمو خود این طور نمیباشند.
کسی که میخواهد برای سخنان «هکل» که تو را از آن آگاه کردیم - که میگوید: صفاتی که قوام نوع به اوست بعضی از آنها ارثی (3)میباشد و بعضی
کسبی، و گمان میکند که صفات ارثی را فرد در نموّ خود بر آن میگذرد، ولی صفات کسبی (1)قابل زوال میباشد و فرد آن را رها میکند - تعلیلی بیاورد، پس باید بداند که تعلیل خود را بر لب پرتگاهی عمیق بنا کرده و بر پایة متزلزلی بنا نهاده است. و مواضع اشتباه این نظریه را که از نظر علمی غلط است ان شاء الله نشان خواهیم داد.
به علاوه یکی از نوامیس وراثت که هکل بر آنچه داروین یاد نموده زیاد کرده این است که هر چه صفات اکتسابی در نسلهای مختلف تکرار شود، انتقال آنها آسانتر است؛ همان طوری که در تربیت گلها و میوهها مشاهده میشود.
در عین حال این علت را برای تمام اختلافاتِ گذشته نتوان علت گرفت، و گرنه پس چرا افراد یک نوع با هم اختلاف دارند؟ و آیا معقول است یک صفت معین برای یک فرد ارثی باشد و برای فرد دیگر اکتسابی؟!
و کسی که برای مطلب نامبرده علت میآورد که جنین تمام حیوانات به ویژه حیوانات بلندمرتبه میل دارند که راه نشو و نمای خود را کوتاهتر نمایند؛ چون که فرصت ندارند که تمام درجات را یک به یک بپیمایند، این شخص یا شخصی که در بالا اشاره کردیم مشترکند در اینکه از تمام اموری که سابقاً یاد نمودیم چشم پوشیدهاند، ولی این شخص مزیتی دارد و آن این است که چیزی میگوید که هیچ کس نمیفهمد و هیچ گرهی از معضلات علم نمیگشاید، بلکه مشکلاتی میافزاید! و ما نمیفهمیم چه امری جنینها را به این تعجیل وادار میکند و چه معنایی از این شتاب دارند و کدام کس این توانایی را به آنها بخشوده که کاری کنند که مردمان کهنسال و کارآزموده از آن عاجزند و بزرگان علم و فلسفه از عهدة آن کار برنمیآیند؟!- چه، جنین با این کار مخالفت میکند با حقیقتی که در علم الحیاة [= بیولوژی]ثابت و محقق میباشد - و چرا این قدرت را بعد از ولادت ندارد و نمیتواند طریق نموّ خود را مختصر کند و به یکبار از شیرخوارگی خود را به کهولت و پیری برساند؟! و چرا جنینها اتفاق نمیکنند
1) مقصود از «صفات اکتسابی» صفاتی است که از سازش با محیط، در جاندار پدید میآید (زاهد).
بر اینکه مراحل معینی را یکجا رها کنند یا ادغام نمایند، در نتیجه برخی از آنها آنچه را که جنینهای دیگر به تدریج میپیمایند ادغام نمایند یا یکجا رها کنند؟! قانونی که این اندازه اختلاف دارد و تنها بر حیواناتی که از تخم تولد مییابند فرمانروایی دارد - با اینکه حیواناتی که از تخم تولد مییابند نیز به او اعتنایی ندارند، بلکه گاهی پیش میافتند و گاهی تأخر میجویند و یا درجات را در هم میآمیزند یا یکجا رها میکنند و جز به این تعلیلات نارسا التیام نمیپذیرند - هرآینه سزاوار است از او به شگفت افتد و به حال او رقّت نمایند، نه اینکه به او استدلال کنند و بر او اعتماد نمایند!
سپس این سؤال باقی میماند که چه عواملی موجب این تحولات پی در پی شده است؟ زیرا که معقول نیست همان عواملی باشد که در انواع توهم نمودند؛ چه در یک تخمْ موجودات زندة کامل و بسیاری نیست که برای آنها غذا کم باشد و برای زیستن و بقاء خود کشمکش و نبرد نمایند و آنها که بیشتر قابل زیستن است باقی بمانند! ولادتهای پی در پی هم نیست که از آن تشابهات و تباینات حادث گردد. و هر گاه صورتهای پی در پی ممکن است از غیر از عواملی که یاد کردند حادث شود، پس چه داعی باقی میماند که آنها را در انواعْ به تکلف درست نمایند؟!
و هر گاه در جهان آفرینش عواملی سوای آن عواملی که یاد کردند موجود میباشد که عین فعل آنها را به جای میآورد، پس دیگر چه احتیاجی به آنها میباشد و به چه سببی در بین تمام این عوامل خصوص آنها معین میشود؟!
[باز داروین] میگوید (1):
چهارم. اعضای اثریه (2)
اما اندامهایی که به عنوان اندام اثریه/زائد/وستیجیال نام بردهاند عبارت است از:
ارگان ومرونازال یا ارگان جاكوبسون كه حفرهای است در پلهای بینی دو سمت، با گیرندههای شیمیایی كه در انسان عملكردی ندارند. در جانوران پستتر، وظیفة درك مادة شیمیایی فرومون را بر عهده دارند؛
عضلات خارجی گوش: سه عضله هستند كه در بخش خارجی گوش واقع شدهاند و در سایر حیوانات نظیر خرگوشها و سگها وظیفة حركت مستقلانة گوش از سر را بر عهده دارند، اما انسانها هنوز دارای آن هستند و توسط این عضلات است كه بعضی از افراد میتوانند گوششان را تكان دهند؛
دندان عقل: در انسانهای اولیه كه مقادیر زیادی از گیاهان را جهت به دست آوردن انرژی مصرف میكردند، داشتن یك جفت اضافه دندان آسیا در هر فك مفید به نظر میرسید، اما در انسانهای امروزی كه انواعی از غذاها را مصرف میكنند، زیاد ضروری به نظر نمیآید؛
دندة گردنی: حدود یك درصد از مردم یك جفت دندة اضافی در بالای دندههای خود (در بخش گردن) دارند كه به نظر میرسد باقیمانده از اجداد خزندة ما باشد. این دنده میتواند در این افراد مشكلات عروقی یا عصبی ایجاد كند؛
پلك سوم: در اكثر پرندگان و پستانداران یك لایة محافظ به عنوان پلك سوم بر روی چشمشان وجود دارد كه وظیفة حفاظت از چشم و خروج شنریزه و گرد و غبار را از چشم بر عهده دارد. باقیماندة این پلك در انسان به صورت یك چین نازك در گوشة داخلی چشم وجود دارد؛
تكمه یا نقطة داروین: اگر لبة خارجی لالة گوش خود را لمس كنید، به یك برجستگی برمیخورید كه به دكمة داروین مشهور است. در حیواناتی نظیر خرگوش این تكمه در انتهای گوشها قرار دارد و وظیفة فوكوس صداهای دور را بر عهده دارد؛
عضلة زیر ترقوه: عضلة كوچكی كه در زیر شانه قرار دارد و از دندة اول به ترقوه كشیده شده است؛ و در صورتی برای انسان مفید بود كه هنوز بر روی چهار پا راه میرفت. البته بعضی از افراد این عضله را ندارند و بعضی نیز یك جفت از آن را دارند؛
عضلة پالماریس(خیاطه): عضلة بلند و نازكی كه از زانو به كمر كشیده شده و 89% مردم دارای این عضله هستند. این عضله در جانوران پستتر در آویزان شدن و بالا رفتن از درخت بسیار مهم است. جراحان معمولاً این عضله را در جراحیهای ترمیمی عضلات برداشته و از آن استفاده میكنند؛
عضلات صافكنندة مو:در بسیاری از جانوران این عضلات كه در قاعدة موهای بدن واقع شدهاند وظیفة سیخ كردن موها را در هنگام بروز خطر دارند تا جانور بتواند از آن برای ترساندن مهاجم استفاده كند؛
زائدة آپاندیس: یك لولة عضلانی باریك در رودة بزرگ كه باقیماندة بخشی از رودة جانوران است كه وظیفة هضم سلولز غذا (گیاهان) را بر عهده داشته است، اما در انسان بیشتر حاوی گلبولهای سفید و غدد لنفاوی است؛
دندة سیزدهم: در شامپانزهها و گوریلها 13 جفت دنده وجود دارد، در حالی كه در انسانها 12جفت. اما 8% مردم دارای جفت دندة سیزدهم هستند كه به نظر نمیرسد عملكردی را در آنها ایفا كند؛
انگشت پنجم پا: در پریماتها و پستاندارانِ پستتر، انگشتان پا وظیفة چنگ زدن و آویزان شدن از شاخهها را بر عهده داشته است، اما انسانها به انگشتان بزرگ پا نیاز دارند تا بتوانند با آنها ایستاده و راه بروند و تعادل خود را حفظ كنند؛ لذا به نظر میرسد انگشت پنجم نقش اصلی را در این مورد ایفا نكند؛
عضلة هرمی (پیرامیدال): حدود 20% از افراد، این عضلة مثلثی كوچك و شبیه كیسه را كه در استخوان شرمگاهی (پوبیس) است ندارند. به نظر میرسد این عضله باقیماندهای از كیسه در جانوران كیسهدار باشد؛
استخوان دنبالچه (كوكسیس): مجموعة چند مهرة به هم جوشخوردة كوچك كه در انتهای ستون مهرهها واقع شده و در پستانداران دیگر رشدیافتهتر است (دم) و وظیفة حفظ تعادل و ارتباط را بر عهده دارد، اما در انسان نقشی را بر عهده ندارد؛
سینوسهای اطراف بینی: به نظر میرسد در انسانهای نخستین این سینوسها سرشار از مخاط بویایی بوده تا به این ترتیب حس بویایی آنها را تقویت كرده، آنها را از خطرات حفظ كند، اما نقش آنها در انسان امروزی شكلدهی به صورت، گرم كردن هوای ورودی به ریهها و سبكتر شدن سر میباشد. التهاب این سینوسها باعث سینوزیت میشود.
ر.ک: http://masoumesch.ir/hschool.
: جسم هیچ فردی از افراد حیوانات عالیه - که از جملة1) مقایسه کنید با: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 101 (ناجی).
2) چنانکه در صفحات آغازین آمد، «اعضاء اثریه» به قول داروین اعضایی هستند که اکنون انجام وظیفه نمیکنند و در سابق میبودهاند؛ مانند دو پستان در مردان که اکنون شیر نمیدهد. اصطلاح فارسی آن «اعضای بازمانده»، «اعضای پست»، «اعضای زائد»، «اندامهای تحلیلرفته»، «بخشهای تحلیلرفته»، «اندامهای وستیجیال» است. مترجم کتاب به تبعیت از مؤلف، همه جا اعضاء اثریه آورده است. «اثر» نیز چنانکه معلوم است، به معنای آن چیزی است که برجامانده است (زاهد).
آنها انسان میباشد - از بودن اعضای بازمانده در او خالی نمیباشد؛ مثل دو پستانی که در سینة مرد میباشد و دندانی که زیر لثة حیوانات نشخوارکننده موجود میباشد. این اعضا و آنچه را به آن شباهت دارد «اعضای اثریه» می خوانند؛ چون که برای صاحبان خود اکنون هیچ سود و نفعی ندارد؛ و این از چیزهایی است که دلالت میکند که این اعضا تحت احوال کنونی نشو و نما نیافتهاند. و این اعضا زیاد تغییر میکنند؛ چون هیچ نفعی ندارند.
و بر این مطلب مترتب میشود اینکه انتخاب طبیعی در آنها هیچ اثری ندارد و این اعضا بسیاری از اوقات پنهان میشوند.
و از چیزهایی که سزاوار اهمیت میباشد این است که این اعضا قابلیت دارند که در اوقات مختلف به مقتضای قانون «برگشت به اصل» دوباره ظاهر شوند. و چنین به نظر میرسد که نخستین سبب در اینکه این اعضا، اثریه گردیدهاند این
است که آنها را در زمانی که به آنها احتیاج بوده به کار وانداشته و استعمال نکردهاند. و اینکه ما میگوییم آنها را استعمال نکردهاند، منحصر به کمی کار عضلات نیست، بلکه شامل کمی رسیدن خون به آنها هم هست. نیز کمتر به آن نیاز افتاده است تا حیوان متحمل فشار شود و آن را حفظ کند. همچنین عوامل دیگر که عمل خاص این اعضا را تقلیل میدهد.
این بازماندهها از طریق ارث به نسلهای بعدی میرسد و ظهور آنها هم در همان مدتی است که در افراد اولیه ظهور کرده است.
داروین و پیروان او کلام را در «اعضای اثریه» طولانی نموده و امر او را بسیار بزرگ شمردهاند و برای آن علم مستقلی وضع نمودهاند و آن علم را هکل «دستبلوجی» (1)نامیدهاند. البته برخی از آنها اهمیت اعضای بازمانده را بسیار میدانند و بعضی کم میشمارند و پارهای از ایشان بعضی از اعضا را حتماً اعضای بازمانده میپندارند و بعضی از ایشان به طور احتمال آنها را از اعضای بازمانده یاد میکنند؛ و ما ان شاء الله یک حرف اساسی میگوییم و تمام خوانندگان گرامی را دعوت میکنیم که در آن دقت فرمایند و حکم ایشان را قبول داریم، به شرط آنکه انصاف را شیوة خود سازند و بی انصافی را از خود دور نمایند. سپس جواب از استدلال به اعضای بازمانده را در همان محل بحث که انسان باشد ذکر میکنیم.
یکی از واضحاتی که هیچ کس در آن شک ندارد این است که علم فیسیولوجیا یعنی علم الحیاة (2)- که یکی از مهمترین مباحث آن شناسایی وظایف
1) چنین علمی را پیدا نکردم. مرحوم مؤلف در صفحات بعد از آن به «دستولوجیا» تعبیر میکند. آنچه هست، اینکه داروین برای اعضا و اندامهای زائد، عبارت «وستیجیال» را به کار برده است. این کلمه یعنی: ردّ پا (زاهد).
2) «فیزیولوژی یا کاراندامشناسی (واژة برگزیدة فرهنگستان زبان فارسی) دانش عملکرد سامانههای زنده است و یکی از مهمترین شاخههای زیستشناسی (بیولوژی) است که به مطالعة اعمال حیاتی موجود زنده، اندامها، بافتها،سلولها و عناصر سلول میپردازد... فیزیولوژی همچنین یکی از دانشهای پایهای در پزشکی است که ارتباطی تنگاتنگ با دانش کالبدشناسی (آناتومی) دارد» (http://fa.wikipedia.org). بنابراین فیزیولوژی همان علم زیستشناسی (علم الحیاة) نیست، بلکه زیرشاخة آن است (زاهد).
اعضاست - بشر تمام مسائل آن را به یکبار فرانگرفته، بلکه ابتدا به بعض واضحات آن آشنا شده؛ سپس به ارتقاء تدریجی، مسائل بیشتری را آموخته تا اکنون به این مرتبة عالیه و درجة راقیه رسیده است.
و هیچ شک و شبههای نیست که بر نوع بشر (جز آن کسانی که خداوند متعال به آنها شرافت داده و ایشان را پیامبر کرده و به آنها وحی فرموده است) زمانها گذشته که از منافع اعضا هیچ نمیدانستهاند جز منفعت دو چشم خود که با آن مینگریستهاند و دو دست خود که با آنها میجنگیدند و دو پای خود که به توسط آنها راه میرفتند و نظائر این از منافع اعضائی که به حس میآید؛ و چون «علم تشریح» ناقص بوده و هنوز کامل نشده بود، بدون شک بشر در آنهنگام نمیدانسته قلبی هم هست که از بزرگترین اعضای حیوانات عالیه است، چه رسد به دانستن منفعت بسیار زیاد آن! و از دریچههای آن نیز آگاه نبودند، چه رسد به دانستن منافع آنها! با این همه، اگر هم از قلب شناختی مییافتند، بدون شک آن را از از اعضای اثریه میشمردند. و بر فرض اینکه کسی برای قلب نفعی قائل بود، باز معروفترین منافع آن را نمیدانست، تا آنکه «هاروی» (1)دَوَران دم (گردش خون در اعضا را) اکتشاف نمود و بشر را به بزرگترین منافع قلب آشنا کرد. بنابراین، در آن هنگام بدون شک دامنة موضوع علم دستولوجیا (علم اعضای زائده) از تمام علوم وسیعتر بوده؛ چه، بیشتر اعضای انسان، بلکه تمام اعضای انسان را - جز چند عضو که نفع آن محسوس بوده - فرو میگرفته است.
و هر چه علوم بشر ترقی مینمود، موضوع علم دستولوجیا تنگتر میگردید و اعضا فوج فوج از آن خارج میگردیدند و به سوی علم فیسیولوجیا رانده میشدند، تا اکنون که برای علم دستولوجیا این چند عضوی که داروین نام برده باقی مانده است،با اینکه داروین هم در زائده بودن بسیاری از این اعضا شک دارد و چند عضوی که نام نبرده هم مثل آنهاست، یا اینکه بیش از آنها قابل تردید است.
1) ویلیام هاروی (William Harvey) (1578-1657م) طبیب بزرگ و زیستشناس انگلیسی بود که برای نخستین بار گردش خون در بدن را کشف و تشریح کرد که خون از طریق قلب پمپاژ میشود (http://fa.wikipedia.org).
این در صورتی است که چشم بپوشیم از آنچه به موقع خود یادآور میشویم، از اینکه منافع بسیاری از همین اعضا نزد دانشمندان روشن شده و منافع بزرگ آن معلوم گردیده است. آیا انسان که ظن و بلکه یقین دارد این شمار کم از اعضا که از اعضای زائده میدانند مثل سایر اعضای انسان دارای منافع بسیاری هستند و واقعاً وظایف مهمی بر عهده دارند - اگر چه بشر چگونگی آن را نداند، همان طوری که گذشتگان وظائف بیشتر اعضا را نمیدانستند - آیا انسان بهتر نیست کوشش کند که وظائف این اعضا را بشناسد و جدّ و جهد نماید که پردة جهل را از آن بردارد و وظیفة مقدس خود را که کامل کردن علم میباشد تا آنجا که میتواند انجام دهد؛ همان طوری که علمای گذشته کردند؛ و هر گاه موفق نشد، بگوید که وظیفة آن مجهول میباشد یا هنوز دانسته نشده و کشف نگردیده است؛ همان طوری که محققان از گذشتگان کردند، بلکه علمای عصر کنونی نیز چنین کنند؟! این بهتر است یا اینکه یقین کند که تمام این اعضا از زمانی که انسان حیوان بوده باقی مانده و اکنون هیچ وظیفه و کاری را انجام نمیدهد و عضو زائد و بیفایده میباشد، و در جایی که مکرّمان شرافتمند خود را به زحمت انداختهاند آسوده گردد؟!
و از خوشبختی فیسیولوجیا این است که علم دستولوجیا دیرتر ظهور یافت تا مباحث نفیسة علم فیسیولوجیا اکتشاف شد، و گرنه این احتمال (زائده بودن اعضا) همت بشر را سست میکرد و این مباحث نفیسه از دست میرفت و هر چه علم فیزیولوژی از دست میداد، غنیمت این علم میگردید که استاد «ایینا» آن را شرافت داد و زحمت نام نهادن آن را بر خود نهاد!
و بر کسی که علم الحیاة را بداند واضح میباشد که وظیفة بسیاری از اعضا بر دانشمندان اروپا مجهول بود و جز در همین ایام نزدیک به زمان ما با وظایف آنها آشنایی نیافتند. و در کشور ما چنین شایع است که فوائد کبد تا اواسط قرن گذشته بر دانشمندان باختر مجهول بود و فوائد آن را نمیدانستند؛ و اگر این مطلب شایع هم درست نباشد، باز هیچ شک و شبههای نمیباشد که فائدة بسیاری از اعضا هنوز محل بحث است که آراء علما در آنها با هم اختلاف دارد،
ولی هیچکدام از ایشان نمیگویند که آنها اعضای زائده و بیفایده میباشند؛ چه، این مطلب با عقل سلیم که خالی از شبهه باشدمنافات دارد، با اینکه ما گر چه با این قوم مسامحه کنیم و این قصه را که بین جمیع عقلا مسلّم است که عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود (نیافتنْ دلیل نبودن نیست) گوشزد آنها ننماییم و بر رخ آنها نکشیم و قبول کنیم که این اعضا اکنون هیچ نفعی ندارد، ولی به کدام دلیل قبول کنیم که این اعضا در انسان پیش از آنکه ارتقا یابد انجام وظیفه میکرده و اکنون لاغر شده و بیکاره شده، چون در حالت کنونی وظائف خود را از دست داده است؟ و چرا ابتدای نشوءِ اعضای مهمی برای تحولات انسانی که بعد از این میآید نباشد؟! چه، ظاهر است اعضائی که حیوانات در حال ترقی خود به آن محتاج میشوند، به یک بار و بدون سابقه پیدایش نمییابد، بلکه پیدا میشود و بهتدریج تکمیل میگردد تا اینکه قابل آن شود که وظایف خود را به موقع معین انجام دهد. مثلاً دو پستان حیوانات پستاندار و چهار دست و پای چهارپایان بنا بر اصول این فلسفه به یک بار و دفعةً واحده پیدایش نیافته، بلکه در یکی از دورههای بسیار قدیمی پیدا شده و با گذشتن میلیونها سال به تدریج تکمیل گردیده تا به منتهای رشد خود رسیده و توانسته است انجام وظیفه کند.
و معلوم است که این اعضا در زمانهای گذشته و ادوار سابقه اعضای اثری و زائده شمرده میشده؛ بنا بر این، این اشخاصی که میگویند ساختمان بدن انسان دارای نقص است چه جوابی دارند بدهند؟
و آنان که یقین دارند این اعضا در زمانهای گذشته انجام وظیفه میکرده است، هر گاه طرفایشان قصه را عکس نموده و ادعا نماید که این اعضا ابتدای نشو و نموّ اعضائی است که بشر در ادوار آینده به آن محتاج میگردد و به مذهب خود ایشان - که قیاس نوع به فرد باشد، همین طور که در استدلال آنها دیدی - تمسک جوید و حال پستان مردان را مثل حال پستان زنان قرار دهد؛ پس همین طوری که دو پستان دختر اول ظاهر میشود، سپس به تدریج نموّ میکند؛ و مادامی که دختر به سن بلوغ نرسیده نمود پستان او ناقص میباشد - بلکه
پستان او عضو زائدی میباشد؛ چون که هیچ وظیفه و کاری را انجام نمیدهد - سپس تکمیل میگردد و انجام وظیفه میکند،پستان مردان نیز همین گونه باشد که هنگامی که مردان به سرحد کمال میرسند، وظائفش کامل خواهد شد، چه جوابی میتوانند بدهند؟!
و هیچ نفعی برای ایشان ندارد آنچه داروین در جواب این اشکال میگوید از اینکه بعض افراد این اعضا در بعض اقسام حیوانات انجام وظیفه میکند؛ زیرا که ممکن است که حیوانات بلندمرتبه محتاج عضوی باشند که حیوانات پست هم به آن عضو احتیاج دارند، ولی حیوانات متوسط از آن بینیازند.
و نیز ممکن است قسمی از انواع حیوانات پست محتاج باشد به آنچه حیوانات دیگر مخصوصاً هنگام ترقی خود به آن محتاج هستند.
و شاید در همان حلقاتی که داروین ترتیب داده شواهدی بر آنچه گفتیم موجود باشد. پس هر که بخواهد بدان جا رجوع نموده و تتبع نماید.
و شاید اعتراضکنندهای بگوید: آنچه یاد نمودی گر چه در منع اثری بودن این اعضا سودمند است، ولی مبتنی بر اصل نحوی است که تو بدان قائل نیستی و التزامی است به نشوء و ارتقاء انسان در آینده که از آن لازم میآید در زمان گذشته نیز واقع گردیده باشد؛ چه، فرق گزاردن در نشوء بین زمان گذشته و آینده اگر محال نباشد، یقیناً دور از عقل است.
ولی این اعتراضکننده غفلت دارد از روشی که ما در این کتاب بر آن سیر میکنیم، از اینکه اصول این طائفه را بازاء خودشان بر هم میزنیم و آراء آنها را به اصول ایشان باطل مینماییم، با اینکه ما بر این مماشات با طرف میتوانیم کلام خود را تغییر دهیم و به جای جملة «اعضائی که بشر در تحولات آینده به آن
محتاج میگردد» بگوییم: «اعضائی که بشر در حالات آینده بدان نیازمند میشود».
و جواب را این طور بیان میکنیم که نوع انسان در زمان آینده محتاج این اعضا میشود، با اینکه وصف انسانیت برای او باقی مانده و صورت نوعیة او تبدیل نمییابد (1)و قبول میکنیم که این نحو تغیرات هم در زمانهای گذشته واقع گردیده است؛ چه، آنچه ما از ضروریات دین میدانیم این است که انسان انسان خلقت شده و نسل او هم همیشه انسان خواهد ماند، ولی این تغییراتِ کمِ ناچیز که مضرّ به صورت نوعیه نمیباشد از چیزهایی است که واقع نشدن آن را دیانت به ما اعلام نداشته، بلکه شاید در دیانت شواهدی باشد که این نحو تغییرات واقع گردیده باشد.
و همین طوری که به صورت نوعیة انسان ضرر نمیزند آنچه در بسیاری از افراد او مشاهده میکنیم از اینکه عدد انگشتان بعضی از افراد زیادتر از معمول است یا کمتر از این میباشد، همین طور به صورت نوعیة انسان امثال این تغییرات ضرر نمیزند. و اگر چند سر داشتن و اشتراک برخی اعضا میان دو شخص چسبیده به هم و مانند این گونه شواذّ طبیعت و انواع خلقتهای عجیبی که اینان بیشتر از همة مردم آگاه به آن هستند و اشتیاق به بررسی آنها دارند، به اینکه اسم انسان بر آنها صدق کند ضرری نمیزند، به طریق اولی زائده بودن در عضلات سر و وجود زوائد در دندانها و تغییرات جزئی مانند اینها نیز به انسان بودن ضرر نمیزند. آنچه را گفتیم خوب تدبّر کن، میبینی - ان شاء الله - واضح است.
[توضیح مطلب به شکل دیگر] (2)
با تأمل در این مسأله، بابی دیگر در پاسخ به این اعضاء زائد باز میشود. توضیح آنکه بالاترین چیزی که اینان ثابت کردند این بود که این اعضا قبلاً در
انسانها کارآیی داشتند و انسانها به آنها نیاز داشتند، اما اکنون بینیاز از آنند. این مسأله حتی بنا بر مبانی آنها دلیل بر این نیست که انسان قبلاً حیوان بوده است؛ زیرا بیتردید انسانی که بنا به اعتقاد آنان سابقهای دیرین دارد، در فضاهای گوناگون زندگی کرده و وسائل زندگی او مراحل زیادی را پشت سر گذاشته است: پیش از آگاهی از فن آسیا کردن و آشپزی نیاز به دندانهای زیاد داشته است؛ و چون نمیدانسته چگونه خانه بسازد، ناچار بوده با حرارت خورشید مبارزه کند؛ از این رو به پلکی دیگر نیازمند بوده تا در برابر زیادی نور خورشید به او کمک کند. همچنین پیش از ساخت سلاح، روش حفظ او از حیوانات درنده منحصر در فرار بوده است؛ از این رو به نیروی فراوان در عضلات پا نیاز داشته است. همین سخن دربارة دیگر اعضائی هم که اینان ذکر میکنند جاری است. سپس انسان بعد از پیشرفت تمدنیش و به کار بستن نیروهای طبیعت و آگاهیش از نرم کردن غذا با پختن آن و ساختن خانه و سلاحهای قوی، از این اعضا بینیاز شد. در نتیجه دست حکمت الهی که این اعضا را هنگام نیازمندی انسان به آنها آفریده بود، این اعضا را از میان برداشت. سبحان الله! چه آفرینندهای! چقدر حکمتش بزرگ و قدرتش سترگ است و چقدر از مصالح آفریدههایش آگاه و نسبت به آنان دلسوز است!
به علاوه ایناندربارة پستان مردان، یاوهای دیگر هم گفتهاند و انحرافی دیگر نیز از قوانین شرایع دارند؛ و آن این است که انسان در اصل خنثی بوده است؛ یعنی تک تک انسانها - مرد و زن - در اصل جنسیت خاصی نداشتند. سپس به دو نوع مذکر و مؤنث تقسیم شدند و هر یک از دیگری متمایز شد. این سخن آنها بنا بر پندار باطلشان است که معتقدند پستان مردان عضوی زائد است که از دورة بیجنسیتی باقی مانده است.
این سخن هم از آن خرافات بتپرستی کهن است که رب النوع را به
بیجنسیتی توصیف میکردند، و دیرزمانی است که علم آن را به بوتة فراموشی سپرده است. اکنون اینان دوباره آن را احیا کردند.
این کلام آنان - چنانکه پیشتر آگاه شدید - با ضروریات ادیان منافات دارد و پاسخ اینکه «اینان اکنون نیز زائدند» دریافتی.
در اینجا برای آگاهی بیشتر میافزاییم که این ادعا با قوانین خودشان تناقض دارد و حتی بنا بر مبانی خودشان که بیجنسیتی را به حیوانات و گیاهان پست اختصاص میدهند و معتقدند که انسان از برترین حیوانات پیشرفتة پستاندار بالا آمده است، درست نیست.
اکنون اگر ادعا این است که انسان پیش از تحولش به انسانیت، بیجنسیت بوده است، این اعتقادشان که انسان از حیوانات برتری که از زمانهای دور نری و مادگی در آنها تقسیم شده بالا آمده است، ادعا را زیر سؤال میبرد.
و اگر ادعا این است که پیش از این تحولْ اعضاء زائد داشته است، باز نادرست است؛ چرا که وقتی بیجنسیت بوده، جزء پستانداران نبوده است. خلاصه، انسان از آن زمانی که بیجنسیت بود از پستانداران نبود و از وقتی که جزء پستانداران شد، بیجنسیت نبود.
نمیدانم چرا ردّ ننگین بیجنسیتی در انسان همچنان آشکار است، ولی در حیوانات پستتر از او - در سلسله مراتب تحول - مانند سمداران باقی نمانده است؟! در سخن یکی از پیروان اینان استدلالی دیگر دیدم. حاصلش اینکه: مردان در یکی از ادوار قدیمی بشریت به نوبت همراه با زنان به نوزادان شیر میدادند. وقتی مشغول سفر و جنگ شدند، شیردادن مخصوص زنان گردید و پستان مردان به عنوان یک عضو زائد در آنان باقی ماند!
همین برای از بین بردن ننگ بیجنسیتی کافی است و حتی برای انکار تحول هم درست است؛ زیرا این مسأله از تغییراتی است که به «صورت نوعی» زیانی نمیزند.
[پاسخ کسی که معتقد است نخستین مخلوقِ دارای صورت بشری، زن بود] (1)
در اینجا مناسب است گفته شود که برخی از این افراد معتقدند که نخستین مخلوقی که صورت بشری یافت، زن بود. موسیو «دوبی» میگوید: «دلیل آنان بر این مطلب حرکت بیضة انسان و تغییرات پیدرپی آن در راستایی است که تغییر و انحرافی ندارد». سپس میگوید:
بر این اساس، اگر ترکیب مادینه از ترکیب نرینه پایینتر بود، دلیل آنان بر این مسأله منطقی و قابل پذیرش بود؛ زیرا دربارة موجود مادة نخستین، که از مخلوقاتی که ایجاد کرد بسیار پایینتر بود، میتوان گفت: او چهرة پیشینی از آیندة نوع بشریت بود و اوست که باید از مخلوقی که طبقهاش یک درجه از او پایینتر بوده بارور شود تا مادر جنس بشری گردد (2)
«دوبی» این سخن را پس از آنکه گفته انسان در اصل بیجنسیت بوده، بر زبان آورده است.
به نظر میرسد این کلام مخالف سخن نخستین است و مناسب با این اعتقاد همان کلام دوم است و دلیل او هم به زعم او منطقی و قابل پذیرش است، البته بنا بر آنکه ارتقاء تدریجی باشد. در عین حال من معنای این سخنشان را نمیفهمم که میگویند: «نخستین مخلوقی که دارای صورت بشری بود»، چه رسد به بررسی اینکه وی زن بود یا مرد. این سخنان از عجایب است و سخت جای تأمل دارد!
یک مطلب دیگر مانده است که سخن را در اینجا با آن به پایان میبریم و آن این است که استدلال به زائده بودن این اعضا فقط از مؤمنانی صحیح است که ثابت میکنند این جهان آفرینندهای حکیم دارد که کارهایش بیهوده و لغو نیست
و معتقدند که در خلقت اشیاء قصد و غایتی در میان بوده است، اما دشمنان ما که خلقت را به طبیعت کور و کر و فاقد شعور نسبت داده، آن را نتیجة تصادف میدانند، و فلسفهشان را بر این اساس قرار میدهند که موجودات نتیجة جبرند و نه قصد و اختیار، بر پایة چنین اعتقادی که دارند، چه مانعی دارد در ترکیب لاکپشت پارهای اعضای بدن شتر را داخل کنند؟! یا حیوانی یافت شود که نه دهم اجزائش زائد و بدون فایده باشد؟! این کارها از آنکه کور و کر و فاقد شعور است بعید نیست!
سوگند به خدا! همة اینها تنها از آن روست که اینان قصد و اختیار و اینکه تمام اجزای جهان اثر سازندهای حکیم است را با زبان انکار میکنند، هر چند فطرتشان بدان معترف است: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ» (1).
و اما آنچه در اثناء کلام خود ذکر کرده از: قانون برگشت به اصل و قانون وراثت و نظائر آنها، جواب ما را به زودی در مبحث علمی خواهی دید.
پیروان داروین وجوه و ادلة دیگری گفتهاند که به نقل آن و جواب از آن بحث خلقت انسان خاتمه مییابد.
• دلیل اول: آن است که از «مچینکوف» (2)نقل کردهاند، که بنا بر آنچه یکی از آن طائفه در حقش گفته، دست راست «پاستور» در زمان حیات او و الآن جانشین او در لابراتوار اوست. خلاصة این دلیل این است که «رواسبِ (3)خونهای
1) سورة نمل (27)، 14.
2) ایلیا ایلیچ مچنیکو/مچنیکوف/مسنیکوف (Elie Metchnikoff) (به عربی: إیلیا متشنیکوف) (1854-1916م) زیستشناس روسی برندة جایزة نوبل فیزیولوژی و پزشکی مشترکاً با پُل اِلریخ آلمانی در سال 1908م به خاطر مطالعة دستگاه ایمنی بدن بود. مچنیکو در سال 1888م به پاریس منتقل شد و در انستیتوی پاستور مشغول به کار شد. سپس مدیر این مرکز شد و تا روز وفات، به مدت 28 سال در آنجا به کار ادامه داد. (http://ar.wikipedia.org). شایان ذکر آنکه در متن همه جا «مچینکوف» آمده که درست آن «مچنیکوف» است.
3) رواسب جمع «راسب» یا «راسبه» به معنای رسوبکرده و لخته است. مرحوم مترجم عیناً عبارت عربی مؤلف را ذکر کرده است. با توجه به سیاق، به نظر میرسد منظور از «رواسب»، نمونة خون است (زاهد).
حیوانات یا شباهت دارند یا اختلاف، به همان نسبتی که خود آن حیوانات شباهت دارند یا اختلاف؛ پس رواسب خون انسان از رواسب خون گاو اختلاف دارد، و لکن رواسب خون انسان با رواسب خون میمون شباهت دارد؛ و دادگاههای امروزه برای تمیز دادن بین خون انسان و حیوان همین کار را انجام میدهند».
یکی از این طایفه این دلیل را بزرگ شمرده و حتی گفته است که مذهب داروین همچنان ظنّی بود، تا اینکه این اکتشاف شک را از آن زدود و هر شبههای را از آن برداشت.
در پاسخ گفته میشود که این مطلب تنها یک مشابهت پنهانی است بین انسان و غیر او. اگر شباهت در اثبات این فلسفه کافی است، داروین به وجوه شباهت بسیاری استناد کرده که نیرومندتر و روشنتر از این است؛ و این مشابهات بسیار روشن که داروین ذکر کرده، او را از این مشابهت منفرد و پنهان بینیاز کرده است. پس این فلسفه با این اکتشاف، وضوحی پیدا ننموده است.
• دلیل دوم: آنچه «پوشز» (1)آلمانی یاد کرده است؛ و خلاصة آن این است که مخلوط کردن خون حیوانی با خون حیواناتی که در نوعْ از او دورند موجب میشود گلبولهای خون او کشته شوند و این امر به مردن آن حیوان منجر میشود. پس هر گاه خرگوشی را بگیری و خون گربهای را داخل بدن او کنی، فوراً هلاک میگردد، به خلاف حیواناتی که نزدیک یکدیگرند؛ مثل اسب و خر. «فریداننال» (2)از مردمان برلن (3)خون میمون را به خون انسان مخلوط کرده است؛ پس نتیجه را به حسب اختلاف میمونها در ترقی، مختلف یافت؛ زیرا که در میمونهای پست سم بوده است و در میمونهای مترقیشده مثل شامپانزه زیانی نداشته است. پس از این مطلب خویشاوندی بین انسان و میمون روشن میشود.
این هم مثل مطلب نخستین فقط بر شباهت خونی بین انسان و بالاترین
میمونها دلالت میکند. چگونه این شباهت و نظائر او این مستدِلّ را به آنچه میخواهد - یعنی: اثبات تحول و یگانگی اصل - میرساند؟! با اینکه در زمان گذشته - بنا بر آنچه اکنون گمان میکنم - بر تجربههایی دست یافتم که با آزمایشهای فریداننال منافات دارد.
و من اکنون در اینجا سببی نمیبینم برای اینکه به جستجوی آنها باشم و آنها را در اینجا گزارش دهم؛ آن هم بعد از آنکه آزمایشهای این مرد بر اصول او تطبیق نمییابد و بلکه بر خلاف مقصود او دلالت میکند؛ به خاطر آنکه میمونهای مترقی تماماً از نظر نزدیکی و دوری به انسان در یک مرتبهاند؛ زیرا تمام اقسام میمونها از همان اصلی نشو و نما یافتهاند که انسان نشو و نما یافته است؛ و تمام اقسام میمونها به واسطهای میرسند که آنها را به همان اصل مشترک میرساند؛ همین طور که انسان به واسطة «انسان جاوه» (1)به آن اصل مشترک میرسد - که دربارة او در صفحات بعد سخن خواهیم گفت.
همان طور که تمام طوائف انسان از زنگی پست تا قفقازی مترقی به واسطهشان («انسان جاوه») و از او به اصل مشترک میرسند، همین طور تمام اقسام میمونها از پستترین آنها تا شامپانزه به همان اصل مشترک میرسند، اگر چه پیشامدهای زندگانی و عوارض مکان و محیط و نظیر آنها از عللی که این طائفه بر آن تکیه دارند سبب سرعت ترقی بعضی یا انحطاط بعضی شده است؛ در نتیجه در میمون اقسامی یافت شده است، همان طور که در انسان انواعی به همان علل یافت شده است.
بعد از اینها میگوییم که: اگر خویشاندی خونی سبب شده بود که انسان از
1) «ابن جاوی»، که در فارسی به آن «انسان جاوه» یا «مرد جاوه» میگویند. «جاوه» یکی از جزایر کشور اندونزی است که با 14 میلیون جمعیت، اکنون متراکمترین شهر و جزیرة جهان است. دربارة پیشینة تاریخی جاوه، در دائرة المعارف بزرگ اسلامی به نقل از بریتانیکا چنین آمده است: «جاوه یکی از کهنترین زیستگاههای انسان بهشمار میرود. در1308ق/1891م، در جزیرة جاوه سنگوارههایی از انسانوارههایی که به روی دو پا راه میرفتهاند - موسوم به «هموارکتوس1» یا «انسان جاوه» - یافت شد که دیرینگی آن به حدود 8/1میلیون تا 500 هزار سال پیش میرسد». ر.ک: ج 17، مدخل «جاوه» (زاهد).
خون غیر خود زیان نبیند، نبایستی در اقسام میمونها آزمایشها مختلف باشد و همة آنها باید خونهایشان زیانآور بود یا بیزیان. بنا بر این، این آزمایشها دلالت نمیکند مگر بر زیان نبردن مترقی از خون مترقی دیگری و زیان بردن او از خون پستتر؛ و این چیزی است که برای ما بیاهمیت است و آن را انکار نمیکنیم.
بلی، اگر اقسام پست میمونها از اصل انسان دورتر بود، این نظریه وجهی داشت، اما با قواعد این طایفه تناقض دارد و لازمة آن این است که یکی از دو فرع انسان و میمون از دیگری تحول یافته باشد؛ و این چیزی است که هیچ یک از پیشوایان این مذهب نمیگوید و کسی که این فلسفه به او نسبت داده میشود، به خلاف آن تصریح میکند. پس در آنچه تو را به آن توجه دادم دقت نمای، آن را در بسیاری از مباحث آینده روشن و سودمند مییابی.
• دلیل سوم: آنچه موسیو «دوبی» یاد کرده و خلاصة آن این است:
در علم تشریحِ مقابلهای، تشابه ساختمان استخوانبندی انسان از قبیلة "هوتنتوتها" - و آنان گروهی از ساکنان مناطق مرکزی آفریقا بودهاند که اروپائیان معتقدند آنها پستترین بشر و نزدیکترین انسان به حیوانات هستند - با ساختمان استخوانبندی میمونهای اورانگ اوتان (1)(دستهای از میمونها هستند که اروپائیها معتقدند نزدیکترین حیوانات به انسان و مترقیترین میمونها هستند) ثابت شده است؛ و اینکه اعضای بدنی و وظایف در این دو جنس یکی است. تنها اختلاف میان این دو در زاویة وجهیه است؛ زیرا که زاویة وجهیه در میمونها از هشت تا ده درجه ناقص
1) تنها تیرة باقیمانده از کپیهای بزرگ در منطقة آسیا هستند. آنها در زمرة باهوشترین نخستیسانان هستند و از انواع ابزار پیچیده سود جسته، هر شب نیز با استفاده از شاخ و برگ درختان، لانهای مخصوص خواب میسازند. آنها معمولاً تهاجمی نیستند و بیشتر به صورت منزوی به جستجوی غذا میپردازند. آنها بزرگترین جانوران موجود درختی هستند که بازوهای درازتری نسبت به دیگر کپیهای بزرگ دارند. اورانگ اوتان بومی اندونزی و مالزی بوده، اکنون تنها در جنگلهای بارانی جزیرههای برونئی و سوماترا یافت میشود، سنگوارههایی هم از آنها در جاوه، ویتنام و چین یافت شده است. در حال حاضر تنها دو گونه از این تیره باقی مانده است، که هر دو در خطر انقراض هستند. واژة اورانگاوتان در زبان مالایایی به معنی مرد جنگل است: اورانگ (مرد) + اوتان (جنگل) (http://fa.wikipedia.org).
است. و اما اختلاف در درازی دو دست میمون و بزرگی دو شصت پای او که آخرین اختلاف بین میمون و انسان است، نیست مگر برای اینکه آسان شود بر میمون استخدام پا در جای دست.
اعضای صدا در میمونهای بزرگ هم شبیه است با آنچه در انسان است، جز اینکه دو کیسة غشائی در دو جانب حنجرة میمون هست که نمیگذارد کلمات را تلفظ کند» (1).
در پاسخ گفته میشود: این هم نیست مگر استدلالی به شباهت، و لکن با رها کردن موارد زیاد تفاوت. و نمیدانم آیا این از روی تعمّد است یا از فراموشی یا از نادانی؟! هر چه میخواهد باشد، به اعتراف پیشوایان این فلسفه، بین انسان و بالاترین میمونها فاصلهای زیاد است.
«برنارد اون» (2)در پایان مقالهای که به گمان خود در آن رابطة انسان را با میمون روشن کرده است، چنین گفته است: «بین بالاترین میمونها و انسان شکافی عقلی است که نمیتوان عمق آن را فهمید؛ و این شکاف آن چیزی است که او را سید و آقای تمام مخلوقات قرار میدهد».
و نظائر این در سخنان اینها بسیار است که سخن را بدان دراز نمیکنیم.
هر گاه این شکاف عقلی بین انسان و بالاترین حیوانات ثابت شود و «هکل» هم که سختترین دشمنانِ قول به مشترک نبودن خلقت انسان است اعتراف کند در انسان حلقههای بسیاری است که یافت نمیشود در حیوان مگر پراکنده، پس باکی نداریم از قائل شدن به نزدیکی انسان و حیوان در اعضای جسمی. پس انسان انسان است به نیروی قوای عقلی و توانایی بر حلّ مشکلات علمی و دادن حکم بر موجودات پنهانی و نظائر آنها از چیزهایی که از آن بالاترین میمونها هم ناتوانند.
این شکاف، «لیل» را - با اینکه داروین پیرو آثار او در جیولوجیا [=زمینشناسی]
1) خلاصة استدلال آنکه: در بررسی استخوانهای یک گونه از انسانهای اولیة آفریقا و اورانگاوتان مشخص شد که این دو جز در زاویة پیشانی و طول دستها و انگشتهای پا اختلاف دیگری ندارند؛ و این نشاندهندة نظریة تکامل، و واسط بودن یک نوع میمون است (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، صفحة سی و هشت).
2) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
است - وادار کرد به اینکه به تحول فُجائی و ناگهانی در انسان قائل شود. بخنر هم - با وجود شدت تعصبش بر نوع انسان - دربارة سخن «لیل» میگوید: «کسی که میخواهد این رأی را قبول کند، مختار است».
و دربارة این مسأله که «چگونه عقل انسان و هیئت ظاهری او از عقل و هیئت ظاهری حیوان پیدایش یافته است» اعتراف میکند که مواد کافی برای پاسخ دادن به این سخن ندارد؛ در عین حال که شکاف بین این دو جسم بزرگ است؛ زیرا که «دوینتون» (1)پزشک فرانسوی صاحب اکتشافات در علم اصداف [= صدفشناسی] در سال 1764 فرق اساسی بین ساختمان انسان و اورانگ اوتان - نزدیکترین میمونها به انسان - را روشن کرده است. دانشمندان علم تشریح نیز ثابت کردهاند که در مخ میمونها ترکیبی هست که در مخ انسانها یافت نمیشود و «ترکیب میمونوار» (2)نامیده میشود؛ و دیگر چیزها که نمیخواهیم خود را برای شمردن آنها به زحمت بیندازیم؛ زیرا که ما از آن بینیازیم به خاطر آنچه به تو شناساندیم که بزرگترین فارق بین انسان و حیوان کمال نفسانی انسان است نه چگونگی جسد او و ساختمان بدن او؛ و چه زیبا سروده است کسی که گفته: «فأنت بالنّفسِ لا بالجسمِ إنسان» (3).
1) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
2) التلفیف القِرَدی.
3) مصراع نخست چنین است: «أقبلِ علی النفس واستکمِل فضائلَها/فأنت...» (به روح و روان خود روی آور و ملکات آن را کامل کن، که تو را نه به خاطر جسم که با توجه به روح، انسان نامیدهاند). این بیت از اشعار ابوالفتح بستی (330-400 ق تقریباً) است که در دیوان او به صورت جداگانه آمده و البته بیت ذیل نیز پیش از آن ذکر شده است: یا خادمَ الجسم کم تشقی بخدمته؟! / لِتطلُبَ الرِّبحَ فی ما فیه خسران (ای که در خدمت جسم خود هستی! چقدر خود را در خدمت به او خسته میکنی؟! تا در آنجایی که [سراسر] زیان است [= دنیا] سودی بیابی. ر.ک: دیوان (تصحیح درّیة الخطیب و لطفی الصّقّال، دمشق 1989م، مجمع اللغة العربیة بدمشق)، ص183، ش 389)، اما در شرح نقرهکار بر قصیدة معروف بُستی به نام «نونیه»، این دو بیت، ابیات هفتم و هشتم آن قصیده به شمار رفته است. نخستین بیت قصیدة نونیه نیز چنین است: «زیادةُ المرء فی دنیاه نقصان/و ربحه غیر محض الخیر خسران» (افزایش [مال و جاه] انسان در دنیایش [کمال نیست، بلکه] نقصان است، و سودی که خیر نباشد [و در آن شائبهای باشد] زیان است. برای مشاهدة تمام قصیده ر.ک: همان، ش 398، ص 186-192 (زاهد).
بنا بر این با این برتری نفسانی یا آنچه آن را «برنارد اون» شکاف عقلی نامید، دیگر به شباهتی که میان دو جسد است توجهی نداریم.
و اگر نبود آن برتریهای نفسانی، اختلافاتی که بین آن دو هست سودی نداشت، بلکه شاید ما خواب آیندة موسیو «دوبی» را قبول میکردیم و آرزوی او را مبنی بر برداشتن مرزی که میان دو کشور فاصله انداخته و ملحق کردن میمون به انسان استوار میپنداشتیم.
برگشت کن به پایان سخنانی که پیشتر از توحید مفضَّل گذشت.
اما آنچه از این طایفه است از نزدیک کردن این مسافت دور و دوری بسیار که بین خرد انسان است و قوة «انستنک» (1)که در حیوان است، به زودی میشناسی پاسخ آن را در بحث علمی ان شاء الله تعالی.
پس از این، موسیو «دوبی» فرانسوی خواب شیرینی را دیده است که آن را بر دو اصلِ لامارک یعنی اختلاف داشتن ساختمان اعضاء به کار کردن یا رها کردن آن و ضرورتهای مکان و محیط بنا نهاده. وی گفته است:
هرگاه میمونها به واسطة یکی از پیشامدها ناچار میشدند که راست بایستند و عادت بر ایستادن کنند، شک نیست که پاهای آنها در نتیجة استخدام آن میمونها آنها را در راه رفتن، به تدریج متناسب میشد. همچنین عضلات پاهای آنها از کار کردن همیشگی درازی و نازکی کسب میکرد و شروع میکرد گوشتهای پاهای آنها چاق شود. همین طور هنگامی که میمونها از استعمال کردن فکّین و بالا و پایین دهان خود به جای سلاح و جنگ دوری جستند - و به وسیلة این دو فکّ است که آنها چیزها را پاره میکنند و نگاه میدارند یا میکَنند - و بر استعمال فکّین در جویدن اقتصار نمودند، پس دور نیست اینکه زاویة وجهیة آنها بسیار نیکو شود و کوچک شود و گشادگی آن کوچک شود و پوزة آنها به تدریج کوتاه شود و دندانهای آنها از کجی درآید؛ پس از آن، میمونها به تشکیل خانواده اقدام بکنند و
1) مرحوم مؤلف در ص 265 همین کتاب، این واژه را چنین توضیح میدهد: ادراک مخصوص هر حیوان که با آن کاری را بدون تأمل و فکر انجام میدهد.
دنبالة آن را به تشکیل ملتها بکشانند؛ و به خاطر آنکه به انواع و اقسام صناعات رسیدهاند، نیازهای جدیدی برای آنها پدید میآید و ناچار میشوند که به کشورهای همسایه حمله کنند و حکمرانی را منحصر به برخی از خودشان کنند. آنگاه در تغییر صدایشان تلاش کنند و در تمرین حنجزه و زبان و لبان خود جدّیت کنند تا به واسطة این تغییر، الفاظ و کلماتی به وجود بیاید. در نتیجه در تمام اَشکال و کارهای خود مانند جنس بشر گردند.
به او گفته میشود: خواب دیدی خیر باشد! خوابها همین طور باید باشند! حال اگر دیدی میمونها آلتی رصدی مانند «سدس هدلی» (1)اختراع کردند، یا یک فرمول ریاضی دقیق مثل لگاریتم را دریافتند، یا قمری دیگر را برای «مشتری» یا «زحل» کشف کردند، یا به سیارهای دورتر از «نپتون» دست یافتند، سلام مرا به آنها برسان!
و ما با مستر «دوبی» در همین جا توقف میکنیم و او را زیر پنجة سایر اصحاب نشوء و ارتقاء مانند «لانگ» (2)انگلیسی و غیره رها مینماییم که میگویند میمون محال است انسان بشود و معتقدند که ترقی میمون به غایت خود رسیده و میمون بیش از آن ترقی نمیکند. و با آنها در این نزاع خنک داخل نمیشویم؛ زیرا که خداوند متعال به برکت دین قویم و طبع سلیمی که به ما ارزانی داشته ما را از این کشمکش بیفایده عافیت بخشیده است، بلکه تماشاگرانه توقف میکنیم با دلی عبرتگیرنده از بلایی که این جماعت دچار آن شدهاند و چشمی گریان از اینکه علم و انسانیت از دست این هوی و هوسها چه میکشد!
• دلیل چهارم: ظاهر شدن پارهای از اعضا و صفات حیوانی در انسان میباشد؛ مثل اینک موهای دراز در گردن اشخاص کممو ظاهر میشود؛ زیرا که همین مطلب دلالت میکند که انسان از اصلی که دارای موهای بسیار بوده پیدایش یافته است و این موها در انسان به مقتضای قانون «برگشت به اصل» دوباره ظاهر شده است، و گرنه از کجا این اعضا و صفات آمده اگر در او نهان
نبوده و موروث از اجداد او نمیباشد؟!
و داروین در ضمن کلام خود که پیش گذشت به این وجه هم اشاره میکند، ولی پیروان او کلام را در آن طولانی کردهاند و این دلیل را بسیار بزرگ شمردهاند.
در جواب چنین گفته میشود: آنچه مادیین در این باب یاد میکنند، از امور خلاف متعارف خلقت و عجائب مخلوقات میباشد که در هر زمان و مکانی اقسام شگفتانگیزی از آن یافت میشود. سپس صفحات تاریخ آنها را گرد میآورد و به مردمان با خرد و عقل ارمغان میدهد تا یقین ایشان به راستی گفتار پروردگارشان زیاد شود که میگوید: «هُوَ الَّذِی یصَوِّرُكُمْ فِی الْأَرْحَامِ كَیفَ یشَاءُ» (1)و نیز هدیه میدهد به آن دانشمندانی که دین را دور انداختند برای اینکه گمان کردند که دین خار راه علم میباشد، و بر خود تحمیل نمودند که برای تمام امور علت طبیعی بیاورند. این هدیه به خاطر این میباشد که بفهمند که آنها هر اندازه پیشرفت کنند باز هم دوری بین ایشان و بین شناسایی علل امور بیش از دوری زمین و آسمان از هم است.
و در بسیاری، بلکه در بیشتر این عجائب خلقت احتمال نمیرود آنچه مادیین گفتهاند از اینکه این صفات در اجداد بوده و بنا بر قانون «برگشت به اصل» به اولاد انتقال یافته است.
ما قسمتی از این عجایب خلقت را در اینجا ذکر مینماییم و از کسی نقل میکنیم که میگوید: به خاطرم رسید حوادثی را که در جلو چشم این طایفه بوده ذکر نمایم: این طایفه که خود را پیرو واقع میدانند و دوستدار حقیقتند. همان کسانی که این حوادث را ذکر کردهاند و صفت آن را روشن نمودهاند و چگونگی و کیفیت آن را بیان کردهاند. و آنها کسانی هستند که از عجائب فرار میکنند و به معجزات اقرار نمینمایند.
1) «اوست آنکه شما را آنگونه که میخواهد در رحمها شکل میدهد» سورة آل عمران (3)، 6.
1- در شهر «ماکائو» (1)پسربچة چینی دوازده سالهای بود که بالای سینة خود جنینی را حمل میکرد که سرش در سینة پسر چینی فرو رفته بود. ترکیب و ساختمان جنین کامل بود و از بالای سینة آن جنین تا دو زانوی او آویزان بود و ترکیب و ساختمان جنین مثل ترکیب و ساختمان حامل او بود. این جنین بسیار حساس بود به اندازهای که به کمترین دست گذاشتن جسم او متأثر میشد و اطراف او به لرزه درمیآمد. حامل او نیز این درد را مثل جنین احساس میکرد و آن درد در چشمش حس میشد. اگر کسی او را نشگون سخت میگرفت، از درد فریادی بلند برمیآورد.
2- دختر جوانی بود که سی سال داشت و حالت مورد سابق را داشت. «گاسپار بار تولان» (2)از او نگهداری و مراقبت میکرد. وی با کمال دقت به تفحص او پرداخت و دربارة او چنین گفت که این دختر زیر دو پستان خود جنینی را حمل میكرد که سر نداشت. خلقت این جنین کامل و بینقص بود و جدای از حامل خود حس عضلی مستقل داشت. هر گاه کسی آن جنین را قلقلی میکرد، لگد میزد و تکان می خورد.
3- دختر جوان دیگری بود که در گزارش «وینزلوا» (3)آمده است که آن دختر در سمت چپ بدن خود دختری دیگر را حمل میکرد. آن دختربچه پیشاب و قضاء حاجت میکرد بدون اینکه ارادة حامل آن اندک دخالتی داشته باشد. این دختر و حاملش دارای یک شعور و حس بودند. هر گاه جسم دختر کوچک لمس میشد، دختر بزرگ هم آن را حس میکرد. این دختر تا سیزده سالگی زنده ماند.
آیا در اجداد این نوادر خلقت، اشخاص دو قلو بودهاند و این صفات به
مقتضای قانون برگشت به اصل، به ایشان منتقل گردیده است؟!
4- دختری در اسپانیا در سال 1775م متولد شد که دو سر چسبیده به هم داشت نظیر تصویری که از «یانوس» (1)برداشتهاند. دو دهانی که در این دو سر بود هر یک جداگانه از یک پستان شیر میخوردند و هنگامی که سیر میشدند، دو دهان به یک بار و در آن واحد دو پستان را رها میکردند. گریة آنها هم در یک وقت و با هم شنیده میشد. چندین سال این مولود عجیب را شهر به شهر میبردند و از تماشاکنندگان پول میگرفتند.
5- دختری در «ساردنی» (2)تولد یافت که دو سر و دو سینه و چهار دست داشت. تمام این هیکل بر دو ساق بود و فقط دو پا داشت. ابتدای ریخت دو استخوان ران در بالای ناف بود. هنگامی که یکی از آن دو مُرد، دیگری هم بیدرنگ به او ملحق گردید. آن دو در پاریس به سال 1828 وفات یافتند. «جو فریسان هیلو» (3)به بازکردن و تشریح جسد پرداخت و بدین تفصیل توضیح میدهد: «دو قلب در یک پرده و دارای یک کبد میباشد. رودهها جفت و به هم چسبیده که به رودة معروف به رودة کور میرسد. دو رحم که من آن دو را در خود فرج گشودم دو استخوان گرده داشتند. موقعی که به استخوان کفل میرسیدند، یکی میشدند».
و قضایایی که از عجائب خلقت در کتب قدیمة شرقیان و اروپائیان نقل شده است بسیار زیاد است. و ما قسمتی از آن را از کتاب فوق نقل کردیم؛ زیرا که
1) «یانوس» یکی از الهههای مصری میباشد که دارای دو سر به طرز خاصی است (مجد). به انگلیسی Janus. در اساطیر رومی، ژانوس یا یانوس، خدای دروازهها، درها، گذرگاهها و مسیرهای ورودی؛ و همینطور خدای آغازها و پایانها بود. برجستهترین میراث باقیمانده از ژانوس در فرهنگ مدرن، همنام او یعنی: ماه ژانویه است که ماه نخست سال میباشد. دلیل این نامگذاری این است که از طرفی هر سال جدید با این ماه آغاز میشود و از طرف دیگر، سال گذشته با این ماه خاتمه مییابد. ژانوس اغلب با دو چهره و یا دو سر به تصویر کشیده میشود که از این دو سر، یکی به روبرو و دیگری در جهت مخالف آن، یعنی: به پشت سر، نگاه میکند. اعتقاد بر این است که این دو سر به آینده و گذشته مینگرند (www.fa.wikipedia.org).
2) «ساردنی» قسمتی از ایتالیاست (مجد).
3) اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).
مصنف آن، بیدین محض و دیرتر از از هر کس عجائب را تصدیق مینماید.
پس آیا ممکن است برای این عجائب گوناگونِ خلقت علت بیاورند به اینکه حیواناتی به این صفات در دورههای جیولوجی بودهاند و صفات و حالت ایشان به مقتضای قانون «اتافیسیم» (1)به این بدبختان انتقال یافته است؟!
و اگر ممکن نمیگردد، پس این شواذی هم که در آنها پارهای شباهتها به حیوانات وجود دارد از این قبیل باشد و همان عللی که برای انواع در خلقت فرض کردهاند، برای این قسم هم قائل شوند.
و نیز از تقریر «مجمع علمی پاریس» (2)
»http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/21278/66/text.«
نقل شده که یکی از پیرمردان در شصت و دو سالگی مرد. موقعی که او را تشریح کردند، در جسد او انقلابی از مهمترین و عجیبترین انقلابات یافتند. سببش این بوده که تمام اعضائی که مرکز طبیعی آن در پهلوی چپ است، دیدند که در پهلوی راست میباشد. در شریانها و رگ و رودهها نیز همین تغییر را مشاهده کردند. همین تقریر میگوید که برای این مسأله نظائر بسیاری یافت میشود که ذکر نکردیم.پس آیا مادیین میتوانند بگویند که در حیوانات نابودشده حیواناتی معکوسالخلقه بوده که بقایای استخوانهای آنها در برخی غارهای لهستان باقی مانده و این عجائبی که ذکر کردیم از آنها متولد شدهاند و این انقلاب را از آنها به ارث بردهاند؟! یا ناچارند به قدرت آفریدگار جهان اقرار کنند؟ آفریدگاری که هرگاه چیزی را اراده کند، به آن میگوید: باش، و آن به وجود میآید. یا دست کم قبول نمایند که در آفرینش قوانینی هست که ما آنها را نمیشناسیم.
بنا بر این، این تشابهات جزئی در حیوانات هم مانند همان قوانین عجیب
1) همان قانون «رجوع به اصل» که در صفحات پیشین از آن سخن رفت (زاهد).
2) منظور «آکادمی علوم فرانسه» است که از مهمترین نهادهای علمی فرانسه و مطرح در سطح جهان است. این آکادمی سال 1666م تأسیس شد و بزرگانی چون پاستور، لاوازیه، ماری و پیر کوری عضو آن بودهاند. در کتاب حاضر نیز چندین بار از آن نام برده شده است. برای تفصیل بیشتر ر.ک: میرشاهی، موچهرو بیژن رنجبر، «معرفی بنیادهای علمی: آکادمی علوم فرانسه»، رهیافت، پاییز و زمستان 1382، ش 31. نشانی آن در اینترنت:
هستند و به همان علل پیدا گردیدهاند.
و از نوادر خلقتی که من به چشم خود دیدم مردی بود که بین دو انگشت یک پای او پردهای بود مثل پردهای که در میان دو پای مرغابی میباشد. هنگامی که او دو انگشتش را به هم می چسباند این پرده بسته میشد، و وقتی آن دو را از هم جدا میکرد، پرده باز میشد. این هم از شواذّی است که نمیتوانند بگویند این صفت به میراث منتقل شده است؛ زیرا بنا بر اصول خودشان، در اجداد انسان زندگانی شناور نبوده است؛ و شاید به همین جهت باشد که داروین این شواذّ را ذکر کرده، ولی آن را دلیل فلسفة خود قرار نداده است. البته عجیب هم نیست؛ چه، داروین مرد نامی این طایفه و پیشوای این فلسفه است.
و این نوادر خلقت با اینکه برای مادیین هیچگونه معنی ندارد، باز باید دربارة آنچه از این موارد نقل میکنند کاملاً دقت کنیم؛ چه، مادیین اصرار دارند که در این خصوص چیزهای دروغ نقل نمایند و مبالغه کنند. یک قرن بلکه کمتر از یک قرن میگذرد که اعلان میکنند حلقة مفقوده را یافتهاند و روزنامهها و مجلات هم این مطلب را نقل مینمایند، اما طولی نمیکشد که دادگاهها و محاکم بعد از آزمایش حکم میدهند که آنچه در این باب گفتهاند دروغ محض است.
پیش از این در سی و چند سال پیش قضیة ذیل پخش شد و به گوش همه رسید که دختر جوانی به نام «کراو» جزء حلقة مفقودة بین انسان و میمون میباشد. به خاطر شیوع این خبر و انتشار آن دربارة این دختر در «انجمن علمی بریتانیا» (1)مذاکرات طولانی انجام گرفت. انجمن نامبرده حکم کرد که چیز خلاف متعارفی در این دختر نمیباشد که موجب این گفتگوها شود، جز اینکه موی بدن او انبوه و بلند میباشد؛ و اینکه آن دختر نیز مانند سایر همجنسان خودش است که در خاور هندوستان ساکنند؛ و اینکه آنچه انتشار دادهاند مبنی بر آنکه این دختر دُم دارد دروغ محض میباشد، بلکه هر چه هم شایع میکنند که برخی از مردم دُم دارند، دروغ یا قابل تردید است.
1) منظور آکادمی ملی علوم انگلستان موسوم به «انجمن سلطنتی علوم بریتانیا» است (زاهد).
و قریب به این مطلب هم چند سال پیش واقع گردید.
• دلیل پنجم: استخوانهای خاکشده و باقیماندة لاشههایی است که از اعماق زمین و گوشة غارها جمع میشود و ادعا میگردد که آنها بقایای انسان اولیه یا موجود واسطة میان انسان و میمونهای انساننماست که آن را انسان میمونی (1)نام نهادهاند. پیدا کردن این استخوانهای پوسیده آرزویی بود که دلشان را با آن خوش میکردند و احتمالی بود که با آن اساس فلسفهشان را تقویت میکردند. «پوشه» (2)میگفت: «چه کسی میگوید که ما فردا جمجمهای نمییابیم که شاید ناچار شویم آن را بین میمونهای انساننما و انسان قرار دهیم؟».
شاید «پوشه» به این وعده برخی دشمنان خود را قانع میکند؛ همانان که نمیدانستهاند که نمیتوان اکنون حکم نمود و دلیل آن را یافت شدن در آینده قرار داد، به خصوص که «شفهوذن» (3)باب این آرزو را بر ایشان میبندد و چنین میگوید: «جز در حالاتی نامشخص امیدی نمیرود که آثار قدیمی انسان یافت شود».
ولی بسا میشود که خرد و عقل او بازمیگردد و میفهمد که مصلحت او نمیباشد که درِ این احتمال بسته شود و در عرصة نبرد بدون سپر بماند. از این رو میگوید: «بسا علم از میوة این اکتشافات محروم نمیشود». سپس این احتمال ترقی میکند و به یقین مبدل میگردد و جواب به دلیل بدل میشود تا کار به آنجا میرسد که ادعا مینماید حلقة مفقوده را پیدا کرده و به بقایای انسان اولیه دست یافته است.
در این باره ادعا زیاد است که ما به معتبرترین آنها - به گفتة خودشان - اکتفا
1) در متن «الإنسان القردی» و در عربی امروزه «الإنسان القرد». در فارسی به آن «انسان میموننما» یا «مرد جاوه» یا «انسان جاوه» میگویند. دربارة «مرد جاوه»، در چندین صفحة این کتاب سخن گفته شده است (زاهد).
2) در متن: بوشیت. فیلیکس ارشیمد پوشه (Félix Archimède Pouchet)) (1800-1872م) طبیعیدان فرانسوی و از برجستهترین طرفداران نظریة «خلق الساعه» (www.fa.wikipedia.org).
3) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
میکنیم. آنان با این مورد گمان میکنند که برای استدلال بر وجود موجوداتی واسطه میان انسان و میمونهای انساننما کافی است. به علاوه، جدیدترین ادعایی است که به ما رسیده است؛ زیرا سال 1891 یا 1892 کشف شده است. این ادعا همانی است که «اوجین دیبوا» (1)اعلام کرد در جزیرة جاوه کشف کرده است. او میگوید در این جزیره جمجمه و دندانها و استخوان رانی پیدا کرده است و با آزمایش تجویف [= حفرة] آن جمجمه برایش روشن شده که مغز صاحب این جمجمه اندازهای مابین مغز میمون و انسان دارد. یا به عبارت دیگر، اندازهاش مابین جمجمة «گیبون» (2)و جمجمة انسان «نئاندرتال» (3)- قدیمترین انسان اروپا که
1) اوژن دوبوا یا اویگن دوبیوس (Eugène Dubois) دیرینهشناس هلندی است که پس از پیدا کردن مرد جاوه [=انسان جاوه] برای خود شهرت جهانی کسب کرد. وی نام علمی انسان میموننما را به این فسیلکشفشده اطلاق کرد. گرچه فسیل انسانسانان قبل از وی نیز کشف شده بود، امااو اولین کسی بود که جستجویی هدفمند را برای این فسیلها شکل داد. بدین منظور در سال 1887م به ارتش هلند پیوست تا بتواند به اندونزی که در آن سالها مستعمرة هلند بود و با نام «هند شرقی هلند» شناخته میشد سفر کند. او همراه همسرش و دختر نوزادشان به اندونزی سفر کرد تا بتواند حلقة گمشده در زنجیر تکامل انسان را بیابد (www.fa.wikipedia.org).
2) میمون درازدست یا گیبون (Gibbon) گونهای نادر و نحیف از میمونهاست که در جنوب شرقی آسیا زندگی میکند. این نوع میمون خیلی کوچک و سبکوزن است. سرِ گِرد و کوچک و دستهای بسیار بلندی دارد (دستانش بلندتر از پاهایش است) و بدنی ضعیف دارد. حواس او بسیار شبیه به انسان است و مانند انسان رنگها را تشخیص میدهد. دستان میمون گیبون نیز بسیار شبیه انسان است. دست او چهار انگشت و یک شصت دارد. پای او هم پنج انگشت دارد که یکی از انگشتها بزرگتر از بقیه است به نقل از: (http/:020.ir).
3) انسان نئاندِرتال (Homo neanderthalensis) (به عربی نیاندرتال) گونهای از انسان بود که در اروپا و بخشهایی از غرب آسیا، آسیای مرکزی و شمال چین سکونت داشت. نخستین نشانههای انسان نئاندرتال در اروپا به دست آمد که به حدود 350 هزار سال پیش برمیگردد. انسان نئاندرتال پیش از حدود 24000 سال پیش در اروپا منقرض شد. نکتة مهم آنکه این نوع از انسان با انسان امروزی همعصر بوده، ولی به دلایلی نامعلوم منقرض شده است. برخی ژنها میان نئاندرتالها و انسان امروزی مشترک است. این به دلیل آن است که نئاندرتالها و اجداد انسان مدرن، زمانی که مهاجرت خود از آفریقا به نقاط دیگر جهان را آغاز کردند، با یکدیگر آمیزش داشتند. بدن نئاندرتالها برای زندگی در آب و هوای سرد سازگاری یافته بود. به عنوان مثال، آنها کاسة سر بزرگ داشتند، کوتاه قامت، اما بسیار قوی بودند و بینی بزرگی داشتند، ویژگیهایی که مطلوب آب و هوای سرد هستند. طبق تخمینها، اندازة کاسة سر آنها و مغز بزرگتر از انسانهای مدرن بودهاست. به طور میانگین، نئاندرتالهای مذکر دارای قد 165 سانتیمتر، از نظر وزنی سنگین و به دلیل فعالیت بدنی زیاد دارای استخوانبندی قوی بودهاند. بلندی زنهای نئاندرتال بین 153 تا 157 سانتیمتر بودهاست (www.fa.wikipedia.org).
بقایای بدنش کشف شده - است. از شکل استخوان ران فهمیده میشود که قامت صاحب آن راست و مستقیم بوده و شکل دست او نزدیکتر و شبیهتر به دست انسان است. «دیبوا» از شکل جمجمه هم استنباط کرده که صاحب آن دارای نیروی منطق و سخنرانی بوده و میتوانسته برخی کلمات ساده را تلفظ کند. او این انسان را «میمون انسانوار راست قامت (1)» نام نهاده و آن را حلقة گمشده یا حلقة واسطه دانسته و شجرهنامهای برای او وضع کرده و در آن ترقی تدریجی میان انسان و میمون را تصویر نموده است که از نقل آن - به خاطر مرتبط نبودن با بحثمان - خودداری میشود.
ظاهراً قائلین به تحول متفقاً یا نزدیک به اتفاق بر این اعتقادند که «انسان جاوه» همان گمشدة مطلوب و حلقة مفقوده است، و یکی از مادیین از فرط شادی از این نسب تازه و سربلندی بیاندازه، میبینیم که از انسان به جای «آدمیزاد» به «جاوهزاد» تعبیر میکند.
این «انسان جاوه» فقط این لطف را به مادیین نداشته است، بلکه لطفی دیگر هم داشته و آن شناساندن مهد اولیة پیدایش انسان است. امری که بسیار بر سر آن بحث و بررسی شد تا با پیدا شدن این استخوانها در جزیرة جاوه آشکار شد که انسان اولیه در اندونزی (2)بوده است و از آنجا به دیگر نقاط زمین رفته است.
و کلمات آنان در این باب شرح بسیار دارد و این مقام مناسب ذکر آن نمیباشد.
به فکر من چنین میرسد که هیچ کس نمیتواند به مجرد یک اکتشاف چنین
1) القرد الإنسانی المنتصب.
2) مرحوم مؤلف از کشور اندونزی به «الأرخبیل الهندی» یاد کرده است. «اَرخَبیل» یعنی: مجمع الجزایر. در عربی قدیم به اندونزی «الأرخبیل الهندی» میگفتهاند. در دوران استعمار هم به اندونزی کنونی «هند شرقی هلند / الهند الشرقیة الهولندیة / DutchEastIndies» میگفتند. برای تفصیل بیشتر ر.ک: (www.fa.wikipedia.org).
ادعایی بکند مگر اینکه قوة حاسّة دیگری داشته باشد که نظیر احساس از دور (تِلِه پاتی) بوده باشد؛ که به واسطة آن این موجود را با قامت راست ببیند که صاحب این جمجمه است و زمین را هم در آن زمان خالی از انسان مشاهده کند؛ سپس زاد و ولد انسانها از او و تحول آن در زمانهای مختلف را ببیند، و گر نه چگونه انسان عاقل به استخوانهایی پوسیده که در طول چندین قرن تحت تأثیر عوامل طبیعی تغییر شکل و اندازه داده استدلال میکند؟! سپس آن را شرح و بسط میدهد و بر این استخوان کاخی از آرزو و آمال بنا نهد، بعد از همة اینها حکم کند که سلسلة بشری از او پدید آمده است؟!
نمیدانم چگونه فهمید این استخوانها بقایای یک موجود و نه چند موجود زنده است؟ آیا برای ثبوت آن همین قدر کفایت میکند که این استخوانها در یک گودال یافت شده، با اینکه وجوهی که در این باب احتمال آن میرود به صد یا دویست احتمال میرسد؟! آیا در این خصوص احتمالات متعدد راه ندارد؟ این در حالی است که برخی از همین دانشمندان مادیگرا مانند «قرشو» (1)این استخوانها را از یک جسد نمیدانند!
همچنین نمیدانم چگونه از استخوان ران، راستقامت بودن را کشف کرد؟ همین «بخنر» راستقامت بودن انسان را امری مربوط به طبیعت نمیداند، بلکه آن را به تربیت و عادت نسبت میدهد.
از همة اینها گذشته، فرض کنیم که صاحب این جمجمه راستقامت بوده است، اما این امر نه دلیلی است بر آنکه از میمون مترقیتر بوده و نه اینکه میمون نبوده است؛ زیرا «بخنر» معتقد است که راست راه رفتن در بسیاری از میمونها نیز هست. بالاتر از این، میگوید که اگر میمونها غالب عمرشان را روی درختها سپری نمیکردند، شاید راست راه رفتن در آنها بیشتر بود. همین «گیبون» که کوچکترین میمونهاست و شبیه به انسان است، وقتی روی زمین باشد بیشتر راست راه میرود.
1) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
اما اینکه مخ این حیوان کشفشده متوسط میان مخ میمونها و انسان است، هرگز دلیل نمیشود که صاحب این مخ هم واسطة میان میمونها و انسان است؛ زیرا برخی انسانها هستند که مخشان کوچکتر از مخ برخی از حیوانات است و برخی حیوانات هم مخشان بزرگتر از مخ برخی انسانهاست!
«لانگ» انگلیسی گفته است که میانگین مخ میمونهای بزرگ حدود بیست اُوقِیه (1)است، بلکه گاهی اوقات بیشتر از آن هم هست. همچنین گفته است که برخی از سفیهان مخشان از ده اوقِیه تجاوز نمیکند.
بنا بر این در میان انسانها کسی پیدا میشود که مخش حدودنصف برخی از میمونها و بلکه کمتر هم باشد.
شاید این موجودی که برای پایة شجرهنامة خود برگزیدهاند، شخصی نادان و ابله بوده است که بیخردیش وی را واداشته در کورهراههای «جاوه» قدم بگذارد؛ و همین کورهراهها او را به مردن و در گور خفتن کشانده است، یا آنکه اساساً یکی از اقسام میمونهاست.
و از همین جا معلوم میشود که خرسندی مادیین به اکتشاف دیگر، یعنی معلوم شدن مهد اولیة انسان، نیز درست نمیباشد. (2)
«جیولوجیون» [=زمینشناسان] گفتهاند که گونهای از حیوانات از جنس اورانگ (3)، که در اَبَر دورة میانة زمین در دورة «میوسن» (4)میزیستهاند، قامتی تقریباً
1) اُوقِیه که جمع آن اَواقی است، وزنی است در حدود 213 گرم و یکسوم گرم. ر.ک: المنجد، مدخل «وقی» (زاهد).
2) این بند، در متن مصحَّح چاپی نیامده است (زاهد).
3) در متن چاپی «أودنغ» آمده که به نظر میرسد «أورنغ» باشد، که همان اورانگ اوتان باشد. والله أعلم. (زاهد).
4) «میوسن» (Miocene) یک دورة زمینشناسی از دورة نئوژن/سنوزوئیک/حیات جدید است که در زمان تقریبی سه تا پنج میلیون سال پیش وجود داشت. در این دوره پستانداران و پرندگان به خوبی شکل گرفته بودند. دورة میوسن از آن رو برای دانشمندان منبع کنجکاوی است که بالا آمدن رشته کوههای هیمالیا در این دوره شکل گرفت؛ پدیدهای که خود باعث ایجاد بارانهای موسمی در شبه جزیرة هند شد و با یخبندانهای نیمکرة شمالی ارتباط داشت (www.fa.wikipedia.org). نکته در متن عربی آمده است: «الأرض الوسطی»؛ یعنی: دورة حیات میانی زمین یا اَبَر دوران میانهزیستی، در حالی که میوسن مربوط به بعد از این دوران است. و الله أعلم (زاهد).
همچون قامت انسان داشتهاند. و بر اساس قانون «تناسب اجزاء» یا به گفتة داروین قانون «نموّ مشترک» (1)، اندازة مخ آنها نزدیک به مخ بشر بوده است. بعید نیست بقایای آن تا اَبَر دورة سنوزوئیک/حیات جدید، دورة «پلیوسن» هم باقی بوده باشد.
و اما اینکه «دیبوا» از شکل جمجمه کشف کرده است که صاحب جمجمه سخن هم میگفته است، ما از او دلیلی بر این حرفش نمیخواهیم، ولی میگوییم: این مسأله دلیلی نمیشود که این موجود از میمونها بالاتر بوده است - که «دیبوا» استدلالش را بر آن بنا کرده است -؛ زیرا میمونها نیز نیروی نطق و بیان دارند، بلکه زبانی خاص دارند که بسیار هم اندیشة خردمندان غرب را به خود مشغول داشته و خواستهاند آن زبان را فراگیرند. شناخت زبان آنها استاد «گارنر» (2)را وادار کرده است که به سرزمینهای ناشناختة آفریقا برود. او در این سفر از گرمای طاقتفرسا و بیماریهای تبزای آفریقا سختیها کشید؛ خود را در میان مردمان وحشی و درندگان آفریقا به مخاطره انداخت تا نهایتاً لغتنامهای تدوین کرد و به وسیلة «فونوگراف» (3)دویست کلمه از کلمات آنها را ضبط کرد. از جمله کلمة «اخرو» یعنی خورشید و آتش، «ککشا» یعنی آب و سرما و «غشکو» یعنی غذا و خوردن.
بنا بر این، این حیوان به مرتبة بلندی در نطق و خطابه رسیده است که تقریباً میتواند یک قصیدة «تائیه» (4)از بحر کامل به نظم درآورد و مقالاتی طبیعی و
1) منظور رشد متناسب میان اعضای بدن جاندار است (زاهد).
2) Gerner. شایان ذکر آنکه در سال 1338ق/1919م مجلة مصری الهلال (سال 28، محرم و صفر، ش 1 و 2) در سه صفحه گزارشی از گارنر داد. در این گزارش آمده است که گارنر آمریکایی 23 سال از عمرش را در جنگلهای آفریقا سپری کرد که به مطالعة حالات و روحیات میمونها بپردازد و در روی زمین کسی چون او از میمونها و حالات آنها آگاهی ندارد (زاهد).
3) دستگاهی بود که ادیسون در سال 1877 اختراع کرد. این دستگاه اولین روش برای ضبط و پخش صدا بهشمار میرفت (زاهد).
4) قصیدة تائیه قصیدهای است که حرف رَوی آن حرف تاء باشد (زاهد). اشاره است به معرِّب شرح «بخنر»، «شبلی المَلّاط» که مقالاتی در الحاد و استهزاء به ادیان به رشتة تحریر درآورده و چند قصیده نیز در این باب دارد. وی قصیدهای تائیه هم دارد که معروف است (مجد).
فکاهی پر از مزخرفات و اباطیل بنویسد. این کجا و «انسان جاوه»ی بیچاره که غایت کار او بر زبان آوردن سخنانی ساده است؟!
علاوه بر اینها، آنچه اکتشافش را بر آن استوار کرده است، یعنی آنکه این حیوانِ واسطة میانانسان و میمون، از میمونهای مترقی کنونی بالاتر بوده است، چیزی است که بر مبنای مذهب داروین و پیروان او ثابت نمیشود، بلکه آنچه ثابت است این است که واسطة انسان بالاتر از واسطة میمون باشد، نه از میمونهای کنونی که به مقام بلندی از ترقی رسیدهاند؛ بلکه شاید اینکه ارتقاء انسان از اصلی باشد که از پستترین میمونها هم پایینتر است، با ارتقاء تدریجی که مذهب داروین است منافات دارد.
این چیزی است که به نگاه اول اقتضا میکند؛ و در خصوص آن جای دیگر سخن میگوییم.
این را به خاطر بسپار و آگاه باش که کار علم در این عصر طلایی به بیل و کلنگ رسیده و در اصل انسان به جای برهان بر آن دو اعتماد میشود و حدسیاتی که بر کاوش و حفریات مبتنی است، اکنون جای برهان و دلیل را اشغال کرده است!
بنا بر این دور نیست که پس از این اکتشاف، استخوانهای دیگری یافت شود و برای انسان جدّ دیگری پیدا گردد و بدین ترتیب شرافت «انسان جاوه» به آخر برسد و تاج افتخارش از سر بیفتد و به دیگری داده شود!
بنا بر این، سزاوارتر به ما این است که یک مطلب کلّی بنویسیم که برای شخص باانصاف در کار این موجود و موجوداتی که پیش از او بودهاند و حفریاتی که بعد از این میآید؛ همانهایی که بالنتولوجیها (دانشمندان طبقات الأرض) (1)به ما ارمغان میدهند، قانعکننده باشد.
و تو خوانندة گرامی دانستی که فارق بین انسان و دیگران کمالات نفسانی و
1) پالنتولوژی (Paleontology) یا دیرینهشناسی/فسیلشناسی. اینکه مرحوم مترجم در توضیح آن، «طبقات زمینشناسی» نوشته، از آن روست که مهمترین کاربرد فسیلها در تعیین سن طبقات زمین است (زاهد).
نیروهای عقلی است؛ و اعتراف بزرگان مادیین را شنیدی که بین انسان و حیوان گودال عقلی ژرفی است. بنا بر این آنچه از صاحبان این استخوانهای پوسیده دست بالا از این گودال باشد (یعنی دارای برتریهای نامبرده باشد) انسان است، اگر چه با انسان امروزی از بعضی جهات تفاوت داشته باشد؛ و اگر جایگاه او طرف پست گودال باشد، حیوان است، اگر چه با انسان شباهت بسیار داشته باشد. و ما - چنانکه «پوشه» گفت - ناچار نمیشویم که او را بین انسان و حیوان قرار دهیم، بلکه مردد است کار او میان اینکه یا انسان باشد یا حیوان.
و از نیروهای عقلی، باقیماندهای در طبقات زمین موجود نیست تا به ما بفهماند که او از کدام یک از این دو نوع است و به کدام عالَم (عالم حیوانی یا انسانی) او را باید ملحق نمود؟
و اگر باید در شناسایی او به اندازه و مقدار مخ او اعتماد کنیم و آن را از سنجش و قیاس جمجمه درک نماییم - همانطور که «اوجین دیبوا» انجام داد - برمیگردیم به آن مرزی که «جرایتولیه» (1)و «بروکا» (2)
(http://www.cmpclinic.com/index.php/1389-03-22-09-56-33/1389-03-19-04-35-41/12251--q-q-------1880.html).
برای کمترین وزن مخ قرار1) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
2) پیر پل بروکا (Pierre Paul Broca) (1824-1880م) پزشک، کالبدشناس و مردمشناس فرانسوی بود. تمرکز مطالعات او بر روی بافت مغز بود. وی پژوهشهایی بر روی دستگاه لیمبیک و مرکز بویایی مغز انجام داد. پژوهشهای او در راه درمان زبانپریشی و یافتن مرکز گویش در مغز به درک تقسیمبندی وظایف مغز انجامید. او دربارة نظریة تکامل نیز پژوهشهایی به انجام رساند. هنگامی که در 1848م به جامعة «اندیشة آزاد» که از تئوری داروین حمایت میکرد پیوست، از سوی دستگاه کلیسا به مادهگرایی و فریفتن جوانان با باورهای گمراهانه متهم شد. امروز مغز او در موزة «انسان» پاریس نگهداری میشود (www.fa.wikipedia.org). وی همچنین بانی علم «جمجمهشناسی» است. او برای نخستین بار، برای درمان یك دُمَل مغزی، با استفاده از مته و ارّة جراحی، كاسة سرانسان را سوراخ كرد. بروكا در سال 1861م تحقیقات خود را بر روی جمجمة مردگان انجام داد و به كشفیات مهمی در این باره دست یافت. بروكا به این نتیجه دست یافت كه مركز تكلمْ در نیمكرة چپ مغز است و هر ضایعهای كه بر این قسمت از مُخ وارد آید، موجب ناتوانی در حرف زدن خواهد شد. بدینترتیب برای اولین بار، ارتباط میان یكی از استعدادهای جسمی، با نقطة كنترل آن در مغز به طور واضح و مسلّم آشكار گردید. بروكا در كنار این تحقیقات، به مسائل مربوط به مردمشناسی نیز میپرداخت و با ابداع علم جمجمهشناسی، ارتباطی بین طب و جامعهشناسی به وجود آورد. اطلاعات و تحقیقات بروكا در زمینة جمجمه، در عصر خود، بیش از هر دانشمند دیگری بود و لاجرم میتوان به خوبی از این اطلاعات برای مردمشناسی علمی استفاده كرد. بروكا در زمان حیات خویش از نظریات چارلز داروین دربارة نظریة تكاملْ دفاع و حمایت كرد و با ارائة آثار و اندیشههای خود سبب توسعة نظریة تحول و تكامل شد. برگرفته از:
دادهاند و گفتهاند موقعی که وزن مخ به این اندازه میرسد، ابتدای پیدایش عقل انسانی میباشد. وزن نامبرده 32 اُوقِیه است. اگر مخ او کمتر از این وزن باشد، او را به حیوان ملحق میکنیم و گر نه به انسان بودن او حکم مینماییم.
سپس اگر ما تمام حدسیات و تخیلات کسانی که به این استخوانها استدلال میکنند را هم قبول کنیم، باز ثابت نمیشود به او مگر بودنِ قسمی از میمونها یا حیوانی دیگر که از میمونهای مترقی امروزی به انسان نزدیکتر بوده است. و این مطلب چه ربطی دارد به اینکه انسان از او تسلسل یافته باشد و اینکه او اصل انسان باشد؟!
و شاید «اوجین دیبوا» با باقیماندة استخوانها شجرهنامهای در نسب یافته باشد و از آن عکس گرفته باشد.
اینجا پرسشی است که سزاوار تأمل است و آن اینکه از چیزهای مقرر نزد محققین از پیروان داروین این است که بنا بر فلسفة نشوء و ارتقاء جایز نیست از صورت متوسطه بین انسان و گوریل بحث شود، بلکه باید بین او و بین اجداد مجهوله که از طرفی فرع انسان و از طرف دیگر فرع میمون از آن نشو و نما یافته است بحث شود (ترجمة بخنر و ص 146).
و در صفحة 116 از آن آمده است:
بسیاری از جیولوجیها [= زمینشناسان] و زُلوجیها (1)[= حیوانشناسان] و بالنتولوجیها (دانشمندان طبقات الارض) از صورتهای واسطة بین دو نوع موجود کاوش میکنند؛ و این مطلب بنا بر رأی داروین اشتباه است؛ زیرا که بعض صور کنونی از بعض دیگر رأساً و ابتداء به دست نیامده، بلکه هر کدام از آنها منتهای سلسله تحولاتی طولانی است؛ از همین جهت مقتضی است که هر گاه
1) Zoology.
بخواهند بین دو صورت معینی جمع کنند، بهر آن دو از یک صورتی که بین آنها رأساً جمع کند جستجو نکنند، بلکه از یک اصل مشترک مجهولی جستجو نمایند (1).
و «بخنر» خودش در صفحة 148 میگوید:
من هم با «جورج پوشه» (2)در این معنی همعقیدهام که در رسالة انتروبولوجیا [= مردمشناسی] میگوید: بالنتولوجی بشری بسا میشود که برای ما روزی از روزها اجسام زندهای را ظاهر میکند که متحیر میشویم آیا بشرند یا میمونهای بشری هستند؟!.
و او همچنین از کتابی که در باب بسیاری فروع بشری در سال 1864م نوشته، در فصلی از او چنین میگوید: «چه کسی میگوید که ما فردا جمجمهای را نمییابیم که ممکن است مجبور شویم آن را میان میمونهای شبیه انسان و انسان قرار دهیم؟» (3).
و «بخنر» هم از اکتشاف میمونهای شبیه به انسان بیش از هر کس اظهار خرسندی مینماید و زیادتر از همه از نبودن میمونهایی که نزدیکتر و شبیهتر به انسان باشد عذرخواهی میکند. و نظائر این مطلب در کتاب «بخنر» زیاد دیده میشود.
اکنون، این طایفه به کدام یک از این دو کارْ صلاح میدانند که بگرویم و هر گاه بخواهیم از انسان اولیه کاوش کنیم، چه بکنیم؟ آیا صورت متوسطی بین انسان و میمونهای مترقی جستجو نماییم - چنانکه این مستدِلّ میگوید - و آرزوی «پوشه» را که «بخنر» هم با او همعقیده بود برآوریم؟ در این هنگام در آنچه «بخنر» جایز ندانست و به ما صریحاً گفت که اشتباه میباشد و بسیاری از دانشمندان زمینشناس و دانشمندان حیوانشناس و دانشمندان طبقات زمینشناسی هم در آن اشتباه کردهاند، واقع میگردیم؟
یا اینکه اصل مشترک مجهول را بجوییم - همان طور که «بخنر» اول صلاح دانست؟
در این صورت هم او را و هم «پوشه» را ناامید کردهایم و رنج و زحمت آن دو را بر باد دادهایم! و ما متحیریم چگونه «لویس بخنر» را از خود خشنود کنیم به طوری که در دام تناقض نیفتیم؟!
بعد از اینها، «بخنر» برای کلام گذشتة خود قول «هلیار» (1)را شاهد آورده که میگوید:
اجسام جاندار که ایستادهاند، گاهی کاملاً مختلف میباشند و هیچ نیازی نیست که بین آنها صورت انتقالی موجود باشد؛ زیرا که آنها از یکدیگر پیدایش نیافتهاند؛ و اگر چه جدّ آنها یکی بوده است، جز آنکه ممکن است با هم فوق العاده مختلف باشند.
بنا بر این، پایة این دلیل خراب میگردد، بلکه پایة تمام ادلهای که برای قرار دادن انسان و میمون به عنوان دو فرع از یک اصل یاد کردهاند، خراب میگردد؛ زیرا که پایة ادلة ایشان غالباً مبتنی بر شباهت بود. پس شاید انسان در این هنگام از اصلی باشد که شتر از او متفرع شده است، و اگر چه انسان و شتر به شدت مختلفند.
و به این فلسفة آنها اصل انسان به تنهایی خراب نمیگردد، بلکه خراب میکند باقی آنچه را هم که در اصلهای سایر حیوانات یافته بودند؛ زیرا که پایة آنها غالباً بر شباهتهایی بود. بنا بر این آنها باید این درد سخت دشوار را که حیات فلسفة آنها را در معرض فنا و زوال قرار داده است معالجه کنند.
من در اینجا آنچه را در مقدمه گوشزد کرده بودم به یادت میآورم و برای تو اینجا آنچه را آنجا مجمل گفتم شرح میدهم.
از چیزهایی که در جای خود محقَّق و نزد اهل خود روشن است اینکه تمسک به دلیل نقلی در امثال این مسائل سزاوار نیست، مگر بعد از احراز راستگویی قائل و اشتباه نکردن او در آنچه نقل کرده است.
چه راهی است برای ما ملت شرق به امر اول؟ زیرا تمام آنچه در این مسألة ما نقل شده است و آنچه در مسائل نظیر آن نقل میشود، کلامی است با لفظ «وُجِد»
1) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
[= یافت شده است] و «اُکتُشِف» [= کشف شده] یا نُقِلَ [= نقل شده است] از مردی که نمیدانیم کیست و از حالات او چیزی نمیشناسیم، مگر اینکه میدانیم اول اسم او لفظ «مستر» یا «موسیو» است یا بالاتر از این دو، لفظ «استاد»، یا به یک دولت معروفی مثل فرانسه یا بریتانیا نسبت داده شده است!
و ما میدانیم که ملت غرب هم مثل باقی مللاند. در آنهاست مردمانی خودداری کننده از دروغ و مردمانی که بسیار دروغ میگویند. و هرگاه ما پیوسته دروغ بسیار از مردمانی که معروفند و به دین اعتقاد دارند میشنویم؛ آنانی که میدانند دروغ از بزرگترین محرَّمات است و از عاقبت آن میترسند، هم در حال زندگانی و هم بعد از مردن؛ و گاهی دروغگویی اینها در کار کوچکی میباشد که مقام آنها را بلند نمیکند و آوازة آنها را ارجمند نمیکند، پس چگونه ایمن شویم از دروغ گفتن کسی که ابداً به هیچ دینی اعتقاد ندارد و به هیچ مذهبی پایبند نیست؟! و چگونه مطمئن شویم به اخبار کسی که برای او مانعی از دروغ نیست و هیچ جلوگیر ندارد از دروغی که نام او را در صفحات علم جاویدان کند و او را در ردیف مکتشفین قرار دهد و عقیدة او را تقویت کند و وی را بر دشمنانش پیروزی دهد؟!
آیا این «کوک» (1)نبود که دیروز اکتشاف قطب را ادعا نمود و مسافرت خود را انتشار داد و مجلهها آن را نقل کردند و ستونهای آنها از ذکر و تمجید او پر شد و دنیای متمدن او را تشویق کرد و او را در مقابل دشمنش یاری کرد و دربارة دشمن او چهها گفتند و چیزها نوشتند؟! پس از آن طولی نکشید که نیویورک تایمز مقالهای را انتشار داد که در آن، حال او را ظاهر کرده بود و دروغگویی او و یاوهسرایی وی را روشن کرده بود و اینکه او با دو نفر تبانی کرده بود به اینکه یکی از آن دو (که نامش «لوس» بود) برای او نقشهها و رصدها بسازد و به آنها هشتصد لیره بدهد و به «لوس» صد لیرة دیگر هم بدهد، هنگامی که این گزارشها در
1) جیمز کوک (James Cook) (1728-1779م).
کپنهاگ پذیرفته شد. اما او به وعدهاش وفا نکرد و فقط 25 لیر به آنها داد. آنان هم سرّ او را آشکار ساختند و عاقبت کار او این شد که او را از انجمن جهانگردان راندند و خود را پنهان کرد و بعد از آن دیگر اثری از وی ظاهر نگردید. و اهل کپنهاگ هم از جشنهایی که برای او بپای داشته بودند پشیمان شدند!
هرگاه «کوفیه» آن استاد نامی که راه را برای داروین هموار کرد و اساس علم «بالنتولوجی» (طبقات زمینشناسی) را وضع کرد، هرگاه این استاد عالیمقام، «بوفون» (1)همکار خود را تکذیب میکند و به دروغگویی نسبت میدهد و تصریح میکند که آنچه را از میمونهای شبیه به انسان نقل کرده، او از خود درآورده است، آیا برای ما سزاوار است که در تصدیق کسی که کمتر از «بوفون» است پیشی بگیریم؟!
سپس چنین فرض میکنیم که خبر دهنده، از کسانی باشد که قرنها او را آزمودهایم و راستگویی او را سالها آزمایش کردهایم، باز هم او آیا خبر میدهد جز از استخوانی که بر او قرنهای طولانی گذشته است و از تغییرات جیولوجی و پیشامدهای طبیعت به او رسیده است آنچه تغییر داده است ساختمان او را و مقدار او را؟ شاید آن استخوان - به واسطة آنچه گفتیم - واقع شده بین استخوان
1) ژرژ لویی لوكلر كنت دو بوفون (Georges-Louis Leclerc, Comte de Buffon) (1707-1788م) طبیعیدان و نویسندة فرانسوی. وی بیشتر عمر خود را صرف تحقیقات علمی كرد و نتایج این مطالعات را در كتاب تاریخ طبیعی در 36 جلد تألیف نمود. این كتاب مجموعهای از اطلاعات علمی، تاریخ، زمین، گیاهان و جانوران و سنگهاست و به سبكی ساده نوشته شده است. گرچه طرح این دائرة المعارف از بوفون بود، اما در واقع با همكاری گروهی از دانشمندان و نویسندگان تحت نظارت وی نوشته شد. مدیریت بوفون در باغ سلطنتی پاریس و در اختیار داشتن مجموعههایی از موزة تاریخ طبیعی باعث شد تا نقشة این طرح عظیم ریخته شود. بوفون در این مجموعه ابتدا دربارة روش مطالعه و بحث پیرامون تاریخ طبیعی سخن گفته و آنگاه در موضوع نظریة خود دربارة زمین و سپس تاریخ طبیعی انسان مطالبی مطرح مینماید و از جلد چهارم مطالعة جانوران آغاز میشود. مطالب 11 جلد بعدی به زندگی چهارپایان اختصاص دارد. ده جلد از این كتاب نیز به پرندگان و یازده مجلد آخر به كانیها و سنگها پرداخته است. بوفون در سال 1753م به عضویت آكادمی علوم فرانسه پذیرفته شد و این به خاطر كامیابی و موفقیت وی در ارائة مجموعة تاریخ طبیعی بود. بوفون در سالهای پایانی عمر شهرتی فراوان كسب كرد، به طوری كه به پاسداشت مقام علمی وی، در زمان حیاتش مجسمهای از وی ساختند و در محلی نصب كردند. وی آنچنان مورد تحسین و تشویق در سراسر اروپا قرار گرفت كه برخی وی را «ارسطوی فرانسه» نامیدهاند (http://www.rasekhoon.net).
انسان و «گیبون»، حال از کجا دانسته شد که به حالت اصلی خود بقای مانده و بر اثر عوامل زیادی که در طول میلیونها سال بر او گذشته، تغییر نکرده است؟!
و تو هرگاه دگرگون شدن اجسام را بنگری و آن را در مدت چند ماه آزمایش کنی، پس از آن قیاس کنی آن را به این قرنهای طولانی و علاوه کنی به او اینکه این استخوانها در معرض تغییرات بسیاری بوده است که قسمتی از آنها را میدانیم و پارهای را نمیدانیم، آن وقت درک میکنی - اگر انصاف بورزی - که شناسایی اصل انسان از این راه مثل این است که آب از آتش بخواهیم و روشنایی را از تاریکی بجوییم! و برای تو در استخوان سرهایی که در سال 1903م در غارهای بوسنی یافتند و به مجرد اینکه بُروز چانه در او کمی بیشتر است از آنچه در میمونهای شبیه به انسان است، حکم کردند که اینها انسان نخست است، شک پدید خواهد گردید؛ و احتمال خواهی داد که آنها استخوان سرهای میمونهایی باشند که انقلابات خارجی سبب بروز آنها شده یا جمجمههای انسانهایی که همین انقلابات پنهان شدن آن را سبب شدهاند.
و من بر تو از این احتمال نمیترسم مگر اینکه او را هم در غیر اینجا جاری بکنی؛ که در این هنگام بر کاوشها و حفریات تأسف خواهی خورد (یعنی اگر این آزمایش را در غیر این مورد نامبرده در بالا انجام دهی، در تمام حفریات شک خواهی کرد).
بعد هم، از کجا دانسته شد که این استخوانها ساخت انسانهای کلاهبردار نباشد که هنوز در اروپا بر سر علمای آثار عتیقه و بالتنولوجیها و صاحبان موزهها کلاه میگذارند و از آنها اموال بسیار میگیرند؟!
چندی پیش در موزة «لوور» تاجی را گذاشتند و گفتند که تاج پادشاه
«سینافارنس» (1)است و آن را از زمینهای جنوب روسیه درآوردهاند. موزة لوور این تاج را به چهار هزار لیره خریده بود. پس از آن روشن گردید که این تاج قلابی است و یکی از زرگران «اُدِسّا» (2)آن را ساخته است!
این اکتشاف حادثة بزرگی بود که در بسیاری از آثار موجود در موزة لوور و دیگر موزهها ایجاد شک کرد.
آیا فکر میکنی کلاهبرداران نمیدانند اهتمام دانشمندان به اصل انسان از توجهشان به تاج پادشاه بیشتر است؟! یا چنین میپنداری که تغییر دادن صورت استخوان کاری است که نمیتوانند انجام دهند؟!
و از چیزهای تازه که نقل شده از این کلاهبرداریها این است که یکی از استادان آموزشگاه «ورنتبرگ» (3)که «برنجر» نام داشت، به دانشجویان خود میآموخت که چیزهای سنگشده از بازیهای طبیعت است. یکی از شاگردان او گفت: هرگاه طبیعت میتواند سنگی مثل این بسازد، چرا ما نتوانیم نظائر آن را بسازیم؟! دیگر شاگردان سنگی که آسانتراش باشد آوردند و از آن شکلهای مختلفی ساختند و در جایی که آموزگار آنها حفریات انجام میداد خاک کردند. آموزگار آنها آن سنگ را یافت و آن را در جایگاه رفیعی قرار داد.
هنگامی که شاگردان او چنین دیدند، کوشش خود را بیشتر کردند و او را بیشتر شگفتزده کردند. هنگامی که نزد او مقدار بسیاری سنگ جمع شد، از آنها صورت برداشت و در کتابی بزرگ چاپ نمود.
به مجرد اینکه این کتاب منتشر شد، کلاهبرداری شاگردان و اینکه آنچه در آن کتاب آمده ساختة دست آنان است کشف شد. در نتیجه به همان اندازه که مؤلف
کتاب انتظار احترام و تمجید داشت، دچار تمسخر و استهزا شد. در نتیجه شروع کرد کتابهایی را که فروخته بود بخرد و بسوزاند و این کار را ادامه داد تا بیشتر آنها را از بین برد. هر چه تعداد نسخههای کتاب نایاب میشد، بهای آن بیشتر میگردید. آن بیچاره هر چه را که داشت از دست داد و در فقر و با دلی پرخون از دنیا رفت.
گفتهاند که این کتاب برای بالنتولوجها بسیار فایده داد تا دیگر فریب اینچنین کلاهبرداریهایی را نخورند.
ما هم میگوییم: فوائد آن به دانشمندان طبقات الارض منحصر نیست، بلکه در علوم بسیاری از علوم این جماعت واقع میگردد، ولی در صورتی که فریب امری اختیاری باشد یا آنکه فریبدهنده از خدا بترسد، بر کلاهبرداریهای خود علامت ظاهری قرار دهد.
[کلاهبرداری در سفالینههای موآبی] (1)
http://st-takla.org/Full-Free-Coptic-Books/FreeCopticBooks-002-Holy-Arabic-Bible-Dictionary/24_M/M_284_02.html
(زاهد).
کلاهبرداری «شابیر» یهودی مشهور است. وی سفالینههایی را ساخت و آنها را به دروغ سفالینههای قدیمی موآبی جا زد. «شلوتمان» (2)دانشمند مشهور آلمانی سخن وی را تأیید کرد و مقامات حکومتی را با دلایل فراوان قانع کرد که آنها را بخرند. خزانة امپراتور ناگزیر 70000 فرانک برای خرید آنها پرداخت. «کلومون گانر» (3)فرانسوی که قدمت این سفالینهها را انکار کرد آنقدر آزار و اذیت دید که اگر بر حسب یک امر اتفاقی (و از کجا که این پیشامد همیشه اتفاق بیفتد؟!)
1) موآب اسمی است سامی شاید به معنای «مَن أبوه؟» [= پدرش کیست؟] که هم نام «موآب» نوة لوط از دختر بزرگ اوست، هم اسم سرزمینی بوده که در شرق بحر المیت در جنوب غربی اردن امروزی قرار داشته است. ساکنان آن را هم «موآبی» مینامیدهاند (قاموس الکتاب المقدس، مدخل «موآب|موآبیین» در نشانی ذیل:
2) از این شخص اطلاعاتی نیافتم (زاهد).
3) از این شخص اطلاعاتی نیافتم (زاهد).
کلاهبرداری «شابیر» معلوم نمیشد، جانش را از دست میداد.
همین «شابیر» بار دیگر نسخهای از سِفر تثنیه (1)به همراه ده فرمان جعل کرد و مدعی شد که آنها را در یکی از غارهای فلسطین یافته است (شاید مساحت این غار قریب به مساحت غار بوسنی بوده که در آن استخوان پوسیدة انسان اولیه را یافتند). این یهودی کلاهبردار مدتزمانی باستانشناسان را به زحمت انداخت تا آنکه تقلب او آشکارا شد. او هم رفت و خود را به دار آویخت.
و سوگند یاد میکنم که اگر بدبختی به این یهودی رو آورد و بدطالعی و بدشانسی او را از میان برد و پیشامدهای روزگار دروغگویی و یاوهسرایی او را آشکارا ساخت، باز هم در برادران او از یهودیان و غیر آنان کلاهبردار به حدّ کفایت هست.
من جماعتی را میشناختم که ثروتی هنگفت داشتند. هنر آنها تنها و تنها این بود که مجسمههای گوناگون میساختند و سکههایی را از برنز و مس میساختند، سپس آنها را به اروپاییان به بهای هنگفت میفروختند تا زینتبخش موزههای کشورهای متمدن شود و تاریخ فینیقیان و آشوریان و پادشاهان قدیم بابل را به واسطة اینها دریابند؛ گویا چون اروپائیان و و آمریکاییها ثروت شرق را با کالاهای پر زرق و برق خود به کشورشان بردند، خداوند متعال خواست که قسمتی از این ثروتها را با این اشیاء بیارزش برگرداند.
این کلاهبرداریها و جعلیات که نمونههایی از آن را شنیدی، پایة بسیاری از علوم آزمایشگاهی است. علومی که دین را تهدید میکنند و - آنچنانکه صاحبان آن می پندارند - سبب نگرانی دین میشوند.
شاید تو خوانندة محترم هنوز فریب خوردن غربیان را باور نکنی و با نظر احترام و تجلیل به آنان بنگری و ایشان را بزرگتر از آن بدانی که در دام
1) سِفر التثنیة/سفر تثنیة الاشتراع. در فارسی «سِفر تثنیه» به معنای «تکرار شریعت». این کتاب و چهار کتاب پیش از آن با نام الف. سِفر پیدایش، ب. سِفر خروج، ج. سِفر لاویان، د. سِفر اعداد» اسفار پنجگانه نامیده میشوند که بخش «تورات» از «عهد عتیق» را تشکیل میدهند (کلام مسیحی، ص 31) (زاهد).
فریبدهندگان بیفتند و غافل شوی از اینکه غرب برادر شرق و مردم همگی فرزند یک پدر و مادرند، ولی قضاء و قدر چنین اقتضا کرده و قانون بخت و شانس چنین پیش آورده است (1).
بسیاری از اوقات این مردمان دانا و زیرک از اموری فریب خوردهاند که مردمان ابله سادهلوح فریب نمیخورند. قضایایی که در این باب نقل شده بسیار است و من برای اینکه افسرده نشوی تنها حکایت دیدار پادشاه «سُدانگ» از پادشاه فرانسه و دست انداختن برخی از این ملت مترقی و متمدن را ذکر میکنم.
روزنامههای الماتن و ژورنال چند سال پیش اعلام کردند که اعلیحضرت «ماری اول» پادشاه سدانگ قصد دارد از پاریس دیدن کند. سدانگ جزیرهای است در شرق چین که پادشاهش استقلال آن را حفظ کرد. وی به همراه گروه زیادی از وزرا و حشم و خدم خود وارد شهر پاریس شد و در یکی از هتلهای مشهور آن اقامت گزید. چند روز بعد شروع شد نامههایی از کشورش برای او بیاید. روی این نامهها تمبرهایی با شکلهای عجیب و غریب بود. جمعکنندگان تمبرها متوجه شدند و به مستخدمان هتل رشوهها دادند تا این تمبرها را برایشان جمع کنند. این تمبرها به مجرد آنکه از یک نفر به دیگری منتقل میشد قیمتش بالا میرفت و چنان شد که یک تمبر به هزار فرانک فروخته شد و این مطلب در روزنامههای پاریس ذکر شد و در سراسر کشور منتشر گشت.
جمعکنندگان تمبرها از همه جای فرانسه شروع کردند به هر قیمتی که هست این تمبرها را خریداری کنند. یکی از بزرگان دانشگاه خواهان دیدار با پادشاه شد. پادشاه به گرمی از او استقبال کرد. وقتی او بیرون رفت، یکی از وزرا وی را دید و گفت: ما میتوانیم فروش تمبرها را در انحصار تو درآوریم، به شرط آنکه
1) مراد آن است که قضاء و قدر چنین اقتضا کرده که به غربیان با حسن نظر و تجلیل بنگرند و به شرقیان با نظر تحقیر نگاه کنند، و گرنه آنها هم بشرند و ممکن است در خیلی از چیزها اشتباه کنند (مجد).
مبلغ کافی به ما بدهی. آن فرد راضی شد و توافق کردند آن مبلغ را بدهند. او این مبلغ را داد. سپس وزیر در گوش وی گفت: من مجموعهای کامل از تمبرهای کشورم دارم که پنهانی با خود آوردهام. من حاضرم آنها را بفروشم به شرط آنکه سرورم چیزی نداند که گردنم را خواهد زد. آن مرد آن تمبرها را هم به مبلغ هنگفتی خرید و تمبرهای سدانگ در میان مردم پخش شد و به خاطر آنها اموال زیادی به خزانة پادشاه سرازیر شد.
یکی از دانشآموزان به یکی از جرائد نامهای نوشت و پرسید: سُدانگ کجاست؟ من نه در نقشه آن را یافتهام و نه در کتابهای جغرافی.
بعد از آن معلوم شد که چنین کشوری اصلاً وجود ندارد و این کار از اول تا آخرش دغلبازی و نیرنگ بوده است. مردم متحیر شدند و به هم میخندیدند.
ملتی که در علم و تجربه زمین را درنوردیده است و در خشکی و دریا گام نهاده و نقشههای جاهای مختلف زمین را کشیده و نقاط مجهول و ناشناختهای را استعمار کرده که گذشتگان از آن خبر نداشتند، از پادشاه دروغین یک مملکت موهوم بر روی زمین فریب خورد، آیا با استخوانهایی که در پایینترین طبقات زمین یافت میشوند فریب نخواهد خورد؟!
•دلیل ششم آنچه «مچینکوف» جانشین پاستور - که پیشتر از او یاد شد - گفت است و آن اینکه در عواطف و احساسات ما چیزی وجود دارد که میگوید اصل ما اصل حیوانی است. مثال آن سیخ شدن مو هنگام ترس است؛ که ما و حیوان در این ویژگی مشترکیم. این کار وقتی ما در ضمن نوع حیوانی بودیم برایمان فایده داشت؛ زیرا به آدم ترسان هیبتی می داد که شاید با آن بر مهاجمش غلبه میکرد.
اگر این و حدسیات بیمعنی و خیالات فاسد نظائر آن میخواهد به جای دلائل علمی بنشیند بهتر آن است که بی اعتنائی را جواب و سکوت را خطاب بدانیم؛ سپس خدا را بر سلامتی و عافیت شکر گوییم.
و اگر هم ناگزیر از جوابیم، بهتر است جواب را به تأخیر بیندازیم تا این
شخص برای ما فوائد دیگر عوارض ترس - مثل زردی صورت و لرزیدن اعضا و به لکنت افتادن - را هنگامی که در ضمن نوع حیوانی بودیم برایمان بیان کند. آنگاه میگویم: یکی از شما یعنی اسبرن (1)استاد دانشگاه کلمبیا در نیویورک در سخنرانی خود که تمجید از این نظرات و اهانت به ادیان بود، نقل کرده است که برخی از پیشوایان دینی ما را برحذر میدارند و میگویند: مسائل زمین و آسمان و عناصر را برای عقل بگذارید تا اهل علم سستی نظراتتان را در این موضوعات نبینند و شما را مسخره کنند. اکنون زمان آن رسیده است که بگوییم: آیا یک انسان عاقلی از پیروان این نظریات نیست که آنها را برحذر بدارد و بگوید که مسألة «اصل انسان» را برای دین بگذارید، تا متدینان سستی نظراتتان را نبینند و شما را به تمسخر نگیرند؟!
[سخن «موانس (2)» دربارة ارتقاء و تلاش او برای کشف واسطه]
علاوه بر اینها که گفتیم، جالبترین و خندهدارترین وجهی که برای اصل انسان گفته شده از آنِ «موانس» است. و نمیدانی که این «موانس» کیست؟ او در زمان گذشته در دار المعلمین عالی در هلند استاد حیوانشناسی و گیاهشناسی بود و به واسطة این فلسفه به مقام بلندی رسید. او میگوید:
ما گمان میکردیم که گذشته است زمانی که در آن اعتراض میکردند به مذهب نشوء و ارتقاء که میگوید انسان صورتی است ترقییافته از پستاندارانی که از حیث مرتبه پستتر از اویند - و میمون هم جزء آنهاست - اما گمان ما به خطا بود؛ زیرا که تعالیم من و آراء من خشم جمهور مردم را بر من برانگیخت و در کشور خودم هلند به زحمت افتادم و کتک خوردم و خفت و خواری کشیدم.
خدا نگه دارد شهرهای گود (کشور هلند) را که چه خوب قدر و منزلت دانشمندان این فلسفة بلندپایه را میشناسند!
وی همچنین در هلند به خاطر کشف این حقیقت - که خدمتی به انسانیت است - جایزه گرفت.
او میگوید: «وقتی رسالهام موسوم به أبحاث و تجارب عن أصل الإنسان را منتشر کردم، توفانهای خشم و غضب را بر ضد من برانگیخت و کشیش «اوتزخت» بر من دستدرازی کرد و سرم را نواخت».
این فیلسوف [= موانس] عزم کرده است که این مسأله را به زودی فیصله بدهد و بدین منظور دست و آستین را به جدّ بالا زده است؛ زیرا که مقالهای را در روزنامة ماتن فرانسه انتشار داده است و در آن برخی ادلة گذشته را بر نشوء و ارتقاء انسان یاد کرده و سپس گفته است:
اگر این ادله قانعکننده نیست، کاوش در آثار واسطه میان انسان و میمون باید ادامه یابد، جز اینکه کاری زمانبَر و پرهزینه است و بدبختانه به نتیجه رسیدن آن موکول به اتفاق و تصادف است. در عین حال من برای هر چه زودتر حل شدن این قضیه که از مهمترین آرزوهای اهل علم است عزم کردهام که به کشور کنگو مسافرت کنم که در آنجا بیازمایم و ببینم که آیا میتوان موجودی را از پیوند انسان و میمونها پدید آورد که شبیه انسان باشد؟ شاید این موجود شبیه به موجودات واسطة مفقوده باشد. همانها که اجداد نخست ما اجداد او بودهاند.
ما راضی نیستیم این استاد که روزی در دانشگاه هلند درس میداد به این برنامة پست تن دهد و بر خلاف قانون ترقی سیر کند و به این پیشة مذموم در خصوص میمونهای کنگو بپردازد و بدین منظور خود را برای این سفر طولانی به زحمت اندازد و ننگی تازه را برای انسان رقم بزند. این نمونهای که ذکر میکند اگر هم به دست آید، باز او را به آنچه میخواهد نمیرساند و این قضیه را - که گمان کرده است از مهمترین آرزوهای اهل علم است - حل نمیکند.
علاوه بر این، کسانی که معتقد به خلق جداگانة انسانند، اگر هم میان انسان و
حیوان مخلوقی متولد شد که حدّ واسط آن دو باشد، به عقیدهشان زیانی وارد نمیآید؛ زیرا دلالت نمیکند بر اینکه انسان اصلش چنین بوده است. برای قائلان به نشوء انسان هم سودی ندارد؛ زیرا این موجودات واسطه، اگر موجود بودهاند و معلوم بوده که همینها اجداد نخست آن طائفهاند، از این صورتهایی که تولد مییابند بینیازند؛ و اگر این کائنات متوسطه مفقود شدهاند - چنانکه مفروض هم همین است - از کجا دانسته میشود که شبیه انسانند؟ اگر هم خواسته است با این تجربه استدلال پیشین کامل شود و به مشابهت جمجمههای آنها با جمجمههای کشفشده شناخته شود که این جمجمهها از آنِ حیواناتی است که میان انسان و حیوان متولد شدهاند، باز هم دلیل بر اینکه اینها اصل انسان بودهاند ناتمام است، بلکه دلالت میکند بر وجود گونهای میان انسان و حیوان. شاید در گذشته هم شخص غیور و نگاهبان شرافت انسانی مثل آقای «موانس» پیدا شده که به این گونة میان انسان و میمونها اشتغال داشته است؛ از این رو از وصلت این دو صاحبان این جمجمهها تولد یافتهاند (1).
در عین حال که همة اینها - چنانکه دانستی - انطباق نمییابد بر اصل مسلم مذهب داروین که: انسان فرعی مستقل از میمونهاست، هر چند یک اصل، انسان و میمون را با هم جمع میکند، تا چه رسد به اینکه انسان تولد یافته باشد از بین انسان پست و میمون! و اجداد اول که در ابتدای سلسله تغییرات بودهاند کجا و انسان و میمون کنونی که هر یک از آنها مرحلة آخر تحولات طولانی هستند - چنانکه از «بخنر» شنیدی؟!
خلاصه اینکه با آزمایشهایش - اگر هم موفق باشد - هیچ آرزویی از آرزوهای اهل علم برآورده نمیشود.
عجیب آنکه در یکی از مجلات علمی خواندم دانشمندان طبیعی بیصبرانه
1) تقریباً در اکثر ملل حتی ملل متمدن، اشتغال به این کار حتی بین افراد بشر ضرب المثل است برای کار زشت؛ و صاحبان شرف و مردمان محترم ابداً ممکن نیست قبول کنند که قوة موصله بین دو جنس گردند و این کار را شغل خود قرار دهند، تا چه رسد به اینکه بین انسان و حیوان به این مبادرت کنند (مجد).
منتظر نتیجة آزمایشهای این فیلسوف هستند! ای کاش میدانستم که انتظار چه چیز را میکشند؟ و بر فرض اینکه مخلوقی حد واسط انسان و حیوان متولد شود که به هر دو شبیه است، آنچه واقع میشود کجا و آنچه اینان میخواهند؟!
بله این استاد اگر افتخار حل مسألة اصل انسان را از دست داد، اما افتخار اختراع فنّی جدید را که از آغاز روزگار تاکنون کسی بدان دست نیافته است به دست میآورد و در حق میمونها لطفی خواهد کرد که آنان در دولتشان - که «موسیو دوبی» خبر داده است در آینده تشکیل خواهند داد - باید از او تقدیر و تشکر کنند!
و این طایفه در مناظره روش تازهای دارند و آن این است که دشمنان خود را میترسانند به اینکه علم در آینده کامل میگردد و اکتشافاتی که بعداً میشود، هر گونه شک و شبههای را که در اصل انسان میشود از میان برمیدارد. و نظیر این سخن در کلمات آنها بسیار است.
این چیزی است که که اعتراف میکنیم از جواب دادن به آن ناتوانیم؛ زیرا چگونه پاسخ گوییم به دلیلی که تاکنون ندیده و نشناختهایم؟! اما میگوییم: ما برای این زمانیم و از برای آینده هم مردمانی هستند. همچنین میگوییم: اگر طبقاتی را که برای زمین میشمارند بیست برابر هم بکنند و در حفریاتشان به مرکز زمین برسند و موزههای اروپا را با استخوانهای پوسیده پر کنند و ادعا کنند که این استخوانها بقایای حیواناتی است که در قرنهای گذشته زندگی میکردهاند، باز هم چیزی نخواهند یافت که دلیل بر تحول انسان باشد و هیچ راهی نخواهند یافت مگر اینکه بپذیرند آنچه را دین از آن خبر داده، و آن این است که پدر تمام افراد بشر انسانی بوده است که از گِل آفریده شده است.
پیروان این «طوتمه» (1)(انتساب انسان به حیوان) میدانند که نفوس بلند و طباع آزاد از این نسبتِ پست اِبا دارند و شرف انسانیت را بالاتر از پستی بهیمیت و حیوانیت میدانند و اوج مجد خود را از حضیض این انتساب دور میدارند و مرز حقیقت درخشانشان را از میمونها و سگها حفظ میکنند و راضی نمیشوند پدری را که خداوند آفرید تا جانشین او در زمین شود؛ سپس به فرشتگان آسمانها دستور داد بر او سجده برند رها کنند و مارمولکها و آفتابپرستها و حشرات و حیواناتی را که در جنگلهایند و از درختان بالا میروند جدّ خود بگیرند. اینان از حیلههای خود برای عقول مردمان ناتوان و کوتاهفکر دامهایی گستردند و در پوشاندن این زشتکاری سخن دراز کردند، اما چیزی درست و سودمند نیاورند که نقل انها جز انتشار سخن لغو و ضایع کردن وقت فایدهای ندارد.
لکن دلیلی را که صاحب آن به عنوان شکایت از دشمنان این مذهب مطرح کرده را به تو میشنوانیم که خلاصة آن چنین است: «مطلبی که دائماً دشمنان این مذهب ذکر میکنند که میمون اصل انسان است، در ذهن شنوندهاش جز نفرت ایجاد نمیکند و سلاحی است که دشمنان این مذهب برای تحقیر آن، بدان نسبت دادهاند، و الا مذهب داروین نمیگوید که میمون اصل انسان است، بلکه انسان و میمون و اسب و دیگر موجودات زنده از یک اصل هستند».
اگر تو - که خدای تو را عزیز گرداناد! - از کسانی هستی که عذر بدتر از گناه را شنیدهای، بدان که مثالی بهتر از آنچه این شخص آورده است نمییابی؛ زیرا آنچه طباع سلیمه از آن نفرت دارند و نفوس کریمه از آن اِبا دارند انتساب به مطلق حیوان است، نه فقط میمون؛ و این مذهب - اگر چه نمیگوید انسان از میمون نشأت گرفته است - اما اصل انسان را چیزی قرار داده که به مراتب از میمون پستتر است. فلسفة داروین در خصوص انسان در این حد هم
1) منظور همان «توتمیسم» است.
نمیایستد، بلکه اصل انسان را پایینتر و پایینت میبرد. اگر این شخص انصاف داشت، درمییافت که این دشمنان به این مذهب اسائة ادب نکردهاند، بلکه نیکی کردهاند؛ و وی شکایت از دست آنان را رها میکرد و از آنان تشکر میکرد.
همچنین میگویم: فرض کن که در انتساب انسان به حیوان ننگ و عاری نباشد - چنانکه «لانگ» در کتاب تاریخ الرأی المادی میگوید: «فیلسوف نباید از خجالت سرخ شود - آنچنانکه «بلیونس» (1)از حقارت اصل ما شد» - آیا در این مطلب مجد و افتخاری هست تا خوب باشد که انسان بگوید: برادران میمون ما؛ یا بگوید: اگر همان حالاتی که برادر انسانش دارد برای میمون هم فراهم میشد، در پیشرفت عمران و آبادانی برای ما مزاحمت میکرد؟!
1) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
اکنون زمان آن شده که از نظر علمی به این نظرات بنگریم. حقیقت گمشدة ماست که آن را جستجو میکنیم و هر جا آن را بیابیم آن را میگیریم. و با داروین موافقت میکنیم هر کجا روشن شود که حق با اوست و از پیروی او باکی نداریم و با او مخالفت میکنیم هر کجا با حق مخالف است و از بسیاری پیروان او نمیترسیم. ما از دشمنان او نیستیم تا با حقیقت دشمنی بورزیم و هر چه بگوید دور اندازیم؛ و از پیروان او هم نیستیم که هر چه بگوید بپذیریم.
و ما با پیروان او انصاف را شرط میکنیم و همین شرط را هم بر خود مینهیم و قوانین علمی را بین خود حکومت میدهیم.
و قصد نداریم در این کتاب بیان کنیم تمام آنچه در این آراء گفته شده یا گفته میشود، و نه اینکه اقوال گوناگون این جماعت را استقصا کنیم، بلکه یگانه مقصود ما این است که بنگریم در امور انسانی که از او فلسفة داروین و آن نشوء و ارتقاء و تعلیل او به انتخاب طبیعی، شکل یافته است.
سپس از غرضی که باعث شده است مادیین و لا مذهبان این رأی را بپذیرند و او را ستایش نمایند و دربارة آن کتابها و مقالهها بنویسند بحث کنیم و روشن است که مقصود آنها این است که به این فلسفه از آفریدگار حکیم بینیاز گردند و از این رو، انتخاب طبیعی را به جای آفریدگار قدیم - جَلَّت آلاؤُه - قرار میدهند.
در این مقاله بر آنچه «بخنر» شارح مذهب داروین ترتیب داده است تکیه میکنیم؛ زیرا نیکوترین کتابی است که دربارة این آراء بدان دست یافتهایم.
به نظر «بخنر» اصول این مذهب چهار اصل است، اگر چه داروین چنین تقسیمی ندارد. این تقسیمبندی فهم نظریة داروین را بسیار آسان میکند که به قرار ذیل است:
1- تنازع بقاء؛
2- شکل گرفتن تفاوتها یا تغییر افراد؛
3- انتقال این تغییرات از طریق وراثت به نسل؛
4- انتخاب «طبیعت» آن تغییری را که برتر است. این انتخاب به واسطة «انتخاب طبیعی» صورت میگیرد.
این عوامل وقتی که جمع شود و با هم عمل کنند، نتیجهاش که استمرار تغییر موجودات زنده در طبیعت است چنان به نظر میرسد که گویا ذاتی است (1).
این مرد مادی تمام جهان و این نظام محکم را نتیجة تصادف کور و بیهدف میداند و بدیهیات سهگانه یعنی: 1- قصد، 2- نظام اتمّ، 3- غایت در آفرینش اشیاء را منکر است و بر آن است که این چهار عامل به جای قدرت الهی میشیند و این چهار عامل را به وجود آورندة دستان چهارپایان و بالهای پرندگان و چنگالهای درندگان و... میداند و بدین وسیله از آفریدگار حکیم بینیازی میجوید.
اکنون ببینیم در شرح این امور چه گفته است و ثمرات این نظام بدیع را بنگریم و مشاهده کنیم که چگونه از جسم تک سلولی این اعضای سودمند گوناگون برای انواع و اقسام موجودات زنده به حسب احتیاجات و لوازم زندگیشان، آن هم بدون قصد و اختیار چگونه به وجود آمده است؟
میگوید: نخستین این عوامل و مهمترین آنها تنازع بقاء است. گزیدة این اصل مهم آنچنانکه گفته چند امر است:
الف. همة اصناف گیاهان و حیوانات تمایل شدید به بسیار شدن دارند؛ به اندازهای که غذایشان کم میشود و زمین برای آنها جای کافی نخواهد داشت.
1) ر.ک: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 80.
ب. عوامل زیادی با این کثرت زاد و ولد تعارض دارند؛ از جمله خود افراد با هم درگیری دارند و از سوی دیگر شرایط خارجی نیز همیشه موافق نیست. این تنازع بقاء است.
ج. تنازع به دو صورت فاعلی و مفعولی است. مقصود از فاعلی تنازعی است که میان خود موجودات زنده است و مراد از دوم نزاعی است که میان آنها و نیروهای خاموش طبیعت وجود دارد.
د. آن فرد و نوعی که در میدان تنازع بقاء موفق شود، دارای صفات جسمی یا عقلیای است که این موفقیت و پیروزی را برایش رقم زده است.
ه.این صفات بسیار زیادند. مثلاً عزم و اراده، نیرو، بزرگی یا کوچکی قامت، ابزار حمله و دفاع، رنگ، زیبایی، سرعت، تحمل گرسنگی، پوشش مناسب، حیله، حسن تدبیر در به دست آوردن قوت، زیرکی در حفظ خود از شرور و...
و از برای عمومِ نوع بسیاری زاد و ولد است (و اگر چه بسیاری زاد و ولد هم محدود است و اندازة معینی دارد) و از برای گیاه موافق بودن خاک یا قوهای که با آن بر مؤثرات زیانآور خارجی نیرومند شود.
و.تنازع بین انواع که به یکدیگر نزدیکتر باشند به منتهای خود میرسد تا از بین برود.
ز. هر چه صورت قدیمیتر و کهنهتر باشد، در میدان تنازع و کشمکش، از مقاومت در برابر دشمنان جوان خود ناتوانتر است؛ زیرا دشمنان جوانش صورتهایی مناسبتر با تغییراتِ به وجود آمده در احوال زندگانی را به خود گرفتهاند.
ح. هر صورتی که مغلوب شود، هرگز برنمیگردد؛ زیرا دیگر نمیتواند در تنازع ثبات داشته باشد» (1).
1) ر.ک: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 81-84 با تصرف.
و چون که تنازع بقاء - چنانکه «بخنر» میگوید - مهمترین عامل در مذهب نشوء و ارتقاء به شمار میرود، بد نیست اگر خوانندة گرامی اجازه دهد در آن دادِ سخن بدهیم و امیدوارم ما را ببخشد اگر ناچار شویم سخن را دراز کنیم. پس میگوییم:هیچ شک و شبههای در دو امر اول نیست، و جای تأمل هم نیست مگر در اینکه وی همة عوارض مانع از بسیاری زاد و ولد را تنازع بقاء نامیده است؛ زیرا تنازع بقاء به معنای اصلیش، صحیح نیست به دو بخش فاعلی و مفعولی تقسیم شود - چنانکه او در امر سوم ذکر کرد - و نیز درست نیست آن را بر تمام موانعی که از بسیاری زاد و ولد جلوگیری میکند اطلاق کرد؛ زیرا موانع طبیعی که میان موجودات زنده و کوههای آتشفشان و سیلابهای بنیانکن و گرما و سرمای سخت و مانند آنهاست، با هر موجود زندهای که برخورد کند آن را از بین میبرد و این را هم نمیداند که اگر همة موجودات باقی بمانند، زمین دیگر جایی برای آنها نخواهد داشت و غذای کافی هم برای آنها نخواهد بود! همچنین بسیاری از موانعی که از موجودات زنده پیدا میشود - و اصطلاح «تنازع فاعلی» را بدان دادهاند -؛ زیرا انسانِ مسلط بر دو کشور حیوانات و گیاهان همچنان بسیاری از آنها را از بین میبرد، نه بر اساس تنازع بقاء که به دلایل مختلف. فیل را به خاطر عاجش میکشد و طاووس را به خاطر آراستن خود با پرهایش و آهوی مشکین را به خاطر بوی خوش موجود در نافش. همچنین حیوانات وحشی و سمّی را به خاطر در امان ماندن از شرّشان میکشد. او درختان را هم قطع میکند و انواع گوناگون گیاهان را از بین میبرد تا آنها را در نیازهایش و امور زندگانیش به کار ببرد.
بلکه درندگان، هر حیوانی را که بتوانند پاره میکنند، اما نه به خاطر آنکه آن حیوان با آنها در بقاء تنازع دارد، بلکه به خاطر آنکه زندگیش متوقف بر نابود شدن اوست. و اگر مساحت کرة زمین هم به اندازهای افزایش یابد که همه را دربربگیرد و آنچنان پر محصول شود که غذای هر که را بر روی آن زندگی
میکند تأمین کند، باز هم این عوارض کار خود را انجام میدهند و نمیگذارند که موجودات زنده زیاد گردند.
اگر آقای «بخنر» هر مانعی را تنازع در بقاء بنامد و بگوید این اصطلاحی است که من وضع کردهام، ما با او در این اصطلاح خنک مجادله نمیکنیم، اما برای او در بیشتر مبانی این فلسفه سودی ندارد؛ زیرا بسیاری از آنها متوقف بر تنازع بقاء به معنای اولش میباشند.
از جمله، آنچه در امر ششم ذکر کرد؛ زیرا عوارض طبیعی و آنچه در میان موجودات زنده - به خاطر اغراضی که نمونهای از آن را دانستی - وجود دارد، میان انواع نزدیک و دور تفاوتی نمیگذارد. از این رو سیلابهای بزرگ هم خانة مورچه را از میان برمیدارد و هم خانة موش صحرایی و جایگاه گرگ و منزلگاه شترمرغ و آسایشگاه آهو و کُنام شیر را؛ و سالهای خشکسالی انواع دور و نزدیک را، با هم، هلاک میکند؛ و انسان شپش و کَک و پشه را میکُشد به واسطة اینکه مانع آسایش و خواب راحت اوست؛ همین طور که شیر و کرگدن را به واسطة ترس از چنگال یا شاخ آنها میکشد. سایر عوارض را نیز همین طور قیاس و سنجش نما! پس کجا رفت قول او: «تنازع میرسد به منتهای شدت خود بین انواعی که به یکدیگر نزدیکتر باشند به واسطة شراکت آنها در آنچه بر سر آن نزاع دارند»؟!
و این امر مورد تنازع چیست که که در او اشتراک دارند؟ آیا دیگر جایی می ماند برای سخنش که: «و هر چه آنها از یکدیگر دور شوند نزاع کم میشود تا به کلی از بین برود»؟
این امر در فلسفة او امری آسان نیست؛ زیرا سپر اوست که خود را بدان از بزرگترین اعتراضاتی که بر وی میشود، اعتراضاتی مانند کمی واسطه بین سلسلههای موجودات زنده، میپوشاند - که خواهی دانست - و تنها استدلالی است که او دارد بر سرعت ارتقاء برخی انواع و مانند آن، و ارتقا نیافتن حیواناتی که دور از صحنة تنازع حیوانات قویتر از خود بودهاند؛ مانند حیوانات استرالیا و
هلند جدید، که خواهد آمد.
و غیر آنچه نام بردیم از مسائلی که بر تنازع بقاء به معنای نخست توقف دارد؛ و نیازمند نیستم شماره نماییم بعد از اینکه اجمالاً شناختی و تفصیلاً میشناسی از اینکه تنازع موجودات زنده در آنچه حیاتشان متوقف بر آن است، از مقدمات ترقی است که مهمترین پایه و ستون این فلسفه است.
و اما آنچه در امر چهارم یاد کرده است که کسی در میدان تنازع بقاء پیروز میگردد که در صفات جسدی یا عقلی دارای برتری باشد، آن هم کلیت ندارد و درست نیست؛ زیرا که برتریها و ممیزات گاهی سبب هلاکت و نیستی هستند؛ همین طور که گاهی سبب ظفر و پیروزی میشوند. چه بسا عاقل و خردمندی که خرد و عقل او وی را به چشیدن شربت ناگوار مرگ کشانده است و چه بسا مرد نیرومند و توانایی که به واسطة قوت و توانایی خود در دام مرگ افتاده است! و چه بسیار اشخاص سفیه و سبکمغزی که همان سفاهتشان آنان را از پیشامدهای ناگوار و خطرناک حفظ داشته و بسا انسانهای ناتوانی که از جایگاه هلاکت دوری جستهاند و به زندگانی خود ادامه دادهاند! بلای جان طاووس نیست مگر پرهای زیبای او، و سمور دچار مصیبت نشده است جز به خاطر پوست متمایزش!
اقدامی که وی آن را از اسباب پیروزی میشمارد، بیشتر اوقات سبب هلاکت و نیستی است!
و خود دیدی که او چگونه دو چیز ضد و نقیض را مثل: بلندی قد و قامت و کوتاهی او از اسباب پیروزی شمرد؟! و همچنین پیشامدهای ناگوار طبیعت بسیاری از اوقات از ناتوان دوری میجوید و به سراغ موجود قوی میآید.
بادها وقتی توفانی باشند، شاخههای بلند را درهم میشکنند و از بوتهها میگذرند (1).
علاوه بر این، موجودات ضعیف بسیار میشود که به نیرویی خارجی پناه
1) ترجمة شعر ذیل که از ابو تمّام است و در بحر بسیط سروده شده است: إن الرّیاحَ إذا ما أعصفت قصفت/عیدانَ نجدٍ ولا یعبأن بالرَّتَم (ناجی).
میجویند تا آنها را از پیشامدهایی که هزاران قوی را نابود میکند حفظ نماید؛ همین طور که مرغهای خانگی و حیوانات اهلی در سال قحطی و مَجاعه باقی میمانند؛ زیرا صاحبانشان به آنها غذا میدهند، و حیوانات نیرومند که دارای برتریهای بسیارند از گرسنگی جان میدهند و از تشنگی هلاک میشوند؛ زیرا که به آب و علف دسترسی ندارند.
و چه نیکوکاری نمود که از این مقام چشم پوشید، مگر اینکه باز هم اشاره به آن نموده در آنجا (1)که گفته: «چون که در باغهای ما گیاهان بسیاری هست که به خوبی تاب این اقلیم را دارا هستند، اما اگر به حال خود در خارج باغ و به دور از توجه انسان رها شوند، نمیتوانند در منازعه و کشمکش با اَقران خود پایدار بمانند».
و تو که خدایت عزیز گرداناد! بعد از این درازی ملالتآور سخنان او و شرح و بسط ما که ناگزیر از آن شدیم، با این مقدمه - که از مهمترین مقدمات مذهب نشوء و ارتقاست - چیزی بر آنچه از هنگام خردسالی و بلکه اندکی بعد از آن میدانستی افزوده نشد؛ چه، میدانستی که موجودات زنده همیشه زنده نیستند و اگر امروز نمردند، فردا حتماً خواهند مرد و زندگانی با انواع و اقسام پیشامدهای ناگوار که به شماره درنمیآیند تهدید میشود و مرگ همچنان با آن بازی خواهد کرد. و نیز اینکه چه بسا موجود زنده را یک نیروی خارجی یا داخلی یا برتریهای جسدی یا عقلی از هلاکت نجات میدهد! و بسا میشود که به واسطة همین صفات شربت ناگوار مرگ را میچشد!
این حقیقتی است، اما این کجا و آنچه این جماعت در پی آنند؟! و این کجا و آنچه سبب تحول و ارتقاء میشود؟!
از آقای «بخنر» شنیدی که تنازع بقا را از عواملی میشمارد که موجودات زنده را تغییر میدهد؛ و به زودی از او و غیر او میشنوی اینکه همین تنازع بقاء سبب
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 85.
ترقی است و تختی است که انتخاب طبیعی که انواع را ایجاد میکند آن را به عنوان جایگاه خود برمیگزیند.
اینک بشنو آنچه را بر تو میخوانیم و برای تو روشن میکنیم از اینکه تنازع بقا - اگر چه تمام آنچه را ادعا نمود قبول کنیم و از آنچه ما بر او خرده گرفتیم و انتقاد نمودیم چشمپوشی کنیم - باز معقول نیست نه عامل تغییر دادن موجودات زنده باشد و نه سبب ترقی و ارتقاء آنها و نه اینکه دخالت داشته باشد در پیدایش بال پشهای، تا چه رسد به بالاتر از آن!
ادعای این طائفه چنین است: صورتهای کامل کنونی از صورتهای ناقص و بسیط پیدا شدهاند که برای برخی از این صورتهای ناقص به خاطر قانون اختلاف و مباینت صفت زائدهای یافت شده است - که بعد از این شرح او میآید - و این صفت زائده به واسطة قانون وراثت به نسل او انتقال یافته است؛ و همین طور صفتی در این نسل پیدا شده و به نسل بعدی انتقال یافته است و همین طور در خلال قرون و گذشتن سدههای بسیار این کار ادامه پیدا کرده تا اینکه نوع جدیدی ترکیب یافته است. پس اگر برای آنها، به یک راه طبیعی، پیدا شدن اعضای زائده ثابت گردید و قانون وراثت و گذشتن قرنهای بسیار بر آن و برگزیدن و انتخاب طبیعت زوائد سودمند را و رها کردن غیر سودمند از آنها مسلم شد، در این صورت نشوء و ارتقاء درست و تمام میشود و صحیح میگردد بدون اینکه در ابتداء و آغاز امر بر کشمکش توانا و ناتوان و تنازع قوی و ضعیف در آغاز و از بین رفتن ناتوان توقف داشته باشد؛ و اگر آنچه نام بردیم ثابت نشود، تنازع بقا دردی را دوا نمیکند و هیچ کجی را به راستی نمیآورد.
مثال میزنیم برای آن به ذرة بسیار کوچک اولیه که میخواهند از آن شتری بسازند. در او یک سلول را زیاد میکنند و این زیاده به قانون وراثت به نسل او انتقال مییابد و در نسل او هم همین کار تکرار مییابد و تمام آنها - اگر سودمند
باشد - به نسل و وزاد و ولدشان انتقال مییابند؛ و همین طور این کار ادامه مییابد و در هر نسلی عدهای زیاد میشوند و تمام آنها به نسل بعدی منتقل میگردند تا ساختمان جسم شتر درست شود. و تفصیل و شرح این قسمت بعد از این میآید و این مطالب چنانکه خواهی دید بر تنازع بقا و از بین رفتن ناتوان و ضعیفتر توقف ندارد.
برای زیاده وضوح و روشن شدن مطلب محیط و مکانی را فرض میکنیم که از جمیع اقسام تنازع دور باشد (نه تنازع فاعلی باشد نه مفعولی - به حسب اصطلاح «بخنر»)، و فرض میکنیم در او دو فرد از افراد حیوان را که یک فرد از آن دو تناسل کرده و بچه آورده است و در نسل او زیادة سودمندی یافت شده و به مقتضای قانون وراثت به نسل او انتقال یافته است. در نسل او هم زیادة مفید دیگری یافت شده که او هم به نسل خود به ارث داده است و همین طور هر نسلی به نسل خود زیادهای داده و او هم به نسل خود با زیادة دیگری منتقل نموده است. به همین ترتیب زیاده بسیار شد و تماماً در نتیجه و نسل اخیر آنها جمع گردید، تا اینکه در هر صورت و مثالی که فرض نمایند ظاهر شد و تغییر انجام شد بدون اینکه توقف داشته باشد بر نابود شدن آن دیگر (یعنی: فرد دیگر از دو حیوانی که در آغاز فرض کردیم). بلکه اگر فرض شود آن فرد دیگر هم مثل او [= این فردی که تناسل داشته است] تناسل کند و در نسل او هم زیادهای پیدا شود و او هم به نسل بعد خود به ارث بدهد و این ترتیب ادامه پیدا نماید، این فرد هم ترقی میکند و تغییر مییابد بدون اینکه به ترقی و تحول فرد اول ضرر بزند.
و همچنین اگر محیط و مکانی را فرض کنیم که در آن جز یک فرد موجود نباشد. آن یک فرد هم به کمک اوضاع و نوامیس نامبرده به صورت دیگری تحول مییابد، با اینکه هیچ منازعی در زیست و بقاء ندارد.
پس روشن شد که معقول نیست تنازع بقاء در نشوء و ارتقاء دخیل و مؤثر باشد. بلی، میتواند عذری برای فقدان و از دست رفتن صورتهای واسطه باشد، و گفته شود که صورتهای واسطه از بین رفتهاند برای آنکه تنگی و ضیق زمین
و کافی نبودن مواد غذایی آن، میدان تنازع و کشمکش افراد را ایجاد کردند. در نتیجه آن که ضعیف بود از بین رفت و قوی باقی ماند و تنازع بقاء نوعی جدید را ایجاد کرد.
الان کتابهای داروین را در دست ندارم تا جرأت کنم و بگویم که داروین تنازع بقاء را برای اعتذار از نبودن و کم شدن صورتهای واسطه یاد کرده است، اما این امر بر پیروان او مشتبه شده و و آنان تنازع بقاء را از مقدمات نشوء و ارتقاء قرار دادهاند. اما مثالی را که «بخنر» از قول او دربارة بلندی گردن زرافه نقل کرده است، با آنچه ما ذکر کردیم مناسبت دارد؛ و این است ترجمة عبارت داروین در باب بلندی گردن زرافه:
زرافة کنونی از اصلی که کوچکتر از او بوده به وجود آمده و این اصل مدتزمانی است که منقرض شده است. گردن زرافه در اصل به این اندازه که امروز مشاهده میشود بلند نبوده است و باقی اعضاء او هم این طور نبوده است (بنا بر اینکه تمام اعضاء در جسم زنده با هم تناسب دارند). زرافه به این حالت زمانی که شاید صد یا هزار سال بیشتر یا کمتر بوده باقی مانده بدون آنکه تغییر اساسی در او راه یابد؛ زیرا که احوال زندگانی او تغییر نکرد؛ تا اینکه خشکسالی پدید آمد که بر اثر آن به جز آن درختهایی که نیرومندتر بودند - یعنی: بلندترین آنها - تمام درختها از بین رفتند. سپس تمام زرافههای کوتاهگردن که کوتاهی گردنشان مانع از دستیابی آنها به قوت روزشان بود مردند و تنها آن زرافههایی که گردنشان دراز بود باقی ماندند. این کار همچنان تکرار گردید و زرافههایی که گردن کوتاه داشتند مردند و درازگردنهایشان ماندند تا زرافه رسید به این صورتی که امروزه هست (1).
سزاوار نیست برای مثل داروین پوشیده بماند که مردن زرافههای کوتاهگردن
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 96.
نمیتواند علتی معقول برای درازی گردنهای زرافههای بلندگردن باشد؛ چنانکه اگر فرض کنیم که زرافههای کوتاهگردن از گرسنگی نمرده بودند، بلکه به سبب یک علت طبیعی مجهول یا نیرویی فوق قوای طبیعت مرده بودند، گردن زرافههای باقیمانده دراز نمیشد؛ و از بدیهیات است که بقای این حیوانات کوچک که شکمشان از گرسنگی میجوشد و با این بلای جانگداز بردباری میکنند، سبب نمیشود که نسل زرافههای بزرگ، درازی گردن را از اجدادشان به ارث نبرند؛ و این کار ادامه پیدا نماید تا به گردن زرافه به بلندی که امروز مشاهده میشود برسد.
بله، لازمة این مطلب آن است که یافت شود دستههای بسیاری از زرافهها که گردنهایشان تفاوت بسیاری با هم داشته باشد. و با فرض کردن این خشکسالهای شدید پی در پی ممکن است بر یافتن نشدن آنها علت آورد.
و گواهی میدهد بر آنچه گفتیم آنچه از شارح نقل خواهیم کرد که گفته است: داروین به این خاطر به نظریة انتخاب طبیعی رسید که علم زیباکردن حیوانات و نباتات را میآموخت. و نیز اینکه تنها تفاوت میان عمل انسان و طبیعت آن است که انسان از روی دانایی کار را انجام میدهد؛ به واسطة همین مطلب کار خود را در زمانی کوتاه به پایان میرساند.
و روشن است که مبنا و پایة علم زیباکردن حیوان و گیاه - همین طور که شارح به زودی یاد میکند - بر این است که توجه کنند به فردی که در او صفات نیکو و پسندیده باشد؛ سپس یک فردی را از نسل او برگزینند که در او همین صفات پسندیده بیش از دیگران یافت میشود؛ و او را هم تربیت کنند و همچنان به این کار ادامه دهند. این هم معلوم است که زیباکردن حیوانات قطعاً بر از بین بردن دیگر افراد آن نسل متوقف نیست، بلکه از طریق تربیت، ارتقاء آن موجود مورد نظر صورت میگیرد؛ خواه باقی افراد به زندگانی ادامه دهند یا به آغوش مرگ رفته، منقرض گردند.
[2:] در پیدایش تباینات [=تفاوتها]
«بخنر» در این باب چنین گفته است:
پیدایش تباین و اختلافات مبنی است بر قاعدهای است که به اختبار و آزمایش به دست میآید؛ و آنچه داروین وضع کرده این است که اجسام زنده به تغییر یافتن به وجوه گوناگون و تا اندازهای معین میل میکنند؛ یعنی: اجسام زنده از اصلی که از آن صادر شدهاند انحراف مییابند به پارهای از صفات خصوصی؛ یا در نتیجه یا رنگ یا پوشش یا قدّ یا قوّت یا پیدایش بعضی اعضا؛ و به خاطر کثرت اجسام عضوی، هیچ دو عضوی دارای یک شباهت هم نیستند، حتی دو برگ یک درخت هم شبیه هم نیستند. بنا بر این تحول به اندازهای معین قانونی است عمومی که جمیع موجودات زنده را دربرمیگیرد.
گفته نشود که موجود زنده موجود زندهای مثل خود را تولید میکند، و درست هم نیست که گفته شود موجود زنده موجود زندهای مختلف از خود را تولید میکند؛ زیرا وراثت استوار نیست؛ همان گونه که این اندازه اختلاف ندارد.
صحیح و حقیقت آن است که گفته شود که هر موجود زندهای شبیه به خود را تولید میکند و بر همین قاعده است که پسر در صفات اساسی به پدر و مادر شباهت دارد، ولی در همة صفات شبیه آنان نیست (1).
گفته میشود: روش این فلاسفه این است که برای موجودات، به چیزهای درست و نادرست و سخنان استوار و سست علت میآورند و خود را در چیزی که دلیلی بر او ندارند به تکلّف و زحمت میاندازند، و لو به اینکه چندین محال و غیر ممکن بگویند، یا چنان سخنرانی کنند که بر اشکال مسأله بیفزایند. تمام اینها را چنین کنند برای آنکه بر جایگاه بیدیانتی از اراده و خواست خدایی میترسند و بر تاریکیهای مادیه میهراسند که مبادا روشنیهای توانایی خداوند
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 87.
بر او بتابد. پس چه چیزی این طائفه را بر آن داشت که در این دو قانون بزرگ (قانون شباهت و اختلاف) - با اینکه این دو عمدة این فلسفه است - قناعت کنند به اینکه دو امر بدیهی را بیان کنند: و آن این است که تخم سوسمار از شترمرغ درنمیآید و مادیان سگ و گربه نمی زاید، بلکه تولید میکنند حیوانی را که شباهت به آنها داشته باشد، لکن نه به اندازهای که صاحب آن دو نتواند آن را از آن دو تمیز دهد؟!
و این سخنان بسی شگفتآور است و نسبت دادن وضع و اختراع او به داروین شگفتآورتر است! سزاوار به آنها این بود که علت مشابهت را روشن مینمودند و سبب مباینت و مخالفت را میگفتند تا این دو قضیه از صف بدیهیاتی که عوام از سخن گفتن دربارة آنها استنکاف دارند بهدر آید و در زمرة قضایایی بشود که اهل علم شایسته است در آنها نظر کنند.
در (1)عین حال آنان در امور علمی باید دلیل بیاورند که تباینات حد و حدودی ندارند یا حدّ و حدودشان ورای انواعی است که از یکدیگر مشتق میشوند، و گرنه وجدان خصم و حکم بداهت تنها او را بدین هدایت میکند که اعتراف کند بیش از تغییرات عارضی سطحی رخ داده است و نیز اعتراف به اینکه این عارضهها هنگامی که با وراثت به نسلهای بعد منتقل شدهاند، شدت و ضعف یافتهاند و زمانهای طولانی بر آنها گذشته است؛ در نتیجه آخرین نسل انسان سفیدپوست از بسیاری از اجداد نخستینش سفیدتر است یا از نیای نخستش کوتاهتر یا بلندقامتتر است. مانند این دو، مثالهایی است که وی یاد کرد، البته به جز مثال اخیر که شکلگیری برخی اعضا باشد؛ زیرا این مثال آخر مورد قبول خصم نیست و انصاف حکم میکند که میان آن و مثالهای پیشینش تفاوت آشکار وجود دارد؛ زیرا آن مثالها از صفات عارضی بودند و مثال اخیر - بر اساس اعتقاد خصم او - از امور جوهری است. بنا بر این، جا دادن آن میان آن مثالها خدعهآمیز است که ساحت مسائل علمی از این کار بیزاری میجوید.
1) از اینجا ترجمة مرحوم مجدالعلما تمام میشود.
و خلاصه، بر اساس روشی که دانشمندان دارند انصاف نیست که بر خصم اشکالی بیش از اعتراف خود او گرفته شود. بنا بر این وقتی اقرار میکند که نسل چاق ممکن است لاغر بشود و نسل بلندقامت ممکن است کوتاه شود... (1)از ماهی انسان و از حشره شتر ساخته شود.
آری، اگر میتوانستند متفاوت نبودن صفات عارضی و جوهری را بیان کنند، یا توان آن داشتند دلیل بیاورند که تباینات در امور جوهری نیز جاری است، آنگاه شکلگیری انواع از تباینات واضح و ثابت ممکن میشد.
شارح نیز بدین نکته توجه داشته است؛ از این رو میگوید:
دشمنان "داروین" نمیتوانند تمایل موجودات زنده به اختلاف داشتن و شکلگیری تباینات را منکر شوند... جز اینکه آنان میپندارند تباینات فقط شامل امور عرضی مانند: رنگ و پوست و قامت و مانند اینها میشود و به جوهر نمیرسد، اما "داروین" بطلان این پندارشان را روشن ساخته و ثابت کرده است که این تباین به جوهر نیز میرسد.
وی میگوید:
تفاوت میان "نوع" (2)و "تباین" را از نظر علمی نمیتوان روشن ساخت؛ و اختلافاتی از این قبیل میان دانشمندان فراوان است و آنها نمیتوانند [دربارة مسألهای خاص] تعریفی قابل پذیرش ارائه کنند. آنچه آنان را به این آشفتگی انداخته، آن است که "تولید مثل" (3)را حد و مرزی میدانند که گونهها با آن، از یکدیگر تفکیک میشوند (4)
ما در جواب او میگوییم: اثبات انواعْ جزء مسائل «فلسفة اعلی» است و از روشهای علوم طبیعی به دست نمیآید. بنا بر این، آوردن دلیل برای آن خارج از هدفی است که این رساله به خاطر آن تألیف شده است. هر کس میخواهد، به
منابع فلسفی مراجعه کند. جز اینکه میگوییم: تا زمانی که عدم مرزبندی میان تباینات را - با اینکه مرز میان آنها ماوراء همة آن چیزی است که مدعی تطور آنها از یکدیگر است - با برهان ثابت نکرده است، صِرف انکار انواع برای قانع کردن مخالفانش کافی نیست.
و در ادامه خواهد آمد که داروین به خاطر پرداختن به دانش اصلاح ساختگی نژاد حیوانات و گیاهان (1)- آنچنانکه شارح میگوید و از او نقل کرده که وی اعتراف میکند انسان در اصلاح نژادی به بالاترین درجة ممکن رسیده است - به این نظرات رسید.
سپس گفته است که تمایل موجودات زنده به تغییر، در مذهب داروین ارزشی ندارد مگر به وسیلة وراثتی که صفات متمایزکنندة انواع را به نسلها منتقل میکند و اینکه وراثت همانگونه که بیماریها را منتقل میکند، عیوب خَلقی مانند انگشتان یا ناخن اضافه و یا شکستگی پوست را هم انتقال میدهد؛ خواه این عیوب مادرزادی باشند، یا بعداً و بر اثر حوادث خارجی به وجود آمده باشند؛ و همان گونه که خصوصیات بدنی را منتقل میکند، خصوصیات روحی مانند شهوت و تمایلات و اخلاق و عقل و... را هم انتقال میدهد.
از چیزهای عجیب وراثت آن است که ممکن است این عیب پس از گذشت چندین نسل آشکار شود که به آن «اتاویسم» گویند؛ یعنی: رجوع به اصل (2).
سپس بعد از نقل سخن دربارة اینکه انتقال وراثتی پیش از داروین هم معروف بوده و بیان مباحثی مربوط به آن میگوید: «بنا بر این انسان [آنگونه که اکنون هست] و هر آنچه را در اختیار دارد چیزی نیست جز نتیجة یک عمل سخت و کُند که در زمانی طولانی رخ داده و صفات را با وراثت در نسلهای متعددی
منتقل ساخته است؛ خواه این صفات جسمی باشند یا روحی، مادرزادی باشند یا عارضی. بنا بر این وراثت در مذهب انتقال انواع بسیار مهم است.
داروین در این باره میگوید:
اگر ثابت شد که تفاوتها - حتی نادرترین آنها- که منطبق بر جنس مشخصی نیست (مانند نقص انگشت یا ناخن یا زیادی آنها و شکستگی پوست و دیگر عیوب) از طریق نسلها منتقل میشوند، بسیار بجاست که آن را بر تفاوتهای عادی هم صادق بدانیم. تفاوتهایی که قانون وراثت - همان قانونی که شامل همة خصوصیات فردی میشود - به طور آشکار بر آن صدق میکند (1).
در این خصوص باید گفت: در ارزشمندی وراثت هیچ تردیدی نیست. همچنین وراثت، از زمانهای بسیار قدیم در میان انسانها معروف بوده است و در سخنان نظم و نثر عرب و عجم و دیگر ملل نیز به چشم میخورد، اما نه آنگونه که شارح میگوید: «اگر چیزی از وراثت نقل میشد، به عنوان موضوعی عجیب و غریب مطرح میشد» ولی وراثت از امور چندان متداول نبود و در موارد متعددی هم نقض میشد. حتی شاید موارد نقض آن بسیار بیشتر هم بود. زیرا مثلاً اگر میبینی پنج نفر شبیه پدرشان هستند، از آن سو، پنجاه نفر هم شبیه پدرشان نیستند. یا اگر میبینی ده نفر در بلندی و کوتاهی قامت یا چاقی و لاغری یا زشتی و زیبایی و مانند اینها به پدرشان نزدیکند، همان طور هم صد نفر را میبینی که همانند پدرشان نیستند. شاید موارد نقض در انتقال صفات و عادات روشنتر و جاری نبودن وراثت در اینها آشکارتر باشد!
اگر به ده نفر برادر تنی نگاه کنی و ببینی که شبیه به هم نیستند، کاملاً برایت مشخص میشود که وراثت - اگر چه مجملاً رنگ و بویی از واقعیت دارد - اما
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 91.
داروینیستها در خصوص آن بسیار مبالغه میکنند؛ و البته مبالغه در این امر به مذهب داروین لطمه میزند؛ زیرا جزء عجایب است که بقای این عقیده بر اساس دو قانون متضاد میشود: مباینت و مشابهت. اگر یکی از این دو در همة خصوصیات جریان داشته باشد، دیگری نفی میگردد و وجود انواعْ محقَّق نمیشود. و مشخص است که قانون استثنابرداری که اینقدر نقض میشود نمیتواند اساس و بنیان یک اعتقاد باشد. البته آنان ضعف این قانون را با طولانی کردن زمان از طریق افزودن میلیونها سال بر عمر زمین و زمان آغاز آفرینش جبران میکنند، غافل از آنکه عامل استثنابرداری همچون این عامل قابل اصلاح نیست؛ زیرا اگر فرض شود مثلاً پدر و پسری در طول قامت شبیه به هم باشند، اگر این امر عام باشد و در سلسلههای بعدی هم ادامه یابد و بر اساس انتخاب طبیعی - چنانکه داروین میگوید - رشد کند و صفاتی که منشأ تفاوت و تباین هستندبه همان حال خود باقی بمانند، نوعی جدید را از افرادی که در طول زمان باقی میمانند ایجاد میکنند؛ و بدین ترتیب نظر داروین تأیید میشود؛ اما اگر آنچنانکه مشاهده میشود این امر عام نباشد، بلکه تباین در نسل چهارم و پنجم به وسیلة آن چیزی رخ دهد که عامل مشابهت بوده است و در نتیجه بلندقامت کوتاه گردد، نوع جدیدی تشکیل نمیشود.
شما میتوانید این مطلب را به شکلی دیگر هم تقریر کنید و بگویید: برای داروینیسم صِرف مشابهت کافی نیست، اگر چه عمومیت آن را بپذیریم، بلکه باید در صفات خاص هم تسلسل در نسلها باشد تا افراد به واسطة آنها پس از زمانی طولانی نوعی جدید را ایجاد کنند؛ و این امر بعد از آنکه عالم واقع و وجدان آن را رد میکند، امکان ندارد.
آری، نهایت چیزی که ممکن است، ادعای وجود مطلق مشابهت - غالباً یا دائماً - میان فرزند و صاحب فرزند است. اما این کجا و آنچه آنان درصدد آنند، آن هم بعد از آنکه مشابهت میان نسل چهارم و سوم به وسیلة آن چیزی باشد که سبب تباین مثلاً نسل دوم و اول بوده است؟!
و فرض کنید که داروین پس از آنکه به ناشناخته بودن قوانین مخصوص وراثت اعتراف کرد، خود را تسلی داد که آینده از امور پوشیدة وراثت پرده برخواهد داشت، و ما هم مانند او امیدوار بوده، منتظر میشویم، اما دیگر این مطلب که مشابهتهای مخصوصی کهدر تسلسل نسلها فرض میشود باقی میماند تا رشد کند و از آنها نوعی جدید به وجود بیاید، امری یقینی است و از قوانین ناشناختهای نیست که بعداً پرده از آن به کنار میرود. اگر چنین نباشد، لازم میآید میان دو نسل حاضر از دو مرد که چندین نسل قبل ایجاد شدهاند و در بلندی و کوتاهی قامت یا چاقی و لاغری متفاوت بودهاند، تفاوتی آشکار به وجود آید. و صفحات تاریخ به ما میگوید که هزار سال یا بیشتر پیش از این، مردمانی با صفات خاص بودهاند که میبینیم آن صفت در نسل موجود امروزهشان وجود ندارد یا متفاوت است.
اما دربارة مطالبی که در خصوص «اتاویسم» به هم بافتهاند، آنان نمیتوانند اثبات کنند آنچه در نسلهای اخیر رخ میدهد متکی بر وراثت قدیمی است؛ زیرا ممکن است تغییری به خاطر علتی غیر از وراثت رخ دهد؛ چنانکه «تامسون» هم در بسیاری از اموری که از این باب شمردهاند معتقد است.
در مباحثی که مطرح شد خوب تأمل کن! ان شاء الله در آینده باز مباحث دیگری خواهیم گفت.
از همة اینها گذشته، آنچه دربارة توارث صفات عارضی گفت، با آنچه در سخنان بسیاری از آنان میبینیم تناقض دارد. از جمله آنچه در مقالهای با عنوان «مسائل العلم فی القرن العشرین» خواندم که نویسنده با تکیه بر مقالة استاد «دالبر» (1)آمریکایی میگوید: «بدین ترتیب ثابت شد که تغییرات مکتسبه مشمول توارث نمیشوند و طبیعت تنها تغییراتی را که خود به دلایلی پدید میآورد حفظ میکند؛ زیرا طبیعت پیوسته در حال آفرینش است».
1) اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).
[4:] انتخاب طبیعی (1)
بخنر گفته است: «اکنون به آخرین و مهمترین قضیه از مذهب داروین رسیدیم» (2).
مهمترین قضایا نزد داروین «تنازع بقاء بوده است که همان انتخاب طبیعی است؛ و تنازع بقاء نمیباشد مگر هنگامی که اختلافاتی که برای فرد حاصل میشود کمککار او در تنازع بقاء باشد؛ زیرا که اختلافات فردی در یکی از سه حالت میباشد:
[1:] برای نزاعکننده سودمند است؛
[2:] یا برای او زیانآور است؛
[3:] یا نه سودمند است و نه زیانآور.
در حالت آخری برای آن معنایی نمیباشد. پس بودن و نبودن آن مساوی است؛ و نیز همین است هرگاه زیانآور باشد؛ به واسطة اینکه اختلافی که در این صورت پیدا میشود یکی از دو چیز میباشد: یا نابود شدن فرد یا نابود شدن همان صفت؛ و مختلف میشود نتیجة او هرگاه سودمند باشد. پس فرد به او بر اقران و دشمنان خود در تنازع بقاء امتیاز مییابد و این امتیاز به نسل او انتقال مییابد و در او با گذشتن قرنها نموّ میکند؛ و آن امتیاز در تنازع بقاء حاصل نمیشود مگر بعد از زحمت بسیار. پس برای اینکه آن فرد به این امتیاز نوع جدیدی را پیدایش دهد، کافی نیست امتیاز آن فرد به او یک بار، بلکه لازم است برای این مطلب پارهای از اوقات صد پشت یا هزار پشت یا ده هزار پشت.
این امر در مذهب داروین بسیار مهم است؛ زیرا که زمان در تاریخ زمین و مخلوقات آن دارای مقام نخست است، و برای ما دهشت و وحشت روی میدهد هر گاه فکر کنیم در شمارة سالهایی که برای تعاقب ادوار جیولوجی لازم است؛ چرا که وجود ما با توجه به این سالها یک لحظه بیشتر نیست.
ما میگوییم این قضیه - بنا بر گفتة «بخنر» - آخرین قضیه از مذهب داروین است، بلکه او بالاترین چیزی است که فکر اینان در تعلیل آنچه از اقسام زندگان نمیتوان شمرد به او رسیده است و همان طور که گفت، عمیقترین اندیشة آنها در او و مهمترین آنهاست. و چرا چنین نباشد، که این قضیه در نزد لا مذهبان پیرو او جانشین قدرت الهی نزد مؤمنان است.
ما اولاً به تو ارزش آن را میشناسانیم و تو را به اندازة او بینا میکنیم؛ سپس شروع میکنیم به نقد او و میگوییم: این قضیه با اینکه مبتنی بر قضایایی است که پیش گذشت - که انتقادات ما را بر آنها نگریستی - باز هم نمیتواند روشن کند عللی را که به واسطة آنها برای زندگان این اعضای کامل و تام و تمام که شمارة آنها بسیار است و صنعت آنها دقیق و باریک است و انواع او گوناگون است و ساختمان و اَشکال آنها بر تمامترین چیزی که بتوان از حکمت تصور نمود و بالاترین چیزی که مصلحت اقتضا میکند قرار داده شده، یافت شده است، به طوری که افکار بلند ما را به علت پیدایش این اعضا نرساند، بلکه فقط علت باقی ماندن آنها را و سبب نابود نشدن و متلاشی نشدن آنها را - بعد از اینکه پیدایش یافتهاند - بیان میکند، بلکه بیان میکند سبب باقی ماندن کسانی را که از میان زندگان به آنها اختصاص یافتهاند؛ و تو را از غرض بلند و امر مهم دور میکند و پیدایش او را از ابتدای امر به تصادف و اتفاق یا به نوامیس مجهولی که برای تباینات میگویند نسبت میدهد. این نامگذاری تباینات هم برای فرار از زشتی لفظ «تصادف» است.
و ما تو را به نام انصاف میخوانیم و به وجدانت قسم میدهیم: جایگاه این قضیه در میان مسائل مهم کجاست و در علم و فلسفه او را کجا میتوان قرار داد؟
سپس میگوییم: اولین اشتباه در گفتار او این است که بسیاری از اَجزاء حیوان - اگر نگوییم بیشتر آن - از تنازع بقاء برکنار است و هیچ ارتباطی به او ندارد، بلکه آن اجزاء، یا چیزهایی است که اصل زندگانی بر آن متوقف است؛ مثل: قلب
و اعضاء تغذیه، یا برای آن سودهای دیگری است؛ مثل: دندانهایی که با پاره کردن و آسیاب کردن، خوردن را آسان میکند و به انسان کمک میکند که سخن بگوید و برای تلفظ حروف مفید است؛ و غدههای بزاقی که دهان را تر، حرکت زبان را آسان، مواد دارای طعم را حل و عصبهای چشایی را آگاه میکند تا از خوردن لذت حاصل شود و غذا را به تکههایی تبدیل می کند که جویدن و هضم آن آسان باشد؛ و آلات تناسلی که بقاء نوع به آن است و نه فرد؛ و غیر اینها.
و اگر کسی خود را به تکلف و زحمت اندازد و برای پارهای از اعضای نامبرده سود کمی قائل شود، باز هم در بیشتر آنها نمیتوان این تکلف را نمود. پس چرا این اعضاء باقی ماندند؟ این باقی ماندن در تنازع بقا معنی ندارد و آنها از قسم سوماند که «بخنر» گفت بقاء وماندن آنها و نماندنشان مساوی است.
ثانیاً. بیشتر اعضاء بلکه تمام آنها مگر اندکی، حتی آنهایی که نمیتوان در آنها تنازع بقاء را تصور کرد در ابتدای پیدایش و در قرنهای بسیار پس از پیدایش تماماً از قسم سوماند. مثلاً پستانها سودی ندارند مگر بعد از تکمیل ساختمان آنها و توانا شدن بر انجام وظایف خود.
و همچنین است غیر اینها از چیزهایی که نمیتوان شماره نمود از اقسام اجزاء گیاهها و اعضاء حیوانات.
و از اموری که نزد این طائفه مسلم است آن است که این اجزاء هنگام تبدیل به انواعی که مناسب با نیازمندیهایشان باشد، به یک دفعه کامل و تمام نمیشوند، بلکه پیدایش مییابند و به تدریج رشد میکنند تا به کمال خود برسند و بر انجام وظایفشان برای انواعی که با آنها تناسب دارند، توانا شوند.
و شک نیست که این اعضاء پیش از اینکه بر انجام وظایف توانا شوند هیچ سودی نداشتند. بنا بر این، از قسم سوم هستند که نه سودی دارند و نه زیانی، بلکه میتوان گفت از قسم دومند؛ زیرا که - بنا به گفتة نویسندة مقالة الخلل و به زعم او - در ترکیب جسم انسان زیانآور هستند. این عین عبارت اوست: «اعضاء لاغر و باریکی که وظیفه و کاری انجام نمیدهند به منزلة جسم بیگانهای در جسم زنده هستند؛ و
رابطة آنها با حیاتْ جسم آنها را در معرض عیبهای خلقتی و بیماری قرار میدهد».
روشن است که بین عضو زائدی که وظیفة خود را در گذشته انجام داده و اکنون بیکار گشته است و عضو زائدی که اکنون بیکار است و در آتیه انجام وظیفه میکند، فرقی نیست.
پس - با این وضعیت - چرا معتقدی که این عضوهای زائدة بسیار که هیچ سودی ندارند، بلکه گاهی زیان هم میرسانند حفظ میشوند و باقی اعضائی که سودی ندارند در تحولات بعدی حذف میگردند؛ با اینکه در «انتخاب طبیعی» فرقی میان آن دو نیست و هنگام تنازع بقاء هیچ یک از آن دو سودی به حال فرد ندارد؟!
«بخنر» و سایر مادیین چارهای ندارند جز اینکه یکی از دو امر را بپذیرند که هر یک از نظر آنها تلختر از دیگری است:
[1] یا از این فلسفه دست بردارند و به تحول فُجائی و ناگهانی قائل شوند و بگویند که این اعضاء هنگامی که به نوعی که نیازمند اویند تحول مییابند، یک دفعه ظاهر میشوند. این نظر، به برهم زدن پایه و اساس این فلسفه منجر میشود و قبول کردن نظر و سخنی است که همیشه آن را رد میکردند و آن را به تمسخر میگرفتند.
[2] یا به بدیهیات سه گانه یعنی: قصد و دانایی و غرض ملتزم شوند و بگویند طبیعت این زوائدی را که اکنون سودی ندارد حفظ میکند و به خاطر نفعی که بعد از هزاران هزار سال مترتب بر آن میشود، بار سنگین آن را در طول قرنهای طولانی تحمل میکند.
در همین جا نقضی برای هدف «بخنر» و طرفداران او و التزام به اصلی است که پیروی آنها از اصل داروین برای انکار آن است. مقصودم قصد و غایت در خلقت اشیاست؛ چه، بر مذهب «بخنر» و طرفدارانش، طبیعت نابیناست. پس چگوه میتواند زوائدی را که سودش بعد از چندین قرن است تشخیص دهد و
آنها را ذخیره کند و زوائد دیگر را دور بیندازد؟! پس زنده باد این کور بدون شعور! میداند که فلان حشره بعد از تحولات بسیار شتری میشود و آن حشرة دیگر بعد از چندین نسل که میلیونها سال طول میکشد انسانی میشود؛ و نیز این طبیعت کر و کور می داند که کم و کیف و وضع و ترکیب اعضای بسیاری که انسان و شتر در هر دوره به آنها نیاز دارند چگونه است و... و... و.... از این رو همچنان در هر دوری از ادوار آنچه را سودمند است ذخیره میکند و آنچه را مضرّ و غیر نافع است حذف میکند تا اینکه هر کدام حیوان یا انسانی کامل الاعضاء و تامّ الترکیب و خوشاندام شوند؛ و کم است اگر فدای این کور نابینا کنند هزار چشمدار از این طایفه را!
و من تو را ای خوانندة گرامی کتاب سوگند میدهم به هر چیزی که دوست میداری و عزیز میشماری که از ذهن خود تمام آنچه از ادلة ما داشتی و آنچه به تو از شبهات آنها رسیده است بیرون کن، و خود را کسی فرض کن که یک کلمه از کلمات پیشوایان دین و هیچ شبهه از شبهات مادیین را نشنیده است، و اینکه نیست نزد تو از علم و دانش غیر آنچه هماکنون این طایفه گفتند و ما گفتیم. سپس به ذهن آزاد خود برگشت کن و وجدان بیپیرایش و راستپندار خود را حَکَم قرار ده تا بنگری آیا حکم میکند به اینکه ممکن است این امورِ محیر العقول بر اثر تصادف کور و بیهدف و نتیجة اضطرار باشد؟! یا به طور قطع حکم میکند که اینها فعل کردگاری حکیم و مختار است؟!
بعد از همة اینها، این زیباییهایی که در آفرینش نهاده شده و افکار بشر را سحر و به خود مشغول نموده، چراست؟ این طبیعت نابینا چگونه دیدگان و ابروان و لب و دندان را دیده که در چشمانْ دَعَج و گشادگی، در ابروان زَجَج و پیوستگی، و در لب و دندان فَلَج و سفیدی را زیبا دیده است؟! این طبیعت که شعوری ندارد چگونه «تَدبیج» علم بدیع را دانست و صورتهای زیبا را به نیکوترین وجه رنگارنگ نمود و از نکات «بدیع» تنها به «تدبیج» هم اقتصار نکرد، و «طِباق» و «جناس» را هم در چشمان و مژگان و «ایجاز» و باریکی و «اطناب» و
بلندی را در کمر و گیسوان نهاد؟ و دیگر اعضا و صنعتگریها که اگر آنها را هم بدانچه نام بردیم بیفزایی، خواهی دید که صاحب این ابداعات نخواسته است مگر اینکه انسان زیباترین شواهد ابداع باشد.
و این طایفه برای زیبایی موجودات زنده انتخاب دیگری را علت میآورند که آن را «انتخاب جنسی» یا «انتخاب نوعی» نام مینهند؛ و این دومین انتخابی است که به داروین نسبت میدهند.
انتخاب جنسی نتیجة تنازع و کشمکش حیوانات نر با ماده یا بالعکس است. بنا بر این، آنچه از زیبایی و محاسن در یکی از این دو جنس باشد، موجب میشود که آن نوع دیگر او را بر دیگران برتری دهد. در نتیجه نسل او پایدار میماند و نسل دیگران نابود میگردد.
این انتخاب را شارح مذهب داروین ذکر نکرده است، بلکه - چنانکه خواهی شنید - در ضمن سخنان خود به آن اشاره نموده است.
«هکل» میگوید: در پرندگان خوشصدا تنازعی است در خوش خواندن برای اینکه بر مادهها دست یابند. وی چیزهایی را که برای این کار مفید است ذکر میکند. از جمله: رنگهای زیبا و آوازهای خوش و رسا. و «هکل» گمان کرده است که حیوانات ماده حیوان نری را که دارای این صفات باشد ترجیح میدهند.
بنا بر این مقدمات، انتخاب جنسی هم مثل انتخاب طبیعی است، و مواضعی را که ما در اینجا انتقاد داریم میتوانی از آنچه در انتخاب طبیعی گوشزد نمودیم تشخیص دهی.
علاوه بر اینها، اضافه میکنم که ظاهر این است که بیشتر گونههای حیوانات
پیرو برخی از طرفداران فلسفة نشوء و ارتقاء هستند که «پولیندریه» (1)- چند شوهری - را جایز میدانند؛ زیرا پیروز و مظفر در این کشمکش و نزاع غالباً همانی است که در میدان نزاع نخست پیروز شد؛ یعنی آنکه نیرومندتر بود. و چنانکه میدانی قوّت و نیرو عللی دارد که ضعیفترین آنها زیبایی است.
استاد نامی داروین این مطلب را قبول دارد و میگوید که مردان وحشی چندین نسل برای زن با هم تنازع داشتند و پیروزی برای کسی بود که شجاعت و عزم و جنگجویی و شکیبایی داشت.
این زنهای زیبا و خوبرو را پادشاهان و ثروتمندان و مردان شجاع به خود اختصاص میدهند و شاید در صد نفر از آنها ده نفر صاحب جمال پیدا نمیشود.
آن زنهای خوبروی خوشاندام نیز بسیاری از اوقات مال و ثروت و آسایش و زندگانی خوش را بر زیبایی تنها ترجیح میدهند.
حال اگر چنین انتخابی درست باشد، باز هم نمیتواند علت زیباییهای اقسام گیاهان شود. چرا این اَشکال زیبا در گیاهها و درختان وجود دارد؟ چرا این رنگهای درخشان در شکوفهها و گلها وجود دارد؟ این شاخههای تر و تازه و بوهای خوش از چه روست؟
اما این فلاسفه از بس توسعة خیال و گشادگی ذهن دارند، اجتماع دو ضدّ را جایز میشمارند و ممکن و محال را در یک ردیف میدانند و هر تر و خشکی از
1) البولندریة. این واژه که مرحوم صافی مترجم جلد دوم کتاب، عبارت «بولندریه» را برای آن نهاده، (در عربی امروزین: متعددة الأزواج و در انگلیسی polyandry "برگفته از ترکیب یونانی Poly چند؛ Andras مردان") حالتی از چندهمسری است که در آن، زن همزمان بیش از یک شوهر داشته باشد. چندشوهری در جوامع آسیایی به ویژه هندی به شکل گستردهای وجود داشته است. بزرگترین دلیل بر این مسأله، حماسة هندوی مشهور «مهاباراتا»ست که در آن آمده است: پنجالها یا پاوندوها که پنج برادر بودند، همزمان همسر «دروبادی» بودند. در گذشته چندشوهری در عربستان پیش از اسلام نیز وجود داشته است. در چندشوهری پدر خونی فرزند مشخص نمیشده است. چندشوهری امروزه در بین برخی ساکنان جنوب هند و تبت، قطب شمال، بخشهای شمالی نپال و نیجریه و بوتان، برخی استانهای چین مانند سَنچوان، در میان قوم ماسای (ساکن در مرز میان کنیا و تانزانیا) وجود دارد. چندشوهری در اسلام، یهودیت، مسیحیت، هندوئیسم، بودیسم، آیین زرتشت و بهائیت جایز نیست (www.ar.wikipedia.org).
تعلیل را قبول میکنند، مگر ارادة خداوند بزرگ را، که هرگز آن را نمیپذیرند.
شاید کسی از این طایفه برای زیبایی در گیاهان چنین دلیل آورد که بارور شدن آنها متوقف بر پرندگان و حشرات است و آنها هم گیاه زیبا را برای بارور کردن انتخاب میکنند، اما او غافل است که بسیاری از گیاهان با هوا و نه به وسیلة حیوانات بارور میشوند و نیز حیوانات کمتر زیباییهای موجود در چیزهای زیبا را درک میکنند. حتی برخی همین عدم درک را بزرگترین وجه تفاوت میان آنها و انسان بدانند.
استاد «هاکسلی» از کسانی است که این نظر را پذیرفته است.
بعد از همة اینها، فرض کن که این حیوانات بارورکننده در عشق و دلباختگی مثل طایفة «بنیعُذره» (1)باشند و همچون «عُروة بن حزام» (2)عاشق جمال و زیبایی باشند، اما آنها که نمیخواهند با بارورکردن گیاهان با آنها معاشقه کنند تا زیباترینشان را برگزینند! بلکه روزی مقسوم خود را میجویند. حال در هر گیاهی آن را بجویند، آن را بارور میکنند؛ خواه زیبا باشد یا زشت. همچنین نمیدانم این زیبایی و نظم موجود در میوهها و ثمرات و مزة خوب و بوی خوش و نظائر آنها را که تنها و تنها با بارورشدنشان به دست میآید چگونه توجیه میکنند؟!
سپس «بخنر» سخنانی یاد کرده که خلاصة آن این است: داروین به واسطة آموختن "علم بهنژادی حیوانات و گیاهان" به انتخاب طبیعی رسیده است و در آن داد سخن داده است. ما در این خصوص سخنی نداریم که بگوییم مگر اینکه او را سرزنش کنیم به خاطر اینکه علم «بهنژادی مصنوعی» را یاد گرفته، اما در آن تأمل نکرده است. اگر نظر او بلند میبود و خوب دقت کرده بود، به مطلبی برتر و بالاتر از آنچه بدان رسیده است میرسید؛ چه، هرگاه پدید آوردن زیباییها در
1) از قبایل مشهور عرب که از ماقبل اسلام وجود داشتهاند و هنوز هم بقایای آنها موجود است. برخی از شاعران بزرگ عرب به این قبیله منسوبند که مشهورترین آنها «جَمیل بُثَینه» است. این قبیله به عشق پاک/افلاطونی مشهور بودهاند. از این رو این نوع عشق که در عربی به «الحُبّ العُذری» معروف است، برگرفته از نام این قبیله است. همچنین اشعار عاشقانة آنها از الفاظ رکیک و اوصاف بیپردة معشوق خالی بوده است (زاهد).
2) (؟- 30 ﻫ) شاعر و از عاشقان معروف عرب که از قبیلة بنی عُذره بود (زاهد).
گیاه یا حیوان به دست نمیآید مگر به ارادة شخص ماهری که این زیباییها را قصد کرده باشد و بداند چه غذا و هوا و مکانی با اینها مناسب دارد. همچنین آن شخص دارای نیرویی است که میتواند زیبا را از زشت تشخیص دهد، اما طبیعت نابینا را اگر به حال خود رها کنی، تنها از آن گام برداشتن بیهدف میآید و کار نیکی انجام نمیدهد مگر همراه با چندین زشتی و به زیبایی یک مرحله نزدیک نمیشود مگر اینکه چندین مرحله از آن دور میشود. با این وضع چگونه باید تفسیر کرد این همه زیباییهایی که فضا را پر کرده است و آیات زیبایی را بر برگهای گیاهان زمین تا تلألؤ ستارگان سپهر برین نوشته است؟!
اما اگر دارای فکر عمیق و دوربین بود و درست قضاوت میکرد، نظریة خود را زیباسازی الهی مینامید نه زیباسازی طبیعت؛ آنگاه به عدد انگشتان دست مادیین را از دست میداد و در عوض رضایت هزاران نفر از دانشمندان و فلاسفه و عموم متدینین را به دست میآورد.
وی در سنجش انتخاب طبیعی با مصنوعی چنین می گوید:
زیرا که آن (یعنی: طبیعت) یک لحظه هم از قرار دادن کمترین تغییراتی که در زندگان امکان دارد غافل نمیشود. اگر این تغییر خوب باشد آن را زیبا میکند و الا آن را نابود میکند (1).
و من نمی دانم چگونه طبیعت خوب را از بد میشناسد، طبیعتی که به زعم آنان کور است؟! و چگونه زیبا میکند در حالی که از نظر آنها شعور ندارد؟! و از این روست که نیکو را باقی میگذارد و بر طبق مذهب آنان غایت و هدفی ندارد. آیا این خروج از مذهب مادی و اعتراف به آن دو مسألهای نیست که بر مذاق آنان از حنظل تلختر است؟! بلکه نقض غرضی است که این نظرات به خاطر آن بنا شده است و بعد از این همه سر و صدا و یاوهسرایی و جار و جنجال التزامی است به آنچه دیگر عقلا بدان ملتزمند؟!
سزاوارتر آن بود که میان آنچه سودمند است و آنچه زیانبخش است تفاوت
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 95.
ننهد و هر دو را تابع قانون وراثت قرار دهد و بگوید که هر دو به نسلهای بعدی انتقال مییابند تا نهایتاً از یکدیگر جدا شوند. البته شاید آنچه سودمند است سقوط کند و آنچه زیانمند است باقی بماند؛ یا یکی از آن دو - بنا به مذهب لامارک - به خاطر عدم استعمال ساقط شود. دیگر هممذهبان وی نیز چنین کردهاند و برای این مطلب چنین ساختهاند که گونهای از حیوانات آنچنان دندانهای پیشینش رشد کرد که دیگر نتوانست دهانش را برای خوردن باز کند؛ در نتیجه این گونه منقرض شد. «برانکو» (1)نسل انسانی را نسبت به این مسأله هشدار داده و گفته است: «رشد مغز بشری انحطاط جسم را به دنبال دارد و مانع از ارتزاق و تناسل انسان میشود؛ در نتیجه نوع انسانی از بین میرود».
ببین اینها به چه خیالات بیپایه و اساسی مبتلا شده اند! و خدا را به خاطر سلامتیت شکر کن.
چرا وی ملتزم نشد به اینکه بقاء اعضای نافع و از بین رفتن اعضاء زیانبخش به خاطر تصادف و اتفاقی است؟ آیا معتقدی که وی از آنچه عیان است میترسد و از عذاب وجدان فرار میکند؟ چگونه چنین سخنی را برای همة جهان آفرینش از پایینترین مرتبة زمین تا بالاترین مرتبة آسمان معتقد است، اما در پاره ای از اجزای آفرینش مثل برخی اعضاء از التزام به این نظر میترسد؟
خلاصه آنکه این متدینان از این سخن بیزاری میجویند و با مبانی بیدینان هم منطبق نیست. بنا بر این یکی از دو کار را باید بکند: یا ایمان به آفریدگار توانا یا التزام به صِرف تصادف و رها کردن دلیلتراشی؛ زیرا در چنتة او جز انتخاب نیست که آن هم شناختی اگر هم درست باشد، در اینجا هیچ سودی ندارد.
وی پارهای از امور واضح را هم که حکمت الهی در برخی از اصناف حیوانات نهاده است ذکر میکند که ما نیز در اینجا میآوریم و البته چندین برابر آن را متدینان میدانند، اما از باب «خوشتر آن باشد که سرّ دلبران/گفته آید در
1) از این شخص اطلاعاتی نیافتم (زاهد).
حدیث دیگران» (1)
کُلُّ حدیثٍ کان عن حُسنه/یعشِقه القلبُ ویستعذبُ. لکنّ ما یرویه أعداؤُه/عندی فی شرع الهوى أعذب. [هر سخنی که دربارة زیبایی او باشد/دل عاشق آن است و خوش میدارد. اما آنچه دشمنانش نقل میکنند، نزد من و در قانون عشق شیرینتر است].
، آنها را نقل میکنیم.میگوید:
به همین دلیل در [برخی] حیوانات رنگهایی به وجود آمده که آنها را از تعقیب دشمنانشان حفظ میکند. سر منقار پرندگان کوچک که با آن پوست تخم مرغ را میشکافند؛ رنگ دارکوب که به درختان نوک میزند و به دنبال حشرات زیر پوست آنهاست و شکل چنگال و منقار و دم و زبان که مناسب با نوع معیشت اوست. و دقیقاً به همین دلیل چهار دست و پای بزِ تیزتک، چشم تیزبین پرندههای شکاری، شاخ قوی گوزن و جیل خروس و گردن دراز زرافه که با آن از شاخههای بلند درختان برگ میخورد به وجود آمده است (2).
نمیدانم «بخنر» کدام دلیل را با گفتن «و به همین دلیل» مدّ نظر داشته است؟ آیا تفکیک خوب از بد و نافع از مضرّ توسط طبیعت کور نابینا؟ یا عامل انتخاب طبیعی که دانستی ربطی به بودن چیزی برای حیوانات ندارد، بلکه حد اکثر چیزی که از آن به دست میآید این است که حیوان فاقد آن چیز را از بین میبرد؟ این قانون مشخص نمیکند که چرا حیوانی دارای رنگی است که او را از تعقیب دشمنانش حفظ میکند، بلکه تنها دلیل از بین رفتن حیوان فاقد آن رنگ را بیان مینماید. بقیة مثالها را هم به همین قیاس گیر.
و عجیب آنکه «بخنر» کتابش را بر صِرف تصادف و اتفاق و انکار آفرینش استوار مخلوقات بنا کرده است؛ بلکه مدعی آفرینش استوار را مسخره میکند، سپس دلایل اثبات آفرینش استوار را ذکر میکند و در نتیجه بنیان کتابش و پایة الحادش را از بین میبرد؛ این در حالی است که گمان میکند ارکان کتابش را
اثبات میکند: «یخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیدِیهِمْ وَأَیدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصَارِ» (1)(خانههایشان را به دست خود و به دست مؤمنان خراب میکنند. ای صاحبان بصیرت، عبرت بگیرید!».
و اما آنچه از داروین دربارة علت درازی گردن زرافه نقل میکند، از سستترین دلایل و واهیترین علل است. من اکنون کتابش را ندارم تا نظراتش دربارة بقیة حیوانات و گیاهان را ببینم. او اگر میخواست برای گوش خرگوش و شاخ گوزنو دم گاو و خرطوم فیل نیز چنین دلایل تکلفآمیزی ارائه کند، رنج و سختیش زیادتر میگشت و در ورطة اشتباهاتی میافتاد که به آسانی نمیتوانست از آنها بیرون بیاید.
در عین حال وی کوشید پیروانش را در خصوص درازی گردن زرافه قانع کند، اما آنان را در حیرانی بزرگی انداخت و مصیبت سترگی را برای ملحدین ایجاد کرد؛ زیرا حکم کرد که اعضای موجود زنده متناسب با یکدیگر است و شارح سخن داروین هم چنین توضیح داد:
باید دانسته شود که چنین تغییراتی با کمک نیرویی قوی صورت میگیرد که داروین آن را "رشد مشترک" دانسته است و مقصودش آن است که بین اعضاء موجود زنده نسبتی ثابت و بدون تغییر وجود دارد؛ به گونهای که اگر عضوی تغییر کند، تغییری متناسب با آن هم در دیگر اعضا پدید میآید. جنانکه مشاهده شده که چهار دست و پای بلند متناسب با بلندی گردن است و کبوتر کوتاهمنقار پاهایش هم کوتاه است. گربههایی که چشمان آبی دارند، معمولاً نابینایند و سگهای بدو مو دندانهایشان ناقص است.
سبحان الله! خود را به زحمت میاندازند و و برای بلندی گردن زرافه هزار علت محال میتراشند تا به زعم خود از خدای بزرگ بینیاز گردند! از این رو به فلاکت افتادند (2)و چیزی تلختر از اولی دچارشان شد.
1) سورة حشر (59)، 2.
2) عبارت مرحوم مؤلف چنین است: «فوقعوا لأجله فی سَلی جمل». «سَلی» یعنی پردة بچهدان شتر یا همان مشیمه. در مثل است: «انقطع السلی من البطن»: پردة بچهدان افتاد؛ یعنی راه چاره بسته شد و مصیبت و گرفتاری بالا گرفت. این حقیر در ترجمة این مثل، عبارت «به فلاکت افتادن» را آوردم و البته مرحوم مترجم آن را و جملة پس از آن را ترجمه نکرده است (زاهد).
آیا کسی هست از این جماعت بپرسد که سبب این قوة شدیده چه میباشد و به کدام ناموس توانسته است طبیعت تناسب را با آن حفظ کند؟ هرگاه گردن حیوانی به واسطة تنازع و کشمکش بلند گردید یا دست او بزرگ شد، چرا باقی جسم آن عضو را به همین نسبت پیروی میکند، با اینکه آن سبب شامل باقی جسم نمیگردد؟!
و آیا علم برای فهمیدن حقایق اشیا به مجرد اینکه مجهول را قوه بنامند کفایت میکند؟ یا اینکه کافی است برای اینکه انسان را فیلسوف بخوانند اینکه اصطلاحی وضع کند بدون اینکه علت آن را روشن نماید یا سبب آن را بیان کند؟ اگر این گونه باشد، مسافت بین علم و جهل نزدیک میگردد و برای هر نادانی ممکن میشود که اصطلاحی برای مجهولات خود وضع کند و خود را عالم بخواند!
بعد از اینها، هر گاه سزاوار است برای آنها که اقرار کنند به وجود آنچه کُنه او را نمیشناسند و آثار آن را مینگرند، پس چه چیزی را مایة سرزنش متدینان میکنند و آنان را مردمانی ساده و کمفکر میشمارند؟! چه، آنها هم به وجود آفریدگار بزرگ اعتراف دارند؛ زیرا که آیات حکمت و گواههای توانایی و قدرت او را دیدهاند؛ و اگر چه عقول آنها از درک حقیقت درخشان او و شناسایی ذات بیهمتای وی ناتوان است.
گمان میکنم با لفظ مبارک خدا دشمنی دارند و سوای این لفظ مقدس را انکار نمیکنند. اگر نامهای خداوند بزرگ توقیفی نبود و برای مؤمنان سزاوار بود که وجود اعلای وی را «قوه» نام نهند، کشمکش و نزاع با این طایفه را خاتمه میدادند و از مناظره با آنها آسایش مییافتند.
علاوه بر اینها، علت نگهداری تناسب بین اعضای جسم زنده بر مذهب متدینان ساده - به زعم آنها - روشن است؛ زیرا تناسبْ ملاک زیبایی و پایة آن است، بلکه معنی و حقیقت زیبایی تناسب است. زیبایی است که هر موجودی را پدید آورده است و مهمترین چیزی است که پدیدآورندة وجود آن را مراعات
میکند. پس باکی نیست اگر احسن الخالقین [= از همة آفرینندگان بهتر] زیبایی را در مخلوقات خود مراعات میکند. اما این طبیعت نابینا و کور نمیدانم چه مقصودی را از زیبایی میجوید و کدام غرض را از وی میخواهد؟!
چه اندازه تأسف میخورم بر این بیچارگان که نمیتوانند با کمال زحمت یک آیه از توحید را انکار کنند مگر به اینکه به چندین آیه اعتراف نمایند! و کجا میتوانند بروند از دست کسی که آیا او این جهان شگفتانگیز را - از زمین گرفته تا فراز آسمانها - پر کرده است؟!
در ابتدای این بحث فهمیدی که چیز مهمی که از این فلسفه انتظار دارند شناخت سبب طبیعی محض این اعضاء گوناگون در حیوانات مختلف است. آنان گاهی با گفتن انتخاب طبیعی این سبب را بیان میکردند و ما سخن اینها را برای تو خواندیم و جاهای ضعف آن را گوشزد نمودیم و به تو شناساندیم که اگر تمام مقدمات «انتخاب طبیعی» هم پذیرفته شود، باز این نظریه نمیتواند بال مگسی و پایینتر از آن را بسازد؛ از این رو این مرد بیدین - که مبنای مذهبش تصادف و اضطرار است - در جایگاه یک موحد ایستاده و به زعم خود مردم را به توحید میخواند و به اندازة فهم خود مصالحی را که در مخلوقات گذاشته شده است روشن میکند و نمیداند که این مطلب تناسبی ندارد مگر با اهل دیانت که غیر از شواهد توحید نمیبینند و سوای سطور قدرت بر صفحة عالم امکان نمینگرند. و قلیان به دست بزچران لطفی ندارد!
اکنون به سخنان دیگر سرانشان بازگردیم.
نخست از لامارک شروع کنیم؛ چرا که وی - بنا بر نظر شارح - در مذهب داروین جایگاه نخست را دارد. شارح میگوید: «نخستین واضع نظریة "انتخاب طبیعی" است. تا آنکه داروین آمد و تمام آنچه را باید در این خصوص گفت مطرح کرد» (1).
لامارک بر چندین سبب تکیه دارد؛ مانند: عادت، ضرورت، نوع زندگی، به کار بردن اعضا یا به کار نبردن، ستون فقرات (2)و تأثیر عوامل خارجی.
من در جای دیگر دیدم که بیشترین تکیة «لامارک» بر طبیعت، به کاربردن
اعضا یا به کار نبردن، عادت و ضرورت است.
اما به هر کدام که میخواهد تکیه کند، اغلب آنها با آن علتی که برای پیدایش اعضای بدن میجوید بیگانه است. مثلاً به کار بردن عضو یا به کار نبردن آن که در عقیدة او - بنا بر هر دو نقل - مهم است، فقط جایی سودمند است که در بیان علت توانایی آن عضو یا ناتوانی یا نبود آن باشد، در حالی که آنچه ما از اینان میخواهیم بیان سبب اصل وجود عضو است. بنا بر این آنچه شارح از وی نقل میکند که موش کور چشم ندارد، یا اگر هم دارد تأثیری در بینایی او ندارد؛ از آن روست که وی در زیر زمین زندگی میکند و نیازی به آن ندارد (1).
این هم از آن استدلالهای خندهدار و عجیب است و نظیری برای آن نمیشناسم مگر آنچه بر سبیل مزاح میگویند که کسی از ابلهی پرسید: چرا تیرانداز یک چشمش را میبندد؟ و او پاسخ داد: چون اگر هر دو را ببندد دیگر نمیتواند هدف را ببیند! فیلسوف ما هم آنچه مهم است یعنی بیان سبب اعضای موجود در حیوان را رها میکند و سبب اعضای غیر موجود در حیوان را بیان مینماید! اگر چنین است، ما هم میتوانیم به همین نحو سخن بگوییم. مثلاً اگر بپرسند: چرا در زنان پستان وجود دارد؟ میگوییم: چون مرد پستان ندارد یا اگر هم دارد کاری از آن نمیآید؛ زیرا وی بچههایش را شیر نمیدهد تا بدانها نیاز داشته باشد! یا مثلاً اگر بگویند: چرا گردن زرافه دراز است؟ میگوییم: گوسفند گردنش دراز نیست؛ چون برگهای بالای درخت را نمیخواهد بخورد؛ بنا بر این به گردن بلند نیاز ندارد. و این نظریة «انتخاب طبیعی» داروین هم از همین قماش جواب میدهد؛ چرا که اگر بپرسی چرا رنگ آهوان خاکی است؟ پاسخ می دهد: آهوانی که رنگشان خاکی نباشد، شکار حیوانات وحشی و شکارچیان میشوند.
بله، ضرورتی که جزء سببها به شمار آوردهاند میتواند پاسخ محسوب شود،
1) مقایسه کنید با: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 97. داروین در منشأ انواع (ص 195) میگوید: «کثیری از جانورانی که در غارهای "کارنیول" و "کنتاکی" به سر میبرند نابینایند... فقدان چشم را در جانورانی که در تاریکی میزیند باید به عدم استعمال نسبت داد؛ زیرا گر چه بودن چشم در این جانوران مفید نیست، ولی اثر زیانبخش هم ندارد».
اما عجیب است که به قلب ارسطو - معلم حکمت - الهام نشده و سقراط هم اگر هزار سال عمر کرد، بدان راه نمیبرد!
شرح این حکمت جدید بنا بر آنچه شارح میگوید چنین است: «جسم به خاطر تأثیرات خارجی و نیازهایش با قدرت خودش موفق میشود» (1).
اگر بعد از اینها مقصود را هم نفهمی، تو را سرزنش نمیکنم؛ به مثالهایی که شارح نقل کرده است توجه کن: «و حیوانات آبزی مانند مرغابی میان انگشتانشان غشائی وجود دارد؛ زیرا برای شنا کردن به آن نیاز است و بدان هم عادت کردهاند... و تمایل گاو به شاخ زدن سبب به وجود آمدن شاخهایش شده است» (2).
اگر بیشتر از این هم میخواهی، بشنو تا برایت از سخن شارح بگوییم. میگوید:
افکار لامارک بسیار شبیه فیلسوف آلمانی "شوپنهاور" است که مبدأ هر چیزی را در اراده قرار داده است (3)او مانند لامارک میگوید: "احتیاجات
1) مقایسه کنید با: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 70.
2) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 72.
3) «شوپنهاور بر خلاف كانت در جست وجوی راهی بود كه شناختی از عالم ذات یا قلمرو حقیقی به دست آورد. او با اشاره به تحلیل نظر كانت كه معتقد بود شناخت تنها از طریق حواس به دست میآید، این ایراد را مطرحمیكرد كه این شناخت دست كم در یك مورد صادق نیست، و آن شناخت انسان ازخودش و از درون خودش است. اگر چه انسان قسمتی از وجودش را از طریق حواس خود میشناسد، اما شناختی كه از درون خود به دست میآورد ارتباطیبه حواس ندارد؛ و شاید این نوع معرفت راهی باشد برای كسب معرفت ازعالم ذات یا عالم حقیقت. اما این شناخت چگونه امكانپذیر است؟ انسان چگونه میتواند با مدد گرفتناز شناخت درونی خود سرشت واقعی دنیای پدیدارها را بشناسد؟ شوپنهاور از«اراده» سخن به میان میآورد. اراده نه به مفهومی كه ما در گفتارروزمره به كار میبریم، بلكه به معنای باطن حركات جسمانی، چیزی كه میتوان به جای آن از نیرو یا انرژی نیز نام برد. او همة حركات بدنی را ناشی از اراده میداند. همة انگیزشها و سائقهای درونی را كه هدفش هستی و زندگی و عرض اندام است "اراده" مینامد. وی معتقد است آنچه در عالم فنومن یا پدیدارها بهتجلی درمیآید انرژی است. یعنی ذات مطلق یا جهان نومن در عالمپدیدارها به صورت انرژی به جلوه درمیآید. او سرتاسر جهان آلی و غیرآلی (جاندار و بیجان) را تجلی اراده میداند: از پرت شدن یك سنگ تا اعمال انسانی، از حركت ماه و زمین به دور خورشید تا نورافشانی و اشتعال خورشید، تا همة وقایع طبیعی بر روی زمین. هر حركت و قدرتی حاوی اراده است» (http://philosophers.atspace.com/schopenhauer.htm).
حیوان و ارادة او سبب به وجود آمدن اعضایش شده است. هر عملکردی که جسم دارد، به سبب ارادة آن جسم است؛ از این رو دو شاخ گاو جز به خاطر تمایل و ارادة گاو برای شاخ زدن به وجود نیامده است و ساقهای بادپای گوزنها هم به خاطر تمایل آنها به دویدن است (1).
معلوم شد که فیلسوف اول، نیاز را - که از معقولات ثانویه است و نه از عینیات - سبب این اعضای دارای وجود خارجی میداند «دینداران، راضی نشدند ماده - که دارای وجود خارجی است - به وجود آورنده باشد؛ در نتیجه بیحساب و کتاب از موجودات اعتباری مایه گذاشتند؛ و گمان میکنم که این امر به عدمیات محض منتهی شود».
و البته به نیازهای فراوانی که اکنون نیز در انواع حیوانات و گیاهان وجود دارد توجهی ندارد.
نیاز مرغابی به شنا بیشتر از نیاز گربه به بالی که بتواند با آن پرواز کند و سراغ لانههای پرندگان برود و آنان را غافلگیر کرده، در حالی که به خواب راحت رفتهاند شکارشان کند، نیست.
و چقدر شپش بیچاره به پاهایی همچون پاهای کک نیاز دارد تا وقتی چشم کُشندة شپش به او افتاد، بتواند بپرد و در میان دو ناخن او کشته نشود.
همچنین فیلسوف ما به نیازهایی هم که انسانها دارند توجهی ندارد. آدم گرسنه به اندکی غذا نیاز دارد و تشنه هم به جرعهای آب، اما نیازی که میتواند چیزهایی را پدید آورد، نیاز این دو را برآورده نمیکند تا آن یک از گرسنگی و دیگری از تشنگی برهد.
جز اینکه قدرتی که«نیاز» دارد و با آن میتواند اعضایی را ایجاد کند به خاطر خصوصیت آن اعضا باشد؛ و البته این فیلسوف ما را از آن آگاه نمیکند!
و چون این دیدگاه به همان اندازه که دور از وجدان است از حق هم به دور است، چقدر نزدیک به حق میشد اگر سخنش را اینگونه میگفت: نیاز سبب
1) همان.
میشود که عنایت ازلی به آن موجود توجه کرده، به شرط آنکه با حکمتها و مصالح خفیه تزاحمی نداشته باشد، آنچه را موجب رفع نیاز میشود به او بدهد.
اما فیلسوف دوم، معتقد است ارادة حیوان اعضا را به وجود میآورد و اراده را هم که جز موجود زنده ندارد. نمیدانم به چه ارادهای اعضائی که برای زندگی موجود زنده لازم است، حتی در حد یک سلول، در آغاز پیدایش او و شروع تحولش به وی داده شده است؟!
وی نیز مانند فیلسوف قبلی به مشاهدات توجهی ندارد و نمیبیند که وقتی گربه پرندهای را در آشیانهاش در بالای درخت میبیند، جز اینکه میخواهد به سمت آن بپرد هیچ چیز دیگری در نظرش نیست و البته ارادة گربه برای او بالی پدید نمیآورد تا او را به آن آشیانه نزدیک کند و بدو در شکار پرنده کمک کند!
همچنین توجهی ندارد که هر حیوانی هر لحظه چیزی را میخواهد، ولی بدان دسترسی ندارد و اراده اش هم نمیتواند برایش کاری بکند.
این دو فیلسوف در این سخن همنظرند که دو شاخ گاو به خاطر تمایل گاو به شاخ زدن آفریده شده و به این نکته که خود میدانند توجهی ندارند که تمایل گاو به شاخ زدن بیشتر از تمایل انسان به داشتن بال نیست تا با آن به پرواز درآید و به دیدن دوستانش که از او دورند برود!
در اینجا فیلسوفی دیگر به نام «بتلر» (1)نظری دارد. او میگوید: این بچه است که چشمان خود را در رحم مادرش میسازد.
خوانندة گرامی مرا از پاسخ ندادن به این نظر معذور بدارد؛ زیرا پاسخ بدان را باید با کلامی غیر مؤدب بدهم که در این کتاب معذورم.
نمیدانم به کسی که در زمرة دانشمندان است و دیرزمانی است به تشریح و فیزیولوژی اشتغال دارد چه بگویم؟ او هنوز از چگونگی آفریده شدن چشمها و حکمتهای نهفته در آن خبر ندارد و گمان میکند که کودک در رحم مادرش آنها را میآفریند!
1) از این فیلسوف اطلاعاتی نیافتم.
این نظریات طرفداران مذهب داروین در خصوص شکلگیری اعضای موجودات زنده بود. شما ای خوانندة محترم - که خداوند تو را از لغزشها مصون بدارد و با لطف خود رهنمون گرداند - به خاطر وجدان سالمی که داری، نیازی نیست در ردّ این نظرات داد سخن بدهم و حق داری از این گروه که دانشمند نامیده میشوند و در زمرة عقلا به شمار میآیند تعجب کنی. اگر نبود هوی و هوسهای نهفته در وجود مقلدان اینان و شهواتی که پرده بر بینایی آنان انداخته است، آنان بیشتر از تو از مقتدایانشان شگفتزده میشدند و به تمسخر آنان میپرداختند. اما این نظرات با هوی و هوس عدهای سازگار است؛ از این رو با وجود نقایص این نظرات، باز از آن رویگردان نیستند:
سخن آنگاه در انسان اثر میگذارد که با میل قلبی سازگار افتد (1).
آنان از این جهت معذورند؛ زیرا همین که انسان معتقد شود از حیوان تحول یافته است کافی نیست تا به نیاکان حیوانیش تأسی جوید و به گناهان رو آورد و از حرام دور نشود و بر مرکب شهواتش سوار شده، غرق در لذاتش شود، بلکه تنها با انکار آفریدگار است که از تبعات کارهای زشت خویش ایمن میشود و در نتیجه آنچه خواهد آن کند.
در مقالهای از یکی از نویسندگان معاصر چنین خواندم: استقراء تامّ نشان میدهد که اغلب بیدینان شهوتپرستانند و بیشتر شهوتپرستان بیدینانند.
من - انگار که چیزی نمیدانم «و بسا دانای کار که میپرسد» - از این افراد میپرسم: علم که بدان تهدید میشویم و به خاطر آن بر دین میترسیم و دین مانعی در برابر آن شمرده میشود، آیا همین نظرات و امثال اینهاست؟ آیا زمان آن نرسیده که انصاف داشته باشید و بدانید که دین مانعی در برابر علم نیست، بلکه قرنطینهای است برای حفظ افکار تا چنین اوهامی داخل آنها نشود؟! (2)
به مبحثمان بازگردیم! ما دوباره از اینان میخواهیم یک سبب طبیعی صِرف را
بیان کنند که با آن بالی برای مگس پدید آمده است، و دیگر از آنان نمیخواهیم علل پدیدآورندة دیگر اعضای مگس و دیگر اعضای اصناف مختلف حیوانات و اجزای گیاهان را برایمان بگویند. ما از آنان دلیل نمیخواهیم، بلکه به امکان وقوع چنین چیزی بسنده میکنیم؛ البته چیزی بگویند که افکار سالم به آن نخندند و آن را پذیرا باشند!
اما اینان کجا میتوانند دلیلی بیاورند؟ پیش از ایشان هم گروهی از مردم که در دقت نظر، گستردگی دانش و تیزفهمی قابل مقایسه با اینان نبودند، کوشیدند چنین کنند، ولی هر چه بیشتر جستند و اندیشه کردند، حیرت بر حیرتشان افزوده شد.
اگر بیم از درازدامنی سخن و خروج از موضوع رساله نبود، برخی سخنانشان را برای تو میخواندم و پارهای کلماتشان را حکایت میکردم، میترسم از اصرار و پافشاری من گمان کنی شناخت این علل به الحاد منجر میشود؛ از این رو میکوشیم همة راهها را ببندیم. اما چنین نیست؛ در این عرصه هر گامی که عقل بردارد، چندین گام در شناخت مسبّب به پیش میرود؛ چنانکه اجمال آن را در آغاز این رساله شنیدی و تفصیل آن را هم در جایی غیر از این مقاله خواهی شنید.
اما این درخواست و پافشاری تنها برای آن است که حق علم ادا شود و برای فهم حقایق تلاشی شود و به اینان گوشزد گردد: کسی که دانشش را یارای شناختن سبب کمترینِ آفریدگان نیست، چگونه جسارت میکند و آفریدگار را انکار میکند؟!
بخنر میگوید:
نباید از این مطلب گمان برد که داروین منکر تأثیر عللی است که لامارک یاد کرد، خیر، بلکه بر عکس، به تأثیر آنها اقرار دارد و آنها را در در کنار "انتخاب" که جایگاه نخست را در افکارش داراست قرار میدهد. و علل مذکور - چنانکه پیشتر گذشت - عادت و استعمال و ضرورتند. از مثال هایی که داروین زده است، فهمیده میشود که این علل از دیدگاه او چقدر در
تغییرات رخدهنده ارزشمندند! (1)
سپس مثالهایی را ذکر میکند که همانند مثالهای پیشین است و همان اشکالات را هم داراست.
سپس میگوید: «و داروین شرایط خارجی را نیز مؤثر میداند. شرائطی که به گفتة "جفروی سینتیلییر" (2)بسیار زیادند؛ مانند: محیط، تربیت، قدرت، نور، هوا، زمینهای خشک، آبها و...» (3).
این فلسفهای که وی آن را تحسین میکند و بزرگ میشمارد و از داروین به خاطر آن بسیار تجلیل میکند، اکنون به دست او از جایگاه بلندش به پایین کشیده میشود و منزلتش تنزل میکند!
بیان مطلب: نظریة فرگشت (4)سدهها پیش از دارویننیز معروف بود؛ و بنا بر سخن شارح (ص70): «در هر زمان کسانی از فلاسفه و دانشمندان بودهاند که بدان معتقد بودند». در برخی کتابهای اینان نیز آمده که نخستین کسی که به برآمدن انسان از حیوان معتقد بود، ابن فضیل قیسی صاحب رسالة حی بن یقظان بود.
ارتقاء - بنا به نقل شارح (ص 71) - از مفاهیمی است که لامارک بدان معتقد بود و با دلایلی طبیعی (5)آن را روشن ساخت (6).
تنها ارزش نظریة داروین آن است که عالَم جانداران را تابع قانونی عام قرار داده است که همه و دست کم بیشتر آن را شامل میشود؛ به گونهای که تنها
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 96.
2) جفروی سنت لییر (G. Sant Lieer) (1772-1844م) از بزرگترین دانشمندان طبیعیدان فرانسوی که افکار «لامارک» را داشت (فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 73). (زاهد)
3) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 97.
4) چنانکه در صفحات نخست کتاب گفتیم، در فارسی به نظریة داروین، «نظریة فرگشت» یا «نظریة تکامل» گفته میشود. در اینجا نیز، در ترجمه، نظریة «فرگشت» آورده میشود (زاهد).
5) منظور دلایلی از طبیعت است (زاهد).
6) بدین معنی که نخستین کسی که با دلایل علمی و نه فقط فرضیات به فرگشت انواع معتقد گشت و بر آن استدلال آورد، لامارک بود (زاهد).
تغییراتی اندک بر اثر عواملی ضعیف از حیطة آن بیرون است. «بخنر» میگوید که داروین هم نظرات لامارک و هم نظرات «جفروی» را پذیرفته است.
بر اینها بیفزایید عواملی را که در لا به لای صفحات کتابش یاد کرده است. عواملی مانند «تغییر ناگهانی» (1)که در مقالة دوم، ص 127 میگوید: باید آن را پذیرفت. همچنین میگوید: داروین میپنداشت ما غالباً از قوانینی که بر اساس آنها جانداران تغییر میکنند چیزی نمیدانیم، و تنها چیزی که میتوانیم بگوییم آن است که چنین قوانینی وجود دارند (2).
وی در مقالة دوم، ص 124 میگوید:
اگر بخواهیم نظریة "داروین" را بر همة رخدادها یا ظواهر حیات جاری کنیم، میبینیم که بر بسیاری از آنها منطبق نمیشود و بلکه گاه مخالف آن است. از این امر استدلال میشود بر اینکه طبیعت راههای دیگری هم برای تبدیل انواع پیموده است. و شک نیست که این راهها بیشمار است؛ زیرا این از مسلمات است که طبیعت، به ندرت تنها به واسطة یک روش، به غایت خود دست مییابد. و من از موافقان این سخن کارل فوگت (3)هستم که در «غازت دکولوین» (4)دربارة نظریة داروین گفت و به درستی آن اقرار کرد که: راههای بسیاری به "رُم" ختم میشود (5)
«بخنر» سخنان دیگری هم دارد که ذکر آنها در اینجا بیربط است.
حال، اگر مسأله همین گونه است که «بخنر» میگوید، تنها نکتة مثبتی که برای داروین میماند این است که وی به عامل واحدی توجه کرده است که در
1) شبلی شُمَیل ترکیب «تغیر التکوین» را آورده و آن را به «کولیکر» منسوب ساخته است. این اصطلاح را در فارسی «تغییر ناگهانی» یا «جهش» مینامند. مرحوم مؤلف هم در سه صفحة بعد، عبارت «التحول الفجائی» را میآورد (زاهد).
2) مقایسه کنید با: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 127. عبارت منقول، نقل به معنی است.
3) در متن عربی: شارل فوجت. و در انگلیسی Karl Vogt (1817-1895م) از فیلسوفان ماتریالیست آلمانی.
4) اصل عبارت عربی چنین است و نفهمیدم به چه معناست. به نظر میرسد نام مکانی است (زاهد).
5) در پاورقی کتاب «بخنر»، شبلی شمیل این مثل عامی را آورده است: «کلّ الدروب تؤدّی إلى الطاحونة». یعنی: همة راهها به آسیاب ختم میشوند (زاهد).
تأثیرگذاری با عوامل بسیاری که لامارک و «جفروی» و دیگران ذکر کردهاند، و عوامل فراوانی که همچنان ناشناختهاند، مشترک است!
و واضح است که اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم باید بگوییم این مقدار از اکتشاف آنچنان نیست که صاحبش مستحق این مدح و تمجید باشد و ابداعگر فلسفة «تحول و ارتقاء» به شمار آید!
اگر ارزشمندی کار داروین بخواهد بر اساس تعداد عوامل باشد، سهم او در قیاس با سهم لامارک و «جفروی» و دیگران چقدر است؟!
و برای عذرخواهی، آنچه شارح در اینجا میگوید کافی نیست. او میگوید که انتخاب طبیعی از میان همة این عوامل بزرگتر است. جالب آنکه این سخنش پس از آن است که اعتراف میکند: مشکل بلکه محال است بدانیم سهم هر یک از این عوامل متعدد، در محصولی که ناشی از تأثیر همة اینهاست چقدر است؟ زیرا تطور قوانین فراوان است و عوامل متعدد شناخته یا ناشناختهای دارد که با همة اینها، آن عوامل شناخته شده هم معلوم نیست میزان تأثیرشان چقدر است! حال، چگونه ادعا میکنند که انتخاب طبیعی از میان همة عوامل بزرگتر است؟!
در این میان، شارح یک جا بسنده میکند به اینکه بگوید: «ارزش داروین به این بود که در چنین راهی با گردنههای فراوان، او اگر یک گام هم که شده، به پیش رفت»، و در نظر نمیگیرد که افراد دیگر، نه یک گام که گامها برداشتهاند. اکنون، چرا این نظریه به داروین منسوب گشته است؟! و چنانکه گفتیم، توجه دادن به یکی از عوامل تغییر، آنقدر مهم نیست که اینقدر مورد تمجید و تحسین قرار گیرد.
لقد هزلت حتّی بَدا من هُزالِها *** كُلاها وحتّی ٱسْتامها كلّ مُفْلسِ (1)
[واقعاً لاغر شد و از لاغری كلیههای او نمایان گشت، بهگونهای كه هر فقیری به خود اجازه داد كه در طلب و درخواستِ خرید او وارد شود.]
خود شارح میپندارد که او از جمله کسانی است که بسیار پیش از داروین از
1) بیتی از معلّقه امرئ القیس (ناجی).
نظریة تحول سخن گفتهاند و سبب این را هم تأثیر شرایط مختلفِ سطح زمین و از سوی دیگر، تغییر تدریجی در میکروبها دانسته است.
شارح جای دیگر چنان اتهامی به داروین میزند که شایستة هیچ فیلسوفی نیست. او در مقالة دوم این عبارت را میگوید:
داروین از این شرایط خارجی بسیار سخن میگوید، اما آنها را تنها در کنار انتخاب طبیعی تأثیرگذار میداند. این کار او فقط به خاطر آن است که نظریهاش را برتری دهد و در جایگاه نخست بنشاند. البته تأثیر خاص انتخاب طبیعی واقعاً بزرگ است (1).
سبحان الله! بنیانگذار این نظریه چگونه، به خاطر برتری دادن نظریهاش و اینکه دوست دارد نظریهاش جایگاه نخست را دارا باشد، چشم بر حقیقت میبندد و «انتخاب» را شریک «شرایط خارجی» قرار میدهد، با آنکه میداند مستقل از آنهاست؟! این سوء ظنی که مخالفان داروین نیز در سر نپروراندهاند، چگونه بر زبان مدافع و پیرو او جاری شده است؟! بهتر است بگوییم وی ردکنندة داروین است تا شارح نظریة او!
به نظر من این عوامل و چندین برابر آنها نیز جایگاه نظریة «انتخاب طبیعی»را - اگر پذیرفته شود و دلایل آن نیز بدون اشکال باشد - پایین نمیآورد و پذیرفتن آنها از سوی داروین از شأن او نمیکاهد. «بخنر» خواسته است شرح کند، نقد کرده است. بر آن بوده که اصلاح کند، خراب کرده است؛ زیرا این عوامل هر چقدر هم که تعداد آنها باشد و اثرگذاری فراوان داشته باشند تنها در پیدایش تباینات و ایجاد اختلافات تأثیرگذارند؛ و اینها همانهایی هستند که دیگران گفتهاند و داروین نیز بدانها اقرار دارد و علاوه بر این، قوانین ناشناختة زیادتری را هم بر آنها میافزاید.
البته این همة نظریة داروین نیست و بیشترین افتخار وی هم به این مسأله نیست، بلکه آن نظری که مخصوص اوست آن است که این تباینات به هر دلیلی
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 124.
که حاصل شوند، نتیجهشان در عرصة تنازع بقاء مختلف است. اگر یکی یا برخی از اینها برای یکی از طرفین نزاع پدید آید، او بر طرف دیگر برتری مییابد؛ در نتیجه باقی میماند و دیگری از بین میرود. سپس آن را که سبب شده است نوع قوی در میدان تنازع پیروز بشود، بنا بر قانون وراثت به نسل خود منتقل میکند. و به همین ترتیب، نوع ضعیف از بین میرود و نوع قوی پابرجا میماند و رو به سوی ارتقاء مینهد تا سرانجام تطور یابد و انواع جدید تشکیل شوند که پیشتر به تفصیل از آنها سخن گفتیم و نقد کردیم.
این تأثیر - مقصودم تحول و پیدایش انواع است - مخصوص «انتخاب طبیعی» است و دیگر عوامل شریک آن نیستند. دیگر عوامل تنها فراهمکنندة زمینه برای یکی از مقدمات آن یعنی: پیدایش تباینات هستند. بنا بر این، سخن شارح که «داروین آنها را تنها در کنار "انتخاب طبیعی" تأثیرگذار میداند» درست است و معنایش آنی است که گفتیم، نه آنچه او فهمیده و بر اساس آن به وی چنان اتهامی را وارد کرده است. علل پیدایش تباینات هم دقیقاً همان علل وراثت هستند. حال اگر در آینده پرده از روی آنها برداشته شود - آنچنانکه داروین آرزوی آن داشت - شریکان «انتخاب طبیعی» زیاد میشوند؟
آری، اگر وجود قوانینی ثابت شود که جانداران را دگرگون میکنند و انواع را بدون واسطة «انتخاب طبیعی» پدید میآورند، آنگاه اشکال شارح بر داروین وارد است. همانند نظریة «تغییر ناگهانی» که «کولیکر» (1)بدان معتقد است و میگوید: «اسپرمهای پست جاندار و انگلها میتوانند بهناگهان به صورتی دیگر تبدیل شوند».
البته هدف ما در اینجا تصحیح عقیدة داروین و موافقت با آن نیست، بلکه میخواهیم فهم نادرست پیروان این نظریه را تصحیح کنیم. این کارمان هم بر اساس دفاع از حقیقت و ادای حق علم است.
1) آلبرت وُن کُلیکر (Albert von Kölliker) (1817-1905م) آناتومیست و فیزیولوژیست سوئیسی (www.en.wikipedia.org).
به سخن او بازمیگردیم: «و گمان نرود که جمع شدن صفات موافق در فرد و دوام این اجتماع او را همیشه به سوی کمال سوق میدهند؛ زیرا هر چقدر هم که قدرت اصلاح و تکمیل زیاد باشد، باز همیشه به این غایت و هدف منجر نمیشود؛ زیرا کافی است در فردی از انواع وجه تمایزی - اگر چه اندک - باشد تا وی از همگنانش قویتر شود، اگر چه در دیگر صفات از آنها ضعیفتر باشد.
گاهی هم وجه تمایز، هنگامی که غذای جاندار از بین برود، سبب کوتاهی قامت و خلل در سلامتی او میشود.
بر این اساس ارتقاء غالباً، و نه دائماً و ضرورتاً، با تغییرات حاصل در فرد همراه است؛ چرا که گاه فرد رو به قهقرا میرود و در دگرگونی گرفتار میشود؛ همان گونه که اکنون در خرس قهوهای میباشد؛ زیرا نیای اولیة او خرس غار بوده است که از او بزرگتر و قویتر بوده، اما به خاطر دگرگونیهایی که در سطح زمین و مسکن و خوراک و مانند اینها رخ داده، به وضعیت امروزش افتاده است.
کرمهای چاق نیز همین گونهاند؛ زیرا اصل آنها از کِرمی بوده که جسمی کاملتر از آنها داشته، اما به سبب تغییر حالت زندگیش برخی اعضایش را از دست داده و نسلهای بعدی نسبت به او تنزل کردهاند. "سیریپِد" (1)- حلزون آبی - وقتی مستقل بود، صدفی گچی داشت؛ سپس صدفش از او جدا شد؛ در نتیجه جزء نرمتنان شد. این امر نتیجة انتخاب طبیعی بود؛ زیرا صدف سودمند برای او در حالت نخست، در مرحلة بعد فایدهای برای او نداشت، بلکه حتی ممکن بود برایش زیانآور باشد؛ زیرا وی را بیهوده سنگین میکرد. بنابراین (2)، هر جزئی که دیگر فائدهای نداشته باشد، بهتدریج نابود میشود.
و از برای ماست در "جزیرة مدیرا" (3)شاهدی بر آنکه به واسطة تمایز زیان
حاصل میشود؛ چرا که "داروین" گفته است: بیشتر سوسکهای سرگینغلتانِ [ساکن] در "جزیرة مدیرا" پرواز نمیکنند، نه به واسطة اینکه بالهای آنها ناقص است. سبب پرواز نکردن آنها نزد "داروین" این است که آنهایی که از آن حیوان بر پرواز تواناست باد میراندش و در دریا میاندازد و نابودش میکند و از آنها جز ناتوان و عاجز را باقی نمیگذارد؛ در نتیجه این ساختار او از وی به اولاد او انتقال مییابد و آنها تنها بعد از برآمدن آفتاب و کاهش شدت باد از مکان خود خارج میگردند. بیشتر اقامت آنها در مکانهای رطوبتدار در پهلوی سنگهایی است که آنها را از باد حفظ میکند. و هرگاه یافت شود از آنها حیوانی که در بعض جاهای جزیره پرواز کند، او برای مقاومت کردن در برابر بادها بالهای بسیار نیرومندی دارد. پس این شاهدی است بر انتخاب طبیعی به همراه استعمال نکردن اعضاء (1).
بنا بر این، از این مثالها و مثالهای بسیار دیگر دانسته میشود که انتخاب طبیعی همیشه به ارتقاء منجر نمیشود و اگر چه غالباً به ارتقاء منتهی میشود. در عین حال که ارتقاء - چه بسیار باشد و چه کم - در عالم اعضاء حقیقت روشنی ندارد.
و لازم است منتبه بودن به این مطلب هرگاه به چیزی بر مذهب "داروین" نگاه شود؛ زیرا (2)حالت مناسب در شرایط زمانی و مکانی خاص، ممکن است در وقت دیگر حالت مناسبی نباشد؛ چرا که تحول کامل - اگر شرایط وجود ساده باشد - نقص است و نه نقطة قوت؛ از این رو انتخاب طبیعی در چنین وضعیتی پسرفت است و نه ارتقاء.
و آنچه را پیشتر گفتیم فراموش نکن و آن اینکه اوج انتخاب وقتی است که
1) داروین در منشأ انواع میگوید: «هر حشرة جدیدی که به جزایر مادر میرسد، در اثر انتخاب طبیعی در دو مسیر تغییر میکند: رشد بال یا محو بال. چنانکه یا حشره بتواند در برابر وزش باد ایستادگی کند، یا پرواز کردن را ترک گوید. همچون دریانوردان ماهری که نزدیک ساحل کشتیشان غرق میشود. برای شناگران ماهر مناسبتر است که قدری بیشتر شنا کنند، ولی برای آنها که خوب شناگری نمیدانند، شایستهتر است که به تختهپارههای کشتی بچسبند» (همان، ص 194).
2) از اینجا ترجمة مجدالعلما تمام میشود.
ازدحام جانداران متنازع باشد. این علت آن است که برخی انواع درجا میزنند و برخی دیگر ارتقا مییابند» (1).
سپس داد سخن داده، مثالهایی میزند و عذر میآورد که زمینشناسی سلسلة منظم و مرتبی از تکامل هیچ ارگانیسم جانداری را به دست نمیدهد؛ و این روشنترین و جدّیترین ایرادی است که به نظریة داروین وارد میشود.
ما در اینجا تنها به این بسنده میکنیم که از او بخواهیم سندِ انساب این حیواناتی را که وی مدعی پسرفت آنهاست ارائه کند و اشکالی را که مخالفان نظریة داروین بر او میگیرند مبنی بر اینکه پسرفت سبب نقض این نظریه میشود رها میکنیم.
در اینجا به دو پرسش بسنده میکنیم. نخستین آن پیشتر گفته شد و آن اینکه: به چه سبب طبیعی، حیوانِ در مسیر پسرفت - همانند صدف حلزون سیریپد که از آن یاد شد - اجزای ناسودمند بدنش را از دست میدهد؟ چرا این حیوان مشمول قانون وراثت نماند تا اجزایش را - اگر چه برایش سودی ندارند، بلکه به زیان اویند و او را سنگینتر میکند - به نسل بعد منتقل سازد؟ این تصادف کور و بیهدف از کجا چنین دلسوزی برای عالَم جانداران میکند که زیانها را از آنها دور میسازد و بدنشان را از بارهای سنگین رهایی میبخشد؟!
پرسش دوم (2): این تقهقری که در مثالهای نامبرده مسلّم شمرد، در هر حیوانی که ترقی او را مسلم میدانند احتمال میرود.پس شاید بیشتر این حیوانات پست، بلکه تمام آنها, در اصل حیواناتی مترقی بودهاند؛ سپس سادگی شرایط وجود و تناسب مکان و زمان ایجاب کرده است که اعضائی را که به آنها کامل بوده، از دست دادهاند. شاید کَک و شپش به اندازة شتر بودهاند، لکن اعضاء خود را از
دست دادهاند هنگامی که از حیوانات حَلَمی (1)گردیدهاند و از طریق دیگر حیوانات زندگی میکنند. و فرض کن توانستند در چند نمونه از آنها علتی بیاورند، از کجا میتوانند در تمام اینها چنین کاری انجام دهند؟!
اما «جزیرة مدیرا» که گمان نمود شاهد و گواه آنها میباشد، استاد «مچینکوف» استدلال به آنها را بر هم زد و پس از آزمایشهای او، هرگز آنها را نمیتوان گواه گرفت؛ زیرا که این استاد در آن جزیره اقامت نمود و با فراغت بال جثة پای آنها را که در دریا ریخته شده بود جمع نمود و بالهای آنها را با بالهای سرگینغلتانهایی که نمیپرند سنجش نمود و بین آنها کوچکترین فرقی نیافت.
میگوید:
داروین همچنین کسانی را که معتقدند ارتقاء نیافتن بسیاری از صور زنده زیر سؤال بردن نظریة اوست رد میکند و میگوید: بیشتر حیوانات و بلکه غالب آنها اعضائی موروثی دارند که بدون فایده است و گاهی هم به خاطر تفاوت شرایط ارثبرنده با ارثدهنده زیانبخش است. مثلاً دو پای فِرِقاطه (2)نیازی به چربی مابین انگشتان ندارد؛ زیرا مانند نیاکانش که این چربی برایشان لازم بود، بر روی آب شنا نمیکند. امثال اینگونه جانداران در میان حیوانات و گیاهان فراوانند (3)
سپس وی اعضای فراوانی را از حیوانات مختلف ذکر میکند که به زعم او زائد هستند.
سپس میگوید:
1) هم به انگل و هم به حیوانات نرمتن حَلَمیه میگویند، که در اینجا مقصود انگل است.
2) در پاورقی کتاب شبلی شمیل آمده است: فرقاطه نوعی غاز/مرغابی است که بیرون از آب و بر روی خشکی زندگی میکند. به این پرنده در فارسی «فِرِگات» میگویند. در ضمیمة ترجمة فارسی منشأ انواع (ص 676) دربارة آن آمده است: «تیرة مرغان فرگات (Frègat) از پنج نوع و یک جنس تشکیل میشود که به یکدیگر شباهت تامّ دارند و همه در سواحل آبهای گرم میزیند. فرگاتها قدرت پرواز خارق العاده دارند؛ چون پهنای دو بال گستردهشان گاهی از دو متر میگذرد، در حالی که وزن آنها از دو کیلو کمتر است. از سوی دیگر پاهایشان به حدی ناتوان است که قادر به نگهداری وزن پرنده نیست. از پرندگان آبچر دیگر تغذیه میکند».
3) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 101.
بدان که وراثت در زیست جنینی آشکارتر از دیگر مراحل زیست است؛ چرا که جنین در ادوار نخستین زیست خود شکافهایی را دور تا دور گردن دارد شبیه آبششهایی که بیمهرگان پستِ بدون ریه به وسیلة آنها تنفس میکنند. سپس این ساختار دگرگون میشود و به شکلی دیگر درمیآید. خود ریه هم در پستانداران برتر، کیسة شنایی بیش نیست که ماهی در آن شناور است، اما بیشتر از آن، رشد کننده و مرکب است (1).
تنفس در «لپیدوسیرن» (2)- که در ساختار خود بیناین ماهی و حشرات است - از طریق آبشش و ریه است و در این حیوان آشکارا دیده میشود که ریه تنها کیسهای است جدا شده با پردههای بسیار زیاد و باز شده رو به دهان.
مبدأ پیدایش جنین یکی است؛ زیرا همة حیوانات گوناگون در نخستین مراحل زندگی جنینی شبیه به همند و همة آنها از یک صورت اولیه پدید میآیند» (3).
1) متن عربی تعقید داشت. برای توضیح بیشتر، ترجمة بخشی از منشأ انواع داروین که با بحث مرتبط است ذکر میشود. داروین آنجا که میگوید اندام برخی جانوران چند عمل متفاوت و مستقل انجام میدهد، چنین سخن میگوید: «کیسة شنای ماهیان از این حیث مثال بسیار مناسبی است که اندامی که ابتدا برای شناور نگهداشتن حیوان درست شده، می تواند مورد مصرف کاملاً متفاوتی چون تنفس قرار گیرد. در بعضی دیگر از ماهیان، کیسة شنا از ضمائم اندام شنوایی است. تمام فیزیولوژیستها در این متفق القولند که کیسة شنای ماهی از لحاظ محل استقرار و ترکیب ساختمانی همانند ریة مهرهداران عالی است، و علی الاصول میتوان پذیرفت که کیسة شنا به اندام تنفس یا ریة کامل بدل شده است. میتوان اینطور نتیجهگیری کرد که اسلاف مهرهدارانِ صاحبشُش کنونی، از اخلاف موجود ناشناختهای بودهاند که کیسة شنا داشته است... گر چه آبششها در مهرهداران عالی کاملاً از میان رفتهاند، ولی هنوز در جنین مهرهداران آثار بِرانْشی [= آبششی] را به صورت شکافهای جانبی در گردن با انشعابات قوس «آئورت» میتوان دید (منشأ انواع، ص 234-235).
2) در متن عربی: لابیدوزیر. «Lépidosirenماهی غریب آبهای آمازون که هنگام پسروی آب، برای خود حفرهای در زمین میکَند؛ دیوارههایش را با لعاب میپوشاند و در آن با ریه تنفس میکند تا باز آب بالا بیاید که حفره را ترک کرده، با برانش تنفس کند». منشأ انواع، پاورقی ص 142. داروین در جای دیگر میگوید که این حیوان صفات مشترک دو شاخة بزرگ [پستانداران و ماهیان] را دارد و میباید احتمالاً در پناهگاهی زیستی، از دیرباز تاکنون از هرگونه رقابت مهلک به دور مانده باشد (همان، ص 179).
3) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 102.
«بخنر» سپس سخن «بایر» (1)و «آگاسز» (2)را نقل میکند که آنان نیز میگویند جنینها در آغاز زندگی شبیه به همند (3).
این فصل از کتاب وی حاوی استدلال به اعضای برجامانده/زائده و صور جنینی است که در مبحث «اصل انسان» دربارة آن سخن گفتیم و اینجا دیگر تکرار نمیکنیم.
[اعضای باقیمانده نه به کار تطور عام میآیند و نه با لاهوت (4)تناقض دارند]
در اینجا این نکته را بیفزایم که این اعضای باقیمانده در همة انواع حیوانات یافت نمیشوند، بلکه - چنانکه شارح میگوید - در بیشتر و غالب آنها وجود دارند؛ بنا بر این، به وسیلة آنها اثبات نمیشود که تطورْ قانونی عام است و شامل همة جانداران میگردد.
در سخن پیشین داروین ادعایی بود مبنی بر اینکه در بدن هر فرد از حیواناتِ
1) «بایر». کارل ارنست وُن/فُن بایر (Karl Ernst von Baer) (1792-1876م) طبیعیدان، زیستشناس، زمینشناس، هواشناس و جغرافیدان، جنینشناس اهل استونی که در آن زمان جزء امپراتوری روسیه بود. او پدر جنینشناسی مدرن به شمار میرود (www.fa.wikipedia.org).
2) «أغاسیز». لویی آگاسز/آگاسیز (Jean Louis Rodolphe Agassiz) (1807-1873م) دیرینهشناس، یخچالشناس و زمینشناس سوئیسی که مبتکری برجسته در مطالعة تاریخ طبیعی زمین بود. وی نخستین کسی بود که مفهوم امروزی «عصر یخبندان» را ارائه داد و با شواهد معتبر علمی اظهار کرد که در گذشته، شرایط اقلیمی مناطق مختلف جهان بسیار متفاوت با امروز بوده است (www.fa.wikipedia.org).
3) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 102.
4) علم لاهوت علمی است که به دفاع منطقی/عقلانی از آموزههای الهیاتی میپردازد. سبب روی آوردن لاهوتیان مسیحی به این علم دفاع از مسیحیت در برابر انتقادات، کمک به گسترش مسیحیت و... است. علم لاهوت به شاخههای متعددی تقسیم میگردد؛ از جمله: لاهوت عقائدی، لاهوت ادبی، لاهوت تاریخی، لاهوت فلسفی (www.ar.wikipedia.org). در فارسی به آن «الهیات مسیحی» گفته میشود و در مسیحیت نقشی مانند «علم کلام» در اسلام دارد. به دانشمندان آن نیز «متأله» یا «الهیدان» گفته میشود. شایان ذکر آنکه فلاسفه، حكما و عرفای اسلام معتقدند كه هستی و عالم، طبقات و مراتب چهارگانهای دارد كه عبارتند از: عالَم ناسوت، عالَم ملكوت، عالَم جبروت و عالم لاهوت؛ البته سه عالم ابتدائی مربوط به جهان آفرینش هستند و آخری، مربوط به عالم آفریدگار است؛ و باید توجه داشت که این «عالَم لاهوت» با «لاهوت» مسیحی ارتباطی ندارد (زاهد).
برتر/متعالی/عالی، این اعضای باقیمانده وجود دارند. اگر این ادعا درست باشد، تنها بر تحول حیوانات برتر دلالت میکند، با اینکه مقصود او تحول در همة جانداران - حتی جانداران پست - از پستتر از خود است. همین سخن را دربارة تشابه جنینها نیز باید گفت.
اما کیست که از «بخنر» بپرسد: چرا این دُرهای گرانبها را در گردنبند ننشاندی، و آن را در لابهلای این مبحث - بدون هیچ ارتباطی - پراکنده ساختی؟! مقصودم این سخن اوست: «خود ریه هم در پستانداران برتر، کیسة شنایی بیش نیست که ماهی در آن شناور است»، و نیز آنچه دربارة «لپیدوسیرن» گفته است.
از سوی دیگر وی میگوید: «این امور با نظریة قدیمی یعنی "نظریة خلقت" ناسازگار است؛ زیرا بر اساس مذهب خلق معنایی ندارد، بلکه با آن منافات دارد و چه بسا علم لاهوت را نیز به بازیچه بگیرد» (1).
منظور او از «نظریة خلقت» نظریة استقلال انواع و تحول نیافتن آنها از یکدیگر است، اما به علتی که گریبانش را خواهد گرفت، از آن به «نظریة خلقت» تعبیر کرده است. البته اگر ما از این نظریه دفاع میکنیم، برای این است که از علم دفاع کرده باشیم، نه اینکه به خاطر آن، بر دین بیمناک باشیم، البته به جز در چند مسألة معدود.
اما دیگر اصناف حیوانات،خلق شده باشند یا پیدا شده باشند، پست شده باشند یا ارتقا یافته باشند، باز هم دلایل مخلوقیت و آفریده شدن در آنها آشکار و هویداست و در بحث اصل انسان، در دفاع از «نظریة خلقت»، در این خصوص به اندازة کافی سخن گفته شد.
اما این سخنش که «چه بسا علم لاهوت را نیز به بازیچه بگیرد»، به خاطر ناآگاهی او از این علم مقدس است؛ چه، وی نه از الهیدانان است و نه از آن چیزی میداند، و گرنه میدانست که این علم بالاتر و استوارتر از آن است که این اباطیل بتوانند آن را به بازیچه بگیرند یا این وسوسهها در آن اثر بگذارند.
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 103.
و کاش میدانستم این سخنان چگونه میتواند علم لاهوت را به بازیچه بگیرد، با اینکه یکی از شاهدها و از بالاترین براهین آن است!
اما فرض کنید که ما وجود اعضاء زائد در حیوانات را پذیرفتیم، آیا اینها جز اعضائی هستند که به هنگام نیاز حیوان و وابسته بودن زندگیش به آنها پدید آمده، یا به عبارت بهتر، آفریده شدهاند؛ سپس به سبب آنکه حیواناتْ دیگر نیازی به آنها نداشتهاند، رحمت شاملة الهی (در درجة نخست) و سپس حکمت او اقتضا کرده است بار آنها از دوش حیوانات برداشته شود؟! اگر در صفحة امکان چیزی جز این نبود، برای کسی که عقل داشته، وجدانش آلوده نشده باشد، کافی بود که بداند آفرینشْ تدبیرگری حکیم دارد که به هنگام ضرورت اشیاء را میآفریند و هنگام بینیازی، بهتدریج آنان را از میان برمیدارد. همچنانکه در دیگر اجزای جهان آفرینش نیز نظام رحمت و حکمت عالی وی چنین اقتضا کرده است.
خدا خیرت دهد! ببین این چیزهایی که اینان ذکر میکنند دین را به بازیچه میگیرد یا با گفتن اینها به ریش خود و ریش پیروان مادیگرایشان میخندند که جهان را نتیجة تصادفی کور و کر میدانند؟! برای این تصادف کور و بیهدف چه ضرری داشت اگر در بدن، اعضای ناسودمند را باقی میگذاشت؟ آیا میترسید این کار نقص حکمت او و منافی با مقصود او باشد؟
و اما اگر بگویند: سبب آن عدم استعمال است، این پاسخ - علاوه بر اینکه ابهام روی ابهام است - در همة اعضا جاری نیست؛ که پیشتر از آن سخن گفتیم و اینجا نیز به خاطر اینکه مقتضای مقام است دوباره توضیح میدهیم.
میگوییم: لامارک این قانون را عمومیت داده، تا آنجا که - بنا به نقل شارح در ص 71 - گفته است: «کودک اگر یکی از چشمانش را ببندد و این کار را ادامه دهد، نهایتاً نابینا میشود؛ و اگر این کار را چند نسل انجام دهند، نسلی تکچشمی به وجود میآید».
اگر مسائل علمی تا این حد تنزل کنند و به این درجه از انحطاط برسند، پاسخی نمیتوان داد جز اینکه در مقابل ادعا کنیم: اتفاقاً آن چشم، با ندیدن قوی میشود و با دیدن ضعیف؛ و کودکی که یکی از چشمانش را میبندد، چشمِ
بستهاش قویتر میگردد؛ زیرا همانند شمشیر صیقلیافته که بر اثر کثرت استعمال کند میگردد، سوی چشم نیز هر چه ببیند کمتر میشود. پس چشمِ بسته قوت خود را حفظ خواهد کرد.
با این پاسخ، حقیقتْ میان ما و لامارک مبهم میشود و تجربه باید این ابهام را از میان بردارد. در اثبات این قانون عام نیز نقل دو یا سه قضیه کافی نیست؛ زیرا همان قضیههانیز با دو یا سه قضیه نقض میگردند.
ما این اشکال را هم بر او نمیگیریم که آنچه از فیلسوف مدّ نظر است آن است که سبب چنین قضایایی را بگوید تا نهایتاً به ویژگیهای عام ماده برسد؛ ویژگیهایی که دیگر علتبردار نباشند.
علم میداند که شمشیر اگر خارج از غلاف بماند و در معرض رطوبت هوا قرار گیرد، تیزی خود را از دست میدهد. این مطلب را نه فقط اهل علم، که عوام هم میدانند. در این میان، آنچه تنها به فیلسوف اختصاص دارد آن است که او میداند شمشیر با رطوبت زنگ میزند و زنگ، برندگی آن را از بین میبرد. همچنین او از علت زنگزدگی هم آگاه است و میداند به چه سبب زنگ، برندگی شمشیر را از بین میبرد.
بنا بر این کسی که میخواهد لاهوت را به بازیچه بگیرد، این مقدار برایش کافی نیست. شاید یکی از دینداران - که به نظر او سادهلوح هستند - بگوید: عدم استعمال عضو هنگامی است که به آن احتیاجی نباشد و حیوان از آن بهرهای نبرد؛ از این رو حکمت خالق اشیاء آن را از میان اعضا حذف میکند، نه آنکه عدم استعمال تأثیری در نابودشدن آن داشته باشد.
به (1)نظرم میآید در سخنان اینان مطلبی را دیدهام که مضمونش چنین است: «طبیعت هیچ چیز را بدون فایده باقی نمیگذارد، همچنانکه چیزی را هم بدون سود به وجود نمیآورد».
و قبلاً گفتیم که معنای معقول و درست این عبارت و نظائر آن همان اعتقادی
1) از اینجا ترجمة مجدالعلماست.
است که اهل ایمان دارند.
حال اگر از همة اینها چشم بپوشیم، میگوییم: بعض اعضاء اثری اعضائی هستند که استعمال آنها معنایی ندارد تا اینکه تحلیل رفتن یا نابودشدنشان به واسطة به کار نینداختنشان باشد؛ مثل موهایی که تمام جسد را فرو میگیرد. بنا بر انسانی که در دورههای گذشته موهایی داشته که تمام جسد او را فرو میگرفته است، معقول نیست که نابودشدن آنها به واسطة آن باشد که اکنون آنها را به کار نمیاندازد؛ چه، معنی ندارد که در گذشته آنها را به کار میانداخته است.
همین طور است صدف گچی برای «سیریپِد» و چیزهای دیگر که لزومی به ذکر آنها نیست.
شاید «بخنر» چنین میپندارد که علت بازیچه قرار گرفتن لاهوت به وسیلة این سخنان آن است که «هکل» میگوید: در اعضاء اثریه برهم خوردن پایههای تلولوجیا (1)یعنی اسباب غائیه [نهفته] است (یعنی: از آفرینش مقصودی نیست)؛ چون که از اعضاء اثری اعضائی هست که هیچ سودی ندارد و بعضی از آنها زیان هم دارند؛ از این جهت با غایت و مقصود مخالفت دارند.
اگر شرط در صحت تلولوجیا، بودنِ سود در عضو در تمام زمانهای وجود اوست، این خود به خود پوچ است و نوبت به «دستبلوجی» (2)نمیرسد و فساد او روشنتر است که محتاج به چیز دیگر باشد.
1) Teleology یا غایتشناسی و به عربی «اَلغائیة». یکی از رایجترین، کهنترین و آشناترین برهانهای اثبات خدا، یعنی: «برهان نظم» (Argument of Desighn) است. این برهان چندین تقریر دارد که به سه دسته تقسیم میشوند. یکی از آنها برهان غائی (Teleogical Argument) است که منظور از نظم در آن، نظم غائی است. مدافعان این تقریر چنین میگویند: ما مشاهده میکنیم پدیدههایی منظم همواره به سوی غایتی در حرکتند، در حالی که خود این پدیدهها فاقد علم و آگاهی برای این حرکت هستند. بنابراین، باید موجودی آگاه و مدبّر آنها را به سوی غایتشان هدایت کند (www.fa.wikipedia.org).
2) چنانکه پیشتر گفته شد، داروین برای اعضا و اندامهای زائد، عبارت «وستیجیال» را به کار برده است. این کلمه یعنی: ردّ پا، اما مؤلف چند جا از این واژه استفاده کرده است (زاهد).
و اگر داروین ظهور نکرده بود و فلسفة خود را ننوشته بود و از بین رفتن اعتقاد به علل غائی نتیجة دیگر فلسفة داروین نبود، بسا میشد که همین نتیجه از فلسفة داروین بزرگتر بود؛ همان طور که «بخنر» در مقالة دوم میگوید: «زیرا در سود نداشتن دو پای بچة شیرخوار تا وقتی که بتواند راه برود و اعضاء تناسلی او تا به سر حدّ بلوغ برسد و بالغ شود؛ و همچنین اعضاء تناسل او موقعی که پیر میشود و نمیتواند با زنها نزدیک نماید؛ و همچنین رحم زن بعد از یأس و دو پستان او در غیر زمان شیر دادن و نظائر آنها، برای اثبات پوچ بودن این سخن بینیازی است. و اگر کفایت میکند فائده در زمانی که آفریده شده است برای او، پس بر هم نمیخورد پایههای این علم و هیچ خطری متوجه او نیست از اینها (از اعضاء اثری). بالاترین چیزی که هست این است که قدرت ازلی و توانای خدایی - همین طوری که در تمام نظام جهان است - به تدریج در آنها جاری میشود؛ پس آنها را به تدریج نابود میکند، همین طور که آنها را - به حسب اعتقاد آنها - به تدریج آفرید (1).
گویا این طایفه از تلولوجیا خشنود نمیشوند، مگر اینکه آلت رجولیت و دو پستان برای پسر جوان و دوشیزة جوان در اول زمان بلوغ آن دو یک دفعه یافت شود، و یک دفعه در آخر زمانی که میتوانند توالد و تناسل کنند نابود شوند. و چون که این طور است، خداوند هیچ وقت آنها را از خود خشنود نفرماید!
به سخن «بخنر» برگشت میکنم:
در عین حال، داروین موجودات زنده را در یک اصل منحصر نکرده است، و شاید این مسأله به واسطة جرأت نکردن اوست نه سبب دیگری. از این رو حیوانات را از چهار یا پنج اصل اولیة آفریده شده قرار داده است که از زمانی بسیار طولانی هر اصلی دو فرد داشته است. گیاهان نیز
1) گویا سخن «بخنر» در اینجا تمام میشود. مصحح متن این سخن را به صفحات 113 و 114 کتاب ارجاع داده، اما در این دو صفحه چنین چیزی نیافتم.
همین طور بودهاند (1).
سپس از داروین دو سخن صریح را نقل کرده که زندگان اصلشان یکی است.
«بخنر» در دنباله میگوید:
و این قول داروین قیاسی نیست و این مذهب را ناقص میکند و بسا میشود که آن را بر هم میزند و استاد "برن" مترجم داروین را بر ضد او برپا داشته است؛ زیرا هر گاه ما قبول کردیم که عمل خلقت به طور خاص برای هشت یا ده زوج اصلی رخ داده است، چه مانعی دارد این آفریدن را بر جمیع موجودات زنده اطلاق کنیم؟! و دیگر چه داعی هست که پیدا شدن آنها را از راه "طبیعی" (2)تفسیر کنیم؟! چون که نزد این فیلسوف مساوی است که فعل خلقتکننده یک مرتبه حاصل شود یا چند مرتبه - این عین عبارت اوست - پس قبول کردن آفریدهشدن اگر چه یک مرتبه باشد، جانشین کردن معجزه به جای ناموس طبیعی است. پس نیست برای ما مگر اینکه وسعت دهیم مذهب تسلسلی را که داروین وضع کرده است تا آخر او و قرار دهیم عالم عضوی (3)را جداشده از یک صورت کوچکی از گلبول یا تخمک» (4).
سپس شروع نمود که آنچه در اندیشه دارد بگوید و هر اندازه میتواند خیالبافی کند و آنچه توانایی دارد از این یک صورت کوچک بحث کند؛ و برای ما اکنون بحث او اهمیتی ندارد. و اگر داروین منحصر نکرده است موجودات زنده را در یک اصل، گمان نمیکنم هیچ علتی داشته باشد، مگر اینکه براهینی که او را به کمتر از شمارهای که یاد کرده است بکشاند، نیافته است. پس فلسفة خود را از گزافگویی و یاوهسرایی منزه کرده و خود را از اینکه سخنی بگوید که دلیلی ندارد محترمتر شمرده است، بلکه با دلیل راه پیموده تا هر کجا که او را برساند و توقف کرده است هر کجا که دلیلی نباشد؛ چون که به خوبی میداند کسی که بدون دلیل راه بپیماید، گمراه میگردد؛ و لکن «بخنر» شارح مذهب او،
بنا بر عادتی که دارد از بدگمانی به داروین، قرار میدهد علت او را اینکه داروین جرأت ندارد.
و اگر علت آن هم همین باشد، نیست جرأت نداشتن داروین برای آنچه «بخنر» گمان میکند، بلکه برای این است که دانشمند جرأت نمیکند سخنی بگوید که دلیلی ندارد و عالم میترسد ادعایی کندکه برهانی بر وی نیافته باشد و بر یک موجبة کلیه حکم کند به واسطة اینکه دلیلی بر یک موجبة جزئیه یافته باشد.
و این کلماتی که «بخنر» از داروین نقل نمود، در او از تناقضهای واضح چیزهایی بود که سزاوار نیست از مثل داروین صادر شده باشد.
و هر چه میخواهد مذهب داروین باشد، اصل موجودات زنده را یکی بداند یا ده بشمارد، طوفان خشم «بخنر» را بر ضد او برنینگیخته است و او را بر ناسزاگویی به او وادار نکرده است مگر این سخن داروین: «آفریدگار در آنها روان زندگانی را دمیده است»؛ چه، در قاموس کلمات کلمهای نیست که ناگوارتر باشد بر «بخنر» و ملاحدة مثل او مانند کلمة آفریدگار - جلّت قدرته -. و نسبت دادن آفرینش به او.
و اگر داروین گفته بود: «تصادف نابینا در آنها روان زندگانی را دمیده است»، از سرزنش آسوده شده بود و این همه زحمت نکشیده بود.
و این اصرار بر برگشت دادن موجودات زنده به یک اصل دلیلی ندارد، مگر برای مطلبی که میجوید، اما به او هرگز نمیرسد و هدفی که میپوید، اما تیر او به خطا میرود. و این مقام فوق العاده مهمی است که ناچاریم او را بیان نماییم و روشن کنیم، اگر چه منجر به این شود که سخن را دراز نماییم و طولانی کنیم.
بزرگترین شبههای که در کار توحید براین طائفه داخل شده است، و مهمترین داعی آنها به تمجید از «فلسفة نشوء و ارتقاء»، این است که گمان کردهاند موحدین ناچار شدهاند که اقرار به آفریدگار کنند؛ چون که اسباب طبیعی
را که جهان بر آنها سیر میکند نمیدانند؛ و اینکه موحدین حوادثی دیدهاند که از تعلیل آنها عاجز شدهاند؛ چون علوم آنها ناقص بوده است. اگر آنان از همة علل طبیعی آگاه بودند، همانند ملحدان دین را رها میکردند و از اقرار به وجود پروردگار جهانیان بینیاز میشدند (1).
و از آنجا که این فلسفه در بیان علل طبیعی جانداران داد سخن میدهد و هیچ رخدادی را بدون علت نمیگذارد: اگر ممکن نباشد میگوید محال است، اگر به یقین نرسد، میگوید احتمال است، از این رو ملحدان شیفتة آن شدند و بدان گردن نهادند و تمام مقصدشان را تمجید آن و دفاع از آن قرار دادند، در حالی که اگر آنان حقیقت اعتقاد دینداران را میدانستند و اینکه شناخت علل، یقینی بر یقین آنان میافزاید، چنان آهو که لانه و سایهاش را رها میکند، این عقیده را کنار مینهادندو چنان مسافر که وقتی به خانهاش بازگردد، به غذای خشکشدهاش بیرغبت است، از آن دست برمیداشتند.
اینکه از بزرگی این شبهه از نظر آنان و اینکه تنها سبب ملحدشدنشان است سخن گفتیم، چندان به توضیح نیاز ندارد. اگر در شرح «بخنر» و دو مقدمة مترجم عربی آن تأمل کنید و در آنچه در این باره گفته درنگ کنید، خواهید دید که ما به هدف زدهایم و در تشخیص درد اشتباه نکردهایم.
یکی از همین افراد در مجلسی پرجمعیت در کشور انگلستان سخنانی گفت که خلاصة آن چنین است: «حقیقتاً جانداران وقتی بر اساس قوانین طبیعی تحول و ارتقاء یابند، دیگر نیازی به... (2)نیازی به چیزی غیر از آن نیست».
و دیدید که شارح چگونه خلقت را منافات علت طبیعی میداند و میکوشد ظهور آن را از طریق طبیعت تفسیر کند و دامنة عقیدة تسلسل را گسترش دهد تا عمل خلقت یک بار هم رخ ندهد که لازمهاش تکرار آن باشد.
و (3)من از خوانندة گرامی - اگر از اهل دیانت است - پوزش میطلبم و
معذرت میخواهم از اینکه دفع این شبهه را بیان میکنم؛ چه آنچه در مقام بیان آن هستم از چیزهایی است که حتی بر کوچکترین کودکان متدینان و غافلترین عوام آنها پنهان نیست، و لکن میخواهم برای این طایفه بیان کنم که واضحات دین را نمیدانند و آنچه از معتقدات اهل دین روشن است نمیشناسند؛ مثل اینکه یک نفر از اهل دین را ندیدهاند و یک کلمه از سخنان آنها را نشنیدهاند!
پس میگویم: وجود علل طبیعی از چیزهایی است که هیچ کس از عقلا آن را انکار نمیکند، چه رسد به اهل دیانت! و با آنها جز سوفسطائیان و شبطیقیین (1)احدی مخالفت نمیکند.
ما در آغاز کتاب گوشزد نمودیم که متدینین وجود اسباب و علل را انکار نمیکنند، بلکه به زیبایی ترتیب او و شگفتانگیزی انتظام او بر وجود خداوند بزرگ و استواری حکمت او و توانایی عظیم او استدلال میکنند؛ و از این جهت مینگری که آنها حریصترین مردمان به شناسایی اسباب و کنجکاوی از آنها هستند؛ چون به خوبی دانستهاند که در شناسایی اسباب یک قدم برنمیدارند مگر اینکه در راه شناسایی مسبّب آن گامها برداشتهاند و به درجات ارتقاء یافتهاند؛ و هیچ سرّی از اسرار طبیعت را اکتشاف نمیکنند مگر اینکه از آن نور مقدس تجلیاتی مینگرند. این است مسائل مشکل و سرکش طبیعت. آیا او را غیر فهم اهل دین رام کرده است و از این نوامیس بکر او آیا غیر افکار متدینین پرده برداشته است؟!
این ناموس جاذبیت عمومی و نوامیس نور و غیر آنها، آیا پرده برداشته است از آنها غیر «نیوتن» که ملقب به موحد فاضل و صاحب رسالههای چهارگانه به دکتر «تنبلی» (2)است که در رد مادیین به رشتة تحریر درآورده است؟!
آیا این قانونِ گردش و دَوَران خون در بدن را آیا سوای «هاروی» اکتشاف کرده، و اوست گویندة این سخن: «هیچ حیوانی را تشریح نکردم مگر اینکه در او چیز تازهای را دیدم، و ادلة جدیدی را بر عنایت خداوندی - تعالت قدرتُه - مشاهده کردم»؟!
این «پاستور» صاحب آزمایشهای علمی در «تخمیریات» و مکتشف عالیمقام فرانسوی که در جواب سؤال کسی که به او میگوید: چگونه توانستی آقای دکتر بین اکتشافات علمی خود و بین تعالیم دیانتی وفق دهی؟ میگوید:
بدان که زحمات و آزمایشهای علمی من در عوض اینکه اعتقاد مرا سست کند، مرا در ایمان و اعتقاد مثل فلاح و کشاورز بریتانی قرار داده است. و اگر من در علم بیشتر دقیق میبودم، بسا میشد که در ایمان مثل یک زن کشاورز بریتانیا میگردیدم (1).
و نظائر آنها بسیارند؛ و اگر بخواهیم شماره نماییم، بایستی یک مجلد بزرگی جداگانه بنویسیم، و تناسب مقام بیش از این به ما اجازه نمیدهد.
و اهل دیانت به وجود آفریدگار - جلّت قدرتُه - اعتراف نکردهاند مگر برای آنچه بالضروره و ادلة قطعی شناختهاند از: حدوث ماده و ممکن بودن او و اینکه ناچار بایستی منتهی به واجب بالذات گردد؛ و ادلة بسیار دیگری که شماره نمیتوان نمود.
و از آنها همین علل است، همین طور که شناختی؛ چه، علل طبیعی هم به نوبت خود دلالت بر علة العلل میکنند و متدینین، منکر خداوند بزرگ را مختلّالشعور و کوتاهنظر میدانند و هیچ کدام از آنها - بنا بر آنچه میدانیم - به بودن حوادثی که علل طبیعی آن شناخته نشده است، بر وجود آفریدگار توانا استدلال نکردهاند.
بر فرض اینکه یکی از آنها چنین سخنی بگوید، بدون شک آن را یگانه دلیل نمیشمارد که بر او تکیه میکند. و هرگاه براهین نامبرده کامل شود - که کامل
1) مثلی است فرانسوی که برای شدت علاقهمندی به دیانت میزنند (مؤلف).
هم شده است - شناخت علل طبیعی به آنها ضرر نمیزند. «فلسفة نشوء» هم زیانی نمیزند، بلکه چندین بار ضرری که از آن متوجه اهل ایمان است، در آن نفع هست (1).
دینداران هنگامی که خداوند سبحان را به عنوان آفرینندة هر چیزی توصیف میکنند، مقصودشان آن نیست که او به صرف قدرت کامل ازلیش مخلوقات را پدید آورده و در این خلقت هیچ واسطهای جز ارادة مقدس او نبوده است، بلکه منظورشان آن است که او به اراده و اختیار خود خلق کرده است؛ خواه موجودات را بدون هرگونه علل طبیعی آفریده باشد (چنانکه در علت طبیعی اولی یعنی ماده - یا به نظر آنان قوه - چنین است) یا به واسطة هزاران علت مرتب و مرکب، چنانکه در جانداران کنونی است.
همچنین وقتی یکی از دینداران میگوید: بیمار بودم و خدا مرا شفا داد، یا تنگدست بودم و خدا مرا توانگر کرد، این سخن تنها به وقتی که شفای او بدون مصرف دارو باشد اختصاص ندارد یا به زمانی که توانگری او به فرود آمدن کیسهای پول از آسمان باشد مختص نیست، بلکه این سخن را وقتی که داروی تلخ را مینوشد و به همة نقاط زمین برای تجارت سفر میکند نیز میگوید.
این اصطلاحی مخصوص دینداران نیست، بلکه حقیقتی است که همه آن را میدانند و هر روز در سخنانشان میگویند. مثلاً میگویند: لباس را سوزاندم، در حالی که وی کاری جز این نکرده که هیزمی را جمع کرده و آن را آتش زده است. سپس لباس را در آن انداخته و آتش نیز آن را سوزانده است.
میگویند: شکار را کشتم. در حالی که روح آن حیوان به صرف ارادة شکارچی بیرون نرفته است، بلکه تفنگ را به سمت آن نشانه رفته و شلیک کرده است، و گلوله سینة شکار را شکافته است.
البته من با این مثالها نمیخواهم بگویم که افعال خداوند متعال از همة ابعاد مانند کارهای ماست و بهکارگیری علل طبیعی از سوی خداوند مانند بهکارگیری
1) در اینجا ترجمة مرحوم مجدالعلما تمام میشود.
این اسباب توسط ماست، چه، میان این دو امر تفاوت بسیار است! اینجا البته جای بیان آن نیست و من تنها میخواستم تمثیلی بیاورم که بگویم واسطه بودن این علل منافاتی با نسبت دادن فعل به فاعل ندارد. ما اگر افعال را با وجود ابزاری که بهکارمیگیریم و خود آنها را نیافریدهایم و از حقیقت آنها نیز آگاه نیستیم به خودمان نسبت میدهیم، چگونه نتوانیم آن را به کسی آنها را به خاطر غایتی که در نظر داشته آفریده است و از آنها پیش از پیدایششان آگاهی داشته است نسبت ندهیم، در حالی که او هر چه خواهد آن کند و هیچ نیازی هم به واسطه ندارد؟!
چه ضرری داشت «لوییس بخنر» نخست واضحات دین را میآموخت و سپس به دینداران اعتراض میکرد و اعتقاداتشان را به سخریه میگرفت؟!
حال، فرض کن او نتوانسته بود به کلیساهای آلمان برود؛ زیرا خدمة آنجا به او اجازة ورود نمیدادند؛ همچنین نتوانسته بود از کشیشان سؤال کند؛ زیرا خوش نداشتند با او دیدار کنند و سخن بگویند، اما این را که میتوانست از یکی از بچههای دیندار بپرسد و به او بگوید: امروز چه کسی به تو روزی داده است؟ تا او بگوید: خدای سبحان. سپس به او بگوید: چگونه؟ تا وی بگوید: او پدرم را به تجارت راهنمایی کرد. آنگاه برایش سودی را مقدّر کرد و او درهمهایی را به دست آورد و نانی خرید. مهر مرا در دل او انداخت که مرا در سرمایهاش شریک ساخت، بلکه مرا بر خود مقدم داشت. سپس به او بگوید: چه کسی تو را آفریده است؟ تا به وی بگوید: خدا و پدرم آقای فلان.
اگر این کار را میکرد، میفهمید که داروین به شیوة دینداران سخن گفته است آنجا که میگوید: «آفریدگار در آنها روح حیات را دمید». این سخن داروین نه با انکار علت طبیعی برای جاندار نخستین ملازمت دارد و نه پذیرش آن سبب میشود که معجزه به جای قانون طبیعی بنشیند. اطلاق خلقت هم بر همة جانداران مشکلی ندارد، بلکه جز این باشد، داروین قبول ندارد.
همچنین درمییابید که سخن بعدی «بخنر» بیمعناست که میگوید:
میماند شناخت منبع این گویچههای اولیه - یعنی: اصل موجودات ارگانیک نخستین که داروین میگوید آفریدگار در آن نسیم حیات را دمید - که آیا خود به خود و به صورت طبیعی پدید آمده یا آفریده شده و قوانین رشد در آن نهاده شده است؟ در عین حال که توقف در اینجا، نقصی در نظریة داروین به شمار میرود؛ از آن رو که خلقت صورت اگر یک بار درست باشد، میتواند چندین بار تکرار شود (1).
زیرا تولد طبیعی با خلقت منافات ندارد، و این نقصی در نظریة داروین به شمار نمیآید، بلکه بر عکس، نهایت کمال آن است؛ زیرا از نظرات باطل «بخنر» و طرفدارانش گذشته است.
همچنین آنچه «بخنر» در آغاز مقالة دومش میگوید که:
داروین اعتراض الهیاتی بر نظریهاش را به طور صریح نفی نکرده است، بلکه خواسته است ارزش آن را پایین آورد به اینکه خلقت را در چند اصل قابل تغییر منحصر کرده است و این با حکمت و عظمت آفریدگار سازگارتر است. و نیازی نیست گفته شود که چنین تعلیلی از اساس نادرست است و داروین اگر احساسات دینی هموطنانش را نادیده میگرفت، میتوانست از آن بینیاز باشد؛ زیرا اساس نظریة داروین بر تصادف نابینا و بیشعور است. کل نظریة داروین مبتنی بر افعالی طبیعی است که هیچ قصدی در آنها نیست (2).
میبینیم که وی میگوید داروین بر خلاف اعتقاداتش سخن گفته و نظریة او مخالف توحید است.
در خصوص اعتقاد داروین، ما قاطعانه دربارة آن اظهار نظر نمیکنیم و پیشتر در آغاز کتابمان گفتیم که بالاترین چیزی که از سخنان منقول از او به دست آوردیم آن است که وی در تحیر به سر میبرده است. دیدیم که از او نقل شده به توحید اقرار داشته است. البته اعتقادات داروین برای ما اهمیتی ندارد و اگر «بخنر» در این گونه منقولات متهم به کذب نبود، میگفتیم او بهتر از ما میتواند
از اعتقادات داروین خبر بدهد. اما دربارة نظریة داروین که «بخنر» از روی بیبصیرتی آن را بر تصادف کور و بیشعور مبتنی دانسته است، میگوییم که چنین نیست، بلکه نظریة داروین مبتنی بر گسترش دادن شناخت علل نزدیککنندة انسان به شناخت مسبّب آنهاست. و چون «بخنر» میپندارد میان نظریة مبتنی بر افعال طبیعی و قصد منافاتی وجود دارد و توجه ندارد که خودش وقتی قصد کاری میکند آن را بر اساس افعال طبیعی به پیش میبرد و میان این دو هیچ ناسازگاری وجود ندارد، بدین دلیل وقت گرانبهایمان را ضایع نمیکنیم که بخواهیم سخنش را نقل کنیم و به ردّ آن بپردازیم.
این شخص علاوه بر اینکه سخت شیفتة ارجاع اصل جانداران به یک اصل است - چون میپندارد این امر به دین ضربه میزند - همچنین در خصوص تعدد اصل جانداران بسیار محتاط است؛ زیرا گمان دارد که این امر ملازم با مسألة توحید است.
این هم نادانی دیگری است که از او سر زده است. پیش از وی هم ملحدانی مانند او بودند که از «نشوء و ارتقاء» چیزی نمیدانستند و معقد به استقلال انواع بودند و عللی طبیعی برای آنها میتراشیدند و با «بخنر» در الحاد مشترک بودند، اما هیچ یک از دینداران برای رد سخن آنها نیامدند اصلهای متعدد برای انواع اثبات کنند.
خلاصه آنکه تعدد اصل انواع یا یکی بودن آن یک مسألة علمی محض است و هیچ دخالتی در دین ندارد، مگر در اموری که گفتیم. این مسأله همچون مسائل هندسه و ریاضیات است. حال خواه معتقد به تعدد اصل انواع باشیم یا یکی بودن آنها، وجود آفریدگار حکیم برای خلقت آنها لازم است؛ همچون نور که لازمة سایه و وجود که لازمة عدم است.
علاوه بر این، «بخنر» از آنجا که پنداشته است سخن داروین مذهب را ناقص و شاید هم باطل میسازد، به خود زحمت داده که «نظریة تسلسل»ی را که
داروین بنا نهاده است گسترش دهد و جهان ارگانیک (عالَم جانداران) را مشتق از یک صورت بسیار ساده بداند. پایان بحث وی را ناچار ساخت که برای تبیین اصل آن صورت بسیار ساده، به نظریة «خلق الساعه» (1)پناه ببرد، اما از آن هم دست خالی بیرون آمد، بلکه نهایتاً ناگزیر شد اعتراف کند که آزمایشها نظریة «خلق الساعه» را تأیید نمیکنند، اما مطابق با عادت و روش خود و پیروانش عمل کرد که وقتی هیچ چارهای ندارند، توضیح مسأله را به آینده موکول میکنند و اینکه شرایط زمین اکنون با آن تطابق ندارد!
ما نمیخواهیم خوانندگان را با نقل سخنانش و نقد آن خسته کنیم، بلکه تنها دربارة این مسأله نکتهای را گوشزد میکنیم؛ زیرا مسألة مهمی است و امروزه - بنا بر سخن «بخنر» - زیستشناسی بر محور آن میگردد. در سدة گذشته نیز بنا به سخن دیگران از مهمترین مسائل بوده است که با رنگ و بوی دینی دادن به آن، جنگی گسترده بر سر آن، میان مؤمنان و ملحدان درگرفته بود، در حالی که یک مسألة علمی محض است. ما نخست حکایت آن جنگ را برای شما بیان میکنیم. سپس ان شاء الله توضیح خواهیم داد که دین کاری به آن ندارد و نسبت به آن و امثال آن بیطرف است.
مادیگرایان پنداشتند با نظریة «خلق الساعه» میتوان از واجب الوجود بینیاز شد؛ از این رو بر آن اصرار داشتند. از آن سو دینداران سخت در برابر این نظریه به دفاع برخاستند و درگیری میان آنان شدت گرفت تا نهایتاً معتقدان به ماوراء الطبیعه در «آکادمی علوم فرانسه» (2)با آزمایشهای سرپرستشان «پاستور» پیروز
1) در عربی: «التولد الذاتی» یا «التولد التِّلقائی»؛ یعنی: پیدایش خود به خودی مادة زنده از مادة آلی، اعم از جاندار و بیجان. در فارسی به آن «پیدایش خود به خودی» و «حیات خودجوش» هم میگویند. اگر این حیات خودجوش از موجود جاندار باشد، به آن «دیگرزایی» میگویند و اگر از موجود بیجان باشد «نازیستزایی» گفته میشود. مرحوم مترجم برخی جاها عبارت «تولد ذاتی» را به کار برده است (زاهد).
2) پیشتر در صفحة 131 از آن با عنوان «مجمع علمی پاریس» یاد شد.
شدند و مادیگرایان را شکست دادند و آنان دست از پا خطاتر از نظریة خود عقب نشستند.
اصل این مطلب آن است که در آن زمان نظرات مختلفی دربارة پدیدة «تخمیر» رایج بود تا اینکه «پاستور» برای تحقیق این مسأله بپاخاست و ثابت کرد که تخمیر یک واکنش شیمیایی است و عامل آن موجوداتی میکروسکوپی هستند که با کمک برخی عناصر مادة واسطة قابلِ تخمیر،منتشر و زیاد میشوند. آنگاه مادیگرایان گمان کردند که این موجودات زنده در خود مادة واسطه که به سببی شیمیایی تغییر یافته ایجاد میشوند [و عاملی دیگر نقش ندارد]؛ از این رو به مؤمنان هجوم آوردند و گفتند: اگر پیدایش جانوران بسیار ریز ساده از مادة فاقد حیات ممکن باشد، به احتمال قوی این موجودات بنا بر قانون رشد طبیعی میتوانند به تدریج ارتقاء یابند. بدین ترتیب، موجودات بسیار ریز به حیواناتی بزرگتر و کاملتر تبدیل میشوند و این تبدیل در طول زمان تا آنجا ادامه دارد که به بالاترین حد رشد برسند. چه بسا اصل انسان هم از همینها باشد.
مخالفان آنان این سخن را رد کردند و چالشی آغاز شد و بالا گرفت. وقتی «آکادمی فرانسه» دید که این کینهورزی میان این دو گروه به درازا کشید، خواست به آن پایان دهد؛ از این رو تصمیم گرفت به کسی که بتواند تکلیف این تفکر را مشخص کند مبلغ 2500 فرانک جایزه بدهد.
«پوشه» که از طبیعیدانان و از بزرگترین پیروان نظریة «خلق الساعه» بود به آزمایشهایی پرداخت که به پندار او قویترین دلیل این نظریه بود. وقتی اعضای آکادمی از او خواستند آزمایشهایش را به آنها نشان دهد، شیشهای آورد و آن را از آب جوش صد درجه پر کرد. پس از آنکه در شیشه را بست، آن را در ظرفی پر از جیوه شناور کرد. سپس درپوش شیشه را برداشت و مقداری کاه را به همراه اندکی اکسیژن داخل آن کرد. چند روزی نگذشت که با وجود حرارت کاه که میباید میکروبها را بکشد، تخمیر آشکار شد. طرفداران نظریة «خلق الساعه» فریاد شادی و پیروزی سر دادند، ولی شادیشان چندان نپایید؛ چرا که پاستور این
آزمایش را تکرار کرد. وی گفت که میکروبهای داخل شیشه به همراه جیوهای که در معرض هوا قرار گرفته بود وارد شیشه شدند؛ از این رو خواست این خلل را برطرف کند. وی پس از آنکه مادة قابل تخمیر را وارد شیشه کرد، در شیشه را با درپوشی بست که از وسط آن لولة پلاتینی داغی میگذشت. حرارت این لوله نمیگذاشت که هوای بدون میکروب داخل شیشه شود. نتیجه آنکه تخمیری صورت نگرفت. این آزمایش دوباره تکرار شد. باز نتیجه همان بود. و چون حرارت آن لوله علاوه بر میکروبها برخی عوامل دیگر را که شاید با مخلوط شدن با هوا برای تخمیر شدن ضروری بودند میکشت، آزمایش را با لولهای پهنتر تکرار کرد، اما این بار در آن پنبه تعبیه کرد تا شبیه به یک صافی شود. با این حال باز هم تخمیر رخ نداد؛ زیرا میکروبها در آن گلولة پنبه جمع میشدند.
این تجربه آغاز موفقیتهای «پاستور» بود. این آزمایش او شگفتی اعضای «آکادمی علوم فرانسه» را برانگیخت و آنان جایزه را به پاستور دادند. بدین ترتیب او بر نظریة «خلق الساعه» پیروز شد و دیگر از حال «پوشه»ی بدبخت نپرس که از جایزه محروم شد. البته محرومیت او از کسب شهرت و پیروز شدن بزرگتر از دست نیافتنش به جایزه بود؛ به ویژه آنکه مادیگرایان به آزمایشهای او بیشتر دل بسته بودند (1).
به جانم قسم! پاستور اگر چه کمر الحاد را شکست و کاری کرد که هرگز در تاریخ فراموش نمیشود، اما این نزاع با اثبات یا انکار خدا هیچ ارتباطی ندارد.
و (2)از مُضحکات علم بلکه مُبکیات آن (3)اینکه جماعتی که خود را به علم
نسبت میدهند، مهمترین مسائل و شریفترین مقاصد آن را بر این بنا مینهند که ابتدای خلقت این حیوانات کوچک در داخل یا خارج شیشه میباشد. پس اگر در داخل شیشه بوده، مادیت ثابت میشود و دین از بین میرود و از خدای بزرگ بینیاز میگردند و پایة اثبات آن خراب میگردد؛ گویا قدرت کاملهای که بر هر چیزی احاطه دارد نمیتواند داخل شیشه شود و تعقیم علمی (1)مانع آن میشود؛ و در انتظام اعضای این حیوانات و بودن لوازم زندگانیآنها گواههایی نمیباشد بر اینکه آنها صُنع خدای توانای حکیم هستند!
چرا؟ چون که آن حیوانات داخل شیشه یافت شدهاند و این شیشة نازک براهین قویای را که دالّ بر ممکن بودن آنهاست میشکند.
و هر گاه ابتدای خلقت این حیوانات در خارج شیشه باشد، ادلة اثبات وجود خداوند درست میشود و مداخلة قدرت الهی برای ایجاد آنها لازم میگردد!
من باز آنچه سابقاً تو را از آن آگاه نمودم یاد میکنم و میگویم که اهل دیانت میگویند: تمام جهان با آنچه در اوست از خورشیدها و زمینها و ماهها و آنچه در آن است از جماد و گیاه و حیوانات، ممکن و مخلوق است که پروردگار از روی قصد و اختیار آفریده است؛ و آنچه یافت میشود هم باز در اثر آفریدن و کار اوست. اگر بدون سبب طبیعی آن را ایجاد کند، او آن وجود توانایی است که هر چه بخواهد میتواند انجام دهد؛ و اگر به توسط اسباب ایجاد فرماید، او آن کسی است که هم آن را و هم اسباب آن را ایجاد فرموده است، و لکن عادت مقدس او بیشتر بر طریقة دوم جاری گشته؛ چون که استواری بیشتر آفرینش را میرساند و بر حکمتِ زیادتر دلالت میکند و به او مصلحتْ کامل میشود و نظام جهان نگاهداری میگردد و ارتباط پارهای از آن را با پارة دیگر خوبتر مینمایاند؛ و غیر این هم هست از چیزهایی که امکان ندارد که شماره شود و به زودی قسمتی از آن را در مقالة دوم خواهی شنید.
و هیچ کدام از متدینین اختصاص نداده صفت آفریدگاری خداوند را به آن
1) یعنی: ضدعفونی کردن، سترون کردن (زاهد).
چیزهایی که سبب طبیعی آن شناختهشده نباشد؛ همین طور که متدینین به وجود خداوند بزرگ اعتراف نکردهاند برای اینکه اسباب موجوده در آفرینش را کافی نداشتهاند، بلکه به همین دلایل و زیبایی نظم و استواری ترتیب آفرینشْ بزرگواری آفریدگار آن را شناختهاند و ناچار شدهاند که به وجود او اعتراف کنند. و هر اندازه این دلایل استوارتر و کاملتر باشد، بر اعتقاد آنها بهتر دلالت میکند. بنا بر این تولدیافتن ذاتی [= خلق الساعه] نیست مگر آفریدن خداوند بزرگ موجود زنده را پس از اینکه مُعدّات آن را ایجاد میکند و اسبابی را که لازم است و خود برای پیدایش آن مقرر فرموده گردآوری کند. و هیچ فرقی بین تولد ذاتی و بین آفریدن از جرثومه (بخشی از میکروبها) یا تخم نمیباشد. و همین طور که توانایی خدایی گیاهان گوناگون و رنگارنگ به وجود میآورد- پارهای از آنها را به توسط بذر (تخم گیاه) و پارهای از آنها را به توسط بَراعم (قلمه) با روشهای متعددش - همین طور حیوانات را به رنگها و طریقههای گوناگون ایجاد میفرماید و پارهای از آنها را از پارهای دیگر پیدایش میدهد؛ به این طور که خود موجود زنده به دو قسمت تقسیم میشود و هر کدام حیوان جداگانه میگردد یا در حیوانی یک زیادهای که به او اتصال دارد پیدا میشود، سپس جدا گشته و حیوان مستقلی را تشکیل میدهد، همین طور که در حیوانات پست و فرومایه دیده میشود.
و بعضی حیوانات را میآفریند از تخمی که بیرون رحم میترکد، همین طور که در پرندگان مشاهده میگردد؛ یا تخم در داخل رحم گشاده میشود، همین طور که در حیوانات شیردهنده میباشد؛ و بعضی از آنها به تولد ذاتی - به حسب اصطلاح این طائفه - میباشد.
من در زمان گذشته از یکی از بزرگان اهل علم شنیدم که میگفت: تولد ذاتی بر توحید بیشتر دلالت میکند و نیازمندی به آفریدگار را بهتر میرساند.
من در اینجا از این جهت کلام را طولانی نمودم - با اینکه از چیزهای روشنی است که نیازمند به سخن دراز نیست - چون که مسألة تولد ذاتی از بزرگترین
چیزهایی است که اهل این عصر بدان اشتغال داشتهاند؛ از این رو دور نمیباشد این کار را به نتیجه برسانند به طریقی که «پوشه» توانست انجام دهد و دوباره این جنگ تجدید شود و این طائفه چیزی را پشتوانه قرار دهند که برای آنها هرگز دلیل نمیشود؛ چون که همان طور که فهمیدی، ربطی به دین ندارد، بلکه آن یک مسألة علمی محض است.
تولد ذاتی امری است که از زمانهای قدیم معروف بوده و چون آزمایشهای مردم کوتاه بوده، برخی از عقربها و موشها را از آن قسمت میشمردهاند و نیز اقسامی از مگس و کرمهای آبی و نظائر آنها را.
مادیت و الحاد از اختراعات این زمان نیست و و مذهبی هم نیست که در غیر باختر و غرب یافت نشود. و هیچ کس از مادیین - بنا بر آنچه میدانم - به تولد ذاتی استدلال نکردهاند و هیچ یک از متدینین هم آن را دلیل به خصوصی ندانستهاند. و چگونه چنین کاری کنند، که آنان زیرکترند از اینکه آن را منع کنند، با اینکه میدانند که تناسل موجودات زنده ناچار بایستی به تولد ذاتی منتهی شود، و الا تسلسل لازم میآید و بطلان تسلسل نزد آنها ضروری میباشد؟!
مادیین تسلسل را جایز میدانند بر خلاف متدینین که محال میشمارند. و هر گاه به تولد ذاتی ناچار شوند، باکی ندارند مگر آزمایش بر خلاف آن گواهی دهد.
و آنچه یاد کردیم در پیشگاه نظر خود قرار بده!
و تعجب ما از ملحد و بیدین معاصر است! چگونه میگوید: برای متدینین فقط آفریدن موجود زنده باقی مانده، که اکنون ثابت شده که کهربا و قوة برق میتواند موجودات زندة کامل خلق کند؟!
و به دیدة عبرت بنگر که این مرد به چه درجه از نادانی رسیده و چقدر به مراد اهل دیانت جاهل است؟! و ما سخن را در این قسمت به اندازهای تکرار نمودیم که خود خسته شدیم و خوانندگان را به ملالت دچار نمودیم؛ و این قوم
هوز در گمراهی خود غوطه میخورند (1)!
چه اندازه روشن نمودیم که متدینین میگویند که خداوند بزرگ تمام جهان را آفریده به اسبابی که خود خلقت فرموده و نوامیسی که خود قرار داده؛ و به مقتضای حکمت تمام موجودات را بر او سیر داده است، با اینکه میتواند هر کاری که بخواهد انجام دهد و هر طوری بخواهد به آفرینش خلقت هستی ببخشد؛ و همین کهربائی که نسبت آفریدن را به او داد نیست مگر مثل سایر اسباب و مُعِدّات برای موجودات زندة دیگر.
اگر این مرد خشنود نمیشود مگر اینکه چیزی بدون اینکه سببی موجود باشد و نه معدّاتی داشته باشد آفریده شود، پس در موجودات زندة کاملة بلندپایه برای او بینیازی میباشد از آن موجودات زندة ناتوان و پست که هنوز وجود آنها ثابت نگردیده - بنا بر آنچه تو هم میدانی -؛ چه، موجودات بلندپایه یافت نمیشوند مگر از تخمی که مرد تلقیح میکند و رحم زن آن را دربرمیگیرد.
پس چرا نگفت که این اسباب هم میتواند موجودات زندة تام و تمام را بیافریند؟! و اگر اسباب منافاتی با مذهب و روش آنها ندارد، بلکه نیرومندترین ادلة آنها را تشکیل میدهد، پس کدام چیز تازهای اکنون ثابت شده که در زمان گذشته معلوم نبوده؛ و چه توانایی و خصوصیتی قوة الکتریسیته دارد که سایر اسباب ندارد؟!
و نیست این جهل و نادانی واضح او بزرگتر از اشتباه دهشتناک او در آنجاکه گفته: «برای متدینین فقط آفریدن موجود زنده باقی مانده»؛ گویا نیست در جهان خورشیدهای تابان و نه ماههای نورافشان و نه ستارههای درخشان و نه و نه!
آیا ندانست که این کهربائی و قوة برقی که گمان کرد در او آنچه گمان کرد، در دلالت کردن بر آنچه اهل دیانت میگویند، از این موجودات زنده کمتر نیست، بلکه دلالت آن از بعضی جهات کاملتر و بزرگتر است.
1) اقتباسی از آیة شریفة «وَیذَرُهُمْ فِی طُغْیانِهِمْ یعْمَهُونَ». سورة اعراف (7)، 186.
اینجا انتقاد مقالة نخست از شرح «بخنر» از آنچه برای ما اهمیت داشته و متعرض او گشتیم خاتمه مییابد و نقد قسمتهای دیگر را ترک کردیم، با اینکه میدان انتقاد و اشکال را در آنها گشاده دیدیم، بلکه هیچ مبحثی در کتاب «بخنر» نمیباشد که در آن اشکالی نباشد، و لکن آنچه گفتیم کافی است بر آنچه میخواهیم از اینکه در امور اساسی فلسفة تحول بحث کرده باشیم و ارزش تعلیل او را بر فلسفة داروین نگریسته باشیم.
و انتقاد از سایر گفتههای کتاب «بخنر» را ترک کردیم؛ چه، بیشتر چیزی که در اوست یا تمسخر و استهزاء به ادیان است یا سخنسرایی در ترجمه و شرح حال مادیین است. اگر کتابش شعری منثور در هجو دین یا تراجم مادیین باشد، سزاوارتر است که آن را شرح مذهب داروین بدانیم.
و آن چیز کمی که تناسب داشته باشد با آنچه ما میخواهیم، در جاهایی که سزاوار است متعرض میشویم و انتقاد میکنیم ان شاء الله.
در اینجا فقط یادآوری میکنیم سایر وجوهی که میتوان بر آنها در اثبات تحول و ترقی تکیه کرد؛ چون که «بخنر» بعضی را ترک نموده و بعضی را به اجمال گذارده است.
بسا میشود که برای تحول و ارتقاء دلیل میآورند به آنچه در مبحث اصل انسان گوشزد نمودیم که این نوامیس در جهان بالبداهه وجود دارند و لازمة وجود آنها این است که به واسطة آنها ارتقاء واقع شده باشد.
در پاسخ گفته میشود که این مقدمات اگر درست باشد و خالی از انتقاد، باز هم غیر از امکان واقع شدن تحول و ارتقاء را ثابت نمیکند و ممکنات در عالَم خود چیز نایابی نیستند؛ چون که نخست متوقفند بر اینکه اصل موجودات زنده در اول آفرینش یکی باشد یا چند شمارة کمی باشد؛ و این چیزی است که
دشمنان این فلسفه نمیپذیرند. و اثبات این مطلب را به این مقدمات مصادرة روشنی میدانند.
در مرتبة دوم توقف دارد بر اینکه عمر زمین به اندازهای باشد که امکان داشته باشد که این عوامل کُندکار - بر حسب اعتراف خودشان - کار و عمل خود را انجام دهند. و آنچه از عمر زمین معلوم است بیش از این اختلافاتی را که در بین اصناف یک نوع میبینیم اجازه نمیدهد.
و آنچه در مذهب داروین است از اندازهگیری عمر زمین به اندازهای که پیدایش یافتن این تنوعات را وسعت داشته باشد چیزی نیست که برای آن دلیلی آورده باشد، بلکه این یک فرضیة دیگری است که خواسته زبونی و سستی فرضیة نخست خود را به آن جبران کند. از این رو گفته است: «اگر مذهب من درست باشد، ناچار بایستی زمانی که پیش از پیدایش طبقات «کمبریه»ی پست گذشته (1)- آن زمانی که ما اندازة آن را نمیدانیم - فوق العاده طولانی بوده باشد».
پس داروین - همین طور که دیدی - بالاترین آرزوی او این است که دشمنان او کوتاهی عمر زمین را ثابت نکنند تا آنچه بنا نهاده به یکباره فرو نریزد. و هرگز چنین امیدی ندارد که بتواند طولانی بودن عمر زمین را ثابت کند؛ و این را دلیل خود قرار دهد.
البته باز هم از این نقض در امان نمانده است؛ چون که «تامسون» روشن نموده که «خشک شدن سطح زمین امکان ندارد که در کمتر از بیست میلیون و نه بیشتر از چهارصد میلیون سال تمام گردیده باشد؛ و اینکه مناسب این است که بین نود و هشت تا دویست میلیون سال باشد».
و داروین چیزی نیفزوده در انتقادی که بر اندازه گرفتن «تامسون» کرده از این
1) کامبرین (Cambrian) یکی از دورههای زمینشناسی از دوران دیرینهزیستی/پالئوزونیک است. این دوره در حدود 570 میلیون سال قبل شروع شده و تقریباٌ 60 تا 70 میلیون سال طول کشیده است (www.fa.wikipedia.org).
سخن که: «تفاوت و فرقی که بین این حدود و اندازههایی که "تامسون" گرفته، به ما میرساند که چه اندازه ادلة او سست و ناتوان است».
سپس داروین ناچار شده که فرض دیگری کند تا از فرضیة نخست خود اعتراض را دفع کرده باشد. از این رو چنین میگوید:
ممکن است زمین در دورههای نخست خود که در معرض احوال طبیعی بوده تغییرات سریعتر و سختتری از آنچه اکنون دارد داشته؛ و همین طور بوده در موجودات زندهای که در آن زمانهای دور و قدیم بر سطح زمین ساکن بودهاند.
و نویسندة کتاب «الحقیقة» (1)که شرح «بخنر» آلمانی را به عربی ترجمه نموده، اگر چه نخست گفته سخیفترین و بیجاترین اعتراضها آن است که به زمان تعلق داشته باشد، و لکن قلم خود را از اینکه سیل فصاحت جاری میکند از کف نینداخته و در ده و اند سطر بعد چنین میگوید: «در اینجا اعتراض سخت و دشواری است». و تحدید «تامسون» را که ذکر شده یاد کرده و سپس گفته است:
حق را باید گفت: اگر چه به وسیلة مذهب نشوء و ارتقاء برای چیزهای زیادی دلیل آورده میشود که بدون این مذهب فهمیده نمیشود، لکن نمیتوان انکار نمود که ناقص است؛ همین طور که داروین شرح آن را داده است.
و دشمنان این طایفه در مناظره با آنها میدان پهناوری دارند و میتوانند این نقص را به رخ آنها بکشند و فلسفة آنها را بر هم زنند، حتی اینکه پارهای از مادیین ناچار شدهاند که به تحول فُجائی و ناگهانی قائل شوند و داروین نیز از تحول ناگهانی چندان دور نرفته؛ چه به تندی و سرعت نشوء ملتزم گشته است.
و البته برای ما اهمیت ندارد که در این دام بیفتند یا رهایی یابند، بلکه می خواهیم بیان کنیم که استدلال بر واقع شدن تحول به اینکه این نوامیس وجود دارد درست نمیشود مگر به اینکه زمان را فوق العاده طولانی کنند؛ و البته برای
1) این «الحقیقة» عنوان یکی از فصول کتاب فلسفة النشوء و الارتقاء است (زاهد).
این طول زمان هیچ برهانی ندارند و نمیتوانند آن را اثبات نمایند.
این فلسفة نشوء و ارتقاء را گر چه «بخنر» اکتشاف نامیده و کسی که کتاب او را به عربی درآورده بر این چنگ نواخته، بلکه یک آهنگ هم زیاده کرده و ادعا کرده که نشوء و ارتقاء از بدیهیات است، و لکن تو هنوز از مکتشف و مخترع این مذهب داروین، عبارت «اگر گمان من درست باشد» و نظایر آن را میشنوی. پیشوایان این فلسفه هم آن را فرضیه میدانند و از این اندازه بالاتر نرفتهاند.
به همین مطلب «بروکا» (1)
(http://www.cmpclinic.com/index.php/1389-03-22-09-56-33/1389-03-19-04-35-41/12251--q-q-------1880.html).
که از بزرگان مادیین و پیروان داروین است تصریح کرده در خطابهای که در انجمن علمی پاریس خوانده است، بلکه «کروبتکن» (2)گفته است: «داروین آراء خود را بر آنچه بوده باقی نگذارده، بلکه هنگامی که شروع نموده به طور مفصل در تنوعات گیاهان و حیوانات بحث نماید، در آنها مسامحه کرده، و در کافی بودن انتخاب طبیعی به شک افتاده است» الخ.و همچنین در جای دیگر آنچه سختتر و ناگوارتر از این است را گفته که داروین به انتخاب طبیعی اعتقادی نداشته، بلکه خواسته است درب «قصد» را بر معتقدان آن، یعنی متدینین ببندد. خلاصة سخن او چنین است: داروین معتقد است که لامارک قائل شده که موجودات زنده میلی دارند که از خود پیشتر بروند، و اینکه حیوانات هم چیزی از اراده دارند که آنها را بر ترقی مساعدت میکند. سپس ترسید که با این مطلب دری گشوده شود برای کسانی که آفرینش را از روی قصد میدانند؛ و آنها سدّ راه علم گردند.
اگر قصد داروین این بوده، راه خود را گم کرده و این حیلة او جز بر زیان او نبوده؛ چون که در عوض اینکه یک درب بر «قصد» ببندد، درهای بسیاری را گشوده است؛ همان طور که در بحثهای سابق برای تو بیان کردیم.
و لکن آیا شخص با انصافی هست که از این بیدین پرسش کند که قصد برای چه با علم منافات دارد و در کجا با او معارضه میکند، تا اینکه کسی که آفرینش را از روی قصد میداند سدّ راهِ پیشروی علم گردد؟
و برای چه علم از اصحاب خود هر گزافگویی و یاوهسرایی را تحمل میکند؛ مثل قول به اینکه کودک دو چشمان خود را در رحم مادر خود شخصاً درست میکند و میل گاو به شاخ زدن سبب پیدایش شاخهای او میباشد و نظائر این سخنان که پارهای از آن را قبلاً شناختی، اما قول به قصد را در خلقت این جهان را نمیپذیرد، با اینکه تمام نوامیس طبیعی بر جای خود باقی هستند و هیچ معارضهای در هیچ چیز از مقتضیاتشان ندارند؟!
و از چیزهای تازه در این فلسفه این است که همانگونه که ممکن است به او استدلال نمود بر اینکه اصول انواع یکی یا اندک بوده است، همین طور ممکن است این فلسفه را دلیل عکس این مطلب گرفت؛ به این معنی که: اصول موجودات زنده در ابتدای آفرینش افراد دور از هم و متباین بوده و فوق العاده با هم تفاوت داشته و هیچگونه شباهتی بین آنها موجود نبوده است و همیشه هر موجود زندهای نسلی را به جا میگذاشته که با او به مقتضای ناموس وراثت شباهت داشته و به واسطة ناموس مباینت اختلاف داشته، لکن این اختلاف طوری بوده که او را به فرد دیگر نزدیک میکرده است. و همیشه این اختلافات با اجدادْ شباهت را با سایر افراد زیاد میکرده و قانون تنازع بقاء ناتوان را نابود میکرده و طبیعت، نیرومند را برمیگزیده، تا اینکه اختلافاتی که گفتیم با غیر داشتند شباهتهایی پابرجا میگردند و از آنها انواعی که اکنون موجود است تشکیل گشته است.
و این دو گفتار (قول به اینکه اصل موجودات در ابتدای آفرینش یکی یا اندک بوده و اینکه اکنون یاد کردیم که افراد مباینی بوده) با هم مشترکند در اینکه هر
موجود زنده نسلی به جا میگذارد که با او شباهت دارد، و اختلافات شباهت را بین زاینده و زاییدهشده دور میکند، لکن بنا بر گفتار دوم، بعض افراد را به بعض دیگر نزدیک مینماید؛ و کار انتخاب طبیعی بنا بر هر دو گفتار یکی میباشد. و موجودات زنده بنا بر گفتار دوم هر چند که بیشتر شباهت داشته باشند، اصول آنها از هم دورتر بودهاند. پس به کدام دلیل میتوانند این احتمال را رد کنند و آیا چه عیبی در او مینگرند مگر اینکه وی را دور میشمرند؟! و این نخستین شرط در فلسفة نشوء و ارتقاست که به استبعاد وقعی ننهند و التفاتی نکنند!
و قول به اینکه اجداد پرندگانی که در هوا صف میکشند حیواناتی بودهاند که در اعماق دریاها شنا میکردهاند و هر گاه یک ساعت در هوا دور از آب میماندهاند فوراً جان میدادهاند همان قدر دور از خرد است که قول به اینکه گاو به گربه از شیر نزدیکتر است و گاو گر چه با گاومیش شباهت دارد، لکن آن دو در یک جدّ جمع نمیشوند.
و بر همین مطلب گواههایی در فلسفة این طایفه یافت میشود. مثلاً مار اکنون از جنس حیوانات خزنده شمرده میشود و با آنها در اصل مجتمع نمیشود، بلکه اصل او از حیوانات پادار میباشد.
همین سخن را بایستی در حیوانات فرومایه و پست هم که «بخنر» و غیر او یاد میکنند بگویی؛ چون که اینها اکنون از جنس حیوانات پستند، ولی در اصل خود از آنها دور بودهاند.
این شرحی بود بر آنچه در خصوص اصل انسان گذشت که طرف مخالف ما باید اختلافات را اصل قرار دهد و تشابهات را عارضی بداند.
این احتمال - اگر چه کسی را نیافتهام که دربارة اصول انواع به آن معتقد باشد - اما یکی از دو قول مشهور را در اصل لغات تشکیل میدهد.
در مقالهای برگرفته از مقالة یکی از دانشمندان آمریکایی که مورد اعتماد است
این عبارت را خواندم:
«دانشمندان دو نظر مشهور دارند:
نخست اینکه تمام لغات بشر با هم شباهت دارد و تمام اینها از یک اصل میباشد و این اصل شاخه شاخه شده و اقسامی گردیده و از او لغات گوناگون بشر زایش یافته است. پس لغات نیست مگر لهجههایی از یک لغت، لکن از اصل بسیار دور گشته و تغییراتی یافته؛ زیاده و کم گردیده وحذف و نحت شده، تا اینکه بعض آنها از بعضی دیگر دور شده و برگشت دادن پارهای از آنها به پارهای دیگر محال گردیده؛ چون که حلقههای بسیاری از بین اینها مفقود شده است.
مذهب دوم آن است که برای لغات بشر به اندازة شمار طائفههای بشر اصول مختلفه بوده است؛ و اینکه به مرور زمان بعضی از این لغات به بعض دیگر نزدیک گردیده؛ پس با هم آمیخته شده و شباهت یافته به واسطة اینکه اهل آن لغات با هم آمیزش کردهاند و شباهت یافتهاند» الخ.
و نویسنده چنین عقیده دارد که مذهب دوم به صحت نزدیکتر میباشد و گرهگشایی مشکلات را بهتر از اول میتواند انجام دهد.
مذهب نخست همین طور که میبینی با مذهب این طایفه در اصل انواع شباهت دارد، و مذهب دوم با احتمالی که ما روشن نمودیم نزدیک است.
و از چیزهای متحقق نزد آنها این است که لغات را به انواع سنجش میکنند و لغات را هم تابع قانون تحول میدانند؛ چنانکه «بخنر» در مقالة دوم آن را تفصیل
داده و دیگران هم نوشتهاند و «شلیخر» (1)در این خصوص کتابی نگارش داده است.
در این هنگام آنچه داروین در بارة لغات میگوید ممکن است در انواع هم گفته شود؛ و بسا این احتمال هم با شانس و بخت برخورد کند و روزی قول بعضی از فلاسفة باختر شود و برای تقویت آن ادعا کنند که گواههایی اختیاری در دست دارند و آن را یک فلسفة اروپایی بشمارند که بایستی از آن پیروی نمود، بعد از اینکه احتمالی شرقی بود که بایستی آن را دور انداخت!
عجب نیست که این عصر عصر عجائب است.
یکی از سخنانی که دیدم در غیر این مقام از داروین نقل شده، این است: «طبیعت به ما آموخته که طفره محال است»؛ و شاید داروین یا یکی از پیروان او گمان میکند که وجود انواع بلندپایه بدون نشوء، طفره میباشد.
«بخنر» در رد این سخن «لیل» - تولد یافتن انواع حتی حیوانات بلندپایه استقلالاً به صورت تولد ذاتی در تمام دورهها به طرقی ناشناخته از طرق طبیعت - میگوید:
بر کسانی که علوم طبیعی را میشناسند پنهان نمیباشد که چه اندازه در این سخن اضطراب میباشد! چه، فهمیده نمیشود چگونه نوع جانداری مثل شیر
1) آگوست شلایخر (August Schleicher) (1821-1868م). از زبانشناسان آلمانی و طرفداران مکتب «زبانشناسی تاریخی و تطبیقی» بود. نظریة او در باب تاریخ زبانها با آراء داروین که در نیمة دوم از قرن نوزدهم رواج کامل داشت، همراستا بود. شلایخر در این باره رسالة کوتاهی با نام «نظریة داروین و زبانشناسی» منتشر ساخت. او زبان را در کنار اندامواره های طبیعی جهان قرار میداد و میگفت با این اندامواره با همان روشی میباید برخورد نمود که در مطالعة علوم طبیعی بهکار میآید؛ و میافزود که این اندامواره مستقل از اراده و آگاهی سخنگویانش رشد میکند و به بلوغ خود میرسد، و آنگاه میمیرد... و در تنازع بقایی که میان زبانهاست زبانهای هند و اروپایی پیروزمند بودهاند (www.khaqani.org). کتابی نیز دارد با عنوان مختصر دستور زبان تطبیقی زبانهای هند و اروپایی، که در آن درختوارهای از زبانها ترسیم کرده و مطرح کرده است که مباحث زبانشناسی باید زیرشاخة علوم طبیعی قرار بگیرند نه علوم انسانی (http://takhatub.blogspot.com/2009/06/1.html).
و اسب و مثل آن دو به یکباره یافت میشود، بدون اینکه در اثر افعال قوای معروفة طبیعت اول استقلالاً موجود شده باشد! (1)
حاشیه. و نمیدانم من چه کسی طبیعت را منع کرده و بر او حرام نموده که تصرف در نیروهای بسیار خود کند مگر آن نیرویی را که «بخنر» میشناسد؟! با اینکه طبیعت به گمان «بخنر» و گمان پیروان او در تحول دادن موجودات زنده راههای بسیاری را پیموده است. «بخنر» هم به این مطلب اعتراف کرده؛ صفحة 167 از شرح «بخنر» بر مذهب داروین را بنگر. و گویا «بخنر» آنچه آنجا گفته فراموش کرده و در این جا این سخن را گفته! و این پیشامد موردِ مَثَل عامیانه است که دروغگو کم حافظه است.
و این سخن او اگر دستاویزی به طفره نباشد، از آن چندان دور نمیباشد.
و پاسخ از اینکه سخن «لیل» التزام به طفره باشد روشن است نزد کسی که اندک اطلاعی از علوم عقلی داشته باشد؛ چون که طفره محقق نمیشود مگر در چیزهایی که در راه آن عقلاً یا عادةً باشد؛ مثل اینکه جسم مسافت هزار ذراع را قطع کند پیش از اینکه پانصد ذراع را قطع کرده باشد؛ یا اینکه میوة تاک انگور شود پیش از اینکه غوره گشته باشد. و از این باب نیست آن جایی که هستة خرما درخت خرما شده باشد قبل از اینکه سرو گردیده باشد؛ یا بچة شیر شیر شده باشد پیش از اینکه گربه شده باشد! و بودن این انواع پست و فرومایه در راه انواع بلندپایه تخمین چیزی است که دشمن او منع میکند و با او در آن منازعه میکند.
اما اعتراض «بخنر» بر «لیل» نیکو نیست، حتی نزد کسی که طبیعت را بیش از اندازة آن تقدیر میکند و آفریدگار و آن وجود مقدسی که نوامیس آن را قرار نهاده نمیشناسد؛ زیرا آنچه ممتنع میدانند این است که چیزی بدون قوای طبیعت وجود یافته باشد، و این را لیل نمیگوید. بلکه نگریستی که تصریح میکند به اینکه انواع عالیه به طریقهای ناشناخته از طرق طبیعت وجود یافته.
اما اینکه این راهها بایستی طوری باشد که «بخنر» بشناسد، لزومی ندارد و ناچار نمودن «لیل» را به این مطلب ممکن نیست، بعد از اینکه بخنر و کسی که بزرگتر از بخنر است - مثل پیشوای او داروین - اعتراف میکند به بودن نوامیس
1) در اینجا مرحوم مترجم مطلبی را از حاشیه ترجمه میکند که در نسخة چاپی نیست. آنچه مرحوم مترجم آورده، چنین است:
بسیاری که مجهول میباشد. بنا بر این از تأثیر یکی از این نوامیس مجهوله یا چند شماره از آنها امکان دارد وجود یافتن انواع بلندپایه به یک باره باشد؛ همان طور که «لیل» میگوید.
و در همین نزدیکی فهمیدی که داروین هم اگر مثل قول او را نگوید، به آنچه نزدیک سخن او میباشد ملتزم گردیده؛ چه، نشوء سریع را به راههای مجهولی ثابت میداند.
اما پیدایش نیافتن چیزها پیش از آنکه قبلاً استعداد داشته باشد، همین طور است که او میگوید؛ چه، در علم حکمت عالیه ثابت شده که علت تأثیری ندارد مگر بعد از اینکه آنچه قبلاً لازمة تأثیر اوست اعم از استعداد و غیره فراهم گشته باشد؛ و هیچ چیزی در جهان یافت نمیشود مگر پس از اینکه مقدمات آن قبلاً آماده شده باشد. لکن از کجا دانسته شد که حیوانات فرومایه و پست از مقدمات حیوانات بلندپایه هستند، یا از معدّات علت حیوانات بلندپایه میباشند؟!
و بر فرض اینکه ما قبول کردیم که حیوانات پست در راه ترقی حیوانات بلندپایه هستند، باز هم از آن، نشوء و ارتقائی که «بخنر» و اصحاب او میخواهند ثابت نمیشود؛ چه، ممکن است اصول انواعی که اکنون موجود است اختلاف داشته باشند و هر یک از آنها از یک اصل جداگانه بوده باشد. یا این طوری که اینها میگویند از موجودی تکسلولی صادر شده باشند که با اصل دیگر، در اجزایی که از او ترکیب یافته در مقدار و چگونگی (1)اختلاف داشته باشد، و به واسطة همین اختلاف اصول یا اختلاف محیط و مکان آنها که آفریده شدهاند در آنها یا عوارضی که عارض شده است بر آنها در اثناء ارتقائشان، انواع اختلاف یافته، این اختلافاتی که اکنون در بین آنها دیده میشود.
1) در نسخة چاپی آمده است: «مقداراً و کمّاً». اما در ترجمة مرحوم مترجم، «چگونگی» آمده که به نظر میرسد در نسخة کتاب که در دست مترجم بوده، عبارت «کیفاً» بوده است نه «کمّاً» (زاهد).
بسیاری از اوقات مینگری که این طائفه در فلسفة خود بر دو علم جیلوجیا [= زمینشناسی] و بالنتولوجیا [= دیرینشناسی] تکیه میکنند؛ چه در علم اول ثابت شده که زمین در ابتدای آفرینش این طوری که اکنون میبینیم پیدایش نیافته، بلکه زمین دارای طبقات پی در پی بوده که هر طبقه پیش از طبقهای که بالای آن است پیدایش یافته تا به سطح ظاهر زمین منتهی شده که اکنون ما بر آن هستیم.
و در علم دوم ثابت شده که طبقاتی که در آن آثار زندگانی یافت شده و اول آنها طبقة «کمبریه» بوده، هر اندازه پیدایش آن زودتر و قدیمتر بوده، موجودات زندهای که بر آن زندگانی میکردهاند پستتر و ساختمان جسد آنها کمتر بوده است. و حیوانات شیردهندة بلندپایه یا حیوانات پستاندار ظاهر نشدهاند مگر در دور سوم از دورههای جیولوجیه (1)بنا بر آنچه یاد کرده است «دوکنس» (2)انگلیسی، و آن را به شش دوره قسمت کرده است که یادکرد آنها سودی ندارد.
و یاد نکردهاند اثری از انسان مگر در عصر چهارم که نامیده است آن را «بلیستوسین» (3)چه، یافت شده در عصر چهارم آثار انسان حجری قدیم، یعنی مردمانی که وسائل مورد نیاز و اسلحة خود را از سنگ پارسو درست میکردهاند. و آنها در شمارة این طبقات و مرتبة آن و حیوانات هر یک از آن طبقات سخنان بسیاری دارند و بین خودشان در این قسمت اختلاف بزرگی هست که یادکرد آنها برای ما سودی ندارد.
1) که به دوران سنوزوئیک (Cenozoic) معروف است و از 65 میلیون سال قبل شروع شده است. مهمترین حادثة این دوران گسترش و تنوع پستانداران است که به این علت این دوران را دورة پستانداران لقب دادهاند (www.fa.wikipedia.org).
2) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
3) پلیستوسن (Pleistocene) یکی از دورهای زمینشناسی است که از 8/1 میلیون سال پیش تا 10 هزار سال پیش را پوشش میدهد. انقراض گروه بزرگی از پستانداران و شمار زیادی از گونههای پرندگان از اواخر دور پلیستوسن (حدود 10 هزار سال پیش) آغاز شد و تا دور هولسین ادامه یافت که شاید دلیل آن پایان عصر یخبندان بوده است. ماموت، ببر خنجر دندان، گوزن ایرلندی و خرس غارنشین از جمله حیوانات منقرضشده در اواخر پلیستوسن بودند. نخستین انسان تکامل یافته (هوموساپینس) در این دوره پدید آمد (www.fa.wikipedia.org).
مسائل این دو علم از اموری است که همه بدان علاقه دارند و گوشها از شنیدن آن لذت میبرد. چقدر عاشق دانش و شیفتة علوم مشتاق شناخت حالات زمینی است که در آن پیدا شده و زندگی کرده و نهایتاً نیز در همان جا دفن میشود! نیز دلبستة دانستن سرگذشت انواع و اقسام مخلوقاتی است که پیش از او در آن زیسته اند! اما متأسفانه بیشتر دلائلی که بدان تکیه میشود ضعیف است. بنا بر این نیازی نیست در آنها تأمل کرد و وقت صرف کرد. و من در آغاز کتاب در مبحث اصل انسان گوشزد کردم که منقولات دروغ و حدسیات نادرست فراوانی در این خصوص گفته شده است.
اما (1)من پاسخم را بر آنچه در این دو علم مسلم است بنا مینهم و میگویم: مهمترین پاسخی که میتوان به نظریات متکی بر دادههای زمینشناسی و پالنتولوژی داد، این است که با این دادهها «نشوء» که مهمترین دو رکن نظریة داروین است اثبات نمیشود، بلکه با آنها «ارتقاء»ی که بسیاری از منکران تحول بدان معتقدند اثبات میگردد؛ زیرا بیشترین چیزی که از این دادهها به دست میآید آن است که در هر دور از ادوار زمینشناسی، حیوانات و گیاهانی پدید آمدهاند که متناسب با شرایط خارجی آن دوره بودهاند؛ از این رو درختان دارای میوههای ظریف، شدت حرارت زمین در آن دورهها را نمیتوانستند تحمل کنند. زمین به خاطر سخت نبودن پوستهاش قابلیت آن را نداشته که ریشههای نخل در آن فرو رود. هوا نیز به خاطر نبود ترکیب کنونی عناصرش نمیتوانسته است محیط مساعدی برای تنفس حیوانات متعالی باشد و مانند اینها.
در دوران معاصر نیز همین شرایط حکمفرماست. مثلاً در زمینهای قطبی تنها گیاهان پست میتوانند برویند؛ زیرا حرارت آن به اندازهای نیست که گیاهان برتر بتوانند در آن رشد کنند، بر عکس زمینهای مناطق معتدل؛ در عین حال که درختان موجود در آنها صورت تحولیافتهای خزههای موجود در مناطق سردسیر نیستند.
1) از اینجا ترجمة ویراستار است.
یکی از دانشمندان معاصر مسلمان را دیدم که تشبیه دیگری ذکر کرده است و آن تشبیهِ ادوار زمینشناسی به فصلهای سال است که مناسب است آن را در اینجا ذکر کنم. او میگوید: «هنگام تمام شدن زمستان و آمدن بهار، نخستین گیاهانی که میرویند گیاهان پست مانند خزهها و علفهاست. سپس و با گرم شدن بیشتر هوا گیاهان برتری میرویند. همچنین نخستین حیواناتی که پدید میآیند یا از تخم سر درمیآورند حیواناتی پست مانند باکتریها و حیوانات پدیدآمده از عفونت مانند کَک و مگس هستند. سپس این رشد ارتقا مییابد تا برسد به بروز گیاهان و حیوانات برتر. هیچ یک از این انواع شکلگرفته از نوع دیگر و تحولیافته از دیگری نیست و میبینیم انواعی که در آغاز پدید میآیند، با گرمتر شدن هوا، به خاطر علل طبیعی مانند تأثیر گرما یا قویتر بودن انواعی که پس از آنها پدید میآیند، از بین میروند. با پایان تابستان غالباً به جز انواع برتر که گزیدة همة موجودات پدیدآمده در آن زمان هستند، جاندار دیگری باقی نمیماند و آن جانداران از بین رفته هم بقایایشان در زمین به صورت بقایای فسیلی میماند. این حالتِ زمانی میتواند نشانگر حالتی باشد که در زمین رخ داده است».
شاید کسی اعتراض کند و بگوید: از نظر اکثر طبیعیدانان مسلم است که جاندار از جاندار پدید میآید. حال چگونه در هر دور جانداری از غیر خودپدید میآید؟
وی نمیداند که منشأ حیات از مسائلی است که تاکنون حل نشده و شاید تا آخر دنیا هم حل نشود؛ از این رو در سخنان بسیاری از آنان میبینی که میگویند حیات به شکلی ناشناخته به وجود آمده است.
دانشمند مشهور «تامسون» ملتزم شد که دانههای گیاهانش را به وسیلة شهابها از کرات دیگر بیاورد و خود را مسخرة «ریلی» قرار داد که داستانش معروف است (1).
اکنون اگر برای حل این مسأله (پیدایش حیات) یکی از این دو نظریه (نظریة
1) اطلاعاتی از این واقعه نیافتم (زاهد).
زمینشناختی و نظریة پالنتولوژی/دیرینشناسی) دربارة نخستین دورة ظهور حیات کافی باشد، اشکالی ندارد که ما آن را در هر دورهای جاری بدانیم و بگوییم که زمین در هر دورهای این روش ناشناخته را داشته و جانداران بر روی آن پدید آمدهاند، یا بگوییم کرات معلق در آسمان چندین بار بر ما منت گذاشتند و یاختههای موجودات زنده را برایمان آوردند؛ چرا که یاختههای زیادی در این کرات وجود دارد و مَرکب شهابسنگها هم حاضر و آماده برای انتقال آنها به ما هستند!
این را هم باید گفت که همان گونه که در این دو علم مؤیداتی برای پیدایش بطیء وجود دارد - که داروین به آن معتقد است - همچنین مؤیدات مخالف آن نیز وجود دارد؛ چنانکه «آگاسیز» (1)روشن کرد که از فسیلهای دورة اول مشخص میشود که انواع حیوانات، گویا در یک زمان کوتاه پدید آمدهاند؛ زیرا آن طبقه نازک بوده و پیدایش آن، زمانی طولانی نیاز نداشته است.
«هویت» (2)آمریکایی هم روشن ساخت که در عصر کربون (3)انواع گیاهان یکدفعه پدید آمدهاند.
«اوطو فولجر» (4)نیز ثابت میکند در طبقات بسیار قدیمی زمین، صورتهایی با سازوکار پیشرفتة حیات وجود دارد، اگر چه شارح در مقالة چهارم منشأ حیات
1) «أغاسیز». لویی آگاسز/آگاسیز (Jean Louis Rodolphe Agassiz) (1807-1873م) دیرینهشناس، یخچالشناس و زمینشناس سوئیسی که مبتکری برجسته در مطالعة تاریخ طبیعی زمین بود. وی نخستین کسی بود که مفهوم امروزی «عصر یخبندان» را ارائه داد و با شواهد معتبر علمی اظهار کرد که در گذشته، شرایط اقلیمی مناطق مختلف جهان بسیار متفاوت با امروز بوده است (www.fa.wikipedia.org).
2) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
3) منظور دورة «کربونیفر» یا «زغالین» (Carboniferous) است که یکی از دورههای زمینشناسی از دوران دیرینهزیستی است. این دوره از 359 تا 299 میلیون سال پیش بوده است. در این دوره انواع گیاهان خشکیزی گسترش یافتند. گرمی هوا باعث توسعة جنگلهای انبوه گردید که بخش بزرگی از نیمکرة شمالی را دربرگرفت. زغال سنگ موجود در بخشهایی از آمریکا و اروپا از مدفون شدن این گیاهان تشکیل شده است (www.fa.wikipedia.org).
4) اطلاعاتی از این شخص نیافتم، تنها چیزی که یافتم سخن شبلی شمیل است که میگوید وی کتابی دارد با عنوان الأرض و الأزل که سال 1857 منتشر شده است. ر.ک: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 174.
در زمانهای خیلی دور و دورههای زمینشناسی بسیار قدیمی را رد میکند. اگر به این مقاله مراجعه کنید، آگاهی بیشتری مییابید.
همچنین پالنتولوژی/دیرینشناسی، اگر چه این زمان بسیار پیشرفت کرده است، به خاطر نواقصی که دارد، چندان نمیتوان بدان تکیه کرد. داروین میگوید: «غنیترین مجموعههای دیرینشناختی ما اگر حقیقتش را بخواهی، چیزی ندارند. اینها از بخشی کوچک از سطح زمین به دست آمدهاند که تحقیق زیادی دربارة آنها نشده است».
شارح در ص 66 میگوید: «ما از فسیلهای قارههای آسیا، آفریقا، آمریکا، و قارة پهناور استرالیا چیزی نمیدانیم؛ اطلاعات ما در این خصوص همه مربوط به قارة کوچک اروپاست». شارح همین سخن را با تفصیل بیشتر در مقالة چهارم نقل میکند.
اگر قدر و بهای پالنتولوژی/دیرینشناسی این باشد، چه کسی میگوید که ما فردا در فسیلهای آسیا و دو قارة همسایهاش، در پستترین مراتب طبقة کامبرین بقایای حیوانات برتری را نخواهیم یافت و موزههای اروپا را به استخوانهای پوسیدة آنها مزین نخواهیم کرد؟!
همچنین اینان نمیتوانندخود را به آینده دلخوش دارند و بگذارند این نظریه به امید آینده به زندگی خود ادامه دهد؛ زیرا اگر بتوانند فسیلهای این قارهها را هم بیابند و تمام طبقات آنها را جستجو کنند و یک وجب از همة قارهها را بدون جستجو نگذارند، باز هم ممکن است موردی پیدا شود؛ از این رو این احتمال را همچنان برجا میماند.
شارح در ص 66 میگوید:
اگر به یاد داشته باشیم که دوسوم زمین یا سهپنجم آن را دریاها پوشانده است و بخش بزرگی از یکسوم باقیمانده نیز از کوههای سر به فلک پوشیده تشکیل شده است، درمییابیم که موانع طبیعی ما را از پژوهشهای علمیمان باز میدارند.
بنا بر این، اگر بتوانند در بقیة قارهها هم حفریاتی داشته باشند - و چطور
میتوانند؟ - آن دو سوم و بخش بزرگ یکسوم برای باقی ماندن احتمال مذکور کافی هستند.
در این میان ممکن است کسی قیاس را بهکار ببرد و بگوید از نیافتن فسیلهایی اینچنین در اروپا، حکم میشود که در بقیة قارهها و دیگر مناطق زمین نیز وجود ندارد، اما او غافل است که در کتابهای همین دانشمندان به تفصیل از تفاوت جانداران قارههای مختلف سخن به میان آمده است و اینکه آنان بر اساس شرایط محیطی زندگی متفاوتی دارند. برخی از آنها به تغییرات زمینشناختی دچار شدهاند و پارهای دیگر سالم ماندهاند. آسیا و آفریقا مهد جانداران برترند و بعید نیست که مهاجرت از این دو قاره به جاهای دیگر تنها در دورة «ایوسبین» (1)یا دورههای دور سوم رخ داده باشد؛ دورههایی که در آنها آثار حیوانات پستاندار یافت شده است.
این (2)است آنچه بر او دست یافتهایم از وجوهی که این طایفه در فلسفة خود به او استدلال میکنند و اکتشافاتی که در فلسفة خود بر او اعتماد دارند.
و ما یک سخن آنان را واژگون نکردهایم، بلکه به اندازة توانایی خود بر توضیح و شرح آن افزودهایم.
و حقیقت برای من گواهی میدهد که من راه زورگویی و یاوهسرایی نپیمودهام و هنگام انتقاد به سخن آنها حقکُشی روا نداشته ام.
و تو - که خداوند بزرگ خیرت دهد و نگاهدارت باشد! - اگر خواستی، سخن را کوتاه کن بر اینکه اصنافی که در یک نوع موجود است نشوء و ارتقاء یافته، و حکم نما که بالاتر اینها از پستتر ترقی کرده و زیبای آنها زیباتر شده؛ و اگر خواستی بالاتر برو، ولی خیلی اندک و همین سخن را بگو در انواعی که با هم خیلی نزدیک هستند، به اندازه ای که نخستین تحسین صنعتی (3)هم او را فرو
بگیرد و شواهد بسیاری هم بر او موجود باشد، لکن این حق را برای خود نگاه دار که اینها تماماً ظن و گمان است و جسارت نکن و ادعای یقین منما. در آن هنگام کاری کردهای و من نیز از تو پیروی میکنم؛ و آنچه در قانون دانش بر تو واجب است بهجا آوردهای و آنچه قاضی انصاف بر تو حکم میکند پذیرفتهای؛ و ناچار از این کار تو، فلسفه تشکر میکند و فلاسفه تو را آفرین میگویند.
و اگر خواستی، تصدیق کن تمام آنچه برای تو از حکایتهای صور متوسطه (1)و داستانهای گوناگون نقل میکنند؛ و میتوانی مغرور (2)شوی به چند شباهت جزئی که بین اصناف معدودی موجود است،و از حدسیات خرسند گردی و به جای برهان، مغالطه را بپذیری و و مغالطه و اقناعیات را قانون عمومی قرار دهی که تمام آنچه را در دو کشور آلی - گیاه و حیوان - موجود است فرو گیرد؛ و یقین کنی که مورچه و شتر با هم خویشند و حکم کنی که خرما و حنظل از یک اصلند، و راضی شوی که علمی که نزد اهل خود گرامی است، صفحات مقدس او را به وهم و احتمال سیاه کنند و مقام بلند او را گروه حدسیات و خیال لکهدار نمایند.
تو آزادی که چنین کنی، با تو هم جماعتی از شرقیها هستند که اگر غربی احتمالی داد، آنها گمان میکنند، و اگر گمان نمود آنها یقین میکنند، و اگر یقین نمود آنها ادعای بداهت میکنند و او را به مرتبة وجدانیات و اولیات میرسانند!
و تو بایستی هر چند بر تو ناگوار است، لکن ناچاری سخن و نوشتة بعضی (3)دانشمندان این عصر را بپذیری که در حق این طایفه گفتهاند؛ و چنین گمان
1) یا صور بینابین یا حد واسطها (زاهد).
2) یعنی: فریفته.
3) در اینجا «بعضی» به معنای «یکی» است. توضیح آنکه در زبان عربی، کلمة «بعض» از یک به بالا را شامل میشود. بنا بر این مثلاً عبارت «بعض إخوانک» هم به معنای «یکی از برادرانت» است و هم به معنای «برخی از برادرانت»، تنها قرائن متن نشان میدهد که مقصود کدام است. مرحوم مترجم «بعض» را «بعضی» ترجمه کرده، در حالی که درستتر آن بود به «یکی» ترجمه میکرد (زاهد).
میکنم که معرِّب کتاب «بخنر» و دیگران به فضل و کمال او اعتراف دارند؛ و سخن او این است:
آنها حقایقی را ذکر میکنند که به حسب ظاهر فلسفة آنها را تقویت میکند، و از حقایقی که با آن منافات دارد چشم میپوشند و فرض را مثل یک امر ثابتی میپذیرند و حقایق را طوری تفسیر میکنند که با فلسفة آنها وفق دهد.
باز میگوید:
برای قبول کردن مذهب نشوء و ارتقاء لازم است ایمان به درست بودن او خیلی بزرگتر از ایمانی که برای دین لازم است. حق این است که اهل این مذهب، او را بیدلیل قبول میکنند، نه اینکه به او یقین داشته باشند؛ گویا آنها به ایمان (1)زندگانی میکنند، نه اینکه حقیقت را نگریسته باشند.
1) در اینجا مقصود از ایمان، تقلید و تبعیت کورکورانه است.
این بخش از این کتاب را خاتمه میدهم به اینکه بنگریم که مراد از ارتقاء که یکی از دو پایة این فلسفه است چیست، و مقصود از آن کدام است؟
پیروان این فلسفه چنین میگویند: «ارتقاء پیشروی اجسام زنده است به سوی کمال». این مطلب درست است
لکن معنای کمال چیست؟ از «اسپنسر» نقل کردهاند که ارتقاء کم شدن اعضائی است که مثل یکدیگرند. اگر کمال همین باشد، به زودی انسان دارای یک چشم میگردد و همچنین یک پا و یک دست میشود و خرافة «شِقّ» (1)ی که با «علقمة بن ابی سفیان» جنگ نمود برگشت میکند و در این هنگام، سزاوار است تمام افراد بشر همآواز شوند و به درگاه خداوند بزرگ استغاثه نمایند و به او از شر ارتقاء پناه برند و خدا را بخوانند تا نعمت انحطاط را بر آنها مستدام بدارد!
و آنچه ما از «اسپنسر» نقل کردیم در کلام دیگران هم هست و او را «قانون تخصیص» مینامند؛ و معنای او را چنین گفتهاند: «ارتقاء کم کردن اجزائی است که مثل یکدیگرند، به شرط اینکه عضو باقیمانده نیرومندتر گردد».
و در یک مقالهای که خلاصه شده بود از کتاب نشوء «ژوزف لاکونت» (2)چنین
1) شِقّ بن صعب بن یشکُر یکی از کاهنان مشهور جاهلیت بوده است. معروف است که از عجایب مخلوقات بوده؛ چه، نیمه انسان بود. به این معنی که یک دست و یک پا و یک چشم داشت. (الأعلام زرکلی، ج 3، مدخل «شِقّ الکاهن»). اما ارتباط او با علقمة بن ابیسفیان را درنیافتم (زاهد).
2) به نظر میرسد وی ژوزف لاکنته (Joseph LeConte) (1823-1901م) فیزیکدان و زمینشناس آمریکایی باشد (زاهد).
نوشته بود: «زیاد بودن شمارة اعضائی که عمل متماثل را در جسم انجام میدهند دلیل انحطاط و پستی است، و کمی آن اعضا و استحکام آن دلیل ترقی است».
و گمان نمیکنم نژاد بشر با وجود تمام اینها به این ارتقاء راضی باشد و قبول کند که یک چشم او از بین برود و یک دست او نابود شود و به جای آن یک چشم و یک دست باقی بماند که نیرومندتر و قویتر باشد!
و من دیدم از او و از غیر او نقل شده که: «ارتقاء این است که اعضائی که مثل یکدیگرند تغییر یابند و از همانها اعضای مختلفی درست شود».
«ژوزف لاکونت» میگوید:
طبیعت هیچ معدومی را موجود نمیکند. طبیعت هیچ موجودی را از نیستی نمیآفریند، و لکن هرگاه به انجام دادن کاری ناچار شود، به یک چیز موجودی میپردازد و او را طوری چگونگی میدهد که مناسب انجام دادن آن کار باشد.
آفرین بر این کور بیشعور! نخستین حیواناتِ ذیفَقار (1)ماهیها بودهاند یا نظیر ماهیها بوده اند و به غیر اعضاء شناور به چیز دیگری نیازمند نبودهاند؛ و موقعی که حیوانات خزنده پیدایش یافتند و نیازمند آلت جدید شدند، طبیعت به آلت شناوری دست زد و او را مناسب حیوان جدید گرداند؛ و موقعی که نوبت پرندگان رسید و نیازمند بالها گردیدند، طبیعت برای آنها بالها را از دو طرف جلو درست نمود؛ و طبیعت دائماً این طور تغییر داد و تبدیل نمود تا برای انسان دست شگفتانگیزی درست نمود. با وجود این، طبیعت را کر و کور میپندارند! لکن همان دست عجیب انسان با پردههای دو طرف ماهی و بالهای پرندگان و دست حیوانات فرق اساسی ندارد.
اگر معنای ارتقاء این است، ارتقاء چهارپایان از پرندگان چه معنی دارد و ارتقاء انسان از چهارپایان چه میباشد، با اینکه تمام آنها در این قسمت اشتراک دارند که تغییری در عضو موجود آنها پیدا میشود؟!
1) یعنی: مهرهداران (زاهد).
و فرقی که دارد این است که برای هر کدام تغییری پیدا میشود که با او تناسب و سازش داشته باشد.
و مینگریم «مارش» (1)کوچکی جسم را دلیل انحطاط میداند و بزرگی جسم رانشانة ارتقاء میپندارد، به شرط اینکه هم چشم او بزرگ باشد و هم اعضاء متماثله کم داشته باشد!
و نیز او میگوید:
اسب در دور ایوسینی (2)در حجم مثل روباه بوده و از برای او پنج استخوان بوده و دست او پنج انگشت داشته و پای او سه انگشت دارا بوده؛ و جانشین او در همین دور اسب دیگری گردیده که غیر از چهار استخوان نداشته و دست او بیش از چهار انگشت نداشته است. سپس در دور میوسینی (3)دو قسم اسب که از اسلاف خود در حجم بزرگتر بوده جایگزین آنها شده، غیر از اینکه بیش از سه انگشت در پا و چهار انگشت در دست که یکی از آن چهار اثری و بیفائده بوده نداشته؛ و جانشین این دو قسم اسب دو قسم اسب دیگری شده که اندازة الاغ بودهاند.
تا آنجا که میگوید: «و در دور چهارم زمین اسب جدید و کنونی ظاهر شده و دارای یک انگشت بوده که همان سُم باشد».
بایستی انسان به دیدة عبرت بنگرد که بر اسب بیچاره چه گذشته و حساب انگشتان دو دست و دو پای خود را به موجب این فلسفه بکند (و خدا عاقبت
1) شاید منظور فرانک لویس مارش (Frank Lewis Marsh) (1899-1992م) طبیعیدان آمریکایی باشد؛ او کتابی دارد با عنوان Evolution or special creation[= تکامل یا آفرینش ویژه] (www.en.wikipedia.org).
2) دورة «ائوسن» (Eocene) در زمینشناسی به 56 میلیون سال پیش تا 34 میلیون سال پیش گفته میشود. در این زمان بسیاری از انواع پستانداران جدید یعنی اجداد فیل، کرگدن، اسب، خوک و گاو ظاهر شدند و خزندگان تنومند از بین رفتند (www.fa.wikipedia.org).
3) دورة «میوسن»(Miocene) یک دورة زمینشناسی از دورة نئوژناست که در زمان تقریبی 23 تا5 میلیون سال پیش وجود داشت. نام میوسن به پیشنهاد سِر چارلز لایل/لیل گذاشته شد و به معنای «کمتر نزدیک به دوران کنونی» است؛ چرا که در آن هنگام تعداد گونههای بیمهرگان در جهان 18 درصد کمتر از دورة پلیوسنبود(www.fa.wikipedia.org).
این کار را ختم به خیر کند!). آنان بزرگی جسم را در سخنان خود تکرار میکنند. و اگر بر همین اقتصار کنند، لازمة او این میشود که فیل و کرگدن خیلی از انسان باترقیتر باشند! و اگر بین بزرگی جسم و بین کمی اعضاء متماثله جمع کنند، تو در پاسخ چیزی بگو که هر دو اعتراض را دارا باشد.
و بزرگترین مطلبی که آنها بر او اعتماد میکنند (1)تخصص وظایف و تقسیم اعمال است. «بخنر» میگوید:
هر چند وظایف جسم تخصص یابد - یعنی: برای هر وظیفه و کاری عضو مخصوصی باشد - این جسم باترقیتر میباشد؛ چون که حیوانات پست برای کارها اعضاء مخصوصه ندارند، بلکه تمام جسم تمام کارها را انجام میدهد، اما حیوانات بلندپایه - بر خلاف آنها - برای هر وظیفهای عضوی خاص دارند. قلب برای گردش خون، ریهها برای تنفس، لولة هاضمه برای هضم گوارش، دو کلیه برای پیشاب کردن، دِماغ برای وظایف عقلی [الخ].
این است که حیوانات را ترقی میدهد و همین مطلب با شرحی بیشتر در سخن «اسپنسر» و دیگران یافت میشود، به اضافة اینکه آن را با زندگانی سیاسی انسان سنجش کردهاند و اینکه چه اندازه دول عالم وظایف را تقسیم کردهاند.
و زندگانی سیاسی، حکم او موکول به اهل اوست و آن تنگنایی است که ما داخل او نمیشویم، اما در اجسام زنده، سزاوار نیست کمی اعضا را انحطاط شمرد، مگر اینکه اعضائی که وجود دارد برای بهجا آوردن لوازم آن جسم اصلاً کافی نباشد، یا به طور کاملتر نتواند انجام دهد. در اینجا تقسیم وظیفهها ترقی میباشد، ولی بیشتر شواهدی که یاد میکنند از این قبیل نمیباشند؛ زیرا حیواناتی که برای تنفس ریه ندارند سزاوار نیست این را در آنها انحطاط بشمارند، بعد از اینکه دانسته اند که چون جسم آن حیوان کوچک است و خون او کم است، آن اندازه هوایی که در خون آنها از سوراخهای کوچک پوست آنها داخل میشود کفایت میکند. در همچه موقعیتی ریه هیچ سودی ندارد تا توانایی کامل خدایی
1) یعنی: تکیه میکنند.
(به اعتقاد متدینین) یا طبیعت (به اعتقاد مادیین) برای او بیافریند. و ریه اگر به او زیان نرساند، سودی برای او ندارد، به خلاف انسان و نظائر او؛ زیرا که انسان چون خون بسیار دارد، هوایی که از سوراخهای کوچک پوست او داخل خون او میشود او را کفایت نمیکند؛ پس ریه لازم دارد. انسان نیز از سوراخهای کوچک پوست خود تنفس میکند و این مطلب نزد اهل او روشن میباشد. پس تقسیم و تخصیص آن طوری که اینها میگویند درست نمیباشد. و شاید نسبت هوایی که در هر ساعت مثلاً داخل خون حیوانات میشود، به اندازة هوایی باشد که به خون حیوانات بلندپایه میرسد یا زیادتر باشد.
و خلاصه آنکه اگر یک عضو چند وظیفه را انجام دهد بدون اینکه کم و کاستی داشته باشد، به اندازهای که حال آن حیوان و اندازة جسم و لوازم زندگانی او ایجاب میکند، به اعضاء دیگر نیازی نمیماند که وظیفهها بین آنها تقسیم گردد، بلکه اگر چنین اعضائی پیدا کند، سنگینی بیهودهای بر او بار میشود، بلکه بسا میشود که برای او زیان هم داشته باشد.
و این از چیزهایی است که حکمت خدایی (به اعتقاد متدینین) و تصادف نابینا (به اعتقاد مادیین) از او منزه میباشد. و بودن چنین اعضائی در این صورت ترقی نمیباشد و نبودن آن انحطاط شمرده نمیشود.
و گمان نمیکنم هیچ کس بگوید که نبودن دم و شاخ و پی و اعصابی که گوش چهارپایان را جنبش میدهد در انسان، به واسطة این است که انسان منحط و پست میباشد، با اینکه دست او با اینکه یک عضو بیش نیست، تمام آن وظایف را با چند وظیفة دیگر به همان خوبی و درستی انجام میدهد.
و اگر دقت کنی روشن میشود که نبودن پارهای از اعضا در قسمتی از حیوانات که پست شمرده میشوند، نقصی در آنها نمیباشد، بلکه بعضی از آن حیوانات نیازی به آن اعضا ندارند؛ مثل موش کور که در زیر زمین مسکن گزیده و خود را در معرض تابش نور درنمیآورد، پس به چشم نیازی ندارد. و بعضی
حیوانات حَلَمی (1)که روزی خود را از دیگران به دست میآورند؛ مثل کرمهایی که در رودهها هستند، از دو پا بینیازند.
و بعضی از آنها حیواناتی هستند که به جای پارهای از اعضا، اعضای دیگری دارا هستند که نیازمند اعضائی که ندارند نیستند؛ مثل مورچه که گره و برآمدگی در شاخکهای سر او، او را از اعضاء بسیاری بینیاز میکند و بسیاری از نیازمندیهای گوناگون او را انجام میدهد؛ چون که مورچه بدون گوش میشنود و بدون چشم میبیند. به آزمایشهای «مادام مس ادال فبلد» (2)آمریکایی که مجلات خبر او را به تفصیل نقل کردند مراجعه نما، تا از این حشرة عجیب به شگفتی درآیی و حیران بمانی.
و یکی از آزمایشهای آن خانم آمریکایی این است: اثری که گوشهای انسان برای دِماغ او دارد، همان تأثیر را بعینه پاهای مورچه برای بدن او دارا میباشد؛ و وظیفهای را که رنگ و لون برای ما انجام میدهد، همان وظیفه را رائحه و بو و قوة شامة او انجام میدهد؛ و دو شاخک مورچه که به جای بینی اوست، وظیفة چشم را بهجا میآورد.
و شاید استفادة مورچه از این دو قوه بیش از استفادة انسان از دو چشم و دو گوش خود باشد؛ و دست کم این دو قوه برای نیازمندیهای او کافی میباشد.
و خلاصه، ناچاریم مواقعی که میخواهیم بگوییم که فلان حیوان منحط و پست است، به دقتْ اندازة جسم و نیازمندی او و خصوصیات مکانی را که در او زندگانی میکندو امثال اینها را بررسی کنیم. آیا بعد از اینکه در آنچه گفتم خوب دقت کرده باشید حیوانی را مییابید که چیزی که برای زندگانی او لازم است نداشته باشد؟ یا اینکه میبینیم که مدبّر جهان نقصی بر مخلوقات خود روا نداشته و لطف بیپایان او تمام موجودات را فروگرفته است و به همان اندازه که بالاترین حیوانات شیردار بینیاز میباشند، پستترین حیوانات حلزونی هم
بینیازی دارند و لوازم زندگانی خود را در دسترس خود میبینند؛ و از دست دادن مورچه چشم و گوش را بعینه مثل این است که انسان گره دو شاخک مورچه را از دست داده است، یا مثل این است که انسان به واسطة اینکه لباس میپوشد از مو و پشم و کرکی که چهارپایان دارند بینیاز میباشد، یا به واسطة اینکه سلاح دارد به دو شاخ گاو نیازی ندارد؟!
و سخن ما در این قسمت طولانی گردید به طوری که شاید بخشی از او خارج از مقصود باشد، لکن سود بسیار دارد اگر غرض از سخن معلوم گردیده باشد.
حال، با چشمپوشی از تمام آنچه گفتیم،به چه دلیل میگویند که انسان از تمام حیوانات شیردار مترقیتر میباشد، با اینکه خودشان میگویند هرگاه جسد انسان را تشریح کنیم، یافت نمیشود - و یا به ندرت یافت میشود - عضوی که در موش نباشد؟! آیا معنای ارتقاء انسان از میمون چیست، با اینکه او بر انسان این زیادتی را دارد که بیشتر اصناف او دم دارند و پوستشان پوشیده از مو میباشد که هیچ کدام را انسان ندارد؟!
من از «اسپنسر» سخنی طولانی و مشروح دیدم که بالاترین بررسی و بلندترین مدارج فکر را در او پیموده؛ و از این جهت سزاوار چنان دیدم که سخن او را نقل کنم آن طوری که یکی از پیروان او نقل نموده است؛ سپس انتقادی که دارم در پایان سخن او یاد کنم.
آن نویسنده میگوید:
اسپنسر هم از «بیر» (1)پیروی نموده که گفته: سلسله تغییراتی که بذر گیاه میپیماید تا درخت میشود، یا تخم طی میکند تا حیوان گردد، تمام آنها ارتقاء از تشابه در ساختمان به سوی اختلاف در ساختمان است.و «اسپنسر» این مطلب را برای آزمایشهای خود قاعده قرار داده و گفته آن قاعدة کلی برای هر ارتقائی - یعنی: ارتقاء در انواع گیاهها و حیوانات و اخلاق و عادات و علوم و فنون و هر
1) کارل ارنست وُن/فُن بایر (Karl Ernst von Baer) (1792-1876م) طبیعیدان، زیستشناس، زمینشناس، هواشناس و جغرافیدان، جنینشناس اهل استونی که در آن زمان جزء امپراتوری روسیه بود. او پدر جنینشناسی مدرن به شمار میرود (www.fa.wikipedia.org).
چیزی که به او بحث انسان تعلق گیرد - مدار او تماماً این است که از تشابه به اختلاف انتقال یابد. جمادات، دقایق و اجزاء کوچکشان تماماً مثل هم است. یک ذره از هوا مثل یک ذره از هواست و یک نقطةآب مثل یک نقطة آب است و یک تکه طلا مثل یک تکه طلاست. سپس در گیاه اختلاف روشن میشود و در انواعِ پست او اختلاف کم است و از کیسههایی که مثل یکدیگرند ترکیب مییابند. سپس در انواع گیاهان بلند اختلاف بیش میگردد و دارای برگ و گل و میوه میشوند و گل دارای کاس و تاج و اعضای نر و ماده میباشد و میوه دارای پوست و لُبّ و تخم میباشد و بر این قیاس دیگر چیزها، و لکن خصوصیات گیاه در تمام اجزای او تقریباً به طور تساوی باقی میماند. و هرگاه یک شاخهای را از درختی ببری و قطع نمایی، به جدا شدن از درخت نمیمیرد؛ و اگر او را در زمین فرو کنی، میروید و نموّ میکند و درختی میگردد (1)حیوانات پست مانند اسفنج نیز چنیند. آنان هم مانند گیاه اعضای همانند دارند و قوة تولد در هر جزء آنها وجود دارد، بر خلاف حیوانات برتر که بنا بر قانون تقسیم اعمال، برای اتقان بیشتر به نر و ماده تقسیم میشوند و هر عضو شکل و وظیفهای خاص دارد.
اسپنسر از مثالهایی که میزند یکی هم این است که در قدیم یک پزشک هم جراحی میکرد، هم امراض چشم و گوش و زنان و کودکان را مداوا میکرد، ولی اکنون هر کدام پزشکی متخصص دارد. وی سپس میگوید: اینکه میگوییم انتقال از تعمیم به تخصیص در تمام طبیعت و از تماثل/تشابه به تباین/اختلاف/تفاوت رخ میدهد، منظورمان همین است.
وقتی اسپنسر این را دید، گفت قانون ارتقاء را کشف کرده است، اما وقتی دقت بیشتری کرد، دید که انتقال از تماثل به تباینْ همة شیوههای ارتقاء را دربرنمیگیرد، بلکه حتی آن چیزی را هم که به هیچ وجه ارتقاء محسوب نمیشود و بلکه بالاتر، تحلیل رفتن و انحطاط است دربرمیگیرد؛ مثلاً پیدایش سرطان در بدن و شکلگیری انقلاب در کشور.
1) در اینجا ترجمة مرحوم مجدالعلما تمام میشود.
وی پس از بحثی طولانی تعریف مشهورش را از ارتقاء ارائه میکند؛ و آن این است: ارتقاء تجمعی است در ماده که با پراکندگی در قوت همراه است و ماده به واسطة آن از شکلی با اجزاء همانند و نامحدود و منفصل، به شکلی با اجزاء متفاوت، محدود و متصل تغییر مییابد و به موازات آن، شکل قوة موجود در آن هم دگرگون میشود (1).
وی همچنین نامهای به «هدسون» (2)نوشته و در آن چگونگی پیشرفت تدریجیش را در «فلسفة ترکیبی»اش (3)
1- اصول اولیه (TheFirstPrinciple)؛ 2- اصول زیستشناسی (The Principle of Biology)؛ 3- اصول روانشناسی (The Principle of Psycology)؛ 4- اصول جامعهشناسی (The Principle of Sociology)؛ 5- اصول اخلاق (The Principle of Ethics)». برای تفصیل بیشتر ر.ک: «بررسی فلسفة ترکیبی اسپنسر»، رحمتالله مهراز، وحید، سال سوم، 1345، ش 9، ص787-792.
شرح داده و معنایی نزدیک به معنای پیشگفته برای ارتقاء ارائه کرده است. در آنجا آمده است:پستترین حیوانات اجسامی ژلاتینی با اجزائی همانندند که حیات هیچ جزئی از بدنشان بر جزء دیگر متوقف نیست؛ زیرا هر کدام منفصلند و زنده
1) «هربرت اسپنسر در چاپ اول کتابش با عنوان اصول اولیه که حکم درآمدی بر کل فلسفة ترکیبیش را داشت، چنین تعریفی از تطور ارائه داد: "تغییر از همگونی نامعین و نامنسجم به ناهمگونی معین و منسجم، از طریق تمایزها و تجمعهای مداوم". با وجود این، اسپنسر تعریف فوق را به اندازة کافی واضح نیافت و در ویراست ششم کتابش آن را بسط داد: "تطور عبارت است از تجمع ماده همراه با تجزیة حرکت، که در خلال آن، ماده از یک همگونی نسبتاً نامعین و نامنسجم تغییر مییابد و حرکتِ ذخیرهشده نیز به موازات آن دچار تحول میشود". این تعریف به قدری مبهم است که در کتابهای منطق آن را در حکم نمونهای از تعریفهایی که به جای توضیح مسأله آن را غامضتر میکنند، مثال میآورند. و هجوِ معروفی از آن شده که رواجش مدیون ویلیام جیمز است: «تطور عبارت است از تغییر از تشابه تعریفناپذیرِ هیچ جوری به یک جوری و کلّاً عدم تشابه تعریفپذیر با به هم چسبیداسیون و یک چیز دیگراسیون"». ر.ک: «فلسفة هربرت اسپسنر»، فرد ویلسن، ترجمة مصطفی امیری، کتاب ماه فلسفه، مهر 1388، ش 25، ص 99-102.
2) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
3) منظور مجموعة نظام اندیشگی اوست. «اسپنسر فلسفة ترکیبی خود را در پنج کتاب که جمعاً ده مجلد را تشکیل میدهند تشریح کرده است. این کتب عبارتند از:
باقی میمانند و در آنها همة صفات جسم موجود است؛ چنانکه وقتی قطرهای آب از برکه جدا میشود، در آن تمام خواص آب برکه موجود است. بالاترین نوع حیوانات هم انسان است که اجزائش مخالف و ناهمانندند. هر جزئی شکل مخصوص به خود دارد، اما مستقل نیست، بلکه وابسته به جزء دیگر است. دست نمیتواند به تنهایی زندگی کند، قلب هم نمیتواند به تنهایی به زندگی خود ادامه دهد. جوامع انسانها نیز همین گونه اند. در آغاز شکلیافته از انسانهایی شبیه به هم بودهاند که هر یک با دیگری در انتساب به آن جامعه یکسان بوده، هیچ یک در زندگی وابسته به دیگری نبوده است. هر کدام غذایشان را تهیه میکردند و خانهشان را میساختند و از خود دفاع میکردند. سپس تفاوتها پدید آمد و برخی از آنها حاکم شدند و برخی سرباز؛ برخی کشاورز شدند و برخی صنعتگر و خلاصه، به هم وابسته شدند. از این رو پادشاه از سربازان بینیاز نیست، صنعتگر هم به کشاورز محتاج است [تا آخر].
اسپنسر پیش از سال 1850م به این نتایج رسید. سپس وقتی چند سال بعد از نظریة «فون بیر» آگاه شد - همان نظریه که میگوید زندگی از تماثل به تفاوت گرایش دارد -مشاهده کرد همة آنچه میخواسته بگوید در این جملة مختصر وجود دارد؛ از این رو آن را مبنا قرار داد.
این چیزی است که یکی از شاگردانش - و گمان کنم صاحب مقالة «حیاة إسبنسر» (1)باشد - از او نقل کرده است که البته در آن اشتباه آشکاری به چشم میخورد؛ زیرا تعریف «فون بیر» که میگوید «اسپنسر» چند سال بعد از آن آگاه شد و آن را مبنا قرار داد، همانی است که در وهلة اول گفت (به اینکه قانون ارتقاء عام است)؛ سپس هنگامی که در تعریف ناقص و مشکلساز پیشین خود تأمل کرد، از آن دست کشید.
علاوه بر اینها، این تعریف و بیشتر سخنان او صلاحیت آن را ندارد که تفسیر ارتقاء باشد؛ زیرا اینها همگی استقراء است و تنها پس از شناخت معنی ارتقاء
1) زندگی اسپنسر. نفهمیدم صاحب این مقاله کیست؟
میتوان به استقراء گردن نهاد، و گرنه چگونه دانسته میشود که اسفنجیها مثلاً پایینترین ردة حیواناتند و حیوانات برتر بالاتر از دیگر گیاهانند، تا فهمیده شود آنچه میگوید درست است و تعریفی که میگوید آنقدر عام هست که بتوان بر آن تکیه کرد؟! و (1)گر نه اگر یک تکه طلا و یک مشت آب جان داشتند و دارای نیروی نفسانی بودند - همین طوری که حیوانات بلندپایه دارند - آنها هم مثل این حیوانات مترقی بودند و تماثل اجزائشان هچ زیانی برای آنها نداشت؛ همین طوری که اگر حیوانات راقیه زنده نبودند و قوای نفسانی نداشتند، از جمادات بودند و مثل طلا و آب میبودند و برای آنها تباین اجزائشان هیچ سودی نداشت.
و اگر حیوانات رَخو و سست دارای همان نیروهایی بودند که حیوانات پستاندار دارند، با هم در یک مرتبه و پایه میبودند، بلکه بهتر و نیکوتر میشدند.
و ای کاش انسان با اینکه انسان است مثل حیوانات رَخوَه نمیمرد، اگر چه او را تکه تکه نمایند! و ای کاش هر جزء از انسان قابل باقی گذاردن برای نسل بعد بود تا اینکه انسان از خطر دورتر میبود و نسل او به نداشتن غریزة جنسی یا اولاد نشدن منقطع نمیشد!
و نیز مثالی که برای زندگانی اجتماعی «اسپنسر» آوردیم همین طور است؛ چه، اگر هر فردی از افراد خانواده تمام مایحتاج خود را خود آماده و درست مینمود - مثل آنچه مجموعاً انجام میدهند بعد از اینکه کارها تقسیم میگردد - البته کمال و ارتقاء او بود و نه انحطاط او. همین طوری که اگر هیئت اجتماع صنعتهای خود را بیاورد پس از اینکه کارها را تقسیم کرده باشد و کارهای او زیباتر از کارهای فرد نباشد، این ترقی هیئت اجتماع نخواهد بود.
پس تمام آنچه اسپنسر یاد نمود برای او سودی ندارد مگر ناموس تقسیم اعمال را بر او ضمیمه کند؛ و ناموس تقسیم اعمال هم تعریف ارتقاء نمیباشد،مگر اینکه نقصان او را به این جور جبران کنند.
و اگر اسپنسر بر همین قسمت اقتصار کرده بود، از سایر سخنان خود و از
1) از اینجا ترجمة مرحوم مجدالعلماست.
تعریف «بیر» و از تعریف طولانیای که پس از تعریف «بیر» به او گروید، تماماً، بینیاز گردیده بود و هیچ نیازی به هیچ کدام از آنها نبود؛ و یک تعریف جامع پسندیدهای بود که دارای آب و رنگ علوم عقلی و زیابیی تعریف علوم عالیه میبود، ولی باز در او جای این پرسش بود که مقصود از این اتقان و استواری چیست و مقصود از این تغییرات که به حسب لفظ مختلف و در معنی اتفاق دارند (بر اینکه کارهایی که یک عضو بهجا میآورد کمتر از کارهایی است که هر کدام از آنها را یک عضو مستقلی انجام میدهد و کارها پس از اینکه وظیفهها تقسیم گردد، نیکوتر و کاملتر میباشد) چیست؟
و این یک معنی فی الجمله پسندیده و درستی است و در جای خود روشن است، ولی مقصود از این سخن در اعضای موجودات زنده چیست و کدام نتیجه برای زنده حاصل میشود اگر برای هر کار او عضو مخصوص باشد؟و حیوانات راقیهای که وظایف اعضای آنها تقسیم یافته است، چه استفادة زیادتری بردهاند بیش از آنچه دیگران استفاده کردهاند؟ آیا استفاده از بزرگی جسم است یا زورمندی بدن؟ و چگونه میتوان سنجش نمود گربة بیچاره را به ماهیهای بزرگ و تمساحهای هراسانگیز و اختاپوسها که قسمتی از حیوانات زورمند و بزرگ و نیرومندی هستند که کشتیها را با آنچه در آنهاست واژگونه میکنند و به اعماق دریا فرو میبرند و شیرهای درنده را پاره پاره مینمایند اگر بر آنها دست یابند؟! یا اینکه کمال در همان وظیفه و کار است که از عضو حاصل میشود؟
با اینکه انسان که نوع او به دو دستة نر و ماده تقسیم شده و برای هر کدام از آنها عضوی برای توالد و تناسل تخصیص یافته، فرزندی نمیآورد مگر آنچه با نوع او شباهت دارد؛ و تمام حیوانات پست هم همین طور میباشند؛ چه، آنها هم نوعشان باقی میماند به اینکه زیاده ای در جسم آنها پیدا میشود و یا آن حیوان به دو قسمت تقسیم میشود و هر کدام حیوانی میگردند؛ چون هر حیوانی نسلی باقی میگذارد که نسبتش مثل نسبت نسل انسان به انسان است.
آیا نتیجهای که برای حیواناتی که دارای ریه و دو کلیه هستند حاصل میشود غیر از همان نتیجهای است که برای دیگران پیدا میشود؟ بنابراین، ارتقاء جسمی در موجودات زنده هیچ معنی ندارد که این مرتبههایی که از خود درآوردهاند از او استفاده شود، بلکه هیچ معنایی از آن را نمیتوان شمرد مگر اینکه در موجودات زنده چیزهایی یافت میشود که بالاتر از موجودات زندة مترقی میباشد.
و نیز درست نیست اگر ارتقاء را به قوت حواس ظاهره تفسیر کنند؛ زیرا انسانی که هیچ کدام از آنها خدشه نمیکند در اینکه باترقیترین موجودات زنده میباشد، باز هم در قوة شامّه کمتر از سگ است و در بینایی چشم پستتر از عنقاء است. و اگر اعتماد بر کمال عقلی و نفسی کنند، این معنای درست و ارتقاء حسابی است و این شرف بلند انسانی است و بزرگواری خاص اوست و این کمالی است که با بودن او نقصان جسمی زیانی ندارد و نبودن آن را بدن جبران نمیکند.
ولی تو میدانی چه میرسد به حلقاتی که برای موجودات زنده ترتیب دادهاند و مراتبی را که برای ارتقاء، از خود درآوردهاند؟! و چگونه (بنا بر این معنی) برخی از حشرات پست بر دستهای از حیوانات شیردار بلند پیشی میگیرند و تقدم میجویند؟! همین مورچة کوچک و ناتوان، افراد او برای به دست آوردن روزی خود به هم کمک میکنند و قوت زمستان خود را در تابستان اندوخته مینمایند و در این کار اقسامی از نیرنگ را به کار میبرند که عقل انسانی از آن مات میگردد و به شگفت میآید. و از آن مورچهها دستهای هستند که به دشمنان خود در کشور آنها حمله میکنند و از آنها اسیرانی میگیرند (1)و آنها را استخدام مینمایند و وظیفههایی را به آنها اختصاص میدهند (2): صنفی را مخصوص تولید نسل، صنفی را برای خدمت و صنفی را برای سربازی اختصاص میدهند. آنان در اماکن زندگیشان طبقاتی را برای هر صنف اختصاصاً میسازند و در کنار درهایشان نگهبان میگذارند. حال، چه کسی این حیوان باهوش را با گوسفندی که در ابلهی ضرب المثل است مقایسه میکند؟!
همچنین میگویم: اگر معنی ارتقاء این باشد، چرا اینقدر اصرار است که گاهی با بالا بردن حیوان و گاهی هم با پایین آوردن آن، این مانع بزرگ میان انسان و حیوان برداشته شود؟!
میبینی آنان حکایات نقل شده دربارة هوشمندی سگها را دنبال میکنند. آنگاه اگر بشنوند که دستهای از میمونها در حال طی کردن درهای بودند که سگان به دنبال آنها درآمدند. میمونهای بزرگی که در جلو دسته بودند بر سر سگها فریاد کشیدند و آنان را دور کردند، اگر چنین چیزی بشنوند، گمان میکنند که گمگشتهشان را یافتهاند و با آن، مرز جداکنندة میان جمادات و انسان را از میان برداشتهاند! این بیچارگان نمیدانند که هوشمندی در بسیاری از اصناف حیوانات - بلکه در همهشان - هر کدام به اندازة خود هست و هیچ کس منکر آن نیست.
پیشینیان در این باره کتابهایی نوشتهاند و در آنها حکایاتی آوردهاند که سستترین آنها بزرگتر از این داستانهای خنکی است که اینان بدانها دل خوش میکند. اگر دورة آنان مانند این دوره بود، به زیاد کردن نامهای علوم میپرداختند و میدیدی که علم هوشمندی میمون، علم هوشمندی اسب و... را ایجاد میکردند!
این سادهلوحان حالات قبایل پست را هم پیگیری میکنند و کارهای ناپسندی که برخی انسانها انجام دادهاند؛ مانند زنده به گور کردن دختران و بدرفتاری با زنان را جمع میکنند، اما نمیدانند که دیدن، انسان را از شنیدن بینیاز میکند.
ما ان شاء الله در اینجا به تفصیل برای تو توضیحاتی میدهیم و این بخش از کتاب را با همان مبحثی که در سرآغاز آوردیم - یعنی: شرافت انسان - به پایان میبریم.
آنچه از حیوان صادر میشود منشأ آن نیرویی غیر از قوة عاقله در انسان است،
بلکه نوعی از قوای مغزی است که «انستنکت» (1)نامیده میشود؛ یعنی: ادراک مخصوص هر حیوان که با آن کاری را بدون تأمل و فکر انجام میدهد. این قوه در حیوان قوی است، در انسان هم گاهی یافت میشود، ولی ضعیف و مغلوب عقل اوست. چنانکه مترجم کتاب الطب اثر «کرزل» (2)فرانسوی میگوید:
قوة طبیعی حیوان سه ویژگی دارد:
1- عمل صادر از آن بر اساس تجربه یا یادگیری نیست؛ مانند تار تنیدن عنکبوت و لانه درست کردن پرنده؛
2- در آن پیشرفتی نیست. مثلاً تاری که عنکبوت در پایان عمرش میتند، همانی است که در اول عمرش میتنیده است، بلکه آنچه اکنون میتند، همانی است که اجدادش هم در زمانهای قدیم میتنیدند؛
3- منحصر بودن حیوان در آن کار. مثلاً عنکبوتی که به خوبی تار میتند، کار دیگری نمیتواند بکند؛
این قوه با قوة عاقلهای که در انسان است متفاوت است.
این چیزی است که مترجم کتاب مذکور میگوید و ظاهراً نویسنده آن را از فیلسوفان تجربی که اینان بر آنها تکیه دارند نقل کرده است.
اما من هنوز برایم ماهیت این قوه آشکار نشده است و انصاف این است که تنها به خاطر این سه تفاوتی که ذکر شد، نمیتوان قاطعانه آن را متفاوت با قوة عاقلة انسان بدانیم، مگر آنکه علل و آزمایشهای دیگری باشد که از آنها مطلع نباشیم؛ زیرا دلیلی نیست بر اینکه حیوانات این کارها را فقط با غریزه و بدون آموزش انجام میدهند، شاید آنها را از مادرانشان یاد میگیرند؛ چنانکه در پرندگان میبینیم که آنها پیوسته در برابر دیدگان جوجههایشان پرواز میکنند و آنها را برای پرواز تمرین میدهند تا نهایتاً جوجهها بتوانند خود مستقلاً پرواز کنند.
ویژگی دوم هم که گفته، همین گونه است؛ زیرا شاید سبب آن آموزش ندیدن و جمود قوة عاقله باشد. چنین چیزی در بسیاری از قبایل پست هم مشاهده میشود؛ چه، خانهای را که فردی از آنها در آخر عمرش بنا میکند مانند خانهای است که در اول عمرش میساخته، بلکه مهارت او با مهارتی که از پدر و جدّش به ارث برده، هیچ تفاوتی نمیکند.
همچنین ویژگی سوم؛ زیرا شاید به خاطر یاد نگرفتن و نپرداختن به کارهای دیگر این ویژگی در او پدید آمده باشد؛ چنانکه مانند آن را در انسانهای صاحب حرفه میبینیم. مثلاً زرگر خوب شاید نتواند بافندگی کند و بافنده نمیتواند غیر از حرفة خود کار دیگری انجام دهد. شاید هم به خاطر تناسب نداشتن قوة خدادایش با کار دیگر باشد. این تفاوت در اصل قوة عاقله را در میان انسانها هم میبینیم. مثلاً برخی دقیقترین مسائل در علوم طبیعی را میفهمند، اما از فهم واضحترین مسألة ریاضی ناتوانند. یا بهترین شعر را میسرایند، اما کُمیتشان در فهم یک مسألة عقلی یا انجام یک حرفة جزئی میلنگد. در عین حال هیچ یک از اینها به شرافتی که نوع انسان بدان اختصاص یافته است لطمهای نمیزند و به طرف مقابل ما برای برداشتن مانع میان انسان و حیوان هیچ سودی نمیرساند؛ چه، مشخص شد که قوهای که در حیوان یافت میشود - خواه با قوة عاقله تفاوت داشته باشد یا نه - محدود و قاصر است و از دایرة محسوسات پا فراتر نمینهد و تنها کاری که از آن برمیآید، صناعات بسیار ساده است. این کجا و عقل انسان که کمترین گامهایش بالاترین قضایای معقولات ثانویه است؟ و یکی از ادراکات جزئیش دقیقترین احکام کلی است؟ و از صنایع او این اختراعات مکانیکی عجیب است که به وصف درنمیآید و در آینده هم عجیبتر از اینها را خواهد آورد؟!
«لانگ» انگلیسی (1)- که یکی از بزرگان مادیگرایان است - میگوید:
میان انسان و این جمادات تفاوت زیادی است؛ زیرا قوای عقلی و ادبی در آنها رشد نمیکند و به نظر میرسد قابل ارتقاء نباشد، اما در انسانها هر چقدر هم که پست و نازل باشند تا بینهایت ارتقاء مییابد. هیچ انسانی پیدا نمیشود که نتواند سخن بگوید یا نتواند ابزار و مواد و قوای طبیعی را برای اهداف خود به کار گیرد.
سپس وی فصلی را به تفاوت میان انسان و جمادات از منظر سخن گفتن اختصاص میدهد و میگوید:
اما از جنبة ساختن ابزار و بهکارگیری آن، هیچ قبیلهای را پیدا نمیکنید مگر آنکه ابزار مختلفی برای حمله و دفاع و دیگر کارهایش دارد. در مقابل، بالاترین نوع میمونها هم فقط میتوانند اشیاء طبیعی را آن هم به غرض و هدفهای محدودی به کار گیرند. مثلاً کنار آتش مینشینند تا گرم شوند، اما نمیدانند چگونه آتش بیفروزند یا به آن هیزم بیفزایند تا خاموش نشود. در باغ وحش «بلندن»، دو میمون کلید قفسشان را از نگهبان گرفتند و در آن را باز کردند و از آن خارج شدند، اما تاکنون هیچ نوع میمونی پیدا نشده که بتواند کلید بسازد. نهایت کاری که میمونها انجام میدهند این است که از شاخههای درختان و سنگ برای دور کردن دشمنانشان و شکستن گردو استفاده میکنند».
اگر گفته شود که این دو قوه در اصل یکی بوده است؛ چنانکه متنبی میگوید:
«مشک هم پارهای از خون آهوست» (2)
یا مانند آنکه میگویند: اصل گاوآهن همانی است که شمشیر تیز هم از آن ساخته میشود، آیا این به مُشک و بوی خوش آن لطمهای میزند، یا تیزی
شمشیر را از بین میبرد؟
در عین حال که انسان علاوه بر این، هدیهای الهی و گوهری آسمانی نیز دارد که وقتی برترین خردمندان ملحد از درک آن ناتوانند، ولی در میان عوام دیندار هم شناخته شده است، بیان آن فایدهای ندارد. این هم که میگویند برخی از اصناف انسان پستتر از دیگر اصنافند به سبب آن است که نفهمیده اند مقصود کسی که معتقد به ارتقاء است چیست؟ و گمان کرده اند مقصود او این است که همة افراد بشر بالاتر و عاقلتر از همة افراد حیوانات هستند؛ از این رو تا توانستند رَطب و یابس به هم بافتند و کوشیدند لباسی بر تن انسان بدوزند که ننگ و عارش را بپوشاند، در حالی که مقصود این است که انسان اگر به اصل خلقت خود باقی بماند و آفتی به او نرسد و فطرتش را با پیروی از شهوات فاسد نگرداند و به طور کامل تربیت شود و در کسب فضائل بکوشد و با دوری از رذائل پیرو دین باشد، آنگاه به مرتبهای میرسد که به انسان اختصاص دادهاند. بنا بر این، اگر کسی دچار آسیب مغزی شده و قوای عقلیش از کار افتاده است، یا بیمارییی به او رسیده که وی را از آموختن بازداشته است، یا از دستور عقل و دین پیروی نمیکند و همّ و غمش را خواستههای نفسش قرار داده و زمام کارش را به وسوسههای درونش سپرده، حالت چنین کسی سبب نمیشود که به آنچه گفتیم نقصی وارد آید.
این معنی تنها مخصوص دوستداران انسانیت هم نیست، بلکه اینان نیز ناگزیرند بدان معتقد باشند؛ زیرا هیچ کدامشان ارتقاء انسان و فاصلة زیاد کنونی میان او و حیوان را رد نمیکنند. اما نمیدانم چرا از پذیرش این مسألة روشن سر باز میزنند و بر نقض آن پافشاری میکنند؟!
کارهای نادرست انسانها هم که اینان به دنبال آنند و بیان میکنند، تنها به سبب گردن ننهادن به شرایعی است که واضع آن شرایع، هدفش خودداری انسانها از این کارها و مانند آنهاو بازداشتنشان از دنبالهروی قوای حیوانی بوده است و توضیح هم داده که هر انسانی از خواستههای نفسانیش پیروی کند، از
پستترین حیوانات هم پایینتر است.
اما اینکه برخی از انسانها قابلیت رشد عقلی و مانند آن را ندارند، این هم تنها به خاطر یک امر عارضی یا بیمارییی است که بدان دچار میشوند، و سخن ما دربارة انسانهای سالم و بیعیب و نقص است.
انحطاط برخی از قبایل هم تنها به خاطر نبود آموزش درست است که نیروهای نهفتة آنها را به منصة ظهور برساند. اگر میخواستیم شواهد این امر را بیان کنیم، ناچار باید صفحات بسیار سیاه میکردیم؛ و همین شاهد بس که بارها شنیدهای و در کتابها و مجلات دربارة انحطاط قبایل ساکن در وسط آفریقا و از جمله «اوگاندا» خوانده ای. شاید هم از پستی آنها شگفتزده شدهای! در اینجا گزارشی را که یکی از گروههای تبشیری مسیحی نوشته برایت نقل میکنم:
انسان اوگاندایی از عالیترین ملتهای اروپایی کمهوشتر نیست. هوش اوگانداییها کمتر از هوش انگلیسیها نیست. آنان نوشتن و خواندن را در زمان بسیار کوتاه فرامیگیرند و ریاضیات را به سرعت عجیبی میآموزند. تمایل بسیار زیادی به فهم حقایق دارند. اگر یکی از دانشآموزان از آموزگارش مسألهای بپرسد - و آموزگار زمان کافی برای پاسخ دادن به پرسش او در مدرسه نداشته باشد - به دنبال آموزگارش تا درِ خانه میرود و از پرسش خود دست برنمیدارد.
نویسنده در ادامه میگوید: «اوگانداییها فقط در هوش برتر از فرنگیها نیستند، بلکه ذوق ادبی آنان نیز بالاتر است».
میبینی این سیاهانی که همگان آنان را پست میدانند تا آنجا که «دانش اصلاح نسل» حکم به نابودی و عقیم کردن آنان داده است، دانشآموختههایشان، در عقل و هوش تفاوت چندانی با سفیدپوستان ندارند، بلکه در یادگیری علوم و فنون هم تفاوتی میانشان نیست و در میان آنان نوابغ برجستهای نیز یافت میشود.
اگر میخواهی، در صفحات تاریخ و سرگذشتنامهها تفحصی کن تا امثال
«کافور اخشیدی» (1)را ببینی. کسی که از خوشنامترین پادشاهان و سیاستمدارترین بود و در هوش و کیاست و زیرکی و سیاست هیچ یک از اربابان اخشیدی عالی قفقازیش به گرد او نمیرسیدند.
و (2)خواهی دید که بیشمار دانشمندان برجستهای در صناعات و فنون بودهاند که کتابها در شرح حالشان نگاشته شده است.
اگر بخواهی به این افرادی که با سروصدا وارد کشورت کردهاند بسنده کنی، خواهی دید بیشترشان دور از تربیتند و با سفیدپوستان نشست و برخاست نداشتهاند، اما چیزی نمیگذرد که خادم گروهی از انسانهای آزاد (3)و حکمروا بر پارهای از سفیدپوستان میشوند؛ و میبینم که پس از اینها چارهای جز پذیرفتن گواهی دو شاهد عادل یعنی: آزمایش و عبرت نداری و اینکه بگویی انحطاط برخی از ملتها به سبب نقص در استعدادشان نیست، بلکه به خاطر آموزش ندیدن آنهاست که آنان نیز اگر چنان سفیدپوستان آموزش میدیدند، همانند آنان یا اندکی پایینتر از آنها بودند!
1) .کافور که در کتب تاریخ با عناوین: استاد، ابوالمسک و کافور اخشیدی مشهوراست، نام و عنوان برده و غلامی خصی (خواجه) است که توسط برده فروشی از سودان به مصر آورده شد. این غلام در اوایل سدة چهارم (312ه. ق) به عنوان مملوک به خدمت ابوبکر محمّد بن طغج فرغانی ملقب به اخشید از امراء عصر عباسی در آمد و از خواص او گردید. کافور به دلیل برخورداری از استعداد ذاتی و هوش سرشار، در دستگاه اخشید به مراتب عالی رسید و در مدتی کوتاه توانست منصب فرماندهی سپاه او را به خود اختصاص دهد و در زمرة مشاوران و محرم اسرار او در آید. کافور ضمن انجام وظایف محوله سرپرستی و تربیت دو پسر اخشید: ابوالقاسم انوجور و ابوالحسن علی را نیز عهدهدارگردید. در سال 335ه که اخشید درگذشت، فرزند ارشد او انوجور جانشین او گردیده، عنوان سلطنت از آن او شد، ولی در حقیقت ادارة امور و کشورداری بر عهدة کافور بود. در سال 349ه که انوجور درگذشت و برادرش ابوالحسن علی به سلطنت رسید، باز هم نام و عنوان سلطان از آن علی و ادارة امور بر دوش کافور قرار داشت؛ تا آنکه در تاریخ 355ه علی بن اخشید نیز درگذشت و کافور بهطور مستقل حکومت مصر و توابع آن را در دست گرفت و تا 357ه، به مدت دوسال و چند ماه در آن خطه فرمانروایی کرد. برای تفصیل بیشتر ر.ک: نصیریان، یدالله. «کافور اخشیدی و جایگاه او در حکومتهای اسلامی مصر»، مجلة دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، زمستان 1380، ص 255-271».
2) از اینجا ترجمة مجدالعلماست.
3) در اینجا آزاد مقابل برده است.
اگر میخواهی میزان تأثیرگذاری تربیت را ببینی - و البته چون تویی از آن ناآگاه نیست - اهالی اروپا بزرگترین شاهد و بهترین نمونه برای آنند. ببین تاریخ چند سدة گذشته دربارة آنان چه گفته و در خصوص وضعیت کنونیشان چه میگوید؟
این آخرین چیزی بود که میخواستیم در بخش اول کتاب آن را به اثبات رسانیم و ما سرانجامِ کتاب را نیز چنان سرآغاز آن به حمد و سلام پایان میدهیم.
نگارش این سطور در روز شنبه دهم ماه ربیع الثانی 1330 هجری قمری انجام شد (1).
1) در آخر نسخة اصلی کتاب آمده است: «نکته: از نسخهای که برای چاپ آماده کرده بودیم مبحثی در نقد قانون وراثت و مقایسه میان نظریة «داروین» و «وسمن» بود که از چاپ افتاد. انشاء الله هنگامی که کتاب را به چاپ دوم رساندیم، آن را در جای خود چاپ خواهیم کرد».
تألیف
آیةالله العظمی ابوالمجد شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی
ترجمه
آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس بیقیاس آفرینندهای را سزاست که در دانایی یکتا و در توانایی بیهمتاست؛ و درود نامحدود پیمبران و مهترانی را رواست که با روانهای پاک سراسر خاک را از هر کفر و ناپاکی پاک داشتند و به پدیدآورندة افلاک شناسایی دادند.سخنی جز به رضای او نگفتند، راهی جز به خشنودی او نپیمودند، خردهای بشر را بر فطرت اصلی خود آگاه نمودند، گوهری به نام ایمان به انسان عنایت کردند که ارزشش را جز خدا نداند، نهالی به اسم دین نشاندند که میوههای شیرین خوشگوارش به شمار نیاید. نه بس این گوهر گرانبها و درخت پرثمر را به بشر ارزانی داشتند، بلکه مأموریت خود را از جانب پروردگار دربارة نگاهداری این گوهر پربها و پرورش این شجر پر بَر به خوبی انجام دادند. زحمتها کشیدند و رنجها بردند تا این گوهر زیبا را از دستبرد دزدان و راهزنان محافظت نمودند.محنتها کشیدند و آسیبها دیدند تا این درخت با عظمت را به ثمر رساندند و مفت و رایگان در دسترس ما گذاردند.
کجا رفتند آن سپهسالارانی که از جان شیرین خود در راه تربیت دین دریغ
ننمودند؟! چه شدند آن افسرانی که با خونهای خود درخت دین را آبیاری نمودند؟! کجا رفتند آن سربازانی که در طریق دین سر دادند و جان سپردند؟! چه شدند آن جوانمردانی که جز اندیشة دین اندیشه نداشتند و ازجان و مال و زن و فرزند خود مضایقه نمیکردند، تا سر از خاک بردارند و ببینند که دشمنان دین چه تیشهها به ریشة دین زنند؟! چه زخمها به پیکر آن وارد آرند؟!
ای مردان پاکطینتِ با حمیت، ای جوانان نیکسرشت با غیرت، حمیت شما چه شد؟ غیرت شما کجا رفت؟ ای گویندگانی که به سخنان آتشین خود تحریک احساسات میکنید، ای نویسندگانی که به مقالات خونین خود خونها به جوش میآورید، چرا خاموش نشستهاید؟ چرا سخن نمیگویید؟ چه پاسخی برای روز بازخواست در پیشگاه پروردگار قهّار در نظر دارید؟ بیایید از خواب غفلت بیدار شویم؛ بیایید چشم باز کنیم، پرده برداریم و از حقیقت مسلک مادیگری با خبر شویم و بدانیم که مادیگری یعنی: بیدینی، بیشرمی، بیعفتی، بیمروّتی، بیپروایی، بیناموسی، خونریزی، فتنهانگیزی، ستمگری و هزاران نابکاری دیگر که زبان را یارای گفتنش نیست. اگر از این تبهکاریها بیزاریم، اگر به جان و مال و ناموس خود علاقه داریم، اگر شرافت و عفت و مروت و امنیت و میلیونها فضائل دیگر - که همه میوههای درخت دیانت است - دوست داریم، بیایید جدایی و پراکندگی را کنار گذاریم و اختلافات داخلی را پشت سر اندازیم. همه یکدل و یکزبان باشیم، دست یگانگی و سازش به هم دهیم (آری به اتفاق جهان میتوان گرفت). همآهنگ و همنوا شویم و با پنجههای آهنین با این گروه پنجه درافکنیم و در برابر آنها ایستادگی کنیم و ریشه و اساس آنها را بر کَنیم.
بیایید خشنودی خدا را منظور داریم و برای این یک مشت عوام سادهلوح شبانی نموده،آنها را از چنگ گرگها نجات دهیم.
بیایید روان پیامبران را شاد نماییم و این علفهای هرزه را از بوستان ایمان ریشهکن کنیم.
بیایید برای رضای مهتران دین این خارها را از پیش پای ملت بادین برداریم و
این گلستان دین را از خس و خاشاک پاک سازیم.
بیایید تا به روز سیاه نیفتادهایم فکر آیندة خود کنیم.
همدست شویم و جلو این سیل مادیگری که از کشورهای باختری به کشورهای خاوری رو آورده و میان جوانان ما انتشار یافته، سدی ببندیم و چارهای کنیم.آنچه در چنته داریم بنماییم. آنچه دانیم بگوییم. آنچه توانیم بکنیم، که هر کس را در خور شایستگی وظیفهای و به فراخور توانایی تکلیفی میباشد.
افسوس که برخی از جوانان با ایمان روشنفکر ما هم از دنیای مغرب سخنان پوچ و گفتارهای یاوة این گروه را به رسم سوغات ارمغان آورده، ناسنجیده سخنانی میگویند.
ای فریفتگان مسلک مادی و ای دلباختگان مذهب الحادی، بیدار شوید، هشیار باشید. کور کورانه نروید. این در و آن در نزنید. اندیشهای به حال خود کنید. ستم به خود نکنید. به دست خود، خود را در آتش نیندازید. دانا شوید. بینا باشید. با نور علم دیدهبانی نمائید. با چراغ دانش راه راست را پیدا کنید. با پرتو فهم حق را از باطل جدا کنید. با ترازوی خرد زشت و زیبا را بسنجید. درست و نادرست را تمیز دهید، انصاف دهید وجدان خود از دست ندهید. تعصب را کنار گذارید. خوب را بپذیرید. بد را رها کنید. پسند را پسندید. از ناپسند دوری نمائید. بدانید چه میگویید. بفهمید چه میکنید.
به راستی سوگند! اگر به دیدة حقبین نیک کاوش نمودید، خوب کنجکاوی کردید، باریکبینی و موشکافی به کار بردید، به طور یقین ایمان آورید و بیشک از این مرام و مسلک استعفا دهید؛ و به فرض محال اگر به همان عقیده باقی ماندید و همین مسلک را بیشبهه و تردید درست دیدید، باز رستگارید و در پیشگاه پروردگار غفّار عذر دارید؛ و اگر پس از کوشش شایان و سعی فراوان باز هم به درستی گفتار دینداران جازم نگشتید و شک کردید و حیران ماندید، احتیاط را از دست ندهید. راهی را که از خطر دورتر است بروید. مسلکی را که در آن زیان نیست سلوک کنید تا رستگار شوید. خلود در نار و اژدها و عقرب و مار
شوخیبردار نیست. اگر راست باشد چه خاکی به سر میکنید؟!
(مناسب دیدم مضمون اشعاری که منسوب به مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است به فارسی درآورم)
پزشک و منجم ز روی جدال *** نمودند انکار حشر و سؤال
بگفتم: درست ار چه گفتارتان *** نخواهد رسد هیچ ما را زیان
ولی گر بود راست گفتار ما *** بسوزید دائم در آتش شما
سربسته بگویم: خود دانید که جز ظنّ و پندار ندارید و برهان آشکاری برانکار آفریدگار نیاورید.هر چه دارید همه تقلید این و آن و فلان وفلان باشد. چرا فکر نمیکنید؟ چرا گنج بیهمسنگ خرد را از دست میدهید و ناسنجیده از بیگانگان پیروی میکنید؟ مگر هر چه موسیو و مِستر گفت درست است؟ مگر هر سخنی که دکتر و پرفسور سرود راست است؟ اگر میخواهید بس (1)از این گونه اشخاص تقلید کنید، چرا از بزرگان و دانشمندان خداپرستِ آنان که به اختراعات و اکتشافات حیرتآوری موفقیت حاصل کردهاند پیروی نمیکنید؟ چرا از بزرگترین رجال فلسفة نشوء و ارتقاء یعنی لامارک و ولس [= والاس] و هکسلی [= هاکسلی] و اسپنسر و داروین و مانند آنان که معترف به صانعاند تبعیت نمینمائید؟ چرا این بزرگان و روشنفکرهای جهان را کنار گذاردید و میان همه «هولباخ» (2)و «بخنر» را اختیار نمودید که پستی پایة دانش آنها از سخنان ناپخته و به گزاف آمیختهای که سرودهاند بر هر خردمندی نمایان باشد. چرا دست از این استادان و زبردستان برداشتهاید و به مانند «شِبلی» که دکتری بیش نبوده و از این فلسفه هیچ بهرهای نداشته چسبیدید؟ این کار بسیار از خرد دور
1) یعنی: فقط.
2) بارون پل هنری دیتریش هولباخ (Baron Paul Henri Dietrich Holbach) (1723-1789م) نویسنده و فیلسوف فرانسوی آلمانی الاصل. وی چند کتاب مخالف با اعتقادات ادیان الهی دارد (ناجی). وی دربارة دین میگوید: «دین در حالی كه به مردمان میآموزد كه از ستمگران نامرئی بترسند و در برابر زورگویان زمینی برده و زبون باشند، همة نیروی آنان برای شكل بخشیدن به سرنوشتشان را نیز در نطفه خفه میكند» (ارنست کاسیر، فلسفة روشنگری، ص210) (زاهد).
است؛ زیرا از برزگر توقع آهنگری عین غلط و از مسگر انتظار زرگری محض خطاست. مگر رسم است آموختن آیین دکتری از ریختهگری و یا یادگرفتن تعلیمات لشکری از صنعتگر دیگری؟!
نه هر که سر بتراشد قلندری داند *** نه هرکه آینه سازد سکندری داند
ای برادران ایمانی و هممیهنان گرامی و دانشآموزان کنونی، بدانید که این شبهات مادیین تازگی نداشته، پیش از این هم بوده است. میآمدند نزد انبیاء و اوصیاء میگفتند و به پاسخهای شایان آنان قانع میگشتند. اکنون هم همان شبهات و استبعادات است که رنگ دیگری گرفته و لباس دیگری پوشیده، در اَنظار سادهلوحان جلوهگر میگردد.
پیوسته حق و باطل در نبرد بودند و هریک طرفداری داشتند. ناحق لباس حق میپوشید و اندک جولانی میداد و به دست دلیران حقخواه به خاک هلاک میافتاد - جَولةُ الباطل ساعةٌ و جَولةُ الحقِّ إلی السّاعةِ (1).
اینک نظریة داروین خداپرست را - یعنی: مذهب نشوء و ارتقاء که از ابتکارات داروین هم نبوده، پیش از او چند تن از دانشمندان اروپا نیز قائل بودند - برخی دستاویز خود نموده، وسیلة انتشار مسلک مادیگری قرار دادهاند.
دانشمندان علم زمینشناسی (ژیولوژی) از قبیل «جوفر» و «بیلر» و «کوپ» (2)و دیگران به نادرستی این نظریه پی بردند و اساس این مذهب را در هم شکستند. دانشمندان بزرگ دین هم بطلان این نظریه را مبرهن داشته، از بافندگیهای عنکبوتی مادیمسلکها و گفتارهای نامربوطی که دارند پاسخهای روشنی داده و کتابها تصنیف کردهاند.
یکی از بزرگترین و زبردستترین دانشمندان این دوران حضرت آیةالله العلاّمة ابوالمجد الشیخ محمّدرضا، آل العلاّمة المحقّق النقی الإصبهانی أعلی الله مقامه - که ماه تابان و خورشید درخشان آسمان دانش بود و در زمان حیاتش اخترانی
از پرتو وجود نوربخشش بهرهمند میگشتند؛ و من مراتب فضل و ادب و دانش و بینشش توصیف نتوانم نمود - در این میدان گویی زده و چوگانی افکنده و دراین باره کتابی به نام نقد فلسفة داروین تصنیف فرموده و از گزافها و لافهای مادیمرامها به ویژه «شِبلی شُمَیل» پاسخهای شایسته هرگونه تقدیری داده و وظیفة خود را در امر حفظ و نگهداری دین انجام داده است. این بندة نگارنده، که خوشهچین خرمن دانشمندان و به خدمتگذاری دین و ایمان افتخار دارم، در اندیشه بودم که در این باره نگارش مستقلی به دست گیرم و به سهم خود خدمتی کنم. بهرهای برم و سودی رسانم. هنگامی که در سخنان دانشمندان بررسی و تتبع مینمودم، به کتاب این دانشمند ارجمند برخوردم.
مجموعهای دیدم جامع و مورد پسند دانشمندان. به گلزاری رسیدم بسی زیبا و ایستگاه بزرگان. به بوستانی درآمدم چه روحافزا و فرودگاه همگان! سزاوار ندیدماز این گلزار درگذرم و از این بوستان تجاوز کنم. برآن شدم که خواهش برخی از دوستان را بپذیرم و روان این دانشمند ارجمند را شاد نموده، این تصنیف مُنیف (1)را که به تازی نگارش یافته، در مواقع فراغت از وظایف تحصیلی به ترجمة آن بپردازم و عموم پارسیزبانان را از بیانات دلپذیرش بهرهمند سازم.
و ضمناً به خوانندگان گرامی گوشزد میشود که غرض از نگارش این نامه، همچنانکه خود نویسنده تصریح فرموده، برکنار کردن شبهات مادیمسلکها و شکستن دامهای آنها و بیان اینکه توحید برای همه مقصد و مبدئی است و با هیچ کدام از آراء فلاسفه و نظریات دانشی کنونی ناسازگار نیست.
و در این نامه روی سخن بس با آن دسته مردمی است که لاف مادیت زده، به هیچ دینی نگروند؛ و بدین رو نویسنده از دینهایی که معتقد به آنها نبوده طرفداری شایانی نموده، انتصاری بسزا میجوید.
دیگر اینکه نویسنده این نامه را بر دو بخش نموده [است]:
بخش نخست در بیان انتقاد [از] فلسفة مادی؛ یعنی: فلسفة نشوء و ارتقاء از
1) یعنی: والا.
جهت دینی و دانشی؛
بخش دوم در اثبات آفریدگار و دفع شبهات مادیمسلکها.
و نظر به اینکه بخش دوم سودمندتر و به مقصد ما نزدیکتر بود نخست به ترجمة آن همت گماشتم.
شاید با مساعدت توفیق به ترجمة بخش نخست نیز موفق گردم. این نکته را نیز باید بگویم که من در ترجمه چندان پابند زیبایی الفاظ نبودم، به معانی و مقصد نویسنده بیشتر نظر داشتم و مواردی را که نیازمند به توضیح دیدم زیر صفحات به آن اشاره نمودم. و چون برای خودِ مصنف نیز گاهی زیر صفحات بیاناتی بود، حرف «ف» را علامت بیانات آن بزرگوار قرار داده، تا معلوم گردد (1).
دیگر اینکه این کتاب دارای اشعار چندی بود که من با وارد نبودن در فن شاعری، مضامین آنها را از تازی به پارسی درآوردم. امیدوارم که اهل فن در این باره بر من خرده نگیرند و در آن به دیدة عیبپوش بنگرند!
در پایان سخنان خود، از یگانه اندیشمند ارجمند حضرت حجة الاسلام آقای مجد العلماء، نجل مرحوم مصنف أعلی الله مقامه که یکی از شخصیتهای بزرگ هیئت علمیة اصفهان به شمار میروند و الطاف و مراحم خود را در امر طبع و نشر این نگارش هیچ دریغ نفرموده و سعی بلیغ ارزانی داشتند، سپاسگزاری شایان و تشکر بیپایان مینمایم.
حسن صافی اصفهانی
1) ویراستار همه جا به جای «ف»، «مؤلف» گذاشته است.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
این گروه در ایستگاه انکار ایست نمودهاند. و روش دانش هم گواه از مدعی خواهد و دلیل از مُثبِت جوید، ولی اینها این حق را بر ما دارند، در صورتی که مطلب از بدیهیاتی نباشد که خود دلیل و گواهند نه این که دلیل و گواه بخواهند (1)و از اوّلیاتی نبود که خود آشکار و از دلیل بی نیازند؛ زیرا:
به نزد خرد هیچ ناید صحیح *** اگر روز خواهد دلیل صریح (2)
اگر چنین است، ما چه بگوییم و چگونه استدلال کنیم و گواه آوریم بر وجود خداوندی که خورشید درخشان یکی از نشانههای نهانی او و همة عالَمِ امکان یکی از گواههای وجوب ذات اوست؟!
اگر به درختها بنگری، دفترهایی که بر هر ورقش براهین وجودش نوشته تماشا کنی؛ یا به دریاها دیده افکنی، همه را قطرهای از دریای پهناور کرم وجودش بیابی. آنچه در عالم هستی است ستایش او کند و ثنای او گوید، «وَإِنْ مِنْ شَیءٍ إِلَّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» (3)حتی آن خداشناسی که به زبانْ انکار حق کند، گوش اعتبار از او جز تقدیس و تهلیل نشود. و ما با این وصف میگوییم: دانشمندان با
اختلاف علوم و فنونشان، بر اثبات آفریدگار براهین بسیاری دارند، و هریک در خور فن و فراخور پیشة خود روشی گزیدهاند که بیان آن براهین سازگار و مناسب این نامه نیست که روی سخنش با یک دسته مردمی است که معلومات و دانستههایشان از دو لفظ نیرو و ماده تجاوز نمیکند؛ و [از آن سو] آن کس هم که اهل تأمل باشد، تیر ملامت را به جانب این بزرگان نشانه رود و بگوید: به چه رو به خود رنج داده، برای چیزی که وجدان بر او گواه است برهان آوردهاند؟!
ولی این سرزنش بجاست اگر اینها در مقام قدرتنمایی نباشند و برای تفنن گرد علوم نگردند. میبینیم برخی مبرهن کردهاند که خط مستقیم کوتاهترین خطوط میان دو نقطه است؛ و برخی دیگر برهان آوردهاند براینکه دو خط مستقیم محیط به یک سطح نشود. و استاد این فن (1)در اصول خود برهان اقامه کرد براینکه وتر دایره در درون دایره افتد. با اینکه اینها همه بدیهی است و نیازمند برهان نیست. علاوه بر اینکه عصرها مانند همند. ممکن است درعصر آنها نیز مانند عصر ما عدة معدودی بودهاند که در امر توحید وجدان خود را از دست داده، دانشمندان خواستند به برهان برّان تصحیح آن کنند، و بنیان آن براهین را بر پایة استوار بدیهیات نهند تا از تیشههای انکار آنان آسیب ندیده، از شبهاتشان زیان نیابد.
چون دیدم خدای سبحان میفرماید: «أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (2)(آیا در کردگار آفرینندة آسمانها و زمین شکی هست)، دریافتم که اثبات آفریدگار از قضایایی است که خود از خود شک را بردارد؛ و بیان این معنی را از آیات چندی به صورتی برهانی استفاده نمودم.
من به فضل خدا و برکت کلام شریف از آنچه به خاطرم رسد باز گویم. برهانی
آورم بسی ساده که بر قواعد مقرّره در علوم عالیه مبتنی نبوده، دریافتش موقوف بر مقدمات دقیقی نباشد که در دسترس فهم گروهی بوده، فهم دیگران کوتاه آید.
من مبدأ مقدس اعلی را بزرگ شمرده، تجلیل مینمایم و بر بداهت وجودش برهان آورم. سپس هر مادیمرام و هر که شبهاتی از ایشان به خاطرش پیوسته، به نگریستن در این برهان دعوت میکنم؛ زیرا که در اوست نمودن راه راست برای آن که خدایش هدایت کند؛ و اتمام حجت بر آن که ضلالتش خواهد.
برای افزونی توضیح، مقدمات چندی که هر یک بدیهی است بیان کنیم.
مقدمة نخست: برخی از قضایا نزد اهل دانش «اوّلیات» یا «بدیهیات» یا «علوم متعارفه» نامیده میشود - با اندک تفاوتی میان این سه که موجب اختلاف حقیقی نیست -؛ و جامع هر سه این است که اینها قضایایی هستند که بشر به محض تصور باور کند و هیچ شکبردار نباشد مگر از جهت اینکه موضوعاتش ثابت نشده باشد. و هرگاه یقین به موضوعاتش پیدا شود، ناچار علم به احکامش حاصل آید. مثلاً تو به منتهی مراتب دانش میدانی که همة خانهات بزرگتر از نیمة اوست؛ و این نیست مگر از روی قضیة اولیهای؛ و او اینکه همة هرچیزْ بزرگتر از پارة اوست؛ و برای این قضیه، جز خود آن قضیه برهانی نباشد.
و همچنین میدانی که خانة خودت و خانة برادرت با هم مساوی و برابرند، در صورتی که بدانی هر یک با خانة رفیقت مساوی میباشند. و این هم نیست مگر از روی قضیة اولیة دیگری؛ و او اینکه چند چیزِ برابر با چیزی معین، با هم برابرند.
و این قضایا - چنانکه دانستی - خود دلیل و گواهند، نه اینکه دلیل و گواه بخواهند؛ و هرگز برهانی نباشد که - به واسطه یا وسائطی - به یک یا چند از این
قضایا برنگردد.
اگر اینها نبود، درِ برهان بسته شده، کُمَیت دلیل در همة علوم لنگ میگردید. پس اینها پایة همة ادلّه و براهینند که بنیان همه روی اینها نهاده شده، اما خود اینها بر برهان و دلیل مبتنی نمیباشند و به خودی خود از این دو بینیازند.
و مادیمرامها از اعتراف به این گونه قضایا ناگزیرند؛ و گرنه چه پاسخ گویند به کسی که هم وقوع تحول را بپذیرد و هم نپذیرد؟ آیا پاسخی دارند جز اینکه بگویند: محال بودن اجتماع نقیضین از قضایایی است که خود دلیلند، نه اینکه دلیل بخواهند؛ سپس او را روانة بهداری نموده و به پزشک سفارش او را کنند؟!
و خلاصه، اینکه این قضایا شبههبردار نیست، و اگر کسی انکار نمود، بیشبهه از سوفسطائیان (1)و شکّاکین به شمار میرود؛ و مادیمرامها خود را در زمرة آنها محسوب نمیدارند.
مقدمة دوم: امتیاز اوّلیات از دیگر قضایا به خود آنهاست. و نزد آنکه درستوجدان است نیازمند به معرِّف نبوده، معرِّفی بهتر از خود ندارند. ولی گاه شود به واسطة سابقة شبهه یا عصبیت یا مرضی عصبانی و مانند آن، وجدان را آسیبی رسد و اوّلی بودن یا نبودن قضیه نیازمند به معرِّف گردد؛ در این هنگام معرِّف قضایای نامبرده این است که به حدی اختصاص نداشته، عالم و عامی در دریافت آنها شریکند. ولی از قضایای نظری کسی جز اهل دانش بهرهای ندارند؛ چنانکه میبینیم علم به اینکه زوایای سه گانة مثلث برابر با دو قائمه است مختص به اهل دانش بوده و دیگران شناسایی ندارند، ولی علم به این که چند چیز برابر با هم را اگر بر هر کدام به طور مساوی چیزی بیفزائیم باز با هم برابرند مختص به اهل دانش نبوده، عامی نیز به آن پی میبرد.
1) .سوفسطائیها کسانی هستند که به فلسفة نادرستِ درستنما، بدیهیات را انکار نمایند؛ و «سوفسطا» معرّب است از دو کلمة یونانی «سوف» به معنای حکمت و فلسفه و «اَسطا» به معنای تدلیس (صافی).
و وجه این فرق پیداست؛ و آن این است که نظریات به خودی خود شناخته نشوند، بلکه به مقدماتی شناخته شوند که به آنها جز دانشمند شناسایی ندارد، ولی این گونه قضایا به خودی خود شناخته شوند، نه به مقدمات خارجی که بعضی بدانندو برخی ندانند.
سپس هر که وجدانش در معرفت اوّلی بودن این قضایا کوتاه آمد، وظیفهاش مراجعه به تودة مردم و دیگر طبقات است. اگر همه را بر حکم در آن قضیه متّفق دید، بیآنکه به قضیة دیگری تعلیل کنند، نخست بداند که اوّلی است و قصور در وجدان خود اوست؛ سپس فوراً به بهبودی بپردازد؛ چون این دردی است که بسا ساری بوده، ممکن است به دیگر وجدانیاتش رخنه نماید و به سرانجامِ ناپسندی کشد.
مقدمة سوم: هر چیز سودمندی که سود و فائدهاش جز به مقدمات مرتب و اجزاء مختلف در وضع و متفاوت در شکل و جنس و مانند آن به دست نیابد، بداهت حکمفرماست که سازندة دانشمندی دارد که آن فائده را منظور داشته، آن چیز را برای فائدهاش ساخته است؛ و هر چه شمارة اجزاء بیشتر بوَد، شروط متعدد شود و اوضاعی که در حصول این فائده مدخلیت دارد مختلف گردد، مطلب نامبرده آشکارتر شود. این از هویداترین وجدانیات است. اگر دانستهای، خدای تعالی را بر نعمت عافیت سپاسگذار؛ و گرنه ساعت بغلی خود را به هر که خواهی بنما و نمیگویم همة اجزاء، میگویم اجزاء مهمش را به او معرفی کن و او را به مدخلیت فنر و چرخها در حرکت منظم عقربکها آگاه نما؛ و به آن حکمتهایی که در ترتیب چرخها و کوچک و بزرگی آنها و شمارة پیچها و دندانههای آن بهکار برده شده؛ و به این که چگونه قوّة کشش فنر به جای قوّة ثقل نشسته؛ و به چه طرز پاندول - طبق اختراع «هریسون» (1)- در نهایت اتقان
1) کریستین هویگنس (به هلندی: ChristiaanHuygens)(به عربی: کریستیان هوغنس) (1629-1695م) دانشمند و فیزیکدان سرشناس هلندی قرن هفدهم بود که ساعت پاندولی را اختراع کرد (www.fa.wikipedia.org).
جایگزین شده آگهی ده. ببین چگونه بیاندازه به شگفت آید و بینهایت بر سازندة آن مدح و ثنا گوید و به اینکه این سازمان جز برای به دست آوردن ساعات زمان ساخته نشده تصدیق کند! سپس بدان که وجدان تو را آسیب رسیده و باید پیش از اینکه این درد در تو جاگیر شود به درمان آن مبادرت نمائی.
پس از این سه مقدمه میگوییم: در عالمْ اصناف بیشماری از حیوان و نبات دیده میشود که هر یک به منزلة آلتی است مکانیکی که بیشتر آنها اجزائش از اجزاء ساعت افزونتر و اتقان آن نیکوتر و اختلافش بیشتر و فائدهاش بزرگتر است و دارای شروط بسیاری است. از وجود خورشیدی که صد و چهل ملیون «وِرس» (1)از هوائی که آنها را فرا گرفته در ربود؛ و آبی که میان آنها در جریان باشد؛ و زمینی که آنها را بردارد؛ و ابری که بر آنها سایه افکند؛ و اینکه هر یک در جای مناسبی که سود و فائده اش بسته به اوست جای گیرد؛ زیرا اگر مسافت میان اینها و خورشید نصف گردد بسوزند، و اگر دو برابر شود بهره نبرند، و اگر از هوا به اندازة متری دور افتند خفه گردند، و اگر مدتی از آب جدا شوند از تشنگی بمیرند؛ و اگر و اگر... به اندازهای که اگر بخواهیم مقداری که بشر تاکنون پی برده بشماریم، باید در علوم گوناگون کتابهای ستبری بنگاریم.
علاوه بر این ملاحظه کن ارتباطی را که در این آلات مکانیکی مینگری. مثلاً حیوان را تغذیه به جوامد ممکن نباشد مگر به واسطة حیوانی یا نباتی دیگر؛ و برخی از حیوانات زنده به منزلة اجزاء حیوان دیگر یا نوکران او هستند؛ از قبیل
1) ورس هزار متر است؛ و این فاصله به حساب فلاماریون میباشد (مؤلف). واحد اندازهگیری روسی است معادل 3500 قدم (ر.ک: دهخدا، مدخل «ورس») که معادل 1076 متر است (زاهد).
گویچههایی (1)که از برای بدن حیوانات به جای لشکری هستند؛ «واگوست» (2)و میکروبهایی که وظیفة آنها شیار کردن زمین برای روئیدن نباتات است؛ و حیواناتی که برای آبستن کردن شکوفهها آمادهاند؛ و دیگر چیزها که اگر از مظانّش کاوش کنی و حق تأمل را در آنها ادا نمائی، عالَم را یک دستگاه مکانیکی بزرگی بیابی که اجزاء آن به شمار نیامده، و این اجزاء به اندازههای گوناگون و اصناف مختلفی که دارند هر یک دستگاهی مکانیکی محسوب میشوند.
ای مادیمسلک و طبیعیمرام! تو چه خواهی کرد؟ آیا خوش داری که سوفسطائی باشی و انکار محسوسات کنی، یا گامْ بالاتر نهاده، منکر بدیهیات گردی؟! ما در این باره بیان بیشتری میکنیم؛ امید آنکه وجدانت اصلاح پذیرد، به صف خردمندان درآیی و از همة شبهات رفقایت و آنچه به خاطرت خطور نماید در ضمن مناظرهای که در سفر پر ثمر نفس نمودیم (3)پاسخ گوییم.
در یکی از تفرجگاهها، خداشناسی به یک نفر مادیمسلک برخورد نمود. میان آنان سخن در تمدن تازه و کهن دائر گردید. گفتارْ آنها را به خاور و باختر کشانید. یکی از تمدن غرب به شگفت آمده، دیگری میگفت انحطاط شرق بیشتر شگفتآور است.
1) گویچهها حیوانات بسیار ریزی هستند که گلبول نامیده شوند و خون از آنها و از منابع دیگری که موسوم به پلاسماست ترکیب یافته؛ و این گویچهها بر دو گونهاند: قرمز و سفید.گویچههای قرمز اکسیژن را به وسیلة مادة هموگلبین - که دارای مقدار کمی آهن است و در آنها موجود میباشد - از هوا گرفته و به بافتهای بدن میرسانند؛ و گویچههای سفید وظیفهشان این است که اگر میکروبی در بدن داخل شود، به سوی او روآورند و آن را هضم مینمایند؛ و بدین رو میتوان آنها را پلیسهای بدن نامید (صافی).
2) بیگانهخوارها، فاگوسیتها یا ذرهخوارها (به عربی: الخلیةالبلعمیة أو الأکولة) (phagocytes) سلولهایی هستند که بخشی از دستگاه ایمنی بدن را تشکیل میدهند. این سلولها توانایی بیگانهخواری دارند؛ یعنی میتوانند پاتوژنها یا سایر سلولها و مولکولهای بیگانه و نیز اجزای سلولی فرسوده را بلعیده و سپس هضم کرده و از بین ببرند (www.fa.wikipedia.org).
3) مقصود این است که این مناظره را در عالم خیال نمودیم و این مطالب را در سفر دل گفتگو کردیم (صافی).
پیوسته این سخنانْ آنها را به بیابانها و جلگهها پیچ و تاب میداد؛ به خلیجها و نهرها میبرد، تا به دریاهای چندی فرو برده، به لنگرگاههای ممالک متحده (1)ایست داد.
خداشناس گفت: ای رفیق! آیا شنیدهای آن خبر تلگرافی را که چند روز پیش روزنامهها منتشر کردند؛ و او آنکه امسال در نیویورک نمایشگاهی عمومی گشوده شود که مصنوعات و مختَرَعات تازه را به ناظرین نمایش دهند؟ گفت: آری؛ و برای چنین امری سزاوار است بر دوش اِغتراب سوار شویم؛ و اینکه گفتهاند اغتراب (2)پارهای است از عذاب، عَذْب و گوارا شماریم.
آیا میل داری به این کشورهای شگفتآور رهسپار شویم و مصنوعات شگفتانگیزی تماشا نموده، ارمغانها بیاوریم؟
خداشناس - 1: آری، چیزی گفتی که پیوسته من به آن مشتاق و مرغ دلم پروانهوار گِردش پرواز کند. میخواهم ببینم این نیروهای طبیعی که دست توانای خداوندی در این عالم به ودیعت گذارده، چگونه بشر آنها را استخدام نموده؟ و میل دارم صنایع شگفتآور را تماشا کنم و یقینم را به سازندة جهان بیشتر سازم.
مادیمسلک: اینکه گویی من نمیدانم، ولی مدتی است در این اندیشهام از کشورهای مسلمانان - که چشم جز نشانههای ایمان ندیده، گوش جز آهنگ اذان نشنود - دوری گزینم؛ زیرا اگر بخواهم فحشایی مرتکب شوم، از خشم خدای آسمان ترسانده شوم؛ و اگر اراده کنم آزادانه پیروی میل خود نموده، شهوترانی کنم، به عذاب دوزخ تهدید گردم. باز اگر این تهدیدات نسیه بود سهل و آسان میشمردم! گاهی نقد شود. تازیانه میزنند؛ کُند و زنجیر میکنند؛ گردن میزنند؛ دست میبُرند؛ سنگسار مینمایند. چه اندازه خواهان کشوری هستم که جز
بیدینی دینی نداشته و به جز تکذیب انبیاء و پیمبران آئینی نپسندیده باشند!
خداشناس - 2: تو را از سیطرة پروردگار آسمان گریزی نباشد. هر جا روی، آب و خاک او و به هر سو رو آوری سپاس و ستایش اوست.
ببینی پیشانیها برای عظمتش در سجده، زبانها به یادش گویا، معبدها برای پرستشش آماده است. اگر چشمت از رنج دیدار مساجد بیاساید، کلیساها آن را بگریاند؛ و اگر گوش از صدای اذان نماز راحت گردد، به آهنگ ناقوس گرفتار شود؛ و اگر تلاوت قرآن و سخن پروردگار جهان را نشنود، تورات و انجیل را استماع نماید. اگر در جزیرههای دور دست با وحشیهای بیابان سُکنی کنی، ناچار نام مدبّری برای جهان و قاهری برای طبیعت خواهی شنید که از عذاب و شکنجهاش ترسند و به عطا و بخشش او امیدوار باشند و پیشانی خواری برای او به خاک گذارند و دست تضرّع و زاری به سوی او دراز کنند. اگر در زیلانده جدید (1)لفظ جلاله نمیشنوی، کلمة «توی اتانا» (2)- که به معنای خداوند جهان است - خواهی شنید؛ و اگر در جزایر «اندامان» (3)الحی الأبدی العالِم بکلّ شیءٍ (خدای زندة پایندة دانای به هر چیزی) گویندهای نداشت، «بولوغا» (4)- که به معنای ذات موصوف به همین صفات است - به زبان جاری کنند؛ و اگر در جزائر «نیاس» (5)اله اعظم نشنوی، کلمة «لوبولانجی» (6)استماع خواهی نمود.
1) از جزایر اقیانوس هند است (صافی). مقصود همان «زلاند نو» یا «نیوزلند» است (زاهد).
2) اصل و ریشة این کلمه را نیافتم، مصحح متن عربی نیز توضیحی نداده است (زاهد).
3) از جزایر اقیانوس کبیر به شمارمیرود (صافی). جزایر آندامان و نیکوبار (Andaman and Nicobar Islands) گروهی از جزیرهها در خلیج بنگال هستند که توسط دریای آندامان از میانمار/برمه و تایلند جدا شدهاند. اگر چه جزء سرزمینهای کشور هند هستند، اما نوعی خودمختاری دارند و پایتخت آن پورت بلر است (www.fa.wikipedia.org).
4) اصل و ریشة این کلمه را نیافتم، مصحح متن عربی نیز توضیحی نداده است (زاهد).
5) ازجزایر اقیانوس هند میباشد (صافی). (Nias) از جزایر اندونزی است در 200 کیلومتری غرب سوماترا که از اماکن معروف موجسواری در جهان است (www.fa.wikipedia.org).
6) اصل و ریشة این کلمه را نیافتم، مصحح متن عربی نیز توضیحی نداده است (زاهد).
حتی اینکه گروه «بتاغونین» (1)- که پیش از این گمان میرفت پیرو دینی نباشند - از آنها نقل شده که هنگامی که اینها بیجستجو گوسالهای از دریا میگرفتند (2)، گِرد آتش مینشستند و بزرگ و پیشوای آنها گوساله را میان آنها قسمت میکرد. سپس برای سپاسِ خدای نادیده و شکرانة این بازجویی که از آنان نموده، دیده به بالا میافکند.
و برخی از برادرانت مقالهای نوشته و در پایان آن گوید:«دین یکی از صفات انسانی است که به پرتو آن انسان از حیوان امتیاز دارد و بشر نمیتواند به هیچ دینی نگرود»؛ و دین را یگانه حدّ فاصل میان انسان و حیوان قرار داده است. و خوشمزه این است که خود او بیدین است. پس به کدام حیوان میل دارد ملحقش کنیم؟
خلاصه، از برادران هممسلکت جز به اندکی که در شهرستانها پراکنده و در تحت فشار و شکنجه قرار گرفتهاند برخورد نخواهی کرد.
اکنون که بهار مادیون است و هیچ عصری مانند این عصر نبوده که اهل دین بدین نحو دست از آنها بردارند، مع الوصف میبینی «بخنر» (3)در پایان شرح مرام داروین (4)از فشار و بیچارگی شکوه میکند و میگوید: «امروز مانند روزگار گذشته رؤسا و مهتران مسلک مادّی پیوسته در شکنجه و فشارند» (5)سپس خود را به آینده دلخوش کند گوید: «ولی آیندگان ما در آتیة نزدیکی به شخصیت مهم و
1) به نظر میرسد منظور بدویهای ساکن بیابان «پاتاگونین» باشد. بیابان پاتاگونین که به نام بیابان پاتاگونیا یا استپ پاتاگونیا نیز شناخته میشود، یکی از بزرگترین بیابانهای آمریکا و هفتمین بیابان بزرگ جهان است که مساحت آن به 673.000 کیلومتر مربع میرسد. بخش عمدة آن در آرژانتین واقع شده و بخشهای کوچکی از آن در شیلی قرار گرفته است (128http://www.persiadesert.com/fa/article/view/) (زاهد).
2) در اینجا اشتباهی در ترجمه رخ داده است. عبارت عربی چنین است: «إذا التقطوا عجل بحر، جلسوا حول النار...»؛ یعنی: اگر گاوی دریایی میگرفتند، گرداگرد آتش مینشستند. و بر اساس ترجمة مرحوم صافی عبارت عربی باید این گونه میبود: «... التقطوا عجلاً من البحر». والله أعلم (زاهد).
3) بُخنِر (1824- 1899م) یکی از مادیین و فلاسفه و اطباء معروف آلمان بهشمار رود (صافی).
4) داروین (1809-1882م) صاحب کتاب أصل الأنواع و مذهب تطور و صاحب نظریة «نشوء و ارتقاء» و از بزرگترین علمای علم بیولوژی قرن نوزدهم محسوب میشود (صافی).
5) فلسفة النشوء والارتقاء، ص 224.
موقعیت شایانی رسند» (1).
بیچاره بیخبر است از اینکه آیندة دین بهتر است! هر قدر دانش و بینش بشر بیشتر شود، جلوة دین بیشتر و انتشارش فزونتر گردد و پیوسته از بها و ارزش بیدینی کاسته گشته، تا اینکه شبهای سیاه آن سپری شوند و دلها همه به نور آفریدگار روشن گردند.
مادیمسلک: ولی بلاد مختلفند. در ممالک متحده آسمانِ آزادی سایه افکنده و خورشید مدنیت طلوع نموده، سایة سیطرة دینی کوتاه گشته است.
خداشناس - 3: معنی مدنیت را ندانستی؛ حقیقت دین را نشناختی. گمان کردی این گروه که زیر بار بندگی مخلوق نمیروند از تحت فرمان و بندگی خدای جهانیان بیرون شدهاند! پنداشتی هر کس برای بنده سر فرود نیاورد، از پرستش آفریدگار سر پیچید! یا آن کس که موهومات و خیالات پوچ بیجا را دور انداخت از حقائق پر بهای پابرجا دست کشید! خطا اندر خطا اندر خطاست! آرام باش! سازمان این مدینة فاضله بر اساس فضائل است نه آب و گل. اگر بخواهم به شرح این مطلب بپردازم، مدت مناظره طولانی شود و ما را از مسافرتی که در نظر داشتیم باز دارد؛ و اجمال اَجمل است.
من از مفصل این نکته مجملی گویم *** تو صد حدیث مفصل بخوان از این مجمل
خدای تعالی در سورة آل عمران میفرماید:
«قُلْ یا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَینَنَا وَبَینَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَیئًا وَلَا یتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ» (2)(بگو: ای پیغمبر [به اهل کتاب] که ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است: جز خدای
را نپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم و از خود خدایانی جز خدا اختیار ننمائیم). آیا دربارة آزادی سخنی زیباتر از اینکه ارکان سهگانهاش در یک آیه گرد آمده باشد شنیدهای؟!
و در سورة حُجُرات میفرماید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (1)(جز این نیست که مؤمنین برادر یکدیگرند). آیا از برای تمدن مانند اخوّت و برادری غایتی توان بود که هدف اَنظار گردد؟ (2)
و باز میفرماید: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ یكُونُوا خَیرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ یكُنَّ خَیرًا مِنْهُنَّ» (3)(ای کسانی که ایمان آوردید! مبادا مردان شما گروهی گروهی را مسخره کنند؛ شاید آنها که مسخره شوند بهتر از اینها باشند! و مبادا زنان شما برخی برخی را استهزاء نمایند؛ شاید آن زنهایی که استهزاء شوند از اینها نیکوتر باشند!).
باز میفرماید: «یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» (4)(ای مردم! مرد و زن شما را ما آفریدیم و شما را دسته دسته و گروه گروه قرار دادیم برای اینکه یکدیگر را بشناسید. به درستی که گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست).
آیا «اریستوکراسی» (5)ستمکار به مانند چنین پند و اندرزهای شایان اعتراض دارد؟ (6)
1) سورة حجرات (49)، 10.
2) .یعنی: آیا تمدن هدف و غایتی جز برادری دارد؟ (زاهد).
3) سورة حجرات (49)، 11.
4) سورة حجرات (49)، 13.
5) اریستوکراسی یا نخبهسالاری (Aristicrasy) گونهای حکومت است که حکمرانی در آن در دست طبقهای خاص باشد. این طبقه ممکن است زرسالار باشند یا اشراف یا متولیان دین (www.fa.wikipedia.org).
6) .عبارت عربی چنین است: «و هل تنقض الأریستوقراطیة الجائرة بمثل هذه الحِکَم البالغة؟»؛ به نظر میرسد باید قبل از «بمثل» کلمة «إلاّ» باشد. آنگاه ترجمه چنین میشود: و آیا اریستوکراسی ستمگر جز به حکمتهای رسایی مانند اینها سست میگردد؟. اما ترجمة مرحوم مترجم وقتی درست خواهد بود که باء در «بمثل» نباشد و «مثل» هم مفعول باشد. با این همه، به نظر میرسد مفهوم اشتباه باشد (زاهد).
راستی دربارة این نقاط گمان بدی بردی و آنها را به بیدینی - که ریشة هر فسادی است - نسبت دادی. مگر نمیدانی در این کشورها 1700 کلیسا موجود است که واردات (1)سالیانة آنها کمتر از هفتاد میلیون پهلوی (2)نمیباشد؟! آیا این کلیساها برای که ساخته شده و این مالها در راه چه کسی صرف میشود؟!
سپس خداشناس گفت: هر وقت میل داری توشة سفر بردار، من هم به خواست خدا با تو نیک همراهی کنم، ولی مبادا به آن کشورها این گونه بدگمان باشی و آزادانه به کردارهای زشت و ناپسندی پردازی و در نتیجه ببینی آنچه «مکسیم جورکی» (3)دید، هنگامی که به همراهی و رفاقت یک نفر زن به عنوان درخواست اعانت برای ستمدیدگان روسیه به آن سامان رفته بود. همین که آمریکائیها دانستند میان این دو زناشوئی نیست، بر او شورش کردند او را از «لوکانته» (4)و قهوهخانه بیرون نمودند. آنان هم شب را در خیابانْ تنها به سر برده، روز به اروپا بازگشت نمودند.
دو نفر رفیق آمادة مسافرت شدند و پس از مدتی در کشتی قرار گرفتند. اما مادیمسلک، نمیدانم در کشتی چه گفت و چه میگوید (5)، ولی خداشناس گفت:
1) .یعنی: درآمدها (زاهد).
2) .اینجا نویسنده به هفتاد میلیون «جُنَیه» تعبیر فرموده؛ و چون «جُنَیه» پول مصری بود و تقریباً با یک پهلوی که صد ریال باشد مطابق میشد، بدین رو به پهلوی تبدیل گردید (صافی). شایان ذکر آنکه «جُنَیه» یا پوند مصری (Pound Egyptian) واحد پول کشور مصر است. این کلمه عربی نیست، بلکه انگلیسی است و چهارصد سال پیش به واحد پول رایج در انگلستان Guinea میگفتند (www.wikipedia.org).
3) .مقصود آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف معروف به «ماکسیم گورکی» (1868-1936م) داستاننویس، نمایشنامهنویس و مقالهنویس انقلاب روسیه و از بنیانگذاران سبک رئالیسم سوسیالیستی است. رمان مادر او در لیست هزار رمانی است که روزنامة گاردین توصیه کرده است هر کس باید پیش از مرگ آنها را بخواند (www.wikipedia.org).
4) .یعنی: مهمانخانه (زاهد).
5) .عبارت عربی چنین است: «أمّا المعطَّلُ، فلا أدری ما قال وماذا عسی أن یقولَ فیها؟». کلمة «أمّا» که حرف شرط و تأکید و اغلب تفصیل است، در فارسی معادل دقیقی ندارد. گاهی میتوان برای آن «اما»ی فارسی را آورد، اما باید توجه داشت که کلمة «اما» در فارسی اغلب به عنوان حرف استدراک بهکار میرود. اما تعبیر «ماذا عسی أن یقول» یعنی: «چه میتوانست بگوید؟». این معنی از «عسی» از معانی جدید عارض بر این کلمه است و در عربی قدیم از آن خبری نیست. والله أعلم. بنا بر این در ترجمة عبارت فوق میتوان گفت: «در این میان، نمیدانم که آن مادیمسلک چه گفت و چه می توانست بگوید؟» (زاهد).
«بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا» (1)(زبان به نام خدا میگشایم هنگام روان شدن کشتی و ایست کردن آن).
هنوز کشتی به لنگرگاه ایست نکرده بود که دیدند مردی بر کنار دریا ایستاده است. خداشناس به او سلام نمود و او را به تحیتِ اسلام احترام فرمود و از مقصدش پرسید. گفت: میخواهم به نمایشگاه نیویورک حاضر شوم. سپس به آنها عرضه داشت: من هم به شرط خوشرفتاری با شما همراه میشوم. پذیرفتند و همه با هم رفتند و در نمایشگاه حاضر گشتند.
ساعتی آوردند به ارتفاع 5/4 متر و عرض 2 متر و حجم 25/1 متر، دارای دو هزار چرخ. کرسی مرمری بالای او نهاده شده بود که برفراز آن مجسمة «واشنگتن» (2)به حالت نشسته قرار گرفته بود. در حالتی که چتری بالای سرش، چهار مجسمه عبارت از کودکی و جوانی و کامل[سالی] و پیری روبه روی او - اشاره به چهار فصل -، و مجسمههای بسیار دیگری که هر یک را حرکتی [بود] اشاره به ثانیه و دقیقه و ساعت و روزهای هفته و ماه و فصلها و برجها و دو حرکت وضعی و انتقالی زمین و حرکت قمر.
هنگامی که زنگ ساعت زده شد، خادم واشنگتن دری گشود و ساعت آهنگ موسیقی سرود. واشنگتن بر کرسی خود ایستاد. اینک همة رؤسای جمهوری به ترتیب حکمرانی خود، هر یک با لباس مناسب زمان خود از همان در بیرون شده،
به واشنگتن سلام دادند. سپس از در جداگانه که خادم دیگر گشود باز داخل شدند. واشنگتن بر کرسی خود نشست و در بسته گشت.
خداشناس و مادیمسلک هر دو از ساعت و سازندة آن بسیار به شگفت آمدند و در مدح و ثنای صانعش مبالغة بیشمار نمودند. رفیق سوم به این دو میخندید و میگفت: من هرگز اسفناک نشدهام بر امری مشابه که به خوشگمانی به شما شدم (1)من نشانة علم و دانش در شما دیدم. گمان میکردم از اهل دانش هستید؛ و بدین رو با شما رفاقت کردم. اکنون دانستم آدمهای سادهای هستید که مرهومات بر آنها آقایی و حکمفرمایی میکند! تا چه اندازه موهومی را ستایش نموده، ساختمان این ساعت را به او نسبت میدهید به گمان آنکه این ساعت را برای فائدهای ساخته است؟! با اینکه چنین نیست و جز نتیجة تصادف و اتفاق بیشعوری بیش نیست! میلیونها سال در تحت تأثیر عوامل طبیعت بوده تا بدین پایه رسیده. آنچه در اوست نتیجة اضطرار (2)است و هیچ نشانة اختیار در آن دیده نشود.
هنوز سخنش به پایان نرسیده بود که مادیمسلک رنگ چهرهاش متغیر و در غضب شد و گفت: تو دیوانهای. دست از دیوانگیت بردار! بیهودهگویی بس است!
خداشناس به او درشتی کرد که چرا ناسزا میگویی؟ رسم رفاقت نه چنین است! مگر با ما شرط خوشرفاقتی نکردی؟
مادیمسلک پاسخش گفت که نخواستم دشنامش دهم. مقصود خیرخواهی بود؛ شاید متوجه درد خود شود و به درمان آن شتاب نماید!
خداشناس -4: خوب عذری است، ولی از کجا دانستی دیوانه است؟!
مادیمسلک: از اینکه این حرکات منظمی که از اجزاء بسیار به هَیئات بیشمار سرزند، محض تصادف و اتفاق پندارد و این فوائد مطلوبه را تراوش اضطرار داند!
خداشناس - 5: چه گویی دربارة او اگر بدین منوال دربارة قطاری که با آن مسافرت کردیم و راه آهنی که ترن روی آن راه پیموده، سخن راند؟!
مادیمسلک: از او فرارکنم، مبادا دردش به من سرایت کند، یا سنگهایی که به او پرت شود به من بخورد!
خداشناس - 6: پس چرا من این روزگار درازی که در سفر با تو سپری نمودم از تو فرار نکردم، با اینکه دربارة هزاران هزار مرکباتی که پستترین آنها را در استواری صنعت و زیبایی و شرافت فائده و غایت به این ساعت قیاس نتوان کرد، از تو شنیدم مانند آنچه را که تو دربارة مرکب واحدی شنیدی؟! یکی از برادرانت از برخی از اهل دین نقل نمود که میگوید: در صورتی که سازندة ساعتی بزرگ شمرده شود، بیشک کسی که ساعتی سازد که آن ساعتساز باشد بزرگتر است! (1)پس بر توست اختیار یکی از سه چیز: یا ایمان به آفریدگار، یا بیان فرق میان ساعت و دیگر مرکبات، یا اعتراف نمودن به اینکه با رفیقت همدرد و نصیب تو از او بیشتر و بهرهات فزونتر است.
مادیمسلک: من معنی نظم را نمیفهمم. یکی از هممسلکان ما در کتاب خود اظهار نموده که بینظمی نزد ما امری است نسبی.
خداشناس - 7: من به نظم استدلال کنم، تو به گفتار رفیقت در بینظمی استشهاد میجویی؟! اگر در قانون مناظره به خطا رفتهای،اما از هممسلکت خوب پیروی میکنی. او نخست از اهل حق که آنان را اهل خلق نامیده نقل میکند که اینها میگویند: نظمی که در عالم وجود مینگریم دلیل بر قصد و اختیار است. سپس میگوید: اصحاب قِدَم (2)از این استدلال پاسخ گفتهاند که آنچه شما او را قصد و اختیار مینامید، ضرورتش نام مینهیم؛ زیرا این عوالم چون با هم از روی نوامیس (3)معینی ارتباط کاملی دارند، بدیهی است اگر اندک تغیری در چیزی رخ
دهد، در اشیاء دیگر هم به همان نحو تغییر حاصل شود؛ و روی همین اصل میتوان گفت که بینظمی هرگز در عالم اتفاق نیفتاده و نیفتد و نخواهد افتاد؛ و بینظمی نزد ما امری است نسبی.
از تو میپرسم: روی چه نکتهای نخست به نظم عالم اعتراف نموده و آن را امر نسبی قرار نداده؛ سپس به طُفیل آن اسمی هم از بینظمی برده، با اینکه در کلام مستدِلّ ذکری از او نبوده؟ آیا میتواند میان نظم و بینظمی فرق گذاشته، دومی را نسبی قرار دهد نه اولی؟! وانگهی، چرا به رفیقت نگفتی: «شما را چه به این که بگویید نزد ما؟» (1)این اصطلاح خاصّ از کیست؟ از همکارانت، پزشکهایت یا همکیشانت مادیمسلکها یا فیلسوفانت ارباب نشوء و ارتقاء؟ و مقصود از آن چیست؟ اگر مقصود این است که برخی از چیزها که نامنظم شمرده شود، بسا شود نسبت به چیز دیگر منظم باشد، اینکه به شما اختصاصی ندارد (هر که باشید)! علاوه بر این، آن نکتة باریک اینجا چه میکند و برای شما چه سودی دارد و به اهل دین چه زیانی وارد آرد؟! گذشته از این، من که از نظمْ معنی دقیق باریکی اراده نکردم که نیازمند به شرح باشد و تو را به استشهاد به گفتة رفیقت وادار کند! مرادم همین نظمی است که در ساعت مشاهده نمودی و دلیل بر بیخردی رفیق ما قرار دادی. یعنی: این چرخها که در حرکت است و اگر فنر نبود هیچ یک حرکتی نمینمود؛ و این عقربکهایی که در گردش است و اگر چرخها نبود هیچ کدام راهی نمیپیمود؛ و این حرکت منظمی که اگر پاندول نمیبود دارای نظمی نبود؛ و مانند این نظم و بالاتر از آن، در بیشتر اصناف حیوان و نباتْ موجود و بر تو هم معلوم است. پس رشتة سخن را به تَعداد (2)آن دراز نکنم.
مادیمسلک: ندیدی رفیق مرا چگونه به بزنگاه مطلب رسیده و حنجرة سخن دریده، میگوید: آنچه شما قصد و اختیار مینامید ما ضرورت و اضطرار نام میگذاریم؟!
خداشناس - 8: آری، در جای دیگر از کتابش نیز مانند این سخن را سروده، میگوید: «نظمی که ما در جهان مینگریم ضروری است نه قصدی و اختیاری؛ برای اینکه تغیری که در جزئی از اجزاء عالم رخ دهد، به حکم ضرورت در دیگر اجزاء هم به پرتو آن پدید آید؛ گویا نتیجه و زادة یک سببند. پس در صورتی که عوالم به نظمی باشند که ما میبینیم، چون برخی مربوط به برخی است - به طوری که خلاف آن ممکن نیست - اگر تغییری در نظم یکی پدیدار گردید، ناچار نظم همه به هم خواهد خورد؛ و از اینجاست که اجزاء عالمْ برخی نسبت به دیگری هرگز بر خلاف نظم نبوده و نیست و نخواهد بود؛ گرچه نظم عالم - از روی ارتباطی که میان آنها بوده و جریانی که طبق قوانین عمومی عالم برای آنهاست - در ازمنة سه گانه مختلف شود.
نمیدانم رفیق تو را چه رسیده، در عین حال که به دانشمندان زباندرازی کند و آنها را به درشتی الفاظ و به بغرنجی معانی نسبت دهد، خود در سخنانش رویة آنها را پیش گرفته، بلکه دست آنهارا از پشت بسته، این سخنان یاوه را به میدان آورد. اگرنکات فلسفی و لطیفههای حکمت آمیز گفتار کنونی و پیشین او را بیان کنم، خاطرت پریشان گردد و از مقصد خودم که هویدا نمودن امر توحید باشد بازمانم. پس اکتفا کنم به اینکه بگویم گفتگوی ما در نامگذاری نبود که بگوییم نام این قصد است یا ضرورت. ما انکار نداریم که این نظم بدیع و ترتب این فوائد مورد نظر پس از آفرینش ماده و جعل نوامیس به طوری که به این نتایج رسد، ضروری است و تا آفریننده و پدیدآورندهاش تغییر ندهد تغییرپذیر نباشد؛ مانند اینکه حرکت چرخهای ساعت و نظم گردش عقربکها هم پس از ترکیب و ترتیب اجزاء آن ضروری است؛ زیرا نخست باید چرخ بزرگتر به وسیلة فشار فنر حرکت کند، تا به پرتو آن، چرخ مرکزی که وصل به اوست به جنبش آید. و به همین طرز چرخها به دستیاری هم بگردند تا برسد به دوچرخی که زیر مبنا قرار گرفته. پاندول نیز باید وظیفة خود را انجام داده، دندانهای چرخها هم متناسب باشند تا حرکت منظم گردد. و مادامی که ساعت به این اجزاء و این
ترتیب باشد، حرکات منظم به طور مسلم ضروری خواهد بود. پس اگر از «ضرورتْ» این معنی مقصود است، اهل دین منکر نیستند، بلکه به همین بر وجود آفریدگار و کمال حکمتش استدلال نمایند. همچنانیکه توبه اتقان ساختمان ساعت بر وجود سازندة آن و اینکه این نتایج مقصود و منظور او بوده استدلال نمودی، و ضرورت به این معنی جلوگیر اعتراف نشد، بلکه همین ضرورت تو را بر وفور دانش و بینش سازندهاش دلالت کرد.
و اگر مقصودت این است که این نوامیس و جریانات طبیعت که علت پیدایش آفریدهای مانند بشر میشوند، همه به مقتضای نظامی که دارند گرد میآیند و به دنبال آن، لوازم حیات و آسایش زندگی و دیگر نیازمندیهای آدم را به وجود میآورند و به اندازة لازم تشکیل و ترتیب میدهند، بی آنکه خود گردآورنده و آفرینندهای داشته باشند که آنها را از روی قصد و شعور ساخته باشد، چنین مطلبی را نخواهیم پذیرفت و بدیهی بودن امتناعش را خواهیم گفت. همچنانیکه تو از رفیق سفر ما نپذیرفتی و به واسطة انکارْ او را دیوانه نام نهادی، اما مرا شرط رفاقت مانع شد که تو را به چنین خطایی خطاب سازم.
ولی سوگندت میدهم به آنچه عزیز دانی و گرامی شمری! چه تفاوتی میان مصنوعات جهان و این ساعت مینگری که منکر صانع ساعت را دیوانه خوانی و خود انکار سازندة مصنوعاتی کنی که طرف نسبت به ساعت نباشد؟! (1)تفاوت ما بین این دو مانند فرق میان بزرگترین آلات میکانیکی با چرخهایی است که بچهها در رهگذر آبها سازند. آیا وجود واشنگتن را با آن نهضتها و جنگهای مشهورش مقایسه توان کرد به مجسمّة او که جز ایستادن و نشستن جنبشی ندارد: نه راه میرود ونه سخن میگوید و نه و نه؟!
حرکت زمین، حرکت منظمی که به منتهی مراتب حکمت و بالاترین مناسبت است و موجب پیدایش چهار فصل میشود؛ به منظور اینکه در آن صلاح حیوان و نبات است. [کرة] ماهی که میلیونها قرن به اَشکال زیبای خود تعیین ایام ماه نماید،
1) یعنی: قابل مقایسه با ساعت نیستند (زاهد).
عقربک ساعتی که چند صباحی این عمل را انجام میدهد، خورشید دلالت بر سال میکند، عقربک هم بر همین دلالت دارد؛ و تفاوت میان این دو را که از همه آشکارتر است به تو وامیگذارم.
تفاوت دیگر اینکه سازندة این ساعت اجناس موجودی را از آهن و چوب و چیزهای دیگر برداشته و اجزاء آن را از اینها ترکیب کرده و نوامیس آمادهای را به کار انداخته تا به این نتیجه رسید، ولی این کجا و آن که همة اجزاء مصنوعات خود را از عدم به وجود آمده؛ مادّه را آفریده؛ نوامیس و جریاناتی برای آن قرار داده، مراحلی طی داده تا استخوان و گوشت و رگ و پی گشته است؟!
مادّیمسلک: ماده دارای نیروهایی طبیعی است که برای پیدایش آنچه در عالم به وجود آید کفایت میکند. برخی را شناختهایم، و برخی را ادعای شناسایی آن کنیم، و پارهای را که در آن ماندهایم برای آیندگان پسانداز کردهایم که به آن پی ببرند، اما ساعت نه چنین است؛ زیرا برای ماده قالبی نباشد که چرخها در آن ریخته شود و ارّهای نبود که چوبها به آن بریده گردد.
خداشناس - 9: رفقای تو را «میکانیکیون» نام نهند؛ برای اینکه میگویند عالم وجود آلت میکانیکی بزرگی است؛ و آنچه در عالم است از صورتهای گوناگون و نیروهای مختلف، اجزاء آن آلت میکانیکی با عظمت است؛ و آن صورتها و نیروها برای عالم نظیر چرخها و مانندچرخهاست برای ساعت. من با تو دربارة همة عالم هستی، آن عالم منظمی که مرکبات منظم بیشماری رادربردارد گفتگو مینمایم و از تو تفاوت میان این عالم و این ساعت را درخواست میکنم. میگویم: چگونه وجود این آلت میکانیکی با عظمت را بدون موجِد حکیمی ممکن میدانی و وجود این یک ساعت کوچک را ممکن نمیدانی؟! من در شگفتم از رفقای تو که چگونه به دست خود ریشة خود کَنند و راه درهم شکستن مسلک خود را نزدیک نمایند؛ زیرا پس از اینکه عالم هستی را آلت
میکانیکی منظمی دانند، بس است برای شکست آنها چیزی که بداهت عقل و صراحت وجدان بر آن حکمفرماست؛ و آن اینکه: صدور چنین آلتی از نیروهای گنگ طبیعت از آشکارترین محالات است. پس میگوییم: در طبیعت هم ابزار ساعتسازی، بلکه ابزار هر آلت میکانیکی کوچک یا بزرگی یافت میشود؛ زیرا معادنی (1)که چرخهای ساعت از آنها ساخته شود در طبیعت موجود، و کوههای آتشفشان برای آب کردن آنها کافی باشد. پس اگر پس از ذوب آتش، به شکل گودالها و پارهسنگ هایی که مناسب اَشکال چرخهای ساعت است روان شود، و به واسطة تصادفِ سرما منجمد و به اَشکال همان گودالها و پارهسنگها - که به منزلة قالبهایی باشند برای این چرخها - متشکل گردد. سپس هنگامی که آب دریا زیادتی نموده، آنها را فرا گرفت، موجهای دریا با آنها بازی کند و آنها را به سنگها و اجسام زیر دریا زند تا در طی میلیونها قرن صفحات و دندههایی هم پیدا کرده، از دریا چرخهای کاملی پس از نشست آب بیرون شود. سپس اسباب بازی بادهای سخت گشته، در اثر مالش برخی به برخی دیگر صیقلی شده، به وسیلة بادها در برخی از غارهای کوهها گرد آیند. پس ازآن سیلهای خانمانسوز هم اشجاری ریشهکن کرده، در اثر زدن به سنگهای کوهها بشکنند و آلات چوبی ساعت را تشکیل دهند. سپس وسائل نقلیة طبیعت - یعنی: بادها - اینها را نیز برداشته، به چرخها رسانند و آنها را از انتظار بیرون آورند، اینک صورت یک آلت میکانیکی تامّ و تمامی به خود گیرد. و چنانچه پایة دانشت از اتمام اجزاء ساعت یا آلت میکانیکی دیگری کوتاه آمد.
اگر میل داری به کمک صدفههای (2)داروینی به پایان رسان! زیرا ننگی نیست بر تو که پیشوای اهل «نشوء و ارتقاء» را پیروی کنی، در صورتی که او هزار قحطی فرض میکند و میلیونها زرافه را از گرسنگی میمیراند برای اینکه گردن زرافة کنونی را دراز نماید! تو نمیتوانی به واسطة فرض، علت پیدایش آنچه را
خواهی درست کنی؛ و اگر هم میل داری، امر اتمام را به آینده واگذار و قناعت کن به آنچه دانستهای؛ و دلاورانه بگو گفتار بخنر را در مقالة دوم که: «پیشروی گرچه یک گام باشد، در راهی که گردنههای بسیاری دارد مانند این راه، رستگاری بزرگی محسوب میشود». و جلوگیری کن از حملات دشمنان خود به مانند گفتار «بریر» (1)در کتاب طوائف الحیوان. البته این مسائل را باید اکتشاف نمود و نمیتوان اعتراض بر مذهب تسلسل قرار داد.
پیروان مرام تو جرأت و جسارت را بزرگترین فخر خود میشمرند! تو هم جرأت کن و همة آلات میکانیکی را از این قبیل قرار ده و وجود «مستر وات» (2)- مخترع یا اصلاحکنندة آلات بخاری را - منکر شو و بگو کمی دانش سبب فرض کردن مخترع گشته، و مختَرَع دانستن ساعت و امثال آن از موهوماتی است که بر عقول آقائی مینماید.
به جان عزیز خودم سوگند! که انکار وجود مخترع برای ساعت و امثال آن به مراتب از انکار وجود صانع و آفریننده برای سراسر این جهان هستی آسان است.
ای رفیق! تو اگر جازم نمیشوی به وجود آفرینندة مختاری برای این مرکبات منظم مگر پس از یقین به اینکه اسباب طبیعی کفایت نمیکند، چگونه به وجود سازندة این ساعت جازم شدی و چرا رفیق ما را سخریه نمودی؟! و اگر وجود این مرکبات بس است برای علم به اینکه آفریدگار مختاری دارند - گرچه به استخدام نیروهای طبیعت آفریده باشد، و بداهت حکمفرماست به این که قوای خاموشی نمیتوانند چنین مرکبات درست سودمندی به وجود آورند - پس خدائی هست؛ و اگر از تو بپذیریم که نیروهای طبیعت را برای ایجاد آنچه در عالم است کفایت است - مانند سازندة ساعت که خرق عادت نکرده و از جاده طبیعت بیرون نشده و اعجاز و کرامتی از او سر نزده، پس نوامیس و نیروهایی به دست آورده آنها را استخدام نموده و جز علم و ارادهاش چیز دیگری که از
طبیعت بیرون باشد به کار نینداخته است - پس امر ساختمان این جهان هم چنین باشد. تفاوتی که هست این است که آفرینندة جهان و سازندة آن (جَلَّت عظمتُه) اسباب را برای چنین فوائدی به وجود آورده، و صانع این ساعت هیچ چیز ایجاد نکرده، بلکه موجودی را به دست آورده و از آن آنچه خواسته ساخته است.
مادیمسلک: پیشرفت علوم در عصر کنونی به واسطة کنجکاویهای دانشمندان دورة اخیر حادثی را بیعلت نگذارده، و این عصر مانند عصرهای پیشین نیست که دانشمندان ایشان چون به علت پیدایش بسیاری از حوادث پی نمیبردند به قدرت خداوندی پناهنده میشدند.
ما اکنون از نوامیس و جریانات طبیعت به اندازهای آگاه شدهایم که برای بیشتر آنچه علت پیدایشش بر پیشینیان پوشیده بود کفایت کند؛ و بر عهدة آیندگان است که از آنچه بر ما پنهان مانده پرده بردارند. پس ما را نیازی به قدرت کردگاری بیانباز نباشد. این است آنچه مهتران مادر کتابهای خود نوشتهاند و سخنوران ما در خطابههای خود به ماگوشزد کردهاند. اما این ساعت، نوامیس و جریاناتی که برای حرکاتش کفایت کند در طبیعت یافت نشود.
خداشناس -10: اما پیشرفت علوم بر بینائی ما در دین افزوده و بریقین ما علاوه نموده؛ زیرا به پرتو آن، گواهان وجود پروردگار نزد ما بیشتر و گنجینههای پوشیدة آیات آفریدگار آشکارتر گردیده است. پیشینیان، هستی خدای تعالی را از یک ماه و یک خورشید و یک زمین و هفت سیاره و چهار عنصر و چیزهای دیگر شناختند. آیا پیشرفت دانش چه کرده جز اینکه آن شواهد را بیش از پیش و یک به هزار کرده و افزودنی آن را آشکار نموده است؟! و هرگز خداپرستان آن حوادث بیعلت را دلیل خود قرار ندادهاند تا در نتیجة پیشرفت دانش نیروهای دلیلشان بکاهد، بلکه یگانه دلیل آنها همان نظم و ترتیب علل موجودات است که هر چه بیشتر پی برند ایمانشان بر آفریدگار فزونتر گردد. و من تو را در غلو و
فزونگویی که داری حیران گذارم و در ادعائی که میکنی دروغگو نشمارم. و اگر میخواستم، گوشزدت مینمودم که پیشوایان تو به نادانی خود دربارة نوامیس عالم وجود اعتراف نمودهاند؛ موهومات و مناقضاتی که در علل حوادث دارند و به آنها دل خوش کردهاند برایت بیان میکردم. شایسته آنکه اکتفا کرده، دربارة پرسشت از این ساعت بگویم: اگر چرخهایی که در اوست برای همة حرکاتش کافی نبود و برخی از آن نیازمند به حرکت دست بود، آیا نقص آن و ضعف سازندهاش نبود و بر اینکه نتوانسته صنعتش را به پایان رساند گواهی نمیداد؟ و چنانچه همین ساعت نیازمند به کلید و کسی که آن را بردارد و در بغل گذارد نبود، بلکه به وسیلة فنر پیچ میخورد و به قوهای، در وقت حاجت، بیزحمت نزد شخص حاضر میگشت، آیا بهتر و کاملتر نبود؟!
مادیمسلک: شبههای در هیچ کدام از این دو نیست.
پس خداشناس گفت: اگر چنین است، چگونه با قدرت کاملة الهی کینه میورزی که آنچه ساخته متقن و استوار فرموده؛ و آنچه آفریده اجزاء آن به پایان رسانده و جایی برای اگر و کاشکی نگذارده است؟! و چسان برهان بر کمال حکمت و قدرتش را مقلوب نموده (1)، وسیلة انکار ذات پاکش قرار میدهی؟! این در صورتی است که تو بتوانی ادعا کنی که نیروهای طبیعت کافی است برای اینکه علت همة جریانات عالم وجود باشند؛ و اینکه هیچ امری در عالم جز به جریان طبیعی واقع نشود، ولی کجا توانی اثبات این مدعا کنی؟
مادیمسلک: فلسفة داروین برای قصد و غایت در اعضاء و مخلوقاتمجالی نگذاشته است. مگر نشنیدی «بخنر» میگوید: «کسی که از گذشته چشم پوشد و برحال کنونی این اعضا به اعتبار فوائد و نسبتش به احوال مختلف طبیعت نگاهی ساده بیفکند، به اندازهای موافق و مطابق مییابد که آنها را مقصود پندارد».
1) یعنی: برعکس میکنی (زاهد).
ولی علم امروز بس نظام کنونی را تحت بحث و بررسی قرار ندهد، بلکه به حال گذشته هم نظر اندازد و بنگرد که به چه جریان طبیعی به این پایه از استواری و احکام رسیده، به طوری که محسوس نمیباشد.
و در اینجا مذهب داروین ادله و علل صریحی برای ما شرح و بسطمیدهد، و آن ادله نه تنها از حکمت و فلسفه است، بلکه از حوادث و موجودات زنده نیز میباشد.
باز «بخنر» را عقیده این است که برای داخل کردن فلسفه در علوم طبیعی نتیجة دیگری است که از بین بردن اعتقاد به اسباب غائی باشد؛ و بسا این نتیجه از خود مذهب داروین بزرگتر باشد!
خداشناس - 11: شنیدم و بیاندازه به شگفت آمدم. آیا فلسفة داروین جز این است که تحولات پی در پی بسیاری با سیر تکاملی دائمی بطیئی برای موجودات زنده اثبات کرده، به انتخاب طبیعی معلَّل مینماید؟ کدامیک از این دو با قصد و غایت نمیسازد: قانون تحول و سیر تکاملی یا تعلیل این دو به انتخاب طبیعی؟ چرا منکر «تلولوجیا» (1)قناعت نمیکند از قانون تحول به آنچه آن هواپرست قناعت کرد و گفت: رهم زان نه بر من نه از بهر من (2)(3)
مگر نمیبینید که کسی اگر بخواهد دیناری را سکّه زند، نخست باید خاک معدن را برداشته، طلای خالص آن را بیرون کند؛ سپس طلا را آب کند؛ سرانجام شمش سازد. بعداً قطعه قطعه کرده، به سکة آن پردازد؟! آیا منکر تلولوجیا از این شخص سلب قصد و اختیار کند، چون معدن طلا را به تحولات چندی تحول داده، تا اینکه دینار شده، یا اینکه این تحویل را دلیل قصد و اختیار او داند و گواه دانش و بینشش شمارد؟!
اینک اگر از این دینار از روی مصلحت وقت انگشتری ساخت، باز آن را از باب
1) علم به اسباب غائیه است (مؤلف). Teleology یا غایتشناسی و به عربی «اَلغائیة» (زاهد).
2) ترجمة منظوم مصراع دوم از بیت ذیل: «علی أنّنی راضٍ بأن أحمِل الهوی/وأخلُصُ منه لا علَی ولا لِیا» که منسوب به مجنون (قیس بن ملوّح) است.
3) یعنی: چون این قانون بر ضد مقصود او دلالت کند، باید از آن دست بردارد و دلیل بر مدعایش قرار ندهد (صافی).
تغییر مصلحت وقت حلقه و حلقه را دستبند و دستبند را گوشواره نمود، آیا باید این تحولات را غیر مقصود و بازیچه پنداشت یا باید دلیل بر وجود زرگر و علم او بر مقتضیات اوقات و توانائیش بر تطوّرات موافق دلخواه و سلیقة خود قرار داد؟!
پس چه طعنی است بر توانائی خداوندی که اسب را پس از تحولات چندی بیافریند، از روی این که میداند این آفرینش بدین شکل زیبا و شیوا صورت نگیرد مگر اینکه هر لحظه به شکلی درآید، صورتی به خود گیرد که از صورت پیشینش پستتر و فرومایهتر باشد؟! یا از روی اینکه اختلاف مصالح به حسب اختلاف زمان و تغیراتی که در این میانه رخ داده و اختلاف را به شکلی و هر یک را به صورتی درآورده که مناسب و سازگار این عوارض و احوال بوده باشد، آیا باز هم خرابی ارکان علم «تلولوژیا» از نتایج مذهب داروین شمرده میشود؟!
اگر این مذهب برای هدم ارکان این علم کافی باشد، باید پیش از این که داروین پا به عرصة وجود گذارد چنین شده باشد؛ زیرا میوة درخت خرما رطب (1)نشود مگر پس از این که بُسر (2)شود، و بُسر نشود مگر پس از این که بَلَح (3)شود؛ و همچنین مردْ سالخورده نگردد مگر اینکه طفل خردسال باشد، و طفل نشود مگر اینکه دورة جنینی طی کند. و روی این اصل باید ارکان علم «تلولوجیا» از خرابی محفوظ نماند مگر اینکه یک مرتبه زمین دهان باز کرده، درخت خرمائی با خوشههای آویخته و خرماهای رسیده آشکار سازد؛ و زن آبستن همت کرده، پیرمرد ریشسفید کمرخمیدهای زائیده، در آغوش گیرد!
و از عجایبی که مافوق ندارد این است که اگر کسی بیسابقهای دوربین (تلسکوپ) را ببیند، شاید در بدو امر احتمال دهد که ساخت بچهای است که وسیلة بازی خود قرار داده و از باب تصادف و اتفاق بدین وضع درآمده، ولی هنگامی که نزدیک چشم خود آورد و دور را نزدیک دید، یقین میکند که برای
همین فائده ساخته شده و سازندهاش نه کودک، بلکه دارای رتبة عالی حکمت و دانش بوده است. همین شخص به چشم خود میبیند چشمی دارد که به وسیلة آن موجودات جهان را از پستترین نقاط زمین تا دورترین اختران آسمان مینگرد؛ و این چشم در زیبایی منظر و استواری ساختمان و بسیاری اجزاء و بزرگی منافع و دیگر امور با دوربین قابل مقایسه نیست؛ و باز یقین نکند که برای چنین نتیجهای ساخته شده! بلکه گذشته از این، انکار صانع آن کند؛ و اگر بپرسی سبب انکار چیست؟ میگوید که چشم بر مذهب داروین نقطة عصبی حساسی بوده است که ترقی کرده و پس از تغییرات بیشماری به حالت کنونیش رسیده!
«بخنر» ص131: و اعتقادش این است که تدرّج در وجود - یعنی: خَلع و لبس صور - با قصد و اختیار سازگار نیست. گویا «ایجاد دفعی» به شخص قاصد چسبیده، از او جدا نمیشود، با این که میداند دوربین هم به حالت کنونیش نرسیده مگر پس از تحولات چندی، اصل آن ریگی در برگشیر (1)بوده؛ سپس پیوسته در کورههایی که برای آب کردن و نرم کردن و پهن کردن آماده شده زیر و بالا گشته، و صُودا (2)و کِلس (3)بدان افزوده شده، اَشکال گوناگونی به خود گرفته تا بدین پایه رسیده است.
اگر چنانچه بیوجدانی آدمی به این درجه رسد که ببیند دو چشم دارد به پرتو آنها میبیند، و دو پا که به کمک آنها راهپیمایی میکند، و دندانهایی که با آنها غذا میجود، و زبانی که به یاری آن سخن گوید، ولی نفهمد که چشم برای دیدن و پا برای راه پیمودن و دندان برای جویدن و زبان برای سخن گفتن قرار داده شده، به چنین کسی چه باید گفت و پس از انکار چنین امر بدیهی از او باید چه توقع داشت و چه گفتاری در او مؤثر خواهد بود؟!
اما تعلیل اصل تحول به انتخاب طبیعی نیز با قصد منافاتی ندارد؛ زیرا آن یگانه عامل وجود اعضاءِ با نظمِ موجودات زنده نیست، بلکه بر مذهب داروین
عمده، نوامیس و جریانات مباینت است که تاکنون به آن پی نبردهاند، و به گفتة «دولبر» برای قرن بیستم ذخیره شده؛ و نوامیس وراثت است که داروین آرزو دارد آیندگان از آنها پرده بردارند. پس به مجهولات نخستینْ پدر و فرزند اختلاف پیدا میکنند، و به نادانستههای دومینْ سودمندش به فرزندان منتقل میشود.
و انتخاب طبیعی اگر به نظر ژرف بنگریم، جز یک کارگر ستمگری که پیروی از مذهب «شو» (1)نموده، تنها زیردستان را نابود میکند چیز دیگری نیست و احداث نیرو و تکثیر اعضاء از وظایف او نمیباشد؛ و ما این مطلب را به طور مبسوط در جای خود شرح دادهایم.
اگر فرضاً آن موجودات زندهای که فلسفه بیرحمانة داروین، به انتخاب طبیعی از گرسنگی و تشنگی به خاک هلاک افکنده است، دوباره زنده میشدند و هر یک به صف زندههای دیگر ملحق میگشتند و پهلوی صنف مناسب خود قرار میگرفتند، آیا جز اصناف دیگری برای انواع موجوده یا انواع دیگری مانند آنها به دست میآید که همه دارای اجزاء تمام و ساختمان کامل بوده، آنچه در امر زندگی و بقاء نسل نیازمندند به آنها بخشیده شده؟! آیا گمان میکردی اگر زرافة کوچکترگردن و کوتاهتری، پهلوی زرافة کنونی میایستاد، یا اسبی به حجم روباه با دستهای پنج انگشتی و پاهای سه انگشتی. (اسب خانگی دورة یوسینی (2)اگر
1) گویا منظور فلسفة بدبینانه و پوچگرای شوپنهاور است. «وی در میان فیلسوفان، بزرگترین فیلسوف بدبین غرب است. شوپنهاور كوششهای عقل و خرد انسان برای رهایی را همه جا با دیوار و مزاحمتهای ارادة كور و غیرقابل ارضای انسان مواجه میبیند. او غریزههای خردگریزانه و كور را خواسته و ارادة انسان نامید. شوپنهاور مینویسد: تمام هستی چون یك جهنم است. بیماری، بیعدالتی، سرگردانی، دیكتاتوری، تنهایی، فقر، درد، ناامیدی، بیگانگی، آوارگی، شكنجه، زندان و غیره سبب غیرممكن بودن سعادت و خوشبختی انسان میشوند. او زندگی انسان را مانند سایر تحولات طبیعی و اجتماعی پوچ و بیمعنی و محكوم به درد و رنج ابدی میدانست. برای تفصیل بیشتر ر.ک: www.andishesara.com (زاهد).
2) دورة «ائوسن» (Eocene) در زمینشناسی به 56 میلیون سال پیش تا 34 میلیون سال پیش گفته میشود. در این زمان بسیاری از انواع پستانداران جدید یعنی اجداد فیل، کرگدن، اسب، خوک و گاو ظاهر شدند و خزندگان تنومند از بین رفتند (www.fa.wikipedia.org).
اسب نامیده شود) در جنب اسب کنونی قرار میگرفت، بنیاد استدلال الهیین به ساختمان متقنی که در زرافه و اسب کنونی مشاهده میشود درهم میشکست، یا آنکه شواهد و ادله ربوبی مشاهده مینمودی؟!
و اگر زیر بار این سخن نمیروی، بخنر از (داروین) اعتراف او را به نوامیس معلوم و مجهول بسیار نقل میکند (1)، و هم او را به نوامیس دیگری ملزم مینماید؛ و عقیدهاش این است که برای طبیعت در تحویل موجودات زنده تفنّنات بسیاری است.
و پس از این جنجالها و داد و فریادها کار به این جا کشید که یک مشت نیروها و عاملهای خاموشی گرد آمدهاند و یک دسته مرکبات کامل بانظمی به وجود آوردهاند؛ و این همان است که بداهت بر محال بودنش حکمفرماست، مگر اینکه آن نیروها مبدأ باشعوری داشته باشند که آنها را طبق ارادة خویش استخدام نموده، تحت تأثیر تدبیر خود قرار دهد.
خدای هدایتت کند! سخن مرا به دیدة انصاف بنگر. سپس سخنرانی «بخنر» را ملاحظه کن ببین چگونه کلماتش پراکنده بود و با هم ارتباط و پیوستی ندارد. میگوید: «مطابقة اعضاء با غایات مقصوده در صورتی است که از گذشته صرف نظر کنیم». چه زیانی به قائل به قصد رسد اگر از گذشتة ایام چشم نپوشد و بگوید: آن ازمنه تمهیداتی برای زمان مقصودند؛ همچون مصنوعات ناقصیکه ناگریزند از اینکه به مرور ایامبه پایة کمال رسند. علاوه بر این، مطابقه در همة ادوار تحولات موجود بوده، منتهی به حسب مقتضای وقت و مناسب سائر جسد. سپس میگوید:
علم و دانش از حالات گذشتة این اعضا کاوش مینماید. از هر زمانی که میخواهد کاوش کند مانند کسی که به پای خود به جستجوی مرگ رود، به اندازهای کنجکاوی کند که بمیرد؛ زیرا بدین سبب بر وضوح و قوت براهینِ قصد افزوده گردد.
میگوید: اینجا داروین ادله و علل صریحی را به طور مبسوط برای ما بیان
1) یعنی در شرحی که بر کتاب اصل الانواع [= منشأ انواع] داروین نوشته است (صافی).
میکند.
آنچه میخواهد شرح و بسط دهد، بدهد، هیچ زیانی به خداشناس نرساند که معتقد است خداوند امور را به اسباب در جریان گذارد، بلکه چندین برابر آنچه این مادیمسلکها برای آن زیان فرض کنند به او سود میرساند.
او از بین بردن اعتقاد به اسباب غائیه را نتیجهای میداند که بسا از مذهب داروین مهمتر باشد، و حال آنکه دانستی این آراء آن عقیده را تأیید میکند.
و از چیزهای بسیار طرفة نوظهور این است که اصل و اساس این مذهب دو نفر مخترعند:
یکی داروین، و او با این که مانند آفتابپرست (1)پیوسته رنگارنگ میشود، در جاهای چندی از سخنان خود به لفظ آفریننده تصریح میکند و آراء خود را با حکمت او سازگارتر و بر قدرتش با دلالتتر قرار میدهد؛
و دیگری «ولس» [= والاس] که کتاب عالم احیاء را در توحید تصنیف نموده، به آراء خود بر وجود صانع و کمال حکمتش استدلال کرده، بشر را نتیجة مقاصد او قرار میدهد.
ولی پیروان کاسهلیسان آنها که منتهی فخرشان، دریافت مقاصد این دو رئیس است، با آنان در مقام ستیزگی برآمده، آنچه مسموعت گشت میگویند.
و رفقای تو را در اشتباه نینداخته جزء سوء تفاهم و پی نبردن به مرام الهیین؛ زیرا اینها گمان میکنند اهل دین اسباب را از مسبَّبات کنار کرده، معجزات به جای آنها مینشانند؛ و روی همین اصل نیزههای قلم به دست گرفته، شمشیرهای زبان تیزدَم نموده، یکسره دین را مورد حمله قرار میدهند. از این رو نمیبینند مغناطیس آهن رباید و نمیشنوند آلت کهرباییای را که در بنگاه «لیدن» پیدایش مییابد، مگر اینکه بر دین حمله کنند و لفظ علم و دانش را شعار خود قرار دهند. گویا علم که بزرگترین یاور دین است دشمن سخت آن به شمار میرود!
1) آفتابپرست: حیوانی است شبیه به موش و دارای دنبالة بلند و موی افشان و چشم او همیشه به آفتاب بود. و در آفتاب به رنگهای گوناگونی رنگین میشود و در تقلب [= دگرگون شدن] به او مثل میزنند (صافی).
اگر هممسلکانت حقیقت دین را بشناسند و مرام دینداران را به دست آرند، بر مسلک مادیت جز کسی که آن را وسیلة شهوات خود سازد و مرکبی قرار دهد که سوار آن شده، در پی خواهشهای نفسانی خود رود، کسی باقی نماند.
و دانسته باش که اهل دین ترتیب اسباب و مسبَّبات را منکر نیستند، بلکه وجود هر موجودی را در این عالم - از کوچک و بزرگ - معلول علتی کافی شمارند؛ و برای آن علت نیز علتی بیان کنند تا به علةالعلل منتهی شود. و اینان در محافظت بر اسباب به مرتبهای هستند که آنان نرسیدهاند.
ملّیون (1)تصادف و اتفاق را ضروری البطلان میدانند، ولی مادیون بسیاری از آراء خود را بر این دو مبتنی کنند.
دستهای از اهل دین را میبینی که برای محافظت بر توحید، در امر اسباب سهلانگاری کنند، ولی اینها اسباب به این معنی وجدانی را که آنها درک میکنند و اکنون سخن ما در اوست منکر نیستند، بلکه نزاع اینها در یک امر دقیق دینی است که در خور اَفهامی نیست که در زندان مادّه محبوس بوده، جز به امور محسوسه مأنوس نمیباشد.
و بیان این مطلب مربوط به این نامه نیست، کافی است بگوییم: چگونه مرد خردمند احتمال میدهد درباره این گروه که عدّة بیشماری از آنها مردمان دانشمند مبرّز زبردست در هر فنّ و صنعتی هستند، که سوختن چوب خشک را در صورتی که آتش بر آن افتد یا خاموش شدن آتش را هنگامی که آب بر آن ریزد انکار کنند؟! و به کدام یک اینها گمان میرود که چون منکر تأثیر اسباب است آتش را از جامة خود دور ننماید؟!
رشتة سخن را مطوّل نمودم به اندازهای که ترسم ملول شده باشی؛ و این نبود جز حرص بر اینکه آن سوء تفاهمی که رفقای تو در آن واقع شده و آنها را در منجلاب مادیت فرو برده و از چشمة گوارای توحید منحرف ساخته است از میان بردارم.
و خلاصة گفتارم این است که اهل دین به هر ناموس طبیعی که تاکنون
1) این کلمه که در ترجمة مرحوم صافی زیاد دیده می شود، به معنای معتقدان به خداست.
اکتشاف شده یامیشود معترفند، مشروط به آنکهبا تجربه و آزمایش موافق بوده و شواهد امتحان و سنجش مخالف آنها نگردد؛ و این اعتراف به آنها زیانی نمیرساند، بلکه یقین بر یقینشان بیفزاید.
چون مناظرة خداشناس و مادیمسك به اینجا كشید، رفیق خود را دیدند نگاه تند و تیزی به ساعت میكند و اجزاء آن را به نظر ژرفی مینگرد و قاه قاه میخندد. مادیمسلك سبب خنده پرسید، گفت: چیز عجیبی در این ساعت میبینم: دوچرخ زائد و نقصانی در دو جای از ساختمان آن. مادیمسلك گفت: باز دیوانگیت گُل كرد؟! میترسم سومین و چهارمین بار هم عود كند! پیش از اینكه درد در تو جایگزین گردد و امید درمان نداشته باشی، چرا از من پند نمیگیری و به طبیب حاذق مراجعه نمیكنی؟! آیا در آنچه از فوائد 1908 چرخ مشهودت گشت، چیزی نبود که بر تو معلوم گرداند كه سازندهاش چیز بیفایدهای در آن نگذاشته، و تو را وادارد بر اینكه در این دو چرخ اندیشه كنی و از فوائد این دو كاوش نمایی، شاید راز پنهان آنها بر تو آشكار شود؟ آیا نظمی كه در اجزاء دیگر مشاهده كردی تو را آگاه نكرد از اینكه نقصان در علم و دانش توست نه در ساعت؟! یا اگر بر فرض نقصانی باشد، از یك جهتی است كه از جهاتی موجب انتظام ساعت گردد، یا روی حكمتهایی است كه جز كسی كه در دانش همپایة سازندهاش باشد به آن پی نبرد؟! رفیق خاموش شد و آن دو نفر به مناظرة خود بازگشت نمودند.
مادیمسلك: در تركشم جز یك تیر نمانده كه در زه نهم و آن انكار نظام است؛ زیرا در مذهب داروین مسلّم شده كه كالبد هیچ حیوانی از حیوانات
بلندمرتبه خالی نیست از اعضاء زایدی كه اثریه (1)نامیده میشوند و این اعضاء به گفتة برخی از یاران ما بنیان غایت و قصد را درهم میكشند.
«بخنر» گوید:
ما اكنون در شگفتیم از ساختمان دقیق چشم كه كاملترین و لطیفترین عضوها است. عضوی كه برحسب تعلیل داروین نقطة عصبی حساسی است که ترّقی نموده تا پس از تغییرات بیشماری به حالت كنونیش رسیده، با این وصف درنهایت اتقان و احكام نمیباشد؛ چون بهترین چشمها مانع پراكندگی نور نشود تا آخر.
و این اعضاء اثریه در مذهب ما بیاندازه گرانبهاست؛ زیرا نشوء را اثبات و خلق و آفرینش را نفی و با قصدْ منافی و غایت را نقض (2)مینماید و میان ما و بهائم (3)علاقة محكمی ایجاد میكند و اجداد بزرگوار ما را به اصناف حیوان معرّفی نموده، ما را به شرف عظیم الشأن خویشاوندی نزدیك با بوزینگان سرافراز میدارد!
خداشناس - 12: چه زود اعتراض خود را به رفیق فراموش كردی! تو را چنین میبینم كه او را به چیزی سرزنش نكردی جز اینكه خود ننگینتر و تلخترش را آوردی؛ و من تو را بازخواستت نمیكنم به آنچه تو او را بازخواست كردی. پاداشت را به او واگذارم، ولی من سخت در شگفتم از رفقای تو كه چگونه این نكته بر آنها پنهان مانده كه اگر وجود این اعضاء زائده ثابت شود، از استوارترین دلیلها بر وجود آفریدگار بزرگ آفرینش و ازقاطعترین برهانها بر حكمت و عنایتش دربارة بندگان خود است. آیا اینها اعضایی نیستند كه پیوسته دست توانای خداوندی در آنها كارگر بوده؛ عنایت ازلی آنها را برای حیوان در هنگام
نیازمندی آماده ساخته، به طوری كه در وقت احتیاجْ آفرینش آنها پایان یافته، برای انجام وظایفشان قابل میگردند.سپس حكمت كاملة منزّه او از لغو و عبث، پس از بهرهبرداری و بینیازی، بهتدریج برحسب عادت مقدسی كه در نظم این عالم وجود دارد این بار گران را از دوش آن برداشته، به حالت نخست برمیگرداند؟! اینك آیا این اعضا توحید را نفی مینماید یا اثبات؟ بنیان قصد را خراب میكند یا استوار؟ اگر رفقای تو را قانع نكند جز اینکه هر عضوی در همة ازمنه وجودش سودمند باشد، روی این اصل، اساس قصد و غایت را بهواسطة خالی بودن عضو از فایده - ولو یك ساعت - ویران پندارند، بایدقصد و غایت از صنایع بشر را كه نظیر این اعضا باشند نیز نفی كنند (1)
وانگهی، اینها سزاوار بود به پستان دختر پیش از بلوغ و آلت تناسلی پسر پیش از بلوغ او استدلال نمایند، نه به این اعضایی كه آراء در آنها مختلف است و كسانی كه آنها را ثابت میدانند در بسیاری از آنها اختلاف دارند.
آری، اگر در پیكر حیوان عضوهای زایدی یافت شود كه تاكنون نفعی نداشته و در آینده هم امید نباشد سودمند شود، رفقای تو میتوانستند دلیل مدّعا قرار دهند، ولی آیا از هیچ خردمندی چنین گفتاری سرزده؟!
و از غفلتهای واضح این است كه به اعضاء اثریه استدلال بر نشوء میكنند، غافل از اینكه این استدلال بدون التزام به قصد و غایت صورت نپذیرد؛ زیرا اگر در تركیب اجسامِ حیواناتْ لغو رواست، در همین اعضانیز معلوم نیست كه این اعضا هم در ادوار گذشته عامل بوده باشند.
و اگر انصاف دهی، همین استدلال و نظایرش برای تو روشن كند كه حكمت و قصدْ جِبِلّی و فطری اینهاست. در دل اقرار دارند گرچه به زبان انكار نمایند (2).
1) یعنی: باید بگویند چیزهایی كه ساخت بشر است، اگر در همة ازمنه وجودش سودمند است سازندهای دارد كه فایدة آن را در نظر گرفته و به همان قصد و غایت ساخته، و اگر ساعتی بیفایده باشد، چنین سازندهای نداشته، بلكه این فایدهای كه در اوقات دیگر بر آن مترتّب است از باب اتفاق و تصادف است نه اینكه برای آن ساخته نشده باشد (صافی).
2) اقتباسی از آیة شریفة «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ» سورة نمل (27)، 14.
مادیمسلك: به جان خودم! آثار قصد و حكمت در هر عضوی از اعضاء حیوان پدیدار است، ولی نمیدانم به چه رو یاران ما مدّعی آن را استهزاء كنند. حتی یكی از ماها میگوید: جز طبیعیات، دیگر علوم بهویژه «علم لاهوت»، اسباب غائیه را اساس دلیل و غایت برهان خود قرار میدهد. چون به این اسباب دریافت میكنند كه گذاشتن بینی در میان صورت و نگذاشتن چشم در انگشت ابهام پا در غایت اِحكام و نهایت حكمت است.
خداشناس - 13: عصبیت كوركورانه و حبّ انفراد از دیگر عقلا انسانرا به چنین پرتگاه وخیم و مانند آن میکشاند و البته شخص مخالف با وجدان ناگزیر است که در عوض برهان، استهزاء و سخریه بهكار برد، ولی پاسخ این استهزاء طرزی است كه مناسب اهل فضل و دانش نیست، لیكن زیانی ندارد او را آگاه كنیم بر آن ید بیضایی كه برای طبیعت عَمیاء (1)قائل است: چه حالی دارد در صورتی كه طبیعت او را بهصورتی در آورد كه یكی از اشخاص مَزّاحِ لطیفهگو گفته:
ناگه او گشتی طبیعتواژگون *** از دهن... (2)، سخن گفتی ز (3)(4)
این شخص در گفتارش حیله و تزویری به كار برده كه عوام سادهلوح را بدان فریب دهد. برهان اهل دین را در اتقان ساختمان اعضاء حیوان منحصر نموده، میگوید این استوارترینِ براهین اینهاست؛ و این سخن او از روی جهل یا تجاهل است. اگر در عالم وجود جز ریگهای بیابان نبود، اهل دین براهین بسیاری اقامه میكردند بر اینكه این ریگها ممكن الوجود و آفریدة آفریدگارِ واجب بالذّاتی هستند.
مادیمسلك: برهان استواری میشنوم و راه راست آشكاری میبینم. اینك
اثبات توحید از روشنترین بدیهیات است، امّا در حیرتم كه چگونه مانند چنین امری بر دستهای كه در زمرة خردمندان بهشمار آیند و خود را در عداد دانشمندان درآورند پنهان مانده، و به چه رو فلان مسلك مادّی برگزیده و چگونه فلان راه به این آشكاری را گم كرده بیراهه میرود؟!
خداشناس - 14: آیا میتوانی در این پرسش به پاسخ اجمالی قناعت كنی و این دسته را نظیر سوفسطائیین و منكرین محسوسات قرار دهی و دربارة آنها مقالی را بگویی كه در حق گروهی از فلاسفه آلمانی مانند «کنط» (1)و «فخت» (2)[= فیخته] و «هگل» (3)و غیر اینها از ارتیابیهای (4)تازة بیسابقه گفتی؟! زیرا سبب یك و جواب هم مشترك است.
مادیمسلك: پاسخ الزامی خوبی است، ولی میل دارم سبب را بفهمم.
خداشناس - 15: اگر به تلویح قانع نشده، تصریح بخواهی، بهداری را فراموش مکن!
مادّیمسلك:نمیتوانم این سخن را دربارة یك دسته مردمی كه مقالاتی پخش میكنند و تألیفات دارند و سخنرانیها مینمایند بپذیرم. اینها كسانی نیستند كه سوار نی شده در كوچهها گردش كنند. چه بسیار دكتران در این گروهند كه اشخاصی را كه به این درد مبتلا بودهاند درمان كردهاند و به دست اینها بهبودی و شفا حاصل گشته است.
1) منظور ایمانوئل کانت (Immanuel Kant) (1724-1804) فیلسوف آلمانی و از مهمترین فیلسوفان سدة هجدهم اروپاست www.fa. wikipedia.org.
2) منظور یوهان گوتلیب فیخته/فیشته (Johann Gottlieb Fichte) (1762-1814) از پایهگذاران ایدهآلیسم آلمانی است www.fa. wikipedia.org.
3) گئورگ ویلهلم فردریک هگل (Georg Wilhelm Friedric Hegel) (1770-1831م) فیلسوف بزرگ آلمانی و یکی از پدیدآورندگان ایدهآلیسم آلمانی بود. تاریخگرایی و ایدهآلیسم او انقلابی عظیم در فلسفة اروپا به وجود آورد و سنگ بنای مارکسیسم و فلسفة قارهای شد. آثار او به مشکلفهم بودن مشهور هستند. برتراند راسل در تاریخ فلسفة غرب وی را مشکلفهمترین فیلسوف غرب معرفی میکند www.fa. wikipedia.org.
4) ریب به معنی شك و اینها كسانی هستند كه در امور بدیهی تشكیك كنند (صافی).
خداشناس - 16: من از گفتار خود اراده نكردم مطلبی را كه تو دریافتی و در اعتراض بر آن شتافتی، مقصودم آن مرض عصبانی است كه «متمانیا» (1)نامیده میشود. صاحب این درد در استقامت رأی و درك مشكلات مسائل و نیكویی تدبیر و غیر اینها مانند عقلای دیگر است، و امتیازش در امر واحدی است كه وجدانش در آن از كار افتاده و وسوسه او را رخ داده است. در هویداترین قطعیات تشكیك مینماید و وجدان خود را در پدیدارترین بدیهیات از دست میدهد. حتی اینكه از این گروه كسی هست كه گمان میكند دانة گندمی است و از این جهت میترسد مرغی از پهلوی او گذر كند. همچنین دیگری كه خیال میكند بار شیشهای است و بدین رو از این ترسد که كسی به او برخورد نموده، او را خُرد كند.
قضایایی كه از مبتلایان به درد نامبرده در كتابهای قدیم و جدید نقل شده درنهایت كثرت است و نیازمند به نقل نیست؛ زیرا اكنون هم از اینگونه امور مشاهده میشود. در عصر خود مردی بود در بسیاری از علوم دست داشت. دارای هیبت و وقار و در امر زندگی خوشتدبیر و نیكوروش بود. هیچ عیبی نداشت جز اینکه میترسید منارة شهر در بینی او داخل شود؛ و بدین رو از راهی كه در آن مناره میدید عبور نمینمود، و چنانچه بغتةً چشمش به مناره میافتاد، با هر دو دست سوراخهای بینی خود را میگرفت و میگریخت. صاحب چنین دردی بهطور كلی دیوانه نیست، و اگر كسی او را دیوانه پنداشت از باب «الجنون فنون» (2)است.
و اگر میخواهی آن را بر كوری اَلوانی (3)قیاس نموده، كوری وجدانی نام گذار؛ زیرا این درد برای بصیرت به منزلة كوری رنگی برای بصر است، و اگر
چنانچه در «انجمن پیشرفت علوم بریتانیا» (1)
به انگلیسی: «The Royal Society of London for Improving Natural Knowledge»
و در فارسی: «انجمن سلطنتی لندن برای پیشرفت دانش طبیعی» که به تلخیص «انجمن سلطنتی» یا «جامعة سلطنتی» (به انگلیسی: Royal Society) نامیده میشود (www.wikipedia.org)، پس از اتحاد انگلستان، به دست چارلزیکم و در سال 1660 در لندن برپا شد و عنوان نخستین انجمن علمی جهان رایدک میکشد.
مقرّر گشته كه صد شش مردم به این درد مبتلا هستند و این موجب نشده كه تو در وجود رنگها تشكیك كنی، چگونه تشكیك كنی در صحّت وجدان خود بهواسطةاینکه در هزارها دو یا سه نفر مبتلا به كوری وجدانند؟!آن گفتاری كه مترجم «بخنر» و هممسلكانش پیوسته تكرار میكنند اگر صحیح باشد (و هرگز صحیح نباشد) كه: لادینی یكی از ثمرات تمدن جدید است و دین در متوحشین بیشتر و در متمدنین كمتر یافت میشود، میان كوری دینی و كوری رنگی مشابهت بیش شود؛ زیرا به تجربة همه رسیده كه متمدنین زیادتر از متوحّشین به كوری رنگی دچارند. و نوینترین شاهد این مطلب این است كه چشم 158732 كس از اهالی اروپا و آمریكا را آزمودند. صد چهار آنان را مبتلا به كوری رنگی تشخیص دادند؛ سپس چشم بسیاری از قبیلههای متشتّت هندیان (2)آمریكا را آزمایش نمودند، در 418 نفر سه نفر نابینای رنگی یافتند و به همین استدلال كردند كه كوری رنگی از نتایج تمدن است.
امّا استبعاد تو این معنی را دربارة پارهای از مردم كه رفتار و كردار آنان غالباً عقلایی است از اینروست كه به حقیقت این درد شناسایی نداری و این درد را با برادر بزرگش (مانیا) (3)مخلوط میداری. من به تو گوشزد نمودم كه صاحب این درد در تمام كارهای خود مانند دیگر عقلاست. این بهترین ممیز و بالاترین
1) به عربی: «الجمعیة الملكیة لتقدم العلوم».
2) پوستقرمزها كه سكنة اصلی آمریكایند و به واسطه اشتباهی كه كریستف كلمب نمود هندی نامند (صافی). توضیح آنکه در عربی به سرخپوستان میگویند: الهُنود الحُمُر؛ یعنی: هندیهای قرمز. سبب هم آن بوده که کریستف کلمب به قصد رسیدن به هند وارد اقیانوس اطلس شد، اما سر از آمریکا درآورد. وی آنها را هندیان سرخ خواند. این نامگذاری وارد زبان عربی هم شد و تاکنون نیز آنان را به همین نام میخوانند (زاهد).
3) مانیا لفظی است یونانی به معنی جنون سَبُعی که نوعی است از انواع مالیخولیا (صافی).
معرّف برای تشخیص مبتلایان درد از دیگران است. این معنی را تو در منكرین محسوسات به نظر عبرت بنگر، مگر «فخت» بیسبب رختهای خود میدرید؟! یا «هاكل» (1)بیجهت سوار نی شده، در كوچهها میگردید؟!
پس از اینكه «كوری وجدان» را یكی از امراض شناختی، استبعادت موقعیت ندارد. تو خود میدانی مرض از عالم و دانشمند نهراسد، و نِطاق (2)نفوذ خود را در جاهل و نادان انحصار ندهد، بلكه از خصایص این مرض است كه صاحبان علوم دقیقه و صنایع عجیبه را بیش از دیگران عارض شود. كتاب «كوزل» (3)را مراجعه كن ببین چگونه ارباب این علوم و صنایع را از اصناف مبتلایان به مرض نامبرده قرار میدهد!
اگر پرستاران و رؤسای بهداریها خطبهها القاء نموده، كتابها تألیف كردهاند (4)سخنان نغز رسایی از كسی كه خود را دانة گندمی تصور كند و در نتیجه از مرغ بترسد بشنوی و مقالههای بلندبالایی از كسی كه خویش را آبگینه پندارد استماع کنی و كتب و تصنیفات زیبایی از آنكه خود را گاو نری داند كه موقع كشتنش رسیده قرائت فرمایی، كه بینهایت از آنها خوشوقت است! كتاب خود دست تو ندهد مگر پیمان گیرد كه به دقّت هرچه تمامتر تحت مطالعه قرار دهی!
مبادا گمان بری كه من در این كتاب خلاف وظیفه نمودم و مراعات آداب نكردم و بدین اظهارات فحش و ناسزا اراده كردم، به حرمت علم و شرف فضیلت! نه چنین است، مرادم فقط بیان حقیقت به سادهترین بیان و آشكار كردن
1) از این شخص اطلاعاتی به دست نیاوردم (زاهد).
2) یعنی: دامنه (زاهد).
3) شاید مقصود آلبرت کوزل/کوسل (Albrecht Kossel) زیستشناس آلمانی باشد که به سال 1910م جایزة نوبل فیزیولوژی و پزشکی را برد. شخصی دیگر هم به همین اسم هست که روانشناس بوده است. از او اطلاعاتی نیافتم (زاهد).
4) عبارت عربی چنین است: «ولو سمح الممرّضون ومدیرو المستشفیات بإلقاء الخطب وتألیف الکتب، لسمعتَ لِمن یزعم أنه حبة...» (ص 230 چاپ جدید و 46 از جلد دوم چاپ قدیم). چنانکه ملاحظه میشود، فعل «سمح» در ترجمة مرحوم صافی نیامده است؛ از این رو ترجمه نیز نارساست. بنابراین ترجمة درست چنین است: «اگر پرستاران و مدیران بیمارستانها اجازة ایراد سخنرانی و نوشتن کتاب بدهند، از کسی که میپندارد دانهای است... بشنوی...».
حق به نزدیكترین راه واضح و عیان بود، با اعتراف به اینکه دیگر قوای عقلیة فیلسوفِ این گروه استوار و احترام فلسفة او برقرار میباشد.
من نخستین كسی نیستم كه دستهای را كه كوس دانش میزنند به این درد درمانناپذیر نسبت دهم. شما بر من پیشدستی نموده، مانند این را به گروهی از فلاسفه نسبت دادید كه در عدّه و عدد فزونتر و در قدر و منزلت برتر و در انتشار صیت (1)و اشتهار ذكر بالاترند؛ یعنی: معتقدین به استحضار ارواح؛ چنانکه صاحب بهترین مجلّات شما و نخستین كسی كه آراء شما را در كشورهای خاور پخش نمود، در پاسخ گویندة این گفتار که: «اگر استحضار ارواح نادرست است، چگونه گروه انبوهی از دانشمندان اروپا و آمریكا به صحّتش گواهی داده، دویست مجلّه برای اثبات آن منتشر ساختهاند»، میگوید:
هر دانشمندی كه ببینیم عقیدة پابرجایی به استحضار ارواح دارد، در عقل او خلل و آسیبی مییابیم؛ زیرا گاه شود اگر با كسی كه در بسیاری از امور دانشمندترین همة بشر بهشمار رفته، سخنانش همه بر طبق قواعد علمی است، مسئلة استحضار ارواح را تحت مذاكره بیاوری، به چنین موهوماتی تصدیق كند و به چیزی فریب خورد كه سادهترین اشخاص فریب نخورند؛ چون قوای عقلیه مراكز گوناگون فراوانی دارد و بسا شود یكی ازآنها به نَفَقة دیگری نموّ نموده، در اثر قوی شدن یكی و ضعیف شدن دیگری، نظم قوی بهم میخورد.
این شخص تصریح نموده به آنچه كه ما طبق قانون ادب به كنایه گفتیم؛ چه، همین درد را به جمع وافری از فلاسفه و نویسندگان نسبت داده كه از اینهاست دكتور «ولس»[= والاس] مخترع فلسفة نشوء و شریك داروین و پیشقدم او در نشر این فلسفه.
و رفیق (2)خودت در مقالة«مخاطبه با اموات و ابطال مذهب "ستید"» همین درد
را به مستر «استید» (1)- صاحب مجلة المجلّات، نویسندة شهیر متوفّای همین سال، كسی كه دنیای متمدّن بر مصیبتش گریست - نسبت میدهد و تصریح میكند كه او را بدینرو آسیبی رسیده و به نوعی از خفّت عقل گرفتار شده كه دیگر قوای عقلیهاش پایمال گشته و بدین سبب به مراجعة پزشك نیازمند است. وی با اینکه به دانش و فضلش معترف است، اینگونه سبکعقلی را با بودنش در فنّ خود از نوابغ روزگار، ناسازگار نمیداند - گفتار ما دربارة کسی است که از نوابغ اینها محسوب میشود - و باز برای همین اعتقاد، زبان به سخریه و استهزاء به مانند «اولیفر لودژ» (2)- دانشمند طبیعی - در مقالة جداگانهای که برای همین موضوع گفته و عنوان آن را «نَفَق أولیفر لودژ» قرار داده، دراز میکند. معتقد است که این درد مشکلی است که حل آن به مذهب نشوء و ارتقاء است.
در مقدمة طبع دوم میگوید:
میبینی مرد خردمند دانشمند زبردستی را که به امر موهومی دلخوش شده، از حقیقت گریزان باشد. اگر از خلال مذهب نشوء و تحول به چنین کسی بنگری، خورشید تابان حقیقت جلوهگر گشته، این مشکل آسان شود.
مادیمسلک: آیا بر همة این جماعت به این درد داوری میکنی و آیا برای این درد دوائی هست؟
خداشناس - 17: قضاوت نمیکنم مگر برای کسی که به آخرین هدفهای علم آشنا شده، حقیقت مرام اهل دین را دریافته، آزادمردی بوده که اغراض شخصی مالک نفس او نگشته، شهوات نفسانی وی را بندة خود قرار ندهد، که اینجاست درد طاقتفرسای درمانناپذیر.
و گرنه در اینها کسانی هستند که گمان میکنند علوم طبیعی با حقایق دینی سازشی ندارد و این علوم را یگانه تیشهای برای کندن ریشة دین دانند و پیشرفت
این گونه علوم را سبب خرابی ارکان آن پندارند.
و در همین گروه اشخاصی میباشند که گمان میکنند گماشتن معجزه به جای نوامیس طبیعت و انکار علل ثانویه اساس و پایة ایمان است.
باز کسانی هستند که در مادیتْ آرزوها و در انکارِ قصد و غایتْ مقصدها دارند؛ چون اعتقاد به خدا مستلزم پیروی از شرایع است و شرایع الهی از کردارهای زشت و اعمال فضیحتآور جلوگیری میکند؛ نفوس را از شهوات بسیاری باز میدارد؛ از بیدادگری و ستمگری منع مینماید؛ فحشاء و منکر را بد و ناپسند میشمارد؛ «بولندریه» (1)را روا نمیداند؛ زنا را دوستی آزاد ننامد؛ فضائل را رذائل نخواند؛ غیرت بر محارم را قسمی از بخل نشمارد؛ برای بقاء زورمندان کشتن ناتوانان را تجویز نکند؛ به منظور سلامتی تندرستان دردمندان را اعدام ننماید؛ به برهان «تحسین نسل انسان» بر اِهلاک یا اخته کردن زنگیان بیچاره قضاوت نکند؛ اتلاف هزاران بشر را برای پیدایش ملت «سُبِرمان» (2)آسان نشمرد.
کسی که منتهای کوشش او شهوترانی است، چگونه پیش شرایع الهی سر فرود آورد؟! کسی که سرشتش با شریعت طبیعتی ساز آمده که جز جور و جفا نمیشناسد،چگونه پیرو دینی شود که همة تعالیم آن بر پایة رأفت و مهربانی نهاده شده؟!
تو را به جان خود! بازگو بدانم کسی که بیداد و ستمگری جِبِلّی اوست و زورمندی حجّاج و لشکر چنگیز و یاوران ناپلئون هم برای وی فراهم نیست، آیا راهی برای رسیدن به مقصدش پیدا میکند که نزدیکتر باشد از نشر مقالات و تألیف کتب در تحریص و انگیزش بشر بر اعدام زنگیان و اِهلاک بیچارگان؟!
کسی که بخواهد رام کند مردان اَبِی النفس (3)غیرتمند را که برای آنان شرکت دیگران در زنهای آنها بسیار دشوار و ناگوار است، چارهای جز این دارد که بگوید: بشر تحت فشار خرافات سه گانهای است که خویشی و زناشویی از
آنهاست؟!
و چون دستة نخستین که قسمت عمدة اینها را تشکیل دادهاند یگانه سبب درد آنان نادانی است، جز بهدانش درمانپذیر نیست.
و كسی كه در این مناظره به نظر دقّت نگرد، بیدرنگ بهبودی یافته، دستوری برای عِلاج شفابخش به دست آورد انشاء الله؛ چنانچه مبتلا به خلل دماغی هم باید به دستور پزشك حاذق عمل كند كه درمان آن بر طبیب آزموده دشوار نباشد.
البته شخص بیمار بایستی به خطر خود متوجّه بوده، هر گرانی را در راه تندرستیاش ارزان شمارد؛ همچنانكه وظیفة پزشك است كه با بیمار مدارا نموده، به مهربانی و عطوفت با او رفتار كند. ما هم عهدهدار میشویم كه به پرداخت بهای دواء و صالح دعاء [= دعای نیک] به او كمك و مساعدت كنیم.
و امّا آنكه شهوترانی كارش را به انكار آفریدگار كشانده، در او دردی بیدرمان و بلایی ناگهان و مرضی بس گران است كه اطباء زبردست در درمان آن درمانند!
مادیمسلك: رفقای ما این برهان را سخریه كنند و دلیل قدیمی نامند.
«بخنر» در مقالة پنجم گوید: برخی از فلاسفه مانند «ارسطو» (1)و «ولتر» (2)بر ضد رأی مادّی پیوسته برهان كهنهای به كار میبرند؛ و چون موقعیت بزرگ و شایانی نزد آنان دارد همواره تكرار میكنند؛ و آن این است: بدیهی است كه عمل بدون عامل و بناء بی بنّاء ممكن نباشد.
خداشناس - 18: آری این دلیل بسیار كهنه است بیش از آنچه «بخنر» تقدیر كند، بلكه تاریخ این دلیل مقارن است با نخستین روزی كه بشر پا به عرصه وجود نهاده، فطرتش بر درك بدیهیات مجبول شده؛ و روزی كه دانسته است دو نصف چهار است، روزی است كه دریافته بنا بانی میخواهد. اگر «بخنر» كسی بود كه به اولین پلّة انصاف قدم میگذاشت، میدانست كه این قدمت قدر و
قیمت دلیل افزایش دهد و در سلك بدیهیات دیگرش درج نماید. مَثَل استهزاءكننده به این دلیل مثل كسی است كه سخریه نماید كسی را كه قائل باشد پنج كمتر از ده است - زیرا نمیشود جزء برابر با كلّ یا بیش از آن باشد - و بگوید این دلیل كهنه و قدیمی است!
مادّیمسلك: رفقای ما بسیار میگویند كه در نوامیس طبیعت چیزی كه بر وجود آفریدگار دلالت كند نیست، ما هم به چیزی كه نوامیس مزبوره بر آن گواهی ندهند معتقد نشویم. و این مطلب را در طی مقالات طولانی به عبارات گوناگون تقریر میكنند؛ و بسا باشد كه قسمت عمدة سخنان آنان در پیرامون مسلك مادّی است؛ مثل اینکه علم را به علم طبیعت اختصاص داده، میگویند ما آنچه كه علم و دانش گواهش نباشد نمیپذیریم.
خداشناس - 19: امّا اینکه گویند در نوامیس و قوانین طبیعت دلیل بر وجود صانع - تعالی - یافت نشود، راست است،
[1.] اگر مرادشان از دلالت دلالتی باشد كه وجود نوامیس بر آثار خود و آثار بر وجود نوامیس دارد؛ مانند دلالت قوّة كهربایی بر حرارت و نور، یا دلالت حرارت و نور بر قوّة كهربایی؛ و اهل دین اكتفا نكنند به گفتن اینکه در نوامیس طبیعت چیزی كه بر خدای تعالی دلالت كند به این معنی از دلالت، یافت نمیشود، بلكه نوامیس طبیعت را كوچكتر و كمتر از این دانند كه چنین دلالتی كنند و ذات مقدس حقّ را بالاتر و بزرگتر از این شمارند كه چنین نسبتی دهند، بلكه بالاتر از این، محال میدانند اینگونه دلالت در نوامیس طبیعت یافت شود. میگویند: نوامیس و آنچه بر آنها دلالت كند خود مخلوق و مصنوعند؛ پس حرارت كه مادّی است دلالت نكند جز بر مادّی دیگری مانند خود؛ مثل قوة كهربایی یا آتش و برعكس (قوة كهربایی یا آتش دلالت نكند مگر بر مادّی دیگری مثل خود؛ مانند: حرارت)
كجا تواند مادّة مخلوق محدود دلالت كند بر ذاتی كه مبرّا از مادّه و منزّه از مشابهت به آن است؟!
[2.] و اگر مرادشان از دلالت، دلالت مصنوع بر صانع و ممكن بر واجب است، در این نوامیس چیزی نیست كه به طور واضح بر ذات پاك و صفات جمیلهاش گواهی ندهد. توهم به همین معنی از دلالت بر رفیق ما استدلال نمودی و به وجود سازندة ساعت قضاوت و داوری كردی، من هم بناء این مناظره را روی همین پایه نهادم و روشن كردم كه دلالت مصنوعات عالم بر آفرینندة جهان به مراتب پدیدارتر و امرش آشكارتر است.
و امّا مقالة هممسلكان تو كه: ما به آنچه قوانین مادّی بر آن دلالت نكند و علوم طبیعی به آن گواهی ندهد معتقد نمیشویم، از اغرب اقوال و اعجب مقالات است. آیا این گفتار مانند این نیست كه یک نفر نحوی گوید: من به ناموس جاذبه معتقد نمیشوم؛ چون در قواعد نحو برهانی بر آن نمییابم، یا اینکه طبیعی گوید: من به لزوم رفع فاعل معتقد نیستم؛ زیرا در طبیعت دلیلی بر آن ندارم؟! چگونه از علمی كه بحثش در موضوع مادّه و نوامیس مادّه است دلیل بر ذاتی كه منزّه از مادّه است مطالبه میكنی؟ مگر نمیدانی دلایل هر علمی مختّص به موضوعات اوست، پس موظّف نیست جز به بیان مسائلی كه در خور و فراخور آن است؟!
وانگهی هممذاقانت را میبینم به اموری معتقدند كه حسْ درك آنها نكند و نوامیس طبیعت هم به آنها گواهی ندهد؛ از جمله اجزاء لا یتجزّای مادّه (1)زیرا هممسلكت (ص282) میگوید:«اگر چه اینگونه اجسام را به حسّ نمییابیم، ولی از اعتقاد به آن ناگزیریم؛ چه آنكه منطبق بر حوادثی است كه ناچاریم به آن اعتراف كنیم. پس تصدیق ما روی موازین علمی است».
اگر برای اینها اعتراف به چیزی كه علم دریافت آن نكرده روا باشد - به
1) اجزاء لایتجزّی اجسامی است كه از نهایت كوچكی به هیچ وسیلهای ادراك نشوند و در شیمی اجسام ساده نامیده میشوند (صافی).
ملاحظة آنكه منطبق بر حوادث است - چگونه برای دیگران روا نباشد اعتراف به آفریدگار مختاری كه شواهد صنع و آفرینش بدان گواهی داده، دلایل اختیار بر آن دلالت دارد؟! و چگونه معلّل كردن حوادث به غیر مرئی بر اینها سزا و برای دیگران ناسزا بود؛ و چه سان تجاوز از علم طبیعت برای اینها جایز و برای دیگران حرام گردید؟!
آیا انصاف است كه انسان تجاوز خود را از حدّی كه مقرّر میكند میزان علمی نام نهاده و تجاوز خصم را از همین حدّ وهم و خیال شمارد؟!
سپس میگوییم: اگر دایرة علم پیش رفقای تو این اندازه تنگ است كه هیچ موضوعی علمی محكوم نیست جز به آنچه طبیعت بر آن دلالت كند، و بدین رو باب نفی و اثبات بر آنها مسدود گشته؛ چون در قوانین طبیعت دلیلی ندارد، پس به چه رو به مسلك مادّی و مرام الحادی جازم گشته، این اندازه اصرار بر انكار آفریدگار مختار مینمایند؟!
مادیمسلك: رفقای ما نفی نمیكنند جز علم به وجود او را؛ برای اینکه اكتفا میكنند بر آنچه علم طبیعی بر آن دلالت كند. امّا وجود واجب نزد اینها امری است ممكن. مگر هممسلك من نیست كه در آغاز مناظرة اصحاب خلق و قدم میگوید: «مادّیمرامها با دیگران در اصل مادّه اختلاف دارند. میگویند: مادّه ازلی است؛ زیرا به چیزی جز مادّه علم نداریم».
دیگران تنقید نمودهاند كه نیافتن چیزی دلیل بر محال بودن آن نیست؛ پس روی همین اصل ممكن است مادّه حادث باشد. مادّیون پاسخ دادهاند به اینكه بلی، ولی این نه از باب علم، بلكه از باب ایمان است؛ و ما برای این با شما ستیزگی نكنیم، شما هم روا نباشد به ما پرخاش نمایید.
و در پایان همین مناظره میگوید: «پس نتیجه این شد كه این قضیه نه از باب علم بلكه از باب ایمان است؛ و چنانچه شما نزد این حدّ ایست كردید، خود آسوده شده، ما را نیز از این ستیزگی و نزاع رهایی میدهید» (1).
1) فلسفة النشوء والارتقاء، ص 282.
خداشناس - 20: آری شنیدم و به شگفت آمدم - و از او شگفت نیست - چگونه بر خود نقض وارد ساخته، و به دست خود كِشتهاش را ریشهكن كردهاست؟! اگر مدّعای ملّیین نزد او ممكن است و از قِبَل خود و برادرانش التزام میدهد كه با آنان دربارة چیزی که از باب ایمان است نزاع نكند، پس برای این امری كه به اعتراف او ممكن است اینقدر داد و بیداد چرا؟! این اندازه فتنهانگیزی به چه رو؟! چه زود وعدة خود را فراموش نموده، پا از گلیم بیرون گذاشت كه در پایان گفتارش بلافاصله میگوید: «چگونه چیزی كه جسم نیست، مادة جسم هم نیست معقول باشد؟!» (1)تا آخر آنچه پس از این نقل كنم و خرافاتش گوشزد نمایم.
سبحان الله!
1- به امكان حدوث مادّه و وجود خالق قدیم اعتراف میكند، پس از آن شروع میكند - به زعم فاسد خود - در استدلال بر امتناع آن؛
2- به اهل دین وعدة استخلاص منازعه و ستیزگی خود میدهد، آنگاه بلادرنگ نزاع را از سر میگیرد؛
3- دایرة مُدرَكات را بر خود تنگ نموده، منحصر میكند به آنچه به محك آزمایش درآمده، به اصطلاح او علم دریافته است. سپس از حدّی كه خود تحدید كرده تجاوز نموده، استدلال میكند به چیزی كه در خور فهم او نمیباشد؛ یعنی: امتناع وجود آنچه نه جسم و نه مادّة جسم باشد. الخ.
اگر این تناقضگوییها در مقالات مختلف و مواضع متفرّق بود، جای چشمپوشی داشت، ولی چه كنم، چه چاره سازم كه این همه در خلال چند سطر اندك است؟!
1) فلسفة النشوء والارتقاء، ص 282.
چون مناظره بدینجا رسید، ناگهان پستچی وارد گشت و مجلّهای علمی كه نام مادّی بر آن نوشته شده بود تقدیم او نمود. گفت: رفیق اجازه میدهی دست از مناظره بكشم به اندازهای كه این مجلّه را قرائت كنم؛ نظر به اینكه شیفتهاش میباشم و تاب بردباری ندارم؟
آری، به شرط آنكه از زیباترین اكتشافات علمی آن ارمغانم دهی.
از آنچه یافتم بخل نورزم، كه علم از اهلش مضایقه نشود.
مادّیمسلك بیدرنگ مانند برق جهنده مجلّه را ورق ورق كرده، مطالعه مینمود تا اینکه آثار تعجّب در چهرهاش هویدا گردید. خداشناس سبب پرسید،
سراسر هوا صاف، اختران درخشان و شفّاف، اینك مشتری سر از افق بیرون كرده، كاوش كن بلكه خود ببینی، به من هم نشان دهی.
این ماه را جز چشمهای قوی مسلّح آن هم بهوسیلة تلسكوپهای بزرگ نخواهد دید، من با این چشم ضعیف غیرمجهّز چگونه امید رؤیت داشته باشم؟
آیا ندیده به وجودش گواهی میدهی؟
آری، مشروط به اینکه دستهای از اخترشناسان معتمد خبر دهند؛ زیرا امری است ممكن.
هرگاه معتمدین و ثقاة خبر دهند آیا وجود كلیة اموری كه استحاله ندارد دانسته میشود؟
آری، اگر عدد مخبرین كافی باشد.
عددی كه اغرب اخبار و ابعد از اَبصار به آن ثابت گردد كدام است؟
عددی كه از ده بگذرد؛ و چنانچه نزدیك بیست شود، خبرِ یقین و حقّ مبین همان است.
مادیمسلك: گرچه من به مسلك مادّی عقیده داشتم، ولی هرگز دربارة انبیا جز نیك نگویم و نامشان جزبه بزرگی نبرم، و دامن خود را به دو عار لكهدار ننمایم كه خود را هم به ننگ مادّیت ننگین كرده و هم به مقام شامخ انبیاء جسارت ورزم! با اینکه میدانم اینها كسانی هستند كه اخلاق نوع بشر را به دست آورده، به او راه بزرگواری و نیكرفتاری آموختند؛ روش تمدّن نمودند؛ قوانین اجتماعی برای خاطر او وضع كردند. اگر اینها نبودند، بشر خوب را از بد و پسند را از ناپسند نمیشناخت. خدا لعنت كند رفیق من را، آن كافر خدانشناسی كه در مقدمة كتاب خود به مقام ارجمند انبیاء بهتانها زده، دروغها بسته! ما از او بیزاریم چنانچه اهل دین از ما بیزارند، ولی ما پس از اینكه مقالة فلان در آسمان را دیدیم و دانستیم كه به پارهای از امراض دچار گشته، كمتر به نكوهش و سرزنش او میپردازیم.
امّا سخن من این است كه ما به اخباری تصدیق میكنیم كه از دیدنیها باشد، و انبیاء صادقین دعوی مشاهده نمیكنند.
خداشناس - 21: فرقی نباشد میان اینکه چیزی به خودی خود رؤیت شود یا آثار و علامات و حركاتی كه مختصّ به او و صدورش از غیر او محال باشد مشاهده شود؛ و پیمبرانِ راستگفتار به آیات و آثاری كه به حسّ رؤیت كردهاند
اِخبار نمودهاند. پس بالاخره امر واجب تعالی منتهی شد به مشاهدهای كه رفقایت در همان مرز ایست كرده، تجاوز از آن را ولو گامی روا نمیدانند. مگر قوة كهربایی نیست كه به وجود آن عقیدهمندید و آن را ناموس عمومی برای سراسر جهان میشمارید، با اینكه خبر آثار آن را كه نور و حرارت باشد ندیدهاید! اگر شما به محض آنكه نور ضعیفی احساس كردید به وجود این ناموس معتقد میشوید، و به مجرد اینکه اندك جنبشی به آهن دیدید به وجود قوة مغناطیسی قضاوت میكنید، پس چگونه نمیتوان به وجود ذات پاك آفریدگاری كه به كوه جلوه نموده، آن را از هم پاشید، اعتقاد نمود؟! و به همین مقایسه كن آیات دیگری كه در دین وارد شده است.
و در اینجا وجوه دیگری است كه درخور عقول غیر عارفین و فراخور اَفهام رفقای مادیین تو نمیباشد، من آن را كه سادهترین و نزدیكترینِ همة آن وجوه به فهم تو بود برگزیدم، گرچه نزد غیر تو بهترین وجوه بهشمار نمیرود.
مادّیمسلك: من با تو در اثبات آفریدگار سخن میراندم، تو مرا وادار كردی كه به او اعتراف نموده، علاوه بر این، پیرو شرایع شوم. من را از دعوی امكان معذور دار كه اینك دعوی امتناع میكنم و استدلال مینمایم به قول رفیق خود كه میگوید:
چگونه ممكن است وجودی كه نه جسم است و نه مادّة جسم و نه صورت جسم و نه مادة معقولی است و نه در صورت معقولی، قابل قسمت هم نیست: نه در كمّیت و نه در كیفیت و نه در مبادی. فعلش از اوست و از او نیست، به او متصل است و از او منفصل، بیشبهه اعتقاد به چنین وجودی ایمان قوی لازم دارد؛ و چنانچه ایمان آغاز گیرد، علم انجام پذیرد (1)انسان گرچه آزاد است در ایمان، ولی ایمان را حق این نباشد كه جلو دانش را گرفته، مانع پیشرفتش شود؛ و علم و دانش را هم توانایی نبود كه بر ضدّ
1) یعنی: وقتی ایمان آغاز شود، علم پایان میپذیرد (زاهد).
خود اقدام نماید!
خداشناس - 22: نخستین ایرادی كه بر رفیقت وارد است این است كه این دلیل (اگر دلیل نامیدنش درست باشد) به اصطلاح خود او به هیچوجه از علم نیست، بلكه از قبیل علومی است كه در مقدمة ترجمهاش «علوم كمالیه» نامیده و به ندانستن و نخواندنش افتخار میكند؛ و از علتّی كه از كودكی با او بوده و مانع از آموختن این علوم شده، تشكّر و سپاسگزاری مینماید (مقدمه «بخنر»، ص27).
البته راست میگوید؛ چون كار دانش این است كه فكر را از استقلال بیرون برده، انسان را به میدان اعتراف - ولو ناپسند خاطر باشد - میكشاند و به ساحت اعتقاد (گرچه به نظر ناخوش آید) میرساند و او را پیرو دلیل میكند جوری كه میرود آنجا كه خاطرخواه او است. هر قدر بشر ترقّی علمی كند، استقلال فكرش كمتر گردد و دلیلْ او را مطیع و فرمانبردار خود نماید؛ و شكی نیست كه انسان نادان فكرش در مقدار زوایای مثلث استقلال داشته، زوایای یك مثلث را بیست قائمه و زوایای مثلث دیگر را عُشر آن كه دو قائمة باشد تصوّر میكند، ولی برهان لباس استقلال را از تن انسان بیرون كرده، بیشتر و كمتر از دو قائمه بودن مثلث را قسمی از محال میشمارد. و همچنین هممسلك تو فكر مستقلی دارد به اینکه ممكن است چیزی خودش خود را از كَتم عدم به عرصة وجود درآورد، ولی فكر دانشمند پیرو دلیلی میشود كه به بداهت استحالة این معنی حكمفرماست.
ای كاش این فرخنده علتی كه به گمان او حافظ و نگهبان استقلال فكرش گشته زورآور شده، از علم طبّ هم باز میداشت تا استقلال فكر او در علم اَبدان مانند استقلال فكرش در علم ادیان میگردید! این شخص از روی بیاطلاعی به این علوم نمیداند در مسائل علمی چگونه استدلال كند و به چه نحو براهین آنها را ترتیب دهد؟! میخواهد به دلیل خود(چگونه ممكن است وجودی كه نه جسم است الی آخر) با همة قائلین به وجود آفریدگارِ بزرگ آفرینش مقابله كند، با اختلاف مسالك و پراكندگی مذاهب كه دارند و با اینکه در اینها گروهی مجسِّمه و دستهای مشبِّهه میباشند! و نمیداند كه برهانش اگر درست باشد، برای
استدلال بر ضدّ اهل حقّ كه قائل به تجرّد آن ذات پاكند خوب است؛ زیرا لازمهاش فقط مادیت نیست، بلكه یكی از دو چیز است: مادّیگری یا اثبات آفریدگاری كه جسم باشد؛ و مادّی مسلكها به این شبهه سزاوارتر از كسانی كه خدا را جسم میدانند نیستند.
دیگر اینکه شخص دانایی كه موازین مناظره را در دست داشته باشد، در چنین مسئلة نظری و مشكل بغرنج، یعنی: مسئله نفی و انكار شریفترین و كاملترین وجود كه از مهمترین مسائل و اشرف و ادّق علوم است، به كلمة (چگونه ممكن است) اكتفا نكند، بلكه میداند كه باید بر ملازمة میان وجود و جسم یا مادّة جسم اگر بتواند - و كجا تواند؟! - برهان اقامه كند. اگر علم در مانند چنین مسئلهای به مثل چنین دلیلی قناعت میكند، رفیقت به كسی كه وجود معبود او: مادّه یا مادرش (اِتر) (1)را انكار كند و استدلال نماید به همان دلیلی كه او اقامه کرده، بگوید که چگونه ممكن است وجودی كه جسم نباشد، چه پاسخ میدهد؟ آیا پاسخی جز همان پاسخ ما دارد؟!
اگر رفیق تو را به علوم عقلیه اندك شناسایی بود و گام تصدیق را ولو اندكی از دایره طبیعت بیرون میگذاشت، به اندازهای از مباحث وجود برایش شرح میدادم كه بر او روشن شود «وجود مجرّد» كاملترین و ظاهرترین وجود است و نسبت مادیات به او نسبت سایه به نور است،بلكه نسبت نیستی به هستی است،ولی چه كنم كه به این علم آشنایی ندارد و به علاوه، به جهلش هم مفتخر و سرافراز است! و مع الوصف بر آنها زبان درازی نموده، به گمانش از قدر و منزلت آنها كاسته میشود! شاعر گوید (2):
شبپره گر وصل آفتاب نخواهد *** رونق بازار آفتاب نكاهد
از این مباحث چیزی دستگیرش نمیشود، خیال میكند قابل تعقلّ نیست! مباحث نامبرده بالاترند از اینکه به عقل و خرد او درآیند، در صدورش از عقول
سلیمه تشكیك میكند!
سپس بیشرمی نموده، كلمة بزرگی از او سرمیزند («الحقیقة»، ص350) (1)، با ناسزاهای دیگری كه پر كرده كتاب خود را از آغاز ناساز تا انجام بدفرجام.
اگر در رفقای تو كسی باشد كه با این علوم سر و كاری داشتهاند كه به آنها آشنا باشد، این مطلب را بهطور مبسوط در جاهای خود از كتب دانشمندان دین و نگارشات حكماء متألّهین به دست میآورد.
و امّا اینکه گوید: (قابل قسمت نیست نه در كمیت) اشتباه دیگری است مانند اشتباه اوّلش؛ زیرا قبول قسمت ازلوازم هر وجودی نیست، بلكه از لوازم قسمی از موجودات است كه جسم باشد نزد متقدّمین، یا جسم و آنچه جسم از آن مركّب شود بنابر مسلك اینها كه به اجزاء لا یتجزّایی قائلند.
و در این گفتارش (و نه در كیفیت) مؤاخذه است اگر از اهل معرفت باشد.
و جملة (و نه در مبادی) به هیچوجه از اصطلاح اهل علم محسوب نیست و ما هم موظّف به پاسخ غیر اهل علم نیستیم.
مصیبت بزرگ در این گفتار است: (فعلش از اوست و از او نیست. به او متصّل است و از او منفصل) نمیدانم به چه چیز و به كدام كس اعتراض میكند، چه میگوید. «از اوست و از او نیست متصّل است و منفصل» چه الفاظ خوبی است اگر معانی مناسبی داشته باشد! تو را به حقّ رفاقت بگو بدانم:«فعلش از او نیست» یعنی چه؟مقصود از اتصّال فعل او به او و انفصالش از او چه میباشد؟ من كه روزگار درازی معمّاها و لغزها حل نمودهام؛ كلمات تعویذ و افسون شنیدهام، بغرنجی
1) این «الحقیقة» چنانکه پیشتر گفتیم (صفحة 241) عنوان یکی از فصول کتاب فلسفة النشوء و الارتقاء است. مطلبی که مرحوم مؤلف میگوید، در ص 350 این کتاب آمده که به قرار ذیل است: «بل اقرأ فصلاً من تهافت الفلاسفة للغزالی وتهافت التهافت لابن رشد، وقل لی: ماذا تفهم؟ بل الفِت نظرك إلی المباحث العقیمة الجدلیة المُقامة علی القضایا المنطقیة، وقل لی: إن کان یجوز أن یصدر کلُّ ذلك عن عقول سلیمة؟!»: بلکه فصلی از تهافت الفلاسفهی غزالی و تهافت التهافت ابن رشد را بخوان و به من بگو چه میفهمی؟ نه، نگاهی به مباحث بینتیجه و جدلی که بر سر قضایای منطقی درگرفته است نگاهی بیفکن و به من بگو: آیا همة اینها از عقلهای سالم نشأت گرفته است؟! (زاهد).
مانند این سخن ندیدهام كه شخص تیزهوش در آن درماند! كلماتی مانند این كلمات نشنیدهام كه به معانی آن هیچ وهمی راه نیابد!
وانگهی، نمیدانم به كدامین دسته از دستهجات ملّیین سرزنش مینماید و به كدام دانشمندی از دانشمندان دین اعتراض دارد؟ كیست آنكه دربارة فعل باری تعالی به این موهومات لب گشوده، به این متناقضات داوری نموده، با اینکه عقیدة اهل دین در این باب به طرز بینهایت مبسوطی در نگارشات آنان بیان شده، حتی نزد عوام ایشانمعلوم است. اینجا جای تفضیل نیست.
بس است كه بگوییم: خصایص وجود واجب این است كه نیست راهست و ممكن را ابداع میکند و ماهیات را به محض ارادة مقدسه لباس وجود میپوشاند. اگر میخواهد به مراد اهل دین پی برد، همین است.
و چنانکه هویدا كردن این مطلب را به مَثَل مایل باشد (گرچه مثل برای خدا نباید زد، ولی برای تقریب و توضیح معنی ابداع) میگوییم: آفریدن خدای تعالی و ابداع او ممكنات را مانند ایجاد توست (1)افعال خود را. هرگاه سخنی گفتی یا كسی را زدی، این گفتار و كار تو پیش نبود و به ارادة تو موجود شد. پس (از باب مشابهت نه از روی حقیقت) ایجاد و ابداع حق تعالی نیز چنین باشد. منتهیالامر اینکه تو بر فعل خود بدون استعمال آلات توانایی نداری، ولی قدرت بینهایت خداوندی به مجرّد خواست و اراده، اشیاء را ایجاد و ابداع فرماید: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ» (2).
نمیدانم رفیقت در نسبت افعال بشر به فاعل چه میگوید و از كدامین فلسفههای اختراعی خود میشمارد؟ از قبیل: «از اوست» قرار میدهد یا از قبیل: «از او نیست»؟ پیوسته داند یا ناپیوسته خواند؟
اما اینکه گوید اعتقاد به چنین وجودی ایمان استواری لازم دارد، از فضل الهی
چنین ایمانی برای مؤمنین حاصل است. خدای تعالی را بر چنین نعمتی كه بزرگترین نعمتها پیشش كوچك است سپاسگزاری نموده، گویند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِی لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ» (1)، ولی او ایمان به این معنی را اراده نكرده، میدانیم مقصودش چیست. لذا به موجبمثل معروف «رَمَتْنی بدائها وانْسلَّت» (2)گوییم: آنچه ایمان استوارتری لازم دارد ایمان به اجزاء لا تتجزایی است كه در فضا بدون هیچ سببی جنبان و بیاندك طربی رقصانند. گویی فضا كشور آلمان است در هنگامی كه مرض رقص «متمانیا» (3)(«دانس مانی» یا «كرامانی») شیوع داشت. این رقّاصان با اینکه كر و كورند، رفتاری دارند كه فكر و اندیشة هر خردمندی را به حیرت آورند: گاهی خورشید و ماه سازند، و گاهی زمینی كه دریاها او را فرا گرفته، نهرها میان آن جاری، اقسام و انواع نبات و حیوان سراسر آن را پر كرده، در هر كدام اینها به اندازهای از اسرار صنعت و نكات و دقایق حکمت به ودیعت گذاردهاند كه هر بخشی از آنها فنّجداگانه ترتیب داده، كه هزاران از هوشمندان بشر را در هر عصری به كار گرفته، اعتراف میكنند به اینکه اسرار نهانیش اَضعاف اسرار آشكار است.
این اجزاء لا تتجزی اگر معدود و متناهی است، برای چه این مقدار محدود به وجود آمد؟ علت ترجیح این عدد چه بود؟ چرا یکی بر آن افزوده نشد؟ به چه رو دویی از آن كاسته نگردید؟ اینها گمان میكنند سراسر عالمِ وجود منحصر به همین ذرّات است و جز اینها مرجّح دیگری در كار نیست!
و اگر نامتناهی است (برخلاف هر فطرت سلیم و عقل صحیحی) لازم آید وجود معدودات نامتناهی.
1) سورة اعراف (7)، 43.
2) یعنی: درد خود را به من پرتاب نمود، راه خود پیش گرفت. این مثل برای كسی میزنند كه به عیبی كه در خود اوست دیگری را سرزنش كند (صافی).
3) این مرض در قرن یازدهم و هفدهم در بلاد آلمان شیوع یافت. دسته دسته از زن و مرد پیر و جوان گرد هم آمده، رقص مینمودند به اندازهای كه از هوش میرفتند و بسا در گودال یا نهری میافتادند. موسوم است به «دانس سنت دل» نام یكی از مقدسین اهل «سواب» كه بیماران را برای استشفاء به مقبرة او میفرستادند (مؤلف).
این گفتار و چند سخن مانند آن - كه برخی از آنها را عنقریب تذكّر خواهیم داد - سخنانی است كه خرد هرگز تصدیق نكند مگر اینکه او را كمك دهد چند سیربَنگ هندی یا سرسام حادّی كه دو ماه تمام او را رام نماید.
امّا سخنی كه در پایان كلامش سروده، مقصدش از آن، یگانه نیرنگی است كه خود و رفقایش برای انجام مقاصد خود به كار میبرند؛ یعنی: دین را مخالف علم میشمارند.
اگر این امر بر نابخردان از هممسلكان او پنهان باشد، بر كسانی كه از پستان دانش شیر پاك نوشیده، به علم دین آشنا گشتهاند پدیدار است، كه دانش صحیح با دین ناسازگار نبوده، بلكه پیوسته آن را تأیید كند. بنیادش ویران ننموده، بلكه تشیید نماید. پس ای مرد حسابی! به چه چیز ایمان بر علم اعتراض دارد تا از مصدر الحاد فرمان صادر شود كه دین را چنین حقّی نیست؟ و كدام وقت ایمان علم را به ضدّ خود وادار نموده، تا دلهای مادّیون به حالش رقّت كرده، بگویند: علم بیچاره تاب انجام چنین وظیفهای ندارد؟!
تو خود دایره را فراخ گرفته، موهوماتی به علم و دانش بستهای كه علم از آن بیزاری جوید پیش از اینکه دین بیزاری جوید؛ و اعلان به فساد آن كند پیش از آنكه دین اعلان نماید!از این مزخرفات دامی بهپا داشتهای كه بدان عقول یك مشت ضعیف ناتوان را شكار كنی!
برای رواج بازار الحاد در اندیشة دامی دیگر شو كه روی این دام علف روییده شده، تار عنكبوت آن را فرا گرفته است!
این موهوماتی كه تو از مادّیون باختری تقلیداً فرا گرفته، برای ارعاب ملّیون علم نامیدهای، حالش معلوم است و انسان عاقل بدان اعتنا نكند.
مادّیمسلك: قضیة اتصال و انفصال را نیز در مقدمه ترجمهاش برای شرح
«بخنر» مذكور داشته و آن را وحی و الهامی پنداشته كه موجب ارتدادش گشته، با اینکه به گمان خود پیش از آن دیندار بوده است. من آن را به تو عرضه میدارم، شاید گره از معمّایش بگشایی و از دیگر اشكالات او پاسخ گویی.
وی پس از نقل اظهار تردیدش در ادیان و تمسّكش به علة العلل میگوید:
ناگه صدایی شنیدم؛ مثل اینکه كسی آهسته در گوش من این پرسش را نشانه رفته، میگوید:علة العلل تو چیست و كجاست؟ شكّی نیست كه قوّه است، ولی آیا قوّة بدون مادّه سراغ داری؟ شبههای نیست كه از مادّه منفصل است، لیكن با انفصال از مادّه چگونه در مادّه كارگر است و در صورت اتّصال به مادّه چسان غیر مادّه است؟
سپس صدا خاموش گشته چیزی بر مقالة خود نیفزود.
خداشناس - 23: اگر رفیق تو راست میگوید كه پیش از این به خوبی دیندار بوده، در چنین اعتقادی خیری نباشد كه به چنین مزخرفاتی زایل میشود، كه اگر از یكی از اطفال پرسش كند، پاسخ آن را شنود. هیچ مصیبتی بر دین بالاتر از این نیست كه دچار كسی شود كه بدین پایه از دانش باشد و هیچ چشمروشنی برای دین بهتر از این نیست كه چنین كسی از اهل دین نباشد! ای كاش آن كسی كه این صدا را به گوش او رساند (كه گمان نكنم جز شیطان باشد)، این وساوس را بر یكی از اطفال ملّیین عرضه میداشت تا به او نشان دهد كه چگونه در مقام پاسخ از او زبردستتر و به طرق صواب آشناتر است؟!
اگر به او میگفت: علة العلل كیست؟ پاسخ میداد: خدای (عزوجل).
كجاست؟ مجرّد است. جایی او را فرا نگرفته؛ زمانی او را حاوی نشده؛ و پرسش «چه زمان بوده؟»، «كدام مكان غنوده؟» و مانند آنها همانا دربارة مادّیات است. ذات اقدسش اَجَلّ و ارفع از اینهاست.
شكّی نیست كه قوّه است! بیشك قوّه نیست؛ زیرا نزد شما قوّه با مادّه ملازم است. مادّه حادث و قوّه هم مانند اوست؛ پس نه قوّه است و نه مادّه، بلكه او - تبارك و تعالی - آفرینندة مادّه و سازندة قوّه است، اما آیا قوّة بدون مادّه سراغ
داری؟
داشته باشم یا نداشته باشم، این پرسش بیجاست؛ چون ما میگوییم: خدا مجرد است. كدام وقت برخورد كردی (و هرگز بر نخوری!) به كسی كه گمان داشته باشد خدای سبحان قوّة الكتریكی یا قوّة دیگری بسان اوست تا از وی این پرسش كنم؟
آری، ولی نه به معنایی كه تو تشخیص میدهی و اراده میكنی؛ زیرا دخول و خروجِ مانند اتصال و انفصال از صفات مادیات است و مجرّد بدانها موصوف نگردد. مجرّد همانطوری كه داخل مادّه نیست، خارج هم نیست؛ یا همچنانكه پیشوای ائمة مسلمین فرموده است: «داخل فی الأشیاء لا بِمُمازَجَة، وخارج عن الأشیاء لا بِمُباینَة» (1): در همة اشیاء است نه به نحو مزج و آمیختگی، و بیرون از همه است نه به نحو بینونت و جدایی.
لیكن با وصف انفصال چگونه در مادّه كارگر است؟ این سؤال هم بیجاست؛ زیرا برای تو بیان كردم كه علّت اولی نزد همه ملّیین مجرّد است، دیگر جای تردید بین اتصال و انفصال نیست.
امّا فعل خدای تعالی مانند عمل نجّار با چوب و زرگر با طلا نمیباشد، بلکه فعل او ایجاد و افاضه و ابداع (2)و اختراع است.
كلیة آنچه هممسلكت در اینجا و در مواضع چندی از كتب و مقالات خود اظهار كرده و بیشتر موجباتِ شائبه و فتنهانگیزی رفقایت، در اثر اشتباه در فهم عقیدة اهل دین و خلط و آمیزش میان صفات موجود مجرّد و موجود مادّی است. اگر اینها با دانش سر و كاری داشتند و صنعت استدلال را به كار میبردند ما را از این تطویل ملالانگیز آسوده میكردند و از این پرسشها صرف نظر کرده، به سؤال از وجود مجرد اکتفا مینمودند. آنگاه ما هم حال سائل و اندازة
استعداد او را برای دریافت مسائل علوم عالیه منظور داشته، اگر مانند رفیقت بود، نخست برهان بر انحصار وجود را به موجودات مادّی از او درخواست میكردیم؛ و پس از عجز او، خود به برهانی روشن وجود مجرّد را اثبات مینمودیم.
و چنانچه او را به علوم عقلیه آشنا مییافتیم و قوای دماغیش را - ولو اندكی - از حدّ مادّه بیرون میدیدیم، از بحثهای گرانبهای وجود به اندازهای شرح میدادیم كه نزد او هویدا شود وجودِ غیر مادّی پدیدارترین و كاملترین وجود و آشكارترین و زیباترین موجود است.
وانگهی چه بازداشته بود رفیق فیلسوفت را از التفات به پرسش «چیست» و «كجاست» که در برخی از روزگار و پارهای از عمر خود بر عقیدة كسانی كه آنان را سادهلوح لقب میدهد باقی ماند، سپس این نجوی به گوشش رسید و او را به چنین پرسشی آگاهی داد؟! گویا این پرسش اوّلین چیزی نیست كه بهخاطر اطفال خردسال خطور كند و نخستین اشكالی نیست كه سادهترین عوام بر دانشمندان خود بتراشند! خطور این گونه امور به قلوب اینها نیست مگر بهواسطة آنكه با هممسلكت در قصور عقل و فهم از ماوراء طبیعت شریكند، ولی باز برخلاف رفیقت، [اطفال] صاحب فطرت سلیمی هستند كه آنان را از شكّ و تردید در ذات مقدّس حق باز میدارد، و این كوتاهفكری است که آنها را به خطا در صفات او میاندازد.
و اساس بتپرستی و موجب سعی و كوشش انبیاء در بیان صفات و تجرّد ذات - زیاده از جدّیت ایشان در اثبات اصل وجود - هم همین است.
علاوه بر این، چنین نجوایی مسلك مادّی را متعین نمیكند، بلكه لازمة آن یكی از دو مطلب است: مادّیت و تجسیم (1)پس چرا رفیقت از این دو راه، سالمترین آنها را رها و پستترین را انتخاب نمود؟!
مادّیمسلك: چون سخن از مادّه و قوّه به میان آمد، تو را به دقایق فلسفی و
1) تجسیم: جسم دانستن خدا و این مسلكی است كه گروهی از مادیین مانند... [؟] و اصحاب عبدالله بن كرّام - كه «مجسِّمه» نامیده میشوند - اختیار كردهاند (صافی).
مباحث نفیس طبیعی كه رفیق من بدو تنبه جسته، در اوّل كتاب «الحقیقة»و به قلم دانشریز خود به طرز شیوایی به رشتة تحریر درآورده، و به نشر این فواید هم قناعت نکرده، بلکه آنها را به منزلة مقدمه قرار داده، نتیجة بزرگی از آن استنتاج نموده است، آگهی دهم.
خداشناس - 24: در آن کتاب بیش از آنچه اطفال خردسال دبستانها میدانند نیافتم، جز اینکه احتمال را به جای دلیل گذاشته و از آیات صنع الهی نتیجة نادرست مادّیت را استنتاج نموده است. اینک نخست کلام او را تذکر داده و سپس بر پارهای از نادرستیهایش آگهی داده، بررسی باقی را به تو واگذار میکنم.
در آن گفتاری که به گمان خود معلومات خود را دربارة قوه و ماده به طور مبسوط اظهار نموده، چنین گوید:
ما را نیازی نیست به اینکه بیان کنیم علم و دانش در علوم طبیعی بدین نتیجة بزرگ موفق گشته (منفصل نشدن قوه از ماده)؛ و گمان نکنم بتوانی مادة مجرد از قوه یا حرکتی به ما معرفی نمایی، یا آرزو کنی قوه یا حرکتی مجرد از هر گونه مادهای را به ما نشان دهی (1).
اما منفصل نشدن قوه - به معنایی که مقصود اوست که حرکت و مانند آن باشد - از ماده، شکی در او نیست؛ چون قوه بدین معنی از اَعراض است؛ و در علومی که هممسلکت چون بیبهره است کمارزش میشمارد ثابت شده که عرَض را ناچار جوهری باید که به او قائم شود. پس حرکت بدون متحرک معقول نیست، همچنانکه عدد بدون معدود یا سطح بدون جسم معقول نمیباشد.
این نخستین امری است که علم به اولین گام بدان رسیده و آشکارترین مقدمهای است که بنیان بسیاری از نظریاتش را بر آن نهاده و نه چنین است که رفیق تو پندارد که نتیجة بزرگی است که دانش بدان رسیده باشد!
و اما وجود مادة منفصل از هر قوهای، اگر ما نتوانیم به او معرفی کنیم، او هم نمیتواند برهان بر امتناعش آورد؛ و ناتوانی ما دلیل بر امتناع نیست؛ همچنانکه
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 229.
نزد او قادر نبودن بر «تولید ذاتی» (1)موجب حکم به امتناعش نگردد. نهایت چیزی که میتواند ادعا کند این است که در اینجا بگوید: «ما در عالم طبیعت جزء لایتجزّائی بدون قوه سراغ نداریم». این ادعای سادهای بود اگر در گفتار بعدش فزونگویی ننموده بود: «عقل نتواند مادهای بدون قوه تصور کند؛ زیرا مادة اولیه را - هر چه باشد - اگر تصور کنیم، ناچار باید اجزاء لا یتجزّای آن تحت تأثیر جذب و دفع قرار گیرند، و گرنه از خاطر ما متلاشی خواهند شد».
اگر اساس کلامش را بپذیریم - و برای نپذیرفتن آن جای دیگری است - میگوییم: نهایت چیزی که از گفتار مادیون به دست میآید این است که این اجسامِ قابل مشاهده که از محک آزمایش آنها درآمدهاند مرکب از اجزاء لایتجزّائی میباشند که دارای دو قوهاند: جذب و دفع، ولی اینکه در ماده چیزی که چنین نباشد یافت نمیشود، برهانی ندارد، چه رسد به اینکه وجودش ممتنع باشد یا تصورش بر خرد محال آید، همچنانیکه رفیق تو پندارد! چه مانعی دارد که فوق این منظومة شمسی، به مسافتی که اندک نباشد، اجسام کوچک و بزرگ بسیاری یافت شوند که اصلاً از اجزاء لا یتجزّی مرکب نباشند و از ازل هم چنین باشند؛ همان طوری که اجزاء اِتِر نزد هممسلکانت چنیند؟ اختصاص دادن ازلیت به اجزاء کوچک و مرکب دانستن مابقی، قضاوت جائرانهای است، مگر اینکه برهان بر آن قائم شود.
گذشته از این، چه مانع دارد اجزاء لا یتجزّائی از اِتِر موجود باشند که خالی از جذب و دفع و دیگر قوا باشند، و به همین جهت، به حال پراکندگی و بساطت باقی مانده باشند؟! یا اینکه مرکب باشند، ولی نه به خاطر قوة جذب در بین آنها، بلکه به دلایلی دیگر مانند وقوع فشار خارجی شدید بر بعضی از آنها و مانند آن؟! شاید جملهای از اجرام جوّی و برخی از قطعات سُدیمی که در آسمان محسوس است از این قبیل باشند!
احتمالات دیگری هم در کار است که نفی و اثباتش، هر دو، برهان قاطع لازم دارد.
1) مقصود همان نظریة «خلق الساعة» یا «پیدایش خود به خود» است (زاهد).
من این سخن را نه از روی تمایل به این رأی میگویم و یا نه به خاطر اینکه بخواهم ارکان این احتمال را استوار گردانم، بلکه میخواهم بر این نتیجهای که به گمان او علم بدان رسیده درخواست برهان کنم و بر تو معلوم گردانم که عادت رفقایت بر این جاری است که به ثبوت موجبة جزئیه اثبات کلی کنند، و مع الوصف پیشینیان را بدین امر نسبت دهند! ملاحظه کن رفیقت در صفحة 344 چه میگوید؟ (1)سپس میگوید: «و همچنین قول به وجود قوه بدون ماده گفتار پوچ بیاساسی است» (2)
و در بیان این مطلب رشتة سخن دراز نموده، ولی در او چیزی نیست که اکنون بیان زشت و زیبایش ما را به کار آید، همانا امر مهم، کلامی است که پس از این میگوید: «پس در این صورت نتیجة بزرگ فلسفی برای این شناسایی سادة طبیعی چه باشد؟...» (3).
شبههای نیست که کسانی که گویند قوهای وجود دارد که عالَم را از کَتم عدم به عرصة وجود آورده، در این گفتارشان به علوم طبیعی و فلسفی علمی که در سیر خود پیرو افکار بوده، به تغیر آنها تغییر پذیرد، استناد نکنند.
نمیدانم آن کسانی که قائل به قوهای هستند (به معنایی که او گوید و رفقایش هم اصطلاحاتشان بر آن جاری است) که عالم را ابداع نموده کیانند تا که این نتیجة بزرگ به آن مقدمة ملالآورش مربوط باشد؟! چون قوه نزد ایشان - چنانکه خود در این مقام از دانشمندان نقل کرده - یکی از خصائص ماده یا حرکت یا حالتی از حالات ماده است.
هر چه باشد، کدام دینداری است که بدبین گردد یا به علتی از علل خود را منسوب سازد و ذات مقدس احدیت را از قبیل این امور ناچیز قرار دهد؟! مادة
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 344: «إنّ علوم الأقدمین علومُ نظر أکثر منها علوم عمل أو فلسفتهم عقلیة... متحكّمة...»: دانش پیشینیان بیشتر دانشهایی تئوریک بوده است تا دانشهای عملی، یا فلسفهشان عقلی... و با پیشداوری بوده است...» (زاهد).
2) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 229.
3) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 229.
محدود مخلوق را چه نسبت به مقام ارفع و محل اعلی باشد تا اینکه ذات اقدسش از حالات و خصائص و حرکتش معدود گردد؟! و چنانچه کسی از ملّیون آئین ادب رعایت نکرده، سوء تعبیری نموده باشد، شکی نیست که او از قوه این معنی اراده نکند، به طوری که ذات احدیت نزد او بسان قوة کهربائی و مغناطیسی بوده و بدین رو نادانتر از مادیین به شمار رود!
و اگر کسی چنین معنی را اراده نموده، از اهل دین نیست، بلکه از رفقای مادیون است؛ زیرا اینها هستند که گاهی می خواهند مذهب زشت و ناپسند خود را مستور داشته، از استهزاء عقلا رهایی یابند؛ لذا از روی مکر و حیله چنین تعبیر مینمایند؛ مانند گفتة «اسپینوزا» (1): «جز این نیست که خدا و طبیعت یکی است». یا از همپیمانهای (2)لااَدریینِ همین گروه است؛ همچنانکه «اسپنسر» (3)در حالی که از خود پرسش میکند میگوید:
قوّهای که بقایش را ضرور میدانی چیست؟ آیا قوّهای است که در عضلات ما تأثیر داشته، حواس ما به وسیلة آن ادراک کنند؟ حاشا و کلّا! بلکه آن قوّة مطلق مجهول الهویة پایداری است وراء عالم صور و محسوسات. ما با اینکه نمیتوانیم او را ادراک کنیم، اعتقاد اکیدی داریم که او قوّة ابدی تغییرناپذیری است. هر چه هست در معرض فنا و نیستی است، جز او که علة العلل و تا ابد باقی است».
اجمالاً کسی که گمان کند آفریدگارِ مبدع - سبحانه - قوّهای است از سنخ قوایی که برای ماده است، پیرو مسلک الحادی مادّی است و در جهل و نادانی بر بقیة مادیین زیادتی دارد. پس دربارة او هر چه میخواهد بگوید، ملّیون هم موافقند.
و چنانچه او را از سنخ قوای طبیعی قرار ندهد، این ایراد رفیقت بیهوده بوده،
1) باروخ اسپینوزا یکی از طبیعیدانهای قرن هفدهم به شمار میرود (1622-1677م). محل تولد او آمستردام هلند [است] (صافی).
2) در نسخة چاپی «خلفائهم» آمده است؛ یعنی: جانشینانشان (زاهد).
3) این در صورتی است که «اسپنسر» این قوة مجهول را از قبیل قوای طبیعی داند، ولی سابقاً بیان کردیم که این مطلب از آن گفتاری که ما از او دیدیم ظاهر نمیشود و این کلامش هم بسیار به کلام ملّیون نزدیک است، بلکه مخالفتی جز در سوء تعبیر ندارد (مؤلف).
هرگز به مقام منیع ایمان گزندی نزند.
به راستی سوگند! من تعجب دارم از کسی که در کشورهای اسلامی نشو و نما نموده، میان اهل دین پرورش یافته، از فضول معاش ایشان به اقتصاد زندگانی کرده، از راه گرفتن نبضها و نگریستن در قارورههایشان (بول و بَراز) (1)ارتزاق یافته، مع الوصف پایة معرفتش به عقاید اهل دین به این درجه است که گمان کند اینها کسی را که پرستش مینمایند و در پیشگاهش آنچه جز اوست را رها میکنند قوهای است مانند قوة کهربائی! و با این سرمایة علمی می خواهد در مقابل کلیة ادیان عرض اندام نموده، آنها را به خیال خودش به سختترین پیکار گرفتار سازد، در حالتی که نهایت جدّیت و آخرین ردّش بر معتَقَد (2)اینها این است که اگر این اجزاء نبود، قوة کهربائی وجودی نداشت، نور و قوة مغناطیسی جز تغیرات مادی چیز دیگری نیستند! و از باب اینکه در صناعت منطق مهارت وافر دارد، از این مطلب - یعنی: اینکه قوة کهربائی جز اجزاء مُکَهرَب (3)چیز دیگری نیست - بطلان قول به وجود آفرینندهای که قوة کهربائی و اجزاء مُکَهرَب را با هم آفریده نتیجه میگیرد! خدای تو را از عصری که چنین آرائی در او نشر و چنین کتبی طبع میگردد، و با این وصف عصر دانش و عصر مشعشع طلایی نامیده میشود، دور کند!
اما سخنی که اینجا سروده و پیوسته تکرار میکند که ملّیین به هیچ علوم طبیعی استدلال نمیکنند، هر کس با دانش سر و کاری داشته باشد، میداند که هر علمی جز به اثبات مسائل موضوع خود متکفل نشود و به آنچه خارج از حدّ اوست موظف نگردد؛ و این علومی که آنها را توصیف میکند به اوصافی که شنیدی، موضوع آنها مادیات است. مادیات کجا و بحث از مجردات؟! پس اگر بر وجود مجرد دلالت نداشته باشند، نه از باب این است که در حق خفائی باشد، بلکه برای این است که آن علوم از این مقامِ ارفع قاصرند و موضوعاتشان بر
بحث شریفی مانند بحث از وجود مجرد مشتمل نیست.
من نمیدانم کدام عاقلی بر مسائل علمی طعن زند که در علم دیگر دلیل بر او اقامه شده است؟! بر مسألة نحوی اعتراض کند به اینکه در علم طب دلیل ندارد و بر طب به اینکه اطباء به علم هندسه استدلال نمیکنند! در این صورت موقعی که بنایش بر نمایش زورگویی بارِد است، باید به حساب محبوبة خود فلسفة نشوء هم بپردازد؛ زیرا قائلین به فلسفة نشوء به هیچ یک از علم نحو و موسیقی استدلال نمیکنند!
علاوه بر این، دریکی از مناظرات پیشین گذشت که علوم طبیعی بر اساس مباحثی که در نوامیس و قوانین طبیعت دارد، بر وجود صانع حکیم به شریفترین معنای دلالت، دلالت میکنند؛ یعنی: دلالت مصنوع بر صانع و ممکن بر واجب، بلکه چشم بصیرت بر صفحات بیشمار آن جز سطری که در او این چند کلمه باشد نبیند: «الله الصانع الحکیم الحی الدائم القدیم».
و اما این سخنش که «اهل دین که این رویه را پیش گرفتهاند بدین لحاظ است که منقاد فلسفة موهومی میباشند...» (1)، اگر به دست برخی از فلاسفهای که به آنچه ما در این نامه ملتزمیم ملتزم نیستند میافتاد، پوست از او میکَندند و پاسخ تلخی به او میچشاندند، ولی من تا ممکن است به شیوة چشمپوشی رفتار نموده، «جدال بالتی هی أحسن» (2)را پیشه کرده، به او میگویم: آقای دکتر! فلسفهای که دربارة آن گفتی آنچه گفتی، بلکه دروغ بستی آنچه خواستی، انکار تو و طعنة تو به آن، آن را از مقام رفیعش انحطاط ندهد:
هرگز نرسد به بحر موّاج زیان *** گر کودکی افکند یکی سنگ در آن (3)
نقصانی در آن نیست جز اینکه تو شناسایی نداری؛ و سرّ این ناشناسی
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 230.
2) برگرفته از آیة شریفة «ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ...»؛ یعنی: مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت فراخوان و با آنان به نکوترین شیوه مجادله کن... سورة نحل (16)، 125.
3) ترجمة منظوم بیت ذیل: لا یضُرّ البحرَ أضحی زاخراً/أنْ رمی فیه غلامٌ بحجر.
تو را چنین میبینیم که فلسفهای را که ما در اثبات صانع بدان استناد میکنیم به ما میشناسانی و فلسفهای که در اثبات مسلک مادی بدان اعتماد کردهاید معرفی ننمودی. آیا آن همان فلسفهای است که به فلسفة عملی توصیف کردی؟ اگر چنین است، مبحثی که در آن برهان مادیت است نما؛ چون پیروان دینْ کتب آن را ورق ورق کرده، در سطر سطرش به نظر دقت نگریستند، و به جز چیزی که ارکان دین را رفعت دهد و یقین بر یقینشان افزاید نیافتند. اگر آن علوم تو را به پرتگاه مادیت انداخته، برای این است که:
گل که بود عطر به نزد کسی *** رنجه کند شامة دیگر کسی (1)
(باز از گفتههای اوست:)
برهان بزرگ ملّیین این است که هر معلولی را ناچار علّتی باید، و این نکته را از دست دادهاند که در سلسلة موجودات ناچارند در نقطهای ایست کنند که به معجزه، اثبات وجود نمایند، ولی در عوض اینکه از مرز بحثهای طبیعی که از محک آزمایش درآمده خارج نشده، برای محسوس اثبات وجود کنند، از عالَم مشهود به ماوراء طبیعت طفره میزنند (2).
آقای دکتر! ای مگس! عرصة سیمرغ نه جولانگه توست! (1)بر آن شدی به گروهی اعتراض کنی که هیچ بهرهای از علوم ایشان نداری؛ لذا در فهم گفتار آشکار آنان به خطا رفتی. اینها نمیگویند هر موجودی علّتی میخواهد تا اعتراضات بر آنها وارد شود،و نکتهای که از مانند تویی فوت شود، از اشخاصی که دارای افکار بلند و عقول کاملند فوت گردد، بلکه میگویند: هر معلولی علتی میخواهد؛ و این به منزلة قول آنهاست که هر ممکنی باید به واجب منتهی شود؛ و چون بر ماده آثار امکان و شواهد حدوث و دلائل افتقار را [اعم] از تغییر و ترکیب و احتیاجش به اموری که واجب از نیازمندی به آنها منزه است (مانند: مکان و...) مشاهده نمودند، دانستند که کلیة مادیات معلولند.
از واضحترین قضایای عقل این است که هر معلولی را علتی میباید. این برهان در جای خود به طرق عدیده و به نحو مبسوطی بیان شده است. اطالة سخن در آن با موضوع این نگارش سازش ندارد. اگر قدرت درک آن را داشتی، به مظانّش مراجعه کن. غرض از اشاره به آن بیان این بود که در یافتن مرام اهل علم به غلط افتادهای.
اما راجع به عدم اثبات وجود برای محسوس و طفره زدن به ماوراء طبیعت که به ملّیین نسبت میدهی، نباید آنها را ملامت کنی که: «رُبَّ مَلوم لا ذنبَ له» (بسا سرزنششده که بیگناه باشد)؛ زیرا این گروه از باریکبینی و نیکاندیشی و پردانشی به قدری بهرهمند شدهاند که برای تو و رفقایت تصور نشود و بر طبیعت از آثار صنع و علامات حدوث به اندازهای مشاهده کردند که آنان را به اعتراف به خالق حکیم ناگزیر و ناچار نمود. تو هم چنانچه آنچه نصیب ایشان گشته نصیبت میشد و میدانستی آنچه را ایشان دانسته اند، خود در امری که آنان را مورد ملامت قرار دادی شریک میشدی.
گر بچشد ز بادهام آنکه ملامتم کند *** همدل و همنوا شود لیک نمیچشد مِیام (2)
(نیز از سخنان اوست:)
از کجا دانستند قوه گاهی بدون ماده موجود میشود، یا اینکه ماده از قوای خود جدا نگردد؟! (1)
همان اشتباهی که تازه از بیانش فارغ شدیم اعاده نموده، و همان افتراء واضحی که به ملّیون نسبت داده، برای سومین بار در همین فصل تکرار خواهد کرد.
در یکی از مناظرات پیشین هم گذشت و در سخنانی که از او نقل نکردهایم بیشتر مکرر نموده، ما از این پس در پاسخ گفتار مزبور زیاده بر این نمیگوییم که در تمام ملل دنیا کسی که گمان برد خدای تعالی قوهای است برای ماده، سراغ نداریم، مگر ملتی باشند که جناب «هکل» در ساحل دریایی که در قعر «مونیر» (2)است پیدا کرده باشد؛ و هر کس چنین گمان برد، بر او باد اَضعاف آنچه بر ملحدین بیدین است.
(باز از سخنان اوست:)
آیا چگونه شایسته است برای آنها تصدیق به پیدایش و تکوّن شیء از لاشیء، و آیا نزد خرد ضلالت و گمراهی بالاتر از این تصور میشود؟! پیدایش عالم از نیستی امر محالی است. نه عقل آن را بپذیرد و نه به اختبار و آزمایش درآید. و نیستی لفظی است بیمعنی (3).
اگر مقصودش از پیدایش چیز از ناچیز و تکوّن عالم از عدم امری است که علما و دانشمندان از گفتة خود (ایجاد عالم از عدم) اراده کنند، (یعنی: ابداع و اختراع)، این مطلب از مستحیلاتی نیست که خرد نپذیرد. ای کاش جناب دکتر برهانی که بر امتناع ابداع دارد به ما نشان میداد؛ زیرا حکمت نوین و فلسفة طرفهای است که معلم اول بر او دست نیافته و معلم ثانی هم متنبه نگشته! فهم سایر حکمای یونانی و اسلامی نیز در این باره کوتاه آمده!
ولی به حسب ظاهر به قرینة گفتار و گوینده این معنی مقصودش نیست، بلکه یک معنی عوامانهای است که از پیش خود القاء کرده و به اهل دین و دانش نسبت داده است؛ یعنی: ساختن عالم از نیستی بسان ساختن تخت از چوب و انگشتر از طلا؛ چه، اگر معنی اول مقصودش بود، دعوی استحاله و ضلالت عقل در امری که کلیة عقول بر امکانش متفق و همة فلاسفه و ملل به وقوعش معتقدند چه وجهی داشت ؟!
و قول او که «نیستی لفظی است بیمعنی»، چه ارتباطی به مقصدش دارد؟
و اگر معنی دوم مرادش باشد، ما را از جواب معذور داشته، گویندهاش را هر چه خواهد مورد درشتگویی و عتاب قرار دهد!
(نیز از سخنان اوست): مسلم است که ماده ابدی و تغییرناپذیر است و این مستلزم قِدم اوست (1)
این برهان نیز نزدش فوقالعاده گرانبهاست؛ بدین رو در این فصل دوبار تکرار کرده و با برهان پیشین قرین نموده، در مواضع گوناگونی از کلماتش که متعرض نشدیم هم به طور مبسوط سخن رانده است. خجسته برهانی است به شرط ثبوت صغری و کلّیة کبری و مطابق بودن نتیجه با مدعی، ولی متأسفانه فاقد هر سه شرط است:
1- چون برهان بر فنا و نابود نشدن ماده (چه رسد به امتناع آن) در دست ندارند، بلکه نهایت چیزی که مدعیاند این است که در ماده جز تغییر صور ندیدهاند و تاکنون بر اِعدام آن متمکن نشدهاند. این کجا و دعوی عدم فنا یا امتناع فنا؟!
شاید برای هر ذره از ذرات «اِتِر» حدّ محدود و اَمَد مضبوطی باشد و در نتیجه هر روز هزارها از این اجزاء لا یتجزّی نابود گشته و به واسطة بسیاری اجزاء
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 231.
احساس نکنیم، تا آخر الامر هر چه هست نابود شود و به فنای عالم منتهی گردد؛
یا اینکه هر روز ذراتی نابود شده و ذراتی برابر ذرات از دست رفته به وجود آید تا مقدار مادة اولیه کماکان باقی بماند؛
یا ذرات بیشتری به وجود آیند و عرصه بر عالم تنگ گردد؛
یاذرات کمتری، که آنها نیز مانند فرض پیشین رو به زوال نهد ولی دیرتر؛
و نیز احتمال میرود ذرات نامبرده باقی مانند در صورتی که به حال خود گذاشته شوند، ولی وسائلی که علم در آتیه فراهم آورد گر چه اینک بر ما بخل میورزد (1)، یا به طرقی که در مستقبل زمان هم معلوم برای ما معلوم نشود، اِعدامشان ممکن باشد.
اینها احتمالاتی است که قطع به عدم هر یک، مانند اعتقاد به هر کدام، برهان قاطعی لازم دارد؛ و کسی که به چنین برهانی متشبث شود، ناگزیر است از اینکه بر امتناع هر یک از احتمالات مزبور دلیل اقامه کند؛ و کجا تواند؟ نهایت قدرتی که به خرج دهد این است که بگوید ما به متلاشی شدن ماده علم نداریم. آیا «نمیدانیم» جز «نمیدانیم» نتیجه میدهد؟! این معنی را خود این شخص هم میداند، بلکه در اول مناظرة اصحاب خلق و قِدم اعتراف میکند و میگوید: «مادیون با دیگران دربارة ماده مخالفند. مادیون گویند: ماده ازلی است؛ چون معتقدند ایجاد و اِعدام ماده ممکن نیست»؛ تا اینکه گوید: «گویند ما غیر از این نمیدانیم» (2)
اگر این گفتارش هم تأویل شود، پس از چند سطری باز از زبان مادیین گوید: «گویند: ما غیر از این نمیدانیم» (3).
کسی که جازم نبودن و علم نداشتن به اینکه ماده متلاشی میشود منتهی دلیل اوست، چگونه مدعایش (ازلیت و ابدیت ماده) از مسلمات شود؟! و چه سان
تواند در عالَم اِنصاف قضیة مشکوکهای را ایراد نموده، به جای اصول موضوعه (1)به کار برد؟!
و اکتفا نکند به اینکه این عقیده را به هممسلکانش نسبت دهد، بلکه در این نسبت خصم خود را شریک نموده، در مناظرة مزبوره گوید:
بنا بر این، تفاوت میان اصحاب خلق و قِدم در ماده این است که ماده نزد گروه نخست از ناچیز پیدایش یافته و نزد دیگران قدیم است و فرق دیگری نیست. پس ماده نزد هر دو دسته متلاشی نمیشود (2).
و در سخنانش مرجع «بنابراین» را نیافتم.
در اینجا از مذهب «گوستاو لوبون» در تلاشی و نابودن شدن ماده و تجربیاتی که در این باره نموده و تمایل این شخص به مذهب او در مقدمة ترجمهای که برای شرح «بخنر» دارد (3)و دستک زدن و شادی کردنش را بر مذهب مزبور نباید غفلت نمود. مگر اینکه بگوید سوء تعبیر نمودم و بر خلاف اصطلاح، مقصودم مادة «اِتِر» بود.
2- اما اینکه گوید: «این مطلب مستلزم قِدم اوست»، دلیلی بر آن ندارد و از بدیهیاتی که بینیاز از دلیل باشد هم نیست. چگونه از بدیهیات است با اینکه بیشتر فلاسفه که اشهَر محققین از آنهاست گویند: نفس انسانی با ساختمان بدن حادث شود، سپس تا ابد باقی ماند. آری، در علم اعلائی که او از رجالش نیست عکس این قضیه ثابت شده و او این است که آنچه قِدمش ثابت شد انعدامش ممتنع است، ولی این کجا ومرام او و هممسلکانش؟!
3- فرض کن برهان مزبور تمام است و قِدم ماده هم به معنایی که مقصود اوست (که قِدم زمانی باشد؛ یعنی: مسبوق بودن شیء به عدم خود) ثابت شود -
که البته برای قِدم معنی دیگری ادراک نمیکند - باز چه ربطی به انکار آفریدگار مختار دارد؟ مگر جمهور حکما و فلاسفه نیستند که به ایمانی هر چه قویتر به خدای تعالی معتقدند و به اعترافی هر چه عظیمتر به صدور عالم از او و آفریدگاری او معترفند، و مع الوصف حدوث زمانی (یعنی: وجود زمانی که عالم در آن نباشد) را محال نپندارند؟! ولی نه به این ادلة بیپایة عوامانه؛ چه، این گونه براهین در بازار آنان رواجی ندارد، بلکه به واسطة شبهة علمی غامض معروفی؛ و او اینکه حدوث معلول با قِدم علت مستلزم است که یا علت از علت تامِه بودن بیرون رود یا معلول از علتش انفکاک یابد - به بیان مفصلی که مقامْ گنجایش نقل آن را ندارد - و روی همین اصل قائل شدهاند به قِدم زمانی عالم و تأخر رتبی آن از علت اولیه که شأن هر علت و معلولی است.
و ملّیون هم که با هر دینی بر ظواهرش وقفه کرده، تأویل را تجویز نمیکنند، بر آنها اعتراض نکنند که قِدم زمانی مستلزم انکار آفریدگار است، بلکه گویند آنچه از دین بهطور یقین به دست آمده این است که عالَمْ حدوث زمانی دارد نه رتبی فقط.
و شاید عبارت عامیانة این شخص هم به همین شبهة علمی برگشت کند. عبارتش این است:
چنانچه وجود قوة مبدعهای را فرض کنیم، وجودش به اعتبار زمان، نه پیش از خلق و نه پس از خلق، ممکن نیست؛ پیش از خلق درست نیست، برای اینکه لازمهاش این است که مدتی از زمان بیکار مانَد و در مقابلِ مادة بیصورت حالت سکون گزیند؛ و این مطلب نادرستی است. و پس از خلق ممکن نیست، به لحاظ اینکه بطلانش بدیهی است.
بحث در اغلاط صورت این برهان را به دیگران محول میکنیم و میگوییم: آقای دکتر! با کدامین دو دستة اهل دین مخاصمه میکنی و بر کدامیک اشکال میتراشی؟
بر فلاسفه؟ با اینکه مثل تو به قِدم زمانی عالم قائلند. این است برهانشان که
مسخش کردی، رونق علم از آن بردی، رنگ دلپذیرش محو ساختی؟!
یا بر اهل شرایع؟ در صورتی که زبانت را به وسیلة کلامی که خود از آنها در مناظرة اصحاب خلق و قِدم نقل نمودی قطع کردند. و آن کلام این است: «کسی بر ما به قِدم مُبدِع و علة العلل بودن آن اعتراض نکند؛ چون نزد ما خدای تعالی فاعل مختاری است که هر چه خواهد در هر زمانی که اراده کند ایجاد فرماید».
تو هم در جواب ایشان بیش از این نگفتی که: «پس قضیه نه از باب علم، بلکه از باب ایمان است؛ و چنانچه در این مرز ایست کردید، خود آسوده، ما را هم آسوده سازید» (1).
نمیخواهم بدین سخن پاسخ ملّیون را به کلامی که تو از آنها نقل نمودی منحصر کنم، بلکه خواستم عجز و ناتوانیت را از پاسخ آنان تذکر دهم تا ترکتازیت را در میدانی که از فُرسان (2)آن نیستی مختصر کنم، و گر نه ملّیون اجوبة متین و وجوه ثمین زیبایی دارند. هر که خواهد از مواضع مناسبش جویا شود.
و اجوبة نامبرده اگر تمام است، عالمْ حادث زمانی و رتبی، و حق با ملّیون است، و گرنه عالم فقط حدوث رتبی دارد و حق با فلاسفة متألهین است. هر کدام باشد، میان برهان مزبور و انکار آفریدگار که مقصود توست فرسنگها مسافت است، ولی یگانه حیلهای است که بدان عادت کرده، پیوسته به کار میبری. مسائلی که نزد اهل دین مورد خلاف است به دست آورده، براهین فریقین و ادلة الزامی آنان را (یعنی: براهینی که خصمِ خود را بدانها ملزم کنند)گرفته، پس از آنکه به وضع فاسدی درمیآوری، دلیل بر الحاد خود قرار میدهی!
تو همان نیستی که در مقدمة ترجمة شرح «بخنر» (3)به شبهة جبریه و در کلام سابقت به شبهة «مجسِّمه» و در اینجا به شبهة فلاسفه و در جای دیگر به امثال
این شبهات استدلال کردهای؟! گاهی با مجسِّمه، روزی با ثنویه، ساعتی با فلاسفه، کاش دانستمی! والحدیث ذو شُجون (1)دکتری یا بوقلمون (2)؟!
سپس میگویم: دکتر! طعن بر من زنی و خویشتن از یاد بری (3)! چرا که پیروان دین از این شبهه آسودهاند؛ چون به حسب نقل خودت معتقدند به اینکه خدای تعالی فاعل مختار است، و از نزاع و ستیزگی شما هم به موجب وعدهای که دادی راحتند، گر چه وفا نکردی و بلافاصله راه منازعه را پیش گرفتی، ولی شماها از شبهة نامبرده چه پاسخ توانید داد و روی قواعدی که دارید چگونه مستخلَص خواهید شد؟! چه آنکه ماده و قوه نزد شما قدیمند و جز این دو فاعلی در عالم نیست، بلکه وجودی برای جز این دو نمیباشد.
از شما میپرسم: پیش از آنکه خورشیدها به وجود آیند، بلکه پیش از ترکّب اتمها از ذرات اِتِر (بنا بر مذهب نشوء ماده که در مقدمة کتابت به شادمانی آن دستک زدی) کار ماده و قوه چه بوده؟ ساکن بودهاند؟ تو که در صفحة 284 گویی: سکون مانند عدم معقول نیست؟!
گذشته از این، در صورتی که به زعم تو برای خارج از این دو وجودی نیست، محرک این دو چیست؟ آیا میگویی (چنانکه در مقالهای که به گمانم به قلم بعضی از برادرانت است و ناشر آن مفیدترین مجله های عربی - به نظر تو - است و حقش بر تو از همه عظیمتر است یافتم) به سبب نامعلومی به حرکت درآمدهاند؟ در این سخن شکست ارکان مادیت است و حکم به حدوث قوهای است که به نظر تو از ماده مفارقت نخواهد داشت.
1) یعنی: سخن سخن آورد (زاهد).
2) ابوقلمون: نوعی پارچة رومی بوده که رنگ به رنگ میشده است (ناجی).
3) ترجمة منظوم این مصراع: «ذَکَّرتَنی الطَّعنَ و کنتُ ناسیاً». این مثل معروفی است. دربارة آن آمده است که شخصی به شخص دیگر حمله کرد. آنکه مورد حمله قرار گرفته بود نیزهای در دست داشت، ولی متوجه نبود. حملهکننده به او گفت: نیزه را بینداز. او گفت: عجب! نیزه داشتم و متوجه نبودم. بدین ترتیب بر حملهکننده حمله برد و او را کشت یا فراری داد. بنابراین ترجمة آن به صورت فوق خطاست، مگر آنکه بخوانیم: «کنتَ»، که البته با مفهوم این مثل ناسازگار است. ر.ک: مجمع الأمثال مَیدانی، ج1، ص290 (زاهد).
وانگهی، این سبب مجهول اگر مادی است، باز اشکال مذکور نمود کند و سؤال مزبور به میان آید؛ و اگر مادی نیست، پس در عالم وجود به جز ماده و قوای آن چیز دیگری است که بر ماده و قوا مسلط بوده، در آنها فعالیت کند؛ و الهیون هم به همین معتقدند.
پس زنده باد دوآلیسم (1)! اینک دوران مرام «مونیسم» سپری شده، مادیون از آن برگشت نمودند.
معلوم باد که این شخص به اشکال مزبور متنبه شده و خود را قانع ساخته به اینکه اشکال به مادیین و الهیین هر دو وارد است. پس از آن پاسخی داده و از الهیین طرفداری نموده به اینکه ایشان را هم در پاسخش شریک کرده، میگوید:
علاوه بر این، اضطرار برای خالقیت یا غیر آن لازمهاش نیست که عالم وجود یکباره سیر تکاملی کند؛ چون علل و معلولات برخی با برخی مربوط و بعضی به سوی بعضی متحول گردند. مثلاً حیات محال است پیدایش کند پیش از آنکه آب به وجود آید؛ و همچنین آب پیش از اکسیژن و هیدروژن؛ و این دو پیش از گردآمدن اجزاء ماده، به نحوی که آب از آن مرکب شود. پس وجود حیات وابسته به وجود آب است پیش از آن، و لو به یک لحظه. در این صورت کدام عقل و خرد صحیح داند که حیات و آب و دیگر مرکبات با هم موجود شوند؟! (2).
این همان برهانی است که دلیل مذهب خود قرار داده بود، اینک وبالش گشته میخواهد خود را از چنگ آن رهایی بدهد «و راه فراری ندارد» (3)
تسکین خاطرش فقط به این است که اِشکالْ بین اهل دین و ملحدین مشترک الورود است، ولی اعترافش به سمعت رسید که ایشان از آن آسودهاند، در صورتی
1) در بخش اول کتاب (پاورقی 1 از صفحة 101) گذشت که «دوآلیسم» اعتقاد به تثنیة وجود یعنی طبیعت و ماوراء طبیعت است مقابل «مونیسم» که اعتقاد به وحدت وجود و منحصر کردنش بر طبیعت است (صافی).
2) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 284.
3) ترجمة آیة شریفة «وَلَاتَ حِینَ مَنَاصٍ» سورة ص (38)، 3. البته ترجمة دقیق چنین است: «و زمانِ گریزی نیست» (زاهد).
که از باب ایمان قرار دهند.
هر چه خواهد بگوید! چه آنکه چنین شخصی به چنین اشکالی ملامت نگردد.
اما طرفداری او از دینداران به اینکه از جانب ایشان پاسخ داده، آنان به فضل خدای تعالی از این پاسخ و امثال آن بینیازند. و ضمناً معلوم باشد که پاسخش در اشکالی که در او واقع شده نتیجهبخش نیست.
اکنون دامن سخن را بالاتر زنیم و از نخستین چیزی که از این دو قدیم (یعنی: ماده و قوه) صادر شده و اولین معلولی که برای این دو است (یعنی: چیزی که وجودش وابسته به جز این دو نیست؛ مانند ترکّب اتمها از ذرات اِتِر) پرسش میکنیم و میگوییم: اگر اولین معلول مسبوق به عدم یعنی حدوث زمانی است، پیش از او ماده و قوه چه مؤثریت و عاملیتی داشتهاند و برای چه از ازل تا آن وقت بیکار بودند و حالت سکونت گزیدند، و حال آنکه به گفتة خود، سکون مانند عدم غیر معقول است؟! و چنانچه اولین معلول نیز قدیم زمانی باشد، اینک سه قدیم پیدا میکنیم و از معلول پسین میپرسیم: مسبوق به عدم بوده یا نه؟ اگر مسبوق به عدم بوده، علت قدیمة پیش از آن چه کاری انجام داده و برای چه، معلول از علت خود منفک شده؟ و اگر قدیم بوده، شمارة قدما به چهار رسد. باز از معلول پسینی که در سلسلة علل و معلولات قرار گرفته سؤال کنیم و....
و تو خود میدانی که پاسخش از این اشکال برکنار است؛ و اینکه گفته محال است وجود حیات پیش از آب و آب پیش از دو جزئش، او را از شَرَکی (1)که کورکورانه در آن واقع شده رهایی نبخشد؛ چون دانستی هر زمانی وجودِ دو جزء آب فرض شود، سؤال میشود سبب تأخیرش چه بوده و به چه رو پیشتر نبوده؛ و چنانچه اعتذار بجوید به اینکه وجودش به مرتبة کمال نرسیده، از علت و علت علتش باز پرسیم و....
و اگر گوید: مرور مقداری از زمان شرط است، گوییم: این مقدار و چند برابر آن در چنتة ازل موجود است.
1) شَرَک یعنی: دام، تله (زاهد).
مخفی نماند که اصل این پاسخ در «علم اعلی» در جای خودش؛ یعنی مسألة ارتباط حادث به قدیم مذکور است، ولی به بیانی نیکوتر و روی مقدماتی که این شخص را بهرهای از آن نیست و مبتنی بر اساسی (اثبات صانع) که او نمیپذیرد. گویا این پاسخ را از برخی دانشمندان شنیده و بر حسب عادتش چهرة زیبایش را مسخ نموده و در غیر مورد خود به کار برده، ولی اینجا جای بحث و بررسی این موضوع نیست. کافی است آنکه بگوییم پاسخ مزبور در اشکالی که درصدد خلاصی از اوست ثمری نبخشد؛ زیرا نهایتش این است که پیدایش مرکبات و کلیة آنچه شرط است در وجود او که مسبوق به وجود دیگری باشد از علت مضطرّ قدیمی، محال است؛ و چون به حکم وجدان اینها موجودند، ناگزیر همان طوری که ملّیون گویند باید از فاعل مختاری صادر شده باشند. پس برهان مزبور سزاوارتر است به اینکه دلیل مذهب ملّیین باشد نه اشکال بر آن.
چون سخن در پیرامون قِدم ذاتی و زمانی رانده شد، مناسب است تنبیه کنیم به اشتباهی که از «بخنر» و غیر او از متفلسفان غرب راجع به گفتار معلم اول سر زده؛ به واسطة اینکه فرق میان دو معنی قدِم را ادراک نکردهاند. و آن این است که خدای تعالی ماده را نیافریده، لکن آن را نظم داده یا به حرکت آورده است.
«بخنر» در مقالة ششم گوید:
ارسطو به ماده چندان اعتنایی ندارد، و از آن هر حرکت ذاتیهای را نفی کند، و صورت را که ضروری ماده است خارج از ماده و مضادّ او قرار دهد، و قائل است به اینکه بالضروره محرک اولی وجود دارد؛ و فرق او و فلاسفة نصرانی در این مسأله این است که نزد او موجود اول آفریننده یا سازندة عالم نیست؛ چون ماده عهدهدار این کار است و او فقط محرک عالم است (1).
و در سخنان غیر «بخنر» است که ارسطو گوید که خدای تعالی ماده را موجود
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 196.
یافت؛ پس آن را نظم و سامان بخشید و حرکاتش را تغییر داد.
و احتیاجی نیست به اینکه بشاعت و زشتی این گفتار را آشکار سازم و لزومی ندارد آگهی دهم بر اینکه این مذهب مذهبی است که شأن کمترین شاگرد ارسطو و کودکان دانشجوی مدرسة ابتدائی فلسفه اجلّ از نطق به آن است، چه رسد به مانند معلم اول که سازمان علم خود را روی پایة امکان و حدوث احتیاج ماده نهاده، بر لزوم انتهاء امرِ ماده به واجب الوجودِ مبدع ذات و مُفیضِ صور، برهان نمایان اقامه فرموده! بلکه امر لازم و قابل اهمیت این است که بیان شود سببی که این جماعت را به چنین اشتباهکاری واضح انداخته و به چنین خطای فضاحتآمیز واقع ساخته است. گمان میکنم به لحاظ اینکه عقولشان از درک معنی حدوث ذاتی کوتاه آمده و در سخنان معلم اول برخورده اند به کلامی که از آن قول به قِدم زمانی ظاهر شود، چنین پنداشتهاند که معنی قدم ذاتی نفی مخلوقیت ماده است.
برای اینکه درستی این پندار بر آشکار و مقصود ارسطو پدیدار گردد پارهای از سخنان او را که در جمع میان دو گفتار استادش افلاطون الهی در کتاب اسولوطیقوس (1)
عبارت عربی چنین است: «مقصود أفلاطن من قوله (إنّه - أی: العالم - مکوّن، و قد صرفه البارئ من لانظام إلی نظام) أنّ وجوده متعلق بالصنعة اللازمة للمادة بالصورة، و لیس و لا واحد من هذین وجودُه بذاته دون الإیجاد لصاحبه. فالمبدع لهما إذاً قد أوجدهما علی التأجید النظمی. فهو إذاً بفعله الإبداعی صارفٌ العالمَ من لا نظام إلی نظام؛ أی: من العدم إلی الوجود» (ص267). مرحوم مترجم آیةالله صافی در پاورقی چنین میگوید:
«کلام افلاطون در این دو کتاب و کتاب نوامیس، و بیان ارسطو را، یگانه فیلسوف شهیر صدر المتألهین، در جلد اول کتاب خود اسفار از کتاب الأمد علی الأبد شیخ ابوالحسن عامری نقل فرموده؛ و پوشیده نماند که در اینجا عبارتِ اصلْ مشتمل بر اغلاط چندی است که در غلطنامه هم تصحیح نشده است:
الف. بالصنعة اللازمة للمادة (بالصنعة الناظمة للمادة؛
ب. التأجید النظمی(التأحید النظمی؛
ج. فهو إذاً یفعله إلّا بداعی(فهو إذاً بفعله الإبداعی».
شایان ذکر آنکه در متن مصحَّح ناجی - چنانکه مذکور است - از این سه مورد که به نظر مرحوم مترجم اشتباه است، مورد اول و دوم تصحیح نشده، اما مورد سوم تصحیح شده است. اما خود مترجم نیز مورد دوم را (التأحید النظمی) در ترجمهاش منظور نکرده است (زاهد).
و کتاب معروفش بطیماوس سروده، نقل می نماییم. ارسطو گوید:1) مقایسه کنید با: اسفار، ج 5، ص 220. در آنجا آمده است: «قال فی أسولوطیقوس؛ أی: تدبیر البدن» (ناجی).
مقصود افلاطون از این گفتار (عالم موجود شده و باریتعالی آن را از بینظمی به نظم آورده) این است که وجود عالم وابسته به سازمانی است که ماده را به صورت مرتبط و منتظم کند و هیچ یک از این دو در وجودْ منفکّ از دیگری نیست، بلکه مبدع اینها هر دو را به نظم وحیدی به وجود آورده است. پس مبدع به افعال ابداعی خود صارف عالم است از بینظمی به نظم؛ یعنی: از عدم به وجود.
و در کتاب نوامیس هم به همین معنی تصریح نموده، میگوید:
برای عالم ابتدائی است عِلّی، و ابتداء زمانی ندارد؛ یعنی: او را فاعلی است که ایجاد و اختراعش نموده، لکن نه در زمان؛ و چنانچه کسی از سبب ایجاد و اختراع باز پرسد، پاسخ گوییم که او بذاته میخواهد افاضة جود خود کند، و بر ایجاد آنچه خواهد توانایی دارد (1)
و تعبیر از خدای سبحانه به مُبدع عالم، و نسبت دادن پیدایش عالم به او، در کلام ارسطو و استادش بسیار است (2).
نمیدانم «بخنر» برای چه یگانه پیشة خود - که مراقبت احوال بوزینگان و مقایسة میان تولة سگ و جوجة مرغان باشد - را رها نموده و خود را به سخنسرایی در فنّی که در خور و فراخور او نبوده، به مشام و اندامش نیاید (3)به تکلف انداخته؟ آیا در کفریات «دیدرو» (4)و «هولباخ» شاغلی نبود که او را از نظر
1) مقایسه کنید با: اسفار، ج 5، ص 220 با همین عبارت (ناجی).
2) در میمر دهم از کتاب ربوبی [= أثولوجیا/135 (ناجی)]: میگوید: «چون مادة اولیه از واحد بر حق مبتَدَع گردید...». و برخی از دهریه از او پرسید [اسفار، ج 5، ص 228]: اگر مبدع ازلی بوده و چیزی جز او نبود، سپس اِحداث عالم نمود، برای چه ایجاد فرمود؟ پاسخ داد: چون و چرا بر او روا نبود...» (مؤلف).
3) در اینجا مصنف مَثل سائری (لیس من لَیلِه ولا سَمَره ولا هو مِن بَزّه ولا عِطره) (از شب و شبنشینی آن و پوشاک و عطرش برکنار است) زده که در ترجمه، به معنی کنایی آن اکتفا گردید (صافی).
4) دِنیس دیدرو (Denis Diderot) (1713-1748م) فیلسوف و نویسندة فرانسوی. از رهبران جنبش روشنگری و رئیس تحریریة نخستین دائرة المعارف بشری به سبک جدید که «اِنسیکلوپدیا» نام گرفت. در سال 1746 او کتابی فلسفی نگاشت که مجموعهای از کلمات قصار و حکیمانه نیز به شمار میآید. تمام نسخ این کتاب به سبب عقاید ضد مسیحی آن به دست پارلمان پاریس سوزانده شد. او در سال 1749 در کتابی با عنوان نامة یک کور به طرح پرسشی دربارة وجود خدا پرداخت و به همین دلیل برای سه ماه به زندان انداخته شد (http://fa.wikipedia.org). وی از زبان طبیعت خطاب به انسان میگوید: «ای بردة خرافات! بیهوده خوشبختی خود را فراسوی مرزهای این جهان - كه تو را در آن جای دادهام جستجو مكن. شجاع باش و خود را از یوغ دین - این رقیب گردنكشِ من كه حقوق مرا نمیشناسد - آزاد كن. خدایانی كه قدرت را غصب كردهاند دور افكن و به قوانین من باز گرد. به طبیعت كه از آن گریختهای باز گرد. طبیعت تو را دلداری میدهد و همة ترسهایی كه تو را میآزارند از میان میبرد. خود را دوباره به طبیعت، به انسانیت و به خویشتن واگذار كن، در این صورت درمییابی كه مسیر زندگیت گلباران شده است» (ارنست کاسیر، فلسفة روشنگری، ص 210) (زاهد).
در حکمتهایی که از خداوندان حکمت الهی رسیده باز دارد و به بیان فرق میان حکمت الهی و نصرانی نپردازد؟!
تبرئة صوفیان از بهتان مترجم شرح «بخنر» [در نسبت دادن «پانتهایسم» (1)به آنان]
اشتباهکاری «بخنر» در فهم کلام ارسطو، عذر مقلد و مترجم شرح او را میخواهد (2)که در مذهب صوفیه به اشتباه افتد و آنان را به مذهب «پانته ایسم» نسبت دهد، در صورتی که آنها دورترین و خشمناکترین اشخاص بدین مذهبند.
و گر چه او در این دو مذهب به اجتهادات خنک خود تصرفاتی نموده تا به هم نزدیک شوند، ولی شکی نیست که بناء مذهب «پانتهایسم» هر چه فرض شود، بر اساس وجود ماده و تحصّل آن، بلکه بر انکار وجود برای غیر ماده نهاده شده. همچنین دعوی اتحاد ماده با ذات پاک احدیت به نحو حلول و مانند آن از
1) این مذهب مذهب اتحاد خالق با طبیعت است. مانند گفتة اسپینوزا که: «جز این نیست که خدا و طبیعت شیء واحدی هستند»؛ و گفتة برنو: «موجود ازلی جز این عالم محلی ندارد» یا: «آن موجود ازلی یا خالق، همین عالم است». این مذهب به عقیدة من قسمی از کفر است، ولی مترجم شرح بخنر به خود رنج داده تا آن را مذهبی فلسفی و دینی قرار دهد (مؤلف).
2) یعنی: شبلی شُمَیل که مترجم شرح «بخنر» بر کتاب داروین است، اگر در اعتقادات صوفیان به خطا افتاده، عذرش موجه است؛ زیرا بخنر شارح کتاب داروین سخن ارسطو را درست نفهمیده است. عبارت عربی چنین است: «وغلطُ بخنر فی فهم کلام أرسطو یقیم عذراً لمقلّده و معرّب شرحه إذا غلط فی مذهب الصوفیة» (ص 268) (زاهد).
اموری است که پیشوایان صوفیه بیزارند و در سخنان خود به نظم و نثر تصریح به فسادش کنند.
مذهب صوفیه با غموضی که دارد و تعبیرات مختلفی که از آن شده، مبنی است بر پایة نفی وجود حقیقی برای غیر خدای تعالی؛ و اینکه جز او هر چه هست وهم یا خیال است؛ یا عدمهایی است هستیها نما (1)به پرتو تابش نور وجود بدانها، یا مانند اینها از معانی دقیقی که بالاتر از آن است که به افهام عالیة آزموده به دریافت اینگونه مشکلات ادراک شود، چه رسد به اَفهامی که عاجزند جز از ادراک محسوسات!
پس در وجود مادیات این دو مذهب بر ضد و نقیض هماند. چگونه میتوان آن دو را مذهب واحدی قرار داد؟!
طرفه سخن آنکه این شخص با اینکه در تاریکیهای کفر و الحاد کورکورانه میرود و در انکار کسی که وجودش از نهایت ظهور از دلیل بینیاز است موهوماتی میبافد، به ناگه مؤمن به خدا و کافر به ماسِوی و قائل به وحدت وجود گردد!
و در مقدمة طبع دوم (صفحة 29) گوید: «خداوندا! مگر امر طوری باشد که محییالدین شاعر عربی گوید:
فَانظُره فی شجرٍ وانظُرهُ فی حَجَر *** وانظُره فی کلِّ شیء إنّه الله
(جلوة ذات اقدسش در شجر و حجر نگر *** کانچه نظر کنی بر آن نور حق است جلوهگر)
جست و خیزی است از نقیض به نقیض و از قول به انکار وجود برای خدای تعالی به انحصار وجود در او و نفی آن از ماسوای او؛ و از کفر به منتهی درجة ایمان - اگر درست باشد - و کاسهلیسی مادیین به طفیلی شدن به سفرههای عارفین! به جان پدرت سوگند! این نه بس جست و خیز، بلکه معجزه است. پس
1) این عبارت را مرحوم مترجم در برابر عبارت «أعدامٌ تَشَکَّلَت» آورده است (زاهد).
چرا انکار آن کند با اینکه خود در این کلمات مختصر اعجاز نموده؟!
سپس خداشناس به رفیقش گفت: در موضوع قِدم ماده یا آفرینندهاش - جَلَّت عظمتُه - چیزی باقی ماند که بدان تمسک کنی؟
مادیمسلک: آری، برهانی است که هممسلکم در کتاب «الحقیقة»، ص 283 اقامه کرده و از دامنهداری و شقوق بسیارش معلوم میشود که به طرز براهین فلاسفة پیشین میباشد، ولی متأسفانه آنچه تأمل نمودم، درک آن نکردم. اینک به نقل آن پردازم. میگوید:
دیگر اینکه ماده هر چه فرض شود، یا قدیم است یا حادث؛ و به گفتة شما قدیم نیست؛ پس محدِث و پدیدآورندهای لازم دارد. در این صورت پیدایشش یا از شیء موجودی است یا از لاشیء موجود. نشاید گفت از شیء موجودی است؛ برای اینکه آن شیء موجود یا خودْ مُحدِث است یا چیز دیگری است که آن هم موجود است. بر این تقدیر، حدوثی در کار نیست.
و نیز ماده باید فعلی از افعال مُحدِث باشد، و گرنه به اِحداث او حادث نشود. و روی این فرض یا خود فعل است یا نتیجة او، و فعل و نتیجهاش هر دو در فاعل موجود باشند. و مفروض آن است که فاعل قدیم است. پس باز حدوث منتفی شد.
و اگر فعل و نتیجهاش در خود فاعل موجود نباشند، لازمهاش این است که با اینکه از او هستند از او نباشند؛ و این خلاف فرض است.
و اگر لاشیء باشند، آن هم خلاف فرض است.
باز لازمة دیگرش این است که فعل بر چیزی که ناچیز و منفصل از خودِ فعل است واقع شود، و دیگر آنکه فعل از خود فاعل منفصل باشد، و گر نه آن چیز و فعل و فاعل یکی میشوند. و چگونه آن چیز با چنین ارتباطی منفصل باشد؟!
و اگر منفصل نباشد، چگونه آن چیزِ حادثْ غیر مُحدِث و پدیدآورندهاش باشد؟ خرد نمیتواند این گونه تناقضگوییها را بپذیرد (1).
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 283.
خداشناس - 25: دوستت خواست لباس فیلسوفی در بر کند، مصیبت بزرگی بپا کرد و مبتدیان دانشاندوزی را به خنده افکند. گمان ندارم این گفتار دامنهدارِ ملامتآور یک دلیل باشد، بلکه معتقدم آنچه از ادلة کفر و الحاد در چنته داشته و آنچه از ملحدین فراگرفته به میدان آورده، ولی اینها متفرقاً در سخنانش گذشت و پاسخ هر یک هم به طور مفصل معلوم گشت؛ زیرا آغاز مطلب همان اشتباهی را که در معنیِ ابداع نموده، اعاده میکند و میان دو قسمِ وجود که در اصطلاح اهل علم به وجود ربطی و رابطی مرسوم و همچنین بین دو نحوِ جَعل بسیط و مرکب که فرق واضحی نزد اهل دانش دارد خلط و آمیزش انداخته است.
اکنون با بیانی که بر کسانی که دانش به علوم عالیه نداشته باشند سهل و ساده باشد میگوییم: فرق است بین اینکه بگویی زید هست و زید داناست؛ چون معنی اول هستی خود زید در مقابل نیستی اوست؛ و معنی دوم متصف بودن زید است به صفت دانایی. اولی را نحویین چون بینیاز از خبر است تامّه و دومی را چون نیازمند به خبر است ناقصه نامند. و مراد الهیین از ایجاد و ابداع ماده همانا وجود به معنای اول است و وجود بدین معنی نه نیازمند است به چیزی که فعل بر آن واقع شود و نه به چیزی که ماده از آن به وجود آید. و این معنی از آن شقوقی که تشقیق نموده و اقسامی که مخیلهاش ترتیب داده برکنار است. آری، در مثل قول ملّیین که انسان از نطفه آفریده شده، به چنین تشقیقاتی محتاجیم.
و هممسلکت چون ابداع را حمل بر معنی دوم نموده، به چنین تقسیمات و تشقیقاتی دچار گشته و لوازم باطلی برایش بیان کرده، بیخبر از اینکه معنی مزبور از هدف این قوم برکنار و هیچ مَساسی (1)با گفتار آنان ندارد.
آری، این پرسش میماند که ابداع چگونه تصور میشود و چه سان میتوان چیزی را که معدوم است موجود گردانید، ولی سخن در پیرامون این موضوع گذشت و گوشزدت گشت که ابداع و ایجاد اجسام مختص به آفریدگار - جلّ و
1) در اینجا یعنی: ارتباط (زاهد).
علا - است؛ زیرا نزد ما شریک و انبازی در آفرینش ندارد؛ چون در توانایی بیهمتاست.
و دانستی که نیکوترین بیان برای این موضوع سنجیدن او به کارها و کردارهای خودمان است؛ زیرا ما سخن میگوییم و راه میرویم، در صورتی که این دو فعل پیش از آنکه از ما سر زند موجود نبوده، ما به عزم و ارادة خود و به وسیلة به کار انداختن آلاتی که در بدن برای آنها مهیاست از عدم به وجود آوردهایم. همچنین اگر بر کسی خشم کنیم یا از کسی بهراسیم یا کسی را دوست یا دشمن داریم، این خشم و ترس و دوستی و دشمنی هیچ یک وجود نداشته، بلکه هر یک به اسباب خود از کتم عدم به عرصة وجود آمده است.
خوش نداریم با هممشربت در این کتاب از قانون ادب تخطی کنیم. اگر روی سخن با دیگری بود، میگفتیم نزدیکترین راهی که این مشکلات را به تو بفهماند این است که از کسی سیلی سختی نوش جان کنی (و ای کاش آن کس من بودم!) که یک چشمت را نابود سازد. اینک اگر از درد بنالی، گوییم: این درد (یا احساس تو آن را) پیش از این وجود نداشت و اکنون به وجود آمد، و به طور مسلم زنندة سیلی این موجود را از رشتة آش (1)و پالوده نساخته، بلکه ایجاد و ابداع نموده. حال که معنی ابداع و ایجاد را دانستی، ایجاد آفریدگار را هم نسبت به ماده به همین مقایسه کن.
و چنانچه به زنندة سیلی پرخاش نمودی، میگوییم: اینک او را فاعل آن فعل شناختی و گر نه بدو پرخاش نمیکردی. حال، سیلی مزبور را از هر قسم از اقسام خنکی که از خود فعل باشد یا نتیجهاش در خود فاعل موجود باشد یا نباشد خواسته باشی قرار بده و به هر لفظی که میل داشتی (از الفاظی که پیوسته به زبان جاری میکنی؛ مانند: اتصال و انفصال و چیز و ناچیز و امثال آن) از آن تعبیر کن. ما با تو مماشات کنیم و مانند آن را در ایجاد ماده بگوییم؛ چون از این
1) مرحوم مترجم این کلمه را در برابر «مَعکَرونَه» آورده است. معکرونه که غذائی ایتالیائی است، همان ماکارونی فارسی است (زاهد).
ناحیه تفاوتی در بین نیست (گر چه فرقهای گوناگون از جهاتی در کار است)، جز اینکه کسی که این درد و احساس را در تو وجود داد، بدون آلات و اسباب توانایی بر ایجاد نداشت، ولی خدایی که ایجاد ماده کند، قدرت مطلقه دارد و به محض اراده، ماده را ایجاد میکند: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ» (1).
و به همین بیانْ معنی «اِفناء»ی که مقابل ابداع است نیز روشن شد؛ چه آنکه چشم ظاهرِ تو را اِبصار بود و اکنون نیست. به به چه سیلی میمون مبارکی که یک چشمت را تاریک نمود و در عوض سه مسألة غامضه بر تو روشن ساخت!
و اما داستان وجود فعل و نتیجهاش در خود فاعل، گمان میکنم به همان روش پیشین است. یعنی چیزی از اهل فن شنیده و بر حسب عادتش آن را مسخ و به صورت سنت ناپسندی درآورده؛ و بحث و بررسی از اصل گفتار قابل اهمیت نیست.
در پاسخش کافی است بگوییم: اگر مقصودت وجود علمی آنها در نفس فاعل است، مسلم است قدیم هم میباشد؛ زیرا علم خدای تعالی به آیندهها احاطه دارد مانند احاطهاش به گذشتهها و چیزی از علمش پنهان نیست. و این گفتار مستلزم قِدم ماده به وجود خارجیش نمیباشد؛ چون تو خانهای که پس از چند سال میخواهی بنا کنی، اینک تصور میکنی و صورت آن را در نفس خود مییابی، با اینکه در خارج وجودی ندارد.
و اگر مقصودت وجود خارجی آنها در نفس فاعل است، ملازمه را نمیپذیریم؛ و منع ملازمه هم مستلزم نیست که فعل از فاعل نباشد؛ همچنانیکه در مثال خانه چنین لازمی نداشت.
خلاصه، موجود بودن فعل و نتیجهاش در نفس فاعل به وجود علمی مسلم است، ولی مستلزم قِدم خارجی ماده نیست؛ و موجود بودن آنها به وجود خارجی ممنوع و منعْ مستلزم اینکه فعل از فاعل نباشد نیست.
و این جمله از کلامش «و اینکه ناچیز باشند در حالتی که چیزند؛ و این هم خلاف
1) کار او چنان است که وقتی چیزی را بخواهد، تنها به او بگوید: باش، و آن موجود میشود. سورة یس (36)، 82.
فرض است» (1)، نمیدانم به کجا عطف نموده و خلاف فرض به چه مربوط است؟ ما مقصود را بیان نمودیم. امر آن بر تو سهل است، هر چه میخواهد اراده کند.
و اما اینکه گوید: «باز لازمة دیگرش این است که فعل بر چیزی که ناچیز و منفصل از خود خلق است واقع شود»، ظاهر این است که باز به همان مغلطه و اشتباه سابقش در معنی ابداع رجوع نموده و اشکال آن بر تو معلوم گشت.
و آنچه پس از آن دربارة اتصال و انفصال و اتحاد شیء و فعل و فاعل گفته، سخنانی خارج از سخنان اهل دانش است، و فهم گفتار غیر اهل دانش به من داده نشده. پس مرا از پاسخ تفصیلی معذور دارد و جواب اجمالش همان سیلی سابق است.
گوئیا میبینم هممذاق تو را، که اگر به خامه و زبانش ملامت نکند، به اندرونِ دلش سرزنشکنان گوید: سخنانت از دانش عملی و فلسفة آزمایشی نبوده، بلکه از علم کلامی است که جز موهوماتی روی موهومات نیست.
به او میگویم: آقای دکتر! سهلش مشمار! زیرا تو خود نخستین کسی هستی که از تنگنای علم عملی و اختباری (2)مانند سوسماری که از سوراخ خود بیرون شود بیرون شدی، و در عنفوان شبابت زیادهروی نموده، استدلال به اموری را که شبیه مسائل حکمت عالیه است آغاز کردی. روی این اصل ناچار شدم اندکی از واضحات آن علوم گوشزدت کنم تا بر اشتباهاتی که در آنها نمودی آگاهت سازم؛ و با این وصف از همان مسائل دشوار دوری گزیدم و به روشنترین بیان به آنچه امید آن بود که در خور فهم تو باشد پرداختم، به شرط آنکه به نظر ژرف بنگری.
و چنانچه من از هممیهنان تو بودم، پند و اندرز را از تو دریغ نداشتم - و زیادهرویت در کفر و الحاد مانع از انجام این وظیفه نبود - و بر تو لازم میکردم غلطهای واضح و لغزشهای فضاحتآمیز را از کتاب خود ساقط کنی؛ و از آنچه پس از این باقی ماند پرسش مکن! اگر اشتباههایت را میشمردم، تعداد دراز
گشته، تو را خشمناک مینمود و دربارة من گمانها میبردی، ولی «قد یستفید الظِّنَّةَ المُتَنَصِّحُ» (1).
برای آگهی بر اشتباهاتت گفتاری که در مناظرة ارباب خلق و قِدم گفتی کافی است:
این سخن نزد ملّیون مردود است به اینکه شیء نمیتواند خود را به وجود آورد. ناچار است به اینکه جز خود موجِدی داشته باشد؛ و روی همین اصل قضاوت میکنیم به اینکه ماده مخلوق است؛ زیرا که موجود است و موجود نمیتواند خود را به وجود آورد. مادیون گویند: از کجا دانستید که شیء نتواند خود را ایجاد کند؟! آیا نمیبینید که ما میتوانیم گفتار شما را به نفس اعتراضتان باطل سازیم؟! (2).
جناب دکتر! هنوز ندانستهای که قضیة ایجاد شیء نفس خود را از واضحترین محالات است و لوازم بدیهی الفسادی دارد از: تأثیر معدوم در موجود و تحصیل حاصل (3)و بودن معلول در رتبة علت خود و اجتماع نقیضین: قِدم و حدوث و لوازم فاسدة دیگری که ذکرش لزومی ندارد.
وانگهی، نمیدانی که با هر دو گروه مخالفت ورزیدی و چیزی به میان آوردی که هیچ یک از آن خشنود نیست؟! با موحدین مخالف شدی به واسطة اینکه ماده را خالق خودش پنداشتی، و با مادیون همچنین؛ چون ماده را مخلوق خود انگاشتی. دیدم در صفحة 30 میگویی:
و همانا از آن فلسفه بینیاز گردد نظریهای که موجب گمراهی است که شالودهاش از وهم و خیال ریخته شده، و به جای آن، گفتار و فلسفة عملیة
1) «ظِنَّة» - به کسر ظاء - تهمت. «متنصِّح»: پندگیرنده. یعنی: پندگیرنده بسا نصیحت را تهمت بپندارد (صافی). مصراع دوم این بیت از اقرع بن معاذ است: «و کم سُقتُ فی آثارکم من نصیحة/و قد...». ر.ک: التذکرة الحمدونیة، ج 7، ص 101؛ و نیز مقایسه کنید با: صبح الأعشی، ج7، ص 276؛ نهایة الإرب، ج 7، ص 236 (ناجی).
2) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 282.
3) یعنی: اگر شیء در حال معدومیتْ خود را وجود داده، تأثیر معدوم در موجود لازم آید؛ و اگر در حال وجودْ خود را ایجاد نموده، تحصیل حاصل خواهد بود (صافی).
راهنمای به راه راست که بنیانش روی پایة دانش حقیقی است برپا شود. و [آنگاه دیگر] نشر و ترویج علومی که به یاوهگویی مبتلایانِ به صداع شبیهتر است - یعنی: علوم کلام به طور کلّی - نیاز نباشد» (1)
در پروگرام اشتراکیون (2)که خود برای میهن عزیزت نوشتهای دیدم چنین نگاشته بودی: «باید کلیة کتب فلسفة نظری جمعآوری شده، بر پشت علمایشان نهند و هواپیمایی را که رهسپار قطب شمال است از اینها پر کنند...».
اگر اینها در آن مناطق سردسیر زیست کنند بهتر است از اینکه همسایة کشورهایی باشند که چون تویی به علومشان استهزاء کند!
جناب دکتر! آیا نه موافق حزم و متانت است که اگر خواستی فلسفهبافی کنی پارهای از کتب ابتدائی فلسفه و برخی از استادان فن را نزد خود باقی گذاری تا سخنانت از اینگونه اغلاط محفوظ ماند؟!
حدّ جهل و نادانیت را بدین سخن آشکار ساختی که گفتی: «آیا نمیبینید ما میتوانیم گفتار شما را به همین اعتراضتان باطل سازیم؟».
گویا گمان میکنی دینداران گویند: خدای - سبحانه - خویشتن را به وجود آورده، بیخبری از اینکه کودکانشان بدین سخن لبخند زنند و عوام سادهلوحشان از آن پناه به خدا برند! چه داهیة عظمی و مصیبت بزرگی است که تو بر کرسی ردّ قاطبة ملّیون نشینی و این پایة شناسائیت به دین باشد!
پایة ادبیتت هم اینکه فرق نمیگذاری بین دو عبارت ملّیون «خدا به خودی خود موجود است»، و عبارتی که بر آنها افترا بستی: «خدا خود را به وجود آورده»!
رفیق من! اعتذار میجویم از اینکه مناظره بدین جا کشید، ولی اینقدر از بدگوییها و زخم زبانهای چون زخم نیزه و شمشیرِ هممسلکت دربارة علوم کلام و ادیان پهلو تهی کردم که عنان از کف برفت و قلم بدینسان روان گشت.
بالجمله، اگر اشکالی در خلقت ماده باز مانده، باز گو تا برطرف سازم؛ و
چناچه برهانی بر قِدم آن داری بیان کن تا ابطالش کنم.
مادیمسلک: نه، اکنون شکی ندارم در اینکه ماده مخلوق است.
خداشناس - 26: ولی برای من از آنچه رفقایت در پیرامون ماده مقرر داشتهاند اشکالات چندی است. آنها را عرضه میدارم، شاید نزد تو پاسخی یافت شود که پیش من نباشد. کفر و الحادت مانع نمیشود که از پرتو علم و دانشت بهرهمند گردم؛ زیرا من خداشناسم و حکمت گمشدة مؤمن است. پژوهش کند هر جا که یابد (1).
مادیمسلک: باز پرس که در پیشگاه خبیر آگاهی میباشی (2).
خداشناس - 27: نخستین اشکالم این است: ورد زبان رفقایت گشته که ماده (یا اِتِر) و قوه هر دو قدیمند؛ و اینکه دو امر متلازمند و محال است از هم جدا شوند. این مطلب مکرر در سخنان هممسلکت گذشت و در دیگر سخنان او و کلام سایرین بیشتر دیده میشود.
نمی خواهم الزامت کنم به آنچه در فلسفة عالیه مقرر گشته از اینکه محال است قدیم مورد عوارض واقع شود. برای اینکه فلسفة عالیه را رفقایت پندارند کاخهای اوهامی است که روی اساس وهم و خیال ساخته شده، و فلاسفه هم رتبه و مقامش را عالیتر و قدر و منزلتش را رفیعتر میدانند از اینکه فهم رفقایت بدان رسد. و علی ای حال، با تو بحث دربارة آن بیفایده است. فقط میخواهم بگویم چگونه سازش دارد این گفتار با توحید در طبیعتی که هممشربت (شِبْلی) مدعی است و ناموس تثنیه (3)در طبیعت را انکار مینماید؟!
1) برگرفته از حدیث ذیل: «الحکمة ضالّة المؤمن. فحیثُما وَجَد أحدُکم ضالَّتَه فلْیأخُذْها» (حکمت گمشدة مؤمن است. بنا بر این هر کجا یکی از شما آن را یافت، بگیردش). کافی، ج 8، ص 167 (ناجی).
2) «سَلْ فَعَلَی الخبیر سَقَطتَ». این جمله از امثال عرب است. ر.ک: التذکرة الحمدونیة، ج 8، ص375 (ناجی).
3) یعنی: قانون دو تا بودن.
در مقدمة طبع دوم از ترجمة شرح «بخنر» گوید: «همچنانیکه نمیتوان روی قانون تلازم ماده و قوه، این دو مظهر (ماده و قوه) را دو شیء متمایز در حقیقت پنداشت تا آنکه ناموس تثنیه در طبیعت را اثبات کنند» (1).
سپس نقل میکند مقالهای را که در روزنامة بصیر منتشر نموده: «هیولی امری فرضی برای مادة بسیطه است، و آنچه ثبوت حقیقی دارد حرکت است. پس حرکت اصل همه میباشد».
آیا می خواهد ماده را انکار کرده، اقتصار بر اِتر و حرکت نماید؟! مگر همین کافی نیست برای ثبوت تثنیه - چرا که مغایرت حرکت با متحرک بدیهی است -؟!؛ یا میخواهد اِتِر را هم انکار نماید تا حرکت تنها مانده، اصل همه گردد؟!
صریحتر از همه گفتاری است که در صفحة 35 میگوید:
خواه ما جوهر اصلی عالم را اِتِر نام نهیم یا هیولی، و قوای متحولة از آن را قوه خوانیم یا حرکت، این دو یکی است و به جز اختلاف لفظ نیست. امر مهم تحول این جوهر و انحصار او در یک چیز است، و آن قوه و حرکتی است که حقیقتی ثابت در علم امروز است، به خلاف اِتِر یا هیولی که امری است فرضی برای رونق دادن کلام و نزدیککردنش به فهم (2).
ملاحظه کن چگونه تصریح میکند به اینکه هیولی و اِتِر برای جلوه دادن سخن فرض شده، و ثبوت حقیقی برای حرکت است؟! در این صورت با بداهت عقل که حکمفرماست به اینکه حرکت بدون متحرک موجود نشود چه میکند؟ او خود از کسانی است که این امر بدیهی را ادراک نموده، در ص 179 گوید:
برای آنکه ساکن فرض نمودن ماده در اَدَقّ اجزاء غیر معقول است؛ و همچنین حرکت اگر بدون شیء متحرکی فرض شود معقول نیست، مگر اینکه با هم متلاشی شوند؛ و این هم معقول نمیباشد. عقیدة «ورتز» (3)این است: قوه تحصّل بالذات ندارد، بلکه باید از چیزی صادر شود و در چیزی
عامل باشد و به حرکتی ظهور یابد. چگونه حرکتی بدون شیء متحرکی موجود گردد؟! (1).
دومین اشکالم این است: در آغاز گفتار سابقش (صفحة 35) گوید: «جوهر اصلی به قوی متحول شود». و این مطلب از مواضع دیگر کتابش نیز استفاده شود؛ گویی آنچه گوستاو لوبون در اتم گفته، او دربارة اِتِر گوید. میپرسم: انقلاب متحرک به حرکت - یعنی: عوض شدن جوهر - چه معنی دارد؟ اگر متحرک حرکت گردد، قوام حرکت که عرَض است به کدام چیز است؟
این گفتارش را چنانچه ضمیمه کنی به آنچه در صفحة 279 تحت عنوان «قوه و جوهر متساویند» گفته و باقی سخنانی که دربارة قوه و ماده سروده نیز بررسی نمایی، مطالب عجیبی مشاهده نمایی.
و از سخنان طرفهاش استدلال بر اتحاد حرکت و اتم است (که دعوی شگفتآوری است) به اینکه ماده در ادقّ اجزائش در صورتی که ساکن فرض شود معقول نیست؛ و نیز تلازم میان دو چیز معقول نیست آن دو را یک چیز نگرداند.
سومین اشکالم این است: اجزاء لا یتجزّای ماده شمارة محصوری دارد؛ یعنی: یا متناهی است یا نه. اگر متناهی است سؤال میکنم: سبب این شمارة مخصوص که کم و کاست ندارد چیست؟ سپس اگر فضا هم متناهی باشد، از ماوراء این اجزاء نیز پرسش شود. میگوییم: اینک آیا آن کرات بلوری که علم امروز آنها را به چنگال مرگ گرفتار نموده سر از قبر برمیدارند تا داستان کهن «خلأ و مَلَأی فوق محدَّد الجهات نیست» - که از مشکلات میشمردیم - بازگشت نماید؟!
و اگر فضا نامتناهی است، لازمهاش این است که فضای غیر متناهی به اجزاء
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 35.
متناهی پر شود؛ و امری بدین واضح الفسادی نباشد!
و دیگر پس از قول به عدم تناهی ماده مانند فضا بلکه اجزام سماوی نیز، همچنانیکه بخنر در صفحة 222 گوید، احتیاجی به دراز نمودن رشتة سخن در پیرامون لوازم دیگر این فرض نیست
و اگر اجزاء لا یتجزّای ماده نامتناهی باشد، اعتراضات بسیاری بر آن متوجه است که میترسم از بیان تمامی آنها ملول شوی؛ لذا از آن همه به دو اعتراض اکتفا میکنیم:
نخست. لزوم تناهی اجسام و امتناع عدم تناهی آنها از جمله اموری است که براهین روشنی بر آن اقامه شده که در زمرة قطعیات قرار گرفته و مجالی برای شک و مقالی برای قائلی نگذاشته، و نقل آن براهین مناسب این نگارش نیست و نزد اهلش معلوم و مسلم است.
کافی است برای صاحب طبع سلیم آنکه: معدود بودن عددی که در خارج موجود است از بدیهیات عقل است، گر چه در ذهن برای عدد نهایتی نیست. پس محال است در خارج اعداد لایتناهی به وجود آید. هر عدد موجودی ناچار دارای دو طرف و اجزائی مانند نصف ثلث است و ناگزیر قابل افزایش و کاهش است. این همه گواه تناهی است. پس نامتناهی بودن ذرات اِتِر یا اتمها معقول نیست.
اعتراض دوم. مذهب رفقایت در پیدایش عالم مبنی است بر اساس اثبات مرکز عامّی برای اجزاء عالم، تا اجزاء به اختلاف گرد آن گردش نموده، عناصر اولیه پیدا شود. سپس طبق «رأی سُدیمی» (1)، ستارهها و ماهها به وجود آیند. و از واضحات است که مرکز عامّی برای غیر متناهی نمیتوان تصور نمود.
صاحب کتاب الراهن و الواهن در فصل اول از پیدایش عالم اعتراف مادیون را بدین مطلب نقل نموده، میگوید:
1) «الرأی السدیمی». در عربی امروز «النظریة السدیمیة/فرضیة السدیم/الفرضیة السدیمیة» و در انگلیسی «Nebular hypothesis» کهی کی از نظریات مربوط به شکلگیری منظومة شمسی است. این نظریه را در فارسی «فرضیة سحابی» مینامند که واضع آن فیلسوف آلمانی امانوئل کانت در سال 1755و اصلاحگر آن ریاضیدان فرانسوی پیر دو لاپلاس در سال 1796م است (زاهد).
آری، اگر ماده را در امتدادِ خود نامتناهی فرض کنیم، ممکن نیست عوالم از این ماده ظهور و نشوء ذاتی پیدا کنند، ولی ذهن نمیتواند تصور کند که برای ماده امتداد بینهایتی باشد. پس ناچار باید برای ماده نهایتی قائل شد (1).
چهارمین اشکالم این است: این اجزاء لا یتجزّای ازلی، به عقیدة مادیون مانند هماند؛ همان طوری که هممسلکت، بلکه کلیة رفقایت گویند؛ و بدیهی است که از امور متماثل جز اشیاء متماثل حاصل نشود. پس چگونه این اجسام مختلف گوناگون را به وجود آوردهاند؟! مشار الیه در کتاب «الحقیقة» از این اشکال پاسخ داده، میگوید:
شاید معترض، اختلاف را تا اختلاف در طبع نباشد اختلاف نشمرد و بگوید: اختلاف به حسب مقدار و کیفیت موجب اختلاف طبعی نگردد، ولی این اشتباه است؛ زیرا اسماء عقود مانند ده اگر از معدودی که بر آن دلالت دارند صرف نظر کنیم، مغایرند با واحدی که از او مرکب شدهاند و با آحادی که بدانها منحلّ شوند. و مثلث به همین اعتبار با نقطهای که از او مرکب شده و نقطههایی که بدانها منحلّ شود اختلاف دارد.
دیگر اینکه ممزوج دو عنصر اکسیژن و نیتروژن مثلاً، با مرکب از این دو متفاوت است، با آنکه تفاوت میان دو عنصر نامبرده و جسم مرکب از اینها فقط در نسبت اتمهای آنها و ترتیب برخی نسبت به برخی است، نه آنکه به داخل نمودن چیز تازهای یا تغییری در طبایع مخصوص آنها باشد.
«ورتز» گوید: ترکیب از تداخل برخی از جواهر ماده به برخی دیگر ناشی نیست، بلکه ناشی از ترتیبی است که برای بعضی با بعضی است.
پوشیده نماند که عناصر جوهریهای که موجودات زنده را ترکیب میکنند اکسیژن و نیتروژن و هیدروژن و کربن میباشند و نِسَب اینها در مواد نامبرده مختلف نشود مگر در مقدار و وضع، و مع الوصف چقدر زیاد وجه اختلاف عظیمی دارند! (2)
رفیقت سخنان فوق العاده نوظهوری گفته و در این گفتار در پاسخ و تمثیل و مثال سه اشتباه نموده است:
اما اشتباهش در پاسخ برای این است که: اختلاف در مقدار و کیفیت و دیگر آنچه نام برده از نسبت و ترتیب، موجب اختلاف حقایق نشود، بلکه بیشتر این اختلافات، جز با اختلاف اجزاء ترکیبی معنی ندارد؛ و فرض این است که اجزاء اصلیهای که عالم از آنها مرکب شده متماثل و مانند هماند.
پس، از اختلاف در مقدار (1)جز اختلاف به حسب وزن و حجم حاصل نشود. مثلاً در مقداری که در یکی از اینها هزار ذره از ذرات آب و در دیگری دو هزار باشد، فرقی میان این دو مقدار نیست، جز اینکه دومی از حیث وزن بیشتر و از حیث مساحت بزرگتر از اولی است؛ و اگر هر قدر بر این دو مقدار بیفزایی یا کم کنی، اختلافی پیدا نشود: نه در طبع و نه در شکل و صورت؛ و همچنین اختلاف کیفیتی در مرکبِ از متماثلات و همانندها صورت نگیرد مگر بر آنها چیزی رخ دهد که از تماثل و همانندی خارج شوند.
و اما اختلاف در نسبت و ترتیب و وضع معنایی ندارد، مگر با اختلاف اجزاء؛ به اینکه مثلاً در یکی از دو مرکب ده جزء هیدروژن و چهار جزء اکسیژن باشد تا نسبتها مختلف و وضع و ترتیب متعدد گردد.
اما با فرض تماثل، تغایری نیست تا نسبت صورت پذیرد یا اختلاف در ترتیب و وضع حاصل گردد. آیا در مثال گذشته فرقی در شکل و صورت آب مییابی اگر یک قطره از سمت راست برداشته، در طرف چپش گذاری؟!
پس واضح و روشن شد که پاسخ او از فرض معترض خارج و جوابی است که اصلاً مساسی با اشکال ندارد و کلام «ورتز» هم در مورد استشهاد دلیل نشود.
و انگهی خود بدین امر واضح آگهی یافته، پس از استشهاد به عناصری که موجودهای زنده از آنها مرکب شوند میگوید:
بر ما ایراد نشود که کیمیای [= شیمی] آلی با کیمیای غیر آلی مغایرت
1) مقصود اختلاف در «کَمّ» است (زاهد).
دارند. پس موجودات زنده کیمیای خاصی ندارند؛ و معترض نگوید: این مرکبات از این باب نیست؛ چون از عناصر مختلفی ترکیب یافتهاند! (1)
ولی در پاسخ بیش از این نگفته که:«زیرا این سخن در نهایت غرابت است» (2).
لکن چیزی اغرب از این نیست که اعتراض واضح را بدون اینکه وجهی برای غرابتش بیان کند یا سببی برای وارد نبودنش ذکر کند، غریب شمرد! آنگاه به طرز عجیبی درهم پیچیده، به همان الفاظی بازگشت کند که بدانها دل خوش کرده، در صندوقچة سینه نگهداری نموده و چون به حفظ آنها پرداخته از معانیش باز مانده، شروع به افزودن بر آن مثالها میکند. میگوید: «اختلافی در ترکیب چوب و صمغ و نشاسته نیست مگر در وضع؛ و همچنین سرمه و اسید خِلّیک (3)اختلاف ترکیبی ندارند مگر در مقدار». سپس گوید: «معترض دربارة مواد پلیمری (موادی که در هیئتشان اختلاف حاصل شود نه در ماهیت و ترکیبشان) و در مواد آلوتروپی (موادی که در صفات مختلف باشند نه در ذوات)؛ و مانند اینها از اموری که نقلش ملال آورد هیچ گونه فائده و سودی ندارد، چه میگوید؟!».
و معترض در پاسخ همة بافندگیهای او بیش از این نگوید که: نزد هر کسی که کمتر بهرهای از دانش داشته باشد هویداست که اشیائی که از همه جهت متماثل و مانند هماند معقول نیست تغییری در صور یا در آثار یا در صفات آنها پدید آید، مگر بر آنها چیزی عارض شود که آنها را از تماثل من جمیع الجهات بیرون برده، در برخی از جهات مباین گرداند.
و اما اشتباهش در تمثیل این است که سخن در پیرامون موجودات خارجی متأصل است نه در امور اعتباری؛ و عدد ده در حقیقت جز همان آحادی که از آنها مرکب شده چیز دیگری نیست و با هم اختلافی جز به صرف اعتبار ندارند. تغایر اعتباری کجا و تغایر حقیقی خارجی که اگر در عالم اصلاً معتبِری (4)نباشد،
باز ثابت و برقرار است؟!
و اما اشتباهش در مثال این است که گوید: مثلث با نقطههایی که از آنها مرکب است مغایر است. گویا آقای دکتر گمان میکند مثلث مرکب از نقطه هایی است و بدانها منحلّ میشود. من در علوم تعلیمیه غلط و خطائی آشکارتر و فضاحتآمیزتر از این پندار سراغ ندارم. شالودة مسائل آن علوم چنین ریخته شده که نقطه طرف خط و خط طرف سطح است و روی خط میتوان نقطهای نامتناهی و روی سطح خطهای نامتناهی فرض کرد. و اگر بنای مسائل آن علوم بر این زعم فاسد مبنی باشد، از قواعد و اصول اشکال هندسی به اندازهای درهم شکند که فعلاً نتوانم به شمار آورم.
کافی است برای کسی که بدان علوم شناسایی ندارد بگویم که نقطه را به کلی امتدادی نیست؛ یعنی: نه دارای طول و نه عرض و نه عمق است؛ و اگر از اجزائی که ابعاد سه گانه ندارند هزارها گردآیند، موجودی که دارای ابعاد سهگانه باشد به وجود نیاید؛ همچنانیکه خط عبارت از طولی است بیعرْض و ضمیمه کردن شیئی بیعرْض به مانند خود، احداث عرْض نکند.
شاید دکتر برای نقطه جز همان معنی عامیانه - یعنی آنچه بالای نون و زیر باء که از حروف هجاست گذارده میشود - معنی دیگری نمیداند! آیا سطح از چنین نقطههایی مرکب شده است؟!
مادیمسلک: اینها جز انکار آفریدگار مقصدی ندارند و روی همین اصل در دام محال افتادهاند. همین است سزای کسی که از حق بگذرد؛ و ماذا بعد الحق إلا الضلال؟! (1)
وقتی که اینها از نخستین گام در راه دانش - یعنی امکان - عاجزند، آیا در صورتی که از آنها مطالبة برهان شود چه خاکی به سر کنند؟! من اینک درفساد
1) و پس از حق جز گمراهی چیز دیگری هست؟!
سخنانی که رفیقم در انکار ابداع ماده و مبدع گفته شک و شبههای ندارم، ولی عرضم این است که شاید نزد غیر او براهین دیگری باشد که بدان استدلال کنندو او بر آن براهین مطلع نشده باشد!
خداشناس - 29 (1): رفیقت در گردآوردن شبهات از کتب ملاحدة باختر و مقالات آنان کوتاهی نکرده، کتاب مسمّی به مجموع خود را از پراکندههای آنها ترتیب داده و چنتهاش را از کلمات ننگآورشان پر نموده، بلکه بالاتر از این به سخنان لااَدریین و متحیرین در کیفیت فعل خدا و حقیقت ذاتش دست یافته، و پس از تغییراتی که داده، شبهاتی بر نفی خدای یکتا تراشیده است (2)او گر چه دستگاه گیرندهای برای آن صداهاست و فنوگرافی است که سخن نگوید جز به کلماتی که در او به ودیعت گذاردهاند، ولی بر این باطل حقی دارد که زیر پا نتوان گذاشت و دستی دارد که انکار نتوان نمود؛ زیرا وی به ترکشخانة الحاد دست یافته، خدنگهایی به چنگ آورده؛ سپس از میان آنها، آنچه فسادش مرموزتر و فریبانگیزتر بوده انتخاب نموده است! اگر بر دستبردهایش آگهی یابی، منصفانه به آنچه گویم اعتراف کنی. ملاحظه کن «هولباخ» که پیر و مرشد مادیون قرن هیجدهم است در کتاب نظام الطبیعة براهینی بر الحاد اقامه کند که فسادش حتی بر «بخنر» هم پنهان نیست؛ لذا میگوید: «ادلة "هولباخ" سست و ملالآور است» (3)، ولی خود استدلال کند به دلیلی که خلاصهاش این است: «اگر خدا موجود بود، به خط خوانا بر گنبد مینا مینگاشت که من موجودم».
من التزام میدهم به اینکه احدی به خنکتر از این درخواست بیسابقه
1) در اینجا باید شمارة 28 باشد، اما در چاپ اصلی کتاب و چاپ تصحیح دکتر ناجی و همچنین نوشتههای مرحوم آیت الله صافی، همین شمارة 29 آمده است.
2) مانند شبهة اتصال و انفصال و کیفیت تأثیرش در ماده که در برخی از مناظرات پیشین گذشت. چون آن را از نامهای گرفته که «دلامرت» برای «فردریک» بزرگ نوشته؛ پس از آنکه تصریح به وجود خدای تعالی را از آن حذف نموده و او را از شک و تحیر به انکار رسانده است (مؤلف).
3) ر.ک: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 212: «و أما حجته لتبطیل الأدلة علی وجود الله فضعیفة ومُملّة».
برخورد نکند و زشتتر از این اعتراض به گوشش نرسد. نمیدانم این سطر را برای چه کسی نوشته است؟ برای ارباب معرفت یا دیگران؟ کسی که از این آیات باهرات سودمند نشود، از یک آیت سودی نبرد.
علاوه بر این، دأب و عادت این جماعت این است که در اسباب پیدایش موجودات به خود رنج دهند - همچنانیکه نمونهاش را دیدی - و به علتهای شگفتآوری تعلیل کنند. یکی از اصول و قواعدشان این است که برای پیدایش موجوداتِ با نظم، سبب طبیعی کافی است و پدید آورندهای با قصد و اراده لازم نیست. اگر چنین است، فرق میان آن آیات و و این سطر خوددرآورده چیست، با اینکه چند حرف منظمی بیش نیست؟! کسی که به خود رنج داده، آن براهین خنک را در پیرامون سبب پیدایش اعضاء ظاهری و آناتومی حیوانی اقامه میکند، آیا در کلمات اندکی عاجز است؟
به حق حق سوگند، که دلالت برگ درختی بر اثبات آفریدگار از هزار سطر چون سطر «بخنر» بیشتر است!
مادیمسلک: سزای نیک یابی! چه رفیق شفیقی که مرا از تاریکی الحاد نجات داده، به روشنایی ایمان رساند! و به وجدان سلیم خود چرک شبهات را شست! هان ای رفیق گرامی! تو را ستایش کنم که با من خوشرفتاری نمودی و سپاس گویم که به راه راستم هدایت فرمودی.
خداشناس 30: جز خدای - سبحانه - کسی مستحق ستایش نیست و احدی سزاوار شکر و سپاس جز ذات ذوالجلالش نیست. او کسی است که به چشم عنایت تو را نگریسته و به معرفت و شناسایی خود هدایت فرموده. بر ماست که خود را به آداب خداوندی متأدب نموده، آنچه را که در کتابش به ما آموخته با هم بگوییم: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِی لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ» (1).
1) سپاس خدایی که ما را بدین هدایت کرد، که ما هرگز هدایت نمیشدیم اگر خدا ما را هدایت نکرده بود. حقیقتاً فرستادگان پروردگارمان حق را آوردند. سورة اعراف (7)، 43.
راهیافته - 1: پس از اعتراف به آفرینندة جهان، ناچارم پیرو شرایع الهی شوم و به قوانین آسمانی معتقد باشم؛ چون میدانم خدای - سبحانه - عالم را بیهوده نیافریده و انسان را یله و رها نگذاشته، بلکه پیمبرانی برانگیخته که فرمانهای وی را برسانند و آنچه موجب خشم و خشنودی اوست بیان کنند و برای مردم قوانینی پیشنهاد نمایند که آنان را از راه فساد بازداشته، به آنچه صلاح معاش و معاد آنهاست راهنمایی کنند، ولی رفقای دیروزم هر ناستودهای که هست به شرایع نسبت دهند و خود به شریعتی عدول کنند که به طبیعت منسوب سازند.
آیا ممکن است مزید بر الطاف خود نموده، از بهتانها و بافندگیهای آنها دربارة انحطاط مقام ارجمند شرایع و نفی فوائد بزرگ آنها پاسخ دهی؟
چون مترجم شرح «بخنر» گوید:
خوب است کسی بگوید: چه فایدهای است در اینکه آدمی خود را بشناسد که حیوان است؟ و کدام ثمرهای بر دیانات مترتب است؟ آیا بدون شرایعْ عالَم اصلاحپذیر نیست؟ نباید شکی باشد در اینکه بشر بدون شرایع هم میتواند به کار خود رسد و به اصلاح خود پردازد (1).
خداشناس: اما فائدة اینکه آدمی خود را بشناسد که حیوان است، سخن در پیرامون آن جای دیگر دارد؛ و اما اینکه گوید: نباید شکی باشد، پس از اعتراف ما به اینکه سخن او: «نباید شکی باشد» به جای «باید شکی نباشد»، نکتة مرموزی دارد، میگوییم:
بهتر این است که نظر در معنی این گفتار را به رفقای مادی اجتماعیین (2)او
واگذار کنیم تا رأی خود را در آن بنگرند؛ زیرا از مقصد اهمّی که هدف تشریع شرایع و بَعْث رسل است برکنار است. این مردک معنایی از «به کار خود رسیدن و به اصلاح خود پرداختن» نمیفهمد، جز اینکه در راحتی و امنیت بخورد و بیاشامد و زناشویی کند! همتش از همت بهائم تجاوز ننموده، منتهای کوششش این است که به دست خود وسایل زندگی خود را فراهم کند؛ مانند مرغی که برای خود آشیانه سازد یا سوسماری که برای خود لانهای ترتیب دهد. اگر به حسب عقیدهاش فرزند چهارپایان و پسر عمّ بوزینگان است، چقدر سزاوار است به اینکه غایت جهد و کوشش و نهایت شرفش همین باشد! و از به کار خود رسیدن و به صلاح خود پرداختن نمیفهمد معنایی را که اهل دین میفهمند که شناختن خدای تعالی باشد و التذاذ به مناجات او و فائز شدن به قرب و حب او و نیکبختی سرمدی در نشأة اخروی و دیگر مقاصد بلندی که بشر برای آنها آفریده شده و شرایع الهی برای آنها تشریع گشته.
اینک فرض کن بدون دینْ اصلاح عالم - بدین معنای پستی که بهائم میفهمند و عقل این فیلسوف از او تجاوز نکند - ممکن باشد، به شرایع الهی چه ضرری رساند پس از اینکه شریفترین مقاصد خود را اعلان نموده و فریاد میزند به اینکه اصلاح جامعه گر چه به عهدة اوست، ولی از بزرگترین هدفهایش نیست؛ و بر فرض که اصلاح عالم بدون شرایع ممکن باشد، از فوائد دیگرِ دین نکاهد و ما را از سایر مقاصدش بینیاز نکند.
علاوه بر این، برایت واضح و روشن خواهیم کرد که صلاح عالم بدون دینِ درست و اعتقاد پابرجا محال است و چیزی برای کالبد جامعه ضررش بیشتر از این دو سمّ مهلک (لادینی و الحاد) نیست.
دیگر اینکه این مردک کتابش را از اعتراف به اینکه شرایع برای اصلاح جامعه تأسیس گشته پر نموده و صاحبان شرایع را در بسیاری از کلماتش فلاسفة عظام نام نهاده و در مقالة «الدین والحق» گوید: «شرایع، چه اجتماعی چه دینی، مقصودِ همه یک هدف بزرگی است که اصلاح حال بشر باشد و مؤسسین آنها از
گرامیترین مصلحین میباشند».
و در پایان و خاتمة مقالة مزبوره پیوسته شریعت اسلام را مدح و ثنا گوید و در خاتمة کتاب الحقیقة (ص 35) یگانه شریعت اجتماعی عملی کاملی را که هدفهای حقیقی دنیوی دارد توصیف میکند و باز در همان مقاله گوید: «شریعت محمّد (علیهمالسلام) نظامی است اجتماعی عملی مادی قانونی حقیقی» (1)
و دیگر آنچه در کتاب و مقالههای اوست از مدح همة شرایع، به ویژه خاتمة آنها شریعت اسلام.
کیست از این مردک بپرسد: پس از اعتراف به اینکه شرایع الهی قوانینی است اجتماعی که برای صلاح بشر مقرر شده، چه معنی دارد که از آنها نفی فائده کند، با اینکه خود از کسانی است که شیفتة اصلاح جامعه است؛ و به چه رو در اصلاح جامعه از قانونی قرآنی که اینگونه مدح و ثنایش گوید دست میکشد؟! در صورتی که خود به شریعت قرآن هیچ عیبی نگیرد، بلکه نکوهش از پیروان آن کند به خاطر موهوماتی که در آن داخل نموده اند و دیگربار دربارة جمودشان بر ظواهر شریعت، با اینکه صاحب شریعت (علیهمالسلام) گریزگاهی برای این جمود مقرر فرموده؛ همچنانیکه در صفحة 353 گوید: «ولی خود صاحب شریعت، آن شخص حکیم، راه فرار از این جمود را به وسیلة آیات نسخی که در حیات خود در قرآن بیان فرموده بدانها نشان داده، بلکه تدبر نمایند!» (2).
پس برای چه از این شریعت اجتماعی مورد مدح و ثنا - که در او هیچ جای عیب و طعن نیست - عدول میکند و به چه رو گناه پیروانش را که به گفتة او ادخال موهومات و جمود بر ظواهر است بارِ آن میکند؟! سزاوارتر این بود که اختیار همین شریعت نموده، در مقام اصلاح آن برآید. با موهومات داخلی مبارزه کرده، تصرفات لازمه را به پیروانش بیاموزد، نه آنکه بر او و شرایع دیگر عصبیت ورزیده، شریعت اشتراکی [= سوسیالیسم) را اختیار کند که حتی ملاحدهای مانند
گوستاو لوبون از آن بیزاری میجویند و حتی فلاسفهای مانند «اسپنسر» با آن عداوت ورزند! چنانکه عن قریب بر تو معلوم گردد ان شاء الله!
اما اینکه گوید: «بلکه حال ملت صلاحپذیر نشود مگر وقتی که شوکت دیانت کم شود؛ و امر دیانت قوت نگیرد مگر هنگامی که حال ملت روی به انحطاط نهد» (1)، من نمیخواهم در تکذیب او تو را به استقصاء عصور باستانی حواله دهم و در رنج طی[کردن] میلیاردها قرن اندازم. به نظرت رسانم ملت اسرائیلی را که پیش از دیانت موسوی (علی صاحبها و سائر أنبیاء الله السلام) چه اندازه گمنام و خوار و در بند بندگی قبطیان بودند؟! ولی پس از تدین به این دیانت کارشان به جایی کشید که بر همة ملل حکمفرما شده، کشورگریها نمودند که خود آگاهی.
اگر باز بر تو زحمت است و چند هزار سال را بسیار شماری، بر عهدی غیر بعید آگاهت کنم: این ملت با شرافتِ نیکبخت عرب، آیا چنین نبودند که در زمینهای خشک و بیآب و علف به سختی و تنگدستی به سر برده، در درجات پست نردبان علم و صنعت قرار گرفته، بالاترین کمالاتشان ابیاتی از شِعر و منتهی صنایعشان بیوتی از شَعْر (مو) بود. در مرزهای عراق فارسها بر آنها حکمرانی میکردند و در مرزهای شام رومیان. سرانجام پس از آنکه خدای - سبحانه - بر آنها منت نهاده، به شرف اسلام مشرّف شدند، به منتهی مراتب فخر و سرفرازی رسیدند. قرآن کریم سورة «مُلک» و «فتح» و «نصر» را برای آنان تلاوت نمود. در کمتر از نیم قرن کشورهای روم را ریشهکن نموده، شاهنشاهی باستانی فارس را از بین برده، بر کشور مصر حکمفرما شدند و به فتوحات پی در پی بزرگ دیگری نیز موفق شدند که صفحات تاریخ بر آنها گواهی دهد.
به شرف انصاف سوگند! آیا یگانه عامل ترقی اینها غیر پیروی از دین حنیف اسلامی چیز دیگری بود؟! دینی که در نفوسشان عظمت پیدا کرد؛ در قلوبشان
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 51.
جایگزین شد؛ به وعد و عیدش تصدیق کردند؛ به دستوراتش عمل نمودند. آیا جز دین ممکن بود آنان را متفق الکلمه ساخته، عصبیت و موهومات جاهلیت را از طباع آن ملت وحشیصفت دور سازد؟!
مهیار دیلمی چه خوش سروده! (مضمون اشعارش به زبان پارسی):
دنیای شما جز شب تاریک ندید *** تا اختری از هاشمیان گشت پدید
از پرتو وی شدید پیدا و ز پیش *** بودید چه مردهسرّ که در سینه خزید
آن کس که سرود گوشة صلحپژوه [؟؟] *** آواز نبرد او به کیوان برسید (1)
اما فرهنگ پس از اسلامشان، هر چه دربارهاش گویی بجاست. در حکمت یونان شرکت کردند؛ در حکمت ایمان یکتا شدند؛ در صنعت زیبا و اختراع نوینِ شیوا بر پیشینیان برتری یافته، برای آیندگان جز حسن اتّباع نگذاشتند.
پیشرفت این ملت و فتوحات بزرگ و نیکوترین احوالشان در زمان خلفائی بود که از اصحاب پیغمبر اسلام بودند؛ همن موقعی که دیانت هنگام قوّت و اقوی ازمنة شوکتش بود، علیرغم این، مردک که گمان میکند حال ملت رو به صلاح نرود مگر هنگامی که از شوکت دیانت کم شود!
از روزگار گذشته بگذر، به عصر کنونی نگر. ملل متمدن دو قارة اروپا و آمریکا را ملاحظه کن. لزومی ندارد رشتة سخن را در بیان شواهد پیشرفتشان دراز کنم. از آنها ملتی نیست مگر اینکه پیرو دینی هستند. کشیش و رُهبان را فرمانبرداری میکنند و در راه دین جان نثار مینمایند. اموال گرانبهایی بر دُعاة (2)و مبشرین انفاق نمایند.
این نامرد در میان تمام ملل اروپا ملت انگلیس را به پیشرفت تامّ و اقدمیتِ تمام امتیاز داده، میگوید: «این ملت در میان ملل اروپا گوی سبقت را ربوده تا به پایهای رسیدهاند که پیوسته حتی امروز - علی رغم سختی مرکز جغرافیائیش - در صدر عالم قرار
گرفتهاند». سپس سبب پیشرفتشان را بیان کند به اینکه پیرو مذهب پروتستند؛ چون این مذهب کمتر عقل و خرد را مقید سازد.
در این باره با او جای دیگر سخن گوییم. در اینجا کافی است بگوییم: مذهب لوتر (1)در اصلاح و دور انداختن موهومات به هر پایهای برسد، شکی نیست که اعلام میکند به وجود مُبدع حکیمی که ماده را آفریده و نوامیس طبیعت را به جریان انداخته، پیمبرانی فرستاده، کتابهای آسمانی و برنامههای دینی مقرر فرموده، با حقایق دیگری که پستترین آنها دماغ رفقای مادی او را به خاک میمالد.
هممسلکت با ما در موضوع ترجیح دینی بر دینی یا تقدیم مذهبی بر مذهبی گفتگو نمیکند، بلکه در اصل دین مقابل بیدینی صرف نزاع دارد؛ و شبههای نیست که انگلیس میان همة ملل دنیا تعصب دینیش بیشتر و به تقویت شوکت مذهبی حریصتر است؛ همچنانیکه میان همة ملل اروپا گوی سبقت را در امر دنیای خود ربوده، در تعصب دینی و مذهبی نیز بر همه پیشی گرفته، زیر بار شاه نرود، بلکه (به طوری که از امر جلسة تاجگذاری آنان معلوم میشود) شاه را به شاهی نشناسد مگر پس از آنکه قسّیس در کلیسا تاج بر سر او نهاده، او را به دفاع از دین و نشر آیین سوگند دهد.
این نیست مگر برای آنکه پیشرفت در دنیا و پیروی دین صورت نپذیرد جز در صورتی که گوش هر دو یک گوش و سینة هر دو یک سینه باشد، ولی این شخص چون به چشم بغض و عداوت به دین بنگرد، مطلب را معکوس بیند، واژگون پندارد، گمان کند سبب پیشرفت انگلیس این است که مذهبش را مقید به
1) مارتین لوتر (Martin Luther) (1483- 1546م) کشیش متجدِّد و مترجم انجیل به زبان آلمانی و یک تجدیدنظرطلب مذهبی بود. او یکی از تأثیرگذارترین شخصیتها در آیین مسیحیت و از پیشوایان نهضت پروتستانی به شمار میرود. مذهب پروتستان بر خلاف کلیسای کاتولیک، معتقد به بخشودگی مؤمنان به پشتوانة اجرای اوامر سنتی کلیسا نبوده، بلکه معتقد است هر انسانی که در بارگاه احدیت با اعتقاد و ایمان راستین به گناهان خود اعتراف و طلب آمرزش نماید، حقانیت و عدالت باری تعالی شامل حالش خواهد شد. همچنین از تعداد هفت اصول عبادتی در کلیسای کاتولیک، فقط دو اصل آن یعنی: غسل تعمید و عشای ربانی مورد قبول پروتستانهاست www.fa.wikipedia.org.
زنجیر عقل و خرد میکند. چنین باشد یا نباشد، چگونه میخواهد بدین سخن تمامی ادیان را سرزنش کرده، بر آزادی عمومی در فکر و اندیشه ترغیب و تحریص نماید؟! و چه سان رأی دوراندیشش اجازه میدهد که پیشرفت دیندارترین مردم مغربزمین و فرمانبردارترین آنان نسبت به مهتران دین را دلیل بر منافات داشتن اساس دین با پیشرفت بشر قرار میدهد؟!
بر اوست که در سراسر روی زمین ملت بیدینی که متحدتر از انگلیس باشد به ما نشان دهد تا بتواند ادعا کند که تمدن و پیشرفت آن ملت به واسطة الحاد و لامذهبی بوده است. ولی تو را به جان شریفت سوگند! آیا میان شرق و غرب زمین ملت بیدین متمدنی بلکه غیر متمدنی که سزاوار نام انسانیت باشد سراغ داری؟ آیا معهودت هست از کسانی که الحاد و لامذهبی را به خود بستهاند به جز گروه اندکی که در بلاد عالم پراکنده بوده، در هر جمعیت بیشماری به شمارة انگشتان یافت شوند و در آن جمعیت به منزلة خار چشم و استخوان راه گلو سرطان جسم محسوب گشته، این عده را نه سنگ راه پیشرفت و زهر کشندة کالبد اجتماع به شمار میآورند؟ مگر اینکه درست باشد (و درست نیست) که دیانت وجود ندارد در مردمان رذل هوچیگر زنگیان و وحشیان آفریقا و طبقات پست بشر مانند: بابوان (1)و خویخویها (2).
اگر این مردک معتقد است که پیشرفت و ترقی این است که آن مردمان وحشی دارند و معنی تمدن را این هوچیگری میداند، خدای چنین ترقی را مقدس نگرداند و چنین تمدنی را مبارک نفرماید!
راهیافته -2: پس از این گوید: «احدی نمیتواند موقعیت شایانی را که برای دین است در امر پیشرفت ملل و انحطاط آنان و تعصب و کینهورزی و دوریگزینی و
نفرتانگیزی و ستمگری برخی با برخی انکار کند» (1).
خداشناس: آغاز گفتارش درست است، ولی نه به معنایی که مقصود اوست، بلکه بدین معنی که دین بزرگترین عامل برای پیشرفت و انحطاط ملل است. آن ملتی که به دین الهی متدین شده، حق دین را از جهت پیروی ادا کنند، سِمَت (2)سبقت و تقدم بر دیگران را دارا شوند؛ چنانچه ملت عرب پس از پیدایش اسلام بدین سِمت فائز گشتند. و آن ملتی که به هیچ وجه پیرو دینی نباشند یا باشند ولی حق آن را از جهت پیروی ادا نکنند، به نحوی هر چه قبیحتر انحطاط یابند. از مثال زدن عذر میخواهم ولی این مردک این معنی صحیح را که ظاهر کلامش میرساند اراده نکرده، معنی فاسدی را قصد کرده و شاید همان باشد که اینک از ابطال آن فراغت یافتیم. یعنی ادعای اینکه دین سهم بسزایی در انحطاط ملل دارد. روی این، لفظ پیشرفت که در کلام اوست کلمة حقی است که بیاختیار بر زبانش جاری گشته است.
و اما باقی گفتارش از هویداترین افتراها و شنیعترین دروغهاست. مناسب نمیبینم دروغ او را به تلاوت آیاتی که در قرآن کریم، بلکه در سایر کتب مقدسه وارد شده و نقل اخباری که از صاحبان شرایع الهی رسیده واضح سازم که صریحاً امر به مودت و دوستی با یکدیگر و نهی از ستمگری و کینهورزی نمودهاند. باز شایسته نمیدانم به طور مفصل از گفتارش پاسخ گویم، گر چه مضایقه نکنم از اینکه بعداً به پاسخ اجمالی اشاره کنم، بلکه شایسته آنکه نخست اعتراف خود او را به کذب خود بیان کنم و تصریحش را به اینکه ساحت ادیان الهی منزه است از آنچه بدانها تهمت زده ذکر کنم؛ لذا میگویم:
این مردک در موارد بسیاری بالصراحه شرایع الهی را از عیبی که اکنون بدانها گرفته تبرئه نموده و گناه این عیب را بر دوش دانشمندان و زمامداران ادیان نهاده است.
اینک پارهای از گفتار ناهنجاری که به الفاظ خشن است و در او درشتی و
ستم به کار برده شده نقل میشود:
در مقالهای که تحت عنوان «ضحایا الجهل أو الإنسانیة المظلومة» (1)است میگوید:
در قرون وسطی نصاری رسواگریها نمودند که از آنها بدنها به لرزه درآید. هرگز انجیل چنین دستور نداده، بلکه اینها زیر سر کسانی است که دین را مسخره نموده، با زمامداران ستمکار دست به دست شده به منظور اینکه بشر را از حقیقت دور کرده، به خاک هلاک اندازند.
اگر نصاری چنین رسواگریهایی دارند، ما این گونه فظائع را در کشورهایی که به علم و دانش پیشرفت نموده، به حدّ کمال عاطفة بشری دارند ندیدهایم، مگر در کشورهایی که همواره جهل و نادانی در آنها خیمه زده، ملت یهود در آنها مانند گوسفند در مذبح جهالت ذبح میشوند؛ و همة این گناهها بر گردن پیشوایان بزرگ آنهاست.
اسلام دینی است اجتماعی که از هر گونه شرّی جلوگیری میکند. جنگ نمیکند مگر با کسانی که با او جنگ کنند. ستم بر کسی روا ندارد. از امانخواهان طرفداری مینماید. قوانین قرآن هرگز جز این دستور ندهد. قرآن از کردارهای ناشایستهای که هر روز به نام دین ارتکاب شده و میشود بیزار است.
ای کسانی که کلاه جهالت و عمامة ضلالت بر سر نهادهاید! کدامیک از قوانین دین شما به شما اجازه دهد که در کلّههای پیروان خود تخم نفاق کِشته، میان آنان سنگ تفرقه اندازید، تا حدّی که با هم عداوت ورزیده، همکُشی کنند؟!
سپس از انبیاء کرام نسبت به جنایاتی که علما و دانشمندان به نام دین به عالم انسانیت وارد کرده اند پوزش خواسته و مقالة خود را به آیهای که از آسمان کفر و الحاد نازل گشته، رونق کفر و سیمای مادیت از آن جلوهگر است خاتمه داده است. آیهای که به گمانش فرمایش انبیاء دربارة اینگونه علماست. نص آیه این است: «أنّ لهم عینین ولکنّهم لا یبصرون وأُذُنین ولکنهم لا یسمعون (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْی فَهُمْ
1) قربانیان جهل یا انسانیت مظلوم (زاهد).
لَا یرْجِعُونَ)» (1).
پس به اعتراف خود او در این مقاله و غیر آن، مانند مقالة «القرآن و العُمران»، بیزاری ادیان الهی و کتب آسمانی از آنچه آنها را بدان نکوهش نموده ثابت شد و همة سرزنشها بار علما گردید. دانشمندانی که این نامرد به اندازهای که توانایی داشته در فحش و ناسزا و اسائة ادب بدانها فروگزار نکرده، حساب آنان با او جای دیگری است که از او بگذرند یا انتقام کشند.
اگر چنین است، گناه دین چیست؟ بدرفتاری عالِم دین به عالَم دین چه مربوط؟ آیا انصاف است که دین را به جرم دیگری تحت مؤاخذه قرار دهد و گناه پیروان دین را بار دین نموده، نفع و فائده را در لادینی پندارد؟!
اگر این مردک به فکر مستقل خود مؤاخذة متبوع را به گناه تابع روا میداند، دستهای از اتباع معشوقه، بلکه معبودة او، یعنی فلسفة نشوء و ارتقاء مانند «شاو» (2)و اصحابش را عقیده این است که باید خون دردمندان و ضعفا و بیچارگان را ریخت و طبقات پست بشر را به خاک هلاک افکند!
دیروز آنکه در کفر و الحاد برادر بزرگترش حساب میشد، کتاب خود «مقدمة سوپرمن» (3)را به طبع رسانید. در این کتاب به اندازهای بر این قساوت و بربریت تحریص و ترغیب نموده که در کتب متعصبترین دانشمندان ادیان نخواهی یافت!
بیشک اگر این دسته - خدای نخواسته - قدرت پیدا کنند، یکروزه به قدری از جنس بشر نابود سازند که اهل دین در سالیان دراز نابود نکرده باشند! آیا انصاف است که فلسفة خود را به گناه اَتباع او تحت مؤاخذه قرار ندهد و دین را به گناه اَتباع او مؤاخذه کند؟!
1) «اینکه دو چشم دارند و نمیبینند؛ دو گوش دارند و نمیشنوند. آنان کرند و لال و کور؛ از این رو نمیبینند». بخش «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْی فَهُمْ لَا یرْجِعُونَ» اقتباس از آیة 18 سورة بقره است (زاهد).
2) منظور «جورج برنارد شاو» است (زاهد).
3) نمیدانم نویسندة کتاب کیست، اما «جورج برنارد شاو» نمایشنامهای دارد با عنوان «مرد و سوپرمن» (زاهد).
وانگهی پیوسته رفقای اشتراکیمسلک او (و تو خود دانی که چه عقیدهای دارند و چه میکنند؟) که این آقای دکتر پیشوای آنان محسوب میشود، پیوسته سنگ تفرقه و عداوت میان مردم انداخته، بینوایان را به ستیزگی با ثروتمندان، بلکه طبقات دیگر مردم را به مخالفت با پادشاهان و زمامداران وادار مینمایند.
هنگامی که از قاتل ملکة «استرالیا» (1)سبب جنایتش پرسیدند، پاسخی بیش از این نداد: او زن توانگری بود و من توانگران را دشمن دارم.
نمیدانم این نامرد برای چه فقط به اهل دین پرخاش کند و هیچ به مذمت کارهای ناپسند اینها نمیپردازد، بلکه جنایاتشان را قتل اجتماعی نام میگذارد (ص 174) و ترجمة کتاب یک نفر اشتراکیمسلک را زینت کتاب خود قرار میدهد (ص 149)! به گفتار ملال آور آن شخص اشتراکیمسلک قاتل «ماکنلی» (2)
http://genealogytrails.com/main/presidents/mckinley.html؛
به نقل از: سایت www.bultannews.com
(زاهد).
اعتذار میجوید، شورش فرانسوی (3)را در پارهای از کلماتش که گوشزدت خواهد شد مدح و ثنا گوید.گذشته از این، شایسته نیست آقای دکتر این اندازه سطحینظر باشد؛ با هر عداوتی عداوت داشته، از هر تنافری نفرت برده، فراری شود؛ مانند کاکا سیاه که از دیدن خون سرخ فرار کند، بلکه سزاوار است - و لو اندکی - تیزبین باشد تا
1) با وجود جستجو، درنیافتم چه کسی قاتل بوده و ملکة استرالیا که مقتول شده، که بوده است؟ به علاوه، کشور استرالیا را فرماندار کل اداره میکند که به صورت تشریفاتی و به نمایندگی ملکه الیزابت دوم - ملکة انگلستان - ریاست دولت را در استرالیا بر عهده دارد www.fa.wikipedia.org (زاهد).
2) در متن عربی آمده است: «الرئیس ماکنلی». لقب «الرئیس» برای رئیس جمهور میآید و به نظر میرسد منظور مرحوم مؤلف از «ماکنلی»، «ویلیام مک کینلی» رئیس جمهور آمریکا بوده که در دورة دوم ریاست جمهوریش در سپتامبر 1901م به دست شخصی به نام «لئون زولگوسز» ترور شد. برای اطلاعات بیشتر ر.ک:
3) در متن آمده است: «الثورة الفرنساویة» یعنی: انقلاب فرانسه، ولی مرحوم مترجم به «شورش» ترجمه کرده است. شاید به سبب آن است که مرحوم مؤلف نظر خوشی به انقلاب فرانسه ندارد؛ چنانکه در صفحات پسینتر خواهد آمد (زاهد).
ببیند که بغض و عداوت و مانند آن در صورتی که جهتی و مصلحتی در کار نباشد که آن را زیبا و پسند گرداند، زشت و ناپسند است؛ و چه بسا شود بدین سببْ ناپسند پسند و زشت زیبا گردد.
فرض میکنیم نشنیده باشد آن قضیهای را که در علم و دانش مقرر گشته (چون فن او نبوده) که حسن و قبح اشیاء به وجوه و اعتبار مختلف شود، لکن مگر خود در مقالة «حوادث و أفکار» اظهار نکرده که خوب و بد در عالمِ وجودِ کلّی، مجرداً یافت نشوند، بلکه اینها دو امر اضافی و نسبی میباشند؟!
آیا ملاحظه نمیکند که خود گاهی صلاح خود را در این میبیند که از برخی از کسان خود دوری گزیند یا میان اشخاصی که خیرخواه آنهاست یا افرادی که هممرام او نیستند عداوت و منافرت اندازد؟ مگر نمیبیند که انسان بسا فرزند دلبند خود را به کتکْ اذیت و آزار کرده، فحش و ناسزای فراوان میدهد؛ و این نیست جز از روی شفقت و مهربانی به منظور اینکه فرزند کجرفتار و بیادب خود را خوشرفتار و مؤدب نماید؟!
علاوه بر این، او خود را طبیب پندارد. آیا متوجه نیست که خود به آدم تندرست دستور میدهد که از مریض دوری گزیند مبادا بدو سرایت کند؟!
از بزرگترین مبانی او در علم اجتماع که در آن از «اسپنسر» تبعیت نموده، این است که اجتماعْ نظام خود را از نظام جسم زنده - یعنی: افراد - گرفته، در صورتی که او که طبیب افراد است عضو فاسد را جدا میکند و پوست بدن را به آهن داغ نموده، بدن را مجروح میسازد تا دیگر اعضا سالم بماند! چه اعتراضی بر اطبّاء اجتماع وارد است (که به اعتراف او انبیاء کرام یا فلاسفة عظامند) اگر صلاح نوع بشر را در این ببینند که برخی را تبعید و برخی را به قتل رسانند؟! او خود در مقالة «القضاء علی القضاء» (1)، در صورتی که اصلاح مملکت ممکن نباشد، اعدام را تجویز میکند!
1) یعنی: از بین بردن قضاوت. به نظر میرسد در نقد روند قضایی دادگاهها باشد (زاهد).
اجتماع خود یکی از مقاصد و هدفهای دین، بلکه یکی از مقدمات سایر مقاصد عالیة آن میباشد، ولی این مردک چون دیوانة اجتماع است (1)، خوابی جز خواب اجتماع نمیبیند و داستانی جز داستان اجتماع استماع نمیکند. شایسته است - ولو خلاف آداب باشد - طبق مذاق او مشی نموده، در پیرامون اجتماع سخن رانیم و بگوییم: دین عبارت است از یک مشت قوانین شریف اجتماعی که برای اصلاح اجتماع تأسیس گشته؛ همچنانیکه او خود اعتراف دارد، بلکه بالاتر از این - حسب اظهاراتی که در مقالة هشتم مینماید - عظمتی برای شرایع الهی قائل است که هیچ دانشمند دینی متعصبی قائل نیست.
روی این اصل، اگر قوانین اجتماعی که اصلاح بشر منوط بدانها و آبادانی و عمران جهان مربوط به آنهاست صورتِ اتمام نگیرد مگر به اعدام دستهای که زیر بار این قوانین نمیروند، بلکه در صدد تشتیت نظام و پایان دادن به آن هستند، آیا مصلح اجتماع چارهای دارد جز اینکه مانند پزشکی که عضو فاسد را قطع میکند این خارها را از گلزار اجتماع ریشهکن کند، یا بسان طبیبی که امر به کنارهگیری و دوری از مجذوم مینماید به دوری و کنارهگیری از اینگونه مردم امر فرماید، یا با آنان اظهار دشمنی نموده، بدانها خفّت و خواری دهد تا به ناچار زیر بار روند؛ سپس اندک اندک فوائد اجتماع را درک نموده، عضو عامل اجتماع گردند و در نتیجه به اجتماع نفع بخشند و از آن بهره برند؟!
علاوه بر این، خونهایی که چنین مصلحی در راه اصلاح اجتماع و برای چنین هدف مقدسی میریزد به مراتب کمتر از خونهایی است که رابطة تعصبات جاهلیت و عادات ذمیمه و خرافات دیرینه و خیالات فاسده و اغراض شخصیه به منتهی مراتب توحش و بربریت با وضع دلخراشی مانند مثله کردن و سوزاندن در عالم میریزد.
1) یعنی: آنچنان شیفتة جامعه است که از عشق آن دیوانه شده است (زاهد).
پس معلوم شد که کُشت و غزا (1)در راه نظام اجتماع به طور مسلّم آدمکشی را تقلیل میدهد، آتش جنگ و جدال را خاموش مینماید، بلایای آن را تخفیف میدهد.
مثالی بزنم. این ملت با شرافت عرب را در نظر بگیر، و دو حالت پیش از اسلام و بعد از اسلامشان را مقایسه کن! آیا چنین نبودند که پیش از اسلام بعضی بعضی را میکشتند و گروهی گروهی را غارت میکردند؟ نه دارای کشوری بودند که در آن گرد آیند، نه دینی که بدان اصلاح شوند. جزیرة العرب نبود مگر مانند نیزاری که آتش در آن رخنه کرده، سپس یکسره محترق گردد. در آن سرزمین چشم جایی نمیدید که آتش جنگ شعلهور نگشته، گرد و غبارِ پیکار انتشار نداشته باشد. هر موضعی که قدم میگذاشتی، دیده میشد پرچمهاست که به جنبش درآمده، جانهاست که تسلیم میشود، نیزههاست که ردّ و بدل میگردد، خونهاست که ریخته میشود،غلهاست که دستها به گردن میبندد. و هیچ یک از این جنگها برای اصلاح اجتماع و نشر نظام و بسط بساط صلح همگانی عامّ نبود، بلکه آتش این جنگها به واسطة کینههای دیرینه و تعصبات ذمیمه و اسبابی که عقل سلیم روا نمیداند برای آنها دستی خراش یابد، چه رسد به اینکه قتل نفس شود، افروخته میشد. آیا جنگ «داحس و غَبراء» (2)، آن جنگ با عظمت، جز برای این بود که اسبی بر اسبی پیشی گرفته بود؟ یا جنگ «بَسوس» (3)- آن جنگ مشهور - سببی داشت جز آنکه شتری در چراگاهی چرا کرده بود؟!
اگر بخواهیم موجبات این جنگها و خونریزیها را بیان کنیم، رشتة سخن دراز شود. کتب سِیر و تواریخ ما را از نقل شواهد بینیاز نموده، از صفحات
تاریخ سرگذشت روز «نِسار» (1)، «جِفار» (2)و دو وَقعة «فِجار» (3)و دیگر وقایع را باز پرس! ببین چه رسواگریها در آنها به ظهور رسیده و چقدر نفوس تلف گشته و این تلفات برای چه بود؟ آن جنگها چه ثمراتی داشته؟ اجتماع چه نتیجهای از آنها گرفته؟
اینها سوای خونهایی است که هر روز میریختند و به طمع گوسفند یا شتری آدمها میکشتند!
پیوسته حال بدین منوال بود تا آنکه پیغمبر اسلام (علیه و آله السلام) مبعوث گردید و برای آنان بهترین قانون و کاملترین نظام را آورد. آنان را به صلح همگانی دعوت نمود، هدف مقدس خود را آشکارا بیان فرمود، اعلان داد که از پرستش بتان دست بردارند، موهوماتی که به دنیای آنان سودی نداشته، به عزتشان زیان رساند دور افکنند، آدمکشی و غارتگری را رها کنند. فرمود: من به خونخواهی کسی برنخاسته، خیال ربودن اموال شما را نداشته، دعوی سلطنت و پادشاهی نکنم، بلکه میخواهم بساط امنیت در سراسر کشور شما گسترده شود، میان افراد برادری و اخوّت به حدّ کمال برسد، در حقوق همگانی شریف و وضیع یکسان بوده، توانا بر ناتوان ستم نکند.
آن بزرگوار (پدر و مادرم به قربانش!) در بیشتر ایام رسالتش به همین هدف مقدس دعوت میفرمود و به حکمت و موعظة حسنه آنان را میخواند و چشم و گوش آنها را به آیات بینه آشنا مینمود.
مع الوصف، جز گروه اندکی (ولی اندک در شماره و عدد نه هنگام جنگ و
شدّت) دعوتش را اجابت ننمودند. چون دید جز با کشیدن شمشیر به مقصد خود که اصلاح جامعه باشد نرسد، بدان آغاز کرد، پس از آنکه دعوتش را به خوبی ابلاغ فرمود؛ و اعلان داد هر کس زیر بار قوانین اسلام رود، بلکه کسی که اظهار قبول کند، در امن و امان باشد. سپس بدان جنگهای مشهور و غزوات معروف پرداخت. در نتیجه این قانون حکمفرما گشته، دین اسلام انتشار یافته، جنگهای دوران جاهلیت و خونخواهیهای دیرینه به پایان رسید.
این مردک خود میداند و در مقالة «القرآن و العمران» به معذور بودن ادیان اعتراف مینماید؛ گر چه عصبیت و بغض و عداوت با دین ایجاب کرده که فراموش کند یا خود را به فراموشی زند و چنین کلماتی القاء کند؛ سپس در طی آن گوید: «وقتی به تاریخ مراجعه کنیم، بر صفحات آن سطرهایی از خون می بینیم که چنانچه جمع گردد، دریاهایی از خون تشکیل شود؛ و سببی ندارد جز عداوتهایی که دیانات ایجاد نمودهاند» (1).
آری آقای دکتر! بر صفحات تاریخ خونهای بسیاری میبینی، ولی ما موجبات آن را بیان کردیم. باز در اینجا به طور اجمال میگوییم: این خونها از اقسام سهگانه بیرون نیست: یا برای دین ریخته شده، یا دین ریخته، یا سیاست به نام دین تمام کرده.
اما قسم اول، آن خونهای پاکی است که صاحبانش به تمام میل و کمال شوق و رغبت در راه دین ریختهاند و این جاننثاری برای آنان بنائی از مجد و شرافت در دنیا وآخرت بنا کرده که آثارش به مرور دُهور (2)محو نگردد. کشته شدن در راه دین بالاترین مقصود و منتهی آرزوی آنهاست. تو نسبت به آنان مهربانتر از خودشان مباش و جلو آرزویشان مگیر. کتب تاریخ را مراجعه کن، گواههای بیشماری از گفتار و کردار آنان مییابی. جان دادن در راه اصلاح جامعه از
بزرگترین چیزهایی است که تو خود مدح و ثنا گویی و بر آن تحریص و ترغیب نمایی. ادیان هم که نزد تو قوانینی هستند اصلاحی.
اما آن خونهایی که دین ریخته، سهلش مشمار و از آن مهراس؛ زیرا
دوچندان آنچنان خونهای ناپاک *** به گردن گیرم و زان میکنم باک (1)
همان پاسخی که نشتر حجّام و چاقوی جنابعالی - که طبیب هستی - از خونهای مَرْضی (2)میدهد، شمشیرهای اهل حق هم از خونهای مفسدان خواهد داد!
و اما خونهایی که سیاست واغراض به نام دین ریخته، گناهش بر گردن سیاست و اغراض است، و دین یکتا سببی که سیاست آن را دستاویز خود قرار دهد نیست، و راه رسیدن به اغراض هم منحصر به آن نبوَد، بلکه اگر دین هم نبود، سیاستمداران و صاحبغرضان همین خونها را به نام میهن و از روی عصبیت وامور دیگری که بیشتر جنگها را در روزگار پیشین بپا میداشته و اکنون هم همان اغراض فاسده حتی میان ابناء ملت واحده بپا می دارد، میریختند.
و مع الوصف دین اَضعاف آن خونهایی که به نام آن ریخته میشود حَقْن دِماء (3)نموده؛ زیرا آن اسباب را الغاء فرموده، ستمگری و حقبری را حرام کرده، احترام نفوس را عظیم شمرده، قوانینی تأسیس نموده که جلوگیر باشد و احکامی مقرر داشته که رادع و مانع شود. برای شخص خبیر منصف، مثال گذشته و ملاحظة دو حالت پیش از اسلام و پس از اسلامِ عرب کفایت است.
(باز از سخنان اوست:) «اگر در این دیانات جز تقیید حرّیت فکر نبود، همین برای بدبختی بشر در دنیای خود بس بود» (4).
اگر مقصودش این است که دین حرّیت فکر را در اموری که بشر در دنیای خود به تفکر در آنها نیکبخت گردد مقید میکند، در دینهای صحیح چیزی که مانع آزادی فکر در این گونه امور باشد سراغ نداریم، بلکه بالعکس ترغیب و تحریص مشاهده میکنیم.
این مرد کوتهنظر اسباب سعادت را بر امور معدودی متصور نموده و آنها طبق کاوش در سخنان او سه چیز است: علم طبیعی، علم صنایع، علم اجتماع.
اما دو علم نخست با هر دینی سازش دارد؛ زیرا هیچ دین الهی را در نظر ندارم که از شناختن خصائص ماده و نوامیس جاذبة عمومی ممانعت کند و از معرفت اسباب و علل موجودات و تشریح اعضا و بیان منافعش و دریافتن قطر ارض و شمارة طبقات آن و دیگر علومی که این مردک به آنها دلخوش است جلوگیری نماید، بلکه آنچه از ادیان معهودم است این است که بشر را به اندیشه در این گونه امور امر میکنند و بر شناختن آنها تحریص مینمایند؛ چون به پرتو افزایش اینگونه علوم، شناسایی به آفرینندة موضوعات و واضع نوامیس آنها افزوده میشود.
به خاطر دارم که اسرار بزرگ و مسائل باریک این علوم در اثر سعی و کوشش دانشمندان دین اکتشاف شده و هیچ اکتشافی برای مادّیین نمییابی مگر «مونیر» (1)که «هکل» اکتشاف نموده، ولی این کجا و نوامیس جاذبة عمومی که آن یگانه فیلسوف لاهوتی «نیوتن» به دست آورده؟ و گردش خونی که «هاروی» اکتشاف نموده و....
و همچنین صنایعی که چشم این مردک را پر کرده، کدام دین از ساختن دوچرخه و ترن و کشتیها بخاری که دریاهای باعظمت را میشکافد جلوگیری نموده و کدام شریعت از تلفن و تلگراف نهی کرده؟ صنعت فونوگراف (2)را حرام میشمارد؟!
نهایت چیزی که این مردک در سعادت و پیشرفت بشر تصور میکند این است که «رایت» (1)پرواز کرد؛ «مارکونی» (2)سخن گفت؛ «ادیسون» اختراع نمود. بگذار «رایت» پرواز کند و به بلندترین طبقات هوا برسد. با اوست جواز پرواز از جمیع ادیان؛ و «مارکونی» هر چه خواهد بیواسطة آب و هوا سخن گوید؛ و «ادیسون» آنچه خواهد اختراع نماید و همان طوری که گوید بر زمین و آسمان و هوا استیلا پیدا کند! به عالَم دین چه مربوط؟ نه اصول دین حنیف اسلام روی پایة امتناع طَیران نهاده شده و نه دیانت نصرانیت.
بزرگترین چیزی که او و رفقایش «دین» را بدان سرزنش کنند این است که برخی از اهل دین، «گالیله» (3)را به جرم آنکه به حرکت زمین قائل گشته بود سخت تحت فشار قرار دادند، ولی این امر مُشاهَد ما نبوده تا بدانیم سیاست و اغراض شخصی در آن دست داشته یا نه؟
فرض کن برخی از اهل دین به واسطة بعض نصوص دینی فکر و اندیشهاش به خطا رفته باشد، دیگر دانشمندان دین چه گناهی کردهاند؟! خود دین گناهش چیست؟!
مدت طویلی پیش از آنکه رأی «گالیله» در این باره منتشر شود، یکی از دانشمندان بزرگ دین در قبال آراء قدیمه مقاومت نمود و قائل گشت به اینکه اختران در آسمان جهان در سیر و حرکتند، مانند ماهیان که در آب شنا کنند؛ و در
1) برادران رایت (اُرویل و ویلبر) دو برادر آمریکایی اهل اوهایو بودند که به خاطر اختراع اولین هواپیما در تاریخ 17 دسامبر 1903م مشهور شدند www.fa.wikipedia.org.
2) گوگلیمو یا گولیلمو مارکونی (Guglielmo Marconi) (1874-1937م) مهندس برق ایتالیایی بود که سیستم بیسیم تلگرافی یا همان رادیو را اختراع کرد. وی برندة جایزة نوبل نیز شد. ر.ک: www.fa. wikipedia.org.
3) گالیله ایتالیایی یکی از مکتشفین قرن شانزدهم به شمار رفته، گویند مؤسس علم طبیعی و جرّ اَثقال و نجوم جدید است؛ و به سبب قائل شدن به حرکت زمین در شُرف هلاکت رفت. عاقبت به وسیلة توبه و استغفار جان خود را خرید و از هلاکت نجات یافت (صافی).
این عقیده به یک آیة دینی اعتماد نمود: «كُلٌّ فِی فَلَكٍ یسْبَحُونَ» (1).
ممکن است آقای فیلسوف آن سیئه را بدین حسنه و امثال آن از اموری که مقام را سازگار احصاء آن نیست دفع کند؟ چنانچه مایل باشد، آنها را برایش با تأیید به ظواهر کتاب و صریح سنت به عنوان تحف و ارمغان بیان کنیم.
و آزادی اندیشه در موضوع اکتشاف قوانین طبیعت و اختراع صنایع سودمند مأمون است (2)از اینکه دین آن را تقیید کند. هر کس هر چه خواهد اکتشاف نماید؛ آنچه میل دارد اختراع کند. این اختراعات نزد دین و پیروان آن چندین برابر از مادیون مورد تقدیر و ترغیب است؛ زیرا بهرهبرداری دینداران از این اختراعات بیشتر و به پرتو آن نعمت بر آنان تمامتر گردد؛ چون در امور دنیای خود با مادیون در انتفاع و بهرهبرداری شریک، و در آخرتشان هم به اعظم منافع بر آنها امتیاز دارند؛ زیرا بدین وسیله عظمت و بدیعِ حکمت و عظیمعنایت آفریدگار برای آنها روشن و آشکار میشود.
در مواضع چندی از این کتاب خاطرنشان گشت که دین با این علوم به هیچ وجه طرفیت نمیکند؛ به لحاظ آنکه موضوعی که دین از آن بحث میکند مغایر با موضوع این علوم است. پس برای دین چه ثمری دارد که افکار را در این باره مقید کند؟ اهل اطلاع میدانند که دینْ کتاب هندسه نیست که اگر بگوید هر دو زاویة مثلث از دو قائمه بیشتر است از برهان «اقلیدس» بهراسد؛ و کتاب طبیعی هم نیست که اگر تصعید آب را محال داند، دستگاه تصعید «ارشمیدس» او را پاسخ گوید؛ و هرگز از سلنج (3)و قپّان و ترازو گفتگو نکند تا فکر مکانیک را در این باره مقید نموده، در این اندیشه باشد که مبادا با دین اندک مخالفتی کند، بلکه موضوع دین از همة اینها برتر و بالاتر است.
این علوم با نهایت شرافتی که دارند کوچکتر از آنند که بتوانند در موضوع علم دین بحثی کنند یا قانونی وضع نمایند. از علوم مذکور در این مرحله چه کاری ساخته است جز اینکه خدمتگزار دین باشند؛ یعنی: اسرار آثار عالَم وجود را آشکار سازند تا به پرتو آن عقول در معرفت کردگار مختار تکامل پذیرند؟!
آری، گاه شود که جهات گوناگون و حیثیات چندی دین و این علوم را در قلیلی از موارد با هم جمع کند و در نتیجه علم به وظیفة خدمتگزاری خود قیام کرده، بر قوت و توانایی دین افزوده شود. ان شاء الله عن قریب خواهی فهمید که دین را مخالف علم قرار دادن، مانند نسبت تقیید افکار به دین از حیلههای دیرینة ملاحده است.
اما اجتماع، پیش از این معلومت گشت که او خود معترف است به اینکه دین قوانینی است اجتماعی. هر کسی را در اندیشة تدبیر امر معاش خود قرار داده، بلکه بدان تحریص نموده، و به هر فردی مجال واسعی داده که در موضوع معاش خود و بستگان و خویشاوندان، بلکه همة عالم صلاحبینی کند؛ و خلاصه، دین به هیچ وجه تقیید حرّیت فکر ننموده، مگر حرّیت فکر به پایهای رسد که افکار دستهای از هم مشربان ملحدش بدان رسیده که اعدام مَرْضی و ضعفا را واجب بدانند و «بولندریه» (1)و زنا را تجویز نمایند (2)، که در این صورت دین، افکار را به بالاترین وجه تقیید کند و از این گونه امور به سختترین طرز جلوگیری نماید، ولی چنین منع و تقییدی نزد عقلای فنّ اجتماع از بزرگترین صفات دین به شمار رود، گر چه او و رفقایش از سیئات دین شمردهاند! و این تنها چیزی است که کافی است سبب سعادت بشر در دنیای خود محسوب شود، گر چه او یگانه سبب بدبختی بشر پنداشته است!
و اگر غرضش این است که دین آزادی فکر را در امر معاد و حساب و ثواب و عقاب مقید میکند (ولی او را چه به این حرفها؟!)، اینها اموری است دینی که طریقش منحصر به دین است و فکر را در آنها جز به تبعیت دین راهی نیست و هیچ مربوط به دنیا نیست تا اینکه تقیید فکر در آنها موجب بدبختی بشر در دنیای خود گردد!
راهیافته - 3: سپس گوید:
اگر به حال بشرِ غوطهور در دریای موهومات بنگریم، میبینیم مردی است ترسان و لرزان، پناهنده به دعا و افسون. شب و روز حیران و سرگردان. ملتجی شود به ساختمانی که... (1)بنا نموده، روی زمین راه میرود در حالی که از همه چیز میترسد. در هیچ امری اقدام نمیکند. در هر کاری متردد است. زبان حالش - در حضر باشد یا در سفر - پیوسته این است: در پناه تو نهم من خود و یارانم هم (2).
چون خود را در تحت حیطة ارواح بیند، معتقد است که ارواح او را بنگرند از جایی که نتواند آنها را دید؛ و در او فعالیت کنند از ناحیهای که نشایدش بدانها رسید. روزی و حیات و نیکبختی و بدبختیش به دست آنهاست. پس چه سان تواند در امر خود اطمینان خاطر داشته باشد؟ کار مهمش این است با حالت وحشتناکِ حیرتآمیزی بدانها تقرّب جوید و در عین حال نمیداند چگونه خشنودشان کند، به لحاظ آنکه به موجب خشم و غضبشان معرفت ندارد (3).
خداشناس: نمیدانم این آدم بدبخت بدین اوصاف کیست؟ شخص متدین
1) جای کلمهای است که خوش نداشتم نقل آن کنم (مؤلف).
2) ترجمة منظوم مصراع ذیل است: اُعیذ نفسی و اُعیذ صَحبی. به گفتة مصحح کتاب، این مصراع، مصراع نخست بیتی است که سعد بن عباده هنگامی که وارد درهای ترسناک شد سرود. مصراع دیگر چنین است: «مِن کلّ جِنِّی بهذا النّقب» (از هر جنی در این کورهراه). ر.ک: حیاة الحیوان الکبری، ج1، ص 296 (ناجی).
3) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 52.
هرگز معتقد نباشد به اینکه ارواح او را احاطه کرده، رزق و حیات و نیکبختی و بدبختیش به دست آنهاست! چنین اعتقادی نزد او شرک محض و کفر واضح است. آدم دیندار بس معتقد است به خدای یکتایی که همة این امور به دست اوست؛ و به برکت انبیاء میداند چگونه او را خشنود سازد؛ چون به پرتو آنها آنچه موجب سخط و غضب الهی است به دست آورده، از آن دوری گزیند. پس در هر امری که صلاح خویش در آن داند توکل بر خدا نموده، با خاطری آسوده و قلبی آرام اقدام نماید، و به لطف و عنایت خداوند منّان اطمینان داشته، در اثر توکلی که دارد از آنچه ملحد از آن ترسد نهراسد؛ زیرا ملحد ناچار باید از نَکَبات طبیعت عَمیائی که با مهربانی و الفت مساسی ندارد خائف باشد و از قضاوت جائرانة تصادف و اتفاق بهراسد، ولی مؤمنِ به خدا، کمترین چیزی که ایمانش به او آموخته این است که تمام آنچه در عالم هستی است مطیع و منقاد خدای یکتاست؛ و اوست که به خواست خود در امور عالم تصرف کند و نسبت به او از پدر و مادرش رؤوفتر و مهربانتر است؛ مهماتش کفایت کند و آفات از او دفع نماید. البته چنین شخصی به پرتو ایمان خود در امور خویش اطمینان خاطر دارد، در پی مقصد بکوشد و بر هر دو تقدیر یقین دارد ناجح شود. یکی از دو نتیجة نیکو را انتظار دارد: یا رسیدن به مقصود، یا دست یافتن به چیزی که در دنیا یا آخرت، بهرهاش بیشتر و خسرانش کمتر باشد. از ناچیز شدن اعمال و ناامیدی در برخی از آرزوها و آمال ملول نگردد؛ چون میداند شخص حکیم عالِم به عواقب امور چنین تقدیر فرموده؛ و او کسی است که او را از مطلوب خود محروم نکند مگر به واسطة مفسدهای که دارد، یا به لحاظ آنکه بهتر از آن را برایش ذخیره نموده است. میداند خود مانند کودکی است که پدر او را از چیزی که میل دارد منع کند، ولی منعش جز برای مصلحتی که به خود او عائد است نیست.
اگر این مردک اهل دین را بدین اوصاف نمیشناسد، از هر که خواهد اهل هر دینی باشد پرسش کند تا عقاید خود را اَضعاف آنچه ما اظهار کردیم اظهار کند.
چه اندازه اوصافی که ذکر نموده لایق کافران و همکیشان اوست! چه حالی
دارد یکی از آنها در صورتی که در مقابل نیروهای سرسخت طبیعت بایستد؟ آنهنگام که بر زمین نظر افکند، آتشفشانها و زلزلهها ترسناکش کند؛ به آسمان نگرد، صواعق آسمانی به وحشتش اندازد. به شخص قاهر قادری هم معتقد نیست تا از او تقاضای دفع شرّ کند. بیشک میایستد همچنانیکه هممشربش گوید، ترسان و لرزان، ولی پناهی ندارد حتی تعویذ و افسون. ملجئی نمییابد - حتی آن بنائی که به طرز شگفتانگیزی توصیف کرده، به منتهی درجه دربارهاش اسائة ادب میکند - چیزی پیدا نمیکند خود را بدان مشغول سازد، حتی چند بیتی از شعر؛ زیرا خود را چنین بیند که نَکَبات طبیعت او را احاطه کرده و او را از جایی که نمیبیندش وطبیعت ببیند هدف تیرهای خود قرار داده، در او فعالیت میکند از ناحیهای که در دسترسش نیست. رزق و حیات و نیکبختی و بدبختی خود را به دست طبیعت کر و کور بیشعوری داند که نه خشنودی دارد تا سببش فراهم کند و نه خشمی تا از موجباتش دوری گزیند.
ناگفته نماند که این مردک در مقالة «حوادث و أفکار» در این باب گفتار ملالآوری دارد؛ و به منظور آنکه مورد عجبش شده، گمان کرده خرمای نورس (1)است، پارهای از آن را در این مقدمه - پیش از عبارتی که الآن از او نقل کردیم و ابطال نمودیم - به رشتة تحریر آورده است.
این گفتار طویلِ ملالتآور یکسره تهکّم و استهزاء است به کسانی که معتقدند ستارگان آسمان خدایان قاهر و ارواح ساحری هستند و ارواح اشجار و نیروهای جبال را میخوانند. بدون استغفار و تکفیر خوشة گندمی را نچینند و مشت برنجی را نگیرند.
و دیگر اموری که مقالة خود را از آنها پر کرده؛ یعنی: خرافات بتپرستان و مشرکان؛ خرافاتی که شرایع الهی تأسیس نشده مگر برای درهم شکستن و از بین بردن آنها؛ و پیروان دین به براهین علمی (نه به استهزاءات عامیانه) اثری از آنها
1) در متن، عبارت «تمرة الغراب» (خرمای کلاغ) آمده است. این مثلی است در عربی برای کسی گفته میشود که چیزی خواسته و بهترین را به دست آورده است. سبب هم آن است که کلاغ، بهترین خرما را انتخاب میکند (زاهد).
باقی نگذاشتهاند.
اگر بناء بر سخریه و استهزاء باشد، اَضعاف آنچه او در شرک این مشرکان جای استهزاء سراغ دارد آنها در الحاد او سراغ دارند!
ما در این نزاع از مشرکین طرفداری نمیکنیم؛ زیرا این گروه با هم برادرند. هر کدام مغلوب گردند، غلبه با دین است، بلکه میگوییم: «کُسَیرٌ و عُوَیرٌ و کلٌّ غیرُ حین» (1)، ولی شخص منصف بصیر شک نمیکند که مشرک گر چه با ملحد در بدبختی اخروی شریک است، لکن در دنیا به مراتب نیکبختتر است؛ چه، فرق بسیار است میان کسی که شقاوت و سعادت خود را به دست مبادی باشعوری ببیند که رضا و سخط داشته، حب و بغض پیدا کند؛ و سیاق کسی که افسر خود را در دست قوای صامتی بیند که از روی اضطرار انجام کار داده، اراده و اختیاری نداشته باشند!
این مطلب برایت روشن شود در صورتی که تصور کنی یک نفر ملحد و یک نفر مشرک هر دو در دامنة کوه آتشفشانِ هائِجی (2)افتاده، هیچ یک قدرت بر فرار نداشته، راه چاره بر هر دو مسدود باشد.
اینک شکی نیست که ملحد قطع امیدش شود و پیش از آنکه از کوه آتشفشان آسیبی بدو رسد، از ترس جان سپارد، ولی مشرک تا آخرین نفس امید نجات از او جدا نشده، در حالی که ملحد در کشاکش آمد و شد نفس مرگ است، پیوسته با خدایان خود راز و نیاز کند و به آنچه گمان برد خشنودی آنان در اوست خشنودشان گرداند و مطمئن است که بر حسب عادت بر او ترحم کنند. اینک اگر اتفاقاً نجات یافت، سالم جسته، او رها شدة اعتقاد خویش و ملحدْ قربانی الحاد خود گردد؛ و چنانچه رستگار نگشت، در حال امن و امیدواری جان تسلیم نموده، مرگ را ملاقات کند و امر مهمی نیست (بار مرگ است که بر دوش کسی
نیست که نیست (1)).
و در صورتی که مشرک اعتقاد به معاد داشته، با اهل الحاد در انکار آن شریک نباشد، از زندگانی این دنیا قطع امید نکند مگر آنکه زندگانی دیگری که به این زندگانی قابل سنجش نیست آرزو کند. حیاتی دائمی، جامع انواع و اقسام لذّات، خالی از تمام ناملایمات او را استقبال نماید.
خدای عزیز و ارجمندت کند! اگر در نظائر این مثال تدبر کنی و به نظر دقت بنگری در اینکه بشر در زندگانی خود ناچار دچار تحمل اهوال شده، هر چند در دنیای خود سعادتمند باشد، لا محاله اقسام و انواع غم و اندوه بر قلب او متراکم گردد، شدائد بیسابقه رویآور شود، روزگار او را هدف سِهام صائب (2)مصائب قرار دهد، نه وسیلة نجاتی که بدان چنگ زند و نه ملجأ و پناهی که بدان ملتجی شود. اینک کسی که در عالم جز طبیعت عمیاء و قوای صامتی نمیشناسد، ناگزیر باید با دل لرزان و اضطراب فراوان شب را به روز آورد. اگر به بلیهای مبتلا شود، تسلّی خاطری نداشته، برای از دسترفتة خود عوضی نمییابد؛ و چنانچه تیر بلا به خطا رود، باز به اندازهای از خوف و همّ و غم آن رنج کشد که از خود کم نیاید، بلکه بر آن بیفزاید.
این کجا و آنکه شب را به روز آورد در حالی که معتقد است او را خالق قادری است که بر او از خودش مهربانتر است و مطمئن است به اینکه در آتیه نیز مانند گذشته از او کفایت شرور کند؟! چنین شخصی ناچار خنکدل و روشنچشم صبح نماید و کلام خالق یکتا «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرًا» (3)را به چشم دل رؤیت نموده، فرمودة پیغمبر خدا (علیهمالسلام) «لا یغلِبُ عُسْرٌ یسْرَینِ» (4)به گوش جان بشنود.
1) ترجمة این مصراع: و الموتُ حتمٌ فی رِقاب العباد. این شعر مصراع دوم بیت ذیل است: قد کان فی الموت له راحةٌ/ والموت... که منسوب به شهید زید بن علی بن الحسین(است (زاهد).
2) سهم صائب: تیری که به هدف اصابت نموده، به خطا نرود (صافی).
3) به درستی که با هر سختی آسانی است. سورة شرح (94)، 5. (صافی).
4) هیچ سختی بر دو راحتی غالب نگردد. یعنی: در هر سختی دو راحتی است: قبل از آن و بعد از آن (صافی). المستدرک نیشابوری، ج 2، ص 301 (ناجی).
لذا میبینی وقتی با لشکرهای هول و ترس همآغوش شود، با قلبی استوار و روحی شاد این نغمه ساز کند:
بسا سختی که تنگ آرد جوانمرد دلاور را *** وزان باشد گشایش درگه خلّاق داور را (1)
و نغمة دیگر:
بر نه کف تقدیر مقادیر زمان *** با خاطر آسوده شبت روز رسان
زان رو که میان خواب و بیداری چشم *** تغییر دهد زمانه خلّاق جهان (2)
و نغمة دیگر:
نومیدیام از خلق و امیدم به خدا *** بنمود برای من نهانی پیدا
لطف حق و حسن صنعتش بین با من *** زان ره که نمیبود گمانم ابدا (3)
و چنانچه از آنچه میترسید بدو رسید، باز نویدهایی که بر حسن صبر به او داده شده و اطمینانی که به مزد و اجر دارد بهترین تسلّی خاطر برای اوست.
علاوه بر اعتقادش به اینکه در مصیبتهای وارده بر او مصالحی و در منافع از دسترفتهاش مفاسدی است که خود آگاه نیست.
مؤمنِ به خدا خود را مانند کودکی داند که پدر او را تسلیم نشتر حجّام نموده،
1) ترجمة منظوم این بیت: ولَرُبَّ نازلةٍ یضیقُ بها الفتی/ذَرْعاً وعند الله منها المُخرَجُ. شاعر این بیت آنچنانکه در التذکرة الحمدونیة (ج 8، ص 44) آمده، ابراهیم بن عباس صُولی است (ناجی).
2) ترجمة منظوم دو بیت ذیل: دَعِ المقادیرَ تَجری فی أعِنَّتِها/و لا تَبیتَنّ إلّا خالی البال. ما بین نومَةِ عینٍ وانتباهَتِها/یغَیرُ اللهُ مِن حال إلی حال. گویندة شعر معلوم نشد (ناجی).
3) ترجمة منظوم این بیت: و صَیرنی یأسی من الناس واثقاً/بحُسن صنیع الله مِن حیثُ لا أدری. این بیت از حاضر مولی یحیی بن عبدالله بن حسن است. مصراع پیش از آن: تَعَوَّدْتُ مَسَّ الضّرِّ حتی ألِفتُه/وأسْلَمَنی حُسنُ العزاء إلی الصبر (آنچنان به زیان دیدن عادت کرده ام که با آن خو گرفتهام/ و بیتابی نکردن مرا تسلیم صبر کرده است). داستان این دو بیت را ر.ک: مقاتل الطالبیین، ص 425-427 (زاهد).
داروی تلخ به او خورانَد و از غذاهای لذیذ بازش دارد. بالاتر از این، اگر به مراتب راقیة ایمان برسد، مصائب به لحاظ آنکه مورد رضا و خشنودی مولای اوست بر او سهل و آسان شود؛ لذا با آغوش باز استقبال نموده، میگوید: آنچه از دوست میرسد نیکوست (1).
اگر بخواهیم حکایاتی که گواه مدعای ماست نقل کنیم و قضایای متواتر را بیان نماییم، سخن به طول انجامیده، به جایی منتهی نشود.
اگر از این دسته کسی باشد که در این اظهارات ما تردیدی داشته باشد، از هر که خواهد، اهل هر دینی باشد، سؤال کند، البته قضایای شگفتآوری در جواب شنود و برایش روشن شود که ما چهرة زیبای حقیقت را به غلوّ و مبالغه مُشوَّه (2)ننمودهایم.
پس از آن میان آنچه از اهل دین بیند و آنچه از هممشربان خود مشاهده کند مقابله اندازد تا صدق گفتاری که قدیم الایام بدان معتقد بودم و همواره در اثر اختبارات و تجربة بسیار بر آن میافزایم پدیدار گردد؛ و آن اینکه: بدبختترین اهل ایمان در دنیای خود نیکبختتر از ملحد باشد، گرچه ملحد پیشرو کسانی باشد که روزگار با آنها سازگار شده، در خیابان پنجم (3)منزل گرفته، از چهارصدنفریها به شمار میرود (4).
تسلّی به ایمان از اموری است که از رفقای او، کسانی که قوای عقلیهشان به کلی از بین نرفته، بلکه الحاد بقیهای باقی گذاشته، بدان شناسایی دارند. گوستاو
1) مرحوم مترجم این شعر مثلگون را در برابر جملة ذیل آورده است: «هَوَّنَ علی ما نزل بی أنّه بعین الله»؛ یعنی: اینکه آنچه بر من وارد آمد در برابر دیدگان خداست، تحمل آن را بر من آسان کرد.
2) یعنی: لکّهدار.
3) خیابان پنجم (در انگلیسی: Fith Avenue) از خیابانهای مشهور نیویورک است که در بخش «منهتن» قرار گرفته است. ساختمان «امپایر استیت» که یکی از نمادهای شهر نیویورک است در تقاطع خیابان پنجم و خیابان سی و چهارم قرار گرفته است (www.wikipedia.org) (زاهد).
4) «چهارصدنفری» لقبی است که سرمایهداران آمریکا بدان معروفند؛ چون شمارة آنان چهارصد یا قرب به آن میباشد. و اینها در خیابان پنجم از خیابانهای نیویورک منزل گرفتهاند (مؤلف).
لوبون میگوید:
هر کس در پایان قرن گذشته ویران کردن کلیساها و تبعید و اعدام کشیشها و بیدادگری عمومی را که بر اهل کَثلَکَه (1)وارد آمده دیده بود، چنین میپنداشت که سلطة دینی بِالمَرّه (2)از بین رفته، اثری از آن باقی نمانده است، ولی چند سالی نگذشت که مردم به تشیید (3)معابد خود قیام کردند. روی این اصل دولت ناچار شد دینی را که دیروز محو و نابود شده بود به حال اول خود برگرداند.
این مطلب حتی نزد انقلابیان مادّیمسلک واضح و روشن است و آنان به خطای خود معترفند؛ همچنانکه «فروکروا» (4)- که یکی از سران انقلاب فرانسه است - میگوید:
اینکه همه جا دیده میشود روز یکشنبه مردم نماز میخوانند و در کلیساها رفت و آمد میکنند، دلیل است بر اینکه فرانسویان تماماً میخواهند به عادات نخستین خویش بازگردند. این میل و رغبت به دین که در ملت است نباید طَرَفیت (5)با آن را ممکن شمرد؛ چون سواد اعظم به دین و عبادت و کشیش نیازمندند. از خطاهای برخی از فلاسفة عصر حاضر است - و این خطائی است که من هم در آن واقع شدم - که قائل شده اند به امکان ایجاد دستور عامّی که برای زوال و اضمحلال دین کافی باشد (لفظش چون رکیک بود تغییر دادیم). وجه خطا آنکه دین برای بخش اعظم مساکین تسلای خاطر است؛ و روی همین اصل باید برای ملت کشیشها و معبدها و عبادتهایشان را آزاد گذاشت.
کلمات و مقالات دیگری نیز به خاطر دارم که تطویل سخن را به نقل آن مناسب نمیبینم، پس از آنکه این مردک خود در مقالة «الإنسان، ما أطوَعَه و ما
أطمَعَه!» (1)که مجلة سرکیس نشرش نموده، اعتراف کرده، میگوید:
سپس از سفر برگشته، روانة خانه شدم. دیدم دربان به زانو نشسته، نماز می خواند و دستها را برابر روی خود پهن نموده، تیز به آنها مینگرد و زمزمهای دارد؛ گویا وردی بر آنها میخواند. اثر رنج و زحمت عبادت بر چهرهاش هویداست. با خود گفتم: بهرة اندکِ جورآمیزی است. سپس اعتقاد راسخش مشاهده کردم،گفتم: ولی تسلیت (2)بزرگی است.
آقای فیلسوف! چه ضرر داشت اگر در این اعتقاد از دربان خانه ات تقلید مینمودی تا تسلیتی باشد برای تو در آن روماتیسم سختی که بدان مبتلا شدی و بدین وسیله سختی درد را به طمع اجر و شفا سهل و آسان شمری و محتاج نباشی عوض این کار به فراز آسمان پرواز نموده، در آنجا به هذیانگویی و کُشتیگیری مشغول شوی؟!
راهیافتة - 4: پس از این گوید:
تعلیمات دینی در بدو امر دستورات سخت داشت و با هیئت اجتماعیه توافق نداشت. سپس بشر در قوام کنونیش خود را نیازمند به مساعدت امثال خود دید؛ آنگاه این تعلیمات با روش زندگی انسان به حسب زمان و مکان موافق آمد (3).
خداشناس: نمیدانم از کجا به تعلیمات دینی که در بدو امر بوده آگاه شده و در کدام کتاب بر آنها مطلع شده تا بفهمد سخت و دشوار است؟! آیا قوة مخیلهاش تصویر این امر نموده، یا شیطان به سوی او وحی فرستاده؟! لذا طوری بیان میکند که اهل علم اصول موضوعه و مبادی مسلّمه را بیان مینمایند! وانگهی، این قضاوتش روی کدام یک از دو مسلکی است که در آفرینش بشر است؟! اگر روی مسلک ابداع است، نخستین شریعت شریعت حضرت آدم (علیهالسلام)
1) «انسان چقدر رام و در عین حال چقدر طمعکار است!». این مقالة دو صفحهای در مجلة سرکیس، سال سوم، شمارة 14، 10 شوال 1325ق چاپ شده است. نشانی مقاله در اینترنت: www.noormags.com/view/fa/articlepage/618437.؛ سپس در جلد دوم مجموعة مقالات شِبلی شُمَیل، ص 9 و 10 آمده است (زاهد).
2) یعنی: آرامش خاطر (زاهد).
3) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 52.
است و ما جماعت فرزندان او از شریعتش جز آنچه برهان ما را به آن سوق دهد - مانند: حرمت ظلم و ستم و دشمنی - یا از اخبار وارده در کتب ادیان احیاناً به دست ما آید چیزی نمیدانیم؛ و حال هیئت اجتماعیة زمان او را هم خبر نداریم تا ببینیم با شریعتش مخالف بوده یا موافق؟!
و اگر روی مسلک تسلسل و مقصودش «انسان جاوه» و مقارب اوست، چقدر مناسب است که این میمونهای راست قامت دستورات سخت و دشواری داشته باشند! ولی آیا دستورات دینی داشتند؟ اگر داشتند، سختی با هیئت اجتماعیة آن حیوانات مناسبتر است. گر چه این مردک در قِدم تا آن زمانها توغل نمیکند، بلکه ما را به قدیم از همین دستورات دینی حواله میدهد که بعضی از احکامش معلوم است.
اما نخستین شریعتی که پارهای از تعالیماتش در دست است، شریعت موسویه است. نمیدانم چه سختی و خشونتی بالنسبه به آن زمان در این شریعت دیده، از آن عیبجویی میکند؟! این شریعت شریعتی است که ملت بنیاسرائیل را در مصر از بند قبطیان آزاد نموده، در شام پادشاهی برای آنها مهیا ساخت. مادامی که پیروان شریعت بودند و از پیغمبران خود فرمانبرداری میکردند، مصالح آنان را متکفل شده، از آنها طرفداری مینمود.
و همچنین دیانت مسیحی در بسیاری از احکام با آن شریعت مطابق، بلکه گویند قسمی از همان شریعت است و انجیل نیامده برای آنکه نسخ تورات کند، بلکه برای آنکه اکمال آن نماید. نصرانیت همان شریعتی است که او خود در جاهای چندی مانند مقالة «القرآن و العمران» و غیر آن به حسن و نیکوئیش اعتراف می نماید.
علاوه بر این، چه معنی دارد اینکه گوید: «سپس بشر در قوام امر خویش خود را نیازمند بیند...»؟ آیا مقصودش همان نسخی است که میان مسلمانها معروف است؛
یعنی: به پایان رسیدن وقت حکم اول و قیام حکم دیگری مقام آن. و به عبارت واضحتر، تغییر حکم به تغییر زمان و اختلاف آن به اختلاف مصالح دوران؟
اگر چنین است، این امر از اموری است که این مردک اگر در مقام نکوهش ادیان است سزاوار نیست آن را عیب شمرد، بلکه سزاوار است برای او شادیکنان با دو کف دستک زند؛ زیرا او پیوسته ادیان الهی را به جمود و عدم تغیر به تغیر ازمان نکوهش مینماید واختلاف را از بهترین مزایای شریعت بشریة خویش داند و آن را یگانه فرق بین تعلیمات دین و تعلیمات فلاسفه قرار دهد. آن فلاسفهای که نه میشناسیم و نه خوش داریم خدای ما را به آنها شناسا کند.
وانگهی، نسخ حکم هیچ دلیل بر دشواری حکم اول نیست (اگر دلیل بر دشواری دستورات دینی قدیمی قرار داده)؛ زیرا هیئت اجتماعیه و احکام مناسب با آن تغییرپذیرند. چه بسا حکمی که امروز به نظر سخت و دشوار میرسد، و همین حکم برای هیئت اجتماعیة گذشته سازگارترین و مناسبترین احکام محسوب شود!
این امر واضحتر از آن است که در بیان آن و ذکر شواهدش سخن به طول انجامد؛ به ویژه برای این مردک که لزوم تغیر احکام به تغیر مقتضیات را اساس طعن خود بر ادیان قرار داده است.
و اگر بدین گفتار میخواهد بگوید دستورات انبیاء فی حدّ نفسه سخت و دشوار بود، لکن پیروان و اَتباعشان آن دستورات را تا حدّی که موافق اجتماع گردد تغییر دادهاند، اینک ما از این مرد زبردست در معرفت احکام شرایع، آن احکام تغییریافته را مطالبه نمیکنیم، ولی میگوییم: چه اندازه پیروان هر دین به ویژه مسلمین را این شخص رَمی به جمود نموده، سرزنش کرد، به زعم آنکه شارع حکیم از این جمود به وسیلة آیات نسخ مفرّی قرار داده (الحقیقة، ص353) (1)؟!
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 52.
پس سپاس خدای را بر دو امر: نخست. بیزاری علما و دانشمندان دین از جمودی که آنان را بدان نکوهش نمود. سپس اعترافش به اینکه شرایع الهی پس از آن تغییرها با هیئت اجتماعیه سازگار و موافق است.
راهیافته - 5: پس از این گوید:
دیانتهایی که کاملاً رعایت تهذیب اخلاق نمودهاند شالودة تعلیمات آن دیانات از قواعد ادبی ریخته شده. در دین کاملترین قاعده این است که انسان با دیگران طوری رفتار کند که خوش دارد آنها با او رفتار کنند. این قاعده در سیصد سال قبل از مسیح به «کنفوسیوس» نسبت داده شده، بلکه به او هم اختصاص نداشته، بسیار اقدم از اوست (1).
خداشناس:
هاشمی گر شدی ام خصم و نمودیم ستم *** نه گران بود مرا آنچه از او میدیدم
زان که او راست بنو عبدِ مَدان خال ولی *** چه کنم؟ خوب ببینید دچار که شدم؟! (2)
ای کاش دچار کسی شده بودم که به قواعد مناظره آشنا بودی و هنگام بیان ادله و براهین راه روشن علم و دانش را پیمودی، ولی کیست عذر مرا خواهد از کسی که در جوانی مرضی داشته که (به زعم و گفتة خود) او را از آموختن غیر علم طب بازداشته؟! علم طب را چه به موازین استدلال؟
آخرین شاهکارش در میدان علم این شده که سخنسرائیها کند که خود سبب ایراد آن نداند و روی همین اصل طرف خود را در ردّ و قبول حیران گذارد.
تو را به جان خودت! بگو بدانم: به چه رو ادعا میکند شالودة تعلیمات دیانات از قواعد ادبی ریخته شده؟ آیا میخواهد بدین لحاظ از دین عیبجویی
کند؟ مگر این عیب است؟ یا می خواهد مدح و ثنا گوید؟ او که یکتا دشمن و بدگوی دین است!
وانگهی، از چیزهایی که با او شکیبایی ناگوار و برای آن عنان قلم از کف صبر و بردباری بیرون شود این گفتار است: «در دین کاملترین قاعده این است...»، ولی باز بغض و عداوتش با دین او را اجازه نداده که این قاعدة جزئی را هم به دین اختصاص دهد؛ لذا نخست آن را سیصد سال بر حضرت مسیح (علیهالسلام) مقدّم داشته؛ سپس قدم بالاتر نهاده تا حدّی که نزدیک است به زمان «انسان جاوه» مُلصَق کند. لکن نمیداند که در شرایع الهی قواعد و احکامی است که عقول فلاسفة بزرگ در حُسن آن حیران است، با اینکه این قاعده نیست جز لؤلؤکی (1)از رشتة لئالی و دُرّکی از دُرَر غوالی (2)و هر قدر آن را در طبقات زمان عقبنشینی دهد، نمیتواند بر نخستین ادیان مقدم دارد.
راهیافته - 6: پس از این گوید:
دستورات دین از این جهت با دستورات فلاسفه متحد است؛ زیرا یاد میدهد که باید کار نیک کرد و از بد و ناپسند دوری گزید. فرقی که هست این است که تعلیمات فلاسفه عقل را در حرّیت فکر آزاد میگذارد تا در همة اشیاء - به فراخور زمان و مکان - تصرف کند و به خیر مطلق یا شرّ مطلق دستور نمیدهد. چه بسا چیزی که پیش گروهی خیر یا شرّ و نزد گروهی دیگر نه چنین است. نقطة مقابلش تعلیمات دین، چون عقل را مقید نموده، به خیر مطلق یا شرّ مطلق دستور میدهد؛ و از عجایب روزگار آنکه این اطلاق فقط با همان دیانات موافق میآید؛ لذا بشر بعضی بر بعض ستم ورزند؛ برخی برخی را به قتل رسانند؛ فظیعترین قبایح و زشتترین فظایع را مرتکب میشوند، مع الوصف مرتکب آن یقین دارد کار نیک میکند؛ به
لحاظ آنکه دین و مذهبش اینگونه رفتار را با کسی که همکیش او نیست حتم و لازم میداند و برای عالم وجود به طور عام خیر مطلق میشمارد (1).
خداشناس: چقدر نکوهش دین کند به منظور آنکه دینْ فکر را مقید نموده، به خیر مطلق و شرّ مطلق دستور میدهد. در این اشتباه واقع نشده مگر به واسطة جهلش به حقایق دین و علاقهاش به لفظ اطلاق و عداوتش با کلمة تقیید. اگر نخست واضحات دین را میآموخت و سپس به حقیقت این دو لفظ توجه میکرد، میدانست که بناء شرایع الهی روی پایة محکم صلاح است؛ به حدّی که بالاتر از آن ممکن نباشد و بر اساس حکم صریح عقل است به نحوی که واضحتر از آن تصور نمیشود؛ و میفهمید که مدح اطلاق به طور اطلاق، تقیید فکر است و ذم تقیید به طور کلی جمود از تصرف است؛ زیرا برخی از امور است که به خودی خود خیر مطلق است و به اختلاف زمان و مکان تغییرپذیر نیست؛ مانند: عدل و احسان؛ و برخی دیگر به خودی خود شرّ مطلق است و به هیچ وجه بوی خیر ندهد؛ مثل ظلم و عدوان؛ و پارهای از امور است که به اختلاف زمان و مکان مختلف شود و به تغیر احوال دوران تغییر پذیرد.
شرایع الهی تعالیم مقدس خود را بر اساس حقایق نهاده و از خشم این دکتر پروا نکرده، بر لفظ اطلاق و تقیید جمود نمیفرمایند. زنا و سرقت و دیگر اموری که مانند این دو قبح و فسادش مختص به زمان خاص و مکان مخصوصی نیست به طور اطلاق حرام فرمودهاند. سرقت اینک بد و ناپسند است، همچنانیکه در روزگار پیشین هم چنین بود و میلیاردها سال پس از این هم چنین خواهد بود. زنا (گر چه دوستی آزاد نامیده شود) قبیح است از عرض صفر تا عرض نود (2).
و در مواردی که حکم به اختلاف اعصار و امصارْ مختلف شود، احکام را
روی عناوینی برده که هر چند احوالْ مختلف شود، با مصلحت ملازم باشد و طبق مقتضیات امکنه و ازمنه منقلب گردد. با گردش روزگار گردش نموده، با تغییر زمانه تغییر پذیرد. مثلاً از خوردن زهر بلکه از هر چه به بدن ضرر رساند نهی میفرماید؛ و معلوم است در این امر جاها مختلف است. بسا گیاهی است که در شهری زهر قاتل، لذا نهی فرموده و در جای دیگر تریاق نافع، لذا امر مینماید. تصرف در مال یتیم را در صورتی که مصلحت نداشته باشد ممنوع داشته و بدین سبب ممکن است از یک تصرف در بلدی منع کرده، جای دیگر آزاد گرداند و در زمانی حرام و در زمان دیگر جایز فرماید.
بیشتر عناوین معاملات و سیاساتی که زندگانی بشر بدانها منوط و رشتة اجتماع به پرتو آنها منظم شود از همین قبیل است. شارع حکیم در احکام خود فقط ملاحظة اختلاف امکنه و ازمنه نفرموده، عادات و طبقات مختلف مردم را نیز گاهی منظور میآورد، مع الوصف ملاحظة عوارض و مزاحمات را نیز مینماید. روی همین اصل بسیاری از محرّمات را هنگام ضرورت مباح میگرداند. هر حکمی که مستلزم عسر و حرج باشد برمیدارد. حرام را در صورتی که با امر مهمتری مزاحمت کند واجب مینماید.
و دیگر باریکبینیهای لطیف و نکات شریفی که در شریعت مقدسه به کار برده شده که عقول را مدهوش نموده، افکار را متحیر ساخته است و شخص منصف خردمند را مُلجَأ (1)نموده به اعتراف به اینکه این شریعت فوق طاقت بشری است، بلکه اگر برای صاحب شریعت برهانی جز قوانین متقنة شریعتش نبود، برای اثبات نبوتش کافی بود.
همة این بیانات ما نزد کسانی که به ضروریات فقه و واضحات احکام آشنا هستند واضح و هویداست. من این مردک را بر جهل و نادانیش به این احکام ملامت نمیکنم؛ چون اینها مسائلی است که او از اهلش محسوب نیست.
1) یعنی: ناگزیر نموده است (زاهد).
عشق جز عاشق سرمست که داند که چیست؟ *** باده جز بادهخور مست که داند که چیست؟ (1)
ملامتش کنم بر تسرّع و شتاب در طعن و رمی دین به جمود، با اینکه این است پایة شناسائیش به دین! ای کاش در عوض این داد و فریادها، یک مورد از مواردی که دین در حکمْ جمود کرده و جمودش بر خلاف مصلحت اجتماع است از باب مثال بیان میکرد تا راه فرار از آن جمود را به او بیاموزیم و بفهمد کدامیک از آن عاجزیم!
و اما اینکه گوید: «به لحاظ آنکه دین و مذهبش اینگونه رفتار را با کسی که همکیش او نیست حتم و لازم میداند و برای عالم وجود به طور عام خیر مطلق میشمارد»، همان افترائی است که در سخنان پیشین گذشت و اعتراف خودش به این مطلب نیز مسموعت گشت و عن قریب به باقی سخن در پیرامون آن بپردازیم.
راهیافته - 7: پس از این گوید:
علاوه بر این، به منظور آنکه افسر شرایع در دست زمامداران است، دین وسیلة رسیدن به اغراض آنان شده؛ روی همین اصل فتنه و آشوب در جهان فراوان میشود. کدام گواهی است بالاتر از لشکرکشی، جنگجویی، خونریزی، خانمانسوزی و انواع شکنجه و عذاب وحشتانگیزی که تاریخ صفوفش را به لرزه آورد؛ غوغایش به گوش رساند؛ شواهدش بیان نماید؛ شعلهاش نشان دهد؛ به گریه و نالهاش گوشها را پر کند و بیدادگریهای دیگری که دل سنگِ سخت (چه رسد به دل آدم) بشکند. نصارائی که به تعلیمات ادبی خود افتخار میکنند باید خجلت کشند از آن فتنهانگیزیها که در قرون وسطی و غیر آن نمودند و آن خونهایی که ناحق و ناروا ریختند و آن جنایتها و
1) ترجمة منظوم بیت ذیل: لا یعرف الشَّوقَ إلّا مَن یکابده/ولا الصبابةَ إلاّ مَن یعانیها. شعر از ابوشمقمق (م200ه) است. این بیت در المثال السائر ابن اثیر نیز آمده است. ر.ک: ج1، ص157 (ناجی).
خانمانسوزیها که نمودند به عنوان قصاص بر مردم بیگناهی که جرمی نداشتند جز آنکه پیش از وقت آمده یا به بیماری مبتلا بودند. این «ژاندارک» (1)است که در عرصات پاریس ایستاده و بر شناعت آن عصرهای بربریت و قساوت آن دلهای وحشی طبیعت گواهی میدهد (2).
خداشناس: مجال سخن را در پیرامون این ادعائی که نموده، میگوید: «افسر شرایع در دست زمامداران است» واسع میبینم، ولی به جهات چندی که گمان میرود مجهول نباشد، به شرح آن نمیپردازم و اکتفا میکنم به اینکه بگویم: اگر این گفتار درست است، اختصاصی به دین ندارد. دین اولین حقّی نیست که اغراض باطل آن را به کار برند و بدین وسیله به آرزوهای خود میرسند. اگر نزد او مجرد این برای مذمّت دین کافی باشد، باید معشوقة خود فلسفة «نشوء» را نیز مذمت کند؛ زیرا «شاو» و رفقایش - همچنانیکه پیش از این بیان کردیم - آن را وسیلة ریختن خونها قرار دادند.
همین علوم طبیعی که پیوسته از آنها ثناگویی نموده، بر آنها ترغیب و تحریص کند، آلت اغراض زمامداران گشته است. مگر این اکتشافات کیمیاوی و مکانیکی و شناختن قوانین عجیب طبیعت، ساختن توپخانه و مین و اژدر و دینامیت را به مردم نیاموخته است که به دنبال آن، مطامع دول اروپایی آنها را آلت اغراض و وسیلة اتلاف و اموال و نفوس قرار داده است؟ با این وسائل شهرها ویران میکنند؛ بدنها سوراخ سوراخ مینمایند. یک قطار کشتی جنگی (3)را که یک ملیون پوند خرج آن شده، در یک لحظه با یک اژدر از بین میبرد. تلفاتی که اسلحة جدید در جنگ یکساعته میدهند، جنگ یکسالة سابق نمیداد!
از این گذشته، مردمان پستِ مفسدی نیز این گونه علوم را برای انجام مقاصد
1) [ژاندارک/Jeanne d'Arc/Joan of Arc] دختری است فرانسوی. در شجاعت و فعالیت از مشهورترین زنهاست. به سِمت ریاست و فرماندهی بر هزار سرباز رسید. با انگلیس نبرد کرد و آنان را از حصار «آرلیان» [= اورلئان/Orléans] عقبنشینی داد تا سرانجام بدو ظفر یافتند و در خیابان «رون» [= روآن/Roanne] سنة 1430م او را در سن 19 سالگی آتش زدند (مؤلف).
2) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 53.
3) در متن عربی «أسطول» آمده که به معنای ناوگان است (زاهد).
زشت خود به کار میبرند. در یکی از مجلههای مهم (به گمان مجلة الهلال مصری بود) خواندم مقالهای را که خلاصهاش این بود: یک نفر کیمیاوی مراراً برگهای تهدید در اتاق یکی از بانوان مالدار انداخته، در آن برگها نوشته بود: گازهای مسمومی مهیا کردهام که اگر فلان مبلغ را (و مبلغ زیادی تعیین کرده بود) ندادی، در اتاق تو اندازم و تو را به کشتن دهم. آن بانو چارهای ندید جز آنکه برگها را به پلیس ارائه دهد. وقتی نشان داد، او را گرفتند و شیشهای که آن گازها در آن بود نزد او موجود بود. آیا این علوم را چون آلتِ رسیدن به اغراض بیهوده گشته، مذمت مینماید، پس از آنکه کتاب خود را از مدح و ثنای آن علوم پر کرده؟! آیا آن بناهای عالی مدح را که برای آنها برافراشته ویران میسازد، در صورتی که این علوم به زعم او یگانه وسیلهای است که ارکان علوم (فلسفة نظری و فقه) را تکان میدهد (ص 10)؟! آیا این علوم را با آنکه اساس علوم حقیقیه است و زمینه دارد که اساس علوم بشر باشد عاقّ مینماید؟!
وانگهی، نمیدانم این شفقت و مهربانی تمامعیار و این پرهیز از جنگ و کارزار و بغض با هر حرب و پیکار چه موقع برای او پیدا شده؟! مگر او همان کسی نیست که بر قیصر روس فتنهانگیزی نمود و در قساوتآمیزترین مقالات تحت خنکترین عناوین (کشکول طبیب) گوید:
برای اینکه چنین سخنی درهم شکند، یک قانون طبیعی را که نمیتوان درهم شکست. اگر قیصر در این قانون وارد شود، بر میلیونها بشر حکمفرما شود؛ چون قانونی است که بر امری اعظم و اوسع از حکومت او حکمفرماست: بر طبیعت اعم از جماد و نبات و حیوان حاکم است. آری، آن قانون قانون تنازع بقاست. به خطا رود آنکه پندارد آماده کردن اسلحه و ابزار پیکار و مهیا شدن برای جنگ و کارزار به هیئت اجتماعیه ضرر رساند و مانع پیروزی شود، بلکه بالعکس موجب ارتقاء میگردد. پس قانون تنازع بقاء در طبیعت چون قانون نشوء و ارتقاء است. هر چند تنازع کم شود، حرکت ارتقائی وقفه کند، بلکه چرخش به قهقری سیر نماید (1).
1) تازه به من رسیده که این مردک مقالهای منتشر نموده که روزنامة ابابیل آن را باطل کرده است. مضمونش این است که بلقانیان [= اهالی بالکان] در جنگ اخیرشان با دولت علّیه [= دولت عثمانی] تصویب کردهاند [= کار درستی کردهاند]. آن جنگ توحشآمیزی که انواع دلسختی و اقسام ستمگری در آن به کار برده شده و تاریخ از پستترین وحشیگریهای عالم مانند آن معهود نیست [= تاریخ نظیر آن را به یاد ندارد] (مؤلف).
تو را به انصاف سوگند! چگونه شرایع الهی را در موضوع بپاداشتن جنگها مذمت کند، کسی که معتقد است ارتقاء انسان (که یگانه معشوق و محبوب اوست) نتیجة جنگهاست و کمی جنگ موجب وقفة حرکت ارتقاء بلکه سیر قهقرائی چرخ آن گردد؟! آیا سزاوار چنین شخصی نیست که شرایع را بدین سبب به نکوترین ستایش ستایش کند و به بهترین ثنا ثنا گوید، به لحاظ آنکه جریان آنها همان طور که میل دارد طبق قانون طبیعت بوده، تنور تنازع را برای ترقّیات شتابآمیز بشر گرم کردهاند؟! بهتر این بود که شرایع را به ضد این عیبجویی کند (اگر وجدانش اجازه داد نامش عیب نهد). عیبجویی کند به اینکه راههای سِلم را آماده ساخته، خونریزی را حرام کرده، پرتو ایمانْ بساط امن و امان را گسترده است. شرایع به نیروی دین از این جهت به پایهای رسیدهاند که لشکریان قیصر - با اینکه میلیونها به شمار میروند - بدان نرسیدهاند.
فرض کن میان مقدمه و انشاء مقاله بُعد مسافت بود (1)لذا مطلبی که در یکی از این دو بیان کرده، در دیگری فراموش نموده باشد، ولی عذر مناقضه میان این گفتار و گفتار پس از چند سطر دیگر او را چگونه بخواهم که در آنجا انقلاب لوتری را که نتیجهاش انقلاب فرانسوی است و به زعم او عالم را قرنها در ساحت پیشرفت انداخته، ستایش میکند؟! من هیچ وسیلهای برای اعتذار از این تناقض در گفتار پیدا نکردم. راهها بر من مسدود، چه کنم جز آنکه بگویم: روا نبودنِ تناقض از موهوماتی بود که تیشة علوم طبیعی ریشهکنش نمود و تقید به ناسنجیده نگفتنْ گِرهی بود برای عقول بشر که استقلال فکر این فیلسوف گشود!
و اما اینکه گوید نصاری در قرون وسطی جنگها برپا کردند، او سخنش در همة شرایع است. اگر به زعم او نصاری گناهی کرده باشند، گناه شرایع دیگر چه باشد؟!
1) یعنی: فاصله میان مقدمه و اصل سخن طولانی بود.
من در اینجا دهن از سخن بازدارم، نه از روی آنکه راغب نباشم از شریعت نصرانیت در مقابل این کافرِ دشمن با همة شرایع دفاع نموده، طرفداری کنم، بلکه برای آنکه معلومات من در این باره اندک و مصادری که از آنها بر حقیقت موجبات این جنگها پی بَرم در دسترسم نمیباشد. شاید یکی از دانشمندان و نویسندگان زبردست آنها آن موجبات را مشروح داشته، بابی که این بیدین برای عیبجویی از دین از این ناحیه گشوده، بر وی مسدود سازد.
من شکی ندارم که این جنگها دینی محض نبوده، بلکه سیاست و اغراض شخصی نیز در آنها دست پنهان یا آشکاری داشته است.
پنهان نماند که او خود در مقالهای تحت عنوان «ضحایا الجهل» - که پارهای از آن گذشت - به تبرئة شریعت نصرانیت از این فظایع و رسواگریها اعتراف میکند و در همان مقاله میگوید:
نصاری در قرون وسطی به فظائعی اقدام کردند که برای آنها بدنها به لرزه درآید، ولی هرگز انجیل چنین دستور ندهد. این نیست جز کار کسانی که دین را مسخره کرده، برای آنکه بشر را پامال کنند با زمامداران ستمکار دست به دست گشتهاند (1).
به او میگوییم: دین نصرانیت جز انجیل نیست. اگر انجیل از این گونه رفتار بیزار است، برای چه نصاری چارهای ندارند جز آنکه خجلت بکشند؟! تعلیمات ادبی دین نصرانیت چه ربطی دارد به کردار ناهنجار یک دسته مردمی که دین را مورد مسخره و اسباب دست قرار دادهاند، به منظور آنکه بشر را لگدمال نمایند؟!
1) یعنی: دست در دست هم نهادهاند (زاهد).
[خونریزی و هرج و مرج در انقلاب فرانسه (1)]
وانگهی، چه شده است که این مردک به آن جنگها و بیدادگریهایی که به نام دین در عالم واقع شده چشم میدوزد و از آن انقلاب الحادی غمض عین میکند؟! آن انقلابی که گویند ده میلیون نفوس تلفات داده؛ آن انقلابی که فظایعش فرائص (2)انسانیت را به لرزه درآورده، کاکل بشریت از استماع وقایعش سفید گردد! آن غوغائی که تاریخ راضی نشود ثبت وقایعش کند مگر با وقایع سنگدلترین بربرها و کممهربانترین زنگیها (3)! آن شورشی که قساوت را با جنون ممزوج ساخت، آن هم نه جنون عادی، بلکه جنونی که «تاین» (4)توصیف کرده، میگوید:
همانا مقرر داشتند و اجرا کردند دستوراتی را که هر چه شدیدتر از آن جزع مینمودند! در این باره به حماقتگریها و دیوانگیها اکتفا نکرده، نابکاریها کردند. بیگناهها کشتند. دوستان و رفقا اعدام نمودند. حزب شمال به حزب یمین
1) در چهاردهم جولای 1789 میلادی، جماعتی از گرسنگان به زندان «باستیل» در پاریس، حمله کردند. فقرای پاریس که سان کولوت نامیده میشدند، از سیاستهای «لویی شانزدهم» پادشاه فرانسه و کارهای همسر اتریشیاش ملکه «ماری آنتوانت» به خشم آمده بودند. لویی که با بحران مالی شدیدی دست به گریبان بود، از مجلس طبقات عمومی درخواست کرد تا مالیاتها را افزایش دهد. این امر موجب بروز انقلاب فرانسه گردید و به مدت 10 سال این کشور دچار هرج و مرج شد. لویی شانزدهم در سال 1792 اعدام شد. انقلاب فرانسه سرانجام در سال 1799، هنگامی که ژنرال «ناپلئون بناپارت» به قدرت رسید، پایان یافت ر.ک: www.daneshnameh.roshd.ir.
2) جمع «فَریصه»: گوشت میان پهلو و کتف یا گوشت میان پستان و کتف که در وقت ترسِ شدید به لرزه درمیآید. «اِرتَعَدَتْ فَریصتُه»؛ یعنی: به شدت ترسید (زاهد).
3) مقصود مرحوم مؤلف دورة به قدرت رسیدن «ژاکوبینها» یا همان انقلابیون افراطی به رهبری ماکسیملیان روبسپیر است. این گروه افراطی هر کس را که برای انقلاب تهدیدی محسوب میشد، دستگیر و اعدام میکرد. حدود 35000 نفر، از جمله رهبر محبوب «دانتون» در این کشتارها از بین رفتند. دورة وحشت پس از ده ماه، با اعدام روبسپیر در ژوئیة 1794م پایان پذیرفت ر.ک: www.daneshnameh.roshd.ir.
4) مقصود «هیپولیته تاین» (1828-1893م) مورخ و ناقد ادبی فرانسوی است که مدافع نظریة داروین بود. اثر معروف او تاریخ انقلاب فرانسه در 11 جلد است (زاهد).
منضمّ شده، همه با هم میان کف زدن شدید تصویب کردند که «دانتون» (1)به مِنجَله (2)ارسال گردد؛ و او ریاستمدار طبیعی و زمامدار و مؤسس انقلاب بود. حزب یمین به حزب شمال متمایل شده، به اتفاق، وسط کف زدن شدیدی، فظیعترین اوامری که فرماندهی قوا صادر کرده بود مُجریٰ (3)داشتند و در خلال این وضع عجیب شرمآور، به فرماندهی «کولوت دیوبوا» (4)و «کوتون» (5)و «روبسپیر» (6)مشتاق شدند؛ لذا همپیمانها انتخاب اعضای فرماندهی قوا را تجدید نموده، این سه نفر را بر کرسی فرماندهی باقی گذاشتند؛ اما چه فرماندهی؟! فرماندهی خونخواری که مبغوض و ممقوت (7)کوه و دشت بود. چون بر دشت ستم نموده، کوه را به ستوه آورد، کوه و دشت مسالمت نمودند، اندک و بسیار متفق گشتند، همه راضی شدند به اینکه قاتلان خود را بر اعدام خویش مساعدت کنند. سپس
1) ژرژ ژاک دانتون (Georges Jacques Danton) (1759-1794م) وکیل و سخنران توانا که یکی از رهبران انقلاب فرانسه به شمار میرود و در سقوط سلطنت نقش بسزا داشت. وی با روبسپیر بر سر اعدامهای فراوان و خشونتهای بسیار او مخالفت کرد. روبسپیر نیز به توطئه بر ضد او برخاست و سبب شد که وی را به اتهام توطئه برای برگرداندن پادشاهی، با گیوتین اعدام کنند ر.ک: www.wikipedia.org.
2) یعنی: گیوتین (Guillotine). در عربی جدید به آن «مِقصَلَه» گفته میشود (زاهد).
3) یعنی: اجرا کردند (زاهد).
4) اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
5) ژرژ کوتن. «برخی از تاریخنگاران براین باورند که "روبسپیر" بیش از آنکه متأثر از اندیشههای "ژان ژاک روسو" باشد، مقهور و متأثر از اندیشههای پنجمین عضو از اعضای دوازدهگانة کمیتة نجات ملی،یعنی "ژرژ کوتن" بوده است; مردی سی و هشت ساله که با صندلی چرخدار وی را برای سخنرانی به این سو و آن سو میبردند. کوتن این چهرة مرموز انقلاب فرانسه و دولت در سایه، به خوبی به جاهطلبیهای روبسپیر پی برده بود و همواره در سخنرانیهای خود از روبسپیر به عنوان فردی پاکدامن، میهنپرست و کسی که جمهوریت را با فضایل خود منور میسازد یاد میکرد و به تحریک و تشویق وی میپرداخت». برای تفصیل بیشتر ر.ک: ابراهیمزاده، حسن. «پیامد حذف دین و اخلاق، رویش خوشههای خشونت در مزرعة جمهوریت»، مجلة دیدار آشنا، مرداد 1381، ش 26.
6) ماکسیمیلیان روبسپیر (Maximilien Robespierre) (1758-1794م) یکی از معروفترین رهبران انقلاب فرانسه بود. او از تأثیرگذارترین اعضای کمیتة نجات ملی انقلاب فرانسه بود و نقش بسزایی را در دورة وحشت بعد از انقلاب داشت. دورة وحشت و سرکوب با دستگیری و اعدام خود وی با گیوتین به پایان رسید (زاهد).
7) یعنی: مورد نفرت.
روز بیست و دوم ماه گردنهای فرماندهی برای جدا نمودن کشیده شد و اندکی پس از آن، باز همان گردنها دنبالة خطابة «روبسپیر» کشیده شد.
شواهد جنون انقلابیون بسیار است. برای مرد خردمند کافی است آنکه این انقلاب به منظور درهم ریختن ارکان دین برپا شده بود.
اگر ترس آن نداشتم که دلت آب شده، جگرت پاره پاره گردد، میگفتم: تاریخ این انقلاب را مراجعه کن تا وحشیگری بشر را به درجهای که هرگز تصور نمیکردی تصدیق کنی؛ و به معجزة علم طبیعی که این دکتر در مقدمة طبع دوم، ص 9، ادعا میکند ایمان آوری!
اگر میترسی از مراجعة همة وقایع ملول شوی، به سرگذشت اهالی شهر «ستمبر» (1)اکتفا کن.
و از آن وقایع واقعهای است که شاید تفصیلش در کتبی که در دسترس است مذکور نباشد؛ لذا سرانجامِ آن واقعه را از موسیو «تاین» نقل میکنم. میگوید:
پس از آنکه از کشتن 1200 یا 1500 نفر دشمن ملت فراغت یافتند، برخی از آنها پیشنهاد دادند که زندانها مشتمل است بر یک دسته مردمی که از آنها کاری ساخته نیست و بهتر این است که اعدام شوند. فوراً همه با این پیشنهاد موافقت کردند. در زندانهای دیگر هم یک مشت گدا و پیرمرد و بچه بود. انقلابیان گفتند: لابد میان اینها از دشمنان ملت وجود دارد؛ مانند زن کسی که یک نفر را به زهر کشته است؛ به خاطر اینکه بعضی اظهار کردند که این زن البته چون در زندان محبوس است خشمناک است، و اگر قدرت پیدا کند پاریس را آتش میزند؛ و باید این معنی را اظهار کرده باشد، بلکه اظهار او محقَّق است. پس سزاوار است اعدام شود! این گفتار مانند برهان آشکاری میان آن گروه نابکار انتشار یافته، هرولهکنان همة زندانیان را به قتل رسانیدند. و میان آنان پنجاه جوان از 12 ساله تا 18 ساله بود که همه را کشتند و در وقت کشتن میگفتند: اگر اینها زنده بمانند ممکن است دشمن ملت شوند. پس باید خود را از شرّشان خلاص کنیم.
1) اطلاعاتی از این شهر نیافتم (زاهد).
ای آن که جنگ صلحخیز را از معجزات علم طبیعی شمری، آیا این انقلاب از همان جنگهای صلحخیز است؟! ای کسی که معجزات علم الهی را نکوهش کنی به اینکه رنگین به خون است، آیا خون بیست میلیون نفوس ملت فرانسوی برای رنگین نمودن معجزة علم طبیعی کافی نیست؟!
معجزة علمِ مجرد از دین در این ایستگاه توقف نکند، بلکه برای او پس از این معجزه معجزاتی است و بعد از این آیت آیاتی، تا حدّی که بشر را به پرتگاه تمدن خودسرانهای افکند. پرتگاهی که قرارش نامعلوم و ننگ و عارش از عالم انسانیت زوال و اضمحلال نداشته باشد. تمدنی که انسان را به دوران نخستین خویش بازگشت دهد، بلکه به تمدن نیاکان اولین خود فرود آورَد و عن قریب صبح او بر روز عبوسی لبخند زند، نه، بلکه به همین انقلاب بامداد تیرهاش هویدا شده، او را بدان مَهالک تهدید نماید.
این هرج و مرج و مسلک اشتراکی و مانند آن نیست جز مقدمة آن هَمَجِیتی (1)که تمدن غرب بدان اختتام یابد. ترس از سرانجام ادوار تمدن غرب و بازگشتن به مسلک اشتراکی به سبب این گونه افکار امری است که همة اجتماعیان حتی ملاحدهشان میدانند، ولی میگویند: همچنانیکه «گوستاو لوبون» گوید: کجا میتوان از کارِ شدنی جلوگیری نمود؟
اما به حقیقتْ سوگند! که راه واضح و آشکار است و آن عبارت است از پیروی دینِ صحیحِ خالی از موهومات و نشر تعالیم مقدس آن میان مردم؛ سپس ضمیمهکردن دانش صحیح بدان و گرفتن هر دو با پنجة آهنینگون. فقط به پرتو این دو است که نظام عالم کامل و اجتماع به صلح همگانی فیروزی یابد.
«گوستاو لوبون» هم بدین مطلب متوجه است، ولی میگوید: فرصت از دست رفت. بیچاره نمیداند که اکنون وقت و زمان و موقع و هنگام اوست؛ چون علم و دانش پیشرفت نموده، اندیشهها روشن گشته، وسیلة شناسایی آفریدگار به آسانی و فهم حکمتهایی که در شرایعِ صحیح به ودیعت گذارده شده، آماده و
1) هَمَجیه: وحشیگری.
مهیاست. تجربه و آزمایشْ مفاسد بیدینی را هویدا ساخته و همین انقلاب (علی رغم آنکه جز این پندارد) بهترین گواه است.
«گوستاو لوبون» از دست رفتن فرصت را معلَّل نموده به اینکه تودة مردم دیگر راغب نمیشوند به خدایانی که دیروز از آنها اِعراض نموده، در خُرد کردن آنها سهیم بودهاند. گویا او گویندة گفتاری که قریباً گذشت و متضمن این بود نیست: «چند سالی نگذرد که مردم تشیید معابد خود کنند»! و گویا او اعتراف انقلابیان ملحد به خطای خود در بینیازی از دین و قائل شدنشان به اینکه فرانسویان خواهانند که به عادات نخستین خود بازگردند نقل ننموده؟! و گویا در جای دیگر کتابش قائل نیست به اینکه:
جنگ سختی میان فرانسویان و دین مسیحی درگیر شد. طوائف مردم در ظاهر طرفدار فرانسویان بودند، و فرانسویان به کار بردند از وسائل قهر و غلبه آنچه را که اهالی اندلس به کار بردند. این انقلاب همان انقلابی است که چرخ شکنجه و عذاب گِرد آن گردش نمود.
سپس «گوستاو لوبون» شروع میکند به عذرخواهی از علم و دانش از جهت آنکه در تهذیب نفوسْ مفلس است. میگوید:
چقدر دانش مفلس است! دانش در افکار اشتراکیت که این دوره انتشار یافته و همچنین در تقویت احزابی که وسط میدان اشتراکیت نشو و نما میکنند بیگناه است؛ زیرا دانش به ما وعدة کشف حقیقت داده، یا اقلّاً بیان نسبتهایی که امور را به هم مربوط کند، تا حدی که ما بتوانیم دریافت آن کنیم، اما به صلح و سعادت ابدی نویدی نداده.
به او میگوییم: آری، دانش به آن معنایی که تو اراده میکنی و شناسایی داری به صلح و سعادت ابدی نویدی نداده، بلکه به اشتراکی و بدبختی سرمدی شما وعید داده، ولی دانش صحیح - یعنی: دانشی که پیرو دین باشد - با دین مخالفت نکند؛ دین را دوست دارد؛ با دین همپیمان شود. اگر با دین توام گشت، انتشار صلح را عهدهدار شده، سعادت ابدی را ایجاب مینماید. و اینکه گویم خود
رهین آن هستم (1).
اینها جملاتی بود از کلام «گوستاو لوبون» که بالعرض در پیرامون آن سخن پیش آمد و از جهت اعتراض و انتقاد حق او را ادا ننمودیم. کسی که در بیاناتی که ما در اثناء این مناظره ایراد نمودیم اندیشه کند، از اطالة سخن در بیان انتقادات آن بینیاز گردد.
و اما سوزاندن «ژاندارک» که بدان اهل دین را نکوهش کرده، یکی از دانشمندان نصاری گوید: او کشتة سیاست است نه دیانت؛ برای آنکه «ژاندارک» از بزرگترین دشمنان انگلیس بود؛ و آنان نیز وقتی بر او دست یافتند، او را کشتند. پس بر عهدة این مردک است که اولاً جنایتی بر اهل دین اثبات نموده، بعداً نکوهش کند. آن کس هم که این بار را بر دوش رؤسای دین نهاده، میگوید:
از روی غرض نفسانی چنین کردند نه از روی داعی دینی؛ زیرا رئیس آنان یعنی «کوشون» (2)اسقف بوتی (3)، بین او و شارل (4)پادشاه فرانسه نزاعی رخ داد؛ و بدین رو به سوی «هِنری» (5)پادشاه انکلتره (6)کوچ نمود. او هم این قضیه را انتقام از «شارل» قرار داد. پس گناه در این قضیه بر گردن اغراض است نه دیانت.
ما کدام وقت همة زمامداران دین را از جنایات تبرئه کردیم و در آنها ادعای
1) ترجمة عبارت: «وذِمَّتی بما أقول رهینةٌ» که عبارتی است از نهجالبلاغة، خ 16، ص 46. «رهین» در اینجا یعنی: ضامن (زاهد).
2) اسقف پیر کوشون (Pierre Cauchon) (1371-1442م) اسقفی فرانسوی که به شدت طرفدار انگلیس بود و همو ژاندارک را محاکمه و به سوزانده شدن در آتش محکوم کرد (www.en.wikipedia.org).
3) گویا اسم شهری است و در ویکیپدیا آن را «بووه» نوشته است (www.fa.wikipedia.org).
4) منظور «شارل ششم» (به فرانسوی: Charles VI de France) (1368-1422م) معروف به «شارل دیوانه» است (www.fa.wikipedia.org).
5) منظور هِنری پنجم (Henry V of England) (1386-1422م) پسر و جانشین هنری چهارم است (www.fa.wikipedia.org).
6) یعنی: انگلستان.
عصمت نمودیم؟! من نمیدانم این شخص که با لیلای خود به صورت نوحهگری بر «ژاندارک» عشقبازی میکند، چرا بر آن زنی که در زمین غمانگیز «ستمبر» کُشته گشت نوحهگری نمیکند؟ چرا ماتم نمیگیرد بر آن زنی که به جرم دیگری زندان گشت؟ از دست رفتن شوهر، یتیم گشتن اولاد، تنگی زندان، سختی معیشت کفایتش نکرد تا آنکه طعمة شمشیرهای الحاد نیز گشت بدون آنکه گناهی داشته باشد، جز یک سلسله موهوماتی که به کمترین آنها طبیبْ انسان را کُند و زنجیر نموده، فوراً به زندان دار المجانین تحویل دهد (1).
چه خواهی گفت دربارة کسی که گربهای را به قتل رساند به اتهام آنکه این گربه لابد خوش دارد گوشتهای سفره را تناول کند، گر چه چراغی که میان سفره است بیفتد و تمام خانه را آتش زند؛ و شکی نیست که اگر بتواند میکند، بلکه میخواهد بکند؛ پس مستحق اعدام است؟!
اگر این افسوس و اندوه بر «ژاندارک» به خاطر رقّت به حال بشر و بغض با ظلم و شرر نه عداوت با دین است، همانا این زن بدبخت را هم با دیگر کسانی که این انقلاب آنان را به خاک هلاک افکنْد، در این اندوه و افسوس شریک مینمود و بر آن شکنجهها و آزارهایی که کشیدند میگریست؛ همچنانیکه بر ستمدیدگانِ دین میگِریدو همانا آنان را بر آن نابکاریها و بیدادگریها که هنگام کشتن مینمودند ملامت و سرزنش میکرد! از مقررات آنان این بود که متهمین میان دو صف از لشکریان راه روند و لشکریان آنها را فقط با پشت شمشیرها بزنند تا زمان شکنجه و عذابشان طولانی شود. و نیز گروهی بودند که متهمین را برهنه و عریان مثل وقتی که از مادر متولد شدهاند میآوردند. آنگاه در ظرف نیم ساعت بدنهای آنان را پاره پاره میکردند. وقتی که همگی این منظره را تماشا مینمودند، یک مرتبه بر این ستمدیدگان حمله کرده، شکمهای آنان را میدریدند؛ و دیگر بیدادگریهایی که زبان را یارای گفتن نباشد.
1) یعنی: اوهام و خیالاتی که اگر پایینترین درجة آن به ذهن کسی خطور کند، مستحق تیمارستان است (زاهد).
اما اینکه در حاشیة کتابش گوید: «از امتیازات (1)دانشمندان دین این است که امروزه «ژاندارک» را تنزیه نمودهاند و در زمرة مقدسات (2)شمردهاند، با اینکه همینها بودند که او را آتش زدند»، خبری است که نخست باید تحقیق آن نمود. سپس به تأمل در چیزی که آنان را به تقدیس او واداشته پرداخت. و شاید یکی از اهل اطلاع زحمت این بررسی را متحمل شود.
راهیافته - 8: باز از سخنان اوست:
اگر نبود آن انقلاب دینی که مذهب «لوتر» برپا نمود، معلوم نبود که آدم به کدام فرودگاهی در اروپا فرود میآمد؟! پس این مذهب کمتر از مذاهب دیگر عقل را مقید میکند. و اگر از موجبات انقلاب فرانسوی که عالم را در ساحت پیشرفتْ قرنها پیشروی داده، بازرسی کنیم، باید بگوییم: انقلاب «لوتر» بود که برای انقلاب فرانسوی راه باز نمود؛ به واسطة آنکه دلها را بیدار کرد و بحث در مبادی فلسفی و احالة نظر در احوال عالم هستی و رهایی از بند تعلیمات قدیمی را برای عقل انسان آسان گردانید.
و برهان مسلّم و دلیل قطعی آن این است که ملتی که اختیار این مرام نمود - یعنی: ملت انگلیس - میان همة ملل اروپا گوی سبقت را ربوده، تا حدّی که در صدر عالم قرار گرفته و تاکنون هم با صعوبت مرکز جغرافیائیش پیوسته صدرنشین بوده، ولی باقی ملل اروپا به نسبت مذاهبی که دارند از ملت انگلیس عقب ماندهاند.
و بسا باشد آیندة ملت انکلتره به واسطة جایگیر شدن این مذهب قدیمی در آنها مانند امروزش نباشد و برخی از ملل در اندکزمانی از او سبقت شایانی گیرند (3).
خداشناس: من در پیرامون آنکه انقلاب لوتری را موجب انقلاب فرانسوی قرار داده، سخنی نگویم؛ و با اینکه مناقشه در آن آسان است مناقشه نکنم؛ چون از موضوع مناظره خارج است، ولی میگویم: سخن ما با او تنها در موضوع - به اصطلاح او - تقیید عقل بود به وسیلة وجود صانع و به طور عام دین.
و مذهب «لوتر» در کمی تقیید عقل به هر پایهای برسد، شکی نیست که عقل را به این دو مبدأ مقدس بلکه به اَضعاف این دو از اموری که ادیان الهی در آنها مشترکند مقید مینماید. بنا بر این استدلال بر مانع بودن دین از ترقی و پیشرفت بشر به ترقی ملتی که در تمسک به دین شدیدترین ملل اروپا و در عصبیت برای کیش و آیین عظیمترین آنان محسوب شوند غلط آشکاری است که در برخی از مناظرات پیشین بر آن تنبیه نمودیم؛ و سزاوار است اهل دین همین برهان را به رخ او کشند و بگویند: اگر دین مانع پیشرفت بود، این ملت دیندار - با اینکه به قول او این مذهب قدیمی در او جایگزین شده - گوی سبقت نمیربودند!
پس بر اوست ملتی برتر از انگلیس پیدا کند که پیرو هیچ دینی نباشند تا تلاشش در سبب پیشرفت چنین ملتی سر و صورتی داشته باشد!
خیال نکن دکتر از این معنی غافل بوده؛ بیچاره کتب احوال ملل را زیر و زبر نموده، ورق ورق هر یک را بررسی کرده، در سطر سطر آنها اندیشیده، از یک یک اشخاص مطلع جویا شده، ولی متأسفانه یک ملت بیدین راقیتر از انگلیس، بلکه یک ملت بیدین آبرومندی، بلکه یک ملت بیدین فرومایهای که مستحق لفظ ملت باشد پیدا نکرده؛ لذا به ملت بریتانیا پناهنده شده به گمان آنکه مذهب او کمتر از مذاهب دیگر عقل را مقید میکند؛ و بدین لحاظ استنباط نموده که همین معنی موجب پیشرفت آنهاست! سپس از این مطلب چنین نتیجه گرفته که اگر عقول این ملت به هیچ قید دینی مقید نبود، برتر و بالاتر از این میگشت؛ بدین ترتیب، ثابت شد که دین مانع ترقی و پیشرفت بشر است!
نمیدانم چه بگویم به کسی که دهنش پر از لفظ علم و دانش و تجربه و آزمایش و چنتهاش مملوّ از عیبجویی و نکوهش از اجتهادات خنک است، آنگاه
چنین متاع پست کمارزشی به بازار علم و دانش میآورد؟! وانگهی، دین به اعتراف خود او به عمران و آبادانی ربطی ندارد، بلکه اگر به طوری که شاید و باید بدان عمل شود، مانع ترقی و پیشرفت نگردد.
در هشتمین مقالات خود گوید:
دین در نظر من ربطی به عمران و آبادانی ندارد که در ترقی یا توقف یا انحطاط آن مؤثر باشد؛ زیرا یک تأثیر بیش نیست؛ چون اصول تمامی ادیان الهی در همة ملل یکی است و همه متوجه به یک هدف اجتماعی هستند که اصلاح امر معیشت بشر باشد. آری، در این موضوع فقط تبهکاریهای مردان دین در احکام فرعیه مؤثر است و لا غیر؛ و چنانچه آنها بر طبق دین رفتار نمایند و در تطبیق این احکام با مصلحت عمران جهان به فراخور روح هر زمان عقل را حکمفرما کنند، دین مانع ترقی نشود (1).
نمیدانم اگر دین - همچنانیکه در این مقاله گوید - ربطی به عمران ندارد؛ و همچنانیکه در مقالة 57 گوید برای آخرت است، چگونه سبب پیشرفت انگلیس را اختیار مذهب لوتر قرار میدهد و یگانه سبب پیشرفت این ملت را که حائز شدن به زندگانی استقلالی و دورتر بودن از همة ملل به زیست اشتراکی (مسلک این مردک) است بیان نمیکند؟! همچنانیکه بیان نمود آن مرد دانشمند متتبع باریکبین (ادمون دیمولان) (2)در فصل دوم از کتاب خود سرّ پیشرفت انگلیس سکسونیان (3)، آن کتاب مشهوری که مؤلفش تمام اسباب پیشرفت این ملت را استقراء نموده و از موجبات ترقی این ملت از اخلاق و عادات و تربیت هیچ فروگزار نکرده، جز اختیار مذهب «لوتر» که برای این دکتر باقی گذاشته تا از
1) منبع این سخن را نیافتم، اما ر.ک: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 285 با عبارات دیگر (ناجی).
2) ادموند دمولینس (Edmond Demolins) (1852-1907م).
3) عنوان عربی: سرّ تقدّم الإنکلیز السکسونیین. (ترجمة عنوان: راز پیشرفت آنگلوساکسونها). این کتاب را احمد فتحی زغلول بک به عربی ترجمه کرده و در قاهره به سال 1899م به چاپ رسانده است (زاهد).
امتیازات او باشد!
اگر این مردک ناچار است انقلاب لوتری را سبب پیشرفت انگلیس شمارد، بداند که بر ضد دلخواه او، این انقلاب موجب پیشرفت و استقلال تامّ این ملت بدین سبب گشته که روح دین را در آنها تزریق نمود و آنها را به سیاسات دین ملتزم ساخت و به اخلاق دین متخلق گردانید، و حال آنکه قبل از این انقلاب، عُروههای (1)دین در آنها استوار نبود و قوانین آن مراعات نمیگردید.
یکی از نویسندگان مشهورشان در ترجمة [= زندگینامه] «لوتر» (2)مقالهای دارد که در آن چنین نگاشته است:
«ویلیام تنیدال» (3)چون مذهب «لوتر» را انتخاب نمود و انجیل را ترجمه کرده، از سخنان لوتر در آن داخل ساخت، انتشار آن میان سکنة بریتانیا به اندازهای تغییر اخلاقی ایجاد نمود که مانند آن در تاریخ بشر سابقهای نداشت. از جمله آثار آن این بود که آراء توده را در مسائل مربوط به حیات و احوال انسان تغییر داد و یک روح تازة اخلاقی و روح دینی دیگردر کالبد هر طبقهای از طبقات ملت برانگیخت.
تا آنجا که دربارة «پیوریتنهای نوکس (4)» - قسمی از پروتستانیان هستند و رئیس آنها «نوکس» است - میگوید:
اعتقاد من این است که پس از این آنچه از آداب (5)اسکوتلانده (6)و افکار
1) عروه: دستگیره.
2) یعنی: در شرح حال لوتر (زاهد).
3) ویلیام تایندل/تیندل (William Tyndle) (1492-1536م) پژوهشگر و اصلاحگر پروتستانی در سدة شانزدهم میلادی بود که انجیل را به انگلیسی ترجمه کرد. وی به همین جرم محاکمه پس از تحمل یک سال حبس، زنده در آتش سوزانده شد (www.fa.wikipedia.org).
4) پیوریتنها یا پاکدینها (Puritan) فرقهای از مسیحیان پروتستانند که در زمان ملکه الیزابت اول در انگلستان شکل گرفتند و اوج قدرت آنان در سدههای شانزده و هفده میلادی بود. آنان خواهان برداشته شدن لباسهای رسمی کشیشان و مناصب کلیسایی بودند. استناد آنان به خود کتاب مقدس بود و تفسیرها و شرحهای قدّیسان و کشیشان را نمیپذیرفتند. اینان در اکنون در آمریکا نیز حضور دارند (www.en.wikipedia.org).
5) یعنی: ادبیات (زاهد).
6) یعنی: اسکاتلند (زاهد).
و صنایعش پدیدار شود، اثری از آثار این نهضت است. بلکه یکی از آثار و نتایجش رادمردانی هستند که ملت اسکوتلاندی بدانها افتخار کنند؛ یعنی: "جیمز وات" و "دیوید هیوم" (1)و "والتر اسکات" (2)و "روبرت یارتز" (3)و من چنین نمیبینم که «نوکس» و مذهبش توانایی و نیکویی خود را در دلهای هر یک از این دلاوران بدمند، بلکه چنین میبینم که اگر «پیوریتنها» نبودند، چنین دلاورانی هرگز به وجود نمیآمدند. البته این انقلاب دینی اسکوتلاندی احسان شایانی به همة اطراف دولت بریتانیا نمود؛ زیرا پارة آتشی در «کنیسة ادنبرگ» (4)افروخت و آن حریقی گشت که تمام اطراف بریتانیا را فراگرفت و پنجاه سال پس از جنگ، خدای متعال عروس آزادی را به کشورها روانه ساخت. تا آخر.
باید مطلب همان طوری باشد که از این نویسنده ظاهر میشود؛ زیرا همة عقلا نتیجة بزرگ دین را در اخلاق و ثمرات نیکوی آن را در اصلاح جامعه فهمیدهاند، ولی این شخص - همچنانیکه قبلاً بیان کردیم - به ادیان الهی به چشم بغض و عداوت مینگرد؛ لذا حقایق را معکوس و صور را مقلوب نشان میدهد.
این مردک چنان شیفتة مذهب لوتری گشته و به اجتهاداتی که از آن نموده دلخوش شده که پیشروی و عقبنشینی ملل را به نسبت مذاهب آنها قرار داده است، غافل از آنکه مذهب لوتری مذهبی است که غیر انگلیس ملل دیگری که به مراتب از انگلیس پستترند این مذهب را اختیار نمودهاند و بسیاری از پیروان
1) دیوید هیوم (David Hume) (1711- 1776م) از فیلسوفان اسکاتلندی و از پیشروان مکتب تجربهگرایی بود. وی تأثیر زیادی بر فلاسفة بعد از خود مانند کانت برجای گذاشت (www.fa.wikipedia.org).
2) سِر والتر اسکات (Sir Walter Scott) (1771-1832م) رماننویس، شاعر، تاریخدان و زندگینامهنویس اسکاتلندی است که او را اغلب ابداعکننده و یا پدر رمان تاریخی میدانند. وی از برجستهترین چهرههای رمانتیسم بریتانیا به شمار میرود که آثارش هنوز از استقبال بالایی برخوردار است (www.fa.wikipedia.org).
3) به نظر میرسد مقصود رابرت برنز (Robert Burns) (1759-1796م) معروف به «رابی» در میان اسکاتلندیها باشد. وی شاعر و ترانهسرای اسکاتلندی بود که به عنوان شاعر ملی اسکاتلند یاد میشود و شهرت جهانی دارد (www.fa.wikipedia.org).
4) «اِدینبرو» یا «اِدینبرا» پایتخت و دومین شهر بزرگ اسکاتلند است (زاهد).
این مذهب تحت سیطرة مذاهبی هستند که (به اصطلاح او) عقل را بیاندازه مقید میکنند؛ مانند: مذهب ارتودکسی و کاتولیکی.
وانگهی، نمیدانم رهایی عقل از این قید - که بدان مشتاق و آرزومند است - چه نتیجهای دارد؟ مگر فرانسه نبود که اندکزمانی این قید را کنار گذاشت و در نتیجه، آشوب و انقلاب تمام بلاد این کشور را فراگرفته، سراسر آن را به خون رجال آن رنگین نمود؟!
اگر خردمندان این خطر را به وسیلة جلب فلسفة دینی از بلاد آلمان بدان سامان تدارک نمیکردند و از آن طرف، ملکة عاقله «جوزفین» (1)در اعادة سلطة روحانیت جدّیت نمی نمود، همانا فلسفة «هولباخ» و «دیدرو» فرانسه را به باد فنا داده، این ملت را به ملت تسمان (2)و بابوان (3)ملحق میکرد!
چنانچه خواهی بدانی نتایج رها کردن قید دین در امم سابقه چه بوده، به نگارشات یگانه فیلسوف ایرانی سید جمال الدین همدانی معروف به افغانی مراجعه کن تا بر تو روشن گردد (4).
ما در همة ملل دنیا ملتی که پیرو دینی نباشند سراغ نداریم. پس این شخصْ انگلیس را به کدام ملت تهدید میکند و خبر میدهد که آن ملت از ملت انگلیس به واسطة رسوخ مذهب لوتری در آنها سبقت شایانی گرفته، تجاوز (5)فراوانی کنند؟
گمان میکنم مقصودش آلمان است، ولی این پندار یا از روی اغترار (6)به وعدة «بخنر» و افتراء اوست بر فلسفة مادی که در قرن نوزدهم، آلمان بر همه مقدم
1) ماری ژوزف روز تاشر دولا پاژری (Joséphine de Beauharnais) (1763-1814م) معروف به «ژوزفین» نخستین ملکه یا امپراتریس فرانسه پس از انقلاب بود. وی همسر ناپلئون بناپارت بود(www.fa.wikipedia.org).
2) تاسمانی (Tasmania) نام جزیره و ایالتی در جنوب شرق استرالیاست. تاسمانی را ایالت طبیعی میخوانند که به محیط طبیعی فراوان و تقریباً دستنخوردهاش باز میگردد. 40% از زمینهای تاسمانی رسماً حفاظت شده و پارک ملی و میراث جهانی است (www.fa.wikipedia.org).
3) قبیلة «بابوا» از قبایل بدوی آفریقا بوده، ساکن کشور گینة نو هستند (زاهد).
4) ر.ک: رسائل فی الفلسفة والعرفان، ص 145-166.
5) در اینجا یعنی: عبور کردن (زاهد).
6) یعنی: فریبخوردگی.
است، و یا به لحاظ آن است که شنیده مسلک اشتراکیان در سراسر کشور آلمان شیوع یافته و بلاد آن کشور آشیانة آن و تخمی است که مسلک اشتراکی از آن سر به درآورده، به سایر نواحی مسکون زمین منتشر گشته؛ به طوری که یکی از زمامداران آن سامان گوید: «قشون مسلک اشتراکی در بلاد آلمان رحل اقامت انداخته، نزد ما به تربیت فلسفة علمی و عملی پرورش یافت».
اما گفتار «بخنر» نیست جز کَهانتی (1)از کهانتهای الحاد، و فراست مرد خداشناس فوق اوست:
مرد حق راست فراست نه کهانت زیرا *** که نزیبد وی و زیباست سَطیح و شِقّ را (2)
و اما کثرت اشتراکیان در سراسر بلاد آلمان این مردک را فریب ندهد و سبب چشمروشنی خود نداند؛ زیرا اشتراکیت ملازم با مادیت و الحاد نیست؛ و نه چنین است که تمام پیروان این مرامْ ملحد یا (به قول او) مادی باشند، بلکه بسیاری از آنان انجیلیانند. همچنانیکه خود آنها در مقام بیان هدفهای خویش با صراحت لهجه میگویند: حزب کارگران اشتراکی مسیحی روی اصل و اساس اعتقاد دینی و دوستی شاه تأسیس گشته. و دسته ای از آنها کاتولیکیانند که جمعیت فراوانی را تشکیل دادهاند. این دسته پس از کتابی که کشیش «میانس» (3)به نام کارگران و نصرانیت منتشر نمود پیدایش یافتند.
و اما اخباری که از آیندة انکلتره داده، نباید انگلیس بدان تطیر (4)زند، بلکه سزاوار است تفأل (5)پندارد؛ زیرا دروغگویی او به تجربه رسیده، خودش هم میداند و بدان اعتراف دارد.
1) یعنی: پیشگویی، از غیب خبر دادن (زاهد).
2) ترجمة منظوم این بیت: «فِراسة عبدٍ مؤمنٍ لا کَهانة/ومَن هو شِقٌّ عندها وسَطیحُ». شعری است از بهاءالدین زهیر (ناجی). «شِقّ» (به کسر شین و تشدید قاف) و «سَطیح» دو تن از کَهَنة عرب بودند و سطیح از قبیلة «بنی ذِئب» بود. گویند: در پیکر او به جز سر، هیچ استخوان نبود (صافی).
3) اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).
4) یعنی: فال بد بزند.
5) یعنی: فال نیک بزند.
در مقالهای که مجلة البصیر سنة 1908 نشر نموده، از جانب خود میگوید:
25 سال پیش خبر دادم که قرن نوزدهم نمیگذرد بر اروپا مگر آنکه نمیماند در آن پادشاهی که لباسهای رنگارنگ ارغوانی در بر کند و چوگان برداشته، بدان افراد انسان را مانند خران براند؛ و اینک ما در دهة اول از قرن بیستم هستیم و پادشاهان تماماً مانند خدایانی بر تخت عزت و شوکت قرار گرفته اند.
تا آنکه پس از دروغ دیگری که گفته، میگوید:
هر سخنی که گفتم، حوادث روزگار مرا تکذیب نمود تا حدّی که آرزو کردم درهای دوزخ بر من گشوده شود، بلکه از جهت فوز به بهشت نیکوسرشت بر یقین باشم.
اگر حوادث روزگار سخنان او را تکذیب نمود، عن قریب مرگ آرزوی او را تصدیق نموده، ابواب دوزخ بر او مفتوح گردد!
راهیافته - 9: سپس میگوید:
سِمت نگهبانی بر احوال مقرّره را روحانیون و زمامداران مقتدری که بر عصای آنان تکیه دادهاند دارا هستند. ادعا میکنند که عالَم روی آبادی نبیند مگر به آنچه مقرر است در سیاسات و دیانات و قوانین و عادات و لغات و دیگر آدابی که خود ترتیب دادهاند. هر سخنی که بر خلاف آن مقررات باشد مستغرب شمرند، با آنکه روزگار پیوسته در تغییر و جهان رو به ترقی است نه رو به تنزل. وانگهی، خود با هر عصری تغییر یافته، مقررات آن عصر را تأیید میکنند، مع الوصف همواره به تکرار سخنان خویش میپردازند، گویا نمیدانند که خود تغییر میکنند. آنچه دیروز نزد آنها ناروا بود امروز به واسطة آنکه امر عادی شده، حتم و لازم گشته است؛ و شکی نیست که آنچه امروز آهسته و نهان گفته میشود، فردا آشکارا و عیان در مدارس تعلیم میگردد. پس معارضة آنها با هر امر بدیعِ مستحدثی در حقیقت نیست جز عقباتی که بدانها پیمودن راه ترقی را دشوار گردانند. و
بیدادگری آنها با مخالفین خود ثمری ندارد جز آنکه جنایاتی بر جنایاتشان افزوده، قضاوت و داوری آیندگان را بر آنان سختتر گرداند (1).
خداشناس: آغاز این سخنْ کذب صریح و تهمت آشکار، و میانش گفتار نادرستی است که پاسخش در یکی از مناظرات پیشین گذشت، و پایانش اخباری است از آینده مانند دیگر خبرهای آزمودهاش؛ زیرا دانستی که احدی از اهل ادیان مدعی نیست که عمران جهان - به آن معنایی که او از این لفظ میفهمد - مربوط به شرایع آنان باشد. و از آنها کسی که چنین ادعا کند، معنایی در نظر دارد که دقیقتر از آن است که به ذهن او آید و دورتر از آن است که فهم او بدان رسد.
این مطلب در گفتار پیشینش گذشت، ولی اینک هم این افترا را بدان افزوده که دینداران عمران جهان را به لغات و عادات خود دانند. نمیدانم جدّی میگوید یا مزاح میکند؟ ممکن است هنگامی که این جمله را نگاشته، مست شراب بوده، مستی او را بازی داده باشد، و گرنه چگونه مرد هوشمند به تمام روحانیون و اهل شرایع نسبت میدهد که آنان عمران جهان را به لغت مخصوص و عادت مأنوسی میدانند؟!
و اما اینکه گوید: «روزگار در تغییر است»، در یکی از مناظرات سابق پاسخش گذشت؛ و اگر آنها (به قول او) همواره به تکرار سخنان خود میپردازند، او هم خود رویة آنها را پیش گرفته، تکرار گفتههای خود کند. همین یک اعتراض سابقاً گذشت، اینجا هم بیان میکند قریب یک ورق بعد، و در مواضع دیگر از مقدمة طبع دوم، و جاهای بیشماری از مقالاتش نیز بیان نموده است.
و اما اینکه گوید: «خود با هر عصری تغییر یافته، مقررات آن عصر را تأیید میکنند»، و این گفتارش «آنچه امروز آهسته و نهان گفته میشود، فردا آشکارا و عیان در مدارس تعلیم میگردد»، و این گفتهاش «معارضة آنها با هر امر بدیع مستحدثی» همه الفاظی پوچ یا فحشهای عوامانهای است. اگر برای هر یک مثالی زد، در آن نظر میکردیم و پاسخ میدادیم.
و اما جنایاتی که اشاره نموده و مرتکب آن را بر داوری و قضاوت سخت
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 54.
آیندگان تهدید کرده، آنچه از آن جنایات ناشی از محض دین صحیح باشد، در مذاق خردمندان خَلَف (1)از خرما و عسل شیرینتر بود. و شکی نیست که آنها تشکیل چنین عقباتی را در طریق این تقدم و پیشرفت خرچنگی که او و رفقایش تمنا میکنند سپاسگزاری کنند (2)اما نابخردان خلف مانند جُهّال سلف هیچ مورد اعتنا نیستند.
راهیافته - 10: سپس گوید:
خوانندگان گمان نبرند که ما میخواهیم به زور و ستم موضوع را منقلب نموده، جریان را واژگون کنیم؛ یعنی به همان اندازه که برای تأیید دین قساوت به کار برده شده، ما هم برای نابود کردن دین بهکار ببریم. حاشا و کلّا! مقصود ما این است که سیاستمداران مردم را ناخواه بر ایمان ندارند و در اظهار آرائی که در سینه دارند نفَسها را خاموش نکنند، بلکه هر کسی را به حال خود گذاشته، بر عقول بشر فشار نیاورند و با اندیشههای ضد هم معارضه نکنند. اگر چنین کردند، روزگاری نگذرد که انوار حقیقت تابش نموده، مردم در تاریکیهای این عالم به چراغ حقیقت هدایت شوند.
عقل عاقل بسان شمشیری است *** که چو بیکار ماند آرد زنگ
تیغ هر چند تیز و تند بود *** کُند گردد گرش نیاوری در جنگ (3)
خداشناس: به منظور اینکه سخنانش در این فصل مانند فصل پیشین از شبهة علمی که پاسخ بخواهد یا بیان جای اشتباهش لازم باشد خالی است، گفتگوی با او را مانند فصل پیش به اختصار پرداخته، میگوییم: نمیدانیم برای چه خود را به
1) یعنی: آیندگان.
2) عبارت عربی چنین است: «ولا شکَّ أنّهم یشکُرون إقامتَهم للعقبات فی طریق هذا التقدّم السَّرطانی...»؛ یعنی: و شک نیست که آیندگان از آنان به خاطر ایجاد مانع در برابر این پیشروی سرطانی تشکر میکنند.
3) ترجمة منظوم دو بیت ذیل: إنّما المرءُ مثلما السیفُ یصدَأ/عقلُه ساکناً بلا أعمال. یصدَأ السّیفُ بالخباء ولو کا/ن شدیدَ الصِّقال حدَّ النصال.
زحمت انداخته، دفع توهم مذکور در آغاز گفتار خود کند؟! آیا گمان میکند دینداران از تهدیدات او ترسناکند و از دولتی که برای ملاحده آرزومند است بیم دارند؛ لذا به حال آنها رقت کرده، میخواهد ترس را از آنان بردارد؟! ولی خبر ندارد که آنها یقین دارند در آتیه نیز مانند حالیه، پیوسته پرچمهای دین در شرق و غرب جهان مانند قلوب کافران و ملحدان در تپش و جنبش است. و اگر در میان آنان کسی پیدا شود که از جور و ستم این ملت ملحد بهراسد، خدای این جوش و خروش را از وی برنداشته، شوریدگیش آرامش ندهد!
وانگهی، او اولین ملحدی نیست که آرزو کرده باشد دول دنیا از تحت فشار بیرون آیند و پیش از رسیدن به آرزو اجلش فرا رسد؛ زیرا «هولباخ» از سیاستمداران درخواست نمود که اندیشهها را مقید نکرده، آزاد گذارند و در سخنانش عقیدة همین شخص را اظهار میداشت، ولی آنها از روی فراستی که خدای به ایشان عنایت فرموده بود و حسن سیاستی که به آنها آموخته بود، بر تودة ملت مهربانی و شفقت نموده، نگذاشتند میکروبهای فساد در آراء جامعه انتشار یافته، اجتماعشان را به باد فنا دهد، در صورتی که آنها از لحاظ ترس بر حیات افراد قرنطینه میگذارند، چگونه به خاطر زندگی اجتماعشان قرنطینه وضع نمیکنند، با اینکه میدانند چیزی پرضررتر از انکار صانع و معاد بر سیاست بلاد نیست؟!
دین بزرگترین حق را بر سیاست دارد؛ پس به چه رو رجال سیاست با او به مخالفت و استخفاف مقابله کنند، با اینکه میدانند نفوذ دین و رسوخ آن در قلوب به پایهای میرسد که سیاستمداران با همة لشکریان و یاورانشان بدان پایه نمیرسند (این مطلب به طور مفصل در مقالة آتیه روشن شد)؟!
اما آن دو بیتی که این فصل بدان پایان یافت، به حق فضیلت سوگند! بر قلب از دعوی علم و دانشِ جاهل، و بر سمع از ملامت و سرزنش عاذل (1)گرانتر آید. اگر خواهان صدق گفتار میبود، چنین میسرود:
خرد همچو شمشیر برّان بود *** که سوهان به توحید و ایمان شود
1) سرزنشکننده (صافی).
ولی گر به انکار زنگار گشت *** نباشد به جز پارهآهن به دشت (1)
یا چنین میسرود:
همانا بوَد چشم انسان خِرد *** که راه هدایت بدان بنگرد
به انوار ایمان ببیند هر آن- *** -چه خواهد ز پیدا و هم از نهان
ولی کور و نابین ز روی سداد *** به ظلمات الحاد و کفر و عناد (2)
راهیافته - 11: در این مقدمه گفتار دامنهداری دربارة اصل مذاهب دارد و در آن چنین اظهار کند که مذاهبْ بعضی متحوّل از بعضی است. آیا مایلی آن را به الفاظش بشنوی و پاسخش گوشزدم گردانی؟
خداشناس: به الفاظش مایل نیستم؛ زیرا گفتار ناهنجاری که متضمن بدگویی پیمبران و سوء ادب در تعبیر از آن بزرگواران (صلی الله علیهم أجمعین) بوَد، خیری در آن نباشد. شگفتا از این شخص که خود را زعیم اصلاح و مهذِّب نوع انسان پندارد، مع الوصف قانون اتافیسیم (3)او را به اجداد و نیاکان خود بازگشت داده، به زشتترین اخلاق حیوانی متخلق گشته، به گروهی اسائة ادب کند که خود آنان را فلاسفة عظام بیند (گر چه چشم بینا ندارد تا آنان را انبیاء کرام نگرد)!
چقدر شگفتآور است تناقضگویی و اختلاف دو گفتار امروز و دیروزش، در عین حال که در مقالهای تحت عنوان «مقالة حول مقالتی» (گفتاری گرد گفتارم) به صاحب شریعت محمّدیه (علیهمالسلام) و به صاحب انجیل خوشبین گشته، عمرانیین را ترغیب میکند بر اینکه برای این دو بزرگوار آثار مدنیتی برپا کنند تا به مفاخر اجتماعی آنها گواهی دهد، ناگاه شروع میکند به تکلم دربارة این دو
1) ترجمة منظوم دو بیت ذیل که سرودة مرحوم مؤلف است: «إنّما العقلُ مُرهَفٌ ومَضاه/بصقال الإیمان والتوحید. وإذا ما صَدا الجُحودِ علاه/لیس إلا کزُبرة مِن حدید».
2) ترجمة دو بیت ذیل که سرودة مرحوم مؤلف است: «إنّما العقلُ ناظرٌ یبصِر الإن-/سانُ منه طُرقَ الهدی والسداد. بضیاء الإیمان یبصر ما شا/ء و یعمی فی ظلمة الإلحاد».
3) یعنی: قانون رجوع به اصل که در پاورقی صفحة 86 و 87 از آن سخن رفت (زاهد).
بزرگوار و سایر انبیاء عالیمقدار به کلماتی که سمعْ صَمَم و کری را بر سماع آن کلمات ترجیح میدهد و به نگارش اموری که بصرْ عَمی و کوری را قبل از قرائتش آرزو نماید!
آرام باش! تا چند تعریض کنی و ما صرف نظر کنیم؟! تا کی شیرینزبانی کنی و ما غمض عین نماییم؟! تا چه اندازه جدّی گویی و ما به مزاح و شوخی بگذرانیم؟! گمان میکنی قلمی جز قلمی که لایق دوات تو باشد در عالم نیست و زبانی جز زبانی که دهان تو را پر کرده پیدا نمیشود؟! یواش برو! اشتباه کردهای؛ بیراهه رفتهای. اگر قرارداد من با تو مرا خاموش سازد، از اهل دین مردانی هستند که به این قراردادِ ناملزمْ ملتزم نباشند، بلکه دفع شرّ را به شرّ بهتر ببینند (1)و بگویند: «گاه نبرد است شتاب ای فرس!» (2).
[توحید برخاسته از نظریة فتیشیسم (3)نیست]
راهیافته - 12: راست است. علاوه بر این، الفاظ بسیاری است دارای معانی اندک ناچیزی که مطابق است با مثل معروف «أحَشَفٌ وسوءَ کَیلٍ؟!» (4)مطالبی که بدان نُه صفحه را پر کرده، چند سطری بیش نیست؛ و خلاصهاش این است که
1) مضمون این مصراع است: «و لکنّ دفعَ الشَّرِّ بالشَّرِّ أحزَمُ»: ولی دفع زشتی به زشتی سزاست (صافی).
2) ترجمة عبارت ذیل: «اِشتَدّی زِیم»، که حجاج خطاب به اهل عراق گفت (ناجی). «اشتداد» در اینجا یعنی: دویدن و «زِیم» نام اسبی است. این عبارت بخشی از شعر ذیل است که حجّاج بن یوسف ثقفی هنگام ورود به کوفه در آن خطبة مشهورش در مسجد کوفه خواند: «هذا أوانُ الشّدِّ فاشتَدّی الزِّیم/قد لَفَّها اللیلُ بسَوّاق الحطم» (زاهد).
3) لفظی است در اصل پرتقالی که پرتقالیهایی که در غرب آفریقا سکنی گرفتند وضع نمودند در وقتی که دیدند اهل آنجا افسونهایی برداشتهاند که تقدیس نموده، بدانها دفع اذیت کنند. و نام افسون در لغت آنان «فتیشو» است. سپس بر بتپرستان و صورتپرستان اطلاق گردید (صافی). فتیش(Fetish) واژهای پرتغالی به معنای اعتقاد به تقدس بعضی از اشیاء طبیعی است که ناشی از اعتقاد به وجود نیروی مرموز در برخی اجسام وحیوانات است. فتیشیسم یکی از ادیان بسیار ابتدائی است که برخی از جامعهشناسان مانند «اسپنسر» آن را دین عمومی بشر میدانند و معتقدند که ادیان دیگر از آن سرچشمه گرفتهاند (زاهد).
4) «حَشَف» مثل فَرَس پستترین خرماها را گویند. یعنی: پستترین خرما آن هم به کیل ناقص؟! این مثل را دربارة کسی یا چیزی زنند که دارای دو صفت زشت ناپسند باشد (صافی).
انسان در بدو امر به اشیائی که او را احاطه کرده و بر خصائص آنها سخت نادان بود؛ و چنین میدید که در او تأثیر آشکاری دارند؛ لذا بر خود ترسناک شد که مبادا مظهر قوة عاقله باشند. این ترس او را بر اظهار ذلت و خواری برای این قوه برانگیخت. سپس راه پیدا کرد تا آنکه این قوه را روح قرار داد. بعداً روح را خدا، آخر کار خدای خود را مانند خویشتن تصور نمود که خشمناک شود به آنچه وی را به خشم آورد و خشنود گردد به آنچه وی را خشنود سازد؛ بدین رو برای او هدیهها فرستاد؛ قربانیها نمود. سپس این میل در انسان به قانون وراثت ریشه دوانده، این اعتقاد به نسل او منتقل گشت. و شبههای نیست که این امر و مانند آن اساس هر دین و مذهبی است؛ زیرا مستحیل است این بشر خودسر پا به عرصة وجود گذارد بدون خوابهایی که نشو و نما کرده، مخیلهاش را پر از موهومات کند، بزرگ گشته، ارواح گردد. فراوان شده، جهان محیط به او را مملوّ سازد. پس انسان در بدو امر در زمین و آسمان چیزی نمیدید جز آنکه وی را مقرّ ارواحی میپنداشت که از آنها هراس داشت و برای تقرب بدانها پرستششان مینمود؛ لذا عبادت ارواح میکرد در شجر و حجر و اختران آسمان و انواع حیوان حتی خود انسان؛ تا آنکه برای ارواح بتها تراشید و آنها را محطّ آمال و آرزوهای خود قرار داد تا آخر کار برای او آشکار شد که بر مهمّات او توانایی ندارند؛ بدین لحاظ همه را دور انداخت.
و شکی نیست که عبادت معروف به «فتیشیه» نخستین عبادات انسان است که انتشاری بسزا میان مردمان وحشی داشته، پس از «فتیشپرستان» ستارهپرستان روی کار آمدند.
و شبههای نیست که انسان نظر بر آسمان نینداخت مگر پس از آنکه در پرستش موجودات زمین مردد شده بود. سر بر آسمان بلند کرد در حالی که از موجودات زمین ملالت دیده بود. اینک اختران درخشان و خورشیدهای تابان روزگاری او را وقفه داده، به خدایی آنها خشنود بود. بالاخره در آنها نیز تردید نموده، مانند خدایان دیگر رها ساخت.
اجمالاً، نخستْ خدایان بسیار فراوانی به اندازة موجودات عالم در میان بود. سپس انسان هر چه شناسائیش بیشتر میشد تقلیل مینمود تا آخر الامر از دیدهها مستور داشته، منحصر به فرد گردانید.
خداشناس: از روش دانش و حکم قطعیش بر مُناظر[ه کننده] این است که دلیل را جز روی پایهای که خصم بدان معترف باشد ننهد، یا آنکه رنج و محنت اثبات را به خود هموار نموده، خصم را به اعتراف و اقرار ناچار گرداند.
این مردک برای تمام خیالات خود شالودهای ریخته که همة مذاهب عالم به سختترین نحو انکار داشته، فرسنگها از عقیدة آنها به کنار است؛ و با این اطالة سخن گواهی بر صدق مدعای خویش نیاورده، بلکه آن را جاری مجرای اصول موضوعه و علوم متعارفه قرار داده است!
اما اول (یعنی اینکه اساس سخنانش مورد انکار تمام مذاهب عالم است)، برای آنکه تمام ادیان الهی متفقند بر اینکه انسان اول از کاملترین و داناترین مردم به شمار میرفت. دینش توحیدِ خالصِ منزه از شرک بود و روزگاری دین همة بنینوع انسان همین بود، تا بتپرستی - به موجباتی که در کتب مذاهب مذکور است - پیدایش یافت، ولی نه آنکه به تمام بشر سرایت کند، بلکه مثل حالیه بود. هیچ زمانی از مردمی که دینشان توحید و پیرو پیمبران بوده، از بتپرستان بیزاری میجستند خالی نبوده است.
این مردک اولاً هیچ شاهدی بر خودسری انسان اول نیاورده؛ و در ثانی مدرکی برای اینکه عبادت «فتیشیه» نخستین عبادات است ذکر نکرده، بلکه جمیع کلمات او خیالاتی است متکی بر «اصل تحول» در انسان؛ آن اصل تحولی که تمام ادیان الهی بالضروره منکرند.
پس سخنان او بر فرض تمامیت، احتمالات و استنباطاتی است روی اصل تحول (ولی خنک و متناقض؛ چنانچه عن قریب روشن شود) که دینداران از آن برکنار و از این جهت آسوده اند؛ و در عین حال مسلکشان مسلکی است که اکتشافات علمی با آن منافی نبوده، علاوه بر این، با شرافت انسانیت هم موافق است.
این مسلک متکی بر نقل متواتر از انبیاء کرام است؛ کسانی که خودْ آنها را فلاسفة عظام نامیده و مسلک او مسلکی است که از هر مستند علمی (عقلی یا نقلی) خالی است؛ زیرا آنچه را که «اوجین» (1)از بقایای «انسان جاوه» اکتشاف کرده، کاسة سر و دندانهایی چند و استخوان رانی بیش نبوده، کتابی هم که مشتمل بر اصول «فتیشیه» باشد در دست نداشته، قبل از زمان تاریخ هم کتابی تصنیف نشده بود تا این دیانت فقط در آن مذکور باشد. اینک کدامین دو مسلک برای پذیرفتن بهتر و به پیروی سزاوارتر است؟!
وانگهی، ما با او در میدان گشادة این خیال روان شده، مسافت بعیدی را از میلیونها قرن طی کنیم تا بر بشر خودسری که او فرض نموده واقف شویم. سپس در اوهام او به دیدة آزمایش و انتقاد - نه مکابره (2)و عناد - بنگریم و بگوییم که در ترسِ چنین بشری از اشیاء محیط به خود یا پر شدن مخیلهاش از اوهام نزاعی نداریم، ولی مناسبتر با خودسری و انحطاط معارف او این است که از خود این اشیاء بهراسد؛ زیرا کوهها را اجسامی بزرگ و بادها را سخت نیرومند و بسیاری از حیوانات را دارای اشکالی هولناک و پیکرهایی با عظمت میبیند و و... پس باید از خود این اشیاء بترسد؛ مانند شغالی که از سایة خود میترسد، نه از اینکه مظاهر قوای عاقله و ارواح قاهرهای باشند. و منتهی درجهای که ممکن است مایة علمی او در موضوع عقل و نفس بدان رسیده باشد این است که بادها و درختها و سنگها و مانند اینها را اشخاص زندهای پندارد و وزش باد را جنبشی ارادی مانند جنبش حیوان خیال کند و اطعام درختْ حیوان را از میوههای خود جود و بخشش به حساب آورد؛ همچنانیکه انسان بدو طعام دهد. در این صورت خطای چنین بشری در این است که میان جماد و نبات و حیوان فرق نگذاشته است.
اگر چنانچه آقای دکتر روشنفکر و جمیع ارباب فلسفة مادیت - که مقلد آراء
آنهاست - به طور عموم میان زنده و مرده و جماد و حیوان فرق نگذاشته، گاهی بگویند جماد دارای حیات است و گاهی صفت حیات را از زنده سلب کنند و ارادة انسان را عملی مادی ببینند که مانند آن (و لو به رتبة پستتری) در جماد یافت شود، بر بشرِ خودسر سزاوارتر است که این مطلب پنهان ماند؛ و از او مستبعَد نیست که وزش باد را حملة دشمنی پندارد و آهنگ رعد ار صدای وحشی درندهای خیال کند که قصد کشتنش دارد!
انسانی که او فرض کرده کجا و تصور قوة فوق طبیعت که رشتة قوانین طبیعت را گسسته، بر آن حکمفرماست کجا؟! این امری است که عقلِ این آقای دکتر در چنین عصر دانش درخشان بدان نرسد و پس از این همه آیات و براهینی که انبیاء حکما آورده اند بگوید: کجاست و چیست؟ و مقالاتی بنویسد در رد کسانی که میگویند در عرصة وجود عالم دیگری است؛ چه رسد به انسانی که در معارفْ حد وسط میان میمونِ روی پا ایستاده و انسان امروز باشد!
قوانین و دستورات دینی نیز چنین است؛ زیرا بسی از آنها - مثل: روزه و مانند آن - اموری است که مصالحش را جز عقول سامیه، آن هم پس از مهارت به علوم عالیه دریافت نکنند. پس کجا تواند بگوید: خدا خشمگین شود به آنچه او را خشمگین سازد و خشنود شود به آنچه وی را خشنود گرداند؟! اگر این مردک تأمل می نمود، سپس انصاف میداد، همانا میدانست که این عقیده اساس مادیت است نه دین؛ و میفهمید که مادیت او از همین عقیده متحول گشته، بلکه همین عقیده است که بزرگ شده و بدین صورت درآمده؛ چون هر دو در قصور ادراکشان نسبت به ماوراء طبیعت و حصر عالم وجود بر طبیعت و اینکه آنچه هست از طبیعت شروع شده، به طبیعت منتهی میشود اشتراک دارند. پس عقیدة برادران امروز او همان عقیدة آباء و اجداشان میباشد، ولی عقیدة اهل دین طبعاً با این عقیده مباین بوده، معقول نیست از آن متحول باشد!
و اما آنچه راجع به کردار وحشیان جهان ذکر کرده و اینکه آنان درخت یا حیوان را خدای خود قرار میدهند و تصور میکنند که بر آنها مسلط است، گروه
نامبرده برادران او هستند. هر چه می خواهد درباره شان بگوید، به هر چه اراده دارد سرزنششان نماید، ولی انصاف این است که اینها گر چه با او در کوتاهی خردشان از اعتراف به مبدئی بالاتر از طبیعت شریکند، لکن وجدانشان صحیحتر و فطرتشان سلیمتر است؛ زیرا آنها این مقدار شناسایی دارند که این عالمِ وجودِ با عظمت به انضمام آنچه در او از مرکبات منظمه است و آنچه در هر یک از این مرکبات از حِکم فائقه است نتیجة قوای صامت و معلولِ مجرد اتفاق و تصادف نیست، ولی چون عقلشان از درک وجود مجرد قاصر بود، عالَم را به چیزی نسبت دادند که تحت حواسّشان قرار میگرفت. بدین لحاظ هر کس چیزی اتخاذ مینمود که هوای نفس او را بدان کشانده، از ماسوی عظیمتر میپنداشت!
و نیز چون ایشان به فطرتی که خدای مردم را بر آن آفریده نزدیکتر بودند و جِبِلّی آنان بود که در عالَمِ وجود سلطانی هست که بر جلب خیر و منفعت و رفع شرّ و اذیت تواناست، لذا به عوض فاعل مختار، به اشجار و احجار پناهنده شدند و افسر خود را مانند این شخص به دست نیروهای خاموش ندادند.
گویا گمان کردی من اطالة سخن نمودم؛ لذا ملول شدی، غافل از اینکه این بحث مهمترین مباحث است. اگر خوش داری خود را تسلیت دهی و آسودهخاطر شوی، از محافلی که ملل متمدنه بپا میدارند صرف نظر نموده، متوجه شو به این محفل علمی که این دکتر بپا داشته و ببین چگونه قضیة تناقض را مجسّم نموده، شیرینکاری میکند؟!
نخست عبادات انسان اول را برای آنچه در زمین و آسمان بود قرار داد و تصریح نمود به اینکه او اختران آسمان را با درخت و حیوان عبادت میکرد. سپس طولی نکشید که قضاوت نمود به اینکه ستارهپرستان پس از فتیشپرستان روی کار آمدند و اظهار نمود که بدون شک بشر نظر بر آسمان نیفکنْد مگر پس از اینکه در پرستش تمام موجودات زمین مردد گشت.
اگر حسد برای انسان زشت نمیبود، سزاوار هر فیلسوفی بود که او را بر سرعت قطع و نفی شک از هر چه به خاطرش خطور کند حسد بَرد. نمیدانم این
انسان پرستندة سنگ و درخت را چه مانع شد که خورشید درخشان و ماه تابان را با این دو پرستش کند، با اینکه این دو از بیشتر موجودات زمینی (که به قول او همه را عبادت کرده بود) زیباتر و چشم او را بیشتر پر کرده بود؟!
خوش داشتم خوانندگان گرامی را به بیشتر از آنچه نقل نمودم از این سخنان یاوه و خیالات بیهوده ملول نکنم، ولی قلم اجازه نمیدهد مگر اینکه برای شگفتی ناظرین این گفتارش را نیز بنگارد:
جز این مستحیل است؛ زیرا معارف بشر همه اکتسابی و صادر از حواس و قضاوتش به این گونه امور به اندازة شناسائیش بدانهاست؛ و چون تجربة متقدمین از متأخرین کمتر بود، ناچار کمدانشتر بودند، بلکه عمدة دانششان جهل و زبدة افکارشان وهم و خیال بود (1).
سپس از این گفتار چنین نتیجه گرفته:
و روی همین اصل بر ما روا نیست مانند کوری که پیروی عصاکش خود کند از موهومات دوران گذشته پیروی کنیم و حقایقی را که اکتشافات و حوادث برای ما کشف نموده است دور اندازیم، به منظور اینکه با آنچه در عقول ما نقش بسته و در اذهان ما رسوخ یافته، مخالف است (2).
اما بنده در مقام ربط میان این گفتار «همة معارف بشر اکتسابی است» با آن مدعا «منشأ تمام ادیان اوهام انسان اول است» فکر و اندیشهام از کار افتاده، حیلهای که در این باره به کار بردم مرا خسته نمود (3)نمیدانم چگونه این مطلب رد بر ملّیین شود، مگر اینکه دکتر همة علوم پیشینیان را باطل پندارد تا ادیان الهی هم داخل آنها گردد؛ در این صورت باید عدد چهار زوج نباشد و عدد دو نصف آن حساب نشود!
راهیافته - 13: و پس از این گوید:
دیانتها از جهت وحی و آنچه به معنی وحی است شبه به هماند؛ زیرا هر دیانتی (چه اضمحلال یافته باشد، یا انحطاط پذیرفته باشد، یا همچنان برپا باشد) تکیهگاهش وحی و پایهاش ایمان است. و نیز مانند هماند در اینکه هر یک درستی را برای خود ادعا نموده، از دیگری نفی کند؛ و بر حسب اختلاف متدینین در تمدن و توحش، هر یک دیگران را صریحاً یا ضمناً به ستمگری معرفی نماید. اگر دعوی شرایع درست است، باید حقیقت - به لحاظ آنکه تجزیهبردار نیست - فقط در یکی از آنها باشد. پس آن یک کدام است و چیست؟
هر کسی خود دین خود داند عظیم *** کاش میدانستم صحیحش از سقیم! (1)
و باز شبیه به هماند در اینکه همه به روز بعث و جاوید بودن نفس اعلام مینمایند (2)
تا آنکه گوید:
و در واجبات و ثواب و عقاب شبیه به هماند، ولی برخی بهشت را برای ذاتی جسمانی و برخی دیگر برای ذاتی روحانی قرار دادهاند؛ و اختلاف آنان در اعداد از جهت استعمال دو و سه و هفت و ده و غیر ذلک بسیار است. پس آنچه در دیانات امروز موجود است در عقاید پیشین نیز بوده، تثنیه و ثالوث و آسمان و سوم و هفت طبقة آسمان و وصایای دهگانه جز منقول و متحوَّل از عقاید پیشین نیست (3)(4)
خداشناس: شکی نیست در تشابه ادیان الهی و اینکه آنها از جهات مهمی غیر از جهاتی که او یاد نموده شباهت دارند. و اگر این جهات را میدانست، از تعداد اعداد چهارگانه و آسمان سوم و مانند اینها از امور عرضی غیر ضروری بینیاز میگشت. چگونه شبیه نباشند، بلکه چگونه در هدف و مقصد اتحاد نداشته باشند
1) ترجمهای است منظوم از بیت ذیل: کُلٌّ یعظِّمُ دینَه/یا لیت شِعری ما الصحیحُ؟!. این بیت از ابوالعلاء معری است (ناجی).
2) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 49.
3) از این فصل پاره ای از اعتراضات بر دو مسألة عدل و معاد را اسقاط نمودیم؛ به جهتی که عن قریب معلوم گردد ان شاء الله (مؤلف).
4) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 51.
با اینکه همه از مصدر واحد بوده، خبرهای آنها خبرهای مردمانی معصوم از جانب پروردگار عالم است؟! آیا گمان میکند دین مانند فلسفة اوست که احکامش مبتنی بر تعلیلات خنک و استقراءات ناتمامی باشد که به اختلاف هواهای نفسانی اختلاف پذیرد؟! (نه چنین است)، بلکه در مذاهب بتپرستی اندک شباهتی با مذاهب توحید است؛ و این نیست مگر برای اینکه مشتی از حق گرفته و با چندین برابر آن از باطل آمیخته و پرتوی از چراغ وحی اقتباس نموده و تسویلات نفسانی و بدعتهایی ظلمانی بدان افزودهاند.
به حقیقت حق سوگند! نمیدانم آن عیبی که در مشابهت ادیان و مذاهب مشاهده نموده چیست که آنها را بدان نکوهش و سرزنش کند؟ و کدام اعتراضی است که از این ناحیه به رخ ملّیین کشد؟! در صورتی که این مشابهت به اینکه دلیل بر صحت دیانات باشد سزاوارتر است؛ و بیان این مطلب به طور اجمال در برخی از مناظرات پیش گذشت.
و چون این مردک به دینی متدین نمیباشد تا به دیانتش نقض کنیم، ناچاریم به علوم تجربی و فلسفة او سخنش را نقض کنیم.
از نظر احتجاج، نه از روی اعتقاد، میگوییم: علم هیئت و کیمیا و طبیعیات به معنی اخص همه باطل است؛ زیرا همه در اثبات جاذبة عمومی و نوامیس نور و حرارت و وجود جوهرهای فرد شبیه به هماند؛ و همچنین علم طب و تشریح و منافع اعضاء؛ زیرا همه در اثبات شرائین و اَورِدَه (1)و اعضاء تغذیه مانند هماند.
طرفهتر از همه اینکه گوید:«و نیز مانند هماند در اینکه هر یک درستی را برای خود ادعا نموده، از دیگری نفی کند». او به زعم خود طبیب است. اختلاف اطبا را در مسائل بیشماری میبیند، میداند که هر طبیبی درستی را برای خود ادعا مینماید، پس چرا نمیگوید:
هر کسی خود طبّ خود داند عظیم *** کاش میدانستم صحیحش از سقیم! (2)
و نیز او «فلسفة تحول» را به خود نسبت دهد، در حالی که اختلافاتی را که بین لامارک و ولس [= والاس] و داروین است مشاهده میکند و میبیند هر یک طرفداری از رأی خود نموده، رأی رفیق خود را ناچیز شمارد. پس برای چه «فلسفة تحول» را به طور کلی نکوهش ننموده، نمیگوید: حقیقت تجزیهبردار نیست و این شعر را انشاد نماید:
هر کسی خود رأی خود داند عظیم *** کاش میدانستم صحیحش از سقیم؟! (1)
خوشگمانی وادارم نمود که بگویم این مقدمه را مانند مقالة «شمیل در آسمان» هیجان مرض نگاشته، چگونه چنین نباشد با اینکه خود در «المقالة الاشتراكیة» میگوید:
این گروه گر چه همه در هدف و غایت متفقند، ولی در آراء اختلافات بسیاری دارند که در چنین دعوت پر عقباتی شأن هر گروه و ملتی است. کدام یک از مذاهب مهم - علمی باشد یا فلسفی یا دینی - مسائل اختلافی در آن فراوان نیست که با اصل و حقیقت آن مساسی نداشته باشد؟!
چرا همچنانیکه از اشتراکیان در این باره اعتذار جسته، از دین اعتذار نمیجوید؟! (2)
اما اینکه گوید: «آن یک کدام است و چیست؟»، پرسش نیکی است اگر سائل غیر او باشد. سؤال از امر مورد خلاف برای کسی که به امر اتفاقی شناسایی ندارد چه ثمر دارد؟!
گرت نیست حمد نمازت به بال *** چرا مینمایی ز سبحان سؤال؟! (3)
1) ترجمة منظوم بیت ذیل: «کُلٌّ یعظِّم رأیه/یا لیتَ شِعری ما الصحیح؟!».
2) یعنی: چرا اختلاف میان ادیان را مانند اختلاف میان کمونیستها توجیهپذیر نمیداند؟ (زاهد).
3) ترجمة منظوم این مصراع: «إذا لم تَعرِفِ الحمدَ، فلِمَ تسألُ عن سبح؟». مأخذ این عبارت را نیافتم، مصحح متن عربی نیز اشارهای بدان نکرده است. «بال» که مرحوم مترجم در متن آورده، یعنی: دل، قلب (زاهد).
اگر شناسایی یافت (و نخواهد یافت تا کلاغ پیر شود)، باز پرسد تا پاسخ گوییم.
و اما اینکه گوید: «عقاید نامبرده جز منقول و متحوَّل از عقاید پیشین نیست»، اشاره به اجرای «فلسفة تحول» در ادیان الهی است؛ و به همین امر در حاشیة کتاب تصریح نموده است.
گمان میکنم اصل نشوء را به ادیان الهی بخشیده، از اصل ارتقاء دریغ میکند! و گرنه نمیگفت: «آنچه امروز در دیانات موجود است در عقاید پیشین بوده است» و برای ادیان امروز مزایایی قائل میشد که بر ارتقاء آنها دلالت کند! ولی احتیاجی نیست به اینکه ما اجرای تحول در ادیان الهی را رد نموده، باطل سازیم؛ زیرا قریباً روشن کردیم که این ادیان طبعاً با خرافات متوحشین مباینت دارند؛ و اینکه همه مبنی بر اساس توحید و صادر از مصدر واحدند و دستورات اساسی آنها متحد و اختلافی در آنها نیست جز در اکتفا کردن برخی از متدینین به دین سابق و رها نمودن دین لاحق.
یا آنکه اختلاف به سبب بدعتهایی است که در آنها به ظهور رسیده یا سوء تفاهمی که از آنها برای بعضی از اهل دین اتفاق نموده؛ و مانند اینها از اموری که اختصاصی به ادیان الهی ندارد.
ما به جامی که خود به دست ما داد سیرابش نموده، خاطر نشانش کردیم که الحادِ خود او متحوَّل از این خرافات است نه دین خدا؛ چنانچه فلسفة تحول (که معشوقة اوست) از طوتمة (1)متوحشین متحوَّل است.
راهیافته - 14: و در دو مقدمة کتابش اعتراضات دیگری بر دین وارد ساخته، تعریضاتی دارد.
1) در بخش اول کتاب گذشت که قبایل متوحش هر دسته حیوانی را مانند آهو و قورباغه و غیره انتخاب نموده، اصل و نسب خود را بدان منتهی مینمودند؛ و این معنی موسوم است به «طوتمة متوحشین»؛ و در حقیقت همان اصل تحول است که اینک «فلسفة ملل متمدن» گفته میشود (صافی).
خداشناس: بلکه در این دو مقدمه موضوعات بسیاری را تحت بررسی قرار داده که جامعی جز معارضه و مبارزه با تمام خردمندان عالَم در ادیان و علوم و سیاسات و عادتشان ندارد. یکی از اشخاص بااطلاع میگوید: مقدمة اول (دوم را خدا بهتر میداند!) همة معانیش مأخوذ از خطابة «م. بریه» است که در انجمن علمی «رمسس» (1)القاء نمود و چهار ساعت وقت گرفت (2).
نمیدانم این شخص سخنور موضوع خطابه و محور سخنش را چه چیز قرار داد که از موضوع دائرة المعارفها دامنهدارتر و مباحثش از آن بیشتر گردید؟!
در هر حال، چون در این دو مقدمه اعتراضاتی بر دول است و من از ارباب دول نمیباشم؛ و بر تربیت مدارس و من از کسانی نیستم که پروگرام آنها را ترتیب دهم؛ و بر سیاست و من از اهل سیاست نمیباشم؛ و بر مؤلفین رمانها و من در زمرة آنان نیستم؛ و بر وکلا و من وکیل مدافع آنان نمیباشم؛ و بر کلیة علوم عقلیه و نقلیه و مناظرة ما مبنی بر طرفداری از این گونه امور نیست و... بدین رو بر آن شدم که اعتراضات مهمی را که در این دو مقدمه بر ادیان الهی وارد ساخته مورد بحث قرار دهم و بر عناوین همان اعتراضات اقتصار کرده، به بیان وافی مختصری پاسخ گویم و از اعتراضات جزئی و نکوهشهای عامیانه صرف نظر نمایم:
1- نسبت استبداد دادن به شرایع الهی (ص 10):
این مطلب نیازمند به توضیح نیست که عدل و مساوات در حقوق عمومی و مانند این دو - از اموری که پایه و اساس مدنیت است - الفاظی بود که بشر جز به برکت شرایع الهی به معانی آنها پی نبُرد. شاهدش همین شریعت مطهر اسلامی که مشک ختام و واو جمع وفا و فَذْلَکَة (3)همة شرایع است. آیا نه چنین است که در حقوق عمومی میان همة افراد مسلمانان برابری انداخته و بین طبقاتشان
تفاوتی نگذاشته: از شریف برای وضیع قصاص میکند؛ حدودش بر قوی جاری است همچنانیکه بر ضعیف جاری است؛ ثروتمند را به واسطة فقیر اعدام میکند؛ دیة ذلیل را مانند دیة عزیز قرار میدهد؟!
صاحب شریعت (علیهمالسلام) را نه شرافت شریف از این مرام بازداشت و نه ثروت مالدار و نه عاطفة قرابت و نه رشتة دوستی و رفاقت، بلکه فرمود: «مسلمان برادر مسلمان است» (1)و «مؤمنان با هم برادرند؛ خون و ناموس همه یکسان است» (2)و همچنین قوانین غیر اجتماعیش مانند حج و نماز و روزهاش.
و از این قوانین کسی را استثنا نفرموده: نه نفس شریف خویش (جانها به قربانش!) و نه اقارب و اصحاب را، بلکه احکامی عمومی مقرر فرموده که بر همة مسلمانان جاری گردد.
آقای دکتر! آیا شریعتی که جمیع ملل را به یک چشم نظر نموده، همه را در برابر قانون اعظم یکسان بیند، شریعتی است استبدادی؟! شریعتی که مسلک ناپسند «اریستوکراتی» (3)را ابطال فرموده، فضیلت را به پرهیزکاری و خصلتهای پسندیده قرار داده؟! شریعتی که میان عبد و مولی برابری انداخته، گنگ پرهیزکار را بر سخنور فصیح برتری داده؟!
به خاطر دارم که منتهای آرزویت از اصلاح جامعه این است که پس از صدها سال تمام ملل دنیا از فراز مرزهای میهنهای خود با هم دست دهند (ص 30). مگر نمیبینی این شریعت را که چگونه بین قلوب عرب و عجم الفت و مهربانی انداخته، میان ترک و دیلم رشتههای محبت و وداد را استوار ساخته است، به طوری که پیروان آن با اختلاف در نژاد و میهن و زبان بسان برادران مشاهده میشوند؟!
بالاتر از این، شخص دارای حسب و نسب را میبینی که به محض آنکه پستنژادی که لسانش ارزشی نداشته، اصل و نسب معروفی برای او نیست ببیند
که در دین از خود داناتر و در اسلام با فضیلتتر است، مطیع و منقاد او گردد؟!
اگر نبود که مثل تو از مساجد مطرود و در دخول معابد مرخّص نیست (1)، به تو نشان میدادم صفهای نماز را که چگونه میان ملل مختلف جمع نموده، قَوقاسی (2)را جنب زنگی فرومایه و مالک را پهلوی مملوک قرار میدهد؛ و رعیت را بر پادشاه مقدم نموده، جامة زیبا و لطیف ثروتمند را به جبّة خشن گدا ملصق میسازد؛ و پس از نماز، هر یک با رفیق خود دست داده، ملتمس دعا میشود!
همة اینها فراز مرزهای میهنهاست که تو را خوش آید.
تو خود در یکی از مقالههایت تصریح نموده ای به اینکه منتهای مقصدت از اختیار این مرام این است که عصای رعیت را به چوگان پادشاه نزدیک گردانی؛ و ندانستی که این مقصد و صدها امثال آن به همین شریعت اسلامی حاصل گردد، ولی با حفظ اعتدال و مراعات سایر جهات و گنجایش احوال، نه به طرزی که رفقایت مایلند: ملکوک (3)به زیادهروی و افراط و مقرون به انواع تبهکاری و فساد!
و اگر این مردک ناگزیر است از اینکه به شریعتی استبدادی عارف شود (4)، بداند که آن همان مسلک اشتراکی خود اوست که میخواهد مجتمع انسانی کنونی را بر هم زده، آن را بر اساس تازهای بنا نهد، ولی این اساس تازه جز کهنهترین نظامهای اجتماع و خشنترین و دورترین همه از مدنیت و نزدیکترین همه به وحشیت چیز دیگری نیست؛ همچنانیکه «ادمون دیمولان» گوید:
من از خوانندگان گرامی امید دارم معتقد شوند به اینکه نظام اشتراکیان نظام تازهای نیست، گر چه آنها چنین مدعیند و معتقدند که خود اختراع آن
1) یعنی: رخصت و اجازه ندارد (زاهد).
2) قوقاسیها نژادی سفیدپوست و مترقیترین اصناف بشرند و بالعکس، زنگیها سیاهپوست و پستترین اصناف بشر به شمار میروند [!!] (صافی). منظور همان قفقاز است (زاهد).
3) این کلمه اسم مفعول از کلمة فارسی «لکه» است و غلط مشهور به شمار میرود (زاهد).
4) یعنی: آگاهی یابد (زاهد).
نموده اند، ولی نه چنین است، بلکه مرام کهنهای است که عمرش پایان یافته و روزگارش سپری شده است. ما اگر این مرام را از آن الفاظ مبهم عاری کنیم و به صورت حقیقی خود بازگشت دهیم، میبینیم که ما را به سیر قهقرا برساند: به مسلکی که ملل سالفه بر آن بودند؛ مانند سیر قهقرائی سادهلوحان، اگر نگوییم: نادانان (1).
و این مرد سیاسی آزمودة خردمند در این باره به طور مبسوط سخن رانده و اثبات نموده که این نظام همان نظام «روکیه» (2)قدیم است که از روزی که خدای تعالی دنیا را آفریده موجود بوده و پیوسته برخی از ملل در آن زیست مینمودند.
و اینک مهمّ ما اثبات این مطلب نیست؛ و همچنین مطلبی که آن بزرگمرد به برهان آشکاری اثبات نموده (که زندگانی اشتراکی همان زندگانی پست اتّکالی است که نقطة مقابل زندگانی استقلالی میباشد). و هر که خواهان تفصیل آن است به فصل دوم کتاب او مراجعه کند، مهمّ ما این است که روشن کنیم مرام اشتراکی مرامی استبدادی است؛ و برای اینکه مبادا سخن طولانی شود، به گواهی بزرگترین و مشهورترین دانشمندان اجتماع یعنی «اسپنسر» اکتفا میکنم. او دشمن مرام اشتراکیان بود و آن را قسمی از استبداد میشمرد و میگفت: «هر فردی از افراد هیئت اجتماعی باید آزاد بوده، از هر قیدی رها باشد. جز آن قیدی که مانع از تعدی به آزادی دیگران شود».
و نیز میگفت: «یکی از هدفهای من درهم شکستن مسلک اشتراکی است که پیوسته دشمن آن بوده و خواهم بود» (3).
پس چنین مسلکی که این مردک چنتهاش را از مدح و ثنایش پر کرده و میخواهد
1) گوستاو لوبون در ضمن گفتاری که دربارة تودههای مردم دارد میگوید: مرام اشتراکی جامعه را به حالت اشتراکی نخستین بازگشت میدهد: حالتی که پیش از طلوع آفتابِ مدنیتْ تودههای مردم بر آن بودند (مؤلف).
2) از این نظام اطلاعاتی به دست نیامد (زاهد).
3) در کتابی که برای اسپنسر است به نام توازن اجتماعی، کلامی است که موهم میل او به این مرام است، ولی او مراد خود را در مناظرة مشهوری که روزنامة تایمز از 7 تا 15 نوامبر 1889 نشر نموده، بیان کرده است و در آن مبرهن داشته که از ابعد ناس به این مرام است (مؤلف).
برای تجدید بناء آن تمام شرایع را ویران سازد مسلک وحشیت اتکالی استبدادی است. بالاتر از این، به تصدیق علمای اجتماع و کسانی که بر آنها در آرایشان اعتماد میکند و او و امثال او را راهی جز تقلید آنها نیست، ممتنع الحصول است.
گوستاو لوبون در ضمن سخنانی که در پیرامون این اوهام سروده، میگوید:
اگر از سبب قوّت مسلک اشتراکی در این عصر تفحص کنی، میبینی چیزی است که این مسلک بر آن مشتمل است؛ یعنی: خیالی که پیوسته در عقول زنده بوده؛ پس همان خیال با تزاحم انوار علمی که فسادش را مبرهن ساخته، بزرگ شده، مجسم میگردد. و این برای آن است که قوت این مسلک از جهل و نادانی کامل رهبرانش به حقایق اشیاء است که با کمال جرأت، به مردم وعدة نیکبختی میدهند!.
مجلة المقتطف (ج 15) دربارة «اسپنسر» میگوید: «برای ما روشن است که او مایلترین نویسندگان است به اینکه ابطال ملکیت شخصی را به طور قطع محال شمارد، گر چه بالصراحه ادعای قطع نکرده است».
در هر یک از این مزایای سه گانه گواهی است که گویاست به فضیلت این یگانهمرام، که به زعم این مردک برای آتیة مردم آماده شده است. فضایل بسیار دیگری نیز دارد که خوش دارم اگر فرصت یافتم بیان نموده، خوانندگان را بدانها آشنا کرده، به شگفت آورم.
2- رؤسا و مهتران دین در اثر شرایع ثیوگراتی (1)بر توده تکبر میوزند (ص11):
اگر مقصودش این است که در این شرایع اموری است که به رؤسای دین حق این تکبر را داده، دروغ و افتراست؛ و کسی که اندکی بر این شریعت مبارکة
1) در متن عربی: «الشرایع الثیوقراطیة». منظور همان تئوکراسی (Theocraci) یعنی حاکمیت دینی است. در این نوع حکومت، اصالت به قوانین دینی و فرد روحانی داده شده است و نوعی حکومت است که در آن خدا مبنای سیاسی یک مملکت است و مملکت را نمایندگان مدعی در رأس بودن خدا اداره میکنند. طرفداران این نوع حکومت از آن با عناوینی چون: نظام دینسالار و یا دینسالاری یاد میکنند. بدین ترتیب مذهبِ غالب، اصلیترین تعیینکنندة خط مشی ادارة جامعه در نظام دینسالار است. ایران، پاکستان، افغانستان، عربستان سعودی، موریتانی و واتیکان از نظامهای سیاسی دینسالار کنونی به شمار میروند (www.fa.wikipedia.org).
سلامی مطلع باشد، میداند (و در این جهت همة شرایع حقّه بیشک مانند شریعت اسلامی است) که به فروتنی امر میکند؛ از تکبر نهی میفرماید، بلکه آن
را از گناهان کبیره میشمرد. اگر در شریعت اسلام برای کسی حق تکبر بود، برای صاحب شریعت نیز میبود، و حال آنکه آن بزرگوار فروتنیش از همة مردم بیشتر بود: با فقرا نشست و برخاست مینمود؛ غذا میخورد؛ سخن میگفت. رؤسای پس از او هم همین طور بودند. یکی از اصحاب علی (علیهالسلام) میگوید: «آن حضرت در میان ما مثل یکی از ماها بود» (1).
و این مطلب بیش از این نیازمند به بیان نبوده، کتب تواریخ و سِیر برای گواهی کافی است، گر چه او عادتش بر این جاری است که ادیان الهی را به جرم پیروان آن مؤاخذه میکند، ولی از سخنان پیشین ما معلوم شد که ما ادعای عصمت دربارة همة دینداران جهان نمیکنیم و گناهانی که برخی از اهل دین میکنند هیچ یک مساسی با خود ادیان الهی ندارد؛ و بیان این مطلب در یکی از مناظرات پیشین گذشت.
علاوه، در مقابل آن گناهها کافی است که بداند در هر زمان و مکانی دانشمندانی بودند و هستند که فروتنی را شیوة خود قرار داده، آثار خضوع و خشوع در چهرهشان نمایان است.
3- گرفتن امتیازات و اندک قرار دادن حقوق توده (ص 11):
این نیز یا دروغ و افتراست یا تحمیل گناه برخی از رؤسا بر دین است؛ زیرا ما در احکام الهی حکم خاصی که رؤسا را از توده امتیازی دهد سراغ نداریم (و در اولین بار اشتراک مسلمین را در همة احکام بیان کردیم)؛ و نزد کسی که بر شریعت اسلامی مطلع باشد از واضحات است که دانشمند و رئیس به هیچ وجه نمیتواند درهمی از مال دیگری بگیرد؛ و یا به چیزی اختصاص پیدا کند مگر آنچه قانون عمومی - که او با سایر افراد در آن مشترک است - به او عطا کرده باشد؛ و وظیفهاش بیان احکام و قضاوت و فتوا و مانند اینها از خدماتی است که
1) ر.ک: شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج1، ص 25 و ج 18، ص 225 (ناجی).
شریعت برای حفظ حقوق عمومی و جلب آسایش توده او را بدانها موظف نموده است. دانشمندان دین به منزلة مأمورین دولتند که ملت به آنان محتاج و دولت هم از آنها بینیاز نمیباشد. اینها برای آسایش ملت خود را زحمت میدهند و برای مصلحت ملت بیخوابی میکشند.
و اگر باز بر حسب عادت خود دین را به کردار برخی از پیروان آن بازخواست نموده، بگوید: فلان عالم چنین کرد و فلان کشیش چنان کرد، پاسخش گذشت.
4- سلطة آنان بر عقل و عواطف توده به نیروی روحانیت (ص 11):
اگر همة عقول و عواطف مانند عقل و عواطف اوست، تسلط بر این گونه عقول و عواطف از بزرگترین محسّنات دین است؛ زیرا اگر این سلطه نبود، مرام کمونیسم و مسلک اشتراکی و دیگر مبادی مانند این دو مضرّ به هیئت اجتماعی، بلکه کَنندة اساس مدنیت، انتشار مییافت؛ و روزی که مژدة بامدادش از افق انقلاب فرانسوی پدیدار گشت، تمام ملل عالم را فرا میگرفت.
و اگر عقول سنگین و عواطف درست و وزین بوده، بشر را به اختراع صنایعِ با فائده و استکشاف حقایق علمی وادار میکند، دین هرگز به آنها فشار نیاورده، بلکه از قِبل دین به آنها آزادی کاملی داده شده است؛ و بیان این مطلب در یکی از مناظرات گذشت.
5- تعلیمات دینی انسان را از این جهان منقطع سازد، به طوری که دیگر بدان اعتنا نکند (ص3) و چنین ببیند که وطن حقیقیش اینجا نمیباشد؛ و در این صورت اهتمام به امر زندگانی بیفایده میشود (ص29).
این یکی از حیلههای آنها در برگرداندن مردم از دین، بلکه بهترین دامهای آنها در شکار کردن عقول یک مشت مردمِ بیخبرِ مسکین است؛ و ان شاء الله در مقالة آتیه مبرهن میکنیم که اهتمام دین به اصلاح دنیا از اهتمام ملحدین بیشتر است و دنیا در نظر دین با اهمیتتر است تا در نظر ملحدین.
اینکه گوید: «تعلیمات دینی انسان را از این جهان منقطع سازد»، دروغ یا مبالغه
است؛ چه، انسان این جهان را وطن حقیقی خود حساب نکند، لازمه و نتیجهاش این نیست که اهتمام به امر زندگانی بیفائده شود. همة اینها - ان شاء الله - به روشنترین بیان و واضحترین برهان در مقالة آتیه معلوم گردد؛ همچنانیکه بیان حقیقت در این گفتهاش گذشت؛ لذا به تکرار سبب ملالتت فراهم نکنم، لکن تقاضا میکنم فکر و اندیشة آن را در این گفتهاش (و در حقیقت هیچ چیز حتی مرگ او را از این عالم منقطع نسازد) به کار برده ببینی، روی مسلک او معنی آن چیست؟ با اینکه نزد او نفس انسان ساختمانی است کیمیاوی (1)، یا عملی است از اعمال دماغ؛ و معلوم است که پس از مرگ از کار بیفتد و نابود گردد، پس وجودی ندارد تا به این عالم متصل باشد یا منفصل؛ چیزی نیست جز استخوان و گوشت و اعصاب و چیزهای دیگری که جسدش از آنها مرکب است و همة اینها از هم پاشیده، به همان عناصر بسیطی که از آنها ترکیب کیمیاوی یافته بود بازگشت نماید. آیا پس از همة اینها باز انسانش نامد تا بتواند منقطع نشدنش را از این عالم ادعا کند؟! و اگر به طور مسامحه لفظ انسان را بر آن اطلاق میکند، کدام یک از اهل دین، بلکه کدام نادانی از متوحشین است که اتصال او را پس از مرگ به این عالَم انکار نماید؟!
آیا در نوع بشر یک نفر بیشعورِ کودنی پیدا میشود که توهم کند جسد انسان پس از مرگ بالمرّه نابود شود تا فرمایش این فیلسوف جا داشته باشد و سخنش راه حل جدیدی برای مسألهای نظری باشد تا علم و دانش از وی تشکر کند؟!
آیا اگر او ناچار است به این کلام تفوّه کند، اهل دین سزاوارتر به آن نیستند به لحاظ آنکه قائل هستند به بقاء نفس انسان و برای نفس ارتباطی با این عالم اثبات میکنند و در مقدار ارتباط - یعنی: شدت و ضعف آن - مسلکهای مختلفی دارند و از راه اخبار آحاد انواع و اقسامی برای آن اثبات میکنند؟!
وانگهی، روی قول به معاد جسمانی - که جمهور ملّیین بر آنند - همین اجزاء در روز بَعث گرد آمده و به حالت اولیة خود برگشته، انسان میشوند و ملّیون به
1) یعنی: شیمیایی.
استبعاد این مردک و رفقایش اعتنا نکنند.
و روی برخی از مذاهب آنها انسان پیش از معاد به همین دنیا بازگشت مینماید؛ و دیگر اموری که شخص متتبّع در کتب ادیان بر آن مطلع گردد (1).
6- افراط او در ستودن علوم طبیعی تا برای مذمت علوم دینی و بیاحترامی به آنها، و بلکه به همة علوم (ص 3 و ص 8 و 30) و چیزهای دیگر بهانهای باشد:
پس از اعتراف به اهمیت علوم طبیعی و تشویق به کسب آنها میگوییم: اشتیاق این دکتر به علوم طبیعی تا به این حد، امری بیسابقه و عجیب و غریب نیست؛ زیرا هر کس که مقداری از یک علم - و نه همة آن را - بداند و تنها الفاظ آن علم را یاد گرفته، معانی آن را نیاموخته باشد و اطلاعاتش نیز به همان علم منحصر بوده، از علم دیگری آگاه نباشد، چنین شخصی اینچنین مجذوب و مشتاق علم خود میشود و دربارة آن مبالغه میکند، اما وقتی واقعاً از آن علم آگاهی یافت و از دیگر علوم نیز طَرفی بست، مبالغه و افراط را کنار مینهد و میانهروی را - که صراط مستقیم است - پیشه میکند و هر علم و فن را در جایگاهی که دارد مینشاند.
بنگر به دانشآموختة تازهکار که وقتی شروع به آموختن آجُرّومِیه (2)میکند، هنوز نصف آن را نخوانده، دلباختة نحو میشود و آنچنان از آن تجلیل میکند که بینانگذار نحو سیبویه هم چنین سخنانی را دربارة آن نگفته است! چقدر از او میشنویم که میگوید: هیچ چیزی دلپسندتر از شناخت احکام مبتدا و خبر نیست! همچنانکه دوستت هم میگوید: «و چه چیزی دلپسندتر و بلکه مفیدتر از شناختن تحول ماده و قوای موجود در آن است؟!» (3)و چقدر میشنویم که آن دانشآموختة نحو میگوید: «نحو مادر همة علوم است»؛ همچنانکه این رفیقت هم میگوید:
«علوم طبیعی مادر همة علوم حقیقی است و سزاوار است که مادر همة دانشهای بشری به شمار آید» (1)و از او میشنویم: «پرداختن به غیر نحو بیهوده است» و رفیقت هم میگوید: «پرداختن به ماوراء الطبیعه ضایع کردن وقت در چیز بیفایده است» (2).
اما بیشتر کودکان از این رفیقت باادبترند و بیادبی آنان به قدر بیادبی او نیست که میگوید: «و از این فلسفة نظری گمراهکننده بینیاز میشویم» و ادامه میدهد: «این دانشهایی که بیشتر شبیه هذیان آدمهای مصروع است» (3).
یک نوآموز بعد از اشتغالِ بیشتر به نحو و آموختن دانشهای دیگر ممکن است این بزرگبینی از او زایل شود، اما رفیقت، هیهات که این حالت از او دور شود!
میخواهی دامادت را اینک که فرتوت شده است ادب کنی؟!/ادب کردن سالخورده از کارهای سخت است (4).
و مانند چنین غلوّ و مبالغهای در تمجید از یک فن و تحقیر کردن فن و علم دیگر از قویترین دلایل ناوارد بودن در آن فن است؛ از این رو در سخنان نیوتن و گالیله و دیگر بزرگمخترعان و مکتشفان، این سخنانی را که این مردک میگوید نمیبینی. اویی که تنها فضلش ترجمة متون دیگران است.
یکی دیگر از آشکارترین نشانههای دانش ناقص او تحمیل چیزهایی بر علم است که بیرون از توانایی آن است؛ زیرا دانشمندان خبره از هر علمی وظایفی انتظار دارند که در توانایی آن است و از هر دانشی هم ثمرة طبیعی آن را انتظار دارند؛ از این رو هندسه را در تصحیح خطاهای زبان، و نحو را در تصحیح قیاس و برهان به کار نمیبرند. اما کسی که در علوم طبیعی دستی ندارد، دربارة این علوم میگوید: «و اینکه بر هر چیزی تقدم دارد و در آموختن هر چیزی باید آن را دخالت داد» (5)از همین روست که میگوید: «علوم طبیعی تنها کلنگی است که ارکان
آن علوم [= علوم نظری] را به لرزه میافکند... بلکه از بینبرندهای است که شرایع را دگرگون میسازد» (1).
و گرنه زمین پست کجا و برآمدنگاه ستارة سهیل؟! (2)و این علوم کجا و شرایع کجا که یکی از آنها بتواند کلنگ خرابی دیگری باشد؟!
آیا این سخنان همانند سخن کودک نوآموزی نیست که میگوید نحوْ کلنگ خراب کردن ریاضیات است؟!
به گمانم آنچه وی و امثال او را در این اشتباه انداخته آن است که دیده است جامعهشناسانْ جامعه را به بدن موجود زنده تشبیه میکنند - و البته این تشبیه هم برای توضیح پارهای مسائل جامعهشناختی با استفاده از تشبیه و مثال است - چنانکه پزشکان بر عکسِ جامعهشناسانْ بدن را به کشور و طبیعتِ بدنها را به پادشاه و بیماری را به دشمن متجاوز تشبیه میکنند. این بیچاره این تشبیهات را واقعی پنداشته و پنجمین مقاله از مجموع مقالاتش را بر آن مبتنی کرده، میگوید: «تحقیق در خصوص مسائل اجتماع از دائرة شریعت و سیاست به حوزة بیولوژی وارد شده است» (3).
دوست داشتم اگر شرایط اجازه میداد ماهیت این کلنگ را برایت توضیح میدادم و وجوه تفاوت میان بدن موجود زنده و جامعه را برایت روشن میساختم و ناخشنودی امثال «هاکسلی» و دیگر دانشمندان را از این تشبیه به سمع تو میرساندم، اما سخن در این خصوص ما را از موضوع اصلیمان که دربارة ادیان است دور ساخته، به سیاست میکشاند، و پیشتر به تو گفتم که تنگناهایی در این موضوع است که داخل آن نمیشوم.
اما آنچه مناسب با موضوع مورد بحث ماست این است که این تشبیه بر فرض که درست باشد، مؤید احکام حقیقی شریعت است و نه مخالف با آن؛ و بیشتر از آنکه به مذهب سوسیالیسم - که «اسپنسر» دشمن آن است - نزدیک باشد، به شریعت حقه نزدیک است.
این تشبیه مبنای نظرات جامعهشناختی اوست. اکنون یک حکم، آری تنها یک حکم از احکام شریعت حقه را بیاورد که با این تشبیه منافات داشته باشد، تا راه برونرفت از آن را نشانش دهم.
7- مجذوب شدن به پیشرفتهای صنعتی جدید و امور دیگر (ص 61) (1)
این اشتیاق سراپای وجود او را فراگرفته؛ این پیشرفتهای صنعتی او را مبهوت خود ساخته و چنان وی را شیفتة مخترعان آنها کرده که دامان سخن از دست داده، ادب را نیز به کناری نهاده است.
من با احترام به صنایع مفید و مخترعان آنها، این فرد را کودکی بیش نمیبینم که وقتی هواپیمایی را میان آسمان و زمین میبیند عقل از سرش میپرد و خِرد را از دست میدهد. یا مانند کشاورزی میدانمش که به صاحب بالُنی که بالنش بر زمین او فرود آمده است سجده میبرد؛ یا مانند وحشیای آفریقایی است که در برابر کسی که در زمینش چاهی آرتزینی (2)حفر میکند به زانو میافتد!
دوست دارم وی به این مخترعان به دیدة تأمل بنگرد تا بفهمد که آنان چیزی را از خودشان درنیاوردهاند، بلکه دیدهاند نیروهایی در عالَم و قوانینی حاکم بر اشیاء وجود دارد؛ آنگاه آنچه را خواستهاند با دستانشان - که آن را هم خودشان نیافریدهاند - ایجاد کرده، توانستهاند این قوانین را با نیروی فکر (که آن را نیز خودشان درست نکردهاند) دریابند.
آنچه باید شگفتیساز باشد آن نیرویی است که این قوانین سترگ را در طبیعت جاری ساخته و این نیروهای بزرگ را در آن به ودیعت نهاده است؛ سپس انسان را پدید آورده و عقلی بدو بخشیده که با آن این قوانین را دریابد و
1) درست ص 613 است (ناجی).
2) بئراً ارتوازیة. چاه آرتزین (به انگلیسی: Artesian) گونهای چاه (ساختة انسان) است که یک جریان آب دائمی را تأمین میکند. در چاه آرتزین، آب با فشار مربوط به موازنة آبهای ساکن (فشار هیدروستاتیک) مجبور به بالا آمدن از دهانة چاه میشود، بدون آنکه نیاز به وارد آوردن نیرویی دیگر باشد. این فشار به علت مخرج چاه است که در عمقی زیر سطح منبع آب قرار دارد.چاههای آرتزین بهویژه برای آبیاری مناطق نیمهخشک مانند دشتهای بزرگ ایالات متحدة آمریکا و قسمتهایی از استرالیا باارزش هستند (www.fa.wikipedia.org).
اعضایی به او داده که با آنها بتواند این نیروها را به کار گیرد؛ و وی را برای موفقیت تلاشش و به انجام رساندن کوشش راهنمایی کرده است!
مخترع سیمهای برق شایستة تقدیر است، اما آیا شگفتی از کار او جز به خاطر آن نیروی عظیم متحرکی است که چنین سریع حرکت میکند و نور و حرارت بر اساس قوانینی ثابت از آن صادر میشود؟!
همچنین باید شگفتزده شد از آن عقلی که به کشف آن نائل آمده است؛ یا چنانکه وی میگوید: مغزی که اینگونه فکر میکند.
البته اینکه گفتیم در محدودة عقل رفیقت نمیگنجد و اندیشهاش یارای درک آن را ندارد؛ از این رو چنان کودکی است که از چرخ دندههای ساعت به شگفتی آمده، میگوید: هر چه راز هست، در همین چرخ دندههاست؛ و این سخنِ رفیقت که «همة اسرار در ماده است» (1)از همین روست.
او در دانش واقعاً تنک و بیمایه است که میان افعال خالق و مخلوق مقایسه میکند و اشعار خنک و بیمزة او در خاتمة «الحقیقة» ص360، حقیقتاً تهی از معنی است (2)
ترجمة ابیات: اگر پروردگار شما مانند مارکونی بود، شما به تنگنا نمیافتادید و نجات غریق ناممکن نمیشد. تلگراف آن کشتی را رصد کرد؛ سپس سرنشینانش را نجات داد، این در حالی بود که نماز و نیایش نجاتی به همراه نداشت. این دانشی است که عجایب آن مشهود و قابل دیدن است، نه علم غیبی که هدایتگران [= پیامبران] مدعی آنند.
!اشعاری که کودکان عرب از سستی آنها به خنده میآیند (3)و بزرگان هم از
1) فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 318.
2) در فلسفة النشوء و الارتقاء این ابیات آمده است: لو کان ربُّکمُ کَمَرکونی لما/ضِقتُم و ضاقت بالغریق نجاةُ. رَصَد السفینةَ ثم نجّی قومَها/فی حین لم تُفِد النَّجاةَ صلاةُ. عَلَمٌ عجائبُ هَدیه مشهودة/لا علم غیب تدّعیه هداة... منظور وی از «مرکونی» همان گوگلیمو مارکنی ایتالیایی مخترع رادیو و تلگراف و در اینجا البته کنایه از خود تلگراف است. و مقصودش در مصراع دوم، کشتی بخاری است که در حال غرق شدن بود و به وسیلة تلگراف خبر از غرق شدن خود داد و سرنشینانش نجات یافتند.
3) فکر نمیکردم که وقاحت و بیحیائی بیحد و مرز باشد، تا چشمم به این ابیات افتاد. البته مانند گویندة چنین ابیاتی سزاوار سرزنش نیست، سرزنش متوجه دینداران و دانشمندان دینی است که در برابر چنین کلماتی سکوت میکنند (مؤلف).
شنیدن آن موهایشان سیخ میشود!
دوم آنکه باید بداند هیچ دینداری معتقد نیست که این نیروها مافوق طبیعتند و هیچ کس هم نمیگوید باید به علوم دین بسنده کرد و دیگر علوم را کنار نهاد. پرواز رایت و سخن گفتن مارکونی و اختراع ادیسون تنها و تنها نشانههای آنی است که آفرینندة این جهان و واضع قوانین حاکم بر آن است. بنا بر این، آنچه در صفحة 36 مقدمه بیمحابا بر زبان آورده است مخاطبی ندارد (1).
8- استدلال او به اعتراضهایی که کودکان بر اصول و قوانین بزرگان دارند (ص2)
وی میگوید: «هیچ کس از ما نیست که نشنیده باشد کودکان در آغاز سخن گفتنشان اعتراضاتی معقول را بر ضد اصول و قوانین ثابت ما دارند».
اگر مقصودش از این کودکان، کودکان مؤسسهای (2)باشد که «مورمند» (3)به اسم «شریعت طبیعت» (4)در کشور آمریکا بنیان نهاد، یا منظورش متولدان بر آیین «طبیعت چندشوهری» (5)و دیگر اقسام عشق آزاد باشد، ما آنچه را از آنان نقل کرده است دور نمیدانیم؛ زیرا فطرت آنها به خاطر اصل فاسدشان فاسد است و دینداران به آنان نظر خوبی ندارند.
و اگر مقصودش کودکان افراد مؤمن باشد، بسیار بعید است که آنچه را
1) شبلی شُمَیل در صفحة 36 میگوید که این اکتشافات از آن رو میسر شد که انسان نیروهایی مثل نیروی برق را نیرویی طبیعی دانست و نه نیرویی ماورائی و مهارنشدنی؛ و وقتش را در تفسیر و تأویل آنها به قصد اثبات اسرار کتاب تنزیل/قرآن تلف نکرد. اگر ما به همینها بسنده کرده بودیم، نه «رایت» پرواز میکرد، نه «مارکونی» سخن میگفت، نه «ادیسون» دست به اختراعات میزد و نه انسان بر آسمان و هوا و زمین مسلط میشد. مرحوم مؤلف در رد این سخنان، جملات مندرج در متن را ذکر کرد (زاهد).
2) به نظر میرسد منظور شرکت باشد.
3) «مورمند» در آمریکا مؤسسهای با عضویت مردان و زنانِ معتقد به «شریعت طبیعت» بنیان نهاد و برای آنان جایز دانست هر مرد با هر زنی که بخواهد باشد. اگر از زن پرسیده میشد شوهرت کیست، میگفت: من زن مؤسسه هستم. و اگر از کودکی دربارة پدرش میپرسیدند میگفت: من پسر مؤسسه هستم (مؤلف).
4) شریعة الناتور (الطبیعة). مقصود از ناتور همان Nature است.
5) همان بولندریه یعنی چندشوهری که پیشتر از آن سخن رفت.
میگوید از آنها بشنویم، بلکه همیشه از آنان دقایق معرفتی و انواع مختلف استدلال در اثبات توحید به گوش میرسد؛ به گونهای که بزرگسالان هوشمند هم به شگفتی میآیند. اگر استدلال به سخنان کودکان درست میبود، سخنان جالبی را از آنان به گوشت میرساندم (1)
مقصود از نقطة امان یا نقطة دگاژ (به عربی: مَفرَق/مَقَصّ)، چیزی است که پشت هر دو راهی(سوزن)، در محلی که فاصلة مرکزِ دو خط مجاور به 4 متر میرسد تعبیه میشود. نقطة امان با نصب چراغ علائم مشخص میشود و ایمنی تردد قطارها از خط مجاور را تضمین میکند (زاهد).
.9- اعتراضات او بر مسألة عدل (ص 29 و 49) و بر مسألة معاد (ص 50):
در این خصوص با فرض اینکه او ملحد است و خلقت جهان را نتیجة جبر میداند مناظره کردیم و اثبات کردیم که جهانْ فعل آفرینندة مختار است. و نیز فرض کردیم که شرایع را قبول ندارد و به همة آنان اعتراض دارد، ما هم از وجه مشترک آنها دفاع کردیم و شبهات وی را جواب دادیم.
ما با او به عنوان متکلمی که معنی اختیار در کار بندگان را نمیفهمد یا حکیمی که هدف شرایع از معاد را نمیداند یا فلان مسأله و بهمان و... که از مسائل مورد اختلاف دانشمندان است و دینداران نظر مشترکی در خصوص آنها ندارند، مناظره نمیکنیم. ما در پاسخ به این اشکالات و امثال آن بیش از این سخن نمیگوییم؛ چرا که روش ما در مناظره با او اثبات اصل دین در مقابل بیدینی محض است نه اثبات جزئیات دین. اگر این دارو در وی اثر کرد و او را از درد رهایی داد، آنگاه مؤمن خواهد شد و دیگر ملحد نخواهد بود. آنگاه با او در هر مسألهای که بخواهد بحث و مناظره میکنیم و حق را با دلایل و براهین آشکار برایش بیان
1) وقتی جهان متمدن در سال 1327ق از فکر خرافی برخورد زمین با ستارة دنبالهدار هالی به وحشت افتاد و ترس از غرب به شرق رسید و همه به جزع و فزع افتادند و گمان بردند که پایان دنیا نزدیک است، یکی از روزنامههای پایتخت (تهران) - که فکر میکنم روزنامة ایران نو بود - نوشت که مردی بچهای را در خیابان دید که میخندد و شادمان است. به او گفت: نشنیدهای که ستارة دنبالهدار و زمین فردا با هم برخورد میکنند؟ آن کودک گفت: چرا شنیدهام، ولی برایم بیاهمیت است؛ زیرا دیدم مهندس راه آهن میان تهران و شاه عبدالعظیم از احتمال برخورد قطارها غافل نبوده، نقطة امانی گذاشته است، چگونه مهندس این جهان بزرگ و جریاندهندة قطارهای ستارگان در آن، از «نقطة امان» غافل باشد؟! (مؤلف).
میکنیم، و گر نه مناظره دربارة عدالت خداوند و دیگر صفات او با کسی که اصل وجود مقدس خدا را زیر سؤال میبرد بیهوده است و سخن گفتن دربارة ضروریات ادیان با کسی که منکر آنهاست و هیچ دینی ندارد تضییع وقت است.
به حق سوگند! که من این را نه به خاطر سختی پاسخ به او میگویم و نه به خاطر ترس از آنچه مطرح کرده است! چرا که هر کس اندک بهرهای از دانش و کمتر آگاهی از کتب دینی داشته باشد، میداند همة شبهاتی که این شخص به خاطر ناتوانی اندیشهاش از فهم آنها ذکر کرده است در کتابهای عقایدی به تفصیل آمده و پاسخ داده شده است، آن هم به زبان علمی و مطابق با قواعد علمی، نه این گونه عامیانه که وی سخن میگوید!
شما مخاطب آگاه، آیا شبهة او چیزی جز همان شبهة معروف «آکل و مأکول» نیست، جز اینکه وی آن را در قالب الفاظ یک آدم عامی با الفاظی خنک ریخته است. مثل آنجا که میگوید: «حتی اتم کربنی که بخشی از ریة پدرمان آدم را ایجاد کرده است - و من نمیدانم از کجا این مطلب برایش آشکار شده است - میلیونها میلیون ریه ایجاد کرده است»؟!
و آیا شبهة او دربارة عدل چیزی جز همان شبهات معتقدان به جبر نیست، جز آنکه کلماتِ آراستة آنان را از زیورها تهی کرده و بیهیچ زینتی، لخت و عور آورده است؟!
اما روش علمی مانع از آن میشود که از محل مناظره خارج شویم و گوهرهای گرانبهای دین را بر گردن کافران بیاویزیم و در خصوص آنچه نظرات دربارة آن گوناگون است سخن بگوییم، تا میان ما پیروان ادیان نزاع رخ دهد و حیلة ملحدان کارگر افتد؛ چنانکه چند سال پیش چنین شد: آن هنگام که این شخص مقالة «القرآن و العمران» را نوشت و در آن گاه از انجیل و گاه از قرآن به دفاع برخاست، حال آنکه هیچ یک از این دو را قبول ندارد و با پیروان این دو دشمن است و قصدی جز نیرنگ به آنان ندارد به اینکه نزاع آنان را متوجه خودشان کند و خود مسخرهکنان به تماشا نشیند. اما چیزی نگذشت که خداوند
حیلهاش را به خودش بازگرداند و نیت خبیث درونیش آشکار شد.
به او بگو: ای دکتر! مؤمن دو بار از یک سوراخ گزیده نمیشود (1)مستندات الحاد و کفرت را بیاور تا پاسخ آنها را به تو بشنوانیم. سخن از صفات و افعال و مسائلی مانند آن را به پیشوایان ادیان واگذار که آنان خود با هم مناظره دارند و هر یک به پاسخگویی به دیگری برخاستهاند. تو راحت باش که این بزرگواران سخت در تلاشند. دیگر خودت را چرا هدف تیرهای پاسخ آنان قرار میدهی؟!
با همة اینها، پاسخ این مسائل جز بر مقدمات ثابت علوم عالیه مبتنی نیست و تنها فهمهای خوکرده به برهانهای عقلی آن را درمییابند.
فرض کن من پاسخ این شبهات را دادم، آیا سهم من از واکنش او جز یک سخن عوامانة فردی است که ذهنش از فهم مسائل دقیق ناتوان است؟! این سخن او را بنگر: «این برهانهای ملالآور و دلایل عریض و طویلی هم که بر آنها برای اثبات سخنشان تکیه میکنند اعتباری ندارد؛ زیرا همگی بافتنی است».
10- افراط در بدگویی از قدیم و مبالغه در ستودن جدید (ص47 و دیگر صفحات)
هنوز دانشمندان از پاسخگویی به کسانی که گمان میبردند فضل و برتری منحصر در قدیم است و پیشینیان چیزی برای پسینیان نگذاشته اند فارغ نشده بودند که ستارة این شخص طلوع کرد و کودکانی همصدا با او آهنگ مخالف این نظر را ساز کردند و به تمسخر علوم پیشینیان پرداختند و تا آنجا پیش رفتند که دربارة آنان میگویند: «بیشتر دانش آنها جهل و اغلب اندیشههایشان وهم است».
اگر این سخن از یکی از مخترعان یا مکتشفان صادر میشد - که محال است صادر شود - باز مصیبتی که گریبانگیر دانش است کمتر و تحمل آن آسانتر بود، اما این سخن را کسی گفته که بهرهاش از علوم جدید جز تقلید نیست. این هم اعترافی است که خود کرده و بدین وسیله خویشتن را قانع کرده که تفاوت میان
1) «لا یلْدَغُ المؤمنُ مِن جُحْرٍ مرَّتینِ». ر.ک: شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 45.
او و مقلدان پیشین، تفاوت میان ناقل و واقف است (1).
اما انسان آگاه دوراندیش راضی نمیشود که نه حق هیچ کدام ضایع گردد و نه فضل فروشی دو طرف به یکدیگر او را مشغول سازد، بلکه اقرار میکند که پیشینیان به خاطر ابتکارْ شایستة تقدیرند و پسینیان به خاطر پیروی نیکو. این را نیز میداند که هر کدام خطا و صواب داشتهاند و در سخنانشان حقیقت و حقیقتنما وجود دارد؛ از این رو حقیقت را گمشدة خویش قرار میدهد و هر کجا آن را یافت میگیرد.
حقیقت هم جز زادة برهان نیست و به دوره و زمانی خاص نیز اختصاص ندارد. این چیزی است که نویسندگان منصف در خصوص آن قلمفرسایی کردهاند و من در جای دیگر غیر از این کتاب دربارة آن سخن راندهام که اگر خروج از موضوع نمیبود، به این دکتر میگفتم:
به خانهام درآ و از شمارش [عیبهای من] دست بردار/که پیری من بر نوباوگی تو غلبه دارد (2).
سپس برایش روشن میکردم که هیچ نوپدیدی نیست مگر آنکه ریشهای در قدیم دارد؛ و برای او درستی این مثل را که «زیر خورشید چیزی نوپیدا یافت نمیشود» (3)توضیح میدادم (4).
1) الحقیقة، ص 275 که میگوید: «لا فرقَ بیننا إلا فرق المنتقّل عن الواقف». به نظر میرسد مقصود از منتقل که به «ناقل» ترجمه شد، یعنی آنکه تنها به نقل سخن میپردازد و «واقف» یعنی آنکه سخن را میفهمد و نقل میکند (زاهد).
2) هَلُمَّ خَبّی و دَعی تَعدیدَک/لَیغلِبَنَّ خَلَقی جَدیدَک. ر.ک: مجمع الأمثال، ج 2، ص 155 (ناجی). مثلی است و اصل آن چنین بوده که پیرمردی زنی جوان داشت. آن زن به شوی سالخوردهاش اعتنایی نداشت. شوی کهنسال این بیت را سرود. مصراع دوم اشاره به آن دارد که توانایی من در همبستری، بر جوانی تو غلبه دارد (زاهد).
3) لیس تحت الشمس شیءٌ جدیدٌ.
4) از کسانی که در این خصوص قلم زده است، صاحب مجلة مصری الهلال است. البته در این مثل مبالغه است یا نیاز به شرح دارد (مؤلف).
سپس آن خداشناس به دوستش گفت: آیا چیز دیگری از بدگوییهای بیدینان باقی مانده است که برایم بگویی تا پاسخش دهم؟
راهیافته - 15: نه، جز پارهای خیالپردازی های شاعرانه و شبهات سوفسطایی و تمسخرهای عامیانه، که بیارزشتر از آن است که زحمت نقل آنها را بکشم و تو را برای رد کردن آنها به زحمت اندازم.
[رابطة میان شرع و خیر و تمدن (1)]
خداشناس: اما من پرسشی دارم که شاید برای آن پاسخی از آنان شنیده باشی: آیا بنا بر مذهب آنان چیزی زشت یا شرّ وجود دارد؟ و با فرض اینکه وجود دارد، مانع آن چیست؟ آیا خوبی یا خیر است؟ اگر هست، چه چیزی انسان را به آن دعوت میکند؟
راهیافته - 16: این سؤال را صاحب «الحقیقة» در فصل چهارم آن ذکر کرده و خود بدان پاسخ داده است (2)عبارت او چنین است:
اهل دیانت میگویند: مذهب مادّیین شرّی است که هیچ شرّی با آن برابری نمیکند؛ زیرا لازمهاش آن است که نه خیری وجود دارد، نه شرّی، نه حرامی، نه حلالی، نه... و خلاصه، با این اندیشه، [رسیدن به] تمدن محال است. اما مادیون سخن آنان را رد کرده، میگویند: در پندارتان ره به خطا بردید؛ گویا شما از ماهیت تمدن بیخبرید! تمدن امری ضروری برای بشر است که اگر نباشد، زندگی مادیون هم ناقص است. تمدن تنها با همکاری در شؤون زندگی و تلاش و کوشش برای رسیدن به زندگی بهتر میسر میشود. طبیعی است که این همکاری با آنچه شما توصیف کردید به دست
نمیآید و آنگاه رخ میدهد که همگی بر سنتهای مشخص و جاری در جامعه سیر کنند. این سیر هم تنها وقتی ایجاد میشود که انسان حقوق و تکالیف خود را بشناسد. این شناخت نیز فقط با دانش به دست میآید. و البته مقصود از دانش همان دانش صحیح است. همة اینها هم جز با حکومتی بازدارنده فراهم نمیگردد.
تا آنجا که پس از بیان این حکومت که حکومتی است وضعشده از سوی انسان میگوید:
پوشیده نماند که بنینوع بشر در آبادانی دو دستهاند: عاقل و جاهل. عاقل از آن رو که میخواهد به شرافتی اصیل دست یابد و نیز در خصوص تمدنْ دانشی درست به دست آورد، بازدارندهای از درون خود دارد؛ آن هم به سبب وجود نیروی خوددوستی/حبّ ذات که نه فقط در طبیعت او، بلکه در طبیعت هر حیوانی است؛ از این رو، از ارتکاب بدی در حق دیگران بازمیایستد تا این شرّ به خودش بازنگردد و وبال گردنش نشود. جاهل هم مانند عاقل خودش را دوست دارد، اما به خاطر جهلش گاهی در واسطهها خطا میکند؛ در نتیجه تنها زورِ حاکم میتواند بازدارندة او باشد. هر دو نیز تنها با همان بازدارندة مختص به خود حفظ میشوند. امتحان کنید! این بازدارنده را از میان بردارید، خواهید دید انسانها - هر چقدر هم ایمانشان زیاد باشد - به هرج و مرج گرفتار میآیند!
خداشناس: نخستین خطا در سخن او، نقل قول اهل دین است: «و خلاصه، با این اندیشه [رسیدن به] تمدن محال است»؛ زیرا هوس رسیدن به تمدن بر خلاف تأثیری که روی او گذاشته است، عقل و هوش اهل دیانت را نربوده است تا خیر و شر از نظر آنان به سود و زیان منحصر باشد، بلکه انواع خیر و شرّ و خوب و زیبا وجود دارد، خواه تمدن باشد یا نباشد.
حال اگر فرض شود انسانها منحصر در دو نوعند: یکی کر و کور و زمینگیر و بیخرد که نه با آنها میتوان همکاری کرد و نه از آنان امید حفظ منافع میرود و برای تمدن هم سودی ندارند، در این صورت به حکم دو چیز شریف: دین و
عقل، از جمله کارهای خیر و نیکی آن است که آن نوع دیگر به به این نوع کمک کند و از مصائب و مشکلات او بکاهد؛ آزار دادن او نیز کاری شرّ و زشت است. همچنین زنا - از نظر آن کسی که آن را عشق آزاد نام نمینهد - و دیگر انواع فسق و فجور که بذاته قبیحند، اگر چه به تمدن زیانی نمیزنند، که بر اساس پارهای معانی برای کلمة تمدن، به آن سود نیز میرسانند.
علاوه بر اینها، سخنی که من نظیری برای آن در تناقض دو طرف آن نمیبینم، کلام اوست که میگوید: «پوشیده نماند که بنینوع بشر در آبادانی دو دستهاند: عاقل و جاهل» تا آخر آن؛ زیرا شما وقتی از آقای دکتر میشنوی که از «شرافت اصیل و دانش درست» سخن میگوید، از خوشحالی بال درمیآوری و از خود بیخود میشوی و گمان میکنی که الآن وی نمونههایی از شرافت را که بزرگان از آن غافل بودهاند و گونههایی از دانش را که فلاسفة بزرگ از آن بیخبر بودهاند برایت میآورد، اما چیزی نمیگذرد که توضیح او برای شرافت اصیل را «خوددوستی» میبینی که آن هم به انسان اختصاص ندارد، بلکه در پستترین نوع حیوانات هم موجود است. توضیح او در خصوص «دانش درست» هم «ترس از بازگشت وبال شرّ به صاحب آن» است!
نمیدانم چه حالی خواهی شد اگر ببینی این دو گوهر گرانبها که عزیزترین مایملک آدمی است به این دو معنی پست تبدیل شود؟! و چگونه خواهی بود آنگاه که روشن شود بالاترین شرافت انسانِ عاقلی که طالب شرافت اصیل و دانش درست است آن است که مانند سگ دکان قصابی باشد؟! که «خوددوستی» یا چنانکه وی نام مینهد - شرافت اصیل - وی را وامیدارد گوشتی به نیش بکشد؛ سپس ساطور را در دست قصاب میبیند؛ آنگاه ترس یا آنچه وی آن را دانش درست مینامد وی را از این کار بازمیدارد؟!
بر طبق این شرافت و دانش، رفقایش یعنی مادیون کلبیمسلک (1)یونانی و پیروان اپیکور گام برداشتهاند، که گفتهاند: خوشبختی همان لذائذ نفسانی دنیوی است و تنها مانع، همین اوهامی است که انسان با آن دست و پای خودش را بسته و فضائل نامیده است (چیزهایی مانند عفت و حیا و مانند این دو). انسان باید اینها را از میان بردارد تا خوشبختی در آغوش او درآید. از این رو آنان سر سفرة هر کس و هر جا که میشد فرود میآمدند، تا آنجا که اشراف یونان دیگر نتوانستند سفرة سور و سات بپا کنند. این امر ادامه یافت تا آنکه دریافتند تنها چیزی که میتواند این فیلسوفان را از طلب شرافت اصیل بازدارد، دانش درست است؛ از این رو برای آنان بر درِ خانههایشان کسانی را واداشتند که کفش به دست منتظرشان بودند. با این حال این فیلسوفان از طلب شرافت اصیل دست برنداشتند، و باز هم با اینکه کفشها بود که پسِ گردنشان فرود میآمد بر سر سفرهها حاضر میشدند. در اینجا فلسفة مادی به بهترین شکل خود تجلی میکرد و انسانیت با کاملترین افتخارات خود آشکار میشد و جنگ میان شرافت و دانش درمیگرفت!
اپیکوریها گاهی با شرافت اصیل چُنان دلیران به سفرهها حمله میکردند و گاه که کفشها بدنشان را به درد میآورد و سبیلهایشان کَنده میشد، با دانش درست از آنها فرار میکردند!
روش کلبیمسلکها عیناً روش مادیان محض و ملحدان خالص است و هر ملحدی باید بر آن مسیر گام بردارد و ذرهای از آن منحرف نشود؛ زیرا بنا بر اعتقادش چیزی را خوب یا زشت یا حلال یا حرام و یا بازدارنده از آنچه نفسش میخواهد نمیبیند، مگر آنکه با سیلیهای آبدار مواجه شود. و اگر دیدی یکی از
1) سبب شهرت آنان به این لقب آن بود که صاحبان سفرهها این حکما را سگ مینامیدند و با پراندن استخوان به سوی آنان میراندند، یا سبب این نامگذاری این بوده است که آنان مانند سگها به سفرههای غذا هجوم میبردند (مؤلف).
آنها برخی کارهای پست را کنار مینهد یا الفاظ عفت و حیا و دیگر خصال نیک را بر زبان میآورد، این امر تنها از روی نفاق و ریاست، مگر آنکه به مقتضای الحادش جاهل باشد یا میان پارهای عقایدش و آموزههای دینی خلط کرده باشد!
بیان این امر چنین است: خوددوستی (1)امری است که نه فقط در انسان - چنانکه از این شخص شنیدی - بلکه در حیوان نیز به صورت فطری و غریزی هست. انسان عاقل - بلکه و موجودات دیگر حتی حیوانات - چیزی از خواستهها و لذتهای نفسش را کنار نمینهد مگر آنکه بازدارندهای مانع شود.
نیازی نیست کلام را طولانی کنم و بگویم که طبیعت انسان بر شهوتخواهی و لذتجویی سرشته شده است، اگر چه با کشتن و آزار دیگران و بلکه از بین بردن همة انسانها باشد. همچنین نیازی نیست بگویم که گاهی منفعت شخصی او و رسیدنش به خواستهها بر دروغگویی و سخنچینی و کارهایی از این قبیل متوقف است. کارهایی که اهل دین از آنها به محرّمات تعبیر میکنند و به قبایح اخلاقی توصیف میکند و البته نمیدانم ملحدان آنها را چه نام مینهند؟!
اکنون، تنها سه چیز میتواند بازدارندة از این صفات زشت باشد:
[1-] دینی که به زشتی آنها حکم کند و از آنها بازدارد؛
[2-] مکارم اخلاقی که سرکشی نفس را مهار کند؛
[3-] بازدارندهای مشترک میان انسان و پستترین نوع حیوانات؛ یعنی: ترس از زیان زودرس.
[الف.] اما عقل، تنها کسی به حکمش سر مینهد که آن را گوهری آسمانی و رسولی باطنی بداند که خداوند آن را به انسان عطا کرده و بدان تکریمش کرده است تا به او خیر و شرّ را بشناساند و برایش میان آنچه دوست دارد و آنچه
1) مرحوم مؤلف واژة «اِکُئِست» را در کنار «حب الذات» گذاشته است. این واژه معرّب Egoist است و البته Egoist یعنی: خوددوست، و چون مقصود «خوددوستی» است، صحیح آن است که Egoism گذاشته میشد. والله اعلم (زاهد).
دوست ندارد تمایز نهد، ولی کسی که آن را یکی از کارکردهای مغز میداند، چنین بازدارندگی را هم در آن سراغ ندارد.
[ب.] یا چنانکه «کبانیس» (1)گفته است: همان «نفس» است.
نفس و عقل چیزی جز حرکتهای اعصاب و مغز نیستند و هیچ جنونی بالاتر از این نیست که از عقلی تبعیت شود که اصل و ریشهاش و نیز ارزشش این است؛ به ویژه آنکه «حقیقتش را بخواهی، خود عقل آزاد نیست، بلکه مطابق با احکامی عمل میکند که منشأ حرکت او هستند» (ص 55).
اما در خصوص مکارم اخلاق، تعریبکنندة شرح «بخنر» [= شِبلی شُمَیل] در مقدمة کتابش برخی از آنها مانند عفت، کرم و شجاعت را یاد میکند و آنها را برخاسته از خوددوستی میداند. این درست، اما پس از ثبوت خوبی آنها به وسیلة دین یا عقل؛ زیرا خوددوستی صحیح در این هنگام است که انسان را به این فضائل فرا میخواند، ولی پس از انکار دین و ادعای مادی بودن عقل - که فهمیدی - او و پیروانش هیچ راهی برای اثبات خوب بودن این امور ندارند؛ از این رو بیهوده و بلکه از جنون محض است که از خواستههای نفسانی ولو کوچکترین آنها، به خاطر عفت و حیا چشمپوشی کرد یا حتی یک فلس را بذل و بخشش کرد! بنا بر این، انسان بازدارندهای جز دانش درست - چنانکه او میگوید - ندارد. تفاوتی میان انسان و پستترین نوع حیوان نیست و هر یک به دنبال برآوردن خواستههای نفسانی و لذتهایشان هستند و تنها وقتی از چیزی دست میکشند که بترسند شرّ آن دامنگیرشان شود.
من کلام را اطاله میدهم نه برای کسی که مناعت طبع داشته، از شرافت انسانی با خبر باشد، بلکه برای دیگران؛ از این رو میگویم: همة اینها هم نمیتواند بازدارندة همة مردم باشد؛ در همة شرایط کارآیی داشته باشد؛ از همة
1) اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).
بدیها حفظ کند و انسان را از بدیهایی که میتواند وبالش گریبانگیر هم نباشد باز دارد. اگر ناگزیر از ذکر مثالی ناپسند هستم، عذر مرا پذیرا باشید:
اگر کسی حیوانی را به روی خود بکِشد، آیا میترسد که حیوان هم این کار را با او انجام دهد؟ اگر کسی به زنی تجاوز کند، آیا بیم آن دارد که زن نیز به او تجاوز کند؟ چه چیزی مانع میشود که انسان شخص ضعیفی را در دلِ شبِ تاریک نکشد وقتی میداند به جز ستارگان آسمان کسی او را نمیبیند؟ چه چیزی میتواند مانع زورگویان و توانمندانِ صاحبِ حشم و خدم شود و آنان را از ستم به مردمی که هیچکس دادرس آنان نیست بازدارد؟
اما زور و قهر حاکم که جاهل را میترساند، اگر چه برای دفع شرّ و حفظ نظم ضروری است، ولی ما را از دین و مکارم اخلاق و خصال پسندیده بینیاز نمیگرداند؛ زیرا آنکه آهنگ ارتکاب شرّ و کار زشت میکند، در بسیاری اوقات پنهانی به آن دست میزند؛ بنا بر این تنها عفت و حیا و دیگر صفات نیک یا ترس از آنکه از رگ گردن به او نزدیکتر است و اعتقاد به اینکه «مَا یلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» (1)(هیچ سخنی نمیگوید مگر آنکه ناظری حاضر در نزد اوست) میتواند بازدارندة او باشد.
از سوی دیگر، زور حاکم باید همراه سپاهیان و حشم و خدمی باشد و نیز آنان باید بازدارندههایی جز ترسِ زیان رسیدن به دینشان یا صفات اخلاقی داشته باشند که از خیانت و ستم بازشان دارد و به برخورد صادقانه و برپایی عدالت برانگیزد؛ زیرا ممکن است همگی بر پوشاندن کارهای ناشایستشان از زور و قهر حاکم توافق کنند؛ آنگاه است که ستمها فزونی میگیرد و بر رنجها و مصیبتها افزوده میشود و درد از همان جا که گمان درمان بود وارد میشود!
این مسأله تاب آن دارد که دربارهاش داد سخن دهم، اما نمیخواهم تو را با زیادهگویی ملول کنم؛ آن هم در امری که کافی است با اندیشة نافذت و وجدان آزادت در آن تأمل کنی.
1) سورة ق (50)، 18.
به وضعیت اجتماعی کنونیمان و فساد رخنهکرده در آن، به کارهای زشت زیادی که برخی افراد به خاطر خواستهای جزئی و گناهان کبیرهای که برای لذتی حقیر مرتکب میشوند بنگر! با اینکه همة افراد جامعه بحمد الله - جز اندکی - اعتقاد دارند خدایی هست که خوبی را دوست دارد و در برابر آن پاداش میدهد و از بدی بیزار است و به خاطر آن مجازات میکند؛ حتی یک لحظه نگاهش را برنمیدارد و هیچ چیزی نیز از او پوشیده نیست؛ و اعتقاد دارند دینی هست که به کار نیک تشویق میکند و از کار ناپسند بازمیدارد؛ وعد و وعید میدهد؛ ترغیب و تهدید میکند؛ و خبر از زندگی دیگری میدهد که انسان اگر تقوا و صلاح پیشه کند، در آن به نعمت ابدی دست مییابد و اگر ستم و فساد کند، نصیبش در آن بدبختی است!
بر اینها بیفزا که افراد جامعه از شرافت انسانی نیز باخبرند و در وجود آنان از خصال نیک، بازماندههایی از اجداد و اسلافشان وجود دارد. حال، گمان میکنی وقتی از افراد چنین اجتماعی این اصول شریف رخت بربندد و آموزههای الحادی جای آن را بگیرد، وضعیت چه میشود؟ آنگاه که - خدا چنان روزی را نیاورد! - افراد جامعه به چیزی جز نیروهای خاموش اعتقاد نداشته باشند و هیچ یک از آنان نه از مجازاتش در حیات و ممات بترسد و نه معتقد باشد که پروردگاری ناظر او در خلوتهایش است؛ نیز دیگر به کرم و سخا و عفت و حیا و مناعت طبع و... اعتقادی نداشته باشد و صفاتی را که امروزه مکارم اخلاق نامیده میشود بقایای اوهام و عاداتی بداند که انسان از نیاکان وحشی یا اجداد حیوانیش به ارث برده است، در آن روز دیگر نه فقط برای انسانیت ارزشی قائل نخواهد شد، که زندگی انسانی را با زندگی حیوانی یکی خواهد دانست، با این تفاوت که انسان میتواند سر به طغیان برآرد و زورگویی کند. چنین شخصی گمان میکند که سرور آفریدگان و هدف غایی خلقت است - سخنی که امروز علم آن را نمیپذیرد! - در حالی که چنین نیست. بر آن میشود که هیچ خصلت پسندیدهای جز خوددوستی و هیچ خوشبختی جز شهوترانی وجود ندارد. مردم نیز همگی فرزند این زمینند و هر چه
در زمین است مشاع و برای همه است و مالکیت شخصی و خصوصی بودنِ برخی منافع گونهای استبداد است! غیرت انسان نسبت به محارمش نیز تنها ناشی از بخل و حسد است. آدم شجاع هم میکروبی است مانند میکروب طاعون؛ همین و بس.
تو را به خدا سوگند میدهم! اگر این آموزهها عمومیت یابد، آیا انسانیت به وضعیتی بازنمیگردد که وحوش هم به حالش گریه کنند و درندگان از آن به خدا پناه ببرند و در روی زمین کسی معیشتی بدتر از انسان و بهرهای کمتر از او نداشته باشد؟!
این دکتر که به زعم خود طبیب افراد است، با این آموزهها میخواهد جسم اجتماع را درمان میکند! اگر چه چنین طبیبی مصداق این شعر است که:
خوشیمنی او در طبّش میباشد/اما چه خوشیمنی؟ تنها برای گورکن و غسّال (1).
نمیدانم، اهل دیانت چه چیزی را توصیف کردهاند تا مقصود وی از این سخنش که «طبیعی است که این همکاری با آنچه شما توصیف کردید به دست نمیآید» مقصود گردد؟
اما اینکه دین فضیلتِ همکاری را بیان داشته، به کسب و کار ترغیب کرده، احکامی برای معاملات وضع نموده، به انسان حقوق و آنچه را برایش زیان یا سود دارد شناسانده، سپس با دانش صحیح و نیرویی بازدارنده تکمیل کرده و در تمام احکامش آنقدر ریزهکاریها و حکمتها نهاده که بیان همة آنها نیاز به نگاشتن کتب مفصل دارد، با وجود همة اینها، این فرد دیگر چه چیزی کم دارد؟ گناه دین تنها این است که شرافت و دانش درست را به خوددوستی اختصاص نداد! خوددوستی که به بالاترین معنی از پستترین صفات است؛ و نیز خوف زیان را هم مطرح نکرد که برای گوسفند و گاو و حیوانات دیگر طبیعتی از طبایع انسان شمرده میشود!
اما این سخن او که «امتحان کنید! این بازدارنده را از میان بردارید، خواهید دید انسانها - هر چقدر هم ایمانشان زیاد باشد - به هرج و مرج گرفتار میآیند!»، دینداران نیازی
1) مُبارَک الطَّلعةفی طِبِّه/لکن علی الحفّار والغاسل!
به این تجربه ندارند و آنچه میگوید - اگر درست باشد - به اعتقاداتشان لطمه نمیزند؛ زیرا آنان هرگز مدعی نشدهاند که به صِرف دینداری از نیروی بازدارنده بینیازند! چگونه چنین چیزی ممکن است؟ این دین است که مجازات تعیین کرده و احکام قصاص و حدود و دیات را تشریع نموده است. از ضرورت حکومت عادلانه سخن گفته و به اطاعت از آن دستور داده است. بنا بر این، معرِّب شرح «بخنر» باید از هممسلکان هرج و مرجطلبش بخواهد بدین تجربه دست زنند.
آری، مذهب اهل دیانت این است که دین همان بازدارندة بزرگ و مصلح سترگ است؛ و نیز برآنند که اگر از میان بشر رخت بربندد، انسانها گرفتار هرج و مرج میشوند و در ستم فرو می روند و بنیاد اجتماع از بُن برکنده میشود. بنا بر این این حق ماست که بدو پیشنهاد دهیم و بگوییم: ایمان را از بین انسانها برکَنید؛ آنگاه میبینید که آنها - هر چند هم حکومتهایشان نیرومند باشند - دچار هرج و مرج میشوند.
در عین حال که نیازی نیست دکتر را مکلف کنیم به تجربهای دست بزند که چند سده پیش هممسلکانش از سر گذراندند. آن زمان، کنار نهادن ایمان نتیجهای جز انقلاب فرانسه نداد. همان انقلابی که با کشتارهای خونینش نقطهای سیاه در تاریخنامة ملت فرانسه باقی مانده است.
با همین انقلاب فرانسه، مفاسد کنار نهادن دین حتی برای ملحدان انقلابی آشکار شد و آنان - چنانکه در یکی از مذاکرات گذشتهمان دیدی - به اشتباه خود اعتراف کردند.
راهیافته: شک نیست که هیچ چیز بهتر از دین صلاح انسان را تأمین نمیکند و هیچ راهی بهتر از پیروی از پیامبران وجود ندارد. من آرزو دارم در صف مؤمنان به شمار آیم و از آنانی باشم که در قرآن کریم دربارهشان آمده است: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ
لَا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَیكَ الْمَصِیرُ» (1)این رسول به آنچه از پروردگارش بر او نازل شده ایمان دارد و مؤمنان نیز همگی به خدا و فرشتگان و کتابها و فرستادگانش ایمان دارند. [میگویند:] ما میان هیچ یک از فرستادگانش تفاوت نمینهیم؛ و میگویند: [دستورات خدا را] میشنویم و پیروی میکنیم. پروردگارا، آمرزشت را خواهانیم! و بازگشت تنها به سوی توست.
بحمد الله این مناظره به پایان رسید. اکنون از این بخش کتاب دو مقاله باقی مانده است:
یکی. در بیان حیلههای دلاّلان الحاد و نیرنگهایشان؛
دوم. در توضیح حقیقت حیات و تفاوت میان انواع.
این دو مقاله را جداگانه میآوریم که بدین ترتیب کتاب دو جزئیمان سه جزئی میشود.
1) سورة بقره (2)، 285.
سیل خروشان الحاد از جانب بسیاری از مدارس سکولار به قلعة مستحکم ایمان سرازیر شده و ملحدان ساعتی از نشر آموزههایشان و بازداشتن مردم از دین کوتاهی نمیکنند. آنان شعارشان را الفاظی همچون دانش و اکتشاف و آزمایش قرار دادهاند که دلها را جذب خود میکند و عوام را به این اشتباه انداختهاند که علوم جدید و اکتشافات نوین با حقایق دینی ناسازگار است. آنان شبهاتی عامیانه متناسب با عقلهای عوام مطرح میکنند و مغالطههایی طرح مینمایند که آنقدر که در اذهان مردم رسوخ دارد، براهین و دلائل قاطع چنین نفوذی ندارند.
آنان همچنین به انواع و اقسام نیرنگها و حیلهها راه یافتهاند که برخی از آنها را برایت در مقالة سوم خواهیم آورد.
بنا بر این، همة دانشمندان ادیان، بلکه هر امتی که به مبدئی ماوراء طبیعت اعتقاد دارد و به مدبّری برای عالم ایمان دارد، وظیفه دارند این خطر را که نه فقط ادیان بلکه مدنیت و انسانیت را تهدید میکند دور سازند و همه با هم - اگر چه در مسائل دینی اختلاف دارند - در برابر ملحدان یکصدا و متحد شوند.
بهترین وسیله هم برای جلوگیری از انتشار این بیماری وارداتی آن است که حقایق ثابت دین از آنچه بعداً بدان ملحق شده و بیگانه از آن است تفکیک شود؛ میان امور جوهری و عرضی تفاوت گذاشته شود و امور یقینی از امور ظنی متمایز شوند؛ آنگاه برای عوام مردم روشن شود که حقایق دینی با هیچ یک از اکتشافات علمی تناقض ندارند.
بس است! سخن سخن آورَد. من - به حق سوگند! - از ملتهای غربی که به مسیحیت پایبندند سخت تعجب میکنم که چگونه از خطر این ملحدان غافلند؟ آنان را بدون هیچ مانع و رادعی در سرزمینهای خود رها کردهاند و آنها نیز علناً به خدای این ملتها کفر میگویند؛ پیامبرشان را دروغگو میشمارند؛ تورات و انجیلشان را به باد تمسخر میگیرند و آداب و رسوم دینیشان را انکار میکنند. آنگاه به مسلمانان روی آوردهاند و به آنان تلختر از حنظل میچشانند و بیهیچ
گناهی بدترین آزار را در حقشان روا میدارند. مسلمانان گناهی ندارند جز اینکه به خدای متعال و همة پیامبران و فرستادگان و کتابهایش ایمان دارند و به شأن والای مسیح و عصمت او معتقدند و بر آنند که وی روح و کلمة خدا بود و دوست داشتن او و پیروی از وی بر همة مردم فرض شده است.
آیا این کار رنگ و بوی دین دارد که کینهتوزترین و سرسختترین دشمنان مسلمانانْ آزاد و یله و برخوردار از همة حقوق در کشورهای مسیحی زندگی کنند و پارهای از مردم ناگزیر به مهاجرت از شبه جزیرة بالکان باشند؟! مردمی که میگویند: «آمَنَّا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَینَا وَأُنْزِلَ إِلَیكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» (1)(ما به آنچه بر ما و شما نازل شده است ایمان داریم و معبود ما و شما یکی است و ما سر به درگاه او ساییدهایم)؛ و از کتاب شریفشان میخوانند: «قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ عَلَینَا وَمَا أُنْزِلَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِی مُوسَى وَعِیسَى وَالنَّبِیونَ مِنْ رَبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» (2)(بگو: به خدا و آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و نیز به آنچه به موسی و عیسی و پیامبران از پروردگارشان داده شده است ایمان داریم. ما میان هیچ یک از آنان تفاوت نمینهیم و ما سر به درگاه او ساییدهایم).
ای عجب! در این روزهایی که به نگارش این سطور میگذرد، هر روز از طریق تلگراف، از ستمهایی که در بالکان به اسم دین میرود و فشار و شکنجهای که بر مسلمانان وارد میآید خبردار میشوم. ستمهایی که تا دنیا دنیاست ننگی برای نوع بشر است و آزار و اذیت دستگاه تفتیش عقاید اسپانیا را از یاد تاریخ میبرد!
ای کشیشی که حکم کردهای به اینکه هر ساکن بالکان به خاطر فلان و بهمان دلیل مدیون کلیساست، من بنا بر مبانی دینت با تو مناظره نمیکنم و نمیگویم که نصرانیت حقیقی و بلکه همة ادیان از سخن تو بیزاری میجویند، که این را به دیگر نویسندگان وامیگذارم، یا بعداً خود در کتابی دیگر از آن سخن خواهم گفت،
فقط میگویم: ای صاحب عصا و ردا! آیا نمیدانی پشت سرت کافری هست که این کارهای شنیع را دلیلی بر مذمت همة ادیان گرفته است و میگوید: «و اگر به تاریخ بنگریم، میبینیم در صفحات آن آنقدر خون هست که اگر جمع شود، چندین دریا شود. سبب آن هم تنها و تنها دشمنیهایی است که ادیان برانگیختهاند» (ص 52)؟!
و ما هنوز از پاسخ سخنش که «مسیحیتی که به آموزههای اخلاقیش میبالد، نمیتواند چهرهاش از شرم فتنههایی که در سدههای میانه برانگیخت گلگون نشود» (ص53) فراغت نیافتهایم!
چگونه راضی میشوی که ستمهای سدههای میانه را با ستمهای سدة بیستم پیوند بزنی و ما و خودت را دشمن به شادِ ملحدان کنی؟! انصافت را سوگند! آیا این سخن تو خدمتی به نصرانیت است؟ یا خدمتی است به الحاد و توهینی به نصرانیت؟!
میبینم مساجد که صدای تمجید مسیح و اعتراف به پاکی و عصمت او از آنها بلند است خوشایند تو نیستند و تمام تلاشت را تخریب و تبدیل آنها به کلیسا قرار دادهای. نمیخواهی توجهی هم به سکولار بودن مدرسههایت بکنی که کفر و الحاد در آنها تدریس میشود و صراحتاً از مسیح چنان سخن میرود که خوراک دشمنان یهودیش را فراهم میکند!
بدان! اگر مساجد را که پر از تصدیق مسیح و توصیف او به روح و کلمة خداست به کلیسا تبدیل کنی و قرآن را از آنها بزدایی و آموزش دستورات اسلام را در آنها ممنوع کنی، چیزی نخواهد گذشت که میبینی مدارس سکولار بر سردرشان همانی را نوشتهاند که اقلیت ایتالیایی اسکندریه (1)بر سر یکی از اماکن علمیشان نوشتند. اینان روز یادبود آزادکنندة ایتالیا «گاریبالدی» (2)نوشتند: «دانش و
1) تا پیش از جنگ جهانی دوم (1939-1945م) ایتالیائیها با 55 هزار نفر جمعیت، بعد از یونانیها، دومین اقلیت بزرگ مصر به شمار میآمدند که اغلبشان ساکن اسکندریه و قاهره بودند. برای تفصیل بیشتر ر.ک: http://www.sis.gov.eg/ar/LastPage.aspx?Category_ID=224.
2) جوزف گاریبالدی (به ایتالیایی Giuseppe Garibaldi) یکی از مبارزان اصلی میهنی در جنگ استقلال ایتالیا بر ضد اتریش بود. وی قهرمان ملی ایتالیا به شمار میآید (http://fa.wikipedia.org).
اخلاق تنها با زوال عقاید و ادیان به دست میآید».
به جای قرآن کتاب زندگی مسیح اثر «رنان» (1)کافر تلاوت خواهد شد؛ و در مدارستان فلسفهای تدریس میشود که بنیاد آن بر آخرین سخن «دیدرو» نهاده شده است: «کفر نخستین گام به سوی فلسفه است» (2).
از انقلاب الحادی [فرانسه] نیز زمان چندانی نگذشته است و شما میدانید که کاتولیکها و کلیساها از دست آن چه کشیدند! آگاهان میدانند که اگر چشمداشتهای سیاسی و تعصبات اسلاوی نبود، در مناطق بالکان هرگز گوش شنوایی نمییافتید و از سخنانتان به اندازة یک ظرف حجامت هم خون ریخته نمیشد! شک نیست که سیاست برای چشمداشتهایش تو را تحت اختیار خود درآورده و با ماهیتش حیثیتت را لکهدار کرده است.
چرا این ستمها را به عالَم سیاست واگذار نمیکنی تا بار عار آنها به دوش سیاست بیفتد و لکة ننگ آن بر دامن دین ننشیند؟!
به بحث برگردم: من اقدام کردم یا بگویم کوشیدم به انجام تکلیف اقدام کنم و تمام تلاشم را کردم و با این خدمت ناچیز، به دو امر بزرگ: دین و انسانیت خدمت کرده باشم، اینها همه در حالی است که از شهر خود دورم و عدّه و عُدّهای هم ندارم و از آنچه برای انجام این طرح لازم است، جز چند جلد از مجلات علمی و کتابهایی که به ده تا هم نمیرسد ندارم، مگر معلومات محدودی که در ذهن دارم و دست تطاول روزگار بدان چنگ نینداخته است.
1) ارنست رنان (Ernest Renan) (1823- 1892) فیلسوف فرانسوی است. او به مطالعات خاورشناسی علاقه داشت؛ تاریخ را سرچشمة تجربهها میدانست و زبان علم را در کمک به پیشرفت بشر برتر از دین میدانست. در سال 1863 کتاب زندگانی مسیح (Vie de Jésus) را منتشر کرد که موجب جنجال در مجامع دینی شد (http://fa.wikipedia.org). ارنست رنان در 29 مارس 1883 در سوربن پاریس كنفرانسی تحت عنوان «اسلام و علم» برگزار كرد كه متن آن، روز بعد در روزنامة ژورنال ددبا چاپ شد و در آن سخنرانی گفت كه اسلام و علم با یكدیگر متباین و متضاد هستند و ایمان به غیب با اصلاح و نهضت منافات دارد. چندین نقد بر سخنان او نوشته شد که مشهورترین آنها نقد سید جمالالدین اسدآبادی است. برای تفصیل بیشتر ر.ک: احمد موثقی، «فعالیتهای فرهنگی سید جمالالدین»، (سایت www.Tebyan.net).
2) «الکفر أول خطوة نحو الفلسفة».
این حرفها را به عادت معمول نویسندگان نمیگویم، بلکه برای تشویق دینداران آگاه میگویم که به چنین کاری دست زنند یا مرا با مقالات علمی و کتابهای سودمند یاری بخشند تا بتوانم این کتاب را مجدداً چاپ کنم و آنچه را در چاپ اول آن از قلم افتاده بود بدان ملحق کنم.
من ملحدان جویای حقیقت و افراد شکدار نسبت به دین را به مطالعة مجدد مناظرهای که مقالة نخست جلد دوم کتاب بر آن مبتنی است تشویق میکنم؛ زیرا به نظرم این مقاله مرهم درد الحاد است.
آنان هر تفاوتی که میان مصنوعات الهی و مصنوعات بشری در ذهنشان میگذرد یا اعتراضاتشان به پاسخهای مذکور در آن را برای من بفرستند. نشانی من هم چنین است: کشور عراق - کربلا - محلة عباسیه - ابوالمجد محمّدرضای اصفهانی نجفی.
اطلاع یافتم دانشمند نامی «ورخوف» (1)که از مشهورترین دانشمندان آلمانی است سخنرانیای ایراد کرده که «انجمن فلسفی ویکتوریا» (2)آن را منتشر کرده است. در این سخنرانی شواهدی دربارة مبحث اصل انسان وجود دارد. چون اینجانب پس از چاپ این کتاب از آن مطلع شدم، برخی از آن را در آخر کتاب میآورم.
«ورخوف» - آنچنانکه یکی از پیروان فلسفة «نشوء و ارتقاء» اقرار کرده - یکی از بزرگترین دانشمندان عصر و سترگترین مخالفان مذهب داروین و پیروان اوست. وی سالهای طولانی مباحث آنان را دنبال کرده و با آنها به مخالفت برخاسته است، البته نه با سخنان پوچ و سفسطه بلکه با پژوهش و ژرفنگری در آنچه مطرح میکنند.
بدین رو، اگر پیروان داروین پنجاه جمجمه را مقایسه کردند و با مقایسة آنها بر چیزی استدلال آوردند، وی صد جمجمه را مقایسه کرد تا ببیند آنان درست میگویند یا خطا میکنند. اگر آنان با علم تشریح یا مباحث فیزیولوژی یا زیستشناسی یا انسانشناسی یا باستانشناسی به استدلال پرداختند، وی با چشم تیزنگر به استدلال آنان نگریست؛ زیرا وی از بزرگترین افراد صاحبنظر در این علوم و مانند آنهاست.
«ورخوف» میگوید:
وقتی از بیست سال پیش در «انسبرگ» (3)گرد هم آمدیم - همان جا که نخستین طرفداریهای بزرگ از مذهب داروین منتشر شد - دوستم «کارل فوگت» (4)به جرگة طرفداران مذهب داروین پیوست. در نتیجه اردوی آنان تقویت شد و برخی گمان بردند که مذهب داروین پیروزی قاطعی به دست
خواهد آورد و وی با دلیل محکم اثبات خواهد کرد که تطور انسان از میمون و حیوانات دیگر است. مردم دربارة این موضوع اثباتاً و نفیاً و تصدیقاً و تکذیباً سخن میگفتند تا آنجا که همّ و غمّ همه این مسأله شد و پنداشتند که همین امر هدف اصلی دانش مردمشناسی است، اما علم طبیعی به چیزی اقرار نمیکند مگر آنکه با دلیل اثبات شود.
او در این نظرات و فرضیات با تأمل می نگرد و به تحقیق میپردازد، اما بدانها اهمیتی نمیدهد مگر آنکه از طریق آزمایش یا مشاهده، دلایلی بر صحت آنها اقامه شود.
اما مذهب داروین (1)، اگر از منظر مردمشناسان بدان بنگریم، تاکنون نه با آزمایش و نه با مشاهده ثابت نشده است، این در حالی است که طرفداران مذهب داروین به دنبال حلقههایی هستند که انسان را با حیوانات مرتبط کند، ولی هنوز یکی هم نیافتهاند و حیوان واسطة میان انسان و دیگر حیوانات را پیدا نکردهاند. از این رو، این حیوانِ واسطه از نظر مردمشناسان یک چیز وهمی است. آنان هیچ یک از نظراتشان را بر آن بنا نکردهاند؛ زیرا وجود ندارد و مانند آن است که انسان آن را در وهم یا خواب دیده باشد که ارزشی ندارد؛ زیرا ما نیز در عالم حقیقت زندگی میکنیم نه خیال. شناخت ما هم از جمجمههای انسانهای وحشی از بیست سال پیش تاکنون بسیار محدود است، در مقابل ادعاهایمان بزرگ است!
اما اکنون، هیچ یک از ملل روی زمین نیستند که حالات طبیعی و اجتماعیشان شناخته شده نباشد، مگر شبه جزیرة «ملقا (2)»، که حالات ساکنان این شبه جزیره تاکنون به طور کامل شناخته نشده و گمان بر این است که آنان عقبماندهترین مردم زمینند، اما دیگر اصناف انسانی مانند «پاتاگونها» (3)، «اسکیموها»، «بوشمنها» (4)و «قداوا» (5)ساکنان لهستان و استرالیا و لولونزی (6)و مِلَنِزی (7)شناخته
1) به نظر میرسد از اینجا به بعد نیز سخن «ورخوف» است (زاهد).
2) دربارة این شبه جزیره اطلاعاتی نیافتم (زاهد).
3) قبیلهای در جنوب کشور آرژانتین (زاهد).
4) بوشمنها (Bushmen) قبایلی صحرانشین هستند که در جنوب غربی قارة آفریقا در صحرای کالاهاری زندگی میکنند. سان نام رایج دیگری این قوم است. در بعضی فرهنگها، لغت بوشمن موهن شناخته میشود و نام سان ترجیح داده میشود. قبیلة«سان» منبع اطلاعاتی ارزشمندی در حوزة انسانشناسی و ریشهشناسی ژنتیک است. یک مطالعة گسترده در مورد تنوع ژنتیکی در آفریقا که در سال 2009 تکمیل شد نشان داد که مردم سان جزء پنج گروهی هستند که از تنوع ژنتیکی بسیار بالائی برخوردارند. این قبیله به عنوان یکی از 14 قبیلهای شناخته میشوند که به عنوان قبایل اولیه در شکلگیری انسان مدرن (هموساپین) نقش داشتهاند. هماکنون طیف قابل توجهی از الگوهای ظاهری را که بازتابی از پراکندگی و گوناگونی جمعیت فعلی جهان است در بین مردم این قبیله میتوان مشاهده کرد (www.wikipedia.org).
5) دربارة این قبیله چیزی نیافتم (زاهد).
6) اطلاعاتی دربارة این سرزمین نیافتم (زاهد).
7) مِلنِزی (Melanesia) (در عربی معاصر: میلانیسیا) نام ناحیهای است که از کنارة غربی اقیانوس آرام تا شمال شرقی استرالیا قرار دارد. جزیرة گینة نو بخشی از این ناحیه محسوب میشود. ساکنان این ناحیه سیاهپوستند. بنا بر تقسیمات مردمشناسی، ملنزیها یکی از سه گونه ساکنان بومی قارة استرالیا هستند. دو گونة دیگر پلینزی و میکرونزی هستند. البته این تقسیمبندی سهگانه جزایر میان این قاره و آمریکا را در برگرفته است: از این جزیرهها گروه غربی «ملانزی» (به معنی جزیرههای سیاه)، گروه شرقی «پلینزی» (به معنی جزیرههای پرشمار) خوانده میشوند و میان آنها بسیاری جزیرههای کوچک وجود دارند که میکرونزی (جزیرههای کوچک) خوانده میشوند (www.wikipedia.org).
شدهاند و حتی حالات برخی از آنها از حالت اروپاییها شناختهشدهتر است؛ چرا که ما مثلاً حالات ساکنان «بولونیز» (1)را بیشتر از برخی قبایل «ارناؤوط» (2)میدانیم.
ما به دقت در ساختار این اصناف تحقیق کردیم و تک تک استخوانهای آنها را اندازه گرفتیم، میانشان یک نفر را نیافتیم که بتوانیم حکم کنیم او از ساکنان اروپا به میمون نزدیکتر است، یا اینکه او از نسل آدمیان نیست.
البته منکر آن نیستیم که برخی اصناف مردم صفاتی دارند که با میمون مشترک است؛ مانند برآمدگی فک یا پهن بودن بینی - که سبب میشود رابطة میان این اصناف را با میمونها نزدیک بدانیم؛ تا آنجا که احتمال میرود اصلشان میمون بوده است - اما میان احتمال و یقین تفاوت بسیار است؛ زیرا این صفات صفات اصلی میمون نیست، بلکه آن چیزی که میمون را میمون میکند صفات دیگری است و
هر تکه از پوست میمون کافی است که آن را از دیگر انواعش متمایز کند.
من فکر نمیکنم که هیچ یک از دانشمندان علم تشریح در این مسأله شک داشته باشند.
تفاوت میان انسان و میمون بسیار روشن است؛ حتی تنها یک قطعه کافی است تا بر اساس آن استدلال شود و به طور قطع گفته شود که از چه نوعی است؛ از این رو دلایل «نشوء» بسیار ناقص است و نمیتوان بر اساس آن حکمی کرد و باید بیشتر و بیشتر پژوهش و جستجو کرد تا دلایل قویتری به دست آید.
از شما پنهان نباشد که همة آثاری که از انسان در غارها و قبرهای قدیمی به دست آمده، نشان میدهد که صاحبان آنها، بیهیچ خجالت و شرمی، برادران ما بودهاند.
من همة جمجمههایی را که در دریاچههای «سوئیس» پیدا شد بررسی کردم، دیدم که مربوط به قبایل مختلفند که به گمانم به دنبال یکدیگر به وجود آمدهاند، ولی هیچ یک از آنان را نمیتوان از نسلی جدای از نسل مردمان این روزگار دانست.
ما بر اساس علوم طبیعی نمیتوانیم قاطعانه بگوییم آیا اصناف مختلف مردم همگی از یک پدر بودهاند یا پدران گوناگون داشتهاند. هرکس هرگونه که بخواهد برای خود قضاوت کند.
حال اگر کسی از منظر دین به این امر نگاه کند و بگوید مطابق با آنچه کتابهای دینی به ما یاد دادهاند مردم همگی از یک پدر و مادر بوده اند، ما حق نداریم به او اعتراض کنیم؛ زیرا ممکن است مردم از یک پدر و مادر به وجود آمده باشند؛ بعداً حالاتشان تغییر کرده باشد و تفاوتهایی که امروزه در میان آنان میبینیم پدید آمده باشد.
اکنون انسان منصف عاقل، این تفاوت فراوان میان سخن این فیلسوف با انصاف و اغراقات و یاوههایی که «بخنر» کتابش را با آنها پر کرده است بنگرد و خود قضاوت کند! همین تجربة «ورخوف» در برابر تجربههایی که آنان نقل میکنند و دین را بدانها تهدید میکنند کافی است.
در صفحة 340 سخن از امکان تولد ذاتی شد. مقصود از آن ابداع در آفرینش است؛ یعنی وجود یافتن موجودی بدون آنکه از موجود دیگر متولد شده باشد، نه آنچه معتقدان به این سخن بدان اضافه میکنند که ادعا مینمایند حیات یک قدرت طبیعی محض است. ان شاء الله ماهیت حیات را در جلد سوم همین کتاب برای شما توضیح خواهیم داد.
نمایهها (1)
«صُمٌّ بُكْمٌ عُمْی فَهُمْ لَا یرْجِعُونَ» [سورة بقره (2)، 18] (ص499)
«آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَیكَ الْمَصِیرُ» [سورة بقره (2)، 285] (ص590)
«هُوَ الَّذِی یصَوِّرُكُمْ فِی الْأَرْحَامِ كَیفَ یشَاءُ» [سورة آل عمران (3)، 6] (ص241)
«وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیرُ الْمَاكِرِینَ» [سورة آل عمران (3): 54] (ص156)
«قُلْ یا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَینَنَا وَبَینَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَیئًا وَلَا یتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ» [سورة آل عمران (3)، 64] (ص403)
«قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ عَلَینَا وَمَا أُنْزِلَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِی مُوسَى وَعِیسَى وَالنَّبِیونَ مِنْ رَبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» [سورة آل عمران (3)، 84] (ص592)
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِی لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ» [سورة اعراف (7)، 43] (ص447)
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِی لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ» [سورة اعراف (7)، 43] (ص490)
«بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا» [سورة هود (11)، 41] (ص406)
«هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَینَا» [سورة یوسف (12): 65] (ص158)
«أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» [سورة ابراهیم (14): 10] (ص154، 394)
«وَإِنْ مِنْ شَیءٍ إِلَّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» [سورة اسراء (17)، 44] (ص393)
«أَإِذَا مَا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیا» [سورة مریم (19): 66] (ص153)
1) نمایهها مربوط به متن اصلی کتاب است و نمایههای مربوط به پاورقی با ستاره مشخص شده است. (زاهد).
«أَوَلَا یذْكُرُ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ یكُ شَیئًا» [سورة مریم (19): 67] (ص153)
«لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» [سورة فرقان (25): 32] (ص154)
«كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلًا» [سورة فرقان (25): 32] (ص154)
«وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ» [سورة نمل (27)، 14] (ص223)
«آمَنَّا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَینَا وَأُنْزِلَ إِلَیكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» [سورة عنکبوت (29)، 46] (ص592)
«اللَّهُ الَّذِی یرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ كَیفَ یشَاءُ وَیجْعَلُهُ كِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ یخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَنْ یشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ» [سورة روم (30): 48] (ص154)
«وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَیتٍ فَأَحْیینَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ» [سورة فاطر (35): 9] (ص155)
«كُلٌّ فِی فَلَكٍ یسْبَحُونَ» [یس (36)، 40] (ص510)
«مَنْ یحْیی الْعِظَامَ وَهِی رَمِیمٌ» [سورة یس (36): 78] (ص153)
«قُلْ یحْییهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ» [سورة یس (36): 79] (ص153)
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ» [سورة یس (36)، 82] (ص446، 477)
«وَمِنْ آیاتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خَاشِعَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَیهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ إِنَّ الَّذِی أَحْیاهَا لَمُحْیی الْمَوْتَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ» سورة فصّلت [(41): 39] (ص155)
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» [سورة حجرات (49)، 10] (ص404)
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ یكُونُوا خَیرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ یكُنَّ خَیرًا مِنْهُنَّ» [سورة حجرات (49)، 11] (ص404)
«یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» [سورة حجرات (49)، 13] (ص404)
«مَا یلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» [سورة ق (50)، 18] (ص586)
«یخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیدِیهِمْ وَأَیدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصَارِ» [سورة حشر (59)، 2] (ص300)
«أَلَا یعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ» [سورة ملک (67): 14] (ص154)
«فإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرًا» [سورة شرح (94)، 5] (ص516)
أ آ ا
آدم 131, 189, 196، 520، 577
آشور 133
آشوریان 262
آگاسز 320، 355
آگاسیز ← آگاسز
آگوست سبانیه 140
ابن فضیل قیسی 310
اپیکور 583
اخوان الصفا 207
ادمون دیمولان 541، 564
ادیسون 506، 575
ارتودکس 544
ارسطو 305، 435، 469، 470، 471، 472
ارشمیدس 510
ارناؤوط 598
اسبرن ← اسپرن دینلدز
اسپرن دینلدز 186، 265
اسپنسر 180، 181، 360, 363, 366, 367, 368, 369, 370, 386, 455, 494, 502, 566، 572
اسپینوزا 177، 465
استید 433
اسدآبادی، سید جمالالدین 544
اسکات، والتر 557
اسکیموها 597
اسولوطیقوس 470
اصحاب قِدَم 408
افلاطون 470, 471
اقلیت ایتالیایی اسکندریه 593
اقلیدس 510
امام صادق، جعفر بن محمد 205
امام علی بن ابیطالب 163
امام فخرالدین رازی ← فخر رازی، محمد بن عمر
انجمن پیشرفت علوم بریتانیا 219, 245، 430
انجمن علمی بریتانیا ← انجمن پیشرفت علوم بریتانیا
انجمن علمی پاریس 543
انجمن علمی رمسس 462
انجمن فلسفی ویکتوریا 596
انجمن لینیوس 174
انجمن ماوراء الطبیعه 178
اندلس 536
اندونزی 248
انسان جاوه 235, 248, 252, 521, 524, 554
انقلاب الحادی ← انقلاب فرانسه
انقلاب دینی اسكوتلاندی, 543
انقلاب فرانسوی ← انقلاب فرانسه
انقلاب فرانسه, 519، 530, 532، 539، 540، 568، 589، 594
انقلاب لوتری, 530، 539، 540، 542
اوتزخت, 266
اوجین ← دیبوا، اوجین
اوسنین، هرگون 208
اون، برنارد 237, 239
ایوسینی ← ائوسن
ائوسن 357، 362
ب
باکر 217
بار تولان، گاسپار 242
بایر 320
بتاغونین← پاتاگونین
بتلر 307
بخنر, در صفحات مختلف
براس ← پر اس
برانکو 298
برنجر 260
برنز، رابرت 543
بروکا 253، 345
بریر 414
بریه, م 576
بَسوس 540
بطیماوس 470
بلیستوسین 352
بنتلی، ریچارد 335
بنیاسرائیل 494، 521
بنیعُذره 296
بوتی 537
بوشمنها, 597
بیر, فون، 369، 371, 377
بیلر, 378
پ
پاتاگونها 597
پاستور, لویی 233، 264،270, 330، 335، 336، 337
پراس ← پر اس
پر اس 213, 214, 215، 217
پروتستانیان 496، 542
پروتستند ← پروتستانیان
پلیوسن 251
پوشز 234
پوشه 246, 253, 255, 256, 336, 337، 340
پولس 213
پیامبر اسلام 153، 156، 162، 189، 495، 505, 516
پیوریتنها 543
پیوریتنهای نوکس 542
ت
تاتار 163
تامسون، سِر ویلیم ← تامسون، سِر ویلیام
تامسون، سِر ویلیام 137، 185, 288, 343,
344, 354
تاین 532, 534
تایندل، ویلیام 556
تبّت 198
تحول المادة 130, 140
تنبلی ← بنتلی, ریچارد 335
تنیدال، ویلیام ← تایندل، ویلیام
توتمیسم 198، 269، 561
ج
جعفر بن محمدٍ الصادق ← امام صادق، جعفر بن محمد
جِفار 505
سنت لیر، جفروی ← سنت لیر، جفروی
جمعیت کپلر 216, 217
جوزفین 544
جوفر 387
جیانینی، فریدیانو 211
جیاورت، فیرنس 129
ح
حزب کارگران اشتراکی مسیحی 545
حزب یمین 532
حزب شمال 532
حکمای یونانی 460
حکمت ایمان 495
حکمت یونان 495
حنا النبیه 208
حوا 131
خ
خلفای عباسی 155
خویخوی ← هوتنتوت
د
داحس و غَبراء 503
داروین در صفحات مختلف
دالبر 287
دانتون 532
دانسِ مانی ← دانس سنت دل
دانس سنت دل 446*
دکارت 177
دَمیری ← دَمیری، محمد بن موسی
دَمیری، محمد بن موسی 206
دوبی 209, 232, 236, 239, 240, 268
دوکنس 352
دولبر 187, 420
دوما، الکساندر 158
دوینتون 238
دیبوا, اوجین 248، 251، 253، 254
دیدرو ← دیدرو، دنیس
دیدرو، دنیس 474, 547, 597
دیموکریت 134
دیوبوا، کولوت 533
ر
رایت, 509, 575
رتبات 217
رمسس ← انجمن علمی رمسس
رنان ← رنان، ارنست
رنان، ارنست 594
روبرت یارتز ← برنز، رابرت
روبسپیر 533
روکیه 565
رومیان 494
ریلی 354
ز
زنگی 535
زنگیان 434، 497
ژ
ژاندارک 528, 537
س
ستد 173
سدانگ 263، 264
سدس هدلی 240
سدههای میانه 593 (همچنین: قرون وسطی)
سرکیس 520
سرنمون 199
سَطیح 545
سقراط 305
سنت لیر، جفروی 310, 311، 312
سنت هیلر، اتین ژوفرا 130
سنت هیلر، جیفرمن ← سنت هیلر، اتین ژوفرا
سنوزوئیک 251
سواب 446*
سوفسطائیان 329، 396
سیبویه 584
سینافارنس 260
ش
شابیر 261-262
شارل 537
شام 494
شاو ← شاو، جورج برنارد
شاو، جورج برنارد 500، 528
شبطیقیین 329
شِبْلی ← شُمَیل، شِبلی
شُمَیل، شِبلی 138، 139, 386، 388، 481
شبه جزیرة بالکان 592
شفهوذن 246
شِقّ 360، 545
شلوتمان 261
شلایخر، آگوست 349
شلیخر ← شلایخر، آگوست
شمیل ← شُمَیل، شِبلی
شمیل در آسمان 560
شو ← شاو، جورج برنارد
شوبنهور ← شوپنهاور
شوپنهاور 160, 305
ص
صاحب انجیل ← عیسی مسیح
صاحب شریعت محمّدیه 550
ط
طوتمه ← توتمیسم
طوسی، خواجه نصیر 147
ع
عباسیان 155
عُروة بن حزام 296
علقمة بن ابی سفیان 360
عنتره, 158
عیسی مسیح 173، 189، 523، 524، 550، 592، 593
ف
فارسها 494
فتح (سوره) 494
فتیشیسم 551، 552, 553, 554
فتیشیه ← فتیشیسم
فِجار 505
فخت ← فیخته
فخر رازی، محمد بن عمر 147
فرنکل 200
فرنگیان 162
فروکروا 519
فریداننال 234
فلاسفة یونان 458
فلسفة یونان 156
فونوگراف 251, 508
فنوگرافی 489
فولجر, اوطو 355
فیخته 428, 431
فیرخو ← فیرخو، رودولف لودویگ کارل
فیرخو، رودولف لودویگ کارل 193
فینیقیان 262
فینیقیه 133
ق
قبطیان 494, 521
قداوا 597
قرشو 249
قرون وسطی 499, 527, 530، 531
قفقازی 235
قیصر 529, 530
قیصر روس 529
ک
کاتولیک 544
کاتولیکی ← کاتولیک
کارگران و نصرانیت 545
کارل فوگت 311, 596
کافور اخشیدی 379
کامبرین 343، 352، 356
کانت 428
کبانیس 585
کپنهاگ 258
کَثلَکَه 519
كرامانی ← دانس سنت دل
کراو 245
کروکز، سِر ویلیام 135، 138
کروکس، ولیم← کروکز، سِر ویلیام
کرکس 217
کروبتکن 345
کشکول طبیب 529
کلبیمسلک 583
کلبیمسلکها 583
کلومون گانر 261
کمبریه ← کامبرین
کمونیسم 568
کنط ← کانت
کنفوسیوس 523
کوپ 387
کوتون 533
كوزل ← کوزل، آلبرت
كوزل, آلبرت 431
کوشون 537
کوفیه 208، 258
کوک ← کوک، جیمز
کوک، جیمز 263
گ
گارنر 251
گاریبالدی ← گاریبالدی، جوزف
گاریبالدی، جوزف 593
گالتون ← گالتون، سِر فرانسیس
گالتون، سِر فرانسیس 175
گالیله 509, 585
گیبون 247, 249، 259
ل
لاکونت، ژوزف ← لاکنته، ژوزف
لا کونت، گُلفت ← لاکنته، ژوزف
لاکنته، ژوزف 222، 360، 361
لامارک ← لامارک، ژان باتیست
لامارک، ژان باتیست 171, 172, 239, 298, 303, 305, 309, 310, 311, 312, 322، 323، 345، 386، 560
لانگ 240, 250, 270، 376
لبوک، سِر جون 178
لرد کلوین 189 (همچنین: تامسون، ویلیام)
لوبون، گوستاو 130, 140, 185، 186، 463، 483، 494، 518، 535، 536، 537، 566
لوتر ← لوتر، مارتین
لوتر، مارتین 496, 539, 541, 542
لودژ، اولیفر 433
لولونزی 597
لیدن 422
لیل 174, 237, 349، 350، 351
م
مارش 362
مارشال 219
مارکونی ← مارکونی، گوگلیمو
مارکونی, گوگلیمو 509, 575
ماری اول 263
مالبرانش ← مالبرانش، نیکولا
مالبرانش، نیکولا 185
متمانیا (بیماری), 429
متمانیا (رقص) ← دانس سنت دل
مچینکوف 233, 264, 318
مدیرا 315, 316، 318
مذهب ارتودکسی ← ارتدوکس
مذهب لوتر← مذهب لوتری
مذهب لوتری 496، 539، 540، 541، 543، 544
مِستِر وات ← وات، جیمز
مسلک اشتراکی 578, 582 (همچنین: کمونیسم)
مسیح ← عیسی مسیح
معلم اول 460, 469، 470 (همچنین: ارسطو)
معلم ثانی 460
مغول 163
مفضّل بن عمر جُعفی 205
مکفرصن 179
مکوش 180
مل 179
ملت با شرافتِ نیکبخت عرب ← ملت عرب
ملت اسرائیلی ← بنی اسرائیل
ملت عرب 494، 498
ملت یهود 499
مُلک (سور) 494
مِلَنِزی 597
موانس 265، 266، 267
مولیر 158
مونیر 470, 508
مهیار دیلمی 495
میانس 545
میلن، ادوارد 130
میوسن 250، 262
میوسینی ← میوسن
ن
نِسار 505
نصر (سوره) 494
نوکس 542, 543
نیاس 401
نئاندرتال 247
نصیرالدین طوسی ← طوسی، خواجه نصیر
نیتشه← نیچه
نیچه 158
نیوتن, اسحاق 329, 508, 571
و
وات، جیمز 414، 543
واشنگتن← واشنگتن، جورج
واشنگتن, جورج 406, 407، 411
والاس ← والاس، آلفرد راسل
والاس، آلفرد راسل 172، 173، 174، 175، 182, 204, 386، 422، 432، 560 (همچنین: ولس)
ورتز 482, 485, 486
ورخوف 596, 599
ورنتبرگ 260
ولتر 435
ولس 204, 386, 422, 432, 560
ولوت دیوبوا 547
ولیم کروکس 135, 138
وینزلوا 242
ه
هابز، توماس 185
هاروی, ویلیام 255, 508
هاکسلی 176، 177، 178، 179, 296، 386، 572
هاكل 431
أ آ ا
آجُرّومِیه 570
أبحاث و تجارب عن أصل الإنسان 266
الأخبار 215
أسرار الکون 213
اسرار وجود 129
اسولوطیقوس 470
أصل الإنسان ← اصل انسان
اصل انسان 192، 201
اصول 217
اصول اجناس 201
أصول الحیاة 182
أصول الفلسفة النرلوجیة 130
انتروبولوجیا 255
انجیل 401، 499، 521، 531، 542، 577، 591
الإنسان ما أطوَعَه و ما أطمَعَه 519
ایران نو 576
ب
بصیر ← البصیر
البصیر 482، 546
بطیماوس 470
پ
پروگرام اشتراکیون 480
ت
تاریخ الرأی المادی 270
تاریخ طبیعی 178
تحول المادة 130, 140
تروا موسکتر 159
توحید 205
تورات 179، 401، 521، 591
ح
الحقیقة 344, 445, 452, 474, 485, 493، 522، 574، 580
حوادث و أفکار 515, 527
حی بن یقظان 310
حیاة اسبنسر 369
حیات جدید 251
خ
الخلل 291
د
الدین و الحق 492
ر
الراهن و الواهن 484
رسائل إخوان الصفا 207
الرسالة الراعویة فی الدین و العلمانیة 211
ژ
ژورنال 263
س
سرّ پیشرفت انگلیس سکسونیان 541
سرکیس 520
سِفر تثنیه 262
سه تفنگدار 158
ش
شرح اشارات 147
شرح تجرید 147
ض
ضحایا الجهل ← ضحایا الجهل أو الإنسانیة المظلومة
ضحایا الجهل أو الإنسانیة المظلومة, 499، 531
ط
طوائف الحیوان 414
ع
عالم اَحیاء 173، 422
عالم الأحیاء ← عالم احیاء
عباسیان 155
عُروة بن حزام 296
علقمة بن ابی سفیان 360
عنتره, 158
ف
فضیحة فیلسوف 220
فلسفة الأدیان 140
ق
قرآن کریم 149, 153, 154، 162، 208، 209، 401، 493، 494، 498، 499، 577، 589، 593، 594
القرآن و العمران 500، 506، 521، 577
القضاء علی القضاء 502
ک
کارگران و نصرانیت 545
کتاب الطب 374
کریستو, کنت منت [= مونت] 158
کشکول طبیب 529
م
مجموع 489
مخاطبه با اموات و اِبطال مذهب ستید 432
مسائل العلم فی القرن العشرین 288
مقالة حول مقالتی 550
مقدمة سوپرمن 500
الماتن 272، 275
المجلات 433
مخاطبه با اموات و اِبطال مذهب ستید 432
المقالة الاشتراكیة 560
المقتطف 566
مکارم اخلاق 599
ن
نحو اللغة العصریة 129
نشوء 360
نظام الطبیعه 489
نَفَق اولیفر لودژ 433
نوامیس 471
ه
الهلال 528
هویت 355
أ آ ا
آسیا 356, 357
آفریقا 236, 251, 356, 357, 378، 497
آکادمی علوم فرانسه 335, 336، 337
آکادمی فرانسه ← آكادمی علوم فرانسه
آکسفورد 178
آلمان 212, 213, 332, 446*، 447، 544، 545
آمریکا 400، 403، 407, 410، 430, 432
اندامان ← آندامان
آندامان 401
اُدِسّا 260
اروپا 128، 212، 226، 247، 259، 268، 356، 405، 430، 432، 495، 496، 539، 540، 546، 598
اسپانیا 592
استرالیا 356, 501, 597
انسبرگ 596
انگلستان, 200, 328، 257، 330، 495، 496، 497، 537، 539، 540، 541، 542، 543، 544، 545
انگلیس ← انگلستان
اوگاندا, 378
اهرام مصر 133
ایتالیا 593
ایران 133
ایینا 212
ب
بابل, 133, 262
بابوان 497, 544
بالکان 594
بانا 213، 216
برلن 234
بریتانیا ← انگلستان
بوسنی, 259, 262
بولونیز, 568
پ
پاتاگونین 402
پاریس 243، 263، 528، 534
ت
تاسمانی 544
تخت جمشیدفارس 133
تسمان ← تاسمانی
ج
جاوه 246، 247، 248، 250
چ
چین 263
ح
حلب 211
خ
خیابان پنجم 518
دانشکدة ایینا 212
دانشکدة بانا 213
دانشگاه سوربن 130
دانشگاه کلمبیا 265
ز
زلاند نو 401
زیلانده جدید ← زلاند نو
س
ساردنی 243
ستمبر 534, 538
سوئیس 599
ش
شاهنشاهی باستانی فارس 494
غ
غازت دکولوین 311
ف
فرانسه 130، 257، 263، 266، 537، 544، 589، 594
فلسطین 262
ک
کشورهای روم 494
کنگو 266
کنیسة ادنبرگ 543
ل
لندن 376
لهستان 244, 597
لوور 259، 260
م
ماکائو 242
مجمع علمی پاریس 244
مصر 133, 494, 521
ملقا 597
ممالک متحده ← آمریکا
منعَرَج اللِّوی 160
ن
ناصره 173
نیویورک 265, 400, 406
ه
هلند 265، 266
هندوستان 245
ی
یونان 133, 134، 155، 583
أثولوجیا، ترجمة ابن ناعمة الحمصی، تحقیق عبدالرحمن بدوی، بیدار، قم، 1413.
الأسفار الأربعة، صدرالدین محمّد شیرازی، 9ج، مكتبة المصطفوی، قم.
الأغانی، ابوالفرج اصفهانی، 25ج، دار إحیاء التراث العربی، بیروت 1415ق.
إقبال الأعمال، سید علی بن طاوس، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1367ش.
الأمالی، شیخ طوسی، انتشارات دارالثقافة، قم، 1414ق.
الأمتاع والمؤانسة، ابوحیان توحیدی، المكتبة العصریة، بیروت، 1424ق.
الأمثال، زید بن رفاعة هاشمی، دار سعدالدین، دمشق، 1423ق.
أمثال العرب، مفضّل عِنبی، دار و مكتبة الهلال، بیروت، 1424ق.
بحارالأنوار، علامه مجلسی، 110ج، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1404ق.
البیان والتبیین، جاحظ، 3ج، دار و مكتبة هلال، بیروت، 1423ق.
التذکرة الحمدونیة، محمد بن حسن بن حمدون، 10ج، دار صادر، بیروت، 1417ق.
توحید مفضل، مفضل بن عمر جعفی کوفی، مكتبة الداوری، قم، 1969م.
جریانهای اصلی اندیشه غربی، انتخاب متون فرانکلین لو - فان - باومر، ج2، ترجمه کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، 1385ش.
چهل مقاله، رضا استادی، قم: کتابخانه عمومی حضرت آیةالله مرعشی، 1371ش.
حیاة الحیوان الکبری، کمالالدین دمیری، 2ج، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1424ق.
الحیوان، جاحظ، 7ج، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1424ق.
خصائص الأئمة (علیهمالسلام)، سید رضی، آستان قدس رضوی، مشهد، 1406ق.
داروینیسم و تکامل، محمود بهزاد، شرکت سهامی، تهران، 1361ش.
دعائم الاسلام، نعمان بن محمّد تمیمی مغربی، 2ج، دارالمعارف، مصر، 1385ق.
رسائل إخوان الصفاء، 4ج، الدار الاسلامیة، بیروت، 1412ق.
رسائل فی الفسفة والعرفان، سید جمالالدین اسدآبادی، إعداد سید هادی خسروشاهی، مؤسسة الطباعة والنشر، تهران، 1417ق.
سنن، ابن ماجه، تحقیق: محمّد فؤاد عبدالباقی، 2ج، دارالفکر، بیروت.
سنن، نسائی، 8ج، دارالفکر، بیروت.
شرح نهجالبلاغة، ابن ابیالحدید، تحقیق: ابوالفضل ابراهیم، 20ج، کتابخانه آیةالله مرعشی، قم، 1404ق.
الشفاء، شیخ الرئیس ابن سینا، 11ج، کتابخانه آیةالله مرعشی، قم، 1404ق.
صبح الاعشی فی صناعة الانشاء، شهابالدین احمد قلقشندی، 15ج، دارالکتب العلمیة، بیروت.
عوالی اللآلی، ابن ابیجمهور احسائی، تحقیق: مجتبی عراقی، 4ج، قم،1403ق.
عیون الأخبار، ابن قتیبه دینوری، 4ج، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1418ق.
فلاح السائل، سید علی بن طاوس، دفتر تبلیغات، قم.
فلسفه نشو و ارتقاء، لودیک بوکنر، ترجمه عربی: شبلی شمیل، ترجمه فارسی: علیاصغر حکمت، تهران، دانشگاه تهران، 1354ش.
فلسفة النشوء والارتقاء، شبلی شمیل، المقتطف، مصر، 1900م.
قیام آیةالله حاج آقا نورالله نجفی اصفهانی، سید اسدالله رسا، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، 1384ش.
کافی، ثقةالاسلام کلینی، 8ج، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1365ش.
کشف الغمة، علی بن عیسی اربلی، 2ج، مكتبة بنیهاشمی، تبریز، 1381ش.
کنز العمال، متقی هندی، 18ج، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1409ق.
متشابه القرآن، ابن شهرآشوب مازندرانی، بیدار، قم، 1368ش.
مجمع الامثال، میدانی نیشابوری، 2ج، آستان قدس رضوی، مشهد، 1407ق.
محاضرات الادباء ومحاورات الشعراء والبلغاء، راغب اصفهانی، 2ج، دار أرقم، بیروت.
مستدرک، حاکم نیشابوری، تحقیق: یوسف عبدالرحمن المرعشلی، 4ج، بیروت.
مسند، احمد حنبل، 6ج، دار صادر، بیروت.
مشکاة الأنوار، ابوالفضل علی بن حسن طبرسی، مكتبة الحیدریة، نجف، 1385ق.
معجم الفلاسفة، جورج طرابیشی، دارالطلیعة، بیروت، 1987م.
نهایة الارب فی فنون الادب، شهابالدین نویری، 33ج، دارالکتب و الوثائق القوسیة، قاهره.
نهجالبلاغة، امام علی بن ابیطالب8، تحقیق: صبحی صالح، دار الهجرة، قم.
1- تبصرة الفقهاء (سه جلد)، آیةالله العظمی شیخ محمّدتقى رازى نجفى اصفهانى (قدسسره) صاحب هدایة المسترشدین، تحقیق: سیّد صادق حسینى اشكورى.
2- رسالهٔ صلاتیه، از همو، تحقیق: شیخ مهدى باقرى سیانى.
3- شرح هدایة المسترشدین، آیةالله العظمی شیخ محمّدباقر نجفى اصفهانى نجل صاحب الهدایة (متوفی 1301ق)، تحقیق: شیخ مهدى باقرى سیانى.
4- اشارات ایمانیه، آیةالله العظمی شیخ محمّدتقى آقانجفى اصفهانى (متوفی 1332ق)، تحقیق: مهدى رضوى با همكارى انجمن مفاخر فرهنگی ایران.
5- مجدالبیان در تفسیر قرآن، تألیف: آیةالله العظمی حاج شیخ محمّدحسین نجفی اصفهانی (متوفى 1308ق)، گزینش و ترجمه: سیّد مهدی حائری قزوینی.
6- نقد فلسفة دارون، آیةالله العظمی شیخ ابوالمجد محمّدالرضا نجفى اصفهانى (متوفی 1362ق)، تحقیق: دكتر حامد ناجى اصفهانى با همكارى كتابخانه مجلس شوری اسلامى.
7- الآراءُ الفقهیة - المكاسب المحرمة - والبیع (5 مجلّد)، آیةالله شیخ هادى نجفى.
8- أجود البیان فی تفسیر القرآن (الجزء الثالث)، آیةالله شیخ هادى نجفى.
9- ترجمهٔ ارشاد الأذهان، علّامة حلّى، مترجم: آیةالله شیخ مهدى نجفى اصفهانى (متوفی 1393ق) با همكارى انجمن مفاخر فرهنگی ایران.
10- أساور من ذهب در احوال حضرت زینب سلام الله علیها، آیةالله شیخ مهدى نجفى اصفهانى (متوفی 1393ق)، تحقیق: جویا جهانبخش.
11- الآرائك فی علم أصول الفقه، آیةالله شیخ مهدى نجفى اصفهانى (متوفی 1393ق)، با همكارى The open school شیكاگو آمریكا.
12- غرقاب (تراجم أعلام القرن الحادی عشر وما بعده)، سیّد محمّدمهدى موسوى شفتى (متوفی 1326ق)، تحقیق: مهدى باقرى سیانى و محمود نعمتى.
13- ترجمهٔ توحید مفضل به انگلیسى، به أمر آیةالله شیخ مهدى نجفى اصفهانى، با همكارى
The open school شیكاگو آمریكا، و انتشارات انصاریان قم.
14- الكنز الجلی لولدی علی (گنجنامه)، شیخ هادى نجفى، ترجمهٔ علىاصغر حبیبى.
15- مجموعه مقالات همایش ملی فقیه محقّق و اصولی مدقّق علّامه آیةالله العظمی شیخ محمّدتقی ایوانکی رازی نجفی اصفهانی (ح1185-1248ق)، به کوشش مجتبی نورمحمّدی با همکاری انتشارات ابواب معرفت.