ghaemiyeh.com
سرشناسه : ملازاده تقیپور، علیرضا، 1340-
عنوان و نام پديدآور : حقیقت دین/علی تقیپور ؛ ویراستار بهلولی، محسن حسینی.
مشخصات نشر : مشهد : استوار ، 1402.
مشخصات ظاهری : 216 ص.؛ 21/5×14/5 سم.
شابک : :978-600-415-123-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه:ص. 214 - 216؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : تولی و تبری
*Tawalla and tabarra
اسلام -- مطالب گونهگون
Islam -- Miscellanea
رده بندی کنگره : BP196/65
رده بندی دیویی : 297/3775
شماره کتابشناسی ملی : 9171472
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
یا صاحب الزمان
حقیقت دین
علی تقی پور
پیشگفتار1
حیله و نیرنگی بسیار دقیق4
دشمنی با منحرفین4
جایگاه شناخت8
یک سوال ساده13
تنفر از زشتیها15
تبری در هنگامه ظهور15
تبری محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) و شیعیان ایشان19
دعای فرشتگان در حق نفرین کنندگان21
لعن در عوالم دیگر28
ستیز با انحرافات32
اهمیت علوم اهل بیت در برابر منحرفین36
علم فقط از اهل البیت (علیهم السلام) 39
تفاوت شیعیان و غیر آنان54
بیان بدعت58
بیانی در وحدت وجود69
پیدایش فلسفه در دین71
شناسائی ذات باریتعالی90
وحدت وجود یا جهل یونانی93
ادعای خدائی114
پروردگار با صدای ابوبکر نماز میگذارد132
حضراتی که ابابکر به آنها درآمد136
میان پیامبر و ابابکر، شخصی وجود ندارد.137
دوستی ابابکر139
ابنعربی و عمر143
سخن گفتن خدا با عمر144
دلیل عصمت عمر145
علم عمر146
زهد عثمان146
دفاع از بدعت معاویه و ستایش او147
کاستن منزلت حضرت فاطمه (علیها السلام) به صورت پنهان149
دعاوی غریب ابنعربی154
رفتار غیر دینی156
وحدت وجود169
توحید افعالی171
گناه از خداست نه از خلق؟!177
نظریه و گفتار علمای بزرگ شیعه189
نظرات احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام (728-661)205
نظرات ابراهیم بن عمر بن حسن شافعی(885-809)205
حقاً بسی جای تاسف است209
منابع و مآخد214
التیقظ فی الدین نعمة علی من رزقه (1)
نشانۀ اعتقاد حقه و صداقت تشیع، در محبت به اولیاء الهی و موالیان ایشان؛ و دشمنی با مخالفان حق ثابت میگردد و این دو کفه ترازو مساوی و برابر با هم در وجود و فکر مومن استوار می گردد. صدق اهل ایمان ثابت نمیگردد مگر با معیار این فرمایش گهربار که حضرت امام باقر (علیه السلام) که فرمودند:
«هَلِ الدّینُ إِلَّا الحُبُّ وَ البُغضُ» (2)
آیا دین چیزی جز محبت و دشمنی است؟
در انطباق با این مقیاس است که ایمان و تدین، شکل درست خود را باز یافته و در مسیر صحیح قرار میگیرد. در صورت تحقق این دو امر ضروری، نماز، روزه و... مورد قبول حق تعالی خواهد شد. دستمایه قبولی همه اعمال و فرائض، این گوهر است و سایر اعمال در زیر مجموعه و تحت پوشش این دو میباشند. روایت است که خدای تعالی از حضرت موسی (علیه السلام) پرسید:
آیا عملی را برای من بجا آوردی؟
عرض کرد:نماز، روزه، صدقه و ذکر و یاد تو را.
خدای تبارک و تعالی فرمود: نماز برهان، روزه سپر، صدقه سایه و ذکر نور
است برای تو (1)ولی کدامین عمل که اختصاص به من داشته باشد بجا آوردهای؟
حضرت موسی (علیه السلام) عرض کرد: (خدایا خودت) مرا راهنمائی کن به عملی که خاص تو باشد.
خطاب آمد: ای موسی! آیا تا به حال دوستیِ دوست من و دشمنیِ دشمن من نمودهای؟» [آیا تا بحال با دوست من دوستی کرده و با دشمن دشمنی نمودهای].
پس از آن حضرت موسی (علیه السلام) دانست که برترین اعمال، دوستی و دشمنی در راه خداست. (2)
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این دو را فریضه (3)، بلکه از افضل اعمال یا برترین ایمان (4)دانستهاند و بنابر روایات متعدد، این دو از قواعد اساسی اسلام (5)و بنابر روایت دیگر:
«آخرین حد ایمان است» (6)
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرمایند:
«إِنَّ أَفْضَلَ الدِّینِ الْحُبُّ فِی الله وَ البُغْضُ فِی الله..» (7)
1) شاید مراد این باشد که نماز برهان و دلیل بندگی، روزه سپر از آتش دوزخ، صدقه سایه از سختی های قیامت است.
2) جامع الخبار 128 - مشکاه الانوار 124 - دعوات 28 - بحار الانوار 66/256 - مستدرک 12/234* شایان ذکر است که نظیر برخی از روایات گذشته در اهمیت و ضرورت دوستی و دشمنی به خاطر خدا در مصادر و منابع عامه نیز آمده است برای نمونه مراجعه شود به: مستدرک حاکم 2/291 مجمع الزوائد 1/89 - کنز العمال 40/41-287و288 و 3/476 و 9/3-6 و 11 و 180 و 15/890
3) جامع الاخبار 128- بحار 66/252
4) جامع الاخبار 128
5) تحف العقول 196 - بحار الانوار 65/381
6) غرر الحکم 89 - مستدرک 12/228
7) غررالحکم و درر الکلم 231 - تصنیف غرر الحکم و درر الحکم 85
براستی که برترین مرحله دین آنست که انسان در راه خدا دوست داشته باشد و در راه خدا دشمن بدارد..
خداوند متعال برای معیار اخلاص در توحید و آزمایش بندگان، حجج و جانشینانی از ناحیه خویش خلق و معرفی نمود. تعظیم، تکریم، خضوع و طاعت خلایق را نسبت به ایشان برای پاداش و عقاب لازم دانسته و بیعت با ایشان را واجب فرمود و اعلام نمود:
«بغض به اینان دشمنی با منِ خداست و محبت به ایشان دوستی با من است»
بیان در توضیح ارزش این گوهر چنین است: خداوند متعال ایشان را ظهور صفات خود قرار داده و آنها را باب خویش خواند. بدیهی است اگر محبت به ذوات مقدسه (علیهم السلام) نشانه محبت به خدا باشد و یا بغض ایشان، بغض خدای متعال. باقی خلایق با توجه به موضعی که در برابر ذوات مقدسه (علیهم السلام) اتخاذ میکنند، در عداد دوستان یا دشمنان ایشان قرار گرفته و در واقع دوست یا دشمن خدای منان میگردند.
دوستی چهارده معصوم (علیهم السلام) مشخصاٌ دوستی با خداست. اما موضع فرد در قبال کسی که دشمنی ذوات مقدسه را مشی خود قرار میدهد چگونه باید باشد؟ همچنانکه هر مومنی در محبت به ائمه اطهار (علیهم السلام) با تمام وجود، همه هستی خویش را در طبق اخلاص گذاشته و از هر گونه اظهار ارادت از قبیل تعزیه، گریه و ضجه و... کوتاهی نمینماید، در مقابل موضعی محکم در برابر دشمنان رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندانش (علیهم السلام) گرفته و با بغض، تنفر، انزجار، لعنِ دشمنان خدا که از آثار دوستی به محمدو آل محمد (علیهم السلام) است، دشمنی با دشمنان خدا نیز لامحاله تحقق می یابد.
اما مطلبی که شیطان با نیرنگی بسیار ماهرانه خواسته تا آن را از اذهان ارادتمندان اهل بیت (علیهم السلام) محو نماید آن است که غالب مومنین، بغض و نفرین نسبت به دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) را محدود کردهاند به منافقین صدر اسلام. در صورتیکه حقیقت و اخلاص در دوستی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) بغض و نفرت همیشگی الی یوم القیامه در برابر همه بتها و منافقین و منحرفین و بدعتگزاران هر زمانی میباشد.
اخلاص در دین در گرو انزجار از بدعتگزاران (نوآوران در دین) است. در نظر گرفتن اظهار ارادت به دوستان اهل بیت (علیهم السلام) و دشمنی با دشمنان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) خود امتحانیست بس ظریف و شیطان با نیرنگ و زبردستی، چنین موضوع مهمی را از دیده اهل دین مخفی نگه داشته تا جائیکه اکثریت مؤمنان با اکتفا نمودن به لعن و نفرین دشمنان صدر اسلام، از تغییر ماهیت دشمنیها و دشمنان بعد آن غافل ماندهاند. موانعی که از روز اول بنا نهاده شده به دست دشمن در هر زمانی بصورتی تازه باعث هجمه به دین و اساس آن میشود.
شیطنت بدعتگزاران هر عصری بزرگترین عامل و تقویت افکار دشمنان صدر اسلام است و اینان با دامن زدن به شعلهها و فتنههای سالهای اولیه بعثت پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) قوت و شعلههای چنین آتش عظیمی را برای دوران بعد از ظهور اسلام بیشتر
میگردانند زیرا پایداری فتنهها به فتنهگری است که آتش را تقویت میکند و اگر چنین اشخاصی برای شعلهور ساختن نبودند، قطعاً آتش فتنه صدر اسلام به سستی و خاموشی میگرائید. با این نظریۀ عقلی، اهمیت خرابی و فتنه انگیزی بدعتگزاران هر عصری را میتوان دریافت و شیعه واقعی با تقویت بغض و کینه، تا قیام حضرت مهدی (علیه السلام)، شمشیر برّان تنفر را در برابر همه نوآوران از اولین تا آخرین از نیام کشیده و هیچگاه از اظهار انزجار از بدعت گزاران کوتاه نخواهد آمد چرا که امر چنین دایر گشت که اصل دین را تنفر و ستیز با اهل بدعت تشکیل دهد. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در ارزش فوق العادۀ این رسالت خطیر برای همه بندگان میفرماید:
«...وَ أُمِرَ الْخَلْقُ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِه..»
.. خلایق از جانب پروردگار مامورند که از دشمنان او بیزاری جویند (1)
از میان هفتاد و سه فرقه این امت، فقط یک گروه اهل نجات است که از جمله شرایط و صفات آن گروه تنفر و بیزاری از دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) است. (2)
آری پذیرا شدن دین و صراط مستقیم و نجات طبق فرمایش امام (علیه السلام)، در انحصار بیزاری از دشمنان است چنانکه حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمودند:
«مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلَا يُؤَاخِيَنَّ كَافِرا»
کسی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد هرگز حاضر به دوستی و برادری با کفار نمیشود (3)
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) درباره کسانی که حب و بغضشان به خاطر خدا باشد
میفرماید:
«آنها چراغ در دنیا و اهل نعمت در آخرت هستند» (1)
حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«ثُمَّ نَهَی الله أَهْلَ النَّصْرِ بِالحَقِّ أَنْ یَتَّخِذُوا مِنْ أَعْداءِ الله وَلیّاً وَ لَا نصیراً..» (2)
خداوند یاوران حق را از این نهی کرده است که دشمنان خدا را دوست و یاور خود برگیرند.
حضرت امام صادق(علیه السلام) در جای دیگر فرمودند:
«کُلُّ مَنْ لَمْ یُحِبَّ عَلَی الدِّینِ وَ لَمْ یُبْغِضْ عَلَی الدِّین، فَلَا دِینَ لَهُ» (3)
هر که به خاطر دین، حب و بغض داشته نباشد، دین ندارد.
ایضاً از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت شده که:
«لَا یَبلُغُ أحدُکُم حَقِیقةَ الْإِیمَانِ حَتَّی یُحِبّ أبْعَدَ الْخَلقِ مِنْهُ فِی الله وَ یُبْغِضَ أقْرَبَ الخَلقِ مِنْهُ فی الله» (4)
احدی از شما به حقیقت ایمان نمیرسد جز آنکه دوست بدارد دورترین افراد را در راه خدا و دشمن بدارد نزدیکترین افراد را در راه خدا.
حضرت امام سجاد (علیه السلام) درباره گروهی که در قیامت بیحساب وارد بهشت میشوند
1) اساس ایمان21
2) الکافی (ط - الإسلامیة) 8/12؛ (ط - درا الحدیث) 15/33 - الوافی 26/108 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 25/24 - بحار الأنوار (ط - بیروت) 75/221
3) الکافی (ط-الإسلامیة) 2/127؛ (ط-دارالحدیث) 3/330 - الوافی 4/485 - وسائل الشیعة 16/177 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 8/226 - بحار الأنوار (ط-بیروت) 66/250
4) تحف العقول 369 - معانی الأخبار189 - بحارالأنوار (ط-بیروت) 6/130؛ 69/40؛..
فرمود:
«فرشتگان از آنها میپرسند: شما چه عملی داشتید؟ پاسخ میشنوند: دوستی و دشمنی ما بخاطر خدا بود» (1)
حضرات معصومین (علیهم السلام) شیعیانشان را از دوستی با دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) دور میسازند. حضرت امام باقر (علیه السلام) فرمود:
«خدای تعالی به یکی از پیامبرانش وحی نمود که بی رغبتی تو در دنیا موجب آسایش زودرس تو، و بریدن از دیگران و روی آوردنت به سوی من باعث عزّت توست، ولی (بگو که) آیا با دشمن من دشمنی کردهای؟ یا با دوست من دوستی داشتهای؟» (2)
وارد شدن در حوزۀ حب و بغض که از آثار مودت و محبت به اهل بیت (علیهم السلام) است مستلزم آگاهی و شناخت است. بیانات جالب و مهمی که حاکی از اهمیت فوق العاده آگاهی از خرابیها و فساد و ظلمی که نسبت به خاندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمودهاند، راه را به ما مینمایاند. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«..وَ اعْلَمُوا أَنَّکُم لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّی تَعْرِفُوا الَّذِی تَرَکَهُ وَ لَمْ تَأْخُذُوا بِمِیثاقِ الْکِتَابِ حَتَّی تَعْرِفُوا الَّذِی نَقَضَهُ وَ لَنْ تَمَسَّکُوا بِهِ حَتَّی تَعْرِفُوا الَّذِی نَبَذَه..» (1)
بدانید که شما هرگز راه راست را نخواهید شناخت مگر اینکه بدانید چه کسانی آن را رها کردهاند و محال است به عهد و پیمان خداوند در قرآن وفادار باشید تا کسانی را که پیمان شکنی کردهاند بشناسید و هیچگاه نمیتوانید به قرآن تمسک نمایید جز آنکه بفهمید چه کسانی آن را دور انداختهاند.
دشمنی با دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) محقق نمیگردد الا با آگاهی به چگونگی ستمهایی که به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) روا داشتهاند و محال است وفاداری به دین و قرآن، الا اینکه پیمان شکنان را طبق فرمایش فوق بشناسیم و به فرموده امام معصوم (علیه السلام)، استعانت و راهنمائی از قرآن میّسر نیست، مگر شناخت پیدا کنیم به کسانی که برای هدایت خویش از کلام بیگانگان استفاده نموده و سخنان و
1) کتاب اساس ایمان 17 - نهج البلاغه خطبه 147 - کافی 8/390 - بحارالأنوار 74/371
راهنمائیهای قرآن را به کنار انداختهاند؛ یعنی شناسائی ضد و مقابل هر چیزی باعث هویدائی آن شئ مقابل میشود چنانکه گفتهاند مثلی معروف است:
«تعرف الاشیاء باضدادها»
هر چیزی به واسطه ضدش شناخته میشود.
یعنی برای معرفت به نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) باید ظلمت دشمنان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) را شناخت. با این فرمایشات، یک محب صادق، موقعی میتواند مدال پر افتخار محبت اهل بیت (علیهم السلام) را برسینه خود نصب کند که بغضش نسبت به دشمنان با آگاهی از ظلم و ستمهای بدعتگزاران هر زمانی باشد وگرنه محبت به جایگاه اصلی خود نرسیده و درخت ایمانِ آن شخص، میوهای خام، ناپخته و غیرقابل مصرف را به بار میآورد مگر اینکه با آبیاری "بغض" باری پر حاصل و رسیده به صاحبش عرضه گردد.
با بررسی هایی که بر کلام معصوم (علیه السلام) انجام می گیرد اهمیت شناخت از ستمهای نوآوران در دین برای همگان روشن میگردد و برعکس، عدم چنین آگاهی باعث دخول در اِثم و همردیفی با مجریان ستم پیشه و جنایتکاران در مذهب خواهد شد. یعنی اگر شیعهای از ظلمهای دشمنان بیخبر باشد و در پی کشف آن نگردد، همانند آنست که با آن دشمنان بر علیه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) به ستم برخاسته، چنانکه حضرت امام باقر (علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ لَمْ يَعْرِفْ سُوءَ مَا أَتَى إِلَيْنَا مِنْ ظُلْمِنَا وَ ذَهَابِ حَقِّنَا وَ مَا رَكِبَنَا بِهِ فَهُوَ شَرِيكُ مَنْ أَتَى إِلَيْنَا فِيمَا وُلِّينَا بِه» (1)
شریک ستمگران بر ما خواهد بود کسی که شناخت به ظلم و ستم و رفتار
1) اساس ایمان 18 - عقاب الاعمال 208 - بحارالأنوار 27/55
ناپسندی که با ما شد ندانسته باشد، و نداند چه بر سر ما آوردند و (چگونه) حق ما را به یغما بردند.
حقیقت ایمان پس از آگاهی از عملکردهای از ظالمان به حقوق اهل البیت (علیهم السلام) هویدا خواهد گشت. حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
«ثَلَاثٌ مِنْ عَلَامَاتِ المُؤْمِنِ عِلْمُهُ بِالله وَ مَنْ یُحِبُ وَ مَنْ یُبْغِض» (1)
سه ویژگی از علامات مومن به شمار میرود: علم و معرفت او به خدای تعالی، شناخت کسانی که بایستی به آنها محبت نمود و شناخت کسانی که بایستی بغض و کینه آنها را به دل داشت.
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
«خداوند متعال فرموده: من ده فریضه برای بندگان قرار دادهام که اگر به آن معرفت داشته باشند اهل بهشت خواهند بود...
که یکی از آنها، شناخت دشمن من، ابلیس و یارانش است» (2)
محبت و در طرف مقابل تنفر، بر اساس آنچه خدا در دین خواسته، امریست بسیار مهم. صفا و پاکی دل از کینه توزی و دوری از بغض ورزیدن بیجا از صفات نیک اهل ایمان است. انس و الفت از لشکریان عقل و جدائی و پراکندگی از جنود جهل است. (3)هرگاه جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل میشد آن حضرت را از دشمنی نهی
میکرد. (1)آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمود:
«کینه توزی و دشمنی نسبت به یکدیگر دین را از بین میبرد» (2)
ولی چنین نیست که دوستی و مهربانی با همه حتی با دشمن هم صحیح باشد که قرآن میفرماید:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم..) (3)
«محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر خداست؛ و کسانی که با اویند، بر کافران، سختگیر [و] با همدیگر (مومنان) مهربانند..»
نویسنده گرانقدر کتاب اساس ایمان در این باره میفرماید:
«با توجه به اینکه مخاطب ما کسانی هستند که اساس اسلام و معارف مبتنی بر کتاب و سنت را پذیرفتهاند، اثبات این موضوع را از قرآن مجید شروع میکنیم. بدون شک بخشی از آیات قرآن در اعلام برائت خداوند از مشرکان، دستور به برائت و بیزاری از آنان، نهی از دوستی کفار و... است. آیا این امری قابل تاویل یا انکار است؟»
چگونه حق مسلم بشریت که هدایت یافتن به واسطه هادیان حقیقی بود به دست سردمداران سقیفه و یارانش ضایع شود، ولی نتوان از آنها بیزاری جست؟ از انصاف بدور است که دهان مظلومین و ستمدیدگان بسته شود و به آنها اجازه داده نشود تا شکوه و گلایه خویش را از ستمکاران، بیان و ظلم و جنایتی را که در حق آنها صورت گرفته، اعلام نموده و تنفر و انزجار درونی خویش را آشکار سازند؟! مگر
خدای تعالی نفرموده:
(لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً) (1)
«خداوند دوست ندارد صدا بلند کردن به بدی از گفتار را مگر کسیکه به او ظلم شده باشد، و خدا شنوایِ داناست»
و چه ظلمی بزرگتر از بدعت در دین؟! برائت یعنی بیزاری از آنهائی که وحدت و یکپارچگی امت اسلامی را فدای هوی و هوس و منافع شخصی خویش کردند و بخاطر حب ریاست، صلح و صفای امت را به جنگ، جدال و نزاعهای بیپایان تبدیل نمودند. گناه بزرگ و عذاب دردناک برای آنانی است که با سکوت خویش میدان فعالیت را برای بنیانگذاران ضلالت و گمراهی باز و مهیا کردند و از یاری اهل بیت (علیهم السلام) دست کشیدند. اگر سفارشهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نادیده گرفته نشده بود، اگر به ندای اهل بیت (علیهم السلام) پاسخ مثبت داده میشد، و اگر دعوت صریح حضرت صدیقه کبری (علیها السلام) به:
«..فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفر..» (2)
«..پس با امامان [و پیشوایان] کفر بجنگید..»
اجابت شده بود اکنون عالم گلستان و اتحاد و یگانگی جایگزین اختلاف و پراکندگی شده بود. در مواعظ حضرت عیسی (علیه السلام) آمده است:
«حقیقت اینست که آتش سوزی از یک خانه شروع و به خانههای بسیار سرایت میکند، اگر از آتش خانه اول جلوگیری شود دیگر، آتش سوزی های
1) سوره مبارکه النساء آیه شریفه 148
2) اشاره به استشهاد حضرت صدیقه (علیها السلام) در خطبه فدکیه به آیه شریفه: «وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ- وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ- إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُون» سوره مبارکه توبه آیه شریفه 12 - مراجعه شود به مصادر خطبه فدک شرح ابن ابی الحدید 16/213
بعدی را به دنبال نخواهد داشت»
همچنین اگر در برابر ظالم اول ایستادگی شود، پس از او پیشوای ستمگری نخواهد بود تا دیگران از او ظلم و ستم بیاموزند و به او اقتدا کنند. (1)
ما از ساده لوحانی که خیال میکنند اقتضای ادب، احترام به هر مذهب و مکتبی است، میپرسیم اگر شما زمان حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را درک میکردید در جنگهای آن حضرت با ناکثین و مارقین و قاسطین چه میکردید؟ آیا با آنها مبارزه نمیکردید؟ مگر بنابر روایات متواتری که شیعه و عامه با اسناد فراوان و مضامین مختلف آن را نقل کردهاند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نفرمود:
«جنگ با حضرت علی (علیه السلام) و اهل بیت (علیهم السلام)، جنگ با من است؟» (2)
پس این وظیفه هر مسلمانی است که با دشمنان حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و اهل بیت (علیهم السلام) که دشمن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) محسوب میشوند بجنگد و مبارزه کند. کسی را که شما حاضر به مبارزه با او هستید و چنانچه اگر به او دسترسی پیدا کنید، بدستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به قتل میرسانید، چگونه می گوئید استحقاق برائت و دشمنی را ندارد؟ چرا نشود با زبان به جنگ او رفته و او را لعن و نفرین کرد؟ در صورتی که
1) تحف العقول 504 - بحارالأنوار 14/308 - مستدرک 12/184 - جامع احادیث الشیعه 18/232
2) اشاره به روایت یا علی حربک حربی. رجوع شود به العمده ابن بطریق 214؛343؛450 - شرح ابن ابی الحدید 2/279؛ 18/24؛ 20/221 - غایة المرام 1/46؛ 193 194؛ 211، 2/42؛ 50؛ 74؛ 276؛ 3/304؛ 5/37؛ 38؛ 189؛ 6/58؛ 78؛ 83 - بحارالأنوار 24/261؛ 26/349؛ 27/203؛ 32/93؛ 217؛ 321؛ 323؛ 33/458؛ 459 و 36/335؛ 337؛ 348؛ و 37/272 و 38/117؛ 119؛ 248 و 39/18؛ 307 و 40/43؛ 93 و 65/45؛ 137 شرح احقاق الحق مجلدات: 3، 4،6،7،13،14،15،20، 21، 22، 23و...رجوع شود به مصادر روایت انا حرب لمن حاربکم در اول کتاب.
قرآن مجید میفرماید:
(.. وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَه..) (1)
«..و میان ما و شما دشمنی و کینه همیشگی پدیدار شده تا وقتی که فقط به خدا ایمان آورید..»
1) سوره مبارکۀ ممتحنه بخشی از آیه شریفه 4
در مجموع حقیقت اینست که شناخت و تنفر از بدی و زشتی ها، امری ارزشمند و قابل تقدیر است. انسانی که عضو فاسد خویش را که باعث سرایت بیماری به اعضایش میشود، از خود دور میکند و جامعهای که با جنایتکار برخورد صریح دارد، چگونه ممکن است با کسانی که مانع هدایت بشر شده و آنها را به گمراهی کشانیدند بیاعتنا باشد؟
مگر نه اینست که بشریت در طول تاریخ انزجار خویش را از ستمکاران و کسانی که حقوقشان را پایمال کردهاند اعلام کرده و میکند و این را از حقوق مسلم خویش میداند؟!
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) حقیقت دین را اینگونه معرفی میفرماید:
«وَ لَعَمْرِي مَا عَلَيَ مِنْ قِتَالِ مَنْ خَالَفَ الْحَقَّ وَ خَابَطَ الْغَيَ مِنْ إِدْهَانٍ وَ لَا إِيهَانٍ..» (1)
به جان خودم سوگند؛ که در جنگیدن با کسی که در برابر حق بایستد و در گمراهی فرو رود هرگز سهل انگاری و سستی روا نمیدارم..
بنابراین با دلائل عقلی که هر مظلومی میبایستی از حقوق از دست رفته خویش دربرابرظالمین و کفار و ستمی که بر او شده اظهار تنفر و لعن و نفرین نماید، بعد از بررسی اجمالی درباره اهمیت برائت، مفصلاً به چنین موضوع مهمی از کلام گهربار معصومین (علیهم السلام) خواهیم پرداخت. مهمترین مرحله در انتظار منتقم انزجار از
1) نهج البلاغة (للصبحی صالح) 66/24 - شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید 1/331 - بحارالأنوار (ط-بیروت) 29/464
غاصبین حقوق محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) است. پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«طُوبَى لِمَنْ أَدْرَكَ قَائِمَ أَهْلِ بَيْتِي...» (1)
خوشا به حال کسانی که قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از اهل بیت مرا درک کنند و اقتدای به آن حضرت نموده و فرمانبرداری او را دوست بدارند و با دشمنان دشمن باشند و از آنها تبری بجویند و دوستدار ائمه معصومین (علیهم السلام) قیل از آن حضرت باشند. اینان رفقای من و دوستان من و بهترین افراد امت من هستند. بلکه بهترین مخلوقات خداوند برای من هستند.
حضرت امام باقر (علیه السلام) دین را اینگونه تعریف فرمودند:
«..الْوَلَايَةَ لِوَلِيِّنَا وَ الْبَرَاءَةَ مِنْ عَدُوِّنَا وَ التَّسْلِيمَ لِأَمْرِنَا وَ انْتِظَارَ قَائِمِنَا وَ الِاجْتِهَادَ وَ الْوَرَعَ.» (2)
دوستی با دوستان ما و بیزاری از دشمنان ما، تسلیم بودن در برابر فرمان ما، انتظار قائم ما، کوشش در راه دین و ورع.
این بیزاری از دشمنان و بدعتگزاران، زمینه ساز پیدایش انزجار جهانی از تمام ستمگران و غاصبین حقوق اهل بیت (علیهم السلام) است که در ظهور موفور السرور یگانه پادشاه عدل و داد، حضرت مولا صاحب الزمان (علیه السلام) به وقوع خواهد پیوست. در واقع این اظهار برائت فرد و جامعه را از گزند افکار انحرافی مصون داشته و انسان منتظر را برای پذیرش حکومت حق آماده می سازد.حضرت امام باقر (علیه السلام) به نقل از
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) درباره آیه شریفه
(وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِين) (1)
«و خواستیم بر کسانی که در زمین به ضعف و ستم کشیده شدند منّت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم، و ایشان را وارث [زمین] کنیم»
میفرماید:
«آنهائی که ضعیف شمرده شدهاند آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند. خداوند متعال مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آنها را مبعوث نماید پس از سختیهائی که کشیدهاند تا آنها را عزیز و دشمنانشان را خوار و ذلیل گرداند» (2)
آری امام مهدی (علیه السلام) زنده است تا روزی که اولین معماران خانه فساد و تباهی را به محاکمه بکشاند. در زیارت شریفش خطاب به حضرتش عرض میکنیم:
«..أَنَّكَ حَيٌ لَا تَمُوتُ حَتَّى تُبْطِلَ الْجِبْتَ وَ الطَّاغُوتَ..» (3)
ص: 657 - بحار الانوار (ط - بیروت) 99/103
همانا شما زنده و پاینده هستی تا اینکه روزی بتهای جبت و طاغوت را نابود کنی.
حضرت امام باقر (علیه السلام) درباره نابودی آن دو بت بزرگ به دست امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمودند:
«بَثَقَا عَلَيْنَا بَثْقاً فِي الْإِسْلَامِ لَا يُسْكَرُ أَبَداً حَتَّى يَقُومَ قَائِمُنَا أَوْ يَتَكَلَّمَ مُتَكَلِّمُنَا» (4)
آن دو علیه ما رخنهای در اسلام ایجاد کردند که همواره پا برجاست تا
قیام حضرت مهدی (علیه السلام) و بیان -جنایاتشان- توسط ایشان»
یکی از مهمترین اهداف قیام الهی [مولا صاحب الزمان]، ظهور تبری به صورت انزجار قلبی، زبانی (لعن) و یدی (سیف) از تمامی بدعت گزاران خواهد بود. در عصر غیبت تنها بغض دشمن به جهت امر تقیه به صورت تنفر قلبی و زبانی است. حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) درباره اهمیت برائت در روزهای ظهور میفرمایند:
«مردم با امام زمان (علیه السلام) در مکه بیعت میکنند سپس حضرت به راه میافتد و بین مسجدین مردم را به کتاب خدا و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و بیزاری از دشمنانش دعوت میکنند»
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«يَا عَلِيُّ! سَيَلْعَنُكَ بَنُو أُمَيَّةَ وَ يَرُدُّ عَلَيْهِمْ مَلَكٌ بِكُلِّ لَعْنَةٍ أَلْفَ لَعْنَةٍ، فَإِذَا قَامَ الْقَائِمُ لَعَنَهُمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً.» (1)
یا علی (علیه السلام) ! بنی امیه در آینده تو را لعن خواهند نمود. فرشتهای در برابر هر لعن؛ هزار بار آنها را لعن و نفرین خواهد کرد و هنگامی که قائم آل محمد (علیهم السلام) قیام کند تا چهل سال آنها را لعن خواهد کرد»
این بیزاری نه تنها به وسیله زبان (لعن و نفرین) در سراسر جهان به اجرا در می آید، بلکه بُرندگی سیف الله نیز اثر خود را بر گردن ستمکاران و غاصبین حقوق محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندانش (علیهم السلام) ظاهر میسازد. در این مورد حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمودند:
«فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَنْ يَذْهَبَ بِالدُّنْيَا حَتَّى يَقُومَ مِنَّا الْقَائِمُ يَقْتُلُ
1) الخصال 579 - بحارالانوار 31/ 443
مُبْغِضِينَاوَ لَا يَقْبَلُ الْجِزْيَةَ» (1)
خدا چنین مقرر فرمود که دنیا به آخر نرسد تا قائم ما قیام کند و کسانی را که از ما کینه به دل دارند به قتل رساند و جزیه از کسی نپذیرد»
آنچنان آتش تبری شعلهور خواهد شد که هیچ چیز آنرا خاموش نمیگرداند. حضرت امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه ذیل فرمودند:
(هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْغاشِيَة) (2)
«امام زمان (علیه السلام) پس از ظهور با شمشیر با دشمنان برخورد خواهد کرد و آنها حرارت آتش را خواهند چشید» (3)
وسعت تبرّی آنچنان وسیع و گسترده است که در زمان ظهور تمامی ساکنان آسمانها و زمین را در بر خواهد گرفت. حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) فرمود:
«وَدِدْتُ أَنَّ عَيْنَكَ تَكُونُ مَعَ مَهْدِيِّ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ الْمَلَائِكَةُ بِسُيُوفِ آلِ دَاوُد»
دوست داشتم میدیدی همراه با مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این امت فرشتگان را در میان زمین و آسمان که با شمشیرهای خاندان داوود (علیه السلام) (4)
اهمیت بسیار زیاد تبرّی وقتی آشکار میشود که بدانیم طبق فرمایش امامان معصوم (علیهم السلام)، تبری، از ضروریات و حقیقت دین ماست که در عصر غیبت باید به صورت قلبی و زبانی در پیشگاه حق تعالی و حجتهای الهی عرضه گردد. هر چیزی به آثارش هویدا و ارزش مییابد و تنفر و انزجار از دشمنان به آثار آن ثابت میگردد. کمترین
آن، گزارش زبان از ناحیه قلب است چرا که منبع تنفر از فکر و قلب است و سپس به وسیله زبان ظاهر می گردد. صداقت در تولی که همان درود و ثنا بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) است و تبری به لعن و نفرین و خشم بر اعداء ایشانست که در روایات، اهمیتی بسیار بسزا و جایگاهی خاص برای این دو شعار (تولّی و تبرّی) قائل شدهاند. روایتی از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) در مورد آیه ذیل نقل شده:
(يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُون) (1)
«میفرماید: اگر چه منافقین با خدا یعنی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و مومنین از راه نیرنگ وارد شده و خلاف آنچه را که در دل دارند اظهار نمایند ولی در حقیقیت خودشان را گول میزنند زیرا که خدا از آنها بینیاز است. خدا پیامبرش را از نفاق و دروغ و کفر آنها مطلع میگرداند و به او دستور میدهد که آنها را در ضمن ستمگران پیمان شکن لعنت نماید. این لعن در دنیا از آنها جدا نمیشود. بهترین بندگان خدا همیشه آنها را لعنت میکنند» (2)
همچنین در ذیل آیه (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُون..) (3)از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) آمده است که:
«خدای تعالی نفاق آنها را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر میدهد و آن حضرت آنها را لعنت نموده و به مومنین نیز دستور میدهد تا آنها را لعنت کنند» (4)
بهترین بندگان، به تَبَعِ از پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار (علیهم السلام)، ستمگران به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)
و آل محمد (علیهم السلام) را لعن میکنند. مصداق این بهترین بندگان، همان شیعیان خاص و اوتادین هستند که در راس آنها جناب سلمان (رحمة الله) میباشد. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«رَحِمَ اللَّهُ سَلْمَانَ وَ أَبَا ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادَ، مَا كَانَ أَعْرَفَهُمْ بِهِمَا وَ أَشَدَّ بَرَاءَتَهُمْ مِنْهُمَا وَ لَعَنْتَهُمْ لَهُمَا.» (1)
رحمت خدا بر سلمان و ابوذر و مقداد! چقدر شناخت آنها نسبت به آن دو نفر (دو بت) دقیق و تنفرشان نسبت به جبت و طاغوت شدید بود و چه بسیار بر آن دو لعن و نفرین میفرستادند»
بالعکس کسانی که پیرو خواص از شیعیان همانند جناب سلمان و ابوذر نباشند، در واقع بیدینانی هستند که به ظاهر لباس دین را به تن نمودهاند. در این باره حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«كُلُّ مَنْ لَمْ يُحِبَّ عَلَى الدِّينِ وَ لَمْ يُبْغِضْ عَلَى الدِّينِ فَلَا دِينَ لَهُ.»
کسی که حب و بغضش بر اساس دین نیست، دین ندارد» (2)
شیعیان حقیقی بدانند که بهترین وسیله برای قرب که مورد عنایت حق تعالی و تحت دعای ملائکه بوده، همانا لعن و نفرین طاغوتیان است. از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) روایت شده است:
«شخصی خدمت حضرت امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ! من از یاری شما ضعیف و ناتوانم و تنها کاری که از من بر میآید بیزاری
از دشمنان شما و لعن و نفرین به آنهاست. حال مرا چگونه ارزیابی میکنید؟
حضرت در پاسخ فرمود:
پدرم از پدرش از و او از جدش (علیهم السلام) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت فرمودند: که کسی که قدرت بر یاری ما نداشته باشد و در نمازها [و بنابر نسخه دیگر در خلوت]، به دشمنان ما لعن کند خداوند صدای (لعن) او را به همه فرشتگان از زمین تا عرش میرساند. آنها نیز با این شخص هم صدا شده و در لعن با او همکاری کنند. سپس او را دعا نموده میگویند: خداوندا! درود فرست بر این بندهات که آنچه در توان داشت (در یاری اهل بیت (علیهم السلام)) بذل نمود و اگر بیش از این قدرت داشت کوتاهی نمیکرد. آنگاه از جانب خدای تعالی خطاب آید (ای فرشتگان) نیایش شما را شنیدم و دعایتان را مستجاب کردم و از بین ارواح بر روان این بنده رحمت فرستاده و او را نزد خود از برگزیدگان نیکان قرار دادم» (1)
بنابر نقلی دیگر فرمودند:
«هنگامی که یکی از شما، دشمنان ما را لعن نماید، فرشتگان آن لعن را بالا برده و برای آن لعنت کننده طلب مغفرت و آمرزش مینمایند و نفرین میکنند کسی که آنها را لعنت نمیکند...»
تا آخر روایت گذشته. (2)
همچنین اهل بیت (علیهم السلام) چون به شیعیانشان امر مینمودند به لعن و نفرین، خودشان
را اولی به انجام این امر عبادی میدیدند. در سیره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) آمده که:
«پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در قنوت نماز صبح جماعتی را نام برده و نفرین نموده» (1)
همین مطلب در مورد نماز مغرب حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نیز آمده است. حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
«طلحه و زبیر، کسی را نزد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرستادند که: تو نسبت به ما پردهدری کرده و ما را نفرین میکنی! این چه کاری است؟ از تو که از شجاعان عرب هستی انتظار نداشتیم که لعن بر ما را دین خود قرار دهی. فکر میکنی با این کار ما را شکست دادهای؟ حضرت در جواب فرمود:
... چرا از لعن و نفرین من فراری هستید؟ «فان لکل موقف عملا» هر جائی واکنش ویژه خودش را میطلبد و هر برههای اقتضای نوعی از برخورد را دارد. (در میدان جنگ با شمشیر و اکنون با لعن و نفرین با شما مبارزه کرده و دشمنی خود را اظهار میکنم)» (2)
حضرت امام باقر (علیه السلام) در ضمن روایتی در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«یاریَش نسبت به خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از همه صحابه بیشتر و بغض و کینهاش نسبت به مخالفان خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از همه شدیدتر بود» (3)
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود:
«الْعَجَبُ لِمَا قَدْ أُشْرِبَتْ قُلُوبُ هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنْ حُبِّهِمْ وَ حُبِّ مَنْ صَدَّهُمْ عَنْ سَبِيلِ رَبِّهِمْ وَ رَدِّهِمْ عَنْ دِينِهِمْ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ هَذِهِ الْأُمَّةَ قَامَتْ عَلَى أَرْجُلِهَا عَلَى التُّرَابِ وَ وُضِعَتِ الرَّمَادُ عَلَى رُءُوسِهَا وَ تَضَرَّعَتْ إِلَى اللَّهِ وَ دَعَتْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ عَلَى من أَضَلَّهُمْ وَ صَدَّهُمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ دَعَاهُمْ إِلَى النَّارِ وَ عَرَضَهُمْ لِسَخَطِ رَبِّهِمْ وَ أَوْجَبَ عَلَيْهِمْ عَذَابَهُ بِمَا أَجْرَمُوا إِلَيْهِمْ لَكَانُوا مُقَصِّرِينَ فِي ذَلِك
شگفتا! چگونه این امت دلباخته و فریفته خلفا شدهاند؟! چه محبتی از آنها و معتقدین آنها به دل دارند؟! محبت به کسانی که آنها را از راه خدا باز داشته، از دین برگرداندند! به خدا سوگند اگر سرِپا بر خاک ایستاده و خاکستر بر سر بریزند و با تضرع و زاری نفرین نمایند بر کسانی که سبب گمراهی آنها شده و آنها را از راه خدا بازداشته و به سوی آتش فراخوانده و در معرض سخط پروردگار درآورده و آنها را جهنمی کردند (اشاره به جبت و طاغوت)... و تا قیامت این کار را ادامه دهند، باز آنگونه که سزاوار است کاری نکرده اند». (1)
همچنین اهتمام شدید در تبری از دشمنان از زبان پاک حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نسبت به ستمکاران در روایتی اینگونه بیان شده که: امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بر روی منبر خطاب به اشعث بن قیس که به آن حضرت اعتراض کرده بود فرمود:
«تو چه میدانی که چه چیزی به ضرر من است و چه چیزی به نفع من؟ لعنت خدا و نفرین کنندگان بر تو باد، بافنده پسر بافنده، منافق فرزند
1) کتاب سلیم 2/702 - بحارالانوار 30/326-327
کافر» (1)
نصر بن مزاحم مینویسد: پس از قضیه حکمیت، حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) هنگامی که از نماز صبح و مغرب فارغ میشد افراد ذیل را لعن و نفرین مینمود:
معاویه، عمرو بن عاص، ابوموسی اشعری، حبیب بن مسلمه، عبدالرحمن بن خالد، ضحاک بن قیس و ولید بن عقبه (2)
لعن و نفرین حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به معاویه و جسارت معاویه و لعن کردن او در بسیاری از منابع عامه آمده است. (3)دعای صَنَمَی قُرَیش و نیایش لیلةالمبیت از حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بیانگر انزجار قلبی و زبانی حضرت (علیه السلام) است.
عبدالله بن هلال نزد حضرت امام صادق (علیه السلام) از تغییر حال خویش شکایت کرد. حضرت (علیه السلام) به او فرمود:
«در نماز فریضه دعا کن (و حاجت خویش را درخواست نما). گفت جایز است که حاجت دینی یا دنیوی را در نماز نام ببرم؟ حضرت فرمود: آری پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در نماز قنوت بجا میآورد و عدهای را با نام و نام پدر و قبیله شان ذکر میکرد و آنها را نفرین مینمود. سیره عملی حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نیز پس از آن حضرت، چنین بود» (4)
1) نهج البلاغه 61 - بحارالانوار 33/431 - شرح ابن ابی الحدید 1/291 - و مراجعه شود به 1/295 و 20/63-64
2) واقعه صفین552 - شرح ابن ابی الحدید2/260 - بحارالانوار 33/303 و 42/176 و مراجعه کنید به معرفة السنن و الاثار بیهقی 2/101 - تنقیح التحقیق فی احادیث التعلیق ذهبی 1/245-246- مسند ابی حنیفه ابونعیم 83 - کنزالعمال 8/79 - 82 - المحلی 3/91
3) مراجعه شود به مجمع الزوائد 2/36-37 - المعجم الاوسط طبرانی 7/274 - معرفة السنن و الاثار بیهقی 2/70 - عمده القاری عینی 7/23 - المصنف عبدالرزاق 3/107 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/98 - تاریخ طبری 4/52 - کامل ابن اثیر 3/333 - تاریخ ابن خلدون 2/ق2/178 - ینابیع الموده 2/27
4) مستطرفات اسرائر 605 - بحارالانوار 81/287
حضرت ابوالحسن (علیه السلام) فرمود:
«هنگام هر نماز خدا این خلق را لعنت میکند. راوی پرسید چرا؟ حضرت فرمود: به جهت اینکه حق ما را انکار نموده و ما را تکذیب میکنند» (1)
دو دشمن حضرت زهرا (علیها السلام)، برای طلب حلالیت [البته بصورت ظاهری و عوام فریبانه] نزد حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و صدیقه کبری حضرت زهرا (علیها السلام) آمدند. حضرت زهرا (علیها السلام) خطاب به دشمنش [اولی] فرمود:
«به خدا سوگند در هر نمازی که میخوانم تو را نفرین میکنم» (2)
جمیع کائنات و در راس آنها ملائکه به اظهار انزجار و نفرین ظالمین به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) مشغولند که این، بیانگر اهمیت فوق العاده تنفر و لعن ستمکاران و غاصبین حقوق اهل بیت (علیهم السلام) است. راوی میگوید: در راه مدینه طیبه به طرف مکه در حرکت بودیم. به حضرت امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ! چرا غمناک و محزون شدهاید؟ فرمود: اگر آنچه را که من می شنوم تو هم می شنیدی محزون می شدی. عرض کردم چه می شنوید؟ فرمود:
«..ابتهال الملائکه علی قتلة امیرالمؤمنین (علیه السلام) و قتله الحسین (علیهما السلام)..» (3)
1) علل الشرائع 2/602 - وسائل 1/124 - بحارالانوار 69/132
2) الامامة و السیاسة ج 1/19-20. حال که قضیه لعن و نفرین در نماز مطرح گردید؛ یکی از مومنان نقل می کند ایشان حدود بیست سال پیش در نزد خود فکر می کرد.. بسیار امکان دارد نمازهای من به جهت عدم حضور قلبی و...مورد رضا و قبول حق نگردد و لذا تصمیم گرفتم به جهت قبولی و قرب به قصد رجا، مقید شوم بذکر صلوات در هر رکوع از نماز و لعن و نفرین چند تن از غاصبین حقوق محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام). تا امروز تمامی رکعات نماز من با لعن ممزوج گشته و برایم ملکه شده است. فلذا دور از ذهن نیست که به تأسّی از امیرالمؤمنین، نمازهای خود را معطر به صلوات بر خاندان طاهره نموده و دشمنانشان را به لعن جلی نوازش نمائیم.
3) کامل الزیارات 92 - بحارالانوار (ط-بیروت) 94/134
تضرع و ناله فرشتگان در نفرین به قاتلان امیرالمؤنین (علیه السلام) و حضرت سید الشهداء (علیه السلام) را.
حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) فرمود:
«یَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَلْقَى اللَّهَ وَ لَا ذَنْبَ عَلَيْكَ فَزُرِ الْحُسَيْنَ- يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَسْكُنَ الْغُرَفَ الْمَبْنِيَّةَ فِي الْجَنَّةِ مَعَ النَّبِيِّ فَالْعَنْ قَتَلَةَ الْحُسَيْن» (1)
ای پسر شبیب اگر دوست داری درغرفه های ساخته شده در بهشت همنشین پیامبر و خاندانش باشی، قاتلین سید الشهداء (علیه السلام) و قاتلین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) را لعن و نفرین کن
جبرئیل پس از اعلام خبر شهادت سید الشهداء (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد:
«در آن هنگام هر چه در آسمانها و زمینهاست به درگاه خدا ضجه و ناله زند و لعن و نفرین نماید کسانی را که به خاندان تو ستم نمایند و حرمت آنها را هتک نمایند» (2)
عثمان، جناب ابوذر (رحمة الله) را به ربذه تبعید کرد، مردم او را دلداری میدادند، ابوذر (رحمة الله) گفت اینکه چیزی نیست، سپس از شهادت حضرت امام حسین (علیه السلام) خبر داد و گفت:
«هیچ ابری نیست که صدای رعد و برق آن شنیده شود مگر اینکه قاتل آن حضرت را لعنت کند» (3)
از حضرت امام صادق (علیه السلام) پرسیدند: فرشتگان بیشترند یا بنی آدم؟ حضرت (علیه السلام) فرمود:
«تعداد فرشتگان در آسمانها از عدد (ذرات) خاک زمین بیشتر است؛ در آسمان به اندازه هر جای پائی فرشته ای مشغول تسبیح و تقدیس خداوند
است. در هر درختی و کلوخی که در زمین وجود دارد فرشتهای موکل است که اخبار آن را گزارش کند اگر چه خدا از آنها داناتر است. همه فرشتگان زمین و آسمان هر روز به خداوند تقرب میجویند و به ولایت ما و برای دوستان ما طلب آمرزش میکنند و دشمنان ما را لعنت کرده و از خدا درخواست میکنند که بر آنها عذاب فرو فرستد» (1)
گذشته از لعن و نفرین و بیزاری و برائت خدای تعالی و فرشتگان و انبیاء (علیهم السلام) و معصومین (علیهم السلام) و... از دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) بنابر آنچه در بسیاری از روایات آمده:
اهل سرزمینی دیگر؛
اهل کوهی که بر این عالم احاطه دارد؛
اهل جابلقا که هفتاد هزار امت هستند (هر امت به اندازه امت ما)؛
اهل سی و نه مغرب زمین دیگر (ظاهرا مراد سی و نه عالم دیگری است که در طرف غرب قرار دارد) که پر از جمعیت است؛
اهل چهل خورشید و چهل ماه دیگر (شاید مراد چهل منظومه دیگر باشد)؛
اهل دوازده هزار عالم دیگر مثل این جهان؛
اهل هفتاد هزار عالم دیگر که بیش از جن و انس هستند... از آن دو برائت و بیزاری جسته، آنها را لعن و نفرین میکنند.
و بنابر بعضی روایات:
خدا بر آنها واجب نکرده است مگر ولایت اهل بیت (علیهم السلام) و برائت و بیزاری از
1) بصائرالدرجات 69 - تفسیر قمی 2/255 - بحارالانوار 24/210؛ 26/239؛ 56/176؛ 65/78
دشمنانشان. (1)
البته با تمام این تفاصیل و اهمیت فوق العاده اظهار لعن، باید دانست که برای تداوم و قوام اسلام و حفظ جان طرفداران مکتب تشیع، ظاهر نمودن تنفر در هر جائی جایز نیست و اظهار انزجار در موقعیتهای نامناسب و زمانها و مکانها و اجتماعات که احتمال خطر و تهاجم دشمنان میرود روا نبوده بلکه باید امر بسیار مهم تقیه را که یکی از اجزای مهم دین بشمار میرود؛ رعایت نمود. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود:
«ما با گروهی برخورد خوب داریم و با خوشروئی رفتار میکنیم با اینکه کینه آنها را به دل داریم؛ زیرا آنها دشمن خدا هستند ازآنها تقیه میکنیم تا ضرری به برادران ما نرسانند وگرنه بر خودمان خوفی نداریم» (2)
همچنین که نجبا و نقبا و اوتادین در هر زمانی تقیه را رعایت مینمودند. نقل است که شیخ ابوالقاسم بن روح (رحمة الله) که از سفرای زمان غیبت صغری بود دربانی داشت. آن دربان روزی به معاویه، لعنت فرستاده و او را دشنام داد. شیخ، وی را از خود دور کرد و به جهت رعایت تقیه هرگز حاضر نشد که دگربار او را به خدمت بگمارد. (3)
اما تنفر و دشمنی بدون حب و دوستی معنا نمییابد. کما اینکه سیاهی و سپیدی در کنار یکدیگر معانی رنگها و تضاد را رقم میزنند و زشت و زیبا را میسازند. اگر هر دوی اینها در فرد جمع گردید لباس دین بر وی پوشیده میشود. در معانی حب و دوستی خاندان طهارت (علیهم السلام)، حب دوستان و موالیان ایشان نیز ذکر شده است.
از جمله اعمالی که مهر قبولی بر ادعای دوستی میزند، مواسات با برادران دینی
میباشد. از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) ذیل این آیه آمده است:
(.. آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيل..) (1)
اگر مالی ندارد که با آن نسبت به برادران دینی مواسات نماید (برای اینکه از پاداش محروم نماند) اقرار به توحید خداوند و نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تجدید نموده و آشکارا فضیلت ما بر دیگران، حقوق واجب ما، برتری ما و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر بقیه پیامبران را و موالات دوستان ما و دشمنی و بیزاری از دشمنان ما را بیان نماید هر کس که باشند حتی اگر پدر، مادر، بستگان و دوستانشان باشند زیرا ولایت خدا جز با دوستی دوستانش و دشمنی دشمنانش میسر نگردد. (2)
نیز فرمود:
«زکات مربوط به کسانی مستحقینی است که بصیرت کافی در دین ندارند و در عقیده خویش ضعیف باشند، اما کسی که بصیرت قوی و معرفت نیکو به ولایت اهل بیت (علیهم السلام) و برائت از دشمنان آنها داشته باشد، چنین کسی برادر دینی شماست و از پدران و مادران به شما نزدیکتر است... پس آنچه به او عطا میکنید باید (از بقیه وجوه) برّ و نیکی باشد (مانند بخشش)» (3)
بنابر فرمایش حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام):
«پرتو نور مومنین در قیامت به اندازه موالات اهل بیت (علیهم السلام) و دشمنی با دشمنان آنها است. همه اهل محشر آنها را میشناسند به اینکه آنها کسانی
1) سوره مبارکه بقره آیه شریفه 177
2) تفسیر منسوب به حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) 593 - بحارالانوار 24/384-385 - و رجوع شود به69/3 قابل ذکر است که نظیر این مطلب در کتب عامه نیز آمده که: هر کس مالی ندارد که آن را صدقه دهد، یهودیان را لعنت کند که این نفرین او صدقه محسوب می شود. (کنزالعمال 15/414)
3) تفسیر منسوب به حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) 79 - وسائل 9/229 - بحارالانوار 93/68
هستند که به ولایت و برائت اعتقاد دارند» (1)
اظهار تبری در حد مقبول از ناحیه شیعیان به اندازه معرفت به خدای تعالی صورت میگیرد. جناب ابوحمزه ثمالی (رحمة الله) از حضرت امام باقر (علیه السلام) پرسید: معرفت به خدا چیست؟ حضرت فرمود:
«معرفت خدا به اینست که دستور خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را درباره ولایت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و پذیرفتن رهبری او و ائمه هدی (علیهم السلام) و برائت وبیزاری از دشمنان آنها بپذیری و تصدیق نمائی» (2)
اینکه حضرات معصومین (علیهم السلام)، از خدای متعال درخواست صفت عمل در وادی حب و بغض را بخواهند خود مسئله مهمی است و آنچه که بر شدت اهمیت آن میافزاید امر شیعیان به مسئلت آن از خدای متعال است چنانکه امر فرمودهاند که از خداوند بخواهیم:
«وَ اجْعَلْنِي أُوَالِي أَوْلِيَاءَكَ وَ أُعَادِي أَعْدَاءَكَ..» (3)
بار پروردگرار مرا چنان قرار ده که دوستانت را دوست داشته و با دشمنانت دشمن باشیم.
طبق روایت قبل، معرفت خدا در انحصار شناخت دشمنانِ حجتهای خدا و سپس بیزاری از دشمنان که برخاسته از بینش و درایت مومن بر محوریت و معیار کلام معصوم (علیه السلام) است و آن پرتوی نورانی بر عقل است که تابش گرفته و تمامی ظلمتها و چالشهای مخوف سر راه دین را هویدا میسازد و بدین سبب دائره دشمنی در تمام اعصار و قرون گسترده میگردد و دشمنان هر زمانی شناخته میشوند.
ابتدای ایشان ظالمین و غاصبین اولیه به حقوق محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) و انتهای آن با پیروانش یعنی نوآوران در دین است. پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) در اهمیت شناسائی و مبارزه با چنین افرادی فرمودند:
«إِذَا رَأَيْتُمْ أَهْلَ الرَّيْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بَعْدِي فَأَظْهِرُوا الْبَرَاءَةَ مِنْهُمْ وَ أَكْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلَ فِيهِمْ وَ الْوَقِيعَةَ و..» (1)
هرگاه پس از من اهل ریب (کسانی که در دین القای شبهه میکنند) و بدعت را دیدید از آنها به طور علنی برائت جوئید و بیزاری خود را از آنان آشکار نمائید و به آنها سخت دشنام دهید و دربارهشان بدگوئی کنید تا با فساد در اسلام طمع نکنند (اگر این کار را کردید) خداوند در برابر این کار برای شما ثواب مینویسند و
1) الکافی (ط - الإسلامیة) 2/375؛ (ط - دار الحدیث) 4/123 - مجموعة ورام 2/162 - وسائل الشیعة 16/267 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 10/424 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 71/202؛ 72/161؛ 72/235 - مجمع البحرین 2/136
درجاتتان را در آخرت بالا میبرد.
چند حدیث از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، که درباره بدعتگذار و نحوۀ برخورد با او بیان شده است:
«إذا رأَیْتُم صَاحِبَ البِدعةٍ فاکْفَهِرّوا فِی وَجْهِهِ» (1)
هرگاه بدعتگذاری دیدید، به او رو ترُش کنید.
«مَنْ تَبَسَّمَ فِي وَجْهِ مُبْتَدِعٍ فَقَدْ أَعَانَ عَلَى هَدْمِ دِينِه» (2)
هر کس به روی بدعتگذار لبخند بزند به نابود کردن دین خود کمک کرده است.
«مَنْ أَرْعَبَ صَاحِبَ بِدْعَةٍ مَلَأَ اللهُ قَلبَهُ أمْنَا وَ إیمَانَاً» (3)
هر کس بدعتگذاری را مرعوب سازد، خداوند قلب او را از آرامش و ایمان، آکنده سازد.
«مَنْ أَعْرَضَ عَنْ صَاحِبَ بِدْعَةٍ، بُغْضَاً لَهُ، مَلَأَ اللهُ قَلبَهُ یَقینَاً وَ رِضَاً» (4)
هر کس از سر بغض و دشمنی با بدعتگذار، از او روی گرداند، خداوند دل او را از یقین و خشنودی سرشار میسازد.
«مَنْ أَتَى ذَا بِدْعَةٍ فَعَظَّمَهُ فَإِنَّمَا يَسْعَى فِي هَدْمِ الْإِسْلَامِ» (5)
هر کس نزد بدعتگذاری رود و او را تعظیم کند، [دقیقا اینچنین است که]
1) کنزالعمال [متقی هندی - عامه] 1676
2) مناقب آل أبی الطالب (علیهم السلام) (لابن شهر آشوب) 4/251 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 47/217 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 12/322
3) کنز العمال [متقی هندی - عامه] 5598
4) تنبیه الخواطر2/116
5) المحاسن 1/208 - الکافی (ط - الإسلامیة) 1/54؛ (ط - دار الحدیث) 1/136 - الوافی 1/244 - وسائل الشیعة 16/267 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/304؛ 69/265
در نابودی اسلام تلاش کرده باشد.
حد مورد قبول تبری در کلام حضرت امام صادق (علیه السلام)، چنین است:
«لَيْسَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ مَنْ خَالَفَكُمْ إِلَّا الْمِطْمَرُ قُلْتُ وَ أَيُّ شَيْءٍ الْمِطْمَرُ قَالَ الَّذِي تُسَمُّونَهُ التُّرَّ فَمَنْ خَالَفَكُمْ وَ جَازَهُ فَابْرَءُوا مِنْهُ وَ إِنْ كَانَ عَلَوِيّاً فَاطِمِيّاً» (1)
میان شما و کسی که مخالف شماست، جز "مطمر" نیست. عرض کردم مطمر چیست؟ فرمود: همان که شما به آن "تُر" [ریسمان] می گوئید. پس هر که مخالف عقیدۀ شما بود و از این ریسمان فراتر رفت، از او بیزاری جوئید اگرچه علوی و فاطمی باشد.
حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) در سیره و روش مومنان حقیقی که همان منتظرین امام زمان (علیه السلام) میباشند، میفرماید:
«..استَنْبَطُوا الدِّينَ فَوَازَرُوهُ عَلَى مُجَاهَدَةِ الْأَضْدَاد..» (2)
آنها دین خود را به وسیله مبارزه با ضد دین (فرقههای ضاله و بدعتگذار) کامل نگه میدارند.
میتوان اینگونه بیان نمود که سلامتی و پایداری دین در مبارزه با گروههای مخالف اهل بیت (علیهم السلام) است. طبق فرمایش حضرت امام صادق (علیه السلام) که فرمودند:
«كُلُّ مَا لَمْ يَخرُجْ مِنْ هَذَا الْبَيْتِ فَهُوَ بَاطِلٌ» (3)
هر مطلب و اعتقادی که در مقابل فرمایشات آل بیت طاها (علیهم السلام) مطرح شود،
1) معانی الأخبار 213 - اعتقادات الإمامیه (للصدوق) 113 - بحار الأنوار (ط - بیروت) 46/179؛ 69/133 - ریاض الأبرار فی مناقب الأئمة الأطهار (علیهم السلام) 2/73 - مجمع البحرین 3/233؛ 3/377
2) کمال الدین و تمام النعمه 2/448 - مدینة المعاجز 8/196 - بحارالانوار 52/35
3) وسائل الشیعة 27/75؛ 27/130 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 8/382 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/94
بدعت و باطل بوده و با مبارزه با آن بقای دین تضمین میشود.
نمونه بارز آن، جناب شیخ مفید (رحمة الله) است که دائما در طول حیات خویش با گروههای منحرف در حال ستیز بوده چنانکه امام عصر (علیه السلام) در توقیع شریف خطاب به ایشان میفرمایند:
«..وَ نَحْنُ نَعْهَدُ إِلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ الْمُخْلِصُ الْمُجَاهِدُ فِينَا الظَّالِمِينَ أَيَّدَكَ اللَّهُ بِنَصْرِهِ الَّذِي أَيَّدَ بِهِ السَّلَفَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا الصَّالِحِين..» (1)
ای دوست با اخلاص که در راه ما با ظالمان (منحرفین و بدعتگزاران) میستیزی، خدا تو را با آن یاریش که اولیای صالح گذشته را به وسیله آن تایید فرمود، تقویت کند..
وظیفه هر شیعه، پرداختن به موضوع بدعت و مبارزه با آن میباشد. وقتی وظیفه شیعه چنین باشد، موقعیت خطیر عالم شیعه نیز در این مورد تبیین میگردد.
«إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدْعَةُ فِي أُمَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَإِنْ لَمْ يَفْعَلْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ» (2)
با پیدایش هر بدعت در دین بر هر عالمی فرض است با اظهار علوم اهل بیت از نفوذ آن جلوگیری نماید؛ که اگر چنین نکند بر او باد لعنت خدا.
«إِذَا ظَهَرْتِ الْبِدَعُ وَ لَعَنَ آخَرُ هذِهِ الأُمَّةِ أَوَّلَها، فَمَنْ کانَ عِنْدَهُ عِلمُ فَلیَنشُرْهُ، فَإِنَّ کاتِمَ العِلْمِ یَومَئِذٍ کَکاتِمِ ما أَنَزَلَ اللهُ عَلی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)» (3)
هرگاه بدعتها پدیدار شوند ومتاخرین این امت، متقدمین [پیشینیان] آن را لعن و نفرین کنند، هر کس دانشی دارد، باید آن را منتشر سازد، که هر
1) کتاب المزار - مناسک المزار (للمفید) 10 - المقنعة 8 - تهذیب الأحکام (تحقیق خراسان)/مقدمةج1/39 - الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی (رحمة الله)) 2/499 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 53/177 - إلزام الناصب فی إثبات الحجة الغائب؟ 1/412
2) بحارالأنوار 2/72 - کافی 2/54 - المحاسن 1/231
3) کنزالعمال [متقی هندی - عامه] 903
کس در آن روز دانش خود را پنهان نگه دارد، همچون کسی است که آنچه را خدا بر حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل کرده، کتمان کرده باشد.
«إِنَّا رُوِّينَا عَنِ الصَّادِقِينَ: أَنَّهُمْ قَالُوا إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَعَلَى الْعَالِمِ أَنْ يُظْهِرَ عِلْمَهُ فَإِنْ لَمْ يَفْعَلْ سُلِبَ نُورَ الْإِيمَان..» (1)
به نقل از یونس بن عبدالرحمن (رحمة الله) از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) و حضرت امام صادق (علیه السلام) برای ما روایت شده است که فرمودهاند: هر گاه بدعتها سر بردارند، عالِم باید دانش و علم خود را آشکار سازد و اگر چنین نکند نور ایمان از او سلب میشود.
مبارزه با دشمن و ریشه کنی ظلمِ انحراف، جز به آگاهی و شناخت میسر نمیگردد. آگاهی کامل از دین و شناخت زوایای انحراف، همچنین مقصدی را که برای تخریب هدف گرفته نیاز اصلی و مبرم این جهاد میباشد. پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«هر کسی باید در پی فراگیری دانشی برآید تا بتواند با نادانان و سفیهان مجادله کند» (2)
پرداختن به این امر (علم)با چهار جمله ممکن میشود:
«أِوَّلُهَا أَنْ تَعْرِفَ رَبَّكَ وَ الثَّانِي أَنْ تَعْرِفَ مَا صَنَعَ بِكَ وَ الثَّالِثُ أَنْ تَعْرِفَ مَا أَرَادَ مِنْكَ وَ الرَّابِعَةُ أَنْ تَعْرِفَ مَا يُخْرِجُكَ مِنْ دَيْنِك» (3)
اول آنکه پروردگار خویش را بشناسی، آنکه [خدا] با تو و برای تو چه کرده است. بدانی از تو چه خواسته؟ بدانی چه چیز تو را از دینت بیرون میبرد؟
حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) فرمودند:
«..فَاللَّهَ اللَّهَ فِي أَدْيَانِكُمْ لَا يُزِيلَنَّكُمْ أَحَدٌ عَنْهَا..» (1)
..شما را بخدا شما را بخدا در دینتان سفارش میکنم کسی شما را از آن کنار نزند..
حدیث زیر اهمیت فراگیری علوم اهل بیت (علیهم السلام) را مشخص مینماید:
«مَنْ تَعَلَّمَ بَاباً مِنَ الْعِلْمِ عَمَّنْ يَثِقُ بِهِ، كَانَ أَفْضَلَ مِنْ أَنْ يُصَلِّيَ أَلْفَ رَكْعَة» (2)
هر که مطلبی از علم را از افراد مورد وثوق و اطمینان فرا گیرد کار او برتر است از اینکه هزار رکعت نماز بخواند.
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در خطاب به ابی ذر چنین میفرماید:
یا اباذر نشستن ساعتی با کسانی که در حال گفتگوی علمی هستند دوست داشتنی تر است نزد خداوند متعال از هزاران نوبت به جنگ رفتن و از خواندن تمام قرآن.
ابوذر با تعجب سوال نمود: یا رسول الله آیا گفتگوی علمی برتر است یا قرائت تمام قرآن؟ حضرت در پاسخ فرمودند:
یا اباذر، نشست و جلوس ساعتی در گفتگو و مذاکره علمی پسندیدهتر است نزد خداوند متعال از دوازده هزار دور ختم قرآن... (3)
وقتی باب گفتگوی علمی باز شود و کلام اهل بیت (علیهم السلام) بیان شود، شبهه از بین رفته،
1) القطره 2/812 - علل الشرایع 1/244 ح 4 - بحارالأنوار 51/150 ح1؛ 52/113 - کافی 1/336 - اثبات الوصیه 265 - کمال الدین و تمام النعمه 2/360 - غیبت طوسی 337 - اثبات الهدی 2/15؛ 5/91
2) وسائل الشیعة 18/14؛ 27/27 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 1/25 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 1/180
3) بحارالأنوار 1/203
ظلمت شناخته میشود، نور هویدا شده و از باطل جدا میگردد. لذا دیگر برای فرد حقیقتجو راه شک باقی نمانده، بدین ترتیب رضایت پروردگار متعال را بدست میآید. اما اگر علوم خاندان رسالت (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته نشود و تردید از بین نرود، قدرت مقابله فرد و لو اینکه طالب راستی باشد، کاهش یافته اسیر دروغ و شبهه میشود. مولی الموحدین حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَال» (1)
ای مردم بدانید همانا کمال دین در جست و جوی علم و عمل به آنست. آگاه باشید همانا طلب علم بر شما از طلب مال واجبتر است.
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
«إنْ أُجِّلْتَ فِي عُمُرِكَ يَوْمَيْنِ فَاجْعَلْ أَحَدَهُمَا لِأَدَبِكَ لِتَسْتَعِينَ بِهِ عَلَى يَوْمِ مَوْتِك» (2)
اگر دوران عمر تو به دو روز خلاصه شد، یک روز را صرف تحصیل ادب نما تا به وسیله آن بر روز مرگ خویش یاری جوئی.
یعنی نیاز به علم حتی تا زمان مفارقت روح از بدن از انسان رفع نمیشود. در مورد علوم اهل بیت و اهمیت آن ترغیب و تشویق مردم جهت شتافتن به سوی آن
1) الکافی (ط - الإسلامیة) 1/30؛ (ط - دارالحدیث) 1/73 - تحف العقول 199 - الوافی 1/127 – وهر کس نزد بدعتگذاری سائل الشیعة 27/24 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 1/99 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 1/175
2) قرب الإسناد (ط- الحدیثة) 69 - الکافی (ط - الإسلامیة) 8/150 - الوافی 26/269 - وسائل الشیعة 19/266 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 25/369 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 100/197 - خورشید اسلام چگونه درخشید - میزان الحکمة 6/448 - روضه کافی 150
حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین فرمودهاند:
«..وَ أَكْثَرُ النَّاسِ قِيمَةً أَكْثَرُهُمْ عِلْماً وَ أَقَلُّ النَّاسِ قِيمَةً أَقَلُّهُمْ عِلْماً..» (1)
ارزشمندترین افراد، داناترین آنانند و کم ارزشترین افراد آنانی هستند که کمترین بهره را از علم بردهاند.
اگر علم را به سنگینی مثال بزنیم، در مقابل باد هر چه وزن شیء بیشتر باشد مقاومت زیادتری نیز از خود نشان میدهد و کمتر به این سو و آن سو متمایل میشود و هر چه وزن شیء کمتر باشد، باد آنرا راحتتر جابجا میکند. صاحب علم نیز در مقابل طوفانهای شبهه به اندازه علم خود مقاومت میکند و کسانی که بهرۀ کمی از علم برده باشند به راحتی با کوچکترین شبهه، دست از مذهب خویش میکشند. حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«..وَ لَيسَ يَقُومُ بِدينِ اللّه عزَّ و جَلَّ إِلَّا مَن حَاطَهُ مِن جَميعِ جَوانِبِه..» (2)
..تنها آن کسی (میتواند) دین خدا را نگه دارد که از همه سو به آن احاطه داشته باشد..
دانش پژوهان علوم اهل بیت (علیهم السلام) با فراگیری از کلام معصومین (علیهم السلام) مسلح میگردند تا سپر دفاعی برای تیرهای شیطان صفتان شوند. امام معصوم (علیه السلام) روش کسب دانش را اینگونه بیان میفرماید:
«لَا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيجَةً فَلَا تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ فَإِنَّ كُلَّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ وَ قَرَابَةٍ وَ
وَلِيجَةٍ وَ بِدْعَةٍ وَ شُبْهَةٍ مُنْقَطِعٌ إِلَّا مَا أَثْبَتَهُ الْقُرْآن» (1)
غیر از خداوند متعال چیزی را به عنوان پناه و ولیجه انتخاب نکنید. اگر چنین کنید مومن نخواهید بود چون هر نوع سبب، نسب، نزدیکی، و ولیجه قرار دادن، نوآوری و شبهه باطل است؛ مگر آنچه که قرآن آن را ثابت نموده باشد.
در جای دیگر نیز نظیر این حدیث به شکل زیر آمده که:
«نادانان شما را به جهالت و نادانی نکشانند. علم قرآن را کسی نمی داند مگر آنکه طعم آن را چشیده و با علم به آن، نادانی وجهل خود را برطرف نموده باشد و کوری خود را با قرآن به بصیرت و بینائی، و کری و ناشنوائی خود را به شنوائی تبدیل نموده باشد و آنچه را که از دست داده بوده است با قرآن به آن رسیده باشد و به آن زنده شده پس از آنکه مرده باشد و خوبیهای خود را نزد خداوند سبحان به ثبت رسانده باشد و بدیها را به کمک قرآن از بین برده باشد و رضا و خوشنودی خداوند متعال را به آن به دست آورده باشد.
پس علم قرآن را تنها از اهلش بخواهد، کسانی که به آن تخصیص یافتهاند؛ چون آنانند آن نور خاصی که روشنائی از آن طلب میشود و امامانی که به آنان اقتداء میشود که آنانند حیات و زندگی علم؛ و مرگ و نابودی جهل. احکام صادره از جانب آنان از علمشان و سکوتشان از گویائیشان و ظاهرشان از باطنشان به شما خبر میدهد خلاف دین عمل نمیکنند و در
1) الکافی (ط - الإسلامیة) 1/59؛ (ط دارالحدیث) 1/149 - الوافی 1/261 - تفسیر الصافی 2/326 - وسائل الشیعة 27/156 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 8/381 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 1/201 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 26/205 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 24/245 - عرفان و اهل بیت (علیهم السلام)
دین اختلافی ندارند و قرآن بین آنان شاهد و گواهی است صادق، که در عین سکوت ناطق است و از صداقت اهل بیت (علیهم السلام) میدهد» (1)
اولین جایگاه علم و تنها مفسران و ترجمان وحی الهی محمد و آل محمد (ص)می باشد. به فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) دقت فرمائید:
«گروهی در دریای فتنه و آشوب فرو رفته، و بدعتها را گرفتند و سنتها را رها نمودند. مومنان کناره گرفته و سکوت اختیار کردند و گمراهان و تکذیب کنندگان به سخن درآمدند.
ما اهل البیت (علیهم السلام)؛ محرم اسرار حق، و یاران راستین، و گنجینههای علوم و درهای آن گنجینه هائیم و هیچ کس به خانه ها از غیر در وارد نمیشود و هر کس از غیر در وارد خانهها شود دزد خوانده میشود. در شان اهل البیت است آیات کریمهای از قرآن و آنانند گنجینههای علوم خداوند رحمان؛ اگر سخن گفتهاند راست گویند و اگر سکوت اختیار کرده باشند کسی بر آنان سبقت نگرفته است» (2)
(..وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِهاوَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون) (3)
«..و نیکی آن نیست که از پشتِ خانهها درآیید، بلکه نیکی آن است که کسی تقوا پیشه کند، و به خانهها از درِ [ورودی] آنها درآیید، و از خدا بترسید، باشد که رستگار گردید»
همچنین می فرماید:
«لَا تُؤْتَى الْبُيُوتُ إِلَّا مِنْ أَبْوَابِهَا فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقا» (1)
داخل خانهای نمیتوان شد مگر از درب ورودی آن و آنکه بدینگونه وارد خانه نشود و راه دیگری را برگزیند، دزد و سارق نامیده میشود.
خانه و دار حکمت، حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و درب این خانه، ائمه اطهار (علیهم السلام) هستند. پس رسیدن به حکمت باید از درب آن یعنی ذوات مقدسه (علیهم السلام) وارد شد؛ چنانکه فرمودهاند:
«وَ نَحنُ بَابُ الله» (2)
مائیم دربهای ورود به خدا.
همچنین فرمایشی که به کمیل داشتند چیزی جز همین امر نبوده:
«..يَا كُمَيْلُ لَا تَأْخُذْ إِلَّا عَنَّا تَكُنْ مِنَّا..» (3)
ای کمیل عقیدهای را از غیر خاندان ما پذیرا مباش تا از ما باشی.
نیز فرمودند:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَنْ قَالَ بِقَوْلِنَا فَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ قَصَّرَ عَنَّا وَ مَنْ قَصَّرَ عَنَّا لَمْ يَلْحَقْ بِنَا وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ مَعَنَا فَفِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار» (4)
بدرستیکه مومن کسی را گویند که به گفته ما سخن گوید و کسی که
قصور کند از این امر در حق ما قصور ورزیده که چنین شخصی به ما نخواهد پیوست و آنکه با ما نباشد جایگاه او در طبقات زیرین جهنم است.
حضرت امام باقر (علیه السلام) فرمودند:
«لَيْسَ عِنْدَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ وَ لَا صَوَابٌ وَ لَا أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ يَقْضِي بِقَضَاءِ إِلَّا مَا خَرَجَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت..» (1)
کسی را از حقائق بهرهای نیست و کسی را نیز توان قضاوت و ارج گذاری در امری نیست مگر بوسیله آنچه را که از ما خاندان گرفته باشد.
نتیجهای که عقل سالم راهنمائی به آن میکند آنست که یقین کنیم، هدایت و سعادت میسّر نمیگردد، مگر با تمسک به کلام ذوات مقدس (علیهم السلام)، زیرا همه نظرات و راهها غیر از کلام ایشان گمراهیست. چنانکه راوی محضر حضرت امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: ما نزد مخالفان میرویم تا احادیثی که حجت ما علیه آنهاست، از آنان بشنویم. حضرت فرمودند:
«نه این کار را نکن، پیش آنها نرو و از آنها اخذ حدیث مکن. لعنت خدا بر آنها و عقائد شرک آمیز آنها» (2)
با توجه به احادیث فوق و اظهار نظرهای کاملاً مخالفِ دین از افرادی مانند محی الدین بن عربی، این سوال در نظر جلوه میکند که جایگاه این اشخاص کجاست؟ با این حدیث و این فرمایش روشن، آیا باز هم میتوان از امثال ابن عربیها دین را آموخت؟ شخصی به حضرت امام کاظم (علیه السلام) نامه نوشت و حضرت در جواب مرقوم فرمودند:
«اما اینکه پرسیدهای "معالم دینم را از چه کسی بیاموزم؟" معلم دینت را
از غیر شیعیان ما مگیر وگرنه دین خود را از خیانتکارانی گرفتهای که به خدا و پیامبر و امامان خویش خیانت نمودهاند» (1)
ابراهیم بن ابی محمود به حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) عرض کرد: ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ! در فضائل حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و فضائل شما خاندان، روایاتی از مخالفان شما به ما رسیده که از شما نشنیدهایم، آیا به آن اعتقاد داشته باشیم؟ حضرت (علیه السلام) فرمودند:
«ای پسر ابی محمود! پدرم به واسطه پدرش از جدش (علیهم السلام) به نقل از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسی که به گویندهای گوش دهد او را پرستیده، اگر او از جانب خدا مطالب را بیان کند شنونده، عبادت خدا و اگر از جانب شیطان بگوید، او عبادت ابلیس کرده است.
ای پسر ابی محمود! هنگامی که مردم به این طرف و آن طرف پراکنده شدند، تو راه و روش ما اهل بیت (علیهم السلام) را ملزم باش و رها مکن زیرا هر کس ملازم ما باشد و از ما جدا نشود ما نیز همیشه با او بوده و او را رها نمیکنیم. ولی کسی که از ما جدا شود ما نیز از او جدا شده و او را به خود وا میگذاریم...
کمترین چیزی که انسان را از ایمان خارج میکند اینست که به ریگ بگوید این هسته خرماست و آن را اعتقاد دینی خویش قرار دهد و با مخالفان آن عقیده اعلام برائت نماید. (کنایه از اینکه در کوچکترین امر دینی انسان حق ندارد از پیش خود اظهار نظر کند و چیزی را که خدا دستور نداده به آن عقیده پیدا کند)... این مطالب را حفظ کن، خیر دنیا
1) کافی 8/125 - رجال کشی 3 - بحارالأنوار 2/82 و 48/242 و 75/329 - وسائل الشیعه 27/150
و آخرت را در این سخن برای تو جمع کردم» (1)
لازمه شیعه بودن طبق فرمایش قبل و روایت بعدی، آموختن کلام و روشهای امامان معصوم (علیهم السلام) است، زیرا عقول بشری دارای نقصان است جز اهل بیت (علیهم السلام). حضرت امام سجاد زین العابدین (علیه السلام) میفرمایند:
«إِنَّ دِينَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يُصَابُ بِالْعُقُولِ النَّاقِصَةِ وَ الْآرَاءِ الْبَاطِلَةِ وَ الْمَقَايِيسِ الْفَاسِدَةِ وَ لَا يُصَابُ إِلَّا بِالتَّسْلِيمِ فَمَنْ سَلَّمَ لَنَا سَلِمَ وَ مَنِ اقْتَدَى بِنَا هُدِيَ وَ مَنْ كَانَ يَعْمَلُ بِالْقِيَاسِ وَ الرَّأْيِ هَلَكَ وَ مَنْ وَجَدَ فِي نَفْسِهِ شَيْئاً مِمَّا نَقُولُهُ أَوْ نَقْضِي بِهِ حَرَجاً كَفَرَ بِالَّذِي أَنْزَلَ السَّبْعَ الْمَثَانِيَ وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ» (2)
با عقلهای ناقص، آراء باطل و مقیاسهای فاسد نمیتوان به دین خدا رسید بلکه لازمه رسیدن به دین الهی تسلیم است. پس آنکه تسلیم آموزشهای ما شود سالم مانده و آنکه به ما اقتدا نماید هدایت شده است. و آنکه به رای خود و قیاس عمل کند هلاک گشته است و هر که گفتار و احکام صادره از جانب ما را غیر قابل قبول یا غیر قابل هضم بداند، ناخود آگاه به آنکه سوره حمد و قرآن عظیم را نازل فرموده کافر شده است؛ کفری بدون اطلاع او از آن.
بنابراین تنها یک روش و گفتار در جهان باعث نجات است چنانکه پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«..وَ إِنَّ أَهْلَ بَيْتِي أَمَانٌ لِأُمَّتِي مِنَ الضَّلَالَةِ فِي أَدْيَانِهِم..» (3)
..و اهل بیت من امان و حفظی هستند برای امت من در برابر گمراهی آنان
1) بشارة المصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) 221 - عیون اخباز الرضا (علیه السلام) 1/303-304 - بحارالأنوار 26/239
2) کمال الدین و تمام النعمة 1/324 - بحار الأنوار (ط - بیروت) 2/303 - تفسیر نور الثقلین 1/512 - تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب 3/459
3) التفسیر المنسوب إلی الإمام الحسن العسکری (علیه السلام) 546- البرهان فی تفسیر القرآن 1/310 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 23/123
در دین خود.
بنابراین هرکسی برای قدم گذاشتن در جاده سعادت، غیر از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام)، از راه دیگری وارد شود، طبق کلام معصوم (علیهم السلام) منحرف و هلاک میگردد. زیرا صراط بدون لغزش و مستقیم، بیش از یک جاده در عالم نیست. همه راهها به سوی جاده هائی پر از چالههای مخوف و بیراهه و گمراهی ختم میگردد، زیرا خداوند متعال فقط و فقط یک زبان را برای راهنمائی، بیشتر به کار نگرفته، همه زبانها و گفتارها ناقص و گمراه کنندهاند الا لسان الله و کلماتشان. حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در اهمیت دوری از داعیان به ظاهر هدایت میفرماید:
«إِيَّاكُمْ وَ أَصْحَابَ الرَّأْيِ فَإِنَّهُمْ أَعْيَتْهُمُ السُّنَنُ أَنْ يَحْفَظُوهَا فَقَالُوا فِي الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ بِرَأْيِهِمْ فَأَحَلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ حَرَّمُوا مَا أَحَلَّ اللَّهُ فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا» (1)
از اصحاب رای دوری گزینید زیرا آنها در حفظ سنتها (و قوانین اسلامی) گنگ هستند، پس در حلال و حرام به رأی و نظر خودشان سخن گویند و چیزی را که خداوند حرام کرده است، حلال میکنند و چیزی را که خداوند حلال کرده، حرام مینمایند. پس آنان خودشان گمراهاند و دیگران را هم گمراه مینمایند.
نیز فرمودهاند:
«من بر امتم نه از مومنان بیمناکم و نه از مشرکان. چرا که مومن ایمانش مانع ضرر اوست و مشرکان را خداوند متعال به جهت سرکشی، رسوایشان میکند. ولی از منافقین بر شما میترسم که از زبانش علم میریزد و
1) عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة 4/65 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/308
سخنانی میگوید که برای شما دلپذیر است، اما اعمالی [پنهان یا آشکار] انجام میدهد که مخالف دین است»
سپس برای روشن شدن کوره راههای بسیار خطرناک و مخوفِ داعیان به ظاهر هدایت و علم که سراسرش ظلمت و جهل است، و نجات از گمراهی، به شیعیانشان توصیه نمودهاند که شدیداً از این نوع افراد و فِرَق که غیر از کلام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) را مستمک قرار میدهند، بپرهیزید. حضرت امام صادق (علیه السلام) خطاب به یونس میفرماید:
«يَا يُونُسُ إِذَا أَرَدْتَ الْعِلْمَ الصَّحِيحَ فَخُذْ عَنْ أَهْلِ الْبَيْتِ فَإِنَّا رَوَيْنَاهُ وَ أُوتِينَا شَرْحَ الْحِكْمَةِ وَ فَصْلَ الْخِطَابِ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَانَا وَ آتَانَا ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ» (1)
ای یونس، هرگاه در پی علمی صحیح بودی آن را از اهل بیت جویا شو، زیرا این علم برای ما بیان شده و شرح حکمت و دانش و توان جدایی حق از باطل را خدا به ما داده شده است و خداوند ما را برگزیده و به ما ویژگیهائی عطا نموده که به هیچ یک از اهل عالم نداده است.
نمونه دیگری از پدر گرامیشان حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت شده که:
«لَيْسَ عِنْدَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌ و لَاصَوَابٌ و لَا أَحَد مِنَ النَّاسِ يَقْضِي بِقَضَاءٍ حَقٍ إِلَّا مَا خَرَجَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت..» (2)
نزد کسی نظری حق و بجا وجود ندارد و کسی به حق حکم نمیکند مگر
1) بحارالأنوار (ط - بیروت) 26/158 - عرفان اهل بیت 543 - اختیار کردن [اصطفی] سوره مبارکه آل عمران آیه شریفه 33 - ما لم یؤت سوره مبارکه مائده آیه شریفه20 - فصل الخطاب و حکمة: در زیارت جامعه کبیره
2) بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) 1/519 - الکافی (ط - الإسلامیة) 399/1 - الأمالی (للمفید) 96 - الوافی 3/609 - وسائل الشیعة 27/68 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/94؛ 2/179؛ 26/157 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 17/283 - کتاب عرفان و اهل بیت (علیهم السلام) 269
بر اساس آنچه از ما اهل البیت (علیهم السلام) صادر شده باشد.
حدیث دیگری از شکافنده علم الاولین و الآخرین حضرت امام محمد باقر (علیه السلام):
«فَوَ اللَّهِ لَا يُؤْخَذُ الْعِلْمُ إِلَّا مِنْ أَهْلِ بَيْتٍ نَزَلَ عَلَيْهِمْ جَبْرَئِيل..» (1)
.. بخدا سوگند علم بدست نمیآید مگر از خاندانی که جبرئیل بر آنان نازل شد.
نیز فرمودند:
«شَرِّقَا وَ غَرِّبَا لَنْ تَجِدَا عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً يَخْرُجُ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ» (2)
به هر سو که خواهید (شرق و غرب) بروید، علم نافع و سودمند نخواهید یافت الا آنچه که از ما اهل بیت (علیهم السلام) علم صادر شود.
مومن حقیقی کسی است که هیچ ایده، عقیده و روشی را نمیپذیرد و انجام نمیدهد مگر به استناد به فرمایش امامان معصوم (علیهم السلام) و در این راستا پذیرای هیچ رای، چه از خود و چه از دیگران نخواهد بود. شعار و سیرۀ آنان اینست که هر چیزی را که مفسران حقیقی (محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام)) قرآن فرمودهاند؛ صحیح است و با این دیدگاه شیعه شهادت میدهد که راه خیر و سعادت جز یک درب، بنام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) ندارد. کلام و راهنمائیها تنها از درب خدا (باب الله) باید افاضه و نازل گردد. حضرت امام باقر (علیه السلام) فرمودهاند:
«أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ عِنْدَنَا لِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ وَ لَا صَوَابٌ إِلَّا مِنْ شَيْءٍ أَخَذُوهُ مِنَّا
1) الکافی (ط - دارالحدیث) 2/328؛ 2/329 - الوافی 3/609؛ 3/610 - وسائل الشیعة 27/70 - البرهان فی تفسیر القرآن 1/137 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/91؛ 46/335 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 17/274 - چهل شباهت امام معصوم (علیه السلام) با خورشید 52
2) اصول کافی 1-399 ح 3 - فضائل الشیعه 3 - بصائر الدرجات 1/10
أَهْلَ الْبَيْت..» (1)
نزد هیچ یک از مردم ایده صحیحی وجود ندارد مگر آنچه را که از ما اهل بیت (علیهم السلام): گرفته باشند..
حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) میفرماید:
«أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ عِنْدَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ وَ لَا صَوَابٌ إِلَّا شَيْءٌ أَخَذُوهُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ[علیهم السلام] وَ لَا أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ يَقْضِي بِحَقٍّ وَ [لَا] عَدْلٍ إِلَّا وَ مِفْتَاحُ ذَلِكَ الْقَضَاءِ وَ بَابُهُ وَ أَوَّلُهُ وَ سُنَنُهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب (علیه السلام)..» (2)
بدانید که هیچ سخن حق و درستی نزد هیچ کس نیست، جز آن چه که از ما اهل بیت[علیهم السلام] گرفته شده باشد و هیچ شخصی نیست که به حق و عدل حکم کند، مگر اینکه کلید آن حکم و درب آن و ابتدای آن و سنتهای آن حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است..
حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) همچنین فرمودند:
«يَا أَبَا الصَّبَّاحِ إِيَّاكُمْ وَ الْوَلَائِجَ فَإِنَّ كُلَّ وَلِيجَةٍ (3)دُونَنَا فَهِيَ طَاغُوتٌ» (4)
بپرهیزید از ولیجه ها. پس به تحقیق که غیر از ما هر ولیجه ای (ولی دروغین) طاغوت است.یا فرمود شریک برای خداست.
1) بحارالأنوار 26/157؛ 2/94؛ 2/179 - امالی شیخ مفید 96 - وافی 3/609 - وسائل الشیعه 27/68 - مراة العقول 4/307 - جامع احادیث الشیعه 30/96
2) الأمالی (للمفید) 96 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/94؛ 26/157 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 1/283
3) ولیجة: کل شيء أدخلته في شيء و لیس منه فهو ولیجة. و الولیجة: بطانة الإنسان و خاصته، او من یتخذه معتمداً علیه من غیر أهله. أو هو من أصحاب السر و الأولیاء. «هر چیزی که آن را در چیز دیگر داخل کنی و آن شیء از آن نباشد پس آن ولیجه است. و الولیجه شخصی نااهلی است که او را بعنوان معتمد انتخاب کند»
4) تفسیر العیاشی 2/83 - وسائل الشیعة 27/134 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 8/382 - البرهان فی تفسیر القرآن 2/747 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 24/246 - تفسیر نور الثقلین 2/191
«..مَنْ تَمَسَّكَ بِنَا لَحِقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنَّا غَرِقَ..» (1)
..هر کس به ما تمسک جست، به خدا رسید و هر کس از ما اعراض کرد، غرق شد..
قرآن مجید اشارۀ مستقیم به این مطلب دارد:
(اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ قَلِيلًا ما تَذَكَّرُون((2)
«آنچه را که از پروردگارتان برای شما فرستاده شده است پیروی کنید و از پیروی اولیاء غیر خدایی اجتناب کنید. چه اندک پند میگیرید»
(هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّه وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْباب) (3)
اوست کسی که این کتاب [قرآن] را بر تو فرو فرستاد. پارهای از آن، آیات محکم [=صریح و روشن] است. آنها اساس کتابند؛ و [پارهای] دیگر متشابهند [که تأویل پذیرند]. اما کسانی که در دلهایشان انحراف است برای فتنهجویی و طلب تأویل آن [به دلخواه خود،] از متشابه آن پیروی میکنند، با آنکه تأویلش را جز خدا و ریشه داران در علم کسی نمیداند. [آنان که] میگویند: «ما بدان ایمان آوردیم، همه [چه محکم و چه
متشابه] از جانب پروردگار ماست»، و جز خردمندان کسی متذکر نمیشود.
خدای متعال در قرآن صراحتاً ذکر فرموده بعضی از آیات قرآن متشابهاند و همین آیات دستاویز منافقان میگردد. تاویل آیات را غیر از خدای متعال و محمد و آل محمد (ص)، کسی نمیداند. هر کس کلامی غیر از کلام خداوند و راسخون در علم بر زبان براند یا معتقد شود، به راه خطا رفته و عاقبتی جز جهنم در انتظار او نیست.
عقل سلیم با تفکر در این آیه به این مطلب که فقط باید به خداوند و راسخون در علم رجوع کرد متعرف و معتقد میشود. چه آنکه میداند هر سخنی غیر از سخن ایشان، باطل است. اما راسخون در علم که اهل بیت رسول خدایند و باید تاویل آیات را از آنها پرسید، در آیاتی دیگر مشخص شده:
..)قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً * رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّنات(.. (1)
«..به راستی که خدا سوی شما ذکر [مراد رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است چنانکه در آیه بعد شرح میدهد] فرو فرستاده است * پیامبری که آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت میکند..»
(..فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون) (2)
«از اهل [ذکر یعنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) طبق آیه گذشته و اهل ذکر یعنی اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سوال کنید اگر نمیدانید»
در آیه اول خداوند میفرماید ذکر را به سوی ما فرستاده است و در آیه بعد، ذکر را رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) معرفی نموده و میفرماید او پیامبری است که آیات الهی را برای
شما میخواند. در ادامه در آیه سوم، اهل ذکر یعنی اهل بیت رسول ختمی مرتبت (علیهم السلام) را برای سوال معرفی میکند. یعنی برای فهم قرآن و یافتن راه سعادت و دوری از شقاوت، باید به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت طاهرینش (علیهم السلام) مراجعه نموده و کسب فیض کرد.
متأسفانه اکثریت قریب به اتفاق مذهبیون در پذیرفتن ابعاد مختلف اعتقادی و دینی دقت لازمه را برای اخذ آن از کلام خدا و معصومین (علیهم السلام)، ندارند. قرآن مجید نیز درباره اکثریت میفرماید: اکثرشان نمیفهمند، اکثرشان نمیدانند،.. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَخَذَ دِينَهُ عَنْ رَبِّهِ وَ لَمْ يَأْخُذْهُ عَنْ رَأْيِه» (1)
مومن دین خود را که عبارت از همان ایده و عقائد اوست از خداوند متعال گرفته است و نه از رأی خود.
از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت شده در مورد این فرموده الهی:
(..وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ..) (2)«يَعْنِي مَنِ اتَّخَذَ دِينَهُ رَأْيَهُ بِغَيْرِ إِمَامٍ مِنْ أَئِمَّةِ الْهُدَى» (3)
آیا گمراهتر از آنکه بدون هدایت الهی پیروی هوای نفس خود میکند، پیدا میشود؟ فرمود: کسی که رأی خود را بدون متابعت از هدایت و راهنمائی امامی از ائمه هدی (علیهم السلام)، دین خود قرار داده باشد.
1) الأمالی (للصدوق) 351 - وسائل الشیعة 27/45 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 65/309
2) سوره مبارکه قصص آیه شریفه 50
3) الکافی (ط - الإسلامیة) 1/374؛ (ط - دارالحدیث) 2/259 - الغیبة (للنعمانی) 130 - الوافی 2/118 - تفسیر الصافی 4/94 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (علیهم السلام) 4/213 - تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب 10/80 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 17/310
حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَيْرِ سَمَاعٍ مِنْ عَالِمٍ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اللَّهُ التِّيهَ إِلَى الْفَنَاءِ وَ مَنِ ادَّعَى سَمَاعاً مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ وَ ذَلِكَ الْبَابُ هُوَ الْأَمِينُ الْمَأْمُونُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ الْمَكْنُونِ» (1)
هر کس به خدا تقرب جوید از راهی غیر از شنیدن از "عالِم صادق"، خداوند او را مبتلا به سرگردانی مینماید تا هلاک شود و هر کس ادعای شنیدن کند از غیر از بابی که خدای متعال آنرا گشوده باشد، پس او مشرک است و آن درب [دربی که خدا گشوده] همان امینِ مامون (2)به راز پنهان خداست.
پس هیچ دربی به سوی به سوی هدایت و سعادت باز نیست الّا درب وحی، و چون دربی غیر از درب این باز شد قطعاً جز ضلالت تباهی چیزی برای وارد شدگان خود به اهداء نخواهد نمود.
«كُلُّ مَا لَمْ يَخْرُجْ مِنْ هَذَا الْبَيْتِ فَهُوَ بَاطِل» (3)
از علوم دین آنچه را که از این بیت خارج نشده باشد، باطل است.
1) الکافی (ط - الإسلامیة) 1/377؛ (ط - دارالحدیث) 2/266 - الغیبة (للنعمائی 134 - الوافی 2/121 - وسائل الشیعة 27/128 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 1/32 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (علیهم السلام) 4/222 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/105 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 17/308 - إلزام الناصب فی إثبات الحجة الغائب؟ 1/16
2) امین (علیهم السلام) راستگو مورد امانت؛ مامون: امان گرفته [از جانب خدای متعال]
3) مختصر البصائر 198 - وسائل الشیعة 27/75؛ 27/130 - الفصول المهمة فی أصول الأئمة (علیهم السلام) (تکملة الوسائل) 1/526 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 6/93؛ 8/382 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/94 - فصول المهمه 203 (ابن صباغ مالکی نویسنده عامه)
حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
«.. وَ مَنْ وَافَقَ عَدُوَّنَا فِي قَوْلٍ أَوْ عَمَلٍ فَلَيْسَ مِنَّا وَ لَا نَحْنُ مِنْهُمْ» (1)
.. هر کس در کردار و گفتار موافق دشمن ما باشد، از شیعیان و دوستان ما نمیباشد و ما هم از او بیزار خواهیم بود.
بدیهی است اگر قول و عمل اغیار مطابق قول و فعل ائمه اخیار میبود دیگر اختلافی نبود. اما مطابقتی نیست و اگر فردی مطابعت از این افراد نماید از ذوات مقدسه (علیهم السلام) زیرا دانش در کسانی که به خداوند متصل نیستند یافت نمیشود. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرمایند:
«همانا علمی که آدم (علیه السلام) از آسمان آورد و تمامی آنچه انبیاء (علیهم السلام)، با آن فضیلت یافتند در وجود حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) خاتم پیغمبران و در وجود عترت پاک آن حضرت (علیه السلام) جمع است»
«..فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ بَلْ أَيْنَ تَذْهَبُون» (2)
... پس شما را به کدام گمراهی می کشانند و به کجا می روید؟
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) راه دیگران را بیراهه دانسته و راه بندگی را از آن جدا میدانند.
این هر چند که ظاهراً خود را شیعیان اثنی عشری میپندارند ولی در عمل و
1) وسائل الشیعة 27/119 - الفصول المهمه فی أصول الأئمة (علیهم السلام) (تکملة الوسائل) 1/578 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 8/379
2) دعائم الاسلام 1/98 - تفسیر قمی 1/4 - تحف العقول 485 - غیبت نعمانی 44 - اختصاص شیخ مفید 121 - احتجاج علی اهل اللجاج [شیخ طوسی] 1/262 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 8/106 - وافی 3/771 - البرهان فی التفسیر القرآن 1/74؛ 1/447 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/100؛ 2/285
اعتقادات دینی، از طعام گندیده بیگانگان تناول میکنند.
«كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُنَا وَ هُوَ مُسْتَمْسِكٌ بِعُرْوَةِ غَيْرِنَا» (1)
دروغ میگوید کسی که ادعای شناخت ما را نماید ولی در عین حال به سراغ دیگران میرود.
بسیار دیده شده در مسائل روزمره، قضاوتها، قوانین، مرام و مسلک و اعتقادات از غیر ذوات مقدسه (علیهم السلام) وام گرفته شده و با توجیحات پوچ و بیاساس، عملا آن را در زندگی خود و دیگران تاثیر میدهند یا بر اساس فکر و اندیشه ناقص خویش، حکمی برای مسئله ساخته و آن را به بوته اجرا میگذارند.
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در خطبه طالوتیه خطاب به مردم مدینه فرمودند:
«..وَ اخْتَلَفْتُمْ فِي دِينِكُمْ فَأَفْتَيْتُمْ فِي دِينِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ اتَّبَعْتُمُ الْغُوَاةَ فَأَغْوَتْكُمْ وَ تَرَكْتُمُ الْأَئِمَّةَ فَتَرَكُوكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ تَحْكُمُونَ بِأَهْوَائِكُمْ..» (2)
.. و شما در دینتان به اختلاف افتادید پس بدون علم در دین خدا فتوا دادید و پیروان گمراه کنندگان شُدید و آنان شما را گمراه کردند و امامان را ترک کردید و آنان هم شما را ترک نمودند پس به حالی افتادید که بر اساس هوای نفستان حکم میکنید..
جای تعجب اینجاست که با وجود فراوانی علوم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) حتی در جزئیترین مسائل، عده ای به نام تشیع و در لباس شیعه سراغ بیگانگان رفته، سر به جهل ایشان می سپرند.
یونس بن عبدالرحمن میگوید: به حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) عرض کردم به چه
و چگونه یکتاپرست باشم؟ حضرت (علیه السلام) فرمودند:
«ای یونس، مبادا در پی بدعت در دین برآیی (همراه با نون تاکید ثقیله که افاده تاکید بسیار میکند) هرکه با رای خود به تفکر و اندیشه در دین بپردازد، هلاک؛ و هر کس اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک کند، گمراه و هر که کتاب خدا و گفتار پیامبر او (صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک کند، کافر میشود» (1)
امام همام (علیه السلام) نه اندیشه غیر و نه تفکر شخصی را برای مومن نمیپسندد. چرا که هیچ اندیشهای غیر از کلام ذوات مقدسه (علیهم السلام) مؤید به وحی الهی نیست و قطعاً آلوده به جهل یا القائات شیطانی است. و بر خلاف آن، کلام معصوم (علیه السلام) که سراسر الهامات وحیانی بوده، عبودیت را برقرار و راه بهشت را هموار میسازد. نه تنها پیروی از اغیار مورد تنفر ذوات مقدسه (علیهم السلام) است، بلکه همنشینی با ایشان نیز در نظر امامان هدایت (علیهم السلام)، مذموم و منفور میباشد. حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرمایند:
«لَا تَصْحَبُوا أَهْلَ الْبِدَعِ وَ لَا تُجَالِسُوهُم..» (2)
با بدعت گذاران در دین معاشرت و همنشینی نکنید..
کار از این حد نیز گذشته است بلکه امر بسیار بزرگتر مینماید. امام صادق (علیه السلام):
«مَنْ مَشَى إِلَى صَاحِبِ بِدْعَةٍ فَوَقَّرَهُ فَقَدْ مَشَى فِي هَدْمِ الْإِسْلَام» (3)
هر که به سوی فردی بدعتگذار و نوآور برود، و در پی بزرگداشت او برآید، در نابودی اسلام قدم برداشته است.
1) تفسير العياشي 2/131 - الكافي (ط - الإسلامية) 1/56 - كافي (ط - دار الحديث) 1/143
2) الکافی (ط - الإسلامیة) 2/375؛ 2/642؛ (ط - دارالحدیث) 4/122؛ 4/695 - الوافی 5/581؛ 5/1046 - وسائل الشیعة 12/48؛ 16/260 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 11/77 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 71/201
3) المحاسن 1/208 - من لا یحضره الفقیه 3/572 - الوافی 1/245 - وسائل الشیعة 16/268 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 5/595 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/304
«مَنْ تَبَسَّمَ فِي وَجْهِ مُبْتَدِعٍ فَقَدْ أَعَانَ عَلَى هَدْمِ دِينِه» (1)
هر کس با تبسم به صورت بدعتگذاری بنگرد، کمک به ریشهکن شدن دین خود نموده است.
از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده که:
«اهل البدع أشر الخلق و الخلیقة» (2)
بدعت گذاران، بدترین مردم و موجودات هستند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمایند:
«..كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَ كُلُّ ضَلَالَةٍ سَبِيلُهَا إِلَى النَّار..» (3)
هر بدعت در دین، ضلالت و گمراهی است و هر ضلالتی نیز راهش به سوی آتش است.
خداوند متعال توبه همه گناهکاران را میآمرزد الا یک دسته از مردم را چنانکه امام معصوم (علیه السلام) میفرماید:
«أَبَى اللَّهُ لِصَاحِبِ الْبِدْعَةِ بِالتَّوْبَة..» (4)
خداوند متعال از پذیرش توبه بدعتگذار امتناع میورزد.
مسئله عظیمی است که خداوند ابا میکند از پذیرش توبه بدعت گذار. خدای منان توبه را وسیله آمرزش و مغفرت قرار داده و بارها اهل خانه وحی (علیهم السلام) میفرمودند توبه کننده مانند آنست که به گناهی مرتکب نشده است. حال باید منزلت وحشتناک
1) مناقب آل أبی طالب (علیهم السلام) (لابن شهر آشوب) 4/251 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 47/217 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 12/322
2) ترجمه میزان الحکمة 1/513 - کنزالعمال [متقی هندی - عامه] 1125
3) المحاسن 1/207 - الکافی (ط - الإسلامیة) 1/56؛ (ط - دارالحدیث) 1/142 - من لا یحضره الفقیه 2/137 - الوافی 1/249 - وسائل الشیعة 8/45؛ 16/270 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/303؛ 36/227 - البته این حدیث از امام محمد باقر و امام صادق (علیهما السلام) نیز روایت شده است
4) اصول کافی 1/54 - بحارالأنوار 2/296
بدعت را دریافت جائی که توبه جوابگوی بزرگی این گناه نیست.
«كُلَ مُحْدَثَةٍ بِدْعَةٌ وَ كُلَّ بِدْعَةٍ ضَلَالَة» (1)
هر مطلب تازهای در دین، بدعت است و هر بدعتی ضلالت و گمراهی.
حضرت امام باقر (علیه السلام) در توضیح آن، چنین فرمودند:
«أَدْنَى الشِّرْكِ أَنْ يَبْتَدِعَ الرَّجُلُ رَأْياً فَيُحِبُّ عَلَيْهِ وَ يُبْغِض» (2)
کمترین درجه شرک اینست که انسان، عقیدهای بسازد و بر اساس آن دوستی و دشمنی کند.
موضوع آنچنان حائز اهمیت و دارای حساسیت است که حتی جنبههای مثبت اخلاقی نیز باید از امام معصوم (علیه السلام) رسیده باشد چه رسد به روشهای منفی. کلام حضرات، خود دلیل بر این مطلب است؛ حضرت امام باقر (علیه السلام) میفرمایند:
«حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بر مردمی گذر کرده و بر آنها سلام کرد آنها در جواب گفتند: علیک السلام و رحمة الله و برکاته و مغفرته و رضوانه. آنگاه حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به آنها فرمود: درباره ما از آنچه فرشتگان به پدرمان ابراهیم (علیه السلام) گفتند نگذرید. (یعنی از خودتان چیزی زیادتر از آنچه ما گفتهایم نگوئید)آنها گفتند: و رحمة الله و برکاته علیکم اهل البیت (علیهم السلام)» (3)
همچنین اسماعیل بن مفضل میگوید از محضر حضرت امام صادق (علیه السلام) پرسیدم از آیه شریفه:
(..وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها..) (1)
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
واجب است بر هر مسلمانی که قبل از طلوع خورشید و قبل از غروب خورشید ده مرتبه بگوید:
«لا اله الا الله وحده لا شریکه له، له الملک و له الحمد، یحیی و یمیت و هو علی کل شیء قدیر»
راوی میگوید من همین ذکر را گفتم اما بعد از یحیی و یمیت، جملۀ «و یمیت و یحیی» را نیز اضافه کردم. بعد حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«فلانی شکی نیست در اینکه خداوند زنده میکند و میمیراند و میمیراند و زنده میکند؛ و لکن همان را بگو که من به تو می گویم» (2)
شخصی به حضرت امام رضا (علیه السلام) عرض کرد: «اراده» اسمی از اسماء خداست. حضرت (علیه السلام) فرمودند:
«هَلْ سَمَّى نَفْسَهُ بِذَلِك»
آیا او خودش را به این نام، نامیده است؟
آن شخص (سلیمان) گفت: خیر، این کار را نکرده است. حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمودند:
«فَلَيْسَ لَكَ أَنْ تُسَمِّيَهُ بِمَا لَمْ يُسَمِ بِهِ نَفْسَه..» (3)
پس تو حق نداری که برای او نامی قرار دهی که خداوند آنرا برای خودش قرار نداده است.
حسین بن مختار میگوید از حضرت امام صادق (علیه السلام) از قول خداوند متعال پرسیدم که میفرماید:
(وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً..) (1)
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند در شب بگو:
«لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير»
راوی میگوید همین ذکر را گفتم اما جمله «بیده الخیر» را اضافه کردم. حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«بدرستی که خیر به دست خداوند است و لکن؛ همانطور که به تو می گویم بگو..» (2)
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
«..وَ لَا تَقُولُوا مَا لَا نَقُول..» (3)
نگوئید آنچه را که ما نمی گوئیم.
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«الْكَذِبُ عَلَى اللَّهِ وَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَوْصِيَاءِ مِنَ الْكَبَائِرِ وَ قَالَ رَسُولُ
اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) مَنْ قَالَ عَلَيَّ مَا لَمْ أَقَلُّهُ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ» (1)
دروغ بر خدا و بر رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و بر اوصیاء، از گناهان کبیره است و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس بر من چیزی بگوید که من آنرا نگفته باشم، پس جایگاه خود را در آتش آماده میکند.
و نیز فرمودند:
«حَقُّ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَنْ يَقُولُوا مَا يَعْلَمُونَ، وَ يَكُفُّوا عَمَّا لَا يَعْلَمُونَ، فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ فَقَدْ أَدَّوْا إِلَي اللَّهِ حَقَّه» (2)
حق خداوند بر خلق آنست که آنچه را که میدانند بگویند و از آنچه را که نمیدانند باز ایستند. پس چون اینکار را انجام دهند به خدا سوگند حق او را اداء نمودهاند.
عبدالله بن سنان میگوید، حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«بزودی میرسد به شما شبههای. پس باقی میمانید در این شبهه به طوری که نه عَلَم و نشانهای است که دیده شود و نه امامی که هادی باشد. در این حالت کسی از این شبهه نجات پیدا نمیکند مگر کسیکه دعای غریق را بخواند..»
راوی میگوید: عرضه داشتم دعای غریق چگونه است؟ حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند بگو:
«یا الله، یا رحمن، یا رحیم، یا مقلِّبَ القلوب، ثَبِّتْ قلبی دینک»
راوی میگوید من گفتم: «یاالله، یا رحمن، یا رحیم، یا مقلب القلوب و الأبصار ثبت
قلبی علی دینک». پس حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«به درستی که خداوند متعال مقلب القلوب و الابصار است و لکن؛ بگو همانطور که من به تو میگویم: یا الله، یا رحمن، یا رحیم، یا مقلِّبَ القلوب، ثَبِّتْ قلبی دینک» (1)
ابوبصیر می گوید بر حضرت امام صادق (علیه السلام)، آیۀ؛
(الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه..) (2)
را قرائت کردم. حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«مصداق این آیه مردی است که حدیث را میشنود پس حدیث را نقل میکند همانطور که شنیده است نه زیاد میکند آنرا و نه کم میکند» (3)
ایمان مستلزم پیروی از امام معصوم است. بیان امام (علیه السلام) درباره رفتار شیعیان اینگونه است:
«بخدا قسم شما شیعیان را دوست داریم اما به شرط آنکه چیزی را که گفتیم بگوئید. آنجا که چیزی نگفتیم شما نیز نگوئید و بر عقیده خود چیزی نگوئید» (4)
اما چرا ائمه اطهار (علیهم السلام) اینقدر بر این مسئله پافشاری مینمایند در حدیث ذیل مشخص میشود:
«..أَمَا إِنَّهُ شَرٌّ عَلَيْكُمْ أَنْ تَقُولُوا بِشَيْءٍ مَا لَمْ تَسْمَعُوهُ مِنَّا..» (5)
آگاه باشید! همانا بر شما شر و بدبختی است اینکه چیزی را بگوئید (اعتقاد به چیزی پیدا کنید) در صورتیکه آن را از ما نشنیده باشید.
(بعبارتی دیگر هر چه می گوئید و معتقد میشوید باید مستند به روایات ما ائمه معصومین (علیهم السلام) باشد و الا باعث شر، خروج از دین و عذاب خواهد شد).
به سند موثق، از اسحاق بن عمار نقل است که خدمت حضرت امام صادق (علیه السلام) عرض کرد مرد ضعیفی از من مشورت حج خواست. من صلاح ندانستم و او را به ترک حج امر کردم. حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
«چقدر سزاوار است که یک سال مریض شوی! اسحاق میگوید من یک سال مریض شدم» (1)
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«در زمانهای قدیم مردی از راه حلال دنبال دنیا رفت، ولی موفق نشد. از راه حرام رفت، باز هم موفق نشد. شیطان به سراغ او آمده و گفت فلانی! از راه حلال دنبال دنیا رفتی و موفق نشدی، از راه حرام نیز موفق نشدی. میخواهی چیزی به تو یاد بدهم که مالت بسیار، دنیایت آباد و پیروانت زیاد شوند؟
گفت بله.
گفت دینی بساز و مردم را به آن دعوت کن.
او نیز همین کار را کرد و مردم حرفش را قبول کرده و از او فرمانبرداری نمودند در نتیجه او به دنیایش رسید. پس از مدتی با خود گفت: کار بدی کردی که دینی ساختی و مردم را به آن دعوت کردی. توبهای نداری، جز
1) کاقی (ط - الإسلامیة) 4/271؛ (ط - دارالحدیث) 8/228 - وافی 12/261 - وسائل الشیعه 11/137 - مرآة العقول 17/155 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 47/368 - کشف الاسرار 1/271 - عوالی اللئالی 4/28؛ 4/332
اینکه به سراغ پیروانت بروی و آنان را از راه خطائی که میروند آگاه سازی.
آنگاه سراغ پیروانش رفت و گفت: بیشک، دینی که شما را به آن دعوت نمودم، باطل بود و آن دین را خودم ساخته بودم.
اما آنان در پاسخ گفتند: دروغ می گوئی. دین ما حق است ولی تو شک کردهای و از دین خود برگشتهای. آن مرد وقتی چنین دید، زنجیری را با میخ در زمین محکم کرده و آن را به گردن خود آویخت و گفت: تا زمانی که خداوند عزوجل مرا نبخشیده است، آنرا باز نمیکنم. خداوند متعال به پیامبر وقت وحی نمود به آن مرد بگو:
به عزت و جلالم سوگند اگر آن قدر مرا بخوانی که بندهای بدنت از یکدیگر جدا شود تو را نمیبخشم، مگر اینکه کسانی را که با عقیده به دین ساختگی از دنیا رفتهاند، زنده کنی و آنان از آن دین تو برگردند» (1)
با وجود جامعیت علوم اهل بیت (علیهم السلام) بسی جای تعجب و شگفتی است که شیعه به سراغ گفتار دیگران برود. ائمه اطهار (علیهم السلام) در مورد تمامی ابعاد دین، اعم از علوم و معارف و سیره و اذکار و اوراد، حتی در جزئیترین مراحل زندگی، دستورات و راهنمائیهای لازمه را که همه در کتب شیعه درج گشته، فرمودهاند و جای هیچ شبهه یا روزنۀ کوری برای طریق بندگی نگذاشته و همه راهها را با فرمایشات خویش تبیین فرمودهاند.
پس چه لزومی دارد یک شیعه از دکان دشمنان اهل بیت (علیهم السلام)، مایحتاج خود را آنهم به صورت تقلبی و اسقاطی (و التقاطی) فراهم سازد، الا اینکه با رجوع نمودن به
1) ثواب الاعمال و عقاب العمال شیخ صدوق ترجمه محمد شابندرریگی 555
چنین محافل و کتبی، مرض قلبی خود را ظاهر سازد.
طبق روایت گذشته، هر کسی به سراغ غیر از ائمه اطهار (علیهم السلام) برود در دوستی و شناخت ائمه اطهار (علیهم السلام) ولو ظاهراً شیعه باشد، دروغ گفته است. یعنی نشستن بر سر سفره معاویه و دم زدن از دوستی حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در پیشگاه ایشان، نشان از نفاق دارد که در یک دل دو کس با هم مسکن نمیگزیند. حضرت امام صادق (علیه السلام) درباره چنین افرادی میفرماید:
«..أَلَّا يَكُفُّونَ اسْمِي مِنْ أَفْوَاهِهِمْ فَوَ اللَّهِ لَا يَجْمَعُنِيَ اللَّهُ وَ إِيَّاهُمْ فِي دَارٍ» (1)
..چرا به نام من (اهل بیت (علیهم السلام)) چسبیده و تمسک میجویند؟ چرا نام مرا از گفتارشان برنمیدارند؟ بخدا سوگند! خداوند مرا با آنها در یکجا جمع نمیکند.
با این حساسیت فوق العاده که حاکی از تبری ائمه معصومین (علیهم السلام) میباشد، شیعه به این نتیجه خواهد رسید که هیچ کلام و روشی خالی از خطا و لغزش نمی باشد الا اینکه از خاندان وحی (علیهم السلام) صادر شده باشد. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«يَا كُمَيْلُ الدِّينُ لِلَّهِ فَلَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنْ أَحَدٍ الْقِيَامَ بِهِ إِلَّا رَسُولًا أَوْ نَبِيّاً أَوْ وَصِيّاً يَا كُمَيْلُ هِيَ نُبُوَّةٌ وَ رِسَالَةٌ وَ إِمَامَةٌ وَ لَيْسَ بَعْدَ ذَلِكَ إِلَّا مُوَالِينَ مُتَّبِعِينَ أَوْ عَامِهِينَ مُبْتَدِعِينَ (إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِين) (2)» (3)
ای کمیل! دین برای خداست و قبول نمیفرماید خداوند متعال قیام به دین
را مگر اینکه او رسول، نبی و یا وصی باشد. ای کمیل! پس عنوان این مقامات و مناصب عبارتند از: نبوت، رسالت و امامت و بعد از این سه مقام، دیگران یا دوستانی هستند تابع پیرو، و یا کسانی که افراد را به سوی خود میخوانند که در نتیجه بدعتگزارند و فقط خداوند متعال پذیرای اعمال از متقین میباشد.
حقیقتا کلامیست که اسرار زیادی در همین چند جمله بصورت راهنمائی و خط مشی برای شیعیان بازگو مینماید. مطالعه دوباره حدیث فوق، برای سالم زیستن و برداشتن گامهای صحیح در دین، لازم است. چون دین مربوط به خداست، پس تمامی حکمها، راهنمائیها و روشها باید از جانب کسی که از ناحیه خدا به عنوان جانشین (خلیفة الله) انتخاب گردیده، باشد. در فرمایش امام معصوم (علیه السلام) نکته بسیار ظریف و مهمی نهفته است. تقسیم مردم (غیر از نبی، رسول و امام) به دو گروه پیرو، و بدعتگذار؛ و رضایتمندی رب العالمین از یکی از این دو گروه [متقین]. در واقع متقین را کنایتاً موالیان پیرو معرفی کرده و اعمال ایشان را مورد قبول دانستهاند.
یعنی گروه سومی نداریم. بندگان، یا بدعتگذاران یا تابعین ائمه اطهار (علیهم السلام) میباشند. اگر جزء پیروان اهل بیت (علیهم السلام) میباشند، باید دارای مشی خاصی باشند که آن نیز طبق روایت صفحات قبل مشخص گردید؛ کسانیکه چشمشان فقط به رفتار و سیره اهل بیت (علیهم السلام) و گوششان منحصراً معطوف به لسان گهربار و راهنمائیهای دُرَربارِ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) است. غیر از این جزء بدعت گذاران در دین (و بالطبع منافق) هستند. آن گروه سومی که هم با معاویه علیه الهاویه و هم با امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) باشند، به نام شیعه و محب و پیرو اهل بیت عصمت (علیهم السلام) خوانده نمیشوند. زیرا ایمان به خدا و قیامت در انحصار تنفر و انزجار از دشمنان دین میباشد. حضرت
امام رضا (علیه السلام) فرمودند:
«فتنه برخی از کسانی که ادعای محبت ما را دارند بر شیعیان ما از فتنه دجال سختتر است»
راوی پرسید چرا؟ فرمودند:
«زیرا با دشمنان ما دوستی و با دوستان ما دشمنی میکنند این کار باعث آمیخته شدن حق و باطل میشود و امر را بر مردم مشتبه میسازد تا جائی که مومن از منافق تشخیص داده نمیشود» (1)
ممزوج کردن حق و باطل از ابزار طریق انحراف است. منحرفینی که مرام ایشان دوستی با دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) است. اگر حق مشخص شود، شیعه از منافق جدا گشته، در نهایت سبیل هدایت و راه خداوند متعال عیان گشته و پوزه شیطان لعین به خاک مالیده شده و خدا آنچنان که باید عبادت میشود. حضرت امام سجاد زین العابدین (علیه السلام) فرمودند:
«..وَ لَوْ لَا أَنَّهُ صَوَّرَ لَهُمُ الْبَاطِلَ فِي مِثَالِ الْحَقِّ مَا ضَلَّ عَنْ طَرِيقِكَ ضَال..» (2)
..اگر او (شیطان) باطل را در لباس حق برای آنان در نمیآورد، هیچ ره گم کردهای راه تو را [ای خدای بزرگ] گم نمیکرد...
حساسیت اهل بیت عصمت (علیهم السلام)، خبر از یک فاجعه بزرگ میدهد و آن اینکه به سبب دوستی و خریداری متاع از دکان دشمنان، آب گوارا و بسیار زلال دین، گل آلوده و تیره خواهد گشت. این دوستی و اخذ معارف از بیگانگان، مشتبه شدن حق و باطل را در پی خواهد داشت. تمامی همت شیطان لعین بر اینست تا در لباس دین، مذهب را تخریب و نابود سازد. در واقع چنین افرادی از مکتب تشیع، دوست
و شیعه نخواهند بود چرا که دشمنی در لباس دوست و گرگی در پوستین میش و به فرمایش حضرت امام رضا (علیه السلام)؛ فتنهاش از دجال بر سر شیعیان سختتر است و خیانتیست بسیار فاحش و بزرگ به خاندان نبوت (علیهم السلام) اگر دشمن در موضع خود بخواهد دین را نابود کند، سریعاً واکنش متدین را مشاهده میکند لذا برای آنکه با مقابله متدینین مواجه نشود باید خود را ملبس به تدین نموده و دین خود را به کیش او بیاراید. آنگاهست که با مخلوط نمودن حق به باطل، باطل را جایگزین حق نموده و اساس دین را تخریب مینماید. حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) فرمودند:
«معالم دینت را از غیر شیعیان ما مگیر وگرنه دین خود را از خیانتکارانی گرفتهای که به خدا و پیامبرش و امانات خویش خیانت نمودهاند» (1)
کسی که بر سر سفره عقیدتی غیر از مکتب آل محمد (علیهم السلام) بنشیند به یقین در برائت از دشمنان اهل بیت (علیهم السلام)، سست و متزلزل بوده و این نشان از امیال درونی وی برای مطامع پلیدش میباشد. چنین حالات و روشی از تمامی شیعیان و محبین اهل بیت (علیهم السلام)، نکوهیده و مذموم است. چنانکه نقل است: محضر مبارک حضرت امام صادق (علیه السلام) عرض شد: فلانی از دوستان شما اهل بیت (علیهم السلام) است ولی در برائت از دشمنان شما سست و ضعیف است. حضرت (علیه السلام) فرمود:
«هرگز چنین چیزی ممکن نیست! کسی که از دشمن ما بیزار و متنفر نباشد در ادعای محبت ما دروغگوست» (2)
قرآن مجید در مذمت چنین سیرهای میفرماید:
(... وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً كُلُّ حِزْبٍ
بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُون)(1)
«از مشرکین نباشید از کسانی که پاره پاره کردند دینشان را و به گروههای مختلف تقسیم شدند که هر گروهی به آنچه نزد اوست شادمان است»
«گروهی را هدایت نموده و گروهی را نیز ثابت داشت بر آنان گمراهی را، زیرا شیاطین را دوست و سرپرست خود قرار داده بودند، و اینان خود را هدایت شده میپندارند.» (2)
«..وَيْلٌ لَهُمْ إِنْ تَرَكُوا مَا أَقُولُ وَ ذَهَبُوا إِلَى مَا يُرِيدُون..» (3)
..وای بر آنان که ترک کردند گفته مرا و رفتند در پی خواسته و افکار خود..
با این همه تاکیدات و سفارشات بلیغه و حساسیتهای فوق العاده در دشمنی با دشمنان دین و دوری از دوستی ایشان، آیا جائی برای توجیه و جواب برای چنین افرادی که در یک سفره با دشمنان از غذای گندیده و متعفن معالم به اصطلاح دینشان تناول میکنند، هست؟
یکی از مخربترین هجمه ها، نشانه رفتن کفر به اصولِ است. منحرفترین آن، دو بدعت با عنوان "وحدت وجود" و "وحدت موجود" است. این دو از مخربترین و مهلکترین ابزار، برای از هم گسیختگی دین و عبودیت بشمار میآیند. ابداع کنندگان و بنیانگذاران آن، فلاسفه یونانی میباشند که بعدها ناصبیون از مبانی آن استفاده کرده و به قلم و گفتار بعضی از افراد ترویج و انتشار یافت و با تلاشهای زیاد امثال
محیالدین ابن عربی شاخ و برگ زیادی یافته و پس از او دیگران، با پروبال دادن به این انحرافات، آنرا بر جویندگان سبیل حق مشتبه کردند.
برای وحدت وجود معانی مختلف گفته شده لکن آنچه از کلمات فلاسفه بدست میآید اینست که در دار تحقق و علم هستی یک شیء بیشتر تحقق ندارد و آن همان وجود است یعنی به هر چه که در این عالم نظر کنیم و به هر چه اشاره کنیم خلاصه هر چه هست، یک وجود بیشتر نیست و حقیقت و ذات اشیاء خارجی، همان وجود است.
پس وحدت وجود چنانچه از اسمش پیداست یعنی وجود واحد است و آنچه در خارج است، چه آن شیء واجب (خدا) باشد و چه ممکن (مخلوق) باشد، فرقی نمیکند؛ طبق این مبنا یک وجود بیشتر نیست.
بعد از پذیرش وحدت وجود، نظریات مختلف شده، بعضی قائلند که یک وجود بیشتر نیست ولی موجودات متکثرند. یعنی وجود واحد، ولی موجود کثیر و این کثرت ناشی میشود از تشکیک در خود همان وجودِ واحد؛ یعنی وجود واحد، شدت و ضعف دارد و همین شدت و ضعف در وجود باعث شده که بگوئیم دو موجود داریم. یک موجود شدید الوجود و دوم موجود ضعیف الوجود که موجود شدید الوجود که اوج شدت است را واجب گویند و بقیه موجودات که در آن شدت نیستند را ممکن گویند. به این نظریه اصطلاحاً وحدت وجود تشکیکی گفته میشود.
نظریۀ دیگر اینست که وجود واحد است و موجود هم واحد است. قائلین به این نظریه، خود دو طائفه هستند. طائفه اول کسانی که میگویند وجود و موجود واحد است و کثرات در این عالم مثل کوه و دشت و آسمان و... همه، امور وهمی و خیالی هستند یعنی ما گمان میکنیم چند چیز است ولی در واقع یک چیز بیشتر
نیست. جَهَلۀ صوفیه اینطور معتقدند.
طائفۀ دوم کسانی که میگویند وجود و موجود واحد است ولی کثرات را تجلیات و تَطَوُّرات همان وجود میدانند. مثل اینکه خمیر بزرگی را برداریم و گوشۀ آنرا بکنیم و مجسمۀ حیوانی را با آن درست کنیم و همین طور گوشۀ دیگر را کَنده و با آن درخت درست کنیم و همین طور.. که در واقع تمام اَشکال [از زاویه دید این نظریه] همان خمیر هستند و حقیقت همه، یک چیز است و موجود هم یکی است و آن همان خمیر است و این اَشکال در واقع حقیقتی ندارند. اکابر صوفیه و بسیاری از فلاسفه اینطور معتقدند.
حضرات معصومین (علیهم السلام)، در مذمت افرادی که توحید را از بافتههای افکار دیگران دریافت میکنند و مباحث خداشناسی ذوات مقدسه (علیهم السلام) را کنار میزنند مطالب زیادی فرمودهاند. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«..أَلَا و إِنَّ أَبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ رَجُلٌ قَمَشَ عِلْماً مِنْ أَغْمَارِ غَشْوَةٍ وَ أَوْبَاشِ فِتْنَةٍ، فَهُوَ فِي عَمًى عَنِ الْهُدَى الَّذِي أَتَى مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ، وَ ضَالٌّ عَنْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، يَظُنُّ أَنَّ الْحَقَّ فِي صُحُفِهِ، كَلَّا وَ الَّذِي نَفْسُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ بِيَدِهِ، قَدْ ضَلَّ وَ ضَلَّ مَنِ افْتَرَى، سَمَّاهُ رَعَاعُ النَّاسِ عَالِماً وَ لَمْ يَكُنْ فِي الْعِلْمِ يَوْماً سَالِما..» (1)
..به تاکید منفورترین خلق نزد خداوند کسی است که غافل از ظلمت های فتنه از اینجا و آنجا (از مشرب های مختلف) دانشی گرد آورده درحالی که نسبت به حکمت زمان هدنه (زمان غیبت) کور می باشد..
علامه طباطبائی - صاحب تفسیر المیزان - که خود یکی از فلاسفه بوده درباره
1) الفایق فی غریب الحدیث 1/404 - ترجمه میزان الحکمه 1/572
تاریخچه پیدایش چنین فرقه و عقائدی میگوید:
فلسفه در ابتدا برای بستن در خانه اهل بیت (علیهم السلام) بوده.چنانکه در تاریخ به ثبت رسیده نفوذ چنین مرام و عقیده از آنجا شروع میشود که مأمون ملعون برای تخریب علوم اهل بیت (علیهم السلام) و کاهش محبوبیت آنان، بالاخص جایگاه الهی امام هشتم (علیه السلام) در بین مردم، نامهای به ملک روم فرستاد و از وی کتب ارسطو را طلب کرد. او در جستجو برآمد. عاقبت یکی از رهبانان که در دیری دور از قسطنطنیه سکونت داشت به عرض رسانید که خانهای است در اراضی یونان که از عهد قسطنطنین تا کنون هر کس در آن ممالک برتری یافته قفلی بر آن خانه افزود و هیچیک از بزرگان باب آن بیت را نگشودهاند، چه گمان کردهاند که در آن خانه مالی است از اندوخته سلاطین سلف و ننگ میداشتهاند که دست بدان برند تا مردم نگویند که از عدم کفایت به اندوخته دیگران محتاج شد و حال آنکه در آن خانه نیست جز از کتب ارسطوئی. چه، در زمان قسطنطنین که مردم بوزنطیه دین مسیحا گرفتند قسطنطنین گفت تا کتب حکما را جمع کرده و در آن خانه نهادند و در را بستند تا مردم به مطالعه آن کتب در شریعت عیسوی سستی نگیرند. ملک روم با صنادید دولت مشورت کرد که از گشودن آن خانه و فرستادن آن کتب به نزد مسلمین مرا عصیانی لازم شود یا رستگاری باشد؟
ایشان گفتند: هرگز بر تو گناهی نبود چه این کتب که در میان هر طبقه شایع گردد، قواعد شریعت و ملت ایشان را متزلزل کند.
پس ملک روم بی اکراه گفت در آن خانه را برگشودند و از آن کتب فراوان
که در آنجا بر زیر هم نهاده بودند، پنج شتر گرانبار ساخته به خدمت مأمون ملعون فرستاد و مأمون ملعون نیز جمعی را گماشت تا آنجمله را از لغت یونانی و رومی به لسان عرب ترجمه کردند. بعضی از آن کتب تمام و برخی ناتمام بود که الی الان ناتمام مانده و پس از واقعه بعضی از مسلمین نیز در طلب کتب یونانیان شدند و گاهگاه نوشتهای بدسته آورده ترجمه کردند.
اما ملوک بنی عباس جمعی را برای ترجمه کتب فلسفی گماشته بودند که ایشان را مرسوم و اجری فراوان میدادند از جمله حنین بن اسحاق و حبیش بن حسن و ثابت بن قره جمعی دیگر بودند که هر یک را در ماهی پانصد دینار زر خالص میدادند و از مردمی که بعد از بنی المنجم بدین مهم رفتند، محمد و احمد پسران موسی بن شاکر بودند. و نقل است حقوق ماهانهای را که به هر مترجم جهت ترجمه کتب فلسفی یونانی از طرف خلیفه عطا میشد به قدری بود که میتوانست با آن پاداش 125 تا 200 شتر در ماه خریداری کند. با اینکه هموزن کتاب نیز طلای خالص به مترجم داده میشد که با افزودن این پاداش ثانوی بر پاداش نخست، توان مالی مترجم کتابهای فلسفی به خرید بیش از 500 راس شتر در ماه بالغ میشد.
روی این پاداشهای عطا شده از جانب خلفاء [عباسی] به مترجمین فلسفه در آن زمان دقت کنید! شرح واقعه ترجمه کتب ارسطو به وسیله خلفاء عباسی اینگونه آمده است:
و از مصنفات او (ارسطو) یکصد و بیست کتاب و رساله باقی ماند که بعضی از آن کتب به لسان عرب و عجم ترجمه گردید که در این باره در کتاب "اسلام و انسان معاصر" سوال و جوابهائی بین سوال کنندهای مجهول و
علامه طباطبائی در پی پیدایش مسائل دیگر فلسفه انجام گرفت که نظر خوانندگان گرامی را به آن جلب می نمائیم:
سوال: آیا فلسفه یونان که چند قرن بعد از بعثت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در اثر ترجمه کتب یونانی به عربی وارد جامعه مسلمین شد، تنها به منظور این بود که مسلمین با علوم خارج کشور آشنا شوند یا اینکه بهانهای بود تا مردم را از رجوع به اهل بیت وحی (علیهم السلام) بازدارند؟
جواب علامه: حکومتهای معاصر با ائمه هدی (علیهم السلام) نظر به اینکه از آن حضرات دور بودند از هر جریان و از هر راه ممکن برای کوبیدن آن حضرات و بازداشتن مردم از مراجعه به ایشان و بهرهمندی از علوم ایشان [سوء] استفاده میکردند، لذا میتوان گفت که ترجمه الهیات فلسفه به منظور بستن در خانه اهل بیت (علیهم السلام) بوده است.
وی در ادامه میگوید:
اگرچه حکومتهای وقت، ترجمه این کتابها را به منظور بستن در خانه اهل بیت (علیهم السلام) وارد جامعه مسلمین کردند ولیکن این منظور ناموجه حکومتهای وقت، ما را مستغنی نمیکند از رجوع به الهیات و فلسفه یونان... (1)
می گوئیم مطالب فلسفه که حکام ظالم و جائر دستور ترجمه آن را دادند یا موافق معارف اهل بیت (علیهم السلام) بوده یا مخالف آن. اگر موافق باشد معنا ندارد حکام ظالم، به منظور بستن در خانه اهل بیت (علیهم السلام)، این کتب را وارد جامعه مسلمین کنند بلکه به عکس باید مانع نشر این کتب میشدند و اگر مخالف بوده، رجوع به الهیات و فلسفه
1) اسلام و انسان معاصر 81-82
یونانی چه معنا میدهد؟
حکام جور از فلسفه [این دانش بی مقدار]، به عنوان ابزاری برای خاموش کردن نور حق استفاده کردند:
(..أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ..) (1)
..«آیا به جای چیز بهتر خواهان چیز پستترید؟..»
در حالی که خداوند پاسبانی از نور خودش را به عهده گرفته:
(يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُون) (2)
«میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند و حال آنکه خداوند گرچه کافران را خوش نیاید، نور خود را کامل خواهد گردانید»
سوال: آیا فلسفه یونان آنچه دارد در امت اسلام و فرمایشات معصومین (علیهم السلام) هست یا خیر؟ چنانچه آن مطالب موجود است، پس چه حاجتی به فلسفه است و اگر وجود ندارد معلوم میشود فلسفه یونان باعث شد که معارف اسلام تکمیل شود؟
علامه جواب میدهد:
نظر به اینکه خطابات دینی (به همه مردم جهان اعم از جاهل و عالم است...) با زبانی وارد شده که هر فهم با اختلافی که در میانشان است هر کدام به اندازه ظرفیت خود بهره مند میشود در این صورت تردید نیست اگر بخواهیم از همین معارف در سطح عالی بحث کرده و مطالبی که فهم آنها مخصوص افهام عالیه میباشد به دست آورده استخراج کنیم، از وضع یک سلسله اصطلاحات فلسفی گریزی نداریم.
می گوئیم: از گفتار علامه اینطور برمیآید که وی، فلسفه یونان را با همان ساختارهای
خودش پذیرفته و اشارهای به اسلامی شدن فلسفه یونان نمیکند.
اولا: اگر دین اسلام در تبیین مسائل خود با زبانی سخن گفته که آن زبان در سطح عالی کاربردی ندارد پس زبان دین الکن و ناقص است و نیاز به متمم که فلسفه باشد دارد.
ثانیا: اگر به کار بردن اصطلاحات فلسفی در فهم دین ضروری است (حداقل برای خواص) چرا ائمه اطهار (علیهم السلام) امر به چنین فن مقدس و عظمائی نکردند؟
ثالثا: اتفاقاً علت عمده پیشرفت اسلام و عالمگیر شدن قرآن، روان بودن و ساده بیان کردن مطالب عمیق و دقیق و حیاتی است. و به قول جلال الدین همایی:
فلسفه (1)منشأ تفرق کلمه و پیدایش فرق و عقاید نوظهور گردید و مسائل دینی را از سادگی به تکلف و پیچیدگی انداخت. (2)
و به قول گوستاو لوبون فرانسوی:
...امتیاز اسلام به دیگر ادیان این است که این دستورات را به اندازهای ساده و روان و طبیعی بیان کرده که همه کس به خوبی میتواند درک کرده به کار ببندد و لذا میبینیم ملتهای زیادی از مسیحیون، دین اسلام را میپذیرند...
اگر کسی بخواهد برای فائده یک کتاب مذهبی مثلا میزانی بدست آورد نباید به قواعد فلسفی آن کتاب که غالباً سست و ضعیف است، نظر
1) فلسفه به دو دسته تقسیم می شود. فلسفه اشراق و مشا. سردسته فلسفه اشراقی، شیخ شهاب الدین سهروردی و سردسته فلاسفه مشا، ابوعلی سینا هستند. اشراقیون پیرو افلاطون و مشائیون پیرو افکار ارسطو هستند. تفاوت اصلی و جوهری روش اشراقی و مشائی این است که در روش اشراقی برای تحقیق در مسائل فلسفی و مخصوصاً حکمت الهی، تنها استدلال و تفکرات عقلی کافی نیست. بلکه سلوک قلبی و مجاهدت نفس و تصفیه آن نیز برای کشف حقائق ضروری و لازم است اما در روش مشا، تکیه فقط بر استدلال است.
2) غزالی نامه 55/132
افکند. (1)
قواعد فلاسفه با بازی با کلمات و اصطلاح سازی برای مقهور کردن مردم، آنان را از مسیر حق جدا کردند و امر حتمی بر خودشان چنان مشتبه شد که باور کردند حکمت و دانائی در کالبد همین الفاظ ابهام انگیز موجود است. از این بیانات به وضوح پیداست که اگر قرآن میخواست برای تبیین مقاصد خود از اصطلاحات فلسفی مدد گیرد عالمگیر نمیشد و مانند ادیان مسیحیت رو به افول میگذاشت.
رابعاً: لازمه قول علامه (عوام بودن زبان قرآن) این است که قرآن منحصر به اقوام زمان خود است، همان اقوام و عوام و عربهای بادیه نشین که عزتشان، خونریزی و جنگ و شرفشان دخترکشی و خوراکشان کثافات و قاذورات بود نه نسل مترقی.
سوال: اگر هیچ فرقی بین فلسفه با آیات و روایات نیست، جز کمی اختلاف، پس آنچه که پروردگار متعال و ائمه هدی (علیهم السلام) از جهت تبیین آوردهاند اتم و اکمل است و اگر بهتر از آن یافت میشد میفرمودند، به این لحاظ چه حاجتی به تعابیر فلاسفه است؟
صاحب تفسیر المیزان جواب میدهد:
زبان دین ساده و عمومی است و زبان فلسفه فنی و علمی و فرق بین این دو مرحله همان فرق زبان عمومی و ساده با زبان خصوصی فنی است نه اینکه بیانات دینی فصیحتر و بلیغتر است.
می گوئیم: چگونه فلسفه را همسنگ قرآن، بلکه بالاتر از قرآن از لحاظ فصاحت و بلاغت بیان نمود با اینکه خداوند میفرماید:
(..ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ..) (2)
«ما هیچ چیزی را در کتاب فروگذار نکردهایم..»
حتی اگر یک آیه از قرآن را رد کنید به همه قرآن و فرستنده آن کافر شدهاید.
(..أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ) (1)
«..آیا پس به بخشی از کتاب ایمان میآورید و بخشی دیگر را کافر میشوید؟ پس جزای آن کس از شما که چنین کند نیست مگر خواری در زندگی دنیوی و روز قیامت برده میشوید به سوی بدترین عذاب و خداوند به آنچه میکنید غافل نیست»
قطعاً اگر خداوند در تبیین دینش وجود اصطلاحات فلسفی را ضروری میدانست، کوتاهی نمیکرد. حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید:
«اتَّبِعُوا وَ لَا تَبْتَدِعُوا، فَقَد کُفیتُم» (2)
(از فرامین و احکام دین) پیروی کنید و بدعت نگذارید؛ زیرا آنچه شما را کفایت میکند گفته شده است.
«اتَّبِعُوا وَ لَا تَبْتَدِعُوا فَكُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَ كُلُّ ضَلَالَةٍ فِي النَّار» (3)
(از فرامین و احکام دین) پیروی کنید و بدعت نگذارید؛ پس هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش.
«اتَّبِعُوا وَ لَا تَبْتَدِعُوا، فَقَد کُفیتُم» (1)
(از فرامین و احکام دین) پیروی کنید و بدعت نگذارید؛ زیرا آنچه شما را کفایت میکند گفته شده است.
جناب آقای مصباح یزدی نیز در مورد «ورود فلسفه به منظور بستن در خانه اهل بیت (علیهم السلام)» میگوید:
دستگاههای ستمگر بنی امیه و بنی عباس که به ناحق مسند حکومت اسلامی را اشغال کرده بودن به شدت احساس نیاز به پایگاهی مردمی در میان مسلمانان میکردند. در حالی که اهل بیت (علیهم السلام) معدن علم و خزانهدار وحی بودند، دستگاههای حاکم برای جلب افراد وسیلهای جز تهدید و تطمیع در اختیار نداشتند از این رو کوشیدند تا با تشویق دانشمندان و جمعآوری صاحب نظران به دستگاه خویش رونقی بخشند و با استفاده از علم [غلط و جهل] یونانیان، رومیان و ایرانیان در برابر پیشوایان اهل بیت (علیهم السلام) دکانی بگشایند. (2)
متاسفانه بعضی از شیعیان ضعیف الفکر به طمع لقمۀ به اصطلاح هدایت و معارف از این مکتب جدید که هیچ آثار و نشانی از وحی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و فرمایشات معصومین (علیهم السلام) در آن دیده نمیشود، تمایل پیدا نموده در صورتیکه معرفت به حق تعالی مستلزم احاطه علمی، آنهم لدنی بوده و باید نشأت گرفته از وحی آسمانی باشد. صد البته چنین معرفتی با این قابلیت و احاطه در هیچ جائی جز در خاندان وحی یافت نمیشود. چنانکه خداوند متعال فرموده:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِير) (3)
«از مردم کسانی هستند که مجادله و گفتگو میکنند درباره خداوند بدون داشتن و هدایتی و بدون استفاده از کتابی روشن کننده که منبع علم و هدایت آنان قرار گیرد»
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودهاند:
«مَنْ أَفْتَى النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَانَ مَا يُفْسِدُهُ مِنَ الدِّينِ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُه» (1)
هر کس بدون آگاهی برای مردم در مسائل دینی اظهار نظر کند، آنچه از دین ایشان به فساد و تباهی میکشاند بیشتر است از آنچه اصلاح میکند.
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمایند:
«من بر امتم نه از مومنان بیمناکم و نه از مشرکان چرا که مومن ایمانش مانع ضرر اوست و مشرکان را خداوند متعال به جهت سرکشی رسوایشان میکند ولی من از منافقین بر شما میترسم که چیزی را که قبول دارید می گوید ولی رفتاری میکند که شما آن را منکَر می شمارید» (2)(روش و مهج او خلاف گفته اش را ترویج می نماید)
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمودند:
«..وَ أَمَّا أَهْلُ الْبِدْعَةِ فَالْمُخَالِفُونَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ لِكِتَابِهِ وَ لِرَسُولِهِ الْعَامِلُونَ بِرَأْيِهِمْ وَ أَهْوَائِهِمْ وَ إِنْ كَثُرُوا..» (3)
.. و اما بدعتگذاران کسانی هستند که با فرمان خدا و کتابش و رسولش
1) عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة 6/65؛ 4/346 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/121 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 17/248
2) امالی شیخ طوسی 29 مجلس اول - امالی شیخ مفید 268 مجلس 31 - نهج البلاغه 385 - نامه ای به محمد بن ابی مکر 22
3) الأحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی) 1/168 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 32/222؛ 32/258
مخالفت میورزند و بر اساس رای و گرایشهای خود (هوای نفس) عمل میکنند هر چند شمارشان بسیار باشد.
مصداق چنین فرمایشی در این عصر فتنه و تاریکی، کسانی هستند که بجای دستیابی به ریسمان الهی (حبل الله)، به طناب پوسیده افراد به ظاهر عارف اعتماد کرده، خویش را میآویزند و به وسیله چنین طنابی که هر که بدان متمسک شده سقوط کرده، سرنگون می کنند و هلاک میشوند. همه طنابهای ضلالت و تباهی، داعی رسانیدن متمسکین به خود به راه هدایت و معرفت خدای تعالی میباشند و برای شناخت خدای تبارک و تعالی، ذات مقدس حق را مورد بحث و گفتگو قرار میدهند. خداوند در قرآن مجید در این باره میفرماید:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ) (1)
«از مردم کسانی هستند که بدون داشتن علم سخنانی در مورد ذات الهی میگویند و پیروی هر شیطان سرکشی را میکنند»
حال آنکه برای شناخت چیزی باید به آن چیز محیط شد؛ لکن خدای تبارک و تعالی برتر از آنست که محاط شود.
حضرت امام محمدباقر (علیه السلام) فرمود:
«مردمی در طلب علمی که از آن نهی شده بودند رفتند تا آنجا که سخنشان به خدا رسید و سرگردان شدند» (2)
حضرت امام جعفرصادق (علیه السلام) فرمود:
«تَكَلَّمُوا فِي كُلِ شَيْءٍ وَ لَا تَتَكَلَّمُوا فِي ذَاتِ اللَّه» (3)
1) سوره مبارکه حج آیه شریفه 3
2) أصول کافی/ترجمه مصطفوی 1/125
3) الکافی (ط - الإسلامیة) 1/92؛ (ط - دارالحدیث) 1/232 - شرح أصول الکافی (صدرا) 3/128 - الوافی 1/371 - وسائل الشیعة 16/196 - هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة (علیهم السلام) 5/584 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 1/322
درباره هر چیزی صحبت کنید و در ذات خدای متعال سخن نگوئید.
«يَا سُلَیْمَانُ إِنَ اللَّهَ يَقُولُ (وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى) (1)فَإِذَا انْتَهَى الْكَلَامُ إِلَى اللَّهِ فَأَمْسِكُوا» (2)
ای سلیمان خدای متعال میگوید: «و تا پروردگارت پایان کار است» پس هر گاه به خدای متعال رسید، پرهیز کنید. (درباره ذات الهی گفتگو نکنید)
در مورد افرادی که در مورد مباحث کفر آمیز تبعیت از سردمداران عالم نمی نمایند به اختصار به روایت زیرین اکتفا خواهیم نمود.
حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) می فرمایند:
«..عُلَمَاؤُهُمْ شِرَارُ خَلْقِ اللَّهِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ لِأَنَّهُمْ يَمِيلُونَ إِلَى الْفَلْسَفَةِ وَ التَّصَوُّفِ وَ ايْمُ اللَّهِ إِنَّهُمْ مِنْ أَهْلِ الْعُدُولِ وَ التَّحَرُّفِ يُبَالِغُونَ فِي حُبِّ مُخَالِفِينَا وَ يُضِلُّونَ شِيعَتَنَا وَ مُوَالِيَنَا إِنْ نَالُوا مَنْصَباً لَمْ يَشْبَعُوا عَنِ الرِّشَاءِ وَ إِنْ خُذِلُوا عَبَدُوا اللَّهَ عَلَى الرِّيَاءِ أَلَا إِنَّهُمْ قُطَّاعُ طَرِيقِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الدُّعَاةُ إِلَى نِحْلَةِ الْمُلْحِدِينَ فَمَنْ أَدْرَكَهُمْ فَلْيَحْذَرْهُمْ وَ لْيَصُنْ دِينَهُ وَ إِيمَانَه..» (3)
..علماء آنان (آخرالزمان) بدترین خلق خدا بر روی زمینند، چون تمایل و گرایش به سوی فلسفه و تصوف مییابند. و بخدا سوگند آنان از گروه
1) سوره مبارکه نجم آیه شریفه 42
2) المحاسن 1/237 - الکافی (ط - الإسلامیة) 1/92؛ (ط - دارالحدیث) 1/232 - التوحید (للصدوق) 456 - الواقی 1/372 - وسائل الشیعة 16/194 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 3/264
3) حدیقة الشیعه مقدس اردبیلی 262 - سفینه البحار 2/57 - الاثنی عشریه شیخ حر عاملی 33 - اثبات الهدی 4/204 - بحارالأنوار 22/453 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 11/376؛ 11/380
منحرفین از دین و از کسانی هستند که در پی تحریف دین و مطالب آن میباشند در دوستی مخالفین ما مبالغه و زیادهروی میکنند و شیعیان و دوستان ما را مبغوض میدارند. پس اگر به منصبی رسیدند از رشوه سیر نمیشوند و اگر مخذول شوند رو به عبادت خدا آنهم به ریاء میآورند. آگاه باشید همانا آنان دزدان راه مومنین اند و دعوت کنندگان به گروه ملحدین. پس هر که آنان را درک کرد از آنان برحذر باشد و دین و ایمانش را محفوظ بدارد..
حضرت امام هادی (علیه السلام) میفرماید:
«.. وَالصُّوفِيَّة كُلُّهُم مِن مُخَالِفِينَا، وَ طَرِيقَتَهُم مُغَايرة لِطَرِيقَتِنَا، وَإِنْ هُم إلَّا نَصَارَى وَ مَجُوسُ هَذِهِ الأُمَّة، أُولَئك الَّذِينَ يَجْهَدُونَ فِي إِطفَاءِ نُورِ اللَّهِ (وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِى وَ لَوْ كَرِهَ الْكَفِرُون)» (1)
همه (فرقههای) صوفیه از مخالفین ما هستند و راه آنان غیر راه و طریق ماست. آنها نیستند مگر نصارا و مجوس این امت. آنها کسانی هستند که تلاش میکنند در خامش کردن نور خدا «و خداوند نورش را کامل میکند حتی اگر کافران را خوش نیاید»
«مَنْ ذُكِرَ عِنْدَهُ الصُّوفِيَّةُ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ فَكَأَنَّمَا جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم)» (2)
هر کس از صوفیه نزدش صحبت شود و به زبان دل آن را انکار نکند و از ما نیست و کسی که آنها را انکار کند مانند آنست که نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با کفار جهاد نموده باشد.
صراحت این روایات به گونهای است که هر انسان عاقلی مییابد که نکوهشها و مذمتهای ائمه معصومین (علیهم السلام) خاص فرقهای غیر از فرقه دیگر نیست بلکه کلی است. مولا امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در ادامه خطبهای چنین میفرماید:
«..فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ وَ الْأَعْلَامُ قَائِمَةٌ وَ الْآيَاتُ وَاضِحَةٌ وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ وَ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلَامُ الدِّينِ وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطَاش..» (1)
پس کجا میروید و به کجا شما را میبرند؟ در حالیکه علائم و نشانههای هدایت استوار و نشانهها واضح و علامات هدایت نصب شده پس کجا شما سرگردان کردهاند و چرا حیران به این طرف و آن طرف میشتابید؟ آیا نمیدانید که خاندان پیامبرتان در بین شما میباشند؟ کسانی که زمامداری، حق آنان بوده و بدست آنان است و آنانند نشانههای دین و زبان صدق و راستی، آنان را در بهترین جایگاه های قرآن منزل دهید و بشتابید به سوی آنان برای فراگیری و بهره گیری همچون شتاب شتران تشنه به سوی آب. (2)
1) نهج البلاغة (للصبحی صالح) 119 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/57
2) منظور از بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ یهترین جایگاه های قرآن و عالیترین مقامات است منجمله آنچه در قرآن ذکر شده و جنبه جنب الهی دارد مثل نور الله و جه الله یدالله و... اینها از زمره احسن منازل قرآن محسوب می شوند منازل محل های نزول است و این کرائم قرآن در خصوص ائمه اطهار (علیهم السلام) نازل شده است.
و میفرماید:
«..فَلَا تَقُولُوا بِمَا لَا تَعْرِفُونَ فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيمَا تُنْكِرُونَ..» (1)
پس لب به سخن پیرامون آنچه را که شما منکر آنید، نگشائید چون بیشتر حقائق در آنچه است که شما بدان آگاهی ندارید.
همچنین برای شناساندن منحرفین در جای دیگری میفرمایند:
«و دیگری که خداوند متعال دشمن اوست شخصی است که خود را عالم مینامد ولی عالم نیست. فقط مطالبی از یک عده افراد نادان گرفته و گمراهیهای آنان را جمع نموده و برای مردم از کردار و گفتار خود دامی گسترده است. و قرآن را مطابق سلیقه و رای خود تفسیر مینماید. و حق و حقیقت را همان هوا و خواهشهای نفسانی خویش میداند و به مردم امنیت و در امان بودنی را به خلاف واقع ارائه میدهد و گناهان کبیره آنان را ساده و ناچیز در نظرشان جلوه میدهد. و میگوید: هر موضوعی که آن مشتبه و غیر واضح باشد در آن وارد نمیشوم در حالیکه در اینچنین موضوعاتی غرق است. و میگوید: از بدعتهای در دین دورم در حالیکه در اینگونه امور غلطان است. پس صورتی چون انسان دارد و لکن قلب او قلب حیوانی است. گذرگاه هدایت را نمیشناسد تا از آن پیروی کند و کوری و ضلالت را تشخیص نمیدهد تا بتواند از آن دوری گزیند. پس چنین شخصی ناگزیر جز مردهای در بین زندگان بیش نیست» (2)
پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«مَنْ تَعَلَّمَ عِلْماً لِيُمَارِيَ بِهِ السُّفَهَاءَ أَوْ لِيُبَاهِيَ بِهِ الْعُلَمَاءَ أَوْ يَصْرِفَ بِهِ النَّاسَ إِلَى
نَفْسِهِ يَقُولُ أَنَا رَئِيسُكُمْ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ الرِّئَاسَةَ لَا تَصْلُحُ إِلَّا لِأَهْلِهَا فَمَنْ دَعَا النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ وَ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَة» (1)
هر کس علمی بیاموزد که با آن نادانها را به تردید بیاندازد یا بر علما مباهات کرده فخر بفروشد، یا مردم را به سوی خود بکشاند و بگوید من آقا و رئیس شما هستم، پس جایگاه خویش را در آتش آماده سازد؛ همانا ریاست برای کسی خوب نیست مگر برای اهل آن. پس هر کس مردم را به سوی خویش بخواند و در ایشان کسی که از او داناتر است، باشد؛ خداوند در روز قیامت به او نظر نخواهد کرد.
یکی از دلائل بدعتگذاری چنین افرادی خوی تکبر آنهاست که مانع از این میشود که به مردم و مریدان خود بگویند «من نمیدانم» که در این باره امام معصوم (علیهم السلام) چنین فرمودند:
«...از اینکه مردم آنان را نادان به پرسشها بدانند، احساس شرم میکنند. عجز و ناتوانی در پاسخ به پرسشها نیز امری است سنگین بر آنان. (2)از راه بکارگیری رأی، قیاس و ترک تعالیم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ تراشی میکنند. با اینکار مانع رجوع مردم به گنجینههای علم و دانش (پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاکش) میشوند. پاسخ تراشیها همان بدعت در دین است. با اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: هر بدعت گمراهی و ضلالتی است.در برابر پرسشهای مربوط به امر دین و نیافتن پاسخ از فرمودههای رسول
الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به آن اگر پرسشها را به خدا، رسول و اولوالامر از آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که قدرت تشخیص کافی دارند ارجاع دهند آگاهی نسبت به مسائل دینی خواهند یافت» (1)
(..وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ..) (2)
«.. واگر آن را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اولی الامرشان (ائمه اطهار (علیهم السلام)) که قدرت تشخیص دارند ارجاع دهند از حقائق مسائل آگاه خواهند شد..»
«..فَلَا تَقُولُوا بِمَا لَا تَعْرِفُونَ فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيمَا تُنْكِرُونَ..» (3)
پس لب به سخن پیرامون آنچه را که شما منکر آنید، نگشائید چون بیشتر حقائق در آنچه است که شما بدان آگاهی ندارید.
«رُبَ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لَا يَنْفَعُه» (4)
چه بسا عالمی که جهلش او را به هلاکت رسانده و علمی که با خود دارد به او نفعی نمی رساند.
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) هنگامی که شنید که عمارِ بن یاسر با مغیره بن شعبه در موضوعی مجادله میکند؛ فرمود:
«دَعْهُ يَا عَمَّارُ فَإِنَّهُ لَمْ يَأْخُذْ مِنَ الدِّينِ إِلَّا مَا قَارَبَتْهُ الدُّنْيَا [وَ] عَلَى عَمْدٍ لَبَسَ عَلَى نَفْسِهِ، لِيَجْعَلَ الشُّبُهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ» (5)
رهایش کن ای عمار! پس او از دین چیزی قبول نمیکند مگر آنچه که او
1) کتاب عرفان و اهل بیت (علیهم السلام) 345 - بحارالأنوار 2/207 - وسائل الشیعه 27/61
2) سوره مبارکه نساء آیه شریفه 83
3) نهج البلاغة فیض 25 خطبه 86 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 34/209
4) خورشید اسلام چگونه درخشید 162 - بحارالأنوار 2/110 ح17
5) بحارالأنوار (ط - بیروت) 34/306 - منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة (خوئی (رحمة الله)) 21/486
را به دنیا نزدیک کند و تعمداً امور را بر خود مشتبه کرده (دین را پوشش خود کرده)، برای اینکه شبهات را برای خلافکاریهای خویش راه فرار و عذر قرار دهد.
اینگونه عالم، مصداق فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میشود که فرمود:
«..أَنَ الْعَالِمَ الْعَامِلَ بِغَيْرِهِ كَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِي لَا يَسْتَفِيقُ عَنْ جَهْلِه..» (1)
عالمی که بر خلاف علم خود عمل میکند همانند جاهل سرگردانی است که خطا و صواب را نمیداند و از جهل و نادانی خویش به هوش نمیآید.
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«خداوند دانش را از میان مردم بر نمیدارد بلکه خداوند متعال با برگرفتن دانشمندان، مردم را از فضیلت علم و دانش محروم میگرداند و در چنین شرایطی مردم به سوی افراد نادان میروند و آنان را به ریاست خود میپذیرند و در همه موارد از ایشان پرسش مینمایند. آنان نیز بدون دانش پاسخ میدهند و در نتیجه هم خود گمراه میشوند و هم دیگران را گمراه میکنند» (2)
حضرت ختمی مرتبت (صلی الله علیه و آله و سلم) در مذمت این افراد چنین فرمودند:
«..كَلَامُهُمُ الْحِكْمَةُ وَ أَعْمَالُهُمْ دَاءٌ لَا تَقْبَلُ الدَّوَاءَ..» (3)
سخنانشان حکمت است و اعمالشان دردیست که درمان ندارد..
1) نهج البلاغة فیض الاسلام خطبه 109 ص 338 - تحف العقول 150 - شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید 7/221 - وسائل الشیعه 6/167 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 2/36؛ 74/290
2) بحارالأنوار 2/131 ح37 - خورشید اسلام چگونه درخشید 3/77
3) مکارم الأخلاق 449 - الوافی 26/207 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 74/97 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل 6/451؛ 12/328
متأسفانه، بشرِ دین مآبِ جاهل، بدون توجه به فرمایشات حجتهای الهی آنچنان به بیپروائی و کبر رسیده که با تلبیس خود به هیئت دانشمند و عالم در دین، به خود اجازه داده تا درباره ذات مقدس و تجلیات و ظهورات آن، سخن براند. افرادی که در این وادی گام نهاده و حد خود را نشناخته و چنین مطالبی را پیگیری و مطرح میکنند، صوفیه و عرفا هستند. گویا احاطه کامل بر ذات نامحدود و لایتناهی حق تعالی دارند و امری نیست که رابطهای با ذات پروردگار داشته باشد ولی از دید این عده، پنهان و پوشیده باشد! بلکه تمام گفتههایشان را تجلی و ظهور خداوندی ادعا میکنند. گویا آگاهی کامل داشته و تعیّنات و شکل پذیریهائی را که به خداوند نسبت میدهند در عالم کشف و شهودِ [خیالیِ] خود مشاهده نمودهاند! در صورتیکه خداوند متعال میفرماید:
(ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدا) (1)
«[من] آنان را نه در آفرینش آسمانها و زمین به شهادت طلبیدم و نه در آفرینش خودشان. و من کسی نیستم که گمراه کنندگان را همکار خود بگیرم»
با بیان ائمه هدی (علیهم السلام) به اینکه عقل را به ذات مقدس حق تعالی راهی نیست؛ کلیه
1) سوره مبارکه کهف آیه شریفه 51
علوم [عقلی] که در مورد ذات الهی بحث کنند، تماماً بیاساس و باطل میباشند.
بشر را توان و قدرت شناخت چگونگی ذات باریتعالی نیست و عرفان و شناختی که در بندگان صالح یافت میشود بر اساس نوری است که خداوند، خود بر آن بندگان ارزانی داشته، وگرنه معرفت و شناخت ذات خداوند متعال با عقول بشری ممکن نمیباشد. البته تدبر در خلقت آسمان و زمین و تفحص در احادیث مربوط به خلقت انوار مخلوقات عالین (علیهم السلام) نه تنها ممنوع نبوده بکه واجب است زیرا اینها همه فعل خداوند است.
پس سخن در ذات باریتعالی و توصیف او به غیر آنچه که او خود را توصیف نموده، نیست مگر کفر و الحاد؛ و بنده صالح خداوند کسی است که از اینگونه سخنها و اظهار نظرهای خودسرانه و شخصی خودداری نماید. به همین دلیل است که حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) میفرماید:
«لَا تَتَجَاوَزْ فِي التَّوْحِيدِ مَا ذَكَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى ذِكْرُهُ فِي كِتَابِهِ فَتَهْلِك..» (1)
در امر توحید مواظب باش از آنچه را که خداوند متعال در کتابش بیان فرموده تجاوز ننمائی که هلاک خواهی شد..
حضرت ثامن الائمه امام رضا (علیه السلام) نیز میفرماید:
«مَنْ وَصَفَ اللَّهَ بِخِلَافِ مَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ فَقَدْ أَعْظَمَ الْفِرْيَةَ عَلَى الله..» (2)
هر آن کس که توصیف نماید خداوند را بخلاف آنچه که او خود را بدان توصیف نموده است، افتراء و دروغ بزرگی را به خداوند نسبت داده است..
و تا آنجا که به صراحت، حضرت امام رضا (علیه السلام) میفرمایند:
«..فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ بِوَجْهٍ كَالْوُجُوهِ فَقَدْ كَفَر..» (1)
..هرکه در پی وصف ذات مبارک الهی مانند توصیفات دیگر برآید یقیناً کافر است.. (2)
حال اگر بخواهیم وجود یک شیء با تعداد بیشماری از اتمها را در خلاء (نه در شرایط جو زمین که متفاوت از شرایط خلاء میباشد) را بررسی کنیم، میبینیم حداقل برای به حرکت درآوردن همان الکترونها دور هسته با یک ضربه، نیاز به نیروئی هست. باید از خود پرسید صاحب این نیرو کیست؟ در حالی که این شرایط در زمین کاملا فرق میکند. در زمین که نیروی جاذبه وجود دارد هر لحظه باید نیروئی به این اتمها وارد شود حال در نظر بگیرید تعداد بسیار زیادی از اشیاء که همه دارای بیشمار اتم بوده و در عین حال همه اتمهای آنها نیازمند نیروئی برای حرکت الکترونهایشان برای زنده بودن و بقاء دارند. باز باید صاحب این نیرو را شناخت. هیچ گونه تسلسل در آن، راه ندارد. بلکه مطلقا صاحبِ نیرو، عظیمتر از آنست که در وصف آید. بعبارت دیگر صاحب نیروئی که نیازمند نباشد. کمی تعقل در همین مسئله بظاهر ساده به ما میفهماند که صاحب این نیرو بزرگتر از آنست که در فهم آید. او محدود نیست و حدی ندارد. و مهم قضیه اینجاست که چیز برتری که حدی ندارد چگونه قابل توصیف است؟ در حالیکه اگر بخواهیم چیزی را توصیف کنیم باید به آن اشراف کامل داشته باشیم و این در حالیست که صاحب این نیروی برتر یعنی خداوند متعال قابلیت محاط شدن را ندارد تا چه رسد که شیئی که دون اوست بر او محیط شود. واضح است محیط باید برتر و بالاتر از محاط باشد تا صدق کند در حالیکه مخلوقات همگی دون هستند چگونه بر چیزی که علو اعلاست محیط خواهند شد. اصالتاً به ذات باریتعالی راهی نیست.
عدم احاطه بر سیره و روش اهل باطل، سبب سرگشتگی و نهایتاً گمراهی بوسیله شبهات ایشان است. بدین سبب باید دانست که چنین افکار شرک آمیزی از کجا
1) الأمالی (للصدوق) 460 - التوحید (للصدوق) 117 - وسائل الشیعه 7/7؛ 28/340 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 4/3؛ 4/31؛ 24/201 - تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب 12/572 - عیون اخبار الرضا 1/115
2) اصولا در تعریف عقلی با توجه به شرایط فیزیکی باید به نیروئی برتر که صانع کل مصنوعات باشد ایمان داشت. علم میگوید در هر شیء مقدار بسیار زیادی اتم وجود دارد و شالوده هر شیئی اتم بوده و از طرفی برای ساختار اتم، یک هسته و سه ذره بنامهای الکترون، نوترون و پروتون را قائل شدهاند. زنده بودن اتم را به چرخیدن الکترون دور هسته اتم منوط دانستهاند. قانونی در مورد حرکت در خلاء میگوید اگر جسمی ثابت باشد مادامیکه نیروئی به آن وارد نیامده آن جسم در حال سکون باقی مانده و اگر نیروئی وارد شود در راستای همان نیرو حرکت خواهد کرد و مادامیکه مانعی در راه جسم مذکور نباشد آن، به راه خود ادامه خواهد داد و نخواهد ایستاد.
بوجود آمده و منشأ آن چیست؟ اولین کسی که جمیع اشیاء هستی (صنع) را عین صانع دانسته است (1)، اکسیوفان یونانی «فیلسوف سال ششصد قبل از میلاد مسیح» بود. شاگردش برمانیدس نیز از وی پیروی کرده و نظراتی را نیز در زمینه ارائه داده که از ترشحات مغزهای آنان این نظریه شرک آمیز است که میگویند:
خدا مجموعه اشیاست و موجودات جهش و ترشح ذات اویند. (2)
عرفای هند نیز نظیر این اعتقاد شرک آمیز را معتقدند که میگوید:
ذات مقدس حق هر روز به صورتی در میآید (3)...و بر او لازم است که از اطلاق درآمده در هر نوعی از مخلوقات ظهور کند...و از هر ذره تا خورشید، همه ذات حقند. (4)
آسمانها و زمینها و موجودات عالم و تعیّنهای آن از هر رنگ و هر گونه شکل سراسر ظهور هستی مطلق و جلوه برهم (خدا) است... و وحدت و یگانگی اوست که به رنگ کثرت و دویی و دوگانگی ظاهر میشود. این منی و تویی و این "از من" و "آن از او" هم از "برهم" (خدا) است و گوینده این عبارت که "این منم" نیز ذات "برهم" (خدا) و نور غیب است و غیر ذات او را در تمام مراتب وجود و ظهور بود و نمود نیست. (5)
در این مجموعه برآنیم تا مسئله وحدت وجود و موجود را به زبانی ساده و قلمی روان؛ قابل فهم، آسان و بدور از حاشیه و اصطلاحات علمی و فلسفی تا آنجا که
ممکن است، بیان نمائیم. بر هر شیعهای لازم است تا دشمنان دوستنما را بشناسند تا راه کج و انحرافی را از صراط مستقیم تمیز و تشخیص دهند. ما در صدد اشاره به فقرات اندکی هستیم تا یک نمودار کلی از متصوفه را نشان دهد. اینان سلسلهای از مقامات و پیکرههای خیالی و مراتب و القاب و طبقات نامفهومی را برای خود میتراشند که آشکارا در آنچه محی الدین بن عربی در الفتوحات المکیه (پیرامون طبقات اولیا و اسامی و مراتب و اعداد و ویژگیهای آنها) میآورد، نمایان است و اینها چیزهائی جز رتبههای من درآوردی و اصطلاحات ذوقی نیستند که دلیلی بر آنها وجود ندارد و راهی برای اثبات آنها از قرآن و آثار حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرات ائمه اطهار (علیهم السلام) نمیتوان یافت. اولین گام آنست که پروردگار و معبود یگانه خود را بشناسد و این معرفت جزء ضروریات و واجبات دین است زیرا فرمودهاند:
«أَوَّلُ عِبادَةٍ مَعرِفَةُ الله» (1)
برای فهمیدن عقائد شرک آمیز نسبت به خدای تعالی که در قالب «وحدت وجود» مطرح میگردد، از گفتههای ناشران چنین عقایدی و از کتب خودشان بهره گرفته و نظرات ائمه اطهار (علیهم السلام) را هم راجع به ذات مقدس پروردگار عرضه میکنیم تا هر کسی با معیارهائی که از کلام معصوم (علیهم السلام) و عقل سلیم دریافت مینماید، چنین اعتقادات کفرآمیزی که فتنهای عظیم در مکتب اسلام است را به قضاوت نشسته و بعنوان یک محب اهل بیت (علیهم السلام) مدافع مکتب توحیدی محمد و آل محمد (علیهم السلام) گردد.
اولین قدم، شناسائی افکار داعیان و معتقدان و پایه گذاران این نظریات است. راس و رئیس آنها در جهان اسلام شخصی به نام محیالدین ابن عربیِ سنی مذهب بود.
1) نهج البلاغه خطبه اول
وی تالیف کنندۀ عقاید وحدت وجود - وحدت موجود در غالب فلسفه بود که مصالح آن را از یونان قدیم گرفت.
ملاصدرا میگوید:
و ما بتحقیق زنده کردیم عادات و رسوم پیشینیان را در این گفتار و در استوار داشتن آن و دفاع از آن (عقائد افلاطون) بدفع تمام شبهات و آنچه را که موجب شکستی در این موضوع میشد. (1)
مرحوم جلال الدین آشتیانی که یکی از محققین نامیای است که روی عقائد ملاصدرا کار کرده از روی میگوید:
بیشتر تحقیقات علمی ملاصدرا از افکار قدما (یونانی) و... سرچشمه میگیرد و ماخذ آن موجود است.
ملاصدرا تصریح نموده است که وحدت وجود را از عرفا و اقدمین از حکمای ایران قدیم (قبل از اسلام) اقتباس نموده است. حکمت متعالیه ملاصدرا، مکتبی است کاملاً التقاطی و در واقع امتزاجی از نحله ها و مشربهای گوناگون بوده که بدان صبغه اسلامی زده است. ملاصدرا میگوید:
لیکن چون ما با صاحب سخن یاد شده (محیالدین) هم مزاجیم سخن او را به صورت شرافتمندی تاویل و توجیه میکنیم...
آنگاه به نقد کلامی از فتوحات باب 357 میپردازد کلامی که، بیحرمتی به ساحت مقدس پروردگار است. در اینجا وی، تمام موجودات جهان را از شریف و دنی همان ذات مقدس خداوندی میداند که در این دنیا به شکل جماد و حیوان درآمد.
1) عرفان و فلسفه از نظر اسلام 252 - اسفار 7/109
چنانکه قیصری در شرح کتاب ابن عربی میگوید:
انها (الذات الالهیة) هی الظاهرة بصورة الجماد و الحیوان (1)
به تحقیق آن (ذات الهی) به صورت اشیاء (جامدات) و حیوان ظاهر است.
باری، اعتقادشان آنست که هیچ فرقی بین اشیاء هستی با حق تعالی نیست. حقیقت هم یکی است و آن ذات خداست که به صورت همه چیز درآمده است. محیالدین ابنعربی میگوید:
خداوند با مشاهدۀ ما خود را میبیند.
قیصری در شرح کلام محیالدین ابنعربی میگوید:
چون ذات ما، عین ذات اوست و تفاوتی بین ما و او نیست مگر از نظر تعیّن و محدودیت و اطلاق. (خداوند با مشاهدۀ ما خود را میبیند) چون ذات اوست که با تعین و شخصیت پذیری به صورت ما ظاهر شده است. (2)
ملاصدرا که از ناشران اصلی عقائد محیالدین و یکی از پایه گذاران چنین عقائد است میگوید:
انما هو من ظهور ذاته و تجلیات صفاته التی هی فی الحقیقه عین ذات..فکل ماتدرکه فهو وجود الحق فی اعیان الممکنات (3)
و دیگران نیز فقط عبارت از تجلی و ظهور ذات و صفات او میباشند که در حقیقت، آنها عین ذات او هستند... پس هر چه که آن را درک کنی پس آن وجود حق است در اشکالی ممکن.
محیالدین میگوید:
سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها (1)
منزه است کسی که ظاهر و آشکار نموده اشیاء را و او خود همان اشیاء است.
بعضی از (شاگردان) معتقدان نظرات ابنعربی همانند شیخ علاءالدولة سمنانی با آنکه به شدت و به گونهای غلوآمیز به ابنعربی معتقدند؛ به اعتراض درآمدند و علاءالدولة سمنانی به سخن ابنعربی که میگوید:
سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها؛
منزه است آنکه اشیاء را ظاهر کرد در حالیکه خود او عین آنهاست؛ حاشیه میزند و میگوید:
از خداوندی حیا نداری؟ ای شیخ (محیالدین ابنعربی) اگر از کسی بشنوی که بگوید فضله و مدفوع شیخ، عین خود شیخ است؛ مسلما با او مسامحه نمیکردی و بر او خشمناک میشدی، پس چطور اجازه داری که این یاوه را به مالک دیان عالم نسبت دهی؟! به سوی خدا توبه کن توبهای نصوح تا از این ورطه وحشتناک که دهریها و طبیعیها و یونانیها نیز از آن ابا دارند نجات یابی و سلام بر هر کس که پیرو راه هدایت باشد. (2)
ناشران این عقائد آشکار شدن ذات خدا در اشیاء را چنین عنوان میکنند:
تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق میتوان گفت، [این مثل است که:]
آب دریا و شکنهای (موجهای) اوست که شکنها مظاهر آبند و جز آب
نیستند و تفاوت در عظم (بزرگی) و صغر (کوچکی) امواج است نه در اصل ماء (آب) (1)
یعنی خدا با مخلوقاتش هیچ فرقی ندارد همه آب دریا اعم از شکن یا موج ذات خدایند. فقط در برههای و مکانی بعضی از ابعاد و یا جهات آب (خدا) به صورت موج (جهان هستی) درآمدند چنانکه در توضیح این مطلب به این شعر نیز اسناد میکنند:
که جهان موجهای این دریاست
موج و دریا یکی است غیر کجاست
اما در مقابل، کلام زیبا و شگفت انگیز حاملان وحی الهی درباره ذات مقدس حق تعالی که کاملاً بر خلاف نظریه وحدت وجود است، تلنگریست برای جدا شدن از اینگونه عقاید مخرب:
«...وای بر تو، آیا چگونه جسارت میورزی که پروردگار خود را موصوف به تغییر از حالی به حال دیگر بدانی و آنچه را که بر مخلوقات بار میشود بر او بار کنی؟!» (2)
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«..مَنْ زَعَمَ أَنَ اللَّهَ مِنْ شَيْءٍ، أَوْ فِي شَيْءٍ، أَوْ عَلى شَيْءٍ، فَقَدْ كَفَرَ..» (3)
هر کس معتقد شود خدا از چیزیست یا در چیزیست یا بر چیزی، به تحقیق کافر شده است.
حضرت امام جواد (علیه السلام) میفرماید:
«فَمَا وَقَعَ وَهْمُكَ عَلَيْهِ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ خِلَافُه» (1)
پس آنچه را که نیروی وهم تو بر آن قرار گرفت بدان که خداوند خلاف آن است.
حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«..أَمَّا التَّوْحِيدُ فَأَنْ لَا تُجَوِّزَ عَلَى رَبِّكَ مَا جَازَ عَلَيْك..» (2)
توحید آنست که آنچه که بر تو روا باشد (کیفیت و چگونگی روح جسم و حالات و.. بشری) بر پروردگارت روا ندانی.
حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«..هُوَ شَيْءٌ بِخِلَافِ الْأَشْيَاء..» (3)
..خداوند چیزی است بر خلاف تمامی چیزها..
حضرت امام رضا (علیه السلام) میفرماید:
«..فَإِنَّهُ جَسَّمَ الْأَجْسَامَ وَ هُوَ لَيْسَ بِجِسْمٍ وَ لَا صُورَةٍ لَمْ يَتَجَزَّأْ وَ لَمْ يَتَنَاهَ وَ لَمْ يَتَزَايَدْ وَ لَمْ يَتَنَاقَصْ مُبَرَّأٌ مِنْ ذَاتِ مَا رَكَّبَ فِي ذَاتِ مَنْ جَسَّمَه..» (4)
خداوند همه اجسام را آفریده و خود او نه جسم است و نه دارای صورت میباشد. او جزء نداشته، دارای مقدار نیست و کمی و زیادی نمیپذیرد
1) توحید صدوق 106 - الکافی (ط - الإسلامیة) 1/82؛ (ط - دارالحدیث) 1/202 - الوافی 1/332 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 3/266
2) التوحید (للصدوق) 96 - معانی الأخبار 11 - إعلام الوری بأعلام الهدی (ط - الحدیثة) 1/545 - الوافی 1/307 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 4/264؛ 5/17
3) الکافی (ط - الإسلامیة) 1/83 - التوحید (للصدوق) 104؛ 244 - معانی الأخبار 8 - الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی) ج2/332 - البرهان فی تفسیر القرآن 3/754 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 1/285 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 3/29
4) التوحید (للصدوق) 61 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 4/291
از آنچه در ذات اجسام ترکیب نموده است منزه میباشد و او غیر قابل شناخت...و آفریننده همه چیز است. اگر چنان باشد که اهل تشبیه میگویند بین خالق و مخلوق تفاوتی نمیماند و آن دو از همدیگر بازشناخته نمیشدند. (یعنی درست بر خلاف نظریه محیالدین و ملاصدرا و... که میگویند تفاوتی بین ما و خدا نیست و ما هم خدائیم)
خداوند متعال در حدیث قدسی میفرماید:
«مَا آمَنَ بِي مَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ كَلَامِي وَ مَا عَرَفَنِي مَنْ شَبَّهَنِي بِخَلْقِي..» (1)
ایمان به من نیاورده آنکه به رای خود کلام مرا تفسیر کند و مرا نشناخته آنکه مرا به مخلوقاتم تشبیه نماید..
در این باره پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«أَكْثَرُ مَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي مِنْ بَعْدِي رَجُلٌ يَتَأَوَّلُ الْقُرْآنَ يَضَعُهُ عَلَى غَيْرِ مَوَاضِعِه» (2)
بیشترین ترسی که بر امتم بعد از خود دارم وجود افرادی است که قرآن را خودسرانه تفسیر و معانی آیات را بر غیر آنچه که منظور و مقصود است پیاده کنند.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد چنین افرادی فرمودند:
«تَكون فِتنَة ثُمَّ تَكون جَمَاعَة ثُمَّ تَكون فِتْنَة ثُمَّ تَكون جَمَاعَة ثُمَّ فِتْنَة يَعرِجُ فيهَا عُقُول الرِّجال» (3)
بعد از من فتنه هائی خواهد بود و جماعتهایی رهبری فتنهها را به عهده خواهند گرفت سپس فتنه باعث انحراف عقول مردم خواهد گشت.
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَخَذَ دِينَهُ عَنْ رَبِّهِ وَ لَمْ يَأْخُذْهُ عَنْ رَأْيِه» (1)
مومن دین و تمام ایدههای آن را از پروردگارش گرفته، نه از رای خویش.
خداوند متعال میفرماید:
(..وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ) (2)
کسانی که حکم آنان غیر حکم فرستاده شده از سوی خدا باشد پس آنان کافرند.
اما محیالدین ابنعربی در مقابل نظریه توحیدی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) میگوید:
فإنه علی صورة خلقه بل هو عین هویته و حقیقته (3)
چرا که انسان، بر صورت ربّ خود مخلوق است. بلکه حقیقت و هویت انسان عین حقیقت و هویت حق (خدا) است.
قیصری در شرح فصول میگوید:
ان الذات الإلهیّه هی التی تظهر بصور العالم و ان أصل تلک الحقائق و صورها تلک الذات.. (4)
این ذات الهی است که به صورت جهان ظاهر میشود و اصل این حقائق و صورتهای آن، همان ذات (الهی) است..
باز میگوید:
بل هو عینها لا غیرها أعنی أعیان الموجودات العینیة.. (1)
بلکه آن ذات الهی عین آن حقیقتها و صورتهاست و نه غیر آن موجودات، زیرا حقیقت واحدی که او حقیقت جمیع حقائق است، همانا ذات الهی است و به اعتبار تعیّنات و شخصیت پذیریهایش و ظهور در مراتب متکثره و گوناگون از مرتبه یکتائی خارج شده و زیاد میشود و به صورت حقائق مختلف در میآید، چه حقائق جوهری متبوعه و یا حقائق عرضی تابعه.
[یعنی تو خدا، من خدا و همه کس و همه چیزی خدا!!!]
و بر خلاف نظریات شرک آمیز، حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«..وَ الظَّاهِرِ لَا بِرُؤْيَة..» (2)
..[خداوند متعال] پدیدار است اما نه با دیدن [چشمی]..
حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمودند:
«ظاهر بودن خدا از آن نظر نیست که روی چیزها برآمده و سوار گشته بلکه بواسطه غلبه و تسلط و قدرتش بر چیزهاست چنانکه مردی میگوید: بر دشمنانم ظهور یافتم. معنی دیگر ظاهر بودنش اینست که برای کسیکه او را طلب کند ظاهر است و چیزی بر او پوشیده نیست و اوست مدبر هر چه آفریده، پس چه ظاهری از خدای تبارک و تعالی ظاهرتر و روشنتر است؟ زیرا که هر سو توجه کنی قدرت صنعت او ظاهر است» (3)
«همانا مردمان در این باب اختلاف کردند تا آنجا که حیران و سرگردان
شدند، آنان خواستند به وسیله نادانی، از نادانی و جهالت رهایی یابند که خداوند را دارای صفات خودشان پنداشتند، و در نتیجه بر دوری خود از خداوند افزودند؛ اگر ایشان خداوند را به صفات خودش و مخلوقات را هم به صفات خود آنها وصف میکردند، به فهم و یقین میرسیدند و به اختلاف نمیافتادند»
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید:
«هر کس که پروردگار بزرگوار ما را دارای اعضای متباین مخلوقات و اتصالات مفاصل پوشیده تحت تدبیر خالق آنها بداند، نهان دلش بر معرفت خداوند پیوند نخورده. پس هر کس پروردگار ما را با چیزی مساوی بداند او را مانند غیر او دانسته و کسی که او را همانند غیر او داند در مقابل آنچه که آیات روشن قرآن بر طبق آن نازل آمده، و شواهد روشن حجج خداوند، گویای آن است کافر شده است» (1)
حضرت امام رضا (علیه السلام) میفرماید:
«اگر چنان بود که ایشان میپندارند خالق و مخلوق و آفریننده و آفریده شده تفاوتی نداشتند، در حالی که او آفریننده و خالق است. فرق است بین او و اجسام و صُوَری که او آنها را آفریده است؛ زیرا هیچ چیزی مانند او نیست و او نیز مانند هیچ چیزی نمیباشد» (2)
حضرت امام رضا (علیه السلام) میفرماید:
«..وَ كُلُّ مَا فِي الْخَلْقِ لَا يُوجَدُ فِي خَالِقِهِ وَ كُلُّ مَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنِعُ فِي صَانِعِه.. إِذاً لَتَفَاوَتَتْ ذَاتُهُ وَ لَتَجَزَّی كُنْهُه..» (3)
هر چه در مخلوق باشد در خالقش پیدا نمیشود و هر چه در خلق ممکن باشد در آفرینندهاش ممتنع است... و گرنه وجود او دارای اجزای متفاوت میشد.
اما ناشران وحدت وجود، ذات خداوند متعال را در اشکال مختلف اشیاء و عناصر متصور می انگارند. و بدین ترتیب تمامی بیحرمتیها را نسبت به ذات مقدس خداوند متعال روا میدارند. قیصری شارح فصول در شرح گفتار ابنعربی میگوید:
ان لکل شیء جماداً کان حیواناً، حیاة و علماً و نطقاً و ارادةً و غیرها مما یلزم الذات الإلهیّة لأنّها هی الظاهرة بصور الجماد و الحیوان (1)
برای هر چیزی چه جماد، چه حیوان، حیات، علم و نطق، اراده و صفاتی مانند آن، از خصائص ذات الهی است. پس خداوند است که به صورت جماد و حیوان ظاهر شده است.
باز قیصری میگوید:
نفس العارف لیست مغایرة لهویة الحق و لا شئ من الموجودات ایضاً مغایر لها، لان الهویة الالهیة هی التی ظهرت فی هذه الصور کلها (2)
نفس عارف و همچنین سایر موجودات با هویت ذاتِ الهی منافات ندارند زیرا هویت خداوندی است به این صورتها ظاهر شده است.
با تاسف فراوان به تبعیت از این نوع عقائد از ناحیه اهل عرفان، همانند آقای حسینی طهرانی میگوید:
«وحدتِ وجود، مطلبی است عالی و راقی، کسی قدرت ادراک آن را
ندارد... من نگفتم: این سگ خداست؛ من گفتم غیر از خدا چیزی نیست [به این جملات دقت نمودید؟؟!!]...
وجود بالإصالة و حقیقة الوجود در جمیع عوالم..
اوست تبارک و تعالی، و بقیۀ موجودات، هستی ندارند و هست نما هستند.. (1)
قیصری در ادامه عقیده محیالدین ابنعربی، میگوید:
إن المعبود هو الحق فی أی صورة کانت، سواء کانت حسیة کالأصنام، أو خیالیة کالجن، أو عقلیة کالملائکة (2)
معبود در هر صورتی که باشد چه حسی مانند بتها و چه خیالی مانند جن و چه عقلی مانند ملائکه، همان حق (خدا) است.
امام معصوم (علیه السلام) آنگونه میفرماید اما معتقدان به وحدت وجود مثلا ملاصدرا میگویند:
هو وجود الأشیاء کلها (3)
خداوند، وجود و هستی همۀ چیزها میباشد.
ملاصدرا در جائی دیگر میگوید:
واجب الوجود کل الأشیاء لا یخرج عنه شئ من الاشیاء (4)
واجب الوجود (خدا) همۀ چیزهاست هیچ چیز از او بیرون نیست.
در دیدگاه محیالدین و ملاصدرا و تابعین آنها همۀ اشیاء همان خدا میباشند فقط
اشکال عوض گردیده است و چنین افرادی پرده از این راز برمیدارند، چنانکه آقای حسن زاده آملی میگوید:
هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم یا مضلّ است. (1)
آقای حسنزاده به تبعیت از ابنعربی نقل میکند:
ان الحق المنزه هو الخلق المشبه (2)
همانا خداوند منزه، همان خلق شبیه شده و دارای همانند است.
یعنی خلق همان خداست که به شکل انسان و... درآمده، در صورتی که در روایت قبل آوردیم که حضرت میفرمایند:
«خداوند همانند چیزی و چیزی همانند او نیست.. و هر که خداوند را مشابه مخلوق بداند مشرک است» (3)
نیز امام معصوم (علیه السلام) میفرماید:
«اتَّقُوا اللَّهَ أَنْ تُمَثِّلُوا بِالرَّبِ الَّذِي لَا مِثْلَ لَهُ أَوْ تُشَبِّهُوهُ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ أَوْ تُلْقُوا عَلَيْهِ الْأَوْهَامَ أَوْ تُعْمِلُوا فِيهِ الْفِكْرَ أَوْ تَضْرِبُوا لَهُ الْأَمْثَالَ أَوْ تَنْعِتُوهُ بِنُعُوتِ الْمَخْلُوقِينَ فَإِنَّ لِمَنْ فَعَلَ ذَلِكَ نَارا» (4)
بپرهیزید از اینکه برای خداوندی که هیچ مانندی ندارد مثالی در نظر آورید یا او را به خلقش تشبیه کنید... یا او را دارای صفات خلق بدانید که سزای
هر کس چنان کند آتش خواهد بود.
حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«..فَإِذَا كَانَ الْخَالِقُ فِي صُورَةِ الْمَخْلُوقِ فَبِمَا يُسْتَدَلُ عَلَى أَنَّ أَحَدَهُمَا خَالِقُ صَاحِبِه..» (1)
اگر خداوند به صورت خلق باشد به چه دلیلی یکی از آن دو خالق و آفریننده دیگری خواهد بود؟!
و حضرت امام رضا (علیه السلام) میفرماید:
«وَيْحَكَ كَيْفَ تَجْتَرِي أَنْ تَصِفَ رَبَّكَ بِالتَّغَيُّرِ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ وَ أَنَّهُ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا يَجْرِي عَلَى الْمَخْلُوقِين..» (2)
وای بر تو! چگونه جسارت میورزی که پروردگار خویش را به داشتن دگرگونی و انتقال احوال وصف کنی، و آنچه را که بر مخلوقات جاری میباشد بر او جاری بدانی؟!
حضرت امام کاظم (علیه السلام) میفرماید:
«فَتَاهَتْ هُنَالِكَ عُقُولُهُمْ وَ اسْتَخَفَّتْ حُلُومُهُمْ- فَضَرَبُوا لَهُ الْأَمْثَالَ وَ جَعَلُوا لَهُ أَنْدَاداً وَ شَبَّهُوهُ بِالْأَمْثَالِ وَ مَثَّلُوهُ أَشْبَاهاً- وَ جَعَلُوهُ يَزُولُ وَ يَحُولُ- فَتَاهُوا فِي بَحْرٍ عَمِيقٍ لَا يَدْرُونَ مَا غَوْرُهُ- وَ لَا يُدْرِكُونَ كُنْهَ بُعْدِهِ» (3)
عقلهایشان در آنجا حیران و درمانده شد، پس برای او مثالها انگاشتند...
1) الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی) 2/344 - الفصول المهمه فی أصول الأئمة (تکملة الوسائل) 1/261 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 4/321؛ 10/177؛ 58/34
2) الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی) 2/408 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 10/347
3) تفسیر القمی 2/361 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 3/296 - تفسیر نور الثقلین 1/256 - تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب 2/399
و او را دارای تغیر و دگرگونی پنداشتند لذا در گردابی غرق شدند که عمق آن را نمیفهمند و از وسعت آن خبر ندارند.
(..فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ) (1)
«پس وای از آتش بر کسانی که کافر شدهاند»
حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«راه و روش دین را پشت سر انداخته... و گمان کردهاند... مدبر این جهان در صورت مخلوقات است...
با وجود این چنان پنداشتهاند که معبودشان از قالبی به قالب دیگر درمیآید... اگر خالق در شکل و صورت مخلوق است به چه دلیلی میتوان استدلال کرد که یکی از آن دو خالق دیگری است؟!...
گاهی ایشان (صاحبان اینچنین عقائدی) را چون نصرانیان مییابی و دیگر گاه از دهری مسلکان» (2)
با عقیده اهل عرفان و تصوف، مثل ابنعربی نمیتوان قائل بود به دو وجود جداگانه که یکی خالق باشد و دیگری مخلوق، بلکه فقط به وجود واحدی بود که آن را چون از یک وجه بنگرند خلق است و چون از وجه دیگر بنگرند، حق است و بین آن دو وجه تباین و تغایر ذاتی نیست.
محیالدین ابنعربی میگوید:
ما هر چه از او بگوئیم در حقیقت از خودمان (عالم هستی) گفتهایم و هر وصفی از او کنیم از خودمان کردهایم.
زیرا هستی ما، هستی اوست. برای هست شدن، ما نیازمند اوئیم و برای
ظاهر شدن بر نفس خویش،[العیاذ بالله] او نیازمند ماست بدون ما ذات باریتعالی شناخته نمیشد. (1)
محیالدین ابنعربی، خداوند جهان را یک شیء واحد فرض میکند و هر دو را نیازمند یکدیگر میگوید زیرا هر دو، صورتِ یک حقیقتِ واحد هستند. بنابر عقیده او خلق جز اسماء و صفات باریتعالی چیز دیگری نیستند و نسبت هستی به آنان نسبتی است مجازی و حقیقتِ وجود، جز ذات خداوند نیست؛ پس وجودِ خلق، عین وجود اوست. (2)چنانکه یکی از ناشران چنین عقیدهای [جلالالدین بلخی] میگوید:
آنان که طلب کار خدائید خدائید *** بیرون ز شما نیست شمائید شمائید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جوئید *** واندر طلب گم نشده بهر چرائید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید *** جبریل امینید و رسولان شمائید
در خانه نشینید مگردید به هر سوی *** زیرا که شما خانه و هم خانه خدائید
ذاتید و صفاتید وگهی عرش وگهی فرش *** در عین بقائید و منزه ز فنائید
خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق *** زنگار ز آئینه به صیقل بزدائید
هر رمز که مولا بسراید به حقیقت ***
میدان که بدان رمز سزائید سزائید
شمس الحق تبریز چوسلطان جهان است *** آنها که طلب کار سخائید کجائید (1)
قیصری در شرح گفتار محیالدین راجع به ذات مقدس خداوند میگوید:
این ذات خداوندی است که ظاهر میشود به صورت جهانیان. و اصل این حقیقتها و صورتها آن ذات... (2)بلکه آن ذات عین آن حقیقتها و صورتها است و نه غیر آن موجودات، زیرا حقیقت یکتائی که او حقیقت جمیع حقائق است همانا ذات الهی است. و به اعتبار تعیّنات و شخصیتپذیریهایش و ظهور در مراتب متکثّره و گوناگون از مرتبه یکتائی خارج شده و زیاد میشود و به صورت حقائق مختلفه درمیآید چه حقائق جوهری متبوعه و یا حقائق عرضی تابعه. (3)
و میگوید:
او (خدا) است که بصورت اشیاء بسیط و غیر مرکب ظاهر میشود و سپس به صورت مرکبات و ترکیب یافتهها و شخص غافل و در پرده گمان میکند حقائق اشیاء مغایرت با یکدیگر دارند و نمیداند که اشیاء امور موهومی هستند و موجودی نیست مگر او. (4)
جلالالدین بلخی نیز مدعی است به اینکه ذات خداوندی است که به صورت این و آن درآمده و هر طور که خواسته چه جاندار و چه بیجان؛ و چه انبیاء (علیهم السلام) و چه حیوانات و بالاخره به صورت همه موجودات تعیّن پذیرفته است. بطوری که هر
زشتی و یا زیبائی نیز خود اوست. جهنّم نیز خود اوست. همچون که در دیوان شمس تبریزی میگوید:
علم منور شد زمن آدم مصور شد زمن *** هم عالمم هم فاضلم هم قاضیالقضاستم
هم دوزخ و نیران منم هم جنت و حوران منم *** هم مالک دنیا منم هم زهر و هم حلواستم
جلال الدین بلخی رومی ذات الهی را به خورشید و نور او تشبیه کرده است که یک نور از خورشید ساطع و بر سطح خانههای میتابد و بر حسب شکلِ صحنِ هر منزلی، نور تابیده شده به آن دیده میشود؛ در نتیجه نور یکی است ولی به دلیل اختلاف شکل در سطح منازل شکل پذیری نور نیز گوناگون و متعدّد میشود.
همچو آن یک نور خورشید سما *** لیک یک باشد همه انوارشان
صد بود نسبت به صحن خانه ها *** چونکه برگیری تو دیوار از میان
ملاصدرا هم در این باره میگوید:
این چنین مرا پروردگارم با برهان آسمانی به سوی صراط مستقیم هدایت فرمود که وجود و موجود و آنچه که هست منحصر در یک حقیقت است... و در دار حقیقت موجودی جز خداوند نیست. و دیگران نیز فقط عبارت از تجلی و ظهور ذات و صفات او میباشند. که در حقیقت، آنها عین ذات او هستند..پس هر چه را که درک میکنی آن وجود خداوندی است به صورت ممکنات. (1)
1) اسفار 2/292 الی 294
یا اینکه میگوید:
فکل من أدرک شیئاً من الأشیاء بأیّ ادراک کان فقد أدرک الباری. (1)
پس هر که درک کند چیزی از اشیاء را، و به هر نوع درک کردنی، یقیناً خدا را درک کرده است.
نیز [ملاصدرا] میگوید:
آنچه در عالم وجود غیر از وجود واجب معبود به چشم میخورد از ظهورات ذات و تجلیات صفات اوست که در حقیقت عین ذات اویند.. (2)
معتقدین به وحدت وجود مثل ملاصدرا و قیصری و... میگویند:
رجعت العلیة و الإفاضة إلی تطور المبدأ الأول بأطواره (3)
معنای افاضه خداوند به این باز میگردد که خود او (خدا) به صورتهای مختلف و گوناگون درمیآید.
و میگویند:
إن العارف من یری الحق فی کل شئ بل یراه عین کل شئ (4)
عارف کسی است که حق (خدا) را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز میبیند.
و میگویند:
ذات ما عین ذات اوست. (5)
معیت حق سبحانه با بنده چون معیت آب است با یخ و خشت با خاک، چون تحقیق وجود یخ و خشت کنی غیر از آب و خاک هیچ نخواهی یافت و خواهی دانست که آنچه تو او را یخ و خشت میخوانی توهمی و اعتباری بیش نیست. و توهم و اعتبار، عدم محض. اینجا بشناس که حقیقت تو چیست. (1)
[یعنی انسان خداست فقط از خاک به صورت خشت درآمد شکلها عوض شد وگرنه همه خدایند!!!] و میگویند:
سالک... توجه به نفس خود بنماید تا کمکم تقویت شده به وطن مقصود برسد که حتی در حین تلاوت قرآن بر او منکشف شود که قاری قرآن خداست جل جلاله...تمام افعال، در جهان خارج استناد به ذات مقدس او دارد و میفهمد که فعل از او سر نمیزند بلکه از خداست... در این مرحله سالک جز خدا را نخواهد شناخت بلکه خدا خود را میشناسد و بس [کاملا دقت شود!] ذات، ذات مقدس حضرت خداوند است (2)سالک از این رو سعی میکند حب و عشق محبوب فراموش کند تا به کلی از تغایر کثرت گذشته قدم خود را در عالم وحدت بنهد (3)[یعنی به مقام خدا رسد با ذات مقدس یکی شود فنا فی الله]
ملاصدرا در تفسیرش میگوید:
آخرت به زوال تعیّنات یعنی برطرف شدن حدود و قیود وجودی، حاصل میشود پس وجود مطلق میگردد، مانند واصل شدن قطره به دریا که دریا میشود. (4)
جلال بلخی و شاه نعمت اللهِ ولی هم، کلمه استرجاع (إنَّا لله وَ إنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) را به همین صورت معنا میکنند. (1)
همین نوع تاویل در مورد آیه (إنَ إِلى رَبِّكَ الرُّجْعى) و آیه (وَ أَنَ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى) صورت گرفته است. با آنکه آیه اول راجع به حشر خلایق است در محکمه عدل الهی؛ و اینکه نیکوکاران به بهشت میروند و بازگشت بدکاران به جهنم خواهد بود، چنانکه خداوند منان در جای دیگر میفرماید:
(ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيم) (2)
«بازگشت و رجوع بدکاران به جحیم (جهنم) است»
اما آیه دوم (وَ أَنَ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى) راجع به وجوب سکوت مردم است، که در ذات مقدس حق و صفات و افعال او، به رای، فکر، عقل، فهم و شعور خود سخن نگویند. زیرا عقول خلایق به ذات قدوسی او راه ندارد. بیان صریح روایات در تفسیر آیه هم در این مطلب دلالت دارد. تمسک این گروه به آیات متشابه و تاویل و توجیه و تطبیق آنها بر آراء و نظریات خود مانند تمسک مخالفان شیعه به ظواهر قرآن است که رئیس و مؤسّس آنها گفت:حسبنا کتاب الله؛و به عترت (حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام))اعتنائی نداشتند. (3)
وقتی جهالت اینجا رسید، دیگر فهم از کار افتاده و شیطان مسلط گشته، افسار خویش را بر جاهل انداخته وی را به هر سو میکشاند. هر ادعای پوچی را مضمضه کرده
حتی علناً به خود نسبت خدائی داده، از دیگران پرستش و عبودیت طلب میکنند. اشخاصی مانند منصور حلاج، که شرحش در صفحات آتی کتاب خواهد آمد و نیز عرفا[ی ظاهری] و صوفیه، اغلبْ این ادعا را نمودهاند. چنانکه جلال بلخی داستان خدائی بایزید بسطامی که از بزرگان و مشایخ اهل تصوف است را چنین بیان میکند:
با مریدان آن فقیر محتشم *** بایزید آمد که یزدان، منم
گفت مستانه عیان آن ذوفنون *** لا اله الا انا ها فاعبدون (1)
و هم او بود که میگفت:
سبحانی سبحانی ما أعظم شأنی (2)
منزّهم من، منزّهم من، چه عظیم است شأن و مقام من!
مدعی بود ملائکه آسمان نزد او آمده و سوالات علمی خود را از او پرسش مینمودند و "بایزید" به فرشتگان جواب میداد. (3)و همین بایزید بسطامی است که میگوید:
لیس فی جبّتی سوی الله (4)
نیست در این جُبّۀ من (لباس بلند)، مگر خداوند!
و میگوید:
چون به مقام خدائی رسیدند دیگر نیاز به عبادت ندارند چون معنی ندارد خدا، خدا را پرستش کند.
[در جای دیگر] میگوید:
من عبادت آسمانیان و زمینیان جمع کردهام و در بالشی نهادم و آن را در زیر سر گرفتم. [یعنی کار از نیاز درگذشت و به نهایت رسید] (1)
و یا گوید:
خدا را یافتم دیدم حقیقت *** برون رفتم من از عین شریعت
آشکارا اعلام میدارد که او را با شریعت و دین کاری نیست. و از این گونه گفتار که تماماً دلالت بر شرک چنین افرادی دارد، بسیار است. عطار در کتاب تذکرة الاولیاء خود تمام این گفتهها را جمع نموده است. در کتاب اعلام آمده است. او اولین کسی بود که دم از فناء در خدا زده و وحدت وجود را رواج داد. (2)که میگفت:
من خدایم من خدایم من خدا *** فارغم از کبر و کین و از ریاء
دکتر غنی در این باره میگوید؛ بزرگان صوفیه گفتهاند:
چون سالک در راه خدا فانی شود با او متحد میگردد، مانند قطرهای که چون به دریا برسد، تعینات قطره بودن از او میرود و چون در دریا فانی شده و جز دریا چیزی نیست، میتواند بگوید «منم دریا» و در این حال است که هر تکلیفی از عارف سلب میشود و احتیاج به شرع و رعایت ظواهر و به جا آوردن عبادات و طاعات از میان میرود. زیرا فردی که مکلف به این احکام است از میان برخاسته و جز خدا چیزی نیست حتی
برای عارف واصل، دیگر کفر و ایمان در یک حکم است.
چون قطره سوی بحر آمد بلا شک عین دریا شد *** انا الحق گوید آن قطره تو بشنو این سخن از ما
همچنین حسنزاده در رساله لقاءالله مینویسد:
فهو العابد باعتبار تعیینه و تقیده بصورة العبد الذی هو شان من شؤونه الذاتیه و هو المعبود باعتبار اطلاقه (1)
به نقل از صائن الدین تُرکه اصفهانی:
خداوند از جهت تعین خود به صورت بندهای که شانی از شؤون ذاتی او میباشد عابد است و از جهت اطلاق وجود معبود میباشد.
ابنعربی در فصّ ابراهیمی از کتاب فصوص الحکم میگوید:
فیحمدنی و احمده و یعبدنی و اعبده (2)
او مرا حمد میکند و من او را، او مرا عبادت میکند و من او را.
صنعی در کتاب دیوان خود صفحۀ 32 میگوید:
روح و باطن احکام شریعت مهمتر از صورت آنست. ظواهر شرع، نماز و روزه و حج وسیله کمال مبتدی (انسانهایی که در معرفت ضعیف و قدمهای اولیه را برداشتهاند) است، پس از آنکه سالک به حقیقت واصل شد، تکالیف ظاهری (نماز و روزه و..) از او ساقط میشود. (3)
جلال بلخی نیز میگوید:
لو ظهرت الحقائق بطلت الشرائع. (4)
چون حقیقت هویدا شود، شریعت باطل میشود.
علامه حلی (رحمة الله) میفرماید:
من جماعتی از صوفیه را در حرم حضرت امام حسین (علیه السلام) دیدم که نماز خواندند، بغیر از یک نفر. بعد از ساعتی از یکی از آنها سوال کردم چرا آن یک نفر نماز نخواند؟ گفت: "او چه احتیاج به نماز دارد؟! به خدا واصل شده! آیا جایز است برای واصل که حجاب قرار دهد؟! و نماز حجاب است میان بنده و خدا". (1)
حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«حج خانه خدا بهتر است از دنیا و آنچه در دنیاست و نماز واجب برتر و بهتر است از هزار حج» (2)
جلال بلخی در مقابل معصومین (علیهم السلام) قَد عَلَم کرده، میگوید:
با مریدان آن فقیر محتشم *** بایزید آمد که نک یزدان منم
گفت مستانه عیان آن ذوفنون *** لا اله الا انا ها فاعبدون
نیست اندر جبّه ام الّا خدا *** چند جوئی بر زمین و بر سما
شاه نعمت الله ولی میگوید:
در مرتبهای رازق، در مرتبهای مرزوق *** در مرتبهای مدیون، در مرتبهای دیان
در مرتبهای آدم، در مرتبهای جن *** در مرتبهای احمق، در مرتبهای حیوان
طبق این نظریه که همه چیز خداست و وجود مخلوقات همان وجود خدا میباشد، پس بت نیز در دیدگاه چنین افرادی همان خداست. عارف (اصطلاحی) نام محمود شبستری در گلشن راز میگوید:
مسلمان گر بدانیستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است (1)
منظور او این است که حقیقتِ بُتْ چیزی جز ذات خدا نبوده و در نتیجه پرستیدن بت نیز غیر از پرستش خداوند نیست. همچنین ابنعربی پرستش گوساله و بت را عین پرستش خدا میداند بلکه سخن وی بدانجا میانجامد که خدا را عین جماد میداند و عین...!
یکی از فاضلان و اهل علم راستگو نقل میکرد که در حدود اسکندریه یکی از پیرامون این مرام را دیدم که به من اظهار داشت که خدای تعالی، عین همه چیز است و خری از آنجا میگذشت، از او پرسیدم و این هم؟ پاسخ داد که بلی و این خر هم...! و مدفوع آن هم! گفتن این مدفوع؟ گفت: بلی و این مدفوع هم!! (2)
و اگر خواسته شود نمونههایی از این نوع گفتارهای کفرآمیز از تمام عرفا آورده شود، نیاز به تالیف چندین کتاب خواهد بود؛ فلذا به صورت اجمال و اختصار از گفتههای و نوشتههای خودشان ذکر میکنیم. نتیجه تحقیقات بزرگان و متخصصین
بزرگواری همانند:
جناب آقای حسن میلانی در کتابهای توحید یا وحدت سراب عرفان و...
جناب آقای روحبخش در کتاب یافتههای وحیانی در تضاد با بافتههای یونانی، و جناب آقای داوود الهامی در کتابهای متعدد و جناب آقای صدرزاده در کتاب عرفان و فلسفه اسلامی، و عرفان و اهل بیت، و سید جعفر مرتضی عاملی در کتاب ابنعربی سنی یا شیعه، و دیگر محققین و مدافعین از مکتب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) در برابر فلسفه و عرفان.
چنانکه ملاحظه شد اینها، بت پرستی را همان خداپرستی میدانند. محیالدین ابنعربی میگوید:
و العارف المکمل من رأی کل معبود مجلی للحق یعبد فیه و لذلک سمّوه کلهم إلها مع اسمه الخاص بحجر أو شجر أو حیوان أو إنسان أو کوکب أو ملک (1)
عارف کامل آنست که هر معبودی را نموداری بداند که حق در آن پرستیده میشود و به همین جهت است که همه ایشان آن را اله نامیدهاند گرچه نام آن یا سنگ است و یا درخت و یا حیوان است و یا انسان و یا ستاره است و یا فرشته.
غیرتش غیر در جهان نگذاشت *** لاجرم عین جمله اشیاء شد
همه از وهم توست این صورت غیر *** که نقطه دایره است در سرعت سیر
1) فصوص الحکم (ابن عربی) انتشارات الزهراء چاپ اول 1366-195
ناشران عقائد ابنعربی میگویند:
اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت مینماید بدانستی و آگاه شد که فی الحقیقة بت چیست و مظهر کیست و ظاهرِ بصورتِ بُتْ چه کسی است، بدانستی که البته دینِ حق در بتپرستی است. بت را هم حق خلق کرده و آفریده است و هم حق گفته که بت پرست باشند...و هم حق است که به صورت بت ظاهر شده است...و چون او (خدا) به صورت بت متجلی و ظاهر گشته است، خوب و نکو بوده است...چون فی الحقیقة غیر حق موجود نیست و هر چه هست حق است. (1)
سوال اینست که وقتی حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در روز فتح مکه به کمک حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بتهای درون کعبه را شکستند، عمل ایشان از نظر عرفا [ی اصطلاحی] در چه مرتبهای قرار می گیرد؟ و اصولا چه تعریفی برای آن دارند؟! یا وقتی حضرت ابراهیم (علیه السلام) بتها را شکست در واقع چه کاری را انجام داد؟! اگر پرستیدن بتها عین پرستیدن خدا باشد پس همه انبیاء و اوصیاء و اولیا کاری را مرتکب شدند که خدا را بخشم آورد؟!
اگر اینطور باشد که پرستیدن بت مثل پرستیدن خداست، پس تمامی دشمنان دین و همه مومنان یکی هستند و مذهب و مکتب ما نیز یکی. زیرا به گفته آنان چه ظالم، چه مظلوم، چه کافر و یا مومن همه ظهور ذات خدایند و با این دیدگاه نظراتشان نسبت به غاصبین و قائلین اهل بیت (علیهم السلام) خوب و نیکو خواهد بود زیرا همه دشمنان ذات خدایند که به شکل شمر و یزید و.. درآمده اند. در صفحات آتی پیرامون آن
1) شرح گلشن راز لاهیجی 641
مطالبی ارائه خواهیم داد.
نیز میگویند:
در نظر عارف کامل، ادیان و مذاهب یکسانند و برای هیچ یک ترجیحی قائل نیستند، یعنی دیانت اسلام با بتپرستی یکسان است و کعبه و بتخانه و صمد و صنم یکی است و صوفی پخته هیچ وقت ناظر به این نیست که انسان پیرو چه مذهبی است یا صورت عبادت او چیست؟ (1)برای همین است که ابنعربی در تصانیفش مکرر اظهار داشته که:
مبادا که تنها به عقیدهای خاص پایبند بوده و عقاید دیگران را کفر بدانی، که در این صورت زیان میبری و بلکه علم به حقیقت مسأله را از دست خواهی داد. پس باطن خود را هیولا و ماده تمامی صورتهای اعتقادی بگردان از آن جهت که خدای تعالی برتر و والاتر از آنست که در انحصار عقیده خاصی واقع شود چه خود میفرماید:
(أَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه) (2)
و به دنبال آن میافزاید که:
پس ترا روشن گشت که خدا قبله گاه هر رویکردی است و منظور از این، جز عقائد گوناگون نیست، پس همه بر صوابند (برحقند) و هر که بر صواب باشد، به پاداش خود میرسد.
/یعنی عمر، ابابکر، عثمان، یزید، شمر، معاویه و...همه وجه خدایند و همه اعمالشان نیکو/
در حیرتم که دشمنی کفر و دین چراست ***
از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است!
مورد بعدی اینکه:
در قرآن میخوانیم:
(وَ قَدْ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ لا تَزِدِ الظَّالِمِين إلَّا ضَلالاً) (1)
«و بسیاری را گمراه کردند [بار خدایا] جز بر گمراهی ستمگران میافزای»
این دعا را خداوند از قول حضرت نوح (علیه السلام) در مقام نفرین بر ظالمان نقل میفرماید، لیکن ابنعربی آن را به معنای دعای خیر میگیرد و اینگونه معنا میکند:
به مقام فناء فی الله رسیده و در ذات، طوفانی شدهاند! (2)
ابن عربی در تاویل این آیه:
(ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي) (3)
«وقتی دیدی آنها گمراه شدند، چه چیزی مانع تو شد، که از من پیروی نکنی؟ آیا از فرمانم سر باز زدی؟»
میگوید:
منظور از غصب موسی نسبت به برادرش اینست که چرا نگذاشتی گوساله را بپرستند!!!
دامنه این انحرافات را مومن و ناجی میداند که ابنعربی در کتاب فصوص الحکم، فرعون لعین (لعنت الله علیه) را مومن و ناجی میداند و میگوید "پس خداوند جان او را گرفت در حالیکه هیچ چیز از پلیدی در آن نبود، چرا که به هنگام ایمان وی جانش را گرفت و پیش از آنکه به گناهی آلوده شود و اسلام و ایمان گناهان گذشته را محو میکند و خداوند، فرعون را آیتی ساخت بر عنایت خویش نسبت به کسانی که اراده
عنایت در حق ایشان کند تا چنان که خود در قرآن فرموده است: هیچ کس از رحمت وی نومید نگردد."
محیالدین به علاوه آن که فرعون را مومن دانسته، گفته است که قوم فرعون در دریای علم غرق شدند و به این آیه استناد میجوید:
(وَ جاوَزْنا بِبَنِي إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِين) (1)
«فرزندان اسرائیل را از دریا گذراندیم، پس فرعون و سپاهیانش از روی ستم و تجاوز، آنان را دنبال کردند تا وقتی که در شُرُف غرق شدن قرار گرفت، گفت: ایمان آوردم که هیچ معبودی جز آنکه فرزندان اسرائیل به او گرویدهاند، نیست و من از تسلیم شدگانم»
ملاصدرا، کلام ابنعربی را در ذیل این آیه، میپذیرد که میگوید: فرعون هنگام غرق شدن طلب استغفار کرد و خداوند ایمان وی را قبول کرد؛ چنانکه ابنعربی میگوید:
فقبضه طاهراً مطهّراً لیس فیه شیء من الخبث لأنّه قبضه عند إیمانه! (2)
پس او را پاکِ پاک شده قبض روح کرد در حالیکه نزد او چیزی از پلیدی نبود زیرا در حال ایمان او را قبض روح کرد.
ملاصدرا، تُرِّههات ابنعربی را که میگوید فرعون هنگام غرق شدن طلب استغفار کرد و خداوند ایمان وی را قبول کرد، میپذیرد. وی از این آیه غفلت میورزد که
میفرماید:
(وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ..) (1)
«و توبه کسانی که گناه می کنند، تا وقتی مرگ یکی از ایشان را در رسد، می گوید: اکنون توبه کردم، پذیرفته نیست..»
ملاصدرا بعد از نقل قول ابنعربی در مورد ایمان فرعون، نسبت به گفتار ابنعربی میگوید:
و یفوحُ من هذا الکلام رائحة الصدق و قد صدر من مشکاة التحقیق و موضع القُرب و الولایة (2)
از این کلام بوی صدق استشمام میشود، چرا از مشکات تحقیق و موضع قرب و ولایت صادر شده است.
نقل است که ابنعربی در ادامۀ عقائد منحرفش میگوید:
[که] قوم فرعون در دریای علم غرق شدند (3)[و گفته است که] حق تعالی هارون؛ برادر حضرت موسی (علیه السلام) را یاری نکرده، تا آنکه سامری غالب شده، مردم را گوساله پرست گردانید، زیرا خدا میخواست که در همه صورتها پرستیده شود. (4)
چه مصیبت عظیمی بر دل امام زمان (علیه السلام) وارد میگردد از شیعهای که تابع چنین شخصی (محیالدین ابنعربی) درآید. وی گفته:
نصاری کافر نشدند به سبب آن عیسی (علیه السلام) را خدا دانستهاند، بلکه به
سبب آن که خدا را منحصر در عیسی دانستند. (1)
[یعنی منِ محیالدین و... همه خدا هستیم. جرم آنها این بود که عیسی را فقط خدا دانستند]
در فصوص الحکم گفته است:
نوح خطا کرد در تبلیغ رسالت و قومش درست رفتند و غرق دریای معرفت شدند و اگر ایشان را نوح از آن دریا به کنار میآورد، از درجه بلندی به درجه پستی میآمدند. (2)
مشخص نیست که واقعا بر چه مذهبی است. خزعبلات خود را با خزعبلاتی دیگر، نقض میکند. در جائی میگوید همه اشیاء خدایند و در جائی میگوید حضرت نوح [العیاذ بالله] خطا کرد. خب اگر مخلوقی که تو او را خدا میپنداری خطا میکند، خدای خطاکار داری! همینطور اگر قوم او به صلاح عمل کردند، دیگر خدایان تو درست عمل کردند، این چه خدایی است که گاهی غلط و گاهی درست عمل میکند؟! و تو هر دو عمل را نهایتاً چون از خدا[یان] [خیالی] تو صادر شده، درست و صواب میدانی؛ آیا یک فرد گاهی حرفی بزند و گاهی حرفی دیگر، چیزی جز یک دیوانۀ ابله به شمار خواهد آمد؟
بعد از این دیدگاههای سخیف ابنعربی نسبت به پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) و پس از اهانت به انبیاء عظام (علیهم السلام)، جسارت دیگری از وی را نسبت به معجزه عالم هستی، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میکنیم. بدان امید که شیفتگان ابنعربی، پس از تاملی منصفانه و قضاوتی جوانمردانه، تجدید نظری در اعتقاد و نظریه جاهلانۀ خود نمایند.
محیالدین ابنعربی در کتاب فصوص الحکم قائل است؛ خاتم اولیاء (که جناب عیسی (علیه السلام) باشد) مقام وی از جهتی نسبت به جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) پائین بوده و از جهتی علوّ دارد!
وی برای تأیید ادعای خود، دو افسانه ذکر میکند که در یکی از آنها نه تنها مقام پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) را نسبت به حضرت عیسی (علیه السلام) تنزل میدهد، بلکه عُمَر را تفضیل بر پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) میدهد. و در افسانه دوم شأن پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر طبق حدیث ساختگی که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میکند نسبت به عموم مردم نیز تنزل میدهد. در این کتاب میخوانیم:
اگر خاتم اولیاء تابع باشد در حکم تشریعیات، خاتم رسل را قادح در مقام او نیست و متبوع بودن او را در ولایت مناقض نیست. و مراد از خاتم الاولیاء مهدی نیست که از اولاد نبی است و از عرب ظاهر خواهد شد بلکه عیسی است و ظهور او از عجم خواهد بود چنانکه به تفصیل خواهد آمد. و وجهه مناقضه آن است که خاتم اولیاء از جهتی انزل و از جهتی اعلی است...چنانکه در حکم اسرای بدر فضیلت عُمَر را بود. و قصه آنست که بعضی از اهل مکه در حرب بدر اسیر گشتند و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در شأن اُسرا با اصحاب مشورت کردند، صدیق به اخذ فدا اشارت فرمود و عمر به قتل صواب دید... خواجه میل به قول صدیق فرمود...در این هنگام آیه آمد:
(ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيم) (1)
«یعنی پیش از تو هیچ پیغمبری را اسیر کردن و فدا گرفتن نبود تا غالب
1) سوره مبارکه انفال آیه شریفه 67
شود در زمین. شما به بیع اساری عرض دنیا را میخواهید؟ و حق تعالی آخرت را میخواهد»
چون این عتاب آمد پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) گریست. عمر سبب گریه را پرسید؟ رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) [به زعم وی] فرمود:
او نزل فینا العذاب لما نجا الا انت.
اگر در ما عذاب نازل میشد کسی نجات پیدا نمیکرد مگر تو.
پس رسول در این حکم فضیلت عُمَر را اثبات کرد با آنکه سید اولین و آخرین بود و این قادح نیست در مقام و مرتبه او.
محیالدین ابنعربی آنچنان دائرۀ اهانت نسبت به پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) را گسترانیده که میگوید:
در رفتن به آسمانها، در هر آسمانی یکی از پیامبران را مشاهده کردم که اظهار میداشتند که بوبکر را برعرش دیده و لذا جایگاه ابوبکر از پیامبر بالاتر بوده. (1)
نیز مدعی است که:
خداوند در شب معراج در حال وحشت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، با لهجه و صدای ابوبکر، آن حضرت را خطاب قرار داده است و آن حضرت با صدای ابوبکر انس گرفت.
همچنین ادعا می کند که:
پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) با ابوبکر از یک طینت اند!!! (2)
همچنین برای تمامی غاصبین و ظالمین به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) فضیلتی را قائل میشود که هر شیعهای را نسبت به خود متنفر و منزجر میسازد چنانکه میگوید:
ابوبکر، عمر، عثمان و عمر ابن عبدالعزیز و متوکل دارای مقام خلافت ظاهری و باطنی بودهاند. (1)
محیالدین ابنعربی در مکاشفات و تحقیقات[خیالی]ش در تشخیص رجال الله و اولیاء الهی و اقطاب معرفت و مقربین حق متعال به این نتیجه رسیده است که ابوبکر اولین رجل الهی بعد از پیامبر و صاحب مقام سرّ و قربت و مقام صدیقیّت و قطبیّت میباشد. محیالدین ابنعربی میگوید:
قطب که او را غوث گویند، محل نظر حق تعالی است و آن در هر زمان یک شخص است و او از مقربین است و سرور جماعت زمان خود میباشد. از آنها کسی است که هم خلافت ظاهری دارد و هم خلافت باطنی مانند ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن، معاویه بن یزید و عمر بن عبدالعزیز و متوکل عباسی. و بعضی تنها حائز مقام خلافت باطنی است مانند احمد بن هارون رشید سبتی و ابویزید بسطامی و اکثر قطبها این چنین هستند. (2)
خوانندگان عزیز توجه دارند که محیالدین ابنعربی نه تنها در خلافت ظاهری خلفای ثلاث (سهگانه) را ذی حق و مقدم بر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میدانسته است. بلکه مقام خلافت باطنی و قطبیت را هم که بالاترین مقام ولایت و درجات معنویت و معرفت و قرب به حق متعال میداند، برای آنان به ترتیب قائل بوده تا آنکه بعد از عثمان برای حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آن مقام را عنوان میدارد. و نیز در
فصوص الحکم میگوید:
همچنین خلیفه و جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز مطالب را بدانگونه که خود رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از خداوند میگرفت، میگیرد. پس در مورد چنین خلیفهای به زبان کشف می گوئیم خلیفة الله و به زبان ظاهری می گوئیم خلیفۀ رسول الله. به همین دلیل حضرت رسول رحلت نمود، ولی کسی را به جانشینی و خلافت خود برنگزید و معین نفرمود، چون میدانست که در امت او کسی هست که مقام خلافت را از خداوند بگیرد و در نتیجه خلیفهای از جانب خداوند در امور و احکام شرعیه گردد و چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) این موضوع را میدانست کسی را از امر خلافت و به دست گرفتن آن منع ننمود. (1)
این فراز از سخنان او صریح است در این که او حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را خلیفۀ بلافصل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نمیدانسته و موضوع وصایت آن حضرت را بکلی انکار میکرده است و این دلیل روشنی است که او از شیعه امامیه نبوده و به امامت و ولایت آن حضرت اعتقاد نداشته است. بلکه سخت مخالف حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و طرفدار سرسخت عمر و ابابکر بوده.
در کتاب گرانقدر "ابنعربی شیعه یا سنی"، محقق عالیقدر جناب آقای سید جعفر مرتضی عاملی از [لبنان] مدارکی را از کتب ابنعربی در عصمت فضیلت ابابکر، عمر، عثمان، معاویه و عایشه آورده که برای روشن شدن اذهان، بخشی از آنرا ارائه خواهیم داد تا هر خوانندهای با وجدان خویش و ایمانی شفاف خود، قاضی گردد بر داعیان دروغین! ابنعربی مینگارد:
چون حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) یادآور شد که "بهشت هشت در دارد، مومن از هر یک درها از آن درها که خواست وارد میشود"، ابوبکر گفت: ای
1) فصوص الحکم 163؛ 393
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چه میشد که انسان از همۀ درهای آن داخل میگشت؟!
پیامبر [به خیالی ابنعربی] فرمود:
ای ابوبکر امید دارم تو از همان کسانی باشی که از همۀ درهای بهشت درمیآیند. (1)
1) فتوحات مکیه 3/357
ابنعربی، میگوید:
خدا از صدیق اکبر (صاحب سر و علم درخشان پیامبر) خشنود باد که در روز آن فاجعۀ کمرشکن، به سبب مرگ سرور پیامبران (امین امنای الهی، عَلَم رشد و هدایت) بر منبر طرفاء بالا رفت. در آن روز کسی که نزد ما [عرفای اصطلاحی] قویترین مرد خداست، مدهوش ماند، چه رسد به ضعیفان.
آن رفیق نازک طبع [در آن روز خوی زنانه یافت و] به شیوۀ بانو حُمَیراء [عایشه] درآمد؛ چرا که شدت اندوه و آه و گریه بر او نمایان گشت. وی بیش از همه میگریست و در سویدای دل، از همه قویتر و استوارتر بود؛ گفت:
"هر که محمد را میپرستد، او مُرد و هر که خدا را میپرستند، خدا زنده و فناناپذیر است".
سپس برای استشهاد بر سخن عطرآگینش، این آیه را تلاوت کرد که)وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل) (1)«و محمد، جز فرستادهای که پیش از او [هم] پیامبرانی [آمده و] گذشتند، نیست» (تا آخر این آیه گهربار) آن گاه این سخن خدا را خواند که:
(إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ) (2)
«قطعاً تو خواهی مُرد، و آنان [نیز] خواهند مُرد».
ابنعربی درباره ابابکر میگوید:
این قوت الهی [در ابابکر] از زهدی مایه میگرفت که در خورد و خوراک داشت و از اینکه همۀ دارائیاش را در راه خدا داد و با این تجارت، کلیدهای تابوت [سکنیه و قوّت دل] را به چنگ آورد.
از غیرت و امانت ابوبکر، همین بس که این گنج را تا روزی که صاحب رسالت از میان رفت، پوشیده داشت. در آن زمان بود که تابوت سینهاش را گشود و راز درون را آشکار ساخت و به علم خویش و قدر و منزلش در نزد خدا زبان گشود.
فاروق [منظورش عمر است] آن گاه که نشانههای فتح را دید، به این شرح صدر، اقرار کرد. صدیق [به زعم وی ابوبکر] پیش از آن، از زمانی که خدا این کلید را در دستش نهاد و دیوان ممالک را به او داد، دم فرو میبست و برای آشکار سازی این راز، رحلت پیامبر را از سوی حضرت محبوب (رفیق اعلا و مالک هستی) انتظار میکشید. از آنجا که ابوبکر در نور و طینتِ پیامبر مشارکت داشت، او را به زینتش آراست و آنگاه که پیامبر از خدا خواست که ابوبکر همراه او و در درجهاش باشد، بر این نردبان در هر هیّن و لیّنی (هر آسمانی و نرمی) پا نهاد؛ سپس برای پیامبر برهانِ موافقت خدا با مسابقۀ آن حضرت در این مقام (که پیامبر در دل آنرا آرزو داشت) با ابوبکر نمایان شد. پیامبر در این مسابقه از ابوبکر پیشی جست و از این رو به پیامبر در آنجا گفته شد: بایست، پروردگارت با صدای عتیق [ابوبکر] نماز میگزارد. پیامبر از جهت احساس بدنی [با آن صدا] انس گرفت و شیدایش شد. اسرار هویدا گشت و در بلندای این سیما بارقههای نورانی درخشید. (1)
1) مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعة الاولی) 150؛ 151
در اینجا ملاحظه میکنیم که ابنعربی تنها به ستایش و آرایش سخن ابوبکر در حق پیامبر (که کلامی در نهایت کذب و جفاست) بسنده نمیکند، بلکه میافزاید:
یک: خدا، پیامبر و ابوبکر را از یک طینت (و سرنوشت) آفرید.
ابنعربی، در موارد دیگر نیز به این امر تصریح میکند، در حالی که حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این سخن را دربارۀ حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بر زبان آورد.
دو: شگفتآورتر اینست که ابنعربی میپندارد خدا نماز میگزارد و با صدای ابوبکر این کار را انجام میداد!!
شاید ابنعربی با این سخن میخواهد مشابه یا جایگزینی برای حدیثی بیاورد که در آن آمده است:
«خدای سبحان [از آنجا که حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با صدای حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) انس داشت و آرامش مییافت] در [شب] معراج با صدای حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را مخاطب ساخت»
سه: ابنعربی، اعلان خبر مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به وسیلۀ ابوبکر از امور خارق العاده میشمارد و از چیزهائی که [پذیرش آن] نزد وی دشوار مینمود، در حالیکه این را همه صحابه میدانستند و هیچ کس جز عُمر به انکار آن نپرداخت و عمر هم برای وقت کُشی این کار را کرد و میخواست اشخاص مدّ نظرش که او را در تحقق اهداف و آرزوهایش یاری رسانند، گرد آیند.
ابنعربی دربارۀ سخاوت ابوبکر مینویسد:
حال ابابکر صدیق که خدای متعال از او خشنود باد آنگاه روشن شد که همه مالش را پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد. پیامبر پرسید: برای خانوادهات چه گذاشتهای؟ ابابکر پاسخ
داد: خدا و رسولش را.
عمر نیمی از مالش را نزد پیامبر آورد. آن حضرت پرسید: برای خانواده ات چه گذاشتی؟ گفت نصف آنرا گذاشتم و نصف دیگر را انفاق کردم.
پیامبر[ش] گفت: تمایز میان شما، همین است که گفتید. (1)تمرکز بر ابابکر و صدیق بودن او.
ابنعربی به سخن ابابکر استشهاد میکند و در چندین جا او را به «صدیق» توصیف میکند. (2)
به مقام صدیقیت جز اهل ولایت نمیرسند و کسانی که در اَزَل عنایتی پیش خدا داشته باشند.
چنانکه حضرت ختمی مرتبت [پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بالاتر از صدیق [ابابکر] است؛ زیرا آن حضرت راه را آماده ساخت؛ همان راهی که عتیق بر آن پا نهاد.
پیامبر خاتم، نبوت جایگاه و بلند مرتبۀ حضور است، از این رو او را فوق صدیق قرار دادیم (چنان که حضرت حق، چنین کرد) کسی که نورش را از مشکات نبویت بگیرد، بسی بزرگتر است از کسی که آن را از مشکات صدیقیت، بستاند.. (3)
پس حُمَیْرَه ای از عتیق او [عایشه] را خواستگاری کرد و از [میان] دو دست صدیق، او آن را برگرفت. (4)
صبح این [دولت] حق دمید، پس [به آن] بپیوند و به پیامبر و صدیق اقتدا کن، آنجا که آن حضرت فرمود: «خدایا ثنائی بر تو نتوانم شمارد تو آن گونهای که بر خویش ثنا فرستادی» - و این برای کسی که نزد حجاب عزّ
ایستاده است، نهایت فخر یا معرفت است. (1)
ابنعربی، ابابکر را صدیق اکبر میداند، در حالی که حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) این سخن را به شدّت تکذیب میکند، آنجا که میفرماید:
«.. وَ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ ص وَ أَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّاب..» (2)
.. و من بنده خدا هستم و من برادر رسول خدا هستم و من صدیق اکبر هستم! پس از من این لقب را جز دروغ باف بر زبان نمیآورد. [یعنی به خودش نسبت نمیدهد این القاب را پس از من مگر شخص کذاب و دروغگو]
ابنعربی مینگارد:
فرزندم، بدان که قلب، آنگاه که به اسرار پوشیده راه یابد، (اسراری که در درجۀ انبیاء به دست میآید) خدای متعال او را به حضرت ششصد و بیست و ششم از حضرات الهی در میآورد مگر ابابکر صدیق که خدای سبحان او را در حضرت ششصد و بیست و پنج وارد این مقام ساخت.
و اما حضرت ششصد و بیست و ششم (که حضرتِ عزت [یعنی بارگاه وحدانیت]
1) مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعة الثالثه) 26
2) بنگرید به الصحیح من سیرة النبیّ الأعظم 4/45 الی 4/49 - الخصال 2/402 - کنز الفوائد 1/272 - کشف الغمة فی معرفة الأئمة (علیهم السلام) (ط - قدیمة) 1/89 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 26/497 - بحار الأنوار (ط - بیروت) 35/412؛ 37/2؛ 38/204؛ 38/209؛ 38/239؛ 38/253؛ 38/323 - تفسیر نور الثقلین 2/256 - تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب 5/525 - * عبارات در آدرسهای فوق هرکدام با کمی اختلاف نسبت به دیگری آمده است.
میباشد) ویژۀ ابابکر است.
حضرتِ عزت (حضرت ششصد و بیست و ششم) برای ماست، جز اینکه این حضرت [و مقام] در میان ما دارای درجاتی است؛ به کمالِ آن جز صدیق اکبر دست نیافت، وجود این حضرت در حق ما کمال است.
پیامبر از این حضرات، به حضرت ششصد و بیست و چهارم (یک حضرت کمتر از صدیق) به این مقام راه یافت و این حضرت، در حق ابابکر کمال است.
حضرت ششصد و بیست و چهارم (که حضرتِ قُرب کلّی میباشد) برای پیامبر است. دیگر انبیا مثل این مقام را ندارند. خدای متعال در هر حضرتی سِرّی را به او داد که آن را در حضرت دیگر نمییابی؛ با وجود تفاضلی که میانِ حضرات است، بعضی از آنها، از بعض دیگر بالاتر است. (1)
ابنعربی میگوید:
شمار زیادی از اهل طریقت (مانند غزالی و دیگران) خیال کردهاند که میان صدیقیت و رسالت، مقامی وجود ندارد و هر که به مقام صدیقان گام نهاد در جایگاه نبوت قرار میگیرد.
این در به روی کسانی جز ما بسته است و راهی برای گام نهادنشان در آن نیست. لیکن ما میتوانیم در صف آنها، پهلو به پهلو بزنیم، نهایت هدف ما، همین است. قصدمان از صدیق، ابابکر و عمر و هیچ یک از صحابه نیست؛ چرا که جمله احوال ابابکر، صدیق بودن اوست و در این مقام، دیگر صدیقان با او شرکت دارند. خدای متعال میفرماید: (أُولئِكَ هُمُ
1) مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعة الثالثه) 352
الصِّدِّيقُونَ) (1)«اینان همان صدیقان هستند»
صدیق (ابابکر) به راز برتری دست یافت که در سینهاش جای گرفت و خدا آن را به او ارزانی داشت و پیامبر[ش] به آن شهادت داد. به عقیدۀ ما میان صدیقیت و رسالت، مقامی وجود دارد و این مقام، همان است که ذکر کردیم و من به آن قائلم...
بالاترین اولیاء ابابکر است؛ پس بکوشید - خدا از شما خشنود باد- آن را به دست آورید. من نشانه هائی را خاطر نشان میسازم که به آنها بر آن استدلال کنید هنگامی که به شرایط خلوت، بار یافتید.. (2)
در نص دیگری میگوید:
میان ابابکر و رسول خدا شخصی وجود ندارد؛ زیرا ابابکر هم صاحب صدیقیت و هم صاحب سرّ است. از آنجا که ابابکر میان صدیقیت و نبوت تشریع، صاحب سر (مقام قربت) است و در مقام صدیق بودن شرکت دارد، کسانی که در این مقام شرکت دارند بر او برتری نمییابند، بلکه ابوبکر در حقیقتِ پیامبر، مساوی اوست. (3)
از این رو سخن آن دو، کلامِ خدای سبحان است. (4)
1) سوره مبارکه حدید آیه شریفه 19 - البته شایان ذکر است هیچ کدام از آیات را به درستی بیان نکرده بلکه تمام تاویلات را عوض کرده یا چند کلمه از آیه را در جائی بیان کرده.
2) کتاب القریه 6 - رسائل ابن عربی؛ فتوحات مکیه 11/398
3) فتوحات مکیه 11/398 - (در چاپ دارالکتب العلمیه مصر 2/25)
4) فتوحات مکیه 1/359؛ 1/360
ابنعربی میگوید:
دوستان صمیمی، از ایشان است. تعداد آنها به شمار در نمیآید، بلکه زیاده و کم میشوند. خدای متعال میفرماید: (وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلا) (1)«..و خدا ابراهیم را دوست گرفت» و پیامبر[ش] میگوید: اگر دوستی صمیمی برای خود برمیگرفتم، ابابکر را برمیگزیدم. لیکن صاحب شما [خود پیامبر] خلیل خداست و دوستی جز میان خدا و بنده صحیح نمیباشد و این مقام اتحاد است.. این مقام، مقام بزرگی است و جایگاه خطیری دارد. (2)
ابنعربی، آنگاه که دربارۀ چگونگی صلوات بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن میراند، بیان میدارد:
هنگامی که پیامبر دریافت که خدا دعای ما را در حق او اجابت میکند، فرمود اگر میخواستم دوست صمیمی بگیرم ابابکر را برمیگزیدم لیکن صاحب شما (یعنی خود پیامبر) خلیل خداست. (3)
او در کتاب فتوحات مکیه به صحت خلافت ابوبکر و استحقاقش به امامت و برتریش بر جماعت تاکید کرده است. به جملات زیر از کتاب فتوحات وی دقت کنید:
کما کان علی بن ابیطالب نائب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فی تلاوة سورة براءة علی أهل مکه و قد کان بعث بها ابابکر فلما وصل الی مکه حج ابوبکر بالناس و بلغ علی بن ابیطالب سورة براءة و تلاها علیهم نیابة عن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و هذا مما یدلک علی صحة خلافة ابی بکر الصدیق و منزلة علی رضی الله
عنهما. (1)
همانطور که علیبنابیطالب(علیهما السلام) نائب و جانشین حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در تلاوت سوره برائت بر اهل مکه بود، مانند آنکه ابابکر بود، پس وقتی به مکه رسید، ابوبکر با مردم حج گزارد و علیبنابیطالب(علیهما السلام) سوره برائت را تبلیغ نموده و آنرا به نیابت از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بر مردم قرائت کرد. و این تو را راهنمایی میکند بر صحت خلافت ابابکر صدیق و منزلت علی که خداوند از هر دوی آنها راضی شود.
و این یکی:
و عرف الناس حینئذ فضل ابیبکر علی الجماعة فاستحق الإمامة و التقدیم. (2)
و مردم برتری ابابکر را بر جماعت شناختند پس او را مستحق امامت و جلو داشتن (مقدم داشتن) دانستند.
نیز در همان کتاب، قول ترمذی را بدین ترتیب آورده:
بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) افضل مردمان در میان مسلمانان، ابابکر بوده است. (3)
ابنعربی در کتاب محاضره الابرار و مسامره الاخیار نوشته است:
ابوبکر، ابوعبیده جرّاح (4)را پیش حضرت علی (علیه السلام) فرستاد و به وسیلۀ وی از خودداری آن حضرت از بیعت و کناره گیریش از جماعت و نیز از دعوی خلافت وی، اظهار نگرانی کرد. [حضرت امیرالمؤمنین] علی (علیه السلام) در پاسخ
قصد خلافت و امتناع از امر بیعت را نفی و انکار کرد و از کناره گیری و خانهنشینیاش پوزش طلبید که فراق رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وی را بیش از پیش اندوهگین ساخته و دیدن مکانهائی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در آن مکانها میدیده به اندوه و حسرت او میافزاید و شوق پیوستن به آن حضرت از علاقه به غیرش باز میدارد. [یعنی غصب خلافت توسط ابوبکر صحت نداشته بلکه حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به دلخواه خودش دست از جانشینی و خلافت کشیده است]
اضافه میکند که:
[حضرت امیرالمؤمنین] علی (علیه السلام) به دنبال این اظهارات پیش ابوبکر میرود و با وی بیعت میکند و میان او و عمر بحث تندی درمیگیرد و سرانجام به اعتذار (1)[حضرت امیرالمؤمنین] علی (علیه السلام) از عمر میانجامد. (2)
کدامین شیعه میتواند پیرو چنین فرد و این ادعای باطلش گردد که به دروغ داستانهائی را ببافد تا شاید توجیهی برای ظالمین به حقوق اهل بیت (علیهم السلام) فراهم گردد؟ علاوه بر این در ابتدای فتوحات میگوید:
در یکی از معراجهائی که به دفعات به افلاک داشته است، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را مشاهده نموده در حالی که ابابکر در طرف راست و عمر در طرف چپ آن حضرت نشسته و حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فقط به عنوان مترجم پیامبران و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل میکرده است.
نیز در همین کتاب به دروغ در منزلت آن دو غاصب گفته:
چنانکه در خبر آمده است که برای خداوند سیصد خوی و خصلت
پسندیده است. هر کس به یکی از این خصلتها آراسته گردد به بهشت وارد میشود. ابوبکر گفت ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، آیا در من چیزی از آن خصال هست؟ حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تمامی آن خصایص در تو هست.
تمام سیصد خصلت پسندیده در ابوبکر بود و غصب فدک از سیدۀ نساء اهل بهشت نمود؟! تمام سیصد خصلت پسندیده در ابوبکر بود و او به صدیقۀ کبری و امیرالمؤمنین (علیهما السلام) اهانت مینمود؟! همچنین میگوید:
در مکاشفهای دیدم که برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کاسه شیری را آوردند و شیر را نوشید به طوری که از ناخنهای حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) سرازیر شد و لذا به عمر داد. عمر سوال کرد: این شیر چیست؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) [به خیال او] فرمود: مراد از شیر علم است! (1)
میگوید:
به معراج که رفتم مرتبه علی (علیهما السلام) را از مرتبه ابوبکر و عمر و عثمان پستتر دیدم و ابوبکر را در عرش دیدم چون برگشتم به علی (علیهما السلام)گفتم چگونه بود که در دنیا دعوی میکردی که من از آنها بهترم؟ الحال دیدم مرتبه تو را که از همه پست تری! (2)
شیخ حر عاملی (رحمة الله) نیز اشاره کرده به اینکه غزالی مدعی است که: (3)
پس از مجاهدات عظیم و ریاضات فراوان و رسیدن به مقام شهود، برایش کشف شده است که مقام ابوبکر از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بسی برتر است.
نیز محیالدین ابنعربی میگوید:
در شهود وی مقام ابوبکر و عمر و عثمان از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) برتر بوده است!!! (1)
و نیز گفته:
پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) احدی را به عنوان خلیفه خود تعیین نفرموده است. (2)
ابنعربی به دروغ روایتی از پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میکند که فرمود:
در هیچ گذرگاهی تو ای عُمَر قدم نمیگذاری مگر آنکه شیطان در غیر گذرگاه تو رود.
ابنعربی از این روایت عصمت عمر را نتیجه میگیرد و قائل میشود عُمَر معصوم بوده. (3)[یعنی زدن حضرت زهرا (علیها السلام) و سقط جنین وی کار صحیحی بود] ابنعربی، حدیثی میآورد که اهل سنت گمان میکنند این حدیث از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پیرامون شفاعت اُویس در[بارۀ کسانی] همچون رَبیعه و مُضَر است. سپس راوی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میکند که فرمود:
ای عُمر و ای علی [امیرالمؤمنین (علیه السلام) هرگاه شما دو تن "اُویس" را دیدار کردید، از او بخواهید که برایتان آمرزش بخواهد [که اگر او برایتان استغفار کند]، خدای متعال، شما دو نفر را میآمرزد.
آن دو بیست سال درنگ کردند و اُویس را میجستند، در آخر سالی که عُمر در آن
هلاک شد..
آن گاه ابنعربی، ملاقات این دو را با اُویس میآورد و میگوید:
اویس، راست ایستاد و گفت: سلام بر تو ای امیر [عمر] و برکات خدا بر تو باد و بر تو ای فرزند ابوطالب [حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) خدا شما را از این امت جزای خیر دهد.. (1)
سپس ابنعربی، قصۀ هَرِم بنحیّان را با اویس میآورد و اینکه اویس قرنی او را از مرگ عُمر باخبر ساخت با این سخن که:
ای ابنحیان، ابوبکر - خلیفۀ مسلمانان - درگذشت و برادر و دوست و برگزیدۀ امیرالمؤمنین عُمَر از دنیا رفت. وا عُمَرا.. (2)
ابنعربی میگوید:
ابن عمر بنخطاب است، شخصی استوار و نیرومند که شیطان بر او راه نیافت. شیطان میپنداشت میتواند از دست او بگریزد، قرآن موافق حکمِ او نازل شد و او را بدانجا رساند که به جهت ایمان و عملی که در خود سراغ داشت، بگوید: لو کُشِفَ لی الغَطاءُ ما ازْدَدْتُ یقیناً (3)اگر پرده ها کنار رود، یقینم فزونی نمییابد.
ابنعربی دربارۀ عمر میگوید که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارۀ عمر فرمود:
اگر در میان این امت یکی از مُحْدَثان باشد، عمر همان کس است. (4)
1) مجموعه رسائل ابن عربی(المجموعة الأولی) 154؛ 155
2) مجموعه رسائل ابن عربی(المجموعة الأولی) 157
3) این سخن را حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بر زبان آورد، در حالی که ابن عربی آن را به عُمَر نسبت می دهد.
4) لفظ حدیث به نقل از مناوی در فیض القدیر 1/186 چنین است: إن یکن فی هذه الأمة محدث فهو عمر.
مقصود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از محدث، سخن گفتن خدا با اولیای خویش است (نه با اولیا و رسولان) چرا که ذوق ها به اختلافِ مراتب، مختلفند. (1)
و [نیز] ابنعربی میگوید:
از اولیای الهی (که خدا از آنان خشنود باد) محدثاناند و عمر از آنهاست و در زمان ما از این افراد است ابوالعباس خنثّلب..
دلیل عصمت عمر
ابنعربی بیان میدارد:
از اقطاب این مقام، عمر بنخطاب و احمد بنحنبل است. از این روست که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، قوتی را که خدا به عمر ارزانی داشت یادآور میشود و میفرماید: ای عمر شیطان در تنگهای با تو روبرو نشد مگر اینکه تنگۀ دیگری (غیر از راه تو) پیمود.
این سخن به شهادت معصوم، بر عصمت عمر دلالت دارد. دانستیم که شیطان، ما را جز به راههای باطل نمیبرد و این راهها غیر راه عمر است. بر اساس نص مذکور، عمر جز راه حق را نمیپیمود و از کسانی است که در همه مسالک خویش، در راه خدا، از سرزنش ملامتگری نمیهراسید و حق، صولتی دارد. (2)
پیش از این گذشت که ابوبکر شیطانی داشت که بر او در میآمد و او به سبب آن شیطان از کژروی میهراسید. اما [بر پایۀ این سخن ابن عربی] شیطان در آنجا که عمر باشد پا نمیگذارد و به راه دیگر میرود. پس چگونه است که نزد ابنعربی، ابوبکر بر عمر تقدم دارد؟! همچنین پیداست که هیچ یک از اهل مذاهب عامه، در
ادعای عصمت برای عمر، با ابنعربی همسو نمیباشد.
ابنعربی مینویسد:
آیا نمینگری که برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، در خواب کاسهای از شیر آوردند، فرمود: آن را آشامیدم تا آنجا که از ناخنهایم بیرون زد، سپس فزونی آن را به عمر دادم.
گفتند ای رسول خدا آنرا به چه تاویل میکنی؟
فرمود به علم؛ (1)از آنجا که پیامبر جایگاه رویا را میدانست و به آنچه تعبیر اقتضا داشت آگاه بود، شیر را بر همان صورتی که [در خواب] دید، رها نکرد. (2)
نمیدانیم این علم عمر کجا بود آنجا که میگفت: "همۀ مردم حتی دوشیزگان در سراپردهها از عمر فقیهترند" و علمش کجا رفت در آن بیش از هفتاد موردی که پیوسته لب میجنباند: "اگر علی نبود، عمر هلاک میشد" یا مانند این سخن را بر زبان آورد.
ابنعربی، خود را مخاطب میسازد و برای نفس خویش مثال دیگری را به عثمان
میزند، میگوید:
گفتم آری، این عثمان بن عفان است. از او به سند صحیح از شُرَحبیل بن مسلم، روایت شدیم که: عثمان مردم را با غذاهای امارت پذیرائی میکرد و [خودش] به خانهاش در میآمد و نان و روغن [زیتون] میخورد.
ای نفس، تو را به خدا قسم آیا هرگز این کار را با اصحابت کردهای، آنان را به غذای نرم و لذیذ اختصاص دهی و خوراک خشن را برای خویش برگزینی؟
از این مناشده (و نغمه سرائی) به دست میآید که عثمان بیت المال را برای خود و خویشاوندانش اختصاص نداد، بلکه ابن عربی با این سخن میخواهد او را از بزرگترین زاهدان قرار دهد!
ابن عربی در مدح و ثنای عایشه و حفصه و علم مکنون آنها میگوید:
آن رکن شدید یعنی معیت خدا)قالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى رُكْنٍ شَدِيد) (1)«[حضرت لوط] گفت: «کاش برای مقابله با شما قدرتی داشتم یا به تکیه گاهی استوار (رکن شدید) پناه میجستم»؛ عایشه و حفصه، آن رکن شدید یعنی معیت خدا را دریافتند. اگر مردم میدانستند این دو زن بر چه علمی هستند، معنای این آیه را درک میکردند (..وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ) (2)«و خدا حقیقت را میگوید، و او[ست که] به راه راست هدایت میکند». (3)
ابن عربی، هنگامی که می خواهد معاویه را در بدعت در نماز عید، به صواب بداند و
اینکه وی دریافت، این کار برایش جائز است، میگوید:
و چنین است بدعتی که معاویه گذارد؛ همو که کاتب وحی و خویشاوند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) (1)و خال المومنین بود. باید در حق صحابه (که خدا از همه شان خشنود باد) خوش گمان بود. راهی برای خدشه در آنها نیست. (2)
ابن عربی میگوید:
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، امر کرد عمویش را غسل دهند در حالی که وی مشرک بود. (3)
از این ماجرا سر در نمیآوریم! چگونه حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به غسلِ مشرک فرمان میدهد؟! ابن عربی، حدیثی را از صحیح مسلم نقل می کند:
أهون أهل النار عذابا، أبو طالب، و أن فی قدمیه لنعلین یغلی منهما دماغه. (4)
سبک بار ترین دوزخیان، از نظر عذاب، ابوطالب است؛ در پاهایش دو نعل [کفش آتشین] است که مغز سرش (از شدت حرارت آن) میجوشد.
1) زیرا پس از آنکه عبیداللله بن جَحش (شوهر ام حبیبه، دختر ابوسفیان(لعنت الله علیهم اجمعین)) در حبشه از دنیا رفت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با زنِ وی (که خواهر معاویه (لعنت الله علیه) بود) ازدواج کرد از این روست که اهل عامه، معاویه (لعنت الله علیه) را خال المؤمنین (دائی مومنان) مینامند؛ چنان که خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، پدر مومنان است و ام حبیبه (در دید آنها) مادر مومنان میباشد، پس معاویه (لعنت الله علیه) هم که برادر زنِ حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، دائی مومنان به شمار میآید. پیداست که نگرش شیعی، این القاب بیمحتوا و ساختگی و بیدلیل را بر نمیتابد و بر اساس روایات، حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، دو پدر امتاند. و حضرت خدیجه (علیها السلام) که همه دارائیاش را در طبق اخلاص گذاشت و به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اسلام یاری رساند، و نخستین همسر حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، لیاقت دارد که "ام المومنین" خطاب شود و معاویه (لعنت الله علیه) خال و لکه ننگی بر سیمای تاریخ اسلام است.
2) فتوحات مکیه 7/458
3) فتوحات مکیه 477؛ 478
4) مجموعه رسائل ابن عربی 2/439
سپس در پی این سخن، مینگارد:
بنگر چگونه ابوطالب در محبت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صادقانه گام برمیدارد و امرش را میپذیرد، لیکن به جهت ترس از مردم و چشم امید به آنها، از قبول اسلام روی برمیتابد. در نتیجه حقیقتِ این موضع گیری او - پس از مرگ - به صورت دو کفش آتشین نمایان میشود.
ابن عربی مینویسد:
از این رو پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
مردان فراوانی به کمال دست یافتند و از زنان جز مریم و آسیه به کمال نرسیدند. (1)
و مینویسد:
چنان که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در کمال یابی سخن فرمود و یادآور شد که در زنان نیز این امر رخ میدهد و از آنها مریم (دختر عِمران) و آسیه (همسر فرعون) را معین ساخت. (2)
و میگوید:
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به کمال مریم و آسیه شهادت داد. (3)
اگر ابنعربی شیعه میبود - در اینجا - بر روایتِ بخاری و مسلم و ترمذی و ابنماجه (که به صورت در پرده، از منزلت حضرت زهرا (علیها السلام) خُرده میگیرد) اعتماد نمیکرد. وی سپس بر اساسِ آن، کمال را در حضرت مریم و آسیه (دختر مُزاحم)
منحصر میسازد و هیچ اشارهای به حضرت خدیجه (علیها السلام) و حضرت زهرا (علیها السلام) نمیکند. با اینکه روایات بسیاری از طریق عامه و اهل بیت (علیهم السلام) تاکید بر این حقیقت دارند که:
«برترین زنان اهل بهشت، چهار نفرند، مریم، آسیه، خدیجه (علیها السلام)، فاطمه (علیها السلام)» (1)
و متون متواتر تاکید دارند بر اینکه:
«فاطمه (علیها السلام) سَروَر زنان جهانیان (از اولین تا آخرین) است و اما مریم بانوی عالَم زمانِ خویش میباشد» (2)
به نظر مرحوم حاج میرزا حسین نوری(1254-1320 ه ق) محدث متبحر میفرماید:
محیالدین ابنعربی در میان علما و نواصب عامه بیشتر از همه با شیعه خصومت ورزیده است چرا که در فتوحاتش در جائی که از احوال اقطاب سخن گفته، ابوبکر، عمر، عثمان و حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و حضرت امام حسن (علیه السلام)، عمربن عبدالعزیز و حتی متوکل را در یک ردیف قرار داده و آنان را از اقطابی شمرده که هم صاحب خلافت ظاهری بودند و هم حائز خلافت باطنی در صورتی که متوکل همان کسی است که دستور داد تا قبر حضرت امام حسین (علیه السلام) را ویران سازند و مردم را از زیارت آن قبر شریف باز دارند. (3)
متوکل از دشمنان سرسخت خاندان پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) و شیعیان و بوده است و در سال 224 ادیب زمان و معلم فرزندانش - یعقوب بن سکّیت - را به وضع فجیعی
به قتل رسانید. چرا که یعقوب در پاسخ سوال وی که پرسیده بود فرزندان من؛ معتز و مؤیّد را بیشتر دوست داری یا حسن و حسین (علیهما السلام) را؟" گفته بود "قنبر غلام علی (علیه السلام) نزد من عزیزتر است از فرزندان تو، تا چه رسد به حسن و حسین (علیهما السلام) ". صاحب تفسیر المیزان که خود از طرفداران فلسفه است میگوید:
چطور میتوان محیالدین ابنعربی را اهل طریق دانست با وجودی که متوکل را از اولیاء خدا میداند. (1)
در صورتیکه طهرانی وقتی به این جمله ابنعربی میرسد که متوکل از اولیاءالله است، در توجیه کلامش، وی را از مستضعفین میخواند. (2)[اگر وی مستضعف است، غیر مستضعف چه کسی است؟]
ابنعربی آنچنان جسارت خویش را به عقائد و رهبران شیعه ظاهر میسازد که میگوید:
لعن یزید و حجاج جائز نیست.
اعتقاد به امام غائب عقیدهای مسخره آمیز است.
درباره شیعیان اهل بیت (علیهم السلام) پیوسته میگوید: قالت الروافض خذلهم الله!
شیطان را سید الساجدین میداند.
غنا را جائز میشمارد.
حضرت ابراهیم خلیل الله (علیه السلام) را مرتکب خطای فاحش و پیرو شیطان میداند.
چنین افکار و عقائد انحرافی نیست مگر به اتکاء بافتههای فکری که منشأ اوهام و خواب و رویاهائی است که شیطان به دوستانش القاء میکند. از کفر گوئیهای این
پدر عرفان یاوهای است که میگوید:
باعث تالیف کتاب این بود که خداوند را دو مرتبه در خواب دیدم که به من میگوید بندگانم را اندرز ده، این بزرگترین اندرزی است که من به تو میدهم خداوند توفیق دهنده است و هدایت به دست او است. (1)
حال کدامین مومن عاقلی میتواند برای کسب معارف دینی به چنین کسی که خداوند را به شکل «جسمی» میبیند متمسک گردد. آیا کفر و جهلی بیشتر از این وجود دارد؟ متاسفانه در میان مشایخ صوفیه باید ابنعربی را قهرمان خوابهای شگفت انگیز دانست زیرا وی در کتابهای خود خوابهای عجیب و غریبی ادعا کرده است تا آنجا که اذعان میدارد: بارها خدا را در خواب دیده است. (2)
ابنعربی از این نوع الهامات شیطانی و خوابهای عجیب زیاد نقل میکند از جمله مدعی است یک بار در خواب چنان دید که با نجوم و حروف پیوند یافته است و چون آن خواب وی را بر کسی که از تاویل خواب واقف بود عرضه کردند، گفته بود صاحب این خواب دریای بیپایان است و خداوند او را از اسرار علوم بهره داده است. (3)
همچنین بزرگ صوفیان - غزالی - هم میگوید که خدا را در خواب دیده است و برای اینکه یقین کند آیا واقعا خدا را دیده است یا شیطان را از خود او پرسیده است که "آیا تو شیطان هستی که با من سخن می گوئی؟ ولی آن کس گفته است نه من خدایم." و او از همین جا فهمیده است که واقعا خدا را در خواب دیده است نه
شیطان را!!! (1)
چنانکه نقل است حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به حسن بصری که ادعای کشف و شهود و نداهای غیبی میکرد فرمودند:
«اتدری من ذلک المنادی؟ قال: لا. قال (علیه السلام): ذاک اخوک ابلیس» (2)
آیا میدانی که آن ندا دهنده چه کسی بود؟ گفت نه. امام (علیه السلام) فرمودند: او برادرت شیطان بود.
بحث دیدن خدا در نزد اهل باطل آنچنان دامنهدار است که فخر رازی هم در این وادی مرکب رانده و کذب به آیه (..یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَه..) بسته و آنرا اینگونه تاویل میکند:
خدا برای مردم به صورت عمومی و برای ابابکر به صورت خصوصی نمودار میشود.
چه بدبختی بزرگی برای کسانی که برای دستیابی به معرفت از سفرۀ متعفن امثال محیالدین ابنعربی تغذیه میکنند. شخصی که برای اخذ حقائق دینی و فقه، از کودک شیرخواره استفتاء میکند، آیا میتواند مورد وثوق باشد؟ وی در فتوحات مکیه، دعاوی غریبه کرده از جمله اینکه در این کتاب نقل کرده است که از دختری شیرخواره که داشتم مساله ای از فقه پرسیدم و آن نوزاد جواب مساله را بداد و در جای دیگر نقل میکند (و چه کرامات عجیبی) آیا واقعاً باورکردنی است که کودکی که در شکم مادر بوده وقتی مادر عطسه زد، از درون شکم آواز داد: یرحمک الله.
آواز این کودک چنان رسا بود که همه حاضران بشنیدند. محیالدین ابن عربی این گونه دعاوی غریب را چنان به قوت بیان میکند که گوئی شک را در آن راه
نیست. (1)
قدر مسلم این است که در این کتاب [فتوحات مکیه] به اندازهای مطالب عجیب و غریب هست که افراد متشرّع نمیتوانند هیچیک از آن سخنان پوچ و باطل را با شرع تطبیق دهند. به چه سان شیعهای که برای قرب حق تعالی نیازمند تمسک به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) است، دست به دامن شخصی میزند که علاقه وافر و اعتقاد شدید به غاصبین حکومت حق حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) داشته و در کتابش مبادرت به چنین دروغپردازیهایی مینماید. چنانکه به ادعای وی سرانجام اینگونه خوابها و الهامات و ملاقات با خضر، او را به ترک دیار مغرب و اندلس فراخواند و به آهنگ مکه و مجاورت آن برانگیخت. (2)
او در سفر به مشرق در طول راهش در شهرهای مختلف با مشایخ و صوفیان بزرگ دیدار مینماید و کارهای عجیب و غریبی از او سر میزند که خود به آنها اشاره میکند. مثلا او در تونس به منزل «الارض الواسعه» داخل میشود در حالی که به نماز جماعت مشغول بود، ناگهان و بدون علم و اختیار چنان صیحه ای میزند که در اثر آن خود او و تمام کسانی که آنرا میشنوند بیهوش میگردند. در فتوحات واقعه مذکور را به این صورت شرح میدهد:
هنگامی که من به منزل «الارض الواسعه» داخل شدم صیحه ای از من واقع شد که مرا به وقوع آن علم و آگاهی نبود و از شنوندگان کسی نماند که بیهوش نیفتاده باشد. زنان همسایگان که بر بامهای خانههای ما مشرف
بر ما بودند، بیهوش شدند. بعضی از آنها از بامها به صحن خانهها بیفتادند و با همه بلندی و ارتفاع بامها، بدانها آسیبی نرسید و من اولین کسی بودم که به هوش آمدم. ما در این حالت در پشت امامی در نماز بودیم، من احدی را ندیدم که از هوش نرفته باشد. بعد از زمانی آنها به هوش آمدند و من به آنها گفتم حال شما چگونه است؟ جواب دادند حال تو چگونه است؟ همانا تو صیحه ای زدی که اثرش همین است که در نماز جماعت میبینی. من گفتم سوگند به خدا مرا از این صیحه خبری نیست. (1)
ابنعربی مدعی است که انبیای سلف و همه اولیای مستقل از وی کسب فیض میکنند و این ادعا واقعا جسارت عظیمی است. وی میگوید:
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیثی نبوت را به دیواری مانند کرده است که در آن دیوار آجری کم داشت و با نبوت وی [ابن عربی] آن آجر نیز در جای خود قرار گرفت و با وجود وی سلسله نبوت کامل شد.
محی الدین ابن عربی در رؤیای خود دیواری دیده است که یک آجر آن طلا و آجری نقره است که آجرهای طلا واصلان به حق و آجرهای نقره پیامبرانند. خود وی نیز آجری طلائی بود که در جای ناقص آن دیوار قرار گرفته و آن دیوار کامل شده است و بدین سان مقام خود را بالاتر از نبوت شمرده است. البته همه این سخنان برای افراد آگاه از دین و هر عاقلی گزافه و پوچ و باطل است. (2)و هر شخص منصفی، یاوههای وی را حاصل پیروی از گامها و خطوات شیطان میداند.
اگر از عقائد باطلۀ محی الدین ابن عربی بگذریم قضیه رفتاری اوست که متشکل از شاهکارهای به اصطلاح عارفانه و حالات عرفانی وی ترانه سرائیها و اشعار عاشقانه و رفتارش نسبت به دوشیزگان است. بعنوان شناخت بیشتر بر احوالات عرفانیِ رهبران به اصطلاح عرفان، در حالات این افراد مطالبی را بیان میداریم تا آگاهی نسبت به رهبران این گونه عقائد، بوجود آمده و باعث معرفت ما و حفظ دین باشد. جای بسی شگفتی از این شخص که پدر عرفان نام گرفته است. آیا مدافعان ابن عربی، توجیه و تاویلی برای افعال شرم آور وی میتوانند اقامه کنند؟! آنجا که روش ضد اخلاقی و ضد دینی او کاملا مغایر با مراتب سیر و سلوک معنوی موحدان است، چگونه جای توجیه دارد؟! جای تعجب اینجاست که او برای رسیدن به خدا و به اصطلاح خودش فنای فی الله، به جای اینکه در نماز و راز و نیاز و مناجات و انابه و تضرع به خدا نزدیک شود، العیاذ بالله خدا را در معاشقه و جماع با زنان میبیند. بسی جای تاسف و شرم بر پیشانی طرفداران چنین شخصی که به صراحت در کتب مختلف متعدد و متنوع نسبت به زنان پریچهر پرداخته و کتابی را اختصاص به مطالب جنسی و شهوانی به نام کتاب «ترجمان الاشواق» داده است. علت تالیف این کتاب به این منظور بوده چنانکه در ابتدا با این بیت میآغازد:
سمعت الترمُذی علی المکین
امام الناس فی البلد الامین (1)
قضیه از این قرار است که شیخ مکین الدین را دختری بوده به نام «نظام» و ملقب به «عین الشمس و البهاء» که در کمالات اخلاقی و زیبائیهای جسمانی فریده عصر،
1) ترجمان الاشواق 50 - ذخائر الاعلاق شرح ترجمان الاشواق 8
یتیمه دهر و یگانه روزگار بوده است. دیدار این دختر در ابن عربی اثری فوق العاده بخشیده و او را مجذوب و شیفته خود گردانیده و الهام بخش اشعار عاشقانه و تغزّلات وی و بالاخره باعث به وجود آمدن دیوان «ترجمان الاشواق» او گردیده است.
ابن عربی در مقدمه کتاب مذکور در وصف و ستایشِ "نظام"، داد سخن داده و کمال و جمالش را تا آنجا که میتوانسته، ستوده و درباره او چنین گفته است:
و برای این استاد دختری بود دوشیزه لطیف پوست، لاغر شکم، باریک اندام که نگاه را دربند میکرد. محفل و محفلیان را زینت میبخشید و تماشا کننده را دچار شگفتی مینمود نامش نظام و لقبش عین الشمس و البهاء بود او از زنان عابد و عالم و زاهد و معتکف و به راستی پیشوای حرمین و پرورده بلد امین اعظم بود. گوشه چشمش فریبا و اندامش نازک و زیبا بود چون سخن بسیار میگفت سخن را درمانده میگردانید و چون کوتاه میگفت، ناتوان... او خورشید است میان عالِمان و بوستان است میان ادبیان، حلقه لؤلؤ سربسته واسطه گردنبند مروارید به رشته کشیده، فریده دهر و کریمه عصر خود است. خوان کرمش گسترده و همتش عالی است. سیده والدین و شریفه همنشین خود است. مسکنش جیاد است خانه در چشم، سواد و در صدر فؤاد. شهر مکه به وسیله او روشنائی یافته و باغها به واسطه مجاورتش شکوفا گشته است... سیمای فرشتگان دارد و همت پادشاهان. ما در وقتِ مصاحبتِ با او، به کرامت ذاتش به اضافه آنچه در صحبت عمّه و والدش، به آن افزوده است، توجه داشتیم. در نظم این کتاب با زبانی مناسب و دلپذیر و عبارات غزل دلنشین وی را با نیکوترین زینتها آرایش دادیم. زیرا او سوال مامول و عذرای بتول است. در این کتاب جزئی از خاطر اشتیاق را از آن ذخائر و اعلاق به نظم درآوردیم
و از آرزومندی نفس آرزومند پرده برداشتیم و به جهت اهتمام به امر قدیم و ایثار به مجلس کریم او را از علاقه خود آگاه کردیم، پس در این جزء، هر نامی که ذکر میکنم، از وی کنایه میآورم و به هر داری که ندبه میکنم دار او را قصد میکنم که:
مرضی من مریضة الاجفان *** طال شوقی لطفة ذات نثر
من بنات الملوک من دار فرس *** عللانی بذکرها عللانی
و نظام و منبر و بیان *** من اجل البلاد من اصبهان
یعنی: بیماری من از عشق آن زیبای خمار چشم است، مرا با یاد وی درمان کنید. عشق من به آن زیبای نازپرورده نازک بدنی به درازا کشید که صاحب نثر و نظام و منبر و بیان است که از شاهزادگان سرزمین ایران و تبارش از بزرگترین شهرهای آن سامان، اصفهان است
و این معانی را در ورای پرده نظمی که در ستایش نظام که دوشیزه فرزانه، در یگانه، افسانه گرانمایه بزرگ و پیشوای حرمین است، سرودهایم، پنهان داشتهایم. (1)
با اینکه هر بنی بشری با ملاحظه این تُرِّه هات پی به خُبْثِ طینتِ گوینده میبرد اما پیروان و طرفداران وی در توجیه رفتارهای غیر دینیِ او میگویند عشقهای شهوانی، انسان را به عشق حقیقی (توحید) میرساند!!
چنانکه برخی از سران صوفیه میگویند که جمال ظاهر زنان و پسران امرد آئینه
1) کتاب داوری درباره ابن عربی - ترجمان الاشواق 84
طلعت غیب و مظهر جمال الهی هستند و بنیاد طریقت را بر اساس زیبائیْ دوستی، متکی ساخته و به تمام مظاهر زیبائی از جمله صورت زیبا، عشق میورزیدهاند و معانی عرفانی را با لغات و اصطلاحات و تعبیرات عشق و عاشق و معشوق بیان میکردهاند که آثار آن به حد وفور در اشعار صوفیه مخصوصاً در غزل، نمایان است.
ابن عربی هم همین کار را در دیوان ترجمان الاشواق انجام داده است. او هوشمندانه واژههای ابیات مذکور را مانند سایر ابیات کتاب، به معانی بسیار ژرف و زیبای عرفانی برمیگرداند تا هم با معارف عارفان سازگار آید و هم مقام ظاهراً معنوی نظام، آن دختر زیبای فرزانه و آئینه تمام نمای حکمت جاودانه را!!! تا حد توان بستاید و در عین حال بهانه به دست بهانه گیران ندهد و در برابر خرده گیران نیز از خود دفاع نماید.
با وجود این، ظاهراً به سبب همین تالیف و غزلیات و اشعار عاشقانه بود که ناچار شد، مکه را ترک کند و به سیاحت بپردازد. اما رفت و آمد مکرر وی به مکه حاکی از آنست که بعدها نیز از استیلای آن عشق خالی نبوده است و عشق نظام هرگز از دل وی نرفته (1)و الهام بخش ترانهها و اشعار عاشقانه او است. این واقعه هم در مکه واقع شده و از این قرار است که شامگاهی در مکه مشغول طواف بوده که ناگاه در درون خود احساس آرامش میکند و در این حال برای اینکه خلوتی یافته باشد به بیرون شهر میرود و در ریگزاری به قدم زدن میپردازد و در این هنگام ابیات زیر به خاطرش خطور میکند و میخواند که:
لیت شعری هل دروا ایَّ قلب ملکوا *** و فؤادی لو دری ایَّ شِعب سلکوا
و پس از ادامه ابیاتی چند؛ در این وقت که گوئی از خود بیخود بوده است، ناگهان
1) ارزش میراث صوفیه 111
دستی نرمتر از خز، شانههایش را لمس میکند و چون سر برمیگرداند، دختری رومی را در برابر خود میبیند که تا آن زمان سیمائی بدان زیبائی ندیده و بیانی بدان شیوائی نشنیده و با دختری بدان نکته سنجی و خوش سخنی و شیرین زبانی برخورد نداشته که در ظرافت و لطافت و ادب و معرفت و زیبائی و فرهنگ، سرآمد همه دختران و زنان اهل زمان خود بوده است. (1)
رسوائی های اخلاقی و فکری وی منحصر به مکه نبوده است. به طوری که از اوضاع و احوال و آثار برمیآید در دمشق بیش از سایر بلاد مورد اعجاب و اعزاز همگان از علما و قضات و سلاطین و حکام قرار گرفته است. گویند: از این رو زین الدین زواری، قاضی القضاتِ مالکی [مذهب] دست از دستگاه قضاوت کشیده، تابع طریقت وی گشته و به خدمتش کمر همّت بسته، دخترش را به حیاله نکاح او درآورد. (2)
شاید درباره همین دختر است که نویسنده کتاب «دراسات فی تاریخ الفلسفه الاسلامیه» مینویسد:
در شصت سالگی وی را عشق دختر دوشیزه نارپستان و آشوبگر دمشقی از خود بیخود کرد. (3)
در دمشق ماندگار شد به دوشیزه زیباروی هجده سالهای دل بست و با وی ازدواج کرد. (4)
چه هلاکت عظیمی برای آن شیعهای که معارف دینی خود را از چنین اشخاصی
بگیرد. عارفی که به جای دل دادن به خدا در نماز و مناجات، با آن کهولت سن به دختری رو نماید و عطش شهوت وی تا جایی پیش رفته است که در دیگر تالیف خود مطلب را بدانجا میرساند که میگوید:
کاملترین و تمامترین وقت شهودی که مرد میتواند نسبت به حضرت حق تعالی داشته باشد، زمان مجامعت است. هنگامی که مرد فاعل باشد و زن مفعول؛ زیرا در وقت مواقعه است که مرد، حق تعالی را در زن مشاهده میکند. (1)
چگونه میتواند سرمشق و یا راهنما برای دیگر افراد نوع بشر باشد؟ این مطلبِ به حقیقت سخیف، برگرفته از تاویلی است که نسبت به روایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انجام داده. مؤلف گرانقدر کتاب یافتههای وحیانی در تضاد با بافتههای یونانی میفرماید:
«حکمت وجود عُظمای جِماع را هم فهمیدیم؛ چرا که اگر این عمل دخول و ادخال نبود، شهود حضرت حق بنحو اکمل و اتم میسّر نمیشد! آیا براستی هنگام مجامعت چه چیزی مشاهده میشود؟»
نکات بدست آمده از این مطلب:
این مطلب رکیک (رؤیت اَتَمّ حق تعالی در هنگام جماع!) همان طور که مشاهده کردید، نتیجه تاویل عارف نسبت به روایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. تاویلی که مبتنی بر توحش نفس است.
اوج ابتذال در معتقدات ابن عربی را میتوان در ذیل کلامش یافت؛ آنجا که در نهایت بر طبق وحدت شخصیه؛ قائل میشود: این خداست که در هنگام جماع مرد و زن، هم فاعل است و هم مفعول! به قول شارح: "این خداست که در هنگام مواقعه دارد
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح بر فصوص الحکم 408 فصّ محمّدیّه حسن زاده آملی
خدایی میکند"!!
این بود نمونه کوچکی از تاویلات ابن عربی، پدر عرفا و فلاسفه. توحش او به همینجا خاتمه نیافته بلکه در تهمت و اهانت نسبت به پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) قلم فرسائی کرده و میگوید:
او (رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)) زنان را به جهت شهود کامل باریتعالی در آنان، دوست داشت. چون خدا خارج از مواد و اشیاء قابل دید نیست، و او بی نیاز از هر دو جهان است. و چون موضوع مشاهده از این نظر (بدون دخالت اشیاء) ممتنع است و نمیتوان او را دید مگر در چیزی.
پس مشاهده خدا در زنان یکی از برترین و کاملترین موارد مشاهده است.
بهترین پیوستگی و وصلت، نکاح (جماع) است. و حکم آن همچو حکم توجه به خداست به آنچه که طبق صورت خود آفریده تا او را جانشین خود سازد. و در او صورت خود و بلکه خود را ببیند. پس خدا او را استوار و مرتب ساخت و از روح خود که خود اوست، در او دمید یعنی نکاح نیز همچو توجه خدا است برای به وجود آوردن انسان تا در او خود و صورت خود را ببیند، به همین جهت پس از استواری و مرتب سازی، از روح خود در او میدمد همچون انسان همچون انسان نکاح (جماع) کننده که با دمش بخشی از روح خود که نطفه شامل آن است فرزندی ایجاد میکند تا خود را در آئینه فرزندش مشاهده کند و او را جانشین خود سازد.
حکم این ناکح و جماع کننده همچون حکم ناکح اصلی ازلی است... و زنان محل تاثیرپذیری این امر میباشند. و حکم زن برای مرد همچون حکم طبیعت است برای خدا؛ طبیعتی که در آن با توجه و امر الهی چهرههای جهان را گشود؛ گشودنی که حکم آن همچو حکم نکاح (جماع)
در عالم عناصر است.
در این یاوه سرائی، آفرینش و چگونگی آن را با جماع در انسانها مقایسه نموده و آیه {نفخت فیه من روحی} را به انزال در مردها تاویل و تفسیر نموده است. (1)
جای سوال و تعجب اینجاست با وجود چنین کلمات سخیف و نظرات کفرآمیزی، چرا بعضی علمای شیعه این نوع نظرات را مورد انتقاد و طرد قرار نمیدهند و همچنان پایبندی خود را نسبت به ابن عربی و ملاصدرا محکمتر میسازند.
به پیروی از امام عرفا - محی الدین ابن عربی - ناشرین عقائدِ وحدتِ وجودْ همانند ملاصدرا نیز قنطره (پل یا واسطه) قرار لذات شهوانی (جماع) را برای وصول حق تعالی معرفی میکنند. ای بزرگترین چالش فکری ملاصدرا است که در جلد هفتم اسفار میگوید:
این عشق و لذت بردن شدید از نیکوئی چهرۀ زیبا و محبت مفرط به کسی که در او شمائل لطیف و تناسب اعضاء و زیبائی ترکیب یافت میشود، این چنین عشقی وجودش امری طبیعیست که در جانهای اکثر امتها موجود است و لذا طبق حکمت خداوندی است و باید ستوده شود. (2)
محقق عالیقدر جناب سید عباس روحبخش در کتاب یافتههای وحیانی در بررسی این عبارت میفرماید:
«با اندک تاملی در مثالهایی مانند محبت به غِلمان و صبیان (که ملاصدرا در تبیین عنایات عشق آورده) این پرسش با تعجب پدید میآید که فرق میان رغبت و محبت به خوبرویان (حسان الوجوه) با شهوت نسبت به ایشان چیست؟ هر فرد منصفی با مراجعه به وجدان خویش درمییابد که آن
محبت افراطی که ملاصدرا از آن به تعشّق تعبیر کرده، در بسیاری از اوقات همراه با لذت بردن و خوش آمدن از چهره زیبای آن محبوب خواهد بود، اگر این التذاذ را نتوان مصداق شهوت دانست، پس چه حالتی را باید شهوت نام نهاد؟»
ملاصدرا در قسمتهای پایانی مطالب خود میگوید:
آرزوی عاشق، دُنُو و نزدیک شدن به معشوق است، و چون این آرزو حاصل شود بالاتر از آن درخواست کند و آن آرزوی خلوت کردن و نشستن با او بدون حضور هیچ کس میباشد. و چون این آرزو برآورده شده و مجلس از اغیار خالی گشت، [از گفتن این مطالب شرمگینم هر چند تمام این مطالب شرم آور است، ولیکن مجبوریم برای روشن شدن اين شخصیت پرآوازه حکمت! تفکر شهوانی وی را از زبان خودش به عینه روی کاغذ بیاوریم] آرزوی در آغوش کشیدن و بوسیدن دارد.
چون این هم برآورده شد، درخواست دخول و جماع در زیر یک لحاف و بستر و التزام به تمام جوارح و اعضا را بیشتر از آن چه در خور است دارد. با این همه هنوز شوق به حال خودش هست و آتش نفس همان گونه که بوده برجاست و بلکه شوق و اضطراب افزونی مییابد چنانکه آن شاعر میگوید: (1)
همدیگر را در آغوش کشیدیم و نفس هنوز اشتیاق میورزید که آیا پس از آغوش کشیدن نزدیکتر شدن هنوز هست؟
باری تمام دکانهایی که در مقابل بساط نورانی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) باز شود، چه به نام سنی یا تصوف و عرفان و فلسفه، مملو از کفریات است. آیا حقیقتاً هیچ
1) اسفار 7/179 - چاپ بیروت
انسان عاقل و مومن اهل بصیرت و عالم منصفی میپذیرد که خدا را در چنین مواقعی ببیند و بهترین موقع قرب به خدا را که همانا در نماز و راز و نیاز با معبود یکتاست، در نزدیکی و هنگام معاشقه با زن ببیند؟ و بگوید بهترین موقع تجلی ذات حق در صورت زن است؟ چه بدبختی و مصیبت عظیمی بالاتر از این که کسی، مرید چنین افرادی شود. البته از ده ها نکتۀ انحرافی و عقائد شرک آمیز، به همین چند مورد اشاره گردید که اگر هر کدام این نظرات به تفصیل بیان گردد، کتابهای فراوانی را در برخواهد گرفت.
حاجی سبزواری که از ناشران این نوع افکار است، برای فرار از این کفریات و توجیه این مطالب در حاشیه اسفار در ذیل همین گفتار عاشقانه میگوید:
اگر کسی اشکال کند که چگونه میشود کسانی که متصلِّب و متوغِّل در شریعت و طریقت هستند و از طرفی این مطالب را بر زبان جاری میکنند، با شریعت مطهره قابل جمع است؟ به عبارتی با توجه به شخصیت والای صدرا و با توجه به اینکه چنین عشقی را شرع امضاء نکرده، چطور بین این عشق و بین شرع و یا بین این عشق و بین شخصیت ملاصدرا، میتوان جمع کرد؟ جواب می گوئیم: این مقوله مانند امر و نهی است مثل وجوب بیرون رفتن از مکانی غصبی که واجب در عین حال تصرف در آن هم محسوب میشود که جایز نیست. سالکان میانه حال ممکن است مامور عشق بازی با خوبرویان باشند [ضمن اینکه شروع اینکار نارواست] عشق بازی آنان را کمک میکند که از علایق دیگر بگسلند و چون به معایب همان عشق بازی هم برخوردند، دلبستگی به عالم طبیعت را یکباره فروگذارند. (1)
1) اسفار 7/174 - چاپ بیروت
مرحوم علامه حائری مازندرانی نسبت به توجیه سبزواری میفرماید:
«از غرائب اشتباهات علمی سبزواری این توجیه است! چرا که جای بسی شگفتی است که مورد مسئله اجتماع امر و نهی آن هم با شرائط مقرره در اصول فقه در ماده اجتماع در عامین من وجه یا در عموم و خصوص مطلق در امر و نهی شارع است نه در امر امت در برابر نهی شارع، که بدتر از اجتهاد در مقابل نص است و مخالفت صریح با شرع است..» (1)
دومین شخصیت پرآوازه فلسفه که به عشق مجازی و بیان ملاصدرا تصریح کرده، آقای حسینی طهرانی است. وی بعد از ذکر اشعار عاشقانهای که صدرا به عنوان شاهد عشقبازی خود آورده، میگوید:
چقدر این اشعار نغز و آبدار است. اصولا عشق مجازی قنطره (2)عشق حقیقی است و تشبیهات و استعارات و کنایات و عباراتی که در عشق مجازی يا در مظاهر و مجالی از محبوب حقیقی بکار میرود، چقدر میتواند نشانگر و روشنگر همان عشق حقیقی باشد. (3)
بیان طهرانی در تبیین عشق مطرح شده از جانب صدرا و قاعده «المجاز قنطرة الحقيقة» آن قدر شفاف است که معنا ندارد کسی بگوید مُنتَقِد، کلام صدرا را نفهمیده است. در هر حال این تفکر صدرا تعشّق به ظُرفا، همان تفکر صوفیه است که با تمام بیپروائی جمال پرستی میکردند و در بازارها میگشتند و پسران اَمرد پیدا میکردند و به ایشان تعشق میورزیدند و در سماع با شاهدان (4)
زمی بنوش و دل در شاهدی بند *** که حسنش بسته زیور نباشد. [فرهنگ اصطلاحات عرفانی ابن عربی (دکتر گل بابا سعیدی) 382]
میرقصیدند و کمال روحانیسالک را در مشاهده زیبائی های صنع میدانستند و میگفتند:
شاهد بازم هر آن که انکار کنند *** آنها که میبینی همه شاهد بازند
زان می نگرم به چشم سر در صورت *** چون درنگری روز و شب اين کار کنند
آن زهر ندارند که انکار کنند *** کز عالم معناست اثر در صورت
در جواب ملاصدرا و به طور کلی قائلان «المجاز قنطرة الحقيقة» این جوابهای شمس تبریزی که از همین عقائد بهره میبرد، جالب است. در حالات شمس تبریزی که خودش نیز از همین قماش است، آمده که به شیخی که او را علت شاهد بازی و تفرّج صورت بود، گفت:
هی در چه کاری؟ گفت: صورت خوبرویان چون آئینه است، حق را در آن آئینه مشاهده میکنم. شمس گفت ای ابله زانکه حق را در آئینه آب و گل میبینی چرا در آئینه جان و دل نمیبینی؟
همچنین در بغداد به شیخ اوحدالدین کرمانی در اين باره اعتراض میکند که شیخ اوحدالدین، اینچنین عمل صورت پرستی خود را توجیه میکند: "ماه را در طشت آب میبینم" شمس با اینکه هم عقیده اوست، در جواب وی به خشم میگوید: "اگر در گردن دُمَل نداری چرا در آسمانش نمیبینی؟!" (1)
(وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه) (2)
«کسانی که به خدا ایمان آوردهاند به خدا محبت بیشتری دارند»
عجب از صورت پرستان که:
باده درد آلودشان مجنون کند *** صاف اگر باشد ندانم چون کند (1)
محمدتقی جعفری که از فیلسوفان نامی به شمار میرود در نقد قائلین این قاعده «المجاز قنطرة الحقیقة» میگوید:
ابن سینا قائل است که عشق مجازی میتواند به عشق حقیقی منتهی شود و چهار مقدمه ذکر میکند و در مقدمه چهارم میگوید اگر انسان صورت زیبایی را با انگیزه لذّت حیوانی مورد عشق قرار دهد، شایسته توبیخ است و اما اگر صورت نمکین و زیبائی را با دیدگان عقلانی دوست بدارد این محبت و عشق وسیلهای برای رفعت و افزایش درجه خواهد بود. (2)
..این اعتراض به روش ملاصدرا نیز وارد است که مطابق ابن سینا گفته و عشق مجازی را پلی برای عشق حقیقی تلقی کرده. (3)
در توضیح کلام محمدتقی جعفری می گوئیم: متعلَّق عشق در نفس حیوانی باید متناسب به همان باشد (که همان طبیعت و جسمانیات است) لیکن نفس عقلانی، متعلق عشقش موجودات نورانی و الهیاند. چطور میتوان متعلق عشق این دو نفس را (که یکی به فرش و یکی به عرش تعلق دارد) واحد دانست. یکی از بزرگان در مورد عشق مجازی ملاصدرا میگوید:
«جای بسی شگفتی است از شارع مقدس اسلام که با اهتمامی که در دعوت و سوق مردم به سوی خدا داشته، چگونه این پل و قنطره خدائی
(یعنی عشق ورزی به حسان الوجوه) را که مطلوب همه نفوس است، فراموش کرده و پشت سرانداخته و هرگز مردم را از این راه به سوی خدا سوق نداده.
گویا عرفا و صوفیه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه دین (علیهم السلام) به راههای خدائی و مصالح وحکمت واقعی، داناتر در هدایت مردم و دلسوزتر بودهاند» (1)
از تبعات و آثار شوم چنین رفتارهای ناپسند و غیراخلاقی و دینی که از راه شهوت پرستی و غرق شدن در لذات جنسی تحت عنوان اینکه از این راه میتوان به خدا رسید و در اوج لذت فنا فی الله حاصل میگردد آنست که محی الدین ابن عربی و طرفدارانش، تمامی عالم را موهوم و خیال میدانند. ناشران عقیده ابن عربی می گویند:
فکلّ ما تدرکه فهو وجود الحق فی أعیان الممکنات، فالعالم متوهّم ما له وجود حقیقیٌ و هذا معنی الخیال (2)
آنچه را که درک میکنی وجود خداوندی است در اعیان ممکنات، پس عالم موهوم بوده و آن را وجودی حقیقی نمیباشد و این است معنای خیال.
آقای حسینی طهرانی همچنین در راستای این عقیده میگوید:
جمله المحسوسات عدم هباء (3)
تمامی محسوسات هیچ و پوچند
این نظریات و گفتارها را اقوام پیشینیان قبل از اسلام، قائل بودند. فرقهای از پارسیان
و جمشاسبیان که خود را به جمشاسب بن جمشید منسوب می کنند، می گویند:
جهان را در خارج وجودی نیست و هر چه هست همه ایزد (خدا) است. دیگر فرقه از پارسیان، سمرادیانند. عقیده ایشان آنست که عالمِ عناصر، همه وهم و خیال است اما افلاک و ستارگان و مجردات باقی و ابدیاند. و جمعی دیگر از سمرادیان، فرشیدیاند و فرشید پسر فرتوش بوده او گوید:
افلاک و انجم نیز خیال است و وجود ندارد اما مجردات موجود و باقی اند.
طایفه دیگر از سمرادیان فَرْایرَجیاند و فرایرج پسر فرشید است که گوید:
مجردات که عقول و نفوسند نیز وجود دارد و هستی واجب الوجود راست و بس، دیگر همه وهم و خیال است. (1)
زرتشتیان نیز به وحدت وجود معتقد بودند و همۀ راستی را خیال میپنداشتند:
عالم وجود خارجی نداشته همه چیز حق (خدا) است و جز وجود خدا همه وهم است و خیال. (2)
از عوارض وحشتناک اعتقادات کفرآمیز، کجروی بی حد و اندازه و نهایتاً اهانت و تهمت است که به حقتعالی وارد میشود. چنانکه ابن عربی میگوید:
اگر خدا خواهان توحید بود جهان را به هستی نمیآورد درحالی که میدانست که اگر جهان را بوجود آورد به او مشرک میشوند. سپس جهان را به توحید خود خواند. پس این کرده خودش بود که به او بازگشت زیرا خدا بود و چیزی متصف به وجود با او نبود پس او نخستین سنت گذار شرک است. (3)
همینطور میگوید:
شرک در مشرک نیز نوعی از توحید است، یعنی قائل به وحدانیت رتبه عظمای الهی بودن. مشرک شریک خدا را شفیع خود نزد خدا قرار میدهد و میگویند: این شریکان خدا، شفعائی هستند برای ما نزد خدا. چنانچه میگفتند: ما پرستش نمیکنیم «آنها را مگر برای تقرب و نزدیکی به خدا.
پس این مشرک، خدا را در عظمتش به یِکتائی یاد میکند؛ چون برای شریک خدا، چنین عظمتی قائل نیست. اگر شریک خدا نزد او واجد همان رتبه باری میبود، مشرک او را به عنوان شفیع نمیپذیرفت و برای شفیع با این دید حاکمیتی نیست. پس مشرکان نیز از این رو در وادی توحید قرار دارند. (1)
محی الدین ابن عربی در بی پروائی به آنجا میرسد که پایداری وجود خدا را به وجود خلق میداند و میگوید:
وجودی غداؤه (2)
وجود من سبب ظهور وجود او است.
از نوآوریهایی که در دین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوجود آوردند تهمت و دروغ عظیم به حقتعالی بود تحت عنوان اینکه هر گناهی که از انسان سر می زند به اراده و خواست خداست و بشر هیچ تقصیری در جرم و گناه نخواهد داشت. یکی از بزرگان عرفا
(صوفیه) میگوید:
آنچه از انسان سر می زند اموری است واجب و غیر قابل اجتناب. چون ما به حکم و قضاء پیشین الهی و به اراده ازلی اوست. پس عبد در آنچه از او سر می زند ناچار و مضطری بیش نیست، هرچند که به ظاهر مختار و آزاد به نظر برسد. (1)
و یا ملاصدرا میگوید:
بدان که نفس در ما نسبت به کار و حرکات خود جهت تحت تسخیر عوامل دیگر بودنش، مضطر و ناعلاجی بیش نیست... هیچ فعل اختیاری قابل تحقق نیست، مگر در خداوند. و غیر او همگان در کار خود مضطر و ناعلاجهایی به صورت ظاهر مختار بیش نیستند. (2)
یعنی العیاذ بالله فعل شمر لعین به اراده خداوند بود. بنابر گفته فوق تمام کارهای بشر، چه خوب و چه بد، چه زیبا و چه زشت کار خداوند است! (به گفته آنان یعنی توحید افعالی)
اگر این عقیده صحیح باشد، این سوال مطرح میشود پس چرا خداوند متعال ما را همواره ترغیب به کارهای خوب و پسندیده نموده و وعده پاداش میدهد و کسانی را که اقدام به کاری زشت و ناپسند مینمایند از عذابی بس سخت میترساند؟! در این تضاد و گرفتاری فکری، آقایان عرفاء می گویند:
اصولا ما کار بد و زشت نداریم و کسی که بر خلاف رضای خداوند عمل کند وجود خارجی ندارد. شمر و امام حسین (علیه السلام) هر دو بر صراط مستقیم هستند و در نتیجه
شخص یا اشخاصی که مورد غضب الهی «مغضوب علیهم» واقع شده باشند، نداریم. (1)
معلوم نیست چرا و چگونه این همه آیات در مورد عذاب در قرآن آمده را نادیده انگاشته یا تاویل مینمایند؟! صوفیان مدعی صلح کل هستند و همه ادیان و مذاهب را محترم شمرده و خیال میکنند هر کسی با هر مذهبی میتواند به خدا تقرب بجوید در صورتی که این مطلب خلاف عقل و نقل است زیرا هر کسی راه و دین خویش را بر حق و دیگری را باطل میپندارد. نقل شده که حضرت امام کاظم (علیه السلام) فرمودهاند:
«همه اهل آسمانها و زمین دنبال وسیلهای هستند که با آن به خدا برسند (تقرب بجویند) با اعمال گوناگون و دینهای متضاد، گروهی درست انتخاب میکنند و عدهای اشتباه، بعضی گمراه و برخی هدایت یافته، شنوا یا کر، بینا یا کور و سرگردان هستند» (2)
مولف کتاب گرانقدر فلسفه و عرفان ازنظر اسلام در جواب چنین عقائد کفرآمیزی به استناد به آیه شریفه ذیل میفرماید:
(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ * صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّين) (3)
«خداوندا ما را به راه راست و صراط مستقیم هدایت فرما، راه آنانی که مورد إنعام تو قرار گرفته و مورد غصب تو واقع نشدهاند و گمراه نیز نگشتهاند»
«اگر مخلوقاتی مورد غضب الهی قرار گرفته "مغضوب علیهم" و گمراه وجود نداشته باشند و امکان وجود آنان نیز نباشد، چون سرنوشت همگان به
دست خداوندی است که او بر صراط مستقیم است، آیا تعیلم خداوند متعال این دعا را به ما و سفارش و امر او به قرائت این دعا در نمازهای روزانه، کاری لغو و بیهوده به نظر نخواهد رسید؟
حال اگر بگوئیم حرف محی الدین ابن عربی را قبول نداریم بلکه راه راست و غیر راست هر دو هست و صالح و غیر صالح، نیکوکار و غیر نیکوکار هر دو هستند، و هر یک به پاداش یا جزای عمل خود خواهند رسید، بنابراین توحید افعالی که میگوید تمام افعال و کردار بشر بوسیله خود خداوند انجام شده است و سپس خداوند متعال گنهکاران را عذاب میکند! چه ظلم عظیمی است؟! و بنابر این ایده، خداوند رئوف و رحمان، نعوذ بالله ظالمترین ظالمها است!
با مراجعه به آیات قرآنی و فرمودههای معلمین قرآن یعنی خاندان وحی، مییابیم خلاف بودن چنین توحید افعالی را، زیرا اگر کارها و افعال همه بوسیله خداوند صورت پذیرند، برائت جستن و بیزاری از آنها نیز کاری نابخردانه خواهد بود.
خداوند میفرماید:
(وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ) (1)
«و برای آن مؤمنانی که تو را پیروی کردهاند، بال خود را فرو گستر و اگر تو را نافرمانی کردند، بگو: «من از آنچه میکنید بیزارم»
آیا اگر تمام اعمال از خداوند متعال باشد چنین بیزاری جستن خطا نیست؟ و یا میفرماید:
1) سوره مبارکه الشعراء آیه شریفه 215 و 216
(..قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنِي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ) (1)
«..بگو فقط او است خدائی واحد و یکتا و هر آینه من بیزارم از آنچه شما شرک میورزید»
چرا در این آیه، برائت از شرک جسته میشود؟! و یا میفرماید:
(بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِين ((2)
«بیزاری است از جانب خدا و رسولش به سوی آنانی که پیمان بستید از مشرکین»
و سایر آیات قرآنی. آیا هر عصیانی و یا معاهده با مشرکین و بت پرستی اعمال وجودی نیستند؟ پس بنا به عقیده عرفا باید همۀ آن افعال نیکو بوده و علاوه بر نیکوئی، خود خداوند باشد که آنها را انجام داده و میدهد! پس برائت و بیزاری جستن خداوند متعال از اعمالی را که خود انجام میدهد، چگونه تاویل میکنند؟
میبینیم از مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) سوال میشود در مورد توحید و عدل، حضرت (علیه السلام) میفرماید:
«التَّوْحِيدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ وَ الْعَدْلُ أَلَّا تَتَّهِمَهُ» (3)
توحید و یکتاپرستی آن است که خداوند متعال را به وهم و خیال خود در نیاوری و عدل آنست که او را متهم به کردار ناپسند خود نسازی.
برای اثبات اینکه کارهای بشر نیز افعال خداوند است، بعضی ازعرفا به این آیه شریفه استدلال میکنند که میفرماید:
(قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ * وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ) (1)
«[حضرت ابراهیم] گفت: «آیا آنچه را میتراشید، میپرستید؟ * با اینکه خدا شما را خلق کرده است و آنچه را که انجام میدهید [میداند]»
بت تراشیده شده و هر اعمال انجام شدهای مخلوق مستقیم و بلاواسطه خداوند متعال نیست. بلکه عمل تراش و انجام کار مستلزم صرف نیرو و توان است از نظر نیرو و توان مخلوق خداوند است. نیروئی را خداوند متعال به خلق و بندگانش تملیک فرموده است و آن هم هر یک به قدر معین، چگونگی مصرف این نیرو با مخلوق است که اگر آن را در راه رضای خداوندی مصرف نماید عمل و فعل او حسن و گرنه قبیح خواهد بود.
مانند نیروی برقی را که کارخانه برق در اختیار ما قرار داده است. بوسیله آن کارهای مختلفی انجام میدهیم از جمله وسائل برقی برای رفتگری منازل آیا صحیح است که بگوئیم مثلا رفتگریِ منزلِ ما را کارخانۀ برق انجام داده است چون او تامین کننده نیروی وسیله رفتگری ما بوده است؟ هرگز.
بدین گونه است عمل و کردار، از خواستن کاری تا تصمیم بر انجام آن و تا به پایان رسانیدن آن تماماً مستلزم مصرف نیرو است که اين نیرو را ما از خود نداریم و بوجود آورنده آن نیز نیستیم ولی چگونگی استفاده از آن نیرو با ما است.
همچون یک وسیله نقلیه که اصطلاحا می گوئیم راننده آن را راه میبرد در صورتیکه عامل حرکت در آن وسیله مثلا سوخت مواد قدرت زا و سپس ایجاد حرکاتی در موتورِ از قبل ساخته شده و منظّم و سپس به گردش در
1) سوره مبارکه صافات آیات شریفه 95 و 96
آمدن چرخ میباشد و حکم راننده در اين مورد فقط هدایت آن وسیله است.
حال این راننده است که میتواند از این وسیله در راه خیر و یا در راه شر استفاده کند که در نتیجه کاری خوب و یا بد انجام داده است. وسیله نقلیه و نیروی ایجاد شده در آن که در اختیار راننده قرار گرفته است هیچ نقشی را در کردار و عمل خوب یا بد راننده ایفاء نمیکند و نمی گوئیم ماشین یا موتور ماشین چنین کار خوب و یا زشتی را انجام داده است با اینکه عامل اصلی در رساندن راننده به مکان انجام عمل خوب یا بد همین وسیله نقلیه و نیروی ایجاد شده در آن بوده است.
پس با این توضیح مییابیم که نسبت دادن کار و فعل خود را به خداوند متعال، غلط است. میبینیم بعضی از عرفاء برای اثبات اینکه فاعلِ همه چیز خداوند است به این آیه شریفه بسیار استناد میکنند که میفرماید:
(..وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى..) (1)
«..پرتاب تیر از تو نبود بلکه خداوند آنرا پرتاب نمود..»
یکی دیگر از بِدَعْ و انحرافات عرفا و تصوف، متهم نمودن حقتعالی در افعال زشت و جنایات بشریست که اذعان میدارند هر فعلی اعم از گناه و یا ثواب به ارادۀ خداست که به دست خلق جاری میگردد و بدین طریق تمامی ظالمین و جنایتکاران از اتهام بدور و خدا را مقصر اصلی قلمداد نموده و این نوع اعتقاد را «توحید افعالی» نامیدهاند. با این اوصاف اولین مجری که از او رفع اتهام میشود شیطان لعین است؛
1) سوره مبارکه انفال بخشی از آیه شریفه 17
آقای حسینی طهرانی یکی از بزرگان عرفان می گوید:
شیطان نه در وجود و ذات و نه در اثر و فعل از خود استقلالی ندارد، هستیاش و فعلش با خدا و به امر خداست... و شیطان یک مامور مطیع و فرمانبردار خداست که وظیفه وی جدا کردن خبیث از طیب است مانند زنبور عسل مخصوص گماشته بر در کندو تا زنبورها را تفتیش کند و به آنان که از گیاه بدبو و متعفن خوردهاند، راه ندهد... و زنبورهای شایسته را... به درون کندو راه دهد. (1)
به اعتقاد این افراد، تمام اعوان و انصار شیطان با تمامی جنایتهایشان هیچگاه مورد غصب و عقاب حق قرار نمیگیرند. و اینطور می گویند:
فکانوا في السعي في أعمالهم علی صراط الربّ المستقیم لأنّ نواصیهم کانت بید من له هذه الصفة (2)
پس مجرمین (نیز که سعی آنان در کارهای زشت بوده است) بر صراط مستقیم الهی بودهاند چون ناصیه و سرنوشت همه آنان بدست کسی است که او بر این صفت (یعنی صراط مستقیم) میباشد.
و همین به اصطلاح عارف نیز میگوید:
فکل ماش فَعَلی صراط الربّ المستقیم فهو غیر مغضوب علهیم من هذا الوجه و لاضالون (3)
هر راه روندهای بر صراط مستقیم الهی قرار دارد پس او مورد غصب الهی واقع نشده و گمراه نیز نیست. [یعنی هر کس هر خلاف و ستمی انجام داد
هیچ وقت عذاب نمیگردد]
ملاصدرا و سایر بزرگان عرفا نیز میگوید:
لیس فی الوجود فعل إلّا و هو فعله... فهو مع غایة عظمته و علّوه ینزل منازل الأشیاء و یفعل فعلها (1)
در عالم وجود فعلی و کاری نیست مگر آنکه آن نیز کار خود (خدا) اوست... و او است که در عین عظمت و بلندی مقام به جایگاه اشیاء فرود آمده و کار آنان را میکند.
شاه نعمت الله ولی از پیروان این عقائده و از مروجین آراء ابن عربی میگوید:
فاعل مختار در عالم یکیست *** در حقیقت فعلها از خود مدان
و در جای دیگر میگوید:
توحید و موحِّد و موحد *** در هر دو جهان یکی است موجود
این هر سه یکی است نزد اوحد *** هر لحظه بصورتی مجدد (2)
یعنی تمام مراتب وجودی، اتفاقات و حوادث، پیامبران و دشمنانشان، بهشت و جهنم و آنچه را که وجود دارد و وجود مییابد خود خداوند است و غیر از او چیزی نیست.
«لیس فی الدار غیره دیّار» پس آنچه را که در عالم هستی میبینیم و تمام مکرها و
دسیسهها نیز -به قول عارف- از خود خداست.
یک فاعل و فعل او یکی هم *** گه نیک نماید و گهی بد (1)
با این تاویل پس نیازی به جهنم و عذابی برای ستمکاران نیست و اگر هم باشد بدین صورت است که ابن عربی میگوید:
اهل عذاب در آتش لذت میبرند. (2)
بایزید بسطامی نیز میگوید:
اگر بین اهل بهشت و اهل آتش فرق بگذاری از متوکلین خارج گشتهای. (3)
این در حالیست که خدای متعال در قرآن میفرماید:
(لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُون) (4)
«اصحاب آتش و اصحاب بهشت یکی نیستند؛ اصحاب بهشتند که کامیابند»
بنابراین و به گفته عارف دیگر نیک و بدی وجود ندارد بلکه همه خیال ما است و او است که چنین جلوه مینماید.
مقصود عارف را از گفته شاه نعمت الله ولی که مراتب وجودی خداوند را بیان میکند بخوبی میتوان دریافت:
در مرتبه ای ساجد در مرتبهای مسجود ***
در مرتبهای عابد در مرتبهای معبود
در مرتبهای عبد است در مرتبهای رب است *** در مرتبهای حامد در مرتبهای محمود
در مرتبهای فانی در مرتبهای باقی *** در مرتبهای معدوم در مرتبهای موجود
در مرتبهای طالب در مرتبهای مطلوب *** در مرتبهای قاصد در مرتبهای مقصود
در مرتبهای آدم در مرتبهای خاتم *** در مرتبهای عیسی در مرتبهای داود
در مرتبهای بی حد در مرتبهای بی عد *** در مرتبهای محدود در مرتبهای معدود
در مرتبهای ظاهر در مرتبهای باطن *** در مرتبهای موجود در مرتبهای مفقود
در مرتبهای موسی در مرتبهای فرعون *** در مرتبهای مقبول در مرتبهای مردود
در مرتبهای سید در مرتبهای بنده *** در مرتبهای واحد و در مرتبهای موجود
در این باره قیصری میگوید:
نیست عارف مگر همان هویت حق (خدا). و هیچیک از موجودات نیز مغایر با ذات خداوندی نمیباشند، زیرا هویت خداوندی است که به این صورتها ظاهر شده است. (1)رومی که خود از معتقدان و ناشران اين اعتقادات
1) فلسفه و عرفان از نظر اسلام - فصوص الحکم 280
سخیف است میگوید: (1)
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل برد و نهان شد *** هر دم به لباس دگر آن یار برآمد گه پیر و جوان شد
با وجود اینگونه ادعاهای بیاساس و بیمنطق و دروغ که چنین دعاوی در پیشگاه عقلا و دانشمندان و حتی پائینترین قشر جامعه پذیرفته نیست، متاسفانه عدهای از شیعیان به دنبال عقائد چنین اشخاصی رفته، گمراه گشتهاند. در صورتی که عقیدههای مختلف آنها نسبت به توحید، سراسر مغایر با نظرات مقدسه محمد و آل محمد (علیهم السلام) است. چنانکه همه چیز حتی انبیاء (علیهم السلام) را نیز از این امر مستشی نکردند، ایشان را نیز خدا دانسته که به شکل آنان درآمده است.
وی در ادامه شعر خود میگوید:
میگشت دمی چند بر این روی زمین از او تفرج *** عیسی شد بر گنبد دوار برآمد تسبیح کنان شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی روشن کن عالم *** از دیده یعقوب چو انوار برآمد تا دیده عیان شد
حقا که همو (خدا) بود که میکرد شبانی اندر ید بیضاء *** گه چوب شد و بر صفت مار برآمد زان بحر کفان شد
صالح شد و دعوت همه زان کرد به خلقان از بهر صلاحی *** ناقه شد و از دل کهسار برآمد فی الحال عیان شد
تا اینکه گوید:
یونس شد و در بطن سمک بود به دریا از بهر طهارت ***
1) مولوی از رجال عرفان و تصوف و اشعری مذهب می باشد.
موسی شد و خواهنده دیدار برآمد بر طور روان شد
عیسی شد و در مهد گواهی زان روح مقدس *** از معجز او نخل پر از برآمد زان روح روان شد
بالله که هم او بود که میگفت انا الحق در صورت الهی *** منصور نبود آنکه بر آن دار برآمد نادان بگمان شد
رومی سخن کفر نگفته است و نگوید، منکر نشویدش *** کافر شد آن کس که به انکار برآمد از دوزخیان شد
طبق عقیده عرفا که تمام اشیاء و پیش آمدها خود خداست -یعنی خداوند است- آیا جنگ بین موسی و فرعون نیز جنگ با خود است؟ پس باید یک نزاع زرگری و مسخره باشد.
همچنین که خود میگوید:
چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد *** موسی ای با موسی ای در جنگ شد
چونکه این رنگ از میان برداشتی *** موسی و فرعون دارند آشتی
یعنی وجود خدا به صورت موسی و فرعون درآمده است و تعیّن پذیرفته است و در واقع هر دو یکی هستند. اینجا جدائی بین فلسفه و عرفان و یا آن گونه که میگویند تکامل فلسفه به سوی عرفان است. ابن عربی در اين باره گفته:
إنّ هوية الحق هي الّتی تعینّت و ظهرت بالصورة العيسوية کما ظهرت بصورة العالم کله (1)
هویت و شخصیت خود خداوندی است که به صورت عیسی تعین يافته و
1) فصوص الحکم 325 - فلسفه و عرفان از نظر اسلام
ظاهر شده است همچنان که به صورت تمام عالم درآمده است.
در صورتی که حضرت امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ شَبَّهَ اللَّهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُشْبِهُ شَيْئاً وَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ وَ كُلُّ مَا وَقَعَ فِي الْوَهْمِ فَهُوَ بِخِلَافِهِ» (1)
آنکه خداوند متعال را به مخلوقش تشبیه کند مشرک است. چون شبیه چیزی نیست و چیزی نیز شبیه او نیست. آنچه که به وهم انسانی درآید خداوند خلاف آن است.
چون منحرفان، خداوند را در همه چیز و به شکل انبیاء (علیهم السلام) تصور کردند، "انسان خدائی" نیز نزد ایشان آسان گشت که بزرگان خود را خدا بدانند. جلال بلخی مشهور به مولوی ظهور ذات خدا را در وجود شمس که پیر و مرشد او بوده، در دیوان شمس تبریزی میگوید:
پیر من و مراد من درد من و دوای من *** اش بگفتم این سخن شمس من و خدای من (2)
از تو به حق رسیدهام ای حق حق گزار من *** شکر ترا ستارهام شمس من و خدای من
مات شوم زعشق تو زانکه شه دوعالمی *** تا تو مرا نظر کنی شمس من و خدای من
محو شوم به پیش تو تا که اثر نماندم *** شرط ادب چنین بود شمس من و خدای من
شهپر جبرئیل را طاقت آن کجا بود *** کز تو نشان دهد مرا شمس من و خدای من
حاتم طی کجا که تا بوسه دهد رکاب را *** وقت سخا و بخشش است شمس من و خدای من
عیسی مرده زنده کن دید فنای خویشتن *** زنده جاودان توئی شمس من و خدای من
ابر بیا و آب زن مشرق و مغرب جهان *** صور بدم که میرسد شمس من و خدای من
حور و قصور را بگو رخت برون بر از *** بنه که میرسد شمس من و خدای من
کعبه من کنشت من دوزخ من بهشت من *** مونس روزگار من شمس من و خدای من
برق اگر هزار سال چرخ زند بشرق وغرب *** از تو نشان کی آورد شمس من و خدای من
نعرۀ های و هوی من از در روم تا به بلخ *** اصل کجا خطا کند شمس من و خدای من
از در مصر تا به چین گفته و های و هوی من *** گفته شمس دین بخوان شمس من و خدای من
در نتیجه بحث عرض میکنیم بنابر چنین اعتقاداتی، همه غاصبین اهل بیت (علیهم السلام)، شمر و یزیدیان زمان به اراده خودشان، چنین جنایتهائی مرتکب نشدهاند بلکه متهم اصلی العیاذ بالله، خداست. ستمهائی که به مظلومان جهان میشود لزومی به اظهار ناراحتی و تاسف یا مصیبت زدگی ندارد چنانکه "حسینی طهرانی" از ناشران اینگونه عقائد به تبع مراد خود قائل میشود که نباید بر مصائب اباعبدالله (علیه السلام) گریه کرد، بلکه
باید مسرور بود.
در تمام دهه عزاداری حال حضرت حداد (استاد عرفان طهرانی) سراسر ابتهاج و مسرّت بود و حزن و اندوه در ایشان دیده نمیشد، آقای حداد می گفت: چقدر مردم غافلند که برای این شهید جان باخته غصه میخورند و ماتم و اندوه به پا میکنند؟! صحنه عاشورا عالیترین منظر عشق بازی است...
تحقیقاً روز شادی و مسرت اهل بیت (علیهم السلام) است
در انتها به عنوان شاهد بر مدعا شعر جلال بلخی را در ارتباط با ورود شاعر به شهر شیعه نشین حلب میآورد. (1)جریان شاعر از این قرار است که در روز عاشورا شاعری وارد شهر حلب میشود. از مردمی که عزاداری میکردند علت عزاداری را جویا میشود. مردم علت را بیان میکنند. شاعر عمل آنها را مورد نکوهش قرار میدهد و میگوید آن شهیدان به محبوب خود پیوسته، لذا باید شما شادی کنید نه سوگواری!
متاسفانه عُرَفا[ی اصطلاحی] بعبارت دیگر سردمداران صوفیه خلاف فرمایش ائمه اطهار (علیهم السلام)، آنجائی که باید به ندبه و گریه بپردازند طبق قاعده عرفانی "فنای فی الله" و نظرات شخصی که هیچ استنادی به کلام امامان معصوم (علیهم السلام) ندارند، اظهار سُرور کرده و میگویند برای شهادت امام حسین (علیه السلام) باید اظهار فرح و شادی نمود و آنجائی که امر به تبری و تنفر از دشمنان است ادعای دوستی و اظهار محبت میکنند. نمونه بارز آن پیروانِ منصور حلاجند که ادعای خدائی نمود. آنها بر خلاف فرمایش امام عصر (علیه السلام) و فتاوا و نظرات تمامی علمای بزرگ، سعی در اثبات حقانیت
1) روح مجرد 78-79
منصور در گفتار و اشعارشان دارند. در صورتیکه منصور حلاج از جنجالیترین عرفای دوره اسلامی بوده و شطحیات فراوان گفته است. به این دلیل به کفر و ارتداد و ادعای خدائی متهم شد. آن زمان مجلس بحث و گفتگوئی پس از ادّعای او به اینکه «من خدا هستم» تشکیل شد و بزرگانی با او به گفتگو پرداختند، ولی دیده شده که او را آگاهی نسبت به قرآن و علوم قرآنی نبوده و آشنائی با علم فقه و حدیث ندارد.
ابوریحان بیرونی که یکی از بزرگان فلاسفه، پس از ظهور اسلام، و از هیئت دانان برجسته زمان خود بود، در کتاب تاریخ خود، پس از یادی از مدعیان دروغین نبوت و پیامبری، میگوید:
بعد از ایشان ظاهر شد مردی صوفی معروف به حسین حلاج و او مردی بود شعبده باز و به هرکس خود را مطابق اعتقاد او نشان میداد و به هر دینی که طرف داشت اظهار علاقه میکرد. سپس ادعا کرد که خدا حلول کرده در او با روح القدس و نامه هائی به اصحاب خود می نوشت که عنوان آنها چنین بود.
مِنَ الهو هو الأزلی النور الساطع اللامع و الأصل الأصلی و حجة الحجج و ربّ الارباب و المتصوّر فی کل صورة اٍلی عبده فلان
از هو (او) هوئی ازلی نوری گسترده و تابان و اصل اصلی و حجت الحجج و رب الارباب و آنچه که به هر صورتی درمیآید، به بندهاش فلانی و اصحاب او در جواب مینوشتند:
سبحانک يا ذات الذوات و منتهی غاية الذات یا عظیم یا کبیر أشهد أنک بارئ القدیم
منزهی تو ای ذات تمام ذاتها و منتهای خط پایانی ذات ای عظیم ای کبیر
گواهی میدهم که توئی آفریدگار قدیم.
آن زمان در شهر قم تا اندازهای شیعیان میتوانستند آشکارا خود را به شیعه بودن بشناسانند، ولی در سایر آبادیهای کشور ایران شیعیان کاملاً در خفاء و نهان بسر میبردند.
منصور حلاج که آشکارا خدا بودن خود را اعلام میداشت و میگفت منم غرق کننده قوم نوح و هلاک کننده قوم عاد و ثمود (اشارهای از این اقوام در قرآن مجید آمده است). به شهر قم آمده و پس از شرفیابی حضور مرحوم ابن بابویه قمی (رحمة الله) طی یادداشتی که به ایشان ارائه میدهد خود را نایب و وکیل امام زمان (علیه السلام) معرفی می نماید، چون به شیعه بودن ساکنین آن شهر آگاهی داشته و اعتقاد آنان را به وجود مقدس آن حضرت و انتظار ظهور و فرج او را در آنان میدانست.
به این دلیل نزد معروفترین علماء شیعه آن زمان رفته و با چنین دسیسهای خود را نائب و وکیل آن حضرت معرفی نمود. حضرت امام زمان حجت بن الحسن (علیه السلام) نیز توقیعی بر لعن او صادر و توسط نائب خاص خود، جناب حسین بن روح نوبختی (رحمة الله) آن را بر همگان اعلام نمود. با این اوصاف آیا ممکن است چنین خبیثی از دوستان اهل البیت (علیهم السلام) و یا حتی از زمره مسلمین به حساب آید؟!
توقیع صادره بر لعن حلاج در زمان غیبت صغری، امری نیست که شیعه و دوست اهل البیت (علیهم السلام) بتواند به سادگی از آن بگذرد و یا آن را نادیده بگیرد. کسی که از تعالیم اهل البیت (علیهم السلام) در اعتقاداتش راه نداده است، هر چند به نام فقیه هم شهرت يافته باشد، مردود و غیر مومن است. برای ایشان راه انحصاری برای رسیدن به مسئلهای، طبق آنچه که از نیاکان ایرانی به ارث بردهاند کشف است. زبان آنها از منطق عاری و کلامشان از صداقت تهی است. برای اثبات هر مطلب موهنی که مد
نظر دارند، کشف و شهود و خواب و رویا را به میان آورده، با بیخبران و آنهائی که از پایه اعتقادی صحیح دورند، دین معامله میکنند.
آیا شخصیت علمی شیخ مفید، علامه حلی، شیخ طوسی، مقدس اردبیلی، شیخ طبرسی، و علامه مجلسی رضوان الله تعالی علیهم اجمعین، که همگان منصور حلاج را کافر و ملحد معرفی نموده و توقیع صادره بر لعن او را در آثار خود آوردهاند در جامعه شیعه بر کسی پوشیده است، تا گفته شود:
با دلیل عدم درک مطالب عرفانی حلاج، حکم به کفر او دادهاند!
یکی از کسانی که به قتل حلاج حکم داده است، نائب خاص حضرت امام زمان (علیه السلام) ارواحنا فداه بود. آیا ممکن است نائب و سفیر خاص آن حضرت (علیه السلام) بدون نظر و اذن مولای خود حکم و فتوائی داده باشد؟! پس در واقع حکم صادره جهت قتل حلاج توسط مولایمان حضرت حجة بن الحسن (علیه السلام) بوده است. قاعدتاً هر که دم ازحلاج می زند یا جاهل است و یا آگاهِ کافرِ مشرک.
این حساسیتها، تنفر و برائت از طرف بزرگان دين از قدما، نه برای منصور حلاج بلکه برای تمامی بدعت گذاران در دین، اِعمال شده است. شخصیتها و متخصصین واقعی دین که اسامی شریف بعضی از آنها ذکر گردید سپر دفاعی میشدند، در برابر بدعتگزاران هر عصری، زیرا آنان دریافته بودند در غیبت امامشان جهاد در راه خدا به قلم و نطق است. چرا که پیامبر اکرم (علیه السلام) فرموده بودند:
«إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ، فَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ، فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّه» (1)
1) الهدایا لشیعة أئمة الهدی (شرح أصول الکافی للمجذوب التبریزی) 1/533 - وسائل الشیعة 16/269 - مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) 1/186 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 54/234 - مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل/الخاتمة 1/158 - کافی 1/54
با پیدایش هر بدعت در دین، بر عالم است اظهار علم خود در مقابل آن که اگر چنین نکند بر او باد لعنت خدا.
بر اساس همین دستور العمل عالمان حقیقی و وارسته در غیبت صغری و کبری، هميشه در برابر کسانی که دکانی مقابل دانشگاه محمد (علیه السلام) و آل محمد (علیهم السلام) باز کرده بودند، به رونمائی از چهره واقعی آنان پرداختند و اینگونه به همه شیعیان و محبین اهل بیت (علیهم السلام) میآموزند که هر کسی در هر رتبه و مقام چه غنی يا بیبضاعت (علمی) باید حتی با کوچکترین ابزار و سلاح به جنگ با نوآوران در دین پپردازند. شیخ مفید (رحمة الله) میفرماید:
«فلاسفه از (گروه) ملحدین هستند» (1)
مرحوم شیخ حر عاملی (رحمة الله) نیز قائل به کفر اینان است چنانکه میفرماید:
«بطلان این عقیده (یعنی وحدت وجود و...) از ضروریات مذهب شیعه امامیه است، احدی از ایشان آن را نپذیرفته است، بلکه صریحا آن را انکار نموده و بر فساد این عقیده اجماع دارند و هر کس را که قائل به این حرفها شده است را مردود دانستهاند. بنابراین هر کس که قائل به این سخنان شود از مذهب شیعه خارج شده است و ادعای تشیع نمودن برای کسی که قائل به این حرف باشد درست نیست و در این مورد همین مقدار برای ما کافی است» (2)
علامه حلی (رحمة الله) نیز میفرماید:
«خداوند با غیر خود متحد نمیشود. بطلان اتحاد مطلبی ضروری و قطعی است. چه اینکه اصلاً معقول نیست که دو چیز (1)با هم متحد و یکی شوند. عدهای از صوفیان سنی مذهب در این مطلب با ما مخالفند و میگویند خداوند با بدنهای عارفان یکی میشود. حتی بعضی از ایشان فراتر رفته و گفته است خداوند نفس وجود است و هر موجودی همان خداست. و این مطلب عین کفر و الحاد است و حمد مرخدائی را که ما را به پیروی از اهل بیت (علیهم السلام) نه پیروی از نظرات گمراه کننده، فضیلت و برتری بخشید» (2)
مقدس اردبیلی (رحمة الله)، متکلم و فقیه بزرگ شیعه که از اخیار و احبار زمان خود به شمار آمده است، از متعرضان به تصوف و از منتقدان متصوّفه از جمله ابن عربی بوده و در اعتراض و انتقاد، حدّت و شدّت بیشتری نشان داده و تا توانسته در مذمت و نکوهش این فرقه سخن گفته است. چنانکه در کتاب معروفش حديقة الشیعة چنین نوشته است:
«متقدمین صوفیه مانند بایزید بسطامی و حسین بن منصور حلاج که شهرت کردهاند بر یکی از این دو مذهب (3)بودهاند، به سبب اعتقاد فاسدی که اين گروه داشتهاند، اکثر علمای شیعه مانند شیخ مفید و ابن قولویه و ابن بابویه اين دو طایفه ضالّه را خواه حلولیه و خواه اتحاديه از غُلات شمردهاند و یقین است که ایشان اثر طائفه غُلاتند که از نواصبند... و بعضی از متاخرین اتحادیه مثل محی الدین ابن عربی و شیخ عزیز نسفی و عبدالرزاق کاشی، کفر و زندقه را از ایشان گذرانیده به وحدت وجود قائل
شدهاند و گفتهاند هر موجودی خداست. تعالی الله عما یقول الملحدون علوّاً کبیراً
و ایضا باید دانست که سبب طغیان ایشان در کفر آن بود که به مطالعه کتب فلاسفه مشغول شدند و چون بر قول افلاطون و اتباع او اطلاع یافتند از غایت ضلالت، گفتارِ غوایتْ شعارِ او را اختیار کردند و از جهت آن که کسی پی نبرد که ایشان دزدان مقالات قبیحۀ فلاسفهاند، این معنی را لباس دیگر پوشانیده «وحدت وجودش» نام کردند و چون معنای آن را از ایشان پرسیدند از روی تلبیس گفتند که این معنی به بیان در نمیآید و بدون ریاضت بسیار و خدمت پیر کامل به آن نمیتوان رسید و احمقان را سرگردان ساختند و جمعی از سفیهان در آن باب اوقات بسیار ضایع کردند و فکرها در آن باب دوانیدند و آن کفرعظیم را تاویلها کردند.
و بدانکه علمای صوفیه نه تنها همین معنی را از فلاسفه دزدیدهاند، بلکه اکثر مسائل را از کتاب ایشان اقتباس نموده اند و در آن تصرّفها کرده و در بعضی از مسائل با ایشان اختلاف ورزیدهاند و با یکدیگر نیز در بعضی از آن مخالفت نموده اند چنانکه علاءالدوله سمنانی که یکی از اکابر مشایخ صوفیه است با جمعی از همان فرقه به تخصیص با محی الدین ابن عربی که او نیز از بزرگان مشایخ این طایفه ضاله است در باب وحدت وجود مخاصمت نموده اند. پس شیعه باید به یقین بداند که علمای این فرقه غاویه، دزدان مقالات و اعتقادات زشت فلاسفه اند و جهّال ایشان از قبیل جهال ملاحده اند» (1)
1) حدیقة الشیعه 566 - 767
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرمایند:
«..اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُبْغِضُ مِنْ عِبَادِهِ الْمُتَلَوِّنَ فَلَا تَزُولُوا عَنِ الْحَقِّ وَ وَلَايَةِ أَهْلِ الْحَقِّ فَإِنَّ مَنِ اسْتَبْدَلَ بِنَا هَلَك..» (1)
..بدانید که خداوند تبارک و تعالی دشمن میدارد از بندگانش کسی را که رنگ پذیر است. (ثابت و پایرجا به حق نیست) پس منحرف از حق و اهل آن نشوید و کسی که به جای ما دیگری را جایگزین کند هلاک گشته است..
همچنین علامه مجلسی (رحمة الله) درباره چنین فرقه هائی [وحدت وجود] میفرماید:
«برخی دیگر از صوفیه اهل سنت و متکلمین ایشان و اکثر نصارا به حلول خدا قائل شده اند و صوفیه حلولیه در جمیع چیزها.
خداوند عالمیان نصارا را در اکثر قرآن به این سبب لعن کرده است و ایشان را به کفر یاد نموده که به خدا چنین نسبتی میدهند. و جمعی دیگر از صوفیه اهل سنت که از حلول گریخته اند به امری قبیحتر و شنیعتر قائل شده اند که آن اتحاد است و می گویند که خدا با همه چیز متحد است بلکه همه چیز اوست که به صورتهای مختلف برآمده گاه به صورت زید ظهور میکند و گاه به صورت عمرو، و گاه به صورت سگ و گربه و گاه به صورت قاذورات (2)چنانچه دریا موج می زند و صورتهای بسیار از آن ظاهر میجوشد به غیر دریا چیز دیگری نیست:
که جهان موجهای این دریاست *** موج و دریا یکی است غیر کجاست
و ماهیت ممکنه امور اعتباریه است که عارض ذات واجب الوجود است و
در جمیع کتب و اشعار خود تصریح به امثال این کفرها و مزخرفات نمودهاند و جمعی از کفار و ملاحده هند نیز به عینه همین اعتقاد را دارند و کتاب جوک (1)که براهمه ایشان نوشته اند.. و لهذا جمعی از این عصر که مشرب تصوف دارند، آن کتاب را نهایت احترام میدارند و از کتابهای شیعه بیشتر اعتبار میکنند و از کتب عقائد شیعه شمردهاند که باید آن را همه کس داشته باشد. و برخی از شیعیان بیچاره را گمان اینست که ایشان اهل حقند و بهترین عالمیان هستند. و به نادانی سخنان ایشان را میخوانند و کافر میشوند. گمان ایشان اینست که هر که صوفی است البته مذهب آن حق است و آنچه گفته است از جانب خدا گفته است و نمیدانند که چون کفر و باطل عالم را فراگرفته و اهل حق هميشه منکوب و مخذولند. اهل هر صنفی اکثر ایشان تابع باطلند و از فرق اهل سنت هستند. پاره ای از ایشان در لباس تصوف و پاره ای در لباس علما. همچنانکه اکثر علمائی که کتابهای ایشان در میان است کافر و گمراه کننده عالم بودند و قلیلی از ایشان که تابع اهل بیت (علیهم السلام) بودند بر مذهب حق ماندند» (2)
و میفرماید:
«اینان [یعنی صوفیه] که خداوند لعنتشان کند به این بدعتها قانع نشده بلکه اصل دین را تحریف نموده و قائل به وحدت وجود شدهاند» (3)
و در جای دیگر میفرماید:
«کسانی که بعد از پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند، بدعتهایی در مورد خوردنیها
و آشامیدنیها و بسیاری از عقاید باطل، درست کردند مانند "اتحاد وجود" و "سقوط عبادات" و "جبر" و غیر اینها. و برای مشایخ و بزرگانشان کراماتی قائل شدند که نزدیک است از معجزات انبیا فراتر رود! سخنان، کارها و عقاید زشت اینان آشکارتر از آنست که بر شخص عاقل پوشیده بماند. خداوند مؤمنین را از فتنه های اینان در امان نگه دارد که ایشان بدترین گروه ها و دشمن ترین افراد بر علیه ایمان و مؤمنین می باشند» (1)
فیض کاشانی از بزرگان فلسفه و عرفان بود، بگونه ای که نظرات فلسفی و عرفانی او بسیار برتر است از آنچه که استادش ملاصدرا بیان داشته و کتابهایی که او تالیف نموده بالغ بر 200 جلد است. اما به توفیق الهی، در آخر عمر توانست خود را به دامان اهل بیت (علیهم السلام) بیاندازد. پس از برخورداری از علوم این مکتب، متوجه میشود که چگونه عمر را به بطالت و گمراهی گذرانده و حتی چه بسا با نوشتجات خود موجب گمراهی دیگران نیز شده است. لذا با نشر کتابی به نام «قرة العیون» که آخرین کتاب او است، ندامت خود را از اتلاف عُمر در فلسفه، بیان و برائت خود را از فلسفه و عرفان رسما اعلام داشته است و مکتب اهل البیت (علیهم السلام) را تنها عامل نجات خود معرفی نموده است.
برای آگاهی بیشتر نسبت به فرموده ها و نظرات این فرزانه زمان پیرامون فلسفه و عرفان (تصوف) به کتب ایشان همچون الطرائف صفحات 76،78 و بشارات صفحه 144 مراجعه شود و گفتار آن مرحوم عینا در کتاب فلسفه و عرفان از نظر اسلام بازگو شده است.
مرحوم فیض کاشانی که از نوابغ در فلسفه بوده است میگوید:
بنایراین، چندی در مطالعه مجادلات متکلمین خوض نمودم و به آلت جهل
1) مراة العقول 4/368
در ازالت جهل ساعی بودم و طریق مکالمات متفلسفین را نیز پیمودم.
میبینیم شخصیتی چون مرحوم فیض کاشانی که دانش او به فلسفه به یقین بیش از دانش فلسفه دانان معاصر است، از همین فلسفه ای را که بعضی آن را آلت و ابزار فهم دین معرفی مینمایند، به آلت جهل یاد نموده و میگوید:
«...چندی در مطالعه مجادلات متکلمین خوض می نمودم و به آلت جهل در ازالت جهل ساعی بودم و طریق مکالمات متفلسفین را نیز پیمودم و یک چند بلندپروازیهای متصوفه را در اقاویل ایشان دیدم و یک چند در رعونتهای من عندیین گردیدم تا آنکه گاهی در تلخیص سخنان طوایف اربع کتب و رسائل مینوشتم... بدون آنکه همه را تصدیق کرده باشم یا همه را تایید کنم بلکه مطالب آنها را نقل کردم و بر سبیل تمرین مطالبی نوشتم از مجموع گفتار آنها چیزی که عطش مرا فرو نشاند یا بیماریم را درمان کند نیافتم تا جائی که بر خویشتن ترسیدم پس بخدا پناه بردم تا مرا بحقیقت نائل گرداند و به گفته امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) که میگوید:
«أعِذْني اللّهُمَّ مِن أن أَسْتَعمَلُ الرَّأي فيما لا يُدرك قَعْرُه البَصره، و لا يَتَغَلغَل فيه الفِكْر» (1)
پناهم ده خداوندا از اینکه رای خود را بکار برم در چیزی که چشمان بینشها کنه آن و نهایت آن را درنمییابند و افکار و اندیشهها را توان راه یابی در او نیست.
به درگاه خدا نالیدم و سرنوشت خود را بذات مقدسش سپردم، خدای مهربان نیز به برکت دین پایدارش مرا رهنمون گردید تا در اسرار قرآن
1) کشف الأسرار في شرح الإستبصار 1/63
مجید و احادیث سرور انبیاء (علیهم السلام) و ائمه هدی (علیهم السلام) درست بیندیشیم و بقدر حوصله و درجه ایمانم از قرآن و حدیث، چیزها به من آموخت، دلم اطمینان یافت و وسوسه شیطان را از من دور کرد، خدا را شکر که مرا بحقیقت نائل گردانید.
بعضی از اهل تصوف گمان میکنند بجائی رسیدهاند که هر چه میخواهند میشود با اندکی توجه و دعای او در ملکوت شنیده میشود و به او در جبروت جواب دهند، نام او شیخ است و درویش و با دعا مردم را افکنده به تشویش، در حق او افراط و تفریط کنند و تجاوز نمایند در بشریت او از خواب و بیداری خود چنان تعریف کند که مردم را به شک اندازد گاهی ادعای غیب کند و گاهی گوید فلان شاه را من کشتم و لشکر کجا را من یاری کردم. و یا فلان کس که به او ارادت نداشتم فانی کردم. و بسا شود در اتاق تاریکی نشیند و چله گیرد و چنان نماید که روزه گرفته و گوشت نمیخورد و خواب نمیکند بر خلاف شرع تا آنکه، "بخدا سر نسپرده ای" به او سر سپرد. افتری علی الله کذباً»
و همچنین میفرماید:
«بعضی به نام تصوف خرقه در بر کنند و حلقه زنند، اختراع کنند اذکاری و به غنا بخوانند اشعاری، فریاد کنند به تهلیل بدون داشتن دین، بدعت کردهاند صدای الاغ را و رقص را، صیحه های زشت درشت زنند، آیا از کتکی درد دارند یا از خدا شکایت، آیا خدا دور است که او را میخوانید یا خوابی را بیدار میکنید؟ تعالی الله خدا را خواب نگیرد و زبانها او را به غلط نیفکند، مانند ماهیان ذکر بگو «واذکر ربّک تضرعاً و خفیه دون الجهر انه لیس منکم ببعید بل هو اقرب الیکم من حبل الورید» بخوان پروردگارت را به صورت زاری و نهان بدون صدای بلند زیر او از شما دور نیست بلکه
از رگ گردن به شما نزدیکتر است»
و میفرماید:
«بعضی از صوفیه ادعا میکنند مشاهده معبود و تجاوز از مقام محمود و ملازمه عین و شهود را، نمیداند هرّ را از برّ، بهم می بافد برای خر کردن عوام خر، خیال میکنی سخن از وحی می راند و از آسمانها خبر میدهد. بندگان خدا را در عبادت مزدور و علماء را از خدا مستور میشمرد، مردم را به قدم خود افکنده و اذن شهوترانی دهد. میخورد با مریدان مانند چهارپایان و باکی ندارد از حلال و حرام و گاهی میگوید: تکالیف برای تطهیر دل است و چون نشدنی است فائده ای ندارد، گاهی به بهانهای از اطاعت امر حق سرپیچی میکند و گوید: اعمال اعضاء و جوارح ارزش ندارد، نظر حق به دلها است، و دل ما شیدای حق است. و گناه ما را از حق باز ندارد (کَلَّا سَیَعْلَمُون)»
محقق فقیه، شیخ جعفر کاشف الغطاء (رحمة الله) میفرماید:
«کافر دو قسم است: یکی کافر بالذات که آن منکر خداوند یا منکر پیامبر اوست... دوم کافری است که از راه ملازمه کافر خواهد بود مانند انکار بعضی از ضروریات اسلامی و اخبار متواتری که به طور یقینی از سید عالم پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است مانند اعتقاد به جبر، تفویض، ارجاء، وعید، قدم عالم، قدم مجردات، جسمیت خداوند، تشبیه واقعی، حلول، اتحاد و وحدت وجود یا موجود یا اتحاد...» (1)
مرحوم سید سبزواری (رحمة الله) در مهذب الاحکام میگوید:
اما قائلین به وحدت وجود...یکی از صورتهای آن وحدت در عین کثرت
1) کشف الغطاء 173
یا وحدت وجود و کثرت موجودات، بی شک خداوند متعال از این تصورات منزه است، اما ظاهر این دو سخن به انکار ضروریات منجر نمیشود. و دیگری وحدت واقعی شخصی است یعنی اینکه خداوند واقعا عین همه چیز و اشیاء نیز عین وجود خداوند باشند، هیچ شکی نیست این عقیده انکار ضروریات است. (1)
مرحوم علامه خویی (رحمة الله) -مولف کتاب منهاج البراعه در شرح نهج البلاغة بعداز نقل مطالبی از ابن عربی و قیصری، میفرماید:
«..این، خلاصۀ کلام این دو پلید نجسِ نحس بود. این دو نفر در آن کتابها از این گونه سخنان بسیار گفته اند و انسان مومن و تیزبین باید تامل و دقت نماید که چگونه این دو نفر، باطل را بصورت حق جلوه داده و کلام خداوند را با نظرات و خیالات پوچ و فاسد خویش بر طبق عقاید باطل خود برگرداندهاند، درحالیکه پیامبر بزرگوار (صلی الله علیه و آله و سلم) این چنین فرموده اند: که هر کس قرآن را بر اساس رای و نظر و دلخواه خود تفسیر نماید جایگاه و نشیمنگاه خویش را در دوزخ آماده نموده است. به جان خودم قسم میخورم که این دو نفر و پیروان آنها حزب و گروه شیطان و دوستان و همراهان بت پرستان و بندگان طاغوتند، هدف و مقصود ایشان جز تکذیب پیامبران و بینات و برهانهای رسولان الهی و از بین بردن پایه و اساس اسلام و ایمان و باطل نمودن تمام شرایع و ادیان آسمانی و رواج دادن بت پرستی و بالا بردن سخنان کفر و پائین کشیدن کلمه خداوند، هیچ چیز دیگری نبوده است.
به خدا قسم - و این قسمی بزرگ است اگر بفهمید - اینها مصداق واقعی کلام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) هستند که میفرماید: آنها شیطان را ملاک کارهای خود قرار داده اند و شیطان (لعنت الله علیه) هم آنها را دام خویش قرارداده است
1) مهذب الاحکام 1/388 سید عبدالاعلی سبزواری
در سینه های آنها تخم گذاری کرده و جوجه آورده است و در دامان آنها جنبیده و از آن بالا رفته است. چشم و زبان آنها را در تصرف آورده و با زبان ایشان سخن گفته است. ایشان را به گمراهیها و لغزشها کشانده و گناهان بزرگ را در نظرشان زیبا جلوه داده است. کار ایشان مانند کسی است که شیطان او را در کار خود شریک کرده و باطل را بر زبان ایشان جاری نموده است.
با تمام اینها تعجب در این است که ایشان گمان میکنند که خودشان موحد و عارف کاملند و دیگران در پرده مانده و حق را نشناختهاند. برخی از ایشان بالاتر رفته و ادعای ولایت قطبیه نمودهاند و برخی نیز ادعای الوهیت و ربوبیت کرده اند و گمان دارند که خدایشان در ایشان تجلی نموده و در شکل و شمایل منحوس آنان ظاهر شده است! ابن عربی در فتوحاتش میگوید: خداوند بارها برای من تجلی نمود و به من گفت بندگان مرا نصیحت کن!
و بایزید بسطامی میگوید: منزهم من! چقدر والامرتبه هستم! و معبودی جز من نیست. و حلاج میگوید: در جبه و لباس من جز خدا نیست! و میگوید من حقم و من خدایم! و بعضی از اینان کار را به انتها رسانده و پا را از حد فراتر نهاده، میگوید و میبافد و میلافد و مانند دیوانه ای نادان و بیشعور که نمیفهمد چه میگوید، با خدا خطاب میکند مانند خطاب کردن مولا با بنده اش. و این شخص کسی نیست جز ابویزید که قیصری در شرح فص نوحی از او نقل میکند که در مناجاتش به هنگام تجلی خدا بر او [!!!] گفته است: ملک من از ملک تو بزرگتر است! چون تو از آن منی و من از آن تویم پس من ملک توام و تو ملک منی و تو عظیمتر و بزرگتری
پس ملک من از ملک تو که خود من میباشم بزرگتر است!
انسان عاقل باید در مهملات و کلمات بیمعنای این نادان، اندیشه نماید و به بی ادبی و زشتی خطاب و مناجات او نظر نماید که چسان دست از انیت و خودبینی خویش برنداشته و بارها در اين چنین مقامی که به نظر ایشان مقام فنا و تجلی است، لفظ من و تو را رها نکرده و آن را ورد زبان ساخته است.
آیا چطور میتوان بین این سخنان با سخنانی که پیوسته بر سر زبان اینهاست جمع نمود که می گویند بین من و تو انّیت و خودیت من است که به نزاع برخواسته است پس تو به لطف خود انیت من را از میان بردار.
ما در اینجا به این جهت سخن را بسط دادیم که گمراهی این نادانان که گمان دارند از اهل کشف و شهود و یقیناند و خود را موحد و مخلص میدانند روشن شود، با آنکه از گمراهان و تکذیب کنندگان پیامبران و رسولانند و خداوند از آنچه ظالمان و ملحدان می گویند والاتر است» (1)
مرجع عالیقدر مرحوم مرعشی (رحمة الله) میفرماید:
«حقیقت اینست که به نظر من مصیبت صوفیه بر اسلام از بزرگترین مصیبتها بوده است که ارکان اسلام را منهدم کرده و در بنیان اسلام رخنه ایجاد نموده است و پس از جستجوی زیاد و گشت و گذار در مضامین کلمات و سخنان ایشان و واقف شدن بر گوشه و کنار مطالبشان و آگاهی پیدا کردن بر اسرارشان پس از ملاقات با روسای فرقه های مختلف ایشان برای من روشن شد که اين درد و مرض از رهبانیت مسیحیت به دین ما سرایت کرده است و اين رهبانیت را گروهی از اهل سنت مانند حسن بصری و شبلی و معروف و طاووس و زهری و جنید و امثال ایشان از
1) کتاب وحدت یا توحید 114 - به نقل از منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه 13-176-177
مسیحیت گرفتند و سپس از آنان به شیعه سرایت نمود، تا اینکه بالاخره کارشان بالا گرفت و پرچمشان به اهتزاز درآمد به طوری که از اساس دین ما هیچ سنگی را بر روی سنگ دیگر باقی نگذاشتند. مطالب صریح کتاب و سنت را تحریف کردند، با احکام فطری و عقلی به مخالفت برخاستند و به وحدت وجود بلکه بالاتر از آن به وحدت موجود قائل شدند.
ایشان به عبادات و اوراد و اذکار خاصی شروع کردند که آکنده از کفر و چیزهای باطل بود و رؤسای آنها بِهَم بافته بودند، و ملتزم شدند به چیزی که آن را ذکر خفی قلبی مینامند از طرف راست قلب شروع میکنند و به طرف چپ ختم میکنند گاهی از آن به "سفر از حق به خلق" و گاهی به "تنزل از قوس صعودی به نزولی" و گاهی برعکس از آن با عنوان "سفر از خلق به حق" و "عروج از قوس نزول به صعود" تعبیر میکنند، پس پناه بر خدا از این سخنان دور از عقل!» (1)
در مقابل، نظرات متخصصین و بزرگان دین، اثبات و تصریح در کفر محیالدین ابن عربی و طرد ناشرین چنین عقائدی، آقای حسینی طهرانی میگوید:
ابن عربی -صاحب فضیلت- در میان ما مظلوم واقع شده است! (2)
صاحب تفسیر المیزان آقای طباطبائی نیز در فضیلت ابن عربی که از دیدگاه بزرگان مذهب، پلید و نجس نامیده شده، میگوید:
اصلا در اسلام هیچ کس نتوانسته یک سطر مانند محی الدین ابن عربی بیاورد. (3)
وی کلام را نسبت به ابن عربی بدانجا میرساند که میگوید:
بعضی از کتابهای خوب(ایشان) مُشت مُشت مطلب دارند ولی فتوحات دامن دامن مطلب دارد. (1)
جناب آقای جوادی آملی در مصاحبه ای نسبت به شخصیت ابن عربی، او را میستاید و میگوید:
قضاوت در مورد شخص محی الدین ابن عربی و عقائد او را نمیتوان کرد. ولی در آثار او مثل فصوص الحکم و فتوحات واقعا پر از علم و حکمت است. (2)[در واقع با این جمله اش صراحتا قضاوت کرد].
جای بسی تعجب اینکه بعضی از ناشران و مریدان محی الدین ابن عربی در عین حالی که ارادت خاصی نسبت به وی دارند، خیلی از نظریات او را مورد انتقاد شدید قرار میدهند. از قبیل آشتیانی که عمری را در عقائد عرفانی ابن عربی غور کرده بود و در این طریق استخوان خرد کرده و عالِم به تمام مکتوبات و آثار ابن عربی است میگوید:
محی الدین ابن عربی، خصم اَلَدِّ [دشمن سرسخت] شیعه امامیه است. (3)
ابن عربی در مقام نقل حدیث، احادیث ابوهُرّیره را ورد زبان خود قرار داده در حالیکه ابوهریره به قول علمای مصر بازرگان حدیث است! ابوهریره را عُمَر، یهودی زاده میدانست و از نقل حدیث منع میکرد. (4)
آشتیانی در جواب کلام طرفداران ابن عربی میگوید:
یک عجیب اساسی در کار اتباع ابن عربی آنست که چشم بسته آنچه مرشد
(ابن عربی) آنها نوشته است، قبول کردهاند. اتباع او عذر آوردهاند که:
الشیخ معذورّ فیما ذهب إلیه أو إنّه به مأمور
شیخ معذور است از آنچه به سوی او رفته یا اینکه او به آن مامور[مجبور] بود.
حال آنکه شیخ را باید مورد مواخذه قرار داد. (1)
همچنین در صفحه 30 کتاب «اثولوجیا» میگوید:
بیشتر تحقیقات علمی صدرالمتالهین از افکار قدما از اثولوجیا است و ماخذ آن موجود است و این کتاب بی نظیر، مهمترین منبع علمی آخوند ملاصدرا بوده است و افتخار ملاصدرا اين بوده که قابلیت آن را دارد که این همه معارف را از اثولوجیا استفاده کند. (2)
همچنین دیگر فیلسوف، شعرانی که جزء مشایخ فلاسفه عصر حاضر است، ابن عربی را سنی متعصب میداند. (3)
شارح کلام ابن عربی (و مقلد تمام عیار) او سید حیدر آملی دیگر شارح فصوص الحکم- وی با تمام عظمتی که برای ابن عربی قائل است و باید گفت در بسیاری از مطالب و دیدگاهها، متاثر از اوست، اما اینطور نیست که مقلد و پیرو صددرصد او باشد. لذا در افسانه اسرای بدر به شدت با او مخالفت میکند و میگوید:
از محی الدین متعجبم به مقتضای خوابی که دیده خود را خاتم الاولیاء میداند! و حال آنکه به مقتضای بیداری با تایید نقل و عقل و کشف و
شهود، این مقام برای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، است. (1)
احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام (728-661)، معروف به ابن تیمیه، فقیه مشهور حنبلی که پیروانش او را شیخ الاسلام خواندهاند، (2)از اَشهَر قادحان ابن عربی است که در کتب و رسالاتش در مواضع مختلف به ذمّ و نکوهش وی پرداخته، ضالّ و مضلّ اش خوانده و بالاخره به کفرش فتوا داده و حتی او را کافرتر از یهودان و ترسایان و بت پرستان دانسته است. سخنانش را نیز شدیداً مورد انتقاد قرار داده و اظهار داشته که ظاهر و باطن کلام ابن عربی کفر و زندقه است و باطن آن از ظاهرش قبیحتر است. (3)و قول ابن عربی را که میگوید "وجود اعیان، نفس وجود حق و عین ذات اوست"، کفر صریح دانسته و با قول فرعون و قرمطیان (4)که به گمان وی ایشان نیز منکران وجود صانعند، برابر شمرده است (5)و کتاب «الرد الأقوم علی ما فی کتاب فصوص الحکم» در ردّ فصوص الحکم، نوشته است. انتقاد ابن تیمیه بیشتر متوجه وحدت وجود ابن عربی است.
معروف به «برهان الدین بقاعی» محدث، مفسر و مورخ مشهور از اعلام عصر خود بوده (6)با ابن عربی به شدت مخالفت ورزیده و از عقاید و افکارش به سختی انتقاد
نموده است و در رد و تکفیرش دو جلد کتاب به نامهای «تنبیه الغبی الی تکفیر ابن عربی» و «تحذیر العباد من أهل العناد ببدعة الإتحاد» تالیف کرده است. در این کتابها از تصوف به نحو عام و از تصوف ابن عربی به نحو خاص انتقاد نموده است و در کتاب قنبیه الغبی، ابن عربی را ضالّ و مضلّ و ملحد و منکر خداوند و کافر و زندیق خوانده و کلامش را دائر بر وحدت مطلقه دانسته است. (1)و در کتاب دیگر درباره تکفیر ابن عربی ادعای اجماع کرده و به علاوه یادآور شده که او در خدعه و فریب بسیار ماهر و زبردست بوده و با مهارت و زبردستی، خلق کثیری را گمراه ساخته و لذا بسیاری از مورخان که از خدعه و نیرنگ او آگاه نشدهاند، فریب او را خورده، به مدح و ستایشش پرداخته اند.
در خاتمه کتاب نتیجه ای که از نظرات بزرگان و متخصصین در دين گرفته میشود آنست که این علوم و ایده ها (فلسفه و عرفان - تصوف) از بافته های تفکر یونانیان خارج از اسلام، به اسلام وارد شده و کاملاً مغایر با وحی الهی و تفکرات، سخنان و عقائد محمد و آل محمد (علیهم السلام) بوده، چنانکه همگان این مطلب را به وضوح درک نمودهاند.
اِرنست رُنان محقّق و نویسنده نامدار فرانسوی به این حقیقت اشاره میکند و میگوید:
فلسفه ایرانی و اسلامی، در واقع همان فلسفه یونانی است که به زبان عربی و فارسی درآمده و به حرف تازی نوشته شده. (2)
آنچنان بوی متعفن چنین عقائد (انسان خدائی یا وحدت وجود) شدت گرفته که
دکتر بارنس، کشیش ببرمنگهام میگوید:
به نظر من همه انواع وحدت وجود باید مطرود شود زیرا چنانچه انسان واقعا جزئی از خالق باشد، بدی و خباثت که در طبیعت انسان است، باید جزء خداوند نیز باشد. (1)
کشیش دیگر «آسین پالاسیوس» که تحقیقات زیاد راجع به احوال و عقائد او کرده است تا نشان دهد که عقائد محی الدین ابن عربی رنگ عرفان مسیحی دارد.
کشیش دیگر «کارادور» است که در کتاب متفکران اسلام، شرحی در باب وی نوشته و بعضی آراء و عقائد او را با سخنان ریمون لوی حکیم اروپائی قرن سیزدهم و چهاردهم مقایسه نموده است. و دیگری «آنخل کونتسالس پالنتسیا» محقق اسپانیائی که تاریخ ادب اندلس را نوشته است و او عقائد محی الدین ابن عربی را عالیترین صورت تجسّم و تمثّل حکمت افلاطونیان جدید در میان مسلمانان می داند. (2)
و محقق ایرانی آقای دکتر مهدی حائری یزدی، میفرماید:
فلسفه کنونی همان فلسفه هِلینکی (مربوط به یونان قدیم) است که با تفسیرها و ترجمه های فارابی و ابن رشد و ابن سینا توسعه یافته و به زبانهای اسلامی ترجمه شده است... این طور نیست که این فلسفه اختصاص به اسلام داشته باشد. (3)
رخنه عقائد ضالّه در دین صورت نمیگیرد مگر تشدید میکند مظلومیت محمد و آل محمد (علیهم السلام) که با وجود دارا بودن تمامی علوم آسمانی، باز هم محبینشان برای رسیدن به علم و کمالات، بر سفره دشمنانشان مینشینند و طعامهای بهشتی محمد
و آل محمد (علیهم السلام) را وانهاده، از مردار گندیده یونانیان ارتزاق مینمایند.
در این راستا نظاره گر چنین واقعه دردناکی که متحمل همه رنجها و غصه ها میباشد، وجود گرامی و مظلوم امام غریب، مولا صاحب الزمان (علیه السلام) است که غصه دار شیعیانیست که به انحرافات اعتقادی مبتلا گشته و وجود نازنینش همانند پدری بسیار مهربان، ناظر بر مردن کودک بیمارش است که بر اثر جهالت، طعام سمّی یونانیان کافر را سرکشیده و حیات عقیدتی و معنوی را به ممات ترجیح داده است.
ای کاش اين فرزندان، با ترک گفتن عقائد و گفتار دیگران، رو به دنیای با صفای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) نموده و جز از میوه پاک و گوارای بوستان اهل بیت (علیهم السلام)، میوهای دیگر تناول ننمایند. و خوشا به حال ساکنین وادی معرفت حقیقی که در عصر تاریک غیبت، با پناه بردن به کهف الحصین مولا صاحب الزمان (علیه السلام) خود را از آتشی که به دست مخربین دين افروخته شده، برهانند.
از تمامی وساوس شیطانی و القائات و عقائد کفار و منافقین خارج از دين و بدور مانده از حقیقت، خود را پاک نموده، به برکت توسل و اتصال قلبی هر روزه با امام زمانِ خویش (علیه السلام)، اذن ورود به دنیای با صفای مهدویت يا همان بندگی خداوند متعال را دریافت دارند. دریچه چنین مکانی در دل هر محبی کارگذارده شده که با تضرع و استغاثه، این درب بهشتی به روی ندبه کنان در فراق حضرت مهدی (علیه السلام) باز میشود.
نور مهدی (علیه السلام) که نور هدایت است بر دل و عقل میهمانان خوان مولا صاحب الزمان (علیه السلام) تابیده و قوت بصیرت در تمامی ابعاد دین زیاد گشته، چشم به درخت مفید انتظار دوخته و برای آبیاری آن متوسل به دعا برای فرج و گریه بر ذریه پاک رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، حسین بن علی (علیهما السلام) و دیگر ذوات مقدسه نموده، و حاصل آن که نورانیت قلب و صفای باطن و تزکیه نفس است، چیده خود را مهیای واقعه «ساعة»
مینماید.
آثار و برکات اصلی اين گلستان بی خار، بعد از مفارقت از دنیا هویدا میگردد.
«هر یک از شما دینداران، هنگامی غرق شادمانی خواهید شد که پا به جهان دیگر نهید و دوره دنیا را سپری کنید. آنجا چشمانتان به نعمت الهی، کرامت خدائی و بهشت جاودانی روشن میگردد. آنجاست که همه اندوهها از میان میرود و در چنین جایگاهی، خواهید دید راهی که شما پیمودید حق بوده است و راهی را که مخالفین شما پیموده اند باطل...» (1)
آری استفاده از چنین میوه ای است که میتواند سپر دفاعی در برابر تمامی حوادث اخروی و دنیوی و القائات شیطانی گردد.
ظلم و ظلمت شدید غاصبین خلافت ائمه اطهار (علیهم السلام) و اشاعه تاریکی و تشدید نفوذ آن بر تمامی روزنه های دین، باعث محو عبودیت شد. آثار علم برچیده شد و خود امتحانیست عظیم برای محبین در عصر غیبت امام عصر (علیه السلام). هر کس باید برای نجات از خفقان، هلاکت و تاریکی با فریاد دل و گریه چشم، هر روزه دنیا را به منزله چاهی که در آن محبوس گشته، نگریسته و امام زمان (علیه السلام) خویش را صدا کند. تضرع، الحاح، ندبه و اظهار گدائی و استمداد خود را به پیشگاه مولایش عرضه داشته و هدایت خویش را از هلاکت شدن بطلبد.
در زندان مخوف عصر غیبت، نجات خود و همه خلایق را در گرو ظهور ما فی السرور مولای خویش بداند. و چون به درجه ای از ایمان که همان دعا برای تشریف فرمائی امامش میباشد، رسید درمییابد که درخواست و دعا باید از دلی شکسته بیرون آید. چنین انکساری خالصانه، میسر نیست مگر با گریه بر مصائب جدش امام
1) خورشید مغرب 271 - الغیبة نعمانی - بحارالأنوار 52/140
حسین (علیه السلام).
و چون دل، با بیاد آوردن صحنه های دلخراش کربلا، شکست، با همان حال باید خدا را خواند و قیام منتقم را برای خونخواهی عاشورائیان طلبید. بهترین موقع درخواست، همین حال ندبه و زاری بر مصائب کربلاست زیرا وجود نازنین امام عصر (علیه السلام) خود (هر روزه) هر صبح و شام در گریه و زاری به سر میبرد چنانکه فرمودند:
«..فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحاً وَ مَسَاء..» (1)
از این رو نشان پر افتخار انتظار "دعا کنندگان برای فرج" بر سینه گریه کننده بر حضرت امام حسین (علیه السلام) نصب میگردد چرا که خالصترین عمل را در بهترین شرائط انجام میدهد و به تاسی از حضرت امام زمان (علیه السلام) و به فرمایش شریفش که فرموده اند:
«هر که پس از گریه بر جدم حسین (علیه السلام) برای فرج من دعا کند، من نیز برای او دعا خواهم کرد»
هر روزه دقائقی خلوت گزیده و پس از یادآوری مصائب و دعا برای فرج، زمزمه یابن الحسن، یا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را با همان اشک و ناله سر دهد که قطعاً هر سلامی و ندائی را جوابی و هر استمداد و خواهشی را احسان و دادرسی لازم آید.
چون دعاگوی ظهورش شدی بهره و حظّ کامل را خواهی برد چرا که شخص شریفش فرموده است:
«من نیز دعاگوی او (گریه کننده بر حضرت امام حسین (علیه السلام) و دعا کننده برای ظهور) خواهم شد»
خوشا به سعادت شخصی که با رعایت ورع، هر روزه به برترین عبادت، همچون
1) المزار الکبیر (لابن المشهدی) 501 - بحارالأنوار (ط - بیروت) 98/238؛ 98/320
توفیق دعا برای امام زمان (علیه السلام) خود دست مییابد و بدین سبب، تحت عنایت خاصه امام عصر (علیه السلام) و الطاف واسعه حق تعالی قرار بگیرد.
به امید رسیدن به بزم شاهانه مولا صاحب الزمان (علیه السلام) هر روزه چندین بار با دل شکسته فریاد برمی آوريم:
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم عجل لولیک الفرج
1 تفسیر نورالثقلین. الشیخ جمعه العروسی الحویزی. ناشر: اسماعیلیان.
مشکاه الانوار. ابی الفضل علی طبرسی. ترجمه رضائی.
تحف العقول. حرانی، حسن بن شعبه. موسسه انتشارات اسلامی.
غررالحکم. آمدی عبد الواحد - ترجمه محمد علی انصاری. انتشارات امام عصر چاپ هشتم 1390
بحار الانوار. علامه مجلسی، محمد باقر. موسسه الوناء بیروت. س 1404 ﻫ. ق
کافی. کلینی محمد بن یعقوب. انتشارات اسوه چاپ 11 سال 1389.
ثواب الاعمال. شیخ صدوق. انتشارات راز توکل. چاپ اول: 1390.
جامع احادیث شیعه. بروجردی، آقا حسین. ناشر: انتشارات فرهنگ سبز. تهران. سال چاپ:1386 ش.
9- کامل الزیارات. جعفر بن موسی بن قولویه قمی. انتشارات پیامبر حق. م 367
اسرار آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). سلیم بن قیس هلالی. ترجمه اسماعیل زنجانی خوئی. انتشارات دلیل ما. چاپ 15. تابستان 1388.
علل الشرایع. محمد بن علی بن حسین بن بابویه. انتشارات مکتبه الوری قم.
عیون اخبار الرضا (علیه السلام). شیخ صدوق. موسسه انصاریان. 1384 ﻫ.
امالی صدوق. محمد بن علی بن حسین بن بابویه. انتشارات کتابخانه اسلامیه.
وسائل الشیعه. حر عاملی محمد بن حسن. موسسه آل البیت لاحیاء التراث. قم: چاپ اول.
الامامه و السیاسه. ابن قتیبه الدنیوری. ابو محمد عبد الله بن مسلم. بیروت:
دارالکتب علمیه. سال چاپ: 1488 [عامه]
تفسیر امام حسن عسکری. امام عسکری حسن بن علی. قم: انتشارات مدرسه امام هادی (علیه السلام). چاپ اول.
تفسیر عیاشی. ابوالنصر محمد بن مسعود بن عیاش السلمی السمرقندی. تهران: مکتب علمیه اسلامی.
مصباح کفعمی. ابراهیم بن علی عاملی کفعمی. قم: انتشارات رض. سال چاپ: 1405 ﻫ.
غیبت طوسی. شیخ الطّائفه ابی محمّد بن الحسن طوسی (متوفّی 460 هجری قمری)
معانی الاخبار. شیخ صدوق (311 ه ق – 381 ه ق). سال انتشار (تهران، صدوق، 1379ق) و (قم، دارالعلم، 1379ق)
حدیقه الشیعه و مقدس اردبیلی. چاپ خانه سعیدی. 1361 ﻫ. ش.
نشانه های ظهور او، مرحوم خادمی.
خورشید اسلام چگونه درخشید. محمد باقر علم الهدی. انتشارات تک.
میزان الحکمه. ریشهری محمد. انتشارات دار الحدیث. چاپ اول.
فلسفه و عرفان از نظر اسلام. محمد صمد زاده. انتشارات آینده سازان شهر آب.
داوری درباره ابن عربی. داوود الهامی.
عرفان و اهل بیت (علیهم السلام). صدر زاده.
اسفار. ملاصدرا.
فتوحات مکیه. ابن عربی.
فصوص الحکم. ابن عربی.
روح مجرد. طهرانی.
عارف و صوفی چه می گوید. جواد تهرانی. کتابخانه بزرگ اسلامی.
ناسخ التواریخ. لسان الملک میرزا محمد تقی. کتابفروشی اسلامیه.
وحدت یا توحید. حسن میلانی. قم.
خورشید مغرب. محمدرضا حکیمی. دفتر نشر فرهنگ اسلامی.