ghaemiyeh.com
سرشناسه:خامنهای، سیدعلی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، 1318 -
Khamenei, Seyyed Ali
عنوان و نام پديدآور:سیاست از منظر آیتالله العظمی خامنهای مدظله العالی/ به کوشش امیر سیاهپوش.
مشخصات نشر:تهران : انتشارات انقلاب اسلامی، 1398.
مشخصات ظاهری:834 ص.؛ 14×21سم.
فروست:سیاست داخلی؛ 1.
شابک:دوره 978-600-821883-8 : ؛ 20000 ریال: 978-600-821884-5
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
موضوع:خامنهای، سید علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، 1318 - -- دیدگاه درباره سیاست و حکومت
موضوع:Khamene'i, Seyyed Al, Leader of IRI -- Views on politics and government
موضوع:خامنهای، سید علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، 1318 - -- پیامها و سخنرانیها
موضوع:Khamenei, Sayyed Ali -- Messages and speech
شناسه افزوده:سیاهپوش، امیر، 1355 -، گردآورنده
شناسه افزوده:موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی. دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای"مد ظلهالعالی". انتشارات انقلاب اسلامی
شناسه افزوده:Islamic Revolution Publication
رده بندی کنگره:DSR1692
رده بندی دیویی:955/0844
شماره کتابشناسی ملی:6103047
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحيم
سرشناسه: سياهپوش، امير، 1355 -.
عنوان و نام پديدآور: سياست (سياست از منظر حضرت آيت الله العظمى خامنه اى (مدّظلّه العالى)
مشخصات نشر: تهران: انتشارات انقلاب اسلامى (وابسته به مؤسّسه ى پژوهشى فرهنگى انقلاب اسلامى)، 1398
مشخصات ظاهرى: 848 ص.
قيمت: 410000 ريال
شابك دوره: 8-83-8218-600-978 - شابك: 5-84-8218-600-978
موضوع: خامنه اى، على، رهبر جمهورى اسلامى ايران، 1318 -- سياست داخلى
موضوع: خامنه اى، على، رهبر جمهورى اسلامى ايران، 1318 -- پيامها و سخنرانيها
شناسه افزوده: مؤسّسه ى پژوهشى فرهنگى انقلاب اسلامى
رده بندى كنگره: 8 1398 ف 8 ف/ 1692 DSR
رده بندى ديويى: 955/0844
شماره كتابشناسى ملى: 2470670
ناشر: انتشارات انقلاب اسلامى
(وابسته به مؤسّسه ى پژوهشى فرهنگى انقلاب اسلامى)
شمارگان: 2000
چاپ اوّل: زمستان 1398
410000 ريال
شابك دوره: 8-83-8218-600-978 - شابك: 5-84-8218-600-978
نشانى: تهران، خيابان جمهورى اسلامى، خيابان فلسطين جنوبى، كوچه ى هلالى، شماره ى 26
تلفن: 66977268-66410649 - تلفن مركز پخش: 09195593732-66483975
پست الكترونيكى: Info@Book-khamenei.ir - سامانه پيامكى: 1000 20 120 - http : // Book-Khamenei.ir
سياست، موضوعى است پيچيده و پُررمزوراز كه ديرينگى بحث در خصوص آن به درازى عمر بشر است. از ابتداى شكل گيرى گروه هاى كوچك، مسئله ى رهبرى و مديريّت و چگونگى اداره ى امور اجتماعى اهمّيّت پيدا كرد. قدرت چيست؟ آيا ضرورتى براى تشكيل حكومت در جامعه هست؟ آيا جوامع بدون حكومت نميتوانند ادامه ى حيات بدهند و به تكامل و تعالى دست پيدا كنند؟ اگر حكومت امرى ضرورى و گريزناپذير است، چه كسانى صلاحيّت دارند آن را در اختيار داشته باشند يا به آنها واگذار شود؟ شيوه ى مقبول و مشروع واگذارى قدرت كدام است؟ آفات و آسيب هاى حكومت و سياست چيست؟ انبياى الهى چه رويكردى نسبت به قدرت و سياست داشته اند؟ سؤالاتى ازاين دست هماره محلّ بحث و تأمّل انديشمندان حوزه هاى مختلف ازجمله انديشمندان علوم سياسى بوده است. اين بحثها در دوران معاصر و با ظهور دولتهاى استعمارى و شكل گيرى علوم انسانى سكولار، هم از جهت مبنا و رويكرد و هم در دامنه و گستره ى مباحث، رنگ و بوى متفاوت ترى پيدا كرده است. مباحثى مثل دولتهاى سنّتى و مدرن، نقش مردم در حكومت، مسئله ى دموكراسى،
مسئله ى آزادى، مسئله ى حقّ حاكميّت و رابطه ى دين و سياست.
انديشمندان مسلمان نيز در اين ميدان با اشكال گوناگون حضور داشته اند. ظهور انقلاب اسلامى همه ى ابعاد اجتماعى و سياسى را دستخوش تغيير ساخت و امواج توفنده ى آن ابعاد نظرى و تئوريك را هم بشدّت متأثّر ساخت. انديشمندان ناچار به تأمّل و گاه تجديد نظر در چهارچوب هاى متداول شدند. «شكل حكومتى بر پايه ى مبانى قرآن، از بعد از صدر اسلام، يك پديده ى بى نظير بود. چنين چيزى را كه مسلمين، مشتاق آن هم بودند، هرگز نتوانسته بودند ببينند و توفيق آن را نيافته بودند.»(1)از نظر رهبر معظّم انقلاب بيت الغزل كار امام، ايجاد حكومت اسلامى بود. به اعتقاد ايشان اگر فرض كنيم چنين انقلابى بدون شعار حكومت به راه مى افتاد - به عنوان اصلاحات و همان كارهايى كه در تأسيس عدالت خانه و تشكيلات مشروطيّت شد - بلاشك كار امام، يك دهم كار الان اهمّيّت نداشت؛ چون بالاخره آن خاندان ميرفتند و جناح و جريانى از متديّنين كه قاعدتاً منتخبان امام، متديّنين بودند روى كار مى آمدند؛ امّا آن كار چيزى بود، اين كار يك چيز ديگر است. اهمّيّت كار امام اين بود كه مسئله ى حاكميّت اسلام را مطرح كردند. به اعتقاد ايشان حكومت اسلامى به معناى حكومت مسلمين نيست، به معناى حكومت اسلام است، وَالّا اگر فقط حكومت مسلمين باشد، حدّاكثرش اين است كه مسلمانى در رأس كار مى آيد و رفتار شخصى او، رفتار خوبى خواهد بود؛ احياناً نميگذارد در ظواهر جامعه هم فسق و فجورى صورت گيرد؛ امّا نظام كشور و اداره ى زندگى بر اساس اسلام نخواهد بود؛ سلايق و فرهنگها و عادات و كج فهمى هاى گوناگون تأثير ميگذارند. چيزى كه جامعه ى اسلامى را مصونيّت ميبخشد، «حكومت اسلامى» است.(2)
رهبر معظّم انقلاب همواره تلاش داشته اند مبانى، اركان، اهداف، ارزشها و عناصر اساسى اين نظام نوظهور را تبيين و تشريح كنند و در تفسير اين مكتب سياسى هماره محور و كانون مباحث را انديشه و خطّ فكرى و عملى امام خمينى (رحمة الله عليه) قرار داده اند. در منطق ايشان جمهورى اسلامى شجره ى طيّبه اى است كه ريشه ى آن امام است و بدون منطق و انديشه ى امام معنا و مفهوم نمى يابد.
در اين دفتر تلاش شده است رئوس اصلى و بنيادين مباحث ايشان ارائه گردد. منابع تحقيق هم تمام مباحث رهبر معظّم انقلاب را شامل ميشود؛ البتّه تا جايى كه امكان دسترسى وجود داشته است. چند نكته لازم است يادآورى شود:
در اين كتاب تلاش شده مباحث كلّى و مبنايى رهبر معظّم انقلاب ارائه شود. بسيارى از مباحث اصلى ايشان مربوط به حوادث و وقايعى است كه در زمان خاصّى اتّفاق افتاده و زمان آن گذشته است؛ مثل بيانات و مواضع در خصوص حضور آمريكا در عراق و سقوط صدّام. اين مباحث بسيار بنيادين و ريشه اى است و حتماً در يك كار تحليلى بايد محور بررسى قرار بگيرد امّا با ساختار كتاب حاضر، عرضه ى آن اشكالات و ابهاماتى را باعث ميشد و روشن ساختن برخى ابعاد دست كم ذكر موارد و مستندات تاريخى مرتبط در پاورقى را ضرورى ميساخت و همين موضوع قطعاً حجم كنونى را تا دوبرابر افزايش ميداد.
تلاش شده ساختار مباحث، منسجم و بر اساس يك نظام منطقى باشد امّا درعين حال نوعى استقلال در فصول و بخشهاى مختلف هم ديده ميشود؛ به همين دليل برخى مباحث و عناوين دائماً تكرار شده كه ممكن است اهل تحقيق اين تكرارها را مناسب ندانند.
به طوركلّى كتاب در دو دفتر كلّى تعريف شده است كه هر دفتر شامل بخشها و فصول متعدّدى است:
دفتر اوّل: كتاب سياست: مبانى، اهداف، اصول و الزامات نظام سياسى اسلام از منظر مقام معظّم رهبرى
اين دفتر شامل پنج بخش است:
بخش اوّل: كلّيّات و مبانى
در اين بخش به مباحث زير پرداخته شده است: ضرورت حكومت در اسلام (رابطه ى دين و سياست) و اهداف و ارزشها در نظام سياسى اسلام
بخش دوّم: مردم سالارى دينى
در اين بخش مباحث ذيل آمده است: مفهوم و ماهيّت مردم سالارى دينى، تفاوتهاى مردم سالارى دينى و غير دينى، رابطه ى امام و امّت در مردم سالارى دينى و ولايت فقيه در مردم سالارى دينى.
بخش سوّم: فرهنگ تحزّب و رقابت سياسى در مردم سالارى دينى
در شرايطى، نوعى از جناح بندى در مقطعى از انقلاب اسلامى شكل گرفت و در ساليان اخير اين نوع جناح بندى حالتى متصلّب و غير منعطف پيدا كرد به گونه اى كه اقشار و گروه هاى مختلف را تا مرز تقابل و تعارض خصمانه پيش برد. عدّه اى تحت عنوان راست و گروهى ذيل تيتر چپ عَلَم سياست دانى و سياست ورزى برپا داشتند. به مرور عناوين رنگ و بوى ارزشى و فرهنگى پيدا كرد: اصلاح طلب و اصول گرا. منش و ممشاى رهبر معظّم انقلاب اسلامى در اين كشاكش همواره اصالت بخشيدن به ارزشها و اصول انقلابى و اسلامى همراه با تأكيد بر وحدت سياسى حول قانون و منافع ملّى و ارزشهاى انقلابى بوده است. در اين بخش پس از بيان نگاه انقلاب به مسئله ى تحزّب، شاخصهاى اصول گرايى و اصلاح طلبى در فصولى جداگانه بيان و در ادامه مسئله ى اختلافات سياسى، اهمّيّت وحدت سياسى و معيارهاى وحدت تشريح شده است. در پايان اين بخش به مسئله ى مخالفان نظام و شيوه ى برخورد با آنان پرداخته شده است.
بخش چهارم: رفتار و سلوك سياسى كارگزاران نظام اسلامى
در اين بخش سلوك سياسى ائمّه ى معصومين (عليهم السّلام) به تفكيك و جداگانه آمده است. همين طور سلوك سياسى امام خمينى (رحمة الله عليه) و نقش تاريخى برخى علما و روحانيّت در جريانهاى سياسى به تفكيك آمده است.
بخش پنجم: مؤلّفه هاى ايجابى و سلبى فرهنگ سياسى اسلام
مباحث اين بخش دربرگيرنده ى شاخصهاى فرهنگ سياسى مطلوب در اسلام و نيز مهم ترين آسيب ها و عوامل انحراف در نظام سياسى اسلام است.
دفتر دوّم: سياست خارجى از منظر رهبر معظّم انقلاب اسلامى
مباحث اين دفتر هم در پنج بخش تدوين شده است:
بخش اوّل: آرمان گرايى واقع بينانه؛ چهارچوبى نظرى براى تعاملات سياست خارجى جمهورى اسلامى
بخش دوّم: اصول و پايه هاى سياست خارجى جمهورى اسلامى ايران
بخش سوّم: اقتدار بين المللى و عوامل مؤثّر بر آن
بخش چهارم: سياستها و مواضع جمهورى اسلامى ايران در قبال دول و ملل خارجى (دربرگيرنده ى مباحثى در خصوص سياستها و مواضع كلّى نظام سياسى اسلام، مواضع و سياستها در قبال امّت اسلامى و مشكلات آن، مسائل فلسطين، جريان بيدارى اسلامى و جريانهاى تكفيرى).
همين طور مواضع جمهورى اسلامى در مقابل دشمنان جمهورى اسلامى به تفكيك آمده است. در اين فصل به مطالب رهبر انقلاب در خصوص آمريكا و نيز مسئله ى مذاكره به تفصيل اشاره شده است.
بخش پنجم: نشانه ها و عوامل تحوّل نظم كنونى و آينده ى جهان
اين بخش درحقيقت بيان نگاه رهبرى در خصوص آينده ى سياسى
جهان باتوجّه به اوضاع و احوال كنونى حاكم بر جهان است.
در پايان لازم است از زحمات جناب آقاى سعيد اشيرى كه ارزيابى اجمالى از متن اوّليّه داشتند و نيز از دقّت نظر دو محقّق بزرگوار جناب حجج اسلام مجيد رجبى و ياسر شهامت سپاسگزارى كنم. بى ترديد بدون نگاه دقيق و دلسوزانه ى اين بزرگواران ساختار اين تحقيق نظام و قوام پرعيبى پيدا ميكرد هرچند كار نهايى هنوز هم جاى تدقيق و بازبينى دارد.
همين طور سپاسگزارم از پيگيرى و دقّت نظر جناب حجّت الاسلام والمسلمين سعيد صلح ميرزايى.
ان شاءالله اين دفتر بتواند منظر كلّى رهبر انقلاب در حوزه ى سياست را ارائه كند و اهل تحقيق و نظر كارهاى عميق و تحليلى و تحقيقى را با الهام از آن شروع كنند.
ومن الله التّوفيق
مسئله ى حكومت در نظام اسلامى، اگر نگوييم اساسى ترين و مهم ترينِ مسائل اسلامى است، حدّاقل در رديف چند مسئله ى درجه ى اوّل اهمّيّت در اسلام است. اگر مسئله ى حكومت را، مسئله ى ولايت را از دين بگيرند، دين يك مجموعه احكام متفرّق و متشتّتى خواهد شد كه يقيناً نخواهد توانست رسالت اصلى خودش را - كه هدايت انسانها و ايجاد بهشت در اين دنيا و به كمال رساندن انسانها است - به انجام برساند. دين يك مجموعه ى احكام است؛ آن چيزى كه اين مجموعه ى احكام را منسجم ميكند، آنها را سازگار ميكند، آنها را در زندگى بشر خرد و قابل عمل ميكند، جا به جا از آنها براى هدايت انسانها و رفاه زندگى آنها استفاده ميكند دست قدرتمند ولىّ جامعه ى اسلامى است و حاكم اسلامى. لذا در روايت معروف امام هشتم (عليه السّلام) ميفرمايد: «الامامة زمام الدّين و نظام المسلمين و صلاح الدّنيا و عزّ المؤمنين» (1)امامت و رهبرى جامعه و حكومت اسلامى و ولايت اسلامى - كه همه ى اين تعبيرات يك معنا دارد - زمام دين است، چيزى است كه به
1) . كافى، ج 1، ص 200
دين، يعنى به مجموعه ى احكام اسلامى جهت ميدهد، آنها را در جاى خود مصرف ميكند، در زندگى بشر نيازها را با آنها تطبيق ميكند، مصالح جامعه را از ميان آنها جستجو ميكند و پيدا ميكند و طبق آن عمل ميكند. نظام مسلمين است، يعنى بدون امامت و ولايت و حكومت اسلامى جامعه ى مسلمين داراى نظام نيست. آنچه كه نظم ميبخشد به اين جامعه، دست مقتدر ولايت الهى است در جامعه. «و صلاح الدّنيا» ؛ صلاح دنيا، آن چيزى كه دنيا را آباد ميكند حاكميّت اسلامى است، كه اگر اين را ما از دين بگيريم مطمئنّاً از مجموعه ى احكام دين چيزى كه بتواند اين آثار را داشته باشد، باقى نخواهد ماند؛ بله افرادى با عمل فردى و شخصى خودشان، با تلاش فراوان و مجاهدتى كه بكنند راه تكامل را به صورت فردى طى خواهند كرد امّا دنيا، دنياى آباد مورد نظر اسلام نخواهد شد. اين اهمّيّت حكومت است كه از همه ى احكام فرعيّه بالاتر بوده و جزء اصول اسلامى است و در رديف مهم ترين اصول يا همان طور كه عرض كردم، خود مهم ترينِ اصول اسلامى است.(1)
مسئله ى حكومت در اسلام يك شكل بسيار زيبا و باشكوهى هم دارد. اساساً از نظر اسلام، افراد بر يكديگر حكومت نميتوانند بكنند. بشر آزاد است، حاكم حقيقى بر بشر خدا است، منتها حكومت خدا بر مردم بايد به شكل حكومت يك انسان بر مردم كه بر طبق معيارهاى الهى باشد تجسّم پيدا كند، بدون او حكومت خدا بر مردم معنا ندارد. اين انسان پيغمبران الهى هستند كه براى حاكميّت بين مردم آمدند و در غيبت پيغمبران، جانشينان، اوصيا آنها و در غيبت اوصيا فقهاى امّت، دين شناسان، آگاهان، آن منصب ولايت را و امامت را از پيغمبر و از ائمّه
1) . در خطبه هاى نماز جمعه 1366/11/2
به ارث بردند كه باز در همين روايت ميفرمايد: «انّ الامامة خلافة الله و خلافة رسوله» (1)اين معناى امامت است. تمام اين نزاعى كه شما در طول دوران زندگى ائمّه (عليهم السّلام)، بين آنها و دستگاه هاى ظلم و جور مشاهده ميكنيد بر سر همين قضيّه است. آنهايى كه با ائمّه ى ما مخالفت ميكردند، آنها را مسموم ميكردند، مقتول ميكردند، زندان مى انداختند، محاصره ميكردند، دعوايشان بر سر داعيه ى حكومت ائمّه (عليهم السّلام) بود. اگر ائمّه داعيه ى حكومت نداشتند، اگر بحث قدرت سياسى نبود، داعيه ى قدرت سياسى نبود، هيچ گونه تعرّضى نسبت به آنها انجام نميگرفت؛ لااقل به اين شدّت انجام نميگرفت؛ اصلاً مسئله اين است؛ لذا شما مى بينيد در بين دعوتها و تبليغات ائمّه (عليهم السّلام) روى كلمه ى امامت و مسئله ى امامت حسّاسيّت بسيار بالايى است. يعنى امام صادق هم كه ميخواهد ادّعاى حاكميّت اسلامى و قدرت سياسى بكند ميگويد: «ايّها النّاس انّ رسول الله كان هو الامام» (2)در اجتماع مردم در عرفات مى ايستد در ميان مردم ميگويد: «انّ رسول الله كان هو الامام» امام جامعه، پيشواى جامعه، رهبر جامعه، حاكم بر جامعه رسول خدا بود «ثمّ من بعده عليّبن ابى طالب، ثمّ من بعده حسن، حسين» تا ميرسد به خودش. يعنى تمام بحث ائمّه با مخالفينشان و بحث اصحاب ائمّه در مبارزاتشان، همين مسئله ى حكومت و حاكميّت و ولايت مطلقه و عامّه ى بر مسلمين و قدرت سياسى بود. بر سر مقامات معنوى، آنها با ائمّه دعوايى نداشتند. خيلى از اوقات اتّفاق مى افتاد كه كسانى در جامعه، در جامعه ى زمان خلفا، اهل زهد بودند و اهل علم بودند و معروف به تفسير و به علم و به مانند اين چيزها، خلفا با آنها نه فقط معارضه اى نميكردند بلكه حتّى مخلص آنها بودند، اظهار ارادت نسبت به آنها ميكردند، پيش آنها ميرفتند، از آنها نصيحت ميخواستند؛ چرا؟ چون آنها در مقابل خلفا
داعيه ى سياسى نداشتند؛ وَالّا امثال حسن بصرى و ابن شبرمه يا عمربن عبيد اين بزرگان از علمايى كه مورد توجّه و قبول خلفا بودند، اينها كسانى بودند كه ادّعاى علم و ادّعاى زهد و ادّعاى معنويّت و ادّعاى تفسير و ادّعاى علوم پيغمبر و همه ى اين ادّعاها را هم داشتند، امّا نسبت به آنها از طرف خلفا هيچ گونه تعرّضى نبود؛ چرا؟ چون داعيه ى قدرت سياسى وجود نداشت. دعواى ائمّه (عليهم السّلام) با خلفاى بنى اميّه و بنى عباس بر سر همين مسئله ى امامت و ولايت، يعنى همين معنايى از امامت كه ما امروز آن را به كار ميبريم بود و همين امامت را سپرده اند به ولىّ فقيه - كه روايات و ادلّه ى مربوط به ولايت فقيه را اگر بخواهم اينجا نقل كنم ورود در يك بحث علمى غير لازم در اينجا است؛ البتّه در اين چند روزه در تلويزيون، در بحثهايى كه فضلا و علماى برجسته و مبرّز كردند، شنيديد كه حرفهاى جالب و مطالب خوبى است، در كتابهاى فارسى و منابع اصولى ما هم نوشته است - يعنى ولىّ فقيه در دوران غيبت، در دوران عدم حضور امام معصوم همان مقام حاكميّت را دارا است. اين ريشه و مبناى فكرى حكومت اسلامى و ولايت فقيه است.(1)
دين از سياست جدا نيست. دين عين سياست است و سياست عين دين است. دين فقط براى گوشه ى محراب نيست، دين براى صحنه ى زندگى است، براى اداره ى بشر است.(2)
اين مربوط به امروزِ ما نيست كه بگوييم دين و سياست يكى است، عدّه اى هم بگويند يكى است و يك عدّه هم بگويند نه، خيلى هم يكى نيست! حرفِ امروز نيست؛ اين حرف، 150 سال ريشه دارد؛ پدرِ
برجسته ترين زبدگان اين كشور در راه مبارزه براى اين فكر درآمد؛ هزاران جانِ پاك در اين راه شهيد شدند؛ مدرّسِ به آن عظمت، سينه را براى اين قضيّه سپر كرد؛ اصلاً مشروطيّت ايران براى همين پيش آمد.(1)
اينكه ميگوييم سياست ما عين ديانت است و ديانت ما عين سياست است، يك طرف قضيّه اين است كه سياست و بنيان آن بايد براساس دين باشد. روى ديگر سكّه هم اين است كه فعّاليّت سياسى نميتواند از معيارها و ضوابط دينى و اخلاقى خارج باشد. كار غير اخلاقى براى كسب قدرت، مطلقاً جايز نيست و كسى را كه در صراط مديريّت قرار دارد، از اهليّت و صلاحيّت مى اندازد؛ لذا اين ضوابط بايد كامل و در همه ى رده ها رعايت شود. قانون براى همه ضوابطى را معيّن كرده است كه برخاسته از همان ديد و فكر اسلامى است. اين ضوابط بايد احراز شود و بايد تشخيص داده شود كه اين شرايط در اين شخص وجود دارد، بعد او در معرض رأى مردم قرار گيرد؛ اگر ملاك رأى مردم است؛ يا نصب شود؛ اگر ملاك انتصاب است؛ مثل بعضى از مسئوليّتهايى كه وجود دارد. حاكم اسلامى در قبال مسائل مهمّ جامعه، در مقابل فقر مردم، در مقابل تبعيض و شكافهاى اجتماعى، در مقابل اخلاق و معنويّت مردم، در قبال حفظ استقلال كشور و حفظ آزادى مردم در آن حدودى كه اسلام مقرّر كرده است مسئول است. اينها مسئوليّتها است و چون اسلام اين را خواسته و اين به مردم تعليم داده شده است و مردم ما به اسلام اعتقاد دارند، لذا توقّعشان از مسئولان امر در كشور در هر رده اى اين است كه به اين مسئوليّتها عمل كنند و آنچه را كه به عنوان وظيفه بر عهده ى آنها است، انجام دهند.(2)
عاملى كه در اسلام ضامن اجراى احكام است، حكومت اسلامى و حاكميّت احكام قرآن است، وَالّا اگر آحاد مردم ايمان و عقيده و عمل شخصى داشته باشند، ليكن حاكميّت، چه در مرحله ى قانونگذارى و چه در مرحله ى اجرا در دست ديگران باشد، تحقّق اسلام در آن جامعه، به انصاف آن ديگران بستگى دارد: اگر آنها افراد بى انصافى بودند، مسلمانان همان وضعى را پيدا ميكنند كه شما امروز در كوزوو، ديروز در بوسنى و هرزگوين، ديروز و امروز در فلسطين و در جاهاى ديگر شاهدش بوده ايد و هستيد. ما هم در ايرانِ مسلمانِ عريق و عميق خودمان، سالهاى متمادى همين را مشاهده ميكرديم امّا چنانچه حكّام قدرى باانصاف باشند، اجازه خواهند داد كه اين مسلمانان به قدرِ دايره ى خانه ى خودشان يا حدّاكثر ارتباطات محلّه اى چيزهايى از اسلام را رعايت كنند؛ ولى اسلام نخواهد بود.(1)
مسئله ى حكومت يك مسئله ى اساسى و مهم و درجه ى اوّل در اسلام است. نميشود نسبت به مسئله ى حكومت و حاكميّت بى اعتنا و بى تفاوت بود. نقش حكومتها هم در هدايت مردم يا در گمراه كردن مردم، امرى است كه تجربه ى بشر به آن حكم ميكند. اينكه در نظام جمهورى اسلامى، چه در قانون اساسى، چه در بقيّه ى معارف جمهورى اسلامى اين همه بر مسئله ى مديريّت كشور اسلامى تكيه ميشود، به خاطرِ همين ريشه ى بسيار عميق و عريقى است كه در اسلام نسبت به اين قضيّه هست. اين يك نكته است كه نبايد از نظر دور باشد.(2)
على الظّاهر از امام صادق (عليه السّلام) است كه ايشان حديث قدسى را روايت ميكنند كه فرمودند: «لأعذّبنّ كلّ رعيّة فى الاسلام اطاعت اماماً جائراً ليس من الله عزّ و جلّ و ان كانت الرّعيّة فى اعمالها برّةً تقيّةً» (1). مضمون حديث اين است: اگر سررشته ى نظام يك جامعه، به دست انسانهاى فاسد و ناباب و ستمگر و منحرف باشد، حركات مؤمنانه ى افرادى كه در اين جامعه هستند، به جايى نميرسد؛ و اگر در آن چنان جامعه اى كسانى تسليم باشند و از آن ستمگران اطاعت كنند، خدا آنها را هم عذاب ميكند. البتّه در همين حديث، عكسش هم هست: «و لأعفونّ عن كلّ رعيّة فى الاسلام اطاعت اماما هاديا من الله عزّ و جلّ و ان كانت الرّعيّة فى اعمالها ظالمة مسيئة» ؛ كه حالا اينها شرح دارد، نميشود به همين ظاهر اكتفا كرد. خلاصه ى مطلب و جان مطلب اين است كه اگر چنانچه در يك نظامى، در يك مجموعه اى، در يك كشورى، در يك جامعه اى، حاكميّت و نظام، نظام الهى است، نظام عادلانه است، آن كسانى كه اطاعت از اين نظام ميكنند، مورد عفو الهى هستند؛ ولو خطاهايى هم داشته باشند و شما ميتوانيد اين را در مقياس يك كشور، در مقياس يك امّت، در مقياس يك جامعه محاسبه كنيد؛ در مقياس يك سازمان، مثل سازمان ارتش هم ميتوانيد اين را ملاحظه و محاسبه كنيد.(2)
آنچه ما از مجموع معارف قرآنى استفاده ميكنيم و درمى يابيم، اين است كه مطالبه ى اسلام از مسلمين، ايجاد نظام اسلامى به نحو كامل است؛ مطالبه ى اسلام، تحقّق كامل دين اسلام است؛ اين آن چيزى است
كه انسان در مجموع آن را احساس ميكند.
دين حدّاقلى و اكتفاى به حدّاقلها، از نظر اسلام قابل قبول نيست؛ ما در معارف خودمان چيزى به عنوان دين حدّاقلى نداريم، بلكه در قرآن كريم در موارد متعدّدى اكتفاى به بعضى از تعاليم دينى دون(1)بعضى، مذمّت شده است؛ «اَلَّذِينَ جَعَلُوا اَلْقُرْآنَ عِضِينَ»(2)يا آيه ى شريفه ى «وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ»(3)كه مربوط به منافقين است، اشاره ى به همين است. حتّى برخى از بخشهاى دين كه خيلى برجسته است، مثل اقامه ى قسط هم كافى نيست كه انسان دل خود را خوش كند كه ما حالا دنبال اقامه ى قسطيم و اقامه ى قسط خواهيم كرد، پس اسلام تحقّق پيدا كرد؛ نه، اين نيست. مسلّماً اقامه ى قسط در جامعه، يك قلم مهم است؛ از اين آيه ى شريفه در سوره ى مباركه ى حديد، «لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ»(4)اين جور به نظر ميرسد در بادى(5)امر، كه هدف از ارسال رسل و انزال كتب و معارف الهى، اقامه ى قسط است كه حالا اين جمله ى «لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ» را هرجور معنا كنيم، اهمّيّت اقامه ى قسط را در جامعه روشن ميكند؛ لكن اين بدين معنا نيست كه شارع مقدّس از ما قبول ميكند كه ما مثلاً اكتفا كنيم به اقامه ى قسط و همه ى همّت خودمان را بگذاريم براى اينكه اقامه ى قسط بشود، ولو برخى از احكام ديگر اسلام مورد بى توجّهى قرار بگيرد؛ نه، آيه ى شريفه ميفرمايد كه «اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّنّٰاهُمْ فِي اَلْأَرْضِ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ
1) . منهاى
2) . سوره ى حجر، بخشى از آيه ى 91، ترجمه: «همانا كه قرآن را جزء جزء كردند [به برخى از آن عمل كردند و بعضى را رها نمودند]...»
3) . سوره ى نساء، بخشى از آيه ى 150، ترجمه: «.... و ميگويند: ما به بعضى ايمان داريم و بعضى را انكار ميكنيم...»
4) . سوره ى حديد، بخشى از آيه ى 25، ترجمه: «براستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند...»
5) . ابتداى
وَ آتَوُا اَلزَّكٰاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ اَلْمُنْكَرِ» (1)يعنى انتظارى كه خداى متعال از متمكّنين در ارض دارد، اينها است كه اوّلش «أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ» بعد «وَ آتَوُا اَلزَّكٰاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ لِلّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ»(2). اين جور نيست كه اگر ما به قسط توجّه ميكنيم، حق داشته باشيم كه از اقامه ى صلات و اهمّيّت دادن به صلات يا به زكات يا به امر به معروف و نهى از منكر غفلت كنيم، بلكه «أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اِجْتَنِبُوا اَلطّٰاغُوتَ»(3)كه چندين بار اين لفظ و اين مضمون در قرآن تكرار شده نشان ميدهد كه اصلاً خداى متعال پيغمبران را فرستاد براى توحيد، براى اجتناب از طاغوت، براى عبوديّت خداوند؛ اساس كار اين است؛ يا وصيّتى كه خداى متعال در آن آيه ى شريفه ى سوره ى شورى، به نوح و به ابراهيم و به موسى و به بقيّه كرده است كه «أَنْ أَقِيمُوا اَلدِّينَ»(4)؛ آنكه مورد نظر است، اقامه ى دين است؛ يعنى همه ى دين را بايد اقامه كرد؛ «وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى اَلْمُشْرِكِينَ مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اَللّٰهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ» (5)يعنى همه ى دين، همه ى اجزا و همه ى اركان دين مورد توجّه است و معارض اصلى هم در مقابل اين حركت و اين رويكرد، يعنى اقامه ى دين بتمامه، بجميع اجزائه، بكلّه عبارتند از قلدرهاى عالم، مستكبران عالم؛ «كَبُرَ عَلَى اَلْمُشْرِكِينَ مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ»(6)؛ آنچه تو به آن دعوت ميكنى، براى مشركين
1) . سوره ى حج، بخشى از آيه ى 41، ترجمه: «همان كسانى كه چون در زمين به آنان توانايى دهيم، نماز برپا ميدارند و زكات ميدهند و به كارهاى پسنديده واميدارند و از كارهاى ناپسند باز ميدارند...»
2) . سوره ى حج، بخشى از آيه ى 41، ترجمه: «... و فرجام همه ى كارها از آن خدا است.»
3) . سوره ى نحل، بخشى از آيه ى 36، ترجمه: «... [تا بگويد:]» خدا را بپرستيد و از طاغوت [فريبگر] بپرهيزيد»...»
4) . سوره ى شورى، بخشى از آيه ى 13، ترجمه: «... دين را برپا داريد...»
5) . سوره ى شورى، بخشى از آيه ى 13، ترجمه: «... و در آن تفرقه اندازى نكنيد. بر مشركان آنچه كه ايشان را به سوى آن فراميخوانى، گران مى آيد. خدا هركه را بخواهد، به سوى خود برميگزيند و هركه را كه از در توبه درآيد، به سوى خود راه مينمايد.»
6) . سوره ى شورى، بخشى از آيه ى 13، ترجمه: «... بر مشركان آنچه كه ايشان را به سوى آن فرا ميخوانى، گران مى آيد...»
[گران است]؛ يا در آيه ى شريفه در اوّل سوره ى مباركه ى احزاب؛ «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ لاٰ تُطِعِ اَلْكٰافِرِينَ وَ اَلْمُنٰافِقِينَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً»(1)؛ يعنى هم عليم است خداى متعال كه احاطه ى علمى دارد به تمام اجزا و ذرّات عالم و سازوكار زندگى ذرّات، و هم حكيم است؛ با حكمت، راه تو را در اين مجموعه مشخّص كرده و بايد دنبال كنى. «وَ اِتَّبِعْ مٰا يُوحىٰ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً * وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً»(2)؛ در مقابله ى با اين حركت تو، دشمنى وجود خواهد داشت.(3)
در آن موقعيّت مهم و حسّاس كه پيغمبر اكرم (عليه وعلى آله الصّلاة والسّلام) آخرين ماه هاى حيات مبارك خود را ميگذراند، اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را به ولايت، يعنى سرپرستى مسلمين و به حكومت، يعنى مديريّت جامعه ى اسلامى نصب فرمود. ولايتى كه در اينجا مورد نصب و محلّ اشاره ى پيغمبر اسلام قرار گرفته، صرفاً آن ولايت كلّيّه ى الهيّه ى معنوى كه مبتنى بر عناصر ديگرى است، نيست؛ بلكه يك امر الهى و يك فرمان آسمانى و ملكوتى است، كه با اين بيان تشريعى نبوى كه فرمود «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه» (4)قابل نصب و جعل نيست. اين بيان پيغمبر كه ولايت را به اميرالمؤمنين (عليه السّلام) سپرد، مبيّن نصب تشريعى است و به معناى
1) . سوره ى احزاب، آيه ى 1، ترجمه: «اى پيامبر، از خدا پروا بدار و كافران و منافقان را فرمان مبر، كه خدا همواره داناى حكيم است.»
2) . سوره ى احزاب، آيات 2 و 3، ترجمه: «آنچه را كه از جانب پروردگارت به سوى تو وحى ميشود، پيروى كن كه خدا همواره به آنچه ميكنيد آگاه است. و بر خدا اعتماد كن، همين بس كه خدا نگهبان [تو] است.»
3) . در ديدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى پس از برگزارى هفدهمين اجلاس مجلس خبرگان رهبرى 1393/12/21
4) . بحار الانوار، ج 37
حكومت، مديريّت جامعه ى اسلامى و ولايت امر مسلمين است كه البتّه با ولايت كلّيّه ى الهيّه كه در وجود مقدّس پيغمبر و ائمّه ى هدى (عليهم السّلام) وجود داشت، همراه است. آن ولايت به آن معنا، در ائمّه اى هم كه به ولايت ظاهرى نرسيدند وجود داشت. ولايتى كه از آنِ اميرالمؤمنين (عليه السّلام) و منصوب پيغمبر بود، ولايت سياسى بود. همان معنايى كه ذات اقدس پروردگار آن را به وسيله ى پيغمبر اكرم در اسلام به وجود آورد و جعل كرد؛ و با آن معلوم شد كه اسلام در رديف والاترين احكام و مقرّرات خود، مسئله ى حكومت و ولايت و سرپرستىِ امّت را دارد؛ اگر كسى از اين بُعد به موضوع غدير نگاه كند، بسيارى از اشتباهاتى كه متأسّفانه در طول قرنها در اذهان وجود داشته است، بايد براى او زايل شود.(1)
اينها همه، مربوط به گذشته است. يكى از بزرگ ترين خدماتِ حركت عظيم دينى ملّت ايران، اين بود كه افسانه ى غلط «جدايى دين از سياست» را زايل كرد و از بين برد. هم مردم با انگيزه ى دين وارد ميدان شدند و پرچم آزادى بلند كردند، و هم به دستور دين، مناديان احكام دينى و علماى بزرگ، پيشروِ قافله ى آنها شدند و به حركت درآمدند تا اينكه آن حركت، منتهى به حاكميّتِ دينِ خدا در اين كشور شد؛ آن گاه براى مسلمين، روشن گرديد كه امور سياسى و برتر از همه ى امور سياسى، امر حكومت و ولايت با دين عجين است و از دين جدايى پذير نيست.
وقتى نصوص و متون دينى، معناى خود را آشكار كرد، همه فهميدند كه سالها به چنين امر واضحى توجّه نداشته اند. بديهى است كه يك انحراف، وقتى از سوى دشمنانِ خوشبختىِ يك ملّت پشتيبانى ميشود، به آسانى از بين نميرود؛ بنابراين، استدلالهايى جديد براى جدايى دين از سياست درست شد. استدلال كردند كه «اگر دين را وارد سياست كنيم و اگر سياستِ يك كشور از دين سرچشمه و منشأ بگيرد، چون امور سياسى
1) . در ديدار كارگزاران نظام، به مناسبت عيد غدير خم 1375/2/18
و امر حكومت، مشكلات دارد، دنبالش نارضايى ها، دلزدگى ها و ناكامى ها است؛ لذا، اين امر موجب ميشود كه مردم از اصل دين بيزار شوند؛ پس، دين بايد بكلّى از سياست كنار برود، جنبه ى قداست پيدا كند، نورانيّتى بيابد، به كنارى بنشيند و به امور معنوى و ذهنى و روحى مردم بپردازد.» امروز ايادى استكبار، در دنيا بخصوص دنياى اسلام با شيوه هاى مختلف اين استدلال و نظريه را ترويج ميكنند.
ناسخ اين سفسطه ها غدير است. در موضوع غدير، نبىّ مكرّم اسلام به پيروى از امر خدا و به خاطرِ عمل به آيات صريح قرآن، يكى از بالاترين واجبات را انجام داد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ»(1). قضيّه ى نصب اميرالمؤمنين (عليه السّلام) به ولايت و خلافت، آن قدر مهم است كه اگر آن را انجام ندهى، رسالت خود را انجام نداده اى! يا مراد اين است كه رسالت در اين قضيّه ى بخصوص را انجام نداده اى؛ چون خداوند متعال دستور داده است كه اين كار را انجام بده؛ يا از اين بالاتر، اصل رسالت پيغمبر، با انجام ندادن اين كار، مورد خدشه قرار ميگيرد و پايه اش متزلزل ميشود؛ احتمال اين هم هست. كأنّه اصل رسالت، تبليغ نشده است! احتمال دارد، معنا اين باشد كه در اين صورت، قضيّه خيلى اهمّيّت پيدا ميكند. يعنى موضوع تشكيل حكومت، امر ولايت و امر مديريّت كشور، جزو متون اصلى دين است و پيغمبر، با اين عظمت، اهتمام مى ورزد و اين رسالت خود را در مقابل چشم آحاد مردم، به كيفيّتى انجام ميدهد كه شايد هيچ واجبى را اين گونه ابلاغ نكرده است؛ نه نماز را، نه زكات را، نه روزه را و نه جهاد را. مردم را از قشرها و قبايل و مناطق مختلف، بر سرِ چهار راه بين مكّه و مدينه به انگيزه ى انجام امرى مهم جمع كند؛ آن گاه چنين رسالتى را ابلاغ فرمايد، كه در دنياى اسلام بپيچد كه پيغمبر، پيام جديدى را ابلاغ فرمود.
با قطع نظر از شخص اميرالمؤمنين (عليه السّلام) و موضوع منصوب بودن
1) . سوره ى مائده، بخشى از آيه ى 67، ترجمه: «... و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى...».
آن حضرت كه شيعه متمسّك و پايبند به اين معنا است، ديگران به اين بخشِ قضيّه، توجّه چندانى نكردند و نصب اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را مورد ملاحظه قرار ندادند [درحالى كه] در اين قضيّه، اصل مسئله ى نصب حاكم، مسئله ى مهمّى است كه پيام غدير است. چرا بايد اين پيام روشن را كه پيغمبر اكرم، مؤسّس اسلام به همه ى مسلمين داده است، العياذ بالله ناديده گرفت؟ آنجا كه ميگويد: «مسلمانان! دين را از اساس زندگى و از امر حكومت كه پايه ى زندگى فردى و اجتماعى است، جدا نكنيد؛ دين را به گوشه ى خلوتِ خانه ها و ذهن و مسائل روحى منحصر نكنيد؛ دين را به انزوا نيندازيد.» اساس زندگى بشر - كه بر پايه ى حكومت است - امرى است متوجّه دين؛ مسئوليّتى است بر دوش دين و دين بايد اين كار را انجام دهد. هيچ كس هم آن روز اين معنا به ذهنش نيامد كه مگر مردم صغيرند كه ولى ميخواهند؟ سفسطه ى عوامانه اى كه بعضى افراد با ظواهر علمى و استدلالى مطرح ميكنند. سرپرستى، همه جا به معناى سرپرستى آدم قاصر نيست؛ آموزگارى و معلّمى، همه جا به معنى معلّمىِ كلاس اوّل دبستان نيست؛ ما اگر به يك استاد دانشگاه گفتيم معلّم؛ بگوييم اهانت شد؛ چون به معلّم كلاس اوّل هم معلّم ميگويند. معلّمى در هرجا، به اقتضاى خودِ آنجا است؛ معلّم دانشگاه، معنا و اقتضايى دارد؛ معلّم كلاس اوّل، يك اقتضا دارد. سرپرستى محجور و صغير، معنايى و اقتضايى دارد؛ سرپرستى امّت اسلامى، سرپرستى جنگ، سرپرستى صلح و سرپرستى سياست هم، معناى ديگر و اقتضاى ديگرى دارد؛ اينها قابل خَلط نيستند؛ اين، پيام غدير است.
امام راحلِ بزرگوارِ ما، بزرگ ترين حق را از اين ناحيه به گردن امّت اسلامى دارد كه آحاد مردم را به مسئوليّت خودشان كه دخالت در امر حكومت است، متنبّه و واقف كرد؛ از اين رو است كه در نظام اسلامى، هركس متديّن به عقيده و شريعت اسلامى باشد، در امر حكومت داراى
مسئوليّت است. هيچ كس نميتواند خود را از موضوع حكومت كنار بكشد. هيچ كس نميتواند بگويد: «كارى انجام ميگيرد؛ به من چه؟» در موضوع حكومت و مسائل سياسى و مسائل عمومى جامعه در نظام اسلامى، «به من چه» نداريم؛ مردم بركنار نيستند. بزرگ ترين مظهر دخالت مردم در امور حكومت، غدير است؛ خودِ غدير اين را به ما آموخت و لذاست كه عيد غدير، عيد ولايت است، عيد سياست است، عيد دخالت مردم در امر حكومت است، عيد آحاد ملّت و امّت اسلامى است. اين عيد، مخصوص شيعه هم نيست؛ جا دارد و حق آن است كه همه ى امّت اسلامى، اين روز را براى خودشان عيد بدانند. غدير، عيد اميرالمؤمنين (عليه السّلام) هم هست و شيعيان آن حضرت، به طور ويژه از اين عيد استفاده ميكنند.(1)
جاى كمترين شبهه اى و ترديدى در اصل اين مسئله و حادثه و معناى جمله ى رسول اكرم كه سؤال كرد از مردم «الست اولى بكم من انفسكم» (2)كه اشاره به آيه ى قرآن بود كه «اَلنَّبِيُّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(3)و بعد از آن اين جمله كه «من كنت مولاه فهذا على مولاه» نيست؛ آنچه در مورد محتواى اين جمله ى تاريخى و شريف و پر مغز بايستى بيان بشود - غير از نصب اميرالمؤمنين به خلافت و امامت بعد از نبىّ اكرم و وصايت پيغمبر كه معناى رايج و شايع اين جمله است - يك مضمون مهم [است] كه نبايد مورد غفلت قرار بگيرد و آن، پرداختن اسلام به امر حكومت و امر سياست امّت و اهمّيّت اين موضوع از نظر اسلام است. آن كسانى كه سعى كردند اسلام را از مسائل
اجتماعى و از مسائل سياسى بركنار بدارند و آن را منحصر كنند به مسائل شخصى و مسائل خصوصى زندگى افراد و در واقع نگاه سكولار به اسلام داشته باشند كه تبليغات دشمنان و دستهاى دشمنان هم اين بينش را در بين مسلمانان در طول ساليان دراز ترويج كرده است، جوابشان مسئله ى غدير است. پيغمبر اكرم (صلّى الله عليه وآله) در آن موقعيّت حسّاس، در آخرين ماه هاى زندگى، به دستور خداى متعال، يك مسئله ى اساسى و مهم را بيان ميكنند و آن عبارت است از پرداختن به مسئله ى حكومت براى بعد از زمان پيغمبر. اينجا نصب اميرالمؤمنين، فقط به معناى نصب جنبه هاى معنوى نبود، بلكه ميشود گفت كه مسئله ى جنبه هاى معنوى قابل نصب نيست؛ آنچه قابل نصب است عبارت است از: حكومت، كشوردارى، سياست، مديريّت جامعه ى اسلامى؛ اين را پيغمبر اكرم به مردم توصيه كرد. اين نكته ى بسيار مهمّى در مسئله ى غدير است كه پاسخ دندان شكنى است به همه ى كسانى كه فكر ميكنند و تبليغ ميكنند كه اسلام را از مسائل سياست و مسائل حكومت و مانند اينها بركنار بدارند. بنابراين، اين دو حقيقت، يعنى حقيقتِ نصب اميرالمؤمنين به عنوان امامتِ بعد از پيغمبر و مسئله ى پرداختن به حكومت و سياست و امامت و اداره ى امّت بعد از پيغمبر، اين دو موضوع بسيار مهم و حسّاس، در مسئله ى غدير وجود دارد و جزو معارفى است كه غدير متضمّن آن است و درس بزرگى است براى همه ى مسلمانان، براى امروز و فرداى مسلمين.(1)
غدير درحقيقت معناى خود، مخصوص شيعه نيست. اگرچه شيعيان به ميمنت نصب مولاى متّقيان به مقام امامت و ولايت، در اين روز عيد ميگيرند و شكرگزارى ميكنند؛ امّا درحقيقت، روز غدير امتداد خطّ همه ى
1) . در ديدار اقشار مختلف مردم به مناسبت عيد غدير در حسينيّه ى امام خمينى (ره) 1393/7/21
رسالتهاى الهى و اوج اين خطّ روشن و نورانى در طول تاريخ است. اگر به مضمون رسالتهاى الهى نگاه كنيم، مى بينيم كه در طول تاريخ نبوّتها و رسالتها، اين خطّ روشن دست به دست گشته، تا به نبىّ مكرّم خاتم رسيده و در پايان حيات آن بزرگوار، تجسّم و تبلور آن به شكل حادثه ى غدير خود را نشان داده است.(1)
«وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِيُطٰاعَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ»(2)؛ مسئله ى حكومت، اساس قضاياى همه ى پيغمبران بوده است. حال بعضى كسان دوست دارند كه حرفهاى موهوم و رد شده و غلط را در قالبهاى على الظّاهر نو بيان كنند؛ آنها ميگويند كه اگر دين، حكومت پيدا كند، قداست خود را از دست ميدهد؛ قداست يعنى چه؟ آيا قداست يعنى اينكه كسى يك چيز بى خاصيّت: يك نام، يا يك حيثيّت اعتبارى و بى حقيقت را به خود ببندد؟ اين قداست خواهد شد؟ قداستِ حقيقى اين است كه حقيقتى در ميان مردم، بر زندگى و بر روابط مردم، بر امور دنيا و آخرت مردم، اثر خوب بگذارد و زندگى را اصلاح كند. اين، دين است؛ اگر دينى توانست اين كار را بكند، قداست متعلّق به آن است.
به فرض، زيد و عمرى كه در موضع حكومت در اين دين قرار گرفته اند، به وسيله ى عدّه اى مورد تهمت، اهانت و دشنام هم قرار بگيرند؛ مانعى ندارد. افراد، انسانها، من و هزاران هزار امثال من، فداى بقاى دين؛ چه اهمّيّتى دارد؟ دين بايد اجرا شود، دين بايد تحقّق پيدا كند و اين در غدير، رسماً و به عنوان يك حقيقت قانونى در اسلام، مشخّص شد. البتّه از اوّلِ هجرت، پيغمبر اكرم (صلّى الله عليه وآله) حاكم بود؛ امّا خيلى ها اميد بسته بودند
كه وقتى اين شخص كه آورنده ى اسلام است و اين رشته اى كه افراد و دلها را به هم متّصل كرده است، از ميان مردم خارج شد، چيزى باقى نمانَد؛ با نصب ولى، با نصب حاكم و تعيين كسى كه ميتوانست رشته ى اين كار شود، جلوى اين پندار در عالم قانونگذارى گرفته شد. اساس قضيّه هم اين است كه قانونى وجود داشته باشد؛ لذا فرمود: «اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ »(1)از امروز به بعد كه ولايت معيّن و تكليف حكومت و سرپرستى و اداره و زمامدارى كشور معلوم شد، ديگر از دشمن خارجى نترسيد. «وَ اِخْشَوْنِ»(2)؛ حالا از من بترسيد.
ترس از خدا يعنى چه؟ يعنى حالا مواظب خودتان، مواظب دل و جان و عمل خودتان، مواظب تقواى خودتان و ثبات و استقامتى كه از هر انسانى در اين راه، متوقّع است، باشيد. «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي»(3)؛ روز غدير، چنين روزى است. هرچند كه از اين قانون در تحقّق خارجى خود در عالم اسلام، تخلّف شد؛ ولى قانون ماند و تكليف مشخّص گرديد؛ اين مهم است. ممكن است جمعى يا جماعتى، مدّتى يا مدّتهايى به آيه ى قرآن هم عمل نكنند، امّا فرق ميكند بااينكه آيه ى قرآن، نازل نشده باشد. نازل و مسجّل شد و جاى پايى ماند براى اينكه يك روز، قومى به آن عمل كنند. «فَسَوْفَ يَأْتِي اَللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»(4). نميشود گفت كه اين آيه در طول تاريخ اسلام، هيچ وقت تحقّق پيدا نكرده است، چرا؛ در دورانهايى تحقّق پيدا كرده است و به وسيله ى بندگانى حاكميّت حق و ولايت الهى به وجود آمده است؛ امّا ما سرافرازيم و از خداى متعال متشكّريم كه اين امر در زمان
1) . سوره ى مائده، بخشى از آيه ى 3، ترجمه: «... امروز كسانى كه كفر ورزيده اند از (ابطال و ازاله) دين شما مأيوس گشته اند، پس از آنها مترسيد...»
2) . سوره ى مائده، بخشى از آيه ى 3، ترجمه: «... و از من بترسيد...»
3) . سوره ى مائده، بخشى از آيه ى 3، ترجمه: «... امروز دين شما را برايتان كامل، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم...»
4) . سوره ى مائده، بخشى از آيه ى 54، ترجمه: «... خداوند به زودى گروهى را خواهد آورد كه آنها را دوست دارد و آنها نيز او را دوست دارند...»
ما به وسيله ى يكى از صالح ترين بندگانش، صورت تحقّق گرفت؛ يعنى ولايت، محقّق شد.(1)
علماى شيعه جزو چيزهايى كه همواره و در طول زمان به آن اعتقاد داشتند، لزوم بازگرداندن حاكميّت جامعه به محور الهى آن بود؛ و اين درحقيقت ادامه ى مبارزه ى سياسى ائمّه ى ما است و هدفش هم عبارت بوده از يك حركت سياسى. خب حركت سياسى با دستگاه حاكم يعنى چه؟ يعنى دگرگونى در ساخت سياسى جامعه؛ آن مبارزه كننده هدفش چيست؟ هدفش اين است كه اين ساخت موجود فعلى را به هم بريزد و ساخت مورد نظر خودش را جاى آن بگذارد و آن ساخت عبارت است از ساختِ امامت. پس امامت به معناى يك سيستم سياسى براى جامعه اسلامى از زمان ائمّه ى معصومين - و به اعتقاد من و به تشخيص من از زمان اوّلين امام معصوم - وجود داشته و در طول زندگى 250 ساله ى ائمّه هم وجود داشته تا در زمان غيبت، علما همين رشته را و روش را ادامه دادند. لذاست شما مى بينيد كه در اوائل غيبت تلاشهاى ثبت شده در تاريخ وجود دارد از طرف علما براى حكومت. يعنى درحقيقت براى تغيير ساخت سياسى جامعه ى آن روز كه از نظر آنها غلط بود.
بنابراين نتيجه ميگيريم كه ايجاد حكومت اسلامى، نه فقط از نظر علما جايز بوده بلكه حتّى يك پديده به شمار مى آيد. منتها به مناسبت طول زمان و گذشت قرون متمادى و تحقّق نيافتن اين آرزو، مثل همه ى آرزوهاى ديرمانده ى ديگر، رنگ كهنگى گرفته و شكل افسانه و يا آرزوى خيال گونه پيدا كرده و شما مى بينيد كه همه ى علماى ما و فقهاى ما در گذشته چيزى به نام ولايت فقيه را يا حاكميّت شرع را مى شناسند و طبق او فتوا ميدادند،
1) . به مناسبت عيد سعيد غدير خم 1378/1/16
نظر ميدادند. منتها دايره ى او را برخى محدود و برخى وسيع ميشمردند؛ پس تشكيل حكومت يكى از اصول اسلامى است.
... چيز جديدى نيست، به دليل اينكه همين مسئله در كتابهاى فقهى گذشته ى ما هم مطرح بوده. اين كه بحث كردند كه آيا براى حكومت عصمت لازم است يا عدالت كافى است، خودِ همين دليل بر اين است كه پس مسئله ى حكومت مطرح بوده، پس يك بدعت نبوده، پس يك مسئله بوده و چون ولايت و حاكميّت امام، حاكميّت سياسى اسلامى، به هرحال يك مسئله اى بوده كه در ذهن علما همواره به شكل يك حقيقت اسلامى وجود داشته، پس طبيعى است كه ميشود فهميد كه علما به اين فكر گرايش داشتند. منتها هرچه شما از قرون اوّل - يعنى قرنهاى مثلاً چهارم، پنجم، ششم - به طرفِ بعد مى آييد، اين فكر كمرنگ تر و غبارگرفته تر ميشود و لذا به يك جاهايى ميرسد كه اصلاً مسئله ى جهاد را در بعضى از كتابهاى فقهى مطرح نميكردند، چون حاكم بايد جهاد را بكند و ديگر لزومى ندارد.
ميشود بعضى از علماى بزرگى را كه از مسئله ى ولايت و حكومت اسم آوردند يا برايش تلاش كردند، اسم آورد. حالا صاحب جواهر كه مشروحاً و دقيقاً بحث كردند، منتها صاحب جواهر مال حدوداً دويست سال پيش است. و قبل از اين قرنهاى اخير، در كلمات محقّق و علّامه، علماى قرن ششم و هفتم و نهم و اينها، اين مسائل وجود دارد. و اصلاً در يك عرف غير قابل رد، در همه ى ادوار فقه وجود داشته، كه حكومتهاى زمان را حكومتهاى غاصب و غير قابل قبول ميدانستند؛ و لذا شما مى بينيد كه از دوره اى كه علما از پادشاهان ميخواستند دم از تديّن بزنند، از علما براى حكومت خودشان اجازه ميخواستند. اين معنايش چيست؟ اين معنايش جز اين نيست كه در ذهنيّت علما و متديّن شيعه همواره اين وجود داشته كه صاحب حكومت عالم باشد.(1)
1) . مصاحبه ى با كيهان هوايى 1365/11/18
سالها بلكه قرنهاى متمادى، قدرتمندان و زمامداران ناحق و غير عادلِ عالم سعى كردند دين را - كه هرجا هست، حكم به حق و عدل ميكند و با كسى مماشات نميكند - از دخالت در امور خودشان پس بزنند. قرنهاى متمادى سعى كردند اثبات كنند كه دين از سياست جدا است؛ چرا دين را با سياست مخلوط ميكنيد؟ برويد دين خودتان را تبليغ كنيد؛ حرفهاى ظاهر فريبى هم مطرح ميكردند: دين، اشرف از اين است كه وارد ميدان سياستِ آلوده شود. بله؛ سياستى كه از دين جدا باشد، آلوده است؛ امّا سياستِ دينى به همان اندازه مقدّس است كه عبادتِ دينى. بعد از انقلاب تا امروز، شايد بيشترين حمله اى كه به اصول فكرى سياسى نظام جمهورى اسلامى شده است، حمله به همين «عدم انفكاك دين از سياست» است. همه جاى دنيا به اين حمله كردند؛ امروز هم حمله ميكنند. امروز كسانى در اطراف دنيا نشسته اند، كتاب مينويسند، مقاله مينويسند؛ به زبانهاى مختلف و در محيطهاى دور از ايران و در همه جاى جهان، گفتار تلويزيونى ارائه ميكنند؛ براى اينكه ثابت كنند دين از سياست جدا است. سبحان الله! اين قضيّه ى «عدم انفكاك دين از سياست»، در شكستن هيمنه ى قدرتهاى ظالم و ناحق، چقدر نقش عظيمى دارد كه رهايش نميكنند! روزبه روز عليه قضيّه ى «عدم انفكاك دين از سياست» حرف گفته ميشود، مطلب نوشته ميشود؛ البتّه عدّه اى هم در داخل، گاهى مثل طوطى - كه بى توجّه، چيزهايى را تكرار ميكند - مانند همان حرفها را تكرار ميكنند؛ البتّه بعضى هم اصلاً دلشان با بيگانگان است و دين را با كلّيّت خودش قبول ندارند.
در آن سالهاى رياست جمهورى كه براى شركت در يك اجتماع جهانى، ميخواستم به يك كشور خارجى سفر كنم، سخنرانى اى فراهم كرده بودم و
طبق معمول، خدمت امام ارائه كردم كه ايشان نظر بدهند؛ ايشان در حاشيه يادداشت كردند كه راجع به «عدم انفكاك دين از سياست» هم در اين سخنرانى مطلبى بگنجانيد. من اوّلش قدرى تعجّب كردم كه اين قضيّه ى «عدم انفكاك دين از سياست»، چه ارتباطى ميتواند با سران كشورها مثلاً صد كشور غير مسلمان داشته باشد؟ درعينِحال، چون امام دستور داده بودند، نشستم چند صفحه نوشتم. وقتى وارد مطلب شدم، تأمّل كردم و ديدم كه نه، درست همين است؛ جاى اين بحث، در منبرهاى عظيم جهانى است؛ چرا؟ چون عليه اين بحث، در منبرهاى جهانى كار ميشود. بعد هم به آنجا رفتيم و آن بحث را القا كرديم و بسيار هم در نفوس مؤثّر واقع شد و اهمّيّت اين حرف آشكار گرديد. اين «عدم تفكيك دين از سياست» روشن بينى آن مرد بزرگ را ميرساند.(1)
كسانى كه با چهره ى طرف دارى از دين، چنين عنوان ميكنند كه دين نبايد به امور سياسى بپردازد، خبر ندارند كه اين شگرد جديد تبليغات استكبارى و استعمارى، عليه حاكميّت اسلام و حيات مجدّد اسلام است. البتّه جدايى دين از سياست را قرنها است كه مطرح ميكنند. اوّل، ايادى استبداد؛ يعنى قدرتمندانى كه زمام امور جامعه را مستبدّانه در دست داشتند و ميخواستند آزادانه، هر كارى ميخواهند با ملّت و كشور انجام دهند، مطرح كردند و بديهى است كه نميخواستند احكام اسلامى و مناديان احكام اسلامى، در امر حكومت آنها دخالتى بكنند. لذا حكّام و سلاطين مستبد، اوّلين پيشروان فكر انحرافىِ جدايى دين از سياست محسوب ميشوند. قبل از استعمارگران و قبل از دشمنان خارجى و قبل از طرّاحان سياسى صهيونيسم و ديگران، كسانى كه بر اين كشور و بر ديگر
1) . در ديدار با روحانيّان و مبلّغان اعزامى در آستانه ى ماه محرّم الحرام 1376/2/13
كشورهاى اسلامى، سالها مستبدّانه حكومت كردند، مروّج و منادى اين فكر بودند كه دين از سياست جدا است. وقتى در زمان ناصرالدّين شاه، يك عالم روحانى در يك امر سياسى دخالت كرد و همه ى تدابير و مكر استعمارى را كه منافع مشترك كمپانى ها و دربار پادشاهى ايران به وسيله ى آن تأمين ميشد را به هم ريخت، آيا اطرافيان و دربارى هاى ناصرالدّين شاه به اين فكر نيفتادند كه چرا دين در امر سياست دخالت ميكند؟ كمااينكه در ادبيّات دوران ناصرالدّين شاه دوران اواسط و اواخر قاجار همين معنا وجود دارد كه چرا علما و كسانى كه به امور دينى مشغولند، در امر حكومت دخالت ميكنند؟ اين معنا، در نوشته هاى عهد ناصرى، به طور واضح وجود دارد.(1)
مسئله به مستبدّان و افسارگسيختگانِ دستگاه حاكميّت در كشور ما و كشورهاى ديگر برميگردد كه از هرگونه دخالتى از ناحيه ى دين و اهل دين و مناديان و علماى دين در پهنه ى سياست، ميهراسيدند و با آن مخالفت ميكردند. استعمارگران هم كه قضيّه را منطبق با آمال و سياستهاى خود ميديدند، آن را دنبال كردند و تزِ جدايى دين از سياست، بعد از آنكه بر خلقيّات آحاد مردم متديّن و حتّى بسيارى از علما تحميل شده بود و به خورد آنها رفته بود، شكل مبنايى هم پيدا كرد. يعنى براى آن، استدلال درست كردند و به يك مبنا و يك فكر تبديل شد.(2)
همان طورى كه در دوره ى اوّل و قرون ابتدايى اسلام، مسئله ى اصلى و اختلاف اصلى بين سردمداران قدرت، يعنى بنى عباس و بنى اميّه و ميان
اهل بيت رسول خدا مسئله ى امامت بود و مبارزه و درگيرى و معارضه و سركوب، ناشى از فكر ائمّه (عليهم السّلام) در باب امامت مسلمين بود؛ در دوران اخير و بخصوص در دو قرن گذشته هم در دنياى اسلام مايه ى اصلى نزاع ميان مسلمين و قدرتهاى استعمارگر مسئله ى حكومت اسلامى است. اگر انگيزه و مطالبه ى حاكميّت اسلام را از اسلام حذف كنيم، اين همه معارضه و مزاحمت نسبت به اسلام و مسلمين از سوى قدرتمندان باقى نخواهد ماند. قضيّه ى اصلى، حاكميّت اسلام است. اگر عمل مسلمين به احكام اسلامى، يعنى همين احكام فردى و عبادات، به گاو و گوسفندِ قدرتمندان جهانى ضررى نزند و سياست استعمارى و سلطه طلب آنها را تهديد نكند؛ آن قدرها با اسلام داعيه بر مبارزه نخواهند داشت. شعار جدايى دين از سياست كه در دوران اخير يعنى در صد سال، 150 سال اخير به وسيله ى استعمارگران در ميان مسلمين رايج شد، ناشى از همين قضيّه بود. آنها با نماز و روزه و بقيّه ى عبادات اگر انگيزه و تمايل به حاكميّت اسلام و حاكميّت سياست اسلامى نباشد نميجنگند؛ لذا شما مى بينيد در كشورهاى اسلامى گاهى در مواردى كسانى هستند كه ظواهر اسلامى را هم رعايت ميكنند، امّا سياست آنها، حركت آنها، جهت گيرى كلّى كشور آنها، درست بر طبق خواست سياستهاى استعمارى و استكبارى است. در رژيم منحطّ گذشته هم همين جور بود، با ظواهر اسلامى و با عبادات تا آنجايى كه صحبت از سياست نباشد، تهديد حاكميّت طاغوت نباشد هيچگونه معارضه اى نبود. پس توجّه ميفرماييد كه مسئله ى حاكميّت در اسلام چقدر مهم است و همان طور كه در خطبه ى گذشته گفته شد؛ روح اسلام و بيت الغزل دين حنيف اسلام و سرلوحه ى جامعه ى اسلامى و نظام اسلامى است.(1)
1) . در خطبه هاى نماز جمعه 1366/11/16
اگر ما از قدرتى كه در اختيار يك مسئول قرار ميگيرد، براى خدا و خدمت به مردم استفاده كنيم، اين قدرت ميشود نعمت؛ امّا اگر براى اهداف شخصى از آن استفاده كنيم، همين قدرت ميشود نقمت و مايه ى انحطاط و سقوط ارزشهاى انسانى در درون خود انسان؛ انعكاسش هم در جامعه و در ميان مردم ظاهر خواهد شد. قدرت، هدف نيست؛ وسيله اى است براى اينكه انسان بتواند به اهداف والا برسد. هر قدمى در راه خدمت، ما را به اين اهداف نزديك ميكند.(1)
بين دولت ايران و دولتهاى ديگر، واقعاً تفاوت است. در اينجا مسئله اين است كه وقتى ما از اوّل اين حركت را شروع كرديم، آن كسانى كه قدمهاى اوّل را در اين حركت برداشتند، به قصد احياى اسلام و دفاع از مسلمين و احياى ارزشهاى اسلامى و رفع ظلم و استقرار عدل در جامعه
1) . در ديدار اعضاى هيئت دولت 1384/5/10
و كمك به مردمى كه به خاطرِ حكومتهاى جائر، سايه ى عدل را بر سرشان نديده بودند، شروع به اين كار كردند. وقتى به نتيجه ى ابتدايى رسيديم، يعنى توانستيم قدرت را از چنگ شيطانها خارج كنيم و شروع به كار كرديم، بايد جهت حركت را دقيقاً به سمت همين هدفهايى كه از اوّل، اصل حركت براى آنها بود، تعيين و تنظيم كنيم و حركت را ادامه بدهيم و مراقب باشيم كه هيچ تخطّى اى از اين اصول پيدا نشود. اين، براى آن است كه كلّيّه ى كسانى كه در دستگاه هاى دولتى كار ميكنند، در عمل شخصى خودشان، اين نكته را توجّه كنند؛ وَالّا مسئولان بالاى كشور، يا خودشان جزو بانيان اين حركت و مبيّنان اين اصول هستند كه احتياج نيست به آنها تذكّرى داده بشود يا جزو كسانى هستند كه در اين راه، قدم صدقى نشان داده اند. بنابراين، در مجموعه ى دستگاه دولت، دولت به معناى عام؛ يعنى مجموعه ى دستگاه حكومت، اعمّ از قوّه ى مجريّه، قوّه ى قضائيه و دستگاه هايى كه هركدام به نحوى در كار اداره ى كشور دخالت دارند بايد اين احساس وجدانى درونى جهت گيرى به سمت آرمانهاى اسلامى، همواره زنده باشد.(1)
اميرالمؤمنين (عليه السّلام) به ابن عباس فرمود: ارزش ذاتى حكومت براى من از اين كفش وصله خورده كمتر است، مگر اينكه حقّى را اقامه كنم؛ آن وقت قدرت ارزش پيدا ميكند و اميرالمؤمنين با معارضانِ همين قدرت به جنگ برميخيزد. قدرتى كه براى عدالت و حقيقت است، ارزشمند است.(2)
حكومت معنايش چيست؟ حكومت معنايش اين است كه انسان
حقّى را احقاق كند، عدل را برپا بدارد. اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در آن صحبتى كه معروف است و همه شنيده ايد، فرمودند اين حكومت به قدرِ اين كفش يا بند اين كفش براى من ارزش ندارد. بعد فرمودند: «الّا ان اقيم حقّاً» (1). مگر اينكه حقّى را اقامه كنم؛ در اين راه انسان هرچه بكشد و هرچه زحمت تحمّل كند و هرچه اضافه كار كند و هرچه شب بى خوابى بكشد و هرچه از آن امكاناتى كه به طور معمول افراد جامعه دارند محروم بماند، حقّش است، جا دارد و انسان در اين صورت، ضرر نكرده است. باز از اميرالمؤمنين (عليه السّلام) نقل شده است كه در يكى از خطبه ها ميفرمايد: حاضرم در راه اينكه اقامه ى حقّى كنم و ابطال باطلى كنم، بر روى خارهاى سخت كشانده شوم؛ مضمون اين است. به هرحال، اين آن چيزى است كه مبناى كار ما است و بايد به آن توجّه داشته باشيد.(2)
ما بايد در جهت كمك به محرومان جامعه حركت كنيم. درست است كه در جامعه ى اسلامى، عدل براى همه است - يعنى اگر شما ببينيد كه دزدى از ديوار كسى كه فرضاً تمكّنى هم دارد، بالا ميرود، جلوى دزد را خواهيد گرفت و نميگوييد كه اشكالى ندارد، برود از خانه ى اين شخص دزدى كند؛ يا اگر ديده شود كه يك فرد متوسّط و معمولى جامعه، مورد ستم قرار ميگيرد، بايد جلويش گرفته شود - منتها ببينيم در وضع جامعه و نظام اجتماعى و تاريخ ما، كدام اقشار و كدام طبقات، بيشتر مورد ظلم و ستم و بى عدالتى قرار داشتند و عقبند؛ بايد به اينها كمك بشود؛ روشن است كه قشرهاى پابرهنه ى كشور، اين گونه اند.(3)
اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در نهج البلاغه راجع به عدالت بسيار سخن گفته است. آن قدر ماجراى عدالت در زندگى و بيان او برجسته است كه ميشود گفت كه كلِّ حكومت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را تحت تأثير خود قرار داده است. اين نكته براى ما معناى خاصّى ندارد؟ صرف اينكه بگوييم از خصوصيّات اين بزرگوار يكى هم عادل بودن اوست، كافى است؟ اين، نقطه اى است كه ما بايد روى آن خيلى تدبّر كنيم.
در جمهورى اسلامى، عدل يك پيام شخصى نيست؛ بلكه يك نظام اجتماعى است. اين طور نيست كه هركس فقط در محيط خود، عادلانه رفتار كند؛ اين كافى نيست. عدل معنايش اين است كه بايد جامعه قائم به قسط باشد؛ «لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ »(1). قانون، عادلانه؛ اجرا، عادلانه؛ نظارت، عادلانه؛ قضاوت، عادلانه؛ تقسيم، عادلانه؛ اين، خصوصيّتى است كه براى جمهورى اسلامى ارزش محسوب ميشود. ما اگر از لحاظ مادّى و سازندگى به كشورهاى پيشرفته ى دنيا هم برسيم، كافى نيست. امروز كسانى كه سرشان در حسابهاى مادّى و محاسباتى و از اين قبيل است، تا صحبت ميشود، ميگويند كه ما ميخواهيم خودمان را مثل فلان كشور بسازيم؛ البتّه هركس هم، سليقه و نظرى براى خودش دارد؛ اگر ما ايران را مثل كشورهاى برخوردار مادّى ساختيم، امّا از عدالت خبرى نبود، اين هيچ ارزش ندارد. پيام اسلام، اقامه ى عدل است؛ قيام اسلامى در ايران، براى اقامه ى عدل بود؛ پيغمبران كه آمدند، براى اقامه ى عدل و قسط آمدند؛ بشريّت كه با عطش تمام منتظر امام زمان (عجّل الله تعالى فرجه الشريف) است و ميخواهد مهدى موعود بيايد و چشم انتظار آن حضرت است، براى اين است كه او بيايد تا دنيا را از عدل و داد پر كند؛ اين است آن پيامى كه انقلاب اسلامى براى دنيا دارد و خودش هم متعهّد و متكفّل آن است. اصل
1) . سوره ى حديد، بخشى از آيه ى 25، ترجمه: «... تا مردم به انصاف برخيزند...»
قضيّه اين است كه اگر ما كم داشته باشيم، امّا عادلانه عمل كنيم، بمراتب ترجيح دارد بر اينكه زياد داشته باشيم و غير عادلانه عمل كنيم. هدف، زياد داشتن نيست؛ هدف، عدل است. بسيارى از كشورها در دنيا وجود دارند كه خيلى ثروتمندند؛ نگاه كنيد به كشورهاى سرمايه دارى دنيا! نگاه كنيد به بعضى از كشورهايى كه سرمايه هاى عظيم الهى در زير خاكهاى آنها است و حكّامشان بيرون مى آورند و بى محابا ميفروشند و پولهايش را خرج ميكنند! اينها ثروتمندند. كشورهاى سرمايه دارى - طبق آنچه كه معمول بين اقتصاديّون است - وقتى سرانه ى كشورى را محاسبه و ملاحظه ميكنند، خودشان ده برابر كشورهاى متوسّط سرانه دارند؛ معناى اين چيست؟ آيا معنايش اين است كه همه ى مردم آن كشورها از اين سرانه برخوردارند؟ ابداً معنايش اين نيست؛ اگر شما در بعضى از كشورهاى سرمايه دارى، جلوه هاى ثروت، از جمله كارخانه هاى عظيم، آپارتمانها و ساختمانهاى سر به فلك كشيده را مى بينيد؛ اگر ثروتهاى زياد و پولهاى افسانه اى را ملاحظه ميكنيد؛ آيا به اين معنا است كه در اين كشورها عدالت وجود دارد؟ خب معلوم است كه از عدالت خبرى نيست؛ در همين كشورها كسانى هستند كه از گرسنگى، از بى دارويى و از نبود مسكن، به شدّت در رنجند و بعضى به دليل همين كمبودها و ناراحتى ها، در همان كشورها ميميرند؛ ما كه اين را نميخواهيم؛ انقلاب كه براى اين نيست؛ انقلاب براى اين است كه عدالت برقرار شود. البتّه اين نكته را به شما عرض كنم كه اگر در جامعه اى عدالت باشد، يعنى قانون، عادلانه؛ قضاوت، عادلانه؛ اجرا، عادلانه و نظر به آحاد ملّت، نظر عادلانه باشد، تلاش اجتماعى و اقدام سازنده ى اقتصادى هم در آن جامعه بهتر خواهد شد و ثروت هم بيشتر به آن جامعه رو خواهد آورد؛ امّا اصل قضيّه، عدالت است و ما دنبال عدالتيم. من اين را صريحاً عرض ميكنم كه در جمهورى اسلامى، سياستها براساس عدالت تنظيم ميشود. از ابتداى انقلاب همين بوده است و تا هميشه نيز همين خواهد
بود. هدف جمهورى اسلامى، تأمين عدالت در جامعه است. مبادا كسانى در گوشه وكنار كشور پيدا شوند و تصوّر كنند كه هدف ما عبارت است از افزايش حجم ثروت مادّى. يعنى عدّه اى از انواع و اقسام راه هاى توليد ثروت برخوردار شوند؛ ديگران هم هر طور زندگى كردند، كردند؛ ما هم دلمان به اين خوش باشد كه سرانه ى متوسّط كشور را از فلان مقدار به دو برابر، يا توليد كلّ كشور را از فلان ميزان به فلان ميزان رسانده ايم؛ هرگز چنين نيست. البتّه اين شاخصها، در مواردى ميتواند نشان دهنده ى حركت به سمت عدالت باشد؛ امّا هميشه اين گونه نيست. هدف ما، استقرار عدل در جامعه است؛ ما اين را ميخواهيم. همه ى كارها براى اقامه ى عدل ارزش پيدا ميكند. در جامعه ى نابرابر اگر ثروت هم زياد شد، به سود يك قشر و يك گروه از مردم است؛ امّا در جامعه اى كه برابرى و عدالت جريان داشته باشد، به سود همه است. البتّه عدالت در همه جا به معناى «برابرى» نيست؛ اشتباه نشود. عدالت يعنى هر چيزى را در جاى خود قرار دادن؛ اين معناى عدل است. عدالت آن معنايى نيست كه در ذهن بعضى از ساده انديشان و آدمهاى كم عمق وجود دارد؛ شايد حالا هم خيال كنند كه همه ى جامعه بايد برداشت يكسان داشته باشند؛ خير. يكى كار بيشترى ميكند، يكى استعداد بيشترى دارد، يكى ارزش بيشترى براى پيشرفت كشور دارد. عدالت يعنى برطبق حق عمل كردن، و حقِّ هر چيز و هركسى را به او دادن؛ اين معناى عدالت است و براى جامعه لازم است. هدف اين است كه عدالت حاكم شود؛ آن وقت اگر جامعه ثروتمند هم بشود، اين ثروت درست تقسيم خواهد شد؛ مقصود حركت اسلامى همين است.(1)
1) . در ديدار با كارگزاران و قشرهاى مختلف مردم، در روز ولادت حضرت اميرالمؤمنين (ع) 1371/10/17
اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در همان چند سالى كه به خلافت و حكومت رسيدند، نشان دادند كه اولويّت در نظر آن بزرگوار استقرار عدل الهى و اسلامى است؛ يعنى عدالت، يعنى تأمين كردن هدفى كه قرآن براى ارسال رسل و انزال كتب و شرايع آسمانى، بيان فرموده است: «لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ »(1)اقامه ى قسط الهى. قسط و عدل با دستورى كه اسلام معيّن كرده بهترين تضمين و تأمين كننده ى عدالت است؛ اين در نظر اميرالمؤمنين (عليه السّلام) اولويّت درجه ى اوّل بود. جامعه ى اسلامى با عدل و قسط است كه قوام پيدا ميكند و ميتواند به عنوان شاهد و مبشّر و هدايتگر و الگو و نمونه براى ملّتهاى عالم مطرح شود؛ بدون عدل ممكن نيست. ولو همه ى ارزشهاى مادّى و ظاهرى و دنيايى هم فراهم شود؛ اگر عدالت نباشد، درحقيقت هيچ كارى انجام نشده است؛ اين آن برجسته ترين مسئله در زندگى حكومتى اميرالمؤمنين (عليه السّلام) بود. پيغمبر اكرم كه چنين عنصرى را به حكومت و ولايت مسلمين منصوب ميكردند، درحقيقت اهمّيّت عدل را بيان فرمودند. پيغمبر ميدانستند اميرالمؤمنين (عليه السّلام)، در چه جهتى فكر ميكنند و حركت خواهند كرد؛ آن حضرت دست پرورده ى پيغمبرند، شاگرد پيغمبرند، مطيع و عمل كننده به فرمان و درس پيغمبرند. پيغمبر با منصوب كردن اميرالمؤمنين (عليه السّلام)، درحقيقت عدل را در جامعه ى اسلامى اهمّيّت بخشيدند و اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در طول همان چهار سال و نه ماه يا ده ماه حكومت ظاهرى اى كه داشتند، بيشترين اهتمامشان بر استقرار عدل در جامعه بود. آن حضرت عدالت را مايه ى حيات اسلام و درحقيقت روح مسلمانى و جامعه ى اسلامى ميدانستند و اين آن چيزى است كه ملّتها به آن نياز دارند، و جوامع بشرى در دوره هاى مختلف از آن محروم بوده اند؛ در آن زمان هم محروم بودند؛ قبل از آن زمان هم محروم
1) . سوره ى حديد، بخشى از آيه ى 25، ترجمه: «... تا مردم به انصاف برخيزند...»
بودند؛ امروز هم اگر به صحنه ى عالم و كارى كه ابرقدرتها ميكنند و روش حكومتى كه حكّام مادّى در دنيا عمل ميكنند نگاه كنيد، بازهم مى بينيد مشكل همين است. مشكل بشريّت، درحقيقت فقدان عدالت و اسلام و حكومت علوى و روش و منهاج اميرالمؤمنين (عليه السّلام) است.(1)
نظام ما نظام سرمايه دارى نيست. نظام سرمايه دارى، به جمعِ ثروت، به رونق اقتصادى و به مجموع درآمد ملّى نگاه ميكند و برايش مهم نيست كه اين ثروت چگونه به دست مى آيد، به دست چه كسى مى آيد و چند درصد از مردم، چگونه از آن استفاده ميكنند. بايد درآمد ملّى بالا برود، ثروت زياد شود، تلاش اقتصادى مورد حمايت قرار گيرد؛ كه مورد حمايت هم قرار ميدهند؛ قوانين هم در اين جهت است؛ قدرت اجرايى هم در اين جهت است. كشورهاى سرمايه دارى - آن هم نه همه بلكه بعضى - حدّاكثر كارى كه ميكنند اين است كه بيمه ها و تضمينهايى را براى قشرهاى مظلوم و محروم ميگذارند تا حدّاقلى هم به آنها برسد؛ اين نظامِ سرمايه دارى است.
نظام اسلامى اين گونه نيست؛ نظام اسلامى ميفرمايد: «بالعدل قامت السماوات و الأرض» (2). اصل، عدالت است. البتّه توليد ثروت هم هست؛ نظام اسلامى، يك جامعه ى فقير نميخواهد؛ يك ملّت فقير و يك درآمد عمومى ناچيز نميخواهد [بلكه] از ثروتها استفاده ميكند، علم را پيشرفت ميدهد، منابع زيرزمينى را استخراج ميكند، انسانها را به رشد عقلانى ميرساند، تجارت ميكند و صنعت راه مى اندازد. تاريخ اسلام نشان داد كه اسلام به بركت همين احكام نورانى در يك دوره ى طولانى، صاحب علم و صنعت در كلّ جهان بوده است؛ امّا جهت همه ى اينها، عدالت است؛ ثروت هست؛ امّا بايد عدالت در جامعه تضمين شود. براى عدالت منتظر امام زمانيم. پيغمبران آمدند؛ همه هم براى اقامه ى قسط آمدند؛ «لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ
بِالْقِسْطِ» (1). اينها حرفهاى خيلى پرمعنايى است كه قرآن به ما گفته است، نهج البلاغه به ما گفته است و در روايات ائمّه هم هست.
اين، جهت را مشخّص ميكند. قسط يعنى همين: اگر جامعه برخوردار است، همه باشند؛ نميگوييم همه يكسان؛ چون يكسانى امكان ندارد؛ بالاخره تلاشها، همّتها و قوّتها مختلف است؛ بعضى بيشتر تلاش ميكنند، بعضى كمتر ميكنند؛ بعضى ابتكار بيشترى دارند؛ استعدادها يكسان نيست؛ «وَ لاٰ يَزٰالُونَ مُخْتَلِفِينَ... وَ لِذٰلِكَ خَلَقَهُمْ» (2)مردم داراى اختلاف در استعدادند. بحث در اين نيست كه يكسان باشند؛ بحث در اين است كه به قدرِ استعدادشان كار كنند و به قدرِ همّتشان تلاش كنند و همه بتوانند به قدرِ قدرتشان به دست بياورند. كسى محروم نماند؛ كسى مظلوم نماند؛ كسى سركوب شده نماند؛ اين آن هدف اصلى است.
ما كه بر سرِ كار آمديم؛ آن روز كه روز مبارزه بود، تلاش كرديم؛ آن روز كه پيشنهاد مسئوليّت كردند، به هر صورت قبول كرديم؛ براى تحقّق همين هدف بود. كسانى كه با فرهنگ ما آشنا نيستند، باور كنند؛ اگرچه ميدانم قطعاً باور نميكنند كه براى ما اين مسئوليّتها جاذبه اى ندارد؛ خودى ها ميدانند؛ كسانى كه از نزديك با اين فرهنگ و اشخاص آشنا هستند، ميدانند. اين مسئوليّتها فقط براى اقامه ى عدل، اقامه ى حكم الله و هموار كردن راه خدا در مقابل پاى مردم ارزش و محبوبيّت و جاذبه دارد؛ تلاش بايد براى اين باشد.(3)
گرچه اسلام، نهضت و حركت معنوى و اخلاقى بود و هدف اعلاى اسلام عبارت است از ساخت انسان متكامل و منطبق با طراز اسلامى، لكن بدون شك پيشرفت علم و پيشرفت و اعتلاى اقتصادى جزو هدفهاى اسلامى است؛ لذا شما ملاحظه ميكنيد كه در تمدّن اسلامى، اسلام در يكى از فقيرترين و عقب مانده ترين نقاط دنيا ظهور كرد؛ امّا هنوز پنجاه سال از عمر آن نگذشته بود كه بيش از پنجاه درصد از دنياى متمدّن آن روز در زير پرچم اسلام قرار گرفت و هنوز بيش از دو قرن از عمر اين تمدّن نگذشته بود كه دنياى بزرگ اسلامى در آن روز، قلّه ى تمدّن بشرى از لحاظ علم و انواع دانش و پيشرفتهاى مدنى و اقتصادى شد؛ اين نبود مگر به بركت تعاليم اسلام. اسلام به ما نميگويد كه ما معنويّت را ملاحظه كنيم، امّا از متن زندگى جامعه ى انسانى غافل بمانيم. ما بايد براى استقلال امّت اسلامى و براى عزّت آن همه ى تدابير لازم را به كار ببريم كه يكى از مهم ترين آنها، مسئله ى اقتصاد است. بنابراين، تلاش براى رشد و توسعه و اعتلاى جنبه ى اقتصادى دنياى اسلام، از كارهايى است كه بلاشك جزو هدفهاى اسلامى است.(1)
من به كارگران سفارش ميكنم كه در هر بخشى و در هرجايى مشغول كار هستند: كارگاه هاى بزرگ، كارگاه هاى كوچك، كارهاى دستى، كارهاى ماشينى عظيم، كارهاى كشاورزى و روستايى؛ اين روزها را روز كار بدانند، اين دوران را دوران كار جدّى تلقى كنند و كار را هم عبادت بدانند؛ اين كارى كه شما براى توسعه و پيشرفت كشور ميكنيد، يك عبادت قطعى
1) . در ديدار با اقتصاددانان شركت كننده در اجلاس بانك توسعه ى اسلامى 1383/6/25
است.(1)
امروز هر حركت علمى و فرهنگى و كارى كه در خدمت نظام و كشور جمهورى اسلامى و براى نوسازى و پيشرفت و آبادانى اين كشور انجام ميگيرد يك عبادت است؛ فرقى هم بين اين كارخانه و آن كارخانه و اين مدرسه و آن مدرسه نيست. اگر امروز در ايران اسلامى، يك معلّم يك كلمه درس بدهد و قصدش اين باشد كه براى خدمت به اين كشور كه امروز سرزمين اسلام و عرصه ى عظمت و درخشش احكام اسلامى است شاگردى تربيت كند؛ اين يك كلمه، يك حسنه است كه اگر صد كلمه شد، صد حسنه ميشود؛ اگر او را شب و روز فرا گرفت، شب و روز او سرشار از حسنه است.(2)
يقيناً مسئله ى رويشهاى نوبه نو در نظام جمهورى اسلامى، يكى از اساسى ترين و مهم ترين مسائل است. اگر هر انقلابى و هر حركت و نهضتى در عالم، رويشهاى نوين و پى درپى نداشته باشد محكوم به زوال و فنا است. جمهورى اسلامى در طول اين 35 سال توانسته است در هر برهه اى، از خود جلوه اى نو و متناسب با نياز بُروز بدهد. افرادى نگران ريزشها بودند؛ گفته شد: «رويشها بر ريزشها غلبه خواهند كرد»(3)و همين شد. آنچه مهم است اين است كه نگاه نسل نو و همه ى كسانى كه نيروى جوانى را در خدمت به اهداف و آرمانهاى بلند ميخواهند، بايد به آينده هاى روشن و دور باشد؛ فقط جلوى پاى خودمان را نبينيم؛ آينده ى دور، ايجاد تمدّن اسلامى است؛ تمدّن نوين متناسب با نيازها و ظرفيّتهاى امروز بشريّتى كه
از حوادث گوناگون قرنهاى اخير زخم خورده است، مجروح است، غمگين است و نسلهاى جوان آن دچار يأس و نوميدى و افسردگى اند. اسلام ميتواند اين نسلها را به آفاق جديدى برساند، دلهاى آنها را شاد كند و آنها را آن چنان كه متناسب و شايسته ى كرامت انسان است، كرامت ببخشد؛ تمدّن نوين اسلامى يعنى اين. و شما هسته هاى مهم و اساسى و اصلى در ايجاد اين تمدّنيد؛ آينده متعلّق به شما است؛ سازندگان آينده ى كشور و آينده ى اين تمدّن و در واقع آينده ى جهان، شما جوانهاى امروزيد. بخشى از مجموعه ى روبه رشد رويشها در نظام جمهورى اسلامى در اين بخش يعنى در دانشگاه امام حسين تحقّق پيدا ميكند. در هرجا هستيد، چه آنهايى كه در اين دانشگاهند و چه همه ى جوانها در هر نقطه اى از كشور كه احساس تعهّد ميكنند، ميتوانند نقش آفرين باشند. اين دانشگاه جاى مهمّى است؛ مركز دانش است، مركز تحقيق است، مركز آموزشهاى انقلابى است، مركز آماده سازى هاى فكرى و روحى است؛ شما جوانها قدر بدانيد. مديران و مسئولان همه ى تلاش خودشان را به كار ببرند براى اينكه از اين فرصت، حدّاكثر استفاده را بكنند؛ كمااينكه بحمدالله ميكنند.(1)
مسئله ى انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى فقط اين نبود و نيست كه حالا يك كشورى در عِداد كشورهاى ديگر و در مسابقه ى با آنها قرار گيرد، از لحاظ پيشرفت مادّى و پيشرفت علمى و پيشرفت نظامى و پيشرفت سياسى؛ آن طورى كه معمولاً سران كشورها دنبال آن هستند. مسئله ى اسلام و تشكيل حكومت در اسلام، مسئله ى يك صيرورت(2)است، يك تحوّل در اندرون انسانى است. در درون ما، هم عناصر فرشتگى وجود دارد، هم عناصر سبعيّت؛ «لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ
أَسْفَلَ سٰافِلِينَ» (1)؛ يعنى استعداد علوّ و ترقّى و تعالى و استعداد تنزّل و سقوط، - شايد بشود گفت - بى نهايت در ما، افراد انسان وجود دارد. فلسفه ى آفرينش انسان اين است كه آن استعدادهاى برجسته ى مثبتِ مفيد و ممتاز از لحاظ ارزشهاى الهى، با اختيار خود انسان و با مجاهدت انسانى، غلبه پيدا كند بر آن خصلتهاى حيوانيّت و سبعيّت؛ كه اگر اين غلبه پيدا شد، آن وقت همان استعدادهاى حيوانى هم جهت گيرى درستى پيدا خواهد كرد. روح تعرّض و تطاول(2)اگر چنانچه در خدمت تقوا قرار گرفت، از تعرّض به حريمهاى مقدّس: حريمهاى انسانى، حريمهاى اجتماعى، حريمهاى اخلاقى جلوگيرى خواهد كرد، در يك جهت درستى به كار خواهد افتاد. در قرآن و در اسلام به «قتال» امر شده است؛ قتال يعنى كشتن، يعنى مواجهه ى با كشتار؛ امّا اين قتال، استفاده ى بهينه از آن روحيّه اى است كه در انسان وجود دارد؛ در خدمت هدايت بشريّت و در خدمت ساختن يك دنياى آباد و آزاد و متعالى به كار ميرود. اين قتال در واقع به معناى نابود كردن حجابها و موانع دستيابى انسان به قلّه هاى رفيع كرامت بشرى و انسانى است. اگر چنانچه اين خصلتها و خلقيّات و استعدادهاى برتر و باكرامت ترجيح داده شد، دنيا، دنياى خوبى خواهد شد؛ دنياى سعادت خواهد شد. در آن دنيا تجاوز نيست، تعدّى نيست؛ در آن دنيا پستى و فرومايگى نيست؛ در آن دنيا تعطيل استعدادهاى انسانى نيست، به انحراف كشيدن اين استعدادها نيست؛ در آن دنيا فقر نيست، تبعيض نيست. ببينيد چه دنياى خوبى خواهد شد. در آن دنيا انسان خواهد توانست از همه ى ظرفيّت وجودىِ خود استفاده كند. ظرفيّت وجودى ما اين نيست كه تا امروز دانش بشر و تجربه ى بشر به آن رسيده؛ ظرفيّتها خيلى بيشتر از اينها است.
ما در نگاه به ظرفيّتهاى جسمىِ خودمان هم دچار تنگ نظرى هستيم؛ ما ظرفيّتهاى جسمى خودمان را هم درست نمى شناسيم.(1)
اينكه ما تكيه ميكنيم بر روى نيروهاى انقلابى و نيروهاى متديّن، به خاطرِ اين است كه ما راه طولانى در پيش داريم؛ اين ملّت راه طولانى در پيش دارد. هدفى كه ما براى جمهورى اسلامى بر اساس آموخته هاى عمومى انقلاب در نظر گرفتيم - «ما» كه عرض ميكنم، مراد اين حقير نيست؛ مراد، ملّت ايران و مسئولان انقلاب است؛ صاحبان انقلاب - هدف خيلى والايى است؛ هدف، ايجاد يك جامعه ى نمونه است. شما ميخواهيد در محدوده ى ايران عزيز كه از لحاظ جغرافيايى در يك نقطه ى بسيار حسّاسى از دنيا هم واقع شده است يك جامعه اى بسازيد كه به بركت اسلام و زير پرچم قرآن، الگو باشد؛ هم الگو از لحاظ مادّى و پيشرفتهاى مادّى، هم درعينِحال الگو از لحاظ معنويّت و از لحاظ اخلاق.(2)
هدفها را براى ما ترسيم كرده اند، هم هدفهاى فردى و شخصى را، هم هدفهاى اجتماعى و سياسى و كلّى را. در هدف شخصى، رسيدن به اوج مقام كرامت انسانى هدف والاى ما است؛ همه هم وعده داده شده اند كه بتوانند اين پرواز بلند و بى حد را انجام بدهند؛ توانايى شما جوانها از ماها هم بيشتر است؛ اين اهداف شخصى است. اهداف بزرگ اجتماعى، ايجاد حيات طيّبه ى اسلامى و جامعه ى اسلامى [است]؛ جامعه اى كه افراد خود را فرصت بدهد كه بتوانند به سوى اين هدف حركت كنند: جامعه ى آباد،
جامعه ى آزاد، جامعه ى مستقل، جامعه ى داراى اخلاق والا، جامعه ى متّحد، يكپارچه، جامعه ى متّقى و پرهيزكار؛ اينها اهداف جامعه ى اسلامى است. دنيايى كه مقدّمه ى آخرت است، دنيايى كه انسان را ناگزير به بهشت ميرساند، ايجاد يك چنين دنيايى، هدف كلان اجتماعى و سياسى اسلام است؛ اينها را در مقابل ما ترسيم كردند. راه آن چيست؟ چه جور ميشود به اين هدفها رسيد؟ همين طور كه فرمود: «اعينونى»(1)فرمايش، فرمايش اميرالمؤمنين است به من كمك كنيد؛ يعنى آنچه را كه اميرالمؤمنين در زندگى خود و تلاش و جهاد خود، همه را در اين راه مصرف كرد، و آن عبارت است از ايجاد چنين دنيايى براى بشريّت در طول تاريخ؛ كمك كنيد به من كه اين هدف انجام بگيرد؛ چه جور؟ «بوَرَعٍ»، با ورع؛ «وَ اجتهادٍ»، با كوشش، با تلاش؛ تنبلى ممنوع است، بيكارگى ممنوع است، خسته شدن ممنوع است، مأيوس شدن ممنوع است؛ اين حركت عظيم وقتى انجام بگيرد، آن وقت شما دل مبارك فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) را شاد ميكنيد، دل اميرالمؤمنين را شاد ميكنند؛ چون آنها براى همين هدف آن همه تلاش كردند، آن همه مجاهدت به خرج دادند.(2)
ما به خاطرِ تحقّق حيات طيّبه ى اسلامى، نه فقط براى خودمان، بلكه براى بشريّت مبارزه ميكنيم. معناى اين حرف، اين نيست كه ما ميخواهيم لشكركشى كنيم تا ببينيم ايادى استكبار در كجا حيات طيّبه ى بشرى را نقض كرده اند و با آنها بجنگيم؛ اين جنگ، از اين مقوله نيست. سعى ما در پايگاه اسلام اين است كه ثابت كنيم بشريّت در زير سايه ى سنگين
و خبيث حاكميّت كنونى استكبار بر عالم، رنج ميكشد و روزبه روز به بدبختى نزديك تر ميشود و اسلام ميتواند بشر را نجات بدهد. ما ثابت كرده ايم و ثابت خواهيم كرد كه اسلام ميتواند با قدرتهاى بزرگ عالم مواجه شود و نظم ظالمانه ى دنيا را به هم بزند؛ استكبار هم روى همين نكته حسّاسيّت دارد.(1)
مسئله ى ما، مسئله ى يك شخص يا يك دولت و چند نفر آدم نيست؛ بلكه مسئله ى اسلام است. آن چيزى كه مانع ما ميشود تا نسبت به حوادثى كه در مقابلمان ميگذرد، بى تفاوت بمانيم، تكليف اسلامى است؛ آن چيزى كه مانع ميشود تا آنچه را لازم ميدانيم، قولاً و عملاً اتيان نكنيم، تكليف اسلامى است؛ چون مسئله ى ما نيست، بلكه مسئله ى اسلام است. ما عامل و بنده و مكلّفيم؛ براى همين است كه موظّفيم راهمان را دقيق انتخاب بكنيم. بين افراد فرقى هم نميكند. همه ى ما، از بالاترين مسئول در اين نظام تا كوچك ترين كارگزار در سلسله مراتب اجرايى و قضائى و غيره، مسئوليم. اين خطاب رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) به همه ى مسلمين است كه: «كلّكم راع» (2)امروز هم خطاب به همه ى مسلمين ميباشد؛ اين خطاب، نسبت به من و شما زنده تر از هميشه است. امروز، همه بايد براى بهترين وضعيّت و بهترين كار تلاش كنند: «للّتى هى احسن».(3)
يك نكته در باب وظايف عمومى ملّت بايد مورد توجّه قرار بگيرد و آن اين است كه هدف ما، ملّت مسلمان ايران كه پشت سر امام بزرگوارمان حركت و انقلاب كرديم و مردم جان و خون دادند و متحمّل رنجها و مصائب شدند، چه بود؟ هدف از همه ى اين جريانات عظيم كه به هدايت الهى، از روز اوّل تا امروز پيش رفته است، عبارت بود از اينكه در اين كشور و در اين خانه ى اسلام، حيات طيّبه ى اسلامى تحقّق پيدا كند. ما خواسته ايم كه در ميان ظلمات جاهليّت قرن بيستم، خورشيد فروزان اسلام را به درخشش درآوريم. ما خواسته ايم در هنگامى كه نسلهاى بشر از مكتبهاى گوناگون: از سرمايه دارى پليد غرب تا كمونيسم ملحد شرق دلزده شدند، بتوانيم مكتب حيات بخش و راه زندگى سالم و مطلوب و شيرين را به بشر نشان بدهيم و آن، حيات طيّبه ى اسلامى است. تقريباً در طول اين يازده سال، هرچه و در هر قسمتى كه ما در راه اسلام پيش رفتيم، در همان قسمت زندگى شيرين شده است و در هر بخشى كه توفيق پيدا نكرديم در جهت اسلام حركت بكنيم، در آن بخش زندگى سخت و تنگ و تلخ باقى مانده است؛ حيات اسلامى حيات طيّبه است. حيات طيّبه، يعنى زندگى اى كه كام انسان را شيرين كند و انسان با آن زندگى احساس آرامش و آسايش نمايد. ما در تشكيل نظام اسلامى و دولت و حاكميّت اسلامى، به اسلام نزديك شده ايم و ارزشها را تا آن حدّى كه براى ما مقدور بود در حكّام و زمامداران رعايت كرده ايم؛ در اين بخش، به همين اندازه زندگى شيرين شد.(1)
اميرالمؤمنين فرمود: اگر از من اطاعت كنيد، من شما را به بهشت
1) . در ديدار اقشار مختلف مردم قم، به مناسبت فرا رسيدن 19 دى ماه (سالروز قيام مردم قم) 1368/10/19
ميرسانم. عبارت اميرالمؤمنين در خطبه ى نهج البلاغه اين است؛ ميفرمايد: «فان اطعتمونى فانّى حاملكم ان شاء الله على سبيل الجنّة» ؛ فرمود اگر آنچه من ميگويم، گوش كنيد و عمل كنيد، من شما را به بهشت خواهم رساند، ان شاءالله؛ «وان كان ذا مشقّةٍ شديدةٍ و مذاقةٍ مريرة» (1)اگرچه اين كار، بسيار دشوار است، بسيار سخت است، تلخ است. اين حركت، حركت كوچكى نيست، حركت آسانى نيست؛ اين هدف اميرالمؤمنين [است]. رساندن انسانها به بهشت، هم در زمينه ى فكرى مردم، [هم] در زمينه ى روحى و قلبى مردم، [هم] در حيات اجتماعى مردم نقش مى آفريند. من از اين جهت روى اين تكيه ميكنم كه گاهى شنيده ميشود كسانى در گوشه وكنار وقتى صحبت از هدايت و راهنمايى و بيان حقايق دينى و مانند اينها ميشود، ميگويند آقا، مگر ما موظّفيم مردم را به بهشت برسانيم؟ خب بله؛ بله، همين است. فرق حاكم اسلامى با حكّام ديگر در همين است: حاكم اسلامى ميخواهد كارى كند كه مردم به بهشت برسند؛ به سعادت حقيقى و اخروى و عقبايى برسند؛ [لذا] راه ها را بايد هموار كند. اينجا بحثِ زور و فشار و تحميل نيست؛ بحثِ كمك كردن است. فطرت انسانها متمايل به سعادت است، ما بايد راه را باز كنيم؛ ما بايد كار را براى مردم تسهيل كنيم تا بتوانند خودشان را به بهشت برسانند؛ اين وظيفه ى ما است، اين كارى است كه اميرالمؤمنين بار آن را بر دوش خود گرفته است و احساس وظيفه ميكند كه مردم را به بهشت برساند. جامعه ى اسلامى، جامعه اى است كه اگر از لحاظ جنبه هاى مادّى به اسلام عمل بكند، بدون ترديد در قلّه قرار خواهد گرفت؛ از لحاظ علم، از لحاظ صنعت لازم، از لحاظ معيشت، از لحاظ روابط اجتماعى، از لحاظ عزّت و شرف دنيايى و عمومى و ملّى و بين المللى در اوج قرار ميگيرد؛ امّا اين همه ى كارها نيست، همه ى هدفها نيست. اگر زندگى ما در دنيا زندگى خوبى باشد، امّا لحظه ى مرگ ما
1) . نهج البلاغه، خطبه ى 156
لحظه ى بدبختى و روسياهى ما باشد، چه فايده دارد؟ امام سجّاد (عليه السّلام) در دعاى صحيفه ى سجّاديه ميفرمايد: «امتنا مهتدّين غير ضالّين، طائعين غير مستكرهين» (1)ميگويد پروردگارا! من را درحالى از دنيا ببر و بميران كه هدايت يافته باشم، گمراه نباشم؛ من را درحالى از دنيا و از اين نشئه ببر كه من با طوع و رغبت به آن طرف بروم؛ چه كسى با طوع و رغبت از اين گذرگاه عبور ميكند؟ آن كسى كه به آن طرف خاطرجمع است.(2)
حفظ استقلال سياسى خيلى مهم است؛ اين جزوِ مبانى اصولى نظام است؛ اين استقلال، استقلال سياسى، اقتصادى و فرهنگى است. ما بايد اين بندهاى اختاپوس فرهنگىِ تحميل شده ى به وسيله ى غرب را از دست و پاى خودمان باز كنيم؛ اين هم يكى از اصول ما است. آن حركتى، آن جريانى، آن شعارى و آن برنامه ريزى اى كه در آن استقلال كشور و ملّت ديده نشود، اصول گرايانه نيست.(3)
از اين بالاتر، استقلال فرهنگى است؛ فرهنگِ استقلال، اعتقاد به استقلال و ايمان. مهم اين است كه با هر نوع وابستگى مقابله شود؛ يك ملّت به اين نقطه كه رسيد، ديگر هيچ مشكلى ندارد. همه ى تأكيدى كه بنده در قضيّه ى انتخابات و براى انتخاب اصلح و غيره دارم، براى همين است كه اين كشور، استقلال خود را آسان به دست نياورده است. مبادا
كسانى به مجلس بروند كه گيرنده ى آنها، منتظر فرستنده ى قوى آمريكا و غرب باشد! مبادا كسانى وارد مجلس شوند كه آنتنهايشان را به آن سمت تنظيم كرده باشند؛ هرچه از آنجا مى آيد، بگيرند و در داخل به زبان ديگرى منتشر و منعكس كنند! همه ى نگرانى من از اين است.(1)
يكى ديگر از ارزشها، استقلال سياسى و اقتصادى و فرهنگى است. مردم ميخواستند كه اين كشور از لحاظ سياسى، محكوم فلان رژيم اروپايى يا آمريكا نباشد؛ از لحاظ اقتصادى، اقتصادش وابسته ى به كمپانى هاى جهانى نباشد كه هر كارى ميخواهند، با اين كشور بكنند؛ از لحاظ فرهنگى، با فرهنگ عميق و غنى اى كه دارد، كوركورانه تابع و دنباله روِ فرهنگ بيگانه نباشد. ارزشها كه ميگوييم، يعنى دين، ايمان، استقلال سياسى، استقلال اقتصادى، استقلال فرهنگى، آزادى فكر، رواج اخلاق فاضله، حكومت مردمى، حكومت صالح و انسانهاى برخوردار از دين و تقوا در رأس كارها؛ ابزار تحقّق اين خواسته ها چه بود؟ روح ايمان و جهاد و فداكارى و ايثار همين مردم مؤمن. آن چيزى كه توانست اين بناى رفيع و اين بناى اسلامى را بعد از قرنها در اين مملكت استوار كند چه بود؟ آن عبارت بود از اينكه ارزشهايى از اين قبيل كه عرض كرديم، پايه ى بناى نظام جديد باشد و زندگى نوينى در اين منطقه از عالم براساس اين ارزشها به وجود آيد. براى اينها مردم فداكارى كردند و جان خود و فرزندانشان را در معرض جهاد فى سبيل الله و شهادت قرار دادند و بسيارى هم شهيد شدند. مردم ميدانستند چه ميخواهند؛ مردم دنبال اين ارزشها بودند.(2)
مسئله ى استقلال، براى كلّ كشور و كلّ انقلاب مسئله ى مهمّى است؛ استقلال يكى از پايه هاى انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى بود. شعار
«استقلال» در كنار شعار «آزادى» مهم ترينِ شعارهاى انقلاب بود و هست و خواهد بود. ببينيد! بعد از شكست شيوه ى استعمار مستقيم كه قبلاً معمول بود و كشورها را به صورت مستقيم استعمار ميكردند - كه آن شيوه منسوخ شد - استعمار جديد جايگزين آن شد. استعمار جديد به اين صورت بود كه قدرتهاى مداخله گر خارجى مستقيماً وارد اداره ى كشورهاى تحت استعمار نميشدند؛ عوامل آنها و كسانى كه گوش شنوايى از آنها داشتند و متّكى به آنها بودند، در رأس كشورها قرار ميگرفتند و چون حكومت متّكى به خارج بدون استبداد امكان پذير نيست، با استبداد حكومت ميكردند و منافع قدرتهاى خارجى را تأمين ميكردند؛ اين استعمار جديد بود. مبارزه ى با استبداد بدون مبارزه ى با آن قدرت خارجى اى كه پشت سر ديكتاتور و مستبد قرار دارد، به جايى نميرسيد و نميرسد؛ امروز هم همين جور است. اگر فرض كنيم يك ملّتى كه از استبداد حاكمان خود به جان آمده، قيام كند و انقلاب كند و با آن مستبد مبارزه كند، امّا با آن سلطه گرِ خارجى اى كه پشت سر اين مستبد قرار داشت، سازش كند؛ سرنوشت اين انقلاب و مسئولان و مديران اين انقلاب، يا شكست است يا خيانت، از اين دو حال خارج نيست؛ يا دچار خيانت خواهند شد و به انقلابشان، به كشورشان خيانت خواهند كرد؛ يا اگر بخواهند خيانت نكنند شكست خواهند خورد، از صحنه محو خواهند شد. همچنان كه در بعضى از انقلابهاى اين چند سال اخير ملاحظه كرديم [كه] با مستبد جنگيدند، [امّا] از آن نيروى پشت سرِ مستبد، يا غفلت كردند يا احياناً به فكر سازش و مدارا با او افتادند؛ نتيجه را امروز ملاحظه ميكنيد. مبارزه ى با مستبد و سازش با مستكبر به جايى نخواهد رسيد. آن انقلابى موفّق خواهد شد و پيروز خواهد شد كه آن قدرت مداخله گرِ پشت سرِ ديكتاتور را هم ببيند و با او مبارزه كند؛ لذا وقتى جوانهاى ما رفتند لانه ى جاسوسى آمريكا را گرفتند و ضربه ى تحقيرآميزى را به آمريكا زدند، امام گفتند: «انقلابى بزرگ تر از انقلاب اوّل.» انقلاب اوّل
هم انقلاب بود، انقلاب عظيم و بى نظيرى بود، امّا در اين حركت دوّم، ملّت ايران نشان داد كه لايه ى بعدى سلطه و گرفتارى و بلا را ميشناسد و با آن مقابله و مبارزه ميكند.(1)
در نظام وابسته ى منسوخ و برافتاده ى قبل از انقلاب، مردم دچار فساد و بى بندوبارى بودند، يا به تعبير درست تر، به سمت فساد و بى بندوبارى و خودباختگى و بى ايمانى سوق داده ميشدند؛ يعنى حركت ملّت را اين طور تنظيم كرده بودند كه روزبه روز در كشور، بى ايمانى همه گيرتر شود و مردم از ايمان معنوى درست، محروم بمانند و به فساد و بى بندوبارى كشانده شوند و خودباختگى در مقابل بيگانگان در آنها تقويت گردد و استقلال اقتصادى و فرهنگى در كشور مفهومى نداشته باشد؛ جهت كلّى حركت در آن نظام منسوخ و فاسد اين بود. در اين مرحله، هنر بزرگ امام بزرگوار در اين بود كه به جاى آن نظام فاسد، يك نظام سياسى در اين كشور برقرار كرد كه به جاى بى اعتنايى به مردم، عشق به مردم بر آن حاكم است؛ به جاى بى توجّهى به سرنوشت ملّت، بخصوص سرنوشت جوانان، عشق به سرنوشت ملّت و عشق به سرنوشت جوانان و اهمّيّت فوق العاده به آنها در آن مطرح است؛ به جاى خودباختگى در مقابل بيگانگان، خودباورى در ميان مردم روزبه روز توسعه پيدا ميكند؛ به جاى وابستگى سياسى و اقتصادى و فرهنگى به بيگانگان، استقلال سياسى و اقتصادى و فرهنگى هدف قرار گرفته است.(2)
استقلال يعنى يك كشورى مداخله گر را بشناسد، با آن مقابله كند و
در مقابل آن بايستد. استقلال به معناى بداخلاقى كردن با همه ى دنيا نيست؛ استقلال به معناى مقابله ى با آن قدرتى است كه ميخواهد مداخله كند، ميخواهد دستور بدهد، ميخواهد حيثيّت و شرف يك ملّت را براى منافع خود خرج كند؛ اين معناى استقلال است. دشمن استقلالِ يك ملّت كيست؟ قدرتهاى خارجى، قدرتهاى مداخله گر؛ آنها هستند كه از حسّ استقلال در يك كشور واهمه دارند، ميهراسند و سعى ميكنند اين حس را در ملّت، در رهروان و در رهبران و در پيشروان ملّت، تضعيف كنند؛ لذا دستگاه هاى تبليغاتى اينها به كار مى افتند براى اينكه ملّتها را از استقلال روگردان كنند. اين جور تبليغ ميكنند كه استقلال سياسى كشورها يا استقلال فرهنگى و اقتصادى كشورها با پيشرفت كشورها منافات دارد؛ ميشنويد اين حرفها را؛ آن كسانى كه با تبليغات جهانى آشنايى دارند، ميشنوند. در دنيا به عنوان اتاقهاى فكر، به عنوان حرفهاى فيلسوفانه، اين مطالب را پخش ميكنند، كسانى هم در داخل كشورها از جمله داخل كشور ما همين حرفها را از طرف آنها منتشر ميكنند كه يك كشورى اگر بخواهد در مجموعه ى كشورهاى پيشرفته ى دنيا قرار بگيرد، چاره اى ندارد جز اينكه از ميل استقلال خواهى فرو بكاهد، ميل به استقلال را در خود كم كند؛ وَالّا با هم نميسازد كه يك كشورى بخواهد مستقل باشد، بخواهد صرفاً بر روى منافع خود تكيه بكند، و درعينِحال جزو منظومه ى پيشرفت جهانى هم قرار بگيرد. خب، اين حرف، حرف كاملاً غلط و ساخته وپرداخته ى كسانى است كه با استقلال كشورها مخالفند. اميد و هدف قدرتمندان مداخله گر اين است كه در داخل كشورها، بتوانند با دخالت در امور كشورها منافع خودشان را تأمين كنند؛ اگر منافع آن ملّتها از بين رفت و پايمال هم شد، اهمّيّتى برايشان ندارد؛ اصرارشان بر اين است [كه] دخالت كنند؛ كما اينكه در رژيم طاغوت [هم] همين بود. با چه كسى رابطه داشته باشيد، با چه كسى رابطه نداشته باشيد، نفت را به چه كسى بفروشيد، چقدر بفروشيد،
چه جور مصرف كنيد، چه كسى در فلان مسئوليّت حسّاس سرِ كار بيايد، چه كسى نيايد؛ در اين چيزها دخالتهاى صريح ميكردند؛ اين كشور ميشود يك دستگاهى، يك وسيله اى براى منافع آنها و منافع ملّى بكلّى فراموش ميشود؛ هدف مديران و اداره كنندگان كشور، ديگر منافع ملّى نيست، تأمين منافع مداخله گران است. استقلال، اين رَوَند غلط و خائنانه را قطع ميكند؛ جلوى اين را ميگيرد؛ معناى استقلال براى يك كشور اين است. استقلال به معناى قهر كردن با كشورها نيست، به معناى ايجاد كردن سدّى در مقابل نفوذ كشورها است كه نتوانند منافع آن كشور را، منافع [آن] ملّت را تحت الشّعاع منافع خودشان قرار بدهند؛ اين معنى استقلال است و اين مهم ترين هدف براى يك كشور است.(1)
آن چيزى هم كه ميتواند استقلال را براى انقلاب اسلامى ما تأمين بكند، تكيه ى صريح و شفّاف بر مبانى انقلاب است؛ اصول انقلاب، مبانى انقلاب، ارزشهاى انقلاب، به شكل صريح و شفّاف مورد تكيه بايد قرار بگيرد؛ همچنان كه امام بزرگوار اين جور بود؛ امام از اوّل شروع نهضت، همه ى حرف خود را صريح، بدون ابهام بيان كرد. از اوّل، امام رژيم طاغوتىِ موروثىِ استبدادىِ سلطنتى را نفى كرد، ملاحظه نكرد؛ از اوّل معلوم بود كه امام دنبال يك نظام و يك تشكيلات مردمى است. سلطنت موروثى، مردود؛ نظام استبدادى، مردود؛ نظام فردى و متّكى به اراده ى فرد، مردود؛ اينها را امام صريح بيان كرد؛ پرده پوشى نكرد. امام بصراحت بيان كرد كه نظام اسلامى، نظامى بر مبناى انديشه ى اسلام و ارزشهاى اسلامى بايد سرِ كار بيايد؛ پرده پوشى نكرد. امام در قضيّه ى مقابله ى با شبكه ى صهيونيستىِ
1) . در ديدار فرماندهان و كاركنان نيروى هوايى ارتش در سالروز بيعت تاريخى همافران با امام خمينى (ره) 1392/11/19
خطرناكى كه بر دنيا ميخواهد حكومت بكند، هيچ ملاحظه اى نكردند، حرفى را پوشيده نگذاشتند، صراحتاً در مقابل صهيونيسم موضع گرفت. امام در مقابل رژيم صهيونيستى كه يك رژيم جعلى و غاصب است كه بر منطقه ى فلسطينِ مظلوم حكومت ميكند، صريحاً موضع گرفت؛ هيچ ملاحظه و پرده پوشى نكرد؛ ببينيد اينها اصول و پايه ها است! امام در اينكه ما با نظام سلطه مخالفيم، هيچ پرده پوشى نكرد؛ نظام سلطه يعنى آن نظام بين المللى اى كه متّكى است به تقسيم دنيا به سلطه گر و سلطه پذير؛ امام قاطعاً اين را رد كرد. آن نظام سلطه هم در شكل كامل خود تجسّم و تجسّد پيدا ميكند در رژيم و دولت كنونى ايالات متّحده ى آمريكا؛ لذا امام صريحاً در مقابل آمريكا موضع گرفت. موضع گيرى ما در مقابل آمريكا به مناسبت اين نيست كه اينها يك ملّتى باشند كه ما با اين ملّت مخالف باشيم يا خصوصيّات نژادى تأثيرى داشته باشد؛ مسئله اينها نيست؛ مسئله اين است كه منش و ذات و رفتار دولت ايالات متّحده ى آمريكا، مداخله گرى و سلطه گرى است؛ امام در مقابل اين، موضع صريح و شفّاف گرفت؛ براى همين است كه شما مى بينيد انقلاب بعد از گذشت سى وپنج سال بر اصول و مبانى و بر ريل حقيقى خود استوار و پابرجا است؛ انقلاب عوض نشد، حرف خود را عوض نكرد، راه خود را عوض نكرد، هدفهاى خود را عوض نكرد؛ خيلى مهم است. انقلابها در مقابل طوفانهايى كه بر آنها فرود مى آيند، مقاومت خودشان را از دست ميدهند؛ خيلى ها، يا حرفشان را عوض ميكنند، يا راهشان را عوض ميكنند، يا اصلاً بكلّى نابود ميشوند و از بين ميروند. انقلاب اسلامى از اوّل كه پديد آمده است تا امروز، اهداف مشخّص خود را حفظ كرده، به سمت اين اهداف حركت كرده، به پيشرفتهاى حيرت انگيز در بخشهاى مختلف نائل شده، خود را دارد از يك كشور و ملّت فراموش شده ى بى تأثير در دنيا، به عنوان يك قدرت منطقه اى بزرگ و يك عنصر مؤثّر در سياستهاى بين المللى، به دنيا نشان ميدهد. در
اطراف دنيا، همه ى ملّتها ملّت ايران را به عنوان يك ملّت شجاع، يك ملّت باصداقت، يك ملّت هوشمند، يك ملّت مقاوم مى شناسند؛ اين همه هم عليه نظام اسلامى كار شده است، تلاش شده است، تبليغات شده است. يك مدّتى دستگاه هاى تبليغاتى و سياسى دشمنان ملّت ايران تكيه ى خودشان را گذاشتند بر ايجاد ايران هراسى، بعضى ها اسلام هراسى، بعضى ها ايران هراسى [امّا] محبوبيّت ملّت ايران در ميان ملّتهاى دنيا بيشتر شد. امروز نه فقط آحاد عمومى ملّتها [بلكه] نخبگانِ بى غرض دنيا هم همين جورند؛ اظهارنظرهايشان را نگاه كنيد، قضاوتشان درباره ى ملّت ايران اين است: ملّت بااستقامت، ملّت هوشمند، ملّت صبور؛ با اين چشم به ملّت ايران نگاه ميكنند. سياست ايران هراسى آنها امروز اين جور نتيجه داده؛ هراس ملّتها از نظام جمهورى اسلامى و ملّت ايران نيست، هراس ملّتها از تسلّط آمريكا است. آمريكا است كه به زورگويى معروف است، به مداخله ى در امور كشورها معروف است، به جنگ افروزى معروف است. ملّتها آمريكا را به عنوان يك دولت جنگ افروز، آتش افروز و مداخله كننده ى در امور ملّتها مى شناسند. ملّتها از آمريكا است كه هراس دارند، از آمريكا است كه متنفّرند. چهره ى نظام جمهورى اسلامى به توفيق الهى روزبه روز روشن تر شده است، ملّت ايران هم روزبه روز در دنيا آبرومندتر شده اند؛ و اين روش ادامه پيدا خواهد كرد. راز ماندگارى نظام جمهورى اسلامى بر ريل انقلاب و بر خطوط اصلى امام بزرگوار، همين صراحت بوده است؛ هيچ نبايستى اين شفّافيّت را، اين صراحت را از دست داد. در مقابل مخالفان، در مقابل دوستان، در مقابل دشمنان، مواضع جمهورى اسلامى بايد مواضع شفّافى باشد. تاكتيكها را ميتوانند عوض كنند، شيوه هاى كار را ميتوانند عوض كنند، [امّا] اصول، همچنان مستحكم بايد بماند؛ اين راز استحكام انقلاب و راز پيشرفت كشور است.(1)
1) . در ديدار فرماندهان و كاركنان نيروى هوايى ارتش در سالروز بيعت تاريخى همافران با امام خمينى (ره) 1392/11/19
آقاى «جرج جرداق»(1)نويسنده ى كتاب نامدار «صوت العدالة» كه درباره ى اميرالمؤمنين است، بين دو جمله كه يكى از اميرالمؤمنين (عليه السّلام) صادر شده است و يكى هم از جناب عمر خليفه ى دوّم مقايسه اى ميكند. يك وقت چند نفر از استانداران يا ولات زمان جناب عمر پيش ايشان آمده بودند و چون گزارشى عليه آنها آمده بود، خليفه را خشمگين كرده بود. خليفه خطاب به آنها جمله ى ماندگارى را گفته است: «استعبدتم النّاس و قد خلقهم الله احرارا» (2)مردم را به بردگى گرفته ايد؛ درحالى كه خدا مردم را آزاد آفريده است؟ جمله ى ديگرى اميرالمؤمنين (عليه السّلام) فرموده است كه در نهج البلاغه آمده است و آن اين است: «لا تكن عبد غيرك و قد خلقك الله حراً» (3)بنده ى غير خودت مباش؛ خدا تو را آزاد آفريده است. جرج جرداق بين اين دو جمله مقايسه ميكند و ميگويد جمله ى اميرالمؤمنين بمراتب برتر از جمله ى عمر است؛ زيرا عمر به كسانى اين خطاب را ميكرد كه آزادى و حريّت، در دست آنها هيچ تضمينى نداشت؛ چون خود آنها كسانى بودند كه عمر ميگفت: «استعبدتم النّاس» ؛ مردم را به بردگى گرفته ايد؛ حالا
1) . «جرج جرداق» نويسنده ى مسيحى و از پژوهشگران بنام لبنان با نگارش كتاب وزين «الامام على صوت العدالة الانسانيّة» عشق و علاقه ى خود را به شخصيّت اين امام و زندگى و انديشه ى او ابراز كرده است. وى در كتاب پنج جلدى كه «هادى خسروشاهى» آن را با عنوان «امام على (ع) صداى عدالت انسانى» به فارسى ترجمه و چاپ كرده، عاشقانه به تفكّر انسانى و دوران زمامدارى نخستين امام شيعيان پرداخته است. على و حقوق بشر، على و انقلاب فرانسه، على و سقراط، على و عصر او، على و ملّيّت عرب پنج جلد كتاب «صوت العدالة الانسانيّة» است كه جرج جرداق مسيحى، بهترين سالهاى جوانى اش را صرف تحقيق و نگارش آن كرده است. جرداق در سال 1926 در شهر مرجعيون در جنوب لبنان متولّد شد و در 14 آبان 1393 درگذشت.
2) . كنزالعمّال، ج 12، ص 661 (با تفاوت)
3) . نهج البلاغه، نامه ى 31
به آنها آزادى بدهيد. اين يك طور حرف زدن است؛ يك طور ديگر آن است كه اميرالمؤمنين به خود آن مردم خطاب ميكند و درحقيقت ضمانت اجرا را در خود كلام مى آورد: «لا تكن عبد غيرك و قد خلقك الله حراً» ؛ بنده ى غير خودت مباش، خدا تو را آزاد آفريده است.(1)
در باب مفهوم آزادى، ما بايد استقلال را كه شعار ديگر ما است به كار گيريم؛ يعنى مستقل فكر كنيم؛ تقليدى و تبعى فكر نكنيم. اگر در اين مسئله كه پايه ى بسيارى از مسائل و پيشرفتهاى ما است، بنا شد از ديگران تقليد كنيم و چشمهايمان را فقط بر روى دريچه اى كه تفكّرات غربى را به ما ميدهد، باز كنيم، خطاى بزرگى مرتكب شده ايم و نتيجه ى تلخى در اختيار خواهد بود.(2)
ما ميخواهيم نظر اسلام را پيدا كنيم. ما كه با كسى رودربايستى نداريم. ما اگر بخواهيم نظرات منهاى اسلام را هرچه كه ذهن ما ميپزد و ميپروراند دنبال كنيم، به همان آشفتگى هايى دچار ميشويم كه متفكّرين غربى در زمينه هاى گوناگون مبتلايش هستند، هم در فلسفه دچار هستند، هم در ادبيّات و هنر دچار هستند، هم در مسائل اجتماعى دچار هستند؛ آراى متضارب گوناگون عليه يكديگر، كه غالباً هم اينها امتداد عملى پيدا نميكند؛ نه، ما دنبال اين هستيم كه ببينيم نظر اسلام چيست. پس ببينيد ما در بحث آزادى، اوّلين محدوديّت را براى خودمان درست ميكنيم؛ آن
محدوديّت چيست؟ عبارت است از اينكه ما نظر اسلام را ميخواهيم؛ خودمان را محدود ميكنيم به نظر اسلام و چارچوب اسلامى؛ اين، اوّلين محدوديّت. در بحث آزادى، از محدوديّت نترسيم؛ چون وقتى گفته ميشود آزادى، آزادى در معناى اوّلى كه با حملِ اوّلىِ ذاتى(1)مشخّص ميشود؛ يعنى رها شدن. كسى كه ميخواهد درباره ى آزادى بحث كند، كأنّه هر چيزى كه اندكى با اين رها شدن منافات داشته باشد، برايش سنگين مى آيد؛ يعنى دنبال استثناء ميگردد. قاعده عبارت است از رهايى مطلق؛ او دنبال اين ميگردد كه «الّا ما خرج بالدّليل» (2)اش چيست، كه بگويد خب، در اين زمينه ها آزادى نه؛ در آن زمينه ها آزادى نه؛ از اين چند زمينه كه بگذريم، آزادى بله؛ اين اشتباه را انسان ممكن است در مواجهه ى با بحث آزادى بكند. من عرض ميكنم اين جور نيست؛ از اوّل هيچ پيش فرضى وجود ندارد كه بخواهد به ما آزادى مطلق را بدهد؛ از اوّل چنين پيش فرضى نداريم كه يك آزادى مطلق حقّ انسان است، متعلّق به انسان است، براى انسان ارزش است، حالا بگرديم ببينيم كه استثناها كدام است، «ما خرج بالدّليل» ها كدام است؛ نخير، قضيّه اين جور نيست؛ ما از محدوديّت نترسيم. همان طور كه عرض كردم، اوّلين محدوديّت ما كه درباره ى مباحث آزادى در اسلام حرف ميزنيم، اين است كه ميگوييم در اسلام؛ يعنى از اوّل، چارچوب درست ميكنيم؛ از اوّل برايش محدوده درست ميكنيم.(3)
آزادى يعنى ملّت ما در چارچوب قانونِ خود - و نه قانون تحميلى ديگران - مسئولان كشور را انتخاب ميكند. اگر از عملكرد آنها راضى بود،
اين انتخاب را ادامه ميدهد؛ اگر راضى نبود، آنها را كنار ميگذارد و ديگران را انتخاب ميكند؛ اين مهم ترين شاخه ى آزادى در كشور ما است.(1)
مسئله ى آزادى يكى از مقولاتى است كه در قرآن كريم و در كلمات ائمّه (عليهم السّلام) به طور مؤكّد و مكرّر روى آن تأكيد شده است. البتّه تعبيرى كه در اينجا از آزادى ميكنيم، مرادمان آزادى مطلق نيست كه هيچ طرف دارى در دنيا ندارد؛ فكر نميكنم كسى در دنيا باشد كه به آزادى مطلق دعوت كند. مرادمان آزادى معنوى هم كه در اسلام و بخصوص در سطوح راقى(2)معارف اسلامى هست، نيست؛ آن محلّ بحث ما نيست. آزادى معنوى چيزى است كه همه ى كسانى كه معتقد به معنويّاتند، آن را قبول دارند؛ محلّ رد و قبول نيست. منظور از آزادى كه در اينجا بحث ميكنيم آزادى اجتماعى است؛ آزادى به مثابه ى يك حقّ انسانى براى انديشيدن، گفتن، انتخاب كردن و از اين قبيل. همين مقوله، در كتاب و سنّت مورد تجليل قرار گرفته است. آيه ى شريفه ى 157 سوره ى اعراف ميفرمايد: «اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ اَلرَّسُولَ اَلنَّبِيَّ اَلْأُمِّيَّ اَلَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي اَلتَّوْرٰاةِ وَ اَلْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهٰاهُمْ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ اَلْخَبٰائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ»(3)؛ خداوند يكى از خصوصيّات پيامبر را اين قرار ميدهد كه غل و زنجيرها را از گردن انسانها بر ميدارد و «اصر» يعنى تعهّدات تحميلى بر انسانها را از آنها ميگيرد؛ مفهوم خيلى عجيب و
1) . در خطبه هاى نمازجمعه ى تهران 1382/11/24
2) . متعالى
3) . سوره ى اعراف، بخشى از آيه ى 157، ترجمه: «همانان كه از اين فرستاده، پيامبر درس نخوانده كه [نام] او را نزد خود، در تورات و انجيل نوشته مى يابند - پيروى ميكنند [همان پيامبرى كه] آنان را به كار پسنديده فرمان ميدهد، و از كار ناپسند باز ميدارد، و براى آنان چيزهاى پاكيزه را حلال و چيزهاى ناپاك را حرام ميگرداند، و از [دوش] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است برميدارد...»
وسيعى است. اگر وضع جوامع دينى و غير دينى در آن دوره را در نظر داشته باشيد، ميدانيد كه اين «اصر» اين تعهّدات و پيمانهاى تحميلى بر انسانها شامل بسيارى از عقايد باطل و خرافى و بسيارى از قيود اجتماعى غلطى كه دستهاى استبداد يا تحريف يا تحميق بر مردم تحميل كرده بود، ميشود. «اغلال» هم كه غل وزنجيرها است، معلوم است.(1)
معنا و مفهوم شعار «آزادى» كه ملّت اسلام و ملّت ايران سر ميدهد چيست؟ آزادى از سلطه ى زورگويان، آزادى از دخالت و نفوذ بيگانگان، آزادى از دخالتهاى عناصرى كه هرجا دخالت كرده اند، شرّ و فساد و بدبختى و حتّى فقر و نكبت به وجود آورده اند. شما نگاه كنيد به كشورهايى كه به اصطلاح به آنها كشورهاى در حال توسعه، يا عقب افتاده، يا كشورهاى جهان سوّم ميگويند؛ كدام يك از آنها توانسته اند از ناحيه ى دخالت آمريكا، دخالت بانك جهانى، دخالت مراكز و اقطاب سياسى عالم، طرفى ببندند و كارى بكنند و سعادتى براى خودشان درست كنند؟ ملّت مستقل و آزاد، آن ملّتى است كه بتواند روى پاى خود بايستد، با امكانات خود كار كند، با اراده ى خود حركت كند، با وحدت و با جهت گيرى صحيح، با آنچه كه به صلاح او، براى او و تأمين كننده ى آينده ى اوست، حركت كند؛ اين ملّت به جايى خواهد رسيد؛ همچنان كه ملّت ايران در اين نوزده سال و اندى كه تا امروز از انقلاب عظيم و شكوهمند ميگذرد، گامهاى بلندى برداشته و كارهاى بزرگى انجام داده است. البتّه ما تا هدف نهايى، خيلى فاصله داريم و خيلى بايد تلاش كنيم؛ امّا به بركت آزاد شدن از جاذبه ى مغناطيسى غلطِ مضرِّ بيمارگونه ى استكبار جهانى، توانستيم به خودمان بپردازيم؛ چقدر آثار علمى، چقدر شكوفايى ها، چقدر حركتهاى عظيم،
1) . در مراسم فارغ التحصيلى گروهى از دانشجويان دانشگاه تربيت مدرّس 1377/6/12
چقدر حيثيّت و چقدر اميد در اين ملّت به وجود آمد! اين ملّت زنده شد. بايستى اين راه همين طور ادامه پيدا كند.(1)
آزادى، محدود است و آزادى مطلق نيست؛ حدّش كجا است؟ حدّش عبارت است از حدودى كه اسلام تعيين كرده است. اگر بنا شود كه كسانى مردم را به بى ايمانى و به شهوات سوق دهند، در اين كار، آزاد نيستند؛ اين آزادى، آزادى خيانت است. اگر قرار شد كسانى بنشينند و توطئه كنند و اين توطئه را به شكلى در نوشته اى منعكس كنند، اين آزادى توطئه است و مردود است.(2)
من با مسئولين، اتمام حجّت ميكنم؛ مسئولين بايد در اين مورد اقدام كنند؛ ببينند كدام روزنامه است كه از حدودِ آزادى پا را فراتر ميگذارد. آنچه كه براى اين ملّت مفيد است، آنچه كه آزادى حقيقى است و آنچه كه بيانِ رأى بدون توطئه است، آن را از توطئه، خيانت، اضلال و نااميد كردنِ مردم جدا كنند.(3)
مراد از آزادى هم همان آزادى بيان و آزادى فكر است؛ منتها اگر شما رفتيد بر طبق وظيفه تان درِ دكان يك قاچاق فروش را بستيد، آن فرد نميتواند بگويد شما با آزادى كسب و كار مخالفيد؛ نه، بحث آزادى كسب و كار
نيست كسب و كار آزاد است، قاچاق فروشى ممنوع است. بحث بر سر آزادى بيان نيست؛ بيان و فكر آزاد است؛ سمپاشى و اضلال و گمراه گرى ممنوع است؛ آن هم در شرايط حسّاسى كه امروز كشور ما دارد.(1)
مادامى كه در اظهار نظرى، دروغ و تهمت و فتنه و فريب نباشد، مانعى ندارد؛ اگر دروغ و افترا و فريب بود، ما به عنوان مسئول، نبايد اجازه بدهيم يك نفر بيايد مردم را فريب بدهد، يا به آنها دروغ بگويد. امّا آنجايى كه دروغ و تهمت و فريب و اهانت به كسى نيست، چه مانعى دارد هركسى نظرش را بگويد. نويسندگان و صاحب نظران و قلم به دستان و تريبونداران از حرف مخالف آشفته نشوند؛ چرا ما آشفته بشويم؟ ما منطق و استدلال داريم؛ بله، هيچ حرفى را نبايد بى جواب گذاشت. اگر خلاف است، بايد جواب داد؛ منتها از جادّه ى ادب نبايد خارج شد.(2)
عدّه اى به نام آزادانديشى مرزهاى فضيلت و حقيقت را لگدكوب كرده اند و به نام آزادانديشى و نوآورى، همه ى اصول مقدّس حقيقى را ناديده گرفته يا تحقير و يا مسخره كرده اند. يك عدّه هم به صورت عكس العملى يا به خاطر مسائل ديگرى كه در ذهنشان بود، به پايه هايى چسبيدند كه بايد بر روى آن پايه ها نوآورى ميشد. نبايستى به آنچه كه گفته شده، اكتفا كرد و متحجّر شد؛ يعنى تحجّر در مقابل مرزشكنى و افراط در مقابل تفريط. همچنان كه بعضى در محيط سياسى، فاصله ى بين هرج ومرج و ديكتاتورى را اصلاً قبول ندارند و معتقدند كه در جامعه يا بايد هرج ومرج باشد يا ديكتاتورى؛ كأنّه از اين دو خارج نيست. در عرصه ى فرهنگى
هم همين طور: يا بايد هرج ومرج و كفرگويى و اهانت به همه مقدّسات و ارزشهاى مسلّم و مستدل شود و يا بايد ذهنها بسته شود و تا كسى حرف تازه اى زد، فوراً همه او را هو كنند و عليه او جنجال نمايند! كأنّه هيچ حدّ وسطى بين اين دو وجود ندارد. ما بايد آن حدّ وسط، همان «امر بين الامرين» و تعادل را پيدا كنيم.(1)
من ميگويم آزادى، هم دادنى است، هم گرفتنى است، هم آموختنى است. آزادى دادنى است يعنى چه؟ يعنى مسئولان حكومتها اجازه ندارند حقّ طبيعى آزادى يعنى آزادى هاى قانونى را از كسى سلب كنند. البتّه اين لطفى نيست كه حكومتها ميكنند؛ بايد آزادى را بدهند و اين يك وظيفه و تكليف است. آزادى گرفتنى است يعنى هر انسان آگاه و باشعورى در جامعه بايد با حقِّ آزادى و حدود خودش آشنا باشد و آن را مطالبه كند و بخواهد. و امّا آزادى آموختنى است يعنى آزادى آداب و فرهنگى دارد كه بايد آن را آموخت؛ بدون فرهنگ و ادب آزادى، اين نعمت بزرگ براى هيچ كس و هيچ جامعه اى چنان كه شايسته است فراهم نخواهد شد. اگر در جامعه، ادب آزادى وجود نداشته باشد و افراد چگونگى استفاده از آن را ندانند، مطمئن باشند كه آزادى را كه براى يك جامعه ى فعّال و كوشا و پيشرو يك ضرورت است، از دست خواهند داد و از نظر اسلام اين براى يك جامعه، فاجعه است؛ آزادى كه از دست برود، فاجعه است. از نظر اسلام هر نوع استبداد و ديكتاتورى، چه ديكتاتورى فردى، چه ديكتاتورى دسته جمعى؛ ديكتاتورى دسته جمعى هم مثل ديكتاتورى فردى است، فرقى نميكند؛ ديكتاتورى حزبى هم مثل ديكتاتورى فردى است؛ گاهى بدتر هم هست و اينكه يك نفر بخواهد با رأى برخاسته از نفسانيّاتِ خودش سرنوشت مردم
1) . در ديدار جمعى از اعضاى انجمن قلم 1381/11/8
را به دست بگيرد، مردود است و اگر در جايى پيش بيايد، فاجعه است. اگر ندانيم چگونه بايد با آزادى معامله كنيم و فرهنگ و ادب آزادى را نشناسيم، اين گونه خواهد شد و عدّه اى ميخواهند اين گونه شود. عدّه اى ميخواهند با آشنا نبودن ما با فرهنگ آزادى، هرج ومرج به وجود آورند تا مردم، تشنه ى يك استبداد قدرتمند شوند. در بعضى از جوامع، كار هرج ومرج و اغتشاش و بى انتظامى و بى انضباطى به جايى ميرسد كه مردم آرزو ميكنند: «كاش آدم مستبد و قلدرى بيايد و نظم را برقرار كند»؛ عدّه اى ميخواهند كار اين جامعه را به آنجا بكشانند. به قدرى از آزادى، بد و غلط استفاده كنند و غير متعهّدانه با افكار و احساسات و ايمان و دلبستگى هاى مردم و نيازهاى جامعه بازى كنند تا جامعه را به خروش آورند؛ اينها دشمنان آزادى اند. آزادى را نبايد بدنام كرد، از آزادى نبايد دشنه اى ساخت و سينه ى حافظان آزادى را هدف قرار داد، با آزادى نبايد بازى كرد. كسانى كه نام آزادى را مى آورند، ولى به فرهنگ آزادى مطلقاً پايبند و متعهّد نيستند، به آزادى ضربه ميزنند؛ اينها طرف دار آزادى نيستند؛ اينها به آزادى خيانت ميكنند. آزادى نبايد وسيله ى قانون شكنى و تيشه زدن به ريشه ى نظام جمهورى اسلامى باشد. در شرق و غرب عالم، هيچ نظامى كسانى را كه تيشه برميدارند و به ريشه ى آن نظام ميزنند، پذيرايى نميكند؛ امّا جمهورى اسلامى اين كرامت را كرد. مدّتى طولانى كسانى به نام آزادى، با ايمان و دلبستگى هاى مردم هر كار خواستند، كردند؛ جمهورى اسلامى هم حال به هر دليلى سكوت كرد؛ نظام هم تحمّل و به تعبيرى كرامت كرد.(1)
اين مطبوعات هم جزو همان عناوين خوبى است كه اگر كسى يك وقت درباره ى مطبوعات حرفى بزند، فوراً آن عنوان خوب را مطرح ميكنند. حالا
1) . در جمع دانشجويان و استادان دانشگاه صنعتى اميركبير 1379/12/9
ما گاهى به بعضى از مطبوعات و به روال كلّى مطبوعات انتقاد ميكنيم؛ بعضى ها ميگويند كه مطبوعات در كشور لازم است. بله، مطبوعات در كشور، وجودشان لازم است؛ بايد باشند، بايد بنويسند، بايد آنچه را كه مردم احتياج دارند، به گوش آنها برسانند، بايستى افكار مختلف را هم نشر بدهند؛ امّا مگر شما نميدانيد كه بسيارى از مطبوعات عالم، دست صهيونيست ها است؟ مگر مطبوعات، تقدّس مطلقى دارند كه حتّى مطبوعات دست صهيونيستها هم كه با اهداف صهيونيستى دارد اداره و پخش ميشود مقدّسند؟ بعضى از اين مطبوعات خارجى و آمريكايى را كه پيش من مى آورند؛ نگاه ميكنم، ميبينم سرتاپا نسبت به جهت گيرى هاى خاصّى تعصّب محض است. در آن دنيايى كه اسمش به آزادانديشى و آزادفكرى و آزادخواهى دررفته و مشهور شده است، نسبت به مسائل خاصّى كاملاً متعصّبانه و جهت گيرانه موضع ميگيرند؛ البتّه با روشهاى قشنگ تبليغى. آنها انصافاً در زمينه ى كار تبليغى، از ماها جلو هستند، در كارهاى تبليغى، خيلى واردتر و هوشمندترند. در نوشتن، در انتخاب مطلب، انتخاب تيتر و انتخاب جهت گيرى؛ چيزهايى را به شدّت مواظبند و متعصّبند. در بسيارى از مطبوعات بيگانه كه انسان ميبيند، البتّه در مطبوعاتى كه حالا ما دسترسى داشتيم و داريم و اطّلاع داريم صهيونيسم و اسرائيل، جزو مقدّسات است. حوادثى كه عليه اسرائيل، در منطقه ى عربى لبنان و امثال آن پيدا ميشود، جزو امور «بيّن الغىّ»(1)است كه اندك حرفى درباره اش نيست. يك چهره ى مظلوم فلسطينى در اين مطبوعات آمريكايى مشاهده نميشود كه بچّه اى كه پدرش مرده و كشته شده است، دارد گريه ميكند؛ امّا يك حادثه كه در اسرائيل اتّفاق مى افتد، چندين عكس از زن و بچّه و خانه اش چاپ ميكنند؛ اينها هم تقدّس دارد؟ اينها هم مطبوعات است؛ صرف اينكه مطبوعات امر خوبى است و ركنى از
1) . امرى كه گمراهى اش قطعى است.
اركان آزادى و حقوق مردم است، كافى نيست كه ما هرچه دارد در ميدان مطبوعات ميگذرد را همين طور قبول بكنيم، درباره اش هيچ چيز نگوييم و سكوت كنيم. اينكه نميشود؛ ضابطه اى ميخواهد. البتّه درست است، من هم قبول دارم كه ضابطه ها را نميتوان خيلى جزمى گرفت... نه توصيه ميكنيم به تنگ نظرى و تحجّر و مسائل را از يك زاويه ى تنگ ديدن، و نه موافقت ميكنيم با اينكه انسان، خطرهاى واضح فرهنگى را كه الان براى ذهن و دين و ايمان مردم وجود دارد و مرتّب دارند تقويتش ميكنند، نديده بگيريم. آن هم نه، يك مديريّت و روش صحيح و فرهنگى - كه قبلاً اشاره كردم - لازم است. مديريّت فرهنگى يعنى همين كه بنشينند و مشخّص كنند كه در اين زمينه ى فرهنگى چه بايد كرد كه نه تنگ نظرى باشد، نه جزم انديشى هاى بيجا و بيخود، نه كوبيدن فكر اين وآن و نه سوءظن به هركسى باشد كه حرفى ميزند؛ امّا از آن طرف هم رها كردن و بى پناه گذاشتن ذهن جوانها و ايمان مردم نباشد.(1)
هيچ لزومى ندارد كه ما به ليبراليسم قرن هجدهم اروپا مراجعه كنيم و دنبال اين باشيم كه «كانت» و «جان استوارت ميل» و ديگران چه گفته اند؛ ما خودمان حرف و منطق داريم. خواهم گفت كه آن حرفها به دلايلى نميتواند براى ما راهگشا باشد. مقوله ى آزادى را اسلامى بدانيد. البتّه به نظر من، دو گروه هستند كه بر ضدّ اسلامى كردن و بومى كردن و خودى كردن مقوله ى آزادى، با هم همكارى ميكنند.(2)يك گروه كسانى هستند كه در كلماتشان، مرتّب از گفته هاى فلاسفه ى دو، سه قرن اخير غربى براى مسئله ى «آزادى» شاهد مى آورند كه فلان كس اين طور گفته است، فلان كس آن طور گفته
است؛ البتّه اينها نجيبها هستند كه اسم اين فلاسفه را مى آورند؛ امّا بعضى فيلسوف نماهاى مطبوعاتى هم هستند كه حرف جان استوارت ميل و حرف فلان فيلسوف فرانسوى يا آلمانى يا آمريكايى را مى آورند، ولى اسمش را نمى آورند؛ به نام خودشان ميگويند. اينها هم تقلّب ميكنند، ليكن باز هم به اينكه اين فكر به وجود آيد كه تفكّر آزادى و مفهوم آزادى اجتماعى، يك فكر غربى و يك هديه از سوى غرب براى ما است، كمك ميكنند. يك دسته ى ديگر هم كه به اينها ندانسته كمك ميكنند، كسانى هستند كه تا مفهوم آزادى مطرح ميشود، فوراً مرعوب ميشوند، احساس وحشت ميكنند و فرياد ميكشند كه آقا! دين از دست رفت؛ نه، دين بزرگ ترين پيام آور آزادى است. چرا دين از دست برود؟ آزادى درست و آزادى معقول، مهم ترين هديه ى دين به يك ملّت و به يك جامعه است. به بركت آزادى است كه انديشه ها رشد پيدا ميكند و استعدادها شكوفا ميشود. استبداد، ضدّ استعداد است؛ هرجا استبداد باشد، شكوفايى استعداد نيست. اسلام، شكوفايى انسانها را ميخواهد. منابع عظيم انسانى بايستى مثل منابع طبيعى استخراج شوند، تا بتوانند دنيا را آباد كنند. بدون آزادى مگر ممكن است؟ با امرونهى مگر ممكن است؟ بنابراين، اين فكر هم غلط است كه كسانى اين گونه فكر كنند. اين دو دسته غرب گرايان و احتياطكنان - اين طور اسمشان را بگذاريم - در واقع بدون اينكه خودشان بدانند، با هم همدستى ميكنند تا مفهوم آزادى را كاملاً از حوزه ى اسلامى خارج كنند؛ درحالى كه چنين چيزى نيست و مفهوم آزادى يك مفهوم اسلامى است.
من در اينجا نكته اى را عرض كنم: در اسلام، براى همين آزادى اى كه ذكر شد - آزادى اجتماعى - امتياز بيشترى قائل شده اند، تا در مكاتب غربى. البتّه تفاسير ليبراليسم خيلى متعدّد است؛ يعنى از وقتى كه بعد از رنسانس، تفكّر ليبراليسم در فرانسه و در اروپا و بعد در همه جاى دنيا رشد پيدا كرد و بعد هم به انقلاب فرانسه منتهى شد و بعد هم به شكل تحريف
شده اى در جنگهاى استقلال آمريكا به كار گرفته شد و آن منشور آمريكايى به وجود آمد كه همه ى اين بحثها فرصتهاى بيشترى را براى گفتن ميطلبد؛ تا كنون ده ها تفسير از ليبراليسم ارائه شده است؛ بخصوص در اين اواخر. آنها براى اينكه براى آزادى فلسفه اى ارائه دهند، دچار مشكلند. فلسفه ى آزادى چيست؟ چرا بايد بشر آزاد باشد؟ لازم است استدلال و ريشه ى فلسفى داشته باشد. حرفهاى گوناگونى زده شده است: فايده، خير جمعى، لذّت جمعى، لذّت فردى و حدّاكثر حق از حقوق مدنى؛ همه ى اينها هم قابل خدشه است؛ خود آنها هم خدشه كرده اند.(1)
حدّاكثر اين است كه منشأ و فلسفه ى آزادى، يك حقّ انسانى است [ولى] اسلام، بالاتر از اين گفته است. اسلام همان طور كه در آن حديث ملاحظه كرديد،(2)آزادى را امر فطرى انسان ميداند. بله، يك حق است، امّا حقّى برتر از ساير حقوق؛ مثل حقِّ حيات، حقِّ زندگى كردن. همچنان كه حقِّ زندگى كردن را نميشود در رديف حقِّ مسكن و حقِّ انتخاب و [امثال اينها] گذاشت [چون] برتر از اين حرفها است، زمينه ى همه ى اينها است؛ آزادى هم همين طور است. اين، نظر اسلام است. البتّه استثناهايى وجود دارد. اين حق را در مواردى ميتوان سلب كرد؛ مثل حقّ حيات كه يك نفر كسى را ميكشد، قصاصش ميكنند يا يك نفر فساد ميكند، قصاصش ميكنند. در مقوله ى حقّ آزادى هم اين گونه است؛ منتها اينها استثنا است؛ اين، ديدگاه اسلام است. بنابراين، اين فكر غلط است كه تصوّر كنيد تفكّر آزادى اجتماعى، تفكّرى است كه غرب به ما هديه كرده است؛ هروقت هم خواستيم حرف شيرين و جالبى در اين زمينه بزنيم، حتماً كتاب فلان كس را آدرس بدهيم؛ نام فلان كس را كه در غرب نشسته براى خودش فكر كرده و نوشته، ذكر كنيم؛ نه. بايد مستقل فكر كرد؛ بايد به منابع خودى و به منابع
اسلامى مراجعه كرد. انسان از تفكّرات ديگران، براى تشريح ذهن و يافتن نقطه هاى روشن استفاده ميكند؛ نه براى تقليد كردن. اگر پاى تقليد به ميان آمد، ضرر بزرگ خواهد بود.(1)
در مكتب غربى ليبراليسم، آزادى انسان، منهاى حقيقتى به نام دين و خدا است؛ لذا ريشه ى آزادى را هرگز خدادادگى نميدانند. هيچكدام نميگويند كه آزادى را خدا به انسان داده است؛ دنبال يك منشأ و ريشه ى فلسفى برايش هستند كه عرض كردم. ريشه هايى هم ذكر كرده اند و تفسيرهاى گوناگونى در اين زمينه دارند. در اسلام، آزادى ريشه ى الهى دارد؛ خودِ اين، يك تفاوت اساسى است و منشأ بسيارى از تفاوتهاى ديگر ميشود. بنابر منطق اسلام، حركت عليه آزادى، حركت عليه يك پديده ى الهى است؛ يعنى در طرف مقابل، يك تكليف دينى به وجود مى آورد؛ امّا در غرب چنين چيزى نيست؛ يعنى مبارزات اجتماعى كه در دنيا براى آزادى انجام ميگيرد، بنابر تفكّر ليبراليسم غربى، هيچ منطقى ندارد. مثلاً يكى از حرفهايى كه زده ميشود خير همگانى يا خير اكثريّت است؛ اين ريشه ى آزادى اجتماعى است. چرا من بايد بروم براى خير اكثريّت كشته شوم و از بين بروم؟ اين بى منطق است. البتّه هيجانهاى موسمى و آنى، خيلى ها را به ميدانهاى جنگ ميكشاند؛ امّا هرگاه هر كدام از آن مبارزانى كه در زير لواى چنين تفكّراتى مبارزه اى كرده باشند - اگر واقعاً زير لواى اين تفكّرات مبارزه اى انجام گرفته باشد - بمجرّد اينكه از هيجان ميدان مبارزه خارج شوند، شك خواهند كرد كه چرا من بروم كشته شوم؟ در تفكّر اسلامى، اين گونه نيست؛ مبارزه براى آزادى، يك تكليف است؛ چون مبارزه براى يك امر الهى است. همچنان كه اگر شما مى بينيد جان كسى را ميخواهند
1) . در مراسم فارغ التحصيلى گروهى از دانشجويان دانشگاه تربيت مدرّس 1377/6/12
سلب كنند، موظّفيد برويد به او كمك كنيد؛ يك وظيفه ى دينى است كه اگر نكرديد، گناه كرده ايد؛ در زمينه ى آزادى هم همين طور است؛ بايد برويد، يك تكليف است.(1)
بر اين تفاوت اساسى باز تفاوتهاى ديگرى مترتّب ميشود؛ يكى اين است كه در ليبراليسم غربى چون حقيقت و ارزشهاى اخلاقى نسبى است؛ لذا آزادى نامحدود است؛ چرا؟ چون شما كه به يك سلسله ارزشهاى اخلاقى معتقديد، حق نداريد كسى را كه به اين ارزشها تعرّض ميكند، ملامت كنيد؛ چون او ممكن است به اين ارزشها معتقد نباشد؛ بنابراين هيچ حدّى براى آزادى وجود ندارد؛ يعنى از لحاظ معنوى و اخلاقى، هيچ حدّى وجود ندارد؛ منطقاً آزادى نامحدود است؛ چرا؟ چون حقيقت ثابتى وجود ندارد؛ چون به نظر آنها حقيقت و ارزشهاى اخلاقى نسبى است.
آزادى در اسلام اين گونه نيست. در اسلام، ارزشهاى مسلّم و ثابتى وجود دارد؛ حقيقتى وجود دارد كه حركت در سمت آن حقيقت است كه ارزش و ارزش آفرين و كمال است؛ بنابراين آزادى با اين ارزشها محدود ميشود. اينكه اين ارزشها را چگونه بايد فهميد و به دست آورد، مقوله ى ديگرى است. ممكن است كسانى راه هاى غلطى را در فهم اين ارزشها بروند؛ ممكن است كسانى راه هاى درستى را بروند؛ آن خارج از اين بحث است. به هرحال آزادى محدود به حقيقت و محدود به ارزشها است. همين آزادى اجتماعى كه اين قدر در اسلام ارزش دارد، اگر در خدمت ضايع كردن فرآورده هاى ارزشمند معنوى يا مادّى يك ملّت به كار گرفته شود، مضر است؛ درست مثل حيات خود يك انسان. «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً »(2). در منطق قرآن، كشتن يك انسان، مثل كشتن همه ى انسانيّت
1) . در مراسم فارغ التحصيلى گروهى از دانشجويان دانشگاه تربيت مدرّس 1377/6/12
2) . سوره ى مائدة، بخشى از آيه ى 32، ترجمه: «... هر كس انسانى را جز براى قصاص نفس يا فسادى كه در روى زمين كرده بكشد (يا از اسلام به كفر درآورد) چنان است كه گويى همه ى مردم را كشته (و گمراه ساخته)، و هر كس انسانى را حيات بخشد (از مرگ نجات دهد يا از كفر به اسلام آورد) گويى همه ى مردم را زنده كرده (و هدايت نموده) است...»
است؛ اين مفهوم خيلى عجيبى است. كسى كه به قتل يك انسان دست دراز ميكند، مثل اين است كه همه ى انسانيّت را كشته است؛ چون تعرّض به حريم انسانيّت است. ليكن استثناى آن اين است: «بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ» ؛ مگر اينكه آن كسى كه مورد اين تعرّض قرار ميگيرد، خودش به جان كسى تعرّض نموده، يا فسادى ايجاد كرده باشد. ببينيد! ارزشها و حقايق ثابت و مسلّم، اين آزادى را محدود ميكند؛ همچنان كه حقِّ حيات را محدود ميكند.(1)
تفاوت ديگر اين است كه در غرب، حدّ آزادى را منافع مادّى تشكيل ميدهد. ابتدا براى آزادى هاى اجتماعى و فردى، محدوديّتهايى را معيّن كردند؛ اين يكى از آنها است. آن وقتى كه منافع مادّى به خطر بيفتد، آزادى را محدود ميكنند؛ منافع مادّى، مثل عظمت اين كشورها و سلطه ى علمى اين كشورها.
تعليم و تربيت، يكى از مقولاتى است كه آزادى در آن، جزو مسلّم ترين حقوق انسانها است. انسانها حق دارند ياد بگيرند؛ امّا همين «آزادى» در دانشگاه هاى بزرگ دنياى غربى محدود ميشود! دانش و فنّاورى وَالّا به قول خودشان HIGH TEC (2)- قابل انتقال نيست! انتقال فنّاورى به كشورهاى
1) . در مراسم فارغ التحصيلى گروهى از دانشجويان دانشگاه تربيت مدرّس 1377/6/12
2) . «هاى تك» را به واژه ى «تكنولوژى سطح بالا» معنى كرده اند. با زبان ساده، منظور از صنايع هاى تك، صنايع پيشرفته است كه در آن نقش «علم» از «تجربه» بيشتر است و سرعت تحوّل بالايى دارد؛ عمر يك تكنولوژى پيشرفته ممكن است تنها يك سال باشد، در صورتى كه در تكنولوژى هاى سنّتى، متوسّط عمر، بيش از ده سال است. عامل ديگرى كه در صنايع پيشرفته اهمّيّت پيدا ميكند، نقش تكنولوژى در توليد محصول نهايى است؛ يعنى ارزش افزوده ى تكنولوژى در محصول نهايى نسبت به عوامل ديگر توليد (همچون موادّ اوّليّه) بسيار بالا است.
معيّنى ممنوع است؛ چرا؟ چون اگر اين دانش و اين علم انتقال داده شد، از انحصار اين قدرت خارج شده است و اين قدرت مادّى و اين سلطه به حال خود باقى نخواهد ماند. [پس] آزادى مرز پيدا ميكند؛ يعنى استاد حق ندارد كه فرضاً به شاگرد كشور جهان سوّمى، شاگرد ايرانى، يا دانش پژوه چينى، فلان راز علمى را بياموزد.
آزادى انتقال اطّلاعات و اخبار هم اين گونه است. امروز همه ى جنجال دنيا، براى آزادى اطّلاعات و اخبار است؛ [ميگويند:] بگذاريد مردم باخبر شوند؛ بگذاريد مردم بدانند. ترويج آزادى در غرب، يكى از مصاديق و مصرعهاى بلندش اين است؛ امّا در حمله ى آمريكا به عراق در زمان رياست جمهورى بوش براى مدّت يك هفته يا بيشتر، رسماً همه ى اطّلاعات سانسور شد؛ افتخار هم كردند و گفتند كه هيچ خبرنگارى حق ندارد يك عكس يا يك خبر از حمله آمريكا به عراق منتقل و منتشر كند. همه ميدانستند كه حمله شده؛ خود آمريكايى ها هم خبر دادند؛ امّا از جزئيّات آن هيچ كس مطّلع نبود؛ چون مدّعى بودند كه اين كار، امنيّت نظامى را به خطر مى اندازد؛ پس، امنيّت نظامى، حقّ آزادى را محدود كرد؛ يعنى يك مرز مادّى و يك ديوار مادّى. استحكام پايه هاى اين حكومت هم، مرز ديگر است. چند سال قبل از اين حدود چهار، پنج سال پيش در آمريكا گروهى پيدا شدند - كه خبرش را هم همه ى كسانى كه اهل روزنامه اند، خوانده اند؛ البتّه بنده همان وقت تفاصيل بيشترى را از آن اطّلاع پيدا كردم؛ ليكن همه در روزنامه هاى ما هم نوشتند و گفتند كه گروهى پيدا شدند - كه اينها با گرايش مذهبى خاصّى عليه حكومت فعلى آمريكا زمان همين آقاى كلينتون(1)
كلينتون از سياستمداران نئو دموكراتى به حساب مى آيد كه مسئول اصلى فلسفه ى حكومتى «راه سوّم» ميباشد و دو دوره رياست جمهورى وى را از مصداقهاى اين فلسفه ميدانند.
اقدام كردند. عليه آنها مقدارى كارهاى امنيّتى و انتظامى شد،1) . ويليام جفرسون «بيل» كلينتون، چهل ودوّمين رئيس جمهور ايالات متّحده ى آمريكا از سال 1993 تا 2001 بوده است. پيش از انتخاب به عنوان رئيس جمهور ايالات متّحده ى آمريكا به مدت دوازده سال فرماندارى پنجاهم و پنجاه ودوّم ايالات جنوبى آركانزاس را بر عهده داشت.
امّا فايده اى نبخشيد. خانه اى را كه آنها در آن جمع شده بودند، محاصره كردند و آتش زدند كه حدود هشتاد نفر در آتش سوختند. عكسهايش را هم منتشر كردند و همه ى دنيا هم ديدند؛ در ميان اين هشتاد نفر، زن هم بود، كودك هم بود، شايد يك نفرشان هم نظامى نبود. ببينيد؛ آزادى زنده ماندن، آزادى عقيده، آزادى مبارزه ى سياسى، به اين حد محدود ميشود. بنابراين، آزادى در دنياى مادّى غرب هم حدود و مرزهايى دارد؛ منتها اين مرزها، مرزهاى مادّى است.
ارزشهاى اخلاقى در آنجا هيچ مانعى براى آزادى نيستند؛ مثلاً نهضت همجنس بازى در آمريكا، يكى از نهضتهاى رايج است؛ افتخار هم ميكنند، در خيابانها تظاهرات هم راه مى اندازند، در مجلّه ها عكسهايشان را هم چاپ ميكنند، با افتخار هم ذكر ميكنند كه فلان تاجر و فلان رجل سياسى جزو اين گروه است؛ هيچ كس هم خجالت نميكشد و انكار نميكند. بالاتر از اين، بعضى از اشخاصى كه با اين نهضت مخالفت ميكنند، مورد تهاجم شديد بعضى از مطبوعات و روزنامه ها واقع ميشوند كه ايشان با نهضت همجنس بازى مخالف است. يعنى ارزش اخلاقى، مطلقاً حدّومرزى براى آزادى معيّن نميكند. مثال ديگر در كشورهاى اروپايى است. مثلاً آزادى بيان را، تبليغات به نفع فاشيسم محدود ميكند كه امر مادّى و حكومتى است؛ امّا تبليغات عريانگرى كه آن هم يك حركتى است محدود نميكند؛ يعنى مرزهاى آزادى در ليبراليسم غربى، با آن فلسفه و با آن ريشه ى فلسفى و با آن نگرش، مرزهاى مادّى است؛ مرزهاى اخلاقى نيست. امّا در اسلام، مرزهاى اخلاقى وجود دارد؛ در اسلام، آزادى، علاوه بر آن حدود مادّى، مرزهاى معنوى هم دارد. البتّه وقتى كسى عليه منافع كشور و عليه سود كشور اقدامى بكند، آزادى اش محدود ميشود؛ اين منطقى
است، امّا مرزهاى معنوى هم وجود دارد. اگر كسى عقيده ى گمراهى دارد، عيبى ندارد؛ وقتى ميگوييم عيبى ندارد يعنى پيش خدا و پيش انسانهاى مؤمن عيب دارد، ليكن حكومت هيچ وظيفه اى در قبال او ندارد. در جامعه مسلمان، يهودى و مسيحى و بقيّه ى اديان گوناگون هستند؛ الان در كشور ما هم هستند؛ در زمان صدر اسلام هم بودند؛ هيچ مانعى هم ندارد. امّا اگر قرار باشد آن كسى كه عقيده ى فاسد دارد، به جان ذهن و دل افرادى كه قدرت دفاع ندارند، بيفتد و بخواهد آنها را هم گمراه كند، اين براى آدم يك مرز است، اينجا آزادى محدود ميشود؛ از نظر اسلام اين گونه است. يا مثلاً بخواهند اشاعه ى فساد بكنند، بخواهند فساد سياسى و فساد جنسى و فساد فكرى به وجود آورند؛ يا همين فيلسوف نماهايى كه در گوشه وكنار هستند، بخواهند درباره ى اينكه تحصيلات عاليه براى جوانان خوب نيست، مقاله بنويسند؛ بنا كنند عيوبش را ذكر كردن؛ البتّه به احتمال قوى در صدى نود اثر نخواهد كرد؛ امّا ممكن است در صدى دهِ جوانان تنبل اثر كند. نميشود اجازه داد كه كسانى بنشينند، با وسوسه و دروغ، انسانها را از تحصيل علم باز بدارند.
آزادى دروغگويى نيست؛ آزادى شايعه پراكنى نيست؛ آزادى ارجاف(1)نيست. من گله اى كه دارم اين است كه چرا در زمينه ى مسائل آزادى، به مباحث اسلامى و به مبانى اسلامى مراجعه نميشود؟ در قرآن سوره ى احزاب، آيه ى 60 ميفرمايد: «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْمُرْجِفُونَ فِي اَلْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لاٰ يُجٰاوِرُونَكَ فِيهٰا إِلاّٰ قَلِيلاً»(2). مرجفون در كنار منافقان و بيماردلان كه آنها دو دسته اند قرار دارند. منافقان يك دسته اند، بيماردلان
1) . خبرهاى دروغ افكندن، خبرهاى نادرست گفتن، هو انداختن، سخنان دروغ گفتن، خوض كردن در خبرهاى فتنه و مانند آن
2) . سوره ى احزاب، آيه ى 60، ترجمه: «... اگر منافقان و كسانى كه در دلهايشان مرضى هست و شايعه افكنان در مدينه، [از كارشان] باز نايستند، تو را سخت بر آنان مسلط مى كنيم تا جز [مدّتى] اندك در همسايگى تو نپايند...»
«اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» دسته ديگرى هستند؛ اين «مرجفون» در كنار آنها گذاشته شده اند. مرجفون يعنى كسانى كه مرتّب مردم را ميترسانند. يك جامعه ى تازه تأسيس شده ى اسلامى، با آن همه دشمن، آن همه بسيج قرآنى، آن همه بسيج نبوى، همه بايد براى دفاع از كشور و از اين نظام عظيم انسانى و مردمى، از لحاظ روحى آماده باشند؛ امّا يك عدّه مثل خوره به جان مردم بيفتند و روحيّه ها را تضعيف كنند؛ اينها مرجفونند. قرآن ميگويد: اگر «مرجفون» يعنى كسانى كه مرتّب مردم را ميترسانند، آدم را نااميد ميكنند، مردم را از اقدام باز ميدارند، دست برندارند «لنغرينّك بهم» ؛ تو را به جان آنها خواهيم انداخت. اين، مرز آزادى است. پس، آزادى در منطق اسلامى، يك تفاوت ديگرش اين است كه مرزى از ارزشهاى معنوى دارد.(1)
تفاوت ديگر اين است كه آزادى در تفكّر ليبراليسم غربى، با تكليف منافات دارد. آزادى، يعنى آزادى از تكليف نيز. در اسلام، آزادى آن روى سكّه ى تكليف است؛ اصلاً انسانها آزادند، چون مكلّفند. اگر مكلّف نبودند، آزادى لزومى نداشت؛ مثل فرشتگان بودند. به قول مولوى:
در حديث آمد كه خلّاق مجيد *** خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گُرُه را جمله عقل و علم و جود *** آن فرشته است و نداند جز سجود(2)
بشر خصوصيّتش اين است كه مجموعه ى انگيزه ها و غرايز متضادّى است و مكلّف است كه در خلال اين انگيزه هاى گوناگون، راه كمال را بپيمايد؛ به او آزادى داده شده، به خاطرِ پيمودن راه كمال. همين آزادى با
اين ارزش، براى تكامل است؛ كمااينكه خود حيات انسان براى تكامل است: «وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ»(1)خداوند جنّ و انس را آفريده، براى رسيدن به مرتبه ى عبوديّت او كه مرتبه ى بسيار والايى است. آزادى هم مثل حقِّ حيات است؛ مقدّمه اى براى عبوديّت.
در غرب، در نفى تكليف تا جايى پيش رفته اند كه نه تنها تفكّرات دينى را، حتّى تفكّرات غير دينى و كلّ ايدئولوژى ها را كه در آنها تكليف هست، واجب و حرام هست، بايدونبايد هست، نفى ميكنند. الان در آثار اخير همين ليبرال نويسهاى آمريكايى و شبه آمريكايى و كسانى كه پيامبرشان آنها هستند، امّتهاى آنها در كشورهاى ديگر، از جمله متأسّفانه بعضى ها در كشور خود ما دنبال همين هستند ديده ميشود كه ميگويند تفكّر آزاد غربى، با اصل بايدونبايد و با اصل ايدئولوژى مخالف است؛ اسلام بكلّى نقطه ى مقابل اين است. اسلام، «آزادى» را همراه با «تكليف» براى انسان دانسته كه انسان بتواند با اين آزادى تكاليف را صحيح انجام دهد، كارهاى بزرگ را انجام دهد، انتخابهاى بزرگ را بكند و بتواند به تكامل برسد.(2)
گاهى يك شعارهايى داده ميشود، شعارهاى بظاهر اسلامى كه باطناً اسلامى نيست؛ از جمله ى چيزهايى كه اخيراً خيلى رايج شده و انسان ميشنود در نوشته ها و در گفته ها، «اسلام رحمانى» [است]؛ خب، كلمه ى قشنگى است، هم اسلامش قشنگ است، هم رحمانى اش قشنگ است؛ امّا يعنى چه؟ تعريف اسلام رحمانى چيست؟ خب، خداى متعال، هم
رحمان و رحيم است، هم اشدّالمعاقبين است؛ هم داراى بهشت است، هم داراى جهنّم است. خداى متعال، مؤمنين و غير مؤمنين را يك جور به حساب نياورده؛ «أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ »(1). اسلام رحمانى كه گفته ميشود، قضاوتش در مورد مؤمن، در مورد غير مؤمن، در مورد كافر، در مورد دشمن، در مورد كافرِ غير دشمن چيست؟ همين طور پرتاب كردن يك كلمه بدون عمق يابى، كارى است غلط و احياناً گمراه كننده. بعضى ها كه در حرفها و نوشتجات و اظهارات اين تعبير «اسلام رحمانى» را به كار ميبرند، انسان مشاهده ميكند و خوب احساس ميكند كه اين اسلام رحمانى يك كليدواژه اى است براى معارف نشئت گرفته ى از ليبراليسم، يعنى آن چيزى كه در غرب به آن ليبراليسم گفته ميشود. البتّه تعبير ليبراليسم و عنوان ليبراليسم براى تمدّن غربى و فرهنگ غربى و ايدئولوژى غربى هم تعبير غلطى است؛ چون واقعاً آنها نه ليبرالند، نه اعتقاد به ليبراليسم به معناى واقعى كلمه دارند؛ ولى خب حالا ليبراليسم يك اصطلاحى است؛ اگر اسلام رحمانى اشاره ى به اين است، اين نه اسلام است، نه رحمانى است؛ مطلقاً. تفكّر ليبراليستى از تفكّر اروپاى قرن هجدهم و نوزدهم - يعنى زيربناى فكرى اومانيستى كه نفى معنويّت و خدا و مانند اينها است - سرچشمه ميگيرد؛ چون خدايى نيست، پس سليقه اى است؛ چيزهاى بشرى اين جور است؛ حتّى در حقايق علمى و حقايق آزمايشگاهى، شما ببينيد سليقه ها چقدر مختلف است! امروز يك تشخيصى را در مورد يك مادّه اى ميدهند كه مثلاً براى فلان بيمارى يا براى فلان مشكل، مفيد است؛ چند صباح بعد باز هم دانشمندانى اعلام ميكنند كه نخير، اين مفيد نيست، مضر است. يعنى كارهاى غير مستند به وحى الهى، در معرض خطا و اشتباه و دوگونه انديشيدن و مانند اينها است. پس تفكّر
1) . سوره ى سجده، آيه ى 18، ترجمه: «آيا كسى كه مؤمن است، چون كسى است كه نافرمان است؟ يكسان نيستند.»
وقتى خدايى نشد، سليقه اى است؛ سليقه اى كه شد، آن وقت ارزشها بر اساس منافع گروه هاى قدرتمند تعريف خواهد شد.
امروز يك چيزى به نام ارزش آمريكايى وجود دارد؛ ميشنويد در حرفهاى آمريكايى ها، [ميگويند] ارزشهاى آمريكايى، ارزشهاى ما. بنيانگذاران آمريكاى مستقل، در قرن هجدهم - كه آمريكا از استعمار انگليس خارج شد و به عنوان يك كشورى در آن طرف دنيا خودش را معرّفى كرد؛ همان كسانى كه آن وقت بودند - جرج واشنگتن و دوروبرى هايش و جانشينانش ارزشهايى را گذاشتند؛ اسم اينها ارزشهاى آمريكايى است. خود آن ارزشها در مقام ارزيابى، خيلى هايش چيزهاى مشكل دارى است؛ همان چيزهايى است كه منتهى ميشود به اين وضعيّت جهان خوارگى امروزِ نظام سلطه؛ لكن همان ارزشها؛ همان چيزهايى اش هم كه مثبت است، همان چيزهايى اش هم كه خوب است؛ امروز در جامعه ى آمريكايى، نظام سياسى آمريكاى امروز، به فراموشى سپرده شده. بنده يك وقتى چندسال پيش، يك مطالعه اى ميكردم بر روى حرفهاى همين حضراتى كه از دويست سال پيش، دويست و خرده اى سال پيش، به اصطلاح بنيانگذارانِ آمريكايند؛ [بر روى] حرفهايى كه آنها زدند و منشورى كه آنها تدوين كردند، به عنوان منشور آمريكايى و ارزشهاى آمريكايى و تطبيق ميكردم با رفتارهاى حضرات امروز، ديدم خيلى هايش نقض شده است. به ذهنم رسيد همان وقت كه جا دارد كسى اين را به رخ ملّت آمريكا بكشد كه اين ارزشهايى كه شما ميگوييد اينها است، اينها امروز در رفتار دولت آمريكا و رژيم ايالات متّحده ى آمريكا وجود ندارد... اگر اين اصطلاح اسلام رحمانى اشاره ى به يك چنين چيزى است كه خب، اين صددرصد غلط است.
اگر منظور از اسلام رحمانى اين است كه ما به همه ى موجودات عالم با چشم رحمت نگاه كنيم، با چشم مودّت نگاه كنيم، اين هم درست نيست؛ اين هم خلاف قرآن است. صريح قرآن، ناطق برخلاف اين حرف است؛
بله، محبّت و مودّت و مَعدِلت(1)را مخصوص مسلمانها نميداند؛ ميگويد شما كه توانايى داريد، نسبت به غير مسلمان هم بشرطى كه با شما دشمنى نكرده باشند و دشمنى نخواهند بكنند، بايستى با مودّت و مَعدِلت رفتار كنيد. اميرالمؤمنين در آن خطبه ى معروف [ميفرمايد]: «بلغنى انّ الرّجل منهم كان يدخل على المرأة المسلمة و الاخرى المعاهدة» (2)بعد در آخرش حضرت ميفرمايد كه جا دارد كه انسان مسلمان از اين غصّه دق كند؛ چرا دق كند؟ براى اينكه سپاه معاويه بر زنان غير مسلمان، زنان معاهَد - يعنى مسيحى يا يهودى اى كه در ذمّه ى اسلام زندگى ميكند - وارد شدند و به آنان اهانت كردند و مثلاً دستبندش را و زيورآلاتش را از دستش كندند و بردند. حضرت ميگويد از اين غصّه انسان بايد دق كند؛ بله، نسبت به غير مسلمانى كه دشمنى نميكند اين است؛ قرآن ميگويد: «لاٰ يَنْهٰاكُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ»(3)؛ [كسانى كه] كافرند امّا به شما دشمنى نكردند و دشمنى نميكنند، با اينها نيكى كنيد، با اينها قسط و عدل به كار ببريد؛ امّا از آن طرف ميفرمايد كه «أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْرٰاجِ اَلرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ»(4)؛ با آن كسانى كه عهدشكنى ميكنند، به بر هم زدن كانون زندگى شما و پيغمبرتان همّت ميگمارند و آنها شروع كننده اند به دشمنى، ميخواهيد مبارزه نكنيد؟ اين آيه ى قرآن است؛ با خطاب عتاب آميز و گلايه آميز يا ملامت آميز ميگويد: «أَ تَخْشَوْنَهُمْ »؛ از اينها ميترسيد؟ بعد ميفرمايد: «فَاللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ »؛ اگر راست ميگوييد،
1) . دادگرى
2) . نهج البلاغه، خطبه ى 27
3) . سوره ى ممتحنه، بخشى از آيه ى 8، ترجمه: «[امّا] خدا شما را از كسانى كه در [كار] دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده اند، باز نمى دارد كه با آنان نيكى كنيد و با ايشان عدالت ورزيد...»
4) . سوره ى توبه، بخشى از آيه ى 13، ترجمه: «چرا با گروهى كه سوگندهاى خود را شكستند و بر آن شدند كه فرستاده [خدا] را بيرون كنند، و آنان بودند كه نخستين بار [جنگ را] با شما آغاز كردند، نمى جنگيد؟...»
اگر مؤمنيد، از خدا بايد بترسيد، نه از اين كسان؛ خب، اين هم قرآن است. اگر معناى اسلام رحمانى اين است كه ما با دشمنانى كه عليه اسلام، عليه ايران، عليه ملّت ايران، عليه پيشرفت ايران دارند تلاش ميكنند و از هيچ كوششى فروگذار نميكنند، بايستى با چهره ى محبّت آميز، با دل صاف و پاك برخورد كنيم؛ نه، اين اسلام نيست؛ اين جور معارف من درآوردىِ خودساخته را من توصيه نميكنم، امّا به معارف واقعى اسلامى توصيه ميكنم.(1)
نيروهاى مسلّح اين امتياز را در بين همه ى خدمتگزاران اسلام و كشور دارا هستند كه اوّلاً حافظ امنيّت هستند. اگر امنيّت از يك كشورى، از يك ملّتى سلب شود، راه همه ى پيشرفتها به روى او بسته خواهد شد. امنيّت، بستر و فضاى اساسى و لازم و حياتى براى همه ى كارها است. علم، پيشرفت، تكنولوژى، ثروت و معنويّت در سايه ى امنيّت حاصل خواهد شد. نيروهاى مسلّح نظام جمهورى اسلامى ايران، حافظان امنيّت هستند؛ وظيفه ى خود را حفظ امنيّت مرزهاى كشور و فضاى عمومى كشور ميدانند؛ و اين امتياز بزرگى است.(2)
امنيّت اجتماعى و امنيّت فردى كه ميگوييم، صرفاً اين نيست كه شما از خانه كه بيرون مى آييد تا اداره يا دكّان و محلّ كسب يا مدرسه، فرض كنيد كسى در خيابان به شما چاقو نزند. خب بله، اين يكى از شُعب امنيّت
است كه تعرّض جسمى به انسان نشود بلاشك اين هست، امّا در كنار اين، امنيّتهاى رقيق تر از لحاظ رؤيت و مشاهده امّا گاهى بمراتب خطرناك تر وجود دارد؛ فرض كنيد ناامنى اى كه ناشى است از ترويج موادّ مخدّر؛ اگر چنانچه محيط گردشگاه ما، محيط بوستان ما، محيط خيابان ما، محيط مدرسه ى ما جورى باشد كه آن كسى كه وارد آنجا ميشود؛ بخصوص جوانها؛ عمدتاً جوانها در مقابل ترويج موادّ مخدّر ايمنى نداشته باشند، اين ناامنى، ناامنى خيلى خطرناكى است. اگر فرض بفرماييد جوانهاى ما در مقابل كشاندن به سمت فحشا و منكرات، ايمنى نداشته باشند، اين ناامنى بزرگى است. شما لابد اطّلاع داريد، ما هم گزارشهايى داريم كه افرادى با خرج پول و با الهام از مراكز دستوردهنده، سعيشان اين است كه جوانهاى ما را در محافل شبانه، در جاهاى گوناگون به سمت فحشا و به سمت منكرات بكشانند؛ اين غير از اين است كه حالا يك جوانى يك حركت غلط غير شرعى انجام ميدهد؛ نه، اين كشاندن جوانها به سمت منكرات ناامنى است؛ شما بايد نگذاريد، بايد مانع بشويد. اينكه مثلاً فرض بفرماييد خيابان ما از لحاظ ايجاد حوادث گوناگون جسمانى ايمن باشد، امّا جوان ما ايمن نباشد كه او را با وسوسه ها از داخل مدرسه، از داخل دانشگاه، از داخل پارك، از داخل فروشگاه، از داخل رفاقتهاى خيابانى بكشانند به يك محفل شبانه اى و او را با فحشا و منكرات و مانند اينها آشنا كنند يا غرق در اين چيزها بكنند؛ يا تجاوزهاى ناموسى؛ اينها چيزهايى است كه جزو مسائل مهمّ امنيّت است؛ يعنى اگر ما امنيّتى داشته باشيم كه اين چيزها در آن ملاحظه نشود، اين در واقع امنيّت نيست. بالاخره موادّ مخدّر، دزدى ناموسى، كشاندن به فحشا و مانند اينها، مسائل بسيار مهمّى است. من شنيده ام كه گاهى اوقات در بعضى از خيابانها اين جوانهايى كه مست ثروتند، مست غرور ثروت، سوار ماشينهاى آن چنانى ميشوند و در خيابان بنا ميكنند به جَوَلان دادن و رفت وآمد كردن و محيط خيابان را ناامن [كردن]؛ اينها هم ناامنى است.
بايستى در قبال هر نوع ناامنى اى برنامه داشت و حركت كرد و كار كرد. اينها چيزهايى است كه جوانب گوناگون امنيّت است.(1)
امنيّت در يك كشور، چه امنيّت اجتماعى و مدنى، چه امنيّت روانى و اخلاقى، يكى از پايه ها و اركان اصلى پيشرفت و قوام و سربلندى كشور است. بدترين بلايى كه ميتوان بر سر يك ملّتِ رو به رشد و پيشرفت وارد آورد، سلب امنيّت است. وقتى امنيّت وجود نداشت، فكر منتظم و به دنبال آن، عمل منتظم هم وجود نخواهد داشت و پيشرفت ميسّر نخواهد شد. علاوه ى بر اينها، امنيّت يك نياز اساسى براى انسانها است. «اَلَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ»(2)؛ به عنوان دو نعمت بزرگ الهى، خداى متعال اين را به رخ مخاطبان اين آيه ى شريفه ميكشد: نجات از گرسنگى و نجات از ناامنى؛ اينها اهمّيّت امنيّت را نشان ميدهد. علاوه ى بر اينها، در مواجهه ى ميان نيروى اهريمنىِ استكبار بين المللى - كه امروز خطر بزرگى براى ملّتهاى مستقل است - يكى از كارهايى كه آنها به طور دقيق دنبال ميكنند، ايجاد ناامنى است؛ چه ناامنى اجتماعى، چه ناامنى اخلاقى و معنوى و روحى. ثابت شده است كه ترويج موادّ مخدّر به دنبال طرّاحى هاى پشت صحنه اى است كه سياستگذاران استكبار نسبت به كشورهاى مبغوضِ خودشان انجام ميدهند؛ عيناً همين مسئله در ترويج بى بندوبارى، در سست كردن ايمانها، سست كردن پايه هاى اخلاقى در يك جامعه وجود دارد؛ اينها همه، اهمّيّت پاسدارى از امنيّت را بيشتر ميكند. شما اين تكليف بزرگ را بر دوش گرفتيد، داريد وارد اين ميدان ميشويد؛ اين را قدر بدانيد.(3)
امنيّت هم يك امر تبليغاتى و زبانى نيست كه انسان بگويد: «آقا! ما امنيّت ايجاد كرديم»؛ شما اگر صدبار در اطّلاعيّه ها، اعلاميّه ها و گفتارها بگوييد كه بله، ما اين خيابان را امن كرديم، بعد شب كه مردم در اين خيابان رفت وآمد ميكنند، با عوارض ناامنى مواجه بشوند، خب آن گفته ها اثرى نميكند: دوصد گفته چون نيم كردار نيست؛ مردم بايد احساس امنيّت بكنند. احساس امنيّت هم متوقّف است بر وجود واقعى امنيّت؛ امنيّت بايد واقعاً وجود داشته باشد. خب، البتّه كارهاى خوبى انجام گرفته؛ آمارهايى كه فرمانده ى محترم بيان كردند، بنده هم در گزارشها اين آمارها را ديده ام و اينها هم باارزش است، منتها به اين نبايد اكتفا بكنيد؛ بايد نيّتتان، همّتتان اين باشد كه هرچه ممكن است، اين سطح امنيّت را و ايمنى بخشى را بالا ببريد. اينكه ما مثلاً فرض كنيد از حوادث جادّه اى فلان مقدار درصد كم كنيم، كافى نيست؛ بايد همّتتان اين باشد كه حوادث جادّه اى اتّفاق نيفتد؛ سرقت اتّفاق نيفتد؛ ايجاد ناامنى در داخل شهرها و از اين قبيل حوادثى كه هست اتّفاق نيفتد؛ همّت بايد اين باشد. وقتى همّتتان را بر اين گماشتيد، طبعاً كار، بى وقفه انجام ميگيرد، يعنى كارى كه انجام ميدهيد از دُور نمى افتد.(1)
در قرآن كريم، خداى متعال در سوره ى فتح كه فتح مسلمانان را براى پيغمبر و براى مردم، به صورت يك نعمت بزرگ معرّفى ميكند ميفرمايد: «فَأَنْزَلَ اَللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلىٰ رَسُولِهِ وَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ اَلتَّقْوىٰ وَ كٰانُوا أَحَقَّ بِهٰا وَ
1) . در ديدار فرماندهان نيروى انتظامى جمهورى اسلامى 1394/2/6
أَهْلَهٰا» (1)؛ به عنوان يك نعمت بزرگ، نزول سكينه ى الهى را بر جامعه ى اسلامى ذكر ميكند. سكينه يعنى آرامش، يعنى اطمينان، يعنى آن طمأنينه اى كه وجود دارد. يك وقت در ميان يك ملّتى تلاطم هست، آرامش وجود ندارد؛ همه نسبت به هم بدبين، همه نسبت به يكديگر ستيزه گر؛ دستگاه هاى حاكم در مقابل مردم، مردم در مقابل دستگاه هاى حاكم؛ يك چنين كشورى كه داراى امنيّت نباشد، نميتواند نه در علم، نه در اقتصاد، نه در صنعت، نه در عزّت ملّى، خودش را به پيش و به جلو بكشد؛ امّا وقتى استقرار و امنيّت و آرامش در يك كشور بود، ملّت فرصت پيدا ميكند كه آمادگى هاى خود را، استعدادهاى خود را بروز دهد؛ همچنان كه شما مى بينيد على رغم تهديدهاى دشمنان، تحريمهاى دشمنان، خباثتهاى دشمنان، ملّت ايران و جوانان عزيز ما توانسته اند در ميدانهاى گوناگون، خود را نشان دهند؛ عظمت خود را، استعداد خود را، آمادگى خود را در زمينه هاى مختلف به رخ دنيا بكشند؛ اين به بركت ثبات است.(2)
قدرتمندان زورگو و تجاوزگر، يكى از سلاحهايشان اين است كه در كشورهايى بى ثباتى ايجاد كنند، كه نمونه ى آن را شما مشاهده ميكنيد؛ هم در منطقه ى خودمان و هم در مناطق ديگر اين دنياى بزرگ. مى بينيد كه قدرتمندان هرجا توانسته اند، هرجا در كشورى طمعى ورزيده اند، براى اينكه سلطه ى خود را در آن كشورها و در آن مناطق مستقر كنند، بين مردم آن كشور يا مردم آن كشور با كشور همسايه، بى ثباتى ايجاد كردند؛ ايجاد اختلاف كردند، ايجاد درگيرى كردند، تا بى ثباتى در نظامها به وجود بيايد؛
از اين بى ثباتى، كارخانجات اسلحه سازى استفاده كنند، كارتلها و تراستها و بنگاه هاى بزرگ اقتصادىِ حاكم بر دستگاه سياسى غرب استفاده كنند. امروز يكى از سياستهاى دستگاه هاى استكبار، ايجاد بى ثباتى است. آن وقت در يك چنين شرايطى، نظام جمهورى اسلامى به بركت ايمان شما مردم، به بركت بصيرتى كه به فضل الهى در ملّت ما وجود دارد، توانسته است به كورى چشم دشمنان، يك كشور با ثبات و استقرار به وجود بياورد.(1)
دشمنان ما بارها كوشش كردند كه با شيوه هاى گوناگون، اين ثبات سياسى را به هم بزنند. در اوّل انقلاب، با ايجاد درگيرى هاى قوميّتى در شرق و غرب كشور، شمال و جنوب كشور، سعى كردند نگذارند انقلاب اسلامى به آرامش دست پيدا كند و كشور را از تلاطم انقلاب بيرون بياورد؛ امّا موفّق نشدند. بعد از آن سعى كردند با تهاجم يك همسايه ى ديوانه - صدّام كه به معناى واقعى كلمه، يك انسان وحشى و ديوانه و افسارگسيخته و خطرناك بود - امنيّت كشور را به هم بريزند؛ از داخل هم گروهكها كمكش كردند؛ همان گروهكهايى كه بعد هم به دامان خود او پناه بردند؛ ديديد آنچه كه آنها خواستند، 180 درجه برخلاف ميل آنها تمام شد. جنگ تحميلى، حمله ى دشمن، نه فقط ثبات و استقرار كشور را به هم نزد، بلكه اتّحاد ملّت را بيشتر كرد. دشمن ميخواست كشور را متلاطم كند، ميخواست آرامش و ثبات و استقرار را از ملّت ايران بگيرد؛ درست بعكس، خداى متعال در مقابل كيد دشمنان آن چنان تقديرى كرد كه «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ خَيْرُ اَلْمٰاكِرِينَ»(2). ملّت به بركت دفاع مقدّس، از آنجايى كه بود، جلوتر رفت؛ آمادگى اش بيشتر شد.
اين توطئه ى دشمنان مستكبر و گرگهاى آدمى خوار هم در مقابل ملّت ايران اثرى نكرد. بعد سعى كردند اين ثبات را از داخل به هم بريزند. من فقط اشاره كنم؛ نميخواهم وارد تفاصيل شوم. هم در سال 78، هم در سال 88 با فاصله ى ده سال، نقشه و توطئه ى دشمن يك جور بود. در هر دو مورد سعيشان اين بود كه بتوانند ثبات سياسى را در كشور به هم بزنند؛ سعيشان اين بود كه تلاطم ايجاد كنند؛ اين آرامش عمومى را، اين ثبات را از اين ملّت بگيرند.(1)
اين ثبات و آرامش را بايد قدر بدانيم ملّت قدر ميدانند؛ من كه به شما عرض ميكنم، در واقع خطابم به كسانى است كه ميخواهند قدرنشناسى كنند در مقابل اين ثباتى كه وجود دارد؛ آن كسانى كه با حركات خود، با اعمال نادرست خود، با كج تابى هاى خود سعى ميكنند اين ثبات و آرامش را، اين استقرار را، اين طمأنينه و ثبات را در كشور به هم بزنند. البتّه مسئولين كشور، با تدبير، حواسشان هست؛ من هم تأكيد ميكنم؛ هم به مسئولين قوّه ى مجريّه، هم به مسئولين قوّه ى مقنّنه، هم به مسئولين قوّه ى قضائيه، كه مراقب باشند بدخواهان و دشمنان با توطئه ى خود نتوانند اين آرامشى را كه در سطح كشور وجود دارد كه نشانه ى بزرگ ترين اقتدار اين ملّت است، كه ميتواند همه ى خيرات را به طرف آنها جلب كند به هم بزنند.(2)
قدرت در فرهنگ اسلامى يعنى خدمت به انسانيّت و انسانها و خدمت به ارزشهاى بشرى از موضع قوى، نه از موضع ضعف. به همين نسبت، روشهاى نظاميگرى و قدرتمدارى هم از ديد اسلام بكلّى با ديد فرهنگ جاهلى و زورمدارىِ زورمداران گذشته و امروز متفاوت است. پيغمبر و ابوجهل هر دو شمشير ميزدند، هر دو نيروى نظامى فراهم ميكردند، هر دو ميجنگيدند؛ امّا ماهيّت اين دو جبهه، اين دو صف و اين دو جنگنده بكلّى با هم متفاوت است. اين هدف با آن هدف، زمين تا آسمان فرق ميكند.(1)
در اسلام، قدرت با اخلاق پيوسته است و قدرت عارى از اخلاق يك قدرت ظالمانه و غاصبانه است. در اسلام، روشها بسيار مهمّند؛ روشها مثل ارزشها هستند. در اسلام همچنان كه ارزشها بسيار اهمّيّت دارند، روشها هم
1) . در مراسم مشترك تحليف دانشجويان دانشگاه هاى افسرى ارتش در دانشگاه امام على (ع) 1382/10/4
اهمّيّت دارند و ارزشها بايد در روشها هم خودشان را نشان دهند؛ روشهايى كه براى كسب قدرت و حفظ آن به كار گرفته ميشود بايد روشهاى اخلاقى باشد. در اسلام، كسب قدرت به هر قيمتى، وجود ندارد؛ اين طور نيست كه كسى يا جمعى حق داشته باشند به هر روش و وسيله اى متشبّث(1)شوند، براى اينكه قدرت را به دست آورند؛ نه، قدرتى كه از اين راه به دست آيد و يا حفظ شود، قدرتِ نامشروع و ظالمانه است.(2)
در نظام جمهورى اسلامى پذيرش مسئوليّت به معناى كامجويى از قدرت نيست؛ به معناى قبول زحمات خدمت به مردم است؛ معناى مسئوليّت در نظام جمهورى اسلامى اين است. مسئولان تلاش ميكنند، كار ميكنند، زحمت ميكشند، توان خودشان را به ميدان مى آورند تا بتوانند از مشكلات مردم كم كنند، بتوانند كشور را به اهداف برسانند. ظرفيّتهاى كشور هم خوشبختانه بسيار زياد است؛ زحمات متراكمى كه گذشتگان كشيدند هم جزو ظرفيّتهاى اين كشور است؛ از اين ظرفيّتها بايد مسئولان محترم استفاده كنند. البتّه من توصيه ميكنم، هم مردم را به بردبارى، هم مسئولين محترم را به شكيبايى و حوصله؛ نبايد توقّع داشت مشكلاتى كه در سر راه مردم وجود دارد، چه در زمينه ى اقتصادى، چه در هر زمينه ى ديگرى در مدّت كوتاهى برطرف شود. البتّه بايد از خداى متعال درخواست كرد كه به مسئولين توفيق دهد هرچه بتوانند، سريع تر كارها را پيش ببرند؛ امّا طبيعت كارهاى كلان در كشور، طبيعت زمان بر است.(3)
از دورانهاى قديم و مختلف تاريخ تا امروز، چنگيزها و نرونها و صدّامها و بوشها آدمكشان حرفه اى تعريف و هدفشان از قدرت، تعريفى غلط و ضدّ انسانى و هدفى نامعقول و ناپسنديده بوده است. تعريف آنها از قدرت عبارت است از سلطه بر انسانها و هدفشان از قدرت هم عبارت است از بى اعتنايى به جان و آبرو و ارزش انسانها؛ تسلّط و سيطره ى هرچه بيشتر بر جان و مال بشر. اين با هدف و روشهاى قدرت در اسلام بكلّى و از بُن و بنياد متفاوت است.(1)
نظام اسلامى يعنى چه؟ يعنى منبع تقنين و معيار و ملاك اجرا و اركان تصميم گيرى در كشور معلوم شد چيست؛ اركان حكومت قوّه ى مجريّه، قوّه ى مقنّنه، رهبرى، قوّه ى قضائيه و ديگر اركان چيده شد و قانون اساسى آمد همه ى اينها را تثبيت كرد؛ لذا پايه گذارى هاى اصولى انجام گرفت. اين نظام اسلامى فقط شكل نيست، محتوايى دارد؛ يعنى كارهايى بايد در واقعيّت زندگى مردم انجام بگيرد. تحقّق اين واقعيّتها در زندگى مردم، مردان و عناصر مؤمن و معتقد به خودش را كه داراى صفات و خصوصيّات لازم هم باشند ميطلبد؛ اين ميشود دولت اسلامى. دولت اسلامى شامل همه ى كارگزاران نظام اسلامى است؛ نه فقط قوّه ى مجريّه؛ يعنى حكومتگران و خدمتگزاران عمومى. اينها بايد جهت گيرى ها و رفتار اجتماعى و رفتار فردىِ خود و رابطه شان با مردم را با معيارهاى اسلامى تطبيق دهند تا بتوانند به آن اهداف برسند. بعد هم بايد آن جهت گيرى ها را در مدّ نگاه خودشان
1) . در مراسم مشترك تحليف دانشجويان دانشگاه هاى افسرى ارتش در دانشگاه امام على (ع) 1382/10/4
قرار دهند و بسرعت به سمت آن جهت گيرى ها حركت كنند؛ اين ميشود دولت اسلامى.(1)
نظام اسلامى كه ما مدّعى آن هستيم و دنبال آن هستيم... به معناى مجموعه ى ظرفيّتهايى است در كشور كه حركت عمومى مردم را و مسئولين را شكل ميدهد - به اين ميگوييم نظام - همه ى ظرفيّتهايى كه موجب حركت عمومى مردم و مسئولين ميشود، مجموع اينها، نظام اسلامى است، وقتى اين نظام واقعاً اسلامى است كه در آن همه ى اجزاى اسلام محفوظ باشد و صورت و سيرت اسلام در آن حفظ بشود. صورت اسلام، همين حرفهاى ما و اظهارات ما و كارهايى كه ميكنيم [بوده] و اين ظواهر امر است؛ سيرت اسلام اين است كه ما يك هدفى را، يك آرمانى را، يك سرمنزلى را در نظر بگيريم و تعريف كنيم و براى رسيدن به آن سرمنزل، برنامه ريزى كامل كنيم و در اين راه عمل كنيم، حركت كنيم، با همه ى وجود راه بيفتيم؛ آن وقت در آن صورت، سيرت اسلامى، هم محفوظ خواهد ماند، هم رو به كمال خواهد رفت؛ يعنى در يك حد هم متوقّف نميماند؛ خب، اين برنامه اى است كه ما براى رسيدن به آن اهداف، به آن احتياج داريم.(2)
معناى شعار دولت اسلامى اين است كه ما ميخواهيم اعمال فردى، رفتار با مردم، رفتار بين خودمان و رفتار با نظامهاى بين المللى و نظام سلطه ى امروز جهانى را به معيارها و ضوابط اسلامى نزديك تر كنيم؛ اين شعار، بسيار باارزش است.(3)
جمهورى يعنى مردم سالارى؛ اسلامى يعنى دينى؛ جمهورى اسلامى يعنى مردم سالارى دينى. حقيقت مردم سالارى دينى اين است كه يك نظام بايد با هدايت الهى و اراده ى مردمى اداره شود و پيش برود. جمهورى اسلامى يعنى آنجايى كه هدايت الهى و اراده ى مردمى توأم با يكديگر در ساختِ نظام تأثير ميگذارند.(1)
مردم سالارى دينى، چيزى غير از ترجمه ى جمهورى اسلامى نيست. امروز بعضى ها به صورت مبالغه آميز و گاهى به شدّت غير منصفانه دم از مردم سالارى ميزنند. مردم سالارى چيزى نيست كه در ايران سابقه ى تاريخى داشته باشد، اصلاً وجود نداشته، اين حقيقت و اين مفهوم با جمهورى اسلامى در كشور تعريف شد و تحقّق پيدا كرد. جمهورى اسلامى را انقلاب در مقابل ما گذاشت. ما فهميديم دو چيز معتبر است: يكى اينكه بايد مردم تصميم بگيرند و انتخاب كنند و حركت كنند؛ اين جمهورى است. يكى اينكه هدفها و آرمانهاى اين انتخاب و اين حركت را اسلام بايد براى ما ترسيم كند. ميتوانست به جاىِ اسلام چيز ديگرى باشد.(2)
جمهورى اسلامى يعنى نظامى كه در آن، دربار حكومت طاغوت نيست، دخالت بيگانه نيست، دخالت خان و خان زدگى نيست، حكومت مردم و شايستگان است. در جمهورى اسلامى رسيدن به مقامات مؤثّر در
سلسله مراتب حكومتى، تابع صلاحيّتها است. هركه صلاحيّت دارد، بايد در ميدان هاى فعّاليّت و تلاش و مسئوليّت جلو برود؛ از هر نقطه ى كشور و از هر قشر اجتماعى باشد؛ و همه ى اينها با هدايت اسلام و الهام گيرى از متون الهى و قرآنى صورت ميپذيرد؛ اين، معناى نظام جمهورى اسلامى است. فاصله انداختن بين فقير و غنى، بين اشراف و غير اشراف و امتياز دادن به يك قشر خاص با نظام جمهورى اسلامى سازگار نيست. هر بخشى از نظام جمهورى اسلامى در هر نقطه اى از نقاط، اگر به يكى از اين آفتها مبتلا شود، از صراط مستقيم جمهورى اسلامى و نظام اسلامى خارج شده و بايد اصلاح شود.(1)
جمهورى يعنى مردم سالارى؛ اسلامى يعنى دينى؛ بعضى خيال ميكنند ما كه عنوان مردم سالارى دينى را مطرح كرديم، حرف تازه اى را به ميدان آورديم؛ نه، جمهورى اسلامى يعنى مردم سالارى دينى. حقيقت مردم سالارى دينى اين است كه يك نظام بايد با هدايت الهى و اراده ى مردمى اداره شود و پيش برود. اشكال كار نظامهاى دنيا اين است كه يا هدايت الهى در آنها نيست، مثل به اصطلاح دمكراسى هاى غربى كه اراده ى مردمى على الظّاهر هست، امّا هدايت الهى را، يا ندارند، يا اگر هدايت الهى را دارند يا ادّعا ميكنند كه دارند، اراده ى مردمى در آن نيست؛ يا هيچ كدام نيست، كه بسيارى از كشورها اين گونه اند؛ يعنى نه مردم در شئون كشور دخالت و رأى و اراده اى دارند، نه هدايت الهى وجود دارد. جمهورى اسلامى، يعنى آنجايى كه هدايت الهى و اراده ى مردمى توأم با يكديگر در ساختِ نظام تأثير ميگذارند.(2)
يك وقت صحبت سر يك فرد است، او تصميم ميگيرد كه بلند شود، اراده ميكند كه حركت كند و حركت ميكند؛ امّا يك وقت صحبتِ يك ملّت است؛ يك ملّت بايد حركت كند، يك ملّت بايد راه بيفتد، يك ملّت بايد انتخاب كند؛ اينجا كار پيچيده و دشوار است. انقلاب به ما اين توان را داد كه توانستيم ديواره ى سنگىِ تاريخى را بشكافيم و خود را از اين چارچوب و حصار سنگى خارج كنيم؛ انقلاب به اين اندازه هم اكتفا نكرد، بلكه يك الگو را در مقابل ما گذاشت و آن، جمهورى اسلامى است؛ «جمهورى» و «اسلامى». اينكه ما امروز مردم سالارى دينى را مطرح ميكنيم، چيزى غير از ترجمه ى جمهورى اسلامى نيست.(1)
مردم سالارى عبارت است از اينكه تشكّل نظام به وسيله ى اراده و رأى مردم صورت گيرد؛ يعنى مردم نظام را انتخاب ميكنند، دولت را انتخاب ميكنند، نمايندگان را انتخاب ميكنند، مسئولان اساسى را به واسطه يا بى واسطه انتخاب ميكنند؛ اين همان چيزى است كه غرب ادّعاى آن را ميكند و البتّه در آنجا اين ادّعا واقعيّت هم ندارد. بعضى كسان لجشان ميگيرد از اينكه ما بارها تكرار ميكنيم كه ادّعاى دموكراسى در غرب ادّعاى درستى نيست؛ خيال ميكنند كه يك حرفِ تعصّب آميز است؛ درحالى كه نه، اين حرف، حرف ما نيست؛ تعصّب آميز هم نيست؛ ناشى از ناآگاهى هم نيست؛ متّكى به نظرات و حرفها و دقّتها و مثال آوردنهاى برجستگان ادبيّات غربى است. آنها خودشان اين را ميگويند. بله؛ در تبليغات عمومى، آنجايى كه با افكار عمومى سروكار دارند، اعتراف نميكنند. آنجا ميگويند آراى مردم وجود دارد و هرچه هست متّكى به رأى و خواست مردم است؛ امّا واقعيّت قضيّه اين نيست؛ خودشان هم در سطوح و مراحلى به
1) . در ديدار جوانان، استادان، معلّمان و دانشجويان دانشگاه هاى استان همدان 1383/4/17
اين معنا اعتراف ميكنند، در نوشته هايشان هم هست و ما هم از اين قبيل اعترافها را فراوان ديده ايم.(1)
مردم سالارى يعنى اعتنا كردن به خواسته هاى مردم، يعنى درك كردن حرفها و دردهاى مردم، يعنى ميدان دادن به مردم.(2)
دموكراسى يعنى مردم سالارى؛ يعنى حكميّت و معيار بودن رأى مردم در شيوه ى سياسى حكومت و اداره ى كشور.(3)
آن روزى كه آمدند اميرالمؤمنين را به خلافت انتخاب كردند، براى اوّلين بار بعد از پيغمبر، مردم مستقيماً در انتخاب زمامدار نقش داشتند. در دوران خلفاى محترم قبلى چنين اتّفاقى نيفتاده بود؛ خلفاى قبلى در جمعهاى كوچك انتخاب ميشدند: جناب ابى بكر در سقيفه انتخاب شد، جناب عمر را ابى بكر نوشت كه بعد از من او باشد، جناب عثمان در يك جمع شش نفره انتخاب شد، آن هم با مخالفت سه نفر به خاطرِ اينكه در بين سه نفر ديگر، عبدالرحمان بن عوف بود كه براى او امتيازى در نظر گرفته شده بود؛ بعد مردم آمدند بيعت كردند. امّا در مورد اميرالمؤمنين اين طور نبود. اوّلين بار بعد از رحلت نبىّاكرم براى امامت اميرالمؤمنين آحاد و توده هاى مردم، با شور و اخلاص و صميميّت ريختند و فرياد كردند كه على را ميخواهند؛ بعد با او بيعت كردند. اين مردم سالارى است، كه در اسلام و در قانون ما هست.(4)
نظام جمهورى اسلامى، آن دموكراسى مبتنى بر مبانى غلط غربى را رد ميكند. مردم سالارى دينى به معناى كرامت حقيقى انسان و حركت عموم مردم در چارچوب دين خدا و نه در چارچوب سنّتهاى جاهلى و خواسته هاى كمپانى هاى اقتصادى و اصول خودساخته ى نظاميان و جنگ سالاران است. در نظام جمهورى اسلامى حركت برخلاف آنها است؛ حركت در چارچوب دين خدا است و اراده ى مردم تعيين كننده ى مطلق است.(1)
مسئله ى حضور مردم و انتخابات در نظام جمهورى اسلامى با اين شكل بديع و تازه اى كه در دنيا عرضه ميشود، مسئله ى بسيار مهمّى است؛ جا دارد درباره ى آن بيشتر تأمّل شود، حرف زده شود، بحث شود. مسئله، مسئله ى مردم سالارى دينى است؛ يعنى حضور يكپارچه ى مردم، رقابت جدّى، فعّاليّت و تلاش حقيقى مردمى، در كنار معيارهاى اسلامى و معيارهاى الهى. اين تركيب شگفت آور همان چيزى است كه بشريّت محتاج آن است؛ تشنه ى آن است.(2)
چيزى به نام «به زور بر مردم حكومت كردن» در اسلام نداريم؛ اين منشأ الهى حاكميّت است. اين معيارها را هم خدا معيّن كرده و حكومت خدا در نظام اسلامى با حكومت مردم آميخته است، لذا ما ميگوييم جمهورى اسلامى. اسلامى بودن، خدايى بودن - يعنى حفظ معيارها و ارزشهاى
ازسوى خدامعيّن شده - منافاتى ندارد با جمهورى بودن، مردمى بودن؛ يعنى انتخاب و قبول و گزينش مردم.(1)
ارزشهاى انقلاب چيست؟ ارزشهاى انقلاب در درجه ى اوّل، استحكام ايمان و ديانت در دلها است كه منشأ همه ى كارها و مجاهدتها اين است، عدالت اجتماعى است، مبارزه ى با فساد است، آزادى مردم در انتخاب است، عدم تحميل آراى فردى و حزبى و دولتى و غيره بر مردم است، كه مردم آزادانه فكر كنند، آزادانه عمل بكنند؛ در چارچوب مقرّرات اسلامى؛ مردم سالارى دينى يعنى اين.(2)
جمهورى اسلامى نمونه اى از حكومت اسلامى است و مشخّصه ى اصلى آن همين دو جمله است كه در خود اين اسم وجود دارد: جمهورى و اسلامى. جمهورى يعنى مردمى، يعنى متّكى به افكار مردم، متّكى به خواست و اراده ى مردم و به تلاش و مجاهدت مردم؛ اسلامى يعنى جهت حركت و دستورالعمل و قوانين و احكام و هدفگيرى ها از اسلام گرفته شده؛ پس حكومت جمهورى اسلامى يعنى حكومتى كه در آن مردم بر طبق هدايت اسلام و راهنمايى اسلام و احكام اسلام در امر ايجاد يك نظام و اداره ى آن نظام دخالت كامل ميكنند. جمهورى و اسلامى؛ هر كدام از اين دو خصوصيّت كه از بين برود، جمهورى اسلامى ديگر نيست؛ اگر نظامى اسلامى نبود جمهورى اسلامى نيست؛ اگر از متن قرآن گرفته نشده بود جمهورى اسلامى نيست؛ اگر متّكى به مردم نبود باز هم جمهورى
اسلامى نيست؛ نظام فردى، نظام ديكتاتورى هم نميتواند اسلامى باشد؛ نه جمهورى است و نه اسلامى.(1)
همه ى كسانى كه بدخواه نظام جمهورى اسلامى هستند ديدند مردم سالارى دينى يعنى چه. اين يك راه سوّم است. در مقابل ديكتاتورى ها و نظامهاى مستبد از يك طرف و دموكراسى هاى دور از معنويّت و دين از يك طرف ديگر؛ اين مردم سالارى دينى است، اين است كه دلهاى مردم را مجذوب ميكند و آنها را به وسط صحنه ميكشاند.(2)
در همه جاى دنيا دموكراسى ها در يك چارچوب قرار دارند. هيچ جا وجود ندارد كه دموكراسى اى باشد امّا به وسيله ى يك چارچوب و يك هدفگذارى خاصّى هدايت نشود؛ يا به وسيله ى احزاب است، يا به وسيله ى دستگاه هاى قضائى است، يا به وسيله ى دستگاه هاى خارج از دستگاه قضائى و اجرائى است؛ همه جاى دنيا اين جور است. ما اين چارچوب را اسلام قرار داديم؛ چون ملّت ايران ملّت مسلمانند؛ چون ملّت ايران مؤمنند؛ اين شد مردم سالارى دينى، مردم سالارى اسلامى.(1)
اينكه گفته بشود ما مردم سالارى را از غربى ها ياد گرفتيم، خطا است؛ صورت ظاهر، يكى است امّا مردم سالارى ما ريشه در يك معرفت دينى ديگر و يك جهان بينى ديگرى دارد، تا آنچه كه آنها ميگويند. ما براى انسانها كرامت قائليم، براى رأى آنها ارزش قائليم و حضور آنها را وسيله اى ميدانيم براى اينكه اهداف الهى تحقّق پيدا كند و بدون آن امكان پذير نيست؛ غربى ها جور ديگرى عمل ميكنند. البتّه، هم ما چارچوبهايى داريم، هم
1) . در اجتماع بزرگ مردم يزد 1386/10/12
آنها [ولى] آنها چارچوبهايشان ظالمانه است. در كشورى كسى به افسانه ى هولوكاست اعتراض ميكند ميگويد من قبول ندارم؛ او را زندان مى اندازند، محكومش ميكنند كه چرا يك حادثه ى پندارىِ تاريخى را انكار ميكنى. حالا گيرم پندارى هم نباشد واقعى باشد، خيلى خوب؛ انكار يك حادثه ى واقعىِ تاريخى مگر جرم است؟ اگر براى كسى روشن نشد، ثابت نشد و او انكار كرد يا حتّى در آن ترديد كرد، او را بيندازند زندان! الان در كشورهاى مدّعى تمدّن در اروپا قضيّه اين است: اگر كسى اعتراض كند، ترديد كند، قبول نداشته باشد، دادگاه ها محكومش ميكنند؛ آن وقت به پيغمبر اعظم، به اين انسان برجسته ى همه ى تاريخ، صريحاً اهانت ميكنند، مقدّسات يك ميليارد و نيم مسلمان را مورد توهين قرار ميدهند، كسى حق ندارد به اين اعتراض كند كه چرا شما اين كار را كرديد! ببينيد اين چه چارچوبهاى غلط و مفتضحى است؛ چارچوب آنها اين است. اگر كسى در آنجا با حجاب ظاهر بشود در دانشگاه يا در محيط كار مجرم است. اين چارچوب است ديگر، منتها چارچوبهاى غلط و مُعوَج(1)، برخلاف فطرت انسان، برخلاف فهم درست انسان. چارچوبهاى ما چارچوبهاى الهى است: ما با فساد مخالفيم، با فحشا مخالفيم، با انواع و اقسام انحرافات بشرى مخالفيم، برابر آنچه كه شريعت و دين به ما مى آموزد. ما معتقديم بايستى در مقابل اين انحرافها ايستاد، راه هاى زندگى را بايد از اسلام و قرآن و الهام الهى و وحى الهى گرفت؛ اين چارچوب ما است، اين شد مردم سالارى دينى، اين الگوى ما است. ملّتهاى مسلمان هم اگر ميخواهند بدانند جمهورى اسلامى چه ميگويد و داعيه ى او چيست، بدانند ما داعيه مان اين است: ما از اسلام صرف نظر نميكنيم؛ احكام الهى و شريعت الهى را كه شريعت اسلامى است، در همه ى امور زندگى مان واجب الاتّباع ميدانيم؛ تلاش و سعيمان هم اين است كه به اين برسيم؛ چارچوب و قالب ما براى ورود در
1) . كج، ناراست
اين ميدان هم مردم سالارى دينى است. مردم بايد بيايند انتخاب كنند؛ قانونگذار را كه بر اين اساس قانون خواهد گذاشت، بايستى مردم معيّن كنند، مجرى را بايد مردم معيّن كنند؛ همه چيز با انتخاب مردم، با حضور مردم، با عزّت مردم و با كرامت مردم است.(1)
مردم سالارى در نظام اسلامى مردم سالارى دينى است؛ يعنى به نظر اسلام متّكى است، فقط يك قرارداد عرفى نيست. مراجعه به رأى و اراده و خواست مردم، در آنجايى كه اين مراجعه لازم است، نظر اسلام است؛ لذا تعهّد اسلامى به وجود مى آورد. مثل كشورهاى دمكراتيك غربى نيست كه يك قرارداد عرفى باشد تا بتوانند براحتى آن را نقض كنند. در نظام جمهورى اسلامى مردم سالارى يك وظيفه ى دينى است. مسئولان براى حفظ اين خصوصيّت، تعهّد دينى دارند و پيش خدا بايد جواب دهند. اين يك اصل بزرگ از اصول امام بزرگوار ما است.(2)
اينكه در نقطه اى از دنيا نظامى سرِ كار بيايد كه معتقد به نفى ظلم و استبداد باشد، معتقد به نفى وابستگى اقتصادى و فرهنگى و سياسى به قطبهاى جهانى باشد، متّكى و معتقد به مردم سالارى باشد، يعنى برانگيخته بودن از سوى مردم و ملّت خود و همه ى اين مفاهيم را هم از مبانى دينى و اعتقادى و ايمانى گرفته باشد، نه از قراردادهاى اجتماعى - كه فرق بين دموكراسى غربى و مردم سالارى ما در همين است و جاى بحث و صحبت كردن و تفصيل دارد - خيلى مهمّ است.(3)
مردم سالارى دينى چون بر اساس يك اعتقاد دينى است، قابل نقض نيست؛ يعنى اگر كسى توانست در انتخابات تقلّب كند يا به شيوه اى نظر مردم را جلب كند كه به ناحق نگاهشان به وى متوجّه باشد؛ مثلاً ارزشى كه در او نيست، وانمود كند كه در او هست؛ بعد مردم به او اقبال كنند و رأى بدهند، در منطق مردم سالارى دينى او حقّى ندارد؛ اين شيوه در منطق ليبراليسم كه پايه ى ليبراليسم غربى است، كاملاً پذيرفته شده است؛ امّا در منطق مردم سالارى دينى نه. سخت گيرى در اينجا، به خاطر اتّكا به مبانى دينى و ايمانى، بيشتر است. پس نفى ظلم، سلطه، استبداد، وابستگى و فساد، همه منبعث و برخاسته از اعتقاد دينى است.(1)
انتخاب - همان طور كه اشاره كرديم - به طور مطلق حجّت نيست؛ يعنى اگر مردم جمع بشوند كسى را كه در چارچوب معيارها و ملاكهاى خدايى قرار نميگيرد او را انتخاب بكنند، اين انتخاب حجّت نيست. اين برميگردد به اختلاف ميان بينش اسلامى در باب حكومت با بينش غير اسلامى و بينش غربى. در دموكراسى هاى غربى كه براى مردم حقّ رأى قائلند، معتقدند كه مصلحتى وراى خواست مردم و اراده ى مردم وجود ندارد. اسلام براى مردم حقّ حاكميّت را به خودى خود و بالذّات قائل نيست، حقّ حاكميّت متعلّق به خدا است، آن كه ميتواند براى مردم قانون وضع كند خدا است، آن كه ميتواند ملاكهاى اجراى قانون را معيّن كند خدا است؛ مالك امور مردم جز خدا ديگرى نيست. پس يك سلسله اصول و ضوابط و معيارهايى دراسلام هست كه چارچوب اين معيارها است كه اعتبار ميدهد به حقّ رأى مردم و اگر در خارج از اين چارچوب و دور از اين ملاكها و معيارها مردم
1) . در ديدار با دانشجويان دانشگاه شهيد بهشتى 1382/2/22
انتخاب بكنند، اين انتخاب حجّيّتى ندارد. اگر فرض كنيم كه مردم به سراغ يك پيشوا يا رئيس فاسد فاسق كافر دور از معيارهاى اسلامى بروند، اگر اتّفاق نظر هم بر او قرار بگيرد، از نظر اسلام مُمضا(1)نيست؛ اسلام اين را يك حاكميّت اسلامى به حساب نمى آورد، ولو آن مردم مسلمان باشند [كه به اين شخص راى داده اند؛] بايد بروند به سراغ عادل، به سراغ متّقى، به سراغ عالم، به سراغ انسانى كه داراى بينش لازم است، شرايط حكومت كردن را دارد، خلاصه در چارچوب شرايط اسلامى است كه اين انتخاب حجّيّت پيدا ميكند.(2)
حقّ مردم ناشى از حق و تكليف الهى است. اين پايدارترين و مستحكم ترين وسيله براى حفظ حقوق مردم است. اگر در نظام مردم سالارى دينى و در نظام جمهورى اسلامى، در هر مرحله اى از مراحل و مرتبه اى از مراتب حكومت، افراد واقعاً با صلاحيّتهاى متناسب با آن مرتبه، گزينش شوند، هيچ حقّى از مردم ضايع نخواهد شد، ميشود اين را اطمينان داشت؛ درحالى كه در دمكراسى هايى كه ريشه و پايه ى استحقاق و حقّ مردم، يك فلسفه ى الهى و متّكى به تكليف الهى نيست، ممكن است حق هم ضايع شود. در آنجا انسانها چون مراقب و رقيب و تكليف و مسئوليّتى وراى همين چيزهايى كه مردم ممكن است بفهمند و بدانند، براى خود قائل نيستند، لذا تضييع حقّ مردم زياد است.(3)
مردم سالارى دينى كه امروز در نظام جمهورى اسلامى تبلور پيدا كرده است، نبايد با دمكراسى هاى رايج غربى اشتباه شود. ولو وجوه اشتراكى هم داشته باشند، ليكن فرقهاى عنصرى و جوهرى متعدّدى دارند. اساس جمهورى هاى غربى و به اصطلاح رايج خودشان، جمهورى هاى لائيك و تبعه ى آنها در جاهاى ديگر دنيا، نشاندن حقّ مردم به جاىِ حقّ خدا، يا رأى مردم به جاىِ نظر و فتواى دين است. از اواخر قرن هجدهم كه اين گونه جمهورى ها از فرانسه شروع شد و بتدريج در نقاط ديگر اروپا راه پيدا كرد؛ در واقع حركتى بود در مقابل نظامهاى قبل از اين دوره در اروپا و مجموعه اى از حركات بود كه نقطه ى مقابل آن، تفكّرات قرون وسطايى اروپا قرار داشت. جمهورى اسلامى در واقع با هر دو نوع جريان اروپايى مخالف است، چه آنچه كه در قرون وسطى يا قبل از قرن هجدهم در اروپا وجود داشت، چه آنچه كه بعداً به عنوان عكس العمل آن به وجود آمد؛ آنچه كه قبلاً وجود داشت، حكومتهاى استبدادى، موروثى و متّكى بر تقلّب و غلبه ى يك قدرت و يك فرد يا يك جمع مقتدر بر امور يك كشور بود كه اسلام با اين مخالف است، امّا آنچه كه بعد به وجود آمد، اين بود كه حق را منحصراً در انتخاب و رأى و خواست مردم ميديدند؛ لااقل در شعار و ارائه ى فكر و تئورى اين طور است، ولو در واقع اين گونه نيست، اين هم اسلامى نيست. در اسلام، حقّالله رقيب و نقطه ى مقابل حقّالناس نيست؛ همه ى حقوق مردم از جمله، حقّ انتخاب كه قطعاً در امر حكومت، براى مردم وجود دارد ناشى از حكم الهى است؛ اعتبار همه ى حقوق مردم از حاكميّت خداوند و آنچه كه خداى متعال مقرّر فرموده متّخذ است؛ لذا در قرآن كريم، آنجايى كه تجاوز و تعرّض به حقوق مردم است مثل مسئله ى ربا كه تعرّض به اموال مردم است به «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ»(1)تعبير شده است. با اينكه اين كار، تجاوز
1) . سوره ى بقره، بخشى از آيه ى 279، ترجمه: «بدانيد به جنگ با خدا و فرستاده ى او برخاسته ايد».
به حقوق انسانها است؛ امّا جنگ با خدا است. يا در آنجايى كه مسئله ى فساد در زمين است «وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً »(1)اين كار «يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ »(2)است؛ اين تعرّض به حقوق مردم است، امّا محاربه با خدا و رسول است؛ چون آنچه كه متعلّق به مردم است، با همه ى وسعتى كه دارد، تكليف الهى است؛ حقّى است كه خدا براى مردم معيّن كرده است؛ تكليفى است كه خدا بر دوش كسانى كه امور مردم را بر عهده دارند، گذاشته است. بنابراين جمهورى اسلامى همان گونه كه مكرّر عرض شده است يك مركّب انضمامى نيست كه تركيبى باشد از چيزى به نام «جمهورى» و چيزى به نام «اسلامى»؛ تا يكى بگويد كه من بيشتر طرف دار جمهوريّتم، يكى هم بگويد من بيشتر طرف دار اسلاميّتم. اصلاً ميتوان گفت جمهورى اسلامى، مركب نيست؛ يك حقيقت است؛ اتّكا به آراى مردمى است كه خدا ما را موظّف كرده است تا در اين زمينه، رأى و انتخاب و اراده ى مردم را معتبر بشماريم.(3)
نظام ما، نظام سرمايه دارى نيست. نظام سرمايه دارى به جمع ثروت، به رونق اقتصادى و به مجموع درآمد ملّى نگاه ميكند و برايش مهم نيست كه اين ثروت چگونه به دست مى آيد، به دست چه كسى مى آيد و چند درصد از مردم، چگونه از آن استفاده ميكنند. بايد درآمد ملّى بالا برود، ثروت زياد شود، تلاش اقتصادى مورد حمايت قرار گيرد؛ كه مورد حمايت هم قرار ميدهند؛ قوانين هم در اين جهت است، قدرت اجرايى هم در اين جهت است. كشورهاى سرمايه دارى، آن هم نه همه بلكه بعضى، حدّاكثر كارى كه ميكنند اين است كه بيمه ها و تضمينهايى را براى قشرهاى مظلوم و
محروم ميگذارند، تا حدّاقلى هم به آنها برسد؛ اين، نظام سرمايه دارى است؛ نظام اسلامى اين گونه نيست. نظام اسلامى ميفرمايد كه اصل، عدالت است. البتّه، توليد ثروت هم هست؛ نظام اسلامى يك جامعه ى فقير نميخواهد، يك ملّت فقير و يك درآمد عمومى ناچيز نميخواهد؛ از ثروتها استفاده ميكند، علم را پيشرفت ميدهد، منابع زيرزمينى را استخراج ميكند، انسانها را به رشد عقلانى ميرساند، تجارت ميكند و صنعت راه مى اندازد.(1)
امتياز نظام اسلامى در اين است كه اين چارچوبِ احكام مقدّس الهى و قوانين قرآنى و نور هدايت الهى است كه بر دل و عمل و ذهن مردم پرتوافشانى و آنها را هدايت ميكند. مسئله ى هدايت مردم يكى از مسائل بسيار مهمّى است كه در نظامهاى سياسى رايج دنيا بخصوص در نظامهاى غربى ناديده گرفته شده است. معناى هدايت مردم اين است كه بر اثر تعليم و تربيت درست و راهنمايى مردم به سرچشمه هاى فضيلت، كارى بشود كه خواست مردم در جهت فضايل اخلاقى باشد و هوسهاى فاسدكننده اى كه گاهى به نام آرا و خواست مردم مطرح ميگردد، از افق انتخاب مردم دور شود. امروز شما ملاحظه ميكنيد در بسيارى از دمكراسى هاى غربى، زشت ترين انحرافات، انحرافات جنسى و امثال آن به عنوان اينكه خواست مردم است صبغه ى قانونى پيدا ميكند و رسمى ميشود و به اشاعه ى آن كمك ميگردد. اين، غيبت عنصر معنوى و هدايت ايمانى را نشان ميدهد. در نظام اسلامى يعنى مردم سالارى دينى مردم انتخاب ميكنند، تصميم ميگيرند و سرنوشت اداره ى كشور را به وسيله ى منتخبان خودشان در اختيار دارند؛ امّا اين خواست و انتخاب و اراده در سايه ى هدايت الهى،
1) . در مراسم تنفيذ حكم رياست جمهورى آقاى سيّد محمّد خاتمى 1376/5/12
هرگز به بيرون جادّه ى صلاح و فلاح راه نميبرد و از صراط مستقيم خارج نميشود؛ نكته ى اصلى در مردم سالارى دينى اين است.(1)
اشكال كار نظامهاى دنيا اين است كه يا هدايت الهى در آنها نيست مثل به اصطلاح دموكراسى هاى غربى كه اراده ى مردمى على الظّاهر هست، امّا هدايت الهى را ندارند يا اگر هدايت الهى را دارند يا ادّعا ميكنند كه دارند، اراده ى مردمى در آن نيست؛ يا هيچكدام نيست، كه بسيارى از كشورها اين گونه اند؛ يعنى نه مردم در شئون كشور دخالت و رأى و اراده اى دارند، نه هدايت الهى وجود دارد.(2)
اين چيزى كه به عنوان دموكراسى، امروز غربى ها پيشنهاد ميكنند، درحقيقت حكومت مردمى نيست؛ حكومت مردمى را اسلام آورد. در اسلام رابطه ى مسئولان كشور و مديران جامعه با آحاد مردم، رابطه ى ايمان است، رابطه ى محبّت است، رابطه ى همكارى صميمانه است، رابطه ى رضايتمندىِ حقيقى است؛ اين نسخه، امروز در اختيار ما است. هروقت به اين نسخه ها در هر مقدارى عمل كرديم، كاميابى و موفّقيّت را به رأى العين مشاهده كرديم.(3)
امّا معناى مردمى در كشور ما اين است كه نه فقط انتخابِ مردمى است، ارتباطِ مردمى هم است. با مسئولان حكومت، با اجزاى حكومت، تعاطى و تبادل فكر و ارتباط وسيع و عميق عاطفى است؛ عشق ورزىِ بين مسئولان و مردم است. مسئولانِ صادق به معناى واقعى كلمه به مردم عشق مى ورزند؛ مردم هم به آنها متقابلاً همين طور.(4)
استحكام پايه هاى جمهورى اسلامى بر ايمان و عقيده و دين و عواطف استوار است. اين رابطه اى كه امروز بين اين خدمتگزار شما و شما جوانها در اين منطقه و در ديگرِ مناطق كشور وجود دارد، اين پيوند مستحكمى كه بين مسئولان و مردم در سرتاسر كشور وجود دارد، يك چيز بديع و جديد و بى سابقه و بى نظيرى است؛ يك پيوند دينى است؛ علّت دشمنى عميق آنها با اصل ولايت فقيه همين است. اصل ولايت فقيه، يعنى ايجاد ميليونها رابطه ى دينى ميان دلهاى مردم با محور و مركز نظام.(1)
در نظام جمهورى اسلامى مسئولان و زمامداران امور كشور، به تمام معنى كلمه، با مردم مرتبط و متّصلند؛ هم از لحاظ عاطفى با مردم يكى هستند؛ يعنى عواطف مردم، با مسئولان نظام جمهورى اسلامى پيوند خورده است و به آنها محبّت مى ورزند و هم از لحاظ فكرى، مرتبط با مردمند؛ يعنى نماينده ى طرز فكر ملّت ايرانند. مسئولان كشور مظهر رسمى و كامل تفكّر ملّت ايرانند؛ اين نكته ى بسيار مهمّى است. مردم در همه ى مراحل، با نظام سياسى جمهورى اسلامى احساس پيوستگى و جوش خوردگى ميكنند؛ با يكديگر جوش خورده اند، با همند، جدايى ناپذيرند. نظام سياسى اسلام، قدرت خود را از اين گرفته است.(2)
از اوّل انقلاب، اين قانون اساسى مدرن، اين خطّ مدرن و نو؛ يعنى خطّ مردم سالارى متّكى به ايمان - كه امروز در دنيا وجود ندارد - حاكم بوده است. امروز مردم سالارى ها در دنيا متّكى به پول است. اين كتابهايى را كه خود آمريكايى ها در زمينه ى نقش رسانه ها و در زمينه ى كيفيّت انتخابات،
در لباسهاى گوناگون و شكلهاى گوناگون نوشته اند، بخوانيد تا ببينيد انتخابات شهردارى ها چگونه است، انتخابات فرماندارها چگونه است، بعد انتخابات رئيس جمهور و نمايندگان كنگره چگونه است؛ نقش سرمايه و پول، نقش اوّل است؛ مردم هم وجه المصالحه اند؛ دموكراسى اى به آن معنا وجود ندارد. دموكراسى در اصطلاح آنها كه خيلى هم سعى ميكنند آن را آرايش كنند، همين چيزى است كه خودشان اوّلين بار قلم انتقاد و زبان انتقاد را به روى آن باز كرده اند تا ديرباورترين آدمها باور كنند كه آنجا مردم سالارى حقيقى نيست. مردم سالارى متّكى به ايمان، همين عواطف، همين ديد روشن، همين حضور يك نظام را بر سر پا كرد، يك انقلاب را به وجود آورد، يك پرچم را در دنيا بلند كرد؛ پرچم هويّت بخشيدن به انسان در درجه ى اوّل و انديشه ى والاى اسلامى. براى اينكه اين ايمان و اين اعتقاد را ضايع كنند، مرتّب چيز به اين درخشندگى را از اوّل انقلاب با شكلهاى مختلف و با تعبيرات موهن در راديوها، مورد تحقير قرار دادند؛ براى چه؟ براى اينكه صاحبان اين فكر، در حفظ و بالندگى آن دچار ترديد شوند؛ يا عمل صالح را با شكلهاى گوناگون مورد تحقير قرار دادند.(1)
جمهورى اسلامى در مقابل همه ى اين نيازهاى مردم، خود را موظّف ميداند و مردم به معناى حقيقى كلمه، صاحب رأى و صاحب اختيارند؛ برخلاف دموكراسى رايج در غرب؛ ليبرال دموكراسى شكست خورده ى رسواشده ى غربى. دموكراسى غربى درحقيقت انتخاب مردم نيست، انتخاب زرسالاران است؛ حتّى انتخاب بدنه ى احزاب هم نيست، انتخاب سران و رهبران احزاب است. آنها هستند كه حكومتها را مى آورند و ميبرند؛ آنها هستند كه تصميمهاى بزرگ را ميسازند. مردم در اكثر تصميمهاى
1) . در ديدار دانشجويان بسيجى «طرح ولايت» 1379/6/10
بزرگ، بركنار از تصميم گيرى و تصميم سازى اند؛ كسى هم به آنها اعتنا نميكند. آنقدر هم آنها را گرفتار مشغله و كار ميكنند كه نميتوانند و فرصت آن را پيدا نميكنند كه آنچه را كه ميخواهند، به زبان بياورند.(1)
ساخت استبدادى و ديكتاتورى به شكل بسيار مدرن و پيشرفته، امروز در بسيارى از كشورهاى غربى و در رأس آنها در آمريكا مستقر و حاكم است. آنجا مردم به معناى انسانهاى صاحب اختيار و صاحب اراده، نقشى در بر سر كار آوردن حكومتها ندارند؛ پول است و زورِ صاحبان سرمايه و زرسالاران است كه همه چيز را تعيين ميكند و همه چيز را در مجراى دلخواه خود به حركت مى اندازد.(2)
در همه ى آنچه كه در دنيا به نام دموكراسى و مردم سالارى شناخته ميشود، چارچوب وجود دارد. در دموكراسى هاى غربى، چارچوب عبارت است از منافع و خواست صاحبان ثروت و سرمايه دارانِ حاكم بر سرنوشت جامعه؛ تنها در آن چارچوب است كه رأى مردم اعتبار پيدا ميكند و نافذ ميشود. اگر مردم چيزى را كه برخلاف منافع سرمايه داران و صاحبان قدرت مالى و اقتصادى و براثرِ آن، قدرت سياسى است بخواهند، هيچ تضمينى وجود ندارد كه اين نظامها و رژيمهاى دموكراتيك، تسليم خواست مردم شوند. يك چارچوب محكم و ناشكننده بر همه ى اين خواستها و دموكراسى ها حاكم است. در كشورهاى سوسياليستى سابق - كه آنها هم خودشان را كشورهاى دموكراتيك ميناميدند - اين چارچوب، حزبِ حاكم بود. در خارج از چارچوبِ تمايلات و سياستها و انگيزه هاى حزبِ حاكم، رأى مردم هيچ توانايى و كاربُردى نداشت. به هرحال چارچوب وجود دارد.(3)
در كشورهايى كه مثلاً دموكراسى وجود دارد، اگر شما نگاه كنيد، مى بينيد غالباً دولتمردان يا از سرمايه داران و يا وابسته به سرمايه دارانند و مجلسهايشان را غالباً افراد متنفّذ، پولدار، قدرتمند و زوردار پر ميكنند؛ در كشورهايى هم كه دم از دموكراسى ميزنند، وضع به همين گونه است؛ در ايران اسلامى اين گونه نيست؛ مجلس شوراى اسلامى متّكى به عناصرى از متن مردم است. يك معلّم، يك كشاورز، يك روحانى، يك پزشك، يك كاسب يا يك دانشجو، به يك منطقه ى انتخاباتى رفته است و مردم او را شناخته اند، به او رأى داده اند و به مجلس شوراى اسلامى وارد شده است. دولت جمهورى اسلامى نيز همين طور است. كسانى كه در رأس مسئوليّتهاى دولتى قرار دارند، افرادى هستند كه عمر و جوانى خودشان را در مبارزات و سختى ها و شدايد گذرانده اند؛ لذا مردم، هم مجلس، هم دولت و هم مسئولين را دوست ميدارند؛ چون مى بينند كه اينها از جنس خودشان هستند.(1)
امروز در دنياى دموكراسى كه انتخابات در آنجاها انجام ميگيرد و پرچم دموكراسى را اينها بلند ميكنند، آنچه وجود ندارد، «رضى العامّه»(2)است؛ مسئله، صورى است؛ در واقع غالباً اين جور است. در كشور آمريكا اين جور است، در كشورهاى معروف دموكراسى دنيا اين جور است. پشت سرِ اين كسانى كه مى آيند وارد ميدان انتخابات ميشوند و مبارزه ى انتخاباتى ميكنند، گروه هايى از جبهه ى خاصّه وجود دارند؛ يعنى سرمايه دارها، كمپانى دارها، متنفّذين مالى، باندهاى عظيم مالى؛ اينها هستند كه دارند كارها را روبه راه ميكنند؛ با تبليغات گمراه كننده و با روشهاى گوناگون، آراى
مردم را به اين سمت و آن سمت ميكشانند. در واقع، دعوا بين كمپانى دارها است؛ دعوا بين آراى مردم نيست؛ يك چيزِ تخيّلى است. در واقع، حكومت دموكراسى در آنجاها حكومت اقلّيّت است؛ حكومت خواصّى است كه خواص بودن آنها، نخبه بودن آنها، به خاطرِ امكانات مالى فراوان آنها است؛ اينها هستند كه دارند سياست گذارى ميكنند. در انتخاباتِ نظام جمهورى اسلامى اين جور نيست. اينجا مردمند كه دارند تصميم ميگيرند، مردمند كه دارند تشخيص ميدهند. ممكن است اين تشخيص يك جا درست باشد، يك جا غلط باشد بحث در اين نيست امّا تصميم گير، خود مردم هستند. پشت سر آراى مردم، آراى باندهاى قدرت و ثروت و اينها قرار ندارد. در اين انتخابات، واقعاً احترام به رأى مردم است؛ احترام به تشخيص مردم است. بايد در مقابل اين تشخيص تسليم شد.(1)
نظام جمهورى اسلامى، آن دموكراسى مبتنى بر مبانى غلط غربى را رد ميكند. مردم سالارى دينى به معناى كرامت حقيقى انسان و حركت عموم مردم در چارچوب دين خدا و نه در چارچوب سنّتهاى جاهلى و خواسته هاى كمپانى هاى اقتصادى و اصول خودساخته ى نظاميان و جنگ سالاران است. در نظام جمهورى اسلامى، حركت برخلاف آنها است؛ حركت در چارچوب دين خدا است و اراده ى مردم، تعيين كننده ى مطلق است.(2)
در اسلام حاكميّت بر مردم، به معناى يك امتياز و حقّ ويژه براى حاكم
نيست؛ همچنين حكومت يك امر بى ملاك و بى مناط نيست مثل اينكه برحسبِ شانس و اقبال، يك نفر بيايد زمام امور مردم را در هر رده اى از رده ها بر عهده گيرد، بلكه تابع معيارها است و مهم ترين كار اين است كه اين معيارها رعايت شود. البتّه امكان خطا و اشتباه، هم در تشخيص و هم در عملكرد كسانى كه تشخيص درستى نسبت به آنها داده شده، هميشه متصوّر است؛ بنابراين ما از كسى انتظار عصمت نداريم؛ ليكن اسلام در باب گزينش حاكمان در هر رده اى از رده ها، چه رده هاى بالا كه سياستهاى كلان، كارهاى بزرگ و اداره ى امور كلّى كشور در دست آنها است چه رده هاى متوسّط و پايين، معيارها و شرايطى گذارده است و آنچه بر عهده ى ما است، اين است كه اين معيارها به طور كامل رعايت شود. لذا در اسلام آنچه ما به عنوان حاكميّت اسلامى شناخته ايم و امروز هم بناى كلّى اين جامعه بر آن قرار دارد، مردم سالارى دينى است كه با دموكراسى هاى رايج دنيا در بنياد اختلاف دارد. ريشه ى مشروعيّتِ رأى مردم در دموكراسى هاى رايج دنيا اساساً با مشروعيّت رأى مردم در نظام مردم سالارى اسلامى كه ما به دنبال آن هستيم و آن را حكومت اسلامى و حاكميّت اسلام به حساب مى آوريم، متفاوت است. لذا در روشها، تفاوت بين اينها است. در دموكراسى هاى رايجِ جهانى، ضوابطى كه ما براى اداره ى كشور و براى مديران آن قائل هستيم، وجود ندارد؛ ممكن است ضوابط ديگرى باشد. در اينجا قدرت طلبى وجود ندارد. اين طور نيست كه دعوا بر سر اين باشد كه چه كسى بر اسب قدرت سوار شود و بتازد تا بتواند از هر وسيله اى براى اين كار استفاده كند.(1)
يك مسئله، اصلِ مسئله ى انتخابات و ربط آن با مردم سالارى از نظر
1) . در ديدار اعضاى مجلس خبرگان 1381/12/13
اسلام است. دموكراسىِ غربى يعنى دموكراسىِ متّكى بر ليبراليسم، منطقى براى خودش دارد. آن منطق پايه ى مشروعيّت حكومتها و نظامها را عبارت از رأى اكثريّت ميداند. مبناى اين فكر هم همان انديشه ى ليبرالى است؛ انديشه ى آزادىِ فردى، كه هيچ قيدوبند اخلاقى ندارد، مگر حدّومرز ضرر رساندن به آزادى ديگران. تفكّر ليبراليسمِ غربى اين است: آزادىِ شخصى و فردىِ مطلق انسان در همه ى زمينه ها و در همه ى عرصه ها كه تجلّيگاه آن در تشكيل نظام سياسى كشور هم خواهد شد. چون در جامعه، اقلّيّت و اكثريّتى هستند، چاره اى نيست جز اينكه اقلّيّت از اكثريّت پيروى كند. اين پايه ى دموكراسى غربى است. اگر نظامى اين را داشت، اين نظام از نظر دموكراسىِ ليبرالى مشروع است؛ اگر نظامى اين را نداشت، نامشروع است. اين تئورىِ دموكراسىِ ليبراليسمى است، درحالى كه بكلّى عمل دموكراسى هاى غربى با اين تئورى متفاوت است و آنچه امروز در عرصه ى عمل در دموكراسى هاى غربى مشاهده ميشود، اين نيست. اگر پايه ى مشروعيّت عبارت است از رأى اكثريّتِ مردم، يعنى كسانى كه صاحبان رأى هستند، پس حكومت آمريكا و همين رئيس جمهور آمريكا نامشروع است؛ چون اكثريّت ندارد. 35 يا 38 و يا چهل درصد از صاحبان حقِّ رأى در انتخابات شركت كرده اند كه از آن تعداد هم مثلاً 21 درصد به ايشان رأى داده اند البتّه اين طور هم نبود؛ ميدانيد كه ايشان ناپلئونى به كاخ سفيد رفتند؛ يعنى به حكم قاضى و به زور هُلش دادند به كاخ سفيد! كه اگر فرض كنيم همين رأى هم براى مشروعيّت او كافى است، بنابراين حكومت فعلى آمريكا مشروع نيست. ما براى عدم مشروعيّت حكومت آمريكا دليلهاى بيشترى داريم؛ ولى اكنون با منطق خودِ آنها بحث ميكنيم كه اين منطق مخصوص آن حكومت هم نيست؛ بسيارى از همين دموكراسى هاى رايج و سينه سپركرده ى دنياى دموكراسىِ غرب، در انتخاباتهاى گوناگونشان اين رقم شصت و 65 و هفتاد درصدى كه شما در جمهورى اسلامى ايران
ملاحظه ميكنيد، ندارند و رقمشان خيلى كمتر از اينها است. البتّه بعضى از اوقات، رقم آنها همين شصت و شصت و چند درصد است؛ امّا غالباً چهل وچند درصد و پنجاه و 38 درصد و... است.
تناقض در رفتار و گفتار غربى ها و دستگاه استكبار و بخصوص آمريكا - كه ما امروز با آمريكا كار داريم؛ با ديگران فعلاً كارى نداريم - خيلى بيش از اين حرفها است. اينها چقدر از حكومتهاى غير دموكراتيك را، يعنى حكومتهايى كه براى يك بار هم در كشورشان صندوق انتخابات گذاشته نشده و از كسى رأى گرفته نشده، قبول كرده و با آنها مثل يك حكومت دموكراسى رفتار كرده اند و چقدر از دموكراسى ها را با كودتاى نظامى به هم زده اند! ان شاءالله عمرتان آن قدر طولانى خواهد شد كه ده بيست سالِ ديگر كه بتدريج اسناد كودتاهاى بيست، سى سالِ گذشته ى آمريكاى لاتين را از آرشيوهاى وزارت خارجه ى آمريكا بيرون ميدهند، ببينيد؛ البتّه بعضى از اين اسناد الان هم بيرون آمده؛ بعضى اش را هم خودِ ما بدون اينكه آنها از آرشيوشان بيرون بياورند، ميدانيم كه در سرتاسر آمريكاى لاتين شايد كشورى نماند كه در آن اگر انتخاباتى شد و آزادى اى بود و اگر رئيس جمهور مورد علاقه ى مردمى بود، «سيا» ى آمريكا وارد كار نشد و كودتا راه نينداخت؛ مزاحمت ايجاد نكرد و پدر دموكراسى هاى مردمى را درنياورد. حالا شيلى معروف است و همه ماجراى آن كشور را ميدانند. در آفريقا و آسيا و در جاهاى مختلف ديگر هم اين كار را كردند. چقدر حكومت ديكتاتورى به پشتوانه ى آمريكا به وجود آمد كه از نظامى در يك كشور، بى قيدوشرط حمايت كردند و آنها به پشت گرمى آمريكا كُشتند، زدند، بردند و بيست سى سال حكومت كردند! در كشور خودِ ما حكومت طاغوت و ديكتاتورى سياهِ دوره ى رضاخان را كه نظيرش كمتر در تاريخ ما ديده شده، انگليسى ها سرِكار آوردند، بعد همانها محمدرضا را هم سرِكار آوردند. پس از مدّت كوتاهى كه دكتر «مصدّق» با نهضت ملّى سرِ كار آمد، يكى دو سالى هر
طور بود تحمّل كردند، آخر تحمّلشان تمام شد و خودِ آمريكا و انگليس با هم همدست شدند و كودتاى 28 مرداد را راه انداختند و بيست وپنج سال حكومت ديكتاتورى سياهِ مبتنى بر كودتاى سرلشكر «زاهدى» را در ايران سرِپا نگه داشتند.(1)
در اسلام مردم يك ركن مشروعيّت هستند، نه همه ى پايه ى مشروعيّت. نظام سياسى در اسلام علاوه بر رأى و خواست مردم، بر پايه ى اساسىِ ديگرى هم كه تقوا و عدالت ناميده ميشود، استوار است. اگر كسى كه براى حكومت انتخاب ميشود، از تقوا و عدالت برخوردار نبود، همه ى مردم هم كه بر او اتّفاق كنند، از نظر اسلام اين حكومت، حكومت نامشروعى است؛ اكثريّت كه هيچ. وقتى امام حسين (عليه السّلام) را در نامه اى كه جزوِ سندهاى ماندگار تاريخ اسلام است به كوفه دعوت كردند، اين طور مينويسند: «و لعمرى ما الامام الّا الحاكم بالقسط»(2)حاكم در جامعه ى اسلامى و حكومت در جامعه ى اسلامى نيست، مگر آنكه عاملِ به قسط باشد؛ حكم به قسط و عدالت كند؛ اگر حكم به عدالت نكرد، هركس كه او را نصب كرده و هركس كه او را انتخاب كرده، نامشروع است. اين موضوع در همه ى رده هاى حكومت صدق ميكند و فقط مخصوص رهبرى در نظام جمهورى اسلامى نيست. البتّه تكليف رهبرى سنگين تر است و عدالت و تقوايى كه در رهبرى لازم است، به طور مثال، در نماينده ى مجلس لازم نيست؛ امّا اين، بدين معنا نيست كه نماينده ى مجلس بدون داشتن تقوا و عدالت ميتواند به مجلس برود؛ نخير، او هم تقوا و عدالت لازم دارد؛ چرا؟ چون او هم حاكم است و جزوِ دستگاه قدرت است، همان طور كه دولت و قوّه ى
قضائيه هم حاكم هستند؛ چون اينها بر جان و مالِ جامعه ى تحت قدرت خودشان حكومت ميكنند.
«الحاكم بالقسط، الدائن لدين الله» (1)بايد راهِ دين خدا را بپيمايد. در قرآن، در خطاب خداوند متعال به ابراهيم، اين نكته ى بسيار مهم آمده است كه خداوند بعد از امتحانهاى فراوانى كه از ابراهيم كرد و ايشان از كوره ى آزمايشهاى گوناگون بيرون آمد و خالص و خالص تر شد، گفت: «إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً »؛ من تو را پيشواى مردم قرار دادم. امام فقط به معناى پيشواى دينى و مسئله ى طهارت و غسل و وضو و نماز نيست؛ امام يعنى پيشواى دين و دنيا؛ راهبرِ مردم به سوى صلاح؛ اين معناى امام در منطق شرايع دينى از اوّل تا امروز است. بعد ابراهيم عرض كرد: «و من ذرّيّتى»؛ اولاد و ذرّيّه ى من هم در اين امامت نصيبى دارند؟ خداوند نفرمود دارند يا ندارند؛ بحث ذُرّيّه نيست؛ ضابطه داد. «قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ »(2)فرمان و دستور و حكم امامت از سوى من به ستمگران و ظالمان نميرسد؛ بايد عادل باشد.
اميرالمؤمنين (عليه السّلام) امام دادگران عالم و مظهر تقوا و عدالت است. وقتى بعد از قتل عثمان در خانه اش ريختند تا ايشان را به صحنه ى خلافت بياورند، حضرت نمى آمد و قبول نميكرد، البتّه دليلهايى دارد كه بحث بسيار مهم و پرمعنايى است، بعد از قبول هم فرمود: «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر و ما أخذ الله على العلماء ألّا يقارّوا على كظّة ظالمٍ و لا سغب مظلومٍ لألقيت حبلها على غاربها» (3).(4)
1) . بحار، ج 44، ص 335
2) . سوره ى بقره، آيه ى 124.
3) . «اگر حضور حاضر و تمام بودن حجّت بر من به خاطرِ وجود ياور نبود و اگر نبود عهدى كه خداوند از دانشمندان گرفته كه در برابر شكمبارگى هيچ ستمگر و گرسنگى هيچ مظلومى سكوت ننمايند، دهنه ى شتر حكومت را بر كوهانش مى انداختم». نهج البلاغه، خطبه ى 3 (شقشقيه)، ص 50
4) . در ديدار استادان و دانشجويان قزوين 1382/9/26
پايه ى مشروعيّت حكومت فقط رأى مردم نيست؛ پايه ى اصلى تقوا و عدالت است؛ منتها تقوا و عدالت هم بدون رأى و مقبوليّت مردم كارايى ندارد؛ لذا رأى مردم هم لازم است. اسلام براى رأى مردم اهمّيّت قائل است. فرق بين دموكراسى غربى و مردم سالارى دينى كه ما مطرح ميكنيم، همين جا است.
مردم سالارى غربى يك پايه ى فكرىِ متقن كه بشود به آن تكيه كرد ندارد؛ امّا مردم سالارى دينى اين طور نيست؛ چون پايه اش پايه ى دينى است، لذا پاسخ روشنى دارد. در مردم سالارى دينى و در شريعت الهى اين موضوع مطرح است كه مردم بايد حاكم را بخواهند، تا او مورد قبول باشد و حق داشته باشد كه حكومت كند. اى كسى كه مسلمانى، چرا رأى مردم معتبر است؟ ميگويد چون مسلمانم؛ چون به اسلام اعتقاد دارم و چون در منطق اسلام، رأى مردم بر اساس كرامت انسان پيش خداى متعال معتبر است. در اسلام هيچ ولايت و حاكميّتى بر انسانها مقبول نيست، مگر اينكه خداى متعال مشخّص كند. ما هرجا كه در مسائل فراوان فقهى به ولايت حاكم، ولايت قاضى يا به ولايت مؤمن - كه انواع و اقسام ولايات وجود دارد - ارتباط پيدا ميكند، شك كنيم كه آيا دليل شرعى بر تجويز اين ولايت قائم هست يا نه، ميگوييم نه؛ چرا؟ چون اصل، عدم ولايت است. اين منطق اسلام است. آن وقتى اين ولايت مورد قبول است كه شارع آن را تنفيذ كرده باشد و تنفيذ شارع به اين است كه آن كسى كه ولايت را به او ميدهيم، در هر مرتبه اى از ولايت بايد اهليّت و صلاحيّت، يعنى عدالت و تقوا داشته باشد و مردم هم او را بخواهند. اين منطق مردم سالارى دينى است كه بسيار مستحكم و عميق است. يك مؤمن ميتواند با اعتقاد كامل اين منطق را بپذيرد و به آن عمل كند؛ جاى شبهه و وسوسه ندارد.(1)
1) . در ديدار استادان و دانشجويان قزوين 1382/9/26
در دموكراسى هاى غربى، صلاحيّتهاى خاصّى موردنظر است كه عمدتاً در اين صلاحيّتها، وابستگى هاى حزبى رعايت ميشود. هم كسانى كه نامزد ميشوند، هم آنهايى كه نامزد ميكنند و هم آنهايى كه به نامزدها رأى ميدهند، در واقع به اين حزب يا به آن حزب رأى ميدهند؛ حالا در آن كشورهايى كه دو حزبى است، مثل آمريكا و انگليس و يا در كشورهايى كه چند حزبى است، به يكى از اين دو يا چند حزب رأى ميدهند. در نظام جمهورى اسلامى غير از دانايى و كفايت سياسى، كفايت اخلاقى و اعتقادى هم لازم است؛ افرادى نگويند كه اخلاق و عقيده مسئله ى شخصى انسانها است؛ بله، اخلاق و عقيده مسئله ى شخصى انسانها است؛ امّا نه براى مسئول. من اگر در جايگاه مسئوليّت قرار گرفتم و اخلاق زشتى داشتم، فهم بدى از مسائل جامعه داشتم و معتقد بودم كه بايد جيب خودم را پُر كنم نميتوانم به مردم بگويم اين عقيده و اخلاق شخصى من است و اخلاق و عقيده ربطى به كسى ندارد. براى يك مسئول عقيده و اخلاق مسئله ى شخصى نيست، مسئله اى اجتماعى و عمومى است؛ حاكم شدن بر سرنوشت مردم است. آن كسى كه به مجلس ميرود، يا به هر مسئوليّت ديگرى در نظام جمهورى اسلامى ميرسد، اگر فاسد، بيگانه پرست و در خدمت منافع طبقات برخوردار جامعه بود، ديگر نميتواند نقشى را كه ملّت و طبقات محروم ميخواهند، ايفا كند. اگر آن شخص، انسان معامله گر، رشوه و توصيه پذير و مرعوبى بود، در مقابل تشرِ تبليغات و سياستهاى خارجى جا زد، ديگر نميتواند مورد اعتماد مردم قرار گيرد و برود آنجا بنشيند و تكليف ملك و ملّت را معيّن كند. اين شخص غير از كفايت ذاتى و دانايىِ ذاتى، به شجاعت اخلاقى، تقواى دينى و سياسى و عقيده ى درست هم احتياج دارد.(1)
1) . در ديدار استادان و دانشجويان قزوين 1382/9/26
تفاوت ديگر دموكراسى هاى رايج دنيا با نظام مردم سالارى دينى اين است كه در مردم سالارى دينى كارهاى رايجِ دنيا و اسرافها و تبليغات پرخرج مطلقاً نبايد انجام گيرد.(1)
امروز در دنيا دموكراسى، يك دموكراسى حقيقى نيست؛ زيرا فشار تبليغات پُرزرق وبرق توخالى، با سخنان فريب آميز، آن چنان بر ذهن مردم سنگينى ميكند، كه امكان انتخاب درست را به مردم نميدهد؛ نميگذارند مردم فكر كنند. هركس كه مقدارى از كارهاى انتخاباتى كشورهاى به اصطلاح دموكراتيك را مشاهده كرده باشد، اين معنا برايش واضح است. حرفهايى كه ميزنند، وعده هايى كه ميدهند، قيافه هايى كه ميگيرند، تملّقهايى كه از بعضى از قشرها يا گروه ها ميگويند، ارتباطهايى كه با جناحهاى خاصّى برقرار ميكنند تا نظر آنها را جلب بكنند، كارهاى سالمى نيست؛ كارهايى است كه وقتى در يك مجموعه ى مردمى انجام گرفت، فضا را مسموم ميكند و قدرت فكر كردن به آنها نميدهد.(2)
در نظام اسلامى فريب و حيله گرى براى جلب آراى مردم، خودش جرم است؛ استفاده از قدرت براى به دست آوردن پول، يكى از بزرگ ترين جرائم است.(3)
مردمى يعنى چه؟ يعنى متّكى به ايمانها و اراده ها و بازوان مردم است. امام زمان، تنها دنيا را پُر از عدل وداد نميكند؛ امام زمان از آحاد مؤمن مردم و با تكيه به آنها است كه بناى عدل الهى را در سرتاسر عالم استقرار ميبخشد
و يك حكومت صددرصد مردمى تشكيل ميدهد؛ امّا اين حكومت مردمى با حكومتهاى مدّعى مردمى بودن و دموكراسى در دنياى امروز از زمين تا آسمان تفاوت دارد. آنچه امروز در دنيا اسم دموكراسى و مردم سالارى را روى آن گذاشته اند، همان ديكتاتورى هاى قديمى است كه لباس جديد بر تن كرده است؛ يعنى ديكتاتورى گروه ها. اگر رقابت هم وجود دارد، رقابت بين گروه ها است و مردم در اين ميان هيچ كاره اند. يك گروه به قدرت دست پيدا ميكند و در سايه ى قدرت سياسى اى كه همه ى زمامهاى امور را در كشور در اختيار او ميگذارد و با سوءاستفاده از اين قدرت، ثروت و پول و سرمايه به نفع خود گردآورى ميكند و آنها را در راه به دست آوردن دوباره ى قدرت مصرف ميكند. دموكراسى هاى امروز دنيا بر پايه ى تبليغات دروغ و فريبنده و مسحور كردن چشمها و دلها است. امروز در دنيا هرجا شعار دموكراسى ميدهند، شما ببينيد براى تبليغات كانديداهاى رياست جمهورى و يا نمايندگان مجلس چه كار ميكنند! پول خرج ميكنند؛ دموكراسى در پنجه ى اقتدار پول اسير است. مردم سالارى امام زمان يعنى مردم سالارى دينى با اين روش، بكلّى متفاوت است.(1)
ما آحاد ملّت، از اوّلِ تاريخ خود تا دوران انقلاب، در هيچ برهه اى اين طور آزادانه نميتوانستيم مسئولان بلندپايه ى كشور را خودمان انتخاب كنيم؛ كِى چنين چيزى براى اين ملّت ميسّر بود؟ امروز هم در بسيارى از نقاط دنيا هنوز ميسّر نيست. حتّى در كشورهايى هم كه اسم دموكراسى دارند و پرچم دموكراسى را در دست گرفته اند، آدمهاى تيزبين مى بينند و ميدانند كه دموكراسى به معناى مردمىِ شفّافِ همگانى كه در ايران وجود دارد، در آنجاها نيست. جاهايى كه انتخابات حزبى برگزار ميشود، مردمى كه به كانديداى حزب رأى ميدهند، آن نامزد را نمى شناسند؛ گاهى اسم او جز از طريق تبليغاتِ دوران انتخابات به گوششان نرسيده است؛ حزب
1) . در ديدار اقشار مختلف مردم به مناسبت نيمه ى شعبان در مصلّاى تهران 1381/7/30
گفته به اين رأى دهيد، آنها رأى ميدهند؛ در ايران اين طور نيست. در ايران مردم با شناخت، با معرفت، بقدرى كه ميتوانند و بدون اينكه كسى بالاى سر آنها باشد و بگويد به اين رأى بده، به اين رأى نده، نامزد مورد نظر خود را انتخاب ميكنند. حتّى حزبى بالاى سرشان نيست كه بگويد بايد به اين شخص رأى دهيد؛ تا آدمى كه جزو حزب است، مجبور باشد به همان كسى كه چند نفر در رأس حزب نشسته اند و انتخاب كرده اند، رأى دهد.(1)
امروز بزرگ ترين ضربه اى كه به اعتبار ليبرال دموكراسى رايج در دنياى غرب وارد ميشود، اين دنياى آغشته از كشته و خون و جسد و ظلم است كه براساس ليبرال دموكراسى در دنيا به وجود آمده است. مركز و اطراف هر دو جنگ جهانى، اروپا بود؛ يعنى مركز ليبرال دموكراسى. استعمار، دخالت در كشورها، قضاياى كشورهاى آمريكاى لاتين، از همه مهم تر قضاياى فلسطين و حال قضيّه ى افغانستان، در همين ارتباط به وجود آمد. در مقابل اين حوادث، نظريه ى ليبرال دموكراسى پاسخى ندارد. به بحث نظرى و فلسفى و نشستن پشت ميز مناظره احتياجى نيست؛ مردم دنيا وقتى نگاه ميكنند مى بينند اين نظريه ى سياسى نتيجه اش اين است و كارايى ندارد.(2)
به ديكتاتورهاى دنيا و كودتاهاى نظامى نگاه كنيد! همه ى اينها رفيقهاى نزديك همين دموكراتهاى دنيا و طرف داران دموكراسى و مردم سالارى اند. وقتى دموكراسى با معنويّت و حقيقت و دين همراه نباشد، اين طور ميشود. ما تجربه ى نويى را آورديم؛ ما دموكراسى را از دين گرفتيم؛ دموكراسى ما با
معنويّت و دين همراه است؛ لذا مردم سالارى دينى شد؛ جمهورى اسلامى شد. مردم به اين دستاورد ميبالند و از آن دفاع و به آن افتخار ميكنند. دشمن در تبليغات خود مرتّب سعى ميكند اين دستاورد را كوچك كند؛ به قول رايجِ بين كسبه، بر سر جنس بزند و آن را تحقير نمايد. امام صادق (عليه السّلام) به شاگرد خود فرمود: «چنانچه تو گوهر گرانبهايى در دست داشته باشى، همه ى دنيا اگر بگويند اين سنگ است و تو بدانى كه اين گوهرِ گرانبها است، حرف همه ى دنيا را باور نميكنى. اگر يك سنگ در دستت داشته باشى، همه ى دنيا بگويند اين گوهرِ گرانبها است، باز هم به حرف آنها گوش نميكنى؛ ميبينى كه سنگ است.»(1)وقتى گوهر گرانبهايى وجود دارد، اگر همه ى دنيا بگويند آنچه در دست دارى، بى ارزش است، ميبينى متاع باارزشى است؛ ملّت ما دانسته است و فهميده است؛ لذا ايستاده است.(2)
امروز نظامهاى غربى و در رأس آنها آمريكا، همين دموكراسىِ بدتجربه شده و بدامتحان پس داده را ميخواهند به زور به بعضى كشورها تحميل كنند. دولت فلسطين را كه از آراى مردم برخاسته، قبول نميكنند؛ براى دولت عراق كه از آراى مردم به معناى حقيقى كلمه، جوشيده و بر سر كار آمده، انواع مشكلات را درست ميكنند؛ از كودتاهاى نظامى و كودتاگران نظامى به شرطى كه زير فرمان آنها باشند، كمال حمايت را ميكنند، باز دم از مردم سالارى ميزنند.(3)
ما با همه شاه ها بديم؛ شاه بد است. اصلاً شاه نميتواند خوب باشد. ملوكيّت بد است. ملوكيّت به معناى مالكيّت است. آن كسى كه خودش را مَلك مينامد، يعنى پادشاه مالكيّتى نسبت به مردم و به اصطلاح رعيّت خودش براى خود قائل است. در اسلام اصلاً ملوكيّت مردود است. خلافت و ولايت، نقطه ى مقابل ملوكيّت است.(1)
نظام جمهورى اسلامى، يك نظام مردمى است و نظام مردمى، جز با آگاهى مردم ممكن نيست پيش برود. نظام ديكتاتورى، نظام غير مردمى، نظام كودتايى، نظام تحميلى كه با مردم سر و كارى ندارد، دست مردم كارى ندارد، با فكر مردم سر و كارى ندارد، برايش مهم نيست كه مردم بفهمند يا نفهمند. چه آنجا كه شمشير حاكم است و چه آنجا كه سرمايه حاكم است فرقى نميكند اگر دشمنى و مخالفتى هم با نظام شد، بالاخره سر و كارش با پول يا شمشير است و كارى به اراده و خواست مردم ندارد؛ بنابراين، براى آن نظام، آگاهى مردم مهم نيست. ميخواهند بدانند، ميخواهند ندانند. نظامهاى غير مردمى گاهى، رياكارانه، اسم مردم را مى آورند؛ لكن تظاهر است و واقعى نيست.(2)
حكومتهاى مستبدّ دنيا، صرفه شان به اين است كه مردم سياسى نباشند؛ مردم درك و تحليل و شعور سياسى نداشته باشند؛ امّا حكومتى كه ميخواهد به دست مردم كارهاى بزرگ را انجام دهد؛ نظام را ميخواهد با قدرت بى پايان مردم به سر منزل مقصود برساند و مردم را همه چيز نظام ميداند، مگر مردم آن بخصوص جوانان و بالاخص جوانانِ دانشجوى آن
ميتوانند غير سياسى باشند؟ مگر ميشود! عالِم ترين عالِمها و دانشمندترين دانشمندها را هم، اگر مغز و فهم سياسى نداشته باشند، دشمن با يك آبنبات تُرش ميتواند به آن طرف ببرد؛ مجذوب خودش كند و در جهت اهداف خودش قرار دهد!(1)
مردم در اين نظام بايد بدانند، نظام ما و كشور ما غير از كشورها و نظامهايى است كه بر مبناى استبداد اداره ميشود كه ميخواهند مردم نفهمند، كر و كور باشند. اگر صرفه ى رژيمهايى در اين گوشه و آن گوشه ى عالم در ندانستن مردمشان است، صرفه ى نظام ما و رژيم ما و حكومت ما و دولت ما در دانستن مردم است. اگر مردم ندانند، اگر مردم نفهمند، اگر مردم تصميم نگيرند، كار گردانندگان اين حكومت مشكل ميشود؛ لذاست كه مبناى كار اين نظام بر بصيرت مردم است.(2)
در دوران حكومت، تواضعِ بدون ضعف و اقتدارِ بدون تكبّر، از خصوصيّات اميرالمؤمنين است. در همان حالى كه با متخلّف، با منحرف، با آن كسى كه مورد حدّ الهى است و با دشمن در ميدانهاى خود در نهايت قاطعيّت عمل ميكند، درعينِحال براى خود براى آن منِ شومى كه در هر وجودى سربرآورد، او را ضايع و بيچاره خواهد كرد، هيچ جايى در وجود على نيست. هرچه هست، هضم در اراده ى الهى است؛ عبد و بنده ى خدا است.
اگر ولايت اسلامى باشد، زندگى زير سايه ى اميرالمؤمنين، براى همه حاصل خواهد شد: براى مؤمن، براى فاسق و براى كافر، حتّى كفّار هم در آن راحت زندگى ميكنند؛ اين طور نيست كه در آن، فقط آدمهاى پرهيزكار
راحت باشند، غير پرهيزكار هم از امنيّت آن محيط، از مساوات، از عدالت و از آرامش معنوى در آن محيط، استفاده ميكند. اگر حكومت الهى نشد، جامعه، جامعه ى تبعيض آميز است. تبعيض هم انواعى دارد. آنجايى كه زمامداران حكومت و قدرت، مردمانى باشند كه يا از كسى نترسند، يا اخلاقيّاتى نداشته باشند و در درون آنها ناظرى از خدا نباشد، همين وضعى است كه امروز شما در دنيا ملاحظه ميكنيد؛ كشتن مسلمانان كوزوو و به دنبال آن، مسلمانان بوسنى و هرزگوين، با هدف نابود كردن نسل مسلمان از منطقه ى اروپا؛ اين كار انجام ميگيرد. [اينكه] مسلمانان در اروپا صاحب مملكتى باشند، نميشود؛ [امّا] اگر به عنوان يك انسان درجه ى دو زندگى كنند، مانعى ندارد؛ اينها حقايقِ حوادث اين روزگار است. اين هدف كسانى است كه از همه طرف، دست به دست هم دادند تا قضاياى بوسنى راه افتاد و امروز قضاياى كوزوو راه افتاده است. شما ملاحظه كنيد، يوگسلاوى از يك طرف و متّحدين غربى ناتو از يك طرف، با هم جنگ دارند؛ امّا نتيجه چيست؟ آيا يك مسلمان به خاطرِ اينكه ظاهراً يوگسلاوى را مجازات ميكنند، احساس آرامش كرد؟ ابداً! از روزى كه اين حملات شروع شده است، شدّت عمل نسبت به مسلمانان بيشتر است.
البتّه ارتباط خودشان با هم بر سر قضيّه ى حكومت و استبداد و قلدرى و اينكه يكى حتماً بايد صربها را زير بند و فرمان خود بياورد، چيزهايى را ايجاب ميكند؛ امّا براى مسلمانان فرقى نميكند. مسلمانان در بوسنى و هرزگوين هم چند سال مورد تجاوز قرار گرفتند، كتك خوردند، كشته و در گورهاى دسته جمعى دفن شدند؛ به قصد اينكه آنها را متفرّق و متلاشى كنند - آخرِ سر آمدند و با شكل بكلّى نامطلوبى، صلح را برقرار كردند؛ البتّه وقتى ديدند چاره اى نيست، اقدام كردند؛ زيرا مسلمانان بوسنى، انصافاً ايستادگى كردند - به خاطرِ اينكه وجود مسلمانان را در اينجا برخلاف اهداف خودخواهانه و مستبدّانه ى خودشان ميدانند. حالا اسم آن دموكراسى
است، باشد؛ اسم كه چيزى را عوض نميكند. همه ى اين آقايانى كه در آنجا هستند، حاكمان دموكراتيك و حكومتهاى دموكراسى هستند؛ آيا اين دموكراسى است؟ معناى دموكراسى، اين است؟ آيا بشريّت براى اين مقاصد، بايد تحمّل اين همه مشكلات را بكند؟ اگر واقعاً دموكراسى اين است، پس استبداد و دموكراسى فرقى با هم ندارد! كشورهاى دموكرات دنيا و كسانى كه با حكومتهاى به اصطلاح دموكراسى بر سرِ كارند، در برخورد با جماعاتى كه با آنها همفكر نيستند يا به دليلى وجود آنها را براى خودشان مفيد نميدانند، يا مضر ميدانند حق داشته باشند با شديدترين ابزارها رفتار كنند! پس اگر بشريّت، دموكراسى غربى را رد كند، نفى و انكار كند و از آن اظهار برائت نمايد، حق دارد.
ولايت اسلامى اين گونه نيست. ولايت اسلامى اين طور است كه وقتى مخالفين در حكومت اميرالمؤمنين، خلخال از پاى زن يهودى بيرون مى آورند، امامِ آن جمعيّت و حاكمِ حكيم ميگويد: اگر مسلمانى از اين امر بميرد از غصّه ى اينكه در حكومت او خلخال از پاى يك زن يهودى درآورده اند، حق دارد؛ مثل اميرالمؤمنين كه مبالغه نميكند؛ ميگويد اگر انسان از اين غصّه بميرد، حق دارد؛ اين حكومت و ولايت اسلامى است.(1)
مسئولين به خاطرِ كار و جهاد و تلاششان نبايد هيچ منّتى بر سر مردم داشته باشند؛ چون براى خدا كار ميكنند، براى انجام وظيفه كار ميكنند و وظيفه شان را انجام ميدهند. ما مكرّر به مسئولين دلسوز و علاقه مند گفته ايم كه آقايان محترم! بالاترين عزّت براى يك مسئول كشور اين است كه به معناى حقيقى كلمه، خودش را خدمتگزار مردم بداند؛ پيش خدا و خلق و در افكار عمومى عالم، هيچ عزّتى براى يك مسئول كشورى، از
1) . به مناسبت عيد سعيد غدير 1378/1/16
اين بالاتر نيست. دموكراسى واقعى يعنى اينكه مسئولين كشور، خودشان را حقيقتاً براى مردم و در خدمت مردم بدانند. در دنيا كشورهايى هستند كه دولتها در آنها به نام دموكراسى بر سر كار مى آيند، امّا هدفهايشان فرسنگها از دموكراسى فاصله دارد. اگر كسى بعضى از كتابهاى مربوط به زندگى اجتماعى اين كشورها را خوانده باشد، خواهد ديد اگر آن مسئول نخست وزير يا رئيس جمهور چهار سال بر سر كار است، همّت اساسى اش اين است كه در اين چهار سال حدّاكثر استفاده ى شخصى را ببرد. بنده نسبت به بعضى از كشورها، با دقّت و آگاهى از زواياى مختلف، اين مطالب را خوانده و ديده ام. فلان نخست وزير يا رئيس جمهور، ميخواهد براى دوران بازنشستگى خودش نانى بپزد و آماده كند! با شركتها و كمپانى ها، قراردادى ببندد تا بتواند زندگى را بگذراند؛ هدف اين است. مردم آن كشورها در درجه ى دوّمند و گاهى اصلاً مطرح نيستند؛ اسمشان هم دموكراسى است؛ دروغ است؛ دموكراسى نيست.(1)
در مردم سالارى اسلامى، گفتگو با عربده كشى و چاقوكشى در بعضى از دموكراسى ها تفاوت دارد. اينجا گفتگو ميكنند؛ به قول امام، مثل مباحثه هاى طلبگى. در مجلس و جاهاى ديگر مباحثه كنند، حتّى بر سر مسئله اى دعوا كنند؛ امّا كينه از هم به دل نگيرند؛ بعد هم پهلوىِ همديگر بنشينند و با هم صحبت كنند. نگذارند اختلاف نظر به تنازع برسد؛ اين تنازع موجب فشل و ضعف قوا خواهد شد.(2)
امامت يعنى پيشوايى جسم و دل؛ هر دو. امام يعنى حاكميّت دين و دنيا در زندگى مردم. فقط حاكميّت بر اجسام نيست، اداره ى زندگى دنيايى و روزمرّه ى متعارف مردم نيست؛ مديريّت دلها است، تكامل بخشيدن به روحها و جانها است، بالا بردن فكرها و معنويّتها است؛ اين معناى امامت است؛ اسلام اين را ميخواهد؛ اديان ديگر هم همين جور بوده اند. البتّه از اديان ديگر، سند باقيمانده ى متقنى در دست بشر نيست، لكن اسلام سند روشن دارد. امامت يعنى دستگاهى كه عزّت خدايى را براى مردم به وجود مى آورد، علم و معرفت به مردم ميدهد، رفق و مدارا را ميان آنها ترويج ميكند، ابهّت اسلام و مسلمين را در مقابل دشمن حفظ ميكند؛ امّا سلطنت و حكومتهاى جائرانه، نقطه ى مقابل آن است. امروز در بسيارى از كشورهاى دنيا اسم زمامداران، پادشاه نيست، امّا در واقع پادشاهند. اسمشان سلطان نيست و ظواهر دموكراسى هم در آنجاها جارى است، امّا در باطن، همان سلطنت است؛ يعنى رفتار تعنّدآميز با مردم و رفتار ذلّت آميز با هر قدرتى كه بالاسر آنها باشد. حتّى شما مى بينيد كه در
يك كشور بزرگ و مقتدر، رؤساى سياسى آنها باز به نوبه ى خود مقهور و اسير دست صاحبان كمپانى ها، مراكز شبكه اى پنهان جهانى، مراكز مافيايى و مراكز صهيونيستى هستند، مجبورند طبق ميل دل آنها حرف بزنند و موضع گيرى كنند براى اينكه آنها نرنجند؛ اين سلطنت است.(1)
دو آفت، هم ديندارى را تهديد ميكند و هم سياست را؛ يكى از آفتهاى ديندارى اين است كه ديندارىِ يك جامعه يا يك شخص، با انحراف يا بى مبالاتى يا تحجّر و جمود يا فراموش كردن نقش عقل يا التقاط و امثال اينها همراه شود. آفت ديگر ديندارى اين است كه دين به زندگى شخصى محدود شود؛ عرصه ى وسيع زندگى جمعى انسانها و جامعه را فراموش يا درباره ى آن سكوت كند و از آن كناره بگيرد.
دو خطر هم سياست را تهديد ميكند: يكى اين است كه سياست از اخلاق فاصله بگيرد و از معنويّت و فضيلت خالى شود؛ يعنى شيطنتها بر سياست غلبه پيدا كند؛ هواهاى نفسانى اشخاص، سياست را قبضه كند؛ منافع طبقات زورگو و زرسالاران جوامع، سياست را به دست گيرد و به اين سمت و آن سمت بكشاند. اگر اين آفت به سياست خورد، آن گاه همه ى صحنه ى اجتماعى انسانها دچار عيب و آفت ميشود. آفت ديگرِ سياست اين است كه انسانهاى كوته بين، كودك منش و ضعيف، سياست را در دست گيرند و زمام سياست از دستهاى پُرقدرت خارج شود و به دست انسانهاى بى كفايت بيفتد.
راهِ كار چيست؟ بهترين شكل و راهِ كار اين است كه در رأس سياست و اداره ى امور جوامع، كسانى قرار گيرند كه ديندارى و سياست گذارى آنها اين دو آفت را نداشته باشد؛ يعنى كسانى اداره ى امور جوامع را بر عهده گيرند
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/1/26
كه ديندار و داراى معنويّت باشند، فكر دينى آنها بلند باشد، از انحراف و خطا و التقاط و كج بينى در دين مصون باشند، از تحجّر و جمود و متوقّف ماندن در فهم دين بركنار باشند، دين را ملعبه ى دست زندگى خود نكنند، از لحاظ سياست، انسانهاى باكفايت و باتدبير و شجاع باشند و سياست را از معنويّت و اخلاق و فضيلت جدا نكنند؛ چنين كسانى اگر زمام امور يك جامعه را به دست گرفتند، آن گاه جامعه از بيشترين خطراتى كه ممكن است براى آن پيش آيد، محفوظ خواهد ماند. اوج چنين وضعيّتى كجا است؟ آنجا است كه يك انسان معصوم از خطا و اشتباه در رأس قدرت سياسى و دينى قرار گيرد؛ امام يعنى اين.
امامِ معصوم انسان والايى است كه از لحاظ دينى، قلب او آيينه ى تابناك انوار هدايت الهى است، روح او به سرچشمه ى وحى متّصل است، هدايت او هدايت خالص است؛ از لحاظ اخلاق انسانى رفتار و اخلاق او صددرصد همراه با فضيلت است، هواى نفس در او راهى ندارد، گناه بر او چيره نميشود، شهوت و تمايلات انسانى، او را مغلوب خود نميكند، خشم و غضب، او را از راه خدا دور نميكند؛ از لحاظ سياسى، بينش وسيع او آن چنان است كه آرام ترين حركات و ريزترين حوادث را در صحنه ى زندگى جامعه، با چشم تيزبين خود ميبيند كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) فرمود: «والله لا اكون كالضّبع تنام على طول اللّدم» (1)يعنى من كسى نيستم كه بشود با لالايى او را خواب كرد در مواجهه ى با حوادث زندگى و وقايع كمرشكن، از خود شجاعت و اقتدار روحى و معنوى نشان ميدهد، جانش براى او ارزشى ندارد، امّا براى جان انسانها، حتّى مردم دور دست، حتّى زنانى كه جزو پيروان دين او نيستند، ارزش قائل است و ميگويد اگر كسى از غصّه دق كند، حق دارد.
اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در مقابله با خطرها آن چنان شجاعانه عمل
1) . نهج البلاغه، خطبه ى 6
ميكند كه ميگويد كسى نميتوانست با فتنه اى كه من چشم آن را درآوردم - منظور، فتنه ى خوارج است يا فتنه ى ناكثين - درافتد. آن معنويّت و دين و اخلاق و فضيلت از يك طرف، آن بينش عميق و شجاعت و فداكارى و عواطف رقيق انسانى در كنار صلابت و استحكام معنوى و روحى از طرف ديگر؛ همه ى اينها ناشى از عصمت است؛ چون خداى متعال او را به مقام عصمت برگزيده است و گناه و اشتباه در كار او وجود ندارد. اگر چنين كسى در رأس جامعه باشد، اوج مطلوب همه ى رسالتها است؛ اين معناى غدير است؛ در غدير، چنين كارى اتّفاق افتاد.
غدير را فقط در حدّ يك نصب يا معرّفى ساده كه پيغمبر اكرم كسى را معرّفى كرد، تلقّى نكنيد؛ البتّه پيغمبر، اميرالمؤمنين را در حضور جمعِ چند ده هزار نفرى مسلمانها به خلافت منصوب كرد؛ در اين ترديدى نيست و اين مطلبى نيست كه فقط شيعه آن را نقل كند. حادثه ى غدير را برادران اهل سنّت ما و محدّثان آنها در كتابهاى خود با همان خصوصيّاتى كه شيعه نقل ميكند، نقل كرده اند؛ اين چيزى نيست كه كسى بتواند آن را انكار كند؛ امّا قضيّه در اين حد متوقّف نميماند. مسئله اين است كه از دوران حضرت آدم كه رشته ى نبوّتها و رسالتها شروع شد و بارها و بارها حكومتهاى نبوى در طول تاريخ تشكيل گرديد، مثل سليمان و داوود و كسان ديگرى از بنى اسرائيل تا زمان پيغمبر ما؛ آنجايى كه تركيبِ بديع و شيواى دين و سياست در اوج خود به صورت يك سنّت ماندگار درآيد و هدايت جامعه را تضمين كند؛ در قضيّه ى غدير اتّفاق افتاد. لذا در همين دعاى ندبه اى كه عرض كردم، ميخوانيم: «فلمّا انقضت ايّامه اقام وليّه عليّبن ابى طالب صلواتك عليهما و الهما هادياً اذ كان هو المنذر و لكلّ قومٍ هادٍ» (1). چقدر خوب است كه ما به معارفى كه - به بركت هدايت اهل بيت (عليهم السّلام) - اين طور ارزان در اختيار افكار ما قرار گرفته است، با دقّت و تأمّل، توجّه كنيم؛ دعاى ندبه
1) .. مفاتيح الجنان، دعاى ندبه
همان طور كه عرض كردم يك خطبه ى غرّاء است و تاريخچه ى اين فكر و ريشه ى اين حركت را از دوران رسالتها بيان ميكند. اگر دقّت كنيد، در اين دعا هيچ نقطه ى اختلاف انگيزى بين شيعه و سنّى - كه جنگ تاريخىِ برافروخته شده به دست انسانهاى با انگيزه هاى مختلف است - وجود ندارد و مسئله ى امامت و ولايت به صورت استدلالى بيان ميشود. «اذ كان هو المنذر و لكل قوم هاد» ؛ يعنى پيغمبر داراى مقام رسالت و انذار و تبشير است؛ آغازكننده ى يك راه و بازكننده ى افق در مقابل بشريّت است.
امّا پيغمبر، ابدى و دائمى نيست. جوامع، هدايت كننده لازم دارند. اين هدايت كننده را اسلام پيش بينى كرده است: معصومين در نسلهاى متعدّدِ پشت سر هم بيايند، زمام امور را به دست گيرند، جامعه را با تعليمات قرآنىِ ناب و خالص در طول چند نسل و چند قرن هدايت كنند و در واقع همه ى افكار و خصوصيّات و رفتارها و خُلقيّات اسلامى را در جامعه ى اسلامى نهادينه كنند. البتّه بعد از آن، باز حجّت خدا در ميان مردم زنده ميماند؛ چون دنيا و بشريّت بدون قيام حجّت امكان ندارد؛ امّا بشريّت راه خود را پيدا ميكرد، كه اين البتّه اتّفاق نيفتاد؛ نقشه و طرح كلّىِ اسلام اين است و اين معناى غدير است.
امامت يعنى همان اوج معناى مطلوب اداره ى جامعه، در مقابل انواع و اقسام مديريّتهاى جامعه، كه از ضعفها و شهوات و نخوت(1)و فزون طلبىِ انسانى سرچشمه ميگيرد. اسلام شيوه و نسخه ى امامت را به بشريّت ارائه ميكند؛ يعنى اينكه يك انسان، هم دلش از فيض هدايت الهى سرشار و لبريز باشد، هم معارف دين را بشناسد و بفهمد، يعنى راه را درست تشخيص دهد، هم داراى قدرت عملكرد باشد كه «يٰا يَحْيىٰ خُذِ اَلْكِتٰابَ بِقُوَّةٍ »(2)، هم جان و خواست و زندگى شخصى برايش حائز اهمّيّت نباشد؛
امّا جان و زندگى و سعادت انسانها براى او همه چيز باشد؛ كه اميرالمؤمنين در كمتر از پنج سال حكومت خود، اين را در عمل نشان داد. شما مى بينيد كه مدّت كوتاهِ كمتر از پنج سال حكومت اميرالمؤمنين؛ به عنوان يك نمونه و الگو و چيزى كه بشريّت آن را هرگز فراموش نخواهد كرد؛ در طول قرنها همچنان ميدرخشد و باقى مانده است؛ اين نتيجه ى درس و معنا و تفسير واقعه ى غدير است.(1)
امامت يعنى پيشوايى قافله ى دين و دنيا. در قافله اى كه همه به يك سمت و هدف والا در حركتند، يك نفر بقيّه را راهنمايى ميكند و اگر كسى گم شود، دست او را ميگيرد و برميگرداند، اگر كسى خسته شود، او را به ادامه ى راه تشويق ميكند، اگر كسى پايش مجروح شود، پاى او را ميبندد و كمك معنوى و مادّى به همه ميرساند. اسم اين در اصطلاح اسلامى، امام هدايت است و سلطنت، نقطه ى مقابل اين است. سلطنتِ به معناى پادشاهى موروثى، فقط يك نوعِ از سلطنت است؛ لذا بعضى سلاطين در دنيا هستند كه اسمشان سلطان نيست، امّا باطنشان تسلّط و زورگويى بر انسانها است. [حكومت] هر كس، در هر دوره اى از تاريخ، اسمش هرچه ميخواهد، باشد، وقتى به ملّت خود يا به ملّتهاى ديگر زور بگويد، سلطنت است. اينكه رئيس جمهور يك دولت به خود حق بدهد كه بدون هيچ استحقاق اخلاقى، علمى و حقوقى، منافع خود و كمپانى هاى پشتيبان خود را بر منافع ميليونها انسان ترجيح دهد و براى ملّتهاى دنيا تكليف معيّن كند، اين سلطنت است؛ حالا اسمش سلطان باشد يا نباشد!(2)
امامت يعنى پيشوايىِ روحى و معنوى و پيوند عاطفى و اعتقادى با مردم؛ امّا سلطنت، يعنى حكومت با زور و قدرت و فريب، بدون هيچ گونه علقه ى معنوى و عاطفى و ايمانى. اين دو، درست نقطه ى مقابل هم است. امامت، حركتى در ميان امّت، براى امّت و در جهت خير است. سلطنت يعنى يك سلطه ى مقتدرانه عليه مصالح مردم و براى طبقات خاص، براى ثروت اندوزى و براى شهوت رانى گروه حاكم. آنچه كه ما در زمان قيام امام حسين مى بينيم، دوّمى است، نه اوّلى. يعنى يزيدى كه بر سر كار آمده بود، نه با مردم ارتباط داشت، نه علم داشت، نه پرهيزكارى و پاكدامنى و پارسايى داشت، نه سابقه ى جهاد در راه خدا داشت، نه ذرّه اى به معنويّات اسلام اعتقاد داشت، نه رفتار او رفتار يك مؤمن و نه گفتار او گفتار يك حكيم بود؛ هيچ چيزش به پيامبر شباهت نداشت. در چنين شرايطى، براى كسى مثل حسين بن على كه خود او همان امامى است كه بايد به جاىِ پيامبر قرار گيرد، فرصتى پيش آمد و قيام كرد.(1)
در حكومتهاى بشرى آنچه كه از به خود بستن و نشان دادن مظاهر اقتدار و سلطنت و سلطه و زورگويى و براى خود خواستن و غير خود را نفى كردن است، نقطه ى مقابلش در حكومت الهى [بوده و] مظهر آن هم اميرالمؤمنين (عليه السّلام) است.
در دوران حكومت، تواضعِ بدون ضعف و اقتدارِ بدون تكبّر، از خصوصيّات اميرالمؤمنين است. در همان حالى كه با متخلّف، با منحرف، با آن كسى كه مورد حدّ الهى است و با دشمن در ميدانهاى خود در نهايت قاطعيّت عمل ميكند، درعينِحال براى خود، براى آن منِ شومى
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/1/26
كه در هر وجودى سربرآورد، او را ضايع و بيچاره خواهد كرد، هيچ جايى در وجود على نيست. هرچه هست، هضم در اراده ى الهى است؛ عبد و بنده ى خدا است.
در معيارهاى الهى و اسلامى، بزرگ ترين تعريف براى يك انسان عبوديّت خدا است؛ «اشهد انّ محمداً عبده و رسوله» رسول را بعد از عبد ذكر ميكند؛ اميرالمؤمنين اين است؛ معناى ولايت در اصطلاح و استعمال اسلامى، اين است؛ يعنى حكومتى كه در آن، اقتدارِ حاكميّت هست، ولى خودخواهىِ سلطنت نيست، جزم و عزم قاطع هست كه «فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ »(1)امّا استبداد به رأى نيست. كسانى كه با حكومت و با ولايت اسلامى، دشمنى ميكنند، از اين چيزها ميترسند؛ با اسلامش بدند. اسم ولايت را حمل كردند بر مفاهيمى كه يا ناشى از بى اطّلاعى و بى سوادى و كج فهمى است، يا ناشى از غرض و عناد. ولايت يعنى حكومتى كه در آن در عين وجود اقتدار، در عين وجود عزّت يك حاكم و جزم و عزم و تصميم قاطع يك حاكم، هيچ نشانه اى از استبداد و خودخواهى و خودرأيى و زياده طلبى و براى خود طلبى و مانند اينها نيست؛ اين آن نشانه ى اصلى براى اين حكومت است. بديهى است كه در چنين حكومتى، عدالت بايد زنده شود. هرچه كه ما در امر عدالت، كوتاه بياييم، ضعف ما در اين خصوصيّات است؛ اينكه من بارها ميگويم كه تا رسيدن به نقطه ى مطلوبِ حكومت اسلامى، فاصله داريم - اگرچه با حكومتهاى مادّى هم خيلى فاصله داريم - به خاطرِ اين است. هرچه و هرجا كه در امر عدالت، در امر محو شدن و هضم شدن در اراده ى الهى و احكام الهى، كوتاه بياييم، ناشى از ضعفهاى شخصى ما است، وَالّا حكم اسلامى و ولايت اسلامى اين است.(2)
سياست نظام اسلامى اين بوده كه به مردم تكيه كند. حقيقتاً نظام مردم سالار به معناى حقيقى كلمه، نظام جمهورى اسلامى است. ما در چارچوب اسلام و با هدايت اسلام و نگاه اسلامى، به مردم تكيه ميكنيم و با مردم و براى مردم حركت ميكنيم. تكيه به مردم، تكيه به جوانها، دفاع از حقوق محرومان در كشور ما، انگيزه ى دفاع از محرومان، عمومى است؛ اگرچه كه اميدواريم دايره ى محرومان روزبه روز كوچك تر شود و كمتر باشند. به كارگيرى سرمايه ها و ابتكارهاى صاحبان سرمايه، يكى از بخشهاى تكيه به مردم است؛ [و همه ى اينها] كلّاً سياست نظام اسلامى است. ما سرمايه هاى مالى و سرمايه هاى فكرى و ذهنى مردم را براى پيشرفت كشور به كار ميگيريم.(1)
مسئله ى اصلى ما، مسئله ى مردم است؛ حضور مردم، ميل مردم، اراده ى مردم، عزم راسخ مردم. اين را بايد عرض كنيم كه در همه ى تحوّلات و جنبشهاى گوناگون و بزرگ اجتماعى، نقش مردم، نقش معيار است. يعنى گسترش يك تحوّل، گسترش يك فكر، گسترش نفوذ يك مصلح اجتماعى، وابسته ى به اين است كه با مردم چقدر ارتباط داشته باشد؛ هرچه ارتباط او و آن جريان و آن جنبش و آن تحوّل با مردم بيشتر باشد، امكان موفّقيّت او بيشتر است؛ اگر از مردم منقطع شد، ديرى نخواهد پاييد، كارى نخواهد كرد. البتّه در تاريخ كشور ما جابجايى هاى قدرت، آمدن سلسله هاى سلاطين و رفتن آنها، به مردم ارتباطى نداشته است؛
1) . در ديدار با رئيس جمهور و اعضاى هيئت دولت 1383/6/4
ليكن همين سلسله هاى حكومتى و سلطنتى اى كه در طول تاريخ ما وجود داشته اند، هر كدام از آنها كه توانسته اند رابطه ى خودشان را با مردم به يك نحوى محكم و گرم و دوستانه كنند، پايدارى شان، موفّقيّتشان در اداره ى كشور و در عزّت ملّى بيشتر بوده است؛ هر كدام، از مردم منقطع شدند، همه چيز را از دست دادند كه نمونه ى اتمّ آن در اين دوره هاى اخير، سلسله ى قاجار و سلسله ى منحوس پهلوى است. ما، در دوران نزديك خودمان يك تجربه ى مشروطيّت را داريم و يك تجربه ى ملّى شدن صنعت نفت را. در اين دو، مردم حضور داشتند، شركت داشتند، عامل پيروزى هر دو نهضت، مردم بودند؛ ولى از مردم جدا شدند. در نهضت مشروطيّت، انگليسها با مكر و كلك خودشان، با حيله و خدعه ى خودشان آمدند، بر امواج مشروطيّت سوار شدند، مردم و رهبران مردمى را كنار زدند، مشروطيّت سر از قلدرى رضاخان درآورد. در قضيّه ى صنعت نفت و ملّى شدن نفت هم در اوّل دهه ى 30 شمسى در كشورمان، مردم عامل بودند، مردم مؤثّر بودند، حضور آنها موفّقيّت آور بود؛ ليكن ديرى نپاييد كه از مردم جدا شدند، به مردم پشت كردند؛ كودتاى آمريكايى آمد، امور را قبضه كرد و كشور را مجدّداً به استبداد كشاند.
در طول تاريخ ما، هيچ حادثه اى مثل حادثه ى پيروزى انقلاب اسلامى و حوادث بعد از آن نبوده است كه مردم در آن، نقش مستقيم داشته باشند. در انقلاب اسلامى مردم آمدند؛ همه ى مردم، همه ى قشرهاى مردم، از شهرى و روستايى، از زن و مرد، از پير و جوان، از تحصيلكرده و بيسواد، همه وهمه در كنار هم حضور پيدا كردند؛ با اينكه متّكى به قدرت و زور هم نبودند، سلاح هم نداشتند؛ اگر هم داشتند، به كار نميبردند؛ امّا درعينِحال توانستند يك رژيمِ تا دندان مسلّحِ متّكى به قدرتهاى استكبارى را بكلّى از پا در بياورند و انقلاب را پيروز كنند. منتها نكته ى اساسى در انقلاب ما اين بود كه نقش مردم با پيروزى انقلاب تمام نشد و اين از حكمت امام بزرگوار
ما و ژرف نگرى آن مرد حكيم و معنوى و الهى بود. او ملّت ايران را بدرستى شناخته بود، ملّت ايران را باور كرده بود، به سلامت و صداقت و عزم راسخ و توانايى هاى ملّت ايران ايمان داشت. همان روزها بعضى ها بودند كه ميگفتند خيلى خوب، انقلاب پيروز شد، مردم برگردند بروند خانه هايشان؛ [امّا] امام محكم ايستاد و كارها را به مردم سپرد؛ يعنى پنجاه روز بعد از پيروزى انقلاب، نظام سياسى كشور به وسيله ى رفراندوم مردم تعيين شد. شما به انقلابهاى گوناگون نگاه كنيد تا معلوم شود كه اهمّيّت اين حرف چقدر است. پنجاه روز بعد از پيروزى انقلاب، مردم فهميدند چه نظامى را ميخواهند؛ خودشان پاى صندوقهاى رأى آمدند و با آن رأى عجيب و تاريخى مشخّص كردند كه نظام جمهورى اسلامى را ميخواهند. در اين دويست سال اخير - كه سالهاى انقلابهاى بزرگ است - در هيچ انقلابى چنين اتّفاقى نيفتاده است كه با اين فاصله ى كم، نظام جديد به وسيله ى خود مردم؛ نه به وسيله ى يك عامل ديگر؛ تعيين شود. بعد بلافاصله امام بزرگوار دنبال قانون اساسى بود.(1)
در جمهورى اسلامى اگر مردم در صحنه نباشند، جمهورى اسلامى چيزى نيست. جمهورى اسلامى، چهار مسئول از قبيل بنده نيست؛ جمهورى اسلامى، يعنى حضور همگانى ملّت ايران و حركت عمومى به سمت آرمانها و آرزوهاى بزرگ و عملى؛ اين معناى جمهورى اسلامى است. اتّكاى جمهورى اسلامى و اقتدار جمهورى اسلامى به دلهاى مردم است، به عواطف و احساسات مردم است، به خرد و انديشه و بصيرت مردم است؛ اگر در طول سى و چند سال، با اين همه تلاش نتوانستند جمهورى اسلامى را متزلزل كنند، به خاطر اين است؛ وَالّا اين دنياى مادّى،
1) . در اجتماع بزرگ مردم كرمانشاه 1390/7/20
اين دنياى مستكبر، اين قدرتهاى ظالم و بيرحم و خبيث، مگر ممكن بود بگذارد يك نظامى با اين داعيه هايى كه نظام جمهورى اسلامى دارد، زنده بماند؟ مى بينيد با كشورهايى كه نهضتى در آنها به نام اسلام راه افتاده، چه ميكنند: زير فشار ميگذارند، خواسته هاى خودشان را بزور بر آنها تحميل ميكنند، آنها را وادار ميكنند. در جمهورى اسلامى اين كارها نشد؛ نتوانستند. دشمن ميخواهد خواسته هاى خود را بر جمهورى اسلامى تحميل كند، جمهورى اسلامى را سربه فرمان خود قرار دهد؛ و اين در صورتى ميتواند اتّفاق بيفتد كه جمهورى اسلامى ضعيف باشد. با حضور مردم، جمهورى اسلامى قوّت ميگيرد؛ نميخواهند اين اقتدار باشد؛ لذا در همه ى انتخاباتهاى ما، در طول اين سالها، قبل از هنگام انتخابات، تبليغات دشمن عليه انتخابات شروع شده؛ يعنى قبل از آنكه مسئولين ما و رسانه هاى ما و مطبوعات ما شروع كنند براى انتخابات كار كردن، دشمن طراحى كرده است و شروع كرده است؛ اين دفعه هم همين جور است.(1)
عرصه ى اوّل، عرصه ى تكيه ى نظام به آراى مردم است. تكيه ى نظام به آراى مردم، يكى از ميدانهايى است كه مردم در آن نقش دارند. حضور مردم و اعتقاد به آنها بايد در اينجا خود را نشان دهد. در قانون اساسى ما و در تعاليم و راهنمايى هاى امام، هميشه بر اين نكته تأكيد شده است كه نظام بدون حمايت و رأى و خواست مردم، درحقيقت هيچ است. بايد با اتّكا به رأى مردم، كسى بر سر كار بيايد. بايد با اتّكا به اراده ى مردم، نظام حركت كند. انتخابات رياست جمهورى، انتخابات خبرگان، انتخابات مجلس شوراى اسلامى و انتخابات ديگر، مظاهر حضور رأى و اراده و خواست مردم
1) . در ديدار دست اندركاران برگزارى انتخابات 1392/2/16
است؛ اين يكى از عرصه ها است. لذا امام بزرگوار، هم در دوران حيات خود به شدّت به اين عنصر در اين عرصه پايبند باقى ماند و هم در وصيّتنامه ى خود آن را منعكس و به مردم و مسئولان توصيه كرد. درحقيقت، انتخابات و حضور مردم در صحنه ى انتخابِ رئيس جمهور، نمايندگان مجلس و يا ساير انتخابهايى كه ميكنند، هم حقّ مردم است، هم تكليفى بر دوش آنها است. در نظام اسلامى مردم تعيين كننده اند؛ اين هم از اسلام سرچشمه ميگيرد. مسئله ى اساسى اى كه بنده بارها بر آن تأكيد كرده ام، اين است كه اسلام گرايى در نظام اسلامى، از مردم گرايى جدا نيست. مردم گرايى در نظام اسلامى، ريشه ى اسلامى دارد. وقتى ما ميگوييم كه در نظام اسلامى، امكان ندارد مردم ناديده گرفته شوند؛ پايه و اساسِ حقّ مردم در اين انتخاب، خود اسلام است؛ لذا مردم سالارى ما كه مردم سالارى دينى است، داراى فلسفه و مبنا است. چرا بايد مردم رأى دهند؟ چرا بايد رأى مردم داراى اعتبار باشد؟ اين متّكى بر احساسات توخالى و پوچ و مبتنى بر اعتبارات نيست؛ متّكى بر يك مبناى بسيار مستحكم اسلامى است. پس يكى از عرصه هايى كه امام همواره بر آن تأكيد ميكرد و آن را در ساخت نظام اسلامى كار گذاشت و براى هميشه آن را ماندگار كرد، مسئله ى حضور مردم در انتخاب مسئولان نظام و منتهى شدن مسئوليّتها به اراده و خواست مردم است.(1)
عرصه ى دوّم، عرصه ى تكليف مسئولان در قبال مردم است. وقتى ما ميگوييم مردم، معنايش اين نيست كه مردم بيايند رأى بدهند و مسئول يا نماينده اى را انتخاب كنند؛ بعد ديگر براى مردم هيچ مسئوليّتى وجود نداشته باشد؛ صرفاً همين باشد كه اگر كسى ميخواهد براى مردم كارى بكند، به اين خاطر باشد كه مردم بار ديگر به او رأى دهند؛ مسئله اين
1) . در مراسم سالگرد امام خمينى (ره) 1380/3/14
نيست. در اسلام و نظام جمهورى اسلامى، فلسفه ى مسئوليّت پيدا كردنِ مسئولان در كشور اين است كه براى مردم كار كنند. مسئولان براى مردمند و خدمتگزار و مديون و امانتدار آنها هستند؛ مردم، محورند. كسى كه در نظام جمهورى اسلامى مسئوليّتى به دست مى آورد، بايد همه ى همّوغمّش براى مردم باشد؛ هم براى دنياى مردم، هم براى مادّيّت مردم، هم براى معنويّت مردم، هم براى ايجاد عدالت در ميان مردم، هم براى احياى شأن انسانى مردم، هم براى آزادى مردم؛ اينها جزو وظايف اصلى حكومت است. البتّه وقتى ميگوييم مردم، منظور همه ى طبقات مردمند؛ ليكن بديهى است كسانى از مردم بايد بيشتر مورد توجّه قرار گيرند كه بيشتر مورد محروميّت قرار گرفته اند؛ لذا امام دائماً روى طبقات محروم و پابرهنگان كشور تكيه ميكردند. اين فريب است كه كسى ادّعا كند براى مردم كار ميكند؛ امّا در عمل، كار او براى طبقات مرفّه باشد، نه براى طبقات مستضعف و محروم؛ نه اينكه نبايد براى طبقات مرفّه كار كرد؛ آنها هم از حقوق عمومى كشور بايد بهره مند شوند؛ امّا به آن كسى كه محروميّت دارد و دستش از حقوق خود خالى مانده است، بايد بيشترِ توجّه و همّت و تلاش را اختصاص داد؛ لذا امام به طور دائم بر حقوق مستضعفان و محرومان و پابرهنگان تكيه ميكرد. عملاً هم در تمام مدّت پيروزى انقلاب تا امروز و قبل از آن، كسانى كه بيش از همه سينه سپر كردند، از نظام دفاع كردند، سختى هاى نظام را به جان خريدند و در مقابل دشمنان ايستادند، طبقات محروم و پابرهنه و مستضعفان جامعه بوده اند؛ اينها بايد بيش از ديگران مورد توجّه قرار گيرند.(1)
عرصه ى سوّم كه باز بر محور مردم حركت ميكند، عبارت است از بهره بردارى از فكر و عمل مردم در راه اعتلاى كشور؛ يعنى استعدادها را
1) . در اجتماع زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1380/3/14
شكوفا كردن و معطّل نگذاشتن. از اوائل انقلاب، هميشه امام خطاب به جوانان، دانشجويان، متفكّران كشور و كسانى كه دارى استعداد بودند، ميگفت كه به خودتان ايمان بياوريد، نيروى خودتان را باور كنيد و بدانيد كه ميتوانيد. اين درست در مقابل تعاليمى بود كه در دوران طولانى استبداد در اين كشور، تلقين ميشد كه مردم ايران نميتوانند. ما در دوران انقلاب هم ديديم همان كسانى كه اسلام را به معناى حقيقى خود باور نداشتند، به اين معنا هم باور نداشتند؛ هميشه چشم آنها به بيرون مرزهاى كشور بود و به مردم و توانايى هاى آنها اعتقاد نداشتند. اين فكر و اين توجّه را هم، امام در اين نظام نهادينه كرد كه استعدادهاى جوان اين كشور، احساس توانايى كنند؛ و شما بعد از انقلاب هرچه از نشانه هاى علم و پيشرفت علمى و صنعتى در كشور مشاهده ميكنيد، ناشى از اين است. هرجا كه نشانه هاى وابستگى مشاهده ميشود كه به معناى تحقير ملّت ايران و استعدادهاى اوست، ناشى از نقطه ى مقابل اين تفكّر است.(1)
عرصه ى چهارم در خصوص توجّه امام به مردم، عبارت است از لزوم آگاه سازى دائمى مردم. خود امام در سنين بالاى عمر با حال پيرمردى از هر فرصتى استفاده كرد براى اينكه حقايق را براى مردم بيان كند. در دستگاه هاى تبليغاتى جهانى، نقش تحريف و گمراه سازى، نقش فوق العاده خطرناكى است كه امام به آن توجّه داشت. وسايل ارتباطى فكرى نامطمئن و وابسته به دشمنان كشور و ملّت، امام را وادار ميكرد كه، هم خودِ او به طور دائم در موضع تبيين و ارشاد و هدايت مردم قرار گيرد، و هم به ديگران دائماً توصيه كند كه حقايق را به مردم بگويند و افكار آنها
1) . در اجتماع زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1380/3/14
را نسبت به حقايقى كه دشمن سعى ميكند آنها را مكتوم نگه دارد، آشنا كنند. اينكه ما دائماً به صاحبان بيان و قلم و تريبونهاى مختلف توصيه ميكنيم كه هدف و همّت خود را بر تبيين صحيحِ حقايق قرار دهند، براى اين است. امروز دشمن، درست در موضع مقابل اين نقطه ى اساسى اسلامى كار ميكند. از اوائل انقلاب، يكى از اهداف مهمّ دشمن، تحريف حقايق و تاريخ بود. اگر يك وقت در داخل كشور حنجره يا قلم مزدورى پيدا ميشد كه حقايق جنگ و انقلاب و اسلام را تحريف ميكرد، ميديديد فريادهاى تشويق از اطراف دنيا بلند ميشود. امروز نيز همين طور است. امروز هم اگر در داخل كشور كسانى به خاطرِ خوش كردن دل استكبار و راضى كردن دشمنان اسلام و اين ملّت و اين كشور چيزى بگويند و بنويسند كه در آن تحريف اسلام و تاريخ انقلاب و چهره هاى انقلاب باشد، مى بينيد كه در دنيا از طرف دستگاه هاى تبليغاتى استكبار براى او هورا ميكشند و او را تشويق ميكنند! تبيين، موضوع بسيار مهمّى است. انسانها تابع بينش و ديد خودشان هستند. اگر كسى بتواند حقايق را در چشم مردم تحريف كند، يعنى در واقع عمل و بازو و اراده ى مردم را به سمت گمراهى كشانده است؛ اين همان چيزى است كه دشمن ميخواهد. امروز اگر كسانى عليه اسلام و مقدّسات و مجاهدتهاى اين ملّت قلم فرسايى كنند و چيزى بنويسند؛ اگر كسانى عليه بهترين فرزندان اين كشور، يعنى شهيدان ما و مجاهدان راه خدا اظهارنظرى كنند و ريشى بجنبانند؛ اگر كسانى عليه بسيج و جهاد و شهادت حرفى بزنند و چيزى بنويسند؛ مى بينيد مورد تشويق راديوها و سياستمداران و نويسندگان خارجى قرار ميگيرند. امروز همه ى افراد، چه كسانى كه بياناتشان در حوزه هاى وسيع كاربُرد دارد، چه كسانى كه در حوزه هاى كوچكتر سخنانشان مؤثّر واقع ميشود؛ مثل مدرسه و كلاس و دانشگاه و محيطهاى كارگرى و غيره، مسئولند؛ اگر ديدند حقايق و محكمات اسلام و انقلاب مورد تحريف قرار ميگيرد، وظيفه دارند تبيين
كنند، نبايد سكوت كنند؛ امام به اين نكته بسيار توجّه ميكرد، و اين يكى از چيزهايى است كه راز استحكام و ماندگارى و پايدارى نظام در آن مندرج است.(1)
وقتى كه در نظامى، ولىّالله كسى مثل پيغمبر اكرم يا اميرالمؤمنين در رأس نظام قرار دارد، آن جامعه، جامعه ى ولايت است؛ نظام، نظام ولايت است. ولايت، هم صفتى است براى منصبى كه نبىّ اكرم و جانشينان او از سوى پروردگار، حائز آن بوده اند، هم خصوصيّتى است براى آن جامعه ى اسلامى كه در سايه ى آن حكومت، زندگى ميكند و از پرتو آن بهره ميگيرد؛ من اين نكته را بارها عرض كرده ام، امروز هم ميخواهم بر روى همان نكته تكيه كنم؛ براى اينكه مسائل زندگى، مسائل سرنوشت ساز و وظيفه ى مهمِّ ملّت اسلام، وابسته به همين نكات اساسى و زيربنايى است؛ آن نكته اين است: ولايت كه عنوان حكومت در اسلام و شاخصه ى نظام اجتماعى و سياسى براى اسلام است، يك معناى دقيق و ظريفى دارد، كه معناى اصلى ولايت هم همان است و آن عبارت است از پيوستگى، پيوند، درهم پيچيدن و درهم تنيدگى؛ اين معناى ولايت است؛ چيزى كه مفهوم وحدت، دست به دست هم دادن، با هم بودن، با هم حركت كردن، اتّحاد در هدف، اتّحاد در راه و وحدت در همه ى شئون سياسى و اجتماعى را براى انسان، تداعى ميكند. ولايت يعنى پيوند. «وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهٰاجِرُوا مٰا لَكُمْ مِنْ وَلاٰيَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتّٰى يُهٰاجِرُوا »(2)يعنى اين. پيوند افراد جامعه ى اسلامى، با
هجرت حاصل ميشود، نه فقط با ايمان؛ ايمان كافى نيست. پيوند ولايت كه يك پديده ى سياسى، يك پديده ى اجتماعى و يك حادثه ى تعيين كننده براى زندگى است، با تلاش، با حركت، با هجرت، با در كنار هم بودن و با هم كار كردن حاصل ميشود؛ لذاست كه در نظام اسلامى، «ولى» از مردم جدا نيست. معناى ولايت كه پيوند و پيوستگى و با هم بودن است، يك جا به معناى محبّت مى آيد، يك جا هم به معناى پشتيبانى مى آيد كه همه ى اينها در واقع مصاديق به هم پيوستگى، وحدت و اتّحاد است، وَالّا معناى حقيقى، همان اتّحاد و يگانگى و با هم بودن و براى هم بودن است؛ معناى ولايت، اين است. اگر با اين ديد به جامعه ى اسلامى نگاه كنيد، ابعاد اين وحدت اجتماعى و وحدت سياسى و وحدت معنوى و روحى و وحدت عملى، ابعاد عجيبى مى يابد كه بسيارى از معارف اسلامى را براى ما معنى ميكند؛ به سمت مركز عالم وجود حركت كردن انسان، در جهت ولايت الله حركت كردن است. همه ى ذرّات عالم، خواه وناخواه در چنبر ولايت الهى، در دايره ى ولايت الله قرار دارند و انسانهاى آگاه، مختار، تصميم گيرنده و داراى حُسن انتخاب، عملاً هم ولايت الهى را برميگزينند و در آن راه حركت ميكنند، محبّت الهى را كسب ميكنند و خود از محبّت پروردگار، پر ميشوند. صفاى دنياى اسلام و محيط اسلامى و محيط معنوى، ناشى از همين ولايت الله است. اين ولايت الهى، با ولايت خداوند در عالم سياست و محيط سياسى، تفاوت جوهرى ندارد؛ حقيقت هر دو يكى است. لذا در نظام اسلامى، حكومت با محبّت، با ايمان، با وحدت و همدلى، همچنين با هم بودن مردم و حكومت، با هم بودن اجزاى حكومت و با هم بودن اجزاى مردم است؛ اينها است كه مصداق حقيقى ولايت را در جهانِ متشتّت و متفرّق و متنازع، متمايز و مشخّص ميكند و نشان ميدهد كه اين نظام اسلامى است. وجه غالب زندگى در نظام اسلامى و در نظام ولايت، بايد تعاطف، همدلى، تعاون و همكارى باشد؛ لذا شما در آيات كريمه ى قرآن
هم كه نگاه ميكنيد مى بينيد اين مسئله ى همكارى و همدلى و همراهى، بخش قابل توجّهى از آيات قرآن را به خود اختصاص داده است؛ آياتى هست كه صريحاً در اين معنا است، مثل «وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً »(1)و غير اينها؛ آياتى هم هست كه اگرچه بصراحت در اين معنا نيست، امّا مفاد و جهت حقيقى آن، اتّحاد دلها و جانها و همگامى انسانها است و ميدانيد كه اميرالمؤمنين، مظهر همدلى يك رهبرى سياسى، يك حاكم سياسى و يك ولى و امام، با آحاد مردم است، مثال زدنى تر از اميرالمؤمنين هم نميشود كسى را در دنيا و در تاريخ پيدا كرد؛ علىٌّ ولىّ الله؛ ولايت به معناى حقيقى، اين است.
ما از اوّل در نظام مقدّس جمهورى اسلامى، به بركت وحدت و اتّحاد، هر كارى كرديم و توانسته ايم بكنيم؛ اين همان روح ولايت است؛ ولايت يعنى اين و بحمدالله ملّت ما، ملّتى يكپارچه و مردمى متّحدند. اين اتّحاد، مظاهر بسيار ارزشمندى داشته است؛ ملّت ما از امتياز معناى همزيستى، همدلى، همدستى، همگامى و اتّفاق و اتّحاد، با همه ى خصوصيّاتى كه در قاموس سياسى جهان دارد و آن را ارزشمند كرده است، به تمام معنى كلمه برخوردار بوده است.(2)
ولايت در بين مؤمنين، لازمه ى حكومت الهى و تسلّط الهى است، لازمه ى حكمروايى آيات قرآن و احكام نورانى قرآن است. اگر دلها جدا بود، اگر دشمنى بود، اگر بغضاء بود، ديگر اين حكومت الهى نيست؛ اين حكومت طاغوت است. جان گرگان و سگان از هم جدا است.(3)
جان گرگان و سگان از هم جدا است متّحد جانهاى شيران خداست
اين حكومت، غير الهى و غير انسانى و نظام، نظام غير ولايتى است؛ آن وقتنميشود ادّعاى نظام الهى كرد؛ ليكن حقيقت قضيّه اين است كه دلها با هم است، مردم در خطّ اسلامند، مردم در خطّ خدا و راه خدا هستند. البتّه ممكن است سلايق، اختلاف داشته باشد؛ مذاقها اختلاف داشته باشد. مسئله ى مذاق و سليقه، غير از دل و جهت و راه و جهت گيرى كلّى است. در اين جهت گيرى كلّى «وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً » اعتصام به حبل الله، بايد با اجتماع باشد، بايد با هم اعتصام كنند. همه با مسئولين كشور، همه براى تقوّيت نيروهاى خدمتگزار كشور، احساس وظيفه كنند. همه بايد دولت را تقويت كنند؛ همه بايد پشتيبانى كنند.(1)
معناى ولايت اين است كه اسلام در نماز و روزه و زكات و اعمال فردى و عبادات، خلاصه نميشود. اسلام، داراى نظام سياسى است و در آن حكومتى بر مبانى مقرّرات اسلامى پيش بينى شده است. در اصطلاح و عرف اسلامى نام حكومت، «ولايت» است. ولايت، حكومتى است كه در آن، شخص حاكم با آحاد مردم داراى پيوندهاى محبّت آميز و عاطفى و فكرى و عقيدتى است، مردم به او متصّل و پيوسته اند، به او علاقه مندند و او منشأ همه ى اين نظام سياسى [بوده] و وظايف خود را از خدا ميداند و خود را عبد و بنده خدا مى انگارد. استكبار در ولايت وجود ندارد. حكومتى كه اسلام معرّفى ميكند، از دموكراسى هاى رايج دنيا مردمى تر است؛ با دلها و افكار و احساسات و عقايد و نيازهاى فكرى مردم ارتباط دارد؛ حكومت در خدمت مردم است. در حكومت اسلامى، كسى كه ولىّامر است يعنى كار اداره ى نظام سياسى به او سپرده شده است، از لحاظ قانون با ديگران يكسان است. او حق دارد بسيارى از كارهاى بزرگ را براى مردم و كشور و اسلام و مسلمين انجام دهد؛ امّا خودش محكوم قانون است.(2)
يكى از خصوصيّات اين مردم سالارى اين است كه رابطه ى مردم و مسئولان به صِرف رابطه ى قانونى منحصر نميشود؛ بلكه علاوه بر آن، رابطه ى عاطفى و ايمانى است كه ناشى از اعتقادات مردم، ناشى از بينش دينى مردم، ناشى از تعهّد مردم به مبانى و اصول انقلاب است. اين چيزى است كه در دنيا ما نظيرى برايش نميشناسيم كه رابطه ى مردم با مسئولين، يك چنين رابطه ى مستحكمِ عاطفى و ايمانى و نشانه ى پايبندى به مبانى باشد؛ و همين است كه مسئولين را هدايت ميكند. رئيس جمهور محترمى كه امروز رسماً به مسئوليّت سنگين و افتخارآميز رياست جمهورى رسيدند، به اين نكته توجّه كنند كه مردم، كشور عزيز ايران را يك كشور اسلامى و مبتنى بر تعاريف اسلامى و تعاليم اسلامى ميدانند؛ لذا مى ايستند... شما ملاحظه كنيد ديروز در اين كشور روز قدس بود. چه كسى اجبار كرده بود كه مردم در اين هواى گرم، با دهان روزه بيايند توى خيابانها، در تهران، در شهرستانها، در هواى گرم مناطقى مثل خوزستان و بر مبناى يك اعتقاد شعار بدهند و ايستادگى را به رخ دنيا بكشانند و موضع خود را نسبت به مسئله ى فلسطين و رژيم غاصب صهيونيست اعلام كنند؟ تحليل تحليلگران چگونه است؟ اين حادثه ى عظيم را چگونه تحليل ميكنند؟ اين اتّفاقى است كه هر سال در روز قدس و نيز در روز بيست ودوّم بهمن مى افتد؛ اين ملّت مى آيند با شوق، با ذوق، از همه ى قشرها، پير و جوان، زن و مرد، در اقصى نقاط كشور، موضع خودشان را نسبت به مسائل اساسى كشور فرياد ميكنند؛ اين همان ايمان است، اين رابطه ى ايمانى است. هيچ دستورى، هيچ مشوّق مادّى اى نميتواند مردم را اينجور به ميدانهاى حضور بكشاند؛ حضور در انتخابات هم همين جور است. انتخابات پرشور رياست جمهورىِ امسال را كه ملاحظه كرديد و همچنين نظائرش را در دوره هاى گذشته، مردم به وجود مى آورند؛ چون احساس تعهّد ميكنند،
احساس تكليف ميكنند؛ پايبندى و تقيّد ايمانى، آنها را به ميدان حضور سياسى و حضور اجتماعى ميكشاند؛ اين، خصوصيّت مردم سالارى دينى است. اين راه را امام بزرگوار جلوى پاى مردم گذاشت، مردم هم با وفادارى كامل اين راه را تا امروز پيموده اند، ان شاءالله بعد از اين هم خواهند پيمود.(1)
اسلام، حكومت را با تعبير «ولايت» بيان ميكند و شخصى را كه در رأس حكومت قرار دارد، به عنوان والى، ولى، مولا يعنى اشتقاقات كلمه ى ولايت معرّفى ميكند. معناى آن چيست؟ معناى آن، اين است كه در نظام سياسى اسلام، آن كسى كه در رأس قدرت قرار دارد و آن كسانى كه قدرتِ حكومت بر آنها در اختيار اوست، ارتباط و اتّصال و پيوستگى جدايى ناپذيرى از هم دارند؛ اين، معناى اين قضيّه است؛ اين، فلسفه ى سياسى اسلام را در مسئله ى حكومت براى ما معنا ميكند. هر حكومتى كه اين طور نباشد، ولايت نيست؛ يعنى حاكميّتى كه اسلام پيش بينى كرده است، نيست. اگر فرض كنيم در رأس قدرت، كسانى باشند كه با مردم ارتباطى نداشته باشند، اين ولايت نيست. اگر كسانى باشند كه رابطه ى آنها با مردم، رابطه ى ترس و رعب و خوف باشد، نه رابطه ى محبّت و التيام و پيوستگى، اين ولايت نيست. اگر كسانى با كودتا بر سر كار بيايند، اين ولايت نيست. اگر كسى با وراثت و جانشينى نَسَبى منهاى فضايل و كيفيّات حقيقى كه در حكومت شرط است در رأس كار قرار گيرد، اين ولايت نيست. ولايت، آن وقتى است كه ارتباط والى يا ولى، با مردمى كه ولايتِ بر آنها است، يك ارتباط نزديك، صميمانه، محبّت آميز و همان طور كه در مورد خود پيامبر وجود دارد، باشد؛ يعنى از خود مردم كسى باشد كه عهده دار مسئله ى ولايت و حكومت باشد؛ اساس كار در حاكميّت اسلام اين است.(2)
ولايت، آن وقتى است كه ارتباط والى يا ولى، با مردمى كه ولايتِ بر آنها است، يك ارتباط نزديك، صميمانه، محبّت آميز و همان طورى كه در مورد خود پيامبر وجود دارد «بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ »(1)از خود آنها كسى را مبعوث كرده است باشد؛ يعنى از خود مردم كسى باشد كه عهده دار مسئله ى ولايت و حكومت باشد. اساس كار در حاكميّت اسلام اين است. البتّه معيارها سر جاى خود محفوظ است. اگر كسى همين ارتباط با مردم را بدون داشتن آن معيارهاى واقعى پيدا كرد، اين بازهم ولايت نيست و اين ملاكها را ندارد؛ اگرچه ممكن است بُعد ديگرى را داشته باشد. پس، علاوه بر آن معانى حقيقى اى كه وجود دارد، حكومت در اسلام، حكومت ولايى است و ولايت يعنى حكومت، كه با اين تعبير لطيف و متناسب با شخصيّت و شرافت انسان بيان شده است. حقيقت ولايت الهى اين است: ارتباط با مردم.(2)
اسلام، منهاى همين مفهوم ولايت كه يك مفهوم مردمى و متوجّه به جهت حقوق مردم و رعايت آنها و حفظ جانب انسانها است، هيچ حاكميّتى را بر مردم نميپذيرد و هيچ عنوان ديگرى را در باب حكومت قائل نيست. آن كسى كه ولى و حاكم مردم است، يك سلطان نيست؛ يعنى عنوان حكومت، از بُعد اقتدار و قدرت او بر تصرّف ملاحظه نميشود، از بُعد اينكه او هركارى كه ميخواهد، ميتواند بكند، مورد توجّه و رعايت نيست؛ بلكه از باب ولايت و سرپرستى او و اينكه ولىّ مؤمنين يا ولىّ امور مسلمين است، اين حق يا اين شغل يا اين سمت مورد توجّه قرار ميگيرد؛
مردمى ترين نوع حكومت اين است. در فرهنگ بشرى، يعنى فرهنگ آزادى خواهان عالم در طول تاريخ هيچ چيزى كه از حكومت زشت باشد، در مفهوم ولايت وجود ندارد. مفهوم استبداد يا خودسرى، به ميل خود يا به ضرر مردم تصميم گرفتن، مطلقاً در معناى ولايت اسلامى نيست. ولايت در اسلام، ناشى از ارزشها است؛ ارزشهايى كه وجود آنها، هم آن سِمت و هم مردم را مصونيّت ميبخشد؛ مثلاً عدالت به معناى خاص، يعنى آن ملكه ى نفسانى از جمله ى شرايط ولايت است؛ اگر اين شرط تأمين شد، ولايت يك چيز آسيب ناپذير است؛ زيرا بمجرّد اينكه كمترين عمل خلافى كه خارج از محدوده و خارج از اوامر و نواهى اسلامى است، از طرف آن ولى يا والى تحقّق پيدا كرد، شرط عدالت سلب ميشود. كوچك ترين ظلم و كوچك ترين كج رفتارى كه خلاف شرع باشد، عدالت را سلب ميكند، هر تبعيضى، هر عمل خلاف و گناه و ترك وظيفه اى، عدالت را از والى سلب ميكند؛ وقتى هم كه عدالت سلب شد، او از آن منصب منعزل ميشود. ولايت يعنى حاكميّت انسانهاى پارسا، انسانهاى مخالف با شهوات و نفس خودشان، انسانهاى عامل به صالحات؛ اين، معناى ولايت اسلامى است.(1)
در آن دستگاهى كه حكومتش به شكل ولايت است، ارتباط بين ولى و مردم، غير قابل انفكاك ميباشد. ولايت يعنى سرپرستى، پيوند، ارتباط، اتّصال، به هم پيچيده شدن دو چيز، به هم جوشيدگى و به هم پيوستگى كسانى كه با يكديگر ولايت دارند. معنا و شكل و مفهوم ولايت در جامعه و نظام اسلامى، اين است. از اين جهت، در جامعه ى اسلامى، كلمه ى ولايت
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى ايران، به مناسبت عيد سعيد غدير 1370/4/10
به حكومت اطلاق ميشود و رابطه ى بين ولى و مردم، يك رابطه ى ولايتى است و ارتباط و اتّصال آنها، غير قابل انفكاك ميباشد و تمام اجزاى اين جامعه، با يكديگر متّصلند و از هم جدا نيستند. قضيّه، مثل دستگاه هاى سلطنت، دستگاه هاى قدرت و كودتاچى هايى كه بر يك جامعه مسلّط ميشوند، نيست.
در جامعه ى اسلامى، دستگاه مديريّت و حاكميّت جامعه، همه وهمه، متّكى به مردم، جزو مردم، همراه با مردم، متّصل به مردم به تمام معناى اتّصال هستند و جدا نيستند. آنجايى كه دستگاه هاى حكومت، به راهى ميروند و مصالح مردم، به راه ديگرى، به خاطرِ همين احساس جدايى است. مصالح دستگاه حاكم، يك چيز است؛ مصالح مردم، يك چيز ديگر. مصالح دستگاه حاكم، پيوند با آمريكا و قدرتهاى مسلّط و استعمارگران و غارتگران منابع نفتى و اين چيزها است - همچنان كه در دوران رژيم منحوس پهلوى، در كشور ما بود و امروز در خيلى از كشورهاى ديگر هست - مصالح مردم، يك چيز ديگر است؛ مصالح مردم در اين است كه آن دستگاه حاكم و آن نوكران و پيوستگان بيگانه را از سر راه كمال خودشان بردارند؛ مصالح اين دو، بكلّى در دو جهت قرار دارد. ليكن در نظام اسلامى، اين طور نيست؛ در نظام اسلامى، حاكم، ولى و دوست و سرپرست و برادر و مرتبط و براى مردم است.
ما مسئولان وظيفه داريم كه ولايت الهى و اسلامى را در جامعه ى خودمان، در شكل پرجاذبه ى آن، براى انسانهاى مشتاق و محروم، هرچه بيشتر تحقّق ببخشيم. قدم اوّل اين است كه از راه مردم جدا نشويم و فراموش نكنيم كه همين مردم، پابرهنگان، طبقات ضعيف، اين كسانى كه در معيارهاى مادّى جوامع، چيزى به حساب نمى آيند، صاحبان اصلى كشورند و پيروزى هاى اين انقلاب و اين كشور و عزّت ايران، به خاطرِ فداكارى هاى آنان به دست آمده است. فراموش نكنيم كه اين مردم بودند
كه اسلام را براى اين كشور الهى و اسلامى خواستند و اراده كردند و آن را تحقّق بخشيدند. از مردم جدا نشويد.(1)
ولايت، يعنى حكومت الهى كه هيچ اثرى از خودپرستى، سلطنت و اقتدار خودخواهانه در آن وجود ندارد؛ اگر وجود پيدا كرد، ولايت نيست. فرق بين حكومت و ضمانتهاى الهى با غير الهى، اين است كه در ضمانتهاى الهى، ضمانت درونى است. اگر كسى كه متصدّى مقامى است، شرايط آن را نداشت، به خودى خود اين پيوند از او خلع ميشود؛ اين امرِ خيلى مهمّى است. بناى ولايت الهى، بر هضم شدن در امر و نهى پروردگار است؛ يعنى حكومتى كه در آن، اقتدارِ حاكميّت هست، ولى خودخواهىِ سلطنت نيست، جزم و عزم قاطع هست، امّا استبداد به رأى نيست. درست نقطه ى مقابل سلاطين مادّى و حكومتهاى بشرى. در حكومتهاى بشرى، آنچه كه از به خود بستن و نشان دادن مظاهر اقتدار و سلطنت و سلطه و زورگويى و براى خود خواستن و غير خود را نفى كردن هست، نقطه ى مقابلش در حكومت الهى است؛ مظهر آن هم اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة والسلام) است.(2)
ولايت، يعنى حكومتى كه در آن در عين وجود اقتدار، در عين وجود عزّت يك حاكم و جزم و عزم و تصميم قاطع يك حاكم، هيچ نشانه اى از استبداد و خودخواهى و خودرأيى و زياده طلبى و براى خودطلبى و مانند اينها نيست؛ اين، آن نشانه ى اصلى براى اين حكومت است. بديهى است كه در چنين حكومتى، عدالت بايد زنده شود. هرچه كه ما در امر
عدالت كوتاه بياييم، ضعف ما در اين خصوصيّات است. هرچه و هرجا كه در امر عدالت، در امر محو شدن و هضم شدن در اراده ى الهى و احكام الهى، كوتاه بياييم، ناشى از ضعفهاى شخصى ما است. اگر ولايت اسلامى باشد، زندگى زير سايه ى اميرالمؤمنين، براى همه حاصل خواهد شد براى مؤمن، براى فاسق و براى كافر؛ حتّى كفّار هم در آن، راحت زندگى ميكنند. اين طور نيست كه در آن، فقط آدمهاى پرهيزكار، راحت باشند؛ غير پرهيزكار هم از امنيّت آن محيط، از مساوات، از عدالت و از آرامش معنوى در آن محيط، استفاده ميكند. ولايت اسلامى اين طور است كه وقتى مخالفين در حكومت اميرالمؤمنين، خلخال از پاى زن يهودى بيرون مى آورند، امامِ آن جمعيّت و حاكمِ حكيم ميگويد كه اگر مسلمانى از اين امر بميرد، از غصّه ى اينكه در حكومت او خلخال از پاى يك زن يهودى درآورده اند، حق دارد. اگر حكومت الهى نشد، جامعه، جامعه ى تبعيض آميز است. تبعيض هم انواعى دارد. آنجايى كه زمامداران حكومت و قدرت، مردمانى باشند كه يا از كسى نترسند، يا اخلاقيّاتى نداشته باشند و در درون آنها ناظرى از خدا نباشد، همين وضعى است كه امروز شما در دنيا ملاحظه ميكنيد: كشتن مسلمانان كوزوو و به دنبال مسلمانان بوسنى و هرزگوين، با هدف نابود كردن نسل مسلمان از منطقه ى اروپا؛ اين كار انجام ميگيرد. [اينكه] مسلمانان در اروپا صاحب مملكتى باشند، نميشود؛ امّا اگر به عنوان يك انسان درجه ى دو زندگى كنند، مانعى ندارد!(1)
اين حركت بزرگ و تاريخ ساز، يعنى نصب اميرالمؤمنين متّكى به ملاكهايى است و اين كار، مفهومى دارد. اگرچه ولايت يك امر سياسى است، امّا همه ى مضمون ولايت در سياست خلاصه نميشود. اين ولايت،
1) . در ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام به مناسبت عيد سعيد غدير 1378/1/16
پرتوى از ولايت ذات مقدّس پروردگار است. اين ولايت، ناشى از حضور ولايت الهى در وجود اميرالمؤمنين است، همچنان كه در وجود پيامبر مكرّم اسلام بود. اين ولايت، فرعى از آن اصل و ميوه اى از آن ريشه است. لذا از آن به «ولايت» تعبير شده است. ولايت درحقيقت به معناى پيوند، ارتباط و اتّصال است. آن كسى كه منصوب به اين مقام است، برخلاف حكّام و فرمانروايان عالم، فقط يك فرمانروا يا يك سلطان و يك حاكم نيست بلكه يك ولى است، به مردم نزديك است، به آنها پيوسته است و مورد اتّكاى دل و جان مردم است.(1)
ولايت اسلامى به شكل كامل، در يك جامعه ى اسلامى عملى است؛ چون ولايت بر اساس ارزشهاى اسلامى يعنى عدالت اسلامى، علم اسلامى و دين اسلامى است؛ امّا به شكل غير كامل، در همه ى ملّتها و در ميان همه ى جوامع عملى است. اگر ميخواهند كسى را به عنوان رهبر و حاكم بر جامعه انتخاب كنند، سراغ آن كسى كه سرمايه داران معرّفى ميكنند، نروند؛ سراغ پارساترين و پاك ترين و بى اعتناترين انسانها به دنيا بروند؛ آن كسى كه قدرت را سرمايه ى شخصى خود به حساب نمى آورد و از آن براى سود شخصى خويش استفاده نميكند. اگر ملّتها، قطع نظر از مذاهب و اديانى كه بر آنها حاكم است، بخواهند راه سعادت را پيدا كنند، بايد به ولايت اسلامى برگردند.(2)
رهبران عالم در طول تاريخ از پيغمبران و جانشينانشان كه بگذريم، به طور غالب انسانهاى فاسق و فاسد و هوسران و خودخواه و مغرورى بوده اند. امروز هم به دنيا كه نگاه كنيد وضعيّت همان گونه است و درد بزرگ جوامع بشرى هم همين است؛ فرق نميكند، چه در جوامع مستكبر و چه در جوامع مستضعف؛ حتّى در جوامع مستضعف هم رهبران اگر فاسد نبودند، اگر متكبّر نبودند، اگر به فكر مردم خودشان بودند، آن جامعه ها مستضعف نميماندند. من درباره ى قاره ى آفريقا مطالعات زيادى ميكنم، قاره ى آفريقا يكى از ثروتمندترين قاره هاى دنيا است. انسان تا نبيند باور نميكند كه آفريقا آن چنان سرزمينهاى سرسبزى، آن چنان مناطق آبادى، آن چنان جنگلهاى انبوهى، آن چنان رودخانه هاى سرشار و فيّاضى و درياچه هاى معجزگونه اى را در خود دارد؛ امّا همين آفريقا با اين زمينه ى طبيعى براى كشاورزى و با داشتن مهم ترين و قيمتى ترين منابع عالم، امروز گرسنه ترين مناطق دنيا است؛ چرا؟ به نظر ما رهبران و سران به وظايف خودشان عمل نميكنند. اگر خودخواهى ها و راحت طلبى ها و جاه طلبى ها، اگر ضعفهاى بشرى در
ميان نباشد، ملّتهاى آفريقا ميتوانند آن سرزمين را اقلّاً براى زندگى خودشان آباد كنند. در كشورهاى اسلامى هم قضيّه همين جور است. امروز مهم ترين منابع نفت عالم در كشورهاى اسلامى است؛ حسّاس ترين گذرگاه هاى آبى عالم يا در وسط كشورهاى اسلامى است يا در كنار آنها است؛ مهم ترين مسيرهاى استراتژيك بين مناطق دور دنيا متعلّق به كشورهاى اسلامى است. به نقشه ى جغرافيا نگاه كنيد، دنياى اسلام در قلب جهان بشريّت قرار گرفته است؛ با اين وضعيّت، امروز كشورهاى اسلامى، يا از فقر رنج ميبرند، از بيسوادى رنج ميبرند، از تبعيض رنج ميبرند، يا آمريكا و يا قدرتهاى ديگر بر آنها حكمرانى ميكنند؛ چرا؟ چون رهبران كشورهاى اسلامى به وظايفشان عمل نميكنند. در طول تاريخ همين بلاى بزرگ را ملّتها و كشورها و اجتماعات داشته اند.(1)
قرآن كريم وقتى از انبياء حرف ميزند، آنان را به عنوان رهبران برجسته ياد ميكند. «وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا »(2)يعنى ما پيغمبران را رهبرانى قرار داديم كه مردم را در سايه ى فرمان ما هدايت ميكنند. رهبر نقشه را از خدا ميگيرد، راه را از خدا مى آموزد، روشها را از خدا مى آموزد؛ اين رهبرى، رهبرى درست است. «وَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْرٰاتِ »(3)وقتى رهبرى، رهبرى خدايى شد، كار خوب را هم از خدا ياد ميگيرد. خدا آن رهبرى را كه از سوى اوست، دست ميگيرد و هدايت ميكند، از مشكلات او را عبور ميدهد.(4)
قرنها گذشت از صدر اسلام؛ رهبرى ها، رهبرى هاى اسلامى نبود. مردم مسلمان بودند، امّا رهبران به اسلام اعتقاد و ايمان نداشتند، لذا اسلام و مسلمين دچار انحطاط شدند. انقلاب بزرگ ما مهم ترين كارى كه كرده است، مسئله ى رهبرى است. رهبرى در انقلاب ما از رهبرىِ دنيايى به رهبرىِ الهى تبديل شد. در جامعه ى اسلامى، در جمهورى اسلامى ما رهبر آن كسى است كه مردم به دين او، به تقواى او، به علم او، به ورع و زهد او، به عبوديّت او، به صلاح او معتقدند. مردم بيخود معتقد نميشوند. در دنيا نگاه كنيد رهبران كيانند؟ آن رهبرى كه به زندگى زاهدانه قناعت كند در دنيا كجا است؟ آن رهبرى كه نيمه ى شب با خدا راز و نياز كند، از خدا كمك بخواهد، آن رهبر كجا است؟ آن رهبرى كه در مشكلات عظيم سياسى و اقتصادى و نظامى از خدا استمداد كند، به خدا توكّل كند، رضاى خدا را در نظر بگيرد، اخلاص داشته باشد، كجا است؟ در زير اين آسمان تنها نقطه اى از عالم كه رهبرى با اين خصوصيّات امتياز دارد، جمهورى اسلامى و كشور عزيز و ميهن بزرگ و محبوب اسلام، يعنى كشور ايران است. امروز به بركت انقلاب، رهبرى ما به يك رهبرى الهى تبديل پيدا كرده است. در گذشته رهبران و زمامداران در اين كشور چه كسانى بودند؟ رهبر عظيم و عزيز ما آن انسانى است كه كوه مشكلات و طوفانهاى حوادث با توكّل به خدا براى او چيز بسيار كوچك و قابل تحمّلى است، و اين دستگاه رهبرى و اين توكّل عجيب و اين اتّكا به خدا و اين ايمان و باور حقيقى به پروردگار و به لطف الهى در تمام نظام اجتماعى ما به بركت رهبرى به چشم ميخورد. لذا ما امروز در مقابل قدرتهاى استكبارى كه با انقلاب ما دست و پنجه نرم ميكنند، نه فقط احساس بيم نميكنيم، نه تنها احساس ضعف نميكنيم، نه تنها از آنها نميترسيم، بلكه خدا خواسته است كه در مقابله ى با قدرتهاى استكبارى، قدرتهاى استكبارى از انقلاب
اسلامى و از جمهورى اسلامى و از ملّت ايران بترسند؛ اين به بركت اتّكا به خدا است. امروز در دنيا تنها كشورى كه قانونش از اسلام گرفته ميشود كشور ما است. تنها كشورى كه دنباله رُوِ انبياى الهى است كشور ما است. تنها نقطه اى كه زر و زور ارزش به حساب نمى آيد كشور ما است. تنها جايى كه مردم با رهبرى احساس همسنگرى كامل ميكنند كشور ما است، و اين به بركت انقلاب اسلامى ما است كه مسئله ى رهبرى را اين طور با تكيه ى به قرآن و احكام الهى حل كرده است. خداى متعال بر ما منّت گذاشت و رهبرى، انسان بزرگى، شخصيّت برجسته و ممتازى كه در طول تاريخ نظير او را كم شناخته ايم و ديده ايم به ما ارزانى داشت.(1)
واقعاً مسئله ى ولايت فقيه، مسئله ى مهمّى است؛ مسئله ى شوخى نيست؛ يعنى اساس نظام و ستون فقرات نظام است.(2)
خيلى ها ادّعاى حكومت اسلامى كردند، امّا آن كسانى رهبرىِ اين حكومتها را به دست گرفتند كه خودشان از اسلام سررشته اى نداشتند، اطّلاعى نداشتند. چگونه ممكن است بر جامعه ى اسلامى كسى حكومت بكند كه خود او اسلام را نشناسد يا تقيّدِ او به اسلام و به عملِ به اسلام يا دلسوزى او براى اسلام مورد ترديد باشد. اين حكومت اسلامى براى اوّلين بار - تا آنجايى كه ما مى شناسيم - پايه ى حكومت را گذاشت بر ولايت فقيه. يعنى در رأس حكومت كسى قرار دارد كه از ديگران اسلام را بهتر مى شناسد، با كتاب و سنّت بيشتر آشنا است و از لحاظ تقوا و پايبندى
عملى هم ممتاز است. يعنى تقواى او و پايبندى او و دلسوزى او مُبرهَن و واضح است؛ اين اوّلين هدف كه چيز فوق العاده بديع و تازه اى بود. هدف بعدى قانون اساسى، وحدت كشور و امنيّت عمومى و رابطه ى ارگانيك و پيوسته ى تمام دستگاه ها بود. شما به قانون اساسى ما كه نگاه ميكنيد مى بينيد تمام دستگاه هاى كشور مثل كلافى به هم بسته و پيچيده اند و همه به مركز ولايت فقيه به نحوى از انحاء متّصلند. دستگاه قانونگذارى كشور بالاخره قانون را بايد به نظر شوراى نگهبان برساند كه فقهاى اين شورا كه نصف تعداد آن را تشكيل ميدهند، منصوب وليّفقيه اند. قوّه ى مجريّه به رئيس جمهور ختم ميشود كه رئيس جمهور با امضا و تصويب امام امّت اين مسئوليّت را پس از رأى مردم به عهده ميگيرد. قوّه ى قضائيه به شوراى عالى قضائى ختم ميشود كه دو عنصر اصلى شوراى عالى قضائى مورد قبول و تأييد و نصب وليّفقيه هستند. يعنى اين دستگاهها به همديگر متّصل و مرتبط و پيچيده و همه منتهى ميشوند به رأس مخروط يعنى وليّفقيه، كه يكى از هدفهاى قانون اساسى اين بوده كه اين دستگاه ها را به هم مرتبط و متّصل بكند و بين آنها ارتباط برقرار كند. يكى از اهداف قانون اساسى اين بوده كه قدرت را در يك نقطه متمركز نكند؛ چون تمركز قدرت در يك نقطه، يك تجربه ى بسيار تلخى براى كشور ما و براى همه ى كشورها است. خب، يك نفر وقتى قوى شد، وقتى احساس كرد كه مستقل است، بى نياز از ديگران است، نظارتى بالاى سرش نيست «إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنىٰ »(1)طغيان، بدون ترديد گريبان چنين انسانى را خواهد گرفت. در قانون اساسى جمهورى اسلامى، قدرت به شكل عجيبى تقسيم شده بين مراكز مختلف. البتّه اگر ما درست دقّت كنيم راه هماهنگى و وحدتِ عمل بين اين مراكز مختلف هم در خود قانون اساسى وجود دارد كه اگر به شكل صحيحى مَشى بشود، اين هماهنگى هم كاملاً ميسور است.(2)
ايشان [نراقى] معروف ترين فقيهى است كه درباره ى «ولايت فقيه» نظر قاطعِ صريحِ روشنى دارد. اگرچه مرحوم صاحب جواهر در اعتقاد به ولايت فقيه، كمتر از ايشان نيست؛ قطعاً صاحب جواهر هم با همين سعه معتقد است؛ بلكه ميشود گفت همه ى فقهاى شيعه از اوّل الى زماننا هذا، نسبت به مسئله ى ولايت همين عقيده را داشته اند؛ منتها براى آنها موضوعيّت نداشته تا بيايند درباره ى سعه ى ولايت بحث كنند. انسان از مجموع فرمايشهاى فقها، از زمان محقّق حلّى و حتّى قبل از ايشان، به طور قطع چيزى غير از اين پيدا نميكند؛ ليكن ايشان بصراحت اين قضيّه را اين طور قوى و خوب بحث كرده اند.(1)
همه ميدانند و صاحب نظران جهانى هم واقفند كه ولايت فقيه از ابتكارات بسيار برجسته و نمايان و ممتاز اسلام است. فكر حكومت وليّفقيه به معناى درست اين كلمه، فكرى است كه امروز پاسخگوى نيازهاى حقيقى بشر است. بشر، امروز از بى تقوايى ها و بى توجّهى به معنويّات رنج ميبرد و زندگى او دستخوش غرقه شدن در مادّيات است. اگر حكومتى تشكيل شود كه طبيعى است بيشترين تأثير را حكومت در وضع زندگى و در سرنوشت مردم دارد و در رأس آن، كسى قرار گيرد كه فرضاً عالم به دين است، عالم به معنويّات است، خويشتن دار در مقابل گناه و مطيع خدا است؛ هيچ چيز براى بشريّت از اين حكومت مفيدتر، نجات بخش تر و فورى تر و ضرورى تر نيست. لذا ولايت فقيه موضوعى نيست كه ما درباره ى اصل آن دچار مشكل باشيم و بخواهيم خودمان را جمع و جور كنيم تا مشروعيّت آن را اثبات نماييم؛ چون جزو واضحات اسلام است. اصل
1) . در ديدار با ستاد بزرگداشت فاضلين نراقى 1376/7/28
ولايت فقيه را هيچ يك از فقهاى اسلام، از اوّل ظهور اسلام تاكنون منكر نشده است. البتّه در وسعت دايره ى اين ولايت، بحث است و مسلّماً روشن است كسانى كه به موضوع حكومت فكر نميكنند، كسانى كه با مسائل سياسى در جوامع بشرى آشنايى ندارند، كسانى كه نميدانند عمل به دين، متوقّف بر حاكميّت دين است و بدون حاكميّت دين، عمل به دين به صورت كامل نه امكان دارد و نه اصلاً قابل تصوّر است، دايره ى ولايت فقيه را در اين وسعت نميدانند و از آنها توقّع هم نيست.
موضوع، يك موضوع سياسى و به معناى بصيرت در امر سياسى است؛ اين، نظر فقهى نيست. بنابراين، كسانى كه از اين بصيرت برخوردارند مانند فقهاى قبل از دوره ى ما و زمان ما كه آنها را مى شناسيد و اسم و نظراتشان معروف و واضح است و همچنين امام بزرگوار و ديگر فقهاى بزرگ زمان خود ما، بر اين امر اتّفاق نظر كرده اند. پس درباره ى اصل موضوع با مشكلى مواجه نيستيم، ولى درباره ى جزئيّات و فروع مسائلى كه متوجّه اين مجموعه ميشود، حتماً بايد بحث شود و اولى به اين بحث هم، خبرگان اين راه و رشته اند. اگر خبرگان در اين زمينه، درست و منطبق با اصول بحث نكنند، ناخبرگان مى آيند و شطحيّات بى منطق را در اين زمينه رايج ميكنند. بنابراين، بهترين كار همين است كه در خصوص فروع و جزئيّات بحث شود.(1)
البتّه در بحث ولايت فقيه، همواره بايد اين تفكيك مورد نظر باشد كه آن چيزى كه مربوط به دين و تشريع است، اصل شاكله ى نظام است، اصل ولايت فقيه است؛ امّا در مورد شخص، چه زيد و چه عمرو و تشخيص اينكه كيست و چه خصوصيّتى دارد؟ آيا اصلاً فقاهت و عدالت دارد و از شرايط
1) . در ديدار اعضاى مجلس خبرگان 1375/11/25
برخوردار است؟ و يا در دَوَران امر بين زيد و عمرو كه آيا اين مقدّم است يا آن، طبيعتاً اين طور نيست كه شرع، مستقيماً وارد شود. شرع مقدّس، معيارهايى به دست مردم ميدهد و آنها در اين زمينه ها، طبق معيارها عمل ميكنند؛ در اين مورد هم مسئله اى نيست كه درخورِ بحثِ اختلافى بين صاحب نظران باشد.(1)
ولايت يعنى پيوند، يعنى همين شكل زنجيره اى پيدا كردن انسانها با يكديگر؛ اين معناى ولايت است. ولايت ائمّه ى اطهار هم كه شنيديد و گفته ميشود، يعنى همان پيوند ميان ما و ميان اماممان؛ از لحاظ فكرى، از لحاظ روحى و از لحاظ عملى. اگر اين سه حالت پيوند ميان ما و ائمّه و پيغمبر و خدا پيدا بشود، اين همان ولايت است. ولاية الله هم گفته شده كه شنيديد؛ ولايت الهى؛ گاهى گفته ميشود ولايت ائمّه ى اطهار؛ اينها همه اش يكى است؛ يعنى ولايت خدا و ولايت ائمّه دو تا نيست. ولايت ائمّه با ولايت پيغمبر دو چيز نيست، همه اش يك چيز است و اين ولايت يعنى همان پيوند؛ يعنى ارتباط و اتّصال دو چيز به طورى كه به آسانى آن دو چيز را نتوان از هم جدا كرد، كه من به عنوان يك آدمى كه در زمينه ى مسائل اسلامى فكر ميكند، وقتى كه اين ارتباط را ميخواهم درست در فرهنگ اسلامى بفهمم، كه اين جور استنباط ميكنم كه اين ارتباط و اين اتّصال، اتّصال فكرى روحى و عملى است. در اين سه شاخه ارتباط، اگر بين ما و ائمّه، بين ما و خدا، بين ما و پيامبر ارتباط برقرار شد، ولايت برقرار است.(2)
ولايت را با اين مفهوم وقتى كه مطرح ميكنيم، در دوران اختناق، يعنى دوران مبارزه براى تشكيل حكومت، ايجاد يك تشكيلات است. بدون يك تشكيلات كه محور آن تشكيلات، آن ولى باشد، چه پيغمبر، چه امام، چه فقيه، نميتوان ولايت را برقرار كرد، نميتوان مبارزه را ادامه داد. البتّه تشكيلات كه ميگوييم، منظورمان شكل تشكيلاتهاى معمولى عرفى عالم نيست. حتماً حزبى باشد، سازمانى باشد با همان خصوصيّات؛ نه، رابطه هاى منظّم و همان كه اوّل تعريف كردم؛ پيوند؛ پيوند مستحكم، مثل پيوندى كه بين عناصرى در ايران و امام بود. آن وقت بين همه ى مردم و امام پيوند نبود؛ بين يك عدّه اى در ايران و امام پيوند بود، در طول ساليان اختناق كه حالا شما بعضى هايتان اينجا بوديد، از نزديك بوديد، شايد خودتان جزء آن زنجيره ى پيوند بوديد، بعضى هم از دور ديديد به هرحال مسائل را؛ اين مال دوران اختناق است.
بعد كه حكومت اسلامى تشكيل شد، همين ارتباط و تشكيلى كه آن روز وجود داشت، در جمع مسلمانان پذيرفته ى اين راه و اين دين، حل ميشود؛ يعنى به اين تعبير ميخواهيم بگوييم آن دايره ى اين زنجيره، به ميزان خيلى زيادى ناگهان توسعه پيدا ميكند. پيغمبر يك روز خودش بود و يك هفتاد هشتاد نفر آدم در مكّه؛ آن ولايت وجود داشت. بعد كه آمدند مدينه، اين هفتاد هشتاد نفر تبديل شدند به چند هزار نفر. شهر مدينه مثلاً شايد حدود ده پانزده هزار نفر جمعيّت داشته، با اطرافش، تدريجاً هم روستاها و مانند اينها زياد شده بودند؛ اينها خارج از ولايت كه نبودند، اينها پيوند داشتند؛ به چه پيوند داشتند؟ به ولى. ولى كدام است؟ آن كسى كه در محور است. آن مركز، ولى است، ديگران هم مثل محيط دايره از هر نقطه اى كه ميخواستند حركت بكنند، به اين ولى ميرسيدند؛ يعنى، ولى مركز و محور حقيقى بود و همه از همه جا به او ارتباط پيدا كردند، منتها بعضى در يك دايره ى واقعى،
نه فرعى؛ دايره ى واقعى كوچك ترى؛ بعضى در يك دايره ى بزرگ ترى و همه در دايره ى جامعه ى اسلامى. و اين ولايت، همان ولايت قبل از پيروزى است. ولايتى كه بر سر محور او پيغمبر است و پيغمبر هم حكومت دارد، عيناً همان ولايتى است كه در دوران اختناق و دوران مبارزه بود كه باز هم در محورش پيغمبر بود؛ منتها افرادش كمتر بودند، حالا افرادش بيشتر شدند؛ «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اَللّٰهِ أَفْوٰاجاً »(1). چون آسايش پيدا شده، فوج فوج مى آيند. البتّه همه هم برادرند، نه اينكه بى خودى بيايند، نه؛ خوبند، برادرند، همه هم از ما هستند. منتها در سابق، قبل از اينكه پيغمبر بيايد مكّه، اينها ديگر نبودند، در مدينه بعداً اينها ملحق شدند يا از خود مكّه بودند، بعداً آمدند... و شناختند؛ به هرحال جزو اين دايره ى بزرگ شدند. پس آنچه كه شما در دوران مدينه يعنى دوران پيروزى انقلاب، به نام حكومت و در مركز اين حكومت، شخص ولى، ملاحظه ميكنيد اين عيناً همان چيزى است كه در دوران اختناق، يعنى در دوران مكّه، به نام يك پيوند، يك جمع، يك گروه، وجود دارد؛ فرقى نكرده است، منتها بزرگ تر شده، متشكّل تر شده، پيچيده تر شده طبيعتاً و شده اين. مسئوليّتهاى بيشترى هم روى دوشش نشسته. ما در دوران مكّه و مدينه مان، دوران مكّه مان مال قبل از 57 بود، دوران اختناق ما؛ دوران مدينه مان هم حالا است؛ عيناً همين را داريم. البتّه ولىّ ما امام ما است و دايره ى نزديك به امام از لحاظ ولايت، دولت و تشكيلات دولتى و حكومتى است، حالا اعمّ از رئيس جمهور و تشكيلات دولت و دستگاه اداره كننده ى دولت. اين ولايت، يعنى اين پيوند، شكل صحيحش آن شكلى است كه از هر نقطه ى از اين جامعه، از اين دايره ى وسيع، آغاز ميشود تا به اين محور و به اين مركز، از اين طريق برسد. من امروز ميشنوم كه بعضى ها در اين كشور اظهار ميكنند كه ما فلان تشكيلات را
1) . سوره ى نصر، بخشى از آيه ى 2، ترجمه: «... به دين خدا داخل ميشوند [و تو را به رسالت تصديق ميكنند]».
قبول نداريم، تابع ولايت فقيه ايم. اين اصلاً تصوّر غلطى است، چون ولايت فقيه جز اين طريق، طريقى ندارد. يعنى مركز و محور كه ولايت فقيه است، جز اين طريق دايره ى كوچك كه طريق دولت است، اصلاً هيچ راهى ندارد؛ اصلاً قاعدتاً بايد عبور كرد تا به آن مركز رسيد. اين براى ما يك درس است؛ اين براى ما يك تصوّر درست از همه ى جامعه ها و انجمنها و تشكيلاتهايى است كه به وجود مى آيد.(1)
ولايت فقيه، يعنى مسئله ى حاكميّت يك فرد؛ و اين فرد هم سطوح مختلف دارد. يكى بپسندد و يكى نپسندد؛ مسئله ى ولايت فقيه، در اين خلاصه نميشود؛ بلكه يك فرهنگ و يك جريان است. ولايت، يعنى حكومت؛ و فقيه، يعنى دين شناس؛ يعنى حكومت انسان دين شناس. پس معنايش چيست؟ معنايش اين است كه جامعه، جامعه ى دينى است و اگر حكومت دينى و جامعه ى دينى نيست، پس چرا يك دين شناس سرِ كار بيايد؟ ببينيد؛ در همين قَدم اوّل، معناى مسئله ى ولايت فقيه، جامعه ى دينى است؛ يعنى درست آن چيزى كه امروز دنياى استكبار، با آن مقابله و معارضه ميكند و اساس معارضات اين است؛ پس اوّلش مسئله ى ولايت فقيه است.(2)
ولايت فقيه را اگر بخواهيم آن تصوّر درست از آن مفهوم را با يك بيان فارسى قابل فهم براى همه ارائه بدهيم، معنايش حكومت ايدئولوگها است، حكومت انديشمندان اعتقادى است در جامعه؛ اين معناى ولايت
فقيه است؛ در مقابل حكومت نظاميان، حكومت زورمداران، حكومت سرمايه داران، حكومت كارگران مثلاً حالا و انواع و اقسام حكومتهايى كه، تزهايى كه مطرح ميشود، اين ولايت فقيه يعنى حكومت صاحب نظران در اعتقاد اين جامعه. فقه، يعنى شناخت، اصلاً كلمه ى فقه يعنى فهميدن، درك، شناخت؛ اين معناى فقه است. و مراد از فقه در اينجا و در هرجا كه به اصطلاح، مطرح ميشود، يعنى شناخت اسلام؛ چون دين اين جامعه و آن زمينه ى اعتقادى اى كه جزو بافت طبيعى اين جامعه است، همان اسلام است. فقيه يعنى شناسنده ى اسلام، آن كسى كه اسلام را كاملاً مى شناسد. ولايت هم يعنى حكومت. البتّه اين ولايت كه گفتم، با آن ولايت كه قبلاً گفتم كه پيوند است، يك ارتباط طولى خيلى جالبى دارد كه اگر همان مفهوم ولايت را كه اوّل برايتان ذكر كردم تعقيب ميكرديم، به اين حكومت هم ميرسيديم. حالا در مقام بحث ولايت، در اينجا نيستيم. اينجا منظور از ولايت، حكومت است. پس ولايت فقيه، يعنى حكومت دين شناسان، اسلام شناسان، صاحب نظران در انديشه ى اسلامى. اين معناى حكومت هم كه ميگوييم، نه به معناى رئيس دولت يا رئيس جمهور؛ بلكه معنايش اين است كه آن كسى كه در امور جامعه صاحب نظر نهايى است، او بايستى فقيه باشد. بعد البتّه رئيس جمهور را هم او تنفيذ ميكند، بقيّه ى چيزها هم از آن طريق درست ميشود. پس يك نظام است؛ ولايت فقيه، يك نظام است. اعتقاد به ولايت فقيه، اعتقاد به يك خطّ اسلامى است. صرفاً اين نيست كه ما به يك مسئله كه معتقد شديم، يا مثلاً اينكه بله امام خمينى ميتواند در رأس اين جامعه قرار بگيرد، اين شد اعتقاد به ولايت فقيه؛ نه، اين اعتقاد به ولايت فقيه نيست. خب كسانى ممكن است به امام خمينى معتقد باشند كه حتّى به اسلام اعتقادى ندارند؛ اين شخصيّت را قبول دارند. مثل اينكه به عليّبن ابيطالب خيلى ها اعتقاد دارند كه به اسلام اصلاً اعتقاد ندارند؛ آن را قبولش دارند؛ اين معناى
ولايت فقيه نيست. اعتقاد به ولايت فقيه يعنى اعتقاد به يك برداشت، يك نوع برداشت، يك نوع استنباط و تلقّى از اسلام. دو جور تلقّى از اسلام است: يك جور تلقّى منطبق با ولايت فقيه، يك جور تلقّى غير منطبق با ولايت فقيه. ما در اين كشور از حدود شايد سى سال پيش، حالا آنكه كه من يادم مى آيد بيست وپنج شش سال پيش مثلاً، يك جريان اسلامى داشتيم كه اسلامى هم بوده، معاند و متضاد با اسلام هم نبوده؛ امّا برداشت او از اسلام عبارت بوده از يك سرى اندوخته هاى ذهنى خودش كه بر آنها شواهدى در قرآن و حديث هم طبق اعتقاد استنباط خودش پيدا ميكرده، اين جزو اسلام بوده. البتّه اين برداشت ذهنى گاهى ميشده، عبارت بوده از ماركسيسم مثل اين گروه مجاهدين كه حالا بهشان ميگويند منافقين. واقعاً هم منافقند چون اين جور برداشت، برداشت منافقانه است كه تفكّرات اينها، پايه هاى اصلى ذهنى شان ماركسسيسم است؛ منتها هركسى ميتواند به قرآن مراجعه كند و آنچه كه در دل خودش هست و دل خودش ميخواهد، يك چيزى به عنوان شاهد و اشاره و مثلاً مانند اينها، در قرآن پيدا كند به حرف خودش؛ حالا يك وقت ماركسيسم است، يك وقت تفكّرات ليبرالى غربى است، سرمايه دارى غربى است، انواع و اقسام انديشه هاى غربى است: اجتماعى و اقتصادى و غيره، لكن هر دو در اين شريكند كه اسلام نيستند، بلكه پروريده هاى ذهن خود آن صاحب نظرند كه بر اسلام تحميل ميشود. اين يك برداشت، يك برداشت هم اين است كه نه، ما ذهنمان را خالى كنيم، قرآن و حديث را بگذاريم جلويمان و هر چيزى را هم كه واقعاً ديديم به عقلمان جور نمى آيد در اسلام، تعبّداً قبول كنيم كه غالباً هم وقتى تعبّداً آدم قبول ميكند، بعد شواهد را بر صدق او و صحّت و اتقان او در آينده ميبيند؛ كمااينكه الان، اين روزگار، روزگارى است كه شاهد و دليل زياد دارد؛ اعتقاد به ولايت فقيه يعنى اين. به اين توجّه بكنيد اگر در جماعت شما آن كسانى وارد بشوند كه اعتقاد به خطّ ولايت فقيه و خطّ
اسلام فقاهت نداشته باشند و بخواهند تفكّرات گوناگون را به نام اسلام به خورد ذهن اين وآن بدهند، اين آنكه شما ميخواهيد نيست و روى اين مسئله تكيه كنيد، دقّت كنيد، اين چيز بسيار حسّاس و مهمّى است و تعيين كننده است.(1)
طبق نظريه ى ولايت فقيه، براى حاكميّت و ولايت، فقاهت كافى نيست؛ شرايط ديگرى دارد كه هر كدام را شما حساب كنيد، يك جريان عظيم فكرى دنبالش هست؛ مثلاً بايد عادل باشد، يعنى اگر از عدالت افتاد، اصلاً ولايت به خودى خود منتفى ميشود. ببينيد چقدر معناى عظيمى دارد! پذيرش اين معنا يعنى عدل در يك جامعه؛ اين، خيلى مهم است. هيچ شكل ديگرى از جامعه، اين معنا را ندارد. مثلاً در جمهورى، عدل نخوابيده؛ بالاخره مردم ممكن است اشتباه كنند و يك مرد غير عادل را بگذارند. اصلاً در شعارهايش نميگويد كه من عادلم؛ بنا نيست كه بگويد من عادل هستم و مرتكب خلاف نميشوم؛ نه، ميگويد من هم خلاف ميكنم. بنابراين، نفس تعيين عدالت در باب مسئله ى ولايت فقيه كه جزو شرايط حتمى است و داخل قانون اساسى ما هم هست، خودش يك جريان فكرى است كه يك معناى فكرى و يك مفهوم ارزنده و آموزنده دارد.
بعد مى آيد سراغ بقيّه ى شرايطى كه در قانون اساسى براى اين مسئله ذكر شده است. شما شرايط را ببينيد؛ دنبال هر كدام يك فرهنگ است. اين قضيّه اى نيست كه بشود با آن شوخى كرد. اينكه امام - كه اهل مبالغه هم نبودند - فرمودند: «پيرو ولايت فقيه باشيد تا كشور شما آسيبى نبيند»، مراد اين نيست كه فقط آسيب خارجى نبيند؛ آسيب فرهنگى، دينى، اجتماعى، و سياسى هم نبيند، اختلافات در آن به وجود نيايد.(2)
در جامعه اى كه مردم آن جامعه اعتقاد به خدا دارند، حكومت آن جامعه بايد حكومت مكتب باشد. يعنى مكتب اسلام و شريعت اسلامى و احكام و مقرّرات اسلامى بايد بر زندگى مردم حكومت كند. و به عنوان اجراكننده ى اين احكام در جامعه، آن كسى از همه مناسب تر و شايسته تر است كه داراى دو صفت بارز و اصلى باشد: اوّل اينكه اين احكام را، شريعت اسلام را، فقه اسلام را از همه بهتر بداند، تسلّط و احاطه ى كامل به احكام الهى و قوانين الهى داشته باشد؛ خصوصيّت دوّم اينكه اين انسان آگاه به معارف الهى و فقه الهى داراى قدرتى باشد كه بتواند خود را از گناه، از خطاى عمدى، از انحراف عمدى مصون بدارد، يعنى همان چيزى كه در عرف فرهنگ اسلامى به آن عدالت گفته ميشود. عدالت آن ملكه اى است كه، آن حالت نفسانى و روحى اى است كه [اگر] در هر انسانى باشد، او را از گناه، از خطا و انحراف، باز ميدارد. البتّه اشتباه براى همه متصوّر است؛ امّا عمداً گناه كردن از انسانى كه دارى ملكه ى عدالت است هرگز متصوّر نيست. اين دو خصوصيّت مربوط ميشود به آن كسى كه در جامعه ى اسلامى ميخواهد احكام الهى و اسلامى را اجرا كند كه در قانون اساسىِ ما، اين حكم واضح به عنوان ولايت فقيه مجسّم و بازگو شده است و نظام ولايت فقيه بر قانون اساسى جمهورى اسلامى ما و بر شكل كلّى جامعه ى ما، حاكم است؛ يعنى در همه ى گوشه وكنارهاى بخشهاى عمده ى اين جامعه، ولايت فقيه حاضر و مؤثّر است كه مختصرى در اين باره شرح خواهم داد.
مطلبى كه به صورت اصولى بايد مورد توجّه باشد، اين است كه ولايت فقيه يعنى حكومتِ آن آگاه به دين؛ حكومت و تسلّط آن كسى كه دين را مى شناسد و داراى عدالت نيز هست، طبق آن شرايطى كه در قانون اساسى، براى فقيهِ رهبر انقلاب و فقيه اداره كننده ى شئون جامعه معيّن شده است. مدير و مدبّر و داراى اين شرايط بودن در مرتبه ى بعد است.
آنچه به صورت اصلى، به عنوان شرايط اصلى براى مجرى امور جامعه، اداره كننده ى امور جامعه، بر مبناى تفكّر اسلام لازم است، همين دو صفت است، يعنى فقاهت و عدالت. فقيه باشد، دين را بشناسد و عادل باشد، اشتباه نكند. البتّه فقيه عادل اگر بخواهد جامعه را درست اداره كند، بايد قدرت تدبير و اداره ى امور را هم داشته باشد. اگر بخواهد جامعه را از لغزش در پرتگاه ها نجات بدهد، بايد عالَم شناس و جريان شناس و مردم شناس هم باشد، داراى حكمت سياسى هم بايد باشد. مبنا آن دو صفت است، اين صفات هم در كنار آن دو صفت جزء لوازم است. آنچه به نظر بنده ميرسد اين است كه ما براى اينكه ولايت فقيه را، يعنى حكومت فقيه در جامعه ى اسلامى را ثابت بكنيم، احتياج به دليل نقلى نداريم. اگرچه ادلّه ى نقليه، يعنى قرآن و حديث، هم بر حكومت فقها و علماى الهى صادق و شاهد و دليل است، امّا اگر هيچ دليل نقلى هم ما براى حكومت دين شناسان در جامعه ى اسلامى نداشتيم، عقل و اعتبار عقلى دلالت ميكند و كفايت ميكند بر اينكه ما بدانيم براى اجراى احكام الهى در جامعه، كسانى ميتوانند كفايت و لياقت لازم را داشته باشند كه داراى اين صفات باشند؛ يعنى دين را بشناسند. اگر طرف صحبت ما آن كسانى باشند كه اساساً حكومت دين را قبول ندارند، اجراى احكام الهى را در ميان انسانها بجد نميگيرند و قبول نميكنند، البتّه محتاج استدلال ديگرى خواهيم بود. امّا آن كسى كه ميپذيرد كه بايد احكام الهى و قوانين اسلامى در جامعه پياده بشود و اين را لازمه ى اعتقاد به خدا و به اسلام ميداند، در برابر كسى كه چنين زمينه ى اعتقادى را دارد، ما محتاج استدلال براى ولايت فقيه نيستيم كه ثابت كنيم كه در روايت يا در قرآن چنين گفته شده است؛ زيرا جامعه اى كه با قوانين اسلامى بايد اداره بشود، اداره كننده ى جامعه بايد اين قوانين را بداند. اِشراف و نظارت وليّفقيه بر همه ى مراكز اساسى و حسّاس جامعه ى اسلامى يك ضرورت است كه قانون اساسى
ما به اين ضرورت پاسخ گفته است و همان طور كه حالا شرح خواهم داد، وليّفقيه در جامعه ى پيش بينى شده ى در قانون اساسى جمهورى اسلامى، بر همه ى مراكز حسّاس اين جامعه اشراف و نظارت دارد و در آن حضور دارد و اين چيزى است كه محتاج استدلال نيست. و تعجّب است از كسانى كه استدلال ميكنند تا ولايت فقيه را رد كنند و نفى كنند. اگر جامعه اى به ارزشهاى الهى و به ارزشهاى دينى اعتنايى نداشته باشد، البتّه ميپذيرد كه در رأس آن جامعه يك انسانى كه از هيچ اخلاق انسانى هم برخوردار نيست حاكم باشد، ميپذيرد كه يك هنرپيشه مثلاً در رأس يك جامعه قرار بگيرد؛ يا يك سرمايه دار بزرگ، اداره ى امور جامعه را به عهده داشته باشد. امّا آن جامعه اى كه پايبند ارزشهاى الهى است، آن جامعه اى كه توحيد را قبول كرده است، نبوّت را قبول كرده است، شريعت الهى را قبول كرده است، هيچ چاره اى ندارد جز اينكه در رأس جامعه كسى را بپذيرد كه شريعت اسلامى و الهى را ميداند، از اخلاق فاضله ى الهى برخوردار است، گناه نميكند، اشتباه عمدى مرتكب نميشود، ظلم نميكند، براى خود چيزى نميخواهد، براى انسانها دل ميسوزاند، ارزشهاى الهى را بر مسائل و جهات شخصى و گروهى ترجيح ميدهد؛ لذا در جامعه ى اسلامى ما و در نظام جمهورى اسلامى، اين مطلب تأمين شده است.(1)
قانون اساسى جمهورى اسلامى درباره ى مسئله ى رهبرى، آن قدر محكم و متين برخورد كرده است كه انقلاب، بوسيله ى مسئله ى رهبرى و شرايط رهبرى، براى هميشه تضمين شده است. آن كشورى كه هميشه در رأس آن يك عالِم، فقيه، زاهد، متّقى، وَرِع و باتقوا باشد، آن كشور امكان انحراف و آن جامعه امكان شكست را براى خود نخواهد داشت. اسلام براى رهبر سه شرط اساسى را لازم ميداند؛ شما ببينيد؛ روشنفكران، انديشمندان، انسانهاى آگاه دقّت كنند ببينند آيا در ميان تِزهاى جهانى، در ميان مكاتبى كه در دنيا، امروز رايج است، مترقّى تر و سالم تر و قوى تر از اين ميتوانند پيدا كنند؟
1) . در خطبه هاى نماز جمعه 1362/2/30
اسلام سه شرط براى رهبر قائل است: اوّل علم، دوّم تقوا و سوّم كفايت؛ بايد عالم باشد، بايد باتقوا باشد، بايد داراى كفايت و تدبير و قدرت اداره باشد. در دنيا، ملاكها براى زمامدارى چيزهاى ديگرى است. زر است، زور است، قدرت نظامى است، جنجال و غوغاگرى است؛ در بسيارى از كشورها رهبران و سران، بوسيله ى سياستهايى انتخاب ميشوند كه ميخواهند بوسيله ى اين مهره هاى خودشان منافعشان را در آن كشور تعقيب كنند. يك نفرى از بين ميرود، ميميرد؛ يك مهره اى را در جاى او ميگذارند؛ يا يك مهره اى را برميدارند، مهره ى ديگرى را ميگذارند؛ امروز دنيا اين جور است. در بعضى از جاهاى دنيا هم با تزوير، با فريب، با تبليغات دروغ و پوچ، يك نفرى را در يك انتخاباتى برنده ميكنند، زمام كشور را دست او ميسپارند؛ امروز دنيا اين جورها است. كجاى دنيا است كه يك ملّت از روى ايمان و اخلاص، از روى بصيرت و درايت، در طول راه و مبارزه يك رهبر را با علم و تقوا و كفايت شناخته باشد و او را انتخاب كرده باشد؟ اين كار فقط در كشور ما اتّفاق افتاده است. مسئله ى رهبرى كه همان ولايت فقيه است، جزو مترقّى ترين مسائل اجتماعى و سياسى امروز است؛ و تِز جمهورى اسلامى يكى از پيشروترين تِزها است. بعضى خيال ميكنند ولايت فقيه يك چيزى است كه مال داخل مدارس است، مدارس طلبگى بحث ولايت فقيه را درست كرده اند؛ اين جور نيست. ولايت فقيه مترقّى ترين و مدرن ترين تزهاى حكومتى امروز است. ولايت فقيه يعنى حاكميّت آن انسانى كه تفكّر و ايمان و ايدئولوژى حاكم بر جامعه ى خودش را از همه بهتر وارد است و بهتر مى شناسند؛ يك چنين كسى بايد در يك
جامعه حكومت بكند. يك چنين انسانى ميتواند اين جامعه را به صلاح و نجات و به تكامل مادّى و معنوى برساند.(1)
اين نظر امام بود و اعتقاد ايشان اين بود كه شرط رهبرى، مرجعيّت نيست، شرط رهبرىِ بر مبناى ولايت فقيه فقاهت است، اجتهاد، نه مرجعيّت. مرجع آن كسى است كه هم فقيه است هم مردم ديگر از او تقليد ميكنند در امور دينشان، درحالى كه شرط فقاهت حتماً تقليد كردن ديگران نيست، يك فقيه ميتواند مرجع باشد، ميتواند مرجع نباشد؛ پس آنچه كه در وليّفقيه لازم است فقاهت است، البتّه عدالت و تدبير و مانند اينها هم به جاىِ خود محفوظ است. فقاهت شرط است نه مرجع بودن، لذا بود كه اين قيد را ايشان معتقد بودند كه بايستى حدف كنيم. ايشان ميفرمايند كه اگر ما مرجعيّت را شرط قرار بدهيم، يك وقت مى بينيد در بين مراجع آن كسى كه صفات رهبرى را و شرايط آن را داشته باشد پيدا نميشود، آن وقت نظام به بن بست خواهد رسيد، امّا اگر ما مرجعيّت را از شرايط حذف كرديم، ضربه اى هم نميخورد؛ چون فقاهت به هرحال وجود دارد، اين بن بست احتمالى هم به وجود نمى آيد.(2)
در قرآن، حكومت در اصل، متعلّق به خدا است و هيچ شريكى را خداى متعال در حكومت خود قبول نميكند. آيات متعدّدى، شايد ده ها آيه در قرآن، اين مطلب را براى ما توضيح ميدهد، كه اين عباراتى را كه من
از آيات انتخاب كردم، چند جمله را ميخوانم؛ ببينيد به ذهن شما هم آشنا است. «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي اَلْمُلْكِ »(1)در حكومت، هيچ كس، شريك خدا نيست. آن كسانى كه خودشان را داراى حكومت مستقلِّ از خدا ميدانستند و ميدانند، يا حكومت بر دلهاى مردم را متعلّق به خدا و حكومت بر صحنه ى زندگى را متعلّق به خودشان ميدانستند، انداد الله هستند، شركاء الله هستند، كه خدا آنها را رد ميكند. «وَ لاٰ يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً »(2)هيچ كس را خداى متعال در حكومت با خود شريك نميكند. «وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ »(3)انسانها هيچ ولىّاى غير از خدا ندارند. «قُلْ أَ غَيْرَ اَللّٰهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ »(4)آيا من غير از خدا، كسى را به عنوان ولى انتخاب بكنم، درحالى كه آفريننده ى آسمان و زمين خدا است. اگر انسان زير بار حكومت كسى قرار است برود، بايد زير بار حكومت آن كسى برود كه قدرت در سراسر آفرينش در قبضه ى اوست؛ كه اين آيه، استدلالى هم در كنار مسئله دارد؛ اين حكومت الهى. گفتيم كه حكومت خدا آن وقتى تحقّق پيدا ميكند؛ كه يك انسانى از طرف خداى متعال عملاً و در واقعيّتِ جامعه، زمام قدرت مردم را به دست بگيرد. خوارج براى اينكه حكميّت را، و درحقيقت، حاكميّت اميرالمؤمنين را رد بكنند، ميگفتند: «لا حكم الا لله» (5)بله اميرالمؤمنين تصديق ميكند ميگويد من هم قبول دارم كه «لا حكم الّا لله»؛ امّا شما نميخواهيد اين را بگوييد، شما ميخواهيد بگوييد كه «لا امرة الّا لله»؛ يعنى اميرالمؤمنين و حاكم و زمامدار مردم، خدا است. خب حالا هركسى خودش
1) . سوره ى اسرا، بخشى از آيه ى 111، ترجمه: «... و نه در جهاندارى شريكى دارد...»
2) . سوره ى كهف، بخشى از آيه ى 26، ترجمه: «... و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمى گيرد»
3) . بقره، بخشى از آيه 107، ترجمه: «... شما جز خدا سرور نداريد...»
4) . سوره ى انعام، بخشى از آيه ى 14، ترجمه: «... بگو: آيا غير از خدا - پديدآورنده ى آسمانها و زمين - سرپرستى برگزينم؟...»
5) . بحار، ج 32، ص 544
را به خدا نسبت خواهد داد؛ در جامعه، حكومتِ خدا، بايد در حكومت و امارت و ولايت يك انسانى مجسّم بشود. پس خداى متعال اين حكومت را تنفيذ ميكند به انسانهايى؛ اين انسانها چه كسانى هستند؟ پيغمبران، در درجه ى اوّل، حاكم الهى پيغمبرانند؛ كه باز اين هم در قرآن در آيات متعدّدى، مورد توجّه قرار گرفته، يك جا از قول مؤمنين، خطاب به خداى متعال ميفرمايد كه مؤمنين به خدا عرض كردند: «وَ اِجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا »(1)براى ما از سوى خود يك ولى و حاكم قرار بده. يا در آيه ى ديگر ميفرمايد كه «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ »(2)ولىّ شما خدا و رسولند، نه اينكه رسول شريك خدا است؛ چون خدا شريك را قبول نميكند؛ رسول نايب خدا است، جانشين خدا است، مظهر حاكميّت و ولايت خدا است. يا در يك آيه ى ديگر «مٰا آتٰاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا »(3)اين آيه يك نكته اى دارد. ميفرمايد آنچه را كه پيامبر به شما گفت، از او بپذيريد، از آنچه شما را از آن نهى كرد، اجتناب كنيد. ظاهر اين سخن نشان ميدهد كه اين سخن، خطاب به مؤمنينى است كه اصل وحى خدا و دين خدا را قبول كردند، وحى خدا را از پيغمبر گرفته اند آيات قرآن را و احكام الهى و شرعى را پذيرفتند؛ خدا به اينها ميگويد كه هرچه پيغمبر گفت قبول كنيد. پس روشن است كه منظور از هرچه پيغمبر گفت، احكام شرعى نيست؛ چون اين مردم احكام شرعى را از پيغمبر گرفتند، به آن ايمان آوردند، به آن عمل هم كردند. اين يك چيز اضافه را به مردم ميگويد. ميگويد اگر اين پيغمبر به شما حكمى داد، دستورى داد، اجراى كارى را خواست، دخالت در جان و نفس و مال شما كرد، شما بايد آن را قبول كنيد؛ يعنى همان حكم حكومتى، يعنى آن دخالت اجرايى در امور مردم؛ پس ولايت الهى به پيغمبر منتقل
1) . سوره ى نساء، بخشى از آيه ى 75، ترجمه: «... و از جانب خود براى ما سرپرستى قرار ده...»
2) . سوره ى مائده، بخشى از آيه ى 55، ترجمه: «ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر او است...»
3) . سوره ى حشر، بخشى از آيه ى 7، ترجمه: «... و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت، بازايستيد...»
شد، از پيغمبر هم به اتّفاق همه ى مسلمين، ولايت و حكومت به غير پيغمبر منتقل شده است. حالا [اينكه] به چه كسى منتقل شده، بين فرق مسلمين محلّ اختلاف است؛ شيعه در اين بين معتقد است كه ولايت پيغمبر منتقل شده است به ائمّه ى معصومين كه دوازده نفر هستند. برادران اهل سنّت اين را اعتقاد ندارند و معتقدند كه ولايت از سوى پيغمبر به خلفاى چهارگانه و بعد از آن هم به كسانى كه داراى ولايتِ امر و حكومت بوده اند منتقل شده. يعنى امروز در دنياى اسلام اين مطلب ميان مسلمانها پذيرفته شده است كه اگر كسى «أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ »(1)بود؛ يعنى از خود مردم، از ميان مردم داراى قدرت حاكميّت شد، اطاعت او واجب است. يعنى مسلمانها اطاعت از پيغمبر را به عنوان حاكميّت، منتقل كرده اند به افراد ديگرى در جامعه ى بشرى، به شكلهاى مختلف. البتّه بعضى از برادران اهل سنّت، ممكن است عقايد افراطى در اين مورد داشته باشند و تصوّر كنند كه اين حاكم هر جور بود: فاسق بود، فاجر بود، وابسته بود، بى دين بود هم اطاعت او واجب است. لكن مسلّماً عدّه ى زيادى از مسلمانها، مسلمانان اهل سنّت، برادران سنّى ما معتقد هستند بر اينكه حكومت اسلامى كه متعلّق به پيغمبر بود، اين به انسانهايى با يك شرايط عادى و معمولى و بدون فسق و الحاد و فجور منتقل خواهد شد. ما در اين ميان يك عقيده اى داريم كه اگر آن را بر دنياى اسلام عرضه كنيم، دنياى اسلام آن را به احتمال زياد خواهد پذيرفت و خواهد پسنديد. ما ميگوييم كارى به دوران صدر اسلام نداريم، بحث و دعواى بين شيعه و سنّى در مسئله ى خلافت در صدر اسلام را نميخواهيم مطرح كنيم و مايل نيستيم كه مطرح بشود. امّا در دوران غيبت، يعنى در همان دورانى كه ما هم معتقديم كه امام معصومى در جامعه وجود ندارد، اين حكومت متعلّق به چه كسى باشد بهتر است؟ عقيده ى ما و اعتقاد به ولايت فقيه اين را ميگويد كه همان
1) . سوره ى نساء، بخشى از آيه ى 59، ترجمه: «... اولياى امر خود...».
حكومتى كه متعلّق به خدا بود و منتقل به پيغمبران و به پيغمبر اسلام شد، آن در اين دوران منتقل ميشود به يك انسانى كه طهارت و تقوا را، در حدّ عدالت داشته باشد. انسان پاكيزه و باتقوايى باشد، گناه نكند، ظلم نكند، گرايش به دشمنان خدا پيدا نكند، مطيع امر خدا باشد، با هواى نفس خود مخالفت كند، بر نفس خود كنترل داشته باشد؛ اين يك شرط؛ علاوه ى بر اين، به احكام اسلامى و به قرآن كاملاً مسلّط باشد؛ يعنى قدرت فقاهت داشته باشد، بتواند اسلام را بفهمد، دين را بشناسد، احكام الهى را از مستندات آن كشف كند، با قرآن مأنوس باشد، با سنّت انس داشته باشد و توانايى استنباط داشته باشد؛ علاوه ى بر اين، يعنى غير از فقاهت و عدالت، درايت و كفايت هم لازم است. [يعنى] انسانى باشد كه داراى درايت لازم باشد، هوشمند باشد، زمان را بشناسد، دشمنان اسلام را بشناسد، دنيا را بشناسد و با توجّه به اينكه شرط اساسى، يعنى فقاهت، عدالت و كفايت - كه خودِ اين كفايت، كفايت ذهنى و كفايت عملى است - [را دارا است،] درايت هم بايد داشته باشد و هوشمند باشد و قدرت اداره و تدبير هم داشته باشد. اين سه شرط است كه يك انسان را شايسته ميكند و لايق ميكند كه ولايتى را كه متعلّق به خدا است و متعلّق به پيغمبر است، در اختيار بگيرد. اگر در يك زمانى از اين گونه افراد تعداد متعدّدى بودند... انتخاب آن وليّفقيهى كه يك چنين سمت بزرگى را بر عهده خواهد داشت، به عهده ى مردم است، كه اين در قانون اساسى ما هم هست، در عمل اميرالمؤمنين در صدر اسلام هم هست كه مردم آمدند، اصرار كردند و اميرالمؤمنين را به خلافت برداشتند. در ايران مردم مبارزه كردند، مجاهدت كردند، خون دادند، فداكارى كردند، بزرگ ترين حماسه هاى تاريخ معاصر را آفريدند تا طاغوت را بر كنار كردند و يك چنين انسانى را، يك فقيه پارساى عادل باتقواى زاهدِ مخالف با هواى نفسِ هوشمندِ مسلّطِ به مسائل جهانى و آگاه از جريانات جهانى را، و دلسوز
براى امّت مسلمان را بر قدرت مسلّط كردند و قدرت را به او تنفيذ كردند؛ اين خلاصه ى ايده و نظر ما در باب ولايت فقيه است. پس همان طور كه ملاحظه ميكنيد، مسئله ى ولايت در جامعه ى اسلامى، يك چيز بسيار روشن و كاملاً متّكى به مبانى اسلامى و متّخذ از آيات قرآنى است، و عقل يك انسان سالم و بى غرض هم اين را تصديق ميكند. ولايت خدا منتقل به پيغمبر، ولايت پيغمبر منتقل به ائمّه ى معصومين [ميشود؛] يعنى در دَوَران امر بين معصوم و غير معصوم، معصوم مقدّم بر غير معصوم است و پس از انتقال از معصومين يا از غير معصومين، - هرچه كه مسلمانها اعتقاد دارند - در زمان حاضر كه قرار است همان ولايت منتقل بشود به يك انسانى؛ چه كسى مقدّم است؟ چه كسى شايسته تر است؟ چه كسى اطمينان و اعتماد برانگيزتر است؟ آيا آن كسى كه اصلاً اسلام را نمى شناسد، دين را نمى شناسد، با قرآن آشنا نيست، احياناً اعتقادى به قرآن يا به خداى قرآن و آورنده ى قرآن ندارد، بيايد و زمام امور مسلمين را بر عهده بگيرد؟ يا انسانى كه واقف به قرآن است، عالم به قرآن است، مسلّط به دين است، آگاه از احكام است و ميتواند احكام اسلامى را بدون اينكه از ديگرى تقليد كند و سؤال كند، خودش از منابع اسلامى به دست بياورد و استنباط كند؟ طبيعى است كه اين دوّمى مقدّم است. در دَوَران امر بين انسان فاسقِ فاجرِ لاابالىِ تابع هواى نفسِ وابسته ى به قدرتهاى غافل از سعادت و صلاح و فلاح انسان، يا يك انسان عادلِ پرهيزكار پارساىِ مسلّط بر هواى نفس، تسليم امر خدا و مطيع فرمان الهى و دلسوز براى احكام اسلامى؛ كدام مقدّمند؟ طبيعى است كه اين دوّمى مقدّم است براى زمامدارى بر امور مسلمين. و شرط ديگر يعنى داراى كفايت و كارايى لازم براى اداره [بودن،] اين هم يك شرط قهرى و عقلى است. كسى كه كفايت اداره ندارد را نميشود زمامدار امور هيچ كارى كرد، حتّى كار كوچك؛ مگر اينكه كفايت آن كار را داشته باشد، چه برسد به اداره ى امور مسلمين؛ اين هم يك شرط
قهرى است. پس مى بينيد اعتقاد به ولايت فقيه آن جورى كه ما امروز داريم تبيين ميكنيم و در نظام جمهورى اسلامى قاعده ى همه ى امور است، يك اعتقادى است منطبق با متن قرآن، منطبق با لُبِّ اسلام و حاقِّ اصول اسلامى و منطبق با عقل سليم.(1)
گفتيم كه حكومت و ولايت بنا به نظر اسلام، مخصوص خداى متعال است و خداى متعال حاكميّت الهى را در بندگان برگزيده و پيامبران خود مجسّم فرموده و انبياء الهى هم به حاكميّت الهى ادامه دادند تا دوران ختم نبوّت، بعد از وجود مقدّس پيغمبر، ائمّه ى معصومين و اولياى خدا، ولىّ الهى بودند و همان ولايت الهى در ولايت ائمّه مجسّم شد و در دوران غيبت كبرى هم به حسب حكم قطعى و صريح عقل و هم برحسب ادلّه ى اسلامى و شرعى، اين ولايت و اين حاكميّت، مخصوص به انسان دين شناس، عادل، بصير به اوضاع واحوال زمان، يعنى فقيه است. و عرض كرديم كه اين سلسله مراتب حكومت الهى و ولايت الهى است و اينكه امروز، شايسته ترين افراد براى حكومت، فقيه جامع الشّرايط است على الاصول. و بين فرق اسلامى هيچ گونه اختلافى نيست و همه قبول دارند كه در هر شرايطى، وقتى كه ولىّ منصوب از قِبَلِ خدا نيست، وجود ندارد، يعنى منصوب به شخص، آن كسى از همه شايسته تر است كه به معيارهاى اسلامى نزديك تر باشد، يعنى فقيه، جامع الشّرايط، عادل، عالم و مخالف با هواى نفس و بصير به اوضاع زمان و داراى قدرت تدبير، يعنى همان چيزى كه ما در قانون اساسى جمهورى اسلامى و در نظام اين جمهورى، به عنوان ولايت فقيه شناختيم.(2)
اين بحث اصولى بعدى پيش مى آيد كه كار وليّفقيه چيست در جامعه؟ كار وليّفقيه عبارتست از اداره ى جامعه البتّه بر مبناى اسلام و شكّى در اين نيست؛ امّا آنجاهايى كه مصالح اسلامى را، مصالح اجتماعى را وليّفقيه تشخيص ميدهد و بر طبق مصلحت، يك دستورى صادر ميكند، آن دستور حكم الله است، آن دستور خودش يك دستور شرعى است، وليّفقيه چه با اتّكا به دليل عقلى قطعى و چه با اتّكا به ادلّه ى شرعى، يك مصلحتى را براى جامعه تشخيص ميدهد، آن مصلحت را اعمال ميكند، آن ميشود حكم الله و براى همه ى مردم اين حكم واجب الاطاعه است. معناى اين جمله اى كه در بيانات بزرگان تكرار شد كه حكومت از احكام اوّليّه است هم همين است؛ اصل حكومت از احكام اوّليّه است و احكام حاكم اسلامى هم حكم اوّلى است، يعنى حكم ثانوى به معناى اينكه تابع ضرورتها باشد نيست. البتّه در مواردى هم ميتواند حكم به حكم ثانوى بكند. حكم ثانوى هم حكم شرعى است، فرقى نميكند، امّا آنچه را كه وليّفقيه در جامعه ى اسلامى به عنوان قانونى وضع ميكند يا اجرا ميكند، احكام اوّلى است مثل احكام الله است؛ لذا شما در جمهورى اسلامى اين را از اوّل شنيديد كه مقرّرات جمهورى اسلامى، مقرّرات اسلامى و واجب الاطاعه است. آنچه كه امروز در جامعه ى اسلامى به همين شكلى كه دستگاه قانون گذارى مملكت دارد اجرا ميكند و قانون ميگذارد، و دستگاه اجراكننده ى مملكت آن را اجرا ميكند، همه اش احكام حكومتى وليّفقيه است. مالياتى كه امروز طبق قانون وضع ميشود، مقرّرات صادرات و وارداتى كه طبق قانون وضع ميشود، تمام قوانينى كه در مجلس شوراى اسلامى ميگذرد، همه ى آنچه كه در حوزه ى اختيارات دولت است و دولت آن را وضع ميكند و اجرا ميكند، همه ى آنچه كه در حوزه ى دستگاه قضائى هست و دستگاه
قضائى آنها را وضع ميكند يا اجرا ميكند، همه ى اينها مظاهر حاكميّت ولايت فقيه است. اين درحقيقت به خاطرِ مشروعيّت ولايت فقيه است كه اين همه مشروعيّت پيدا ميكند. در جامعه ى اسلامى تمام دستگاه ها، چه دستگاه هاى قانونگذار، چه دستگاه هاى اجراكننده، اعم از قوّه ى اجرائيّه و قوّه ى قضائيه، مشروعيّتشان به خاطرِ ارتباط و اتّصال به وليّفقيه است؛ وَالّا بخودى خود حتّى مجلس قانونگذارى هم حقّ قانونگذارى ندارد. مجلس شوراى اسلامى كه قانون وضع ميكند؛ معناى قانون وضع كردن چيست؟ معناى قانون وضع كردن اين است كه محدوديّتهايى را در زندگى مردم، بر طبق يك مصالحى ايجاد ميكنند؛ يك چنين كارى، بنابر مبانى فقهى اسلامى و بنابر اصل ولايت فقيه براى هيچ كس جايز نيست و از هيچ كس مشروع نيست، مگر وليّفقيه. يعنى درحقيقت، اعتبار قانونگذارى هم به اتّكا به ولايت فقيه است. اعتبار قوّه ى مجريّه هم به اتّكا و امضا و تنفيذ وليّفقيه است. اگر وليّفقيه اجازه ندهد و تنفيذ نكند و امضا نكند، تمام اين دستگاه هايى كه در مملكت مشغول كار هستند، چه قانونگذارى، چه اجرائيّات، كارهايشان بدون دليل و بدون حق است و واجب الاطاعه و الزامى نيست. به خاطرِ ارتباط و اتّصال به وليّفقيه است كه اينها مشروعيّت پيدا ميكنند. درحقيقت، ولايت فقيه مثل روحى است در كالبد نظام؛ من بالاتر از اين بگويم، اعتبار قانون اساسى در جمهورى اسلامى كه ملاك و معيار و چارچوب قوانين است، به خاطرِ قبول و تأييد وليّفقيه است وَالّا خبرگان، پنجاه نفر، شصت نفر، صد نفر از هر قشرى چه حقّى دارند دور هم بنشينند و براى مردم مملكت و مردم جامعه قانون وضع كنند، قانون اساسى وضع كنند؟ اكثريّت مردم چه حقّى دارند كه امضا كنند قانون اساسى را و براى همه ى مردم اين قانون را لازم الاجرا بكنند؟ آن كسى كه حق دارد كه قانون اساسى را براى جامعه قرار بدهد وليّفقيه است، او همان امام اسلامى است، و دستگاهى است كه حاكميّت الهى را از طريق
وراثت پيغمبر و وراثت ائمّه ى معصومين در اختيار دارد. چون او به خبرگان دستور داد كه بنشينند، قانون اساسى بنويسند، و چون او امضا كرد قانون اساسى را، قانون اساسى شد قانون، حتّى مشروعيّت اصل نظام جمهورى اسلامى، به عنوان يك حكم وليّفقيه است. اين وليّفقيه است كه نظام جمهورى اسلامى را به عنوان نظام براى جامعه ى اسلامى به وجود مى آورد و... و مخالفت با اين نظام حرام ميشود و جزء گناهان كبيره ميشود و مبارزه ى با مخالفين اين نظام واجب ميشود؛ چرا؟ براى خاطر اينكه اين نظام، نظامى است كه وليّفقيه، يعنى آن مقامِ مسئولِ موظّفِ معذور از طرف پروردگار براى مردم به وجود آورده؛ اين شأن ولايت فقيه است، البتّه دراين باره كه وليّفقيه به چه اعتبارى و از كجا يك چنين اختيار وسيعى را دارد هم خوشبختانه در همين چند روزه بحثهاى خوبى شد، كه درحقيقت ولايت و حاكميّت وليّفقيه، ولايت و حاكميّت فقه اسلامى است، ولايت و حاكميّت دين خدا است، ولايت و حاكميّت ملاكها و ارزشها است؛ نه ولايت و حاكميّت يك شخص، يعنى خود وليّفقيه هم به عنوان يك شخص موظّف است كه از آنچه كه حكم وليّفقيه است اطاعت كند و تبعيّت كند. احكام وليّفقيه بر همه واجب الاطاعه است حتّى بر خود وليّفقيه. اين چنين گستره ى بسيار وسيع و عظيمى را، دامنه ى ولايت فقيه دارا است كه منتهى هم ميشود به ولايت خدا. يعنى چون ريشه ى ولايت فقيه، ولايت الهى است، ريشه ى آن ولايت پيغمبر هست، و همان چيزى است كه از پيغمبر و اوصياى معصومينش، و از اوصياى معصومين به علماى امّت، فقهاى امّت، آن كسانى كه داراى اين شرايط هستند منتقل شده لذا است كه داراى چنين سعه ى اختياراتى است؛ اين معناى ولايت فقيه در جامعه ى اسلامى است. البتّه اگر وليّفقيه بخشى از اين اختيارات را به كسى يا دستگاهى داد، آن شخص يا آن دستگاه داراى آن اختيارى كه وليّفقيه به او داده خواهد شد، همچنان كه طبق قانون اساسى، اختياراتى را
كه دستگاه ها دارند انجام ميدهند و فراتر از آن؛ اگر وليّفقيه، اختيار خاصّى را به يك دستگاهى، به دولت، به يك وزارتخانه، به يك شخص، به يك بنياد، به يك دستگاه تفييذ كند و بدهد، آن اختيار متعلّق به آن شخص يا آن دستگاه خواهد بود؛ امّا درحقيقت، اختيار واقعى و ولايت واقعى و حقّ واقعى يا به تعبيرى وظيفه ى واقعى متعلّق به شخص وليّفقيه است، اين پايه و قاعده ى اين بحث است.(1)
حدود اين ولايت و حكومت كه فقيه دارد، تا كجا است؟ آيا در برخى از مسائل زندگى، يا در همه ى آنها است؟... به طوراجمال اگر بخواهيم پاسخ بدهيم، حدود ولايت و حاكميّت فقيه، همان حدود فقه است. تا هرجاى زندگى بشر، كه فقه اسلامى، يعنى احكام الهى گسترده است، ولايت و حاكميّت فقيه هم تا همان جا گسترده است. و چون ميدانيم كه فقه اسلامى هيچ امرى از امور زندگى بشر را از حكم الهى بيرون نميداند و همه ى مسائل سياسى، اقتصادى، فردى، اجتماعى، مشمول حكم الهى است، پس حاكميّت وليّفقيه هم شامل همه ى امور فردى و امور اجتماعى و امور سياسى و امور اقتصادى و امور نظامى و امور بين المللى و همه ى چيزهايى است كه در قلمرو حكم اسلامى و شرعى است. آن نكته اى كه بسيار بايد به آن اهمّيّت داد و به آن توجّه كرد، اين چيزى است كه حالا عرض خواهم كرد و آن اين است كه فقه اسلامى داراى احكامى است كه از لحاظ اهمّيّت يكسان نيستند؛ اين گستره ى وسيعى كه فقه اسلامى دارد، كه شايد هزاران موضوع و صدها عنوان مهم در آن هست، بعضى بر بعضى ديگر ترجيح دارند، يعنى اگر در جايى دو حكم شرعى لازم باشد كه با هم قابل جمع هم نباشد و نتوان به هر دو حكم شرعى عمل كرد، يكى از آن دو حكم را قهراً
1) . در خطبه هاى نماز جمعه 1366/11/2
بايد بر ديگرى ترجيح داد؛ كدام را ترجيح ميدهيم؟ آن حكمى كه اهمّيّت بيشترى دارد، حياتى تر است، فورى تر است، جهات گوناگونى در آن است كه بر ديگرى ترجيح دارد. از باب مثال بخواهيم محاسبه كنيم؛ در ميان احكام اسلامى، يك حكمى وجود دارد كه عبارت است از حرمت تسليم جامعه ى اسلامى در مقابل دشمنان خارجى، و عدم جواز تسلّط بيگانگان بر جامعه ى اسلامى؛ اين يك حكم فقهى است و خارج از فقه هم نيست؛ حالا اگر در جايى كه تسلّط بيگانگان بر جامعه ى اسلامى وجود دارد، مسلمانها بخواهند به اين حكم اسلامى عمل كنند، چه كار بايد بكنند؟ چگونه بايستى اقدام بكنند؟ بايد مجاهدت كنند، بايد جان و مال بدهند. بايد بسيارى از مضيقه ها را براى خودشان قبول كنند در خلال اين وظايفى كه بايد انجام بدهند. اى بسا برخى از واجبات ديگر اسلامى تحت الشّعاع قرار خواهد گرفت و ممكن نخواهد بود كه آن واجبات را ما عمل بكنيم؛ مثلاً حفظ جان يك واجب شرعى است، حفظ مال ديگران و مالكيّت ديگران يك واجب شرعى است؛ امّا آنجايى كه مسئله ى تسلّط بيگانگان مطرح است و اين واجب در ميان است، آن واجبات ديگر تحت الشّعاع قرار خواهد گرفت و لازم است كه ما اين تكليف شرعى را بر ديگر تكاليف ترجيح بدهيم. يا مثلاً آنجايى كه حفظ نظام اسلامى اقتضا ميكند كه ما از برخى از تكاليف فرعى صرفنظر كنيم؛ خب حفظ نظام اسلامى يكى از احكام فقه است، خارج از فقه اسلامى كه نيست، فقه فقط طهارت و نجاست و احكام فردى و جزئى كه نيست؛ حفظ اسلام، حفظ نظام اسلامى هم يكى از واجبات فقهى است، يكى از تكاليف شرعى است؛ در مواردى، اگر ما بخواهيم نظام اسلامى را حفظ بكنيم شايد لازم بشود يكى، دوتا، ده تا از واجباتى را كه اهمّيّت كمترى دارد فداى اين واجب بكنيم. يا مثلاً حفظ رفاه عمومى در جامعه يا امنيّت عمومى در جامعه، يك واجب شرعى است و يكى از احكام فقهى است؛ اين هم جزو فقه است؛ شايد در جايى براى
اينكه ما رفاه عمومى را در جامعه تأمين كنيم احتياج به اين باشد كه برخى از واجبات ديگر را زير پاى اين واجب بگذاريم، فداى اين واجب بكنيم. يا اگر ما امنيّت جامعه را بخواهيم تأمين كنيم، شايد لازم باشد گاهى يك، دو، بيشتر از واجبات و احكام شرعى را قربانى اين واجب بكنيم؛ چرا؟ چون اين واجب مهم تر است؛ بنابراين مى بينيد كه در ميان احكام فقهى همه يكسان نيستند.
به عنوان يك مثالى در تاريخ نزديك به خود ما، كه همه تان هم شناختيد و ميدانيد، همين مسئله ى حرمت تنباكويى را كه ميرزاى بزرگ شيرازى (اعلى الله مقامه) فتواى آن را صادر كرد و حكم داد را مورد نظر بگيريد؛ اگر از يك عالمى سؤال ميكردند در آن روز كه رفتن و خريدن تنباكو و كشيدن اين تنباكو چطور است؛ احكام رساله اى و فقهى تصريح دارد به اينكه كشيدن تنباكو حرام نيست؛ فتواى همه ى فقهاى اصولى ما هم همين بوده؛ لكن ناگهان يك فتوايى صادر ميشود از يك عالم كه اين حكمِ به معناى اصطلاحى هم نيست - كه موضوع را تعيين ميكند - بلكه فتوا است، منتها يك حكم حكومتى است، يك حكم ولايتى است، كه در آن روز چون اسلام قوّت داشت - اگرچه حاكم اسلامى فقيه نبود - امّا فقيه ميتوانست اعمال نفوذ بكند. چون اين فقيه ميداند كه يك كمپانى انگليسى آمده و همه ى موجودى و همه ى مزارع تنباكو و توتون و همه ى امكانات مربوط به اين را با دولت آن روز ايران معامله كرده، و اين مقدّمه ى يك سلطه ى اقتصادى و سياسى بر جامعه ى اسلامى است و اين حرام است و سلطه ى كمپانى انگليسى بر جامعه ى اسلامى جايز نيست، براى اينكه اين فعل حرام انجام نگيرد، براى اينكه جامعه ى اسلامى از سلطه ى اقتصادى بيگانه رها بشود يا به دام او نيفتد، ايشان يك حلالى را كه به حسب ظاهر شرع حلال است، حرام ميكنند؛ ميگويند كشيدن تنباكو حرام است و هيچ كس از علماى آن روز، كه آگاه بودند و بصير بودند هم اين فتوا را به معناى از بين بردن فقه
اسلامى ندانستند. حالا شايد افراد كج سليقه يا بى خبر و غافل همان روزها هم نقّى اين گوشه و آن گوشه ميزدند؛ لكن افرادى كه ميرزا را مى شناختند، افرادى كه با مسائل فقهى و با نظام فقهى اسلام آشنا بودند، بخوبى ميفهميدند كه اين يك حكم فقهى است، اين يك واجب شرعى است.
پس وقتى امر دائر است بين دو حكم شرعى كه يكى آن قدر اهمّيّت دارد، امّا ديگرى آن اهمّيّت را ندارد، آن كسى كه بصير است، فقيه است، زمان را مى شناسد، مسائل را ميداند، از سياست مطّلع است، از دشمنى ها مطّلع است، ميتواند يكى از اين دو حكم را بر ديگرى ترجيح بدهد؛ كدام را ترجيح خواهد داد؟ آنكه اهمّيّت بيشترى دارد. و اين باب ترجيح هم بابى مهم در اصول فقه ما است كه در حوزه هاى علميّه تدريس ميشود و روى آن بحث ميشود و اين، در همه جا جارى است. يعنى در هرجايى كه دو حكم با يكديگر مزاحمت بكنند، فقيه هر كدام از آنها كه مهم تر باشد را بر آن ديگرى ترجيح خواهد داد. منتها شناختن حكم مهم تر كار همه كس نيست، يك كسى بايد باشد كه اوّلاً با گستره ى فقه آشنا باشد، فقه اسلامى را بشناسد، مصالح را هم بداند. هركسى كه فقه را دانست و فقيه بود هم نميتواند تشخيص بدهد.
اى بسا فقهايى كه از مسائل زمان مطّلع نباشند، آگاه نباشند، ترجيح يك حكم بر يك حكم ديگر را اصلاً توجّه نكنند و درك نكنند؛ آنها نميتوانند اين كار را بكنند؛ امّا در جامعه ى اسلامى، آن كسى كه ولىّ امّت هست و رهبر جامعه است و فقيه است و بصير است و عادل است، تابع هواى نفس خودش نيست، تابع چيزهاى شخصى نيست؛ و مصالح مسلمين را نگاه ميكند؛ [ميبيند كه] دو واجب شرعى است، يا يك واجب و يك حرام است، يا يك واجب و يك شى مباح است - احكام شرعى مباحش هم بايد مباح باشد نميشود مباح را هم تغيير داد به غير مباح، امّا - آنجايى كه معارضه باشد، آن مباح را حرام ميكند به خاطرِ يك مصلحت ديگر، آن
واجب را حرام ميكند به خاطرِ يك مصلحت ديگر، آن حرام را واجب ميكند به خاطرِ يك مصلحت ديگر. اين درحقيقت، ترجيح دادن يك حكم شرعى است بر يك حكم ديگر به خاطرِ مهم تر بودن آن؛ اين آن احكام ولايتى است. پس توجّه ميكنيد كه احكام ولايتى، و حكمى كه از روى مصلحت، وليّفقيه صادر ميكند، درحقيقت به معناى احياى فقه است. بعضى آدمهاى كوتاه نظر ممكن است فكر كنند كه اگر حكم مصلحتى صادر شد و يك حكم شرعى ظاهرى از بين رفت يا موقّتاً يا براى بلندمدّت، پس فقه چه شد؟ فقه پايمال شد؛ نه، فقه پايمال نشد فقه احيا شد، چون همان حكمى هم كه ترجيح داده ميشود و لازم الاجرا ميشود، آن هم حكم فقهى است؛ يعنى آنجايى كه وليّفقيه دستور ميدهد كه مسلمانها لازم است كه مثلاً اموال خودشان را يا فلان مقدار از مال خودشان را براى يك مقصود مهمّى بدهند، خب «الناس مسلّطون على اموالهم» (1)اين يك حكم شرعى است، شكى نيست مردم بر مال خودشان مسلّطند و كسى حق ندارد مال آنها را از آنها بگيرد، امّا آن مصلحتى كه ايجاب كرده است كه مال همين مردمى كه بر مالشان مسلّط هستند از آنها گرفته بشود و صرف يك امرى بشود؛ آن مصلحت چيست؟ مثلاً دفاع از اسلام، دفاع از نظام اسلامى، يا حفظ رفاه قشرهاى محروم، يا حفظ امنيّت جامعه؛ اين مصلحت كه خود اين هم يك مصلحت شرعى است و يك حكم فقهى است، اهمّيّتش، در اين موارد بيشتر از «الناس مسلّطون على اموالهم» است. يا فرض بفرماييد حاكم اسلامى دستور ميدهد كه فلان كشت را در زمينهاى خودتان بايد نكنيد؛ يك وقتى است كه مثلاً جامعه ى اسلامى به گندم نياز دارد؛ فرض كنيد يك شرايطى پيش بيايد كه جامعه ى اسلامى احتياج مبرمى به غلّات، به گندم و جو مثلاً داشته باشد؛ اينجا حاكم اسلامى دستور خواهد داد كه هركسى كه مزرعه اى دارد يا مزرعه اى با اين شرايط يا در اينجاهاى خاص
1) . بحارالانوار، ج 2، ص 272
دارد، ممنوع است از اينكه چيز ديگرى كشت كند و موظّف است كه فقط گندم يا جو كشت كند. خب اينجا هست كه كسى بيايد بگويد كه آقا من مالك اين زمين بودم و اختيار ملك خودم را داشتم، من ميخواهم به جاىِ گندم مثلاً هندوانه كشت كنم؛ بله تسلّط بر ملك خود و زمين خود و اختيار كشت، يك حكم شرعى است؛ امّا حفظ نظام جامعه، حفظ رفاه جامعه، كه اگر گندم به آن نرسد، اين نظام، اين رفاه از بين خواهد رفت هم يك حكم شرعى است، و اين مهم تر از آن است. اينجا حاكم اسلامى دستور ميدهد كه مثلاً در فلان جاها، در فلان مناطق با فلان شرايط، هيچ كس حق ندارد كه غير از اين مواد، چيز ديگرى را كشت كند. يا مثلاً كسى حق ندارد كشت خشخاش بكند، كسى بگويد كه خشخاش يك چيزى است، يك كشتى است من ميخواهم در زمين خودم خشخاش كشت كنم؛ نه امنيّت عمومى جامعه و سلامت عمومى جامعه به هم خواهد خورد. اگر كسى پولش را بدهد و موادّ مخدّر را مثلاً خريد و فروش كند يا موادّ مخدّر را توليد بكند يا موادّ مخدّر را نگه بدارد، سلامت جامعه تهديد خواهد شد و حفظ سلامت جامعه يك واجب شرعى است، يك حكم فقهى است و وليّفقيه اهمّيّت اين حكم فقهى را بيشتر ميداند از اهمّيّت مالكيّت شما بر پولت يا بر زمينت كه ميخواهى مثلاً خشخاش كشت بكنى. لذا اينجا اين را بر آن ترجيح ميدهد و اعلام ميكند كه جايز نيست و حرام است فلان كشت، فلان معامله، فلان كار.
پس همان طور كه مشاهده ميشود، احكام حكومتى از مجموعه ى فقه عظيم اسلامى بيرون نيست. اين اشتباه است كه ما خيال كنيم كسى با مطالعه ى رساله ى عمليّه و توضيح المسائل خواهد توانست احكام گوناگون فقهى را و آن كه مهم تر است، آن كه اهمّيّتش كمتر است ترجيح بدهد؛ اين جور نيست. آن كسى كه فقيه است احكام اسلامى را ميداند، مهم بودن و مهم تر بودن را در ميان احكام فقهى تشخيص ميدهد، او قادر
است كه ارزيابى كند و بداند كه كداميك از اينها از ديگرى مهم تر است و اين اختيار، مخصوص وليّفقيه است. به ذهن بعضى ممكن است اين جور بيايد كه، اگر ما آمديم حكم مصلحتى و حكم ولايتى را باب كرديم، هركسى در هر گوشه ى مملكت، وقتى كه بناى اجراى احكام شرعى بشود بگويد كه من مصلحت نميدانم، مصلحت اين است كه اين حكم اجرا نشود، پس تكليف اين احكام الهى چه خواهد شد؟ مسئله اصلاً اين نيست، مسئله ى اينكه كسى تشخيص بدهد كه اين حكم مصلحت دارد يا ندارد نيست، تشخيص مصلحت به عهده ى وليّفقيه است، يا كسى كه او منصوب كند، يا كسى كه او تعيين بكند. اين جور نيست كه هركسى بتواند در مواجهه ى با هر يك از احكام شرعى، بگويد كه من مصلحت نميدانم كه اين حكم انجام بگيرد؛ بنابراين اين حكم فعلاً تعطيل و آن كارى كه مصلحت است انجام بگيرد؛ به عنوان حكم الهى اين چنين چيزى نيست و چنين اختيارى را هيچ كس ندارد، مگر وليّفقيه و آن كسى كه وليّفقيه معيّن بكند؛ لذا شما ملاحظه ميكنيد در آن مواردى كه چنين حكمى لازم است كه به عهده ى امام امّت است، امام يك مجموعه اى را تعيين كردند براى تشخيص مصلحت. همين مجمع تشخيص مصلحت و صدور احكام مصلحتى و ولايتى، يك مجموعه ى جامع الاطرافى را امام معيّن كردند از مسئولين كشور، تعدادى را گذاشتند كه با مسائل كشور آشنا هستند، مصالح را ميدانند، آگاه به احكام شرعى هستند. آگاه به سياستهاى زمان هستند و در بين اين جمع سيزده نفره شش نفر فقهاى شوراى نگهبان را نصب كردند، كه اينها به حسب قانون اساسى، فقيه، مجتهد و عادل هستند؛ يعنى احكام را هم ميدانند، مسائل را هم ميدانند. اينها هستند، به اضافه ى مسئولين ديگر مملكتى كه، هم با احكام شرع آشنا هستند، هم با مصالح روز آشنايند. امام يك مجموعه ى كامل سيزده نفره را تشكيل دادند كه اين مجموعه ى كامل بنشيند، در هرجايى كه مصلحت نظام را تشخيص داد، حكم ولايتى
را در آنجا صادر بكند. مصلحت نظام يعنى چه؟ يعنى آنجايى كه دفاع از كشور متوقّف به اوست، حفظ نظام متوقّف به اوست، رفاه عمومى متوقّف به اوست، رفاه يك قشر از جامعه، مثل كارگران يا كشاورزان يا قشرهاى ديگر جامعه متوقّف به اوست. نميشود ما اجازه بدهيم كه يك قشرى از جامعه، در شرايط دشوارى زندگى بكنند به خاطرِ ظواهر فقهى كه در رساله ى عمليّه وجود دارد، و غافل بشويم از اين. حفظ مصلحت و صلاح قشرهاى جامعه هم جزو فقه شرعى است و اسلامى است، بخشى از فقه وسيع اسلام است. چطور ما بياييم احكام فقهى كوچك تر و درجه ى دوّم و كمتر اهمّيّت تر را مورد توجّه قرار بدهيم؛ امّا يك حكم فقهى با اين عظمت را مثل مثلاً حفظ نظام اسلامى، يا حفظ امنيّت عمومى، يا حفظ نظم اجتماعى، يا حفظ رفاه يك قشرى از اقشار جامعه را مورد توجّه قرار ندهيم؛ اينكه عدل اسلامى نيست. در اين چنين مواردى اين مجمع تشخيص مصلحت، مصلحت را تشخيص ميدهند و آن را عمل ميكنند. و امام همان طور كه در حكمشان هم تصريح فرمودند، كمال احتياط را در اين مورد كردند؛ يعنى به خاطرِ اهتمام شديد به اينكه هيچ مصلحتى فوت نشود، اين مجموعه را در نظر گرفتند؛ وَالّا شايد اگر چنانچه ميخواستند اين قدر احتياط نكنند و دقّت نظر به خرج ندهند، به اين اندازه و با اين كيفيّت و حجم و مانند اينها هم لازم نبود، لكن ايشان خواستند كه هيچ مصلحتى از مصالح اسلامى نديده گرفته نشود و فوت نشود و جامعه ى اسلامى بر پايه ى مصالح عاليه ى اسلامى كه در همان فقه وسيع اسلامى مطرح شده - ان شاءالله، به فضل الهى - اداره بشود. براى اطّلاع برادران و خواهران عزيزمان عرض ميكنم كه اين مجمع با جدّيّت تمام دنبال ميشود و دو جلسه تشكيل جلسه داده. و چون كار اين مجمع كار فوق العاده حسّاس و مهمّى است و نظام داخلى و كيفيّت كار در اين مجمع، نقش مهمّى دارد در اينكه اين مجمع بتواند به حقايق دست پيدا بكند و حكم درست و كامل و منطبق با مصلحت
را صادر بكند، اين دو جلسه - كه جلسات طولانى و مفصّل و پربحثى هم بوده - صرف شده به اينكه نظام اين كار و كيفيّت اينكه اين حكم بيايد و رويش بحث بشود و چگونه بحث بشود و چگونه ابلاغ بشود، مورد بحث قرار گرفته و بحمدالله جلسات بسيار خوبى هم هست. اعضاى جلسه با تفاهم، با علاقه، با شوق، با همكارى كامل اين كار را ادامه ميدهند و ما اميدوار هستيم كه ان شاءالله بتواند اين مجمع مصلحتى بن بست ها را بشكند. اين هم كه بعضى تصوّر كرده اند كه تشكيل اين مجمع به معناى اين است كه اختيارات يك ارگانى كم بشود يا آن ارگان ديگر تضعيف بشود يا آن ارگان تقويت بشود؛ اين نيست، اين يك كار جديد است. البتّه احكام مصلحتى قبلاً هم صادر ميشد. ما در همين احكامى كه الان در استفتائات امام عزيزمان هست، يك جايى، احكام ولايتى و مصلحتى را مشاهده ميكنيم كه حكم مصلحتى صادر ميشده، هم از طريق دولت، هم از طريق خود شخص امام؛ منتها اين كار يك نظام پيدا كرد. ما بسيارى از قوانينى را كه در مجلس شوراى اسلامى تصويب ميشد، وقتى ميرفت به شوراى نگهبان، شوراى نگهبان نگاه ميكردند با ظواهر فقه مخالف بود آن را برميگرداندند و يك بن بست به وجود مى آمد، البتّه در مواردى مجلس ميتوانست آن را اصلاح كند و هم، نظر مصلحت انديشانه ى مجلس، هم نظر شرعى شوراى نگهبان تأمين بشود. آنجايى كه تأمين ميشد - كه در اكثر موارد هم همين جور بود - كه تأمين ميشد و قانون تنفيذ ميشد و اجرا ميشد، امّا در مواردى هم كه بعضى از آن موارد اگرچه از لحاظ عددى كمتر است، امّا از لحاظ اهمّيّت خيلى بالا است، يعنى تأثير زيادى در وضع عمومى جامعه دارد، اينها ميماند. يك بن بستى بود، اين بن بست را امام باز كردند. يك مجموعه اى تشكيل شده كه امام اختيارات خودشان در باب ولايت فقيه را دادند به اين مجمع و اين مجمع از قبَل امام اين اختيار را دارد كه تشخيص مصلحت نظام را در هر يك از موارد بدهد و آنچه كه مصلحت
بود، حكم اسلامى و حكم شرعى است؛ چرا؟ چون حفظ نظام متوقّف به آن است يا حفظ رفاه عمومى متوقّف به آن است، يا حفظ امنيّت متوقّف به آن است، يا حفظ نظم متوقّف به آن است، كه همان طور كه عرض كردم حفظ نظم اسلامى هم جزو احكام فقه است. حفظ نظام جمهورى اسلامى هم جزو احكام فقه است. حفظ رفاه عمومى جامعه هم جزو احكام فقه است. هرچه كه مصلحت بر آن منطبق شد از نظر اين افرادى كه داراى بصيرت سياسى و بصيرت فقهى هستند، همان حكم فقهى و حكم شرعى است؛ خارج از حكم شرعى نيست كه ان شاءالله اميدواريم در سايه ى بازشدن اين بن بست ها بسيارى از مشكلاتى كه از اين ناحيه ممكن است حاصل شده باشد، برطرف بشود و يك مرحله ى جديدى است در حركت جمهورى اسلامى.(1)
در رأس نيروهاى اجرايى كشور، رئيس جمهور قرار دارد كه به وسيله ى امام، رأى مردم نسبت به او تنفيذ ميشود، يعنى درحقيقت از سوى امام منصوب ميشود. مردم در ميان كسانى كه شايسته ى رياست جمهورى هستند يك نفر را انتخاب ميكنند و امام رأى مردم را تنفيذ ميكند، يعنى اگر امام تنفيذ نكند اين شخص رئيس جمهور نيست. امام، فقيه عادل و ولىّامر مسلمين، درباره ى بالاترين مقام اجرايى كشور، سررشته دار امور است. در قوّه ى مقنّنه، امام شش نفر فقهاى شوراى نگهبان را نصب ميكند و اين به معناى حضور امام در قانونگذارى كشور است؛ كه اگر امام در قانونگذارى كشور حضور نداشته باشد، قانونگذارى زير نظر وليّفقيه انجام نگرفته است؛ همچنان كه امام بالاترين مقامات قوّه ى قضائيه را نصب
1) . در خطبه هاى نماز جمعه 1366/12/7
ميكند، يعنى در قوّه ى قضائيه هم حضور امام همه كاره است. رئيس ديوان عالى كشور و دادستان كل كشور، دو مقامى هستند كه همه ى مسائل قضائى كشور به آنها ارتباط پيدا ميكند و اين دو نفر درحقيقت نُوّاب امام، نائبان امام و منصوبان امامند؛ يعنى حضور امام را تأمين ميكنند. پس در جامعه ى اسلامى وليّفقيه كه حاكم من قِبَل الله، بر اساس معيارهاى اسلامى است در قوّه ى مجريّه و قوّه ى مقنّنه و قوّه ى قضائيه حضور كامل دارد. البتّه اختيارات وليّفقيه به اين اندازه منحصر نيست و اختيارات او از اينها بالاتر است. در ارتش، در مسائل نظامى، در شروع جنگ، در شروع صلح، در بسيج نيروها و در همه ى آنچه كه مسائل گره هاى اصلى جامعه ى اسلامى را تشكيل ميدهد، وليّفقيه داراى قدرت و حضور كامل است برحسبِ قانون اساسى و اين همان چيزى است كه بر طبق اعتبار عقلى در جامعه اى كه حكومت اسلامى در آن جامعه بايد باشد، متوقّع و منتظَر است. پس به طور خلاصه در جامعه اى كه مردم اعتقاد به خدا دارند و اعتقاد به دين و شريعت اسلامى دارند، حاكم و ولىّ امر بايد كسى باشد كه تجسّم مكتب باشد، يعنى حكومت او حكومت مكتب باشد. البتّه نوع حكومت او هم با نوع حكومتهاى معمولى در عالم متفاوت است. حكومت او حكومت جبر و زور نيست؛ حكومت اخلاق است، حكومت دين است، حكومت حكمت است، حكومت معرفت است، حكومت برادرى است، يعنى امام و ولىِّ امر در جامعه ى اسلامى با انسانهاى ديگر برادر است، با آنها با عاطفه ى برادرى و با رابطه ى برادرى زندگى ميكند. اين حكومت كه حكومت ولىِّ امر و حكومت مكتب در جامعه ى اسلامى است بايد در همه ى مراكز اساسى و مهمّ اين جامعه تجسّم پيدا بكند كه برحسبِ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران همان طورى كه گفته شد در قوّه ى قضائيه، در قوّه ى مقنّنه و در قوّه ى مجريّه تجسّم پيدا ميكند؛ اين پايه و اساسى است براى همه ى مباحث اجتماعى كه ان شاءالله بتدريج اين مباحث
بايد به عرض شما برادران و خواهران برسد، و در همه ى اين مباحث آنچه مورد توجّه است اين است كه همه ى مسائل اجتماعى در جامعه ى اسلامى از پايه ى توحيد، از پايه ى اعتقاد به خدا و اعتقاد به روز جزا و نظارت خدا و نماينده ى دين خدا بايد نشئت بگيرد.(1)
مهم ترين وظيفه ى رهبرى در قانون اساسى، تنظيم سياستهاى كلّى است. فرايند تنظيم سياستهاى كلّى يكى از منطقى ترين و زيباترين فرايندها است، [كه البتّه] عدّه اى دلشان ميخواهد كه دائم بر طبل دروغگويى و بهتان زنى بكوبند. ما هم حرفى نميزنيم و آنها هم هرچه ميخواهند ميگويند؛ اشكالى هم ندارد؛ امّا شما جوانان شايد بدانيد و اگر نميدانيد بدانيد كه فرايند تنظيم سياستهاى كلّى، فرايند بسيار قوى و مستحكمى است. اين سياستها، اوّل در كميسيونهاى دولت تنظيم ميشود و بعد به دولت مى آيد. دولت آنها را بررسى و تصويب ميكند و به رهبرى پيشنهاد ميكند. رهبرى هم آن را به مجمع تشخيص مصلحت ميدهد. اين سياستها در كميسيونهاى مجمع تشخيص مصلحت با حضور كارشناسان متعدّد از بخشهاى مختلف اقتصادى، فرهنگى، دانشگاهى، علمى كه از خود مجمع و بيرون آن هستند، بررسى و تكميل ميشود؛ بعد مجدّداً به رهبرى ميدهند. رهبرى هم آن سياستها را با آن مبانى و اصول ارزشى نظام جمهورى اسلامى تطبيق ميدهد، تصويب ميكند و آن سياستها به دولت برميگردد و به مجلس ابلاغ ميشود. نقش رهبرى در تنظيم سياستها اين است كه مراقب باشد تا برنامه ريزى هايى كه در چهارچوب اين سياستها ميخواهد انجام بگيرد، نظام را به بيراهه و گمراهه نكشاند؛ منافع طبقات محروم و حقوق مردم پامال نشود؛ خواسته ها و منافع قدرتهاى افزون طلب
1) . در خطبه هاى نماز جمعه 1362/2/30
و سلطه طلب و مداخله گر تامين نشود. اين جزو وظايف رهبرى است و اگر در اين زمينه ها قصورى يا تقصيرى پيش آيد، متوجّهِ رهبرى است. بعد كه اين سياستها ابلاغ شد، مجلس موظّف است برطبق اين سياستها قانون بگذراند، و دولت هم موظّف است سياستهاى اجرايى خودش را تنظيم و بر طبق آنها عمل كند. مجموعه ى اين سازوكار مفصّل دستگاه هاى اجرايى و قضائى و تقنينى، در اين چارچوب به كار مى افتند و كار ميكنند كه هر كدام مسئولانى دارند و مسئوليّتهايى، كه بايد كار را انجام دهند.
رهبرى در مسئوليّتهاى اين دستگاه ها دخالت نميكند، مگر خيلى بندرت و در مواردى كه احساس كند تخلّف آشكارى صورت ميگيرد. مسئوليّتهاى مجلس با خودِ مجلس است. بنده به خيلى از اين قوانينى كه در مجلس تنظيم ميشود، اعتقادى ندارم و آنها را قبول ندارم، ولى وقتى قانون شد، بنده هم به صورت يك قانون عمل ميكنم و مخالفت نميكنم. موارد متعدّدى پيش مى آيد از اقدامهايى كه در دولت انجام ميگيرد و مورد قبول من نيست؛ امّا مسئولانى دارد كه تنظيم و تصميم گيرى كرده اند؛ وظيفه ى آنها است. اگر آن تصميم گيرى شامل خودِ رهبرى هم باشد، ما طبق آن تصميم گيرى عمل ميكنيم و نميگوييم نه؛ امّا جاهايى هست كه رهبرى احساس ميكند اگر در اينجا به مسئولى كه وظيفه اى داشته و به آن توجّه نكرده، تذكّر و توجّه ندهد، زاويه ى بسيار خطرناكى در مسير عمومى ملّت پيش مى آيد. لذا وارد ميدان ميشود. در مورد اين دوره ى مجلس شوراى اسلامى يك بار چنين چيزى تقريباً در دو يا دو سال و نيم قبل پيش آمد و آن در قضيّه ى قانون مطبوعات بود، كه بنده احساس كردم تكليف شرعى دارم كه به مجلس تذكّر دهم و تذكّر دادم. مجلس هم با كمال موافقت و مرافقت در اين زمينه با رهبرى همكارى كرد و خطّى را كه در كميسيون پيش بينى شده بود دنبال نكرد كه از آنها متشكّر هستيم.(1)
1) . در ديدار استادان و دانشجويان قزوين 1382/9/26
رهبرى يك مديريّت است؛ البتّه مديريّتِ اجرايى نيست. اين اشكال و اشتباه هم در طول زمان، از اوّل انقلاب تا امروز، در بعضى از تبليغات ادامه دارد. اين جور تلقّى كنند كه رهبرى يك مديريّت اجرايى است؛ نه، مديريّت اجرايى، مشخّص است. مديريّت اجرايى در بخش قوّه ى مجريّه ضوابط مشخّصى دارد، معلوم است، مسئولين معيّنى دارد؛ در قوّه ى قضائيه هم كه آن هم مديريّت اجرايى است همين طور، هر كدام مسئوليّتهايى دارند؛ قوّه ى مقنّنه هم كه معلوم است. رهبرى، ناظر بر اينها است. به چه معنا؟ به اين معنا كه از حركت كلّى نظام مراقبت كند.(1)
در واقع رهبرى، يك مديريّت كلان ارزشى است. همين طور كه اشاره كردم، گاهى اوقات فشارها، مضيقه ها و ضرورتها، مديريّتهاى گوناگون را به بعضى از انعطافهاى غير لازم يا غير جائز وادار ميكند؛ رهبرى بايستى مراقب باشد، نگذارد چنين اتّفاقى بيفتد؛ اين مسئوليّتِ بسيار سنگينى است. اين مسئوليّت، مسئوليّت اجرايى نيست؛ دخالت در كارها هم نيست. بعضى ها دوست ميدارند مدام بگويند كه فلان تصميمها بدون نظر رهبرى گرفته نميشود؛ نه، اين طور نيست. مسئولين در بخشهاى مختلف، مسئوليّتهاى مشخّصى دارند. در بخش اقتصادى، در بخش سياسى، در بخش ديپلماسى، نمايندگان مجلس در بخشهاى خودشان، مسئولان قوّه ى قضائيه در بخش خودشان، مسئوليّتهاى مشخّصى دارند. در همه ى اينها رهبرى نه ميتواند دخالت كند، نه حق دارد دخالت كند، نه قادر است دخالت كند؛ اصلاً امكان ندارد. خيلى از تصميمهاى اقتصادى ممكن است گرفته شود كه رهبرى قبول هم نداشته باشد، امّا دخالت نميكند؛ مسئولينى دارد، مسئولينش بايد عمل كنند. بله، آنجايى كه اتّخاذ يك سياستى منتهى خواهد شد به كج شدن راه انقلاب، رهبرى مسئوليّت
1) . در ديدار دانشجويان كرمانشاه 1390/7/24
پيدا ميكند. در تصميم و عملِ رهبرى بايد عقلانيّت در خدمت اصول قرار بگيرد، واقع بينى در خدمت آرمانگرايى ها قرار بگيرد.(1)
مسئوليّت رهبرى در نظام جمهورى اسلامى اين است كه مراقب باشد نگذارد جهت گيرى نظام اسلامى تغيير كند و از سمت هدفها منحرف شود. دست اندركاران اجرايى كشور در بخشهاى مختلف، هر كدام وظايفى دارند. ما بايد نگذاريم نظام جمهورى اسلامى از اين جهت گيرى زاويه پيدا كند و منحرف شود. خدا و مردم و اراده ى مردم هم مورد اتّكا است. در درجه ى اوّل هدايت و دستگيرى الهى و بعد عواطف پُرشور مردم به ما نويد ميدهد كه ميتوانيم در اين راه پيش برويم.(2)
بعضى ها خيال ميكنند كه اين «ولايت مطلقه ى فقيه» كه در قانون اساسى آمده، معنايش اين است كه رهبرى مطلق العنان است و هر كار كه دلش بخواهد، ميتواند بكند! معناى ولايت مطلقه اين نيست. رهبرى بايستى موبه مو قوانين را اجرا كند و به آنها احترام بگذارد؛ منتها در مواردى، اگر مسئولان و دست اندركاران امور بخواهند قانونى را كه معتبر است موبه مو عمل كنند، دچار مشكل ميشوند. قانون بشرى همين طور است. قانون اساسى راه چاره اى را باز كرده و گفته آنجايى كه مسئولان امور در اجراى فلان قانون مالياتى يا سياست خارجى، بازرگانى، صنعتى و دانشگاهى دچار مضيقه ميشوند و هيچ كار نميتوانند بكنند (مجلس هم اين طور نيست كه امروز شما چيزى را ببريد و فردا تصويب كنند و به شما جواب دهند) رهبرى مرجع است؛ زمان امام هم همين طور بود. بنده خودم آن وقت رئيس جمهور بودم و جايى كه مضيقه هايى داشتيم، به امام نامه مينوشتيم
و ايشان اجازه ميدادند. بعد از امام، دولت قبلى و دولت فعلى گاهى راجع به مسائل گوناگون نامه مينويسند كه در اينجا مضيقه وجود دارد، شما اجازه بدهيد كه اين بخش از قانون نقض شود. رهبرى بررسى و دقّت ميكند و اگر احساس كرد كه بناگزير بايد اين كار را بكند، آن را انجام ميدهد. جاهايى هم كه به صورت معضل مهمّ كشورى است، به مجمع تشخيص مصلحت ارجاع ميشود؛ اين معناى ولايت مطلقه است، وَالّا رهبر، رئيس جمهور، وزرا و نمايندگان، همه در مقابل قانون تسليمند و بايد تسليم باشند.
قانون آن قدر مهم است كه قالب عملكرد من و شما است. آن كسى را كه ما انتخاب ميكنيم و به مجلس ميفرستيم، كسى است كه سرنوشت كشور را در چهارسال معيّن ميكند. ابتدا كه ما اين نظام پارلمانى را قبول كرديم، بعضى از سيستمهاى منطقه اى كه اسلامى هم بودند، اعتراض كردند كه اين چه چيزى است شما قبول كرده ايد؟ من حالا نميخواهم اسم بياورم. يكى از همين دولتهاى مدّعى ميگفت چرا شما نظام پارلمانى را قبول كرديد؟ ما با استدلال به ايشان ثابت كرديم كه همين نظام پارلمانى درست است. بنابراين نكته ى اوّل اين است كه مردم سالارى دينى كه يكى از مهم ترين مظاهر آن همين انتخابات مجلس شوراى اسلامى است، به پايه ى فكرى و اعتقادىِ اسلامى تكيه دارد.(1)
يك جمله اى را امام بيان كردند كه ولايت مطلقه ى فقيه؛ يك عدّه اى با مغالطه خواستند اين قضيّه را به نحوى مشوب(2)كنند و يك معناى غلط و تفسير غلطى بدهند. گفتند معناى ولايت مطلقه اين است كه رهبرى در نظام جمهورى اسلامى، مطلق از همه ى قوانين است؛ مثل يك اسبِ مهار كنده شده اى، هرجا بخواهد، هر كار بخواهد، ميتواند بكند. مسئله اين نبود، اين نيست. امام بزرگوار خودش از همه بيشتر به رعايت قوانين، به رعايت اصول، به رعايت مبانى، به رعايت جزئيّات احكام شرعى مقيّد بود؛
و اين وظيفه ى رهبرى است. در نظام جمهورى اسلامى، رهبرى فقط تابع اين نيست كه كسى او را به خاطرِ اينكه شرايط را از دست داده، عزل كند؛ اگر اين شرايط در او وجود نداشته باشد، خودش بخودى خود عزل شده است؛ اين خيلى چيز مهمّى است.(1)
در قضيّه ى هسته اى، در آن دوره ى اوّل كه تلاطمهايى بود، بعضاً اقدامهايى انجام ميگرفت كه شايد مطلوب نبود. من آنجا در سخنرانى عمومى گفتم اگر چنانچه اين كارها انجام نگيرد، خودم وارد ميشوم و همين هم شد. اين معناى رهبرى است؛ اين يك چيزى است كه از اسلام گرفته شده است؛ يك نكته ى مثبتى است در نظام اسلامى.(2)
دستگاه هاى گوناگون قوّه ى قضائيه، قوّه ى مجريّه، قوّه ى مقنّنه مثل همه ى دنيا، كارهاى موظّف قانونى خودشان را دارند انجام ميدهند، با اختيارات كاملى كه در قانون اساسى معيّن شده؛ امّا حركت كلان و كلّى نظام اسلامى به سمت آن آرمانها بايد منحرف نشود؛ اگر منحرف شد، بايد گريبان رهبرى را گرفت، او را بايستى مسئول دانست؛ او مسئول است كه نگذارد. البتّه اين مسئله، مثالهاى زيادى دارد؛ چون وقت كم است، به يكى از آنها اشاره ى مختصرى ميكنم.(3)
مسئله ى روابط با آمريكا، كه در اين چند سال چه كارها كردند، چه تلاشها كردند، در دوره هاى مختلفِ دولتهاى گوناگون، تحت تأثير عوامل مختلف. خب، اين به حركت عمومى نظام ضرر ميزد، فايده اى هم براى
وضع معيشت و زندگى مردم نداشت؛ [لذا] اينجا ممانعت شد. و مسائل گوناگونى از اين قبيل هست.(1)
اگر بخواهد يك حكومتى مردمى باشد و اسلامى باشد، بايد خطّ ولايت فقيه در او تحكيم بشود، وَالّا مردمى هم نخواهد بود، اسلامى هم نخواهد بود. حكومت مردمى حمايت مردم را ميخواهد، مردم در بافت جوامع اسلامى از چه كسى حمايت ميكنند؟ از رجال سياسى؟ از سياست بازان ورشكسته؟ از مدّعيان دروغگو؟ يا از علما و پيشوايان مذهبى كه بر قلب مردم حكومت ميكنند؟ وضعيّت ايران ميتواند سرنوشت وضعيّت عراق و همه ى كشورهاى اسلامى را تعيين كند؛ فرقى هم بين شيعه و سنّى نيست؛ جوامع اهل تسنّن هم مثل جوامع اهل تشيّع به علماى خودشان اعتقاد دارند، آنها رهبران دينى آنها هستند، بخصوص آن علمايى كه وابستگى هاى سياسى و استعمارى نداشته باشند يا كم داشته باشند.... آنكه مال يك مرز جغرافيايى است يك رئيس جمهور است، يك نخست وزير است. آنكه عرف بين المللى يا فرض كنيد كه قراردادهاى سنّتى و غيره وادار ميكند كه بايستى دخالت نكند، رئيس جمهور است، نخست وزير است، دولت است، نه امام. امام يعنى مرجع تقليد، امام يعنى آن كسى كه از اسلام سخن ميگويد، او مرز جغرافيايى نمى شناسد. آنچه كه تبعيّت از او را ايجاب ميكند اسلام است؛ اسلام كه مال يك مرز جغرافيايى نيست. مگر اسلام ايران غير از اسلام عراق و غير از اسلام افغانستان و غير از اسلام پاكستان و غير از اسلام سوريه و غير از اسلام جاهاى ديگر است؟ اگر «أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ »(2)با فهمى كه ما از اين آيه داريم، با فهمى كه
اجتهاد و فقاهت ما از اين آيه دارد، مال همه ى مسلمانها است، پس ولايت امام امّت هم مال همه ى امّت است. امّت اسلامى كه فقط ملّت ايران نيستند، ملّت ايران سى چهل ميليون آدم هستند كه در اين محدوده ى جغرافيايى زندگى ميكنند. معنى ندارد در يك جامعه ى اسلامى بزرگ دو امام، دو واجب الاطاعة؛ بنابراين همان نسبتى كه امام با ملّت ايران دارد همان نسبت را عيناً امام با ملّت عراق دارد؛ اين خط را فراموش نكنيد، اين «مفترق الطريق» بين راه خطّ امام، راه صحيح و راه غير صحيح.(1)
يكى از برادران راجع به اينكه برخى از دستگاه هايى كه مرتبط با رهبرى هستند، از فعّاليّت شفّاف و از بازرسى امتناع ميكنند، تذكّر دادند. البتّه من چنين گمانى ندارم. اگر چنانچه اين جور باشد، بله، نبايد از بيان شفّاف در مسائلى كه تبيين شدنى است و بايد تبيين شود، اجتناب كنند؛ از بازرسى هم نبايد امتناع كنند. فكر هم نميكنم كه حالا مثلاً دستگاه هايى مثل بنياد مستضعفان يا از قبيل اينها، از بازرسى مستثنا باشند؛ يعنى من تا حالا چنين تصوّرى ندارم. به هرحال اگر اين جور باشد، اين اشكال وارد است؛ و لازم است كه دستگاه هاى نظارتى بتوانند بر اينها هم نظارت كنند.(2)
گفته شد كه تا بعضى ها نظرات كارشناسى اى ميدهند كه با نظر رهبرى مخالف است؛ ميگويند آقا اين ضدّ ولايت است. من به شما عرض بكنم؛ هيچ نظر كارشناسى اى كه مخالف با نظر اين حقير باشد، مخالفت با
ولايت نيست؛ ديگر از اين واضح تر؟ نظر كارشناسى، نظر كارشناسى است. كار كارشناسى، كار علمى، كار دقيق به هر نتيجه اى كه برسد، آن نتيجه براى كسى كه آن كار علمى را قبول دارد، معتبر است؛ به هيچ وجه مخالفت با ولايت فقيه و نظام هم نيست. البتّه گاهى اوقات ميشود كه اين حقير خودش در يك زمينه اى كارشناس است؛ بالاخره ما هم در يك بخشهايى يك مختصر كارشناسى اى داريم؛ اين نظر كارشناسى ممكن است در مقابل يك نظر كارشناسى ديگر قرار بگيرد؛ خيلى خوب، دو تا نظر است؛ كسانى كه ميخواهند انتخاب كنند، انتخاب كنند. در زمينه هاى فرهنگى، در زمينه هاى آموزشى، در بخشهاى مخصوصى، بالاخره ما يك مختصرى سررشته داريم، يك قدرى كار كرديم؛ اين ميشود نظر كارشناسى. به هرحال هيچگاه اعلام نظر كارشناسى و نظر علمى، معارضه و مبارزه و مخالفت و اعلام جدايى از رهبرى و ولايت و اين حرفها به حساب نمى آيد و نبايد بيايد.(1)
اين جور نيست كه همه ى مواضعى كه آحاد مردم از جمله دانشجويان - كه جزو قشرهاى پيشرو هستند - اتّخاذ ميكنند، بايستى الگوگرفته و برگردان نظراتى باشد كه رهبرى ابراز ميكند؛ نه، شما به عنوان يك انسان مسلمان، مؤمن، صاحب فكر، بايد نگاه كنيد، تكليفتان را احساس كنيد، تحليل داشته باشيد... نسبت به اشخاص، نسبت به جريانها، نسبت به سياستها، نسبت به دولتها، موضع داشته باشيد، نظر داشته باشيد. اين جور نيست كه شما بايد منتظر بمانيد، ببينيد كه رهبرى درباره ى فلان شخص، يا فلان حركت، يا فلان عمل، يا فلان سياست چه موضعى اتّخاذ ميكند كه بر اساس آن، شما هم موضع گيرى كنيد؛ نه، اينكه كارها را قفل
1) . در ديدار دانشجويان 1391/5/16
خواهد كرد. رهبرى وظايفى دارد، آن وظايف را اگر خداى متعال به او كمك كند و توفيق بدهد، عمل خواهد كرد؛ شما هم وظايفى داريد؛ به صحنه نگاه كنيد، تصميم گيرى كنيد؛ منتها معيار عبارت باشد از تقوا؛ معيار، تقوا باشد. تقوا يعنى اسير هواى نَفس نشدن در جانبدارى و طرف دارى يا در مخالفت و معارضه، در انتقاد يا در تمجيد؛ اين را رعايت كنيد. اگر اين رعايت شد، هم انتقاد خوب است، هم جانبدارى و تمجيد خوب است: از شخص، از دولت، از فلان جريان سياسى؛ از فلان حادثه ى سياسى؛ هيچ اشكالى ندارد. البتّه اگر در يك زمينه اى نظرى هم از سوى اين حقير ابراز شد، آن كسانى كه حسنِظن دارند و اين نظر را قبول دارند، ممكن است اين هم يكى از عواملى باشد كه در تشخيص آنها دخالت خواهد داشت؛ لكن اين به معناى اين نيست كه وظيفه ى افراد در مورد موضع گيرى ها و در مورد اظهارنظرها ساقط بشود؛ نه، هركسى نگاه كند [و وظيفه اش را انجام بدهد]. عرض كردم معيار اين است كه با رعايت تقوا باشد؛ يعنى بدون گرايش به هواى نَفس؛ اگر انتقاد ميكنيم، اگر طرف دارى و جانبدارى ميكنيم، اگر يك حركت را، يك سياست را تأييد ميكنيم يا اگر رد ميكنيم، واقعاً از روى احساس وظيفه و تكليف و بدون دخالت دادن اغراض نفسانى [باشد]؛ اين هم يك نكته ى ديگر.(1)
كسانى به عنوان نماينده ى رهبرى از زبان رهبرى حرف ميزنند. خب، من خودم هنوز كه الحمدلله زبانم از كار نيفتاده؛ حرف خود من كه مقدّم به حرف آنها است. آنچه «من» ميگويم، حرف من است؛ كسانى هم كه حرف ميزنند - نمايندگان رهبرى و منصوبين رهبرى و مانند اينها كه تعداد
1) . در ديدار دانشجويان در بيست وپنجمين روز ماه مبارك رمضان در حسينيّه ى امام خمينى (ره) 1393/5/1
زيادى اند - از قول رهبرى نميگويند؛ اين را توّجه داشته باشيد. در همين مسئله اى كه بالخصوص اسم آوردند، آن كسى را كه اسم آوردند، آن كس حرف خودش را زده بود؛ از زبان رهبرى چيزى نگفته بود. بنده هم حرف خودم را زدم؛ هم قبل از آن، هم بعد از آن؛ شما حرف من را از خود من بشنويد. بله، ممكن است يك نفرى جزو منصوبين رهبرى هم باشد، درباره ى فلان مسئله يك عقيده اى خلاف رهبرى هم داشته باشد، هيچ اشكال ندارد؛ اين جور چيزى هم هست. خيلى از همين آقايان محترمى كه منصوبين رهبرى اند، در فلان مسئله ى خاصّ سياسى يا اجتماعى يا اعتقادى ممكن است عقيده شان غير از عقيده ى رهبرى باشد؛ ما اين را اشكال ندانستيم؛ عمده براى ما جهت گيرى هاى كلّى است، جهت گيرى هاى انقلابى است. وَالّا در هر مسئله كه ما نمى نشينيم هماهنگ كنيم كه ببينيم در فلان مسئله نظر ما يكى هست يا نيست؛ خب، او نظر خودش را گفته. اين هم نميشود كه من هرجا هركسى از نمايندگان ما يك چيزى گفت، ما فوراً بگوييم آقا! شما، اين را غلط گفتيد، اين را درست گفتيد، روابط عمومى اعلان كند؛ اين هم نميشود. بله، اگر از قول حقير، كسى چيزى بگويد و به گوش من برسد و خلاف باشد، ما به خود او بلافاصله تذكّر ميدهيم؛ مكرّر اتّفاق افتاده؛ تذكّر داديم، گفتيم كه شما خودتان اين را اصلاحش كنيد، آن طرف هم اصلاح كرده. مصلحت نميدانم كه اگر يك كسى يك چيزى گفت، ما هم اينجا برداريم يك اعلاميّه بدهيم كه فلان كس غلط كرد اين حرف را زد؛ اينكه نميشود. هرجا برخلاف نظر ما، البتّه از قول من؛ اگر از قول خودش گفته باشد، نه از قول من چيزى گفته باشد، اطّلاع ميدهيم و ميگوييم آقا! اين را شما از قول ما، شنيديم گفتيد و بايد خودتان اصلاح كنيد؛ اين هم اين مطلب.(1)
1) . در ديدار جمعى از دانشجويان 1394/4/20
به طور اجمال بگويم ما با تحزّب مطلقاً مخالف نيستيم. اينكه خيال كنند ما با حزب و تحزّب مخالفيم؛ نه، اين طور نيست. قبل از پيروزى انقلاب، پايه هاى يك حزب بزرگ و فعّال را خود ما ريختيم؛ اوّل انقلاب هم اين حزب را تشكيل داديم، امام هم تأييد كردند، چند سال هم با جدّيّت مشغول بوديم؛ البتّه بعد به جهاتى تعطيل شد. همان وقت به ما اشكال ميكردند كه تحزّب با وحدت عمومى جامعه مخالف است. من آن وقت يك سخنرانى مفصّلى كردم، كه بعد هم پياده شد و چاپ شد و پخش شد؛ تحت عنوان «وحدت و تحزّب». تحزّب ميتواند در جامعه انجام بگيرد، درعينِحال وحدت هم صدمه اى نبيند؛ اينها با هم منافاتى ندارد؛ منتها آن حزبى كه مورد نظر ما است، عبارت است از يك تشكيلاتى كه نقش راهنمايى و هدايت آحاد مردم را به سمت آرمانهايى ايفا ميكند.(1)
ما دوجور حزب داريم:
1) . در ديدار دانشجويان كرمانشاه 1390/7/24
يك حزب عبارت است از كانال كشى براى هدايتهاى فكرى، چه فكرى به معناى سياسى، چه فكرى به معناى دينى و عقيدتى. اگر چنانچه كسانى اين كار را بكنند، خوب است. قصد، عبارت از اين نيست كه قدرت را در دست بگيرند؛ ميخواهند جامعه را به يك سطحى از معرفت، به يك سطحى از دانايى سياسى و عقيدتى برسانند؛ اين چيز خوبى است. البتّه كسانى كه يك چنين توانايى اى داشته باشند، به طور طبيعى در مسابقات قدرت، در انتخابات قدرت هم صاحب رأى خواهند شد، برنده خواهند شد؛ ليكن اين هدفشان نيست؛ اين يك جور حزب است؛ اين مورد تأييد است. ميدان باز است؛ هركس ميخواهد بكند، بكند.(1)
يك حزب اين است كه مجموعه اى از صاحبان فكر سياسى يا اعتقادى و يا ايمانى مى نشينند و تشكّلى درست ميكنند و ميان خودشان و آحاد مردم كانال كشى ميكنند و مردمى را با خودشان همراه ميكنند، تا فكر خود را به آنها برسانند؛ كانونهاى حزبى تشكيل ميشود، هسته هاى حزبى تشكيل ميشود، سلّولهاى حزبى تشكيل ميشود و اينها در اين مركز مى نشينند و افكارى را كه خودشان به آن اعتقاد دارند و پاى آن ايستاده اند - چه فكر سياسى، چه فكر غير سياسى، چه فكر دينى، چه فكر غير دينى - در اين كانالها ميريزند و اين افكار به تك تك افراد ميرسد و آن مردمى كه اينها را قبول ميكنند، با اينها پيوند پيدا ميكنند. به نظر من، اين سبك تحزّب، منطقى است. «حزب جمهورى اسلامى» بر اين اساس تشكيل شده بود و همين طور بود. البتّه به طور طبيعى اگر حزبى با اين خصوصيّات، در مركز خودش توانست آدمهاى بافكرتر و زبده تر و خوشفكرترى داشته باشد،
1) . در ديدار دانشجويان كرمانشاه 1390/7/24
ميتواند تعداد بيشترى را با خودش همفكر كند. نتيجه اين خواهد شد كه وقتى انتخاباتى پيش آمد، تا از طرف مركزيّت اين حزب چيزى گفته شد، آن مردم از روى اعتقاد خودشان بر طبق آن عمل ميكنند؛ يا حتّى بدون اينكه آن مركزيّت چيزى بگويد؛ چون معيارهايشان يكى است و با يكديگر همفكرند. اين شكل درستِ تحزّب است و البتّه چنين چيزى الان در كشور ما نيست. شايد به شكل خيلى ناقصش يكى، دو نمونه در گوشه وكنار پيدا شود؛ امّا بعد از «حزب جمهورى اسلامى» كه ما تعطيلش كرديم، ديگر چنين چيزى را به اين شكل من سراغ ندارم.(1)
يك جور حزب، تقليد از احزاب كنونى غربى است. حالا من گذشته را كارى ندارم، احزاب كنونى غربى به معناى باشگاه هايى براى كسب قدرت است؛ اصلاً حزب يعنى مجموعه اى براى كسب قدرت. يك گروهى با هم همراه ميشوند، از سرمايه و پول و امكانات مالىِ خودشان بهره مند ميشوند، يا از ديگران كسب ميكنند، يا بندوبستهاى سياسى ميكنند، براى اينكه به قدرت برسند. يك گروه هم رقيب اينها است؛ كارهاى مشابه اينها را انجام ميدهد تا آنها را از قدرت پايين بكشد، خودش بشود جايگزين. الان احزاب در دنيا غالباً اينگونه اند. اين دو حزبى كه در آمريكا به نوبت در رأس كار قرار ميگيرند، از همين قبيلند؛ اينها در واقع باشگاه هاى كسب قدرتند؛ اين هيچ وجهى ندارد. اگر كسانى در داخل كشور ما با اين شيوه دنبال تحزّب ميروند، ما جلويشان را نميگيريم. اگر كسى ادّعا كند كه نظام، جلوى تشكيل احزاب را گرفته است، يك دروغ واضحى گفته؛ چنين چيزى نيست؛ امّا من اين جور حزبى را تأييد نميكنم. معناى اين جور حزب سازى، اين جور حزب بازى عبارت است از كشمكش قدرت؛ اين هيچ وجهى ندارد. امّا
1) . در جلسه ى پرسش و پاسخ مديران مسئول و سردبيران نشريّات دانشجويى 1377/12/4
حزب به معناى اوّل، يعنى يك كانال كشى در درون جامعه، براى گسترش فكر درست - چه فكر عقيدتى و اسلامى، چه فكر سياسى و تربيت كادرهاى گوناگون - بسيار خوب است؛ اين چيز نامطلوبى نيست.(1)
من تحزّب را اين نميدانم كه عدّه اى از داعيه داران سياسى، به دنبال كسب قدرت، دور هم جمع شوند؛ ده نفر، پانزده نفر، بيست نفر؛ و با شعار و ايجاد هيجان و جذّابيّتهاى دروغين، مردم يا گروه هايى از مردم را به اين طرف و آن طرف بكشانند و مرتّب دعوا و اختلاف راه بيندازند و براى اينكه بيكار نمانند، يك مسئله ى كوچك را بزرگ كنند؛ يك چيز كم اهمّيّت را پُراهمّيّت جلوه دهند و روزها و هفته ها درباره اش بحث و تحليل كنند؛ بر اساس آن، دوست و دشمن معيّن كنند: فلان كس، فلان طرفى است، پس دشمن است؛ فلان كس، فلان طرفى است، پس دوست است؛ بنده اينها را تحزّب نميدانم. اينها روشهاى غلط سياسى است كه در دنيا هم رايج است. دل ما خوش بوده است كه در ايران اين چيزها رايج نباشد؛ امّا متأسّفانه بعضى كسان به اين چيزها دلبستگى دارند. بسيار خوب؛ امّا اگر كسى مسئوليّتى را قبول كرد، چنانچه بنا شد چنين دلبستگى اى پيدا كند، به آن مديريّت ضربه خواهد زد. من يك وقت به بعضى از مسئولان دولتى پيغام دادم و گفتم ساعاتى را كه شما در جلسه ى حزبىِ خود صرف ميكنيد - البتّه نميگويم پول و امكانات ميگيريد - متعلّق به دولت و مردم است. شما حق نداريد آن را صرف مسائل حزبى و جناحى و گروهى و امثال اينها بكنيد.(2)
يك طور حزب هم هست كه همان حزبهاى رايج امروز اروپا و آمريكا است؛ مثل حزب جمهورى خواه، حزب دموكرات، حزب كارگر انگليس، حزب محافظه كار انگليس. مبناى اين احزاب بر اين پايه اى كه ما گفتيم، نيست؛ [بلكه] مجموعه اى از خواص، با يك منفعت مشتركى كه بين خودشان تعريف ميكنند - ولو در خيلى از مسائل با يكديگر همفكر هم نيستند؛ گاهى خيلى هم با هم مخالفند - مى نشينند با همديگر قرارداد ميگذارند و يك حزب به وجود مى آورند. اين حزب در ميان مردم معروف است؛ امّا عضو مصلحتى دارد، نه عضو فكرى؛ تفاوت اساسى اش اينجا است. عضو مصلحتى يعنى چه؟ يعنى اينكه فلان سرمايه دار، فلان كاسب، فلان استاد، فلان فيلسوف، احياناً فلان روحانى، از اين حزب حمايت ميكند؛ مثلاً فلان روحانى ميگويد من به مريدهاى خودم دستور ميدهم كه به كانديداى شما رأى بدهند، امّا در مقابلش شما بايد فرضاً به مسجد يا كليساى من اين امتياز را بدهيد؛ آنها هم قبول ميكنند! آن مردمى كه رأى ميدهند، نه آن كانديدا را مى شناسند، نه فكر حاكم بر او را مى شناسند، نه مؤسّسان حزب را درست مى شناسند، نه ميدانند آن كانديدا چه كار ميخواهد بكند. به صرف اينكه امام جماعت مسجد گفته مثلاً به «حزب كنگره» در هند رأى بدهيد، اينها هم رأى ميدهند! اينكه ميگويم، اتّفاقاً درست همين قضيّه در هند اتّفاق افتاد و برخى از مسلمانان به كانديداى «حزب كنگره» رأى دادند! چند ميليون مسلمان به كانديداى «حزب كنگره» رأى ميدهند؛ درحالى كه نه با آنها هم عقيده اند، نه همفكرند، نه ايمانشان يكى است، نه اصلاً ميدانند آنها در مملكت چه كار ميخواهند بكنند؛ امّا چون آن آقا گفته كه مصلحت مسلمانان اين است، اين كار را ميكنند! يا مثلاً فلان سرمايه دار ميگويد من اين قدر پول به شما ميدهم و به حزبتان كمك ميكنم؛ امّا مرا در فلان جا سفير كنيد! بحث سفير
معيّن كردن، بازرس فلان جا معيّن كردن، فلان شغل سياسى را دادن، جزو شرايط حتمى حزب بازى به شكل غربى است؛ چون كسى از روى ايمان كار نميكند؛ از روى قرارداد كار ميكند!(1)
من نميدانم شما چقدر با وضع دموكراسى هاى غربى و انتخابات آنجا آشنا هستيد. هرچه در اين زمينه اطّلاع پيدا كنيد و معلوماتتان بيشتر شود، به ناكامى دموكراسى غربى و تحزّب كه پايه ى آن دموكراسىِ آن چنانى است بيشتر پى خواهيد برد. كتابى هست كه بعيد است شما آن را مطالعه كرده باشيد، لابد كمتر وقت ميكنيد بخوانيد؛ اين كتاب از يك رمان نويس معروف آمريكايى به نام «هوارد فاست» است، ظاهراً هنوز هم زنده است و شايد ده، دوازده جلد كتاب دارد؛ بنده هم بعضى از كتابهايش را دارم و خيلى از آنها را خوانده ام. او يك رمان نويس بسيار خوبى است؛ قدرى هم چپ ميزند؛ البتّه چپ به اصطلاح آمريكايى ها. ميدانيد در اصطلاح آمريكايى ها، چپ كسى است كه يك ذرّه اسم عدالت و تأمين اجتماعى و امثال اين واژه ها را بر زبان بياورد و يا در كتابى بنويسد. او كتابى دارد به نام «آمريكايى» كه شرح حال شخصى است كه پدر و مادرش از يكى از كشورهاى ظاهراً اروپاى شرقى، با آن زحمات از اقيانوس اطلس عبور كردند و همراه با مهاجران اروپايى، خودشان را به آمريكا رساندند و دنبال شغل و كار و نان بخورونمير بودند. ظاهراً در آمريكا اين طور است كه كسى كه در آنجا متولّد شود، آمريكايى است؛ يعنى شهروند آنجا است. براى آن شخص هم كه اشاره كردم، شناسنامه ى آمريكايى گرفتند؛ با اينكه پدر و مادرش آمريكايى نبودند. در اين كتاب، مراحل رشد و تربيت و پيشرفت و دوره ى كلاس قضائى ديدن و قاضى شدن و بالاخره وارد مبارزات انتخاباتى
1) . در جلسه ى پرسش و پاسخ مديران مسئول و سر دبيران نشريّات دانشجويى 1377/12/4
شدن اين فرد شرح داده شده است. در مقدّمه ى كتاب هم مترجم مينويسد كه اين رمان است، امّا واقعيّت دارد؛ شرح حال فلان كس معروف در فلان ايالت آمريكا است. آدم وقتى اين كتاب را ميخواند، واقعاً ميفهمد كه انتخابات يعنى چه! براى انسانى كه ميخواهد در يك جامعه ى داراى منطق زندگى كند، اين معيارها مطلقاً معنى ندارد. از انتخابات شوراى شهر و شهردارى ها شروع ميشود، تا به انتخابات ايالتى و انتخابات كنگره و انتخابات رياست جمهورى ميرسد. كسانى كه در آن انتخابات هيچ كاره ى محضند، مردمند؛ مردمى كه مى آيند رأى ميدهند. همان مردمى كه پاى صندوق حاضر ميشوند و رأى ميدهند، هيچ كاره ى محضند. آن كلوبهايى كه در آنها اشخاص و كانديداها انتخاب ميشوند، كلوبهايى هستند بكلّى جداى از مردم و هيچ ربطى به آنها ندارد؛ مثلاً كلوبِ حزب دموكرات شاخه ى ايالت فلان. [اينكه] اين آقا چگونه انتخاب ميشود كه از مرحله ى پايين تا مرحله ى ايالتى بالا مى آيد، و بعد در يك مرحله ى ديگر به كنگره راه مى يابد، تا مثلاً يك وقتى رئيس جمهور شود، جزو چيزهاى عجيب و غريبى است كه انسان ميبيند و با معيارهاى انسانى و صحيح هيچ تطبيق نميكند. احزاب هم در آنجا همه كاره اند؛ البتّه پُررويى، پشت هم اندازى، پولدارى، داشتن پشتوانه هاى صهيونيستى، خوش قيافه و خوش تيپ و خوش صحبت بودن و احياناً يك همسر فعّال و جذّاب داشتن، همه ى اينها در اين انتخابها و گزينشها مؤثّر است. حزب در آنجا به اين معنا است. اين آقايانى كه من ميبينم الان براى تحزّب در كشور تلاش ميكنند، بيشتر ذهنشان دنبال اين طور حزبى است؛ من اين گونه حزب را قبول ندارم.(1)
ولايت حزبى و گروهى رايج در غرب و تسليم بودن بى چون وچرا در برابر
1) . در جلسه ى پرسش و پاسخ مديران مسئول و سر دبيران نشريّات دانشجويى 1377/12/4
مواضع حزبى و جناحى، هيچ نشانى از مردم سالارى واقعى ندارد و در عمل، تحقّق منافع ملّى و مصالح عمومى جامعه و كشور را ناممكن ميسازد.(1)
1) . در ديدار اعضاى شوراى اسلامى شهر تهران 1379/4/27
متأسّفانه يك عدّه، اصول گرايى را با تحجّر اشتباه گرفته و خيال كرده اند كه اصول گرايى يعنى تحجّر؛ درحالى كه اصول گرايى به معناى تحجّر نيست. اصول گرايى يعنى اصول مستدلِّ منطقى را قبول داشتن و به آنها پايبند ماندن و رفتارهاى خود را با آن اصول تطبيق كردن؛ مثل شاخصهايى كه انسان را در يك جادّه هدايت ميكند. «إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا »(1)، اين استقامت كردن، اصول گرايى است. معناى تحجّر اين است كه از هرآنچه كه به صورت يك باور در ذهن انسان وارد شده، بدون اينكه پايه هاى استدلالى و استناد مستحكمى داشته باشد، بى دليل و متعصّبانه دفاع كردن. «إِذْ جَعَلَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ اَلْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ »(2). «حميّت جاهليّه» گريبان كسانى را ميگيرد و آنها جاهلانه از يك چيز دفاع ميكنند. اصول گرايى با اين دفاع جاهلانه و حميّت متعصّبانه و متحجّرانه اشتباه نشود. تا گفته ميشود تحجّر، ذهن بعضى به تحجّر جناحهاى دينى ميرود؛
درحالى كه جناحهاى به اصطلاح روشنفكر و متجدّد ما، در تحجّر، دست كمى از متحجّرين دينى ندارند، بلكه در مواردى به مراتب از آنها بدترند. من يادم نميرود، دوران قبل از انقلاب در اين مجالسى كه با دانشجويان و بعضى از فعّالان سياسى چپ تشكيل ميشد، اگر كسى حرفى ميزد كه با مبانى ماركسيسم اندك مخالفت و مساسى داشت، استدلال لازم نبود، ميگفتند اين حرف باطل و غلط است! همان كه در قرآن ميگويد: «إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ »(1). چون اين را شنيده اند، بر آن پاى ميفشردند و براساس آن هر حرف منطقى را باطل ميكردند. تحجّر در آنجا بيشتر است.(2)
اصول گرايى به حرف نيست؛ اصول گرايى در مقابل نحله هاى سياسى رايج كشور هم نيست. اين غلط است كه ما كشور يا فعّالان سياسى را به اصول گرا و اصلاح طلب تقسيم كنيم: اصول گرا و فلان؛ نه. اصول گرايى متعلّق به همه ى كسانى است كه به مبانى انقلاب معتقد و پايبندند و آنها را دوست ميدارند؛ حالا اسمشان هرچه باشد.(3)
در درجه ى اوّل، ايمان و هويّت اسلامى و انقلابى و پايبندى به آن. اين، وظايفى را بر عهده ى دولت ميگذارد. نميشود گفت كه دولت به ايمان مردم كارى ندارد؛ نه. مدّتى اين فكر را ترويج كردند؛ امّا اين غلط است. دولت وظيفه دار است. چطور وزارت بهداشت با داروفروشهاى مصنوعى ناصرخسرو مبارزه ميكند؛ امّا وزارت ارشاد با مخدّرفروشهاى فرهنگى مبارزه نكند؟ با سم پراكنان فرهنگى مبارزه نكند؟ اين، وظيفه ى دولت
است؛ صدا و سيما يك جور، وزارت ارشاد يك جور و دستگاه هاى گوناگون يك جور. وظيفه ى مهم اين است كه ما پايه هاى يك ايمان روشن بينانه و استوار را در ذهن نسلهاى جوان و رو به رشد خودمان تقويت كنيم؛ ايمانِ دور ازخرافه گرى و سست انديشى، ايمانِ روشن بينانه، ايمانِ به دين، ايمانِ به نظام، ايمانِ به مردم، ايمانِ به آينده، ايمانِ به خود، ايمانِ به استقلال كشور و ايمانِ به وحدت ملّى و ايمانى كه در هيچ بخشى برافروزنده ى آتشهاى تعصّب فرقه اى نباشد. اين را من تكرار و تأكيد ميكنم و به همه ميگويم: اين غلط است كه ما به نام ايمان اسلامى يا ايمان مذهبى حرفى بزنيم و كارى بكنيم كه تعصّبهاى فرقه اى را دائم مشتعل كنيم و همه را به جان هم بيندازيم؛ قضيّه اصلاً اين طور نيست. به ايمان خودتان پايبند باشيد؛ با هركسى هم كه از لحاظ ايمان مذهبى يا دينى با شما مخالف است، بحث بكنيد، مجادله بكنيد، استدلال بكنيد، منطق بكنيد و او را به فكر خودتان معتقد بكنيد؛ امّا تعصّب افروزى نكنيد؛ «وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ »(1)اين، قرآن است. چرا يك عدّه اى نميفهمند، من نميدانم. در اين بخش، يكى از وظايف مهمّ ديگرى كه بر عهده ى دولت و نظام جمهورى اسلامى است، اين است كه هويّت اسلامى را در دنياى اسلام برجسته و شفّاف كنيم، تا اين يك معيارى باشد در جلوى چشم ملّتهاى مسلمان؛ تديّن دور از خرافه و كاوش در منابع دينى و نوآورى. بعضى ها خيال ميكنند كه نوآورى در دين امكان ندارد! گنجينه ى منابع اسلامى و دينى ما بى پايان است؛ ما به قدرِ وسع خودمان، فقط چند سطل آب از اين چشمه ى جوشان برداشته ايم؛ تلاش كنيم و فكرهاى نو و حرفهاى نو در زمينه هاى مختلف توليد كنيم. اين قرآن يك اقيانوس بى پايان است؛ خيلى حقايق هست؛ نه «خيلى»، بلكه بيشترِ حقايق عالم را كه ما از قرآن ميتوانيم بفهميم، هنوز
1) . سوره ى نحل، بخشى از آيه ى 125، ترجمه: «... و با آنان به [شيوه اى] كه نيكوتر است مجادله نماى...»
نفهميده ايم. فكر كردن، استخراج كردن، نوآورى كردن و سخن نو را در مقابل افكار عمومى متفكّران و انديشمندان مسلمان قرار دادن، يكى از كارهاى ما است. البتّه پيدا است كه اين كار مثل همه ى كارهاى ديگر، بايد با اسلوب و فنّ خود انجام بگيرد؛ اين يك متد دارد و خارج از آن متد نميشود كار را انجام داد. آن كسى كه اصلاً در يك فنّى وارد نيست، نميشود به او گفت در اين فن، نوآورى بكن؛ اين كار كسانى است كه واردند؛ مطّلعند؛ با كتاب و سنّت و با قرآن آشنايند؛ فنّان اين فنّند. از كسى كه اصلاً موسيقى بلد نيست، نميشود گفت يك آهنگ تازه بساز؛ چگونه بسازد؟ پرچم برادرى اسلامى را با همه ى ملّتهاى اسلامى بلند كنيم و فضيلتهاى اخلاقى را در جامعه رشد بدهيم: همكارى، گذشت، كمك، صبر، حلم؛ اينها خلقيّات اسلامى است؛ اينها را در جامعه رشد بدهيم. اين، همان ايمان و هويّت اسلامى و انقلابى است كه اصل اوّل است. بعضى ها خيال ميكنند وقتى ما ميگوييم «اسلام» و «ايمان»، يعنى چشمهايمان را ببنديم، همه كس را نفى كنيم، در مقابل هر حرف و فكرى با اخم فراوان وارد بشويم؛ مثل بعضى از اين منحرفهايى كه در افغانستان ديديد و امروز در مجموعه ى شبكه ى تروريستى عراق، خودشان را نشان ميدهند و همه ى دنياى اسلام را خارج از اسلام ميدانند! اخمها درهم و چشمها بسته است و شمشيرهاى عريان را دور سرشان ميچرخانند و ملّتها را به خاك و خون ميكشند؛ آن روش، روش ما نيست. ايران اسلامى پرچم خودش را دارد. ما كسى مثل امام را با آن افكار نو، روشن و با آن نوآورىِ در همه ى بخشها، حتّى در فقه داريم؛ علّت اينكه شما مى بينيد كه اسلامى كه ايران اسلامى عرضه ميكند، مثل قند در كام ملّتها شيرين مى آيد و همه جا پخش ميشود، اين است. استعداد، ذوق، فهم و حكمت ايرانى وقتى در كار حلّاجى و فهم دين مى افتد، اين ثمرات خوب را پديد مى آورد. هويّت اسلامى و دينى و پايبندى به آن، يعنى اين.(1)
1) . در ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1385/3/29
اصل دوّم، عدالت است. فلسفه ى وجودى ما، عدالت است. اينكه ما برنامه ى رشد اقتصادى درست كنيم و بگذاريم بعد از حاصل شدن دو، سه برنامه ى رشد اقتصادى، به فكر عدالت بيفتيم، منطقى نيست. رشد اقتصادى بايد همپاى عدالت پيش برود. برنامه ريزى كنند و راهش را پيدا كنند. عدالت چيست؟ البتّه ممكن است در معنا كردن عدالت، افرادى، كسانى يا گروه هايى اختلاف نظر داشته باشند؛ امّا يك قدرِ مسلّمهايى وجود دارد: كم كردن فاصله ها، دادن فرصتهاى برابر، تشويق درستكار و مهار متجاوزان به ثروت ملّى، عدالت را در بدنه ى حاكميّتى رايج كردن، عزل و نصبها، قضاوتها، اظهارنظرها، مناطق دوردست كشور و مناطق فقير را مثل مركز كشور زير نظر آوردن، منابع مالى كشور را به همه رساندن، همه را صاحب و مالك اين منابع دانستن، از قدرِ مسلّمها و مورد اتّفاقهاى عدالت است كه بايد انجام بگيرد. بنابراين، عدالت يك اصل است و نيازمند قاطعيّت. عدالت، با من بميرم، تو بميرى درست نميشود؛ عدالت، با تعارف درست نميشود؛ اوّلاً قاطعيّت ميخواهد، ثانياً ارتباط با مردم ميخواهد، ثالثاً ساده زيستى و مردمى بودن لازم دارد و بالاتر از همه، خودسازى و تهذيب ميخواهد؛ اين هم جزو پيش شرطها و پيش نيازهاى اجراى عدالت است. اوّل، بايد خودمان را درست كنيم و يك دستى به سر و صورت خودمان بكشيم، تا بتوانيم عدالت را اجرا كنيم؛ وظيفه ى من و شما اينها است. واقعاً بايد با ويژه خواران و فساد مبارزه كنيم.(1)
اصل سوّم، حفظ استقلال سياسى است. اين، خيلى مهم است؛ اين، جزوِ مبانى اصولى نظام است. اين استقلال، استقلال سياسى، اقتصادى
1) . در ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1385/3/29
و فرهنگى است. ما بايد اين بندهاى اختاپوس فرهنگىِ تحميل شده ى به وسيله ى غرب را از دست و پاى خودمان باز كنيم؛ اين هم يكى از اصول ما است. آن حركتى، آن جريانى، آن شعارى و آن برنامه ريزى اى كه در آن استقلال كشور و ملّت ديده نشود، اصول گرايانه نيست.(1)
اصل چهارم، تقويت خودباورى و اعتمادبه نفس ملّى است. اين اعتمادبه نفس، در همه جا است. ما اكنون در زمينه ى مثلاً علوم تجربى، نمونه هايش را ديده ايم كه يكى اش فنّاورى هسته اى است، يكى اش توليد سلّولهاى بنيادى است، يكى اش كارهاى خوبى است كه در بخشهاى گوناگون انجام داده اند و من حالا نميخواهم پيش از موعد، آنها را تصريح و بيان كنم، كه به نفع پيشرفت دانش بشرى هم هست. البتّه اينها فقط يك بخشى از كار است. استقلالِ اعتمادبه نفس ملّى و خودباورى، فقط به اين چيزها منحصر نميشود كه ما ميتوانيم سد درست كنيم؛ ميتوانيم نيروگاه درست كنيم و ميتوانيم بدون كمك خارجى، كارهاى بزرگ و پروژه هاى عظيم را راه اندازى كنيم، بلكه بايد در سياست، فلسفه، ابتكارهاى مردمى و ارزشهاى اخلاقى هم خودباورى داشته باشيم. ببينيد! ديگران يك حركت ابلهانه ى ديوانه وارى مثل گاوبازى در خيابانهايشان راه مى اندازند، تلفات جانى ميدهند، خودشان را مسخره ميكنند؛ امّا افتخار هم ميكنند كه اين سنّت ملّى ما است! كار، غلط است؛ امّا خودباورى خوب است؛ خجالت نميكشند. حالا فرض بفرماييد اگر ما يك سنّت اسلامى داريم كه منطقى هم برايش داريم و آن را هم پذيرفته ايم، نبايستى در انجام دادن آن خجالت بكشيم. من حالا نميخواهم مثال بزنم؛ امّا مواردى هست كه مثال زدنش صلاح نيست؛ ممكن است ريز شدن و جزئى شدن در بعضى
1) . در ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1385/3/29
از مسائل باشد؛ ولى مثالهاى فراوانى را ميتوانيد پيدا كنيد. در ارزشهاى اخلاقى: مبارزه ى فرهنگى دائم با خودباختگى مزمن و تحميلى كه چند ده سال بر اين كشور تحميل شده. بزرگان و پرچمداران فرهنگ و سياست در اين كشور، در يك مقطع زمانى و با صداى واحد، با وقاحت تمام گفتند كه ايرانى صفر محض است و اگر بخواهد معنا پيدا كند، بايد برود كنار فرهنگ فرنگى. اوّلين پيشروان قافله ى روشنفكرى كشور ما و معروف ترين سياستمداران دوران قاجار و پهلوى، اين حرف را صريحاً گفتند، بعضى ها هم كه نگفتند، اين طور عمل كردند و اين شد يك بيمارى مزمن در جامعه ى ما؛ بايستى با اين مبارزه كرد.(1)
اصل پنجم، جهاد علمى است. من تكيه ميكنم كه اين جزوِ مبانى اصول گرايى است؛ «جهاد علمى». چند سال است من تكرار كرده ام: بايد نهضت توليد علم در كشور راه بيفتد. من خوشحالم وقتى با دانشجوها و جوانها مواجه ميشوم كه غالباً آنها حرف ميزنند و مطالبى را ميگويند، ميبينم آنها همين مسئله ى توليد علم و اتّصال علم و صنعت و پشتيبانى دولت از پيشرفت و ابتكارات علمى را به عنوان توقّع از ما مطرح ميكنند. من ميگويم خيلى خوشحالم و اينها حرفهاى ما است و حالا در بين مجموعه ى دانشگاهى عرف شده؛ ليكن اين كافى نيست؛ بايد به سمت كارهاى بزرگ برويم. ببينيد! يك وقت هست شما ميتوانيد هواپيمايى را كه ديگران اختراع كرده اند و ساخته اند، خودتان بدون كمك ديگران در داخل كشور بسازيد؛ اين خيلى خوب است، اين بهتر از خريدن هواپيماى ساخته شده است؛ امّا يك وقت هست شما خودتان يك چيزى در سطح هواپيما در كشورتان توليد ميكنيد؛ اين است آنچه كه ما لازم داريم. ما بايد بر ثروت علمى بشر
1) . در ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1385/3/29
بيفزاييم؛ نگويند نميشود؛ ميشود. يك روزى بشريّت، فنّاورى ريزترينها، نانوتكنولوژى را نميشناخت، بعد شناخت. امروز صد ميدان ديگر ممكن است وجود داشته باشد كه بشر نميشناسد؛ امّا ميتوان آنها را شناخت و ميتوان جلو رفت. البتّه مقدّمات دارد؛ امّا آن مقدّمات را هم ميشود با همّت فراهم كرد. من يك روز در مجموعه ى جوانها و اهل دانشگاه گفتم من توقّعم زياد نيست؛ من اين را از شما جامعه ى علمى كشور توقّع ميكنم كه شما پنجاه سال ديگر - پنجاه سال، نيم قرن است - در رتبه ى بالاى علمى دنيا قرار داشته باشيد؛ اين توقّع زيادى است از يك ملّت بااستعداد؟ امّا اگر بخواهيم اين اتّفاق بيفتد، از الان بايد سخت كار كنيم. شرطش تنبلى نكردن است، غفلت نكردن است، خسّت نورزيدن است، از ورود در اين راه وحشت نكردن است و ميدان دادن و پرورش نخبگان علمى است. در بعضى از بخشها ما با دنيا فاصله مان زياد نيست؛ در آن بخشها مثل همين بخشهايى كه اسم آوردم، خوشبختانه فاصله مان با پيشرفتهاى دنيا و آن نوكهاى حركت زياد نيست، ميتوانيم تلاشمان را مضاعف كنيم؛ اين هم يك كار است. بنابراين، اين جزوِ وظايف دولت است؛ بايستى ميدان داد. اين جوانها تشنه ى كار و فهميدن هستند، به شرط اينكه امكانات در اختيار اينها قرار بگيرد. الحمدلله ما استاد خوب هم كم نداريم. يك روزى بود ما اوائل انقلاب، در اين كشور قحط استاد داشتيم؛ امّا امروز نه، بحمدالله اساتيد فراوان است و امروز اكثريّت آنان پرورش يافته ى دامان خود اين ملّت و روييده ى در همين آب وهوا هستند.(1)
اصل ششم، تثبيت و تأمين آزادى و آزادانديشى است. آزادى را نبايد بد معنا كرد. آزادى يكى از بزرگ ترين نعمتهاى الهى است كه يكى از شعبش
1) . در ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1385/3/29
آزادانديشى است. بدون آزادانديشى، اين رشد اجتماعى، علمى، فكرى و فلسفى امكان ندارد. در حوزه هاى علميّه، دانشگاه و محيطهاى فرهنگى و مطبوعاتى، هو كردن كسى كه حرف تازه اى مى آورد، يكى از بزرگ ترين خطاها است؛ بگذاريد آزادانه فكر كنند. البتّه من فهم غلط از آزادى را تأييد نميكنم؛ من باز گذاشتن دست دشمن را در داخل، براى اينكه مرتّباً گاز سمّى توليد كند و در فضاى فرهنگى يا سياسى كشور بدمد، تأييد نميكنم؛ من براندازى خاموش را آن چنانى كه خود آمريكايى ها گفتند و عواملشان چند سال قبل در اينجا سادگى و بى عقلى كردند و به زبان آوردند، برنميتابم و رد ميكنم؛ امّا توسعه ى آزادى و رها بودن ميدان براى پرورش فكر و انديشه و علم و فهم، ربطى به اينها ندارد. ظرافتى لازم است كه آدم اين دو منطقه را از همديگر باز بشناسد و مرز اينها را معيّن بكند. آزادى و آزادانديشى، يكى از مبانى اصلى اصول گرايى است.(1)
اصل هفتم، اصلاح و تصحيح روشها است؛ اصلاحات. اصلاحات جزوِ مبانى اصول گرايى است. من به نظرم پارسال بود كه در سفر كرمان، با جوانها و مجموعه ى دانشجوها و دانشگاهى ها كه روبه رو شدم، گفتم كه اصلاحاتِ اصول گرايانه و اصول گرايىِ مصلحانه درهم تنيده هستند. آن اصلاحاتى كه بخواهد با معيار آمريكايى در كشور انجام بگيرد، مثل همان اصلاحات رضاخانى است. ميدانيد كه رضاخان در مهم ترين بخشها و سالهاى سلطنتش، شعارش اصلاحات بود. همه ى اين فجايع و جناياتى كه شما در دوره ى رضاخان سراغ داريد، تحت نام و زير پرچم اصلاحات انجام گرفته است؛ اسناد بازمانده ى از دوره ى رضاخان را بخوانيد. افراد را بركنار ميكردند؛ چون ميگفتند اينها ضدّ اصلاحاتند؛ افرادى را سر كار
1) . در ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1385/3/29
مى آوردند؛ چون ميگفتند اينها مؤمن به اصلاحاتند. آن اصلاحاتى كه با معيار رضاخانى، با معيار آمريكايى و با معيار فرهنگ غربى انجام بگيرد، اصلاحات نيست، افسادات است. بنده سه، چهار سال قبل، چند سخنرانى در نماز جمعه و غير نماز جمعه در اين باره كرده ام. اصلاحات بايد ضابطه مند و مبتنى بر ارزشها و معيارها و خطكشهاى اسلامى و ايرانى باشد. معيار اصلاحات، قانون اساسى است؛ بر اين اساس، بايد ما اصلاحات كنيم؛ ما به اصلاحات احتياج داريم. اصلاحات، تصحيح روشهاى ما است، تصحيح هدفهاى مرحله اى ما است، تصحيح تصميم گيرى هاى ما است، تعصّب نورزيدن روى تصميم گيرى هاى ناحق است؛ اين، غير از ساختارشكنى و مبارزه ى با قانون اساسى، مبارزه ى با اسلام و مبارزه ى با استقلال يك كشور است.(1)
آخرين اصل هم كه البتّه در اين فهرست كوتاهى كه من عرض ميكنم، آخرين نيست، شكوفايى اقتصادى است، رسيدگى به زندگى مردم است و رسيدگى به اقتصاد كشور. ما احتياج داريم كه از سرمايه گذارى حمايت بشود؛ كارآفرينى بشود؛ توليد داخلى ترويج بشود؛ با قاچاق و فساد مجدّانه مبارزه بشود؛ اشتغال به عنوان يك مبناى اصلى و يك هدف مهم دنبال بشود؛ ثبات و شفّافيّت و انسجام سياستها و مقرّرات اقتصادى انجام بشود. مقرّرات اقتصادى اى كه امروز يك چيز بگوييم، فردا عوضش بكنيم، فايده اى ندارد. مقرّرات اقتصادى و قوانين ما، هم بايد ثبات داشته باشند كه مردم بتوانند روى آن برنامه ريزى كنند، هم بايد منسجم باشد و با هم بخواند و شفّاف باشد. بازاريابى جهانى، يكى از مهم ترين وظايف، براى رونق اقتصادى كشور است كه جزوِ كارهايى است كه ما نكرده ايم و جزوِ
1) . در ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1385/3/29
كم كارى هاى ما است. و [نيز] اطّلاع رسانى كامل از فعّاليّتها و برنامه ها؛ ما بايستى اينها را در نظر داشته باشيم.(1)
شاخصه هاى اصول گرايى، شاخصه هاى مهمّى است. اين شاخصه ها بايد مورد توجّه قرار بگيرد، كه من به بعضى از اينها اشاره ميكنم. در اظهارات شما هم هست، آن را ميگوييد و تكرار ميكنيد و در برنامه هايتان ميگنجانيد. تحقّق مجموعه ى اين شاخصه ها به معناى حقيقى كلمه، دولت را به عنوان يك دولت اصول گرا معرّفى خواهد كرد.(2)
شاخصه ى اوّل «عدالت خواهى و عدالت گسترى» است. به زبان، آسان است، امّا در عمل بسيار كار دشوارى است و مقدّمات بسيارى لازم دارد. بايد خيلى كار كرد تا اينكه عدالت تحقّق پيدا كند؛ عدالت جغرافيايى، عدالت طبقاتى، عدالت در زمينه هاى مسائل اقتصادى، عدالت در زمينه هاى مسائل فرهنگى، عدالت در جايگزين شدن و جاى گرفتن در مسئوليّتها و مناصب و عدالت در قضاوتهاى ما؛ نه فقط قضاوتى كه قاضى در دادگاه ميكند، بلكه داورى هايى كه ما نسبت به اشخاص و قضايا ميكنيم؛ اينها همه عدالت است و عدالت در آنها نقش دارد. عدالت خواهى و عدالت گسترى به معناى همه ى اينها است. البتّه امروز كشور ما بيش از هر چيز ديگر، تشنه ى عدالت اقتصادى است؛ علّت هم اين است كه واقعاً يك شكافى به صورت ميراث معيوبى از گذشته بود و اين شكاف بايد پُر ميشد؛ كه نشده است؛ البتّه به شكل معقولى بايد پُر شود. ما
پُر كردنِ اين شكاف را به همان شكلى ميگوييم كه اسلام توصيه ميكند؛ حرفهاى غير منطقى و ناممكن و نامعقول را نميخواهيم به ميان بياوريم. همان طور كه اسلام ميگويد: «فرصتها در مقابل همه باشد و امكانات عمومى مورد استفاده ى همه قرار گيرد.» بنابراين يك شاخصه، مسئله ى عدالت خواهى و عدالت گسترى است كه پهنه ى وسيعى دارد.(1)
«فسادستيزى» شاخصه ى ديگر است. «سلامت اعتقادى و اخلاقىِ مسئولان كشور» بخصوص مسئولان عالى رتبه، در سطوح دولت و معاونين و از اين قبيل، بسيار مهم است و شاخصه ى ديگرى است كه از لحاظ اعتقادى و اخلاقى اشخاص سالمى باشند.(2)
«اعتزاز به اسلام» يكى ديگر از شاخصه هاى اصول گرايى است. ما در دورانِ اين 27 سال، بعضى از مسئولان نظام اسلامى را ديده بوديم كه خجالت ميكشيدند يك حكم اسلامى يا يك جهت گيرى اسلامى را صريحاً بر زبان بياورند؛ نه، ما طلبكاريم. من بارها گفته ام، در قضيّه ى «زن»، ما پاسخگوى غرب نيستيم، غرب بايد پاسخگوى ما باشد؛ ما هستيم كه سؤال مطرح ميكنيم. در زمينه ى حقوق بشر، ماييم كه طلبكار مدّعيان منافق و دو روى حقوق بشر هستيم. بنابراين به اسلام اعتزاز داشته باشيد. آنچه را كه اسلام به ما آموخته، اگر ما درست ياد گرفته باشيم و دچار كج فكرى و انحراف و غلطفهمى نشده باشيم، چيزى است كه بايد به آن افتخار كنيم.(3)
«ساده زيستى و مردم گرايى» شاخصه ى ديگرى است.(1)
يكى از شعارهاى ما قبل از پيروزى انقلاب نه شعارهاى انقلاب، شعارهاى دوستانه ى خودمان در مجموعه ى رفاقتى و مجموعه هايى كه با هم بوديم، با هم فكر ميكرديم و كار و مبارزه ميكرديم «ساده زيستى» بود؛ زندگى ساده و كمتر بهره بردن از جلوه هاى دنيا. بعد كه انقلاب پيروز شد، سعى كرديم بازهم همين روش، همين شعار و همين مبنا را دنبال كنيم. امام بزرگوار ما خودش مظهر همين معنا بود؛ آدمى بود كه تعيّنات دنيوى، حقيقتاً برايش ارزش نداشت. آدم اين را در آن مرد معنوى و بزرگوار ميديد كه تعيّنات، تعلّقات و تكلّفات دنيوى، اصلاً براى خودش ارزش نداشت!... اينكه دارم ميگويم، منظورم بهره مندى شخصى است؛ معنايش اين نيست كه كشور، كار آبادانى و عمران نكند و دنيا را آباد نكند. اينها هميشه، تخليه ها و شبهه افكنى هاى مخالفين اسلام بوده، ميگفتند: اينكه اسلام با دنيا مخالف است؛ يعنى دنيا را آباد نكنيم؛ نه، آن دنيايى كه گفته ميشود، دنياى شخصى است؛ يعنى خود شما دنبال تكيّف زندگى دنيايى نباشيد و زندگى را ساده بگذرانيد؛ معنايش اين است. اميرالمؤمنين (عليه السّلام)، شخصاً زاهدانه ترين زندگى ها را داشت؛ امّا درعينِحال، مرتّب هم كار ميكرد، مزرعه را آباد و چاه آب، جارى ميكرد، جهاد ميكرد و كشور را اداره ميكرد، حكومت به آن عظمت را رياست ميكرد، سياستگذارى و سياستمدارى ميكرد.
غرض و مراد ما، دل سپردن به دنيا است كه البتّه مقدار زيادى از مشكلات ما ناشى از اين مسئله است. منِ مسئول دولتى و حكومتى، يا
1) . در ديدار با رئيس جمهور و اعضاى هيئت دولت 1385/6/6
من روحانى، بايد مواظب باشم؛ بخصوص ما دو صنف خصوصيّتى داريم، يك وقت گفتند: واى به حال آن كسانى كه هر دو هستند؛ هم مسئول حكومتى، هم روحانى؛ اينها مشكلشان بيشتر و تكليفشان سنگين تر است. توقّع مردم، بجا و بحق از آنها بيشتر است. خداى متعال هم آنها را بيشتر مورد سؤال قرار خواهد داد؛ چون اثر عملشان هم بيشتر است. ما بايد بيشتر مواظب باشيم. ديگران هم بايد مواظب باشند؛ شما هم كه دانشجوييد، يا استاديد بايد مواظب باشيد؛ شما هم كه رئيسيد، بايد مواظب باشيد. همه بايد مواظب باشند كه به دام تكلّفات و تعيّنات زندگى نيفتند و در اشرافيگرى و مانند اينها غرق نشوند. زينت دنيا را به قدرى كه خداى متعال قرار داده و مباح است، براى همه كس بخواهند. البتّه «اَلْمٰالُ وَ اَلْبَنُونَ زِينَةُ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا »(1)هيچ ايرادى ندارد. نه مال ايراد دارد، نه فرزندان ايراد دارد، نه مقام و مانند اينها؛ ليكن غرق شدن در اينها، عمده كردن و هدف قرار دادن اينها و خود را در تكيّفات و تعيّنات زندگى منحصر كردن است كه آسيب ميزند.(2)
يك وقت هست كه ما در زندگى شخصى خود، مثلاً حركت اشراف گونه اى داريم بين خودمان و خدا؛ كه اگر حرام باشد، حرام است؛ اگر مكروه باشد، مكروه است؛ اگر مباح باشد، مباح است. امّا يك وقت هست كه ما جلوى چشم مردم يك مانور اشرافيگرى ميدهيم؛ اين ديگر مباح و مكروه ندارد؛ همه اش حرام است؛ به خاطرِ اينكه تعليم دهنده ى اشرافيگرى است به: اوّلاً زيردستهاى خودمان، ثانياً، آحاد مردم به اين كار تشويق ميشوند. ما نبايد مردم را به اين كار تشويق كنيم. ممكن است در داخل جامعه كسانى پولدار باشند و ريخت وپاش كنند البتّه اين كار بدى است،
ولى به خودشان مربوط است امّا ريخت وپاش ما اوّلاً از جيبمان نيست، از بيت المال است، ثانياً ريخت وپاش ما مشوّق ريخت وپاش ديگران است. واقعاً «النّاس على دين ملوكهم» ؛ ملوك در اينجا به معنى پادشاهان نيست كه بگوييم ما پادشاه نداريم؛ نه، ملوك شماها هستيد؛ النّاس على دين ماها.
در يكى از تاريخها خواندم زمانى كه وليدبن عبدالملك خليفه شده بود، چون خيلى اهل جمع كردن ثروت و جواهرات و اشياى قيمتى بود، مردم كوچه و بازار وقتى به همديگر ميرسيدند، مكالماتشان از اين قبيل بود: آقا! فلان لباس را آوردند، شما خريديد؟ آقا! فلان نگين را فلان كس آورده، شما خريديد؟ يعنى مردم همه اش راجع به خريد و فروش وسايل و اشياى زينتى و امثال اينها حرف ميزدند. بعد از وليد، سليمان بن عبدالملك خليفه شد. او اهل ساختمان سازى بود و به كاخ سازى و ساختمان سازى خيلى عشق مى ورزيد. اين مورّخ ميگويد مردم حتّى وقتى براى نماز به مسجد مى آمدند، يكى ميگفت: آقا! شما كار ساختمانىِ منزلتان را تمام كرديد؟ ديگرى ميگفت: آقا! شما فلان خانه يا زمين را خريديد؟ ديگرى ميگفت: آقا! شما آن دو اتاق را اضافه كرديد؟ حرفهايشان همه از اين قبيل بود. بعد از اين دو نفر، عمربن عبدالعزيز آمد. او اهل عبادت بود. مورّخ ميگويد مردمِ كوچه و بازار وقتى به هم ميرسيدند، يكى ميگفت: آقا! راستى شما ديروز دعاى ماه رجب را خوانديد؟ ديگرى ميگفت: آن دو ركعت نماز را خوانديد؟ بنابراين رفتار ماها يك تأثير قهرى در رفتار مردم دارد. ساده زيستى بسيار چيز خوبى است.(1)
«تواضع و نغلتيدن در گرداب غرور» هم يكى از شاخصه هايى است كه
1) . در ديدار اعضاى هيئت دولت 1384/6/8
لازمه ى اصول گرايى است؛ ما در معرض اين هستيم. ببينيد عزيزان! شماها در موضع بالايى قرار داريد و مورد احتراميد. افراد پيش شماها مى آيند و تعريف و تمجيد ميكنند؛ بعضى از روى اعتقاد، بعضى بدون اعتقاد براى اينكه شما خوشتان بيايد. ما خودمان بايد مواظب باشيم. حرفهايى را كه در تمجيد و ستايش ما ميزنند، باور نكنيم. ما بايد به درون خودمان نگاه كنيم كه «اَلْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ »(1)نقصها، مشكلات و كمبودهايمان را نگاه كنيم و فريب نخوريم. اين فريب خوردن، انسان را در دام و گرداب غرور مى اندازد. اگر انسان خودش را بد برآورد كرد، ديگر نجات پيدا نميكند.(2)
«اجتناب از اسراف و ريخت وپاش».(3)
درحالى كه فقر و تنگدستى و گرسنگى و سطح پايين زندگى، گلوى اكثريّت ملّت ايران را ميفشرد؛ اسراف و ولخرجى و تجمّل و زندگى هاى افسانه وار و كاخهاى شاه و خانواده و رجال دربارى و فرماندهان نظامى اش از يك طرف و غارت منابع ملّى به وسيله ى كمپانى هاى بيگانه و دلّالان داخليشان از طرف ديگر، روزبه روز عرصه را بر مردم تنگ تر ميكرد.(4)
برادران و خواهران! هرجا هستيد و در هر مسئوليّتى قرار داريد، بايد مراقب باشيد. يك رفتار شما، يك گفتار شما، يك حركت شما ميتواند تأثير ماندگار بگذارد؛ ميتواند تأثيرهاى وسيعى در زندگى مردم بگذارد. سالها است كه بنده درباره ى زندگى تشريفاتى مكرّر تذكّر ميدهم. اين، دو
جنبه دارد: يك جنبه از لحاظ اصل پايبندى به تجمّلات و تشريفات است كه اين بد و دون شأن انسان والا است؛ يعنى يك وقت انسان به يك چيز غير لازم پايبند ميشود كه دون شأن انسان است. بعلاوه، مسرفانه است؛ تضييع سرمايه ها، تضييع اموال و تضييع موجودى ها در آن هست. اين يك بعد قضيّه است كه اصل اسراف بد است؛ اصل تجمّل، همراه با اسراف و همراه با زياده روى است و بد است. ليكن جنبه ى دوّمى دارد كه اهمّيّتش كمتر از جنبه ى اوّل نيست و آن انعكاس تجمّل شما در زندگى مردم است؛ بعضى ها از اين غفلت ميكنند. وقتى شما جلوى چشم مردم، وضع اتاق و دفتر و محيط كار و محيط زندگى را آن چنانى ميكنيد، اين يك درس عملى است و هركسى اين را ميبيند، بر او اثر ميگذارد؛ حدّاقل، اين را بايد رعايت كرد. فضا را، فضاى تجمّلاتى و تجمّل گرايى و عادت كردن به تجمّل قرار ندهيم؛ چون امروز اگر اين روحيّه ى تجمّل گرايى در جامعه ى ما رواج پيدا كند كه متأسّفانه تا ميزان زيادى هم رواج پيدا كرده است، بسيارى از مشكلات اقتصادى و اجتماعى و اخلاقى كشور اصلاً حل نخواهد شد... اين همان تأثير حرف و اقدام و عملكرد من و شما در روحيّه ى مردم است. اين، اهمّيّت تقواى ما را اين قدر زياد ميكند.(1)
«خردگرايى و تدبير و حكمت، در تصميم گيرى و عمل»، جزو مسائلى است كه حتماً به آن احتياج داريد؛ همه مان در تصميم گيرى ها و عملمان به آن احتياج داريم.(2)
«مسئوليّت پذيرى و پاسخگويى»؛ در هر بخشى كه ما هستيم، مسئوليّت
آن كارى را كه بر عهده گرفته ايم بپذيريم. زيرمجموعه، زيرمجموعه ى ما است، احساس مسئوليّت كنيم. در هر نقطه اى مسئوليّت تعريف شده اى وجود دارد، آن مسئوليّت را بايستى پذيرفت.(1)
از جمله ى شاخصه هاى مهمّ اصول گرايى، يكى «اهتمام به علم و پيشرفت علمى» است. شما ببينيد چه زمانى در آغاز پيدايش اسلام گفته شد: «طلب العلم فريضةٌ على كلّ مسلمٍ و مسلمة» (2)يا «مؤمن و مؤمنة» همان وقتى كه نماز و زكات و اين چيزها آمد، طلب العلم هم آمد؛ «اطلبوا العلم ولو بالصّين» (3)هم آمد. من بارها تكرار ميكنم كه اين به خاطرِ همين است كه جامعه، بدون علم نخواهد توانست آرمانهاى خودش را بالا بياورد؛ مثل اين است كه انسان حرف حقّى داشته باشد، امّا اصلاً زبان گفتنش را نداشته باشد. نداشتن علم اين طور است. علم موجب ميشود كه شما بتوانيد آن آرمانها، آن اهداف و آن خطّ روشن و جادّه ى روشنِ صراط مستقيمى را كه در دست و اختيار شما است، مطرح كنيد و كسان بيشترى را از بشريّت، به آن هدايت كنيد. [اگر] علم نداشته باشيد، اين امكان پذير نخواهد بود. بنابراين علم كه وسيله ى رشد ملّى، بشرى، انسانى و اوج گرفتن در محيط عامّ بشريّت است، جزوِ چيزهاى لازم است و بايد به اين اهتمام داشته باشيد.(4)
«سعه ى صدر و تحمّل مخالف»؛ كه از جمله ى شاخصه هايى است كه جزوِ پايه هاى اصول گرايى است. گاهى انسان از حرفى كه ميزنند، ناراحت
هم ميشود، حرص هم ميخورد، گاهى به خدا هم شكايت ميكند كه خدايا! تو كه ميبينى واقع قضيّه چيست و چقدر با چيزى كه اينها ميگويند، فاصله دارد؛ امّا درعينِحال، انسان بايستى حلم به خرج دهد. حلم يعنى ظرفيّت و تحمّل صداى مخالف را داشتن. البتّه اين... به معناى آن نيست كه دولت از عملكرد خودش دفاع نكند؛ نه، حتماً بايستى دفاع كند.(1)
«اجتناب از هواهاى نفس»؛ چه هواى نفس شخصى، چه هواى نفس گروهى؛... بحمدالله عناصر دولت به هيچ گروه و دسته و باند و جريانى وابسته نيستند؛ اين خيلى نكته ى مهمّى است. مراقب باشيد حركت، اظهار نظر و حرف، انتساب به يك جريان، به يك باند و به يك گروه را پيش نياورد، كه اگر اين طور شود، هواى نفس تقريباً انفكاك ناپذير است؛ هواى نفس گروهى هم مثل هواى نفس شخصى است؛ آن هم همين طور است. هواى نفس گروهى هم انسان را بى حساب و كتاب به اين طرف و آن طرف ميكشاند و از خرد و جادّه ى مستقيم منحرف ميكند. اين هم جزو لوازم اصول گرايى است.(2)
«انس با خدا»، «انس با قرآن» و «استمداد دائمى از خدا»؛ اين آخرى كه از شاخصه هاى اصول گرايى است، تضمين كننده ى همه ى آن چيزهايى است كه قبلاً عرض كرديم. انس با خدا يادتان نرود. ما بارها ميگوييم كه خدمات مسئولان نظام از هر عبادتى بالاتر است؛ اين حرف درستى است و مبالغه هم در آن نيست. امّا بدانيد، اين خدمات، آن وقتى خدمت خواهد
شد و آن وقتى با خلوص و درخشش و شفّافيّت خود باقى خواهد ماند كه دل شما با خدا مأنوس باشد. اگر دل از خدا غافل شد، اگر دل رابطه ى خودش را با ذكر و توجّه و خشوع از دست داد، همين خدمتى كه ما ميگوييم بالاترين عبادت است، همين خدمت، مشوب خواهد شد؛ اصلاً به كلّى مشوب ميشود و در آن اغراض و هواها مى آيد. جهاد در ميدان جنگ و ميدان نظامى كه اين قدر عظمت دارد، اگر با اهداف خدايى نباشد و بدون ارتباط با خدا باشد، به يك چيز كم ارزش يا بى ارزش و گاهى هم ضدّ ارزش، تبديل ميشود! لذا من بر اين امر تأكيد و اصرار دارم؛ بخصوص حالا كه ماه شعبان هم هست. در اين صلوات ماه شعبان صلواتى كه وارد شده و اوّل ظهر خوانده ميشود «اللّهمّ صلّ على محمّدٍ و آل محمّدٍ شجرة النّبوّة و موضع الرّسالة» ، تا ميرسد به اينجا «و هذا شهر نبيّك سيّد رسلك شعبان الّذى حففته منك بالرّحمة و الرّضوان» ؛ اين ماه پوشيده و محفوف شده ى به رحمت و رضوان الهى است؛ آن وقت «الّذى كان رسول الله صلّى الله عليه و آله يدأب فى صيامه و قيامه فى لياليه و أيّامه بخوعاً لك فى إكرامه و إعظامه إلى محلّ حمامه» (1)يعنى تا دم مرگ، پيغمبر اين حالت را حفظ كرد؛ ماه شعبان كه ميشد، ماه صيام و قيام پيغمبر بود، قيام يعنى برخاستن در نيمه هاى شب و تضرّع، ذكر و خشوع؛ و صيام هم كه روزه ى روز هست؛ اين روش پيغمبر بود. ببينيد پيغمبر با آن عظمت مقامش و با آن رسيدن به عالى ترين مرتبه ى عصمت، درعينِحال از اين تلاش و مجاهدتى كه او را دائم به خدا نزديك تر و متذكّرتر كند، تا دم مرگ باز نمى ايستاد. چون پيغمبر هم روزبه روز تكامل پيدا ميكرد. پيغمبرِ سال اوّل بعثت با پيغمبرِ سال بيست وسوّم بعثت، يك جور نبودند؛ پيغمبر 23 سال در تقرّب پروردگار جلو رفته بود. امّا حتّى تا همان سال آخر هم كه مراحل عالى انسانيّت را - كه اصلاً در عقل هيچ انسانى نميگنجد - او طى كرده بود، از ذكر و ارتباط و اتّصال و خشوع غافل نميماند. ماها كه
1) . مفاتيح الجنان، شيخ عبّاس قمى
خيلى عقبيم، خيلى احتياج داريم. ما بيشتر از آن بزرگوار احتياج داريم؛ منتها همّت ما آن قدر نيست. به هرحال، ارتباط با قرآن را، نماز اوّل وقت را، قرآن خواندنِ هر روز را، توجّه و ذكر و استمداد از خداوند را، متوسّل شدن در آنجاهايى كه كار مشكل ميشود، آنجاهايى كه بار سنگين ميشود و از خدا طلب كمك كردن، اينها را فراموش نكنيد، اينها بسيار مهم است.(1)
«شايسته سالارى»، «نظارت بر عملكرد زيرمجموعه» و «تلاش بى وقفه براى اين خدمات»... «قانون گرايى»، «شجاعت و قاطعيّت در بيان و اعمال آنچه كه حق است»، «انس با خدا»، «انس با قرآن» و «استمداد دائمى از خدا»؛ اين آخرى كه از شاخصه هاى اصول گرايى است، تضمين كننده ى همه ى آن چيزهايى است كه قبلاً عرض كرديم.(2)
بنده معتقدم كه اصلاحات، يك حقيقت ضرورى و لازم است و بايد در كشور ما انجام گيرد. اصلاحات در كشور ما از سر اضطرار نيست كه فلان حاكمى مجبور شود مورد مطالبات سخت قرار گيرد و گوشه وكنارى را اصلاح كند؛ نخير، اصلاحات جزو ذات هويّت انقلابى و دينى نظام ما است. اگر اصلاح به صورت نوبه نو انجام نگيرد، نظام فاسد خواهد شد و به بيراهه خواهد رفت؛ اصلاحات يك فريضه است. [امّا اينكه] ميدانهاى اصلاحات كجا است؛ بحث ديگرى است. اصل اصلاحات يك كار لازم است و بايد انجام گيرد. وقتى اصلاحات نشود، برخى از نتايجى كه ما امروز با آنها دست به گريبانيم، پيش مى آيد: توزيع ثروت ناعادلانه ميشود، نوكيسه هاى بى رحم بر گوشه وكنار نظام اقتصادى جامعه مسلّط ميشوند، فقر گسترش پيدا ميكند، زندگى سخت ميشود، از منابع كشور بدرستى استفاده نميشود، مغزها فرار ميكنند و از مغزهايى كه ميمانند، حدّاكثر استفاده نميشود. وقتى كه اصلاحات باشد، اين آفتها و اين آسيبها و ده ها
مورد از قبيل آنها پيش نمى آيد. پس مطلب اوّل اينكه اصلاحات امرى ضرورى و لازم است.(1)
بايد تعريف مشخّصى از اصلاحات به وجود بيايد تا ترسيم آن چهره و وضعيّتى كه ما در نهايتِ جادّه ى اصلاحات ميخواهيم به آن برسيم، براى همه - هم مردم، هم مسئولان - آسان شود و بدانند به كجا ميخواهند برسند. اشكال كار آقاى گورباچف اين بود كه عيوب و اشكالات را ميدانست، امّا تصوير روشنى از آنچه كه بايد انجام گيرد، نداشت؛ اگر هم داشت، مردمش آن تصوير را نميدانستند. بنابراين اگر تعريف مشخّصى از اصلاحات نشود، الگوهاى تحميلى غلبه خواهد كرد؛ همان اتّفاقى كه در شوروى افتاد؛ چون نميدانستند چه كار ميخواهند بكنند؛ لذا به سراغ تقليد ناشيانه ى اصلاحات در الگوها و مدلهاى غربى رفتند و به آنها پناه بردند. امام بزرگوار ما هوشمندانه اين ضعف را در آنها تشخيص دادند؛ لذا در نامه اى كه ايشان به گورباچف نوشتند، اين نكته را متذكّر شدند. ايشان نوشتند شما اگر بخواهيد گره هاى كور اقتصاد سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن به كانون سرمايه دارى غرب حل كنيد، نه تنها دردى از جامعه ى خود را دوا نخواهيد كرد، بلكه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند؛ چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روشهاى اقتصادى و اجتماعى به بن بست رسيده است، دنياى غرب هم در اين مسائل - البتّه به شكلى ديگر و نيز در مسائل ديگر - گرفتار حادثه است.(2)
اصلاح چيست؟ اصلاح اين است كه هر نقطه ى خرابى، هر نقطه ى نارسايى و هر نقطه ى فاسدى، به يك نقطه ى صحيح تبديل شود. انقلاب، خودش يك اصلاح بزرگ است. اگرچه در اصطلاحات سياسى دنيا، «انقلاب» را در مقابل «اصلاح» قرار ميدهند، امّا من با آن اصطلاح نميخواهم حرف بزنم. من اصلاحِ با اصطلاح اسلامى را مطرح ميكنم. خود انقلاب، بزرگ ترين اصلاح است. تداوم اصلاحات، در ذات و هويّت انقلاب نهفته است. يك ملّت انقلابى و هوشيار و شجاع، به طور دائم نگاه ميكند تا ببيند فسادهايى كه از قبل در ميان او مانده، فسادهايى كه در طول زمان، بر اثر غفلتها و سوءمديريّتها و سوءتدبيرها و تجاوزها به وجود آمده كدام است تا آنها را اصلاح كند؛ اشتباهات و خطاها كدام است، تا آنها را اصلاح كند؛ انقلاب بدون اصلاح امكان ندارد. هيچ جامعه ى انسانى اى، بدون اصلاح امكان ندارد. از اوّلِ انقلاب همه آرزو داشتند كه اصلاحات به وجود آيد. هركس هم به قدرِ همّت خود كارى كرده است. امروز هم دولتى آمده و شعار خودش را «اصلاحات» قرار داده است.(1)
اصلاح طلبى جزو ذات انقلاب است. اصلاً انقلاب، يعنى يك حركت بزرگ و رو به جلو، كه اين حركت هرگز ايستايى ندارد و به طور دائم پيشرونده است. اين پيشروندگى يعنى همان اصلاح طلبى. البتّه اگر آمريكايى ها بخواهند بيايند و به ما درس اصلاح طلبى بدهند و بگويند شما اين كارها را بكنيد تا اصلاح طلب باشيد، بديهى است كه ما قبول نميكنيم؛ زيرا آن چيزى كه آنها اصلاح طلبى ميدانند، عين ارتجاع به گذشته است. اگر
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/1/26
امروز به جاى حكومت مردمى پُرنشاطِ مستقلِّ شجاعِ جمهورى اسلامى در اين كشور، يك حكومت پادشاهى مرتجعانه ى مطيع غرب بود، اينها آن را اصلاح طلب ميدانستند. آن گونه اصلاح طلبى براى خودشان خوب است. اگر آن نوع اصلاح طلبى خوب است، بروند براى خودشان عمل كنند. اصلاح طلبى با معناى درست اين كلمه جزء لاينفكّ انقلاب است و يك دانشجوى مسلمان نميتواند اصلاح طلب نباشد. اصلاح طلبى يك پُز سياسى نيست؛ از اين به عنوان يك پُز سياسى و وسيله اى براى جذب دل اين و آن نبايد استفاده كرد؛ از اين براى موجّه كردن چهره نبايد استفاده كرد؛ اصلاح طلبى، يك تكليف و يك مجاهدت است. دولت و ملّت موظّفند اصلاح طلب باشند؛ البتّه اجازه ندهند كه اصلاح طلبى را ديگران براى آنها تعريف كنند. خودشان بايد اصلاح خودشان را بشناسند، جستجو كنند، تشخيص دهند و تعريف كنند. نقطه ى مقابلش هم اصلاح طلبى آمريكايى و اصلاح طلبى بيگانه پسند است.(1)
در قرآن كريم، حقيقت تلخى مطرح شده است كه اگر بخواهيم اسمى برايش بگذاريم، ميتوان اسم آن را «ارتجاع»، يعنى رجعت به عقب يا «ارتداد»، يعنى برگشتن، عقبگرد، خسران و از دست دادن دستاوردها گذاشت. راجع به اين مقوله، در قرآن، حديث و تاريخ، صحبت شده است. اين مقوله، متأسّفانه به جوامع و ملّتهايى مربوط است كه در بهترين حالات معنوى و الهى هستند. يعنى به مردمِ دوران جاهليّت مربوط نيست، بلكه به مردمِ دوران اسلام مربوط است. چون اينها هستند كه ممكن است اين ميكروب در مزاجشان اثر بگذارد. آن، يك بيمارى است كه مخصوص كشورها و ملّتهايى است كه با حركتى عظيم، يك قدم به جلو برداشته اند و به تعبير
1) . در جمع دانشجويان و استادان دانشگاه صنعتى اميركبير 1379/12/9
امروز، انقلاب كرده، به جايى رسيده و خود را به خدا نزديك كرده اند. به تعبير ديگر، آن بيمارى، مخصوص كسانى است كه خداى متعال به آنان انعام كرده است.(1)
شما نگاه كنيد اين قضيّه چقدر مهم است كه ما هر روز، بارها در سوره ى حمد بايد جمله اى را كه به نحوى اشاره به همين حقيقتِ تلخ دارد، تكرار كنيم: «اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ * صِرٰاطَ اَلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّينَ »(2)راه كسانى كه به آنان نعمت دادى. منتها، كسانى كه خدا به آنان نعمت داده است، دو نوعند: اوّل كسى كه دچار بلاى غضب الهى و بيمارى ضلالت بعد از هدايت شده است كه ميگويد: «خدايا مرا جزو اين انعام شده ها قرار نده». نوع دوّم، كسى كه انعام بر او شده است، امّا ديگر مورد غضبِ بعدى و دچار ضلالتِ بعدى نشده است. ميگويد: «مرا جزو اينها قرار بده». «صِرٰاطَ اَلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّينَ .» مرا از انعام شدگانى كه از قبيل «فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ »(3)هستند قرار بده، نه از قبيل آنهايى كه درباره شان فرموده اى: «اُذْكُرُوا نِعْمَتِيَ اَلَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ »(4)يعنى بنى اسرائيل. بنى اسرائيل هم جزو كسانى بودند كه خداى متعال برايشان انعام كرد و
1) . در ديدار فرماندهان و اعضاى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، به مناسبت روز پاسدار 1373/10/15
2) . سوره فاتحه، آيات 6 و 7، ترجمه: «به راه راست ما را راهبر باش * راه آنهايى كه برخوردارشان كرده اى، همانان كه نه درخور خشم اند و نه گمگشتگان».
3) . سوره ى نساء، آيه ى 69، ترجمه: «و كسانى كه از خدا و فرستاده اش اطاعت نمايند آنان (در دنيا و آخرت) همراه كسانى هستند كه خدا بر آنها نعمت بخشيده از پيامبران و صدّيقان و شهيدان و گواهان اعمال و شايستگان و آنها نيكو رفيقانى هستند».
4) . سوره ى بقره، آيه ى 47، ترجمه: «اى فرزندان اسرائيل، نعمتهايى را كه من به شما ارزانى داشتم و اينكه شما را بر جهانيان (زمانتان) برترى دادم، به ياد آوريد».
قرآن مصرّح اين معنا است: «يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ اُذْكُرُوا نِعْمَتِيَ اَلَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ »؛ «من به شما هم انعام كردم». و «أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ »؛ «نعمت بسيار بزرگى هم دادم؛ كه شما به خاطرِ آن نعمت، بر همه ى بشريّت فضيلت پيدا كرديد». امّا همين بنى اسرائيل، كسانى بودند كه بعدها كارشان به جايى رسيد كه خداى متعال، لعنت دائمى بر آنان فرستاد و در روايات داريم كه مراد از «اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ »، يهود است. يعنى كسانى كه دچار آن تجربه و امتحانِ تلخِ تاريخى شدند. البتّه، چنين چيزى، در مورد مسلمين هم ممكن است. به همين سبب، قرآن، مسلمانان را بر حذر داشته است.(1)
اين كدام فلسفه است، با كدام انقلاب تطبيق شده و در كجا تجربه شده كه نسلهاى سوّم انقلاب، از انقلاب برميگردند؟ نخير، اين بسته به اين است كه ايده ى آن انقلاب چه باشد. اگر ايده هاى يك انقلاب بتواند نسل دوّم و سوّم و دهم را به خاطرِ اصالت و صحّت خود قانع كند، آن انقلاب عمر ابدى خواهد داشت. ايده هاى انقلاب اسلامى، ايده هايى هستند كه عمر ابد دارند. عدالت خواهى هيچ وقت كهنه نميشود؛ آزادى خواهى و استقلال خواهى هيچ وقت كهنه نميشود؛ مبارزه با دخالت بيگانگان هيچ وقت كهنه نميشود. اينها ايده هايى است كه هميشه براى نسلها جاذبه دارد. تئوريسين هايشان نشستند بافتند، ساده لوحان هم در اينجا باور كردند؛ گفتند نسل سوّم انقلاب ايده ها را پس ميزند و چون جاذبه ى انقلاب كم ميشود، ما ميتوانيم برويم انقلاب را از دست انقلابيون خارج كنيم و به دست خودمان بگيريم؛ «خودمان» يعنى چه كسانى؟ يعنى كسانى كه قبل از انقلاب، سالها بر اين كشور مسلّط بودند. من ميگويم اين فكر، بسيار
1) . در ديدار فرماندهان و اعضاى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، به مناسبت روز پاسدار 1373/10/15
ساده لوحانه و ابلهانه است. مطمئن باشند همان شور و هيجان و ايمان و عواطفى كه در نسل جوانِ آن روز وجود داشت و توانست آن كار را بكند، در اين نسل جوان هم موجود است. بدانند هر سنگى به سمت انقلاب پرتاب كنند، كمانه ميكند و به سر و روى خودشان برميگردد. انقلاب كهنه نميشود و آتش انقلاب آن گاه كه با انبار پنبه ى پوسيده ى آنها درگير شود، باز هم تازه خواهد بود و خواهد سوزاند.(1)
عبرت آن است كه انسان نگاه كند و ببيند چطور شد حسين بن على (عليه السّلام) همان كودكى كه جلوى چشم مردم، آن همه موردِ تجليلِ پيغمبر بود و پيغمبر درباره ى او فرموده بود: «سيّد شباب اهل الجنه»(2)سرور جوانان بهشت بعد از گذشت نيم قرن از زمان پيغمبر، با آن وضعِ فجيع كشته شد؟ چطور شد كه اين امّت، حسين بن على را جلوى چشم كسانى از همان نسلى كه ديده بودند كه او بر دوش پيغمبر سوار ميشد و اين حرفها را از زبان پيغمبر درباره ى او شنيده بودند، با آن وضع فجيع كشتند؟ اين، عبرت است. مگر شوخى بود كه دختران پيغمبر را مثل دخترانِ سرزمينهاى فتح شده ى غير اسلامى، بياورند جلوى چشم مردم كوچه و بازار بگردانند و به كسى مثل زينب (سلام الله عليها) اهانت كنند؟ چطور شد كه كار به اينجا رسيد؟ اين، همان عبرت است و از درس بالاتر است. اين، نگاه به اعماق و ريزه كارى هاى تاريخ و حوادث است. حال به مناسبت بحث «ارتجاع» يا «ارتداد» يا «رجعت»، ميخواهم عرض كنم كه در همين جريان، زينب كبرى (سلام الله عليها) اسم قضيّه ى «ارتجاع» را آورد؛ يعنى به همين بيمارى
اشاره كرد و در كوفه فرمود: «انما مثلكم كمثل التي نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا» (1)
اللهوف، سيدبن طاووس، ص 146؛ بحار الأنوار، علّامه مجلسى، ج 45، ص 108
«شما مثل كسانى هستيد كه پشمى يا پنبه اى را با زحمت به نخ تبديل ميكنند و بعد مى نشينند با زحمت زياد، اين نخها را باز ميكنند و باز به پنبه يا پشم تبديل ميكنند!» اين، يعنى ارتجاع و برگشت و زينب كبرى به اين معنا اشاره كرد. يعنى در امّت پيغمبر خاتم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) همان اندازه اين خطر وجود دارد كه در امّت موسى. بعد از گذشت زمان پيغمبر با آن نفس گرم پيغمبر اين حوادث شوخى نيست! در زمان پيغمبر اين انسانى كه به وحى الهى متّصل بود، درباره ى تمام حوادثِ ريز و درشتى كه اتّفاق مى افتاد، آيه ى قرآن نازل ميشد و وحى الهى، صريح و روشن و بى ابهام، نازل ميگرديد؛ حالا بعد از آن سازندگى كه پيغمبر داشت، آن چنان رجعتِ فجيع، دردآور و فراموش نشدنى، در تاريخ اتّفاق مى افتد! پس اين ميكروب، ميكروب «رجعت» يا «ارتجاع» يا «ارتداد» است.(2)عزيزان من! مسائل اساسى انقلاب را ما با چه كسانى در ميان بگذاريم؟ چه كسى نسبت به اين انقلاب و نظامِ اسلامى، دلسوزتر، علاقه مندتر و خودى تر از شما است؟ مخاطب اين بيان، شما جوانان مؤمنِ مخلصِ پاك نهادِ حقيقتاً دلسوز انقلاب، چه در لباس شما و چه در لباسهاى ديگر لباسهاى نظامى؛ اعمّ از ارتشى و بسيجى و نيروى انتظامى و لباسهاى عادى و روحانى و غير روحانى هستيد. من ميخواهم اين را عرض كنم كه: آقايان! دشمن بزرگ انقلاب در درون انقلاب، همين ميكروب ارتجاع است؛
اين ميكروبى كه در جوامع انقلابى رشد ميكند، تكثير ميشود، نفوذ ميكند، بيمارى مى آورد و بيمارى اش هم واگير است.(1)
امروز مهم ترين طرح دشمن، «انتظار» است. دشمن منتظر نشسته است تا اين ميكروب در داخل اين كالبد سالم و نيرومند؛ يعنى كالبد نظام اسلامى و جمهورى اسلامى اثر كند. لذا ما بايد مراقب باشيم. امروز آنها منتظرند كه فساد در داخل اين كشور نفوذ پيدا كند؛ ترديد در اذهان جوانان اين كشور نفوذ پيدا كند؛ سرگرمى هاى بازدارنده و فاسد، بر آرمانهاى بزرگ غلبه پيدا كند؛ دنياطلبى و اشتغال به مال و زينت دنيا رايج شود و لذّت پول و زندگى راحت و تجمّلاتى، خود را زير دندان عناصر انقلابى نشان دهد؛(2)اينها ناقلهاى ميكروب ارتجاعند. نه اينكه مردم يا انقلابيون نبايد زندگى كنند؛ نه، نعمت و بركات خدا، مال همه است و همه بايد از آنها استفاده كنند. امّا پرداختن به دنيا و شهوات، پرداختن به مال و مال اندوزى، پرداختن به خود، بيش از پرداختن و انديشيدن به جمع و هدف و خدا و دين خدا، دچار شدن به فساد اخلاقى اعمّ از فسادهاى مالى، جنسى، ادارى و اختلافات داخلى كه اين هم يك نوع فساد بسيار خطرناك است و جاه طلبى هاى غلط و نامشروع، آن چنان كه در دنياى غرب مطرح است، عواملى هستند كه كاخ آرمانى انقلاب و اسلام و هر حقيقتى را ويران ميكنند. بناهاى جديدى ساخته خواهد شد؛ امّا بناهاى طاغوتى، غير خدايى، بناهاى ضدّ اسلامى و ضدّ ارزشهايى كه به خاطرِ آنها خون شهداى ما ريخته شد. و اين يعنى همان رجعت و برگشت، كه دشمن منتظر آن است.(3)
اگر مى بينيد كه مسئله ى تهاجم فرهنگى يا شبيخون فرهنگى يا قتل عام فرهنگى در اين كشور به شدّت از طرف دشمن دنبال ميشود؛ اگر مى بينيد كه تبليغات دشمن در همه جاى دنيا روى جمهورى اسلامى بيش از جاهاى ديگر متمركز است و اگر مى بينيد كه دائم تلاش ميكنند ذهن ملّت، بخصوص جوانان و مؤمنين را در داخل جمهورى اسلامى تصرّف كنند، به همين سبب است. دشمن و نهادهاى دشمن، بر اثر تجربه فهميده اند كه انسان، آسيب پذير است. ميگويند: «هر انسانى، قابل فاسد شدن است. هركس باشد، ميتوان فاسدش كرد». البتّه راست ميگويند؛ با يك استثنا: «الّا المتّقين». متّقين را نميتوان فاسد كرد. آنها اين را؛ يعنى معناى تقوا را ديگر نميفهمند. بله؛ انسانها را ميتوان فاسد كرد و ميتوان زيبايى هاى دنيا را از طرق نامشروع در جلوى چشم آنها به رژه در آورد و دلهايشان را بُرد؛ طورى كه همه ى ارزشها را دور بريزند و در مقابل جلوه هاى مادّى قربانى كنند. امّا اگر تقوا نباشد؛ «الّا المتّقين». تقوا در قيامت هم اثر ميكند، در دنيا هم اثر ميكند، در سياست هم اثر ميكند، در حفظ نظام هم اثر ميكند، در جنگ هم اثر ميكند. و اين را خودِ شما، درك و لمس كرديد و ديديد.(1)
تفكّرى كه ما امروز به دنيا عرضه ميكنيم، بسيار نو و مبتنى بر مذهب است. دنيا و تحليلها و نگرشهاى مادّى عادت كرده بودند كه مدرنيسم را از تفكّرات الهى و معنوى جدا كنند و اينها را نقطه ى مقابل هم بدانند. هر چيز مذهبى و معنوى، چه اسلامى و چه غير اسلامى متعلّق به گذشته و
1) . در ديدار فرماندهان و اعضاى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، به مناسبت روز پاسدار 1373/10/15
ارتجاعى به حساب مى آمد. هرچيزى را كه ميگفتند نو و مدرن است، معنايش اين بود كه حتماً ضدّ مذهبى و غير معنوى است. اين، برداشت غلطى از مذاهب بود.(1)
امروز بعكس، عدالت اجتماعى اى كه ما مطرح ميكنيم و حقوق بشر به سبكى كه اسلام مطرح ميكند، بمراتب راقى تر از آنچه كه دنياى دموكراسى مطرح ميكند، است. عدالت اجتماعى ما، از دنياى به اصطلاح سوسياليسم، پيشرفته تر است. حقوق بشر و آزادى هاى فردى ما، از آنچه كه در دنياى به اصطلاح دموكراسى مطرح ميشود، پيشرفته تر است و اين را دنيا هم قبول دارد. به اين تبليغات و راديوها و مجلّاتى كه پول ميگيرند و چيزى ميگويند و مينويسند و دائماً واژه ى ارتجاع را تكرار ميكنند، نگاه نكنيد؛ اينها قابل ذكر و توجّه نيستند.
مرتجع ترين نظامهاى دنيا، نظامهايى هستند كه حتّى يك پارلمان صورى هم ندارند تا نمايندگان مردم در آنجا دور هم جمع بشوند و بعضى ها نظر بدهند؛ چون نظامشان پوسيده است و طاقت اين كار را ندارند و چنين كارى را بر نميتابند. همين نظامهاى بدون پارلمان و مرتجع، گاهى جمهورى اسلامى را مرتجع و نظام ما را نظام ملّاهاى مرتجع مينامند! اصلاً آشكار است كه اين صحبتها، يك شكل ديكته شده ميباشد و فرمى است كه همه ى دنيا بر اساس يك تفكّر و پايه ى تبليغاتى، سياستى را تدوين كرده اند تا به جمهورى اسلامى تهمت واپسگرايى و مرتجع بودن بزنند. بسيار خوب، بگويند؛ محلّ بحث نيست. ما واقعيّات را نگاه ميكنيم. ما چيزى را كه خود آنها به آن اعتقاد دارند و به آن رسيده اند، مورد نظر قرار ميدهيم. در خلال بعضى از اظهارنظرها، كاملاً آشكار ميشود كه متفكّران امروز و سياستمداران برجسته ى دنيا، نسبت به جمهورى اسلامى چه نظرى دارند؟ نظرها، نظرهاى كاملاً مثبتى است.(2)
البتّه اين به معناى تحجّر نيست؛ بنده طرف دار تحجّر نيستم؛ طرف دار نوگرايى هستم. نوگرايى در روشها است. ممكن است روشها تغيير پيدا كند؛ امّا با تغيير روشها اصول تغيير پيدا نميكند و خودش را آشكار نشان ميدهد. روشى كه به عنوان نوگرايى رو مى آيد و انسان ميبيند اصول گم شد، بايد بفهمد كه آن روش، غلط است. تاكتيكى كه ما را از استراتژى دور ميكند، پيدا است كه غلط است.(1)
بايد بگوييم نوآورى اصلاً چيزى نيست كه اجازه، لازم داشته باشد و كسى كه ميخواهد نوآورى كند، نبايد از كسى اجازه بگيرد. اگر ميدانى وجود داشت، اين نوآورى و خلّاقيّت به وجود خواهد آمد. من معتقدم نوآورى بايد در همه ى زمينه ها انجام گيرد. معناى نوآورى اين نيست كه ما اصول پذيرفته شده ى منطقى و عقلانى خودمان را زير سؤال ببريم. معناى نوآورى، پيشرفت و تكامل در امورى است كه رو به تكامل هستند؛ مثلاً عدالت چيز خوبى است؛ كسى كه بخواهد نوآورى كند، شيوه ى خوبى را براى تأمين عدالت پيدا ميكند؛ امّا در خوبى عدالت شك نميكند. محبّت به پدر و مادر و محبّت به فرزند، يك امر طبيعى است؛ ممكن است كسى براى آن شيوه اى پيدا كند كه تاكنون وجود نداشته است؛ امّا در اصل اين اصول كسى شك نميكند. بنابراين، وقتى شما به نوآورى اشاره ميكنيد و ميگوييد جوان ميخواهد نوآورى كند، لزوماً به آن معنى نيست كه نوآورى شامل نوآورى هاى غير منطقى و نامعقول هم ميشود. بنابراين، نوآورىِ درست مورد نظر است.(2)
بنده كاملاً موافق هستم كه بايد نوآورى شود؛ ليكن اينكه ميگوييد جامعه ى ما نمى پسندد، من نميتوانم خيلى از شما قبول كنم؛ يا شما چون
جوان هستيد و داخل خانواده ى خودتان يا جاى ديگر قرار داريد، خبرى داريد كه من ندارم؛ يا من چون تجربه ى بيشتر و اطّلاعات زيادترى دارم، چيزى ميدانم كه شما نميدانيد؛ به هرحال يكى از اين دو است. من گمان ميكنم كه جامعه ى ما، جامعه اى است كه نوآورى را اصلاً تربيت و استقبال ميكند. يك نمونه اش همين است كه شما در مورد حضرت امام اشاره كرديد. امام بزرگوار يك مرد كهنسال هشتادساله بودند كه در اواخر عمرشان اين دو فتوايى را كه شما ميگوييد، صادر كردند. اينها نشان دهنده ى آن است كه جامعه ى ما اصلاً جامعه اى است كه با پديده هاى نو و معقول و منطقى، كاملاً همساز و همخوان است؛ خانواده هاى ما نيز همين طورند. البتّه ممكن است خانواده ها با بعضى از «از حد خارج شدن هاى جوانان» مقابله كنند كه اين هم منطقى است. نبايد از پدران و مادران انتظار داشته باشيد كه به جوانشان اصلاً تذكّر ندهند. هر جوانى به كمك فكرى پدر و مادر خود احتياج دارد. نبايد تصوّر كرد كه كمكهاى فكرى پدر و مادر و بكن نكن هاى پدرانه و مادرانه و مشفقانه، جلوى نوآورى جوان را ميگيرد؛ نه، اين طور نيست. من گمان نميكنم آنجايى كه نوآورى معقول و منطقى و صحيحى باشد، پدر و مادر يا بخصوص جامعه ى ما در مقابل آن بايستند؛ نه. امروز اصلاً تشويق به نوآورى، جزو شعارهاى مكرّر اين جامعه و اين نظام است.(1)
ما نوآورى را دوست ميداريم؛ منتها همان طور كه شما هم در صحبتهايتان كاملاً توجّه داشتيد و به آن اشاره كرديد و من هم تصريح كردم، نوآورى بايستى به نوآورى هاى غير منطقى و گاهى نابخردانه منتهى
1) . در جلسه ى پرسش و پاسخ با جوانان در دوّمين روز از دهه ى فجر (روز انقلاب اسلامى و جوانان) 1377/11/13
نشود؛ يعنى انسان با هرچه كه سنّت است، با هرچه كه از نسل قبل است، يا قديمى است، به صرف اينكه من ميخواهم نوآورى كنم، مبارزه نكند؛ اين اصلاً منطقى نيست، اين را عقل نميپذيرد. نوآورى، يعنى در آن ميدانهايى كه حركت تكاملى وجود دارد، بايستى ما آن را پيش ببريم. بنابراين، از جوانان اين انتظار هست كه نوآورى و خلّاقيّت كنند. البتّه افرادى هم هستند كه چشم و گوششان خيلى بسته است؛ من اين را هم منكر نميشوم. تحجّر و تصلّب هست، ليكن همان آدمهاى متحجّر را هم ميتوان با شيوه ى منطقِ درست، آگاهشان كرد. ما اين را در دوره ى مبارزات خيلى تجربه كرديم. جوانانى دور وبرِ ما بودند كه در خانواده هاى خودشان گاهى حرفهايى را مطرح ميكردند كه باعث برآشفتگى پدران و مادرانشان ميشد. اتّفاق افتاده بود كه بعضى از اين پدران و مادران به ما مراجعه ميكردند. براى خود من چند بار از اين قبيل مراجعات اتّفاق افتاد. آدم با آن پدر و مادر كه صحبت ميكرد، ميديد هيچ تعصّبى ندارند، ولى چون محتواى حرف فرزندشان را نميدانند، يعنى آن جوان نتوانسته بود مقصود خودش را درست بيان كند آشفته شده اند. به هرحال، آدمهايى را هم كه انسان خيال ميكند در مسئله اى تعصّب و تحجّر دارند، ميتوان با منطقِ درست توجيه كرد. البتّه پيش از آن بايد به اين نكته توجّه نمود كه نكند آنچه كه آنها به خرج ميدهند، تعصّب و تحجّر نيست؛ بلكه ميخواهند اشتباهى را از من تصحيح كنند. به اين نكته هم بايستى توجّه كنيد.(1)
حرف قاطع در اين زمينه، يك كلمه است: اصلاحات، يا اصلاحات انقلابى و اسلامى و ايمانى است و همه ى مسئولان كشور، همه ى مردم مؤمن
1) . در جلسه ى پرسش و پاسخ با جوانان در دوّمين روز از دهه ى فجر (روز انقلاب اسلامى و جوانان) 1377/11/13
و همه ى صاحب نظران با آن موافقند؛ يا اصلاحات، اصلاحات آمريكايى است و همه ى مسئولان كشور، همه ى مردم مؤمن و همه ى آحاد هوشيار ملّت با آن مخالفند.(1)
من به تعبيرهاى رايج اصلاح طلب و محافظه كار و امثال اينها هيچ كارى ندارم؛ اصلاح طلبى به عنوان يك پُز سياسى، مورد نظر من نيست. بعضى كسان دم از اصلاح طلبى ميزنند، درحالى كه اصلاً نميدانند چه ميخواهند و دنبال چه هستند. بعضى كسان دم از اصلاح طلبى ميزنند، درحالى كه آن چيزى كه ته ذهنشان قرار دارد، در واقع اصلاح طلبى نيست؛ نوعى ارتجاع و برگشت به عقب است. مى بينيد كه بعضى كسان زير نام زيبا و جذّاب اصلاح طلبى، دنبال اين هستند كه به دورانى برگردند كه دين فقط جنبه ى تشريفات در زندگى انسان داشته باشد و نه بيشتر! اين ديگر اصلاح طلبى نيست؛ اين نقطه ى مقابل اصلاح طلبى است. اصلاح طلبى با تكامل و پيشرفت همراه است، نه با عقبگرد. البتّه بعضى افراد هم هستند كه اسم اصلاح طلبى را مى آورند؛ امّا مقصودشان اصلاحات آمريكايى است! من يكى دو سال پيش در نماز جمعه مطرح كردم كه ما اصلاحات انقلابى داريم و اصلاحات آمريكايى. اصلاح آمريكايى مظهرش اين است كه جرثومه ى فسادى مثل محمّدرضاى پهلوى، دوباره به ايران برگردد و امور را در قبضه ى خود بگيرد؛ بعد هم كليد طلايى سلطه ى اجنبى بر كشور را در سينى نقره به اربابان آمريكايى تقديم كند! اينكه شما مى بينيد رسانه هاى آمريكايى و انگليسى و سياستمدارانشان دم از اصلاحات در ايران ميزنند، منظورشان چنين چيزى است؛ يعنى جرثومه ى فسادى كه تابع و مريد و آلت دست و كوچك اَبدال آنها باشد، در كشور بر سرِ كار بيايد و همه چيز را
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/1/26
در خدمت آنها قرار دهد.(1)
يك نوع چيزهايى هست كه دشمن آن را اصلاحات ميداند. آمريكايى ها ميگويند حجاب شما از بين برود؛ مرزهاى اخلاقى و دينى شكسته شود؛ حكومت قرآن و انطباق قوانين با اسلام كه جزو قانون اساسى است نبايد باشد؛ اين يعنى اصلاحات! اينها اصلاحات آمريكايى است. ملّت ايران آنچه را كه به دست آورده، ارزان به دست نياورده است. ملّت ايران استقلال و رشد سياسى و شخصيّتى و عزّتِ خود را به دست آورده است؛ اينها كه ارزان به دست نيامده است.(2)
اصلاحات براى هر نظامى لازم است؛ اصلاحات براى هرجامعه اى جزو ضرورى ترين نيازها است؛ ما هم به اصلاحات احتياج داريم. اصلاحات يعنى اينكه نقاط مثبت و منفى را فهرست كنيم و نقاط منفى را به نقاط مثبت تبديل كنيم. اين همان چيزى است كه انقلاب، قدم بلند آغازين آن را برداشت و موفّق شد، و عوامل بااخلاص انقلاب در طول اين بيست وپنج سال، در دستگاه هاى مختلف همه ى تلاش خودشان را براى اين كار كرده اند و موفّقيّتهاى بزرگى هم داشته اند؛ اين، اصلاحاتِ انقلابى است؛ اصلاحات اسلامى است. البتّه دشمنان اين نظام و انقلاب، تغيير ساختار اصل نظام را هدف گرفته اند و اصلاحات از نظر آنها، يعنى تغيير نظام و تبديل نظام جمهورى اسلامى به يك نظام وابسته و سرسپرده ى دشمنهاى مستكبر. اصلاحات به معناى حقيقى كلمه، شامل همه ى دستگاه هاى كشور ميشود. هيچ دستگاهى نبايد خود را از انتقاد و نقد مصون و از عيب خالى بداند؛ همه ى دستگاه هاى كشور بايد مورد نقد منصفانه قرار بگيرند
و همه در جهت اهداف نظام و در چارچوب آن، رفتار خود را اصلاح كنند. دولت، مجلس، قوّه ى قضائيه و ساير دستگاه هايى كه در كشور هستند و مسئوليّتهاى مهمّى بر دوش آنها است، همه مشمول اين قاعده ى كلّى هستند؛ نقد، اصلاح و پاسخگويى؛ اين، معناى حقيقى اصلاح نظام مورد نظر اسلام است، كه «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ اَلْإِصْلاٰحَ مَا اِسْتَطَعْتُ »(1)پيغمبران اين را ميفرمودند. همه ى كار پيغمبران عبارت بود از اينكه تا ميتوانند اصلاح كنند؛ يعنى فساد را در كشور از بين ببرند؛ اين معناى اصلاح واقعى است.(2)
در زمينه ى اصلاح، دو جمله از امام حسين (عليه السّلام) نقل شده است. امام حسين (عليه السّلام) ميفرمايد: «خرجت لطلب الاصلاح فى أمّة جدّى» (3). او دنبال اصلاحات است و ميخواهد اصلاح به وجود آورد. يك جاى ديگر هم ميفرمايد: «لنرى المعالم من دينك و نظهر الإصلاح فى بلادك» (4)ميخواهيم اصلاح در ميان ملّت اسلام و كشور اسلامى به وجود بيايد. اين شعارِ امام حسين (عليه السّلام) است.(5)
بعضى هم هستند كه صادقانه اصلاح طلبند؛ در اين شكّى نيست. واقعاً از كمبودها، نارسايى ها، عقده ها و انحرافها رنج ميبرند و دنبال اصلاح آنها هستند، كه اين به جاىِ خود مطلوب است. جوان، اين گونه اصلاح طلب است؛ يعنى به طور طبيعى طالب عدالت، آزادى هاى مشروع و تحقّق آرمانهاى اسلامى است. حقايق و آرمانهاى اسلامى، او را به هيجان مى آورد و در او جاذبه ايجاد ميكند. تصويرى كه در ذهن او از سيماى
1) . سوره ى هود، آيه ى 11، ترجمه: «من قصدى جز اصلاح [جامعه] تا آنجا كه بتوانم ندارم و توفيق من جز به [يارى] خدا نيست؛ بر او توكّل كرده ام و به سوى او بازميگردم».
2) . در ديدار اقشار مختلف مردم 1383/1/26
3) . مقتل الحسين مقرّم، ص 156 به نقل از مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188 و مقتل العوالم، ص 54
4) . تحف العقول عن آل الرّسول، ص 237
5) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/1/26
اميرالمؤمنين (عليه السّلام) نقش بسته، او را به هيجان مى آورد؛ نواقص موجود را با او تطبيق و مقايسه ميكند و طالب اصلاح ميشود. اين ويژگى بسيار برجسته اى است.(1)
بديهى است كه در ميان جامعه مواردى وجود دارد كه بايد اصلاح شود. ما اصلاح ادارى لازم داريم؛ اصلاح اقتصادى لازم داريم؛ اصلاح قضائى لازم داريم؛ اصلاح امنيّتى لازم داريم؛ اصلاح در قوانين و مقرّرات لازم داريم. ما احتياج داريم كه دستگاه اداريمان مقرّراتى داشته باشد كه براى همه يكسان باشد و در آن تبعيض نباشد. اگر بود، نقطه ى فاسدى است و بايد اصلاح شود. بايد رشوه و ارتشاء وجود نداشته باشد؛ اگر بود، فساد است و بايد اصلاح شود. راه هاى كسب ثروت بايد مشروع باشد؛ اگر كسانى از راه هاى نامشروع كسب ثروت كردند، اين فساد است و بايد اصلاح شود. اگر كسانى از امتيازاتِ بيجا استفاده كردند، ثروتهاى بادآورده به دست آوردند و ديگران را به قيمت اينكه خودشان ثروتمند شوند، فقير كردند، اين فساد است و بايد اصلاح شود. اگر در جامعه امتيازاتِ انحصارى به وجود آوردند و همه نتوانستند از فرصتهاى برابر استفاده كنند، اين فساد است و بايد اصلاح شود. اگر امنيّت شغلى و ثبات مقرّرات نبود؛ اگر انسانى كه ميخواهد در جامعه كار كند، دست و پايش را بستند و براى تلاش كردن، به او فرصت ندادند، اينها فساد است و بايد اصلاح شود. اگر در جامعه گرايش مصرفى رو به رشد است، اين فساد است. اگر در تلاشهاى اقتصادى، دلّالى بر توليد ترجيح دارد، اين فساد است؛ اينها را بايد اصلاح كرد؛ اصلاحات اينها است. اگر مردم دچار حالت بى انضباطى اند، بخصوص مسئولان بخشهاى اداره ى كشور بى انضباطند و انضباط اجتماعى نيست، اين فساد است.
1) . در ديدار جوانان استان اصفهان 1380/8/12
اگر احساس مسئوليّت نيست، اين فساد است. اگر در جوانان، ملكات انسانى يعنى شجاعت، صفا، صدق، نشاط، فعّاليّت و كار، رشد پيدا نميكند، اين فساد است. اگر روابط جنسىِ ناسالم در جامعه هست، اين فساد است. اگر اعتياد در جامعه هست، اين فساد است. اگر سطح معرفت و شعور عمومى در حدّ مطلوب نيست، اين فساد است. اگر وظيفه شناسى در مسئولان نيست، اين فساد است. اگر كسانى هستند كه خانواده ها را ناامن ميكنند؛ اگر كسانى هستند كه شهرها و خيابانها و جادّه ها و روستاها را ناامن ميكنند، اين براى كشور فساد است. اگر جرم و جنايت هست؛ اگر دسترسى به قضاوتِ عادلانه نيست؛ اگر رسيدگى هاى قضائى طولانى ميشود و پرونده ها مدّتها ميماند، اينها فساد است و بايد اصلاح شود. بايد از جرم و جنايت پيشگيرى كرد. انقلاب، ما را به ايجاد اين اصلاحات امر ميكند و فرمان ميدهد. همه خوشحالند و دوست ميدارند كه اين گونه اصلاحات در جامعه انجام گيرد. البتّه اين اصلاحات هم با تعارف انجام نميگيرد؛ اين اصلاحات، با قاطعيّت و با اقدام انجام ميگيرد.(1)
مسئولان كشور با همه ى قدرت و توان، شاخصهاى اصلى را براى اصلاح امور كشور در نظر بگيرند؛ همان سه شاخص عمده اى كه گفته شد: مبارزه با فقر، مبارزه با فساد، مبارزه با تبعيض. اين اساس قضيّه است. اگر فقر و فساد و تبعيض به وسيله ى مسئولان كشور تحمّل نشود؛ رضاى الهى، توفيق الهى، هدايت الهى، شامل حال همه خواهد شد؛ گره ها باز خواهد شد.(2)
بايد هدف مبارزه، اينها باشد. اصلاحات حقيقى در كشور، اينها است. آن اصلاحاتى كه هركسى در كشور، بخصوص در كشورى مثل كشور ما كه
مردم مؤمنند و پايبند به اصول و مبانى اعتقادى و اخلاقى هستند دنبال آن است، جلو بيفتد و خود را آماده ى تحمّل مشكلات آن كند، مردم دنبال او خواهند بود و به او كمك خواهند كرد. هر دولتى، هر مسئول دولتى اى، هر انسان روشن بينى، هر عالم دينى و هر فرزانه اى، اگر اين گونه اصلاحات را مبارزه با فقر و فساد دنبال كند، مردم يارى خواهند كرد.(1)
آماج اين مبارزه، سه چيز است: يكى فقر است، يكى فساد است و يكى تبعيض. اگر با فقر و فساد و تبعيض در كشور مبارزه شود، اصلاحات به معناى حقيقى اصلاحات انقلابى و اسلامى تحقّق پيدا خواهد كرد. مشكلات ما از اين سه پايه ى شوم و از اين سه عنصر مخرّب است. ناامنى هم كه داريم، به خاطرِ همين است. بسيارى از ناامنى ها، به خاطرِ فقر است و بسيارى به خاطرِ فساد است.(2)
با فقر، بايد مبارزه شود؛ هم با فقر شخصى افراد و با كمبود مناشى(3)درآمد و هم با فقر عمومى. انسانى كه امكان زندگى در حدّ نياز و ضرورى را ندارد، مصداق حديثى است كه از قول پيامبر نقل شده است كه «كاد الفقر أن يكون كفراً» (4)فقر، انسان را به فساد، به خيانت و به بسيارى از راه ها ميكشاند. البتّه انسانهاى مؤمن، هميشه مقاومت ميكنند؛ اين مجوّزى نيست براى اينكه افرادى بخواهند به اين بهانه از مسير صحيح منحرف شوند؛ امّا فقر، اين خطر را دارد. فقر عمومى هم موجب ميشود كه شهرى مثل اردبيل، دچار كمبود فرهنگستان، كمبود كتابخانه، كمبود ورزشگاه و كمبود سالنهاى
فرهنگى باشد و جوانها از اين جهت دچار فقر عمومى باشند. اينها همه، ناشى از فقر است. مبارزه با فقر، يعنى تلاش براى اينكه ثروت ممكنى كه ميشود از منابع ملّى استخراج گردد و به دست آيد، اوّلاً به شكل بهينه استخراج شود و بعد به شكل بهينه مصرف شود و اسراف نگردد.(1)
در دعاى روزهاى ماه رمضان ميگوييم: «الّلهم اغن كلّ فقير! الّلهم اشبع كلّ جائع! الّلهم اكس كلّ عريان!» (2)اين دعا فقط براى خواندن نيست؛ براى اين است كه همه خود را براى مبارزه با فقر و مجاهدت در راه ستردن غبار محروميّت از چهره ى محرومان و مستضعفان موظّف بدانند. اين مبارزه، يك وظيفه ى همگانى است. در آيات قرآن ميخوانيم: «أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذٰلِكَ اَلَّذِي يَدُعُّ اَلْيَتِيمَ وَ لاٰ يَحُضُّ عَلىٰ طَعٰامِ اَلْمِسْكِينِ »(3). يكى از نشانه هاى تكذيبِ دين اين است كه انسان در مقابل فقر فقيران و محرومان بى تفاوت باشد و احساس مسئوليّت نكند. در ماه رمضان، به بركت روزه، طعم گرسنگى و تشنگى و نرسيدن به آنچه اشتهاى نفس انسان است را درك كرديم و چشيديم. اين بايد ما را به احساس مسئوليّتى كه اسلام در قبال مسئله ى مهمّ فقر و فقير از يكايك مسلمانان خواسته است و بر دوش آنان وظيفه نهاده است، نزديك كند. البتّه علاج فقر به شكل اصولى، در هرجامعه اى از راه استقرار عدالت اجتماعى و نظام عادلانه در محيط جامعه است، تا كسانى كه اهل دست اندازى به حقوق ديگرانند، نتوانند ثروتى را كه حقّ همگان است، به سود خود مصادره كنند. اين يك وظيفه ى دولتى و حكومتى است؛ امّا مردم هم به نوبه ى خود، وظيفه ى سنگينى بر
دوش دارند. اجراى برنامه هاى اجتماعى فقط در بلندمدّت و ميان مدّت و بتدريج امكانپذير است؛ امّا نميشود منتظر ماند تا برنامه هاى اجتماعى به ثمر برسد و شاهد محروميّت محرومان و فقر گرسنگان در جامعه بود. اين وظيفه ى خودِ مردم و همه ى كسانى است كه ميتوانند در اين راه تلاش كنند.(1)
همه بايد خود را موظّف به مواسات بدانند. مواسات يعنى هيچ خانواده اى از خانواده هاى مسلمان و هم ميهن و محروم را با دردها و محروميّتها و مشكلات خود تنها نگذاشتن؛ به سراغ آنها رفتن و دست كمك رسانى به سوى آنها دراز كردن. امروز اين يك وظيفه ى جهانى براى همه ى انسانهايى است كه داراى وجدان و اخلاق و عاطفه ى انسانى هستند؛ امّا براى مسلمانان، علاوه بر اينكه يك وظيفه ى اخلاقى و عاطفى است، يك وظيفه ى دينى است.
به همسايه ها و فقرا رسيدگى كنيد. يكى از عواملى كه نميگذارد دست كسانى كه توانايى كمك دارند، به يارى فقرا دراز شود، روحيّه ى مصرف گرايى و تجمّل در جامعه است. براى جامعه بلاى بزرگى است كه ميل به مصرف، روزبه روز در آن زياد شود و همه به بيشتر مصرف كردن، بيشتر خوردن، متنوّع تر خوردن، متنوّع تر پوشيدن و دنبال نشانه هاى مُد و هر چيز تازه براى وسايل زندگى و تجمّلات آن رفتن، تشويق شوند. چه ثروتها و پولهايى كه در اين راه ها هدر ميرود و از مصرف شدن در جايى كه موجب رضاى خدا و رفع مشكلات جمعى از مردم است، باز ميماند!(2)
مصرف گرايى براى جامعه بلاى بزرگى است. اسراف، روزبه روز
شكافهاى طبقاتى و شكاف بين فقير و غنى را بيشتر و عميق تر ميكند. يكى از چيزهايى كه لازم است مردم براى خود وظيفه بدانند، اجتناب از اسراف است. دستگاه هاى مسئولِ بخشهاى مختلف دولتى، بخصوص دستگاه هاى تبليغاتى و فرهنگى بويژه صدا و سيما بايد وظيفه ى خود بدانند كه مردم را نه فقط به اسراف و مصرف گرايى و تجمّل گرايى سوق ندهند؛ بلكه در جهت عكس، مردم را به سمت قناعت، اكتفا و به اندازه ى لازم مصرف كردن و اجتناب از زياده روى و اسراف دعوت كنند و سوق دهند. مصرف گرايى، جامعه را از پاى در مى آورد. جامعه اى كه مصرف آن از توليدش بيشتر باشد، در ميدانهاى مختلف شكست خواهد خورد. ما بايد عادت كنيم مصرف خود را تعديل و كم كنيم و از زيادى ها بزنيم.
جوانان اجتماعات خانوادگى تشكيل دهند و كمكهاى افراد خانواده را جمع كنند و در درجه ى اوّل به مصرف فقرا و نادارهاى همان خانواده و فاميل برسانند و اگر نيازى نبود، به فقراى ديگر رسيدگى كنند.(1)
امروز در جامعه ى ما فقر وجود دارد. وظيفه ى ما به عنوان نظام اسلامى، ريشه كن كردن فقر در جامعه است. نبايد در جامعه، محروميّت باشد. اين تكليف ما است به عنوان دولت، به عنوان نظام اسلامى، به عنوان آحاد مردم. «كلّكم راعٍ و كلّكم مسئولٌ عن رعيّته» (2)اين وظيفه ى همه است. هر كدام به نحوى تجمّل و اسراف و زياده روى را كم كنيم. اين درس ماه رمضان است. اين كار، همّت و گذشت و بصيرت و آگاهى ميخواهد. از خداى متعال كمك بخواهيم.(3)
فساد، يعنى فساد اخلاقى، فساد كارى، عدم احساس وجدان در تقديم خدمات عمومى، عدم احساس مسئوليّت در مواجهه با افكار عمومى و با ذهنهاى مردم؛ اينها شاخه ها و شعبه هاى فساد است. مسئولان، فرزانگان، دلسوزان و كسانى كه با افكار عمومى، مواجهند، نبايد بگذارند كه دستهاى بدخواه بيايد و ميكروبهاى اختلاف را در فضاى ذهنى تزريق كند. چه فايده اى براى مردم دارد و چه كمكى به مردم است كه شعارهاى اختلاف آميز و شعارهاى تفرقه انگيز در ميانشان رواج پيدا كند؟ نياز واقعى مردم، اينها نيست؛ نياز واقعى مردم چيز ديگرى است.(1)
امروز مسئولان بايد همه ى تلاششان را بكنند براى اينكه گره هاى اقتصادى را باز كنند، مشكلات را برطرف كنند. بنده سه چهار سال قبل از اين، در صحبت اوّل سال صريحاً به مردم و به مسئولين گفتم كه نقشه ى دشمنان ملّت ايران از حالا به بعد، بيش از همه، نقشه ى اقتصادى است. خب، مى بينيد كه همين جور شد. هم دولت، هم مجلس، همه ى نيرويشان را، همه ى فكر و ذكرشان را متمركز كنند بر روى سياستهاى درست اقتصادى. چند سال قبل از اين، بنده درباره ى فساد اقتصادى، به رؤساى قوا نامه دادم. خب، با فساد اقتصادى مبارزه كنيد. به زبان گفتن كه مطلب تمام نميشود؛ عملاً با فساد مبارزه كنيد. مرتّب بگوييم مبارزه با فساد اقتصادى؛ خب، كو؟ در عمل چه كار شد؟ چه كار كرديد؟ اينها است كه انسان را متأثّر ميكند.(2)
يكى از دوستان اشاره كردند كه اميرالمؤمنين در فرمان خود به مالك اشتر فرموده اند كه آدمهاى سوءاستفاده جو را رسوا كنيد؛ شما گفته ايد كه افشا نكنيد. اميرالمؤمنين (عليه السّلام) نفرمودند موردى را كه اثبات نشده، افشا كنيد. هيچ وقت چنين چيزى در بيان اميرالمؤمنين نيست، و اين قطعاً از اسلام نيست. ما چطور چيزى را كه اثبات نشده، به صرف اتّهام، افشا كنيم؟ ممكن است اينقدر حجم اتّهام زياد و وسيع باشد كه يك عدّه اى به چشم يك امر قطعى و واقعى به آن نگاه كنند، امّا هيچ پشتوانه ى استدلالى نداشته باشد، جايى ثابت نشده باشد. ما هيچ حجّتى نداريم كه اين را بگوييم. حتّى من در همان جلسه اى كه اشاره كردند، از اين بالاتر را گفتم. من گفتم حتّى جرمى كه ثابت شد، اصل نبايد بر افشاى آن جرم باشد. بالاخره يك مجرمى است، يك غلطى كرده، مجازات هم ميشود؛ خانواده ى او، فرزندان او، پدر و مادر او گناهى نكرده اند؛ ما چرا بيخود اينها را رسوا كنيم؟ مگر آنجايى كه خود نفس افشا كردن، يك مصلحت بزرگى داشته باشد. بله، يك جايى هست كه نفس افشاگرى در يك مسئله ى ثابت شده، مصلحتى دارد؛ آنجا ايرادى ندارد. اين، منطق ما است. هيچ چيزى هم نه از اميرالمؤمنين (عليه السّلام) و نه از هيچ يك از ائمّه ى هدى (عليهم السّلام) برخلاف اين وجود ندارد. ما واقعاً حق نداريم افراد را به صرف گمان متّهم كنيم، مشهور كنيم؛ واقعاً جايز نيست؛ نه در سايت، نه در روزنامه، نه در تريبونهاى گوناگون. حيثيّت افراد را بايد حفظ كرد.(1)
يك كار مهم ديگر، مبارزه با تبعيض است. تبعيض، يعنى به جاىِ ملاحظه ى قابليّتها، به جاىِ ملاحظه ى استحقاق، به جاىِ ملاحظه ى خدا
1) . در ديدار جمعى از دانشجويان 1390/5/19
و قانون، ملاحظه ى رابطه ها بشود! نتيجه، اين بشود كه اگر به اهل يك روستا چند ميليون داده شود، زندگى يك روستا متحوّل ميگردد و آن روستا محروم نميماند؛ امّا اشخاصى هم پيدا ميشوند كه ميليونها را صرف خواسته هاى حقير و كوچك، صرف يك ميهمانى، صرف يك كار تجمّلى، صرف يك كار غير ضرورى و احياناً مضر بكنند!(1)
اصلاحات بايد تعريف شود. اوّلاً براى خود ما كه ميخواهيم اصلاحات كنيم، تعريف شود و مشخّص باشد كه ميخواهيم چه كار كنيم. ثانياً براى مردم تعريف شود كه منظور ما از اصلاحات چيست، تا هركسى نتواند به ميل خودش اصلاحات را معنا كند. اين جزو كارهايى است كه مجموعه اى از مسئولان دولتى، دستگاه قضائى و مجلس و غيره ميتوانند انجام دهند. بايد تعريف مشخّصى از اصلاحات به وجود بيايد تا ترسيم آن چهره و وضعيّتى كه ما در نهايتِ جادّه ى اصلاحات ميخواهيم به آن برسيم، براى همه - هم مردم، هم مسئولان - آسان شود و بدانند به كجا ميخواهند برسند. اشكال كار آقاى گورباچف اين بود كه عيوب و اشكالات را ميدانست؛ امّا تصوير روشنى از آنچه كه بايد انجام گيرد، نداشت؛ اگر هم داشت، مردمش آن تصوير را نميدانستند. بنابراين اگر تعريف مشخّصى از اصلاحات نشود، الگوهاى تحميلى غلبه خواهد كرد؛ همان اتّفاقى كه در شوروى افتاد؛ چون نميدانستند چه كار ميخواهند بكنند؛ لذا به سراغ تقليد ناشيانه ى اصلاحات در الگوها و مدلهاى غربى رفتند و به آنها پناه بردند. امام بزرگوار ما هوشمندانه اين ضعف را در آنها تشخيص دادند؛ لذا در نامه اى كه ايشان به گورباچف نوشتند، اين نكته را متذكّر شدند. ايشان نوشتند شما
1) . در جمع مردم استان اردبيل 1379/5/3
اگر بخواهيد گره هاى كور اقتصاد سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن به كانون سرمايه دارى غرب حل كنيد، نه تنها دردى از جامعه ى خود را دوا نخواهيد كرد، بلكه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند؛ چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روشهاى اقتصادى و اجتماعى به بن بست رسيده است، دنياى غرب هم در اين مسائل البتّه به شكلى ديگر و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است. اينكه بنده مكرّر ميگويم امام يك حكيم واقعى بود، به اين خاطر است. در آن جنجال تبليغاتى رسانه اى جهان، نكته ى اصلى را امام تشخيص داد.(1)
اصلاحات بايد از يك مركز مقتدر و خويشتن دار هدايت شود تا دچار بى رويّگى نشود. اى بسا كارى كه ميتواند در ظرف ده سال بخوبى و سلامت انجام گيرد، اگر در ظرف دو سال بخواهيد آن را انجام دهيد، به ضايعات غير قابل جبرانى منتهى خواهد شد؛ مثل اتومبيلى كه در جادّه ى دشوار و خطرناكى با سرعت بيش از حدّ معقول حركت كند؛ اگر تصادف نكند، تعجّب است؛ اگر آسيب نبيند و نزند، تعجّب است. بايد مركزى هوشيار، مقتدر و خويشتن دار وجود داشته باشد كه نگذارد به آن حركتى كه ميخواهد انجام گيرد، شتاب بيش از حدّ مفيد داده شود؛ كار با ميزان و به طور صحيح انجام گيرد.(2)
در شوروى سابق وقتى كه اين كار را شروع كردند، درِ دروازه ى فيلمها و كتابها و روزنامه ها و لباسها و الگوهاى غربى باز شد؛ يعنى آن ادّعاها
در واقعيّتها، مصداقهاى مشخّص غربى را مجسّم ميكرد. اين حالت، حالت بسيار خطرناكى بود. در اينجا به نقش رسانه ها توجّه كنيد. رسانه ها مسئوليّت دارند؛ روزنامه ها حسّاسند. قسمت عمده ى حسّاسيّت من بر روى روزنامه ها از اينجا ناشى ميشود. بحث بر سر روزنامه ها و مطبوعات، بحث بر سر آزادى نيست. بعضى افراد نخواهند آزادى را براى ما معنا كنند؛ حرفى نداريم، استفاده كنيم؛ امّا ما معناى آزادى را ميدانيم؛ براى آزادى هم بسيار دلمان ميتپد. مراد از آزادى هم همان آزادى بيان و آزادى فكر است؛ منتها اگر شما رفتيد بر طبق وظيفه تان درِ دكّان يك قاچاق فروش را بستيد، آن فرد نميتواند بگويد شما با آزادى كسب و كار مخالفيد؛ نه، بحث آزادى كسب و كار نيست؛ كسب و كار آزاد است، قاچاق فروشى ممنوع است. بحث بر سر آزادى بيان نيست؛ بيان و فكر آزاد است؛ سمپاشى و اضلال وگمراه گرى ممنوع است؛ آن هم در شرايط حسّاسى كه امروز كشور ما دارد. من به بعضى از مسئولان تبليغاتى كشور بارها گفته ام، آن روزى كه شما توان و استعداد مقابله با تهاجم تبليغاتى دشمن را داشته باشيد، آن كسى كه بيش از ديگران ميدان دار تكثّر مطبوعات و روزنامه ها و كتاب و فيلم و غيره باشد، بنده هستم؛ امّا شما بگوييد ببينم در مقابل آن فيلمى كه پايه هاى فرهنگ مردم، اعتقاد مردم، دين مردم، روحيّه ى انقلابى و ايثار و شهادت را در مردم متزلزل ميكند كه نه يكى، نه دو تا، نه ده تا است، شما چند فيلم ساخته ايد؟ اينجا است كه من احساس خطر ميكنم. البتّه كار اساسى و بلندمدّت اين است كه براى توليد آنچه كه خوب است، فكر كنيم؛ امّا تا آنچه خوب است به ميدان بيايد، من نميتوانم قبول كنم و بپذيرم كه اين سيل لجن بيايد و جوان و كودك و قشرهاى مختلف را در خودش غرق كند. از تمام شيوه هاى دشمن شادكن و دشمن آموز براى مقابله با تفكّر انقلاب استفاده شود؛ اگر كسى هم مخالفت و مقابله كند، فوراً انگ و تهمت بخورد! اينكه آزادى نشد؛ اينكه عاقلانه و خردمندانه نيست؛ اينكه مديريّت كشور نيست. شما مسئوليد به نقش رسانه ها توجّه كنيد. اين بسيار بسيار
مهم است. حسّاسيّت بر روى نقش رسانه هاى مكتوب و روزنامه ها، بخصوص در شرايط كنونى ما بسيار مهم است. با اين تصويرى كه عرض كردم، مشخّص ميشود كه آنها چقدر ميتوانند به نفع دشمن نقش ايفا كنند. مدّعى آنها هم بايد همه ى دستگاه و همه ى جبهه ى متّحد طرف دار نظام و مسئولان قوّه هاى مختلف و مسئولان بخشهاى ميانى گوناگون باشند. مدّعى آنها فقط دستگاه قضائى يا فلان روحانى نيست. همه بايد در اين قضيّه مدّعى باشند.(1)
در قانون اساسى، بيشتر از همه چيز، نقش اسلام و منبعيّت و منشئيّت اسلام براى قوانين و ساختارها و گزينشها مطرح است. ساختار قانون اساسى بايِستى به طور دقيق حفظ شود. شما نگاه كنيد ببينيد دشمن چگونه با قانون اساسى ما برخورد ميكند: گوشه اى از قانون اساسى را نفى ميكند، گوشه اى را اثبات ميكند؛ يك جا به قانون اساسى تمسّك ميكند، يك جا عليه اش حرف ميزند! قانون اساسى ميثاق بزرگ ملّى و دينى و انقلابى ما است. اسلام - كه همه چيز ما اسلام است - در قانون اساسى تجسّم و تبلور پيدا كرده است. اصل چهارم قانون اساسى تكليف همه چيز را روشن كرده است. اگر در قوانين عادى حتّى در خود قانون اساسى يك جا اصلى يا قانونى وجود داشته باشد كه در مقام اجرا يا در مقام قانونگذارى، با اين اسلاميّت معارضه پيدا كند، اين اصل بر آنها حاكم است؛ حكومت به معناى مصطلح اصولى و علمىِ حوزه هاى علميّه. البتّه اين گفتن نداشت؛ اگر هم نميگفتند، حكومتش واضح بود؛ امّا به اين حكومت تصريح كرده اند. بنابراين ساختار قانون اساسى بايِستى به طور كامل در اصلاحات حفظ شود.(2)
[الزام ديگر]، مقابله ى جدّى با هرگونه تندروى و تندروانى است كه جادّه صاف كن دشمنند؛ يعنى مدلِ يلتسينى! همه ى دستگاه ها بايد با مدل يلتسينى به شدّت مقابله كنند و نگذارند يك جاه طلب، يك فريب خورده، يك مغرض و يك غافل بيايد و حركت را از حالت صحيحِ خودش خارج كند و حالت مسابقه و حالت تعارض به وجود بياورد.(1)
[الزام ديگر]، مقابله ى جدّى با دخالت خارجى ها و غربى ها و بى اعتنايى به انگشت اشاره ى غربى ها و سوءظنّ به آنها است. البتّه بحث ديپلماسى و بحث ارتباطات خارجى، بحث ديگرى است. انسان در مقام ديپلماسى، ميدهد، ميگيرد، قرارداد ميبندد و همه كار ميكند؛ امّا در مسائل اساسى نظام، بايستى انگشت اشاره ى آنها را با سوءظن مورد ملاحظه قرار داد.(2)
[الزام ديگر]، هماهنگى اصلاحات در بخشهاى مختلف است. اين نكته مهم است. ببينيد عزيزان من! در بعضى از بخشها، اصلاحات، پيچيده و دشوار و كند است. مثلاً در بخش اقتصادى، كار بسيار كند انجام ميگيرد؛ توزيع عادلانه درآمدها نيز همين طور است؛ كارِ بسيار سختى است؛ كار آسانى نيست. ريشه كن كردن فقر و رسيدگى به مناطق محروم، همه ى اينها جزو اصلاحات است. اصلاح ساختار ادارى، كار بسيار دشوار و پيچيده و سنگينى است؛ اينها دير پيش ميرود. در بخش
معادل گلاسنوست آقاى گورباچف نه، كار آسان است؛ در يك روز هم ميشود به بيست روزنامه مجوّز داد تا منتشر شوند. اين ميشود ناهماهنگ؛ اين طورى نميشود؛ بايد هماهنگ حركت كنيم؛ بايد پابه پاى بخشهاى دشوار حركت كنيم. اينكه بنده تأكيد ميكنم مسئله ى معيشت اولويّت دارد، يك بخش عمده اش به خاطرِ اين است؛ چون بخش معيشت، بخش مشكلى است. همه ى نيرويتان را كه شما جمع كنيد، با همه ى صداقت و دلسوزى و علاقه مندى هم كه كار كنيد، سرعت خاصّى خواهيد داشت؛ بقيّه ى بخشها را هم بايد با همان سرعت حركت دهيد. اگر اين سرعتِ برابر و هماهنگ را رعايت نكرديد، آن وقت مشكلاتِ بسيار اساسى اى پيش مى آيد كه البتّه بعضى از آنها قابل محاسبه است، برخى ديگر قابل محاسبه نيست؛ از آنهايى كه قابل محاسبه است، بعضى قابل پيشگيرى است، برخى قابل پيشگيرى هم نيست.(1)
[الزام ديگر]، مقابله ى جدّى با عوامل تجزيه ى قومى در كشور است. من اين را عرض ميكنم؛ بخصوص خطاب من به كسانى است كه در اين بخش صاحبان مسئوليّتند؛ چه در وزارت كشور، چه در جاهاى ديگر. توجّه كنيد؛ امروز انگيزه ى تحريك قوميّتها جدّى است. مسئولان ذى ربط ما كه ميخواهند دنبال مسائل بگردند، اين را مى بينند. همه ى اقوام ايرانى به ايران و جمهورى اسلامى علاقه مندند و ايران را ميهن خودشان ميدانند. بنده پيوندم با منطقه ى ترك نشين معلوم است. مدّتها در منطقه ى بلوچ نشين زندگى كرده ام و از نزديك با عناصر بلوچ ارتباط داشته ام؛ با بعضى از بخشهاى ديگر هم ارتباطات دور و نزديك داشته ام؛ با آنهايى هم كه ارتباط نداشته ام، از آنها اطّلاعاتى دارم كه كم نيست. ميدانم روحيّه شان چيست.
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى ايران 1379/4/19
من در دوره ى مسئوليّتهاى مختلف، سفرهاى فراوانى به ميان اينها كرده ام. اقوام ايرانى مسلمانند و به اين آب و خاك دلبسته اند؛ عزّت و رفاه خودشان را در ايرانِ سربلند و آزاد مشاهده ميكنند؛ امّا دشمن مشغول تحريكات است. تحريكات دشمن را نبايد دست كم گرفت. مراقب باشيد. اين از جمله مسائل بسيار مهم است و احساس ميشود كه دستهايى در جريان هستند براى اينكه زمام اين كار را از دست دولت خارج كنند. البتّه در آن صورت اگر خداى نكرده چنين وضعى پيش بيايد، مشكلات پيش خواهد آمد؛ پول، همّت و وقت صرف آن خواهد شد و مسئولان كشور از كارهاى اساسى باز خواهند ماند.(1)
آمرزش الهى به معناى اصلاح خطاها است؛ به معناى جبران كردن ضربه هايى است كه بر خودمان و بر ديگران وارد كرديم. اگر بشر بجد درصدد اصلاح خطاها و مفاسد باشد، راه خدا هموار خواهد شد و سرانجام بشر، سرانجام نيكى خواهد شد. اشكال كار ما انسان ها غفلت از خطاى خود، غفلت از لزوم اصلاح و غفلت از اجرايى كردن اصلاح در خود است. اگر اين غفلتها از بين رفت و اگر اين عزم به وجود آمد، همه چيز اصلاح ميشود. در مرحله ى اوّل كه مرحله ى مقدّماتى و جزو بزرگ ترين وظايف ما است خودمان اصلاح ميشويم، كه اساس هم اين است؛ يعنى همه ى كارها مقدّمه ى اصلاح خود است؛ همه ى كارها مقدّمه ى كسب رضاى الهى از خود است؛ «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاٰ يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اِهْتَدَيْتُمْ »(2)همه ى تلاشها
و مجاهدتها براى اين است كه بتوانيم خدا را از خودمان راضى كنيم و به كمالى كه در اصل آفرينش براى ما در نظر گرفته شده، خود را برسانيم.(1)
مرحله ى ديگر، استغفار اجتماعى و اصلاح اجتماعى است؛ مسير و هدف جمعى و كاركرد عمومى را در حوزه ى توانايى خودمان اصلاح كنيم؛ كه اين واضح ترين نمونه از تأثير استغفار و مفهوم و محتوا و مضمون واقعى استغفار است. نبايد اين كار را دشوار به حساب آورد. اگر اراده كنيم، اين كار آسان است و ما ميتوانيم. اين شبها در دعاى شريف ابوحمزه خوانديد: «وأنّ الرّاحل إليك قريب المسافه» (2)پروردگارا! كسى كه به سمت تو بيايد، راهش نزديك است. عمده، عزم كردن، حركت كردن و همّت گماشتن است.(3)
از سه گونه گناه بايد استغفار كرد؛ اينها به درد ما ميخورد؛ من و شما در كارهاى مديريّتى هم به آن نياز داريم. غفلت از اينها خسارتهاى بزرگى را بر ما وارد كرده است و ميكند. سه جور گناه وجود دارد: يك جور گناهى است كه فقط ظلم به نفس است كه تعبير ظلم به نفس در قرآن و در حديث فراوان است، گناهى است كه فرد مرتكب ميشود و اثر مستقيمش هم به خود او برميگردد؛ گناهان متعارفِ فردىِ معمولى.(4)
نوع ديگر، گناهى است كه فرد مرتكب ميشود، امّا اثر مستقيم آن به مردم و به ديگرى ميرسد. اين گناه، سنگين تر است. اين گناه، ظلم به نفس هم هست؛ امّا چون تعدّى و تجاوز به ديگران است، دشوارى كار آن بيشتر است و علاج آن هم سخت تر است؛ از قبيل ظلم، غصب، پايمال كردن حقوق مردم، پايمال كردن حقوق عمومى انسانها. اين گناه بيشتر متعلّق ميشود به حكومتها؛ اين گناه مديران است؛ اين گناه سياستمداران است؛ اين گناه شخصيّتهاى بين المللى است؛ اين گناه آنهايى است كه يك كلمه حرفشان، يك امضايشان، يك عزلشان، يك نصبشان ميتواند خانواده هايى و گاهى ملّتى را تحت تأثير قرار دهد. مردم عادى معمولاً اين طور گناهى ندارند؛ اگر هم داشته باشند، دايره اش خيلى ضعيف است؛ كسى راه برود و مثلاً پاى كسى را عمداً لگد كند؛ در اين حد است. امّا من و شما اگر قرار شد مبتلاى به اين نوع گناه شويم، دامنه اش وسيع است. همين طور كه گفتيم، يك امضاى ما، يك حكم ما، يك حرف ما، يك قضاوت ما، يك نشست و برخاست ما در محلّ تصميم گيرى ميتواند اثر مستقيم خودش را به جماعتهاى زيادى برساند. اين نوع گناه هم استغفار متناسب با خودش دارد. استغفار گناه نوع اوّل به اين است كه انسان صادقانه از خداى متعال آمرزش بخواهد؛ امّا گناه نوع دوّم مسئله اش فقط با استغفار حل نميشود؛ انسان بايد آن را درست كند. مقوله ى اصلاح كردن و درست كردن و مشكلات را برطرف كردن، اينجا پيش مى آيد.(1)
نوع سوّم، گناهان جمعى ملّتها است. بحث يك نفر آدم نيست كه خطايى انجام دهد و يك عدّه از آن متضرّر شوند؛ گاهى يك ملّت يا
1) . در ديدار كارگزاران نظام 1384/8/8
جماعت مؤثّرى از يك ملّت مبتلا به گناهى ميشوند. اين گناه هم استغفار خودش را دارد. يك ملّت گاهى سالهاى متمادى در مقابل منكر و ظلمى سكوت ميكند و هيچ عكس العملى از خود نشان نميدهد؛ اين هم يك گناه است؛ شايد گناه دشوارترى هم باشد؛ اين همان «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ »(1)است؛ اين همان گناهى است كه نعمتهاى بزرگ را زايل ميكند؛ اين همان گناهى است كه بلاهاى سخت را بر سر جماعتها و ملّتهاى گنهكار مسلّط ميكند. ملّتى كه در شهر تهران ايستادند و تماشا كردند كه مجتهد بزرگى مثل شيخ فضل الله نورى را بالاى دار بكِشند و دم نزدند؛ ديدند كه او را با اينكه جزو بانيان و بنيانگذاران و رهبران مشروطه بود، به جرم اينكه با جريان انگليسى و غربگراى مشروطيّت همراهى نكرد، ضدّ مشروطه قلمداد كردند كه هنوز هم يك عدّه قلمزنها و گوينده ها و نويسنده هاى ما همين حرف دروغ بى مبناى بى منطق را نشخوار و تكرار ميكنند، پنجاه سال بعد چوبش را خوردند: در همين شهر تهران مجلس مؤسّسانى تشكيل شد و در آنجا انتقال سلطنت و حكومت به رضاشاه را تصويب كردند. آنها يك عدّه آدم خاص نبودند؛ اين يك گناه ملّى و عمومى بود. «وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً »(2)گاهى مجازات فقط شامل افرادى كه مرتكب گناهى شدند، نميشود؛ مجازات عمومى است؛ چون حركت عمومى بوده؛ ولو همه ى افراد در آن شركت مستقيم نداشتند. همين ملّت آن روزى كه به خيابانها آمدند و سينه شان را مقابل تانكهاى محمدرضا پهلوى سپر كردند و از مرگ نترسيدند؛ يعنى تحمّل و صبر و سكوت گناه آلود پنجاه ساله را تغيير دادند، خداى متعال پاداش آنها را داد؛ حكومت ظلم ساقط شد، حكومت مردمى سر كار آمد؛ وابستگى ننگ آلود
سياسى از بين رفت، حركت استقلال آغاز شد و ان شاءالله ادامه هم دارد و ادامه پيدا خواهد كرد و اين ملّت به توفيق الهى و به همّت خود، به آرمانهاى خودش خواهد رسيد. اين به خاطرِ اين بود كه حركت كرد. بنابراين گناه نوع سوّم هم يك طور استغفار دارد.(1)
در قرآن بارها «توبه» با «اصلاح» همراه آمده است؛ «إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا »(2)، «لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً »(3). در جايى مصداق اين اصلاح هم ذكر شده است: «إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلْبَيِّنٰاتِ »(4)در مقابل كسانى كه كتمان كنندگان حقايق بودند، «إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا »(5)يا «إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اِعْتَصَمُوا بِاللّٰهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ »(6)درباره ى كسانى است كه نفاق ورزيدند و دودِله شدند. ميفرمايد توبه و اصلاح اينها به اين است كه خودشان را يك دله و خالص كنند. بنابراين اصلاح، لازمه ى توبه است. ما بايد استغفار كنيم. استغفار ما فراتر از استغفار اشخاصِ خود ما است. بنده هم بايد بروم براى شخص خودم استغفار كنم، شما هم بايد استغفار كنيد. در واقع نميشود گفت ما گناهكاريم؛ غرق گناهيم. اينقدر كوتاهى، اينقدر تخلّف و اينقدر تقصير در اعمال شخصى ما وجود دارد؛ لذا بايد استغفار كنيم. استغفار هم دل را نورانى و هم ذهن و روح را شفّاف ميكند. اينها استغفارهاى شخصى ما است؛ بين خود ما و خدا است؛ ليكن
1) . در ديدار كارگزاران نظام 1384/8/8
2) . سوره ى بقره، بخشى از آيه ى 160، ترجمه: «... مگر كسانى كه توبه كردند و [خود را] اصلاح نمودند...».
3) . سوره ى طه، بخشى از آيه ى 82، ترجمه: «... كسى كه توبه كند و ايمان بياورد و كار شايسته نمايد...».
4) . سوره ى بقره، بخشى از آيه ى 159، ترجمه: «... كسانى كه نشانه هاى روشن و رهنمودى را كه فرو فرستاديم، نهفته ميدارند».
5) . سوره ى بقره، بخشى از آيه ى 160، ترجمه: «... مگر كسانى كه توبه كردند و [خود را] اصلاح نمودند و [حقيقت را] آشكار كردند...».
6) . سوره ى نسا، بخشى از آيه ى 146، ترجمه: «... مگر كسانى كه توبه كردند و [عمل خود را] اصلاح نمودند و به خدا تمسّك جستند و دين خود را براى خدا خالص گردانيدند...».
استغفارهاى عمومى هم داريم؛ چون جمعى كه اينجا نشسته اند، مسئولان كشور هستند؛ رؤساى قوا هستند؛ مديران ارشد كشور هستند. من پنج سرفصل را يادداشت كرده ام؛ امّا چون وقت نيست، توضيح نميدهم؛ فقط عبور ميكنم.(1)
يكى مسئله ى اختلاف است. از اختلافات بايد توبه و استغفار كنيم. اختلاف به ما ضربه ميزند. اختلاف گاهى با برانگيختن احساسات قومى و مذهبى و محلّى و سياسى است؛ گاهى با به كشمكش رساندن اختلافات فكرى است. اختلاف فكرى ممكن است وجود داشته باشد، ايرادى هم ندارد؛ امّا نبايد به كشمكش برسد. اينكه ما به بعضى از كسانى كه بر ضدّ اعتقادات مردم، بر ضدّ حقايق موجود جامعه و بر ضدّ تاريخِ صحيح قلم فرسايى هاى اغواگر ميكنند، اعتراض ميكنيم، به خاطرِ همين است؛ وَالّا ما با بيان آزاد، مسئله و مشكلى نداريم. بنده به معناى حقيقى و وسيع كلمه معتقد به آزادى بيانم؛ منتها برخى از حرفها جايش در منبرهاى عمومى نيست؛ جايش در مباحث تخصّصى است. بله، چند نفر فقيه بنشينند، چند نفر حقوقدان بنشينند، چند نفر فيلسوف بنشينند، چند نفر جامعه شناس بنشينند درباره ى اساسى ترين مسائل و درباره ى اصل توحيد با هم بحث كنند؛ يكى رد كند، يكى قبول كند، يكى استدلال كند؛ بعد هم پخش بشود و جلوى چشم مردم قرار بگيرد؛ امّا در محافل تخصّصى اين كار بايد انجام بگيرد. درباره ى بيّنات انقلاب هم همين طور است؛ درباره ى مسائل اساسى نظام جمهورى اسلامى هم همين طور است؛ در مجالسِ تخصّصى بحث انجام بگيرد. اين نهضت آزاد فكرى كه ما مطرح كرديم، براى همين است. البتّه دانشگاه ها و حوزه ها اوّل حركت خوبى از خود نشان
1) . در ديدار كارگزاران نظام 1384/8/8
دادند و تجاوب كردند؛ ليكن عملاً من در صحنه چيزى مشاهده نميكنم. محافل علمى راه بيندازند و بحث كنند؛ امّا اگر قرار شد يك نفر اغواگرانه مطلبى را كه در حوزه ى تخصّصى بايد به بحث و جدل و استدلال طرفينى گذاشته شود، براى عامّه ى مردم بيان كند، اين آزادى بيان نيست. البتّه اينها اختلافات فكرى و سياسى و اختلاف و شكاف بين اركان حاكميّت نظام است كه ميتواند به كشمكش نرسد. [دشمنان ما] چند سال تلاش داشتند اين كار را بكنند؛ يعنى بين اركان حاكميّت اختلاف بيندازند. پيدا است كه وقتى بين مسئولان اصلى كشور كشمكش و دعوا و اختلاف بود و همديگر را قبول نداشتند و دائم به فكر ضربه زدن به هم بودند، كارها پيش نميرود. خوشبختانه برخى از مسئولان، هوشيارانه زير بار نرفتند و اجازه ندادند؛ وَالّا برنامه ى دشمن خيلى وسيع بود.(1)
دوّم، مسئله ى خودخواهى به معناى وسيع كلمه است. از خودخواهى ها بايد استغفار كنيم. خودخواهى نقطه ى مقابل خداخواهى است. دل خودخواه به همان اندازه كه خودخواه و خودپرست است، از خداخواهى و خداپرستى دور است. اين خودخواهى به معناى وسيع كلمه است؛ يعنى شامل حمايت بى استدلال و متعصّبانه و حميّت آميز از خود، از حزب خود، از جناح خود، از خويشاوند و وابسته ى خود و از دوست و رفيق صميمى خود است؛ اين غلط است. بسيارى از اختلافاتى كه در جامعه ى سياسى كشور ما وجود داشت، ناشى از همين بود. بنده سالها پيش، شايد بيست سال پيش گفتم اختلافاتى كه به عنوان چپ و راست بروز ميكند، مثل اختلافات قبيله اىِ زمان قديم است. نگذاريم اين حالت ادامه پيدا كند؛ نگذاريم اين خودخواهى ها در ما رسوخ كند و منشأ اثر شود.(2)
سوّم، غفلت از مردم و خدمت به آنها است. اگر غفلتى در اين مورد داشته ايم، بايد به خدا پناه ببريم و توبه كنيم. نگذاريم دل ما از مردم غافل شود؛ بخصوص شما مسئولانى كه مردم با شعار «خدمت به مردم»، «مبارزه ى با فساد»، «عدالت اجتماعى» - چه در مجلس، چه در دولت - شما را انتخاب كرده اند. يك لحظه بايد از خدمت به مردم غافل نشويم.(1)
1) . در ديدار كارگزاران نظام 1384/8/8
وحدت كلمه را حفظ كنيد. مبادا كسانى يا زبانهايى، بدون قصد و غرض سوئى، فقط به علّت اشتباه و به خاطرِ اينكه مصلحت را نميفهمند و نميدانند كه چه بگويند، چيزهايى بگويند كه مردم را دلسرد بكنند.(1)
بايد كارى كنيم و ملّت ايران كارى بكنند كه مسئولين كشور با هم همدل باشند، همراه باشند. بايد همه در صراط واحد باشند.(2)
مسئله ى وحدت و انسجام ملّى هم به نظر من چيز خيلى مهمّى است؛ كه ما اينقدر اين قضيّه را تكرار كرديم كه كأنّه الفاظ دارد خاصيّتهاى خودش را در افاده ى معنا از دست ميدهد! ما بايد همه يك حرف بزنيم. مسئولين بايد جهت گيرى ها را دقيق و منطبق بر يكديگر قرار بدهند؛ اين به
عهده ى همه است. تقصيرها را هم گردن يكديگر نيندازيم. اينكه بگوييم آقا ما ميخواهيم فلان كار را بكنيم، نميگذارند؛ يا فلان كار را كرديم، جلويش را گرفتند؛ يا فلان تصميم را گرفتيم، اقدام نكردند، انجام ندادند كه قواى مختلف و بخشهاى مختلف به همديگر بگويند اين را كسى قبول نميكند. بالاخره حوزه هاى مسئوليّت، مشخّص است؛ يكى بايد قانون بگذارد، يكى بايد اجرا كند، يكى سياستها را تنظيم كند، يكى عملياتى كند. همه بايد با هم هماهنگ عمل كنند. ما نبايد تعامل قوا با يكديگر را دست كم بگيريم. البتّه مخاطب اين حرف، فقط قوّه ى مجريّه نيست؛ قوّه ى قضائيه و قوّه ى مقنّنه هم مخاطب اين قضيّه اند؛ دستگاه هاى گوناگون اجرايى هم كه داخل دولت نيستند مثل نيروهاى مسلّح و ديگران داخل در همين خطابند. همه بايد به اين معنا توجّه كنند. البتّه رسانه ها و منبردارها و تريبون دارها نقش دارند. رسانه ها خيلى نقش دارند در اينكه وحدت ايجاد كنند يا اختلاف ايجاد كنند. امروز با گسترش مراكز و پايگاه هاى اطّلاع رسانى و خبرى و اينترنتى، حرف از هر زبانى، از هر حنجره اى در بيايد، به گوش همه ميرسد. خيلى ها هم رعايت نميكنند. آن كسانى كه مسئولند، چه در دولت، چه در بيرون دولت، بايد خيلى اهتمام بورزند به اينكه اين آزادى اى كه نظام اسلامى به بيان حقايق داده، در جهت درستى به كار بيفتد؛ در جهت ايجاد نشاط كار، اميد، همدلى و همبستگى.(1)
اتّحاد به معناى همسان بودن فكرها نيست. خب، الحمدلله شماها همه در سطوح بالاى فكرى و علمى هستيد؛ اينها براى شما، گفتن ندارد. ما احتياج داريم به اينكه به ما تذكّر داده شود تا عمل كنيم؛ وَالّا خيلى از چيزها را ميدانيم. امروز بايد اتّحاد وجود داشته باشد. دوئيّت و اختلاف و
1) . در ديدار رئيس جمهورى و اعضاى هيئت دولت 1391/6/2
تفرقه، مظهر ضعف و انحطاط و انهزام يك ملّت است؛ بايد نگذاريد اين اتّفاق بيفتد. اختلاف نظر هم وجود دارد، ابايى هم از گفتن اختلاف نظر نيست؛ بله، ما در اين قضيّه با هم اختلاف نظر داريم، امّا دستمان در دست هم است. مثلاً او ميگويد اين كار بايد بشود، من ميگويم بايد نشود. بالاخره يك مرجعى وجود دارد؛ يا مرجع، قانون است؛ يا مرجع، دستگاه قضائى است؛ يا مرجع، شوراى نگهبان است يا هرچه آن مرجع هم تعيين تكليف خواهد كرد؛ امّا با هم دست به يقه نميشويم. اين اتّحاد بايد وجود داشته باشد. بايد در جهت مصالح عاليه ى كشور، بين دستگاه ها همدلى وجود داشته باشد؛ اين بايد بروز كند. البتّه همه هم همين را ميگويند. يك وقتى يك نفرى با عصبانيّت داشت از يك چيزى دفاع ميكرد، يك نفر به او گفت آقا حالا چرا عصبانى ميشوى؟ با همان عصبانيّت داد كشيد: من عصبانى نيستم! حالا از اطراف از دو طرف هم نميشود گفت بعضى دائم دم از اتّحاد هم ميزنند، امّا درعينِحال باز نشانه ها و نمونه هاى تفرّق گاهى ديده ميشود. من خواهش ميكنم به اين مسئله توجّه كنيد؛ هم در درون مجلس بين خود دوستان كه در مجلس هستيد، هم در بين مجلس و قواى ديگر قوّه ى مجريّه و قوّه ى قضائيه اين اتّحاد و اتّفاق را حفظ كنيد و بدانيد كه اين ملّت، اين كشور، اين نظام، اين جهت گيرى، بشارت داده ى به توفيق و پيروزى است؛ اين لطف خدا است، سنّتهاى الهى اين را اقتضا ميكند.(1)
با تجربه اى كه بنده از اوّل انقلاب تا حالا دارم، غالبِ دسته بندى هاى سياسىِ كشور ما از اين قبيل بود كه متأسّفانه بعد به دسته بندى هاى عميق تر هم منتهى شد. در آن سالهاى رياست جمهورىِ بنده، دو گروه در
1) . در ديدار نمايندگان مجلس نهم 1391/3/24
كشور بودند: چپ و راست. يك عدّه اى ميگفتند چپ، يك عدّه ميگفتند راست. بنده يك بحث تحليلىِ مفصّلى كردم سالهاى 62، 63 بود؛ حالا دقيقاً يادم نيست و ثابت كردم كه اين اختلافات مثل اختلافات قبائل قديمى عرب است. يك قبيله با يك قبيله ى ديگر بد بود؛ منشأش نه يك مبناى اقتصادى بود و نه يك مبناى اعتقادى. فرض كنيد يك وقتى اسب اين قبيله در مرتع يكى از افراد آن قبيله چريده، او هم مثلاً گفته «بالاى چشمت ابروست»؛ اين هم يك جوابى داده و احياناً خونى هم بينشان ريخته شده يا نشده، امّا اين دو قبيله ديگر تا ابد بايد با هم دشمن باشند! بنده ثابت كردم كه اختلافات آن روزِ چپ و راست در كشور ما از اين قبيل است؛ و بود. اختلافات عاطفى و اخلاقى به دسته بندى هاى سياسى تبديل شده بود. البتّه امروز آن طور نيست. امروز يك عدّه عميقاً با نظام جمهورى اسلامى مخالفند؛ حالا با زبانها و شعارهاى گوناگون و تحت پرچمهاى مختلف با اصل نظام مخالفند. مخالفت هم نه به خاطرِ اينكه يك جايگزين بهترى براى آن دارند [بلكه] با همان شعارهايى كه جمهورى اسلامى به خاطرِ مبارزه با آنها به وجود آمد، ميخواهند با جمهورى اسلامى مخالفت كنند. جمهورى اسلامى بر اساس نفى سلطه ى غرب و آمريكا سركار آمد؛ امّا اينها طرف دار سلطه ى غربند. جمهورى اسلامى براى گسترش دين و معنويّت و مفاهيم اسلامى سركار آمد؛ درحالى كه اينها اصلاً مخالف گسترش اين مفاهيمند. جمهورى اسلامى شعار خودش را وحدت دين و سياست قرار داد؛ درحالى كه اينها اصلاً دشمنِ وحدت دين و سياستند. بعضى ها اين طورند؛ حالا كمند، زيادند، چه كسانى اند و چه هستند، اينها را كار نداريم، لكن باز در بين همين مجموعه هايى كه همفكرند و هم جهتند، انسان ميبيند يك اختلافاتى هست كه باز از قبيل همان اختلافات قبيله اى سابق است.(1)
1) . در ديدار استادان و دانشجويان دانشگاه هاى استان سمنان 1385/8/18
تقسيم بندى جناحها به چپ و راست و مدرن و سنّتى و غيره، حرف است. اينها حقايق نيست. حقيقت عبارت است از آن تكليف و مسئوليّتى كه شما داريد. آن مهم است. آن چيزى است كه گريبان ما را ميگيرد. آن چيزى است كه ما را به پاسخگويى در مقابل خدا وادار ميكند.(1)
من به هر دو جناح - حالا خودشان دو جناح ميگويند، من كه بين نمايندگان مؤمن و مخلص و انقلابى، خيلى دوئيّتى نميبينم - عرض ميكنم: طورى عمل كنيد كه يك وقت نشود نگاه كنيد ببينيد، شما از يك راه ميرويد و ملّت از راه ديگرى براى خودش ميرود و موكّلينتان پشت سر شما نيستند. اگر مجلس شوراى اسلامى، جايى براى اين شد كه بعضى ها با هم تسويه حساب كنند، يواش يواش همين طور خواهد شد. حقّ نمايندگان علاقه مند به وظيفه و كارشان هم، ضايع خواهد شد.(2)
مسئولان هم اختلاف سليقه دارند، امّا اختلاف سليقه يك مسئله است و اختلاف سليقه را براى كشمكش بهانه قرار دادن، يك حرف ديگر است. اين دوّمى زندگى را بر مردم تلخ ميكند.(3)
در اين مسائل خطّى و خطوطى و نزاعى و دعوا و خطكشى ها و امثال اينها كارى نداريم كه اينها درست است يا غلط است، مهم اين است كه اگر همه ى اطراف قضيّه كه معتقد به مبانى اسلام و ارزشهاى انقلاب اسلامى و ارزشهاى اسلامند، چنانچه معيارشان همين باشد كه بخواهند رضاى خدا را كسب كنند، هيچكدام از اينها به انقلاب ضرر نخواهد زد؛ امّا اگر اين معيار و ملاك نبود؛ دنبال رضاى خدا نبوديم، دنبال هوى ها و
هوسها و خواسته ها و خودخواهى ها و خودبينى ها بوديم، طبيعى است كه ده ها و صدها مشكل به وجود خواهد آمد؛ ده ها و صدها منفذ براى نفوذ دشمن به وجود خواهد آمد و خداى متعال هم ما را هدايت نخواهد كرد. اگر ما رضاى الهى را هدف قرار ندهيم، از هدايت الهى هم به گمان زياد محروم خواهيم ماند. البتّه يك وقت هم ممكن است تفضّلاً لطفى در حق ما بشود، امّا نميتوانيم ديگر به هدايت الهى مطمئن باشيم و سكون نفس داشته باشيم. اين سكون نفس، آن وقتى پيش خواهد آمد كه ما هدفمان را رضاى خدا قرار دهيم؛ بخصوص شما برادران و خواهران عزيز نماينده، چون جاى مهمّى نشسته ايد، اين را بايد در همه جا معيار خودتان قرار دهيد. در درجه ى اوّل، اين مسائل دوستى ها و دشمنى ها را بر اساس اين تفسير كنيد؛ نه اينكه رضاى خدا را براساس آنها توجيه كنيد.(1)
من در مورد وحدت و يكپارچگى اين يك جمله را عرض كنم: دوستى به من گفت بعضى از دستهاى سياسى در كشور سعى ميكنند ميدان سياست را هم مثل ميدان ورزش به «آبى پوش» و «قرمزپوش» تبديل كنند. يك عدّه «قرمزپوش» اند و يك عدّه «آبى پوش». بايد هم با هم در ميدان سياست رقابت داشته باشند. من گفتم در ميدان ورزش، «قرمزپوش» و «آبى پوش»، هر دو در تيم ملّى شركت ميكنند. وقتى هم كه «قرمزپوش» و «آبى پوش» در تيم ملّى شركت كردند، يكى دروازه بان ميشود، يكى مدافع ميشود، يكى مهاجم ميشود؛ با هم همكارى ميكنند. اگر در ميدان سياست كسانى «قرمزپوش» و كسانى «آبى پوش» و كسانى «سبزپوش» و كسانى «زردپوش» شدند، بشوند؛ امّا آنجايى كه پاى تيم ملّى در ميان است، آنجايى كه منافع ملّت و مواجهه ى با دشمن مطرح است، مواظب باشند اختلافات را كنار
1) . در ديدار با نمايندگان و كاركنان مجلس شوراى اسلامى 1378/3/10
بگذارند و مثل يك تيم كار كنند. آن طور نباشد كه در تيم ملّى، آنجايى كه منافع ملّت مطرح است، به دروازه ى خودى گل بزنند! اگر اين ميشود، عيبى ندارد؛ نامها مختلف باشد، امّا دلها يكى باشد. دلها يكى؛ بر محور دين، بر محور نظام، بر محور اسلام و بر محور منافع ملّى باشد. اميدواريم كه ان شاءالله اين گونه باشد.(1)
اختلافات درون گروهى و بگومگوهاى داخلى، تا آنجا مجاز است كه اين صف را در مقابل آن صف مقابل، متزلزل نكند. حواستان جمع باشد، خودتان را زير سؤال نبريد و «يكى بر سر شاخ و بن ميبريد»، نباشيد. عزّت، حيات، بقا و آرزوهاى بزرگ مقدّس ما، در گرو آن است؛ اين را بايد حفظ كنيد. از اين مرحله كه گذشتيد، طبيعى است كه هركس ديدگاه و فكرى دارد و حرفى ميزند اشكالى ندارد، ولى به همديگر كمتر تعرّض بكنيد، يا [اصلا تعرّض] نكنيد.(2)
صلاح ذات البين كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در وصيّت مهمّ خود آن را بيان ميكنند، فقط ائتلاف و اتّحاد ظاهرى نيست كه دو گروه و دو جماعت بر سر يك چيز، قراردادى ببندند و ائتلاف ظاهرى تشكيل دهند؛ از اين بالاتر است؛ يعنى فى مابين همديگر، دلها با هم صاف شود؛ ذهنها نسبت به يكديگر خوشبين شود و هيچ گونه تعرّض و ايذايى از كسى و از جناحى به يك مجموعه ى ديگر صورت نگيرد.(3)
بعد از اينكه ميفرمايند «وصلاح ذات بينكم» (1)، به سخن پيغمبر اكرم استشهاد ميكنند و ميفرمايند «فَإنّى سَمعت جَدَّكمَا (صلّى الله عليه وآله) يقول صلاح ذات البين أفضل من عامّة الصّلاة و الصّيام» (2)يعنى فضيلت اصلاح ذات البين مردم، دلها را به هم نزديك كردن و ذهنها را نسبت به هم خوشبين نمودن از هر نماز و روزه اى بيشتر است. اگر كسى نماز مستحبّى بخواند يا روزه ى مستحبّى بگيرد، يا برود براى اصلاح ذات البين تلاش كند؛ دوّمى افضل است. اين هم از چيزهايى است كه ما امروز به آن خيلى احتياج داريم.
يكى از كارهايى كه دشمنان ملّت ايران از اوّلِ انقلاب تاكنون به طور جدّى دنبال آن بوده اند، همين دل چركين كردن گروه هاى جامعه نسبت به يكديگر است؛ چه گروه هاى سياسى، چه گروه هاى مذهبى و دينى و چه قشرهاى مختلف. در طول زمان، استعمار و بخصوص استعمار انگليس آن زمان كه بر تمام مناطق خاورميانه و كشور ما و كشورهاى ديگر مسلّط بود، اين سياست را دنبال ميكرد؛ بعد هم ديگران ياد گرفتند. آمريكايى ها هم امروز همين كار را ميكنند؛ دشمنان ملّت ايران هم نسبت به كشور ما همين كار را در برنامه ى خود دارند: دلها را نسبت به هم چركين و قشرها را از يكديگر روگردان كنند. اوّلِ انقلاب به بركت فريادِ اصلاح طلبِ امام و حركت اصلاحى انقلاب، دلها و قشرها به هم نزديك شدند. سالها است آن شكافهايى كه قبل از انقلاب بين قشرها وجود داشت، ديگر وجود ندارد. بين روحانى و دانشجو، بين نظامى و غير نظامى، بين روشنفكر و مجموعه ى كاسب و تاجر، شكافهاى سنّتى اى وجود داشت كه سالها روى آن كار شده بود؛ امّا اين شكافها بعد از انقلاب ترميم گرديد، از بين رفت و يا كم شد. امروز بار ديگر ميخواهند اين شكافها را به وجود آورند؛ همچنان كه
شكافهاى مذهبى را زياد ميكنند و گروه هاى مذهبى را وادار به تظاهر به دشمنى با يكديگر مينمايند، براى اينكه شكاف ايجاد شود. شكافهايى كه بين بدنه ى يكپارچه ى مردم به وجود مى آيد، راه را براى دشمن باز ميكند و دشمن با اين اختلافها ميتواند در داخل يك جامعه و يك كشور نفوذ كند و سياستهاى خود را دنبال نمايد. همه بايد خيلى مراقب باشند.
شما مى بينيد امروز تبليغات جهانى روى چند چيز متمركز است: يكى از آنها اين است كه در داخل نظام جمهورى اسلامى، مجموعه ى متصدّيان و خدمتگزاران نظام و كارگزاران كشور را به دو دسته تقسيم ميكنند و براى هر دسته اسم ميگذارند؛ البتّه يك عدّه هم ساده لوحانه در داخل كشور همان حرفى را كه آنها ميزنند، تكرار ميكنند كه در واقع حرف اينها نيست، حرف آنها است. همان دشمن خارجى وقتى متصدّيان نظام را به دو دسته تقسيم كرد، اعلام ميكند ما با اين دسته موافق و با آن دسته مخالفيم؛ يك دسته اسمشان اصلاح طلب است، يك دسته اسمشان محافظه كار است. اينها دام دشمنان است؛ همه بايد متوجّه باشند در دام دشمن قرار نگيرند. اميرالمؤمنين (عليه السّلام) به ما ميفرمايند: «صلاح ذات بينكم» ؛ دلها را با هم صاف و به هم نزديك كنيد. اختلاف سليقه ها را به معناى دشمنى تلقّى نكنيد. اختلاف نظر و اختلاف سليقه، حتّى اختلاف عقايد سياسى و دينى و غيره، تا آنجايى كه به مبانى عملى نظام ارتباطى ندارد، ميتواند موجب دشمنى و جدايى و خصومت با يكديگر نشود.(1)
اين اختلافات سياسى و جناحى كه گاهى بسيار بزرگ نشان داده ميشود، به اين بزرگى نيست؛ به اين اهمّيّت نيست. مردم راه خودشان را ميروند. راه مردم، راه اسلام، راه انقلاب، راه خدا و راه امام بزرگوار است.
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1381/9/1
مردم با اين خطكشى هاى تصنّعى و مصنوعى كارى ندارند. دشمن دوست ميدارد جناحها را بيشتر به جان هم بيندازد. بنده از روى دلسوزى كامل، بارها در نماز جمعه كه مقدّس ترين مكانها است و در ساير جاها، جناحهاى سياسى را دعوت كردم؛ گفتم بياييد بنشينيد با هم صحبت كنيد، با هم مذاكره كنيد. بياييد مواردى را كه بر روى آن با هم اتفّاق نظر داريد، اصل قرار دهيد و اختلافات را براساس اينها حل كنيد. اگر بر روى اصول پافشارى كنيد، موارد جزئى اختلافى و سياسى اهمّيّتى هم ندارد. عدّه اى قبول كردند؛ عدّه اى لجاجت كردند و ميكنند. اين لجاجت چه معنا دارد؟! چرا بايد كسانى وحدت ملّت را، وحدت ملّى را، امنيّت ملّى را، منافع ملّى و مصالح اين كشور را قربانى اغراض جناحى كنند؛ كه اگر بدون نفوذ دشمن باشد، بسيار بد است و اگر با نفوذ دشمن باشد، چند برابر بدتر است؟
من جدّاً ميخواهم اين را خواهش كنم كه همه كوشش كنند كه اختلاف نظر در تحليل، در برداشت، در تلقّى از واقعيّتها، به كدورت نينجامد، به دعوا نينجامد. خب، مثل محيطهاى علمى، دو نفر ممكن است نظرات علمىِ متفاوتى داشته باشند؛ اين لزوماً به درگيرى و مخالفت و دشمنى نخواهد انجاميد؛ خب، دو نظر است. در زمينه ى مسائل سياسى و اجتماعى هم به نظرم ميرسد كه وقتى در چارچوبها شما متّفق و متّحديد، اين جور بايد برخورد كنيد؛ نگذاريد به كدورت بينجامد. بله، ممكن است كسانى باشند كه از لحاظ اصول و مبانى با شما دشمنى كنند؛ خب آن يك مقوله ى ديگرى است، يك بحث ديگرى است؛ امّا اختلاف نظر نبايد به دعوا و كدورت و احياناً خشونت بينجامد. امام (رضوان الله عليه) البتّه نه به دانشجويان، [بلكه] مكرّراً به سياستمداران و نمايندگان و مسئولان
و فعّالان سياسى توصيه ميكردند و ميگفتند مثل مباحثه ى طلبه ها رفتار كنيد. طلبه ها در هنگام مباحثه، گاهى اوقات عليه هم عصبانى ميشوند حالا مضمون هم ميگويند به طلبه ها، ميگويند كتاب تو سر هم ميزنند! كه البتّه چنين چيزى نيست بحث ميكنند، داد ميكشند؛ كسى نگاه كند، خيال ميكند اينها ميخواهند مثلاً همديگر را تكّه پاره كنند؛ درحالى كه نه، مباحثه كه تمام ميشود، بلند ميشوند ميروند با همديگر سر سفره مى نشينند و آبگوشتشان را ميخورند، با هم حرف ميزنند، با هم دوستند، رفيقند. امام ميگفتند: سياسيّون چه در مجلس، چه در دولت، چه در حزب جمهورى اسلامى كه آن وقت ما داشتيم، يا بقيّه ى عرصه هاى سياسى اين جور با هم رفتار كنند. ممكن است اختلاف نظر هم باشد، بگومگو هم باشد، امّا نگذاريد كدورت و دشمنى به ميان بيايد.(1)
در محيط دانشجويى، «رقابت گفتمانى» چيز خوبى است، درصورتى كه با تحمّل مخالف همراه باشد. از وجود مخالف، نبايد انسان تعجّب بكند، نبايد انسان خشمگين بشود، نبايد انسان بيمناك بشود؛ هيچ كدام از اين سه حالت در قبال مخالف، قابل قبول نيست. اگر انسان از داشتن مخالف تعجّب بكند، معناى آن اين است كه نسبت به خودش خيلى خوشبين است؛ تعجّب ميكند كه كسى با او مخالف باشد. تعجّب ندارد! خب، هر انسانى، هر فكرى، هر جهتى و جهت گيرى و جريانى، يك عدّه مخالف دارد، اين جور هم نيست كه بگوييم آن مخالفها خطا ميكنند؛ نه، نقاط ضعفى وجود دارد و آن نقاط ضعف موجب ميشود يك عدّه اى مخالفت بكنند. بنابراين وجود مخالف نبايد تعجّب ما را برانگيزد؛ همچنان كه نبايد خشم ما را برانگيزد و عصبانى بشويم كه چرا با ما مخالفند؛ نه، مخالفت
1) . در ديدار دانشجويان در روز نوزدهم ماه مبارك رمضان 1392/5/6
قابل فهم است، قابل قبول است. وحشت هم نبايد بكنيم؛ وحشت كردن از وجود مخالف، نشان دهنده ى اين است كه انسان به استحكام موضع خودش خاطرجمع نيست و اطمينان ندارد؛ نه، منطقى داريم، پايه هاى اين منطق را محكم ميكنيم، مستحكم ميكنيم، وارد ميدان رقابت گفتمانى ميشويم و بحث ميكنيم؛ روحيّه ى دانشجو بايد چنين چيزى باشد. بنابراين محيطهاى دانشجويى با همين نشاطى كه بحمدالله امروز دارند، ادامه ى كار خواهند داد؛ يكديگر را هم تحمّل كنند، با همديگر حرف بزنند، با هم بحث بكنند، مبانى را محكم كنند؛ اساس كار را هم در زمينه ى عملى، تقوا قرار بدهند و در زمينه ى فكرى، حدّومرز اسلامى و شناخت دشمن و شناخت شيوه هاى دشمنى كه از سوى دشمن به كار ميرود.(1)
همه را دعوت ميكنم به وحدت كلمه بر اساس اصول اساسى نظام اسلامى؛ بر اساس بيّنات قانون اساسى؛ بر اساس اسلام؛ براساس راه امام؛ بر اساس منافع مردم؛ بر اساس ستيزه با هركسى كه با اين ملّت ستيزه گرى ميكند. اين خطّ روشنى است كه همه ى خيرخواهان و دلسوزان و افراد صادق ميتوانند بر اساس آن جمع شوند.(2)
واقعاً به خطّ امام برگرديم. دو گروهند، باشند امّا چرا با هم تعارض ميكنند؟ مگر نميشود نقاط مشترك را هم در قبال نقاط محلّ افتراق مورد
توجّه قرار داد؟ چه اشكالى دارد جمعهايى كه با هم معارضند، جمعهاى روحانى، جمعهاى دانشجويى، جمعهايى كه در مجلس يا جاهاى ديگر هستند هر چند وقت يك بار با همديگر بنشينند، آن نقاط مشترك فى مابين خودشان را به زبان بياورند؟ شما مگر در چند چيز با هم اختلاف داريد؟ مگر نقاط اختلاف، از نقاط اتّفاق و وحدت نظر قوى تر و مهم تر است؟ چه كسى چنين چيزى را گفته است؟ چه كسى ميتواند اين حرف را ادّعا بكند؟(1)
معيار عبارت است از مقرّرات و قانون. سلائق نبايد دخالت كند. گرايش سياسى، گرايش گروهى، گرايش جناحى نبايد دخالت كند. سفارش و توصيه نبايد دخالت كند. معيار بايستى بين خود و خدا، همان معيار قانونى باشد؛ هم در مسئله ى نظارتها، هم در مسئله ى قبول يا ردّ قوانين مجلس. فقط بايد معيار را معيار قانون قرار داد. مرّ قانون بايد رعايت شود. گاهى ممكن است انسان به نظرش برسد كه اگر اينجا بر طبق قانون عمل كنيم، مصلحت نباشد. در همان جا رعايت قانون از رعايت آن مصلحت بالاتر و لازم تر است؛ چون اگر چنانچه بنا شد كه با نظر اشخاص و افراد و مصلحت انديشىِ اين وآن، معيارها و ضابطه ها به هم بخورد، ديگر ضابطه اى باقى نخواهد ماند؛ يك روز يك كسى يك جور مصلحت ميداند، يك روزِ ديگر كس ديگرى جور ديگرى ممكن است مصلحت بداند، يا در يك روز دو نفر دو جور مصلحت بدانند؛ لذا ديگر قانونى باقى نميماند، ضابطه اى باقى نميماند. ضابطه مقدّم است بر هر مصلحت انديشى، بر هر نگاه و ديد و بينش. البتّه در نگاه فقهى يا استنباط حقوقى در شوراى نگهبان ممكن است تغييراتى پيش بيايد؛ اين ايرادى ندارد؛ براى هر مجتهدى تبدّل رأى
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى ايران 1370/5/23
پيش مى آيد. امروز از دليل، يك چيز ميفهمد؛ يك روز ديگر ممكن است به همان دليل نگاه كند، چيز ديگرى بفهمد؛ اين اشكالى ندارد. تبدّل رأى شوراى نگهبان در موارد گوناگون، عيب نيست؛ منتها همين تبدّل رأى هم بايِستى منطبق باشد بر ضوابط و قوانين و منضبط باشد.(1)
الان به شما برادران مسئول، اعم از نظّار و هيئت اجرايى عرض ميكنم كه مواظب باشيد، كارتان سر سوزنى از معيار قانونى تخطّى نكند. نظرات و سلائق شخصى را كنار بگذاريد. اينكه كسى به خاطرِ تشخيصى كه از دين و انقلاب و اسلام و رهبرى و ملّت و دولت دارد، يك نفر را تقويت كند، يك نفر را رد كند، يك نفر را تضعيف كند، يكى را يك خرده جلو بكشد، يكى را يك خرده عقب بزند، خلاف ضابطه است. غير از قانونى كه تصويب شده و به دست شما داده اند، تا طبق آن عمل كنيد، هر چيزى را كه شما معيار دانستيد، بدانيد معيار و ضابطه نيست. ضابطه، همين است كه در دست شما است. طبق همين ضابطه، دقيق، بدون رعايت حبّ و بغض، بدون رعايت خطّوخطوط و بدون رعايت جهات سياسى عمل كنيد.
من بارها عرض كرده ام كه دين و اسلام و انقلاب، همان چيزى است كه امروز در قالب قوانين مجلس شوراى اسلامى تصويب شده است و از تأييد بزرگان و فقهاى محترم شوراى نگهبان، يا بعضى از مراكز مثل مجمع تشخيص مصلحت و غيره گذشته باشد. انقلاب، يعنى قوانينى كه از اينجاها خارج شده باشد. اگر انقلاب در خلال مادّه و قانون و آئين نامه و مقرّرات، مجسّم و متجسّد نباشد، يك چيز خيالى و بى ضابطه خواهد شد كه هركسى هرطور دلش خواست، آن را تفسير خواهد كرد. اين طور نيست. دين و شرع و اسلام، همان چيزى است كه مبادى اسلامى آن را قانون
1) . در ديدار با اعضاى شوراى نگهبان قانون اساسى و مسئولين بخشهاى نظارتى 1386/4/20
كرده اند و به شما داده اند.
البتّه اين حرف مربوط به عامّه ى مردم است؛ ولى مواردى هم هست كه مثلاً قانونى براى يك قاضى مطرح ميشود كه خلاف شرع است و از سابق مانده و دست كارى هم نشده است. اين قاضى هم، عالم و فقيه است و ميبيند كه اين قانون خلاف شرع است. در اينجا بايد برخلاف آن قانون عمل بكند. چنين مواردى، استثنايى است. آن چيزى كه در اختيار عموم و حتّى خواصّ مردم است و در مسائل عمومى و مشترك و جامع، ملاك عمل ميباشد، همان چيزى است كه تصويب شده است. شما بر طبق اين بايد عمل كنيد. بگذاريد دشمنان و بدخواهان نتوانند درباره ى انتخاباتى به اين اهمّيّت و عظمت، كمترين حرفى بگويند.
حديث است كه «رحم الله امرءً عمل عملاً فاحكمه» (1): خدا آن انسانى را رحمت كند كه كارى محكم و سنجيده و كامل و درست انجام بدهد. درستى كار براى يك خيّاط و يك كفّاش و يك آهنگر و يك صنعتگر، طورى است؛ براى يك عمل كننده ى به قانون و ضابطه ى ادارى، طور ديگرى است. به هرحال، هر دو محكم كارى است.(2)
من نه وكيل مدافع شمايم، نه وكيل مدافع آنها؛ اين هم معلوم باشد من وكيل مدافع قانونم و در درجه ى اوّل قانون اساسى. من معتقدم بايد به قانون عمل كرد؛ چه به نفع ما باشد، چه به ضرر ما. خيلى از قوانينى كه در مجلس تصويب ميشود، ممكن است مورد قبول شما نباشد؛ خيلى از مصوّبات دولت ممكن است مورد قبول شما و من نباشد؛ امّا به همان چيزى هم كه قبول نداريم، بايد عمل كنيم؛ و اين منطق دارد. منطق اين است كه
قانونِ بد بهتر از بى قانونى و نقض قانون است. اينكه ما قانون را هرجا طبق ميل ما از آب درمى آيد، قبول داشته باشيم؛ هرجا نتيجه اش طبق ميل ما از آب درنمى آيد، قبول نداشته باشيم، منطقى نيست. من معتقدم قانون بايد ملاك باشد؛ امّا اينكه در اين مجموعه ى مورد تنازع، چه كسى قانون را رعايت كرده، چه كسى قانون را شكسته، بين شما و آنها محلّ اختلاف است.(1)
اگر در مجلس نمايندگان مؤمن، بااخلاص و توانمند حضور داشته باشند، مجلس خيلى از گره ها را ميتواند باز كند. مهم ترين موضوعى كه بنده توقّع و اهتمامِ به آن دارم، انتخابات است. البتّه انتخابات، ميدان رقابت است و افراد بايستى با هم رقابت كنند؛ رقابت سالم. هركس كه به اين نظام معتقد و پايبند است، ميتواند وارد ميدان انتخابات شود. كسانى كه اين نظام و قانون اساسى را قبول ندارند، آمدنشان به مجلس خطا است و خودشان هم بايِستى بدانند كه از نظر اين ملّت آمدن آنها به مجلس خطا است. معلوم است كسانى كه اين قانون اساسى و اين ملّت و كارها و شعارها و راه و اهدافش را قبول ندارند، نبايد به مجلس بيايند؛ امّا آن كسانى كه نظام، اسلام، قانون اساسى و امام را قبول دارند، بايد به ميدان رقابت بيايند؛ منتها رقابت سالم و نه رقابت لجوجانه و عنادآميز. اين جناحها و خطوط و احزاب هم از نظر بنده اعتبارى ندارند. بعضى خودشان كه كشمكش ميكنند هيچ، سعى ميكنند كه رهبرى و دستگاه هاى نظام را هم وانمود كنند كه در دعواهاى جناحى و خطّىِ اينها واردند! اين مطلب درست نيست. بنده حزب و شخصيّت نمى شناسم؛ بنده اين را مى شناسم كه كسى كه مى آيد به مجلس، بايد باتقوا باشد. اوّلين شرط تقوا است: «إِنَّ
1) . در ديدار استانداران سراسر كشور 1382/10/22
أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ »(1). ديگر اينكه بايد طرف دار محرومين باشد؛ بداند كه در كشور محروميّت هست و سعى و همّت او باشد كه رفع محروميّت كند. بايد ضدّ فساد هم باشد و با فساد مالى و اقتصادى به شدّت و بِجِد، از بُن دندان و نه به لفظ، مخالف باشد، تا با فساد مبارزه كند. البتّه توانمند، با اخلاص و عالِم هم باشد. صلاحيّت بر اساس اين مسائل است و مسئولان دستگاه هاى مختلف، چه وزارت كشور، چه شوراى نگهبان و چه دستگاه هايى كه در زيرمجموعه ى اين مراكز مشغول فعّاليّت هستند بايد معيارشان را قانون قرار دهند؛ زيرا در قانون اين مسائل پيش بينى شده است. اگر قانون به طور دقيق و غير جانبدارانه از يك جناح و يك گروه و يك حزب رعايت شود، همين چيزى كه ما ميخواهيم، تحقّق پيدا خواهد كرد. دستگاه هاى دولتى مراقب باشند كه نقش داور را ايفا كنند. در يك بازى ورزشى داور نقش مشخّصى دارد. اگر هر يك از دو تيمى كه با هم مسابقه ميدهند، پيروز شوند، درحقيقت داورى كه خوب داورى كرده، پيروز شده است؛ امّا اگر داور رفت سراغ يكى از دو تيم، رفت سراغ اين جناح يا آن خط، چه آن تيم پيروز شود، چه شكست بخورد، داور شكست خورده است. دستگاه هاى دولتى نقش داورى خود را حفظ كنند و مراقب باشند گرايش به اين حزب و آن حزب و اين جناح و آن خط پيدا نكنند. قانون را مخلصاً، خالصاً رعايت كنند؛ همه چيز درست خواهد بود؛ مردم هم قدرت انتخاب پيدا ميكنند. البتّه كسانى كه به عنوان نامزد انتخابات به مردم معرّفى ميشوند، معنايش اين است كه اينها صلاحيّت دارند و اين معرّفى، امضاى صلاحيّت اينها است. دستگاه ها بايِستى مراقب باشند كه اين امضا بيهوده، خلاف و دروغ نباشد. اين دروغ گفتن به مردم است؛ هم رد كردنِ آدم صالح، هم پذيرفتنِ آدم ناصالح؛ هر دو بد و هر دو خلاف است.(2)
ممكن است بعضى نقاطِ اختلاف نظر، درباره ى مسائل سياسى و غيره بين اشخاص باشد، باشد؛ اختلاف نظر داشتن، حتّى در مسائل دينى، گاهى موجب دعوا نيست. شما به فقهاى اسلام نگاه كنيد؛ يك فقيه در مسئله اى رأيى دارد، فقيه ديگر صددرصد رأيش مخالف اوست؛ امّا پشت سر هم نماز ميخوانند؛ به هم اقتدا ميكنند؛ يكديگر را عادل ميدانند؛ در مسائل، اين گونه بايد حركت كرد. اگر هواى نفس نباشد، اگر خودخواهى نباشد، اگر مصلحتِ قبيله گرايى نباشد؛ مصلحت كشور، مصلحت نظام، آينده هاى بلندمدّت، مورد نظر باشد، اين جنجالها و اين مناقشه ها چيزى نيست كه دو گروه را، دو نفر را، دو انسان انقلابى را به جان هم بيندازد. من الان هم عرض ميكنم كه گروه هاى خودى، فاصله ى بين خودشان را كم كنند. گروه هاى خودى، به همان معنايى كه در نماز جمعه ى قبل معنا كردم؛ يعنى كسانى كه اسلام را قبول دارند؛ حكومت اسلامى را قبول دارند؛ اين مرد بزرگ را كه نشانه هاى او بحمدالله در ميان ما بوفور مشاهده ميشود قبول دارند؛ راه و خطّ او را قبول دارند. با اين معنا، اين گروه ها اگر نماينده ى مردم باشند، نماينده ى اكثريّت قاطع مردمند؛ اگر نماينده ى مردم هم نباشند، بايد بدانند كه اكثريّت قاطع مردم در اين راه حركت ميكنند. ممكن است در گوشه وكنار، يك گروه از زخم خورده هاى انقلاب، وابسته هاى به دشمن و ضعيف النّفسهاى استحاله شده باشند كه اينها را قبول نداشته باشند. اين گروه هاى خودى، خطوط و فاصله هاى بين خودشان را كم و ضعيف كنند؛ فاصله ها بين خودشان كه كم شد، فاصله ى با غريبه ها آشكار ميشود؛ همان كه امام در وصيّتنامه و در بيانيّه ى خود فرمود كه نگذاريد غريبه ها بر سرنوشت اين كشور تأثير بگذارند. تأثيرگذارى غريبه فقط اين نيست كه بيايد مقامى را متصدّى شود و به عهده گيرد؛ گاهى غريبه از راه هاى ديگرى اعمال نفوذ ميكند. خودى ها نبايد اجازه دهند. بايد به هم نزديك شوند تا فاصله ى غريبه ها با آنها آشكار شود. آن كسانى كه اصل اسلام و
حكومت اسلامى را قبول ندارند - البتّه اينكه ميگوييم اصل اسلام را قبول ندارند، به عنوان يك مذهب نميگوييم؛ خيلى از اقليّتهاى دينى در كشور ما هستند كه اسلام را قبول ندارند، امّا راه ملّت ايران را قبول دارند و با ملّت همراهند - شاخصهاى انقلاب و شاخصهاى خطّ امام را قبول ندارند، اصلاً منكرند و منتظرند از بيرونِ اين مرزها كسى بيايد و زمام امور كشور را دردست گيرد، منتظرند بيگانه بيايد، منتظرند اوضاع قبل از انقلاب تكرار شود، اينها غريبه اند. هرچه شما خودى ها با هم نزديك تر و مهربان تر باشيد، غريبه ها از شما فاصله ى بيشترى خواهند گرفت.(1)
جناحهاى مختلف بنشينند با يكديگر همفكرى و تبادل نظر و كار مشترك كنند و به هم نزديك شوند؛ مگر نميشود؟ اتّحاد و نزديك شدن به هم، تنازل لازم دارد. نميشود كه ما همان جاى خودمان بايستيم، ديگرى هم همان جاى خودش بايستد و بعد بگوييم كه به يكديگر نزديك بشويم. نزديكى به اين است كه يك قدم شما برداريد، يك قدم هم او بردارد.(2)
به نظر من، اختلافات واقعى، كمتر از تظاهر به اختلاف است؛ اين هم خودش نكته اى است. اختلاف و شكاف و جدايى واقعى بين برادران، بمراتب كمتر از آن چيزى است كه بر زبان مى آورند. من نميدانم اين حالت مبالغه گويى ما در حرف زدنها و در اظهارات، چرا متوقّف نميشود؟ طورى حرف ميزنند كه آن خوش خيالهاى بيچاره اى كه در بيرون نشسته اند، خيال ميكنند كه همين فردا اينها به هم ميپرند و عليه يكديگر اسلحه برميدارند! حرفها اين قدر تند است.(3)
بعضى از بگومگوها، بعضى از خدشه هايى كه در كار يكديگر ميكنيم، كاملاً قابل خط خوردن از صفحه ى همكارى ها است؛ اينجور نيست كه يك چيزِ اساسى و اصولى باشد؛ غالباً توهّمات است.(1)
دو خط بيشتر نيست: يك خط، خطّ انقلاب و طرف داران انقلاب و امام است؛ يك خط هم، خطّ دشمنان اين انقلاب است. الان از جناحهاى مختلف، از غربىِ غربى، تا شرقىِ شرقىِ سابق - كه حالا همه يكى شده اند - كسانى هستند كه وابستگى هاى گوناگون گروهى و باندى و حزبى و تشكيلاتى به جاهاى مختلف داشتند؛ امّا امروز همه زير اين خيمه ى ننگين جمع شده اند، تا با تمام ابزارها و روشهاى مختلف، با جمهورى اسلامى مخالفت كنند!(2)
در جبهه ى فرهنگى و سياسى و اقتصادى، عدّه اى از دشمنان اسلام و اين نظام، دور هم جمع شده اند. اين، يك خط است. خطّ دوستان انقلاب، دوستان امام و دوستداران اين راه - چه كسانى كه سابقه دارند و چه كسانى كه ندارند - نيز يك خط است. من نميخواهم بين آنهايى كه سوابق دارند، با آنهايى كه ندارند، فاصله قائل بشوم. اگر كسى هم سوابق دارد، بالاخره براى خدا و در راه اوست. اين جوانانى كه هيچ سابقه ى مبارزاتى هم نداشتند، كسانى بودند كه در انقلاب آمدند. در آن دورانى كه ماها خيال ميكرديم كارى ميكنيم، اينها بچّه بودند، ولى آمدند و از ماها ميدانها جلو رفتند و ما به گرد و خاك آنها هم نميرسيم. بنابراين، آنهايى كه مؤمن به اين نظامند و
با ايمان كار ميكنند، در يك خطّ ديگر قرار ميگيرند. در هرجا كه هستيد، در هر تشكيلاتى كه كار ميكنيد و هر سليقه اى كه داريد، جزو اين جناحيد؛ يادتان نرود. هر مسلك سياسى و به تعبير رايج هر خطّ سياسى اى كه داريد، جزو اين جناحيد؛ اين را هميشه به ياد داشته باشيد.(1)
خارجى ها، هم به اين مسائل دامن ميزنند و هم به دروغ، مردم ايران را تقسيم ميكنند. تقسيماتى كه خارجى ها از مردم ميكنند، اغلب خلاف واقع و دروغ است. عدّه اى «راست»، عدّه اى «چپ»، عدّه اى «سنّتى»، عدّه اى «مدرن»... اينها همه اش حرفهاى بى ربط و مزخرفى است كه خارجى ها القا ميكنند. البتّه يك عدّه آدمهاى ساده هم در داخل، بدشان نمى آيد كه بگويند ما جزو فلان دسته هستيم؛ خيال ميكنند كه اين يك افتخار است. نه آقا! جزو ملّت ايران باشيد. جزو توده ى انقلابى مردم باشيد. جزو اين جماعت و ملّت دين باور باشيد. اسمهاى چپ و راست و قديم و جديد و امثال اينها، افسانه است. اينها واقعيّت ندارد. به دليل اينكه هيچ كدام از اين گروه هايى هم كه آنها ذكر ميكنند، هيچ تفكّر مدوّنى ارائه نكرده اند. دسته بندى گروه ها با ارائه ى تفكّرِ مدوّن امكان پذير ميشود. در شرايط فعلى، گروه هاى موجود چه تفكّر مدوّنى دارند كه ادّعا شود اين با آن، اين تفاوت را دارد؛ كه اين مدرن است، اين نميدانم چپ است، اين راست است؟ اينها حرفهاى بى معنى است. حرفهاى بى ربطى است كه خارجى ها و تبليغات بيگانه عنوان ميكنند. بله؛ يك جريان ضدّ انقلابى و ضدّ دينى وجود دارد. يك ليبراليسم ادّعايى و وابسته در كشور ما هست؛ نه اينكه نباشد. كسانى هستند كه در دوران تسلّط رژيم فاسد و ستمگر
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام به همراه حجّت الاسلام والمسلمين حاج سيّد احمد خمينى 1369/9/14
گذشته، به ساز آن رژيم رقصيدند، با آن همكارى كردند، دست اطاعت و غلامى به آن دادند و آن اوضاع را تحمّل كردند و دم نزدند؛ نويسنده بودند، شاعر بودند، هنرمند بودند، مطبوعاتچى بودند... هرچه بودند [فرقى نميكند.] بعد كه نظام جمهورى اسلامى بر سرِ كار آمد و آزادى معقولى به همه داده شد و مردم توانستند آزادانه افكارشان را بگويند و حرفهايشان را به زبان بياورند و بنويسند، اينها براى جمهورى اسلامى شير شدند! حالا هم در مطبوعات وابسته اى كه پولهايش از آن طرف مرز مى آيد و خطّ كلّى اش هم به احتمال زياد از آن طرف مرز داده ميشود، جمهورى اسلامى را متّهم ميكنند و به بعضى از اختلافات جزئى سليقه اى دامن ميزنند و به شعار دادن پوچ ميپردازند. اينها هستند. از اينها بايستى به شدّت پرهيز كرد. امّا متنِ ملّت، متنِ خوبى است. متنِ ملّت، متنِ متديّنى است. اميدواريم خداى متعال تفضّل فرمايد، اينجا هم مردم هدايت شوند همچنان كه تاكنون هدايت شده اند و آنچه را كه وظيفه ى آنها است متوجّه شوند.(1)
مسائل جزئى، اختلافى، اهمّيّتى ندارد. بگومگوهايى كه اين گروه با آن گروه، اين آدم با آن آدم دارد، اينها اهمّيّت ندارند. اينها چيزهاى جزئى است. خانواده ى انقلاب بايد يكپارچگى خودش را حفظ كند.(2)
در موارد اختلاف سليقه، بالاخره هر طرف بايِستى يك مقدارى كوتاه بيايد تا بتوانند مسائل را جمع كنند. با دولت بايستى همراهى بشود. اختلاف سليقه نبايد موجب بشود كه دولت اصول گراى معتقد به مبانى انقلاب و به شدّت در حال تحرّك و خدمت و زحمت كشى، تضعيف بشود.(3)
اختلاف سياسى مانعى ندارد؛ اختلاف نظر مانعى ندارد؛ مبارزات انتخاباتى به شكل سالم، مانعى ندارد؛ امّا خراب كردن يكديگر، خراب كردن چهره ى كشور، خراب كردن ذهن مردم و چهره ى مسئولين دلسوز، اشكال دارد. ايجاد سؤال و ابهام در ذهن مردم، اشكال دارد.(1)
مواظب باشيد، درحالى كه ما دنياى اسلام را به وحدت دعوت ميكنيم، دشمن نتواند در ميان صفوف خود جمهورى اسلامى، اختلاف و تفرقه ايجاد كند. شرط پيروزى ها اين است كه جناحهاى مختلف در جمهورى اسلامى، احترام هم را حفظ كنند و با هم باشند. در جمهورى اسلامى، انتخاب، انتخاب اصلح است؛ نه رقابت انتخاباتى. اين دعواها و رقابتها، متعلّق به دموكراسى هاى غربى است كه از خدا و دين، هيچ چيزى به مشامشان نرسيده است.
كارهايى كه بعضى ها انجام ميدهند، باب جمهورى اسلامى نيست. در اينجا ممشا، ممشاى اسلامى است و انتخاب، انتخاب اصلح. مردم بايد با چشم باز و با بصيرت وارد بشوند و آدمهايى را كه اطمينان پيدا ميكنند، انتخاب كنند. گيرم كه زيد و عمرو در اين جمع نباشند؛ اين نبايد موجب تعارض بشود.(2)
گروه ها و جريانهاى سياسى با هم كنار بيايند و با هم كار كنند. بدبينى، تهمت، اهانت به يكديگر و قهر از يكديگر نداشته باشند. حالا ميگويند كه اختلاف مذاق سياسى داريم! بنده خيلى نميدانم كه آنها واقعاً چقدر با هم اختلاف مبنايى سياسى دارند. به فرض اگر در زمينه هاى اقتصادى و
سياسى با هم اختلافى دارند اگر اختلافشان، فقط اختلاف عاطفى نيست خيلى خوب؛ در دايره ى آن اختلافات با هم رقابت كنند؛ حرفى نيست؛ امّا اين رقابتها را به خصومت، به دشمنى و به كينه ورزى در مقابل هم نكشانند. ببينيد كه دشمن اينجا ايستاده است؛ ببينيد كه دشمن منتظر فرصت است؛ ببينيد كه روى جنگ جناحها با يكديگر محاسبه ميكند.(1)
اگر مردم اهل اصطلاح باشند، الان اجماع مركّب بر فسق همه است؛ چون طرفين مُجمعند! اينها ميگويند آنها بدند، آنها هم ميگويند اينها بدند و قول ثالثى نيز وجود ندارد! اين چطور برخورد كردن با قضايا است؟ اعتماد مردم را به اصل نظام از دست ميدهيم. نگوييد مردم به نظام بى اعتماد نميشوند. اين نظامى كه ده سال، يازده سال كسى مثل امام بالاى سرش بود و آن شلّاق كوبنده ى فرمايشهاى آن بزرگوار بر سر و شانه ى همه ى ما فرود مى آمد به حجم فرمايشهاى امام نگاه كنيد؛ من گمان نميكنم كه در هيچ موضوعى به قدر موضوع اختلافات، ايشان مطلب فرموده باشند، درعينِحال ماها اصلاح نشديم. آيا اين نشان نميدهد كه بنيان كار خراب است؟ اگر ادامه بدهيد، اين استنتاج را شما براى مردم درست ميكنيد و ديگر نميروند نقاط مثبتى را كه در اين بين هست، پيدا كنند و روى آن تأمّل نمايند؛ خواهند گفت كه معلوم ميشود اشكالى در اصل كار هست!(2)
آقايانى كه سردمداران خطوط سياسى و گرايشهاى سياسى هستيد!
حالا برسيد به اين حرفى كه ما ميگوييم شما خودى ها وقتى سر قضاياى بيهوده اين طور با هم درگير ميشويد، دشمن سوءاستفاده ميكند؛ بفرماييد، اين يك نمونه؛ ديديد دشمن چطور استفاده كرد! ديديد دشمن چگونه نيش خود را زد! اين مسائل را كنار بگذاريد. البتّه ما اصرار نداريم كه همه يك طور فكر كنند؛ امّا براى كار سياسى و درگيرى سياسى، حدّى قائل شويد و خطّ قرمزى بگذاريد. بى حساب وكتاب با هم مبارزه نكنيد كه آن قدر مشغول شويد كه به دشمن اجازه دهيد اين طور بيايد و داخلِ اين ميدانها بشود. سرِ اين قضيّه ى قانون مطبوعات و سرِ قضاياى گوناگون ديگر، چه جنجال و چه دعوايى به راه افتاد! همه اش مسائل خطّوخطوط! براى چه؟ براى اينكه قانونى در مجلس تصويب ميشود! من به يك جريان سياسى خاص اشاره نميكنم؛ خطاب من به همه است. براى من، آن خطّ و اين خطّ و هر خطّ سياسى و سليقه ى سياسى ديگر، تفاوت نميكند. براى من، مناط و ملاك، راه خدا و راه امام و راه اسلام و حفظ كشور و رعايت مصالح مردم و حفظ آينده كشور مطرح است. براى من فرقى نميكند كه فلان كس متعلّق به خطّ «الف» است، فلان كس متعلّق به خطّ «ب» است. من به همه عرض ميكنم؛ شما هم هشيار باشيد.(1)
نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، از تريبون مجلس كه چنين تريبونى، جزو افتخارات جمهورى اسلامى است، مستقيم حرف ميزنند و هر هفته چندين ساعت صدايشان از راديو پخش ميشود و همه ى مردم خودى و غريبه ميتوانند راديو را باز كنند و بشنوند. وقتى دشمنان ما پاى اين راديو نشستند و گوش كردند كه قطعاً هم مى نشينند و بيش از همه، منتظر حرفهاى شماها در نطق پيش از دستور هستند و ديدند كه حرف غليظ مسئله دارى از دهان شما خارج شد، قطعاً خوشحال ميشوند. نميگويند كه
1) . در ديدار جمعى از دانشجويان به همراه اقشار مختلف مردم 1378/4/21
اين فرد، جزو اين جناح يا آن جناح است؛ كارى كه به خير و شرّ دو جناح ندارند و اصلاً جناح نميفهمند. آنان فقط به يك جناح قائلند؛ خودشان را هم در يك جناح ديگر ميدانند.(1)
در مقابل آنان، يك جناح وجود دارد كه آن، جناح معتقد به اسلام و امام و اهداف اسلامى و نظام جمهورى اسلامى است. آنان هر دو جناح را هم جزو اين جناح ميدانند. لذا هر كدام كه حرفى بزنيد، بدون اينكه ملاحظه كنند شما از چه جناحى هستيد، خوشحال ميشوند و ميگويند كه در صف دشمن - آنان شما را دشمن ميدانند؛ درست هم هست - زمزمه ى اختلاف به گوش ميرسد؛ «ففى ذلك سرور عدوّك» (2).(3)
در سرتاسر كشور، امروز ما احتياج داريم به اتّحاد و يكپارچگى. بهانه هاى اختلاف زياد است. گاهى در يك قضيّه اى سليقه ى يك نفر، دو نفر با هم يكسان نيست؛ اين نبايد بهانه ى اختلاف بشود. گاهى در كسى يك گرايشى هست، در ديگرى نيست؛ اين نبايد مايه ى اختلاف بشود. آرا، نظرات، همه محترمند. اختلاف در درون، منازعه ى در درون، موجب فشل ميشود. قرآن به ما تعليم ميدهد: «وَ لاٰ تَنٰازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ »(4). اگر منازعه كنيم، سر مسائل گوناگون مسائل سياسى، مسائل اقتصادى، مسائل شخصيّتى دست به يقه شويم، دشمن ما جرى ميشود. يك مقدار از جرئتى كه دشمن در سالهاى گذشته پيدا كرد، به خاطرِ اختلافات بود. اميرالمؤمنين (عليه السّلام)
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام به همراه حجّت الاسلام والمسلمين حاج سيّد احمد خمينى 1369/9/14
2) . دعاى ابوحمزه ثمالى، مفاتيح الجنان شيخ عبّاس قمى
3) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام به همراه حجّت الاسلام والمسلمين حاج سيّد احمد خمينى 1369/9/14
4) . سوره ى انفال، بخشى از آيه ى 46، ترجمه: «... و با هم نزاع مكنيد كه سُست شويد و مهابت شما از بين برود...»
به ما درس ميدهد؛ ميفرمايد: «ليس من طلب الحقّ فاخطأه كمن طلب الباطل فأصابه» (1). مخالفين دو جورند. يك مخالفى است كه دنبال حق است، او هم دنبال جمهورى اسلامى است، او هم دنبال انقلاب است، او هم دنبال دين و خدا است، منتها راه را اشتباه كرده؛ با اين نبايد دشمنى كرد؛ اين فرق دارد با كسى كه در جهت غير نظام اسلامى، با هدف معاندانه ى عليه نظام اسلامى حركت ميكند. دلها را به هم نرم كنيد، برخوردها را نسبت به يكديگر مهربانانه تر كنيد.(2)
از طرف ديگر، دلهاى دوستان واقعى شما مجروح ميشود. مردم در تاكسى و خانه و مغازه، راديوها را باز ميكنند؛ وقتى ديدند كه در آنجا يك نفر ايستاده و به نحوى با طرف مقابلش حرف ميزند كه گويى با آمريكا، با دشمن خونى خودش حرف ميزند و گويى پشت اين دروازه ها، دشمن با همه ى وجود نايستاده است، قلبشان مجروح ميشود. خدا ميداند در اين تلفنهايى كه به اينجا ميشود و براى من مى آورند، يا كسانى از مردم معمولى و ائمّه ى جمعه كه به من مراجعه ميكنند، راجع به همين مسئله اظهار نگرانى ميكنند. در اين چند سال، از جمله در همين يكى، دو سال اخير، در اين خصوص بارها به من گفته اند. هركس هم كه ميگويد، آدم جواب ندارد. يكى از آن حرفهايى كه برايش هيچ جوابى نداريم، همين است. مراقب باشيد كه حريمها را نشكنيد.(3)
من هميشه هشدار داده ام كه منازعات سياسى نميگذارد مسئولان كار كنند. آن مسئولى كه سرگرم «آرى» يا «نه» هاى حزبى و گروهى و جناحى و سياسى است، فرصت ندارد وقت خود را صرف امور مردم كند. البتّه ما پيشرفتهاى فراوانى داشته ايم. من مخالفم كه كسى پيشرفت دولتهاى متوالى جمهورى اسلامى را از اوّل انقلاب تا امروز نديده بگيرد و تحقير كند. خودكوچك بينى، درست مثل خودبزرگ بينى، يك بيمارى ملّى است.(1)
مردم از دعواهاى سياسى و اختلافات سياسى خسته اند؛ مردم اين چيزها را دوست نميدارند. در كشور كارهاى زيادى هست كه بايد انجام بگيرد؛ كارهاى زيادى هم انجام گرفته است. مشكلات فراوانى وجود دارد كه بايد برطرف شود؛ گره هايى هست كه بايد باز شود. در كشور بايد فساد ريشه كن شود؛ تبعيض نباشد؛ به طبقه ى مستضعف و محروم بخصوص مستضعفينِ بى دست و پا به طور ويژه توجّه شود؛ اينها وظايف اسلامى ما است؛ وظايفى است كه قانون اساسى بر دوش همه ى مسئولان كشور گذاشته است؛ هيچ كس نميتواند خود را از اين كارها بركنار بدارد. دعواهاى لفظى، شعارهاى لفّاظى گونه، اسم از مفاهيم مبهم و بى سروته آوردن، مشكل مردم را حل نميكند؛ مردم احتياج دارند به اينكه در ميدان عمل و كار، با لجنهايى كه نميگذارد اين درياچه ى مصفّا طراوت لازم را داشته باشد، مبارزه شود. كسى كه سر كار مى آيد هركس باشد، هر شعارى داده باشد، هر حرفى در مقام ادّعا به مردم زده باشد، اوّلين وظيفه اش اين است كه براى گره گشايى مشكلات مردم آستين همّت بالا بزند؛ همكاران خودش را از كسانى كه مؤمن به حقّ مردم و مؤمن به كارايى نظام جمهورى اسلامى هستند، انتخاب كند؛ وارد ميدان عمل شود و براى مردم كار كند.(2)
اين درون نظام و برون نظام، يك مفاهيم تبليغاتى و شعارهاى پوچ نيست؛ تابلوى صرف نيست؛ يك شاخصهايى دارد، مبناهاى عقيدتى دارد، مبناهاى علمى دارد. تا حالا اين جور بوده، ان شاءالله بعد از اين هم همين جور باشد.(1)
از اوّل انقلاب تا امروز، در جريان انقلاب و جريان اصيل اين مردم انشعابهايى به وجود آمده، تعارضهايى به وجود آمده است. بعضى از اين تعارضها و انشعابها خسارت زا هم بوده است؛ بعضى هم نه، با هشيارى مردم، با آگاهى و مسئوليّت پذيرى عناصر فعّال در اين جريانها، حل شده است؛ براى انقلاب و براى كشور بارى درست نكرده است.(2)
اين اختلاف نظرها و انشعابهايى كه پيدا ميشود، همه يك جور نيست. بعضى انشعابها ناشى از اختلاف در مبانى و در عقايد است؛ بعضى از
اينها بحث عقايد و معتقدات نيست؛ بحث منافع است، دعوا بر سر منافع است؛ بعضى از اين اختلافها هيچ كدام از اينها نيست؛ مسئله ى سلائق است، اختلاف ديدگاه و اختلاف سليقه در اجراى اصول است؛ در چارچوب اصول و مبانى، در روشها اختلاف به وجود مى آيد؛ لذا اينها يك جور نيستند.(1)
از اوّل انقلاب در بين همين گروه هايى كه در دوران پيش از انقلاب و در حوادث سالهاى مبارزات، همه در كنار هم بوديم، اختلافهايى به وجود آمد. امام (رضوان الله عليه) با همه ى اين اختلافات يك جور برخورد نكرد. همين طور كه در روش اميرالمؤمنين عرض كرديم، روش امام (رضوان الله عليه) هم همين جور بود؛ يعنى اوّل با مدارا، با نصيحت؛ ليكن آن وقتى كه اقتضا كرد، برخورد كرد. يك گروه مربوط به دولت موقّت بودند و مشكلات آنها بود، يك گروه آن كسانى بودند كه عليه لايحه ى قصاص آن حركت را انجام دادند، يك گروه حتّى كار را به ترور و درگيرى هاى خيابانى كشيدند؛ با هر كدام از اينها امام به يك نحوى برخورد كرد. در سطوح بالاى حكومت هم بود؛ نخست وزير بود، رئيس جمهور بود، حتّى بعدها در اواخر عمر امام (رضوان الله عليه) در سطوح بالاتر از رئيس جمهور هم بود. امام با كسانى كه احساس كردند نميشود با اينها بيش از آن مدارا كرد، برخورد كردند. همه هم سوابق انقلابى داشتند، سوابق مذهبى داشتند، خيلى شان هم در سطوح بالا بودند؛ ليكن خوب، اين جور شد ديگر؛ اين انشعابها پيش آمد. بعضى واقعاً با امام درافتادند؛ بعضى نه، اختلاف نظرى هم بود، امّا به درگيرى و دعوا و انشعاب و انشقاق نينجاميد. بعضى با امام درافتادند و مداراى امام را نديده گرفتند. امام به همين گروهك منافقين كه خواسته بودند بيايند با ايشان ملاقات كنند،
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1388/6/20
پيغام دادند كه اگر شما به حق عمل كنيد، من مى آيم سراغ شما؛ اگر دست از اين كارهاى خلاف برداريد، خود من مى آيم سراغ شما. يعنى امام تا اين حد با اينها مدارا كردند و حرف زدند. خوب، وقتى احساس خطر شد؛ بخصوص آن وقتى كه مسئله، مسئله ى رسوخ دادن مبانى غلط در كالبد نظام و انقلاب است، اين ديگر مثل سمِّ مهلك است. آن وقت امام رعايت نكردند، مدارا نكردند؛ برخورد كردند. اين در مورد آن چيزهايى است كه در اختلافات بنيانى است.
حالا همانهايى هم كه اختلاف بر سر منافع دارند، گاهى رنگ عقيدتى و مبنايى به آن ميدهند. هر كدام از اينها باشد يا آنهايى كه اختلاف در مبانى و عقايد است، يا آنهايى كه اختلاف بر سر منافع است آنجايى كه به درگيرى با نظام و درگيرى با انقلاب و پشت كردن به مبانى انقلاب باشد، آن وقت حالت دشمن را پيدا ميكنند.(1)
عدّه اى از ورشكستگان سياسى و مطرودان امام و انقلاب هستند كه از اينكه خيال كنند بحرانى براى جمهورى اسلامى پيش آمده، خوشحال ميشوند: «إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ »(2)هر خيرى به شما برسد، آنها بدشان مى آيد. اگر شرّى به شما برسد «يفرحوا بها»؛ خوشحال ميشوند. آنها از احتمال اينكه ممكن است شرّى براى نظام جمهورى اسلامى پيش آيد، خوشحال ميشوند و خوشحالى خودشان را هم بروز ميدهند. گفت: «وقاحت به شادى گشوده دهن!». اين عدّه كسانى هستند كه تا بالاى سرشان زير بار منّت جمهورى اسلامى و مردم انقلابى و مسلمان است و جمهورى اسلامى و اين مردم
به اينها آزادى داد و اينها را از محنتهاى سنگين و شديد رهانيد؛ امّا اينها نسبت به امام، انقلاب و مردم قدرناشناسى كردند؛ نمك خوردند و نمكدان شكستند و الان دلشان را به اين خوش ميكنند كه آمريكا ايران را تهديد كند! اينها كسانى هستند كه هر بهانه و تهديدى كه آمريكايى ها و صهيونيستها عليه جمهورى اسلامى مطرح و عَلَم كنند، از پيش خوشحال ميشوند؛ فردا هم كه حقوق بشر عليه جمهورى اسلامى مطرح شود، خوشحالى ميكنند. اين عدّه كسى نيستند و نكند كه مراكز سياسى دنيا و بخصوص اروپا را فريب دهند! اينها در نظام جمهورى اسلامى ورشكستگانِ به تقصيرند؛ كسانى هستند كه با مردم قهرند، مردم هم با اينها قهرند و نسبت به اينها بى اعتماد. البتّه نظام جمهورى اسلامى تا وقتى از اينها شرارتى نبيند، كارى به كارشان ندارد؛ برخلاف آنچه تبليغ ميكنند كه ما چون طور ديگرى فكر ميكنيم، با ما برخورد ميكنند! اين عدّه اسم محترمانه اى براى خودشان درست كرده اند به نام «دگرانديش». بنده يك وقت گفتم دگرانديش تعبيرِ غلطى است؛ زيرا در جامعه اسلامى اين همه دگرانديش هست و دگرانديشى به معنى دشمنى نيست. جمهورى اسلامى هيچ وقت با دگرانديش برخورد نميكند. در بين جمعى كه الان اينجا تشريف داريد، برادران مسلمان غير شيعه و غير مسلمان هم هستند كه همه هم اعضاى نظام اسلامى اند و براى آن كار ميكنند. بحث عناد و مخالفت و شرارت است كه جمهورى اسلامى با اينها مقابله ميكند. البتّه اگر كسى عناد و شرارت كرد، جمهورى اسلامى بدون هيچ ترديد و ملاحظه به آن شخص ضربه ميزند.(1)
كسى عقيده اى مخالف داشته باشد، كارى به كار نظام نداشته باشد، نظام با او كارى ندارد. بعضى رايج كرده اند: «دگرانديشان». نظام
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام 1382/8/11
با دگرانديشان چگونه رفتار ميكند؟ نظام با دگرانديشان كارى ندارد. اين همه دگرانديش هست. دگرانديش سياسى كه بالاتر از دگرانديش دينى نيست. خوب، ما اقلّيّتهاى دينى داريم كه دگرانديشند، در مجلس شوراى اسلامى هم عضو دارند، در مناصب مختلف هم حضور دارند. بنابراين بحث دگرانديشى نيست؛ بحث مخالفت است، بحث معارضه است، بحث ضربه زدن است، در مقابل نظام و در مقابل انقلاب شمشير كشيدن است. آنكه نظام با او برخورد ميكند، اين است. امّا اگر اختلاف، اختلاف در سلائق است، در روشها است، نه، اين اختلافات مضر نيست؛ نافع هم هست.(1)
اشكالى ندارد كه مسئولان كشور، متولّيان امور كشور منتقدينى داشته باشند كه ضعفهاى آنها را به خود آنها نشان بدهند. وقتى انسان در مقام رقابت قرار بگيرد، مقابل منتقد قرار بگيرد، بهتر كار ميكند. اين جور نيست كه وجود منتقدين و كسانى كه اين روش را قبول ندارند، آن روش را قبول دارند، براى نظام ضررى داشته باشد؛ منتها بايد در چارچوب نظام باشد؛ اين اشكالى ندارد، اين مخالفت هيچ مخالفت مضرّى نيست؛ نظام هم مطلقاً با يك چنين مخالفتى برخورد نميكند. البتّه انتقاد بايد در چارچوب اصول باشد. اصول انقلاب هم مشخّص است كه چيست. اصول انقلاب امور سليقه اى نيست كه هر كه از يك گوشه اى دربيايد، سنگ اصول را به سينه بزند؛ بعد كه سراغ اين اصول ميرويم، مى بينيم بيگانه ى از انقلاب است. اصول انقلاب، اسلام است؛ قانون اساسى است؛ رهنمودهاى امام است؛ وصيّتنامه ى امام است؛ سياستهاى كلّى نظام است كه در قانون اساسى معيّن شده است كه اين سياستهاى كلّى بايِست تدوين بشود. در اين چارچوب، اختلاف نظر، اختلاف ممشا، اختلاف سليقه عيب نيست، كه حسن است؛ مضر نيست، كه مفيد و نافع است. اين يك مطلب است كه
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1388/6/20
در ميدان معارضات اين چنينى، نظام با هيچ كس برخورد نميكند. آنجايى كه افراد در چارچوب اصول رفتار كنند، دنبال خشونت نروند، درصدد بر هم زدن امنيّت جامعه نباشند، آسايش جامعه را نخواهند به هم بزنند - از اين كارهاى خلافى كه انجام ميگيرد؛ دروغ پراكنى و شايعه - نظام هيچگونه مسئله اى ندارد. مخالفينى هستند، نظراتى دارند، نظرات خودشان را بيان ميكنند؛ نظام برخورد نميكند. بناى نظام در اينجا، جذب حدّاكثرى و دفع حدّاقلى است. اين، روش نظام است؛ اين را همه توجّه بكنند. آن كسانى هم كه نظر مخالف دارند، نظرات مخالف با نظرات رسمى دارند، در اين چارچوب ميتوانند خودشان را مقايسه كنند.(1)
جمهورى اسلامى و مسئولان آن بعد از اين نه حق دارند و نه تصميم دارند كه در مقابل كسانى كه ميخواهند با شعار آزادى عليه منافع مردم، عليه خود آزادى و عليه سرنوشت اين ملّت اقدام و حركت كنند، مماشات كنند. در محافلِ خودشان نشستند و گفتند ما ميخواهيم براندازى قانونى كنيم! چيز عجيبى است! ما چيزى به اسم براندازى قانونى نمى شناسيم. هر حركت و تلاشى كه به قصد براندازى صورت گيرد، شروع به محاربه است. حكم محارب هم در اسلام معلوم است. ما كه اين همه دشمن و معاند داريم و اين گونه در دنيا محاصره ى اقتصادى و تبليغاتى شده ايم، بايد بيشتر به فكر باشيم.(2)
البتّه كسى كه دشمن نظام است، اين طور نيست كه نميتواند در اين نظام زندگى كند؛ نه. مخالفان اسلام ميتوانند در اين نظام زندگى كنند؛ كسانى هم كه اسلام را اصلاً قبول ندارند، ميتوانند در اين نظام زندگى كنند. اسلام نگفته كه هر كس در ظلِّ نظام اسلامى زندگى ميكند، بايد معتقد به اسلام و مبانى اسلام باشد؛ نه. زندگى كنند و از حقوق شهروندى و امنيّت هم برخوردار باشند. اگر دزدى درِ خانه يك غير مسلمان را بشكند و برود دزدى كند، آن دزد را هم مجازات ميكنند. در مجموع، بين كسانى كه به نظام معتقدند و كسانى كه مخالف نظامند، در حقوق شهروندى تفاوتى نيست. ميتوانند زندگى كنند؛ امّا حقِّ معارضه و مبارزه با نظام را ندارند. حقِّ تيشه برداشتن و زدن به ريشه ى نظام را ندارند. در اينجا نظام بايد جلوى آنها را بگيرد. حال ما بنشينيم بحث كنيم كه معناى براندازى چيست؟ آيا فلان مرحله جزو براندازى هست يا نه؟ كلمه ى براندازى كه از آسمان نازل نشده است. كسى كه با نظام معارضه ميكند، بايد در اين معارضه به او كمك نكرد و جلوى او را گرفت و اگر عمل او مصداق يكى از عناوين جرائم قانونى است، او را مجازات كرد. همه بايد در اين معنا متّفق باشند. آن گاه ما بياييم با كسانى كه نظام را قبول ندارند و عازم بر معارضه با نظامند، روزبه روز مرزهاى خود را كمرنگ كنيم و دائماً با خودى ها به جان هم بيفتيم! اين درست نيست. معناى اين بحث خودى و غير خودى را كه ما دوسه سال پيش مطرح كرديم و عدّه اى را هم نگران كرد، همين است. معناى غير خودى اين نيست كه او نبايد در اين كشور زندگى كند؛ نه. غير خودى هم زندگى كند؛ منتها معلوم شود كه او با نظام ميانه اى ندارد؛ براى اينكه او در مواردى منشأ اثر خواهد بود. مرز حفظ شود، حرف او تكرار نشود، كار او مورد تأييد قرار نگيرد. اين اساسِ قضيّه است. جالب اينجا است، خيلى از كسانى كه گله ميكنند كه چرا گفتيد خودى و غير خودى،
خودشان مسئولان نظام و مردم مؤمن را خودى نميدانند غير خودى ميدانند و به آنها اعتماد نميكنند! عملاً خودِ آنها عامل به تقسيم افراد به خودى و غير خودى اند! ميگويند چرا به مردم ميفهمانيد كه ما غير خودى هستيم!(1)
اگر كسى با مبانى نظام معارضه كند، با امنيّت مردم مخالفت كند، نظام مجبور است در مقابل او بايستد. ما درباره ى افرادى كه به آنها اهانت ميشود، تهمت زده ميشود، ميگوييم اينها حقّ دفاع دارند؛ خوب، نظام هم همين جور است؛ نظام هم حقّ دفاع از خودش را دارد. اين خطا است كه كسى خيال كند چون نظام حاكميّت است و قدرت سياسى است، نبايد دفاع كند؛ بى دفاع بماند؛ [اگر] در مقابلش هرگونه مخالفتى، معارضه اى، قانون شكنى اى، مرزشكنى اى انجام بگيرد، بايد عكس العمل نشان ندهد؛ اين درست نيست؛ هيچ جاى دنيا هم چنين نيست. در اختلافات گوناگونى كه در بين احزاب دنيا وجود دارد در همين كشورهايى كه خودشان را پيشرو دموكراسى ميدانند هيچ كدام از اين احزاب متعارض و متخالف، با اصول و مبانى آن نظام مخالفت نميكنند؛ وَالّا از نظر مردم مردود هستند. دستگاه هايى دارند؛ دستگاه هاى رعايت قانون اساسى و دادگاه قانون اساسى - شبيه شوراى نگهبان خودمان - كه اينها را رد ميكنند. اين جور نيست كه قبول كنند يك نفرى بيايد در يك نظامى عليه مبانى آن نظام مبارزه كند، معارضه كند، آن وقت نظام در مقابل او ساكت و آرام بنشيند. به كمتر از آن هم گاهى ديده ميشود كه در همين نظامهاى اروپايى برخوردهاى خشن و تندى ميكنند؛ چيزهايى كه جزو اصول هم محسوب نميشود. بنابراين برخورد با نظام، برخورد با مبانى نظام، ايستادگى و شمشير كشيدن روى نظام، جواب تند دارد؛ امّا نظر مخالف داشتن، نظر متفاوت داشتن،
1) . در ديدار اعضاى مجلس خبرگان 1380/6/15
آن وقتى كه با اين اشكالات همراه نباشد، تهمت و شايعه افكنى و دروغ و از اين چيزها نباشد، نه، نظام هيچگونه برخوردى نخواهد كرد. شيوه ى نظام اين نبوده، امروز هم نيست و ان شاءالله در آينده هم نخواهد بود.(1)
يكى از مهم ترين خدمات انقلاب اسلامى، احياى عقلانيّت صحيح در كشور بود. اينكه شما جوان دانشجو مى آييد مسائل منطقه را تحليل ميكنيد، با نگاه موشكافانه مسائل را مى بينيد، دشمن را معرّفى ميكنيد، حوادث منطقه را تحليل ميكنيد و مى ايستيد، نشان دهنده ى حيات عقلانى يك كشور است؛ اين را انقلاب به ما داد. امروز بعضى ها باز دلشان ميخواهد برگردند به همان شكل سابق. همان جريانهاى غرب زده، جريانهايى كه عاشق غربند، ملّت را تحقير ميكنند، داشته ها را تحقير ميكنند، فرهنگ و هويّت ملّى را تحقير ميكنند به نفع مسلّطين غربى؛ دلشان ميخواهد كه همانها دوباره بيايند و براى امور كشور، فرهنگ كشور، جهت گيرى كشور، شاخص معيّن كنند و معرّفى كنند. اين عدّه اى كه امروز در خارج از كشور، در زير پرچم همين دشمنان خونى ملّت ايران دارند عليه جمهورى اسلامى كار ميكنند، همين كسانى هستند كه واقعاً دنبال اين هستند كه همان غفلتِ محاسباتى، همان اغواى شيطانى كه نسبت به عقلانيّت اين كشور در يك دوره اى وجود داشت، مجدّداً حاكم بشود. در مقابل اينها بايد ايستاد.(2)
عدّه اى نگاه ميكنند به دشمنى ها، دلشان را از دست ميدهند؛
زهره شان آب ميشود از اينكه مى بينند دهانهاى از خشم گشوده، عليه جمهورى اسلامى بدگويى ميكنند، حرف ميزنند. خب، همه ى نظامهاى عالم، همه ى حكومتهاى عالم دشمنانى دارند و دوستانى؛ امروز هم اين جور است، در طول تاريخ هم اين جور بوده. هيچ حكومتى را شما پيدا نميكنيد كه همه ى مردم در داخل آن حكومت و خارج آن حكومت با او خوب باشند يا همه با او بد باشند؛ نه، يك عدّه اى موافق دارند، يك عدّه اى مخالف. حكومت پيغمبر هم همين جور بود، حكومت اميرالمؤمنين هم همين جور بود، حكومت معاويه و يزيد هم همين جور بود؛ يك عدّه اى موافق [بودند،] يك عدّه اى مخالف. جمهورى اسلامى هم همين جور است؛ يك عدّه اى موافقش هستند، يك عدّه مخالفش هستند؛ منتها مسئله اين است كه ببينيم موافقين يك حكومت چه كسانيند، مخالفين اين حكومت چه كسانى اند؛ اين شاخص است.
يك حكومتى هست كه هرچه غارتگر بين المللى است، با او مخالف است؛ هرچه زورگوى بين المللى است، با او مخالف است؛ هر دولت داراى سابقه ى سياه استعمارگرى با او مخالف است؛ هر سرمايه دار صهيونيست خبيثى با او مخالف است. خب اين مخالفتها مايه ى افتخار است؛ اينها كه نبايد كسى را بترساند. موافقينش چه كسانيند؟ ملّتهاى مؤمن در سرتاسر دنيا موافق با او هستند؛ ملّتهاى مسلمان، غير ايرانى؛ در آفريقا، در كشورهاى آفريقاى شمالى، در نقاط مسلمان نشين آفريقا، در آسيا، تا اندونزى، تا مالزى، در كشورهاى عربى، غير عربى، در اروپا، جماعتهاى مسلمان، ملّتهاى مسلمان، دوستدار او هستند، هوادار او هستند.
در مسابقه ى فوتبال چند سال قبل، تيم ايرانى بر تيم مقابلش پيروز شد. توى قهوه خانه هاى يكى از كشورهاى شمال آفريقا جوانها نشسته بودند، گلزن ايرانى كه گل ميزد، اينها كف ميزدند. يكى به آنها گفت شما كه كشور خودتان نيست، چه كار داريد به اينكه بازيكن ايرانى مثلاً يك گل زد توى
دروازه ى طرف مقابلش، كه او هم دشمن شما نيست. ميگفتند پيروزى ايران، پيروزى ما است؛ حتّى در ميدان فوتبال! اينها قيمت دارد.
در بلواهاى بعد از انتخابات، مسلمانان كشورهاى مختلف اسلامى نگران بودند؛ پيغام ميدادند به آشنايان خودشان در اينجا، كه در ايران چه خبر است؟ اينها ميگفتند ناراحت نباشيد، نترسيد، جمهورى اسلامى قوى تر از اين حرفها است. يك حكومتِ اين جورى است؛ دشمنانش آنهايند، دوستانش اينهايند. همه ى بدها و شمرهاى عالم با او دشمنند، همه ى مظلومان با او موافقند؛ ملّت فلسطين طرف دار او است، ملّتهاى عربىِ مقاوم طرف دار او هستند. بله، دولت آمريكا هم مخالفش است، دولت انگليس هم كه خباثت دويست ساله در ايران دارد - سابقه ى خباثت انگليسى ها در ايران، دويست ساله است - با او مخالف است. اين مخالفتها كسى را به وحشت نمى اندازد. امّا يك دولتى بعكس است؛ طرف دارش عبارتند از دزدها و غارتگرها و مستكبرين و زورگويان عالم، مخالفينش عبارتند از ملّت خودش يا ملّتهاى مؤمن و ملّتهاى مظلوم؛ اين مايه ى ننگ است. جمهورى اسلامى تا امروز مخالفينى داشته است از آن قبيل مخالفين؛ دزدهاى عالم، غارتگرهاى عالم، مستكبرين عالم؛ اينهايند كه با جمهورى اسلامى مخالفند؛ اينهايند كه در مجامع جهانى سعى ميكنند با جمهورى اسلامى مقابله و مخالفت كنند؛ امّا آحاد مردم، توده هاى مردم، دولتهاى مستقل، سياستمداران منفكّ از آن قدرتها، ملّتهاى مظلوم، موافق با جمهورى اسلاميند. به خاطرِ ترس از اينگونه مخالفتها، نبايد چهره ى تسليم به دشمن نشان داد. به هرحال نسل جوان ما بايِستى هشيار باشد.(1)
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1388/6/20
على رغم هزاران كتاب كوچك و بزرگ و قديم و جديد درباره ى زندگى ائمّه، امروز همچنان غبارى از ابهام و اجمال، بخش عظيمى از زندگى اين بزرگواران را فراگرفته و حيات سياسى برجسته ترين چهره هاى خاندان نبوّت كه دو قرن و نيم از حسّاس ترين دورانهاى تاريخ اسلام را در برميگيرد با غرض ورزى يا بى اعتنايى و يا كج فهمى بسيارى از پژوهندگان و نويسندگان روبرو شده است، اين است كه ما از يك تاريخچه ى مدوّن و مضبوط درباره ى زندگى پرحادثه و پرماجراى آن پيشوايان تهى دستيم.(1)
مهم ترين چيزى كه در زندگى ائمّه به طور شايسته مورد توجّه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه ى حادّ سياسى» است. از آغاز نيمه ى دوّم قرن اوّل هجرى كه خلافت اسلامى به طور آشكار با پيرايه هاى سلطنت آميخته شد و امامت اسلامى به حكومت جابرانه ى پادشاهى بدل گشت، ائمّه ى اهل بيت (عليهم السّلام) مبارزه ى سياسى خود را به شيوه اى متناسب با اوضاع و
1) . 1363/5/18
شرايط، شدّت بخشيدند. بزرگ ترين هدف اين مبارزه تشكيل نظام اسلامى و تأسيس حكومتى بر پايه ى امامت بود. بى شك تبيين و تفسير دين با ديدگاه مخصوص اهل بيت وحى و رفع تحريفها و كج فهمى ها از معارف اسلامى و احكام دينى نيز هدف مهمّى براى جهاد اهل بيت به حساب مى آمد. امّا طبق قرائن حتمى، جهاد اهل بيت به اين هدفها محدود نميشد و بزرگ ترين هدف آن، چيزى جز تشكيل حكومت علوى و تأسيس نظام عادلانه ى اسلامى نبود. بيشترين دشوارى هاى زندگى مرارت بار و پر از ايثار ائمّه و ياران آنان به خاطرِ داشتن اين هدف بود و ائمّه از دوران امام سجّاد و بعد از حادثه ى عاشورا به زمينه سازى درازمدّت براى اين مقصود پرداختند. در تمام دوران 140 ساله ى ميان حادثه ى عاشورا و ولايت عهدى امام هشتم، جريان وابسته به امامان اهل بيت، يعنى شيعيان، هميشه بزرگ ترين و خطرناك ترين دشمن دستگاه هاى خلافت به حساب مى آمد. در اين مدّت بارها زمينه هاى آماده اى پيش آمد و مبارزات تشيّع كه بايد آن را نهضت علوى نام داد، به پيروزى هاى بزرگى نزديك گرديد، امّا هر بار موانعى بر سر راه پيروزى نهايى پديد مى آمد و غالباً بزرگ ترين ضربه از ناحيه ى تهاجم بر محور و مركز اصلى اين نهضت، يعنى شخص امام در هر زمان و به زندان افكندن يا به شهادت رساندن آن حضرت وارد ميگشت و هنگامى كه نوبت به امام بعد ميرسيد، اختناق و فشار و سخت گيرى به حدّى بود كه براى آماده كردن زمينه به زمان طولانى ديگرى نياز بود.(1)
1) . 1363/5/18
صرف اينكه بنشينيم، بگوييم آيه هايى نازل شد و جبرئيلى آمد و پيغمبر مبعوث به رسالت شد و خوشحال بشويم كه چه كسى ايمان آورد و چه كسى ايمان نياورد، مسئله اى را حل نميكند. مسئله اين است كه ما بايد از اين حادثه كه مادرِ همه ى حوادث دوران حيات مبارك پيغمبر است، درس بگيريم. همه ى اين 23 سال درس است.
من يك وقت به بعضى دوستان گفتم زندگى پيغمبر را ميلى مترى بايد مطالعه كرد. هر لحظه ى اين زندگى يك حادثه است؛ يك درس است؛ يك جلوه ى عظيم انسانى است؛ تمام اين 23 سال همين جور است. جوانهاى ما بروند تاريخ زندگى پيغمبر را از منابع محكم و مستند بخوانند و ببينند چه اتّفاقى افتاده است. اگر شما مى بينيد امّتى به اين عظمت به وجود آمد كه امروز هم بهترين حرفها، بهترين راه ها، بزرگ ترين درسها، شفابخش ترين داروها براى بشريّت در همين مجموعه ى امّت اسلامى است، اين جور به وجود آمد، گسترش پيدا كرد و ريشه دار شد. وَالّا صرف اينكه حق با ما باشد، ما پيش نميرويم؛ حقِّ همراه با ايستادگى [كار را پيش ميبرد.] اميرالمؤمنين - بارها من اين جمله را از آن بزرگوار نقل كردم - در جنگ صفّين فرمود: «لا
يحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر» (1). اين پرچم را كسانى ميتوانند بلند كنند كه اوّلاً بصيرت داشته باشند، بفهمند قضيّه چيست، هدف چيست؛ ثانياً صبر داشته باشند. صبر يعنى همين استقامت، ايستادگى، پابرجايى. اين را ما بايد از بعثت درس بگيريم.(2)
صحنه ى اوّل از زندگى پيامبر، صحنه ى دعوت و جهاد بود. كار مهمّ پيامبر خدا، دعوت به حق و حقيقت و جهاد در راه اين دعوت بود. در مقابل دنياى ظلمانى زمان خود، پيامبر اكرم دچار تشويش نشد. چه آن روزى كه در مكّه تنها بود، يا جمع كوچكى از مسلمين او را احاطه كرده بودند و در مقابلش سران متكبّر عرب، صناديد(3)قريش و گردنكشان، با اخلاقهاى خشن و با دستهاى قدرتمند قرار گرفته بودند و يا عامّه ى مردمى كه از معرفت نصيبى نبرده بودند، وحشت نكرد؛ سخن حقّ خود را گفت، تكرار كرد، تبيين كرد، روشن كرد، اهانتها را تحمّل كرد، سختى ها و رنجها را به جان خريد، تا توانست جمع كثيرى را مسلمان كند؛ و چه آن وقتى كه حكومت اسلامى تشكيل داد و خود در موضع رئيس اين حكومت، قدرت را به دست گرفت. آن روز هم دشمنان و معارضان گوناگونى در مقابل پيامبر بودند؛ چه گروه هاى مسلّح عرب، وحشى هايى كه در بيابانهاى حجاز و يمامه، همه جا پراكنده بودند و دعوت اسلام بايد آنها را اصلاح ميكرد و آنها مقاومت ميكردند و چه پادشاهان بزرگ دنياى آن روز، دو ابرقدرت آن روز عالم؛ يعنى ايران و امپراتورى روم كه پيامبر نامه ها نوشت، مجادله ها
كرد، سخنها گفت، لشكركشى ها كرد، سختى ها كشيد، در محاصره ى اقتصادى افتاد و كار به جايى رسيد كه مردم مدينه گاهى دو روز و سه روز، نان براى خوردن پيدا نميكردند. تهديدهاى فراوان از همه طرف پيامبر را احاطه كرد. بعضى از مردم نگران ميشدند، بعضى متزلزل ميشدند، بعضى نق ميزدند، بعضى پيامبر را به ملايمت و سازش تشويق ميكردند؛ امّا پيامبر در اين صحنه ى دعوت و جهاد، يك لحظه دچار سستى نشد و با قدرت، جامعه ى اسلامى را پيش برد، تا به اوج عزّت و قدرت رساند؛ و همان نظام و جامعه بود كه به بركت ايستادگى پيامبر در ميدانهاى نبرد و دعوت، در سالهاى بعد توانست به قدرت اوّل دنيا تبديل شود.(1)
صحنه ى دوّم از زندگى پيامبر، رفتار آن حضرت با مردم بود. هرگز خُلق وخوى مردمى و محبّت و رفق به مردم و سعى در استقرار عدالت در ميان مردم را فراموش نكرد؛ مانند خود مردم و متن مردم زندگى كرد؛ با آنها نشست وبرخاست كرد؛ با غلامان و طبقات پايين جامعه، دوستى و رفاقت كرد؛ با آنها غذا ميخورد؛ با آنها مى نشست؛ با آنها محبّت و مدارا ميكرد؛ قدرت، او را عوض نكرد؛ ثروت ملّى، او را تغيير نداد؛ رفتار او در دوران سختى و در دورانى كه سختى برطرف شده بود، فرقى نكرد؛ در همه حال با مردم و از مردم بود؛ رفقِ به مردم ميكرد و براى مردم عدالت ميخواست.
در جنگ خندق، وقتى كه مسلمين در مدينه از همه طرف تقريباً محاصره بودند و غذا به مدينه نمى آمد و آذوقه ى مردم تمام شده بود، به طورى كه گاهى دو روز، سه روز كسى غذا گيرش نمى آمد كه بخورد، در همان حال پيامبر اكرم خودش در خندق كندن در برابر دشمن، با مردم مشاركت ميكرد و مانند مردم گرسنگى ميكشيد.
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1370/7/5
در روايت دارد، فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) كه براى حسن و حسين كه كودكان خردسالى بودند، مقدارى آرد دست و پا كرده بود و نان مختصرى پخته بود، دلش نيامد كه پدر خود را گرسنه بگذارد. تكّه اى از آن نانى كه براى بچه ها پخته بود، براى پدرش برد. پيامبر فرمود: دخترم! از كجا آورده اى؟ گفت: مال بچه ها است. پيامبر لقمه اى در دهانشان گذاشتند و خوردند. طبق روايت - كه گمان ميكنم سند روايت هم سند معتبرى است - پيامبر فرمود: من سه روز است كه هيچ چيز نخورده ام! بنابراين، او مثل خود مردم و در كنار مردم بود و با آنها رفق و مدارا ميكرد؛ چه در اين حالت، و چه در دورانى كه سختى ها برطرف شده بود، مكّه فتح شده بود، دشمنان منكوب شده بودند و همه سر جاى خود نشسته بودند.
بعد از فتح طائف، غنايم زيادى به دست پيامبر رسيد و او آنها را بين مسلمين تقسيم ميكرد. عدّه اى از مسلمانان ايمانهاى راسخ داشتند، كه آنها كنار بودند؛ عدّه اى هم از اين تازه مسلمانان و قبايل اطراف مكّه و طائف بودند كه بر سر پيامبر ريختند و غنيمت خواستند؛ پيامبر را اذيّت كردند، محاصره كردند؛ پيامبر ميداد، ميگرفتند؛ امّا باز ميخواستند! كار به جايى رسيد كه عباى روى دوش پيامبر هم به دست اين عربهاى تازه مسلمانِ ناهموار و خشن افتاد! اينجا هم كه در اوج عزّت و قدرت بود، پيامبر باز با مردم با همان رفق، با همان مدارا و با همان خوشرويى رفتار كرد؛ با خوش اخلاقى و خوش خلقى صدايش را بلند كرد و گفت: «ايّها النّاس ردّوا علىّ بردى» (1)اى مردم! عبايم را به من برگردانيد! اين، وضع معاشرت پيامبر با مردم بود.
پيامبر با غلامان نشست وبرخاست ميكرد و با آنها غذا ميخورد. او بر روى زمين نشسته بود و با عدّه اى از مردمان فقير غذا ميخورد. زن بيابان نشينى عبور كرد و با تعجّب پرسيد: يا رسول الله! تو مثل بندگان غذا ميخورى!
1) . بحارالانوار، ج 16، ص 226
پيامبر تبسّمى كردند و فرمودند: «ويحك اىّ عبدٍ اعبد منّى» (1)از من بنده تر كيست؟
او لباس ساده ميپوشيد. هر غذايى كه در مقابل او بود و فراهم ميشد، ميخورد؛ غذاى خاصّى نميخواست؛ غذايى را به عنوان نامطلوب رد نميكرد. در همه ى تاريخ بشريّت، اين خلقيّات بى نظير است. در عين معاشرت، او در كمال نظافت و طهارت ظاهرى و معنوى بود، كه عبدالله بن عمر گفت: «ما رأيت احداً اجود و لا انجد و لا اشجع و لا اوضأ من رسول الله»(2)از او بخشنده تر و يارى كننده تر و شجاع تر و درخشان تر كسى را نديدم. اين، رفتار پيامبر با مردم بود؛ معاشرت انسانى، معاشرت حَسَن، معاشرت مانند خود مردم، بدون تكبّر، بدون جبروت. با اينكه پيامبر هيبت الهى و طبيعى داشت و در حضور او مردم دست و پاى خودشان را گم ميكردند، امّا او با مردم ملاطفت و خوش اخلاقى ميكرد. وقتى در جمعى نشسته بود، شناخته نميشد كه او پيامبر و فرمانده و بزرگ اين جمعيّت است. مديريّت اجتماعى و نظامى او در حدّ اعلى بود و به همه كار سر ميكشيد. البتّه جامعه، جامعه ى كوچكى بود؛ مدينه بود و اطراف مدينه، و بعد هم مكّه و يكى، دو شهر ديگر؛ امّا به كار مردم اهتمام داشت و منظّم و مرتّب بود. در آن جامعه ى بدوى، مديريّت و دفتر و حساب و محاسبه و تشويق و تنبيه را در ميان مردم باب كرد. اين هم زندگى معاشرتى پيامبر بود كه بايد براى همه ى ما هم براى مسئولان كشور، هم براى آحاد مردم اسوه و الگو باشد.(3)
و بالاخره صحنه ى سوّم از زندگى پيامبر، ذكر و عبادت الهى آن حضرت بود. پيامبر با آن مقام و با آن شأن و عظمت، از عبادت خود غافل نميشد؛
نيمه ى شب ميگريست و دعا و استغفار ميكرد. امّسلمه يك شب ديد پيامبر نيست؛ رفت ديد مشغول دعا كردن است و اشك ميريزد و استغفار ميكند و عرض ميكند: «اللّهمّ فلا تكلنى إلى نفسى طرفة عينٍ» (1). امّسلمه گريه اش گرفت. پيامبر از گريه ى او برگشت و گفت: اينجا چه ميكنى؟ عرض كرد: يا رسول الله! تو كه خداى متعال اين قدر عزيزت ميدارد و گناهانت را آمرزيده است «لِيَغْفِرَ لَكَ اَللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ »(2)چرا گريه ميكنى و ميگويى خدايا ما را به خودمان وانگذار؟ فرمود: «وما يؤمننى» ؛ اگر از خدا غافل بشوم، چه چيزى من را نگه خواهد داشت؟(3)اين براى ما درس است. در روز عزّت، در روز ذلّت، در روز سختى، در روز راحتى، در روزى كه دشمن انسان را محاصره كرده است، در روزى كه دشمن با همه ى عظمت، خودش را بر چشم و وجود انسان تحميل ميكند، و در همه ى حالات خدا را به ياد داشتن، خدا را فراموش نكردن، به خدا تكيه كردن، از خدا خواستن؛ اين، آن درس بزرگ پيامبر به ما است.(4)
نظامى كه پيغمبر ساخت، شاخصهاى گوناگونى دارد كه در بين آنها هفت شاخص از همه مهم تر و برجسته تر است:
شاخص اوّل، ايمان و معنويّت است. انگيزه و موتور پيشبرنده ى حقيقى در نظام نبوى، ايمانى است كه از سرچشمه ى دل و فكر مردم ميجوشد و دست و بازو و پا و وجود آنها را در جهت صحيح به حركت در مى آورد.
پس شاخص اوّل، دميدن و تقويت روح ايمان و معنويّت و دادن اعتقاد و انديشه ى درست به افراد است، كه پيغمبر اين را از مكّه شروع كرد و در مدينه پرچمش را با قدرت بالا برد.(1)
عبوديّت كامل و بى شريك در مقابل پروردگار؛ يعنى عبوديّت خدا در كار و عمل فردى، از عبوديّت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد، تا عبوديّت در ساخت جامعه، در نظام حكومت، نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى ميان مردم بر مبناى عبوديّت خدا.(2)
شاخص دوّم، قسط و عدل است. اساس كار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقّى به حق دار بدون هيچ ملاحظه است.(3)
خطّ اصلى دوّم، عدالت مطلق و بى اغماض بود. عدالت در قضاوت، عدالت در برخوردارى هاى عمومى و نه خصوصىِ امكاناتى كه متعلّق به همه ى مردم است و بايد بين آنها با عدالت تقسيم شود، عدالت در اجراى حدود الهى، عدالت در مناصب و مسئوليّت دهى و مسئوليّت پذيرى. البتّه عدالت، غير از مساوات است؛ اشتباه نشود. گاهى مساوات، ظلم است. عدالت، يعنى هر چيزى را به جاىِ خود گذاشتن و به هركسى حقّ او را دادن. آن عدل مطلق و بى اغماض بود. در زمان پيامبر، هيچ كس در جامعه ى اسلامى از چارچوب عدالت خارج نبود.(4)
شاخص سوّم، علم و معرفت است. در نظام نبوى، پايه ى همه چيز، دانستن و شناختن و آگاهى و بيدارى است. كسى را كوركورانه به سمتى حركت نميدهند؛ مردم را با آگاهى و معرفت و قدرتِ تشخيص، به نيروى فعّال، نه نيروى منفعل بدل ميكنند.(1)
معرفت شفّاف و بى ابهام؛ معرفت نسبت به دين، معرفت نسبت به احكام، معرفت نسبت به جامعه، معرفت نسبت به تكليف، معرفت نسبت به خدا، معرفت نسبت به پيامبر، معرفت نسبت به طبيعت. همين معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى شد و جامعه ى اسلامى را در قرن چهارم هجرى به اوج تمدّن علمى رساند. پيامبر نميگذاشت ابهام باشد.(2)
شاخص چهارم، صفا و اخوّت است. در نظام نبوى، درگيرى هاى برخاسته از انگيزه هاى خرافى، شخصى، سودطلبى و منفعت طلبى مبغوض است و با آن مبارزه ميشود. فضا، فضاى صميميّت و اخوّت و برادرى و همدلى است.(3)
اين هم از خصوصيّات اصلى جامعه اسلامى است؛ عشق به خدا، عشق خدا به مردم؛ محبّت، عشق، محبّت به همسر، محبّت به فرزند، كه مستحبّ است فرزند را ببوسى؛ مستحّب است كه به فرزند محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به همسرت عشق بورزى و محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به برادران مسلمان محبّت كنى و محبّت داشته باشى؛ محبّت به پيامبر، محبّت به اهل بيت.(4)
شاخص پنجم، صلاح اخلاقى و رفتارى است. انسانها را تزكيه و از مفاسد و رذائل اخلاقى، پيراسته و پاك ميكند؛ انسانِ بااخلاق و مزكّى ميسازد؛ «وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ »(1). تزكيه، يكى از آن پايه هاى اصلى است؛ يعنى پيغمبر روى يكايك افراد، كار تربيتى و انسان سازى ميكرد.(2)
شاخص ششم، اقتدار و عزّت است. جامعه و نظام نبوى، توسرى خور، وابسته، دنباله رو و دست حاجت به سوى اين وآن درازكن نيست؛ عزيز و مقتدر و تصميم گير است؛ صلاح خود را كه شناخت، براى تأمين آن تلاش ميكند و كار خود را پيش ميبرد.(3)
شاخص هفتم، كار و حركت و پيشرفتِ دائمى است. توقّف در نظام نبوى وجود ندارد؛ به طور مرتّب، حركت، كار و پيشرفت است. اتّفاق نمى افتد كه يك زمان بگويند: ديگر تمام شد؛ حال بنشينيم استراحت كنيم! اين وجود ندارد. البتّه اين كار، كارِ لذّت آور و شادى بخشى است؛ كار خستگى آور و كسل كننده و ملول كننده و به تعب آورنده اى نيست؛ كارى است كه به انسان نشاط و نيرو و شوق ميدهد.(4)
پيغمبر وارد مدينه شد تا اين نظام را سرِ پا و كامل كند و آن را براى ابد
در تاريخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هركسى در هرجاى تاريخ از بعد از زمان خودش تا قيامت توانست، مثل آن را به وجود آورد و در دلها شوق ايجاد كند تا انسانها به سوى چنان جامعه اى بروند. البتّه ايجاد چنين نظامى، به پايه هاى اعتقادى و انسانى احتياج دارد. اوّل بايد عقايد و انديشه هاى صحيحى وجود داشته باشد تا اين نظام بر پايه ى آن افكار بنا شود. پيغمبر اين انديشه ها و افكار را در قالب كلمه ى توحيد و عزّت انسان و بقيّه ى معارف اسلامى در دوران سيزده سال مكّه تبيين كرده بود؛ بعد هم در مدينه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائماً اين افكار و اين معارف بلند را كه پايه هاى اين نظامند به اين وآن تفهيم كرد و تعليم داد. دوّم، پايه ها و ستونهاى انسانى لازم است تا اين بنا بر دوش آنها قرار گيرد، چون نظام اسلامى قائم به فرد نيست، پيغمبر بسيارى از اين ستونها را هم در مكّه به وجود آورده و آماده كرده بود. يك عدّه، صحابه ى بزرگوار پيغمبر بودند با اختلاف مرتبه اى كه داشتند، اينها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سيزده ساله ى مكّه بودند. يك عدّه هم كسانى بودند كه قبل از هجرت پيغمبر، در يثرب با پيام پيغمبر به وجود آمده بودند؛ از قبيل سعدبن معاذها و ابى ايّوب ها و ديگران. بعد هم كه پيغمبر آمد، از لحظه ى ورود، انسان سازى را شروع كرد و روزبه روز مديران لايق، انسانهاى بزرگ، شجاع، باگذشت، باايمان، قوى و بامعرفت به عنوان ستونهاى مستحكم اين بناى شامخ و رفيع، وارد مدينه شدند. هجرت پيغمبر به مدينه كه قبل از ورود پيامبر به اين شهر، يثرب ناميده ميشد و بعد از آمدن آن حضرت، مدينة النّبى نام گرفت، مثل نسيم خوش بهارى بود كه در فضاى اين شهر پيچيد و همه احساس كردند كأنّه گشايشى به وجود آمده است؛ لذا دلها متوجّه و بيدار شد. وقتى كه مردم شنيدند پيغمبر وارد قُبا شده است - قُبا نزديك مدينه است و آن حضرت پانزده روز در آنجا ماند - شوق ديدن ايشان روزبه روز در دل مردم مدينه بيشتر ميشد. بعضى از مردم به قُبا ميرفتند و
پيغمبر را زيارت ميكردند و برميگشتند؛ عدّه اى هم در مدينه منتظر بودند تا ايشان بيايد. بعد كه پيغمبر وارد مدينه شد، اين شوق و اين نسيم لطيف و ملايم، به طوفانى در دلهاى مردم تبديل شد و دلها را عوض كرد. ناگهان احساس كردند كه عقايد و عواطف و وابستگى هاى قبايلى و تعصّبات آنها، در چهره و رفتار و سخن اين مرد محو شده است و با دروازه ى جديدى به سوى حقايق عالم آفرينش و معارف اخلاقى آشنا شده اند. همين طوفان بود كه اوّل در دلها انقلاب ايجاد كرد؛ بعد به اطراف مدينه گسترش پيدا كرد؛ سپس دژ طبيعى مكّه را تسخير كرد و سرانجام به راه هاى دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتورى و كشور بزرگِ آن روز پيش رفت؛ و هرجا رفت، دلها را تكان داد و در درون انسانها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ايران و روم را با نيروى ايمان فتح كردند. ملّتهاى مورد هجوم هم به مجرّدى كه اينها را ميديدند، در دلهايشان نيز اين ايمان به وجود مى آمد. شمشير براى اين بود كه مانعها و سركرده هاى زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ وَالّا توده ى مردم، همه جا همان طوفان را دريافت كرده بودند و دو امپراتورى عظيم در آن روزگار يعنى روم و ايران تا اعماقِ خودشان جزو نظام و كشور اسلامى شده بودند. همه ى اينها چهل سال طول كشيد؛ ده سالش در زمان پيغمبر بود؛ سى سال هم بعد از پيغمبر.(1)
بعد، تدبير و سياست اداره ى آن نظام را طرّاحى كرد. وقتى انسان نگاه ميكند و ميبيند قدم به قدم، مدبّرانه و هوشيارانه پيش رفته است، ميفهمد كه پشت سر آن عزم و تصميم قوى و قاطع، چه انديشه و فكر و محاسبه ى دقيقى قرار گرفته است كه على الظّاهر جز با وحى الهى ممكن نيست. امروز هم كسانى كه بخواهند اوضاع آن ده سال را قدم به قدم دنبال كنند، چيزى
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1380/2/28
نميفهمند. اگر انسان هر واقعه اى را جداگانه حساب كند، چيزى ملتفت نميشود؛ بايد نگاه كند و ببيند ترتيب كار چگونه است؛ چطور همه ى اين كارها مدبّرانه، هوشيارانه و با محاسبه ى صحيح انجام گرفته است.(1)
اوّل، ايجاد وحدت است. همه ى مردم مدينه كه مسلمان نشدند؛ اكثراً مسلمان شدند و تعداد بسيار كمى هم نامسلمان ماندند. علاوه ى بر اينها، سه قبيله ى مهمّ يهودى، قبيله ى بنى قينقاع، قبيله ى بنى النضير و قبيله ى بنى قريظه در مدينه ساكن بودند؛ يعنى در قلعه هاى اختصاصىِ خودشان كه تقريباً به مدينه چسبيده بود، زندگى ميكردند. آمدنِ اينها به مدينه به صد سال، دويست سال قبل از آن برميگشت و اينكه چرا آمده بودند، خودش داستان طولانى و مفصّلى دارد. در زمانى كه پيغمبر اكرم وارد مدينه شد، خصوصيّت اين يهودى ها در دو، سه چيز بود: يكى اين بود كه ثروت اصلىِ مدينه، بهترين مزارع كشاورزى، بهترين تجارتهاى سودده و سودبخش ترين صنايع ساخت طلاآلات و امثال اين چيزها در اختيارشان بود. بيشتر مردم مدينه در موارد نياز به اينها مراجعه ميكردند؛ پول قرض ميگرفتند و ربا ميپرداختند؛ يعنى از لحاظ مالى، ريش همه در دست يهودى ها بود. دوّم اينكه بر مردم مدينه برترى فرهنگى داشتند. چون اهل كتاب بودند و با معارف گوناگون، معارف دينى و مسائلى كه از ذهن نيمه وحشى هاى مدينه، بسيار دور بود، آشنا بودند؛ لذا تسلّط فكرى داشتند. در واقع اگر بخواهيم به زبان امروز صحبت كنيم، يهودى ها در مدينه يك طبقه ى روشنفكر محسوب ميشدند؛ لذا مردم آنجا را تحميق و تحقير و مسخره ميكردند. البتّه آنجايى كه خطرى متوجّه شان ميشد و لازم بود، كوچكى هم ميكردند؛ ليكن به طور طبيعى اينها برتر بودند. خصوصيّت
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1380/2/28
سوّم اين بود كه با جاهاى دوردست هم ارتباط داشتند؛ يعنى محدود به فضاى مدينه نبودند. يهودى ها واقعيّتى در مدينه بودند؛ بنابراين پيغمبر بايد حساب اينها را ميكرد. پيغمبر اكرم يك ميثاقِ دست جمعىِ عمومى ايجاد كرد. وقتى آن حضرت وارد مدينه شد، بدون اينكه هيچ قراردادى باشد، بدون اينكه چيزى از مردم بخواهد و بدون اينكه مردم در اين باره مذاكره اى كرده باشند، روشن شد كه رهبرىِ اين جامعه متعلّق به اين مرد است؛ يعنى شخصيّت و عظمت نبوى به طور طبيعى همه را در مقابل او خاضع كرد؛ معلوم شد كه او رهبر است و آنچه ميگويد، بايد همه بر محورش حركت و اقدام كنند. پيغمبر ميثاقى نوشت كه مورد قبول همه قرار گرفت. اين ميثاق درباره ى تعامل اجتماعى، معاملات، منازعات، ديه، روابط پيغمبر با مخالفان، با يهودى ها و با غير مسلمان ها بود. همه ى اينها نوشته و ثبت شد؛ مفصّل هم هست؛ شايد دو سه صفحه ى كتابهاى بزرگ تواريخ قديمى را گرفته است.(1)
اقدام بعدىِ بسيار مهم، ايجاد اخوّت بود. اشرافيگرى و تعصّبهاى خرافى و غرور قبيله اى و جدايى قشرهاى گوناگون مردم از يكديگر، مهم ترين بلاى جوامع متعصّب و جاهلى آن روز عرب بود. پيغمبر با ايجاد اخوّت، اينها را زير پاى خودش له كرد. بين فلان رئيس قبيله با فلان آدم بسيار پايين و متوسّط، اخوّت ايجاد كرد. گفت شما دو نفر با هم برادريد؛ آنها هم با كمال ميل اين برادرى را قبول كردند. اشراف و بزرگان را در كنار بردگانِ مسلمان شده و آزادى يافته قرار داد و با اين كار، همه ى موانع وحدت اجتماعى را از بين برد. وقتى ميخواستند براى مسجد، مؤذّن انتخاب كنند، خوش صداها و خوش قيافه ها زياد بودند، معاريف و شخصيّتهاى
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1380/2/28
برجسته متعدّد بودند؛ امّا از ميان همه ى اينها بلال حبشى را انتخاب كرد. نه زيبايى، نه صوت و نه شرف خانوادگى و پدر و مادرى مطرح بود؛ فقط اسلام و ايمان، مجاهدت در راه خدا و نشان دادن فداكارى در اين راه ملاك بود. ببينيد چطور ارزشها را در عمل مشخّص كرد. بيش از آنچه كه حرف او بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و سيره و ممشاى او در دلها اثر گذاشت.(1)
براى آنكه اين كار به سامان برسد، سه مرحله وجود داشت: مرحله ى اوّل، شالوده ريزى نظام بود كه با اين كارها انجام گرفت. مرحله ى دوّم، حراست از اين نظام بود. موجود زنده ى رو به رشد و نموّى كه همه ى صاحبان قدرت اگر او را بشناسند، از او احساس خطر ميكنند، قهراً دشمن دارد. اگر پيغمبر نتواند در مقابل دشمن، هوشيارانه از اين مولود طبيعىِ مبارك حراست كند، اين نظام از بين خواهد رفت و همه ى زحماتش بى حاصل خواهد بود؛ لذا بايد حراست كند. مرحله ى سوّم، عبارت از تكميل و سازندگى بنا است. شالوده ريزى كافى نيست؛ شالوده ريزى، قدم اوّل است. اين سه كار در عرض هم انجام ميگيرد. شالوده ريزى در درجه ى اوّل است؛ امّا در همين شالوده ريزى هم ملاحظه ى دشمنان شده است و بعد از اين هم حراست ادامه پيدا خواهد كرد. در همين شالوده ريزى، به بناى اشخاص و بنيانهاى اجتماعى نيز توجّه شده است و بعد از اين هم ادامه پيدا خواهد كرد.(2)
يك دشمن، كوچك و كم اهمّيّت است؛ امّا درعينِحال نبايد از او غافل ماند. يك وقت ممكن است يك خطر بزرگ به وجود آورد. او كدام است؟ قبايل نيمه وحشى اطراف مدينه. به فاصله ى ده فرسخ، پانزده
فرسخ، بيست فرسخ از مدينه، قبايل نيمه وحشى اى وجود دارند كه تمام زندگى آنها عبارت از جنگ و خونريزى و غارت و به جان هم افتادن و از همديگر قاپيدن است. پيغمبر اگر بخواهد در مدينه نظام اجتماعىِ سالم و مطمئن و آرامى به وجود آورد، بايد حساب اينها را بكند. پيغمبر فكر اينها را كرد. در هر كدام از آنها اگر نشانه ى صلاح و هدايت بود، با آنها پيمان بست؛ اوّل هم نگفت كه حتماً بياييد مسلمان شويد؛ نه، كافر و مشرك هم بودند؛ امّا با اينها پيمان بست تا تعرّض نكنند. پيغمبر بر عهد و پيمانِ خودش، بسيار پا فشارى ميكرد و پايدار بود؛ كه اين را هم عرض خواهم كرد. آنهايى را كه شرير بودند و قابل اعتماد نبودند، پيغمبر علاج كرد و خودش سراغ آنها رفت. اين سريه هايى كه شنيده ايد پيغمبر پنجاه نفر را سراغ فلان قبيله فرستاد، بيست نفر را سراغ فلان قبيله، مربوط به اينها است؛ كسانى كه خوى و طبيعت آنها آرام پذير و هدايت پذير و صلاح پذير نيست و جز با خونريزى و استفاده ى از قدرت نميتوانند زندگى كنند. لذا پيغمبر سراغ آنها رفت و آنها را منكوب كرد و سر جاى خودشان نشاند.(1)
دشمن دوّم، مكّه است كه يك مركزيّت است. درست است كه در مكّه حكومتِ به معناى رايج خودش وجود نداشت؛ امّا يك گروه اشرافِ متكبّرِ قدرتمندِ متنفّذ با هم بر مكّه حكومت ميكردند. اينها با هم اختلاف داشتند، امّا در مقابل اين مولود جديد، با يكديگر همدست بودند. پيغمبر ميدانست خطر عمده از ناحيه ى آنها است؛ همين طور هم در عمل اتّفاق افتاد. پيغمبر احساس كرد اگر بنشيند تا آنها سراغش بيايند، يقيناً آنها فرصت خواهند يافت؛ لذا سراغ آنها رفت؛ منتها به طرف مكّه حركت نكرد. راه كاروانىِ آنها از نزديكى مدينه عبور ميكرد؛ پيغمبر تعرّض خودش را به
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1380/2/28
آنها شروع كرد، كه جنگ بدر، مهم ترينِ اين تعرّضها در اوّلِ كار بود. پيغمبر تعرّض را شروع كرد؛ آنها هم با تعصّب و پيگيرى و لجاجت به جنگ آن حضرت آمدند. تقريباً چهار، پنج سال وضع اين گونه بود؛ يعنى پيغمبر آنها را به حال خودشان رها نميكرد؛ آنها هم اميدوار بودند كه بتوانند اين مولود جديد يعنى نظام اسلامى را كه از آن احساس خطر ميكردند، ريشه كن كنند. جنگ اُحد و جنگهاى متعدّد ديگرى كه اتّفاق افتاد، در همين زمينه بود.
آخرين جنگى كه آنها سراغ پيغمبر آمدند، جنگ خندق يكى از آن جنگهاى بسيار مهم بود. همه ى نيرويشان را جمع كردند و از ديگران هم كمك گرفتند و گفتند ميرويم پيغمبر و دويست نفر، سيصد نفر، پانصد نفر از ياران نزديك او را قتل عام ميكنيم؛ مدينه را هم غارت ميكنيم و آسوده برمى گرديم؛ ديگر هيچ اثرى از اينها نخواهد ماند. قبل از آنكه اينها به مدينه برسند، پيغمبر اكرم از قضايا مطّلع شد و آن خندق معروف را كَند. يك طرف مدينه قابل نفوذ بود؛ لذا در آنجا خندقى تقريباً به عرض چهل متر كَندند. ماه رمضان بود. طبق بعضى از روايات، هوا بسيار سرد بود؛ آن سال بارندگى هم نشده بود و مردم درآمدى نداشتند؛ لذا مشكلات فراوانى وجود داشت. سخت تر از همه، پيغمبر كار كرد. در كندن خندق، هرجا ديد كسى خسته شده و گير كرده و نميتواند پيش برود، پيغمبر ميرفت كلنگ را از او ميگرفت و بنا ميكرد به كار كردن؛ يعنى فقط با دستور حضور نداشت؛ با تنِ خود در وسط جمعيّت حضور داشت. كفّار، مقابل خندق آمدند، امّا ديدند نميتوانند؛ لذا شكسته و مفتضح و مأيوس و ناكام مجبور شدند برگردند. پيغمبر فرمود تمام شد؛ اين آخرين حمله ى قريش مكّه به ما است. از حالا ديگر نوبت ما است؛ ما به طرف مكّه و به سراغ آنها ميرويم.
سال بعد از آن، پيغمبر گفت ما ميخواهيم به زيارت عمره بياييم. ماجراى حديبيه كه يكى از ماجراهاى بسيار پُرمغز و پُرمعنا است در اين زمان اتّفاق افتاد. پيغمبر به قصد عمره به طرف مكّه حركت كرد. آنها ديدند
در ماه حرام كه ماه جنگ نيست - و آنها هم به ماه حرام احترام ميگذاشتند - پيغمبر به طرف مكّه مى آيد. چه كار كنند؟ راه را باز بگذارند بيايد؟ با اين موفّقيّت، چه كار خواهند كرد و چطور ميتوانند در مقابل او بايستند؟ آيا در ماه حرام بروند با او جنگ كنند؟ چگونه جنگ كنند؟ بالاخره تصميم گرفتند و گفتند ميرويم و نميگذاريم او به مكّه بيايد؛ و اگر بهانه اى پيدا كرديم، قتل عامشان ميكنيم. پيغمبر با عالى ترين تدبير، كارى كرد كه آنها نشستند و با او قرارداد امضا كردند تا برگردد؛ امّا سال بعد بيايد و عمره به جا آورد و در سرتاسر منطقه هم براى تبليغات پيغمبر فضا باز باشد. اسمش صلح است؛ امّا خداى متعال در قرآن ميفرمايد: «إِنّٰا فَتَحْنٰا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً »(1)ما براى تو فتح مبينى ايجاد كرديم. اگر كسانى به مَراجع صحيح و محكم تاريخ، مراجعه كنند، خواهند ديد كه ماجراى حديبيه چقدر عجيب است. سال بعد پيغمبر به عمره رفت و على رغم آنها، شوكت آن بزرگوار روزبه روز زياد شد. سال بعدش يعنى سال هشتم كه كفّار نقض عهد كرده بودند، پيغمبر رفت و مكّه را فتح كرد، كه فتحى عظيم و حاكى از تسلّط و اقتدار آن حضرت بود. بنابراين پيغمبر با اين دشمن هم مدبّرانه، قدرتمندانه، با صبر و حوصله، بدون دستپاچگى و بدون حتّى يك قدم عقب نشينى برخورد كرد و روزبه روز و لحظه به لحظه به طرف جلو پيش رفت.(2)
دشمن سوّم، يهودى ها بودند؛ يعنى بيگانگانِ نامطمئنّى كه على العجاله حاضر شدند با پيغمبر در مدينه زندگى كنند؛ امّا دست از موذيگرى و اخلالگرى و تخريب برنميداشتند. اگر نگاه كنيد، بخش مهمّى از سوره ى بقره و بعضى از سوره هاى ديگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه ى فرهنگى
پيغمبر با يهود است. گفتيم كه چون اينها فرهنگى بودند؛ آگاهى هايى داشتند؛ روى ذهنهاى مردم ضعيف الايمان اثرِ زياد ميگذاشتند؛ توطئه ميكردند؛ مردم را نااميد ميكردند و به جان هم مى انداختند. اينها دشمن سازمان يافته اى بودند. پيغمبر تا آنجايى كه ميتوانست، با اينها مدارا كرد؛ امّا بعد كه ديد اينها مدارابردار نيستند، مجازاتشان كرد. پيغمبر، بيخود و بدون مقدّمه هم سراغ اينها نرفت؛ هر كدام از اين سه قبيله عملى انجام دادند و پيغمبر بر طبق آن عمل، آنها را مجازات كرد. اوّل، بنى قينقاع بودند كه به پيغمبر خيانت كردند؛ پيغمبر سراغشان رفت و فرمود بايد از آنجا برويد؛ اينها را كوچ داد و از آن منطقه بيرون كرد و تمام امكاناتشان براى مسلمانها ماند. دسته ى دوّم، بنى نضير بودند. اينها هم خيانت كردند كه داستان خيانتهايشان مهم است، لذا پيغمبر فرمود مقدارى از وسايلتان را برداريد و برويد؛ اينها هم مجبور شدند و رفتند. دسته ى سوّم بنى قريظه بودند كه پيغمبر امان و اجازه شان داد تا بمانند؛ اينها را بيرون نكرد؛ با اينها پيمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن از طرف محلّاتشان وارد مدينه شود؛ امّا اينها ناجوانمردى كردند و با دشمن پيمان بستند تا در كنار آنها به پيغمبر حمله كنند! يعنى نه فقط به پيمانشان با پيغمبر پايدار نماندند، بلكه در آن حالى كه پيغمبر يك قسمت مدينه را كه قابل نفوذ بود خندق حفر كرده بود و محلّات اينها در طرف ديگرى بود كه بايد مانع از اين ميشدند كه دشمن از آنجا بيايد، اينها رفتند با دشمن مذاكره و گفتگو كردند تا دشمن و آنها مشتركاً از آنجا وارد مدينه شوند و از پشت به پيغمبر خنجر بزنند! پيغمبر در اثناى توطئه ى اينها، ماجرا را فهميد. محاصره ى مدينه، قريب يك ماه طول كشيده بود؛ در اواسط اين يك ماه بود كه اينها اين خيانت را كردند. پيغمبر مطّلع شد كه اينها چنين تصميمى گرفته اند. با يك تدبير بسيار هوشيارانه، كارى كرد كه بين اينها و قريش به هم خورد كه ماجرايش را در تاريخ نوشته اند. كارى كرد كه اطمينان اينها و قريش
از همديگر سلب شد. يكى از آن حيله هاى جنگىِ سياسىِ بسيار زيباى پيغمبر همين جا بود؛ يعنى اينها را على العجاله متوقّف كرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد كه قريش و همپيمانانشان شكست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مكّه رفتند، پيغمبر به مدينه برگشت. همان روزى كه برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوى قلعه هاى بنى قريظه ميخوانيم؛ راه بيفتيم به آنجا برويم؛ يعنى حتّى يك شب هم معطّل نكرد؛ رفت و آنها را محاصره كرد. بيست وپنج روز بين اينها محاصره و درگيرى بود؛ بعد پيغمبر همه ى مردان جنگى اينها را به قتل رساند؛ چون خيانتشان بزرگ تر بود و قابل اصلاح نبودند. پيغمبر با اينها اين گونه برخورد كرد؛ يعنى دشمنىِ يهود را عمدتاً در قضيّه ى بنى قريظه، قبلش در قضيّه ى بنى نضير، بعدش در قضيّه ى يهوديان خيبر اين گونه با تدبير و قدرت و پيگيرى و همراه با اخلاق والاى انسانى از سر مسلمانها رفع كرد. در هيچ كدام از اين قضايا، پيغمبر نقض عهد نكرد؛ حتّى دشمنان اسلام هم اين را قبول دارند كه پيغمبر در اين قضايا هيچ نقض عهدى نكرد؛ آنها بودند كه نقض عهد كردند.(1)
دشمن چهارم، منافقين بودند. منافقين در داخل مردم بودند؛ كسانى كه به زبان ايمان آورده بودند، امّا در باطن ايمان نداشتند؛ مردمان پست، معاند، تنگ نظر و آماده ى همكارى با دشمن، منتها سازمان نيافته. فرق اينها با يهود اين بود. پيغمبر با دشمن سازمان يافته اى كه آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با يهود رفتار ميكند و به آنها امان نميدهد؛ امّا دشمنى را كه سازمان يافته نيست و لجاجتها و دشمنى ها و خباثتهاى فردى دارد و بى ايمان است، تحمّل ميكند. عبدالله بن اُبَى، يكى
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1380/2/28
از دشمن ترين دشمنان پيغمبر بود. تقريباً تا سال آخر زندگى پيغمبر، اين شخص زنده بود؛ امّا پيغمبر با او رفتار بدى نكرد. درعينِحال كه همه ميدانستند او منافق است؛ ولى با او مماشات كرد؛ مثل بقيّه ى مسلمانها با او رفتار كرد؛ سهمش را از بيت المال داد، امنيّتش را حفظ كرد، حرمتش را رعايت كرد. با اينكه آنها اين همه بدجنسى و خباثت ميكردند؛ كه باز در سوره ى بقره، فصلى مربوط به همين منافقين است. وقتى كه جمعى از اين منافقين كارهاى سازمان يافته كردند، پيغمبر به سراغشان رفت. در قضيّه ى مسجد ضرار، اينها رفتند مركزى درست كردند؛ با خارج از نظام اسلامى يعنى با كسى كه در منطقه ى روم بود؛ مثل ابوعامر راهب ارتباط برقرار كردند و مقدّمه سازى كردند تا از روم عليه پيغمبر لشكر بكشند. در اينجا پيغمبر به سراغ آنها رفت و مسجدى را كه ساخته بودند، ويران كرد و سوزاند. فرمود اين مسجد، مسجد نيست؛ اينجا محلّ توطئه عليه مسجد و عليه نام خدا و عليه مردم است. يا آنجايى كه يك دسته از همين منافقين، كفر خودشان را ظاهر كردند و از مدينه رفتند و در جايى لشكرى درست كردند؛ پيغمبر با اينها مبارزه كرد و فرمود اگر نزديك بيايند، به سراغشان ميرويم و با آنها ميجنگيم؛ با اينكه منافقين در داخل مدينه هم بودند و پيغمبر با آنها كارى نداشت. بنابراين با دسته ى سوّم، برخورد سازمان يافته ى قاطع؛ امّا با دسته ى چهارم، برخورد همراه با ملايمت داشت؛ چون اينها سازمان يافته نبودند و خطرشان، خطر فردى بود. پيغمبر با رفتار خود، غالباً هم اينها را شرمنده ميكرد.(1)
و امّا دشمن پنجم. دشمن پنجم عبارت بود از دشمنى كه در درون هر يك از افراد مسلمان و مؤمن وجود داشت. خطرناك تر از همه ى دشمنها
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1380/2/28
هم همين است. اين دشمن در درون ما هم وجود دارد: تمايلات نفسانى، خودخواهى ها، ميل به انحراف، ميل به گمراهى و لغزشهايى كه زمينه ى آن را خود انسان فراهم ميكند. پيغمبر با اين دشمن هم سخت مبارزه كرد؛ منتها مبارزه ى با اين دشمن، به وسيله ى شمشير نيست؛ به وسيله ى تربيت و تزكيه و تعليم و هشدار دادن است. لذا وقتى كه مردم با آن همه زحمت از جنگ برگشتند، پيغمبر فرمود شما از جهاد كوچك تر برگشتيد، حالا مشغول جهاد بزرگ تر شويد. عجب! يا رسول الله! جهاد بزرگ تر چيست؟ ما اين جهاد با اين عظمت و با اين زحمت را انجام داديم؛ مگر بزرگ تر از اين هم جهادى وجود دارد؟ فرمود بله، جهاد با نفس خودتان. اگر قرآن ميفرمايد: «اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ »(1)، اينها منافقين نيستند؛ البتّه عدّه اى از منافقين هم جزو «الّذين فى قلوبهم مرض» اند، امّا هركسى كه «الّذين فى قلوبهم مرض» است؛ يعنى در دل، بيمارى دارد جزو منافقين نيست؛ گاهى مؤمن است، امّا در دلش مرض هست. اين مرض يعنى چه؟ يعنى ضعفهاى اخلاقى، شخصيّتى، هوسرانى و ميل به خودخواهى هاى گوناگون؛ كه اگر جلويش را نگيرى و خودت با آنها مبارزه نكنى، ايمان را از تو خواهد گرفت و تو را از درون پوك خواهد كرد. وقتى ايمان را از تو گرفت، دل تو بى ايمان و ظاهر تو باايمان است؛ آن وقت اسم چنين كسى منافق است. اگر خداى نكرده دل من و شما از ايمان تهى شد، درحالى كه ظاهرمان، ظاهرِ ايمانى است؛ پايبندى ها و دلبستگى هاى اعتقادى و ايمانى را از دست داديم، امّا زبان ما همچنان همان حرفهاى ايمانى را ميزند كه قبلاً ميزد؛ اين ميشود نفاق؛ اين هم خطرناك است. قرآن ميفرمايد: «ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ »(2)آن كسانى كه كار بد كردند، بدترين نصيبشان خواهد شد. آن بدترين چيست؟ تكذيب آيات الهى. در جاى ديگر ميفرمايد: آن كسانى كه
به اين وظيفه ى بزرگ انفاق در راه خدا عمل نكردند، «فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمٰا أَخْلَفُوا اَللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ »(1)چون با خدا خلف وعده كردند، در دلشان نفاق به وجود آمد. خطر بزرگ براى جامعه ى اسلامى اين است؛ هرجا هم كه شما در تاريخ مى بينيد جامعه ى اسلامى منحرف شده، از اينجا منحرف شده است. ممكن است دشمن خارجى بيايد، سركوب كند، شكست دهد و تارومار كند؛ امّا نميتواند نابود كند، بالاخره ايمان ميماند و در جايى سر بلند ميكند و سبز ميشود. امّا آنجايى كه اين لشكرِ دشمن درونى به انسان حمله كرد و درون انسان را تهى و خالى نمود، راه منحرف خواهد شد. هرجا انحراف وجود دارد، منشأش اين است. پيغمبر با اين دشمن هم مبارزه كرد.(2)
پيغمبر در رفتار خود مدبّرانه عمل كرد و سرعت عمل داشت. نگذاشت در هيچ قضيّه اى وقت بگذرد. قناعت و طهارت شخصى داشت و هيچ نقطه ى ضعفى در وجود مباركش نبود. او معصوم و پاكيزه بود؛ اين خودش مهم ترين عامل در اثرگذارى است. ما بايد ياد بگيريم؛ مقدار زيادى از اين حرفها را بايد به بنده بگويند؛ من بايد ياد بگيرم؛ مسئولان بايد ياد بگيرند. اثرگذارى با عمل، بمراتب فراگيرتر و عميق تر است از اثرگذارى با زبان. او قاطعيّت و صراحت داشت. پيغمبر هيچ وقت دو پهلو حرف نزد. البتّه وقتى با دشمن مواجه ميشد، كار سياسىِ دقيق ميكرد و دشمن را به اشتباه مى انداخت. در موارد فراوانى، پيغمبر دشمن را غافلگير كرده است؛ چه از لحاظ نظامى، چه از لحاظ سياسى؛ امّا با مؤمنين و مردم خود، هميشه
صريح، شفّاف و روشن حرف ميزد و سياسى كارى نميكرد و در موارد لازم نرمش نشان ميداد؛ مثل قضيّه ى عبدالله بن اُبَى كه ماجراهاى مفصّلى دارد. او هرگز عهد و پيمان خودش را با مردم و با گروه هايى كه با آنها عهد و پيمان بسته بود حتّى با دشمنانش، حتّى با كفّار مكّه نشكست. پيغمبر عهد و پيمان خود را با آنها نقض نكرد؛ آنها نقض كردند، پيغمبر پاسخ قاطع داد. هرگز پيمان خودش را با كسى نقض نكرد؛ لذا همه ميدانستند كه وقتى با اين شخص قرارداد بستند، به قرارداد او ميشود اعتماد كرد. از سوى ديگر، پيغمبر تضرّع خودش را از دست نداد و ارتباط خود را با خدا روزبه روز محكم تر كرد. در وسط ميدان جنگ، همان وقتى كه نيروهاى خودش را مرتّب ميكرد، تشويق و تحريض ميكرد، خودش دست به سلاح ميبرد و فرماندهىِ قاطع ميكرد، يا آنها را تعليم ميداد كه چه كار كنند، روى زانو مى افتاد و دستش را پيش خداى متعال بلند ميكرد و جلوى مردم بنا ميكرد به اشك ريختن و با خدا حرف زدن: پروردگارا! تو به ما كمك كن؛ پروردگارا! تو از ما پشتيبانى كن؛ پروردگارا! تو خودت دشمنانت را دفع كن. نه دعاى او موجب ميشد كه نيرويش را به كار نگيرد؛ نه به كار گرفتن نيرو، موجب ميشد كه از توسّل و تضرّع و ارتباط با خدا غافل بماند؛ به هر دو توجّه داشت. او هرگز در مقابل دشمن عنود دچار ترديد و ترس نشد. اميرالمؤمنين كه مظهر شجاعت است ميگويد هروقت در جنگها شرايط سخت ميشد و به تعبير امروز ما كم مى آورديم، به پيغمبر پناه ميبرديم. هروقت كسى در جاهاى سخت، احساس ضعف ميكرد، به پيغمبر پناه ميبرد. او ده سال حكومت كرد؛ امّا اگر بخواهيم عملى را كه در اين ده سال انجام گرفته، به يك مجموعه ى پُركار بدهيم تا آن را انجام دهند، در طىّ صد سال هم نميتوانند آن همه كار و تلاش و خدمت را انجام دهند. اگر ما كارهاى امروزمان را با آنچه كه پيغمبر انجام داد، مقايسه كنيم، آنگاه ميفهميم كه پيغمبر چه
كرده است. اداره ى آن حكومت و ايجاد آن جامعه و ايجاد آن الگو، يكى از معجزات پيغمبر است. مردم ده سال با او شب و روز زندگى كردند؛ به خانه اش رفتند و او به خانه شان آمد؛ در مسجد با هم بودند؛ در راه با هم رفتند؛ با هم مسافرت كردند؛ با هم خوابيدند؛ با هم گرسنگى كشيدند؛ با هم شادى كردند. محيط زندگى پيغمبر، محيط شادى هم بود؛ با افراد شوخى ميكرد، مسابقه ميگذاشت و خودش هم در آن شركت ميكرد. آن مردمى كه ده سال با او زندگى كردند، روزبه روز محبّت پيغمبر و اعتقاد به او در دلهايشان عميق تر شد. وقتى در فتح مكّه، ابوسفيان مخفيانه و با حمايت عبّاس عموى پيغمبر به اردوگاه آن حضرت آمد تا امان بگيرد، صبح ديد كه پيغمبر وضو ميگيرد و مردم اطراف آن حضرت جمع شده اند تا قطرات آبى را كه از صورت و دست ايشان ميچكد، از يكديگر بربايند! گفت: من كسرى و قيصر، اين پادشاهان بزرگ و مقتدر دنيا را ديده ام؛ امّا چنين عزّتى را در آنها نديده ام. آرى؛ عزّت معنوى، عزّت واقعى است؛ «وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ »(1)مؤمنين هم اگر آن راه را بروند، عزّت دارند. در مثل چنين روزهايى روز بيست وهشتم صفر اين نور آسمانى، اين انسان والا و اين پدر مهربان از ميان مردم رفت و آنها را غمگين و داغدار كرد. روز رحلت پيغمبر و قبل از آن، روزهاى بيمارى آن حضرت، روزهاى سختى براى مدينه بود؛ بويژه با آن خصوصيّاتى كه اندكى قبل از رحلت پيغمبر پيش آمد. پيغمبر به مسجد آمد و روى منبر نشست و فرمود: هركس به گردن من حقّى دارد، آن حق را از من بگيرد. مردم شروع به گريه كردند و گفتند يا رسول الله! ما به گردن تو حق داشته باشيم! فرمود رسوايى پيش خدا سخت تر از رسوايى پيش شما است؛ اگر به گردن من حقّى داريد، اگر از من طلبى
1) . سوره ى منافقون، بخشى از آيه ى 8، ترجمه: «... عزّت از آنِ خدا و از آنِ پيامبر او و از آنِ مؤمنان است...»
داريد، بياييد و بگيريد تا به روز قيامت نيفتد. ببينيد چه اخلاقى! كيست كه دارد اين حرف را ميزند؟ آن انسان والايى كه جبرئيل به مصاحبت با او افتخار ميكند؛ امّا درعينِحال با مردم شوخى نميكند؛ جدّى ميگويد تا مبادا در جايى به وسيله ى او، ندانسته حقّى از كسى ضايع شده باشد. پيغمبر اين مطلب را دو بار، سه بار تكرار كرد. البتّه در تاريخ ماجراهايى را آورده اند كه من خيلى نميدانم كدامش و چقدرش دقيق است؛ امّا آن مطلبى كه غالباً نقل كرده اند، اين است كه يك نفر بلند شد و عرض كرد: يا رسول الله! من به گردن تو حقّى دارم. تو يك وقت با ناقه از پهلوِ من عبور ميكردى؛ من هم سوار بودم، تو هم سوار بودى. ناقه ى من نزديك تو آمد و تو با عصا، هى كردى؛ ولى عصا به شكم من خورد و من اين را از تو طلبكارم! پيغمبر پيرهنش را بالا زد و گفت همين حالا بيا قصاص كن؛ نگذار به قيامت بيفتد. مردم حيرت زده نگاه ميكردند و ميگفتند آيا اين مرد واقعاً ميخواهد قصاص كند؟ آيا دلش خواهد آمد؟ ديدند پيغمبر كسى را فرستاد تا از خانه، همان چوبدستى را بياورند. بعد فرمود: بيا بگير و با همين چوب به شكم من بزن. آن مرد جلو آمد. مردم، همه مبهوت، متحيّر و شرمنده از اينكه نكند اين مرد بخواهد اين كار را بكند؛ امّا يك وقت ديدند او روى پاى پيغمبر افتاد و بنا كرد شكم پيغمبر را بوسيدن. گفت: يا رسول الله! من با مسّ بدن تو خودم را از آتش دوزخ نجات ميدهم!(1)
آن حضرت عادل و باتدبير بود. كسى كه تاريخ ورود پيامبر به مدينه را بخواند آن جنگهاى قبيله اى، آن حمله كردن ها، آن كشاندن دشمن از مكّه به وسط بيابانها، آن ضربات متوالى، آن برخورد با دشمن عنود، چنان تدبير
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1380/2/28
قوى و حكمت آميز و همه جانبه اى در خلال اين تاريخ مشاهده ميكند كه حيرت آور است و مجال نيست كه من بخواهم آن را بيان كنم.(1)
او حافظ و نگهدارنده ى ضابطه و قانون بود و نميگذاشت قانون، چه توسّط خودش و چه توسّط ديگران نقض شود. خودش هم محكوم قوانين بود. آيات قرآن هم بر اين نكته ناطق است. برطبق همان قوانينى كه مردم بايد عمل ميكردند، خود آن بزرگوار هم دقيقاً و به شدّت عمل ميكرد و اجازه نميداد تخلّفى بشود. وقتى كه در جنگ بنى قريظه مردهاى آن طرف را گرفتند؛ خائنهايشان را به قتل رساندند و بقيّه را اسير كردند و اموال و ثروت بنى قريظه را آوردند، چند نفر از امّهات مؤمنين كه يكى جناب امّالمؤمنين زينب بنت جحش است، يكى امّالمؤمنين عايشه است، يكى امّالمؤمنين حفصه است، به پيامبر عرض كردند: يا رسول الله! اين همه طلا و اين همه ثروت از يهود آمده، يك مقدار هم به ما بدهيد. امّا پيامبر اكرم با اينكه زنها مورد علاقه اش بودند؛ به آنها محبّت داشت و نسبت به آنها بسيار خوش رفتار بود، حاضر نشد به خواسته شان عمل كند. اگر پيامبر ميخواست از آن ثروتها به همسران خود بدهد، مسلمانان هم حرفى نداشتند؛ ليكن او حاضر نشد. بعد كه زياد اصرار كردند، پيامبر با آنها حالت كناره گيرى به خود گرفت و يك ماه از زنان خودش دورى كرد كه از او چنان توقّعى كردند. بعد آيات شريفه ى سوره ى احزاب نازل شد: «يٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ اَلنِّسٰاءِ »(2)، «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا وَ زِينَتَهٰا فَتَعٰالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَرٰاحاً جَمِيلاً وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ فَإِنَّ اَللّٰهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنٰاتِ مِنْكُنَّ
أَجْراً عَظِيماً ً»(1). پيامبر فرمود: اگر ميخواهيد با من زندگى كنيد، زندگى زاهدانه است و تخطّى از قانون ممكن نيست.(2)
از ديگر خلقيّات حكومتى او اين بود كه عهد نگهدار بود. هيچ وقت عهد شكنى نكرد. قريش با او عهد شكنى كردند، امّا او نكرد. يهود بارها عهدشكنى كردند، او نكرد.(3)
او همچنين رازدار بود. وقتى براى فتح مكّه حركت ميكرد، هيچ كس نفهميد پيامبر كجا ميخواهد برود. همه ى لشكر را بسيج كرد و گفت بيرون برويم. گفتند كجا، گفت بعد معلوم خواهد شد. به هيچ كس اجازه نداد كه بفهمد او به سمت مكّه ميرود. كارى كرد كه تا نزديك مكّه، قريش هنوز خبر نداشتند كه پيامبر به مكّه مى آيد!(4)
دشمنان را يكسان نميدانست. اين از نكات مهمّ زندگى پيامبر است. بعضى از دشمنان، دشمنانى بودند كه دشمنيشان عميق بود؛ امّا پيامبر اگر ميديد خطر عمده اى ندارند، كارى به كارشان نداشت و نسبت به آنها
1) . سوره ى احزاب، آيات 28 و 29، ترجمه: «اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا و زينت (و زرق و برق) آن را ميخواهيد، بياييد تا شما را (با پرداخت مهرتان) بهره مند سازم و به وجهى نيكو (بدون قهر و خشونت) رهايتان كنم. و اگر خدا و رسولش و سراى آخرت را ميخواهيد، پس (بدانيد كه) قطعاً خداوند براى نيكوكاران از شما پاداش بزرگى را آماده كرده است».
2) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/2/23
3) . همان
4) . همان
آسان گير بود. بعضى دشمنان هم بودند كه خطر داشتند، امّا پيامبر آنها را مراقبت ميكرد و زير نظر داشت؛ مثل عبدالله بن اُبَى. عبدالله بن اُبَى منافق درجه ى يك، عليه پيامبر توطئه هم ميكرد؛ ليكن پيامبر فقط او را زير نظر داشت، كارى به كار او نداشت و تا اواخر عمرِ پيامبر هم بود. اندكى قبل از وفات پيامبر، عبدالله بن اُبَى از دنيا رفت؛ امّا پيامبر او را تحمّل ميكرد. اينها دشمنانى بودند كه از ناحيه ى آنها حكومت و نظام اسلامى و جامعه ى اسلامى مورد تهديد جدّى واقع نميشد. امّا پيامبر با دشمنانى كه از ناحيه ى آنها خطر وجود داشت، به شدّت سخت گير بود. همان آدم مهربان، همان آدم دل رحم، همان آدم پرگذشت و با اغماض، دستور داد كه خائنان بنى قريظه را كه چند صد نفر ميشدند در يك روز به قتل رساندند و بنى نضير و بنى قينقاع را بيرون راندند و خيبر را فتح كردند؛ چون اينها دشمنان خطرناكى بودند. پيامبر با آنها اوّلِ ورود به مكّه كمال مهربانى را به خرج داده بود؛ امّا اينها در مقابل خيانت كردند و از پشت خنجر زدند و توطئه و تهديد كردند. پيامبر عبدالله بن اُبى را تحمّل ميكرد؛ يهودى داخل مدينه را تحمّل ميكرد؛ قرشى پناه آورنده ى به او يا بى آزار را تحمّل ميكرد. وقتى مكّه را فتح كرد، چون ديگر خطرى از ناحيه ى آنها نبود، حتّى امثال ابى سفيان و بعضى از بزرگان ديگر را نوازش هم كرد؛ امّا اين دشمن غدّار خطرناك غير قابل اطمينان را به شدّت سركوب كرد. اينها اخلاق حكومتى آن بزرگوار است. در مقابل وسوسه هاى دشمن، هوشيار؛ در مقابل مؤمنين، خاكسار؛ در مقابل دستور خدا، مطيع محض و عبد به معناى واقعى؛ در مقابل مصالح مسلمانان، بى تاب براى اقدام و انجام. اين، خلاصه اى از شخصيّت آن بزرگوار است.(1)
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/2/23
مسئله ى غدير و تعيين اميرالمؤمنين (عليه السّلام) به عنوان ولىّامر امّت اسلامى از سوى پيامبر مكرّم اسلام (صلّى الله عليه وآله وسلّم) يك حادثه ى بسيار بزرگ و پُرمعنا است؛ درحقيقت دخالت نبىّ مكرّم در امر مديريّت جامعه است. معناى اين حركت كه در روز هجدهم ذى الحجّه سال دهم هجرت اتّفاق افتاد، اين است كه اسلام به مسئله ى مديريّت جامعه به چشم اهمّيّت نگاه ميكند. اين طور نيست كه امر مديريّت در نظام اسلامى و جامعه ى اسلامى، رها و بى اعتنا باشد. علّت هم اين است كه مديريّت يك جامعه، جزو اثرگذارترين مسائل جامعه است. تعيين اميرالمؤمنين هم كه مظهر تقوا و علم و شجاعت و فداكارى و عدل در ميان صحابه ى پيغمبر است ابعاد اين مديريّت را روشن ميكند. معلوم ميشود آنچه از نظر اسلام در باب مديريّت جامعه اهمّيّت دارد، اينها است. كسانى كه اميرالمؤمنين را به جانشينىِ بلافصل هم قبول ندارند، در علم و زهد و تقوا و شجاعت آن بزرگوار و در فداكارى او براى حق و عدل، ترديد ندارند؛ اين موردِ اتّفاق همه ى مسلمين و همه ى كسانى است كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را مى شناسند. اين نشان ميدهد كه جامعه ى اسلامى از نظر اسلام و پيغمبر، چه نوع مديريّت و زمامدارى و حكومتى را بايد به عنوان هدفِ مطلوب دنبال كند.
مشكل جوامع بشرى هم در مهم ترين مقاطع، در همين نقطه بوده است؛ يعنى جوامع بشرى هرگاه از زمامداران باتدبير و باتقوا و پرهيزكار و شجاع برخوردار بوده اند، توانسته اند قدمهايى جلو بروند. آن وقتى كه جوامع دچار مديرانى شدند كه براى آنها پرهيزكارى و پاكدامنى معنا نداشت، ترجيح منافع مردم بر منافع خودشان مطرح نبود، ترس از خدا و محاسبه ى الهى برايشان مطرح نبود، انسانهاى ضعيف، انسانهاى دلبسته ى به منافع و شهوات شخصى [بودند،] مشكلات برايشان به وجود آمد؛ چه مشكلات مادّى و چه مشكلات اخلاقى و معنوى. اينكه مى بينيد ملل اسلامى
و كشورهاى اسلامى در برهه اى از تاريخ، مقهور قدرتهاى ظالم و متجاوز شدند، علّت همين بود. اگر آن روزى كه استعمار و لشكركشى ها و كشورگشايى هاى غربى در مناطق اسلامى شروع شد، زمامداران مسلمان از دين، از پاكدامنى، از غيرت و از شجاعت برخوردار بودند، قضيّه اين طور نميشد. اگر پايبند به شهوات و پايبند به تسلّط خودشان بر مقام و قدرتِ چند روزه نبودند، موضوع اين طور نميشد. ضعف مسلمانان و جوامع اسلامى، اغلب ناشى شده است از ضعف مديران جوامع و زمامداران آنها؛ البتّه هر دو روى هم اثر ميگذارند. مديريّتهاى ناتوان و نااهل، نظام اخلاقى و سياسى را در جامعه سست ميكنند و انسانها را به ضعف ميكشانند؛ آن وقت در چنين جامعه اى به طور طبيعى باز زمامداران از انسانهاى نااهل تر و ضعيف تر رنج ميبرند و مبتلاى به آنها ميشوند.(1)
1) . در ديدار مردم پاكدشت، در سالروز عيد سعيد غدير 1383/11/10
آنچه درباره ى آن بزرگوار هرگز فراموش نشدنى است، عبارت است از برجستگى هاى عملى و رفتارى اى كه در حكومت كوتاه اميرالمؤمنين در آن قلمرو وسيع اسلامى ظاهر شد و در تاريخ ماند. مقامات معنوى و خصوصيّات رفتارىِ شخصىِ بى نظير آن بزرگوار به جاىِ خود، كه اگر به كتابها مراجعه كنيد، فصول زيادى را در بيان برجستگى هاى اميرالمؤمنين خواهيد ديد؛ علم او، تقواى او، شجاعت او، سبقت او به اسلام، زهد او و امثال اينها، كه واقعاً از حدّ شمارش معمولى بالاتر است و همه ى اينها هم عظيم و شگفت آور است و هر كدام مثل خورشيد تابناكى ميدرخشد، امّا به گمان من آنچه از همه بالاتر است، سيره ى آن بزرگوار در حكومت است. جاى امتحانِ اساسى اينجا است. قدرت در قبضه ى اختيار اميرالمؤمنين باشد؛ آن هم در آن رقعه ى(1)عظيم حكومت. اين رفتارِ به شدّت بى نظير و شگفت آور، بايد الگوى ما باشد. اينكه همه ى كسانى كه اميرالمؤمنين را در حدّ اين رفتار حكومتى مى شناسند، از كوتاهى دوران حكومت آن بزرگوار تأسّف ميخورند، به خاطرِ اين است كه اگر اين روش در سالهاى متمادى
1) . قطعه، صفحه
ادامه پيدا ميكرد، شايد مسير تاريخِ عالم عوض ميشد. اگر اين الگو ادامه پيدا ميكرد و چند سالى در اختيار مردم قرار ميگرفت، شايد سرنوشت بشريّت عوض ميشد و اين قدرتهاى متّكى بر فساد و پول و شهوت و زورگويى و بى انصافى كه در طول تاريخ در دنيا مشاهده شده و سرنوشت بشر را به تاريكى و سياهى رقم زده اند به وجود نمى آمدند. در حال حاضر اين الگو در مقابل ما است. آنچه كه بيش از همه مورد توجّه و نظرم هست، اين است كه ما امروز در نظام جمهورى اسلامى بايد خود را به اين الگو نزديك كنيم. اگر اين گونه شد، جامعه ى ايرانى ما و بر اثر آن، سرتاسر دنياى اسلام و همه ى بشريّت، از حكومت ما منتفع خواهد شد. بايد همه ى سعى و تلاش ما اين باشد كه خود را به آن الگوها نزديك كنيم.(1)
يك دسته ى ديگر از خصوصيّات اميرالمؤمنين است كه او را به عنوان يك الگو و يك نمونه در مدّ نظر همه ى انسانهاى تاريخ نگه ميدارد كه اينها براى پيروى كردن است. الگو يك وسيله و معيار و ميزانى است براى اينكه آن كارى كه انسان ميخواهد انجام دهد، با آن الگو تطبيق داده شود. اين الگو ديگر مخصوص جمعى خاص نيست؛ حتّى مخصوص مسلمانان هم نيست. اينكه مى بينيد چهره ى اميرالمؤمنين، اين قدر در تاريخ جذّاب است، به خاطرِ همين خصوصيّات است. لذا كسى كه دين اسلام را هم قبول ندارد يا امامت آن بزرگوار را هم تصديق نكرده است، او هم در مقابل عظمت اين خصوصيّات، در وجود خود احساس تعظيم ميكند و خواه ناخواه زبان به ستايش او ميگشايد. بنابراين، اين خصوصيّات براى همه الگو است و ما كه امروز يك حكومت اسلامى داريم و يك حكومت علوى را ادّعا ميكنيم، اين الگو براى ما از همه حتمى تر و فورى تر و غير قابل اغماض تر است. ما بايد ببينيم در اين نقطه ى عالم كه پرچم ولايت علوى را بلند كرديم، حرفمان چيست و چه ميخواهيم به بشريّت عرضه كنيم. آن چارچوبى را كه
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى 21 رمضان 1380/9/16
ما براى سعادت بشر تعيين ميكنيم و سرِ دست ميگيريم و نشان ميدهيم، چيست؟ اميرالمؤمنين اينجا برترين الگو است. نميشود فقط به زبان گفت «اميرالمؤمنين، على» و اظهار عشق و علاقه كرد؛ امّا در عمل با رفتار او و با درسى كه با زبان و در عملِ خود به ما داده است، مخالفت كرد. بنده و امثال بنده كه كارگزاران حكومتيم وظيفه مان سنگين تر است؛ چون ما بايد عمل كنيم و از آن راهى كه او رفته است برويم. ممكن است بعضى بگويند: شما كجا، اميرالمؤمنين كجا؟ قدرت او، توانايى او، ايمان او، صبر او، آن استخوان بندى مستحكم روحى او كجا، شما كجا؟ اين حرف البتّه درست است. ما هيچ كداممان قابل مقايسه با او نيستيم. نميشود گفت او بهتر است، او بالاتر است و ما پايين تريم؛ نه، اصلاً اين مقايسه غلط است. او در اوج فلك است و ما در خاك تيره، دور خودمان ميچرخيم. فاصله ها خيلى زياد است؛ امّا جهت گيرى را ميشود انتخاب كرد؛ يعنى ما بايد خودمان را به آن سمت و به آن هدفى كه او نشان ميداد، نزديك كنيم؛ هركسى به قدرِ توان خود؛ هركسى برحسبِ اقتضاى زمان خود، چون راه همان راه و هدف همان هدف است. اين نكته ى بسيار مهمّى است.
شايد در طول دوازده، سيزده قرن، در همين دنياى اسلام، حكومتهايى سرِ كار آمدند كه اسم پيغمبر اكرم را با عظمت مى آوردند و خودشان را خليفه ى پيغمبر ميدانستند. اگر كسى ميگفت شما خليفه ى پيغمبر نيستيد، حاضر بودند حتّى او را به قتل برسانند. ميگفتند ما خليفه ى پيغمبريم. از خلفاى بنى اميّه بگيريد تا خلفاى بنى عبّاس كه حدود پانصد، ششصد سال حكومت كردند، تا خلفاى فاطمى در مصر و شمال آفريقا؛ بعد هم خلفاى عثمانى كه تا همين جنگ بين الملل اوّل در آسياى صغير يعنى تركيه ى فعلى حكومت ميكردند و مركز حكومتشان آنجا بود و همه ى اين كشورهاى عربى هم تقريباً تحت حكومت آنها بودند، همگى خود را خليفه ى پيغمبر ميخواندند. بعضى از آنها از اين هم قدم بالاتر
ميگذاشتند و ميگفتند خليفة الله: ما خليفه ى خداييم؛ جانشين خداييم! اين اسمشان بود؛ امّا عملشان چه بود؟ عملشان، عمل به همان رسوم حكومتهاى پادشاهىِ ستمگرانه اى بود كه قبل از آنها هم در دنيا بود؛ در زمان آنها هم در نقاط ديگر دنيا بود؛ بعد از آنها هم تا امروز در همه جاى دنيا چنين حكومتهايى بوده است. اسم، خلافت پيغمبر بود، امّا رسم و عمل و رفتار، چيز ديگرى بود. اينها چه كسانى هستند؟ اسم مناسب اينها چيست؟ منافق؛ يعنى كسى كه ادّعاى چيزى را ميكند، وعده ى چيزى را ميدهد، پرچم چيزى را بلند ميكند؛ امّا در رفتار خود، در عمل خود و در راه خود، ملتزم و پايبند به آن چيز نيست. يك چيز ديگر، يك راه ديگر و يك عمل ديگر بر رفتار و گفتار او حاكم است؛ اين ميشود منافق. ما ميخواهيم اين طور باشيم؟ آيا ما ميخواهيم پرچم ولايت علوى و حكومت علوى و پيروى اميرالمؤمنين را بلند كنيم، امّا حكومت خود را با مكتبهايى كه با راه على، با فكر على و با منطق اميرالمؤمنين صددرصد مخالفند، تطبيق دهيم؟ حالا بعضى صددرصد، بعضى نود درصد، بعضى هشتاد درصد، مخالفند و اساس كارشان اساس ديگرى است. لذا ما بيش از همه بايد پايبند به آن باشيم كه الگوى علوى را بشناسيم و آن را ملاك قرار دهيم. الگوى علوى در حكومت چيست؟ شاخصه هايى دارد كه اين شاخصه ها بايِستى رعايت شود. مردم هم بايد به ما نگاه كنند، ببينند اگر شاخصه هاى حكومت علوى را رعايت ميكنيم - حالا به قدرِ توانايى خودمان - آن وقت قبول كنند كه ما حكومتى در راه على هستيم. اگر ديدند ما آن شاخصه ها را رعايت نميكنيم يا عكس آنها عمل ميكنيم - بحث اين نيست كه قدرت ما كمتر از على است و اراده ى دنبال كردن آن راه را نداريم - آن وقت گفتار ما و ادّعاى ما را قبول نكنند و بگويند نه، اين حكومت علوى نيست؛ اين حكومتِ ولايت اميرالمؤمنين نيست. ملاك اينها است. اينها را بايِستى
مورد توجّه قرار داد.(1)
وقتى ما نام اميرالمؤمنين را گرامى ميداريم، بايد براى عمل كردنمان باشد. ما نميتوانيم مرتّب به مردم بگوييم شما مثل اميرالمؤمنين عمل كنيد. ما كه امروز در نظام جمهورى اسلامى مسئوليم، بيشترين مسئوليّت را داريم و بيشترين تكليف بر دوشمان سنگينى ميكند. اميدوارم مسئولان جمهورى اسلامى مثل اميرالمؤمنين اين توفيق را پيدا كنند و دنبال آن راه، به خطّ و نشانِ اشاره ى سرانگشت آن بزرگوار حركت كنند. البتّه اميرالمؤمنين در اين راه، بسيار سختى تحمّل كرد. امروز، روز شهادت آن بزرگوار است. شايد در دوران حيات آن بزرگوار، شكايتهاى اصلى او را كسى از زبان مباركش نشنيد. البتّه اميرالمؤمنين بارها در منبر از مردم شِكوه و آنها را ملامت ميكرد؛ امّا شكايتهاى اميرالمؤمنين فقط اين نبود كه به مردم بگويد چرا در ميدان جهاد حاضر نميشويد؟ دل اميرالمؤمنين پُر از درد بود. اميرالمؤمنين در دعاى معروف كميل كه انشاى آن حضرت است، خطاب به پروردگار عالم مطالبى را عرض ميكند: «الهى و سيّدى و مولاى و مالك رقّى». از جمله، اين خطاب به گوش و ذهن من، بسيار حسّاس كننده آمد: «يا من اليه شكوت احوالى»؛ اى كسى كه من شكايتهاى خود را به او ميكنم. او به خدا شكايت ميكرد؛ دل آن حضرت پُر از درد بود. نگرانى اميرالمؤمنين، هم وضعيّت جامعه و مردم بود؛ هم وضعيّت مسير دين و جهت گيرى دينى در نظام اسلامىِ تازه پاى آن روز بود و هم احساس مسئوليّت سنگين خودِ او. البتّه اميرالمؤمنين يك هزارم از اين مسئوليّت را نيز كم نگذاشت.(2)
بزرگ ترين خطر براى نظام و حكومتى مثل نظام و حكومت ما كه با نام اسلام به وجود آمده، اين است كه ما فراموش كنيم الگوى حكومت ما، اميرالمؤمنين است؛ به الگوهاى رايج دنيا و تاريخ نگاه كنيم و خود را با
آنها مقايسه كنيم؛ به روش حكومتهاى منحرفى كه در طول تاريخ روزبه روز به بشريّت ضربه زدند، نگاه كنيم كه اگر يك جنبه از زندگى انسان را رونقى بخشيدند، جنبه ى ديگرى را دچار ضايعات جبران ناشدنى كردند. همّت جمهورى اسلامى بايد اين باشد كه خود را به آن الگويى كه در غدير معرّفى شد و در دوران پنج ساله ى حكومت اميرالمؤمنين، نمونه ى آن نشان داده شد، نزديك كند. اگر دقّت كنيد، مى بينيد جنگهاى اميرالمؤمنين در اين مدّتِ كوتاه، همه در راه جلوگيرى از تبديل امامت و ولايت اسلامى به آن شكلهاى منحرف است؛ تبديل امامت به سلطنت؛ تبديل حكومت معرفت به حكومت جهالت؛ تبديل حكومت مبتنى بر ناديده گرفتن منافع شخصى به حكومتى كه در رأس آن كسانى باشند كه بيش از همه چيز، به منافع شخصى خود و جمع كردن مال و منال دنيوى مى انديشند.(1)
امروز در جمهورى اسلامى اگر بخواهيم سعادت اين كشور تأمين شود و مردم عزيز ايران با تواناييهايى كه خداى متعال در جوهر اين كشور و اين ملّت قرار داده، به تمنّيات و آرزوهاى مشروع خود برسند، بايد همان خط را دنبال كنيم و دين و دنياى خود را از روى آن حكومت، الگو بگيريم: سياست ناآلوده ى به اغراض و اميال و شهوات؛ سياست الهام گرفته از دين و اخلاق؛ سياستى كه در شكل دهى آن، منافع عمومى ملّت بر منافع شخصى و گروهى و قومى و منافع بيگانگانى كه همه ى دنيا را براى خود ميخواهند، ترجيح پيدا كند؛ سياستى كه در آن، دنيا و زندگى و معيشت مردم، در كنار عزّت، اقتدار ملّى، آبروى جهانى، فرهنگ متعالى، پيشرفت علمى، معنويّت، فضيلت، دين و اخلاق تأمين شود. ما امروز اين را لازم داريم و اين به وسيله ى حاكمان و زمامدارانى تأمين ميشود كه با ميل و انتخاب و خواست و عاطفه ى جوشان و بر طبق عقيده ى مردم بر مسند مسئوليّت نشسته اند و كارها را دنبال ميكنند. اين ميشود نمونه ى كامل.
1) . در اجتماع بزرگ زائران و مجاوران حضرت رضا (ع) در روز عيد غدير خم 1380/12/12
اگر ما در جمهورى اسلامى اين خط و اين راه را دنبال كنيم كه به توفيق الهى، اين كار، هم عملى است، هم نمونه ها و تجربه ى آن را در طول اين 23 سال، مسئولان كشور به دست آورده اند و هم مورد علاقه ى مردم است، آن گاه خدا راضى ميشود؛ مردم اعتماد بيشترى پيدا ميكنند و اقتدار نظام دنبال ميشود.(1)
ما امروز اگر جمهورى اسلامى هستيم، اگر حكومت علوى هستيم، بايد اينها را رعايت كنيم. شما مردم هم اينها را بايد از ما بخواهيد. اقامه ى دين خدا را بايد بخواهيد. اينكه ما نگاه كنيم ببينيم شرق و غرب در مفاهيم حكومتى و مفاهيم سياسى حرفشان چيست، آنها چه ميگويند، ما هم سعى كنيم خودمان را آن طور تطبيق دهيم، اين مثل همان خلافت عثمانى ها است، مثل خلافت بنى اميّه و بنى عبّاس است. آنها هم اسمشان خليفه ى پيغمبر بود؛ اسمشان حاكم اسلامى بود؛ امّا رسم و عملشان حكومت كسرى و قيصر و حكومت پادشاهان بود. همان طور كه آنها عمل ميكردند، اينها هم همان طور عمل ميكردند. اسممان حكومت علوى و حكومت اسلامى باشد، بعد برويم سراغ سرمايه دارى غرب، سراغ حكومتى كه سرمايه داران و كمپانى داران و زشت روترين ظالمان و ستمگران عالم آن را اداره ميكنند! اين درست است؟ اين همان نفاق خواهد شد. پرچمى را با يك نامى بلند كنيم، آن وقت در زير اين پرچم سراغ چيزهاى ديگر برويم؟ امروز در نظام اسلامى، همه ى كارگزاران حكومت، از پايين تا بالا؛ از رهبرى كه خدمتگزار همه است از رئيس جمهور، از وزرا، از مسئولين قضائى، از نمايندگان مجلس و از مديران گوناگونى كه در اكناف كشور هستند، بايد همّتشان اين باشد كه دين خدا را اقامه كنند، عدالت را احيا كنند، تبعيض در اجراى مقرّرات را از ميان بردارند، بيشترين توجّهشان به طبقه ى محروم و مستضعف و فقير باشد همچنان كه اميرالمؤمنين بود،
1) . در اجتماع بزرگ زائران و مجاوران حضرت رضا (ع) در روز عيد غدير خم 1380/12/12
شعار تقوا را شعار شخصى و عمومى خودشان قرار دهند؛ اين وظيفه ى ما است. اينكه دنيا اين طور حكومت را مى پسندد يا نمى پسندد، اين براى ما معيار و ملاك نيست. جهت، اين است، سمت وسو، اين است. البتّه زمانه روزبه روز پيچيده تر ميشود؛ ارتباطات انسانى روزبه روز دشوارتر و پيچيده تر ميشود؛ اِعمال عدالت و اقامه ى حق كار آسانى نيست؛ امّا هدف اين است و اين است كه مردم را خوشبخت ميكند؛ اين است كه سعادت مردم را تأمين ميكند؛ اين است كه فقر و تبعيض را از بين ميبرد؛ اين است كه ريشه ى فساد را در جامعه ميكَند. وَالّا اگر اين نباشد، حكومتهاى جائرِ دنيا دم از حقوق بشر ميزنند ولى زشت ترين كارها را عليه حقوق بشر انجام ميدهند. عراق را به جرم اينكه سلاح شيميايى مصرف كرده است، مورد تهاجم قرار ميدهند؛ درحالى كه سلاح شيميايى را خودشان به او دادند! خودشان او را تشويق كردند! آن وقت كه او سلاح شيميايى مصرف كرد، چشم را روى هم گذاشتند! اينها عادلند؟ اينها طرف دار حقوق بشرند؟ اينها از انسانيّت چيزى سرشان ميشود؟ به نام مبارزه با ترور، ميخواهند دنيا را به آتش بكشند. زشت ترين و فجيع ترين نوع ترور، امروز در اراضى مقدّس فلسطين جارى است؛ نه فقط اخم نميكنند بلكه تشويق هم ميكنند؛ از آن دفاع ميكنند؛ آن را لازم ميدانند! اينها حكومتهايى هستند كه انسان از اينها تقليد كند؟... راه درست براى كسى كه پيرو اميرالمؤمنين است، اين است كه شاخصه هاى حكومت علوى را در نظر داشته باشد، همان اندازه اى كه ميتواند و قدرت دارد. طبق آنچه كه سازوكارهاى جهانى اقتضا ميكند دوران صنعت و صنعتهاى پيچيده و روشهاى فوق مدرن صنعتى و مانند اينها اقتضائاتى دارد، اينها را رعايت كند تا آن جهت گيرى يك سر سوزن منحرف نشود. اين ميشود يك انسان والا؛ ميشود يك حاكم علوى. چنين جامعه اى قدرتمند ميشود؛ چنين جامعه اى پولادين ميشود؛ جامعه اى كه مردمش راست بگويند و از مسئولانشان راست بشنوند؛ آنچه
را كه وعده ميدهند، آنچه را كه ميگويند، آنچه را كه به عنوان پرچم بلند ميكنند، همان را عمل ميكنند و «لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ »(1)نباشند. اين، آن روش درست است و اين به بركت اميرالمؤمنين ممكن است.(2)
آنچه كه مهم است و امروز براى ما از معرفت و آگاهى ها مهم تر است، عبارت است از نزديك شدن عملى به اميرالمؤمنين (عليه السّلام)؛ زيرا او اسوه است. شناختن على كافى نيست؛ شناختن بايد مقدّمه ى نزديك شدن به جايگاه اميرالمؤمنين باشد. اگر حكومتى خير و صلاح مردم را ميطلبد، بايد عليّبن ابى طالب (عليه السّلام) را اسوه و الگوى خود قرار دهد. اينجا است كه انسانها احساس خواهند كرد كه سعادت در زندگى آنها حضور دارد. هم امروز اين طور است و هم در آينده ى تاريخ، هميشه همين گونه خواهد بود. اگر جامعه اى در انتظار سعادت است، راه عملى آن است كه حكومتها، زندگى و حكومت اميرالمؤمنين را اسوه قرار دهند و به آن سمت حركت كنند. حرف و عملِ رياكارانه ى حكومتهاى غربى كه امروز تبليغات دنيا در دست آنها است نميتواند انسانها را سعادتمند كند و جامعه را از طعم واقعى عدالت شيرين كام نمايد.(3)
اميرالمؤمنين (عليه السّلام)، هم خطاب به مسئولان مطالبى را فرموده است و هم خطاب به آحاد مردم. آنچه كه خطاب به آحاد مردم است، عمدتاً خطاب به مسئولان هم هست؛ امّا آنچه كه خطاب به مسئولان است، فقط خطاب به خود آنها است؛ كه اين در نامه هاى اميرالمؤمنين - چه نامه ى معروف آن حضرت به مالك اشتر، چه بقيّه ى نامه هايى كه به استانداران و كارگزاران نظامِ خودشان مينوشتند - منعكس است.(4)
حكومت اميرالمؤمنين در زمينه ى اقامه ى عدل، حمايت از مظلوم،
مواجهه ى با ظالم و طرف دارى از حق در همه ى شرايط، الگويى است كه بايد از آن تبعيّت شود. اين كهنگى بردار هم نيست و در همه ى شرايط گوناگون علمى و اجتماعى دنيا، ميتواند براى خوشبختى و سعادت انسانها الگو باشد. ما نميخواهيم از روش ادارى آن دوره تقليد كنيم و بگوييم اينها مشمول تحوّل زمانى است و مثلاً روزبه روز روشهاى نويى مى آيد. ما ميخواهيم از جهت گيرى آن حكومت كه تا ابد زنده است، تبعيّت كنيم. دفاع از مظلوم، هميشه يك نقطه ى درخشان است. كنار نيامدن با ظالم، رشوه نپذيرفتن از زورمند و زرمند و پا فشردن بر حقيقت، ارزشهايى است كه هيچ وقت در دنيا كهنه نميشود. در شرايط و اوضاع و احوال گوناگون، اين خصوصيّات هميشه باارزش است. ما اينها را بايد دنبال كنيم؛ اصول اينها است. اينكه ميگوييم حكومت اصول گرا، يعنى پيرو و پايبند به چنين ارزشهاى ماندگارى كه هرگز كهنگى پذير نيست. اتّفاقاً زورگوها و قلدرهاى دنيا از همين پايبندى ناراحتند. آنها هم از همين خشمگين ميشوند كه چرا حكومت اسلامى در ايران طرف دار مظلومان فلسطين يا طرف دار ملّت افغانستان است يا با فلان دولت قلدر و ظالم در دنيا سازش نميكند. اينكه شما مى بينيد بنيادگرايى و اصول گرايى مثل يك دشنام، در دست و دهان دشمنان اين ملّت ميچرخد، به خاطرِ همين است. اين اصول، همان چيزهايى است كه قلدرها و زورگوهاى دنيا از آن متضرّر ميشوند و با آن مخالفند. آن روز با اميرالمؤمنين هم بر سر همين چيزها جنگيدند. تلاش ما به عنوان حكومت بايد اين باشد.(1)
البتّه ممكن است كسى بپرسد چرا اينها را با مردم در ميان ميگذاريد؛ برويد بخشنامه كنيد تا مسئولان حكومت رفتارشان را اين گونه كنند؛ يا برويد مسئولان را نصيحت كنيد. اوّلاً همه يا اغلب اين چيزها بخشنامه اى و دستورى نيست. اينها مسائلى است كه با ايمان و باور و دلبسته بودن به
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى 21 رمضان 1380/9/16
يك حقيقت و با عزم و اراده ى پولادينِ ناشى از ايمان تحقّق پذير است. البتّه آن چيزهايى كه بخشنامه اى است، بخشنامه ميكنيم؛ آن چيزهايى كه دستورى است، به مسئولان دستور هم ميدهيم؛ امّا دستور و بخشنامه، حل كننده ى همه چيز نيست. به مسئولان نصيحت هم ميكنيم، امّا اين هم كافى نيست. اين حقايق بايد در جامعه به صورت عرف درآيد و مطالبات جامعه را تشكيل دهد. در نظام جمهورى اسلامى، مردم بايد از مسئولانشان مقابله ى با ظلم و ظالم و مفسده را بخواهند. بايد معيارشان براى پذيرش يك حاكم و يك مسئولِ بالا و والاى نظام، اين چيزها باشد: مبارزه ى با ظلم، كنار نيامدن با ظالم، تسليم نشدن در مقابل زورگويى، حفظ حرمت انسان و انسانيّت، سعى در احقاق حق، در همه ى قالبها و شكلها و ميدانهايش. بنابراين من اينها را در محضر عامِّ مردم مطرح ميكنم؛ كمااينكه اميرالمؤمنين نيز همين بيانات را خطاب به مردم گفته است. نامه هاى آن بزرگوار اگرچه خطاب به اشخاص است، امّا همه مطّلع ميشدند. خطبه ها هم كه در مقابل چشم مردم مطرح ميشد.(1)
اميرالمؤمنين در شخصيّت خود، مظهر خصوصيّاتى است كه امروز اگر ما مردم و مسئولان اين خصوصيّات را در رفتار و گفتارِ خودمان منعكس كنيم، جامعه ى اسلامى مان اوج و اعتلا پيدا خواهد كرد. راه تعالى و پيشرفت و اصلاح دنيا و آخرت يك ملّت، يك راه پيمودنى است. در مقابل انسان مؤمن و معتقد به خدا و به رسالت انسان، بن بست وجود ندارد. يك ملّت ميتواند همه ى مشكلات و همه ى سنگِ راه ها و خارِ راه ها در طريق كمال را از جلوى پاى خود بردارد؛ به شرط آنكه خصوصيّاتى را كه براى اين حركت عظيم و همه جانبه لازم است، در خود به وجود آورد؛ و اميرالمؤمنين
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى 21 رمضان 1380/9/16
مظهر اين خصوصيّات بود. اميرالمؤمنين، هم مظهر تقوا و امانت و هم داراى صدق و صراحت بود. آن بزرگوار با اينكه يك سياستمدار و رئيس دنياى اسلام بود و تدبير امور يك جمعيّت عظيمِ چند ده ميليونى آن زمان، با نبود وسايل امروزى براى ارتباط، بر دوش او بود و جامعه و امّت اسلامى را اداره ميكرد، امّا سياستمدارى على موجب اين نميشد كه از جادّه ى صداقت و صراحت كنار رود. على، صادق و صريح بود؛ آنچه ميگفت، به آن معتقد بود و براى او راهنماى عمل بود. براى اين است كه كلمه كلمه ى گفتار اميرالمؤمنين در طول تاريخ مثل نورافكنى براى زبدگان و نخبگان فكرى عالم درخشيده است.
انقلاب اسلامى بر اساس الگو قرار دادن همين شخصيّتِ همه جانبه ى كامل به وجود آمد. آنهايى كه خواستند از انقلابهاى گذشته و از بعضى حوادث كشورهاى ديگر براى انقلاب اسلامى شبيه سازى كنند، به اين نكته توجّه نكردند. انقلاب اسلامى الگو و نمونه ى خود را از اميرالمؤمنين گرفت و نظام جمهورى اسلامى به وجود آمد. امام بزرگوار ما كه يك شاگرد و رهرو مكتب اميرالمؤمنين (عليه السّلام) بودند، در رفتار و گفتار خود، همين توصيه ها را ميكردند. اگر نگاه كنيد، در تعاليم امام بزرگوار، جابه جا شاخصهاى علوى را مشاهده ميكنيد. به خاطرِ همين بوده است كه دشمنان، نقطه ى مقابل راه امام را هدف فعّاليّت خودشان قرار داده اند. تبليغات دشمنان انقلاب و نظام جمهورى اسلامى كه دشمنان ملّت ايرانند، هدف خود را همين قرار داده اند كه نقطه ى مقابلِ راهى را كه امام بزرگوار با شاخصهاى معيّن ترسيم كرده بودند، در ميان مردم ترويج كنند. البتّه متن ملّت عزيز ما، تسليم فشار تبليغاتى دشمن نشده و نخواهد شد؛ امّا كسانى كه خودشان اشتباه كردند، در بين ما هستند. اينها راه غلطى رفتند و بعضى از مجموعه ها را هم با خودشان به راه غلط كشاندند. امام به ملّت ما ياد دادند كه بايد مسئولان در فكر ضعفا و پابرهنه ها باشند و به نيازهاى مردم
توجّه كنند. آنها در تبليغات و در تهاجم فرهنگى خود، توجّه به خواست قدرتهاى استكبارى را ملاك قرار دادند؛ ببينند آمريكا از چه چيزى بدش مى آيد، از آن پرهيز كنند؛ ببينند قلدران و زورگويان عالم به چه چيزى تمايل دارند، به طرف آن حركت كنند. اين نقطه ى مقابل تعاليم جمهورى اسلامى است كه در گفتار امام بزرگوار ما تجلّى ميكرد. امام به ما ياد دادند كه هرچه فرياد داريد بر سر آمريكا بكشيد؛ امّا عدّه اى فريادهاى خود را بر سر خودى ها كشيدند؛ به ديگران هم ياد ميدهند كه بر سر همديگر فرياد بكشند! امام در وصيّتنامه و در تعليمات دوران حيات بابركت خود تكرار ميكردند كه از غريبه ها و نامحرمها و نفوذى ها برحذر باشيد. مراقب باشيد تا كسانى كه با اين انقلاب و اين نظام و اين اسلام و با منافع مردم هيچ ميانه ى خوبى ندارند، در اركان تصميم گيرى كشور نفوذ نكنند. مسئله ى غريبه ها و نااهلها و نامحرمها را اوّل امام مطرح كردند. اينها در مقابلِ آن جهت و آن خطِّ روشن، ميگويند از دوستان و از خودى ها برحذر باشيد و پرهيز كنيد. اينها را با نامهاى گوناگون و چپ و راست مطرح ميكنند. اگر شما هر كدام از اين راديوهاى بيگانه را باز كنيد، در هر يك از برنامه هايشان، حدّاقل چند بار اسم جناح محافظه كار و نوگرا را مطرح ميكنند؛ تعبيراتى كه ملّت ايران و علاقه مندان به انقلاب و مؤمنان و وفاداران به مصالح عمومى اين ملّت و اين كشور را به جبهه هاى مختلفى تقسيم ميكند. امام ميگفتند ايرانِ يكپارچه، ملّتِ متّحد و همزبان؛ امّا عدّه اى سعى ميكنند طبق خواست و ميل و صلاحديد دشمنان اين ملّت، جهات غير عمومى را قوميّتها و مذاهب و دسته دسته كردن مردم و بازى با الفاظى از قبيل حزب و امثال آن را در ميان مردم رايج كنند و يكپارچگى مردم و آن وحدتى را كه ميتواند ايران اسلامى را از لابلاى طوفانها عبور دهد، به هر شكلى دچار انشقاق و پراكندگى كنند.
جمهورى اسلامى، همان الگوى اميرالمؤمنين، الگوى ايمان، تقوا،
پاكدامنى، توجّه به ضعفا و خواست طبقات محروم جامعه و توجّه به مصالح عمومى ملّت را مورد توجّه قرار داد. بديهى است كه عدّه اى با چنين نظام و حكومت و كشورى كه باج نميدهد، تسليم دشمنِ مداخله گر نميشود، فرش قرمز در مقابل پاى چپاولگران پهن نميكند، مصالح كشور را به بيگانگان نميسپارد و مى ايستد و از حقِّ خود دفاع ميكند، مخالف و دشمن ميشوند.(1)
آن روزى كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در جامعه ى اسلامىِ آن روز بر سر كار آمد، وضع امّت مسلمان با آن روزى كه پيغمبر اكرم از دنيا رفت، تفاوت زيادى كرده بود. اين 25 سال فاصله ى بين رحلت پيغمبر اكرم و آمدن اميرالمؤمنين بر سر كار، حوادث زيادى اتّفاق افتاده بود كه اين حوادث بر روى ذهن و فكر و اخلاق و عمل جامعه ى اسلامى اثر گذاشته بود و بعد، اين نظام و اين جامعه را اميرالمؤمنين تحويل گرفت... اين بليّه در دنياى اسلام و در دورانى كه اميرالمؤمنين بر سركار آمد، وجود داشت كه موجب شده بود حقّ صريح، يعنى كسى مثل عليّبن ابى طالب (عليه السّلام) مورد خدشه و مناقشه قرار بگيرد؛ كسانى مقام او، معنويّت او، سابقه ى او، صلاحيّتهاى بى نظير او را براى مديريّت جامعه ى اسلامى نديده بگيرند و با او معارضه و مبارزه كنند. اين، بر اثر دنياطلبى بود. راز انحرافى كه آن روز اميرالمؤمنين در مقابل خود ملاحظه ميكرد و نهج البلاغه پر است از بيان اين انحرافها، عبارت بود از دنياطلبى. شما امروز به دنيا نگاه كنيد، همين را مشاهده ميكنيد. وقتى عناصر دنياطلب، فرصت طلب، متجاوز، زمام كارها را در سطح عالم در دست گرفتند، همان ميشود كه ملاحظه ميكنيد. اوّلاً به حقوق انسانها ظلم ميشود؛ ثانياً حق و سهم آحاد بشر از اين
1) . در اجتماع بزرگ مردم مشهد و زائران حرم مطهّر امام رضا (ع) 1380/1/1
سفره ى عظيم طبيعت الهى و موهبت الهى نديده گرفته ميشود؛ ثالثاً همين دنياطلبان براى اينكه به مقاصد خودشان برسند، در جامعه فتنه ايجاد ميكنند؛ جنگها، تبليغات دروغين، سياست بازى هاى ناجوانمردانه؛ اينها ناشى از همين دنياطلبى ها است. در محيط فتنه - محيط فتنه به معناى محيط غبارآلود است و وقتى فتنه در جامعه اى به وجود آمد، فضاى ذهنى مردم مثل محيطِ غبارآلود و مه آلود است كه گاهى انسان نميتواند دو مترى خودش را هم ببيند يك چنين وضعى به وجود مى آيد. در يك چنين وضعيّتى است كه - خيلى ها اشتباه ميكنند، بصيرتشان را از دست ميدهند. تعصّبهاى بيخود، عصبيّتهاى جاهلى در چنين فضايى رشد پيدا ميكند. آن وقت مى بينيد محورْ دنياطلبانند، امّا يك عدّه كسانى كه اهل دنيا هم نيستند، به خاطرِ فتنه در جهت هدفهاى آنها حركت ميكنند؛ وضع دنيا اين جور ميشود. بنابراين «الدنيا رأس كلّ خطيئةٍ» (1). حبّ دنيا، دل بستن به دنيا، در رأس همه ى خطايا و همه ى گناهان است. اميرالمؤمنين به اين نكته توجّه ميدهد. اين برنامه ى تربيت اخلاقى اميرالمؤمنين است.(2)
اوّل، پايبندىِ كامل به دين خدا و اصرار بر اقامه ى دين الهى. اين شاخصه ى اوّل است. هر حكومتى كه اساس كارش بر اقامه ى دين خدا نباشد، علوى نيست. در وسط جنگ، آنهايى كه در دوران دفاع هشت ساله، در ميدان بودند ميفهمند من چه ميگويم در آن بحبوحه ى رزم كه هر رزمنده و هر سربازى همّتش اين است ببيند چطور ميتواند حمله كند و چطور ميتواند از خودش دفاع نمايد، يك نفر نزد اميرالمؤمنين آمد و مسئله اى
راجع به توحيد پرسيد. گفت در «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ »(1)اين كلمه ى «احد» يعنى چه؟ حالا اين يك مسئله ى اصلى هم نيست. از اصل وجود خدا سؤال نكرد؛ يك مسئله ى فرعى را سؤال كرد. دوروبرى هاى اميرالمؤمنين آمدند جلو كه مرد حسابى، حالا وقت اين سؤالها است؟ حضرت فرمود: «نه؛ بگذاريد جوابش را بدهم. ما براى همين ميجنگيم». يعنى جنگِ اميرالمؤمنين، سياستِ اميرالمؤمنين، جبهه بندىِ اميرالمؤمنين، خون دلهاى اميرالمؤمنين و همه ى خطوط اصلى اى كه در حكومت خود انتخاب ميكند، براى اين است كه دين خدا اقامه شود. اين يك شاخصه است. اگر در نظام اسلامى و در جمهورى اسلامى كه به نام حكومت علوى خود را معرّفى ميكند، اقامه ى دين خدا هدف نباشد؛ مردم به دين خدا عمل بكنند يا نكنند؛ اعتقاد داشته باشند يا نداشته باشند؛ اقامه ى حقّ الهى بشود يا نشود و بگوييم به ما چه ربطى دارد، اگر اين طور باشد، اين حكومت علوى نيست. اقامه ى دين الهى، اوّلين شاخصه است و اين مادرِ همه ى خصوصيّات ديگرِ زندگى اميرالمؤمنين و حكومت اميرالمؤمنين است. عدالت او هم ناشى از اين است. مردم سالارى و رعايت مردم در زندگى اميرالمؤمنين هم مربوط به همين است.(2)
خصوصيّت دوّم و شاخصه ى دوّمِ حكومت اميرالمؤمنين عدالت است؛ عدالتِ مطلق. يعنى هيچ مصلحت شخصى و هيچ سياست مربوط به شخص خود را بر عدالت مقدّم نميكند. «أتأمرونّى أن أطلب النّصر بالجور لا والله» (3)من حاضر نيستم پيروزى را از راه ظلم به دست آورم.
ببينيد چقدر اين تابلو، تابلوى درخشانى است؛ چه پرچم بلندى است. به شما ميگويند ممكن است در اين ميدان سياست، در اين ميدان مسابقه ى علمى، در اين ميدان انتخابات، در اين ميدان جنگ، پيروز شويد؛ امّا متوقّف به اين است كه اين ظلم را انجام دهيد. كدام را انتخاب ميكنيد؟ اميرالمؤمنين ميگويد من اين پيروزى را نميخواهم. من شكست بخورم عيبى ندارد، امّا ظلم نميكنم. همه ى اين حرفهايى كه راجع به اميرالمؤمنين درباره ى عدالت شنيده ايد، محورش همين عدالت طلبى مطلقِ اميرالمؤمنين است. عدالت براى همه و عدالت در همه ى شئون؛ يعنى عدالت اقتصادى، عدالت سياسى، عدالت اجتماعى و عدالت اخلاقى. اين يكى ديگر از معيارهاى حكومت اميرالمؤمنين است. ظلم را تحمّلِ نميكند؛ خودش هم به ظلم تسليم نميشود، ولو مصالحش از دست برود. يكى از ظلمهاى بزرگ، تبعيض است؛ چه تبعيضِ در اجراى احكام، چه تبعيضِ در اجراى مقرّرات. اينها به هيچ وجه براى اميرالمؤمنين قابل قبول نيست. يك نفر از طرف داران پروپا قرص او كه تبليغاتچىِ بسيار ماهرى است و دائماً به نفع او تبليغاتِ حق ميكند، مرتكب عمل خلافى ميشود و اميرالمؤمنين حدّ الهى را بر او جارى ميكند. طرف دار مذكور كه چنين انتظارى ندارد، ميگويد: يا اميرالمؤمنين! منى كه اين قدر طرف دار شمايم؟ منى كه اين قدر از شما دفاع ميكنم؟ حضرت ميفرمايد: بله، حُكمِ خدا است. آن طرف دارى اى كه از ما ميكنى، ان شاءالله قبول باشد، خيلى هم متشكّر؛ امّا حكم خدا اين است. حدّ خدا را برايش جارى كرد؛ او هم گفت: خيلى خوب؛ حال كه اين طور است، سراغ دربار معاويه ميروم كه قدر مرا ميدانند! و رفت.(1)
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم به مناسبت ميلاد اميرالمؤمنين على (ع) 1381/6/30
مدارا نكردن با ظالم، همدلىِ با مظلوم و كمك براى گرفتن حقّ مظلوم از ظالم، چيزهايى است كه در زندگى اميرالمؤمنين، در كلمات اميرالمؤمنين و در خطب نهج البلاغه، بوضوح در صدها نقطه، قابل ملاحظه است. به اين جملات پربار اميرالمؤمنين توجّه بفرماييد: « والله لأن ابيت على حسك السّعدان مسهّداً أو أجرّ فى الأغلال مصفّداً احبّ الىّ من أن القى الله... ظالماً لبعض العباد و غاصباً لشئٍ من الحطام» (1)ببينيد! نمودار و پيشانى حكومت اميرالمؤمنين اين است؛ يعنى اگر در سخت ترين شرايط زندگى قرار بگيرم، ممكن نيست كه من اندك ظلمى به احدى از خلايق انجام بدهم و براى خودم حطام دنيا را جمع آورى كنم؛ براى خودم ذخائر دنيوى را طلب بكنم.
دنيا در چشم و نظر اميرالمؤمنين به معناى آنچه كه انسان براى خود از بهره هاى زندگى قائل است بكلّى مردود و متروك است.(2)خطاب به دنيا ميگويد «غرّى غيرى»؛ اى لذّتها! اى زيبايى هاى زندگى مادّى! برو ديگرى را فريب بده؛ على را نميتوانى فريب بدهى. اين شعار اميرالمؤمنين است.
امروز در نظام اسلامى، نظامى كه به اسم اسلام در اين كشور تشكيل شده است، اهمّيّت چه چيزى از همه بيشتر و حسّاسيّت نسبت به آن لازم تر است؟ عدالت. يعنى اگر اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در زمان ما و در اين جامعه و در ميان اين مردم كه اين جور عشق خودشان را نسبت به آن بزرگوار ابراز ميكنند حضور ميداشت، چه چيزى را بيشتر از همه چيز دنبال ميكرد؟ يقيناً عدالت... اميرالمؤمنين از عمّال خود هم مطالبه ى عدالت ميكرد؛ با اينكه آنها در حدّ اميرالمؤمنين نبودند. پس تكليف اجراى عدالت بر دوش ما هم هست؛ بايد دنبال بكنيم. اين چيزى است كه مردم بايد بخواهند؛ بايد فرهنگ عمومىِ ملّت ما بشود. مردم ما بايد بيشترين چيزى را كه
ميخواهند، عدالت و انصاف باشد؛ هم در امور داخل كشور، هم در مسائل جهانى.(1)
در زندگى جمعى و حكومتى اميرالمؤمنين، نقطه ى بارزتر از همه چيز «عدالت» است. همچنان كه در عمل فردى اميرالمؤمنين نقطه ى بارز تقوا است، در عمل حكومتى و سياسى و شأن خلافت اميرالمؤمنين، بارزترين نقطه، عدالت است. اين براى ما كه خود را پيرو اميرالمؤمنين ميدانيم، نقطه ى بسيار با اهمّيّتى است. ملاحظه ى عدالت، اجر نهادن به عدالت و عمل كردن به آنچه مقتضاى عدالت است، وظيفه ى ما است و بايد شاخصه ى نظام اسلامى به حساب آيد. همه چيز تحت الشّعاع عدالت قرار ميگيرد؛ اين منطق اميرالمؤمنين (عليه السّلام) است.
اگر به زندگى اميرالمؤمنين و حوادث دورانِ تقريباً پنج ساله ى حكومت آن حضرت نگاه كنيم، مى بينيم عمده ى آنچه براى آن بزرگوار در اين مدّت به عنوان مشكل پيش آمد، ناشى از عدالت خواهى ايشان بود. اين نشان ميدهد كه مسئله ى عدالت چقدر سخت است. عدالت خواهى و دنبال عدالت رفتن، به زبان آسان است؛ امّا در عمل آن قدر با موانع گوناگون مواجه ميشود كه دشوارترين كار هر حكومت و نظامى اين است كه عدالت را در جامعه تأمين كند. عدالت فقط عدالت اقتصادى نيست؛ عدالت در همه ى امور و شئون زندگى بسيار دشوار است. اين همان چيزى است كه اميرالمؤمنين با آن قدرت ملكوتى و شأن الهى، آن را وجهه ى همّت خود قرار داد و دنبال كرد. لذا اميرالمؤمنين در اين عبارت معروف فرموده است: «والله لأن أبيت على حسك السّعدان مسهّداً أو أجرّ فى الأغلال مصفّداً أحبّ إلىّ من
1) . در ديدار اقشار مختلف مردم به مناسبت ميلاد حضرت على (ع) 1387/4/26
أن ألقى الله و رسوله يوم القيامة ظالماً لبعض العباد و غاصباً لشىءٍ من الحطام» (1)يعنى از خلافت كنار آمدن كه هيچ؛ اگر مرا به غل و زنجير بكِشند و روى خارهاى مغيلان هم با تن عريان بكِشانند، حاضر نيستم حتّى به يك نفر از بندگان خدا ظلم كنم. به خاطرِ همين منطق، اميرالمؤمنين همه ى مشكلات دوران خلافت خود را لمس كرد و با آنها مواجه شد؛ چون عدالت او بود كه آن دشمنها و دشمنى ها را عليه او به وجود مى آورد. اميرالمؤمنين ايستادگى كرد و به خاطرِ مواجهه ى با مشكلات و حلّ آنها حاضر نشد از عدالت دست بردارد؛ اين شد درس.
پنج سال حكومت اميرالمؤمنين، دوران بسيار كوتاهى در تاريخ اسلام است؛ امّا آنچه به اين دوران كوتاه اهمّيّت ميدهد، اين است كه اميرالمؤمنين عملاً عدالت را نشان داد؛ مثل سرمشقى كه بالاى صفحه مينويسند و متعلّم بايد مثل آن را در صفحه تكرار كند. اميرالمؤمنين اين سرمشق را نوشت كه اگر به خاطرِ عدالت خواهى، اين همه مشكل براى حاكم اسلامى به وجود آيد - كه در طول نزديك پنج سال نگذاشتند اميرالمؤمنين بدون دغدغه به اداره ى كشور و مسائل آن بينديشد؛ سه جنگ را با مشكلات و دنباله هاى گوناگون بر او تحميل كردند - بايد تسليم نشد. تسليم نشد، يعنى چه؟ يعنى از راه عدالت عقب نشينى نكرد؛ اين شد درس.(2)
مفاهيم گوناگونى كه شُعب مختلف عدالت دارد، در وجود اميرالمؤمنين درهم تنيده است. اميرالمؤمنين مظهر عدل الهى هم هست. عدل به آن معنايى كه ما جزو اصول دين ميدانيم، اقتضا ميكرد كه خداوند متعال
شخصيّتى مثل اميرالمؤمنين را براى رهبرى و هدايت مردم انتخاب كند؛ و اين كار را خداى متعال كرد. وجود اميرالمؤمنين، شخصيّت او، تربيت او، اوج مقام او، و بعد نصب او به خلافت، اينها مظهر عدل الهى است؛ امّا در وجود خود او، عدالت به معناى انسانىِ آن هم به طور كامل متجلّى است. عدالت انسانى در دو قلمرو فردى و اجتماعى، خود را نشان ميدهد: عدالت يك انسان در قلمرو فردى او، و عدالت يك انسان در زمينه ى حكومت و فرمانروايى او، كه به آن عدالت اجتماعى ميگوييم. هر دوى اينها در زندگى اميرالمؤمنين برجسته است. اينها را ما بايد به قصد عمل كردن بدانيم؛ بخصوص كسانى كه در جامعه مسئوليّتهايى بر دوش دارند و در قلمرو حكومت، صاحب شأنى هستند.
در اميرالمؤمنين عدالت شخصى در حدّ اعلى بود؛ همان چيزى كه از آن به تقوا تعبير ميكنيم. همين تقوا است كه در عمل سياسى او، در عمل نظامى او، در تقسيم بيت المال توسّط او، در استفاده ى او از بهره هاى زندگى، در هزينه كردن بيت المال مسلمين، در قضاوت او و در همه ى شئونِ او خودش را نشان ميدهد. در واقع در هر انسانى، عدالت شخصى و نفسانى او، پشتوانه ى عدالت جمعى و منطقه ى تأثير عدالت در زندگى اجتماعى است. نميشود كسى در درون خود و در عمل شخصىِ خود تقوا نداشته باشد، دچار هواى نفس و اسير شيطان باشد، امّا ادّعا كند كه ميتواند در جامعه عدالت را اجرا كند. چنين چيزى ممكن نيست. هركس كه بخواهد در محيط زندگى مردم منشأ عدالت شود، اوّل بايد در درونِ خود تقواى الهى را رعايت كند. تقوا به همان معنايى كه در ابتداى خطبه عرض كردم، يعنى مراقبت براى خطا نكردن. البتّه معناى اين حرف آن نيست كه انسان خطا نخواهد كرد؛ خير. بالاخره هر انسانِ غير معصومى دچار خطا ميشود؛ امّا اين مراقبت، يك صراط مستقيم و يك راه نجات است و از غرق شدن انسان جلوگيرى ميكند و به انسان قدرت ميبخشد. انسانى كه مراقب
خود نيست و در عمل و كلام و زندگى شخصىِ خود دچار بى عدالتى و بى تقوايى است، نميتواند در محيط جامعه منشأ عدالت اجتماعى باشد. اينجا است كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) درس هميشگى خودش را به همه ى كسانى كه در امور سياسى جامعه ى خود نقشى دارند، بيان كرده است: «من نصب نفسه للنّاس إماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره» (1)هركس كه خود را در معرض رياست، امامت و پيشوايىِ جامعه ميگذارد، در هر محدوده اى اوّل بايد شروع به تأديب و تربيت خود كند؛ بعد شروع به تربيت مردم كند. يعنى اوّل خودش را اصلاح كند، بعد به سراغ ديگران برود. ميفرمايد: «وليكن تأديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه» (2)اگر ميخواهد ديگران را تربيت كند، بايد با سيره و روش و رفتارِ خود تربيت كند؛ نه فقط با زبان خود. به زبان، بسيار چيزها ميشود گفت؛ امّا آن چيزى كه ميتواند انسانها را به راه خدا هدايت كند، سيره و عمل كسى است كه در محدوده اى - چه در آفاق يك جامعه و چه در محدوده هاى كوچك تر - او را به عنوان پيشوا و معلّم و كسى كه مردم بنا است از او پيروى كنند، منصوب كنند. بعد ميفرمايد: «ومعلّم نفسه و مؤدّبها احقّ بالاجلال من معلّم النّاس و مؤدّبهم» (3)كسى كه خود را تعليم ميدهد و تأديب ميكند، بيشتر مستحقِّ اجلال و تكريم است، از آن كسى كه ميخواهد ديگران را تأديب كند، درحالى كه خودش را تأديب نكرده است. اين، منطق و درس اميرالمؤمنين است. حكومت، فقط فرمانروايى نيست. حكومت، نفوذ در دلها و مقبوليّت در ذهنها است. كسى كه در چنين موقعيّتى قرار ميگيرد يا خود را قرار ميدهد، اوّل بايد در درونِ خود بصورت دائمى مشغول تأديب باشد؛ خود را هدايت كند، به خود تذكّر دهد و خود را موعظه نمايد.(4)
اميرالمؤمنين درباره ى كسى كه سزاوار امارت بر مردم يا به دست گرفتن بخشى از كارهاى مردم است - كه البتّه اين از موضع رياست يك كشور شروع ميشود و تا مديريّتهاى پايين تر و كوچك تر ادامه پيدا ميكند، اميرالمؤمنين اين توصيه ها را براى فرمانداران و استانداران خود ميفرمودند؛ امّا براى قاضى يك شهر و مسئول يك بخش و مدير گوشه اى از گوشه هاى اين دستگاه عريض و طويل هم صادق بود، - ميفرمايند: «فكان أوّل عدله نفى الهوى عن نفسه» (1)اوّلين قدم او در راه عدالت اين است كه هواوهوس را از خودش دور كند. «يصف الحقّ و يعمل به» (2)حق را بر زبان جارى و توصيف كند و نيز به آن عمل نمايد. به همين خاطر است كه در اسلام، قدرت با اخلاق پيوسته است و قدرت عارى از اخلاق، يك قدرت ظالمانه و غاصبانه است. روشهايى كه براى كسب قدرت و حفظ آن به كار گرفته ميشود، بايد روشهاى اخلاقى باشد. در اسلام، كسب قدرت به هر قيمتى، وجود ندارد. اين طور نيست كه كسى يا جمعى حق داشته باشند به هر روش و وسيله اى متشبّث شوند، براى اينكه قدرت را به دست آورند همان گونه كه امروز در بسيارى از مناطق دنيا رايج است نه، قدرتى كه از اين راه به دست آيد و يا حفظ شود، قدرتِ نامشروع و ظالمانه است.
در اسلام، روشها بسيار مهمّند؛ روشها مثل ارزشها هستند. در اسلام همچنان كه ارزشها بسيار اهمّيّت دارند، روشها هم اهمّيّت دارند و ارزشها بايد در روشها هم خودشان را نشان دهند. امروز اگر ميخواهيم حكومت ما به معناى حقيقى كلمه اسلامى باشد، بدون ملاحظه بايد در همين راه حركت كنيم. مسئولان بخشهاى مختلف، قواى سه گانه، مديران ميانى، همه وهمه بايد سعى شان اين باشد كه براى كارها و پيشبرد اهدافشان، از
روش سالم و اخلاقى استفاده كنند. استفاده از اين روش ممكن است در جايى ناكامى ها و دردسرهايى را هم به لحاظ كسب قدرت به وجود آورد؛ امّا درعينِحال اين متعيّن است كه از نظر اسلام و از نظر اميرالمؤمنين، تشبّث به روشهاى غير اخلاقى به هيچ وجه صحيح نيست. راه على اين است و ما بايد اين گونه حركت كنيم. اين مطالبى كه عرض كردم، در زمينه ى عدالت در قلمرو مسائل شخصى عليّبن ابى طالب (عليه السّلام) بود.(1)
و امّا عدالت على (عليه السّلام) در قلمرو جامعه؛ يعنى تأمين عدالت اجتماعى. در اينجا اميرالمؤمنين نسخه ى كامل اسلام است. حكومت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) يك حكومت صددرصد اسلامى است، نه 99 درصد يا 99/99 درصد؛ نه. صددرصد يك حكومت اسلامى است. تا آنجايى كه به اميرالمؤمنين و دامنه ى اختيار و قلمرو قدرت او ارتباط پيدا ميكند، يك لحظه حركت و تصميم غير اسلامى در او نيست؛ يعنى عدالت مطلق. البتّه در مناطق گوناگونى از حكومت اميرالمؤمنين كاملاً ممكن بود و اتّفاق هم افتاد كه كارهاى غير عادلانه اى انجام گيرد؛ امّا اميرالمؤمنين به عنوان يك فرد مسئول، هرجا كه با چنين چيزى مواجه شد، احساس تكليف كرد. نامه ها و هشدارها و خطبه هاى جانسوز و جنگهاى اميرالمؤمنين، همه در راه اجراى اين عدالت بود.(2)
امروز تكليف ما نيز همين است. من نميخواهم اين گمان حتّى در ذهنها به وجود آيد كه ممكن است انسانهايى مثل ما، يا حتّى بالاتر از ما،
بتوانند شبيه اميرالمؤمنين شوند؛ نه. اميرالمؤمنين يك مثال اعلى و يك نمونه ى ناب است. اين نمونه براى آن است كه همه به آن سمت حركت كنند؛ وَالّا اميرالمؤمنين قابل تشبيه نيست و هيچ كس را نميشود به او تشبيه كرد. اين بزرگوارانى كه خداى متعال آنها را انتخاب كرد و به آنها عصمت بخشيد - چه انبياى عظام الهى و چه ائمّه ى اطهار (عليهم السّلام) - ستارگان آسمان بشريّت و مُلك و ملكوتند. اينها كسانى نيستند كه افراد عادى امثال ما با نفسهاى حقير و ظرفيّتهاى كوچك بتوانند آن گونه حركت كنند يا به آنجا برسند؛ امّا آنها راهنمايند. انسان، با ستاره، راه را پيدا ميكند. بنابراين ما بايد در آن سمت حركت كنيم. امروز وظيفه ى ما اين است. امروز در نظام جمهورى اسلامى هيچ كس حق ندارد بگويد چون ما نميتوانيم مثل اميرالمؤمنين عمل كنيم، پس تكليفى نداريم؛ نه. بين آنچه كه ما ميتوانيم عمل كنيم و آنجا كه اميرالمؤمنين بود، مراتب بسيارى فاصله است. ما هرچه ميتوانيم، بايد اين مراتب را طى كنيم و پيش برويم.
عدالت بايد واقعيّتِ خودش را در جامعه نشان دهد؛ و اين ممكن است؛ كمااينكه انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى بخشهايى از عدالت را كه در دوره اى اجراى آن در ايران جزو محالات شمرده ميشد، محقّق كرد. يك روز بود كه در كشور ما امكان دستيابى به مراكز سياسى براى كسانى كه وابسته ى به آمريكا نبودند، قبل از آن وابسته ى به انگليس نبودند، وابسته ى به قدرتهاى فاسد نبودند، وابسته ى به آن دربار فاسد نبودند، جزو محالات بود. مردم عادى كاره اى نبودند. كسى به ذهنش هم خطور نميكرد كه بتواند بدون اين آلودگى ها و وابستگى ها، در مجموعه ى فلك سياست و قدرت در اين كشور تأثيرى بگذارد؛ امّا امروز همه ى آحاد اين كشور مى بينند كه اگر بخواهند و اگر شرايط لازم را در خودشان فراهم كنند، به بالاترين مقامات سياسى اين نظام نايل ميشوند. يك روز بود كه در اين كشور عدالت اجتماعى براى كسى قابل تصوّر نبود؛ امّا امروز بخشى
از آن محقّق شده است. پس ما ميتوانيم. با همّت مردم، ميشود كارهاى زيادى كرد.
مسئولان بايد همّت كنند تا بتوانند اين عدالتِ مورد نظر اسلام را در همه ى ابعاد در ابعاد قضائى، در ابعاد اقتصادى، در تقسيم منابع ثروت ملّى و فرصتهاى گوناگون و در همه ى چيزهايى كه در كشور براى انسانها اهمّيّت دارد اجرا كنند. در هزينه ى بيت المال، در استفاده ى شخصى، در عزل و نصب و در همه ى كارهايى كه يك مسئول در قواى سه گانه، چه در قوّه ى مجريّه، چه در قوّه ى قضائيه و چه در قوّه ى مقنّنه ميتواند انجام دهد، بايد هدف، اجراى عدالت؛ و روش، روشِ عادلانه باشد. اگر اين طور شد كه در هر بخشى از بخشهاى اين كشور و اين نظام به تحقّق عدالت همّت گماشته شد و كسانى دنبالش را گرفتند و عدالت در دسترس بود و مردم طعم آن را چشيدند - در همه ى بخشهاى زندگى بايد سعى كنيم اثرى از بى عدالتى نماند - آن روز است كه جمهورى اسلامى خواهد توانست به همه ى مردم دنيا و به همه ى امّتهاى اسلامى، به عنوان الگوى حقيقى اسلام، خودش را نشان دهد.
امروز كشورهاى مسلمان، مجذوب حاكميّت اسلامند و آن روزى كه تحقّق واقعى حاكميّت اسلام را ببينند، اين جاذبه ده برابر خواهد شد. يعنى ببينند حدود الهى در جامعه اى رعايت ميشود؛ ببينند حقوق مردم در يك جامعه به طور كامل رعايت ميشود؛ ببينند هيچ كس به خاطرِ برخوردارى هاى گوناگون، ديگران را در دامان بى عدالتى و ظلم نمى اندازد؛ ببينند هيچ كس به خاطرِ شخصيّت و مقام، از اجراى عدالت حقيقى و واقعى در حقّ او بركنار نميماند؛ ببينند تخلّف از همه كس جرم است؛ ببينند به همه ى آحاد مردم به خاطرِ شأن انسانى و برادرىِ اسلامى، يكسان نگاه ميشود. اگر ما اين طور عمل كرديم، اين امانت الهى را كه در دست ما است، پاسدارى كرده ايم؛ امّا اگر اين گونه عمل نكنيم، آن گاه اميرالمؤمنين قضاوت سختى دارد: «اعلم
يا رفاعة أنّ هذه الإمارة أمانةٌ» ؛ اميرالمؤمنين ميفرمايد: اين رياست و مديريّتى كه در اختيار من و شما است، يك امانت است؛ «فمن جعلها خيانةً» ؛ هركس اين را به خيانت تبديل كند و به هواوهوس آلوده نمايد و در خدمت مطامع شخصى و وسيله ى اجراى مقاصد غير الهى و غير عادلانه ى خود قرار دهد، «لعنة الله إلى يوم القيامة» (1)تا روز قيامت لعنت خدا بر او خواهد بود.(2)
امروز ما مدّعىِ پيروى از اميرالمؤمنين هستيم. البتّه عليّبن ابى طالب مخصوص شيعه نيست؛ دنياى اسلام براى على شأن و عظمت قائل است و او را امام خود ميداند. تفاوتى كه وجود دارد، اين است كه در مقام تطبيق با گفتار و كردار ديگران، ما هر فعل و ترك آن بزرگوار را به خاطرِ عصمتش براى خود حجّت ميدانيم. اين خصوصيّت شيعه است. بنابراين ما به عنوان شيعه بايد اين درس را به ياد داشته باشيم كه عدالت، قابل اغماض و قابل معامله نيست و هيچ يك از مصالح گوناگون - نه مصالح فردى و نه مصالح حكومت و كشور اسلامى - نميتواند با عدالت معامله شود. اميرالمؤمنين به خاطرِ عدالت، اين مشكلات را متحمّل شد و عقب نشينى نكرد.(3)
سه گروه با اميرالمؤمنين مواجه شدند: گروه قاسطين؛ يعنى بنى اميّه و اهل شام. اينها اهل عملِ به ظلم و روش ظالمانه بودند؛ كارشان هم با اميرالمؤمنين به شدّت ظالمانه بود. گروه ديگر ناكثين، بيعت شكنان بودند؛ يعنى همرزمان و دوستان قديمى اميرالمؤمنين كه طاقت عدالت او را نياوردند و با او درافتادند؛ كسانى كه على را مى شناختند و به او اعتقاد داشتند. بعضى از آنها حتّى در روى كارآمدن اميرالمؤمنين هم نقش داشتند و با او بيعت كرده بودند؛ امّا طاقت عدالت اميرالمؤمنين را
نياوردند و با او درافتادند؛ چون ديدند آن حضرت به آشنايى و سابقه و رفاقت توجّهى نميكند. يك گروه هم مارقين بودند؛ يعنى آن جمعيّت افراطى و متعصّب در نظرات خود؛ بدون اينكه اعتقاد دينى آنها ريشه ى معرفتىِ درستى داشته باشد.
به اشتباه، مارقين را افراد مقدّس مآب مينامند. مسئله ى مقدّس مآبى نيست، در بين اصحاب اميرالمؤمنين كسانى بودند كه از آنها خيلى مقدّس تر بودند؛ مسئله اين است كه كسانى تفكّر و ديدى دارند كه با ظواهر دين هم سازگار است، امّا ريشه ى معرفتى ندارد و عميق نيست. اينها شناخت ندارند تا بتوانند در موارد اشتباه، خود را از انحراف نجات دهند. يك جا آن قدر تند مى ايستند كه ميگويند چون قرآن سرِ نيزه است، نبايد به آن تيراندازى كرد؛ زيرا قرآن مقدّس است. در جنگ صفّين بمجرّد اينكه با حيله ى شامى ها قرآنها سرِ نيزه شد، چون احساس شكست كرده بودند، مجبور شدند قرآنها را سر نيزه كنند، اينها آن قدر نسبت به قرآن متعصّب و علاقه مند و افراطى شدند كه از اميرالمؤمنين كه قرآن ناطق بود، براى قرآن اهمّيّت بيشترى قائل شدند. آمدند به اميرالمؤمنين فشار آوردند و گفتند اينها اهل قرآنند، برادر مسلمانند؛ با اينها نبايد بجنگى! با تهديد، اميرالمؤمنين را وادار كردند جنگ را نيمه كاره رها كند. همينها بعد از آنكه فهميدند فريب خورده اند و سرشان كلاه رفته است، از آن طرف آن قدر دچار تفريط شدند كه گفتند همه ى ما كافر شده ايم و على هم كافر شده است؛ لذا بايد توبه و استغفار كند! اين افراد به خاطرِ اينكه ريشه ى معرفتى و اعتقادىِ درستى ندارند، براحتى 180 درجه مسير انحراف را طى ميكنند. اگر بخواهيد نمونه ى اين قضيّه را در انقلاب ما پيدا كنيد، منافقين هستند؛ همينهايى
كه اوّلِ انقلاب در مبارزه با آمريكا امام را هم قبول نداشتند، بعد رفتند زير دامن آمريكا مخفى شدند و از آمريكا پول گرفتند و به صدّام پناهنده شدند! وقتى ريشه ى معرفتى نباشد؛ غرور ناشى از نادانى به يافته هاى ذهنى خود باشد و تمسّك به ظواهر دين هم وجود داشته باشد، نتيجه ى اين ميشود؛ مارقين.
امّا از همه ى اينها خطرناك تر براى اميرالمؤمنين، قاسطين بودند؛ كسانى كه اهل بناى ظالمانه ى در حكومت بودند؛ اصلاً مبناى علوى و اسلامى را در حكومت قبول نداشتند؛ خود على و بيعت مردم با على را هم قبول نميكردند و زير بار او نميرفتند؛ به رفتار عادلانه و تقسيمِ به قسط و عمل به عدل هم مطلقاً اعتقادى نداشتند؛ چون اگر ميخواستند به عدالت ميدان بدهند و اسم عدالت را بياورند، اوّل گريبان خودشان گرفته ميشد. براى اينكه با عدالت علوى مبارزه كنند، آمدند به احترامِ به صحابه و اصل شورا متمسّك شدند. اين مطلب خيلى مهمّى است. براى اينكه اصل عدالت را بكوبند و ارزش عدالت را كه محور حكومت اميرالمؤمنين بود، از يادها ببرند، آمدند ارزش اسلامى ديگرى را كه البتّه اهمّيّت آن بمراتب كمتر از ارزش عدالت است، در مقابل اميرالمؤمنين عَلَم كردند. قصد آنها حمايت از آراى صحابه يا از خود صحابه يا از شوراى صحابه نبود. اميرالمؤمنين در نامه اى همين معنا را به نحوى به معاويه مينويسد و ميگويد تو ميخواهى بين مهاجرين و انصار قضاوت كنى؟ تو ميخواهى به ما ياد بدهى؟ شما تازه مسلمانان ميخواهيد اسلام را به عليّبن ابى طالب كه وجودش آميخته ى با اسلام و ساخته ى دست اسلام است، ياد بدهيد؟! بنابراين آنها با عدالت علوى مخالف بودند و به آن اعتقادى نداشتند.(1)
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1382/8/23
يكى ديگر از خصوصيّات و شاخصه هاى حكومت اميرالمؤمنين تقوا است. ببينيد؛ اينها هر كدام يك پرچم است، هر كدام يك علامت است. تقوا يعنى چه؟ يعنى آن شدّت مراقبتى كه انسان در اعمال شخصى خود از راه حق هيچ تخطّى نكند؛ اين معنى تقوا است. يعنى كاملاً مراقب خود باشد. در دست زدن به پول مراقبت كند؛ در دست زدن به آبروى انسانها مراقبت كند؛ در گزينشها مراقبت كند؛ در طرد كردن ها مراقبت كند؛ در حرف زدن مراقبت كند كه برخلاف حق سخنى نگويد؛ يعنى شدّت مراقبت. شما نهج البلاغه را نگاه كنيد، پُر است از اين مطالب. حالا متأسّفانه در بين بعضى ها معمول شده كه هر غلطى ميخواهند بكنند، به اسم اينكه اميرالمؤمنين اين گونه بود و اميرالمؤمنين اين طور عمل ميكرد، انجام ميدهند. به چه دليل؟ از كجا؟ اميرالمؤمنين در نهج البلاغه است. اميرالمؤمنين در روايات فراوانى است كه از آن بزرگوار و اولاد طاهرينش باقى مانده است. كو اين چيزهايى كه بعضى ميگويند على اين طور بود، على آن طور بود؟ نخير؛ على آن است كه در نهج البلاغه است. شما نهج البلاغه را از اوّل تا آخر نگاه كنيد! سرتاپاى نهج البلاغه تحريضِ(1)بر تقوا است؛ دعوت به تقوا و پرهيزكارى است. تا انسان پرهيزكار نباشد، نميتواند اقامه ى دين خدا كند. آلوده دامانى، بد دردى است. آلوده بودنِ دل انسان به گناه، نميگذارد انسان حقيقت را درك كند، چه برسد به اينكه دنبال حقيقت حركت كند. تقوا يكى از شاخصه هاى حكومت اميرالمؤمنين، برخاسته از اراده ى مردم و خواست مردم است. «تغلّب» - يعنى از راه غلبه و زور بر مردم حاكم شدن - در منطق اميرالمؤمنين نيست. با اينكه خود را برحق ميدانست، امّا كنار نشست، تا وقتى مردم آمدند، اصرار كردند، ابرام كردند، شايد گريه كردند، التماس كردند كه آقا شما بيا زمام امور ما را در دست
1) . تشويق
بگير. آن وقت آمد و زمام امور مردم را در دست گرفت. خودش گفت كه اگر مردم نيامده بودند؛ اگر مردم اصرار نميكردند، اگر اين طلب جدّى مردم نبود، من علاقه اى به اين كار نداشتم. قدرت در دست گرفتن و اعمال اقتدار، براى اميرالمؤمنين جاذبه اى ندارد. قدرت طلبى براى كسانى جاذبه دارد كه ميخواهند خواهشهاى نفسانى و هواهاى نفسانى خودشان را ارضا كنند، نه براى اميرالمؤمنين. او دنبال تكليف شرعى است؛ دنبال اقامه ى حقّ است. مردم، قدرت را به او سپردند، او هم قدرت را گرفت و بعد با اقتدار، آن قدرت را نگه داشت. آنجايى هم كه كسانى با قدرت اسلامى او، با حكومت اسلامى او معارضه كردند، هيچ مجامله و ملاحظه اى نكرد. صحابه ى پيغمبرند، باشند! موجّهينند، باشند! سابقه ى جهاد در راه اسلام دارند، داشته باشند! با حكومت حق معارضه و مقابله كرده اند و بايد در مقابلشان با اقتدار ايستاد؛ و ايستاد! اين سه جنگ اميرالمؤمنين از اين قبيل بود. اينها شاخصه ى يك حكومت صحيح است.(1)
وحدت امّت اسلامى براى اميرالمؤمنين مهم بود. استقرار عدالت در ميان امّت اسلامى هم براى اميرالمؤمنين مهم بود. حق طلبى آن بزرگوار در هر دو جا خود را نشان ميدهد؛ هم در آنجايى كه در پى عدالت، دشوارترين آزمونهاى زندگى خود را تحمّل ميكند؛ آن سختى ها را، آن مجاهدتهاى دشوار را، آن جنگهايى را كه بر آن بزرگوار تحميل شد، آن سه جنگ دوران كوتاه حكومت، اينها را تحمّل ميكند؛ چون دنبال عدالت است. حق را در اينجا با قاطعيّت تعقيب ميكند، هم در آنجايى كه اميرالمؤمنين به خاطرِ خدا، به خاطرِ مصالح اسلام، به خاطرِ وحدت مسلمانان، از حقّى كه براى خود او مسلّم است، چشم پوشى ميكند و در مقام معارضه برنمى آيد؛ اسلام
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم به مناسبت ميلاد اميرالمؤمنين على (ع) 1381/6/30
را، مسلمانان را، جامعه ى اسلامى را، وحدت اسلامى را پاس ميدارد.
«أمسكت يدى حتّى رأيت راجعة النّاس قد رجعت عن الإسلام يدعون إلى محق دين محمّدٍ (صلى الله عليه وآله)» (1)يعنى آن وقتى كه ديدم مسئله ى اسلام مطرح است، مصالح اسلامى، مصالح جامعه ى اسلامى مطرح است، در آنجا ديگر سكوت را جايز ندانستم، آمدم وسط ميدان براى ايجاد وحدت. مال دوران اوّلِ پس از رحلت پيغمبر و آن دوران محنت اميرالمؤمنين است؛ آنجا هم حق را با قاطعيّت دنبال ميكند. حق، در اينجا وحدت است. اينها براى ما درس است. جامعه ى اسلامى در تمام ادوار مختلف از ناحيه ى بى عدالتى ضربه خورده است؛ و از ناحيه پراكندگى و نفاق و جدايى افراد از يكديگر و مقابل يكديگر ايستادن، ضربه خورده است. از اين چيزها دنياى اسلام ضربه خورده. هرچه شما به تاريخ اسلام مراجعه كنيد بخصوص در قرون اخير، اين معنا را روشن تر مى بينيد. دنياى اسلام نيازمند اتّحاد است. اميرالمؤمنين مايه ى وحدت دنياى اسلام بايد باشد. دشمنان اسلام ميخواهند بين طوائف مسلمان به وسيله ى اميرالمؤمنين كه خود وسيله ى وحدت و اتّحاد است، اختلاف ايجاد كنند. اينها را بايد دنياى اسلام بگوش باشد.(2)
سلوك سياسى اميرالمؤمنين از سلوك معنوى و اخلاقى او جدا نيست؛ سياست اميرالمؤمنين هم آميخته ى با معنويّت است، آميخته ى اخلاق است، اصلاً منشأگرفته ى از معنويّت على و اخلاق اوست. سياست اگر از اخلاق سرچشمه بگيرد، از معنويّت سيراب بشود، براى مردمى كه مواجه با آن سياستند، وسيله ى كمال است، راه بهشت است؛ امّا اگر سياست از
اخلاق جدا شد، از معنويّت جدا شد، آن وقت سياست ورزى ميشود يك وسيله اى براى كسب قدرت، به هر قيمت؛ براى كسب ثروت، براى پيش بردن كار خود در دنيا. اين سياست ميشود آفت؛ براى خود سياست ورز هم آفت است، براى مردمى هم كه در عرصه ى زندگى آنها اين سياست ورزيده ميشود هم آفت است. اميرالمؤمنين اين حكومتى را كه در آن سه جنگِ مفصّل نظامى با هزارها كشته اتّفاق افتاد، شما در نهج البلاغه نگاه كنيد، با تعبيراتى معرّفى ميكند كه نشاندهنده ى تحقير او نسبت به اين حكومت است. يك وقت او را در خطاب به ابن عباس از بند كفش كهنه ى وصله زده ى خود بى ارزش تر معرّفى ميكند. يك جا درباره ى همين حكومت ميفرمايد: «لألفيتم دنياكم هذه أزهد عندى من عفطة عنزٍ» (1)آن رطوبتى كه از عطسه ى يك بزغاله حاصل ميشود چقدر ارزش رطوبتى و حياتى دارد؟ هيچ. ميفرمايد: اين حكومت، اين قدرت، نشستن بر اين اريكه براى على، از اين كمتر و كم اهمّيّت تر است. يك جا در همان خطبه براى اينكه چرا اين حكومت را قبول كرد، استدلال ميكند: «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر» ؛ ديدم مردم آمدند، اصرار ميكنند، نصرت خودشان را عرضه ميكنند، قبول كردم. باز در مقام استدلال: «ما أخذ الله على العلماء ألّا يقارّوا على كظّة ظالمٍ و لا سغب مظلومٍ» (2)ميفرمايد: خداى متعال بر عالمان، بر دانايان عالم، تكليف معيّن كرده است كه بر سيرى ظالم و تهيدستى و گرسنگى مظلوم صبر نكنند، تحمّل نكنند. اينها است چيزهايى كه اميرالمؤمنين را به سمت حكومت ميكشاند، يا در مقابل كسانى كه عليه او بغى(3)ميكنند، به مقاومت، به ايستادگى، به حتّى جنگ نظامى ميكشاند؛ وَالّا حكومت براى اميرالمؤمنين ارزشى ندارد(4).
در اين سياست ورزى، اميرالمؤمنين يكى از خصوصيّاتش اين است: از مكر و فريب دور است. در يك جمله اى از حضرت نقل شده كه: «لولا التّقى لكنت أدهى العرب» (1)اگر تقوا دست و پاى مرا نمى بست، از همه ى آحاد و مكّاران عرب، مكر و حيله را بهتر بلد بودم. يك جاى ديگر در مقام مقايسه ى معاويه با خودش، چون معاويه به دَهاء(2)و مكر در حكومت معروف بود، به حسب آنچه كه نقل شده، فرمود: «والله ما معاوية بأدهى منّى» (3)معاويه از من زرنگ تر نيست. منتها على چه كند؟ وقتى بناى بر رعايت تقوا و رعايت اخلاق دارد، دست و زبانش بسته است. روش اميرالمؤمنين اين است. تقوا كه نبود، دست و زبان انسان باز است، ميتواند همه چيز بگويد، خلاف واقع ميتواند بگويد، تهمت ميتواند بزند، دروغ به مردم ميتواند بگويد، نقض تعهّدات ميتواند بكند، دلبستگى به دشمنانِ صراط مستقيم ميتواند پيدا كند. وقتى تقوا نبود، اين جور است. اميرالمؤمنين ميفرمايد: من سياست را با تقوا انتخاب كردم، با تقوا اختيار كردم؛ اين است كه در روش اميرالمؤمنين، مكّارى و حيله گرى و كارهاى كثيف و اين چيزها وجود ندارد؛ پاكيزه است.
يكى از خطرهاى جدايى دين از سياست كه عدّه اى آن را هميشه در دنياى اسلام ترويج ميكردند، در كشور ما هم بود، امروز هم متأسّفانه بعضى، نغمه هايى را در جدايى دين از سياست بلند ميكنند. همين است كه وقتى سياست از دين جدا شد، از اخلاق جدا خواهد شد، از معنويّت جدا خواهد شد. در نظامهاى سكولار و بى رابطه ى با دين، اخلاق در اغلب
نزديك به همه ى موارد، از بين رفته است. حالا يك وقت استثنائاً در جايى يك عمل اخلاقى ديده بشود، اين ممكن است؛ استثناء است. وقتى دين از سياست جدا شد، سياست ميشود غير اخلاقى، مبنى بر همه ى محاسبات مادّى و نفع طلبانه. سلوك سياسى اميرالمؤمنين بر پايه ى معنويّت است و از سلوك معنوى او جدا نيست.(1)
تا حدّ ممكن با مخالفان خودش، حتّى با دشمنان خودش مدارا كرد. اينكه مى بينيد اميرالمؤمنين سه جنگ را در دوران حدود پنج سالِ حكومت خود مجبور شد و تحمّل كرد، بعد از اين بود كه همه ى مداراهاى لازم انجام گرفته بود. اميرالمؤمنين كسى نبود كه بدون رعايت مداراهاى لازم با مخالفان، اوّل دست به شمشير ببرد. حالا چند جمله از اميرالمؤمنين را بشنويد:
يك جا در اوّل خلافت، يك عدّه اى آمدند دور اميرالمؤمنين، اشاره ميكردند به بعضى كه آقا! تكليف اينها را يكسره كن. اصرار ميكردند. اميرالمؤمنين در جواب، اينها را نصيحت به صبر كرد و از جمله ى چيزهايى كه فرمود، اين بود: اين نظرى كه شما داريد، يك نظر است. «فرقة ترى ما ترون» ؛ يك عدّه همين نظر شما را قبول دارند. «و فرقة ترى ما لا ترون»؛ يك عدّه حرفى را قبول دارند كه شما معتقد به او نيستيد، او را قبول نداريد. «وفرقة لا ترى هذا و لا ذاك» ؛ يك عدّه اى هم نه آن طرفى و نه آن طرفى، يك نظر سوّمى دارند. «فاصبروا»؛ صبر كنيد تا اميرالمؤمنين با حكمت، كار خود را انجام بدهد. «حتّى... تؤخذ الحقوق مسمحة» ؛ بگذاريد با سماح، با ملاطفت، با ملايمت، حقّ ذى حق را بگيريم، احقاق حق بكنيم. «واذا لم اجد بدّا فاخر
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1388/6/20
الدّواء الكىّ» (1)تا ميتوانيم با تسامح، با سماح، با خوش رفتارى، حق را به حق دار برگردانيم، احقاق حق بكنيم. اگر ديديم چاره اى نماند، زير بار حق نميروند، آن وقت «اخر الدّواء الكىّ». اين يك مثل معروف عربى است؛ «اخر الدّواء الكىّ»؛ يعنى آخرين چاره را ديگر با قاطعيّت انجام ميدهيم. تا آنجايى كه ممكن است، با دارو و مرهم گذارى عمل ميكنيم براى اينكه اين زخم را علاج كنيم و شفا بدهيم؛ مرهم ميگذاريم؛ وقتى نشد، آخر كار داغ ميكنيم؛ چاره اى نيست.
در جنگ صفّين قبل از آنكه جنگ شروع بشود، يك عدّه اى همين طور پا به زمين ميكوبيدند كه اميرالمؤمنين چرا حمله نميكنى؟ اصرار ميكردند كه حمله كن. اميرالمؤمنين فرمود: «فوالله ما دفعت الحرب يوماً إلّا و أنا أطمع أن تلحق بى طائفةٌ فتهتدى بى» (2)يعنى من دنبال جنگ نيستم، دنبال هدايتم؛ يك روز هم كه درگيرى و برخورد را عقب مى اندازم، براى اين است كه شايد يك عدّه اى دل به حقيقت بدهند، به راه صراط مستقيم بيايند. وقتى كه مأيوس شديم، ديديم نه، كسى نمى آيد، آن وقت شمشير را ميكشيم و جنگ را شروع ميكنيم.
درباره ى اهل جمل، در قضيّه ى جنگ جمل كه يكى از آزمايشهاى بسيار دشوار اميرالمؤمنين بود، فرمود: «انّ هؤلاء قد تمالئوا على سخطة إمارتى» ؛ اينها جمع شدند، دست به يكى كردند براى اينكه نسبت به اين حكومتى
1) . نهج البلاغه، خطبه ى 168: يا إخوتاه إنّى لست أجهل ما تعلمون و لكن كيف لى بقوّةٍ و القوم المجلبون على حدّ شوكتهم يملكوننا و لا نملكهم و ها هم هؤلاء قد ثارت معهم عبدانكم و التفّت إليهم أعرابكم و هم خلالكم يسومونكم ما شاءوا و هل ترون موضعاً لقدرةٍ على شىءٍ تريدونه إنّ هذا الأمر أمر جاهليّةٍ و إنّ لهؤلاء القوم مادّةً إنّ النّاس من هذا الأمر إذا حرّك على أمورٍ فرقةٌ ترى ما ترون و فرقةٌ ترى ما لا ترون و فرقةٌ لا ترى هذا و لا ذاك فاصبروا حتّى يهدأ النّاس و تقع القلوب مواقعها و تؤخذ الحقوق مسمحةً فاهدءوا عنّى و انظروا ما ذا يأتيكم به أمرى و لا تفعلوا فعلةً تضعضع قوّةً و تسقط منّةً و تورث وهناً و ذلّةً و سأمسك الأمر ما استمسك و إذا لم أجد بدّاً فآخر الدّواء الكىّ
2) . نهج البلاغه، خطبه ى 55
كه به اميرالمؤمنين رسيده است، خشم خود را آشكار كنند. «و سأصبر»؛ فرمود: من صبر خواهم كرد؛ امّا تا كِى؟ «ما لم أخف على جماعتكم» (1)آن وقتى كه ببينم حركت اينها دارد بين شما مسلمانها شكاف ايجاد ميكند، اختلاف ايجاد ميكند، برادران را در مقابل هم قرار ميدهد، آن وقت وارد عمل خواهم شد و فتنه را علاج خواهم كرد؛ تا آن وقتى كه ممكن است، صبر ميكنم و با نصيحت رفتار ميكنم.(2)
يكى از خصوصيّات اميرالمؤمنين در ممشاى سياسى اش اين بود كه با دشمنان خود و مخالفان خود با استدلال حرف ميزد و استدلال ميكرد. در نامه هايى كه حتّى به معاويه نوشته است، با اينكه دشمنى بين معاويه و اميرالمؤمنين شديد بود، درعينِحال او نامه مينوشت، اهانت ميكرد، حرفهاى خلاف ميگفت، استدلال ميكرد بر اينكه روش تو غلط است. با طلحه و زبير كه آمدند با اميرالمؤمنين بيعت كردند اينها به عنوانى كه ميخواهيم عمره برويم، از مدينه خارج شدند، رفتند به طرف مكّه. اميرالمؤمنين مراقب بود، از اوّل هم گفت كه اينها قصدشان عمره نيست. رفتند و كارهايى كردند؛ حالا تفاصيلش زياد است. حضرت اين جور ميفرمايد: «لقد نقمتما يسيراً و أرجأتما كثيراً» (3)شما يك چيز كوچك را وسيله و مايه ى اختلاف قرار داديد، اين همه نقاط مثبت را نديده گرفتيد؛ دم از دشمنى ميزنيد، دم از مخالفت ميزنيد. با اينها متواضعانه اميرالمؤمنين حرف ميزند، توضيح ميدهد؛ ميگويد: من دنبال دشمن نميگردم. اين مدارا را دارد. امّا آن وقتى كه اين مدارا اثر نكند، آن وقت جاى قاطعيّت
علوى است؛ آنجايى است كه اميرالمؤمنين نشان ميدهد كه با كسانى مثل خوارج، آن جور رفتار ميكند كه خودش فرمود: «انا فقأت عين الفتنة» (1)چشم فتنه را من در آوردم. و كسى ديگر غير از على نميتوانست به گفته ى خود آن بزرگوار در نهج البلاغه اين كار را بكند.(2)
يكى از خصوصيّات سياست ورزى اميرالمؤمنين اين بود كه براى پيروز شدن، به ظلم و به دروغ و به كارهاى ظالمانه متوسّل نميشد. يك عدّه اى در اوائل حكومت اميرالمؤمنين آمدند كه آقا شما اين افرادى كه در جامعه هستند، اين متنفّذين، يك مقدارى ملاحظه ى اينها را بكن و سهم بيشترى از بيت المال به اينها بده، مخالفت اينها را موجب نشو و دلهايشان را جلب كن! فرمود: «أتأمرونّى أن أطلب النّصر بالجورِ» ؛ شما ميخواهيد من پيروزى را به وسيله ى ظلم براى خودم دست و پا كنم؟ «والله لا أطور به ما سمر سميرٌ و ما أمّ نجمٌ فى السّماء نجماً» (3)امكان ندارد اميرالمؤمنين با ظلم، با راه غلط و خطا، با شيوه هاى غير اسلامى دوست براى خودش درست كند.(4)
يكى از خصوصيّات اميرالمؤمنين در سلوك سياسى اش اين بود كه از مردم جدّاً نه به صورت تعارف، درخواست ميكند كه با او متملّقانه حرف نزنند، چاپلوسى نكنند، تصنّع در برخورد با او به خرج ندهند. در وسط يكى از خطبه هاى اميرالمؤمنين كه يكى از آن خطبه هاى بليغ و عجيب اميرالمؤمنين است، يك نفرى بلند شد، شروع كرد تعريف و تمجيد از
اميرالمؤمنين؛ از سخن و از مطالب آن حضرت بنا كرد تمجيد كردن و ثنا كردن بر اميرالمؤمنين. حرفهاى او كه تمام شد، حضرت رو كرد به او، تقريباً به همان اندازه اى كه صحبت كرده بود، آنچه كه انسان در نهج البلاغه و در آن مقدارى كه سيّد رضى انتخاب كرده، ميبيند در نصيحت اين مرد صحبت كرد كه با من اين جورى حرف نزنيد. از جمله، همين عبارت معروف است: «فلا تكلّمونى بما تكلّم به الجبابرة» ؛ آنجورى كه با پادشاهان، با جبّاران حرف ميزنند، با من حرف نزنيد. «ولا تتحفّظوا منّى بما يتحفّظ به عند أهل البادرة» ؛ آن جورى كه ملاحظه ميكنند كه مبادا بدش بيايد، مبادا موجبِ ناخرسندى يا ناخوشايندى فلان جبّار بشود حرفهايى را نميزنند، ملاحظاتى را ميكنند، جلوى من اين ملاحظات را نكنيد. «لا تخالطونى بالمصانعة ولا تظنّوا بى استثقالاً فى حقٍّ قيل لى» (1)خيال نكنيد كه اگر حرف حقّى را به من گفتيد، على از حرف حقّ شما دلگير خواهد شد. براى او سنگين خواهد آمد؛ اين جور نيست. اين هم يكى از خصوصيّات سياست اميرالمؤمنين است.(2)
يكى از خصوصيّات ديگر اين بزرگوار هم اين است كه رفتارش با مخالفان و معارضان يك جور نيست؛ همه را به يك چوب نميراند. اميرالمؤمنين فرق ميگذارد بين افرادى و جريانهايى، با افرادى و جريانهاى ديگرى. درباره ى خوارج البتّه در مقابل انحراف و انحطاط و توسّل به ظواهر دينى بدون اعتقاد، على ايستاد؛ هم در مقابل معاويه ايستاد، آن وقتى كه قرآنها را سر نيزه كردند، اميرالمؤمنين فرمود: والله اين مكر است، اين خدعه است، اين فريب است؛ اينها به قرآن اعتقادى ندارند؛ هم در آن وقتى كه خوارج با آن
ظواهر دينى، با آن صوت حزين قرآن خوانى در مقابل حضرت قرار گرفتند، حضرت ايستاد. يعنى آنجايى كه كسانى بخواهند با ظواهر دينى كار بكنند و پيش بروند، اميرالمؤمنين مى ايستاد؛ حالا چه معاويه بود، چه خوارج بود؛ تفاوتى نميكرد. امّا درعينِحال يك جور با اينها برخورد نميكرد. ايستادگى بود، امّا نصيحت اميرالمؤمنين و رفتار خود او هميشه اين بود. لذا فرمود «لا تقاتلوا الخوارج بعدى» ؛ بعد از من با خوارج نجنگيد؛ جنگ با خوارج نكنيد؛ «فليس من طلب الحقّ فاخطأه كمن طلب الباطل فأدركه» (1)آن كسى كه دنبال حق هست، منتها اشتباه ميكند دنبال حق است؛ از روى جهالت، از روى قشريگرى خطا ميكند، اشتباه ميكند، او مثل كسى نيست كه دنبال باطل ميرود و به باطل ميرسد؛ اينها يك جور نيستند.(2)
اميرالمؤمنين، هم مظهر تقوا و امانت و هم داراى صدق و صراحت بود. آن بزرگوار با اينكه يك سياستمدار و رئيس دنياى اسلام بود و تدبير امور يك جمعيّت عظيمِ چند ده ميليونى آن زمان، با نبود وسايل امروزى براى ارتباط، بر دوش او بود و جامعه و امّت اسلامى را اداره ميكرد، امّا سياستمدارىِ على موجب اين نميشد كه از جادّه ى صداقت و صراحت كنار رود. على، صادق و صريح بود؛ آنچه ميگفت، به آن معتقد بود و براى او راهنماى عمل بود. براى اين است كه كلمه كلمه ى گفتار اميرالمؤمنين در طول تاريخ، مثل نورافكنى براى زبدگان و نخبگان فكرى عالم درخشيده است.(3)
اميرالمؤمنين نام مردم را مى آورد، امّا به معناى حقيقى كلمه طرف دار مردم و ضعفا بود. توجّه به ضعفا، قدرت و قاطعيّت در مقابل زورگويان و ناحق طلبان و بهره مندى كم از منابع اموال عمومى، خصوصيّات ديگر اميرالمؤمنين است. هركس كه بيت المال مسلمين را مِلك خود به حساب مى آوَرَد يا به زبان بگويد و يا اگر نميگويد، در عمل اين طور وانمود كند كه ما اين قدرها حق داريم و با بيت المال مثل اموال شخصى خود رفتار كند يا بخورد يا ببخشد يا در راه اغراض شخصى از آن استفاده كند، نميتواند دنباله روِ على به حساب آيد. رفتار علوى در همه ى اين ابعاد، وظيفه ى ما است؛ كارِ زياد، بهره مندىِ كم. اميرالمؤمنين، هم در آن زمانى كه وظيفه ى حكومت بر دوش او بود و هم در آن زمانى كه انزوا و كنار بودن از حكومت را بر او تحميل كرده بودند، وسط ميدان بود و كار ميكرد. هيچ وقت على نرفت در خانه بنشيند و با مردم و جامعه و كشور قهر كند. اين خصوصيّتِ اميرالمؤمنين نيست.(1)
خصوصيّت ديگر آن بزرگوار، ارتباط با خدا است. البتّه زبان انسانهاى كوچك و قاصرى مثل من بسيار نارساتر از اين است كه حتّى بتواند تفوّه(2)كند و كليّاتى از عبادت آن بزرگوار را بيان نمايد. وقتى امام سجّاد كه زَين عابدين است، در مقابل عبادت اميرالمؤمنين به شگفتى وادار شود، امثال ما اصلاً بايد سخنى بر زبان نياوريم.(3)
اگر حاكمان و صاحب منصبان اسلامى بخواهند اين وظايف را انجام دهند، به يك نقطه ى ديگر احتياج دارند و آن، اخلاص و براى خدا كار
كردن و با خدا رابطه ى خود را نگه داشتن است. مسئله ى مسئول امور و صاحبِ منصب در نظام اسلامى، فقط مواجهه ى با مردم نيست؛ اگر با خدا متّصل نباشد، كارِ براى مردم و خدمت براى آنها، يعنى همان مسئوليّت اصلى اى كه دارد، لنگ خواهد ماند. پشتوانه ى اين مأموريّت و مسئوليّت، همين ارتباط با مردم است؛ لذا باز اميرالمؤمنين طبق روايت نهج البلاغه در همين نامه به مالك اشتر ميفرمايد: «واجعل لنفسك فيما بينك و بين الله أفضل تلك المواقيت» ؛ اوقات خودت را كه براى كارهاى گوناگون صرف ميكنى، بهترين و بانشاطترينش را بگذار براى خلوت بين خودت و خدا؛ يعنى حالت ارتباط با خدا و انابه ى به او و تضرّع را براى اوقات خستگى و كسالت نگذار. بعد ميفرمايد: «وإن كانت كلّها لله» ؛ اگرچه وقتى كه تو صاحب منصب در حكومت اسلامى هستى، همه ى كارهايت متعلّق به خدا است، به شرطى كه «اذا صلحت فيها النّيّة و سلمت منها الرّعيّة» (1)نيّتت خالص باشد و كارى كه مردم را بيازارد، از تو سر نزند، امّا درعينِحال در بين تمام اين تلاشهايى كه همه اش هم عبادت است، وقتى را بگذار براى اينكه بين خودت و خدا خلوت كنى. اين چهره ى صاحبان مناصب در نظام اسلامى و در قاموس اميرالمؤمنين است.(2)
بسيج نيروها در راه حق و در برابر ناحق، خصوصيّت ديگر اميرالمؤمنين است. نگويند چرا مردم را نسبت به استكبار و مظالم آن و عوامل و ايادى دشمنان خدا حسّاس و بسيج ميكنيد. اميرالمؤمنين هم اين خصوصيّت را داشت. ما هم بايد مانند اميرالمؤمنين، همه ى نيروها و همه ى دلها و همه ى تنها و همه ى توانها را در مقابل ناحق و در راه حق بسيج كنيم. هم
بايد خودمان آماده باشيم، هم بايد دلها و جانهاى آماده و جوانهاى نورانى را كه امروز جامعه ى ما به وجود جوانانى را كه دلهايشان پاك است، داراى نشاط و طراوت است، در راه خدا و در راه حقيقت و در راه تلاش مخلصانه كه در اين دوران، ايران اسلامى به آن نيازمند است، بسيج كنيم.(1)
مبارزه با مقدّس مآبى هاى متحجّرانه و بى مبنا هم يكى ديگر از خصوصيّات اميرالمؤمنين است. همان اميرالمؤمنينِ عابدِ پارساى ذاكر خداوند كه نخلستانهاى كوفه انعكاس فرياد دعا و تضرّع او را تا ابد در سينه ى خود حفظ كرده اند، با كسانى كه با تنسّك و تعبّدِ متحجّرانه و بى مبنا ميخواستند شخصيّت فردىِ خودشان را به رخ مردم بكشند و اگر اخلاص هم داشتند، ابعاد گوناگون شخصيّت خود و ديگران را معطّل گذاشته بودند، مقابله كرد. اميرالمؤمنين انسانى است كه مُرّ حقيقت را بيان ميكرد، چه به مذاق جناحهاى مختلف خوش بيايد يا نيايد، چه به مذاق كسانى كه ميخواهند به ظواهر بچسبند و باطن را رها كنند، خوش بيايد يا نيايد، چه به مذاق كسانى كه ميخواهند با سلائق شخصىِ خودشان دين خدا را تعبير و تفسير كنند، خوش بيايد يا نيايد. همه ى اينها در زمان اميرالمؤمنين بودند. اينها شخصيّتهاى مشخّصى هستند كه در تاريخ نمونه دارند؛ در زمان اميرالمؤمنين هم نمونه داشتند. اسلام اميرالمؤمنين، اسلامى است كه در آن، ذكر و شور و حال و طراوت و حركت و سازندگى و جهاد و فداكارى و ايثار هست. امروز كه ما نمونه هايى از آن انسانهاى جورواجور را مى بينيم، وظيفه پيدا ميكنيم.(2)
اميرالمؤمنين ميفرمايد: من آماده ام كه سخت ترين شرايط زندگى را براى خودم به وجود آورم؛ امّا خدا را درحالى كه به يكى از بندگان او ظلم كرده ام، ملاقات نكنم؛ «والله لأن أبيت على حسك السّعدان مسهّداً أو أجرّ فى الأغلال مصفّداً أحبّ إلىّ» ؛ اگر مرا با بدن برهنه بر روى خارها بيندازند، يا با زنجيرهاى گران، دست و پايم را ببندند و روى زمين بكشانند، اين شكنجه ى جسمانى براى من قابل قبول تر و محبوب تر است از اينكه «ألقى الله و رسوله يوم القيامة ظالماً لبعض العباد و غاصباً لشىءٍ من الحطام» (1)خدا را در حالى ملاقات كنم كه به يك نفر ظلم كرده ام، يا مال دنيا را براى خود جمع كرده ام.(2)
آن حضرت در جايى ديگر از نهج البلاغه ميفرمايد: «إنّ الله تعالى فرض على أئمّة العدل أن يقدّروا أنفسهم بضعفة النّاس» (3)يعنى صاحبان مناصب در نظام حق، حق ندارند خودشان را با اعيان و اشراف مقايسه كنند و بگويند چون اشراف و اعيان اين گونه خانه و زندگى دارند و اين طور گذران ميكنند، پس ما هم كه صاحب اين منصب و اين مسئوليّت در جمهورى اسلامى يا در نظام اسلامى و حاكميّت اسلامى هستيم، سعى كنيم مثل آنها زندگى كنيم؛ يا اينكه چون رؤسا و مسئولان و وزراى كشورهاى ديگر در نظامهاى غير الهى و غير حق اين طور زندگى ميكنند، اين طور خوشگذرانى ميكنند و اين گونه از امكانات مادّى استفاده ميكنند، ما هم بايستى همان طور زندگى كنيم؛ نه. حق ندارند زندگيشان را با اعيان و اشراف و متمكّنان و يا با منحرفان اندازه گيرى كنند. پس با چه كسانى بايد زندگىِ خودشان را اندازه بگيرند؟ «العدل أن يقدّروا أنفسهم بضعفة النّاس» ؛ با مردم معمولى، آن
هم ضعيفها و پايين ترهايشان. در اين عبارت، اين تعبير نيست كه مثل آنها زندگى كن ممكن است هركسى نتواند آن گونه زندگى را بر خودش تنگ بگيرد، امّا اين هست كه خودت را با او اندازه بگير و با او مقايسه كن؛ نه با اعيان و اشراف و با فلان پولدار و فلان سرمايه دار. مسئول و صاحب يك منصب در نظام اسلامى و نظام حق، نبايد طورى زندگى كند كه باب اعيان و اشراف و متمكّنان و برخورداران جامعه، يا مسئولان كشورهاى غير اسلامى است. اين فرهنگ غلطى است كه هركس در مسئوليّتهاى دولتى به مقام و مسئوليّتى رسيد، بايد فلان طور خانه، يا فلان طور وسيله ى رفت و آمد، يا فلان طور امكانات زندگى داشته باشد؛ نه، دستور اميرالمؤمنين اين نيست؛ فقط مربوط به آن زمان هم نيست؛ مربوط به همه ى زمانها است. آن زمان هم اين گونه نبود كه همه ى مردم فقير باشند. فتوحات اسلامى شده بود؛ در كشور اسلامى ثروتهايى وجود داشت و ثروتمندان و تجّارى بودند كه از راه حرام يا حلال - فعلاً كارى نداريم - زندگى هايشان، زندگى هاى برخوردارانه بود. اميرالمؤمنين در همين زمان ميفرمايد نبايد زندگى شما، زندگى برخوردارانه باشد؛ اين مربوط به مسئولان و صاحبان مناصب در نظام اسلامى است كه بايد خودشان را با مردمِ ضعيف بسنجند، نه با برخورداران جامعه.(1)
آن حضرت در نامه ى ديگرى به اشعث بن قيس ميفرمايد: «وإنّ عملك ليس لك بطعمةٍ و لكنّه فى عنقك أمانةٌ» (2)يعنى اين مسئوليّت و منصبى كه در نظام اسلامى دارى، طعمه و سرمايه و كاسبى نيست؛ اشتباه نشود، مسئوليّت در نظام اسلامى، بارى بر دوش انسان است كه بايد آن را به خاطرِ هدف و نيّتى تحمّل كند. برداشت صحيح از دولت اسلامى و مسئوليّت
اسلامى اين است.
مسئولان اسلامى نبايد در رفتار و عملِ خودشان مسرفانه و متجمّلانه زندگى كنند. بالاتر از آن، نبايد طورى زندگى كنند كه روش اسراف آميز و تجمّل آميز به يك فرهنگ تبديل شود. اين هم نقطه ى بعدى است كه اهمّيّتش از اوّلى بيشتر است، يا لااقل كمتر نيست. فرض بفرماييد اگر به وسيله ى يك نفر در سطح عالى و در ميان صاحبان مناصب حكومت اسلامى، كيفيّت آرايش محلّ زندگى و محلّ كار، كيفيّت زندگى خانوادگى، چگونگى ازدواج فرزندان، مهريّه ها و جهيزيّه ها و از اين قبيل، به شكل غير اسلامى آن، به معناى مسرفانه انجام گيرد، اين به فرهنگ تبديل ميشود، به اين معنا كه بقيّه نگاه ميكنند و ياد ميگيرند؛ مهريّه ها بالا ميرود، ازدواجها مشكل ميشود، زندگى سخت ميشود و همين رفتار بتدريج آثارش در طول مدّتى كوتاه يا بلند، در متن جامعه منعكس ميگردد. بنابراين مهم ترين مطلب اصلى اميرالمؤمنين در باب حكومت اين است: حاكم نبايد حكومت را براى خود وسيله ى اعاشه(1)و زندگى و كسب درآمد و اندوختن ثروت قرار دهد، بلكه بايد آن را يك مسئوليّت بداند. بارى است بر دوش او؛ بايد همه ى همّت خود را بگذارد كه اين بار را به منزل برساند.(2)
در اوائل حكومت، اميرالمؤمنين بين همه ى آحاد مردم در اعطاى بيت المال تساوى برقرار كرد؛ چون قبل از اميرالمؤمنين تقريباً بيست سالى بود كه در اسلام رسم شده بود بعضى اشخاص را به خاطرِ سبقت در اسلام و مهاجر و انصار بودن و... بر بعضى ديگر ترجيح دهند. پولى را كه در بيت المال جمع ميشد كه از غنايمِ جنگها و يا شايد از زكوات بود وقتى
تقسيم ميكردند، به صورت سرانه به اشخاص ميدادند. رسم مالىِ آن روزگار اين گونه بود؛ مثل رسوم ادارات دولتىِ جهان امروز نبود. در آن زمان رسم شده بود كه به بعضى بيشتر بدهند. اميرالمؤمنين آمد و گفت نه؛ هركس متديّن تر و مؤمن تر است، اجرش با خدا است. هركس توانايى بيشترى دارد، در زندگى تلاش ميكند و اگر دنبال مال است، مال كسب ميكند؛ امّا من بيت المال را بالسّويه تقسيم ميكنم. بعضى اشخاص آمدند نصيحت كردند و گفتند يا اميرالمؤمنين! اين كار، شما را شكست ميدهد و عدّه اى را وادار ميكند در مقابل شما بايستند. حضرت چنين فرمود: «أتأمرونّى أن أطلب النّصر بالجور فيمن ولّيت عليه؟! والله لا أطور به ما سمر سميرٌ و ما أمّ نجمٌ فى السّماء نجماً» (1)شما از من ميخواهيد كه در حوزه ى حكومتِ خود، پيروزى را با ظلم به دست آورم؟! آرى؛ من پيروز خواهم شد و عدّه اى مخالفت نميكنند؛ ولى من اين پيروزى را نميخواهم. اگر بنا است به خاطرِ ظلم و جور از اميرالمؤمنين طرف دارى شود، اميرالمؤمنين آن را نميخواهد. فرمود: «والله ما اطور به ما سمر سمير» ؛ من هرگز چنين كارى را نخواهم كرد.
در جاى ديگر، در آن نامه ى معروف به عثمان بن حنيف ميفرمايد: «الا و انّ لكلّ مأمومٍ اماماً يقتدى به و يستضىء بنور علمه» ؛ هر مأمومى امامى دارد كه بايد از دانش او استفاده و از نور او استضائه كند و به او اقتدا و از او پيروى نمايد. بعد فرمود: «الا و انّ امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه» (2). اميرالمؤمنين خوراك و لباس خود را كه شبيه فقيرترين مردم آن روزگار بود، مطرح فرمود و گفت: من كه امام شما هستم، اين گونه زندگى ميكنم. به عثمان بن حنيف فرمود: شما نميتوانيد مثل من زندگى كنيد؛ يعنى اين توقّع هم وجود ندارد؛ «ولكن اعينونى بورعٍ و اجتهادٍ» ؛ امّا از گناه پرهيز كنيد و در راه رسيدن به اينجا تلاش نماييد. اين همان مطلبى است كه
امروز اميرالمؤمنين به ما هم ميگويد. از آنچه خلاف و گناه و نامشروع است، بپرهيزيد و تلاش هم بورزيد خود را نزديك كنيد؛ هرچه رسيديد و هرچه توانستيد.(1)
در شخصيّت و زندگى و شهادت اين بزرگوار، سه عنصر كه ظاهراً با يكديگر چندان هم سازگارى ندارند، جمع شده است. اين سه عنصر عبارت است از: اقتدار، مظلوميّت و پيروزى.
«اقتدار» آن حضرت، عبارت است از قدرت او در اراده ى پولادينش، در عزم راسخش، در اداره ى مشكل ترين عرصه هاى نظامى، در هدايت ذهنها و فكرها به سوى عالى ترين مفاهيم اسلامى و انسانى، تربيت انسانهاى بزرگ از قبيل مالك اشتر و عمّار و ابن عبّاس و محمّدبن ابى بكر و ديگران و ايجاد يك جريان در تاريخ بشرى. مظهر اقتدار آن بزرگوار، اقتدار منطق، اقتدار فكر و سياست، اقتدار حكومت و اقتدار بازوى شجاع بود. هيچ ضعفى از هيچ طرف، در شخصيّت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) نيست. درعينِحال يكى از مظلوم ترين چهره هاى تاريخ است و مظلوميّت در همه ى بخشهاى زندگيش وجود داشت. در دوران نوجوانى، مظلوم واقع شد. در دوران جوانى بعد از پيامبر مظلوم واقع شد. در دوران كهولت و خلافت، مظلوم واقع شد. بعد از شهادت هم تا سالهاى متمادى بر سر منبرها از او بدگويى كردند و به او نسبتهاى دروغ دادند. شهادت او هم مظلومانه است.
در همه ى آثار اسلامى، ما دو نفر را داريم كه از آنها به «ثارالله» تعبير شده است. در فارسى، ما يك معادل درست و كامل براى اصطلاح عربى «ثار» نداريم. وقتى كسى از خانواده اى از روى ظلم به قتل ميرسد، خانواده ى مقتول صاحب اين خون است. اين را «ثار» ميگويند و آن خانواده حق دارد
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى 21 رمضان 1380/9/16
خونخواهى كند. اينكه ميگويند خون خدا، تعبير خيلى نارسا و ناقصى از «ثار» است و درست مراد را نميفهماند. «ثار»، يعنى حقّ خونخواهى. اگر كسى «ثار» يك خانواده است، يعنى اين خانواده حق دارد درباره ى او خونخواهى كند. در تاريخ اسلام از دو نفر اسم آورده شده است كه صاحب خون اينها و كسى كه حقِّ خونخواهى اينها را دارد، خدا است. اين دو نفر يكى امام حسين است و يكى هم پدرش اميرالمؤمنين؛ «يا ثارالله و ابن ثاره» (1). پدرش اميرالمؤمنين هم حقّ خونخواهى اش متعلّق به خدا است.(2)
قاسطين، يعنى ستمگران. مادّه ى «قسط» وقتى كه به صورت مجرّد استعمال ميشود قَسَط يقسِط، يعنى جار يجور، ظَلَم يظلِم به معناى ظلم كردن است. وقتى با ثلاثى مزيد و در باب افعال آورده ميشود، اقسط يقسط يعنى عدل و انصاف. بنابراين، اگر «قسط» در باب افعال به كار رود، به معناى عدل است؛ امّا وقتى كه قَسَط يقسِط گفته شود، ضدّ آن است، يعنى ظلم و جور. قاسطين از اين ماده است. قاسطين، يعنى ستمگران. اميرالمؤمنين اسم اينها را ستمگر گذاشت. اينها چه كسانى بودند؟ اينها مجموعه اى از كسانى بودند كه اسلام را به صورت ظاهرى و مصلحتى قبول كرده بودند و حكومت علوى را از اساس قبول نداشتند. هر كارى هم اميرالمؤمنين با اينها ميكرد، فايده نداشت. البتّه اين حكومت، گرد محور بنى اميّه و معاوية بن ابى سفيان كه حاكم و استاندار شام بود، گرد آمده بودند؛ بارزترين شخصيّتشان هم خودِ جناب معاويه، بعد هم مروان حكم و وليدبن عقبه است. اينها يك جبهه اند و حاضر نبودند كه با على كنار بيايند و با
اميرالمؤمنين بسازند. درست است كه مغيرة بن شعبه و عبدالله بن عبّاس و ديگران در اوّلِ حكومت اميرالمؤمنين گفتند: «يا اميرالمؤمنين! اينها را چند صباحى نگه دار» امّا حضرت قبول نكرد. آنها حمل كردند بر اينكه حضرت بى سياستى كرد؛ ليكن نه، آنها خودشان غافل بودند؛ قضاياى بعدى اين را نشان داد. اميرالمؤمنين هر كار هم كه ميكرد، معاويه با او نميساخت. اين تفكّر، تفكّرى نبود كه حكومتى مثل حكومت علوى را قبول كند؛ هرچند قبلى ها، بعضى ها را تحمّل كردند.
از وقتى كه معاويه مسلمان شده بود تا آن روزى كه ميخواست با اميرالمؤمنين بجنگد، كمتر از سى سال گذشته بود. او و اطرافيانش سالها در شام حكومت كرده بودند، نفوذى پيدا كرده بودند، پايگاهى پيدا كرده بودند؛ ديگر آن روزهاى اوّل نبود كه تا يك كلمه بگويند، به آنها بگويند كه شما تازه مسلمانيد، چه ميگوييد؛ جايى باز كرده بودند. بنابراين، اينها جريانى بودند كه اساساً حكومت علوى را قبول نداشتند و ميخواستند حكومت طور ديگرى باشد و دست خودشان باشد؛ كه بعد هم اين را نشان دادند و دنياى اسلام تجربه ى حكومت اينها را چشيد. يعنى همان معاويه اى كه در زمان رقابت با اميرالمؤمنين، آن طور به بعضى از اصحاب روى خوش نشان ميداد و محبّت ميكرد، بعداً در حكومتش، برخوردهاى خشن از خود نشان داد، تا به زمان يزيد و حادثه ى كربلا رسيد؛ بعد هم به زمان مروان و عبدالملك و حجّاج بن يوسف ثقفى و يوسف بن عمرثقفى رسيد؛ كه يكى از ميوه هاى آن حكومت است. يعنى اين حكومتهايى كه تاريخ از ذكر جرائمشان به خود ميلرزد، مثل حكومت حجّاج، همان حكومتهايى هستند كه معاويه بنيانگذارى كرد و بر سر چنين چيزى با اميرالمؤمنين جنگيد. از اوّل معلوم بود كه آنها چه چيزى را دنبال ميكنند و ميخواهند؛ يعنى يك حكومت دنيايى محض، با محور قراردادن خودپرستى ها و خودى ها؛ همان چيزهايى كه در حكومت بنى اميّه همه
مشاهده كردند. البتّه بنده در اينجا هيچ بحث عقيدتى و كلامى ندارم. اين چيزهايى كه عرض ميكنم، متن تاريخ است. تاريخ شيعه هم نيست؛ اينها تاريخ «ابن اثير» و تاريخ «ابن قُتَيبه» و امثال اينها است كه من متنهايش را دارم و يادداشت شده و محفوظ هم هست. اينها حرفهايى است كه جزو مسلّمات است؛ بحث اختلافات فكرى شيعه و سنّى نيست.(1)
جبهه ى دوّمى كه با اميرالمؤمنين جنگيد، جبهه ى ناكثين بود. ناكثين، يعنى شكنندگان و در اينجا يعنى شكنندگان بيعت. اينها اوّل با اميرالمؤمنين بيعت كردند، ولى بعد بيعت را شكستند. اينها مسلمان بودند و برخلاف گروه اوّل، خودى بودند؛ منتها خودى هايى كه حكومت عليّبن ابى طالب را تا آنجايى قبول داشتند كه براى آنها سهم قابل قبولى در آن حكومت وجود داشته باشد؛ با آنها مشورت شود، به آنها مسئوليّت داده شود، به آنها حكومت داده شود، به اموالى كه در اختيارشان است، ثروتهاى باد آورده تعرّضى نشود؛ نگويند از كجا آورده ايد! در سال گذشته در همين ايام، من در يكى از خطبه هاى نماز جمعه متنى را خواندم و عرض كردم كه وقتى بعضى از اينها از دنيا رفتند، چقدر ثروت باقى گذاشتند! اين گروه، اميرالمؤمنين را قبول ميكردند؛ نه اينكه قبول نكنند، منتها شرطش اين بود كه با اين چيزها كارى نداشته باشد و نگويد كه چرا اين اموال را آوردى، چرا گرفتى، چرا ميخورى، چرا ميبرى؛ اين حرفها ديگر در كار نباشد! لذا اوّل هم آمدند و اكثرشان بيعت كردند. البتّه بعضى هم بيعت نكردند. جناب سعدبن ابى وقّاص از همان اوّل هم بيعت نكرد، بعضى هاى ديگر از همان اوّل بيعت نكردند؛ ليكن جناب طلحه، جناب زبير، بزرگان اصحاب و ديگران و ديگران با اميرالمؤمنين بيعت نمودند و تسليم شدند
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1377/10/18
و قبول كردند؛ منتها سه، چهار ماه كه گذشت، ديدند نه، با اين حكومت نميشود ساخت؛ زيرا اين حكومت، حكومتى است كه دوست و آشنا نمى شناسد؛ براى خود حقّى قائل نيست؛ براى خانواده ى خود حقّى قائل نيست؛ براى كسانى كه سبقت در اسلام دارند، حقّى قائل نيست هرچند خودش به اسلام از همه سابق تر است، ملاحظه اى در اجراى احكام الهى ندارد. اينها را كه ديدند، ديدند نه، با اين آدم نميشود ساخت؛ لذا جدا شدند و رفتند و جنگ جمل به راه افتاد كه واقعاً فتنه اى بود. امّالمؤمنين عايشه را هم با خودشان همراه كردند. چقدر در اين جنگ كشته شدند. البتّه اميرالمؤمنين پيروز شد و قضايا را صاف كرد. اين هم جبهه ى دوّم بود كه مدّتى آن بزرگوار را مشغول كردند.(1)
جبهه ى سوّم، جبهه ى مارقين بود. مارق، يعنى گريزان. در تسميه ى اينها به مارق، اين گونه گفته اند كه اينها آن چنان از دين گريزان بودند كه يك تير از كمان گريزان ميشود! وقتى شما تير را در چلّه ى كمان ميگذاريد و پرتاب ميكنيد، چطور آن تير ميگريزد، عبور ميكند و دور ميشود! اينها همين گونه از دين دور شدند. البتّه اينها متمسّك به ظواهر دين هم بودند و اسم دين را هم مى آوردند. اينها همان خوارج بودند؛ گروهى كه مبناى كار خود را بر فهمها و دركهاى انحرافى كه چيز خطرناكى است، قرار داده بودند. دين را از عليّبن ابى طالب كه مفسّر قرآن و عالم به علم كتاب بود ياد نميگرفتند؛ امّا گروه شدنشان، متشكّل شدنشان و به اصطلاح امروز، گروهك تشكيل دادنشان سياست لازم داشت. اين سياست از جاى ديگرى هدايت ميشد. نكته ى مهم اينجا است كه اين گروهكى كه اعضاى آن تا كلمه اى ميگفتى، يك آيه ى قرآن برايت ميخواندند؛ در وسط نماز جماعت
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1377/10/18
اميرالمؤمنين مى آمدند و آيه اى را ميخواندند كه تعريضى به اميرالمؤمنين داشته باشد؛ پاى منبر اميرالمؤمنين بلند ميشدند آيه اى ميخواندند كه تعريضى داشته باشد؛ شعارشان «لا حكم الّا لله» (1)بود؛ يعنى ما حكومت شما را قبول نداريم، ما اهل حكومت الله هستيم؛ اين آدمهايى كه ظواهر كارشان اين گونه بود، سازماندهى و تشكّل سياسى شان، با هدايت و رايزنى بزرگان دستگاه قاسطين و بزرگان شام يعنى عمروعاص و معاويه انجام ميگرفت! اينها با آنها ارتباط داشتند. اشعث بن قيس، آن گونه كه قرائن زيادى بر آن دلالت ميكند، فرد ناخالصى بود. يك عدّه مردمان بيچاره ى ضعيف از لحاظ فكرى هم دنبال اينها راه افتادند و حركت كردند. بنابراين، گروه سوّمى كه اميرالمؤمنين با آنها مواجه شد و البتّه بر آنها هم پيروز گرديد، مارقين بودند. در جنگ نهروان ضربه ى قاطعى به اينها زد؛ منتها اينها در جامعه بودند كه بالاخره هم حضورشان به شهادت آن بزرگوار منتهى شد... بعضى خوارج را به خشكِمقدّسها تشبيه ميكنند؛ نه. بحث سرِ «خشكِمقدّس» و «مقدّس مآب» نيست. مقدّس مآب كه در كنارى نشسته است و براى خودش نماز و دعا ميخواند. اينكه معناى خوارج نيست. خوارج آن عنصرى است كه شورش طلبى ميكند؛ بحران ايجاد ميكند، وارد ميدان ميشود، بحث جنگ با على دارد و با على ميجنگد؛ منتها مبناى كار غلط است؛ جنگ غلط است؛ ابزار غلط است؛ هدف باطل است. اين سه گروه بودند كه اميرالمؤمنين با اينها مواجه بود.(2)
تفاوت عمده ى اميرالمؤمنين در دوران حكومت خود با پيامبر اكرم در دوران حكومت و حيات مباركش، اين بود كه در زمان پيامبر، صفوفِ
مشخّص وجود داشت: صف ايمان و كفر. منافقين ميماندند كه دائماً آيات قرآن، افراد را از منافقين كه در داخل جامعه بودند بر حذر ميداشت؛ انگشت اشاره را به سوى آنها دراز ميكرد؛ مؤمنين را در مقابل آنها تقويت ميكرد؛ روحيّه ى آنها را تضعيف ميكرد؛ يعنى در نظام اسلامى در زمان پيامبر، همه چيز آشكار بود. صفوف مشخّص در مقابل هم بودند: يك نفر طرف دار كفر و طاغوت و جاهليّت بود؛ يك نفر هم طرف دار ايمان و اسلام و توحيد و معنويّت. البتّه آنجا هم همه گونه مردمى بودند، آن زمان هم همه گونه آدمى بود، ليكن صفوف مشخّص بود. در زمان اميرالمؤمنين، اشكال كار اين بود كه صفوف، مشخّص نبود؛ به خاطرِ اينكه همان گروه دوّم يعنى «ناكثين» چهره هاى موجّهى بودند. هركسى در مقابله با شخصيّتى مثل جناب زبير، يا جناب طلحه، دچار ترديد ميشد. اين زبير كسى بود كه در زمان پيامبر، جزو شخصيّتها و برجسته ها و پسر عمّه ى پيامبر و نزديك به آن حضرت بود. حتّى بعد از دوران پيامبر هم جزو كسانى بود كه براى دفاع از اميرالمؤمنين، به سقيفه اعتراض كرد. بله؛ «حكم مستورى و مستى همه بر عاقبت است»! خدا عاقبت همه مان را به خير كند. گاهى اوقات دنياطلبى، اوضاع گوناگون و جلوه هاى دنيا، آن چنان اثرهايى ميگذارد، آن چنان تغييرهايى در برخى از شخصيّتها به وجود مى آورد كه انسان نسبت به خواص هم گاهى اوقات دچار اشكال ميشود؛ چه برسد براى مردم عامى. بنابراين، آن روز واقعاً سخت بود. آنهايى كه دوروبَرِ اميرالمؤمنين بودند و ايستادند و جنگيدند، خيلى بصيرت به خرج دادند. بنده بارها از اميرالمؤمنين نقل كرده ام كه فرمود: «لا يحمل هذا العلم إلّا أهل البصر و الصّبر» (1). در درجه ى اوّل، بصيرت لازم است. معلوم است كه با وجود چنين درگيرى هايى، مشكلات اميرالمؤمنين چگونه بود. يا آن كج رفتارهايى كه با تكيه بر ادّعاى اسلام، با اميرالمؤمنين ميجنگيدند و حرفهاى غلط ميزدند.
1) . نهج البلاغه، خطبه ى 173
در صدر اسلام، افكار غلط خيلى مطرح ميشد؛ امّا آيه ى قرآن نازل ميشد و صريحاً آن افكار را رد ميكرد؛ چه در دوران مكّه و چه در دوران مدينه. شما ببينيد سوره ى بقره كه يك سوره ى مدنى است، وقتى انسان نگاه ميكند، ميبيند عمدتاً شرح چالشها و درگيرى هاى گوناگون پيامبر با منافقين و با يهود است؛ به جزئيّات هم ميپردازد؛ حتّى روشهايى كه يهود مدينه در آن روز براى اذيّت روانى پيامبر به كار ميبردند، آنها را هم در قرآن ذكر ميكند؛ «لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا »(1)و از اين قبيل. و باز سوره ى مباركه ى اعراف كه سوره اى مكّى است، فصل مشبعى(2)را ذكر ميكند و با خرافات ميجنگد. اين مسئله ى حرام و حلال كردن گوشتها و انواع گوشتها كه اينها را نسبت به محرّمات واقعى، محرّمات دروغين و محرّمات پوچ تلقّى ميكردند: «قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ »(3). حرام اينها است، نه آنهايى كه شما رفتيد «سائبه» و «بحيره» و فلان و فلان را براى خودتان حرام درست كرديد. قرآن با اين گونه افكار صريحاً مبارزه ميكرد؛ امّا در زمان اميرالمؤمنين، همان مخالفان هم از قرآن استفاده ميكردند؛ همانها هم از آيات قرآن بهره ميبردند. لذا كار اميرالمؤمنين بمراتب از اين جهت دشوارتر بود. اميرالمؤمنين دوران حكومت كوتاه خود را با اين سختى ها گذراند.
در مقابل اينها، جبهه ى خودِ على است؛ يك جبهه ى حقيقتاً قوى. كسانى مثل عمّار، مثل مالك اشتر، مثل عبدالله بن عبّاس، مثل محمّدبن ابى بكر، مثل ميثم تمّار، مثل حُجربن عدى بودند؛ شخصيّتهاى مؤمن و بصير و آگاهى كه در هدايت افكار مردم چقدر نقش داشتند! يكى از بخشهاى زيباى دوران اميرالمؤمنين، البتّه زيبا از جهت تلاش هنرمندانه ى اين بزرگان؛ امّا درعينِحال تلخ از جهت رنجها و شكنجه هايى كه اينها
كشيدند، اين منظره ى حركت اينها به كوفه و بصره است. وقتى كه طلحه و زبير و امثال اينها آمدند صف آرايى كردند و بصره را گرفتند و سراغ كوفه رفتند، حضرت، امام حسن و بعضى از اصحاب را فرستاد. مذاكراتى كه آنها با مردم كردند، حرفهايى كه آنها در مسجد گفتند، محاجّه هايى كه آنها كردند، يكى از آن بخشهاى پرهيجان و زيبا و پرمغز تاريخ صدر اسلام است. لذا شما مى بينيد كه عمده ى تهاجمهاى دشمنان اميرالمؤمنين هم متوجّه همينها بود. عليه مالك اشتر، بيشترين توطئه ها بود؛ عليه عمّارياسر، بيشترين توطئه ها بود؛ عليه محمّدبن ابى بكر، توطئه بود. عليه همه ى آن كسانى كه از اوّل كار در ماجراى اميرالمؤمنين امتحانى داده بودند و نشان داده بودند كه چه ايمانهاى مستحكم و استوار و چه بصيرتى دارند، از طرف دشمنان، انواع و اقسامِ سهام تهمت پرتاب ميگرديد و به جان آنها سوءقصد ميشد و لذا اغلبشان هم شهيد ميشدند. عمّار در جنگ شهيد شد؛ ليكن محمّدبن ابى بكر با حيله ى شامى ها به شهادت رسيد. مالك اشتر با حيله ى شامى ها شهيد شد. بعضى ديگر هم ماندند، امّا بعدها به نحو شديدى به شهادت رسيدند. اين وضع زندگى و حكومت اميرالمؤمنين است. اگر بخواهيم جمع بندى كنيم، اين گونه بايد عرض كنيم كه دوران اين حكومت، دوران يك حكومت مقتدرانه و درعينِحال مظلومانه و پيروز بود. يعنى هم در زمان خود توانست دشمنان را به زانو درآورد، هم بعد از شهادت مظلومانه اش، در طول تاريخ توانست مثل مشعلى بر فراز تاريخ باشد. البتّه خون دل هاى اميرالمؤمنين در اين مدّت، جزو پرمحنت ترين حوادث و ماجراهاى تاريخ است.(1)
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1377/10/18
دوران امام مجتبى (عليه السّلام) و حادثه ى صلح آن بزرگوار با معاويّه، يا آن چيزى كه به نام صلح ناميده شد، حادثه ى سرنوشت ساز و بى نظيرى در كلّ روند انقلاب اسلامىِ صدر اوّل بود. ديگر ما نظير اين حادثه را نداشتيم.... انقلاب اسلام، يعنى تفكّر اسلام و امانتى كه خداى متعال به نام اسلام براى مردم فرستاد، در دوره ى اوّل، يك نهضت و يك حركت بود و در قالب يك مبارزه و يك نهضت عظيم انقلابى، خودش را نشان داد و آن در هنگامى بود كه رسول خدا (صلّى الله عليه وآله)، اين فكر را در مكّه اعلام كردند و دشمنان تفكّر توحيد و اسلام، در مقابل آن صف آرايى نمودند؛ براى اينكه نگذارند اين فكر پيش برود. پيامبر، با نيرو گرفتن از عناصر مؤمن، اين نهضت را سازماندهى كرد و يك مبارزه ى بسيار هوشمندانه و قوى و پيشرو را در مكّه به وجود آورد. اين نهضت و مبارزه، سيزده سال طول كشيد. اين، دوره ى اوّل بود.
بعد از سيزده سال، با تعليمات پيامبر، با شعارهايى كه داد، با سازماندهى اى كه كرد، با فداكارى اى كه شد، با مجموع عواملى كه وجود
داشت، اين تفكّر، يك حكومت و يك نظام شد و به يك نظام سياسى و نظام زندگى يك امّت تبديل گرديد و آن هنگامى بود كه رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) به مدينه تشريف آوردند و آنجا را پايگاه خودشان قرار دادند و حكومت اسلامى را در آنجا گستراندند و اسلام از شكل يك نهضت، به شكل يك حكومت تبديل شد. اين، دوره ى دوّم بود.
اين روند، در ده سالى كه نبىّ اكرم (صلّى الله عليه وآله) حيات داشتند و بعد از ايشان، در دوران خلفاى چهارگانه و سپس تا زمان امام مجتبى (عليه الصّلاة والسّلام) و خلافت آن بزرگوار كه تقريباً شش ماه طول كشيد، ادامه پيدا كرد و اسلام به شكل حكومت، ظاهر شد. همه چيز، شكل يك نظام اجتماعى را هم داشت؛ يعنى حكومت و ارتش و كار سياسى و كار فرهنگى و كار قضائى و تنظيم روابط اقتصادى مردم را هم داشت و قابل بود كه گسترش پيدا كند و اگر به همان شكل پيش ميرفت، تمام روى زمين را هم ميگرفت؛ يعنى اسلام نشان داد كه اين قابليّت را هم دارد.
در دوران امام حسن (عليه السّلام)، جريان مخالفى آن چنان رشد كرد كه توانست به صورت يك مانع ظاهر بشود. البتّه اين جريان مخالف، در زمان امام مجتبى (عليه السّلام) به وجود نيامده بود؛ سالها قبل به وجود آمده بود. اگر كسى بخواهد قدرى دور از ملاحظات اعتقادى و صرفاً متّكى به شواهد تاريخى حرف بزند، شايد بتواند ادّعا كند كه اين جريان، حتّى در دوران اسلام به وجود نيامده بود؛ بلكه ادامه اى بود از آنچه كه در دوران نهضت پيامبر، يعنى دوران مكّه وجود داشت.
بعد از آنكه خلافت در زمان عثمان كه از بنى اميّه بود به دست اين قوم رسيد، ابوسفيان كه در آن وقت، نابينا هم شده بود با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسيد: چه كسانى در جلسه هستند؟ پاسخ شنيد كه فلانى و فلانى و فلانى. وقتى كه خاطرجمع شد همه خودى هستند و
آدم بيگانه اى در جلسه نيست، به آنها خطاب كرد و گفت: «تلقّفوها تلقّف الكرة» (1). يعنى مثل توپ، حكومت را به هم پاس بدهيد و نگذاريد از دست شما خارج بشود! اين قضيّه را تواريخ سنّى و شيعه نقل كرده اند. اينها مسائل اعتقادى نيست و ما اصلاً از ديدگاه اعتقادى بحث نميكنيم؛ يعنى من خوش ندارم كه مسائل را از آن ديدگاه بررسى كنم؛ بلكه فقط جنبه ى تاريخى آن را مطرح ميكنم. البتّه ابوسفيان در آن وقت، مسلمان بود و اسلام آورده بود؛ منتها اسلامِ بعد از فتح يا مشرف به فتح. اسلامِ دوران غربت و ضعف نبود، اسلامِ بعد از قدرتِ اسلام بود. اين جريان، در زمان امام حسن مجتبى (عليه السّلام) به اوج قدرت خودش رسيد و همان جريانى بود كه به شكل معاوية بن ابى سفيان، در مقابل امام حسن مجتبى (عليه السّلام) ظاهر شد. اين جريان، معارضه را شروع كرد؛ راه را بر حكومت اسلامى، يعنى اسلام به شكل حكومت بريد و قطع كرد و مشكلاتى فراهم نمود؛ تا آنجايى كه عملاً مانع از پيشرَوى آن جريان حكومت اسلامى شد.(2)
دوران دشوار هر انقلابى، آن دورانى است كه حق و باطل در آن ممزوج بشود. ببينيد اميرالمؤمنين از اين مينالد: «ولكن يؤخذ من هذا ضغثٌ و من هذا ضغثٌ فيمزجان فهنالك يستولى الشّيطان على أوليائه» (3). در دوران پيامبر، اين طور نبود. در دوران پيامبر، صفوف، صفوف صريح و روشنى بود. آن طرف، كفّار و مشركان و اهل مكّه بودند؛ كسانى بودند كه يكى يكى مهاجرين از اينها خاطره داشتند: او من را در فلان تاريخ زد، او من را زندانى كرد، او اموال
من را غارت كرد؛ بنابراين شبهه اى نبود. يهود بودند؛ توطئه گرانى كه همه ى اهل مدينه، از مهاجر و انصار با توطئه هاى آنها آشنا بودند. جنگ بنى قريظه اتّفاق افتاد، پيامبر دستور داد عدّه ى كثيرى آدم را سر بريدند؛ خم به ابروى كسى نيامد و هيچ كس نگفت چرا؛ چون صحنه، صحنه ى روشنى بود؛ غبارى در صحنه نبود. اين طور جايى، جنگ آسان است؛ حفظ ايمان هم آسان است. امّا در دوران اميرالمؤمنين، چه كسانى در مقابل على (عليه السّلام) قرار گرفتند؟ خيال ميكنيد شوخى است؟ خيال ميكنيد آسان بود كه «عبدالله بن مسعود»، صحابى به اين بزرگى بنا به نقل عدّه اى جزو پابندهاى به ولايت اميرالمؤمنين نماند و جزو منحرفان به حساب آمد؟ همين «ربيع بن خثيم» و آنهايى كه در جنگ صفّين آمدند گفتند ما از اين قتال ناراحتيم، اجازه بده به مرزها برويم و در جنگ وارد نشويم، در روايت دارد كه «من اصحاب عبدالله بن مسعود» (1)اينجا است كه قضيّه سخت است. وقتى غبار غليظتر ميگردد، ميشود دوران امام حسن؛ و شما مى بينيد كه چه اتّفاقى افتاد. باز در دوران اميرالمؤمنين، قدرى غبار رقيق تر بود؛ كسانى مثل عمّارياسر، آن افشاگر بزرگ دستگاه اميرالمؤمنين بودند. هرجا حادثه اى اتّفاق مى افتاد، عمّارياسر و بزرگانى از صحابه ى پيامبر بودند كه ميرفتند حرف ميزدند، توجيه ميكردند و لااقل براى عدّه اى غبارها زدوده ميشد؛ امّا در دوران امام حسن، همان هم نبود. در دوران شبهه و در دوران جنگ با كافر غير صريح، جنگ با كسانى كه ميتوانند شعارها را بر هدفهاى خودشان منطبق كنند، بسيار بسيار دشوار است؛ بايد هوشيار بود... من يك وقت در دوران زندگى تقريباً پنج ساله ى حكومت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) و آنچه كه پيش آمد، مطالعات وسيعى داشتم. آنچه من توانستم به عنوان جمع بندى به دست بياورم، اين است كه «تحليل سياسى» ضعيف بود. البتّه در درجه ى بعد، عوامل ديگرى هم بود؛ امّا مهم ترين مسئله اين بود. وَالّا خيلى
1) . وقعة صفّين، ص 115
از مردم هنوز مؤمن بودند؛ امّا مؤمنانه در پاى هودج امّالمؤمنين در مقابل على (عليه السّلام) جنگيدند و كشته شدند! بنابراين، تحليل غلط بود.(1)
در بين آل رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم)، پُرشورتر از همه كيست؟ شهادت آميزترين زندگى را چه كسى داشته است؟ غيرتمندترين آنها براى حفظ دين در مقابل دشمن، براى حفظ دين چه كسى بوده است؟ حسين بن على (عليه السّلام) بوده است. آن حضرت در اين صلح، با امام حسن (عليه السّلام) شريك بودند. صلح را تنها امام حسن نكرد؛ امام حسن و امام حسين اين كار را كردند؛ منتها امام حسن (عليه السّلام) جلو بود و امام حسين (عليه السّلام) پشت سر او بود.
امام حسين (عليه السّلام)، جزو مدافعان ايده ى صلح امام حسن (عليه السّلام) بود. وقتى كه در يك مجلس خصوصى، يكى از ياران نزديك از اين پُرشورها و پُرحماسه ها به امام مجتبى (عليه السّلام) اعتراضى كرد، امام حسين با او برخورد كردند: «فغمز الحسين فى وجه حجر» (2). هيچ كس نميتواند بگويد كه اگر امام حسين به جاى امام حسن بود، اين صلح انجام نميگرفت. نخير، امام حسين با امام حسن بود و اين صلح انجام گرفت و اگر امام حسن (عليه السّلام) هم نبود و امام حسين (عليه السّلام) تنها بود، در آن شرايط، باز هم همين كار انجام ميگرفت و صلح ميشد.(3)
در باب صلح امام حسن (عليه السّلام)، اين مسئله را بارها گفته ايم و در كتابها نوشته اند كه هركس حتّى خود اميرالمؤمنين (عليه السّلام) هم اگر به جاىِ امام حسن مجتبى (عليه السّلام) بود و در آن شرايط قرار ميگرفت، ممكن نبود كارى بكند، غير از آن كارى كه امام حسن كرد. هيچ كس نميتواند بگويد كه امام حسن، فلان گوشه ى كارش سؤال برانگيز است. نه، كار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلال منطقىِ غير قابل تخلّف منطبق بود.(1)
صلح، عوامل خودش را داشت و هيچ تخلّف و گريزى از آن نبود. آن روز، شهادت ممكن نبود. مرحوم «شيخ راضى آل ياسين» (رضوان الله تعالى عليه)، در اين كتاب «صلح الحسن» كه من بيست سال پيش، آن را ترجمه كردم و چاپ شده است، ثابت ميكند كه اصلاً جا براى شهادت نبود. هر كشته شدنى كه شهادت نيست؛ كشته شدنِ با شرايطى، شهادت است. آن شرايط، در آنجا نبود و اگر امام حسن (عليه السّلام)، در آن روز كشته ميشدند، شهيد نشده بودند. امكان نداشت كه آن روز كسى بتواند در آن شرايط، حركت مصلحت آميزى انجام بدهد كه كشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار نكرده باشد.
راجع به صلح، از ابعاد مختلف صحبت كرده ايم؛ امّا حالا مسئله اين است كه بعد از صلح امام حسن مجتبى (عليه السّلام)، كار به شكلى هوشمندانه و زيركانه تنظيم شد كه اسلام و جريان اسلامى، وارد كانال آلوده اى كه به نام خلافت و در معنا سلطنت به وجود آمده بود، نشود. اين، هنر امام حسن مجتبى (عليه السّلام) بود. امام حسن مجتبى كارى كرد كه جريان اصيل اسلام كه از مكّه شروع شده بود و به حكومت اسلامى و
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم در روز پانزدهم ماه مبارك رمضان و ميلاد امام حسن مجتبى (ع) 1369/1/22
به زمان اميرالمؤمنين و زمان خود او رسيده بود در مجراى ديگرى، جريان پيدا بكند؛ منتها نه به شكل حكومت؛ زيرا ممكن نبود لااقل دوباره به شكل نهضت جريان پيدا كند. اين، دوره ى سوّم اسلام است.
اسلام، دوباره نهضت شد. اسلام ناب، اسلام اصيل، اسلام ظلم ستيز، اسلام سازش ناپذير، اسلام دور از تحريف و مبرّا از اينكه بازيچه ى دست هواها و هوسها بشود، باقى ماند؛ امّا در شكل نهضت باقى ماند. يعنى در زمان امام حسن (عليه السّلام)، تفكّر انقلابىِ اسلامى كه دوره اى را طى كرده بود و به قدرت و حكومت رسيده بود، دوباره برگشت و يك نهضت شد. البتّه در اين دوره، كار اين نهضت، بمراتب مشكل تر از دوره ى خود پيامبر بود؛ زيرا شعارها در دست كسانى بود كه لباس مذهب را بر تن كرده بودند؛ درحالى كه از مذهب نبودند. مشكلىِ كار ائمّه ى هدى (عليهم السّلام)، اينجا بود.(1)
در دوران دوّم نهضت، يعنى دوران خلافت خلفاى سفيانى و مروانى و عبّاسى، مهم ترين چيزى كه مردم احتياج داشتند، اين بود كه اصالتهاى اسلام و جرقّه هاى اسلام اصيل و قرآنى را در لابلاى حرفهاى گوناگون و پراكنده ببينند و بشناسند و اشتباه نكنند. بيخود نيست كه اديان، اين همه روى تعقّل و تدبّر تكيه كرده اند. بيخود نيست كه در قرآن كريم، اين همه روى تفكّر و تعقّل و تدبّر انسانها تكيه شده است؛ آن هم درباره ى اصلى ترين موضوعات دين، يعنى توحيد.
توحيد، فقط اين نيست كه بگوييم خدايى هست، آن هم يكى است و دو نيست. اين، صورت توحيد است. باطن توحيد، اقيانوس بى كرانه اى است كه اولياى خدا در آن غرق ميشوند. توحيد، وادى بسيار باعظمتى
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم در روز پانزدهم ماه مبارك رمضان و ميلاد امام حسن مجتبى (ع) 1369/1/22
است؛ امّا در چنين وادى باعظمتى، باز از مؤمنين و مسلمين و موحّدين خواسته اند كه با تكيه به تفكّر و تدبّر و تعقّل، پيش بروند. واقعاً هم عقل و تفكّر ميتواند انسان را پيش ببرد. البتّه در مراحل مختلف، عقل به نور وحى و نور معرفت و آموزشهاى اولياى خدا، تجهيز و تغذيه ميشود؛ ليكن بالاخره آنچه كه پيش ميرود، عقل است. بدون عقل، نميشود هيچ جا رفت.
ملّت اسلامى، در تمام دوران چندصدساله اى كه چيزى به نام خلافت، بر او حكومت ميكرد، يعنى تا قرن هفتم كه خلافت عبّاسى ادامه داشت (البتّه بعد از انقراض خلافت عبّاسى، باز در گوشه وكنار، چيزهايى به نام خلافت وجود داشت؛ مثل زمان مماليك در مصر و تا مدّتها بعد هم در بلاد عثمانى و جاهاى ديگر) آن چيزى كه مردم احتياج داشتند بفهمند، اين بوده كه عقل را قاضى كنند، تا بدانند آيا نظر اسلام و قرآن و كتاب الهى و احاديث مسلّمه راجع به اولياى امور، با واقعيّت موجود تطبيق ميكند، يا نه. اين، چيز خيلى مهمّى است.(1)
... دوران خلافت مروانى و سفيانى و عبّاسى، دورانى بود كه ارزشهاى اسلامى از محتواى واقعى خودشان خالى شدند. صورتهايى باقى ماند؛ ولى محتواها، به محتواهاى جاهلى و شيطانى تبديل شد. آن دستگاهى كه ميخواست انسانها را عاقل، متعبّد، مؤمن، آزاد، دور از آلايشها، خاضعِ عندالله و متكبّر در مقابل متكبّران تربيت كند و بسازد كه بهترينش، همان دستگاه مديريّت اسلامى در زمان پيامبر (صلّى الله عليه وآله) بود، به دستگاهى تبديل شد كه انسانها را با تدابير گوناگون، اهل دنيا و هوى و شهوات و تملّق و دورى از معنويّات و انسانهاى بى شخصيّت و فاسق و فاسدى ميساخت
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم در روز پانزدهم ماه مبارك رمضان و ميلاد امام حسن مجتبى (ع) 1369/1/22
و رشد ميداد. متأسّفانه، در تمام دوران خلافت اموى و عبّاسى، اين طور بود.
در كتابهاى تاريخ، چيزهايى نوشتند كه اگر بخواهيم آنها را بگوييم، خيلى طول ميكشد. از زمان خود معاويه هم شروع شد. معاويه را معروفش كردند؛ يعنى مورّخان نوشتند كه او آدمى حليم و باظرفيّت بوده و به مخالفانش اجازه ميداده كه در مقابلش حرف بزنند و هرچه ميخواهند، بگويند. البتّه در برهه اى از زمان و در اوائل كارش، شايد همين طور هم بوده است؛ ليكن در كنار اين بُعد، ابعاد ديگر شخصيّت او را كمتر نوشته اند: اينكه او چطور اشخاص و رؤسا و وجوه و رجال را وادار ميكرد كه از عقايد و ايمان خودشان دست بكشند و حتّى در راه مقابله ى با حق، تجهيز بشوند. اينها را خيلى ها ننوشته اند. البتّه باز هم در تاريخ ثبت است و همينهايى را هم كه ما الان ميدانيم، باز يك عدّه نوشته اند.
مردمانى كه در آن دستگاه ها پرورش پيدا ميكردند، عادت داده ميشدند كه هيچ چيزى را برخلاف ميل و هواى خليفه، بر زبان نياورند. اين چه جامعه اى است؟ اين چطور انسانى است؟ اين چطور اراده ى الهى و اسلامى در انسانها است كه بخواهند مفاسد را اصلاح كنند و از بين ببرند و جامعه را جامعه اى الهى درست كنند؟ آيا چنين چيزى، ممكن است؟
«جاحظ» و يا شايد «ابوالفرج اصفهانى» نقل ميكند كه معاويه در دوران خلافتش، با اسب به مكّه ميرفت. يكى از رجالِ آن روز هم در كنار او بود. معاويه سرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اينها هم عدّه اى مى آمدند. معاويه مفاخر اموى جاهلى خودش را نقل ميكرد كه در جاهليّت، اينجا اين طور بود، آن طور بود، پدر من ابوسفيان چنين كرد، چنان كرد. بچّه ها هم در مسير، بازى ميكردند و ظاهراً سنگ مى انداختند. در اين بين، سنگى به پيشانى كسى كه كنار معاويه اسب ميراند و حركت ميكرد، خورد و خون جارى شد. او چيزى نگفت و حرف معاويه را قطع نكرد
و تحمّل كرد. خون، روى صورت و محاسنش ريخت. معاويه همين طور كه سرگرم صحبت بود، ناگهان به طرف اين مرد برگشت و ديد خون روى صورت اوست. گفت: از پيشانى تو خون ميريزد. آن فرد، در جواب معاويه گفت: خون؟ از صورت من؟ كو؟ كجا؟ وانمود كرد كه از بس مجذوب معاويه بوده، خوردن اين سنگ و مجروح شدن پيشانى و ريختن خون را نفهميده است! معاويه گفت: عجب، سنگ به پيشانى ات خورده، ولى تو نفهميدى؟ گفت: نه، من نفهميدم. دست زد و گفت: عجب، خون؟ بعد به جان معاويه و يا به مقدّسات قسم خورد كه تا وقتى تو نگفتى، شيرينىِ كلام تو نگذاشت كه بفهمم خون جارى شده است! معاويه پرسيد: سهم عطيّه ات در بيت المال چقدر است؟ مثلاً گفت: فلان قدر. معاويه گفت: به تو ظلم كرده اند، اين را بايد سه برابر كنند! اين، فرهنگ حاكم بر دستگاه حكومت معاويه بود.
كسانى كه در اين دوران، تملّق رؤسا و خلفا را ميگفتند، كارها در دست آنها بود. كارها بر اساس صلاحيّت و شايستگيشان واگذار نميشد. اصولاً عرب، به اصل و نسب خيلى اهمّيّت ميدهد. فلان كس، از كدام خانواده است؟ پدرانش، چه كسانى بودند؟ اينها حتّى رعايت اصل و نسب را هم نميكردند. «خالدبن عبدالله قصرى» كه در زمان عبدالملك، مدّتى حاكم عراق و كوفه بود و خيلى هم ظلم و سوءاستفاده كرد، در كتابها نوشته اند كه آدمِ بى سروپايى بود و كسى نبود كه او را به خاطرِ اصل و نسبش به اين كار گماشته باشند؛ امّا صرفاً چون نزديك بود، به اين سمت رسيده بود.
درباره ى «خالدبن عبدالله قصرى» نوشته اند كه كسى بود كه ميگفت، خلافت از نبوّت بالاتر است: «كان يفضّل الخلافة على النّبوّة»!(1)استدلال هم ميكرد و ميگفت: وقتى شما به مسافرت برويد، كسى را به عنوان خليفه و جانشين خودتان ميگماريد كه به كارهاى خانه و دكّانتان رسيدگى كند؛
1) . دراسات فى الحديث و المحدّثين، ص 102
اين خليفه است. بعد كه به مسافرت رفتيد، مثلاً كاغذى هم ميفرستيد و پيغامى هم به يك نفر ميدهيد كه مى آورد؛ آن رسول است. حالا كدام بالاتر است؟ كدام به شما نزديك تر است؟ آن كس كه شما در رأس خانواده تان گذاشتيد، يا آن كس كه يك كاغذ داديد، تا براى شما بياورد؟ با اين استدلال عوامانه ى ابلهانه، ميخواست ثابت بكند كه خليفه از پيامبر بالاتر است! به چنين آدمى كه چنين ايده اى را تبليغ ميكرد، پاداش ميداد.
در زمان عبدالملك و بعضى پسرهاى او، يك نفر به نام «يوسف بن عمر ثقفى» را مدّتهاى مديد بر عراق گماشتند. او سالها حاكم و والى عراق بود. اين شخص، آدم عقده اىِ بدبختى بود كه از عقده اى بودنش، چيزهايى نقل كرده اند. مرد كوچك جثّه و كوچك اندامى بود كه عقده ى كوچكىِ جثّه ى خودش را داشت. وقتى كه پارچه اى به خيّاط ميداد تا بدوزد، از خيّاط سؤال ميكرد كه آيا اين پارچه به اندازه ى تن من است؟ خيّاط به اين پارچه نگاه ميكرد و اگر مثلاً ميگفت اين پارچه براى اندام شما اندازه است و بلكه زياد هم مى آيد، فوراً پارچه را از اين خيّاط ميگرفت و دستور ميداد كه او را مجازات هم بكنند! خيّاطها اين قضيّه را فهميده بودند. به همين خاطر، وقتى پارچه اى را به خيّاط عرضه ميكرد و ميگفت براى من بس است يا نه، خيّاط نگاه ميكرد و ميگفت نه، اين پارچه ظاهراً براى هيكل و جثّه ى شما كم بيايد و بايد خيلى زحمت بكشيم، تا آن را مناسب تن شما در بياوريم! او هم با اينكه ميدانست خيّاط دروغ ميگويد، ولى خوشش مى آمد؛ اين قدر احمق بود! او همان كسى است كه زيدبن على (عليه السّلام) را در كوفه به شهادت رساند. چنين كسى، سالها بر جان و مال و عِرض مردم مسلّط بود. نه يك اصل و نسب درستى، نه يك سواد درستى، نه يك فهم درستى داشت؛ ولى چون به رأس قدرت وابسته بود، به اين سمت گماشته شده بود. اينها آفت است. اينها براى يك نظام، بزرگ ترين آفتها است.
اين جريان، همين طور ادامه پيدا كرد. در كنار اين، جريان مسلمانىِ
اصيل، جريان اسلام ارزشى، جريان اسلام قرآنى كه هيچ وقت با آن جريان حاكم، امّا ضدّ ارزشها كنار نمى آمد نيز ادامه پيدا كرد كه مصداق بارز آن، ائمّه ى هدى (عليهم السّلام) و بسيارى از مسلمانانِ همراه آنان بودند. به بركت امام حسن مجتبى (عليه السّلام)، اين جريان ارزشى نهضت اسلامى، اسلام را حفظ كرد. اگر امام مجتبى اين صلح را انجام نميداد، آن اسلام ارزشىِ نهضتى باقى نميماند و از بين ميرفت؛ چون معاويه بالاخره غلبه پيدا ميكرد.
وضعيّت، وضعيّتى نبود كه امكان داشته باشد امام حسن مجتبى (عليه السّلام) غلبه پيدا كند. همه ى عوامل، در جهت عكس غلبه ى امام مجتبى (عليه السّلام) بود. معاويه غلبه پيدا ميكرد؛ چون دستگاه تبليغات در اختيار او بود. چهره ى او در اسلام، چهره اى نبود كه نتوانند موجّه كنند و نشان بدهند. اگر امام حسن (عليه السّلام) صلح نميكرد، تمام اركان خاندان پيامبر (صلّى الله عليه وآله) را از بين ميبردند و كسى را باقى نميگذاشتند كه حافظ نظام ارزشى اصيل اسلام باشد. همه چيز بكلّى از بين ميرفت و ذكر اسلام برمى افتاد و نوبت به جريان عاشورا هم نميرسيد.
اگر بنا بود امام مجتبى (عليه السّلام)، جنگ با معاويه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان پيامبر منتهى بشود، امام حسين (عليه السّلام) هم بايد در همين ماجرا كشته ميشد، اصحاب برجسته هم بايد كشته ميشدند، حجربن عدى ها هم بايد كشته ميشدند، همه بايد از بين ميرفتند و كسى كه بماند و بتواند از فرصتها استفاده بكند و اسلام را در شكل ارزشىِ خودش باز هم حفظ كند، ديگر باقى نميماند. اين، حقّ عظيمى است كه امام مجتبى (عليه السّلام) بر بقاى اسلام دارد.
اين هم يك بُعد ديگر از زندگى امام مجتبى (عليه السّلام) و صلح آن بزرگوار است كه اميدواريم خداوند به همه ى ما بصيرتى عنايت كند، تا بتوانيم اين بزرگوار را بشناسيم و نگذاريم پرده ى جهالت و غبار بدشناختى اى كه
تا مدّتها بر چهره ى آن بزرگوار بوده، باقى بماند. يعنى حقيقت را بايد همه بفهمند و بدانند كه صلح امام مجتبى (عليه السّلام)، همان قدر ارزش داشت كه شهادت برادر بزرگوارش، امام حسين (عليه السّلام) ارزش داشت. و همان قدر كه آن شهادت به اسلام خدمت كرد، آن صلح هم همان قدر يا بيشتر به اسلام خدمت كرد.(1)
در صدر اسلام بزرگ ترين و مهم ترين ضربه اى كه بر اسلام وارد شد، اين بود كه حكومت اسلامى از امامت به سلطنت تبديل شد. حكومت امام حسن و حكومت عليّبن ابى طالب (عليه السّلام) به سلطنت شام تبديل شد! البتّه امام حسن مجتبى (عليه السّلام) آن روز به خاطرِ يك مصلحت بزرگ تر كه حفظ اصل اسلام بود، مجبور شد اين تحميل را به جان بپذيرد. حكومت را از امام حسن گرفتند. وقتى حكومت از مركز دينىِ خودش خارج شد و در اختيار دنياطلبان و دنياداران گذاشته شد، بديهى است كه بعد هم حادثه ى كربلا پيش مى آيد. آن وقت حادثه ى كربلا حادثه اى نيست كه بشود جلويش را گرفت؛ اجتناب ناپذير ميشود. بيست سال بعد از آنكه حكومت اسلامى از دست محور اصلى آن كه امامت است گرفته شد، امام حسينِ فرزند پيامبر در كربلا با آن وضع فجيع به خاك و خون كشيده شد. اساس حمله و نقشه ى دشمن اين است كه حكومت را از محور اصلى محور امامت، محور دين خارج كند. بعد خاطرش جمع است كه همه كار خواهد كرد!(2)
در دوران حيات مبارك برادرش - كه ايشان مأموم آن بزرگوار و امام حسن (عليه السّلام) امام بود - ايشان همان حركت عظيم را ادامه داد. باز همين طور پيشرفت و انجام وظايف در كنار برادر و اطاعت مطلق از امام زمان است. همه ى اينها درجه و تعالى است. لحظه لحظه هايش را حساب كنيد. بعد در مقابل شهادت برادر قرار گرفت. بعد از آن هم زندگى مبارك اين بزرگوار، ده سال ادامه پيدا كرده است؛ از وقت شهادت امام حسن تا هنگام شهادت امام حسين، حدود ده سال و اندكى است؛ شما ببينيد امام حسين در اين ده سال قبل از عاشورا چه ميكرد.(1)
آن عبادت و تضرّع، آن توسّل و اعتكاف در حرم پيغمبر و آن رياضت
1) . در ديدار با پاسداران انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار 1375/9/24
معنوى و روحانى، يك طرف قضيّه است. از طرف ديگر، تلاش آن بزرگوار در نشر علم و معارف و مبارزه ى با تحريف است. تحريف در آن روز، بزرگ ترين بلاى معنوى براى اسلام بود كه مثل سيلابى از فساد و گنداب، به سمت اذهان جامعه ى اسلامى سرازير شده بود. دورانى بود كه به شهرهاى اسلامى و كشورها و ملّتهاى مسلمان آن روز سفارش ميشد بزرگ ترين شخصيّت اسلام را لعن كنند! اگر كسى متّهم ميشد به اينكه طرف دار جريان امامت و ولايت اميرالمؤمنين است، تحت تعقيب قرار ميگرفت؛ «القتل بالظّنة و الأخذ بالتهمة» (1).
در چنين دورانى اين بزرگوار، مثل كوه ايستاد و مثل فولاد پرده هاى تحريف را بريد. كلمات و فرمايشات و خطاب آن بزرگوار به علما، چيزهايى است كه بعضى از آنها كه در تاريخ مانده است، نشان ميدهد ايشان چه حركت عظيمى را در اين زمينه داشته است.(2)
رشته ى بعدى هم رشته ى نهى از منكر و امر به معروف در بالاترين شكل آن است كه در نامه به معاويه در كتابهاى تاريخ نقل شده است؛ نقل شيعه هم نيست، اتّفاقاً اين نامه را تا آنجا كه در ذهنم هست، مورّخين سنّى نقل كرده اند؛ به گمانم شيعه نقل نكرده است؛ يعنى من برخورد نكرده ام؛ يا اگر هم نقل كرده اند، از آنها نقل كرده اند. آن نامه ى كذايى و نهى از منكر و امر به معروف، تا هنگام حركت از مدينه است كه بعد از به سلطنت رسيدن يزيد است كه اين هم امر به معروف و نهى از منكر است. «اريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر» (3). ببينيد؛ يك انسان، هم در تلاش نفسانى و شخصى
تهذيب نفس آن حركت عظيم را ميكند؛ هم در صحنه و عرصه ى فرهنگى؛ كه مبارزه ى با تحريف، اشاعه ى احكام الهى و تربيت شاگرد و انسانهاى بزرگ است و هم در عرصه ى سياسى كه امر به معروف و نهى از منكر است. بعد هم مجاهدت عظيم ايشان كه مربوط به عرصه ى سياسى است. اين انسان، در سه عرصه مشغول خودسازى و پيشرفت است.(1)
بشر در طول تاريخ، بيشترين خطا و گنهكارى و بى تقوايى خود را در عرصه ى حكومتدارى نشان داده است. گناهانى كه از سوى حاكمان و زمامداران و مسلّطانِ بر سرنوشت مردم سرزده است، با گناهان بسيار بزرگِ افراد معمولى و عادّى قابل مقايسه نيست. در اين عرصه، بشر كمتر از خرد و اخلاق و حكمت بهره برده است. در اين عرصه، منطق خيلى كمتر از عرصه هاى ديگر زندگى بشرى حاكم بوده است. كسانى كه خسارت اين بى خردى و بى منطقى و فساد و گناه آلودگى را پرداخته اند، آحاد افراد بشر، گاهى مردم يك جامعه و گاهى مردم جوامع متعدّد بودند. اين حكومتها در آغاز به شكل استبداد فردى بودند؛ بعد با تحوّل جوامع بشرى، به صورت استبداد جمعى و سازمان يافته درآمدند. لذا مهم ترين كار انبياى عظام الهى مقابله با طواغيت و كسانى است كه نعمتهاى خدا را ضايع كردند: «وَ إِذٰا تَوَلّٰى سَعىٰ فِي اَلْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهٰا وَ يُهْلِكَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْفَسٰادَ »(2). آيه ى قرآن، از اين حكومتهاى فاسد، با اين تعبيرات تكان دهنده ياد ميكند؛ سعى كردند تا فساد را جهانگير كنند. «أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ
كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ اَلْبَوٰارِ * جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهٰا وَ بِئْسَ اَلْقَرٰارُ» (1)؛ نعمتهاى الهى و انسانى و طبيعى را به كفران تبديل كردند و انسانها را كه بايد از اين نعم برخوردار ميشدند، در جهنّم سوزانى كه از كفران خود به وجود آوردند، سوزاندند و كباب كردند. انبياء در مقابل اينها صف آرايى كردند. اگر انبياء با طواغيت عالم و طغيانگران تاريخ برخورد نداشتند، احتياج به جنگ و جدل نبود. اينكه قرآن ميگويد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ »(2)، چه بسيار پيامبرانى كه همراه با مؤمنان خداپرست، به قتال و جنگ دست زدند؛ اين جنگ با چه كسانى بود؟ طرف جنگ انبياء، همين حكومتهاى فاسد، قدرتهاى ويرانگر و طغيانگر تاريخ بودند كه بشريّت را بدبخت و نابود كردند.
انبياء نجات دهندگان انسانند؛ لذا در قرآن، يك هدف بزرگ نبوّتها و رسالتها، اقامه ى عدل معرّفى شده است: «لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ »(3). اصلاً انزال كتابهاى الهى و ارسال رسل براى اين بوده است كه قسط و عدل در ميان جوامع حاكم شود؛ يعنى نمادهاى ظلم و زورگويى و فساد از ميان برخيزد. حركت امام حسين (عليه السّلام)، چنين حركتى بود. فرمود: «انّما خرجت لطلب الإصلاح فى امّة جدّى» (4). همچنين فرمود: «من رأى سلطاناً جائراً مستحلّاً لحرم الله، ناكثاً لعهدالله [تا آخر] فلم يغيّر عليه بفعلٍ و لا قولٍ كان حقاً على الله ان يدخله مدخله» (5)يعنى اگر كسى كانون فساد و ظلم را ببيند و بى تفاوت بنشيند، در نزد خداى متعال با او هم سرنوشت است. فرمود: من براى گردنكشى و تفرعن حركت نكردم.
1) . سوره ى ابراهيم، آيات 28 و 29، ترجمه: «آيا به كسانى كه [شكر] نعمت خدا را به كفر تبديل كردند و قوم خود را به سراى هلاكت درآوردند ننگريستى؟ * [در آن سراى هلاكت كه] جهنّم است [و] در آن وارد مى شوند، و چه بد قرارگاهى است».
2) . سوره ى آل عمران، آيه ى 147
3) . سوره ى حديد، بخشى از آيه ى 25، ترجمه: «به راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند...»
4) . بحارالانوار، ج 44، ص 329
5) . رجال نجاشى، ص 144
دعوت مردم عراق از امام حسين (عليه السّلام) براى اين بود كه برود و حكومت كند؛ امام هم به همين دعوت پاسخ دادند. يعنى چنين نيست كه امام حسين (عليه السّلام) به فكر حكومت نبود، امام حسين (عليه السّلام) به فكر سركوب كردن قدرتهاى طاغوتى بود؛ چه با گرفتن حكومت و چه با شهادت و دادن خون.(1)
امام حسين (عليه السّلام) ميدانست كه اگر اين حركت را نكند، اين امضاى او، اين سكوت او، اين سكون او، چه بر سر اسلام خواهد آورد. وقتى قدرتى همه ى امكانات جوامع و يا يك جامعه را در اختيار دارد و راه طغيان پيش ميگيرد و جلو ميرود، اگر مردان و داعيه داران حق در مقابل او اظهار وجود نكنند و حركت او را تخطئه نكنند، با اين عمل، كار او را امضا كرده اند؛ يعنى ظلم به امضاى اهل حق ميرسد، بدون اينكه خودشان خواسته باشند. اين گناهى بود كه آن روز بزرگان و آقازادگان بنى هاشم و فرزندان سردمداران بزرگ صدر اسلام مرتكب شدند. امام حسين (عليه السّلام) اين را برنميتافت؛ لذا قيام كرد.
نقل شده است بعد از آنكه امام سجّاد (عليه السّلام) پس از حادثه ى عاشورا به مدينه برگشت، شايد از آن وقتى كه اين كاروان از مدينه بيرون رفت و دوباره برگشت ده، يازده ماه فاصله شده بود، يك نفر خدمت ايشان آمد و عرض كرد: يابن رسول الله! ديديد رفتيد، چه شد! راست هم ميگفت؛ اين كاروان در حالى رفته بود كه حسين بن على (عليه السّلام)، خورشيد درخشان اهل بيت، فرزند پيغمبر و عزيزِ دل رسول الله، در رأس و ميان آنها بود؛ دختر اميرالمؤمنين با عزّت و سرافرازى رفته بود؛ فرزندان اميرالمؤمنين عبّاس و ديگران، فرزندان امام حسين، فرزندان امام حسن، جوانان برجسته و زبده
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1380/12/27
و نامدار بنى هاشم، همه با اين كاروان رفته بودند؛ حالا اين كاروان برگشته و فقط يك مرد، امام سجّاد (عليه السّلام) در اين كاروان هست؛ زنها اسارت كشيده، رنج و داغ ديده اند؛ امام حسين نبود، على اكبر نبود، حتّى كودك شيرخوار در ميان اين كاروان نبود. امام سجّاد (عليه السّلام) در جواب آن شخص فرمود: فكر كن اگر نميرفتيم، چه ميشد! بله، اگر نميرفتند، جسمها زنده ميماند، امّا حقيقت نابود ميشد؛ روح ذوب ميشد؛ وجدانها پايمال ميشد؛ خرد و منطق در طول تاريخ محكوم ميشد و حتّى نام اسلام هم نميماند.(1)
در طول تاريخ اسلام وقتى نگاه ميكنيم، نداشتن اين درك و شمّ سياسىِ درست، ملّتها را هميشه در خواب نگه داشته است و به دشمنان ملّتها امكان داده است كه هر كارى كه ميخواهند، بر سر ملّتها بياورند و از عكس العمل آنها در امان و مصون بمانند.
با اين نگاه، شما به حادثه ى كربلا نگاه كنيد. بسيارى از مسلمانانِ دوران اواخر شصت ساله ى بعد از حادثه ى هجرت يعنى پنجاه ساله ى بعد از رحلت نبىّ مكرّم از حوادثى كه ميگذشت، تحليل درستى نداشتند. چون تحليل نداشتند، عكس العمل نداشتند. لذا ميدان، باز بود جلوى كسانى كه هر كارى ميخواستند، هر انحرافى كه در مسير امّت اسلامى به وجود مى آوردند، كسى جلودارشان نباشد؛ ميكردند. كار به جايى رسيد كه يك فرد فاسقِ فاجرِ بدنامِ رسوا، جوانى كه هيچ يك از شرايط حاكميّت اسلامى و خلافت پيغمبر در او وجود ندارد و نقطه ى عكس مسير پيغمبر در اعمال او ظاهر است، بشود رهبر امّت اسلامى و جانشين پيغمبر! ببينيد چقدر اين حادثه امروز به نظر شما عجيب مى آيد؟ آن روز اين حادثه به نظر مردمى كه در آن دوران بودند، عجيب نيامد. خواص احساس خطر
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 1380/12/27
نكردند. بعضى هم كه شايد احساس خطر ميكردند، منافع شخصى شان، عافيّتشان، راحتشان، اجازه نداد كه عكس العملى نشان بدهند. پيغمبر، اسلام را آورد تا مردم را به توحيد، به پاكيزگى، به عدالت، به سلامت اخلاق، به صلاح عمومى جامعه ى بشرى سوق بدهد. امروز كسى به جاىِ پيغمبر مى نشيند كه سر تا پايش فساد است، سر تا پايش فسق است، به اصل وجود خدا و وحدانيّت خدا اعتقادى ندارد. با فاصله ى پنجاه سال بعد از رحلت پيغمبر، يك چنين كسى مى آيد سر كار! اين به نظر شما امروز خيلى عجيب مى آيد؛ آن روز به نظر بسيارى از آن مردم، عجيب نيامد. عجب! يزيد خليفه شد و مأمورين غلاظ و شداد را گذاشتند در اطراف دنياى اسلام كه از مردم بيعت بگيرند. مردم هم دسته دسته رفتند بيعت كردند؛ علما بيعت كردند، زهّاد بيعت كردند، نخبگان بيعت كردند، سياستمداران بيعت كردند.
در يك چنين موقعيّتى كه اين قدر غفلت بر دنياى اسلام حاكم است كه خطر را درك و استشمام نميكنند، چه كار بايد كرد؟ كسى مثل حسين بن على كه مظهر اسلام است، نسخه ى بى تغيير پيغمبر مكرّم اسلام است «حسين منّى و انا من حسين» (1)در اين شرايط چه كار بايد بكند؟ او بايد كارى كند كه دنياى اسلام را نه فقط آن روز، بلكه در طول قرنهاى بعد از آن بيدار كند؛ آگاه كند؛ تكان بدهد. اين تكان با قيام امام حسين شروع شد. حالا اينكه امام حسين دعوت شد براى حكومت در كوفه و حركت كرد به كوفه، اينها ظواهر كار و بهانه هاى كار بود. اگر امام حسين (عليه السّلام) دعوت هم نميشد، اين قيام تحقّق پيدا ميكرد. امام حسين بايد اين حركت را انجام ميداد، تا نشان بدهد كه دستور كار، در يك چنين شرايطى، براى مسلمان چيست. نسخه را به همه ى مسلمانهاى قرنهاى بعدى نشان داد. يك نسخه اى نوشت؛ منتها نسخه ى حسين بن على، نسخه ى لفّاظى و حرّافى و «دستور بده، خودت بنشين» نبود؛ نسخه ى عملى بود. او خودش
1) . كامل الزّيارات، باب 14، ص 52
حركت كرد و نشان داد كه راه اين است. ايشان از قول پيغمبر نقل ميكند كه آن وقتى كه شما ديديد كه اسلام كنار گذاشته شد؛ ظالمين بر مردم حكومت ميكنند؛ دين خدا را تغيير ميدهند؛ با فسق و فجور با مردم رفتار ميكنند؛ آن كسى كه در مقابل اين وضع، نايستد و قيام نكند، «كان حقّاً على الله ان يدخله مدخله» (1)خداى متعال با اين آدم ساكت و بى تفاوت هم مثل همان كسى كه «مستحلّ حرمات الله» (2)است، رفتار خواهد كرد. اين نسخه است. قيام امام حسين اين است. در راه اين قيام، جان مطهّر و مبارك و گرانبهاى امام حسين كه برترين جانهاى عالم است، اگر قربانى شود به نظر امام حسين، بهاى زيادى نيست. جان بهترينِ مردمان كه اصحاب امام حسين بودند، اگر قربان شود، براى امام حسين بهاى گرانى محسوب نميشود. اسارت آل الله، حرم پيغمبر، شخصيّتى مثل زينب كه در دست بيگانگان اسير بشود، حسين بن على ميدانست وقتى در اين بيابان كشته شود، آنها اين زن و بچّه را اسير ميكنند، اين اسارت و پرداختن اين بهاى سنگين به نظر امام حسين، براى اين مقصود، سنگين نبود. بهايى كه ما ميپردازيم، بايد ملاحظه شود با آن چيزى كه با اين پرداخت، براى اسلام، براى مسلمين، براى امّت اسلامى و براى جامعه به دست مى آيد. گاهى صد تومان انسان خرج كند، اسراف كرده؛ گاهى صد ميليارد اگر خرج كند، اسراف نكرده. بايد ديد چه در مقابلش ميگيريم.(3)
ماجراى كربلا تقريباً بيشتر از يك نصف روز يا اندكى بيشتر طول نكشيده است. تعدادى هم شهيد شده اند، حالا 72 نفر يا چند نفر كمتر و بيشتر اين همه شهيد در دنيا هست. مسئله ى كربلا كه شما مى بينيد اين همه
عظمت پيدا كرده است؛ حق هم همين است و از اينها هم عظيم تر است، اين گونه در اعماق وجود بشر تأثير گذاشته و نفوذ كرده است، به خاطرِ روح اين قضيّه است. جسم قضيّه چندان حجمى ندارد. بالاخره بچه هاى كوچك در همه جا كشته شده اند؛ درحالى كه آنجا يك بچه ى شش ماهه كشته شد، دشمنان در بعضى جاها قتل عام كرده اند و صدها بچّه را كشته اند، قضيّه در اينجا از لحاظ جسمانى مطرح نيست؛ از لحاظ معنا و روح خيلى مهم است.
روح قضيّه اين است كه امام حسين (عليه السّلام) در اين ماجرا، با يك لشكر روبه رو نبود؛ با جماعتى از انسانها، هر چند صد برابر خودش، طرف نبود؛ امام حسين (عليه السّلام) با جهانى انحراف و ظلمات روبرو بود. اين مهم است. با يك جهان كجروى و ظلمت و ظلم مواجه بود، كه آن جهان هم همه چيز داشت. پول، زر و زور، شعر، كتاب و محدّث و آخوند داشت. وحشت انگيز بود. تن آدم معمولى حتّى آدم فوق معمولى در مقابل عظمت پوشالى آن دنياى ظلمت ميلرزيد. قدم و دل امام حسين (عليه السّلام) در مقابل اين دنيا نلرزيد؛ احساس ضعف و ترديد نكرد و يك تنه وسط ميدان آمد. عظمت قضيّه اين است كه قيام لله است.
كار امام حسين (عليه السّلام) در كربلا، با كار جدّ مطهّرش حضرت محمّدبن عبدالله (صلّى الله عليه وآله وسلم) در بعثت، قابل تشبيه و مقايسه است. قضيّه اين است. همان طور كه پيغمبر در آنجا، يك تنه با يك دنيا مواجه شد، امام حسين هم در ماجراى كربلا، يك تنه با يك دنيا مواجه بود. آن بزرگوار هم نترسيد؛ ايستاد و جلو آمد. امام حسين هم نترسيد؛ ايستاد و جلو آمد. حركت نبوى و حركت حسينى، مثل دايره ى متّحدالمركز هستند. به يك جهت متوجّهند. لذا اينجا «حسين منّى و انا من حسين» معنا پيدا ميكند. اين عظمت كار امام حسين است.
امام حسين (عليه السّلام) در شب عاشورا كه فرمود: برويد و اينجا نمانيد؛
دست بچه هاى مرا هم بگيريد و ببريد؛ اينها مرا ميخواهند، شوخى كه نكرد. فرض كنيد آنها قبول ميكردند و ميرفتند و امام حسين، تك و تنها و يا با ده نفر ميماند؛ آيا خيال ميكنيد عظمت كار امام حسين كم ميشد؟ نه؛ عيناً باز همين عظمت را داشت. اگر به جاىِ اين 72 نفر، 72 هزار نفر اطراف امام حسين را ميگرفتند، آيا باز عظمت كار كم ميشد؟ نه، عظمت كار اينجا بود كه امام حسين (عليه السّلام)، در مقابل فشار و سنگينى يك دنياى متعرّض و مدّعى، احساس ترديد نكرد؛ درحالى كه آدمهاى معمولى احساس ترديد ميكنند. آدمهاى فوق معمولى هم احساس ترديد ميكنند. كمااينكه بارها گفته ام عبدالله بن عبّاس كه يك شخصيّت بزرگى است و همه ى آقازاده هاى قريش، از آن وضع ناراحت بودند. عبدالله زبير، عبدالله عمر، عبدالرّحمن بن ابى بكر و فرزندان بزرگان صحابه و بعضى صحابه از اين قبيلند. در مدينه عدّه ى زيادى صحابه بودند؛ آدمهاى باغيرتى هم بودند، نه اينكه خيال كنيد باغيرت نبودند؛ همان كسانى بودند كه در مقابل تهاجم مسلم بن عقبه، در قضيّه ى «حَرّه» مدينه كه سال بعد به مدينه حمله بردند و همه را قتل عام كردند ايستادند جنگيدند و مبارزه كردند. خيال نكنيد ترسو بودند؛ نه، شمشيرزن و شجاع بودند.
امّا شجاعت ورود در ميدان جنگ، يك مسئله است و شجاعت مواجه شدن با يك دنيا، يك مسئله ى ديگر است. امام حسين (عليه السّلام) اين دوّمى را داشت. براى اين دوّمى حركت كرد. براى همين است كه من بارها تأكيد كرده ام كه حركت امام بزرگوار ما، يك حركت حسينى بود. امام بزرگوار در زمان ما، رشحه اى از حركت حسينى را در كار خود داشت. حالا بعضى بگويند كه امام حسين در صحراى كربلا، تشنه شهيد شد؛ ولى امام بزرگوار، با اين عزّت، حكومت و زندگى كردند؛ از دنيا رفتند و تشييع شدند. شاخص قضيّه اينها نيست. شاخص قضيّه مواجه شدن با يك عظمت پوشالى است كه همه ى چيزها را هم با خود دارد.(1)
1) . در ديدار با پاسداران انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار 1375/9/24
يك جمله در زيارت اربعينِ امام حسين (عليه السّلام) ذكر شده است كه مانند بسيارى از جملات اين زيارتها و دعاها، بسيار پُرمغز و در خور تأمّل و تدبّر است... آن جمله اين است: «وبذل مهجته فيك» . اين زيارت اربعين است؛ منتها فقره هاى اوّل آن، دعا است كه گوينده ى اين جملات خطاب به خداوند متعال عرض ميكند: «وبذل مهجته فيك» ؛ يعنى حسين بن على، جان و خون خود را در راه تو داد؛ «ليستنقذ عبادك من الجهالة» ؛ تا بندگان تو را از جهل نجات دهد؛ «وحيرة الضّلالة» ؛ و آنها را از سرگردانىِ ناشى از ضلالت و گمراهى برهاند. اين يك طرف قضيّه، يعنى طرفِ قيام كننده؛ حسين بن على (عليه السّلام) است. طرف ديگر قضيّه، در فقره ى بعدى معرّفى ميشود: «وقد توازر عليه من غرّته الدنيا و باع حظّه بالارذل الأدنى» ؛ نقطه ى مقابل، كسانى بودند كه فريب زندگى، آنها را به خود مشغول و دنياى مادّى، زخارف دنيايى، شهوات و هواهاى نفس، از خود بيخودشان كرده بود؛ «وباع حظّه بالارذل الأدنى» ؛ سهمى را كه خداى متعال براى هر انسانى در آفرينش عظيم خود قرار داده است، اين سهم عبارت است از سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت به بهاى پست و ناچيز و غير قابل اعتنايى فروخته بودند. اين، خلاصه ى نهضت حسينى است.
با مداقّه ى در اين بيان، انسان احساس ميكند كه نهضت حسينى در واقع با دو نگاه قابل ملاحظه است، كه هر دو هم درست است؛ امّا مجموع دو نگاه، نشان دهنده ى ابعاد عظيم اين نهضت است. يك نگاه، حركت ظاهرى حسين بن على است؛ كه حركت عليه يك حكومت فاسد و منحرف و ظالم و سركوبگر يعنى حكومت يزيد است؛ امّا باطن اين قضيّه، حركت بزرگ ترى است كه نگاه دوّم، انسان را به آن ميرساند؛ و آن حركت عليه جهل و زبونى انسان است. درحقيقت، امام حسين اگرچه با يزيد مبارزه ميكند، امّا مبارزه ى گسترده ى تاريخى وى با يزيدِ كوته عمرِ بى ارزش نيست؛ بلكه
با جهل و پستى و گمراهى و زبونى و ذلّت انسان است. امام حسين با اينها مبارزه ميكند.(1)
يك حكومت آرمانى به وسيله ى اسلام به وجود آمد. اگر بخواهيم ماجراى امام حسين را در سطورى خلاصه كنيم، اين طور ميشود: بشريّت، دچار ظلم و جهل و تبعيض بود. حكومتهاى بزرگ دنيا، كه حكومت قيصر و كسراى آن زمان است، چه در ايران آن روز، چه در امپراتورى روم آن روز، حكومت اشرافيگرى و حكومت غير مردمى و حكومت شمشير بى منطق و حكومت جهالت و فساد بود. حكومتهاى كوچك تر هم مثل آنچه كه در جزيرة العرب بود، از آنها بدتر بودند و مجموعاً جاهليّتى دنيا را فرا گرفته بود. در اين ميان، نور اسلام به وسيله ى پيامبر خدا و با مدد الهى و مبارزات عظيم و توانفرساى مردمى توانست اوّل يك منطقه از جزيرة العرب را روشن كند و بعد بتدريج گسترش يابد و شعاع آن، همه جا را فرا گيرد. وقتى پيامبر از دنيا ميرفت، اين حكومت، حكومت مستقرّى بود كه ميتوانست الگوى همه ى بشريّت در طول تاريخ باشد؛ و اگر آن حكومت با همان جهت ادامه پيدا ميكرد، بدون ترديد تاريخ عوض ميشد؛ يعنى آنچه كه بنا بود در قرنها بعد از آن در زمان ظهور امام زمان در وضعيّت فعلى پديد آيد، در همان زمان پديد آمده بود. دنياى سرشار از عدالت و پاكى و راستى و معرفت و محبّت، دنياى دوران امام زمان است كه زندگى بشر هم از آنجا به بعد است. زندگى حقيقى انسان در اين عالم، مربوط به دوران بعد از ظهور امام زمان است كه خدا ميداند بشر در آنجا به چه عظمتهايى نايل خواهد شد. بنابراين، اگر ادامه ى حكومت پيامبر ميسّر ميشد و در همان دوره هاى اوّل پديد مى آمد و تاريخ بشريّت عوض ميشد، فرجام كار بشرى مدّتها جلو مى افتاد؛ امّا اين
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/1/26
كار به دلايلى نشد.
خصوصيّت حكومت پيامبر اين بود كه به جاىِ ابتناء بر ظلم، ابتناء بر عدل داشت. به جاىِ شرك و تفرقه ى فكرى انسان، متّكى بر توحيد و تمركز بر عبوديّت ذات مقدّس پروردگار بود. به جاىِ جهل، متّكى بر علم و معرفت بود. به جاىِ كينه ورزى انسانها با هم، متّكى بر محبّت و ارتباط و اتّصال و رفق و مدارا بود؛ يعنى يك حكومتِ از ظاهر و باطن آراسته. انسانى كه در چنين حكومتى پرورش پيدا ميكند، انسانى باتقوا، پاكدامن، عالم، بابصيرت، فعّال، پُرنشاط، متحرّك و رو به كمال است. با گذشت پنجاه سال، قضايا عوض شد. اسم، اسم اسلام ماند؛ نام، نام اسلامى بود؛ امّا باطن ديگر اسلامى نبود. به جاىِ حكومت عدل، باز حكومت ظلم بر سر كار آمد. به جاىِ برابرى و برادرى، تبعيض و دودستگى و شكاف طبقاتى به وجود آمد. به جاىِ معرفت، جهل حاكم شد. در اين دوره ى پنجاه ساله، هرچه به طرف پايين مى آييم، اگر انسان بخواهد از اين سرفصلها بيشتر پيدا كند، صدها شاهد و نمونه وجود دارد كه اهل تحقيق بايد اينها را براى ذهنهاى جوان و جوينده روشن كنند.
امامت به سلطنت تبديل شد! ماهيّت امامت، با ماهيّت سلطنت، مغاير و متفاوت و متناقض است. اين دو ضدّ همند. امامت، يعنى پيشوايىِ روحى و معنوى و پيوند عاطفى و اعتقادى با مردم. امّا سلطنت، يعنى حكومت با زور و قدرت و فريب؛ بدون هيچ گونه علقه ى معنوى و عاطفى و ايمانى. اين دو، درست نقطه ى مقابل هم است. امامت، حركتى در ميان امّت، براى امّت و در جهت خير است. سلطنت، يعنى يك سلطه ى مقتدرانه عليه مصالح مردم و براى طبقات خاص؛ براى ثروت اندوزى و براى شهوت رانى گروه حاكم. آنچه كه ما در زمان قيام امام حسين مى بينيم، دوّمى است، نه آن اوّلى. يعنى يزيدى كه بر سر كار آمده بود، نه با مردم ارتباط داشت، نه علم داشت، نه پرهيزكارى و پاكدامنى و
پارسايى داشت، نه سابقه ى جهاد در راه خدا داشت، نه ذرّه اى به معنويّات اسلام اعتقاد داشت، نه رفتار او رفتار يك مؤمن و نه گفتار او گفتار يك حكيم بود. هيچ چيزش به پيامبر شباهت نداشت. در چنين شرايطى، براى كسى مثل حسين بن على كه خود او همان امامى است كه بايد به جاىِ پيامبر قرار گيرد، فرصتى پيش آمد و قيام كرد.
اگر به تحليل ظاهرى قضيّه نگاه كنيم، اين قيام، قيام عليه حكومت فاسد و ضدّ مردمى يزيد است؛ امّا در باطن، يك قيام براى ارزشهاى اسلامى و براى معرفت و براى ايمان و براى عزّت است. براى اين است كه مردم از فساد و زبونى و پستى و جهالت نجات پيدا كنند. لذا ابتدا كه از مدينه خارج شد، در پيام به برادرش محمّدبن حنفيّه و در واقع در پيام به تاريخ چنين گفت: «وانّى لم أخرج أشراً و لابطراً و لامفسداً و لاظالماً» ؛ من با تكبّر، با غرور، از روى فخرفروشى، از روى ميل به قدرت و تشنه ى قدرت بودن قيام نكردم؛ «انّما خرجت لطلب الإصلاح فى امّة جدّى» (1)من ميبينم كه اوضاع در ميان امّت پيامبر دگرگون شده است؛ حركت، حركت غلطى است؛ حركت، حركت به سمت انحطاط است؛ در ضدّ جهتى است كه اسلام ميخواست و پيامبر آورده بود. قيام كردم براى اينكه با اينها مبارزه كنم.(2)
امروز هم هرجايى كه بشر در دنيا ضربه خورده است، چه ضربه ى سياسى، چه ضربه ى نظامى و چه ضربه ى اقتصادى، اگر ريشه اش را كاوش كنيد، يا در جهل است، يا در زبونى. يعنى يا نميدانند و معرفت لازم را به آنچه كه بايد معرفت داشته باشند، ندارند؛ يا اينكه معرفت دارند، امّا خود را ارزان فروخته اند؛ زبونى را خريده اند و حاضر به پستى و دنائت شده اند! امام
سجّاد و اميرالمؤمنين بنابر آنچه كه از آنها نقل شده فرموده اند: «ليس لانفسكم ثمن الّا الجنّة فلا تبيعوها بغيرها» (1)اى انسان! اگر بنا است هستى و هويّت و موجوديّت تو فروخته شود، فقط يك بها دارد و بس و آن بهشتِ الهى است. به هرچه كمتر از بهشت بفروشى، سرت كلاه رفته است. اگر همه ى دنيا را هم به قيمتِ قبول پستى و ذلّت و زبونى روح به شما بدهند، جايز نيست. همه ى كسانى كه در اطراف دنيا تسليم زر و زور صاحبان زر و زور شده اند و اين زبونى را قبول كرده اند چه عالم، چه سياستمدار، چه فعّال سياسى و اجتماعى و چه روشنفكر، به خاطرِ اين است كه ارزش خود را نشناختند و خود را فروختند. بسيارى از سياستمداران دنيا خودشان را فروخته اند. عزّت فقط اين نيست كه انسان روى تخت سلطنت يا رياست بنشيند. گاهى يك نفر بر تخت سلطنت نشسته است، به هزاران نفر هم با تكبّر فخرفروشى ميكند و زور ميگويد؛ امّا درعينِحال زبون و اسير يك قدرت و يك مركز ديگر است؛ اسير تمايلات نفسانىِ خود است كه البتّه اسراى سياسىِ امروز دنيا به اين آخرى نميرسند، چون اسير قدرتها و اسير مراكزند!
... پيامبر در مقابل مردم مثل بندگان غذا ميخورد و مثل بندگان مى نشست؛ نه مثل اشراف زاده ها: «كان رسول الله (صلّى الله عليه وآله) يأكل اكل العبد و يجلس جلوس العبد» (2)پيامبر جزو فاميلهاى اشراف زاده بود؛ امّا رفتار او با مردم خود، رفتار متواضعانه اى بود. به آنها احترام ميكرد؛ به آنها فخر و تعنّد نميفروخت؛ امّا اشاره و نگاه مباركش بر تن امپراتوران آن روز عالم در سالهاى آخر عمرش لرزه مى انداخت. اين عزّت است.
امامت، يعنى دستگاهى كه عزّت خدايى را براى مردم به وجود مى آورد. علم و معرفت به مردم ميدهد. رفق و مدارا را ميان آنها ترويج ميكند. ابّهت اسلام و مسلمين را در مقابل دشمن حفظ ميكند. امّا سلطنت و
حكومتهاى جائرانه، نقطه ى مقابل آن است. امروز در بسيارى از كشورهاى دنيا اسم زمامداران، پادشاه نيست، امّا در واقع پادشاهند. اسمشان سلطان نيست و ظواهر دموكراسى هم در آنجاها جارى است، امّا در باطن، همان سلطنت است؛ يعنى رفتار تعنّدآميز با مردم و رفتار ذلّت آميز با هر قدرتى كه بالاسر آنها باشد! حتّى شما مى بينيد كه در يك كشور بزرگ و مقتدر، رؤساى سياسى آنها باز به نوبه ى خود مقهور و اسير دست صاحبان كمپانى ها، مراكز شبكه اى پنهان جهانى، مراكز مافيايى و مراكز صهيونيستى هستند. مجبورند طبق ميل دل آنها حرف بزنند و موضع گيرى كنند؛ براى اينكه آنها نرنجند. اين سلطنت است. وقتى كه در رأس، ذلّت و زبونى وجود داشت، در قاعده و بدنه هم ذلّت و زبونى وجود خواهد داشت. امام حسين عليه اين قيام كرد.
در رفتار امام حسين، از اوّلى كه از مدينه حركت كرد، تا مثل فردايى كه در كربلا به شهادت رسيد، همان معنويّت و عزّت و سرافرازى و درعينِحال عبوديّت و تسليم مطلق در مقابل خدا محسوس است. در همه ى مراحل هم اين طور است. آن روز كه صدها نامه و شايد هزارها نامه با اين مضمون براى او آوردند كه ما شيعيان و مخلصان تو هستيم و در كوفه و در عراق منتظرت هستيم، دچار غرور نشد. آنجا كه سخنرانى كرد و فرمود: «خطّ الموت على ولد آدم مخطّ القلاده فى جيد الفتاة» (1)، صحبت از مرگ كرد. نگفت چنان و چنين ميكنيم. دشمنانش را تهديد و دوستانش را تطميع به تقسيم مناصب كوفه نكرد. حركت مسلمانانه ى همراه با معرفت، همراه با عبوديّت و همراه با تواضع، آن وقتى است كه همه دستها را به طرفش دراز كرده اند و نسبت به او اظهار ارادت ميكنند. آن روز هم كه در كربلا همراه يك جمعِ كمتر از صد نفر، توسّط سى هزار جمعيّت از اراذل و اوباش محاصره شد و
1) . بحارالانوار، ج 44، باب 37، ص 366
جانش را تهديد كردند، عزيزانش را تهديد كردند، زنها و حرمش را تهديد به اسارت كردند، ذرّه اى اضطراب در اين مرد خدا و اين بنده ى خدا و اين عزيز اسلام مشاهده نشد.(1)
انقلاب اسلامى عمل به اين نسخه بود. امام بزرگوار ما به اين نسخه عمل كرد. يك عدّه اى آدمهاى ظاهرنگر و سطحى بين البتّه آدمهاى خوب، مردمان بدى نبودند؛ ما اينها را مى شناختيم، همان وقت ميگفتند كه ايشان اين جوانها را به ميدان آوردند و بهترين جوانهاى ما به كشتن داده ميشوند؛ خونشان ريخته ميشود. خيال ميكردند كه امام نميداند كه جان اين جوانها در خطر قرار ميگيرد. دلشان براى او ميسوخت. اين ناشى بود از اينكه محاسبه ى درست نميشد. بله، در جنگ تحميلى، ما اين همه شهيد داديم، اين همه جانباز داديم، اين همه خانواده داغدار شدند. اين، بهاى بزرگى است؛ امّا در مقابل، چه؟ در مقابل، استقلال كشور، پرچم اسلام، هويّت ايران اسلامى را در مقابل آن طوفان عظيم حفظ كرديم.(2)
دشمن امام حسين (عليه السّلام)، پول و زور و شمشيرزن و مروّج و مبلّغ و سينه چاك داشت. عزيزان من! الان وضع شما اين است. كربلا تا آخر دنيا گسترده است. كربلا كه به مرزهاى آن ميدان چند صد مترى محدود نميشد. الان همان روز است. همه ى دنياى استكبار و ظلم امروز، با جمهورى اسلامى مواجه است.
البتّه امروز حقّاً و انصافاً بهتر از زمان امام حسين است. بايد اين را
قبول كرد. بالاخره امروز در لابلاى اين ظلمات، روشنى هايى ديده ميشود. افراد و كسانى هستند؛ روشنفكران، مردمان آگاه و ملّتهايى در گوشه وكنار دنيا هستند؛ ارتباطات خوب است. امّا وضع دشمن اسلام و جمهورى اسلامى و دشمن اين حق و اين گوهر گرانمايه اى كه در اختيار و در مشت شما است، در همه جا گسترده است. از دولت استكبارى آمريكا بگيريد تا فرهنگ حاكم بر بسيارى از جوامع امروز دنيا، اعم از جوامع غربى و دنباله روهاى آنها، تا دلهاى فريب خورده اى كه حتّى در خانه ى شما، يعنى در چهار ديوارى همين كشور الهى و حسينى زندگى ميكنند گسترده است؛ مدّعى هم هستند! ناگهان با يك نشست و برخاست، جمهورى اسلامى را به چيزى متّهم ميكنند كه اگر براى مردم دنيا تشريح شود، مردم دنيا تعجّب خواهند كرد! همان طور كه اميرالمؤمنين را به نماز نخواندن متّهم ميكردند!
... در قضاياى مختلف، در محاصره ى اقتصادى و در كارهاى گوناگون و تهديدهاى مختلف هم اين گونه است. البتّه معارضه ى سياسى و فرهنگى دولتها، بخش كوچك معارضه با جمهورى اسلامى است. بخش مهم تر، معارضه ى فرهنگى غرب با نظام جمهورى اسلامى است كه يك معارضه ى عميق و بلندمدّت است. ايستادگى در مقابل اينها روح حسينى ميخواهد. آن كسانى كه امروز در مقابل تهاجم و توطئه آفرينى هاى دشمنان ما در جبهه ى استكبار، در كار جهادى و سياسى ايستادگى ميكنند، كار حسين بن على (عليه السّلام) را ميكنند. پس عظمت حركت حسين بن على (عليه السّلام) اينجا است.
اين نكته به نوبه ى خود، ما را به نقطه ى ديگرى ميرساند و آن اين است كه چطور ميشود ايستاد؟ ايستادن كه كار آسانى نيست؛ قدرت ميخواهد. اين قدرت نيز با اخلاص حاصل ميشود؛ لذا بايد سراغ اخلاص برويد و برويم. براى خدا، براى وظيفه و تكليف فعّاليّت كنيم، نه براى خواهشها و هواهاى نفسانى، يا توقّعات و گفتن اين وآن. اگر اين شد، آن وقت ميدان، هيچ گاه
از انسانهاى بزرگ و ستونهاى استوارى كه ميتوانند اين خيمه را نگه دارند، خالى نخواهد بود. همان گونه كه مسئله در ميدان جنگ، براى بسيارى از رزمندگان فداكار و جان بركف ما، حقّاً و انصافاً مسئله ى اخلاص بود. اوّل انقلاب، قبل از جنگ و بعد از جنگ هم همين طور بوده است. مسئله ى اخلاص را تمرين كنيم.(1)
امروز جمهورى اسلامى به اين روحيّه و به آن عزم و ايستادگى نياز دارد. من ميخواهم به شما بگويم كه عزيزان من! امروز حيثيّت ايران و ملّت ايران هم نياز دارد. اگر كسى اهل دين خدا هم نباشد، براى خدا كارى نخواهد كرد؛ همين قدر بخواهد كه اين خانه براى اهل آن سالم و پابرجا بماند. چنين كسى هم بايد بداند كه جز با ايستادگى پارسايانه و شجاعانه در مقابل دشمن، امكان پذير نيست. دشمن لحظه اى غافل نيست و هر كارى بتواند ميكند. من بارها گفته ام دشمنان جهانى ما، هيچ منّتى بر ملّت ايران ندارند كه بگويند ما ميتوانستيم فلان ضربه را به شما بزنيم و نزديم؛ نه. هر ضربه اى كه نزدند، نميتوانستند! نتوانستن كه فقط نداشتن مهمّات نيست. هزار گونه مانع و مشكل داشتند كه نميتوانستند. از عكس العملش و از مشكلات منطقه اى ترسيدند؛ ليكن هيچ وقت هم غافل نبودند از اينكه بتوانند ضربه اى را وارد كنند كه كارى و مؤثّر باشد. امتحان هم كردند، ديدند كه براى اين ملّت، ضربه ى كارى وجود ندارد. ضربه اى از جنگ هشت ساله كارى تر؟
جنگ هشت ساله، اين ملّت را آبديده، شجاع و متّكى به نفس كرد. نام اين ملّت را بلند كرد. خيلى از ملّتهاى مسلمان دنيا به خاطرِ جنگ و عقايد شما ملّت، توجّه و گرايش پيدا كرده اند. شرح حال كسانى را كه در ستايش
1) . در ديدار با پاسداران انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار 1375/9/24
ملّت ايران و در ستايش ايران و جمهورى اسلامى و شهر تهران، شعر گفته و مقاله نوشته اند كه فراوان است بخوانيد. در كشورهاى اسلامى، بخصوص در كشورهاى عربى هستند. البتّه كشورهاى غير عربى هم در اين جهت زيادند. از آنها علّت را ميپرسند؛ ميگويند: ماجراى جنگ ما را به خود آورد!
اين ايستادگى ملّت ايران، اين قدرت همراه با مظلوميّت، ملّتها را تكان داد. اين را هم امتحان كردند و ديدند. امّا باز هم مترصّدند؛ «يتربّص بكم الدّوائر»(1). همچنان كه قرآن درباره ى پيغمبر فرمود: دائم در حال كمينگرى هستند كه بتوانند حركتى انجام دهند. اينكه گاهى مى بينيد راجع به ايران و جمهورى اسلامى ميگويند: «امنيّت را چنين ميكند» شايعه درست ميكنند يا ميگويند: «فلان سلاح را دارد؛ در فلان حادثه و انفجار دست داشته است»، همه ى اينها همين توطئه چينى ها است؛ همين نقشه درست كردن و زمينه ساختن براى مبارزه جويى با ملّت ايران است. البتّه همه هم بحمدالله نقش بر آب شده است؛ بعد از اين هم خواهد شد.(2)
وقتى پيامبر از دنيا ميرفت، اين حكومت، حكومت مستقرّى بود كه ميتوانست الگوى همه ى بشريّت در طول تاريخ باشد؛ و اگر آن حكومت با همان جهت ادامه پيدا ميكرد، بدون ترديد تاريخ عوض ميشد؛ يعنى آنچه كه بنا بود در قرنها بعد از آن در زمان ظهور امام زمان پديد آيد، در همان زمان پديده آمده بود.(1)
خصوصيّت حكومت پيامبر اين بود كه به جاى ابتناء بر ظلم، ابتناء بر عدل داشت. به جاى شرك و تفرقه ى فكرى انسان، متّكى بر توحيد و تمركز بر عبوديّت ذات مقدّس پروردگار بود. به جاى جهل، متّكى بر علم و معرفت بود. به جاى كينه ورزى انسانها با هم، متّكى بر محبّت و ارتباط و اتّصال و رفق و مدارا بود؛ يعنى يك حكومتِ از ظاهر و باطن آراسته. انسانى كه در چنين حكومتى پرورش پيدا ميكند، انسانى باتقوا، پاكدامن، عالم، بابصيرت، فعّال، پُرنشاط، متحرّك و رو به كمال است. با گذشت پنجاه سال، قضايا عوض شد. اسم، اسم اسلام ماند؛ نام، نام اسلامى بود؛ امّا باطن ديگر اسلامى نبود. به جاى حكومت عدل، باز حكومت ظلم بر سر
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1379/1/26
كار آمد. به جاى برابرى و برادرى، تبعيض و دودستگى و شكاف طبقاتى به وجود آمد. به جاى معرفت، جهل حاكم شد. امامت به سلطنت تبديل شد! ماهيّت امامت، با ماهيّت سلطنت، مغاير و متفاوت و مناقض است. اين دو ضدّ همند.(1)
بين حركت امام صادق (عليه السّلام) و به طوركلّى حركت عمومى ائمّه ى هدى (عليهم السّلام)، بخصوص نُه امامى كه از بعد از حادثه ى عاشورا تا زمان غيبت حضرت ولىّعصر (ارواحنافداه) اين منصب را داشتند، با رفتار و هويّت و حركت بسيجىِ امروز ملّت ما، رابطه اى وجود دارد.(2)
وقتى شما به تاريخ اسلام نگاه ميكنيد، مقطعى را مى بينيد كه در آن، خلافت - يعنى حكومت مبتنى بر پايه هاى دين - تبديل شده است به سلطنت، كه يكى از مقاطع بسيار خطرناك تاريخ اسلام است. البتّه بعضى از صحابه ى بزرگ پيغمبر در همان اوقات، جامعه ى اسلامى را از اينكه اين حادثه پيش بيايد، برحذر ميداشتند؛ امّا پيش آمد. چرا پيش آمد و علل و عواملش چه بود و چه كسانى بودند؟ اينها فعلاً مورد بحث من نيست، ولى اين حادثه اتّفاق افتاد. نتيجه ى اين اتّفاق اين بود كه جامعه اى كه بر اساس ارزشهاى دينى و اسلامى و در جهت سعادت و صلاح انسان و انسانيّت پديد آمده بود، مسير خودش را به صورت فاحشى تغيير داد. وقتى از منبع و مركز حكومت يك جامعه، تقوا نتراود، صلاح و دين و معرفت و هدايت سرازير نشود، بلكه بعكس، از رأس قلّه ى جامعه، دنياطلبى، اشرافيگرى، مادّه گرايى، شهوت پرستى صادر شود و بروز كند، معلوم است كه در يك چنين جامعه اى، چه بر سر ارزشهاى اصيل و والا خواهد آمد. و اين اتّفاق در يك برهه اى، سالها بعد از وفات نبىّ مكرّم اسلام، در تاريخ صدر اسلام پيش آمد. در چنين شرايطى، دلسوزان و مؤمنان صادق، چه
وظيفه اى دارند؟ در رأس همه، آن كسانى كه بيش از همه وظيفه دارند، امامان معصوم هستند؛ زيرا خداى متعال به آنها از علم خود، از روح خود، از هدايت خود، نصيب وافرى داده است؛ آنها را عالم و معصوم و هدايت كننده و هدايت شونده قرار داده است. ائمّه ى ما در اين دوران، وظيفه ى خودشان دانستند كه در مقابل اين انحراف عجيب بايستند. آنها مدّتى با ايستادگىِ روياروى و واضح سياسى مثل دوران امام حسن و امام حسين (عليهماالسّلام) - كه اثر خود را گذاشت - كار خود را كردند. آن كار، شعله ى اعتراضِ عميقى را به وضعيّت تازه ى پديدآمده ى انحرافى در جامعه ى اسلامى برافروخت و بعد از آن، در دوران ائمّه ى بعدى، اين كار با دشوارى بسيار پيچيده و پُررنجى ادامه پيدا كرد. ائمّه ى اطهار (عليهم السّلام) وظيفه ى خود ميدانستند كه هم پايه ى ارزشها و تفكّر اسلامى را در ذهنيّت جامعه مستحكم و عميق نمايند و هم سعى كنند كه بناى آن سلطنت پديد آمده و به ناحق بر جاى نبوّت نشسته را منهدم و ويران كنند و يك بناى حقيقى و صحيحى به وجود بياورند. ائمّه (عليهم السّلام) اين دو كار را ميكردند. آنچه عرض ميكنم، موضوع يك بحث بسيار طولانى و ريز است كه كتابها خواهد شد؛ اين، يك تصوير اجمالىِ از دور است.(1)
اقامه ى دين، وظيفه است. حاكميّت دين، هدف مهمّ همه ى اديان است؛ «لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ »(2). قيام به قسط، قيام به عدل و حاكميّت الهى، هدف بزرگ اديان است. اصلاً ائمّه ى ما (عليهم السّلام) تمام زجر و مصيبتشان
به خاطرِ اين بود كه دنبال حاكميّت الهى بودند؛ وَالّا اگر امام صادق و امام باقر (عليهماالسّلام) يك گوشه مى نشستند و چند نفر دور خودشان جمع ميكردند و فقط يك مسئله ى شرعى ميگفتند، كسى به آنها كارى نداشت. خود امام صادق در يك حديث ميفرمايد: «هذا أبو حنيفة له أصحابٌ و هذا الحسن البصرىّ له أصحابٌ» (1)ابوحنيفه اصحاب دارد، حسن بصرى اصحاب دارد. پس، چرا به آنها كارى ندارند؟ چون ميدانند كه آن حضرت داعيه ى امامت دارد؛ امّا آنها داعيه ى امامت نداشتند. ابوحنيفه داعيه ى امامت نداشت. اين علماى معروف اهل سنّت، محدّثان و فقهايشان داعيه ى امامت نداشتند. اينها امام زمان را كه هارون، منصور و عبدالملك بود، قبول داشتند.
ميگويند وقتى سليمان بن عبدالملك از دنيا رفت، كتب محمّدبن شهاب زهرى را از خزانه ى او بيرون آوردند. امام زمانش سليمان بن عبدالملك بود؛ براى او كتاب مينوشت. امام يعنى چه؟ امام يعنى رئيس دين و دنيا. او رئيس دين و دنيا بود. حتّى با اينكه به حسب ظاهر، هارون و بقيّه ى خلفاى جورى كه بودند، درسى نخوانده بودند؛ چون آنها وقت درس خواندن كه نداشتند، شاهزاده و آقازاده بودند، مشغول پلو چلو خوردن و شكار و عيّاشى و اين حرفها بودند تا به خلافت ميرسيدند؛ موقع خلافت هم جوان بودند، مثلاً هارون الرشيد بيست ودوساله بود كه به خلافت رسيد؛ بعضى ها بيست وپنج ساله يا سى ساله بودند و درسى نخوانده بودند؛ درعينِحال همان عبّاد و زهّادى كه اسمهايشان را شنيده ايد، از قبيل عمروبن عبيدها و غير ذلك وقتى كه هارون با آنها روبرو ميشد، اعتراف ميكردند كه هارون افقه از آنها است!
مالك در مدينه به وسيله ى استاندار مدينه سر قضيّه اى كتك خورد؛ بعد خليفه از او عذرخواهى فراوان كرد و برايش پول فرستاد. بعد از سفر مكّه، به مدينه رفت و از اوستمالت كرد. بعد با اصحاب ابوحنيفه كه از
1) . اصول كافى، ج 3، ص 315، روايت 5
لحاظ فقهى با مالك مخالف بودند، شروع به بحث كرد و عقايد مالك را اثبات نمود. يعنى چه؟ يعنى مجتهد و فقيه بود؛ رئيس دين و دنيا بود.
اينها ادّعاى امامت نداشتند؛ كسى كه ادّعاى امامت داشت، او همين امام مظلوم و عزيز ما بود؛ امام صادق (عليه السّلام)، امام باقر (عليه السّلام)، امام موسى بن جعفر (عليه السّلام). آنها اين را ميفهميدند؛ يعنى واضح بود. البتّه گاهى در مقابل خلفا تقيّه ميكردند، امّا معلوم بود كه داعيه ى امامت داشتند. شيعيان آنان در همه جا تعبير اين معنا را ميكردند.
وقتى كه ميخواستند در مورد موسى بن جعفر (عليه السّلام) سعايت كنند، تا هارون ايشان را به زندان ببرد، آن شخصى كه پيش هارون آمد و سعايت كرد، گفت: «خليفتان فى الأرض موسى بن جعفرٍ بالمدينة يجبى له الخراج و أنت بالعراق يجبى لك الخراج» (1)پرسيد: آيا براى دو خليفه خراج جمع ميشود؟ هارون گفت: براى چه كسى غير از من؟ گفت: از خراسان و هرات و جاهاى مختلف، مردم خمس مالشان را پيش موسى بن جعفر ميبرند. پس درست توجّه كنيد، مسئله، مسئله ى داعيه ى خلافت و امامت بود. در راه اين داعيه، ائمّه ى ما كشته شدند، يا به زندان رفتند.(2)
امام سجّاد توانست همان چند ساعت گنج عاشورا را استخراج كند. امام باقر و ائمّه ى بعد از ايشان هم استخراج كردند و آن چنان اين چشمه ى جوشان را جارى نمودند كه هنوز هم جارى است و هميشه هم در زندگى مردم منشأ خير بوده، هميشه بيدار كرده، هميشه درس داده و ياد داده كه چه كار بايد كرد؛ الان هم همين طور است. الان هم هركدام از ما، هر جمله اى از عبارات امام حسين را كه برايمان مانده، ميخوانيم، به ياد مى آوريم و
احساس ميكنيم كه روح تازه اى ميگيريم و حرف تازه اى ميفهميم.(1)
مسئله ى شهيد و ايثارگرى، كهنه شدنى نيست؛ اين، موتور حركت جامعه است؛ بعضى ها از اين نكته غفلت ميكنند. اينكه مى بينيد بعضى با سخن، قلم و حركات خود، نگاهى به ايثار و شهادت مى اندازند كه آن نگاه منفى و ناسپاسانه است، بر اثر غفلت آنها است؛ نميفهمند پاسدارى از حرمت شهيدان و ايثارگران چقدر براى يك جامعه و ملّت و كشور داراى اهمّيّت است. شما ببينيد خون مطهّر حسين بن على (عليه السّلام) در كربلا در غربت بر زمين ريخته شد؛ امّا بزرگ ترين مسئوليّتى كه بر عهده ى امام سجّاد (عليه السّلام) و زينب كبرى (سلام الله عليها) قرار گرفت، از همان لحظه ى اوّل اين بود كه اين پيام را روى دست بگيرند و به سرتاسر دنياى اسلام آن را به شكلهاى گوناگون منتقل كنند. اين حركت براى احياى دين حقيقى و دين حسين بن على و آن هدفى كه امام حسين براى آن شهيد شد، يك امر ضرورى و لازم بود. البتّه اجر الهى براى امام حسين محفوظ بود؛ ميتوانستند او را در بوته ى سكوت بگذارند؛ امّا چرا امام سجّاد (عليه السّلام) تا آخر - عمر سى سال بعد از او، امام سجّاد زندگى كردند - در هر مناسبتى نام حسين، خون حسين و شهادت اباعبدالله را مطرح كردند؛ آن را به ياد مردم آوردند؟ اين تلاش براى چه بود؟ بعضى خيال ميكنند اين كار براى انتقام گرفتن از بنى اميّه بود؛ درحالى كه بنى اميّه بعدها از بين رفتند. امام رضا (عليه السّلام) كه بعد از آمدن بنى عبّاس است، چرا به ريّان بن شبيب دستور ميدهد مصيبتنامه ى اباعبدالله را در ميان خودتان بخوانيد؟ آن وقت كه بنى اميّه نبودند؛ تارومار شده بودند. اين كار براى اين است كه راه حسين بن على و خون او عَلَم و پرچم حركت عظيم امّت اسلام به سوى هدفهاى اسلامى است؛ اين پرچم بايد سرپا بماند؛ تا امروز هم بر سرپا مانده و تا امروز هم
1) . در سال 1370، ص 117
هدايت كرده است.(1)
اگر زينب كبرى (سلام الله عليها) و امام سجّاد (عليه السّلام) در طول آن روزهاى اسارت، چه در همان عصر عاشورا در كربلا و چه در روزهاى بعد، در راه شام و كوفه و خود شهر شام و بعد از آن در زيارت كربلا و بعد عزيمت به مدينه و سپس در طول سالهاى متمادى كه اين بزرگواران زنده ماندند، مجاهدات و تبيين و افشاگرى نكرده بودند و حقيقت فلسفه ى عاشورا و هدف حسين بن على و ظلم دشمن را بيان نميكردند، واقعه ى عاشورا تا امروز، جوشان و زنده و مشتعل باقى نميماند. چرا امام صادق (عليه السّلام) طبق روايت فرمودند كه هركس يك بيت شعر درباره ى حادثه ى عاشورا بگويد و كسانى را با آن بيت شعر بگرياند، خداوند بهشت را بر او واجب خواهد كرد؟(2)چون تمام دستگاه هاى تبليغاتى، براى منزوى كردن و در ظلمت نگه داشتن مسئله ى عاشورا و كلّاً مسئله ى اهل بيت، تجهيز شده بودند تا نگذارند مردم بفهمند چه شد و قضيّه چه بود. تبليغ، اين گونه است. آن روزها هم مثل امروز، قدرتهاى ظالم و ستمگر، حدّاكثر استفاده را از تبليغات دروغ و مغرضانه و شيطنت آميز ميكردند. در چنين فضايى، مگر ممكن بود قضيّه ى عاشورا كه با اين عظمت در بيابانى در گوشه اى از دنياى اسلام اتّفاق افتاده با اين تپش و نشاط باقى بماند؟ يقيناً بدون آن تلاشها، از بين ميرفت. آنچه اين ياد را زنده كرد، تلاش بازماندگان حسين بن على (عليه السّلام) بود. به همان اندازه كه مجاهدت حسين بن على (عليه السّلام) و يارانش به عنوان صاحبان پرچم، با موانع برخورد داشت و سخت بود، به همان اندازه نيز مجاهدت زينب (عليهاالسّلام) و مجاهدت امام سجّاد (عليه السّلام) و بقيّه ى بزرگواران دشوار بود. البتّه صحنه ى آنها، صحنه ى نظامى نبود؛ بلكه تبليغى و فرهنگى بود. ما به اين نكته ها بايد توجّه كنيم.
درسى كه اربعين به ما ميدهد، اين است كه بايد ياد حقيقت و خاطره ى شهادت را در مقابل طوفان تبليغات دشمن زنده نگه داشت. شما ببينيد از اوّل انقلاب تا امروز، تبليغات عليه انقلاب و امام و اسلام و اين ملّت، چقدر پرحجم بوده است. چه تبليغات و طوفانى كه عليه جنگ به راه نيفتاد! جنگى كه دفاع و حراست از اسلام و ميهن و حيثيّت و شرف مردم بود. ببينيد دشمنان عليه شهداى عزيزى كه جانشان يعنى بزرگ ترين سرمايه شان را برداشتند و رفتند در راه خدا نثار نمودند، چه كردند و مستقيم و غير مستقيم، با راديوها و روزنامه ها و مجلّه ها و كتابهايى كه منتشر ميكردند، در ذهن آدمهاى ساده لوح در همه جاى دنيا، چه تلقينى توانستند بكنند!
حتّى افراد معدودى از آدمهاى ساده دل و جاهل و نيز انسانهاى موجّه و غير موجّهى در كشور خودمان هم، در آن فضاى ملتهب جنگ، گاهى حرفهايى ميزدند كه ناشى از ندانستن و عدم احاطه به حقايق بود. همين چيزها بود كه امام عزيز را برمى آشفت و وادار ميكرد كه با آن فرياد ملكوتى، حقايق را با صراحت بيان كند. اگر در مقابل اين تبليغات، تبليغات حق نبود و نباشد و اگر آگاهى ملّت ايران و گويندگان و نويسندگان و هنرمندان، در خدمت حقيقتى كه در اين كشور وجود دارد، قرار نگيرد، دشمن در ميدان تبليغات غالب خواهد شد. ميدان تبليغات، ميدان بسيار عظيم و خطرناكى است. البتّه، اكثريّت قاطع ملّت و آحاد مردم ما، به بركت آگاهىِ ناشى از انقلاب، در مقابل تبليغات دشمن بيمه هستند و مصونيّت پيدا كرده اند. از بس دشمن دروغ گفت و چيزهايى را كه در مقابل چشم مردم بود، بعكس و واژگون نشان داد و منعكس كرد، اطمينان مردم ما نسبت به گفته ها و بافته ها و ياوه گويى هاى تبليغات جهانى، بكلّى سلب شده است.
دستگاه ظالم جبّار يزيدى با تبليغات خود، حسين بن على (عليه السّلام) را
محكوم ميساخت و وانمود ميكرد كه حسين بن على (عليه السّلام) كسى بود كه بر ضدّ دستگاه عدل و حكومت اسلامى و براى دنيا قيام كرده است! بعضى هم، اين تبليغات دروغ را باور ميكردند. بعد هم كه حسين بن على (عليه السّلام)، با آن وضع عجيب و با آن شكل فجيع، به وسيله ى دژخيمان در صحراى كربلا به شهادت رسيد، آن را يك غلبه و فتح وانمود ميكردند! امّا تبليغات صحيح دستگاه امامت، تمام اين بافته ها را عوض كرد. حق، اين گونه است.(1)
آن بزرگوار، تقريباً 34 سال بعد از حادثه ى كربلا، در محيط اسلامى آن روز زندگى كرد و اين زندگى، از همه جهت يكى از زندگى هاى پر از درس است كه اى كاش كسانى كه از كيفيّات عالى اين زندگى آگاهى دارند، آن را براى مردم، براى مسلمين و حتّى براى غير مسلمانان تشريح ميكردند، تا معلوم ميشد كه چگونه چهارمين امام بزرگوارِ ما، بعد از حادثه ى عاشورا كه ضربه ى عظيمى بر پيكر اسلام ناب و راستين بود، توانست يك تنه بايستد و مانع از ويران شدن بناى دين شود. اگر تلاشهاى امام سجّاد (عليه السّلام) نبود، شهادت امام حسين (عليه السّلام) ضايع شده بود و آثار آن نميماند. سهم امام چهارم، سهم عظيمى است. در زندگى امام چهارم، چند رشته كار وجود دارد كه يكى از آنها، همين رشته ى اخلاق است. يعنى تربيت و تهذيب اخلاق جامعه ى اسلامى. اين نكته اى است كه من ميخواهم چند دقيقه اى درباره اش، با شما برادران و خواهران عزيز و با همه ى ملّت ايران صحبت كنم.
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم نايين و ابرده خراسان و جمعى از خانواده هاى شهداى تهران، گرگان و چهاردانگه، اعضاى جمعيّت هلال احمر، مسئولان واحدهاى فرهنگى بنياد شهيد و خواهران دانشجوى دانشگاه اصفهان 1368/6/29
امام سجّاد به تعليم و تغيير اخلاق در جامعه ى اسلامى كمر بست. چرا؟ چون طبق تحليل آن امام بزرگوار، بخش مهمّى از مشكلات اساسى دنياى اسلام كه به فاجعه ى كربلا انجاميد، ناشى از انحطاط و فساد اخلاق مردم بود. اگر مردم از اخلاق اسلامى برخوردار بودند، يزيد و ابن زياد و عمرسعد و ديگران نميتوانستند آن فاجعه را بيافرينند. اگر مردم آن طور پست نشده بودند، آن طور به خاك نچسبيده بودند، آن طور از آرمانها دور نشده بودند و رذايل بر آنها حاكم نميبود، ممكن نبود حكومتها ولو فاسد باشند؛ ولو بى دين و جائر باشند بتوانند مردم را به ايجاد چنان فاجعه ى عظيمى؛ يعنى كشتن پسر پيغمبر و پسر فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) وادار كنند. مگر اين شوخى است؟ يك ملّت، وقتى منشأ همه ى مفاسد خواهد شد كه اخلاق او خراب شود. اين را امام سجّاد (عليه السّلام)، در چهره ى جامعه ى اسلامى تفحّص كرد و كمر بست به اينكه اين چهره را از اين زشتى پاك كند و اخلاق را نيكو گرداند. لذا دعاى «مكارم الاخلاق» دعا است؛ امّا درس است. «صحيفه ى سجّاديه» دعا است؛ امّا درس است.(1)
عجيب اين است كه اگرچه از همه ى ائمّه (عليهم السّلام) تا آنجايى كه در ذهنم هست تقريباً دعاهايى مأثور است و ادعيه اى به ما رسيده است، امّا بيشترين و معروف ترين دعاها از سه امام است، كه هر سه درگير مبارزات بزرگِ مدّتِ عمر خودشان بودند: يكى اميرالمؤمنين (عليه السّلام) است كه دعاهايى مثل دعاى كميل و دعاهاى ديگر از آن بزرگوار رسيده است، كه يك عالَم و غوغايى است. بعد ادعيه ى مربوط به امام حسين (عليه السّلام) است، كه همين دعاى عرفه مظهر آنها است. اين دعا، واقعاً دعاى عجيبى است. بعد هم امام سجّاد (عليه السّلام) است كه فرزند و پيام آور عاشورا و مبارز در مقابل كاخ ستم يزيد است. اين سه امامى كه حضورشان در صحنه هاى
1) . در ديدار كاركنان وزارت آموزش و پرورش، سازمان بهزيستى و سازمان تأمين اجتماعى 1372/4/23
مبارزات از همه بارزتر است، دعايشان هم از همه بيشتر است؛ درسشان در خلال دعا هم از همه بيشتر است. آن وقت شما همين خصوصيّات اخلاقى را در صحيفه ى سجّاديّه نگاه كنيد.(1)
عبّاد بصرى، امام سجّاد (عليه السّلام) را در راه حج ديد و عرض كرد: «تركت الجهاد و صعوبته و أقبلت على الحجّ و لينته» (2). يعنى جهاد و سختى هايش را رها كرده اى و سراغ حج آمده اى كه كار آسانى است؟! اين آيه را هم براى حضرت خواند: «إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّةَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ »(3). او براى امام سجّاد (عليه السّلام) آيه ى قرآن ميخواند كه چرا شما عوض جهاد، به حج مى آييد! جهاد زير پرچم چه كسى؟ عبدالملك مروان! يعنى امام سجّاد (عليه السّلام) زير پرچم عبدالملك برود و جهاد كند؟ آيا اين جهاد است؟ حضرت فرمود: دنباله ى اين آيه را بلدى؟ عرض كرد: بله. فرمودند: بخوان. خواند: «اَلتّٰائِبُونَ اَلْعٰابِدُونَ اَلْحٰامِدُونَ اَلسّٰائِحُونَ اَلرّٰاكِعُونَ اَلسّٰاجِدُونَ اَلْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنّٰاهُونَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ اَلْحٰافِظُونَ لِحُدُودِ اَللّٰهِ »(4). حضرت فرمود: هروقت كه تائبون، عابدون، حامدون، سائحون، راكعون، ساجدون، آمرون بالمعروف، ناهون عن المنكر و حافظون لحدود الله سر كار آمدند، من زير پرچم آنها ميروم و آنگاه جهاد خواهم كرد؛ حالا روز جهاد نيست.(5)
1) . در ديدار با گروه كثيرى از پاسداران سپاه پاسداران انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار 1376/9/13
2) . بحارالانوار، ج 46، ص 116
3) . سوره ى توبه، بخشى از آيه ى 111، ترجمه: «درحقيقت، خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به [بهاى] اينكه بهشت براى آنان باشد، خريده است همان كسانى كه در راه خدا مى جنگند و مى كُشند و كشته مى شوند...»
4) . سوره ى توبه، آيه ى 112
5) . در ديدار با فرماندهان و جمعى از پاسداران كميته هاى انقلاب اسلامى 1369/10/10
اين بزرگوار كه حدود هجده سال دوران امامتشان طول كشيد، الگوى كامل تلاش و مبارزه و مجاهدت خستگى ناپذير و پُر از مشكلات براى اشاعه ى دين و كلمه ى حق و راه انداختن جريان فكرى درست در دنياى آن روز بودند. هدفى كه امروز ملّت ايران براى آن تلاش ميكند، يعنى زنده كردن سخن حق در دنياى مادّى و منحط و گمراه كننده و غرق در فساد كارى است كه امام باقر (عليه السّلام) يك تنه به كمك معدودى از اصحاب خود، در دنياى بزرگ آن روز اسلام انجام ميداد.(1)
شهادت امام باقر (عليه السّلام) كه يك شهادت داراى پيام بود؛ لذا خود امام باقر وصيّت كرد كه بعد از او تا ده سال در منا به مناسبت اين رحلت، يادبود برپا شود. در ميان ائمّه ى ما اين بى سابقه است، بى نظير است. ياد امام
1) . در مراسم بيعت جمع كثيرى از اقشار مختلف مردم شهرهاى قم، رفسنجان و كهنوج 1368/4/19
باقر، يعنى ياد سر برآوردن حيات دوباره ى جريان اصيل اسلامى در مقابله ى با تحريفها و مسخهايى كه انجام گرفته بود.(1)
ائمّه (عليهم السّلام)، مبارزه ى بسيار پُررنج و پُرتلاش و پُرمحتوا و فراگيرى را ميكردند؛ هم در زمينه ى معنوى و فرهنگى؛ براى حفظ پايه هاى اعتقاد اسلامى و جلوگيرى از انحرافى كه در جهت بناى حكومت سلطنتى ممكن بود به وجود بيايد كه به وجود آمده بود؛ هم در جهت مبارزه ى سياسى. اوج اين حركت در زمان امام صادق بود. نميشود گفت در زمانهاى ديگر، اين حركت اوج نداشت؛ چرا، در زمان امام رضا (عليه السّلام) و در زمانهاى ديگر هم همين طور بود؛ منتها زمانه در دوران امام صادق (عليه السّلام) يك فرصت و فسحتى را در اختيار گذاشت و اين بزرگوار توانستند كارى بكنند كه با پايه هاى معرفت اسلامىِ صحيح در جامعه، آن چنان مستحكم بشود كه تحريفها ديگر نتواند اين پايه ها را از بين ببرد. ايشان اين كار را كرد، تا اين زمينه بماند و در هر دوره اى از دوره هاى تاريخ، كسانى كه لايق هستند، بتوانند از اين زمينه استفاده كنند و نظام اسلامى و مبناى مبتنى بر ارزشهاى اسلامى را به وجود بياورند و اين بناى رفيع را بسازند. اين، كارِ امام صادق (عليه السّلام) است. آنچه كه ما امروز در عرصه ى نظام جمهورى اسلامى با آن مواجه هستيم، شباهتى به اين حركت عظيمِ عميقِ نيازمند به صبر و حوصله ى ائمّه (عليهم السّلام) دارد؛ به همان اندازه هم تأثيرات عميقى را دارد.(2)
اين مقطع 35 ساله (از 148 تا 183 هجرى) يعنى دوران امامت حضرت ابى الحسن موسى بن جعفر (عليه السّلام) يكى از مهم ترين مقاطع زندگينامه ى ائمّه (عليهم السّلام) است. دو تن از مقتدرترين سلاطين بنى عبّاس منصور و هارون و دو تن از جبّارترين آنان مهدى و هادى در آن حكومت ميكردند. بسى از قيامها و شورشها و شورشگرها در خراسان، در افريقيّه، در جزيره ى موصل، در ديلمان و جرجان، در شام، در نصيبين، در مصر، در آذربايجان و ارمنستان و در اقطارى ديگر، سركوب و منقاد گرديده و در ناحيه ى شرق و غرب و شمال قلمرو وسيع اسلامى، فتوحات تازه و غنايم و اموال وافر، بر قدرت و استحكام تخت عبّاسيان افزوده بود.
جريانهاى فكرى و عقيدتى در اين دوران، برخى به اوج رسيده و برخى زاده شده و فضاى ذهنى را از تعارضات، انباشته و حربه اى در دست قدرتمداران و آفتى در هوشيارى اسلامى و سياسى مردم گشته و ميدان را بر عَلَمدارانِ صحنه ى معارف اصيل اسلامى و صاحبان دعوت علوى، تنگ و دشوار ساخته بود.
شعر و هنر، فقه و حديث و حتّى زهد و ورع، در خدمت ارباب قدرت
درآمده و مكمّل ابزار زر و زور آنان گشته بود. در اين دوران، ديگر نه مانند اواخر دوران بنى اميّه و نه همچون ده ساله ى اوّل دوران بنى عبّاس و نه شبيه دوران پس از مرگ هارون كه در هريك، حكومت مسلّط وقت، به نحوى تهديد ميشد؛ تهديدى جدّى دستگاه خلافت را نميلرزاند و خليفه را از جريان عميق و مستمرّ دعوت اهل بيت (عليهم السّلام) غافل نميساخت.
در اين دوران، تنها چيزى كه ميتوانست مبارزه و حركت فكرى و سياسى اهل بيت (عليهم السّلام) و ياران صديق آنان را مجال رشد و استمرار بخشد، تلاش خستگى ناپذير و جهاد خطير آن بزرگواران بود و توسّل به شيوه ى الهى «تقيّه». و بدين ترتيب است كه عظمت حيرت آور و دهشت انگيز جهاد حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) آشكار ميگردد.
بايد عرض كنم كه كاوشگران تاريخ اسلام، آنگاه كه به فحص و شرح زندگى امام موسى بن جعفر (عليه السّلام) پرداخته اند، سهم شايسته اى از توجّه و تفطّن را كه بايد به حادثه ى عظيم و بى نظير حبس طويل المدّة اين امام هُمام اختصاص مى يافت، بدان اختصاص نداده و در نتيجه از جهاد خطير آن بزرگوار غافل مانده اند.
در زندگينامه ى آن امام عالى مقام، سخن از حوادث گوناگون و بى ارتباط با يكديگر و تأكيد بر مقام علمى و معنوى و قدسى آن سلاله ى پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) و نقل قضاياى خاندان و اصحاب و شاگردان و مباحثات علمى و كلامى و امثال آن، بدون توجّه به خطّ جهاد مستمرّى كه همه ى عمر 35 ساله ى امامت آن بزرگوار را فراگرفته بوده است، ناقص و ناتمام ميماند. تشريح و تبيين اين خط است كه همه ى اجزاى اين زندگى پرفيض را به يكديگر مرتبط ميسازد و تصويرى واضح و متكامل و جهت دار كه در آن هر پديده اى و هر حادثه اى و هر حركتى، داراى معنايى است، ارائه ميكند.
چرا حضرت امام صادق (عليه السّلام) به «مفضّل» ميفرمايد: امر امامت اين
جوانك را فقط به اشخاص مورد وثوق بگو؟ و به «عبدالرحمن بن حجّاج» به جاى تصريح به كنايه ميگويد: زره بر تن او راست آمده است؟ و به ياران نزديك چون «صفوان جمّال» او را به علامت و نشانه معرّفى ميكند؟ و چرا بالاخره در وصيّتنامه ى خود، نام فرزندش را به عنوان وصى، پس از نام چهار تن ديگر مى آورد كه نخستين آنان «منصور عبّاسى» و سپس حاكم مدينه و سپس نام دو زن است؛ چنان كه پس از ارتحال آن حضرت، جمعى از بزرگان شيعه نميدانند جانشين آن بزرگوار، همين جوان بيست ساله است؟ چرا در گفتگو با هارون كه به او خطاب ميكند: «خليفتان يجبى اليهما الخراج» ، زبان به سخن نرم و انكارآميز ميگشايد؛ امّا ابتدائاً در خطاب به مرد زاهد نافذالكلمه اى به نام «حسن بن عبدالله» سخن را به معرفت امام ميكشاند و آنگاه خود را امام مفترض الطّاعة، يعنى صاحب مقامى كه آن روز خليفه ى عبّاسى در آن متمكّن بود، معرّفى ميكند؟
چرا به «عليّبن يقطين» كه صاحب منصب بلندپايه ى دستگاه هارون و از شيفتگان امام است، عملى تقيّه آميز را فرمان ميدهد؛ امّا «صفوان جمّال» را بر خدمت همان دستگاه شماتت ميكند و او را به قطع رابطه با خليفه فراميخواند؟ چگونه و با چه وسيله اى آن همه پيوند و رابطه در قلمرو گسترده ى اسلام، ميان دوستان و ياران خود پديد مى آورد و شبكه اى كه تا چين گسترده است، ميسازد؟
چرا «منصور» و «مهدى» و «هارون» و «هادى»، هركدام در برهه اى از دوران خود، كمر به قتل و حبس و تبعيد او ميبندند؟ و چرا چنان كه از برخى روايات دانسته ميشود، آن حضرت در برهه اى از دوران 35 ساله، در اختفا به سر برده و در قراى شام(1)يا مناطقى از طبرستان حضور يافته و از سوى خليفه ى وقت، مورد تعقيب قرار گرفته و به ياران خود سفارش كرده كه اگر خليفه درباره ى من از شما پرسيد، بگوييد او را نميشناسيم و نميدانيم كجا
1) . مناقب آل أبى طالب (ع)، ج 4، ص 311
است؟
چرا هارون در يك سفر حجّ، آن حضرت را در حدّ اعلى تجليل ميكند و در سفر ديگرى دستور حبس و تبعيد او را ميدهد و چرا آن حضرت در اوائل خلافت هارون كه وى روش ملايمت و گذشت در پيش گرفته و علويان را از حبسها آزاد كرده بود، تعريفى از فدك ميكند كه بر همه ى كشور وسيع اسلامى منطبق است؛ تا آنجا كه خليفه به آن حضرت به تعريض ميگويد: پس برخيز و در جاى من بنشين؟ و چرا رفتار همان خليفه ى ملايم، پس از چند سال، چندان خشن ميشود كه آن حضرت را به زندانى سخت مى افكند و پس از سالها حبس، حتّى تحمّل وجود زندانى او را نيز بر خود دشوار مى يابد و او را جنايتكارانه مسموم و شهيد ميكند؟
اينها و صدها حادثه ى توجّه برانگيز و پرمعنى و درعينِحال ظاهراً بى ارتباط و گاه متناقض با يكديگر در زندگى موسى بن جعفر (عليه السّلام) هنگامى معنى ميشود و ربط مى يابد كه ما آن رشته ى مستمرّى را كه از آغاز امامت آن بزرگوار تا لحظه ى شهادتش ادامه داشته، مشاهده كنيم. اين رشته، همان خطّ جهاد و مبارزه ى ائمّه (عليهم السّلام) است كه در تمام دوران 250 ساله و در شكلهاى گوناگون استمرار داشته و هدف از آن، اوّلاً تبيين اسلام ناب و تفسير صحيح قرآن و ارائه ى تصويرى روشن از معرفت اسلامى است و ثانياً، تبيين مسئله ى امامت و حاكميّت سياسى در جامعه ى اسلامى و ثالثاً، تلاش و كوشش براى تشكيل آن جامعه و تحقّق بخشيدن به هدف پيامبر معظّم اسلام (صلّى الله عليه وآله) و همه ى پيامبران؛ يعنى اقامه ى قسط و عدل و زدودن أندادالله از صحنه ى حكومت و سپردن زمام اداره ى زندگى به خلفاءالله و بندگان صالح خداوند.
امام موسى بن جعفر (عليه السّلام) نيز همه ى زندگى خود را وقف اين جهاد مقدّس ساخته بود؛ درس و تعليم و فقه و حديث و تقيّه و تربيتش در اين جهت بود. البتّه، زمان او ويژگى هاى خود را داشت؛ پس جهاد او نيز به
تناسب زمان، مختصّاتى مى يافت؛ عيناً مانند ديگر ائمّه ى هشتگانه، از زمان امام سجّاد (عليه السّلام) تا امام عسكرى (عليه السّلام) كه هريك يا هرچند نفر، مختصّاتى در زمان و به تبع آن، در جهادِ خود داشتند و مجموعاً زندگى آنان، دوره ى چهارم از زندگى 250 ساله را تشكيل ميدهد كه خود نيز به مرحله هايى تقسيم ميگردد.(1)
1) . پيام به سوّمين كنگره ى جهانى امام رضا (ع) 1368/7/26
عمر مبارك امام رضا (عليه السّلام) تقريباً 55 سال بوده است؛ يعنى از سال 148 كه سال شهادت امام صادق (عليه السّلام) است تا سال 203 تمام زندگى اين بزرگوار با همه ى اين عظمتها و عمقها و ابعاد گوناگونى كه ميشود براى آن ذكر كرد و تصوير كرد، در همين مدّت عمر نسبتاً كوتاه انجام گرفته است. از اين مدّت 55 سال، نزديك به بيست سال تقريباً نوزده سال مدّت امامت اين بزرگوار است؛ امّا همين مدّت كوتاه را كه ملاحظه ميكنيد، تأثيرى كه در واقعيّت دنياى اسلام گذاشت و به گسترش و عمقى كه به معناى حقيقىِ اسلام و پيوستن به اهل بيت (عليهم السّلام) و آشنا شدن با مكتب اين بزرگواران انجاميد، يك داستان عجيبى است، يك درياى عميقى است. آن وقتى كه حضرت به امامت رسيدند، دوستان و نزديكان و علاقه مندان حضرت ميگفتند كه: عليّبن موسى در اين فضا چه كار ميتواند انجام بدهد، اين فضاى شدّت اختناقِ هارونى كه در روايت دارد كه ميگفتند: «و سيف هارون يقطر دما»(1)خون ميچكد از شمشير هارون اين جوان در اين شرايط، در ادامه ى جهاد امامان شيعه و در مسئوليّت عظيمى كه برعهده اش
1) . الكافى، ج 8، ص 257
است، ميخواهد چه بكند؟ اين اوّلِ امامت عليّبن موسى الرّضا (عليه السّلام) است. بعد از اين نوزده سال يا بيست سال كه پايان دوران امامت و شهادت عليّبن موسى الرّضا است، وقتى شما نگاه ميكنيد، مى بينيد كه همان تفكّر ولايت اهل بيت و پيوستگى به خاندان پيغمبر آن چنان گسترشى در دنياى اسلام پيدا كرده كه دستگاه ظالم و ديكتاتور بنى عبّاس از مواجهه ى با آن عاجز است؛ اين را عليّبن موسى الرّضا انجام داده. شما شنيده ايد كه دعبل به مرو، به خراسان آمد و آن اشعار معروف را در مدح امام رضا انشاء كرد و انشاد كرد؛ بعد هم جايزه اى گرفت؛ و حالا فرض بفرماييد چند روزى هم در مرو و در ساير شهرهاى خراسان ماند، بعد هم راه افتاد رفت به طرف بغداد و كوفه و همان جاهايى كه ميخواست برود. در ميان راه دزدها به كاروانى كه دعبل در آن بود حمله كردند و غارت كردند اين كاروان را. كاروانى ها نشسته بودند تماشا ميكردند، اموالشان همه به غارت رفته بود، رئيس دزدها هم نشسته بود بالاى بلندى روى يك سنگى، او هم با تبختر تماشا ميكرد اين زندانى ها و اسراى كاروان و اين اموالى را كه گرفته بودند و جمع ميكردند و مى بستند و ضبط ميكردند. دعبل شنيد كه رئيس دزدها دارد با خودش زمزمه ميكند، يك شعرى را ميخواند؛ گوش كرد، ديد شعر خودش است. يك بيت از همان قصيده اى را كه فرضاً يك ماه پيش، يك ماه و نيم پيش در مرو سروده «أرى فيئهم فى غيرهم» (1)تا آخر رئيس دزدها در بين راه، در نزديكى مثلاً رى و عراق، اين شعر را دارد از حفظ ميخواند. دعبل خوشحال شد، بلند شد گفت كه اين شعرى كه ميخوانى، مال كيست؟ گفت: اين شعر مال دعبل خزاعى است. گفت: خب، دعبل خزاعى منم! رئيس دزدها وقتى كه ديد اين شخص دعبل خزاعى است، بلند شد او را در آغوش گرفت، بوسيد، گفت: به بركت حضور اين شخص در اين كاروان، همه ى اموال را پس بدهيد. همه ى اموال را پس دادند، كاروانى ها را احترام
1) . أرى فيئهم فى غيرهم متقسّماً و أيديهم من فيئهم صفراتٌ
كردند، راه انداختند رفتند.(1)خب، اين حادثه ى كوچكى است در تاريخ، امّا معناى بزرگى دارد. شعرى كه در باب عليّبن موسى الرّضا در مرو سروده ميشود؛ بعد از حدود يك ماه، يك ماه و نيم كمتر، بيشتر در رى و عراق از زبان يك راهزن، آن هم به صورت حفظشده، تكرار ميشود. معناى اين چيست؟ معنايش اين است كه زمينه آن چنان براى ترويج اهل بيت و براى نام مبارك امام رضا مساعد است كه اين شعر - كه آن روز شعر يكى از مؤثّرترين و نافذترين رسانه ها بوده - در يك مدّت كوتاهى دست به دست ميچرخد تا ميرسد به يك آدمى كه مثلاً يك راهزنى در وسط بيابان است. اين نشان دهنده ى حركت عظيمى است كه در دوران امامت عليّبن موسى الرّضا (عليه السّلام) براى ترويج مكتب اهل بيت انجام گرفته؛ محبّت آنها همه گير شده است؛ حضور آنها و وجود آنها در جامعه ى اسلامى به اعماق دلهاى مردم نفوذ پيدا كرده است. اينكه شما مى بينيد امامزاده هاى بزرگوار بلند شدند، راه افتادند، آمدند اينجا، غير از جنبه ى عزا و غمناك قضيّه كه شهادت اينها در بين راه است، يك جنبه ى مثبت و پرمعنا دارد؛ معناى اين، درخواست مردم، تقاضاى مردم، زمينه ى پذيرش و قبول مردم نسبت به اهل بيت است. ميدانيد وقتى ميگوييم «اهل بيت»، يعنى اين مكتب، اين معنا و لبّى كه اهل بيت از اسلام معرّفى ميكردند؛ يعنى يك كار عميقاً فرهنگى و معنوى و يك كار بزرگ اعتقادى.
اين حركت امام رضا (عليه السّلام) است؛ تا بالاخره مأمون طىّ همان قضايايى كه شنيده ايد و تكرار شده است و ميدانيد، احساس ميكند كه ناچار است عليّبن موسى الرّضا (عليه السّلام) را كه با نيّتهاى خاصّ خودش، آن بزرگوار را از مدينه كشانده بود، آورده بود، به خود نزديك كرده بود و قصد كشتن آن بزرگوار را هم نداشت برخلاف آنچه تدبير كرده بود، به شهادت
1) . عيون أخبارالرّضا (ع)، ج 2، ص 264
برساند؛ كار قضاء الهى و اراده ى الهى و تدبير الهى كه پاره ى تن پيغمبر در اين نقطه ى دوردست از مدينه مدفون بشود كه خود اين يك تدبير الهى است، يك مهندسى الهى است به وسيله ى دشمنان اهل بيت انجام بگيرد.(1)
ائمّه در ميان طوفان سخت اين حوادث هوشمندانه و شجاعانه تشيّع را همچون جريانى كوچك امّا عميق و تند و پايدار از لابلاى گذرگاه هاى دشوار و خطرناك گذراندند. و خلفاى اموى و عبّاسى در هيچ زمان نتوانستند با نابود كردن امام، جريان امامت را نابود كنند و اين خنجر برّنده همواره در پهلوىِ دستگاه خلافت، فرو رفته ماند و به صورت تهديدى هميشگى آسايش را از آنان سلب كرد. هنگامى كه موسى بن جعفر پس از سالها حبس در زندان هارونى مسموم و شهيد شد، در قلمرو وسيع سلطنت عبّاسى اختناقى كامل حكمفرما بود. در آن فضاى گرفته كه به گفته ى يكى از ياران عليّبن موسى (عليه السّلام): «از شمشير هارون خون ميچكيد»، بزرگ ترين هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود كه توانست درخت تشيّع را از گزند طوفان حادثه بسلامت بدارد و از پراكندگى و دلسردى ياران پدر بزرگوار مانع شود. با شيوه ى تقيّه آميز شگفت آورى جان خود را كه محور و روح جمعيّت شيعيان بود، حفظ كرد و در دوران قدرت مقتدرين خلفاى بنى عبّاس و در دوران استقرار و ثبات كامل آن رژيم، مبارزات عميق امامت را ادامه داد. تاريخ نتوانسته است ترسيم روشنى از دوران ده ساله ى زندگى امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج ساله ى جنگهاى داخلى ميان خراسان و بغداد، به ما ارائه كند، امّا به تدبّر ميتوان فهميد كه امام هشتم در اين دوران
1) . در ديدار فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى در سالروز ولادت حضرت امام رضا (ع) 1392/6/26
همان مبارزه ى درازمدّت اهل بيت را كه در همه ى اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهت گيرى و همان اهداف ادامه ميداده است.(1)
هنگامى كه مأمون در سال 198 از جنگ قدرت با امين فراغت يافت و خلافت بى منازع را به چنگ آورد، يكى از اوّلين تدابير او حلّ مشكل علويان و مبارزات تشيّع بود. او براى اين منظور، تجربه ى همه ى خلفاى سلف خود را پيش چشم داشت. تجربه اى كه نمايشگر قدرت و وسعت و عمق روزافزون آن نهضت و ناتوانى دستگاه هاى قدرت از ريشه كن كردن و حتّى متوقّف و محدود كردن آن بود. او ميديد كه سطوت و حشمت هارونى حتّى با به بند كشيدن طولانى و بالاخره مسموم كردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورشها و مبارزات سياسى، نظامى، تبليغاتى و فكرى شيعيان مانع شود. او اينك درحالى كه از اقتدار پدر و پيشينيان خود نيز برخوردار نبود و بعلاوه بر اثر جنگهاى داخلى ميان بنى عبّاس، سلطنت عبّاسى را در تهديد مشكلات بزرگى مشاهده ميكرد، بى شك لازم بود به خطر نهضت علويان به چشم جدّى ترى بنگرد.
شايد مأمون در ارزيابى خطر شيعيان براى دستگاه خود واقع بينانه فكر ميكرد. گمان زياد بر اين است كه فاصله ى پانزده ساله ى بعد از شهادت امام هفتم تا آن روز و بويژه فرصت پنج ساله ى جنگهاى داخلى، جريان تشيّع را از آمادگى بيشترى براى برافراشتن پرچم حكومت علوى برخوردار ساخته بود.
مأمون اين خطر را زيركانه حدس زد و درصدد مقابله با آن برآمد و به دنباله ى همين ارزيابى و تشخيص بود كه ماجراى دعوت امام هشتم از مدينه به خراسان و پيشنهاد الزامى وليعهدى به آن حضرت پيش آمد.
1) . 1363/5/18
و اين حادثه كه در همه ى دوران طولانى امامت كم نظير و يا در نوع خود بى نظير بود، تحقّق يافت.
اكنون جاى آن است كه به اختصار، حادثه ى وليعهدى را مورد مطالعه قرار دهيم. در اين حادثه، امام هشتم عليّبن موسى الرّضا در برابر يك تجربه ى تاريخى عظيم قرار گرفت و در معرض يك نبرد پنهانى سياسى كه پيروزى يا ناكامى آن ميتوانست سرنوشت تشيّع را رقم بزند، واقع شد.
در اين نبرد، رقيب كه ابتكار عمل را به دست داشت و با همه ى امكانات به ميدان آمده بود، مأمون بود. مأمون با هوشى سرشار و تدبيرى قوى و فهم و درايتى بى سابقه قدم در ميدانى نهاد كه اگر پيروز ميشد و اگر ميتوانست آن چنان كه برنامه ريزى كرده بود كار را به انجام برساند، يقيناً به هدفى دست مى يافت كه از سال چهل هجرى، يعنى از شهادت عليّبن ابى طالب هيچ يك از خلفاى اموى و عبّاسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست يابند؛ يعنى ميتوانست درخت تشيّع را ريشه كن كند و جريان معارضى را كه همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرو رفته بود، بكلّى نابود سازد.
امّا امام هشتم با تدبيرى الهى بر مأمون فائق آمد و او را در ميدان نبرد سياسى اى كه خود به وجود آورده بود، به طور كامل شكست داد و نه فقط تشيّع، ضعيف يا ريشه كن نشد، بلكه حتّى سال 201 هجرى، يعنى سال ولايتعهدى آن حضرت، يكى از پربركت ترين سالهاى تاريخ تشيّع شد و نفس تازه اى در مبارزات علويان دميده شد. و اين همه به بركت تدبير الهى امام هشتم و شيوه ى حكيمانه اى بود كه آن امام معصوم در اين آزمايش بزرگ از خويشتن نشان داد.
براى اينكه پرتوى بر سيماى اين حادثه ى عجيب افكنده شود، به تشريح كوتاهى از تدبير مأمون و تدبير امام در اين حادثه ميپردازيم.(1)
1) . 1363/5/18
مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان، چند مقصود عمده را تعقيب ميكرد:
اوّلين و مهم ترين آنها، تبديل صحنه ى مبارزات حادّ انقلابى شيعيان به عرصه ى فعّاليّت سياسى آرام و بى خطر بود. همان طور كه گفتم، شيعيان در پوشش تقيّه، مبارزاتى خستگى ناپذير و تمام نشدنى داشتند، اين مبارزات كه با دو ويژگى همراه بود، تأثير توصيف ناپذيرى در بر هم زدن بساط خلافت داشت؛ آن دو ويژگى، يكى مظلوميّت بود و ديگرى قداست.
شيعيان با اتّكا به اين دو عامل نفوذ، انديشه ى شيعى را كه همان تفسير و تبيين اسلام از ديدگاه ائمّه ى اهل بيت است، به زواياى دل و ذهن مخاطبين خود ميرساندند و هركسى را كه از اندك آمادگى اى برخوردار بود، به آن طرز فكر متمايل و يا مؤمن ميساختند و چنين بود كه دايره ى تشيّع، روزبه روز در دنياى اسلام گسترش مى يافت. و همان مظلوميّت و قداست بود كه با پشتوانه ى تفكّر شيعى، اينجا و آنجا در همه ى دورانها قيامهاى مسلّحانه و حركات شورشگرانه را بر ضدّ دستگاه هاى خلافت سازماندهى ميكرد.
مأمون ميخواست يكباره آن خفا و استتار را از اين جمع مبارز بگيرد و امام را از ميدان مبارزه ى انقلابى به ميدان سياست بكشاند و بدين وسيله كارايى نهضت تشيّع را كه بر اثر همان استتار و اختفا روزبه روز افزايش يافته بود، به صفر برساند. با اين كار مأمون، آن دو ويژگى مؤثّر و نافذ را نيز از گروه علويان ميگرفت؛ زيرا جمعى كه رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و وليعهد پادشاه مطلق العنان وقت و متصرّف در امور كشور است، نه مظلوم است و نه آن چنان مقدّس.
اين تدبير ميتوانست فكر شيعى را هم در رديف بقيّه ى عقايد و افكارى كه در جامعه طرف دارانى داشت قرار دهد و آن را از حدّ يك تفكّر مخالف دستگاه كه اگرچه از نظر دستگاه ها، ممنوع و مبغوض است، از نظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهام برانگيز است، خارج سازد.
دوّم: تخطئه ى مدّعاى تشيّع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهاى اموى و عبّاسى و مشروعيّت دادن به اين خلافتها بود. مأمون با اين كار به همه ى شيعيان، مزوّرانه ثابت ميكرد كه ادّعاى غاصبانه و نامشروع بودن خلافتهاى مسلّط كه همواره جزو اصول اعتقادى شيعه به حساب ميرفته، يك حرف بى پايه و ناشى از ضعف و عقده هاى حقارت بوده است، چه اگر خلافتهاى ديگران نامشروع و جابرانه بود، خلافت مأمون هم كه جانشين آنها است، ميبايد نامشروع و غاصبانه باشد و چون عليّبن موسى الرّضا با ورود در آن دستگاه و قبول جانشينى مأمون، او را قانونى و مشروع دانسته، پس بايد بقيّه ى خلفا هم از مشروعيّت برخوردار بوده باشند و اين نقض همه ى ادّعاهاى شيعيان است. با اين كار نه فقط مأمون از عليّبن موسى الرّضا بر مشروعيّت حكومت خود و گذشتگانش اعتراف ميگرفت، بلكه يكى از اركان اعتقادى تشيّع را كه همان ظالمانه بودن پايه ى حكومتهاى قبلى است نيز درهم ميكوبيد.
علاوه بر اين، ادّعاى ديگر شيعيان مبنى بر زهد و پارسايى و بى اعتنايى ائمّه به دنيا نيز با اين كار نقض ميشد و چنين وانمود ميشد كه آن حضرت فقط در شرايطى كه به دنيا دسترسى نداشته اند نسبت به آن زهد مى ورزيدند و اكنون كه درهاى بهشت دنيا به روى ايشان باز شد، به سوى آن شتافتند و مثل ديگران خود را از آن مغتنم كردند.
سوّم: اينكه مأمون با اين كار، امام را كه همواره يك كانون معارضه و مبارزه بود، در كنترل دستگاه هاى خود قرار ميداد و بجز خود آن حضرت، همه ى سران و گردنكشان و سلحشوران علوى را نيز در سيطره ى خود در مى آورد، و اين موفّقيّتى بود كه هرگز هيچ يك از اسلاف مأمون، چه بنى اميّه و چه بنى عبّاس بر آن دست نيافته بودند.
چهارم: اينكه امام را كه يك عنصر مردمى و قبله ى اميدها و مرجع سؤالها و شكوه ها بود، در محاصره ى مأموران حكومت قرار ميداد و رفته رفته رنگ مردمى بودن را از او ميزدود و ميان او و مردم و سپس ميان او و عواطف و محبّتهاى مردم فاصله مى افكند.
هدف پنجم اين بود كه با اين كار براى خود وجهه و حيثيّتى معنوى كسب ميكرد، طبيعى بود كه در دنياى آن روز، همه او را بر اينكه فرزندى از پيغمبر و شخصيّت مقدّس و معنوى را به وليعهدى خود برگزيده و برادران و فرزندان خود را از اين امتياز محروم ساخته است، ستايش كنند و هميشه چنين است كه نزديكى دينداران به دنياطلبان از آبروى دينداران ميكاهد و بر آبروى دنياطلبان مى افزايد.
ششم آنكه در پندار مأمون، امام با اين كار به يك توجيه گر دستگاه خلافت بدل ميگشت، بديهى است شخصى در حدّ علمى و تقوايى امام با آن حيثيّت و حرمت بى نظيرى كه وى به عنوان فرزند پيامبر در
چشم همگان داشت، اگر نقش توجيه حوادث را در دستگاه حكومت بر عهده ميگرفت، هيچ نغمه ى مخالفى نميتوانست خدشه اى بر حيثيّت آن دستگاه وارد سازد؛ اين همان حصار منيعى بود كه ميتوانست همه ى خطاها و زشتى هاى دستگاه خلافت را از چشمها پوشيده بدارد.
بجز اينها، هدفهاى ديگرى نيز براى مأمون متصوّر بود.(1)
چنان كه مشاهده ميشود، اين تدبير بقدرى پيچيده و عميق است كه يقيناً هيچ كس جز مأمون نميتوانست آن را بخوبى هدايت كند و بدين جهت بود كه دوستان و نزديكان مأمون از ابعاد و جوانب آن بى خبر بودند. از برخى گزارشهاى تاريخى چنين بر مى آيد كه حتّى فضل بن سهل، وزير و فرمانده كلّ و مقرّب ترين فرد دستگاه خلافت نيز از حقيقت و محتواى اين سياست، بى خبر بوده است. مأمون حتّى براى اينكه هيچ گونه ضربه اى بر هدفهاى وى از اين حركت پيچيده وارد نيايد، داستانهاى جعلى براى علّت و انگيزه ى اين اقدام ميساخت و به اين وآن ميگفت.
حقّاً بايد گفت سياست مأمون از پختگى و عمق بى نظيرى برخوردار بود، امّا آن سوى ديگر اين صحنه ى نبرد، امام عليّبن موسى الرّضا است و همين است كه على رغم زيركى شيطنت آميز مأمون، تدبير پخته و همه جانبه ى او را به حركتى بى اثر و بازيچه اى كودكانه بدل ميكند. مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمايه گذارى عظيمى كه در اين راه كرد، از اين عمل نه تنها طرفى بر نبست، بلكه سياست او به سياستى بر ضدّ او بدل شد. تيرى كه با آن، اعتبار و حيثيّت و مدّعاهاى امام عليّبن موسى الرّضا را هدف گرفته بود، خود او را آماج قرار داد، به طورى كه بعد از گذشت مدّتى كوتاه، ناگزير شد همه ى تدابير گذشته ى خود را كأن لم يكن شمرده، بالاخره
1) . 1363/5/18
همان شيوه اى را در برابر امام در پيش بگيرد كه همه ى گذشتگانش در پيش گرفته بودند يعنى «قتل»؛ و مأمون كه در آرزوى چهره ى قداست مآب خليفه اى موجّه و مقدّس و خردمند، اين همه تلاش كرده بود، سرانجام در همان مزبله اى كه همه ى خلفاى پيش از او در آن سقوط كرده بودند، يعنى فساد و فحشا و عيش و عشرت توأم با ظلم و كبر فرو غلتيد.(1)
هنگامى كه امام را از مدينه به خراسان دعوت كردند، آن حضرت فضاى مدينه را از كراهت و نارضايى خود پركرد، به طورى كه همه كس در پيرامون امام يقين كردند كه مأمون با نيّت سوء حضرت را از وطن خود دور ميكند. امام بدبينى خود به مأمون را با هر زبان ممكن به همه ى گوشها رساند. در وداع با حرم پيغمبر، در وداع با خانواده اش هنگام خروج از مدينه، در طواف كعبه كه براى وداع انجام ميداد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و زبان اشك، بر همه ثابت كرد كه اين سفر، سفر مرگ اوست. همه ى كسانى كه بايد طبق انتظار مأمون نسبت به او خوش بين و نسبت به امام به خاطرِ پذيرش پيشنهاد او بدبين ميشدند، در اوّلين لحظات اين سفر دلشان از كينه ى مأمون كه امام عزيزشان را اين طور ظالمانه از آنان جدا ميكرد و به قتلگاه ميبرد، لبريز شد.(2)
هنگامى كه در مرو پيشنهاد ولايتعهدى آن حضرت مطرح شد، حضرت به شدّت استنكاف كردند و تا وقتى مأمون صريحاً آن حضرت
را تهديد به قتل نكرد، آن را نپذيرفتند. اين مطلب همه جا پيچيد كه عليّبن موسى الرّضا وليعهدى و پيش از آن خلافت را كه مأمون به او با اصرار پيشنهاد كرده بود، نپذيرفته است. دست اندركاران امور كه به ظرافت تدبير مأمون واقف نبودند، ناشيانه عدم قبول امام را همه جا منتشر كردند، حتّى فضل بن سهل در جمعى از كارگزاران و مأموران حكومت گفت من هرگز خلافت را چنين خوار نديده ام، اميرالمؤمنين آن را به عليّبن موسى الرّضا تقديم ميكند و عليّبن موسى دست رد به سينه ى او ميزند.
خود امام از هر فرصتى، اجبارى بودن اين منصب را به گوش اين وآن ميرساند، همواره ميگفت من تهديد به قتل شدم تا وليعهدى را قبول كردم. طبيعى بود كه اين سخن همچون عجيب ترين پديده ى سياسى، دهان به دهان و شهر به شهر پراكنده شود و همه ى آفاق اسلام در آن روز يا بعدها بفهمند كه در همان زمان كه كسى مثل مأمون فقط به دليل آنكه از وليعهدى برادرش امين عزل شده است، به جنگى چندساله دست ميزند و هزاران نفر از جمله برادرش امين را به خاطرِ آن به قتل ميرساند و سر برادرش را از روى خشم شهر به شهر ميگرداند، كسى مثل عليّبن موسى الرّضا پيدا ميشود كه به وليعهدى با بى اعتنايى نگاه ميكند و آن را جز با كراهت و در صورت تهديد به قتل نميپذيرد. مقايسه اى كه از اين رهگذر ميان امام عليّبن موسى الرّضا و مأمون عبّاسى در ذهنها نقش مى بست، درست عكس آن چيزى را نتيجه ميداد كه مأمون به خاطرِ آن، اين سرمايه گذارى را كرده بود.(1)
با اين همه عليّبن موسى الرّضا فقط بدين شرط وليعهدى را پذيرفت كه در هيچ يك از شئون حكومت دخالت نكند و به جنگ و صلح و عزل و
1) . 1363/5/18
نصب و تدبير امور نپردازد و مأمون كه فكر ميكرد فعلاً در شروع كار اين شرط قابل تحمّل است و بعدها بتدريج ميتوان امام را به صحنه ى فعّاليّتهاى خلافتى كشانيد، اين شرط را از آن حضرت قبول كرد. روشن است كه با تحقّق اين شرط، نقشه ى مأمون نقش برآب ميشد و بيشترين هدفهاى او نابرآورده ميگشت.
امام در همان حال كه نام وليعهد داشت و قهراً از امكانات دستگاه خلافت نيز برخوردار ميبود، چهره اى به خود ميگرفت كه گويى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى، نه نهيى، نه تصدّى مسئوليّتى، نه قبول شغلى، نه دفاعى از حكومت و طبعاً نه هيچ گونه توجيهى براى كارهاى آن دستگاه. روشن است كه عضوى در دستگاه حكومت كه چنين با اختيار و اراده ى خود، از همه ى مسئوليّتها كناره ميگيرد، نميتواند نسبت به آن دستگاه صميمى و طرف دار باشد. مأمون بخوبى اين نقيصه را حس ميكرد و لذا پس از آنكه كار وليعهدى انجام گرفت، بارها درصدد برآمد امام را برخلاف تعهّد قبلى با لطائف الحيل به مشاغل خلافتى بكشاند و سياست مبارزه ى منفى امام را نقض كند، امّا هر دفعه امام هشيارانه نقشه ى او را خنثى ميكرد.
يك نمونه همان است كه معمّربن خلّاد از خود امام هشتم نقل ميكند كه مأمون به امام ميگويد اگر ممكن است به كسانى كه از او حرف شنوى دارند، در باب مناطقى كه اوضاع آن پريشان است چيزى بنويس و امام استنكاف ميكند و قرار قبلى كه همان عدم دخالت مطلق است را به يادش مى آورد و نمونه ى بسيار مهم و جالب ديگر، ماجراى نماز عيد است كه مأمون به اين بهانه «كه مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گيرد» امام را به امامت نماز عيد دعوت ميكند. امام استنكاف ميكند و پس از اينكه مأمون اصرار را به نهايت ميرساند، امام به اين شرط قبول ميكند كه نماز را به شيوه ى پيغمبر و عليّبن ابى طالب به جا آورد و آنگاه امام از اين
فرصت چنان بهره اى ميگيرد كه مأمون را از اصرار خود پشيمان ميسازد و امام را از نيمه ى راه نماز برميگرداند، يعنى به ناچار ضربه ى ديگرى بر ظاهر رياكارانه ى دستگاه خود وارد ميسازد.(1)
امّا بهره بردارى اصلى امام از اين ماجرا بسى از اينها مهم تر است: امام با قبول وليعهدى، دست به حركتى ميزند كه در تاريخ زندگى ائمّه پس از پايان خلافت اهل بيت در سال چهلم هجرى تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بى نظير بوده است و آن برملا كردن داعيه ى امامت شيعى در سطح عظيم اسلام و دريدن پرده ى غليظ تقيّه و رساندن پيام تشيّع به گوش همه ى مسلمانها است. تريبون عظيم خلافت در اختيار امام قرار گرفت و امام در آن، سخنانى را كه در طول 150 سال جز در خفا و با تقيّه و به خصّيصين و ياران نزديك گفته نشده بود، به صداى بلند فرياد كرد و با استفاده از امكانات معمولى آن زمان كه جز در اختيار خلفا و نزديكان درجه يك آنها قرار نميگرفت، آن را به گوش همه رساند.
مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون كه در آن قوى ترين استدلالهاى امامت را بيان فرموده است، نامه ى جوامع الشّريعه كه در آن همه ى رئوس مطالب عقيدتى و فقهى شيعى را براى فضل بن سهل نوشته است، حديث معروف امامت كه در مرو براى عبدالعزيزبن مسلم كرده است، قصائد فراوانى كه در مدح آن حضرت به مناسبت ولايتعهدى سروده شده و برخى از آن مانند قصيده ى دعبل و ابونواس هميشه در شمار قصائد برجسته ى عربى به شمار رفته است، نمايشگر اين موفّقيّت عظيم امام است.
در آن سال در مدينه و شايد در بسيارى از آفاق اسلامى، هنگامى كه خبر ولايتعهدى عليّبن موسى الرّضا رسيد، در خطبه ى نماز جمعه، فضائل
1) . 1363/5/18
اهل بيت بر زبان رانده شد. اهل بيت پيغمبر كه هفتاد سال علناً بر منبرها دشنام داده شدند و سالهاى متمادى ديگر كسى جرئت بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اكنون همه جا به عظمت و نيكى ياد شدند، دوستان آنان از اين حادثه روحيّه و قوّت قلب گرفتند، بى خبرها و بى تفاوت ها با آن آشنا شدند و به آن گرايش يافتند و دشمنان سوگندخورده احساس ضعف و شكست كردند، محدّثين و متفكّرين شيعه، معارفى را كه تا آن روز جز در خلوت نميشد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند.(1)
درحالى كه مأمون امام را جدا از مردم مى پسنديد و اين جدايى را در نهايت، وسيله اى براى قطع رابطه ى معنوى و عاطفى ميان امام و مردم ميخواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار ميداد، با اينكه مأمون آگاهانه مسير حركت امام از مدينه تا مرو را به طرزى انتخاب كرده بود كه شهرهاى معروف به محبّت اهل بيت مانند كوفه و قم در سر راه قرار نگيرند. امام در همان مسير تعيين شده، از هر فرصتى براى ايجاد رابطه ى جديدى ميان خود و مردم استفاده كرد. در اهواز آيات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبّت دلهايى كه با او نامهربان بودند قرار داد، در نيشابور حديث سلسلة الذّهب را براى هميشه به يادگار گذاشت و علاوه بر آن، نشانه هاى معجزه آساى ديگرى نيز آشكار ساخت و در جابه جاى اين سفر طولانى، فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو كه سر منزل اصلى و اقامتگاه خلافت بود هم هرگاه فرصتى دست داد، حصارهاى دستگاه حكومت را براى حضور در انبوه جمعيّت مردم شكافت.(2)
نه تنها سرجنبانان تشيّع از سوى امام به سكوت و سازش تشويق نشدند، بلكه قرائن حاكى از آن است كه وضع جديد امام موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى كه بيشترين دورانهاى عمر خود را در كوه هاى صعب العبور و آبادى هاى دوردست و با سختى و دشوارى ميگذراندند، با حمايت امام عليّبن موسى الرّضا حتّى مورد احترام و تجليل كارگزاران حكومت در شهرهاى مختلف نيز قرار گرفتند. شاعر ناسازگار و تندزبانى چون دعبل كه هرگز به هيچ خليفه و وزير و اميرى روى خوش نشان نداده و در دستگاه آنان رحل اقامت نيفكنده بود و هيچ كس از سرجنبانان خلافت از تيزى زبان او مصون نمانده بود و به همين دليل هميشه مورد تعقيب و تفتيش دستگاه هاى دولتى به سر ميبرد و ساليان دراز، دار خود را بر دوش خود حمل ميكرد و ميان شهرها و آبادى ها سرگردان و فرارى ميگذرانيد، توانست به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروف ترين و شيواترين قصيده ى خود را كه ادّعانامه ى نهضت علوى بر ضدّ دستگاه هاى خلافت اموى و عبّاسى است، براى آن حضرت بسرايد و شعر او در زمانى كوتاه به همه ى اقطار عالم اسلام برسد، به طورى كه در بازگشت از محضر امام، آن را از زبان رئيس راهزنان ميان راه بشنود.(1)
يك سال پس از اعلام وليعهدى وضعيّت چنين است:
مأمون عليّبن موسى را از امكانات و حرمت بى حدّومرز برخوردار كرده است، امّا همه ميدانند كه اين وليعهد عالى مقام در هيچ يك از كارهاى دولتى يا حكومتى دخالت نميكند و به ميل خود از هر آنچه به دستگاه خلافت مربوط ميشود، روگردان است و همه ميدانند كه او وليعهدى را به
1) . 1363/5/18
همين شرط كه به هيچ كار دست نزند، قبول كرده است.
مأمون چه در متن فرمان ولايتعهدى و چه در گفته ها و اظهارات ديگر او را به فضل و تقوا و نسب رفيع و مقام علمى منيع ستوده است و او اكنون در چشم آن مردمى كه برخى از او فقط نامى شنيده و جمعى به همين اندازه هم او را نشناخته و شايد گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند، به عنوان يك چهره ى درخور تعظيم و تجليل و يك انسان شايسته ى خلافت كه از خليفه به سال و علم و تقوا و خويشى با پيغمبر، بزرگ تر و شايسته تر است شناخته اند.
مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شيعى خود را به خود خوشبين و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد، بلكه حتّى عليّبن موسى مايه ى امان و اطمينان و تقويت روحيّه آنان نيز شده است، در مدينه و مكّه و ديگر اقطار مهمّ اسلامى، نه فقط نام عليّبن موسى به تهمت حرص به دنيا و عشق به مقام و منصب از رونق نيفتاده، بلكه حشمت ظاهرى بر عزّت معنوى او افزوده شده و زبان ستايشگران پس از ده ها سال به فضل و رتبه ى معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است. كوتاه سخن آنكه مأمون در اين قمار بزرگ نه تنها چيزى به دست نياورده كه بسيارى چيزها را از دست داده و در انتظار است كه بقيّه را نيز از دست بدهد. اينجا بود كه مأمون احساس شكست و خسران كرد و درصدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند و خود را محتاج آن ديد كه پس از اين همه سرمايه گذارى، سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتى ناپذير دستگاه هاى خلافت يعنى ائمّه ى اهل بيت (عليهم السّلام) به همان شيوه اى متوسّل شد كه هميشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسّل شده بودند، يعنى قتل.
بديهى است قتل امام هشتم پس از چنان موقعيّت ممتاز به آسانى ميسور نبود. قرائن نشان ميدهد كه مأمون پيش از اقدام قطعى خود براى به
شهادت رساندن امام به كارهاى ديگرى دست زده است كه شايد بتواند اين آخرين علاج را آسان تر به كار برد، شايعه پراكنى و نقل سخنان دروغ از قول امام، از جمله ى اين تدابير است، به گمان زياد اينكه ناگهان در مرو شايع شد كه عليّبن موسى همه ى مردم را بردگان خود ميداند، جز با دست اندركارى عمّال مأمون ممكن نبود.
هنگامى كه ابى الصّلت اين خبر را براى امام آورد، حضرت فرمود: «بار الها، اى پديدآورنده ى آسمانها و زمين، تو شاهدى كه نه من و نه هيچ يك از پدرانم هرگز چنين سخنى نگفته ايم و اين يكى از همان ستمهايى است كه از سوى اينان به ما ميشود.»
تشكيل مجالس مناظره با هر آن كسى كه كمتر اميدى به غلبه ى او بر امام ميرفت نيز از جمله ى همين تدابير است. هنگامى كه امام، مناظره كنندگان اديان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منكوب كرد و آوازه ى دانش و حجّت قاطعش در همه جا پيچيد، مأمون درصدد برآمد كه هر متكلّم و اهل مجادله اى را به مجلس مناظره با امام بكشاند، شايد يك نفر در اين بين بتواند امام را مجاب كند. البتّه چنان كه ميدانيم هرچه تشكيل مناظرات ادامه مى يافت قدرت علمى امام آشكارتر ميشد و مأمون از تأثير اين وسيله نوميدتر.
بنا بر روايات، يك يا دوبار توطئه ى قتل امام به وسيله ى نوكران و ايادى خود را ريخت و يك بار هم حضرت را در سرخس به زندان افكند، امّا اين شيوه ها هم نتيجه اى جز جلب اعتقاد همان دست اندركاران به رتبه ى معنوى امام را به بار نياورد و مأمون درمانده تر و خشمگين تر شد. در آخر، چاره اى جز آن نيافت كه به دست خود و بدون هيچ گونه واسطه اى امام را مسموم كند و همين كار را كرد و در ماه صفر 203 هجرى يعنى قريب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدينه به خراسان و يك سال و اندى پس از
صدور فرمان وليعهدى به نام آن حضرت، دست خود را به جنايت بزرگ و فراموش نشدنى قتل امام آلود.(1)
1) . 1363/5/18
رهبر معظّم انقلاب در دوران رياست جمهورى به تفصيل سيره ى سياسى ائمّه (عليهم السّلام) و شرايط متفاوت هر دوره را توضيح داده اند. ايشان در اين سخنرانى، تلاش داشته اند اثبات كنند چگونه مجموعه ى رفتار و سلوك سياسى ائمّه در شكلى واحد قابل جمع و ارائه است. اين سخنرانى داراى منطقى درهم تنيده و به هم پيوسته است. ميشد بيانات مرتبط با هر كدام از ائمّه ى كرام را در فصل مربوطه ارائه كرد، امّا انسجام و ترتيب منطقى مطالب لطمه ميديد؛ به همين دليل متن كامل سخنرانى با تقطيع و تيترگذارى و به همان ترتيبى كه ارائه شده آمده است.
... عنصر مبارزه ى سياسى حاد، كه خطّ ممتدّ زندگى ائمّه ى هدى (عليهم السّلام) را در طول 250 سال تشكيل ميدهد، در لابلاى روايات و احاديث و شرح حالهاىِ ناظر به جنبه هاى علمى و معنوى، گم شده است. زندگى ائمّه (عليهم السّلام) را ما بايد به عنوان درس و اسوه فرا بگيريم؛ نه فقط به عنوان خاطره هاى شكوهمند و ارزنده؛ و اين، بدون توجّه به روش و منش سياسى
اين بزرگواران، ممكن نيست. بنده شخصاً علاقه اى به اين بُعد و جانب از زندگى ائمّه (عليهم السّلام) پيدا كردم؛ و بد نيست اين را عرض كنم كه اوّل بار اين فكر براى بنده در سال 1350 و در دوران محنت بارِ يك امتحان و ابتلاء دشوار پيدا شد.
اگرچه قبل از آن، به ائمّه، به صورت مبارزان بزرگى كه در راه اعلاء كلمه ى توحيد و استقرار حكومت الهى فداكارى ميكردند، توجّه داشتم، امّا نكته اى كه در آن برهه ناگهان براى من روشن شد، اين بود كه زندگى اين بزرگواران، على رغم تفاوت ظاهرى كه بعضى حتّى ميان برخى از بخشهاى اين زندگى، احساس تناقض كردند در مجموع، يك حركت مستمر و طولانى است، كه از سال يازدهم هجرت شروع ميشود و 250 سال ادامه پيدا ميكند و به سال 260 كه سال شروع غيبت صغرى است، در زندگى ائمّه خاتمه پيدا ميكند.
اين بزرگواران يك واحدند، يك شخصيّتند. شك نميشود كرد كه هدف و جهت آنها يكى است. پس ما به جاى اينكه بياييم زندگى امام حسن مجتبى (عليه السّلام) را جدا و زندگى امام حسين (عليه السّلام) را جدا و زندگى امام سجّاد (عليه السّلام) را جدا تحليل كنيم تا احياناً در دام اين اشتباه خطرناك بيفتيم كه سيره ى اين سه امام، به خاطرِ اختلاف ظاهرى با هم، متعارض و متخالفند، بايد يك انسانى را فرض كنيم كه 250 سال عمر كرده و در سال يازدهم هجرت قدم در يك راهى گذاشته و تا سال 260 هجرى اين راه را طى كرده است.
تمام حركات اين انسان بزرگ و معصوم، با اين ديد قابل فهم و قابل توجيه خواهد بود. هر انسانى كه از عقل و حكمت برخوردار باشد، ولو نه از عصمت در يك حركت بلندمدّت، تاكتيكها و اختيارهاى موضعى خواهد داشت. گاهى ممكن است لازم بداند كه تند حركت كند و گاهى كند؛ گاهى حتّى ممكن است به عقب نشينىِ حكيمانه دست بزند؛ امّا همان
عقب نشينى هم از نظر كسانى كه علم و حكمت و هدفدارى او را ميدانند، يك حركت به جلو محسوب ميشود.
با اين ديد، زندگى اميرالمؤمنين، با زندگى امام مجتبى، با زندگى حضرت ابى عبدالله، با زندگى هشت امام ديگر تا سال 260 يك حركت مستمر است. اين را بنده در آن سال متوجّه شدم، با اين ديد وارد زندگى آنها شدم؛ يك بار ديگر نگاه كردم و هرچه پيش رفتم، اين فكر تأييد شد.(1)
اوّلاً مبارزه ى سياسى يا مبارزه ى حادّ سياسى كه ما به ائمّه (عليهم السّلام) نسبت ميدهيم، يعنى چه؟ منظور اين است كه مبارزات ائمّه ى معصومين (عليهم السّلام) فقط مبارزه ى علمى و اعتقادى و كلامى نبود؛ از قبيل مبارزات كلامى اى كه شما در طول همين مدّت، در تاريخ اسلام مشاهده ميكنيد؛ مثل معتزله، اشاعره و ديگران، مقصود ائمّه از اين نشستن ها و حلقات درس و بيان حديث و نقل معارف و بيان احكام، فقط اين نبود كه يك مكتب كلامى يا فقهى را كه به آنها وابسته بود، صددرصد ثابت كنند و خصوم خودشان را مُفهَم كنند؛ چيزى بيش از اين بود.
همچنين ائمّه (عليهم السّلام) يك مبارزه ى مسلّحانه هم از قبيل آن چيزى كه انسان در زندگى جناب زيد و بازماندگانش و همچنين بنى الحسن و بعضى از آل جعفر و ديگران، در تاريخ زندگى ائمّه ميبيند، نداشتند. البتّه همين جا اشاره كنم... آنها را به طور مطلق هم تخطئه نميكردند؛ بعضى را تخطئه ميكردند به دلايلى غير از نفس مبارزه ى مسلّحانه، بعضى را هم تأييد كامل ميكردند، در بعضى هم به نحو پشت جبهه شركت ميكردند «لوددت انّ الخارجىّ يخرج من ءال محمّد خرج و علىّ نفقة عياله» (2)كمك مالى،
كمك آبرويى، كمك به جا دادن و مخفى كردن و از اين قبيل، ليكن خودشان به عنوان ائمّه (عليهم السّلام)، آن سلسله اى كه ما مى شناسيم، وارد در مبارزه ى مسلّحانه نبودند و نميشدند.
مبارزه ى سياسى با هدف تشكيل حكومت اسلامى: مبارزه ى سياسى، نه آن اوّلى است و نه اين دوّمى؛ بلكه عبارت است از مبارزه اى با يك هدف سياسى. آن هدف سياسى چيست؟ عبارت است از تشكيل حكومت اسلامى و به تعبير ما حكومت علوى. ائمّه از لحظه ى وفات رسول الله تا سال 260، درصدد بودند كه حكومت الهى را در جامعه ى اسلامى به وجود بياورند؛ اين، اصل مدّعا است.
البتّه نميتوانيم بگوييم كه ميخواستند حكومت اسلامى را در زمان خودشان، يعنى هر امامى در زمان خودش به وجود بياورند؛ آينده هاى ميان مدّت و بلندمدّت و در مواردى هم نزديك مدّت وجود داشت. مثلاً در زمان امام مجتبى (عليه السّلام)، به نظر ما تلاش براى ايجاد حكومت اسلامى در آينده ى كوتاه مدّت بود. امام مجتبى در جواب به آن كسانى، مسيّب بن نجبه و ديگران كه ميگفتند چرا شما سكوت كرديد، ميفرمود: «إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتٰاعٌ إِلىٰ حِينٍ »(1). و در زمان امام سجّاد (عليه السّلام)، به نظر بنده، براى آينده ى ميان مدّت بود؛ كه حالا در اين باره، شواهد و مطالبى را كه هست، عرض خواهم كرد. در زمان امام باقر (عليه السّلام)، احتمال زياد اين است كه براى آينده ى كوتاه مدّت بود. از بعد از شهادت امام هشتم (عليه السّلام) به گمان زياد براى آينده ى بلندمدّت بود. براى چه موقع؟ مختلف بود، امّا هميشه بود. اين، معناى مبارزه ى سياسى است.
همه ى كارهاى ائمّه (عليهم السّلام) غير از آن كارهاى معنوى و روحى كه مربوط به اعلاء نفس يك انسان و قرب او به خدا است، بينه و بين ربّه يعنى درس، حديث، علم، كلام، محاجّه با خصوم علمى، با خصوم سياسى،
1) . سوره ى انبياء، آيه ى 111، ترجمه: «و نمى دانم، شايد آن براى شما آزمايشى و تا چندگاهى [وسيله ى] برخوردارى باشد».
تبعيد، حمايت از يك گروه و ردّ يك گروه، در اين خط است؛ براى اين است كه حكومت اسلامى را تشكيل دهند. اين، مدّعا است....(1)
البتّه بعضى از دلايل، دلايل كلّى است؛ مثل اينكه ميدانيم امامت، ادامه ى نبوّت است؛ و نبى، اوّل امام است «انّ رسول الله كان الامام» (2)در كلام امام صادق (عليه السّلام) و رسول الله براى ايجاد نظام عدل و حقّ الهى قيام كرد و آن نظام را با مبارزات پيگير خود به وجود آورد و تا بود، از آن حفاظت كرد. نميشود كه امام كه دنباله ى نبى است، از يك چنين نظامى غافل بماند. اين، يك استدلال كلّى است؛ كه البتّه با بحث زياد و توجّه به نكات گوناگون، اين استدلال را ميشود تعقيب كرد.
بعضى از دلايل هم دلايل صادره ى از كلمات ائمّه (عليهم السّلام) يا از روش و منش زندگى آنها است؛ كه با توجّه به اين نكته و با تفطّن به اين جهت گيرى، همه ى آنها معنا پيدا ميكند. و حقيقت اين است كه يك مقدار هم در توجّه به اين معنا، شرايط و اوضاع ميتواند كمك كند؛ كمااينكه آن زمان براى ما چنين چيزى بود؛ در داخل سلّول تاريك زندان، انسان ميتوانست علّت و معنا و وجه سلام بر «معذّب فى قعرالسّجون و ظلم المطامير ذى السّاق المرضوض بحلق القيود» (3)را درست بفهمد.(4)
اگر بخواهيم عنصر مبارزه ى سياسى را مشخّص كنيم، نه آن چيزى
است كه در مبارزات كلامى مشاهده ميشود، و نه آن چيزى است كه در مبارزات مسلّحانه ديده ميشود. براى كسانى كه تاريخ قرن دوّم هجرى را خوب ميدانند و حركات بنى العبّاس را از سالهاى قبل از سال 100 هجرى تا سال 132 كه آغاز حكومت بنى العبّاس است درست مطالعه كرده اند، بنده ميتوانم تشبيه كنم مبارزه ى حادّ سياسى در زندگى ائمّه را به آن چنان چيزى كه در زندگى بنى العبّاس مشاهده ميشود.
البتّه اگر كسى در زندگى بنى العبّاس و مبارزات آنها و دعوت آنها مطالعه نكرده باشد، اين تشبيه، درست رسا و گويا نيست. در زندگى ائمّه (عليهم السّلام) هم همان طور چيزى هست، منتها با فرقهاى جوهرى در هدف بنى العبّاس و ائمّه و در روشهاى آنها و ائمّه و در اشخاص آنها و ائمّه؛ امّا شكل كار و نقشه ى كار، تقريباً به هم نزديك است. لذا يك جاهايى هم مى بينيد كه اين دو جريان، با هم مخلوط ميشوند؛ يعنى بنى العبّاس به خاطرِ نزديكى روش و تبليغات و دعوتشان با آل على، در مناطق دورتر از حجاز و عراق، اين جور وانمود ميكنند كه همان خطّ آل على هستند! حتّى لباس سياه را كه «مسوّده» در طليعه ى دعوت بنى عبّاس در خراسان و رى بر تن ميكردند، ميگفتند «هذا السّواد حداد ءال محمّد و شهداء كربلا و زيد و يحيى»(1)اين لباسِ ماتم آل محمّد و ماتم شهيدان كربلا و ماتم زيد و يحيى است. حتّى عدّه اى از سرانشان خيال ميكردند كه دارند براى آل على كار ميكنند.
يك چنين حركتى در زندگى ائمّه بود؛ منتها همان طور كه گفتيم، با سه تفاوت عنصرى در هدف، در روشها و در اشخاص. اين، معناى مبارزه ى سياسى در زندگى ائمّه (عليهم السّلام) است. من لازم ميدانم ترسيم كلّى مبارزه ى ائمّه را اوّل عرض كنم، بعد برگرديم به بعضى از نمودارهاى اين مبارزه در كلمات ائمّه (عليهم السّلام).
1) . المناقب، ج 3، ص 300
ترسيم كلّى را در دوران سه امام اوّل، يعنى اميرالمؤمنين و امام مجتبى و سيّدالشّهداء، فعلاً مسكوت ميگذارم، درباره ى آنها زياد بحث شده و تقريباً كسى شبهه ندارد كه در حركت آنها يك جهت گيرى و عنصر سياسى و هدف سياسى وجود داشته است؛ از دوران امام سجّاد شروع ميكنم.
به نظر بنده، از دوران امام سجّاد، يعنى از سال 61 هجرى تا سال 260 كه 200 سال است ما سه مرحله داريم: يك مرحله از سال 61 تا سال 135 است؛ يعنى شروع خلافت منصور عبّاسى. در اين مرحله، حركت از يك نقطه آغاز ميشود، بتدريج كيفيّت و عمق و گسترش پيدا ميكند، اوج ميگيرد، تا سال 135. سال 135 كه سال مرگ سفّاح و خلافت منصور است، وضع عوض ميشود. مشكلاتى پديد مى آيد كه بسيارى از پيشرفتها را متوقّف و معطّل ميكند. در يك مبارزه ى سياسى، اين طور چيزى پيش مى آيد؛ و ما هم در اين دورانِ خودمان مشاهده كرده ايم.
يك مرحله ى ديگر، از سال 135 تا سال 202 يا 203 است، كه سال شهادت امام رضا است. اين هم يك مرحله ى ديگر است كه باز حركت و مبارزه، از يك نقطه ى بالاتر از نقطه ى سال 61 و عميق تر و گسترده تر از آن، منتها با يك مشكلات جديدى آغاز ميشود و رفته رفته اوج و گسترش پيدا ميكند و قدم به قدم به پيروزى نزديك ميشود، تا سال شهادت امام هشتم كه سال 202 يا 203 يا 204 است؛ احتمالاً 203 باشد كه اينجا باز حركت متوقّف ميشود.
با رفتن مأمون به بغداد در سال 204 و شروع خلافت مأمونى كه يكى از فصلهاى بسيار دشوار در زندگى ائمّه (عليهم السّلام) است باز فصل جديدى آغاز ميشود، كه فصل محنت ائمّه است. با اينكه گسترش تشيّع در آن روزها بيش از هميشه بوده، به اعتقاد بنده محنت ائمّه هم در آن روزها بيش از هميشه بوده است. و اين همان دورانى است كه به گمان بنده،
تلاش و مبارزه براى بلندمدّت است. يعنى ائمّه (عليهم السّلام) ديگر براى پيش از غيبت صغرى تلاش نميكنند، بلكه براى بعدها زمينه سازى ميكنند. و اين دوران، از سال 204 تا 260 ادامه پيدا ميكند؛ كه سال شهادت امام عسكرى (عليه السّلام) و شروع غيبت صغرى است.(1)
اين، سه دوره است؛ هر يك از اين سه دوره، خصوصيّاتى دارد كه بنده اجمالاً خصوصيّات اين دوره ها را عرض ميكنم:
دوره ى اوّل كه دوره ى امام سجّاد (عليه السّلام) است، كار با دشوارىِ فراوان آغاز ميشود. حادثه ى كربلا يك تكان سختى در اركان شيعه بلكه در همه جاى دنياى اسلام داد. قتل و تعقيب و شكنجه و ظلم سابقه داشت، امّا كشتن پسر پيغمبر و اسارت خانواده ى پيغمبر و بردن آنان شهر به شهر و بر نيزه كردن سر عزيز زهرا كه هنوز كسانى بودند كه بوسه ى پيغمبر بر آن لب و دهان را ديده بودند، چيزى بود كه دنياى اسلام را مبهوت كرد؛ كسى باور نميكرد كه كار به اينجا برسد.
اگر شعرى كه به حضرت زينب (عليهاالسّلام) منسوب است، درست باشد:
«ما توهّمت يا شقيق فؤادى *** كان هذا مقدّراً مكتوباً»(2)
اشاره به اين نكته است؛ و اين، برداشت همه ى مردم است. ناگهان احساس شد كه سياست، سياست ديگرى است؛ سخت گيرى، از آنچه كه تا حالا حدس زده ميشد، بالاتر است؛ چيزهاى تصوّرنشدنى، تصوّر شد و انجام شد. لذا رعب شديدى تمام دنياى اسلام را گرفت؛ مگر كوفه را، و كوفه
فقط به بركت توّابين و بعد به بركت مختار؛ وَالّا آن رعبى كه ناشى از حادثه ى كربلا، در مدينه و در جاهاى ديگر بود حتّى در مكّه، با وجود اينكه عبدالله زبير هم بعد از چندى قيام كرده بود، يك رعب بى سابقه اى در دنياى اسلام بود.
اگرچه حركت توّابين در سال 64 و 65 كه شهادت توّابين ظاهراً سال 65 است، هواى تازه اى را در فضاى گرفته ى عراق به وجود آورد، امّا شهادت همه ى آنها تا آخر، مجدّداً جوّ رعب و اختناق را در كوفه و عراق هم بيشتر كرد؛ و بعد از آنكه دشمنان دستگاه اموى يعنى مختار و مصعب بن زبير به جان هم افتادند، و عبدالله زبير از مكّه، مختارِ طرف دار اهل بيت را هم نتوانست تحمّل كند و مختار به دست مصعب كشته شد، باز اين رعب و وحشت بيشتر شد و اميدها كمتر. و بالاخره عبدالملك كه سر كار آمد، بعد از مدّت كوتاهى تمام دنياى اسلام با كمال قدرت زير نگين بنى اميّه قرار گرفت؛ و عبدالملك 21 سال قدرتمندانه حكومت كرد.
البتّه لازم است مخصوصاً به ماجراى حرّه اشاره كنم. در سال 64 كه حمله ى مسلم بن عقبه به مدينه است، آن هم بيشتر موجب شد كه باز رعب و وحشت زياد شود و اهل بيت در غربت بيفتند. جريانش به طور خلاصه اين است كه يزيد يك جوانى از سرداران شامى را كه بى تجربه بود، بر مدينه گماشت. او براى اينكه مدنى ها را با يزيد مهربان كند، عدّه اى از اهل مدينه را دعوت كرد كه بروند با يزيد در شام ملاقات كنند. اينها رفتند و با يزيد در شام ملاقات كردند. يزيد جايزه هاى زيادى، پنجاه هزار درهم و صد هزار درهم به اينها داد؛ ولى اينها كه يا از صحابه يا از اولاد صحابه بودند، وقتى دستگاه يزيد را ديدند، بيشتر نسبت به او متغيّر و خشمگين شدند. به مدينه برگشتند و عبدالله بن حنظله ى غسيل الملائكه ادّعاى امارت كرد و قيام كرد و مدينه را جداى از حكومت مركزى اعلام كرد. آنها هم مسلم بن عقبه را فرستادند و آن چنان فاجعه اى در مدينه به بار آوردند كه در كتب تواريخ، اين حادثه فصل گريه آور و غمبارى را تشكيل ميدهد. اين
هم بيشتر موجب شد كه مردم احساس رعب و وحشت كنند. اين رعب، حاكم بر دنياى اسلام بود.(1)
يك عامل ديگر در كنار اين رعب به وجود آمد و آن، انحطاط فكرى مردم در سرتاسر دنياى اسلام بود؛ كه ناشى از بى اعتنايى به تعليمات دين، در دوران بيست ساله ى گذشته بود. از بس تعليم دين و تعليم ايمان و تفسير آيات و بيان حقايق از زبان پيغمبر، در دوران بيست سالِ بعد از سال چهل هجرى به اين طرف مهجور شد، كه مردم از لحاظ اعتقادات و مايه هاى ايمانى، به شدّت پوچ و توخالى شده بودند. وقتى انسان زندگى مردم آن دوران را زير ذرّه بين ميگذارد، در تواريخ و روايات گوناگونى كه در تواريخ هست، اين مسئله واضح ميشود.
البتّه علما و قرّاء و محدّثين بودند... ليكن عامّه ى مردم دچار يك بى ايمانى و ضعف و اختلال اعتقادىِ شديد شده بودند. كار به جايى رسيده بود كه حتّى بعضى از ايادى دستگاه خلافت، نبوّت را زير سؤال ميبردند! در كتابها دارد كه خالدبن عبدالله قسرى كه يكى از دست نشاندگان بسيار پست و دنىّ بنى اميّه بود ميگفت: «كان يفضّل الخلافة على النّبوّة»؛ خلافت از نبوّت بالاتر است! استدلالى هم مى آورد و ميگفت: «ايّهما افضل؟ خليفة رجل فى اهله او رسوله الى اصحابه؟»(2)شما يك نفر را جانشين خودتان در خانواده بگذاريد؛ اين بالاتر و نزديك تر به شما است، يا آن كسى كه براى يك پيامى او را به جايى ميفرستيد؟ خب، پيدا است آن كسى را كه در خانه ى خودتان ميگذاريد و خليفه ى شما است، نزديك تر به شما است؛ پس خليفه ى خدا كه خليفه ى رسول الله هم نميگفتند؛ ميگفتند خليفة الله
بالاتر از رسول الله است! اين را خالدبن عبدالله قسرى ميگفت، ديگران هم ميگفتند. بنده در اشعار شعراى دوران بنى اميّه و بنى عبّاس كه نگاه كردم، ديدم از زمان عبدالملك، تعبير «خليفة الله» در اشعار اينقدر تكرار شده است كه آدم يادش ميرود كه خليفه، خليفه ى پيغمبر هم هست! اين تا زمان بنى عبّاس هم ادامه داشته است. بشّار در اشعار خود ميگويد:
«ضاعت خلافتكم يا قوم فالتمسوا *** خليفة الله بين الزّقّ و العود»(1).
حتّى آن وقتى هم كه ميخواست خليفه را هجو كند، باز خليفة الله ميگفت! همه جا در اشعار شعراى معروف آن زمان، مثل جرير و فرزدق و كثيّر و ديگرانى كه بودند صدها شاعر معروف و بزرگ هستند، وقتى در مدح خليفه حرف ميزنند، خليفة الله است؛ خليفه رسول الله نيست. اين، يك نمونه است. اعتقادات مردم حتّى اينگونه نسبت به مبانى دينى سست شده بود. اخلاق مردم به شدّت خراب شده بود.(2)
نكته اى را بنده در مطالعه ى كتاب «اغانى» ابوالفرج توجّه كردم و آن اين است كه در سالهاى حدود هفتاد و هشتاد و نود و صد، تقريباً تا پنجاه شصت سال بعد از آن، بزرگ ترين خواننده ها و نوازنده ها و عيّاشها و عشرت طلبهاى دنياى اسلام، يا مال مدينه اند، يا مال مكّه! هروقت خليفه در شام دلش براى غنا تنگ ميشد و يك خواننده و نوازنده اى ميخواست، ميفرستاد تا از مدينه يا مكّه، خواننده ها و نوازنده هاى معروف، مغنّى ها و خنياگران را براى او ببرند. بدترين و هرزه دراترين شعرا در مكّه و مدينه بودند! مهبط وحى پيغمبر و زادگاه اسلام، مركز فحشا و فساد شده بود! خوب است
ما اينها را درباره ى مدينه و مكّه بدانيم كه متأسّفانه در آثارى كه ماها داريم، از يك چنين چيزهايى اثرى نيست و اين واقعيّتى است كه بوده. بنده يك نمونه از رواج فساد و فحشا را عرض بكنم:
در مكّه شاعرى بود به نام «عمربن ابى ربيعه» جزو شاعرهاى عريان گوى بى پرده ى هرزه درا و البتّه در اوج قدرت و هنر شعرى مُرد. حالا داستانهاى خود عمربن ابى ربيعه و اينكه اينها در مكّه چه كار ميكردند، يك فصل مشبعى از تاريخ غمبار آن روزگار است؛ كه مكّه و طواف و رمى جمرات را كه در «مغنى» خوانده ايم:
«فوالله ما ادرى و ان كنت داريا *** بسبع رميت الجمر ام بثمان»
مربوط به همين جاها است، مال همينها است. در حال رمى جمره:
«بدا لى منها معصم حين جمّرت *** و كفّ خضيب زيّنت ببنان»(1).
اين عمربن ابى ربيعه وقتى كه مرد، راوى نقل ميكند در مدينه عزاى عمومى شد و در كوچه هاى مدينه مردم ميگريستند! هرجا ميرفتم، مجموعه هايى از جوانها و مرد و زن ايستاده بودند و بر مرگ عمربن ابى ربيعه در مكّه تأسّف ميخوردند. ديدم يك كنيزكى دارد دنبال كارى ميرود مثلاً سطلى در دستش است و ميرود آب بياورد، همين طور اشك ميريزد و بر مرگ عمربن ابى ربيعه گريه و زارى ميكند و تأسّف ميخورد. به يك جمعى جوان رسيد، گفتند: چرا اينقدر گريه ميكنى؟ گفت: براى خاطر اينكه اين مرد مُرد و از دست ما رفت. يكى گفت غصه نخور، شاعر ديگرى در مكّه هست حارث بن خالدمخزومى كه مدّتى هم از طرف همين خلفاى شام، حاكم مكّه بوده است؛ از آن شاعرهايى كه او هم مثل عمربن ابى ربيعه، هرزه گو و پرده درا و عريان سُرا بود كه اين شعر را گفته است. و بنا كرد يكى از شعرهاى آن شاعر را خواندن. وقتى كه اين شعر را خواند، كنيز يك قدرى گوش كرد كه شعر و خصوصيّات، در «اغانى» نقل شده است بعد اشكهايش را پاك
1) . مغنى اللّبيب، ج 1، ص 14
كرد و گفت: «الحمدلله الّذى لم يخل حرمه»(1)خدا را شكر كه حرم خودش را خالى نگذاشت؛ بالاخره اگر يكى رفت، يكى به جايش آمد! اين، وضع اخلاقى مردم مدينه است!
شما داستانهاى زيادى را از شب نشينى هاى مكّه و مدينه مى بينيد؛ و نه فقط بين افراد پايين، بين همه جور مردم. آدم گداى گرسنه ى بدبختى مثل اشعبِ طمّاعِ معروف، كه شاعر و دلقك بوده، و مردم معمولىِ كوچه و بازار و همين كنيزك و امثال اينها، تا آقازاده هاى معروف قريش و حتّى بنى هاشم كه بنده اسم نمى آورم چه زنانشان، چه مردانشان، جزو همين كسانى بودند كه غرق در اين فحشا بودند!
در زمان امارتِ همين شخص مخزومى، عايشه بنت طلحه آمد، در حال طواف بود، اين به او علاقه داشت؛ وقت اذان شد، آن خانم پيغام داد كه بگو اذان نگويند تا من طوافم تمام شود! او دستور داد اذان عصر را نگوييد! به او ايراد كردند كه تو براى خاطر يك نفر، يك زن كه دارد طواف ميكند، ميگويى نماز مردم را تأخير بيندازند؟ گفت: به خدا اگر تا فردا صبح هم طوافش طول ميكشيد، ميگفتم اذان را نگويند! اين، وضع آن روزگار است.
خب، آن وضع فكرى آنها، اين هم وضع فساد اخلاقى و فساد سياسى شان؛ كه اين هم يك عامل ديگر است.(2)
اغلب شخصيّتهاى بزرگ، سر در آخور تمنّيات مادّى كه به وسيله ى رجال حكومت برآورده ميشد، داشتند. شخصيّت بزرگى مثل محمّدبن شهاب زهرى كه خودش يك زمانى شاگرد امام سجّاد هم بوده، وابسته ى به دستگاه شد؛ كه آن نامه ى معروف امام سجّاد به محمّدبن شهاب زهرى،
نامه اى براى تاريخ است كه در «تحف العقول» و جاهاى ديگر ثبت شده است؛ اين نشان دهنده ى اين است كه چه وابستگى هايى براى شخصيّتهاى بزرگ بوده است. امثال محمّدبن شهاب زياد است.
يك جمله اى را مرحوم مجلسى (رضوان الله عليه) از جابر نقل ميكند كه ظاهراً جابربن عبدالله است كه امام سجّاد فرمود: «ما ندرى كيف نصنع بالنّاس ان حدّثناهم بما سمعنا من رسول الله (صلّى الله عليه واله) ضحكوا» نه فقط قبول نميكنند، ميخندند «وان سكتنا لم يسعنا» (1). بعد ماجرايى را ذكر ميكند كه حضرت حديثى را براى جمعى نقل كردند؛ كسى در بين آن جمع بود، استهزاء كرد و آن حديث را قبول نكرد. بعد درباره ى سعيدبن مسيّب و زهرى ميگويد: اينها از منحرفين بودند. البتّه بنده اين را در مورد سعيدبن مسيّب قبول نميكنم، دلايل ديگرى دارد كه او جزو حواريّون امام بوده است، امّا در مورد زهرى و خيلى هاى ديگر، همين جور است. بعد ابن ابى الحديد عدّه ى زيادى از شخصيّتها و رجال آن زمان را ميشمرد كه همه از اهل بيت منحرف بودند. بعد، از امام سجّاد (عليه السّلام) نقل ميكند كه فرمودند: «ما بمكّة والمدينه عشرون رجلاً يحبّنا» (2)بيست نفر در همه ى مكّه و مدينه نيستند كه ما را دوست داشته باشند!
اين، وضع دوران امام سجّاد است، آن وقتى كه ايشان ميخواهد شروع به اين كار عظيم كند و اين همان دورانى است كه بعدها امام صادق (عليه السّلام) فرمودند: «ارتدّ النّاس بعد الحسين الّا ثلاثة» (3)فقط سه نفر بعد از ماجراى عاشورا ماندند! اين حديث، سه نفر را اسم مى آورد: «ابوخالدالكابلى»، «يحيى بن ام طويل» و «جبيربن مطعم». البتّه علّامه ى شوشترى احتمال ميدهند كه «جبيربن مطعم» درست نيست و «حكيم بن جبيربن مطعم» است. در
بعضى از روايات يا شايد در بعضى از نقلها كه بنده الان درست يادم نيست و متأسّفانه نشد هم مراجعه كنم، محمّدبن جبيربن مطعم است. البتّه در «بحار» رواياتى هست كه چهار نفر را ذكر ميكند؛ در بعضى از روايات، پنج نفر را ذكر ميكند؛ كه اينها همه اش قابل جمع با همديگر هم هست.
اين، وضع امام سجّاد (عليه السّلام) است؛ كه در يك چنين زمينه ى قفرى(1)، آن حضرت مشغول كار خودشان ميشوند. حالا امام سجّاد بايد چه كار كند؟(2)
سه مسئوليّت بر دوش امام سجّاد است؛ اگر بخواهد آن هدف را تعقيب كند:
اوّلاً بايد معارف دين را به مردمِ زمان خودش ياد بدهد. ما اگر بخواهيم يك حكومت اسلامى به وجود بياوريم، امكان ندارد كه بدون اينكه مردم را با معارف دينى آشنا كرده باشيم، بتوانيم اميد داشته باشيم يك حكومت به وجود بياوريم. بنابراين اوّل كار اين است كه معارف دينى به مردم تعليم داده شود.(3)
كار دوّم اين است كه بخصوص مسئله ى امامت، كه مسئله ى مهجورى شده، يا از ذهنها بكلّى دور شده، يا بد معنا شده، دوباره در ذهنهاى مردم
بازسازى شود. امامت يعنى چه؟ چه كسى بايد امام باشد؟ امام چه شرايطى دارد؟ اين هم يك كار ديگر است. چون بالاخره جامعه امام داشت ديگر؛ عبدالملك امام بود، مردم او را امام ميدانستند، پيشواى جامعه بود.
البتّه... آن برداشتى كه ما در طول دو سه قرن اخير در معناى امام داشتيم، با آن معنايى كه براى امام در صدر اسلام وجود داشته، بكلّى متفاوت است. هم موافقين، هم مخالفين، امام را به همان معنايى ميدانستند كه ما امروز در دوران جمهورى اسلامى ميدانيم: امام امّت، امام ملّت. يعنى حاكم دين و دنيا. برداشت ما از امام، در طول اين دو سه قرن اخير، چيز ديگرى بود. برداشتمان اين بود كه جامعه يك نفر را دارد كه از مردم ماليات ميگيرد، مردم را به جنگ ميبرد، مردم را به صلح ميخواند، امور مردم را اداره ميكند، ادارات دولتى را درست ميكند، دولتى تشكيل ميدهد، قبض و بسط ميكند؛ آن، اسمش حاكم است. يك نفر ديگر هم داريم در آن طرف، كه او دين مردم را درست ميكند، اعتقاد مردم را درست ميكند، قرائت نماز مردم را درست ميكند هرچه همّتش باشد او اسمش عالم است. و امام در دوران خودش همان عالم است؛ كه خليفه كار خودش را ميكرد، او هم دين مردم را درست ميكرد، يا اخلاق مردم را درست ميكرد. برداشت ما از امام اين بود؛ درحالى كه در صدر اسلام، برداشت همه از امام غير از اين است. امام، يعنى پيشواى جامعه؛ منتها پيشواى دين و دنيا. بنى اميّه هم همين ادّعا را داشتند، بنى العبّاس هم همين ادّعا را داشتند، همان مخمورهاى غرق شده ى در لهوولعب ها هم همين ادّعاها را داشتند؛ آنها هم خودشان را امام ميدانستند... پس جامعه امام داشت؛ امامش عبدالملك بود. امام سجّاد بايد براى مردم معناى امامت را، جهت امامت را، شرايط امامت را آن چيزهايى كه امام ناگزير از آنها است و آن چيزهايى كه اگر نباشد، كسى نميتواند امام باشد، تشريح و تبيين كند.(1)
1) . در مراسم افتتاحيّه ى كنگره ى جهانى حضرت رضا (ع) 1365/4/28
سوّم اينكه بگويد من امامم. يعنى آن كسى كه بايد در آنجا قرار بگيرد، منم. اين سه كار را بايد امام سجّاد ميكرد.
بيشترين تلاش را امام سجّاد روى كار اوّل گذاشت؛ چون همان طور كه گفتيم زمينه اى بود كه نوبت به مسئله ى «من امامم» نميرسيد؛ بايد دين مردم درست ميشد، بايد اخلاق مردم درست ميشد، بايد مردم از اين غرقاب فساد بيرون مى آمدند، بايد دوباره جهت گيرى معنوى كه لُبّ لباب دين و روح اصلى دين، همان جهت گيرى معنوى است در جامعه احيا ميشد.
لذا شما نگاه ميكنيد، مى بينيد كه زندگى و كلمات امام سجّاد همه اش زهد است؛ «انّ علامة الزّاهدين فى الدّنيا الرّاغبين فى الأخرة...» (1)تا آخر. شروع در يك سخن مفصّل و طولانى؛ كه اگرچه در آن سخن هم يك اشاره ى به آن اهداف كذايى كه ذكر كرديم، هست. يا «أو لا حرّ يدع هذه اللّماظة لأهلها فليس لأنفسكم ثمن إلّا الجنّة فلا تبيعوها بغيرها» (2). كلمات امام سجّاد بيشترينش زهد است، بيشترينش معارف است؛ امّا معارف هم باز در لباس دعا است؛ چون همان طور كه گفتيم اختناق در آن دوران و نامساعد بودن وضع، اجازه نميداد كه امام سجّاد بخواهند با آن مردم، بى پرده و صريح و روشن حرف بزنند؛ نه فقط دستگاه ها نميگذاشتند، مردم هم نميخواستند! اصلاً آن جامعه، يك جامعه ى نالايق و تباه شده و ضايع شده اى بود كه بايد بازسازى ميشد. 34 سال از سال 61 تا 95 زندگى امام سجّاد اينطور گذشته. البتّه هرچه گذشته، وضع بهتر شده است؛ لذا در دنباله ى همان حديث «ارتدّ النّاس بعدالحسين» از امام صادق، دارد كه «ثمّ انّ النّاس لحقوا و كثروا» (3)بعد مردم ملحق شدند. و ما مى بينيم كه همين طور است. دوران امام باقر كه ميرسد... وضع فرق ميكند. اين به خاطرِ زحمات 34 ساله ى
امام سجّاد بود.
در كلمات امام سجّاد توجّه به كادرسازى هم هست. در كتاب شريف «تحف العقول» چند كلام طويل از امام سجّاد نقل شده است. بنده متأسّفانه وقت نكردم به كتابهاى ديگر نگاه كنم و اگر نمونه هاى ديگرى از اين كلمات از امام سجّاد هست، پيدا كنم؛ گمان هم نميكنم باشد، يا زياد باشد. كلمات كوتاه چرا، امّا كلمات بلند، مثل آن دو سه حديث مفصّلى كه از امام سجّاد در «تحف العقول» نقل شده، ديگر فكر نميكنم باشد. لحن و خطاب اين احاديث نشان دهنده ى كارى است كه امام سجّاد ميكرد.
يكى از اينها معلوم است كه خطاب به عامّه ى مردم است؛ اوّلش «ايّها النّاس» است، با «ايّها النّاس» شروع ميشود. در اين خطاب، تذكّر به معارف اسلامى است. حضرت در اين حديثِ مفصّل ميفرمايند كه وقتى انسان را در قبر ميگذارند، از ربّ او سؤال ميكنند، از پيغمبر او سؤال ميكنند، از دنياى او سؤال ميكنند، از امام او سؤال ميكنند. اين يك لحن ملايم و رقيقى است كه به درد عامّه ى مردمى كه در حيطه ى تبليغات امام سجّاد قرار ميگرفتند، ميخورد؛ امّا يك حديث ديگر هست كه آن، جور ديگرى شروع ميشود و مضمون آن هم نشان ميدهد كه مربوط به خواص است. اوّلش اينگونه شروع ميشود: «كفانا الله و ايّاكم كيد الظّالمين و بغى الحاسدين و بطش الجبّارين ايّها المؤمنين لايفتننّكم الطّواغيت» (1). اين مربوط به عامّه ى مردم نيست؛ مشخّص است كه مربوط به عدّه ى خاصّى است. ميشود حدس زد كه امام در طول اين مدّت، يا در دوره هاى مختلف، در سالهاى مختلف، يا با جمعهاى مختلف، دو سه جور بيان و تعليمات داشته اند؛ بعضى از آنها آن طور است، بعضى اين گونه است؛ در بعضى اشاره ى به دستگاه حاكم و طواغيت زمان است، در بعضى فقط به كليّات و مسائل اسلامى اكتفا شده است و لاغير.
1) . تحف العقول، ص 252
اين، زندگى امام سجّاد است كه در طول اين 34 سال، آرام آرام آن محيط تاريك و ظلمانى را، آن مردم غافل و بى خبر را از چنگ شهوات، از يك طرف و تسلّط دستگاه هاى جبّار، از يك طرف و كمند علماى سوءِ وابسته ى به دستگاه ها، از يك طرف كنار ميكشد و نجات ميدهد و مجموعاً يك عدّه و يك مجموعه ى مؤمنِ علاقه مندِ صالحى كه بتوانند قاعده اى بشوند براى كارهاى آينده، به وجود مى آورد. اين، زندگى امام سجّاد است. البتّه جزئيّات زندگى آن حضرت جاى بحثِ چند ساعته ى جداگانه اى دارد كه بنده ساعتهاى متمادى راجع به زندگى امام سجّاد صحبت كرده ام، الان بيش از اين اشاره، در بحث كنونى ما نميگنجد.(1)
بعد نوبت به امام باقر ميرسد. زندگى امام باقر دنباله ى همان خط است، منتها وضع بهتر شده است؛ آنجا هم تعليمات دين و معارف اسلامى است؛ امّا اوّلاً مردم، ديگر آن بى اعتنايى و بى مهرى را نسبت به خاندان پيغمبر ندارند. وقتى امام باقر وارد مسجد مدينه ميشود، عدّه اى از مردم همواره حلقه ميزنند، دور او را ميگيرند و از اوستفاده ميكنند. كه ميگويد امام باقر را در مسجد مدينه ديدم، «و حوله اهل خراسان و غيرهم»(2)از بلاد دوردست، از خراسان و جاهايى كه نزديك اينجاها نيستند، عدّه اى آمدند و دور حضرت را گرفتند. اين نشان دهنده ى اين است كه تبليغات دارد مثل امواجى به سرتاسر جهان اسلام سرايت ميكند و مردم نقاط دوردست، دلشان به اهل بيت دارد نزديك ميشود. در يك روايت ديگر دارد: «احتوشه
اهل العراق»(1)در حاشيه ى او نشسته بودند و او را در ميان خود گرفته بودند و آن حضرت و آنها درباره ى مسائل حلال و حرام صحبت ميكردند.
بزرگان علماى زمان، پيش امام باقر درس ميخوانند و استفاده ميكنند. شخصيّت معروفى مثل عكرمه، شاگرد ابن عبّاس، وقتى مى آيد خدمت امام باقر كه از آن حضرت حديث بشنود، شايد هم براى اينكه امتحانش كند، دست و بالش ميلرزد و در آغوش امام مى افتد. بعد خودش تعجّب ميكند و ميگويد: من بزرگانى مثل ابن عبّاس را ديدم، از آنها حديث شنفتم؛ ولى يابن رسول الله! اين حالتى كه در مقابل تو به من دست داد، هرگز به من دست نداده بود. و ببينيد امام باقر در جوابش چقدر صريح ميگويند: «و يحك يا عبيد اهل الشّام انّك بين يدى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه»(2)تو در مقابل عظمت معنويّت است كه مجبورى اينگونه به خودت بلرزى؛ اى بنده ى كوچك شاميان!
كسى مثل ابوحنيفه كه از فقها و بزرگان زمان است، خدمت امام باقر مى آيد و از آن حضرت معارف و احكام دين را فرا ميگيرد. بسيارى از علماى ديگر، جزو شاگردان امام باقر هستند. شخصيّت علمى امام باقر در اكناف عالم چنان ميپيچد كه به «باقرالعلوم» معروف ميشود.(3)
پس مى بينيد كه وضع اجتماعى و وضع عاطفى مردم و احترامات آنها نسبت به ائمّه، در زمان امام باقر فرق كرده، تفاوت كرده است. به همين نسبت، ما مى بينيم كه حركت سياسى امام باقر هم تندتر است. يعنى امام سجّاد در مقابله ى با عبدالملك، روبرو، تندى و سخن درشت و سخنى كه بتوانند آن را به عنوان يك قرينه اى بر مخالفت بگيرند، ندارند. عبدالملك
به امام سجّاد درباره ى فلان موضوع نامه مينوشت، حضرت هم جواب او را ميدادند. البتّه جواب پسر پيغمبر، هميشه يك جواب محكم و متين و دندان شكن است؛ امّا در آن، تعرّض به آن صورت نيست.
ولى در مورد امام باقر (عليه السّلام) اين طور نيست. حركت امام باقر آن چنان است كه هشام بن عبدالملك احساس وحشت ميكند و ميبيند كه بايد آن حضرت را زير نظر قرار بدهد و ميخواهد آن حضرت را به شام بفرستد. البتّه امام سجّاد را هم در دوران امامتشان به شام بردند بعد از آن دفعه ى اوّل، با غل و زنجير و اينها ليكن وضع در آنجا جور ديگرى است و امام سجّاد هميشه با ملاحظه ى بيشترى برخورد ميكردند. امّا در مورد امام باقر، ما لحن كلام را تندتر مى بينيم.
بنده چند تا روايت را در مذاكرات حضرت باقر (عليه السّلام) با اصحابشان ديدم كه نشانه ى دعوت به حكومت و خلافت و امامت و حتّى نويد آينده در آنها مشاهده ميشود. يك روايت، اين روايتى است كه در «بحار» آمده است. نقل ميكند كه منزل حضرت ابى جعفر پر از جمعيّت بود؛ پيرمردى كه به عصايى تكيه داده بود، آمد و سلام كرد و خدمت حضرت اظهار علاقه و اظهار محبّت كرد و بعد پهلوِ حضرت نشست و گفت: «فوالله انى لأحبّكم و احبّ من يحبّكم و والله ما احبّكم و احبّ من يحبّكم لطمعٍ فى دنيا و انّنى لأبغض عدوّكم و ابرأ منه و والله ما ابغضه و ابرأ منه لوترٍ كان بينى و بينه والله انّى لأحلّ حلالكم و احرّم حرامكم و انتظر امركم فهل ترجو لى جعلنى الله فداك». يعنى آيا اميد دارى كه من آن روزگار شما را ببينم؟ چون منتظر امر شما هستم؛ يعنى منتظر فرارسيدن دوران حكومت شما هستم.
«امر»، «هذا الأمر»، «امركم» در تعبيرات آن دوره، چه تعبيرات بين ائمّه و اصحاب ائمّه، چه مخالفينشان و دشمنانشان يعنى حكومت. مثلاً هارون اشاره ميكند: «والله لوتنازعت معى فى هذا الأمر»؛ يعنى خلافت، يعنى امامت. «انتظر امركم»، يعنى خلافتتان. بلا شك اين تعبير به اين معنا است.
آن وقت سؤال ميكند كه آيا اميد داريد كه من به آن روز برسم و آن روز را ببينم؟ «فقال ابوجعفر (عليه السّلام) الىّ الىّ حتّى اقعده الى جنبه»؛ او را نزديك آوردند، پهلوىِ خودشان نشاندند. «ثمّ قال ايّها الشّيخ انّ ابى عليّبن الحسين (عليه السّلام) اتاه رجل فسأله عن مثل الّذى سئلتنى عنه». خب، اين را ما در روايات امام سجّاد پيدا نميكنيم. حضرت از قول امام سجّاد نقل ميكنند. يقيناً ميشود فهميد كه اگر امام سجّاد در يك جمع بزرگى اين قضيّه را فرموده بودند، به گوش ديگران و ماها هم ميرسيد؛ امّا چيزى را كه امام سجّاد سِرّاً - به گمان زياد فرمودند - اينجا امام باقر علناً ميگويند. بعد، از قول پدرشان نقل ميكنند كه فرمود: «ان تمت ترد على رسول الله و على علىّ و الحسن و الحسين و على عليّبن الحسين و يثلج قلبك و يبرد فؤادك و تقرّ عينك و تستقبل بالرّوح و الرّيحان مع الكرام الكاتبين... و ان تعش ترى ما يقرّالله به عينك و تكون معنا فى السّنام الأعلى» (1). يعنى حضرت مأيوسش نميكنند. ميگويند اگر بميرى، كه با پيغمبر هستى؛ چون پير بوده؛ اگر هم بمانى، با خود ما خواهى بود. يك چنين تعبيراتى در كلام امام باقر هست.(2)
امّا آن چيزى كه ميخواستم در زندگى امام باقر عرض كنم، اين است: اوّلاً در يك روايت از امام باقر (عليه السّلام)، براى خروج، تعيين وقت شده؛ و اين چيز عجيبى است. «عن ابى حمزة الثّمالى بسند عالٍ؛ حديث در كافى است قال سمعت اباجعفر (عليه السّلام) يقول يا ثابت انّالله تبارك و تعالى قد كان وقّت هذا الأمر فى السّبعين» ؛ قرار بوده در سال هفتاد، حكومت الهى تشكيل شود. «فلمّا ان قتل الحسين (صلوات الله عليه) اشتدّ غضب الله تعالى على اهل الأرض فأخّره الى اربعين و مائة فحدّثناكم فأذعتم الحديث فكشفتم قناع السّتر و لم يجعل الله له
بعد ذلك وقتا عندنا و يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده امّالكتاب» . ابوحمزه ميگويد: «فحدّثت بذلك اباعبدالله (عليه السّلام) فقال قد كان كذلك» (1).
سال 140، دوران زندگى امام صادق است؛ اين همان چيزى است كه بنده قبل از آنكه اين حديث را هم ببينم، از روال زندگى ائمّه به نظرم ميرسيد كه دوران حكومتى كه امام سجّاد آنگونه برايش كار ميكند و امام باقر آنگونه كار ميكند، مى افتد به دوران امام صادق.
وفات امام صادق (عليه السّلام) سال 148 است، و اين سالِ 140 است. 140 يعنى بعد از سال 135 كه بنده قبلاً عرض كردم. در سال 135 منصور روى كار مى آيد. اگر منصور روى كار نمى آمد، يا اگر حادثه ى بنى عبّاس پيش نمى آمد، تقدير عادى الهى اين بود كه بايد در سال 140 حكومت الهى و حكومت اسلامى سر كار باشد. ائمّه داشتند اين جور كار ميكردند.
من درباره ى اينكه اين آينده، مورد توقّع و انتظار ائمّه بوده، فعلاً بحثى ندارم؛ آن، يكى از فصول جداگانه ى اين بحث است... الان صحبت من سر وضع امام باقر (عليه السّلام) است كه ايشان در آن دوران به اين معنا تصريح ميكنند؛ بيان ميكنند كه سال 140 قرار بوده، ما به شما گفتيم، شما افشا كرديد و خداى متعال ديگر تأخير انداخته، به ما هم نگفته، ما هم به شما نميگوييم. اين يكى از خصوصيّات دوران امام باقر است.
... اجمالاً زندگى آن حضرت يك زندگى است كه مبارزه در آن، واضح تر است؛ منتها مبارزه ى حادّ مسلّحانه نه.
زيدبن على برادر حضرت به امام باقر مراجعه ميكند، حضرت ميگويند قيام نكن. آن چيزى كه ديده شده است كه بعضى به جناب زيد اهانت ميكنند كه ايشان حرف امام را كه گفته بودند قيام نكن گوش نكرد؛ نه، اين طور نيست. امام باقر فرمودند قيام نكن؛ و او گوش كرد و قيام نكرد؛ ولى با امام صادق كه مشورت كرد، امام نفرمودند قيام نكن؛ امام او را تشويق
1) . اصول كافى، ج 1، ص 368
كردند كه قيام كن؛ و خود امام صادق آرزو كردند كه اى كاش من جزو كسانى بودم كه با زيد بودند؛ وقتى كه شهيد شد. بنابراين جناب زيد به هيچ وجه نبايد مورد اين بى توجّهى و بى لطفى قرار بگيرد.
امام قيام مسلّحانه را قبول نميكردند و قبول نكردند، امّا مبارزه ى سياسى حاد كه واضح است. يعنى به نظر ميرسد اين مبارزه، مبارزه اى است كه ميشود آن را فهميد؛ درحالى كه در دوران امام سجّاد، براى كسى كه نگاه ميكرد، احساس مبارزه نميشد؛ ولى در زندگى امام باقر، اين مسئله احساس ميشود.
بعد از آن هم كه دوران زندگى اين بزرگوار به پايان ميرسد، ما مى بينيم كه آن حضرت حركت مبارزى خودشان را با آن ماجراى منا ادامه ميدهند؛ «لنوادب تندبنى عشر سنين بمنى» (1)ده سال بايستى در منا بر امام باقر گريه كنند؛ اين، ادامه ى همان مبارزه است. گريه ى بر امام باقر، آن هم در منا، به چه منظورى است؟ در زندگى ائمّه (عليهم السّلام)، آنجايى كه گريه تحريص شده است، بر امام حسين (عليه السّلام) است كه روايات متقنِ مسلّمِ قطعى دارد، بنده جاى ديگرى يادم نمى آيد. چرا، در مورد حضرت رضا نقل شده است كه در هنگام حركتشان جمع كردند كه برايشان گريه كنند؛ كه اين يك حركت كاملاً سياسى و جهت دار و معنى دارى بود. امام باقر (عليه السّلام) وصيّت ميكنند و هشتصد درهم از مال خودشان را ميگذارند كه اين كار را در منا بكنند.(2)
منا با عرفات فرق دارد، با مشعر فرق دارد، با خود مكّه فرق دارد. مردم در مكّه متفرّقند، شهر است، مشغول كارشانند در عرفات يك صبح تا
عصر بيشتر نيستند؛ صبح كه مى آيند، خسته اند، عصر هم با عجله دارند ميروند كه به جاهاى ديگر برسند؛ مشعر يك چند ساعتى در شب است، يك گذرگاهى است در راه منا؛ امّا منا سه شبِ متوالى است. كسانى كه بخواهند در اين سه شب، روزها خودشان را به مكّه برسانند و شب برگردند، كمند؛ آنجا ميمانند در آن زمان و با وسايل آن روز درحقيقت سه شبانه روز هزارها انسان آنجا هستند، كه از اكناف عالم اسلام آمده اند؛ و انسان ميبيند كه جاى مناسبى است براى اينكه انسان در آنجا تبليغات كند. هر حرفى كه بخواهد به دنياى اسلام برسد، جايش آنجا است؛ با وضع آن روز كه راديو و تلويزيون و روزنامه و وسايل ارتباطجمعى نبوده. آنجا وقتى يك عدّه بر محمّدبن على از اولاد پيغمبر گريه ميكنند، همه قاعدتاً سؤال خواهند كرد كه چرا گريه ميكنيد؟ انسان براى هر مرده اى كه گريه نميكند. مگر به او ظلم شده بود؟ مگر كشته شده؟ چه كسى به او ظلم كرده؟ چرا به او ظلم كردند؟ و سؤالهاى فراوانى از اين قبيل به دنبالش مى آيد. اين همان حركت سياسىِ مبارزىِ بسيار دقيق و حساب شده است.
در دوران زندگى امام باقر يك نكته ى ديگرى را هم بنده توجّه كردم، و آن اين است كه استدلالهايى كه در نيمه ى اوّل قرن اوّل هجرى در باب خلافت بر زبان اهل بيت ميگذشت، همانها را امام باقر هم تكرار ميكنند؛ يعنى استدلال بر امامت، به خاطرِ نزديكى به پيغمبر؛ همان استدلالى كه اميرالمؤمنين در صدر اوّل ميكردند، كه عرب بر عجم تفاخر كردند، به خاطرِ پيغمبر؛ و قريش بر غير قريش تفاخر كردند، به خاطرِ پيغمبر؛ امّا ما را كه نزديكان به پيغمبر هستيم، كنار ميگذارند و ديگران مى آيند! اگر پيغمبر مايه ى تفاخر عرب بر عجم و قريش بر غير قريش است، پس اينجا هم مايه ى تفاخر بر ديگران و مايه ى اولويّت ما بر ديگران است. اين استدلال، استدلال اميرالمؤمنين است كه در صدر اوّل، بارها در كلمات ايشان تكرار شده است. ما مى بينيم كه امام باقر هم در سالهاى بين 95 و 114 كه دوران
امامت اين حضرت است، اين كلمات را بيان ميكنند. محاجّه ى براى خلافت؛ اين چيزِ خيلى معنادارى است و نشان دهنده ى جهت گيرى و انگيزه ها و روشن بودن اين مطلب است.(1)
دوران امام باقر هم تمام ميشود. از سال 114 دوران امامت امام صادق شروع ميشود، تا سال 148؛ كه مهم ترين دوران در اين مرحله ى اوّل، دوران زندگى امام صادق است. در اين دوران، امام صادق دو مرحله را طى ميكنند: يكى از سال 114 تا سال 132، يا تا سال 135، يا تا غلبه ى بنى عبّاس، يا تا خلافت منصور. اين دوران، دوران آسايش و گشايش بود. آنچه معروف شده كه به خاطرِ اختلاف بنى اميّه و بنى عبّاس، ائمّه فرصت كردند، مربوط به اين دوران است. زمان امام باقر چنين چيزى نبود. زمان امام باقر، قدرت بنى اميّه بود و هشام بن عبدالملك «و كان هشام رجلهم» كه مرد بنى اميّه و بزرگ ترين شخصيّت بنى اميّه، بعد از عبدالملك، هشام بود. بنابراين در زمان امام باقر هيچگونه اختلافى بين كسى و كسى نبوده كه موجب اين باشد كه ائمّه بتوانند از فرصت استفاده كنند؛ اين مربوط به زمان امام صادق است؛ آن هم مربوط به اين دوران، كه دوران آهسته آهسته، شروع دعوت بنى عبّاس و گسترش دعوت اينها و اوج دعوت شيعىِ علوى در سرتاسر دنياى اسلام بود... آن وقتى كه امام صادق به امامت رسيدند، در جاهاى مختلف دنياى اسلام در آفريقا، در خراسان، در فارس، در ماوراءالنهرچه درگيرى ها و چه جنگهايى بوده است. يك چنين وضع عجيبى بوده، كه امام صادق براى بيان معارف اسلامى از فرصت استفاده
1) . در مراسم افتتاحيّه ى كنگره ى جهانى حضرت رضا (ع) 1365/4/28
كردند؛ همان سه نكته اى كه در زندگى امام سجّاد هم بود: معارف اسلامى، مسئله ى امامت، و بخصوص تكيه بر روى امامت اهل بيت؛ كه اين سوّمى در دوران زندگى امام صادق، در اين دوران اوّل، بوضوح مشاهده ميشود.(1)
البتّه اينجا مسئله ى امامت را بايد مطرح كرد، كه ببينيد چه ميكردند. يك نمونه اين است اين روايتى كه بنده اينجا يادداشت كردم عمروبن ابى المقدام ميگويد: «رأيت اباعبدالله (عليه السّلام) يوم عرفة بالموقف و هو ينادى بأعلى صوته» ؛ حضرت روز عرفه در عرفات وسط مردم ايستاده بودند و به اعلى صوت و با فرياد جمله اى را ميگفتند. به يك طرف رو ميكردند و اين جمله را ميگفتند، بعد به يك طرف ديگر رو ميكردند و ميگفتند؛ به چهار طرف رو ميكردند و اين مطلب را با فرياد ميگفتند. حالا آن مطلب چيست؟ «ايّها النّاس انّ رسول الله كان الامام» . مى بينيد، توجّه به معناى امامت است؛ بيدار كردن مردم نسبت به حقيقت امامت، كه امامت چيست و آيا اينها كه سر كارند، شايسته ى امامتند يا نه؟ «ثمّ كان عليّبن ابى طالب، ثمّ الحسن، ثمّ الحسين، ثمّ عليّبن الحسين، ثمّ محمّدبن علىّ، ثمّ هه. فينادى ثلاث مرّات لمن بين يديه و عن يمينه و عن يساره و فى خلفه اثنى عشر صوتا» (2). هر طرفى سه بار فرياد ميكرد و اينها را ميگفت؛ كه حضرت دوازده مرتبه اين جمله را در عرفات تكرار كرد. بعد ميگويد پرسيدم كه آن «هِه» يا «هه» يعنى چه؟ گفتند مثلاً در لغت بنى تميم يا بنى فلان، كنايه است از «من». يعنى بعد از محمّدبن على، من امام هستم. اين، يك نمونه است.
يك نمونه ى ديگر: «قال قدم رجل من اهل الكوفة الى خراسان فدعا النّاس الى ولاية جعفربن محمّد (عليه السّلام)، ففرقة اطاعت و اجابت» (3)يك نفر از كوفه
بلند شده به خراسان آمده، مردم را به ولايت جعفربن محمّد دعوت ميكند؛ يعنى به حكومتشان. شما ببينيد در دوران مبارزات، آن وقتى كه ما توانستيم بگوييم «جمهورى اسلامى» يا «حكومت اسلامى»، كِى بود؟ در طول سالهاى مبارزه، حدّاكثر اين بود كه ما مثلاً حدود اسلامى را در باب حكومت بيان كنيم، آنهايى كه درباره ى حكومت بحث ميكردند بيان كنيم كه چگونه آدمهايى بايد حاكم باشند و نظر اسلام درباره ى حكومت چيست؛ اين، حدّاكثر چيزى بود كه ما ميگفتيم. سال 57 يا حدّاكثر سال 56 بود كه ما در محافل خصوصى اسم «حكومت اسلامى» را آورديم، كه تازه حاكمش را معيّن نميكرديم.
پس ببينيد، اينكه زمان امام صادق بلند ميشوند ميروند در اقصى نقاط عالم اسلام، مردم را به حكومت امام صادق دعوت ميكنند، معنايش چيست؟ معنايش «اقتراب الأجل»(1)است؛ اين همان سال 140 است؛ اين همان چيزى است كه به طور طبيعى خيز حركت ائمّه ايجاب ميكرده است كه در آن دورانها حكومت اسلامى به وجود بيايد.
خب، رفته مردم را به ولايت جعفربن محمّد (عليه السّلام) دعوت ميكند. البتّه ما امروز معناى ولايت را خوب ميفهميم. در قبل، ولايت را فقط به محبّت معنا ميكردند. مردم را كه به ولايت دعوت كرده، يعنى به محبّت جعفربن محمّد دعوت كرده است؟! دعوتى ندارد به محبّت. بعد هم اگر دعوت كنند، ديگر اين دنباله هايش معنى ندارد. «ففرقة اطاعت و اجابت»؛ يك فرقه اطاعت و اجابت كردند. «و فرقة جحدت و انكرت»؛ و يك فرقه انكار كردند، گفتند نه. خب، محبّت اهل بيت را غالباً در دنياى اسلام انكار نميكردند؛ چيز ديگرى است. «ففرقه ورعت و وقفت». توقّف و تورّع، ديگر مربوط به محبّت نيست؛ مربوط به يك چيز ديگر است. اين، همان حكومت
1) . نزديك شدنِ زمان
است. بعد «فخرج من كلّ فرقة رجل فدخلوا على ابى عبدالله (عليه السّلام)» (1)كه خدمت حضرت مى آيند و صحبتهايى ميكنند. بعد حضرت به يكى از آن متوقّفين كه در مقابل حضرت قرار گرفته، ميگويند: تو كه تورّع و توقّف كردى، چرا در كنار آن نهرِ فلان تورّع نكردى و فلان كار خلاف را انجام دادى؟ كه او ناگهان متنبّه ميشود و ميفهمد كه حضرت تعريض ميكنند.
اين نشان ميدهد آن كسى كه خراسان رفته، از پيش خود نرفته، خلاف رضاى امام هم نبوده، بلكه امام هم قضيّه را دنبال ميكردند. اين مربوط به دوران امام صادق (عليه السّلام) است. البتّه اين دوران، خيلى پرشورتر است.(2)
تا وقتى كه منصور سر كار مى آيد. البتّه وقتى منصور سر كار مى آيد، وضع سخت ميشود و زندگى حضرت برميگردد به دوران زندگى امام باقر. اختناق حاكم ميشود. بارها حضرت به حيره، به رميله، به كجا و كجا تبعيد شدند. دفعات متعدّد، منصور حضرت را خواست. يك بار گفت: «قتلنى اللّه ان لم اقتلك»(3). يك بار براى حاكم مدينه پيغام فرستاد كه «ان احرق على جعفربن محمّد داره»؛ خانه اش را آتش بزن. كه حضرت آمدند در ميان آتشها و يك نمايش غريبى را نشان دادند «انا ابن اعراق الثّرى» (4)كه خود اين، آن مخالفين را بيشتر منكوب كرد. برخورد بين منصور و حضرت صادق، برخورد بسيار سختى است؛ بارها حضرت را تهديد كرد.
البتّه آن رواياتى هم كه ميگويد حضرت پيش منصور تذلّل و كوچكى كردند، هيچ كدام درست نيست. بنده دنبال روايات رفتم، ديدم اصلاً اصل و اساسى ندارد؛ غالباً به ربيع حاجب ميرسد. ربيع حاجب، فاسقِ قطعى
است؛ از نزديكان منصور است. يك عدّه هم ساده لوحانه گفتند كه ربيع شيعه بوده است! ربيع كجايش شيعه بود؟ دنبال زندگى ربيع بن يونس رفتيم، ديديم يكى از آن افرادى است كه از خانه زادى در دستگاه بنى عبّاس آمده و نوكرى آنها را كرده و حاجب منصور بوده و بعد هم خدمات فراوانى به بنى عبّاس كرده است. وقتى كه منصور مرد، اگر ربيع نبود، خلافت از دست خانواده ى منصور بيرون ميرفت و به عموهايش ميرسيد؛ اين بود كه وصيّتنامه اى به نام مهدى پسر منصور جعل كرد و مهدى را به خلافت رساند. فضل بن ربيع، پسر همين شخص است. نخير، اينها خانوادگى جزو وفاداران و مخلصين بنى عبّاس بودند و هيچ ارادتى هم به اهل بيت نداشتند. هرچه هم ربيع جعل كرده، دروغ جعل كرده؛ براى خاطر اينكه حضرت را در سُمعه ى آن روز محيط اسلامى، يك چنين آدمى وانمود كند كه بايد در مقابل خليفه تذلّل كرد، تا ديگران هم تكليف خودشان را بدانند.
به هرحال برخورد بين امام صادق و منصور خيلى تند است؛ تا سال 148 كه به شهادت امام صادق منتهى ميشود.(1)
دنباله ى قضيّه و زندگى امام موسى بن جعفر فوق العاده زندگى شورانگيزى است. به نظر بنده، اوج اين حركات مبارزه، مربوط به زمان موسى بن جعفر است؛ و ما متأسّفانه از زندگى موسى بن جعفر يك گزارش درست و حسابى در دست نداريم. گاهى يك چيزهايى گوشه وكنار، از زندگى آن حضرت پيدا ميشود كه آدم را مبهوت ميكند.
امام موسى بن جعفر مدّتى پيدا نبودند؛ يعنى هارون دنبالشان ميگشته، حضرت را پيدا نميكرده است. كسانى را ميبرده شكنجه ميكرده، كه شما
1) . در مراسم افتتاحيّه ى كنگره ى جهانى حضرت رضا (ع) 1365/4/28
بگوييد موسى بن جعفر كجا است؟... اين يك چيز بى سابقه است.
ابن شهرآشوب در «مناقب» يك روايتى را نقل ميكند كه موسى بن جعفر در يك مدّتى «دخل بعض قرى الشّام متنكّرا هاربا» (1). ما اين چيز را درباره ى هيچ يك از ائمّه نداريم، كه «فوقع فى غار و فيه راهب»(2)بعد با آن راهب صحبت كردند، چه كردند، چه گفتند. اينها نشان دهنده ى جرقّه هايى است در زندگى موسى بن جعفر، كه آن وقت معناى آن زندانِ حبس ابد كذايى معلوم ميشود؛ وَالّا هارون اوّل كه به خلافت رسيد و مدينه آمد - همان طور كه شنيده ايد - موسى بن جعفر را كاملاً نواخت و احترام كرد؛ مثل آن ماجرايى كه نقل شده است: حضرت بر درازگوشى سوار بودند و وارد منطقه اى شدند كه هارون نشسته بود. حضرت ميخواستند پياده شوند، امّا هارون قسم داد كه بايد تا دم بساط من سواره بياييد. ايشان سواره آمدند و احترامشان كردند. مأمون ميگويد بعد كه موسى بن جعفر رفت، به ماها گفتند كه ركابشان را بگيريد. البتّه جالب اين است كه در همين روايت آمده است كه مأمون ميگويد: هارون پدرم به همه پنج هزار دينار و ده هزار دينار جايزه ميداد؛ به موسى بن جعفر دويست دينار جايزه داده! درحالى كه وقتى صحبت كرد و حال حضرت را پرسيد، حضرت فرمودند: بله، اولاد زيادى دارم، گرفتارى هاى زيادى دارم؛ وضع معيشت خوب نيست.
البتّه به نظر بنده اين صحبتها هم بسيار جالب است از موسى بن جعفر براى هارون. براى ما اين صحبتها خيلى آشنا است و كاملاً قابل فهم است كه آدم چطور ميشود يك وقت به مثل هارونى اظهار كند كه بله، ما وضعمان خوب نيست و زندگى مان هم نميگذرد! معناى اين به هيچ وجه گدايى و تذلّل نيست. اگر آدم خودش چنين كرده باشد، ميداند كه اين چگونه است؛ و ميدانم كه خيلى از شماها در دوران رژيم جبّار و دوران خفقان، تقيّتاً از اين كارها زياد كرديد.
بعد كه مأمون اين حرفها را ميزند كه اين ايجاب ميكند كه هارون بگويد بسيار خوب، پس مثلاً اين پنجاه هزار دينار مال شما، ميگويد از پدرم پرسيدم كه چرا اين كار را كردى، گفت اگر اين مبلغ را بدهم مضمونش اين است او شمشيربه دست هاى خراسان را بسيج خواهد كرد و دويست هزار مرد را به جان من خواهد انداخت! اين برداشت هارون است؛ و هارون درست فهميده بود. حالا بعضى خيال ميكنند كه از حضرت سعايت ميكردند؛ نه، حقيقت قضيّه اين بود.
آن زمان كه موسى بن جعفر با هارون مبارزه ميكرد، واقعاً اگر پولى در آن دستگاه بود، خيلى كسان بودند كه آماده و حاضر بودند در كنار موسى بن جعفر شمشير بزنند؛ كه ما نمونه هايش را در غير ائمّه جاهاى ديگر ديديم؛ مثل حسين بن على (شهيد فخ) كه قبل از هارون، زمان موسى الهادى بود و ديگران و ديگران. كار آنها نشان دهنده ى اين است كه ائمّه چقدر ميتوانستند مردم را دور خودشان جمع كنند؛ و هارون اين را درست فهميده بود.
بنابراين دوران موسى بن جعفر، دوران اوج است، كه بعد هم به زندان منتهى ميشود.(1)
بعد كه نوبت امام هشتم (عليه السّلام) ميرسد، باز دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمّه است و شيعه در همه جا گسترده اند و امكانات، بسيار زياد است؛ كه به مسئله ى ولايتعهدى منتهى ميشود.
البتّه در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيّه زندگى ميكردند؛ يعنى پوشش تلاش را داشتند، حركت را داشتند، تماس را داشتند؛ آدم ميتواند
1) . در مراسم افتتاحيّه ى كنگره ى جهانى حضرت رضا (ع) 1365/4/28
اين را بفهمد. مثلاً فرض بفرماييد دعبل خزاعى كه درباره ى امام هشتم در دوران ولايتعهدى آنگونه حرف ميزند، آناً كه از زير سنگ بيرون نيامده بود. آن جامعه اى كه دعبل خزاعى را ميپرورد، يا ابراهيم بن عبّاس شاعر را ميپرورد كه جزو مدّاحان عليّبن موسى الرّضا است يا ديگران و ديگران، بايِستى فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر در آن جامعه سابقه داشته باشد؛ و آن طور نيست كه آناً و ناگهان ببينيم كه بله، در مدينه و در خراسان و در رى و در مناطق گوناگون، با ولايتعهدى عليّبن موسى الرّضا جشن گرفتند، امّا قبلاً چنين چيزى سابقه ندارد...
آنچه كه در دوران ولايتعهدى عليّبن موسى الرّضا پيش آمد، كه حادثه ى بسيار مهمّى است... نشان دهنده ى اين است كه علاقه ى مردم و جوشش محبّتهاى مردم نسبت به اهل بيت، در دوران امام رضا، خيلى بالا بوده است.
بعد هم كه اختلاف امين و مأمون پنج سال طول كشيد و جنگ و جدال بين خراسان و بغداد بود. همه ى اينها موجب شد كه عليّبن موسى الرّضا بتوانند كار خوبى بكنند، كه اوجش به مسئله ى ولايتعهدى رسيد؛ منتها متأسّفانه آنجا هم باز همين طور كه گفتيم با آن حادثه ى شهادت قطع شد و دوران جديدى شروع شد كه دوران محنت و غم اهل بيت است؛ بدتر از همه ى اوقات ديگر.(1)
اگر كسى بخواهد كار كند، خيلى بيش از اينها عنوان هست؛ امّا من حالا براى اينكه اگر ديگران بخواهند كار كنند، اين عناوين در اختيارشان باشد، اينها را عرض ميكنم.
1) . در مراسم افتتاحيه ى كنگره ى جهانى حضرت رضا (ع) 1365/4/28
يكى از مسائل، ادّعاى امامت و دعوت به امامت است؛ كه اين در زندگى ائمّه هرجا هست، نشانه ى حركت مبارزى است؛ كه اين يك فصل مفصّلى است. مثلاً روايات «الأئمّة نور الله» (1)در كافى و آن نامه ى حضرت رضا ظاهراً به فضل بن سهل، از آن بحثهاى بسيار مفصّل است. پس يكى مسئله ى امامت است.(2)
مسئله ى ديگر، برداشت خلفا از ادّعاها و كارهاى ائمّه است. شما مى بينيد كه از زمان عبدالملك تا زمان متوكّل، هميشه يك نوع برداشت از زندگى ائمّه بوده است. اين را بايد دنبالگيرى كرد؛ نميشود سهل انگارى كرد. چرا اينها از زندگى ائمّه اينگونه برداشت ميكردند؟ مثلاً «خليفتان فى الأرض موسى بن جعفر بالمدينة يجبى له الخراج»(3)كه درباره ى موسى بن جعفر است، يا «هذا علىّ ابنه قد قعد و ادّعى الأمر لنفسه»(4)درباره ى امام عليّبن موسى و درباره ى ائمّه ى ديگر. اين داعيه اى كه خلفا و دوستان خلفا از زندگى ائمّه برداشت ميكردند، قابل توجّه است. يكى از آن نقاط مهم كه بنده رواياتى را اينجا يادداشت كرده ام، اصرار خلفا، بخصوص خلفاى بنى عبّاس است بر اينكه امامت را به خودشان نسبت دهند؛ امّا حسّاسيّت شيعه اين بود كه نگذارند. كثيّر از شعراى بزرگ طراز اوّل آن دوره ى اوّل است؛ يعنى در رديف فرزدق و جرير و نسيب و مانند اينها است. ايشان وقتى خدمت امام باقر آمد، حضرت گفتند: «امتدحت عبدالملك» ؛ شنيدم مدح عبدالملك را كردى! كثيّر دستپاچه شد و گفت: «ما قلت له يا امام
الهدى» ؛ من «امام الهدى» يا «خليفة رسول الله» به او نگفتم. «وانّما قلت له يا اسد و الأسد كلب و يا شمس و الشّمس جهاد و يا بحر و البحر موات و يا حية و الحية دويبه منتنة» (1). بنا كرد توجيه كردن. حضرت خنديدند؛ اشاره كردند به كميت، آن وقت كميت بلند شد و آن قصيده ى هاشميّه را خواند:
من لقلبٍ متيّمٍ مستهامٍ *** غير ما صبوةٍ ولا احلام
كه ميرسد به اينجا: «ساسة لا كمن يرى رعية النّاس سواء و رعية الأنعام»(2). يعنى ائمّه نسبت به اينكه عبدالملك مدح بشود، حسّاس بودند؛ امّا شاگردان ائمّه و دوستان مثل كثيّر حسّاسيّتشان روى «امام الهدى» بود؛ ميگفتند ما كه به او «امام الهدى» نگفتيم. او هم ميخواست به او «امام الهدى» بگويند. در زمان بنى عبّاس، اين بيشتر بود. مروان بن ابى حفصه ى اموىِ خبيث، كه از شعراى مدّاح و وابسته و مزدورِ هم بنى اميّه و هم بنى عبّاس بود، عجيب اين بود كه زمان بنى اميّه، شاعر دربار بود؛ بعد كه بنى عبّاس سر كار آمدند، باز شاعر دربار شد؛ چون شاعر بسيار بزرگى بود، او را با پول ميخريدند مدح بنى عبّاس را كه ميگفت، به اين اكتفا نميكرد كه از كرمشان و خصالشان بگويد؛ آنها را به پيغمبر نسبت ميداد! يكى از شعرهاى او اين است:
انّى يكون و ليس ذاك بكائن *** لبنى البنات وراثة الأعمام(3)
ميگويد: چطور چنين چيزى ميشود كه دخترزادگان، ارث عمو را ببرند؟ خب، عموى پيغمبر عبّاس ارث دارد. چرا دخترزاده ها كه اولاد فاطمه هستند ميخواهند ارث او را ببرند؟ ببينيد، دعوا سر خلافت است. يك جنگ حقيقىِ فرهنگى است، جنگ سياسى است. در مقابلش فوراً شاعر شيعى معروف، جعفر بن عفان طائى، جواب ميدهد؛ ميگويد:
لم لا يكون و انّ ذاك لكائن *** لبنى البنات وراثة الأعمام
للبنت نصف كامل من ماله *** و العمّ متروك بغير سهام(1)
ميگويد: دختر نصف مال پدر را ميبرد؛ عمو از مال آن انسانى كه دختر دارد، چه ميبرد؟ پس شما ارثى نداريد كه آن را طلب ميكنيد. ببينيد، بين شعرا دعواى فرهنگى و دعواى سياسى است. اين حسّاسيّت روى داعيه هاى ائمّه است، كه اين هم قابل توجّه است.(2)
تأييد و حمايت از حركات خونين، يكى از بحثهاى زندگى ائمّه است، كه حاكى از همين جهت گيرى مبارزه است. اظهارات امام صادق درباره ى معلّى بن خنيس وقتى كشته ميشد كه «ما كان ينال درجته إلّا بما ينال من داودبن علىّ»(3)و اظهارات در باب زيد، در باب حسين بن علىِ شهيد فخ از اين قبيل است.
روايت عجيبى را من در «نورالثّقلين» ديدم كه نقل ميكند كسى از على بن عقبه، عن ابيه، «قال دخلت انا و المعلّى على ابى عبدالله (عليه السّلام)» . وارد شديم، حضرت بى مقدّمه شروع كردند و گفتند: «ابشروا انتم على احدى الحسنيين شفى الله صدوركم و اذهب غيظ قلوبكم و انالكم على عدوّكم و هو قول الله و يشف صدور قوم مؤمنين و ان مضيتم قبل ان تروا ذلك مضيتم على دين الله الّذى رضيه لنبيّه و لعلىّ» (4). اين روايت نميگويد كه قضيّه چه بوده، امّا شما ببينيد قضيّه چه ميتوانسته باشد. معلّى بن خنيس كه بعد هم كشته ميشود «و كان بابه
معلّى بن خنيس»(1)باب امام صادق است. خود اين باب هم باب واسعى است كه بابهاى ائمّه چه كسانى بودند و غالباً هم كشته شدند. يحيى بن امّطويل به شهادت رسيد، معلّى بن خنيس همين طور.
معلّى بن خنيس با يك نفر ديگر بر امام صادق وارد ميشوند. امام صادق بى مقدّمه ميگويند: الحمدلله خدا غيظ قلوب شما را فرو نشاند، خشم شما را فرو نشاند، شما را بر دشمنتان پيروز كرد، بر يكى از دو خوبى - احدى الحُسنَيَين - وارد شديد. اگر چنانچه اين هم نميشد و رفته بوديد، باز بر دين خدا رفته بوديد. بنابراين پيدا است كه يك حركت حاد كرده بودند و آمده بودند و حضرت به آنها خداقوّتى ميداده است. روايات ديگرى هم در باب تأييد از حركات خونين هست.(2)
يك بحث ديگر در زندگى ائمّه، زندانها و تبعيدها و تعقيبها است؛ كه به نظر بنده يك فصلى است و بايد دنبال شود.(3)
نكته ى ديگر، زبان تندوتيز ائمّه در مقابل خلفا است؛ كه اگر اينها آدمهاى محافظه كارى بودند، بايد مثل ديگر علما و زهّاد و مانند اينها، زبان نرم به خودشان ميگرفتند. حتّى آن زهّادى كه مورد ارادت خلفا بودند، ميدانيد زهّاد زيادى بودند كه خلفا به اينها علاقه مند بودند؛ اينها را نصيحت ميكردند، مثلاً هارون را به گريه هم مى آوردند، مواظب بودند كه به خلفا جبّار و طاغى و شيطان نگويند؛ امّا ائمّه ميگفتند.(4)
يك بحث، تندى هاى خلفا به ائمّه است؛ مثل همان كه در مورد منصور چند موردش را عرض كردم و هارون هم نسبت به موسى بن جعفر دارد؛ و از اين قبيل.(1)
يك مسئله از آن عناوينى كه بايد تعقيب شود، داعيه هايى است كه حاكى از استراتژى امامت است. انسان گاهى داعيه هايى در زندگى ائمّه ميبيند، كه اينها عادى نيست؛ داعى از استراتژى خاصّى است؛ كه آن، همين استراتژى امامت است...
يكى مسئله ى فدك است. هارون يك وقتى براى اينكه قال قضيّه ى بنى هاشم و ادّعاهايشان را بكَند، به موسى بن جعفر گفت: «خذ فدكاً حتّى اردّها اليك» ؛ محدوده ى فدك را مشخّص كن تا آن را به تو برگردانم. حضرت اوّل امتناع ميكنند، بعد ميگويند: «لا ءاخذها الّا بحدودها» ؛ اگر حدود اصلى اش را بدهى، ميگيرم. بعد او ميگويد كه بسيار خوب، حدودش را مشخّص كن. آن وقت خيلى جالب است؛ حضرت برايش حدود معيّن ميكنند: «امّا الحدّ الأوّل فعدن» ؛ يك حدّ فدك، عدن است حالا اينها مثلاً در مدينه يا در بغداد نشسته اند و دارند با هم صحبت ميكنند منتهى اليه جزيرة العرب. «فتغيّر وجه الرّشيد» ؛ رنگش متغيّر شد. «وقال ايها» ؛ عجب! «قال و الحدّالثّانى سمرقند»؛ حدّ دوّم فدك، سمرقند است. «فاربدّ وجهه» ؛ رنگش تيره شد! «والحدّ الثّالث افريقيّة» ؛ حدّ سوّم، تونس است. «فاسودّ وجهه»؛ صورت هارون الرشيد سياه شد! «وقال هيه» ؛ هه هه، عجب! چه حرفى! «قال و الرّابع سيف البحر ممّا يلى الجزر و ارمينيّة» ؛ حدّ چهارم، حاشيه ى درياها و آن جزيره ها و مثلاً ارمنستان؛ آن منتهى اليه درياى مديترانه و آنجاها. «قال الرّشيد فلم يبق
1) . در مراسم افتتاحيّه ى كنگره ى جهانى حضرت رضا (ع) 1365/4/28
لنا شيئاً» ؛ پس براى ما چه ماند؟ «فتحوّل الى مجلسى» ؛ بلند شو بيا سر جاى من بنشين! «قال موسى (عليه السّلام) قد اعلمتك انّنى ان حدّدتها لم تردّها» ؛ گفتم كه اگر محدودش كنم، تو آن را برنميگردانى. «فعند ذلك عزم على قتله» (1)اينجا كه رسيد، عازم شد كه موسى بن جعفر را بكشد. از اين قبيل داعيه ها در زندگى موسى بن جعفر، امام صادق و امام هشتم وجود دارد؛ كه آن هم يك بحث قابل توجّه است.(2)
يك بحث ديگرى كه قابل توجّه است، برداشت اصحاب ائمّه از حركت ائمّه است. اصحاب ائمّه كه از ما به امام نزديك تر بودند؛ آنها درباره ى ائمّه چه خيال ميكردند؟ آيا شما در روايات ائمّه برنخورديد به اينكه اصحاب ائمّه انتظار خروج از ائمّه داشتند؟ خب، بيخودى انتظار خروج داشتند؟ آن كسى كه بلند ميشود مى آيد و ميگويد: يابن رسول الله! چرا قيام نميكنى؛ درحالى كه پانصد هزار مرد در فلان جا، خراسان منتظر اشاره ى تو هستند و حضرت با او مرتّب چانه ميزنند تا بالاخره به تعداد كمترى ميرسد، او چرا ميگويد قيام كنيد؟ آن افراد متعدّدى كه مرتّب به امام صادق مراجعه ميكردند - غير از جاسوسهاى بنى عبّاس، آنها را نميگويم؛ آن كسانى كه جاسوس بودند، از جواب امام معلوم ميشود كه اينها جاسوسند؛ امّا آن كسانى كه واقعاً جاسوس نبودند، از جواب امام ميشود فهميد كه جاسوس نبوده اندچرا مراجعه ميكردند؟ زراره كه يكى از بزرگ ترين اصحاب امام صادق است، خدمت امام صادق مى آيد؛ اين روايتِ خيلى جالبى است ميگويد: يابن رسول الله! يك نفر از اصحاب ما در كوفه به يك نفر از دشمنان ما مديون است و چون نتوانسته است قرض را بدهد، فرار كرده.
شما بفرماييد كه اگر اين قضيّه، همين يكى دوساله انجام خواهد گرفت، ما بگوييم اين فرد، فرارى بماند تا ان شاءالله حكومت حق بيايد و مسئله، خودش به خودى خود حل شود؛ اگر نه، زمان بيشترى طول ميكشد، اين بيچاره نميتواند خيلى فرارى بماند؛ ما جمع شويم و پولش را فراهم كنيم و بدهيم. حضرت جواب صريح نميدهند كه نميشود. حالا زراره چرا بايد اين طور خيال كند كه همين يكى دوساله قرار است يك كارى انجام بگيرد؟ يعنى زراره آدم ساده دلى بود؟ با مسائل ائمّه آشنا نبود؟
هنگامى كه امام باقر وفات ميكردند، زراره به يكى از اصحاب امام صادق، هشام بن سالم ميگويد: «لا ترى على اعوادها غير جعفر»(1)روى منبرهاى خلافت، غير از جعفر كس ديگرى را نخواهى ديد. بعد ميگويد: وقتى كه حضرت باقر رحلت كردند، من پرسيدم كه چطور شد؟ گفت: بله، اين استنباط خودم بود. يعنى امام نفرموده بود، كه حرف امام دروغ درنيايد. خب، چرا زراره چنين اشتباهى را ممكن است بكند؟ اين واقعاً اشتباه است؟ يا نه، برداشت از ادّعاهاى ائمّه و از آينده ى دنياى اسلام در مورد ائمّه، يك چيز قابل توجّه است. آنها همه شان منتظر بودند. بدانيد كه اصحاب ائمّه همه يا اكثر منتظر بودند كه خروج و قيام بشود و حكومت حق بزودى تشكيل شود؛ كه داستانهاى مفصّلى در اين باب هست. بنابراين برداشت اصحاب ائمّه از حركات آنان كه همان انتظار خلافت است اين هم يك فصل است، كه قابل بررسى است.(2)
يك فصل ديگر اين است كه آيا علّت اينكه ائمّه مورد بغض خلفا بودند،
حسد خلفا بود؟ اين يك سؤال است. عدّه اى خيال ميكنند كه چون ائمّه محسود خلفا بودند، اينها را ميكشتند. بنده اين را قبول ندارم. قبول دارم كه ائمّه محسود بودند كه حضرت پس از قرائت آيه ى شريفه ى «أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ »(1)ميفرمايد كه «نحن المحسودون» (2)امّا حسد چه وقت ممكن است منشأ چنين آثارى بشود؟ حسد بر علمشان بود؟ حسد بر تقوايشان بود؟ خب، افراد عالم و متّقى خيلى بودند. در همان زمانِ ائمّه كسانى از علما بودند كه معروف به علم و ورع و تقوا و زهد بودند و خلفا هم سراغ اينها ميرفتند و گريه ميكردند! منصور گفت: «كلّكم يمشى رويد، كلّكم يطلب صيد، غير عمروبن عبيد» (3)عمروبن عبيد را ديگر استثناء كرد. البتّه بنده در زندگى عمروبن عبيد ديدم كه نخير، ايشان هم جزو همان مستثنى منه(4)است؛ «يطلب صيد» و اينها است! از اين قبيل زياد بودند. آن كسانى كه علمشان زياد بود، تقوايشان هم زياد بود، در بين مردم هم وجهه داشتند مثل ابويوسف قاضى، مثل ابوحنيفه، مثل حسن بصرى، مثل سفيان ثورى و از اين قبيل رجال معروف به علم و تقوا و ورع، اينها مدّعى خليفه نبودند، خليفه هم هيچ كارى به كار اينها نداشت؛ لذا حسد نسبت به اينها وجود نداشت. حسد نسبت به آن كسى است كه ادّعايى دارد؛ آن كه ادّعايى ندارد، چه حسدى؟ بنابراين حسد كافى نيست. اين هم يك بحث است، كه بد نيست مورد توجّه قرار بگيرد.(5)
يكى ديگر از عناوين، تندى اصحاب ائمّه است. در بين صحابه ى ائمّه، كسانى مثل يحيى بن امّطويل هستند كه حركات تندى داشتند و آشكارا بدگويى ميكردند. مثلاً يحيى بن امّطويل داخل مسجد مدينه ميرفت، به مردم رو ميكرد و ميگفت: «انّا برءاء منكم كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء». حرف ابراهيم به كفّار را به مسلمانانِ آن زمان ميگفت! يا در كناسه ى كوفه مى آمد، به شيعيان خطاب ميكرد و حرفهايى ميزد.(1)
معلّى بن خنيس وقتى مردم در ايّام عيد براى نماز به صحرا ميرفتند، با لباس ژوليده و سر و روى آشفته به بيابان مى آمد، بعد اشك ميريخت، فرياد ميكشيد و ميگفت: «اللّهمّ انّ هذا مقام اوليائك»؛ اين چيزى كه اينها غصب كرده اند، جاى اولياء تو است. فرياد ميكشيد، علناً ميگفت. اين هم قابل تحقيق و بررسى است.
حالا ما مى بينيم كه متأسّفانه معلّى بن خنيس را آن چنان بمباران تبليغاتى كردند، اين يار ديرين امام صادق و شهيد بين يدى ولى الله را؛ كه حضرت به خاطرِ او، با داودبن على قطع رابطه كردند و او را لعن كردند؛ و داودبن على به خاطرِ قتل معلّى كشته شد و حضرت فرمودند: «معلّى ما كان ينال درجته الّا بما نال من داودبن على»(2)به عنوان اينكه راوىِ درست و حسابى نيست! بنده دست همان خباثت بنى عبّاس را در اينگونه كارها ميبينم، كه چهره هاى برجسته ى تشيّع را اين طور از دور خارج كنند. اين هم يك مسئله است كه قابل بحث است.(3)
و بالاخره مسئله ى تقيّه. تقيّه در اين چارچوب معنا ميدهد. تقيّه يعنى
همين كه امام سجّاد و امام باقر و امام صادق و بقيّه ى ائمّه، اين كارهايى كه گفتيم، بكنند و نگذارند اين پوشش و حفاظ از روى كارها برداشته شود؛ و اگر كسى هم تندى ميكند، به او بگويند تندى نكن؛ كه در آن روايت، حضرت ميفرمايد: «ليس من احتمال امرنا التّصديق له» . اين طور نيست كه كسى كه حامل امر ما است و ولايت ما را قبول دارد، فقط ما را تصديق كند، اين كافى نيست بلكه «من احتمال امرنا ستره و صيانته»؛ سرّ ما را بايد مكتوم بدارد؛ نبايد به كسى بگويد. بعد حضرت ميگويند: «هذا ابوحنيفة و له اصحاب هذا فلان و له اصحاب» (1)كسى به كار اينها كارى ندارد. من هم فرزند پيغمبر هستم، زير پوشش قرآن و حديث و معارف ميتوانستم اصحابى داشته باشم، كسى به كار من كارى نداشته باشد. شماها ميرويد، به اينجا و آنجا ميگوييد، اسرار مرا فاش ميكنيد، اينقدر براى ما مشكل درست ميكنيد.(2)
تلاش ائمّه (عليهم السّلام) عبارت بود از مجاهدت در اين چند هدف:
اوّلا زنده نگه داشتن معارف حقّه ى اسلامى، اصول و مبانى اسلامى؛ اينها را زنده نگه دارد. سعى حكومتهاى ظالم و طواغيت امّت اين بوده است كه معارف اسلامى را يا نابود كنند يا قلب بكنند، عوض كنند، تحريف كنند. يكى از مهم ترين رشته هاى حركات ائمّه (عليهم السّلام) ايستادگى در مقابل اين بوده؛ حفظ معارف اسلامى، احياى معارف اسلامى.(3)
يكى از كارهاى ديگر ائمّه (عليهم السّلام) اقامه ى احكام الهى بوده است. سعى در اقامه ى احكام الهى؛ چه در زمانى كه حكومت دستشان بود، چه آن زمانى كه از حكومت و از قدرت بركنار بودند. تلاششان مصروف بود براى اينكه بتوانند احكام الهى را در جامعه محقّق كنند.(1)
يك كار ديگر ائمّه (عليهم السّلام) مجاهدت فى سبيل الله بود كه شما در زيارت ائمّه ميخوانيد: أشهد أنّك جاهدت فى الله حقّ جهاده؛(2)حقّ جهاد؛ يعنى هيچ كم نگذاشته اند در مجاهدت در راه خدا؛ با همه ى وجود، با همه ى توان، با همه ى ظرفيّت در راه خدا مجاهدت كردند.(3)
يك بخش مهمّ از اين مجاهدت كه خود يك سرفصل جداگانه اى است، مبارزه ى با ظلم و مبارزه ى با ظالم بوده است. زندگى ائمّه (عليهم السّلام) سر تا پا عبارت است از مبارزه ى با ظلمه، مبارزه ى با ظلم. علّت آن فشارها و مسموم شدنها و شهيدشدنها و مانند اينها هم همه اش همين بوده است؛ چون با ظلم و ظالم مبارزه ميكردند.(4)
اين زندگى ائمّه است. ما حالا ميخواهيم پيروان اهل بيت باشيم؛ بايد اين چيزها را رعايت كنيم. بايستى معارف اسلامى را ترويج كنيم؛ بايستى اقامه ى احكام الهى را جزو اهداف خودمان بدانيم؛ بايد در راه خدا با
همه ى وجود مجاهدت كنيم؛ بايد با ظلم بجنگيم، با ظالم بجنگيم، مبارزه كنيم؛ اين وظيفه ى ما است. خب، مجاهدت فقط جنگ نظامى نيست؛ مجاهدت اعمّ است از انواع مبارزات، از مبارزات فرهنگى گرفته تا مبارزات سياسى تا مبارزات اقتصادى؛ اينها همه داخل در عنوان مجاهدت است. ذهن فقط نرود به جنگ نظامى؛ يك وقتى هم ممكن است در يك جايى جنگ نظامى پيش بيايد، لكن همه ى مجاهدت آن نيست.(1)
1) . در ديدار اعضاى مجمع جهانى اهل بيت (ع) و اتّحاديّه ى راديو و تلويزيونهاى اسلامى 1394/5/26
تمام ابعادى كه براى زن متصوّر است و براى يك انسان متصوّر است، در فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) جلوه كرده و بوده است. يك زن معمولى نبوده است؛ يك زن روحانى، يك زن ملكوتى، يك انسان به تمام معنا انسان، تمام نسخه ى انسانيّت، تمام حقيقت زن، تمام حقيقت انسان. او زن معمولى نيست؛ او موجود ملكوتى است كه در عالم به صورت انسان ظاهر شده است؛ بلكه موجود الهى جبروتى در صورت يك زن ظاهر شده است... تمام هويّتهاى كمالى كه در انسان متصوّر است و در زن تصوّر دارد، تمام در اين زن است. و فردا مانند زنى متولّد ميشود؛ زنى كه تمام خاصّه هاى انبيا در اوست. زنى كه اگر مرد بود، نبى بود؛ زنى كه اگر مرد بود، به جاى رسول الله بود. پس، فردا روز زن است؛ تمام حيثيّت زن و تمام شخصيّت زن فردا موجود شد. معنويّات، جلوه هاى ملكوتى، جلوه هاى الهى، جلوه هاى جبروتى، جلوه هاى مُلكى و ناسوتى همه در اين موجود مجتمع است. انسانى است به تمام معنا انسان؛ زنى است به تمام معنا زن. از براى زن ابعاد مختلفه است؛ چنانچه براى مرد، و براى انسان. اين صورت طبيعى
نازل ترين مرتبه ى انسان است و نازل ترين مرتبه ى زن است و نازل ترين مرتبه ى مرد است؛ لكن از همين مرتبه ى نازل، حركت به سوى كمال است. انسان، موجود متحرّك است؛ از مرتبه ى طبيعت تا مرتبه ى غيب، تا فنا در الوهيّت. براى صدّيقه ى طاهره اين مسائل، اين معانى حاصل است. از مرتبه ى طبيعت شروع كرده است، حركت كرده است؛ حركت معنوى؛ با قدرت الهى، با دست غيبى، با تربيت رسول الله (صلّى الله عليه وآله وسلّم) مراحل را طى كرده است تا رسيده است به مرتبه اى كه دست همه از او كوتاه است. پس، فردا تمام جلوه ى زن تحقّق پيدا كرده است؛ و زن به تمام معنا متحقّق است. فردا روز زن است.(1)
شخصيّت زهراى اطهر، در ابعاد سياسى و اجتماعى و جهادى، شخصيّت ممتاز و برجسته اى است؛ به طورى كه همه ى زنان مبارز و انقلابى و برجسته و سياسىِ عالم ميتوانند از زندگى كوتاه و پُرمغز او درس بگيرند. زنى كه در بيت انقلاب متولّد شد و تمام دوران كودكى را در آغوش پدرى گذراند كه در حال يك مبارزه ى عظيم جهانىِ فراموش نشدنى بود. آن خانمى كه در دوران كودكى، سختى هاى مبارزه ى دوران مكّه را چشيد، به شعب ابى طالب برده شد، گرسنگى و سختى و رعب و انواع و اقسام شدّتهاى دوران مبارزه ى مكّه را لمس نمود و بعد هم كه به مدينه هجرت كرد، همسر مردى شد كه تمام زندگى اش جهاد فى سبيل الله بود و در تمام قريب به يازده سال زندگى مشترك فاطمه ى زهرا و اميرالمؤمنين (عليهماالسّلام)، هيچ سالى، بلكه هيچ نيم سالى نگذشت كه اين شوهر، كمر به جهاد فى سبيل الله نبسته و به ميدان جنگ نرفته باشد و اين زن بزرگ و فداكار، همسرىِ شايسته ى يك مرد مجاهد و يك سرباز و سردار دائمى ميدان
1) . صحيفه ى امام خمينى (ره)، ج 7، ص 337
جنگ را نكرده باشد.
پس، زندگى فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها)، اگرچه كوتاه بود و حدود بيست سال بيشتر طول نكشيد؛ امّا اين زندگى، از جهت جهاد و مبارزه و تلاش و كار انقلابى و صبر انقلابى و درس و فراگيرى و آموزش به اين و آن و سخنرانى و دفاع از نبوّت و امامت و نظام اسلامى، درياى پهناورى از تلاش و مبارزه و كار و در نهايت هم شهادت است. اين، زندگى جهادى فاطمه ى زهرا است كه بسيار عظيم و فوق العاده و حقيقتاً بى نظير است و يقيناً در ذهن بشر - چه امروز و چه در آينده - يك نقطه ى درخشان و استثنايى است.(1)
جهاد آن بزرگوار در ميدانهاى مختلف، يك جهاد نمونه است؛ در دفاع از اسلام، در دفاع از امامت و ولايت، در حمايت از پيغمبر، در نگهدارى بزرگ ترين سردار اسلام، يعنى اميرالمؤمنين كه شوهر او بود.
اميرالمؤمنين درباره ى فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) فرمود: «ما أغضبتنى و لا خرجت من امرى» (2). يك بار اين زن در طول دوران زناشويى، مرا به خشم نياورد و يك بار از دستور من سرپيچى نكرد. فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) با آن عظمت و جلالت، در محيط خانه، يك همسر و يك زن است؛ آن گونه كه اسلام ميگويد. در محيط علم هم يك دانشمند والا است. آن خطبه اى كه فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) در مسجد مدينه، بعد از رحلت پيغمبر ايراد كرده است، خطبه اى است كه به گفته ى علّامه ى مجلسى، «بزرگان فصحا و بلغا و دانشمندان بايد بنشينند كلمات و عبارات آن را معنا كنند!» اين قدر پرمغز است! از لحاظ زيبايى هنرى، مثل زيباترين و بلندترين كلمات
نهج البلاغه است. فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) ميرود در مسجد مدينه، در مقابل مردم مى ايستد و ارتجالاً حرف ميزند! شايد يك ساعت، با بهترين و زيباترين عبارات و زبده ترين و گزيده ترين معانى صحبت كرده است.(1)
زندگى آن بزرگوار مشحون است به مجاهدت؛ مثل يك سرباز فداكار در عرصه هاى مختلف، اين بزرگوار حضور فعّال و مؤثّر دارد. از دوران كودكى در مكّه، در شعب ابى طالب، در كمك رسانى و روحيّه دهى به پدر بزرگوارش، تا همراهى با اميرالمؤمنين در مراحل دشوار زندگى در مدينه، در آن جنگها، در آن غربتها، در ميان آن تهديدها، در آن سختىِ زندگى مادّى و فشارهاى گوناگون و همچنين در دوران محنت آن بزرگوار يعنى بعد از رحلت پيغمبر، چه در مسجد مدينه، چه در بستر بيمارى، در همه ى اين مراحل، اين بزرگوار مشغول فعّاليّت است، مشغول تلاش است؛ يك حكيم مجاهد، يك عارف مجاهد. همچنين از لحاظ وظايف زنانگى، وظيفه ى همسرى، وظيفه ى مادرى، تربيت فرزند، پذيرايى و مهربانى با شوهر، يك زن نمونه است. آنچه كه در خطاب به اميرالمؤمنين از اين بزرگوار نقل ميشود، تعبيرى كه ميكند، خشوع و خضوعى كه نشان ميدهد، اطاعت و تسليمى كه در مقابل اميرالمؤمنين دارد، بعد تربيت اين فرزندان، فرزندى مثل امام حسن، فرزندى مثل امام حسين، فرزندى مثل زينب، آيت عظمى و اعلاى يك زن نمونه است در وظايف زنانه، تربيت زنانه، محبّت زنانه؛ و همه ى اين مجموعه ى ذى قيمت و بى نظير، در يك عمر هجده ساله. يك دختر جوان هجده نوزده ساله، با اين همه مقامات معنوى و اخلاقى و سجاياى رفتارى، وجود يك چنين عنصرى، يك چنين موجودى در هرجامعه اى، در هر تاريخى، در هر ملّتى كه باشد، مايه ى افتخار است؛ و ديگر نداريم
1) . در ديدار با گروهى از زنان به مناسبت ميلاد حضرت زهرا (س) و روز زن 1371/9/25
نظير اين بزرگوار را. دانستن اين معارف، انسان را با سجاياى آن بزرگوار آشنا ميكند؛ امّا بدون پيوند عاطفى، بدون محبّت، بدون آن آتش شور و شوقى كه اشكها را از چشم انسان جارى ميكند چه در وقتى كه انسان مصيبت او را ميشنود، چه در وقتى كه منقبت او را ميشنود انسان به نتيجه نميرسد؛ اين يك چيز ديگر است؛ اين همان پيوند عاطفى و معنوى و روحى است؛ اين را بايد حفظ كرد.(1)
حضرت زهرا (سلام الله عليها) در سنين شش، هفت سالگى بودند؛ اختلاف وجود دارد، چون در تاريخ ولادت آن حضرت، روايات مختلف است كه قضيه ى شعب ابى طالب پيش آمد. شعب ابى طالب، دوران بسيار سختى در تاريخ صدر اسلام است؛ يعنى دعوت پيامبر شروع شده بود، دعوت را علنى كرده بود، بتدريج مردم مكّه بخصوص جوانان، بخصوص برده ها به حضرت ميگرويدند و بزرگان طاغوت مثل همان ابولهب و ابوجهل و ديگران ديدند كه هيچ چاره اى ندارند، جز اينكه پيامبر و همه ى مجموعه ى دوروبرش را از مدينه اخراج كنند؛ همين كار را هم كردند. تعداد زيادى از اينها را كه ده ها خانوار ميشدند و شامل پيامبر و خويشاوندان پيامبر و خود ابى طالب - با اينكه ابى طالب هم جزو بزرگان بود - و بچّه و بزرگ و كوچك ميشدند، همه را از مكّه بيرون كردند. اينها از مكّه بيرون رفتند؛ امّا كجا بروند؟ تصادفاً جناب ابى طالب، در گوشه اى از نزديكى مكّه فرضاً چند كيلومترى مكّه در شكاف كوهى ملكى داشت؛ اسمش «شعب ابى طالب» بود. شعب، يعنى همين شكاف كوه؛ يك درّه ى كوچك. ما مشهدى ها به
1) . در ديدار با گروهى از زنان به مناسبت ميلاد حضرت زهرا (س) و روز زن 1371/9/25
چنين جايى «بازه» ميگوييم. اتّفاقاً اين از آن لغتهاى صحيحِ دقيقِ فارسىِ سره هم هست كه به لهجه ى محلّى، روستايى ها به آن «بَزَه» ميگويند؛ امّا همان اصلش «بازه» است. جناب ابى طالب يك بازه يا يك شعب داشت؛ گفتند به آنجا برويم. حالا شما فكرش را بكنيد! در مكّه، روزها هوا گرم و شبها بى نهايت سرد بود؛ يعنى وضعيّتى غير قابل تحمّل. اينها سه سال در اين بيابانها زندگى كردند. چقدر گرسنگى كشيدند، چقدر سختى كشيدند، چقدر محنت بردند، خدا ميداند. يكى از دوره هاى سخت پيامبر، آنجا بود. پيامبر اكرم در اين دوران، مسئوليّتش فقط مسئوليّت رهبرى به معناى اداره ى يك جمعيّت نبود؛ بايد ميتوانست از كار خودش پيش اينهايى كه دچار محنت شده اند، دفاع كند.
ميدانيد وقتى كه اوضاع خوب است، كسانى كه دور محور يك رهبرى جمع شده اند، همه از اوضاع راضيند؛ ميگويند خدا پدرش را بيامرزد، ما را به اين وضع خوب آورد. وقتى سختى پيدا ميشود، همه دچار ترديد ميشوند، ميگويند ايشان ما را آورد؛ ما كه نميخواستيم به اين وضع دچار شويم!
البتّه ايمانهاى قوى مى ايستند؛ امّا بالاخره همه ى سختى ها به دوش پيامبر فشار مى آورد. در همين اثنا، وقتى كه نهايت شدّت روحى براى پيامبر بود، جناب ابى طالب كه پشتيبان پيامبر و اميد او محسوب ميشد، و خديجه ى كبرى كه او هم بزرگ ترين كمك روحى براى پيامبر به شمار ميرفت، در ظرف يك هفته از دنيا رفتند! حادثه ى خيلى عجيبى است؛ يعنى پيامبر تنهاى تنها شد.
من نميدانم شما هيچ وقت رئيس يك مجموعه ى كارى بوده ايد، تا بدانيد معناى مسئوليّت يك مجموعه چيست؟ در چنين شرايطى، انسان واقعاً بيچاره ميشود. در اين شرايط، نقش فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) را ببينيد. آدم تاريخ را كه نگاه ميكند، اين گونه موارد را در گوشه كنارها هم بايد پيدا كند؛ متأسّفانه هيچ فصلى براى اين طور چيزها باز نكرده اند.
فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) مثل يك مادر، مثل يك مشاور، مثل يك پرستار براى پيامبر بوده است. آنجا بوده كه گفتند فاطمه «امّ ابيها» مادر پدرش است. اين مربوط به آن وقت است؛ يعنى وقتى كه يك دختر شش، هفت ساله اين گونه بوده است. البتّه در محيطهاى عربى و در محيطهاى گرم، دختران زودتر رشد جسمى و روحى ميكنند؛ مثلاً به اندازه ى رشد يك دختر ده، دوازده ساله ى امروز. اين، احساس مسئوليّت است. آيا اين نميتواند براى يك جوان الگو باشد، كه نسبت به مسائل پيرامونى خودش زود احساس مسئوليّت و احساس نشاط كند؟ آن سرمايه ى عظيم نشاطى را كه در وجود اوست، خرج كند، براى اينكه غبار كدورت و غم را از چهره ى پدرى كه مثلاً حدود پنجاه سال از سنّش ميگذرد و تقريباً پيرمردى شده است، پاك كند. آيا اين نميتواند براى يك جوان الگو باشد؟ اين خيلى مهم است.(1)
نمونه ى بعد، مسئله ى همسردارى و شوهردارى است. يك وقت انسان فكر ميكند كه شوهردارى، يعنى انسان در آشپزخانه غذا را بپزد، اتاق را تروتميز و پتو را پهن كند و مثل قديمى ها تشكچه بگذارد كه آقا از اداره يا از دكّان بيايد! شوهردارى كه فقط اين نيست. شما ببينيد شوهردارى فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) چگونه بود. در طول ده سالى كه پيامبر در مدينه حضور داشت، حدود نُه سالش حضرت زهرا و حضرت اميرالمؤمنين (عليهماالسّلام) با همديگر زن و شوهر بودند. در اين نُه سال، جنگهاى كوچك و بزرگى ذكر كرده اند، حدود شصت جنگ اتّفاق افتاده كه در اغلب آنها هم اميرالمؤمنين (عليه السّلام) بوده است. حالا شما ببينيد، او خانمى است كه در
1) . در گفت وشنود صميمانه با گروهى از جوانان و نوجوانان 1376/11/14
خانه نشسته و شوهرش مرتّب در جبهه است و اگر در جبهه نباشد، جبهه لنگ ميماند؛ اين قدر جبهه وابسته ى به اوست. از لحاظ زندگى هم وضع روبه راهى ندارند؛ همان چيزهايى كه شنيده ايم: «وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ »(1)يعنى حقيقتاً زندگى فقيرانه ى محض داشتند؛ درحالى كه دختر رهبرى هم هست، دختر پيامبر هم هست، يك نوع احساس مسئوليّت هم ميكند.
ببينيد انسان چقدر روحيّه ى قوى ميخواهد داشته باشد تا بتواند اين شوهر را تجهيز كند؛ دل او را از وسوسه ى اهل وعيال و گرفتارى هاى زندگى خالى كند؛ به او دلگرمى دهد؛ بچّه ها را به آن خوبى كه او تربيت كرده، تربيت كند. حالا شما بگوييد امام حسن و امام حسين (عليهماالسّلام)، امام بودند و طينت امامت داشتند؛ زينب (عليهاالسّلام) كه امام نبود. فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) او را در همين مدت نُه سال تربيت كرده بود. بعد از پيامبر هم كه ايشان مدّت زيادى زنده نماند.
اين طور خانه دارى، اين طور شوهردارى و اين طور كدبانويى كرد و اين طور محور زندگى فاميل ماندگار در تاريخ قرار گرفت. آيا اينها نميتواند براى يك دختر جوان، يك خانم خانه دار يا مُشرف به خانه دارى الگو باشد؟ اينها خيلى مهم است.(2)
بعد از قضيّه ى وفات پيامبر، آمدنِ به مسجد و آن خطبه ى عجيب را خواندن، خيلى شگفت انگيز است! اصلاً امثال ما كه اهل سخنرانى و حرف زدن ارتجالى هستيم، ميفهميم كه چقدر اين سخنان عظيم است.
يك دختر هجده ساله، بيست ساله و حدّاكثر 24 ساله كه البتّه سنّ دقيق آن حضرت مسلّم نيست؛ چون تاريخ ولادت آن بزرگوار مسلّم نيست و در آن اختلاف است آن هم با آن مصيبتها و سختى ها به مسجد مى آيد، در مقابل انبوه جمعيّت، با حجاب سخنرانى ميكند كه آن سخنرانى، كلمه به كلمه اش در تاريخ ميماند.(1)
حضرت مجاهده داشته است، حضرت به اندازه ى خودش كه در اين ظرف كوتاه مجاهده داشته است، مخاطبه داشته است با حكومتهاى وقت، محاكمه ميكرده است حكومتهاى وقت را، شما بايد اقتدا به او بكنيد تا پذيرفته باشيد كه اين روز، روز زن است؛ يعنى، روز تولّد اين حضرت روز زن است.(2)
شخصيّت زينب كبرى منحصر در بُعد غمگسارى و پرستارىِ آن بزرگوار نيست. زينب كبرى (سلام الله عليها) يك نمونه ى كامل از زن مسلمان است؛ يعنى الگويى كه اسلام براى تربيت زنان، آن را در مقابل چشم مردم دنيا قرار داده است. زينب كبرى داراى شخصيّت چند بُعدى است؛ دانا و خبير و داراى معرفت والا و يك انسان برجسته است كه هركس با آن بزرگوار مواجه ميشود، در مقابل عظمتِ دانايى و روحى و معرفت او احساس خضوع ميكند. شايد مهم ترين بُعدى كه شخصيّت زن اسلامى ميتواند آن را در مقابل چشم همه قرار دهد، تأثيرى كه از اسلام پذيرفته اين بُعد است. شخصيّت زن اسلامى به بركت ايمان و دل سپردن به رحمت و عظمت الهى، آن چنان سعه و عظمتى پيدا ميكند كه حوادث بزرگ در مقابل
او، حقير و ناچيز ميشود. در زندگى زينب كبرى، اين بُعد از همه بارزتر و برجسته تر است. حادثه اى مثل روز عاشورا نميتواند زينب كبرى را خرد كند. شكوه و حشمت ظاهرى دستگاه ستمگر جبّارى مثل يزيد و عبيدالله بن زياد نميتواند زينب كبرى را تحقير كند. زينب كبرى در مدينه كه محلّ استقرار شخصيّت باعظمت اوست و در كربلا كه كانون محنتهاى اوست و در كاخ جبّارانى مثل يزيد و عبيدالله بن زياد، همان عظمت و شكوه معنوى را با خود حفظ ميكند و شخصيّتهاى ديگر در مقابل او تحقير ميشوند. يزيد و عبيدالله بن زياد، اين مغروران ستمگر زمان خود در مقابل اين زنِ اسير و دست بسته، تحقير ميشوند. زينب كبرى شور عاطفه ى زنانه را همراه كرده است با عظمت و استقرار و متانت قلب يك انسان مؤمن و زبان صريح و روشن يك مجاهد فى سبيل الله و زلال معرفتى كه از زبان و دل او بيرون ميتراود و شنوندگان و حاضران را مبهوت ميكند. عظمت زنانه اش، بزرگان دروغين ظاهرى را در مقابل او حقير و كوچك ميكند. عظمت زنانه، يعنى اين؛ يعنى مخلوطى از شور و عاطفه ى انسانى، كه در هيچ مردى نميتوان اين عاطفه ى شورانگيز را سراغ داد؛ همراه با متانت شخصيّت و استوارى روح كه همه ى حوادث بزرگ و خطير را در خود هضم ميكند و روى آتشهاى گداخته، شجاعانه قدم ميگذارد و عبور ميكند؛ درعينِحال، درس ميدهد و مردم را آگاهى ميبخشد؛ درعينِحال، امام زمان خود يعنى امام سجّاد را مانند يك مادر مهربان آرامش و تسلّا ميبخشد؛ درعينِحال، با كودكان برادر و بچه هاى پدر ازدست داده ى آن حادثه ى عظيم، در ميان آن طوفان شديد، مثل سدّ مستحكمى براى آنها امنيّت و آرامش و تسلّا ايجاد ميكند. بنابراين زينب كبرى (سلام الله عليها) يك شخصيّت همه جانبه بود. اسلام زن را به اين طرف سوق ميدهد.(1)
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم 1384/3/25
زينب كبرى براى زنان ما در طول تاريخ يك الگو است؛ عقل و متانت، قدرت و شجاعت، شور و احساس عاطفى، صراحت زبان، متانت دل، استوارى روح؛ درعينِحال، مادرانه، خواهرانه، با همه ى انسانها برخورد كردن، در محيط خانه شمع محبّت را روشن نگه داشتن، همسر و فرزندان را بر سر سفره ى محبّت و عاطفه ى خود دور هم جمع كردن؛ اينها خصوصيّات زن مسلمان است.(1)
نام مبارك حضرت زينب نشان دهنده ى تلاشى از اين نوع [تلاش مخلصانه] است. تلاش حضرت زينب (سلام الله عليها) فقط اين نيست كه از امام بيمارى در كربلا حراست و پرستارى كرده است. حضرت زينب از روح كلّى اسلام و جامعه ى آن روز مسلمين پرستارى كرد؛ پرستارى بزرگ او آنجا است. حضرت زينب در مقابل يك دنيا بدى، ظلم، بى انصافى، حيوان صفتى و قساوت، يك تنه ايستاد و با اين ايستادگى، توانست از روح كلّى اسلام حراست و پرستارى كند. همچنان كه ميگوييم امام حسين (عليه السّلام) اسلام را حفظ كرد، ميتوانيم دقيقاً ادّعا كنيم كه حضرت زينب (سلام الله عليها) هم با ايستادگى خود، اسلام را حفظ كرد. اين ايستادگى، يك رمز و راز و يك عامل اصلى است.(2)
زينب كبرى يك نمونه ى برجسته ى تاريخ است كه عظمت حضور يك زن را در يكى از مهم ترين مسائل تاريخ نشان ميدهد. اينكه گفته ميشود در
عاشورا، در حادثه ى كربلا، خون بر شمشير پيروز شد - كه واقعاً پيروز شد - عامل اين پيروزى، حضرت زينب بود؛ وَالّا خون در كربلا تمام شد. حادثه ى نظامى با شكست ظاهرى نيروهاى حق در عرصه ى عاشورا به پايان رسيد؛ امّا آن چيزى كه موجب شد اين شكست نظامىِ ظاهرى، تبديل به يك پيروزى قطعىِ دائمى شود، عبارت بود از منش زينب كبرى؛ نقشى كه حضرت زينب بر عهده گرفت؛ اين خيلى چيز مهمّى است. اين حادثه نشان داد كه زن در حاشيه ى تاريخ نيست؛ زن در متن حوادث مهمّ تاريخى قرار دارد. قرآن هم در موارد متعدّدى به اين نكته ناطق است؛ ليكن اين مربوط به تاريخ نزديك است، مربوط به امم گذشته نيست؛ يك حادثه ى زنده و ملموس است كه انسان زينب كبرى را مشاهده ميكند كه با يك عظمت خيره كننده و درخشنده اى در عرصه ظاهر ميشود؛ كارى ميكند كه دشمنى كه به حسب ظاهر در كارزار نظامى پيروز شده است و مخالفين خود را قلع وقمع كرده است و بر تخت پيروزى تكيه زده است، در مقرّ قدرت خود، در كاخ رياست خود، تحقير و ذليل شود؛ داغ ننگ ابدى را به پيشانى او ميزند و پيروزى او را تبديل ميكند به يك شكست؛ اين كارِ زينب كبرى است. زينب (سلام الله عليها) نشان داد كه ميتوان حجب و عفاف زنانه را تبديل كرد به عزّت مجاهدانه، به يك جهاد بزرگ.
آنچه كه از بيانات زينب كبرى باقى مانده است و امروز در دسترس ما است، عظمت حركت زينب كبرى را نشان ميدهد. خطبه ى فراموش نشدنى زينب كبرى در بازار كوفه يك حرف زدن معمولى نيست، اظهارنظر معمولى يك شخصيّت بزرگ نيست؛ يك تحليل عظيم از وضع جامعه ى اسلامى در آن دوره است كه با زيباترين كلمات و با عميق ترين و غنى ترين مفاهيم در آن شرايط بيان شده است. قوّت شخصيّت را ببينيد؛ چقدر اين شخصيّت قوى است. دو روز قبل در يك بيابان، برادر او را، امام او را، رهبر او را با اين همه عزيزان و جوانان و فرزندان و مانند اينها از بين برده اند، اين
جمع چندده نفره ى زنان و كودكان را اسير كرده اند، آورده اند در مقابل چشم مردم، روى شتر اسارت، مردم آمده اند دارند تماشا ميكنند، بعضى هلهله ميكنند، بعضى هم گريه ميكنند؛ در يك چنين شرايط بحرانى، ناگهان اين خورشيد عظمت طلوع ميكند؛ همان لحنى را به كار ميبرد كه پدرش اميرالمؤمنين بر روى منبر خلافت در مقابل امّت خود به كار ميبرد؛ همان جور حرف ميزند؛ با همان جور كلمات، با همان فصاحت و بلاغت، با همان بلندى مضمون و معنا: «يا أهل الكوفة يا أهل الغدر و الختل» (1)اى خدعه گرها، اى كسانى كه تظاهر كرديد! شايد خودتان باور هم كرديد كه دنباله رو اسلام و اهل بيت هستيد؛ امّا در امتحان اين جور كم آورديد، در فتنه اين جور كورى نشان داديد. «هل فيكم إلّا الصّلف و العجب و الشّنف و الكذب و ملق الإماء و غمز الأعداء» ؛ شما رفتارتان، زبانتان با دلتان يكسان نبود. به خودتان مغرور شديد، خيال كرديد ايمان داريد، خيال كرديد همچنان انقلابى هستيد، خيال كرديد همچنان پيرو اميرالمؤمنين هستيد؛ درحالى كه واقع قضيّه اين نبود. نتوانستيد از عهده ى مقابله ى با فتنه بربياييد، نتوانستيد خودتان را نجات دهيد. «مثلكم كمثل التي نقضت غزلها من بعد قوة أنكاثا» ؛ مثل آن كسى شديد كه پشم را ميريسد، تبديل به نخ ميكند، بعد نخها را دوباره باز ميكند، تبديل ميكند به همان پشم يا پنبه ى نريسيده. با بى بصيرتى، با نشناختن فضا، با تشخيص ندادن حق و باطل، كرده هاى خودتان را، گذشته ى خودتان را باطل كرديد. ظاهر، ظاهر ايمان، دهان پر از ادّعاى انقلابى گرى؛ امّا باطن، باطن پوك، باطن بى مقاومت در مقابل بادهاى مخالف. اين، آسيب شناسى است.
با اين بيان قوى، با اين كلمات رسا، آن هم در آن شرايط دشوار، اين گونه صحبت ميكرد. اين جور نبود كه يك عدّه مستمع جلوى حضرت زينب نشسته باشند، گوش فرا داده باشند، او هم مثل يك خطيبى براى
1) . الإحتجاج على أهل الّلجاج، ج 2، ص 304
اينها خطبه بخواند؛ نه، يك عدّه دشمن، نيزه داران دشمن دوروبرشان را گرفته اند؛ يك عدّه هم مردم مختلف الحال حضور داشتند؛ همانهايى كه مسلم را به دست ابن زياد دادند، همانهايى كه به امام حسين نامه نوشتند و تخلّف كردند، همانهايى كه آن روزى كه بايد با ابن زياد در مى افتادند، داخل خانه هايشان مخفى شدند، اينها بودند در بازار كوفه يك عدّه هم كسانى بودند كه ضعف نفس نشان دادند، حالا هم نگاه ميكنند، دختر اميرالمؤمنين را مى بينند، گريه ميكنند. حضرت زينب كبرى با اين عدّه ى ناهمگون و غير قابل اعتماد مواجه است، امّا اين جور محكم حرف ميزند. او زن تاريخ است؛ اين زن، ديگر ضعيفه نيست. نميشود زن را ضعيفه دانست. اين جوهر زنانه ى مؤمن، اين جور خودش را در شرايط دشوار نشان ميدهد. اين زن است كه الگو است؛ الگو براى همه ى مردان بزرگ عالم و زنان بزرگ عالم. انقلاب نبوى و انقلاب علوى را آسيب شناسى ميكند؛ ميگويد شماها نتوانستيد در فتنه، حق را تشخيص بدهيد؛ نتوانستيد به وظيفه تان عمل كنيد؛ نتيجه اين شد كه جگرگوشه ى پيغمبر سرش بر روى نيزه رفت. عظمت زينب را اينجا ميشود فهميد.(1)
زينب كبرى يك زن بزرگ است. عظمتى كه اين زن بزرگ در چشم ملّتهاى اسلامى دارد، از چيست؟ نميشود گفت به خاطرِ اين است كه دختر عليّبن ابى طالب (عليه السّلام)، يا خواهر حسين بن على و حسن بن على (عليهماالسّلام) است. نسبتها هرگز نميتوانند چنين عظمتى را خلق كنند. همه ى ائمّه ى ما، دختران و مادران و خواهرانى داشتند؛ امّا كو يك نفر مثل زينب كبرى؟
1) . در ديدار با گروه كثيرى از پرستاران نمونه ى كشور به مناسبت سالروز ميلاد حضرت زينب كبرى (س) 1389/2/1
ارزش و عظمت زينب كبرى، به خاطرِ موضع و حركت عظيم انسانى و اسلامى او بر اساس تكليف الهى است. كار او، تصميم او، نوع حركت او، به او اين طور عظمت بخشيد. هركس چنين كارى بكند، ولو دختر اميرالمؤمنين (عليه السّلام) هم نباشد، عظمت پيدا ميكند. بخش عمده ى اين عظمت از اينجا است كه اوّلاً موقعيّت را شناخت؛ هم موقعيّت قبل از رفتن امام حسين (عليه السّلام) به كربلا، هم موقعيّت لحظات بحرانى روز عاشورا، هم موقعيّت حوادث كشنده ى بعد از شهادت امام حسين را؛ و ثانياً طبق هر موقعيّت، يك انتخاب كرد. اين انتخابها زينب را ساخت.
قبل از حركت به كربلا، بزرگانى مثل ابن عباس و ابن جعفر و چهره هاى نامدار صدر اسلام، كه ادّعاى فقاهت و شهامت و رياست و آقازادگى و امثال اينها را داشتند، گيج شدند و نفهميدند چه كار بايد بكنند؛ ولى زينب كبرى گيج نشد و فهميد كه بايد اين راه را برود و امام خود را تنها نگذارد؛ و رفت. نه اينكه نميفهميد راه سختى است؛ او بهتر از ديگران حس ميكرد. او يك زن بود؛ زنى كه براى مأموريّت، از شوهر و خانواده اش جدا ميشود؛ و به همين دليل هم بود كه بچه هاى خردسال و نوباوگان خود را هم به همراه برد؛ حس ميكرد كه حادثه چگونه است.
در آن ساعتهاى بحرانى كه قوى ترين انسانها نميتوانند بفهمند چه بايد بكنند، او فهميد و امام خود را پشتيبانى كرد و او را براى شهيد شدن تجهيز نمود. بعد از شهادت حسين بن على هم كه دنيا ظلمانى شد و دلها و جانها و آفاق عالم تاريك گرديد، اين زن بزرگ يك نورى شد و درخشيد. زينب به جايى رسيد كه فقط والاترين انسانهاى تاريخ بشريّت، يعنى پيامبران ميتوانند به آنجا برسند.(1)
1) . در ديدار با جمع كثيرى از پرستاران به مناسبت ميلاد حضرت زينب كبرى (س) و روز پرستار 1370/8/22
يكى از عوامل مولّد اين روحيّه و اين صبر در زينب كبرى (سلام الله عليها) و در ديگر اولياء الهى كه اين جور حركت كردند، صدق است؛ صادقانه با پيمان خداى متعال برخورد كردن، دل را صادقانه به راه خدا سپردن؛ اين خيلى مهم است. در قرآن كريم اين صدق را، هم براى انبياء عظام الهى لازم ميشمرد: «وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ اَلنَّبِيِّينَ مِيثٰاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسىٰ وَ عِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِيثٰاقاً غَلِيظاً * لِيَسْئَلَ اَلصّٰادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ »(1)اى پيامبر ما از تو پيمان گرفتيم و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى پيمان گرفتيم، از همه ى پيغمبران پيمان گرفتيم و اين پيمان، پيمان بسيار محكم و غليظى است در «ليسئل»، «لام» به تعبير ما طلبه ها «لام» عاقبت است و نتيجه ى اين پيمان اين است كه اين پيغمبران بزرگ مورد سؤال قرار ميگيرند از صدقى كه در قبال اين پيمان نشان دادند و به خرج دادند؛ يعنى پيغمبر ما و پيغمبران بزرگ الهى بايد در پيشگاه پروردگار عَرضه كنند ميزانِ صداقتى را كه در مقام اعمال اين ميثاق الهى به كار بردند؛ اين مال پيغمبران؛ در مورد مردم معمولى و مؤمنين [هم ميفرمايد]: «مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً * لِيَجْزِيَ اَللّٰهُ اَلصّٰادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ اَلْمُنٰافِقِينَ إِنْ شٰاءَ »(2). در مورد پيغمبران بزرگ، نقطه ى مقابل صادق را كافر قرار داد: «وَ أَعَدَّ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً أَلِيماً »(3). در مورد اين مؤمنين، نقطه ى مقابل صادقين را منافقين قرار داد؛ كه در اينها نكته هايى هست. از من و شما هم
1) . سوره ى احزاب، آيه ى 7 و بخشى از آيه ى 8، ترجمه: «و [ياد كن] هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى پسر مريم، و از [همه] آنان پيمانى استوار گرفتيم * تا راستان را از صدقشان باز پرسد...»
2) . سوره ى احزاب، آيه ى 23 و بخشى از آيه ى 24، ترجمه: «از ميان مؤمنان مردانى اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند. برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده ى خود را] تبديل نكردند * تا خدا راستگويان را به [پاداش] راستى شان پاداش دهد، و منافقان را اگر بخواهد، عذاب كند...».
3) . سوره ى احزاب، بخشى از آيه ى 8، ترجمه: «... و براى كافران عذابى دردناك آماده كرده است».
سؤال ميكنند درباره ى وعده و عهدى كه با خدا كرديم؛ ما با خدا معاهده داريم. حالا در اين آيه ى شريفه «مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَيْهِ » اين عهدى كه ميگويد مؤمنين با خدا بسته اند و بعضى از مؤمنين به اين عهد به نيكى وفا كردند و پاى اين عهدشان ثابت قدم ماندند، همان است كه چند آيه قبل در همين سوره ى مباركه ميفرمايد كه «وَ لَقَدْ كٰانُوا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ مِنْ قَبْلُ لاٰ يُوَلُّونَ اَلْأَدْبٰارَ »(1)همه ى ما به اين نكات بايد توجّه كنيم. با خداى متعال عهد كرده بودند كه از مقابل دشمن فرار نكنند، به دشمن پشت نكنند. رها كردن مواضع و عقب نشينىِ منهزمانه در مواجهه ى با دشمن، از جمله ى چيزهايى است كه قرآن تأكيد ميكند كه نبايد انجام بگيرد؛ در جنگ نظامى و در جنگ سياسى و در جنگ اقتصادى، در هرجايى كه صحنه ى زورآزمايى است، در مقابل دشمن بايد ايستاد؛ بايد عزم شما بر عزم دشمن پيروز بشود، بايد اراده ى شما بر اراده ى دشمن غالب بشود؛ و ميشود و اين ممكن است. در عرصه ى هرگونه جهاد و كارزارى، پشت كردن به دشمن و هزيمت كردن، از نظر اسلام و قرآن ممنوع است.(2)
خداى متعال دو زن را به عنوان نمونه ى مؤمنان ذكر ميكند: «وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ »(3)يكى زن فرعون و ديگرى، حضرت مريم: «وَ مَرْيَمَ اِبْنَتَ عِمْرٰانَ ». آن زن اوّل، قصر فرعونى او را مجذوب نكرد؛ زن پرورش يافته در
1) . سوره ى احزاب، آيه ى 15
2) . در ديدار با پنجاه هزار فرمانده ى بسيج سراسر كشور در مصلّاى امام خمينى (ره) 1392/8/29
3) . سوره ى تحريم، بخشى از آيه ي 11، ترجمه: «و براى كسانى كه ايمان آورده اند، خدا همسر فرعون را مثل آورده، آنگاه كه گفت: پروردگارا! پيش خود در بهشت خانه اى برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده...»
بساط فرعونى، كسى كه زن فرعون است و لابد پدر و مادر و خاندانش هم از همين طواغيت بودند، در نهايت راحت و نعمت و رفاه و عزّت ظاهرى بود و زندگى ميكرد؛ امّا ايمان موسى دل او را برد و تصرّف كرد؛ به موسى ايمان آورد. وقتى ايمان آورد و راه را شناخت، همه ى آن راحت و رفاه را كنار گذاشت و ديگر آن قصر باعظمت در مقابل او جاذبه اى نداشت؛ گفت: «رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ »؛ من خانه ى بهشتى را ترجيح ميدهم؛ زندگى دنيا ارزشى ندارد. حضرت مريم هم: «وَ مَرْيَمَ اِبْنَتَ عِمْرٰانَ اَلَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِيهِ مِنْ رُوحِنٰا »(1)دامن خود را پاك و پاكيزه نگه داشت؛ اينها ارزشهاى انسانى است.(2)
قرآن كريم، وقتى ميخواهد نمونه اى براى انسانهاى باايمان ذكر كند، آن را از ميان مردان ذكر نميكند؛ از ميان زنان ذكر ميكند: «وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ ؛ خداى متعال در اينجا، دو زن را به عنوان دو نمونه از انسانهاى برجسته و مؤمن نه از زنان برجسته ذكر ميكند. يعنى در صحنه ى انسانيّت و تكامل معنوى، خداى متعال وقتى ميخواهد نمونه ى ممتازى بيان كند، سخن از پيامبران و مردان بزرگ و شخصيّتهاى علمى و دينى نميكند؛ بلكه سخن از دو زن به ميان مى آورد كه يكى از آن دو زن، زن فرعون است. «إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ »؛ زنى در مقام مبارزه با قدرت طاغوتى شوهرش، زنى با استقلال كامل كه زير بار شوهر متجاوز و قدرتمند و فرعون صفت و فرعون نام خود نميرود. عظمت اين زن، اينجا است كه شوهر نميتواند راه گمراهى را بر او تحميل كند؛ اگرچه آن شوهر، شخصى در حدّ فرعون با آن قدرت و با آن شخصيّت باشد. ميليونها مرد، زير دست فرعون و محكوم اراده ى اويند؛ امّا همسر خود اين مرد، در خانه محكوم اراده ى او نيست؛ آزاد است، به خدا ايمان مى آورد، راه فرعون را ترك
ميگويد و راه خدا و راه حق را انتخاب ميكند. لذا به عنوان يك موجود و يك انسان برجسته، نه فقط از ميان زنان، بلكه از ميان همه ى بنى نوع بشر انتخاب ميشود.(1)
خواهران من! دختران من! بانوان كشور اسلامى! بدانيد، در هر زمانى، در هر محيط كوچكى و در هر خانواده اى كه زنى با اين تربيت توانست رشد كند، همان عظمت را پيدا كرد. مخصوصِ صدر اسلام نبود؛ حتّى در دوران اختناق، حتّى در دوران حاكميّت كفر هم اين ممكن است. اگر خانواده اى توانستند دختر خودشان را درست تربيت كنند، اين دختر يك انسان بزرگ شد. ما در ايران هم داشتيم، در زمان خودمان هم داشتيم، در خارج از ايران هم داشتيم. در همين زمان ما، يك زن جوانِ شجاعِ عالمِ متفكّرِ هنرمندى به نام خانم «بنت الهدى» خواهر شهيد صدر توانست تاريخى را تحت تأثير خود قرار دهد، توانست در عراقِ مظلوم نقش ايفا كند؛ البتّه به شهادت هم رسيد. عظمت زنى مثل بنت الهدى، از هيچ يك از مردان شجاع و بزرگ كمتر نيست. حركت او، حركتى زنانه بود؛ حركت آن مردان، حركتى مردانه است؛ امّا هر دو حركت، حركت تكاملى و حاكى از عظمت شخصيّت و درخشش جوهر و ذات انسان است. اين گونه زنهايى را بايد تربيت كرد و پرورش داد.(2)
زنان ما در طول حوادث انقلاب و بعد از انقلاب تا امروز، نشان داده اند
كه در آن چيزهايى كه معيار واقعى زندگى و ارزش و برجستگى آنها است، در سطوح عالى قرار دارند. مادرى كه فرزندان خود را در راه خدا و در راه هدف، هدفى كه براى او مقدّس است و پيشِ خدا هم مقدّس است، تقديم ميكند و خم به ابرو نمى آورد، يك عمل برجسته انجام داده است و اين امر كوچكى نيست. اين را با هر معيار و ميزانى اندازه گيرى كنيد، باعظمت است. زن جوانى كه حرمت همسرش و خودش را به مدت ده، يازده سال كه همسرش در زندانهاى دشمن اسير بوده، با كمال عفّت و سربلندى و پاكدامنى حفظ كرده است، آيا كارش ارزش نيست؟ اينها ارزشند.
زنان ما در ميدان جنگ حضور پيدا كردند؛ در ميدان بازسازى حضور پيدا كردند و در ميدان نشان دادنِ قدرت روانى، از همه بيشتر فعّاليّت كردند. بهترين كسانى كه در جوّ تبليغات گوناگونِ دشمنان ايستادند، بانوان كشور ما بودند. تبليغات دشمنان، به شكلهاى مختلفِ انتقاد، كاهى را كوهى كردن، مشكل كوچكى را ده برابر جلوه دادن و از اين راديو و آن راديو گفتن است. متأسّفانه بعضى از قلم به مزدهاى داخلى خودمان هم كه گويى با انقلاب پدركشتگى دارند، در فلان مجلّه و فلان نشريه، اين چيزها را مينويسند. بعضى با شبنامه و بعضى با نشريّات آشكار و مجاز تبليغات ميكنند. به افراد پول ميدهند كه در صف فلان جنس يا در اتوبوس بايستند و بدگويى كنند. اين پولها را هم براى شايعه پراكنى و خراب كردن جو خرج ميكنند. بهترين كسانى كه در چنين جوّى ايستادند، بانوان كشور ما بودند؛ همين زنان مؤمن كه بحمدالله و به كورى چشم دشمنان، عدّه شان هم فراوان است و اكثريّت زنان ما را تشكيل ميدهند. اين همان جامعه ى زنِ زينبى و فاطمى است. اين همان تربيت اسلامى و نظام اسلامى است. ارزش، برجستگى و آزادى زن، اينهايند.(1)
1) . در ديدار با گروهى از خواهران پرستار به مناسبت ولادت حضرت زينب (س) 1373/7/20
به اين توده ى مردم... نميشود خيلى دست درازى كرد؛ يا حاضرند توده ى مردم به اينكه كشته اى هم بدهند، بلكه كشته هايى بدهند، بلكه جوانهايشان را هم ميدهند، بعد هم افتخار ميكنند؛ مادرهاى امروز نمونه است، خدا ميداند. يعنى در طول تاريخ مثل اين مادرها ما نداشتيم الّا كم، كه فرزندانش كشته بشود و بعد بيايد بگويد كه نه، من افتخار دارم. بعضى از جوانها به من ميگفتند كه اين مادرها ما را گرم نگه داشته اند؛ اين عكس العملِ اين مادرهاى جوان مرده، ما را زنده نگه داشته و گرم نگه داشته، براى اينكه اينها هستند كه به ما شجاعت ميدهند، اينها هستند كه ما را تشويق ميكنند.(1)
و ما مكرّر ديديم كه زنان بزرگوارى زينب گونه فرياد ميزنند كه فرزندان خود را از دست داده و در راه خداى تعالى و اسلام عزيز از همه چيز خود گذشته و مفتخرند به اين امر؛ و ميدانند آنچه به دست آورده اند بالاتر از جنّات نعيم است، چه رسد به متاع ناچيز دنيا.(2)
امروز متديّن ترين، انقلابى ترين، پاك ترين و باايمان ترين دختران و زنان جوان ما، در ميان قشرهاى تحصيلكرده هستند. كسانى كه اهل تجمّل و چسبيدن به زروزيورآلات هستند و يا كوركورانه و چشم بسته ميخواهند از الگوهاى غربى در لباس و پوشاك و وضع زندگى تقليد كنند، غالباً از سواد و معلومات و معرفت كافى بهره ندارند. كسى كه معلومات داشته باشد، ميتواند رفتار خود را كنترل كند و آن را با هرچه حقّ و حقيقت و خوب است، تطبيق دهد. بنابراين، در ميدان علمى، همه ى راه هاى فعّاليّت بايد براى
زنان باز باشد. دختران، حتّى در روستاها هم درس بخوانند. توصيه ى من به پدران و مادران اين است كه بگذارند دختر بچه هايشان به مدرسه بروند و سواد بياموزند. اگر آنها استعداد دارند و مايلند پس از طىّ مراحل ابتدايى به تحصيلات عاليّه و دانشگاهى بپردازند، ممانعت نكنيد. بگذاريد در جامعه ى اسلامى ما آنها جزو انسانهاى باسواد و داراى معلومات شوند.(1)
1) . در جمع خواهران اروميّه اى 1375/6/28
آنچه كه در دوره ى بعد از تشكيل نظام اسلامى، از ابعاد وجودى امام مشاهده شد، به نظر من بمراتب مهم تر و عظيم تر بود از آنچه كه قبلاً ديده شده بود. در اين دوران، امام اين شخصيّت برجسته و ممتاز در دو بُعد و دو چهره مشاهده ميشود: در دوران حكومت، يك چهره، چهره ى رهبر و زمامدار است؛ يك چهره، چهره ى يك زاهد و عارف. تركيب اين دو با هم، از آن كارهايى است كه جز در پيامبران، جز در مثل داود و سليمان، جز در پيامبرى مثل پيامبر خاتم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) انسان نميتواند ديگر پيدا كند. اينها حقايقى است كه ملّت ايران در طول سالهاى متمادى آنها را لمس كرده؛ ما هم كه از نزديك شاهدش بوديم و ديديم. تربيت اسلامى و قرآنى اين است. امام به چنين چيزى همه را دعوت ميكرد؛ نظام اسلامى را براى تربيت انسانهايى از اين قبيل ميخواست و مى پسنديد؛ همان طور كه خود او مظهر اعلاى آن بود. در چهره ى يك حاكم و زمامدار و رهبر، امامِ بزرگوار مردى هوشيار، باشهامت، باتدبير، باابتكار و دريادل بود. امواج سهمگين در مقابل او چيز كم اهمّيّتى محسوب ميشدند. هيچ حادثه ى سنگينى نبود كه بتواند او را شكست دهد و او را به خضوع در مقابل آن حادثه وادار كند.
در همه ى حوادث تلخ و سختى كه در زمان ده ساله ى رهبرىِ آن بزرگوار پيش آمد كه خيلى زياد هم بود، امام از همه ى آنها بزرگ تر بود. هيچ كدام از اين حوادث: آن جنگ، آن حمله ى آمريكا، آن توطئه هاى كودتا، آن ترورهاى عجيب وغريب، آن محاصره ى اقتصادى، آن كارهاى عظيم و عجيب وغريبى كه دشمنان با شكلهاى مخلتف ميكردند، نميتوانست اين مرد بزرگ را دچار احساس ضعف و شكست كند. او از همه ى اين حوادث، قوى تر و بزرگ تر بود. او معتقد به مردم بود؛ حقيقتاً به آراى مردم اعتقاد داشت. او به نظر و به رأى مردم اعتقاد داشت كه من در خطبه ى دوّم در اين باره مختصرى صحبت خواهم كرد. به مردم از صميم قلب علاقه داشت؛ به مردم عشق مى ورزيد و آنها را دوست ميداشت.
اغلب آن صفاتى كه در زمامداران مختلف عالم، مايه ى امتياز آنها ميشد، تا آنجايى كه من بررسى كردم و به ذهنم رسيده است، ما در امام مجتمع ميديديم. او، هم عاقل بود، هم دورانديش بود، هم محتاط بود، هم دشمن شناس بود، هم به دوست اعتماد ميكرد و هم ضربه اى را كه به دشمن وارد ميكرد، قاطع وارد ميكرد. همه ى صفات و خصوصيّاتى كه براى يك انسان لازم است تا بتواند در چنين جايگاه حسّاس و خطيرى انجام وظيفه كند و خدا و وجدان خود را راضى نمايد، در اين مرد جمع بود.(1)
امام به مردم اعتماد داشت. انقلاب كه پيروز شد، امام ميتوانست اعلان كند كه نظام ما، يك نظام جمهورى اسلامى است؛ از مردم هم هيچ نظرى نخواهد؛ هيچ كس هم اعتراضى نميكرد؛ امّا اين كار را نكرد. درباره ى اصل و كيفيّت نظام، رفراندوم راه انداخت و از مردم نظر خواست؛ مردم هم گفتند «جمهورى اسلامى»؛ و اين نظام تحكيم شد. براى تعيين قانون اساسى، امام ميتوانست يك قانون اساسى مطرح كند؛ همه ى مردم، يا اكثريّت قاطعى از مردم هم يقيناً قبول ميكردند. ميتوانست عدّه اى را معيّن كند و
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1378/3/14
بگويد اينها بروند قانون اساسى بنويسند؛ هيچ كس هم اعتراض نميكرد؛ امّا امام اين كار را نكرد. امام انتخابات خبرگان را به راه انداخت و حتّى عجله داشت كه اين كار هرچه زودتر انجام گيرد. در انقلابهاى دنيا كه البتّه غالباً هم كودتا است و انقلاب نيست، كسانى كه در رأس قرار ميگيرند و زمامدار ميشوند، براى خودشان يك سال، دو سال فرصت قرار ميدهند و ميگويند تا وقتى آماده براى رأى گيرى شويم، بايد اين مدّت بگذرد؛ امّا همان را هم غالباً تمديد ميكنند! امام دو ماه از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه اوّلين انتخابات يعنى همان رفراندوم جمهورى اسلامى را به راه انداخت. يكى، دو ماه بعد، انتخابات خبرگان قانون اساسى بود. چند ماه بعد، انتخابات رياست جمهورى بود. چند ماه بعد، انتخابات مجلس بود. در يك سال كه همان سال 58 باشد امام چهار بار از آراى مردم براى امور گوناگون استفسار كرد: براى اصل نظام، براى قانون اساسى نظام كه قانون اساسى يك بار خبرگانش انتخاب شدند، يك بار خود قانون اساسى به رأى گذاشته شد، براى رياست جمهورى و براى تشكيل مجلس شوراى اسلامى.(1)
او براى خودش هيچ چيز نميخواست. براى تنها پسرش - كه عزيزترين انسانها براى امام، مرحوم حاج احمدآقا بود و ما بارها اين را از امام شنيده بوديم كه ميفرمود اعزّ اشخاص در نظر من ايشان است - در ده سال آن حكومت و آن زمامدارى و رهبرى بزرگ، يك خانه نخريد. ما مكرّر رفته بوديم و ديده بوديم كه عزيزترين كس امام، در آن باغچه اى كه پشت حسينيّه ى منزل امام بود، داخل دو، سه اتاق زندگى ميكرد. آن بزرگوار براى خود، زخارف دنيوى و ذخيره و افزون طلبى نداشت و نخواست؛ بلكه بعكس، هداياى فراوانى برايش مى آوردند كه آن هدايا را در راه خدا ميداد. آنچه را هم كه داشت و متعلّق به خود او بود و مربوط به بيت المال نبود، براى بيت المال مصرف ميكرد. همان آدمى كه حاضر نبود آن روز با ده پانزده ميليون تومان،
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1378/3/14
خانه ى قابل قبولى براى پسرش بخرد ولو از مال شخصى خودش، صدها ميليون تومان مال شخصى خود را براى نقاط مختلف براى آبادانى، براى كمك به فقرا، براى رسيدگى به سيل زدگان و جاهاى مختلف ديگر صرف ميكرد. ما اطّلاع داشتيم كه در مواردى پولهاى شخصى خود امام بود كه به اشخاصى داده ميشد، تا بروند آنها را مصرف كنند؛ اينها هدايايى بود كه مريدان و علاقه مندان و دوستان براى امام آورده بودند.
او اهل خلوت، اهل عبادت، اهل گريه ى نيمه شب، اهل دعا، تضرّع، ارتباط با خدا، شعر و معنويّت و عرفان و ذوق و حال بود. آن مردى كه چهره ى باصلابتش دشمنانِ ملّت ايران را ميترساند و به خود ميلرزاند، آن سدّ مستحكم و كوه استوار، وقتى كه مسائل عاطفى و انسانى پيش مى آمد، يك انسان لطيف، يك انسان كامل و يك انسان مهربان بود. من اين قضيّه را نقل كرده ام كه يك وقت در يكى از سفرهاى من، خانمى خودش را به من رساند و گفت از قول من به امام بگوييد كه پسرم در جنگ اسير شده بود و اخيراً خبر كشته شدن او را برايم آورده اند. من پسرم كشته شده، امّا برايم اهمّيّت ندارد؛ براى من سلامت شما اهمّيّت دارد. آن خانم اين جمله را در اوج هيجان و احساس به من گفت. من خدمت امام آمدم و داخل رفتم. ايشان سرِ پا ايستاده بود و من همين مطلب را برايش نقل كردم؛ ديدم اين كوه استوار و وقار و استقامت، مثل درخت تناورى كه ناگهان بر اثر طوفانى خم شود، در خود فرورفت. مثل كسى كه دلش بشكند؛ روح و جان و جسم او تحت تأثير اين حرف مادر شهيد قرار گرفت و چشمانش پُر از اشك شد!
شبى در يك جلسه ى خصوصى، با دو سه نفر از دوستان، منزل مرحوم حاج احمدآقا نشسته بوديم؛ ايشان هم نشسته بود. يكى از ما گفتيم: آقا شما مقامات معنوى داريد، مقامات عرفانى داريد؛ چند جمله اى ما را نصيحت و هدايت كنيد. آن مردِ باعظمتى كه آن گونه اهل معنا و اهل سلوك بود، در مقابل اين جمله ى ستايش گونه ى كوتاه يك شاگردش كه البتّه همه ى ما
مثل شاگردان و مثل فرزندان امام بوديم؛ رفتار ما مثل فرزند در مقابل پدر بود؛ آن چنان در حال حيا و شرمندگى و تواضع فرو رفت كه اثر آن در رفتار و جسم و كيفيّت نشستن او محسوس شد! درحقيقت ما شرمنده شديم كه اين حرف را زديم كه موجب حياى امام شد. آن مرد شجاع و آن نيروى عظيم، در قضاياى عاطفى و معنوى، اين گونه متواضع و باحيا بود.
نكته ى آخرى كه من ميخواهم عرض كنم، اين است كه همه ى اينها را امام از عمل به دين، از پايبندى به دين، از تقوا و از مطيع امر خدا بودن داشت. خود او هم بارها اين مضمون را در گونه گونه ى كلمات خود بر زبان مى آورد و بيان ميكرد: «هرچه هست، از خداست». او همه چيز را از خدا ميدانست؛ هضم در اراده ى خدا بود؛ حلِّ در حكم الهى بود: انقلاب را خدا پيروز كرد؛ خرّمشهر را خدا آزاد كرد؛ دلهاى مردم را خدا جمع كرد. او همه چيز را از منظر الهى ميديد و عامل به احكام بود؛ خداى متعال هم درهاى رحمت را به روى او باز كرد.(1)
در هر يك از كشورهاى جهان و در هر زمان، هر گاه انسانى با دانش و خردمندى و انديشه ى بلند، يا با پرهيزكارى و پارسايى و ايمان استوار، يا با شهامت و دليرى و همّت والا، يا با زيركى و تيزبينى و پختگى سياسى، قدم در ميدان كارى بزرگ بگذارد و پايدار و صبور، هدف مقدّسى را دنبال كند، بى ترديد كشور و ملّت خود و گاه بشريّت را به افتخارات بزرگ و پيشرفتهاى ماندگار خواهد رسانيد. همه ى كسانى كه نامشان در فهرست نام آوران تاريخ قرار گرفته است، به برخى از اين ويژگى ها آراسته بوده اند.
امّا نام آور بزرگ دوران معاصر يعنى امام روح الله خمينى همه ى اين ويژگى ها را با هم، آن هم در نصابى معمولاً دست نيافتنى و كم نظير داشت. او دانشمندى پارسا و خردمندى پرهيزكار و حكيمى سياستمدار و مؤمنى نوانديش و عارفى شجاع و هوشمند و فرمانروايى عادل و مجاهدى فداكار
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1378/3/14
بود.
او فقيه و اصولى و فيلسوف و عارف و معلّم اخلاق و اديب و شاعر بود، برترين كرسى تدريس و فشرده ترين و گرم ترين مجمع علمى حوزه در طول ساليان دراز به او تعلّق داشت.
در او، خصلتهاى برجسته ى خداداد، درآميخته با آنچه او خود از معارف قرآنى آموخته و دل و جانش را به آن زيور داده بود، شخصيّت عظيم و جذّاب و تأثيرگذارى پديد آورده بود كه هر يك از چهره هاى برجسته ى يك قرن اخير جهان كه قرن رجال بزرگ و مصلحان نام آور دينى و سياسى و اجتماعى است، در برابر آن، كم جاذبه و يك بعدى و كوچك به نظر مى آمدند.
كارى كه او بدان همّت گماشت و با ايمان و توكّل و تدبير و صبر خود بدان دست يافت، نيز به همان اندازه بزرگ و باورنكردنى و اعجاب انگيز بود.
شخصيّت ممتاز و درخشان او در همه ى دوره هاى حيات سياسى اش خيره كننده و منحصربه فرد بود، هم در آن روزى كه از جايگاه مرجعيّت دينى در قم، رژيم وابسته و فاسد پهلوى و حاميان مداخله گر آمريكايى آن را با نهيب پيامبرانه ى خود به مبارزه طلبيد و ظلم و استبداد و زراندوزى و دين ستيزى شاه و دستيارانش را دستخوش طوفان خشم ملّت ساخت، و هم در آن هنگام كه پس از مبارزه ى فشرده و پرمحنتِ پانزده ساله، توانست با جهاد عظيم ملّت ايران، نظام اسلامى را بر سر كار آورد و رژيم خائن و فاسد و بى كفايت را ريشه كن سازد.
در همه حال، او همين قلّه ى ايمان و شجاعت و فداكارى را در كنار ژرفاى حكمت و تدبير و خردمندى، در وجود گرانبهاى خود به نمايش نهاد.
او ايران را بدرستى مى شناخت: از سويى موقعيّت حسّاس و تعيين كننده ى جغرافيايى و جغرافياى سياسى آن، استعداد انباشته ى طبيعى و انسانى آن، دلبستگى ها و هدفها و آرزوهاى بزرگ آن و از سويى، تاريخ محنت بار 150 سال اخير آن، سلطه ى بيگانگان و غارتگران بر آن، خيانت
و فساد و خودكامگى خاندان پهلوى و هزار فاميل وابسته به آن، فقر و عقب ماندگى علمى و صنعتى و اخلاقى تحميل شده بر آن... و برتر از همه، ملّت بزرگ و ريشه دار و رشيد و با ايمان آن.
با وضع جهان و ملّتهاى استعمارشده و دولتهاى مستكبر و نسل جوان حيرت زده و تشنه ى حقيقت، بويژه وضع اسفبار كشورهاى مسلمان و امّت اسلامى نيز آشنا و به خاطرِ آن دردمند بود و مسئله ى غم بار فلسطين روح باعظمت او را مى آزرد.
احساس وظيفه ى دينى، او را وارد ميدان مبارزه اى بزرگ و تاريخى كرد كه هرگز بجز مردان استثنايى تاريخ در آن قدم ننهاده و بجز معدودى از آن پيروز بيرون نيامده اند.
او به نجات ايران از چنگال رژيم فاسدى كه عقب ماندگى و انحطاط و فقر اقتصادى و اخلاقى و علمى را بر آن تحميل كرده بود، مى انديشيد و راه يگانه ى آن را بازگشت به اسلام و ايجاد نظام سياسى اسلام در كشور، و حكومت ارزشهاى الهى تشخيص داد.
با گشودن اين راه، الگويى زنده در برابر امّت اسلامى نهاد و جريان تازه اى در دنياى اسلام پديد آورد كه احياى دوباره ى هويّت اسلامى در ميان مسلمانان، اوّلين محصول مبارك آن بود.
مبارزه ى خود را از قدم اوّل به كمك قشرهاى وسيع مردم با نام خدا آغاز كرد، با آنان سخن گفت و ايمان و عقل و همّت آنان را به يارى طلبيد. هرگز به سراغ احزاب و گروه هاى مدّعى نرفت و غالباً به انگيزه هاى آنان با چشم ترديد نگريست و از بند و بستها و بده بستانهاى سياسى آنان روى گردانيد. با مردم هميشه صادقانه و دلسوزانه سخن گفت و چون معلّمى بصير و راهنمايى بَلَد، در مسير طولانى مبارزه، عقل و حكمت و معرفت خود را در اختيار راهروان نهاد.
هنگامى كه مبارزه ى ملّت ايران در ميان ناباورى جهانيان به پيروزى
رسيد و ملّت ايران يكپارچه رهبرى و زمامدارى او را به جان پذيرفت، او با رفتار و منش خود، بزرگ ترين تحوّل را در تاريخ سياسى اين كشور پديد آورد: يعنى سلطنت را كه حكومت مستبدّانه ى ستمگران و دنياخواران بود، به امامت كه نهاد حكومت خدايى و مردمىِ بندگان خدا است تبديل كرد. اقتدار و صلابت خود را با عدل و دادگرى مزيّن كرد و تفوّقِ همه كس پذيرِ خود را با عبوديّت و خاكسارى منوّر ساخت و تمكّن و برخوردارى را با زهد و پارسايى درمان كرد. راه خدا و بندگى خدا را لحظه اى رها نكرد و چون بار امانتى سنگين بر دوش داشت، مراقبت روح خود را مضاعف ساخت. سخنِ از دل برخاسته و دلِ ذاكر و خاشع و رفتارِ از دين الهام گرفته ى او، چشمه ى جوشانى از معرفت و حكمت و تدبير الهى را بر فكر و ذهن ملّت ايران كه عاشق صفا و معنويّت او بودند، جارى ساخت و دولتمردان و مسئولان و آحاد مردم را براى مواجهه با انبوه دشمنى ها و دسيسه ها و حلّ كوه مشكلاتِ تحميلى آماده و مجهّز كرد.(1)
بايد تصديق كنيم كه دشمنان نظام اسلامى براى مقابله و مبارزه ى با نظام جمهورى اسلامى و حركت ملّت ايران، جز اين چاره اى هم ندارند؛ زيرا عامل مهمّ تسليم ناپذيرى و ايستادگى ملّت ايران در راه پُر افتخار خود، فلسفه ى سياسى و مكتب سياسى امام است، كه ملّت ما از بن دندان به آن اعتقاد دارند. دشمنان انقلاب چاره اى ندارند جز اينكه با فلسفه ى امام، با مكتب امام و با شخصيّت امام كه همچنان زنده و پايدار است، دشمنى كنند تا بتوانند اين ملّت را به خيال خود به عقب نشينى و تسليم در مقابل خودشان وادار كنند. امام بزرگوار با مكتب سياسىِ خود بود كه
1) . پيام به مناسبت دهه ى بزرگداشت يكصدمين سال ميلاد امام خمينى (ره) 1378/6/31
توانست طلسم ديرپاى استبداد را در اين كشور بشكند. امام بزرگوار با مكتب سياسىِ خود بود كه توانست دست غارتگران را از اين كشور كوتاه كند؛ غارتگرانى كه با همدستى با ديكتاتورها، ايران را به خانه ى امن خود تبديل كرده بودند؛ كسانى كه اميدوار بودند بتوانند ايران را به صورت يك كشور توليدكننده ى مواد اوّليّه و انبار تمام نشدنىِ نفت براى خود نگه دارند. من ميخواهم روى مكتب سياسى امام تكيه كنم.(1)
عملِ صالح امام، پايه ريزى حكومت اسلام و نظام اسلامى بود. خوب است برادران و خواهران ارجمند توجّه كنند، تا اين اهمّيّت و عظمتى كه عملِ صالح امام از آن برخوردار است، به درستى در ذهن آنان بنشيند. امام بزرگوار ما، نظام اسلامى را تشكيل داد؛ يك نظام اسلامى كه بر اساس آن يك حكومت و تشكيلات سياسىِ اسلامى هست و پشت سر آن هم يك برنامه ى اسلامى قرار دارد. هر سه نقطه درخور توجّه و تعمّق است.(2)
نظام اسلامى اى كه امام در اين كشور تشكيل داد و به وجود آورد، عبارت از اين است كه شكل زندگى اين ملّت، قالب و معناى اسلامى پيدا كند و جهت گيرى، اسلامى باشد. اين نظام اسلامى داراى يك مادّه ى اصلى به نام «ايمان به خدا و غيب» و نيز داراى يك قالب و صورت به نام «شريعت اسلامى» است. چنين نظامى كه با مايه ى ايمان و با صورت و قالب مقرّرات و شريعت اسلامى، يك نظامِ اختصاصىِ استثنايىِ ناشناخته براى بشر مادّى، امّا شناخته به وسيله ى مسلمانانى است كه با اسلام و قرآن آشنا هستند، جز در صدر اسلام، ديگر در طول تاريخ وجود نداشته است، و امروز هم جز در ايران اسلامى در هيچ جاى جهان وجود ندارد.(3)
البتّه كسى اميدوار نبود كه در اين دوران بشود نظام اسلامى را پياده كرد. هيچ كس تصوّر نميكرد كه با اين همه دشمنى و مخالفت، كسى جرئت كند به سمت اين راه برود، يا قدرت داشته باشد كه اين كار را انجام دهد. امّا امام، اين كارِ نشدنى را با قدرت ايمان و اراده و همّت خود و به كمكِ تكيه به نفوس ميليونها دل مشتاق و عاشق انجام داد. بخشِ بارز و مشخّص در اين نظام، دستگاه سياسى، يعنى دستگاه حكومت است و اوّلين بخش در هر نظامى، همين بخشِ سياسى است كه شكل ميگيرد. از همين جا ميشود نظامها، مكتبها و هدفها را درست شناخت.(1)
مكتب سياسى امام نميتواند از شخصيّت پُرجاذبه ى امام جدا شود. راز موفّقيّت امام در مكتبى است كه عرضه كرد و توانست آن را به طور مجسّم و به صورت يك نظام، در مقابل چشم مردم جهان قرار دهد. البتّه انقلاب عظيم اسلامى ما به دست مردم به پيروزى رسيد و ملّت ايران عمق توانايى ها و ظرفيّت فراوان خود را نشان داد؛ امّا اين ملّت بدون امام و مكتب سياسى او قادر به چنين كار بزرگى نبود. مكتب سياسى امام ميدانى را باز ميكند كه گستره ى آن حتّى از تشكيل نظام اسلامى هم وسيع تر است. مكتب سياسى اى كه امام آن را مطرح و براى آن مجاهدت كرد و آن را تجسّم و عينيّت بخشيد، براى بشريّت و براى دنيا حرف تازه دارد و راه تازه پيشنهاد ميكند. چيزهايى در اين مكتب وجود دارد كه بشريّت تشنه ى آنها است؛ لذا كهنه نميشود. كسانى كه سعى ميكنند امام بزرگوار ما را به عنوان يك شخصيّت متعلّق به تاريخ و متعلّق به گذشته معرّفى كنند، در تلاشِ خود موفّق نخواهند شد. امام در مكتب سياسى خود زنده است و تا اين مكتب سياسى زنده است، حضور و وجود امام در ميان امّت اسلامى، بلكه در ميان بشريّت، منشأ آثار بزرگ و ماندگار است.(2)
بحمدالله راه ما، راه روشن و اسلامى است كه امام به ما معرّفى كرد. راه ما، راه آن اسلامى است كه دشمنان خدا از آن ميترسند و مستضعفان و مظلومان از آن خوشحال و اميدوار ميشوند؛ نه چيزى كه اسمش اسلام است و از اوّل تا آخر، در خدمت دشمنان اسلام ميباشد. ما اين را به عنوان اسلام قبول نداريم. اين، همان اسلام آمريكايى است؛ تعبير درستى كه بارها امام فقيد حكيممان، آن را تكرار ميكردند. اسلام ناب، اسلامى است كه بايد ابوجهل ها از آن بترسند. اگر اسلامى بود كه ابوجهل ها و ابوسفيان ها از آن نترسيدند و با آن دشمن نبودند، بايد در اسلام بودنش شك كنيم. آن اسلامى هم كه طبقات مستضعف و محروم به آن اميدوار نشوند و دل ندهند، اسلام نيست. اسلامى كه نتواند آرزوهاى خفته و فروكشته ى قشرهاى مظلوم را در سطح دنيا، نه فقط در سطح كشور خودمان زنده و احيا كند، شك كنيد در اينكه اين دين، اسلام باشد. همه ى بشريّت متديّن، منتظر مصلح است و همه ى مسلمين، منتظر مهدى موعودند و خصوصيّت مهدى موعود (عجّل الله تعالى فرجه وارواحنا فداه) در نظر مسلمانان اين است كه: «يملأ الله به الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً» (1). عدل و داد، استقرار عدالت در جامعه، از بين بردن ظلم از سطح زمين، خصوصيّت مهدى موعود است. اسلامى كه در آن، تلاش براى عدالت و مبارزه با ظلم نباشد، چطور ميتواند اسلام باشد و بشريّت به سمت آن حركت كند؟ بشر به سمت آن چيزى حركت ميكند كه مظهر آن، وجود مقدّس مهدى (عجّل الله تعالى فرجه وارواحنا فداه) باشد و او كسى است كه در احاديث متواتر وارد شده كه دنيا را از عدل و داد پر ميكند و ظلم را ريشه كن ميسازد.(2)
اگر نظام جمهورى اسلامى و اين انقلاب بزرگ و جهانى را و رستاخيز عظيمى كه در دنيا به وجود آمده و رستاخيز عظيم ترى كه در درون انسانها پديد آمده و اين تحوّلى كه مسها را طلا كرده است، كلمه ى طيّبه و شجره ى طيّبه بدانيم كه هست، ريشه ى اين شجره ى طيّبه، همين شخصيّت عظيمى است كه همه چيز از او روييد. او بود كه اين درخت مبارك را روياند. او همه چيز بود، و اگر نبود، ما هيچ چيز نداشتيم. در گذشته، همين ايران و ملّت و موقعيّت جغرافيايى و همين فقه و قرآن و نهج البلاغه بود؛ امّا در واقع چيزى نداشتيم و روزبه روز عقب تر ميرفتيم و بيشتر بر سرمان ميخورد وشخصيّت ما هضم ميشد. بعد كه او پديد آمد و قدم در صحنه گذاشت، مثل وجودى كه ماهيّات را هستى و تحقّق ميبخشد و مثل خورشيدى كه ميتابد و اشيا را آشكار ميكند و مانند روحى كه به كالبدى دميده ميشود و اجزاى آن را زنده ميسازد، ما را زنده و نمايان كرد و به حركت درآورد؛ آن وقت ارزش جغرافيايى و تاريخى و فرهنگ گذشته و قرآن و نهج البلاغه و ملّت ما احيا شد و به كارمان آمد. او كليد بود. او ريشه ى اين درخت محسوب ميشد. اين ريشه بايد محفوظ بماند. اگر اين نظام از ريشه ى خود يعنى از امام عزيز جدا شود، مثل درختى است كه «اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ »(1)يعنى از روى زمين آن را ارّه كرده باشند و بين تنه و ريشه ى آن فاصله انداخته باشند. ممكن است چهار روزى هم نمود و هيكلى داشته باشد، امّا سرنوشتش معلوم است: ديگر رابطه ى حياتى و تغذيه اى بين اين دو نيست. ما نبايد بگذاريم نظام اسلامى از ريشه ى خودش يعنى امام جدا شود. ممكن است بگوييد امام از ما جدا شد و در عالم ملكوت بسر ميبرد و ما با او مرتبط نيستيم. ولى بايد بگويم شخصيّت امام مثل شخصيّت پيامبران، فقط به وجود خارجى او نبود. آن روزى كه حضرت موسى (عليه السّلام) از مردم خودش
1) . سوره ى ابراهيم (ع)، بخشى از آيه ى 26، ترجمه: «... از روى زمين كنده شده...»
گرفته شد، آيا بنى اسرائيل و امّت موسى (عليه السّلام) بكلّى از منبع خودشان جدا شدند؟ خير، ارتباط و اتّصال در شخصيّتهاى معنوى و روحى كه به وجود خارجى آنها وابسته نيست. آن روزى كه رسول اسلام، حضرت محمّدبن عبدالله رحلت فرمود، آيا امّت اسلام بى پيامبر شد؟ ما كه در قرنها و نسلهاى بعد آمديم، آيا ديگر پيامبر نداشتيم؟ چرا، ما هم پيامبر داشتيم؛ درحالى كه جسم او نزد ما نبود و در عالم ملكوت و بالاتر از آن بسر ميبرد.(1)
منظومه ى فكرى امام داراى خصوصيّات كامل يك مكتب فكرى و اجتماعى و سياسى است. اوّلاً متّكى و مبتنى بر يك جهان بينى است كه اين جهان بينى عبارت است از توحيد. همه ى فعّاليّت او، همه ى منطق او مبتنى بود بر توحيد كه زيربناى اصلى همه ى تفكّرات اسلامى است.
خصوصيّت ديگر اين منظومه ى فكرى كه آن را به صورت يك مكتب به معناى واقعى كلمه در مى آورد، اين است كه منظومه ى فكرى امام به روز بود؛ مسائل مورد ابتلاى جوامع بشرى و جامعه ى ايرانى را مطرح ميكرد و مخاطبان، آن را حس ميكردند. در مكتب فكرى امام، ضدّيّت با استبداد و ضدّيّت با استكبار حرف اوّل را ميزند؛ اين آن چيزى است كه ملّت ايران هم آن را حس ميكرد، ملّتهاى مسلمان ديگر بلكه ملّتهاى غير مسلمان [هم] آن را حس كردند؛ براى همين اين دعوت گسترش پيدا كرد.
خصوصيّت ديگر اين مكتب فكرى اين بود كه زنده و پويا و پر تحرّك و عمليّاتى بود؛ مثل بعضى از انديشه پردازى ها و تئورى سازى هاى روشنفكرانه نبود كه در محفل بحث، حرفهاى زيبا و قشنگى است، امّا در ميدان عمل كارايى ندارد؛ منطق امام، فكر امام، راه امام، عمليّاتى بود؛ قابل
1) . در ديدار با دست اندركاران احداث مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1368/4/28
تحقّق در ميدان عمل بود؛ به همين دليل هم به پيروزى رسيد و پيش رفت؛ اين حركت، مسير تاريخ كشور ما را عوض كرد.(1)
سه باور در امام بزرگوار ما وجود داشت كه همين سه باور به او قاطعيّت ميداد، شجاعت ميداد و استقامت ميداد: باور به خدا، باور به مردم و باور به خود. اين سه باور، در وجود امام، در تصميم امام، در همه ى حركتهاى امام، خود را به معناى واقعى كلمه نشان داد. امام با دل خود با مردم حرف زد، مردم هم با جان خود به او لبيك گفتند، به وسط ميدان آمدند و مردانه ايستادند و حركتى كه از هيچ نقطه اى از دنيا نسبت به آن، نگاه محبّت آميزى وجود نداشت و دست كمكى دراز نشد، بتدريج به سمت پيروزى حركت كرد و در نهايت به پيروزى رسيد. من اين سه باورى را كه در امام وجود داشت، اندكى باز كنم. اينها مطالب مهمّى است كه اگر چنانچه در دل ما جايى باز كند، مسير حركت ما را روشن خواهد كرد.(2)
در باور به خدا، امام مصداق اين آيه ى شريفه بود: «اَلَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ »(3)«حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ » را امام با همه ى وجود ادا ميكرد و از بن دندان به آن معتقد بود. امام به خداى متعال اعتماد داشت، به وعده ى الهى يقين داشت، براى
خدا حركت كرد و كار كرد و حرف زد و اقدام كرد و ميدانست كه «إِنْ تَنْصُرُوا اَللّٰهَ يَنْصُرْكُمْ »(1)وعده ى الهى است و حتمى و تخلّف ناپذير است.(2)
در باور به مردم، امام بزرگوار، ملّت ايران را به معناى حقيقى كلمه مى شناخت. امام اعتقاد داشت كه اين ملّت، ملّتى است با ايمان، عميق، باهوش و شجاع؛ كه اگر پيشوايان لايقى در ميان آنها پيدا شوند، اين ملّت ميتواند مثل خورشيد در ميدانهاى مختلف بدرخشد؛ امام اين را قبول داشت. اگر يك روز عنصر نالايقى مثل شاه سلطان حسين موجب شد كه ملّت ايران در لاك خود فرو بروند، امّا در روز ديگرى، مرد شجاعى مثل نادرقلى بدون آن القاب و عناوين وقتى در ميان مردم ظاهر ميشود و با شجاعت، پيشوايى مردم را به عهده ميگيرد، اين ملّت ميتواند ميدان حركت افتخارآميز خود را از دهلى تا درياى سياه گسترش دهد؛ اين را امام در تاريخ ديده بود، نظائر آن را مشاهده كرده بود و اعتقاد و ايمان به اين مطلب داشت؛ ملّت ايران را مى شناخت، به ملّت ايران اعتماد داشت. ايمان عميق مردم كه در زير اندودهاى ساخته و پرداخته ى دنياطلبان مخفى و پنهان شده بود، امام بزرگوار اين ايمان عميقِ تغييرناپذير را شكوفا كرد؛ غيرت دينى مردم را برانگيخت و ملّت ايران، الگوى استقامت و بصيرت شد. مردم در چشم امام بزرگوار، عزيزترين بودند؛ دشمنان مردم، منفورترين بودند. اينكه شما ملاحظه ميكنيد كه امام در مقابله ى با قدرتهاى سلطه گر لحظه اى از پا ننشست، عمدتاً به خاطر همين بود كه قدرتهاى سلطه گر، دشمن سعادت مردم بودند و امام دشمن مردم را دشمن ميداشت.(3)
در باور به خود - اعتمادبه نفس - امام به مردم ايران «ما ميتوانيم» را تعليم داد. امام قبل از آنكه «ما ميتوانيم» را به مردم ايران تلقين كند و تعليم دهد، «ما ميتوانيم» را در وجود خود زنده كرد؛ اعتقاد خود را به توانايى شخصيّتى خود، به معناى حقيقى كلمه، به مظهر بروز و ظهور رساند. در روز عاشوراى سال 42 امام در عين غربت، در ميان طلّاب و مردم قم در مدرسه ى فيضيّه، محمدرضاشاه را كه با اتّكاى آمريكا و قدرتهاى خارجى، به طور بى قيدوشرط و بى مهارى بر كشور حكومت ميكرد، تهديد كرد كه اگر اين جور حركت كنى، اين راه را ادامه دهى، من به مردم ايران خواهم گفت تو را از ايران بيرون كنند! اين را چه كسى ميگويد؟ يك روحانى ساكن در قم، بدون سلاح، بدون تجهيزات، بدون پول، بدون پشتوانه ى بين المللى؛ فقط به اتّكاى ايمان به خدا و اعتمادبه نفس، كه ميتواند در اين ميدان بايستد. آن روزى كه امام از تبعيد برگشت، در همين بهشت زهرا دولت بختيار را تهديد كرد و با صداى بلند گفت كه من توى دهن دولت بختيار ميزنم، «من دولت تعيين ميكنم». اين، اعتمادبه نفس بود. امام به خود و به نيروى خود و به توانايى هاى خود ايمان و باور داشت. همين باور به خود، در عمل امام، در گفتار امام، به ملّت ايران منتقل شد. عزيزان من! صد سال به ما ملّت ايران تلقين كرده بودند كه شما نميتوانيد؛ نميتوانيد كشورتان را اداره كنيد، نميتوانيد عزّت به دست بياوريد، نميتوانيد ساخت وساز كنيد، نميتوانيد در ميدان علم حركت كنيد، نميتوانيد، نميتوانيد؛ ما هم باورمان شده بود.
يكى از ابزارهاى مؤثّر دشمنان براى تسلّط بر ملّتها، همين تلقين «نميتوانيد» است؛ كه ملّتها مأيوس شوند، بگويند ما كه نميتوانيم كارى بكنيم. با اين ترفند، صد سال ملّت ايران در ميدانهاى سياست، علم، اقتصاد و همه ى ميدانهاى زندگى عقب افتاد. امام مطلب را برگرداند، اين ابزار تسلّط ابرقدرتها را از دست آنها گرفت، به ملّت ايران گفت «شما
ميتوانيد»؛ شجاعت را به ما برگرداند، تصميم و قاطعيّت را به ما برگرداند، اعتمادبه نفس را به ما برگرداند، ما ملّت ايران احساس كرديم ميتوانيم؛ حركت كرديم، اقدام كرديم؛ لذا ملّت ايران در همه ى ميدانها كه حالا اشاره اى خواهم كرد در اين سى و چند سال پيروز شده است.(1)
اين سه باور در امام يعنى باور به خدا، باور به مردم، باور به خود، محور همه ى تصميم گيرى هاى او، همه ى اقدامهاى او و همه ى سياستهاى او شد. در آغاز نهضت، همين سه باور به امام قدرت داد؛ در دوران تبعيد، همين جور؛ وقتى كه امام به پاريس حركت كرد، همين جور؛ وقتى كه به ايران آمد، همين سه باور به امام اين قدرت را داد كه در آن شرايط وارد تهران شود؛ در حوادث بهمن 57، در فتنه هاى داخلى، در اعلام نظام جمهورى اسلامى، در ايستادگى صريح در مقابل نظم ظالمانه ى جهانى، در اعلام «نه شرقى، نه غربى»، در جنگ تحميلى و در همه ى قضاياى آن ده سالِ پرحادثه ى زندگى امام، همين سه باور در امام متجلّى بود. منشأ تصميم امام، منشأ اقدام امام، منشأ سياستهاى امام، همين سه باور بود.
تا روزهاى آخر زندگى، هيچ كس در حرف و عمل امام بزرگوار ما، نشانى از افسردگى و ترديد و خستگى و وادادگى و تسليم طلبى پيدا نكرد. بسيارى از انقلابى هاى دنيا وقتى كه از دوران جوانى خارج ميشوند و به پيرى ميرسند، دچار ترديد ميشوند، دچار محافظه كارى ميشوند؛ حتّى گاهى حرفهاى اصلى خودشان را هم پس ميگيرند. بيانيه هاى امام در سالهاى آخر عمر، حتّى از سخنان سال 42 ايشان گاهى انقلابى تر بود، تندتر بود، قوى تر بود؛ پير ميشد، امّا دل او جوان بود، روح او زنده بود؛ اين همان استقامتى است
1) . در مراسم بيست وچهارمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1392/3/14
كه در قرآن كريم ميفرمايد: «وَ أَنْ لَوِ اِسْتَقٰامُوا عَلَى اَلطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنٰاهُمْ مٰاءً غَدَقاً »(1). در آيه ى ديگر ميفرمايد: «إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ »(2). اين سه باور، امام را زنده نگه داشت؛ جوان نگه داشت؛ فكر امام و راه امام و طريقه ى امام را براى اين ملّت، ماندگار و ثابت كرد. آن وقت همين سه باور بتدريج در مردم ما، در جوانان ما، در قشرهاى گوناگون، همگانى شد؛ اميد پيدا شد، اعتمادبه نفس پيدا شد، توكّل به خدا پيدا شد؛ اينها جاى يأس را گرفت، جاى تاريك نمايى را گرفت، جاى بدبينى را گرفت؛ مردم ايران روحيّات خودشان را تغيير دادند، خداى متعال هم وضع آنها را تغيير داد: «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ »(3)ملّت ايران راه خود را، حركت خود را، انگيزه هاى خود را اصلاح كردند، خداى متعال هم به آنها كمك كرد، به آنها نصرت داد و پشتيبانى كرد. نتيجه چه شد؟ نتيجه اين شد كه ايرانِ وابسته تبديل شد به ايران مستقل.(4)
امام بزرگوار به كمك اين ملّت بزرگ، يك نظام سياسى فاسد و وابسته و منحرفى را برانداخت و به جاىِ آن، نظام سالم و مستقل و كارآمدى را در كشور ايران برسرِ كار آورد. توجّه به تفاوتها و تقابلهاى اساسى اين دو نظام، نكته ى مهمّى است...
1) . سوره ى جن، آيه ى 16، ترجمه: «و اگر [مردم] در راه درست، پايدارى ورزند، قطعاً آب گوارايى بديشان نوشانيم».
2) . سوره ى فصّلت، بخشى از آيه ى 30، ترجمه: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند...»
3) . سوره ى رعد، بخشى از آيه ى 11، ترجمه: «... در حقيقت، خدا حال قومى را تغيير نمى دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند...»
4) . در مراسم بيست وچهارمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1392/3/14
آن نظام سياسى اى كه امام بزرگوار ما با نهضت خود و به كمك اين ملّت از بين برد، يعنى نظام فاسد و وابسته ى پادشاهى، نظامى بود كه سردمداران و مسئولان و رؤساى آن، به سرنوشت ملّت ايران و جوانان اين كشور اهمّيّتى نميدادند و كشور و ملّت را به سمت وابستگى هرچه بيشتر سوق ميدادند. سعادت مردم به عنوان يك هدف، براى آنها مطلقاً مطرح نبود. اداره ى كشور، با الگوهاى غلط و نامتناسبى انجام ميشد، كه از كشورهاى بيگانه به طور ناقص گرفته شده بود و تازه همان هم اجرا نميشد؛ يعنى يك نظام استبدادى و ديكتاتورى محض، تحت نامهاى گوناگون و با روشهايى كه هيچ كدام از آن روشها، برخاسته از اراده و خواست ملّت و متوجّه به مصالح آنها نبود.
در نظام وابسته ى منسوخ و برافتاده ى قبل از انقلاب، مردم دچار فساد و بى بندوبارى بودند، يا به تعبير درست تر، به سمت فساد و بى بندوبارى و خودباختگى و بى ايمانى سوق داده ميشدند. يعنى حركت ملّت را اين طور تنظيم كرده بودند كه روزبه روز در كشور، بى ايمانى همه گيرتر شود و مردم از ايمان معنوىِ درست محروم بمانند و به فساد و بى بندوبارى كشانده شوند و خودباختگى در مقابل بيگانگان در آنها تقويت گردد و استقلال اقتصادى و فرهنگى در كشور، مفهومى نداشته باشد. جهت كلّىِ حركت در آن نظام منسوخ و فاسد، اين بود.(1)
هنر بزرگ امام بزرگوار در اين بود كه به جاىِ آن نظام فاسد، يك نظام سياسى در اين كشور برقرار كرد كه به جاىِ بى اعتنايى به مردم، عشق به مردم بر آن حاكم است. به جاىِ بى توجّهى به سرنوشت ملّت، بخصوص سرنوشت جوانان، عشق به سرنوشت ملّت و عشق به سرنوشت جوانان و
1) . در اجتماع باشكوه زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1376/3/14
اهمّيّت فوق العاده به آنها در آن مطرح است. به جاىِ خودباختگى در مقابل بيگانگان، خودباورى در ميان مردم روزبه روز توسعه پيدا ميكند. به جاىِ وابستگى سياسى و اقتصادى و فرهنگى به بيگانگان، استقلال سياسى و اقتصادى و فرهنگى هدف قرار گرفته است.(1)
ملّت ايران، در بينش نظام سياسى اى كه امام بزرگوار در اين كشور برقرار كرد، نيازى ندارد كه روشهاى زندگى خود را از ديگران تقليد كند و ياد بگيرد؛ زيرا داراى فرهنگ غنى و عميقى است. اسلام را دارد، آموزشهاى قرآنى را دارد، دستورات الهى را دارد، سنّتهاى اصيل ملّى و بومى خود را دارد و ميتواند يك زندگى شيرين، زيبا، باشكوه، مرفّه و همراه با عزّت را براى خود ترتيب دهد. تفاوت شكل نظام اسلامى اى كه امام بزرگوار در اين كشور مستقر كرد، با نظام فاسدى كه قبل از نهضت امام بزرگوار و قبل از وقوع معجزه ى عظيم زمان ما در اين كشور مستقر بود، اين قدر عميق و آشكار است. وقتى نگاه كنيد و دقّت نماييد، مى بينيد كه همه ى نقاط منفى اى كه در نظام منحطِّ پهلوى بر ملّت ايران تحميل شده بود و جزو خصلتهاى ذاتىِ آن نظام سياسى بود، در نظام سياسى اى كه امام بزرگوار در اين كشور به وجود آورد، به نقاطى كه 180 درجه با آن فاصله دارد، تبديل شده است.
در نظام اسلامى، مردم به خودشان ايمان و اعتقاد دارند؛ نظام سياسى براى خود احترام قائل است؛ زير بار تحميل قدرتمداران جهانى و سلطه ى استكبارى نميرود؛ استقلال كشور، متّكى به منافع و مصالح خودِ اين مردم است، نه متّكى به خواست و مصالح بيگانگان؛ مسئولان كشور، منتخبان خودِ ملّتند، نه تحميل شده به وسيله ى اجانب، يا به وجود آمده در كودتاهاى نظامى و با پول دشمنان. در آن نظام، مردم در تعيين سرنوشت
1) . در اجتماع باشكوه زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1376/3/14
سياسى خودشان، هيچ نقشى نداشتند؛ امّا در نظام اسلامى، مردم در تعيين سرنوشت سياسى خودشان، همه ى نقش و تأثير را دارا هستند.(1)
آنچه را كه امام بزرگوار، با دست قدرتمند و معجزنشان خود به وجود آورد كه آن هم از ايمان و توكّل و شخصيّت مستحكم او سرچشمه ميگرفت، بر اساس اسلام بود. يعنى هدفهاى نظام اسلامى، هدفهاى اسلامى است؛ هدفهايى است كه در قرآن و اسلام تعريف شده است. روشها و برنامه هاى نظام اسلامى هم، همان مقرّرات و برنامه ها و احكامى است كه در منابع اسلامى تبيين و معيّن شده است؛ يعنى نظام اسلامى، نظامى است كه صددرصد برخاسته ى از اسلام است.
ادّعا نميكنيم كه واقعيّت جامعه، صددرصد منطبق با اسلام است؛ اين، چيزى است كه در بلندمدّت بايد تأمين شود، امّا ادّعا ميكنيم كه برنامه ها متّخذ از اسلام است؛ روشها برخاسته ى از مقرّرات اسلامى است و هدفها، هدفهايى است كه به وسيله ى اسلام، براى بشر و جوامع بشرى و آحاد انسان تعريف شده است. لذا آن نكته اى كه عرض شد، آشكار ميشود؛ يعنى چون متّكى به اسلام است، ابعاد آن از ابعاد ايران وسيع تر است.(2)
يكى از نكاتى كه تبليغات دشمنان همواره نسبت به نظام اسلامى مطرح كرده اند، عبارت از صدور انقلاب است. بارها هم مسئولان جمهورى اسلامى گفته اند كه ما نميخواهيم انقلابمان را به كشورها و در ميان ملّتها صادر كنيم؛ امّا آنها باز هم تكرار ميكنند! مقصود آنها از صدور انقلاب،
همين است كه وقتى نظام اسلامى بر مبناى احكام اسلام و هدفهاى قرآنى تنظيم شده باشد كه شده است، در هرجاى آفاق عالم كه مسلمانى زندگى ميكند، اين نظام و اين انقلاب را از خود ميداند، به آن افتخار ميكند و از عزّتش، احساس عزّت دارد.
امروز جمهورى اسلامى، در صحنه هاى سياسى و بين المللى و در عرصه ى سازندگى كشور و در نمايشهاى سياسى عظيمى كه اين ملّت به وجود مى آورد، مثل همين مسئله ى انتخابات، يا بقيّه ى عرصه هايى كه مردم در آن حضور پيدا ميكنند، سربلند است. هرگاه يكى از اينها به وجود مى آيد، يكى از نمونه هاى عزّت و استقلال هم ظاهر ميشود. هرجاى عالم، مسلمانى زندگى ميكند، وقتى اين خبر را ميشنود، احساس عزّت ميكند؛ چرا؟ چون نظام جمهورى اسلامى را متعلّق به خودش ميداند و اين به خاطرِ آن است كه امام بزرگوار طرّاح و معمار اين انقلاب، اين نظام را بر اساس هدفهاى اسلامى به وجود آورد و به آن، جنبه ى فرامرزى و جهانى و بين المللى داد.
نميتوانند اين نظام را در چارچوب مرزهاى ايران محبوس كنند. مسلمانان دنيا، اين نظام را از خود ميدانند و اين همان چيزى است كه استكبار را به شدّت خشمگين ميكند. اسم اين را صدور انقلاب ميگذارند؛ يعنى همان تعبيرى كه انقلابيّون ماركسيست، در دهه هاى ميانه ى قرن بيستم، به آن افتخار ميكردند؛ درحالى كه ما به آن معنا و به آن صورت، معتقد به صدور انقلاب نيستيم. وقتى كه اين انقلاب، اسلامى است، پس همه ى مسلمانان عالم، به آن علاقه مند و معتقدند و آن را از خود ميدانند.
ملاحظه كرديد كه امام بزرگوار در طرّاحى اين انقلاب و در تنظيم نظام سياسى بر اساس اين انقلاب، يعنى تشكيل حكومت و نظام جمهورى اسلامى به فضل پروردگار و به هدايت الهى، روشى را برگزيد كه روش پيامبران و بندگان متّصل به منبع غيب است. اين، به خاطرِ آن است كه امام، قرآن
را دوست ميداشت، خود شاگرد مكتب قرآن بود، با قرآن مأنوس بود، از قرآن استمداد ميكرد و قرآن براى او برنامه ى زندگى به حساب مى آمد. اين، يكى از نتايج و آثار بزرگ و شكوهمند آن حقيقت است.(1)
جوهر اصلى در مكتب امام بزرگوار ما، رابطه ى دين و دنيا است؛ يعنى همان چيزى كه از آن به مسئله ى دين و سياست و دين و زندگى هم تعبير ميكنند. امام در بيان ارتباط دين و دنيا، نظر اسلام و سخن اسلام را به عنوان مبنا و روح و اساس كار خود قرار داده بود. اسلام، دنيا را وسيله اى در دست انسان براى رسيدن به كمال ميداند. از نظر اسلام، دنيا مزرعه ى آخرت است. دنيا چيست؟ در اين نگاه و با اين تعبير، دنيا عبارت است از انسان و جهان. زندگى انسانها، تلاش انسانها، خرد و دانايى انسانها، حقوق انسانها، وظايف و تكاليف انسانها، صحنه ى سياست انسانها، اقتصاد جوامع انسانى، صحنه ى تربيت، صحنه ى عدالت؛ اينها همه ميدانهاى زندگى است. به اين معنا، دنيا ميدان اساسىِ وظيفه و مسئوليّت و رسالت دين است. دين آمده است تا در اين صحنه ى عظيم و در اين عرصه ى متنوّع، به مجموعه ى تلاش انسان شكل و جهت بدهد و آن را هدايت كند. دين و دنيا در اين تعبير و به اين معناى از دنيا، از يكديگر تفكيك ناپذيرند. دين نميتواند غير از دنيا عرصه ى ديگرى براى اداى رسالت خود پيدا كند. دنيا هم بدون مهندسىِ دين و بدون دست خلّاق و سازنده ى دين، دنيايى خواهد بود تهى از معنويّت، تهى از حقيقت، تهى از محبّت و تهى از روح. دنيا يعنى محيط زندگى انسان بدون دين، تبديل ميشود به قانون جنگل و محيط جنگلى و زندگى جنگلى. انسان در اين صحنه ى عظيم بايد بتواند
1) . در اجتماع باشكوه زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1376/3/14
احساس امنيّت و آرامش كند و ميدان را به سوى تعالى و تكامل معنوى باز نمايد. در صحنه ى زندگى بايد قدرت و زور مادّى ملاك حقّانيّت به حساب نيايد. در چنين صحنه اى، آنچه ميتواند حاكميّت صحيح را بر عهده بگيرد، جز دين چيز ديگرى نيست. تفكيك دين از دنيا به اين معنى، يعنى خالى كردن زندگى و سياست و اقتصاد از معنويّت؛ يعنى نابود كردن عدالت و معنويّت. دنيا به معناى فرصتهاى زندگى انسان، به معناى نعمتهاى پراكنده ى در عرصه ى جهان، به معناى زيبايى ها و شيرينى ها، تلخى ها و مصيبتها، وسيله ى رشد و تكامل انسان است. اينها هم از نظر دين، ابزارهايى هستند براى اينكه انسان بتواند راه خود را به سوى تعالى و تكامل و بروز استعدادهايى كه خدا در وجود او گذاشته است، ادامه دهد. دنياى به اين معنا، از دين قابل تفكيك نيست. سياست و اقتصاد و حكومت و حقوق و اخلاق و روابط فردى و اجتماعى به اين معنا، از دين قابل تفكيك نيست. لذا دين و دنيا در منطق امام بزرگوار ما مكمّل و آميخته و درهم تنيده ى با يكديگر است و قابل تفكيك نيست. اين، درست همان نقطه اى است كه از آغاز حركت امام تا امروز، بيشترين مقاومت و خصومت و عناد را از سوى دنياداران و مستكبران برانگيخته است؛ كسانى كه زندگى و حكومت و تلاش و ثروت آنها مبتنى بر حذف دين و اخلاق و معنويّت از جامعه است.
امّا دنيا مفهوم ديگرى هم دارد. در متون اسلامى، دنيا به معناى نفسانيّت و خودخواهى و اسير هواوهوس خود بودن و ديگران را هم اسير هواوهوس خود كردن، آمده است. سرتاسر قرآن و احاديث و كلمات بزرگان دين در طعن و طرد چنين دنيايى است. در لسان روايات ما، دنياى مطرودى كه با دين قابل جمع نيست، به معناى هواوهوس و نفسانيّت و انانيّت و خودخواهى و خودپرستى است؛ اين دنيا شاخصه ى فرعون و نمرود و قارون و شاخصه ى شاه و بوش و صدّام است؛ اين دنيا شاخصه ى مستكبران ظالم و ستمگرِ
روزگار در طول تاريخ تا امروز است. البتّه اينها مجسّمه هاى بزرگ ترِ رذائل اخلاقى و اين دنياى مذموم اند. يك انسان معمولى هم ميتواند در دل و درون خود يك فرعون داشته باشد و به قدرِ توان و امكانات خود، فرعونى و قارونى و قيصرى و امپراتورانه عمل كند. اگر امكاناتش بيشتر شد، او هم مثل فرعون و قارون و بقيّه ى گردنكشان و طواغيت تاريخ خواهد بود. اين دين با دنيا قابل جمع نيست؛ اين همان دنيايى است كه در لسان روايات، هَووى دين ناميده شده است؛ نميتوانند با هم جمع شوند. اگر كسى بخواهد دنياى به اين معنا را با دين جمع كند، ممكن نيست. دين را با چنين دنيايى نميشود آباد كرد. دين را در خدمت چنين دنيايى قرار دادن، خيانت به دين است. امام، ما را از اسارت دنيا هم برحذر ميداشت. امام بزرگوار ما كه دين را عين سياست، عين اقتصاد و عين دنيا ميديد، دائماً مردم و مسئولان را از دنياى به اين معنا برحذر ميداشت.
ما بايد بين اين دو معناى از دنيا فاصله قائل شويم. خود او هم دنياى به معناى دوّم را بكلّى كنار گذاشته بود؛ اهل هواى نفس و انانيّت و خودخواهى و نفسانيّت نبود. امّا دنياى به معناى اوّل يعنى عرصه ى وسيع زندگى چيزى بود كه مثل متون اسلامى و آن چنان كه اسلام به ما آموخته است، امام آن را با دين همسان و منطبق ميدانست. اميرالمؤمنين ميفرمايد: «الدنيا متجر اولياءالله» (1)دنيا جايگاه بازرگانى و سوداى اولياء خدا است، يا ابزار بازرگانى و سوداى آنها است؛ ميتوانند از دنيا براى رسيدن به تعالى معنوى استفاده كنند.
راهى كه ملّت ايران در پيش دارد، راه آباد كردن دنيا است. علم را، دانايى را، اقتصاد را، سياست را، زندگى فردى را، روابط اجتماعى را، برنامه هاى كلان جامعه را كه اجزاى گوناگون دنيا است بايد آباد كرد، پيش برد، رونق داد و آنها را به شكوفايى رساند؛ و همه ى اينها در سايه ى دين
1) . بحارالانوار، ج 70، ص 129
تحقّق پيدا خواهد كرد. امام اين را به ما آموخت؛ و همين عاملِ دشمنىِ آشتى ناپذير و خصومت كورِ ابرقدرتها با نظام جمهورى اسلامى بود، و امروز هم هست. امروز هم يكى از آماجهاى تهاجم دشمنان ما در سطح تبليغات جهانى، همين يگانگى دين و دنيا است؛ ميگويند چرا دين را پيشوا و مهندس دنيا ميدانيد. آنها احساس خطر ميكنند؛ چون دنيايى كه آنها ميخواهند، دنياى ظلم و تجاوز و دنياى تهى از معنويّت و اخلاق است. اين، نظمى است كه استكبار جهانى براى بشريّتِ امروز و ديروز، هميشه در نظر داشته است. نظام جمهورى اسلامى اين نظم باطل و اين دور غلط را شكسته است؛ نمونه اى را نشان ميدهد كه دين ميتواند در دنياى مردم به طور عملى مؤثّر باشد.(1)
برنامه ى نظام اسلامى هم، در ميان برنامه هايى كه مصلحان دنيا و دولتها و آورندگان پيامهاى جديد مطرح ميكنند، استثنايى است. در اين برنامه، بازسازى دنيا و آخرت با هم است. نظام اسلامى ميخواهد دنياى مردم را آباد سازد؛ امّا نميخواهد به آن اكتفا كند. دنيا و آخرت در نظام اسلامى و در برنامه ى اين نظام، توأمانند. انسانها بايد زندگى را سرافراز و با رفاه بگذرانند؛ امّا اين رفاه و آسايش و هرچه كه اين آسايش را براى انسانها فراهم ميكند، همه وهمه مقدّمه براى رضاى الهى است. آنها ذى المقدّمه است و هدف، كسبِ رضاى پروردگار است. اين، يك امرِ استثنايى در صحنه ى امروزِ عالم، بلكه در هميشه ى تاريخ جز در حكومتهاى انبيا و جانشينان و اوصياى آنها است. همه ادّعا ميكنند كه ميخواهند دنياى مردم را اصلاح كنند و غالباً هم نميتوانند. امّا نظام اسلامى ميخواهد دين
1) . در مراسم شانزدهمين سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1384/3/14
و دنيا را اصلاح كند و ميتواند هم. اين قدرت را اسلام نشان داده است.
اگر چشمان باانصاف، وضع كنونى كشور را هم نگاه كنند، اين موضوع را تصديق ميكنند. امروز اين ملّت و اين دولت و اين كشورى كه هشت سال جنگ را بر آن تحميل و مسلّط كردند؛ كارخانه هايش را خراب كردند؛ راه هايش را نابود كردند؛ محاصره ى اقتصادى اش كردند؛ امكانات را از او باز گرفتند؛ هيچ دولتى هيچ كمكى به او نكرد و از داخل به وسيله كارهاى سياسى و تبليغاتى هم انواع فشارها را بر آن وارد آوردند، برنامه هاى بازسازى و بخصوص كارهاى زيربنايى را چنان دنبال ميكند كه ناظران هم به تحسين ميپردازند. كسانى كه مى آيند و مى بينند، هم برنامه و هم مجريان برنامه را تحسين ميكنند. اگر فشار دشمن نبود؛ اگر دستهاى خائن و تحريك شده ى دشمن نبود؛ اگر حضور تبليغاتى و اقتصادى و سياسى دشمن در پشت مرزهاى ما نبود، وضع ما به مراتب بهتر از اين بود و بسيارى از مشكلاتى كه امروز از لحاظ اقتصادى در كشور هست، وجود نداشت.
برنامه ى اسلامى، برنامه ى اداره و آبادسازى دنيا و آخرت است. برنامه هاى ديگر، به دين ملّت و به آخرت انسانها كارى ندارند. برنامه ى اسلامى، تربيت و تهذيب ميكند. امروز در كشور ما يك حركت عمومى، بخصوص در ميان جوانان، به سمت آموزش قرآن، فراگيرى دين و عمل به احكام و مقرّرات اسلامى مشاهده ميشود. اين ديگر مال اهل دنيا نيست. اهل دنيا مدّعى اند دنياى ملّتها را درست ميكنند كه نميتوانند هم. امّا اسلام دنيا و آخرت را مطمح نظر قرار ميدهد و به فضل پروردگار ميتواند هم. ملّت نيز بر اثر اسلام، هم ايمانش، هم صبرش و هم آگاهى اش در ميان ملّتهاى عالم، استثنايى است. اين مجموعه را كه روى هم ميگذاريد، عمل صالحِ اين مرد بزرگوار و اين عبدِ صالحِ پروردگار ميشود.(1)
1) . در مراسم پنجمين سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1373/3/14
مظهر معنويّت در امام بزرگوار، در درجه ى اوّل، اخلاص خود او بود. امام كار را براى خدا انجام داد. از اوّل، هرچه كه احساس ميكرد تكليف الهى اوست، آن را انجام ميداد. از فداكارى در اين راه، امام ابا نكرد. از شروع مبارزات در سال 1341، امام اين جور عمل كرد؛ با تكليف پيش رفت. به مردم و مسئولين هم اين درس را بارها گفت و تكرار كرد كه آنچه مهم است، تكليف است. ما تكليف را انجام ميدهيم، ترتّب نتيجه بر كار ما دست خدا است. بنابراين مظهر مهمّ معنويّت در رفتار امام، اخلاص او بود. براى خاطر تعريف و تمجيد اين وآن، حرفى نزد، كارى نكرد، اقدامى نكرد. آنچه كه براى خدا انجام داد، به وسيله ى خداى متعال به آن بركت داده شد؛ ماندگار شد. خاصيّت اخلاص اين است. امام همين توصيه را به مسئولين هم تكرار ميكردند. امام ماها را امر ميكردند به اينكه اهل توكّل باشيم، اهل اعتماد به خدا باشيم، اهل حسن ظنّ به پروردگار باشيم، براى خدا كار كنيم. خود او اهل توكّل بود، اهل تضرّع بود، اهل توسّل بود، اهل استمداد از خدا بود، اهل عبادت بود. بعد از پايان ماه رمضان، انسان وقتى امام را ميديد، به طور محسوسى در او احساس نورانيّت ميكرد. از فرصتهاى زندگى براى تقرّب به خداى متعال، براى پاكيزه كردن دل و جان مطهّرِ خودش استفاده ميكرد. ديگران را هم امر ميكرد و ميگفت: «ما در محضر خدا هستيم. عالَم، محضر خداست. عالَم، محل حضور جلوه هاى الهى است». همه را به اين راه سوق ميداد. خود او اهل رعايت اخلاق بود، ديگران را هم به اخلاق سوق ميداد. بخش مهمّى از معنويّت در اسلام عبارت است از اخلاق، دورى از گناه، دورى از تهمت، دورى از سوءظن، دورى از غيبت، دورى از بددلى، دورى از جداسازى دلها از يكديگر. خود امام بزرگوار اين چيزها را رعايت ميكرد، به مردم هم سفارش ميكرد، به مسئولين هم سفارش ميكرد. امام ماها را توصيه ميكردند به اينكه مغرور نشويم، خودمان را بالاتر
از مردم ندانيم، خودمان را بالاتر از انتقاد ندانيم، بى عيب ندانيم. همه ى مسئولين طراز اوّل كشور اين را از امام شنيده بودند كه بايِستى آماده باشيم؛ اگر چنانچه از ما عيب گرفتند، نگوييم ما بالاتر از اينيم كه عيب داشته باشيم، بالاتر از اينيم كه به ما انتقادى وارد باشد. خود امام هم همين جور بود. ايشان، هم در نوشته هاى خود، بخصوص در اواخر عمر شريفش هم در اظهارات خود، بارها گفت من در فلان قضيّه اشتباه كردم. اقرار كرد به اينكه در فلان قضيّه خطا كرده است؛ اين خيلى عظمت لازم دارد. روح يك انسانى بايد بزرگ باشد كه بتواند يك چنين حركتى را انجام دهد؛ خودش را منسوب كند به اشتباه و خطا. اين معنويّت امام بود، اين اخلاق امام بود؛ اين يكى از ابعاد مهمّ درس امام به ما است.(1)
يكى از اين خطوط اين است كه در مكتب سياسى امام، معنويّت با سياست در هم تنيده است. در مكتب سياسى امام، معنويّت از سياست جدا نيست؛ سياست و عرفان، سياست و اخلاق. امام كه تجسّم مكتب سياسىِ خود بود، سياست و معنويّت را با هم داشت و همين را دنبال ميكرد؛ حتّى در مبارزات سياسى، كانون اصلى در رفتار امام، معنويّت او بود. همه ى رفتارها و همه ى مواضع امام حول محور خدا و معنويّت دور ميزد. امام به اراده ى تشريعى پروردگار اعتقاد و به اراده ى تكوينىِ او اعتماد داشت و ميدانست كسى كه در راه تحقّق شريعت الهى حركت ميكند، قوانين و سنّتهاى آفرينش كمك كار اوست. او معتقد بود كه: «وَ لِلّٰهِ جُنُودُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَزِيزاً حَكِيماً »(2). امام قوانين شريعت را بستر حركت خود ميدانست و علائم راهنماى حركت خود به شمار مى آورد. حركت امام براى سعادت كشور و ملّت، بر مبناى هدايت شريعت اسلامى بود؛
لذا «تكليف الهى» براى امام كليد سعادت به حساب مى آمد و او را به هدفهاى بزرگِ آرمانى خود ميرساند. اينكه از قول امام معروف است و همه ميدانيم كه گفته بودند «ما براى تكليف عمل ميكنيم، نه براى پيروزى»، به معناى بى رغبتى ايشان به پيروزى نبود. بدون ترديد پيروزى در همه ى هدفهاى بزرگ، آرزوى امام بود. پيروزى جزو نعمتهاى خدا است و امام به پيروزى علاقه مند بود، نه اينكه علاقه مند نبود يا بى رغبت بود، امّا آنچه او را به سوى آن هدفها پيش ميبرد، تكليف و عمل به وظيفه ى الهى بود؛ براى خدا حركت كردن بود. چون انگيزه ى او اين بود، لذا نميترسيد؛ شك نميكرد؛ مأيوس نميشد؛ مغرور نميشد؛ متزلزل و خسته هم نميشد. اينها خاصيّت عمل به تكليف و عمل براى خدا است. كسى كه براى تكليف عمل ميكند، دچار ترديد و تزلزل نميشود؛ ترسيده و خسته نميشود؛ از راه برنميگردد و مصلحت انديشى هاى شخصى، تعيين كننده ى راه و جهت گيرى او نميشود. كسى كه سياست را با عرفان جمع ميكند و معنويّت را با حركت سياسى، يكجا در برنامه ى زندگى خود قرار ميدهد، براى او ترس از مرگ معنا ندارد؛ ترس از شكست هم معنا ندارد. اين درست نقطه ى مقابل سياستِ كهنه شده و از مدافتاده ى غربى است كه بدروغ آن را سياستِ مدرن ميگويند؛ يعنى تفكيك دين از سياست و تفكيك دولت از معنويّت. تمدّن غربى بر پايه ى ستيز با معنويّت و طرد معنويّت بنا شد؛ اين خطاى بزرگ كسانى بود كه تمدّن و حركت علمى و صنعتى را در اروپا شروع كردند. اينكه به علم اهمّيّت دادند، خوب بود؛ امّا با معنويّت به جنگ برخاستند؛ اين بد و انحراف بود. لذا اين تمدّن مادّى و دور از معنويّت هرچه پيشرفت كند، انحرافش بيشتر ميشود؛ هم خود آنها و هم همه ى بشريّت را با ميوه هاى زهرآگين خود تلخ كام ميكند؛ همچنان كه تا امروز كرده است. پديده ى استعمار كه ده ها كشور و ميليونها انسان را سالهاى متمادى غرق
در سخت ترين و شديدترين محنتها كرد، يكى از چيزهايى است كه در نتيجه ى تفكيك علم از معنويّت، سياست از معنويّت و دولت از اخلاق در اروپا اتّفاق افتاد. دو جنگ جهانى اوّل و دوّم هم از همان ميوه هاى تلخ بود. كمونيسم و حكومتهاى اختناق ماركسيستى هم جزو نتيجه ها و ميوه هاى تلخ جدايى حركت علمى و صنعتى از معنويّت بود. ويران شدن كانون خانواده، سيلاب فساد جنسى و طغيان سرمايه دارىِ افراطى، همه نتايج همان تفكيك است. امروز هم اوج اين دورى از معنويّت را در زندان ابوغريب و ديگر زندانهاى عراق مى بينيد. كسانى كه اين زندانها را اداره ميكنند، مدّعى هستند كه در تمدّن بشرى پيشرفته ترينند! نتيجه ى چنين پيشرفتى را مردم دنيا از راه عكس و فيلم در زندانهاى عراق ديدند و يا از آن مطّلع شدند. فجايعى كه براى ملّت عراق و قبل از آن براى ملّت افغانستان پيش آمده است، منحصر به اين چيزها نيست. در دو سه سال قبل كاروان عروسى در افغانستان بمباران شد و ماه قبل در عراق مجلس عروسى به وسيله ى هواپيماهاى انگليسى به عزا تبديل گرديد. تحقير جوانهاى عراقى، شكنجه ى مردان عراقى، تعرّض به زنان و نواميس عراقى، وارد شدن به حريم امن خانواده هاى عراقى، دولت فرمايشى به وجود آوردن براى ملّت عراق، همه سرريزهاى همان حركتى است كه وقتى شروع شد، اين نتايج به طور قهرى به دنبال آن هست. معنويّت از دستگاه سياست حذف شده است. در گذشته هم حكّام و مستبدّين و ديكتاتورهاى دنيا در شرق و غرب عالم از اين كارها ميكردند؛ امّا وقتى نامها و شعارهاى زيبايى مثل حقوق بشر، حقوق انسان و رأى انسان براى اروپايى ها شناخته شد و وقتى پا در جادّه ى علم گذاشتند، دورى از معنويّت نگذاشت اين شعارها آن طور كه توقّع بود و معنا ميشد، براى بشريّت خير به بار آورد؛ همانها براى بشريّت مايه ى شر و فساد شد. حرف نوِ مكتب سياسى امام بزرگوار ما براى دنيا اين است كه در همه ى اركان برنامه ريزى هاى يك قدرت سياسى، سياست
با معنويّت و قدرت با اخلاق همراه شود و اصول اخلاقى مورد مراعات قرار گيرد. شاخص اوّل از شاخصهاى اساسىِ مكتب سياسى امام اين است.(1)
امام، هيچ ارزشى را بالاتر از ارزش اسلام به حساب نمى آورد. انقلاب و نهضت امام، براى حاكميّت اسلام بود. مردم هم كه اين نظام را قبول كردند، اين انقلاب را به پا كردند و امام را پذيرفتند، براى انگيزه ى اسلامى بود. سرِّ موفّقيّت امام اين بود كه صريح و بدون پرده پوشى، اسلام را روى دست گرفت و اعلام كرد من ميخواهم براى اسلام كار كنم و همه چيز در سايه ى اسلام است. قبل از دوران انقلاب ما كسانى در كشور ما و در بعضى كشورهاى ديگر بوده اند كه حقيقتاً به اسلام اعتقاد داشتند، امّا جرئت نميكردند، يا نميخواستند صريحاً اسلام را مطرح كنند؛ تحت نامهاى ديگرى وارد ميدان ميشدند و عموماً شكست خوردند. علّت اينكه امام پيروز شد، چون هدف خود را كه حاكميّت اسلام است، صريح بيان كرد. البتّه اسلام كه امام فرمود، در دو بخش قابل توجّه است: يكى بخش اسلام در قالب نظام. امام، اينجا خيلى سخت گير بود و به يك كلمه كم يا زياد، راضى نميشد؛ به يك مسامحه، چه در مسائل اقتصادى، چه غيره، راضى نميشد. همه جا مُرّ اسلام. نظام اسلامى، مجلس شوراى اسلامى، دولت اسلامى، قضاوت اسلامى و دستگاه هاى گوناگون بايد بر طبق مصالح، خطّ اسلام و راه حاكميّت اسلام را دنبال كنند. امام، اين را دنبال ميكرد و تا آنجا كه توانست، تلاش كرد. چهره ى دوّم در مورد پايبندى به اسلام، عمل فردى اشخاص است. در اينجا ديگر آن صلابت و قاطعيّت و اعمال قدرت، وجود ندارد. اينجا موعظه، نصيحت، زبان خوش و امر به معروف است. امام، به اين عقيده داشت. پس اوّل چيزى كه در خطّ امام، مهم
1) . در مراسم پانزدهمين سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1383/3/14
است، تعقيب هدف اسلامى و حاكميّت اسلامى در صحنه ى ايمان و در صحنه ى عمل است.(1)
شاخص مهمّ ديگر مكتب سياسى امام بزرگوار ما، پاسدارى از ارزشها است كه مظهر آن را امام بزرگوار در تبيين مسئله ى ولايت فقيه روشن كردند. از اوّل انقلاب اسلامى و پيروزى انقلاب و تشكيل نظام اسلامى، بسيارى سعى كرده اند مسئله ى ولايت فقيه را نادرست، بد و برخلاف واقع معرّفى كنند؛ برداشتهاى خلاف واقع و دروغ و خواسته ها و توقّعات غير منطبق با متن نظام سياسى اسلام و فكر سياسى امام بزرگوار. اينكه گاهى ميشنويد تبليغاتچى هاى مجذوب دشمنان اين حرفها را ميپراكنند، مربوط به امروز نيست؛ از اوّل، همين جريانات و دست آموزها و تبليغاتِ ديگران، اين حرفها را مطرح ميكردند. عدّه اى سعى ميكنند ولايت فقيه را به معناى حكومت مطلقه ى فردى معرّفى كنند؛ اين دروغ است. ولايت فقيه طبق قانون اساسى ما نافى مسئوليّتهاى اركان مسئول كشور نيست. مسئوليّت دستگاه هاى مختلف و اركان كشور غير قابل سلب است. ولايت فقيه، جايگاه مهندسى نظام و حفظ خط و جهت نظام و جلوگيرى از انحراف به چپ و راست است؛ اين اساسى ترين و محورى ترين مفهوم و معناى ولايت فقيه است. بنابراين ولايت فقيه نه يك امر نمادين و تشريفاتىِ محض و احياناً نصيحت كننده است - كه بعضى از اوّل انقلاب اين را ميخواستند و ترويج ميكردند - و نه نقش حاكميّت اجرايى در اركان حكومت دارد؛ چون كشور مسئولان اجرايى، قضائى و تقنينى دارد و همه بايد بر اساس مسئوليّتِ خود، كارهايشان را انجام دهند و پاسخگوى مسئوليّتهاى خود باشند. نقش ولايت فقيه اين است كه در اين مجموعه ى پيچيده و درهم تنيده ى
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1378/3/14
تلاشهاى گوناگون، نبايد حركت نظام، انحراف از هدفها و ارزشها باشد؛ نبايد به چپ و راست انحراف پيدا شود. پاسدارى و ديده بانىِ حركت كلّى نظام به سمت هدفهاى آرمانى و عالى اش، مهم ترين و اساسى ترين نقش ولايت فقيه است. امام بزرگوار اين نقش را از متن فقه سياسى اسلام و از متن دين فهميد و استنباط كرد؛ همچنان كه در طول تاريخ شيعه و تاريخ فقه شيعى در تمام ادوار، فقهاى ما اين را از دين فهميدند و شناختند و به آن اذعان كردند. البتّه فقها براى تحقّق آن فرصت پيدا نكردند، امّا اين را جزو مسلّمات فقه اسلام شناختند و دانستند؛ و همين طور هم هست. اين مسئوليّتِ بسيار حسّاس و مهم، به نوبه ى خود، هم از معيارها و ضابطه هاى دينى و هم از رأى و خواست مردم بهره ميبرد؛ يعنى ضابطه هاى رهبرى و ولايت فقيه، طبق مكتب سياسى امام بزرگوار ما، ضابطه هاى دينى است؛ مثل ضابطه ى كشورهاى سرمايه دارى، وابستگى به فلان جناح قدرتمند و ثروتمند نيست. آنها هم ضابطه دارند و در چارچوب ضوابطشان انتخاب ميكنند، امّا ضوابط آنها اين است: جزو فلان باند قدرتمند و ثروتمند بودن، كه اگر خارج از آن باند باشند، ضابطه را ندارند. در مكتب سياسى اسلام، ضابطه، اينها نيست؛ ضابطه، ضابطه ى معنوى است. ضابطه عبارت است از علم، تقوا و درايت. علم، آگاهى مى آورد؛ تقوا، شجاعت مى آورد؛ درايت، مصالح كشور و ملّت را تأمين ميكند؛ اينها ضابطه هاى اصلى است برطبق مكتب سياسى اسلام. كسى كه در آن مسند حسّاس قرار گرفته است، اگر يكى از اين ضابطه ها از او سلب شود و فاقد يكى از اين ضابطه ها شود، چنانچه همه ى مردم كشور هم طرف دارش باشند، از اهليّت ساقط خواهد شد. رأى مردم تأثير دارد، امّا در چارچوب اين ضابطه. كسى كه نقش رهبرى و نقش ولى فقيه را بر عهده گرفته، اگر ضابطه ى علم يا ضابطه ى تقوا يا ضابطه ى درايت از او سلب شد، چنانچه مردم هم او را بخواهند و به نامش شعار هم بدهند، از صلاحيّت مى افتد و نميتواند اين
مسئوليّت را ادامه دهد. از طرف ديگر كسى كه داراى اين ضوابط است و با رأى مردم كه به وسيله ى مجلس خبرگان تحقّق پيدا ميكند، يعنى متّصل به آرا و خواست مردم انتخاب ميشود، نميتواند بگويد من اين ضوابط را دارم؛ بنابراين مردم بايد از من بپذيرند. «بايد» نداريم. مردم هستند كه انتخاب ميكنند. حقّ انتخاب، متعلّق به مردم است. ببينيد چقدر شيوا و زيبا ضوابط دينى و اراده ى مردم تركيب يافته است؛ آن هم در حسّاس ترين مركزى كه در مديريّت نظام وجود دارد. امام اين را آورد. بديهى است كه دشمنان امام خمينى و دشمنان مكتب سياسى او از اين نقش خوششان نمى آيد؛ لذا او را آماج حملات قرار ميدهند. در رأس اينها كسانى هستند كه به بركت امام بزرگوار ما و مكتب سياسى او، دستشان از غارت منابع مادّى و معنوى اين كشور كوتاه شده است. آنها جلودارند، يك عدّه هم دنبالشان حركت ميكنند. بعضى ميفهمند چه كار ميكنند، بعضى هم نميفهمند چه كار ميكنند.(1)
امامِ بزرگوارِ ما، حكومتى تشكيل داد كه در دنياى امروز، بلكه در طول تاريخ - غير از موارد استثنايى - از صدر اسلام تاكنون بى نظير است. اين حكومت هدفى دارد كه عبارت است از رسيدن به جامعه ى آرمانى اسلام... خصوصيّات اين حكومت اين است كه در نظامى كه امام پديد آورد، اجزاى دستگاه سياسى داراى صلاحند؛ انسانهاى صالحند، انسانهاى مؤمنند؛ انسانهاى پرهيزكار و داراى ورع و پاكدامنند. اين را مقايسه كنيد با دولتها و حكومتهايى كه امروز مدّعى رهبرىِ بشريّتند و ببينيد چقدر فاصله است!(2)
در نظام اسلامى اى كه امام پديد آورد، دستگاه سياسى، يك دستگاه
پاك و متشكّل از انسانهايى است كه داراى صلاحند؛ اهل دنياطلبى نيستند و براى خود چيزى نميخواهند. براى آنها هدف عبارت است از اسلام و احكام الهى و ماوراىِ همه ى اينها، هدف عبارت است از رضاى خداوند. نمونه ى كاملش، خودِ اين بزرگمرد بود. مسئولين نظام، به فضل پروردگار، در اين ساليان پر تلاطمِ بعد از پيروزى انقلاب تا امروز، نشان دادند كه همه از آن چهره ى منوّر نشانى دارند؛ حتّى بعضى هم، بيش از آنچه كه بشود توصيف كرد.
اينكه شما ببينيد در دنياى امروز، براى يك رئيس جمهور، يا يك مسئول قوّه ى قضائيه، يا يك رئيس قوّه ى مقنّنه و يا سرداران نظامى و فرماندهان ميدان جنگى، نيازهاى شخصى و هواها و هوسهاى نفسانى، انگيزه ى حركت نيست، موردى كم نظير و بعضاً بى نظير است. علاوه بر اين، خصوصيّت ديگر اين دستگاه سياسى، استقلال آن است. مسئولين اين دستگاه، زير بار كسى نيستند؛ از هيچ قدرتى واهمه ندارند و فرمان قدرتمندان عالم را كه مسلّح و مجهّز به ابزارهاى زر و زورند، به هيچ ميگيرند. اين هم موردى كمياب در عالم است.
در نظام جمهورى اسلامى، طبيعتِ قضيّه همين است و همه به فضل پروردگار همين طورند. باز نمونه ى اعلى خودِ اين بزرگمرد بود و ديگران هم، هر يك رشحه اى از اين حقيقت را در وجود خود دارند. پس، اين هم نظامِ دستگاهِ سياسى، از نظام اسلامى اى كه امام پديد آورد.(1)
مخاطب امام در سخن و ايده ى سياسى خود، بشريّت است؛ نه فقط ملّت ايران. ملّت ايران اين پيام را به گوش جان شنيد، پايش ايستاد، برايش مبارزه كرد و توانست عزّت و استقلال خود را به دست آورد؛ امّا مخاطب اين
1) . در مراسم پانزدهمين سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1383/3/14
پيام، همه ى بشريّت است. مكتب سياسى امام اين خير و استقلال و عزّت و ايمان را براى همه ى امّت اسلامى و همه ى بشريّت ميخواهد؛ اين رسالتى است بر دوش يك انسان مسلمان. البتّه تفاوت امام با كسانى كه براى خود رسالت جهانى قائلند، اين است كه مكتب سياسى امام با توپ و تانك و اسلحه و شكنجه نميخواهد ملّتى را به فكر و به راه خود معتقد كند. آمريكايى ها هم ميگويند ما رسالت داريم در دنيا حقوق بشر و دموكراسى را توسعه دهيم. راه گسترش دموكراسى، كاربرد بمب اتم در هيروشيما است؟ توپ و تانك و جنگ افروزى و كودتاگرى در آمريكاى لاتين و آفريقا است؟ امروز هم در خاورميانه اين همه دغل بازى و فريبگرى و ظلم و جنايت به چشم ميخورد. با اين وسايل ميخواهند حقوق بشر و رسالت جهانى شان را گسترش دهند! مكتب سياسى اسلام فكر درست و سخن نوِ خود را با تبيين در فضاى ذهن بشريّت رها ميكند و مثل نسيم بهارى و عطر گلها در همه جا ميپيچد. كسانى كه شامّه ى درستى داشته باشند، آن را استشمام ميكنند و از آن بهره ميبرند؛ همچنان كه امروز در بسيارى از كشورهاى دنيا بهره ى آن را برده اند. فلسطينى ها ميگويند ما حيات دوباره و بيدارى خود را از پيام امام گرفته ايم؛ لبنانى ها ميگويند ما پيروزى خود بر ارتش رژيم صهيونيستى و اخراج صهيونيستها را از مكتب امام درس گرفته ايم؛ مسلمانها در هر نقطه ى دنيا، جوانهاى مسلمان، روشنفكران مسلمان، نخبگان مسلمان فتوحات فكرى خود در ميدانهاى سياسى را برخاسته و برآمده ى از مكتب فكرى امام ميدانند؛ توده هاى امّت اسلامى با نام اسلام احساس عزّت ميكنند؛ اين همان نگاه بين المللىِ مكتب امام به مسائل بشر است؛ مخصوص دنياى اسلام هم نيست؛ لذا امروز مسئله ى فلسطين براى ما يك مسئله ى اصلى است؛ مصائب امّت اسلامى براى ما دردناك است. آنچه در دنياى اسلام اتّفاق مى افتد، براى ملّت ايران و كسانى كه به نام و ياد امام بزرگوار دلبسته و دلخوش هستند، مسائل اساسى است؛ نميتوانند نسبت به اين مسائل
بى تفاوت بگذرند. براى همين است كه دنياى استكبار ميخواهد بزرگ ترين جنايتها را نسبت به ملّتهاى مسلمان انجام دهد؛ در حالى كه ديگر ملّتهاى مسلمان نبينند، نفهمند و تصميم نگيرند؛ حتّى اعتراض هم نكنند. ملّت ايران ميبيند، ميفهمد، اعتراض ميكند، موضع ميگيرد و نسبت به مسائل دنياى اسلام بى تفاوت نميماند.(1)
اينكه ما امروز ميگوييم خطّ امام، وصيّت امام و توصيه ى امام... مسئله اين نيست كه ما به صورت متحجّر به چيزى چسبيده باشيم، بدون اينكه تعقّلى در آنجا باشد؛ نه. آن مرد دانا، آن مرد حكيم، آن مرد خبير به اسلام، آن مرد دنياشناس، با توجّه به نياز اين ملّت، راهى را انتخاب كرد، نشانه هايى را گذاشت و توصيه هايى را كرد؛ هرجا هم به آن توصيه ها عمل شد، جواب داد. امروز هم ما به همان توصيه ها نياز داريم. امروز هم كشور ما به همان راه، به همان نشانه ها و به همان خطوط احتياج دارد. بحمدالله عزم راسخ ملّت و مسئولان بر همين است كه اين راه دنبال شود. به فضل پروردگار، اين راه را كه راه خدا، راه پيامبر، راه تحقّق كوثر، راه نجات و سربلندى و عزّت و برداشته شدن مشكلات كشور است، على رغم خواست و دشمنى دشمنان و حرفهاى كوته بينان، با كمال قدرت ادامه خواهيم داد.(2)
من رئوس مطالبى را در خصوصيّات اين خط و اين جهت گيرى كه ما به آن «خطّ امام» ميگوييم و مشخّصه ى حركت نظام جمهورى اسلامى در ده سال حيات بابركت امام بوده است، عرض ميكنم: خطّ امام، يعنى آن
مسلك و سلوك حكومتى امام امّت. يعنى چيزى كه تفسيركننده ى نظام جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى، ميتواند با جهت گيرى هاى مختلفى تحقّق يابد. آنچه كه اين جهت گيرى ها را به صواب نزديك ميكند و مورد قبول و اعتقاد امام (رضوان الله تعالى عليه) بوده است، اينها است:
اوّل، ايستادگى در برابر تحميل و نفوذ قدرتهاى خارجى و نداشتن سرِ سازش با اين قدرتها. اين، اوّلين مشخّصه ى حركت امام بزرگوار ما است.(1)
امام صريحاً در جبهه ى مخالف قلدران بين المللى و مستكبران قرار داشت، هيچ ملاحظه اى نميكرد. اين است كه امام در مقابله ى ميان قلدران و مستكبران و قدرتهاى زورگوى عالم با مظلومان، در جبهه ى مظلومان بود؛ صريح و بدون ملاحظه و بى تقيّه اين را بيان ميكرد. طرف دار جدّى مظلومان جهان بود. امام با مستكبرين سرِ آشتى نداشت. واژه ى «شيطان بزرگ» براى آمريكا، يك ابداع عجيبى از سوى امام بود. امتداد معرفتى و عملى اين تعبير شيطان بزرگ خيلى زياد است. وقتى شما يك كسى را، يك دستگاهى را شيطان دانستيد، معلوم است كه بايد رفتار شما در مقابل او چگونه باشد، بايد احساسات شما نسبت به او چگونه باشد؛ امام تا روز آخر، نسبت به آمريكا همين احساس را داشت؛ عنوان شيطان بزرگ را، هم به كار ميبرد، هم از بن دندان اعتقاد به اين معنا داشت. در مقابل از اوّل انقلاب كسانى بودند كه توجّه نميكردند كه آمريكا عقبه ى تغذيه كننده ى رژيم طاغوتى است كه به وسيله ى ملّت ايران برافتاد. ملّت ايران رژيم طاغوت را ساقط كردند، امّا كسانى بودند آن روز كه با حضور آمريكايى ها، با فعّاليّت آنها، حتّى فعّاليّت برخى از نهادهاى آمريكايى در داخل كشور موافق بودند! اختلاف عمده ى دولت موقّت با امام بزرگوار سر اين قضيّه بود؛
1) . در مراسم سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1371/3/14
ما از نزديك ميديديم. آنها توجّه نميكردند كه آمريكا تغذيه كننده ى رژيم طاغوت بود؛ اين رژيم حالا برافتاده است امّا آن دستگاه تغذيه كننده هنوز باقى است، فعّال است، اگر به او ميدان داده شود، مجال داده شود، دوباره مشغول خواهد شد و ضربه خواهد زد و نقاط ضعف را جستجو خواهد كرد و از آن نقاط ضعف وارد خواهد شد؛ اين را توجّه نميكردند. امام اين را ميديد، لذا موضع گيرى امام در زمينه ى مسئله ى لانه ى جاسوسى ناشى از همين نگاه و همين ديدگاه بود. در دنيا كسانى به اين نقطه توجّه نكردند و ضربه اش را خوردند كه حالا نميخواهيم كسانى را شماتت و ملامت كنيم؛ امّا اين ضربه اى است كه بعضى خوردند، به خاطرِ اينكه رژيمهاى مرتجع و مستكبر را ساقط كردند، [ولى] عقبه ى آنها را ناديده گرفتند. امام اين عقبه را از روز اوّل ديد، با آن مقابله كرد؛ لذا تا آخر، امام عليه آمريكا و دستگاه سياسى و امنيّتى آمريكا موضع داشت.
متقابلاً امام بزرگوار در طول اين ساليان دراز از فلسطين حمايت كرد، دفاع كرد. از افغانستان دفاع كرد. آن روزى كه شوروى ها وارد افغانستان شدند، با اينكه ما گرفتار دشمنى آمريكا بوديم، دولتها معمولاً در اين مواقع كه با يك طرف گرفتارى دارند، با طرف ديگر ميسازند، امام بزرگوار در همان حال در مقابل شوروى موضع قاطع گرفت كه اين موضع قاطع را حتّى بعضى از دولتهايى كه گرايش غربى داشتند هم نگرفتند، امّا امام بزرگوار بدون هيچ ملاحظه اى از ملّت افغانستان حمايت كرد، از ملّت لبنان حمايت كرد، فلسطينى ها را با كمال صميميّت مورد حمايت خودش قرار داد. اين منطق امام است در مورد مقابله ى با استكبار. با اين منطق امروز ميشود قضاياى دنيا را شناسايى كرد، موضع درست را ميشود فهميد. امروز ما به همان اندازه اى كه با رفتار وحشيانه و ظالمانه ى جريان داعش در عراق و در سوريه مخالفيم، به همان اندازه با رفتار ظالمانه ى پليس فدرال آمريكا در داخل كشورشان مخالفيم. اينها هر دو مثل هم هستند؛ به همان
اندازه كه با محاصره ى غزّه - كه محاصره ى ظالمانه اى است عليه مردم مظلوم غزّه - مخالفيم، به همان اندازه با بمباران مردم مظلوم و بى پناه يمن مخالفيم، به همان اندازه با سخت گيرى هايى كه عليه مردم بحرين به وجود مى آيد مخالفيم، به همان اندازه با حمله ى هواپيماهاى بدون سرنشين آمريكا به مردم در افغانستان و در پاكستان مخالفيم. اين منطق، منطق امام است. هرجا ظلم هست دو طرف وجود دارد: ظالم و مظلوم؛ ما طرف دار مظلوميم، مخالف با ظالميم؛ اين موضع گيرى اى است كه امام بصراحت انجام ميداد و اين يكى از خطوط اصلى است. امروز هم به همين دليل، مسئله ى فلسطين براى ما يك مسئله ى اصلى است؛ اين را همه بدانند. مسئله ى فلسطين از دستور كار نظام جمهورى اسلامى خارج نخواهد شد. مسئله ى فلسطين، عرصه ى يك مجاهدتِ واجب و لازم اسلامى است، هيچ حادثه اى ما را از مسئله ى فلسطين جدا نميكند. ممكن است كسانى در صحنه ى فلسطين باشند كه به وظايفشان عمل نكنند، حساب آنها جدا است، امّا مردم فلسطين، ملّت فلسطين، مجاهدان فلسطينى مورد تأييد و حمايت ما هستند.(1)
دوّم اهتمام به تعبّد وعمل فردى و ايستادگى در برابر سلطه ى شيطان نفس و وسوسه هاى نفسانى؛ اين دو مطلبِ بزرگ و اين دو ميدان مبارزه را، امام از هم جدا نميكردند و در صحنه ى اجتماع و سياست، در مقابل شيطان بزرگ و شيطانهاى قدرت مى ايستادند. در صحنه ى روان آدمى و درون وجود انسان، امام با نفس مبارزه ميكردند و اصرار بر تعبّد و عمل اسلامى و فردى و شخصى داشتند.(2)
سوّم، اهمّيّت دادن به توانايى ملّتها و «اصل» دانستن آنها بود. امام با ملّتها سخن ميگفتند و معتقد بودند كه تحوّلات بزرگ عالم، اگر به دست ملّتها انجام گيرد، غير قابل شكست است و ملّتها ميتوانند در دنيا تحوّل ايجاد كنند و محيطهاى خودشان را عوض نمايند.(1)
يكى ديگر از نقاط اصلى و خطوط اصلى تفكّر امام، مسئله ى استقلال كشور، ردّ سلطه پذيرى [است]؛ اين هم يكى از سرفصلهاى مهم است... استقلال يعنى آزادى در مقياس يك ملّت؛ اين معناى استقلال است. اينكه بعضى در زبان يا در شعار دنبال آزادى هاى فردى باشند، امّا عليه استقلال كشور حرف بزنند، يك تناقض است. چطور ممكن است آزادى فردىِ اشخاص محترم باشد، امّا آزادى يك ملّت، آزادى در مقياس يك كشور، در مقابل تحريمهاى مخالفان و بيگانگان، محترم نباشد! اين اصلاً قابل فهم نيست، قابل قبول نيست. متأسّفانه كسانى هستند كه تئورى سازى ميكنند براى نفى استقلال كشور، استقلال را گاهى به انزوا معنا ميكنند، گاهى به اين عنوان كه امروز استقلال كشورها يك ارزش به حساب نمى آيد، قلمزنى ميكنند و حرف ميزنند؛ اين حرفها هم در بين جامعه پخش ميشود؛ كسانى اين جور حركت ميكنند. اين يك غلط بزرگ، يك خطاى بسيار مهم و خطرناك است. امام معتقد به استقلال كشور بود، معتقد به ردّ سلطه ى [بر] كشور بود. دشمن ما در طول اين سالها، بسيارى از فعّاليّتهايى كه عليه كشور ما و ملّت ما كرده است، براى اين بود كه خدشه در استقلال به وجود بياورد، چه تحريم، چه تهديد، اينها استقلال را هدف گرفته اند. بايد همه هوشيار باشند بدانند كه هدفهاى دشمن چيست. اين هم يكى از خطوط اصلى است.(2)
چهارم، اصرار بر وحدت مسلمين و مبارزه با تفرقه افكنى استكبار.(1)
مسلمانان عالم، عقل استراتژيك نظام اسلامى به حساب مى آيند. الان ملّتها در آسيا، در آفريقا و در همين منطقه ى خود ما طرف دار نظام اسلامى هستند. اين اظهار ارادتى كه به امام و به انقلاب ميكنند، سابقه ندارد؛ نه امروز نسبت به هيچ كشورى در دنيا وجود دارد و معمول است و نه در گذشته چنين چيزى بوده است. اين به خاطرِ اسلام است. امام روى سرنوشت برادران مسلمان، حسّاس بود.(2)
يكى از مؤثّرترين شگردهاى دشمنان اسلام اين بود كه ملّتهاى مسلمان را تحقير كنند. به ايران و كشورهاى عربى و شبه قارّه ى هند و كشورهاى آسياى ميانه و آسياى دور و آفريقا و اقليّتهاى اسلامى در اروپا و آمريكا نگاه كنيد! همه جا اين سياست، يعنى تحقير مسلمانان اعمال شده است. درست توجّه كنيد كه اين چقدر مهم است. مسلمانان خصوصيّتى دارند كه ميتوانند اراده ى خود را در حركت عالم مؤثّر كنند. به خاطرِ چه؟ به خاطرِ احكام نورانى اسلام؛ بلكه به خاطرِ روحيّات و خلقيّاتى كه اسلام به مسلمانان ميدهد؛ مثل ظلم ستيزى و كنار نيامدن با بدى و فساد، مثل امربه معروف و نهى ازمنكر و جهاد فى سبيل الله، كه جهاد فى سبيل الله ميدان گسترده و عرض عريضى دارد و مخصوص صحنه ى نبرد روياروى جسمانى نيست، بلكه جهاد داخل خانه ها هم ممكن است و همه جا انسان ميتواند با دشمن خدا جهاد كند؛ اگر اراده داشته باشد و اگر بداند بايد چه كار كند.
اين، مجموعه ى احكام اسلامى است. اين، جهاد و امربه معروف و عدم كنار آمدن با بدى و فساد و تحمّل نكردن ظلم است: «لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ »(3).
مجموع اين احكام و معارف موجب شده است مسلمان به طور طبيعى در هرجاى دنيا كه هست، چه به صورت يك ملّت و چه از يك ملّت كوچك تر، تا يك فرد به بركت اين احكام قادر باشد اراده ى خود را در اداره ى جهان و محيط خودش مؤثّر سازد. اين، خصوصيّت مسلمان است. استعمارگران از چنين خصوصيّتى ناراحتند. ظالمان عالم از چنين خصوصيّتى نگرانند.
روزى كه اروپايى ها سوار كشتى ها شدند و آمدند كشورهاى منطقه ى آسيا و آفريقا و خاورميانه و بقيّه ى جاها را تصرّف كردند، از اين روحيّه ى مسلمانان ميترسيدند. براى اينكه مسلمان بى خطر شود، دو كار بايد با او بكنند: يكى اينكه او را از احكام اسلامى دور كنند و دوّم اينكه روحيّه ى او را بشكنند و تحقيرش كنند. پس، ببينيد همه ى سياستهاى دشمنان اسلام در طول مبارزه ى با اسلام كه اين يكى دو قرن اخير، اوج اين مبارزه بوده است، در اين دو چيز متمركز ميشود: يكى دور كردن مسلمين از احكام اسلام و دوّم تحقير مسلمين و شكستن و خرد كردن روحيّه ى آنان. نتيجه چه شد؟ نتيجه اين شد كه كشورهاى اسلامى، به صورت كشورهاى درجه ى سه ى عالم درآمدند. نميشود گفت درجه ى دو. هرجا كشور اسلامى بود، يا مستقيم زير نفوذ دشمنان اسلام و قدرتهاى بيگانه بود، يا يك عامل قدرتهاى بيگانه بر آنها مسلّط بود؛ مثل خاندان منحوس پهلوى در اينجا و بعضى كشورهاى ديگر كه نظير اين را داشتند. اين، وضعيّت مسلمانان بوده است.
امام بزرگوار ما آمد و درست روى همين دو نقطه انگشت گذاشت. علّت اينكه شما مى بينيد اسم امام، دنياى اسلامى را مثل طوفانى درنورديد، اينها است. با تبليغات و با پروپاگاندا كه نميشود كسى را اين طور در دل ملّتها جا داد. اينكه در بعضى از نقاط عالم كه مردم آنجا اسم ايران را اصلاً نشنيده بودند، به امام بزرگوار ما عشق و ارادت مى ورزيدند، به خاطرِ اين چيزها است. اين، سنّت الهى و قاعده ى آفرينش است. امام روى اين دو
نقطه تكيه كرد. وجدان ملّتها بيدار شد و ديدند كه راه نجات، همين و الگو هم ملّت ايران است.
امام بزرگوار، ملّت ايران را به برگشت به اسلام دعوت كرد و گفت بياييد به اسلام به معناى حقيقى كلمه عمل كنيد. نه فقط عمل كردن در داخل مسجدها و به صورت عبادات فردى؛ بلكه به صورت عمل كامل اين كار را انجام دهيد و نظام زندگى را از اسلام بگيريد. به همين خاطر، جمهورى اسلامى را تشكيل داد. در نقطه ى دوّم هم روحيّه ى اين ملّت را احيا و بازسازى كرد. به ملّت ايران آموخت و فهماند كه قدرت دارد و ميتواند. به همه ى ملّتهاى مسلمان دنيا پيام داد كه شما داراى قدرت واقعى هستيد و ميتوانيد دشمن را به زانو در آوريد. هرجا و به هر اندازه، نسخه ى امام بزرگوار عمل شد، اين نتيجه را داد. در خود كشور ما، ملّت ايران از حالت ضعف و انفصال به جايى رسيد كه امروز در قضاياى مهمّ دنيا، اراده اش داراى نقش است. دشمنان ما نيز همين را ميگويند.
ديروز شرق و غرب و امروز همه ى قدرتهاى مؤثّر، دست روى هم گذاشتند كه بتوانند حقّ ملّت فلسطين را نابود كنند و از بين ببرند؛ ولى جمهورى اسلامى اعلام مخالفت كرده است. همه در همه جاى دنيا ميگويند: «چون جمهورى اسلامى مخالف است، اين روند پيش نميرود.» اين، اراده ى ملّت ايران است. آرى؛ همين طور است، پيش نخواهد رفت. ملّتى كه رئيس حكومت سابقش شاه ذليل و فاسد، در امور روزمرّه ى زندگى خود با سفارت آمريكا و انگليس مشورت ميكرد و از آنها خط ميگرفت، وضعش به جايى رسيده است كه حالا نه آمريكا و نه هيچ قدرت ديگرى، كوچك ترين نفوذى روى اين كشور و اين ملّت ندارند. اين، براى يك ملّت اقتدار ملّى است. اين كار را امام بزرگوار كرد و روحيّه ى مسلمانى را احيا نمود.
در زمينه ى سازندگى نيز همين طور است. فرمود كه شما ميتوانيد همه چيز بسازيد و كشور خودتان را به دست خويش آباد كنيد. و ميتوانيد
مستغنى از بيگانگان باشيد و مدارج علم و دانش را مثل ديگران بپيماييد و دانشگاه هاى خودتان را مستقل كنيد! امروز شما ببينيد ملّت ايران قدم به قدم همه ى اين موارد را پيش ميبرد. اينها را ملّت تجربه كرد.
اين، داخل ايران بود. در هر نقطه ى جهان هم كه نسخه ى شفابخش امام به هر اندازه عمل شد، به همان اندازه ملّتها فايده بردند. شما ببينيد طبيعت قضيّه ى فلسطين يا مسئله ى دردناك لبنان يا مسائل گوناگون ديگر، امروز چقدر با گذشته تفاوت كرده است! امروز، ملّت فلسطين بيدار شده است و عناصر حقيقى فلسطينى در داخل سرزمينهاى اشغالى، خود را به صورت خارى در چشم اشغالگران نشان ميدهند. آنها منتظر نشستند كه چهار نفر به اسمشان در بيرون مرزهاى فلسطين حرف بزنند. خود ملّت فلسطين حرف ميزند و اقدام و حركت ميكند؛ آن هم به نام اسلام. در هرجايى كه اين نسخه يعنى نسخه ى اتّكاى به نفس و اعتماد به خود و بازگشت به اسلام به هر اندازه عمل شد، به همان اندازه كار ابرقدرتها را مشكل و حركت ملّتها را شتابنده كرد.
نسخه ى امام بزرگوار ما، مسلمانان را در هر نقطه ى عالم عزيز كرد. امروز، مسلمانان جهان در هر نقطه اى از دنيا احساس عزّت ميكنند. روزى بود كه مسلمان از مسلمانى خود احساس سرشكستگى ميكرد؛ امّا امروز مسلمان از مسلمانى خود احساس سربلندى و عزّت ميكند. اينها، كليّات حركت امام بزرگوار ما است.(1)
پنجم، اصرار بر ايجاد روابط سالم دوستانه با دولتها؛ مگر استثناهايى كه هركدام استدلالى قوى پشت سرش بود. امام به ما ياد دادند كه جمهورى
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم و ميهمانان خارجى شركت كننده در مراسم سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1375/3/16
اسلامى، در سطح عالم ميتواند و بايد از روابط سالمى با دولتها برخوردار شود. البتّه رابطه با آمريكا مردود است؛ به سبب اينكه آمريكا يك دولت استكبارى و متجاوز و ظالم است و با اسلام و جمهورى اسلامى در حال معارضه و محاربه است. ارتباط با رژيم صهيونيستى... مردود است؛ امّا رابطه با بقيّه ى دولتها، بسته به مصالح نظام جمهورى اسلامى است و اصل، بر ايجاد ارتباط است.(1)
ششم، اصرار بر شكستن حصار تحجّر و التقاط در فهم و عمل اسلامى و التزام به اسلام ناب. هم تحجّر، از ديدگاه امام در بيان و عمل مردود بود، هم التقاط.(2)
اوّلين مطلبى كه در [مكتب] امام وجود دارد، اثباتِ اسلام ناب محمدّى و نفى اسلام آمريكايى است. امام، اسلام ناب را در مقابل اسلام آمريكايى قرار داد. اسلام آمريكايى چيست؟ اسلام آمريكايى در زمان ما و در زمان امام و در همه ى زمانها تا آنجايى كه ما مى شناسيم، ممكن است در آينده هم همين جور باشد، دو شاخه بيشتر ندارد: يكى اسلام سكولار، يكى اسلام متحجّر؛ لذا امام، آن كسانى را كه تفكّر سكولارى داشتند، يعنى دين را، جامعه را، رفتار اجتماعى انسانها را، جداى از اسلام ميخواستند، همواره در رديف كسانى گذاشت كه نگاه متحجّرانه ى به دين داشتند؛ يعنى نگاه عقب افتاده ى غير قابل فهم براى انسانهاى نوانديش و متعصّبانه ى بر روى مبانى غلط، تحجّر؛ هر دوى اينها را امام در كنار هم همواره ذكر كرده است. امروز كه شما نگاه ميكنيد، مى بينيد هر دو نمونه ى اسلام، در دنياى اسلام وجود دارد، هر دو هم مورد حمايتِ قدرتهاى قلدر دنيا و مورد حمايت
آمريكا است. امروز، هم جريان منحرف داعش و القاعده و امثال اينها مورد حمايت آمريكا و اسرائيلند، هم بعضى از جريانهاى به نام اسلام و بيگانه ى از عمل اسلامى و فقه اسلامى و شريعت اسلامى، مورد حمايت آمريكا است. اسلام ناب از نظر امام بزرگوار، آن اسلام متّكى به كتاب و سنّت است كه با فكر روشن، با آشنايى با زمان و مكان، با شيوه و مِتُد علمى جاافتاده و تكميل شده ى در حوزه هاى علميّه، استنباط ميشود و به دست مى آيد. اين جور نيست كه روش استنباط مورد توجّه نباشد و هركسى بتواند قرآن را باز كند و اصول حركت اجتماعى را استنباط بكند؛ نه، اين يك مِتُد دارد، اين يك روش دارد؛ اين روش علمى است، كارشده است، كسانى هستند كه ميتوانند اين روش را دنبال كنند. اسلام ناب از نظر امام بزرگوار اين است. البتّه هركسى هم كه آن مِتُد را بلد است، آن روش را بلد است، قادر نيست؛ بايد فكر روشن داشته باشد، بايد آشنا با زمان و مكان باشد، بايد نيازهاى بالفعل جوامع بشرى و جوامع اسلامى را بشناسد، بايد دشمن را بشناسد، نحوه ى دشمنى هاى او را بداند، آن وقت ميتواند اسلام ناب را مشخّص كند و بشناسد و بشناساند. اسلام آخوندهاى دربارى كه امام مكرّر با همين تعبير از آنها اسم مى آوردند، اسلام داعشى؛ از آن طرف، اسلامِ بى تفاوت در مقابل جنايات صهيونيستى، در مقابل جنايات آمريكا، اسلامِ چشم دوخته ى به آمريكا و قدرتهاى بزرگ و به اشاره ى آمريكا، اينها همه سر در يك آخور دارند؛ در يكجا اينها همه به هم ميرسند؛ از نظر امام اينها همه مردودند. اسلامى كه امام معرّفى ميكند، در مقابل همه ى اينها است. پيرو امام، آن كسى كه دنباله روِ امام است، بايد مرزبندى داشته باشد؛ هم با اسلام متحجّر، هم با اسلام سكولار؛ اسلام ناب را شناسايى كند و دنبال كند. يكى از اصول امام اين است. اين چيزى نيست كه امام يك بار گفته باشد؛ در سرتاسر آثار امام، بيانات امام، گسترده است.(1)
1) . در مراسم بيست وششمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1394/3/14
اوّلين نمونه، همين گزينش مردم سالارى براى نظام سياسى كشور بود؛ يعنى تكيه ى به آراى مردم. انتخاب مردم سالارى، يكى از مظاهر روشن عقلانيّت امام در مكتب حيات بخش و نجات بخش او بود. قرنهاى متمادى حكومتهاى فردى بر كشور ما حكومت كرده بودند و حتّى در دورانى كه در ايران جريان مشروطه به وجود آمد و بظاهر جريان قانون در كشور رسمى شد، عملاً استبداد و ديكتاتورى دوران پهلوى از استبداد گذشتگانشان گزنده تر و سخت تر و مصيبت بارتر بود. در كشورى با اين سابقه، امام بزرگوار ما اين امكان را پيدا كرد، اين توفيق را يافت كه مسئله ى حضور مردم و انتخابات مردمى را به يك حقيقت نهادينه شده تبديل كند. مردم ما هرگز مزه ى انتخابات آزاد را، جز در برهه هاى بسيار كوتاه در صدر مشروطه، تجربه نكرده بودند. در يك چنين كشورى، در يك چنين فضايى، امام بزرگوار ما از اوّلين قدم، انتخابات را در كشور نهادينه كرد. بارها شنيديد كه در طول اين 32 سالى كه از پيروزى انقلاب اسلامى ميگذرد، در حدود 32 يا 33 انتخابات در كشور اتّفاق افتاده است كه مردم آزادانه پاى صندوقهاى رأى آمدند و رأى خودشان را به صندوق انداختند و منشأ تشكيل مجلس و دولت و خبرگان و شوراهاى شهر و امثال اينها شدند. اين، بارزترين نمونه ى عقلانيّت امام بزرگوار ما بود.
يك نمونه ى ديگر از عقلانيّت امام و تكيه ى او به خرد و هوشمندى، عبارت است از سرسختى و عدم انعطاف او در مقابله ى با دشمن مهاجم. امام به دشمن اعتماد نكرد. بعد از آنكه دشمن ملّت ايران و دشمن اين انقلاب را درست شناخت، در مقابل او مثل كوه ايستاد. آن كسانى كه خيال
كردند و خيال ميكنند عقل اقتضا ميكند كه انسان گاهى در مقابل دشمن كوتاه بيايد، امام درست نقطه ى مقابل اين تصوّر حركت كرد. عقلانيّت امام و آن خرد پخته ى قوام يافته ى اين مرد الهى، او را به اين نتيجه رساند كه در مقابل دشمن، كمترين انعطاف و كمترين عقب نشينى و كمترين نرمش، به پيشروى دشمن مى انجامد. در ميدان رويارويى دشمن، از عقب نشينى طرف مقابل، دلش به رحم نمى آيد. هر يك قدم عقب نشينى ملّت مبارز در مقابل دشمنان، به معناى يك قدم جلو آمدن دشمن و مسلّط شدن اوست. اين، يكى از مظاهر عقلانيّت امام بزرگوار بود.
يك مظهر ديگر عقلانيّت امام، تزريق روح اعتمادبه نفس و خوداتّكايى در ملّت بود. در طول سالهاى متمادى، از آغاز تسلّط و ورود غربى ها در اين كشور، يعنى از اوّل قرن 19 ميلادى كه پاى غربى ها به ايران باز شد، دائماً به وسيله ى عوامل و دستيارانِ خودشان، با تحليلهاى گوناگون، توى سر ملّت ايران ميزدند؛ ملّت ايران را تحقير ميكردند، به ملّت ايران ميباوراندند كه نميتواند، عُرضه ى اقدام علمى و پيشرفت علمى ندارد، توانايى كار كردن و روى پاى خود ايستادن را ندارد. سردمداران رژيم پهلوى و قبل از او، مكرّر ملّت ايران را تحقير ميكردند. اين جور وانمود ميكردند كه اگر پيشرفتى متصوّر است، اگر كار بزرگى بايد بشود، بايد به وسيله ى غربى ها بشود؛ ملّت ايران توانايى ندارد. امام بزرگوار به يك چنين ملّتى روح اعتمادبه نفس را تزريق كرد و اين نقطه ى تحوّل ملّت ايران شد. پيشرفتهاى ما در زمينه ى علمى، در زمينه ى صنعتى، در انواع و اقسام عرصه هاى زندگى، معلول همين اعتمادبه نفس است. امروز جوان ايرانى ما، صنعتگر ايرانى ما، دانشمند ايرانى ما، سياستمدار ايرانى ما، مبلّغ ايرانى ما احساس توانايى
ميكند. اين شعار «ما ميتوانيم» را امام بزرگوار در اعماق جان اين ملّت قرار داد. اين، يكى از مظاهر مهمّ عقلانيّت امام بزرگوار بود.
يك مظهر ديگر، تدوين قانون اساسى بود. امام خبرگان ملّت را از طريق انتخابات مأمور كرد كه قانون اساسى را تدوين كنند. آن تدوين كنندگان قانون اساسى، با انتخاب ملّت اين كار را انجام دادند. اين جور نبود كه امام يك جمع خاصّى را بگذارد كه قانون اساسى بنويسند؛ به عهده ى ملّت گذاشته شد. ملّت خبرگانى را با شناسايى خود، با معرفت خود انتخاب كردند و آنها قانون اساسى را تدوين كردند. بعد امام همين قانون اساسى را مجدّداً در معرض آراى مردم قرار داد و رفراندوم قانون اساسى در كشور تشكيل شد. اين، يكى از مظاهر عقلانيّت امام است. ببينيد، پايه هاى نظام را امام اين جور مستحكم كرد. هم از لحاظ حقوقى، هم از لحاظ سياسى، هم از لحاظ فعّاليّت اجتماعى، هم از لحاظ پيشرفتهاى علمى، امام يك قاعده ى محكم و مستحكمى را به وجود آورد كه بر اساس اين قاعده ميشود تمدّن عظيم اسلامى را بنا نهاد.
از جمله ى مسائلى كه مظهر عقلانيّت امام بزرگوار بود، اين بود كه ايشان به مردم تفهيم كرد كه آنها صاحب و مالك اين كشورند. مملكت صاحب دارد. اين حرف را در دوران حكومتهاى استبدادى بر زبان جارى ميكردند كه آقا مملكت صاحب دارد. مرادشان از صاحب مملكت، ديكتاتورها و مستبدّينى بودند كه بر كشور حكمرانى ميكردند. امام به مردم تفهيم كرد كه مملكت صاحب دارد و صاحب مملكت، خود مردم هستند.(1)
1) . در مراسم سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1390/3/14
هفتم، نقش محورى دادن به نجات محرومين و تأمين عدالت اجتماعى. هميشه، مردم در چشم امام، «اصل» بودند. در منطق و در خطّ حكومتى امام امّت، محرومان و مستضعفان، محور تصميم گيرى ها محسوب ميشدند و همه ى فعّاليّتهاى اقتصادى و امثال آن، بر محور نجات محرومين از محروميّتها بود.(1)
در بُعد مسائل داخلى كشور؛ امام طرف دار جدّى حمايت از محرومان و مستضعفان بود؛ امام نابرابرى اقتصادى را با شدّت و حدّت رد ميكرد؛ اشرافيگرى را با تلخى رد ميكرد؛ به معناى واقعى كلمه امام طرف دار عدالت اجتماعى بود؛ طرف دارى از مستضعفان شايد يكى از پرتكرارترين مطالبى است كه امام بزرگوار ما در بياناتشان گفتند؛ اين يكى از خطوط روشن امام است؛ اين يكى از اصول قطعى امام است، همه بايد تلاش كنند كه فقر را ريشه كن كنند؛ همه بايد تلاش كنند كه محرومان را از محروميّت بيرون بياورند و تا آنجايى كه در توان كشور است، به محرومان كمك كنند. از آن طرف به مسئولان كشور هشدار ميداد درباره ى خوى كاخ نشينى، اين نكته اى كه در قرآن هم آمده است: «وَ سَكَنْتُمْ فِي مَسٰاكِنِ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا »(2)و همه را از خوى كاخ نشينى برحذر ميداشت، تأكيد مكرّر ميكرد بر اينكه به وفادارى طبقات ضعيف اعتماد كنيد؛ اين را امام مكرّر ميگفت كه اين كوخ نشينانند، اين فقرايند، اين محرومانند كه اين صحنه ها را با وجود محروميّتها پر كرده اند، اعتراض هم نميكنند، در ميدانهاى خطر هم حاضر ميشوند؛ [امّا] آن كسانى كه برخوردارى هاى بيشترى داشتند، در موارد مختلف اگر مشكلى پيش مى آمد، اتّفاقاً آنها بيشتر ابراز نارضايى ميكردند. اين وفادارى طبقات متوسّط مردم و طبقات محروم مردم، از نظر
امام يك امر برجسته بود و اين را تأكيد ميكرد. بر مصرف درست بيت المال تأكيد ميكرد، بر پرهيز كردن از اسراف تأكيد ميكرد. اين هم يكى از خطوط اساسى است: مسئله ى عدالت اجتماعى، طرف دارى از محرومان و دورى از خوى اشرافيگرى و خوى تجمّل گرايى و عمل در اين جهت.(1)
اگرچه به يك معنا عدالت هم از همان عقلانيّت و نيز از معنويّت برميخيزد، امّا برجستگى بُعد عدالت در منظر امام بزرگوار، آن را به طور مشخّص ترى در مقابل ما قرار ميدهد. از اوّل پيروزى انقلاب، امام تكيه ى بر طبقات ضعفا را اصرار كردند، تكرار كردند، توصيه كردند. تعبير «پابرهنگان» و «كوخ نشينان» جزو تعبيراتى بود كه در كلام امام بارها و بارها تكرار شد. به مسئولين اصرار داشتند كه به طبقات محروم برسيد. به مسئولين اصرار داشتند كه از اشرافيگرى پرهيز كنند. اين، يكى از توصيه هاى مهمّ امام بزرگوار بود. ما نبايد اينها را فراموش كنيم. آفت مسئوليّت در يك نظامى كه متّكى به آراى مردم و متّكى به ايمان مردم است، اين است كه مسئولين به فكر رفاه شخصى بيفتند؛ به فكر جمع آورى براى خودشان بيفتند؛ در هوس زندگى اشرافيگرى، به اين در و آن در بزنند؛ اين آفت بسيار بزرگى است. امام خودش از اين آفت بكلّى بركنار ماند و مسئولين كشور را هم بارها توصيه ميكرد كه به كاخ نشينى و به اشرافيگرى تمايل پيدا نكنند، سرگرم مال اندوزى نشوند، با مردم ارتباط نزديك داشته باشند. ماها كه آن روز جزو مسئولين بوديم، امام دوست ميداشت كه با مردم ارتباط داشته باشيم، مأنوس باشيم؛ اصرار داشت كه خدمات به اقصانقاط كشور برده شود؛ مردم نقاط دور، از خدمات عمومى كشور بهره مند شوند. اينها ناظر به آن بُعد عدالت امام بزرگوار بود. امام اصرار داشت كه مسئولين از ميان مردم انتخاب شوند، از خود مردم باشند، وابستگى ها ملاك قبول مسئوليّتها نباشد. وابستگى به شخصيّتها، به فاميلها، بلاى هزار فاميلى كه در دوران
1) . در مراسم بيست وششمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1394/3/14
قاجار و دوران پهلوى بر سر اين كشور آمد، امام بزرگوار ما را نسبت به اين قضيّه حسّاس كرده بود. گاهى در مقام تعريف از يك مسئولى ميگفتند: اين از دل مردم برخاسته است. ملاك را اين ميدانستند. از نظر امام بزرگوار، تكيه ى به ثروت و تكيه ى به قدرت براى گرفتن مسئوليّت، جزو خطرهاى بزرگ براى كشور و براى انقلاب بود. خب، اينها ابعاد خطّ امام است.(1)
عدالت اجتماعى يكى از مهم ترين و اصلى ترين خطوط در مكتب سياسى امام بزرگوار ما است. در همه ى برنامه هاى حكومت، در قانونگذارى، در اجرا، در قضا بايد عدالت اجتماعى و پُر كردن شكافهاى طبقاتى، مورد نظر و هدف باشد. اينكه ما بگوييم كشور را ثروتمند ميكنيم، يعنى توليد ناخالص ملّى را بالا ميبريم، امّا ثروتها در گوشه اى به نفع يك عدّه انبار شود و عدّه ى كثيرى از مردم هم دستشان خالى باشد، با مكتب سياسى امام نميسازد. پُر كردن شكاف اقتصادى در بين مردم و رفع تبعيض در استفاده ى از منابع گوناگون ملّى در ميان طبقات مردم، مهم ترين و سخت ترين مسئوليّت ما است. همه ى برنامه ريزان، قانونگذاران، مجريان و همه ى كسانى كه در دستگاه هاى گوناگون مشغول كار هستند، بايد اين را مورد توجّه قرار دهند و يكى از مهم ترين شاخصهاى حركتِ خود به حساب آورند.(2)
امام، پابرهنگان را مهم ترين عنصر در پيروزى هاى اين ملّت ميدانست؛ همين طور هم هست و همان طور كه گفتيم، امام به گفتن هم اكتفا
نكرد. امام از همان اوّل انقلاب، جهاد سازندگى، كميته ى امداد، بنياد مستضعفان، بنياد پانزده خرداد و بنياد مسكن را به وجود آورد و دستورات مؤكّد به دولتهاى وقت داد. عدالت اجتماعى، جزو شعارهاى اصلى است. نميشود اين را در درجه ى دوّم قرار داد و به حاشيه راند. حالا عدّه اى از آن طرف در مى آيند [و ميگويند] كه امام فرمود: انقلابِ ما انقلاب نان نيست، براى نان نيست! بله؛ انقلاب اكتبر روسيه كه در سال 1917 پيدا شد، به خاطرِ قطع شدن نان در شهرهاى اصلى آن روز، مثلاً مسكو بود. اگر مردم آن روز نان داشتند همين نان معمولى، آن انقلاب پيش نمى آمد. انقلاب ما اين گونه نبود، انقلاب ما براساس يك ايمان بود؛ امّا معنايش اين نيست كه انقلاب نبايد به زندگى مردم، به اقتصاد، به نان و به رفاه مردم بپردازد. اين چه حرفى است؟ امام به اين مسائل ميپرداخت و دستور ميداد و آنچه در درجه ى اوّل، مورد نظر امام بود، عبارت بود از طبقات محروم و مستضعف. البتّه امروز كنارِگودنشين ها، آنهايى كه هميشه بلدند گوشه اى بنشينند و دستور و نسخه صادر كنند، بدون اينكه بدانند واقعيّتها چگونه است، يا هيچ مسئوليّتى احساس كنند، ميگويند عدالت اجتماعى تحقّق پيدا نكرده است! البتّه عدالت اجتماعىِ كامل، بلاشك تحقّق پيدا نكرده است، خيلى بايد مجاهدت كنيم، امّا نظام اسلامى آمد و آن برنامه و نقشه ى غلطى را كه در اين مملكت بود كه هيچ حقّى براى روستا و روستانشين و شهرهاى دوردست و طبقات محروم قائل نبودند تغيير داد و بيشترين اهتمام را روى اين چيزها گذاشت. امروز بيشترين اهتمام دولت خدمتگزار ما براى نقاط محروم است. در طول دوران انقلاب، هميشه دولتها اين طور بودند؛ بيشترين اهتمامشان براى مردم محروم و نقاط محروم بود و كارهاى فراوان و خدمات عظيمى هم انجام گرفته است. اينها به بركت همين عنصر عدالت اجتماعى در خطّ امام است.(1)
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1378/3/14
هشتم، توجّه ويژه به مبارزه با رژيم اشغالگر قدس و رژيم غاصب صهيونيستى بود. مبارزه با اسرائيل، جايگاه خاصّى در منطق امام در راه و رسم حكومتى داشت. از امورى كه در نظر امام امّت به هيچ وجه براى ملّتهاى مسلمان قابل اغماض نبود، مبارزه با صهيونيستها بود؛ چون امام بزرگوار، نقش ويرانگر و مخرّبِ اين رژيم تحميلى را از سالها پيش از پيروزى انقلاب، بدرستى تشخيص داده بودند.(1)
نهم، حفظ وحدت ملّى و ايجاد يكپارچگى در ميان ملّت ايران و اصرار بر مقابله و مبارزه با هر شعار تفرقه افكنانه.(2)
يكى ديگر از خطوط اصلى تفكّر امام و راه امام و خطّ امام... مسئله ى وحدت ملّى است و توجّه به توطئه هاى تفرقه افكن، چه تفرقه ى بر اساس مذهب شيعه و سنّى، چه تفرقه ى براساس قوميّتها، فارس و عرب و ترك و كرد و لر و بلوچ و امثال اينها. تفرقه افكنى يكى از سياستهاى قطعى دشمن بود و امام بزرگوار ما از اوّل بر روى وحدت ملّى و اتّحاد آحاد ملّت، يك تكيه ى كم نظير داشت كه اين يكى از خطوط است؛ امروز ما اين خط را هم بايد دنبال بكنيم. امروز شما مى بينيد در دنيا مسئله ى تفرقه ى دنياى اسلام يكى از سياستهاى اصلى استكبار است. آمريكايى ها كارشان به آنجا رسيده است كه حالا ديگر اسم شيعه و سنّى مى آورند؛ اسلام شيعه، اسلام سنّى؛ از يكى حمايت ميكنند، به يكى حمله ميكنند. درحالى كه جمهورى اسلامى ايران از اوّل نسبت به اين مسئله ى اختلاف مذهبى يك نگاه كاملاً يكسانى داشت. ما با برادران فلسطينى مان كه سنّى اند،
همان جور عمل كرديم كه با برادران حزب الله لبنان كه شيعه هستند، عمل كرديم. همه جا يك جور عمل كرديم. نگاه امام بزرگوار ما در داخل كشور اين بود، در دنياى اسلام نگاه جمهورى اسلامى نگاه امّت ساز است، امّت اسلامى مورد نظر است. اينكه نوكرهاى دست دوّم آمريكا مى آيند مسئله ى هلال شيعى را مطرح ميكنند، نشان دهنده ى سياستهاى تفرقه افكن است. اينكه آمريكايى ها على رغم تبليغات فراوان، نسبت به همين گروه هاى تفرقه افكن تكفيرى در عراق و سوريه مماشات ميكنند احياناً در مواردى هم به آنها به صورت بى خبر و مخفيانه كمك ميكنند، عواملشان كه به صورت صريح از آنها حمايت ميكنند اين نشان دهنده ى اين است كه نقش تفرقه افكنى از نظر دشمنان اسلام و مسلمين و دشمنان جمهورى اسلامى نقش بسيار برجسته اى است. اين را همه توجّه كنند؛ هم شيعه توجّه كند، هم سنّى توجّه كند؛ بازى دشمن را نخورند. آن تسنّنى كه آمريكا از آن حمايت كند و آن تشيّعى كه از مركز لندن به دنيا صادر بشود، اينها مثل هم هستند؛ هر دوى آنها برادران شيطانند، هر دوى آنها عوامل آمريكا و غرب و استكبارند.(1)
دهم، حفظ مردمى بودن حكومت و ايجاد رابطه با مردم و حفظ ارتباط با آنها [است؛] لذا امام، هم به مسئولين سفارش ميكردند: «از مردم جدا نشويد؛ با مردم باشيد؛ زىّ مردم را داشته باشيد؛ به فكر مردم باشيد» و خلاصه، رابطه را از طرف مسئولين تأمين ميكردند، هم متقابلاً به مردم سفارش مسئولين و دولتها را ميكردند. يعنى امام با كسانى كه ارگانهاى نظام و دولت را تضعيف مينمودند، به نحوى از انحا مقابله ميكردند.(2)
اعتقاد به اراده ى مردم و نيروى مردم و مخالفت با تمركزهاى دولتى؛ اين
از جمله ى خطوط اصلىِ حركت امام است. در آن روزها سعى ميشد به خاطرِ يك برداشت نادرست، همه ى كارهاى اقتصادى كشور به دولت موكول و وابسته شود؛ امام بارها و بارها هشدار ميداد و اين هشدارها در بيانات ايشان به طور واضح منعكس است - كه اين مسائل را به مردم بسپاريد - اعتماد به مردم داشت در مسائل اقتصادى، اعتماد به مردم داشت در مسائل نظامى. اين را توجّه كنند: امام از اوّل پشتيبان ارتش بود؛ كسى كه مانع از انحلال ارتش در كشور شد، شخص امام بود، با وجود اين، نيروى سپاه را به وجود آورد، بعد هم نهاد بسيج را به وجود آورد؛ حركت نظامى را يك جريان مردمى قرار داد. در مسائل اقتصادى، تكيه ى به مردم؛ در مسائل نظامى، تكيه ى به مردم؛ در مسائل سازندگىِ كشور، تكيه ى به مردم - كه جهاد سازندگى را به راه انداخت - در مسائل تبليغات، تكيه ى به مردم؛ و بالاتر از همه مسئله ى انتخابات كشور و آراى مردم در مديريّت كشور و تشكيلات نظام سياسى كشور در تمام طول اين مدّت. دوران حاكميّت امام بزرگوار ما ده سال است؛ از اين ده سال، هشت سال در اين كشور جنگ بود؛ شهرها بمباران ميشد؛ جبهه ها مشغول جنگ بودند كه شايد در حدود ده انتخابات در كشور انجام گرفت، انتخاباتهاى گوناگون يك روز از تاريخ مقرّر خودش عقب نيفتاد؛ در همه ى مراحل، در همه ى احوال، در همه ى شرايط، امام بزرگوار اصرار داشت كه انتخابات در وقت مقرّر خود انجام بگيرد. اينكه در بعضى از كشورها معمول است حالت فوق العاده اعلام ميكنند، امام يك روز حالت فوق العاده اعلام نكرد، به انتخابات اهمّيّت ميداد. در روز انتخابات جزو اوّلين كسانى كه پاى صندوق رأى حاضر ميشد، شخص امام بزرگوار بود. اعتقاد به مردم و به معناى حقيقى كلمه احترام براى آراى مردم و افكار مردم و تشخيص مردم قائل بود. ممكن بود آن چيزى را كه مردم انتخاب ميكنند، مورد نظر امام در يك موردى هم نباشد؛ امّا در عين حال براى آراى مردم احترام قائل بود، آنها را محترم ميشمرد، آنها را
معتبر ميشمرد، اين هم يكى از چيزها است. امام در مورد مردم به اينها هم اكتفا نكرد، مردم را ولى نعمت مسئولان معرّفى كرد. مكرّر امام ذكر كردند كه اين مردم ولى نعمت ما هستند. در مواردى خود را خادم ملّت معرّفى كرد؛ ميگفت: اگر به من خادم ملّت بگويند بهتر از اين است كه رهبر بگويند؛ اين خيلى حرف بزرگى است، نشان دهنده ى جايگاه برجسته ى مردم و افكار مردم و آراى مردم و حضور مردم در نظر امام است. مردم هم پاسخ مناسب دادند؛ در صحنه حضور پيدا كردند. آنجايى كه انگشت اشاره ى او بود، مردم با جان و دل در آنجا حاضر شدند. اين متقابل بود؛ امام به مردم اعتماد داشت، مردم به امام اعتماد داشتند. امام مردم را دوست داشت، مردم امام را دوست داشتند؛ اين رابطه ى متقابل، يك امر طبيعى است.(1)
در مكتب سياسى امام، هويّت انسانى، هم ارزشمند و داراى كرامت است، هم قدرتمند و كارساز است. نتيجه ى ارزشمندى و كرامت داشتن اين است كه در اداره ى سرنوشت بشر و يك جامعه، آراى مردم بايد نقش اساسى ايفا كند. لذا مردم سالارى در مكتب سياسى امام بزرگوار ما كه از متن اسلام گرفته شده است، مردم سالارىِ حقيقى است؛ مثل مردم سالارى آمريكايى و امثال آن، شعار و فريب و اغواگرىِ ذهنهاى مردم نيست. مردم با رأى خود، با اراده ى خود، با خواست خود و با ايمان خود راه را انتخاب ميكنند؛ مسئولانِ خود را هم انتخاب ميكنند. لذا دو ماه از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه امام، اصل نظامِ برآمده ى از انقلاب را به رأى مردم گذاشت. شما اين را مقايسه كنيد با رفتارى كه كودتاگران نظامى در دنيا ميكنند، رفتارى كه حكومتهاى كمونيستى ميكردند و رفتارى كه امروز آمريكا ميكند. امروز آمريكا بعد از پانزده ماه كه با اشغال نظامى، عراق را گرفته
1) . در مراسم بيست وششمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1394/3/14
است، هنوز به مردم اين كشور اجازه نميدهد كه بگويند براى حكومتِ خود چه چيز و چه كسانى را ميخواهند. نماينده ى سازمان ملل ديروز مصاحبه ميكند و ميگويد چون آمريكايى ها در عراق حضور نظامى دارند، بايد رأى حاكم آمريكايى در انتخاب عناصر دولت مراعات شود! دموكراسى اينها اين است. نام دموكراسى، اغواگرى است. دموكراسى حتّى در كشورهاى خودشان هم، يك مردم سالارى حقيقى نيست؛ جلوه فروشى به وسيله ى تبليغات رنگين و پولهاى بى حسابى است كه در اين راه خرج ميكنند؛ لذا آراى مردم گم است. در مكتب سياسى امام رأى مردم به معناى واقعى كلمه تأثير ميگذارد و تعيين كننده است. اين، كرامت و ارزشمندى رأى مردم است. از طرف ديگر، امام با اتّكا به قدرت رأى مردم معتقد بود كه با اراده ى پولادين مردم ميشود در مقابل همه ى قدرتهاى متجاوز جهانى ايستاد؛ و ايستاد. در مكتب سياسى امام، مردم سالارى از متن دين برخاسته است؛ از «أَمْرُهُمْ شُورىٰ بَيْنَهُمْ »(1)برخاسته است؛ از «هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ »(2)برخاسته است. ما اين را از كسى وام نگرفته ايم. عدّه اى ميخواهند وانمود كنند كه نقش مردم در اداره ى حكومتها را بايد غربى ها بيايند به ما ياد بدهند! غربى ها خودشان هنوز در خم يك كوچه گرفتارند! همين آمريكايى ها و همين مدّعيان دموكراسى، ديكتاتورهايى از قبيل محمّدرضاى پهلوى را كه سى وپنج سال در اين مملكت ديكتاتورى مطلق داشت و قبل از او پدرش حدود بيست سال در اين كشور ديكتاتورى كرد، در آغوش گرفتند و پشتيبانى كردند و از آنها حمايت كردند. اينها طرف دار دموكراسى اند؟ دروغ ميگويند. هركس ميخواهد دموكراسى اينها را ببيند، به عراق برود. برود رفتار آنها را با مردم مظلوم افغانستان ببيند. برود دموكراسىِ آمريكايى را از حمايت بى دريغ آمريكا از شارونِ جنايتكار
ببيند. دموكراسى آنها اين است؛ ما از اينها دموكراسى ياد بگيريم؟ اينها براى انسان نقش و ارزش قائلند؟ شما ببينيد امروز در فلسطين چه فجايعى دارد اتّفاق مى افتد. آيا فلسطينى ها انسان نيستند؟ آيا صاحب سرزمين خود نيستند؟ آيا حق ندارند رأى و عقيده داشته باشند؟ امروز زشت ترين و فجيع ترين رفتار در فلسطين و عراق و افغانستان و قبل از اين در بسيارى از مناطق ديگر دارد صورت ميگيرد؛ آن وقت همان كسانى كه اين رفتارهاى زشت را انجام ميدهند، خجالت نميكشند و ادّعاى دموكراسى ميكنند! رئيس جمهور آمريكا وقيحانه ادّعا ميكند كه رسالت گسترش دموكراسى در دنيا و خاورميانه بر دوش او سنگينى ميكند! دموكراسى آنها را در زندانهاى امثال ابوغريب كه در عراق و گوانتانامو كم هم نيستند، مردم دنيا دارند مى بينند. اين، دموكراسى و حقوق بشر آنها است! بسيار غافلانه است اگر كسى در داخل جوامع ما و در ميان امّت اسلامى خيال كند كه غربى ها بايد بيايند به ملّتهاى ما دموكراسى و مردم سالارى ياد بدهند! ما توقّع داريم گويندگان و نويسندگانى كه از انصاف برخوردار هستند، طورى حرف نزنند و طورى ننويسند كه گويى امروز آنها دارند به مردم ما پيام مردم سالارى ميدهند. مردم سالارى را امام آورد؛ مردم سالارى را انقلاب آورد. در كشورى كه در طول قرنهاى متمادى، جز در برهه هاى بسيار كوتاه كه مثل يك لحظه گذشته است، معناى رأى و اراده ى مردم را نميدانستند (ما در طول عمر خود چشممان به صندوق رأى نيفتاده بود! براى رأى مردم ايران كسى ارزش قائل نبود و ديكتاتورها در تمام دوران حكومتِ خود بيشترين بى اعتنايى را به مردم ما ميكردند) امام و انقلاب و نظام اسلامى ما مردم سالارى را آورد. عدّه اى طورى حرف ميزنند كه گويا ما تازه داريم وارد ميدان مردم سالارى ميشويم!(1)
... هيچ كس در نظام اسلامى نبايد مردم، رأى مردم و خواست مردم را
1) . در مراسم پانزدهمين سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1383/3/14
انكار كند. حالا بعضى، رأى مردم را پايه ى مشروعيّت ميدانند؛ لااقل پايه ى اِعمال مشروعيّت است. بدون آراى مردم، بدون حضور مردم و بدون تحقّق خواست مردم، خيمه ى نظام اسلامى، سرِ پا نميشود و نميماند. البتّه مردم، مسلمانند و اين اراده و خواست مردم، در چارچوب قوانين و احكام اسلامى است. امام، مجمع تشخيص مصلحت را درست كرد؛ يعنى آراى مردم كه مظهرش مجلس شوراى اسلامى است و حدود اسلامى كه مظهرش شوراى نگهبان است، اگر بين آنها اختلافى پيدا شد، مجمع تشخيص مصلحت تصميم ميگيرد. آنجايى كه مصلحت كشور اقتضا كند، آن را بر اين مقدّم ميدارد. مجمع تشخيص مصلحت را هم امام درست كرد. آنچه كه در مورد آزادى گفته ميشود، همه در شكم اين حركت عظيم و اين سرخطّ مهمّى است كه امام براى اين كشور به وجود آورد. حالا عدّه اى تازه از راه رسيده، ميخواهند آزادى؛ آزادى فكر و آزادى رأى را به امام و دستگاه امام و نظام اسلامى، تازه ياد بدهند و تلقين كنند! اين خطّى بود كه امام، حركت نظام اسلامى را بر اين خط قرار داد. بحمدالله مسئولان كشور چه امروز، چه در دوره ى قبل و دولت قبل كه همه شاگردان امام بودند و دست پروردگان امام هستند، اين چيزها را از بن دندان دانستند و باور كردند؛ نميخواهد ديگرى بيايد و به اينها ياد بدهد.(1)
امام جمهورى اسلامى را مطرح كرد. جمهورى اسلامى، يعنى يك نظام حكومتىِ نوبنياد و نوآورده شده كه با هيچ يك از نظامهاى متعارف دنيايى شباهت نداشت؛ امّا همه ى خصوصيّات مثبتى را كه ميشود در يك نظام پيش بينى كرد، در جمهورى اسلامى هست: اسلام هست، آراى مردم هست، ايمان مردم هست، احساس عزّت هست، تعبّد هست، احكام و
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1378/3/14
مقرّرات اسلامى - كه احياكننده ى زندگى انسان است - هست. بله؛ اگر ما اسلام را به معناى شناخته شده ى به وسيله ى امام، يعنى به همان معناى صحيح و ناب و متّكى به مبانى و اصول به مرحله ى عمل بياوريم، همه جا جواب خواهد داد؛ همچنان كه هرجا به ميدان آمديم و دفاع كرديم و اصرار ورزيديم، جواب داد. اين اسلام، در نظام حكومتى جواب داد؛ كه حالا مجال نيست من بگويم. اين قواره ى حكومتى كه امروز در ايران وجود دارد، از همه ى قواره هايى كه امروز در بخشهاى مختلف جهان هست، براى آزادى و پيشرفت يك ملّت متناسب تر است؛ هم از دموكراسى هاى غربى، هم از انواع و اقسام نظامهاى حكومتى ديگر؛ چه برسد به آن نظامهاى بسته ى استبدادى كه راجع به آنها اصلاً بحثى نداريم. آنجايى كه پيشنهاد نظام اسلامى، هرچه بود، عمل شد، جواب داد. در زمينه ى پايبندى به مسائل فرهنگى و مقابله ى با دشمن، جواب داد. تا آن روز، هميشه كشور و ملّت ما گيرنده ى فرهنگ غرب بود؛ امّا به بركت اقدام امام، جريان فرهنگى دوسويه شد؛ يك جريان فرهنگى هم از سوى مركز ما يعنى از سوى جامعه ى اسلامى به سمت بيرون اين جامعه به حركت درآمد؛ آن چنان شد كه سران استكبار را بارهاوبارها به وحشت انداخت و تا امروز هم آن را تكرار ميكنند؛ البتّه اين روزها كمتر. فرياد ميكردند كه شما ميخواهيد انقلابتان را صادر كنيد؛ درحالى كه ما انقلابمان را بسته بندى نكرده بوديم تا به جايى صادر كنيم! معنايش همين جريان اين سويه ى فرهنگى بود كه به كشورهاى اسلامى و حتّى به غير كشورهاى اسلامى ميرفت و انسانها را بيدار و متوجّه ميكرد.(1)
در مورد مردم، مهم ترين كارى كه امام كرد، اين بود كه مفهوم مردم سالارى را از چيزى كه طرّاحان دموكراسى غربى و عوامل آنها در صحنه هاى عملى ميخواستند نشان دهند، بكلّى دور كرد. سعى آنها اين بود كه اين طور القا كنند كه مردم سالارى با دين سالارى و دين دارى سازگار نيست. امام اين
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1378/7/9
مفهوم باطل را زايل كرد و مردم سالارى دينى يعنى همان جمهورى اسلامى را در دنيا مطرح نمود. او به زبان هم اكتفا نكرد؛ صرفاً استدلال فكرى هم نكرد؛ عملاً اين را نشان داد.(1)
يازدهم، اصرار بر سازندگى كشور و تحويل يك نمونه ى عملى از كشور و جامعه ى اسلامى به جهان، كه در ماه هاى آخر عمر به بركت امام، جايگاه مهمّى داشت. بر اين اصرار داشتند كه كشور بايد از لحاظ اقتصادى، از لحاظ كارهاى زيربنايى و از لحاظ موارد درآمد، بازسازى شود و براى مردم، نمونه اى عينى و عملى از سازندگى اسلامى ارائه گردد.
... راه ملّت ايران در آينده چيست؟ در يك جمله، به طور خلاصه بايد بگوييم كه راه ملّت ايران در آينده، همان راه امام و انقلاب و ايستادگى و مقاومت در مقابل تحميل ابرقدرتها و دفاع از مستضعفين و مظلومين و دفاع از اسلام و قرآن و برافراشتن پرچم اسلام و قرآن در سطح عالم است.(2)
يكى از اصول امام، اتّكال به كمك الهى، اعتماد به صدق وعده ى الهى، و در نقطه ى مقابل، بى اعتمادى به قدرتهاى مستكبر و زورگوى جهانى است؛ اين يكى از اجزاى مكتب امام است؛ اتّكال به قدرت الهى. خداى متعال وعده داده است به مؤمنين؛ و كسانى كه اين وعده را باور ندارند در كلام خودِ خداوند لعن شده اند: آن كسانى كه «اَلظّٰانِّينَ بِاللّٰهِ ظَنَّ اَلسَّوْءِ عَلَيْهِمْ دٰائِرَةُ اَلسَّوْءِ وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سٰاءَتْ مَصِيراً »(3).
1) . در مراسم چهاردهمين سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1382/3/14
2) . در مراسم سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1371/3/14
3) . سوره ى فتح، بخشى از آيه ى 6، ترجمه: «مردان و زنان نفاق پيشه و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد برده اند و خدا بر ايشان خشم نموده و لعنتشان كرده و جهنّم را براى آنان آماده گردانيده و [چه] بد سرانجامى است».
اعتقاد به صدق وعده ى الهى كه فرموده است «إِنْ تَنْصُرُوا اَللّٰهَ يَنْصُرْكُمْ »(1)يكى از اركان تفكّر امام بزرگوار ما است؛ بايد به اين وعده اعتماد و اتّكال كرد. نقطه ى مقابل، به دلخوش كُنَك هاى دشمنان، مستكبران، قدرتهاى جهانى، مطلقاً نبايد اعتماد كرد؛ اين هم در عمل امام، در رفتار امام، در بيانات امام به طور كامل مشهود است. اين اتّكال به قدرت پروردگار و اعتماد به او، موجب ميشد كه امام بزرگوار در مواضع انقلابى خود صريح باشد. امام با صراحت صحبت ميكرد؛ آنچه را مورد اعتقاد او بود صريح بيان ميكرد، چون اتّكا به خدا داشت، نه اينكه نميدانست قدرتها بدشان مى آيد، نه اينكه نميدانست آنها عصبانى ميشوند، ميدانست امّا به قدرت الهى، به كمك الهى، به نصرت الهى باور داشت. در برابر حوادث، دچار رودربايستى نشد؛ به يكى از نامه ها - امام شايد به دو نامه از نامه هاى سران مستكبر دنيا يا وابستگان به مستكبر كه به او نوشته بودند جواب داد - امام به آن نامه، با صراحت تمام، مطلب را جواب داد كه همان وقت در صداوسيماى جمهورى اسلامى پخش شد. البتّه امام مؤدّبانه حرف ميزد، امّا مواضع قاطع و روشن خود را در آن نامه ها بيان كرد و اين توكّل خود را امام مثل خونى در شريان ملّت جارى كرد؛ ملّت هم اهل توكّل به خداى متعال شد، به نصرت الهى معتقد شد و در اين راه وارد شد. اينكه امام به مستكبرين هيچ اعتمادى و هيچ اعتقادى نداشت، موجب ميشد كه به وعده هاى آنها اعتنايى نكند. رئيس جمهور آمريكا ريگان، كه رئيس جمهور مقتدرى هم بود، به امام نامه نوشت و پيغام فرستاد و آدم فرستاد، امام به او اعتنايى نكرد، پاسخى به او نداد و اعتنايى نكرد و وعده اى را كه او داده بود، امام به هيچ گرفت.
در يك مورد ديگر، يك وعده اى در مورد پايان جنگ تحميلى، يكى از دولتهاى وابسته ى به آمريكا داده بود، بحث صدها ميليارد يا هزار ميليارد
1) . سوره ى محمّد (ص)، بخشى از آيه ى 7
در ميان بود، امام اعتنايى به آن نكردند، اعتماد نكردند. ما حالا در قضاياى گوناگون جارى خودمان داريم همين معنا را لمس ميكنيم، مى بينيم كه چطور نميشود به وعده ى مستكبرين اعتماد كرد، به حرفهايى كه در جلسه ى خصوصى ميزنند نميشود اعتماد كرد، اين را داريم لمس ميكنيم. امام آن را جزوِ خطوط اصلىِ كار خود قرار داد، اعتماد به خدا، بى اعتمادى به مستكبران. اين البتّه به معناى قطع رابطه ى با دنيا نبود، [چون] سران كشورها به مناسبت هاى مختلف براى امام پيام تبريك ميفرستادند، امام هم به پيام تبريك آنها جواب ميداد. ارتباط اين جور، در حدّ معمول، مؤدّبانه و محترمانه وجود داشت، امّا هيچ گونه اعتمادى به مستكبرين و قلدران و تبعه و دنباله رُوان آنها وجود نداشت.(1)
امام در ساخت و مهندسىِ نظام جمهورى اسلامى، همه ى عناصر و اجزايى را كه ميتوانست اين نظام را استوار و ماندگار كند، مورد ملاحظه قرار داد و با مهارتِ تمام اين عناصر اصلى را در درون اين بناى شامخ و مستحكم كار گذاشت. اين عناصر اصلى عبارت است از اسلام، مردم، قانون گرايى و دشمن ستيزى. امام بزرگوار در بناى نظام شامخى كه به جاى رژيم پوسيده ى سلطنتى در ايران بر سر كار آورد، اين عناصر و اجزا را با دقّتِ تمام كار گذاشت؛ در عملِ خود به آنها پايبند و متعهّد ماند و در پيام و بيان و تعاليمِ خود بر آنها پافشارى كرد. امروز هم مثل 22 سال گذشته، همه ى كسانى كه وجود نظام اسلامى را با منافع نامشروع خودشان ناسازگار مى بينند و با آن دشمنى ميكنند، بيش از همه با همين چهار عنصر مقابله ميكنند. عمده ى تلاش آنها اين است كه يا عنصر اسلاميّت را از نظام بگيرند؛ يا تكيه بر مردم را با همان معناى وسيع و بديعى كه امام به آن
1) . در مراسم بيست وششمين سالروز ارتحال امام خمينى (ره) 1394/3/14
توجّه داشت از نظام سلب كنند؛ يا در بناى قانونى نظام خدشه كنند؛ يا هشيارى و بيدارىِ دائمى در مقابل دشمن را از نظام بگيرند و بيدارى را به خواب آلودگى و غفلت تبديل كنند.(1)
اصلى ترين عنصر تشكيل دهنده ى نظام... عبارت است از اسلام گرايى و تكيه بر مبانى مستحكم اسلامى و قرآنى. خيلى ها از اين حقيقتِ بسيار مؤثّر غفلت كردند؛ امّا راز پيروزى انقلاب در اين نكته بود؛ چون ملّت ايران از اعماق قلب به اسلام معتقد و مؤمن و وابسته بود و هست. اغلب ملّتهاى مسلمان همين گونه اند و اگر موانع از سر راهشان برداشته شود، ايمان عميق آنان به اسلام آشكار خواهد شد. لذا وقتى مردم پرچم اسلام را در دست امام مشاهده كردند و باور كردند كه امام براى احياى عظمت اسلامى و ايجاد نظام اسلامى وارد ميدان مبارزه شده است، گِرد او را گرفتند. بعد هم كه انقلاب پيروز شد، با همين انگيزه، از روى طوع و رغبت در ميدانهاى خطر حاضر شدند؛ چون ايمان آنها به اسلام، عميق بود.
بعضى از كسانى كه خودشان را در شمار زبدگان و نخبگان و احزاب سياسى و صاحب نظران مسائل سياست به حساب مى آوردند، اين را نمى پسنديدند. جداى از كسانى كه به اسلام عقيده نداشتند، بعضى كسان به اسلام عقيده داشتند، امّا نظام اسلامى را قبول نميكردند. لذا از اوّلِ انقلاب، در عرض و به موازات خطِّ امام، جريانى پيدا شد كه به يك نظام لائيك و الگوبردارى شده از نظامهاى غربى دعوت ميكرد؛ منتها با رنگ و لعاب اسلامى؛ اسمِ اسلامى، امّا باطنِ غير اسلامى؛ ساختِ اسلامى، امّا جهت گيرى غير اسلامى. البتّه آنها بى ميل نبودند كه در كنار چنين نظامى، آخوند وجيه الملّه اى هم براى مقبول جلوه دادن نظام در چشم
1) . در اجتماع زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1380/3/14
مردم وجود داشته باشد؛ چون مردم به اسلام دلبسته بودند، بدشان نمى آمد روحانىِ مورد قبولى در كنار نظام قرار گيرد تا نظام را در چشم مردم، اسلامى جلوه دهد؛ دولتمردان نظام هم به همان شكلى كه خودشان مى پسندند و تشخيص ميدهند، نظام را به همان صورت غير اسلامى و درحقيقت، شكل بازسازى شده ى رژيم سلطنتى، منتها طبق قبول سياستمداران و قدرتمندان دنيا اداره كنند. ظاهر و رنگ و لعاب دين هم اين فايده را براى آنها داشته باشد كه نيروهاى مردم را در خدمتشان قرار دهد؛ هرجا به حضور مردم احتياج است، در هنگام جنگ و دفاع و دادن ماليّات و غيره همين ظاهر اسلامى، مردم را به همكارى با آن نظام وادار كند؛ امّا اگر حقوق شرعى مردم تأمين نشد، نشد؛ اگر با سلطه گران مبارزه نشد، نشد؛ اگر استقلال كشور و فرهنگ و اقتصاد مردم در قبضه ى دشمنان قرار گرفت، گرفت! لذا از اوّل كه امام دستور داد قانون اساسى به وسيله ى خبرگان منتخب مردم تدوين شود، هرجا كه نام اسلام و نشانى از حضور واقعى اسلام بود، اينها مقابله كردند. آنجايى كه اصل مربوط به «ولايت فقيه» مطرح شد، اينها بى تابانه مبارزه كردند. البتّه با ولايتش مخالف نبودند، ولايت يعنى حكومت؛ آنها تشنه ى قدرت و حكومت كردن بودند، با فقيه اش مخالف بودند؛ چون به معناى حضور حقيقى دين در جامعه بود؛ اين را برنميتافتند و تحمّل نميكردند. هرجا كه نشانه ى حضور واقعى اسلام بود، اينها معترض بودند.
امام در مقابل اين جريان كه بسيار هم مدّعى بود ايستاد؛ روى مبانى اسلام تكيه كرد؛ روى تركيب و ساخت اسلامى نظام، با جدّيّت اصرار ورزيد؛ چون امام مانند هركسى كه با اسلام آشنا است، معتقد بود و امروز هم ما معتقديم كه سعادت و رفاه و آزادگى و عزّت يك ملّت و نيز عدالت و تكيه به مردم به معناى واقعى كلمه در سايه ى احكام اسلام تأمين ميشود. آنهايى كه شعار عدالت و مردم سالارى دادند، نشان دادند كه نميتوانند حقوق و منافع مردم را عادلانه تأمين كنند؛ امّا اسلام ميتواند اين كار را
بكند. تكيه ى بر اسلام، به معناى ايمان عميق امام بزرگوار به رسالت اسلام بود؛ يعنى امروز اسلام ميتواند ملّتها را نجات دهد. لذا هم در تدوين قانون اساسى و هم در تمام رهنمودهايى كه امام در طول ده سال زندگى مبارك خود به ملّتهاى مسلمان داد، بر روى اسلام تكيه كرد و همين موجب شد كه نظام جمهورى اسلامى با وجود دشمنى هاى بى اندازه ى قدرتهاى جهانى، در ميان ملّتهاى مسلمان، هم طرف داران بى شمارى پيدا كند و هم در آنها شوق و اميد و انگيزه به وجود آورد و حركت اسلامى را در سرتاسر جهان اسلام زمينه سازى كند. امروز هم اگر نظام جمهورى اسلامى و مسئولان و رؤساى اين نظام در دنيا عزّت و آبرويى دارند، به بركت اسلام است. چه آنهايى كه در دنيا به اسلام معتقدند و چه حتّى آنهايى كه به اسلام معتقد نيستند، عزّتى كه براى جمهورى اسلامى و مسئولان آن قائلند، به خاطرِ اسلام است. آنهايى هم كه به اسلام معتقد نيستند، نقش و نفوذ و تأثير و اقتدار اسلامى را مى شناسند و ميدانند و آن كسى كه مظهر اين اقتدار است، در چشمشان داراى عظمت و جلال است.
امام بر روى اسلام تكيه كرد؛ به اسم اسلام قانع نشد؛ بر اين اصرار ورزيد كه بايد قوانين اسلامى در تمام گوشه وكنار دستگاه هاى دولتى و حكومتى حاكم شود. البتّه اين كار، يك كار بلندمدّت بود. امام هم اين را ميدانست كه در كوتاه مدّت، اين مقصود تحقّق پيدا نميكند؛ امّا راه را باز كرد و حركت را شروع نمود و جهت را نشان داد و همه فهميدند كه بايد به معناى حقيقى كلمه به سمت احكام و تعاليم اسلام و ساخت اسلامى براى نظام و جامعه حركت كنند تا بتوانند عدالت را تأمين، فقر را برطرف و فساد را ريشه كن كنند؛ تا بتوانند دردهاى مزمنى را كه بر اين ملّت تحميل شده است، جبران كنند.
امروز بنده به عنوان كسى كه با آمار و ارقام و واقعيّات دستگاه هاى حكومتى از نزديك آشنا است، به شما مردم عزيز عرض ميكنم: هرجا كه
ما با قاطعيّت، معرفت و روشن بينى، احكام اسلام را بر سر دست گرفتيم، دنبال آن حركت كرديم و صادقانه خواستيم اسلام را پياده كنيم، موفّق شديم؛ امّا هرجا ناكامى و ضعفى وجود دارد، بر اثر اين است كه ما در آن مورد، از اسلام و حكم اسلامى و ترتيب اسلامى غفلت كرده ايم. هم در زمينه ى اقتصادى، هم در زمينه ى سياسى، هم در زمينه ى بين المللى و هم در زمينه ى تربيتهاى صحيح مردمى، امروز هرجا كه ضعف و ناكامى اى مشاهده ميشود، اگر كسى دقّت و ريشه يابى كند، به اينجا ميرسد كه در اين نقطه، دستور اسلام و حكم اسلامى مورد توجّه قرار نگرفته است. امام ميدانست كه اگر ما به اسلام متمسّك شويم، هم عزّت دنيا، هم رفاه مادّى، هم قدرت سياسى، هم آسايش و هم امنيّت عمومى براى مردم پديد خواهد آمد؛ لذا امام اسلاميّت را به معناى حقيقى كلمه در بافت نظام اسلامى و اين بناى مستحكم و شامخ گذاشت.(1)
عنصر دوّم كه امام به آن حدّاكثر توجّه را كرد، عنصر «مردم» بود. تقريباً در همه ى نظامهاى حكومتى در دنيا، از مردم صحبت ميشود و هيچ كس نميگويد كه من ميخواهم برخلاف مصلحت مردم كار كنم. حتّى در رژيمهاى استبدادىِ سلطنتىِ موروثى، هيچ كس نميگويد كه من ميخواهم برخلاف ميل مردم عمل كنم. بنابراين ادّعاى مردم گرايى وجود دارد؛ امّا مهم اين است كه حقيقتاً در كجا براى مردم شأن و منزلت و حقّ و نقش قائل ميشوند. وقتى امام بر روى عنصر «مردم» تكيه ميكرد، لفّاظى نميكرد؛ به معناى حقيقى كلمه به اصالت عنصر «مردم» در نظام اسلامى معتقد بود و مردم را در چند عرصه مورد توجّه دقيق و حقيقى خود قرار داد.(2)
عنصر سوّم كه براى امام اهمّيّت داشت، نظم و قانون بود. لذا حتّى قبل از آنكه انقلاب به پيروزى برسد، امام دولت معيّن كرد. انقلابهاى دنيا يا كودتاهايى كه به اسم انقلاب در دنيا به وجود مى آمدند كه دهه هاى ميانى قرن گذشته ى ميلادى از اين گونه انقلابها پُر بود، هيچ كدام اين طور نبودند. وقتى در كشورى انقلاب ميشد يا انقلاب حقيقى، يا كودتايى به اسم انقلاب، مدّتها از دولت و تشكيلات دولتى و نظم دولتى خبرى نبود. يك گروه به نام مسئولان انقلاب، زمام كشور را در دست ميگرفتند و طبق ميل و تشخيص خودشان هرطور بود عمل ميكردند. در انقلاب اسلامى، امام اجازه نداد اين طور بشود؛ حتّى از قبل از پيروزى انقلاب دولت تعيين كرد تا نظم وجود داشته باشد. با اينكه آن وقت شوراى انقلاب هم بود، امّا امام خواست با شكل قانونى و منطقى، كشور اداره شود. اصل تشخيص اينكه چه نظامى در كشور بر سر كار بيايد، اين را امام به عهده ى رفراندوم و آراى عمومى گذاشت. اين هم در دنيا سابقه نداشت. در هيچ انقلابى در دنيا، ما نشنيديم و نديديم كه انتخاب نوع نظام را آن هم در همان اوائل انقلاب به عهده ى مردم بگذارند. هنوز از پيروزى انقلاب دو ماه نگذشته بود كه امام همه پرسى درباره ى نظام اسلامى را اعلان كرد، كه مردم به نظام جمهورى اسلامى رأى دادند. چند ماه از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه امام گفت بايد قانون اساسى نوشته شود. آن كار هم نه به وسيله ى جمعى كه خود امام معيّن كند، بلكه باز به وسيله ى منتخبان مردم صورت گرفت. مردم اعضاى مجلس خبرگان را كه منتخبان مردم بودند انتخاب كردند تا قانون اساسى تدوين شود؛ باز مجدّداً همان قانون را به رأى مردم گذاشتند. هنوز يك سال از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه مردم در انتخابات رياست جمهورى شركت كردند؛ بعد از مدّت كوتاهى هم مجلس شوراى اسلامى به راه افتاد. بنابراين از اوّل، مبناى كارِ انقلاب بر نظم و قانون بود. كسانى كه با
اين ترتيب منطقى انقلاب نميتوانستند كنار بيايند، يا نميتوانستند تحمّل كنند كه اين انقلاب اين گونه قدم به قدم منطقى حركت كند، در همه ى اين موارد اخلال كردند. تفاله هاى آنها امروز هم انقلاب را به بى قانونى متّهم ميكنند! اين انقلاب، مظهر نظم و قانون بود؛ در هيچ جاى ديگر دنيا، در اين انقلابهايى كه اتّفاق افتاده است، چه در انقلابهاى اين قرن و چه قبل از آن، چنين چيزى ديده نشده است. اين را بايد مغتنم شمرد. پايبندى به نظم و قانون و مسئوليّتهاى قانونى قوا بايد مورد احترام همه باشد.
اگر شما امروز مى بينيد كه با تبليغات و تحريك دشمنان، در هر برهه اى از زمان، قواى قانونى كشور مورد تعرّض تبليغاتى قرار ميگيرند، اين دنباله ى همان دشمنى اى است كه از اوّل با اساس نظم و قانون در جمهورى اسلامى وجود داشت و امام مقابل آن ايستاد. ما هميشه اين را تأكيد كرده ايم و باز هم تكرار ميكنيم، وظايفى كه در قانون اساسى براى قواى سه گانه و مسئولان قانونى معيّن شده، معتبر و محترم است و همه بايد در مقابل اين قانون، حالت تسليم داشته باشند. بى قانونى به شكلهاى مختلفى خود را نشان ميدهد. يكى از آنها همين است كه عليه اساس و ترتيبات قانون اساسى مبارزه ى تبليغاتى شود و لجن پراكنى صورت گيرد و به مسئوليّتهاى قانونى در هر بخشى از بخشها بى احترامى گردد. اين آن چيزى است كه از اوّلِ انقلاب، دشمنان امام و اسلام بر روى آن پافشارى ميكردند و امام در مقابل آن ايستاد.(1)
عنصر اساسى چهارم كه امام آن را در پايه هاى نظام جمهورى اسلامى كار گذاشت و بحمدالله مايه ى ماندگارى نظام شد، مسئله ى دشمن ستيزى و سلطه ستيزى است. امام يك لحظه، نه خود از كيد و مكر و حيله ى
1) . در اجتماع زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1380/3/14
دشمن غفلت كرد و نه گذاشت كه مسئولان غفلت كنند. نظامى مثل نظام جمهورى اسلامى كه منافع دستگاه هاى استكبارى دنيا را در اين نقطه ى از عالم و در بسيارى از كشورهاى اسلامى تهديد كرده است، بديهى است كه مورد دشمنى است. در ايران عزيز ما، اينها سالهاى متمادى مثل مارى بر روى منابع ملّى و دستگاه هاى سياسى كشور چنبره زده بودند. در نظام سلطنتىِ غاصب و وابسته، مگر كسى جرئت داشت به كسانى كه وارد اين كشور شده بودند تا ملّت را تحقير و فقير و منابع او را غارت كنند و او را عقب مانده نگه دارند، اندك اهانتى كند؟ كسى جرئت نداشت به آنها بگويد «بالاى چشمتان ابروست» آمريكايى ها و صهيونيستها و ديگر غارتگران و چپاولگران دنيا، در كمال امنيّت و آرامش به ايران مى آمدند، ميرفتند و ميبردند. سياست كشور، در دست آنها؛ آمدن و رفتن حكومتها، در دست آنها؛ آوردن و بردن شاه مملكت، در اختيار آنها؛ تعيين نخست وزيران، با صوابديد آنها؛ و موضع گيرى هاى سياسى كشور، تماماً در جهت خواسته ها و منافع آنها بود. نظام جمهورى اسلامى آمد و اين بساط را بكل به هم ريخت. امام ميدانست كه اين دشمن ساكت نمى نشيند و تعرّض ميكند. اگر در برهه اى تعرّض كرد و تودهنى خورد، موقّتاً عقب نشينى ميكند تا باز تعرّض كند؛ لذا بايد هشيار و بيدار بود. امروز من متأسّفانه ميبينم كه كسانى طبق خواسته ى آن دشمنان، تبليغ ميكنند كه اين توهّم است! دشمن همين را ميخواهد كه مردم، مسئولان، كارگزاران حكومت، اداره كنندگان كشور و طرّاحان و قانونگذاران امور زندگى مردم، از تهديد دشمن غفلت كنند. نبايد اجازه داد؛ بايد دشمن و شيوه هاى دشمنىِ او را شناخت. اين آن چيزى است كه بايد براى هميشه به ياد ما بماند و امام بر روى اين نكته تأكيد ميكرد. اينكه ميديديد امام ميفرمود: «هرچه فرياد داريد، بر سر آمريكا بكشيد»، به خاطرِ اين است.(1)
1) . در اجتماع زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1380/3/14
اينها چهار نقطه ى قوّت اساسى است. هم مردم و هم مسئولان بايد قدر اينها را بدانند. اين چهار عنصر موجب پايدارى نظام است. اين چهار عنصر موجب آن است كه هيچ وقت دشمن نتواند به اين نظام ضربه بزند. هرجا ما از اين چهار عنصر غفلت كرديم، ضربه خورديم. اگر ضربه ى اقتصادى خورديم، اگر عقب ماندگى اقتصادى پيدا كرديم، اگر در زمينه هاى سياسى دچار ضعفى شديم، بر اثر غفلت از اين عناصر بوده است. آنجايى كه پيشرفت كرديم، آنجايى كه عزّت به دست آورديم، آنجايى كه توانستيم موانع را از سر راه برداريم، آنجايى كه دشمن را ناكام كرديم، به خاطرِ تكيه بر اين عناصر بوده است. نگذارند و نگذاريد اين عناصر از دست مردم برود و مورد تهاجم قرار گيرد. نگذاريد دشمن به ميل خود، راه را براى تسلّط مجدّد بر اين كشور هموار كند. هشيارى مسئولان كشور و آحاد مردم لازم است.(1)
امام بزرگوار در طرّاحى اين انقلاب و در تنظيم نظام سياسى بر اساس اين انقلاب، يعنى تشكيل حكومت و نظام جمهورى اسلامى به فضل پروردگار و به هدايت الهى، روشى را برگزيد كه روش پيامبران و بندگان متّصل به منبع غيب است. اين، به خاطرِ آن است كه امام، قرآن را دوست ميداشت، خود، شاگرد مكتب قرآن بود، با قرآن مأنوس بود، از قرآن استمداد ميكرد و قرآن براى او برنامه ى زندگى به حساب مى آمد. اين، يكى از نتايج و آثار بزرگ و شكوهمند آن حقيقت است... چنين حركت عظيمى، معمولاً و عادتاً با يكى از دو آفتِ «تحجّر» يا «انفعال» مواجه ميشود. چنين كار بزرگى، آفاتى دارد و آفت بزرگ چنين حركت عظيمى با اين ابعاد وسيع... يكى از دو آفت «تحجّر» يا «انفعال» است.(2)
تحجّر اين است كه كسى كه ميخواهد كار بزرگى را با اين عظمت انجام دهد، نتواند نيازهاى زمان و لوازم هر لحظه لحظه ى زندگى يك ملّت را از قرآن بشناسد و بخواهد در يك وضعيّت ايستا و بدون انعطاف، حكم نمايد و كار كند و پيش برود. اين، امكان پذير نيست. معناى تحجّر آن است كه كسى كه ميخواهد از مبانى اسلام و فقه اسلام، براى بناى جامعه استفاده كند، به ظواهر احكام اكتفا نمايد و نتواند كشش طبيعى احكام و معارف اسلامى را، در آنجايى كه قابل كشش است، درك كند و براى نياز يك ملّت و يك نظام و يك كشور كه نياز لحظه به لحظه است نتواند علاج و دستور روز را نسخه كند و ارائه دهد. اين، بلاى بزرگى است.
اگر در رأس نظامهاى سياسى اى كه بر اساس اسلام، يا تشكيل شده است يا در آينده تشكيل خواهد شد، چنين روحيّه اى وجود داشته باشد، يقيناً اسلام بدنام خواهد شد و منبع لايزال معارف و احكام اسلامى نخواهند توانست جامعه را پيش ببرند. امام، خود را از اين آفت مبّرا كرد. به خاطرِ طول سالهايى كه فقهاى شيعه و خودِ گروه شيعه، در دنياى اسلام به قدرت و حكومت دسترسى نداشتند و فقه شيعه، يك فقهِ غير حكومتى و فقهِ فردى بود، امام بزرگوار، فقه شيعه را به سمت فقه حكومتى كشاند.
همچنان كه اهل فن اطّلاع دارند، در ميان كتب فقهى شيعه، بسيارى از مباحثى كه مربوط به اداره ى كشورند، مثل مسئله ى حكومت، مسئله ى حسبه و چيزهايى كه با كارهاى جمعى و داشتنِ قدرت سياسى ارتباط پيدا ميكند، چند قرن است كه جايشان خالى است. بعضى از آنها، از اوائل هم در كتب فقهى شيعه، مورد تعرّض قرار نگرفته است؛ مثل همين مسئله ى حكومت. بعضى مسائل مثل مسئله ى جهاد كه يك مسئله ى اساسى در فقه اسلام است چند قرن است كه از كتب فقهى استدلالى شيعه، بتدريج كنار گذاشته شده و در اغلب كتب فقهى استدلالى، مورد
توجّه قرار نگرفته است.
علّت هم معلوم است. فقهاى شيعه، در اين مورد تقصير يا قصورى نكرده اند. براى آنها، اين مسائل مطرح نبوده است. شيعه، حكومت نداشته است. فقه شيعه، نميخواسته است جامعه ى سياسى را اداره كند. حكومتى در اختيار او نبوده است كه جهاد بخواهد آن حكومت را اداره كند و احكامش را از كتاب و سنّت استنباط نمايد. لذا فقه شيعه و كتب فقهى شيعه، بيشتر فقه فردى بود؛ فقهى كه براى اداره ى امور دينى يك فرد، يا حدّاكثر دايره هاى محدودى از زندگى اجتماعى، مثل مسائل مربوط به خانواده و امثال آن كاربُرد داشت.
شايد بشود به جرئت گفت كه فقه شيعه، عميق ترين فقه هاى اسلامى است؛ يعنى كتب فقهىِ فقهاى اماميّه، از لحاظ عمق، از همه ى كتب فقهى اى كه ما ديده ايم، به طور معدّل عميق تر و دقيق تر است؛ امّا اين مباحث و اين گرايش در زمينه هاى مختلف، در آن وجود نداشته است.
امام بزرگوار، فقه شيعه را از دورانى كه خود در تبعيد بود، به سمت فقه اجتماعى و فقه حكومتى و فقهى كه ميخواهد نظام زندگى ملّتها را اداره كند و بايد پاسخگوى مسائل كوچك و بزرگ ملّتها باشد، كشاند. اين، يعنى نقطه ى مقابل آن آفتى كه گفتيم تحجّر است. حتّى در اواخر سالهاى عمرِ بابركت امام بزرگوار، مسائلى كه بظاهر جزئى مينمود، امّا با توجّه به اينكه يك خط و يك سَمت گيرى را به فقهاى شيعه نشان ميداد، بسيار مهم بود پيش آمد و ايشان باز هم نشان داد كه آن كسى كه ميخواهد نظام را اداره كند؛ آن فقهى كه ميخواهد يك ملّت يا مجموعه ى عظيمى از انسانها و ملّتها را اداره كند، بايِستى بتواند شرايط زمان را بشناسد و پاسخ هر نيازى را در هنگام آن نياز، به آن بدهد و نميتواند در زمينه هاى سياسى، اقتصادى، فرهنگى و همه ى مسائلِ زندگى مردم، نقطه اى را بى پاسخ بگذارد.(1)
1) . در اجتماع زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1376/3/14
آفت دوّمى كه در چنين مواردى، مسئولان و رهبران و گردانندگان اجتماعات را تهديد ميكند، اين است كه آنها را دچار انفعال و خودباختگى كنند و در موضع تأثيرپذيرىِ ناخواسته از اراده ى ديگران قرار دهند. امام بزرگوار، در مقابل اين آفت دوّم هم مثل كوه ايستاد. آن چيزى كه بايد مورد توجّه قرار گيرد و من اصرار دارم كه مردم عزيز ما، بخصوص جوانان و همچنين مسئولان بخشهاى مختلف نظام مقدّس جمهورى اسلامى به آن توجّه كنند، اين است كه دشمنان نظامِ جمهورى اسلامى، وقتى نميتوانند در ميدان مبارزه ى روياروى، كار مؤثّرى با اين نظام انجام دهند؛ يعنى نميتوانند به آن ضربه ى نظامى بزنند؛ نميتوانند انفجار داخلى درست كنند؛ نميتوانند ضربه هاى امنيّتى بزنند؛ نميتوانند با محاصره ى اقتصادى، آن را به زانو درآورند، وقتى از همه ى اينها مأيوس ميشوند يك راه برايشان باقى ميماند و آن، اين است كه نظام اسلامى و انقلابى را به مواضعى برخلاف اصولِ خود سوق دهند، يا به عبارت ساده تر و روشن تر، آن را وادار كنند كه از گفته هاى خود در زمينه ى مسائل انقلاب برگردد؛ حرف و مواضع خود را تخطئه كند و خودش را دچار تناقض نمايد! اين را از چه راهى انجام ميدهند؟ از راه فشارهاى تبليغاتى، فشارهاى سياسى، فشارهاى فرهنگى. جو را آن چنان از فشار انباشته ميكنند كه انسانهاى ضعيف النّفس، در مقابل اين فشار نميتوانند مقاومت كنند.
اگر بخواهيم يكى، دو مثال در زمينه ى مسائل سياسى عرض كنيم، بايد بگوييم كه تا ده، پانزده سال قبل، مسئله ى فلسطين در دنياى اسلام، مسئله اى بود كه همه به نامِ آن شعار ميدادند؛ بعضى صادقانه تر، بعضى همراه با ظاهرسازى؛ ولى به هرحال، همه ى حكومتهاى اسلامى، شعار مسئله ى فلسطين را اقلّاً به زبان ميگفتند و تكرار ميكردند. فشار استكبار و دشمنان شروع شد. يعنى همان كسانى كه از اوّل، بانى غصبِ
كشور فلسطين از يك ملّت يعنى ملّت فلسطين و سپردن آن به دستِ يك مجموعه ى مهاجر و دروغين و يك ملّت ساختگى بودند، شروع به فشارآوردن بر روى دولتها و شخصيّتها كردند.
ملّت كنونىِ صهيونيستِ اشغالگر، يك ملّت ساختگى است. هيچ عنصرى از عناصر اصلى يك ملّت در اشغالگران نيست، از جاهاى مختلف عالم، با ديدگاه هاى مختلف، با مناشئ اجتماعى مختلف و با عقايد گوناگون آمده اند؛ صرفاً از جهت اينكه به نژاد بنى اسرائيل اتّصال و ارتباط دارند! قرنها از هم جدا بوده اند، ولى آنها را به عنوان يك ملّت تلقّى كرده اند. يك ملّت تصنّعى و دروغين؛ براى اينكه بتوانند در اين نقطه ى حسّاس از جهان يعنى قلب خاورميانه و قلب جهان اسلام پايگاهى براى استكبار باشند. روز اوّل، انگليسى ها آنها را به وجود آوردند؛ امروز هم رژيم آمريكا حدّاكثر استفاده را از آن ميبرد و اهداف استكبارى خود را تأمين ميكند.
همانهايى كه اين زمينه را به وجود آورده اند، شروع به ايجاد فشارهاى تبليغاتى و سياسى بر روى دولتها و شخصيّتها و نظامهاى سياسى كرده اند و باب گفتگوهاى پشت پرده و رشوه دادنها و رشوه گرفتنها را باز گشوده اند و كارى كرده اند كه اين شعار عمومى مسلمانان را بتدريج از زبان دولتها بگيرند؛ وَالّا از ملّتها كه نميتوانند بگيرند. همان كسانى كه پانزده يا بيست سال قبل، دولت صهيونيست را به عنوان دولت غاصب، مورد قطع رابطه و محاصره ى اقتصادى قرار داده بودند، امروز براى ايجاد ارتباط اقتصادى با او، مسابقه ميگذارند! اين، همان انفعال است. فشار گوناگون دستگاه هاى متمركز استكبار، چه از لحاظ تبليغات و چه از لحاظ مسائل اقتصادى و غيره، به قدرى بر اينها به طور متوالى وارد مى آيد كه احساس ميكنند ناچارند عقب نشينى كنند و عقب نشينى ميكنند. اين، خودباختگى و انفعال در زمينه ى مسائل سياسى است.
همين قضيّه، به شكل بسيار خطرناك تر، در زمينه ى مسائل اعتقادى و مواضع اصولى مطرح ميشود. در اواسط اين قرن، بسيارى از كسانى كه با اتّكا به موج چپ، در آفريقا و آسيا، انقلابها و نظامهايى به وجود آوردند، بعد از گذشت پنج سال، ده سال، پانزده سال، زير فشار دشمنان مسلّط و دارندگان زر و زور و بوقهاى تبليغاتى، همه ى مواضع اصولى خودشان را از دست دادند و بتدريج به آنها نزديك شدند! فقط اسمهايشان با هم فرق داشت؛ امّا باطنشان يكى بود.
خطر بزرگى كه انقلابها و اصالت ملّتها را تهديد ميكند، اين خطر است. خطر بزرگى كه صاحبان فكر و انديشه را در كشورها تهديد ميكند، اين خطر است. امام، در مقابل اين خطر، مثل كوه استوار ايستاد؛ «كالجبل لا تحركه العواصف» (1). از ساعت اوّل، از نام نظام جمهورى اسلامى بگيريد، تا بقيّه ى قضايا. آن روزها معمول بود كه كلمه ى «دموكراتيك» را در كنار نام جمهورى بياورند؛ يعنى يك كلمه ى غربى، داراى محتواى دوگانه. هم غربى ها ادّعا ميكردند كه ما دموكراتيك هستيم، هم كشورهاى سوسياليستى و شرقىِ آن روز ميگفتند ما دموكراتيكيم! در دنيا مُد بود كه اسم كشورها و نظامهاى سياسى را دولت دموكراتيك فلان جا بگذارند. اصرار داشتند كه اين كلمه را بر كلمه ى جمهورى اسلامى اضافه كنند. البتّه صرفِ اضافه كردن يك كلمه نبود؛ دنباله ى اين اضافه كردن، خيلى از حرفها و مسائل وجود داشت كه امام با آن ديدِ تيزبين خود ديد.
امام از اوّل اعلام كرد: «جمهورى اسلامى؛ نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد». جمهورى اسلامى، همان است كه انسان از قرآن ميگيرد. در هر مرحله اى، بخصوص در سالهاى اوّل كه هنوز قاطعيّت امام بزرگوار براى تصميم گيرندگان جهانى در داخل دولتهاى استكبارى، درست معلوم نشده بود، از اين فشارها زياد مى آوردند؛ ولى البتّه بعدها مأيوس شدند.
1) . نهج البلاغه، خطبه ى 11
اين، آن نكته اى است كه همه بايد توجّه داشته باشند.(1)
امروز هم همين معنا وجود دارد. دستگاه هاى وابسته ى تبليغاتى استكبار، در راديوهايشان، يك كشور را به خاطرِ اعتقادات اصيلش، به باد تمسخر و استهزا ميگيرند؛ براى اينكه ملّتى را وادار به عقب نشينى كنند. اين راديوهاى بيگانه، با پولهاى گزافى كه اداره ميشوند، براى همين است كه ملّتها را در مقابل موج مصنوعى جهانى كه آنها با تبليغات خودشان وانمود ميكنند به احساس غربت وادار كنند. در همه ى قضايا هم دخالت ميكنند و نظرات اصيل ملّتها را مورد تهاجم قرار ميدهند. ما از ملّتهاى ديگر هم كم وبيش خبر داريم؛ امّا بيشتر، از ملّت و از مسائل اصولى خودمان اطّلاع داريم.
در همه ى زمينه ها در قضيّه ى زن، در قضيّه ى حقوق بشر، در قضيّه ى دموكراسى اظهارنظر و دخالت ميكنند و ملّت را به خاطرِ عقايد اصولى اش زير سؤال ميبرند. درحالى كه در همه ى اين قضايايى كه امروز بوقهاى تبليغاتى استكبار، ملّت ايران را متّهم ميكنند، مردم ما ميتوانند با گردن برافراشته بايستند و در يك عرصه ى جهانى - اگر در عرصه ى بين المللى، چنين فرصتى به اين ملّت بزرگ داده شود - اثبات كنند كه در اين زمينه ها، خودِ غربى ها از ملّت ايران عقب ترند.
يك مسئله، همين مسئله ى دموكراسى و مسئله ى حضور و دخالت مردم و مسئله ى آراى آنها است. امروز شما ببينيد، ملّت ايران در انتخاباتى كه مربوط به گزينش رئيس جمهور است، يعنى گزينش رئيس و مدير امور اجرايى كشور و براى او مهم است، با درصد بالايى شركت كرد و رأى داد؛ كه من هرچه نگاه كردم، در اين سالهاى اخير، در هيچ يك از كشورهاى غربى، در انتخاباتى كه آنها خودشان بدان افتخار ميكنند، چنين حضورى از مردم مشاهده نشده است. ملّت ايران، به دهان ياوه گويانى زد كه نظام
1) . در اجتماع باشكوه زائران مرقد مطهّر امام خمينى (ره) 1376/3/14
جمهورى اسلامى را به اين متّهم ميكردند كه با مردم كارى ندارد و آراى مردم در آن داراى نقش نيست. ملّت، به آنها تو دهنى زد و نشان داد كه نخير؛ اگر شما راهپيمايى ها را نمى بينيد؛ اگر حاضر نيستيد كه حضور مردم را در صحنه هاى گوناگون پرهيجان اين انقلاب و اين كشور ببينيد؛ بياييد، اين يك نمونه و يك حضور آشكار و غير قابل انكار را ببينيد.
جمهورى اسلامى، اين افتخار را دارد كه تصميم گيرى در آن، در مسائل مهمّى از اين قبيل، به عهده ى مردم است. مردم، اين امكان و اين ميدان را دارند و نظام جمهورى اسلامى از آنها ميخواهد كه در اين ميدان وارد شوند و حضور پيدا كنند و اين حركت را انجام دهند. البتّه تبليغات دشمن كه با اين چيزها تمام نميشود. تبليغات خصمانه ى دشمن، تبليغات استكبارى، تبليغاتى كه ناشى از غرض ورزى و عناد است، به خاطرِ واقعيّت داشتن حرفها كه نيست. چيزى را براى يك ملّت و يك كشور و يك نظام بهانه ميكنند و به دروغ روى آن تبليغات مينمايند.(1)
راه ميان تحجّر و خودباختگى، راهى بود كه امام انتخاب كرد. اين، درس بزرگ امام بود و توانست اين انقلاب را نجات دهد. امروز هم به فضل پروردگار، همان راه و همان خط در اين كشور مجرا و معتبر است و مسئولان و فرزانگان و بزرگان و علما و سياستمداران و جوانان كشور و آحاد ملّت، بر روى همين خط حركت ميكنند. رحمت خدا بر آن روح پاك و فكر بلندى كه راه را درست تشخيص داد، درست حركت كرد و به نتايج درست آن دست پيدا كرد.(2)
آيا شخصيّتها هم قابل تحريفند؟ معمولاً عنوان تحريف را و اصطلاح تحريف را درباره ى تحريف متون به كار ميبريم؛ آيا شخصيّتها را هم ميشود تحريف كرد؟ بله. تحريف شخصيّتها به اين است كه اركان اصلى شخصيّت آن انسان بزرگ يا مجهول بماند، يا غلط معنا شود، يا به صورت انحرافى و سطحى معنا شود؛ همه ى اينها برميگردد به تحريف شخصيّت. شخصيّتى كه الگو است، امام و پيشوا است، رفتار او، گفتار او براى نسلهاى بعد از خود او راهنما و رهنمود است، اگر تحريف شود زيان بزرگى به وجود خواهد آمد. امام را نبايد به عنوان صرفاً يك شخصيّت محترم تاريخى مورد توجّه قرار داد؛ بعضى اين جور ميخواهند: امام يك شخصيّت محترمى است در تاريخ اين كشور كه روزگارى بود، فعّال بود، مفيد بود، بعد هم از ميان جمعيّت رفت و روزگار او تمام شد؛ احترامش ميكنيم، نامش را با تجليل مى آوريم، صرفاً همين. بعضى ميخواهند امام را اين جور بشناسند و بشناسانند و اين جور تلقّى كنند؛ اين غلط است.
امام مظهر عينى حركت عظيمى است كه ملّت ايران آغاز كرد و تاريخ خود را متحوّل كرد؛ امام بنيانگذار يك مكتب فكرى و سياسى و اجتماعى است. ملّت ايران اين مكتب را، اين راه را، اين نقشه را پذيرفت و در آن مشغول حركت شد؛ ادامه ى اين راه بستگى دارد به اينكه اين نقشه ى راه، درست شناخته بشود؛ بدون اينكه امام را درست بشناسيم به معناى شناخت اصول امام اين نقشه ى راه، شناخته نخواهد شد. بديهى است بحث ما بر مبانى فكرى امام است؛ بحث بر سر تصميمهاى مقطعى و مربوط به زمان يا مكان نيست؛ بحث بر سرِ آن شاكله ى اصلى تفكّر امام بزرگوار ما است؛ اين را ميخواهيم درست بشناسيم.(1)
1) . در مراسم بيست وششمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1394/3/14
اگر ملّت ايران بخواهد به آن هدفها برسد، بخواهد اين راه را ادامه بدهد، بايد راه امام بزرگوار را درست بشناسد، اصول او را درست بشناسد، نگذارد شخصيّت امام را تحريف كنند؛ كه تحريف شخصيّت امام، تحريف راه امام و منحرف كردن مسير صراط مستقيم ملّت ايران است. اگر راه امام را گم كنيم يا فراموش كنيم يا خداى نكرده عمداً به كنار بگذاريم، ملّت ايران سيلى خواهد خورد. همه بايد بدانند كه هاضمه ى سيرى ناپذير استكبار جهانى چشم از كشورشان برنداشته است؛ يك كشور بزرگ، يك كشور ثروتمند، يك كشور واقع شده ى در يك چهارراه حسّاس جهانى، براى قدرتمندان دغلباز عالم خيلى مهم است. اينها دست از طمع خود برنداشته اند، چشم برنداشته اند؛ فقط آن وقتى عقب خواهند نشست كه شما ملّت ايران آن چنان قدرتى پيدا كنيد، آن چنان پيشرفتى پيدا كنيد كه اميد آنها قطع بشود. اينجا است كه خطر تحريف امام اهمّيّت پيدا ميكند؛ اگر شخصيّت امام تحريف شد، بد معرّفى شد، غلط معرّفى شد، همه ى اين خطرات بزرگ متوجّه ملّت ايران خواهد شد؛ اينجا است كه خطر تحريف امام به عنوان يك هشدار بايد در گوش و چشم مسئولان كشور، صاحب نظران فكرى انقلاب، شاگردان قديمى امام، كسانى كه علاقه ى به اين راه دارند و عموم جوانان، فرزانگان، دانشگاهيان، حوزويان تلقّى بشود. خب، اين مقدّمه ى عرايض من بود.(1)
در زمان حيات امام هم براى تحريف شخصيّت امام كار ميشد؛ از يك طرف دشمن بود كه از اوّل انقلاب سعى كرد در تبليغات جهانى خود امام را به صورت يك انقلابى خشك و خشن از نوع آنچه در تاريخ انقلابهاى
1) . در مراسم بيست وششمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1394/3/14
بزرگ و معروف عالم مثل انقلاب فرانسه، انقلاب ماركسيستى شوروى و بعضى از انقلابهاى ديگر مى شناسيم معرّفى كند؛ يك انسانى كه خشك است و خشن است و گره ابروى او باز نميشود و صرفاً نگاه ميكند به مقابله ى با دشمن و هيچ عاطفه اى، هيچ انعطافى در او نيست؛ امام را اين جورى معرّفى ميكردند كه اين غلط بود. بله، امام قاطع بود، غير متزلزل بود، در تصميم خود همان طور كه حالا عرض خواهم كرد، انسانى راسخ بود لكن مظهر عاطفه بود، مظهر لطافت بود، مظهر محبّت بود، مظهر دلدارى و دلدادگى در مقابل خدا و در مقابل خلق خدا، بخصوص نسبت به قشرهاى مظلوم و مستضعف جامعه بود؛ اين كارى بود كه دشمن از روز اوّل در انقلاب ما، در تبليغات جهانى نسبت به امام انجام ميداد.
در داخل هم بعضى ندانسته، بعضى هم دانسته [شخصيّت امام را] تحريف ميكردند؛ حتّى زمان حيات خود امام. هر حرفى را كه به نظرشان پسنديده بود، به امام نسبت ميدادند؛ درحالى كه ارتباطى به امام نداشت. بعد از رحلت امام هم همين جريان ادامه داشته است؛ حتّى تا آنجايى كه بعضى حرفها و بعضى اظهارات، امام را به صورت يك آدم ليبرال كه هيچ قيدوشرطى در رفتار او در زمينه هاى سياسى، حتّى در زمينه هاى فكرى و فرهنگى وجود ندارد معرّفى ميكنند؛ اين هم به شدّت غلط و خلاف واقع است. ما اگر بخواهيم شخصيّت امام را به معناى واقعى كلمه پيدا كنيم، اين راه دارد؛ اگر ما اين راه را كه عرض خواهم كرد رفتيم، مطلب حل خواهد شد وَالّا امروز كسانى مى آيند طبق ميل خود و سليقه ى خود يك جور امام را معرّفى ميكنند، ممكن است در فرداها كسان ديگرى بيايند و بر طبق سلايق ديگرى، بر طبق حوادث ديگرى كه در دنيا پيش مى آيد، مصلحت بدانند كه امام را جور ديگرى معرّفى كنند؛ اين نميشود. محبوبيّت امام در بين مردم يك چيز ماندگار است؛ اين را دشمن نتوانست از بين ببرد؛ براى
همين، مسئله ى تحريف شخصيّت امامِ نافذ در دلهاى مردمان زيادى در كشور و بيرون از كشور خطر بزرگى محسوب ميشود.(1)
آن راهى كه ميتواند مانع از اين تحريف بشود، بازخوانى اصول امام است. امام يك اصولى دارد، يك مبانى اى دارد؛ اين مبانى در طول ده سال دوران حاكميّت اسلامى و پيش از آن در طول پانزده سال دوران نهضت، در بيانات گوناگون بيان شده است؛ اصول امام را در اين بيانات ميشود پيدا كرد؛ اين اصول را، اين خطوط را كنار هم كه بگذاريم، يك شاكله اى از امام بزرگوار تشكيل خواهد شد؛ شخصيّت امام اين است. نميگويم به هر مطلب فرعى توجّه كنيد؛ زندگى امام مثل زندگى همه ى انسانهاى ديگر فرازونشيب هايى دارد؛ حوادثى در آن اتّفاق افتاده است و هر حادثه اى اقتضايى داشته است. مطالب اصولى را عرض ميكنيم، آن چيزهايى كه قابل انكار نيست، جزو بيّنات امام است، در طول سالهاى متمادى، چه قبل از تشكيل حكومت اسلامى، چه در دوران تشكيل حكومت اسلامى، چه در دوران جنگ تحميلى هشت ساله، چه قبل از آن و چه بعد از آن، اين اصول را امام در بيانات خود تكرار كرده است. اين اصول را گزينشى هم نبايِستى انتخاب كرد. من البتّه امروز پنج شش مورد از اينها را عرض ميكنم، امّا همين جا هم ميگويم اصول امام ممكن است فقط اينها نباشد، صاحب نظران و افرادى كه ميتوانند و توانايى اين كار را دارند، بروند دنبال كنند، بيانات امام را نگاه كنند بحمدالله تدوين شده است، موجود است، در اختيار همه است و اين اصول را استخراج كنند. من امروز همه ى اصول قابل استخراج از بيانات امام را نميتوانم عرض بكنم، پنج، شش مورد را امروز عرض ميكنم، نميخواهم گزينشى باشد، لذا ميگويم افراد بروند نگاه
1) . در مراسم بيست وششمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1394/3/14
كنند، مواردى را پيدا كنند؛ امّا آنچه را من امروز عرض ميكنم جزو مسلّماتِ منطق امام و مكتب امام و راه امام و خطّ امام است.(1)
1) . در مراسم بيست وششمين سالروز رحلت امام خمينى (ره) 1394/3/14
علما، دين و معارف و فقه اسلامى را نگه داشتند، تحريف را از ساحت احكام الهى دور كردند، شعله ى ايمان را در دل مردم برافروختند و برافروخته نگه داشتند، توجّه مردم را به قرآن و تعاليم اهل بيت (عليهم السّلام) تأمين كردند و برانگيختند. علما بودند كه در طول تاريخ، با ستمگران مبارزه كردند و پناه مظلومان و ملّتهاى ضعيف و مردم مؤمن مستضعف شدند. علما بودند كه از فرصتها استفاده كردند، تا معارف اسلامى را گسترش بدهند و سرتاسر بلاد اسلامى را با ايمان اسلامى و با دين و در اين مناطق، با محبّت اهل بيت (عليهم السّلام) و با سيره ى آن بزرگواران آشنا كنند. علما بر اساس سيره ى انبيا و اوليا زندگى كرده اند. شمشير، دين را در اقطار كشورهاى اسلامى نبرد. شمشير نميتواند ايمان را در دلها بروياند. آنچه ميتواند گل ايمان را در دلها سبز كند، موعظه و تبيين احكام و معارف الهى است. امروز بحمدالله تفكّر اسلامى، همه جا در اقطار عالم اسلام زنده است.(1)
1) . در ديدار با جمعى از روحانيّون، ائمّه ى جماعات و وعّاظ نقاط مختلف كشور در آستانه ى ماه مبارك رمضان 1369/12/22
اساساً روحانيّت شيعه همواره خصوصيّتى منحصربه فرد داشته است و امروز هم كه نظام جمهورى اسلامى برپا است و مسئولان آن بعضاً از خود اين حوزه ها برخاسته اند و صبغه ى روحانيّت و دينى در اين حكومت مشهود است، باز حوزه هاى علميّه ى شيعه همان خصوصيّت را حفظ كرده اند. آن خصوصيّت چيست؟ آن عبارت است از «استقلال و مردمى بودن».
اين، در هيچ جاى دنيا وجود ندارد. مجامع روحانى، چه مسلمان، چه مسيحى، چه يهودى در غيرِ شيعه، مجامعى هستند كه با مردم سروكار دارند، يعنى مردم به كليساها هم ميروند، امّا روحانىِ در آنجا، با پيش نماز مسجد ما در اينجا، از زمين تا آسمان تفاوت دارد. او يك فردى است وابسته به يك تشكيلاتى كه از ملحقّات دولت و سلطه ى حاكم بر آن كشور است يا سلطه اى شبيه سلطه ى روحانيّت مثل مسيحى ها، كه مثلاً كاتوليكهايشان به يك جاى ديگر وابسته اند، پروتستانها به يك جاى ديگر وابسته اند و فرقه هاى مختلفشان هركدام به مراكز قدرت وابسته اند و نصب و عزل ميشوند؛ امّا روحانيّت شيعه اين طور نيست؛ روحانى شيعه فقط متّصل به مردم و براى مردم و در شئون روحانى، در خدمت مردم است؛ لذا تغذيه ى مالى روحانيّون هم از مردم است. بارها بعضى از آقايان معتبر و معروف قم به بنده گفته اند كه شما بياييد از منابع دولتى براى حوزه ها يك بخشى را به عنوان شهريّه جدا كنيد؛ بنده سالها است با اين قضيّه مخالفت كرده ام و گفته ام نميكنم. خود من هم كه شهريّه ميدهم، از وجوهات ميدهم. اين خيلى مهم است: پشتيبان ما مردمند.
هركدام از مسئولان روحانى هم كه در كشور مشغول كارهاى اجرايى هستند، در درجه ى اوّل، روحانى هستند و در درجه ى دوّم، مسئول. يعنى اگر اين مسئوليّت را كنار بگذارند، يا از آنها بگيرند، يك روحانى اند و مشغول كار روحانى شان هستند. اين، پديده ى خيلى بزرگ و مهمّى است
و بايد مهم شمرد.
ارتباط با مردم هم يك ارتباط دوجانبه و تنگاتنگ است. مردم به روحانى ميرسند، روحانى به مردم ميرسد. رسيدگى روحانى به مردم هم فقط مسئله گويى نيست؛ درحالى كه در بين ما اين طورى جا افتاده است. روحانى گره گشايى ميكند، مشورت فكرى ميدهد و حلّ و فصل خصومتها و اختلافات را ميكند؛ الان هم همين طور است. مى نشيند، حرف ميزند، نصيحت ميكند و دل به دل مردم ميدهد. لذا هرجايى هم كه منصوبان ما در مشاغل گوناگون هستند و رفقا و طلبه ها و فضلايى را ميفرستيم، سفارش من به آنها اين است؛ مثلاً در مورد دانشگاه ميگويم در دانشگاه آن طور رفتار كنيد كه گويا در مسجد پيش نمازيد، با مردم مى نشينيد حرف ميزنيد، سؤال ميكنند، جواب ميدهيد، گله گزارى دارند، مشكل دارند، مشكل روحى دارند، مشكل فكرى دارند؛ يعنى همدلى با مردم. همين خصوصيّت با مردم بودن باعث شده است كه در تحوّلات عظيم اجتماعى كشور ما كه مهم ترين كشور شيعه ى دنيا است روحانيّت پيشقدم باشد. شما ببينيد كدام تحوّل بزرگ و اساسى سياسى محض در كشور انجام گرفته است كه در آن روحانيّت در صف مقدّم نباشد.(1)
در طول زمان، در مسائل سياسى هم اين حوزه ها تأثير گذاشتند و ما اين را در تاريخ گذشته ى خودمان هم ديده ايم؛ مثل دوران علّامه ى حلّى(2)(رضوان الله عليه) كه مدرسه ى سيّار داشت و طلّاب را حتّى با خود در شهرها و بلاد گوناگون حركت ميداد؛ و قبل از آن، در زمان شيخ طوسى(3)و
شاگردان آن بزرگوار كه در آفاق دنياى اسلام پخش ميشدند، چه در طرف شرق، چه در طرف غرب؛ مثل شهرهاى شام و طرابلس و مصر و ديگر مناطق و يا در زمان سيّد مرتضى؛(1)و چه در زمانهاى نزديك به زمان ما، مثل دوران قبل از شيخ انصارى،(2)زمان مرحوم كاشف الغطاء(3)كه حوزه هاى علميّه آن وقت در وضع تحوّلات جارى زندگى مؤثّر بودند؛ و بعد شاگردان شيخ انصارى مثل مرحوم ميرزاى شيرازى(4)و بعد آخوند خراسانى(5)و ديگران كه نقش آنها را در قضاياى قبل از مشروطيّت و در خود قضيّه ى مشروطيّت و بعد از آن تا زمان ما، همه ميدانند (يعنى بايد گفت همه هم نميدانند. متأسّفانه اين جزو مباحث كم تحقيق شده و كم كار ما است؛ بايد همه بدانند. اينها چيزهاى دانسته شده و شناخته شده و ثبت و ضبطشده اى است) و چه در زمان ما، كه تحرّك ملّت و تحقّق انقلاب اسلامى و حدوث جامعه اى با پايه هاى اسلامى، به وسيله ى حوزه هاى علميّه انجام گرفت. استاد حوزه ى علميّه بود كه پيشاهنگ بود. طلّاب و فضلاى حوزه ى علميّه بودند كه در سرتاسر كشور، سربازان آن فرمانده و آن رهبر بودند. كارى انجام گرفت كه در طول تاريخ اسلام، از بعد از صدر اوّل تا امروز انجام نگرفته بود و آن تحقّق اين نظام اسلامى بود. در دوران بعد از انقلاب تا امروز هم كه حضور طلّاب و حوزه هاى علميّه در مراحل مختلف انقلاب واضح است.(6)
برادران عزيز و آقايان علماى محترم! اين لباس ما و شأن ما، هميشه
داراى مسئوليّت بوده است. نه اينكه ما فرض كنيم زمانى را ميشود پيدا كرد كه در آن، عالم دينى از مسئوليتهاى خطيرى كه فوق مسئوليتهاى مردم معمولى بوده، فارغ بوده؛ نه، هميشه اين طور بوده است. اين به خاطرِ طبيعت علم است كه «صنفان من امّتى اذا صلحا صلحت امّتى و اذا فسدا فسدت امّتى» (1)كه اوّلش فقها، بعد هم امرا است. تلفيق اين دو هم در زمان ما اتّفاق افتاده است، كه واويلاست! پس، مسئوليّت سنگينى بر دوش كسانى كه اين دو را با هم داشته باشند، قرار دارد.
در زمانهاى گذشته هميشه اين طور بوده است؛ لذا ما علماى بزرگى را از ميان مسلمين ايران مى بينيم كه شئون بسيار تعيين كننده اى در امر حركت تاريخ بر عهده گرفته اند. اگر به مبارزات دوران مشروطه و بعد از مشروطه و قبل از مشروطه و مبارزات علماى همين استان فارس و مبارزات و مجاهدات عجيب و بسيار برجسته ى مرحوم آسيدعبدالحسين لارى و مبارزات علماى همين بوشهر خودتان، مثل مرحوم آسيدعبدالله بلادى و بعد حضور مراجع عظام تقليد در اغلب قضاياى مهمّ اين كشور و سپس مبارزات علماى ساير شهرها را در سرتاسر كشور نگاه كنيد، نقش تعيين كننده اى را از علماى بزرگ مشاهده خواهيد كرد.
البته ممكن است از ديگر علما نقشى ثبت نشده باشد؛ به خاطرِ اينكه عظمت آنها آن قدر نبوده است؛ وَالّا مثلاً مرحوم ميرزاى قمى(2)(رضوان الله تعالى عليه) نقشش در دفاعى كه ايرانى ها در مقابل تهاجم روسها ميكردند، مشخّص است. ايشان آن «رساله ى عبّاسيّه» را در جهاد نوشته است. يا مرحوم كاشف الغطاء(3)(رضوان الله عليه) كه در همان زمان، همين نقش را ايفا كرد و احكام بسيار مهمّى را بيان نمود؛ و هلمّ جرّا. اين نقش، زياد است؛ مگر آن وقتى كه علماى ما در انزوا قرار داشتند؛ يعنى مغلوبٌ على أمرهم بوده اند
و از طرف كسانى كه سررشته ى كارها در دستشان بوده، به آنها اعتنايى نميشده است.
همين مجاهدتها و از خودگذشتگى ها بود كه يك ذخيره ى تمام نشدنى را پديد آورد. البتّه همه چيز تمام ميشود؛ حتّى اين ذخاير آبرويى هم دير يا زود تمام ميشود؛ بسته به عمل ما است. علماى اسلام بخصوص علماى شيعه در ايران ذخيره ى عظيمى از حيثيّت عمومى به وجود آوردند، كه آن ذخيره توانست اين انقلاب را به پيروزى برساند. اگر كسى خيال كند كه اين انقلاب عظيم با آن قدرت روحى و آن صلابت معنوى امام - كه آن طور كه ما ديده ايم و تجربه كرده ايم، در هزاران هزار انسان، يكى آن طور پيدا نميشود - بدون آن اعتقاد معنوى عميق مردم ايران به علما - كه اين ذخيره، همين اعتقاد است ممكن بود - با همان رهبرى پيروز بشود، مطمئن باشيد اشتباه كرده است. اگر آن ذخيره ى ايمان عميق نسلهاى پى درپى نميبود، هيچ دستى نميتوانست به صورت خلق الساعه چنين انقلابى را به وجود بياورد و به پيروزى برساند.
امام، يكى از همان سلسله ى اطياب بود؛ يكى از همان كسانى بود كه خود بر اين ذخيره، سهم بسيار عظيمى را اضافه كرد؛ به روحانيّت و به رهبران اسلامى آبرو داد؛ امّا از آن ذخيره، اين بزرگوار حدّاكثر استفاده را در جاى خود و به نحو صحيح انجام داد.
وقتى كه امام بزرگوار ما در سال 1341 نهضت را شروع فرمود، آن كسانى كه به نداى او پاسخ گفتند، از هزار نفر، يك نفر نمى شناخت اين مرد كيست. خيلى ها اسم ايشان را هم درست نميتوانستند تلفظ كنند، امّا اجابت كردند؛ ميدانستند عالِم بزرگى است كه براى حفظ اسلام در قم سينه سپر كرده و ايستاده است. جاذبه اين بود: عالِم دين. بعد كه مردم با ايشان آشنا شدند و ايشان را شناختند، آن وقت آن پيوند عاشقانه ى بى نظير پديد آمد، كه در بين علماى ما چنين چيزى نبود و به اين آسانى ها هم نخواهد بود.
اين، آن ذخيره ى معنوى است.
هر عالمى از علماى بزرگ كه آمد، چيزى بر آن ذخيره افزود. ميرزاى شيرازى(1)و شيخ انصارى(2)و آخوندخراسانى(3)و آشيخ عبدالله مازندرانى(4)و آسيّدمحمّدكاظم يزدى(5)و آشيخ ميرزامحمّدحسن آشتيانى(6)و مرحوم مدرّس(7)و مرحوم آيت الله كاشانى(8)و مرحوم آيت الله بروجردى(9)و ديگران، برگى بر اين دفتر افزودند و اين كتاب مفصّل و مطوّلِ پُر از فضايل دين و افتخارات علماى دين پديد آمد؛ اين شوخى نيست. اين، زمينه ى پيروزى اين نهضت بود؛ و اين متعلّق به گذشته است.(10)
2-1 - آيت اللّه العظمى سيّدعبدالحسين لارى(11)
منطقه ى لارستان در صد و اندى سال پيش به همّت اين مرد بزرگ و كمك مردم اين منطقه، مردم شهرها و عشاير، يك حركت اسلامى بسيار پرماجرايى را در تاريخ ما ثبت كردند. اگر ارزيابى ما درباره ى ملّتها تابع اين است كه مقدار آگاهى آنها را بسنجيم، مقدار عزم و اراده ى ملّى آنها را بسنجيم، روشن بينى و شجاعت آنها در اقدام را بسنجيم، اگر اين وسيله ى
1) . 1312-1230 ه -. ق
2) . 1281-1214 ه -. ق
3) . 1329-1255 ه -. ق
4) . قرن نهم ه -. ق
5) . 1338-1247 ه -. ق
6) . 1339-1248 ه -. ق
7) . 1316-1249 ه -. ش
8) . 1340-1264 ه -. ش
9) . 1340-1253 ه -. ش
10) . در جمع روحانيّون و طلّاب حوزه ى علميّه و ائمّه ى جمعه و جماعات استان بوشهر 1370/10/11
11) . 1264-1342 ه -. ق
سنجش قدر و قيمت جمعيّتها و ملّتها است، بايد بگوييم مردم لار و منطقه ى لارستانِ بزرگ، به حسب اين مقياسها و معيارها جزو برجسته ترين مردم كشورِ پهناور ما هستند. آن روزى كه مسئله ى آزادى خواهى و مبارزه ى با استبداد در كمتر نقطه اى از كشور مطرح بود، در اين منطقه به بركت روحانيّتِ اين مجتهد بزرگ و آگاه، مسئله ى مبارزه با استبداد براى مردم مطرح شد. آن روزى كه مقاومت در مقابل اشغالگران خارجى براى بسيارى از ملّتهاى منطقه ى ما و ملّت خود ما چندان معناى روشنى نداشت، مردم منطقه ى لارستان به رهبرى اين سيّد بزرگوار در برابر اشغال انگليس ايستادند؛ در مقابل زورگويى انگليسها جان خودشان را كف دست قرار دادند. مرحوم آيت الله آسيد عبدالحسين لارى در نامه اى كه به فرزند خودش مينويسد، مينويسد فشارها زياد است، امّا من تا آخرين قطره ى خون خودم ايستاده ام. وقتى رهبر اين جور است، وقتى پيشواى مردم اين جور صادقانه مى ايستد، به طور طبيعى عزم و اراده ى ملّى در جهت درست به كار مى افتد و ملّتها را هدايت ميكند. بعد از آن بزرگوار هم فرزند او، مرحوم آيت الله آسيد عبدالمحمّد كه شخصيّت برجسته ى روحانى است هم مبارزاتى را انجام دادند.(1)
ميرزاى شيرازى(2)... آن عالم بزرگ تاريخ روحانيّت و پرچمدار يك مبارزه ى پُرمغز و پُرمعنا عليه مراكز فساد و كانونهاى طغيان و انحراف. حركت ميرزاى شيرازى كه برخلاف بسيارى از حوادث 150 سال اخير، متأسّفانه هنوز كار درست و كاملى درباره ى آن نشده است، يك حركت
ذو ابعاد و پُرمعنا و بسيار پُربركت بوده است. آن يك سطرى كه ميرزاى شيرازى نوشت و آن روز بساط كمپانى انگليسى را از ايران برچيد و سلطه ى استعمارى را موقّتاً از كشور قطع كرد، يك مبارزه ى چندجانبه [بود]:
اوّلًا، مبارزه با دستگاه استبدادى سلطنت مطلقه ى ناصرالدّين شاهى بود كه در اوج خود هم بود؛ يعنى تا آن روز چهل و چند سال بود كه آن پادشاه ظالم بر ايران حكومت مطلقه ميكرد و حقيقتاً هيچ چيز هم جلودار او نبود. مفاسد حكومت ناصرالدّين شاهى، هم دامنه ى اقتصادى داشت، هم دامنه ى سياسى داشت، هم دامنه ى معارفى و دينى داشت؛ مثلاً يكى از اهداف ناصرالدّين شاه طبق اسنادى كه امروز در اختيار هست، اين بود كه نفوذ علما را در جامعه كم كند. بعضى از غرب زده ها و قدرت زده هاى زمان ما ميخواستند مبارزه ى رضاخان با روحانيّت را به حساب جريانات روشنفكرى بگذارند؛ كه بله، رضاخان ميديد كه علما مرتجعند و چون ميخواست كشور را نوسازى كند، لذا با علما مبارزه ميكرد! معلوم ميشود كه اين قضيّه اين طورها نيست؛ مسئله ى مبارزه ى با علما، در دستور كار همه ى سلاطين مستبد بود؛ نميتوانستند در كنار و روبه روى خود كانون قدرتى را تحمّل كنند كه تا اعماق دل مردم نفوذ دارد. رضاخان با همان انگيزه اى با علما برخورد ميكرد كه ناصرالدّين شاه ميخواست برخورد كند. در همين قضيّه، ميرزاى بزرگ (رضوان الله عليه) قبلاً يكى دو نامه به ناصرالدّين شاه نوشت و او را از اين كارها نهى كرد؛ امّا او با تعبيرات توهين آميز و سبكى به ميرزا جواب داد: شما مشغول درس و كار خودتان باشيد؛ به اين كارها كارى نداشته باشيد! مى بينيد كه اين عبارت هم عبارت آشنايى است و در طول اين صد و چند سال، طرف داران قدرت مطلقه ى شخصى، بارها آن را به علما گفتند: برويد مشغول مدرسه و مسجد خودتان باشيد؛
به سياست چه كار داريد! پس ناصرالدّين شاه داراى يك حكومت مطلقه و مستبدّ فردى بود كه با اخلاق و اقتصاد و دين و روحانيّت محبوب مردم معارضه و ناسازگارى داشت. بنابراين، يك بعد فتواى ميرزاى شيرازى، مبارزه با اين خودكامه و كشيدن دندان قدرتمند اين پلنگ تيزدندان بود؛ و حقيقتاً دندان او كشيده شد و قدرت او كم شد. اين قضيّه مربوط به سال 1308 هجرى است؛ يعنى چهار سال پيش از رحلت ميرزا و تقريباً پنج سال پيش از مرگ ناصرالدّين شاه.(1)
ثانياً، مبارزه ى با استعمار و نفوذ خارجى ها در اين كشور بود. در چند سال آخر عمر ناصرالدّين شاه سالهاى اوّل قرن چهاردهم؛ يعنى از سال 1300 به بعد، كار دربار ناصرالدّين شاه، امتياز دادن به اين دولت و آن دولت، اين كمپانى و آن كمپانى و گرفتن پول و فروختن مملكت شده بود؛ مثل امتياز رويتر و همين امتياز تنباكو و غيره! با آن حركت عظيم ميرزا و آن فتواى كوبنده، جلوى اين انحصارها و امتيازها و دخالتهاى خارجى هم گرفته شد.(2)
ثالثاً، مبارزه ى با غرب زدگانى بود كه در همان ايّام، تازه شروع به ايجاد جريانهاى فكرى در داخل كشور كرده بودند و روى خودشان نام «روشنفكر» گذاشته بودند؛ از قبيل ميرزا ملكم خان و امثال او؛ كه اينها نه فقط با اين حركت خيانتبار ناصرالدّين شاه مبارزه نكردند، بلكه همين شخص نام برده كه او را به اصطلاح بنيانگذار و پدر روشنفكرى در ايران دانسته اند،
حتّى خود دلّال انحصارات خارجى هم بود! آنهايى كه دم از روشنفكرى و دفاع از منافع ملّت ميزدند، آن طور برخورد كردند؛ امّا روحانيّت و در رأس آن ميرزاى بزرگ، اين گونه قاطع و كوبنده با همه ى اينها مبارزه كرد؛ اين پرچم پُرافتخارى است كه ميرزاى شيرازى آن را بلند كرد و بعد از او اين پرچم نخوابيد. اگرچه قبل از ميرزا هم از اين گونه قضايا بود، زمان ميرزاى قمى، زمان كاشف الغطاء و ديگران و ديگران، كه در دفاع از منافع ملّت اسلامى و اسلام و مسلمين و ورود در مسائل اجتماعى سعى وافرى داشتند، ليكن نمونه ى كامل آن، اين حركت بود.(1)
بعد از ميرزا نيز شاگردان او و بزرگان حوزه ى علميّه ى نجف و كربلا و سامرّا و قم و بقيّه ى مراكز اسلامى، هرجا كه محلّ حضور يك رهبر اسلامى و حضور قدرتمندانه ى اسلام بود، حضور داشتند؛ و اين يكى از عجايب تاريخ ايران است؛ و عجيب تر اين است كه اين حادثه براى مردم ما شناخته شده نيست! مردم ما نميدانند كه وقتى ايتاليايى ها وارد ليبى شدند و آن كشور را اشغال كردند، مرحوم سيّد محمّدكاظم طباطبايى صاحب عروه و بعضى ديگر از مراجع قم، به نفع مردم مسلمان ليبى و عليه ايتاليايى ها فتواى جهاد دادند. مردم نميدانند كه وقتى انگليسى ها در بوشهر نيرو پياده كردند، مرحوم آيت الله العظمى سيّدعبدالحسين لارى آن ملّاى مجاهد طراز اوّل، اعلام جهاد داد و مردم را مسلّح كرد و خودش نيز مسلّح شد و پيشاپيش مردم حركت و جهاد كرد. مردم ايران نميدانند كه مرحوم شيخ الشّريعه ى اصفهانى، مرجع تقليد بزرگ ساكن نجف فتوا داد كه استعمال اجناس مصنوعه ى در داخل كشور لازم است و مردم بايد از
1) . در ديدار با جمعى از روحانيّون، ائمّه ى جماعات و وعّاظ نقاط مختلف كشور در آستانه ى ماه مبارك رمضان 1370/12/14
استفاده از مصنوعات خارجى اجتناب كنند، تا به اين ترتيب ديگران در داخل كشور نفوذ نكنند. همه ميدانند كه در ژاپن، حدود صد سال پيش از اين گفتند كه مردم حق ندارند از مصنوعات خارجى استفاده كنند، تا در داخل آن كشور چرخ اقتصاد به كار بيفتد؛ امّا نميدانند كه در همان زمان، بلكه زودتر از آن، عين همين پيشنهاد و همين فتوا، از طرف مراجع و علماى شيعه صادر شد؛ منتها متأسّفانه در داخل كشور، هيچ كس از سرجنبانها و اهل قلم و اهل سياست و روشنفكران كمكشان نكرد! فتواى ميرزاى شيرازى دوّم مرحوم ميرزا محمّدتقى شيرازى در مقابله ى با انگليسى ها و فتواى تحريم انتخابات قلّابى انگليسى ها در عراق، نمونه اى ديگر از حضور علما در صحنه ى سياست است. آن روز مرحوم شريعت اصفهانى فتوا داد كه شركت در انتخابات قلّابى انگليسى ها حرام است؛ كار سياسى از اين روشن تر، از اين قوى تر، از اين روشن بينانه تر؟ امروز مسئله ى آن انتخابات يواش يواش دارد از لابلاى كتابها خارج ميشود! آن علما و مراجع، سلف صالح شما هستند. اين است معناى آن مطلبى كه امام بزرگوار ما مكرّر ميفرمودند كه علما پيشوايان نهضت مردم عليه ظلم و استبداد در طول ساليان متمادى بوده اند؛ و اينها است كه به شخصيّتهايى مثل مرحوم سيّدحسن مدرّس و مرحوم آيت الله كاشانى منتهى شد؛ اينها طلبه هاى همان مدرسه و شاگردان همان اساتيد بودند كه اين طور در ايران درخشيدند.(1)
قضيّه ى مرحوم ميرزا كوچك جنگلى يك قضيّه ى ويژه است؛ اگرچه كه در آن دوره ى خاص، يعنى در دوره ى فاصله ى بين مشروطيّت و سرِ
1) . در ديدار با جمعى از روحانيّون، ائمّه ى جماعات و وعّاظ نقاط مختلف كشور در آستانه ى ماه مبارك رمضان 1370/12/14
كار آمدن رضاخان، حوادث گوناگونى در كشور به وجود آمده و همزمان با نهضت جنگل، چند كار بزرگ ديگر هم در گوشه وكنار كشور؛ مثل مرحوم شيخ محمّد خيابانى در تبريز، يا كلنل محمّدتقى خان پسيان در مشهد؛ اتّفاق افتاده - كه اينها همه تقريباً همزمان است - لكن قضيّه ى جنگل يك قضيّه ى ويژه است. خب ما قضاياى تبريز را و حضور مرحوم شيخ محمّد خيابانى و اينها را خوب ميدانيم، هم در تاريخ نوشته شده و هم قضاياى خصوصى و اطّلاعات زيادى داريم، امّا آن صبغه ى مردمى و نجابتى كه در كار مرحوم ميرزا كوچك خان جنگلى هست، در هيچ كدام از اين دو سه كار ديگرى كه همزمان در آن دوره اتّفاق افتاد در سرتاسر ايران، نظير ندارد. ميرزا كوچك... يك روحانى است، يك طلبه است... در اينكه طلبه بوده، در اينكه روحانى بوده، هيچ شكّى نيست؛ در حوزه ى خودِ رشت، بزرگانى هم در آن وقت بوده اند كه ميتوانسته از آنها استفاده كند، در اين هيچ ترديدى نيست. بنابراين منشأ حركت ميرزا كوچك خان، يك منشأ صددرصد دينى و اعتقادى است.
رفتار او هم يك رفتار دينى و اعتقادى است، يعنى انسان مشاهده ميكند با اينكه در درون تشكيلات خودشان مخالفينى داشت، بعضى از اقشار گوناگون ممتاز هم با او مخالفت ميكردند، امّا مرحوم ميرزا كوچك در برخورد با اينها كاملاً حدود شرعى را رعايت ميكرده و اهل درگيرى با داخل نبوده. مثلاً كسانى بودند كه مخالفتهاى اعتقادى با ايشان داشتند؛ همراهان ايشان - آن افراطى ها - ميگفتند اينها را بزنيم سركوب كنيم! ميرزا كوچك نميگذاشته، جلوى اينها را ميگرفته و مانع ميشده از اينكه اين كار را بكنند؛ يعنى رفتار هم يك رفتار دينى است.
و حركت، يك حركت صددرصد اسلامى و ايرانى است. خب آن زمان ميدانيد ديگر، آن غوغاى نهضت ماركسيستى و تشكيل شوروى و هياهويى كه در دنيا و در بين ملّتها راه افتاده بود و جاذبه اى كه براى بعضى
از ملّتها به وجود آورده بود، طبعاً يك عدّه اى را مجذوب خودش كرده بود و دوروبرى هاى ايشان هم از اين طريق به ايشان خيانت كردند. لكن اين مرد به خاطرِ پايبندى اش به اسلام، جذب تفكّر ماركسيستى نشد و رد كرد به طور صريح و قاطع آن نظريّه را؛ با اينكه جزو نزديك ترين هايى كه با او از اوّل همراه بودند، گرايش پيدا كردند. البتّه آنها هم ناكام از دنيا رفتند، هيچ كدام آنها هم خيرى از اين زندگى نديدند و از آن جريان بلشويكى هيچ خير و تجاوب جوانمردانه اى مشاهده نكردند. و [ميرزا كوچك با اين جريان] مخالفت كرد، [چرا كه با] اجنبى مخالف بود؛ يعنى چون سياستى بود كه از طرف اجانب بود [با آن مخالفت كرد]. با اينكه اينها مقابله شان با دستگاه هاى حاكم مثل انگليس و روسهاى قزّاق و مانند اينها بود؛ امّا درعينِحال به آن طرف هم جذب نشد؛ استقلال را حفظ كرد. يك نمونه ى خيلى برجسته اى است ميرزا كوچك خان؛ خداوند ان شاءالله درجاتش را عالى كند.(1)
آيت الله كاشانى كسى است كه اگر او نبود، نهضت ملّى شدن صنعت نفت يقيناً در اين كشور به وقوع نميپيوست. من به جوانان عرض ميكنم، با تاريخ گذشته ى نزديك كشورتان آشنا شويد؛ چون يكى از راه هاى فريب و اغواگرى، تحريف تاريخ است كه امروز متأسّفانه اين كار بِوُفور صورت ميگيرد. مرحوم كاشانى كسى است كه به كمك او دكتر مصدّق و ديگر سرانِ نهضت ملّى شدن صنعت نفت توانستند حمايت مردم را به اين حركت جلب كنند؛ وَالّا حمايت مردم جلب نميشد. كسى مصدّق را نمى شناخت؛ كسى معناى ملّى شدن صنعت نفت را نميدانست؛ توده هاى عظيم مردم كه رأى و حضور و اقدام آنها در تحوّلات اجتماعى
1) . در ديدار اعضاى ستاد برگزارى كنگره ى بزرگداشت ميرزا كوچك خان جنگلى 1391/8/29
تعيين كننده است، در جريان وارد نبودند و براى آنها توضيح داده نشده بود. دستگاه دربار كه مخالف چيزفهمىِ مردم بود، خودش هم عامل دست انگليسى ها بود. روشنفكران و سياسيّونى كه جهت حركتشان اين بود، وسيله و راهى نداشتند و مردم به آنها اعتماد نميكردند. مرحوم آيت الله كاشانى وارد ميدان شد. سابقه ى اين مرد را، علما مى شناختند و مردم ايران هم به او ارادت داشتند. او كسى بود كه به وسيله ى قشون غاصبِ مداخله گرِ انگليس در ايران، از كشور تبعيد شده بود. شما ببينيد آن روز وضع كشور چگونه بود. امروز به استقلال سياسى ملّت ايران نگاه كنيد، ببينيد هيچ قدرتى در دنيا نميتواند هيچ گونه موضع گيرى اى حتّى موضع گيرى زبانى را بر دولتمردان ما تحميل كند؛ امّا آن موقع چنين بود كه يك دولت بيگانه در دنباله ى جنگ بين الملل دوّم كه انگليسى ها و آمريكايى ها و روسها در زمان حكومت محمّدرضاى پهلوى از چند طرف وارد كشور ما شده بودند به خودش جرئت ميداد كه يك عالم دينى را به خاطرِ مخالفت با سياست انگليس بگيرد و به خارج از كشور تبعيد كند! البتّه قبلاً او را در قلعه ى فلك الافلاك خرّم آباد زندانى كردند، كه من رفتم آن سلّولى را كه ميگفتند مرحوم آقاى كاشانى در آنجا زندانى بود، از نزديك ديدم. وقتى كه از تبعيد به تهران برگشت، امواج احساسات و ارادت مردم نسبت به اين روحانى مجاهد و مبارز، چنان طوفانى به راه انداخت كه همه ى دشمنان را پس زد و انگليسى ها و ديگران حساب كار خود را كردند و فهميدند كه مبارزه با اين عالم روحانى به جايى نخواهد رسيد. بعد، مرحوم آيت الله كاشانى به عنوان نماينده ى مردم تهران و رئيس مجلس آن روز، پشتيبان طرح ملّى شدن صنعت نفت شد. نمايندگان مرحوم آيت الله كاشانى به سرتاسر كشور مسافرت ميكردند. من خودم آن وقت نوجوان بودم. نماينده ى مرحوم آيت الله كاشانى به مشهد آمد و منبر رفت. او چنان دلهاى مردم را مثل مغناطيس به خود جذب ميكرد كه هيچ عامل ديگرى نميتوانست جاى اين حركت
را بگيرد. و به اين ترتيب در سال 1329 شمسى يعنى 51 سال قبل كه شروع نهضت ملّى شدن صنعت نفت ايران است، مردم طرف دار ملّى شدن صنعت نفت ايران شدند و على رغم اينكه محمّدرضا موافق نخست وزيرى مصدّق نبود، به پشتيبانى حمايت مردمى، مصدّق نخست وزير شد. اگر مرحوم آيت الله كاشانى اين حمايت عظيم مردمى را براى مصدّق به وجود نمى آورد، او نخست وزير نميشد. بعد در سال 1331 كه ضدّ حمله ى دربار عليه مصدّق شروع شد و او از نخست وزيرى بركنار گرديد، فقط يك عامل توانست مجدّداً قدرت را به مصدّق برگرداند و او مرحوم آيت الله كاشانى بود. اينها جزو واضحات تاريخ است؛ جزو حوادثى است كه كسانى كه آن روز بودند، ديده اند و از قضاياى آن خبر دارند و به روشنى ميدانند چه گذشته است؛ ليكن عدّه اى عمداً اينها را كتمان ميكنند و نميگذارند اين حرفها به گوش نسل حاضر برسد؛ كه البتّه مقاصدشان معلوم است. وقتى شاه، قوام السّلطنه را به جاىِ مصدّق به نخست وزيرى انتخاب كرد، مرحوم آيت الله كاشانى در مقابل قوام السّلطنه اعلاميّه داد؛ مردم كفن پوشيدند و در تهران و شهرهاى ديگر به خيابانها آمدند؛ لذا قوام السّلطنه سه روز بيشتر نتوانست به عنوان نخست وزير بماند. اصلاً مگر ميشد در مقابل امواج عظيم مردم كه آيت الله كاشانى راه انداخته بود، مقاومت كرد؟ لذا قوام السّلطنه كنار رفت و دوباره مصدّق بر سرِ كار آمد. انگليسى ها نفت ايران را مِلك شخصى خود به حساب آورده بودند و ده ها سال استفاده ى غاصبانه ميكردند و مال ملّت ايران را تقريباً مفتِ مفت ميبردند و دربار سلطنت هم براى اينكه چهار روز بيشتر به حكومت ننگين خود ادامه دهد، با انگليسى ها همكارى ميكرد. امّا اين بساط را نهضت ملّى شدن صنعت نفت به هم زد، كه عامل و سرچشمه ى اصلى جوشش در اين نهضت، همين مرد بزرگ و شجاع بود: مرحوم آيت الله سيّدابوالقاسم كاشانى.(1)
1) . در اجتماع بزرگ مردم شهرستان كاشان و آران و بيدگل 1380/8/20
دشمن فهميد كه راز پيروزى ملّت ايران چيست؛ لذا درصدد برآمد تا سياسيّون و سردمداران دولتى را از روحانيّت و دين جدا كند. آنها را از آيت الله كاشانى جدا كردند و بينشان فاصله انداختند و متأسّفانه موفّق هم شدند. از سى تير 1331 كه مرحوم آيت الله كاشانى توانست ملّت ايران را آن طور به صحنه بياورد، تا 28 مرداد 1332 كه عوامل آمريكا در تهران توانستند مصدّق را سرنگون و تمام بساط او را جمع كنند و مردم هيچ حركتى از خود نشان ندادند، يك سال و يك ماه بيشتر طول نكشيد. در اين يك سال و يك ماه، با وساطت ايادى ضدّ استقلال اين كشور و با توطئه ى دشمنان اين ملّت، دكتر مصدّق مرتّب فاصله ى خود را با آقاى كاشانى زياد كرد، تا اينكه مرحوم آيت الله كاشانى چند روز قبل از ماجراى 28 مرداد نامه نوشت - همه ى اين نامه ها موجود است - و گفت من ميترسم با اين وضعى كه داريد، عليه شما كودتا كنند و مشكلى به وجود آورند. دكتر مصدّق گفت: من مستظهر به پشتيبانى مردم ايران هستم! اشتباه او همين جا بود. ملّت ايران را سرانگشت روحانيّت كسى مثل آيت الله كاشانى وادار ميكرد كه صحنه ها را پُر كند و به ميدان بيايد و جان خود را به خطر بيندازد. در 28 مرداد كه كاشانى منزوى و خانه نشين بود و در واقع دولت مصدّق او را منزوى و از خود جدا كرده بود، عدم حضور او در صحنه موجب شد كه مردم نيز در صحنه حضور نداشته باشند؛ لذا كودتاچى هاى مأمور مستقيم آمريكا توانستند بيايند و به راحتى بخشى از ارتش را به تصرّف درآورند و كودتا كنند. يك مشت اوباش و الواط تهران را هم راه انداختند و مصدّق را سرنگون كردند. پس از آن، ديكتاتورىِ محمّدرضا شاهى به وجود آمد كه 25 سال اين ملّت زير چكمه هاى ديكتاتورى او لگدمال شد و ملّى شدن صنعت نفت هم در واقع هيچ و پوچ گرديد؛ چون همان نفت را به كنسرسيومى دادند كه آمريكايى ها طرّاحى آن را كردند. هرچه دشمن
خواست، همان شد؛ به خاطرِ جدا شدن از روحانيّت و دين. اينها عبرت است.(1)
امام (رضوان الله عليه) بارها اسم «مدرّس» را مى آوردند. مگر خصوصيّت مدرّس چه بود؟ از مدرّس عالِم تر هم داشتيم. خصوصيّت عمده ى مدرّس اين بود كه هيچ عامل ارعاب و تهديد و تطميع و فريبگرى در او اثر نميكرد. همان وقتى كه على الظّاهر فضا را بر ضدّ او آن چنان متشنّج كرده بودند كه عليه اش شعار ميدادند، او ايستاد و حرف خودش را زد. اين خصوصيّت يك نماينده ى خوب در مجلس است. بعضى ها زود مرعوب ميشوند! من بارها عرض كرده ام كه قدرتهاى استكبارى يعنى همين قدرتهاى سلطه گرِ جهانى كه مرتّب روى اين كشور و آن كشور دست مى اندازند و دولتها و ملّتها را زير يوغ خودش ميكشانند، عمده ى كارشان از ترساندن ميگذرد. قدرت واقعيشان آن قدر نيست كه بر زبان مى آورند. بديهى است اين همه كه اينها با اين انقلاب و با اين كشور بدند، اگر قدرت داشتند، تاكنون اين انقلاب اين طور رشد نميكرد و اين گونه نميماند. آيا اين خود دليل نيست كه سلطه گران آمريكا و صهيونيستهاى عالم، آن چنان كه ادّعا ميكنند، قدرت ندارند؟! اينها عمده ى كارشان را از راه تهديد و مرعوب كردن پيش ميبرند. نماينده بايد كسى باشد كه مرعوب نشود. چه كسى مرعوب نميشود؟ آدمى كه دلش به خدا متّكى باشد. وقتى انسان به خدا متوكّل بود، از هيچ كس مرعوب نميشود. ما يك نمونه ى زنده ى كسانى را كه مرعوب نميشوند در زمان خودمان ديديم؛ يعنى امام (رضوان الله عليه) و هزاران نمونه ى ديگر را در ميدان جنگ و در ميدانهاى سياست ملاحظه كرديم. اين جوانان مؤمن
1) . در اجتماع بزرگ مردم شهرستان كاشان و آران و بيدگل 1380/8/20
و پاك باخته، از خدا ترسيدند؛ از هيچ كس غير خدا نترسيدند: «اَلَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ »(1).(2)
انگليسى ها قراردادى را با دولت قاجاريه در ميان گذاشتند كه بر اساس آن قرارداد، تمام مسائل مالى و تمام مسائل نظامى كشور ايران در قبضه ى انگليسى ها قرار ميگرفت. مرحوم سيّدحسن مدرّس، آن عالم آگاه، با اين قرارداد مخالفت كرد و نگذاشت اين لايحه در مجلس شوراى ملّىِ آن روز تصويب شود. بعد كه انگليسى ها از اينجا محروم شدند و ديدند نميشود اين طور عمل كرد، به فكر تازه اى افتادند. فهميدند بايد در ايران يك ديكتاتور را بر سرِ كار بياورند تا امثال مدرّس را قلع وقمع كند؛ با مردم با كمال خشونت رفتار كند؛ خواسته هاى انگليس را اعمال كند. لذا رضاخان را بر سرِ كار آوردند. ماجراى به سلطنت رسيدن رضاخان در ايران، يكى از ماجراهاى بسيار عبرت انگيز تاريخ ما است. ماجرايى است كه همه ى جوانهاى اين كشور، امروز بايد بدانند. هرج ومرج قبل از رضاخان، به وسيله ى مشت پولادين رضاخان و با كمك دولت انگليس از بين رفت و يك نظم تحميلى و استبدادى در كشور به وجود آمد كه 55 سال ادامه پيدا كرد. نفوذ انگليس در دستگاه هاى سياسى و فرهنگى كشور ما، مردم را تحت فشار قرار داد.(3)
وقتى كه عالم شيعى در حوادث بزرگ اجتماعى حضور دارد، در اين
طبعاً اسلاميّت هست، مقابله ى با هر دستگاه ظلم و استعمار و استكبار اعمّ از استعمار خارجى يا استبداد داخلى درش هست، مردمى بودن قهراً درش هست، امتداد داشتن در متن مردم و در خودِ روحانيّت درش هست. شما ملاحظه كنيد، همين كارى كه مرحوم آقاى آقانجفى اصفهانى و اخوى ايشان مرحوم حاج آقا نورالله انجام دادند، اين كار از قبل از مشروطه شروع شده، يعنى از زمان تحريم تنباكو و تا زمان رضاخان ادامه پيدا كرده؛ درحالى كه در خلال اين مدّت چه حوادث تلخى براى اينها پيش آمده: هم براى خود مرحوم آقانجفى كه تبعيد شد، مورد تحقير قرار گرفت، به او اهانت شد، همين طور كه شما ميگوييد مورد تهمت قرار گرفت و ابهاماتى در مورد ايشان به ذهنها القا شد؛ مرحوم حاج آقا نورالله(1)هم كه معلوم است، بعد آمد و مسموم شد و به شهادت رسيد. بنابراين نفسِ حضور روحانى عالم برجسته ى دينى خودش يك موضوعيّتى دارد.(2)
اوّلين گام در تحوّل اين است كه رفتار خودمان، كيفيّت كارمان، عزل و نصب خودمان، اِعمال مديريّت خودمان، جذبه اى كه به خرج ميدهيم، انعطافى كه به خرج ميدهيم، برخوردى كه با طبقات مخاطب و مراجع به خودمان انجام ميدهيم، اسلامى باشد.(1)
اگر امروز احكام اسلام در اين مملكت اجرا شود؛ همه ى گره ها و مشكلات باز و حل خواهد شد. ما هرچه عقب مانده ايم، به خاطرِ اين است كه در اين زمينه ها يا كوتاهى كرده ايم يا نشده است.(2)
اسم ما دولت اسلامى باشد، كافى نيست؛ بايد عمل و جهت گيرى ما اسلامى باشد. اگر در اينها اختلال پيدا شد، حركت مستمر و مداوم و پوينده اى كه لازم است تا دولت اسلامى به صورت كامل شكل بگيرد، دچار نُكث ميشود و طبعاً كار عقب مى افتد. البتّه دولت اسلامىِ كامل به معناى واقعى كلمه، در زمان انسان كامل تشكيل خواهد شد؛ ما به قدرِ توان و تلاشِ
خود ميخواهيم مجموعه ى كارگزاران حكومت را به نقطه اى برسانيم كه با نصاب جمهورى اسلامى تطبيق كند.(1)
اگر دولت ما اسلامى شد، آن وقت كشورمان اسلامى خواهد شد. اگر من و شما در معاشرتمان، در رفتارمان، در طلب مالمان، در مجاهدتمان، نتوانستيم خود را به حدّ نصاب برسانيم، از آن دانشجو، از آن جوان بازارى، از آن عنصر در رده هاى پايين دولتى، از آن كارگر، از آن روستايى، از آن شهرى چه توقّعى ميتوانيم داشته باشيم كه اسلامى عمل كنند؟ چرا مردم را بيخود ملامت ميكنيم؟ نبايد ملامت كنيم. اگر كمبودى هست، خودمان را بايد ملامت كنيم.(2)
اوّل، ما اسلامى ميشويم؛ وقتى اسلامى شديم، آن وقت عملِ ما مردم را مسلمان واقعى خواهد كرد و كشور، اسلامى خواهد شد؛ هم احكام و مقرّرات اسلامى است، هم اجرا اسلامى است، هم دولتمردان اسلامى اند، هم مردم به تبع حال و به تبع دولتمردان از لحاظ اخلاقى اسلامى خواهند شد. البتّه شيطان نميميرد؛ شيطان زنده است. هميشه عدّه اى، جريانى، مجموعه هايى هستند كه تسليم شيطان بشوند؛ امّا شكل كلّى، اسلامى خواهد شد.(3)
اميرالمؤمنين (عليه السّلام) از اوائل نوجوانى تا هنگام مرگ، دو صفت «بصيرت» و «صبر»؛ بيدارى و پايدارى را با خود همراه داشت. او يك لحظه دچار غفلت و كج فهمى و انحراف فكرى و بد تشخيص دادن واقعيّتها نشد. از همان وقتى كه از غار حرا و كوه نور، پرچم اسلام به دست پيامبر برافراشته شد و كلمه ى «لااله الاالله» بر زبان آن بزرگوار جارى شد و حركت نبوّت و رسالت آغاز گرديد، اين واقعيّت درخشان را عليّبن ابى طالب (عليه السّلام) تشخيص داد؛ پاى اين تشخيص هم ايستاد و با مشكلات آن هم ساخت؛ اگر تلاش لازم داشت، آن تلاش را هم انجام داد؛ اگر مبارزه لازم داشت، آن مبارزه را كرد؛ اگر جانفشانى ميخواست، جان خود را در طَبق اخلاص گذاشت و به ميدان برد و اگر كار سياسى و فعّاليّت حكومت دارى و كشوردارى ميخواست، آن را انجام داد. بصيرت و بيدارى او، يك لحظه از او جدا نشد. دوّم، صبر و پايدارى كرد و در اين راه استوار و صراط مستقيم، استقامت ورزيد. اين استقامت ورزيدن، خسته نشدن، مغلوب خواسته ها و هواهاى نفس انسانى كه انسان را به تنبلى و رها كردن كار فرا ميخواند نشدن، نكته ى مهمّى است.(1)
آرى؛ عصمت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) قابل تقليد نيست. شخصيّت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) قابل مقايسه با هيچ كس نيست. هر كدام از انسانهاى بزرگى كه ما در محيط و يا در تاريخ خودمان هم مشاهده كرده ايم، اگر بخواهند با اميرالمؤمنين (عليه السّلام) مقايسه شوند، مثل مقايسه ى ذرّه با آفتاب است؛ قابل مقايسه نيستند، امّا اين دو خصوصيّت در اميرالمؤمنين (عليه السّلام) قابل تقليد و قابل پيروى است. كسى نميتواند بگويد كه اگر اميرالمؤمنين (عليه السّلام) صبر و بصيرت، يعنى بيدارى و پايدارى داشت به خاطرِ اين بود كه اميرالمؤمنين بود. همه در اين خصوصيّت بايد
1) . در ديدار با گروه كثيرى از دانشجويان و دانش آموزان به مناسبت سيزدهم آبان 1377/8/12
سعى كنند كه خودشان را به اميرالمؤمنين (عليه السّلام) نزديك كنند؛ هرچه همّت و استعدادشان باشد.(1)
آنچه را كه بر طبق مصلحت كشور و مصلحت نظام نبايد گفت، نميگوييم؛ نه اينكه خلافِ آن را بگوييم، بسيارى از مسائل هست كه گفتنِ آن بر مسئولان كشور حرام است؛ نبايد بگويند. ما اگر همه ى آن چيزهايى را كه ميدانيم، بگوييم، فقط شما كه نميشنويد، آنهايى كه دشمن شما هستند، آنها هم ميشنوند... بلاشك نبايد برخى از مطالب را گفت. امّا آنچه را كه نبايد گفت، نبايد گفت؛ نه اينكه بايد خلاف آن را گفت و در اذهان شوب ايجاد كرد؛ شائبه اى به وجود آورد. قبلاً اين روشن باشد، معلوم باشد؛ حرف ما همان است كه از ما ميشنويد؛ چه در نماز جمعه، چه در ديدارهاى عمومى، چه در ديدارهاى دانشجويى و ديدارهاى گوناگونِ اختصاصىِ ديگر.(2)
مواظب باشيد مرزهايتان را مشخّص كنيد. كسانى هستند كه مزدور آنهايند؛ كسانى هستند كه نوكر آنهايند؛ كسانى هستند كه در خدمت آنهايند. مرزهايتان را با اينها هم روشن كنيد و مشخّص كنيد. ملّت ايران وقت انتخابات كه ميرسد، احتياج به بصيرت دارد؛ نگاه كند ببيند دشمن چه موضعى گرفته است در قبال اين حركت عظيم مردمى؛ حواس خود را جمع كند، تصميم درست بگيرد. اين هم وظيفه ى ما مردم است كه بايِستى مراقبت كنيم. مواظب باشيد مرزهاى ميان شما و دشمن كمرنگ
نشود؛ پاك نشود. مرز وقتى كمرنگ شد، احتمال اينكه كسانى از اين مرز عبور كنند يا دشمن از اين مرز عبور كند و بيايد اين طرف يا دوست و خودى غافل شود و از مرز عبور كند و برود به دامن دشمن، زياد خواهد بود. مرزها را روشن كنيد؛ مشخّص كنيد.(1)
اينكه مى بينيد ملّت ما بعد از 26 سال «مرگ بر آمريكا» را فراموش نميكند، به خاطرِ اين است كه غفلت از توطئه ى استكبار جهانى همان و اسير توطئه شدن همان. در واقع مرگ بر آمريكايى كه مردم ما ميگويند، مثل همان «اعوذبالله من الشّيطان الرّجيم» است كه اوّل هر سوره ى قرآن قبل از «بسم الله الرّحمن الرّحيم» گفته ميشود. استعاذه ى به خدا از شيطان رجيم براى چيست؟ براى اين است كه انسان مؤمن يك لحظه حضور شيطان را فراموش نكند؛ يك لحظه از ياد نبرد كه شيطان آماده ى حمله به او و انهدام حصار معنوى و ايمانىِ اوست. مرگ بر آمريكا هم براى اين است كه ملّت فراموش نكند كه سلطه گران جهانى منافع سرشارى كه در اين كشور داشته اند و دست آنها كوتاه شده، از ياد نبرده اند. آنها هميشه دنبال اين هستند كه همان منافع را باز در داخل اين كشور براى خودشان تأمين كنند و به قيمت نابودى استعداد جوانان و آينده ى اين كشور، بر ثروت و علم و فنّاورى خود بيفزايند. پس ملّت ايران دير شروع كرد؛ از انقلاب اسلامى شروع كرد. تغييراتِ عظيمِ عميقِ اجتماعى بايد در طول چند نسل به وجود بيايد.(2)
در روايات ما هست كه از موارد شبهه بپرهيزيد، زيرا كه نزديك شدن به موارد شبهه، انسان را در خطر لغزش به آن سوى مرز قرار ميدهد.(3)
ما هر روز و هر ساعت، در معرض يك امتحانيم. ملّت ما بايد با همان اراده اى كه اين نظام را در طول چند سال مبارزه و مقاومت به وجود آورد و آن را حفظ كرد، در آينده هم با قدرت و مقاومت و مجاهدت و آگاهى و هوشيارى، اين نعمت بزرگ الهى را حفظ كند. ملّت ما، ملّت هوشيارى است. البتّه، بايد اين آگاهى ها تقويت هم بشود و قدرت تحليل، روزبه روز بالا رود تا مردم در مقابل حوادث بتوانند خودشان را حفظ كنند.(1)
شما خيال نكنيد آمريكا از لحاظ قدرت مادّى ضعيف است؛ نخير! قوى است و همه چيز دارد؛ امّا چيزهايى كه او دارد، بر آنچه كه اين انقلاب دارد، كارگر نيست. آن امكانات، رژيمى را تهديد ميكند كه با كودتا روى كار آمده است و يا با مردم خود ارتباط ندارد. نظام اسلامى چيزى دارد كه بمب و حمله ى خارجى و مانند آنها بر آن كارگر نيست؛ بلكه آن را مستحكم تر ميكند و آن «مردم» است. نظام اسلامى مردم را دارد. تا مردم با نظام اسلامى اند؛ تا مردم اگر ببينند سروصدايى است، پنجره ها را باز ميكنند ببينند چه خبر است و اگر به وجود آنها احتياج است بروند؛ تا جوانان به مسائل انقلاب، احساس حميّت ميكنند؛ تا سياست جزو زندگى مردم است؛ دانشگاه سياسى است، بازار سياسى است، جامعه ى روحانيّت سياسى است و همه وهمه در مسائل سياسى دخالت ميكنند، نظر ميدهند و تحليل ميكنند، كارى از آمريكا و غير آمريكا و بمب اتم و تجهيزات و فنّاورى و پول و دلار و غيره برنخواهد آمد. اين، بخش اوّلِ قضيّه. بنابراين، دشمن نميتواند هيچ كارى بكند. امّا اگر اين نظام اسلامى، مردم را از دست بدهد؛ مردم بى توجّه و دلسرد شوند، ايمانشان سست شود، به فكر
1) . در ديدار جمعى از مبارزان شيعه ى لبنان و اقشار مختلف مردم تهران 1368/6/1
زندگى شخصى خودشان بيفتند؛ هركسى بگويد ما چند سال در خدمت انقلاب بوديم، ديگر بس است، برويم سراغ كارمان؛ تاجر براى تجارت خود، كاسب براى كسب خود، زارع براى زراعت خود، دانشجو و طلبه براى درس خود و آن يكى براى تبليغ خود، ارزش بيشترى قائل شوند، مسائل كشور و انقلاب، البتّه آسيب پذير است. ما از آسمان كه نيفتاده ايم! ما ذاتاً كه بر ملّتهاى ديگر؛ امّتهاى تاريخ و گذشتگان خودمان، رجحانى نداريم. رجحان اين ملّت به دليل انتخاب راه خدا و ايمان بود؛ به سبب حضورش بود كه «من كان لله كان الله له» ؛ هر كس در خدمت اهداف الهى باشد، خدا كمكش ميكند. «وَ لَيَنْصُرَنَّ اَللّٰهُ مَنْ يَنْصُرُهُ »(1)هر كس خدا را نصرت كند، خدا هم نصرتش ميكند. تابه حال اين طور بود. اگر خدا را نصرت نكنيم، قضيّه بعكس و طور ديگرى ميشود و دشمن، مسلّط خواهد شد.(2)
شما دانشجويان؛ و حتّى دانش آموزان مدارس، روى اين ريزترين پديده هاى سياسى دنيا فكر كنيد و تحليل بدهيد. گيرم كه تحليلى هم بدهيد كه خلاف واقع باشد؛ باشد! كشورى كه جوانانش سياسى نباشند، اصلاً توى باغ مسائل سياسى نيستند، مسائل سياسى دنيا را نميفهمند، جريانهاى سياسى دنيا را نميفهمند و تحليل درست ندارند. مگر چنين كشورى ميتواند بر دوش مردم، حكومت و حركت و مبارزه و جهاد كند؟ اين نكات ريز را، بايد جوانان ما درك كنند.(3)
بدانيد حفظ نعمت بمراتب مشكل تر از كسب نعمت است. استقامت
كردن اساس كار است. خيلى از ماها نيّتهايمان خوب است و با نيّتِ خوب وارد ميشويم؛ امّا نميتوانيم اين نيّت را نگه داريم؛ اين نيّت در اثناى راه به موانعى برخورد ميكند؛ سايش پيدا ميكند؛ كمرنگ و ضعيف ميشود و احياناً يك جاذبه ى قوىِ معارضى دل را - كه جايگاه نيّت، دل است - به سوى خودش جذب ميكند؛ يك وقت نگاه ميكنيد، مى بينيد اصلاً نيّت رفت؛ نيّت يك چيز ديگر شده؛ آن وقت راه انسان عوض ميشود. اگر مى بينيد بعضى ها ربّنا الله را گفتند، امّا امروز به جاىِ كعبه رو به بتكده دارند؛ شعارِ خوب را دادند، امّا امروز 180 درجه در جهت عكس آن شعار حركت ميكنند، عاملش اين است؛ نتوانستند نگه دارند. چرا نتوانستند؟ چون در اثناى راه، جاذبه ها پيدا ميشود.(1)
ميدانيد كه حركت امام، مشابهتهاى زيادى با نهضت حسينى دارد و تقريباً الگوبردارى شده از حركت حسينى است. گرچه آن حركت، يعنى حركت امام حسين (عليه السّلام) منتهى به شهادت آن حضرت و يارانش شد و اين حركت به پيروزى امام منتهى گرديد؛ ولى اين فارقى ايجاد نميكند. زيرا يك نوع فكر، يك مضمون و يك طرح كلّى بر هر دو حركت حاكم بود. اقتضائات متفاوت بود؛ لذا سرنوشت آن حركت، شهادت امام حسين (عليه السّلام) و سرنوشت اين حركت، حكومت امامِ بزرگوارِ ما شد. اين به طور كلّى، امر روشن و واضحى است.(2)
از جمله ويژگى هايى كه در هر دو حركت، به طور بارزى وجود دارد، موضوعِ «استقامت» است. با كلمه ى استقامت و معناى آن، نبايد عبورى و گذرا برخورد شود؛ چون خيلى مهمّ است.
... عرض من اين است كه امام بزرگوار ما در اين خصوصيّت، به طور كامل دنباله روِ امام حسين (عليه السّلام) شد. لذا، اين خصوصيّت امام، انقلاب را به پيروزى رساند. ثانياً، پيروزى بعد از رفتن خودش را هم تضمين كرد؛ هم پيروزى فكرش و هم پيروزى راهش را كه مظهر آن، همين اجتماع عظيم شما مردم و مظهر وسيع ترش در سطح عالم، گرايش ملّتها به اسلام و به راه امام است. كسب اين پيروزى ها، به خاطرِ استقامت او بود.(1)
اين سه عرصه گاهى در مسائلِ صرفاً شخصى است، مثل همين مثالهايى كه به ذهن مى آيد و همه ميدانيم و عرض شد؛ گاهى در مسائل غير شخصى است؛ مسائل اجتماعى، مسائل عمومى، يا به تعبير ديگر، مسائلى كه سر و كار دارد با سرنوشت يك مجموعه؛ يك امّت، يك ملّت، يك كشور. فرض بفرماييد آن اطاعتى كه انسان بايد بر آن پا بفشارد، اطاعتى است كه اگر آن را انجام بدهيم يا ندهيم، به سرنوشت يك كشور ارتباط پيدا ميكند. فرض بفرماييد اطاعت جهاد فى سبيل الله مثلاً. در دوران دفاع مقدّس، رفتن به جبهه يك اطاعت بود. ايستادگى در امر دفاع از كشور و دفاع از نظام يك امر لازم و يك اطاعت بود. ايستادگى بر دفاع چيزى نبود كه فقط مربوط به شخص خود انسان باشد. هر رزمنده اى كه ميرفت، در واقع داشت سرنوشت كشور را با رفتن خود و ايستادگى خود رقم ميزد. يك وقت اطاعت اين جور است. يا فلان كار بزرگ را كه شما نماينده ى مجلسيد يا وزيريد يا مديريد يا نظامى هستيد يا در يك مؤسّسه ى فرهنگى مشغول كاريد، هر كدام در هرجا كه مشغول كار هستيد و اقدام لازمى را بايد انجام بدهيد، اين اقدام، اطاعت است؛ اطاعت خدا است؛ خدمت به بندگان است. اين يك جهتِ اطاعت به خدا، وظيفه ى در نظام اسلامى است.
1) . در اجتماع پرشكوه زائران مرقد امام خمينى (ره) 1375/3/14
اين هم يك جهت ديگر اطاعت از خدا. مأمورين اين دستگاه، اين نظام الهى، كارهايى كه انجام ميدهند، وظايف الهى است كه دارند انجام ميدهند؛ از صدر تا ذيل. اگر چنانچه از اين كار، شما خسته شديد مأمور انتظامى هستيد، خسته شديد؛ مأمور اقتصادى هستيد، خسته شديد؛ مأمور امنيّتى هستيد، خسته شديد؛ مأمور سياسى هستيد، خسته شديد؛ اين بى صبرى است. اين خلاف توصيه ى «وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ »(1)است. به صبر استعانت كنيد و از صبر كمك بگيريد.(2)
يا يك چيزى كه معصيت است. معصيتى كه تبعه ى آن، دنباله ى زشت و ناخوشايند آن فقط دامنگير شخص شما نميشود. «وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً »(3). گاهى يك چيزهايى هست كه انسان يك حركت خلافى را انجام ميدهد، يك حرف نابجايى را ميزند، يك اقدام نابجايى را ميكند، يك امضاى نابجايى را ميكند - ما مسئولين وضعمان اين جور است - كه تبعاتش دامنگير يك كشور يا يك جماعتى از كشور يا يك قشر ميشود. اين شد گناه. اينجا صبرِ از معصيت، معناى عظيم ترى پيدا ميكند. اين صبر با آن صبرى كه شما مثلاً در مقابل يك رشوه قرار گرفته ايد، صبر ميكنيد و رشوه را نميگيريد، فرق ميكند. اين بسيار كار ممدوحى است، بسيار كار بزرگى است؛ امّا يك صبر در مقابل يك گناه شخصى است. از اين بالاتر، صبر در مقابل گناهى است كه اين گناه فقط دامن شخص را نميگيرد، دامن مجموعه را ميگيرد. پس صبرِ از معصيت، چنين ميدانى دارد.(4)
صبرِ بر مصيبت هم همين جور است. مصائب گاهى مصائب شخصى
انسان است، گاهى مصائب عمومى است. فرض بفرماييد مسئولين كشور با توطئه هاى گوناگون، با تهمتها، با بدگويى ها، با اهانتها و افتراهاى صريح مواجهند؛ مى بينيد ديگر توى اين مجموعه ى عظيمِ ارتباطات بين المللى و اين خبرها و رسانه ها و نوشتارها و گفتارها، چقدر حرف زده ميشود. عليه اسلام جداگانه؛ يعنى عليه جمهورى اسلامى به خاطرِ اسلام، عليه جمهورى اسلامى به خاطرِ انقلاب؛ عليه جمهورى اسلامى به خاطرِ تك تك آرمانهاى نامطلوبِ از نظر استكبار؛ و عليه جمهورى اسلامى به خاطرِ بعضى از اشخاصى كه در جمهورى اسلامى هستند كه آنها نمى پسندندشان. يعنى عليه جمهورى اسلامى از طرق مختلف، به جهات مختلف اين تهاجمات هست. خوب، اينها مصيبت است، صبر كردنش هم آسان نيست. بعضى از سران و مسئولان دنيا كه ما آنها را از نزديك ديده ايم و از حالات بعضى شان شنيده ايم، هستند كه اينها گاهى يك زاويه ى بسيار بازى پيدا ميكنند از اهداف و خطّ مستقيمى كه به خيال خودشان ترسيم كردند؛ فقط به خاطرِ همين مسائل و ملاحظات بين المللى و اهانتهاى بين المللى. تحمّل اينها برايشان سخت است. پس اين هم صبر در مصيبت.
بنابراين صبر را با همه ى اهمّيّتى كه دارد در اين سه عرصه، يك بار در مسائل شخصى بايد ملاحظه كرد كه مهم است و من و شما بيشتر از ديگران بايد به آن اهمّيّت بدهيم، يك بار در عرصه ى مسائل اجتماعى و سياسى و عمومى و ملّى و همگانى كه آن مخصوص من و شما است؛ يعنى مبتلابه آحاد مردم نيست؛ آنها اين جور چيزهايى ندارند؛ مال ماها است؛ مال من است، مال شماى دولتى است، مال شماى قضائى است، مال شماى نماينده ى مجلس است، مال مسئولين است. در هر دو مرحله، در هر دو سطح بايِستى اين سه عرصه را مورد نظر قرار داد و از صبر كمك گرفت؛ از صبر استعانت كرد؛ اين اصل مطلب.
آنچه در كنار اين مطلب عرض ميكنيم، اين است كه يكى
از بى صبرى هايى كه ما گاهى اوقات از خودمان نشان ميدهيم يا شاهد هستيم كه بعضى نشان ميدهند، بى صبرى در مقابل حفظ آرمانها و اهداف انقلاب است. به نظر من اين از همه مهم تر است. جهت گيرى نظام اسلامى؛ بايِستى بر آن پاى فشرد و بر سر آن پايدارى كرد. صبر، اينجا بيش از جاهاى ديگر معنا ميدهد.(1)
ببينيد برادران و خواهران عزيز! شماها مسئولين و كارگزاران اين نظاميد. نخبگان سياسى و فرهنگى و اجتماعى اين نظام، يا جمعى از نخبگان، اينجا جمع هستيد؛ عمده ى مسئولين كشور الان اينجا جمع هستند. من و شما چرا در اين نظام مشغول كار شديم؟ آيا ما از اوّل به دنبال اين بوديم كه حكومتى تشكيل شود، دولتى به وجود بيايد، ما بشويم رئيس دولت، مسئول دولت، وزير دولت، وكيل دولت؟ مگر مقصود اين بوده؟ نه. اگر مقصود اين باشد، بايد عرض كنم زحماتى كه هر كدام از ما ميكشيم اگر با اين نيّت باشد همه اش «هَبٰاءً مَنْثُوراً» (2)است؛ بى ارزش است؛ پيش خداى متعال اجرى ندارد؛ با زوال عمر زائل ميشود، بلكه با زوال مدّت مسئوليّت زائل ميشود. ما فرقمان با بقيّه ى گروه هايى كه در كشورهاى مختلف مى آيند يك رژيمى را تغيير ميدهند، بر سر كار مى آيند و قدرت را به دست ميگيرند، اين است كه ما آمديم براى اينكه يك جامعه ى اسلامى به وجود بياوريم؛ ما آمديم تا حيات طيّبه ى اسلامى را براى كشورمان و براى مردممان بازتوليد كنيم؛ آن را تأمين كنيم. و اگر بخواهيم با يك نگاه وسيع تر نگاه كنيم، چون بازتوليدِ حيات طيّبه ى اسلامى در كشور ما ميتواند و ميتوانست و ميتواند همچنان الگويى براى دنياى اسلام شود، در واقع آمديم براى اينكه دنياى
اسلام را متوجّه به اين حقيقت و اين شجره ى طيّبه بكنيم؛ ما براى اين آمديم. هدف، جز اين چيز ديگرى نبود، الان هم هدف جز اين چيز ديگرى نيست.
نظام اسلامى، نظامى است بر پايه ى مبانى اسلام. هرجا كه توانسته ايم وضع موجود و ساختار كنونى نظام خودمان را بر پايه ى اسلام قرار بدهيم، اين خوب است، مطلوب است؛ هرجا نتوانستيم، سعى ما بايد اين باشد كه آن را بر همان پايه و مبناى اسلامى قرار بدهيم؛ از او نبايد تخطّى كنيم. اين هدف ما است.
راز دشمنى هاى استكبار هم همين است؛ براى خاطر اينكه اسلام، نظام اسلامى و حكومت اسلامى و جامعه ى اسلامى، با ظلم مخالف است؛ با استكبار مخالف است؛ با دست اندازى به زندگى مردم مخالف است؛ با تجاوز به ملّتها مخالف است؛ با فرعونيّت قدرتها مخالف است؛ با استبداد بين المللى مثل استبداد داخلى كشورها مخالف است. اين مخالفت هم فقط مخالفت قلبى نيست؛ نه، مخالفتى است كه در مقام عمل و هرجايى كه اقتضا پيدا كند، بروز خواهد كرد؛ ظهور پيدا خواهد كرد. اين را ميدانند؛ اين از جمهورى اسلامى شناخته شده است. لذا آن كسانى كه اهل تجاوزند، آن كسانى كه اهل دست اندازى به منابع ثروت ديگرانند، اهل استكبارند، اهل فرعونيّت در برخوردهاى سياسى خودشان هستند، با نظام جمهورى اسلامى قهراً مخالفند.
آن روز من در جمع آقايان محترمى گفتم. اينكه گفته ميشود ما با قدرتهاى بزرگ يا با آمريكا تفاهم نداريم، اشتباه است. عدم تفاهمى در كار نيست؛ آنها كاملاً ما را مى شناسند، كما اينكه ما آنها را كاملاً مى شناسيم. ما طبيعت و خوى استكبار را مى شناسيم؛ ميدانيم كه آنها زير ظاهر مخملينى كه بر روى پنجه هاى خشن خود، بر روى چنگالهاى خونين خود كشيده اند، چيست؛ اين را ما ميدانيم، مى بينيم. ما به ادكلن و كراوات و ظاهر شيك
آقايان هرگز فريب نخورده ايم؛ باطنشان را ديده ايم. خودشان هم باطنشان را نشان داده اند؛ در گوانتانامو، در ابوغريب، در عراق، در افغانستان، در اين بمبارانها، در اين زورگويى ها، در اين دخالت كردنِ در همه چيز، در اين دسته بندى ها براى غارت ثروت حتّى از ملّتهاى خودشان و نه [تنها] از ملّتهاى ديگر؛ ملّتهاى ديگر كه هستند. آنها از ملّت خودشان هم غارت ميكنند. كمپانى ها اين جورى اند ديگر اينها را ما شناخته ايم، آنها هم ما را شناخته اند؛ آنها هم ميدانند آن جمهورى اسلامى اى كه با انقلاب آمد و امام آورد و سندهاى جمهورى اسلامى بر آن پافشارى ميكنند، يعنى جمهورى ضدّ ظلم، ضدّ استكبار، ضدّ زياده خواهى، ضدّ تجاوز، ضدّ كنز ثروت و همين چيزهايى كه در قرآن هست. آنها اين را ميدانند، به همين جهت مخالفند. اين نظام ما است.
حالا من و شما كه مسئول در اين نظام هستيم، مظهر واقعى و حقيقى صبر ما، صبر بر اين اصول و اين مبانى و اين پايه ها است. بايد از ميدان در نرويد. اين جور نباشد كه اگر چنانچه درباره ى قصاص اسلامى، درباره ى اقتصاد اسلامى، درباره ى شكل حكومت اسلامى، درباره ى قانون اساسى شما، هو و جنجال و هياهو در دنيا راه انداختند - كه امكانِ اين كار را هم دارند كه هياهو راه بيندازند - شما جا بزنيد؛ نه، بر مبانى خودتان پافشارى كنيد. مبانى شما، عبوديّت خدا است، خدمت به بندگان خدا است، دشمنى با دشمنان خدا است، دشمنى با دشمنان بندگان خدا است؛ شعارهاى ما اينها است. نظام جمهورى اسلامى نظامى است بر اين پايه ها؛ نظامى است عقلانى، نظامى است دانشى. عقلانيّت بايد بر تمام اركان اين نظام از بالا تا پايين حاكم باشد؛ امّا عقلانيّت به معناى تسليم نيست؛ عقلانيّت به معناى هزيمت نيست؛ عقلانيّت براى پيش رفتن و در جهت يافتن راه هايى براى هرچه موفّق تر شدن در رسيدن به اين آرمانها است.
بعضى ها با نام عقلانيّت، با نام اعتدال، با نام پرهيز از جنجال و دردسر
بين المللى، ميخواهند از مبانى انقلاب و اصول انقلاب كم بگذارند! اين نميشود. اين نشانه ى بى صبرى و نشانه ى خسته شدن است. گاهى اين خسته شدن را كه خودشان خسته شده اند به مردم نسبت ميدهند [و ميگويند:] «مردم خسته شده اند!»؛ نخير. مردم آن وقتى كه احساس كنند مسئولين كشور با سربلندى، مسلمانى و عبوديّت خودشان را اعلام ميكنند، خوشوقت ميشوند؛ خوشحال ميشوند. اين مردم، مسلمانند. حركت مردم هم به خاطرِ همين بود. اين مردم مگر همان مردمى نيستند كه انقلاب كردند؟ شعارهاى انقلاب چه بود؟ اين مردم مگر همان مردمى نيستند كه هشت سال اين جنگ مظلومانه را اداره كردند؟ همين مردم اداره كردند. مگر مردم ديگرى هستند؟ غير از آن مردمى كه در اين كشور اين كارهاى بزرگ را انجام دادند، كدام مردم اين كارها را كردند؟ پريشب تلويزيون فرمايش امام را راجع به مرحوم آيت الله طالقانى نقل ميكرد، كه ديدم واقعاً سر تا پاى بيانات امام، از اوّل تا آخرش، كلمه كلمه اش، نكته و حكمت است رحمت و رضوان خدا بر او باد، ايشان در سخنرانى به مردم مطلبى به اين مضمون ميفرمود كه نگاه كنيد ببينيد مردم در تشييع جنازه ى آقاى طالقانى چه گفتند؟ گفتند: «اى نائب پيغمبر ما، جاى تو خالى». عزادارى آنها براى نائب پيغمبر است. مسئله ى نيابت پيغمبر مطرح است؛ عالم دين. اين نكته را امام از حرف مردم استفاده ميكند و به ما تحويل ميدهد. اين درست است. مردم، پايبند اسلامند. در كنار مردم دارى، در كنار مردمى بودن، براى مردم دل سوزاندن، براى مردم كار كردن، به آراى مردم اهمّيّت گذاشتن، به احساسات و عواطف مردم اهمّيّت دادن؛ اين است مردمى بودن. وقتى مردم ببينند شما كه مسئول جمهورى اسلامى هستيد، افتخار ميكنيد، اعتزاز ميكنيد به مسلمانى خودتان، به ضدّ استكبارى بودن خودتان، به ضدّ استبدادى بودن خودتان و از طرفى افتخار و اعتزاز ميكنيد به خدمتگزارى مردم؛ با مردم هستيد، با مردم انس پيدا ميكنيد، به مردم
محبّت ميكنيد، از مردم كمك ميخواهيد در مسائل گوناگون، خب، مردم خرسند ميشوند؛ مردم اين مسئول را دوست ميدارند؛ خوششان مى آيد. ما وظيفه مان اين است. ما حق نداريم از شعارهاى انقلاب و شعارهاى اسلام عقب نشينى كنيم؛ اين، يك بى صبرى است. اين بى صبرى اى است كه نبايد اين را قبول كرد. پايبندى به اين شعارها برخلاف خواست دشمن، برخلاف نظر دشمن، با حركت كشور به سوى پيشرفت به معناى حقيقى كلمه، هيچ منافاتى هم ندارد كه هميشه سعى ميكردند اين جور القا كنند كه اگر اسلامى هستيد، پس ديگر پيشرفت و دست يافتن به مراحل بالاى رفاه مادّى و پيشرفت علمى ممكن نيست؛ نخير، درست بعكس است؛ درست بعكس است. ما پيشرفتهايمان زياد بوده.(1)
توصيه ام به شما برادران عزيز اين است كه هرجا هستيد، هر كارى كه احساس ميكنيد انقلاب بدان نياز دارد، آن را انجام بدهيد. انقلاب به كار آدمهاى كارآمد و صادق نياز دارد. صدق و اخلاص، شرط اوّل است. اگر ما در كسى صدق و اخلاص نبينيم، خيلى احتمال دارد كه كار او هم به درد نخورد و يا در مواقعى مشكل درست كند. انسانى كه صدق و اخلاص ندارد، ولى كارايى دارد، مثل ماشينى ميماند كه اگر مراقبش نبودند و يك پيچ آن اشكال پيدا كرد، گاهى مى بينيد كه ضربه اى هم به آدم ميزند. كارايى انسانى به اين است كه هر فردى، از روى اخلاص و صدق و نيّت صحيح، كارى را كه به عهده اش است، انجام دهد تا انسان تلقّى شود و ماشين نباشد.(2)
با نام و ياد خدا، براى خدمت به خلق خدا نيّت كنيد. وقت را مصروفِ خدمت كنيد، مصروفِ كار كنيد، قصد را خدايى كنيد و آنچه را كه وظيفه ى شما است، با اخلاص و به بهترين وجهى انجام دهيد.(1)
چيزى كه ميتواند دل مردم را به طرف ما جلب كند اخلاص لله است. اين، راز قضيّه است. يكى از حكم قرآنى و يكى از حكم اسلامى، اين است. اين، خودش حكمت است. حكمت يعنى اينكه من و شما، اگر ميانه ى خودمان را با خدا درست كنيم، خدا ميانه ى ما را با مردم، درست خواهد كرد. راه ديگرى وجود ندارد. حكمت، يعنى اين! حقيقتى است فراتر از محاسبات مادّى و حقير؛ اگر شما براى خدا كار كرديد و در راه خدا قدم برداشتيد، خدا مشكل شما را با مردم، حل خواهد كرد. راه، اين است. يعنى اگر انسان، حتّى قصد جلب نفوس را هم داشته باشد، راهش اين است كه با صميميّت عمل كند. امّا ما بايد قصدمان از اين هم بالاتر باشد. ما بايد تكليفمان را انجام دهيم.(2)
ايمان و اخلاص و عمل مخلصانه، عامل قدرت و ثبات ما بود.(3)
يك فرصت ذى قيمتى در اختيار كارگزاران نظام قرار گرفته است. به اين فرصت براى تقرّب به خدا، براى عبادت، براى تكامل نفس، براى
انجام وظيفه اى كه ما را پيش خداى متعال روسفيد خواهد كرد و ذخيره اى محسوب خواهد شد، نگاه كنيد؛ براى آن روزى كه انسان با حسرت به زندگى دنيايى خود نگاه ميكند و دنبال ذخيره اى براى آن روز ميگردد؛ روز قيامت. از اين نظر بايد اين فرصت را حقيقتاً مغتنم بشمريد كه امكان خدمت به شما داده شد؛ اين فرصت، هميشه در دست ما كه نميماند.(1)
خدمت، با اين ارزشى كه عرض شد، خيلى بالاتر از آن است كه انسان آن را وسيله اى قرار بدهد براى اينكه فلان مقصود مادّى يا فلان هدف شخصى خود را برآورده كند. اين چند سال را براى تقرّب به خدا استفاده كنيم. بعضى هستند كه از اين فرصتهاى خدمت استفاده ميكنند براى پُر كردن جيب خودشان؛ براى، به خيال خودشان، تأمين آينده ى خودشان؛ براى آباد كردن زندگى خودشان؛ اين خطا است. اين همانى است كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) مالك اشتر را از آن نهى كرد و فرمود اين مسئوليّتى كه به تو سپرده شده است، طعمه ندان؛ اين يك طعمه نيست كه بيفتى رويش و بنا كنى «دو بدين چنگ و دو بدان چنگال»، خودت را، شكمت را، زندگى ات را بخواهى با اين كار رنگين كنى.(2)
به خدا توكّل كنيد. از خداى متعال توفيق بخواهيد. رابطه تان را روزبه روز با معنويّت و خداى متعال تقويت كنيد. مبادا اشتغالات كارى، شما را از ذكر و توجّه و پرداختن به معنويّات باز بدارد! يعنى يكى از خطرها اين است كه در عمل زدگى غرق بشويم و از آن ارتباط قلبى خودمان غافل بمانيم. آن چيزى كه پشتوانه ى نشاط و شور و شوق و تحرّك و توفيق ما است، كمك الهى است. كمك الهى را بايد به معناى واقعى كلمه از خدا خواست و از
خدا طلب كرد.(1)اعتماد به خدا را از دست ندهند؛ به خدا اعتماد كنند و به اين مردم اعتماد كنند؛ ما بايد به خدا متوسّل باشيم، متذكّر باشيم.(2)
اين درس را هم سعى كردم كه از امام عزيز بزرگوار فقيدمان به ياد داشته باشم كه بايد مقصود ما انجام تكليف باشد، چه آن اقدامى كه ما ميكنيم، به نتايج مرسوم و مفروض خود در عرف معمول برسد و چه نرسد. ما براى نتايج، كار نميكنيم؛ اگرچه به آن نتايج علاقه داريم و ميخواهيم جمهورى اسلامى، قدرتمند و ثروتمند باشد و آسيب دشمنان جهانى به ما نرسد و از لحاظ مادّى و معنوى، ملّت ما برجسته و برخوردار باشد. امّا حقيقت اين است كه اين گونه نيست كه اگر ما با تلاش خود و طبق وظيفه و حجّت، به اين مقاصد نرسيم، احساس شكست بكنيم. اين نكته را امام در طول ده سال گذشته، قولاً و عملاً به همه ى ما تفهيم كردند. آن چيزى را كه احساس ميكنيم تكليف شرعى ما است، ان شاءالله انجام ميدهيم. در تشخيص تكليف هم سعى ميكنيم نهايت دقّت و احتياط را انجام بدهيم. چيزى كه من براى خود فرض ميدانم، اين است. در تشخيص تكليف، ان شاءالله دچار سهل انگارى و آسان نگرى نميشويم. جوانب امر را مطالعه ميكنيم تا آن چيزى كه به عنوان تكليف، در سمت هدايت عمومى ملّت بر دوش ما است، تشخيص بدهيم. وقتى كه تشخيص داديم، پا را در آنجا محكم ميگذاريم و بدون هيچ گونه ترديد و ترسى و بدون هيچ گونه ملاحظه اى از هيچ قدرت سياسى و نظامى عالم و هيچ تهديدكننده و خطر هشداردهنده اى و بدون رعايت آن چيزهايى كه انسان مجاز نيست آنها را در راه انجام تكليف رعايت كند، عمل ميكنيم. اين، ان شاءالله شيوه
و سيره ى ما خواهد بود؛ يعنى تشخيص درست تكليف و اقدام قطعى در جهت آن.(1)
دو نكته ى همراهى با مردم و حركت در جهتِ خواست و اراده ى الهى را فراموش نكنيد. مسئله ى خواست خدا هم امر غير قابل فهم و مبهمى نيست. در هر كارى آنچه را كه فكر ميكنيد تكليف الهى است، عمل كنيد. اگر تكليف الهى با خواسته هاى شخصى معارض شد، خواسته ى شخصى را كنار بگذاريد. اين همان تقواى حقيقى و كارى است كه براى مسئولان لازم است. براى پُست و مقام و شغل و امثال اينها اصالت و اهمّيّت قائل نباشيد.(2)
يك سؤال ديگر اين است كه اينجا هم باز بعضى از دوستان گفتند كه رابطه ى «تكليف مدارى» با «دنبال نتيجه بودن» چيست؟ امام فرمودند: ما دنبال تكليف هستيم. آيا اين معنايش اين است كه امام دنبال نتيجه نبود؟ چطور ميشود چنين چيزى را گفت؟ امام بزرگوار كه با آن شدّت، با آن حدّت، در سنين كهولت، اين همه سختى ها را دنبال كرد، براى اينكه نظام اسلامى را بر سر كار بياورد و موفّق هم شد، ميشود گفت كه ايشان دنبال نتيجه نبود؟ حتماً تكليف گرايى معنايش اين است كه انسان در راه رسيدن به نتيجه ى مطلوب، بر طبق تكليف عمل كند؛ برخلاف تكليف عمل نكند، ضدّ تكليف عمل نكند، كار نامشروع انجام ندهد؛ وَالّا تلاشى كه پيغمبران كردند، اولياى دين كردند، همه براى رسيدن به نتايج معيّنى بود؛ دنبال نتايج بودند. مگر ميشود گفت كه ما دنبال نتيجه نيستيم؟ يعنى نتيجه هرچه شد، شد؟ نه. البتّه آن كسى كه براى رسيدن به نتيجه، برطبق
تكليف عمل ميكند، اگر يك وقتى هم به نتيجه ى مطلوب خود نرسيد، احساس پشيمانى نميكند؛ خاطرش جمع است كه تكليفش را انجام داده. اگر انسان براى رسيدن به نتيجه، بر طبق تكليف عمل نكرد، وقتى نرسيد، احساس خسارت خواهد كرد؛ امّا آن كه تكليف خودش را انجام داده، مسئوليّت خودش را انجام داده، كار شايسته و بايسته را انجام داده است و همان طور كه قبلاً گفتيم، واقعيّتها را ملاحظه كرده و ديده است و بر طبق اين واقعيّتها برنامه ريزى و كار كرده، آخرش هم به نتيجه نرسيد، خب احساس خسارت نميكند؛ او كار خودش را انجام داده. بنابراين، اينكه تصوّر كنيم تكليف گرايى معنايش اين است كه ما اصلاً به نتيجه نظر نداشته باشيم، نگاه درستى نيست.
در دفاع مقدّس و در همه ى جنگهايى كه در صدر اسلام، زمان پيغمبر يا بعضى از ائمّه (عليهم السّلام) بوده است، كسانى كه وارد ميدان جهاد ميشدند، براى تكليف هم حركت ميكردند. جهاد فى سبيل الله يك تكليف بود. در دفاع مقدّس هم همين جور بود؛ ورود در اين ميدان، با احساس تكليف بود؛ آن كسانى كه وارد ميشدند، اغلب احساس تكليف ميكردند. امّا آيا اين احساس تكليف، معنايش اين بود كه به نتيجه نينديشند؟ راه رسيدن به نتيجه را محاسبه نكنند؟ اتاق جنگ نداشته باشند؟ برنامه ريزى و تاكتيك و اتاق فرمان و لشكر و تشكيلات نظامى نداشته باشند؟ اين جور نيست. بنابراين تكليف گرايى هيچ منافاتى ندارد با دنبال نتيجه بودن و انسان نگاه كند ببيند اين نتيجه چگونه به دست مى آيد، چگونه قابل تحقّق است؛ براى رسيدن به آن نتيجه، بر طبق راه هاى مشروع و ميسّر، برنامه ريزى كند.(1)
درست به اين نكته توجّه كنيد: هر دستگاه و هر مجموعه اى كه بتواند
1) . در ديدار دانشجويان در روز نوزدهم ماه مبارك رمضان 1392/5/6
در درون خودش، اين ايمان شاداب و پُرنشاط و فعّال و پربركت را بيشتر حفظ كند، بيشتر به درد اين ملّت، به درد اين مملكت و اين نظام و به درد اين تاريخ ميخورد و شما جهادگران، از آن قبيل هستيد. شما توانستيد اين ايمان را در درون خودتان حفظ كنيد. ارزش اصلى جهاد به اين است. عشق و ارادت بنده به امثال مجموعه ى شما به خاطرِ اين است. ما هيچ قوم و خويشى اى با اشخاص نداريم. اينكه شبانه روزى نميگذرد كه من شما جهادگران را بخصوص دعا نكنم، به خاطرِ وجود اين گوهر تابناك در درون شما و در ميان شما است. اين را حفظ كنيد. اين است كه ميتواند كشور را نجات دهد. اين است كه به اين ملّت، نيرو ميبخشد كه بتواند در مقابل فشارها مقاومت كند.
فشار، زياد است. از اوّلِ انقلاب هم فشار، زياد بوده است؛ نه اينكه امروز خصوصيّتى دارد. البتّه گاهى اوقات در داخل، بعضى از افراد غريبه - واقعاً بايد گفت غريبه و بيگانه صفت - حرفهايى ميزنند، يا كارهايى ميكنند كه دشمن، تطميع و تشجيع ميشود و فشارها را زياد ميكند! گاهى هم اين طور نيست. آنچه كه اين دشمن را در همه ى ادوار مأيوس و رد كرده است، همين ايمان است. اينكه من نسبت به روزنامه ها هشدار دادم و باز هم آن را تكرار ميكنم، به خاطرِ اين است. البتّه بحثِ همه ى روزنامه ها نيست؛ بحثِ تعداد قليلى از روزنامه ها است. فرقى نميكند؛ قليل و كثير ندارد. بعضى از اين طرف و آن طرف فرياد بلند كردند كه «آقا مگر شما با آزادى مطبوعات مخالفيد؟ شما كه گفتيد ما حرف مخالف را تحمّل ميكنيم!» بله؛ حالا هم ميگوييم. بنده حالا هم ميگويم كه كسانى كه نظر مخالفى دارند در هر مسئله و در هر زمينه مخالفت خودشان را بنويسند، بگويند، چاپ و منتشر كنند؛ كسى به آن كارى ندارد. امّا فرق است بين آن كسى كه نظر مخالفى دارد و اين نظر مخالف را بيان ميكند، با كسى كه در زير نقاب اعلامِ يك نظر مخالف، توطئه ميكند و دشمنى مى ورزد. اگر امروز كسى
از لحاظ اقتصادى در كار اين دولت خدمتگزار، اخلال كند، او دشمن ما است، بايد با او مقابله كنيم. دشمنى، دشمنى است. دشمنى در عرصه ى اقتصادى دشمنى است و بايد با آن مقابله كرد. دشمنى در عرصه ى نظامى و دشمنى در صحنه ى كار امنيّتى، دشمنى است و بايد با آن مقابله كرد. دشمنى در عرصه ى كار فرهنگى هم دشمنى است.
اگر كسى مى نشيند و يك سلسله نوشته را در ظرف ده روز، يا بيست روز جور ميكند و تدريجاً در روزنامه اى نشر ميدهد، هدف آن نوشته اين است كه در مجموع در پايان كار مردم را نسبت به آينده ى خود نااميد سازد و وضعيّت كشور را آن چنان بد تصوير كند كه براى هيچ كس نشاط كار كردن باقى نماند، اين توطئه است. اگر كسى دستگاه هاى مسئول در كشور را با دروغ، با بيان مطالب خلاف و يا بيان نكردن بخشهاى مهمّى از حقيقت، طورى معرّفى كند كه براى جوانى كه در دانشگاه درس ميخواند، براى جوانى كه در كارگاه كار ميكند، اصلاً اميد و نشاطى به آينده باقى نماند، بگويد آقا چه فايده دارد ما كار كنيم؛ اين خيانت نيست؟ اگر كسانى بنشينند بنويسند و اصل مشروعيّت نظام اسلامى را كه با اين همه خون و فداكارى به دست آمده است، زير سؤال ببرند، اينها توطئه است، اينها دشمنى كردن است؛ اين بيان حرف مخالف خوانى است. مخالف خوانى يك حرف است و حرف مخالف زدن يك حرف ديگر است. اگر بخشهاى مختلف، گوشه هاى گوناگون و سياستهاى مختلف را مورد نقد و انتقاد قرار دهند، چيز بدى نيست. يك كسى حرفى را ميزند، يك كسى هم جواب او را ميدهد، قضيّه تمام ميشود؛ امّا اگر كسى بخواهد با نوشته ى خود، اساس و پايه هاى اصلى نظام را، آينده ى اين ملّت و كشور و مشروعيّت اين نظام را در ذهن مردم متزلزل كند، اين خيانت و براندازى است. دشمنى و براندازى، يك حرف است و حرف مخالف زدن يك حرف ديگر است. انسان، دست دشمنان را به طور صريح ميبيند.
اين را هم شما بدانيد، يكى از مهم ترين ابزارهاى نفوذ استكبارى، همين راديوهاى بيگانه است! خرجهاى زيادى ميكنند، پولهايى ميگذارند و سرمايه گذارى ميكنند. من در يكى دو سال گذشته در خصوصِ اينكه آمريكا و صهيونيستها و جهانخواران اقتصادىِ دنيا چگونه به اين رسانه هاى جمعى تكيه كرده اند، شرح مفصّلى دادم. در نماز جمعه بحث كردم كه چطور شده است كه اينها ميخواهند از اين طريق در ملّتها نفوذ كنند. رسانه هاى جمعى ابزار كار آنها است. در داخل هم يك عدّه مى آيند و با اينها همصدا ميشوند!
البتّه همه ى كسانى كه در اين ميدان، كار خلاف ميكنند، دشمنان نيستند؛ اين هم معلوم باشد. بعضى هم دوستانِ نادانند، بعضى خودى هاى غافلند. من از خودى ها مصرّاً ميخواهم قدرى ذهن خودشان را باز كنند و فكر خودشان را به كار بيندازند؛ بفهمند امروز دشمن كيست، چه ميخواهد و چه ميكند و نقشه ى دشمن چيست؛ عقل، اين است. شما در جبهه ى جنگ بايد بدانيد كه آيا اين جهتى كه تيراندازى ميكنيد، بمباران ميكنيد، همان جايى نيست كه دشمن ميخواهد بمباران شود؟ چرا شما كار دشمن را به عهده ميگيريد؟ چرا جادّه ى دشمن را هموار ميكنيد براى اينكه بتواند نيروهاى خودى را دور بزند؟ مسئله اين است. تأكيدى كه ما هميشه ميكنيم بر اينكه افراد، قدرت تحليل سياسى داشته باشند، براى اين است كه اين گونه اشتباهات را نكنند. البتّه دشمنان نقاب دار، دشمنان دورو و منافق، دشمنانى كه حتّى جرئت ظاهر شدن هم ندارند، پشت عناصر صادق و سالم و احياناً ساده، خود را پنهان ميكنند! آنها را بايد شناخت و هشدارشان داد. امروز كشور و ملّت، احتياج دارد به اينكه مردم، تيزبين و هوشيار باشند، بيدار و دشمن شناس باشند و بفهمند دشمن چه ميكند. الان ببينيد تمام راديوهاى بيگانه و مطبوعات خارجى و خبرگزارى ها، دست به [دست] هم داده اند براى اينكه انتخابات مجلس
خبرگان را سست كنند. مسئله از نظر آنها اين نيست كه چه كسى انتخاب خواهد شد و چه كسى نخواهد شد؛ اين براى آنها درجه ى دوّم است. در درجه ى اوّل، آنچه براى آنها اهمّيّت دارد، اين است كه مردم پاى صندوقها حاضر نشوند. اين را خوب فهميديد؟ انسان آگاه در جامعه ى ما داراى هر فكرى، هر جناحى و هر جهتى اين را ميفهمد. بايد در مقابل اين بايستد.(1)
تقوا بايد در گفتار، در عمل، در تصميم گيرى، با زيردستان خود و با مجموعه كسانى كه با ما كار ميكنند، مورد توجّه قرار گيرد؛ كه اينها درسى به آنها است؛ رفتار آنها هم درسى براى مردم است.(2)
تقوا، هم يك وسيله است، هم يك راه علاج است. فقط تكليف و وظيفه نيست؛ فقط اين نيست كه خداى متعال از تقواى ما در هنگامه ى حساب سؤال خواهد كرد؛ ما كه مسئول هستيم، از حساب الهى، از سختى حساب الهى، از فزعِ يوم الحساب غفلت داريم و هرچه مسئوليّتمان بيشتر باشد، اين خطر سنگين تر است. بايد بدانيم كه اگر خداى متعال با فضل و رحمت و مغفرت خود با ما عمل نكند، كار ما خيلى سخت است. جزئيّات مخارجى كه ميكنيم، جزئيّات تصرّفاتى كه ميكنيم، جزئيّات برخورد و رفتارى كه با مخاطبان خود و با مردم ميكنيم، هر كدام از اينها پيش خداى متعال حساب دارد. علاوه بر اينكه بايد به فكر حساب الهى و مؤاخذه ى الهى بود، بايد دانست كه تقوا راه را هم باز ميكند. تقوا موجب ميشود كه در همه ى بن بست ها بخصوص بن بستهاى اجتماعى شما راه نجات پيدا
كنيد. در بن بست هاى بزرگ، تقواى مسئولان، براى آنها راه نجات پديد خواهد آورد. به مشكلات مردم بايد بر اساس همين روحيّه ى تقوا برسيد.(1)
خودتان را، دلتان را، عملتان را از خداى متعال منقطع نكنيد. ارتباط با خدا تضمين كننده ى صحّت عمل و استقامت در راه است. اگر بخواهيم در اين جادّه درست حركت كنيم، با ظواهر دلفريب زودگذر از راه، پرت نيفتيم و به سمت هدف، مستقيم حركت كنيم، حتماً در اين كار، ياد خدا و اتّكا به خدا و اتّصال دائمى به خدا مورد نياز است؛ اين را بايد دستور هميشگى خودمان قرار دهيم. بايد دائم در ياد خدا بود. در هر تصميمى، در هر اقدامى، در هر حرفى كه ميزنيم در هر گزينشى كه ميكنيم، در هر جذبى، در هر دفعى، معيار خدايى را در نظر داشته باشيم. ملاك هم اين است كه هواى نفس و اغراض شخصى در كار نباشد. در هر چيزى اغراض شخصى و هواى نفس وارد شود، غير خدايى است.(2)
براى اينكه بتوانيد اين راه را سالم طى كنيد و 1450 روزى را كه در پيش داريد، بخوبى سپرى كنيد، بايد خود را به خدا وصل كنيد. قرآن خواندنِ هر روز را فراموش نكنيد. هر روز حتماً قرآن بخوانيد؛ هر مقدارى ميتوانيد. آنهايى كه ترجمه ى قرآن را ميفهمند، با تدبّر به ترجمه نگاه كنند. آنهايى كه ترجمه ى قرآن را نميفهمند، يك قرآن مترجَم خوب كنار دستشان بگذارند و به ترجمه ى آن نگاه كنند. امّا هر روز بخوانيد؛ اين را يك سيره ى قطعى براى خودتان قرار دهيد. علامت بگذاريد، فردا از دنباله اش بخوانيد. تا آنجايى كه ميتوانيد، به نماز و توجّه و ذكر در نماز و به نوافل اهمّيّت دهيد.(3)
تقوا مايه ى اين است كه يك فرد يا يك جامعه، در هر ميدانى كه وارد
ميشود، موفّق شود. «اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ »(1)عاقبت اين سير عظيم تاريخى و جهانى، متعلّق به متّقين است. آخرت هم متعلّق به متّقين است. عاقبتِ همين دنيا هم متعلّق به متّقين است. امام اگر باتقوا نبود، در طول اين مبارزه نميتوانست آن منش و شخصيّتى را از خود بروز دهد كه براى چنين حركت عظيمى محور شود و كار به اينجا منتهى گردد. تقواى او، او را به اينجا رساند. تقواى او، او را حفظ كرد.
اگر در نظامى، مسئولانِ نظام باتقوا باشند، فساد در آن نظام راه پيدا نميكند. اگر در يك جبهه ى جنگ، مسئولان و فرماندهان باتقوا باشند - يعنى همين مراقبت دائمى از خود - موجب ميشود كه هيچ خسارتى وارد نشود. نه اينكه اگر نيروها نابرابر بود، دشمن احياناً به پيشروى نائل نخواهد شد چرا؛ خواهد شد امّا اين تقوا موجب ميشود كه در موقع نابرابرى، كارى بكنيد كه انسان در موقع برابرى خواهد كرد. يعنى اگر غفلت نكنيد، كار نابجايى سر نزند و آن كارى را كه در آن هنگام بايد كرد، انجام دهيد، خسارت حاصل نخواهد شد.
تقوا، اين عامل عظيم در همه ى ميدانهاى زندگى مؤثّر است. شما ببينيد در قرآن چقدر راجع به تقوا صحبت شده است. همه اش براى اين نيست كه وقتى مُرديد و به آن دنيا رفتيد، خدا به شما اجر خواهد داد؛ نخير، تقوا زندگى اين نشئه را اداره ميكند. اداره ى صحيح زندگىِ اين نشئه است كه آن نشئه را ميسازد. نداشتن تقوا موجب ميشود كه انسان دچار غفلت شود. غفلت، انسان را با مغز به زمين ميزند.
اميرالمؤمنين تقوا را به اسب راهوارِ نجيبِ در اختيار تشبيه ميكند كه صاحبش بر آن مى نشيند و آن را هدايت ميكند و آن اسب هم بدون هيچ دغدغه اى، صاحب خود را به آنجايى كه بايد ببرد، ميبرد. آن گاه خطا را كه مقابل تقوا است، به اسب سركش و نانجيب و ناهموارى تشبيه ميكند كه
1) . سوره ى قصص، آيه ى 83
وقتى صاحبش نشست، افسار را از دست او ميكَند و او را به جايى ميبرد كه نميخواهد و اراده ندارد برود؛ مثلاً او را به زمين ميكوبد.
تقوا در امور زندگى هم اثر ميبخشد. در اين دستگاه عظيم و در اين سپاه مقدّس كه به تعبير امام (رضوان الله تعالى عليه) لشكر امام زمان و لشكر اسلام است، سعى كنيد در تمام زوايا تقوا را زنده كنيد؛ تقوا در عمل فردى، تقوا در عمل جمعى، تقواى كارى، تقواى سازمانى، تقواى سياسى آنجايى كه جايش هست تقوا در عمل فردى خود، در رابطه ى با خدا، در رابطه ى با انسانها، در رابطه ى با بيت المال و در رابطه ى با كار. اگر اين شد، از همه ى آنچه كه به عنوان برنامه ى انقلاب و نظام جمهورى اسلامى از اوّل تا به حال ترتيب داده شده است و نيز از آنچه كه امام بزرگوار ترسيم كرده است و همه ى ما ملّت ايران آن را پذيرفته ايم، به كورى چشم دشمن، يك سر سوزن عقب و جلو نخواهد رفت و همان برنامه ها عيناً انجام خواهد شد.
خيال نكنيد كه چون دوران حيات ظاهرى امام (رضوان الله عليه) به سرآمد، برنامه ها تغيير كرد و اوضاع طور ديگرى شد. بعضى آدمهاى بى خبر و غير مطّلع و يا مغرض، سعى ميكنند كه با تعبيرات گوناگون فاصله ايجاد كنند. يعنى اين طور وانمود كنند كه يك دوره، دوره ى امام بود و تمام شد؛ يك دوره هم دوره ى جارى است! يعنى دوره ها را تقسيم بندى ميكنند. نخير؛ آدمها مى آيند و ميروند؛ مسئولان مى آيند و ميروند و عوض ميشوند؛ شخصيّتها دگرگون ميشوند؛ امّا خط و راه انقلاب يك راه است: خطّ مستقيم و صراط مستقيم؛ همان كه انقلاب از روز اوّل در همه ى قضاياى مهمّ جهانى ترسيم كرده است.
بحمدالله مسئولان و دولتمردان و كسانى كه زمام امور را در دست گرفته اند، همه مؤمن، معتقد و عاشق همين راهى هستند كه به بركت رهبرى امام بزرگوار پيموده شد؛ بعد از وفات ايشان هم تا امروز پيموده شده است؛ بعد از اين هم ان شاءالله تا آخر پيموده خواهد شد. به بركت تقوا، شما
در تمام اينها موفّق خواهيد شد. آنچه كه امروز همه ى عوامل فعّاله ى اين نظام مقدّس را قدرت و اقتدار ميبخشد، تقوا است.(1)
راه خدا، راه پُررهروى است. در طول تاريخ، خيلى از اين راه رفتند. البتّه سختى هايى هم دارد؛ امّا اين طور هم نيست كه همه اش سختى باشد. راه خدا، راه افتخار و راه عزّت است. اگر اين راه درست پيموده شود، راه آسايش انسانها است. ملّتها در سايه ى پيمودن راه خداست كه به رفاه و امنيّت و آرامش و آگاهى و معرفت ميرسند. بدبختى مردم دنيا به خاطرِ پيموده نشدن راه خدا و به خاطرِ [پيمودن] راه طواغيت است. در خبرها ميگفتند بيست ميليون كودك بى پدر و مادر يا شبيه بى پدر و مادرِ آواره ى بدبخت و نيز صدها ميليون گرسنه در دنيا هست. طاغوتها هستند كه انسانها را اين طور دچار چنين بدبختى هايى ميكنند. راه خدا، راه عزّت، كرامت، آسايش زندگى و پرورش خوب نفوس طيّبه است. اين، راه خدا است.
البتّه براى اينكه اين راه تثبيت شود، مردان حق و گروهى از مردم بايستى مقدارى سختى ها را به خودشان تحميل كنند. شما سرداران و دلاوران سپاهى، از جمله ى آن گروه هستيد كه بايد مقدارى بر خودتان مشاقّ اين راه را تحميل كنيد و با قدرت بايستيد. البتّه خداى متعال هم كمك خواهد كرد: «وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً »(2)سختى هم ادامه پيدا نميكند. اين راه وقتى كه با اين دقّت ادامه پيدا كرد، ان شاءالله خداى متعال هم درهاى فَرَج را، هم بر روى ملّت، هم بر روى همه ى ملّتهاى مظلوم و مستضعف و هم بر روى كسانى كه در اين راه مبارزه و كار ميكنند، خواهد گشود.(3)
حرف اساسى و مهم در جمع ما اين است كه ما به مسئوليّت خود كه بسيار امر خطير و سنگين و درعينِحال باارزشى است، بينديشيم؛ آن را
پاس بداريم و از عهده ى آن برآييم. كوشش ما بايد اين باشد و اين فقط با رعايت تقواى الهى امكان پذير است. اگر تقوا را رعايت كنيم، كار ما درست انجام خواهد شد و با شرايط لازم و دور از شائبه ها و اختلالهايى كه از ناحيه ى فسادِ هر كارى پيش مى آيد، جلو خواهد رفت و به نتايج خود خواهد رسيد. تقوا موجب ميشود كه ما، هم خوب و درست بفهميم، هم درست بيان و عمل كنيم. وقتى انسان درست بفهمد و درست عمل و تبيين كند، موفقيّت حتمى و اجتناب ناپذير است. به همين دليل است كه بيشترين توصيه در قرآن و روايات به مؤمنان، توصيه ى به تقوا است. ما بيش از همه ى مردم به تقوا احتياج داريم؛ چون مسئوليّتمان سنگين است و بخشى از اقتدار ملّى در اختيار ما است. اگر تقوا نباشد، اين اقتدارى كه متعلّق به ملّت است و گوشه اى از آن در اختيار هر يك از افراد جمع حاضر است، ممكن است در راه و جاى درست خود مصرف نشود. بنابراين، مهم ترين مسئله براى ما تقوا است.
وقتى توصيه به تقوا ميكنيم، معنايش اين نيست كه تقوا وجود ندارد؛ نه، بلكه توصيه به اين است كه اگر اين دستاوردِ معنوى در ما هست، حفظ شود؛ اگر ناقص است، تكميل و اگر مفقود است، تأمين گردد. اين طور هم نيست كه توصيه كننده ى به تقوا كه در اين مجلس و در نمازهاى جمعه و در سخنرانى ها و در بيانات موعظه آميز بنده هستم نياز كمترى به تقوا داشته باشد تا توصيه شونده؛ نخير، بلكه گاهى توصيه كننده خودش به مراتب محتاج تر است به توصيه؛ امّا موعظه، گفتن و توصيه كردن لازم است. لذا در شرع مقدّس اسلام «تواصى» وارد است. همه بايد همديگر را توصيه و سفارش به حق، صبر و حفظ راه مستقيم الهى كنيم تا از اين راه منحرف نشويم.(1)
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام 1382/8/11
اگر بخواهيم تقوا را در زندگى - چون ادّعاى تقوا و بر زبان آوردن آن كافى نيست - واقعاً بايد متّقى و پرهيزكار بود و در اعمال و رفتار خودمان بروز دهيم، مهم ترين عرصه ى آن براى ما مسئولان، عرصه ى مسئوليّتهاى اجتماعى و هدفهاى انقلاب را بجد دنبال كردن است. انقلاب اسلامى هدفها و شعارهايى دارد كه براى تحقّق آن جانهاى پاك و خونها فدا شده است. اين هدفها رشد معنوى و مادّى، ساختن دنيا و آخرتِ مردم و تأثيرگذارى بر روى آنها، تعالى اخلاقى، رسيدن كشور به نقطه اى كه شايسته ى كرامت انسانى است و ايجاد فضايى براى رشد استعدادها و بهره بردن افراد از مواهب الهى چه مواهب مادّى و چه مواهب معنوى است كه از جمله ى آنها ميتوان به آزادى، علم و فضايل اخلاقى اشاره كرد.
نظام به اين منظور به وجود نيامد كه قدرت را از دست عدّه اى بگيرد و به دست عدّه ى ديگرى كه من و شما باشيم، بدهد؛ بدون اينكه اين عدّه كه قدرت را ميگيرند، تعهّدى در قبال اين حركت عظيم مردم داشته باشند. مردم، اين موج عظيم و درياى خروشان كه انقلاب را به وجود آوردند و در بحرانهاى گوناگون آن را حفظ كردند و به سلامت اين نظام را از گردنه هاى خطرناك گذراندند، توقّعاتى دارند. اين توقّعات را ما مؤمنانِ به اسلام در نام اسلام خلاصه ميكنيم كه حقيقت هم همين است. منتها چون ممكن است اسلام با تفسيرها و تبيينهاى غلط در معرض ديد خيلى ها قرار گيرد و اشتباه شود، «جمهورى اسلامى» شعارهاى مشخّص دارد: استقلال، آزادى، رشد معنوى و تعالى مادّى، ايجاد محيط امن و باكرامت براى انسانها. ما بايد اين خواسته ها را دنبال و براى آنها حركت كنيم.
مسئولان بالاى كشور و بخشهاى مختلف، بايد بزرگ ترين مظهر تقوايشان اين باشد كه آن مسئوليّتى را كه برحسبِ قانون بر عهده گرفته اند، به بهترين وجه و بدون هيچ نقصى ادا كنند. البتّه در سطوح متوسّط يا در بدنه ى
وسيعِ مسئولان كشور، ممكن است نشود توقّعات را در اين حد براى آنها مطرح كرد؛ امّا در مورد مسئولان سطح بالا و مديران ارشد نظام نمايندگان مجلس، مسئولان قوّه ى قضائيه، اعضاى دولت، نيروهاى مسلّح، نهادهاى انقلابى و بخشهاى مسئول روحانى در زمينه ى انقلاب ميشود. اين مسئولان كه الحمدلله بيشترشان در اينجا جمع هستند بايد بيشترين تلاش و كار را بكنند تا اين مسئوليّتهايى كه به عهده ى آنها است، به بهترين وجه انجام گيرد. اگر اين شد، زندگى مردم آباد و عقب ماندگى هاى كشور جبران خواهد شد؛ كمااينكه هر مقدار كه كار كرديم، اثرش را در جامعه ديده ايم.(1)
همه مراقب باشند كه به دشمنِ نظام اسلامى به هيچ نحو چه با همسويى و چه با همجهتى و چه با موضع گيرى و حرف زدن و اقدام كردن كمك نكنند. يكى از موضوعاتى كه منافى با تقوا و پرهيزكارى است، همين موضوع است.(2)
از جمله مواردى كه بايد از تقواى مسئولان و نظام بروز كند، رعايت حدود قانونى در همه ى بخشها است و عدمِ تخطّى از آنچه كه قانون اساسى و قوانين معتبر براى بخشها و دستگاه هاى مختلف معيّن كرده اند. تخطّى از اين قوانين، در مواردى مشكل بزرگ فساد اقتصادى و فساد دستگاه هاى مسئول را به وجود مى آورد و يا موجب تعارض بين دستگاه هاى مختلف و تشتّت و بگومگوهاى مضر و مفسده انگيز ميشود.(3)
گناهان مسئولان. علاوه ى بر گناهان شخصى آحاد مردم، يك سياهه اى از گناهان است كه مخصوص مسئولان است و يكى از آنها همين است: «كوتاهى كردن»؛ كارى را كه ميتوان انجام داد و بايد انجام داد، انجام ندادن.
از جمله «دست درازى به اموال عمومى»، جزو گناهان من و شما است؛ يعنى من و شما هستيم كه ميتوانيم مرتكب اين گناه بشويم؛ امّا آحاد مردم نميتوانند. تأثيرش هم نسبت به سرقتى كه فلان آدم معمولى ممكن است بكند، بمراتب بيشتر و مضاعف است. «كُند كردن حركت عمومى كشور با ايجاد يأس»، يكى ديگر از گناهان ما است. مردم را مأيوس كنيم، نيروى محرّكه را مأيوس كنيم و افق را در چشم آن كسانى كه بايِستى با شوق و اميد جلو بروند، تيره و تار نشان بدهيم؛ اين كُند كردن حركت مردم است؛ اين يك گناه بزرگى است. يكى از چيزهايى كه حركت كشور را كُند ميكند، تفرقه، اختلاف و دست به گريبان شدن است؛ اين ايجاد اختلاف يا دامن زدن به اختلاف، جزو گناهان مخصوص طبقه ى ماها، مجموعه ى مسئولان و سياستمدارها است. يا فساد اقتصادى، چه دست داشتن در فساد اقتصادى، چه چشم بستن بر فساد اقتصادى، چيزهايى است كه حركت عمومى كشور را كُند ميكند. فساد اقتصادى، هم خودش يك كُندكننده است، از جهت اينكه فساد است و مسئله ى ماليّه ى عمومى كشور را دچار مشكل ميكند، هم انعكاسش در ذهن مردم از جهت ديگرى موجب فساد است، كه نااميدى ايجاد ميكند؛ لذا چه شركت داشتن در يك فساد العياذبالله و خداى نخواسته، چه ديدن و چشم بستن بر يك فساد؛ يا كشاندن مردم به فساد؛ نوع ادبيّات، نوع حرف و كارى كه مردم را نسبت به مسائل مفسدانه جَرى و گستاخ كند چه فساد مالى، چه فساد امور جنسى و امثال اينها كُند كردن حركت كشور است؛ و اينها گناهان ما است.(1)
مسئولان بايد به سياستها عمل كنند و منسجم باشند. انسجام،
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام 1385/7/18
مهم ترين شرط پيشرفت است. من به شما عرض كنم، اگر دشمن ملاحظه كند كه در كشور ما يك گروه مؤمن، متعهّد، منسجم، همدل و كارآمد بر سر كار هستند، نااميد ميشود و انگيزه ى او براى دشمنى كم خواهد شد. كسانى كه تفرقه ى بين مسئولان را تشويق ميكنند، بفهمند چه كار ميكنند. امروز سياست دشمنان كشور اين است كه بين مسئولان اختلاف بيندازند. ما از گروهكهايى كه يك سرشان در داخل است، يك سرشان در خارج، خبرهاى ويژه داريم. برنامه ى عمده ى اينها اين است كه بين مسئولان كشور، با عنوانهاى چپ، راست و عناوين ديگر، اختلاف بيندازند. مردم وحدت مسئولان را ميخواهند. مردم هرجا ببينند مسئولان با هم هستند و همدل و همزبانند و يكديگر را تخريب نميكنند، خوشحال و اميدوار ميشوند؛ امّا دشمن بعكس، نااميد ميشود.(1)
مطلبى كه لازم ميدانم در مورد مسئولان كشور تأكيد كنم، در درجه ى اوّل، انسجام و اتّحاد كلمه است. مسئولان كشور بايد متّحد باشند و حرفشان يكى باشد. يكى از توطئه هاى دشمن در چند سال اخير اين بوده است كه بتواند آدمهاى نامعتقد به آرمان اسلامى را در صفوف مسئولان بالاى كشور نفوذ دهد؛ براى اينكه انسجام مديران ارشد كشور به هم بخورد. اين خطرِ بزرگى است. البتّه مديران كشور هم مثل بقيّه ى مردم در هر مسئله اى آرا و عقايدى دارند و عقايد آنها براى خودشان محترم است؛ ولى دو نكته وجود دارد: يكى اينكه اگر كسى در نظام جمهورى اسلامى در مسئوليّتى مشغول كار است، ولى آرمانهاى نظام جمهورى اسلامى را آن گونه كه امام بزرگوار ترسيم كرده است و در قانون اساسى تجسّم پيدا كرده، در دلش قبول ندارد، اشغال آن پست براى او حرام شرعى است. آنجايى كه
1) . در اجتماع بزرگ مردم اصفهان 1380/8/8
صحبت از مسائل اساسى نظام اسلامى است، آنجايى كه وحدت دين و سياست مطرح است، آنجايى كه اصول قانون اساسى مورد نظر است، آنجايى كه الزام به تبعيّت از دين و شريعت مطرح است، اگر يك مسئول عقيده اى غير از اين دارد، ميتواند شهروند جمهورى اسلامى باشد، مانعى ندارد امّا نميتواند مسئول باشد؛ بخصوص در مسئوليّتهاى بالا. مديران ارشد، نمايندگان مجلس و مسئولان عالى مقام قوّه ى قضائى، درعينِحال كه مسئوليّت مهمّى در نظام جمهورى اسلامى دارند، نميتوانند به آرمانهاى نظام جمهورى اسلامى و اصول قانون اساسى اعتقادى نداشته باشند؛ چون اعتقاد انسان در عمل و گفتار او اثر ميگذارد.(1)
نكته ى دوّم اين است كه آنجايى كه مسئولان در غير مسائل اصلى نظام در مسائل كارى، ادارى، فهم يك قانون با هم اختلاف نظرى دارند، نبايد اين اختلاف نظر جلوى چشم مردم قرار گيرد و به كوى و بازار كشيده شود. اختلاف نظر نبايد نشان دهنده ى اختلاف مسئولان باشد. چرا؟ چون مردم را مأيوس و نگران و دشمن را خوشحال ميكند. البتّه اختلاف بين مسئولان در فهم يك وظيفه، يك امر متوقّع است. مثلاً ممكن است رئيس جمهور محترم و رئيس محترم قوّه ى قضائيه درباره ى نقطه اى از نقاط، داراى دو ديد و دو بينش باشند و هر كدام هم براى خود استدلالى داشته باشند. بسيار خوب؛ اين راه حل دارد. در قانون اساسى، راه حلّ اينها معيّن شده است. هماهنگ كننده ى سه قوّه، رهبر است و رهبرى ميتواند اين مشكلات را برطرف كند. معيار همكارى، قانون اساسى است؛ كه وظايف، حُكم موارد اختلاف و تنازع و حَكم و مرجع را هم معلوم كرده است. در قانون اساسى، قوّه ى مجريّه وظايفى دارد كه مشخّص است. مديريّتهاى
1) . در اجتماع بزرگ مردم اصفهان 1380/8/8
عمده ى كشور، اداره ى همه ى امور اجرايى كشور و هزينه كردن بودجه ى كلان كشور، بر عهده ى قوّه ى مجريّه است. وظيفه ى قوّه ى مقنّنه عبارت است از قانونگذارى و نظارت بر عملكرد مسئولان دولتى. وظيفه ى قوّه ى قضائيه عبارت است از تعقيب متخلّفان از قانون و احقاق حق، تا كسى به كسى ظلم و تعدّى و تجاوز نكند. اگر هر كدام از قوا بخواهند وظايف خود را انجام دهند، آن قدر كار و جهادِ خداپسند در اين مجموعه كارها وجود دارد كه ديگر وقتى باقى نميماند. وظيفه ى رهبرى هم در قانون معلوم شده است. رهبرى در كارهاى اجرايى كشور هيچ دخالت مستقيمى نميكند؛ نه در قوّه ى مجريّه، نه در قوّه ى قضائيه و نه در قوّه ى مقنّنه. مهم ترين كار رهبرى عبارت است از تعيين سياستهاى كلان كشور؛ يعنى آن چيزهايى كه جهت گيرى كشور را مشخّص ميكند؛ كه همه ى قوانين، مقرّرات و عملكردها بايد در اين جهت باشد. حضور رهبرى در همه ى بخشهاى كشور، به معناى حضور سياستهاى رهبرى است كه بايد با دقّت اجرا شود. و من به شما عرض كنم، هرجايى كه اين سياستها اجرا شده، كشور سود كرده است؛ امّا در طول سالهاى گذشته از ده، دوازده سال پيش تاكنون هرجا از اين سياستها تخلّف شده، كشور ضرر كرده است؛ كه گاهى ضررش را فهميده اند، گاهى هم بعد از گذشت مدّتى ضررش را فهميده اند. بنابراين حضور رهبرى، جدّى است.
البتّه ممكن است در بخشى از مسائلى كه اين سياستها متضمّن آن است، مسئولانى نظرات دگرگونه اى داشته باشند. ايرادى ندارد، اينها مى آيند و نظرات خود را مطرح ميكنند. اتّخاذ اين سياستها هم يك روند بسيار معقول و منطقى دارد. در دستگاهِ موظّفِ اين كار در دولت، طرّاحى ميشود و بعد درجه درجه بالا مى آيد تا به مجمع تشخيص مصلحت ميرسد. بنابراين تمام جوانب مراعات ميشود. درعينِحال ممكن است يك نفر مخالف باشد. ايرادى ندارد؛ ليكن همچنان كه يك قانون تا وقتى
قانون است، مخالفت با آن جايز نيست؛ سياست هم كه مضمون قانون اساسى است، مرتبه ى سياستها از قانون بالاتر است؛ در حدّ قانون اساسى است تا وقتى تغيير پيدا نكرده است، ولو كسى نظر ديگرى داشته باشد، نبايد بر طبق نظرِ خود عمل يا تبليغ كند. بحث در مجامع علمى و فنّى و تخصّصى، بسيار خوب است؛ امّا فضاسازى در كشور به شكلى كه اغواى افكار عمومى شود، غلط و برخلاف مصالح كشور است.(1)
تا شما ملّت ايران، اين اتّحاد و آمادگى براى انجام كارهاى بزرگ را داريد، همه ى آرزوهاى انبيا و اوليا به دست شما قابل عمل است. آمال بزرگ آنان، استقرار عدل جهانى و نجات مستضعفان و نابودى ظلم در سطح عالم بود. البتّه وعده ى الهى حق است و استقرار عدل جهانى فقط در دوران ظهور حضرت بقية الله (ارواحناله الفداء) انجام خواهد گرفت؛ امّا يك ملّت مؤمن و مبارز مى تواند زمينه را براى تشكيل آن حكومت فراهم كند؛ همچنان كه ملّت ايران تاكنون توانسته و بر خيلى از مشكلات فائق آمده است.(2)
امروز سنگر اصلى در سطح عالم، جمهورى اسلامى است. اين سنگر را بايد محكم نگه داريد. با چه چيز؟ با اتّحاد و اتّفاق؛ با همدلى ميان آحاد مردم و ميان مردم و مسئولين كشور؛ با همدلى ميان مردم و دولت، ميان مردم و مجلس، ميان دولت و مجلس، ميان كارگزاران كشور و ميان آحاد مردم. گروه هاى مختلف، جناحهاى مختلف، سياستها و جهت گيرى هاى مختلف، در مقابله با دشمن، بايد با هم باشند و كارى نكنند كه دشمن سوء استفاده كند.(3)
در بعضى از دوره ها اين طور بود كه وقتى انسان راديوى مجلس را باز ميكرد، كأنّه از اين بلندگو دارد دعوا بيرون ميريزد! دعوا و تشنّج و جنگ اعصاب همين طور سرريز ميشد و درون جامعه ميريخت. مجلس شما بحمدالله اين طورى نيست؛ و در هيچ شرايطى به خودتان اجازه ندهيد اين طور بشود. كسى دارد حرفى ميزند، امّا طبق نظر شما نيست؛ خيلى خوب، گوش كنيد تا حرفش تمام شود؛ بعد اگر اقتضا داشت كه اين حرف پاسخ داده شود، شما هم در يك فرصت قانونى و به شكل درستى به او پاسخ دهيد. حرف توى حرف، جنجال و هاى وهوى، كار مناسبى نيست. متأسّفانه بعضى ها اين رسم را در مجلس گذاشتند؛ شما اين رسم را برداريد و ريشه كن كنيد. شما عملاً بايد خونسردى را در مقابل حرفهاى تحريك آميزى كه احياناً ممكن است به گوشتان برسد، حفظ كنيد. فضاى متانت و وقار مجلس را كه بحمدالله تا امروز حفظ شده است، حفظ كنيد و افزايش دهيد و نگذاريد خدشه دار شود.(1)
به مردممان عرض ميكنم كه هم در اين انتخاباتها و هم به طور عمومى ملّت ما بايد بيشتر از گذشته به اتّحاد اهمّيّت بدهند و تحمّل كردن يكديگر را ياد بگيرند. ما گاهى اوقات سر چيزهاى كوچك با هم يك ودو ميكنيم، درحالى كه در مبانى و اصول مثل هم هستيم! يك چيزى شما ميگويى، يك ايراد بيخودى اى من ميگيرم، بنا ميكنيم يك ودو كردن. البتّه يك ودو بين دو نفر و در يك محيط شخصى، اهمّيّتى ندارد؛ امّا وقتى در محيط عظيم كشور چنين چيزى واقع شود، فضاى سياسى را نامطلوب ميكند. بنابراين، ما بايد از بى تحمّلى و ايرادگيرى هاى بيخود پرهيز كنيم و به مسئله ى اتّحاد و مشاركت براى شكل دادن به آينده، اهمّيّت بدهيم. آينده ى كشور دست شما است؛ بايد به اين، شكل بدهيد.(2)
من از همه ى قواى سه گانه، نمايندگان مجلس، مسئولان در دولت، مسئولان در قوّه ى قضائيه خواهش ميكنم كه سعى كنند فضاى سياسى كشور را متعادل نگه دارند تا مردم در يك فضاى متعادل به موسم انتخابات برسند. مردم به انتخابات علاقه دارند. آنچه مردم را ميرماند، برخى از صحنه هاى ناخشنودكننده اى است كه در سطوح ما به چشم آنها مى آيد. فضا بايد متعادل، منطقى و عقلايى باشد. گفتگوى انتقادى اشكالى ندارد؛ امّا گفتگو با هاى وهوى فرق دارد. در مردم سالارى اسلامى، گفتگو با عربده كشى و چاقوكشى در بعضى از دموكراسى ها تفاوت دارد. اينجا گفتگو ميكنند؛ به قول امام، مثل مباحثه هاى طلبگى. در مجلس و جاهاى ديگر مباحثه كنند، حتّى بر سر مسئله اى دعوا كنند؛ امّا كينه از هم به دل نگيرند؛ بعد هم پهلوىِ همديگر بنشينند و با هم صحبت كنند. نگذارند اختلاف نظر به تنازع برسد. اين تنازع موجب فشل و ضعف قوا خواهد شد. دروغ، اهانت، يكديگر را متّهم كردن دستگاه ها، شايعه پراكنى، افترا به رقيب، تحريك عصبيّتهاى گوناگون؛ اينها هيچ كدام با انتخابات اسلامى سازگار نيست. اين خطاب به همه ى جناحها است؛ خطاب به اشخاص يا جناح معيّنى نيست؛ اين وظيفه ى همه ى ما است. همه ى جناحها بايد اين چيزها را رعايت كنند. همه در چارچوب قانون حركت كنند. نه مجلس، نه شوراى نگهبان، نه مجمع تشخيص مصلحت، نه رئيس جمهور، نه رهبرى، هيچ كدام حق ندارند از چارچوب قانون تخطّى كنند. هرجا قانون اختياراتى به كسى يا مجموعه اى داده، طبق آن عمل كنند. دشمن با اختلاف ميان ما، وسوسه ميشود.(1)
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى ايران 1382/5/15
خدمت كردن، اجتناب از تبعيض، اجتناب از تضييع بيت المال و اجتناب از تضييع حقوق مردم، اجتناب از سوءاستفاده از شغل و مسئوليّت [جزو وظايف ما است.] كسى كه مسئوليّتى دارد، وجاهتى از اين طريق به دست آورده، اين وجاهت متعلّق به مردم است؛ مثل بيت المال. همچنان كه يك مسئول به اين دليل كه كليد صندوق بيت المال در دستش است، نميتواند از بيت المال در مصارف شخصى خرج كند، به همين دليل حق ندارد كه از وجاهت و قدرت و امكان و فرصتهايى كه در اختيارش است، به سود شخص خود و منافع شخصى اش استفاده كند، تلاش مجاهدت آميز و تلاش سخت، يعنى به كارگيرى عقل، علم، تخصّص و تجربه و به كار بردن همه ى ظرفيّت دستگاه تحت مديريّت براى رسيدن به آرمانهاى نظام اسلامى، رفتار دينى است. اگر يك مسئول خيلى هم مقدّس مآب باشد، امّا از ظرفيّت خود براى كار و تلاش استفاده نكند، رفتار دينى او ناقص است؛ اگر از فرصتها استفاده نكند و عقل و تدبير و هوش و علم و تخصّص و تجربه را به كار نگيرد، رفتار دينى اش ناقص است. معارف اسلامى ما پُر است از اين مفاهيم عالى و متعالى و قرآن و احاديث ما هم سرشار از اين معارف است. البتّه مسئول متديّن كسى است كه اين ضوابط را در زندگى خود به عنوان اصول حتمى و غير قابل تخلّف در نظر داشته باشد. اگر مسئولان نظام جمهورى اسلامى مقيّد به اين ضوابط باشند، نظام اسلامى روزبه روز و قدم به قدم به پيش ميرود.(1)
يك مسئله ى ديگرى كه جزو وظايف ما است، اين است كه بايد از دشمنى اشرار بيمناك نشويم. دشمنى بالاخره وجود دارد. هيچ ملّتى كه
1) . در ديدار اقشار مختلف مردم 1383/1/26
صاحب حرفى و ايده اى باشد و حركتى بكند، از دشمنى دشمنان مصون نيست. امروز به نظر من، اقبال ملّت ايران اين است كه دشمن ملّت ايران و دشمنان ملّت ايران، جزو بدنام ترين ها در دنيا هستند. شما ملاحظه كنيد، امروز دولت آمريكا در سطح بين المللى يك بازيگر خشن و آلوده ى به جنايت معرّفى شده كه واقعيّت قضيّه هم همين است. در سطح بين المللى [وجهه ى] دولت آمريكا امروز اين است: يك بازيگر خشن، آلوده ى به جنايت و بى باك از كارهاى زشت و ارتكاب خلاف حقوق ملّتها و حقوق انسانها؛ در داخل كشور خودشان هم به عنوان يك دولت و يك رژيم دروغگو و مزوّر معرّفى شده [كه] وعده ميدهد، عمل نميكند. لذاست كه اعتقاد مردم به اين دولتها هم به اين رئيس جمهور فعلى آمريكا، هم به رئيس جمهور قبلى آمريكا [در] نظرسنجى هايى كه از مردم كردند، در حدّ بسيار پايينى بود؛ نشان ميدهد كه مردم اينها را قبول ندارند. اينها دشمن ما هستند؛ دشمن ما يك دولت آبرومند، يك دولت حرفِحساب دار نيست، اينها هستند. لذا از اينها نبايِستى يك بيمى انسان به خودش راه بدهد. و اتّكا به حمايت الهى امر بسيار مهمّى است؛ حالا جناب آقاى مهدوى(1)آيه ى شريفه ى مربوط به قوم موسى را خواندند، يك بخش ديگر را هم من بخوانم كه وقتى كه بنى اسرائيل حركت كردند و از مصر بيرون آمدند و جناب موسى اينها را آورد، بعد از مدّتى لشكر فرعون از پشت رسيد؛ «فَلَمّٰا تَرٰاءَا اَلْجَمْعٰانِ قٰالَ أَصْحٰابُ مُوسىٰ إِنّٰا لَمُدْرَكُونَ »(2)، وقتى كه اين دو جمعيّت بحدّى رسيدند كه ديگر همديگر را از دور ميديدند، يعنى اينها ميديدند كه آنها دارند مى آيند، آنها هم اينها را ميديدند؛ «قٰالَ أَصْحٰابُ مُوسىٰ إِنّٰا لَمُدْرَكُونَ »، پدرمان درآمد، از دست رفتيم؛ «قٰالَ كَلاّٰ إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ »(3)ببينيد اين درس است: با خدا
باشيد، خداى متعال مگر واميگذارد بنده اى را كه با او باشد؟ «لاٰ تَخٰافٰا إِنَّنِي مَعَكُمٰا أَسْمَعُ وَ أَرىٰ »(1)در بخش ديگرى از قضيّه ى حضرت موسى. با خدا كه باشيم، براى خدا كه باشيم، خداى متعال كمك ميكند. اين هم اين وظيفه ى ديگر، بيمناك نشدن.(2)
در نظام جمهورى اسلامى، پذيرش مسئوليّت به معناى كامجويى از قدرت نيست؛ به معناى قبول زحمات خدمت به مردم است؛ اين معناى قبول زحمت است؛ معناى مسئوليّت در نظام جمهورى اسلامى اين است. مسئولان تلاش ميكنند، كار ميكنند، زحمت ميكشند، توان خودشان را به ميدان مى آورند تا بتوانند از مشكلات مردم كم كنند، بتوانند كشور را به اهداف برسانند. ظرفيّتهاى كشور هم خوشبختانه بسيار زياد است؛ زحمات متراكمى كه گذشتگان كشيدند، آنها هم جزو ظرفيّتهاى اين كشور است؛ از اين ظرفيّتها بايد مسئولان محترم استفاده كنند.(3)
حقيقتاً خدمتكار مردم بودن، افتخار است؛ نه به عنوان يك شعار. بزرگان اهل معرفت ما به شاگردان خود، به دست پروردگان خود هميشه سفارش ميكردند كه در كنار ذكر و عبادت و خشوع و توسّل و تذكّر، به مردم خدمت كنند؛ گاهى اين را ترجيح ميدادند بر عبادات فردى؛ اين مقرِّب الى الله است. شما يك كار خوب كه به نفع يك نفر انجام ميدهيد، اين حسنه است؛ اين شما را به خدا نزديك ميكند؛ اين براى شما ثواب و اجر
الهى و اخروى دارد؛ چه برسد به اينكه اين خدمت شما، براى مجموعه هاى متعدّد مردم، براى گروه مردم، براى اهل يك استان، اهل يك شهر، اهل يك بخش باشد. بنابراين اصل قضيّه اين است كه ما اگر چنانچه توفيق خدمتگزارى پيدا كرديم، اين را شكر بگزاريم؛ شاكر خداى متعال باشيم؛ اين را نعمتى از طرف الهى بدانيم.
نتيجه ى اين نعمت دانستن اين است كه براى اين خدمتگزارى، منّت بر سر كسى نگذاريم؛ اين درجه ى اوّلش است. خداى متعال به ما توفيق داده؛ اين توفيق، لطف الهى است؛ شكر لازم دارد. پس اگر ما توانستيم خدمتگزارى كنيم، بايد بدون منّت باشد. اين يك نكته است.
يك نكته ى ديگر اين است كه در خدمتگزارى بايد هيچگونه تمايزى قائل نشد. مسئوليّت در هر بخشى از بخشها عبارت است از خدمت به آحاد مردم. اين دوست ما است، اين بيگانه ى از ما است، اين دشمن ما است، اين گرايش سياسى اش اين است، گرايش دينى اش اين است؛ اينها هيچ تأثيرى ندارد. خدمت بايد عمومى باشد، براى همه باشد؛ آن وقت اين تأثير ميگذارد در عمل كسانى كه در مجموعه هاى بزرگ مشغول خدمتگزارى هستند؛ مثل يك استان، يا مثل يك شهرستان. بخشهاى مختلف شهرستانها، انسانهاى جورواجورى را در خود جاى داده اند؛ لذا نگاه نسبت به همه بايد يكسان باشد. خدمت مال همه است، متعلّق به همه است، ما هم بايد امانتدارى كنيم؛ آنچه را كه در اختيار ما است، در اختيار همه قرار بدهيم.(1)
البتّه «خدمت» تعابير مختلفى دارد. هركس ممكن است چيزى را خدمت بداند. ما ديدگاهى داريم، فكرى داريم، مكتبى داريم كه اساس اين نظام بر آن بنا شده است و آن، مكتب اسلام است. آن تفكّر الهى است. تفكّر توحيدى است. همان فكرى است كه اين توده هاى عظيم
1) . در اجتماع نخبگان و مسئولان استان خراسان شمالى 1391/7/25
ملّت، به خاطرِ آن حاضر شدند جوانانشان را در راه خدا بدهند و از همه چيز خودشان بگذرند و پشت سرشان را نگاه نكنند. خدمت، يعنى آنكه در اين راه حركت كنيم، كه اين راه، خودش متضمّن خدمت به مردم است. اين، آن مسئله ى اصلى است كه ما در هر لحظه بايد به يادش باشيم.(1)
من يكى از مسئولان را در محضرى ديدم كه برخوردش با مردم قدرى متكبّرانه بود. من پيغام دادم و گفتم به ايشان بگوييد كه اگر ميخواهد جبران آن برخورد را بكند، بايد در همان طور محضرى ظاهر بشود و بگويد: اى مردم! من نوكر شمايم. خلاف كه نگفته؛ آيا دروغ گفته است؟ يك مسئول كشور چكاره است؟ فلسفه ى وجودى ما غير از خدمت به مردم چيست؟ امام فرمودند: اگر به من خدمتگزار بگويند، بهتر از اين است كه رهبر بگويند. اين حرف درستى است؛ چون خدمتگزارى، براى انسانى كه دلش بيدار باشد، مدح بزرگ ترى است. امام، تمام وجودش بيدار بود؛ شوخى و تعارف هم كه نميكرد. حقيقتاً اگر اين ملّت شهادت ميدادند كه قطعاً ميدادند كه امام خدمتگزار آنها است، امام بيشتر خوشحال ميشد، تا همه ى ملّت يكصدا فرياد بزنند كه تو رهبر ما هستى.
خدمتگزارى به مردم افتخار است. اين اسمها و اين سمتها و اين تيترها كه افتخارى ندارد. در طول تاريخ، خيلى ها با اين اسمها و با اين تيترها آمدند و رفتند؛ امّا جز لعنت خدا و بندگان خدا، چيزى با خودشان نبردند. واقعاً چه ارزشى دارد؟ من رهبرم، من رئيس جمهورم، من رئيس قوّه ى فلانم، من وزيرم؛ اينها چه ارزشى دارد؟ اگر توانستم خودم را قانع كنم كه من خدمتگزارم، يك چيزى؛ وَالّا چه ارزشى دارد؟ خدمتگزار چه كسانى؟ مردم. البتّه همه ى افراد ملّت و جامعه را بايد خدمت كرد؛ امّا مراد عمدتاً طبقه ى محرومند كه بايد مورد توجّه خاص براى خدمت قرار بگيرند؛ به دو
1) . در ديدار با هيئت دولت در آغاز كار دوره ى دوّم رياست جمهورى آقاى هاشمى رفسنجانى 1372/6/3
دليل: اوّلاً چون احتياجشان بيشتر است و عدل اين را اقتضا ميكند؛ ثانياً چون پشتيبانى آنها از نظام، جدّى تر و هميشگى تر است و از اوّل اين طور بوده است.(1)
در جبهه ها چه كسانى بودند؟ نسبتها را ملاحظه بكنيد؛ خيلى از اين پولداران، از اين مرفّهان جامعه، از اين بى دردها و بى احساسها، هشت سال جنگ آمد و رفت، امّا اينها جنگ را حس نكردند؛ همان غذا، همان راحتى و همان آرامش! اگر چهار روز هم آن شهر مورد تهاجمى بود، سوار ماشينشان ميشدند و به يك جاى ديگر ميرفتند و راحت استراحت ميكردند؛ نفهميدند كه بر سر اين مملكت چه گذشت! اينها آن مردمى نيستند كه دولت و دستگاه ها بايد براى خدمت به آنها خودكُشان كنند. نه، آن كس كه جنگ و بمباران و محاصره ى اقتصادى و كم آبى و كم برقى و گرانى و ساير مشكلات را با همه ى وجود در اين ده، دوازده سال احساس كرده، در درجه ى اوّل او بايد مورد توجّه باشد. مردم كه ميگوييم، يعنى اينها؛ همان عامّه اى كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در آن فرمان تاريخيشان به مالك اشتر فرمودند كه عامّه را داشته باش، خاصّه را رها كن. عامّه، يعنى همانهايى كه در جنگ با تو هستند، در مشكلات با تو هستند، سختى ها را با تو تقسيم ميكنند، غم تو را از دلت ميزدايند، خودشان را سپر بلاى تو قرار ميدهند و صادقند؛ نه عافيّت طلبهاى پُرروىِ پُرخورِ پُرخواهى كه هيچ وقت هم قانع نميشوند. تا وقتى كه خيرى به آنها برسد، تو را ميخواهند؛ بمجرّد اينكه ذرّه اى كم شود، رويشان را برميگردانند.(2)آقايان! ما در قبال مردم دو كار داريم: يك كار اين است كه به آنها خدمت برسانيم؛ كار ديگر اين است كه محبّت و اعتماد آنها را جلب كنيم. خدمت به آنها برسانيم، يعنى چه؟ يعنى هرجا كه هستيد، برنامه ى شما آن وقتى درست است كه نفعش به همين مردمى
كه عرض كردم، برسد. البتّه دنبال نفع كوتاه مدّت نيستيم. نگوييد كه حالا برنامه ى پنج ساله چنين و چنان شد. حقوق بگيران وضعشان بدتر شد. البتّه درباره ى مسائل مربوط به اوضاع گرانى ها و تورّم و مشكلات، مطالبى هست كه ان شاءالله من در ديدار جداگانه ى با هيئت دولت در ميان خواهم گذاشت. نه، آن برنامه ى صحيح و آن راه درست كه به خير عامّه ى مردم منتهى خواهد شد، ملاك است. در دستگاه قضائى، ملاك اين است؛ در دستگاه قانونگذارى، ملاك اين است؛ در دستگاه اجرايى هم ملاك اين است. هركسى در كشور بايد براى خدمت به مردم تلاش كند. براى اين كار بايد وقت بگذاريد.(1)
يكى از دانشجويان در سؤال كتبى خود از من پرسيد كه شما بعد از رياست جمهورى قصد داريد چه شغلى انتخاب كنيد؟ چون همه نوع حدسى زده ميشد، من گفتم براى خودم شغلى در نظر نگرفته ام و نميدانم چه پيش مى آيد؛ امّا همين قدر بگويم كه اگر امام مرا مأمور عقيدتى - سياسى گُردان انتظامى زابل كنند و بگويند به آنجا برو، من دست زن و بچه ام را ميگيرم و به زابل ميروم و در آنجا مسئول عقيدتى - سياسى آن گردان ميشوم. يعنى من هيچ خواسته ى مشخّصى در اين زمينه براى خودم قائل نيستم.(2)
دو نكته را مورد نظر قرار بدهيم: يك نكته، استفاده ى غير قابل قبول از اعتبارات و سمتها و عنوانها است، آنچه كه اصطلاحاً به آن قدرت نمايى ميگويند و ديگرى، استفاده ى نامشروع از موارد مالى است. البتّه در جمهورى اسلامى، بحمدالله همه ى دستگاه ها مبنى بر صلاحند؛ امّا در
مجموعه هاى مبنى بر صلاح، بالاخره اين طور نيست كه شيطان راه پيدا نكند... خيلى مهم و قابل توجّه است كه كسانى از انتصاب به دستگاهى در سطح بالاى جامعه و در دستگاه هاى گوناگون، استفاده ى نامشروع نكنند. اين، براى من ملاك بالا و مهمّى است... نسبت به آينده، بايِستى خودمان را براى خدمت در هرجا و به هر گونه آماده كنيم؛ بدون اينكه قبلاً در جايى، خدمت خود را نشان و مشخّص كرده باشيم. از اوّل انقلاب، خودم اين گونه بودم و بنايم بر اين بود. هنگامى كه قرار بود امام تشريف بياورند و ما در دانشگاه تهران تحصّن داشتيم، جمعى از رفقاى نزديكى كه با هم كار ميكرديم و همه شان در طول مدّت انقلاب، نام و نشانهايى پيدا كردند و بعضى از آنها هم به شهادت رسيدند مثل شهيد بهشتى، شهيد مطهّرى، شهيد باهنر، برادر عزيزمان آقاى هاشمى، مرحوم ربّانى شيرازى، مرحوم ربّانى املشى با هم مى نشستيم و در مورد قضاياى گوناگون مشورت ميكرديم. گفتيم كه امام، دو سه روز ديگر يا مثلاً فردا وارد تهران ميشوند و ما آمادگى لازم را نداريم. بياييم سازماندهى كنيم كه وقتى ايشان آمدند و مراجعات زياد شد و كارها از همه طرف به اينجا ارجاع گرديد، معطّل نمانيم. صحبت دولت هم در ميان نبود.
ما عضو شوراى انقلاب بوديم و بعضى هم در آن وقت، اين موضوع را نميدانستند و حتّى بعضى از رفقا مثل مرحوم ربّانى شيرازى يا مرحوم ربّانى املشى نميدانستند كه ما چند نفر، عضو شوراى انقلاب هم هستيم. ما با هم كار ميكرديم و صحبت دولت هم در ميان نبود؛ صحبت همان بيت امام بود كه وقتى ايشان وارد ميشوند، مسئوليّتهايى پيش خواهد آمد. گفتيم بنشينيم براى اين موضوع، يك سازماندهى بكنيم. ساعتى را در عصر يك روز معيّن كرديم و رفتيم در اتاقى نشستيم. صحبت از تقسيم مسئوليّتها شد و در آنجا گفتم كه مسئوليّت من اين باشد كه چاى بدهم! همه تعجّب كردند. يعنى چه؟ چاى؟ گفتم: بله، من چاى درست كردن را خوب بلدم.
با گفتن اين پيشنهاد، جلسه حالى پيدا كرد. ميشود آدم بگويد كه مثلاً قسمت دفتر مراجعات، به عهده ى من باشد. تنافس و تعارض كه نيست. ما ميخواهيم اين مجموعه را با همديگر اداره كنيم؛ هرجايش هم كه قرار گرفتيم، اگر توانستيم كار آنجا را انجام بدهيم، خوب است(1).
از پيش معيّن نكنيم كه صندلى ما آنجا است واگر ديديم آن صندلى را به ما دادند، خوشحال بشويم و برويم بنشينيم و بگوييم حقّمان بود و اگر ديديم آن صندلى نشد و يا گوشه اش ذرّه اى ساييده بود، بگوييم به ما ظلم شد و قبول نداريم و قهر كنيم و بيرون برويم. من، از اوّل اين روحيّه را نداشتم و سعى نكردم اين طورى باشم. در مجموعه ى انقلاب، تكليف ما اين است. قبل از رحلت حضرت امام كه دوران رياست جمهورى در حال اتمام بود، دست و پايم را جمع ميكردم. مكرّر مراجعه ميكردند و بعضى از مشاغل را پيشنهاد مينمودند. آدمهاى بى مسئوليّت، اين مشاغل را پيش خودشان به قدّوقواره ى من بريده و دوخته بودند! ولى من گفتم كه اگر يك وقت امام به من واجب كنند و بگويند شما فلان كار را انجام دهيد؛ چون دستور امام تكليف است و برو برگرد ندارد، آن را انجام ميدهم. امّا اگر چنانچه تكليف نباشد و من از امام خواهش خواهم كرد كه تكليفى به من نكنند تا به كارهاى فرهنگى بپردازم، دنبال كارهاى فرهنگى ميروم.(2)
نه تنها براى اين مقطع، كه براى هميشه خودتان را آماده نگه داريد تا انقلاب به هر طريق كه اقتضا ميكند از شما استفاده كند. اين يادگارى را با هم داشته باشيم. يك وقت، بهترين استفاده از يك انسان زنده و عاقل
و باشعور اين است كه مثل نردبان بشود و يك نفر پايش را روى دوش او بگذارد تا دستش به جايى برسد كه كارى انجام بدهد. چه اشكالى دارد؟ اگر مصلحت انقلاب و كشور اقتضا ميكند، بايد چنين كارى هم كرد.(1)
هركسى در جامعه ى اسلامى و نظام اسلامى بتواند يك مأموريّتى به دست بياورد و آن مأموريّت را بدرستى انجام دهد، واقعاً بايد خدا را شاكر باشد؛ ولى بايد توجّه داشت كه اين فرصت، امتحان بزرگى هم هست. ما در حال امتحان دادنيم. در برجستگى هاى دوران زندگى است كه امتحانهاى سخت پيش مى آيد. در روال عادى زندگى امتحان هست، ليكن امتحانهاى برجسته و نفسگير معمولاً مال آنجايى است كه انسان وارد مقاطع حسّاس ميشود؛ كه از جمله اش همين مسئوليّتهاى ماها است. گاهى يك نفر سالهاى طولانى از عمر خود را با امانت و طهارت گذرانده است، بعد ميرسد به يك مقطع امتحان؛ اگر نتواند در اين مقطع امتحان، توانايى خودش را در مهار نفس نشان دهد، لغزش پيدا خواهد كرد. اين مقطع حسّاس، نمايندگى مجلس است؛ مسئوليّتهاى دولتى است؛ مسئوليّتهايى از قبيل مسئوليّت اين بنده ى حقير است. اينها آن مقاطع حسّاس زندگى ما است؛ اينجاها بايد مواظب خودمان باشيم، مراقب باشيم. گاهى انسان در حال عادى زندگى، خوب زندگى ميكند؛ امّا وقتى به پرتگاه رسيد، وقتى به نقطه ى حسّاس رسيد، وقتى به پيچ خطرناك رسيد، نميتواند درست كنترل كند. اين را بايد به ياد داشته باشيم. «فى تقلّب الأحوال علم جواهر الرّجال» (2)ما خودمان را هم در يك چنين مقاطعى ميتوانيم درست محك بزنيم. معمولاً انسان به خودش خوشبين است. ما عيبهاى خودمان را نمى بينيم؛ معمولاً
محسّنات خودمان را بزرگ تر از آنچه كه هست، مى بينيم. اين طور جاها وقتى كه بين خودمان و خدا خلوت كنيم، ميتوانيم ضعفهاى خودمان را، نقصهاى خودمان را پيدا كنيم. يك جا پول هست، يك جا قدرت هست، يك جا وجاهت هست، يك جا شهوات جنسى هست؛ اينها امتحانهاى سخت است. آنچه كه براى نمايندگان محترم مجلس، براى مسئولان دولتى، براى مسئولان قضائى، براى نيروهاى مسلّح، براى روحانيّون، براى آن كسانى كه مجموعه اى از اينها را با هم دارند، مهم است، اين است كه با ديد نافذِ خودشان مواقع امتحان و مواضع امتحان را بشناسند؛ بدانند كه اين نقطه، نقطه ى امتحان است؛ غفلت نكنيم. اگر توانستيم از اين پيچ خطرناك، از اين نقطه ى حسّاس، از اين لب پرتگاه به سلامت عبور كنيم، خدا را شاكر باشيم، سپاسگزار باشيم. اين، آن نقطه ى اصلى و حرف اصلى ما با شما برادران و خواهران عزيز است. در درجه ى اوّل، اين نصيحت به خود بنده است؛ به شما ميگويم تا ان شاءالله دل خود اين گوينده ى حقير تحت تأثير اين حرفها قرار بگيرد و نصيحت شويم، موعظه شويم؛ هم از طرفى قدر موقعيّتى را كه به ما فرصت خدمت به مردم و خدمت به اسلام و خدمت به كشور و خدمت به نظام را ميدهد، بدانيم و اين را نعمت بزرگ خدا بشماريم؛ هم از آن طرف توجّه كنيم كه در اختيار داشتن اين فرصت، يك خطراتى هم دارد. يك خودروى تروتميزِ خوش فرمانِ تندروِ زير پاى انسان البتّه موفّقيّتى است، انسان را به مقاصد ميرساند؛ امّا به همان اندازه خطرات هم دارد؛ بايد مراقب بود.(1)
خدمت رسانى منطقى دارد. ما اصلاً براى خدمت به مردم آمده ايم. فلسفه ى وجود ما خدمت به مردم است. در روايات وارد شده است كه والى و حاكم اسلامى حاكم در همه ى سطوح؛ وزير و استاندار و بالاتر و پايين تر و همه، مشمول اين جمله اند با مردم بايد مثل پدر مهربان نسبت به
1) . در ديدار نمايندگان مجلس شوراى اسلامى 1392/3/8
فرزندان باشد. اگر به شما خبر برسد كه فرزندتان از بيمارى، از سرما، از گرما، از گرسنگى، از تحقير، از اهانت و از غربت رنج ميكشد، چه حالى پيدا ميكنيد؟ ميتوانيد تحمّل كنيد؟ در سطح كشور نسبت به هركس چنين اتّفاقى بيفتد، تا آنجايى كه شما علم و اطّلاع داريد، بايد همين احساس را داشته باشيد؛ نبايد آرام و قرار داشته باشيم. نهضت خدمت رسانى يعنى اين. اين خدمت را بايد براى مردم محسوس كنيم. كارهاى بزرگى را كه صورت گرفته، بايد به زندگى مردم بكشانيم تا لذّتش را حس كنند. انضباط مالى و مبارزه با فساد هم از كارهاى لازم است.(1)
حرف من اين است كه بايد ترتيبى داده بشود و مكانيسمى به وجود بيايد كه كارگزاران حكومتى، خودشان را به معناى حقيقى كلمه، خدّام و خدمتگزاران مردم بدانند؛ بروند كار كنند و همان قدرى كه برايشان مقرّر و معيّن شده است، زحمت بكشند و وظيفه ى خود را انجام بدهند؛ كوتاهى نبايد باشد.(2)
ما نميخواهيم فقط كار كنيم؛ ما ميخواهيم محروميّت را از بين ببريم و محروم را از محروميّت خارج كنيم؛ هدف اين است. وَالّا اگر شما بگوييد من كار ميكنم، ممكن است در يك اداره هم يك نفر بگويد من بايد هشت ساعت يا شش ساعت كار كنم، يا ده ساعت كار كرده ام و ديگر بس است. اين منطق، منطق درستى نيست.
البتّه اگر خسته ميشويد، اگر احتياج به استراحت داريد، بايد استراحت كنيد، تا براى كار آماده بشويد. ما استراحت را نفى نميكنيم؛ امّا كار حد ندارد. كار تا آن حدّى است كه به نتيجه برسيم و به آن هدف و مقصودى
كه مورد نظر است، نزديك بشويم. بنابراين، تا آنجايى كه انسان توان دارد، بايد كار كند.(1)
رفتارتان بايد مردمى، عادلانه و متواضعانه باشد. آقايان! با مردم گرم بگيريد؛ در مقابل مردم تواضع كنيد؛ به ميان مردم برويد؛ در موارد مقتضى به خانه هاى مردم سر بزنيد. شكوه استاندارى، شما را هضم نكند؛ بر شما غلبه نكند؛ اين بسيار بسيار مهم است. مردم ببينند كسى از خودشان است؛ در اين صورت، هيبت استاندار هم بيشتر حفظ خواهد شد. مبادا خيال كنيد كه اگر كسى منقطع از مردم شد، هيبت بيشترى پيدا ميكند؛ نه، هيبت براى مسئولان خوب است كه مردم نسبت به آنها تهيّبى(2)داشته باشند؛ امّا اين هيبت با رفتار معنوى شما حاصل ميشود. شما وقتى سالميد، وقتى به فكر منافع شخصى نيستيد، وقتى راحتِ خودتان را فداى راحتِ مردم ميكنيد و وقتى براى خدا كار ميكنيد و مخلصانه كار ميكنيد، خداى متعال هم محبّت و هم هيبت شما را در دل مردم مى اندازد. من ديده ام مسئولانى را كه خودشان را از مردم جدا ميكردند، به خيال اينكه اين كار، يك شأن و تشخّصى است! مردم كمترين اهمّيّتى به اينها نميدادند؛ يعنى هيچ عزّتى هم در چشم مردم نداشتند. بنابراين، با مردم و در كنار مردم باشيد.(3)
احساس خدمتگزارى به مردم را براى خودتان حفظ كنيد. قدرت اگر با هدفِ خدمت به مردم باشد، عبادت است. شايد هيچ عبادتى بالاتر از عبادتِ مسئولى نيست كه به خاطرِ تلاش و خدمت به مردم، از راحت
و آسايش و امنيّتِ خود صرف نظر ميكند. اين روحيّه ى خدمتگزارى، خاكسارى، تواضع در مقابل مردم و شناخت عظمت مردم را براى خودتان حفظ كنيد، كه اين نعمت بزرگى است. از خداى متعال لحظه اى غافل نشويد. با ياد خدا و با توكّل به خدا و با اخلاص در عمل، بايد بتوانيم جلب رحمت الهى بكنيم. اگر جلب رحمت الهى شد، همه ى مشكلات آسان ميشود و موانع از سر راه برخواهد خاست. اگر صادقانه در راه خدا كار كنيم، خداى متعال به ما كمك خواهد كرد. اگر هدفِ قدرت، منافع مادّى شد، قدرت، بزرگ ترين وزرووبال براى انسان خواهد بود. كسانى كه قدرت و منصب و مقام را براى بهره مندى هاى خود، پُر كردن كيسه هاى خود و دنياى خود ميطلبند، آنجايى كه منافع آنان با منافع مردم اصطكاك پيدا ميكند، نميتوانند به نفع مردم كار كنند. قدرت به خودى خود نه نعمت است، نه نقمت؛ اگر براى خدا و براى خدمت شد، نعمت است؛ اگر براى دستاوردهاى مادّى و ارضاى هوسهاى انسانى شد، ميشود نقمت. اين نعمت خدا است؛ منتها شيطان بايد ما را دچار تسويل نفسانى نكند. نبايد اهوا و هوسهاى خودمان را به اشتباه جاى آرمانها بگذاريم و خود را توجيه كنيم. به انتقادها و عيوبى كه براى ما ميشمارند، گوش فرا دهيم و خود را اصلاح كنيم تا وقتى كه با خداى متعال ملاقات ميكنيم، بتوانيم عذر تقصير داشته باشيم.(1)
در نظام اسلامى، رابطه ى اخلاقى با مردم، رابطه ى مخصوصى است؛ مردم را در همه ى كارها مالك و صاحب امر دانستن، يك مراجع مزاحم ندانستن. شما برادران عزيزى كه در بخشهاى گوناگون دولتى و قوّه ى قضائيه مشغول كار هستيد، يكى از اوّلين تعليماتتان به زيردستان و چيزى
1) . در مراسم تنفيذ حكم رياست جمهورى دكتر محمود احمدى نژاد 1384/5/12
كه از آن مؤاخذه ميكنيد، بايد رفتار خوش با مردم باشد. حقيقتاً مردم صاحب قضيّه اند. حقيقتاً مردم ولى نعمت ما و كارگزاران اين نظام هستند. اين، تعارف نيست. بعضى خيال ميكنند، امام كه اين حرفها را ميزدند، تعارف ميكردند!(1)
با حركت در سطح استان، با نزديك شدن به مردم، با نشستن در محيط زندگى خصوصى و خانه و كپر و چادرشان، نسبت به مشكلات مردم آشنا بشويد و آنها را لمس كنيد. هركس كه اين مشكلات را لمس بكند، براى كار و تلاش، انگيزه اى تمام نشدنى پيدا خواهد كرد.(2)
اين مسئوليّتها امروز هست، فردا نيست. همه ما در گذريم. مجلس شوراى اسلامى به فضل الهى پايدار بوده و پايدار خواهد ماند؛ ليكن ما كه پايدار نيستيم؛ ما چهار روز در اينجا هستيم و وظايفى داريم كه آن وظايف را بايِستى انجام دهيم. در درجه ى اوّل بايد خدا را راضى كنيم. البتّه مردم را بايد راضى و دل آنها را شاد كرد؛ امّا در درجه ى اوّل اين است كه فكر محاسبه ى الهى را بكنيم.(3)
عزيزان من! خداى متعال از هر ساعتِ عمر شما در مجلس، از هر تصميم گيرى شما، از هر نشست و برخاست شما كه اكنون مهم شده است، سؤال خواهد كرد. تا چندى پيش، شما مى نشستيد، برميخاستيد؛ حركت و گفتار شما تأثيرى نميگذاشت؛ امّا امروز شما يك كلمه حرفتان، يك
نشست و برخاستتان، يك دست بلند كردن و موضع گيريتان مؤثّر است. اين يك امكان است و اين امكان با خودش مسئوليّت سنگينى را مى آورد. در درجه ى اوّل هم خداى متعال از ما سؤال ميكند.(1)
نظام پاسخگويى را براى خودتان متحتّم(2)بدانيد. واقعاً وزير در حوزه ى كار خودش، مديران وزارتى در حوزه ى كار خودشان، معاونان هر كدام در حوزه ى كارِ خودشان پاسخگو باشند. يعنى هم در برابر خطايى كه انجام ميگيرد، واقعاً پاسخگو باشند، هم در برابر كار لازمى كه بايد انجام ميگرفته و انجام نميگيرد، پاسخگو باشند. در خيلى از موارد خلافى انجام نگرفته؛ امّا خلاف اين بوده كه كارهاى زيادى بايد انجام ميگرفته، ولى انجام نگرفته. كار نكردن به مقدار لازم هم يك نوع تخلّف است.(3)
پاسخگويى يك مفهوم غربى نيست؛ يك مفهوم اسلامى است. بعضى ها از هر چيزى خوششان بيايد، سعى ميكنند آن را به گونه اى به فراورده هاى افكار و مدنيّت غربى منسوب كنند. نه، پاسخگويى يك حقيقت اسلامى است؛ اين همان مسئوليّت است. مسئوليّت، يعنى هر انسانى در هر مرتبه اى كه هست، در درجه ى اوّل از خود سؤال كند، ببيند رفتار و گفتار و تصميم گيرى او تحت تأثير چه بود؛ عاقلانه و بر اساس پرهيزكارى بود، يا خودخواهانه و براى شهوات و اغراض شخصى بود. اگر انسان توانست وجدان خود را آرام كند و به نداى اندرون خود پاسخ گويد، خواهد توانست به ديگران هم پاسخگو باشد. «إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً »(4). همين چشمى كه شما داريد كه ميتواند ببيند،
بشناسد و تشخيص دهد، همين گوشى كه داريد كه ميتواند سخن حق را بشنود و به دل شما منتقل كند و جوارح شما را تحت تأثير قرار دهد، همين قلبى كه داريد كه ميتواند احساس كند، تصميم بگيرد و راه را انتخاب كند - كه از هويّت واقعى انسان به «قلب» تعبير ميشود - وسيله اى است كه خداى متعال شما را در مقابل اينها پاسخگو ميداند. همه ى ما بايد جواب دهيم با چشمِ خود چه ديديم؛ آيا ديديم؟ آيا دقّت كرديم؟ آيا خواستيم ببينيم؟ خواستيم بشنويم؟ خواستيم تصميم بگيريم و عمل كنيم؟ اين همان پاسخگويى است. فرمود: «كلّكم راعٍ و كلّكم مسئول عن رعيّته» (1)همه ى شما مسئوليد. البتّه كسى كه حيطه ى وسيعى از زندگى انسانها با قلم و زبان و تصميم او تحت تأثير قرار ميگيرد، مسئوليّتش به همان نسبت بيشتر است؛ لذا من گفتم مسئولان بلندپايه ى كشور، قواى سه گانه، از خود رهبرى تا آحاد مأموران و مديران، همه بايد پاسخگو باشند؛ پاسخگوى كار خود، پاسخگوى تصميم خود، پاسخگوى سخنى كه بر زبان آورده اند و تصميمى كه گرفته اند؛ اين معناى پاسخگويى است؛ اين يك حقيقت اسلامى است و همه بايد به آن پايبند باشيم. هر انسانى وقتى ميخواهد حرفى بزند، اگر بداند در مقابل اين حرف بايد پاسخگو باشد، يك طور حرف خواهد زد؛ امّا اگر بداند مطلق العنان است و پاسخگو نيست، طور ديگرى حرف خواهد زد. انسان وقتى ميخواهد تصميم بگيرد و عمل كند، اگر بداند در مقابل اقدام خود پاسخگو خواهد بود، يك طور عمل ميكند؛ امّا اگر احساس كند نه، مطلق العنان است و از او سؤال نميشود و او را به بازخواست نميكشند، طور ديگرى عمل ميكند. ما مسئولان خيلى بايد مراقب حرف زدن و تصميم گيرى خود باشيم. مسئوليّت به همين علّت محترم است و به همين جهت است كه مردم براى مسئول احترام قائلند؛ چون پشت سرِ كار و تصميم گيرى او دنيايى از مسئوليّت وجود دارد كه او قبول ميكند. اگر
1) . بحار، ج 72، ص 38
اين شخص خود را مسئول دانست، واقعاً شايسته ى اين تكريم و احترام هم هست؛ امّا اگر مسئول ندانست، همه چيز مشكل ميشود.(1)
امروز نظام جمهورى اسلامى با تجربه ى 25 ساله ى خود ميتواند اين راه را با قوّت و شدّت ادامه دهد، مشروط بر اينكه مسئولان دستگاه هاى مختلف، در درجه ى اوّل كارنامه ى كاركردشان را براى خودشان تنظيم كنند؛ نمره هاى مثبت و منفى را ببينند و در درجه ى بعد، مردم را كه صاحبان اين انقلابند؛ سهامداران اين مجموعه و بنگاه عظيمى هستند كه اسمش جمهورى اسلامى است در جريان قرار دهند. قوّه ى مجريّه - كه دستگاه هاى مختلفى در قوّه ى مجريّه هستند - كارنامه ى خود را جزءبه جزء براى مردم مشخّص كند. البتّه اعتقاد من اين است كه در اين صورت، يقيناً مردم خوشحال خواهند شد؛ چون اين كارنامه نمره هاى بسيار خوب و درخشانى دارد. قوّه ى قضائيه هم كارنامه ى خود را به مردم ارائه كند، كه يقيناً در آن هم نمره هاى خوب و درخشانى هست. قوّه ى مقنّنه هم كارنامه ى خود را به مردم نشان دهد كه در آن هم نمره هاى خوشحال كننده اى وجود دارد؛ امّا در همه ى اين دستگاه ها نمره هاى منفى و ناراحت كننده براى خود دستگاه ها و مردم هم هست. خودِ مسئولان دستگاه ها ببينند كه نقاط منفى آنها كدام است، در نابود كردن عوامل نقاط منفى سعى و تلاش كنند. البتّه پشتوانه و ضامن اين كار، آگاهى، مطالبه و خواست مردم است. اگر اين كارها انجام بگيرد، اين همان اصلاح انقلابى است كه من در دو سه سال قبل در نماز جمعه ى تهران به ملّت ايران عرض كردم.(2)
پاسخگويى بايد به معناى صحيح كلمه وجود داشته باشد. بايد دستگاه هاى فرهنگى كشور، چه آنچه مربوط به دولت است، چه آنچه زيرمجموعه ى دولت نيست، مثل صداوسيما روشن كنند كه در مقابل تهاجم گسترده ى فرهنگى دشمنان چه تدابيرى را براى اعتلا و بارور كردن فرهنگ اسلامى و انقلابى و عموميّت بخشيدن به نقاط برجسته ى آن به كار بسته اند. دستگاه هاى اقتصادى هم بيان كنند كه براى بارور كردن اقتصاد كشور، پُر كردن شكاف طبقاتى، برطرف كردن فقر و محروميّت از طبقات محروم كشور و آباد كردن اين كشور پُربركت و قابل آبادى در همه ى مناطق وسيع آن، چه تلاشى انجام داده اند. دستگاه هاى علمى كشور كه مديران آن در دانشگاه ها و حوزه هاى علميّه ى كشورند، مشخّص كنند كه براى توليد علم، آزادانديشى علمى و تضارب افكار كه ما از دانشگاه و حوزه اين مسائل را مطالبه كرديم، چه تلاش و كار بزرگى را انجام داده اند؛ چقدر پيش رفته اند و چه كارهاى ديگرى را بايِستى انجام دهند. دستگاه هاى صنعتى و دستگاه كشاورزى كشور هم توضيح دهند. قوّه ى قضائيه ى كشور توضيح دهد كه براى احقاق حقّ مظلومان و براى اينكه مظلومان كشور حقيقتاً قوّه ى قضائيه را ملجأ و مأواى خود بدانند و به آن پناه ببرند، چه تلاشها و كارهايى را انجام داده است. قوّه ى مقنّنه كه دو وظيفه ى عمده ى قانونگذارى و نظارت را برعهده دارد، مشخّص كند كه در امر قانونگذارى چه تلاشهايى را انجام داده تا قوانينى را بگذرانند كه براى تسهيل اصلاح حقيقى كشور لازم است؛ همچنين اين قوّه مشخّص كند كه در امر نظارت بر دستگاه ها و مراقبت از صحّت عمل آنها چه تلاشى را به انجام رسانده است.(1)
1) . در ديدار اقشار مختلف مردم 1383/1/26
صداقت و مسئوليّت پذيرى بايد در مديران وجود داشته باشد. هنر يك مدير اين است كه مسئوليّت پذيرى داشته باشد. بر مبناى يك پايه ى منطقى، كار را انجام دهيد و مسئوليّتش را هم به گردن بگيريد؛ بگوييد اين كار را كردم، مسئوليّتش هم با من است. از مسئوليّت نبايد هراس داشت. آن چيزى كه پيش خداى متعال و پيش مسئولان ارشد نظام و پيش مردم عذر واقعى شمرده ميشود، همين است كه انسان بگويد من اين اقدام را بر اين اساس منطقى كرده ام. پس بايد يك اساسِ منطقى قانونى وجود داشته باشد؛ كه ملاك هم قانون است. بنابراين هيچ مشكلى نبايد وجود داشته باشد.(1)
هم به مردم اطّلاع رسانى كنيد، خبر دهيد و پيشرفتها را بگوييد؛ هم اگر واقعاً موانعى وجود دارد، آنها را هم شفّاف با مردم در ميان بگذاريد. صرف اينكه ما بگوييم موانعى در كار هست، مردم را قانع نميكند و آنها نميپذيرند. اگر واقعاً موانعى وجود دارد و كسانى هستند و جريانى موجود است كه نميگذارد شما كار كنيد، اين را شفّاف و صريح به مردم بگوييد. يا اين است كه حقيقتاً معلوم ميشود اين شخص يا اين افراد يك حركت مجرمانه انجام ميدهند و نميگذارند مسئولان يا دولت كار كنند، كه در اين صورت بايد به اين جرم رسيدگى شود، يا اين است كه آن طرف هم منطقى دارد. بالاخره يا بايد او را متقاعد كرد يا او شما را متقاعد كند. اين را در معرض افكار عمومى بگذاريد و صريح و روشن و شفّاف با مردم در اين زمينه ها صحبت كنيد. به نظر من اين به پيشرفت كار كمك ميكند.(2)
همه ى ما نسبت به آنچه كه انجام ميدهيم، مسئوليم؛ منتها مسئوليّتها غالباً با پايان دوره ى مسئوليّت تمام نميشود؛ چون كارهاى ما تأثيراتى در كارهاى افراد بعد از ما ميگذارد. همان طور كه ما بر روى بناى افراد قبلى شروع به كار كرديم، ديگران هم بر روى بناى ما شروع به كار خواهند كرد. بنابراين، پى ها را بايِستى محكم گذاشت و ساختمان را بايِستى استوار بنا كرد، تا هرچه كه خواستند روى آن بسازند، بتوانند. وافتخار اين، براى شما خواهد بود. اگر شما سياستهاى خوبى را امروز بگذاريد و اجرا كنيد كه اين سياستها در آينده سارى و جارى خواهد بود؛ هر كسى كه بر اساس اين سياستها كار كند، ثواب و افتخار آن، براى شما خواهد بود؛ امّا اگر خداى نكرده كوتاهى هم بكنيد، باز همين طور است؛ يعنى «من سنّ سنّةً حسنةً كان له أجرها و أجر من عمل بها إلى يوم القيامة و من سنّ سنّةً سيّئةً كان عليه وزرها و وزر من عمل بها إلى يوم القيامة» (1). كارهاى ما تأثيراتى در آينده ميگذارد. با اين ديد، با اين نگاه، بايِستى به همه ى كارهايمان نگاه كنيم.
... مظهر اين پاسخگويى همين گزارشهايى است كه شما به مردم خواهيد داد. بسيارى از كارهايى را كه در بخشهاى شما انجام گرفته من البتّه اطّلاع دارم، ولى در همين گزارشهاى كوتاه، آنها را ذكر نكرديد. اين كارهاى خوب و مهم انجام گرفته و شما فرصت نكرديد كه ذكر كنيد خيلى ها نميدانند. برنامه سازى كنيد و آنچه را كه انجام گرفته، ترسيم و بيان كنيد؛ من قبلاً به آقاى رئيس جمهور هم اين مطلب را گفته ام. دو ستون درست كنيد: كارها و خدماتى كه انجام داده ايد، كارهايى كه انجام نداده ايد، يا ناكام مانده ايد در انجامش؛ اينها را با مردم در ميان بگذاريد و بدانيد كه مردم قدر خدمت و قدر تلاش را ميدانند. ما بايد هم كارهاى كرده ى خودمان و هم كارهاى نكرده ى خودمان، يا درست نكرده ى خودمان را با صداقت در ميان
1) . الكافى، ج، ص 372، تهذيب الأحكام، ج، ص 124
بگذاريم. مطمئنّاً آن تلاش و همّت و اهتمامى كه انجام گرفته براى ستون مثبتها، عذر خواهد بود براى ما نسبت به ستون ناكرده ها؛ چون ناكرده ها از روى تعمّد، ناكرده نمانده، بلكه به خاطرِ كمبود امكان، كمبود منابع و گاهى به خاطرِ دير رسيدن فكر به ذهن انسان و مسائلى از اين قبيل، ناكرده مانده است. اين مسائل را براى مردم بيان كنيد؛ من بر اين معنا اصرار دارم. عملكرد شما از عملكرد نظام جدا نيست؛ نميشود گفت ما نظام خوبى داريم؛ امّا دولت بدى داريم؛ بالاخره دولت برخاسته ى از همين نظام است. هر كارى كه شما كرده باشيد و خوب كرده باشيد، براى نظام است و اگر كارى نكرده باشيد، يا بد كرده باشيد، باز هم متعلّق به نظام است. ما اصرار داريم كه آنچه انجام گرفته و اهتمامِ به كار رفته، صادقانه، درست و روشن به مردم بيان شود؛ مشخّص كنيد چه تحويل گرفته ايد و چه تحويل خواهيد داد؛ مثل صورت وضعيّتهايى كه مهندسان در هنگام تحويل و تحوّل يك كار تهيّه ميكنند، شما هم صورت وضعيّت كار خودتان را حقيقتاً مشخّص و معيّن كنيد و سعى كنيد كه حدّاكثر دقّت را هم در اتقان آن به كار ببريد. حقيقتاً وقتى ما با مردم مواجه ميشويم، ميتوانيم اعتماد مردم را با صدق لهجه و بيانِ واقعيّتها كاملاً جلب كنيم. نبايد تصوّر كرد كه صداقت و عدم صداقت از نظر مردم پوشيده خواهد ماند؛ بالاخره توجّه ميكنند.(1)
شما دوستان در پايان دولت، مأموريّتتان تمام ميشود؛ امّا مسئوليّتهاى شما تمام نميشود. انسان در محيط اسلامى هيچ گاه از مسئوليّت فارغ و خالى نيست؛ هميشه داراى مسئوليّت است؛ منتها مسئوليّتها متفاوت است. يك وقت انسان وزير است كه يك مسئوليّت دارد، يك وقت وزير نيست؛ امّا مجموعه اى از تجربه هاى فراوان وجود دارد. تجربه هاى باارزشى
1) . در ديدار با رئيس جمهور و اعضاى هيئت دولت 1383/6/4
كه در طول سالهاى متمادى در يكايك شماها به وجود آمده و جمع شده، دستاورد كمى نيست؛ اينها متعلّق به اين كشور و اين ملّت و اين نظام است؛ از اين تجربه ها بايد استفاده شود.
... اين را احساس مسئوليّتى كه ناشى از تفكّر اسلامى و نگاه اسلامى به انسان و تعهّد و مسئوليّت انسان است، به ما ارزانى داشته است.(1)
اگر مسئولان كوتاهى كنند، اين جزو گناهانى است كه تأثيرش نه فقط براى اشخاص خودشان، بلكه براى ملّت، تأثير مخرّبى خواهد بود.(2)
انتقاد، نق نق نيست؛ انتقاد يعنى همان عيب جويى. منظور از انتقادى كه ممكن است نق نقو بودن از آن تلقّى شود؛ يعنى عيب جويى كردن. دو نوع عيب جويى ممكن است؛ يك وقت عيب جويى جنبه ى تحقير، اهانت، طرف را به خاك سياه نشاندن، از طرف انتقام گرفتن و چهره ى او را در نظر ديگران زشت كردن است و اين كار در هيچ عرف نجيبانه اى ممدوح نيست. يك وقت هم نه، هدف از انتقاد، دلسوزى است، تكميل است، برطرف كردن عيب است و آيينه وار نمودن عيب شخص يا نظام يا مدير يا مردم به خود آنها است و اين ممدوح است. ممكن است اين هم به نظر شنونده تلخ باشد؛ امّا اين تلخى، تلخى گوارايى است. اين هيچ ايرادى ندارد.(3)
مرز انتقاد و تخريب چيست؟ [ميشود فرض كرد كه] تخريب بكنند و اسمش را بگذارند انتقاد؛ يا از ما انتقاد بشود و ما تلقّىِ تخريب از آن داشته باشيم. خب، بايد مشخّص بشود تخريب كدام است و انتقاد كدام است. معناى انتقاد آن ارزشيابىِ منصفانه اى است كه يك آدم كارشناس ميكند؛ [اصلاً] نقّادى همين است. وقتى شما طلا را ميبريد پيش يك زرگر كه نقّادى كند، او ميگويد كه آقا! اين عيارش بيست است؛ يعنى عيار بيست را قبول ميكند؛ حالا از 24 عيار كه طلاى خالص است، چهار عيار كم است. اين شد نقّادى. البتّه زرگر هم هست و وسيله ى نقّادى را هم دارد. امّا اگر چنانچه طلا را برديد مثلاً پيش يك آهنگر و او يك نگاهى كرد و آن را انداخت و گفت: آقا! اينكه چيزى نيست! اسم اين نقّادى نيست. اوّلاً اصل طلا بودن اين، انكار شده. خب، بالاخره مرد حسابى! حالا عيار 24 ندارد، عيار بيست كه دارد؛ اين را قبول كن! ثانياً: شما كه اهل اين كار و آشناى اين كار نيستى!(1)
انتقاد در جامعه چيز خوبى است؛ زيرا انتقاد موجب ميشود انتقادشونده بتواند نقاط قوّت و ضعف خود را بفهمد و همچنين ناظران صحنه بتوانند بفهمند. اين به پيشرفت كار كمك ميكند. ليكن انتقاد، غير از عيب جويى، آن هم عيب جويى خصمانه است. انتقاد يعنى سره و ناسره و قوّت و ضعف را در كنار هم ديدن. معناى انتقاد اين نيست كه انسان نقاط قوّت را نبيند و نقاط ضعف را هم حتّى گاهى با انگيزه هاى گوناگون ملاحظه كند.(2)
شما مسئولان دولت هم كه بخشهاى گوناگون در اختيارتان است، از انتقاد نه بترسيد، نه خشمگين و نااميد شويد. اين طور هم نباشد كه اگر روزنامه يا شخصى به بخشى از بخشهاى دولت يا به كارى كه دولت پديد مى آورد، انتقاد ميكند، مسئولان آن بخش يا مسئولان دولتى سراسيمه شوند. گاهى اوقات انسان ميبيند يك حالت سراسيمگى در اينها پيدا ميشود؛ نه، به هيچ وجه سراسيمه نشويد؛ بالاخره انتقاد وجود دارد. معروف است ميگويند: «من صنّف استهدف»؛ كسى كه يك كتاب بنويسد، هدف قرار ميگيرد. حالا يك كتاب نوشتن كجا و ده ها كتاب فعّاليّت كردن و حركت كردن و اقدام كردن كجا؟ بالاخره راهِ مورد انتقاد قرار نگرفتن اين است كه انسان به كنج انزوايى بخزد و هيچ اقدامى نكند، يا اگر مسئوليّتى ميپذيرد، خداى نكرده به لوازم آن مسئوليّت عمل نكند تا مثلاً كسى به انتقاد از او نپردازد و برخلاف توقّع او كارى صورت نگرفته باشد. نه؛ بالاخره حركتى صورت ميگيرد؛ ممكن است مخالفان و منتقدانى داشته باشد. ممكن است يك اقدام شما كسانى را بحق يا بناحق عصبانى كند و آنها چيزى بگويند. وقتى كار شما مبتنى بر مقدّمات منطقى است، بايد آن را ادامه دهيد.(1)
ما مسئولان در رده هاى مختلف احتياج داريم كه به گوشِ جسم و دل، نصيحتها، تذكّرات، عيب جويى ها و انتقادهايى را بشنويم تا شايد خداوند متعال به ما فرصت اصلاح بدهد. بايد به خودمان و دلمان بپردازيم؛ دل ما بيش از جسم ما احتياج به مراقبت دارد. اگر بخواهيم دل، نورانى و مهبط رحمت و هدايت الهى باشد، بايد به آن بپردازيم. رها كردن دل
1) . در ديدار اعضاى هيئت دولت به مناسبت هفته ى دولت 1381/6/4
كه به جاذبه ها و مغناطيسهاى مادّى به سرعت و آسانى قابل جذب است خطرناك است؛ دچار خودشيفتگى، غرور و غفلت ميشويم؛ احتياج داريم كه بدانيم.(1)
علامتِ دلسوزانه بودن انتقاد اين است كه وقتى انسان انتقاد را بيان ميكند، نقطه ى قوّت را هم در كنار او بيان كند تا معلوم بشود كه بناى نظر شخصى، بناى انتقامگيرى و بناى اذّيت كردن ندارد؛ وَالّا اگر ما يك مجموعه اى داشته باشيم كه نقاط قوّت و نقاط ضعفى هم دارد، آن وقت در بيان انتقاد، نقاط قوّتش را اصلاً در نظر نگيريم و به زبان نياوريم، بعد يك يا دو يا ده مورد از نقاط ضعف را همين طور بنا كنيم گفتن؛ معلوم است كه تضعيف خواهد شد. علامت اينكه نميخواهيم تضعيف كنيم، اين است كه نقاط قوّت را هم بيان كنيم.(2)
اينكه افرادى بيايند و سعيشان اين باشد كه دولت را ناكارآمد جلوه بدهند، اين خدمت به كشور نيست. اگر عقيده شان هم اين است، اين عقيده را بايِست به يك نحوى به گوش خود مسئولان دولتى يا مسئولانى كه ميتوانند اثرگذار باشند، برسانند؛ امّا تبليغِ ناكارآمدى دولت را در بين مردم كردن، آن هم غير منصفانه، صحيح نيست. اگر واقعيّت هم ميداشت، نبايد به شكل تبليغاتى و داد زدنِ بر سر كوچه و بازار ظاهر ميشد؛ چه برسد به آنجايى كه واقعيّت هم ندارد و غير منصفانه است. دولت با جدّيّت و تلاش خوب، كارِ پرحجم و متّكى به محاسبه انجام ميدهد، حالا گيرم كه در فلان مسئله ى اقتصادى ممكن است نظرى داشته باشد كه با نظر
فلان كارشناس يكسان نباشد؛ خب نباشد؛ اين، از اهمّيّت و ارزش كار دولت نميكاهد. امروز همه دارند مى بينند؛ ما هم داريم مى بينيم و ديگران هم شاهدند كه حجم كار متراكمى كه دولت انجام ميدهد، انصافاً درخورِ تحسين و ستايش است؛ كارِ خيلى خوبى است. انتقادهاى غير منصفانه نشود.(1)برخورد با دستگاه هاى ديگر هم بايد همين طور باشد. مجلس مركز تصميم گيرى درباره ى برنامه هاى اساسى و همه جانبه ى كشور است و مجلس هم نبايد تضعيف شود. قوّه ى قضائيه هم نبايد تضعيف شود. انتقاد كردنِ صحيح و عاقلانه، غير از حرف زدن به شكلى است كه يك دستگاه را ناكارآمد نشان بدهند و ناموفّق جلوه بدهند؛ چه حق باشد، چه ناحق، غلط است. در درجه ى اوّل، همه بايد به دولت و به دستگاه هاى ديگر كمك كنند.(2)
اگر فرض كنيم كسى به خاطرِ اختلاف سليقه يا اختلاف فكر يا برخى تحليلها و استنتاجهاى سياسى طبعاً غلط، آرزو كند دولت در كار خود موفّق نشود، يا در عمل براى عدم موفّقيت دولت كارى بكند و حركتى انجام دهد، اين به هيچ وجه پذيرفته نيست. البتّه معناى اين حرف آن نيست كه ما بگوييم هيچ كس حق ندارد از دولت انتقاد كند؛ چون انتقاد به معناى تضعيف نيست. انتقاد اگر دلسوزانه و منصفانه باشد، كمك هم ميكند. اگر انتقادى دلسوزانه هم نبود، بالاخره دانسته ميشود. در مقابل حركت دولت، اگر يك وقت عيب جويى غير منصفانه اى هم بشود، نخواهد توانست افكار عمومى و واقعيّتهاى بيرونى را تحت تأثير قرار دهد. بنابراين من نميخواهم
انتقاد را منع كنم؛ امّا تخريب را چرا. تخريب به هيچ وجه مصلحت نيست. با هيچ توجيهى كسى نميتواند خود را قانع نمايد كه دولت را تخريب كند.(1)
نفى خدمتها و كارهاى انجام شده - چنانچه ملاحظه شده است - بعضى اوقات افرادى از بعضى از مسئولين انتقاد ميكنند نسبت به بعضى از چيزها. انتقادها نبايد به معناى نفى خدمتها و كارهاى انجام شده، باشد. انتقاد به جاىِ خود محفوظ است؛ بايد خدماتِ اشخاصى كه خدمت و تلاش خالصانه كرده اند، مورد نظر باشد. هيچ گاه انتقاد، به معناى ناديده گرفتن خدمات و كارهاى بزرگ نيست.(2)
همه ى كسانى كه حرف ميزنند، چه در مطبوعات، چه در تريبونها و منابر ديگر مواظب باشند خدمات و تلاشهاى صادقانه ى دولت را به خاطرِ كمبودها زير سؤال نبرند. ما كمبودها و نقصها و ناكامى ها را در بخشهاى گوناگون انكار نميكنيم؛ امّا به هيچ وجه وجود نقص و كمبود نبايد موجب شود كه تلاشهاى صادقانه و خدمات ارزنده و كارهاى شده، زير سؤال برود و انكار شود؛ كه اين بى انصافى است و اميدواريم هيچ كس اين بى انصافى را نكند.(3)
ما امروز در مقابله ى با استكبار، در سياست خارجى زبانمان زبانِ طلبكارى، عزّت، اقتدار معنوى و اقتدار ملّى است؛ آن وقت بعضى بيايند همين را به عنوان نقطه ى ضعف وانمود كنند كه نه آقا! شما كارى كرده ايد كه فلان دولتها از شما خوششان نيايد. خب، معلوم است كه خوششان نمى آيد. فلان دولتها آن وقتى خوششان مى آيد كه انسان تملّق آنها را بگويد
و حرفهاى آنها را به عنوان حرفهاى برتر ذكر بكند؛ خودش را كوچك كند و از حرفهاى خودش و حرفهاى انقلاب عقب نشينى كند؛ آن وقت آنها خيلى خوششان مى آيد. انتقاد خوب است، تخريب بد است. انتقاد خدمت است، تخريب خيانت است؛ نه خيانت به دولت، بلكه خيانت به نظام و خيانت به كشور است. نبايد تخريب بكنند، [بلكه بايد] انتقاد بكنند.(1)
ايراد گرفتن كار آسانى است و عمل كردن كار دشوارى ميباشد. آن كسى كه عمل ميكند، در ميدان است و بايد تأييد بشود تا بتواند درست عمل كند و اگر اشتباه و نقصى هست، برطرف نمايد. من به تبعيّت از امام بزرگوارمان، با تضعيف دستگاه هايى كه كارهاى حسّاسى را بر دوش دارند، از جمله دستگاه امور خارجه و كسانى كه در جبهه ى مقدّم برخورد با سياستهاى خارجى قرار دارند، به شدّت مخالفم. اين، چه عادت زشتى است كه بعضى نقاط مثبت را اصلاً نمى بينند و تا يك نقطه ى منفى مشاهده ميكنند، از هر طرف صدايى سياسى و مطبوعاتى و... بلند ميكنند! مگر ميشود در دورانى كه با همه ى سياستهاى استكبارى و متجاوز در صحنه ى ديپلماسى روبرو هستيم، اجازه بدهيم كه مسئولان ديپلماسى كشور، مورد تهاجم افراد بى مسئوليّت قرار بگيرند؟ مگر ما ميگذاريم؟(2)
يك وقت هست كه ما در زندگى شخصى خود مثلاً حركت اشراف گونه اى داريم بين خودمان و خدا؛ كه اگر حرام باشد، حرام است؛ اگر مكروه باشد، مكروه است؛ اگر مباح باشد، مباح است؛ امّا يك وقت هست كه ما جلوى چشم مردم يك مانور اشرافيگرى ميدهيم؛ اين ديگر مباح و مكروه ندارد؛ همه اش حرام است؛ به خاطرِ اينكه تعليم دهنده ى اشرافيگرى است به: اوّلاً
زيردست هاى خودمان، ثانياً آحاد مردم به اين كار تشويق ميشوند. ما نبايد مردم را به اين كار تشويق كنيم. ممكن است در داخل جامعه كسانى پولدار باشند و ريخت وپاش كنند البتّه اين كار بدى است، ولى به خودشان مربوط است، امّا ريخت وپاش ما اوّلاً از جيبمان نيست، از بيت المال است؛ ثانياً ريخت وپاش ما مشوّق ريخت وپاش ديگران است. واقعاً «النّاس على دين ملوكهم». ملوك در اينجا به معنى پادشاهان نيست كه بگوييم ما پادشاه نداريم؛ نه، ملوك شماها هستيد. بنابراين رفتار ماها يك تأثير قهرى در رفتار مردم دارد.(1)
من يك گلايه ى كوچكى هم دارم؛ چند روز است منتظر فرصتى بودم كه اين گلايه را هم عرض بكنم. آن گلايه اين است كه من وقتى به خيابانهاى كرمانشاه رفتم، ديدم به شكل غير متعارفى عكسهاى بزرگى از چهره ى اين حقير در مسير نصب شده به افراط، به اسراف حتّى به نظرم در راه پاوه كه ميرفتيم، من ديدم در بعضى جاها در جادّه هم عكس نصب كرده اند؛ چرا؟ اين همه عكس! اين كار چند اشكال دارد: يكى اينكه اينها هزينه بر است، خرج دارد، من اطّلاع دارم، ميدانم و كارى است كاملاً غير لازم، با هزينه ى سنگين؛ خب، اين توجيهى ندارد. ثانياً اين نحوه ى كار كردن و عكس زدن و تبليغهاى اين جور، مناسب وضع ما و شأن نظام جمهورى اسلامى و شأن طلبگى ما نيست؛ اين جور كارها مال ديگران است. كار ما بايِستى با بساطت و سادگى پيش برود. اين جور كارهاى رنگ و لعابدار، متناسب با وضع ما نيست؛ و البتّه از لحاظ فنّى هم كسى نگاه كند، اينها ضدّ تبليغ هم هست. حالا اگر كسى هم ميخواهد واقعاً يك محبّتى بكند، اينها كارهايى است كه خيلى تأثير ندارد؛ تأثيراتِ عكس هم دارد. به هرحال من گلايه مند
1) . در ديدار رئيس جمهور و هيئت وزيران 1384/6/8
شدم، منتها ندانستم كه به چه كسى بايد اين گله را بگويم؛ كدام يك از دستگاه هاى مختلف در اين زمينه دست اندركار بودند و آنها اين فكر را، اين عمل را، اين اقدام را كردند؛ ديدم بهترين جا، همين جا است؛ اين چند روزه، جاى ديگرى فرصت پيش نيامد. به هرحال اين جور كارها خوب نيست. اين را همه ى دوستان، مسئولان و همكاران بدانند؛ اين سبك كار كردن و تبليغاتِ اين شكلى، باب انقلاب و نظام اسلامى نيست.(1)
اگر بخواهيد عدالت را بدرستى اجرا كنيد، احتياج داريد به محاسبه ى عقلانى و به كار گرفتن خرد و علم در بخشهاى مختلف، تا بفهميد چه چيزى ميتواند عدالت را برقرار كند و اعتدالى را كه ما بناى زمين و زمان را بر اساس آن اعتدالِ خدادادى ميدانيم و مظهرش در زندگى ما عدالت اجتماعى است، تأمين كند. اگر عدالت را از معنويّت جدا كنيم، يعنى عدالتى كه با معنويّت همراه نباشد، اين هم عدالت نخواهد بود. عدالتى كه همراه با معنويّت و توجّه به آفاق معنوىِ عالم وجود و كائنات نباشد، به رياكارى و دروغ و انحراف و ظاهرسازى و تصنّع تبديل خواهد شد.(2)
به نظر من اصلِ قضيّه اين است كه ما اگر در كار خود احساس مسئوليّت داشته باشيم و كار را بر مبانى منطقى استوار كنيم، چنانچه نقصى هم در كار به وجود آيد، علاوه بر اينكه خداى متعال ما را مؤاخذه نخواهد كرد چون «لاٰ يُكَلِّفُ اَللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا »(3)مردم هم ما را مؤاخذه نخواهند كرد؛ مردم هم خلاف توقّعشان نخواهد بود. ما بايد تلاش خود را بكنيم و كار را بر پايه ى منطقى استوار سازيم. وقتى ميگوييم پايه ى منطقى، معنايش اين نيست
كه حتماً و صددرصد درست است؛ نه، ممكن است منطق ما درست هم نباشد؛ امّا بايد تلاشمان را براى جستجو از يك منطقِ درست آغاز كنيم و كار را بر پايه ى درستى استوار سازيم و مشورتهاى لازم را هم بكنيم.(1)
مسئولان ذى ربط بايد در زمينه ى نظام ادارى كار كنند. نصيحت و تذكّر كافى هم نيست؛ هرجا هستيد و در هر مسئوليّتى قرار داريد، بايد مراقب باشيد. يك رفتار شما، يك گفتار شما، يك حركت شما ميتواند تأثير ماندگارى بگذارد؛ ميتواند تأثيرهاى وسيعى در زندگى مردم بگذارد.(2)
اثر سكينه - يعنى اطمينان و آرامش و عدم اضطراب و نداشتن تلاطم در مسئولان - اين است كه اگر مشكلى پيش آيد، آنها ميتوانند در سايه ى آن آرامش، تصميم درست را اتّخاذ كنند؛ دستپاچه و مضطرب و دلباخته در حوادث نشوند؛ و اگر خوشى و راحتى و گشايشى پيش آيد، خود را گم نكنند. اين هم يك خطر ديگر براى انسانهاى مؤثّر است كه بمجرّد اينكه دستشان به جايى بند شد و تا در مقابل خود ميدانى را مشاهده كردند و توانستند قبض و بسطى صورت دهند و احساس گشايش و آسايشى كنند، خودشان را گم كنند؛ تصميمهاى عجولانه بگيرند؛ ديگران را تحقير نمايند؛ خودخواهى هاى خودشان را گسترش و به آن ميدان دهند. اگر «سكينه» باشد، يعنى آن وقار و اطمينان الهى از اين هم جلوگيرى ميكند؛ نميگذارد كارهايى از انسان سربزند كه لازمه و نشانه ى انسانهاى كوچك است؛ در فقر و غنا، در تنهايى و در كثرت، «سكينه» به درد انسان ميخورد.(3)
توصيه ى ديگر، كار جمعى و متوازن است. كار شما يك كار است. اگر كارهاى شما نامتوازن باشد، آنچه از آب درمى آيد، چيز خوبى نخواهد بود.(1)
امروز اگر ميخواهيم حكومت ما به معناى حقيقى كلمه اسلامى باشد، بدون ملاحظه بايد در همين راه حركت كنيم. مسئولان بخشهاى مختلف، قواى سه گانه، مديران ميانى، همه وهمه بايد سعى شان اين باشد كه براى كارها و پيشبرد اهدافشان، از روش سالم و اخلاقى استفاده كنند. استفاده از اين روش ممكن است در جايى ناكامى ها و دردسرهايى را هم به لحاظ كسب قدرت به وجود آورد؛ امّا درعينِحال اين متعيّن است كه از نظر اسلام و از نظر اميرالمؤمنين، تشبّث به روشهاى غير اخلاقى به هيچ وجه صحيح نيست. راه على اين است و ما بايد اين گونه حركت كنيم. اميرالمؤمنين درباره ى كسى كه سزاوار امارت بر مردم يا به دست گرفتن بخشى از كارهاى مردم است؛ اين توصيه ها را براى فرمانداران و استانداران خود ميفرمودند؛ امّا براى قاضى يك شهر و مسئول يك بخش و مدير گوشه اى از گوشه هاى اين دستگاه عريض و طويل هم صادق بود، ميفرمايند: اوّلين قدم او در راه عدالت اين است كه هواوهوس را از خودش دور كند. حق را بر زبان جارى و توصيف كند و نيز به آن عمل نمايد.(2)
نخبگان سياسى و فرهنگى خودمان، مبانى اسلام را آن چنانى كه از كتاب و سنّت فهميده ميشود، بيان كنند و در مقابل نگاه پرسشگر مردم
دنيا يا مردمى از داخل كشور خودمان قرار بدهند. اين بسيار بد است كه بعضى از ما احياناً به خاطرِ احساس حقارتى كه در مقابل غربى ها ميكنند، سعى كنيم افكار اسلامى را آن جورى بيان كنيم كه با نظرات غربى تطبيق بكند؛ اين بسيار نامناسب و ناشايسته است. ما امروز معارفى داريم؛ ادبيّات سياسىِ ما در دنياى امروز داراى جذّابيّت است. يك عدّه اى چون خودشان دلباخته ى به مفاهيم غربى هستند، افكار اسلامى، مبانى حكومتى و قواعد گوناگون اجتماعى در اسلام را جورى بيان ميكنند كه با مبانى غربى تطبيق كند؛ براى اينكه آنها خوششان بيايد. ما بايد اين فكر را بكنيم كه اين نوآورى اسلامى را كه تاكنون بركات خودش را به اين روشنى نشان داده است بتوانيم به دنيا تفهيم كنيم؛ به دنيا بشناسانيم. امروز مشتاقان معارف معنوى واقعى و راستين، نه آنچه كه بعضى از مكاتب انحرافى به عنوان معنويّت بيان ميكنند در دنيا بيشمارند؛ زيادند. زندگى مادّى، چرخ و پَر زندگى ماشينى، مردم بسيارى را به ستوه آورده است. مكتب اسلام ميتواند دريچه اى در مقابل آنها باز كند؛ عالَم نويى را به آنها نشان بدهد. ما نبايد در بيان حقايق اسلامى، نوآورى هاى اسلامى را با تطبيق با مبانى غلط ديگران از بين ببريم و اين جلوه را خراب كنيم. ما از ياد گرفتن از ديگران ننگ نداريم. هرچه را كه بلد نيستيم، از ديگران ياد ميگيريم. آن حرف خوبى كه ديگران بگويند، آن را از آنها ميپذيريم؛ اين دستور اسلام است؛ امّا آنجايى كه ميخواهيم سخن اسلام را بيان كنيم، بايد سخن اسلامِ ناب را فراهم بكنيم.(1)
ما به نام اسلام حرف ميزنيم و به نام اسلام عمل ميكنيم. اگر ضعف و نقصى در كار ما باشد، زيان آن را فقط خود ما نمى بينيم، بلكه اسلام هم زيان ميبيند و دشمن هم از همين نكته ى بسيار دقيق و ظريف حدّاكثر
1) . در ديدار با اقشار مختلف مردم آذربايجان به مناسبت روز 29 بهمن 1386/11/28
سوءاستفاده را ميكند. مسئولان نظام و مردان كارآمدِ جمهورى اسلامى توانايى آن را دارند كه با امكانات وسيعى كه اين كشور دارد، چه امكانات انسانى كم نظير و چه امكانات مادّى فوق العاده ى ما همه ى مشكلات كشور، نه فقط مشكلات اقتصادى بلكه مشكلات اخلاقى و فرهنگى و اجتماعى را هم به بهترين شيوه حل كنند. مردانى كه در رأس كارها هستند، همه ى اين مشكلات را با جدّيّت، با همّت، با همدلى و با پرداختن به مسائل اصلى ميتوانند حل كنند و اين كار بايد مورد توجّه مسئولان كشور قرار گيرد و ملّت عزيز و آگاه و هوشمند و نجيب ما بايد اين را از مسئولان كشور در بخشهاى مختلف، چه قوّه ى مجريّه، چه قوّه ى قضائيه، چه قوّه ى مقنّنه و چه نهادهاى گوناگونى كه وابسته به بخشى از تشكيلات حكومتى هستند، بخواهد. اين وظيفه است و من عرض كردم كه مسئولان كشور، امسال را سال رقابت در اين كار بدانند. اين رقابت، حقّ است. اين رقابت، درست است و مورد رضاى خدا است. «فَاسْتَبِقُوا اَلْخَيْرٰاتِ »(1). رقابت هم به اين است كه هركدام از بخشها، واحدهاى گوناگونشان را در سرتاسر كشور به اين مسابقه ى بزرگ فرا بخوانند. قوّه ى قضائيه، دادگسترى هاى سرتاسر كشور را به اين رقابت فرا بخواند تا پس از گذشت چند ماه يا يك سال بتوانند يك محاسبه و ارزيابى بكنند و ببينند كه كدام يك از دادگسترى هاى كشور بيشتر توانسته است پاسخ شكايات مردم را بدهد، به دردهاى آنها برسد، اطمينان آنها را جلب نمايد و پرونده ها را به بهترين وجه مختومه كند؛ اين يك امتياز بشود. هركدام از وزارتهاى مختلف، بخشهاى گوناگونى را كه در سرتاسر كشور دارند، به اين رقابت دعوت كنند و آنها هم همين مقايسه را انجام دهند. خودِ مجموعه ى هيئت دولت بين وزارتخانه هاى مختلف همين مسابقه را برگزار كند، آنها را دعوت نمايد و معلوم شود كه در ميان اين بيست و چند وزارتخانه، كدام يك آمار صحيح و دقيق و روشن ترى در
1) . سوره ى بقره، بخشى از آيه ى 148، ترجمه: «پس در كارهاى نيك بر يكديگر پيشى گيريد».
خدمت رسانى به مردم دارد و آن يك امتياز باشد. اين را به مردم هم بگويند. نمايندگان، چه افرادشان و چه مجموعه هايشان، در داخل مجلس ببينند كدام طرح، كدام لايحه و كدام قانون براى مردم مفيدتر است و مشكلات و گره هاى مردم را بهتر و زودتر باز ميكند، آن را جلو بيندازند و در اين كار با هم مسابقه دهند. اين يك رقابت مشروع، صحيح و مرضىّ خداوند متعال ميشود. مردم هم لمس ميكنند و ميفهمند كه به آنها خدمت ميشود. دستگاه هاى مختلف در كارهاى مشتركشان همين رقابت را داشته باشند. قوّه ى مجريّه و قوّه ى قضائيه و قوّه ى مقنّنه در مبارزه با فساد، در مبارزه با رشوه خوارى و در مبارزه با افراد داراى نيّات سوء با هم رقابت كنند. رقابتِ صحيح اين است. اين رقابت، توصيه ى من است.(1)
اگر مردم اين كارآمدى را در مسئولان كشور مشاهده كنند، اعتقادشان به آنها و به نظام اسلامى و اسلام روزبه روز بيشتر خواهد شد. دشمنان اسلام و بلندگوهاى تبليغاتى دنيا به طور دائم اين را تكرار ميكنند كه مردم با اسلام و نظام اسلامى مشكل دارند؛ درحالى كه مردم خودشان اين نظام اسلامى را به وجود آوردند و خودشان تا امروز آن را حفظ كرده اند. مردم با نظام اسلامى هيچ مشكلى ندارند؛ آنها با تبعيض و فقر و فساد و عدم رعايت ضوابط در بخشى از تشكيلات ادارى كشور در خصوص مديران جامعه مشكل دارند. مردم با افراد مشكل دارند، نه با نظام اسلامى.(2)
انصاف را بايد رعايت كرد؛ انصاف در مقابل آن دوستى كه در مجلس همكار شما است، انصاف در مقابل آن كسى كه بيرون مجلس است، انصاف در مقابل دولت، انصاف در مقابل قوّه ى قضائيه. انصاف را بايد
رعايت كنيد؛ «وَ لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلىٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا »(1). گاهى ما با كسى بديم، از كسى بدمان مى آيد؛ خب، اين كار ميتواند موجّه باشد؛ بالاخره يك دليلى داريم، از كسى خوشمان نمى آيد؛ امّا نسبت به همين كسى هم كه از او خوشمان نمى آيد و استدلال هم داريم براى اينكه از او خوشمان نيايد، بايد انسان انصاف به خرج دهد. كسى يك نقطه ى خوبى دارد؛ آن را تحت تأثير نقطه ى بدى كه از او در ذهن ما هست، قرار ندهيم؛ اين خيلى چيز مهمّى است. بى انصافى و رفتار نامتناسب، منجر ميشود به عكس العمل مشابه در طرف مقابل. ما آدمهاى ضعيفى هستيم؛ شما اگر چنانچه مثلاً نسبت به اين حقير يك وقتى بى انصافى كرديد، اين حقير آن مقدار قدرت و توانايى و ضبط نفس ندارم كه بگويم خيلى خوب، حالا او بى انصافى كرد، بكند؛ من هم وادار ميشوم به بى انصافى. اين جور در جامعه، تبادل بى انصافى ها، به جاىِ تبادل انصاف، به جاىِ تبادل محبّت، رايج ميشود. ببينيد، چون شما نماينده ى مجلسيد، اين تأثير وجود دارد؛ وَالّا اگر چنانچه شما جزو افراد معمولى جامعه بوديد، تأثير داشت، امّا نه به اين اندازه. وقتى ما در روى سكّويى قرار گرفتيم و مردم به ما نگاه ميكنند، رفتار ما يك معنا دارد؛ وقتى كه نه، در جمعيّت مردم، در سواد مردم گم هستيم، همان رفتار يك معناى ديگرى دارد.(2)
يك مسئله اين است كه اگر يك كسى يك حرف غلطى زد، آيا كسى بايد به او جواب بدهد يا نه؟ خب، بله معلوم است. جواب دادن به حرف غلط، شيوه ى خودش را دارد، راه خودش را دارد، كار خاصّ خودش است. يك وقت هست كه حالا كه كسى يك حرف غلطى زد، ما بياييم مثلاً
صدجا اين حرف غلط را تابلو كنيم، شعار كنيم كه آقا، فلانى اين حرف غلط را زد، تا همه بدانند. اين است كه اشتباه است، خطا است. من با حركت روشنگرانه از سوى هركسى، از سوى هر نهادى، هيچ مخالفتى ندارم، بلكه علاقه مندم و معتقدم به مسئله ى تبيين. يعنى اصلاً جزو راهبردهاى اساسى كار ما از اوّل، مسئله ى تبيين بوده است. تبيين لازم است؛ امّا اين معنايش اين نيست كه ما به اختلافات درونى، هى دامن بزنيم. مراقب باشيد. اين را همه بايد مراقب باشند؛ بخصوص سپاه. سپاه مراقب باشد. در جريانهاى سياسى، در جريانهاى گوناگون فكرى و سليقه اى مطلقاً مشتعل كردن فضا مناسب نيست. حالا شماها الحمدلله همه تان بصيريد، آگاهيد، لابد از جريانات خبر داريد و الان همين اوضاعى را كه در كشور هست، مى بينيد كه متأسّفانه اين عليه آن، آن عليه اين. و دستگاه هاى خارجى چه خوشحالى اى ميكنند؛ تحليل ميگذارند رويش: بله، بينشان اختلاف افتاد، نابود شدند، از بين رفتند. آرزوهاى خودشان را هى مرتّباً تكرار ميكنند. خب، پيدا است كه اين مسئله نقطه ضعف ما است. نبايد بگذاريم اين نقطه ضعف ادامه پيدا كند يا افزايش پيدا كند. اينها را بايد توجّه داشت. حركت، حركت متين، مستدل و مستند باشد. اگر كسانى اختلاف نظرهايى دارند، با استدلال بيان كنند. عرض كردم، من معتقد به تبيين هستم. در دوران مبارزات هم، اختلاف ما با چپى ها و ماركسيستهايى كه آن وقت مبارزه ميكردند، سر همين بود كه ما ميگفتيم بايد تبيين كرد، آنها به تبيين اعتقاد نداشتند؛ يك چيز ديگرى ميگفتند، يك تفسير ديگرى داشتند. كار انقلاب از اساس با تبيين، روشنگرى، بيان منطقى، مستدل و دور از هو و جنجال بود. اگر هو و جنجال وارد شد، حرف منطقى را هم خراب خواهد كرد. ممكن است چهار نفر جذب شوند، امّا چهار نفر آدم هوشمندتر دفع ميشوند.(1)
1) . در ديدار فرماندهان سپاه پاسداران 1390/4/13
مقاطع تحويل مسئوليّت دولتها، جزو مقاطع خوب كشور و تاريخ سياسى ما است. اين جابجايى دولتها يكى از منّتهاى بزرگ الهى است بر ما؛ يكى از فرصتهاى بزرگى است كه در اختيار ما است. نفَس جديدى، ابتكارات جديدى، كارهاى جديدى، سلائق و اذواق جديدى مى آيد ميدان قانون اساسى اين را مشخّص كرده اين يكى از فرصتها است. البتّه اين فرصت تبديل ميشود به تهديد، اگر چنانچه جور ديگرى عمل شود؛ مانند آنچه كه در برخى از كشورها انسان مشاهده ميكند، كه جابجايى قدرتها با زورآزمايى، با خونريزى، با خشونت همراه است؛ كه خوشبختانه در كشور ما اين جور نيست. البتّه در سال 88 بعضى خطاى بزرگى را مرتكب شدند، كشور را در لبه ى يك چنين پرتگاهى قرار دادند، يك مشكل اين چنينى را براى كشور تدارك ديدند؛ امّا بحمدالله خداى متعال كمك كرد، ملّت توانست از اين مشكل عبور كند. در اين سالهاى متوالى از اوّل انقلاب منهاى همان برهه ى كوتاه سال 88 هميشه اين دست به دست شدن قدرت و مسئوليّت در كشور، با آسايش، با خوشى و با شادكامى همراه بوده است؛ اين خيلى فرصت مهمّى است.
بنابراين امروز كه دولت دارد دست به دست ميشود، مجموعه ى جديدى، گروه جديدى، عناصر جديدى، فكرهاى جديدى، ابتكارهاى جديدى وارد ميدان ميشوند؛ بايد با استفاده از آنچه كه تاكنون انجام گرفته است و با بنا بر روى بنايى كه تا امروز بالا رفته است، ان شاءالله كشور را پيش ببرند. اين فرصت بسيار مهمّى است، فرصت خوبى است و براى كشور ما عيد است؛ يعنى واقعاً اين جابجايى قدرتها مبارك است. هر مجموعه اى هم كه سر كار مى آيد، با نگاه مثبت به مجموعه ى قبل از خود نگاه كند. خب، اين گزارش مبسوط آقاى رئيس جمهور، آقاى دكتر احمدى نژاد را شنيديد. كارهاى فراوانى شده، كارهاى برجسته اى انجام گرفته. ممكن
است دولت بعدى بيايد همين مقدار كار يا دو برابر اين كار يا بيشتر، بر آنچه كه انجام گرفته است، بيفزايد؛ چه چيزى از اين بهتر براى كشور؟ مهم اين است كه جهت گيرى ها استمرار داشته باشد؛ كه من در زمينه ى استمرار جهت گيرى ها و تذكّراتى كه در اين مورد دارم، در فرصتهاى بعدى ان شاءالله مطالبى را به مسئولين و به ملّت عرض خواهم كرد؛ كه حالا لزومى ندارد و اقتضايى هم ندارد.(1)
اينكه در نظام مقدّس جمهورى اسلامى، قدرت اجرايى، با متانت، با آرامش، با صفا و صميميّت، بين خدمتگزاران نظام دست به دست ميشود، يك پديده ى بسيار ارزشمند و مهمّى است؛ اين پديده ناشى است از مردم سالارى اسلامى، كه امام بزرگوار ما با درايت خود، با حكمت خود، آن را اساس كار نظام جمهورى اسلامى قرار دادند. كار دست مردم است، انتخاب در اختيار مردم است و محور و مدار كارها هم اسلام عزيز است؛ مردم سالارى اسلامى.
ملّت ما تا قبل از انقلاب اسلامى، مزّه ى حاكميّت مردم را نچشيده بود. از اعلام مشروطيّت در ايران تا سالى كه انقلاب پيروز شد، 75 سال طول كشيد؛ از اين 75 سال، 55 سال ديكتاتورى خاندان پهلوى بود؛ ديكتاتورىِ خشن و وابسته به قدرتهاى جهانى؛ يعنى اوّل به انگليس، بعد به آمريكا. بدون ملاحظه ى خواست مردم، در اين 55 سال، زمام امور كشور در دست انسانهايى قرار گرفت كه نه به سرنوشت اين ملّت، نه به منافع اين ملّت، نه به عظمت و شكوه و عزّت اين كشور اعتنايى نداشتند و به منافع شخصى خود و منافع قدرتهايى كه از آنها حمايت ميكردند، دلبسته بودند. بيست سال قبل از آن هم كشور دچار هرج ومرج بود. يعنى از آغاز دوران مشروطيّت تا انقلاب اسلامى، به جز يك فرصتِ حدود دوساله اى در اين ميان، كه يك دولت ملّىِ ضعيفى تشكيل شده بود كه اين هم با توطئه ى مشترك انگليس
1) . در ديدار مسئولان نظام در روز دوازدهم ماه مبارك رمضان 1392/4/30
و آمريكا از بين رفت؛ بقيّه ى اين مدّت، تماماً به استبداد و ديكتاتورى گذشت.
مزّه ى مردم سالارى را مردم در جمهورى اسلامى چشيدند. از آغاز پيروزى انقلاب تا امروز، در همه ى مسائل مهم، در همه ى مسئوليّتهاى اساسى كشور، مردم بودند كه نقش ايفا كردند. يازده بار انتخابات رياست جمهورى، نُه بار انتخابات مجلس شوراى اسلامى، چند بار انتخابات مجلس خبرگان و شوراها؛ يعنى در اين 34 سال، تقريباً هر سال يك انتخابات انجام گرفته است. مردم احساس ميكنند كه بر سرنوشت خود در مديريّت كشور و در برنامه هاى كلان كشور، آنها هستند كه تصميم گيرند و نظارت ميكنند و عمل ميكنند؛ اين مردم سالارى دينى است.(1)
حضرت ميفرمايند «ولا تقولنّ إنّى مؤمّرٌ آمر فأطاع» (2)اين طور نباشد كه تو بگويى چون در اين كار به من مسئوليّت سپرده شد، من بايد دستور بدهم و ديگران از من اطاعت كنند. «لاٰ تَقُولَنَّ » يعنى با تأكيد و مبالغه ميگويد مبادا چنين فكرى بكنى و چنين حرفى بزنى. اين روحيّه كه من اينجا چون مسئوليّتى دارم، بايد بگويم و ديگران بى چون وچرا حرف من را گوش كنند، «إدغالٌ فى القلب» است؛ دل تو را فاسد ميكند. «ومنهكةٌ للدّين» . «منهكه» يعنى ضعيف كننده ى روح دين، ديندارى و ايمان انسان. «وتقرّبٌ من الغير»
اين حالت، تغييرات ناخواسته را نزديك ميكند. اعجاب به نفس و غرور و اينكه در مسئوليّتى كه من هستم، كسى نبايد روى حرف من حرف بزند، از آن چيزهايى است كه تغيير را نزديك ميكند؛ تغييراتى كه براى انسان نامطلوب است؛ تغييرات زمانه كه آدم نميخواهد پيش بيايد؛ يعنى مُلك و دولت و اقتدار و توانايى و فرصتهاى خدمت را از انسان ميگيرد.(1)
يك جمله ى ديگر اين است كه ميفرمايد: «أنصف الله و أنصف النّاس من نفسك و من خاصّة أهلك و من لك فيه هوًى من رعيّتك» . معناى «انصف الناس من نفسك» در عربى اين است كه داد مردم را از خودت بگير. «انصف من نفسك» يعنى داد كسى را از خودت بگير؛ خودت را در مقابل او محكوم كن؛ از خود به نفع ديگران بازخواست كن. حضرت در اينجا ميگويد: «انصف الله من نفسك» ؛ داد خدا را از خود بگير. معناى اين جمله اين است كه در مقابل خدا كاملاً احساس مسئوليّت بكن و خودت را در قبال تكليف الهى محكوم كن. اين طور نباشد كه خيال كنى آنچه را كه بر عهده ات بوده، به تمام و كمال انجام داده اى؛ نه، هميشه خودت را بدهكار و مديون بدان. اين در مورد خدا. آن وقت «انصف الناس من نفسك»؛ داد مردم را هم از خودت بستان؛ يعنى هميشه در قضاوتهاى خودت مردم را حاكم و طلبكار و محِق بدان و خودت را بدهكار. البتّه اين معنايش اين نيست كه در موردى هم كه ظلم بخصوصى به تو دارد ميشود، باز بگويى حق با من نيست؛ نه، اين نگاهِ عمومى است. مردم مطالبات دارند، حرف ميزنند، صدايشان بلند ميشود، گاهى سر آدم داد ميكشند؛ فرض بفرماييد در اداره اى جمعى مراجعه ميكنند و حرفى ميزنند؛ اوّلين فكرى كه به ذهنت ميرسد، اين نباشد كه اينها را تحريك كرده اند تا بيايند عليه من كه هيچ تقصيرى ندارم
1) . در ديدار اعضاى هيئت دولت 1374/7/17
جنجال كنند؛ نه، اوّلين فكر اين باشد كه اينها مطالبه ى بحقى دارند؛ من مسئولم ببينم اينها چه ميگويند. بنابراين هم داد مردم را از خود بستان، هم «من خاصة اهلك»؛ از كسان نزديك خودت؛ فرزند، برادر و قوم و خويش. «و من لك فيه هوى من رعيتك»؛ اگر در بين مردم قشر و جماعتى هستند كه مورد حمايت خاصّ تو هستند، از آنها هم داد مردم را بگير. شما به عنوان يك حاكم، يك رئيس يا يك وزير، وقتى طرف دار قشرى هستيد، قهراً به آن قشر امكاناتى تعلّق ميگيرد و آن قشر تمكّنى پيدا ميكند كه همين امكانِ تطاول آنها بر حقوق مردم را به وجود مى آورد؛ پس حواستان باشد.(1)
يك جمله ى ديگر در اين فرمانِ بسيار مهم اين است كه «وليكن أحبّ الأمور إليك أوسطها فى الحقّ و أعمّها فى العدل و أجمعها لرضى الرّعيّة» . فهرست كارهايى كه انسان بايد انجام دهد، يك چيز طولانى است و به همه ى اينها هم نميرسد. حضرت ميفرمايد: محبوب ترين كارى كه ميخواهى انتخاب كنى، اوّلاً «اوسطها فى الحق» يعنى وسطتر باشد. وسط، يعنى ميانه ى افراط و تفريط؛ نه در آن افراط وجود داشته باشد، نه تفريط. حق هم درست همين است؛ هيچ گاه نه در جهت افراط است، نه در جهت تفريط. «اوسطها فى الحق» يعنى به طور كامل در آن رعايتِ حق بشود؛ يعنى دقيقاً در حدّ وسط بين افراط و تفريط باشد. ثانياً «واعمّها فى العدل» باشد؛ عدالتى كه از آن ناشى ميشود، سطح وسيع ترى از مردم را فرا بگيرد. گاهى ممكن است كارى عادلانه باشد؛ امّا كسانى كه از اين عدل سود ميبرند، جماعت محدودى باشند. ممكن است كارى ظلم هم نباشد، كار عادلانه و درستى هم باشد؛ امّا دايره ى اين كار، محدود باشد. يك وقت نه، انسان دايره ى وسيعى از كار را مورد اهتمام خودش قرار ميدهد و جماعت كثيرى
1) . در ديدار اعضاى هيئت دولت 1384/7/17
از آن استفاده ميكنند. حضرت ميفرمايد اين كار پيش تو محبوب تر باشد. محبوب تر بودن هم طبعاً معنايش اين است كه اگر امر داير شد بين اين كار و يك كار ديگر، اين را انتخاب كنى؛ يعنى همان اولويّتها و تقدّمهايى كه ما هميشه ميگوييم رعايت كنيد. اين، يكى از ملاكهاى اولويّتها است.(1)
ثانياً «وأجمعها لرضى الرّعيّة» ؛ ديگر اينكه كارى كه انتخاب ميكنى، رضايت مردم را با خودش داشته باشد. «رعيّت» به مردم اطلاق ميشود؛ يعنى كسى كه مراعات او لازم است. رعيّت چيز بدى نيست. بعضى ها خيال ميكنند رعيّت فحش است! رعيّت يعنى كسى كه مراعاتش لازم است؛ يعنى توده ى مردم و عامّه ى مردم. اصطلاح «ناس» و «رعيّت» غالباً به قشر سواد مردم گفته ميشود، نه گروه هاى خاص. تكيه ى اميرالمؤمنين و پيغمبر و قرآن هم روى همين مجموعه هاى عمومى مردم است؛ همينهايى كه ما عوام مردم ميگوييم؛ يعنى رعيّت و توده ى مردم و سواد مردم؛ همين چيزى كه خواصّ خاصّه خرج كنِ امروز با طرح آن در مسائل سياسى و اجتماعى مخالفند و اسمش توده گرايى و پوپوليسم است. اينكه جماعت و حزب و گروه و دسته ى خاصّى را انتخاب كنيد و اينها بشوند محور تصميم گيرى و محور كار و طبعاً محور خيرات، خيلى خوش خيالى است؛ اينكه آدم خيال كند جماعت خاصّى محور تصميم گيرى اند، كارها را آنها ميكنند، انتصابها را آنها ميكنند؛ امّا وقتى نوبت تقسيم غنايم ميشود، خودشان را زاهدانه كنار ميكشند و ميگويند نخير، برويد بدهيد به مردم، ديديم و تجربه كرديم كه اين طور نيست؛ منطقاً هم اين گونه نيست. لذاست كه در منطق علوى، نگاه و توجّه به عامّه ى مردم است. گروه هاى خاص و قشرهاى خاص و جماعتهايى كه اسم خاص و عنوان خاصّى پيدا ميكنند و براى خودشان
1) . در ديدار اعضاى هيئت دولت 1384/7/17
تشخّص خاصّى به دست مى آورند، مورد اعتبار نيستند؛ نه اينكه بايد به اينها ظلم شود؛ نه، اينها هم مثل بقيّه ى مردم تشخّصى ندارند؛ از نظر اسلام تعيّنى ندارند؛ لذا ميگويد: «واجمعها لرضى الرعية» ؛ بايد رضايت عامّه ى مردم جلب شود. بعد حضرت استدلالى دارد كه خيلى عجيب و جالب است. ميفرمايد: «فإنّ سخط العامّة يجحف برضى الخاصّة» ؛ ملاك و مناط و معيار و ميزان كار، رضايت و عدم رضايت عامّه ى مردم است. چرا؟ چون اگر عامّه ى مردم نارضايى داشته باشند، رضايت و خشنودى گروه هاى خاص از تو بكلّى پايمال ميشود و از بين ميرود. اى بسا جماعتى به اسم روشنفكر و نخبگان سياسى، طرف دار حكومت و حاكمى هستند، امّا عامّه ى مردم ناراضى اند؛ اين نارضايىِ عمومىِ مردم، خشنودى و رضايت آن جماعت ويژه را لگدمال ميكند و از بين ميبرد؛ كمااينكه ديديم همين كار را كردند. عكس اين هم صادق است؛ «وإنّ سخط الخاصّة يغتفر مع رضى العامّة» ؛ امّا اگر مردم را راضى كردى و رضايت عمومى را به دست آوردى، سَخَط و ناخشنودى گروه هاى خاص قابل بخشش است؛ يعنى خيلى اهمّيّتى ندارد و خيلى تأثيرى نميگذارد؛ بنابراين برويد سراغ راضى كردن عموم مردم. آن وقت حضرت نگاه حكيمانه اى دارد. ما هم در همين مدّتهايى كه دستمان توى كار بوده، اين را واقعاً ديديم، لمس كرديم. «وليس أحدٌ من الرّعيّة أثقل على الوالى مئونةً فى الرّخاء و أقلّ معونةً له فى البلاء و أكره للإنصاف و أسأل بالإلحاف و أقلّ شكراً» ؛ گروه هاى خاص در همه جا مايه ى اذيّتند؛ اوّلاً در وقت رخاء و آسايش و فراوانى، مؤونه شان بر والى از همه بيشتر است؛ توقّعاتشان زياد است؛ فلان چيز را به ما بدهيد، فلان امكان را به ما بدهيد. هنگام آسايش و راحتى كشور و دولت، كه امنيّت است و جنگى نيست و مشكلى نيست، بيشترين هزينه را بر حكومت غالباً همين گروه هاى خاص دارند. ما روى ضعف خودمان ميگوييم غالباً، امّا حضرت نه، به طور مطلق حكم
كلّى صادر ميكنند: «واقلّ معونة له فى البلاء» ؛ در سختى ها كمترين مقدارِ كمك را اينها ميكنند. مثلاً اگر جنگى پيش مى آيد، ناامنى اى پيش مى آيد، دشمنى حمله ميكند، از اين گروه هاى خاص هيچ خبرى نيست؛ كمتر در ميدان هستند. «واكره للانصاف» ؛ از همه نسبت به انصاف، ناخشنودتر و كاره ترند؛ از انصاف و عدل و مساوات، بيشتر از همه، اينها بدشان مى آيد. «واسأل بالالحاف» ؛ از همه مصرتر در درخواست، اينهايند. البتّه مردم معمولى هم نامه مينويسند و چيزى را درخواست ميكنند؛ يك وقت انسان امكان دارد، اجابت ميكند؛ يك وقت هم اجابت نميكند؛ ديگر دفعه ى دوّم و سوّمى ندارد. امّا گروه هاى خاص، اينهايى كه جزو ويژه خواران سياسى و اقتصادى اند اگر چيزى ميخواهند، مثل كنه ميچسبند. الحاف، يعنى الحاح و اصرار. ول نميكنند تا بالاخره يك چيزى بكنند و ببرند. «وأقلّ شكراً عند الإعطاء» ؛ وقتى به آنها چيزى ميدهى، كمترين سپاس را ميگزارند؛ كأنّه حقّى بوده و بايد به آنها ميرسيده؛ هيچ شكرگزارى ندارند. مردم عادى و معمولى نه؛ اگر در فلان گوشه ى محروم مملكت، شما مدرسه ى كوچكى ميسازيد، دعا ميكنند، محبّت ميكنند، شكرگزارى ميكنند. در مقابل، اگر بهترين امكانات را هم به آن افراد بدهيد، كم سپاس ترين هستند.
«وأبطأ عذراً عند المنع» ؛ وقتى انسان چيزى به آنها نميدهد، اگر عذرى هم داشته باشد، اينها عذر را قبول نميكنند. «وأضعف صبراً عند ملمّات الدّهر» ؛ وقتى مشكلات زمانه پيش مى آيد، اينها از همه كم صبرترند. اگر بلاى طبيعى يا بلاياى اجتماعى پيش بيايد، از همه كم صبرتر و نق زن تر اينهايند؛ بى صبرى نشان ميدهند و هى پا به زمين ميكوبند. «إنّما عماد الدّين و جماع المسلمين و العدّة للأعداء العامّة من الأمّة» ؛ پايه ى دين، توده ى مردمند. اين جمله را اميرالمؤمنين دارد ميگويد. اين اگر پوپوليسم هم هست، پوپوليسمِ علوى است؛ مورد احترام و تقديس ما است. «والعدة للاعداء» ؛ در مقابلِ دشمن،
عدّه و امكان و استعداد عبارتند از همين عامّه. «فليكن صغوك لهم و ميلك معهم» ؛ ميل و گرايش عمومى ات به طرف عامّه باشد. البتّه اينكه گفتيم «اوسطها فى الحق» ، من اين نكته را هم تذكّر بدهم. پيدا كردن حدّ وسط با توجّه به پيچيدگى هاى مسائل اقتصادى و اجتماعى امروز كار ظريفى است. هنر شما به عنوان وزير و مدير اين است كه بتوانيد با ظرافت اين كار را انجام دهيد، كه هم آنچه را كه « اعم للعدل» و «اشمل للرّضا العامّة» و «اوسط الى الحق» است، تأمين شود؛ هم با محاسبات صحيحى كه امروز با توجّه به پيچيدگى مناسبات اجتماعى و اقتصادى بر انسان تحميل ميشود، منافاتى پيدا نكند. اين ظرافت را حتماً رعايت كنيد.(1)
ميفرمايد «وإيّاك و الإعجاب بنفسك و الثّقة بما يعجبك منها» ؛ برحذر باش از اينكه خودشگفتى به سراغ تو بيايد. اعجاب به نفس، يعنى خودشگفتى؛ اينكه انسان از خودش خوشش بيايد. حضرت ميگويند مواظب باش در اين دام نيفتى. انسان گاهى در خودش امتيازاتى مشاهده ميكند، فهم خوبى دارد، قدرت بدنى خوبى دارد، قدرت ذهنى خوبى دارد، اطّلاعات وسيعى دارد، بيان ويژه اى دارد، صداى خوشى دارد، جمالى دارد. بمجرّد اينكه ديديد نسبت به خودتان حالت خودشيفتگى وجود دارد كه معنايش اين است كه با ديدن اين امتيازات، عيوب را در كنارش نمى بينيد بدانيد كه اين خطر است؛ اين همان چيزى است كه ميفرمايند برحذر باش. ممكن است شما بگوييد من اين امتياز را در خودم ميبينم، حالا چه كار كنم؟ بالاخره من مثلاً در ميان اين همه جمعيّت شاگرد اوّل فلان دوره ى تحصيلى شده ام يا در فلان كار اساسى امتياز برجسته اى به دست آورده ام؛
1) . در ديدار اعضاى هيئت دولت 1384/7/17
چه كار كنم؟ اين امتياز را نبينم؟ نه، اين امتياز را ببينيد؛ امّا آن نقصها و عيبها و كمبودها و نقاط بسيار منفى اى هم كه در خودتان هست، در كنارش ببينيد. آنچه انسان را شيفته ى خودش ميكند، جمع بندى انسان است. ما نقاط خوب خود را مى بينيم، امّا نقاط نفرت انگيز و بد و زشت را مشاهده نميكنيم؛ لذا جمع بندى ما ميشود جمع بندى انسانى كه شيفته ى خودش است؛ اين اشكال دارد. بنابراين ما بايد ضعفها را هم در كنار نقاط قوّت ببينيم. «وايّاك و الاعجاب بنفسك و الثّقة بما يعجبك منها» ؛ به آن چيزى كه در وجود تو هست و تو را شيفته ى خودت ميكند، اعتماد نكن؛ يعنى حتماً باور نكن كه اين نقطه ى امتياز در تو وجود دارد. گاهى انسان خيال ميكند نقطه ى برجسته اى در او وجود دارد؛ در صورتى كه تصوّر و توهّم است؛ چون خودش را با آدم سطح پايينى مقايسه كرده و به خودش نمره داده؛ درحالى كه اگر با افراد ديگرى مقايسه ميشد، اصلاً نمره ى خوبى نميگرفت. بنابراين خيلى هم اطمينان نكن به آنچه در خود ميبينى.(1)
«وحبّ الإطّراءِ» ؛ از علاقه ى به ستايش شدن از طرف ديگران بر حذر باش. «فإنّ ذلك من أوثق فرص الشّيطان فى نفسه ليمحق ما يكون من إحسان المحسنين» ؛ اينكه انسان دوست داشته باشد او را ستايش كنند، از بهترين فرصتهاى شيطان است كه از آن بهره ميبرد؛ مى آيد احسان محسنين را از بين ميبرد؛ يعنى آن نيكوكارى ها و زيبايى ها و آرايشهاى معنوى و روحى را از شما سلب ميكند.(2)
ميفرمايند: «وإيّاك و المنّ على رعيّتك بإحسانك» ؛ سر مردم منّت نگذاريد و بگوييد ما اين كارها را براى شماها كرده ايم. وظيفه بوده، انجام داده ايد. اگر انجام داده باشيد، وظيفه تان را انجام داده ايد؛ منّتى سر مردم نگذاريد.(1)
«أو التّزيّد فيما كان من فعلك» ؛ كارهايى را كه انجام داده ايد، بزرگ نمايى نكنيد. گاهى انسان كارى را انجام ميدهد، بعد در ستايش آن كار خيلى مبالغه ميكند؛ چندين برابرِ آنچه حقيقت كار است.(2)
«أو أن تعدهم فتتّبع موعدك بخلفك» خلف وعده هم با مردم نكنيد. آنچه به مردم وعده ميدهيد، اصرار داشته باشيد كه آن را انجام دهيد؛ يعنى خودتان را گردن گير آن وعده بدانيد. اين طور نباشد كه بگوييم نشد كه نشد؛ چه كار كنيم؛ نه، اصرار كنيد. البتّه يك وقت انسان به اضطرار برخورد ميكند، آن بحث ديگرى است؛ امّا تا آنجايى كه توان و قدرت در شما هست، تلاش كنيد وعده اى را كه به مردم داديد، عمل كنيد و منّت هم نگذاريد. «فإنّ المنّ يبطل الإحسان و التّزيّد يذهب بنور الحقّ» ؛ منّت، احسان را باطل ميكند و بزرگ نمايى نور حق را از بين ميبرد. «والخلفَ يوجب المقت عند الله و النّاس» ؛ خلف وعده موجب ميشود انسان، هم از چشم مردم بيفتد و هم از نظر خداى متعال.(3)
«وإيّاك و العجلة بالأمور قبل أوانها» ؛ در كارها پيش از موعد عجله نكنيد و شتابزدگى به خرج ندهيد. اميرالمؤمنين در خطبه ى ديگرى، عجله كردن و پيش از موعد كار را انجام دادن، تشبيه ميكنند به چيدن ميوه قبل از رسيدن خودش. ميفرمايند كسى كه ميوه را قبل از اوان چيدنش ميچيند، مثل كسى است كه براى ديگران زراعت كرده؛ يعنى خودش هيچ سودى نميبرد. شما اگر در زمينى كه مال ديگرى است، تخمى بپاشيد، سودش را او ميبرد؛ شما هيچ سودى نميبريد. بذرى كه داخل ملك خودتان ميكاريد و نهالى كه آنجا مى نشانيد و زحمتش را ميكشيد، اگر ميوه هم داد، ليكن ميوه را قبل از آنكه برسد و قابل استفاده بشود، چيديد؛ در واقع همه ى زحمات خودتان را به هدر داده ايد. عجله و قبل از اوان به كارى دست زدن را حضرت در آن بيان مطرح ميكنند. اينجا هم كه ميفرمايند عجله نكن.(1)
«أو التّسقّط فيها عند إمكانها» ؛ تسقّط هم نكن. تسقّط، يعنى اهمال و كوتاهى كردن و كار را به تعويق انداختن. پس عجله و اهمال كارى هم ممنوع.(2)
«أو اللّجاجة فيها إذا تنكّرت» ؛ وقتى معلوم شد كار غلط است، روى آن پافشارى و لجاجت نكن؛ مثلاً ما ايده اى را مطرح كرديم و استدلال كرديم و دنبالش هم رفتيم و زحمت هم كشيديم، امّا كسانى مخالفت كردند و ما هم گفتيم نه و پيش رفتيم؛ حالا رسيديم به جايى كه ديگر واضح شد غلط است؛ اينجا حرفتان را پس بگيريد؛ هيچ اشكالى ندارد. پس لجاجت به
خرج ندهيد؛ اگر «اذا تنكّرت» ؛ وقتى منكر بودن آن واضح شد. «أو الوهن عنها إذا استوضحت» ؛ آنجايى كه معلوم شد لازم است اين كار انجام بگيرد، انسان نبايد كوتاهى كند.(1)
يك جمله ى ديگر از اين نامه ى مبارك اين است: «ثمّ انظر فى أمور عمّالك» ؛ كارها و امور كارگزاران خودت را مورد توجّه قرار بده. اوّل، انتخاب كارگزاران است؛ «فاستعملهم اختباراً» ؛ با آزمايش آنها را انتخاب كن؛ يعنى نگاه كن ببين چه كسى شايسته تر است. همين شايسته سالارى اى كه امروز بر زبان ماها تكرار ميشود، به معناى واقعى كلمه بايد مورد توجّه باشد. اميرالمؤمنين (عليه السّلام) هم در اينجا به آن سفارش ميكنند. «ولا تولّهم محاباةً و أثرةً» ؛ نه از روى دوستى و رفاقت كسى را انتخاب كن، كه ملاكها را در او رعايت نكنى فقط چون رفيق ما است، انتخابش ميكنيم نه از روى استبداد و خودكامگى؛ انسان بگويد ميخواهم اين فرد باشد؛ بدون اينكه ملاك و معيارى را رعايت كند يا با اهل فكر و نظر مشورت كند.
بعد خصوصيّات اين افراد را ذكر ميكند: اهل تجربه باشند، اهل حيا باشند و...(2)
بعد ميرسد به اينجا كه «ثمّ أسبغ عليهم الأرزاق» ؛ وقتى كارگزار خوبى را انتخاب كردى، زندگى اش را تأمين كن.(3)
من هميشه به مديران ميگويم، در گذشته هم گفته ام... دائم مأموران و منتخبان خودتان را زير نظر داشته باشيد؛ دائم نگاه كنيد و از اينها غافل نشويد. ديده ايد كه نگهبانها در شب نورافكنهايى را دائم ميچرخانند و گوشه ها را نگاه ميكنند؛ شما هم همين طور بايد به طور دائم امور را زير نظر داشته باشيد و نگاه كنيد؛ بنابراين از كار كارگزارانتان غفلت نكنيد. «ثمّ تفقّد أعمالهم»؛ يعنى از كارهاى اينها جستجو كن، ببين كار انجام ميدهند يا نه؛ درست انجام ميدهند يا نه؛ آيا تخلّفى در كارهايشان وجود دارد يا خير. «وابعث العيون من أهل الصّدق و الوفاء عليهم» ؛ كسانى را كه چشم و گوش تو هستند، بگمار تا كارهاى اينها را نگاه كنند. «فإنّ تعاهدك فى السّرّ لأمورهم حدوةٌ لهم على استعمال الأمانة و الرّفق بالرّعيّة» ؛ اين موجب ميشود كه اينها بتوانند امانت را بيشتر حفظ كنند.(1)
بعد ميفرمايند: «فإن أحدٌ منهم بسط يده إلى خيانةٍ اجتمعت بها عليه عندك أخبار عيونك» ؛ اگر ثابت شد كه كسى خيانت كرده، نه اينكه تا گزارشى رسيد، فوراً به آن ترتيب اثر بدهيد؛ نه، همه متّفق باشند؛ يعنى معلوم باشد و گزارشهاى متواتر و مسلّمى برسد كه اين شخص خيانت كرده، آن وقت «اكتفيت بذلك شاهداً فبسطت عليه العقوبة فى بدنه و أخذته بما أصاب من عمله» ؛ ديگر بايد مجازات شود. البتّه مجازات انواع و اقسامى دارد، شكل هاى گوناگونى دارد، اقتضائات گوناگونى دارد؛ هر طور كه اقتضاى مجازات است، عمل شود.(2)
مسئولان نظام، اعمّ از نمايندگان محترم مجلس و مأموران اجرايى و قضائى، بايد مراقب باشند كه از عوارضى كه در نظامهاى طاغوتى و غير مردمى، بيمارى همه گير كارگزاران است، خود را با دقّت و وسواس دور نگه دارند؛ بيمارى رفاه زدگى و عشرت طلبى؛ بيمارى زدوبند نامشروع و فساد مالى و ادارى؛ بيمارى تكبّر و دورى از مردم و بى اهمّيّتى به نياز و خواست و اراده و حضور آنان؛ بيمارى دسته بندى هاى ناسالم و ترجيح مقاصد باندى بر مصالح عمومى و امثال اينها كه ابتلاى به آن، مانند موريانه پايه هاى هر نظامى را سست و پوك ميكند؛ و يا دل سپردن به سنّتهاى طاغوتى و رغبت به احياى آنها و بى تفاوتى يا بى اعتنايى به ارزشهاى اسلامى و انقلابى، كه دل را ميميراند و نشاط و شوق خدمت به مردمى را كه مخلصانه جان و مال خود را در راه انقلاب داده اند، سلب ميكند و آنان را نوميد و غمگين ميسازد.
مأموران نظام در هر بخش، مخصوصاً در بخشهاى كارشناسى و برنامه ريزى، بايد بدانند كه يگانه نجاتبخش كشور و ملّت از شرّ سلطه ى دشمنان و جبّاران و از شر فقر و جهل كه ميراث شوم طواغيت است،
رعايت ارزشهاى اسلامى و عدل اسلامى و تكيه بر استعدادهاى انسانى اين ملّت و نيروهاى خالص و مخلص آن است؛ و هم اين است كه كشور را از وابستگى به بيگانگان و نياز به دشمنان نجات خواهد داد.(1)
همه بدانند تهديد دشمنان اين ملّت و كشور، چه تهديد نظامى و چه تهديد سياسى براى اين كشور چندان حائز اهمّيّت نيست و براى اين ملّت تهديد واقعى به حساب نمى آيد. اين ملّت، يك ملّت شجاع است كه طعم عزّت و استقلال را چشيده است. اين جوانان كه عمده ى نسل امروز ما را تشكيل ميدهند، هرگز بيگانه اى را بر كشور خودشان مسلّط نديده اند؛ ليكن زمان ما اين گونه نبود. نسل ما در دورانى چشم باز كرد كه براثر ضعف حكومتها در داخل كشور، نيروهاى اشغالگر خارجى همه كاره بودند. در مشهدِ ما نيروى بيگانه اى از يك دولت، در آذربايجان نيروى بيگانه اى از دولت ديگر؛ در خودِ تهران هم نيروهاى بيگانه ى ديگرى از دولتهاى مختلف حضور داشتند. بعد هم كه بظاهر نيروهاى نظاميشان را خارج كردند، نفوذهاى سياسيشان را به جا گذاشتند. نسل گذشته ى شما فضاى كشور را اين چنين ديده بود؛ مسئولان كشور، سرسپرده و مطيع بيگانگان بودند؛ ليكن نسل امروز اين طور نيست. نسل امروز، ملّت، كشور، مسئولان، حكومت و نظام خود را هميشه آزاد، سربلند، مستقل و عزيز ميبيند؛ همه ى نمادهاى كشور را داراى نشانه هاى استقلال ديده و به خود ميبالد؛ اين نسلى است كه از تهديد دشمن نميهراسد. لذا اين تهديدها براى كشور خطر جدّى نيست. خطر جدّى براى كشور عبارت است از آن مسائلى كه ما به دست خودمان به وجود آوريم. ايجاد اختلاف، ايجاد بى ايمانى، ايجاد نااميدى نسبت به آينده، القاى وجود اختلاف و دوئيّت، القاى احساس
1) . پيام به مناسبت دوّمين سالگرد ارتحال امام خمينى (ره) 1370/3/13
ضعف در مقابل دشمن كه بعضى ها متأسّفانه از روى نادانى يا غرض ورزى اين كارها را ميكنند، احساس ناتوانى در مسئولان كشور كه بعضى اين احساس را عملاً و بعضى قولاً ترويج ميكنند، براى كشور منشأ خطر است. مسئولان بايد توجّه داشته باشند و مردم عزيز ما هم هوشيارانه متوجّه باشند و القائات دشمن را بشناسند.(1)
... اللهمّ فاهدنى هدى المهتدين و ارزقنى اجتهاد المجتهدين و لا تجعلنى من الغافلين المبعدين(2)... هدايتِ هدايت يافتگان و تلاش تلاشگران آن چيزى است كه در اين دعا از خداى متعال ميخواهيد. شما تأمّل بفرماييد اگر همين دو عامل در من و شما باشد، همه ى مشكلات حل خواهد شد؛ هم هدايت هدايت يافتگان الهى نصيب ما بشود، هم تلاش تلاشگران تاريخ بشريّت در رفتار ما، در گفتار ما، در منش ما محسوس باشد. در آن فقره ى سوّم، آسيب مورد اشاره قرار گرفته است: و لا تجعلنى من الغافلين المبعدين. غفلت، بزرگ ترين آسيب است؛ غفلت از مسير، غفلت از هدف، غفلت از توان، غفلت از فرصت، غفلت از دشمن، غفلت از وظيفه اى كه امروز بر دوش من و شما است؛ غفلت. بزرگ ترين دشمن ما غفلت است. اوّلين دشمنى كه ما را در مقابل دشمنان ديگرمان به خاك مى نشاند، غفلت است؛ ولا تجعلنى من الغافلين المبعدين . نتيجه ى اين غفلت دور شدن است؛ دور شدن از خدا، دور شدن از هدف، دور شدن از كاميابى.(3)
تمام مشكلاتى كه براى افراد يا اجتماعات بشر پيش مى آيد، بر اثر يكى از اين دو است: يا عدم بصيرت، يا عدم صبر. يا دچار غفلت ميشوند، واقعيّتها را تشخيص نميدهند، حقايق را نميفهمند، يا با وجود فهميدن واقعيّات، از ايستادگى خسته ميشوند. لذاست كه به خاطرِ يكى از اين دو، يا هر دو، تاريخ بشر پُر از محنتهاى بزرگ ملّتها است؛ پُر از غلبه ى زورگويان عالم بر ملّتهاى ضعيف النّفس و غافل است. ده ها سال گاهى صدها سال يك ملّت مقهور سياست يك جهانخوار و يك قدرت بزرگ بوده است. چرا؟ مگر اينها انسان نبوده اند؟ بله، انسان بوده اند؛ ليكن يا بصيرت نداشته اند، يا اگر بصيرت داشته اند، در راه آن آگاهى خود، فاقد صبر لازم بوده اند؛ يعنى يا بيدارى نداشته اند، يا پايدارى نداشته اند.(1)
شما امروز وقتى در افق سياسى جهان نگاه ميكنيد، اگر يك ملّت وجود داشته باشد كه هيچ سلطه ى خارجى بر آن نيست، آن ملّت، ملّت ايران است. اگر تعدادى ملّتها و كشورها با اين خصوصيّت وجود داشته باشند، باز در رأس آن كشورها، ايران و ملّت ايران است. چرا؟ چون به وسيله ى اين مردم، به وسيله ى جوانان اين ملّت، به وسيله ى مسئولان اين ملّت، به وسيله ى رهبران و هدايتگران اين ملّت، بصيرت و صبر از اميرالمؤمنين (عليه السّلام) آموخته شد. اين دو خصوصيّت اين قدر مهم است! امروز هم در دنيا كسانى كه در رأس قدرتهاى سياسى زورگو و مداخله گر، يا در رأس كمپانى هاى اقتصادى، يا در رأس دستگاه هاى سرطان گونه ى تبليغاتى و شبكه هاى عظيم سودجوى تبليغات قرار گرفته اند، از طريق يكى از اين دو خصوصيّت بر ملّتها حكم ميرانند و زورگويى ميكنند. يا سعى ميكنند ملّتها را در غفلت نگه دارند و بصيرت آنها را از آنها بگيرند،
1) . در ديدار با گروه كثيرى از دانشجويان و دانش آموزان به مناسبت سيزدهم آبان 1377/8/12
اگر نتوانند به طور كلّى از آنها بصيرت را سلب كنند. در يك مورد كه يك مسئله ى خاص برايشان مهمّ است، سعى ميكنند بيدارى ملّتها و بصيرت انسانها را در آن جامعه سلب نمايند يا آنها را دچار بى صبرى كنند. گاهى يك ملّت و يك مجموعه انسان، در يك راه درست دچار بى صبرى ميشوند. اين بى صبرى هم يك امر تلقينى است؛ ميشود به ملّتها تلقين كرد. امروز شما بدانيد كه در شبكه هاى تبليغاتى، ميلياردها دلار خرج ميشود، براى تلقين همين چيزها در ملّتها، كه آنها را يا از تشخيص درست، يا از صبر صحيح و كامل دور بيندازند و دور كنند. علّتِ اينكه استكبار و در رأس قدرتهاى استكبارى، رژيم ايالات متّحده آمريكا با انقلاب اسلامى و با جمهورى اسلامى مخالف است، اين است كه جمهورى اسلامى و انقلاب اسلامى، يك بيدارى جهانى را طرّاحى و زمينه سازى كرد.(1)
من هميشه به دوستان ميگويم كه هيچ وقت زير سر عناصر تعيين كننده ى اين كشور، بالش نرم نگذاريد و نگوييد كه هيچ خطرى نيست. بگذاريد همه بدانند و حس كنند كه دشمن در كمين است؛ همچنان كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) فرمود: «من نام لم ينم عنه» (2). آن وقتى كه شما در سنگرتان به خواب رفته ايد، خيال نكنيد كه سنگربانِ سنگر مقابل هم در خواب است؛ خير، او متوجّه شما است و منتظر است كه به خواب برويد. براى ملّت، خواب رفتن، بزرگ ترين دشمن است. سعدى در گلستان، درباره ى آن كسانى كه سرِ كوهى بودند و دشمن آنها را تصرّف كرد، چه شيرين و زيبا گفته است. او ميگويد نخستين دشمنى كه بر آنان تاخت و تصرّفشان كرد، «خواب» بود. نبايد به خواب برويد. اگر ملّت به خواب
رفت، ميتوانند همه كار با او انجام دهند؛ نابودش كنند و هر چيزى را به او تزريق نمايند. بايد بيدار بود. ملّت ايران بايد بيدار باشد.(1)
انسانِ غافل نميفهمد چه كار ميكند. شما اگر امروز به ملّتهايى كه تحت تأثير فرهنگ تحميلى ابرقدرتها قرار دارند نگاه كنيد، همين غفلت را مشاهده خواهيد كرد. سر به هوا در حال حركتند و هركس غير از خودشان را نيز نفى ميكنند. از روى غفلت، ملّتها را تحقير ميكنند و مورد بى اعتنايى قرار ميدهند؛ چون حقيقت را نميدانند.
«ثُمَّ نُكِسُوا عَلىٰ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ يَنْطِقُونَ * قٰالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لاٰ يَضُرُّكُمْ »(2). ابراهيم (عليه السّلام)، از يك لحظه آگاهى آنها حُسن استفاده كرد و در چند جمله، تنها سخن حقيقتى را كه در آن لحظه ميشد بيان كرد، به آنها گفت. گفت: «آيا شما به غير خدا، كسى را عبوديّت ميكنيد كه نه ميتواند به شما نفع برساند و نه ضرر؟» و شما عزيزانِ من! بدانيد كه همه ى قدرتهاى غير خدايى اين گونه اند. به قدرت ظاهرى فراگيرشان نگاه نكنيد. به سلاحهاى مدرن و فوق مدرن و به پول و ثروتشان نگاه نكنيد. آن عاملى كه ملّتها را در مقابل قدرتها ضعيف ميكند، بى ارادگى خودِ ملّتها است. اگر ملّتى با اراده حركت كند، به خدا متّكى باشد و دستور الهى را اطاعت نمايد، هيچ قدرتى نميتواند مويى از سرِ او كم كند. «أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ »(3). ابراهيم (عليه السّلام) فرمود: «اُف بر شما و بر آن
چيزى كه جاهلانه عبادتش ميكنيد و در مقابل آن سر فرو مى آوريد». سير حركت ابراهيم (عليه السّلام) به اين ترتيب بود كه اوّل حركت تندى انجام داد، تا وجدانها و ذهنها را متوجّه كند. آن گاه، با استفاده از آن توجّهى كه دلها پيدا كرد، سخنِ حق را در يك جمله به دلها و ذهنهاى آنها القا نمود. بعد از آنكه بيدارى در مردم به وجود آمد، نوبت به دشمن رسيد تا عكس العمل نشان دهد. دشمن كيست؟ همان است كه قرآن فرمود: «وَ يُرِيدُ اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ اَلشَّهَوٰاتِ أَنْ تَمِيلُوا مَيْلاً عَظِيماً »(1). كسانى كه مستِ شهوت و قدرت و پولند، آنها هستند كه ميخواهند همه ى مردم در حال غفلت باشند. همه مست باشند؛ چون آنها مستند! مسئله اين است.(2)
ملّتهاى جهان و تاريخ بشر، آموخته و ديده است كه جماعتى، ملّت و كشورى در طول تاريخ، در همه جاى عالم زحمت ميكشند، تلاش ميكنند، دشمن را سرِ جاى خود مى نشانند، فداكارى از خود نشان ميدهند و افتخار مى آفرينند تا اينكه پيروزى نصيبشان ميشود. سرنوشت اغلب اين كشورها و ملّتها چنين رقم خورده كه بعد از آنكه پيروزى را با زحمت به دست آوردند، به داخل خانه ها و جوامع و شهرها و روستاها رفته و مشغول زندگى شده اند و چرب و شيرين زندگى را زير دندانهاى خود مزمزه كرده اند. از يادشان رفته كه دشمن هم داشته اند و افتخار پيروزى را با چه بهاى سنگينى به دست آورده اند. خوابشان برده و دشمنى كه در ميدان جنگ در مقابل آنها شكست خورده بود، بعد از دوران جنگ به سراغشان آمده و با آسودگى و بدون زحمت، دستاورد عزيزى را كه آن همه برايشان قيمت داشت، از آنها ربوده و برده است. تاريخ را نگاه كنيد و ببينيد كه اين سرنوشت بسيارى از
كشورها است. اين، سرنوشت بسيارى از ملّتهاى غافل است. كسانى بودند كه حتّى در دوران جنگ هم، به جاىِ اينكه به خطر دشمن بينديشند، به زندگى راحت و بر هم نخوردن آرامش مادّى زندگى مى انديشيدند و اگر يك ذرّه از گوشه ى آرامش مادّى آنها ساييده ميشد، همه كس را مورد اعتراض قرار ميدادند. بعد از دوران جنگ و قبول آتش بس از سال 67 به اين طرف هم، چنين آدمها و روحيّه هايى بوده است. ما هم مثل بقيّه ى جوامع بشرى هستيم و همان آفتها، همان خطرها و همان سرنوشتها، ما را هم تهديد ميكند.(1)
اگر تشكيل حكومت اسلامى از خاصيّتهاى اسلام بيگانه باشد، يعنى اگر با ظلم و بدى و شرارت به مقابله نپردازد، شايد دشمن مهمّى هم پيدا نكند؛ امّا اسلام فقط اكتفا نميكند كه شعار طرف دارى از انسانيّت سر دهد، بلكه اسلام براى تحقّق اين شعار، مبارزه و مقابله با شرارت و شيطانيّت را هم سر ميدهد. در واقع براى اينكه اسلام بتواند سعادت را براى انسانها محقّق كند، بايد با عوامل و عناصرى كه ضدّ انسانيّت و ضدّ سعادت انسان حركت ميكنند و حياتشان وابسته به آن است، مبارزه كند. لذا در اسلام، جهاد و مبارزه وجود دارد. در سرتاسر قرآن، نام شيطان و مفهوم شيطنت، از بسيارى از مفاهيم، بيشتر تكرار شده است؛ براى اينكه مردم، شيطان و حضور شيطان را فراموش نكنند. اگر فراموش كرديد كه دشمن در كمين شما است، غفلت، شما را فرا خواهد گرفت، حركت را كند خواهد كرد و از بين خواهد برد؛ يعنى بزرگ ترين فرصت براى دشمن است، لذا شما ببينيد در طول اين سالهاى متمادى، هر وقت، هركسى و هرجا، از دشمنى دشمنان و توطئه ى مستكبران و دشمنى آمريكا و اسرائيل و بقيّه ى
1) . در مانور عظيم عاشورا توسّط سپاه پاسداران انقلاب اسلامى 1374/3/25
مخالفان آزادى و سعادت بشر، سخن گفته است، از سوى تبليغاتچى هاى جهانى مورد تخطئه قرار گرفته است! آنها ميخواهند ملّت ايران فراموش كند كه دشمنى دارد. در سايه ى اين فراموشى است كه ميتوانند مردم را به مسائلى كوچك تر سرگرم كنند و ميانشان اختلاف بيندازند. يك ملّت و يك جمعيّت، وقتى بداند كه دشمن در كمين اوست، به مسائل كوچك، به مسائل روزمرّه و درجه دوّم، مشغول نخواهد شد. اگر اختلافى هم دارد، آن را على العجاله كنار ميگذارد؛ امّا وقتى از دشمن غافل شد، مسائل كوچك داخلى، عمده ميشود؛ اختلافات، بزرگ ميشود و افراد به جان هم مى افتند و جناحها تشكيل ميگردد. اين بر اثر غفلت از دشمن است.
عزيزان من! يكى از كارهاى مهمّ دشمن همين است كه شما و ما را از وجود خود غافل كند، تا ما دشمن را در ميان خود جستجو كنيم و دنبال دشمن در ميان خودى ها بگرديم! وقتى كسى دشمن بزرگى دارد كه در بيرون مرزهاى او منتظر فرصت است، هرگز به دشمنان كوچك، به دشمنان خيالى و به دشمنان جناحى توجّه نميكند. ما دشمنان بزرگى داريم.(1)
حالت خواب رفتگى و تن دادن به آنچه در جريان عمومىِ سياسى و اقتصادى دنيا دارد ميگذرد و تسليم شدن به آن، خطر بزرگ جامعه ى ما است و اگر كسى درست بفهمد و بينديشد، ميفهمد كه بايد با يك تحرّك و تحوّل، اين وضع را دگرگون كرد؛ هم در زمينه ى مسائل اقتصادى، هم در زمينه ى مسائل سياسى.(2)
دشمن سعى ميكند هركسى را كه بگويد «اين ملّت، دشمنى دارد و دشمنى در كمين اوست»، تخطئه كند! ميخواهند اين طور وانمود كنند كه نه آقا، چه دشمنى؟ كدام دشمن؟ حرفشان اين است كه شما ملّت و اين جوانان پاكباخته مؤمنِ غيور، آسوده خاطر شويد كه دشمنى شما را
تهديد نميكند! وقتى جماعتى اين طور احساس كردند كه در بيرون، هيچ دشمنى ندارند، در درون خودشان دنبال دشمنان كوچك و خيالى و فرضى و جناحى ميگردند؛ آن وقت اختلافات به وجود مى آيد و رشد ميكند. نه آقا! اين گونه نيست. دشمنان سهمگينى در كمين اين ملّت و اين كشور و اين انقلابند. اگرچه همين دشمنان سهمگين هم با همه ى قدرت ظاهريشان و به فضل پروردگار، تا امروز هيچ غلطى نتوانستند بكنند؛ بعد از اين هم به فضل پروردگار نخواهند توانست هيچ غلطى بكنند؛ امّا اين موجب نميشود كه ما از وجود دشمن، غافل بمانيم.(1)
آثار گناهان در ايجاد غفلت
ميفرمايد: «إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعٰانِ إِنَّمَا اِسْتَزَلَّهُمُ اَلشَّيْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا كَسَبُوا »(2). يعنى اينكه ديديد عدّه اى از شما در جنگ اُحد، پشت به دشمن كردند و تن به شكست دادند، مسئله ى اينها از قبل زمينه سازى شده بود. اينها اشكال درونى داشتند. شيطان اينها را به كمك كارهايى كه قبلاً كرده بودند، به لغزش وادار كرد. يعنى گناهان قبلى، اثرش را در جبهه ظاهر ميكند؛ در جبهه ى نظامى، در جبهه ى سياسى، در مقابله با دشمن، در كار سازندگى، در كار تعليم و تربيت، آنجايى كه استقامت لازم است، آن جايى كه فهم و درك دقيق لازم است، آن جايى كه انسان بايد مثل فولاد بتواند ببرّد و پيش برود و موانع جلوى او را نگيرد. البتّه گناهانى كه توبه نصوح و استغفار حقيقى از آنها حاصل نشده باشد.(3)
قرآن ميخواهد بگويد، تعجّبى ندارد كه شما شكست خورديد و در
جبهه ى جنگ، برايتان مشكلى پيش آمد. از اين قبيل مسائل پيش مى آيد و قبلاً هم پيش آمده است. ميفرمايد: «كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اِسْتَكٰانُوا »(1). يعنى چه خبر است؟ شما از اينكه در جنگ احد، شكستى برايتان پيش آمده است و عدّه اى كشته شده اند، همه متلاطم و ناراحت شده ايد و بعضى ها احساس ضعف و يأس ميكنيد. نه؛ براى پيامبران قبلى هم در ميدان جنگ حوادثى پيش مى آمد كه به خاطرِ آنچه كه پيش مى آمد، احساس ضعف و سستى نميكردند. بعد ميفرمايد: «وَ مٰا كٰانَ قَوْلَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ إِسْرٰافَنٰا فِي أَمْرِنٰا »(2)يعنى در گذشته، وقتى اصحاب و حواريّون پيامبران، در جنگها و حوادث گوناگون، دچار مصيبتى ميشدند، روى دعا به جانب پروردگار مينمودند و عرض ميكردند: «رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ إِسْرٰافَنٰا فِي أَمْرِنٰا »؛ خدايا! گناهان و زياده روى ها و بى توجّهى هايى را كه در كار خودمان كرديم، بيامرز. اين، در واقع نشان ميدهد كه حادثه و مصيبت، از آنچه كه خود شما با گناهان فراهم كرديد، ناشى ميشود. اين، مسئله ى گناهان است.(3)
گناهانى كه انسان انجام ميدهد، اين تخلّفهاى گوناگون، اين كارهايى كه ناشى از شهوت رانى و دنياطلبى و طمع ورزى و حرص ورزيدن به مال دنيا و چسبيدن به مقام دنيا و بخل نسبت به دارايى هاى موجود در دست آدمى و نيز حسد و حرص و غضب است، به طور قطعى دو اثر در وجود انسان ميگذارد: يك اثر، معنوى است كه روح را از روحانيّت مى اندازد، از نورانيّت خارج ميكند؛ معنويّت را در انسان ضعيف ميكند و راه رحمت الهى را بر انسان ميبندد. اثر ديگر اين است كه در صحنه ى مبارزات اجتماعى،
آنجايى كه حركت زندگى احتياج به پشتكار و مقاومت و نشان دادن اقتدار اراده ى انسان دارد، اين گناهان گريبان انسان را ميگيرد و اگر عامل ديگرى نباشد كه اين ضعف را جبران كند، انسان را از پا در مى آورد. البتّه گاهى ممكن است عاملهاى ديگرى مثل يك صفت و يا كار خوب در انسان باشد كه جبران كند. بحث بر سر آن موارد نيست؛ امّا گناه، فى نفسه اثرش اين است.(1)
آن كسى كه انتظار دارد در جادّه ى آسفالته ى زندگى، بدون هيچ دست انداز و بدون هيچ معارض و خطر حركت كند، انسان ساده لوحى است كه بالاخره هم با سر خواهد غلتيد و از پا در خواهد آمد. جادّه ى زندگى، جادّه ى دشوارى است؛ جادّه ى پُرپيچ وخمى است. با هر قدم نزديك تر شدن به اهداف والاى انسانى و الهى، مشكلات و خطرهاى تازه اى؛ بعضى بزرگ تر از مشكلات قبل، بعضى مثل مشكلات قبل يا كوچك تر از آنها، وجود دارد. لذا راه زندگى، راه بى دردسرى نيست؛ توقّع بى دردسرى نبايد داشت. آنچه براى انسان ضرورت دارد، هشيارى و مراقبت و گم نكردن هدف و منحرف نشدن از راه و تصميم و عزم قاطع بر رسيدن به اهداف است. اين هشيارى كه گفتم، اين مراقب بودن، اين منحرف نشدن، اين مواظب خود بودن كه برود و درست برود، همان چيزى است كه در عرف اسلامى و در فرهنگ قرآن به آن «تقوا» ميگويند. شما اگر به قرآن نگاه كنيد، مى بينيد كه همه ى خيرات بر تقوا مترتّب شده است؛ هم خيرات اُخروى و معنوى و روحى، هم خيرات مادّى و اجتماعى: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ »(2). تقوا موجب ميشود كه زندگى هم شيرين
شود، عزّت هم به دست بيايد، دشمن هم مأيوس گردد. اين مراقبتى كه ميگويند، اين است. مواظب دشمن باشيد. خصوصيّت ارتش اين است كه مراقب دشمن است؛ چون از مرزها هميشه حراست ميكند. پس، مراقب دشمن بودن، خصوصيّتى است كه براى ارتش ناآشنا نيست. ارتشيان عزيز! مراقب دشمن باشيد؛ نه فقط دشمنى كه از مرز حمله ميكند، بلكه دشمنى كه به مرزهاى درون وجود ما حمله ميكند؛ اراده ى ما را تضعيف ميكند، ايمان ما را تضعيف ميكند، عزم قاطع ما را بر كار كردن تضعيف ميكند، عمل ما را از خلوص و صفا خالى ميكند. دشمن حقيقى اين است. اگر ما توانستيم با اين دشمن دست و پنجه نرم كنيم و بينى او را به خاك بماليم، آن وقت در مقابل آن دشمن بيرونى دست ما پُر است. آن كسى كه در ميدان جنگ دچار هزيمت ميشود، قبلاً در درون خود دچار هزيمت شده است. اگر در درون خود دچار هزيمت نشويم، در بيرون هيچ دشمنى نميتواند ما را منهزم كند.(1)
متأسّفانه عدّه اى امروز حسّاسيت پيدا كرده اند؛ تا گفته ميشود دشمن، لجشان ميگيرد كه چرا ميگوييد دشمن! دشمن هست؛ نميشود شما دشمن را نديده بگيريد. هيچ كس يك ملّت و يك جماعت را براى اينكه دشمنِ خود را نديده است، خاكريزهاى دشمن را نديده است، اسلحه ى دشمن را نديده است، توطئه ى دشمن را نفهميده است، ستايش نخواهد كرد. خودِ دشمن به طور صريح ميگويد كه من دشمنى ميكنم. خودِ دشمن ميگويد كه من براى ايجاد اختلال در ايران بودجه ميگذارم؛ براى تشنّج افكار در ايران راديو درست ميكنم؛ ميخواهم مردم ايران دو دسته شوند. ولى ما بگوييم نيست؟ اين ساده لوحى نيست؟ بنابراين، دست دشمن
1) . در ديدار جمعى از پرسنل ارتش جمهورى اسلامى ايران به مناسبت روز ارتش 1378/1/25
هم در كار است. البتّه اگر ما بيدار باشيم و اشتباه نكنيم، دشمن نميتواند كارى بكند. پس، اشتباه و غفلت و كوتاهى ما يقيناً يك جزء مهم و عنصر اساسى در موفّقيّت دشمن است.
من با مراجعه به تاريخ دو نمونه را عرض كنم، براى اينكه شما توجّه كنيد كه اين مفاهيم مشتبه چطور ميتواند يك جامعه را دچار دودستگى كند:
يك نمونه، نمونه ى جنگ صفّين است. همان طور كه ميدانيد بعد از آنكه لشكر اميرالمؤمنين (عليه السّلام) بر لشكر معاويه غلبه ى ظاهرى پيدا كرد، آنها قرآنها را سرِ نيزه كردند. ديدن قرآنها، در لشكر اميرالمؤمنين (عليه السّلام) دودستگى انداخت؛ چون معناى آن كار اين بود كه بين ما و شما قرآن قرار دارد. عدّه اى متزلزل شدند و گفتند نميشود ما با قرآن بجنگيم! يك دسته ى ديگر گفتند اصل جنگ اينها با قرآن است! جلد قرآن و صورت ظاهر قرآن را آورده بودند، امّا با معناى قرآن كه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) بود ميجنگيدند! بالاخره در سپاه مسلمين دودستگى افتاد و تزلزل به وجود آمد. اين كارِ دشمن بود.
يك نمونه ى ديگر، باز در همان جنگ اتّفاق افتاد. بعد از آنكه حكميّت بر اميرالمؤمنين (عليه السّلام) تحميل شد، عدّه اى از داخل اردوگاه آن حضرت اينها ديگر خودى بودند؛ از بيرون نبودند بلند شدند و شعار دادند: «لا حكم الّا لله»(1)يعنى حكومت فقط از آنِ خدا است. آرى؛ معلوم است و در قرآن هم هست كه حكومت از آنِ خدا است؛ امّا اينها چه ميخواستند بگويند؟ اينها ميخواستند با اين شعار، اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را از حكومت خلع كنند. آن حضرت، نقشه ى آنها را افشا كرد و گفت حُكم و حكومت مال خدا است؛ امّا اينها اين را نميخواهند بگويند. اينها ميخواهند بگويند «لا امرة»؛ ميخواهند بگويند بايِستى خدا بيايد، مجسّم شود و امور زندگى
1) . بحار، ج 32، ص 544
شما را اداره كند. يعنى اميرالمؤمنين نباشد! اين شعار، عدّه اى را از اردوگاه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) خارج كرد و به آن جماعتِ بدبختِ نادانِ غافلِ ظاهربين و احياناً مغرض ملحق نمود و قضيّه ى خوارج به وجود آمد.(1)
اينكه بعضى ها فضاى كشور را آن قدر سياسى كنند كه مسائل اصلى كشور تحت الشّعاع قرار گيرد، يك غفلت بزرگ است. البتّه گروه معدودى اين غفلت را عمداً انجام ميدهند؛ آنها خيانت ميكنند؛ يك عدّه هم غفلت ميكنند. هر روز مسئله ى سياسى جديدى را در كشور ايجاد كردن؛ به مجلس شوراى اسلامى نگاه ميكنيم، يك طور، به مجموعه هاى گوناگون ديگر نگاه ميكنيم، يك طور؛ و ذهنها و فكرها را از كارى كه بايد براى مردم انجام گيرد، منصرف كردن، هيچ مصلحت نيست. همه بايد ذهنهاى خود را به كارهايى كه براى پيشرفت و حلّ مشكلات كشور لازم است: مسائل معيشتى مردم، مسائل اقتصادى مردم، مسئله ى اشتغال منعطف كنند. دستگاه ها بايد به هم كمك كنند و اين كارها را انجام دهند. كار صورت ميگيرد، امّا بايد شتاب بيشترى پيدا كند و همه جانبه شود.(2)
بايد از شعارهاى انحرافى پرهيز شود. عدّه اى اصلاً كأنّه مزد گرفته اند براى اينكه ذهن مسئولان كشور را از كارهاى اصلى منصرف كنند و به جاىِ ديگرى ببرند؛ متأسّفانه بعضى از مطبوعات هم در اين زمينه خيلى تأثير دارند. هر چيزى را مينويسند، برخلاف ايمان و اعتقادات و مصالح مردم و برخلاف واقعيّت مينويسند و آزادانه منتشر ميكنند؛ آخرش هم داد ميكشند
كه آزادى نيست! از آزادى استفاده ميكنند براى اينكه بدروغ ادّعا كنند آزادى نيست! اگر آزادى نيست، پس اين همه فريادهايى كه ميكشيد، اين همه شايعه پراكنى و دروغگويى در مطبوعات و غير مطبوعات و دستگاه هاى مختلف چيست؟ البتّه ما از اين اظهارات بيمى به دل راه نميدهيم؛ اين ملّت، ملّت مؤمنى است.(1)
هركسى كه براى عزّت و پيشرفت اين جمهورى، براى اصلاح امور مردم در اين جمهورى و براى موفّقيّتهاى روزافزون اين نظام مقدّس تلاش بكند، براى كلّ جهان اسلام مجاهدت و تلاش كرده و درحقيقت، اسلام را پشتيبانى كرده است. امروز، مسئله، مسئله ى يك ملّت نيست. مسائل ما، مسائل دنياى اسلام و مسائل ملّتها است. مسئله ى ما، مسئله ى اصل اسلام و پرچم و علم اسلام ميباشد كه در جهان به اهتزاز درآمده است. هركسى كه امروز در جهت تضعيف نظام جمهورى اسلامى، حركتى انجام بدهد، حرفى بزند و اقدامى بكند، دامنه ى كار خلاف او، به همه ى ملّتهاى مسلمان، گسترش پيدا ميكند. يعنى بايد بداند كه اين كار، فقط خيانت به اين ملّت نيست؛ خيانت به اسلام و به ملّتهاى متعدّد و به تاريخ اسلام است(2).
غم بزرگ اين است كه بعضى عناصرى كه هيچ سودى در سلطه ى آمريكا بر اين كشور ندارند، از روى غفلت و اشتباه و ضعفها و عقده ها، براى سلطه ى آمريكا بر اين كشور تلاش ميكنند! البتّه اشخاص مختلفند؛
بعضى ها عقده اى دارند؛ بعضى ها كينه اى دارند؛ بعضى ها گله اى از كسى دارند؛ براى خاطر دستمالى، قيصريّه را آتش ميزنند؛ به خاطرِ يك دشمنى و يك كينه ى شخصى و يك محروميّت از فلان مسئوليّت كه مايل بوده به او بدهند و مثلاً نشده و به خاطرِ يك اشتباه در فهم، مى بينيد كه حرفى ميزنند، اقدامى ميكنند، موضعى ميگيرند و كارى ميكنند كه به ضرر تمام ميشود و در خدمت دشمن قرار ميگيرند! اين مايه ى غصّه است كه بعضى از كف زدن دشمن خوششان مى آيد.(1)
دل انسان غمگين ميشود و ميشكند به خاطرِ اينكه چرا كسانى كه نان انقلاب را خوردند، نان اسلام را خوردند، نان امام زمان را خوردند، دم از امام زمان زدند، دم از ائمّه ى معصومين زدند، حالا طورى مشى كنند كه اسرائيل و آمريكا و سيا و هركسى كه در هر گوشه ى دنيا با اسلام دشمن است، برايشان كف بزنند! اين، انسان را غصّه دار ميكند. اين افتخار نيست؛ اين ننگ است؛ اين بريدن است؛ اين از راه ماندن است.(2)
نكته ى ديگرى كه فعّالان سياسى، مسئولان، صاحبان قدرت، صاحبان مسئوليّتهاى گوناگون و متنفّذين بشدّت بايستى مراقب آن باشند، مسئله ى انحراف و فسادپذيرى شخصى است؛ همه مان بايد مراقبت كنيم. انسانها در معرض فسادند، در معرض انحرافند. گاهى لغزشهاى
كوچك، انسان را به لغزشهاى بزرگ و بزرگ تر و گاهى به پرتاب شدن در اعماق درّه هايى منتهى ميكند؛ خيلى بايد مراقب بود. قرآن هشدار داده است. در موارد متعدّد، در قرآن اين هشدار وجود دارد. يك جا ميفرمايد: «ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ» (1)عاقبت بعضى از كارها اين است كه انسان به آن خانه ى بدترين ميرسد كه تكذيب آيات الهى است. يك جا ميفرمايد: «فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمٰا أَخْلَفُوا اَللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ »(2)خلف وعده ى با خدا كردند، اين موجب شد نفاق در دلهايشان به وجود بيايد. يعنى انسان گناهى انجام ميدهد، اين گناه انسان را به وادى نفاق ميكشاند؛ كه نفاق، كفر باطنى است. همين جا در قرآن، كافرين و منافقين در كنار هم هستند. در يك آيه ى ديگر ميفرمايد: «إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعٰانِ إِنَّمَا اِسْتَزَلَّهُمُ اَلشَّيْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا كَسَبُوا »(3). اينكه مى بينيد يك عدّه اى در مقابل دشمن منهزم ميشوند، طاقت نمى آورند، نميتوانند ايستادگى كنند، به خاطرِ آن چيزى است كه قبلاً از اينها سر زده است؛ باطن خودشان را با گناه و با خطا خراب كرده اند. لغزشها انسان را فاسد ميكند. اين فساد، به انحراف در عمل و گاهى به انحراف در عقيده منتهى ميشود. اين هم بمرور پيش مى آيد؛ دفعتاً پيش نمى آيد كه ما فكر كنيم يك نفرى شب مؤمن ميخوابد، صبح منافق از خواب بيدار ميشود؛ نه، بتدريج و ذرّه ذرّه پيش مى آيد. علاج اين هم مراقبت از خود است. مراقبت از خود هم يعنى همين تقوا. بنابراين علاجش تقوا است. مراقب خودمان باشيم. نزديكان افراد مراقبت كنند؛ زنها از شوهرهايشان، شوهرها از زنهايشان، دوستان نزديك از همديگر؛ «وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ »(4). از يكديگر مراقبت كنيم، براى اينكه دچار نشويم. مردم مسئولين را موعظه كنند، نصيحت كنند،
خيرخواهى كنند، بنويسند براى آنها، بگويند براى آنها، پيغام بدهند تا مبادا دچار لغزش بشوند. خطرات لغزش مسئولين براى نظام، براى كشور و براى مردم بيشتر است. انسان گاهى در بعضى از حرفها، در بعضى از اقدامها و تحرّكات، اين را احساس ميكند؛ نشانه هاى يك چنين انحرافى را انسان مشاهده ميكند. به خدا بايد پناه برد، از خدا بايد كمك خواست.(1)
نكته ى بعدى اين است كه عين همان چيزى كه در مورد يك شخص ممكن است پيش بيايد، يعنى فساد و انحراف در يك نظام هم ممكن است پيش بيايد. در يك نظام حكومتى، يك نظام سالم، يك نظام اسلامى، همين بيمارى اى كه اشخاص ممكن است دچارش بشوند، ممكن است به سراغ نظام اسلامى بيايد، به سراغ جمهورى اسلامى بيايد. اسم، جمهورى اسلامى باشد، ظاهر اسلامى باشد، صورت، صورت اسلامى باشد، امّا سيرت و رفتار و عملكرد و برنامه ها، برنامه هاى غير اسلامى؛ همان مسئله ى صورت و سيرت انقلاب كه سال گذشته براى دانشجويان عزيز در يك جايى اين را مطرح كردم.
حركت جامعه و نظام دو جور است: حركت مثبت، حركت منفى؛ حركت به سمت عروج و اوج، حركت به سمت نزول و سقوط. حركت به سمت اوج اين است كه جامعه به عدالت خواهى نزديك شود؛ به دين، رفتار دينى و اخلاق دينى نزديك شود؛ در فضاى آزادى رشد پيدا كند؛ رشد عملى، رشد علمى و رشد صنعتى پيدا كند؛ در بين جامعه، تواصى به حق و تواصى به صبر وجود داشته باشد؛ جامعه روزبه روز در مقابل دشمنان خدا، دشمنان دين، دشمنان استقلال كشور، احساس اقتدار بيشترى بكند، ايستادگى مقتدرانه ى بيشترى بكند؛ روزبه روز در مقابل جبهه ى
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1388/6/20
ظلم و فساد بين المللى ايستادگى خودش را بيشتر كند؛ اينها رشد است، اينها نشانه ى حركت مثبت جامعه است؛ دنيا و آخرت يك جامعه را اينها آباد خواهد كرد. ما بايد دنبال يك چنين حركت مثبتى باشيم. امّا در نقطه ى مقابل اينها، يك حركت به سمت تنزّل هم وجود دارد: به جاىِ حركت به سمت عدالت، حركت به سمت شكافهاى عظيم اقتصادى و اجتماعى با توجيه هاى گوناگون؛ به جاىِ استفاده ى از آزادى براى رشد علمى و رشد عملى و رشد اخلاقى، لااباليگرى و استفاده ى از آزادى در جهت فساد و فحشا و اشاعه ى گناه و اشاعه ى خلاف؛ به جاىِ ايستادگى در مقابل مستكبران، متجاوزان و غارتگران بين المللى، به جاىِ اقتدار نشان دادن در مقابل اينها، در مقابل آنها منفعل شدن، احساس ضعف كردن، عقب نشينى كردن؛ آنجايى كه بايد به آنها اخم كرد، به آنها لبخند زدن؛ آنجايى كه بايد بر سر حقوق خود ايستاد، از حقوق صرفنظر كردن مثل حقّ هسته اى و غير هسته اى اينها نشانه هاى انحطاط است. حركت جامعه بايد به سمت آن تعالى و آن ارزشها، حركت به سمت بالا باشد؛ حركت مثبت باشد. اين حركتهاى به سمت پايين، همان بيمارى هايى است كه براى نظام اسلامى ممكن است پيش بيايد؛ و اين خطر براى نظام اسلامى است؛ مردم بايد بيدار باشند. جمهورى اسلامى آن وقتى واقعاً جمهورى اسلامى است كه با همان مبانى مستحكم امام، همان چيزهايى كه در دوران حيات مبارك امام مطرح بود، شعار بود، بجد دنبال ميشد، با همان شعارها پيش برود. هرجا ما با آن شعارها پيش رفتيم - من با بصيرت عرض ميكنم، بنده اوضاع اين سى سال را از نزديك آزمايش كردم - پيشرفت با ما بوده است، پيروزى با ما بوده است، عزّت با ما بوده است، منفعت دنيايى هم با ما بوده است؛ هرجا از آن شعارها عقب نشينى كرديم و كوتاه آمديم، به دشمن ميدان داديم، ضعف پيدا كرديم، عقبگرد پيدا كرديم، عزّت به دست نيامده است، دشمن جرى تر شده است، پيش تر آمده است؛ از
لحاظ مادّى هم ضرر كرديم. اين خطا است كه بعضى خيال كنند علاج مشكلات كشور، چه مشكلات اقتصادى، چه مشكلات اجتماعى، چه مشكلات سياسى اين است كه انسان در مقابل دشمن مستكبر سلاح را بيندازد؛ دشمن مستكبر همين را ميخواهد.(1)
از جمله زمينه هايى كه بعد از انقلاب تا امروز، با همه ى تلاشى كه شده است، نتوانسته ايم در آن پيشرفت شايسته اى را به دست آوريم، زمينه ى نظام ادارى متناسب با هدفهاى جمهورى اسلامى است. ما نميتوانيم بگوييم در اين زمينه كم كارى داشته ايم شايد هم خيلى كار كرده اند، امّا به هرحال كم پيشرفت داشته ايم. الان هم با اينكه مكرّر گفته ميشود و همه هم ميگويند، امّا انسان عمل و تلاشِ بايسته را مشاهده نميكند. اين از نقايص ما است.(2)
ضرورت پاكسازى صحنه از فساد
صحنه را تا آنجايى كه ميتوانيد از فساد پاك كنيد. من روى مسئله ى فساد خيلى تكيه كرده ام و ممكن است بعضى به نظرشان بيايد كه تكرارى است؛ و چرا؟ نه، من اعتقاد راسخ دارم كه مادامى كه ما مجموعه ى دستگاه اجرايى خودمان را اعمّ از دستگاه هاى قوّه ى مجريّه و دستگاه هاى قوّه ى قضائيه از فساد مالى و انحراف از روشهاى قانونى و صحيح خالى نكنيم، همه ى كارهاى ما مثل همان آبى كه گزارش دادند - كه ما از آب كشور درست استفاده نميكنيم. مثل همين آبيارى هاى غرقابى، يا مثل همين يارانه هايى كه دولت ميدهد و بخش عمده ى آن هدر ميرود و [تنها] بخشى از آن به جايى كه بايد برسد، ميرسد؛ كه گزارش دادند -
هدر خواهد رفت. من بارها اين را گفته ام، مثال زده ام و تكرار كرده ام كه فساد در دستگاه اجرايى مثل اين است كه ما چندين لوله ى قطور آب به استخرى وارد ميكنيم؛ امّا استخر پُر نميشود؛ اين همه تلاش انجام ميگيرد، درعينِحال انسان زواياى خالى را مشاهده ميكند، كه بخش عمده اى از اين، مربوط ميشود به فساد مالى و به رخنه هاى اخلاقى كه در مجموعه ى دستگاه در سطوح مختلف وجود دارد. بايد با اينها مبارزه و مقابله كنيد. تا يك عزم جدّى و راسخ براى مقابله ى با اينها وجود نداشته باشد كه حالا بحمدالله اين عزم هست و انسان آن را ميبيند و به دنبال آن عزم، عمل، تحرّك، دنبالگيرى و عدم اغماض نباشد، ريشه ى فساد بيرون نخواهد آمد و همين طور روى مجموعه ى فعّاليّتهاى مخلصانه اى كه در مجموعه ى دستگاه انجام ميگيرد، تأثير ميگذارد.(1)
همه بايد بدانند كه نظام اسلامى، فقط يك اسم نيست كه بگوييم «نظام، اسلامى شد» و اين كافى باشد. خير! امروز، در دنيا كشورهايى هستند كه اسمشان اسلامى است و از اسلام در آنها هيچ خبرى نيست. يا اسمشان «جمهورى اسلامى» يا «حكومت اسلامى» است، امّا اسلام در آنجاها نيست. ما بايد با آنها فرق داشته باشيم. جمهورى اسلامى و نظام اسلامى كه يك ملّت براى آن اين همه زحمت كشيده و فداكارى كرده است، نظامى است كه اسلام در دل و در عمل و در وجود يكايك افراد، وجود داشته باشد. اين طور نيست كه بگوييم «نظام، اسلامى شد»، امّا اداره، فاسد باشد؛ رشوه گيرى رواج داشته باشد؛ بدخواهى و بددلى، همه جا باشد؛ سوءعمل و بدكارگى باشد؛ بيكارگى باشد؛ تنبلى باشد! اينكه نظام اسلامى نيست. نظام اسلامى آن است كه انسانها هر كدام، هر روز درصدد
1) . در ديدار با رئيس جمهور و اعضاى هيئت دولت 1383/6/4
بهتر كردن خودشان باشند. در نظام اسلامى، يكى از شعارهاى هميشه زنده اش اين است كه: «من ساوى يوماه فهو مغبون» (1)من و شما اگر امروزمان مثل ديروز باشد، مغبونيم و سرمان كلاه رفته است. امروز بايد جلوتر از ديروز باشيم. از همه جهت، از جمله از جهات معنوى. در نظام اسلامى، يكى از شعارهاى هميشه زنده اين است كه هركسى بايد درصدد خودسازى باشد. بايد بر گناهان خود گريه كند؛ از بدى هاى خود استغفار و توبه كند؛ كارهاى خوب خود را زياد كند؛ كارهاى بدش را كم كند و هر ارتباط غلطى را تبديل به ارتباط درست كند. اگر نظام اسلامى اين است، ما نميتوانيم قبول كنيم كه در نقطه اى از اداره اى، بدكارى و بيكارگى و شايعه پراكنى باشد. چند نفر حقوق دولت را بگيرند و بنشينند صبح تا ظهر شايعه پراكنى كنند، حرف مفت بزنند، دلسردى و يأس ايجاد كنند و آدمهاى خوب را مورد طعن و اهانت و مسخره قرار دهند! مگر چنين چيزى ميشود؟! آن وقت، در كنار آنها هم يك عدّه آدمهاى مؤمن، مشغول كار باشند. اين وآن يكسانند؟ هرگز چنين چيزى نيست.(2)
اگر در دستگاه هاى حكومتى با فساد اقتصادى و كجروى در مسائل مالى برخورد نشود، همه ى چيزهايى كه مطرح كردند، اگر يكى يكى هم اينها را برآورده كنيم، فايده اى ندارد؛ علاوه بر اينكه خيلى از اين چيزها با فساد اصلاً نشدنى است. من انتظار ندارم كه همه ى مسئولان نظام ما فرشته يا فرشته گون باشند؛ نه، بالاخره همه ى ما خودمان را مى شناسيم؛ ما مردمانى هستيم ضعيف، انسانهايى هستيم آسيب پذير، كه بايد به خدا پناه ببريم؛ ولى بايد به اين نقطه توجّه كرد كه در هرجايى فساد به وجود
بيايد، مثل زخم واگيردارى است. شما كه مدير هستيد، شما كه مسئول هستيد، شما كه يك مجموعه به دستتان سپرده شده است، با بروز فساد در زيرمجموعه ى خود به طور جدّى مقابله كنيد و حسّاسيّت نشان دهيد؛ بدون اين، كار پيش نخواهد رفت و اوضاع بسامان نخواهد شد. من براى دوستان و مسئولان بالاى كشور مثال زدم و گفتم چند حلقه چاه عميق با لوله هاى قطورِ چند اينچى زده ايد و داريد مرتّب به استخرى آب ميريزيد، امّا پُر نميشود؛ بعد وقتى دقّت ميكنيد، مى بينيد چند شكاف عميق در بدنه و كف استخر وجود دارد كه هرچه شما از اينجا آب ميريزيد، از آنجا بيرون ميرود. فساد، اين طور است. اين همه كار و تلاش دارد انجام ميگيرد امروز در سطح مسئولان - اندازه و حجم كار و تلاش دلسوزانه اى كه دارد انجام ميگيرد، خيلى بالا است - درعينِحال هنوز مى بينيم بعضى از بخشها دچار مشكلات جدّى است. بايد ببينيم اين زخم در كجا است؛ اين ترك در بدنه يا كف استخر در كجا است. با فساد بايد مبارزه كرد. مبارزه ى با فساد، بسيار جدّى است. من گله كردم و هنوز هم از بعضى دستگاه ها گله دارم كه وقتى ما چند سال پيش مسئله ى مبارزه ى با فساد را مطرح كرديم، به جاىِ اينكه سينه سپر كنند و به ميدان بيايند و پرچم را در دست بگيرند، توجيه هاى سياسى و تعديلهاى غلط و سياست بازانه روى اين مسئله گذاشتند و آن كارى كه بايد بكنند، نكردند. [امّا] حالا نمايندگان مجلس اين كار را بكنند؛ مسئولان دولتى اين كار را بكنند؛ شما مسئولان بخشهاى مختلف و مديران دولتى اين كار را بكنيد. مردم نميتوانند با فساد مبارزه كنند. مبارزه ى با فساد، كار دستگاه هاى حكومتى است. ذهن هم فقط به سمت دستگاه قضائى نرود؛ دستگاه قضائى آخرالدّواء است. من گفتم بعضى از بخشها درباره ى فساد، مطالعات عميق كنند. چند مجموعه در اين زمينه تدوين كردند و براى من آوردند كه درباره ى مسئله ى فساد و شيوه هاى فساد و رخنه گاه هاى فساد، تحقيقى صورت گرفته بود.
ديديم مهم ترين بخشى كه ميشود با فساد مبارزه كرد، دولت است. خود دولت هم اين را قبول دارد و دنبال كرده است. براى مبارزه ى با فساد، در دولت انصافاً كارهاى مهمّى هم در گلوگاه ها انجام گرفته است. گلوگاه هاى فساد بايد گرفته شود. اينكه شما مى بينيد جنسى نبايد وارد شود، امّا وارد ميشود؛ نبايد به كسى امتيازى داده شود، امّا داده ميشود؛ اوّلين چيزى كه به ذهن انسان ميرسد، بايد گمان وجود فساد و اراده ى فاسدى باشد. بنابراين در دستگاه هاى دولتى بايد گلوگاه ها گرفته شود. اگر موردى بود كه از اين صافى ها و از زيرِ دست مسئولان دولتى رد شد، آن وقت نوبت قوّه ى قضائيه است. البتّه هم قوّه ى قضائيه و هم مسئولان دولتى ذى ربط بايد دست خودشان را كاملاً پاك نگه دارند. من آن روز گفتم؛ بايد دستمال را تميز كرد تا بشود شيشه را با آن تميز كرد.(1)
در مورد برخورد با فساد دو گرايش افراطى و تفريطى هست. بعضى ها وقتى صحبت از مبارزه با فساد ميشود، تصوّر ميكنند كه مبارزه با فساد، يك بهانه ى سياسى براى برخورد با اين وآن است؛ اين غلط است. مبارزه با فساد، مبارزه با فساد است! در هرجامعه اى اگر نقطه ى فاسد، شناسايى، كنترل و قلع وقمع شد، فساد متوقّف ميماند، وَالّا رشد پيدا ميكند. فرق نظام اسلامى و نظام صالح با نظامهاى فاسدى كه در مقابل گسترش فساد بى دفاعند، اين است كه در اينجا مسئولان اصلى كشور و دلسوزانِ جامعه، برخوردار از صلاحند؛ برنامه و رفتار كشور، برنامه ى صلاح است. البتّه آدم فاسد هم پيدا ميشود، منتها بايد با او برخورد شود. بعضى تصوّر ميكنند كه مبارزه با فساد يك حركت سياسى است؛ اين تصوّر غلطى است. مبارزه با فساد حركت سياسى نيست؛ يك حركت حقيقى و كارىِ لازم است.
1) . در ديدار مسئولان و نخبگان استان همدان 1383/4/19
بعضى هم در نقطه ى مقابل، از آن طرف افراط ميكنند؛ يعنى وقتى گفته ميشود «فساد» خيال ميكنند همه جا را فساد گرفته است؛ خير، اين چنين نيست. آنچه كه ما را برمى انگيزد، وجود فساد، ولو در يك بخش، در يك گوشه و به وسيله ى افراد معدودى است. ما ميدانيم اگر با اين پديده مبارزه نشود، فساد نهادينه و ريشه دار ميشود و در آن صورت قلع وقمعش مشكل ميگردد. معناى اين مبارزه آن نيست كه عناصر فاسد و مفسد همه ى زمامهاى كار را در بخشهاى مختلف به دست گرفته اند. عناصر صالح، مؤمن و دلسوز، در دستگاه هاى داخل كشور، چه قوّه ى مجريّه و چه قوّه ى قضائيه بسيار هستند كه اجرا هم دست آنها است و با كمال صلاح، كار خودشان را انجام ميدهند و خوشبختانه اينها اكثريّت و چهره ى غالبِ دستگاهند. منتها يك مفسد و فاسد، چهره ى ديگران را هم خراب ميكند. اين دو حركت، يعنى ايجاد اشتغال و مبارزه با فساد بايد ادامه پيدا كند.(1)
اين مبارزه براى مردم نقطه ى اميد، اعتماد و اتّكا است. اطّلاعاتى كه بنده از سراسر كشور دارم، نشان ميدهد كه مردم به اين مبارزه دل بسته اند و ادامه ى آن را خواهان اند؛ حق هم دارند. اين امر بايد در همه ى دستگاه ها جدّى گرفته شود. ما به فضل پروردگار در دستگاه هاى دولتى و حكومتى فسادِ لانه كرده نداريم. بين دستگاهى كه ممكن است كسانى در اجزاى آن سوءاستفاده كنند و فاسد باشند و دستگاه هايى مثل رژيم طاغوت كه بنيان آن بر فساد است، تفاوت است. در دستگاه طاغوت، فساد، سوءاستفاده، دنياطلبى و حيف وميل اموال عمومى از ريشه و رأس يك سنّت و رويّه ى قطعى و عادت هميشگى بوده است.
در نظام جمهورى اسلامى تعاليم و روش اسلام و امام راحل، جامعه
1) . در جمع ده هاهزار نفر از راهيان نور و قشرهاى مختلف مردم در پادگان دوكوهه 1381/1/9
را از چنين چيزى باز داشته است. عناصرى سوءاستفاده چى هميشه در گوشه وكنار وجود داشته اند. كسانى هم در بيرون از دستگاه هاى دولتى، از امكانات آنها براى پُركردن كيسه هاى خود سوءاستفاده ميكنند. بايد به طور جدّى با آنها مبارزه شود. البتّه مبارزه با آنها كار دشوارى است؛ چون پول دارند و به تبليغات ميپردازند و شايعه پراكنى ميكنند. دشمنان داخل و خارج كشور هم سعى ميكنند از حركتهاى اصلاحى در كشور جلوگيرى كنند. اراده و همّت و عزم جازم مسئولان ميتواند همه ى اين موانع را از سر راه بردارد و ان شاءالله اين طور خواهد شد. البتّه اين كارها بلندمدّت است.(1)
به مردم عزيز عرض ميكنم براى مبارزه با فساد، نبايد منتظر جنجال بود و پيش داورى كرد. بايِستى منتظر عمل و كار واقعى بود. اميدواريم مسئولان به توفيق و كمك الهى، با ادعيه ى حضرت بقيّة الله (ارواحنافداه) و با همّت و عزم جازم خود با جدّيّت اين راه را دنبال كنند.(2)
به يكايك افراد و همه ى پرسنل، بايد عدم استفاده ى نابجا از امكانات دولتى و امكانات عمومى را آموزش داد. اين را آقايان بايد تعليم دهند؛ هم تعليم قولى و هم تعليم فعلى. بعضى ها سراغ رفتار تجمّل آميز و اشرافيگرانه و خودروهاى آن چنانى و خانه هاى آن چنانى نروند. اگر اين امور رعايت شد و اين پارسايى و اين اهتمام به هدف اصلى محقّق گرديد، آن وقت آمريكا كه هيچ؛ حتّى اگر ده ابرقدرت مثل آمريكا، با انگيزه هاى خصمانه نسبت به جمهورى اسلامى در دنيا هم وجود داشته باشد، به فضل پروردگار هيچ
غلطى نميتوانند بكنند(1).
يكى از ايرادهايى كه به مجالس ممكن است گرفته شود، اين است كه نمايندگان با اتّكا به نمايندگى درصدد باشند از امكانات دولتى خداى ناكرده، استفاده ى نادرستى كنند. اين چيزى نيست كه از چشم مردم پوشيده بماند. البتّه نماينده ى مسلمان، اين طور نيست. نماينده اى كه با هدف اسلامى آمده، محال است چنين چيزى در مورد او صادق باشد. لكن بايد مراقبت كرد. سفارش اين را كردن، سفارش آن را كردن، موافقت اصولى براى اين، اقدام براى آن، با فلان سرمايه دار مذاكره و تفاهم كردن، فريب فلان آدم را خوردن، چيزهايى است كه با حيثيّت و آبروى نمايندگى مناسبتى ندارد.(2)
شما چگونه ميخواهيد محبّت و اطمينان مردم را جلب كنيد؟ مردم بايد به من و شما اعتماد داشته باشند. اگر ما دنبال مسائل خودمان رفتيم، به فكر زندگى شخصى خودمان افتاديم، دنبال تجمّلات و تشريفاتمان رفتيم، در خرج كردن بيت المال هيچ حدّى براى خودمان قائل نشديم؛ مگر حدّى كه دردسر قضائى درست بكند؛ و هرچه توانستيم خرج كرديم، مگر اعتماد مردم باقى ميماند؟ مگر مردم كورند؟ ايرانيان هميشه جزو هوشيارترين ملّتها بوده اند؛ امروز هم به بركت انقلاب از هوشيارترينهايند؛ از هوشيارها هم هوشيارترند. آقايان! مگر مردم نمى بينند كه ما چگونه زندگى ميكنيم؟ آن وقتى كه جوان حزب اللّهى ما به جهاد يا به سپاه يا به فلان وزارتخانه ميرفت و به او ميگفتند كه چقدر حقوق ميخواهى، ميگفت اين حرفها چيست، مگر من براى حقوق آمده ام؟ اصرار ميكردند كه بالاخره زندگى خودت و زن و بچّه ات بايد بگردد؛ يك چيزى بگير. به نظر شما اينها
افسانه است؟ به نظرم اگر شما برويد در دنيا اين را نقل كنيد، چنانچه كسى وضع چند سال قبل ما را نديده باشد، خواهد گفت كه افسانه است؛ ولى اين واقعيّت است. اين رويداد، در همين ايران و در همين تهران و در همين وزارتخانه هاى ما اتّفاق افتاد؛ يكى، دو مورد هم نبود. نماينده ى مجلس وقتى اوّل بار به او حقوق دادند، خجالت كشيد حقوق را بگيرد! بعضى از دوستان ما در دوره ى اوّل نمايندگى مجلس، شرمشان آمد و ننگشان كرد كه حقوق بگيرند! گفتند ما حقوق بگيريم؟(1)
نميشود ما در زندگى مادّى مثل حيوان بچريم و بغلتيم و بخواهيم مردم به ما به شكل يك اسوه نگاه كنند؛ مردمى كه خيليشان از اوّليّات زندگى محرومند. در اين راه، از خيلى چيزها بايد گذشت. نه فقط از شهوات حرام، از شهوات حلال نيز بايد گذشت. نميگويم مثل پيامبر باشيم، نميگويم مثل اميرالمؤمنين كه شاگرد پيامبر بود باشيم؛ كه انسان آن مطالب را كه ميخواند، تنش ميلرزد. اميرالمؤمنينى كه زهدش در زندگى و دنيا مَثَل ساير است و مسلمان و غير مسلمان آن را ميدانند، درباره ى پيامبر ميگويد: «قد حقّر الدّنيا و صغّرها و اهون بها و هوّنها» (2)دنيا را تحقير كرد يعنى همين لذايذ و بهره مندى ها و برخوردارى هاى دنيا را كوچك كرد به آنها توهين كرد و سبكشان نمود. در قُبا براى پيامبر آب آوردند و چيزى هم مثل عسل قاطى آن كردند. پيامبر فرمود: من اين را حرام نميكنم، امّا نميخورم. اين دو، دو چيز است؛ يا آب يا عسل. آن را از ما نخواسته اند. اگر از من و شما بخواهند، پدرمان درآمده است! مگر ما ميتوانيم آن طور زندگى بكنيم؟ پيدا است كه آن نفس قدسى ملكوتى، يك چيز ديگر است.(3)
اميرالمؤمنين... ميفرمايد كه خداى متعال به پيامبر فهماند كه اگر من دنيا را به اختيار از تو ميگيرم، براى اين است كه چيز شيرين ترى به تو بدهم. آن چيز شيرين تر را اولياى خدا ميديدند. من و شما آن را حس نميكنيم؛ امّا در آن راه بايد برويم، در آن راه بايد قدم برداريم، كمتر خرج كنيم، كمتر بذل و بخشش بيجا كنيم، كمتر به زندگى شخصى خودمان بپردازيم. من و شما همان طلبه يا معلّم پيش از انقلابيم. يكى از شماها معلّم بود، يكى دانشجو بود، يكى طلبه بود، يكى منبرى بود، همه مان اين طور بوديم؛ امّا حالا مثل عروسى اشراف، عروسى بگيريم، مثل خانه ى اشراف، خانه درست كنيم، مثل حركت اشراف، در خيابانها حركت كنيم! اشراف مگر چگونه بودند؟ چون آنها فقط ريششان تراشيده بود، ولى ما ريشمان را گذاشته ايم، همين كافى است؟ نه، ما هم مترفين ميشويم. والله در جامعه ى اسلامى هم ممكن است مترف به وجود بيايد. از آيه ى شريفه ى «وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا »(1)بترسيم. ترف(2)، فسق هم دنبال خودش مى آورد. اندازه نگه داريد؛ مخارج دولت زياد و سنگين است. مخارج سنگين دولت منجر به اين ميشود كه مثلاً در فلان بخش سوبسيد را بردارند. اين، سياست درست و متين و منطقى هم است؛ شكّى در آن نيست، بايد هم انجام بگيرد، چاره اى هم نيست، روى مردم هم فشار مى آيد؛ امّا اين مخارج را منصفانه قرار بدهيم و خودمان به دست خودمان بر مخارج چيزى اضافه نكنيم.(3)
1) . سوره ى اسرا، بخشى از آيه ى 16، ترجمه: «و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم، خوشگذرانانش را وا مى داريم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند...»
2) . ترف در لغت به معنى شادخوارى و خوشگذرانى است. مترف به معنى ثروتمند است، يعنى كسى كه به او نعمت زياد داده شده و آن در صورت عدم ايمان سبب طغيان و سركشى است.
3) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى ايران 1370/5/23
اگر مبلغى از مخارج دولت، عبارت از تغيير دكوراسيون اتاق مدير كل و معاون وزير و وزير و فلان مسئول قضائى و فلان مسئول در بخشهاى گوناگون ديگر باشد، اين جرم و خطا است. اگر يكى از مخارج دولت اين باشد كه فلان تعداد ماشين جديد بياوريم و بين دستگاه ها تقسيم بكنيم، ما حق نداريم اين را جزو مخارج دولت حساب كنيم و به حساب آن از سوبسيد مردم بزنيم. نه، اين خلاف است. براى اين كارها حد بگذاريد. دستگاه ها بايد بخشنامه كنند و در مورد اين تغيير دكوراسيونها و تغيير خانه ها و خرجهاى اضافى حدّى معيّن بكنند. من نميگويم مثل بعضى از تندروها باشيم كه ميگويند در مسجد بنشينيم و وزارت كنيم؛ نه، در مسجد نميشود. وزارت كردن، يك ساختمان و چهار تا اتاق و تعدادى مسئول و يك مقدار هم بالاخره امكانات براى زندگى آن آقايى كه ميخواهد خدمت بكند، ميخواهد؛ امّا بايد در حدّى باشد.(1)
گاهى از جاهايى گزارشهاى نوميدكننده اى ميرسد و در برخى موارد انسان واقعاً عرق شرم بر پيشانى اش مى نشيند؛ رعايت كنيد. سؤال ميكنيم كه چرا ماشين لوكس و نو و مدل بالا؟ ميگويند كه اشكال امنيّتى داريم! چه اشكال امنيّتى اى؟ آقايان مسئول در شوراى امنيّت كشور يا جاهاى ديگر، بنشينند معيّن كنند و مسئله را در جايى ببُرند؛ من هم اگر بايد دخالت كنم، بگوييد در جايى دخالت كنم. اين چه وضعى است كه همين طور بى حساب وكتاب جلوى هر وزارتخانه و اداره اى، ده ها ماشين به رنگهاى گوناگون متعلّق به مسئولانِ آنجا به چشم ميخورد؟ چه كسى چنين چيزى را گفته است؟ گزارش آمده كه روحانى عقيدتى - سياسى در يكى از
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى ايران 1370/5/23
دستگاه ها، خودش ماشين دارد، ولى ماشين دولتى سوار ميشود! من نوشتم كه حق ندارد اين كار را بكند. براى من جواب آمد كه اين كار رويّه است و همه ميكنند! اين آقا خودش يك ماشين دارد كه براى خودش لازم است؛ يكى هم خانمش دارد و نميشود كه خانمش از اين ماشين استفاده كند! عجب! اين چه حرفى است؟
من الان اعلام ميكنم و قبلاً هم نوشتم و اين را گفتم كه آن وقتى كه آقايان امكانات شخصى دارند، حق ندارند از امكانات دولتى استفاده بكنند. اگر ماشين داريد، آن را سوار شويد و به وزارتخانه و محل كارتان بياييد؛ ماشين دولتى يعنى چه؟ والله اگر من از طرف مردم مورد ملامت قرار نميگرفتم كه مرتّب ملاحظه ى جهات امنيّتى را توصيه ميكنند، بنده با ماشين پيكان بيرون مى آمدم. به حدّ ضرورت اكتفا كنيد و اندازه نگه داريد؛ اينها ما را از مردم دور ميكند، روحانيّون را از مردم دور ميكند. روحانيّون، به تقوا و ورع و بى اعتنايى به دنيا در چشمها شيرين شدند. بدون ورع و بدون دورانداختن دنيا، نميشود در چشمها شيرين ماند. مردم رودربايستى ندارند؛ خدا هم با كسى رودربايستى ندارد.(1)
[يك مسئله] سستى بينش و ايمان انقلابى و اسلامى در بعضى از مسئولان است. اينها مجذوب نسخه هاى سياسى غربند؛ آن هم نسخه هاى غلط از آب درآمده. ليبرال دموكراسى غرب كه يك روز گفته ميشد اوج تكامل فكر و عمل انسان است و بالاتر از آن چيزى وجود ندارد كه به نظر من خود اين حرف نشانه ى كوته فكرى است كه آدم نقطه اى را پيدا كند و بگويد از اين بالاتر ممكن نيست انسان حركت كند؛ نه، انسان در حركت خود بى نهايت است، امروز به دست خود، خودش را رسوا كرده است. اين ليبراليسم، همان
1) . در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى ايران 1370/5/23
چيزى است كه امروز ماجراى افغانستان و سالها است مسئله ى فلسطين را به وجود آورده است. اين اومانيسمِ دروغينِ غرب، همان چيزى است كه پنجاه سال ملّت فلسطين را نديده ميگيرد و ميخواهد آن را بكلّى حذف كند. از خودشان سؤال نميكنند كه اصلاً ملّت فلسطين در دنيا وجود داشته يا دروغ است. اگر قبول داريد سرزمينى به نام فلسطين وجود دارد، پس كو آن ملّت؟ خواستند يك ملّت و يك نام جغرافيايى را بكلّى از روى كره ى زمين حذف كنند. امروز اومانيسم و ليبراليسم و دموكراسىِ آنها به اختناق و خفقانى رسيده است كه حتّى نميخواهند به يك رسانه ى خارجى اجازه دهند كه اخبار افغانستان را پخش كند! اين، جريان آزاد خبر از نظر غرب است. اين نسخه، رسواشده و غلط از آب درآمده است؛ درعينِحال فلان مسئول ما كه به بركت انقلاب اسلامى عزّت و احترامى پيدا كرده و به خاطرِ اظهار طرف دارى از اسلام و امام و انقلاب، ممكن است چهار نفر به او احترامى بگذارند، ناگهان طرف دار ليبرال دموكراسى غربى بشود كه نقطه ى مقابل مردم سالارى اسلامى است! اصلاً مردم سالارى اسلامى و آزادى در اسلام، آن نيست؛ يك حقيقت ديگر است. گاهى چنين مواردى بندرت پيدا ميشود. البتّه من خدا را شكر ميكنم كه مسئولان طراز اوّلِ كشور، عميقاً معتقد به مبانى اسلامى اند. دشمن نتوانسته است نفوذ فكرى و سياسى خود را به جاهاى حسّاس برساند...
نبايد تابع حزب باد باشيم و هر روز، باد به هر طرف كه وزيد، آن گونه تصميم بگيريم؛ يا نگاه كنيم ببينيم دشمن چه ژستى ميگيرد، ما هم ژست خود را با او تطبيق كنيم؛ اگر او اخم كرد، ما چهره ى ترس آلود بگيريم؛ اگر او حرف تندى زد، ما چهره ى معذرت طلبانه به خود بگيريم! اينكه نشد.
انسان اگر زندگى سياسى بعضى افراد را از اوّلِ انقلاب تا به حال نگاه كند، ميبيند ملغمه ى عجيبى از انواع و اقسام فكرها است! يك روز بود كه چنين آدمهايى به اين اكتفا نميكردند كه در شعارها، مردم فقط «مرگ
بر آمريكا و مرگ بر شوروى» بگويند. ميگفتند بايد بگوييم «مرگ بر شرق و غرب»! ما ميگفتيم شوروى سمبل يك تفكّر و يك راه غلط است؛ آمريكا سمبل جنايت و ستم است؛ چه دليلى دارد شما بگوييد «مرگ بر شرق و غرب»؟ ميگفتند شما محافظه كار و سازش طلبيد! از جمله همين حضرات، امروز كسانى هستند كه حاضرند بروند رسماً در مقابل آمريكا و انگليس عذرخواهى كنند و بگويند ما غلط كرديم، اشتباه كرديم به شما بدگويى كرديم؛ ما را ببخشيد! بعضى از همين افراد، آن روز در اوائل انقلاب، روى تندى هاى بى رويّه، چنان نظرات عجيب و غريب اقتصادى اى مطرح ميكردند كه انسان شاخ درمى آورد! ميگفتيم كجاى اينها اسلامى است؟ ميخواستند تفكّرات بسيار تندِ چپِ سوسياليستى را به اسم اسلام تحميل و پياده كنند. بعضى از آنها كه مسئوليّت داشتند، كارهاى بدى هم در آن روز انجام دادند. من فراموش نميكنم، ما در شوراى انقلاب سالهاى 57 و 58 قانونى داشتيم كه سرمايه داران قبل از انقلاب را به چهار دسته تقسيم كرده بود: بند (الف)، بند (ب)، بند (ج) و بند (د). بند (ب) كسانى بودند كه سرمايه هاى آنها از طريق نامشروع و غير قانونى به دست آمده بود؛ حكمش هم اين بود كه دولت بايد آن سرمايه ها را تصرّف كند. بند (ج) كسانى بودند كه سرمايه هاى آنها از راه نامشروع به دست نيامده بود؛ ليكن وامهاى كلانى از بانكها گرفته بودند، تقلّب كرده بودند و پول را پس نداده بودند. بنابراين آنها ميبايِست وامهاى خود را ادا ميكردند. اگر ادا ميكردند، كارخانه ها مال خودشان ميشد؛ امّا اگر پرداخت نميكردند، كارخانه هاى آنها تصرّف ميشد. اوائل رياست جمهورىِ من گروهى مسئول تشخيص بند (ب) و (ج) و اين طور كارها بودند. البتّه اين كارها دست بنده به عنوان رئيس جمهور نبود؛ دست نخست وزير و دستگاه هيئت دولت بود. من اطّلاع پيدا كردم يك عدّه در اين هيئت هستند و اصرار دارند كه بند (ج) را به بند (ب) تبديل كنند؛ يعنى كارخانه اى كه ميشد صاحب آن بدهكارى اش را به
بانك بدهد، بعد كارخانه اش را راه بيندازد و كار كند و كارگرانش هم بيكار نباشند، ميخواستند نگذارند اين كار انجام گيرد. در آن موقع، چنين گرايش چپ ضدّ سرمايه دارى افراطىِ نابحق وجود داشت. همان آدمها امروز كسانى هستند كه حاضرند در مقابل كمپانى داران و سرمايه داران صهيونيستى فرش قرمز پهن كنند تا به ايران بيايند و سرمايه گذارى كنند! انسان از چپ ترين ايده ى ماركسيستى، به افراطى ترين ايده ى دست راستىِ اقتصادى متحوّل شود؛ اسمش را هم تجديدنظر بگذارد! اين تجديدنظر نيست؛ اين هُرهُرى مسلكى است. آن روز افراط بود، امروز هم افراط است. وجود اين آدمهاى تجديدنظرطلب در برخى از دستگاه هاى گوناگون، اسباب زحمت و خطر است. اگر در دانشگاه باشند، ضرر ميرسانند؛ اگر در دولت باشند، ضرر ميرسانند؛ اگر در مجلس باشند، ضرر ميرسانند؛ هرجا و در هر نقطه اى باشند، ضرر ميرسانند. يكى از آسيبهاى ما اين است.(1)
بعضى از مشكلات ما ناشى از ضعف بعضى از مديريّتها است كه به كارهاى جزئى و فعّاليتهاى سياسى و حزبى سرگرم و مشغول ميشوند. اين قدر كه من در اين خصوص تأكيد ميكنم، بعضى كسان ميگويند فلانى با حزب و تحزّب مخالف است؛ در صورتى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى، اوّلين حزب را ما درست كرديم. اگر تحزّب به معناى واقعى كلمه وجود داشته باشد، من طرف دار آن هستم. منتها من تحزّب را اين نميدانم كه عدّه اى از داعيه داران سياسى، به دنبال كسب قدرت، دور هم جمع شوند ده نفر، پانزده نفر، بيست نفر و با شعار و ايجاد هيجان و جذّابيّتهاى دروغين، مردم يا گروه هايى از مردم را به اين طرف و آن طرف بكشانند و مرتّب دعوا و اختلاف راه بيندازند و براى اينكه بيكار نمانند، يك مسئله ى
1) . در ديدار با جوانان استان اصفهان 1380/8/12
كوچك را بزرگ كنند؛ يك چيز كم اهمّيّت را پُراهمّيّت جلوه دهند و روزها و هفته ها درباره اش بحث و تحليل كنند؛ بر اساس آن، دوست و دشمن معيّن كنند؛ فلان كس، فلان طرفى است، پس دشمن است؛ فلان كس، فلان طرفى است، پس دوست است. بنده اينها را تحزّب نميدانم. اينها روشهاى غلط سياسى است كه در دنيا هم رايج است. دل ما خوش بوده است كه در ايران اين چيزها رايج نباشد؛ امّا متأسّفانه بعضى كسان به اين چيزها دلبستگى دارند. بسيار خوب؛ امّا اگر كسى مسئوليّتى را قبول كرد، چنانچه بنا شد چنين دلبستگى اى پيدا كند، به آن مديريّت ضربه خواهد زد. من يك وقت به بعضى از مسئولان دولتى پيغام دادم و گفتم ساعاتى را كه شما در جلسه ى حزبى خود صرف ميكنيد؛ البتّه نميگويم پول و امكانات ميگيريد؛ متعلّق به دولت و مردم است. شما حق نداريد آن را صرف مسائل حزبى و جناحى و گروهى و امثال اينها بكنيد. يك مقدار ضعفهاى ما ناشى از اينها است؛ وَالّا ما مديران خوبى داريم. بعضى افراد به مديران دولتى ايراد ميگيرند؛ نه، مديران ما در بخشهاى مختلف بر روى هم خوشبختانه مديران خوبى هستند. بعضى از آنها حقيقتاً در جاهايى همّت ميگمارند كه من نميخواهم از آنها اسم بياورم؛ وَالّا جا داشت اين كار را بكنم. از همين مسئولان دولتى افرادى هستند كه ميشود اسمشان را آورد و به عنوان آدمهاى موفّق به مردم معرّفى كرد. منتها اسم آوردن از بعضى، ممكن است نفى بعضى ديگر تلقّى شود؛ بنابراين اسم نمى آورم؛ امّا خوشبختانه از اين گونه افراد داريم؛ به شرطى كه آن كارهايى كه گفتم، نباشد.(1)
يك عدّه از اين طرف، سياست را از اسلام جدا ميكنند، يك عدّه هم در طرف مقابل، اسلام را فقط سياست و سياست بازى و سياسى كارى ميدانند. اخلاق و معنويّت و محبّت و فضيلت و كرامت را كه بزرگ ترين
1) . در ديدار جوانان استان اصفهان 1380/8/12
هدف بعثت پيغمبر ما است، نديده ميگيرند. اسلام را در جملات برّاق و مشعشع سياسى خلاصه كردن، از خشوع دلها غافل شدن، از ذكر، از صفا، از معنويّت، از زانو زدن در مقابل خداوند، از خدا خواستن، به خدا دل بستن، اشك ريختن در مقابل عظمت پروردگار، رحمت الهى را طلب كردن، صبر و حلم و سخا و جود و گذشت و برادرى و رحم را نديده گرفتن و صرفاً به سياست چسبيدن به اسم اسلام، هم همان انحراف را دارد؛ تفاوتى نميكند.(1)
كسانى كه در شوراهاى اسلامى انتخاب شده اند، بايد به اعتماد مردم پاسخ دهند و واقعاً از سياسى كارى و كارهايى كه اسلاف آنها بعضاً انجام دادند و مردم را از بعضى امور دلزده كردند، دورى گزينند؛ به كار بپردازند و حقيقتاً به مردم نشان دهند كه ميخواهند براى آنها كار كنند. دولت و مجلس شورا و قوّه ى قضائيه هم راه كسب محبوبيّتشان در نظر مردم جز اين چيز ديگرى نيست.(2)
فتنه انگيختن و بددل كردن مردم نسبت به يكديگر چه فايده اى دارد؟ جز كند كردن حركتِ پيشرفت ملّت و كشور، هيچ فايده ى ديگرى ندارد. جز اينكه مسئولان را در اين كار مردّد كند، مردم را نسبت به آينده نااميد سازد و نيروى عظيم اميد را از مردم بگيرد، هيچ فايده اى ندارد. بعضى كسان سعى ميكنند افرادى را به همه ى نظام و يا به برخى از مسئولان نظام بدبين كنند؛ درحالى كه اگر حقيقتاً سخن حقّى وجود داشته باشد، آن سخن حق ممكن است از طريقى به گوش مسئول يا مسئول مافوق او منتقل شود كه آثار بسيار بهترى هم داشته باشد. حادثه اى اتّفاق مى افتد، ترورى ميشود،
جنايتى در جايى انجام ميگيرد؛ آن قدر حرف خلاف، توهّم آميز و حيرت آور براى خواننده از زبان كسانى كه هيچ احساس مسئوليّتى نميكنند، شنيده ميشود! آن كسانى كه از واقعيّتها خبر دارند، مى بينند كه چقدر اينها يا دورند، يا خودشان را عمداً از واقعيّت دور نگه ميدارند. اينها مسائلى است كه وحدت ملّى را خدشه دار ميكند.(1)
ما در همين سيستان وبلوچستان هزاران جوان را با استعدادهاى خوب و قابل رشد و قابل استفاده براى اداره ى كشور مشاهده ميكنيم كه اينها در يك جا معطّل و منتظر يك وسيله ى جزئى مانده اند براى اينكه بتوانند كار خود را دنبال كنند؛ آن گاه عدّه اى بيايند ميلياردها صرف تبليغات كنند براى اينكه نظر مردم را به سمت خود جلب نمايند؛ آن هم با روشهاى بعضاً غلط و بعضاً خلاف شرع، كه شنيده شد در بعضى از مناطق، نامزدهاى انتخابات با شعارهاى ضدّ اسلامى و ضدّ نظام خواسته اند نظر مردم را جلب كنند! البتّه مردم با بى اعتنايى خود، پاسخ اينها را دادند؛ ليكن معلوم شد دستگاه نظارت بر اين امور، دستگاه دقيقى نبوده و به وظيفه ى خود عمل نكرده و درك و احساس مسئوليّت مردم از آن دستگاه، نظارت بيشتر بوده است و غالباً دست رد به سينه ى اينها زده اند و اينها را رد كرده اند.(2)
اين مسئله ى فساد مالى و فساد اخلاقى و فتنه گرى، يك مسئله ى جدّى است. انسان كسانى را ميبيند كه وقتى در تريبونى قرار ميگيرند، از آن تريبون براى فتنه گرى استفاده ميكنند؛ برايشان خلاف واقع گفتن و دروغ گفتن، بلكه مردم را بناحق تهييج كردن، حق را باطل و باطل را حق جلوه دادن، اهمّيّتى ندارد!(3)
يكى ديگر از عيوب و آفتها، عدم اتّحاد كلمه است. اتّحاد كلمه هم لازم است، كه من چون آن روز در ميدان امام، بيشتر روى اين نكته تكيه كردم، ديگر نميخواهم آن را در اينجا تكرار كنم. لازم است مسئولان مواضع واحدى اتّخاذ كنند؛ بخصوص در مسائل جهانى و مسائل عمده ى كشور. وقتى اندك اختلافى در حرف مسئولان پيدا ميشود، شما مى بينيد راديوهاى بيگانه چگونه اينها را بزرگ و چند برابر ميكنند. حتّى آنجايى كه اختلافى نيست، اختلاف را جعل ميكنند؛ براى اينكه نشان دهند بين مسئولان اتّحاد كلمه نيست. آنها از جمع منسجمى كه با هم كار كنند و همدل باشند، خيلى ميترسند. خوشبختانه تركيب قانون اساسى ما، راه حلّ مشكلات را معيّن كرده و رهبرى را به عنوان محور، در نقطه ى مركزى همه ى مسئولان قرار داده است. اين امكان و فرصتِ بسيار بزرگى است تا مسئولان بتوانند با وحدت كلمه، با همديگر كار كنند.(1)
يك ملّت هرچه قدرتمند باشد، هرچه ثروتمند باشد، اگر اختلافات در بين آحادش ريشه گرفت و آتش اختلافات مشتعل شد، بدبخت و بيچاره خواهد شد. اختلافات كه گفته ميشود، مقصود اختلاف سليقه نيست. اختلاف سليقه كه هست. اگر اختلاف خط، اختلاف جهت، اختلاف مذاق باشد، اشكالى ندارد. اختلافات، يعنى درگيرى هاى سياسى اى كه فضا را متشنّج ميكند. اينكه من گاهى از بعضى از روزنامه ها گله ميكنم، به اين خاطر است. فوراً بعضى ها فريادشان بلند نشود كه «آزادى» محدود شد؛ نه، براى شعار آزادى ما بارها جان خودمان را در معرض مرگ قرار داده ايم! كسانى كه اهل دينند، بيشتر از همه از آزادى دفاع ميكنند. بنابراين، بحث
1) . در ديدار با جوانان استان اصفهان 1380/8/12
«آزادى» نيست؛ بحث اين است كه از اين آزادى كه وجود دارد و از اوّل انقلاب هم وجود داشته است، كسانى براى متشنّج كردن فضا استفاده نكنند. انسان وقتى بعضى از روزنامه ها را نگاه ميكند، ميبيند كأنّه اين عنوانهاى درشت را طورى انتخاب كرده اند، براى اينكه يك گروه را به جان يك گروه ديگر بيندازند! اين نقشِ همان بوقهاى تبليغاتى است؛ اين بد است. روزنامه ها بايد كارى كنند كه دلها را به هم نزديك نمايند؛ جناحها را به هم نزديك نمايند. اگر جناحهاى سياسى و گروه هاى سياسى واقعاً معتقد به يك مبنا و اصلى هستند، بايد سعى كنند كه هرچه ممكن است، در عمل، خودشان را به گروه هاى رقيبشان نزديك كنند، با هم مهربانى كنند، قضاياى گوناگون را با هم حل كنند؛ نه اينكه اختلافات را همين طور دائم موج بدهند، اوج بدهند، بزرگ نمايى كنند، بنويسند و بگويند. اين فضا را متشنّج خواهد كرد.
البتّه من ميخواهم در اينجا نكته اى را به آن آقايان و به كسانى كه سخنگوى گروه هاى مختلف هستند يا خود آن گروه هاى مختلف، يا به نام گروه هاى مختلف بگويم. مردم عادّى كه اكثريّت مردم اين كشورند، اصلاً توجّه و اعتنايى به اين جناح بندى ها و خطبازى ها ندارند؛ ولى دلشان ميشكند كه ببينند در بالا رؤسا و مسئولان كشور با هم اختلاف دارند و با هم بدند. اگر بگويند عقيده شان دوتا است، باشد، چه اشكالى دارد؟ اين آقا عقيده اش اين است، آن آقا عقيده اش آن است؛ چه اشكالى دارد؟ اين آقا عقيده ى خودش را بگويد، آن آقا هم عقيده ى خودش را بگويد؛ مانعى ندارد. امّا اگر با هم دشمنى كنند، بخواهند زير پاى هم را خالى كنند، دائم عليه هم حرف بزنند و بدتر از همه فضا را متشنّج كنند كه آه، الان دعوا است، چنين است، چنان است، اين درست همان نقشى است كه بوقهاى تبليغاتى خارجى و راديوهاى خارجى كه اگر كسى گوش كرده باشد ميداند ايفا ميكنند؛ يعنى به جان يكديگر انداختن دسته جات مختلف.
من ميخواهم عرض كنم اين ملّت، ملّتى است كه با وحدت كلمه توانست اين انقلاب را به وجود آورد؛ با وحدت كلمه توانست مصيبت بزرگى مثل جنگ تحميلى را از سر بگذراند؛ با وحدت كلمه توانسته است تا امروز در مقابل دشمنى ابرقدرت ها، بخصوص دشمنى رژيم آمريكا كه به شدّت با اين ملّت و با اين دولت و با اين نظام دشمنى كرده است و هنوز هم ميكند بايستد. باز هم وحدت كلمه را حفظ كنيد و نگذاريد دشمن با طرح شعارهاى انحرافى، با طرح جاذبه هاى دروغين، با طرح چهره هاى كاذب، در ميان شما تشتّت درست كند.
بحمدالله من در سطوح بالا كه نگاه ميكنم، مسئولان دلهايشان صاف و پاك است. رئيس جمهور محترم، رؤساى قواى مقنّنه و قضائيه، نمايندگان مجلس و اعضاى دولت، مايل به خدمت و عاشق خدمتند؛ امّا در سطوح بعدى، يعنى در سطوح جريانهاى سياسى و گروه هاى سياسى، كه از زبان همه حرف ميزنند، همّتشان اين است كه در فضاى جامعه، يك نام و يك حرف و يك اثرى از خودشان به وجود آورند؛ حالا به هر قيمتى كه تمام شود. ملّت عزيز وحدت كلمه اش را قدر بداند. در حالى كه ما ميخواهيم با دولتهاى ديگر تشنّج زدايى كنيم، نگذاريم كه در داخل ملّت، بين آحاد ملّت تشنّج به وجود آيد.(1)
مسئولان گوناگون دولتى، بخصوص مسئولان سطوح بالا، وقت خودشان را به بگومگوهاى متداول عرصه هاى سياسى و جناحى تلف نكنند، كه اين يكى از آفتها است. نه اينكه توضيح ندهند؛ چرا، ما اين را تأكيد داريم كه هر شبهه اى ايجاد ميشود، مسئولان دولتى آن شبهه را برطرف كنند و توضيح دهند؛ توجيه و تبيين كنند؛ لكن در دام بگومگوهاى سياسى و تحرّكات گوناگون جناحى نيفتند. اين، اينها را از كار باز ميدارد.(2)
كسى كه روزنامه هاى آن وقت و اظهارات مسئولان رژيم ستم شاهى را مطالعه ميكرد، ميفهميد كه اينها ميخواهند كسانى را كه در مقابل آنها هستند و مبارزه ميكنند، از هم جدا كنند. عدّه اى را كه طرف داران و علاقه مندان مخلص امام بودند و راه امام را علناً اظهار ميكردند، به عنوان تندرو و افراطى و متعصّب معرّفى ميكردند. در مقابل اينها هم، بعضى از كسانى را كه علاقه مند به مبارزه بودند، ولى خيلى جدّى در آن راه نبودند، يا جدّى بودند، ولى دستگاه آن طور خيال ميكرد اينها جديّتى ندارند، به عنوان افرادى كه معتدلند و با اينها ميشود مذاكره و صحبت كرد، معرّفى ميكردند...
عين همين سياست را دشمنان ما از چند سال بعد از آغاز پيروزى انقلاب، در خارج شروع كردند كه تا امروز هم ادامه دارد. مى نشينند تحليل ميكنند كه فلان كسان تندروند، متعصّبند، متحجّرند؛ فلان كسان معتدلند، فلان كسان قابل مذاكره نيستند، فلان كسان هستند! با آن برداشتهاى غلط و ناقص، پيش خودشان مى نشينند و تحليل ميكنند و در راديوهايشان پخش ميشود! من آنچه را كه براى آگاهى ملّت عزيز ميخواهم عرض كنم، اين است كه بدانيد اين همان سياست است؛ اين همان تدبير خباثت آميز است كه هجده، نوزده سال پيش، به وسيله ى عوامل آنها در داخل ايران انجام ميگرفت؛ امروز هم به وسيله ى همان طرّاحان و سياستگذاران در سطح جهانى، باز ناظر به نظام اسلامى و انقلاب اسلامى انجام ميگيرد.(1)
ممكن است در زمينه هاى گوناگون و در برخى از سياستهاى اجرايى كشور، سلايق مختلف باشد. طبيعت بشر است؛ مانعى ندارد و غير از اين نميشود توقّع داشت. البتّه يك مدير، يك طور ممشايى دارد، يك مدير
1) . در ديدار پرستاران و جانبازان به مناسبت روز پرستار 1376/6/19
ديگر در اداره ى ديگر، ممشاى ديگرى دارد؛ امّا بحمدالله همه ى مسئولان در همان راهى هستند كه امام بزرگوار از اوّل آن را اعلام كرد و پايه هاى آن را مستحكم نمود و نظام مقدّس جمهورى اسلامى را بر آن اساس به وجود آورد.(1)
متأسّفانه راجع به اغلب تصميمات دستگاه اداره ى كشور از سوى يك عدّه مخالف خوان اشكال تراشى ميشود؛ اشكال تراشى هاى غير منطقى. اگر تصميم اقتصادى است، اگر تصميم سياسى است، اگر تصميم در حوزه ى مسائل هنرى و فرهنگى است، اگر تصميم در حوزه ى مسائل بين المللى است، بخصوص نسبت به دولت، حالا نسبت به رهبرى يك مقدار رودربايستى اى هست و يك چيزهايى را ملاحظه ميكنند، آزاد، راحت و با اهانت مطالبى ميگويند. اين كارها زشت است. ممكن است كسانى كه اين كارها را ميكنند، ندانند چه تأثير سوئى اين كار دارد. اين، همان ايجاد يأس است؛ يعنى نقطه ى مقابل اعتمادبه نفس. اين، حالت ايجاد خودباختگى و انفعال و خودكم بينى است. خيلى از كسانى كه در اين ميدانها تلاش ميكنند، فعّاليّت ميكنند، متأسّفانه نميفهمند و توجّه ندارند كه تأثير كارشان چيست. اينها آدمهاى بدخواهى نيستند. البتّه بعضى بدخواه هستند. كسانى كه خطاى طرف مقابل را مى بينند، بايد دلسوزى كنند و خطا را به گوش او برسانند؛ امّا هوچيگرى كردن، مردم را دلسرد كردن، اعتمادبه نفس مردم را شكستن، آنها را نااميد كردن نسبت به آينده، هيچ روا نيست. اين خطاب من به همه است؛ هم به مطبوعات، هم به رسانه ها، هم به مسئولين، هم به كسانى كه منبرهاى گوناگون خطابه و سخن گفتنِ با مردم را دارند؛ در مجلس، در نماز جمعه، در جاهاى ديگر،
1) . در ديدار پرستاران و جانبازان به مناسبت روز پرستار 1376/6/19
در دانشگاه ها. اين چيزى است كه بحث مصلحت كشور است؛ بايد مصلحت كشور را رعايت كرد.(1)
ايراد گرفتن كار آسانى است و عمل كردن كار دشوارى ميباشد. آن كسى كه عمل ميكند، در ميدان است و بايد تأييد بشود تا بتواند درست عمل كند و اگر اشتباه و نقصى هست، برطرف نمايد. اين، چه عادت زشتى است كه بعضى نقاط مثبت را اصلا نمى بينند و تا يك نقطه ى منفى مشاهده ميكنند، از هر طرف صدايى سياسى و مطبوعاتى و... بلند ميكنند!(2)
كارشناسانى كه در وزارتخانه ها هستند، اگر آنها خودشان بعضى از نكات را نميدانند و ملتفت نيستند، به آنها تفهيم كنيد و بگوييد كه كارشناسى مورد انتظار از تو اين است كه آن وضعيّتى را كه براى مردم مفيد و نافع است، بگردى پيدا كنى و ارائه نمايى. اين كارشناسى، كارشناسى درستى است. آن كارشناسى كه خودش مسائل مردم را درك نكرده، معلوم نيست خيلى امين باشد. حالا نميگويم كه دست كارشناسان را بگيريد و از دستگاه خارج كنيد؛ نه، توجيهشان كنيد و تفهيم نماييد كه از آنها چه ميخواهيد.(3)
بايد اولويّتها را پيدا و روى آنها بحث كنيد. نظرات پخته و سنجيده را بگيريد. نظرات كارشناسان را بگيريد. البتّه كارشناس را بايد بشناسيد. هر كارشناسى مورد اعتماد نيست. اى بسا كارشناسانى كه مسئولين بالا را گمراه كردند! اينها جزو تجربيّات ما است؛ كه كارشناسى، راهى را جلوى
نماينده ى مجلس يا مسئول ميگذارد كه به وسيله ى آن، واقعيّتى را واژگونه و غلط به او معرّفى ميكند. اين طور نيست كه شما بتوانيد به هر كارشناسى اعتماد كنيد. كارشناس بايد شناخته شده باشد؛ بايد مورد اعتماد باشد؛ بايد به انگيزه و عشق اسلامى و انقلابى و ميهنى او، اطمينان حاصل شده باشد و بدخواه نباشد. با استفاده از چنين كارشناسانى، با تأمّل و فكر و مطالعه روى طرحها و لوايح و مشورت صحيح و واقعى كه صحنه ى مجلس و كميسيونها جاى مشورت واقعى است، بايد شما بهترين قوانين را پيدا و تصويب كنيد و به دولت بگوييد. نطقهاى پيش از دستور، ميتواند فضاى جامعه را تلطيف كند؛ ميتواند فضاى جامعه را معطّر كند.(1)
مسئله ى ديگرى كه از موجبات واگرايى و دلسرد شدن مردم است، تبعيضها و فرصتهاى اختصاص داده شده به اشخاص است كه گاهى مشاهده ميشود. بالاخره مردم مطّلع ميشوند و دشمن هم كه جنگ روانى با ما دارد، از اين مسائل استفاده ميكند. من البتّه نميخواهم مثال بزنم و خودِ شما امثله ى فراوانش را مى بينيد. هرجا هستيد، نگذاريد اين تبعيضهاى مُبان و فرصتهاى اختصاصى كه براى بعضى ها پيش مى آيد، وجود پيدا كند؛ به نظر من درست نيست. در همين رابطه، مسئله ى مفاسد اقتصادى قرار ميگيرد كه اتّفاقاً آقاى «مظاهرى» فرصت نشد بيان كنند، ولى من مقدارى از گزارشى كه ايشان دادند و گزارشى هم كه از دفتر ما تهيّه شده بود، به تفصيل نگاه كردم. كارهاى خوبى شده است؛ بخصوص در آن ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادى كه آقايان سران سه قوّه به وجود آوردند و بعضى از دوستان حاضر در جلسه هم در آن عضو هستند. در آنجا مصوّبات خوبى داشته اند كه خيلى از آنها غالباً در پيچ وخم اجرائيّات دولت و مجلس
1) . در ديدار نمايندگان دوره ى چهارم مجلس شوراى اسلامى 1371/3/20
متوقّف مانده است. به نظرم در سال گذشته بود كه در جلسه اى با شما دوستان دولت يا جلسه ديگرى گفتم كه به اعتقاد من مركزى كه بايد مبارزه با مفاسد اقتصادى را دنبال كند، دولت است، و قوّه ى قضائيه در مرحله ى آخر قرار ميگيرد. بايد دولت سينه سپر كند و به ميدان بيايد و مبارزه با مفاسد اقتصادى را بجد بخواهد. آنجايى كه لايحه ميخواهد، تنظيم كند و بلافاصله به مجلس بدهد و از مجلس مطالبه كند. وقتى لايحه مى آيد به شكل قانون ميشود؛ به دقّت اجرا كند. آنجايى كه محتاج قانون نيست، بخشنامه هاى گوناگون و تصويبنامه هاى دولت كفايت ميكند. بالاخره بجد دنبال كند؛ بايد اين مسئله را جدّى بگيريم.(1)
مشروعيّت من و شما وابسته به مبارزه با فساد، تبعيض و نيز عدالت خواهى است. اين، پايه ى مشروعيّت ما است. الان درباره ى مشروعيّت، حرفهاى زيادى زده ميشود، بنده هم از اين حرفها بلدم؛ امّا حقيقت قضيّه اين است كه اگر ما دنبال عدالت نباشيم، حقيقتاً من كه اينجا نشسته ام، وجودم نامشروع خواهد بود؛ يعنى هرچه اختيار دارم و هرچه تصرّف كنم، تصرّف نامشروع خواهد بود؛ ديگران هم همين طور. ما براى عدالت و رفع تبعيض آمده ايم. ما آمده ايم جامعه را از مواهب الهى خودش كه مهم ترين مواهب الهى در عدالت وجود دارد و همچنين مواهب اخلاقى و معنوى برخوردار كنيم. البتّه معناى اين حرف اين نيست كه ما از زندگى دنيايىِ مردم غفلت كنيم؛ نخير، مگر ميشود؟ اصلاً آخرت بدون دنيا نميشود و امكان ندارد كه انسان بخواهد به آن مواهب معنوى برسد و دنياى ويرانى هم داشته باشد. اين كار، دلايل واضحى دارد كه نميخواهم آنها را تكرار كنم مطالبى است كه، هم شما ميدانيد، هم من. بايد دنيا را آباد كنيم
1) . در ديدار اعضاى هيئت دولت 1382/6/5
و اين كارها همه آباد كردن دنيا است؛ امّا دنياى آبادِ دور از عدالت و دور از معنويّت به درد نميخورد. گيرم كه رشدمان به تعبير غلط كه گفته ميشود نرخ رشد، آمد بالا و فرض بفرماييد درآمد سرانه مان دو برابر و سه برابر شد؛ امّا عدالت در جامعه نبود؛ يعنى عمده ى اين درآمد به يك بخش محدودى رسيد و بخش عظيمى از مردم، محروم و گرسنه ماندند. اين، كارى نيست كه ما بايد انجام دهيم؛ اين، آن تكليفى نيست كه ما برعهده داريم. تكليف ما اين است كه عدالت را در جامعه مستقر كنيم و اين هم جز با مبارزه عليه فساد و افزون طلبى انسانهاى مفتخوار و سوءاستفاده كن امكان پذير نيست. بخشى از كار عدالت اينجا تنظيم ميشود.(1)
مسئله ى ديگر، وجود دو گرايش تبليغاتىِ غلط است: يكى اينكه عدّه اى هر مشكلِ موجود در كشور را به نظام نسبت دهند، كه اين الان وجود دارد. اگر تبعيض و فقر هست و اگر مشكل خارجى پيدا ميكنيم، قواره ى نظام اسلامى و قانون اساسى را زير سؤال ميبرند و هر مشكل كوچكى در هر گوشه اى را به مشكل نظام برميگردانند! اين غلط است. نقطه ى مقابلِ آن كه 180 درجه با اين تفاوت دارد، اين است كه عدّه اى نظام را كه نظام را هم در رهبرى يا چيزى مثل رهبرى خلاصه ميكنند، از همه ى عيوب مبرّا نشان ميدهند و هر مشكلى كه هست، به پاى چهار، پنج مسئول يك بخش از نظام ميريزند. اين هم غلط است. ما مشكلاتى داريم كه اين مشكلات غالباً ناشى از عملكرد مجموعه ى خودِ ما است. بايد ريشه ى مشكلات را بشناسيم و به خودمان... نگاه نقّادانه كنيم؛ نقاط قوّت و ضعف را بيابيم و دلسوزانه به نقاط ضعف بپردازيم و آنها را برطرف كنيم. اين، ما را موفّق خواهد كرد.(2)
يكى از بدترين كارها اين است كه مسئولانِ موظّف نظام، به وسيله ى اشخاص ديگر صرفاً به خاطرِ اينكه تريبونى در اختيارشان قرار گرفته مورد تخريب واقع شوند. انتقاد كردن غير از تخريب كردن است. انتقاد، خوب و نعمت است. اگر دولت يا مسئولان ديگر، مورد انتقاد قرار نگيرند، عيوب خودشان را نميفهمند. انتقاد در واقع هديه كردن عيوب آنها به خود آنها است. ممكن است گاهى انتقاد درست باشد، ممكن هم هست نادرست باشد؛ امّا انتقاد كردن غير از تخريب كردن است. نه قوّه ى مجريّه و دولت را تخريب كنيد؛ نه قوّه ى قضائيه را تخريب كنيد؛ نه قوّه ى مقنّنه را تخريب كنيد؛ بخصوص كسانى كه خودشان جزو اين مجموعه هستند؛ تخريب آنها يك عيب مضاعف است. بايد يكپارچه باشيد. اين معنى ندارد كه اگر كمبود و ضعفى در كار دولت و در بخشى ايجاد شد، كليّت دولت مورد اهانت قرار گيرد و يا اگر كسى به يك حكم قضائى اعتمادى ندارد، قوّه ى قضائيه را تخريب كند.(1)
بدترين رفتار با قوّه ى قضائيه يك كشور همين است كه كسى به خاطرِ نپسنديدن صدور و اجراى حكمى از صدها و هزاران حكم، بنا كند كلّ قوّه ى قضائيه و دادگسترى كشور را زير سؤال بردن و مورد اهانت قرار دادن. يكى هم يك حكم ديگر را قبول ندارد، ديگرى هم حكم سوّمى را قبول ندارد؛ اينكه مجوّز اهانت نميشود. اهانت كردن و تخريب كردن و زير سؤال ناشايست بردنِ قوّه ى مقنّنه، چه مجلس و چه شوراى نگهبان كه جزو قوّه ى مقنّنه است برخلاف مصالح ملّت و ناسپاسى نسبت به رأى ملّت است. همه بايد مراقب باشند.(2)
از عوامل ديگرى كه باعث واگرايى مردم است، تبليغ ضعف مديريّت در كشور و نبود اقتدار است. متأسّفانه تبليغات گوناگونى از جناحهاى متخالف كشور وجود دارد كه انسان از اين رنج ميبرد. به قول ما طلبه ها ظاهراً يك اجماعِ مركّب درست ميكنند؛ يك عدّه از اين طرف، يك عدّه از آن طرف و مديريّت و اقتدار مديرانه در كشور را زير سؤال ميبرند؛ البتّه عدّه اى با يك انگيزه و عدّه ديگرى با انگيزه ى صددرصد مخالف آن، كه هر دو نتيجه اش بد است. الان كشور با مديريّت خوبى اداره ميشود. مگر شوخى است كه كشورى هفتاد ميليونى و با اين عظمت و با اين همه درخواستها و توقّعات و انتظارات و با اين همه دشمنى ها اين همه پيشرفت داشته باشد؟ مگر بدون مديريّت و با نشستن و خوابيدن و امور را همين طور به حال خود رها كردن، چنين چيزى پيش مى آيد؟ امكان ندارد؛ نخير، مديريّت مقتدرى بحمدالله در بخشهاى مختلف كشور وجود دارد. البتّه نقص و نارسايى هم هست كه بايد اين نارسايى ها را كوچك نشمرد و ترميم و اصلاح كرد، كه اين هم باز همان مديريّت و اقتدار را لازم دارد. اين نكته اى است كه آقايان بايد در اظهاراتشان به آن توجّه كنند. البتّه عملكردهاى تنگ نظرانه اى هم وجود دارد. بعضى ها به اندك چيزى افرادى را كه در جامعه هستند، بريده ى از نظام و مخالفِ نظام تلقّى و وانمود ميكنند. اين، متأسّفانه از طرفِ هر دو جناح است. يك جناح به عنوان سختگيرىِ دينى، يك جناح به عنوان انتقاد به نظام، هرچيزى كه گوشه اى ديده ميشود، ميگويند ضدّ نظام است؛ نخير. جوانان فراوانى هستند كه ممكن است رفتارهايى هم داشته باشند كه خيلى با بعضى از استانداردها تطبيق نكند؛ امّا دلشان با نظام است. همينهايند كه مى آيند در اجتماعات، انتخابات، تظاهرات و جاهايى كه احساسات ملّى نشان داده ميشود، خودشان را نشان ميدهند و به كشور و نظامشان علاقه مندند. آن كسانى كه معاند با نظامند، در كشور
بسيار معدودند. مردم مى بينند نظامى است كه فعّاليّت، كار، استقامت و تلاش ميكند؛ بنابراين به نظام اسلامى خودشان و به مديريّتى كه امروز در بخشهاى مختلف كشور وجود دارد، علاقه مندند و آثار و نتايجش را هم مى بينند. البتّه ممكن است انتقادها و اعتراضهايى هم داشته باشند كه آنها را هم بايد دانست و شنيد و با آنها برخورد كرد؛ نبايد فوراً حكم كرد به اينكه اينجا چنين است، آنجا چنان.(1)
متأسّفانه گاهى در گوشه وكنار ديده ميشود كه بعضى ها مصلحت خود و مصلحت انقلاب و ملّت را نميفهمند. ميخواهند با زيد بدى كنند، با نظام بدى ميكنند. ميخواهند مسئولى را زير سؤال ببرند، انقلاب را زير سؤال ميبرند. نميفهمند كه اين كار، زير سؤال بردن انقلاب است. ميخواهند يك جبهه بندى درست كنند، ولى نميفهمند كه اين جبهه بندى، به وحدت ضربه خواهد زد.(2)
بعضى ها خودشان را كوچك ميشمارند؛ بعضى ها نيروى خودشان را نديده ميگيرند؛ بعضى ها آن استعداد و حركت و انرژى عظيمى را كه در درون اين ملّت و دستگاه مديريّت اين كشور از مجموعه ى قوا وجود دارد، دست كم ميگيرند. اين هم جزئى از تبليغات دشمن است. همه ى هدف تبليغات دشمن اين است: «بدبخت شديد! بيچاره شديد! از بين رفتيد؛ تمام شد!» اين تبليغات مربوط به امروز هم نيست؛ سالها است همين مطالب را تكرار و ترويج ميكنند.(3)
از جمله چيزهايى كه ما هميشه در طول اين چند سال توصيه كرده ايم و صورت هم نگرفته است و تا همين آخر هم مسئولان دولتى به ما شكايت كردند، عدم همكارى در بخشهاى مختلف و در جاهاى حسّاس است؛ مثلاً بخشهاى اقتصادى ما با وزارت خارجه ى ما هميشه شكايت ميكردند كه ما با فلان كشور در زمينه ى سياسى مشكلى داريم، كه اين مشكل را ميتوان با يك كار اقتصادى و با محاسبه حل كرد؛ ولى دستمان خالى است. يك وقت مى بينيم بخش اقتصادى ما آمده يك كار اقتصادى كرده كه ما اصلاً از آن باخبر نشديم؛ كه اگر باخبر ميشديم، مشكل سياسى مان را به وسيله ى او حل ميكرديم. كه گاهى اوقات مسئولان بخشهاى اقتصادى در خارج معامله اى ميكنند كه سفير و وزارت خارجه ى ما اصلاً از آن خبر ندارد. اين گونه كارها ناهماهنگى است.(1)
عدّه اى ميخواهند با آشنا نبودن ما با فرهنگ آزادى، هرج ومرج به وجود آورند تا مردم، تشنه ى يك استبداد قدرتمند شوند. در بعضى از جوامع، كار هرج ومرج و اغتشاش و بى انتظامى و بى انضباطى به جايى ميرسد كه مردم آرزو ميكنند كاش آدم مستبد و قلدرى بيايد و نظم را برقرار كند! عدّه اى ميخواهند كار اين جامعه را به آنجا بكشانند. به قدرى از آزادى بد و غلط استفاده كنند و غير متعهّدانه با افكار و احساسات و ايمان و دلبستگى هاى مردم و نيازهاى جامعه بازى كنند تا جامعه را به خروش آورند. اينها دشمنان آزادى اند. آزادى را نبايد بدنام كرد. از آزادى نبايد دشنه اى ساخت و سينه ى حافظان آزادى را هدف قرار داد. با آزادى نبايد بازى كرد. كسانى كه نام آزادى را مى آورند، ولى به فرهنگ آزادى مطلقاً پايبند و متعهّد نيستند، به
1) . در ديدار رئيس جمهور و هيئت وزيران 1384/6/8
آزادى ضربه ميزنند. اينها طرف دار آزادى نيستند. اينها به آزادى خيانت ميكنند. آزادى نبايد وسيله ى قانون شكنى و تيشه زدن به ريشه ى نظام جمهورى اسلامى باشد. در شرق و غرب عالم، هيچ نظامى كسانى را كه تيشه برميدارند و به ريشه ى آن نظام ميزنند، پذيرايى نميكند.(1)
گناهان در زندگى انسان، علاوه بر اين جنبه ى معنوى، عدم موفّقيّتهايى را نيز به بار مى آورند. بسيارى از ميدانهاى تحرّك بشرى وجود دارد كه انسان به خاطرِ گناهانى كه از او سرزده است، در آنها ناكام ميشود. اينها البتّه توجيه علمى و فلسفى و روانى هم دارد؛ صرف تعبّد يا بيان الفاظ نيست. چطور ميشود كه گناه، انسان را زمينگير ميكند؟ مثلاً در جنگ اُحد، به خاطرِ كوتاهى و تقصير جمعى از مسلمين، پيروزى اوّليه تبديل به شكست شد. يعنى مسلمين، اوّل پيروز شدند، ولى بعد كمان دارانى كه بايد در شكاف كوه مى نشستند و پشت جبهه را نفوذناپذير ميكردند، به طمع غنيمت، سنگر خودشان را رها كردند و به طرف ميدان آمدند و دشمن هم از پشت، آنها را دور زد و با يك شبيخون، حمله اى غافلگيرانه كرد و مسلمانان را تارومار نمود. شكست اُحد، از اينجا به وجود آمد.
... گناهانى كه انسان انجام ميدهد، اين تخلّفهاى گوناگون، اين كارهايى كه ناشى از شهوترانى و دنياطلبى و طمع ورزى و حرص ورزيدن به مال دنيا و چسبيدن به مقام دنيا و بخل نسبت به دارايى هاى موجود در دست آدمى و نيز حسد و حرص و غضب است، به طور قطعى دو اثر در وجود انسان ميگذارد: يك اثر، معنوى است كه روح را از روحانيّت مى اندازد، از نورانيّت خارج ميكند؛ معنويّت را در انسان ضعيف ميكند و راه رحمت الهى را بر انسان ميبندد. اثر ديگر اين است كه در صحنه ى مبارزات
1) . در جمع دانشجويان و استادان دانشگاه صنعتى اميركبير 1379/12/9
اجتماعى، آنجايى كه حركت زندگى احتياج به پشتكار و مقاومت و نشان دادن اقتدار اراده ى انسان دارد، اين گناهان گريبان انسان را ميگيرد و اگر عامل ديگرى نباشد كه اين ضعف را جبران كند، انسان را از پا درمى آورد. البتّه گاهى ممكن است عاملهاى ديگرى مثل يك صفت و يا كار خوب در انسان باشد كه جبران كند. بحث بر سر آن موارد نيست؛ امّا اثر گناه، فى نفسه اين است.
آن وقت خداى متعال نعمت بزرگى به انسان داده كه نعمت مغفرت است و فرموده است اگر شما از اين كارى كه كرديد كه اثر اين كار بايد بماند پشيمان شديد، باب توبه و استغفار باز است. شما با گناهى كه مرتكب ميشويد، مثل اين است كه زخمى به بدن خودتان زده و ميكروبى را وارد بدنتان كرده باشيد؛ بيمارى اجتناب ناپذير است. اگر ميخواهيد اثر اين زخم و اين بيمارى و اين ضربه، در وجود شما از بين برود، خداى متعال بابى باز كرده و آن باب توبه و استغفار و انابه و بازگشت به خدا است. اگر برگرديد، خداى متعال جبران خواهد كرد. اين، نعمت بزرگى است كه خداى متعال به ما داده است.(1)
ملّت عزيز ايران! اى ملّت سرافراز! اى ملّتى كه يك بار ديگر تجربه ى قرآنى صدر اسلام را با وجود خود، با حضور خود، با اراده ى خود، با ايثار و فداكارى خود تكرار كرديد و تحقّق بخشيديد! اى ملّتى كه به پشتيبانى تو و با تكيه به تو، خمينى بزرگ توانست مفاهيم سياسى دنيا را عوض كند؛ توانست معيارها را به هم بريزد؛ توانست راه نويى را در مقابل بشريّت بگذارد و باز كند! اى ملّت بزرگ! شما امروز به همان اراده و ايمان احتياج داريد تا بتوانيد آنچه را كه به دست آورده ايد، تثبيت كنيد. امروز نظام اسلامى
1) . در خطبه هاى نماز جمعه ى تهران 1375/10/28
بحمدالله تثبيت شده است؛ امّا كسانى كه با انقلاب شما ملّت، تودهنى خورده اند، سياستهايى كه با دست قدرتمند ملّت ايران از صحنه ى غارت اين كشور كنار زده شدند، بى كار ننشسته اند؛ آنها از دشمنى منصرف نشده اند؛ آنها نقشه هايى دارند.... خطرى كه در مردم تداوم اين حركت سرافرازانه را تهديد ميكند، در درجه ى اوّل عبارت از نااميدى است. اگر دشمن بتواند مردم ما را، جوانان ما را، قشرهاى ما را، نسبت به آينده ى اين حركتشان نااميد كند، ضربه ى خود را زده است. اين خطر عمده است. لذا شما مى بينيد با انواع و اقسام روشها، بيانها، زبانها و شيوه ها سعى ميكنند دلها را نسبت به تداوم اين حركت پُرافتخار اسلامى مردّد و مأيوس كنند و اميد را از آنها بگيرند. اين مهم ترين خطر است.(1)
هيچ كس در داخل نظام جمهورى اسلامى وجود ندارد كه بشود اين حق را به او داد كه از سطوت و شوكت ظاهرى و پوشالى دشمنان بترسد و واهمه كند. ما ملّت بزرگى هستيم. ما از چه كسى ميترسيم! ما داراى قدرتهاى فراوان هستيم. ملّت ما داراى استعداد علمى است؛ داراى ذخاير مادّى است؛ داراى سابقه ى تاريخى است؛ داراى ريشه هاى علمى و فرهنگى است؛ بالاتر از همه، داراى ايمان اسلامى و توكّل به خدا است. ملّت ما، ملّت مستقلّى است و بايد به خود تكيه كند. مسئولين بايد به ملّت و استعدادهاى ملّت تكيه كنند. دست حاجت به طرف دشمن نبايد دراز كرد. دشمن، منتظر اظهار ضعف و عجز از طرف ملّتِ طرف دار قرآن و اسلام است. ما نبايد اين فرصت و امكان را به دشمن بدهيم كه خيال يا احساس كند كه در ميان ما، ضعفى هست.(2)
بخش اوّل: كليّات و مبانى
فصل اوّل: ضرورت حكومت در اسلام (رابطه ى دين و سياست) 3
1 - مسئله ى حكومت در نظام اسلامى، يكى از اساسى ترين و مهم ترين مسائل اسلامى 3
2 - مبارزه ى ائمّه (عليهم السّلام) براى حكومت 4
3 - دين عين سياست؛ سياست عين دين 6
4 - ضرورتهاى ابتناى سياست بر دين 7
حكومت اسلامى، ضامن اجراى احكام 8
نقش حكومتها در هدايت و گمراهى مردم 8
ضرورت حكومت صالحان (تأثير ويژگى حاكمان بر مردم) 9
مطالبه ى اسلام، تحقّق كامل دين نه اكتفا به حدّاقلها 9
غدير؛ ناسخ سفسطه هاى جدايى دين از سياست 12
انتصاب على (عليه السّلام) به حكومت، كشوردارى، سياست و مديريّت... 16
روز غدير امتداد خطّ همه ى رسالتهاى الهى 17
مسئله ى حكومت، اساس قضاياى همه ى پيغمبران 18
5 - نظر علماى شيعه درباره ى حكومت اسلامى 20
6 - عوامل جداسازى دين از سياست 22
6-1 - قدرتمندان و زمامداران ناحق و غير عادل، مناديان جدايى دين و سياست 22
حكّام و سلاطين مستبد، اوّلين پيشروان فكر انحرافىِ جدايى دين از سياست 23
6-2 - جبهه ى استكبار و استعمار 24
انگيزه و مطالبه ى حاكميّت اسلام، منشأ اصلى خصومت عليه اسلام 24
فصل دوّم: اهداف و ارزشها در نظام سياسى اسلام 27
گفتار اوّل: اهداف نظام سياسى اسلام 27
مقدّمه: قدرت، وسيله است نه هدف 27
1-1 - احياى اسلام و دفاع از مسلمين 27
1-2 - استقرار عدالت 28
ارزش حكومت در اجراى عدالت و اقامه ى حق 28
ضرورت حركت در جهت كمك به محرومان 29
عدل؛ يك نظام اجتماعى نه يك پيام شخصى 30
اولويّت نظام علوى در استقرار عدل الهى و اسلامى 33
تفاوت نظام اسلامى با نظام سرمايه دارى در اصالت دادن به عدالت 34
مسئوليّتها، فقط براى اقامه ى عدل 35
1-3 - پيشرفت و تكامل 36
پيشرفت، جزو هدفهاى اسلامى 36
كار براى توسعه و پيشرفت كشور، يك عبادت قطعى 36
رويشهاى نوبه نو در جمهورى اسلامى، يكى از مهم ترين مسائل 37
1-4 - برداشتن موانع كمال انسانها 38
1-5 - ساختن جامعه ى الگو 40
1-6 - ايجاد حيات طيّبه ى اسلامى در سراسر جهان 40
مبارزه براى تحقّق حيات طيّبه ى اسلامى براى بشريّت 41
مسئله ى ما، تحقّق اسلام 42
هدف، تحقّق حيات طيّبه در ظلمات جاهليّت قرن بيستم 43
1-7 - ايصال مردم به بهشت 43
2 - گفتار دوّم: ارزشهاى اساسى در نظام سياسى اسلام 45
2-1 - استقلال 45
2-1-1 - اهمّيّت استقلال 45
2-1-1-1 - حفظ استقلال سياسى، جزوِ مبانى اصولى نظام 45
2-1-1-2 - استقلال، يكى از پايه هاى انقلاب اسلامى 46
2-1-1-3 - نظام وابسته؛ عامل اصلى فراگير شدن فساد و بى ايمانى 48
2-1-2 - مفهوم استقلال 48
2-1-3 - عوامل تأمين استقلال 50
تكيه ى صريح و شفّاف بر مبانى انقلاب 50
2-2 - آزادى 53
2-2-1 - اهمّيّت و ارزش آزادى 53
حريّت جزو فطرت انسانى 53
2-2-2 - مفهوم آزادى 54
ضرورت استقلال فكر در تعريف آزادى 54
فهم آزادى در چارچوب اسلام 54
آزادى يعنى حقّ انتخاب در چارچوب قانون 55
آزادى يعنى رهايى از تعهّدات و پيمانهاى تحميلى 56
آزادى يعنى رهايى از سلطه ى زورگويان، آزادى از دخالت 57
2-2-3 - حدود آزادى 58
حدّ آزادى، همان حدود اسلام 58
حدّ آزادى، منفعت ملّت 58
ممنوعيّت سم پاشى، اضلال وگمراه گرى 58
آزادى، مرز بين تحجّر و هرج ومرج 59
2-2-4 - فرهنگ و آداب آزادى 60
2-2-5 - ضرورت ضابطه مندى آزادى مطبوعات 61
2-2-6 - مبانى آزادى اسلامى و تفاوت آن با آزادى در فرهنگ غرب 63
ريشه ى الهى آزادى در اسلام 66
ثبات ارزشها در اسلام 67
حدّ متفاوت آزادى اسلامى با آزادى غربى 68
منافات آزادى ليبراليستى با تكليف 72
2-2-7 - نسبت اسلام رحمانى و ليبراليسم 73
اسلام رحمانى، نه رحمانى است نه اسلامى! 73
2-3 - امنيّت 77
2-3-1 - اهمّيّت امنيّت 77
2-3-2 - ابعاد مختلف امنيّت در اسلام 77
2-3-3 - اهمّيّت امنيّت اجتماعى و بين المللى 79
2-3-4 - اهمّيّت احساس امنيّت 80
2-4 - ثبات سياسى 80
2-4-1 - ثبات و سكينه، نعمت بزرگ الهى 80
2-4-2 - قدرتمندان زورگو؛ عامل و خواهان بى ثباتى 81
2-4-3 - انواع توطئه ها براى ايجاد بى ثباتى 82
لزوم قدرشناسى از ثبات سياسى جامعه 83
بخش دوّم: مردم سالارى دينى
فصل اوّل: مفهوم و ماهيّت مردم سالارى دينى 87
1 - جايگاه و ماهيّت قدرت در اسلام 87
1-1 - پيوستگى اخلاق با قدرت در اسلام 87
1-2 - قدرت در جمهورى اسلامى به معنى قبول زحمت، نه كامجويى 88
1-3 - تفاوت مفهوم و هدف قدرت در مكاتب غير اسلامى و اسلامى 89
2 - مفهوم و ماهيّت نظام و دولت اسلامى 89
2-1 - نظام اسلامى يعنى اسلام منبع تقنين و معيار و ملاك اجرا 89
2-2 - نظام اسلامى به معنى حفظ صورت و سيرت اسلام 90
3 - مفهوم مردم ع سالارى دينى 91
3-1 - مردم سالارى دينى، همان جمهورى اسلامى 91
مردم سالارى [دينى]؛ ترجمه ى جمهورى اسلامى 91
3-2 - جمهورى اسلامى، يعنى عدم حاكميّت طاغوت 91
3-3 - جمهورى اسلامى، يعنى ابتناى نظام بر اراده ى مردم و هدايت الهى 92
3-4 - شكل گيرى تشكّلهاى نظام با اراده ى مردم 93
3-5 - مردم سالارى دينى يعنى بيعت و اقبال مردم نسبت به حاكم 94
3-6 - كرامت حقيقى انسان و حركت عمومى در چارچوب دين خدا 95
3-7 - رقابت جدّى و تلاش حقيقى با معيارهاى اسلامى و الهى 95
3-8 - مردم سالارى دينى، يعنى مردمى بودن در عين اسلامى بودن 95
3-9 - آزادى فكر، عمل و انتخاب در حيطه ى مقرّرات اسلامى 96
3-10 - دخالت كامل مردم بر طبق راهنمايى و احكام اسلام در ايجاد نظام 96
3-11 - نقطه ى مقابل ديكتاتورى و دموكراسى هاى دور از معنويّت 97
فصل دوّم: تفاوت مردم سالارى دينى و غير دينى 99
1 - تفاوت در ريشه هاى جهان شناختى و چارچوبها 99
اسلام، چارچوب مردم سالارى دينى 99
2 - اتّكاى مردم سالارى دينى به اسلام، نه يك قرارداد عرفى 101
3 - قابل نقض نبودن مردم سالارى دينى به دليل اتّكا به مبانى دينى 201
4 - اعتبار و پشتوانه ى رأى مردم از احكام اسلامى 102
5 - ضايع نشدنِ حقوق مردم به دليلِ ريشه ع ى الهى داشتن 103
6 - اعتبار حقوق مردم ناشى از حكم الهى، نه مقابل حكم الهى 104
7 - تفاوت در نگاه به عدالت 105
8 - تقاوت مردم سالارى دينى با دموكراسى غربى در معنويّت و ايمان 601
9 - رابطه ى مبتنى بر محبّت و صميميّت در مردم سالارى دينى 107
استحكام پايه هاى جمهورى اسلامى بر ايمان و عقيده و دين و عواطف 108
10 - تفاوت در اتّكا به پول و سرمايه هاى زرسالاران 108
10-1 - دموكراسى غربى و زرسالاران 109
10-2 - چارچوب دموكراسى هاى غربى، منافع و خواست صاحبان ثروت 110
11 - فرق مردم سالارى دينى با دموكراسى غربى در احترام حقيقى به تصميم مردم 111
مردم سالارى دينى به معناى كرامت انسان و حركت مردم در چارچوب دين خدا 112
12 - تفاوت در ريشه ها، روشها و معيارها 112
13 - تفاوت در پايه هاى مشروعيّت 113
مردم؛ يك ركن مشروعيّت 116
نقش تقوا و عدالت در مشروعيّت 118
14 - تفاوت در منشأ صلاحيّتها 119
15 - تفاوت در تبليغات پر خرج و فريبنده 120
16 - اتكاى مردم سالارى دينى به ايمان، اراده و بازوان مردم، نه ديكتاتورى گروه ها 120
17 - ناتوانى دموكراسى غربى در ممانعت از فجايع بشرى 122
17-1 - رفاقت دموكراسى غربى با نظامهاى ديكتاتور 122
17-2 - كمال حمايت نظامهاى غربى از كودتاهاى نظامى و كودتاگران 123
18 - ردّ نظام پادشاهى در اسلام 124
19 - نقش مهمّ آگاهى در مردم سالارى دينى 124
20 - تواضعِ بدون ضعف و اقتدارِ بدون تكبّر 125
21 - خدمت حقيقى و واقعى به مردم، نه داشتنِ اهداف شخصى 127
22 - گفتگوى صحيح در مقابل، عربده كشى در برخى دموكراسى ها 821
فصل سوّم: رابطه ى امام و امّت در مردم سالارى دينى 129
1 - گفتار اوّل: جايگاه امام در مردم سالارى دينى 129
1-1 - امامت يعنى پيشوايى جسم و دل و حاكميّت دين و دنيا 129
1-2 - امام يعنى حاكميّت انسان معصوم مصون از آفات 130
1-3 - امامت يعنى پيشوايى قافله ى دين و دنيا 134
1-4 - تفاوت امامت با سلطنت و حكومتهاى دنيوى 135
حكومتهاى دنيوى، مظهر استبداد 135
2 - گفتار دوّم: جايگاه امّت در مردم سالارى دينى 137
2-1 - جايگاه مردم 137
2-1-1 - تكيه به مردم در چارچوب اسلام 137
2-1-2 - نقش مردم، نقش معيار 137
2-1-3 - اتّكاى جمهورى اسلامى به مردم 139
2-2 - عرصه هاى حضور مردم در نظام ولايى با توجّه به انديشه ى امام 140
2-2-1 - عرصه ى اوّل: عرصه ى تكيه نظام به آراى مردم 140
2-2-2 - عرصه ى دوّم: عرصه ى تكليف مسئولان در قبال مردم 141
2-2-3 - عرصه ى سوّم: عرصه ى بهره بردارى از فكر و عمل مردم... 142
2-2-4 - عرصه ى چهارم: عرصه ى لزوم آگاه سازى دائمى مردم 143
3 - گفتار سوّم: رابطه ى امام و امّت در نظام ولايى 145
3-1 - مفهوم و اهمّيّت ولايت 145
3-2 - ولايت در بين مؤمنين، لازمه ى حكومت و تسلّط الهى 147
3-3 - ولايت، مستلزم پيوندهاى فكرى و عقيدتى مردم و حاكمان 148
3-4 - رابطه ى عاطفى - ايمانى بين مردم و مسئولان 149
3-5 - حقيقت ولايت الهى: ارتباط با مردم 151
حقيقت ولايت توجّه به حقوق مردم و مصالح آنان 151
3-6 - ارتباط بين ولى و مردم، غير قابل انفكاك 152
3-7 - ولايت، يعنى نبودن خودپرستى، سلطنت و اقتدار خودخواهانه 154
3-8 - ولايت، يعنى اقتدار بدون استبداد 154
3-9 - ولايت يعنى ارتباط و اتّصال 155
3-10 - امكان تحقّق كامل ولايت اسلامى در يك جامعه ى اسلامى 156
فصل چهارم: ولايت فقيه در مردم سالارى دينى 157
1 - اهمّيّت رهبر 157
1-1 - جايگاه رهبران در طول تاريخ 157
1-2 - اهمّيّت رهبران الهى 158
1-3 - احياى رهبرى الهى در انقلاب اسلامى 159
2 - اهمّيّت مسئله ى ولايت فقيه 160
محوريّت ولايت فقيه در قانون اساسى 160
3 - نظرات فقها در خصوص ولايت فقيه 162
اعتقاد همه ى فقهاى اسلام به اصل ولايت فقيه 162
ضرورت تفكيك مسئله ى اصل ولايت فقيه از شخص ولى 163
4 - مفهوم ولايت 164
5 - جايگاه ولى قبل و پس از استقرار حكومت اسلامى 165
6 - معنى ولايت فقيه 167
ولايت فقيه يعنى حكومت ايدئولوگها، حكومت انديشمندان اعتقادى 167
7 - خصوصيّات و شرايط وليّفقيه 170
7-1 - شرايط رهبرى در قانون اساسى 173
7-2 - دلايل حذف موضوع مرجعيّت از شرايط رهبرى 175
7-3 - مبناى حكومت ولايى (از ولايت اللّه تا ولايت فقيه) 175
حكومت متعلّق به خدا 175
چكيده ى بحث سلسله مراتب حكومت الهى و ولايت الهى 181
7-4 - حدود ولايت و حكومت فقيه 182
7-4-1 - احكام وليّفقيه مثل احكام الله 182
7-4-2 - مسئله ى احكام مصلحتى و ولايى 185
7-4-3 - ميزان دخالت وليّفقيه در امور ساير قوا 194
7-4-3-1 - حضور كامل در نظارت بر قواى سه گانه 194
7-4-3-2 - دخالت در تنظيم سياستهاى كلّى 196
7-4-3-3 - ضرورت توجّه به تفاوت مديريّت كلان ارزشى 198
7-4-3-4 - منظور از ولايت مطلقه 199
7-4-3-4-1 - مثالى از ضرورت دخالت رهبرى: قضيّه ى هسته اى 201
7-4-3-4-2 - مثالى ديگر از ضرورت دخالت رهبرى 201
7-4-3-5 - گستره ى ولايت فقيه، كلّ امّت اسلامى 202
7-4-4 - مسئله ى نظارت بر دستگاه هاى مرتبط با رهبرى 203
7-4-5 - مسئله ى نظراتِ كارشناسى مخالف با نظر رهبرى 203
7-4-6 - عدم ضرورت مطابقت كامل نظرات ديگران با ديدگاه رهبرى 204
7-4-7 - رهبرى و شيوه ى بيان مواضع 205
بخش سوّم: فرهنگ تحزّب و رقابت سياسى در مردم سالارى دينى
فصل اوّل: مسئله ى تحزّب 209
1 - موافقت مشروط با تحزّب 209
2 - دو نوع حزب مقبول و مردود 209
2-1 - نوع اوّل: كانال كشى براى هدايتهاى فكرى 210
«حزب جمهورى اسلامى» نمونه اى يكتا از احزاب خوب 210
2-2 - نوع دوّم: باشگاه هايى براى كسب قدرت (احزاب كنونى غربى) 211
اجتماع داعيه داران سياسى در حزب براى كسب قدرت 212
حاكميّت احزاب قدرت طلب در غرب 213
احزاب در جامعه ى غرب، فعّال مايشاء 214
ولايت حزبى و گروهى رايج در غرب، ضدّ مردم سالارى 215
فصل دوّم: اصول گرايى (ابعاد و شاخصها) 712
1 - ماهيّت اصول گرايى 217
2 - اصول نظام سياسى اسلام 218
2-1 - اصل اوّل، ايمان و هويّت اسلامى و انقلابى و پايبندى به آن 218
2-2 - اصل دوّم، عدالت 221
2-3 - اصل سوّم، حفظ استقلال سياسى 221
2-4 - اصل چهارم، تقويت خودباورى و اعتمادبه نفس ملّى 222
2-5 - اصل پنجم، جهاد علمى 223
2-6 - اصل ششم، تثبيت و تأمين آزادى و آزادانديشى 224
2-7 - اصل هفتم، اصلاح و تصحيح روشها؛ اصلاحات 225
2-8 - اصل هشتم، شكوفايى اقتصادى 226
3 - شاخصه هاى دولت اصول گرا 227
3-1 - عدالت خواهى و عدالت گسترى 227
3-2 - فسادستيزى 228
3-3 - اعتزاز به اسلام 228
3-4 - ساده زيستى و مردم گرايى 229
منظور از «ساده زيستى» 229
حرمت مانور اشرافيگرى 230
3-5 - تواضع و نغلتيدن در گرداب غرور 231
3-6 - اجتناب از اسراف و ريخت وپاش 232
اسراف؛ مَنِشى طاغوتى 232
3-7 - خردگرايى، تدبير و حكمت در تصميم گيرى و عمل 233
3-8 - مسئوليت پذيرى و پاسخگويى 233
3-9 - اهتمام به علم و پيشرفت علمى 234
3-10 - سعه ى صدر و تحمّل مخالف 234
3-11 - اجتناب از هواهاى نفس 235
3-12 - انس با خدا تضمين كننده ى ساير اصول 235
3-13 - چند شاخص ديگر 237
فصل سوّم: اصلاح طلبى «ابعاد و شاخصها» 239
1 - ضرورت و مفهوم اصلاحات 239
1-1 - ضرورت اصلاحات 239
1-2 - مفهوم اصلاح 240
ضرورت تعريف مفهوم اصلاح 240
1-2-1 - اصلاح يعنى تصحيح مفاسد و خرابى ها 241
1-2-2 - تفاوت ارتجاع و اصلاح 241
اصلاح طلبى جزو ذات انقلاب و ارتجاع، ضدّ انقلاب 241
ارتجاع؛ مسئله اى مربوط به دوران اسلام 242
ميزان اهمّيّت ارتجاع در قرآن 243
برگشت از ارزشهاى انقلابى وابسته به ايده هاى انقلاب 244
حادثه ى عاشورا، نشانه ى ارتجاع امّت اسلامى 245
دشمن بزرگ انقلاب، ميكروب ارتجاع 246
ناقلهاى ميكروب ارتجاع 247
تهاجم فرهنگى و ارتجاع 248
نوآورى و ارتجاع 248
الف) دين و نوآورى 248
ب) منظور از نوآورى، نوآورى در روشها نه ارزشها 250
ج) نوآورى هاى غير منطقى 251
1-3 - شاخصهاى اصلاحات درست و غلط 252
1-3-1 - اصلاحات غلط: اصلاحات آمريكايى 253
1-3-2 - اصلاحات درست: اصلاحات انقلابى و اسلامى 254
اصلاحات حسينى 255
1-3-3 - شاخصهاى اصلاحات انقلابى 256
مبارزه با فقر و فساد و تبعيض 257
الف) فقر و راه هاى مبارزه با آن 258
مبارزه با فقر، يك وظيفه ى همگانى 259
همه موظّف به مواسات 260
تعديل مصرف براى كمك به فقرا 260
ب) فساد 262
مبارزه با فساد اقتصادى در عمل، نه با حرف 262
ضرورت حفظ آبروى افراد در مبارزه با فساد 263
ج) تبعيض 263
2 - لوازم مديريّت اصلاحات 264
2-1 - ضرورت تعريف دقيق اصلاحات 264
2-2 - هدايت اصلاحات از يك مركز مقتدر و خويشتن دار 265
خطر عدم مديريّت اصلاحات: فرجام شوروى سابق 265
2-3 - حفظ ساختار قانون اساسى در زمينه ى اصلاحات 267
2-4 - مقابله ى جدّى با هرگونه تندروى و افراد تندرو 268
2-5 - مقابله ى جدّى با دخالت خارجى ها و غربى ها 268
2-6 - هماهنگى اصلاحات در بخشهاى مختلف 268
2-7 - مقابله ى جدّى با عوامل تجزيه ى قومى در كشور 269
3 - مراحل اصلاحات 270
3-1 - اصلاح خود (طلب آمرزش و توبه) 270
3-2 - اصلاح و استغفار اجتماعى 271
3-2-1 - استغفار از گناه فردى با آثار فردى 271
3-2-2 - استغفار از گناه فردى با آثار اجتماعى 272
3-2-3 - استغفار از گناهان جمعى ملّتها 272
برخى مصاديق گناهان جمعى 275
1 - گناه اختلاف 275
2 - گناه خودخواهى به معناى وسيع كلمه 276
3 - گناه غفلت از مردم و خدمت به آنها 277
فصل چهارم: وحدت گرايى (وحدت سياسى)؛ ابعاد و شاخصها 279
1 - ضرورت، اهمّيّت و مفهوم وحدت 279
1-1 - ضرورت وحدت سياسى 279
1-2 - اهمّيّت وحدت و انسجام ملّى 279
1-3 - مفهوم اتّحاد 280
2 - جناح بندى و تحزّب؛ وجوه ممدوح و مذموم 281
2-1 - جناح بندى هاى مرسوم (چپ و راست) قبيله اى است نه عقيدتى 281
2-2 - حدّ مجاز اختلاف جناحى: منافع ملّى و سياسى 283
2-3 - مسئله ى تيم ملّى و دعواى آبى و قرمز 284
2-4 - لزوم همكارى و همدلى بين جناحهاى مختلف 285
2-5 - فضيلت اصلاح بين مردم 286
2-6 - بى توجّهى مردم به خطكشى هاى تصنّعى و مصنوعى 287
2-7 - ضرورت جلوگيرى از تبديل اختلاف به كدورت سياسى 288
2-8 - ضرورت تحمّل مخالف 289
3 - معيارهاى وحدت سياسى 290
3-1 - اصول اساسى نظام اسلامى 290
3-2 - خطّ امام 290
3-3 - قانون اساسى 291
ضابطه، مقدّم بر هر مصلحت انديشى 291
قانون، مبنا و معيار در نظام سياسى اسلام 292
قانونِ بد بهتر از بى قانونى 293
رقابت قانونى نه لجوجانه 294
3-4 - ضرورت كاهش فاصله بين گروه هاى خودى و افزايش فاصله با دشمن 296
3-5 - تنازل، لازمه ى اتّحاد و نزديك شدن به هم 297
اختلافات واقعى، كمتر از تظاهر به اختلاف 297
توهّم در اختلاف 298
4 - جناح بندى واقعى: خطّ انقلاب و خطّ دشمنان انقلاب 298
4-1 - تقسيمات دروغين چپ و راست 299
4-2 - لزوم حفظ يكپارچگى خانواده ى انقلاب 300
5 - جناح بندى منفى 301
5-1 - تفرقه و تنازع بين جناحها 301
5-2 - آثار منفى تنازع سياسى 302
1-2-5 - سلب اعتماد مردم 302
2-2-5 - سوء استفاده ى دشمن 302
3-2-5 - منازعه ى در درون، موجب جرى شدن دشمن 304
4-2-5 - ناراحتى دوستان 305
5-2-5 - ممانعت از پيشرفت و حلّ مشكلات 306
فصل پنجم: مسئله ى مخالفان در نظام اسلامى 307
1 - واقعيّت وجود تعارض و اختلاف 307
تنوّع در اختلاف نظرها و انشعابها 307
2 - روش برخورد امام (رضوان الله عليه) با اختلافات 308
3 - روش برخورد نظام با گروه هاى مختلف 309
3-1 - روش برخورد نظام با دگرانديشان 309
3-1-1 - مداراى نظام با دگرانديشان غير شرور 310
3-2 - روش برخورد با گروه هاى برانداز 312
3-2-1 - هر حركت به قصد براندازى، شروع به محاربه 312
3-2-2 - نداشتن حقِّ معارضه و مبارزه با نظام 313
3-2-3 - نظام مجبور به مقابله با معارضان به مبانى 314
3-2-4 - ضرورت ايستادگى در مقابل اغواگران 315
4 - موافقان و مخالفان خارجى نظام اسلامى 315
بخش چهارم: رفتار و سلوك سياسى كارگزاران نظام اسلامى
مقدّمه 321
غرض ورزى، بى اعتنايى و كج فهمى بسيارى از پژوهندگان و نويسندگان 321
تأسيس نظام عادلانه ى اسلامى، بزرگ ترين هدف مبارزه ى ائمّه 321
فصل اوّل: سلوك سياسى رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) 323
1 - ضرورت مطالعه ى زندگى رسول اكرم 323
2 - صحنه هاى زندگى پيامبر اعظم 324
2-1 - صحنه ى اوّل: صحنه ى دعوت و جهاد 324
2-2 - صحنه ى دوّم: رفتار با مردم 325
2-3 - صحنه ى سوّم، ذكر و عبادت الهى 327
3 - شاخصهاى نظام حكومتى پيامبر 328
3-1 - ايمان و معنويّت 328
3-2 - قسط و عدل 329
3-3 - علم و معرفت 330
3-4 - صفا، اخوّت و عشق و عاطفه 330
3-5 - صلاح اخلاقى و رفتارى 331
3-6 - اقتدار و عزّت 331
3-7 - كار، حركت و پيشرفتِ دائمى 331
پايه گذارى نمونه ى يك نظام كامل براى ابد در مدينه 331
4 - مراحل و شيوه ى تدبير پيامبر اعظم در امور سياسى 333
4-1 - قدم اوّل، ايجاد وحدت 334
4-2 - قدم دوّم، ايجاد اخوّت 335
5 - سيره ى پيامبر در برخورد با پنج دشمن اصلى 336
5-1 - دشمن اوّل، قبايل نيمه وحشى اطراف مدينه 336
5-2 - دشمن دوّم، اشرافِ متكبّرِ قدرتمندِ متنفّذ مكّه 337
5-3 - دشمن سوّم، يهودى ها 339
5-4 - دشمن چهارم، منافقين 341
5-5 - دشمن پنجم، دشمن درون 342
5-6 - الگوى رفتارى پيامبر در برخورد با دوست و دشمن 344
6 - اخلاق حكومتى پيامبر 347
6-1 - عادل و باتدبير 347
6-2 - حافظ و نگهدارنده ى ضابطه و قانون 348
6-3 - عهدنگهدار 349
6-4 - رازدار 349
6-5 - توجّه كننده به تفاوتهاى دشمنان 349
7 - تدبير پيامبر براى حكومت بعد از خود 351
فصل دوّم: سلوك سياسى اميرالمؤمنين (عليه السّلام) 353
1 - على (عليه السّلام) الگوى تامّ و تمام 353
حكومت علوى؛ الگوى جمهورى اسلامى 363
2 - وضعيّت بد امّت اسلامى در زمان حكومت على (عليه السّلام) 366
3 - خصوصيّات سلوك سياسى علوى 367
3-1 - پايبندىِ كامل به دين خدا و اصرار بر اقامه ى دين الهى 367
3-2 - عدالت مطلق 368
عدالت، برجسته ترين نمودار در سيره ى اميرالمؤمنين 370
عدالت، بارزترين نقطه در زندگى جمعى و حكومتى اميرالمؤمنين 371
3-2-1 - ابعاد عدالت علوى 372
عدالت شخصى در حدّ اعلى 372
دورى از هواوهوس، اوّلين قدم يك مسئول در راه عدالت 375
نسخه ى كامل اسلام در تأمين عدالت اجتماعى 376
تكليف مشابه در شرايط امروز 376
برخورد قاطع على (عليه السّلام) با دشمنان عدالت 379
برخورد با قاسطين، ناكثين و مارقين 379
3-3 - تقوا 382
3-4 - ايجاد وحدت 383
3-5 - ابعاد سياست ورزى اميرالمؤمنين (عليه السّلام) 384
سلوك سياسى اميرالمؤمنين، آميخته با سلوك معنوى و اخلاقى 384
3-5-1 - دورى از مكر و فريب 386
3-5-2 - مدارا با مخالفان و دشمنان 387
3-5-3 - گفتگوى مستدل با دشمنان و مخالفان خود 389
3-5-4 - پرهيز از توسّل به ظلم، دروغ و كارهاى ظالمانه براى پيروز شدن 390
3-5-5 - ممانعت از تملّق و چاپلوسى در برابر او 390
3-5-6 - رفتار متفاوت با مخالفان و معارضان 391
3-5-7 - صدق و صراحت 392
3-5-8 - توجّه به ضعفا و قدرت و قاطعيّت در مقابل زورگويان 393
3-5-9 - اخلاص و ارتباط با خدا 393
3-5-10 - بسيج نيروها در راه حق و در برابر ناحق 394
3-5-11 - مبارزه با مقدّس مآبى هاى متحجّرانه و بى مبنا 395
3-5-12 - ساده زيستى 396
پرهيز دادن مسئولان از مقايسه ى خود با اشراف 396
لزوم دورى مسئولان اسلامى از اسراف و تجمّل 397
نمونه هايى از سيره ى علوى در ساده زيستى 398
3-5-13 - تركيب سه خصلت اقتدار، مظلوميّت و پيروزى 400
3-6 - دشمنان على (عليه السّلام) و روش برخورد با آنان 401
3-6-1 - قاسطين (ستمگران) 401
3-6-2 - ناكثين (بيعت شكنان) 403
3-6-3 - مارقين (دين گريزان) 404
تفاوت عمده ى دوران حكومت اميرالمؤمنين 405
فصل سوّم: سلوك سياسى امام حسن (عليه السّلام) 904
1 - تغيير شرايط نهضت اسلامى پيش از امام حسن (عليه السّلام) 409
2 - ضعف تحليل سياسى و غلظت فتنه در زمان امام حسن (عليه السّلام) 411
3 - صلح امام حسن (عليه السّلام) 413
3-1 - امام حسين (عليه السّلام)، مدافع صلح امام حسن (عليه السّلام) 413
3-2 - عوامل صلح 414
3-2-1 - صلح، گريزناپذير و غير قابل تخلّف 414
3-2-2 - نياز به افزايش معرفت و عقلانيّت در دوران دوّم نهضت اسلامى 415
3-2-3 - دوران خلافت خلفاى سفيانى و مروانى و عبّاسى 416
3-2-4 - مصلحت بزرگ تر از جنگ، حفظ اصل اسلام 421
فصل چهارم: سلوك سياسى امام حسين (عليه السّلام) 324
1 - سيره ى سياسى امام حسين (عليه السّلام) در زمان امامت 423
1-1 - اطاعت از امام 423
2 - سيره ى سياسى امام حسين (عليه السّلام) در دوران امامت 423
2-1 - سيره ى سياسى قبل از واقعه ى كربلا 423
2-1-1 - مبارزه با تحريف 423
2-1-2 - نهى از منكر و امر به معروف 424
2-2 - روح حادثه ى كربلا 425
2-2-1 - قيام امام حسين (عليه السّلام)؛ امتداد قيام انبيا 425
2-2-2 - نابودى اسلام در صورت عدم قيام 427
قيام امام حسين (عليه السّلام) قيام براى بيدارى جامعه 428
نمايش استقامت، بدون ترديد در عقيده 430
مبارزه با جهل و زبونى 433
تبديل حكومت آرمانى پيامبر به سلطنت جاهلانه در زمانه ى كربلا 434
جهل و زبونى؛ دو عامل بدبختى 436
2-3 - انقلاب اسلامى عمل به نسخه ى نهضت حسينى 439
زمان ما بهتر از زمان امام حسين (عليه السّلام) 439
نياز امروز جمهورى اسلامى به آن عزم و ايستادگى 441
فصل پنجم: سلوك سياسى امام سجّاد (عليه السّلام) 344
1 - تبديل حكومت مبتنى بر دين به سلطنت بعد از امام حسين (عليه السّلام) 443
2 - سيره ى سياسى امام سجّاد (عليه السّلام) 445
2-1 - تلاش براى اقامه ى دين و حاكميّت الهى 445
2-2 - بزرگ ترين مسئوليّت امام سجّاد (عليه السّلام)؛ انتقال پيام عاشورا 447
2-3 - دليل اهتمام امام سجّاد به تربيت اخلاقى مردم 451
2-4 - دليل امام سجّاد (عليه السّلام) براى جهاد نكردن 453
فصل ششم: سلوك سياسى امام باقر و امام صادق (عليه السّلام) 554
امام باقر (عليه السّلام) و مبارزه با جريان انحرافى 455
وصيّت سياسى و جريان ساز امام باقر (عليه السّلام) 455
اوج مبارزه با جريان انحرافى در زمان امام صادق (عليه السّلام) 456
فصل هفتم: سلوك سياسى موسى بن جعفر (عليه السّلام) 754
امام موسى بن جعفر (عليه السّلام) و سياست تقيّه 457
فصل هشتم: سلوك سياسى امام رضا (عليه السّلام) 364
1 - ادامه ى تفكّر ولايت اهل بيت (عليهم السّلام) 463
2 - شيوه ى تقيّه آميز امام رضا (عليه السّلام) و حفظ شيعه از گزند نابودى 466
3 - شرايط شيعيان در زمان مأمون 467
4 - دلايل و انگيزه هاى مأمون از دعوت امام به خراسان 469
4-1 - تبديل مبارزات انقلابى شيعيان به فعّاليّت سياسى آرام 469
4-2 - تخطئه ى مدّعاى تشيّع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهاى اموى و عبّاسى 470
4-3 - در كنترل گرفتن امام توسّط دستگاه هاى حكومت 471
4-4 - ايجاد فاصله بين امام و مردم 471
4-5 - كسب وجهه و حيثيّت معنوى براى مأمون 471
4-6 - تبديل امام به توجيه گر دستگاه خلافت 471
تدبير مأمون؛ بسيار هوشمندانه و پيچيده 472
5 - سياستها و تدابير امام عليّبن موسى الرّضا (عليه السّلام) در مقابل مأمون 473
5-1 - پر كردن فضاى مدينه از كراهت و نارضايى 473
5-2 - استنكاف شديد از پذيرش پيشنهاد ولايتعهدى 473
5-3 - پذيرش ولايتعهدى، مشروط به عدم دخالت در شئون حكومت 474
5-4 - برملا كردن داعيه ى امامت شيعى در جهان اسلام 476
5-5 - استفاده از هر فرصتى براى ايجاد رابطه ى جديد ميان خود و مردم 477
5-6 - حمايت امام از سرجنبانان تشيّع 478
6 - نتايج تدابير مأمون و سياستهاى امام 478
فصل نهم: جمع بندى سلوك سياسى ائمّه، انسان 250 ساله 483
1 - انسان 250 ساله: عنصر سياسى؛ خطّ ممتدّ زندگى ائمّه ى هدى (عليهم السّلام) 483
2 - مفهوم مبارزه ى حادّ سياسى ائمّه (عليهم السّلام) 485
3 - دلايل اثباتگر تفكّر سياسى ائمّه 487
4 - ترسيم كلّى خطّ ممتدّ مبارزه ى ائمّه 487
شباهتها و تفاوتهاى حركت سياسى ائمّه با بنى العبّاس 487
5 - سه مرحله ى كلان مبارزات ائمّه 489
دوران امام سجّاد (عليه السّلام) 490
شرايط زمان 490
1 - فراگيرى جوّ رعب و اختناق بر اثر حادثه ى كربلا 490
2 - انحطاط فكرى مردم در سرتاسر دنياى اسلام 492
3 - فراگيرى فحشا، فساد و عيّاشى در جهان اسلام 493
غربت مطلق امام سجّاد (عليه السّلام) در اين اوضاع 495
سه مسئوليّت امام سجاد (عليه السّلام) 497
1 - تعليم معارف دين به مردم 497
2 - بازسازى مسئله ى امامت در ذهن مردم 497
3 - اعلان امامت خود 499
دوران امام باقر (عليه السّلام) 501
بهتر شدن وضع زمانه ى امام باقر (عليه السّلام) 501
زمينه ى اجتماعى و عاطفى مساعدتر براى حركت سياسى تندتر 502
تعيين وقت براى خروج 504
حركت تبليغاتى سياسى دقيق در منا 506
دوران امام صادق (عليه السّلام) 508
دو مرحله ناشى از وضعيّتهاى متفاوت در زمانه ى امام 508
1 - مرحله ى اوّل: اختلاف بين خلفا و فرصت مناسب براى امام 508
فرياد كردن مسئله ى امامت 509
2 - مرحله ى دوّم: بازگشت اختناق و برخورد شديد منصور عبّاسى 511
دوران امام موسى بن جعفر (عليه السّلام) 512
زندگى فوق العاده شورانگيز و دوران اوج مبارزه 512
دوران امام رضا (عليه السّلام) 514
دوران گسترش و وضع خوب ائمّه 514
6 - عناوين و ابهاماتى كه نياز به تحقيق دارد 515
ادّعاى امامت و دعوت به امامت 516
برداشت خلفا از ادّعاها و كارهاى ائمّه 516
تأييد و حمايت از حركات خونين 518
زندانها، تبعيدها و تعقيبها 519
زبان تند وتيز ائمّه در مقابل خلفا 519
تندى هاى خلفا به ائمّه 520
مسئله ى داعيه هايى حاكى از استراتژى امامت 520
برداشت اصحاب ائمّه از حركت ائمّه 521
علّت بغض خلفا به ائمّه 522
تندى اصحاب ائمّه 524
مسئله ى تقيّه 524
7 - جمع بندى در خصوص سلوك سياسى ائمّه (عليهم السّلام) 525
7-1 - زنده نگه داشتن معارف حقّه ى اسلامى 525
7-2 - اقامه ى احكام الهى 526
7-3 - مجاهدت فى سبيل الله 526
7-4 - مبارزه ى با ظلم و ظالم 526
فصل دهم: سلوك سياسى زنان الگو 529
1 - گفتار اوّل: سلوك سياسى فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) 529
1-1 - فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها)؛ نسخه ى كامل انسانيّت 529
1-2 - شخصيّت جهادى، ممتاز و همه جانبه ى زهراى اطهر (سلام الله عليها) 530
1-3 - فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها)؛ شخصيّتى جامع الاطراف 531
1-4 سربازى فداكار در عرصه هاى مختلف 532
1-5 - سه مرحله ى مهم در زندگى فاطه زهرا (سلام الله عليها) 533
1-5-1 - پيش از ازدواج و در سالهاى سخت رسالت 533
مثل يك مادر، مثل يك مشاور، مثل يك پرستار براى پيامبر 533
1-5-2 - پس از ازدواج و دوران همسرى؛ يك مجاهد تمام وقت 535
تجهيز روحى و معنوى امام مجاهد 535
1-5-3 - بعد از وفات پيامبر 536
محاكمه ى حكومتهاى وقت 536
2 - گفتار دوّم: سلوك سياسى حضرت زينب (سلام الله عليها) 537
2-1 - شخصيّت همه جانبه و عظيم حضرت زينب (سلام الله عليها) 537
2-2 - زينب كبرى (سلام الله عليها)؛ الگوى زنان در تاريخ 539
2-3 - ايستادگى حضرت زينب (سلام الله عليها) 539
2-4 - كار زينب كبرى (سلام الله عليها)؛ تبديل شكست ظاهرى به پيروزى قطعى 539
2-5 - عظمت زينب كبرى (سلام الله عليها)؛ ناشى از حركت انسانى و اسلامى 542
2-6 - صدق؛ از عوامل مولّد صبر و ايستادگى در زينب كبرى (سلام الله عليها) 544
3 - گفتار سوّم: حضرت آسيه (سلام الله عليها) 545
مبارزه با قدرت طاغوتى فرعون 545
4 - گفتار چهارم: شهيده بنت الهدى صدر 547
5 - گفتار پنجم: مادران و همسران شهدا و جانبازان 547
5-1 - نقش زنان فاطمى و زينبى در انقلاب 547
5-2 - مادران شهيد؛ بى نظير در تاريخ 549
5-3 - دختران متديّن و انقلابى و تحصيلكرده و ساده زيست 549
فصل يازدهم: سلوك سياسى امام خمينى (رضوان الله عليه) 155
1 - ويژگى هاى شخصى امام به عنوان يك زمامدار 551
2 - اهمّيّت مكتب سياسى امام 558
2-1 - عامل مهمّ تسليم ناپذيرى و ايستادگى ملّت ايران، مكتب سياسى امام 558
2-2 - پايه ريزى حكومت اسلامى، عملِ صالح امام 559
2-3 - راز موفّقيّت امام، در مكتب سياسى ايشان 560
2-4 - امام؛ معرّف نظام سياسى اسلام 561
2-5 - ريشه ى شجره ى طيّبه ى جمهورى اسلامى در تفكّر امام 562
2-6 - خصوصيّات كامل يك مكتب فكرى در منظومه ى فكرى امام 563
3 - سه باور بنيادين و محورى امام 564
3-1 - باور به خدا 564
3-2 - باور به مردم 565
3-3 - باور به خود 566
اثرات اين سه باور در امام و نهضت امام 567
4 - تفاوتهاى نظام سياسى امام با نظام سياسى طاغوتى قبل از انقلاب 568
دو ويژگى نظام منسوخ ستم شاهى 568
4-1 - حاكميّت عشق به مردم به جاىِ بى اعتنايى به مردم 569
4-2 - استقلال و اتّكا به خود، به جاىِ وابستگى 570
4-3 - تبديل هدفهاى اسلام به اهداف نظام سياسى 571
4-4 - ترسيم اهداف نظام فراتر از مرزهاى ايران 571
5 - جوهره ى مكتب سياسى امام 573
5-1 - جوهر اصلى مكتب امام، رابطه ى دين و دنيا 573
5-2 - توجّه توأمان به دنيا و آخرت در نظام اسلامى 576
5-3 - تركيب معنويّت با سياست 578
تعقيب هدف اسلامى و حاكميّت اسلامى در صحنه ى ايمان و عمل 582
5-4 - پاسدارى از ارزشها با تبيين درست ولايت فقيه 583
5-5 - توجّه به شايستگى و تقواى كارگزاران دستگاه سياسى 585
5-6 - نگاه بين المللى و جهانىِ مكتب سياسى امام 586
6 - ويژگى ها و اصول خطّ امام 588
خطّ امام، تفسيركننده ى نظام جمهورى اسلامى 588
6-1 - ايستادگى در برابر تحميل و نفوذ قدرتهاى خارجى 589
6-2 - اهتمام به تعبّد وعمل فردى و ايستادگى در برابر وسوسه هاى نفسانى 591
6-3 - اهمّيّت دادن به توانايى و استقلال ملّتها و «اصل» دانستن آنها 592
6-4 - اصرار بر وحدت مسلمين و مبارزه با تفرقه افكنى استكبار 593
6-5 - اصرار بر ايجاد روابط سالم دوستانه با دولتها 596
6-6 - اصرار بر شكستن حصار تحجّر و التقاط در فهم و عمل 597
چند نمونه از مظاهر عقلانيّت امام 599
گزينش مردم سالارى براى نظام سياسى كشور 599
سرسختى و عدم انعطاف او در مقابله ى با دشمن مهاجم 599
تزريق روح اعتمادبه نفس و خوداتّكايى در ملّت 600
تدوين قانون اساسى 601
تفهيم به مردم كه خودشان صاحب مملكتند 601
6-7 - نقش محورى دادن به نجات محرومين و تأمين عدالت اجتماعى 602
6-7-1 - عدالت اجتماعى؛ از اصلى ترين خطوط مكتب سياسى امام 604
6-7-2 - پابرهنگان؛ مهم ترين عنصر پيروزى در منظر امام 604
6-8 - توجّه ويژه به مبارزه با رژيم اشغالگر قدس 606
6-9 - حفظ وحدت ملّى و ايجاد يكپارچگى در ميان ملّت ايران 606
6-10 - حفظ مردمى بودن حكومت و ايجاد رابطه با مردم و حفظ ارتباط با آنها 607
6-11 - اعتقاد راسخ و صادقانه به نقش مردم 609
6-11-1 - تفاوت دموكراسى غربى با مكتب امام 612
6-12 - سازندگى كشور و ارائه ى الگوى عملى از كشور 614
6-13 - اعتماد به وعده هاى الهى و بى اعتمادى به قدرتهاى زورگو 614
7 - عناصر استحكام و ماندگارى نظام سياسى از نظر امام 616
7-1 - اسلام گرايى و تكيه بر مبانى مستحكم اسلامى و قرآنى 617
7-2 - تكيه بر مردم 620
7-3 - معيار قرار دادن نظم و قانون 621
7-4 - دشمن ستيزى و سلطه ستيزى 622
خطر در غفلت از چهار عنصر مذكور 624
8 - آفات نظام اسلامى و تقابل امام با آن 624
8-1 - آفت تحجّر 625
8-2 - آفت انفعال و خودباختگى 627
8-3 - راه امام، راه ميان تحجّر و خودباختگى 631
9 - مسئله ى تحريف شخصيّت امام 632
9-1 - مفهوم و امكان تحريف شخصيّت امام 632
9-2 - تحريف شخصيّت امام؛ تحريف راه امام 633
9-3 - تحريف امام در زمان حيات ايشان 633
9-4 - راه جلوگيرى از تحريف؛ بازخوانى اصول امام 635
فصل دوازدهم: سلوك سياسى روحانيّت و علما در طول تاريخ 637
1 - نقش تاريخى علما 637
1-1 - حفظ دين در مقابل تحريف و نشر آن 637
1-2 - استقلال و مردمى بودن، ويژگى تاريخى روحانيّت شيعه 638
1-3 - پيشاهنگى علما در قضاياى سياسى و انقلابى 639
1-4 - ذخيره ى عظيمى از حيثيّت عمومى علما، عامل انقلاب اسلامى 640
2 - نقش برخى علماى بزرگ در جريانات سياسى معاصر 643
2-1 - آيت اللّه العظمى سيّدعبدالحسين لارى 643
پيشگامى در آزادى خواهى و مبارزه ى با استبداد داخلى 643
2-2 - آيت اللّه العظمى ميرزاى شيرازى 644
مبارزات چندجانبه ى ميرزا 644
1 - مبارزه با دستگاه استبدادى سلطنت مطلقه ى ناصرالدّين شاهى 645
2 - مبارزه ى با استعمار و نفوذ خارجى ها 646
3 - مبارزه ى با غرب زدگان 646
استمرار حركت ميرزا 647
2-3 - ميرزا كوچك جنگلى 648
2-4 - آيت اللّه ابوالقاسم كاشانى 650
نقش محورى در مبارزات ملّى شدن نفت 650
جداسازى كاشانى از نهضت، عامل شكست آن 653
2-5 - آيت اللّه سيّدحسن مدرّس 654
مقاومت در مقابل ارعاب و تطميع، مهم ترين ويژگى مدرّس 654
مخالفت مدرّس با قراردادهاى استعمارى ننگين 655
11-6 - آيت اللّه آقانجفى اصفهانى 655
بخش پنجم: مؤلّفه هاى ايجابى و سلبى فرهنگ سياسى اسلام
فصل اوّل: شاخصهاى فرهنگ سياسى مطلوب در اسلام 659
1 - ويژگى هاى فرهنگ سياسى اسلام 659
1-1 - اسلامى بودن جهت گيرى و عمل دولت 659
دولت اسلامى، زمينه ى شكل گيرى كشور اسلامى 660
عمل اسلامى مسئولان، مقدّمه ى اسلامى شدن رفتار مردم 660
1-2 - بصيرت (بيدارى) 661
رازدارى و عدم افشاى اسرار حكومت 662
مواظبت بر كمرنگ نشدن مرزهاى ما و دشمن 662
غفلت از توطئه ى استكبار؛ مقدّمه ى اسارت در دام توطئه 663
ضرورت افزايش بصيرت سياسى توسّط مردم 664
داشتن تحليل سياسى 664
1-3 - صبر و استقامت 665
استقامت؛ اساس كار 665
حركت امام، الگوبردارى شده از حركت حسينى در موضوع استقامت 666
سه عرصه ى صبر سياسى: طاعت، مصيبت و معصيت 667
ضرورت صبر بر اصول، مبانى و پايه هاى نظام اسلامى 670
1-4 - اخلاص و صدق در كار 674
صدق و اخلاص، شرط اوّل 674
اخلاص لله، جلب كننده ى قلوب 675
ايمان و عمل مخلصانه، عامل قدرت و ثبات 675
1-5 - نگاه به قدرت به عنوان وسيله و فرصت براى تقرّب به خدا 675
1-6 - توكّل به خداوند در امور 676
1-7 - تكليف گرايى 677
تكليف مدارى يا نتيجه گرايى 678
1-8 - ايمان شاداب 679
1-9 - تقوا و خودسازى 683
تقوا، هم وسيله و هم راه علاج 683
ارتباط با خدا؛ تضمين كننده ى صحّت عمل و استقامت 684
عرصه ها و مظاهر تقواى مسئولين 689
سياهه اى از گناهان مسئولان 690
1-10 - حفظ اتّحاد و انسجام سياسى 691
انسجام؛ شرط پيشرفت 691
ضرورت اتّحاد مسئولان كشور 692
جلوگيرى از كشيده شدن اختلافات مسئولان به كوى و بازار 693
1-11 - مداراى سياسى 696
1-12 - مجاهدت براى استفاده از همه ى ظرفيّتهاى ذهنى و عملى خود 698
1-13 - شجاعت سياسى 698
1-14 - داشتن روحيّه ى خدمتگذارى 700
هدف خدمتگذارى 700
آمادگى براى خدمت در هر موقعيّتى 704
از پيش معيّن نكنيم كه صندلى ما آنجا است 706
آمادگى دائمى 706
1-15 - دلسوزى و كوتاهى نكردن در كار 707
1-16 - خستگى ناپذير بودن 709
1-17 - تواضع 710
1-18 - خوش رفتارى با مردم 711
ايجاد انگيزه اى تمام نشدنى با لمس مشكلات مردم از نزديك 712
1-19 - پاسخگو بودن و احساس مسئوليّت 712
پاسخگويى؛ يك مفهوم اسلامى 713
ضرورت تنظيم كارنامه ى كاركرد مسئولان دستگاه هاى مختلف 715
مثالهايى در جهت پاسخگو كردن دستگاه هاى مختلف كشور 716
هنر يك مدير در مسئوليّت پذيرى 717
ضرورت اطّلاع رسانى صريح، روشن و شفّاف 717
تمام نشدن مسئوليّتها با پايان دوره ى مسئوليّت 718
تمام نشدن مسئوليّت در محيط اسلامى 719
1-20 - انتقادپذيرى 720
الف) مفهوم انتقاد 720
انتقاد يعنى همان عيب جويى 720
انتقاد يعنى ارزشيابىِ منصفانه اى 721
انتقاد يعنى سره و ناسره و قوّت و ضعف را در كنار هم ديدن 721
ب) ضرورت انتقادپذيرى مسئولان 722
انتقادپذيرى؛ فرصتى براى اصلاح 722
ج) انواع انتقاد 723
انتقاد مثبت و سازنده 723
انتقاد منفى و وجوه آن 724
تخريب و عيب جويى غير منصفانه 724
انتقاد خدمت است، تخريب خيانت 725
1-21 - حفظ روحيّه ى ساده زيستى و پرهيز از تجمّل گرايى توسّط مسئولين 726
ضرورت بساطت و سادگى در تعامل با مردم 727
1-22 - ضرورت استفاده از عقلانيّت و علم در انجام امور 728
1-23 - ضرورت تلاش براى تحقّق نظام ادارى مطلوب 729
ضرورت آرامش و سكينه براى اتّخاذ تصميمهاى درست 729
1-24 - انجام كار جمعى و متوازن 730
1-25 - استفاده از روشهاى سالم و اخلاقى در انجام امور 730
1-26 - نوآورى در ارائه ى معارف دين به جهانيان 730
1-27 - كارآمدى 731
1-28 - انصاف سياسى 733
1-29 - روشنگرى مستدل و دور از هياهو 734
1-30 - گردش نخبگان و جابجايى قدرت 736
2 - سلوك و رفتار سياسى مطلوب در رابطه ى مردم و مسئولان 738
2-1 - در خصوص رفتار كارگزاران با مردم 738
عدم برخورد آمرانه 738
بازخواست از خود به خاطرِ مردم 739
اعتدال و ميانه روى 740
ترجيح رضايت عوام بر خواص 741
پرهيز از خودشگفتى 744
بى علاقگى به ستايش شدن 745
منّت نگذاشتن سر مردم 746
بزرگ نمايى نكردن 746
خلف وعده نكردن 746
عدم شتابزدگى 747
اهمال كارى نكردن 747
عدم پافشارى و لجاجت 747
2-2 - در خصوص رفتار حاكم با كارگزاران 748
شايسته سالارى در انتخاب كارگزاران 748
تأمين زندگى كارگزاران 748
نظارت دقيق بر كارگزاران 749
مجازات كارگزاران خاطى 749
فصل دوّم: مهم ترين آسيبها و عوامل انحراف در نظام سياسى اسلام 751
1 - خطر آفات 751
2 - خطرات جدّى، محصول عملكرد ما 752
3 - مهم ترين آفات و آسيبها 753
3-1 - غفلت و عدم پايدارى 753
تمام مشكلات بشر ناشى از عدم بصيرت و صبر 754
ضرورت هشيارى دائم عناصر تعيين كننده ى كشور 755
3-1-1 - زيانهاى غفلت 756
غفلت؛ عامل سردرگمى 756
غفلت؛ عامل تباه شدن دستاوردها 757
غفلت؛ بزرگ ترين فرصت براى دشمن 758
3-1-2 - عوامل غفلت 760
آثار گناهان در ايجاد غفلت 760
تصوّر نداشتن معارض و خطر، محصول ساده لوحى 762
حسّاسيّت برخى به انذار در خصوص وجود دشمن 763
3-1-3 - شعارهاى انحرافى و تحت الشّعاع قرار دادن مسائل اصلى كشور 765
ضرورت پرهيز از شعارهاى انحرافى 765
3-2 - خيانت تضعيف نظام اسلامى 766
غم بزرگ، تلاش عناصرى براى تسهيل سلطه ى آمريكا 766
ننگ از راه ماندن! 767
3-3 - انحراف و فسادپذيرى 767
3-3-1 - امكان فساد 767
همه در معرض فساد 767
امكان فساد در نظام مثل فساد در فرد 769
3-3-2 - ضرورتهاى مقابله با فساد 771
ضرورت پاكسازى صحنه از فساد 771
ناهمخوانى نظام اسلامى با فساد 772
فساد؛ زخم واگيردار 773
پرهيز از افراط و تفريط در مبارزه با فساد 775
اميد مردم به مبارزه با فساد 776
اجتناب از پيش داورى در مبارزه با فساد 777
3-4 - سوءاستفاده از امكانات دولتى و تجمّل گرايى 777
3-4-1 - تجمّل گرايى و اشرافيّت، عامل سلب اعتماد مردم 778
3-4-2 - منافات خوشگذرانى و اشرافيّت با اسوه بودن 779
3-4-3 - امكان شكلگيرى مترفين در جامعه ى اسلامى 780
3-4-4 - صرف مخارج دولت در تغيير دكوراسيون اتاق مسئولان 781
3-4-5 - گزارشهاى نوميدكننده از تجمّل گرايى 781
3-5 - هرهرى مسلكى و سست ايمانى 782
3-6 - حزب گرايى و سياست بازى 785
3-7 - فتنه انگيزى 787
3-8 - تشنّج سياسى و تفرقه ى مسئولين 789
اختلافات، يعنى درگيرى هاى سياسى متشنّج كننده 789
توطئه ى دشمن براى مقابل هم قرار دادن مبارزان انقلابى 792
3-9 - اشكال تراشى هاى غير منطقى 793
3-10 - اعتماد به كارشناسان ناپخته 794
3-11 - تبعيض 795
مشروعيّت مسئولان وابسته به مبارزه با تبعيض 796
3-12 - بيان نادرست نقاط ضعف و قوّت 797
3-13 - تخريب مسئولان نظام 798
پرهيز از تخريب قوّه ى قضائيه 798
3-14 - تبليغ ضعف مديريّت كشور 799
3-15 - بى توجّهى به مصالح نظام 800
3-16 - خودكم بينى 800
3-17 - عدم هماهنگى بين دستگاه ها 801
3-18 - هرج ومرج 801
3-19 - گناه 802
3-20 - خطر نااميدى 803
3-21 - خطر احساس ضعف و ناتوانى در كشور 804