ghaemiyeh.com
سرشناسه : نجفی مسجد شاهی اصفهانی، مهدی، 1259-
عنوان و نام پديدآور : اساور من ذهب در احوال حضرت زینب سلام الله علیها/ تالیف مهدی نجفی اصفهانی (مسجد شاهی)؛ تحقیق و تحشیه و تعلیق جویا جهانبخش.
مشخصات نشر : تهران : ساحت ، 1384.
مشخصات ظاهری : چهل و هفت، 149 ص.: مصور، نمونه، عکس.
شابک : 978-964-9470-47-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [139] - 149؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : زینب(س) بنت علی (ع)، 6 - 62ق.
موضوع : نجفی مسجد شاهی اصفهانی، مهدی، 1351 - 1259 -- سرگذشتنامه
موضوع : واقعه کربلا، 61ق.
چهارده معصوم -- مدایح و مناقب
چهارده معصوم -- شعر
شعر مذهبی -- مجموعهها
شناسه افزوده : جهانبخش، جویا، 1356 -
رده بندی کنگره : BP52/2 /ز9ن3 1384
رده بندی دیویی : 297/974
شماره کتابشناسی ملی : م84-38737
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
أساور من ذهب در احوال حضرت زينب سلام الله عليها
تأليف: آيةاللّه حاجشيخ مهدى نجفى اصفهانى (مسجدشاهى)
تحقيق و تحشيه و تعليق: جويا جهانبخش
ناشر: ساحت
چاپ اول: 1384
شمارگان: 1100 نسخه
شابك : 2 - 9 - 94704 - 964
طرح جلد: عليرضا كاشى
حروفچينى و صفحهآرايى : محمود خانى
ليتوگرافى: طلوع
چاپ و صحافى: مبتكران
همه حقوق براى ناشر محفوظ است
نشانى : صندوق پستى شماره 7454 - 19395
به هزينه سركار عِلِّيّه حاجيه خانم رباب (اعظم) صدر زاده - حفظها اللّه تعالى - نواده دخترى مرحوم آيةالله آقاى حاج شيخ مهدى نجفى اصفهانى - قدس سره - (مؤلّف محترم) تجديد طبع گرديد.
(كتابخانه عمومى آيةاللّه نجفى)
به قلم:
آيةاللّه الشيخ هادي النجفي - مد ظله -
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه ربّ العالمين و صلى اللّه على مبلِّغ رسالاته محمد
و آله الطيبين الطاهرين المعصومين.
از آنجا كه مظلوميت اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليه صلوات المصلين به دختر گراميش عقيله بنىهاشم صديقه صغرى زينب كبرى سلام اللّه عليها منتقل گرديده و نگارشهاى پارسى در وصف اين بزرگ بانوى اسلام و مذهب حقّه و قهرمان بىبديل كربلا محدود و معدود است.
و حقير همواره درصدد بودهام كه عرض إرادتى به ساحت قدس عالمه غير معلَّمه، و دختر ساقى كوثر عليها السلام بنمايم، لذا تصميم گرفته شد كتاب شريف اساور من ذهب در احوال حضرت زينب سلام اللّه عليها كه به قلم عالم بزرگ آيةالله آقاى حاج شيخ مهدى نجفى اصفهانى (1299 - 1393 ق) قدس
سره و به زبان فارسى، در سال 1350 ه . ق به رشته تحرير درآمده و توسط آن مرحوم در همان سالها نيز در اصفهان به چاپ رسيده است، را تجديد طبع نمايم، و از اين راه كتابى شايسته در شرح حال آن شفيعه محشر احياء گردد و عرض ارادتى نيز به حساب آيد. ان شاءاللّه تعالى.
مؤلف نامدار «ره» در مورد كتابش گويد:
اين كتاب مسمى به اساور مِنْ ذهب در احوال حضرت زينب سلام اللّه عليها است كه اسمش را از قرآن كريم آيه مباركه سوره كهف اقتباس نمودم و فىالجملة به اختصار كوشيدم، زيرا بنده را نشايد و نبايد در تاريخ صديقه راضيه... زينب كبرى صلوات اللّه و سلامه عليها كتابى تحرير و تنسيق نمايد كه بيشتر آن اخبار مكذوبه يا موهونه بوده باشد، يا سخنى بجزاف و اغراق سُرايد تا صفحات را پر نمايد. واللّه المستعان(1).
بنابراين، كتاب حاضر در كمال اختصار و با استفاده از روايات و اخبار معتبره در نزد مؤلّف - كه عالمى خبير و محققى بصير است - تدوين گرديده و توضيح بيشتر پيرامون كتاب را به خود آن وامىگذاريم؛ چه، مُشْك آن است كه خود ببويد.
و از آنجا كه مىبايست شرح حال مرحوم مؤلف بزرگوار - قدس سره - براى خوانندگان محترم روشن گردد، در چند صفحه و به اختصار تمام به آن مىپردازيم، وا ز وى و خوانندگان هر دو عذر مىخواهيم كه تفصيل شرح حال مستلزم تدوين كتابى بزرگ مىباشد كه از حوصله، وقت و دانش حقير خارج است.
شرح حال مؤلّف
آيةاللّه آقاى حاج شيخ مهدى نجفى اصفهانى مسجد شاهى
نام: مهدى
پدر و نسب: علامه فقيه آيةاللّه العظمى آقاى حاج شيخ محمد على نجفى
1) همين كتاب، ص 24.
اصفهانى معروف به ثقةالاسلام(1)(1271 - 1318 ق) فرزند آيةاللّه العظمى آقاى حاج شيخ محمد باقر (1235 - 1301ق) صاحب شرح هدايةالمسترشدين، فرزند آيةاللّه العظمى آقاى شيخ محمد تقى رازى نجفى اصفهانى (حدود 1185 - 1248 ق) صاحب هدايةالمسترشدين فى شرح اصول معالم الدين(2).
مرحوم مؤلِّف در مورد پدرش در يكى از مؤلفاتش بنام أنهار گويد:
عالمى متبحّر و فقيهى متدرّب بود، در غايت استقامت سليقه و جودت استنباط بود و در فقه يدى طولى داشت، مجلس درسش مشحون از فضلاء بود و جمعى درسش را مىنوشتند... جماعت نمازش در اواخر عمر در مسجد نو محيّرالعقول شد و مجلس درسش تقريباً يكصد و پنجاه طلبه را حاوى بود، و در تمام امور شرعيّه مداخلت مىفرمود، در اواخر عمر از جمله اركان دين و زعماى مسلمين گرديد، صورتى سفيد مشوب بحمرت داشت با فربهى اندام و قامتى متمايل به كوتاهى...(3)
و همچنين در رسالهاى كه در ماه شعبان 1362 به خواهش مرحوم معلم حبيبآبادى صاحب مكارم الآثار در طى بيست صفحه در احوال خود و پدرش مرقوم كرده، در مورد وى گويد:
مرحوم والد حاج شيخ محمدعلى عالمى متقى و فقيهى مسلَّم بود... حدّت ذهن و قوّت حفظ و استقامت سليقه و لطف قريحه و حُسن خُلق و لين عريكه و بشاشترو، در او مجتمع بود، با سخا و وفا و حلم و حيائى كه خِرد را خيره نمايد(4).
1) شرح حال اين عالم بزرگ را مىتوانيد در تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 3/109 بيابيد.
2) شرح حال دو نفر اخير را مفصلاً مىتوانيد در كتاب قبيله عالمان دين / 11 و 41 و رساله صلاتيه / 24 و 44 از همين قلم بيابيد.
3) أنهار / 32.
4) هديّة نجفيّه يا گل محمدى مطبوع ضمن گروهى از دانشمندان شيعه / 395.
مادر: مخدره بانو فاطمه سلطان مشهوره به ميرزا بيگم دختر مرحوم آقا محمد ابراهيم تاجر قزوينى اصفهانى.
مؤلف در همان رساله در مورد مادرش گويد:
مادرم فاطمه ملقّبه به ميرزا بيگم از مؤمنات قانتات ذاكرات خائفات بوده... مادرش خديجه سلطان بيگم از أعيان سادات رضويه است. پدر مادر بنده آقا محمد ابراهيم از أعيان تجار قزوين بود(1).
ولادت: مؤلِّف در اين مورد خود مىنويسد:
اين بنده مهدى بن الشيخ محمدعلى بن الشيخ محمد باقر بن الشيخ محمدتقى عفىاللّه عن جرائهم، ولادتم در اصفهان، اواخر شعبان، در وقت فجر يا قريب به آن و الشمس فى سرطان - كما رقمه الوالد العلاّمة أعلى اللّه مقامه - سنه هزار و دويست و هشتاد و هشت هجرى بوده(2).
آيةاللّه سيد محمد على روضاتى - مدظله - در ذيل اين عبارت مرقوم مىفرمايند:
مرحوم آقاى حاج شيخ مهدى بعداً شفاهاً به مرحوم معلّم حبيب آبادى گفته است كه 1288 سهواً نوشته شده و بدون شك صحيح 1298 يكهزار و دويست و نود و هشت قمرى مىباشد و مرحوم معلم اين توضيح را در آغاز نسخه نوشته است، اگر چه اين ضعيف از موثقين شنيدم كه باز خود وى تولدش را در 1299 مىدانسته(3).
صاحب اين قلم گويد: بدون ترديد ولادت مرحوم آيةاللّه حاج شيخ مهدى نجفى در سال 1288 نيست، چون اگر چنين بود ايشان از عموى گراميش آيةاللّه آقاى حاج شيخ اسماعيل نجفى «ره» كه در شب 27 ماه رمضان 1288 ه . ق بدنيا آمده است حدود يك ماه بزرگتر مىبود، و در نتيجه توليت موقوفه عموى گرامى ديگرش آيةاللّه شهيد آقاى حاج شيخ نوراللّه نجفى - قدس سره - اولاً بايد به ايشان (مرحوم آقاى شيخ مهدى) مىرسيد، و بعد به عمويشان (آقاى حاج
شيخ اسماعيل) در حالى كه، عملاً؛ أولاً عمويشان متصدى شدند و بعد ايشان، پس تاريخ 1288 در ولادت ايشان قطعاً سهو است، همانگونه كه خودشان براى مرحوم معلّم تصحيح كردهاند.
ولكن صحيح در تولد ايشان سال 1299 است - نه 1298 - همانگونه كه آقاى روضاتى - دامت بركاته - از برخى از موثقين نقل مىكنند.
خواهرزاده ايشان آقاى دكتر محمد باقر كتابى - حفظه اللّه تعالى - نيز در اين مورد مىنويسد:
خود معظم له شفاهاً به من فرمود: پدرم به من گفت سال تولد شما را كه 1298 ه . ق در پشت قرآن نوشتهام، يكسال اشتباه كردهام و تاريخ تولدت 1299 ق مىباشد(1).
پس ولادت ايشان در اواخر ماه شعبان 1299 ه . ق در وقت طلوع فجر يا قريب به آن است. واللّه العالم.
تحصيلات و اساتيد: مقدمات علوم عربيه، صرف و نحو و معانى و بيان و بديع و منطق و علم كلام و سطوح را در اصفهان در نزد اساتيد حوزه علميه فراگرفت. از اساتيد اين دوره وى كسى را نمىشناسيم جز مرحوم آيةاللّه آقاى حاج شيخ ملاّ اسماعيل مجتهد نقنهاى(2)قدس سره، متوفى 1350 ق.
در پانزده سالگى از سطوح فراغت يافت و در سال 1314 به درس خارج مرحوم پدرش آيةاللّه حاج شيخ محمدعلى نجفى حاضر گرديد و تا پايان عمر پدر در سال 1318 به مدت چهار سال از اين درس پرفايده، بهرهبردارى نمود.
بعد از فوت پدرشان مدتى در تحصيل ايشان خلل پيش آمد تا اينكه در سال 1325 به نجف اشرف مشرف مىشوند و به مدت چهار سال در درس آيتين:
سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى صاحب عروةالوثقى و آخوند محمد كاظم خراسانى صاحب كفايةالاصول حاضر مىشوند.
مؤلف خود در مورد تحصيلاتش چنين مىنويسد:
اين بنده مقدّمات و سطوح و حساب و هيئت را در اصفهان ديدم و شروع بنده در درس خارج خدمت والد علاّمه اعلى اللّه مقامه در سنه هزار و سيصد و چهارده - 1314 - بود و تا شعبان هزار و سيصد و هيجده - 1318 - كه والد وفات نمود به درسش مىرفتم و مفصّلاً مىنوشتم و آن درس از انفع دروس بود و جمعى از فضلاء مىنوشتند، و پس از وفات والد اشتغالات وافره چندى، بنده را از تحصيل عائق شد تا آنكه خداوند عزّوجلّ منّت نهاد و در اوائل سال هزار و سيصد و بيست و پنج - 1325 - به عتبات عاليات تشرّف جستم و چهار سال در نجف اقامت كردم و درس محقّق جليل آخوند ملاّ محمّد كاظم خراسانى عليه الرحمة را مواظبت داشتم فقهاً و اصولاً و مىنوشتم، و با ترقيم نظريات خود اين بنده، و هم نزد سيّد علاّمه نبيل سيّد محمد كاظم يزدى المنتهى إليه رئاسة الامامية في ذاك الأوان تلّمذ مىنمودم، وى دريائى متدفق بود در فقه و در آن زمان عديل نداشت، در حُسن بيان و جودت تحقيق اُعجوبه بود(1).
مرحوم علامه الفت كه عموزاده و برادر همسر مؤلِّف است در مورد تحصيلات ايشان گويد:
از عهد كودكى به حُسن تربيت و كمال مراقبه پدرش مشغول به تحصيل علوم شريعت بود و پس از او نيز چند سال در نجف اشرف به ادامه تحصيلات خود پرداخت و در سال 1329 ق به اصفهان بازگشت. معلوماتش (بر طبق اصول مدرسه) قابل تقدير مىباشد، هميشه به ادامه تحصيل مشغول است...(2).
مرحوم مهدوى اضافه مىكند:
ديگر از اساتيد او در نجف اشرف مرحوم حاج ميرزا فتحاللّه شيخ الشريعة اصفهانى مىباشد(1).
در المسلسلات گويد:
قرأ المقدمات و السطوح و العلوم الرياضية و الفلك على بعض أساتذه اصبهان، ثم تتلمذ على والده خارجاً من سنة 1314 و هو فى نحو السادس عشرة(2)من عمره و استمر على الحضور على والده الى حين وفاته سنة 1318 و كتب تقريرات درسه كلّها. و بعد وفاة والده إلى سنة 1325 اشتغل باُمور عائلية و اجتماعيّة عاقته عن الدراسة و التحصيل. و فى هذه السنة هاجر إلى النجف الأشرف و مكث بها أربع سنوات متتلمذاً فى الفقه و الاصول على المولى محمد كاظم الآخوند الخراسانى و فى الفقه على السيد محمد كاظم الطباطبائى اليزدى. و كان يتمتّع بذكاءٍ وحدّة ذهن مع جدٍّ فى التحصيل و مواصلة للدراسة، و مِنْ هذا نجده أحرز مقاماً علميّاً مرموقاً اعترف بفضله معاصروه مع قصر أيام دراسته، فهو فى السادس عشرة من عمره يحضر درس والده خارجاً ولايدوم ذلك إلاّ اربع سنوات حيث يتوفّى والده ثمّ يذهب إلى النجف ولا يبقى بها إلاّ اربع سنوات، فيكون مجموع تتلمذه فى الدروس العالية نحو من ثمان سنين، يصرح الميرزا محمد حسين النائينى فى اجازته له باجتهاده و بلوغه مرتبة الاستنباط، و هذا يدلّ على ذكاءٍ و جدٍّ كما قلنا(3).
مشايخ اجازه: مؤلِّف علاّمه خود در اين مورد مىنويسد:
و اين بنده را اجازاتى است از علماء، مشافهةً و مكاتبةً، اوّل كسى كه بنده را اجازه داد سيد علامه مزبور است [مراد ايشان استادش سيد محمد كاظم يزدى صاحب عروةالوثقى است].
ديگر سيد فقيه نبيه مستحسن سيد حسن صدر[ا] بن السيد هادى
العاملى صاحب التصانيف الكثيرة رضوان اللّه عليه بود و اجازه نامه او به قطر كتابى مىشود. و مشايخ خود را تا ثقةالاسلام كلينى قدس اللّه روحه بيان نموده، و از مصنفات بديعه سيد مزبور رساله بزرگ در درايه، شرح وجيزه علاّمه بهائى اعلى اللّه مقامه مىباشد(1). و رساله كوچكى در حرمت ريش تراشى كه به جميع ادله تمسك جسته است.
و از مشايخ اجازه اين بنده شيخ الفقهاء ملا محمّد حسين فشاركى اصفهانى قدس اللّه نفسه مىباشد، وى مشافهة اجازه به بنده در نقل حديث از مشايخش داد و بنده صورت سلسله اجازه را خواستم و او مكتوباً اجازه برادر فقيه خود ملا محمّد باقر را فرستاد.
و آخر فقيهى كه به بنده اجازه داد علاّمه نحرير ميرزا محمد حسين نائينى متوفّى در سنه هزار و سيصد و پنجاه و پنج بود، قدس اللّه روحه الزكيّه، مكاتبةً اجازه داد(2).
علامه روضاتى در متن هديّه نجفيه مىفرمايند:
مرحوم ميرزاى نائينى در اين اجازه از مجاز مدح و تعريف بسيار نموده و صريحاً او را مجتهد مستنبط دانسته است(3).
و در پاورقى اضافه مىكنند:
در مكارم الآثار است كه آن مرحوم از آيةاللّه ميرزا محمد عسگرى طهرانى نيز روايت مىكند(4).
آيةاللّه مرعشى كه خود از مجازين از مؤلّف علامه مىباشند و صورت اجازه ايشان از مؤلف در دو كتاب تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 3/179 و المسلسلات فى الاجازات 1/170 به طبع رسيده است در الاجازة الكبيرة(5)چند
نفر ديگر را از مشايخ مؤلّف مىشمارند، از آن جمله: «آيات سيد اسماعيل صدر و ميرزا فتحاللّه شيخ الشريعة اصفهانى و محدث نورى! و سيد محمد بحر العلوم صاحب كتاب بُلْغَةُ الفقيه.
در ضمن نام اجازه مرحوم سيد حسن صدر كاظمينى به ايشان «اللمعة المهدية إلى الطرق العليّة»(1)است و در روز شنبه هيجدهم ماه صفر 1329 مجيز از تابت آن فارغ شده است.
آيةاللّه آقاى حاج شيخ مهدى نجفى قدس سره بعد از چهار سال اقامت در نجف اشرف در سال 1329 ه . ق به ايران و موطن اجداديش اصفهان مراجعت مىنمايد، و در مدرسه علميه پدرش مرحوم آيةاللّه العظمى آقاى حاج شيخ محمد على نجفى طاب ثراه واقع در دروازه حسن آباد اصفهان اشتغال به تدريس فقه و اصول پيدا مىكند و ابتداءً نيز در مسجد سارو تقى واقع در نزديكى همان مدرسه به اقامه جماعت مىپردازد.
بعد از مدتى از آن مسجد منتقل به مسجد جامع عباسى (مسجد امام) مىشود و در آنجا كه مسجد آباء و اجداديش مىباشد به امامت جماعت مشغول مىشود.
اين درس در مدرسه والدش و امامت مسجد جامع عباسى (امام) تا آخرين سالهاى حيات پربركت ايشان ادامه داشت.
مرحوم علامه الفت در اين مورد مىنويسد:
در مسجد شاه [امام] به اقامه جماعت و أغلب در مدرسه مخصوص (كه مرحوم پدرش در جنب مسجد ساروتقى بنا نموده است) به تدريس فقه و اصول مىپردازد، مورد اعتماد و محلّ ارادت عموم طبقات... اصفهان است... و به هر حال امروزه نيكتر و خوشنامترين افراد خانواده
1) الذريعة 18/354.
مسجدشاهيان شمرده مىشود(1).
آيةاللّه مرعشى مرقوم مىفرمايند:
... ثم رجع إلى اصفهان و اشتغل بإمامة الجماعة فى مسجد شاه و التدريس و التأليف و كان من الموجّهين و الموثّقين فى اصفهان(2).
و همچنين در جاى ديگرى در مورد ايشان مىنويسند:
و هو اليوم حىّ باصبهان من أشخص مراجعها، يصلى فى الجامع السلطانى و يأتم به المآت من المؤمنين و يستفيد من افاداته جم غفير من طلبة العلوم الدينيه أدام اللّه بركته، و أخوه الفاضل الوجيه حجةالاسلام الحاج الشيخ ابوالفضل نزيل اصبهان ادام اللّه أيامه(3).
آقاى دكتر كتابى در اين مورد مىنويسد:
ظهرها در مسجد شاه (امام) به امامت مىپردازند و گاهى هم بر سبيل ارشاد در همان مسجد به منبر مىروند و تا چندى قبل در مدرسه پدرشان (مرحوم ثقةالإسلام) جنب مسجد ساروتقى به تدريس فقه و اصول مىپرداختند(4).
و همچنين گويد:
نماز جماعت ايشان مشحون است از خواص و مردمان مقيّد، و در كميّت و كيفيّت در اصفهان معروف و مشهور مىباشد(5).
لازم به ذكر است اين جلسه تدريس در مدرسه علميه پدرشان و امامت در مسجد شاه بعد از معظم له به آيت اللّه مجدالعلماء نجفى(6)(1326 - 1403 ق)
منتقل گرديد و ايشان تا آخرين روزهاى حيات دنيوى آن را امتداد بخشيدند. رحمةاللّه عليهما رحمة واسعة.
برخى از شاگردان: از آنجا كه سالهاى مديدى مؤلف محترم به تدريس فقه و اصول در مدرسه والدشان اشتغال داشتهاند، جمع كثيرى از طلاب محترم و دانشجويان علوم دينى و فضلاء و علماء از ايشان بهره علمى بردهاند؛ از آن جمله آيات اللّه:
-- حاج شيخ احمد مهديان
-- حاج شيخ اسدالله ربانى خوراسگانى
-- حاج شيخ اسماعيل غروى معروف به شيخ الرئيس
-- حاج سيد اسماعيل هاشمى طالخونچهاى (متوفى 1378ه . ش)
-- حاج سيد محمد باقر احمدى
-- حاج شيخ محمد تقى صديقين اصفهانى (1342 - 1426 ق)
-- حاج سيد حسن موسوى كوشكى
-- حاج شيخ محمد حسن نجفىزاده فرزند مؤلف محترم.
-- حاج شيخ محمد حسن نورائى
-- حاج شيخ محمد حسين فقيه نطنزى
-- حاج شيخ حيدر على جبل عاملى
-- حاج شيخ محمدرضا مداح الحسينى
-- حاج شيخ عبدالرحيم فضيلتى
-- حاج شيخ على قديرى كفرانى (متوفى 1407 ق)
-- حاج شيخ فخرالدين انصارى نطنزى
-- حاج شيخ قاسم كاظمينى
-- حاج شيخ محمد شريعتى سدهى
-- حاج سيد محمود امام جمعهزاده خوراسگانى
-- حاج شيخ مرتضى تمنائى (متوفى 1422 ق)
-- حاج شيخ مرتضى شفيعى
-- حاج شيخ مظفر كاظمينى
-- حاج شيخ مهدى فقيهى شهرضائى
أدام اللّه ظلّ الأحياء منهم و رحمة اللّه على ماضيهم.
در ضمن شيخنا فى الرواية آيةاللّه العظمى آقاى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى - قدس سره - نيز از معظمله مجاز در نقل روايت مىباشند و صاحب اين قلم با واسطه آقاى مرعشى از مؤلّف نقل روايت مىنمايد.
آيةاللّه مرعشى نجفى - قدس سره - در الإجازة الكبيرة در مورد ايشان مىفرمايد:
ممن أروى عنه: الورع التقي الصفي الوفي حجةالاسلام آيةاللّه الحاج الشيخ مهدى ابن الشيخ محمد على ثقةالإسلام ابن العلامة الحاج الشيخ محمد باقر ابن العلامة الشيخ محمد تقى الاصفهانى المسجد شاهى(1).
علامه سيد مصلح الدين مهدوى گويد:
از رؤساء و معاريف علماء و مدرسين اصفهان و مورد وثوق و اعتماد عموم طبقات اهالى اصفهان است، و در بين علماء معاصر اصفهان از حيث زهد و تقوى، علم و فضل بر أغلب مزيّت و برترى دارد. به فارسى و عربى شعر مىگويد و داراى تأليفات زيادى است(2).
آيةاللّه روضاتى مرقوم مىفرمايند:
مرحوم حاج شيخ مهدى، شخصى بلكه شخصيتى بود كه همه طبقات مردم به او احترام زايد مىگذارند و حالاتش را تحسين مىنمودند و منكر نداشت و مدّة العمر به كسى آزارى نرسانيد، و اگر چه در مقام رياست مدارى و بلند پروازى نبود، أمّا خواه ناخواه رئيس بود، رئيس العلماء و مرجع الفضلاء و مقتدى الأنام و مطاع الخاص و العام(3).
همچنين معظم له در رسالهاى كه پيرامون كتاب صفات مؤمن و شرايط ايمان اعتقادى و عملى يا أصول الدين از تأليفات آيةاللّه العظمى آقاى حاج شيخ محمد على نجفى قدس سره والد ارجمند مؤلّف تأليف فرمودهاند چنين قلم مىزنند:
درباره فرزند ذكور أكبر ايشان مرحوم آيت اللّه آقاى حاج شيخ مهدى نجفى مسجد شاهى اشاره كنيم كه آن مرحوم از اُورع و أتقى و أفضل علماء عصر ما در اصفهان بودند و مشاربالبنان و مرجع مردم اين سامان در آن برهه از زمان قرار داشتند و تأليفات نافعه به عربى و فارسى از ايشان بطبع رسيده است.(1)
خواهرزاده ايشان آقاى دكتر سيد محمد باقر كتابى مىنويسد:
شخصيت ايشان از لحاظ زهد و تقوى و علم و فضل مورد اذعان و اقرار تمام مردم اصفهان از خواص و عوام مىباشد و از جهت ارادت عمومى مردم نسبت به او در ميان علماى اصفهان بىنظير است،... در فقه و اصول و حديث و ادب تبحر دارند ولى مع ذلك از شدت تقوى معمولاً از افتاء خوددارى مىنمايند... زندگى ايشان در كمال سادگى برگزار مىگردد، بىاعتنائى به دنيا و زهد و تقوى و سجاياى انسانى و سخاوت و خيرخواهى و مخصوصاً علاقه و توجه به امور شرعى و دورى از رياست و جاه و مقام و تموّل در تمام مظاهر زندگى ايشان ديده مىشود و امروز از نيكنامترين علماى اصفهان محسوب مىگردند(2).
علامه محقق سيد محمد حسين جلالى - دام ظله - در مورد ملاقاتشان با مؤلِّف مرقوم مىفرمايند:
إجتمعتُ به في زيارتي إلى إصفهان فكان على جانب عظيم مِنْ الخُلْقِ و الأدب و مشارك في العلوم و منقطع إلى خدمة العلم و الدين، ...
و أنشدني منه (أى من ديوان اشعاره) قوله فى علىٍّ (ع):
و ولدتَ في البيت العتيق فَزُدْتَهُ***شرفاً على شرف بمولدك السَّني(1)
در المسلسلات مىنويسند:
كان فقيهاً متوغلاً فى الفقه و العلوم الشرعية ممحضاً فيها دراسة و تدريساً، لايشتغل بغيرها من العلوم و المعارف عقلية! أو نقلية... و قد كان من مشاهير المدرسين باصبهان حضر عليه جماعة كبيرة من الأفاضل و الأعلام فى الفقه و الاصول، كما استفاد من منابره و مواعظه بقية الناس فى المعارف الدينية و التعاليم الإسلامية، كان معتمداً عند الناس وجيهاً متقدماً على أقرانه، تجبى إليه كثير من الحقوق الشرعية و كان يصرفها فى مصارفها الخاصة و يعيش هو قانعاً باليسير من العيش متجنباً عن الزخارف الزائدة على الضرورة، وله فى ذلك حكايات تؤثر عنه على ألسنة الثقات من عارفيه(2).
در كتاب ريشهها و جلوههاى تشيّع و حوزه علميه اصفهان در ضمن مدرسين مدرسه حاج شيخ محمد على مىنويسند:
مجتهد و زاهد بزرگوار، مرحوم حاج شيخ مهدى نجفى كه از علماء بزرگ اصفهان و از چهرههاى نامدار حوزه علميه بود و در سال 1293 قمرى وفات يافتهاند(3).
در كتاب مشاهير مدفون در حرم رضوى مىنويسد:
آيت اللّه حاج شيخ مهدى نجفى مسجد شاهى از علما و فقهاى اصفهان بود كه پس از سالها تحصيل علوم اسلامى در اين شهر و عتبات عاليات به درجه اجتهاد رسيد و در اصفهان به ترويج و نشر احكام اسلامى پرداخت(4).
تأليفات: آيةاللّه حاج شيخ مهدى نجفى - قدس سره - در تمام مدت عمر به تحصيل و تدريس و تأليف اشتغال داشت و لذا از وى مصنفات و تأليفات متعددى به جاى مانده است؛ از آن جمله:
در آيات و اخبار متضمن كشفيات جديده و تطبيق برخى از آيات و احاديث شريفه بر آن در سال 1360 ق به طبع رسيده است.
در اصول فقه، يك دوره كامل كه در شب جمعه 25 ربيع الثانى 1344 از آن فارغ شده و در همان حدود نيز در اصفهان به طبع رسيده است. و در سال 1423 ق نيز از روى نسخهاى از اين كتاب كه حقير براى علامه سختكوش و محقق توانا آقاى حاج سيد محمد حسين جلالى - دامت بركاته - فرستادم در آمريكا ضمن منشورات The open School مجدداً به چاپ رسيد. و اكنون نيز توسط محقق فاضل همين كتاب، آقاى جويا جهانبخش - حفظه اللّه - در دست تحقيق است و انشاءاللّه تعالى بزودى، با تحقيق ارزندهاى عرضه مىگردد.
كتاب حاضر، نگارش آن در ماه ربيعالاوّل سال 1350 ه . ق به انجام رسيده است و بحث پيرامون آن گذشت.
تأليف آن در پنجشنبه 8 صفر سال 1347 به پايان رسيده است.
در نصايح و پند به دانشآموزان مدارس جديده كه در محرم سال 1346 از تأليف آن فارغ شده است.
در كرامات و شرح حال پدرش به زبان عربى و اشعار و مدائح و مصائب و ظاهراً نگارش قسمتى از آن قبل از وفات عمويش آيةاللّه آقاى حاج شيخ محمدتقى آقا نجفى اصفهانى متوفى 1332 ق به انجام رسيده است چون در صفحه 34 آن چنين مىنويسد: «حكى عمّي العلاّمة الشيخ محمد تقي خلّداللّه تعالى ظلّه».
پيرامون برخى از كرامات و احوالات علماء و اشعار و مدائح، كه از تأليف آن در ماه رجب 1343 فراغت يافته است؛ چنانچه از صفحه 22 اين كتاب استفاده مىشود. لازم به تذكر است اين اوّلين اثر چاپ شده توسط آن مرحوم است.
تنبيه: بين مطالب و محتويات اين دو كتاب أخير عموم و خصوص منوجه است.
مؤلّف گرامى رسالهاى در بيست صفحه در ماه شعبان 1362 به خواهش مرحوم معلم حبيبآبادى «ره» صاحب مكارم الآثار در احوالات خود و پدرش به زبان فارسى مىنگارد، هفت صفحه اوّل اين رساله شرح حال پدر و سيزده صفحه ديگر شرح حال خود مؤلّف است.
نسخه اين رساله اكنون در نزد علامه محقق آيةاللّه آقاى سيد محمد على روضاتى نگهدارى مىشود. و از آن در هديّه نجفيه نقل كردهاند. اصل رساله مخطوط و به طبع نرسيده است.
ارشاد الاذهان يكى از كتب فقهى، فتوائى حسن بن يوسف بن مطهر معروف به علامه حلى قدس سره (متوفى 726 ق) است. كه اخيراً با تحقيق ارزنده محقق توانا آقاى شيخ فارس الحسون «ره» توسط انتشارات جامعه مدرسين قم در سال
1410 ق به زبان عربى در دو مجلد به طبع رسيده است.
مؤلّف محترم، اين كتاب را به درخواست والدش آيةاللّه آقاى حاج شيخ محمد على نجفى - طاب ثراه - به زبان فارسى ترجمه مىكند و پدر نيز بر قسمتى از آن تعليقه فتوائى دارد، ولى اجل مهلت نداد و تعليقه فتوائى به پايان نرسيد. ولكن ترجمه به پايان رسيده و مترجم در شب هيجدهم ماه رجب المرجب 1318 ق از آن فراغت يافته است. صورت خط مترجم و نسخه ديگرى از اين كتاب در نزد حقير موجود است و نسخه اصل آن در نزد خواهر زاده ايشان آقاى دكتر سيد محمد باقر كتابى نگهدارى مىشود و هنوز به طبع نرسيده است.
ثقهاى براى حقير نقل كرد كه تقريرات درس آخوند خراسانى صاحب كفايه را به قلم آقاى حاج شيخ مهدى، در نزد مرحوم آيةاللّه حاج شيخ حيدر على محقق «ره» ديده است. و از مؤلّف نيز گذشت كه مىنويسد:
درس محقق جليل آخوند ملاّ محمد كاظم خراسانى عليه الرحمة را مواظبت داشتم فقهاً و اصولاً، و مىنوشتم و با ترقيم نظريات خود اين بنده.
اين عنوان مخطوط است.
در فقه استدلالى كه تمام نشده و مخطوط است.
در ادعيه و زيارات و اذكار منتخب از كتب أربعه كه در سال 1338 ق به چاپ رسيده است.
مرحوم حاج شيخ مهدى نجفى طاب ثراه به دو زبان فارسى و عربى شعر نيكو مىسرايد، اگر اشعار ايشان جمع گردد خود مجموعهاى قابل توجه مىشود
و صلاحيت دارد كه تحت عنوان ديوان منتشر گردد، همانگونه كه برخى از اين اشعار در كتب مختلف مؤلّف نشر شده است مانند: أنهار و الأنهار و أساور من ذهب (همين كتاب).
اين رساله به زبان عربى در سال 1345 به طبع رسيده و مؤلّف خود را در پايان چنين معرفى مىكند:
قد حصل الفراغ منه بيد مؤلّفه الفقير إلى اللّه عبداللّه أحد طلبة العراق.
اين كتاب ترجمه منتخبى از وقعة صفين نصربن مزاحم منقرى است كه در سال 1345 به طبع رسيده است.
در تفسير آيه شريفه «إنّا زينّا السماء الدنيا بزينة الكواكب»(1)مىباشد و در سال 1335 به زيور طبع آراسته گرديده است.
رسالهاى است به زبان فارسى در اثبات خداوند تبارك و تعالى و توحيد و صفات الهى. اين رساله مختصر آخرين اثر چاپ شده مؤلّف در زمان حيات وى است.
نام كشكول معظمله است، شبيه كشكول شيخ بهائى «ره».
در الذريعة 18/80 از قول مؤلّف نقل مىكند كه به نوشتن آن اشتغال دارد. اين كتاب مخطوط است.
1) سورة الصافات / 6.
اين كتاب به زبان فارسى در ردّ فلسفه داروين و ماديون و طبيعيون نگارش شده و در سال 1348 به چاپ رسيده است.
در سير و سلوك و اخلاق و عرفان نظرى. تاريخ فراغت از تأليف آن اواسط ماه رجب سال 1327 و بچاپ رسيده است.
تذكر: اكثر تأليفات فوق - به جز آنچه به مخطوط بودن آن تصريح كرديم - به همت مؤلّف و در زمان حيات طيبه ايشان به زيور طبع آراسته گرديده است.
و مؤلّف گرامى نام بسيارى از آنها را از آيه شريفه «اولئك لهم جنّات عدن تجرى من تحتهم الأنهار يُحلّون فيها من أساور من ذهب و يلبسون ثياباً خضراً من سندس و استبرق متكئين فيها على الارائك، نعم الثواب و حسنت مرتفقاً»(1)اقتباس نموده است.
در اصفهان توسط عمومى بزرگوار مرحوم مؤلّف، يعنى مرحوم آيةاللّه العظمى آقاى حاج شيخ نوراللّه نجفى اصفهانى (شهيد به سال 1346 ه . ق)، يك هيئت جهت رسيدگى به امور حوزه علميه و مدارس دينى و طلاب و نظارت بر اجراى صحيح احكام و مقررات اسلامى تأسيس، و بنام هيئت علميه اصفهان ناميده شد.
اين هيئت علميه در سال 1342 ه . ق براى اولين بار و به رياست آيةاللّه شهيد حاج آقا نوراللّه نجفى و با عضويت جمعى از آيات و علماء اصفهان تشكيل گرديد از آن جمله حضرات آيات:
1) سورة الكهف / 11.
-- آقا ميرزا ابراهيم شمسآبادى آل رسول (متوفى 1356 ق)
-- سيد ابوالقاسم دهكردى (متوفى 1353 ق)
-- آخوند ملاّ محمد حسين فشاركى (متوفى 1353 ق)
-- آقا شيخ محمدرضا نجفى اصفهانى (متوفى 1362 ق)
-- حاج مير محمد صادق خاتون آبادى (متوفى 1348 ق)
-- حاج ميرزا عبدالحسين سيد العراقين (متوفى 1350 ق)
-- حاج ميرزا على هستهاى (متوفى 1387 ق)
جلسات هيئت علميه اصفهان صبح روز پنجشنبه در منزل يكى از اعضاء و زير نظر مستقيم رياست حوزه و هيئت، يعنى آيةاللّه حاج آقا نوراللّه نجفى، اداره مىشد.
بعد از شهادت ايشان در سال 1346 ق برابر 1306 ش، قدرى در جلسات اين هيئت اختلال پيش آمد ولكن مجدداً توسط اعضاء احياء گرديد، و چون برخى از اعضاء اوليه از دنيا رفته بودند، عدهاى ديگر به جاى آنها جايگزين گرديدند. برخى از اعضاء هيئت علميه ثانيه به قرار ذيل هستند.
آيات اللّه:
-- حاج شيخ اسماعيل نجفى اصفهانى (متوفى 1370 ق)
-- حاج شيخ مهدى نجفى اصفهانى (متوفى 1393 ق)
-- حاج شيخ مجدالدين (مجدالعلماء) نجفى اصفهانى (متوفى 1403 ق)
-- حاج سيد حسن چهار سوقى (متوفى 1377 ق)
-- حاج سيد عبداللّه ثقةالإسلام (متوفى 1382 ق)
-- حاج آقا حسين خادمى متوفى (1363 ش)
-- حاج سيد عبدالحسين طيب (1312 - 1412 ق)
-- حاج شيخ مرتضى اردكانى (1286 - 1375 ش)
-- حاج سيد ابولحسن شمسآبادى (شهيد به سال 1396 ق)
و برخى ديگر از علماء و مدرسين حوزه علميه اصفهان،
جلسات اين هيئت تاپيروزى انقلاب اسلامى و حدود سال 1357 ه . ش ادامه داشت، ولكن متاسفانه بعد از آن عملاً تداومى نيافت، در حاليكه امروزه در اصفهان جاى خالى چنين هيئتى بالعيان محسوس است.(1)
يكى از كارهاى ارزنده مرحوم آيةاللّه حاج شيخ مهدى نجفى «ره» شركت در تأسيس ساختمان دو حسينيه معظم اصفهانيها در كربلاى معلى و مشهد مقدس رضوى است.
از كارهاى شايسته آن مرحوم تعميرات و اداره و رسيدگى به امور طلاّب و تدريس در مدرسه والدشان بود، و همچنين نوشتن وقف نامهاى جهت اين مدرسه كه در سال 1319 ق توسط ايشان انجام گرفته و قرار دادن موقوفهاى براى آن. تفصيل مدرسه و موقوفه آن را مىتوانيد در كتاب تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 3/292 و 3/327 تأليف مرحوم سيد مصلحالدين مهدوى «ره» بيابيد.
به اهتمام آن مرحوم، توحيد مفضل به انگليسى ترجمه شد و در تهران منتشر گرديد.
اخيراً حقير نسخهاى از همين ترجمه را جهت علامه جلالى در شيكاگوى آمريكا فرستادم و ايشان نيز عيناً با افزودن مقدمهاى بر آن، كتاب را در آنجا افست نموده و منتشر كردند.
1) توضيح بيشتر در مورد هيئت علميه اصفهان را در دو كتاب: تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 2/144 و زندگى آيةاللّه چهارسوقى / 30 مىتوانيد ببينيد.
بعد از آن نيز نسخه را در اختيار انتشارات انصاريان در قم مقدسه نهادم، و توسط اين انتشارات نيز با اصلاحاتى در سال 1425 ق برابر با 1383 ش براى بار سوم به طبع رسيد. والحمدللّه ربّ العالمين.
همسر و فرزندان: آيةاللّه حاج شيخ مهدى نجفى، داماد عموى خود يعنى آيةاللّه العظمى آقاى حاج شيخ محمد تقى آقا نجفى اصفهانى - قدس سره - (متوفى 1332) بودند.
زوجه ايشان مرحومه حاجيه خانم خديجه مشهوره به نصرت خانم (مولود 1304 ق)، خواهر اعيانى مرحوم علامه محمد باقر الفت (متوفى 1384 ق) بودند.
ثمره اين ازدواج چهار فرزند است:
در زمان حيات پدر، در نيمه رمضان سال 1392 وفات نمود و پس از اقامه نماز بر ايشان توسط آيةاللّه مير سيد على بهبهانى (متوفى 1395 ق) در مسجد جامع عباسى (امام)، در مقبره جد اُميّش آيةاللّه آقا نجفى مدفون گرديد.
وى تحصيلات علوم دينيّه را در نزد اساتيد حوزه علميه اصفهان شروع نمود، پس از آن دروس خود را در نزد علماء اين شهر ادامه داد. از جمله اساتيد وى عبارتند از آيات اللّه:
-- حاج ملاّ فرجاللّه دُرّى (متوفى 1382 ق)
-- حاج شيخ فضل اللّه خوانسارى (متوفى 1365 ق)
-- حاج سيد محمد مدرس نجف آبادى (متوفى 1358 ق)
-- پدرش حاج شيخ مهدى نجفى (متوفى 1393 ق)
-- ابوالزوجهاش شيخ محمدرضا ابىالمجد نجفى اصفهانى (متوفى 1362 ق)
آيةاللّه آقاى شيخ محمدرضا نجفى كه پدر همسر آقاى شيخ محمد حسن نجفىزاده نيز مىباشند در اجازه اجتهادى كه براى وى مرقوم فرمودهاند چنين مىنويسند:
... فوجدته ذا قوة يتمكّن بها من إستنباط الأحكام الشرعية، فله دام توفيقه الإجتهاد و استنباط ما قدر عليه من الأدلة الشرعية، مراعياً للاحتياط(1).
آيةاللّه سيد محمد مدرس نجف آبادى در مورد وى مىنويسد:
ففاز بحسن توفيقه بالقوّة القدسيّة التى يتمكّن بها من إستنباط الأحكام الشرعيّة الفرعيّة عن أدلتها التفصيلية(2).
و مرحوم آيةاللّه شيخ ضياءالدين عراقى (متوفى 1361 ق) نيز مىنويسد:
و أنا مصدّق لإجتهاده و ديانته(3).
ايشان پس از فراغت از تحصيل سالها در محله جلفاى اصفهان دفتر اسناد رسمى داشت و به امور اجتماعى آن منطقه رسيدگى مىكرد و در آموزش و پرورش نيز اشتغال به شغل شريف معلمى داشت و به نوجوانان تعليم مىداد.
مدتى نيز روزنامهاى را به نام «اسلام در شرق» در اصفهان منتشر مىنمود. و صاحب امتياز آن بود.
مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى در موردش مىنويسد:
مرحوم نجفىزاده دراصفهان در خاندان علم و روحانيت بدنيا آمد و در نزد اساتيد و بزرگان علماء اين شهر همچون پدر و مرحوم حاج ملاّ فرجاللّه دُرى و جمعى ديگر تلمّذ نمود، فاضلى ارجمند و عالمى جامع گرديد(4).
و در كتاب ديگرش مزارات اصفهان مىنويسد:
ميرزا محمّد حسن نجفىزاده فرزند مرحوم آيت اللّه حاج شيخ
مهدى ابن حاج شيخ محمدعلى ثقةالاسلام نجفى مسجد شاهى، فاضل ارجمند، صاحب امتياز روزنامه هفتگى «اسلام در شرق» كه در اصفهان چند شماره آن منتشر گرديده است(1).
چنانچه گذشت وى داماد آيةاللّه شيخ محمدرضا نجفى اصفهانى است و تنها فرزندش آقاى حاج محمد جواد نجفىزاده - حفظه اللّه - كه از معلِّمين خوشنام اصفهان است يادگار اين ازدواج مىباشد.
آقاى حاج شيخ محمد حسن نجفىزاده در ماه ذىالقعدة الحرام سال 1407 ه . ق در اصفهان وفات يافت و در قبرستان جديد يعنى «باغ رضوان» دفن شد. رحمةاللّه عليه.
زوجه مرحوم حجةالاسلام آقارضا صدرزاده(2)(متوفى آذرماه 1334 ش) فرزند آيةاللّه سيد محمد هادى صدرالعلماء(3)(متوفى 1361 ق).
زوجه مرحوم آقاى حاج شيخ محمد باقر فشاركى(4)(1284 - 1334 ش) فرزند آيةاللّه حاج شيخ محمد حسين مجتهد فشاركى (متوفى 1353 ق).
فرزندش آقاى دكتر محمد فشاركى (مولود 1319 ش) استاد دانشمند دانشگاه اصفهان مرثيه و ماده تاريخى براى مادرشان گفتهاند كه سه بيت از آن بر
1) مزارات اصفهان / 122.
2) شرح حال ايشان را مىتوانيد در تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 3/227 ببينيد.
3) جهت شرح حال صدرالعلماء رجوع كنيد به: تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 3/276 و قبيله عالمان دين /142.
4) شرح حال ايشان را در كتاب تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 3/201 ببينيد.
روى سنگ قبر آن مرحومه در باغ رضوان اصفهان منقور است:
مادرم، مادرم كجا رفتى***آخر از پيش ما چرا رفتى
زيستى دلنشين و آخر كار***رفتى امّا چه دِلْرُبا رفتى
سال تاريخ گفتمت: «جانم***مادرم، مادرم كجا رفتى»
1377 ش
از مرحوم آيةاللّه آقاى حاج شيخ مهدى نجفى طابثراه داستانهاى اخلاقى و در مواردى كراماتى نقل مىشود، حقير با توجه به اينكه برخى از آنها را مطلع هستم ولكن از ذكر آن بدلائلى خوددارى مىنمايم.
طالب مىتواند بدانچه كه مرحوم مهدوى(1)و علامه روضاتى(2)در اين مقام ذكر مىكنند مراجعه فرمايد.
آيةاللّه حاج شيخ مهدى نجفى «ره» بعد از حدود يك قرن خدمت به اسلام و مذهب حقّه و مؤمنين در شب يكشنبه پنجم ماه صفر 1393 ه . ق برابر با 20 اسفندماه سال 1351 ه . ش در منزل مسكونى واقع در محله پشت مسجد شاه (امام) اصفهان وفات يافت.
صبح روز دوشنبه 6 ماه صفر بعد از اقامه نماز باشكوهى بر ايشان به امامت آيةاللّه مجدالعلماء نجفى «ره» در مسجد شاه (امام)(3)، از جنازه مطهر تشييع كم نظيرى از مسجد شاه تا فرودگاه سابق اصفهان مىشود. و از فرودگاه با هواپيما به تهران و از تهران به مشهد مقدس رضوى منتقل مىگردد و در حرم مقدس امام
رضا - عليهالسلام - در حجره مقبرة العلماء، قرب دارالسيادة، به امر توليت وقت دفن مىگردد.
البته اين حجره در تعميرات اخير حرم مطهر بازگشائى شده و در راه ورودى به حرم واقع گرديده است.
مرحوم مهدوى اسامى برخى از علماء كه در اين حجره مدفون هستند را ياد مىكند(1).
جمعى از علماء و شعراء در رثاء ايشان و ماده تاريخ وفات، ابياتى را سرودهاند از آن جمله:
لهف قلبى على حليف اشتياق***رحمه اللّه ربُّه يوم التَّلاق
غاب عن عيننا الحبيب ولكن***لم يغب عن قلوبنا بافتراق
غصص الموت ساعة ثم تفنى***و فراق الحبيب فى الصدر باق
و هو العالم الفقيه حليف الز***هد و التقوى مع الإشفاق
عالمٌ زاهدٌ سخىٌّ وفىٌّ***عارف، ناسك و ذواخلاق
مَنْ هداه اللّه فهو المهدي***لسنام الكمال فهو الرّاق
راح عنّا إلى جوار إمام***هو شمس الشموس فى الآفاق
فحباه إلا له نعم الثواب***من الأنهار كم له من خلاق
واكتسي سُنْدَساً من الثوب خضراً***و من استبرق من الخلاّق
متّكاه على الأرائك حقّاً***فبفضل الإله أم باستحقاق
حسن المرتفق بجنّات عدن***لفقيد الفقيه بالإطلاق
أرّخ الهاشمى عام وفاته***هو فى مصرع مع الإداق
1) تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 3/186.
قل لتاريخ بعد خمس و عشرون***«بقى العالِم ما إذ الدهر باق»(1)
1393=25+1368
لازم به تذكر است اسامى برخى از تأليفات مؤلّف در اين ابيات ذكر شده است و ماده تاريخ «ما إذ» را «مئذ» بايد نوشت، تا صحيح شود(2).
شد در آن جمع يكى ناگه و گفت***«شيخ مهدى به جنان برد مكان»(3)
1393 = 1 + 1392
بزرگوار فقيهى كه جلوههاى كمال***به سان آيت صبح از رخش هويدا بود
ستوده طبع، اديبى كه در بهار ادب***شميم خُلق خوشش آبروى گُلها بود
همه وقار و سكون گشته از حقيقت زهد***چنانكه گوئى، او كوه پاى برجا بود
جهان و هرچه در او هست نزد همّت او***چنان خسيس كه يك قطره پيش دريا بود
پى حيات أبد آنچنان به عالَم زيست***كه هر نفس رقم مرگ را مهيّا بود
همان به قوّت پرهيز و علم زهدآميز***مدام غرقه أنوار حق تعالى بود
در اين زمانه دونپرور خسيس نواز***قسم به ذات يگانه كه فرد يكتا بود
غرض كه در همه عالم به صدق و علم و ادب***صدوق و صاحب و صابّى و سهل واعشى بود
پس از حدود نود رفت و اصفهان به عزاش***گرفته ماتم و بنشسته بر معزّى بود
كه او به مردم اين مُلْك از خداى قدير***به فيض بخشى خورشيد عالم آرا بود
نشست در غم وى هر كه جان صافى داشت***گرفت ماتم او هر دلى كه دانا بود
دريغ و درد كه رفت از كف و دگر نايد***قرين او كه در اين قرن، حجّت ما بود
به مرگ حجةالإسلام، مهدى نجفى***دل آتشين صفت و هر دو ديده دريا بود
به مشهد رضوى تا ابد گرفت آرام***چرا كه از أزلش در دل اين تمنّا بود
پناه برد به نزهتگه بهشت رضا***كه در مقام رضاش از نخست مأوى بود
اگرچه طبع به فقدان آن وجود شريف***فسرده بود و غمين بود و ناشكيبا بود
نوشت از پى تاريخ رحلتش قدسى***«مقيم كوى رضا، جان مهدى ما بود»(1)
1393
1) رجال اصفهان / 524.
كمال قدس و حيا شيخ مهدى نجفى***سپهر صدق و صفا شيخ مهدى نجفى
مَثَل به زهد و ورع بود و داشت در همه حال***زبان به ذكر و دعا شيخ مهدى نجفى
تمام عمر دلى داشت روشن و لبريز***ز مهر آل كسا، شيخ مهدى نجفى
قرين ماتم و غم گشت اصفهان چو برفت***از اين سپنج سرا شيخ مهدى نجفى
رضاى حق طلبيد و از اين سبب بغنود***به بارگاه رضا شيخ مهدى نجفى
چو روح طاهر خود را به شوق وافر كرد***ز پاى دوست فدا شيخ مهدى نجفى
يكى به جمع شد و گفت سال رحلت او***«كمال قدس و حيا شيخ مهدى نجفى»(1)
1393 = 1 + 1392
اين خيمه وقف حضرت زينب شد و رواست***گويم ز پرده حرم كعبه برتر است
آن بانوئى كه خصم زد آتش به خرگهش***زين غم هنوز قلب جهان پر ز آذر است
آن بانوئى كه بس ستم از ظالمان كشيد***مظلوميش مُعَرِّفُ او تا بمحشر است
آن بانوى صبور كه چون لاله، داغدار***قلب حزين او زغم شش (نه) برادر است
آن بانوى جليله كه در كاخِ افتخار***او را نديمه، مريم و حوا و هاجر است
آن بانوى اسير كه اندر جهان كنون***برخاك آستانهاش از سروران سر است
آن بانوئى كه قول و بيان فصيح او***با نطق روح پرور، بابش برابر است
يكتا خطيبهاى كه چو در كوفه نطق كرد***هر كس شنيد گفت كه اين نطق حيدر است
زينب كه خواهرِ شَهْ لب تشنگان بود***بابش قسيم جنت و ساقى كوثر است
زينب كه هست دختر مظلومه بتول***بابش على و جد گرامش پيمبر است
تنها نه خاكيان به غمش گريه مىكنند***چشم ملايك از غم مظلوميش تر است
از بهر ماتمش همه جا، ناله و فغان***از شيعيان روان بسوى چرخ اخضر است
اشكى كه در مصيبت او ريزد از بصر***صد ره فزون ز دانه ياقوت احمر است
هر دل كه مىشود به غم و حزن او شريك***شادى روز حشر برايش مقرر است
اين خيمه وقف كرد بر او سيدى جليل***يعنى امامى آنكه مسمى به جعفر است
برناكه مدح گوى نبى است و آل او***از بهر وى نجات دو گيتى ميسر است
دارد اميد از ره الطاف اين اثر***منظور آن حبيبه والاى داور است
دراين خيمه كز سُرادِق افلاك برتر است***وقف عزاى زينب كبراى اطهر است
مرثيه و ماده تاريخ گويد:
آن عالِم زاهد كه به چوگان وَرَع زد***تا حدِّ توانائى به ميدان عمل گو
گرديد ز سكنائى اين سُفْلِه سرا، سير***بنمود سوى سِدْرِه سَرْمَد ز جهان رو
بُرنا بنوشت از پى تاريخ وفاتش***«شيخ نجفى مهدى إمام1393 العلماء كو»
«مهدى نجفى، شيخ إمام1393 العلماء كو»
نوشت از پى تاريخ رحلتش برنا***بود جوار رضا، جاى مهدى ، زاهد نيك
(1393)
جعفرى عالم اصولى راى***به ره هشت و چار راهنما
كيش او مِهر دودمان على***مسلكش پيروى آل عبا
حاكم حكم عترت ياسين***ناشر شرع دوده طاها
هم ز جمع اَكابر و اشراف***هم طرفدار و حامى فقرا
مقتدائى كه جمع مقتديش***گه ز صدها هزار بود فرا
بود دَر پيكر جماعتِ شهر***چون دل و همگنان او اعضا
آن زعيمى كه عزت وافر***خالق او را نموده بود عطا
نام او شهرت امام زمان***بود و عنوان او نشان خدا
حجر و بيت و كعبه را طائف***زائر قبر اوليا و بقا
آقاى شيخ مهدى نجفى***اكبر قوم و ارجح آبا
نه در اسلاف بود مانندش***نه در اعقاب كس شد او را تا
دهر كم آورد چو او فرزند***بر حذر از علايق دنيا
مىتوان مثل او بنُدرت ديد***در صناديد اتقيا اتقا
تا بمرز كمال رَهروى زهد***بلكه از آن نهاد بيرون پا
بر حذر آنقدر شد از تِدليس***كه نهان بودش التجا و رَجا
بود با ديگران ره و رِوِشَش***در طريق اُمور راهِ سوا
بود در بندگى چنان محتاط***كه نشد خارج از طريق خَفا
بود برتر از آنكه بتوان گفت***اوفتادش به ذهن فكر ريا
بود يك رنگتر از آنكه كُند***كس به نيرنگ بهر رنگ اِغوا
بود از كثرت عدالت و صدق***ساده در ذهن عدهاى بخطا
نه بتعذير و تهمت و تكفير***ساخت از بهر شهرش بُتها
نه به تحريك كس پى تخريب***بُرد دست او بخامه فتوا
شد ز مهمانپذير دهر برون***در سراپرده سراىِ بقا
يا كه شد از جهان سوى جانان***دعوت ارجعيش كرد ندا
خواست از طبع خويش مصراعى***از پى ختم اين رثا (برنا)
تا براى وفات و مدفن او***باشد آن واضح و فصيح و رسا
هم كند مدفن ورا معلوم***هم بود بر وفات او گويا
كرد دريافت اين چنين از طبع***(جاى مهدى بود رواق رضا)
1393
شرح حال آيةاللّه آقاى حاج شيخ مهدى نجفى اصفهانى مسجد شاهى را مىتوانيد در كتب ذيل بيابيد:
-- تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير 3/170
-- تذكره شعراى معاصر اصفهان /478
-- نسبنامه الفت، مخطوط
-- أعلاط در انساب / 36
-- فهرست كتابخانه آستان قدس رضوى 6/100
-- الذريعة، در مجلدات مختلف
-- رجال اصفهان / 230
-- گنجينه دانشمندان 3/110
-- گروهى از دانشمندان شيعه / 391
-- قبيله عالمان دين / 138 و 137
-- شرح حال خودنوشت مؤلِّف، قسمتهائى از آن در هديّه نجفيه نقل شده است
-- هديّه نجفيه از علامه سيد محمدعلى روضاتى
-- فهرس التراث 2/534
-- المسلسلات فى الإجازات 2/253
-- الاجازة الكبيرة / 228 الرقم 278
-- تذكره شعراى استان اصفهان / 706
-- مشاهير مدفون در حرم رضوى / 333
-- زندگانى آيةاللّه چهار سوقى / 30
-- طبقات مفسران شيعه / 905 رقم 906
-- ريشهها و جلوههاى تشيّع و حوزه علميه اصفهان 1/510
ختام اين مقال را اداى شكر واجبى قرار مىدهم نسبت به كسانى كه در احياء اين اثر شريك بودهاند:
لازم به يادآورى است آقاى حاج آقا تقى نجفى، داماد مرحوم آقاى سيدرضا صدرزاده، داماد آيةاللّه حاج شيخ مهدى نجفى مؤلّف كتاب مىباشند.
محقق سختكوش و فاضل گرانمايه و دانشمند ارجمند جناب آقاى جويا جهانبخش - دامت بركاته - كه زحمت تصحيح و تحقيق كتاب را برعهده گرفتند و با نثر زيباى فارسى خود كتاب را معرفى كرده، بر آن تحشيه و تعليق زدهاند.
محقق توانا و فاضل جناب حجةالاسلام آقاى حاج شيخ مهدى باقرى - دامت بركاته - كه زحمت پياده كردن يكى از منبرهاى مؤلِّف را از روى نوار صوتى موجود برعهده گرفته و مصادر آن را نيز استخراج نمودند. اين منبر كه «اركان ايمان» ناميده شد بعد از اين مقدمه و قبل از شروع در متن كتاب خواهد آمد.
جناب آقاى مهندس محمود ارژمند - حفظه اللّه تعالى - صاحب انتشارات ساحت كه زحمت طبع و نشر كتاب برعهده اين عزيز بوده است.
از همه أعلام فوق تشكر و قدردانى مىنمايم و دوام توفيقاتشان را از ذات بارى مسألت مىنمايم.
تحرير اين مقدمه به خامه اين حقير - هادي النجفي - در پيش از ظهر روز پنجشنبه 10 شعبان المعظم 1426 برابر با 24 شهريور ماه 1384 در شهر اصفهان به پايان رسيد.
والحمد للّه ربّ العالمين و صلى اللّه على سيدنا
محمد و آله الطيبين الطاهرين.
اركان ايمان(1)
اعوذ باللّه السميع العليم من الشيطان الرجيم
بسم اللّه الرحمن الرحيم
والصلاة و السلام على محمّد و آله اجمعين
قال اللّه عزّوجلّ في كتابه الكريم «و من يتوكّل على اللّه فهو حسبه إنّ اللّه بالغ أمره قد جعل اللّه لكلّ شئ قدراً»(2).
خداوند عزّوجلّ در اين آيه مباركه وعده و نويد مىدهد، بندگان خود را، به اين كه در دنيا از كارهاى دنيا راحت باشند، آسوده باشند، متوجّه آخرت باشند، اعتماد و توكلّ بر خداوند كنند تا قلب آنها راحت باشد، وعده مىفرمايد كه هر كه توكّل كند بر من، من كفايت مىكنم كار او را و به نحو بسيار بهتر و بالاتر كار او را اصلاح مىكنم.
اين وعدهاى كه خداوند مىفرمايد عموم دارد، اختصاص به صنفى ندارد. در قرآن مجيد وعده مىفرمايد بهشت را از براى أهل تقوى «والعاقبة للتقوى»(1)«تلك الجنّة التى نورث من عبادنا من كان تقيّا»(2)«ثمّ ننجّي الذين اتقوا و نذر الظالمين فيها جثيّا»(3)«إنّ للمتّقين في جنّات ونهر»(4)و آيات ديگر، در اين آيه مىفرمايد بدرستى كه أهل تقوى در باغها و نهرهاى بهشت متنعمّند، أمّا در اين جا وعده كفايت امر را از براى متّقين تخصيص نمىفرمايد [بلكه] كليّة مىفرمايد: «و من يتوكّل على اللّه فهو حسبه» مىفرمايد: هر كه توكّل بر من كند، اعتماد بر من كند، كارش را اصلاح مىكنم به طريق بهتر [و] بالاتر «إنّ اللّه بالغ أمره».
اين وعدهاى كه خداوند عزّوجلّ از براى عموم بندگان مىدهد، يكى از فوائد او اين است كه قلبش مطمئن شود، انسان راحت شود، از تزلزل خارج شود، اينها فكر مىخواهد. حضرت امير صلوات اللّه عليه فرمود - چنان چه مروى است - «الإيمان له أركان أربعة: التوكّل على اللّه، و تفويض الأمر إلى اللّه، و الرضا بقضاء اللّه، و التسليم لأمر اللّه تعالى»(5)
مىفرمايد: ايمان چهار ركن دارد كه اگر اين اركان در بندهاى نباشد ايمانش صحيح نيست، ايمانش درست نيست توكّل و تفويض، رضا و تسليم. توكّل بر خداوند عزّوجلّ [را] اوّل مىفرمايد اعتماد، پشتگرمى به عنايات خداوند در كارهايش. او بايد به فكر اين مقام را تحصيل كند. تمام اين چهار مقام را: توكّل، تفويض، رضا، تسليم.
اوّل توكل است، وقتى توكّل او كامل شد كارهايش را به خداوند عزّوجلّ مفوّض مىكند، مفوّض به او هست، ولى او وقتى كه مفوّض كرد به خداوند راحت مىشود. ديگر رضا و تسليم، وقتى كارهايش را به خداوند مفوّض كرد و
اعتماد او بر لطف و عنايت خداوند بود تحصيل مرتبه رضا آسان است، كه راضى شود به قضاى خدا در هر چه دوست دارد و هرچه مكروه دارد و همچنين تسليم [شدن] از براى امر خدا [و [سرپيچى نكردن از قضاى خداوند عزّوجلّ.
توكّل اوّل است، اوّل اين چهار مقام است و به واسطه توكّل ممكن است آن سه مقام را هم تحصيل كرد. بايد كه به فكر و انديشه و تدبّر تحصيل كند هر كه ندارد، هم او در حال خودش فكر كند، وقتى كه جنين بود، در رحم مادر بود، چگونه خداوند عزّوجلّ دفع بلاها از او مىنمود، جلب فوائد به او مىداد، نقش و خطوط بر او ظاهر مىشد، دست او از همه عالم كوتاه بود (همه عالم از او كوتاه بودند) اين جنين در رحم مادر زانوها را بلند كرده [و] سر به زانو نهاده مثل آدمى كه فكر كند كأنّه باحضرت ذوالجلال به زبان حال عرض مىكند:
بالاتر از آنى كه بگويم چون كن***خواهى جگرم بسوز و خواهى خون كن
من صورتم و ز خود ندارم خبرى***نقاش توئى عيب مرا بيرون كن
در آن جا ظاهر مىشود چشم و گوش و بينى، أحشاء و أمعاء، دست و پا و أعضاى او، قواى او، تمام آنها را خداوند عطا مىكند بىاين كه كسى دخيل باشد در آنها. روزى او را مقدّر مىفرمايد از خون حيض، چون با او اين مناسب است در وقتى كه در رحم مادر است [و] وقتى كه بيرون مىآيد همان خون حيض كه غذاى او بود صورت ديگر پيدا مىكند، معطّر و شيرين مىشود. دو پستان مادر يكى عوض آب است و يكى عوض نان. پيش از آن كه به دنيا بيايد خداوند براى او مهيّا كرده، مثل مسافرى كه در منزلى وارد شود؛ پيش از آنكه وارد شود غذاى او مهيّاست، آب او مهيّا است. حضرت امير - عليه السلام - مىفرمايد: «ايّها المخلوق السويّ [و المنشأ المرعيّ ... ثمّ اُخرجت من مقرّك إلى دار لم تشهدها، و لم تعرف سبل منافعها [فمن هداك لاجترار الغذاء من ثدي أمّك و عرّفك عندالحاجة مواضع طلبك و إرادتك؟»(1)
اى انسان چه كسى تو را ياد داد كه غذا را، شير را، از پستان مادرت بگيرى،
1) نهجالبلاغه / 72، خطبه 163.
بمكى؟ تو كه عقل نداشتى، تو كه معلّم نداشتى، تو كه تعليم نگرفته بودى. اين الهامات خداوندى است، اين عنايات خداوند است. همين قسم حساب بكند از آن وقت تا حالا چقدر بلاها از او دور شده؟ چقدر مراحم خداوندى بر او شامل شده؟ هر چشمى كه مىبيند نعمتى است، هر گوشى كه مىشنود نعمتى است. هر نفسى كه مىآيد نعمتى است، هر نفسى كه بيرون مىرود نعمتى است «و إن تعدّوا نعمة اللّه لا تحصوها»(1)مىفرمايد خداوند عزّوجلّ: اگر بخواهيد نعمتهاى من را بشماريد نمىتوانيد؛ از بس كه زياد است، از حدّ إحصاء شما بيرون است «ما بكم من نعمة فمن اللّه»(2)در جاى ديگر مىفرمايد: هر نعمتى كه داريد از جانب من است. خدا شريك ندارد، وزير ندارد، معين ندارد.
[به اندك التفاتى زنده دارد آفرينش را]***اگر نازى كند آنى فرو ريزند قالبها
خدايا عظيم است ملكوت تو، شريف است جبروت تو، مقدّس است ذات تو، و نهايتى نيست از براى صفات تو.
«عزّ سلطانك عزّاً لاحدّ له بأوّليّةٍ ولا منتهىله بآخريّة و استعلى مُلْكِكَ علوّاً سقطت الأشياء دون بلوغ اَمده و لا يبلغ أدنى ما استأثرت به من ذلك أقصى نعت الناعتين ضلّت فيك الصفات و تفسّخت دونك النعوت و حارت في كبريآئك لطائف الأوهام»(3)
اى نام تو سر دفتر مجموع ورقها***از حكم تو آميخته شبها به فلقها
از حكم تو سرگشته كواكب به فلكها***از مهر تو انگيخته أشجار ورقها
خو كرده ز مهر تو روانها به بدنها***خون ريخته از قهر تو شبها به شفقها
از جود تو بر پا شده در چنبر عالم***أجرام سماوات طبقها به طبقها
نزديكتر از من به منى واعجبا من***دورم ز تو زين روى قرينم به قلقها
وقتى كه فكر در نعمتهاى خداوند بر خودش، بر ديگران [نمود] :
ابر و باد و مه و خورشيد فلك دركارند***تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
خداوند عزّوجلّ مىفرمايد: من هر چه در زمين است براى شما اى بنىآدم خلق كردم(1)[پيوسته] فكر كند در اين مقولهها، در اين چيزها، در نعمتهاى خداوند، در بلاهائى كه از او دفع فرموده، طرح فرموده، آن وقت توكلّش زياد مىشود، آن وقت ممكن است تحصيل مقام تفويض [نمايد] كه مرتبه دوّم است و وقتى كه فهميد، اعتمادش به خدا شد، وقتى پشت گرمى او به خدا شد گفت همين طور در اين مدّت [خداوند] كارهاى مرا اصلاح كرده، روزى مرا داده، بلا [را] از من دفع كرده، بعد از اين هم مرا رها نمىكند، مرا به خود واگذار نمىكند؛ آن وقت مقام تفويض آسان است تحصيلش، كارهاى خود را به خدا واگذار مىكند [ و مىگويد ]هرچه خدا بخواهد براى من، من واگذارم [كارم را به او] كارم واگذار به خداست، هرچه براى من مىخواهد من همان را مىخواهم. چون كه از امام محمّد باقر - عليهالسلام - مروى است كه فرمود: «ما اُبالي أصبحت فقيراً أو مريضاً أو غنيّاً، لأنّ اللّه يقول: لا أفعل بالمؤمن إلاّ ما هو خير له»(2)فرمود: من باك ندارم كه صبح كنم فقير يا غنى، مريض يا صحيح، براى اين كه خداوند مىفرمايد: من با مؤمن نمىكنم مگر آنچه خير او در اوست، هرچه كرد خير است، هرچه از جانب خداوند به مؤمن رسيد خير او در اوست، پس تفويض كه محكم شد، رضاى به قضا هم حاصل مىشود قهراً؛ رضاى به قضاهاى خداوند عزّوجلّ در آن چه دوست دارد يا آن چه مكروه دارد. چه آن قضاهائى كه موافق
ميل او باشد، چه آن چه مخالف ميل او باشد [آن وقت] به مقام رضا، ممكن است برسد كه بالاترين مقامات است و اين رضا مقول به تشكّك است، يعنى درجاتى دارد و درجه آخر آن كه [رسيدن به آن] ممكن نيست از براى مردمان عادى [بلكه] مختصّ به انبياء - عليهم السلام - است، مختصّ به أئمه - عليهم السلام - است، چنانچه دارد كه «حضرت امير - عليه السلام - فرمود: وقتى پيغمبر اكرم - صلى اللّه عليه و آله و سلّم - به من وعده شهادت داد كه من كشته مىشوم در راه خدا، فرمود كه يا على آن وقت صبر تو چگونه است؟ وقتى اين بلا بر تو نازل شد صبر تو چيست؟
حضرت امير - عليه السلام - فرمود: من عرض كردم يا رسول اللّه اين [جا] كه موقع صبر نيست، اين جا موقع شكر است، من بايد به اين بلا شكر كنم، بلائى نيست، اين نعمت است، اين مواطن از مواطن صبر نيست از مواطن شكر است»(1).
آن مقام كه از براى مردمان عادى ممكن نيست، حالا همين اندازه كه مكروه نداند قضاى خدا را، بدش نيايد، [نگويد] چرا من ناخوش شدم؟ چرا من فقير شدم؟ چرا آن ضرر به من خورد؟ چرا آن شد؟ كارهايش را وقتى تفويض كرد به خداوند عزّوجلّ و رضا حاصل كرد، آسوده مىشود. علاوه بر آن كه - چنان چه در حديث است - خداوند هر چه بر او فرستاد خير او در آن است، صلاح او در آن است، مصلحت او در آن است. بله مقام أعلاى رضا - كه بالاترين مقامات است - مختصّ به پيغمبر - صلى اللّه عليه و آله و سلّم - و آل پيغمبر - عليهم السلام - بود چنانچه حضرت سيّدالشهداء - عليه السلام - وقتى خواست از مكّه حركت كند به عراق براى شهادت، براى يارى دين خداوند عزّوجلّ خطبه خواند [و فرمود: [«خُطّ الموت على ولد آدم مخطّ القلادة على جيد الفتاة و ما أولهنى إلى أسلافى اشتياق يعقوب إلى يوسف و خيّر لى مصرعاً أنا لاقيه»(2)
مىفرمايد: اى اصحاب من بدانيد كه براى من از جانب خداوند عزّوجلّ اختيار شده است مَصْرعى، محلّى كه در آن جا بخوابم، شهيد شوم، كشته شوم «أنا لاقيه» من ملاقات خواهم كرد، من به آنجا خواهم رسيد، من شربت شهادت خواهم نوشيد؛ تا اين كه مىفرمايد: «رضا اللّه رضانا أهل البيت، نصبر على بلائه و يوفيّنا اُجور الصابرين»(2) مىفرمايد: رضاى ما در رضاى خداست، هر چه خدا راضى است از براى ما، ما همان را راضى هستيم «نصبر على بلائه» صبر مىكنيم بر بلاى خدا و أجر صابرين را به ما مرحمت مىفرمايد.
در اين حركت سيّدالشهداء از مكّه به كربلا بنده چند [بيت ]شعرى به طريق عرفانى سالها پيش گفته بودم كه به يادگار عرض مىكنم:
شه كشور شهادت به هواى عشق بازى***چو شد از مدينه بيرون پى دفع تركْتازى
همه عاشقان صافى بر آن شه حجازى***ز حجاز گشت پنهان به عراق شد هويدا
ز جمال بىمثالش شده عالمى مُسَخَّر***دو هزار همچو يوسف، سه هزار چون زليخا
بر كوفيان به حيّرت كه چه همّت است و رفعت***جبروتيان به فكرت كه چه صفوت است و خُلَّت
متقرّبين ثانى همه غرق بحر حيرت***ز جلال آن همامى ز جمال آن دل آرا
همه سروران نامى برِ آن شه گرامى***برِ آن شه گرامى، همه سروران نامى
همه خسروان دنيا به برش چو يك غلامى***دو هزار همچو قيصر سه هزار همچو كسرى
به چنان شكوه و رفعت، به چنين جلال و حشمت***كه به سوى طور خُلَّت، بدواند رخش همّت
بگذشت قدر طورش ز جلال و جاه و رفعت***دو هزار بار برتر ز جلال طور سينا
كه به نينوا درافكند بساط پادشاهى***به همان مكان برافراشت سرادقات شاهى
برسيدش اين عنايات ز مصدر الهى***كه خوش است و خير مقدم، چه خوش آمدى نگارا
يك وقت هم، در صبح روز عاشورا دست به دعا برداشت دعا كرد «كم من كرب يضعف فيه الفؤاد، و تقلّ فيه الحيلة، و يخذل فيه الصديق و يشمت فيه العدّو أنزلته بك و شكوته اليك...»(1)
در شب عاشورا هم، اين حزن و خوف و مصيبت، او را باز نداشت از توجّه به سوى پروردگار و باز هم حسين و اصحاب او «لهم دوىّ كدوىّ النحل»، شب عاشورا [را] حسين عليه السلام و اصحابش به روز آوردند در حالى كه صداى عبادت آنها در خيمهها مثل صداى زنبوران عسل شنيده مىشد...
«يك وقت هم [در روز عاشورا] عمر سعد به غلام خود گفت: اى دريد اين عَلَم را بياور بالاى سر من. عَلَم را بالاى سر آن خبيث گرفت و [او] دست كرد به تير و كمان و يك تير به سوى لشكرگاه سيدالشهداء - عليه السلام - انداخت [و] گفت: شهادت بدهيد در نزد امير كه اوّل كس من بودم كه تير انداختم، و اوّل كس من بودم كه جنگ كردم با حسين. وقتى تير پسر سعد رها شد به سوى لشكرگاه حسين - عليه السلام - تيراندازان نيز تيرباران كردند»(2). در اين تير
باران تمام اصحاب حسين - عليه السلام - يا اكثر آنها مجروح شدند، جراحت برداشتند.
اللهمّ إنّى اسئلك بمحمّد و أهل بيته...
اللهمّ اغفر للمؤمنين و المؤمنات، اللهمّ اغفر لنا، اللهمّ ارحمنا
اللهمّ إكفِ اُمور ديننا و دنيانا، اللهمّ...
اللهمّ اختم لنا بالخير و صلى اللّه على محمّد و آله
أَساوِر مِن ذَهَب
در
أحوالِ حضرتِ زَينَب سَلامُ اللّهِ عليها
تأليف
آيةاللّه حاجشيخ مهدىِ نجفىِ اصفهانى (مسجدشاهى)
(1299 - 1393 ه . ق.)
تحقيق و تحشيه و تعليق
جويا جهانبخش
يادداشتِ محقِّق··· 7
نسب زينب - عليها السّلام··· 26
أولاد أميرالمؤمنين - صلواتُ اللّهِ عليه··· 28
سنّ زينب - عليها السّلام··· 30
شوهر زينب - عليها السّلام··· 31
أولاد زينب - عليها السّلام··· 34
مقامات عاليه و قوّت إيمان زينب - عليها السّلام··· 41
علم زينب - عليها السّلام··· 42
حلم زينب - عليها السّلام··· 43
عصمت زينب - عليها السّلام··· 43
فصاحت زينب - عليها السّلام··· 44
قوّت حافظه و ذكاوت زينب - عليها السّلام··· 53
صباحت زينب - عليها السّلام··· 54
توسّل به زينب - عليها السّلام··· 55
مولد و مدفن زينب - عليها السّلام··· 61
زينب - عليها السّلام - در روز تاسوعا··· 64
زينب - عليها السّلام - در روز عاشورا··· 67
زينب - عليها السّلام - در يازدهم محرّم··· 82
زينب - عليها السّلام - در مجلس عبيد زياد - عليه اللّعنه - در كوفه··· 94
زينب - عليها السّلام - در شام در مجلس يزيد - عليه اللّعنه - ··· 98
خاتمه··· 112
در مدح پيغمبر أكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - ··· 116
در مدح حضرت أميرالمؤمنين - صلواتُ اللّه و سلامُهُ عليه -··· 117
در مديح حضرت صدّيقه كبرى فاطِمَه زهرا - صلواتُ اللّه و سلامه عليها··· 123
در مديح إمام حسن مجتبى - عليه السّلام - ··· 124
در مديح حضرت سيّدالشّهداء - عليه السّلام - ··· 124
در مديح إمام زينالعابدين - عليه السّلام - ··· 125
در مديح إمام محمّد باقر - عليه السّلام - ··· 125
در مديح إمام جعفر صادق - عليه السّلام - ··· 126
در مديح إمام موسى الكاظم - عليه السّلام - ··· 126
در مديح إمام علىّ الرّضا··· 127
در مديح إمام محّمد تقى - عليه السّلام - ··· 128
در مديح إمام علىّ النّقى - عليه السّلام - ··· 128
در مديح إمام حسن عسكرى - عليه السّلام - ··· 129
در مديح حضرت بقيّةاللّه إمام قائم مهدى - صلوات اللّه و سلامه عليه - ··· 129
تعليقاتِ محقِّق··· 131
فهرستِ گزيده منابع موردِ استفاده در تحقيق و تحشيه··· 139
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيم
الحَمدُ لِلّهِ عَلى إِفْضالِه و الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى سَيِّدِنا
محمّدٍ وَ آلِه
نخستين آشنائىام با كتابِ أَساوِر مِنْ ذَهَب(1)
تعبيرِ «أَساوِر مِن ذَهَب» مأخوذست از قرآنِ كريم: «يُحَلَّوْنَ فِيهَا أَسَاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ» (س 18 ى 31؛ يعنى: در آن به دَستْبَرَنْجَنهائى زَرّين آراسته شوند).
، همان زمان بود كه استادِ معظّم، حجّةالإسلاموالمسلمين حاجشيخ هادىِ نجفى - دامَ مَجدُه - ، تحقيق و آمادهسازىِ آن را براىِ طبع به منْبنده پيشنهاد كردند. چون در همين أوان گوشهاى از أوقاتم در تحقيقِ تأليفِ مُنيفِ ديگرى از مرحومِ آيةاللّه حاجشيخ مهدىِ نجفىِ مسجدشاهى مصروف بود(2)، با تأمّل اين پيشنهاد را پذيرفتم.آنچه مرا در اين كار دل داد و پيش رانْد عمدتًا دو چيز بود: يكى،
شوقِ عرضِ إرادت و إخلاص و خاكسارى به آستانِ مقدّسِ بزرگْبانوىِ مُجاهِدِ إسلام، حضرتِ زينبِ كُبرى - سلامُ اللّهِ عليها - ، كه بىگمان از جليلترين أولياىِ إلآهى و مُقرّبانِ درگاهِ بارى - عَزَّ اسْمُه - است(1)
قامتِ تو، قامتِ غم را شكست***دُختِ على را نتوان دست بست
(استاد موسوىِ گرمارودى)
. ديگر، ساختارِ دلپذيرِ كتاب و پيراستگىِ نِسبىِ آن از حَشْو و زوائدى كه در پارهاى تأليفاتِ مُشابِه ديده مىشود.ديرزمانى است كه آگاهان و آگاهىگُستران، از آنگونه كتابهاى مشحون از زوائد، ناليده و شكوِه و شكايت كردهاند كه «مؤلّفش خواسته براى خودش و ديگران مطالب منبرى درست كرده..... گفتارى منبرى جمعآورى نمايد، و لذا بر درستى و نادرستىِ مطالب و [اينكه] از كجا و از كدام مدرك و مَصدَر و مُستَنَد نقل مىكند اعتناء نكرده و أهمّيّت نداده و به هر كتاب مجهول المؤلّف و تأليفِ هر ناأهل و جاهل چنگ زده و هرچه به نظرش رسيده و آنچه در نوشتهاى خوانده و در جُنگى به دست آورده و در بياضى و در پشت كتابى يافته تمامى آنها را نقل [كرده] و در تأليفِ خود در صفحه روزگار از خود به يادگار گذاشته است»(2)
كجاست نويسنده آن كلمات، آيةاللّهِ شهيد قاضىِطباطبائى - أَعلَى اللّهُ مَقامَه - ، كه ببيند امروز كسانى كه نه به آن مَقاتلِ نامعتبر دسترس مىتوانند داشت، و نه دانشى دارند كه جُنگ بخوانند، و نه سواد را از بياض تميز مىدهد، با استناد به مَناماتِ عَجائز، و خَيالاتِ گروهى قاصر در أداىِ فرائض، بر بعضِ منابر - حتّى پارهاى منابرِ رسمى و صدا و سيماىِ ملّى - چه هنگامهاى برپا كردهاند و ...؟!؛ فإِلَى اللّهِ الْمُشتَكى!
.غرضِ چُنين مُدَوِّنانِ بىمُحابا آن بوده است كه «مطالبى فراهم آيد و از ايشان به يادگار بمانَد، گرچه به عالَم شيعه إهانت و أسباب عار و ننگ فراهم گردد و به دست خودشان سلاح به دست دشمن داده باشند...»(3)!
اين شيوه عمدتًا از مواريثِ نامباركِ عصرِ فترت و عُسرتى است كه
پس از سرآمدنِ روزگارِ رونَقْمَندِ صفويان و بخُصوص از نيمه دومِ سده دوازدهمِ هجرى به بعد، پديدار گرديد و متأسّفانه ناهنجاريهاىِ نابَرتافتنى را نَرمنَرم بَدَل به «هنجار» كرد!!
در حقيقت، با سپرىشدنِ روزگارِ علاّمه مولانامحمّدباقرِ مجلسى - أَعْلَى اللّهُ تعالى مَقامَه الشَّريف - و دررسيدنِ عصرِ آشوبهاىِ سياسىِ كوبندهاى چون فتنه افغان، اندك اندك طومارِ يكى از أعصارِ زرّينِ فرهنگِ شيعى - كه به اهتمامِ عالمانى چون شيخ بهاءالدّينمحمّدِ عامِلى و مولانامحسنِ فيضِ كاشانى و آخوند ملاّمحمّدتقىِ مجلسى و خَلَفِ صالحش، مولانا محمّدباقر، رقم خورده بود - ، فروبسته شد و رخنههاىِ خُمود و انحطاط، علىالخصوص در أركانِ علمِ حديث و سيره - كه در دوره پيش رونقى و طراوتى بسزا يافته بود - ، نمودار گرديد.
فترتِ پس از صفويّه، تقريبًا، تا عهدِ ناصرى به درازا كشيد. اينكه زمانه عُسرتِ تحقيقاتِ حديثى و تاريخى، چگونه مجالى فراهم ساخت تا آميزهاى از تَفَلْسُف و تَصَوُّف و أَوهامِ عَوام و عَوامْزَدگىهاىِ خَواص، چهره انديشه دينى را ديگرگون كُنَد، و زمينه خرقهبازى و فرقهسازى فراهم آورَد، و گونهاى مُنْحَطّ و مبتذل از أخباريگرى را - كه بىگفتوگو روحِ محقّقانِ أخبارىِ پيشين نيز از آن نَفور بود! - ، در كنارِ رسوباتى از غاليگرى، ميدان دهد، قصّه پُرغصّهاى است كه بايد به جاىِ خويش گفتهآيد.
بارى، در نيمه دومِ عصرِ فرمانروائىِ قاجاريان، عواملِ متعدّد، گونهاى تكاپو را در راهِ إحياءِ سنّتِ حديثْپژوهى دامن زد كه نامدارترين پرچمدارِ آن محدِّثِ فقيد، ثالثالمَجلسيَّيْن، ميرزا حُسَيْنِ نورى، بود. يكى از مهمترين سويههاىِ اين پويه فراخْدامنه علمى، تَكرار دقّت و وسواسِ سَلَف در نقلِ أخبار و آثار و اعتماد بر منابعِ شايسته و بهرهورى از طُرُق و مآخذِ پيراسته بود. اين رَوَند خودبه خود روياروىِ حجمِ عظيمى از شفاهيّات و مشهوراتِ متأخّران كه به مآخذِ بايسته مُستَنَد نمىبود مىايستاد، و بالتَّبَع، تودهاى انبوه از أقوالِ بىپايه و سُستِ آماسيده در حيطه نقليّات را به كنارى مىنهاد و مُسامَحاتى را كه علىالخُصوص در اين أواخر باب شده بود(1)إجازت نمىداد.
نهضتِ تحريفْزدائى و مُستَنَدگرائى در حيطه نقل - كه نه فقط أمثالِ محدِّثِ نورى به عنوانِ دانشورانِ حوزوى و پاسدارانِ حريمِ ديانت رونقافزاى آن بودند، بلكه از حمايتِ رسمىِ برخى أركانِ حكومتِ وقت نيز برخوردارى داشت(2)- ، همچُنين، پاسخى بود سزاوار به اقتضاىِ زمانهاى كه در مواجهه با أمواجِ تجدّدمآبى، برخوردِ بيدارانهتر و متعهّدانهترى را از گويندگان و نويسندگانِ دينى و مبلّغانِ شريعت توقّع مىنمود و انتظار مىبُرد.
كتابِ أساور مِن ذَهَب، با تأثّر از همين فكر و فرهنگ پديد آمده، و يكى از پيآيَنْدهاىِ آن بيدارى و بيدارگرى است.
شيوه مؤلّف در اقتصار به أخبارِ نسبتًا اندكْشُمارى كه أغلب در مآخذِ أصلى و منابعِ أصيل اِنْدِراج يافتهاند و اجتناب از بَرفانبارِ نقلهاىِ شفاهى و بىمأخذ يا ضعيف و موهوماتِ عوام، نمودارِ مشىِ يادشده است.
همچُنين، تفاوتى كه مؤلّف - در واقع - ميانِ «زبانِ حال» و «زبانِ قال» نهاده - و توجّهى كه در گزارشِ أحوالِ زينبِ كبرى (سلامُ اللّهِ عليها) در روزِ عاشورا، بدين تفاوت، نمودهاست - ، نشانِ برخوردِ متعهّدانه اوست كه متأسّفانه نه فقط در كثيرى از مكتوباتِ دوره فترت و بسيارى از مَقاتلِ پُرشمارِ آن عصر ديده نمىشود، حتّى در عصرِ ما نيز - جُز نزدِ محقّقانِ مُدَقِّق و شمارى قليل از نويسندگانِ باريكْبين و نَقّاد و مَأْخَذْشناس - ديرياب است.
اين خصلتها، بر سرِ هم، ارزشى ويژه و موقعيّتى ممتاز به أَساوِر مِن ذَهَب مىبخشد و آن را - اگرچه تأليفى امروزينه نيست و صبغه «تاريخيّت» و گذرِ زمان در سيمايش نمودار است - ، چونان پارهاى از أجزاء و أسنادِ تكاپوىِ پيشگفته، و بهسانِ كتابى كه هم خواندنى است و هم بيدارگر و إحيا كننده نگاهى أصولىتر به تاريخ و أخبار، به ميان مىآورَد و از بسيارى مُؤَلَّفاتِ ديگر متمايز مىسازَد.
سَعْيى كه مرحومِ حاجشيخ مهدىِ نجفى در إرائه أثرى مُنَقَّح و عالمانه و - در عينِ حال - مبلِّغانه و مروِّجانه نموده است، هنگامى توجّهبرانگيزتر مىشود كه او را بشناسيم و بدانيم مَرد، بيش و پيش از
هر چيز، به عنوانِ دنياگريزى شبْخيز و مولَعِ زُهد و پرهيز شناخته شده.
ما عادت كردهايم از دنياگريزانِ زُهْدْوَرز و پارسايانِ مُتَقَشِّف، بيشتر نوعى بىمُبالاتى در پارهاى تدقيقهاىِ عالمانه ببينيم و - اگر جسارت نباشد - برخى سخنانِ عوامانه بشنويم و اين را بر عدمِ استغراقِ ايشان در اشتغالاتِ غفلتآور به قَلَم و قِرطاس، حمل كنيم! متأسّفانه گروهِ پُرشمارى از اين طائفه چُنيناند. نگاهى به ملفوظات و مكتوباتشان گواهِ شوقِ زائدالوصفى است كه به جنبههاىِ حيرتانگيزِ حيات - چون كَرامات و مَنامات - دارند، تا جنبههاىِ دقّتآميزى چون تحقيق در أدلّه أقوال و مُستَنَدسازىِ أخبار و مانندِ آن.
جمعِ زُهْدْوَرزى و تَقَشُّف و دنياگريزى و وَرَع و عبادتى كه جميعِ آشنايانِ مرحومِ حاجشيخ مهدىِ نجفى بدان گواهاند، با دقّت و بصيرت و إتقانى كه در تأليفِ چُنين كتابى به كار بُرده است، بىنظير نيست، ليك كمنظير است. بلكه نشان مىدهد آن روش، زهد و پرهيزى بصيرانه و دينْشناسانه بوده است، نه عوامانه و از روىِ تمسّكى ظاهرى به «دين العَجائِز».
افسوس! افسوس از عالِمْنمايانى كه پايبندى به خرافات و تركِ شيوه تدقيقِ ناقدانه عالمانه را شرطِ دينْورزى و پارسائى و إعراض از مادّيّات و إقبال به معنويّات پنداشته و تعبّدِ دينى را با فروكوفتن نقّاديهاىِ عقلانى و دقّتهاىِ عيارسَنجانه برابر گرفتهاند.
مبناىِ اين تحقيق، همان چاپِ سنگىِ كتاب است كه از سوىِ «مطبعه مدرسه گلبهار (سيّد محمّد گلبهارى)» در اصفهان منتشر شده (و مَعَالاْءَسَف تاريخ ندارد).
عمده اهتمامِ ما، پس از ضبطِ نَص، معطوف به تحشيه و تعليقِ إجمالىِ متن بوده است. چند تعليقه اندكك جايگير را در پايانِ كتاب آوردهايم. ستارههائى كه گاه در حواشى به چشم مىخورد، مُشعِر به إدامه بحث در آن تعليقات مىباشد.
در بهسامانآمدنِ اين دفتر سَروَران و يارانى بذلِ همّت كردهاند كه از همگىشان سپاسگزارم؛ بويژه از:
-- أُستاذنا العلاّمه آيةاللّه حاج سيّدمحمّدعلىِ روضاتى - مُدَّ ظلُّه الوارِف - و استاد حجّةالإسلاموالمسلمين حاجشيخ هادىِ نجفى - دامَ مَجدُه - ، بابتِ بهأمانتسپاردنِ برخى منابع و مآخذ.
-- دوستِ ارجمندم، طالبِ علمِ فاضل، آقاىِ مهدىِ كاظمينى، بابتِ همكارى در مقابله و غلطگيرى.
-- دوستِ ذوقْمَندِ هنرشناسم، آقاىِ مهندس محمودِ ارژمند، بابتِ كوشش در آراستگىِ چاپ.
اگر بر تحقيق و تحشيه اين أثر، مَثوبتى آنجهانى مُقَرَّر باشد، نثارِ روانِ پدرم، مرحومِ محمّدعلىِ جهانبخش، باد كه نامش هماره قرينِ آزادگى و فرزانگى است.
سَلامٌ وَ رَيْحانٌ وَ رَوْحٌ وَ رَحْمَةٌ***عَلَيْهِ وَ مَمْدودٌ مِنَ الظِّلِ سَجْسَجُ(1)
(اين شعر، بيتى است از چكامه جيمىِ مشهورِ ابنالرّومى، سَرايشگرِ شيعىِ سده سومِ هجرى).
1) يعنى: دُرود و رَوح و رَيْحان و بخشايشى ايزدى و سايهاى بلند و دلپذير، بهره تو باد!
خداوند را بر إتمامِ اين نعمت سپاسِ يكدلانه مىگويم و از او مىخواهم به حقِّ بانوىِ فرهيخته بنىهاشم، أُسوه دينْيارى و شكيب و حقْگوئى و ستمْستيزى، حضرتِ زينبِ كُبرى - سلامُ اللّهِ عليها - ، دل و دست و زبانِ ما را به خدمتگُزارىِ حق مُؤَيَّد بدارَد، دَمْدَمهها و وسوسههاىِ دنيائى را از خاطرِ ما بزدايد، بيم و اميدهاىِ ما را يكسره معطوفِ سراىِ باقى سازَد و از أَهواء و أَغراضِ فانى بپالايَد؛ باشد كه نامِ «شيعه علىِّ مُرتَضى (ع)» بر ما راست آيَد!
كمينْخادمِ كتاب و سنّت:
جويا جهانبخش
(عُفِىَ عَنْه و عَن والِدَيْه)
اصفهان - 27 رجبالمُرَجَّبِ 1426 ه . ق.
فرخندهسالروزِ مبعثِ پيامبرِ أكرم
پينوشتها
تعبيرِ «أَساوِر مِن ذَهَب» مأخوذست از قرآنِ كريم: «يُحَلَّوْنَ فِيهَا أَسَاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ» (س 18 ى 31؛ يعنى: در آن به دَستْبَرَنْجَنهائى زَرّين آراسته شوند).
و آن كتاب، الأرائك است در بابِ دانشِ أصولِ فقه؛ كه - إِنْشاءَ اللّهُ الرَّحمن - بزودى انتشار مىيابد.
خواست كه غم دستِ تو بَندَد ولى***غم كه بُوَد در برِ دُختِ على
قامتِ تو، قامتِ غم را شكست***دُختِ على را نتوان دست بست
(استاد موسوىِ گرمارودى)
كجاست نويسنده آن كلمات، آيةاللّهِ شهيد قاضىِطباطبائى - أَعلَى اللّهُ مَقامَه - ، كه ببيند امروز كسانى كه نه به آن مَقاتلِ نامعتبر دسترس مىتوانند داشت، و نه دانشى دارند كه جُنگ بخوانند، و نه سواد را از بياض تميز مىدهد، با استناد به مَناماتِ عَجائز، و خَيالاتِ گروهى قاصر در أداىِ فرائض، بر بعضِ منابر - حتّى پارهاى منابرِ رسمى و صدا و سيماىِ ملّى - چه هنگامهاى برپا كردهاند و ...؟!؛ فإِلَى اللّهِ الْمُشتَكى!
همان، ص 60 و 61؛ با تصرّف در يك لفظ.
گزارشِ پارهاى از اين مُسامحات را در لؤلؤ و مرجانِ محدِّثِ نورى (ره) مىتوان ديد.
نمونه را، نگر: چهلسال تاريخِ ايران (المَآثِر و الآثار)، 1/168 و 169 (/ گزارشِ قَدِغَنِ أكيد و نَهْىِ شديد از قصّه روضه عروسىِ قاسم).
يعنى: دُرود و رَوح و رَيْحان و بخشايشى ايزدى و سايهاى بلند و دلپذير، بهره تو باد!
(اين شعر، بيتى است از چكامه جيمىِ مشهورِ ابنالرّومى، سَرايشگرِ شيعىِ سده سومِ هجرى).
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
حمد فزون از دايره قياس و شكر خالى از هر التباس خداوندى را كه معموره هستى دستگاه او و عالَم يكسره در پناه اوست.
(شعر)
به اندك التفاتى زنده دارد آفرينش را***اگر نازى كند از هم فروريزند قالبها
پيش از آنكو از عالم خبرى و از كائنات أثرى بوده باشد حضرتش در غيبالغيوب تنها مىزيست، نه از خلوت وحشت داشت و نه به ظهور خلق حاجت، تا آنگاه كه موقع رسيد تا سحاب كَرَمش دُرافشان گردد و باران فضلش فيضريزان شود، كائنات از مائده نعمتش بهرهمند شوند و سعادتمندان به سبب معرفت و محبّتش ارجمند گردند،
گلِ صد برگِ حُسنِ دوست نداشت***عندليبى كه تا نوازد ساز
بود سلطانِ حُسنِ او دائم***متّكى بر چهاربالشِ ناز
ناز او را نياز مىبايست***ناگزيرست ناز را ز نياز
زانكه در ذلّ اوست جان را عزّ***زانكه در سوز اوست جان را ساز
اى ز تو برگ و سازِ ما پيدا***بىتو ما را نه برگ هست و نه ساز
كلام سرّى لطيفش ظلمتگاه عدم را نهيبى فرمود تا ذرّات وجوديّه متلالى و درخشان شدند: إِنَّمآ أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون.(1)
شيرينلب او تا كه به گفتار درآمد***عالَم همه در ولوله و شور و فغان شد
فضا را گشود و زمان را پيدا نمود و درياى بسيط را بيافريد و او را متلاطم ساخت تا كيستى چهره گشود و عالم رخ بنمود، مَجَرّات(2)خود را درهم بستند و شموس از هر سو متفرّق گشتند، سيّارات پديدار شدند و أقمار ديدار نمودند، عوالم نامحصور نمايان شد و خورشيدهاى نامحدود تابان گشت.
جهانى بدين خوبى آراستى***برون زانكه ياريگرى خواستى
اللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْءَرض(3)نظامات شمسيّه در جنبش شدند و كارخانههاى سماوى در گردش افتادند؛ كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُون(4).
اى آفتاب رويت هرسو فكنده تابى***وى از فروغِ مهرت هر ذرّه آفتابى
دست تو در گِل ما، مِهر تو در دلِ ما***نوريست در ظلامى، گنجيست در خرابى
وَ مَا الَّذى نَرَى مِنْ خَلْقِكَ وَ نَعْجَبُ لَه مِنْ قُدْرَتِكَ وَ نَصِفُهُ مِنْ عَظِيمِ سُلْطَانِكَ، وَ مَا تَغَيَّبَ عَنَّا مِنْهُ وَ قَصُرَتْ أَبْصَارُنَا عَنْهُ وَ انْتَهَتْ عُقُولُنا دُونَهُ وَ حَالَتْ سُتُورُ الْغُيُوبِ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ أَعظَم(1).
خدايا عظيم است ملكوت تو، شديد است جبروت تو، عجيب است قدرت تو، لطيف است حكمت تو، منزّه و مقدّس است ذات تو، و نهايتى نيست از براى صفات تو.
عَزَّ سُلْطانُكَ عِزًّا لاَ حَدَّ لَهُ بِأَوَّلِيَّةٍ وَ لاَ مُنْتَهَى لَهُ بِاخِرِيَّةٍ، وَ اسْتَعْلَى مُلْكُكَ عُلُوًّا سَقَطَتِ الاْءَشْيَآءُ دُونَ بُلُوغِ أَمَدِهِ، وَ لاَ يَبْلُغُ أَدْنى مَا اسْتَأَثَرْتَ بِهِ مِنْ ذلِكَ أَقْصَى نَعْتِ النَّاعِتينَ؛ ضَلَّتْ فِيكَ الصِّفاتُ، وَ تَفَسَخَّتْ دُونَكَ النُّعُوتُ، وَ حارَتْ فى كِبْرِيآئِكَ لَطآئِفُ الاْءَوْهامِ(2).
1) بخشى است از يك خطبه أميرِمؤمنان على - عليهالسّلام - كه در نهجالبلاغه ىِ شريف آمده است: خطبه 160؛ ط. شهيدى، ص 160 (با اين تفاوت كه در ط. شهيدى به جاىِ «سُتُور»، «سَواتِر» آمده)؛ يعنى: «چيست آنچه از آفرينشِ تو مىبينيم و از قدرتت شگفتى مىنماييم، و بدان بزرگىِ قدرتت را مىستاييم! حالى كه آنچه از آن بر ما پوشيده گرديده، و ديدههاىِ ما آن را نديده، و خِرَدهاىِ ما بدان نرسيده، و پردههاىِ غيب ميانِ ما و آن گستريده، بزرگتر است.» (همان، همان ص).
2) بخشى است از نيايشِ سى و دومِ صحيفه كامله سجّاديّه (ط. فيضالإسلام، ص 217 و 218)؛ يعنى: «سلطنت تو چنان غالب است كه حدّ و مرزى براىِ آن به أوّل بودن و مُنتَها و پايانى براىِ آن به آخر بودن نمىباشد؛ و پادشاهىِ تو چنان بلندپايه است كه همه چيز پيش از رسيدن به پايانِ آن فرومانده؛ و منتهاىِ وصفِ وصفكنندگان به پائينترين مرتبهاى از رِفْعت و بزرگوارى كه به خود اختصاص دادهاى نمىرسد؛ أوصاف درباره تو گمراه شده، و صفتها نزدِ تو از هم گسيخته، و انديشههاىِ باريك در بزرگواريت سرگردان گشتهاند.» (همان، همان ص).
اى برتر از قياس و گمان و خيال و وهم***وز هرچه گفتهاند و شنيديم و ديدهايم
عالَم تمام گشت و به پايان رسيد عمر***ما همچنان در أوّل وصف تو ماندهايم(1)
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم***وز هرچه گفتهاند و شنيديم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عُمر***ما همچُنان در أوّلِ وصفِ تو ماندهايم
(كلّيّات سعدى، ط. مصفّا، ص 2).
ما عدد مَجَرّات تو را كه به چشمهاى مسلّح دوربين توان ديد، نتوانيم إحصا نمائيم، در عين حالى كه عالم مَجَرّه و نجمى خودمان فقط يك عالَم از عوالم مَجَرّات است كه خود به تنهائى داراى چندين هزار مليون شُموس و سيّارات است؛ بلى، تو به تنهائى اينهمه عوالم را تدبير و تصريف مىفرمائى و به سَكَنه آنها روزى و فيض مىرسانى كه: وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِه(2).
عالَم به تو روشن است چون تو***بر چرخ جلال مهر و ماهى
گيتى به مانند صفحه بستانى است كه نفخه تو رياحين بيشمار و أزهار بسيار در او پاشيده، يا به مثابه بساطى است كه دست قدرت تو در او بسى دُرّ و گوهر افشانده، يا عروسى است رعنا و زيبا كه ماشطه صنع تو او را به لآلى آبدار و جواهر شاهوار مزيّن و مرصّع فرموده؛ چنانچه اين بنده گويد:
عروس شب چون به سر سياهمِعْجَر(1)كند***ماشطه صُنع باز او را زيور كند
زيور او را تمام ز دُرّ و گوهر كند***گوهر او را تمام ز لولؤ تر كند
تا شود اين نوعروس از گهرش آبدار
دست گشادهات همه را نگاهدارى و دارائى مىفرمايد و چشم بيدارت همه را نگاهبانى و پذيرائى مىنمايد
مَا الْكَوْنُ إِلاّ ظُلْمة***قَبس الاْءَشِعَّةَ مِنْ ضِيائِك
وَ جَميعُ ما فِى الْكَوْنِ فا***ن مُسْتَمِدٌّ مِن بَقائِك
بَلْ كُلُّ ما فيه فَقي***رٌ مُسْتَمِيحٌ مِنْ عَطائِك(2)
در حجاب خلقت نهان شدى و از او جلوهگر و عيان شدى چنانچه أميرالمؤمنين - صلواتُ اللّهِ عليه - فرمود:
بِهَا تَجَلَّى صانِعُها لِلْعُقُولِ وَ بِهَا امْتَنَعَ عَنْ نَظَرِ الْعُيُونِ.(1)
اى روى تو در حجاب عالَم***بردار ز رخ نقاب عالَم
حيف است كه بحر تو نهانست***وانگاه عيان سراب عالَم
برقى بجهان ز مهر رويت***بشكاف ز هم سحاب عالَم
نى نى غلطم كه هست رويت***ظاهرتر از آفتاب عالَم
پرده برانداز و برون آىْ فَرد***گر منم آن پرده هم اندرنَوَرد
نَسخ كن اين آيت أيّام را***مَسخ كن اين صورت أجرام را
دانه كن اين عقد شبافروز را***پَرشكن اين مرغ شب و روز را
طرح درانداز و برون كُن برون***گردن چرخ از حركات و سكون
دفتر أفلاكشناسان بسوز***ديده خورشيدپرستان بدوز
صفر كن اين چرخ ز جرم هلال***باز كن اين پرده ز مشتى خيال
تا به تو إقرار إلآهى دهند***بر عدم خويش گواهى دهند
هيكل انسان را در بهترين تركيب و شمائلى آراستى؛(2)لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فىآ أَحْسَنِ تَقْوِيم(3)و قامت زيباى او را به كرامتى بسزا و شرافتى جانافزا تشريف فرمودى، چنانچه خود فرمودى: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنىآ ءَادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى البَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ
خَلَقْنا تَفْضِيلاً(1)هركه را رعايت فرمان لازمالإِذعان تو بيشتر است در حضرت تو گرامىتر است، چنانچه فرمودى: يآ أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثَى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتقَاكُم(2).
و درود نامعدود از حضرت معبود بر گرامىترين مقرّبين و سَيِّد مُرسَلين، هُمامى كه در راه رضاى محبوب از همه چيز گذشت و در هر لُجّه مَهولى(3)فرورفت، از پا ننشست تا أعلام دين را برپا نداشت و آرام نگرفت تا أساس شريعت را محكم و مستقر نفرمود؛ در قرب حضرت معبود مقام محمودى يافت كه به وصف نيايد و به مقام ارجمندى رسيد كه عقل تيزرو دركش ننمايد؛ بلى، چگونه عقل دورانديش درك مقام آن سَيِّدِ أبرار و أحمدِ مُختار را تواند و حال آنكه خدايش گاهى «رَحْمَةً لِلْعالَمين»(4)ستايد و گاهى «وَ إنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيم»(5)فرمايد؛ نوبتى به جانش سوگند روا دارد: لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُون(6)و گاهى تبجيل ديگرى از او نمايد: لآ أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَد(7)و گاهى او را دلدارى فرمايد بقَولِه - عزّ و جلّ - : ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ مَا قَلَى(8)و گاهى او را نويد مخصوص دهد بقَولِه - سُبْحانَه - : وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىآ(9).
و صلوات زاكيات مباركات بر آل أطهارش باد.
و بعد، بنده عاصى، مهدى بن محمّدعلى الاصفهانى - عَفَى(1)اللّهُ عَن جَرائِمِهما - ، گويد:
اين كتاب مسمّى به أَساور مِن ذَهَب در أحوال حضرت زينب - سلام اللّه عليها - است كه اسمش را از قرآن كريم، آيه مباركه سوره كهف(2)، اقتباس نمودم و فى الجمله به اختصار كوشيدم، زيرا بنده را نشايد و نبايد در تاريخ صدّيقه راضيه و معصومه زاكيه، فَهِمه غيرمُفَهَّمه، عالِمه غيرمُعَلَّمه(3)
«... و أنتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَيْر مُعَلَّمَة، فَهِمَةٌ غَيْر مُفَهَّمَة...» (بِحارالأنوار 45/164 به نقل از احتجاجِ طَبْرِسى).
، سيّده زنان و فخر عالَميان و دختر سيّده جهان، عقيله نبيله و جليله جميله، تقيّه نقيّه، زكيّه رضيّه، شفيعه محشر، نواده حضرت خيرالبشر، دختر ساقى كوثر، زينب كبرى - صلواتُ اللّه و سلامُهُ عليها - ، كتابى تحرير و تنسيق نمايد كه بيشتر آن أخبار مكذوبه يا موهونه بوده باشد يا سخنى به جزاف و إغراق سَرايد تا صفحات را پر نمايد؛ و اللّهُ المُستَعان.مق-دّم-ه
مردانى كه در اين جهان رتبت برترى و تقدّم را حائز گشتند
بيشمارند، ولى زنانى كه به اين مرتبت فائز شدند معدودى بشمارند، مانند مادر بشر، حضرت حوّا - سلامُ اللّهِ عليها - ، كه در وصف حضرتش در دعاى استفتاح(1)وارد شده: اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى أُمِّنا حَوّآءَ الْمُطَهَّرَةِ مِنَ الرِّجْسِ الْمُصَفّاةِ مِنَ الدَّنَسِ الْمُفَضَّلَةِ مِنَ الاْءِنْسِ الْمُتَرَدِّدَةِ بَيْنَ مَحَآلِّ الْقُدْسِ(2)
3 . نگر: تفسير نورالثّقلين، 5/376 و 377 (گفتآوردهاىِ مذكور از الفقيه و مجمع البيان).
، و خواهر حضرت موسى - عليهالسّلام - كه از أَزواج پيغمبر خاتم - صلّىاللّه عليه و آله و سلّم - در جنّةالمأوى است(3)، و آسيه زوجه فرعون كه وى نيز همين شرافت را داراست(3)و درباره او خداىْ - عزّ و جلّ - فرموده: وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ ءَامَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيْتًا فِى الْجَنَّةِ وَ نَجِّنى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمين(4)، و مريم بنت عمران مادر عيسى - عليهالسّلام - كه هم در حقّ او فرمود: وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِىآ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُوحِنَا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّهَا وَ كُتُبِهِ وَ كانَتْ مِنَ الْقَانِتين(5)، و هم فرمايد: وَ إِذْ قالَتِ الْمَلآئِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفَاكِ عَلى نِسآءِ الْعالَمِينَ يا مَرْيَمُ اقْنُتِى لِرَبِّكِ وَ اسْجُدِى وَ ارْكَعِى مَعَ الرّاكِعِين(6)، و خديجه أُمّالمؤمنين، بنت خُوَيْلِد، كه خدماتش به دين مقدّس مشهود عالَميان است، و حضرت صدّيقه كبرى، إنسيّه حورا، بتول عذرا، فاطِمَه زهرا،1) مراد همان دعاىِ معروفِ أُمِّداود - رَضِىَ اللّهُ عَنْها - ست (نگر: زادالمعاد، ط. إسلاميّه، ص 22).
2) بِحارالأنوار 95/401؛ زادالمَعاد، ص 27.
3) نگر: تفسير نورالثّقلين، 5/376 و 377 (گفتآوردهاىِ مذكور از الفقيه و مجمع البيان).
4) قرآنِ كريم: س 66، ى 11.
5) قرآنِ كريم: س 66، ى 12.
6) قرآنِ كريم: س 3، ى 42 و 43.
كه مسلّم است تقدّم و برترى و سيادت حضرتش بر تمام زنهاى عالَم، از أوّلين و آخرين، حتّى بر زنان مُفَضَّله مُعَظَّمه مزبوره؛ و اصطفاى مريم بر زنان عالَمين مخالف با اين دعوى نيست چرا كه «عالَمين» مختص به موجودين است و صدّيقه كبرى - صلوات اللّه و سلامه عليها - در موقع خطاب ملائكه - عليهمالسّلام - با مريم - عليهاالسّلام - در قيد حيات نبود چنانچه در خبر صادقى در كتاب معانىالأخبار(1)تصريح فرمود كه مريم سيّده زنان زمان خود بود و فاطِمَه سيّده نساء عالَمين از أوّلين و آخرين است. ديگر از زنان مُفَضَّله، حضرت زينب دختر سيّد أوصياء و سيّده نسا است. شرح مناقب و مراتب و أحوال زنان معظمّات مزبورات، خصوص حضرت فاطمه زهرا - صلوات اللّه عليها - ، هر يك كتابى لازم دارد و موضوع كتاب ترجمه يك تن از زنهاى مفضّله مزبوره، يعنى زينب، بيش نيست.
دختر أميرالمؤمنين على - صلوات اللّه عليه - است، ابن أبوطالب - و اسم أبوطالب عبدمناف است - بن عبدالمطّلب - و اسمش شيبه است - بن هاشم - و اسمش عمرو است - بن عبدمناف.
1) «... عن المفضّل بن عمر قال: قلت لأبىعبداللّه - عليهالسّلام - : أخبِرنى عن قول رسولاللّه - صلّى اللّه عليه و آله - فى فاطِمَة أنّها سيّدة نساءِ العالَمين؛ أ هى سيّدة نساءِ عالَمها؟ فقال: ذاك لمريم كانت سيّدة نساءِ عالَمها، و فاطِمَة سيّدة نساءِ العالَمين من الأوّلين و الآخرين.» (معانىالأخبار، تحقيق غفّارى، ص 107).
و مادرش فاطِمَه زهرا - صلوات اللّه عليها - بنت خاتمالأنبياء - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بن عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم است.
و مادر حضرت زهرا، خديجه بنت خُوَيْلِد بن أسد بن عبدالعزى بن قصى است.
محدّث مقبولالرّوايه، أبوالفَرَج، اصفهانى، در مقاتل الطّالبيّين(1)گويد:
مادر خديجه فاطمه دختر زائدة(2)بن الاصم بن هرم بن رواحة بن حجر بن عبد بن معيص بن عامر بن لوى است، و مادر فاطمه، هاله دختر مناف بن الحرث بن المنقذ بن عمرو بن هصيص بن عامر بن لوى است، و مادر هاله، عرقه دختر سعيد بن سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لوى است، و مادر عرقه، عاتكه دختر عبد العزى بن قصى است، و مادر عاتكه، خطبا دختر كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب بن لوى است، و مادر خطبا، ماريه يا قيله دختر حذافة بن جمح است، و مادر ماريه، ليلى دختر عامرالخيار بن غيسان بن عبد عمرو [بن(3)] عمرو بن نوىّ بن ملكان است، و مادر ليلى، سلمى دختر سعد بن كعب بن عمرو است، و مادر سلمى، ليلى دختر عابس بن الظرب ابن الحرث بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانه است، و مادر(4)ليلى، سلمى بنت لوىّ بن غالب است، و مادر سلمى، ليلى بنت
محارب بن فهر است، و مادر ليلى، عاتكه بنت مخلد بن النضر بن كنانه است، و مادر عاتكه، وارثه دختر حرث بن مالك بن كنانه است، و مادر وارثه، ماريه دختر سعد بن زيد مناة بن تميم است(1).
زينب - عليهاالسّلام - ، دختر بزرگ على أميرالمؤمنين - صلوات اللّه و سلامه عليه - است. حضرتش به «زينبِ كُبرى» توصيف شده؛ ولى توصيف نه از اين راه است كه أكبر بَنات بوده، زيرا عرب را عادت نبوده است دختر بزرگ را «كُبرى» لقب دهد؛ بلى، هرگاه وى را چند پسر و چند دختر بوده كه به يك نام نامبردار بودهاند بزرگتر را، «أكبر» در پسر، و «كُبرى» در دختر، لقب مىداده؛ چنانچه در وصف علىّ بن الحسين الأكبر - عَلَيهِمَا السّلام - است؛ و كوچكتر را به «أصغر» و «صُغرى» توصيف مىنموده است؛ و على أميرالمؤمنين - عليه السّلام - را دختر زينبْنام متعدّد بوده و زينب صدّيقه كه أشهر و أعرف از بَواقى است، همان زينب بزرگتر بوده چنانچه در عدد أولاد أميرالمؤمنين همينجا ذكر مىشود؛ و او مولود سوّمى از أولاد اميرالمؤمنين - صلوات اللّه عليه - است كه پس از حَسَنَيْن - عَلَيهِمَاالسّلام - متولّد شده است.
چنانچه در إرشاد شيخ مفيد - عليه الرّحمه - مرقوم است، بيست و هفت، وگرنه بيست و هشت تن، بودهاند: إمام حسن و إمام حُسَين و
1) نگر: مقاتل الطّالبيّين (ط . نجف)، ص 31 و 32.
زينب كبرى و زينب صغرى كه أُمّكُلْثومش گفتند، هر چهار از بطن حضرت فاطِمَه زهرا - صلوات اللّه و سلامه عليها - بودهاند؛ و ديگر محمّد حَنَفيّه كه كُنيتش أبوالقاسم است، مادرش خَوْله دختر جعفر بن قيس الحَنَفيّه است. ديگر عمرو(1)و رُقَيَّه كه توأم بودند؛ مادر هر دو أُمّحبيب دختر رَبيعَه است. ديگر عبّاس و جعفر و عثمان و عبداللّه كه هر چهار تن در طَفِّ(2)
نگر: معجمالبلدان، 4/35 و 36؛ و: شهرِ حسين عليهالسّلام، ص 12؛ و: فرهنگِ عاشورا، محدِّثى، ص 295.
كربلا سعادت شهادت يافتند. مادرشان أُمّالْبَنين دختر حِزام بن خالد بن دارم است. ديگر محمّد الأصغر كه به أبوبكر مكنّى بوده است و عُبَيْداللّه. اين هر دو هم در ركاب حضرت سيّدالشّهداء - عليهالسّلام - شهيد گشتند. مادرشان ليلى دختر مسعود دارمى است. ديگر يحيى از بطن أسماء دختر عُمَيْس است. ديگر أمّالحسن و رَمْلَه. مادرشان أمّسعيد دختر عُرْوة بن مسعود ثقفى است. ديگر نَفيسه و زينب صُغرى و رُقَيَّه صُغرى و أمّهانى و أمّالكِرام و جُمانه كه أمّجعفرش گفتند و أُمامه و أُمّسَلَمَه و مَيْمُونَه و خَديجه و فاطِمَه، از چند مادر متولّد گشتند - سَلامُ اللّه عليهم أجمعين(3).شيخ مفيد گويد: برخى از شيعيان گويند: حضرت فاطِمَه - صلواتُ اللّهِ عليها - را پسرى ديگر بوده كه پس از پيغمبر أكرم - صلواتُ اللّهِ
1) چُنين است در أصل. در الإرشادِ مفيد (1/355): عمر.
2) «طَفّ» بر سرزمينهاىِ مرتفع و مُشرِف به دريا و رودخانه إطلاق مىگردد. سرزمينِ كربلا را چون ارتفاعى دارد و إشرافى بر چشمهسارانى چند و رود، «طَف» خواندهاند. در تعابيرى چون «روزِ طَف» و «كشتگانِ طَف»، مراد از طف همان كربلاست.
3) الإرشاد، 1/354 و 355.
عليه و آلِه و سلّم - سقطًا متولّد گشته، و در أوان حمل، جدّش رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - نامش را «محسن»(1)
پس ترجيحًا «مُحَسِّن» مىخوانيم، نه «مُحْسِن» كه مشهور و زبانزد است.
نهاده بود. پس بنا بر قول اين جماعت أميرالمؤمنين على - صلواتُ اللّه عليه - را بيست و هشت أولاد بوده است؛ واللّهُ أَعلَم(2).بدان كه در اين باب نتوان بتحقيق حكمى نمود و دليلى بر تعيين سنين عمر شريفش نيست؛ بلى، اين مقدار توان گفت كه در سفر كربلا عمرش از پنجاه سال افزون بودهاست، زيرا ولادت باسعادت برادر والاگهرش حضرت سيّدالشّهدا - صلوات اللّه عليه - در سنه سه هجرى بوده است(3)و با ولادت زينب - صلوات اللّه عليها - مولود ديگرى فاصل نبوده است؛ و سال وفات آن حضرت بكلّى مجهول است.
و أمّا حكايت أسيرى أهل بيت در مرتبه دوم، تا گفته شود وفات آن حضرت در زمان يزيد - عليه اللّعنه - بوده، از أكاذيب عجيبه است
1) اين نام، در كثيرى از منابعِ كهن با تشديد ضبط گرديده و در الإصابهىِ ابنِحَجَر تصريح شده كه اين نام به تشديدِ سين صحيح است (نگر: موسوعة الإمام علىّ بن أبىطالب عليه السّلام فى الكتاب و السُّنَّة و التَّأريخ، دارالحديث، 1/116).
2) الإرشاد، 1/355.
3) در اين باره، نگر: سيره و سيماىِ إمام حُسَين عليهالسّلام، علاّمه حُسَينىِ جلالى، ص 29؛ و: عظمتِ حُسَين بن على عليهما السّلام، زنجانى، صص 103 - 107.
كه در هيچ روايتى ديده نشده، بلكه تمام كتب سير و تواريخ آن را تكذيب مىنمايد. بلى، آن حضرت سفرى با شوهر خود، عبداللّه بن جعفر - رضوان اللّه عليه - ، به شام رفته است و در همان صفحات وفات يافته است و در نزديكى شهر دمشق مدفون گرديده است(1)ولى(2)به لحاظ قرائن تاريخيّه بعيد نيست - بلكه ظاهر همين است - كه عمر شريفش از شصت گذشته و به هفتاد نرسيده بوده است.
عبداللّه بن جعفر الطّيّار - رضوانُ اللّهِ عليهما - در زمان أميرالمؤمنين - صلواتُ اللّهِ و سلامُهُ عليه - زينب را تزويج نمود؛ و بعد از وفات زينب - سلامُ اللّهِ عليها - ساليان درازى عمر نمود. مَروى است عمرش به نود رسيد. وى از أسخياء معروف دنيا است و علماءِ رجال او را از محدّثين شمردهاند. در غزوه صِفّين ملازم ركاب حضرت أميرالمؤمنين - صلواتُ اللّهِ عليه - بود و در اين غزوه او را نامى بلند و صيتى ارجمند است. وى شجاعتى بسزا و فصاحتى روحافزا داشت.
ابنأبىالحديد در شرح نهجالبلاغه گويد: مداينى روايت نموده است: روزى معاويه نشسته بود و عَمْرِو عاص حاضرِ مجلس بود؛ در
آن أثناء آذن(1)گفت: عبداللّه بن جعفر آمد. عَمرو گفت: به خدا سوگند امروز أذيّتش نمايم. معاويه گفت: يا أباعبداللّه! چنين مكُن كه حريف او نشوى، و بسا باشد از كُمونيهاىِ او كه بر ما نهانست و آنچه دوست ندارد بدانيم إعلام نمائى(2). عبداللّه دررسيد و معاويه او را نزديك خود نشانيد؛ اين وقت عمرو توجّه به جانب برخى از حضّار كرد و جسارت به مقام مقدّس أميرالمؤمنين - صلوات اللّه عليه - نمود. عبداللّه را رنگ برافروخته شد و لرزه بر اندام افتاد و از تخت فرود آمد و به مانند شتر فَحلى مىنمود. عمرو گفت: آرام شو اى أبوجعفر! عبداللّه فرمود: آرام شو اى بىمادر!؛ و اين شعر قرائت نمود:
أَظُنُّ الْحِلْم دَلَّ عَلَىَّ قَوْمى***وَ قَد يَتَجَهَّلُ الرَّجُل الحَليمُ(3)
از آن پس آستين بالا زد و فرمود: اى معاويه! تا به كى كظم نمائيم غيظ تو را و تا چند بر بدسخنى و بىأدبى و بدأخلاقى تو شكيبائى نمائيم؟! مادر به مرگت بنشيند!؛ و همى معاويه را برشمرد و طعن و ذم فرمود به شرحى كه شارح(4)نگارش نمود؛ تا آنجا كه معاويه
1) آذِن: حاجب، پردهدار، دربان.
2) عبارتِ أخير در شرح نهجالبلاغه (ط . چهارمُجَلَّدىِ قديم، 2/104) از اين قرار است: «و لعلّك أن تظهرَ لنا من منقبته ما هو خفىّ عنا و ما لانحبُّ أن نعلمَه منه» (يعنى: شايد تو با اين كار منقبتى را از او كه بر ما پوشيده است و آنچه را دوست نمىداريم از او بدانيم، آشكار گردانى)؛ و همين درستتر به نظر مىرسد.
3) يعنى: گمان مىكنم بردبارى مردمانام را بر من گُستاخ كرده است؛ حالآنكه مردِ بردبار نيز گاه باشد كه جهل از خويش فرانَمايد!
4) يعنى: ابنِأبىالحديدِ معتزلى، شارحِ نهجالبلاغه.
سوگندش داد تا بنشيند و گفت: خدا لعنت فرمايد آنكه سوسمار سينه تو را از خانه بيرون آورد؛ تا مىگويد: معاويه با وى گفت: تو پسر ذوالجَناحَيْنى و سيّد بنىهاشمى. عبداللّه گفت: چنين نيست، بلكه سيّد بنىهاشم، حضرت حسن و حسين - عليهما السّلام - مىباشند؛ كس در اين شرافت با آنها همترازوئى نمىنمايد! معاويه گفت: اى أبوجعفر! قسم مىدهم تو را حاجتى دارى بگو، كه هرچه باشد إجابت شود، هرچند مجموع مال مرا ببرد. عبداللّه فرمود: در اين مجلس چيزى نگويم؛ و برفت.
معاويه به وى نگاه مىنمود و گفت: به خدا سوگند در راهرفتن و شمائل و أخلاق مثل پيغمبر است و وى از همان مشكاتست؛ دوست داشتم در إزاى نفائس أموالم او مرا برادر بود! پس توجّه به عَمرو نمود و گفت: يا أباعبداللّه! سخننكردن عبداللّه را با خود از چه راه مىبينى؟ گفت: بر تو پوشيده نيست. گفت: گمان دارم مىگوئى از جواب تو مىهراسيد، نه به خدا سوگند چنين نيست! ليكن تو را كوچك دانست و به چيزى نشمرد و لايق سخن ندانست، مگر نديدى رو به من داشت و از تو روگردان بود. عمرو گفت: مىخواهى بشنوى آنچه از براى جواب وى تهيّه نموده بودم؟ گفت: بس كن - اى أبوعبداللّه! - ديگر امروز موقع جواب نيست؛ و برخاست و مردم متفرّق شدند.(1)
1) شرح نهجالبلاغهىِ ابنِأبىالحديد (افستِ ط . چهارمجلّدىِ قديم)، 2/104 و 105.
به روايت إعلام الوَرى، سه پسر، على و جعفر و عون، و يك دختر، مسمّاة به أُمّ كلثوم، اند(1). و شيخ محمّد صَبّان، از علماى معروف سنّى(2)، در إسعاف الرّاغبين گويد: سيوطى در رساله زينبيّهى خود مىگويد: زينب را از عبداللّه بن جعفر چهار پسر بوده: على و عون الأكبر و عبّاس و محمّد و يك دختر كه أمّ كلثومْ نام بود و أولاد زينب تا حال موجودند و جمعى كثيرند(3). و در نورالأبصار همچنين گويد(4).
شيخ مفيد - عليه الرّحمه - در إرشاد گويد: پس از حركت حضرت سيّدالشّهدا - صلوات اللّه عليه - از مكّه معظّمه به سمت عراق، عبداللّه بن جعفر دو پسرش عون و محمّد را با عريضه به حضرتش فرستاد. در جمله مىگويد: سؤال مىكنم تو را به حقّ خدا كه همان لحظهاى كه در نامه من نظر نمائى مراجعت فرمائى، كه من از اين راه بيمناكم كه موجب تلفشدن شما و أهلبيت شما گردد، و اگر از ميانه
1) إعلام الورى، 1/396.
2) أبوالعرفان محمّد بنِ علىِ صَبّان (درگذشته به 1206 ه . ق.) كه ماهر در معقول و منقول و نيز أهلِ طريقِ شاذليّه بوده است، در قاهره زاده شده و در همين شهر وفات نموده. جُز إسعافالرّاغبيناش - كه شرحِحالِ خاندانِ وحى عليهمالسّلام است و در متن بدان إشارت رفته - ، آثارِ متعدّد دارد؛ كه از آن جمله است: حاشية على شرح الأشمونى على الألفيّة (در نحو) و الرّسالة الكبرى (در بابِ بسمله) و حاشية على شرح الرّسالة العضديّة و الكافية الشّافية فى عِلْمَى العروض و القافية و إتحاف أهل الإسلام بما يتعلّق بالمصطفى و أهل بيته الكرام. (نگر: الكُنى و الألقاب، 2/410؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 6/297).
3) إسعافالرّاغبين (در هامشِ نورالأبصار)، ص 218 و 219.
4) نورالأبصار (افستِ دارالفكر)، ص 201.
بروى نور زمين برود و خاموش گردد، زيرا شما عَلَم مهتدين و رجاءِ مؤمنين هستى؛ مأمول آنكه در رفتن شتاب نفرمائى، كه من خود دنبال عريضه به حضرتت شتابانم والسّلام؛ تا آخر روايت، كه حاصلش اينست: عبداللّه مكتوبى از حاكم مكّه گرفت و به اتّفاق يحيى برادر حاكم به حضرت سيّدالشّهدا - عليهالسّلام - رسيد. آن حضرت فرمود: رسولخدا را - صلّىاللّه عليه و آله - در خواب ديدم و امرى فرمود؛ امتثال فرمان را عازمم. و چون عبداللّه مأيوس گشت پسران را أمر نمود كه ملازم خدمت باشند و در يارى حضرتش جهاد نمايند و خود با يحيى مراجعت نمود(1)
ايستارِ عبداللّه، پس از واقعه عاشورا نيز، در همين راستا درخورِ نگرش است؛ نگر: يومالطّفّ، هادى النّجفىّ، ص 152 و 153.
.پوشيده نباشد اين روايت را با روايت إعلام الوَرى كه محمّد را از أولاد حضرت زينب - عليها السّلام - ندانسته، منافاتى نيست؛ زيرا عبداللّه را زنان متعدّد بودهاست؛ تواند شد محمّد از زن ديگر باشد؛ چنانچه أبوالفَرَج در مقاتل گويد: مادر محمّد خوصا دختر حفصة بن ثقيف بن ربيعه بوده است(2). بلى، عون پسر زينب است. و اين روايت را با روايت نورالأبصار و شيخ محمّد صَبّان مخالفت است كه آنها محمّد را پسر زينب - عليها السّلام - گفتهاند.
سليمان بن قبه(1)
او سليمان بنِ حبيبِ محاربى - ولامَندِ تيم بن مرّه - ، مشهور به ابنِ قَتّه، است، و قَتّه نامِ مامِ اوست. او را كه در عدادِ تابعان است، از شاعرانِ ستايشگرِ أهلِبيت - عليهمالسّلام - قلم دادهاند و از نخستين كسانى كه از براىِ سالارِ شهيدان - عليهالسّلام - سوكسُرودهاى پرداخته. ابن قَتّه به سالِ 126 ه . ق. در دِمَشق ديده از جهان فروبسته است.
نگر: معجم شعراءِ الحُسَين عليه السّلام، الهلالى، 3/500 - 502؛ و: 1/583 - 586؛ و: الطّليعة، السّماوى، 1/385 و 386.
در مرثيه خود إشاره به عون بن عبداللّه نموده آنجا كه گفته است:وَانْدُبى إِنْ بَكَيْتِ عَوْنًا أَخاهُ***لَيسَ فيمَا يَنُوبُهُمْ بِخَذُولِ
فَلَعَمْرِى لَقَد اصبت ذوو القر***بى فبكى عَلَى المصابِ الطّويلِ(2)
و به محمّد بن عبداللّه إشاره نموده آنجا كه گويد:
و سَمِىُّ النَّبِىِّ غُودِرَ فِيهِمْ***قَد عَلَوْهُ بِصارِمٍ مَصْقولِ
فإِذا مَا بَكَيْتِ عَينى فَجُودِى***بِدُمُوعٍ تَسِيلُ كُلَّ مَسيلِ(3)
و عون را شجاعت و رشادتى بسزا بوده است؛ چنانچه به روايت شيخ جليل محمّد بن شهرآشوب(4)- رضوانُ اللّه عليه - سه سوار و هيجده پياده از لشكر پسر سعد مقتول ساخته تا شهيد گشته است(5)، و
1) كذا فى الأصل! در مقاتل الطّالبيّينِ طبعِ نجفِ أشرف (ص 64 و 65) نيز چُنين است ؛ ليك ضبطِ صحيح همانا «سليمان بن قَتّه» است.
2) نگر: مَقاتل الطّالبيّين (ط . نجف)، ص 64.
3) نگر: مَقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 65.
4) صواب، محمّد بن علىّ بن شهرآشوب است، و البتّه اين نحو فروانداختنِ واسطه غيرِمتعارف نيست.
5) مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام (ط. دارالأضواء)، 4/115.
اين أرجوزه را از او نوشتهاند:
إِنْ تُنْكِرُونى فَأَنَا بْنُ جَعْفَرِ***شَهِيدِ صِدْقٍ فِى الْجِنانِ أَزْهَرِ
يَطِيرُ فِيهَا بِجَناحٍ أَخْضَرِ***كَفى بِهذا شَرَفًا فِى الْمَحْشَرِ(1)
در مقاتل قاتل وى را عبداللّه بن قطنه تيهانى نوشته است(2).
و در بعضى از مقاتل معتبره است كه محمّد بن عبداللّه بن جعفر پس از آنكه ده تن از كوفيان را بكشت به دست عامِر بن نَهْشَل تميمى شهيد گشت و اين رجز را از او نگاشته است:
أَشْكُوا إِلَى اللّهِ مِنَ الْعُدْوانِ***قِتال قَوْمٍ فِى الرَّدى عُمْيانِ
قَدْ تَرَكُوا مَعالِمَ الْقُرءَانِ***وَ مُحْكَمَ التَّنزيلِ وَ التِّبْيانِ
وَ أَظْهَرُوا الْكُفْرَ مَعَ الطُّغْيانِ(3)
گمان مىكنم مؤلّف (ره) مطلب را از بِحارالأنوار (45/34) برگرفته باشد. علاّمه مجلسى - قُدِّسَ سِرُّه - هم از مقتلِ محمّد بن أبىطالب - موسوم به تسلية المجالس - نقل فرموده است.
و أُمّ كلثوم دختر زينب - عليها السّلام - ، زوجه پسر عمّش، قاسم بن محمّد بن جعفر، بوده است، چنانچه محمّد بن شهرآشوب - رضوانُ اللّهِ عليه - در مناقب نقل فرموده از عبدالملك بن عمر(4)و حاكم و عبّاس كه:
1) مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام (ط. دارالأضواء)، 4/115.
2) نگر: مَقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 64.
3) اين مطلب با اندكى تفاوت در ضبط آمده است در: مناقب آل أبىطالب عليهم السّلام (ط. دارالأضواء)، 4/115؛ نيز نگر: تاريخ إمام حسين عليه السّلام، 4/117 - 120.
4) در مناقب (ط. دارالأضواء): عبدالملك بن عمير (و همين درست است).
معاويه به مروان كه حكومت حجاز داشت نگاشت تا أمّكلثوم، دختر عبداللّه بن جعفر، را از براى يزيد، پسرش، خِطْبه كند. مروان به نزد عبداللّه رفت و مطلب را گفت. وى فرمود: اختيار اين دختر با من نيست، بلكه با سيّد ما، حسين - عليه السّلام - ، است كه دائى اين دختر است. پس حضرت حسين را إخبار نمود و آن حضرت فرمود: طلب خير از خداىْ تعالى مىنمايم، بار خدايا! موفّق دار براى اين دختر رضاى خود را از آل محمّد.
و چون مردم در مسجد پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - جمع شدند مروان به نزد حضرت حسين - عليهالسّلام - نشست و در حضرتش از شيوخ حاضر بودند؛ گفت: أمير مرا فرمان كرده تا أمّ كلثوم را براى يزيد خِطْبه كنم و اختيار تعيين مَهرش را با پدرش نهم، به هرچه حكم كند و به هرجا برسد مُمْضى است، و علاوه بر اين إصلاح ميان اين دو قبيله، يعنى بنىهاشم و بنىأميّه، و أداء قرض عبداللّه ضميمه مَهريّه خواهد بود، و بدان كه كسانى كه به شما غبطه مىبرند به سبب مواصلت با يزيد بيش از كسانى هستند كه به يزيد غبطه مىبرند به سبب مواصلت با شما، و عجب است چگونه از يزيد مَهر خواسته شود و حال آنكه وى كفو كسى است كه از جلالت قدر كفوى ندارد و وى كسى است كه به رويش از ابر استسقا شود! پس جواب خوبى بده يا أباعبداللّه!.
إمام حسين - عليهالسّلام - خُطبهاى قرائت فرمود كه در أوّلش بود:
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى اخْتارَنا لِنَفسِه وَ ارْتَضانا لِدِينِه وَ اصْطَفانا عَلى خَلقِه، تا آخر كلامش. از آن پس فرمود: اى مروان! گفتى و شنيديم؛ أمّا اين كه گفتى: مَهرش حكم پدرش به هرجا برسد، پس به جان خودم سوگند اگر اين مواصلت را إراده مىنموديم از سنّت رسولخدا - صلّىاللّه عليه و آله و سلّم - در دختران و زنان و أهلبيتش تجاوز نمىنموديم كه دوازده وُقيّه(1)است و به چهارصد و هشتاد قِران(2)بالغ مىگردد؛ و أمّا اين كه گفتى: با أداى دين پدرش، پس كىْ زنان ما ديون ما را أدا مىنمودهاند؟؛ و أمّا صلح ميان اين دو قبيله، پس ما براى خدا با شما دشمنى كرديم و براى دنيا إصلاح نمىنموديم؛ به جان من نسب از عهده اين مهمّ إصلاح برنيامد، پس چگونه مواصلت برآيد؟!؛ و أمّا اين كه گفتى: عجب است مَهرخواستن از يزيد، پس مَهر خواستند از آنكه بهتر از يزيد و از پدر يزيد(3)و از جدّ يزيد بود، و أمّا اين كه گفتى: يزيد كفو آنكس است كه كفو ندارد، پس هركه پيش از امروز كفو يزيد بود، امروز هم كفو اوست، و إمارت او بر او در كفويّت چيزى نفزود؛ و اين كه گفتى: به روى يزيد استسقا از ابر مىشود، اين معنى مختصّ پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه و آله - بود؛ و أمّا اينكه گفتى: كسانى كه به ما غبطه مىبرند به اين وصلت، بيش از كسانى هستند كه به يزيد
غبطه مىبرند، پس كسانى كه غبطه به ما مىبرند أهل جهلند و كسانى كه به او غبطه مىبرند أهل عقلند(1).
آنگاه پس از سخنى ديگر فرمود: همگى شاهد باشيد كه من تزويج نمودم أمّ كلثوم، دختر عبداللّه بن جعفر، را به پسر عمّش، قاسم بن محمّد بن جعفر، به چهارصد و هشتاد قِران، و به وى عطيّه دادم مِلك خود را در مدينه؛ يا فرمود: زمين خود را در عقيق(2)
تفصيل را، نگر: معجمالبلدان، 4/139؛ و: غريب الحديث فى بِحارالأنوار، 3/80.
و مدخول(3)او هر سال به هشتهزار أشرفى(4)مىرسد، و در او از براى أمّ كلثوم و قاسم غنى و بىنيازيست إن شاءاللّه - تا آخر خبر(5)در بِحارالأنوار (44/119 و 120) شبيهِ اين روايت آمده است و در آنجا «إمام حسن - عليهالسّلام - » است كه سخن مىگويد. مرحومِ مجلسى مأخذِ روايتِ مذكور را «بعض كتب المناقب القديمة» ياد فرموده است.
.1) يعنى كسى كه بپندارد به سببِ وصلت با يزيد چيزى بر أهلِبيت - عليهمالسّلام - افزوده مىشود، جاهل است، و كسى كه دريابد اين يزيد است كه در صورتِ وصلت با أهلِبيت - عليهمالسّلام - شرافتى مىتوانَد يافت، عاقل است.
2) «عَقيق» در عربى يك نامِ عامِّ جغرافيائى است و هر جاىِ زمين را كه شكافته باشد «عقيق» گويند. زينرو در سرزمينهاىِ عرب، عقيقهاىِ متعدّد هست. در اينجا ظاهرًا مراد عَقيقِ مدينه است.
3) «مدخول» را مؤلّف در ترجَمه واژه «غَلَّة» به كار بُرده كه به معناىِ محصول و عايدى و درآمدِ خانه و زمين و ... است.
4) مرحومِ مؤلّف «دينار» را به «أشرفى» ترجَمه فرموده است.
5) مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام (ط. دارالأضواء)، 4/44 و 45؛ و: بِحارالأنوار، 44/207 و 208 ح 4 (به نقل از مناقبِ ابنِشهرآشوب - رضوان اللّه عليه -).
پدر بزرگوارش أميرالمؤمنين - صلواتُ اللّهِ و سلامُهُ عليه - فرمود - چنانچه در كتاب كافى است - :
الاْءِيمانُ لَهُ أَركانٌ أَرْبَعَةٌ: التَّوَكُّلُ عَلَى اللّهِ، وَ تَفْويضُ الاْءَمْرِ إِلَى اللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّه، وَ التَّسليمُ لاِءَمْرِ اللّهِ تَعالى(1).
از براى إيمان چهار ركن مىفرمايد: يكى توكّل و اطمينان قلب و اعتماد به خداوند - عَزَّ اسْمُه - ، ديگرى واگذاشتن كارهاى خود به خدا، سوّمى راضىبودن به قضاى خدا، چهارم تسليم و گردننهادن از براى كار خداى - عَزَّ وَ جَلّ.
بدان كه تتّبع أحوال حضرت زينب - سلامُ اللّهِ عليها - دلالت مىنمايد كه أركان إيمان به نحو كامل در حضرتش مجتمع بوده و در استدلال بر اين دعوى همان سخنى را كه در مجلس عُبَيْد زياد - عليه اللّعنه - فرموده است چنانچه سيّد در لهوف نقل فرموده كافيست:
پسر زياد گفت: كَيفَ رَأَيتِ صُنع اللّه بأخيكِ و أهلِ بيتك؟! گفت: چگونه ديدى كار خدا را با برادرت و خويشاوندت؟! فقالت: ما رأيتُ إلاّ جميلاً! هؤلاء قَومٌ كَتَبَ اللّهُ عَلَيهِم القَتلَ، فبرزوا إلى مَضاجِعِهِمْ، و سيجمعُ اللّهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، فَتُحاجّ و تُخاصم، فَانْظُر لِمَنِ الفلج يَوْمَئِذٍ؟! ثكلتك أُمّك يابنَ مرجانة! فرمود: بجز نيكوئى نديدهام! آنان جمعى بودند كه خداىْ - سُبْحانَه - مقرّر فرمود بر آنها كشتهشدن را، پس به خوابگاه خود
1) أصولِ كافى، با ترجَمه و شرحِ مرحومِ آيةاللّهِ كَمَرهاى، چ أُسوه، 4/152 (باب خِصالِ المؤمن، ح2)؛ با اين تفاوت كه به جاىِ «تعالى»، «عَزَّ و جَلّ» دارد.
رَهْسِپَر شدند و در آنجا خوش بخفتند، و زود باشد كه خداىْ تعالى جمع كند ميان تو و آنها، و با تو محاجّه و خصومت شود، پس بنگر در آن روز حجّت كدام غالب شود و ظفر كه را بود؟! مادر به مرگت نشيند اى پسر مرجانه! الآخ(1).
اين نَمَط سخنگفتن با مثل جبّار عَنيدى مانند عُبَيْدِ زياد، با تنهائى و بيكسى، دالّ بر كمال توكلّ و اطمينان به عنايت پروردگار است، و هم دلالت بر قوّت رضا دارد، خصوص اين كه مىفرمايد: بجز خوبى و نيكوئى از طرف خداوند - سُبْحانَه - نديدهام، و هم دلالت بر كمال تسليم و تمام تفويض مىنمايد چنانچه واضح است، و هم اين دلالت در خطبه معروفه حضرت در مجلس يزيد و آنهمه كه يزيد را سبّ و شتم مىفرمايد و طعن و دق(2)مىنمايد و او را بيقدر مىپندارد، آشكار است - چنانچه در محلّ خود مذكور مىگردد.
كافيست در اين معنى توصيف حضرتش به «عالِمه غير مُعَلَّمه»(3)و هرگاه تدبّر در كلمات شريفه و خطب مُنيفه آن حضرت شود، ظاهر مىگردد علوّ مقامات علمى او در معارف حقّه و علوم دينيّه.
عبداللّه بن عبّاس - رضوان اللّه عليهما - ، با آن جلالت قدر و علوّ مرتبه در حديث و علم، از زينب روايت مىنمايد و او را به «عقيله» تعبير مىفرمايد، چنانچه أبوالفَرَج در مقاتل مىنويسد، و عقيله همانست كه ابنعبّاس كلام فاطِمَه - صلّى اللّه عليها - را از او روايت كرده و گفته: حَدَّثَتْنى عَقيلَتُنا زَيْنَب بنتُ علىٍّ عليه السّلام(1).
تكفّل و پرستارى آن حضرت كودكان و زنان را پس از شهادت سيّدالشّهداء - صلوات اللّه عليه - ، با تراكم أمواج فِتَن و مِحَن، خود دليلى بر قوّت نفس و عظمت حلم زينب - عليها السّلام - است. علاوه، حضرت سيّدالشّهدا - عليهالسّلام - او را به صفت حلم ستوده در خطاب با او؛ در عشيّه عاشورا پس از آنكه شنيد مىگويد: واثَكْلاه! لَيْتَ الْمَوْتُ أَعْدَمَنِى الْحَيوةَ، تا آخر، با وى فرمود: يا أُختى! لا يُذْهِبَنَّ حِلمَكِ الشَّيطان، اى خواهر من! شيطان حلم تو را نبرد و زايل ننمايد(2).
روايتى در اين معنى به نظر نرسيده، ليك در ميان شيعه شهرت
تامّى پيدا نموده؛ بلى، مىتوان گفت اين اشتهار مؤيّدًا بالاعتبار كه از تتبّع حالات و مقامات و كمالات آن عقيله روزگار ظاهر مىشود مؤيّدًا كلّ ذلك به پارهاى مقامات مقرون به قرينه صدق و اعتبار كافيست از براى ثبوت عصمت آن بَضعَه أحمد مختار - صلواتُ اللّه و سلامُهُ عليه و على آلِه الأطهار ما تَعاقَبَ اللّيلُ و النّهار.(1)
نگر: خصائص زينبيّه، ط. باقرىِ بيدهندى، ص 72؛ و: زينب الكبرى عليها السّلام بنت الإمام أميرالمؤمنين علىّ بن أبىطالب عليه السّلام، النّقدى، ط. المكتبة الحَيدريّة، ص 59.
كلمات دُرَربار(2)و خطب آبدار آن حضرت أقوى دليل است بر كمال فصاحت و بلاغت او و بالاتر وصفى كه در اين باب توان گفتن همانست كه خُزيمه أسدى گويد: كَأَنَّما تنزع عَنْ لِسان أَميرِالْمُؤْمِنين(ع)؛ چنانچه جاحظ در كتاب بيان و تبيين(3)
مرحومِ حاج شيخ عبّاسِ قمى - رضوانُ اللّه عليه - نيز در سفينة البحار (ط. آستانِ قدس، 2/472) به روايتِ شِبْلَنْجى از البيان و التّبيين توجّه داده بوده است.*
از أبوإسحاق .1) مرحومان مامَقانى، صاحب تنقيح المقال، و سيّد نورالدّينِ جزائرى، صاحبِ كتاب خصائص زينبيّه، و شيخ جعفرِ نقدى، صاحب كتابِ زينب الكبرى عليها السّلام، نيز از قائلان به عصمتِ آن بانوىِ بزرگوار اند.
2) در أصل به سببِ ريختگى اين كلمه بروشنى خوانده نمىشود.
3) علىرَغمِ تفحّص در البيان و التّبيينِ جاحظ، گفتآوردِ مؤلّف (ره) يافته نشد. شايد آن مرحوم از نسخه خطّى يا چاپيى نقل كرده كه با نسخه موردِ مراجعه ما تفاوت داشته است؛ بلكه احتمال بنيروتر آن است كه مأخذِ مؤلّف، از بُن، نورالأبصار شِبْلَنْجى بوده باشد؛ چه، شِبْلَنْجى در نورالأبصار همين مطلب را از البيان و التّبيينِ جاحظ نقل كرده.
از خزيمه أسدى(1)
بشير بن خزيم، شبير بن خزيم، بشير بن جزيم، حذلم بن ستير، حذلم بن بشير، جذيم بن بشير، جذلم بن بشير، حذلم بن كثير، حذيم بن شريك، بشر بن حريم، خزيمة، حُذيم، بشر بن خزيم، حذام بن مستير.
(نگر: الملهوف - ط. حسّون - ، ص 192؛ و: الأمالى ىِ طوسى، ص 152؛ و: لواعج الأشجان - ط. دارالأمير - ، ص 152؛ و: ترجمه كتاب نَفَسالمهموم، شَعْرانى، ط. هجرت، ص 351؛ و: عبرات المصطفين، 2/227، و: الدّر النّظيم، ص 559).
طابعانِ أمالىىِ طوسى (ره) در هامش پس از إشاره به پارهاى از صُوَرِ اختلافى و يادكردِ ضبطِ نورالأبصار - يعنى «خزيمة الأسدى» كه در متنِ ما نيز هست - ، همين ضبط را ترجيح دادهاند (نگر: الأمالى، ص 152).
روايت كرده گفت: در سال شصت و يك هجرى داخل كوفه شديم مصادف شد با آمدن و آوردن علىّ بن الحسين بن على - عليهم السّلام - أهلبيت را از كربلا به كوفه، و نگريستم در آن روز زنان كوفه را كه ايستاده و با گريبانهاى دريده ندبه مىنمودند؛ و شنيدم علىّ بن الحسين - عليهما السّلام - را كه با صداى ضعيفى در حالى كه از شدّت مرض لاغر شده بود مىفرمود: اى مردم كوفه! شما بر ما گريه مىكنيد، پس كى ما را كشت بجز شما؟! ؛ و ديدم زينب دختر على - صلواتُ اللّهِ عليهما - را؛ پس به خدا سوگند نديدم زنى را مثل زينب كه با شدّت حيائى كه دارد به اين مثابه سخن سرايد، گويا با زبان اميرالمؤمنين سخن مىفرمود، إشاره به مردم نمود كه ساكت شويد، مردم ساكت شدند و جرسها ساكن گرديد؛ اين وقت زينب - عليها السّلام - به سخن آمد و فرمود:1) نامِ راوىِ خطبه، در منابع، و نسخِ گونهگونِ آنها، به صُوَرِ مختلفى ضبط گرديده است كه احتمالاً مآلِ جملگى به يك ضبط باشد:
الحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الصَّلوةُ وَ السّلامُ عَلى سَيِّدِ الْمُرْسَلينَ.
أَمَّا بَعْدُ، يا أَهْلَ الْكُوفَةِ! يا أَهْلَ الْخَتْلِ وَ الْخَذْلِ! أَتَبْكُون؟! فَلا سَكَنَت العَبْرَةُ وَ لا هَدَأَتِ الرَّنَّةُ! إِنَّما مَثَلُكُمْ مَثَلُ الَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ! أَلا وَ إنّ فيكُم الصَّلَفُ و(1)الصَّنَف و داء الصّدر الشَّنِف و مَلَقُ الاْءَمَةِ و حَجزُ الأَعداء، كَمَرْعَى عَلى دِمْنَةٍ أَوْ كَفِضَّةٍ عَلى مَلْحُودَةٍ! أَلا ساءَ مَا تَزِرُونَ! إى وَاللّه فَابْكُوا كَثِيرًا وَ اضْحَكُوا قَلِيلاً؛ فَقَدْ ذَهَبْتُمْ بِعارِها وَ شَنارِها؛ فَلَنْ تَرْحَضُوها بِغَسْلٍ أَبَدًا؛ وَ أَنَّى(2)تَرْحَضُونَ قَتْلَ سَليلِ خاتمِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنِ الرِّسالَةِ وَ مدار حُجَّتِكُمْ(3)وَ مَنارِ مَحَجَّتِكُمْ وَ سَيِّدِ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ؟! وَيْلَكُمْ يا أَهْلَ الْكُوفَة! أَلا ساءَ ما سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ انّ سَخَطَ اللّهِ عَلَيْكُم وَ فِى الْعَذابِ أَنْتُمْ خالِدُون. أَتَدْرُونَ أَىَّ كَبِدٍ لِرَسُولِاللّهِ (ص)(4)فَرَيْتُمْ وَ أَىَّ دَمٍ لَهُ سَفَكْتُمْ وَ أَىَّ كَرِيمَةٍ لَهُ أَبْرَزْتُمْ؟! لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئًا إِدًّا تَكادُ السَّمواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الاْءَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا وَ لَقَدْ أَتَيْتُمْ بِها خَرقاءَ شَوْهاءَ طِلاع الأَرضِ! أَفَعَجِبْتُمْ(5)أَنْ أمْطَرَتِ السَّماءُ دَمًا؟! فَلَعَذابُ الاْخِرَةِ أَخْزَى(6)وَ أَنْتُمْ لاتُنْصَرُونَ! فَلاَ يَسْتَخِفَّنَكُمُ الْمَهَل؛ فَلايَحْفِزُهُ(7)البِدار وَ لايُخافُ
1) «و» از نورالأبصار (افستِ دارالفكر) افزوده شد.
2) در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): إنما.
3) «و مدار حجّتكم» در نورالأبصار (افست دارالفكر) نيست.
4) در نورالأبصار (افستِ دارالفكر) غيرِ رمزى و به شيوه عامّه آمده است.
5) در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): «أفعحبتكم».
6) در أصل: اخرى. بنابر نورالأبصار و... ضبط شد.
7) در أصل بالاى اين كلمه يك «ظ» نوشته شده كه احتمالاً مُخَفَّفِ «ظاهرًا» است. ضمنًا ضبطِ أصل بيشتر به خاء خوانده مىشود، تا حاء؛ ولى مىتوان احتمال داد سبقِ قلمِ كاتب يا... باشد. در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): يحقره.
عَلَيْهِ فَوْتُ(1)الثّارِ! كَلاّ إِنَّ رَبِّى وَ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصاد!
و چون سخن بدينجا رسيد زينب حركت نمود و مردم را حيرت زده دست بر دهان نهاده ديدم إلخ(2).
و اگر تأمّل شود كه اين سخنان بلاغتآميز فصاحتريز را كه به مثابه رشتهايست از لآلىِ منظومه و دُرَرِ منثوره در چه موقعى، بالبديهه و الارتجال، زينب - عليها السّلام - إنشا فرموده، مرتبه فصاحت آن حضرت ظاهر مىگردد.
و سختتر از اين موقع مجلس يزيد بوده كه زينب - عليها السّلام - در برابر آن جبّار عَنيد و شيطانهاى مَريد وى، با حالت غربت و إسارت و تحمّل يك عالَم أَلَم و مصيبت و مشاهده سرهاى شهدا، خصوص سر مقدّس حضرت سيّدالشّهدا - صلواتُ اللّهِ و سلامُهُ عليه - ، آنچنان خطبهاى به ارتجال و بديهه إنشا فرمود كه اگر فصحاى معروف عالَم با تفكّر و تأمّل بسيار إبراز و إظهار مىنمودند صنعتى نموده بودند و لايق تمجيد مىبودند.
و ما در موقع خود خطبه را مطابق نسخه احتجاج مىنگاريم، ولى در اين موقع أشعارى را كه اين بنده در بيان آن خطبه گفتهام و در كتاب
أنهار، در نهر چهارم آن - كه در منتخبات مراثى است - ، درج كردهام(1)مىنگارم:
چون شمسِ جهانتابِ شرف، زينبِ كبرى***پرورده تسليم و رضا، عصمتِ صغرى
خورشيدِ جهانگيرِ كرامات و مقامات***ناهيدِ فروزنده رخشنده والا
در نطق يكى آيتِ فرخنده ز حَيدَر***در حُسن يكى نسخه مجموعه ز زهرا
در رُتبت و در فضل و در أوصاف فضايل(2)***بالاتر و برتر ز زنان همه دنيا
بنشست چو در مجلس مطرود دو عالَم***يعنى پسر هند جگرخواره خارا
بشنيد از آن مجمع أصناف رذايل***آن شعر كه در كفر بگفت ابنِ زِبَعْرا(3)
ابنِزِبَعْرا (/ ابنِزِبَعْرى)، همانا أبوسعد عبداللّه بنِ زِبَعْرَى بنِ قيسِ سَهمىِ قرشى (درگذشته در حدودِ سالِ 15 ه . ق.) است كه در جاهليّت شاعرِ قريش بود و به هجوِ إسلام و مسلمانان زبان مىگشود و كافران را بر ضدِ أهلِ إسلام تحريض مىنمود. نيز همو بود كه به إشارتِ أبوجهل پليدى و خون بر پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كه در نماز بود ريخت و با برخوردِ حضرتِ أبوطالب - عليه السّلام - مواجه گرديد. در روزِ فتحِ مكّه به نجران گريخت. پَسانتر آمده از پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - پوزش خواست. پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - نيز او را بخشود.
از أبياتِ پوزشْخواهانه اوست:
إِنّى لَمُعْتَذِرٌ إِليكَ مِنَ الَّذِى***أَسْدَيْتُ إِذْ أَنَا فِى الضَّلالِ أهيمُ
فَاغْفِر فِدًا لَكَ والِداىَ كِلاهُما***زَلَلى فَإِنَّكَ راحِمٌ مَرحومُ
وَ لَقَدْ شَهِدْتُ بِأَنَّ دينَكَ صادِقٌ***حَقٌّ وَ أَنَّكَ فِى الْعِبادِ جَسيمُ
بيتهاىِ «لَيْتَ أَشياخى بِبَدرٍ شِهَدوا... (إلخ)» كه يزيدِ پليد هنگامى كه رأسِ مقدّسِ سالارِ شهيدان - عليه السّلام - و أسيرانِ أهلِبيت - عليهمالسّلام - را نزدِ او آوردند برخوانْده، از سرودههاىِ روزگارِ كُفرِ ابنِزِبَعْرى است كه اندر پيكارِ أُحُد سروده بود.
نگر: الكُنى و الألقاب، 1/293 و 294؛ و: سفينة البِحار (ط. آستانِ قدس)، 2/442 و 443 و 98؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 4/87؛ و: نهضتِ إمام حُسَين عليه السّلام و قيامِ كربلا، زرگرىنژاد، ص 242.
فرمود به وى هركه بد آموخت چنين گشت***خواهدشدن از ربقه إسلام معرّا(1)
آيا بگمانى كه چو گشتيم أسيرت***بودى تو مقرّب به برِ قادرِ يكتا؟!
خوشوقت غنودى و به نخوت بفزودى(2)***ديدى كه چو صافيت شده سلطنت ما
آرام مگر خود نشنيدى كه نه خير است***مر كافر جاحد را يابد اگر(1)إملا
اى پورِ طَليقان و جگرخواره پاكان!***از مثلِ تو، خوبى نتوان داشت تمنّا
هرگز نتوان كرد گُل از شوره تقاضا***وز خارِ مُغيلان نتوان چيدن خرما
گوئى ز سرِ جهل - و نبينيش گناهى - :***اى كاش كه بودند مرا حاضر آبا
تا خود بشكفتند ز شادىّ و بگفتند:***دستت نشود شَل همه عمر ز أعضا!
وانگاه بر آقاىِ جوانان بهشتى***از چوب بسائيش درخشنده ثَنايا
اين حرف ازآنروىْ بگفتى كه ز عدوان***بركَندهاى از راه جفا ريشه ما را
خواندى پدران را و نكردى نگرانى*** زودا كه شوى وارد در موردِ آنها(2)
آنروز چو بينى به چهجائيست ورودت***خوش داشتى ار دست تو شَل بود به دنيا
دانم نكند موعظه اندر دلِ تو جا***زينروىْ ندارد سرِ إرشادِ تو دانا
پس اينهمه گفتار پىِ سرزنش تو***كز خاطرِ طبعِ منِ افسرده شد إنشا
زآنست كه آن آتشِ سوزنده كه در دل***از جورِ تو بنهفته نشايد كُنَم إِخفا
از ظلمِ تو بس سينه كه گشتهست پُرآتش***وز جورِ تو بس ديده كه گرديده چو دريا
پس هرچه توانى مكن از جور تَوانى(1)***نامِ خوشِ ما را نتوانى كنى إمحا
جمعِ تو پراكنده و روزت گذرندهست***فكرِ تو عليل است و خيالت همه بيجا
ما را همه لُطفيست شهادت كه رسيدهست***از جانبِ محبوبِ بِلامِثْل(2)گوارا
زينب - عليها السّلام - در صنعت شعر هم يد طولائى داشته و شعرهاى فاخر إنشا فرموده و ما چند شعرى كه در رثاء برادرش
علىالجمله، زينب مىفرمايد:
تَمَسَّكْ بِالْكِتابِ وَ مَنْ تَلاهُ***فَأَهْلالْبَيْتِ هُمْ أَهْلُالْكِتابِ
بِهِمْ نَزَلَ الْكِتابُ وَ هُمْ تلوهُ***وَ هُمْ كانوا الْهُداةَ إِلَى الصَّوابِ
عَلَى الطَّفِّ السَّلامُ وَ ساكِنِيهِ***وَ روحِ اللّهِ فى تِلْكَ القبابِ
نُفُوسًا قدِّسَت فى الأَرضِ قدمًا***وَ قد خلصت من النّطف العذابِ
فضاجع فتية عبدوا فناموا***هجودًا فى الفدافد و الشّعابِ
و صيّرت القُبُور لَهُمْ قُصورًا***مناخًا ذات أفنية رحابِ
لئن وارتهم أطباق أرضٍ***كما أغمدت سيفا فى قرابِ
كأقمار إذا جاسوا رواض***و آساد إذا ركبوا غضابِ
لقد كانوا البِحار لمن أتاهم***من العافين و الهلكى السّغابِ(1)
فقد نقلوا إلى جنّات عَدْن***و قد عيضوا النّعيم من العقابِ(2)
و نيز فرمايد:
أما شجاك يا سكن
قتل الحُسَيْنِ و الحَسَن
ظمآن مِن طولِ الحزن
و كلّ وغد ناهل
يقول يا قوم أبى
علىٌّ البرُّ الوصىّ
و فاطِمُ أُمِّى الّتى
لها التّقى و النّائل
منّوا عَلَى ابْنِ الْمُصطَفى
بشربةٍ تحيى بها
أطفالنا من الظّما
حَيثُ الفرات سائل
فهلّلوا بختله
و اعصوصبوا بقتله
و موته فى نضله
قد أقحم المناضل
حتّى دنا بدر الدُّجى
رأس الإمام المُرتَجى
بين يدى شرِّ الوَرى
ذاك اللّعين القاتل
يظلّ فى بَنانِه
قَضيب خيزرانِه
ينكتُ فى أسنانِه
قطّعت الأنامل
طوائل بدريّة
غوائل كفريّة
شَوْهَاء جاهليّة
ذلّت بها الأفاضل(1)
كافى است در شهادت بر اين دعوى اين كه خطبهاى را كه حضرت صدّيقه كبرى فاطِمَه زهرا - صلواتُ اللّهِ و سلامُهُ عليها - در اعتراض به أبوبكر و أمر فدك در حضور أصحاب پيغمبر أكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - إنشاء فرموده، حضرت زينب - عليها السّلام - روايت فرموده است. ملاحظه شود اين خطبه عجيبه غرّا كه مشتمل بر معارف و فلسفه أحكام إسلام است به شنيدن يكدفعه زينب - سلام اللّه عليها - حفظ ألفاظ و درك معانى آن را بالتّمام فرموده در صورتى
1) با اندكى تفاوت در ضبط - و پارهاى مَقاطعِ افزونتر - آمده است در: بِحارالأنوار، 45/287 و 288.
كه دخترى خُردسال بوده و هفتسال يا كمتر از عمرش گذشته بوده، همانا مرتبتى از فطانت و ذكاوت و حافظهاى را دارا بوده است كه عقل در او متحيّر و واله است. أبوالفَرَج(1)و غيره تصريح به اين معنى و روايت آن خطبه را نمودهاند(2).
أبوالفَرَج اصفهانى در مقاتل در شرح شهادت حضرت علىّ أكبر - عليهالسّلام - گويد:
حميد گفت: و گويا الحال نگرانم كه پس از شهادت على، زنى كه به مانند خورشيد تابان و آفتاب درخشان بود از خيام بشتاب بيرون شد و فرياد مىنمود: واحبيباه(3)! يابن أخاه! پرسيدم كى است؟ گفتند: زينب دختر على است - صلواتُ اللّهِ عليهما. او بيامد و خود را بر على - عليهالسّلام - درانداخت. در اينوقت حسين - عليهالسّلام - آمد و دست زينب را بگرفت و او را برگرداند و تا خيمهاى كه او را برگردانيد دست در دستش داشت. از آن پس نزد پسر آمد و جوانان أهلبيت حاضر حضرتش شدند؛ با آنها فرمود: برادر خود را برگيريد؛ برگرفتند و در جلو خيمه آن حضرت نهادند(4).
زينب را در حضرت خداوند - تبارك و تعالى - مكانتى رفيع و منزلتى ارجمند و منيع است و توسّل به او از براى برآمدن حاجات در درگاه قاضىالحاجات مجرّب و معيّن است.
و حكايات اين باب بسيار است، و اكتفا مىكنم به نقل يك كرامت عجيب:
محدّث معاصر، ثقه جليل، حاج ميرزا حسين نورى - أَعلَى اللّهُ مقامه - كه در نقل روايات و حكايات مرتبه أعلى از ديانت و وثاقت را دارا بود - در كتاب مستطاب دارالسّلام (صفحه دويست و سى)(1)تحت عنوان «روياء و كرامة من الصّدّيقة الرّضيّه زينب - عليها السّلام - » مىنگارد:
حديث گفت مرا سيّد سَنَد و حبر مُعْتَمَد، عالم عامل، قدوه أرباب فضايل، بحر زاخر، عمدة العلماء الرّاسخين، سيّد محمّدباقر سلطانآبادى - نفع اللّه به الحاضر و البادى - و فرمود: در آن أوان كه در بروجرد مشغول تحصيل علم بودم به مرض سخت مبتلا گشتم؛ از اين رو به وطن بازگشتم. اين حركت مرض را مدد نمود و بر علّتم افزود و موادّ مرض در چشم چپ ريخت، از اين رو درد سختى عارض چشمم گشت و سياهى او به سپيدى مبدّل گشت تا آنجا كه شدّت
1) ظاهرًا إرجاعِ مؤلّف (ره) به چاپِ سنگىِ دارالسّلام است كه در اختيارِ ما نبود. از براىِ اين منقولات در چاپِ حروفى، نگر: دارالسّلام، ط. شركة المعارف الإسلاميّة، 2/156 و 157.
درد خواب از چشمم ربود؛ سپس پدر عالم من هرچه در شهر ما طبيب بود جمعآورى فرمود؛ يكى از آنها گفت: بايد ششماه دوا بياشامد، باشد سلامت چشمش بازآيد؛ ديگرى گفت: چهل روز كفايت مىنمايد. و من چون در آن مدّت زياد دوا خورده بودم از شنيدن اين سخنان سينهام تنگى گرفت و همّم زياد شد. و مرا برادرى صالح و متّقى بود كه عزيمت زيارت عتبات عاليات نموده بود. اين معنى موجب هيجان شوق من شد و با وى گفتم: در اين راه با تو هستم و مىآيم شايد چشم به عتبه آنكه خاكش دواى هر علّت و فَرَج هر شدّت است، بمالم. برادرم گفت: ترا با اين درد نيروى حركت نيست؛ و چون طبيبان اين را شنيدند پارهاى گفتند: در منزل دوم كور خواهد شد؛ ديگرى گفت: به منزل أوّل نرسيده كور مىشود؛ و مرا از حركت منع نمودند. ولى من به عنوان مشايعت برادر به حسب ظاهر تا منزل أوّل برفتم. در آنجا مردى از نيكان بود، چون حكايتم شنيد تحريص در حركت فرمود و گفت: جز در حضرت خليفههاى خداوند عظيم - جَلَّ ذِكْرُه - شفائى نيست؛ چه، من خود مرضى در دل داشتم كه نُهْ سال امتداد يافت و أَطبّا از معالجه او عاجز شدند، پس به زيارت حضرت سيّدالشّهداء - عليه السّلام - رفتم، از بركت زيارت آن حضرت بىتعب و مشقّت خداىْ تعالى عافيتم مرحمت فرمود؛ الحمدللّه؛ تو نيز خرافات طبيبان را وقعى مَنِهْ و با توكّل به آفريننده خلق به زيارت برو. چون چنين شنيدم عزيمت سفر نمودم و چون به
منزل دوّمين رسيديم و شب درآمد درد چشم شدّت كرد و زبان ملامتگويان را دراز نمود. همگى گفتند: يا برمىگردى يا همگى سفر را به هر صورت رها مىكنيم و برمىگرديم. گفتم: صبح تكليف معيّن مىگردد. و چون سحر شد و درد اندكى تخفيف نمود، خفتم، و در خواب حضرت صدّيقه صغرى، زينب كبرى، دختر إمام أصفيا - عليه آلافُ التّحيّه و الثّناء - ، را ديدم؛ درآمد و طَرف مقنعهاى كه بر سر مطهّرش بود بگرفت و در چشمم برد و به چشمم كشيد. من بيدار شدم و خود را از درد آسوده ديدم؛ و چون صبح شد با أصحاب گفتم: دردى در چشمم نمىبينم؛ مانع راه من مباشيد. بدوًا اين را حيله انگاشتند كه بدان وسيله خواستهام انجام مقصد دهم، ولى بر طبق دعوى سوگند خوردم، و چون پارهاى از روز را راه نورديديم، كهنههائى كه هنگام بيرونشدن از شهر بر چشمم بسته بودم گشود و در تِلال(1)و جبال ديدم و ديدم با آن چشم ديگر تفاوتى ندارد. به پارهاى أصحاب گفتم: نزديك بيا و در چشم من نظر نما. وى چون ديد گفت: سبحاناللّه! در اين چشم رَمَدى نيست و أثرى از سپيدى و مرض ندارد و هر دو چشم را تفاوتى نباشد!. اين وقت درايستادم و تمامت زُوّار را صدا كردم و خوابى كه ديده بودم بازگفتم و كرامت صدّيقه صغرى را بيان كردم. شاد و مستبشر شدند و خبر را به پدرم و مردم وطنم فرستادند تا چشم همگى روشن و دلها مطمئن گرديد.
1) تِلال: جمعِ «تَل» (توده خاك و ريگ، پُشته).
و همين كرامت را شيخ جليل نبيل ما، آن عالِمى كه وى را نظير و بديلى نيست، ملاّفتحعلى سلطانآبادى(1)
«ملاّفتحعلىِ سلطانآبادى - عالمِ عامل و فقيهِ فاضل و عارفِ كامل است. مردم در عُلُوِّ درجه ورع و تقوى و زهد به او مَثَل مىزنند. أصلاً از عراقِ ايران مىباشد، ولى فعلاً در سرّمَنرأى، ملتزِم محضرِ سركارِ حجّةالحق سيّدالطّائفه، حاج ميرزا محمّد حسنِ شيرازى - دامَ ظِلُّه المَمْدود - ، است، و إمامتِ جماعت را با وى واگذاردهاند.
أكابرِ علماءِ مجاورين و غيرهم - كه خود هريك با چندينهزار معتقد و مريد است - ، نسبت به آقاخوند ملاّ فتحعلىِ مذكور در مقامِ خلوص و إرادت هستند و از وى بعضى مشاهده كرامات مدّعى مىباشند.
فقيهِ أَجَلّ، حافظِ عصر، حاج ميرزا حسينِ نورىِ طبرسى، در دارالسّلام و كلمه طَيِّبه از وى بكَرّات نام بُرده و خويشتن را نسبت با وى از معتقدين و مُريدين شمرده، و كفى بذلك حجّةً.» (چهلسال تاريخ ايران، 1/201).
درباره پايگاهِ بلندِ علمى و دينى و تقوائىِ وى، همچُنين نگر: علماىِ معاصر، واعظِ خيابانى، ط. بخشايشى، صص 471 - 474.
كه پاره[اى] از مناقب او را بيان خواهيم نمود نقل نمود و فرمود: آن زمان من در سلطانآباد بودم و آنچه را سيّد گفت ديدم(2).بلكه أهلسنّت را در توسّل به حضرتش عقيدتى است چنانچه شِبْلَنْجى(3)
گزارشِ نسبتًا مفصّلى از تحصيلاتِ وى در آغازِ نورالأبصار (ص 3) آمده است.
مصرى معاصر در كتاب نورالأبصار مىنگارد:1) در المَآثِر و الآثار درباره او مىخوانيم:
2) پايانِ گفتآورد از دارالسّلام كه نشانىِ آن از چاپِ حروفى پيشتر بيامد.
3) شيخ مؤمن بن حسن مؤمنِ شِبْلَنْجى (1252 - پس از 1308 ه . ق.)، از أهلِ شِبْلَنْجهىِ مصر، از دانشآموختگانِ الأزهر است. از آثارِ او غيرِ نورالأبصار، فتح المنّان (در تفسيرِ غريب القرآن) و نيز مختصر الجبرتى نامبُردنى است. (نگر: الأعلامِ زِرِكلى، 7/334).
شيخ عبدالرَّحمن أَجْهورى مُقرى(1)در كتابش مشارقالأنوار گويد: در سال هزار و صد و هفتاد دچار مشكل بسيار سختى شدم و به روضه زينب - عليها السّلام - متوسّل گشتم و در حضرتش اين قصيده را إنشاد نمودم و خدا به بركت زينب مشكلم را گشود. اين قصيده است:
آلَ طه لكم علينا الولاء***لا سواكم بما لكم آلاء
مدحكم فى الكتاب جاء مبينا***انبأت عنه ملّة سمحاء
حبّكم واجبٌ على كلّ شخص***حدثتنا بضمنه الأنباء
إنّنى لستُ أستطيع امتداحًا***لعلاكم و أنتُمُ البلغاء
كيف مدحى يفى بعلياء مَنْ قَد***عَجَزَت عن بلوغه الفصحاء
مدحكم إِنّما يريد بليغ***وقفت عند حدّه الشّعراء
شرفت مصرنا بكم آل طه***فهنيئًا لنا و حقّ الهناء
منكم بضعة الإمام علىّ***سيف دين لمن به الاهتداء
خيرة اللّه أفضل الرُّسْل طرًّا***مَن له فى يومِ المعاد اللّواء
زينب فَضلها علينا عميم***و حماها من السّقام شفاء
كعبة القاصدين كنز أمان***وهى فينا اليتيمة العصماء
وهى بدر بلا خسوفٍ و شمس***دون كسفٍ و البضعة الزّهراء
وهى ذخرى و مَلْجَئى و أمانى***و رجائى و نعم ذاك الرّجاء
1) عبدالرّحمن بنِ حسن بنِ عُمَرِ أَجْهورى (درگذشته به سالِ 1198 ه . ق.)، فقيهِ مالكىمذهبِ أهلِ مصر است كه مدرِّس الأزهر بوده؛ و زِرِكْلى از مشارق الأنوار فى آلالبيت الأخيار به عنوانِ يكى از آثارِ مخطوطِ وى ياد كرده است. (نگر: الأعلامِ زِرِكلى، 3/304).
قد أنخت الخطوب عند حماها***فعسى تنجلى بها الغبراء(1)
ليس إلاّك وصلتى لنبىّ***خمدت عند نصره الأعداء
من كراماتها الشّموس أضائَت***أين منها السّها و أين السّماء
من أتاها و صدره ضاقَ ذَرعًا***مِنْ عسيرٍ أَو ضاقَ عنه الفضاء
حلت الخطب مسرعًا و جلته***فانجلى عنه عسره و العناء
لايضاهى آل النّبىّ وصيف***لا يوفى كمالهم أدباء
شرفت منهم النّفوس و ساروا***حيثما أشرفوا فهم شرفاء
و عليهم جلالة و فخار***و وقار و هيبة و ضياء
نَوَرّوا الكَونَ بعدَ كان ظلاما(2)***إِذ أَضائَتْ ذراهم(3)الغراء
كلّ مدحٍ مقصّر بعلاهم***كلّ فردٍ من هديهم لالاء
لهُمُ الفضل من ألست فأنّى***من سواهم يكون فيه استواء
إنّ هل يستوى الّذين دليلى(4)***و لتطهيرهم بذاك اقتفاء
إنّ لى يا كرام حقّ جوار(5)***فاحفظوه فإنّكم أمناء
عن أبيكم رَوَى الثّقاةُ حديثًا***حدثتنا بضمنه الأنباء
لست أخشى الضّياع و الحُبّ عندى***حبّ(1)قلبى و مقلتى وجلاء
بيتكم مهبط لجبريل وحيا***فيه تعدو الملائك(2)الكرماء
من أتى حيّكم و كان أسيرا***لدواعيه زال عنه الشّقاء
يا كِرامَ الوَرى! أغيثوا نَزيلاً***أجحفته(3)الخطوب و الأدواء(4)
قسما إنّ وصفكم فى الثّريا***أيدتكم نجومها و السّماء
فتوسل بهم لكلّ صعيب***حيثُ جاء ابتغوا فهم شفعاء
و صلاة عَلَى النّبىِّ و آل***و كذاك(5)الصّحابة الأتقياء
ما حمام بروضةٍ قد تغنّى***أو عَلَى الدّوحِ تسجع الورقاء
أو عبيدالرّحمن أنشأ مدحا***آل طه لكم علينا الولاء(6)
ولادتش در مدينه طيّبه بود و همانجا در خدمت جدّ و پدر زيست فرمود، تا وقتى پدر بزرگوارش در كوفه مستقر گرديد، زينب - عليها السّلام - از همان أوقات در كوفه رحل إقامت انداخت، و پس از شهادت أميرالمؤمنين - صلواتُ اللّهِ عليه - كه أهلبيت به مدينه بازگشتند وى نيز مراجعت فرمود، تا آنگاه كه در خدمت حضرت
1) در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): طب.
2) در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): تغدو الملائكة.
3) در أصل: حجفطه (بدونِ نقطه فاء). بنا بر نورالأبصار (افستِ دارالفكر) ضبط شد.
4) در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): الأدباء.
5) در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): كذلك.
6) سنج: نورالأبصار (افستِ دارالفكر)، ص 203 و 204.
سيّدالشّهدا - عليه السّلام - به كربلا رفت و پس از شهادت آن حضرت به شام رفت و از آنجا به مدينه، و در مدينه بماند تا أواخر عمر شريفش كه مسافرتى با شوهر خويش، عبداللّه بن جعفر - رَضِىَ اللّهُ عَنْه - ، به شام فرمود و در همان صفحات وفات نمود و در نزديكى دمشق مدفون شد؛ و الحال قبرش معروف است و مزار عمومى مسلمانان است. و او را در دمشق «سِتّ» مىنامند كه ظاهرا مخفّف «سيّده» است.
اين بنده در سنه هزار و سيصد و سى و يك به آن محلّ شريف مشرّف شدم؛ آن صفحه را چون بهشت برين در خضارت و نضارت و طراوت ديدم، و روضه مطهّره را صحنى عالى و قبّه[اى [متعالى بود جز آنكه آن قبّه را زينتى نبود، و در سال بعد باز نوبتى بدان مزار شريف رفتم؛ قبّه زكيّه را به مينا مزيّن ديدم.
ولى دو محلّ است كه موسومست به مقبره آن حضرت و شهرت تمامى دارد: أوّل همين محل - و مؤيِّد يا شاهد صدق اين نسبت، آنكه در روضه شريفه إحساس حالت حزن و رقّتى بىاندازه مىشود - ؛ دوم در مصر در محلّ معروف به قناطر السّباع هم آنجا مزار معروفى است.
در نورالأبصار گويد: شَعرانى(1)
گفتهاند كه وى، علىرغمِ خوض در فنِّ حديث و منقول، از جُمودِ برخى محدِّثان دور بود و منشىِ فقيهانه و صوفيانه داشت. از نكوهشِ فيلسوفان نهى مىكرد. در زاويه خويش إرشادگرِ سالكان بود و در كنارِ همان زاويه به خاك سپارده شد. شب آدينه را به صلوات بر پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - زنده مىداشت. برخلافِ برخى متصوّفان به مطالعه كتبِ فقهى اهتمامِ فراوان مىنمود، و از سخنانِ اوست: «دوروا مع الشّرع كيف كان، لامع الكشف، فإِنّه قد يخطىء» (يعنى: به هر روىْ همراهِ شريعت باشيد، نه كشفِ عرفانى، كه كشفِ عرفانى گاه خطا مىكند).
وى از شاگردانِ سُيوطى و قسطلانى و أشمونى و ... است، و در علومِ باطن، سخت متأثّر از علىِ خوّاص.
شعرانى كه مردى عابد و زاهد بود، از زاد و رودِ محمّد بنِ حَنَفيّه - رَضِىَ اللّهُ عَنْه - بود؛ و از همين رو «حَنَفى» خوانده مىشد، گرچه در فقه مذهبِ شافعى داشت.
(نگر: الكُنى و الألقاب، 2/363 و 364؛ و: شذرات الذَّهَب، 8/372 - 374؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 4/180 و 181).
در منن گويد: خبر داد مرا سيّد من،1) أبومحمّد عبدالوهّاب بنِ أحمد بنِ علىِ حَنَفى (از بابِ انتساب به محمّد بنِ حَنَفيّه - رَضِىَ اللّهُ عنه -) شَعْرانى (898 - 973 ه . ق)، از عالمانِ متصوّف بشمار است. وى در قلقشندهىِ مصر زاده شد و در ساقية أبىشعره (از ديههاىِ منوفيه) باليد. شَعرانى (و نيز: شَعراوى) كه بر او إطلاق مىگردد، از بابِ انتساب به همين ديه است. وى در قاهره درگذشت. از آثارِ اوست: الأنوار القدسيّة فى معرفة آداب العبوديّة، البدر المنير (در حديث)، الكبريت الأحمر فى علوم الشّيخ الأكبر، لطائف المنن (كه به عنوانِ مننِ كبرى بازشناخته مىشود)، لواقح الأنوار فى طبقات الأخيار (كه به عنوانِ طبقاتِ كبرى بازشناخته مىشود)، مختصر تذكرة القرطبى، الميزان الكبرى، اليواقيت و الجواهر فى عقائد الأكابر، كشف الرّان عن أسئلة الجانّ، كشف الغمّة عن جميع الأُمَّة.
علىّ خوّاص(1)- رَحِمَهُ اللّهُ تَعالى - ، كه سيّده زينب مدفونه در قناطر سباع، دختر إمام على - رَضِى اللّهُ عَنْهُ وَ كَرَّمَ اللّهُ وَجْهَه - مىباشد و
1) سيّد علىِ خوّاصِ برلسلى، از عُرَفا و استاد شيخ عبدالوهّابِ شَعرانى است. از وقوف و سيطره معنوى و باطنىِ وى بسيار گفتهاند. وى كه در جمادىالآخره سالِ 939 ه . ق. درگذشت، در قاهره به خاك سپارده شد. از مؤلَّفاتِ عبدالوهّابِ شَعْرانى است، دُرَر الغَوّاص در گزاشِ فتاواىِ شيخ على خوّاص. (نگر: شَذَرات الذَّهَب، 8/233 و 234؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 4/181).
شك نيست كه در همين محل مدفون است؛ و وى - رَضِىَ اللّهُ عَنْه - چون بدان محل مىرسيد نزد عتبه دَر كفش بيرون مىنمود و با پاى برهنه مىرفت تا از مسجد زينب مىگذشت و مقابل روى آن حضرت مىايستاد و توسّل مىجست به زينب در حضرت خداوند - عزّ و جلّ - كه آمرزيده گردد(1)و قناطر سباع بناى ملك ظاهر ركنالدّين بَيْبَرْس(2)
بَيْبَرْس (ركنالدّين، ملقّب به «المَلِك الظّاهر» / 625 - 676 ه . ق.)، تُركى قپچاقى از غلامانِ پادشاهانِ أيّوبى بود؛ از غلامى مرحله به مرحله صعود كرد تا به پادشاهى رسيد و از 658 ه . ق. فرمانروائىِ مصر و شام را به كف آورد. وى كه از پادشاهانِ سلسله مَماليك بشمار است، مردى دلير بود. چه با مغولان و چه با صليبيانِ فرنگى كارزارهاىِ بزرگ كرده است. هم آئينِ كشوردارىِ او و هم ضرباتِ سهمگينى كه بر مهاجمانِ صليبى وارد آورد، آوازه وى را در تاريخ بلند ساخته. (نگر: الأعلامِ زِرِكلى، 2/79؛ و: دايرةالمعارفِ فارسى ىِ مصاحب، 1/482).
است كه سباعى از سنگ بر او نصب نمود و به قناطر سباع موسوم گرديد(3).اينك بعضى از حالات و مقالات و مقامات حضرت زينب را در سفر كربلا مىنگاريم.
أبوالفَرَج از إمام زينالعابدين - عليهالسّلام - نقل مىنمايد فرمود: به خدا سوگند من در أواخر روز با پدرم نشسته بودم و عليل(4)بودم و
پدرم إصلاح تيرهائى مىنمود، و در مقابل او جون، آزادكرده أبوذرّ غفارى - رضوانُ اللّهِ عليه - ، بود؛ بناگاه حضرت حسين - عليه الصّلوة والسّلام - اين أرجوزه را قرائت فرمود:
يا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ***كَمْ لَكَ بِالاْءِشْراقِ وَ الاْءَصِيلِ
مِنْ صاحِبٍ وَ ماجِدٍ قَتيلِ***وَ الدَّهْرُ لايَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ
وَالاْءَمْرُ فى ذاكَ إِلَى الْجَلِيلِ***وَ كُلُّ حَىٍّ سالِكٌ سَبِيلى(1)
يادآورى: پندارى مصراعِ پايانىِ اين سُروده را خواجه شيراز بازآفرينى كرده، كه گويد:
هر آن كسى كه درين حلقه نيست زنده به عشق***برو نمرده به فتواىِ من نماز كُنيد
فرمود: أمّا من شنيدم و خوددارى از گريه نمودم ولى عمّهام زينب تنها از باقى زنان شنيد و رقّت و جزع بر او مستولى گرديد تا آنجا كه جامه بر تن دريد و بر روى خويش لَطْمه(2)زد و بىپرده بيرون شد و فرياد مىزد: واثكلاه! واحُزناه! لَيْتَ الْمَوْت أعدمنى الْحَيوة يا حُسَيْناه! يا سَيِّداه! يا بَقِيَّة أهل بَيْتاه!(3)استقلت و يئست مِنَ الحيوة الْيَوْم مَاتَ جَدِّى رَسولُاللّه - صلّى اللّه عليه و آله - وَ أُمّى فاطِمَة الزَّهرآء و أَبِى عَلىّ و أَخى الْحَسَن - عليهم السّلام - ، يا بقيّةَ الماضين و ثمالَ الماضين!(4).
1) يعنى: اى روزگار! چه بَدْ دوستى هستى! چه بسيار در بامدادان و شامگاهان، يار و نامدارِ كُشته، داشتهاى!؛ و روزگار به جايگزين بَسَنده نمىكند؛ كار در اين باره به دستِ خداىِ بزرگ است؛ و هر زندهاى راهِ مرا مىپيمايد.
2) لَطْمه: سيلى، كشيده، ضربتى كه بر روىْ زنند و در تعبيرِ قدما «طَپانچه» خوانده مىشد.
3) در مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف): أهل بيتاء.
4) در مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، درودها با رمز (ص، ع) آمده. همچُنين به جاىِ «ثمال الماضين»، «ثمال الباقين» دارد كه درستتر نيز به نظر مىرسد.
مؤلّف گويد: يغماى شاعر(1)
نگر: دايرةالمعارف فارسى (مصاحب)، ص 3361؛ و: دانشنامه شعرِ عاشورائى، ص 873.
أشعارى مناسب حال گفته است؛ درجش را مناسب ديدم:در سينه ز سوداىِ تو خون شد دلِ زينب***آه از دلِ زينب!
جز اشكِ جگرگون چه بُوَد حاصلِ زينب؟!***آه از دلِ زينب!
اى ابرِ بلا! بر سرِ اين خوارِ دلافگار***طوفانِ فنا بار
آسان شود از مرگ مگر مشكلِ زينب!***آه از دلِ زينب!
با داغِ تو روزى كه رود اين تنِ غمناك***دل خون شده در خاك
آتش عوضِ سبزه دَمَد از گِلِ زينب***آه از دلِ زينب!
زين شعله جانسوز كه از آتشِ بيداد***در خشك و تر افتاد
1) يَغْماىِ جَنْدَقى، شهرتِ ميرزا رحيم، متخلّص به «يغما» (1196 - 1276 ه . ق.)، از أبناءِ قريه خور از توابعِ بيابانَك بود كه در دربارِ محمّدشاهِ قاجار تقرّبى يافت و از اين رو به تهران آمد. علاوه بر أنواعِ شعر و نثر - از جدّ و هزل - ، در خوشنويسى و تيراندازى و سواركارى مهارت داشت. او از بهترين غزلسَرايانِ عصرِ قاجار بشمارست.
چون خانه پُردود بُوَد محفلِ زينب***آه از دلِ زينب!(1)
إمام - عليهالسّلام - با زينب - عليها السّلام - فرمود: يا أُختى! لَوْ تُرِكَ الْقَطا لَنامَ، مىفرمايد: اى خواهر هرگاه دست از مرغ قَطا(2)بردارند خواهد خوابيد(3). زينب - عليها السّلام - عرضه داشت: فإنّما تغتصب نَفسك اغْتِصابًا فَذَاكَ أَطْوَل لِحُزنى و أَشْجَى لِقَلْبى، عرضه مىدارد: پس معلوم مىشود خود تن به كشتهشدن مىدهى، پس اين حال اندوه مرا طولانىتر و دل مرا محزونتر مىنمايد. اين بگفت و غش كرده بر زمين درافتاد. إمام - عليهالسّلام - همى خواهر را قسم داد و او را برگرفت و به خيمه بُرد(4)
از براىِ عبارتِ مقاتل، نگر: مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 82 و 83.
.مخفى نباشد كه عرب كنيه و لقب «أمّالمصائب» به زينب داده است و اين خود حق است؛ چه اگر تصوّر شود مصائب آن حضرت مثل مرگ برادران و پسران يا يك پسر و ساير أقربا و جوانان هاشمى و
1) با لَختى ديگر از همين سُروده يغما، مندرِج است در: أنهار (چ سنگى)، ص 84.
2) «قَطا: سنگخوار، و آن طائرى است كاكُلِ سياه دارد» (خزينة الأمثال، ص 168).
3) اين مَثَلى عربى است، و در موردِ كسى به كار مىرود كه بىآنكه خود بخواهد به كارى ناخوشآيند وادارَندَش (نگر: فرائداللآل، 2/144).
4) اينجا پايانِ گفتآوردِ مؤلّف از مقاتل الطّالبيّين است؛ و البتّه أشعارِ يغما را در ميانه إضافه كرد.
همچنين غربت و إسارت و سرپرستىنمودن از زنان و كودكان و وداع با برادر و عبور از قتلگاه و مشاهده غارت أموال و أسيرى عيال سيّدالشّهداء - عليهالسّلام - و رفتن به كوفه با حال أسيرى با اينكه آن شهر شهير مَقَرّ خلافت و كرسى سلطنتشان بوده است و استماع شماتت أعدا و ترحّم أحبّا كه شاعر عرب گويد:
فَلِرَحْمَةِ الْمُتَوَجِّعينَ حَرارَةٌ***فِى الْقَلْبِ مِثْل شَماتَةِ الاْءَعْدآءِ(1)
و صدمات طىّ راه شامنمودن و مجلس پسر زياد و يزيد را ديدن، پيدا مىشود مناسبت اين كنيه و لقب با آن حضرت.
يكى از شعرا گويد:
آمدى تا به جهان ساقى أيّام نريخت***بجز از زهر أَلَم هيچ به پيمانه تو
يك زن و طاقت اينقَدْر غم و رنج و أَلَم***آفرين باد به اين همّت مردانه تو
و دور نيست سختتر وقتى و دشوارتر حالى كه در سفر كربلا بر حضرتش گذشته، همان حال وداع با برادر بزرگوارش بوده است؛ چه، اگر تصوّر شود حالاتى را كه بر قلب مباركش مستولى بوده هنگام وداع با عزيزترين مردمان از حزن و خوف و أَسَف و نَدَم و قَلَق و دهشت و.
1) يعنى: دلسوزىِ تسليتدهندگان و همدردىكنندگان سوزِشى در دل پديد مىآرَد، كه به شادكامىِ دشمنان در گرفتارىِ آدمى، مىمانَد. اين بيت با اندكى تفاوت در ضبط، آمده است در: الكشكولِ بهاءالدّينمحمّد العامِلى، ط. أعلمى، 1/99.
وحشت و وجد و شوق و انكسار، هرآينه مصيبتى فوقالعاده تصوّر شده است.
و شرح وداع حضرت سيّدالشّهداء - عليهالسّلام - را با زينب - عليها السّلام - ، بلكه با أهلبيت أطهارش كلّيّةً، در روايت معتبرى نديدهام؛ و همان إشاره إجمالى كه به حال زينب - عليها السّلام - در حال وداع نمودم از براى بيان و شرح وداع كفايت مىكند.
و شعرا را در قضيّه وداع أشعار زياد است و بيشتر نظر در وصف لسانالحال است. و منبنده به بعضى از منتخبات و غُرَر آن أشعار إشاره مىكنم و پيروى عادت خود را در روايت أشعار مىنمايم؛ چه، بناى بنده بر انتقاد و التقاط است، يعنى آنچه را در فنّ خطابه و شعر امتيازى دارد مىنگارم و بقيّه را ناديده مىانگارم - هرچند أبيات محذوفه در خلال قصيده و مرثيهاى باشد كه به نقل آن قصيده يا آن مرثيه پرداختهام.
شاعر عرب گفته:
و إِلَيْكَ عَنّى لا تَقُلْ حدِّثْ بما***لاقَى الحسين فرزءه قد شَفَّنى
أَخشَى عليك و أختشى أن يخرجَ***الأرواح منّا من نطافِ الأَعْينِ
و لئن أبيت العذر فَاجْلِس للعزا***أملى لِسمعك بَعدَ ما أَلزَمْتَنى
وَ اسْمَعْ وَ نُحْ وَ الْطِمْ وَ شُقَّ***الجَيْبَ حُزْنًا فى عزاه وَ عزّنى
حَيْث المصائب جمّة لَم أَدر ما***مِنْها أَقُصُّ عَلَيكَ إِذْ كَلَّفْتَنى
أ مُصيبة التَّوْديعِ يَوْم خُرُوجِه***إِذْ قالَ: يا جَدّاه عِنْدَكَ ضمّنى
أو قِصَّة التّوديعِ إذْ نَادى:***أَلا! هل من يقدم لى الجواد فتنثنى(1)
درباره آن گزارش، نگر: لؤلؤ و مرجان، ط. فيضى، ص 207 و 208؛ و: تحريفشناسىِ عاشورا و تاريخ إمام حُسَين (عليهالسّلام)، صحّتى، ص 189 و 190.
أمّ المصائب نحوه و تقول: يا***كَهْفى و كَهْلى يا بَقِيّةَ مَن فنى
قالَتْ لَهُ: إن كنت تقبل قسرة***قَبلَ القتالِ إِلَى المَدينَة ردّنى
فَأَجابَها: هَيْهاتَ لَو تُرِكَ القَطا***لَغَفى وَ نامَ بِلَيلِه فِى الْمَوطنِ
مؤلّف گويد: چندين سال قبل در كربلاى معلاّ - زادَهَا اللّهُ تعالى شَرَفا - مشرّف بودم، شب عاشورائى بود كه در محفلى ذاكر قوم بر منبر رفت و اين أشعار را تلاوت نمود، فوقالعاده بنده را گرفت و طرز ورود در مطلب و تمهيد مقدّمات و رقّت و سلامت آن مرثيه جذبم نمود. سپس خيال نمودم اين طرز مرثيه زياده از حد مرغوب و بديع است و خود به فارسى به اين طرز چيزى إنشا كنم؛ خداى - عزّ و جلّ - تأييد فرمود، اين قطعه را به همان طرز إنشا نمودم:
گفتى كه بگويم به تو من شرح بلا را***توضيح كنم واقعه كرب و بلا را
تشريح كنم مايه اندوه جهان را***تفصيل دهم شرحِ غم و درد و عَنا را
من خود متحيّر، متفكّر كه سؤالت***در لجّه پُرهول درانداخته ما را .
1) ظاهرًا اين بيت ناظر به گزارشى است كه ميانِ برخى مصيبتْخوانان زبانزَد بوده و البتّه از جهتِ صحّت و أصالت موردِ مناقشه و انتقادِ جدّىِ بعضِ ناقدان واقع گرديده است.
دردى كه فزونست حسابش ز شماره***من خود به چه تقدير دهم شرح شما را
با اينهمه از خواستهات روى نتابم***زان رو كه خموشى نبود شرط وفا را
پس گوش فرادار و بريز آب ز چشمان***وز گريه و زارى بگشا باز صدا را
واندر عوضِ اشك، گشا خون ز دو ديده***هم بر سر خود بيز كنون خاك عزا را
مانا(1)نشنيدى كه چه بودهست در آن روز***در بارشِ خاكستر و خون حال سَما(2)
در بعضِ گزارشها از بارشِ خاكستر نيز سخن رفته است.
ابنِشهرآشوب - رَضِىَ اللّهُ عَنْه - در مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام آورده است: «و فى حديث ميثم التّمّار: و تمطر السّماء دمًا و رمادًا.» (ط. دارالأضواء، 4/62).
و حديثِ ميثمِ تمّار - رَضِىَ اللّهُ عَنْه و أَرضاه - كه مورد إشارتِ اوست، آنست كه شيخِ صدوق - رَوَّحَ اللّهُ روحَه العَزيز - مجلسِ بيست و هفتم از أمالىاش را بدان افتتاح فرموده و عينِ عبارتِ گفتآوردِ ابنِشهرآشوب در آن آمده (نگر: أمالى ىِ صدوق، ط. كَمَرهاى، ص 127).
را1) مانا: گويا، شايد.
2) خونباريدنِ آسمان در پىِ شهادتِ سَيِّدالشُّهَداء - عليه السّلام - ، از أخبارِ بسيار مشهورى است كه از قديمترين روزگاران در متونِ سُنّى و شيعى آمده است. از براىِ ملاحظه پارهاى از نُصوصِ اين گزارشها، نگر: تاريخ إمام حُسَين عليه السّلام، تدوينِ سازمانِ پژوهش و برنامهريزىِ آموزشى، 4/756 - 793.
يا چونكه گرفتند رهِ آب بر أطفال***در سينه آنان چه أثر بود ظَما را
يا وقتِ وداعِ شهِ مظلوم چه ديدند***أهلِ حرمش، درد و أَلَم، رنج و عَنا را
يا خود چه بيان كرد به هنگامِ جدائى***با أهلِ حرم عزم چو مىداشت غزا را
يا چونكه علىأكبر او جانب ميدان***مىرفت چه مىديد در آن سرورِ سارا(1)
يا وقت وداعِ علىأصغر كه ز پيكان***حلقش ببريدند چهسان ديد جفا را
يا چونكه دو دست از تنِ عبّاس جدا گشت***بشكست چهسان بازوىِ شاه شهدا را
يا چون كه رسيدند سرِ كُشته آن شاه***چون بود پريشانىِ أحوال نِسا را
يا زينبِ مظلومه چو آن پيكرِ صدچاك***مىديد چهسان داشت ز دل شور و نوا را
حقّا كه ز خاطر نرود محنت اين غم***هركس كه به ياد آيدش اين كرب و بلا را(2)
اينك چند قطعه فارسيّه از شعرا مىنگارم:
شاعرى گفته:
سلطان مظلوم با بيكسان گفت:***يك لحظه بايد تركِ فغان كرد
زينب در افغان كاى جانِ خواهر!***بارِ مصيبت پشتم كَمان كرد
كُلْثومِ محروم با شاهِ مظلوم***اين الوداع [و] آن الأمان كرد
كاى شاهِ بىيار! ما بىكسانيم***بايست رحمى بر بيكسان كرد
آندَم در آن دشت افتاد شورى***شورى كه شرحش نتْوان بيان كرد(1)
ديگرى در ضمن شرح قتال آن حضرت گفته:
با مركب آمدش، دُخت شه عراق***چون نزد مصطفى، جبريل با بُراق
برشد ز خيمهگاه، فرياد الفِراق***جمعى در اشتياق، قومى در احتراق
ديگرى گويد:
آنقَدْر وقتى باقى نمانده***كز دفتر عمر نامم شود حَك
شد نوبت من در خون طپيدن***مرگِ نوِ تو بادا مبارك
حالم چو در رزم گردد مشوّش***جسمم چو از تير گردد مشبّك
جز تو ندارند پشت و پناهى***زنهاى بيكس، أطفالِ كوچك
چون كودكانم گردند بىباب***زيشان مباشيد يكلحظه مُنفَك
اى خواهر من! وقتِ جدائيست***هذا فِراقٌ بَيْنى و بَيْنَك!
جودى(2)
نگر: دانشنامه شعرِ عاشورائى، ص 936.
گويد:1) اين شعر - با يك بيتِ افزون - در أنهار (چ سنگى، ص 57) آمده است.
2) عبدالجواد متخلّص به «جودى» (درگذشته به سالِ 1302 ه . ق.)، از سرايندگان شيفته أهلِبيت - عليهمالسّلام - بود كه سرودههائى غالبًا درخورِ فهمِ همگان در موضوعاتِ ولائى، خاصّه واقعه كربلا، به يادگار نهاده است. وى كه - گفتهاند: - از راه قنّادى روزگار مىگذرانيد، در آستانِ قدسِ رضوى، در نزديكىِ مزارِ شيخ بهائى، به خاك سپارده شده است. جودى از مردم عنبران بود كه ديهى است از ناحيه طُرقَبه.
اى شَهِ خوبان، مَهِ سپهرِ إمامت!***جانبِ ميدان روى، برو به سلامت
با تو اگر آمدم به روضه رضوان***بى تو سوى شام مىروم بغرامت
از تو طمع مىبريدم اى كه فكندى***بر لبِ شطِّ فرات بارِ إقامت!(1)
يك دلِ خونين و بارِ اينهمه ماتم***گرنه تحمّل كند، نه جاىِ ملامت!
صباحى(2)
زندگانىِ وى از راهِ زراعت مىگذشت و غالبِ روزگارِ خويش را در قريه بيدگُلِ كاشان سپرى كرد. سرانجام نيز همانجا به خاك رفت. صباحى با أمراىِ زنديّه و - سپس - قاجاريّه مربوط بود.
نگر: دانشنامه شعرِ عاشورائى، ص 843.
گفته - و لِلّهِ دَرُّه - :چون شد بساطِ آلِ نبى در زمانه طى***آمد بهارِ گلشنِ دين را زمانِ دى
يثرب به باد رفت به تعميرِ ملكِ شام***بطحا خراب شد به تمنّاىِ ملكِ رى(3)
1) در أنهار (چ سنگى، ص 55) آمده است، با اين دو بيتِ افزونتر:باش كه ديدارِ آخرينِ تو بينموعده ديدار چون دهى به قيامت
2) حاج سليمانِ كاشانى معروف به «صباحىِ بيدگُلى» (درگذشته به سالِ 1207 ه . ق.) از شاعرانِ مهمِّ سبكِ بازگشت است و استاد فتحعلىخانِ صبا.
3) إشاره سَراينده به وعده فرمانروائى رى است كه به عُمَر بنِ سعد داده بودند تا راضى شود به جنگِ إمام حسين - عليهالسّلام - رود.
سرگشته بانوانِ حَرَم گِردِ شاهِ دين***چون دخترانِ نَعْش(1)
إيهامى كه سَراينده در كار آورده است، بر ديدهوران پوشيده نيست.
به پيرامنِ جُدَى(2)آمد به سوىِ مقتل و بر هركه مىگذشت***مىشُست زآبِ ديده غبار از عذارِ وى
بنهاد رو به روىِ برادر كه: يا أخا!***در بركشيد تنگ پسر را كه: يا بُنَى!
غمگين مباش كآمدمت اينك از قفا***دل شاد دار مىرسمت اين زمان ز پى
عمّان سامانى(3)
منظومه عرفانىِ او در بابِ حادثه كربلا، موسوم به گنجينةالأسرار، - كه بارها طبع گرديده - ، نامِ او را بلندآوازه ساخته است.
نگر: دانشنامه شعرِ عاشورائى، ص 1004.
در وصف حركت سيّدالشّهدا - صلواتُ اللّهِ عليه - به ميدان كارزار پس از وداع آل أطهار گويد:خواهرش بر سينه و بر سر زنان***رفت تا گيرد برادر را عنان
سيلِ اشكش بست بر شه، راه را***دودِ آهَش كرد حيران شاه را
در قفاىِ شاه رفتى هر زمان***بانگِ مَهْلا مَهْلَنَش(4)بر آسمان
كاى سوار سرگران! كم كن شتاب***جان من لختى سبكتر زن ركاب
شه سراپا گرم شوق و مست ناز***گوشه چشمى به آن سو كرد باز
1) مُراد «بَنات النَّعْش» است كه نامِ مجموعهاى است از ستارگان.
2) در أنهار (چ سنگى، ص 79) آمده است، با اين بيتهاىِ افزونتر:
3) ميرزا نوراللّه عمّانِ سامانى (1258 - 1322 ه . ق.)، سَراينده عرفانگراىِ روزگارِ قاجار، از أهلِ «سامان» - در نزديكىِ اصفهان و از توابعِ چهارمحال و بختيارى - است.
4) «مَهْلاً مَهْلاً» يعنى: درنگ كُن، درنگ كُن.
ديد مشكينموئى از جنسِ زنان***بر فلك دستى و دستى بر عنان
پس ز جان بر خواهر استقبال كرد***تا رُخَش بوسد أَلِف را دال كرد(1)
همچو جانِ خود در آغوشش كشيد***اين سخن آهسته در گوشش كشيد
كاى عنانگيرِ من! آيا زينبى؟***يا كه آهِ دردمندان در شبى؟
پيشِ پاىِ شوق، زنجيرى مكُن***راهِ عشق است اين، عنانگيرى مكُن
با تو هستم - جانِ خواهر! - همسفر***تو به پا اين راه كوبى، من به سر
خانهسوزان را تو صاحبخانه باش***با زنان در همرهى مردانه باش
جانِ خواهر! در غمم زارى مكُن***با صدا بهرم عزادارى مكُن
مِعْجَر از سر، پرده از رُخ وامكُن***آفتاب و ماه را رسوا مكُن
هست بر من ناگوار و ناپسند***از تو زينب گر صدا گردد بلند(2)
و هم شاعر مزبور خويشتن را مخاطب داشته مىگويد:
اى سخنگو! لحظهاى خاموش باش***اى زبان! از پاى تا سَر گوش باش
تا ببينم از سرِ صدق و صواب***شاه را زينب چه مىگويد جواب
[گفت زينب در جواب آن شاه را***كاى فروزان كرده مهر و ماه را!(3)]
عشق را(4)از يك مَشيمه زادهايم***لب به يك پستانِ غم بنهادهايم
تربيت بودهست بر يك دوشمان***پرورش بر جَيبِ يك آغوشمان
1) يعنى قامتِ مبارك را - در حالى كه سوار بود - خَمانيد تا سرش به صورتِ خواهر رسد.
2) اين أبيات با اندكى تفاوت در ضبط آمده است در: گنجينه أسرار، ط. أفراسيابى، صص 76 - 80 (در واقع مؤلّف انتخابى از اين بخشِ منظومه عُمّان سامان داده است).
3) از گنجينه أسرار (گنجينة الأسرارِ) طبعِ افراسيابى افزوده شد.
4) در أصل: ما. بنا بر گنجينه أسرار (گنجينة الأسرارِ) طبعِ افراسيابى إصلاح شد.
تا كنيم اين راه را(1)مستانه طىْ***هر دو از يك جام خوردهستيم مىْ
هر دو در انجامِ طاعت كامليم***هر يكى أمرِ دگر را حامليم
تو شهادت جُستى اى سِبْطِ رسول!***من أسيرى را به جان كردم قبول(2)
و سيّد محقّق معاصر، سيّد محسن عامِلى - خَلَّدَ اللّهُ ظلالَه - ، در كتاب لواعج الأشجان پس از اينكه مىنگارد: حضرت سيّدالشّهداء - صلواتُ اللّهِ عليه - از طعن صالح بن وهب مزنى - لَعَنَهُ اللّه - از اسب به زمين درافتاد به قسمى كه رخساره راستش به زمين رسيد، و از آن پس برخاست، گويد: خواهرش زينب - عَلَيْهَا السَّلام - به در خيمه بيرون آمد و فرياد مىنمود: وا أخاه! وا سَيِّداه! وا أهل بَيْتاه! لَيْتَ السَّماء أطبقت عَلَى الأَرض و لَيْتَ الجبال تدكدكت على السَّهل؛ و درين وقت عُمَرِ سعد - عَلَيهِ اللَّعْنَه - نزديك آمده بود؛ زينب با وى فرمود: يا عُمَر! أ يقتل أبوعبداللّه و أنت تنظر إليه؟!. عُمَر بگريست چنانچه اشكش بر رخساره و ريشش بريخت و رو از زينب - عَلَيْهَا السَّلام - برتافت و جوابى نگفت. حضرتش باز فرياد زد: وَيْلَكُمْ أَما فيكُمْ مُسْلِم؟!. هم كسى جواب نگفت(3).
ميرزا يحيى الاصفهانى(4)- سَلَّمَهُ اللّه - در اين معنى گويد:
1) در اصل: اينراهر. بنا بر گنجينه أسرار (گنجينةالأسرارِ) طبعِ افراسيابى إصلاح گرديد.
2) گنجينه أسرار، ط. افراسيابى، ص 80 و 81.
3) لَواعِج الأَشجان، ط. دارالأمير، ص 143.
4) شادروان سيّدمصلحالدّينِ مهدوى - طابَ ثَراه - در تذكرة القبور يا دانشمندان و بزرگانِ اصفهان (چاپِ كتابفروشىِ ثقفىِ اصفهان، 1348 ه . ش. ، ص 547 و 548، ش 1049) مىنويسد: «آقا ميرزا يحيى مدرّس بيدآبادى، معروف به كاشىپز، فرزند محمّد إسماعيل از أحفاد ملاّمحمّدباقر محقّقِ سبزوارى، عالم فاضل أديب شاعر متخلّص به «يحيى»، در حدود سال 1254 متولّد گرديده و در اصفهان و نجف از محضر عدّهاى كثير از فحول علما همچون شيخ أنصارى و حاجشيخ محمّدباقر مسجدشاهى و آقا شيخ محمّدباقر همدانى و آقا ميرزامحمّدباقر و آقاميرزا محمّدهاشم چهارسوقى و آخوند ملاّمحمّد كاشانى مستفيض گشته و علوم غريبه را از ملاّهادى سدهى كه استاد اين فن بوده و عدّهاى از آن آموختهاند، فرا گرفته. سپس سالها در خانه خود، جنب مسجد سيّد، حوزه درس گسترده. عمده تخصّص او در أدبيّات بوده. به عربى و فارسى شعر مىگفته و بخصوص مراثى او مورد توجّه مدّاحان و مرثيهسرايان بوده؛ هر روز به منزل او آمده و در دفاتر و بياضهاى خود آن را ثبت مىنمودند و پس از حفظكردن در مجالس روضه و ذكر، آن را مىخوانده؛ و تقريبًا چندين سال مرثيهخوانى در اصفهان منحصر به أشعار او بود. از آثارش، 1. ديوان أشعارش قريبِ ششهزار بيت، 2. مرآةالمصنّف در شرححال حاج ميرزامحمّدرضا كلباسى به طبع رسيده است. قريب نود و پنج سال عمر نموده. سرانجام در شب چهارشنبه 5 ذىقعدةالحرام سال 1349 وفات يافته در صحن تكيه ميرزا رفيعا مدفون گرديد كه اكنون آن را تسطيح نموده[ اند]...».
نالهاش چه(1)از مقتل سوى خيمهگاه آمد***دخت مرتضى زينب تا به قتلگاه آمد
با خروش واغوثاه در بر سپاه آمد***در كدام دين واجب قتل بيگناه آمد
وه كه كافران دارند ننگ از اين مسلمانى! .
1) كذا فى الأصل. «چه» در اين شعر بَدَلِ «چو» نوشته شده؛ و چُنين كاربُردى در متون عصرِ صفويّه تا همين أواخر گهگاه ديده مىشود.
زن كه در دل هر سنگ نالهاش كند تأثير***زان سپاه سنگيندل كس نگشت عبرتگير
حملهور به شه گشتند با سنان و تيغ و تير***شد چه عرصه محشر همچه روز دار و گير
از زمين جدا يك نى آفتاب نورانى
جودى گويد:
ديد چون زينب محزون كه زمين مىلرزد***شط به موج آمده و ماءِ مَعين مىلرزد
مانده از كار فلك، عرش برين مىلرزد***مانده ز اوراد مَلَك، روح أمين مىلرزد
شد سراسيمه و چون رعد در افغان آمد***موكَنان مويهكُنان جانب ميدان آمد
محشرى ديد در آن دشت پديدار شده***روز در چشم دو عالَم چو شب تار شده
بانگ كوس است كه بر گنبد دوّار شده***دامن دشت ز خون يكسره گُلنار شده
پسر فاطِمَه از اسب نگون گرديده***پاى تا سر قد او غرقه به خون گرديده
زد به سر دست غم و جانب صحرا بدويد***با دو صد ناله به نزد عُمَرِ سعد رسيد
گفت: اى حق نبى داده به إنعام يزيد!***اين حسين است كه سازند به صد كينه شهيد
به چه تقصير تو امروز جوابش ندهى***به لب آب كُشى تشنه و آبش ندهى
پسرِ سعد ازين گفته جانسوز گريست***شرم كرد از رخ او، جانب زينب نگريست
پس بگفتا كه: درين حال بگو فائده چيست؟***زخم كارى به حسين تو نه دَهْ باشد و بيست
گر من او را نكشم زخم فراوان كشدش***نيزه جور سنان، ناوك پيكان كشدش
دختر فاطِمَه چون از پسر سعد عَنيد***گشت مأيوس، بيامد به بر شمر پليد
گفت: دائم نكند بر تو أثر گفت و شنيد***مىكشى تشنه حُسَين را به تمنّاى يزيد
مهلتى تا به سوى قبله كشم پايش را***سايه از مِعْجَر نيلى كنم أعضايش را
مؤلّف گويد:
زيارت معروفه به «زيارت ناحيه» كه شيخ مفيد - رَضِىَ اللّهُ عَنْه - نسبت به روايت مىدهد و مروىّعنه را ذكر نمىكند(1)، و صاحب مزار
1) نگر: بِحارالأنوار، 98/317 - كه از مزارِ شيخِ مفيد (ره) نقل مىفرمايد.
كبير، چنانچه علاّمه مجلسى - قدّس اللّه نَفسَه الزّكيّه - مىنويسد، مىگويد: اين زيارت از ناحيه مقدّسه حضرت صاحبالأمر - صلواتُ اللّهِ عليه - به سوى يكى از نُوّاب حضرت درآمد(1)، دلالت مىكند وقت شهادت حضرت سيّدالشّهداء - صلواتُ اللّهِ عليه - ، زينب و ساير زنان به چشم خود اين رَزيّه را نگران بودهاند چنانچه در آن زيارت است: فَلَمّا رَأَيْنَ النِّساءُ جَوادَكَ مَخْزِيًّا وَ نَظَرْنَ سَرْجَكَ عَلَيْهِ مَلْوِيًّا بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَى الْخُدُودِ لاَطِماتِ الْوُجُوه(2)، إلخ.
و مؤيِّدِ اين دعوى است أشعارى كه شيخ جليل محمّد بن شهرآشوب - قَدَّسَ اللّهُ نَفْسَه الزَّكيّه - در مناقب نقل مىكند از پيرمردى كه در محضر إمام موسى الكاظم - عليه السّلام - در مرثيه حضرت سيّدالشّهدا - عليه السّلام - فروخوانده است و آن أبيات از جدّش بوده است:
عجبت لمصقول علاك فرنده***يوم الهياج و قد علاك غبارُ
ولأسهم نفذتك دون حرائر***يدعون جدك و الدّموع غزارُ
الا تغضغضت السّهام و عاقها***عن جسمك الإجلال و الإكبارُ(3)
ثقةالاسلام - قَدَّسَ اللّهُ نَفْسَه الزَّكيّه - در كتاب مقدّس كافى روايت فرموده چون حسين بن على - عَلَيْهِمَا السّلام - شهيد شد دشمنان.
إراده نمودند تا اسب بر بدنش راه برند، از اين رو فِضَّه به زينب گفت: اى سيّده من! نوبتى سفينه(1)را سفينه بشكست و به جزيره[اى[ دررفت، ناگاه شيرى نمودار گشت، با وى گفت: اى أبوالحارِث! من غلام آزادشده پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىباشم. شير چون اين بشنيد در جلو سفينه هَمْهَمَه نمود تا به راهش رسانيد؛ و اين وقت هم شيرى در گوشه خفته است، مرخّص فرما تا به سوى او روم و او را از آنچه اين قوم فردا خواهند نمود آگهى دهم. فضّه نزد شير رفت و گفت: اى أباالحارث! وى سر بلند نمود. فرمود: آيا دانى چه إراده دارند كه فردا با أبوعبداللّه معامله نمايند؟! إراده دارند اسب بر پشتش راه برند! چون شير چنين شنيد بيامد تا دستها بر بدن حسين - عليهالسّلام - نهاد، و چون سواران آمدند و شير را ديدند عُمَرِ سعد - لَعَنَهُ اللّه - با آنها گفت: فتنهايست، آن را دامن مزنيد، برگرديد؛ و آنها برگشتند(2).
نُدبه زينب - عليها السّلام - را سيّد بن طاوس - رَحِمَهُ اللّه - در روز عاشورا نوشته(3)ولى بعضى تصريح نمودهاند كه در يازدهم و هنگام
1) «سفينه» از ولامَندان (/ مَوالىِ) رسولِخدا - صلّى اللّه عليه و آله - بوده است. تفصيل را، نگر: سلمانِ محمّدى أبوعبداللّهِ پارسى، ص 36.
2) أصولِ كافى، با ترجَمه و شرحِ مرحومِ آيةاللّهِ كَمَرهاى، چ أسوه، 3/342 و 344 (باب مَوْلِدِ الحُسَينِ بن علىّ عليهما السّلام، ح پس از 7).*
3) نگر: الملهوف، ط. حَسّون، ص 180.
رحيل به كوفه بوده است(1)، و مؤيِّدِ آن، اين كه اگر در أوان حركت به كوفه نبوده قسمدادن كوفيان بر مرور بر قتلگاه حضرت سيّدالشّهداء - صلواتُ اللّهِ عليه - به حسب ظاهر راهى نداشته، زيرا خود مىتوانستهاند به قتلگاه بروند، جز آنكه گوئيم كوفيان مانع بودهاند؛ و باز مؤيِّدِ يازدهم، لفظ مرور است.
به هرحال سيّد روايت نموده كه: زنها گفتند: به حقّ خدا ما را در قتلگاه حسين مرور دهيد، و چون در كشتگان نگريستند فرياد كردند و بر روهاى خود زدند. حُمَيْد بن مُسلِم گويد: به خدا سوگند فراموش نمىكنم زينب دختر على را در حالى كه بر حسين نُدبه مىنمود و با صدائى اندوهگين و دلى شكسته حزين مىفرمود: وامحمّداه! صَلَّى عَلَيْكَ مَليكُ السَّماء! هذا حُسَيْنٌ(2)مُرَمَّل بِالدِّماء، مُقَطَّع الأَعضاء(3)، و بَناتُكَ سبايا إِلَى اللّهِ الْمُشْتَكى وَ إِلَى محمّدٍ الْمُصْطَفى وَ إِلَى عَلىٍّ الْمُرتَضَى(4)وَ إِلَى حَمْزَة سَيِّدِالشُّهَدا(5)! وامحمّداه(6)! هذا حُسَيْنٌ بالعراء يسفى(7)عَلَيْهِ الصّبا(8)، قَتيل أَوْلادِ البغايا، حزناه(9)يا كرباه(10)الْيَوْمَ ماتَ جَدِّى رَسُولُاللّه(11)يا أَصحاب
1) سنج: زَينَب الكُبرى عليها السّلام، النّقدى، ص 102؛ و: السّيّدة زَينَب رائِدةُ الجِهاد فى الإسلام، القَرشى، ص 274.
2) در ملهوف: + بالعراء.
3) در ملهوف: + واثكلاه.
4) در ملهوف: + و إلى فاطمة الزّهراء.
5) در ملهوف: + سيدالشهداء.
6) در ملهوف: + و.
7) در ملهوف: تسفى.
8) در ملهوف: ريح الصباء.
9) در ملهوف: وا حزناه.
10) در ملهوف: واكرباه عليك يا أبا عبداللّه.
11) در ملهوف: + صلّى اللّه عليه و آله.
محمّداه(1)هؤُلاءِ ذُرّيّةُ الْمُصْطَفى يُساقون سوق السّبايا؛ و فى بعض الرّوايات: يا محمّداه(2)بَناتُك سبايا و ذرّيّتك مقتّلة، تسفى(3)عليهم ريح الصّبا(4)، و هذا حُسَيْنٌ مجزوز(5)الرَّاس مِنَ القفا، مسلوب العمامة و الرّدا(6)! بِأبى مَن(7)عسكره فى يوم الإثنين نهبا! بِأَبى مَنْ فُسطاطه مقطع العرى! بأبى مَن لا هو(8)غائب فَيُرتجى و لا جريح فيُداوى! بِأَبى مَن نَفْسى لَهُ الفدا(9)! بِأَبى المهموم حتّى قضى! بِأَبى العَطْشان حَتّى مَضَى! بِأَبى مَن شيبه تقطر(10)بالدِّماء! بِأَبى مَن جَدُّهُ رَسُولُ إِلهِ السَّماء! بِأَبى مَن هُوَ سِبْطُ نَبِىِّ الْهُدى! بِأَبى محمّد الْمُصْطَفى! بِأَبى خَديجَة الْكُبْرى! بِأَبى علىّ المرتضى(11)! بِأَبى فاطِمَة الزّهراء سَيِّدة النِّساء! بِأَبى مَن ردّت عَلَيْهِ الشَّمْس حَتَّى صَلَّى(12)!
زينب - عليها السّلام - در ندبه خود مىگويد: وا محمّدا ! پادشاه آسمان بر تو درود فرستد. اين حُسَيْن تو است كه آغشته به خون خويشتن و پارهپارهتن است و اين دختران تو اند كه أسير شدهاند! شكايت به حضرت خداوند است و به سوى محمّد مصطفى و علىّ مرتضى و حمزه سيّدالشّهدا! اى محمّد! اين حسين است كه در بيابان
1) در ملهوف: يا أصحاب محمد.
2) در ملهوف: وامحمّداه.
3) در أصل: تسقى. بنا بر ملهوف إصلاح گرديد.
4) در ملهوف: ريح الصباء.
5) در ملهوف: محزوز.
6) در ملهوف: الرداء.
7) در ملهوف: + أضحى.
8) در ملهوف، «هو» نيامده است.
9) در ملهوف: الفداء.
10) در ملهوف: يقطر شيبه (بجاىِ «شيبه تقطر»).
11) دو فِقْره (/ جمله)ىِ أخير در ملهوف مؤخّر و مقدّم آمده است.
12) نگر: الملهوف (ط. حسّون)، ص 180 و 181.
افتاده، باد صبا خاك بر بدنش مىريزد، زنازادهها او را كشتند، يا حزناه! يا كرباه! امروز جدّم رسولخدا وفات نموده! اى أصحاب محمّد! اينان ذرّيّه محمّدند كه مانند كنيزان آنها را مىرانند. و در برخى از روايات است: گفت: اى محمّد! دختران تو أسير و ذرّيّه تو دستخوش شمشيرند، باد صبا خاك بر أبدانشان مىريزد، و اين حسين است كه سرش را از قفا بريدند و عِمامه و رداش را بردند! پدرم فداى آنكه روز دوشنبه لشكرش دستخوش غارت گشت! پدرم فداى آنكه بند خيمهاش گسيخته گشت! پدرم فداى آنكه نه مسافر است كه اميد رجوعش باشد و نه مجروح است تا مداوى شود! پدرم فداى آنكه جانم فداى اوست! پدرم فداى آنكه تا آنگاه كه از جهان برفت مهموم بود! پدرم فداى آنكه تا وقت مرگ تشنه بود! پدرم فداى آنكه از موى سپيدش خون مىچكد! پدرم فداى آنكه جدّش فرستاده خداى آسمانست! پدرم فداى آنكه نواده نبىّ هدايت است! پدرم فداى محمّد مصطفى! پدرم فداى خديجه كبرى! پدرم فداى علىّ مرتضى! پدرم فداى فاطِمَه زهرا سَيِّده نساء! پدرم فداى آنكه خورشيد از براى او برگشت تا نماز خواند!
حُمَيْد گويد: به خدا سوگند تمام دوستان و دشمنان از اين سخنان به گريه درآمدند(1).
مؤلّف گويد:
1) نگر: الملهوف (ط. حسّون)، ص 181.
اينكه زينب - عَلَيْهَا السّلام - مىگويد: اين حسين است كه سرش را از قفا بريدند، مقصود اين است كه قاتل در آن وقت عقب سر آن حضرت بوده، زيرا أخبار مستفيضه دلالت دارد كه شهادت آن حضرت به نحو معهود از گلو بوده است، چنانچه مرويست: ثمّ جعل يضرب بسيفه مذبح الحسين عليهالسّلام(1)
در متنِ مَطالب يك «فى» پس از «بسيفه» آمده كه در گفتآوردِ أربلى نيست و گفتآوردِ أربلى مطابقِ متنِ ماست.
باز مرويست: فضربه بالسّيف فى حلقه الشّريف(2)أيضا در زيارت ناحيه است: و الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ وَ مُولِغٌ(3)سَيْفَهُ عَلى نَحْرِكَ(4)در بابِ ضبطِ نصِّ اين فِقره، و پارهاى ضبطهاىِ دگرسان، نگر: هَمْرَهِ نور، طالقانى، 3/151 - 154.
.بالجمله در شرح گفتگوى زينب - عَلَيْهَا السّلام - به زبان حال و مقال در وقت عبور بر قتلگاه، شعرا را مراثى بسيار است؛ پاره[اى] از منتخبات آن را نگارش مىدهم:
محتشم - عليه الرّحمه - گفته(5):
1) اين عبارت را كمالالدّين محمّد بنِ طلحهىِ شافعى در مطالب السَّؤول (ط. ماجد بن أحمد العطيّة، 2/79) آورده است و أربلى در كشف الغمّه (ط. إسلاميّة، 2/232) از مَطالب السَّؤول نقل كرده.
2) الملهوف (ط. حسّون)، ص 176.
3) در أصل: مولع. بنا بر بِحارالأنوار إصلاح گرديد.
4) بِحارالأنوار، 98/322.
5) مُنتَخَباتى است از بندهاىِ هشتم و نهم و دهمِ تركيبْبندِ مشهورِ محتشم (چاپشده در: ديوانِ محتشم، ط. گركانى، ص 283 و 284؛ با تفاوت در ضبط نص).
در حربگاه چون رهِ آن كاروان فتاد***شور و نشور(1)واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در ششجهت فكند***هم گريه بر ملائك هفتآسمان فتاد
شد وحشتى كه شور قيامت بكرد راست***چون چشم أهلبيت برآن كشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم كار كرد***بر زخمهاى كارى تير و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان***بر پيكر شريف إمام زمان فتاد
بىاختيار نعره هذا حُسَيْن ازو***سَر زد چنانكه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پُرگله آن بَضْعَةالْبَتول***رو در مدينه كرد كه: يا أيّها الرّسول!
اين كُشته فتاده به هامون حسين تست***وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست
اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست***زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست
1) در أصل: نشورا.
پس روى در بقيع و به زهرا خطاب كرد***مرغ هوا و ماهى دريا كباب كرد
كاى مونس شكستهدلان! حال ما ببين***ما را غريب و بيكس و بىآشنا ببين
أولاد خويش را كه شفيعان محشرند***در ورطه عقوبت أهلِدغا ببين
تنهاى كشتگان همه در خاك و خون نگر***سرهاى سروران همه بر نيزهها ببين
سينا گويد:
چون سرِ نعشِ برادر زينبِ محزون گريست***كوه با سنگينْدلى از ناله او خون گريست
يك به يك خونِ جراحاتش ز سيلِ اشك شست***نرگسش از بس ز غم بر آن تن گلگون گريست(1)
بر سرِ نسرين و گُل از ديده ابرِ بهار***ديده أهلِ حرم بر تشنگان افزون گريست
وصال - عليه الرّحمه - گويد:
آه از دمى كه دختر زهرا به روى خاك***افتاده ديد آن تن مجروح چاكچاك
1) در أنهار (چ سنگى، ص 54 و 55) - بدونِ تصريح به نامِ قائل، و با اين سَرنويس كه: «بعضى از أهلِ عصر گويد» - آمده است، با اين بيتِ افزون:
در تاب رفت و از شتر افتاد بر زمين***چون نور آفتاب كه افتد ميان خاك
در بر كشيد آن تن و از سينه بركشيد***آهى كه شعلهاش ز سَمَك رفت تا سِماك(1)
«سِماك»، دو ستاره است در صورتِ فَلَكىِ سنبله و عَوّا، و مَجازًا بر آسمان إطلاق مىگردد.
گفت: اى به خون طپيده! نه هنگام خفتن است***برخيز كأهلبيتِ تو افتاده در هلاك
آه اين منم فگار و توئى خفته بر زمين***يا لَيْتَ مِتُّ قَبْلَكَ وَ الْيَوْمَ لا أَراك
هُما گويد:
در قتلگاه خواهر غمپرور حُسَيْن***مىگفت چون گرفت به بر پيكر حُسَيْن:
اى كشتهاى كه باد فداى تو جان پاك!***بى غُسل(2)
خون شهيدان را ز آب أَولىترست***وين خطا از صد صواب أَولىترست!
اوفتاده چرا پيكرت به خاك؟!1) «سَمَك» به معناىِ «ماهى» است، و مَجازًا بر أعماقِ زمين نيز إطلاق مىشود، زيرا در باورِ كثيرى از قدما زمينِ بر شاخِ گاوى بود و آن گاو بر پشتِ ماهى قرار داشت؛ پس، ماهى بغايت در فُرودستِ زمين بود.
2) شهيد در معركه، در فقهِ إسلامى حاجت به غُسل ندارد. اين حكم در حقِّ شهيدانِ عادى جارى است، تا چه رسد به پيشواىِ شهيدان و سَروَرِ سُرخْرويانِ حضرتِ دوست، مولاىِ ما حُسَيْن - صلواتُ اللّه و سلامُهُ عَلَيْه، و رَزَقَنا اللّهُ شَفاعَتَهُ و ثَبَّتَ لَنا قَدَمَ صِدْقٍ مَعَه. پس اين كه برخى مرثيتْگويان از بىغُسل افتادنِ پيكرِ آن سَروَرِ سَرفَراز سخن راندهاند، از سرِ سهو و بىدقّتى است. (يادآورىِ أستاذنا العلاّمة و شيخنا فى الإجازة، آيةاللّه سيّدمحمّدرضا حُسَينىِجلالى - أَدامَ اللّهُ إجلالَهُ -). به سُروده پيرِ هُشيوارِ بلخ:
برخيز كودكان جگرخون خويش بين تا چند خفتهاى تو در اين دشت هولناك؟!(1)
هُما را چكامهاى جداگانه در گزارشِ رنج و مصائبِ حضرتِ زينب - سلام اللّه عليها - هست. نگر: ديوانِ هُماىِ شيرازى، 2/1034 و 1035.
جودى گويد:
آخر از كوىِ تو با ديده گريان رفتم***آمدم با تو و با لشكرِ عُدوان رفتم
گر تو با جمله شهيدان سوىِ جنّت رفتى***من سوىِ شام به همراهِ أسيران رفتم
عهدِ ما بود كه تو كُشته شوى بر لبِ آب***تو وفا كردى و من بر سرِ پيمان رفتم
به سرِ نعشِ تو نگذاشت بمانم چون شمر***با سرِ پاك تو - اى مهرِ درخشان! - رفتم(2)
ديگرى گفته:
چه(1)رسيد زينبِ مبتلا، سوى قتلگاه ز ابتلا***رَأَتِ الْحُسَيْنَ مُجَدَّلا، وَ عَلَى التُّرابِ مُغَسَّلا
بدنش ز خون شده لالهگون، ز نجوم زخمِ تنش فزون بگرفته دورِ وجودِ آن سپهِ مصيبت و ابتلا
ز تجليّاتِ جلالِ حق، شده مُصْحَفانِ ورق ورق ز وفا نوشته به هر ورق، كه: أَنَا الشَّهِيدُ بِكَربَلا
فتكبّرت و تهلّلت وتصارخت و تعوّلت و مشت إليه تهرولت بَلَغَتْ(2)و قَدْ بَلَغ العُلى
ديگرى گفته است(3):
اى رفته سرت در(4)نى، وى مانده تنت تنها!***ماندى تو و بنهاديم، ما سر به بيابانها
اى كرده به كوىِ دوست، هفتاد و دو قربانى!***قربان شومت، اين رسم، مانْد از تو به دورانها
از خونِ گلوى تو، اين دشت گلستان شد***اين سيرِ گلستان كرد، سيرم ز گلستانها.
ما جمعِ پريشانيم، هم بى سر و سامانيم***بردار سر و بنگر، اين بى سر و سامانها
ديگرى گفته است:
جسم صدچاك برادر ديد چون زينب، بگفت:***اينكه مىبينم به بيداريست يارب! يا به خواب؟!
ريخت از بس خاك بر سر آفتابِ روىِ او***شد همى در گَردِ غم حَتَّى تَوارَتْ بِالحِجاب
گفت با آه: اى تنِ از تيغ گشته چاكچاك!***تو حسينى اوفتاده اينچنين بر روى خاك؟!
و بهترين مراثى در وصفالحال أبيات وصالست(1):
زينب چو ديد پيكرى اندر ميانِ خون***چون آسمان و زخمِ تن از أَنْجُمَش فزون(2)
گفت: اين به خون طپيده نباشد حُسَيْنِ من***اين نيست آنكه در برِ من بود تاكنون
يك دَم فزون نرفت كه رفت از كنارِ من***اين زخمها به پيكرِ او چون رسيد، چون؟!
گر اين حُسَيْن، قامتِ او از چه بر زمين؟!***وَر اين حُسَيْن، رايتِ او از چه سرنگون؟!
گر اين حُسَيْنِ من، سرِ او از چه بر سنان؟!***وَر اين حُسَيْنِ من، تنِ او از چه غرقِ خون؟!
يا خواب بودهام من و گم گشته است راه***يا خواب بوده آنكه مرا بوده(1)رهنمون
مىگفت و مىگريست كه جانسوز نالهاى***آمد ز حَنجَر شهِ لبتشنگان برون
كاى عندليبِ گلشنِ جان! آمدى، بيا***ره گم نگشته خوش به نشان آمدى، بيا
آمد به گوشِ دخترِ زهرا چو اين خطاب***از ناقه خويش را به زمين زد ز اضطراب(2)
چون جانِ خويش جسم برادر به بركشيد***بر سينهاش نهاد رخِ همچو آفتاب
گفت: اى گلوبُريده! سَرِ أَنْوَرَت كجاست؟!***وز چيست گشته پيكرِ پاكت به خون خضاب؟!
اى مير كاروان! گَهِ آرام نيست، خيز***ما را ببر به منزلِ مقصود و خوش بخواب
گر دل به فُرقَتِ تو نهم، كو شكيب و صبر؟!***ور بى تو رو به شام كنم، كو توان و تاب؟!(3)
شرح گفتگوى حضرت زينب - عَلَيْهَا السّلام - را درين مجلس شيخ مفيد در إرشاد(1)و سيّد بن طاوس در لهوف(2)- رَضِىَ اللّهُ عَنْهُما - با اختلاف كمى مىنگارند، و در حقيقت اختلافى ندارند، زيرا اختلاف آنها راجع به اختلاف در بعضى عبارات است با وحدت معنى يا در پاره[اى] كلمات كه در يك كتاب حذف شده و در ديگرى نقل گشته و اين خود مخالفت و اختلاف نباشد زيرا هردو روايت بالتّمام مىتوان(3)مقرون به صحّت و صواب بوده باشند - كمالايخفى. از اينرو جمع بين هر دو روايت نموده مىنگاريم:
پسر زياد - عليه اللّعنه - در قصر دارالإماره نشست و مردم را رخصت ورود داد و سر حسين - عليه السّلام - را بياوردند و در برابر وى بنهادند و أهل بيت حسين را وارد كردند.
در جمله، زينب، خواهر حسين - صلواتُ اللّهِ عَلَيهِما - ، ناشناس درآمد و پستترين جامههاى خويش را پوشيده بود؛ و رفت تا به جانبى از قصر دارالإماره بنشست و كنيزانش دورش را گرفتند. پسر زياد گفت: كيست اين زن كه بگذشت و در جانبى نشست و زنانش بر او گرد آمدند؟ زينب - عليها السّلام - جوابش نگفت. بار دوم و سوم
پرسيد. يكى از كنيزان حضرت گفتند: زينب دختر على و دختر فاطِمَه دختر رسولخداست.
پسر زياد روى با زينب نمود و گفت: حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و بكشت و حديث شما را تكذيب فرمود! زينب فرمود: حمد خدائى را كه ما را به پيغمبر خود محمّد - صلّى اللّه عليه و آله - گرامى داشت و ما را از رِجْس پاك ساخت؛ جُز اين نباشد كه فاسق رسوا گردد، و فاجر دروغ گويد، و او غير ما است، و الحَمدُ للّه.
پسر زياد گفت: چگونه نگريستى كار خدا را با برادرت و أهل بيتت؟ فرمود: بجز نيكوئى نديدهام! خويشان من جمعى بودند كه خداىْ تعالى بر آنها كشتهشدن را مقرّر فرمود، پس آمدند تا به محلّ خواب خويش و خوش بخفتند، و زود باشد كه خداوند ميان تو و آنها جمعآورى فرمايد و با تو مُحاجّه نمايند و مخاصمه فرمايند. ببين در آن روز ظفر از كيست؟ مادرت مرگت را ببيند! اى پسر مرجانه!
پسر زياد در خشم شد چونانكه از خشم ملتهب و افروخته گرديد و مثل اينكه عزيمت نمود زينب را بزند. عَمْرو بن حُرَيْث(1)
(نگر: سِيَر أعلام النُّبَلاء، 2/2944 و 2945، ش 4321؛ و: الإصابة، 2/531؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 5/76).
شفاعت1) أبوسعيد عَمْرو بنِ حُرَيْث بنِ عَمْرو بنِ عُثمان بنِ عَبداللّه بنِ عمر بنِ مَخزوم المَخزومى، در كودكى، پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - را درك نموده بود. وى - بنا بر قولِ راجح - دو سال پيش از هجرت زاده شده بود. وى كه به سالِ هشتاد و پنجِ هجرى بمرده است، هم از جانبِ زياد بنِ أبيه و هم از جانبِ عُبَيْداللّه بنِ زياد إمارتِ كوفه داشت.
كرده گفت: زينب زن است و زن را بر گفتارش مؤاخذه نكنند و بر خطايش مذمّت ننمايند!
پسر زياد با زينب گفت: خدا دلم را شفا داد و راحت فرمود از حسين كه زياد طغيان داشت و از عاصيان سركش خويشانت! چون زينب - عليها السّلام - اين سخنان بشنيد رقّت نمود و بگريست و فرمود: به جان خودم كه بزرگ مرا كُشتى، و أهل مرا أسير كردى، و شاخههاى مرا قطع كردى، و ريشه مرا كَندى! اگر شفاى تو اينها است، پس بيگمان شفا يافتهاى!
پسر زياد گفت: زينب سخن به سَجْعْ تواند و قافيهگو است، و به جان خودم كه پدر زينب سَجْعْگو و شاعر بود. زينب - عليها السّلام - فرمود: زن را با سَجْعْگوئى چه نسبت است؟! و همانا من از سَجْعْگوئى مشغول و مصروفم، ولى سينه من سخنانم را دميد و ظاهر گردانيد.
و علىّ بن الحسين - عَلَيهِمَا السّلام - را به نزد وى آوردند. از آن حضرت پرسيد و شناسائى طلبيد. گفتند: علىّ بن الحسين. گفت: مگر نه خداوند علىّ بن الحسين را بكشت؟! فرمود: برادرى علىنام داشتم، مردم او را كشتند. پسر زياد - لَعَنَهُ اللّه - گفت: بلكه خدا كُشتَش! على - عليه السّلام - تلاوت فرمود: اللّهُ يَتَوَفَّى الاْءَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَ الَّتِى لَمْ تَمُتْ فى مَنَامِهَا(1). پسر زياد خشمگين شد و گفت: جرأت
1) قرآنِ كريم: س 39 ى 42.
جوابدادن مىكنى و هنوز چيزى از نيرو براى ردّ من در تو باقى است؟! او را ببريد و گردن بزنيد.
چون عمّهاش، زينب - عليها السّلام - ، اين را شنيد، على را بگرفت و با پسر زياد فرمود: اى پسر زياد! تا اين اندازه كه از خونهاى ما ريختى تو را كفايت است!؛ و دست در گردن على - عليه السّلام - درآورد و فرمود: اى پسر زياد! تو از ما هيچكس به جا نگذاشتى، به خدا از على جدا نشوم، اگر او را مىكُشى مرا هم با او بكُش.
چون پسر زياد چنين ديد قدرى به زينب و قدرى به على - عَلَيهِمَا السّلام - نگريست؛ از آن پس گفت: عجبا للرَّحم! به خدا سوگند گمان مىبرم كه زينب دوست دارد كه او را با على بكُشم! دست از على بداريد كه وى را چنين مىبينم كه به حال خويش مشغول است!
على - عليهالسّلام - با عمّه خود - عليها السّلام - فرمود: اى عمّه! سكوت فرما تا خود با پسر زياد سخن گويم. پس روى به وى نمود و فرمود: اى پسر زياد! آيا به كشتن مرا تهديد مىكنى و مىترسانى؟! مگر ندانى كه كشتهشدن عادت ما است و شهادت كرامت ما؟!
پس پسر زياد فرمان كرد تا علىّ بن الحسين - عَلَيهِمَا السّلام - و أهل بيتش را به خانه جنب مسجد بزرگ ببردند. زينب - عليها السّلام - فرمود: نزد ما زنى عرب نيايد، پس كنيز و أُمّوَلَد بيايد، چرا كه آنها مانند ما أسير شدند.
اين موقع از سختترين أوقاتى است كه بر زينب - عليها السّلام - گذشته؛ از اين روست كه مرحوم حجّةالاسلام ميرزا محمّدهاشم خونسارى اصفهانى(1)
«ميرزا محمّد هاشمِ چهارسوقىِ اصفهانى: چهارسوق يكى از محلاّتِ اصفهان است. وى از بزرگانِ علماىِ اصفهان به شمار مىرفت. متتبّعى بىنظير و فاضلى نحرير بود. در فقه بحرى متلاطم مىنمود. در رجال و حديث يدِ بَيضا مىنمود. در علومِ عربيّه ماهر بود. چند مُصَنَّف از حضرتش در يك مجلّد مطبوع گرديده مسمّى به مبانىالأصول شده. گاهى شعر هم مىفرموده. منظومه در علمِ أصول گفته. مُصَنَّفى موسوم به أصولِ آلِ رسول در استفاده أدلّه أصول از أحاديثِ آلِ رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - دارد. اين مُصَنَّف در شرف و رتبت حكمِ إكسير دارد. عمرِ شريفش از هشتاد بگذشت و در سفرى كه به عزمِ تشرّف به مكّه معظّمه تا نجفِ أشرف برفت وفات نمود و در وادىالسّلام مدفون گشت. رحلتش در سنه هزار و سيصد و هجده - 1318 - اتّفاق افتاد. رَحِمَهُ اللّهُ و إيّانا برحمتِه الواسعة. آمين!» (أنهار، چ سنگى، ص 37 و 38).
درباره آن فقيهِ فقيد، همچُنين نگر: چهلسال تاريخِ ايران (المآثر و الآثار)، 1/196 و 217، و 2/751؛ و: علماىِ معاصر، واعظِ خيابانى، به كوششِ بخشايشى، صص 121 - 124؛ و: مداركِ نهجالبلاغه، رضا استادى، صص 382 - 390؛ و: ميراثِ حديثِ شيعه، 13/459 - 467.
يادآورى: مؤلّف در اين متن «خونسارى» گفته و در أنهار «چهارسوقى»، و البتّه مُنافاتى در ميان نيست. چه اين خاندانِ محترم كه امروز أغلب شهرتِ «روضاتى» دارند، أصالتًا خوانسارىاند ولى از ديرباز در محلّه «چهارسوى» (/ چهارسوق) در اصفهان ساكن بودهاند.
در ضمن مرثيه خود إنشا فرمود:1) اين فقيهِ فقيد و أصولىِ سعيد را - كه بايد به قاعده امروز، «آيةاللّه» (و اگر اصطلاحِ رايجِ عصرِ ما روا باشد، «آيةاللّهالعظمى») خوانْد - مؤلّف (ره) در «نهرِ دوم» از كتاب أنهار معرّفى كرده است و ما در اينجا به همان نوشته خودِ مرحومِ مؤلّف بسنده مىكنيم:
رسيد كارد چو بر استخوانِ آلِ پيمبر***نشست زينبِ مظلومه با يزيد برابر
مفيد در إرشاد پس از آنكه ورود أهل بيت را در مجلس يزيد - لَعَنَهُ اللّه - مىنگارد، مىنويسد:
فاطِمَه بِنْت الحُسَين - عَلَيهِمَا السّلام - گويد: چون در برابر يزيد نشستيم بر ما رقّت نمود و مردى سرخْرو از شاميان به پاى خاست و به يزيد گفت: اين دختر را به من ببخش؛ و مقصود وى من بودم و من دخترى جميله بودم. لرزه در اندامم افتاد و گمان بردم كه اين را جائز مىشمارند. پس جامههاى عمّهام زينب را گرفتم؛ و او مىدانست كه اين أمر واقع نتواند شد و صورتْپذير نمىباشد. با آن مرد شامى فرمود: دروغ گفتى به خدا قسم و لئيم شدى، و تمنّائى كه نمودى نه تو توانى به او رسيد و نه يزيد تواند به تو بخشيد! يزيد در خشم شد و گفت: دروغ گفتى، توانم او را بخشيد، اگر بخواهم مىبخشم! فرمود: حاشا، به خدا سوگند نتوانى، خدا براى تو اين سلطنت را نداده است، مگر آنكه از دين ما بدَرآئى و دين ديگرى اختيار نمائى! يزيد - عليه اللّعنه - از شدّت خشم از جا درآمد و شعلهور گرديد و با زينب - عليها السّلام - گفت: اين سخن را با من مىگوئى؟! جز اين نيست كه از دين، پدر تو و برادر تو بيرون رفتند! زينب - عليها السّلام - فرمود: به دين خدا و دين پدرم و دين برادرم، تو و جدّ و پدرت هدايت يافتيد، اگر مسلمان باشى! گفت: دروغ گفتى اى دشمن خدا! فرمود: تو أميرى
و از روى ستم ناسزا مىگوئى و به نيروى سلطنت غلبه مىكنى! چون سخن بدينجا رسيد يزيد حيا كرد و دم فروبست. مرد شامى باز إعادت نمود و گفت: اين دختر را به من ببخش. يزيد به وى گفت: گُم شو، كه خداوند مرگ كُشنده نصيبه تو فرمايد! پس فرمان داد تا زنان را در خانه جداگانه منزل دهند.(1)
و هم درين مجلس زينب - عليها السّلام - آن خطبه غرّاءِ معروفه را إنشا فرمود؛ و در روايات برخى اختلاف ديده مىشود؛ و ما آن را به روايت طبرسى در احتجاج مىنگاريم؛ و قبل از اين ترجمت تقريبى او را به شعر نگاشتيم.
و أمّا سبب إنشاء اين خطبه: پس در احتجاج شيخ جليل طبرسى - رَضِىَ اللّهُ عَنْه - است(2):
چون علىّ بن الحسين - عَلَيهِمَا(3)السّلام - و حَرَمش(4)
در اينجا (/ گُزارشِ شيخِ طَبرِسى)، مُراد از «حَرَمِ» إمام - عليهالسّلام - ، بستگان و وابستگانِ آن حضرت، مانندِ عمّه بزرگوارش، زينب - سلامُ اللّهِ عليها - ، است.
را بر يزيد - عليه اللّعنه - درآوردند و سر إمام حسين - عليه السّلام - را بياوردند و در جلو يزيد در طشتى بنهادند، يزيد - عليه اللّعنه - شروع نمود با چوبى كه در دست داشت بر دندانهاى ثناياى آن حضرت مىزد ومىگفت:
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا***خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلْ
لَيْتَ أَشْياخى بِبَدْرٍ شَهِدُوا***جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الاْءَسَلْ
لاَءَهَلُّوا(1)وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحًا***وَ لَقالُوا يا يَزِيدُ لاتَشَلْ
فَجَزَيْناهُمْ بِبَدْرٍ مِثْلها(2)***وَ أَقَمْنَا مِثْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلْ
لَسْتُ مِنْ خِنْدِفٍ إِنْ لَمْأَنْتَقِمْ***مِنْ بَنىأَحْمَدَ ما كانَ فَعَلْ(3)
پوشيده نيست كه يزيد در شعرِ ابنِزِبَعْرى تصرّف و إضافه نيز كرده و از جمله از وجودِ پليدِ خودش هم طىِّ آن سخن گفته است. نيز نگر: مُنْتَهَى الامال، ط. باقرىِ بيدهندى، ص 985 و 986، حاشيه مرحومِ شيخ عبّاسِ قمى (ره).
اين وقت، زينب، دختر علىّ بن أبىطالب و دختر فاطِمَه زهرا - عليهمالسّلام - ، به پاىخاست و فرمود:
الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين، و صَلَّى اللَّهُ عَلى جَدِّى رَسُولِاللّهِ سَيِّدِ الْمُرْسَلين.
صَدَقَ اللّهُ سُبْحانَهُ كَذلِكَ يَقُولُ: «ثُمَّ كَانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَآءُوا السُّوآأَىآ(4)أَنْ كَذَّبُوا بِاياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤن».(5)
أَظَنَنْتَ - يا يَزيدُ! - حِينَ أَخَذْتَ عَلَيْنا أَقْطَارَ الاْءَرضِ وَ ضَيَّقْتَ عَلَيْنا آفاقَ السَّماءِ فَأَصْبَحْنا لَكَ فى إسارٍ نُساقُ إِلَيْكَ سَوْقًا فى قَطارٍ وَ أَنْتَ عَلَيْنا ذُواقْتِدارٍ أَنَّ بِنا مِنَ اللّهِ هَوانًا وَ عَلَيْكَ مِنْهُ كَرامَةً وَ امْتِنانًا وَ أَنَّ ذلِكَ لِعِظَمِ
1) در أصل: لاهلّو.
2) در احتجاج (ط. جعفرى): مَثَلاً.
3) أصل اين أبيات، همان أبياتِ كُفرآميزِ ابنِزِبَعْرىست كه در زمانِ كافربودنش در جنگِ أُحُد گفته بود و اينك يزيدِ پليد - عليه اللّعنة و العذاب - بدان تمثّل مىكرد. نگر: الكُنى و الألقاب، 1/293؛ و: سفينة البحار (ط. آستانِ قدس)، 2/442.
4) در أصل: السّوى.
5) قرآنِ كريم: س 30 ى 10.
خَطَرِكَ وَ جَلالَةِ قَدْرِكَ؟! فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فى عِطْفِكَ تَضْرِبُ أَصْدَرَيْكَ فَرَحًا و تَنْفُضُ مِذْرَوَيْكَ مَرَحًا حِينَ رَأَيْتَ الدُّنْيا لَكَ مُسْتَوْسِقَةً وَ الاْءُمُورَ لَدَيْكَ مُتَّسِقَةً وَ حِينَ صَفى لَكَ مُلْكُنا وَ خَلُصَ لَكَ سُلْطانُنا!
فَمَهْلاً مَهْلاً! لاتَطِشْ جَهْلاً! أَنَسيتَ قَوْلَ اللّهِ: «وَ لاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لاِءَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِى لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ»(1)؟! أَمِنَ الْعَدْلِ - يَا ابْنَالطُّلَقاءِ! - تَخْدِيرُكَ(2)حَرائِرَكَ وَ إِمائَكَ وَ سَوْقُكَ بَناتَ رَسُولِاللّهِ - صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه - سَبايا؟! قَدْ هَتَكْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ؛ يَحْدُوا بِهِنَّ الأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ، وَ يَسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ الْمَناقِلِ، وَ يتبرّزن(3)لاِءَهْلِ الْمَناهِلِ، وَ يَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَ الْبَعِيُد وَ الْغَائِبُ وَ الشَّهِيدُ وَ الشَّرِيفُ وَ الْوَضِيعُ وَ الدَّنِىُّ وَ الرَّفِيعُ، وَ لَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِىٌّ وَ لاَ مِنْ حُماتِهِنَّ حَمِيمٌ، عُتُوًّا مِنْكَ عَلَى اللَّهِ وَ جُحُودًا لِرَسُولِاللّهِ - صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ - وَ دَفْعًا لِما جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللّهِ! وَ لاَ غَرْوَ مِنْكَ وَ لاَ عَجَبَ مِنْ فِعْلِكَ، وَ أَنَّى يُرْتَجَى مِمَّن لَفَظَ فُوهُ أَكْبادَ الشُّهَداءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ بِدِماءِ السُّعَداءِ وَ نَصَبَ الْحَرْبَ لِسَيِّدِ الاْءَنبِياءِ وَ جَمَعَ الاْءَحْزابَ وَ شَهَرَ الْحِرابَ وَ هَزَّ السُّيُوفَ فى وَجْهِ رَسُولِاللّهِ - صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ - ؟! أَشَدُّ الْعَرَبِ لِلّهِ جُحُودًا وَ أَنْكَرُهُمْ لَهُ رَسُولاً وَ أَظْهَرُهُمْ لَهُ عُدْوانًا وَ أَعْتاهُمْ عَلَى الرَّبِّ كُفْرًا وَ طُغْيانًا! أَلا إِنَّها نَتِيجَةُ خِلالِ الْكُفْرِ وَ ضَبٌّ يُجَرْجِرُ فِى الصَّدْرِ لِقَتْلَى يَوْمِ بَدْرٍ. فَلاَ يَسْتَبِطأُ فى بُغْضِنَا أَهْلَالْبَيْتِ مَنْ كانَ نَظَرُهُ إِلَيْنا شَنفًا وَ شَنآن-ًا و إِحَنًا وَ أَضغانًا يُظْهِرُ كُفْرَهُ بِرَسُولِهِ
وَ يَفْصُحُ ذلِكَ بِلِسانِهِ فَهُوَ يَقُولُ - فَرَحًا بِقَتْلِ وَلَدِهِ وَ سَبْىِ ذُرِّيَّتِهِ غَيْرُ مُتَحَوِّبٍ وَ لاَ مُسْتَعْظِمٍ - :
لاَءَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحًا***وَ لَقالُوا يا يَزِيدُ لا تَشَلْ!
مُنْتَحِيًا عَلى ثَنايا أَبِىعَبْدِاللّه - عَلَيْهِالسَّلام - وَ كانَ مُقَبَّلَ رَسُولِاللّهِ، يَنْكُتُهَا بِمِخْصَرَتِهِ قَدِ الْتَمَعَ السُّرورُ بِوَجْهِهِ!
لَعَمْرِى لَقَدْ نَكَأْتَ الْقُرْحَةَ وَ اسْتَأْصَلْتَ الشَّأْفَةَ بِإِراقَتِكَ دَمَ سَيِّدِ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ ابْنِ يَعْسُوبِ الْعَرَبِ وَ شَمْسِ الِعَبْدِالْمُطَّلِبِ، وَ هَتَفْتَ بِأَشْياخِكَ وَ تَقَرَّبْتَ بِدَمِهِ إِلَى الْكَفَرَةِ مِنْ أَسْلافِكَ، ثُمَّ صَرَخْتَ بِنِدائِكَ وَ لَعَمْرِى لَقَدْ نادَيْتَهُمْ لَوْ شَهِدُوكَ وَ وَشِيكًا تَشْهَدُهُمْ وَ لَن يَشْهَدُوكَ وَ لَتَوَدُّ يَمينُكَ كَمَا زَعَمْتَ شَلَّتْ بِكَ عَن مِرْفَقِها وَ(1)جَذَّتْ وَ أَحْبَبْتَ أُمَّكَ لَمْتَحْمِلْكَ وَ أَبَاكَ لَمْيَلِدْكَ حِينَ تَصِيرُ إِلى سَخَطِ اللّهِ وَ يُخاصِمُكَ رَسُولُاللّهِ!
اللّهُمَّ خُذْ بِحَقِّنا وَ انْتَقِمْ مِمَّنْ ظَلَمَنا وَ احْلُلْ غَضَبَكَ عَلى مَنْ سَفَكَ دِمائَنا وَ نَقَضَ ذِمامَنا وَ قَتَلَ حُماتَنا وَ هَتَكَ عَنّا سُدُولَنا!
وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتى فَعَلْتَ وَ ما فَرَيْتَ إِلاَّ جِلْدَكَ وَ ما جَزَرْتَ إلاّ لَحْمَكَ!، وَ سَتَرِدُ عَلى رَسُولِاللّهِ بِما تَحَمَّلْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ وَ انْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ وَ سَفَكْتَ مِنْ دِماءِ عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتِهِ حَيْثُ يجْمَعُ بِهِ شَمْلهُمْ وَ يلمُّ شَعثهُمْ وَ ينْتَقمُ مِنْ ظالِمِهِمْ وَ يأْخذُ لَهُمْ بِحَقِّهِمْ مِنْ أَعْدائِهِمْ. فَلاَيَسْتَفِزَّنَكَ الْفَرَحُ بِقَتْلِهِ «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فى سَبِيلِاللّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا اتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ»(2).
وَ حَسْبُكَ بِاللّهِ وَليًّا وَ حاكِمًا وَ بِرَسُولِاللّهِ - صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وَ الِه - خَصِيمًا وَ بِجَبْرَئيلَ ظَهيرًا، وَ سَيَعْلَمُ مَنْ بَوَّأَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقابِ الْمُسْلِمينَ أَنْ «بِئْسَ لِلظّالِمينَ بَدَلاً»(1)وَ أَيُّكُمْ شَرٌّ مَكانًا وَ أَضَلُّ سَبِيلاً!
وَ مَا اسْتِصْغَارِى قَدْرَكَ وَ لاَ اسْتِعْظَامِى تَقْرِيعَك تَوَهُّمًا لاِنْتِجاعِ الْخِطابِ فيكَ بَعْدَ أَن تَرَكْتَ عُيونَ الْمُسْلِمينَ بِهِ عَبْرَى وَ صُدُورَهُمْ عِنْدَ ذِكْرِهِ حَرَّى، فَتِلْكَ قُلُوبٌ قاسِيَةٌ و نُفوسٌ طاغِيَةٌ وَ أَجْسامٌ مَحْشُوَّةٌ بِسَخَطِ اللّه وَ لَعْنَةِ الرَّسُولِ، قَدْ عَشَّشَ فِيهِ الشَّيْطانُ وَ فَرَّخَ، وَ مِن هُناكَ مِثْلُكَ ما دَرَجَ وَ نَهَضَ.
فَالْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ الاْءَتقِياءِ وَ أَسْباطِ الاْءَنبياءِ وَ سَليلِ الاْءَوصياءِ بِأَيْدِى الطُّلَقاءِ الْخَبِيثَةِ وَ نَسْلِ الْعَهَرَةِ الْفَجَرَةِ، تَنْطِفُ أَكُفُّهُمْ مِنْ دِمائِنا وَ تَتَحَلَّبُ أَفْواهُهُمْ مِنْ لُحُومِنا، وَ للجُثَث الزّاكِيَة عَلَى الْجُيوبِ الضّاحِيَةِ تَنْتابُها الْعَواسِلُ وَ تُعَفِّرُهَا الْفَراعِلُ!
فَلَئِنِ اتَّخَذْتَنا مَغْنَمًا لَتَتَّخِذُنا وَشيكًا مَغْرَمًا حِينَ لا تَجِدُ إِلاَّ مَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ وَ مَا اللّهُ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ؛ وَ إِلَى اللّهِ المُشْتَكَى وَ الْمُعَوَّلُ وَ إِلَيْهِ الْمَلْجَأُ وَ المؤل(2)ثُمَّ كِدْ كَيْدَكَ وَ اجْهَدْ جُهْدَكَ! فَوَالَّذِى شَرَّفَنا بِالْوَحْىِ وَ الْكِتابِ وَ النُّبُوَّةِ وَ الاِْنتِجابِ، لا تُدْرِكُ أَمَدَنا وَ لا تَبْلُغُ غايَتَنا وَ لا تَمْحُوا ذِكْرَنا وَ لا يُرْحَضُ عَنْكَ عارُها! وَ هَلْ رَأَيُكَ إِلاّ فَنَدٌ، وَ أَيّامُكَ إِلاّ عَدَدٌ، وَ جَمْعُكَ إِلاّ بَدَدٌ، يَوْمَ يُنادِى الْمُنادِى: «أَلاَ لَعَنَ اللّهُ الظّالِمَ العادِى»؟!
وَ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى حَكَمَ لاِءَولِيائِهِ بِالسَّعادَةِ وَ خَتَمَ لاِءَصْفِيائِهِ بِبُلُوغِ الاْءِرادَةِ وَ
نَقَلَهُمْ إِلَى الرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الرِّضوانِ وَ الْمَغْفِرَةِ، وَ لَمْ يشق بِهِمْ غَيْرك وَ لاَ ابْتَلى بِهِمْ سِواكَ؛ وَ نَسْأَلُهُ أَن يُكْمِلَ لَهُمُ الاْءَجْرَ وَ يُجْزِلَ لَهُمُ الثَّوابَ وَ الذُّخْرَ، وَ نَسْأَلُهُ حُسْنَ الْخِلافَةِ وَ جَمِيلَ الاْءِنابَةِ، إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدودٌ.
تمام شد خطبه زينب - سلامُ اللّهِ عليها.
و قبل از شروع در ترجمه خطبه، اين خطابه را تقديم خوانندگان محترم مىدارم و مىگويم:
كيست اين زن كه اين كلمات دُرَربار را به مانند لآلىِ شاهوار و جواهرِ آبدار از زبان بلاغتبيان به مانند مرواريد غلطان همى نثار مىفرمايد؟! گويا أميرالمؤمنين على - صلواتُ اللّهِ عليه - بر مِنْبَر مسجد جامع كوفه برآمده است و اين سخنان فصاحتانگيز حكمتريز از دهان مباركش درآمده است! كيست اين زن كه با يك عالَم درد و مِحَن در برابر جبّار عَنيد، يعنى يزيد، او را نكوهش و سرزنش مىفرمايد، و از سَطوَت او باك ندارد و نمىهراسد، مانند پدر بزرگوارش حَيدَر كرّار كه در صِفّين آهنگ پدر يزيد غدّار فرمود، اينك دخترش با تيغ زبان آن ملعون را لعن مىكند و طعن مىزند؛ بلى، اين زينب دختر أميرالمؤمنين است كه مقامات رضا و تسليم و توكّل و تفويض را طى نموده و كامل فرموده و - چنانچه پدرش در خطبه هَمّامى(1)وصف فرموده - خالق در نظرش بزرگ آمده و جز او كوچك
1) مراد خطبه مشهورِ أميرِمؤمنان - عليه السّلام - است در پاسخِ شخصى به نامِ هَمّام كه أوصافِ پرهيزگاران را از آن حضرت جويا شده بود.
شده(1). اينست [كه] در اين موقع اينگونه سخنان را با يك قوّت نفس و طمأنينه قلب و سِعَه صَدر و عُلُوّ صبر و رَزانت حلم و غَزارت علم و سكون خاطر و كمال وقار مىسرايد و مىفرمايد؛ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين(2).
و يحقّ فى حقّها قولُ الشّاعر:
روزى كه آفريد تو را صورتآفرين***از آفرينش تو به خود گفت آفرين
صورت نيافريده چنين صورتآفرين***بر صورتآفرين و بر اين صورت آفرين!
علىالجمله، زينب - صلواتُ اللّهِ و سَلامُهُ عليها - پس از حمد و صلوات فرمود:
راست مىفرمايد خداى سبحان، چنين فرمايد: «از آن پس عاقبت بدكاران بدانجا كشيد و بدينجا رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و به آنها سُخريّه نمودند».
آيا گمان بردى - اى يزيد! - چون كه أقطار زمين را بر ما گرفتى و آفاق آسمان را تنگ كردى تا أسير تو شديم و دستگير تو گشتيم و بر قطار شتران ما را سوار نمودند و به سوى تو مىراندند و تو بر ما مسلّط
گشتى، اين كه ما را در حضرت خداوند - عزّ و جلّ - خواريست و تو مشمول كرامت و منّت پروردگارى و اينها از روى بزرگى رتبت و بلندى مرتبت تو مىباشد؟! پس بر خود باليدى و در جانب خود ديدى، از روى فرح دست به شانههاى خود مىزنى و أطراف تهيگاه خود تكان مىدهى، چون دنيا را از براى خود جمع ديدى و كارها را منظّم نگريستى و سلطنت ما براى تو صافى شد و پادشاهى ما براى تو از هر كدورتى مُصَفّا گشت!
پس آرام باش، آرام باش، و از در جهالت و سبكى فريفته خود مباش! آيا فراموشت شد فرمايش يزدان پاك - عَزَّ اسْمُه - : «و گمان نبرند كسانى كه كافر شدند كه مهلت و إطاله ما براى آنها خوب است، جز اين نيست كه مهلت و إطاله ما براى آنست كه آنها بر إثم خويش بيفزايند و از براى آنها عذابيست خواركننده»؟!
آيا از عدالت است - اى پسرِ آزادشدهها! - اين كه زنان آزاد و كنيز خود را در پس پرده بدارى و دختران رسولخدا را در حال أسيرى از كربلا به شام برانى؟! بىپردهشان بدارى و روهاشان را پيدا دارى، دشمنان ايشان را بشدّت از شهرى به شهرى برانند تا أهل منازل ديده بردارند و آنها را نظر نمايند و مردم نزديك و دور و غائب و حضور و پسترتبتان و بلندمرتبتان در روى آنها نگرند و نه صاحبى از مردان و نه خويشى از ياوران آنها مصاحب آنان باشند. اين را از روى سركشى با خدا و إنكار رسولخدا و منع آنچه از جانب خدا آورد نمودى. و از
تو و از كار تو عجب نباشد، و چگونه اميد توان داشت از كسى كه دهانش جگر شهيدان را افكنده و گوشتش از خون سعيدان روئيده است و جنگ با سيّد أنبيا را پذيره گرديد و أحزاب را در دشمنى رسولخدا جمعآورى نمود و حربه كشيد و تيغ تكان داد در روى رسولخدا؛ بلى، اين شخص از همه عرب سختتر بود در إنكار خدا و إنكار رسولخدا و بيش از همه با رسول إظهار عُدوان مىكرد و با خداوند سركشى از در كفر و طغيان مىنمود. بلى، اين كارها نتيجه أخلاق كفرى و كينهايست ديرينه كه مىگردد در سينه براى كشتههاى بَدريّه. پس نبايد طلب مسامحت نمود در دشمنى ما أهلبيت از كسى كه از روى بَغضا و كينه به ما نظر كند و كفرش را به رسول أكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - آشكار سازد و با زبان خود آن را واضح نمايد و از روى سُرور به كشتن أولاد رسول و أسيرى عترت آن حضرت مىگويد - بىآنكه گفته خويش را گناهى پندارد يا آن را بزرگ شمارد - :
لاَءَهَلَّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحًا***وَ لَقالُوا يا يَزيدُ لاَ تَشَل!
در حالى كه توجّه به دندانهاى ثَناياى أبوعبداللّه - عليه السّلام - نموده و او بوسهگاه پيغمبر خدا بوده، آن را با چوبدستى خود مىسايد و سُرور در رويش روشن گشته است!
به جانم سوگند بر جراحات ما افزودى و ريشه ما را بَركَندى، از آنرو كه ريختى خون سيّدِ جوانانِ أهلِ بهشت و پسرِ سيّدِ عرب و خورشيدِ آلِ عبدالمُطَّلِب را. مشايخ ديرينه خود را ندا كردى و به
خون حسين تقرّب جستى به پيشينيان كافرت. پس فرياد و داد كردى به صدا و ندا. به جانم سوگند آنها را ندا كردى اگر نزد تو حضور داشتند، و زود باشد حاضر شوى نزد آنان - و آنها نزد تو حاضر نمىشوند - و دوست دارى دست راست تو - چنانچه گمان كردى - شَل بود و از بند مِرْفَق بريده بود و دوست دارى مادر به تو آبستن نشده بود و پدر تو را نزائيده بود آن زمان كه رهسپار شوى به سوى سَخَط خدا و با تو خصومت كند رسولخدا - صلّى اللّه عليه و آله.
بار خدايا! حقّ ما را بگير و انتقام از ظالم ما بكش و بفرست غضب خود را بر آن كس كه خونهاى ما را بريخت و حقّ ما را رعايت ننمود و حاميان ما را بكشت و روپوش محملهاى ما را پاره نمود!
بلى، ستمهاى خود را نمودى، ولى هرچه بد كردى به خود كردى؛ قطع ننمودى جز پوست خود را و نبريدى بجز گوشت خود را، و زود باشد وارد شوى بر رسولخدا با آنكه با خود حمل دادهاى از ستم به ذرّيّه او و هتك حرمت او و ريختى خون عترت چسبيده به او، آنجا كه پراكندگى كار آنان به رسولخدا مجتمع و ملتئم گردد و از ستمكار آنها انتقام گرفته شود و حقّشان از دشمنانشان دريافت گردد. پس سُرور به كشتن حسين تو را سبك نكند و از جا نكند «و گمان مكُن البتّه كسانى را كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه زندگانند و در حضرت پروردگار روزىبَرانند و به آنچه خدا به آنها از فضل خود مرحمت فرموده مسرور و خوشبالانند
و كفايت مىكند در مقهورى تو اينكه خداوند ولىّ و حاكم است و رسولخدا - صلّى اللّه عليه و آله - با تو خصيم و دشمن است و جبرئيل پشتيبان ماست، و زود باشد كه بداند آنكه براى تو مهيّا نمود و تو را بر گردن مسلمانان سوار كرد بد بَدَلى در زمره ستمكاران براى خود خواسته، و خواهد فهميد كداميك از شما بدتريد در منزلت و رتبت و گمراهتريد در راه و طريقت!
و نه اينست كه كوچكدانستن من قَدر تو را و بزرگدانستن ملامت و نكوهش تو به اين سخنان كه مىگويم، از راهيست كه توهّم مىكنم گفتگو در تو أثر مىكند يا پند سودى مىدهد پس از آنكه چشمهاى مسلمانان را به كُشتن حسين - عليه السّلام - اشكريز نمودى و سينههاشان را در ياد او آتشانگيز نمودى؛ پس اين دلهاى تو و همگنان تو دلهائى است خشك و سخت و نفوسى است هَمْعِنان با طغيان و بدنهائى است پر از سَخَط خدا و لعنت رسولخدا، شيطان در او خانه گرفته و بچّه گذاشته و از اينها مثل تو به راه افتاد و برخاست.
پس شگفت است به تمام شگفتى از كشتهشدن أتقيا و سِبْطهاى أنبيا و أولاد أوصيا به دست طُلَقاى خبيثه كه از نسل زانيان فاجرانند؛ خون ما از دست آنها مىچكد و دهانشان از خون ما سيلان مىكند؛ و عجب است از آن بدنهاى پاكيزه كه در روى زمين درشت و بيابان درافتاده و گرگان سختدو به نزد آن مىشوند و بچّهكفتارها آن را به
خاك مىمالند. (زينب - صلواتُ اللّهِ و سَلامُهُ عليها - نمىدانسته كه آن بدنها به خاك سپرده شده بوده است).
پس اگر ما را غنيمت خود دانستى زود باشد غرامت خود دانى، آن زمان كه نيابى جز آنچه را كه از پيش فرستاده باشى، و خدا به بندگان ستم نفرمايد؛ و به سوى خداست شكايت من و به اوست اعتماد من و به سوى اوست پناه من و بازگشت من. پس از اين از مكر خود فروگذارى منما و كوشش خود را بنما! سوگند به آن كس كه ما را به وحى و قرآن و نُبُوَّت و اِصطِفا تشريف داد، تو به پايه ما نرسى و نام ما را محو نكنى و عارى كه متحمّل شدى از كشتن و ستمنمودن شستشو ندهى؛ مگر نه راى و رويّت تو دروغ و ضعيف است و روزگار تو شمرده است و جمعيّت تو پراكنده است روزى [كه] منادى ندا دردهد: آگاه باشيد كه خدا لعنت فرموده ظالمِ عادى را!
حمد خدائى را كه از براى دوستان خويش به سعادت و خوشبختى حكم فرموده و از براى أصفياى خود به نيل مطلوب ختم نموده و آنان را به سوى رأفت و رحمت و رضوان و مغفرت خود تحويل فرموده، و جز تو را به سبب آنها شقى و بدبخت ننموده و غير تو را به آنها امتحان نفرموده؛ و از حضرت او خواستاريم كه أجر آنها را كامل فرمايد و ثواب و إنعام آنها را جزيل نمايد و از حضرت خداوند درخواست مىكنم كه بعد از آنها بر ما نيكو خلافتى فرمايد و بخوبى به وطن بازگرداند. بدرستى كه اوست رحمتكننده دوستدارند
كتاب أَساور مِن ذَهَب فى أحوال زَينَب را خاتمت مىدهم به ترقيم قطعات رائقه از تمجيد حضرت خداوندى - عَزَّ اسْمُه - و مدائح معصومين - صلواتُ اللّهِ عليهم أجمعين - ، با متابعت عادت خود در اختيار أحسن أشعار از هر قطعه و قصيده، و حذف باقى.
در تمجيد و ثناى خداى - عزّ و جلّ - اين بنده گفتهام و در أنهار(1)مندرِج نمودهام:
ديشب كه بياويخت فلك عقد گهر بر***افروخت ز هر گوشه فروزنده شرر بر
بربست شهِ زنگ مُعَسْكَر ز ستاره***يك لشكر موّاج(2)چو درياى خزر بر
انداخته كيوان سه حمايل(3)ز بر دوش***با هشت سميرش شده سرگرم سَمَر بر
گردنده به گرد خور رخشنده نجومى***همچون پسرانى خُرد بر دور پدر بر
من خيره در آن شعبدهها مىنگرستم***با خاطرى آميخته با فِكر و عِبَر بر
كالحق كه بسى نغز و لطيف و خوش و مرغوب***انداخته طرّاحِ جهان طرحِ صُوَر بر
قيّوم جهان شاه جهان نور عوالم(4)***طغراى نويسنده منشورِ قدَر بر
زينتدِهِ أفلاك به أجرامِ سَماوى***زيوَردِهِ أبحار به درّ و به گُهَر بر
فرماندهِ أفلاك و فروزنده أنجم***آرامدِهِ خاك به كوه و به كمر بر
سرخابكشِ چهره رعناى شقايق(5)***غمّازكُنِ نرگس شهلا به بصر بر
توقيعْدِهِ ناز به چشمانِ نكويان***يَرليغدِهِ(6)عشوه به خوبان بشر بر
ألفتْدِهِ أزواج به پيوندِ محبّت(7)***پيونددِهِ جانِ پدر را به پسر بر
1) نگر: أنهار (چ سنگى)، صص 85 - 87.
2) در أنهار (چ سنگى): چه.
3) در أنهار (چ سنگى): حمائل.
4) در أنهار (چ سنگى): دادارِ جهان، شاه شهان، خسروِ گيتى [كه از ضبطِ ما أحسن و أجمل است] .
5) در أنهار (چ سنگى): شقائق.
6) «يَرليغ» واژهاى مغولى است به معناىِ فرمان؛ و بهويژه در سدههاىِ هفتم و هشتم در فارسى به كار مىرفته است.
7) در أنهار (چ سنگى): مودّت.
در كنهِ جلالش نرسد صرصرِ أوهام***در نعتِ(1)كمالش نبرد راه فِكَر بر
از خوانِ عطايش همه عالَم متنعّم***از بحر نوالش همه خلق ببر بر
از اوست فرازنده سرِ عرش معلّا***از اوست فروزنده رخِ شمس و قمر بر
از اوست پديدار هرآنكوست پديدار***از اوست نماينده هرآنراست أثر بر
از اوست فروزندگى چهره جانان***از اوست كحيلىِ غزالانِ تَتَر بر
از اوست برازندگى سرو به بالا***از اوست فرازندگىِ تاج به سر بر
از اوست همان زور(2)كه در دست على بود***بَركَنْد بدو قلعه خيبر چو مَدَر(3)بر(4)
سَراينده، را نظر به حديثى بوده است كه طىِّ آن أميرِمؤمنان على - عليهالسّلام - إشارت فرموده كه بابِ خَيْبَر را نه به قوّتِ جسمانى، كه به تأييدِ ربّانى و قوّتى ملكوتى بَركَنْده است. نگر: سفينة البِحار، ط. آستانِ قدس، 2/11؛ و: موسوعة الإمام علىّ بن أبىطالب عليهالسّلام فى الكتاب و السُّنَّة و التَّأريخ، دارالحديث، 1/240 و 241؛ و: دُرِّ ثمينِ شهرستانى، ص 111 و 428.
از اوست سرافراز هرآنكوست سرافراز***از اوست هنرمند هرآنراست هنر بر
از اوست طراوت كه در آبست نمودار***از اوست پديدار حلاوت به شكر بر
از اوست بلند افسرِ شاهانِ قوىبخت***او داده به شاهانِ جهان تاج و كمر بر
از بارِ گرانى كه زمين از كرمش يافت***نزديك شد آنكو فكند ناف و كمر بر
فرخنده وصالش به شهيدان خبرى(5)كرد***اينست كه سر ساخته از خود و سپر بر
تابنده جمالش به حبيبان أثرى(6)كرد***اينست كه سرهاست درين راهگُذَر بر
از خوف فِراقش همه چون ديگ بر آتش***اينست كه بر سينه زنانند حجر بر
با سرِّ وى آموده(7)دل خويش نهانى***اينست كز ايشان نرسد هيچ خبر بر
هر سَر كه برافراخت سرافراز شد آن سَر***هر خون كه ازو ريخت همانست هَدَر بر
كارِ دو جهانش همه سامان شد و درمان***هركس كه ز تأييد ازو يافت نظر بر
سرشار شد از مكرمتش حوضِ أمانى***شاداب شد آمال ازو همچو(1)شجر بر
از غايتِ إشفاق به هم ساخته مقرون***درمانِ گناهان را با سوزِ جگر بر
از كثرتِ ألطاف به هم داشته مُنْضَم***داروى معاصى را با آهِ سَحَر بر
از بهرِ مداواى دل مدبر دوران***پرداخته معجون خوش از ديده تر بر
ملاّى رومى - عليه الرّحمه - گويد:
جانا همه عالَم را بازار تو مىبينم***مرد و زن و خاص و عام در كار تو مىبينم
عقل همه چالاكان حيران تو مىبينم***جان همه مشتاقان إيثار تو مىبينم
با هركه سخن گويم از وى شنوم بويت***هرجا كه روم آنجا آثار تو مىبينم
چون بلبل اگر غلغل از شوق زنم شايد***زيرا كه همه عالَم گلزار تو مىبينم
در جمله مجلسها أوراد تو مىخوانند***در جمله دفترها أسرار تو مىبينم
و هم او گويد:
اى جان و قوام جمله جانها***جانبخش در او كن روانها
با تو ز زيان چه باك داريم***اى سود كُن همه زيانها
در لعل بتان شكر نهادى***بگشاده به طَمْع آن دهانها
اى داده به دست ما كليدى***بگشاده بدان در جهانها
گر زانكه نه در ميان مائى***بربسته چراست اين بيانها
محتشم گويد(2):
اى گوهر نام تو تاج سر ديوانها***ذكر تو به صد عنوان آرايش عنوانها
اى كعبه مشتاقان درياب كه برنايد***مقصود من گمراه(3)از طىّ بيابانها
آن ابر كرم كز فيض مشتاق خطاشوئيست***حاشا كه شود(4)در هم زآلايش دامانها
سعدى گويد(1):
مهيمنى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد***به هركه هرچه سزا ديد حكمتش آن داد
دو كشتى متساوىأساس را در بحر***يكى رسانْد به ساحل، يكى به طوفان داد
به قدّ سرو روان داد جنبشى تعليم***كه خجلت قد رعناى سرو بستان داد
ز باغ حُسن سيهنرگسى چو چشم انگيخت***بدان بلاى سيه خنجرى چو مژگان داد
به چشمهاى نكو شيوه[اى] ز ناز آموخت***كه هركه خواست بدان شيوه دل دهد جان داد
هم او گويد(2):
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم***وز هرچه گفتهاند و شنيديم و ديدهايم
مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر***ما همچنان در أوّل وصف تو ماندهايم
شاعر مىگويد:
اى به تو مشتاق جان و دل به تو شيدا***زنده به ياد تو جان عارف و دانا
ياد تو در كعبه مونس دل زاهد***ذكر تو در ديْر شمع محفل ترسا
شور جهان خواستى جو از لب شيرين***پرده برافكندى از جمال دلارا
غيرت حسن تو بود آنكه به عالم***جلوه يوسف رُبود صبر زليخا
بر صفت جان پاك در تن خاكى***از همه پنهان و باز بر همه پيدا
ديگرى گويد:
اى هويدا شده از مهر تو ذرّات وجود***وى مبرّا شده از شائبه غيب و شهود
عكس روى تو در آئينه ذات آدم***چون بديدند ملايك همه كردند سُجود
گر كشى برقع صورت تو ز چهر معنى***همه ذرّات سوى مهر نمايند صعود
هست تغييرپذير اينهمه أسماء و صفات***آنچه باقيست بود ذات خداوند وَدود
ديگرى گويد:
اى به تو مشتاق جان، اى به تو خرّم جهان!***ياد تو ذكر روان، فكر تو ملك بقا
ماه شبافروز را مهر تو بخشد فروغ***صبح روانبخش را نور تو بدْهد ضيا
سوى تو آوردهايم روى نياز اى كريم!***اى كه گداى تو هست در دو جهان پادشا!
صباحى - عليه الرّحمه - :
شباهنگام چون بنهفت رخ اين لاله حمرا***شكفت از چشم أنجم صدهزاران نرگس شهلا
همه شب چشم من بيدار و چون من محو نظّاره***يكى بر صورت ميزان، يكى بر هيئت جوزا
بناگه دست فرّاش سحر از جانب خاور***بزد دامان اين فيروزگون خرگاه را بالا
عيان شد آفتاب و ريخت از قصر فلك أنجم***چو از طاق حَرَم بُتها ز مولود شهِ بَطحا
محمّد شافع أمّت، قسيم دوزخ و جنّت***حبيب حضرت عزّت، شه دين، خسرو دنيا
به صورت ز انبيا بهتر، به معنى از همه مهتر***به خلقت از همه برتر، به رتبت از همه والا
تو گستردى بساط حقپرستى در جهان ورنه***گرفته بود يكسر كفر روى صفحه غَبْرا
شد از إعجاز مولود همايون تو در عالَم***شگفتيها بسى پيدا و اينك باشد از آنجا
نم رود سماوه، خشكى درياچه ساوه***خُمود نار آتشخانه، كسر غرفه كسرا
نديده بر زمين بىسايه شخصى را كسى جز تو***فتاده بر زمين تا سايه از اين گنبد مينا
شبى اندر سراى أُمِّ هانى(1)بودى آسوده***كه سودت سر به پا روحالأمين و گفت: اى مولى!
شب وصلست هان، برخيز از جا قدسيان هريك***پى نظّاره تو منتظر در منظر أعلى
فشاندى بر زمين دامن، گرفتى دامن گردون***ز جان برخاست أهل آسمان را مرحبا أهلا
بود تا دوست را دل از وصال دوست در راحت***بود تا خصم را جان از خيال خصم در غوغا
دل ياران تو شادان ز مهر و يارى شادان***تن أعداى تو لرزان ز زخم كارى أعدا
ملاّى رومى - عليهالرّحمه - گويد:
طوطى طبعم سخن از سر گرفت***مرغ دلم طمع هوا برگرفت .
1) أُمِّ هانى، دخترِ حضرتِ أبوطالب - عليهالسّلام - است. بنابر نقلى، معراجِ حضرتِ رسولِ أكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - از سراىِ او آغاز شد. نگر: التِّبيان، شيخ الطّائفة الطّوسىّ، 6/446.
هر كه به دل دين پيمبر گزيد***مرتبه از عرش فزوتر گرفت
نه فلك از نور نبى آفريد***چرخ از آن نور منوّر گرفت
نور نبى جان و دلم زنده كرد***دست و دلم دامن حيدر گرفت
خواند خدايش أسداللّه به نام***او ز خدا دلدل و خنجر گرفت
و هم او گويد:
أحسنت مه يا مصطفى***اى معدن لطف و صفا
اى معجز عيسى ز لب***موسى نموده از عصا
كفر از جهان برداشتى***رايات دين افراشتى
تخم سعادت كاشتى***هستى سزاوار ثنا
اى آفرينش را سبب***والاتر از نام و نسب
فخر عجم، تاج عرب***هم بر زمين، هم بر سما
از هر دو عالَم برترى***از هرچه گويم بهترى
پيغمبران را مهترى***دارم من از قرآن گوا(1)
هم او گويد:
مرحبا اى نفخه عنبرنسيم وَالضُّحى***جان فداى خاكپاى شاه مردان، مرتضى
آفتاب عزّ و رفعت، آسمان عدل و داد***قاضى دين نبى، مسندنشين هَلْ أَتى
بحر دانش را وجود و علم عالم را محيط***گاه بخشش صد چو حاتم، گاه مردى لافتى
آن وصىّ مصطفى و رهنماى جنّ و إنس***كاشف علم لدنّى، ساقى يوم الجزا
آن إمامى كش به نامى هر گروهى خواندهاند***مصطفايش بوالحسن، أخيار خواند مرتضى
مادرش حَيْدَر همى خوانَد، أبوطالب على***شاميانش بوتُراب و روميانش بوالعلى
و هم او گويد:
شير ولىّ خدا شاه سلامٌ عليك***معدن جود و سخا شاه سلامٌ عليك .
1) چينشِ مَصاريع در أصل به همين نحو است؛ ليك درستتر به نظر مىرسد كه هرچهار مصراع را يك بيت و هر بيت را واجدِ قافيه درونى قلم دهيم.
بودى و آدم نبود بودى و عالم نبود***ماه و فلك هم نبود شاه سلامٌ عليك
صاحب روز غدير قول رسول بشير***شاه و إمام و أمير شاه سلامٌ عليك
فاتح أهل فتوح لشكر درياى روح***رهبر كشتىّ نوح شاه سلامٌ عليك
ردّ بلا را خليل خواست ز ربّ جليل***گفت بدو جبرئيل شاه سلامٌ عليك
موسى ازو نور ديد نام تو بر طور ديد***خلعت و دستور ديد شاه سلامٌ عليك
يوسف مصرى نگاه كرد درآن تيره چاه***نام تو بودش پناه شاه سلامٌ عليك
مادر گيتى پسر چون تو نزايد دگر***در مَلَك و در بَشَر شاه سلامٌ عليك
أوّل و آخر توئى باطن و ظاهر توئى***مفخر و فاخر توئى شاه سلامٌ عليك
شاه همه أوليا و شمع همه أصفيا***تاج سر أوليا شاه سلامٌ عليك
نام تو بر آسمان زمزمه قدسيان***راحت روحانيان شاه سلامٌ عليك
سيّد صدر كرم گفت كه: اى ابنِ عَم!***لَحْمُكَ لَحْمى و دَم شاه سلامٌ عليك
پشت و پناهم توئى در خور جاهم توئى***رهبر و راهم توئى شاه سلامٌ عليك
صفدر روز غزا صاحب حوض و لوا***والى أمر خدا شاه سلامٌ عليك
فضل تو جز كردگار كس نتواند شمار***يك صفت از صد هزار شاه سلامٌ عليك
قبله ما روى تو كعبه ما كوى تو***ما همه هندوى تو شاه سلامٌ عليك
بنده فرمانبرت باشم و پيرامنت***دست من و دامنت شاه سلامٌ عليك
آمدهام شرمسار ديده من اشكبار***پيش تو اى شهريار شاه سلامٌ عليك
پيش در پادشاه هست تو را دستگاه***عذر گناهم بخواه شاه سلامٌ عليك
از ره دور آمدم ديده و دل پر ز غم***دستتهى چون روم شاه سلامٌ عليك
شمس بشد چاكرت، نى نى خاك درت***گرد ره قنبرت، شاه سلامٌ عليك
وله - عليه الرّحمه - :
اى عاشقان! اى عاشقان! من جان جانان يافتم***اى صادقان! اى صادقان! من نور إيمان يافتم
اى منكران! اى منكران! حقّا كه من از جان و دل***تا چاكر حَيْدَر شدم ملك سليمان يافتم
اى عاقلان! اى عاقلان! تا مرتضى بشناختم***هم درد و هم درمان و هم فخر سليمان يافتم
نور نبىّ مصطفى دارد علىّ مرتضى***در دولت آلعبا إنعام و إحسان يافتم
سنائى - عليه الرّحمه - :(1)
كار عاقل نيست در دل مهر دلبر داشتن***جان نگين مُهر مهر شاخ بىبر داشتن
از پى سنگيندلى نامهربانى روز و شب***بر رخ خون از نثار(2)گنج گوهر داشتن
يوسف مصرى نشسته با تو اندر انجمن***زشت باشد چشم را بر نقش آزر داشتن
أحمد مُرسَل نشسته كىْ روا دارد خرد***دل أسير سيرت بوجهل كافر داشتن
اى به درياى ضلالت در گرفتار آمده***زين برادر يك سخن بايَدْتْ باور داشتن
بحر پر كشتيست ليكن جمله در گرداب خوف***بىسفينه[ى] نوح نتوان چشم معبر داشتن
من سلامتخانه نوح نبى بنمايمت***تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن
چون همى دانى كه شهر علم را حَيْدَر در است***خوب نَبْوَد غير حَيْدَر مير و مهتر داشتن
مر مرا باور نمىآيد ز روى اعتقاد***حقّ زهرا بُردن و دين پيمبر داشتن
تا سليمانوار باشد حَيْدَر اندر صدر ملك***زشت باشد ديو را بر تارك افسر داشتن
چو نهال دين به باغ شرع در حَيْدَر نشانْد***باغبانى زشت باشد جز كه حَيْدَر داشتن
از پس سلطان ملكشه چون نمىدارى روا***تاج و تخت پادشاهى جز كه سنجر داشتن
از پس سلطان دين پس چون روا دارد(3)همى***جز علىّ و عترتش محراب و مِنْبَر داشتن
اندر آن صحرا كه سنگ خاره چون(4)گريد همى***وندر آن ميدان كه نتوان پشت و ياور داشتن
گر همىخواهى كه چون مهرت بود مهرت قبول***مِهر حَيْدَر بايدت با جان برابر داشتند.
عُرفى(5)- عليه الرّحمه - :
جهان بگشتم و دردا كه هيچ شهر و ديار***نديدهام كه فروشند بخت در بازار
1) از براىِ اين چكامه، نگر: ديوانِ سنائى، به تصحيحِ مدرِّسِ رضوى، صص 467 - 471.
2) در ديوانِ ط. مدرّس: بر رخ چون زر [و همين صحيح است] .
3) ديوانِ ط. مدرّس: دارى.
4) فى الأصل: چون. بنابر ديوانِ ط. مدرِّسِ رضوى ضبط شد.
5) أبياتى كه پس از اين مىآيد، منتخبى است از چكامه ترجمة الشّوقِ او (چاپشده در: كلّيّات عُرفى، ط. أنصارى، 2/119 - 146 - با تفاوت در ضبط) كه در ستايشِ أميرِمؤمنان - عليهالسّلام - است.
كفن بياور و تابوت و جامه نيلى كُن***كه روزگار طبيب است و عافيت بيمار
زمانه مرد مصافست و من ز سادهدلى***كنم به جوشن تدبير وهم، دفع مضار
دلم چو رنگِ زليخا شكسته در خلوت***غمم چو تهمتِ يوسف دويده در بازار
وگر ز بوته خارى شبى كنم بالين***به سعى زلزله در ديدهام خلانَد خار
كسى چگونه به سامان درآورَد اين سر***كه گر ز زانو برداشت كوفت بر ديوار
تهى كُن از همه انديشه خطا و بنه***به خاك مرقد كحل الجواهر أبصار
زهى صفاى عمارت كه در تماشايش***به ديده باز نگردد نگاه از ديوار
دريچهاش به صفا(1)، ديده سهيلِ يمن***نشيمنش به هوا، كعبه نسيمِ بهار
غبارِ صحنِ سراى تو اوج هفت اورنگ***شكنج زلف سخاى تو موج دريابار
ز شرمِ نورِ جمالِ تو آفتاب هنوز***به هر جهت كه رود، روى هست(2)بر ديوار
محيط بر كف جود تو كرده موج فدا***سپهر بر سر جاه تو كرده اوج نثار
بدان خداى كه در شهربند إِمكان نيست***متاعِ معرفتش نيمذرّه در بازار
به جَزر و مَدِّ محيطِ عطاى او كه كشد***به نيم موجه دو عالَم گناه را به كنار
به كلك او كه نوشت و بسا كه بنويسد***به روى صفحه عالَم سطورِ ليل و نهار
به لطف او كه ز فيضش نمونهايست بهشت***به جود او كه ز ديگش نمكچشيست بحار
به عشق او كه به پهلوى جان نشاند درد***به شوق او كه به بازوى(3)دل فرستد كار
به حقّ اينهمه سوگندهاى مهرافروز***كه نزد علم تو حاجت نداشتم به شمار
كه گر شود سرِ(4)كوى تو جمله نشترخيز***كنم به مردمكِ ديده طىّ نشترزار
أيضًا عرفى - عليه الرّحمه - :(5)
آمد آشفته به خوابم شبى آن مايه ناز***به روش مهرفزا و به نگه صبرگداز
1) در كلّيّات عُرفى (ط. أنصارى): ضيا.
2) در كلّيّات عُرفى: هست روى.
3) در أصل: پاروى. ضبطِ نص، بنا بر كلّيّاتِ عُرفى است.
4) در كلّيّاتِ عُرفى: رَهِ.
5) منتخباتى است از چكامهاى در نعتِ حضرتِ سَيِّدالمُرسَلين - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - (چاپشده در: كلّ-يّاتِ عرفى، ط. أنصارى، 2/155 - 161 - با تفاوت در ضبط).
وه چه شب؟! سرمه آهوى غزالان ختن***وه چه شب؟! وسمه ابروى عروسان طراز
ديدم القصّه كه خوش گرمعنانست روان***سودم اندر قدمش چهره به صد عجز و نياز
گريه آلوده فتادم دگر اندر قدمش***گفتم: اى مايه آرامِ دلِ أهلِ نياز!
از جبين چين بگشا تا دل من جمع شود***كه سراسيمه كند مرغِ خيالم پرواز
بيحجابانه زدم بوسه به دستش از شوق***گفتم اكنون باجازت كه شدم وحى طراز
در ثناى شهِ كَونَيْن و إمامِ ثَقَلَيْن***كه بود لمعه برق غضبش كفرگداز
آنكه گر أَفعى رُمحش رود اندر تهِ خاك***دلِ محمود برون آورَد از زلفِ اياز
عرش را گفت فلك مسندِ جاهِ وى و عقل***گفت هيهات يقين شد كه نهاى محرمِ راز
جوهرِ طبعِ من از وصفِ كمالت روشن***گوهرِ نظمِ من از نسبتِ ذاتت ممتاز
وله - عليه الرّحمه - :(1)
كه دارد چون على شاهى سوار و سرور و صَفدَر***همايونبخت و فرّخفال و ملكآرا و دينْپرور
سرِ گُردان، شهِ مردان، سوار و صفدر ميدان***وصىّ و ابن عم، داماد و نفس و روح پيغمبر
قبايش را ز استبرق لعمرك تاجش از مطلق***عطايش ذوالفقار از حق شراب از شربت كوثر
خدا او را شه دين گفت و أحمد أنت منّى گفت***زهى روحالأمين اين گفت زهى حَيدَر زهى صَفدَر
يقين و بيشك و مطلق إمام حق على را دان***به جنّ و إنس و وحش و طير و مور و مار و ماه و خور
خدا گفت و نبى گفت و أمين گفت و نه من گويم***على عقل و على روح و على جسم و على جوهر
على طالب، على مطلب، على شارب، على مشرب***على ملّت، على مذهب، على آن شاهِ اَژْدَردر
على قلزم، على عمّان، على موج و على طوفان***على لولؤ، على مرجان، على كشتى، على لنگر
على جسم و على جان و على دين و على إيمان***على والى، على والا، على صاحب، على سرور
على شاهنشه دوران، على رزمآور ميدان***على كعبه، على مَروه كه در وى زاد از مادر
كه بركندى و بدريدى و ببريدى و بشكستى***در از خيبر، لب از اژدر، سر از عنتر، بت از بتگر
اگر مىخواست يزدان تا شود بر صورتى ظاهر***به چشم خلق ظاهر مىشدى بر صورت حَيدَر
به گاه امتحان و مُعجِز و برهان او گشته***هلاهل شهد و قطران شمع و نيران سبز و خارا زر
1) اين چكامه در كلّيّاتِ عُرفى (ط. محمّد ولىّالحق أنصارى) ديده نشد.
لب مُعجِزنمايش گر بجنباند بشيرينى***ببارد در دل آزر(1)هزاران چشمه كوثر
سراى دوستانت را به باغ جنّةالمأوى***قرين حور و وطن خلد و عسل شير و فلك ساغر
سيّد أحمد هاتف - عليه الرّحمه - :
سحر از كوه خاور تيغ اسكندر چو شد پيدا***عيان شد رشحه خون از شكاف جوشن دارا
دم روحالقدس زد چاك در پيراهن مريم***نمايان شد ميان مهر زرّين طلعت عيسى
ميان روضه خضرا روان شد چشمه روشن***كنار چشمه روشن برآمد لاله حمرا
ز دامان نسيم صبح پيدا شد دم عيسى*** ز جيب روشن فجر آشكارا شد كف موسى
دُرافشان كرد از شادى فلك چون ديده مجنون***برآمد چون ز خاور طلعت خور چون رُخ ليلى
مگر غمّاز صبح از بام گردون ديدشان ناگه***كه پوشيدند چشم از غمزه چندين لعبت زيبا
برآمد تُركى از خاور جهانآشوب و غارتگر***به يغما بُرد در يكدَم هزاران لولؤ لالا
نهنگ صبح لب بگشود و دزديدند سر پيشش***هزاران سيمگون ماهى درين سيمابگون دريا
برآمد از كنام شرق شيرى آتشينمخلب***گريزان أنجمش از پيش روبهسان گرازآسا
چنان كز صولت شير خدا كفّار در ميدان***چنان كز حمله ضرغام دين أبطال در بيدا
هژبر(2)سالب غالب، علىّ بن أبىطالب***إمام مشرق و مغرب، أمير يثرب و بطحا
به رتبت ساقى كوثر، به مردى فاتح خيبر***به نسبت صهر پيغمبر، ولى والى والا
ولىّ حضرت عزّت، قسيم دوزخ و جنّت***قوام مذهب و ملّت، نظام الدّين و الدّنيا
زهى مقصود أصلى از وجود آدم و حوّا***غرض ذات همايون تو از دنيا و مافيها
شد از دستت قوى دين خدا، آئين پيغمبر***شكست از بازويت مقدار لات و عزّت عُزّى
در آن روز سلامتسوز كز خون يلان گردد***چو روى ليلى و دامان مجنون لالهگون صحرا.
سرافيلت روان از راست، ميكالت روان از چپ***ملايك لافتىخوانان برندت تا صف هَيْجا
عيان از آتش رُمح تو ثُعبانهاى برقافشان***نهان در آب شمشير تو درياهاى طوفانزا
ز أفعال و صفات و ذاتت آگه نيستم ليكن***توئى دانم إمام خلق بعد از مصطفى حقّا
تو و أولاد أمجاد كرام تُست هاتف را***إمام و پيشوا و مقتدا و شافع و مولا
ألا پيوسته تا أحباب را از شوق مىگردد***ز ديدار رخ أحباب روشن ديده بينا
محبّان تو را روشن ز رويت ديده حقبين***حسودان تو را بىبهره زان رخ ديده أَعمى
آقا سيّد محمّد صادق - عليه الرّحمه - :
اى كه دل بستهاى به شاهد و يار***سينهات خانه بت و زنّار
چند جوئى هلال ابرو را***چند خواهى دو چشم پر ز خمار
گه دوى سوى آب و سبزه رود***گه روى در چمن به فصل بهار
گاه مىْ نوشى و رَوى از هوش***گوش هوشت مبند و شو هشيار
دم از آن بند و لب ازين برگير***مىْ تولاّ و ساقيش كرّار
شه مردان على أبوطالب(1)***آنكه فضلش برون ز حدّ و شمار
آنكه بغنود در فِراشِ نبى***نقد جان بر به كف ز بهر نثار
آنكه آمد به شأن او نازل***هَلْ أَتى از مُهَيْمنِ ستّار
شرزه شيرى كه برگرفت و بكند***سر أبطال و ريشه أشرار
مرجع مرد و زن به يوم نشور***ولىِ حق، قسيمِ جنّت و نار
آنكه شد باب شهر علم نبى***مفتتح زو مدائن أسرار
تو نبى را به رتبه چون هارون***كىْ سزاوار رتبهات أغيار؟!
اى آنكه دختر نبى و جفت حَيْدَرى***مادر تو را خديجه، تو زهراى أزهرى
ممكن كجا مشاهده روى تو كه تو***درصدهزار پرده عصمت مستَّرى
بس ماه و آفتاب و كواكب كه طالعند***از برج طلعتت كه تو گردون به گوهرى
اى بس شكستها كه ز حسرت به سقف عرش***تا مهر گستريده تو در سطح أغبرى
بر يازده ستاره كه خورشيد رويشان***بر شرق و غرب تافته تو نورگسترى
بر يازده خَلَف كه دو گيتى خليفه اند***در مهد تربيت همگى را تو مادرى .
1) كذا فى الأصل. احتمالاً «علىِّ بوطالب» بايد باشد (به إضافه بُنُوَّت).
زين وارثان علم به طوفان جهل خلق***كشتى آسمان و زمين را تو لنگرى
مريم كه برگزيده عالَم ز ايزدست***اندر علوّ مرتبه از وى تو برترى
پيغمبر خدا چو على شير پُردلى***داماد يافت از سبب چون تو دخترى
سِبْطِ نبى حسن كه ازو باغ خلد و حور***گرديد با طراوت و حسن حسن گرفت
آن گوشوار عرش كه در دل سپهر را***چون شوق طوف كعبه كويش وطن گرفت
ز افعال او قرار و ز أعمال او مدار***أحكام شرع أنور و فرض و سُنَن گرفت
با روى او عقيق ز صافى خويش گفت***با زور چرخ نور سهيل از يمن گرفت
هركس كه فيض صحبت او يافت فيض از او***صد همچو بايَزيد و أويسِ قَرَن گرفت
با ياد او خليل روان شد چو بر شرر***آتش ازآن طراوت باغ و چمن گرفت
يعقوب چونكه كرد شفيعش مشام او***بوئى ز موى يوسف گُلْپيرهن گرفت
هر روز زآفتاب كه عالم پر از ضياست***هر شب كه دهر ظلمت زاغ و زغن گرفت
روز عدوت تيره نگويند ساعتى***كآئينه محب تو زنگ محن گرفت
سِبْطِ رسول و قرّه عَيْنِ بتول كو***آن راست نور ديده و اين راست جان چشم
سلطان عالَمين و شه إنس و جان حسين***كز بهر اوست گريه و آه و فغان چشم
خورشيد بيكسوف سپهر رسالتست***زانشه هميشه سيرگهش آسمان چشم
در صفحه جهان كه كند مدح او رقم***جدول كشد ز خطّ شعاعى بنان چشم
از ديده غائبست و به دل حاضرست از آن***دل تازه كرد مطلع نو در بيان چشم
اى كعبه حريم تو دارالأمان چشم***وى درگه تو سَجدهگه جاودان چشم
قطب جهانى و به طوافت چو آسمان***راغبترست از همه تن فرقدان چشم
شاها بود غبار درت كُحْل ديدهام***أجزاى خاك وى همه روشنكنان چشم
از بس كه مست عشق توام عندليبْوَش***خار ره تو هست گل و ارغوان چشم
در اشتياق كوى تو گويا كه زادهايم***در گريه و فغان من و دل توأَمان چشم
خاور! خموش باش كه حرمان اشتياق***در نوحه كرد جمله تن همعنان چشم
وصفت برون ز بينش و دانش چو بود ازآن***شد ختم بر دعاى تو اين داستان چشم
سيّدالسّاجدين كه داد ضيا***مهر را تا ز ساجدين باشد
فخر عُبّاد آنكه از معبود***لقبش زينِ عابدين باشد
آدم و آل نوح و كشتى نوح***مَنْ رَكِبْها نَجى در اين باشد
شاهد عدل بر إمامت او***حَجَرالأسود أمين باشد(1)
در سخاوت كسى به عهدش نيست***نه به إِنعام او رهين باشد
اى كه خاك قدوم أحبابت***سرمه چشم حور عين باشد
ساختت صورتآفرين بيمثل***كه بر اين صورت آفرين باشد
هركه سر در ره تو بنهاده***پاى بر فرق عالَمين باشد
مدح تو انتها ندارد اگر***چون منت صد ز مادحين باشد
ز هجر تلخمذاقم، رواست كام رقيب***ز شهد وصل لبت هر زمان شود شيرين
نه آنچنان شده تلخ از غم تو كام دلم***كه از وصال تو نامهربان شود شيرين
مگر ز منقبت شاه دين لبم يابد***حلاوتى كه از آن كام جان شود شيرين
محمّد بنِ على، وارث نبىّ و ولى***كه از حلاوت نامش زبان شود شيرين
شهى كه چون بنگارد به صفحه مدحش را***چو نيشكر قلم اندر بنان شود شيرين
رسول حق لقب باقرالعُلومَش داد***حديث از لب لعلش ازآن شود شيرين
به كان و بحر چو بارد سحاب بخشش او***چو شهد لعل و در بحر و كان شود شيرين
به باغ نيِّر رايش بتابد ار نه همين***ز ميوه شاخ شجر در خزان شود شيرين .
1) احتمالاً إشارتِ شاعر به قضيّه تجديدِ عمارتِ كعبه است و نقشِ مهمِّ إمامِ سجّاد - عليه السّلام - در آن. نگر: جهاد الإمام السّجّاد - عليه السّلام - ، ص 115 و 116. شايد هم إشاره به راه گشودنِ مردمان باشد در برابرِ إمامِ سجّاد - عليه السّلام - ، به سوىِ حَجَرالأسود. نگر: همان، صص 214 - 216.
به جاى سبزه و نسرين و گُل دمد از خاك***نبات و قند و شكر بوستان شود شيرين
شها ز فيض قدوم وجود مَيْمونت***سزد كه جمله زمين و زمان شود شيرين
كسى به مدح تو گويا شود اگر نَفَسى***رواست گر دهنش جاودان شود شيرين
شدم به مدح تو ناطق كه كام من دم مرگ***ز شهد فيض همين داستان شود شيرين
نداشت منقبتت(1)انتها از آن خاور***گشود لب به دعا تا زبان شود شيرين
ولىّ خدا، جعفر بن محمّد***به روز قيامت شفيع خلايق
سپهر خلافت كه او در حقيقت***سمائيست پر از نجوم حقايق
گلستانِ عِلمى كزو گلشن دين***پُرست از گل جعفرى دقايق
ندارد به دل مهر او گر نباتات***چه داغيست پس در دل هر شقايق
زهى طاعتت فرض بر خلق عالَم***كه حكميست اين بر خلايق ز خالق
چو دانسته خاور وثيقت ازآنرو***به ألطاف عام تو گرديده واثق
در اين گلستان پُرآشوب عالَم***خزان تا كه بر هر بهار است لاحق
شود بيخزان گلستان محبّت***شكافد كه تا دانه در خاك فالق
عدويت نبيند بهارى كه در وى***بسوزد تن او ز برق صواعق
شبى بودم از فكر بدبختى خود***به زانوى غم سرفكنده چو عبهر
كه ناگه در آن تيرهشب پير عقلم***مرا رهنما گشت چون ماه أنور
در آن تيرهظلْمات شد خضر راهم***به آب حياتى مرا گشت رهبر
بگفتا كه اى بر سر از فكر غوغا!***بگفتا كه اى بر دل از درد اخگر!
چرا تلخكامى چو طوطى طبعت***هميشه فشانَد ز كام تو شكّر
به طور ولايت چو نور تجلّى***مه چرخ إجلال موسَى بْنِ جعفر
ز بهر ثنا گسترى گشت طبعم***چو سوسن زبان جمله از پاى تا سر .
1) در أصل: منقبت.
به دل مهر را ذرّه[اى] گر ز مهرش***نبود از كجا مىشد او ذرّهپرور
ز دربانيش فخر صد همچو دارا***كه بر پاسبانيش نازد سكندر
به هر صفحه مدحش نگارنده گردد***چو صحراى چين نامه پُر مشك أذفر
زهى خاكپاى تو شاهنشهان را***شده زينت تارك و زيب افسر
ز نور بسيط است جسم تو گويا***مركّب نگشتهست از چار گوهر
ز مدحت به سوى دعا بازآيم***نگنجد مديحت چو در هيچ دفتر
كه با صد زبان عاجز و قاصر آيد***ز إحصاى وصف تو كلك سخنور
شود تا كه پيوسته از ابر نيسان***چمن پر ز عبهر، صدف پر ز گوهر
محبّ تو همواره سيراب بادا***به دنيى ز حَيْوان، به عقبى ز كوثر
شمسالشّعرا گويد:
دم بهار بياراست باغ چون طاووس***شدهست شاخ مرصّع چو تاج كيكاووس
فتاده عكس گل نوشكفته اندر آب***چنان هر آينه در آينهست روى عروس
چنين كه بوى خوش آيد ز باد نوروزى***گذشته گوئى بر تربت غنوده طوس
إمام مشرق و مغرب، علىّ بِنْ موسى***كه هست حجّت يزدان و شرع را ناموس
نثار مشهد او را به دست روح القدس(1)***طباق نور فرستد مُهَيْمِنِ قُدّوس
چنانكه هست به كُل بازگشتن أعضا***به سوى اوست گرائيدن عُقول و نُفوس
فكند نور نبى در أزل دوازده عكس***تو عكس هشتم هستى از آن ده و دو عُكوس
اگر بخوانى ناقوس را به ملّتِ حق***درست بانگ شهادت برآيد از ناقوس
چو تشنه مانم در آفتاب رستاخيز***مرا بپيماى از آب سلسبيل كُؤوس
به زير سايه لطفت مرا مَقَر ده ازانك***درخت مهر تو در سينه كردهام مَغْروس
مكن تو فردا مأيوسم از شَفاعت خويش***كه من ز خويشتن امروز گشتهام مأيوس
ز من تحيّت بادا به جان روشن تو***فروروند و برآيند تا نُجوم و شُموس.
1) كذا فى الأصل. شايد: روحِ قُدُس.
بدان سرم كه اگر همّتم كند إمداد***ز شادى و غم دوران شوم چو سرو آزاد
به چشم من همه يكسان شود خزان و بهار***تفاوتى نكند نزد من دى و مرداد
ز دوش خود فكنم بار منّت همه كس***كه نى بخيل شناسم در اين جهان نه جواد
به خويشتن كه نمىبينم اينچنين همّت***مگر ز لطف شه دين نمايم استمداد
محمّد بنِ على آنكه از نبىّ و ولى***ز زهد و جود لقب يافت او تقى و جواد
شود مشكّل اگر جاه او مهندس چرخ***كند يقين كه تناهى نبوده در أبعاد
برات بخشش اگر بر بهشت بنويسد***ز ديده حور چكاند به نوك خامه سواد
كه ره نيافته بر وى خيال(1)و هست برون***حضيض قصر جلالش ز أوج سبع شداد
زَهى وجود تو زينت به عالَم إمكان!***خَهى جلوس تو زيور به مسند ايجاد!
دهد قدوم تو فَر بر وجود دولت و دين***زند وجود تو افسر به فرق دانش و داد
صبا ز گلشن خلقت اگر وزد به قبور***شميم خلد بيابند ازآن نسيم أجداد
شميم خلق تو به از نسيم گلشن خُلد***نه آن بهشت كه ناديده داد جان شدّاد
به ذكر مدح تو بر يكدگر كند سبقت***گذر كند ز لبم چون به گاه مدح أعداد
زهى اميد طواف حريم تو دل را***هميشه رهبر مقصود و رهنماى مراد
هميشه تا كه فزونست در حساب و شمار***ألوف از عشرات و مآت از آحاد
حساب عمر مُحِبَّت برون ز عدّ و مباد***شمار روز عدوى تو قابل تعداد
نخست طوطى نطقى كه شد ستايشْخوان***شد از مديح شهنشاه دين شكردَستان
شهى كه قصر جلالش از آن رفيعترست***كه عرش را بتوان گفت گر سر ايوان
إمام و هادى راه هُدى، علىِّ نقى***كه از هدايت او پاك شد ره إيمان
به وقتِ بارشِ بِرِّ كَفَش كجا كافيست***تمامِ ريزشِ بحر و تمامِ بخششِ كان
قلم به دستت همچون عصاى موسائى***به چشم خامه و بر جان دشمنان ثعبان
يقين به كنگره قصر جاه او نرسد***كه تا أَبَد پَرد اَرْ(2)شاهباز وهم و گمان .
نسيم گلشن خُلقَت به گلستان چو گذشت***شكست رونق بازار سنبل و ريحان
اگرچه جرم من از حد برون و افزونست***ز برگهاى درختان و قطره باران
از اين گناه ندارم ملال از آنكه ز تو***بود اميد شَفاعت مرا دو صد چندان
هميشه تا كه عَرَض قائمست بر جوهر***هميشه تا ز هيولى و صورتست نشان
وجود خصم تو بيصورت از عوارض دهر***مصون وجود مُحِبَّت ز عارضات زمان
حسنِ عسكرى إمامِ أنام***بحرِ موّاجِ علم و كوهِ وقار
مشترى چاكر و زحل دربان***آستان عرش وآسمان دربار
صاحب شرع أحمد مُرسَل***وارث علم حَيدَر كرّار
نوگل عسكرى گلشن دين***سرو باغ محمّد مختار
آنكه گاه عطا ز دست و دلش***كان و بحرند هر دو در زنهار
دل او بحر و بحر گوهرخيز***كف او ابر و ابر جوهربار
كىْ شدى با ذبيح إبراهيم***از ره لطف گر نمىشد يار
گوسفندى فداى إسماعيل***گلستان خليل شعله نار
حاجبت را ز تاج كسرى ننگ***چاكرت را ز تخت قيصر عار
دل تو لعلبخش همچون كان***دست تو دُرفشان چو دريابار
تا كه در هر بهار مىباشد***ذلّت خار و عزّت گلزار
دوستانت عزيز باد چو گل***دشمنانت ذليل باد چو خار
اى روى تو فرخندهتر از مهر جهانتاب***وى خوى تو شيرينتر از شكّر و جلاّب
عمريست كه بى روى تو و خوى تو ما را***هم جان شده در محنت و هم دل شده در تاب
اى نور خدا، شمع هدى، باب هدايت***وى آيت توحيد و دليل همه أبواب
اى نخبه تقدير و برازنده مقدور***وى زبده إبداع واى حيرت ألباب
اى مهر فروزنده در آفاق معالى***وى نور درخشنده و اى سيّد أنجاب
برخيز كه گيتى همهدم منتظر تست***اى روشنى ديده غمديده أحباب
برخيز كه از روى تو آرام پذيرد***دين و دل و جان و خرد و مِنْبَر و محراب
برخيز كه عالَم به تو مشتاقتر آمد***ز اشجار عطشديده پژمرده سوى آب
برخيز كه برخاستنت رونق تازه***بخشد به زمين تا كه شود مايه إعجاب
برخيز كه تا منتصر آيد به تو إسلام***برخيز كه تا منهزم آيد ز تو أحزاب
برخيز كه أعداى تو در خواب گرانند***جز وقت ظهور تو نخيزند ز خوش خواب
برخيز كه از بهر نثار قدم تو***سرهاى ستمكاران افتاده به هر باب
برخيز كه دنياى پژوهيده پُردرد***از فرّ قدوم تو شود خرّم و شاداب
برخيز كه پُر عدل كنى روى زمين را***كاينك ز ستم جامه به بر كرده و جلباب
از جور و ستم، كفر و نفاق و غش و تزوير***پُر گشته زمين اى به تو فرياد تو درياب
بنماى رخ از پرده و بنماى تجلّى***هرچند كه روشنترى از مهر جهانتاب
هرچند كه نور تو عيانست و نهان نيست***همچون عقب ظلمت ابر آيت مهتاب
تو نور خدائى و صراطىّ و دليلى***كهفى و غياثى و خدا را تو مِهينباب
گر طلعت مَيْمون تو از پرده درآيد***پنهان شود أعداى تو چون كرمك شبتاب
أصحاب تو أحباب و أعادى تو ألغاب(1)***أتباع تو أَنجاب و مريدان تو أتراب
مدح تو به تورية و به انجيل و به قرآن***فرموده دگر نيست مرا حاجت إطناب
تمام شد كتاب أَساوِر مِن ذَهَب فى أحوالِ زَينَب - عليها السّلام - با ملحقات فى ربيعالأوّل 1350 بر دست مؤلّف فقير، مهدى بن الشّيخ محمّدعلى بن الشّيخ محمّدباقر - عَفَى اللّهُ عَنْ جَرائِمِهِمْ..
1) «لَغْب» در زبانِ عربى به معناىِ «نادان، بىخِرَد، گول» است.
قرآنِ كريم: س 36، ى 82.
مَجَرَّه: كهكشان.
قرآنِ كريم: س 24، ى 35.
قرآنِ كريم: س 21، ى 33؛ و: س 36، ى 40.
بخشى است از يك خطبه أميرِمؤمنان على - عليهالسّلام - كه در نهجالبلاغه ىِ شريف آمده است: خطبه 160؛ ط. شهيدى، ص 160 (با اين تفاوت كه در ط. شهيدى به جاىِ «سُتُور»، «سَواتِر» آمده)؛ يعنى: «چيست آنچه از آفرينشِ تو مىبينيم و از قدرتت شگفتى مىنماييم، و بدان بزرگىِ قدرتت را مىستاييم! حالى كه آنچه از آن بر ما پوشيده گرديده، و ديدههاىِ ما آن را نديده، و خِرَدهاىِ ما بدان نرسيده، و پردههاىِ غيب ميانِ ما و آن گستريده، بزرگتر است.» (همان، همان ص).
بخشى است از نيايشِ سى و دومِ صحيفه كامله سجّاديّه (ط. فيضالإسلام، ص 217 و 218)؛ يعنى: «سلطنت تو چنان غالب است كه حدّ و مرزى براىِ آن به أوّل بودن و مُنتَها و پايانى براىِ آن به آخر بودن نمىباشد؛ و پادشاهىِ تو چنان بلندپايه است كه همه چيز پيش از رسيدن به پايانِ آن فرومانده؛ و منتهاىِ وصفِ وصفكنندگان به پائينترين مرتبهاى از رِفْعت و بزرگوارى كه به خود اختصاص دادهاى نمىرسد؛ أوصاف درباره تو گمراه شده، و صفتها نزدِ تو از هم گسيخته، و انديشههاىِ باريك در بزرگواريت سرگردان گشتهاند.» (همان، همان ص).
اين دو بيت از سعدى است در ديباجه گلستان، و آنجا چُنين ضبط شده:
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هرچه گفتهاند و شنيديم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عُمر
ما همچُنان در أوّلِ وصفِ تو ماندهايم
(كلّيّات سعدى، ط. مصفّا، ص 2).
قرآنِ كريم: س 16، ى 12.
مِعْجَر: روسرى، چارقد.
بنا بر گزارشِ مُحبّى در خلاصةالأَثَر و نفحةالرّيحانة اين أبيات از مصطفى بنِ عبدالملك (عثمان) البابى الحَلَبى است (إفاضه دوستِ ارجمند، استاد مجيدِ هاديزاده).
نهجالبلاغه، خطبه 186؛ ط. شهيدى، ص 200؛ يعنى: «به آفريدهها، آفريننده، بر خردها آشكار گرديد (و با ديدنى بودنشان مسلّم شد) كه آفريننده را هرگز نتوان ديد.» (همان، همان ص).
أصل: + و.
قرآنِ كريم: س 95، ى 4.
قرآنِ كريم: س 17، ى 70.
قرآنِ كريم: س 49، ى 13.
مَهول - بر وزنِ كَتوم - : هولناك، مخوف.
قرآنِ كريم: س 21، ى 107.
قرآنِ كريم: س 68، ى 4.
قرآنِ كريم: س 15، ى 72.
قرآنِ كريم: س 90، ى 1 و 2.
قرآنِ كريم: س 93، ى 3.
قرآنِ كريم: س 93، ى 5.
چُنين است در اصل. بنا بر قاعده بايد «عَفا» نوشته شود؛ ليك اين مسامحتى است كه از قديم بسيارى بزرگان معمول داشتهاند و نسخههاىِ خطّىِ متعدّد گواهِ آن است.
مراد آيه 31 است.
منقول است كه إمامِ سَجّاد - سلامُ اللّهِ عليه - خطاب به عمّه بزرگوارِ خود فرمود:
«... و أنتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَيْر مُعَلَّمَة، فَهِمَةٌ غَيْر مُفَهَّمَة...» (بِحارالأنوار 45/164 به نقل از احتجاجِ طَبْرِسى).
مراد همان دعاىِ معروفِ أُمِداود - رَضِىَ اللّهُ عَنْها - ست (نگر: زادالمعاد، ط. إسلاميّه، ص 22).
بِحارالأنوار 95/401؛ زادالمَعاد، ص 27.
و 4. نگر: تفسير نورالثّقلين، 5/376 و 377 (گفتآوردهاىِ مذكور از الفقيه و مجمع البيان).
قرآنِ كريم: س 66، ى 11.
قرآنِ كريم: س 66، ى 12.
قرآنِ كريم: س 3، ى 42 و 43.
عن المفضّل بن عمر قال: قلت لأبىعبداللّه - عليهالسّلام - : أخبِرنى عن قول رسولاللّه - صلّى اللّه عليه و آله - فى فاطِمَة أنّها سيّدة نساءِ العالَمين؛ أ هى سيّدة نساءِ عالَمها؟ فقال: ذاك لمريم كانت سيّدة نساءِ عالَمها، و فاطِمَة سيّدة نساءِ العالَمين من الأوّلين و الآخرين.» (معانىالأخبار، تحقيق غفّارى، ص 107).
در أصل: مقاتل الطالبين.
در مقاتل (ط . نجف): زائد.
از مقاتل (ط . نجف) افزوده شد.
در أصل: با در.
نگر: مقاتل الطّالبيّين (ط . نجف)، ص 31 و 32.
چُنين است در أصل. در الإرشادِ مفيد (1/355): عمر.
طَفّ» بر سرزمينهاىِ مرتفع و مُشرِف به دريا و رودخانه إطلاق مىگردد. سرزمينِ كربلا را چون ارتفاعى دارد و إشرافى بر چشمهسارانى چند و رود، «طَف» خواندهاند. در تعابيرى چون «روزِ طَف» و «كشتگانِ طَف»، مراد از طف همان كربلاست.
نگر: معجمالبلدان، 4/35 و 36؛ و: شهرِ حسين عليهالسّلام، ص 12؛ و: فرهنگِ عاشورا، محدِّثى، ص 295.
الإرشاد، 1/354 و 355.
اين نام، در كثيرى از منابعِ كهن با تشديد ضبط گرديده و در الإصابهىِ ابنِحَجَر تصريح شده كه اين نام به تشديدِ سين صحيح است (نگر: موسوعة الإمام علىّ بن أبىطالب عليه السّلام فى الكتاب و السُّنَّة و التَّأريخ، دارالحديث، 1/116).
پس ترجيحًا «مُحَسِّن» مىخوانيم، نه «مُحْسِن» كه مشهور و زبانزد است.
الإرشاد، 1/355.
در اين باره، نگر: سيره و سيماىِ إمام حُسَين عليهالسّلام، علّامه حُسَينىِ جلالى، ص 29؛ و: عظمتِ حُسَين بن على عليهما السّلام، زنجانى، صص 103 - 107.
درباره گزارشِ اين سفر و سپس مدفونشدن در نزديكىِ دِمَشق جاىِ تأملّاتى هست.*
در أصل، زيرِ صفحه پيشين - به عنوانِ ركابه - «بلى» كتابت شده، و در اينجا كه آغازِ صفحه چاپِ سنگى است، «ولى».
آذِن: حاجب، پردهدار، دربان.
عبارتِ أخير در شرح نهجالبلاغه (ط . چهارمُجَلَّدىِ قديم، 2/104) از اين قرار است: «و لعلّك أن تظهرَ لنا من منقبته ما هو خفىّ عنا و ما لانحبُّ أن نعلمَه منه» (يعنى: شايد تو با اين كار منقبتى را از او كه بر ما پوشيده است و آنچه را دوست نمىداريم از او بدانيم، آشكار گردانى)؛ و همين درستتر به نظر مىرسد.
يعنى: گمان مىكنم بردبارى مردمانام را بر من گُستاخ كرده است؛ حالآنكه مردِ بردبار نيز گاه باشد كه جهل از خويش فرانَمايد!
يعنى: ابنِأبىالحديدِ معتزلى، شارحِ نهجالبلاغه.
شرح نهجالبلاغهىِ ابنِأبىالحديد (افستِ ط . چهارمجلّدىِ قديم)، 2/104 و 105.
إعلام الورى، 1/396.
أبوالعرفان محمّد بنِ علىِ صَبّان (درگذشته به 1206 ه . ق.) كه ماهر در معقول و منقول و نيز أهلِ طريقِ شاذليّه بوده است، در قاهره زاده شده و در همين شهر وفات نموده. جُز إسعافالرّاغبيناش - كه شرحِحالِ خاندانِ وحى عليهمالسّلام است و در متن بدان إشارت رفته - ، آثارِ متعدّد دارد؛ كه از آن جمله است: حاشية على شرح الأشمونى على الألفيّة (در نحو) و الرّسالة الكبرى (در بابِ بسمله) و حاشية على شرح الرّسالة العضديّة و الكافية الشّافية فى عِلْمَى العروض و القافية و إتحاف أهل الإسلام بما يتعلّق بالمصطفى و أهل بيته الكرام. (نگر: الكُنى و الألقاب، 2/410؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 6/297).
إسعافالرّاغبين (در هامشِ نورالأبصار)، ص 218 و 219.
نورالأبصار (افستِ دارالفكر)، ص 201.
نگر: الإرشاد، 2/68 و 69.
ايستارِ عبداللّه، پس از واقعه عاشورا نيز، در همين راستا درخورِ نگرش است؛ نگر: يومالطّفّ، هادى النّجفىّ، ص 152 و 153.
نگر: مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 65.
كذا فى الأصل! در مقاتل الطّالبيّينِ طبعِ نجفِ أشرف (ص 64 و 65) نيز چُنين است ؛ ليك ضبطِ صحيح همانا «سليمان بن قَتّه» است.
او سليمان بنِ حبيبِ محاربى - ولامَندِ تيم بن مرّه - ، مشهور به ابنِ قَتّه، است، و قَتّه نامِ مامِ اوست. او را كه در عدادِ تابعان است، از شاعرانِ ستايشگرِ أهلِبيت - عليهمالسّلام - قلم دادهاند و از نخستين كسانى كه از براىِ سالارِ شهيدان - عليهالسّلام - سوكسُرودهاى پرداخته. ابن قَتّه به سالِ 126 ه . ق. در دِمَشق ديده از جهان فروبسته است.
نگر: معجم شعراءِ الحُسَين عليه السّلام، الهلالى، 3/500 - 502؛ و: 1/583 - 586؛ و: الطّليعة، السّماوى، 1/385 و 386.
نگر: مَقاتل الطّالبيّين (ط . نجف)، ص 64.
نگر: مَقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 65.
صواب، محمّد بن علىّ بن شهرآشوب است، و البتّه اين نحو فروانداختنِ واسطه غيرِمتعارف نيست.
مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام (ط. دارالأضواء)، 4/115.
مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام (ط. دارالأضواء)، 4/115.
نگر: مَقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 64.
اين مطلب با اندكى تفاوت در ضبط آمده است در: مناقب آل أبىطالب عليهم السّلام (ط. دارالأضواء)، 4/115؛ نيز نگر: تاريخ إمام حسين عليه السّلام، 4/117 - 120.
گمان مىكنم مؤلّف (ره) مطلب را از بِحارالأنوار (45/34) برگرفته باشد. علّامه مجلسى - قُدِّسَ سِرُّه - هم از مقتلِ محمّد بن أبىطالب - موسوم به تسلية المجالس - نقل فرموده است.
در مناقب (ط. دارالأضواء): عبدالملك بن عمير (و همين درست است).
وُقِيَّة» ريختى ديگر از واژه «أُوقِيَّة» است كه هر چهل درهم را گويند. از براىِ آگاهىِ بيشتر نگر: غريب الحديث فى بحارالأنوار، 4/148.
مرحومِ مؤلّف «درهم» را به «قِران» ترجَمه فرموده است.
در أصل: پدرم. بنا بر سياقِ كلام و با توجّه به أصلِ روايت در مناقب إصلاح شد.
يعنى كسى كه بپندارد به سببِ وصلت با يزيد چيزى بر أهلِبيت - عليهمالسّلام - افزوده مىشود، جاهل است، و كسى كه دريابد اين يزيد است كه در صورتِ وصلت با أهلِبيت - عليهمالسّلام - شرافتى مىتوانَد يافت، عاقل است.
عَقيق» در عربى يك نامِ عامِّ جغرافيائى است و هر جاىِ زمين را كه شكافته باشد «عقيق» گويند. زينرو در سرزمينهاىِ عرب، عقيقهاىِ متعدّد هست. در اينجا ظاهرًا مراد عَقيقِ مدينه است.
تفصيل را، نگر: معجمالبلدان، 4/139؛ و: غريب الحديث فى بِحارالأنوار، 3/80.
مدخول» را مؤلّف در ترجَمه واژه «غَلَّة» به كار بُرده كه به معناىِ محصول و عايدى و درآمدِ خانه و زمين و ... است.
مرحومِ مؤلّف «دينار» را به «أشرفى» ترجَمه فرموده است.
مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام (ط. دارالأضواء)، 4/44 و 45؛ و: بِحارالأنوار، 44/207 و 208 ح 4 (به نقل از مناقبِ ابنِشهرآشوب - رضوان اللّه عليه -).
در بِحارالأنوار (44/119 و 120) شبيهِ اين روايت آمده است و در آنجا «إمام حسن - عليهالسّلام - » است كه سخن مىگويد. مرحومِ مجلسى مأخذِ روايتِ مذكور را «بعض كتب المناقب القديمة» ياد فرموده است.
أصولِ كافى، با ترجَمه و شرحِ مرحومِ آيةاللّهِ كَمَرهاى، چ أُسوه، 4/152 (باب خِصالِ المؤمن، ح2)؛ با اين تفاوت كه به جاىِ «تعالى»، «عَزَّ و جَلّ» دارد.
الملهوف (ط. حَسّون)، ص 201 (در متنِ اين طبع، بجاىِ «ثكلتك» آمده: «هبلتك»).
دَق: سرزنش، مؤاخذه.
چُنان كه پيش از اين نيز بيامد - اين تعبير، از إمامِ سَجّاد - صَلَواتُ اللّه عليه - در خطاب به عمّه بزرگوارش، منقول است (نگر: بِحارالأنوار، 45/164).
نگر: مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 64.
اين گفت و گو در الإرشادِ مُفيد (ره) (2/93) مسطور است، با اين تفاوت كه در متنِ الإرشاد، به جاىِ «أُختى»، «أُخَيَّةُ» آمده، و در گفتآوردِ علّامه مجلسى از إرشاد (بِحارالأنوار، 45/2) هم، «أُخته».
مرحومان مامَقانى، صاحب تنقيح المقال، و سيّد نورالدّينِ جزائرى، صاحبِ كتاب خصائص زينبيّه، و شيخ جعفرِ نقدى، صاحب كتابِ زينب الكبرى عليها السّلام، نيز از قائلان به عصمتِ آن بانوىِ بزرگوار اند.
نگر: خصائص زينبيّه، ط. باقرىِ بيدهندى، ص 72؛ و: زينب الكبرى عليها السّلام بنت الإمام أميرالمؤمنين علىّ بن أبىطالب عليه السّلام، النّقدى، ط. المكتبة الحَيدريّة، ص 59.
در أصل به سببِ ريختگى اين كلمه بروشنى خوانده نمىشود.
علىرَغمِ تفحّص در البيان و التّبيينِ جاحظ، گفتآوردِ مؤلّف (ره) يافته نشد. شايد آن مرحوم از نسخه خطّى يا چاپيى نقل كرده كه با نسخه موردِ مراجعه ما تفاوت داشته است؛ بلكه احتمال بنيروتر آن است كه مأخذِ مؤلّف، از بُن، نورالأبصار شِبْلَنْجى بوده باشد؛ چه، شِبْلَنْجى در نورالأبصار همين مطلب را از البيان و التّبيينِ جاحظ نقل كرده.
مرحومِ حاج شيخ عبّاسِ قمى - رضوانُ اللّه عليه - نيز در سفينة البحار (ط. آستانِ قدس، 2/472) به روايتِ شِبْلَنْجى از البيان و التّبيين توجّه داده بوده است.*
بشير بن خزيم، شبير بن خزيم، بشير بن جزيم، حذلم بن ستير، حذلم بن بشير، جذيم بن بشير، جذلم بن بشير، حذلم بن كثير، حذيم بن شريك، بشر بن حريم، خزيمة، حُذيم، بشر بن خزيم، حذام بن مستير.
(نگر: الملهوف - ط. حسّون - ، ص 192؛ و: الأمالى ىِ طوسى، ص 152؛ و: لواعج الأشجان - ط. دارالأمير - ، ص 152؛ و: ترجمه كتاب نَفَسالمهموم، شَعْرانى، ط. هجرت، ص 351؛ و: عبرات المصطفين، 2/227، و: الدّر النّظيم، ص 559).
طابعانِ أمالىىِ طوسى (ره) در هامش پس از إشاره به پارهاى از صُوَرِ اختلافى و يادكردِ ضبطِ نورالأبصار - يعنى «خزيمة الأسدى» كه در متنِ ما نيز هست - ، همين ضبط را ترجيح دادهاند (نگر: الأمالى، ص 152).
و» از نورالأبصار (افستِ دارالفكر) افزوده شد.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): إنما.
و مدار حجّتكم» در نورالأبصار (افست دارالفكر) نيست.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر) غيرِ رمزى و به شيوه عامّه آمده است.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): «أفعحبتكم».
در أصل: اخرى. بنابر نورالأبصار و... ضبط شد.
در أصل بالاى اين كلمه يك «ظ» نوشته شده كه احتمالًا مُخَفَّفِ «ظاهرًا» است. ضمنًا ضبطِ أصل بيشتر به خاء خوانده مىشود، تا حاء؛ ولى مىتوان احتمال داد سبقِ قلمِ كاتب يا... باشد. در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): يحقره.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): فوات.
نورالأبصار (افستِ دارالفكر)، ص 203.
نگر: أنهار (چ سنگى)، ص 50 و 51.
در أنهار (چ سنگى): «فضائل».
در أنهار (چ سنگى): «آن زبرا» - كه آشكارا نادرست است.
ابنِزِبَعْرا (/ ابنِزِبَعْرى)، همانا أبوسعد عبداللّه بنِ زِبَعْرَى بنِ قيسِ سَهمىِ قرشى (درگذشته در حدودِ سالِ 15 ه . ق.) است كه در جاهليّت شاعرِ قريش بود و به هجوِ إسلام و مسلمانان زبان مىگشود و كافران را بر ضدِ أهلِ إسلام تحريض مىنمود. نيز همو بود كه به إشارتِ أبوجهل پليدى و خون بر پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كه در نماز بود ريخت و با برخوردِ حضرتِ أبوطالب - عليه السّلام - مواجه گرديد. در روزِ فتحِ مكّه به نجران گريخت. پَسانتر آمده از پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - پوزش خواست. پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - نيز او را بخشود.
از أبياتِ پوزشْخواهانه اوست:
إِنّى لَمُعْتَذِرٌ إِليكَ مِنَ الَّذِى
أَسْدَيْتُ إِذْ أَنَا فِى الضَّلالِ أهيمُ
فَاغْفِر فِدًا لَكَ والِداىَ كِلاهُما
زَلَلى فَإِنَّكَ راحِمٌ مَرحومُ
وَ لَقَدْ شَهِدْتُ بِأَنَّ دينَكَ صادِقٌ
حَقٌّ وَ أَنَّكَ فِى الْعِبادِ جَسيمُ
بيتهاىِ «لَيْتَ أَشياخى بِبَدرٍ شِهَدوا... (إلخ)» كه يزيدِ پليد هنگامى كه رأسِ مقدّسِ سالارِ شهيدان - عليه السّلام - و أسيرانِ أهلِبيت - عليهمالسّلام - را نزدِ او آوردند برخوانْده، از سرودههاىِ روزگارِ كُفرِ ابنِزِبَعْرى است كه اندر پيكارِ أُحُد سروده بود.
نگر: الكُنى و الألقاب، 1/293 و 294؛ و: سفينة البِحار (ط. آستانِ قدس)، 2/442 و 443 و 98؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 4/87؛ و: نهضتِ إمام حُسَين عليه السّلام و قيامِ كربلا، زرگرىنژاد، ص 242.
در أنهار (چ سنگى): «خواهد شود از ربقه إسلام مبرّا»؛ و البتّه متنِ ما أحسن و أفصح و احتمالًا ثمره بازنگرىِ خودِ مؤلّف است.
در أصل: نفزودى. بنا بر أنهار إصلاح شد.
در أنهار (چ سنگى): گر يابد. ضبطِ متنِ ما روانتر و احتمالًا نتيجه بهسازىِ خودِ مؤلّف (ره) است.
در اين مقام، مؤلّف (ره) تعبيرى عربىگونه را در فارسى آورده است. در زبانِ عربى وقتى گفته شود كه: وَرَدَ مَورِدَ كذا، يعنى به فلان مكان وارد شد و به فلان محلِّ ورود درآمد.
تَوانى - بر وزنِ تَباهى - (در زبانِ عربى مصدرِ بابِ تفاعل، از «و ن ى»): سستى، كوتاهى، سستىكردن، كوتاهىنمودن.
بِلامِثْل: بيمانند، بيهَمتا.
در بِحارالأنوار (45/285): و السغاب.
نگر: بِحارالأنوار، 45/285 و 286.
با اندكى تفاوت در ضبط - و پارهاى مَقاطعِ افزونتر - آمده است در: بِحارالأنوار، 45/287 و 288.
هى الّتى روى ابنُعبّاس عنها كلامَ فاطِمَة - ص - فى فدك...» (مَقاتل الطّالبيّين، ط. نجف، ص 64).
نيز سنج: سفينة البِحار، ط. آستانِ قدس، 2/472.
در مقاتل الطّالبيّين، (ط. نجف): يا حبيباه.
مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 84.
ظاهرًا إرجاعِ مؤلّف (ره) به چاپِ سنگىِ دارالسّلام است كه در اختيارِ ما نبود. از براىِ اين منقولات در چاپِ حروفى، نگر: دارالسّلام، ط. شركة المعارف الإسلاميّة، 2/156 و 157.
تِلال: جمعِ «تَل» (توده خاك و ريگ، پُشته).
در المَآثِر و الآثار درباره او مىخوانيم:
«ملّافتحعلىِ سلطانآبادى - عالمِ عامل و فقيهِ فاضل و عارفِ كامل است. مردم در عُلُوِّ درجه ورع و تقوى و زهد به او مَثَل مىزنند. أصلًا از عراقِ ايران مىباشد، ولى فعلًا در سرّمَنرأى، ملتزِم محضرِ سركارِ حجّةالحق سيّدالطّائفه، حاج ميرزا محمّد حسنِ شيرازى - دامَ ظِلُّه المَمْدود - ، است، و إمامتِ جماعت را با وى واگذاردهاند.
أكابرِ علماءِ مجاورين و غيرهم - كه خود هريك با چندينهزار معتقد و مريد است - ، نسبت به آقاخوند ملّا فتحعلىِ مذكور در مقامِ خلوص و إرادت هستند و از وى بعضى مشاهده كرامات مدّعى مىباشند.
فقيهِ أَجَلّ، حافظِ عصر، حاج ميرزا حسينِ نورىِ طبرسى، در دارالسّلام و كلمه طَيِّبه از وى بكَرّات نام بُرده و خويشتن را نسبت با وى از معتقدين و مُريدين شمرده، و كفى بذلك حجّةً.» (چهلسال تاريخ ايران، 1/201).
درباره پايگاهِ بلندِ علمى و دينى و تقوائىِ وى، همچُنين نگر: علماىِ معاصر، واعظِ خيابانى، ط. بخشايشى، صص 471 - 474.
پايانِ گفتآورد از دارالسّلام كه نشانىِ آن از چاپِ حروفى پيشتر بيامد.
شيخ مؤمن بن حسن مؤمنِ شِبْلَنْجى (1252 - پس از 1308 ه . ق.)، از أهلِ شِبْلَنْجهىِ مصر، از دانشآموختگانِ الأزهر است. از آثارِ او غيرِ نورالأبصار، فتح المنّان (در تفسيرِ غريب القرآن) و نيز مختصر الجبرتى نامبُردنى است. (نگر: الأعلامِ زِرِكلى، 7/334).
گزارشِ نسبتًا مفصّلى از تحصيلاتِ وى در آغازِ نورالأبصار (ص 3) آمده است.
عبدالرّحمن بنِ حسن بنِ عُمَرِ أَجْهورى (درگذشته به سالِ 1198 ه . ق.)، فقيهِ مالكىمذهبِ أهلِ مصر است كه مدرِّس الأزهر بوده؛ و زِرِكْلى از مشارق الأنوار فى آلالبيت الأخيار به عنوانِ يكى از آثارِ مخطوطِ وى ياد كرده است. (نگر: الأعلامِ زِرِكلى، 3/304).
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): الضراء.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): ظالما.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): ذماراهم.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): دليل.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): جوارى.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): يوص.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): + و.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): طب.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): تغدو الملائكة.
در أصل: حجفطه (بدونِ نقطه فاء). بنا بر نورالأبصار (افستِ دارالفكر) ضبط شد.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): الأدباء.
در نورالأبصار (افستِ دارالفكر): كذلك.
سنج: نورالأبصار (افستِ دارالفكر)، ص 203 و 204.
أبومحمّد عبدالوهّاب بنِ أحمد بنِ علىِ حَنَفى (از بابِ انتساب به محمّد بنِ حَنَفيّه - رَضِىَ اللّهُ عنه -) شَعْرانى (898 - 973 ه . ق)، از عالمانِ متصوّف بشمار است. وى در قلقشندهىِ مصر زاده شد و در ساقية أبىشعره (از ديههاىِ منوفيه) باليد. شَعرانى (و نيز: شَعراوى) كه بر او إطلاق مىگردد، از بابِ انتساب به همين ديه است. وى در قاهره درگذشت. از آثارِ اوست: الأنوار القدسيّة فى معرفة آداب العبوديّة، البدر المنير (در حديث)، الكبريت الأحمر فى علوم الشّيخ الأكبر، لطائف المنن (كه به عنوانِ مننِ كبرى بازشناخته مىشود)، لواقح الأنوار فى طبقات الأخيار (كه به عنوانِ طبقاتِ كبرى بازشناخته مىشود)، مختصر تذكرة القرطبى، الميزان الكبرى، اليواقيت و الجواهر فى عقائد الأكابر، كشف الرّان عن أسئلة الجانّ، كشف الغمّة عن جميع الأُمَّة.
گفتهاند كه وى، علىرغمِ خوض در فنِّ حديث و منقول، از جُمودِ برخى محدِّثان دور بود و منشىِ فقيهانه و صوفيانه داشت. از نكوهشِ فيلسوفان نهى مىكرد. در زاويه خويش إرشادگرِ سالكان بود و در كنارِ همان زاويه به خاك سپارده شد. شب آدينه را به صلوات بر پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - زنده مىداشت. برخلافِ برخى متصوّفان به مطالعه كتبِ فقهى اهتمامِ فراوان مىنمود، و از سخنانِ اوست: «دوروا مع الشّرع كيف كان، لامع الكشف، فإِنّه قد يخطىء» (يعنى: به هر روىْ همراهِ شريعت باشيد، نه كشفِ عرفانى، كه كشفِ عرفانى گاه خطا مىكند).
وى از شاگردانِ سُيوطى و قسطلانى و أشمونى و ... است، و در علومِ باطن، سخت متأثّر از علىِ خوّاص.
شعرانى كه مردى عابد و زاهد بود، از زاد و رودِ محمّد بنِ حَنَفيّه - رَضِىَ اللّهُ عَنْه - بود؛ و از همين رو «حَنَفى» خوانده مىشد، گرچه در فقه مذهبِ شافعى داشت.
(نگر: الكُنى و الألقاب، 2/363 و 364؛ و: شذرات الذَّهَب، 8/372 - 374؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 4/180 و 181).
سيّد علىِ خوّاصِ برلسلى، از عُرَفا و استاد شيخ عبدالوهّابِ شَعرانى است. از وقوف و سيطره معنوى و باطنىِ وى بسيار گفتهاند. وى كه در جمادىالآخره سالِ 939 ه . ق. درگذشت، در قاهره به خاك سپارده شد. از مؤلَّفاتِ عبدالوهّابِ شَعْرانى است، دُرَر الغَوّاص در گزاشِ فتاواىِ شيخ على خوّاص. (نگر: شَذَرات الذَّهَب، 8/233 و 234؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 4/181).
نورالأبصار (افست دارالفكر)، ص 202.
در أصل: بيرس. بنا بر نورالأبصار إصلاح شد.
بَيْبَرْس (ركنالدّين، ملقّب به «المَلِك الظّاهر» / 625 - 676 ه . ق.)، تُركى قپچاقى از غلامانِ پادشاهانِ أيّوبى بود؛ از غلامى مرحله به مرحله صعود كرد تا به پادشاهى رسيد و از 658 ه . ق. فرمانروائىِ مصر و شام را به كف آورد. وى كه از پادشاهانِ سلسله مَماليك بشمار است، مردى دلير بود. چه با مغولان و چه با صليبيانِ فرنگى كارزارهاىِ بزرگ كرده است. هم آئينِ كشوردارىِ او و هم ضرباتِ سهمگينى كه بر مهاجمانِ صليبى وارد آورد، آوازه وى را در تاريخ بلند ساخته. (نگر: الأعلامِ زِرِكلى، 2/79؛ و: دايرةالمعارفِ فارسى ىِ مصاحب، 1/482).
نگر: نورالأبصار (افستِ دارالفكر)، ص 203.
يعنى: بيمار، رنجور.
يعنى: اى روزگار! چه بَدْ دوستى هستى! چه بسيار در بامدادان و شامگاهان، يار و نامدارِ كُشته، داشتهاى!؛ و روزگار به جايگزين بَسَنده نمىكند؛ كار در اين باره به دستِ خداىِ بزرگ است؛ و هر زندهاى راهِ مرا مىپيمايد.
يادآورى: پندارى مصراعِ پايانىِ اين سُروده را خواجه شيراز بازآفرينى كرده، كه گويد:
هر آن كسى كه درين حلقه نيست زنده به عشق
برو نمرده به فتواىِ من نماز كُنيد
لَطْمه: سيلى، كشيده، ضربتى كه بر روىْ زنند و در تعبيرِ قدما «طَپانچه» خوانده مىشد.
در مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف): أهل بيتاء.
در مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، درودها با رمز (ص، ع) آمده. همچُنين به جاىِ «ثمال الماضين»، «ثمال الباقين» دارد كه درستتر نيز به نظر مىرسد.
يَغْماىِ جَنْدَقى، شهرتِ ميرزا رحيم، متخلّص به «يغما» (1196 - 1276 ه . ق.)، از أبناءِ قريه خور از توابعِ بيابانَك بود كه در دربارِ محمّدشاهِ قاجار تقرّبى يافت و از اين رو به تهران آمد. علاوه بر أنواعِ شعر و نثر - از جدّ و هزل - ، در خوشنويسى و تيراندازى و سواركارى مهارت داشت. او از بهترين غزلسَرايانِ عصرِ قاجار بشمارست.
نگر: دايرةالمعارف فارسى (مصاحب)، ص 3361؛ و: دانشنامه شعرِ عاشورائى، ص 873.
با لَختى ديگر از همين سُروده يغما، مندرِج است در: أنهار (چ سنگى)، ص 84.
قَطا: سنگخوار، و آن طائرى است كاكُلِ سياه دارد» (خزينة الأمثال، ص 168).
اين مَثَلى عربى است، و در موردِ كسى به كار مىرود كه بىآنكه خود بخواهد به كارى ناخوشآيند وادارَندَش (نگر: فرائداللآل، 2/144).
اينجا پايانِ گفتآوردِ مؤلّف از مقاتل الطّالبيّين است؛ و البتّه أشعارِ يغما را در ميانه إضافه كرد.
از براىِ عبارتِ مقاتل، نگر: مقاتل الطّالبيّين (ط. نجف)، ص 82 و 83.
اين بيت با اندكى تفاوت در ضبط، آمده است در: الكشكولِ بهاءالدّينمحمّد العامِلى، ط. أعلمى، 1/99.
درباره آن گزارش، نگر: لؤلؤ و مرجان، ط. فيضى، ص 207 و 208؛ و: تحريفشناسىِ عاشورا و تاريخ إمام حُسَين (عليهالسّلام)، صحّتى، ص 189 و 190.
مانا: گويا، شايد.
خونباريدنِ آسمان در پىِ شهادتِ سَيِّدالشُّهَداء - عليه السّلام - ، از أخبارِ بسيار مشهورى است كه از قديمترين روزگاران در متونِ سُنّى و شيعى آمده است. از براىِ ملاحظه پارهاى از نُصوصِ اين گزارشها، نگر: تاريخ إمام حُسَين عليه السّلام، تدوينِ سازمانِ پژوهش و برنامهريزىِ آموزشى، 4/756 - 793.
در بعضِ گزارشها از بارشِ خاكستر نيز سخن رفته است.
ابنِشهرآشوب - رَضِىَ اللّهُ عَنْه - در مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام آورده است: «و فى حديث ميثم التّمّار: و تمطر السّماء دمًا و رمادًا.» (ط. دارالأضواء، 4/62).
و حديثِ ميثمِ تمّار - رَضِىَ اللّهُ عَنْه و أَرضاه - كه مورد إشارتِ اوست، آنست كه شيخِ صدوق - رَوَّحَ اللّهُ روحَه العَزيز - مجلسِ بيست و هفتم از أمالىاش را بدان افتتاح فرموده و عينِ عبارتِ گفتآوردِ ابنِشهرآشوب در آن آمده (نگر: أمالى ىِ صدوق، ط. كَمَرهاى، ص 127).
سارا: خالص، بىآميختگى.
اين سُروده را مؤلّف در أنهار (چ سنگى، ص 49 و 50) هم آورده است.
اين شعر - با يك بيتِ افزون - در أنهار (چ سنگى، ص 57) آمده است.
عبدالجواد متخلّص به «جودى» (درگذشته به سالِ 1302 ه . ق.)، از سرايندگان شيفته أهلِبيت - عليهمالسّلام - بود كه سرودههائى غالبًا درخورِ فهمِ همگان در موضوعاتِ ولائى، خاصّه واقعه كربلا، به يادگار نهاده است. وى كه - گفتهاند: - از راه قنّادى روزگار مىگذرانيد، در آستانِ قدسِ رضوى، در نزديكىِ مزارِ شيخ بهائى، به خاك سپارده شده است. جودى از مردم عنبران بود كه ديهى است از ناحيه طُرقَبه.
نگر: دانشنامه شعرِ عاشورائى، ص 936.
باش كه ديدارِ آخرينِ تو بينم
وعده ديدار چون دهى به قيامت
يك دلِ خونين و بارِ اينهمه ماتم
گرنه تحمّل كند، نه جاىِ ملامت!
زندگانىِ وى از راهِ زراعت مىگذشت و غالبِ روزگارِ خويش را در قريه بيدگُلِ كاشان سپرى كرد. سرانجام نيز همانجا به خاك رفت. صباحى با أمراىِ زنديّه و - سپس - قاجاريّه مربوط بود.
نگر: دانشنامه شعرِ عاشورائى، ص 843.
إشاره سَراينده به وعده فرمانروائى رى است كه به عُمَر بنِ سعد داده بودند تا راضى شود به جنگِ إمام حسين - عليهالسّلام - رود.
مُراد «بَنات النَّعْش» است كه نامِ مجموعهاى است از ستارگان.
إيهامى كه سَراينده در كار آورده است، بر ديدهوران پوشيده نيست.
آمد به سوىِ مقتل و بر هركه مىگذشت
مىشُست زآبِ ديده غبار از عذارِ وى
بنهاد رو به روىِ برادر كه: يا أخا!
در بركشيد تنگ پسر را كه: يا بُنَى!
غمگين مباش كآمدمت اينك از قفا
دل شاد دار مىرسمت اين زمان ز پى
منظومه عرفانىِ او در بابِ حادثه كربلا، موسوم به گنجينةالأسرار، - كه بارها طبع گرديده - ، نامِ او را بلندآوازه ساخته است.
نگر: دانشنامه شعرِ عاشورائى، ص 1004.
مَهْلًا مَهْلًا» يعنى: درنگ كُن، درنگ كُن.
يعنى قامتِ مبارك را - در حالى كه سوار بود - خَمانيد تا سرش به صورتِ خواهر رسد.
اين أبيات با اندكى تفاوت در ضبط آمده است در: گنجينه أسرار، ط. أفراسيابى، صص 76 - 80 (در واقع مؤلّف انتخابى از اين بخشِ منظومه عُمّان سامان داده است).
از گنجينه أسرار (گنجينة الأسرارِ) طبعِ افراسيابى افزوده شد.
در أصل: ما. بنا بر گنجينه أسرار (گنجينة الأسرارِ) طبعِ افراسيابى إصلاح شد.
در اصل: اينراهر. بنا بر گنجينه أسرار (گنجينةالأسرارِ) طبعِ افراسيابى إصلاح گرديد.
گنجينه أسرار، ط. افراسيابى، ص 80 و 81.
لَواعِج الأَشجان، ط. دارالأمير، ص 143.
شادروان سيّدمصلحالدّينِ مهدوى - طابَ ثَراه - در تذكرة القبور يا دانشمندان و بزرگانِ اصفهان (چاپِ كتابفروشىِ ثقفىِ اصفهان، 1348 ه . ش. ، ص 547 و 548، ش 1049) مىنويسد: «آقا ميرزا يحيى مدرّس بيدآبادى، معروف به كاشىپز، فرزند محمّد إسماعيل از أحفاد ملّامحمّدباقر محقّقِ سبزوارى، عالم فاضل أديب شاعر متخلّص به «يحيى»، در حدود سال 1254 متولّد گرديده و در اصفهان و نجف از محضر عدّهاى كثير از فحول علما همچون شيخ أنصارى و حاجشيخ محمّدباقر مسجدشاهى و آقا شيخ محمّدباقر همدانى و آقا ميرزامحمّدباقر و آقاميرزا محمّدهاشم چهارسوقى و آخوند ملّامحمّد كاشانى مستفيض گشته و علوم غريبه را از ملّاهادى سدهى كه استاد اين فن بوده و عدّهاى از آن آموختهاند، فرا گرفته. سپس سالها در خانه خود، جنب مسجد سيّد، حوزه درس گسترده. عمده تخصّص او در أدبيّات بوده. به عربى و فارسى شعر مىگفته و بخصوص مراثى او مورد توجّه مدّاحان و مرثيهسرايان بوده؛ هر روز به منزل او آمده و در دفاتر و بياضهاى خود آن را ثبت مىنمودند و پس از حفظكردن در مجالس روضه و ذكر، آن را مىخوانده؛ و تقريبًا چندين سال مرثيهخوانى در اصفهان منحصر به أشعار او بود. از آثارش، 1. ديوان أشعارش قريبِ ششهزار بيت، 2. مرآةالمصنّف در شرححال حاج ميرزامحمّدرضا كلباسى به طبع رسيده است. قريب نود و پنج سال عمر نموده. سرانجام در شب چهارشنبه 5 ذىقعدةالحرام سال 1349 وفات يافته در صحن تكيه ميرزا رفيعا مدفون گرديد كه اكنون آن را تسطيح نموده[ اند]...».
كذا فى الأصل. «چه» در اين شعر بَدَلِ «چو» نوشته شده؛ و چُنين كاربُردى در متون عصرِ صفويّه تا همين أواخر گهگاه ديده مىشود.
نگر: بِحارالأنوار، 98/317 - كه از مزارِ شيخِ مفيد (ره) نقل مىفرمايد.
بِحارالأنوار، 98/328.*
بِحارالأنوار، 98/322. همچُنين، نگر: هَمْرَهِ نور، طالقانى، 2/144 و 145.
مناقب آل أبىطالب عليهمالسّلام (ط. دارالأضواء)، 4/344 (با ضبطِ «تقضقضت» به جاىِ «تغضغضت»).
اين سُروده مقايسه شود با: المنتخبِ طُرَيْحى، ص 83.
]. «سفينه» از ولامَندان (/ مَوالىِ) رسولِخدا - صلّى اللّه عليه و آله - بوده است. تفصيل را، نگر: سلمانِ محمّدى أبوعبداللّهِ پارسى، ص 36.
أصولِ كافى، با ترجَمه و شرحِ مرحومِ آيةاللّهِ كَمَرهاى، چ أسوه، 3/342 و 344 (باب مَوْلِدِ الحُسَينِ بن علىّ عليهما السّلام، ح پس از 7).*
نگر: الملهوف، ط. حَسّون، ص 180.
سنج: زَينَب الكُبرى عليها السّلام، النّقدى، ص 102؛ و: السّيّدة زَينَب رائِدةُ الجِهاد فى الإسلام، القَرشى، ص 274.
در ملهوف: + بالعراء.
در ملهوف: + واثكلاه.
در ملهوف: + و إلى فاطمة الزّهراء.
در ملهوف: + سيدالشهداء.
در ملهوف: + و.
در ملهوف: تسفى.
در ملهوف: ريح الصباء.
در ملهوف: وا حزناه.
در ملهوف: واكرباه عليك يا أبا عبداللّه.
در ملهوف: + صلّى اللّه عليه و آله.
در ملهوف: يا أصحاب محمد.
در ملهوف: وامحمّداه.
در أصل: تسقى. بنا بر ملهوف إصلاح گرديد.
در ملهوف: ريح الصباء.
در ملهوف: محزوز.
در ملهوف: الرداء.
در ملهوف: + أضحى.
در ملهوف، «هو» نيامده است.
در ملهوف: الفداء.
در ملهوف: يقطر شيبه (بجاىِ «شيبه تقطر»).
دو فِقْره (/ جمله)ىِ أخير در ملهوف مؤخّر و مقدّم آمده است.
نگر: الملهوف (ط. حسّون)، ص 180 و 181.
نگر: الملهوف (ط. حسّون)، ص 181.
اين عبارت را كمالالدّين محمّد بنِ طلحهىِ شافعى در مطالب السَّؤول (ط. ماجد بن أحمد العطيّة، 2/79) آورده است و أربلى در كشف الغمّه (ط. إسلاميّة، 2/232) از مَطالب السَّؤول نقل كرده.
در متنِ مَطالب يك «فى» پس از «بسيفه» آمده كه در گفتآوردِ أربلى نيست و گفتآوردِ أربلى مطابقِ متنِ ماست.
الملهوف (ط. حسّون)، ص 176.
در أصل: مولع. بنا بر بِحارالأنوار إصلاح گرديد.
بِحارالأنوار، 98/322.
در بابِ ضبطِ نصِّ اين فِقره، و پارهاى ضبطهاىِ دگرسان، نگر: هَمْرَهِ نور، طالقانى، 3/151 - 154.
مُنتَخَباتى است از بندهاىِ هشتم و نهم و دهمِ تركيبْبندِ مشهورِ محتشم (چاپشده در: ديوانِ محتشم، ط. گركانى، ص 283 و 284؛ با تفاوت در ضبط نص).
در أصل: نشورا.
در أنهار (چ سنگى، ص 54 و 55) - بدونِ تصريح به نامِ قائل، و با اين سَرنويس كه: «بعضى از أهلِ عصر گويد» - آمده است، با اين بيتِ افزون:
بر سرِ نسرين و گُل از ديده ابرِ بهار
ديده أهلِ حرم بر تشنگان افزون گريست
«سِماك»، دو ستاره است در صورتِ فَلَكىِ سنبله و عَوّا، و مَجازًا بر آسمان إطلاق مىگردد.
به سُروده پيرِ هُشيوارِ بلخ:
خون شهيدان را ز آب أَولىترست
وين خطا از صد صواب أَولىترست!
هُما را چكامهاى جداگانه در گزارشِ رنج و مصائبِ حضرتِ زينب - سلام اللّه عليها - هست. نگر: ديوانِ هُماىِ شيرازى، 2/1034 و 1035.
آمده است در أنهار (چ سنگى، ص 71). همچُنين با أبياتى ديگر در منتخبالتّواريخ (ص 329) آمده.
بىگمان مُراد «چو» است؛ و اين شيوه بعضِ قُدَما بود كه به جاىِ «چو»، «چه» مىآوردند.
در أصل بالاىِ سطر يك «ظ» (= ظاهرًا) نوشته شده.
در منتخبالتّواريخ (ص 329) قائلِ اين أبيات جودىِ خُراسانى دانسته شده.
در منتخبالتّواريخ: بر.
اين أبيات را - جُز دو بيت از أواخر، و البتّه با أبياتى افزون بر آنچه در اينجا آمده - ، مؤلّف (ره) در أنهار (چ سنگى، ص 84 و 85) آورده است.
در أصل: برون. بنا بر أنهار إصلاح شد.
در أنهار (چ سنگى): گشته.
در أنهار (چ سنگى): باضطراب.
جميعِ اين أبياتِ وصال - با تفاوت در ضبط - در منتخباتى كه در منتخبالتّواريخ آمده هست. نگر: منتخبالتّواريخ، ص 326.
نگر: الإرشاد، 2/114 - 117.
نگر: الملهوف، ط. حَسّون، صص 200 - 202.
كذا فى الأصل.
أبوسعيد عَمْرو بنِ حُرَيْث بنِ عَمْرو بنِ عُثمان بنِ عَبداللّه بنِ عمر بنِ مَخزوم المَخزومى، در كودكى، پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - را درك نموده بود. وى - بنا بر قولِ راجح - دو سال پيش از هجرت زاده شده بود. وى كه به سالِ هشتاد و پنجِ هجرى بمرده است، هم از جانبِ زياد بنِ أبيه و هم از جانبِ عُبَيْداللّه بنِ زياد إمارتِ كوفه داشت.
(نگر: سِيَر أعلام النُّبَلاء، 2/2944 و 2945، ش 4321؛ و: الإصابة، 2/531؛ و: الأعلامِ زِرِكلى، 5/76).
قرآنِ كريم: س 39 ى 42.
اين فقيهِ فقيد و أصولىِ سعيد را - كه بايد به قاعده امروز، «آيةاللّه» (و اگر اصطلاحِ رايجِ عصرِ ما روا باشد، «آيةاللّهالعظمى») خوانْد - مؤلّف (ره) در «نهرِ دوم» از كتاب أنهار معرّفى كرده است و ما در اينجا به همان نوشته خودِ مرحومِ مؤلّف بسنده مىكنيم:
«ميرزا محمّد هاشمِ چهارسوقىِ اصفهانى: چهارسوق يكى از محلّاتِ اصفهان است. وى از بزرگانِ علماىِ اصفهان به شمار مىرفت. متتبّعى بىنظير و فاضلى نحرير بود. در فقه بحرى متلاطم مىنمود. در رجال و حديث يدِ بَيضا مىنمود. در علومِ عربيّه ماهر بود. چند مُصَنَّف از حضرتش در يك مجلّد مطبوع گرديده مسمّى به مبانىالأصول شده. گاهى شعر هم مىفرموده. منظومه در علمِ أصول گفته. مُصَنَّفى موسوم به أصولِ آلِ رسول در استفاده أدلّه أصول از أحاديثِ آلِ رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - دارد. اين مُصَنَّف در شرف و رتبت حكمِ إكسير دارد. عمرِ شريفش از هشتاد بگذشت و در سفرى كه به عزمِ تشرّف به مكّه معظّمه تا نجفِ أشرف برفت وفات نمود و در وادىالسّلام مدفون گشت. رحلتش در سنه هزار و سيصد و هجده - 1318 - اتّفاق افتاد. رَحِمَهُ اللّهُ و إيّانا برحمتِه الواسعة. آمين!» (أنهار، چ سنگى، ص 37 و 38).
درباره آن فقيهِ فقيد، همچُنين نگر: چهلسال تاريخِ ايران (المآثر و الآثار)، 1/196 و 217، و 2/751؛ و: علماىِ معاصر، واعظِ خيابانى، به كوششِ بخشايشى، صص 121 - 124؛ و: مداركِ نهجالبلاغه، رضا استادى، صص 382 - 390؛ و: ميراثِ حديثِ شيعه، 13/459 - 467.
يادآورى: مؤلّف در اين متن «خونسارى» گفته و در أنهار «چهارسوقى»، و البتّه مُنافاتى در ميان نيست. چه اين خاندانِ محترم كه امروز أغلب شهرتِ «روضاتى» دارند، أصالتًا خوانسارىاند ولى از ديرباز در محلّه «چهارسوى» (/ چهارسوق) در اصفهان ساكن بودهاند.
نگر: الإرشاد، 2/121.
از براىِ مقدّماتِ واقعه و متنِ خطبه، نگر: احتجاج (ط. بهرادِ جعفرى)، 2/116 - 123.
در أصل: عليهم.
حَرَم» - در لغتِ عربى - به آنچه صاحبِ حرمت است و جميعِ آنچه شخص به دفاع و حمايت از آن پرداخته پاسداشتش را بر خود لازم مىشمرد، إطلاق مىگردد.
در اينجا (/ گُزارشِ شيخِ طَبرِسى)، مُراد از «حَرَمِ» إمام - عليهالسّلام - ، بستگان و وابستگانِ آن حضرت، مانندِ عمّه بزرگوارش، زينب - سلامُ اللّهِ عليها - ، است.
در أصل: لاهلّو.
در احتجاج (ط. جعفرى): مَثَلًا.
أصل اين أبيات، همان أبياتِ كُفرآميزِ ابنِزِبَعْرىست كه در زمانِ كافربودنش در جنگِ أُحُد گفته بود و اينك يزيدِ پليد - عليه اللّعنة و العذاب - بدان تمثّل مىكرد. نگر: الكُنى و الألقاب، 1/293؛ و: سفينة البحار (ط. آستانِ قدس)، 2/442.
پوشيده نيست كه يزيد در شعرِ ابنِزِبَعْرى تصرّف و إضافه نيز كرده و از جمله از وجودِ پليدِ خودش هم طىِّ آن سخن گفته است. نيز نگر: مُنْتَهَى الامال، ط. باقرىِ بيدهندى، ص 985 و 986، حاشيه مرحومِ شيخ عبّاسِ قمى (ره).
در أصل: السّوى.
قرآنِ كريم: س 30 ى 10.
قرآنِ كريم: س 3 ى 178.
در أصل: تحذيرك. بنا بر احتجاج (ط. جعفرى) ضبط شد.
در احتجاج (ط. جعفرى): يُبْرَزْنَ.
وَ» در أصل نبود. از احتجاج (ط. جعفرى) افزوده شد.
قرآنِ كريم: س 3 ى 169 و 170.
قرآنِ كريم: س 18 ى 50.
كذا فى الأصل. در احتجاج (ط. جعفرى): الْمُؤَمَّلُ. از ترجَمه برمىآيد كه مرحومِ مؤلّف، تلقّيى نظيرِ «المَآل» از اين كلمه داشته؛ واللّه أعلم.
مراد خطبه مشهورِ أميرِمؤمنان - عليه السّلام - است در پاسخِ شخصى به نامِ هَمّام كه أوصافِ پرهيزگاران را از آن حضرت جويا شده بود.
نظرِ مؤلّف (ره) بدين فِقْره از خطبه است كه أميرِمؤمنان - عليه السّلام - در توصيفِ پرهيزگاران فرموده است: عَظُمَ الْخالِقُ فى أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فى أَعْيُنِهِمْ (نهجالبلاغه، خ 193؛ چ شهيدى، ص 225).
قرآنِ كريم، س 23، ى 14.
نگر: أنهار (چ سنگى)، صص 85 - 87.
در أنهار (چ سنگى): چه.
در أنهار (چ سنگى): حمائل.
در أنهار (چ سنگى): دادارِ جهان، شاه شهان، خسروِ گيتى [كه از ضبطِ ما أحسن و أجمل است] .
در أنهار (چ سنگى): شقائق.
يَرليغ» واژهاى مغولى است به معناىِ فرمان؛ و بهويژه در سدههاىِ هفتم و هشتم در فارسى به كار مىرفته است.
در أنهار (چ سنگى): مودّت.
در أنهار (چ سنگى): وصف.
در أصل: زوز. بنا بر أنهار إصلاح شد.
مَدَر: كُلوخ.
در أنهار (چ سنگى): ز أثر بر.
سَراينده، را نظر به حديثى بوده است كه طىِّ آن أميرِمؤمنان على - عليهالسّلام - إشارت فرموده كه بابِ خَيْبَر را نه به قوّتِ جسمانى، كه به تأييدِ ربّانى و قوّتى ملكوتى بَركَنْده است. نگر: سفينة البِحار، ط. آستانِ قدس، 2/11؛ و: موسوعة الإمام علىّ بن أبىطالب عليهالسّلام فى الكتاب و السُّنَّة و التَّأريخ، دارالحديث، 1/240 و 241؛ و: دُرِّ ثمينِ شهرستانى، ص 111 و 428.
در أنهار (چ سنگى): اثرى.
در أنهار (چ سنگى): خبرى.
آمودن: آراستن، زينتدادن.
در أنهار (چ سنگى): همچه.
از آغازينْغزلِ بخشِ غزليّاتِ ديوانِ محتشم است (در: ط. مهرعلىِ گركانى، ص 312).
در ديوانِ محتشم: گُمرَه - كه آسانْخوانتر است.
در ديوانِ محتشم: بود.
كذا فى الأصل؛ ليك اين أبياتِ پنجگانه نه از سعدى، كه از يك چكامه محتشمِ كاشانى است. نگر: ديوانِ محتشم، ط. مهرعلىِ گركانى، ص 180 و 181.
اين دو بيت از گلستانِ سعدى است (نگر: كلّيّاتِ سعدى، ط. مصفّا، ص 2)، و با اندكى تفاوت در ضبط در ديباجه أساور آمده بود.
أُمِّ هانى، دخترِ حضرتِ أبوطالب - عليهالسّلام - است. بنابر نقلى، معراجِ حضرتِ رسولِ أكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - از سراىِ او آغاز شد. نگر: التِّبيان، شيخ الطّائفة الطّوسىّ، 6/446.
چينشِ مَصاريع در أصل به همين نحو است؛ ليك درستتر به نظر مىرسد كه هرچهار مصراع را يك بيت و هر بيت را واجدِ قافيه درونى قلم دهيم.
از براىِ اين چكامه، نگر: ديوانِ سنائى، به تصحيحِ مدرِّسِ رضوى، صص 467 - 471.
در ديوانِ ط. مدرّس: بر رخ چون زر [و همين صحيح است] .
ديوانِ ط. مدرّس: دارى.
فى الأصل: چون. بنابر ديوانِ ط. مدرِّسِ رضوى ضبط شد.
أبياتى كه پس از اين مىآيد، منتخبى است از چكامه ترجمة الشّوقِ او (چاپشده در: كلّيّات عُرفى، ط. أنصارى، 2/119 - 146 - با تفاوت در ضبط) كه در ستايشِ أميرِمؤمنان - عليهالسّلام - است.
در كلّيّات عُرفى (ط. أنصارى): ضيا.
در كلّيّات عُرفى: هست روى.
در أصل: پاروى. ضبطِ نص، بنا بر كلّيّاتِ عُرفى است.
در كلّيّاتِ عُرفى: رَهِ.
منتخباتى است از چكامهاى در نعتِ حضرتِ سَيِّدالمُرسَلين - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - (چاپشده در: كلّيّاتِ عرفى، ط. أنصارى، 2/155 - 161 - با تفاوت در ضبط).
اين چكامه در كلّيّاتِ عُرفى (ط. محمّد ولىّالحق أنصارى) ديده نشد.
كذا فى الأصل. شايد: آذر.
كذا فى الأصل. از حيثِ لُغَوى «هِزَبْر» صحيح است و واژهاى است عربىّالأصل.
كذا فى الأصل. احتمالًا «علىِّ بوطالب» بايد باشد (به إضافه بُنُوَّت).
احتمالاً إشارتِ شاعر به قضيّه تجديدِ عمارتِ كعبه است و نقشِ مهمِّ إمامِ سجّاد - عليه السّلام - در آن. نگر: جهاد الإمام السّجّاد - عليه السّلام - ، ص 115 و 116. شايد هم إشاره به راه گشودنِ مردمان باشد در برابرِ إمامِ سجّاد - عليه السّلام - ، به سوىِ حَجَرالأسود. نگر: همان، صص 214 - 216.
در أصل: منقبت.
كذا فى الأصل. شايد: روحِ قُدُس.
در أصل: حيال.
در أصل: از.
لَغْب» در زبانِ عربى به معناىِ «نادان، بىخِرَد، گول» است.