ghaemiyeh.com
سرشناسه :جعفرپیشه فرد، مصطفی ، 1340 -
عنوان و نام پدیدآور :نقدی بر کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی(اثر مایکل کوک ترجمه احمد نمایی)/ مصطفی جعفر پیشه فرد؛ تحقیق و نگارش محمدحسین زکی.
مشخصات نشر :قم: نشر احیاء امر طاها، 1402.
مشخصات ظاهری :404 ص.
شابک :2000000 ریال978-622-9263-23-5:
وضعیت فهرست نویسی :فاپا
یادداشت :کتابنامه: ص. [399] - 404؛ همچنین به صورت زیرنویس.
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
موضوع :کوک ، مایکل ، 1940 - م . امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی -- نقد و تفسیر
موضوع :Cook, Michael . Commanding right and forbidding wrong in Islamic thought -- Criticism and interpretation
موضوع :امر به معروف و نهی از منکر Enjoining what is good and prohibiting what is evil* اخلاق اسلامی Islamic ethics زندگی مذهبی (شیعه) Religious life -- Shi'ah اسلام -- عقاید Islam -- Doctrines
شناسه افزوده :زکی، محمدحسین، 1353-
رده بندی کنگره :BP196/6
رده بندی دیویی :297/3775
شماره کتابشناسی ملی :9177043
اطلاعات رکورد کتابشناسی :فاپا
سرشناسه :جعفرپیشه فرد، مصطفی ، 1340 -
عنوان و نام پدیدآور :نقدی بر کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی(اثر مایکل کوک ترجمه احمد نمایی)/ مصطفی جعفر پیشه فرد؛ تحقیق و نگارش محمدحسین زکی.
مشخصات نشر :قم: نشر احیاء امر طاها، 1402.
مشخصات ظاهری :404 ص.
شابک :2000000 ریال978-622-9263-23-5:
وضعیت فهرست نویسی :فاپا
یادداشت :کتابنامه: ص. [399] - 404؛ همچنین به صورت زیرنویس.
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
موضوع :کوک ، مایکل ، 1940 - م . امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی -- نقد و تفسیر
موضوع :Cook, Michael . Commanding right and forbidding wrong in Islamic thought -- Criticism and interpretation
موضوع :امر به معروف و نهی از منکر Enjoining what is good and prohibiting what is evil* اخلاق اسلامی Islamic ethics زندگی مذهبی (شیعه) Religious life -- Shi'ah اسلام -- عقاید Islam -- Doctrines
شناسه افزوده :زکی، محمدحسین، 1353-
رده بندی کنگره :BP196/6
رده بندی دیویی :297/3775
شماره کتابشناسی ملی :9177043
اطلاعات رکورد کتابشناسی :فاپا
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد للّه ربّ العالمين والصّلاة والسلام على محمد و آله الطاهرین و اللعن علی أعدائهم أجمعین
عکس
پیشدرآمد. 1
مایکل کوک و انگیزۀ او برای نوشتن کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی.. 5
اشاره 5
الف) گزارش... 5
ب) ارزیابی.. 5
انگیزۀ کار. 6
الف) گزارش... 6
ب) ارزیابی.. 7
بخش اول: مقدمه. 9
گزارش و ارزیابی فصل اول: زرگر مرو. 11
الف) گزارش... 11
ب) ارزیابی.. 13
گزارش و ارزیابی فصل دوم: قرآن و تفسیر قرآن. 15
الف) گزارش... 15
ب) ارزیابی.. 16
الف) گزارش... 17
ب) ارزیابی.. 18
گزارش و ارزیابی فصل سوم: حدیث... 19
الف) گزارش... 19
ب) ارزیابی.. 21
گزارش و ارزیابی فصل چهارم: کتابهای سیره (شرح احوال) مسلمانان صدر اسلام. 29
مطلب اول: نگاهی به تاریخچه امر به معروف و نهی از منکر. 29
الف) گزارش... 29
ب) ارزیابی.. 30
مطلب دوم: رویارویی با حکومت و نگاه افراطی و تفریطی به امر به معروف و نهی از منکر. 32
الف) گزارش... 32
ب) ارزیابی.. 33
مطلب سوم: رویارویی با جامعه. 34
الف) گزارش... 34
ب) ارزیابی.. 35
الف) گزارش... 35
ب) ارزیابی.. 37
مطلب چهارم: دفاع از زندگی خصوصی.. 37
الف) گزارش... 37
ب) ارزیابی.. 38
مطلب پنجم: مشارکت زنان در امر به معروف و نهی از منکر. 39
الف) گزارش... 39
ب) ارزیابی.. 40
بخش دوم: حنبلیان. 42
گزارش و ارزیابی فصل پنجم: ابنحنبل.. 43
الف) گزارش... 43
ب) ارزیابی.. 43
نگاهی به تاریخ حنبلیان. 45
الف) گزارش... 45
ب) ارزیابی.. 48
گزارش و ارزیابی فصل ششم: حنبلیان بغداد. 53
الف) گزارش... 53
روش عملی حنبلیان. 53
بینش فکری حنبلیان. 55
بینش فکری و روش عملی.. 56
ب) ارزیابی.. 58
الف) گزارش... 59
حنبلیان و حبّ علی(علیه السلام) . 59
ب) ارزیابی.. 59
گزارش و ارزیابی فصل هفتم: حنبلیان دمشق.. 61
الف) گزارش... 61
حنبلیان در دمشق. 61
ابنتیمیه و نهی از منکر. 62
اندیشه سیاسی ابنتیمیه. 63
ب) ارزیابی.. 63
الف) گزارش... 65
ب) ارزیابی.. 66
گزارش و ارزیابی فصل هشتم: حنبلیان نجد. 71
الف) گزارش... 71
ب) ارزیابی.. 72
الف) گزارش... 73
ب) ارزیابی.. 75
الف) گزارش... 77
الف) گزارش... 78
ب) ارزیابی.. 82
بخش سوم: معتزلیان و شیعیان. 87
گزارش و ارزیابی فصل نهم: معتزلیان. 89
الف) گزارش... 89
مقدمه. 89
آرای اعتزالی در امر به معروف و نهی از منکر. 89
مکتب معتزلی کهن: آرای مانکدیم. 91
پیوستگی مکتبهای فقهی.. 94
نقش حاکم (امام). 94
معتزلیان کهن - آموزههای رقیب.. 95
خاتمه. 96
ب) ارزیابی.. 97
گزارش و ارزیابی فصل دهم: زیدیه. 99
الف) گزارش... 99
زیدیه و امر به معروف و نهی از منکر. 99
باورهای زیدیۀ نخستین.. 100
عملگرایی زیدیه. 102
ب) ارزیابی.. 103
الف) گزارش... 106
سنت فقهی زیدیه. 106
مصادیق نهی از منکر در عقیده زیدیه. 106
همزیستی زیدی - معتزلی.. 107
سنّیگرایی زیدیه. 109
ب) ارزیابی.. 110
گزارش و ارزیابی فصل یازدهم: امامیه. 113
الف) گزارش... 113
ب) ارزیابی.. 113
الف) گزارش... 114
ب) ارزیابی.. 115
الف) گزارش... 116
ب) ارزیابی.. 116
الف) گزارش... 117
ب) ارزیابی.. 118
الف) گزارش... 118
ب) ارزیابی.. 119
الف) گزارش... 119
ب) ارزیابی.. 120
الف) گزارش... 121
ب) ارزیابی.. 121
الف) گزارش... 122
ب) ارزیابی.. 123
الف) گزارش... 124
تقسیمپذیری.. 124
عینی یا کفایی.. 124
ب) ارزیابی.. 125
الف) گزارش... 126
شرایط تکلیف... 126
جمعبندی دانشمندان متقدم امامی.. 128
ب) ارزیابی.. 128
الف) گزارش... 131
ب) ارزیابی.. 132
الف) گزارش... 133
ب) ارزیابی.. 134
الف) گزارش... 135
ب) ارزیابی.. 138
الف) گزارش... 140
ب) ارزیابی.. 141
گزارش و ارزیابی پیوست فصل یازدهم: اسماعیلیه. 145
مبحث پیوست اسماعلیه. 145
الف) گزارش... 145
ب) ارزیابی.. 145
الف) گزارش... 146
ب) ارزیابی.. 147
بخش چهارم: دیگر فرقههای اسلامی.. 149
گزارش و ارزیابی فصل دوازدهم: حنفیان. 151
الف) گزارش... 151
ب) ارزیابی.. 151
الف) گزارش... 153
ب) ارزیابی.. 154
الف) گزارش... 156
شارحان دوره عثمانی.. 159
برگلی و وارثان او. 161
حنفیان و اواخر دورههای عثمانی.. 164
خاتمه. 165
جصّاص... 166
ب) ارزیابی.. 167
گزارش و ارزیابی فصل سیزدهم: شافعیه. 171
الف) گزارش... 171
نهی از منکر از دیدگاه شافعیه. 171
شافعیان پیش از غزالی.. 172
شافعیان بعد از غزالی.. 175
ب) ارزیابی.. 177
گزارش و ارزیابی فصل چهاردهم: مالکیان. 181
الف) گزارش... 181
امر به معروف و نهی از منکر در تراث مالکیان. 181
عقیدۀ مالکیان نخستین.. 182
عقیدۀ مالکیان متأخر. 183
روش مالکی در نهی از منکر. 187
خاتمه. 192
ب) ارزیابی.. 192
گزارش و ارزیابی فصل پانزدهم: اباضیه. 197
الف) گزارش... 197
نهی از منکر نزد اباضیه. 197
اباضیه غربی.. 198
اباضیه شرقی.. 201
خاتمه. 206
ب) ارزیابی.. 207
گزارش و ارزیابی فصل شانزدهم: غزالی.. 211
الف) گزارش... 211
مقدمه. 211
ارکان نهی از منکر. 212
انواع منکرات از نظر غزالی.. 218
امر و نهی کردن حاکمان از نظر غزالی.. 220
ارزیابی مایکل کوک از کار غزالی.. 220
نواقص کار غزالی.. 221
میراث غزالی.. 221
ب) ارزیابی.. 223
گزارش و ارزیابی پیوست فصل شانزدهم: صوفیان. 231
الف) گزارش... 231
ب) ارزیابی.. 233
گزارش و ارزیابی فصل هفدهم: بازنگری اسلام نخستین. 235
الف) گزارش... 235
مقدمه: چیستی دورههای اولیه اسلام؛ از شکلگیری دین تا شروع تغییرات مصیبتبار تحت تأثیر غرب 235
سیاست نهی از منکر. 236
زندگی خصوصی و نهی از منکر. 240
موقعیت اجتماعی نهی از منکر. 242
علما و جامعۀ گستردهتر. 244
ب) ارزیابی.. 249
بخش پنجم: فراسوی اسلام سنتی.. 261
گزارش و ارزیابی فصل هجدهم: تحولات جدید اسلامی.. 267
الف) گزارش... 267
ب) ارزیابی.. 268
الف) گزارش... 271
ب) ارزیابی: گونههای مواجهه با غرب در جهان اسلام. 273
الف) گزارش... 274
ب) ارزیابی: تفاوت آزادی غربی و نهی از منکر اسلامی.. 278
الف) گزارش... 281
ب) ارزیابی: تنش بین نظریات جدید و انزوای سنتی زنان. 282
الف) گزارش... 285
ب) ارزیابی.. 288
الف) گزارش... 289
ب) ارزیابی.. 290
الف) گزارش... 290
ب) ارزیابی.. 291
الف) گزارش... 292
ب) ارزیابی.. 293
الف) گزارش... 297
ب) ارزیابی.. 298
الف) گزارش... 301
ب) ارزیابی.. 304
الف) گزارش... 307
ب) ارزیابی.. 309
الف) گزارش... 313
ب) ارزیابی.. 317
الف) گزارش... 323
ب) ارزیابی.. 325
گزارش و ارزیابی فصل نوزدهم: سرچشمهها و سنجشها 339
الف) گزارش... 339
ب) ارزیابی.. 341
الف) گزارش... 343
ب) ارزیابی.. 345
الف) گزارش... 345
ب) ارزیابی.. 349
الف) گزارش... 349
ب) ارزیابی.. 353
گزارش و ارزیابی فصل بیستم: خاتمه. 359
الف) گزارش... 359
ب) ارزیابی.. 361
الف) گزارش... 362
ب) ارزیابی.. 364
الف) گزارش... 367
ب) ارزیابی.. 368
الف) گزارش... 373
ب) ارزیابی.. 374
الف) گزارش... 378
ب) ارزیابی.. 380
الف)گزارش... 384
ب) ارزیابی.. 386
الف) گزارش... 394
ب) ارزیابی.. 394
خاتمۀ سخن.. 396
فهرست منابع. 399
اهمیت امر به معروف و نهی از منکر در بسط، تعمیق و تبیین معارف اسلامی و تحقّق شریعت غرای محمدی در جامعه بر کسی پوشیده نیست تا آنجا که قرآن کریم امت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به دلیل امر به معروف و نهی از منکر از میان امتهای پیامبران دیگر، بهترین امت میخواند )كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنكَرِ((1)یا روایات معصومین از مردمی که امر به معروف و نهی از منکر در میان آنها فراموش شده است، بهعنوان مردگانی یاد میکند که در میان زندگان به سر میبرند. جایگاه امر به معروف و نهی از منکر در عصر حاضر که مسلمانان در کل و شیعیان بهخصوص، از هر سو تحت هجمهها و دستگاه تبلیغاتی دشمنان قرار گرفته است و باتوجهبه اینکه انفجار اطلاعات و از این طریق ترویج فرهنگهای مبتذل غربی، ارزشهای اسلامی را نشانه رفته و سعی در منحرفکردن جوامع اسلامی و جوانان و خانوادهها دارند، اهمیت ویژهای پیدا میکند.
بنا به اهمیت مسئله امر به معروف و نهی از منکر، بحث درس خارج استاد محترم حاج آقای جعفرپیشه در سال تحصیلی 97-1396 به این موضوع اختصاص یافت. ازآنجاییکه کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی، نوشتۀ تاریخشناس مشهور آمریکاییآقای مایکل کوک در کشور ایران ترجمه شده و آوازه و سمعهای مهمی یافته است، مقرر شد در کنار بحث از امر به معروف و نهی از منکر، این کتاب هم مورد گزارش و ارزیابی قرار
1) . آل عمران: 110.
گیرد. روشن است که گزارشها و ارزیابی فصول این کتاب، بدین معنا است که به نقص و ابهامهای احتمالی آن نیز اشاره شود و چنانچه خواننده گرامی در ضمن مطالعۀ دروس در پاورقیها مشاهده میکند، پرسشها و ابهامات زیادی وجود دارد که باید به آنها پاسخ داده شود؛ از جمله آنکه شیعه را از زیرشاخههای معتزله معرفی میکند و یا شیعه را در مورد امر به معروف و نهی از منکر، در برابر سلطان ستمگر اهل تسلیم و رضا معرفی مینماید و یا به سرنوشت امامان شیعه مانند عدالتپیشگی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در دوران حکومت آن حضرت، اشاره نمیکند. همچنین قیام کربلا توسط امام حسین(علیه السلام) که نقطۀ اوج قیام شیعه در برابر سلطان جائر و ستمگری است که منکرات در دستگاه آن نهادینه شده بود و به تأسی از آن صدها قیام و انقلاب دیگر در دنیا به وجود آمده، نمیپردازد و به جای این مسائل، بیشتر دوران قبض ید ائمه شیعه(علیهم السلام) و شیعیان را که در تقیه به سر بردهاند، گزارش میکند.
گذشته از اینها، مباحث پایانی کتاب که ناظر به تحولات دوران معاصر در جوامع اسلامی و بهویژه جوامع شیعه در دوران پس از انقلاب اسلامی است، اشکالات فراوانی دارد که در جای خود به آن اشاره خواهد شد.
در دروس متداول حوزه در مسئله امر به معروف و نهی از منکر معمولاً بحثهای استدلالی مانند وجوب و استحباب آن، کفایی و عینی بودن و نیز شرایط و ضوابط امر به معروف و نهی از منکر همچون علم داشتن به موضوع و حکم، احتمال تأثیر، ظن یا گمان به تأثیر و... از دیدگاه فقهای شیعه به بحث و بررسی گرفته میشود که البته در جای خود، کاری لازم، ارزشمند و قابل قدر است، اما متأسفانه از تاریخ تطور علمی و عملی امر به معروف و نهی از منکر و سرگذشت آن در عینیت جامعه باتوجهبه نحلههای کلامی و مذاهب فقهی اسلامی موجود که هر کدام خود را منتسب به اسلام میداند، بحث نمیشود.
رهیافتی که از این نوع بحث حاصل میشود، عینیتبخشیدن امر به معروف در جامعه، بررسی تنگناها و چالشهای موجود و ارائه راهکارهای مناسب برای بهثمرنشستن اثرات آن است.
تقریرات پیشرو با استفاده از ارائه گزارش استاد گرانقدر از کتاب مایکل کوک که استقصاء و تتبع نویسنده را در رابطه با این مسئلۀ مهم میرساند، به محضر خوانندۀ محترم تقدیم میگردد که صد البته از لحاظ محتوایی و نگارش ادبی تمام و کمال نیست و این نقص به مقرر و عدم وقت کافی برمیگردد. انشاءالله که در آینده بتوانیم با راهنمایی استاد معظم این پروژه را به کمال برسانیم.
و من الله التوفیق و علیه التکلان
مؤسسه احیاء امر طاها
1398
این مورخ و اسلامشناس غربی در سال 1940 در انگلستان به دنیا آمد و در دانشگاه کمبریج به آموختن تاریخ انگلستان و اروپا پرداخت و علاوه بر زبانهای رسمی اروپایی و عربی، زبانهای فارسی و ترکی را نیز فرا گرفت. وی چند سالی در مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی لندن سرگرم تحقیق و تدریس تاریخ اسلام بود و در سال 1986 به قصد تدریس در دانشگاه پرینستون آمریکا، انگلستان را ترک کرد.
او مطابق گزارش خودش، در مورد امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه اسلام به مطالعۀ 1700 کتاب و مقاله پرداخته است که نشان از تتبع عمیق وی برای خلق این اثر علمی دارد
این روش نویسنده، روش خوبی است که از حادثه یا واقعهای که در جامعه اتفاق افتاده و مشکلی رخ داده است، با پیگیری و دنبالکردن و دلسرد نشدن به یک مطلب مهم دیگر دست مییابد که خودش نوعی از تحقیق و پژوهش را در سطح عالیتر به نمایش میگذارد.
نویسنده اگرچه گزارش نمیکند که این کار توسط یک تیم و بهصورت گروهی انجام شده یا تلاشی فردی بوده است، ولی در لابلای مدارک و مستندات، تشکرهایی وجود دارد
که نشان میدهد، افرادی زیاد در کشورهای مختلف، در کار جمعآوری اطلاعات و آثار و منابع به مؤلف، کمک شایانی کردهاند.(1)
اشاره: بعد از این در ارجاع به این کتاب، از نام آن خود داری و تنها به ذکر جلد و صفحه اکتفا میشود.
نکتۀ دیگر اینکه از منابع مالی و اسپانسر احتمالی این کار و کسانی که علاقهمند به تحقیق در این زمینه بودهاند و نویسنده را تشویق به این کار کردهاند و اهدافی که در این زمینه در پی آن بودهاند و ثمرهای که این قبیل پژوهشها برای پشتیبانان مالی آنها دارد، سخنی به میان نیامده است و از این جهت نیز کار با ابهام مواجه است.
مایکل کوک جرقۀ این کار و انگیزۀ شروع برای این تلاش علمی را با بیان یک گزارش خبری در جراید، به تصویر میکشد. شامگاه روز پنجشنبه 22 سپتامبر 1988 در ایستگاه قطار شهری شیکاگو در حضور جمعی از مردم، زنی مورد تجاوز قرار گرفت.(2)بهطوری که کارآگاه دیزی مارتین بیان کرده «چندین نفر به آن صحنه مینگریستند و زن از آنها کمک خواست، اما هیچکس به او پاسخی نداد». در روزنامههای آمریکایی، اصل ماجرا خیلی بازتاب داده نشده و گزارش آنها حاکی از نوعی سردرگمی مردم در برابر اینگونه حوادث بوده است که تعداد قابل توجهی از انسانها در آنجا بودند، اما بیتفاوت، در کناری ایستاده و فقط نگاه کردند.
نکتۀ شایان توجه در آن گزارش، این بود که هیچکس برای کمک به قربانی از جای خود حرکت نکرد، با وجود آنکه این تجاوز در ساعتهای پر رفت و آمد روز انجام شد، ولی فریادهای زن بیپاسخ ماند.
بهعقیدۀ مایکل، در این گزارش شالودۀ یک اجماع کلی اخلاقی وجود دارد؛ «ما احساس میکنیم بهنوعی وظیفه داریم علاوه بر آنکه خود باید به شایستگی رفتار کنیم، دیگران را نیز از ارتکاب کارهای ناشایست، نسبت به همنوعان خود بازداریم».
بهگفتۀ نویسنده، در زندگی روزمره، نامی برای این وظیفه نداریم، هنوز به تدوین کلی مواردی که باید آن را بهکاربریم و شرایطی که از انجام آن معافیم، نپرداختهایم. در قانون آمریکا و کشورهای دیگر به این مهم پرداخته نشده و نام و قوانینی برای آن نداریم.
اسلام برعکس، نام و تعالیمی ویژه برای چنین وظیفۀ اخلاقی گستردهای دارد که نام آن «امر به معروف و نهی از منکر» (همچون ترجمه تحتاللفظیاش) سفارش به کار نیک و بازداشتن از کار زشت، است.
ویژگی مثبت کتاب مایکل کوک این است که در ابتدای کتاب امر به معروف را نه بهعنوان یک وظیفۀ اسلامی، بلکه بهعنوان یک وظیفۀ اخلاقی و همگانی و ارزش جهانی بیان میکند. از این جهت، این کتاب پس از ترجمه به فارسی، کتابی تأثیرگذار بوده است و نسبت به کسانی که در تلاشاند، مسائل شرعی و اسلامی را کاربردیتر و عینیتر در جامعه وارد نمایند و فقه را حکومتی مشاهده و در عینیت جامعه ملاحظه کنند، به این قبیل افراد دید جدیدی ارائه میدهد. بهعلاوه، این کتاب تجربهای است که گویا میخواهد نشان دهد برخلاف قرائت رسمی از مکتب لیبرالیسم، در جامعه با آسیبهای اجتماعی چگونه برخورد داشته باشیم و از کنار آنها بیتفاوت عبور نکنیم. امروزه احساس میشود، اصالت فرد در لیبرالیسم غربی آنقدر دید مردم را عوض کرده است که گویا هیچگونه احساسی نسبت به کار ناشایست اخلاقی در میان جامعه وجود ندارد. درست است که حس جلوگیری از کارهای ناروا در درون همه انسانها وجود دارد، اما وقتی نگاه، نگاه فردگرایی و اومانیسم و لیبرالیستی شد، آن حس دیگر تحریک نمیشود. به قول معروف، در این حال باید کار کسرا را به کسرا و کار قیصر را به قیصر واگذار کرد. گویا نویسنده در این کتاب اعلام میکند، این قرائت رسمی از تمدن لیبرال غربی چندان خوشایند نیست و لازم است با
دید انتقادی به آسیبهای اجتماعی نگریسته شود و برای آنبهدنبال راه حل بود، اگرچه راه حل در سایر مکاتب و اندیشهها باشد؛ ازاینرو، آقای کوک معتقد است در اسلام این چنین نیست که انسان بتواند بیتفاوت باشد. انسان مسلمان در هر جایی هست، وظیفهای دارد. بنابراین، فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر میتواند کلید حلّ بسیاری از معضلات اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، حتی برای جوامع مدرن و پیشرفته محسوب شود.
روش گردآوری کتاب مایکل کوک، تجربه و روش موفّق و خوبی برای تحقیق و پژوهش است. نویسنده در پی یک اتفاق رخ داده در شیکاگو به دنبال سرمنشأ و ریشههای آن است و برای یافتن راه حلّ با یک رویکرد علمی، به نظریۀ اسلام در ارتباط با یک معضل اجتماعی دست یافته و به رویکرد علمی اسلام پرداخته است. آنچه گذشت نگاهی ایجابی و مثبت به شروع کار آقای مایکل کوک است؛ ولی گفتنی است: علیرغم شروع کتاب که شروعی جذّاب و بهعنوان نسخهای برای درمان آلام بشریّت قرن بیست و یکم تلقی میشود که میتواند آسیبهای اجتماعی زاییدۀ مدرنیته را در جامعه آمریکایی و غربی شناسایی کند و راه درمان ارائه دهد، درعین حال، هرچه خواننده بیشتر میخواند، متوجه میشود که چندان مسیر کتاب در مسیر داستان اولیه پیش نمیرود، بهویژه مباحث انتهایی کتاب از این جهت، با پایان غمآلود، خاتمه مییابد.
گزارش و ارزیابی فصل اول: زرگر مرو(1)
بر اساس فصلبندیی که کتاب امر به معروف مایکل کوک دارد، ابتدا مبانی امر به معروف و نهی از منکر در اسلام را از نگاه آیات و روایات بحث میکند و سپس به بررسی امر به معروف و نهی از منکر در فرقهها و نحلههای مختلف اسلامی میپردازد. بحث را از حنبلیان شروع نموده، سپس در مورد معتزلیان سخن میگوید و شیعیان زیدی و امامی را نیز تحت همین عنوان اعتزالی مورد بحث قرار میدهد، آنگاه سرنوشت امر به معروف و نهی از منکر را در مذاهب اسلامی دیگر بررسی میکند تا میرسد به دوران معاصر و تحوّلات جدید دوران تأثیرگذار غرب و در نهایت، پژوهش و بررسی خود را خاتمه میدهد.
برای شروع ابتدا به نقل دو قصه در مورد آمران به معروف و ناهیان از منکر میپردازد؛ یکی زرگر مرو و دیگری شخصی به نام زبیربنبکّار.(2)
زرگر مرو در زمان ابومسلم خراسانی زندگی میکرد. ابومسلم حاکمی است که نسخۀ امویان را درهم پیچید و به حکومت آنان پایان داد و بعد از فتح عراق در مرو باقی ماند. زرگر مرو در مقابل ابومسلم ایستاد و گفت: «من در راه خدا هیچکاری را شایستهتر از این نمیدانم که بر ضدّ تو جهاد کنم و چون توانایی جهاد با دست را با تو ندارم با زبان بر ضدّ تو
جهاد خواهم کرد؛ اما خداوند ناظر کار من است و برای رضایت او از تو نفرت دارم».(1)اما ابومسلم او را بهخاطر این کارش به قتل رساند.
آن طور که در گزارش آمده، مادر این زرگر کنیزی از قبیله همدان و پدرش هم ایرانی بوده است. نام زرگر، ابواسحاق ابراهیمبنمیمون است. از ویژگیهای بارز این شخص، دینداری و صداقت ذکر شده است. هنگامی که در عراق میزیسته، غذایی را که ابوحنیفه برایش میفرستاد تا درباره آن از او پرسش نمیکرد، با احتیاط تمام به آن لب نمیزد.
زرگر مرو این حدیث را شنیده بود که «بهترین جهاد در راه خدا، کلمۀ حقی است که در حضور سلطانی ستمگر گفته شود و برای آن به قتل برسد»(2)و در گفتوگویش با ابوحنیفه مطرح میکند که چرا قیام نمیکنید؛ اما ابوحنیفه با تعلل و عذر از عدم توانایی در هماهنگی و همسویی با او، از این وظیفه اجتناب میورزد. ابوحنیفه عملگرای سیاسی نبود و روش احتیاطآمیز داشت.
اما قصۀ دوم، سرنوشت زبیربنبکّار (متوفای 256) است که در زمان مأمون خلیفه عباسی میزیست.
خلیفه، عازم یکی از سفرهای جنگی ضدّ کفار (احتمالاً آناتولی) بود و بهتنهایی با یکی از امیرانش پیاده میرفت که ناگاه مردی کفن پوشیده و حنوط کرده در مقابلش ظاهر شد و رو به مأمون کرد، ولی بر وی سلام نکرد و خلیفه را متهم کرد که جنگجویان را از سه جهت به تباهی کشانده است؛ نخست فروش شراب را در اردوگاهها جایز شمرده است؛ دوم، او مسئول حضور بیپردۀ کنیزکان سر برهنه در عماریها است؛ سوم، او نهی از منکر را ممنوع کرده است.
مأمون به این آخرین اتهام، بیدرنگ جواب داد و گفت ممنوعیت او فقط در مورد کسانی است که امر به معروف را تبدیل به منکر کردهاند؛ اما برعکس، کسانی را که میدانند چه میکنند (الذی یأمر بالمعروف بالمعرفة) نه تنها منع نمیکند که تشویق به انجام آن هممیکند.(3)لکن در مورد وجود شراب حرف ابنبکّار دروغ از آب درآمد و اما در رابطه با وجود کنیزکان، جواب داد که این کار را کردم تا دشمن گمان نبرد که افراد ارزشمندی
همچون خواهران و مادران خود را در جنگ آوردهاند، بلکه به دشمن بفهماند که اینان کنیزکانی بیش در سپاه نیستند.
مأمون که آدم زیرکی بود، از او پرسید: اگر او زوج جوانی را ببیند که در این گردنۀ کوه، عاشقانه با هم سخن میگویند، چه میکند؟ وی جواب داد که به زندان میفرستیم و تحقیق میکنیم تا روشن شود که آیا این دو زن و شوهرند یانه؟ مأمون گفت: اگر بگوید: که اهل اَسپيجاب (شهری در ماوراءالنهر)(1)است، چه میکنید؟ زبیربنبکّار یک راست میگوید: فرستادهای را میفرستم تا تحقیق و نتیجه را گزارش کند. مأمون پرسید: اگر در مسیر فرستاده از دنیا رفت و یا پیش از رسیدن فرستاده، یکی از این دو زن و مرد از دنیا رفت، چه کار باید کرد؟ آیا صلاح است که مدتهای طولانی را در زندان سپری کنند؟
خلیفه نتیجه گرفت که او با مردمی سروکار دارد که با سوء تعبیر از حدیث «بهترین جهاد در راه خدا، کلمۀ حقی است که در حضور سلطانی ستمگر گفته شود»، خود را فریفتهاند.
بحث فهم متون دینی و فقه الحدیث از مباحث مهم بوده و نیازمند اجتهاد و دقت نظر است و اگرنه، هر فرد عوام و بیسوادی ولو با انگیزۀ درست، بر اثر سوء برداشت به اشتباه میافتد و این موضوع مشترک در هر دو قصّهای است که مایکل کوک نقل میکند. هر دو نمونه از مواردی است که یک فرد عامی و ظاهرگرا به اقدام نهی از منکر پرداخته است. ازسویدیگر، چنانچه در حکایت زبیربنبکّار نیز منعکس شده، مشکل ظاهرگرایی و جمود و تحجّر است و امروزه همین مشکل بهعنوان یک درد دامنگیر جهان اسلام شده است، مثل کارهایی که امروزهگروههای تکفیری و ارهابی انجام میدهند و با خشونت و تندی و بدون تحقیق و با سختگیری تمام میخواهند، نهی از منکر را انجام دهند.
البته مأمون خلیفه عباسی هم که در زیرکی و شیطنت ضربالمثل است، وقتی دریافت که رقیب او، مرتکب نادانی و حماقت شده است، نگاهی تحقیرآمیز به او افکند و حتی از تازیانهزدن او چشم پوشید و به این بسنده کرد. البته این سخن بدین معنا نیست که خلیفه از
1) . اسپیجاب ظاهراً نقطه دوردست و از دولت و حکومت به دور بوده است.
جرائم خویش تطهیر شود، بلکه بدین معنا است که مقابله با فساد و عصیان و ظلم دستگاه خلیفه، نیازمند انسانهایی فهیم و حکیم و دارای بصیرت کافی نسبت به اسلام است.
خلاصه آنکه اصل امر به معروف و نهی از منکر از مسلّمات اسلامی است و کسی آن را انکار نمیکند، بلکه بهعنوان اصل اخلاقی مورد اجماع جمیع عقلای عالم تلقی میشود؛ اما تعیین حدود و ثغور آن کار سادهای نیست و باید بررسی فقیهانه و مجتهدانه شود و کسی هم که در مقام انجام این فریضه برمیآید، پیش از هر چیز باید بر این حدود و ثغور فقهی اشراف تام داشته باشد، وگرنه چه بسا به جای امر به معروف، نهی از معروف یا امر به منکر کند یا خود مرتکب منکر و تارک واجب گردد.
باتوجهبه آنچه گفته شد، در این فصل اوّلاً پس از بیان قصّه، مناسب بود نویسندۀ محترم به این بخش از بحث هم بپردازد تا روشن گردد فریضهای نهی از منکر، فریضۀ سهل و ممتنع است؛ ازاینرو، نه به بهانۀ حسّاسیت لازم در بهکاربردن آن، میتوان خائف شد و از انجام آن سرباز زد و ازسویدیگر، نمیتوان متهورانه، بیاحتیاط و بدون حزم، سر را زیر انداخت و فوراً به اقدام نسبت به آن مبادرت ورزید. این کار نیاز به خرد و درایت و از همه مهمتر، نیاز به دانش کافی دارد و نمیتوان به افراد عوام، ناپخته، خشن و ظاهرگرا چنین امر مهمی را واگذار کرد؛ ثانیاً رمز اینکه آقای کوک این دو قصه را در طلیعۀ بحث نهی از منکر برگزیده است، جای پرسش دارد و ابهامانگیز است. دو نمونهای که سؤالبرانگیز است و پرسشهایی را متوجه ناهی از منکر میکند و چه بسا تأثیر منفی برای مخاطب خواهد داشت، درحالیکه چه بسیار نمونههای ارزشمند و تأثیرگذار در تاریخ اسلام وجود دارد که از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تا عالمان و فرهیختگان جامعه اسلامی به انجام نهی از منکر پرداختهاند و اسوه و الگویی جاودانه پدید آوردهاند؛ آنجا که صحابی فداکار ابوذر غفاری، معاویه را نهی از منکر میکند و او را به رعایتعدالت و احکام اسلامی فرامیخواند(1)و نشان میدهدکه امر به معروف و نهی از منکر مهمترین عوامل نقد قدرت و نظام سیاسی و هدایت آن به سمت صراط مستقیم است و دهها جریان و حادثهای که میتوان درباره آنها، آثار ارزشمندی تدوین نمود.
1) . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص417.
گزارش و ارزیابی فصل دوم: قرآن و تفسیر قرآن(1)
در آیات قرآن کلیات و اشاراتی در رابطه با امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد اما آیات قرآنی اجمال دارد. مثل آیه 104 سوره آل عمران: )وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنْكَرِ وَأُوْلَئِكَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ( و هفت آیه دیگر. امر به معروف و نهی از منكر ريشه در قرآن دارد، اما براساس اين مطالب قرآنی، درباره ويژگیهای واقعی اين وظيفه چه میتوان گفت؟ چه كسی آن را ايفا میكند؟ مخاطب آن كيست؟ مضمون آن درباره چيست؟ آیا همه وظیفه دارند یا تنها عالمان وظیفه دارند یا وظیفه مربوط به حکومت میشود؟ و دهها سؤال دیگر که همگی بیپاسخ میماند. مفسران نیز مایلاند عقیده و مذهب خود را درباره امر به معروف و نهی از منکر در تفسیر قرآن بیان کنند نه آنچه که خود قرآن از آن سخن میگوید.
1) . ج1، ص48 – 77.
ازآنجاکه در مباحث کتاب مایکل کوک، نسبت میان قرآن و سنت در منابع اسلامی حل نشده است و چه بسا در این زمینه، آقای مایکل کوک چون یک مورّخ است و اشراف علمی بر این مباحث تخصّصی ندارد، نکات مذکور در بالا را مطرح میکند و الّا از مسلّمات مبانی اجتهاد اسلامی آن است که قرآن در بسیاری از احکام مثل نماز، روزه، زکات، حج و غیره، اصول کلی را مطرح میکند و متکفل اساس تشریع است و اما وظیفه شرح و تفسیر و بیان جزئیات موکول
به سنّت است. بنابراین، شعار «حسبنا کتاب اللّه» را که در صدر اسلام پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شعار عدهای بود و مایکل کوک هم گویا ناخواسته بر آن گرایش یافته، نمیتوان پذیرفت. کتاب و سنت باید در کنار هم باشند تا حکم روشن شود. به بیان دیگر، در قالب یک تشبیه بسیار ناقص، آیات قرآنی، حکم موادّ قانون اساسی را دارد که به کلّیات اساسی احکام صادره اشاره میکند و همان حکم کلی در سنّت و سیره و گفتار و کردار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) به تفصیل شرح داده میشود و شرایط، ارکان، واجبات، مقدّمات و قلمرو آنها بیان میشود. مراجعه به آیات قرآنی مربوط به نماز، روزه، حج و سائر فرائض و احکام، بیانگر این نکته اساسی است. قرآن هرگز از تعداد رکعات نماز و کیفیت اقامه نماز سخن نمیگوید یا به تعداد اشواط طواف بیتالله اشاره نمیکند. این نکته مهم از سوی جناب مایکل کوک مورد غفلت قرار گرفته است. این روایات و سنّت است که به شرایط امر معروف و مخاطب و مراتب و کیفیت آن میپردازند؛ البته سنت هم به آن معنای وسیعی است که در حدیث ثقلین آمده است: «إنّی تارِکٌ فیکُمُ الثّقلَیْنِ کتابَ اللهِ وَ عِترَتی؛ وَ لَنْیَفْتَرِقا حَتّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوضَ»؛(1)یعنی قول، فعل و تقریر چهارده معصوم(علیهم السلام) نه فقط پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) . طبق این بیان، در پرتو سنت و روایات مروی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و عترت
1) . ر.ک: علامه عبدالحسین امینی، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، ج3، ص118؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج1، ص187، ح 948.
طاهره(علیهم السلام)، تمامی پرسشهای بالا که کوک در مورد فریضه امر به معروف و نهی از منکر مطرح کرده، پاسخ خود را مییابد.
آخرین نکته آنکه هدف از تشریع احکام در اسلام، از جمله امر به معروف و نهی از منکر، همان به جریان افتادن شریعت و فقه حکومتی است که حکم وارد زندگی روزانه شود و این جز در پرتو کتاب و سنت ممکن نیست.
از جهت تفسیر قرآن، به نظر نویسنده اگرچه قرآن کریم در چندین آیه از امر به معروف و نهی از منکر سخن گفته است و جدای از نامبردن، درباره این فریضه از مطالب اندکی سخن به میانمیآورد؛ لکن درباره اینکه این وظیفه واجب کفایی و بر عهده تمامی مردم است یا فقط بر عهده عدهای از مردم یا فقط عالمان یا اصحاب پیامبران و یا مجاهدان است، نظر مفسران متفاوت است. آیا دعوت به توحید و دوری از شرک را هم شامل میشود؟ آیا تمامی اوامر خداوند به پیامبرش را شامل میشود؟ معنای معروف چیست؟ آیا منظور از آن، کار حسن از نظر عقل است یا شرع یا عرف؟ معنای )لايَتَنَاهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ((1)که در قرآن آمده، چیست؟ آیا آیه )عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ((2)به نوعی این وظیفه را محدود نمیکند؟ در پاسخ این پرسشها نظر مفسران متفاوت است و از خود آیات هم به دست نمیآید. به نظر آنها این وظیفۀ مؤمنان نسبت به یکدیگر است نه وظیفۀ امت برای تمامی جهانیان؛ مربوط به کارهای ناشایست است نه باورهای کلی و مبهم اخلاقی؛ اما بههرحال، این وظیفه را بهطور عینی وارد زندگی روزانه میکنند.
به عقیدۀ مایکل کوک، برداشت مفسّران از کتاب و سنت به درک مفهومی از نهی از منکر منتهی میگردد که بهطور مستقیم از خود آیات درک نمیشود. استنباط آنان از این وظیفه این است که اوّلاً
مؤمنان باید نسبت به یکدیگر آن را انجام دهند، نه امت اسلامی نسبت به کل جهان؛ ثانیاً دامنۀ آن را در وهله اول پاسخ به کارهای ناشایست میدانند نه باورهای کلی و مبهم اخلاقی.
در بُعد تفسیر قرآن، یادآوری این نکته لازم است که اگر روایات تفسیرگر قرآن در جوامع روایی وجود داشتند، پس از اعتبارسنجی سند و تبیین دلالت آنها، معتبر و حجتاند و میتوانند حدود و ثغور آیات قرآن را مشخص کنند؛ ولی در تفسیر وقتی نوبت به آرای مفسّران میرسد، درصورتیکه مفسّر از جهت امانت و اعتبار علمی، مورد تأیید بود و صاحبنظران او را بهعنوان صاحب نظر و رأی و دارای اجتهاد در تفسیر شناختند، در این صورت، رأی او در کنار سایرآرا،در حدّ یک نظر معتبر خواهد بود و الّا اگر معیارهای لازم را برای اعتبار نداشت، بهطور کلی رأی مفسّر هیچ ارزش و حجیّتی نخواهد داشت. در مواردی هم که رأی مفسّر بهعنوان یک رأی اجتهادی به تأیید برسد، این آرا بر اساس معیارهایی که در مباحث اجتهاد و شیوۀ استنباط در منابع اسلامی بهویژه فقه و اصول بیان گردیده است، مورد سنجش اهل رأی و نظر قرار میگیرد و مردود یا مقبول اعلام میشود و یا مورد تعدیل و تحدید دیگر واقع میشود؛ بنابراین، در این قسمت از فصل دوم چون مباحث مایکل کوک خام و ناپخته است و چندان با نهج اجتهاد و مکانیسم آن تطابق ندارد و کتاب نتوانسته است میان امور یادشده، تفکیک کرده، جایگاه مباحث را بهخوبی نشان دهد.
گزارش و ارزیابی فصل سوم: حدیث(1)
در فصل سوم مایکل کوک به سراغ روایات رفته است. وی نخست سه مرحلهایبودن امر به معروف و نهی از منکر را از روایات اینگونه استخراج میکند.
یک) امر به معروف و نهی از منکر «یدی»؛ یعنی برخورد فیزیکی و بازداشتن شخص از کارهای زشت و ناپسند (أن یغیّره بیده).
دو) امر به معروف و نهی از منکر «لسانی»؛ یعنی شخص با زبان خود اظهار انزجار و تنفر خود را اعلام و موضعش را مشخص ک (بلسانه).
سه) امر به معروف و نهی از منکر «قلبی»؛ یعنی اگر کسی توانایی و شرایط دو مرحله قبل را نداشت، حداقل در قلب خودش ناراحت و اعلام انزجار و تنفر داشته باشد (بقلبه).
وی سپس به روایاتی -به تعبیر او روایاتی با نگرش مثبت- اشاره میکند که اهمیت و جایگاه امر به معروف و نهی از منکر را نشان میدهد و به تشویق انجام و تهدید ترک آن میپردازد، مثلاً نزول برخی حوادث ناگوار بهخاطر ترک امر به معروف و نهی از منکر یا کسی که امر به معروف کند خلیفةالله در زمین است و کسی که از انجام آن خودداری ورزد،
1) . ج1، ص78 – 99.
مردهای در میان زندگان است و یا روایاتی که برترین و بهترین جهاد را اظهار کلمۀ حق در برابر سلطان جائر میداند.مایکل کوک در ادامه به روایاتی اشاره دارد که به زعم ایشان نسبت به امر معروف و نهی از منکر نگرشی منفی دارد. احادیثی که اندکی این وظیفه را کم اهمیت جلوه میدهد و روایاتی که اشاره به دوران آخرالزمان دارد و میگوید: زمانی فرا خواهد رسید که امر به معروف و نهی از منکر یک عمل غیر واقعی و دارای قبح باشد. در آن ایام، زمان مناسبی برای انجام این وظیفه نخواهد بود و حتی روایاتی که گویا اشاره دارد: این وظیفه نسخ شده است و مثلاً از سال 200 هجری مردم از نهی از منکر دست برمیدارند و یا در حدیث کوتاهی نهی از منکر موجب هلاکت نیست و احادیثی که نگرش شجاعت را کمرنگ میکند و بالاخره احادیثی که پُر از قید و شرطهایی درباره این وظیفه است.
نویسنده در خاتمه فصل با یک تقسیمبندی به لحاظ جغرافیایی، روایات مربوط به امر به معروف و نهی از منکر را به دو شهر مهم و مراکز اسلامی آن روز منتسب میکند و مینویسد: بیشترین روایات سرزمین کوفه نگرش مثبت دارد؛ امّا روایاتی که مربوط به سرزمین شام میشود، نگرش منفی دارد و در نزد شامیان امر به معروف و نهی از منکر اهمیت چندانی نداشته و زیاد به آن پرداخته نشده است. به زعم نویسنده، چنین اختلافی بین نقش محدثان کوفی و شامی را باید واکنش وضع جغرافیایی سیاسی دوران امویان دانست و بهطور تلویحی نشان دهندۀ جنبۀ سیاسی مطلب به حساب آورد.
به نظر مؤلّف ویژگی دیگر احادیث ماهیت آنهاست که نه مانند آیات قرآنی مبهم و کلی از این وظیفه سخن میگویند و نه مقررات مفصّل و دقیقی برای آن وضع میکنند؛ بیشتر یا به امر به معروف تشویق میکنند و یا مردم را از انجام منکر برحذر میدارند. به نظر مایکل آخرین نکتهای که باید بر آن تأکید شود، این است که درست همانند متن تفسیری قرآن، اجماع عالمانۀ احادیث متأخر این است که سخن از نهی از منکر را پایهریزی میکند، هرچند طرز بیان خود احادیث چنین مطلبی را روشن نمیکند.
در مورد مطالب بازگو شده در فصل سوم از بخش اول توسط جناب مایکل کوک باید گفت:اولاً بسیاری از عبارتهای متن کتاب مثل همین عبارت پایانی که نقل شد، ابهام دارد و معلوم نیست که ابهام از خود متن است یا از ترجمه.
ثانیاً تقسیم احادیث با نگرش مثبت و احادیث با نگرش منفی چندان دقیق و روشن نیست. از نظر نویسنده، احادیث با نگرش مثبت شامل روایاتیاند که به انجام این وظیفه ترغیب میکنند و در مقابل، احادیث با نگرش منفی احادیثیاند که این وظیفه را کم اهمیت جلوه میدهند و این احادیث اگرچه کمتر است ولی اهمیت بیشتری دارند؛ درحالیکه چنین تقسیمی بر اساس باورهای مسلمانان از ریشه خطا است، چون معنا ندارد که فریضه و تکلیفی در میان باشد و روایات تشویق نکنند و یا آن را کم اهمیت جلوه دهند. چگونه کم اهمیت است ولی فریضه است؟ چنین تقسیمی از ریشه خطا است؛ بله آنچه در میان است آنکه بعضی از روایات تشویق میکنند و بعضی هم مردم را از خطر ترک آن در آخرالزمان بیم میدهند که خود این هم تشویق است. گروهی از روایات هم به شرایط، حدود، ثغور، قلمرو و احکام این فریضه میپردازند، ولی اینها را نمیتوان دارای نگرش منفی برشمرد؛ بهعبارتدیگر، فریضهبودن با نگرش منفی دانستن در حقیقت تناقضنما و پارادکس است.
ثالثاً حدیث از جهت اعتبار و سندیّت، با قرآن تفاوت فراوانی دارد؛ درحالیکه قرآن از جهت سند دارای اعتبار قطعی و صددرصد است، ولی احادیث، بهویژه احادیث سنّیان که 150 سال پس از رحلت نبی مکرّم (صلی الله علیه و آله و سلم) به نگارش درآمده است، از جهت اعتبار متفاوتاند.(1)برخی از آنها ضعیف و کاملاً جعلی و بیاعتبارند، برخی دارای اعتباری ضعیف و برخی هم دارای حجیت و اعتبارند و این بر عهدۀ حدیثشناسان است که صحیح را از سقیم و سره را از ناسره تشخیص دهند. اما مع الأسف مایکل کوک تمامی روایات را با
1) . ر.ک: مؤلف، الاجتهاد عند المذاهب الاسلامیة، ص63-65.
یک چوب رانده و با یک میزان به گزارش آنها میپردازد، بدون اینکه معتبر را از غیر آن جدا کند و طبیعی است که این کار چه خطای فاحشی است و چقدر خوانندۀ بیخبر را به گمراهی و ضلالت میکشاند. اگر روایتی مخالف قرآن بود، آن را باید به دیوار زد ولی مایکل به این حقیقت بیتوجه است.رابعاً نویسنده چون نسبت به رابطه سنت و قرآن کریم و نیز درباره نقش حدیث معتبر و مورد وثوق، آشنایی ندارد، با احادیث اینگونه برخورد میکند و آنها را گویا در عرض یا در مقابل قرآن قرار میدهد و حتی برای آنها منطقۀ جغرافیایی شام و عراق تعیین میکند، درحالیکه بر اساس تصریح قرآن کریم، وظیفه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تبیین قرآن است )وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ((1)و از نقشهای آن حضرت در جامعه تعلیم کتاب است )هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ((2)و مسلمانان موظفاند به کلام وحیانی رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) گوش دهند: )وَمَا آتَاكُمْ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا(.(3)درنتیجه، وقتی قرآن از حکمی مثل امر به معروف و نهی از منکر سخن میگوید، وظیفه شرح و تفسیر آن بر عهده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. اوست که به بیان شرایط و مراتب و قلمرو و احکام آن میپردازد، چنانچه تفاصیل احکام نماز و روزه و حج را پس از اجمال قرآن، سنت بیان میکند.
خامساً مایکل کوک چنانچه از فصول پایانی کتاب او آشکار است، با آنکه به حسب ظاهر نسبت به آرای شیعیان امامیه در مورد امر به معروف و نهی از منکر اهتمامی ویژه دارد، ولی با این اهتمام، تعجب است که چگونه در فصل سوم که به بحث حدیث اختصاص دارد، نسبت به بیان روایات و نقل احادیث بسیار فراوان و گسترده و متنوع امامیه، غفلت صورتپذیرفته است؛ درحالیکه تنها بهعنوان یک نمونه مرحوم شیخ حرّ عاملی2 در
موسوعه گرانسنگ و شریف وسائل الشیعه یک کتاب از موسوعه بزرگ خود را در مورد روایات امر به معروف و نهی از منکر تنظیم کرده و در طی آن در دو دسته از ابواب، روایات عترت طاهره(علیهم السلام) را طبقهبندی کرده است؛ دسته اول ابوابی به نام «ابواب الامر والنهی و مایناسبهما» و دسته دوم ابوابی به نام «ابواب فعل المعروف» است.در اینجا برای روشنشدن جایگاه فریضه امر به معروف در حدیث شیعه هم از جهت اهمیت و ماهیت و هم از جهت قلمرو، شرایط و احکام، لازم است به اجمالی از کمیّت حدیث شیعه دراینباره اشاره شود:
یک) ابواب الامر والنهی ما یناسبهما
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
نگاهی گذرا به عناوین ابواب وسائل الشیعه که در مجموع 80 باب میشود (40 باب در بخش یک و 39 باب در بخش دو)، نشانگر نگاه عمیق و همه جانبۀ حدیث امامیّه به این فریضه الهی است که انتظار میرفت در کتاب مایکل به آن پرداخته میشد.
آنچه گذشت، تنها گزارش اجمالی از روایات امر به معروف و نهی از منکر در کتاب وسائل الشیعه است که در مجموع در ابواب «الامر و النهی» 419 حدیث و در ابواب «فعل المعروف» 157 حدیث روایت میکند تا چه رسد به دیگر منابع روایی امامیّه.
گفتنی است مایکل کوک در فصل مربوط به امامیه (فصل 11) از جلد اول کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی از صفحه 411 تا 426 به حدیث امامیه پرداخته است که در آنجا نیز چنانچه اشاره خواهد شد، حقّ مطلب ادا نشده است.
گزارش و ارزیابی فصل چهارم: کتابهای سیره (شرح احوال) مسلمانان صدر اسلام(1)
مایکل کوک بعد از بحث و بررسی آیات قرآن کریم و روایات، در فصل چهارم به جنبه تاریخی امر به معروف و نهی از منکر، در سیره مسلمانان میپردازد و این نکته را مورد توجه قرار میدهد که آیا در صدر اسلام امر به معروف و نهی از منکر وجود داشته یا نه؟ و اگر وجود داشته چگونه بوده است؟
مایکل میگوید: در مورد اوضاع و احوال آمران به معروف و ناهیان از منکر کتابی مستقل نوشته نشده است. اگر چنین کاری صورت میگرفت، کار خیلی آسان و ساده بود، ولی ما ناچاریم از لابلای وقایع و حوادث گذشته و شرح احوال آنان که خیلیهایش مبهم و یا تکراری است به مسئله بپردازیم.
او پیشینۀ نهی از منکر را به زمانی پیش از اسلام میرساند و میگوید که در قرآن کریم به ضمیمه برداشت مفسران، این مسئله آمده است، مثل آیه 114 سوره آل عمران در مورد امر به
1) . ج1، ص100 – 156.
معروف و نهی از منکر گروهی از اهل کتاب و آیه 79 سوره مائده که بنیاسرائیلیانی(1)را سرزنش میکند که از کار زشت نهی نمیکردند. همچنین در آیاتی از قرآن به حضرت لقمان(علیه السلام) (لقمان:17) و حضرت نوح(علیه السلام) اشاره دارد. قرآن کریم پیامبر گرامی اسلام را جزو اولین کسانی میداند که امر به معروف و نهی از منکر میکرده است (اعراف: 157). در مجموع، حدود شصت نفر از صحابه و تابعین دراینباره چیزی گفته یا کاری کردهاند.
مایکل در پاسخ این سؤال که آیا همه مسلمانها قائل به امر به معروف و نهی از منکر هستند یا نه؟ چنین جواب میدهد که همه فرقههای اسلامی و مسلمانان نسبت به آن یکسان نیستند و یادآوری میکند که در بین برخی از نحلهها و فرقهها مانند حشویه کسانی قائل به وجوب امر به معروف و نهی از منکر نبودهاند؛ بنابراین، وقتی سخن از وجوب این وظیفه به زبان میآوریم این وجوب یکسان نیست و هرکدام شرایط ویژهای دارند، چون ماهیت امر به معروف و نهی از منکر با سایر تکالیف قابل مقایسه نیست و نیازمند شجاعت، مهارت و جسارت و قضاوت است.
درباره این سخنان نویسنده باید گفت:
الف) حشویه بر فرقهای سنّیان گفته میشود که به هر خبری هرچند متناقض عمل میکردند و به ظواهر قرآن هرچند مخالف با دلیل قطعی، تمسک میجستند. در بُعد اعتقادی به جبر و جسمیّت و شباهت خداوند به خلقش، باور داشتند.(2)با این توضیح از حشویه آشکار میگردد که این گروه از گروههای بدنام و حتی بدعتگذار در میان مسلمانان شمرده شدهاند و حتی به نظر برخی فقیهان، محکوم به کفر نیز بودهاند؛ ازاینرو، ذکر نام آنها در ردیف سایر فرقهها و مذاهب چندان مطابق معیارهای پژوهشی و علمی نیست.
1) . در ترجمه کتاب مایکل به جای بنیاسرائیل، اسرائیلیان ذکر شده که نیازمند تأمّل است.
2) . ر.ک: فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت(علیهم السلام)، ج3، ص306؛ «الحشویة بسکون الشین و فتحها و هم قوم تمسکّوا بالظواهر فذهبوا الی التجسم و غیره و هم من الفرق الضالّة. قال السبکی فی شرح اصول ابن الحاجب: الحشویة طائفة ضلّوا عن سبیل الله یجرون آیات الله علی ظاهرها و یعتقدون انه المراد» (تهانوی، موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج1، ص678).
ب) اینکه مایکل کوک در ابتدای فصل اشاره میکند و معتقد است که باید به سرگذشت تاریخی آمران به معروف و ناهیان از منکر پرداخته شود و باعث تأسف مایکل شده است کهکتاب مستقلی در شرح حال آنان نگاشته نشده است، حرفی حق و صواب است، اما این کار اولاً نیاز به تتبع بسیار دقیق و به دور از تعصبات مذهبی و نژادی دارد، بهویژه آنکه بسیاری از کارها و حوادث و اقدامات از جهت ماهیتی مصداق امر به معروف و نهی از منکر و اقدام علیه منکر و تلاش برای انجام معروف است، اگرچه اسم آن به میان نیامده باشد مثل اعتراضات منجر به قتل خلیفه سوم.
ثانیاً هرچند در پایان فصل چهارم نویسنده تذکر داده است که آنچه از سیره و تاریخ نقل کرده است از جهت طبقه اجتماعی و تعلق به نظام عقیدتی خاص روشن نیست. در فصول بعدی و در سرگذشت حنبلیان و عقیده معتزلیان، هدف مایکل آن است که این نقص را جبران کند.
اما این سخن چندان دقیق نیست، دستکم نسبت به چهرههایی که از جهت مذهبی و طبقه اجتماعی، جزء چهرههای مشهور و شاخص بودهاند، میتوان هم طبقه اجتماعی و هم نظام فکری آنان را تعیین کرد. چهرههایی مثل رؤسای مذاهب همچون سفیان ثوری، حسن بصری، اوزاعی و غیره و یا کسانی که از صحابه یا از خلفاء بودهاند مثل ابوذر غفاری و عمربنخطاب و غیرهم.
ثالثاً آنچه جای تعجب و شگفتی دارد و گویا از چشم مایکل نادیده مانده است، با آنکه نمونهای عظیم و بسیار چشمگیر از امر به معروف در تاریخ صدر اسلام است و نمیتوان آن را نادیده گرفت و امکان ندارد کسی که آشنایی، هرچند اندک با حوادث سدۀ اول اسلام دارد، آن را نبیند، مسئله قیام کربلا و اهداف آن است که در کلمات حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) منعکس شده است: «أرید آن آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدّی و ابیعلی بن ابیطالب(علیه السلام) ».(1)چگونه مایکل در چنین کتاب مهمی درباره امر به معروف و
1) . ابناعثم، الفتوح، ج5، ص34؛ خوارزمی، مقتل الحسین(علیه السلام) ، ج1، ص188؛ علامه عسکری، معالم المدرستین، ج3، ص61؛ ابنشهر آشوب، المناقب، ج4، ص89؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج44، ص349.
نهی از منکر، در فصل چهارم خود که به سیره مسلمانان صدر اسلام میپردازد، قیام خونین امام حسین(علیه السلام) و شهادت دهها نفر از بزرگان اسلام از اهلبیت(علیهم السلام) و صحابه را از قلم میاندازد، با اینکه از نگاهتمامی مسلمانان و مذاهب حتی محققان و پژوهشگران، نسبت آن حضرت و یارانش با پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) روشن است و قیامی ایشان در جهت فریضه امر به معروف و نهی از منکر بوده است. مناسب بود حداقل چند صفحهای در مورد آن حادثه در این فصل که بحث سیره و شرح احوال مسلمانان صدر اسلام است، نوشته شود، درحالیکه حتی اشارهای هم به آن نشده و مورد غفلت صددرصد قرار گرفته است و موجب آسیب جدّی به این پژوهش مایکل کوک گشته است.
همچنین حوادث مربوط به اعتراضات به نحوۀ زمامداری خلیفه سوم و بعد کشته شدن خلیفه و جنگهای امیرالمؤمنین(علیه السلام) با قاسطین و ناکثین و مارقین و شهادت امثال حجربنعدی و میثم تمّار بعد از شهادت حضرت امام علی(علیه السلام) و قیام توابین و قیام مختار بعد از حادثه عاشورا، تمامی این امور از حوادث مهم و مرتبط با امر به معروف و نهی از منکر به شمار میروند و در موضوع نحوۀ رویارویی با حکومت در صدر اسلام گنجانده میشوند، ولی به چشم و قلم نویسنده نیامده است.
مایکل به دو دسته از آمران به معروف و ناهیان از منکر در قبال حکومت، اشاره میکند. یک نگاه افراطی و عملگرا و شورشی که معتقد است به هر نحو باید جلوی ظلم و استبداد حکومت گرفته شود و لوبلغ مابلغ، حتی ممکن است ضد حکومت ظلم، قیام مسلحانه شود و خون یک انسان ریخته و در این مسیر شهید گردد، مثل زرگر مرو و حسنبن صالحبن حیّ و عبداللهبن فرّوخ و احمدبن نصر خزاعی. نگاه دوم نگاه تفریطی به مسئله است، در این نگاه تا امکان دارد باید با حکومت سازش و همکاری صورت گیرد و باید توجیهگر
اعمال حاکمان بود. نگاه «الحق لمن غلب» را از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کسانی مانند حذیفةبن یمان و عبداللهبن عمر دارند. به نظر آنان اگر امر به معروف دچار خفت مؤمن شود یا درمقابل، دچار عُجب گردد، لازم نیست که امر به معروف و نهی از منکر شود.اما کسانی که برخلاف نظریه تفریطی، در قبال حاکم، آمر به معروف و ناهی از منکر بودند، چهرههایی مانند ابوذر غفاری، محمدبن عجلان مدنی، انسبن مالک و عجلان و... و برخی چهرههای جدیدتر مانند اوزاعی و سفیان ثوری و حسن بصری را میتوان نام برد که در تاریخ به نام آمران به معروف و ناهیان از منکر ثبت شدهاند.
در مجموع، نویسنده این دو رویکرد را در برابر حکومتها برجسته کرده است.
در بحث رویارویی و مواجهه مسلمانان با حکومت، نمیتوان مواجهه با فساد، معاصی و بیعدالتی حکومتها را به دو دیدگاه افراطی و تفریطی، آنچنانکه مایکل کوک انجام داده، حمل کرد، بهگونهای که گویا با گرایش نویسنده از دید اعتدالی، هر دو خطا هستند؛ درحالیکه واقعیت آن است که ریشه این اختلاف مربوط به خود نهی از منکر نیست، بلکه این اختلاف ریشه در یک مسئله اصولی دیگر به نام امامت و زعامت سیاسی جامعه اسلامی دارد. در تفسیر از مسئله حاکمیت در درون جامعه اسلامی و چگونگی مواجهه با انحرافات و گناهان و ستمورزی حاکمان، از صدر اسلام دو نگاه شکل گرفته بود؛ یک نگاه نظر مکتب و مدرسه صحابه بود که معتقد به مشروعیت ولو با قهر و غلبه بود و لذا اقدام علیه نظام سیاسی را مشروع نمیشمرد. نگاه دوم عقیده مکتب و مدرسه اهلبیت(علیهم السلام) بود که قائل به مشروعیت نظام سیاسی از غیرطریق خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام)، نبود. پیروان این مکتب هم در مواردی که شرایط برای اقدام عملی علیه حاکم مناسب نبود، اقدام انقلابی را تجویز نمیشمرد، اگرچه قائل به امر به معروف و نهی از منکر بود. بر اساس مبانی فکری این مدرسه و مکتب، در شرایط تقیه با رعایت اولویتبندی و بررسی اهم و مهم مسائل،
بهخاطر ضرورت و لزوم تقیّه، در مواردی که مسئلۀ اهم در میان نبود، از امر به معروف صرف نظر میشد.(1)
بنابراین، اختلاف در مورد چگونگی مواجهه و رویارویی با حکومت ناشی از نظریه آنها در مورد امامت و مشروعیت حکومت بوده است و برایناساس، اقدام علیه نظام سیاسی از طرفدو مدرسه و دو مکتب روا و ناروا شمرده شده است. مناسب بود مایکل کوک به جای بیان دو گونه مواجهه، به ریشه فکری دو دیدگاه بپردازد؛ چون آن ریشه است که در نحوۀ انجام امر به معروف و نهی از منکر نسبت به حاکمان تأثیر دارد.
مایکل در عنوان دیگری از فصل چهارم تحت عنوان رویارویی با جامعه، مصادیقی از امر به معروف و نهی از منکر را یادآور میشود که بیشتر مورد توجه بوده است. وی مینویسد: شراب، مسئله جنسی و معاشقه، غناء و خنیاگری و نوای دف (نوعی از موسیقی) از موارد نهی از منکر است که در صدر اسلام به آن توجه شده است.
برای نمونه، یکی از مصادیق آن را نهی سفیان ثوری از فروش مشروبات توسط مشروبفروشان دانسته یا ناراحتی اصبغبن زید واسطی که نوازندگی باعث آن شد و نمونههای دیگر.
از موارد دیگری که در صدر اسلام مورد نهی از منکر قرار گرفته، رفتار نادرست یا بدرفتاری با بردگان و حیوانات است که حاکمان و زورمداران و ظالمان این کار را میکردهاند.
مایکل بر این باور است که مأمون عباسی در بغداد، امر به معروف را نهی کرده بود و برای همین، افرادی مثل ابونُعیم و حسنبن صباح بزّار (د 249) محاکمه شدند. البته مأمون توضیح داد که منع از امر به معروف نسبت به کسانی است که معروف را به منکر بدل میکنند.
1) . ر.ک: علامه عسکری، معالم المدرستین، ج1-3.
مایکل نتیجه میگیرد که آمران به معروف و ناهیان از منکر در این عرصه نیز مانند مواجهه با حاکم، رویکرد یکسانی ندارند و اصل آن را مسلم میداند، ولی برخورد مردم را نسبت به امر به معروف و نهی از منکر به سه دسته تقسیم میکند:
عدّهای که خیلی به آن اهمّیت میدادند؛
کسانی که آن را کم اهمّیت جلوه میدادند و آسان میگرفتند؛
اعتدالیون که راه میانه را درپیش گرفتهاند و مخالف افراط و تفریطاند.آنان که زیاد اهمّیت میدادند حتی زندان رفتن را به جان میخریدند و خودشان را مصداق صابران میدانستند. عدهای هم با وجود آنکه این فریضه را دستکم نمیگیرند، به آیندۀ آن با بدبینی مینگرند مثل مالکبن دینار و بشر حافی و اویس قرنی.
گرایش مایکل کوک به تقسیمبندی آمران به معروف و ناهیان از منکر در جامعه اسلامی، به روش حزبهای سیاسی راستی و چپی و اعتدالی غربی اندکی شگفتآور است؛ زیرا اوّلاً از یک گزارش تاریخی در مورد یک نفر، نمیتوان او را جزء این گروه افراطی یا تفریطی یا اعتدالی قرار داد؛ ثانیاً نحوهای برخورد و اقدام نسبت به امر به معروف متأثر از عوامل و پارامترهای بسیار متنوعی است که ریشه در امور دیگری از جمله مسئله امامت دارد و فینفسه مربوط به فریضه امر به معروف نیست.
در ادامه نویسنده این سؤال را مطرح میکند که آیا انجام نهی از منکر و امر به معروف، فردی بوده یا گروهی؟ او سپس گروهیبودن نهی از منکر را گزارش میکند و از افرادی مانند ابنحنفیّه که بهصورت گروهی به امر به معروف و نهی از منکر میپرداختند یا محمدبن منکدر در حمام همراهانی داشته است، وقتی که خلیفه به او تازیانه میزند، کسانی با او همراهی کرده و در تازیانهخوردن با او سهیم بودهاند؛ اما اینکه این کار بهصورت تشکیلاتی
و از قبل بوده، خیلی معلوم نیست، شاید برخی از آن خلقالساعه بوده که همراه آمران و ناهیان همراه شدهاند.
مایکل کوک رویکرد هجرت از سرزمین را درصورتی قدرتنداشتن بر نهی از منکر، راه دیگری برای مقابله با منکر یاد میکند و از ابراهیم ادهم نام میبرد که از بلخ به شام هجرت کرده، گفت: دنیا را به دنیا داران واگذار میکنیم و اینها از لحظات خشم خداوند است و باید به قدس و مسجدالاقصی مهاجرت کرد. جالب اینجاست که از کسانی که نسبت به امر به معروف و نهی از منکر بیتفاوت بودهاند، نقل شده که دیگر امر به معروف و نهی از منکر در این عصر و زمان که در مرحله ضعف قرار داریم، یک وظیفه نیست، بلکه به نافله تبدیل شدهاست. این سخن از حسن بصری که انسان مطرحی بوده، نقل شده است و از ابنشُبرُمه نیز در پاسخ ابنعبید شبیه این عبارت نقل شده که فعلاً نهی از منکر نافله است.
نویسنده در ادامه، مشی اعتدالیون را در مورد امر به معروف و نهی از منکر بازگو میکند که شیوه کار آنها در سه اصل خلاصه میشود:
ترس دلیل خوبی برای اقدام نکردن است: امام علیبن الحسین (زینالعابدین(علیه السلام) ) (د95) کنار گذاشتن نهی از منکر را محکوم میکند جز اینکه وحشت داشته باشد (الا ان یتّقی تقاتاً) و این کار باعث آزار و اذیت او گردد.
احتمال تأثیر داشته باشد و اندرز او را بپذیرند؛ یعنی از کسی که حرفش را نشنوند تکلیف برداشته شده است. از اوزاعی و حسن بصری نقل شده که نهی از منکر برای مؤمنی است که حرف وی را میشنود یا موجب رفع جهل از او میگردد.
مؤدبانه و در خلوت باشد. نمونههایی از این مطلب در گفتار سفیان ثوری دیده میشود. طبق این اصل، لحن مؤدبانه را تأثیرگذار میدانند و اینکه در خلوت باشد نیز دلیلش مشخص است، چون در انظار عمومی، شخص را بدنام کرده و موجب رفتن آبرویش میشود. ابنعباس توصیه میکند که اگر حاکمی را موعظه میکنید باید در خلوت باشد.
شگفتآور است که مایکل کوک کمتر به سراغ روایات و سیره اهلبیت(علیهم السلام) میرود و این مورد از موارد نادر کتاب ایشان است که در اصل اول از امام چهارم امامیه نام میبرد، درحالیکه از حسن بصری و اوزاعی، ابوحنیفه و دیگر بزرگان سنّیان بارها بحث به میان میآورد.
اما این سه اصلی که نویسنده در این قسمت به آنها اشاره میکند، از اموری است که بهطور مفصل در مباحث بعدی، هر مذهبی نسبت به آن موضع خود را اعلام میکند و اینجا فرصت تفصیل آن نیست.
بعد از بررسی امر به معروف و نهی از منکر در صدر اسلام و وجود امر به معروف در برابر حکومت و رویارویی با جامعه، بحث دیگری که مایکل روی آن انگشت میگذارد، زندگی خصوصی است. نویسنده معتقد است از نظر اسلام مقوله خاصی در این مورد وجود ندارد، اما سه عنوان دیگر میتواند بر حریم خصوصی منطبق شود.
بحث تجسس و نهی از کنجکاوی و جاسوسی، همانگونه که آیه 12 سوره حجرات )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنْ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا( نیز به آن اشاره شده است.
حرام بودن هتک حرمت مسلمان که نباید افشا شود و حدیث نبوی به آن اشاره دارد.
حرمت ورود به خانه کسی بدون اجازه صاحب خانه که در آیات 189 سوره بقره )وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ اتَّقَى( و آیات 27 و 28 سوره نور )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ ... فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ( به آن اشاره شده است.
در ادامه، مایکل برخی از مواردی را که سه اصل بالا به آن اشاره دارد، ذکر میکند. از ابنمسعود درباره مردی که ریش او خیس شراب بود، سؤال شد و ایشان جواب داد که
خداوند جاسوسی را نهی کرده است. ما فقط وقتی برایمان آشکار شد، نهی میکنیم. همچنین موارد دیگری را که تا گناه کسی آشکار نشده از نهی از منکر خودداری میشود، برمیشمارد، مانند قضیه عُقبةبن عامر جهنی صحابی و روایت او از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که رازداری مثل نجات جان دختر زنده به گور شده است و قضایای دیگر.
مؤلف در ادامه به قضیه عمربنخطاب اشاره و داستانی را از قول غزالی در احیاء العلوم نقل میکند. خليفهای كه در منابع اهل سنت بهصورت مرد خوش قلبی تصور شده؛ امّا مايل است پا را از گليم خود بيرون بگذارد. روزی عمر از ديوار خانۀ مردی بالا میرود و وارد خانۀ او میشود و مرد را سرگرم گناه میبيند. مرد با تندی به او میگويد كه اگر من يک گناه كردهام، ولیدر حقيقت او مرتكب سه گناه شده است: اوّلاً جاسوسی كرده است، درحالیكه خداوند میفرمايد در کارهای پنهانی دیگران جستوجو نکنید؛ ثانیاً از پشت بام وارد خانه شده است، درحالیکه خداوند میفرماید از درها به خانه درآیید؛ ثالثاً بدون سلام وارد خانه شده است، درحالیکه خداوند میفرماید قبل از ورود به اهل خانه سلام نمایید. سپس عمر از کار خود پشیمان شده و مرد را به حال خودش وامیگذارد و میگوید باید از کارش توبه نماید.
در پایان این بخش به نظر نویسنده، موضعگیری به نفع زندگی خصوصی با عنصر خصومت و بیاعتمادی به حکومت تقویت میشود.
مطالبی که در مورد حریم خصوصی در این قسمت ذکر شده، بسیار مهم و از این جهت قابل قبول است که اصطلاح حریم خصوصی به آن معنا و مفهومی که در غرب رایج است، در اندیشه اسلامی وجود ندارد. انشاءالله به این مطلب مهم و قصّه خلیفه دوم در تحلیل فصول پایانی کتاب اشاره خواهد شد.
نکتهای که در این قسمت شایان توجه است و میتوان به آن اشارت داشت، آن است که نویسنده بین احترام به زندگی خصوصی و تقویت خصومت و بیاعتمادی به حکومت، همواره رابطه ملازمه و علّی قائل است. گویا معتقد است حکومتها برای پیشبرد اهداف
خود، تحمّل زندگی خصوصی و حفظ و تقویت آن را ندارند و همواره برای حفظ قدرت و موقعیت خود حاضرند که به زندگی خصوصی مردم سرک بکشند و به هر بهانهای چارچوبهای حیات فردی مردم را درنوردند و در معرض مخاطره قرار دهند و این مطلبی است که نیازمند تأمل است. البته در مورد حکومتهای فاسد، مستبد و ستمپیشه شاید چنین رابطهای حاکم باشد، ولی بر اساس ملاکهایی که برای حکومت صالح و عادل برشمرده میشود، حکومت عادل و صالح باید خودش مدافع سرسخت احترام به زندگی خصوصی به معنای اسلامی آن باشد و چنین نیست که احترام به آن موجب تقویت بیاعتمادی و خصومت با حکومت گردد، بلکه برعکس، احترام به زندگی خصوصی، موجب تقویت پایه و اساس نظام سیاسی عادلانه و شایسته خواهد بود. بنابراین، باید بر اساس نوع حکومت و مشروعیت و اعتبار و عدالت، این مقوله را ملاحظه کردکه آیا احترام به زندگی خصوصی تقویت خصومت نسبت به حکومت را به همراه دارد یا تقویت دوستی و موالات نسبت به آن را؟ در واقع، این مأموریت حکومت است که باید مدافع حریم زندگی مردم باشد و نگذارد عدهای به نام نهی از منکر، به اقدامات خلاف شرع همچون تجسّس، هتک حرمت و آبروی مردم و مانند آنها دست زنند.
گفتنی است در ادامه، در ارزیابی فصول آینده به مباحث بیشتری پیرامون مصطلح حریم خصوصی که واژۀ وارداتی است خواهیم پرداخت.
مورد دیگری که مایکل در آخر فصل چهارم به آن اشاره میکند، این است که آیا نهی از منکر تنها وظیفه مردان بوده است یا زنان نیز در این امر مشارکت داشتهاند؟ ایشان مینویسد که در صدر اسلام زنان نیز امر به معروف و نهی از منکر میکردهاند. از منبع حنبلیها آدرس میدهد که در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زنی به نام سمراء بنت نهیک تازیانهای در دست داشته و با آن مردم را گوشمالی میداده و آنان را نهی از منکر میکرده است. تاریخنگاران صدر اسلام در احوال آن
زن مینویسند: از قبیله بنیاسد بوده و عمری درازی داشته و به این کار مشغول بوده است؛ اما اینکه این زن از طرف حکومت بوده و منصب حکومتی داشته یا نه، خیلی معلوم نیست.
در ادامه به زنی به نام شفاء العدویّه اشاره میکند که از طرف عمربنخطاب به کار امر به معروف و نهی از منکر گماشته شده بوده و مردم را نهی از منکر میکرده است و از شخصی به نام سلیمانبنمهران اعمش نام میبرد که آدمی بداخلاقی بوده و مشهور است که سگی داشته و با آن همه را به وحشت میانداخته است. او روزی میبیند که سگش مرده است، وقتی چشمش به سگ میافتد، میگوید: او که نهی از منکر میکرد درگذشته است.
در پایان فصل چهارم، نویسنده دو چیز را در مورد آمران به معروف و ناهیان از منکر، مبهم میداند: 1. اینکه از چه طبقه ای از مردم بودند؟ 2. از نظر فکری به کدام مذهب و نحله گرایش داشتند؟ شاید از فصول بعدی پاسخ این پرسشها به دست آید.
در مورد مشارکت زنان در فریضه نهی از منکر چنانچه در مباحث پیشرو میآید، آشکار میگردد که ادله این فریضه، عمومیّت و اطلاق دارد و نشان میدهد این تکلیف تنها متوجه مردان نیست و با وجود شرایط آن، زنان نیز در شمول اطلاق زیر پوشش خواهند بود و چنانچه اندیشمند یا مذهبی از مذاهب برخلاف آن بیندیشد، دیدگاه وی مخالف ادله و شواهد است. البته نمیتوان این حقیقت را از نظر دور داشت که هر یک از زن و مرد اقتضای ویژهای خود را دارند و همچنان که با وجود اشتراک در تکالیف مثل اقامه نماز، انجام روزه، رفتن به حج، پرداخت خمس و زکات، قیام به جهاد و غیره، هر یک ویژگیهایی دارند که از دیگری متمایز است و این ویژگیها در مورد نهی از منکر زنان نیز قابل مشاهده است. در اینجا بهنظر میرسد جریان سگ سلیمانبنمهران اعمش، ضرورتی نداشت که چنین برجسته شود، درحالیکه قضیه در واقع بوده است و سگ طبق تربیت صاحب خود اقدام میکند مانند سگ گله یا سگ نگهبان و یا سگ زندهیاب و الّا آن حیوان که تکلیفی ندارد و در دائرۀ یک بحث علمی قرار نمیگیرد.
گزارش و ارزیابی فصل پنجم: ابنحنبل(1)
به اعتقاد آقای مایکل کوک تحقیق درباره نهی از منکر مستلزم گردآوری مدارک است و آن را در اهل سنّت باید در کتابهای اصول دین (کلامی) و در شیعه باید در رسالههای فقهی، جستوجو کرد. اما بحث در سیره و تاریخ اگرچه مفید است، ولی تصویری قاطع از این وظیفه ارائه نمیدهد، اگرچه حنبلیان بهروشنی از این مورد استثنا هستند.
در مورد بخش دوم و فصل پنجم کتاب امر به معروف و نهی از منکر مایکل کوک چند نکته مهم و قابل تأمل مطرح است.
نکته اول: اگرچه شروع کتاب و بخش اول آن، شروع خوبی است که با یک حادثه و یک داستان واقعی شروع میشود و ترتیب بخش اول آن هم مناسب بهنظر میرسد و با اسم
1) . ج1، ص159-201.
کتاب هماهنگی دارد، ولی برعکس بخش اول، از بخش دوم که با حنبلیان شروع میشود و از فصل 5 تا فصل 8 به سرگذشت امر به معروف در این نحله میپردازد تا پایان کتاب که سخن از سایر مذاهب را برعهده دارد، از ترتیب منطقی مناسبی برخوردار نیست؛ زیرا اوّلاً هیچ توضیح و توجیهی برای بیان فلسفه تقدیم اندیشه حنبلیان ارائه نمیشود، درحالیکه اگر ملاک مباحث کلامی باشد و اینکه متکلمان بحث از امر به معروف را در کتب کلام دنبال کردهاند، لازم بود پیش از حنبلیان که مذهبی فقهی است، نخست به مذاهب کلامی اهل حدیث و اختلاف معتزلی و اشعری پرداخته میشد، نه حنبلیان و اگر ملاک مذاهب فقهی باشد به این صورت که امر به معروف و نهی از منکر بهعنوان فریضهای از فرایض در فقه از آن بحث میشود، در این فرض لازم بود طبق ترتیب تاریخی پیشوایان مذاهب فقهی، بحث از حنفیان آغاز میشد؛ بهویژه آنکه قاطبۀ جهان اسلام، از جهت کثرت پیرو و همچنین از جهت عمق تأثیرگذاری، هیچ مذهب فقهی به مرتبۀ مذهب حنفیان نمیرسد. در هر حال، بسیار مناسب بود که شروع مباحث بخش دوم با حنبلیان نباشد مگر اینکه سرّی در شروع از حنبلیان وجود داشته که آن راز را نویسنده آشکار نکرده است؛ ولی گفتنی است در دهههای اخیر آنچه از حوادث خشونتبار و تروریستی و ارهاب در سراسر جهان از آمریکا تا اروپا و آسیا بهویژه در شرق آسیا مشاهده شده است، محور اساسی آن را مذهب وهّابی تشکیل داده است. وهابیّه هم از ثمرات و فرزندان حنبلیان محسوب میشوند؛ بنابراین، میتوان اذعان کرد بستر لازم برای رشد و توسعه تروریسم و خشونت از یکسو و جریان فکری سیاسی اسلامهراسی در تمدّن غربی و تحقق آرمانهای جهانگرایانۀ گفتمان مقابله با اسلام اصیل، همچون دو تیغهای یک قیچی، وامدار حرکت حنبلیان جدید است و این برجستگی بیبدیل است که از میان مذاهب دیگر اسلام نخست بحث امر به معروف و نهی از منکر حنبلیان شروع شود. حنبلیان قدیم و جدید همواره در طول تاریخ تا زمان معاصر به اسم امر به معروف و نهی از منکر دست به خشونت و حرکتهای افراطی و تندی زدهاند که در مسیر اهداف و منافع و نقشه سرمایهداری و کاپیتالیسم بینالمللی بوده و هست.
حنبلیان قدیم مردمی بودند که مطالب عینی و صریح (ما ظهر من العلوم) را میپسندیدند و از امور ذهنی و نظری و علوم غامض پرهیز داشتند.طبق این مبنا کتب خیلی قدیم حنبلی، شامل مسائلی است که در زندگی روزمرّه رخ میدهد و یا به ذهن مردم میرسد. ابوبکر خلّال (د 311) مجموعهای از این پرسش و پاسخها را از ابنحنبل (د 241) شامل 250 حدیث جمعآوری کرده است.(1)
این کتاب یکی از منابع اصلی در مورد امر به معروف و نهی از منکر برای حنبلیان به حساب میآید و چاپهای متعددی دارد. کتاب هرچند خیلی روشمند بحث نکرده؛ اما سادگی و صراحت و تنوع مطلب بهگونهای است که مردم میپسندند و مطالبی درباره امر به معروف و نهی از منکر از آن استخراج میشود.
در این کتاب به سه عنوان توجه شده است: 1. نوع گناه؛ 2. موقعیّت یا زمینۀ انجام گناهان؛ 2. چگونگی برخورد با گناه.
در نوع گناه به سه گناهی که گستردگی بیشتر دارد توجه شده است:
ابزار موسیقی مثل تنبور، طبل و عود و دفّ شامل انواع نوازندگی، ساخت، فروش، نگهداری و نگاه میشود.
شرابخوارگی در صدر گناهان بزرگ.
1) . کاربرد واژه «حدیث» برای پاسخهای احمدبنحنبل به پرسشها، خلاف اصطلاح رایج است. واژه حدیث تنها در مورد سخنان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) استفاده میشود و در میان امامیه شامل سخنان سایر معصومان(علیهم السلام) نیز میگردد، ولی برای سخن غیر ایشان کلمه «حدیث» به کار نمیرود.
اعمال نامشروع جنسی که با معیارهای غربی و حتی بسیاری از معاصران ابنحنبل مسائل کماهمیتی است و موضوع اصلی مسائل خانوادگی است.(1)
مجموعه پراکندهای از خطا، شطرنج و مجسمهسازی و... .
بعد از تقسیمبندی گناهان، به موقعیت و زمینه آن توجه شده است که این گناه یک وقتی در خانه و منزل، یک وقت دیگر در ملأ عام مانند خیابان، کوچه، بازار و مسجد و گاهی هم در یک جمع محدود و خانهۀ دیگران صورت میگیرد.
در مورد برخورد با گناه، زنان و بردگان استثنا نشده است و این کار وظیفه همه است. ابنحنبل قائل به سه مرحلهبودن امر به معروف و نهی از منکر است. اول مرحله قلبی و انجام در دل است، بعد مرحله زبانی است که امر و نهی و اصطلاحات دیگر مثل وعظ، نصیحت، نکوهش و فریاد را هم دربرمیگیرد و آخرین روش، اقدام با دست و عملی است. در این بین تنفر قلبی از همه مقدم است، بعد تذکر زبانی و بعد هم مرحله عملی فرا میرسد که ممکن است در برخی موارد منجر به شکستن آلات موسیقی و ریختن شراب گردد. همچنین شامل اقدام به ترساندن گناهکار یا کتک زدن جوانان سرکش میشود و اگر نتیجهبخش نبود محل انجام گناه را باید ترک نمود، ولی اگر ممکن است از کمک دیگران استفاده کند.
شرایطی را که حنبلیها برای نهی از منکر مورد توجه قرار میدهند، به قرار ذیل است:
1) . اینکه رفتارهای نامشروع جنسی بر اساس معیارهای غربی کماهمیت باشد، ولی به چه دلیل مایکل آن را نزد بسیاری از معاصران ابنحنبل کماهمیت میشمرد؟ درحالیکه این مسائل از مهمترین مسائلی است که مسلمانان نسبت به آنها در طول تاریخ شدیداً حسّاس بودهاند و از نقاط مورد اتفاق و اجماع مسلمانان همین حساسیت نسبت به مسائل جنسی و مسئله زن و خانواده و پوشش و سایر امور مرتبط با آن بوده است.
تأثیرگذاری؛ یعنی نهی از منکر بر مخاطبان مؤثر باشد؛
رعایت زندگی خصوصی.
در صورت نبود این شرایط، امر به معروف و نهی از منکر ساقط خواهد شد؛ ازاینرو، محتسب نباید وارد منزل مردم شود و از آنچه آشکار نیست تحقیق کند.
در بین حنبلیان قدیم دو چیز بهروشنی غائب است: یکی تلویحاً و دیگری بهصراحت.
خداوند اطاعت از حاکم را مقرر نموده است، پس بهتر است که از سر راه او کنار بروید. در حیطه شخصی اگر توانستید بهصورت موردی انجام دهید، ولی خبردادن به حکومت، کار را مشکل میکند. شاید حکومت در قبال گناهکار، زیادهروی نماید، پس در امر به معروف و نهی از منکر شریک نسازید و از حکومت کمک نگیرید. بههمیندلیل، نام احمدبنحنبل در هیچ شورشی وجود ندارد، نه شورش علیه واثق (حکومت 227-232ه.ق) و نه متوکل (حکومت 232-247ه.ق). با اینکه در جامعه بغداد شورشهای متعدّدی به اسم نهی از منکر، در زمان ابنحنبل، انجام گرفت، ولی او برکنار بود و فکر او، نماینده جامعه شهری که به آن تعلق داشت، نبود. تنها وجهه سیاسی وی زندگی کردن در بغداد بوده است.
افکار احمدبنحنبل با بقیۀ جامعه متفاوت بوده است. ایشان در محدوده شمال غربی بغداد میزیسته و کوچه او بنبست بوده است؛ ازاینرو، برای بستن درب خانه به روی کسی، آسان بود درب کوچه را ببندد تا راه مسدود شود. در انتهای این کوچه منزل عمو و پسرعمو و دو فرزندش، صالح و عبدالله بود. وی در نماز جمعه و جماعات شرکت میکرد، اما بعداً در خانه بهصورت فرادی نمازش را اعاده مینمود. وی اطاعت محض را از خلیفه
قبول داشت، جز در مواردی که معصیت خداوند باشد. این کلید عقیده او نسبت به امر به معروف و نهی از منکر به حساب میآید. در دوران طولانی محنت (218 - 234) وظیفۀ خود ندید که در صدد رویارویی با حکومت برآید.
احمدبنحنبل بهخاطر عقیدهاش که قدیمشمردن کلام خداوند است، گرفتار شد و خودش آن را فتنةالدین نامید و بر اثر همکارینکردن با حکومت و یورشبردن دستگاه حاکم به خانهاش، گرفتار حکم حاکم شد که خودش به آن فتنةالدنیا گفته است.
با اینکه احمدبنحنبل کار قیصر را به قیصر واگذاشت و این کلید عقیدۀ او نسبت به نهی از منکر است، ولی حکومت به دنیای او هجوم آورد و گرفتار فتنةالدین و فتنةالدنیا شد. همانگونه که معاصرانش او را به حال خود، رها نکردند، نسلهای بعدی نیز نقشی را بر او تحمیل کردندکه خود به دنبال آن نبود؛ یعنی بنیانگذاری امتی متجاوز دینی که پیامد آن برهمزدن بنیادهای روش غیرسیاسی ابنحنبل است.
نویسنده محترم در پایان فصل پنجم، به نکتهای مهم اشاره میکند و آن اینکه احمدبنحنبل را نه معاصرانش و نه نسلهای بعدی رها نکردند و نقشهایی را بر او تحمیل کردند که خود در جستوجوی آن نبود: یعنی بنیانگذار و پیشوای امتّی مشهور و متجاوز دینی. درحالیکه به سرّ مطلب و علت اینکه پیروان مذاهب حنبلی تا حدودی از سایر مذاهب از جهت تعصب مذهبی متفاوت است، اشارهای نشده است.
بهنظر میرسد در مورد شخصیّت احمدبنحنبل و مذهب و نگرش او در باب امر به معروف و نهی ازمنکر، از چند مطلب نمیتوان غفلت کرد:(1)
1) . ر.ک: مؤلف، الاجتهاد عند المذاهب الاسلامیة، ص145-160.
و شام سفر کرده و کتاب مشهور «مسند» را با چهل هزار حدیث تدوین کرده است که در آن انبوهی از روایات ضعیف نیز به چشم میخورد.
ابنحنبل فقط به نوشتن حدیث معتقد بود و نظرات و فتاوای فقهی او بعدها توسط فرزندان و مریدانش گردآوری شد. او خود کتاب فقهی ننوشت و از این کار یعنی ننوشتن کتاب فقهی ناخشنود بود (و کان یکره ذلک)؛ ازاینرو، زیربنای فقهی مذهب حنبلی، روایات و اقوال صحابه و تابعین است. او به خبر واحد مطلقاً عمل میکرد و حتی در موردی که اقوال صحابه مختلف بود و نمیتوانست یکی را بر دیگری ترجیح دهد، تمامی آن اقوال را علیرغم اختلاف و تفاوت نقل میکرد و همین موجب اضطراب در فقه او شده است.
حنبلیان پیرو او هم همین سلوک را دنبال کردند؛ یعنی جمود و تعصّب بر اقوال صحابه و اعتبار خبر واحد بهطور مطلق، بدون اینکه نسبت به اعتبار سند، دقت صورت گیرد؛ حتی بهعقیده ابنحنبل سنت بر قرآن نیز حاکم است. همین که راوی معروف به کذب نباشد، در پذیرش روایت کافی است هرچند ضعیف باشد.(1)
ظاهرگرایی و نصگرایی احمدبنحنبل و پیروان او را مایکل هم تصدیق کرده است. اینکه تنها علوم قابل درک را میپذیرند (ما ظهر من العلوم) و علوم غامض را ردّ میکنند، از شاخصههای مذهب حنبلی است که به آن مایکل کوک هم اذعان دارد.
نتیجۀ تمرکز بر این ویژگیها و خصلتها، آن بود که پیروان این مذهب، مجموعهای از تودههای جامعه باشند که از یکسو فکر تحلیلی و تعمق در امور علمی را برنمیتابند و ازسویدیگر نسبت به ظاهر نصوص و اقوال گذشتگان جمود خاص داشته باشند. بهطور طبیعی، پذیرش چنین پایه و اساسی، نتیجهای جز تعصب مذهبی نخواهد داشت. پس این سخن مایکل که میگوید ابنحنبل نقشی پیدا کرد که خود در جستوجوی آن نبود، با پایه و اساس این مذهب نمیسازد. شاهد آن هم این است که در جریان فتنه قدیمبودن کلام الهی،
1) . ر.ک: محمد سلام مدکور، مناهج الاجتهاد فی الاسلام، ص671-689؛ محمد الخضری بک، تاریخ التشریع الاسلامی، ص161.
او به هیچ وجه دست از عقیده خود برنداشت، با اینکه دستگاه خلافت عباسی و مأمون مخالف قدیمبودن کلام الهی بودند و حادثبودن آن را ترویج میکردند، ولی ابنحنبل زندان را به جان خرید و دست از عقیده خود برنداشت.
و «صِنْفَانِ مِنْ أُمَّتِي إِذَا صَلَحَا صَلَحَتْ أُمَّتِي وَ إِذَا فَسَدَا فَسَدَتْ أُمَّتِي قِيلَ يَا رَسُولَ اللهِ وَ مَنْ هُمْ قَالَ: الْفُقَهَاءُ وَ الْأُمَرَاءُ».(4)
بنابراین، سادهانگاری است که توهم شود دستگاه حاکم به حال خود رها شود و حتی موعظه و نصیحت در مورد آن انجام نپذیرد و نسبت به فساد و انحراف و بیداد نظام سلطه و گناهان بسیار مهم و تأثیرگذار آن اقدامی صورت نپذیرد و از شعاع امر به معروف و نهی از منکر بیرون باشد و به گناهان جزئی و موردی جامعه بسنده شود و نسبت به آن حساسیت
زیادی وجود داشته باشد؛ درحالیکه چنانچه در فصول پایانی خواهد آمد، نهی از منکر سه شاخه دارد: 1. نهی از منکر مردم بهوسیلۀ حاکمان؛ 2. نهی از منکر مردم توسط خود مردم؛
مهمترین شاخه نهی از منکر، سومین شاخه آن است؛ درحالیکه احمدبنحنبل طبق گزارش مایکل کوک، نه تنها به آن توجه نداشته است، بلکه برای دولت اگرچه فاسد و ظالم، وجوب اطاعت و مشروعیت قائل بوده است، مبنایی که باید آن را فاجعه نامید.
آنان گروهی خشن و تند بودند و خلق و خوی ایشان از ارتباط و پیوند با دیگران برحذر میبود و طبع آنها پیوند با مردمان دیگر را برنمیتابید. اساس کلام آنان را سخن جدّی تشکیل میداد و از هزل و بیهودهگویی پرهیز داشتند و به دنبال ظاهرآرایی و ظاهرفریبی نبودند. آنها به جای اینکه اهل رأی و نظر باشند، به روایات و ظواهر آنها بسنده میکردند و از تأویل روایات اجتناب مینمودند و اهل دقّت و ژرفاندیشی در دانشهای مشکل و پیچیده نبودند. این شیوه اخلاقی و سلوک فکری و اندیشه پیروان ابنحنبل بوده است.
1) . علی محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، تاریخ التشریع الاسلامی، ج2، ص165-166.
خلاصه آنکه نمیتوان سرنوشت قرون بعدی حنبلیان را از امام آنها جدا پنداشت، بلکه در یک تحلیل عالمانه و منصفانه باید ریشه آن حوادث را در مبانی و آرای رهبر و پیشوایان ایشان جستوجو کرد.
گزارش و ارزیابی فصل ششم: حنبلیان بغداد(1)
مایکل کوک بعد از بررسی اوضاع و احوال زمان ابنحنبل، به بررسی روش عملی حنبلیان بغداد در آغاز قرن چهارم، پنجم و ششم میپردازد و خصوصاً قصه واعظی به نام بَربَهاری (د329) همزمان شیخ مفید و دوره آل بویه (بویهیین) (234 - 447) و سلاجقه (سلجوقیان) (447 - 590) را مورد بررسی قرار میدهد. به عقیده نویسنده شاهد چرخشی در رفتار حنبلیهای بغداد هستیم و خشونتطلبی آنان آشکار میگردد.
به گزارش مایکل، از اوایل سده چهارم کارهای خشونتآمیز حنبلیان در کوچه و بازار فراگیر شد که با اعمال بربهاری واعظ و عوامفریبی ارتباطی نزدیک داشت.
نقل شده در این دوره، در سال 310 هجری قمری برای خاکسپاری ابوجعفر طبری، ناچار شدند به جرم و اتهام رافضی بودن، او را شبانه به خاک بسپارند. این دوره، دوره شروع
1) . ج1، ص202-247.
تجسّس در زندگی مردم از شراب و موسیقی و زنان رامشگر بود، بهگونهای که شرطه و پلیس برخی از آنها را به زندان میافکند. حنبلیان دوره بربهاری زائران کربلا را که شیعیان بودند، اذیت میکردند و جلو نوحهگری برای امام حسین(علیه السلام) را میگرفتند. آنان شیعهستیزی و مقابله با آنها را در دستور کار خود قرار دادند؛ خصوصاً بعد از دوره سلجوقیان این نزاع اوج گرفت. گروه تند حنبلیان حتی با اشعریها نیز نزاع داشتند و هر گروهی دیگری را کافر میدانستند. مخالفت آنها با معتزلیان حتی بیش از اشاعره، ادامه داشت.(1)
حنبلیان این دوره از حکومت ترسی نداشتند، حتی به همکاری با حکومت نیز تمایل داشتند؛ البته با رأس حکومت و فساد خیلی درگیری نداشتند. چهره عملگرایی سده 4 و 5 حنابله، به نظر کوک، کاملاً متناقض با نگرش احمدبنحنبل است و باید این موضوع را توجیه کرد. مایکل برای توجیه این مشکل دو تحلیل را در این زمینه مطرح میکند:
افزایش پیروان در بغداد نسبت به دورههای قبل که موجب اعتماد به نفس آنها شده است.
قدرت یافتن مردم و ضعیف شدن خلافت و رخنه کردن حنبلیان در دستگاه خلافت. در این دوره گویا خلافت خیمهای است که حنبلیها طنابهای آن خیمهاند.
مایکل از این دوره، قصهها و قضیههایی را نقل کرده و آن را با دوران خود احمدبنحنبل یا همان حنبلیان قدیم که در کوچه بنبستی با همراهانش زندگی میکرده و کاری به کاری کسی نداشته است، مقایسه میکند؛ اما پسر احمد حنبل به نام صالح در اصفهان به منصب قضاوت میرسد و در مسجد جامع اصفهان از شرم میگرید. در این دوره است که ابویعلیبنفرّاء (د458) در بغداد بر منصب قضاوت تکیه میزند. وی بعد از این وقتی با نام قاضی خطاب میشد ناراحت نمیگردید. ابوسعد بقال که یک زمان در شکستن عود (ساز موسیقی) کنیز خواننده بدون عنایت به ارتباط او با مردم و لشکری نقش داشت، آن قدر به
1) . گویا در این دوره، جای معروف و منکر عوض شده بود؛ به جای امر به معروف، نهی از معروف و به جای نهی از منکر، امر به منکر میشده است، ولی سؤال آن است که آیا این برخوردهای خشونتگرایانه را به چه دلیل نویسنده به پای امر به معروف و نهی از منکر مینویسد؟ درحالیکه متأسفانه سند و مدرکی دراینباره ارائه نمیدهد.
حاکم نزدیک شد که در حضور خلیفه مستظهر، حاکمان دیگر را موعظه و نصیحت میکند و در خطبهای، در حضور خلیفه و نظام الملک، از انوشیروان پادشاه ساسانی یاد میکند و از این کار ابایی هم ندارد.ابومحمد تمیمی از علمای حنابله تا جایی پیشرفت که مقام ندیمی و سیاستمداری حاکم را به خود اختصاص داد، درحالیکه پیش از آن لقب غیراسلامی (شاهنشاه) را در خطبه نماز جمعه به کار برده بود و این کار نشانی از نزدیک شدن حنبلیها به دستگاه حاکمه بود.
ابومنصور (د 540) قاضی عسکر خلیفه عباسی مقتفی شد، ابنهُبیره (د 560) شانزده سال وزیر خلیفه بود و خلاصه در دهههای پایانی خلافت عباسی، علمای حنبلی بیشترین مناصب دولتی را اشغال کردند. ابنجوزی واعظ مشهور رابطهاش با خلیفه مورد توجه است. وی هم مورد علاقه مردم و هم خلیفه بود و خلیفه در سال 571 نیرو در اختیار او گذاشت تا به گفتۀ مورّخان، تظاهرات غالیان شیعه را درهم شکند.
روی هم رفته در قرن ششم حنبلیان بغداد بیش از هر زمان دیگر در حکومت ایفای نقش کردند. حنبلیان هر چه بیشتر گرفتار حمایت حکومت شدند، نهی از منکر در میان آنها کمرنگ شد و در تاریخ جز مواردی اندک، نامی از آنها به میان نیامده است.(1)
به گفتۀ مایکل کوک، بربهاری نظراتش در مورد نهی از منکر، شبیه ابنحنبل است؛ یعنی در صورت عدم ترس، باید با دست و زبان و دل، نهی از منکر کرد، اگرچه در عمل برخلاف آن عمل کند. ابنبطّه (د 387) کشتۀ در راه نهی از منکر را شهید میداند.
1) . از آنجا که رشته اصلی و تخصصی مایکل کوک، تاریخ انگلستان و اروپا و سپس تاریخ اسلام است، در نقل مباحث و تحلیل امور، بیشتر به جنبه تاریخی حوادث میپردازد و چه بسا از هدف اصلی خویش که نهی از منکر در اندیشه اسلامی است، بازمیماند. آنجا هم که به گزارش اندیشههای مرتبط با امر به معروف و نهی از منکر میپردازد، چندان مطالب او عمیق و تحلیلی نیست، بهگونهای که بتواند خواننده را به لایههای عمیقتر و علمی بحث هدایت کند؛ ازاینرو، آنچه در این قسمت از کتاب مایکل کوک گزارش شد از جهت اندیشه و تفکر، چندان ارزشمند و قابل توجه نخواهد بود.
از شخصیتها و عالمان این دوره و از مهمترین آنها، میتوان قاضی ابویعلی را نام برد که دارای اثر و نویسنده کتاب اصول الدین بوده است. مطالب این کتاب الهامگرفته از کلام معتزلی است. وی امر به معروف و نهی از منکر را واجب سمعی میداند و میگوید: بر هر مسلمان و بالغ و مکلّف واجب است که نهی از منکر نماید. یکی از شرایط نهی از منکر را علممیداند و میگوید هر قدر علم به احکام بالاتر باشد، درجهای از امر به معروف واجب میشود. ابویعلی طبق روایت نبوی به نهی از منکر سه مرحلهای (دست زبان و دل) اشاره میکند، اما خودش آن را برنمیگزیند. وی در نهی از منکر قائل به مدارا است و در صورت لزوم به مرحله شدیدتر معتقد میشود. پیششرط امر به معروف، علم به حکم، علم به موضوع، نداشتن قبح عظیم، داشتن احتمال تأثیر و نداشتن خطر مرگ، است.
نکته دیگری که ابییعلی به آن اشاره میکند، این است که در برابر سلطان ستمگر میشود مرگ را به جان خرید. با این وجود، در بخش دیگری وی تصریح میکند که نهی از منکر باید باعث اعزاز دین شود نه اذلال آن. پس عزت در این است که ناهی از منکر زنده بماند. مطلب دیگر آنکه حنبلیان نباید ضد حنفیانی که بر اساس باورهای مشخص مذهب خود، کاری را انجام میدهند، اقدام کنند، مثلاً در مورد مسئله روا دانستن نبیند.
عالم دیگر این دوره عبدالقادر جِبِلّی است که رئیس گروه قادریّه گیلانی میباشد. وی این نکته جدید را مطرح میکند که مراحل نهی از منکر سه مرحلهای، مربوط به سه گروه میشود، نهی از منکر با دست مربوط به حکام است، نهی از منکر با زبان مربوط به علما است و مرحله سوم، یعنی نهی از منکر با دل مربوط به عوامالناس است.
مایکل معتقد است اگرچه استفتائات ابنحنبل، اعتقاد حنبلیگری را بهعنوان هدفهای آدمفریبان و یا آرمانهای نهادی و سیاسی معرفی نمیکند، ولی نقش تاریخی حنبلیگری در بغداد، مخالف این حقیقت است، همانطوری که سخن ابویعلی و عبدالقادر نیز با عملیات حنبلیان آن عصر در کوچه و خیابان و قصر و خلیفه، تناسبی ندارد.
از ویژگیهای این دو عالم حنبلی برمیآید که رویارویی با حاکم، حتی در صورت خطر جانی مشکلی ندارد، امّا تمایل دارند که با حکومت هماهنگ باشند.
مایکل کوک در ادامه به بررسی سخن ابنجوزی شخصیت برجسته حنبلیها میرسد و همزمان از غزالی صاحب کتاب احیاء العلوم نام میبرد. وی در مقایسۀ این دو شخصیت، اختلافات آن دو را اینگونه گزارش میکند: ابنجوزی خشونت در برابر مردم را برای جلوگیریاز گناه تجویز میکند و از ورود به منازل با وجود شاهد البته سخن میگوید. غزالی در نهی از منکر اذن حاکم را برای ضرب و عملیات مسلحانه لازم نمیداند و ابنجوزی در مخالفت با او میگوید: اذن حاکم لازم است. به نظر غزالی با آنکه خطری برای شخص وجود دارد، میتواند با سلطان با خشونت سخن گوید، بلکه این مستحب است. برخلاف این نظر، ابنجوزی بر این عقیده است که اگرچه بیشتر علما، این شیوه را مجاز میشمارند، امّا خود او موافق نیست و دلیلش هم این است که اگر در برابر حاکم و در حضور او با خشونت رفتار شود، حاکم عاصی شده، به گناه بزرگتری واداشته میشود، چون حاکم اهانت را روا نمیدارد.
در مواجهه با علما، غزالی معتقد است که عالمان به وظیفۀ خویش عمل نکرده و در برابر حکومت کوتاه میآیند؛ اما ابنجوزی میگوید: این حاکماناند که به گفتار عالمان وقعی نمینهند.
ابنجوزی معتقد است که در این روزگار اهریمنی، از تذکر دادن به حاکمان برحذر باشند مگر اینکه این کار با نهایت ظرافت و دقت انجام شود. ابنجوزی فرد دولتطلبی بود و میکوشید از طرف تمام حنبلیان آن روز سخن بگوید و یک نوع هماهنگی بین عقاید اهل سنت به وجود بیاورد؛ ازاینرو، در نفی اتهام مشبههبودن از خود 250 رساله نوشته است.
به عقیدۀ آقای کوک، مکتب حنبلی در سده سوم تا ششم دچار تحوّل شد. بخشی از این تحول به جهت افزایش قدرت حنبلیان و بخشی هم به دلیل سازش امثال ابنجوزی با حکومت بود.
در فصل ششم تلاش مایکل بر این استوار است که نشان دهد، حنبلیان دچار تحول شدند. حنبلیان بغداد از قرن چهارم تا ششم که در نهی از منکر به خشونت با مردم روی میآوردند و با دستگاه حاکمیت نزدیک میشدند، با حنبلیان اولیه و نگرش ابنحنبل متفاوت هستند؛ درحالیکه به اندازه کافی شواهد تاریخی برای این گفتۀ مایکل وجود ندارد.برخلاف این نظریۀ مایکل، بهنظر میرسد به چند دلیل نمیتوان عملگرایی و حتی اندیشه و افکار حنبلیان را در این سه قرن، از مبانی فکری مذهب حنبلی و پیشوای آن بهطور کلی متمایز و مختلف برشمرد.
دلیل اول همان مبانی و ویژگیهای اصولی ابنحنبل است که در جامعه و میان پیروان او انعکاس مییابد. مذهبی که به تعمق و عقلگرایی چندان روی خوش نشان نمیدهد و در عوض به نصّگرایی افراطی و پذیرش حتی روایات ضعیف روی میآورد و حتی حاضر نیست از اقوال صحابه و تابعین عبور کند، اگرچه گرفتار تحیّر و تردید باشد و بدینصورت، در مکتب فکری ابنحنبل احادیث ولو ضعیف و اقوال صحابه هرچند متناقض، به نوعی قداست میرسند و از چنین مکتبی، جز خشونت، چه انتظاری میتوان داشت. اگرچه ابنحنبل از تقلید از امثال خود و مالک و ثوری و شافعی منع میکرد و تقلید غیر معصوم را مذموم میشمرد،(1)لکن گویا برای اقوال صحابه و روایات ضعیف نوعی عصمت قائل بود.
دلیل دوم: بر اساس همان اصول و مبانی، وقتی رفتار صحابه با یکدیگر متناقض است و با هم به جنگ و اقدامات خشونتآمیز پرداختهاند و به خونریزی و قتل یکدیگر اقدام کردهاند و چون دیگران را برای خود مباح شمردهاند، چگونه پیروان ایشان از آنها چنین درسی را نیاموزند؟ بنابراین، اعتقاد به چیزی شبیه عصمت صحابه، نتایج قهری آن، پیدایش مسائل قرن سوم تا ششم بغداد و حمایت ایشان از اقدامات خشن است.
1) . محمد سلام مدکور، مناهج الاجتهاد فی الاسلام، ص672 – 681.
دلیل سوم: این مبنا که در میان اهل سنت بهویژه حنبلیان و فتاوای ابنحنبل و ابنجوزی و غیره رایج بود که اطاعت از دستگاه حکومت را لازم میشمرند و برای نظام سیاسی هر اندازه هم فاسد و منحرف باشد، نوعی مشروعیت و مصونیت قائل میشوند و هر نوع اقدام علیه آن را جایز نمیشمرند، نتیجۀ قهری اجتماعی این فتوا، چیزی جز نزدیک شدن به حکومت نخواهد بود. در مجموع، در یک جمله میتوان گفت: مبانی عقیدتی و فکری حنبلیان، بهویژه در مسئله امامت و مشروعیت و اطاعت از حکومت و اعتقاد به اعتبار قول صحابه را، باید منشأ رفتار وعملکرد آنها در بغداد دانست و اما مسئله نهی از منکر تابعی از این اصول محسوب میشود، نه اینکه خودش اصلی از اصول باشد، آنچنانکه مایکل کوک باور دارد.
حنبلیها برخلاف سایر اهل سنت که محبّ آل علی(علیه السلام) بودند، در کلّ گرایش به امویها و حکومت شام داشتند و بههمینجهت، برخلاف نگرش فراگیر اهل سنت که یزید را قابل لعن میدانستند، آنان او را قابل لعن نمیدانستند و در مقام توجیه کار او در قتل امام حسین(علیه السلام) بودند. ابنجوزی میخواست که این مسئله را تلطیف کند. بههرحال، ابنجوزی در گسترش حنبلیها در بغداد تأثیر فراوان داشت. اما بعد از این دوره، مرکزیت حنبلیها به دمشق منتقل میشود و محصول آن هم ابنتیمیه است. از حنبلیان بغداد، پس از سقوط بغداد به دست مغولان (656ﻫ ق)، مطالب زیادی در تاریخ نیست.
روایتی در مصادر و منابع روایی اهل سنت نقل شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: «لایبغضک مؤمن و لایحبّک منافق» و در عبارتی شبیه آن نقل است: «لایحبّ علیّاً منافق و لایبغض علیّاً مؤمن» و در حدیثی دیگر خود امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرموده است: «والله إنّه ممّا عهد الیّ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) انه لایبغضنی الّا منافق و لایحبّنی الّا مؤمن». طبق
این روایت، جز مؤمن، علی(علیه السلام) را دوست نمیدارد و جز منافق با او بغض نخواهد داشت. این روایت در جوامع روایی اهل سنت و چندین کتاب روایی و تاریخی مهم دیگر نقل شده است(1)تا آنجا که از ابنعبدالبرّ در کتابالاستیعاب(2)نقل است: «روی طائفة من الصحابة أنّ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قال لعلیّ: لایحبّک الّا مؤمن و لایبغضک الّا منافق».
باتوجهبه کثرت مصادر این حدیث نزد خود اهل تسنن، میتوان به اعتبار این روایت اطمینان پیدا کرد و اینجا است که اگر حبّ و بغض امیرمؤمنان(علیه السلام) معیار ایمان و نفاق باشد، لازم بود جناب مایکل کوک که در مقام بیان اندیشه اسلامی است، به این حقیقت نیز اشاره کند که علی(علیه السلام) معیار ایمان و نفاق است و امویان و پیروان آنها و کسانی که کینه و بغض علی(علیه السلام) را دارند، در سنّت نبوی منافق شمرده شدهاند و بر این مبنا، باید اندیشه آنها را تحلیل کرد، نه اینکه صرفاً به نقل موضع عدهای از حنبلیان در ارتباط با موضوع محوری حبّ و بغض علی(علیه السلام) اکتفا شود و نویسنده جایگاه موضوع را در اندیشه اسلامی آشکار نسازد، تا چه رسد به موضوع مهم لعن یزید و قاتلان امام حسین(علیه السلام) که جزئی از دستور قرآن و مزد رسالت است: )قُلْ لاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى(.(3)
گزارش و ارزیابی فصل هفتم: حنبلیان دمشق(1)
به عقیده مایکل کوک، نسل اول حنبلیه هرچند طرفدار خشونت نبودند، اما نسل دوم حنبلیان در بغداد چون اعتماد به نفس پیدا کردند و با حکومت مرتبط شدند، برای اعمال نهی از منکر دست به کارهای خشونتآمیز زدند.
بعد از سقوط بغداد به دست مغولها در سال 656هجری قمری، حنبلیها از این شهر پراکنده شدند. آنان در این برهه از تاریخ به دمشق منتقل شدند. عالمان حنبلی و شخصیتهای مهم آنها در دمشق، ظهور و بروز کردند و در آنجا دست به اقداماتی زدند و رهبری حنبلیان را بر دوش کشیدند. البته در خود شام خیلی نتوانستند برای خود موقعیتی به دست آورند؛ چون بیشتر مردم دمشق، پیرو مذهب شافعی بودند. با این وجود، در دمشق به چند دلیل جای خود را محکم کردند. دلیل اول آنکه موفقالدین ابنقدامه (د620)، از
1) . ج1، ص248-278.
بزرگان فقه حنبلی ظهور مییابد و شرح مفصلی بر کتاب مختصر میزند که یک دوره کتاب فقهی مهمی به شمار میرود. دلیل دوم اینکه حنبلیها در دمشق در ابتدا با حکومت مرتبط نبودند، ولی بعدها با حکومت، بهویژه در عهد ممالیک (658 - 924) مرتبط شدند، بعضی حنبلیها مانند ابننجیه (د 599) با صلاحالدین ایوبی رابطه خوبی داشتند، اگرچه از تعدادی علمای حنبلی هم نامبرده شده که با حکومت مقابله داشتند، مثل عبدالغنی مقدس که این یک استثنا محسوب میشود.حنبلیان دمشق نیز مثل حنبلیان بغداد نهی از منکر میکردند، مثلاً شراب را میریختند و آلات موسقی را میشکستند و... اما آن ابهت بغداد را نداشتند.
میرسیم به زمان ابنتیمیه (د 728) دانشمند حنبلی و شخصیتی خشن و ناتوان از سازش با دیگران. در دمشق در زمان حیات ابنتیمیه، حکومت مملوکان تشکیل شده بود و رابطه وی با آنها خوب نبود و چندین مرتبه به زندان انداخته شده بود.
به نظر مایکل کوک اقدامات ابنتیمیه نوعی عوامگرایی حنبلی بود. با این وجود، وی سعی میکرد رابطهاش را با حکومت حفظ کند و در چند حمله نظامی ضدّ کافران با حکومت همکاری داشت، ولی خیلی موفق نبود. ابنتیمیه کتابی در مورد امر به معروف دارد. این کتاب ارزش علمی چندانی ندارد و بیشتر جنبه وعظ و خطابه دارد و مخاطبانش عوام جامعهاند.(1)ابنتیمیه وجوب نهی از منکر را کفایی میداند و برای نهی از منکر سه مرحله یدی، زبانی و قلبی قائل است.
ابنتیمیه از قواعد کلی و عامّه سخن میگوید و بر اساس آن مصالح و مفاسد را میسنجد. از ویژگی اندیشه ابنتیمیه اصالة الفایده است؛ به این معنا که هرجا مصلحت بر
1) . برخلاف روش معمول مایکل کوک که در بسیاری از موارد، به ارزشگذاری منابع نمیپردازد و نمیکوشد تا برای خواننده جایگاه یک اثر و یک کتاب را که مستند او و از منابع گزارش اوست، آشکار گرداند، ولی در اینجا، نسبت به جایگاه و ارزش کتاب ابنتیمیه به اظهار نظر میپردازد که این نکته در ارزیابی فصول پایانی کتاب مایکل با تفصیل بیشتر خواهد آمد.
مفسده غلبه دارد، اقدام میکنیم و گرنه نیازی به اقدام نیست. مثلاً در اردوی مغولان هنگامی که دید آنان مست از شراب بودند، یکی از حنابله خواست نهی از منکر کند، ولی ابنتیمیه او را منع کرد و گفت: اگر اینها شراب نخورند، مسلمانها از دستشان بیشتر رنج میبرند.
ابنتیمیه اولوالأمر را برای نهی از منکر بیشتر شایسته میدانست و با تفسیری که از آن ارائه میکرد، آن را شامل امراء و علماء میدانست؛ چون این دو طائفه در جامعه اسلامی دارای نفوذ و قدرت فراوان هستند.
ابن تیمیه کتابی به نام السیاسة الشرعیة دارد. در این کتاب معتقد است تمامی مناصب عمومی و اجتماعی، منصب دینی نیز هست و حاکم باید تمام تلاشش را انجام دهد که این منصبها به اهلش برسد. وی معتقد به اختلاط دیانت با سیاست است.
ابنتیمیه معتقد است مردم سه گروهاند:
گروهی که اخلاق سیاسی را نفی میکنند و معتقدند سیاست ربطی به اخلاق ندارد؛
گروهی که اخلاق را بدون سیاست میپذیرند و چه بسا اهل تسلیماند؛
ابنتیمیه هر دو گروه افراطی را ردّ میکند و معتقد است اخلاق و سیاست را باید سازش داد و هر دو را باید گرفت وگرنه به اسم اخلاق، برخی مانند خوارج با توسل به سلاح، عملگرا میشوند که نتیجۀ خوبی ندارد.
بهنظر میرسد جناب مایکل کوک، از حرکت فکری ابنتیمیه بهراحتی عبور کرده و به بسیاری از امور مهم و حقایق مرتبط با او نپرداخته است؛ درحالیکه باتوجهبه تأثیرگذاری شخصیت ابنتیمیه بر حرکت وهابیت تا زمان حاضر و حرکتهای تکفیری و خشونتهای معاصر، لازم بود بیشتر به شکافتن ابعاد شخصیت جنجالی وی پرداخته شود. ابنتیمیه (661-728) شخصیتی به اصطلاح صُحُفی است که بیشتر از طریق مطالعه و قرائت و نه از طریق تلمّذ نزد اساتید، آگاهیهای خود را به دست آورده است. فتاوای شاذ و نادر او
موجب اعتراض بسیاری از فقهای معاصر وی شد و همین امر، عامل به زندان افتادن و تبعید او به اسکندریه و قاهره بود. او اگرچه خود را پیرو صحابه و علمای سلف میداند، ولی برخلاف احمدبنحنبل بسیاری از آنها از جمله خلیفه اول و دوم و سوم را تخطئه میکند. وی در 17 مورد امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) را تخطئه کرده است.
بهطور کلی ابنتیمیه شخصیتی جنجالی دارد. بعضی او را از مجسمه شمردهاند و برخی او را زندیق دانستهاند و بعضی دیگر وی را منافق خواندهاند. علمای بزرگ اهل سنت در ردّ افکار و منهج کلامی و فقهی او ردّیههای مهمی نوشتهاند، مانند تقیالدین سبکی در کتاب شفاء السقامفی زیارة قبر خیر الامام و کتاب الدّررة المضیة فی الردّ علی ابنتیمیة و دانشمندان دیگر اهل سنت.
قاضیالقضات مصر البدر بن جماعة در برابر فتوای ابنتیمیه که زیارت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) را تحریم کرده بود، فتوایی صادر و آن را بدعت شمرد.(1)
ابنتیمیه قاعدهای دارد با عنوان «قاعدة فی فضل معاویة و فی ابنه یزید انه لایسبّ».(2)وی در کتب خویش در مقام دفاع از جنایات یزید در قتل عام مردم مدینه و کشتن امام حسین(علیه السلام) برمیآید و او را امیر وقت مسلمانان شمرده که اطاعت از او واجب بوده است و جواز لعن یزید را زیر سؤال میبرد.(3)
بهطور خلاصه، اینکه مایکل در کتاب امر به معروف خود، ابنتیمیه را پیرو ابنحنبل میشمرد و به شرح مختصری از او اکتفا میکند، برای مخاطب کافی نیست، چون با چهره جنجالی او آشنا نمیگردد و نیازمند توضیح بیشتری است؛ زیرا او در بسیاری از مباحث حتی از افکار و مبانی احمدبنحنبل هم عبور میکند و خط قرمزهای او را نسبت به صحابه و خلفا مراعات نمیکند و تأثیر او بهویژه در میان حنبلیان بسیار عمیق است. بنابراین،
پرداختن به مسئلۀ امر به معروف از دیدگاه او، نه تنها کارساز نیست، بلکه دچار لغزش و عدم درک صحیح حوادث توسط خواننده خواهد بود.
بعد از ابنتیمیه قدرت و خلاقیت حنبلیه افول کرد. البته ابنقیّم جوزی هم مقداری موجب رشد و شکوفایی بوده است تا میرسد به دوران دولت عثمانی (922-1338) که یک امپراطوری بزرگ به حساب میآید. در دولت عثمانی دو تغییر اساسی رخ داد: یکی پیروزیدولت عثمانی که از نظر حنبلیان ناگوار بود و دومی مربوط به دورههای آخر عثمانی است که حضور بیشتری در دمشق داشت و حنبلیان از این فرصت بهره بردند، ولی دوران آنها به پایان رسید. البته کسانی هم بودند که در این زمان مانند زینالدین صالحی گاهی در مورد امر به معروف و نهی از منکر مینوشتند. وی دو جلد کتاب به نام الکنز الاکبر فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر تألیف کرده است. او از غزالی بهره برده است. غزالی برای نهی از منکر هشت درجه قائل بود، ولی زینالدین درجۀ مهمی را ذکر میکند به نام «انکار المنکر بالحال». این درجه، نگرش عرفانی و صوفیانه به امر معروف و نهی از منکر است؛ مثلاً تبدیل سرکه به شراب است که کار عرفا است. همچنین زینالدین نسبت به تقسیم کار بین حاکمان و عالمان و عوام نظر منفی دارد.
حنبلیان بعد از افول در بغداد، در دمشق به دلیل اینکه با حکومت هماهنگ نبودند رشد چندانی نداشتند. آنها هرچند شخصیتهای مهمی را پرورش دادند، ولی در دمشق اندیشههای آنها رشد نکرد. در هر دو شهر بر سر میراث مکتب حنبلی و شرایط واقعی جامعه بحث بود. در بغداد برای این کار روش عقلانی نداشتند، ولی در دمشق ابنتیمیه موفق به نوعی اندیشه سیاسی شد که از نظر مفهوم و کلیت ابتکاری بود. این ابتکار ابنتیمیه در سرزمینی دیگر در نجد با پیمانی که محمدبن عبدالوهاب با شاهان سعودی میبندد، آغاز جدیدی را برای این تفکر در حجاز بنا مینهد.
در مورد فصل هفتم از بخش دوم کتاب مایکل چند نکته مهم وجود دارد:
نکتۀ اول: آنچنان که از گزارش مایکل کوک در مورد حنبلیان و امر به معروف و نهی از منکر آشکار میشود، در اندیشه آنها شکاف و گسست شگرفی در قلمرو امر به معروف و نهی از منکر مشاهده میشود، بهگونهای که این فریضه در حدّ تذکرات اجتماعی و موعظه و نصیحت فروکاسته میشود و اما اقدامات عملی نوعاً به حکومت سپرده میشود و خود حکومت و نظام سلطه نیز از اینکه در معرض امر به معروف و نهی از منکر قرار گیرد، استثنا میشود و مصونیت مییابد. چنین شکاف و گسستی از نقش این فریضه مهم در جلوگیری ازمفاسد اجتماعی به شدت میکاهد و تقریباً آن را بیاثر میکند؛ زیرا مبادی و منابع اولیۀ فساد و ستم و منکر را از تیررس آن بیرون میبرد. گویا با این اندیشه گرگها آزاد میشوند و گوسفندان مورد پرسش و بازخواست و وعظ و نصیحت قرار میگیرند.
بنابراین، مناسب بود در کتابی که مایکل کوک به مسئله امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی پرداخته است، به این بُعد از موضوع نیز توجه لازم مبذول میشد.
نکتۀ دوم: در فصل هفتم اگرچه تتبع فراوانی در مورد تاریخ حنبلیان بغداد و دمشق صرف گردیده است، ولی باید توجه داشت که اوّلاً مباحث تا حدود بسیار زیادی از امر به معروف فاصله گرفته و درصد فراوانی از گزارشها و تحلیلهای مایکل به تحوّلات سیاسی اجتماعی حنبلیان و تحلیل سیاسی و اجتماعی برخی از شخصیتهای حنبلی از جمله ابنتیمیه در این دو مرکز مهم اسلامی اختصاص یافته است. ثانیاً اگرچه مایکل در این فصل هم مصرّ است، فرایند کار خشونتآمیز حنبلیان بغداد را از مبانی فکری ابنحنبل تفکیک کند، ولی چنانچه در نقد و بررسی فصل ششم گذشت، اضافه بر آنچه آنجا گفته شد، در نقد و بررسی این فصل این نکته را باید افزود که مایکل کوک در این کارش موفق به نظر نمیرسد.
ابنحنبل اگرچه در ظاهر نمیخواست رابطهای گسسته با حکومت داشته باشد و از نظر زندگی نیز فرد خشن نبود، ولی علیرغم نظر دستگاه خلافت، چنان بر قدیم بودن کلام –البته این هم جای بحث دارد که چرا دستگاه خلافت به این مسئله کلامی اینقدر اهتمام ورزیده
است؟-اصرار میورزد که حاضر به زندان و تحمل محنت و شلّاق میشود؛ با اینکه وی اطاعت از حکومت هرچند فاسد را واجب میشمرد.
از نکات مهم در تحلیل حرکت سیاسی- اجتماعی حنبلیان بغداد و دمشق و بعد از آن، این است که برخلاف قاطبه اهل سنت که مایکل نیز به آن معترف است، آنها به امویان گرایش دارند.(1)
پرسشی که نمیتوان در تحلیل وقایع سیاسی و اجتماعی آن زمان و ارتباط حنبلیان با امر به معروف و نهی از منکر، از آن غفلت نمود، این است که احمدبنحنبل پیشوای حنبلیان اگرچهبنا به نقل برخی از اسناد تاریخی از امام علی(علیه السلام) دفاع کرده و معتقد بوده است که خلافت برای علی(علیه السلام) زینت نیست، بلکه علی(علیه السلام) زینت خلافت است، ولی در جریان حوادث مربوط به رابطۀ امام علی(علیه السلام) با معاویه، او چرا ورود به بحث در این مورد را اجازه نمیداد؟(2)اگر کسی دراینباره از او میپرسید، این آیه شریفه را تلاوت میکرد: )تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ وَلَا تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ(؛(3)
آنها امتی بودند که در گذشتند، اعمال آنها مربوط به خودشان بود و اعمال شما نیز مربوط به خود شما است و شما مسئول اعمال آنها نخواهید بود. اوّلاً این موضع پیشوای حنبلیان علیرغم روایت «لایحبّک الّا مؤمن و لایبغضک الّا منافق» که در ارزیابی فصل پیشین گذشت، چه توجیهی دارد؟ ثانیاً تأثیر این برخورد ابنحنبل با مسئلۀ مهم رابطۀ امیرمؤمنان(علیه السلام) و معاویه در عقاید و اندیشه و رفتار پیروان او چه بوده است؟
شگفتآورتر اینکه احمدبنحنبل با اینکه در عمل به احادیث و وفاداری به آنها، حتی از روایات ضعیف هم نمیگذرد، ولی وقتی در مورد روایت صحیح و معتبر و متواتر نزد فریقین از او میپرسند که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد عمّار فرمود: «وَیْحَ عَمَّارٍ، تَقْتُلُهُ الفِئَةُ البَاغِیَةُ،
یَدْعُوهُمْ إلَی الْجَنَّةِ وَیَدْعُونهُ إلَی النَّارِ»،(1)
احمدبنحنبل در مقام فرار از پاسخ و بیان حق، میگوید: «لااتکلم
فیه. زاد الطیالسی: ترکه اسلم».(2)
همچنین هنگامی که پسرعموی احمدبنحنبل تصمیم گرفت کتابی در مورد جنگ صفین و جمل بنویسد، از احمدبنحنبل دراینباره پرسید و او در پاسخ گفت: چرا میخواهی چنین کاری کنی، درحالیکه در این کار امر حلال و حرامی نیست (فقال: و ما تصنع بذلک ولیس فیه حلال و حرام؟)، حتی در نهایت هم وقتی مطالبی را در مورد جنگ جمل و صفین مینویسد و خبرش به احمدبنحنبل میرسد، احمدبنحنبل به عموی خود میگوید: کتاب را از او بگیر وپنهان کن و نگذار به آن نگاه کند؛(3)با آنکه باغی بودن معاویه علیه امیرالمؤمنین(علیه السلام) از مسلّمات تاریخ و فقه اسلامی است. همچنین در تفسیر شجره ملعونه در قرآن کریم )وَمَا
جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ(،(4)بسیاری
از مفسران آن را به بنیامیه تفسیر کردهاند، از جمله فخر رزای در روایتی از ابنعباس و سیوطی و حاکم نیشابوری و خطیب بغدادی از عایشه روایت کرده که به مروان گفت: «لعن الله اباک وانت فی صلبه فأنت بعض من لعنه الله».(5)
آیا همین مبانی فکری ابنحنبل، زمینه گرایش حنبلیان را به امویان پدید نیاورد و موجب نشد که آنها در بغداد علیه شیعیان دست به اقدامات خشونتآمیز بزنند؟ اگرچه به نقل مایکل کوک برخی همچون ابنجوزی حنبلی تلاش میکرد که حنبلیان را با دیگران هماهنگ سازد ولی چندان موفق نبود.(6)
1) . صحیح البخاری، کتاب الصلاة، ابواب استقبال القبلة، باب التعاون فی بناء المسجد، حدیث 346؛ کتاب الجهاد والسیر، باب مسح الغبار عن الأس فی سبیل الله، حدیث 2657. وهذا الحدیث متواتر رواه اربعة و عشرون من الصحابه.
2) . ابیبکر احمدبنمحمد خلّال، السّنة، ج2، ص462.
3) . ابیبکربنخلال، السنة، ج2، ص464، ح 723.
4) . اسراء: 60.
5) . فخر رازی، تفسیر الکبیر، ص233؛ مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج12، ص164.
6) . ج1، ص245.
بههرحال، لازم بود مایکل کوک به این حقایق تاریخی بپردازد و پرسشهای بالا را پاسخ گوید تا بتواند تحلیلی عالمانه از جریان فکری حرکت حنبلیان ارائه دهد و میان بغداد و دمشق تفکیکی قائل نشود. در واقع، اصول و اساس و مبانی فکری حنبلیان همواره یکسان بوده است که ظاهرگرایی، وفاداری به نص ولو ضعیف، گرایش به امویها، دشمنی با شیعیان، از جملۀ آنها است.
گزارش و ارزیابی فصل هشتم: حنبلیان نجد(1)
در فصل هشتم به بحث حنبلیان نجد میرسیم. در فصل حنبلیان دمشق گفته شد که ابنتیمیه افکاری را مطرح کرد ولی در خود دمشق انعکاس چندانی نداشت؛ اما پانصد سال بعد به عقیده مایکل کوک در درون یک جامعه قبیلهای سنّتی در عربستان مرکزی در منطقهای به نام نجد در جامعهای بدون دولت و یکدست که رئیس قبیله حاکم بود، این اتفاق افتاد و در یک چنین سیستمی افکار ابنتیمیه رشد کرد و این اولین بار بود که یک جامعه یکدست را به خود اختصاص داد. نجد یکی از واحههایی است که نمیتوان به آن اسم شهر اطلاق کرد و اطلاعات چندانی هم از این شهر در آن ایّام در دست نیست، منتهی عالمان حنبلی با این قبیله کنار آمدند تا اینکه در سال 1158 توافقی میان عالم حنبلی به نام محمدبن عبدالوهاب و محمدبنسعود که از حاکمان و از رؤسای ناحیه درعیه بود، صورت گرفت.
1) . ج1، ص279-320.
ابنعبدالوهاب معتقد بود اکثر کارهای مردم را شرک فرا گرفته است. او رسالت خود میدانست که مردم را از مظاهر شرک دور کند. این پیوند باعث شد که ظهور نهضت وهّابی با اندیشه و عقیده حنبلی بهعنوان اندیشه سیاسی در قالب دولت سعودی ظاهر شود که وظیفهاش جهاد و مقابله با شرک بود.
مایکل کوک در فصل هشتم کتاب خود به سرگذشت امر به معروف و نهی از منکر در میان حنبلیان نجد که پیروان ابنتیمیه و محمدبنعبدالوهاب بودند، از ظهور تا افول میپردازد. این فصل بسیار مهم، دقیق، پرتجربه و قابل تأمل است، بهویژه برای کسانی که به سازمان اداری و دولتی با نام امر به معروف و نهی از منکر که تحت اداره و اشراف حکومت و دولت مدیریت شود، فکر میکنند، بسیار مهم و قابل توجه است.
اگرچه مایکل کوک در این فصل تلاشهای فراوان کرده تا زوایای مختلف به حاکمیت رسیدن وهابیان را تحت عنوان حنبلیان نجد به تصویر بکشد و به پژوهش آن بپردازد، ولی به نظر میرسد، در این کار نواقص و نقاط قابل تأمل و قابل ملاحظهای وجود دارد.
اولاً فقها و مفتیان وهّابی، فقه خود را فقه حنبلی نمیدانند، بلکه آنها فقه خود را فقه السنّة میشمرند که بهعنوان بازگشتی به آرای صحابه و سلف محسوب میشود و لذا آنها سلفیه هستند، نه حنبلیه. رجوع به آرای شیوخ و مفتیان وهّابی مانند آل شیخ و بنباز و غیره، مبیّن این حقیقت است.(1)
ثانیاً چنانچه در نقد و بررسی فصل پیشین اشاره شد، نگرش ابنتیمیه با نگاه ابنحنبل تفاوتهایی مهم و اساسی دارد. احمدبنحنبل از پیشوایان مذهبی اهل سنت محسوب میشود، ولی ابنتیمیه شخصیتی جنجالی است که در برابر آرای شاذ و فتاوای نادر او علمای زیادی موضع گرفتند و او را به عناوین مختلفی همچون زندیق، بدعتگذار و منافق طرد نمودند و به زندان افکندند؛ ازاینرو، لازم است نویسنده به مشترکات و تفاوتهای ابنحنبل و ابنتیمیّه بپردازد.
1) . ر.ک: السید سابق، فقه السنّة.
همچنین نسبت به محمدبن عبدالوهاب نیز که چند قرن بعد از ابنتیمیه، راه او را ادامه میدهد، مطلب این چنین است. بنابراین، لازم است به تفاوتها و مشترکات این سه نفر یعنی ابنحنبل، ابنتیمیه، و ابنعبدالوهاب پرداخته شود. آنچه مورد توجه مایکل کوک قرار نگرفته، این است که دانشمندان مختلفی علیه عقاید وهابیه موضعگیری کرده و دراینباره کتابنوشتهاند و آنها را از اهل سنت و یا پیروان احمدبنحنبل نشمردهاند و حتی معتقدند پیش از آنکه بتوانیم وهابیه را از حنبلیان برشماریم، آنان را میتوان فرقۀ نوظهور و بدعتآمیز تلقی کنیم که منسوب به حنبلیان شمرده شدهاند، ولی واقعیت غیر از این است. نخستین افرادی که علیه محمدبن عبدالوهاب موضع گرفتند، پدر و برادر او بودند که از پیروان ابنحنبل شمرده میشدند.
سلیمانبن عبدالوهاب کتاب الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهابیة را در ردّ اندیشههای برادر خود نگاشت.
زینی دحلان و عباس محمود عقاد میگویند که پدر و برادر ابنعبدالوهاب از مخالفان عقاید او بودند. در میان علمای شیعه هم نخستین کتابی که در ردّ عقاید محمدبن عبدالوهاب نگاشته شد، کتاب منهاج الرشاد فقیه بزرگ شیخ جعفر کاشف الغطاء(قدّس سرّه) است. او این کتاب را در پاسخ رسالهای که یکی از امرای سعودی به نام عبدالعزیزبنسعود برای او فرستاده بود، نوشت.(1)
مایکل کوک دولت سعودی را به سه دوره تقسیم میکند. دوره اول آن از زمان توافق محمدبن عبدالوهاب با محمدبنسعود یعنی از تاریخ 1158 هجری قمری شروع و تا 1233، حدود هشتاد سال ادامه داشته است. در ابتدا ابنعبدالوهاب در نجد به مبارزه با شرک پرداخت و بخت با او یار بود. او نخست در عیینه به کمک عثمانبنمعمّر اقدام کرد و سپس در درعیه
1) . ر.ک: جعفر سبحانی، آیین وهابیت، ص25 – 35.
بود که موفق شد با ابنسعود پیمان منعقد کند. در آنجا به نهی از منکر پرداخت و حاکمان سعودی هم یکی پس از دیگری طبق پیمان منعقده به این کار اقدام کردند.
علمای حنبلی در ایام حج در مکه و مدینه حضور مییافتند و مردم را نهی از منکر میکردند. در آن دوران، آنها دخانیات را حرام اعلام کردند و کسانی را گماشتند که وقت نمازدر بازار بگردند تا مردم نماز بخوانند. ابنعبدالوهاب در مورد امر به معروف و نهی از منکر در نامهای به وهابیان سدیر چنین سفارش میکند که ابتدا با مردم با ملائمت رفتار شود و این فریضه در خلوت اجرا گردد، ولی نه به صورتی که در جامعه سبب تفرقه گردد.
ابنعبدالوهاب، نهی از منکر را با جنگ ضد شرک مربوط میسازد و معتقد است، نقش علما که در گذشته با اندیشه و گفتار و عمل، به جنگ با گناه و بدعت برخاستند، در همین جنگ است.
دو عالم دیگر وهابی یکی نوه عبدالوهاب به نام عبداللهبن محمدبن عبدالوهاب (د 1242) و دومی حَمَدبن ناصربن معمر (د 1325) نیز معتقدند به صرف نهی از منکر وظیفه تمام نمیشود و باید در این امر جدی بود و استمرار جست. اینان مهاجرت را بهخاطر عدم توانایی بر انجام نهی از منکر جایز نمیدانند و معتقدند مهاجرت تنها از سرزمین کفر که زمینه برای انجام مناسک دینی ندارند جایز است، نه سرزمینی که معصیت آن را فراگرفته است.
عبداللهبن محمد عبدالوهاب با زیدیه نیز درباره قیام اباعبدالله الحسین(علیه السلام) محاجاتی داشته و شرایط آن دوران را مربوط به دوران خود امام حسین(علیه السلام) میداند. وی در رابطه با امر به معروف و نهی از منکر برای خود اصولی دارد که از جمله آنها عبارتاند از: 1. خطا بودن خودداری از انجام وظیفه بهخاطر ترس؛ 2. حفظ حرمت اشخاص؛ 3. فرق گذاشتن بین گناه علنی که تأثیرگذار بر مردم است با گناه مخفی که در درون خانه انجام میشود. همچنین وی کسانی را که برای ادای این وظیفه، نسبت به بستگان خود فرق میگذارند، مورد نکوهش قرار میدهد. به نظر او این وظیفه بر دوش همه است، ولی بیش از همه بر دوش حاکم است. وی همچنین نهی از منکر را با جنگ علیه شرک مرتبط میداند.
مایکل از نوشتن نامه ریاکارانه عبداللهبنسعود (1225-1232) آخرین شاه دوره اول سعودیها به محمد علی، حاکم مصر گزارش میدهد. وی در این نامه مینویسد: در این ناحیه از جزیرةالعرب که زیر سلطۀ حاکمان دولت عثمانی بود، کفار و مشرکین، جنگ را شروع کردهاند و سربازان سعودی و مسلمانها فقط اعمال حکم اسلامی کردند. در انتهای نامه این مداخله و جنگ را با آیات قرآن درباره مشرکین توجیه میکند و سپس آن را به اتمام میرساند. هدف وی از نوشتن این نامه، رسیدن به قدرت با ادعای جنگ در برابر شرک بوده است. آنچهمشخص است، این است که توجیه یورش سربازان عبدالله، به نواحی مختلف حجاز، بهخاطر دستیافتن به قدرت نظامی است تا مبارزه علیه شرک و کفر.
دولت اول سعودی که به گفتۀ مایکل برای مبارزه با شرک و کفر در نجد و مناطق و قبایل بیابانی حدود آن تشکیل شده است، در حقیقت امری را بهعنوان کفر و شرک مطرح میکند که مخالف عقاید قاطبۀ مسلمانان و از جمله حنبلیان است؛ بنابراین، اینکه جناب مایکل کوک در کتاب امر به معروف وهابیان نجد را ظهور دوباره حنبلیان میداند، امری است که با واقعیتهای تاریخی و حقایق مذهبی و عقیدتی مسلمانان چندان سازگاری ندارد، درحالیکه احمدبنحنبل به تعدیل فرقههای مختلف میاندیشید و به دنبال رفع تضاد میان آنها بود.(1)اندیشه سلفیگری و وهابیت، میان فرقههای اسلامی شعلۀ جنگ، اختلاف، فتنه و برادرکشی را برافروخت و این آتش خانمانسوز و فتنۀ بزرگ همچنان دامنگیر جهان اسلام است.
نگاهی به عملکرد وهابیان و دولت اول آل سعود در حجاز بسیار قابل توجه است. آلوسی از قول ابنبشر نجدی نقل میکند که من در ابتدا شاهد تنگدستی مردم درعیه بودم، ولی آن شهر را در زمان آلسعود مشاهده کردم، درحالیکه مردم آن شهر از ثروت فراوان برخوردار بودند. طلا، نقره، اسلحه، شتر، گوسفند، اسب، لباسهای فاخر، گوشت، گندم و دیگر خوردنیها بهقدری فراوان بود که نمیتوان آن را وصف کرد.
1) . ر.ک: رسول جعفریان، نقش احمدبنحنبل در تعدیل مذهب اهل سنت.
روشن است که این ثروت هنگفت حاصل حمله به مسلمانان قبایل و شهرهای دیگر نجد و بهغنیمتگرفتن و غارت اموال آنان بوده است؛ زیرا ابنعبدالوهاب با مسلمانانی که عقاید او را نمیپذیرفتند، معامله مشرک و کافر حربی میکرد و برای جان و ناموس آنان ارزشی قائل نبود. بنابراین، به اسم توحید با قرائت خود ابنعبدالوهاب که مخالف نظر و عقیدۀ قاطبۀ مسلمانان و حتی پیروان ابنحنبل بود، جان و مال و ناموس مسلمانان را مباح میشمردند. جنگهایی که وهابیان در نجد و یمن و حجاز و سپس در اطراف سوریه و عراق راه انداختند و حتی نسلهایبعدی در ادامۀ کار آنها، حرکتهای طالبان و داعش و جبهةالنصرة و سایر گروههای ارهابی و تکفیری در سالهای اخیر در جهان اسلام و حتی در اروپا و آمریکا و در کل جهان به راه انداختهاند، بر اساس همین مبانی است.
آنان هر شهری را که با جنگ و غلبه بر آن چیره میشدند، جان و مال و ناموس مردم آن را برای خود حلال میشمردند و ضمیمۀ املاک خود مینمودند. کسانی که با عقاید آنان موافق نبودند و از تبعیت سرباز میزدند باید کشته میشدند و اموالشان تقسیم میشد. طبق این روش از اهالی یک قریه به نام فصول، در شهر احساء سیصد مرد را به قتل رسانیدند و اموالشان را غارت کردند.
در سال 1216 «امیر سعود» در زمان اولین دولت سعودی سپاهی مرکب از بیست هزار مرد جنگی را تجهیز کرد و به شهر کربلا در عراق حملهور شد و پس از محاصره، سرانجام وارد آن شهر شد. هزاران نفر را به قتل رسانید و به خزائن و اموال نفیس حرم حملهور شد و آنها را به غارت برد.
فقیه بزرگ امامیه مرحوم سید محمدجواد عاملی، در آخر مجلّد هفتم دائرة المعارف گرانسنگ خود مفتاح الکرامة، مینویسد: این جزء از کتاب بعد از نیمه شب نهم رمضان المبارک 1225 خاتمه یافت، درحالیکه در نگرانی و تشویش بودم؛ زیرا اعراب نخیره که وهابی هستند اطراف نجف اشرف و مشهد حسین(علیه السلام) را احاطه کرده بودند، راهها را بسته و زوار حسین(علیه السلام) را که از زیارت نیمه شعبان به وطنهای خود باز میگشتند، غارت میکردند
و جمع کثیری از آنان (و بیشتر از زوار ایرانی را) به قتل رساندند. گفته میشود عدد مقتولین در این بار یکصد و پنجاه تن بوده است، البته کمتر از این هم گفتهاند.(1)
حال این فجایع را اگر وهابیان به اسم توحید یا به نام امر به معروف و نهی از منکر انجام دادند، ولی سایر مسلمانان و حتی حنبلیان این شیوه را نادرست میدانند و آن را بدعت محسوب میکنند، پس آیا بهتر نبود جناب مایکل کوک به این حقایق نیز اشاره کند؟ بهویژه آنکه این حقایق موجب استحاله و انقلاب ماهوی امر به معروف و نهی از منکر خواهد شد؛درحالیکه نویسنده محترم آغاز کتاب امر به معروف خود را از حادثه متروی شیکاگو آغاز میکند تا نشان دهد در اندیشه اسلامی، حقیقتی به نام امر به معروف وجود دارد که میتواند به کمک وجدان اخلاقی جوامع آید و آنان را از کارهای ناشایست دیگران برهاند و به آنها آموزش دهد که چگونه رفتار کنند. آیا میتوان اقدمات وهابیان و گروههای وابسته به آنها را که تا الان به نامهای مختلف دست به فتنه و کشتار و هر نوع اقدام غیرانسانی میزنند، جزء حقیقت انسانی امر به معروف و نهی از منکر دانست که برای حلّ مشکل اجتماعی و نجات جوامع انسانی قیام کردهاند؟
مایکل کوک زمان دولت دوم سعودی را در فاصله بین سالهای 1238 تا 1305 میداند. در این دوره حاکمان سعودی و علمای حنبلی، هر دو، توجه ویژهای نسبت به امر به معروف و نهی از منکر و اهتمام ویژهای به نهی از منکر بهعنوان واجب کفایی داشتند.
تُرکیبنعبدالله و فیصلبنترکی از حاکمان دولت دوم سعودی توجه ویژهای به نهی از منکر داشتند، بهگونهای که با پخش نامه اعلام کردند کسانی که برای تجارت به سرزمینهای کفر میروند مردم باید آنها را از خود دور کنند. منظورشان این است که برای
1) . ر.ک: جعفر سبحانی، آیین وهابیت، ص27 – 30.
تجارت و دید و بازدید به سرزمینهای کفر نروند و از امیران تحت امرشان میخواهند که از آمران به معروف و ناهیان از منکر حمایت نمایند. ترکی فیصل دستور میدهد که سیگارکشان را پیدا و قلع و قمع نمایند، بر نماز مردم نظارت شود، همین طور به سایر امور دینی و از جمله بر مراسم حج نظارت شود. حاکمان سعودی از جمله عبدالرحمان معتقد است که وظیفه نهی از منکر بسیار مهم است. اگر عدهای نهی از منکر نکنند، از عهده دیگران برداشته نمیشود، بلکه بهخاطر ترک نهی از منکر همه گناهکارند.
یکی از دستورات این دوره حاکمان این است که اگر افرادی مانع از نهی از منکر میشوند باید تبعید گردند. ویژگی این دوره تا حدی اداریکردن نهی از منکر است. نامههای که ترکی وفیصل برای امیران نوشته و آنان را برای تحقق این وظیفه تشویق میکنند، گویای اداریکردن نهی از منکر است.
دستور دیگری که اداریشدن نهی از منکر را تأیید میکند، این است که به حاکمان گوشزد میکند همان قسم که برای جمعآوری زکات عمال فرستاده میشود، برای آموزش دینی مردم نیز این کار صورت گیرد. همین امر یعنی تحریف برخی گزارههای دینی توسط آمران جاهل باعث میشود که برخی مردم به آمرین به معروف خرده گیرند و آنان را مسخره نمایند و به اهل دین، اهل دیک (خروس) گویند.
سؤال مهم آن است که چرا در دولت دوم سعودی نهی از منکر اهمیّت مییابد؟
موجّهترین دلیل، تغییر شرایط تاریخی است. فرق و تمایزی که دولت اول سعودی با دولت دوم دارد این است که در دولت اول توجه به بیرون بود، چون ضدّ کفر اعلان جهاد کرده بود و شعارش مبارزه با شرک بود؛ درحالیکه در دولت دوم بیشترین توجه به درون بود. دولت نخستین وظیفه خودش را این میدانست که از دیندارشدن مردم مطمئن شوند. فرق دیگر این بود که در دولت اول توجه دولت به توسعه بود، اما وقتی که مناطق بیشتری نصیب دولت دوم شده بود، باید به امور داخلی توجه میشد. آنها فقط احساء را با فشار تصرف کردند، اما فتح حجاز خارج از توانایی آنها بود؛ لذا جهاد با کفار جایش را به نهی از منکر داد تا هویت دینی دولت سعودی محفوظ باشد. تمایز دیگری که دیده میشود این است که
در دولت دوم هماهنگی و همسویی دولت با علمای دینی و وهابیت بیشتر شده بود که مهمترین علت آن شرایط تاریخی و قبیلهای بود و علت دیگر هم اندیشههای ابنتیمیه بود.
سومین دولت (1319-1373) با حکومت ملک عبدالعزیزبنسعود شروع میشود. خود این حکومت به دو دوره تقسیم میگردد: 1. پیش از فتح مکه، 2. بعد از فتح حجاز در سال 1344 تا عصر حاضر که حدود 90 سال را میتوان به آن اختصاص داد. این دوره، دورهایاست که با سقوط امپراطور عثمانی حاکمان سعودی با خیالی آسوده سرزمین حجاز را مدیریت و کمیتههای امر به معروف و نهی از منکر را تشکیل میدهند.
تصویر روشن این دوره را منابع خارجی آشکار میکنند.
ریحانی یکی از بازدیدگران در سال 1341 از ریاض این دوره مینویسد که در ریاض دیدم مردم را بهخاطر دودکردن دخانیات و حاضرنشدن در نماز در مساجد حضور و غیاب میکردند و شلاق میزدند. بعد از فتح حجاز معلوم میشود که اولین هستههای سازمانی امر به معروف -به زبان انگلسی کمیته و در تعبیر عربی وَفد- تشکیل میشود که دستاندرکار این امور بودند. در حج 1344 گزارش شده است که سربازان مصری در اطراف پالکی (محملی) بوق شیپور مینواختند که مورد ضرب و شتم گروهی از متعصبین وهابی، قرار گرفتند.
این وضع نابسامان و برخورد خشن عربهای بیابانی شترچران که خود از آمران به معروف و ناهیان از منکر بودند، باعث شد که به اینها آموزش داده شود و این آموزش زیر نظر قاضی صورت گیرد؛ لذا نامه ملکبنعبدالعزیز نسبت به تعیین رئاسة القضا در روزنامه امالقری چاپ و خبر از تعیین رئیس، معاون و دبیر داشت.
حافظ وهبه خدمتکار مصری ابنسعود نوشته است: هدف از تشکیل کمیتهها، جلوگیری از رفتار خشن اخوان نسبت به مردم مکه و حاجیان بود. آنها فکر میکردند بهتنهایی با
چوبدستی میخواهند قانون خدا را اجرا کنند و نمیدانستند در محیط متمدن چگونه رفتار کنند و کارشان موجب هرج و مرج میشود و نمیدانستند دستور اقدام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مربوط به زمان خود حضرت بوده است. سرانجام ابنسعود تغییر عقیده داد و قاضیای را منصوب کرد که جلوی تندرویها را بگیرد و درنتیجه، سازمان جدیدی متولد شد و در روزنامه امّالقری 1345 تشکیل چنین سازمانی اعلام گردید.
پس از تأسیس این سازمان، سلسله مقالاتی در أمّالقری توسط ابنبُلهید قاضی مصری و بهجت البیطار مدیر وقت مؤسسه اسلامی سعودی درباره نهی از منکر نوشته شد. البته طبق گزارشها تنها اخوان آشوبگر نبودند. در سال 1344 یکی از افراد آل شیخ، سیگاری را از دهان راننده مصری بیرون کشید و با چوب به او حمله کرد و این موجب درگیری شد و راننده را تا حدّ مرگ شلاق زدند.بنابراین، اگرچه در برخی جاها بین مردم و آمرین به معروف و سیستم ایجادشده از طرف دولت، اصطکاکهایی گزارش شده است، اما در کل حکایت از سیستمیشدن ناهیان از منکر دارد و اینکه مقداری قانونمند گشته و به بعضی مراکز ابلاغ میشده است. مثلاً برای حاجیان مصری برخی قوانین گوشزد شده است که از چه کارهایی پرهیز کنند، مثل مشروبات الکلی، دخانیات، اختلاط زن و مرد، رعایت ضوابط نماز و اینکه بزرگان هر محلّه مسئول جرم آن محلّهاند. در مجموع، دوره اول دولت سوم سعودی با مقاومتهایی مواجه شده است و گزارش شده که سازدهنیهای پسران هم توسط مأموران جمعآوری شده بود، پسران جدّه برای انتقامگیری با انداختن پوست خربوزه بر سر راه رئیس کمیته، انتقام میگرفتند.
نکته قابل توجه اینکه بعد از گذراندن این دورهها در دوره دوم، کمکم شاه سعودی نیز از سیستم علمای وهابی فاصله گرفت و بهتدریج مظهر سلطانی آن آشکار گردید، مثل شرکت در جشن مردم و شرکت در جشن رقص آنان، ولی ظرف چند ماه رویه عوض شد و سختگیری آغاز گردید و جنگ با فساد جان تازهای گرفت. علاوه بر هدفهای سنتی این وظیفه، دستگاه موسیقی یا ساز ناشناختهای در فقه حنبلیان به نام گرامافون به بازار آمده بود. آنان سوزنهای موجود را ضبط کردند و گفته شد که فقط میتوان این ساز را از شرطه خرید.
بهتدریج سربازان وهابی که عمدتاً از قبیله نجد بودند، در کمیتهها قدرت پیدا کردند و در مکه و سایر مراکز توسعه یافتند و عالمان وهابی در رأس آنها بودند. این هیئتها دوتا سازمان امر به معروف و نهی از منکر را یکی در مرکز نجد و دیگر در مکه به وجود آوردند، ولی حرکت به سمت تمرکزگرایی ادامه یافت.
گزارش شده که دولت سعودی میخواست به سوی تمرکزگرایی پیش رود و در سال 1396 هجری قمری این دوتا کمیته را با هم ادغام کردند که در رأس آن کمیته کسی در حد وزیر گماشته شده بود. ویژگیهایی که طیف نجدیها با کمیتۀ مکیها داشتند، این بود که سازمان نجدیها بسیار تندوتیز بودند و در مقابل، کمیتۀ مکیها اهل تسامح و تساهل بودند؛ ولی هر دو کمیته کمکم رو به ضعف نهادند که میتوان آن را مربوط به روند ابعاد دیوانسالاری، در عملکرد علمای دینی سعودی دانست.در سال 1412 قمری که قانون اساسی نوشته شد، هیئت آمرین به معروف نادیده گرفته شد و مورد بیمهری قرار گرفت و دلیلش هم اینگونه عنوان شد که نظام برای تحکیم نیروهای زهدگرای اخلاقی، پایگاه قانونی برای افزایش بنیادگرایی اسلامی فراهم کرده است. بههرحال، مسئله ابهام دارد؛ اما دو کتاب تا اندازهای ابهام را برطرف میکند: یک کتاب درباره نهی از منکر و استفتائات محمدبنابراهیم آل الشیخ (د 1389) است که موضوع این استفتاءها نشانهای از خصومت است که در نتیجۀ فعالیتهای کمیتهها ایجاد میشود. یک قاضی مکّی به متهمی به شرب خمر اجازه داده بود، به اعتبار شهادت اعضای کمیته حمله کند و ابنابراهیم با صراحت قاضی را محکوم کرد. در موردی هم در جدّه شاهد اصلی عمل نامشروع جنسی ناپدیده شده بود و سه شاهد دیگر باید حدّ قذف میخوردند، ولی چون از اعضای کمیته بودند، ابنابراهیم سعی داشت راهی قانونی برای گریز از اتهام اعضایش پیدا کنند که از خوردن حد قذف نجات یابند.
کتاب دیگر حسبه در اسلام نوشته علیبنحسن قرنی است که جرمهایی اتفاقافتاده در ریاض در سال 1404 را گزارش میکند که از جملۀ آنها لواط، قاچاق عرق و قرصهای رنگی گزارش شده است. در این دوره است که کسانی از شاگردان ابنابراهیم هر مردی را که
به نماز حاضر نمیشد و زنانی را که لباس تنگ در بر داشتند، کتک میزدند. این دیوانسالاری در دولت جدید عربستان مانند هلال خصیب رو به افول گرایید و در نهایت، اندیشه حنبلی نیز افول کرد. در دولت سعودی عملاً سنت مربوط به احمدبنحنبل به پایان رسیده و دوره جدید شروع شده است.
اگرچه دولت عثمانی، حنبلیان را بهصورت انفرادی جذب یا از بین برد، ولی دولت جدید سعودی بهصورت جزئی علما را جذب کرد هرچند آنان همیشه مطیع دیوانسالاری نبودند و این پیامدها اختیاری نبود.
با وجود آنکه دولت سعودی محصول عقاید یکپارچه ابنحنبل و ابنتیمیه بود، ولی در عربستان نیز مثل هلال خصیب،(1)سنتی که مدیون ابنحنبل بود، عملاً به پایان رسید و آرای غیرسیاسی و انفرادی او به عمل دیوانی تبدیل شد و به تشکیل کمیتههای امر به معروف با راهنمایی مدیر کلی در سطح وزیر انجامید و در نهایت، به افول سنت گرایید.
نخستین نکتۀ قابل تأمّل در مورد این قسمت از مطالب آقای مایکل کوک، نگاهی به عوامل پشت پرده ظهور وهابیان در نجد و حجاز و به قدرت رسیدن دولت سعودی در این منطقه است. مایکل کوک در تحلیل ظهور حنبلیان و پیمان میان محمدبنعبدالوهاب و آل سعود، نگاهی به دستهای پنهان ندارد، کسانی که اهداف سیاسی و منافع کلان خود را در ظهور دولت سعودی در حجاز میدانستند. آیا بهتر نبود وقتی به عملکرد دینی وهابیان در حجاز
1) . هلال خصیب (حاصلخیز، داس بارور)، نام بخش تاریخی از غرب آسیا و دربرگیرندۀ بخشهای خاوری دریای مدیترانه، بینالنهرین و مصر است. داس بارور با رودهای نیل، دجله، فرات و اردن سیراب میشود. این منطقه از غرب به مدیترانه، از شمال به بیابان سوریه و از دیگر جهتها به شبه جزیره عربستان و خلیج فارس محدود میشود و شامل کشورهای مصر، فلسطین اشغالی، لبنان و نوار غزه و کرانه باختری رود اردن و بخشهایی از اردن، سوریه، عراق، جنوب شرقی ترکیه، غرب و جنوب غربی ایران میشود.
پرداخته است، به آن عوامل پشت پرده نیز اشاره میکرد؟ درحالیکه بسیاری از متفکران و اندیشمندان شیعه و سنی بر این باورند که وهابیه ساختۀ دست انگلستان است.
رمضان البوطی عالم سنی سوری که توسط وهابیان کشته شده میگوید: در اواخر خلافت عثمانی، بریتانیا در اندیشه تفرقه مسلمانان بود. مؤلف کتاب اعمدة الحکمة السبعة نوشتۀ لرانس میگوید: بریتانیا و انگلیس نقشه کشید و برای تفرقه مسلمانان، فرقههایی را ساخت مانند فرقه قادیانی در هند و اطراف آن، فرقه بابیت و بهائیت در مصر و جنوب شرق آسیا و فرقه سوم، وهابیت بود که در جزیرةالعرب درست کرد. وی تصریح میکند وهابیتی را که انگلیسیها در جزیرةالعرب ساخته، برای تفرقه میان مسلمانان است. دراینباره کتابهایزیادی از جمله کتاب خاطرات مستر همفر و کتاب تاریخ آلسعود با نام مستعار ناصر السعید نگاشته شده است.
در دورههای اخیر هم نقشی که دولتهای آمریکا و اسرائیل در حمایت از اندیشه تکفیری و بهراهانداختن این گروهها در افغانستان، پاکستان، سوریه، عراق و غیره داشتهاند، اکنون بر همگان کاملاً روشن و واضح گشته است.
بهنظر میرسد، جای این پژوهش در کتاب مایکل کوک خالی است. لازم بود وی بهعنوان یک ناظر بیطرف و منصف، حداقل به زوایای سیاسی و اهداف پشتپردۀ پیدایش و ظهور وهابیان در دولتهای سعودی اشاره میکرد تا خواننده کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی، با مطلعه این کتاب، میتوانست به عملکرد گروههای مختلف اسلامی دراینباره آگاهی یافته و به زوایای مهم و اصلی این بحث دست مییافت.
دومین نکته آنکه کارهایی را که وهابیان به اسم امر به معروف و نهی از منکر مرتکب شدند و مایکل آنها را گزارش کرده است، مثل جلوگیری از دخانیات و اجبار به نماز جماعت و غیره که منکربودن پارهای از آنها در اسلام ثابت نیست و بعد تشکیل کمیتهها و هیئتهای آمران به معروف و نهی از منکر و سوء استفاده و خطاهایی که خود آن هیئتها مرتکب شدند و اموری که نشان میداد سیاسیون متحد علمای وهابی در واقع به دنبال حکومت و منافع سیاسی خود بودند مثل نامه به حاکم مصر و ظهور سلطانی ملک در جشن
مردم و رقص با آنان، تندرویهای نجدیها در برابر مکیها و تعدیلهای قانونی نسبت به هیئتهای امر به معروف و نهی از منکر، همه و همه از درسها و عبرتهای تاریخی است که مایکل کوک به بخشهایی از آن اشاره میکند و واقعاً برای مصلحان اجتماعی، درسی تاریخی است که با دقت باید سطر به سطر آن خوانده شود.
تندروهای وهابیها و هیئتهای امر به معروف علیه کارهای مردم و اتهاماتی که به آنها میزدند و بعد آنها را محکوم میکردند، قضایای ناگفته و ناپیدای بیشماری دارد؛ از جمله قضیۀ میرابوطالب یزدی است که در کتاب شهید صفا نیز آمده است. حاجی ایرانی و یزدی که بر اثر بیماری استفراغ کرده بود و محتوای معده خود را در لباس احرامش ریخته بود تامسجدالحرام را ملوّث نکند، به اتهام واهی و اینکه او این کار را برای تنجیس پرده کعبه کرده است، به اعدام محکوم میشود، درحالیکه وی زبان عربی هم نمیدانسته تا از خود دفاع کند.(1)
اینها حقایقی است که روشن میکند این عملکرد در نهایت به افول و شکست اندیشه امر به معروف و نهی از منکر بر اساس الگویی که وهابیت ارائه کردند، انجامید؛ حقیقتی که اکنون در این سالها پس از گذشت بیش از دو دهه از نگارش و ترجمه کتاب مایکل کوک و چرخشهای حکومت سعودی بهصورتی واضح، آشکار شده است. سیاستهای جدید سعودی نشان از تعدیلهای فراوان در روشهای دولت وهابی سعودی دارد و چرخش آن را از دولتی دینی و مذهبی به سمت مخالف آن هدایت میکند.
بنابراین، چقدر مناسب بود که نویسنده در گزارش تحلیلی خود از امر به معروف و نهی از منکر در میان وهابیت که بهعنوان تجربه نوپیدا برای اولینبار عقیدهای غیرسازمانی در قالب نگاهی اداری و سیاسی جلوهگر شده بود و در نهایت به شکست انجامید و افول کرد، علل این افول را بیان میکرد و تا حدودی برای خواننده روشن میساخت که آیا اشکال در اصل اندیشه امر به معروف و نهی از منکر است؟ دراینصورت، موجب ناامیدی خواننده میشود. خوانندهای که از اول کتاب امیدوار شده است تا همراه با مایکل کوک از یک تجربه اسلامی
1) . علیاصغر قاضی عسکر، شهید صفا و مجله میقات حج.
بهره ببرد و مشکلات اجتماعی را که دنیای غرب با آن مواجه است، در پرتو این آموزه وحیانی اسلامی راه حلی برای آن پیدا کند و الآن به ورطه ناامیدی درغلطیده است. آیا اشکال در اجرا بود؟ آن اشکالات چه بوده و اکنون راه حل آن چیست؟ آیا مشکل در اساس اندیشه سلفیگری و تندرویهای وهابیت بود؟ به نظر میرسد کتاب مایکل کوک انتظاراتی را که در ابتدا برای خواننده پدید آورده، نتوانسته است برای آن پاسخی درخور ارائه دهد، بهگونهای که باعث آرامش خاطر شود، بلکه خواننده این کتاب، خود را در دنیایی از یأس و تسلیمشدن در برابر مشکل بیمسئولیتی اجتماعی در برابر رفتار ناشایست دیگران، تنها مییابد.آیا خود نویسنده محترم هم مأیوس شده است و با این ناامیدی میخواهد خواننده را هم با خود همراه کند که برای ناهنجاریهای اجتماعی و مفاسد ریز و درشت جوامع به ظاهر مدرن، راه حلی نمیتوان یافت و امیدی به نهی از منکر اسلامی نیز نمیتوان بست؟
آیا وابستگی وهابیت و سیاستهای ایشان به سیاستهای جهانی و دستهای مرموز و ناپیدا در این جهت مؤثر بود؟ آیا طمعورزی و دنیاطلبی حاکمان و صادقنبودن در ادعا و روش، موجب افول گردید؟ آیا فقدان خردورزی و ضعف تحلیل عقلانی در برنامهریزی به این عاقبت منفی منجر گردید؟ و دهها پرسش دیگر که پاسخ هر یک نیازمند تحقیق و پژوهش میدانی و بررسی اسناد و کتب بر جای مانده از این دوره است، ولی مناسب بود حداقل در حدّ پرسش و احتمال در کتاب مایکل کوک به آن پرداخته و یا اشاره میشد.
اینجانب از سال 1371 تا 1396 هجری شمسی حدود سیبار برای انجام فریضه حج و مناسک عمره و زیارت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) به سرزمین حجاز سفر کردهام و با چشمان خود و با تمام وجود شاهد رفتارهای ناشایست و غیرانسانی و خلاف اسلامی دولت سعودی و وهابیان و مأموران هیئتهای امر به معروف و نهی از منکر بودم و میتوانم شهادت دهم که این گروه سلفی و متحجّر و متعصّب چه ظلمها که بر زائران و مسلمانان مهمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ضیوفالرحمن روا نداشته و نمیدارند و بدون شک «المُلک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم» و بخشهایی از خاطرات این سفرها را در ضمن بیان خاطرات سال حج 96 به قلم آوردهام.
بههرحال، بیان فجایع مصیبتبار دولت سعودی -که به اسم اسلام و توحید و امر به معروف و نهی از منکر به قدرت رسید- نیازمند پژوهشهای مفصل است؛ از فجایع انسانی و کشتارها و تشکیل گروههای ارهابی و جنگهایی که از اول در نجد و جزیرةالعرب به راه انداختهاند و اکنون هم در این سالهای اخیر در یمن به وجود آوردهاند تا دهها میلیارد دلاری که به جنگ صدام و بعثیان علیه ایران کمک کردند و صدها میلیارد دلاری که به قول ترامپ رئیس جمهور آمریکا، بهعنوان گاو شیرده به حلقوم مستکبران و شیاطین عالم ریختند، بهقدری فجایع زیاد است که قلم از بیان آن شرم دارد و این مسئولیت بر عهده مایکل کوک بوده است که اگر واقعاً به نهی از منکر اسلامی اعتقاد داشت، این حقایق را برای خواننده روشن میکرد و بهطورعلمی بیان میداشت که میان آن حقیقت و آنچه در تجربه عملی وهابیهای سعودی رخ داده است، فاصله از زمین تا آسمان است.
گزارش و ارزیابی فصل نهم: معتزلیان(1)
به عقیدۀ مایکل حنبلیان عینیگرا و معتزلیان ذهنیگرا بودند که این دوگونه نگرش، پیامدهای مختلف برای آنها داشت. اعتزال هرچه بود تا قرن چهارم ثابت کرد که نمیتواند بیانگر عقیده اسلامی باشد و در عوض، بهصورت جزئی با پارهای از باورهای دیگر درآمیخت و کسی میتوانست معتزلی حنفی، زیدی، امامی و حتی معتزلی یهودی باشد؛ ولی آنها توانستند مجموعهای از آموزههای جزمی و یک روش عقلانی را ارائه کنند.
مکتب اعتزال توسط واصلبنعطاء (د 131) و عمروبنعبید بصری (د 177) از قرن دوم پایهگذاری شد و مانکدیم زیدی علوی (د 425) نخستین معتزلی است که اثری روشمند و اساسی درباره نهی از منکر باقی گذاشت.
1) . ج2، ص333 – 369.
معتزلیها قائل به اصول خمسهاند که یکی از اصول آنها همین نهی از منکر است(1)و این وظیفه با جنبشهای محلی استقلالطلبانه و با شورشهای ضد حاکم ستمگر ارتباط داشته است.
از عمروبنعبید نقل شده است که مکتبهایی چون اهل حدیث و حشویه باعث نابودی و از بین رفتن دین شده است و مردم را از قیام به عدل و امر به معروف بازداشتهاند؛ ازاینرو، عمرو به ابنشُبرُمه نامه مینویسد و ایشان را به نهی از منکر دعوت میکند. جالب این است که ابنشُبرُمه این نکته را یادآور میشود که نهی از منکر آن نیست که شمشیر برداریم و با حاکمان بجنگیم.
معتزلیان دیگری که میشود از آنها نام برد، ابوبکر اصم (د 200) و جعفربنمبشِّر (حدود 230) هستند که دیدگاه آنها خیلی در اختیار ما نیست که آیا قیام به سیف را تأیید میکردند؟ اما در اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم کسی به نام خیاط ظهور کرده است که مطالبی درباره نهی از منکر دارد و مسعودی نیز نهی از منکر را از اصول پنجگانۀ اعتقادات معتزلیها میداند. ما گاهی به رأی ابوالقاسم بلخی معروف به کعبی (د 219) برمیخوریم که معتقد است توسل به سلاح در صورت غیبت امام یا نمایندۀ امام برای مردمان جایز است.
از ویژگیهای ابوالقاسم این بوده که به معتزلیان بغداد -که مخالف معتزلیان بصره بودهاند- وابستگی داشته است.
بعد از قرن چهارم دونفر دیگر از معتزلیان به نام ابوعلی جبائی (د 303) و پسرش هاشم جبائی (د 321) ظهور کردند. ابوعلی معتقد به عقلی و سمعی بودن نهی از منکر بود؛ اما
1) . اصول خمسه اعتزالی عبارتاند از: 1. معتزله برخلاف اشاعره معتقد به توحید صفاتی بودند و صفات زائد بر ذات الهی را نفی میکردند؛ 2. عدل: معتزلیان همچون شیعیان و برخلاف اشاعره قائل به حسن و قبح عقلیاند و چون ذات خداوند را از انجام کار قبیح مبرّا میدانند پس لزوماً کارهایش را بر طبق عقل میشمرند؛ 3. منزلة بین المنزلتین: معتزله در مقابل خوارج و مرجئه، معتقدند که مرتکب کبیره نه کافر است و نه مؤمن، بلکه منزلتی بین کفر و ایمان دارد؛ 4. وعد و وعید: خداوند نه خلف وعده میکند و نه خلف وعید و کیفر کافران و فاسقان در قیامت انجام خواهد شد؛ 5. امر به معروف و نهی از منکر: ابوالحسین خیّاط (متوفای 131ق) از مشایخ معتزله مینویسد: «الاعتزال قائم علی اصول خمسة عامّة؛ من اعتقد به جمیعاً کان معتزلیا و هی: التوحید و العدل و الوعد و الوعید و المنزلة بین المنزلتین و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر» (ر.ک: سید مرتضی، الانتصار، ص5).
پسرش هاشم تنها به سمعی بودن نهی از منکر معتقد بود و میگفت امر به معروف واجب داریم و امر به معروف مستحب؛ امر به واجب، واجب و امر به نافله، مستحب است. نکته جالبتر این است که ابوعلی به وجوب عینیبودن نهی از منکر قائل است نه کفاییبودن آن.بعد از جبائی به برخی آرای رُمّانی (د 384) مفسّر قرآن و صاحببنعباد (د 385) از وزیران مشهور آل بویه در قرن چهارم، دسترسی داریم. رمّانی که متعلق به اعتزال بغداد است، معتقد بود تا حد مرگ جایز است که قیام به سلاح شود و صاحببنعبّاد از مکتب بصره اسلحه را میپذیرد به شرط استطاعت و امکان.(1)
در ادامه میتوان به دو نکتۀ مهم درباره معتزلیها اشاره داشت: 1. رشد تدریجی اندیشه معتزلی، ولی بدون تفاوت روشن و محسوس میان معتزلیان قدیم و جدید؛ 2. معتزلیها عملگرا بودند، چون برخلاف حنبلیان، قیام بر ضد ستمگر را جایز میدانستند و تأکید به دستبردن به شمشیر داشتند بهگونهای که صدایش بلند است؛ اما نه به آن حد که گوشها را کر کند. ضمناً به نهی از منکر اشاره شده است.
آرا و عقاید سه تن از معتزلیان کهن به نامهای مانکدیم (425)، حاکم جِشُومی (496) و ابوالحسن بصری (436) در دسترس ما است.
اول: مانکدیم (425) در تعریف معروف و منکر میگوید: «امر» يعنی گفتن به كسی كه در رتبهای پايينتر قرار دارد تا كاری را انجام دهد، درصورتیكه «نهی» يعنی گفتن اينكه
1) . ابوالقاسم اسماعیلبنعبّاد ملقّب به صاحب و مشهور به صاحببنعبّاد از بزرگان شیعه امامیه است که علاوه بر تصریح ترجمه نویسان و مورّخان، اشعار و سیره و سمت حکومتی او همگی دلالت صریح بر امامیبودن او دارد و اینکه مایکل کوک او را در شمار اهل اعتزال قرار داده است، ناشی از خلطی است که بسیاری از نویسندگان سنّی مذهب داشته و شیعیان را از پیروان مذهب اعتزالی تلقی کردهاند، درحالیکه در بسیاری از اصول اساسی از جمله عصمت و وجوب امام و امامت ائمه اثنی عشر، کاملاً با هم متفاوتاند (ر.ک: ابنخلکان، وفیات الاعیان، ج1، ص413؛ احمد بهمنیار، صاحببنعبّاد، شرح حال و آثار، ص37؛ سید محسن امین، اعیان الشیعة، ج3، ص353؛ هاشم معروف الحسنی، الشیعة بین الاشاعرة و المعتزلة).
كاری انجام نشود. «معروف» آن چيزی است كه فاعل آن را خوب و حسن میداند و يا استنباط میكند و «منكر» آن چيزی است كه آن را بد و قبیح میداند و يا استنباط میکند.مانکدیم(1)
ظاهراً منشأ این تعبیر مایکل کوک آن بوده است که کتابی با عنوان شرح الاصول الخمسة در سال 1384ﻫ.ق. به تحقیق عبدالکریم عثمانی در قاهره به چاپ رسیده است و محقق به اشتباه اسم مؤلف را قاضی عبدالجبار معتزلی معرفی کرده است، ولی به گفته اهل تحقیق نگارنده این کتاب قوامالدین مانکدیم احمدبن ابیالحسنبن ابیهاشم زیدی است که وفاتش بعد از 420 ﻫ.ق. بوده است (ر.ک: اکبر راشدینیا، نشریه معارف عقلی، ش11، پاییز 1387). برایناساس مایکل کوک کتاب مانکدیم را تعلیق بر شرح الاصول الخمسة مینامد و در پاورقی ش 57، ج1، ص338 میگوید: این کتاب با نام شرح الاصول الخمسة عبدالجبار به چاپ رسیده است، درحالیکه مانکدیم لقب عامّ است و باید به نام خاص نویسنده اشاره میشد، تا خلطی صورت نگیرد.
خلاصه سخن اینکه مایکل کوک شخصیتهایی را در عداد معتزلیان ذکر میکند که خود آنها یا دوستان و اصحاب و پیروان ایشان چندان راضی به این عنوان نیستند. این اشکال هم در مورد بزرگان امامیه همچون صاحببنعباد و سدیدالدین حمصی و هم در مورد بزرگان زیدیه و یا دیگران، مطرح است.
نهی از منکر را واجب عقلی و سمعی از راه قرآن، سنت و اجماع میداند و آیاتی را نیز در این زمینه ذکر میکند، آنگاه به شرایط امر به معروف و نهی از منکر میپردازد و میگوید: باید در رابطه با امر به معروف و نهی از منکر این شرایط درنظر گرفته شود:علم به حکم: یعنی واقعاً بداند که این کار معروف است و این کار منکر. تنها غلبةالظن به اینکه این کار منکر است، کفایت نمیکند.
علم به موضوع: یعنی بداند که فعل منکر انجام شده و یا درحال انجام شدن است، مثلاً آلات قمار یا شراب در مجلس استفاده میگردد.
نداشتن اثرات جنبی بدتر: شخص بداند که این کارش موجب مضرات بزرگتر نمیشود.
تأثیر: دلیل قانع کننده برای تأثیر داشته باشد تا آن لغو و بیفایده نباشد.
1) . در مورد مانکدیم زیدی علوی (425ق) این نکته گفتنی است که به گفتۀ دهخدا در لغتنامه، مانکدیم واژه مرکّب از مانک به معنای ماه و دیم به معنای روی است؛ بنابراین مانکدیم به معنای ماه رو و کسی است که وجهش همچون قرص قمر درخشان است. این واژه لقب سادات معزز نزد مردم گیلان بوده است. بنابراین، مانکدیم یک لقب عامی برای سادات بزرگ بوده است (مثل حسن مانکدیم بن ابیجعفر احمد امیرک بن ابیالحسن محمد که از اعلام اصفهان بوده و در فتنه سبکتیکین غزنوی شهید شد) و اطلاق آن بر یک نفر که مورد نظر مایکل کوک است، نیازمند پژوهش و توضیح بیشتری است (ر.ک: علیاکبر دهخدا، لغتنامه، واژه مانکدیم).
اما در قسم انواع منکرات، منکر را در یک تقسیمبندی به دو نوع تقسیم میکند:
منکراتی که شخصی است و قابل سرایت به دیگران نیست و تنها برای خودش تأثیر میگذارد؛
قابل تعدی است و سرایت به دیگران میکند.
این دو قسم نهی از منکر، با هم فرق دارد و میتوان آنها را از لحاظ اهمیت به دو قسم تقسیم کرد، مثلاً برداشتن یک درهم از جیب انسان ثروتمند و برداشتن یک درهم از جیب انسان فقیر که تمام داراییاش همان است، در صورت اول از لحاظ عقلی خیلی قابل سرزنش نیست، هرچند که از لحاظ سمعی و وحی حرمت دارد.
در ادامه منکر را بر حسب اهمیت میتوان به دو قسم دیگر تقسیم کرد: 1. مایقع به الاعتداد (با اهمیت)؛ 2. ما لایقع به الاعتداد (بیاهمیت). مثلاً اگر مربوط به خود شخص میشود و از روی اجبار و اکراه صورت گرفته مانند اکراه به گفتن کفر که باید بر زبان جاری کرد و در دل مسلمان بود و منکری که برای کشتن مسلمان و تهمتزدن زنا به کسی اجبار نماید، اینجا دیگر قابل اغماض نیست و کسی حق ارتکاب آن را ندارد.
در صورت نبود شرایط آیا نهی از منکر حسن است یا نه؟ میگوید در صورت نبود سه شرط اول، یعنی علم به حکم، علم به موضوع و نداشتن اثر بدتر، وجوب نهی از منکر منتفی
است و حسن هم ندارد؛ امّا اگر دو شرط دیگر یعنی تأثیر نداشتن یا خطر داشتن، منتفی باشد، بستگی دارد و اگر موجب اعزاز دین شود شجاعت آن را تأیید میکند.
از لحاظ وجوب و مستحب، امر به واجب واجب و امر به مستحب مستحب است. نمیتواند امر واجب و مأموربه مستحب باشد یا امر مستحب و مأموربه واجب باشد، پسوجوب نمیتواند متعلق امر مستحب باشد، ولی نهی از منکر یک قسم بیشتر ندارد، گناه صغیره یا کبیره باشد.
در ادامه مایکل عنوانی دارد به نام پیوستگی مکتبهای فقهی که تحت این عنوان مطالبی را از مانکدیم در تقسیم بندی دوباره از منکر بیان میکند: نهی از منکر در یک تقسیمبندی دیگر به دو قسم تقسیم میشود: 1. آنکه از نظر عقل منکر است؛ 2. آنکه از نظر شرع منکر است. مثال نوع اول عبارتاند از: ستم، دروغگفتن و مانند آن. باید از این منکرات نهی شود هرکس که باشد. امّا نوع دوم خود به دو دسته تقسیم میشود: اجماعی و غیر اجماعی. اول مثل دزدی، زنا و شرب خمر که واجب است از آنها نهی شود، ولی دومی که مورد اختلاف است، مانند کم شدن دو سوم آب انگور که برخی آن را پاک و برخی آن را نجس میدانند، در اینگونه موارد باید به فتوای مکتب فقهی و مذهب مورد نظر نگاه شود.
مانکدیم نقش حاکم را در مورد امر به معروف و نهی از منکر برجسته میداند و وظایفی مانند اجرای حدود، دفاع از مرزها، اعزام سپاه، نصب قاضی و فرماندار را وظیفۀ حاکم میداند؛ اما نوع دوم نهی از منکری است که کافه مردم هم میتوانند، انجام دهند، مانند زنا، سرقت و گناهان متفرقۀ دیگر که میتوان جلو آن را گرفت و اگر امام عادلی باشد باید به او کمک کرد تا اقدام شود.
مانکدیم وجوب امر به معروف و نهی از منکر را وجوب کفایی میداند که با انجام عدهای، از عهده دیگران ساقط میشود.
آیا در اعتقادات قلبی نیز نهی از منکر وجود دارد یا تنها مربوط به افعال جوارحی میشود؟ مانکدیم میگوید: نهی از منکر اعتقادی نیز وجود دارد و اگر عقیدۀ باطل بروز کرد، میتوان از بروز آن جلوگیری نمود.
در باب اینکه عقاید مانکدیم بر چه مذهبی استوار است، آیا شیعه زیدی است یا از باب اعتزال سخن میراند؟ مایکل در جواب میگوید: معتقدات ایشان بر اساس عقاید و اصولپنجگانه معتزلی استوار است، حتی وقتی از امام حسین(علیه السلام) حرف میزند، از موضع اعتزالی سخن میگوید و آرای او معرّف اعتزالی قدیم است.
مایکل کوک عنوانی را به نام معتزلیان کهن و آموزههایی رقیب ذکر میکند و تحت این عنوان آرای مانکدیم را با ابوالحسین بصری و جِشُومی مقایسه میکند. در مورد ابوالحسین بصری حنفی معتزلی (د 463) و شاگرد عبدالجبّار که آرای مستقلی در باب نهی از منکر داشته، میگوید: کتابی مستقل از او در دست نیست، اما آرای ایشان را از کسانی که وابسته به مکتب او بودند، مانند ملاحمی، زمخشری، حِمّصی،(1)و ابنابیالحدید معتزلی میتوان به دست آورد.
از مجموع دیدگاه مشترک این پنج نفر، میتوان چنین برداشت کرد که منکرات برخی ذاتیاند مانند ستم؛ ولی برخی ممکن است از جهت خود یا از جهت مکتب فقهی دیگر منکر باشد یا نباشد، مانند کمانداری که یا برای آمادگی نظامی و یا کاری لغو و بیفایده است و مواردی هم هست که به شخص بازمیگردد، مانند شطرنج که برخی حلال و برخی حرام میدانند.
اما چه کسانی مکلف به نهی از منکر هستند؟ وی میگوید: این کار وظیفه هر مسلمانی است که با وجود شرایط بر انجام آن توانا باشد و شاید هم کافران بهطور کلی؛ اما
1) . همانطور که در مورد صاحببنعبّاد گفته شد، سدیدالدین حمّصی صاحب کتاب المنقذ من التقلید (د 585) هم از بزرگان امامیه است و نمیتوان او را در دایره اعتزالی قرار داد. (ر.ک: جعفر سبحانی، طبقات الفقهاء، ج6، ص324-326).
درصورتیکه جنگی پیش آید، امام و نائبان او در جایگاه برتری قرار دارند که اقدام نمایند و وظیفه آنها است. درباره اینکه چه کسانی را باید نهی از منکر نمود؟ جواب میدهد همه باید نهی از منکر شوند حتی مجانین و کودکان نیز از ضرر رساندن آنها به دیگران جلوگیری شود و کودکان نیز قبل از بلوغ به نماز و تمرین عبادات وادار شوند.
در قسمت شرایط، تفاوت ابوالحسین با مانکدیم در این است که مانکدیم در صورت خطر اگر اعزاز دین باشد اقدام را جایز میشمارد و معتقد است در صورت نداشتن مفسده باید نهیاز منکر نمود؛ اما ابوالحسین بیپرواتر میگوید کجاست که اعزاز دین نیست در هرجا خطر است اعزاز دین هم وجود دارد که یک نوع شجاعت وی را میرساند.
اما سومین نفر حاکم جِشُومی (494) در آخر قرن پنجم میزیسته و یک حنفی معتزلی پیرو مکتب عبدالجبار و یک علوی بود که امامان زیدی را تأیید میکرد و از نظری، زیدی بود. کتابی دارد، به نام رسالة الابلیس الی اخوانه المناحیس که در آن دیدگاهش با مانکدیم نزدیک است. ایشان سخن از روح پلیدی به میان میآورد که برای فاسدکردن امامت، نهی از منکر و قیام بر ضدّ حکومت ستمگر، بذر تسلیم و رضا نسبت به ستمکار را در میان مردم پاشیده و تعدادی هم در تأیید آن میکوشند، ولی معتزلیان این سخن را نپذیرفتهاند و معتقدند نهی از منکر با استقامت در برابر سلطان جائر معنا پیدا میکند و این دقیقاً در مقابل اهل حدیث و حشویه که به «الحق لمن غلب» معتقدند، قرار میگیرد.
مایکل در خاتمه فصل نهم سه ویژگی مهم را درباره معتزلیان ذکر میکند:
روش معتزلیان روش تحلیلی و عقلانی است، برخلاف حنبلیان به جز ابویعلی.
آرای معتزلی دارای همگونی اساسی در طول زمان و مکان است. مکتب ابوالحسین با مکتب عبدالجبار در دو ویژگی تفاوت داشت؛ یکی نظمبخشیدن به شرایط وجوب و دیگری کاربرد وسیع این اصل برای اعزاز دین.
آنان بهشدت عملگرا هستند و برای اعزاز دین حاضرند از جان مایه بگذارند و در مورد «ادای در دل» سکوت کردهاند، ولی همگی شجاعتی را که موجب اعزاز دین میشود،
تأیید میکنند و از جنگی وحشتناک که وظیفه ایجاب کند پشتیبانی میکنند. اگرچه اشارهای روشن به اسلحه ندارند، ولی جِشُمی چنین وسواسی را درباره اشاره به شمشیر ندارد. او نهی از منکر را مساوی با قیام بر ضدّ حکومت ستمگر میداند.
در مورد مطالب بخش سوم بهطور کلی و فصل نهم کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی نوشته مایکل کوک بهطور خاص، یک نکتۀ قابل تأمل در مورد ترتیب بخشها و فصلبندی کتاب وجود دارد که لازم است عنوان گردد.
همانطور که در ارزیابی بخش دوم نیز گذشت، تقسیمبندی بخشها و فصول کتاب، از یک نظم استوار و منسجمی پیروی نمیکند. مشخص نیست که مبنای تقسیمبندی مباحث کلامی و اعتقادی است یا مباحث فقهی و فتوایی. علاوه بر اینکه از نظر گذشتۀ تاریخی نیز ترتیب مباحث، گسست دارد.
اگر ملاک کار کتاب مایکل مباحث اعتقادی و نظریات و گرایشهای مختلف کلامی است، لازم بود، بر اساس مذاهب کلامی اعتزالی و اشعری و مانند آن بحث دنبال میشد و درنتیجه، شروع کار با حنبلیان و سپس معتزلیان قابل توجیه نیست، چون مذهب حنبلیان در برابر معتزله قرار نمیگیرد، حنبلی مذهب فقهی است، درحالیکه اعتزال مذهبی کلامی است؛ ازاینرو، بهحسب ظاهر، خود کتاب مایکل کوک با نوعی سرگردانی به سر میبرد. شاهدش هم این است که به اعتراف خود نویسنده، معتزلی حنبلی و معتزلی غیرحنبلی هر دو امکان دارد، چنانکه حنبلی معتزلی و حنبلی غیرمعتزلی نیز محتمل است؛ چون رابطۀ منطقی اعتزال و حنبلی عموم و خصوص من وجه است و در برابر هم قرار نمیگیرند. به عبارت سادهتر، فصول و بخشهای کتاب مایکل تداخل دارند و نویسنده مقسمی برای کتاب خود ارائه نکرده است که جمیع اقسام آن را شامل شود، بهگونهای که هر قسمی از قسم دیگر کاملاً متباین باشد و تداخل میان آنها پدیدار نگردد؛ چنانکه میبینیم در بخش دوم از حنبلیان و در بخش سوم از معتزلیان بحث میکند و بخش چهارم کتاب بهعنوان
فرقههای دیگر اسلامی نامیده شده است، درحالیکه اگر مقسم کتاب مذاهب کلامی است، مذاهب کلامی در مکاتبی مشخص منحصر است و فرقههای دیگر برای آن معنا ندارد.
اما اگر ملاک کتاب خود را بر اساس مذاهب فقهی قرار میداد و میخواست رعایت ترتیب تاریخی را هم داشته باشد، لازم بود از مذاهب فقهی چهارگانه معروف اهل سنت به ترتیب تاریخ پیدایش پیشوایان آنها یعنی حنفیان، مالکیان، شافعیان و حنبلیان شروع کند و آنگاه مذاهب غیرمعروف اهل سنت مثل ظاهریه و مذهب سفیان ثوری و اوزاعی و بصری را عنوان نماید و در ادامه به مذاهب غیراهل سنت همچون شیعیان زیدیه و امامیه و اسماعیلیه بپردازد و در ادامه از اباضیه و خوارج سخن به میان آورد. دراینصورت، هم انسجام مباحث و هم نظم منطقی و ترتیب تاریخ مباحث مشهود بود، ولی متأسفانه این نظام منطقی رعایت نشده است.
مطلب قابل تأمّل دیگر آنکه چنانچه در پاورقی 1 صفحه 4 و پاورقی 1 صفحه 8 گذشت، نویسنده، شخصیتهایی همچون صاحببنعبّاد و سدیدالدین حمصی را به مکتب اعتزال نسبت میدهد که مسلّماً خطایی فاحش و نسبتی نادرست است؛ درحالیکه مایکل کوک در صفحه 324 سطر اول از جلد اول کتاب خود، گرایش فکری حنبلیان را متوجه عینیات و گرایش معتزلیان را به ذهنیّات معرفی میکند، ولی در این قسمت در خاتمه فصل نهم، معتزلیان را عملگرا میداند. حال، چگونه میان ذهنگرایی و عملگرایی معتزلیان میتوان جمع کرد؟ نویسنده توضیحی را ارائه نکرده است.
گزارش و ارزیابی فصل دهم: زیدیه(1)
کوک دو گروه از شیعیان را به دلیل اینکه آموزههای آنان برای تحقیق جدّی در دسترس است و همیشه ارتباطی نسبتاً با آرای اهل سنت داشتهاند و بحث جدّی نسبت به امر به معروف و نهی از منکر دارند، از میان فرقههای موجود، زیدیه و اثنا عشریه را انتخاب میکند. امّا از بقیه فرقهها از جمله اسماعیلیه به مناسبت و خیلی گذرا، مطالبی را یادآور میشود. کوک زیدیه و اثناعشریه را دارای نقاط مشترک زیاد میداند و میگوید: هر دو طایفه در گسترش احادیث و سنن فقهی کوشیدهاند و هر دو کلام معتزلی را پذیرفتهاند؛ اما در عین نقاط مشترک، اختلاف جدی هم نسبت به همدیگر دارند. دو مورد از اختلاف اساسی آنها را این گونه بیان میدارد:
1) . ج1، ص370-408.
زیدیه امامت را چون رود جاری دانسته و منحصر به 12 امام نمیدانند و معتقدند هرکه قیام به سیف نمود و از نسل سادات علوی بود، امام است و لذا امامت ادامه دارد؛ درحالیکه اثنا عشریه امامان معصوم را منحصر به 12 امام میدانند که به غیبت منتهی میشود.
اگر امام از نسل سادات علوی امامت نکرد چه باید کرد؟ زیدیه به شدّت عملگرا و به دنبال حکومتاند، برخلاف اثناعشریه که معتقد به تسلیم و رضا میباشند. این اختلافات در درک هر یک از آنها، از نهی از منکر به شدّت مؤثر است.(1)
به دلیل اینکه خیلی از کتابهای مخطوط زیدی چاپ نشده است کار تحقیق و پژوهش در آثار آنها به مشکل برمیخورد. میتوان عقیده شیعه زیدی درباره امر به معروف و نهی از منکر در مجموعۀ حدیثی که به نام زیدبنعلی (علیهما السلام) چاپ شده و در دسترس است، به دست آورد. این روایات در کتابهای سنّی نیز آمده است. در این کتاب، زیدبنعلی دو گروه از احادیث را آورده است:
1) . نسبت به مطالب این قسمت مایکل کوک گفتنی است، اوّلاً تتبع در منابع علمی و تاریخ سیاسی و دولتهای طبرستان و یمن زیدیه نیازمند پژوهشی مستقل و تخصصی دراینباره است، بهویژه برای کسانی که دغدغۀ فقه دولت و فقه حکومتی را دارند و تحولات حوادث سالهای اخیر یمن در جنگ حوثیّن با عربستان، نیز این ضرورت را بیشتر آشکار میکند. ولی این مباحث لزوماً با بحث امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی ارتباط مستقیم ندارد و مایکل کوک باید این ارتباط را شرح دهد. ثانیاً اینکه به نظر مایکل کوک در مقدمه فصل 10، کلام زیدیه در عداد کلام اعتزالی شمرده شود، این هم ادعایی است که نیازمند بررسی و اثبات با دلیل است و نویسنده به اندازه کافی شاهد و سند برای آن ارائه نکرده است. بیتردید نسبت به امامیه، چنانچه در فصل 11 به تفصیل خواهد آمد، این نسبت ثابت نیست. البته عقلگرایی در کلام زیدیه و امامیه را میتوان پذیرفت، ولی جزء مکتب اعتزال به اصطلاح خاص قرار گرفتن زیدیه و امامیه، نیازمند تأمل است. ثالثاً امامیه را به تسلیم و رضا شناساندن در برابر عملگرایی زیدیه، چنانچه در فصل آتی میآید، دقیق و علمی نیست بلکه مخدوش میباشد.
کوک سپس از نویسندگان زیدیه نام میبرد که یکی از آنها قاسمبنابراهیم رسّی (و 246) است. وی، او را مرد صلحجو معرفی و سه استفتاء را از زبان او، نقل میکند. استفتاء اول: معروف را اطاعت از خداوند و منکر را معصیت خداوند میداند. استفتاء دوم این است که انسان وظیفه دارد همسایگان خود را امر به معروف و نهی از منکر کند ولو اینکه دشمن اوگردند مگر اینکه ترس وجود داشته باشد و از او در امان نماند. استفتاء سوم خیلی روشن نیست بعید نیست که بگوییم امام از طریق نهی از منکر شناخته میشود.
مایکل کوک سپس پنج اصلی را که زیدیه قبول کردهاند یادآور میشود. سه تای اول همان سه اصل معتزلی است اما دو اصل بعدی کاملاً متفاوت است. عدم مشروعیت زندگی در حکومت سلطان ستمگر جایگزین نهی از منکر شده است.
از جمله نویسندگان دیگر زیدی که کوک از او نام میبرد، ناصر اطروش (و 304) است. ابنمرتضی در کتاب فقه مقارنش از او نام میبرد. اطروش معتقد است: اگر در خانهای یقین پیدا شود که منکر در حال انجام است، میتوان وارد شد و نهی از منکر کرد، ظرف شراب را میشود، بدون ضمان شکست. اطروش معتقد است: نهی از منکر ابتدا با زبان و اگر تأثیر نکرد با تازیانه و اگر آن هم مؤثر واقع نشد و مقدور باشد با شمشیر انجام میگیرد. وی معتقد است که ناهی از منکر مانند طبیب است.
مایکل کوک زیدیه را نسبت به نهی از منکر عملگرا میداند. به نظر او در عقیده زیدیه با قیامهایی مواجه هستیم که علیه حاکم ستمگر انجام شده است. ابومخنف مورخ شهیر شیعی (د 157) پیش از حادثه 61 هجری از امام حسین(علیه السلام) نقل میکند: پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است، هركسی حاكم ستمگری را ببيند كه حرام خدا را حلال میشمارد و پيمان خدا را میشكند و به خلاف سنّت پيامبر خدا میرود و به بندگان خدا تعدی میكند و به كردار يا به گفتار عيب او نگويد، (لم يغير عليه)، بر خدا فرض است كه او را به جایی كه بايد ببرد، میبرد.
نویسنده سپس از ابوالفرج اصفهانی زیدی یاد میکند که از نویسندگان بزرگ حوادث تاریخی بوده است. او امام صادق(علیه السلام) را از زمرۀ کسانی میداند که از قیام برای نهی از منکر سخن میگوید و معتقد است: قیام فخّ قیام معروف و برای نهی از منکر بوده است و توسط شهید فخّ (183) از نوادگان امام حسن مجتبی(علیه السلام) حسینبن علیبن حسنبن علی(علیه السلام) رهبری میشده است.
حسنبنزید در طبرستان (270) اولین دولت زیدیّه را تأسیس نمود که شامل گیلان، مازندران و گلستان میشد. وی ادعای امامت نداشت و شرط بیعت با او نهی از منکر بود. اینرفتار در زمان اطروش که قبلاً ذکرش رفت، نیز مشاهده میشود و ایشان نیز اساس کارخودش را نهی از منکر گذاشت و طبق آن به تشکیل حکومت میپرداخت و البته تشکیل حکومت این وظیفه را از دوش مردم برنمیدارد و مردم همچنان وظیفه دارند که نهی از منکر نمایند.
مایکل معتقد است زیدیه با معتزله تطابق عقیدتی دارند و مانند هم بر اساس عقل عمل میکنند. نتیجه این پیوند، نهی از منکر با عملگرایی سیاسی است و نخستین شخصیت ممتاز این تطابق فکری هادی الی الحق (298) است که اولین دولت زیدی یمن را تشکیل داد، هادی الی الحق، شرط امام را برخلاف امامیه، قیام به سیف میدانست. امامی که در خانه خود نشسته، فقط امام حلال و حرام است نه امام مفترض الطاعة. او معتقد است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده از ذریّۀ من هر کسی که قیام کند برای امر به معروف و نهی از منکر، خلیفه خدا در زمین است. هادی میگوید: بر مردم است به چنین امامی که برای نهی از منکر قیام کرده، بپیوندند. هر علوی وقتی شمشیر را برهنه و امامت را آشکار کرد با غذایی ساده، نان و نمک و بیعت بر اساس اطاعت (الامر بالمعروف والنهی عن التظالم)، این وظیفه ظاهر میشود. همین تعبیر در تأسیس دولت زیدیان متأخر هم وجود دارد، مثل امام احمدبنحسین (411) و برادرش ابوطالب الناطق (424).
بین سالهای 472-490 دو امام به نامهای الهادی الحقینی (490) و ابوالرضا کیسُمی یکی در دیلمان و دیگری در گیلان، حکومت تشکیل دادهاند. یک سدۀ بعد هم (560)
علیبنمحمد غزنوی در گیلان به حکومت رسیده و بر ضد منکرات قیام نموده است. در اواخر نیمه دوم سده هشتم یکی از احفاد محمد غزنوی امیرکیا ملاطی (781) بهعنوان امام کامل زیدی به حکومت رسید و کاری که کرد تغییر مذهب اجباری اسماعیلی به زیدی بود، شبیه همین جریان نسبت به زیدیان یمن نیز حقیقت دارد. چهار سده بعد منصور قاسمبنعلی عیانی (1029) نامهای برای مردم نوشت و از آنان دعوت نمود که با او بپیوندند. اکنون پس از گذشت قرنها احساس میشود، سنت نهی از منکر زیدیان، برنامۀ عینی و عملی برای اصلاحات اخلاقی جامعه ندارد و برخلاف دولت اخیر سعودی، بیش از افراشتن پرچم و تأسیس دولت و کسب قدرت چیزی نمیبینیم.
آنچه بهعنوان جمعبندی بحث از عملگرایی زید در کلام مایکل کوک منعکس شده است، بسیار حائز اهمیت است. این ادّعا که در برنامه عملی نهی از منکر زیدیه، احساس اصلاح اخلاقی نمیشود، بر خلاف حرکت دولت اخیر سعودی و بدینصورت، دولت سعودی را در مورد اصلاح اخلاقی گویا موفقتر ارزیابی میکند، به نظر میرسد در آن، جای تحلیل و بررسی عمیق است؛ بهویژه آنکه این موضوع به بحث هدف از اقامۀ تشکیل دولت و نظام سیاسی و نقش نهی از منکر دراینباره نیز ارتباط پیدا میکند.
در اینجا ما با دو پدیدۀ مربوط به قدرت و نظام سیاسی، با مبانی متفاوت مواجهیم؛ یکی دولت سعودی بر اساس آموزههای وهابیت و ابنتیمیه و تا حدودی حنبلیان و اهل سنت و دیگری دولتهای زیدی با آموزههای عقلگرایی سیاسی و امامت زیدی.
پدیدۀ نخست، اما در مورد دولت سعودی میتوان گفت:
اوّلاً قیام علیه سلطان ستمگر و اقدام برای تشکیل حکومت و دستبردن به سلاح برخلاف آموزههای پیشوای حنبلیان و آموزههای قاطبۀ اهل سنت است که خروج بر حاکم را نمیپذیرند؛ بنابراین نفس تشکیل دولت سعودی، گذشته از زوایای پنهان و نقش دولتهای خارجی در آن، اصل تشکیل چنین دولتی برخلاف مبانی و ادله و روایات اهل سنت و
آموزههای ابنحنبل است که ثوره و انقلاب علیه دولت مستقر را نامشروع میشمرند و لازم بود مایکل کوک در کتاب خود، به این زاویه از بحث از دولت سعودی و مقایسه آن با دولت زیدیه میپرداخت؛ چراکه بهطور کلی از نگاه حنابله و قاطبۀ اهل تسنن، برخلاف زیدیه، امنیت همواره بر عدالت مقدم است.
ثانیاً دولت اول و تا حدودی دوم سعودی برای مبارزه با شرک و کفر تشکیل شد و آن را جزء نهی از منکر میدانستند و لذا کاری با اصلاح اخلاقی نداشتند. امّا دولت سوم اگرچه نهی از منکر را در داخل حجاز، وجهۀ همت خویش قرار داد و سازماندهی مفصلی تا حدّ وزارت و ورود دستگاه قضا برای نهی از منکر ایجاد کرد و بدینصورت، دست به اقدامات و اصلاحات اخلاقی و اجتماعی زد، ولی چنانچه در مواردی، مایکل کوک هم به آن اشاره میکند، نتایج و ثمرات آن تلاشها برای اصلاح اخلاق جامعه در نهایت چه بود: 1- بسیاری از کارها را کهواقعاً منکر شرعی و عقلی محسوب نمیشد، مثل استعمال دخانیات و رانندگی زنان و یا امری جزئی و غیرمهم و غیرمؤثر بود، مثل نماز اول وقت در مسجد بهشدت و در حد منکرات بزرگ با آن برخورد شد و بیجهت حساسیت نسبت به آنها بیش از حدّ لازم بالا برده شد. 2- برخوردهای بسیار خشن و اعمال مجازاتهای سنگین توسط افرادی بیابانی و قبیلهای و غیرمتمدن و غیر شهرنشین که در همان زمان عامه مردم به مقابله با آنها مینشستند و علیه آنها به اقدام دست میزدند. 3- فرصتطلبی حاکمان و اینکه دین را وسیلۀ اهداف و مطامع خود قرار دادند و عدمتحلیل درست و ضعف قدرت فکری و عقلانیت و تعمق اجتماعی عالمان دینی موجب آسیبهای غیرقابل جبران شد. 4- دستهای پشت پردۀ ظاهر و پنهان بالاخره عوامل مختلف دست به دست هم داد تا آنکه آن حرکت به گفتۀ مایکل کوک با افول مواجه شد و اکنون پس از گذشتن دو دهه با رویکارآمدن مسئولان جدید دولت سعودی و اقدامات و تغییرات پدید آمده توسط آنها از نوشتۀ مایکل کوک، شکست آن اصلاحات اخلاقی اجتماعی تقریباً مبرهن و مسلّم شده است.
اما پدیده دوم، نسبت به دولتهای زیدیه است که با صرف نظر از فرصتطلبی و اهداف و اغراض خاص برخی از قیامها، ولی بهطور کلی، طبق مبانی کلامی و اعتقادی و
فقهی زیدیه، تشکیل دولتهای زیدیه در طول تاریخ، برخلاف دولت سعودی، با بحران مشروعیت مواجه نیست، چون آنها قیام به سیف علیه ستمگر و حاکمان فاسد را بهعنوان نهی از منکر لازم میشمردهاند و ازاینرو با پارادوکس و تناقضی که در نظام فکری اهل سنت مواجهیم، در جریان زیدیه با آن مواجه نیستیم.
بنابراین اصل تشکیل دولت توسط علوی خارج بالسیف برای مبارزه با فساد و ستم و اقامه معروف مشروعیت مبنایی زیدی دارد.
اما در مورد اصلاحات اخلاقی اجتماعی توسط دولت زیدیه و اینکه آیا زیدیه تشکیلاتی ایجاد کرده یا نکردهاند، باید تتبع و بررسی شود؛ ولی این ادّعا که بهطور کلی در کارنامه آنها، رفتارهایی در برابر منکرات و اقداماتی برای اصلاحات اخلاقی نبوده است، این را بهطور صد در صد نمیتوان پاسخ منفی داد و در گزارشهای خود کتاب کوک نیز اشاراتی دیده میشود، ضمن آنکه در فتاوای فقهی آنها، این نهی از منکر بهروشنی گزارش شده است. به هر حال، دراین قسمت شاید بتوان دولتهای زیدی را فاقد برنامه در جهت گسترش نهی از منکر اجتماعی دانست. ضمن آنکه بر اساس مبانی فکری زیدیه، تشکیل دولت، چیزی از بار مسئولیت اجتماعی مردم کم نمیکند تا به مقابله با مفاسد و زشتیهای اجتماعی اقدام نکنند و در مقام اصلاح اخلاقی برنیایند، بهخصوص چهرۀ دیگر و مهم از نهی از منکر نظارت اجتماعی مردم بر حاکمان و مطالبه از آنها برای اقدامات و اصلاحات اجتماعی و اخلاقی است که نباید مورد غفلت قرار گیرد.
نکتۀ دوم، به نظر میرسد مایکل کوک اصلاح اخلاقی جامعه را هدف اصلی امر به معروف و نهی از منکر میپندارد و لذا دولت سعودی را در این قسمت با برنامه میبیند، درحالیکه هدف از این فریضه منحصر به نهی از منکر مردم توسط دولت و حاکمیت نیست، بلکه برعکس بخش اعظم و مهمتر این فریضه مربوط میشود به نظارت و نهی از منکر دولت توسط مردم. اساس نهی از منکر آن است که مردم بر رفتار دولتمردان نظارت کنند و آنها را از منکر و فساد بازدارند.
بههرحال، این مشکل و حساسیت نهی از منکر است که در آن سه حلقۀ مهم در یک فرایند باید همزمان پدید آید تا به نتیجۀ موردنظر نایل گردد:
حلقه اول: اقدام مردم برای تشکیل دولت صالح و عادل و برکناری دولت فاسد ظالم؛
حلقه دوم: اقدام دولت صالح و عادل برای پاکسازی و اصلاح خود در مرتبه اول و گسترش اصلاحات اخلاقی اجتماعی در مرتبه دوم؛
حلقه سوم: اقدام مردم بر گسترش نظارت اجتماعی خود، هم بر رفتار حاکمان و هم بر رفتار شهروندان.
هریک از این سه حلقه اگر مفقود یا ضعیف بود، فرایند نهی از منکر با خلل مواجه خواهد بود، اگرچه همواره، حتی یک نهی از منکر اگرچه زبانی و یا در دل، اثر خود را خواهد داشت.
سنت فقهی زیدیّه به تناسب مباحث کلامی آنها، در کتب فقهیشان یکسان آمده است و امر به معروف و نهی از منکر را وظیفۀ هر فرد مسلمان میدانند. تفاوت نظر آنها با شیعه اثناعشری این است که زیدیّه نهی از منکر را در کتاب السیر آخر کتب فقهی میآورند که در آن جهاد و امامت با هماند؛ اما شیعه بحث امر به معروف و نهی از منکر را در کتاب جهاد میآورند که معمولاً بعد از حج است.
آرای فقهی زیدیه در کتاب المؤید احمدبنالحسن (411) منعکس شده است. ایشان شاگردی دارد به نام ابوالقاسم هَوسَمی که مباحث مربوط به امر به معروف و نهی از منکر احمدبنالحسن را توضیح میدهد و مراتب آن را اول با زبان سپس با مشت میداند و بر این باور است که اگر تأثیرگذار نشد به حسب موقعیت میتوان از آن فراتر رفت و غرض این است که به هرحال جلو منکر گرفته شود.
به گفتۀ مایکل کوک پس از مراتب، زیدیه مصادیق منکر در جامعه را اینگونه بیان میدارند:
شکستن آلات لهو: آنچه که معمولاً برای کارهای نامشروع به کار میرود، مانند تنبور، میشود آن را شکست؛ اما شکستن چیزی که برای نامشروع و مشروع، هر دو به کار میرود، جایز نیست.
ریختن شراب: باید آن را ریخت یا با عذرات و شن و سرگین بیمصرف نمود و یا آن را از کوزه ریخت و اگر چاره نبود با دادن غرامت، کوزه را باید شکست.
ورود به منزل: درصورتیکه متوجه آلات لهو و موسیقی یا نوشیدن شراب شدید، میتوانید داخل منزل شده، آلات لهو را بشکنید و شراب را به زمین بریزید.
تحویل دادن شخص مست: چنین اشخاصی را نباید به حاکم تحویل داد بلکه باید او را پند و اندرز داد.
سلطان ستمگر: چنین سلطانی اگر مردم را برای نهی از منکر فراخواند، میتوان سرباز زد؛ ولی میتوان برای از بینبردن منکر از او کمک گرفت. در بین دو سلطان ستمگر باید تفاوت قائل شد. آنکه ستمگر است و خراج را صرف مصلحت مسلمین میکند با سلطانی که چنین نیست، در رویارویی با ستمگرتر، از او میتوان کمک گرفت و بین بد و بدتر، بد را انتخاب نماییم و چه بسا در موقعی این کار واجب باشد.
سلوک باپسران: بایستی آنان را از پوشیدن حریر، طلا، خلخال و گوشواره و اشیایی که طلا در آنها به کار رفته است، منع نمود.
خطا در قرآن: اگر اشتباهی در قرآن توسط کسی انجام گرفت، باید محو شود. برای این کار اگر کسی واردتر پیدا شود باید به دست او صورت گیرد.
آوازخوانی زنان: تا زمانی که به نغمۀ آهنگین تبدیل نشده، اشکالی ندارد؛ چون در صدر اسلام زنان حرف میزدند و معاملاتی میکردند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منع نکردند. اما درصورتیکه اشعاری بخوانند و تبدیل به آهنگ شود، منع میشود.
کار خنیاگران و کسانی که با خواندن اشعار، مردم مسلمان پارسا را به وسوسه میاندازند، گناه شمرده میشود و اگر از منزلی صدای زن و مرد خنیاگر میآید که مطالب معاشقهآمیز میخواند و در بیرون، مردم به وسوسه میافتند، باید از آن جلوگیری شود.
مکتب زیدی در برخی موارد از نظرگاه عملی به معتزلی و از نظر مصادیق در ریختن شراب و شکستن آلات موسیقی و... به مکتب حنبلی شبیه است. نظریه زیدی از دو بخش سنت فقهی و عملگرایی سیاسی تشکیل شده است و هر دو نسبت به هم ارتباط ذاتی کمتری دارند.
به نظر کوک اندیشه معتزلی بر زیدیه تأثیرگذار بوده است. مشهورترین شخصیت زیدی معتزلی شخصی است به نام مرتضی یمنی (متوفای840) که کتابش بهصورت معیار درآمده و مورد توجه خیلی از شارحان قرار گرفته است. ابنمرتضی امر به معروف و نهی از منکر را هم در علم کلام و هم در علم فقه مورد بحث قرار داده است. وقتی در علم کلام از نهی از منکرسخن میراند همان اصول خمسه معتزلی را یادآور میشود و در بُعد فقهی، کلام معتزلی را هم با آن درمیآمیزد. از این جهت به همزیستی زیدی- معتزلی تعبیر میشود.
ابنمرتضی به سبب امامت ناموفقش، در زندان بود و شرح مختصر و فشردهای درباره نهی از منکر نوشت و آن را در پایان کتاب وجیزهای در فقه زیدی قرار داد. در این کتاب درباره امربه معروف و نهی از منکر مطالبی را آورده است و از لحاظ وجوب و شرایط امر به معروف و نهی از منکر مانند بقیه سخن گفته است؛ اما مراتب آن را تاحد کشتن پیش میبرد. در کتاب مفصلتر، این سلسله مراتب، شامل مطالب بیشتری میشود، مانند ملامت، توهین، شکستن آلات موسیقی، شلاقزدن مردم و برخورد مسلحانه. در مورد جمعآوری جیش، وی معتقد است که باتوجهبه مصلحت، این کار بر عهده امام المسلمین است.
ابنمرتضی ورود به خانهای را که در آن منکر انجام میشود، جایز میشمارد و ریختن شراب محتمل را به شرط غرامت، اجازه میدهد؛ ولی درصورتیکه شراب نبود باید جبران شود. در کتابهای دینی اگر انحرافی به وجود بیاید، معتقد به اصلاح آن است. آلات
مخصوص موسیقی را میتوان شکست و ریزشدهاش را بهصورت مفید برگرداند، مگر اینکه از باب تنبیه نزد خود نگهدارد. در مورد کمک به سلطان ستمگر، اگر برای اقامه معروف و نهی از منکر باشد، به شرط اینکه موجب تقویت او نشود، واجب است و در مورد کمک به سلطان ستمگر در مقابل سلطان ستمگرتر برای تقویت ستمگر همکاری را جایز میداند. در صورت مصلحت و به مقدار ضرورت میتوان با فاسق مراوده دوستانه داشت، نه بیشتر از آن. در مجموع کمتر مطالب جدید دیده میشود. تنها یک مورد است که رویارویی با اندیشه غزالی در بحث سلسله مراتب است.
امام المؤید یحییبنحمزه (749) با کتاب غزالی از طریق شافعیان یمن آشنا شده و از اندیشههای او نیز تأثیر پذیرفته است. وی در موارد اندکی، با غزالی درگیر شده و با او به مخالفت پرداخته است، مثلاً آنجایی که گردآوری حامیان مسلح را غزالی وظیفه عوام میداند، ولی یحیی تأکید میورزد که به نظر امامان زیدی و معتزلی، این کار امام است نه مردم، بدینوسیله نظر دانشمند سنّی، توسط یک زیدی اهل مبارزه، ردّ میشود. مورد دیگری که یحیی به آن اشاره دارد، استثنا کردن زنان و بردگان است. زنها را به دلیل ناتوانی جسمی وعدمولایتشان و بردگان را هم به دلیل اینکه از طبقه پایین رتبه هستند و ولایتشان محرز نیست، استثنا میکند.
خلاصه آنکه تأثیر غزالی بر اندیشههای زیدی خیلی زیاد است.
آخرین بخش از بررسیهای کوک به سنّیگرایی زیدیه اختصاص پیدا میکند. چنانچه گذشت، اندیشههای غزالی وارد تفکر زیدی شده و این تأثیر بهتدریج عمیقتر و عمیقتر شده تا اینکه به قرن 8 و 9 میرسیم. تا اینجا دو مطلب بهخوبی استفاده میشود: 1- نبودن نظریه ادای وظیفه نهی از منکر در دل؛ 2- توسل به سلاح در هنگام ضرورت، با این اختلاف که آیا مختص به امام است یا بقیه مردم هم حق دارند؟ تا اینجا تفکر اعتزال با زیدیه تناسب دارد؛ اما بعد از آن یک زاویه جدید پیدا کرده است.
در حرکات اخیر زیدی دو پدیده همعرض در زیدیّۀ یمن دیده میشود که با زیدیان قدیم تفاوت دارد؛ یکی کاهش سنت معتزلی و دیگری نفوذ سنتگرایی اهل سنت است. بعد از کاهش عقلگرایی، معمولاً اندیشه ظاهرگرایی در میان زیدیه رشد کرده است و نمونههایی را نیز میتوان برای آن برشمرد که عبارتاند از: 1- رشد چشمگیر و بها دادن به نهی از منکر قلبی درحالیکه قبلاً عملی بود؛ 2- سرپیچی از قیام در برابر سلطان ستمگر.
ریشههای گرایش زیدیه به اهل سنت به بهران صعدی (957) در قرن 10 هجری برمیگردد که روایاتی را درباره نهی از منکر از اهل سنت نقل میکند. مرتضی یحیی فقه مقارن نوشته و بهران صعدی برای اینکه آن را مستند کند، روایات اهل سنت را روایت میکند و در همانجا نهی از منکر با دل را مرقوم میدارد.
در مرحله بعد، مَقبَلی (1180) که به اهل سنت گرایش بیشتر داشت، در مورد نهی از منکر بحثش را به هفتاد روایت نبوی که فقط در منابع اهل سنت دیده میشود، مستند میکند. موضع مَقبَلی در رابطه با «حیّ علی خیرالعمل» این است که باید از اذان و اقامه حذف گردد.
در مرحله سوم، یکی دیگر از علمای زیدی، امیر صنعانی (1182) است که گرایش به وهابیها دارد و خیلی به حنبلیه نزدیک است. وی رسالهای دارد به نام تطهیر الاعتقاد عن ادرانالالحاد. وی انجام در دل را مسلّم گرفته و مینویسد که اجماع بر سکوت موجب نمیشود که مدارای با شرک جایز باشد، پس میتواند در دل نهی از منکر کند. ایشان اجماع بر ماندن یهود در یمن را با نهی از منکر قلبی، موجه میسازد.
چهره شاخص سنّیگرایی زیدی، شوکانی (1250) است که تفسیر مختصری بر رساله مختصر فقه زیدی ابنمرتضی دارد و در بحث نهی از منکر حدیث سه مرحلهای را بهطور جدّی مطرح میکند و اینکه ادای در دل کار ذهنی و غیرمرئی است. لذا در پاسخ هیئت سعودی که چرا از امام حمایت نکردهاند، شاگرد شوکانی حجّاف (1243) پیروی در دل از امام عادل را، نیز جزو پیروی میداند و به همین جهت به اهل سنت خیلی نزدیک میشود.
شوکانی قیام علیه سلطان ستمگر را جایز نمیداند. شوکانی این وظیفه را بهویژه برای جامعه یمن مهم میدانست، ولی از عالمی به نام لطف الباری (1173) یاد میکند که در صنعا سربازی شهوتران را از زنی جدا میکند، ولی از حکومت کمک نمیخواهد. بنابراین شوکانی به حشویه نپیوسته است. نظریه ادای در دل با وجود مناسبت آن با اهل تسلیم و رضا، مانع التزام فعّال به نهی از منکر نمیشود؛ لذا او معتقد است اگر انجام با دست منجر به جنگ و مقاتله شود، تعمیم مییابد و اگر کشته شود شهید است.
تحولات فکری زیدیه و چرخش آنها از عقلگرایی به ظاهرگرایی و از آموزههای شیعی و علوی به اندیشههای سنّیگرایانه که در کتاب مایکل کوک هم منعکس شده است، اوّلاً بهطور مستقیم با موضوع امر به معروف و نهی از منکر مرتبط نیست و ثانیاً نیازمند تحلیل جدّی است که مناسب بود مایکل کوک به آن پرداخته و بهطور مفصّل، دقیق و علمی مطرح میکرد. اگرچه از برخی شخصیتهای مؤثر در این چرخش، نامبرده شده است، ولی زوایای پنهان آن و اسنادی احتمالی که دراینباره وجود دارد، نیز باید ملاحظه میشد؛ بهویژه آنکه یمن در جزیرةالعرب و در همسایگی دولت وهابی سعودی قرار داشته و همواره مورد طمع این دولت بوده است. بنابراین تأثیرات عوامل بیرونی را نمیتوان از نظر دور داشت و نیازمند پژوهشیعمیق در این رابطه است؛ ولی مع الأسف آقای مایکل کوک در تحلیل این تغییرات و تحولات فکری نگاهی شامل و همهجانبه به تمامی عوامل ندارد.
گفتنی است اگرچه چرخش به سمت ظاهر و سنّیگرایی در تراث زیدی یمن در سدههای اخیر قابل مشاهده است، ولی حرکتهای اخیر زیدیه علیه دولت سعودی در جنگ یمن در سالهای اخیر، بهویژه از 1433ﻫ.ق و اقدامات ائتلافهای آمریکایی و اسرائیلی و سعودی علیه آنها، و بر روی دستگرفتن شعارهای اساسی زیدیه و به جهاد رویآوردن و مصائب آن را بر دوشکشیدن، آیا نشانگر آن نیست که حرکت بازگشت به
اصالت اولیه در آنها شروع شده است؟ آیا این امور، نشان نمیدهد که آن چرخشی که مایکل کوک از آن یاد کرده است، چرخشی فرهنگی و فکری و در عمق نبوده است و اثرش پس از مدتی به صفر نزدیک گردیده است؟
گزارش و ارزیابی فصل یازدهم: امامیه(1)
به تصریح مایکل کوک از میان سایر فرق و مکتبها، امامیه پربارترین و پیوستهترین اسناد و مدارک را در نهی از منکر دارند. به ادّعای وی اگرچه کتابهای اولیه امامیه، به اندازه احادیث اهل سنت و کتب فقهی حنفیان نیست، ولی بسیار بیشتر از آثار معتزله و زیدیه است. آثار امامیه از سده پنجم تاکنون بهطور متوالی وجود دارد.
در ارزیابی فصل پنجم از کتاب امر به معروف جناب مایکل کوک که از ابنحنبل سخن میرفت، ملاحظه شد که نویسنده به بسیاری از زوایای زندگی خصوصی ابنحنبل اشاره کرد مانند منزل او، همسایگان، کوچهای که منزل او در آن واقع شده بود و سایر ارتباطات او در پایتخت، گویا بیان این مطالب را برای آشنایی با نهی از منکر در اندیشه احمدبنحنبل لازم میشمرد.
1) . ج1، ص409-484.
این مقدمه برای این بیان شد که تأسف و تعجب است که در فصل مربوط به امامیه یعنی فصل 11، انتظار میرفت برای آشنایی با عمق اندیشه امامیه در امر به معروف و نهی از منکر زوایایی از سیره و زندگی امامان شیعه که در منابع تاریخی معتبر و بهطور مستند گزارش شده است، به تصویر کشیده میشد تا جایگاه این فریضه در عینیت و واقع حیات امامان شیعه، برای
خواننده آشکار گردد. اما متأسفانه نه تنها جزئیات، بلکه رفتارها و اقدامات و قیامهای اساسی امامان شیعه و پیروان آنها در این راستا به فراموشی سپرده شده است. از اقدامات و بیانات حضرت علی(علیه السلام) در خطبهها و نامهها، تا قیام حضرت زهرا (علیها السلام) و خطبه فدکیه آن حضرت در ارتباط با امر به معروف که در آن فرموده است: «الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّة»،(1)تا سیره و سیرت امام مجتبی(علیه السلام) در این رابطه و بالاتر از همه نهضت عاشورای سیدالشهدا(علیه السلام) که قیامی بر اساس امر به معروف و نهی از منکر بود، بهطور کلی جایشان در کتاب آقای کوک خالی است و شگفتا که حتی روایتی را که مترجم محترم در سخن خویش در همان ابتدای کتاب از حضرت امام حسین(علیه السلام) نقل کرده «ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر»(2)در متن کتاب توسط نویسنده مطرح نگردیده است.
آنچه در بالا بیان شد، تنها جرقهای بود برای آشنایی با پارهای از نکات قابل تأمّل مربوط به فصل 11 که در ادامه انشاءالله به آنها اشاره میشود.
کثرت تراث امامیه مدیون سه چیز است:
گشودن بابی بهعنوان نهی از منکر در متون فقهی؛
امامیه برخلاف زیدیه، باتوجهبه کثرتشان در طول تاریخی میراث علمی گسترده و فراوان آفریدند؛
به زعم مایکل کوک مطالب امامیه از جهت محتوا، همان مطالب تکراری سنت معتزلی است. مطالبی اندک درباره ارتباط با جهان خارج دارد و از سنت فقهی زیدیه بیشتر است، ولی از استفتائات ابنحنبل محدودتر است.
باتوجهبه جایگاهی که امامت در اندیشه امامیه دارد که با هیچکدام از فرق و مذاهب اسلامی قابل مقایسه نیست و بر اساس آن باید عقاید، احادیث و احکام امامیه را گزارش و مورد استناد قرار داد، لازم بود به این امر اگرچه بهصورت اشاره، پرداخته شود تا خواننده به تفاوت ائمه امامیه(علیهم السلام) با امامان سایر مذاهب مثل ابنحنبل، ابوحنیفه، شافعی و مانند آنها از نگاه امامیه واقف گردد. این نکته کلید حل بسیاری از تأملات و ابهامات موجود در فصل 11 است.
در مذهب امامیه، امام خلیفةالله، حجتالله فی ارضه، بقیةالله، معصوم از خطا و گناه و سهو، دارای علم لدنّی و مراتب بالای ولایت است که برای هدایت و ارشاد جامعه منصوب شده است «ولایقاس بآل محمد احد».(1)
در شأن منازل و مناقب امام معصوم(علیه السلام) دهها آیه همچون آیه تطهیر و آیه ولایت و روایت متواتر و ثابت نزد فریقین همچون حدیث غدیر و منزلت و غیره وارد شده است که از جمله آنها روایت متواتر ثقلین است: «إِنّی تَارِک فِیکُمُ الثَّقَلین، کِتَاب الله وَ عِترَتی». ائمه شیعه چنانچه در کتب کلام و تفسیر و حدیث امامیه از جمله کتاب الحجة کافی کلینی به اثبات رسیده است، هم عِدل قرآن و مفسران آن و آگاه به بطون آن میباشند. امثال مالک، شافعی، ابوحنیفه و احمدبنحنبل، سایر پیشوایان مذاهب سنی هرچند عالم و مجتهد و در نوع خود نابغه محسوب میشوند، ولی آنها با امامان اهلبیت(علیهم السلام) که معصوم از خطا و گناه و منصوب الهی میباشند به هیچوجه قابل قیاس نیستند.
بهنظر میرسد غفلت از این نکته موجب تبعات گستردهای شده است که در نکات بعدی به آن اشارت خواهد رفت. احتمال دارد، ازآنجاکه نویسنده کتاب جنجالی و پر نقد «مکتب
1) . سید رضی، نهج البلاغه، خطبه دوم.
در فرایند تکامل» همکار دانشگاهی و مشاور مهمی برای نویسنده محترم کتاب امر به معروف بوده است،(1)پارهای از افکار و آراء ایشان که جزء آراء شاذّ امامیه محسوب میشود، بهنوعی در نگارش کتاب تأثیر داشته است، بهگونهای که با تأثر از آن اندیشهها که جایگاه امامت امامانامامیه را طور دیگر و برخلاف نظریۀ مورد قبول امامیه تفسیر میکند، بر مباحث کتاب سایه افکنده است.
مایکل کوک تاریخ اندیشۀ امامیّه را در سه مرحله تنظیم میکند: 1- عصر حضور، 2- علمای دوره اول امامی را که از سده 4 شروع و به سده 8 خاتمه پیدا میکند (یعنی بعد از غیبت صغری حدوداً بعد از کلینی و شیخ مفید تا زمان مرحوم علامه حلّی)، 3- علمای دوره متأخر که از سده 8 شروع و تا قرن 14 ادامه پیدا میکند.
در مورد دوره اول نویسنده بر این باور است که از میان کتب اربعه، مرحوم کلینی (329) در کافی و شیخ طوسی (460) در تهذیب، در مجموع 20 حدیث در مورد امر به معروف و نهی از منکر آوردهاند؛ اما شیخ طوسی در استبصار و شیخ صدوق در من لایحضره الفقیه روایتی درباره امر به معروف و نهی از منکر نیاوردهاند. ازاینروایات حدود نیمی پند و اندرز است و بر نتیجۀ هولناک غفلت از امر به معروف و نهی از منکر تأکید میکند که در روایات اهل سنت هم آمده است، لذا نیازی به بحث و بررسی ندارد.
طبق آنچه در ارزیابی قبلی گذشت، روایات امامیه با روایات اهل سنت قابل مقایسه نیست. گذشته از آنکه روایات امامیه از زمان خود حضرت امیر(علیه السلام) تدوین شده و میراث مکتوب شیعه از نخستین سالهای هجرت شروع میشود، برخلاف میراث مکتوب اهل سنت که
1) . رجوع شود به سخن مترجم، ج1، ص11-12.
سالهای سال بر اساس تحریم کتابت حدیث، تدوین نشده بود و از اواسط قرن دوم به بعد نگارش آن آغاز شد؛(1)ازاینرو سنت امامیه به دستور خود ائمه نگاشته شده و پالایش گردیده است و اینکه در کتاب کوک اشاره میشود که احادیث امامیه از احادیث اهل سنت اخذ شده و متأثر از سنتآنها است و برخی از راویان غیرامامی هستند، این مطلب نیازمند توضیح است که منابع روایی شیعه کاملاً مستقل از اهل سنت میباشد و قبل از ایشان تدوین آنها صورت گرفته است. البته شرط نقل روایات در امامیه آن نیست که در سلسله سند، فردی غیرامامی نباشد، نقل از غیرامامی که ثقه باشد مانعی ندارد. بههرحال، حدیث امامیه بهعنوان منبعی مستقل، از آغاز و با اشراف ائمه(علیهم السلام) و شاگردان ایشان تنظیم و تبویب شده است و اگر در موردی از اهل سنت نقل کنند، آن را بهطور واضح بیان میکند.(2)
مطلب دیگر در این ارتباط آن است که از جهت کثرت و تنوع مطالب مربوط به امر به معروف در تراث حدیثی امامیه، ما حجم بسیاری از احادیث را داریم که پیش از این هم در ارزیابی فصل سوم گذشت. تنها در کتاب وسائل الشیعه دهها باب دراینباره موجود است و لذا اکتفا به کتب اربعه و تعدادی محدود از مصادر حدیثی شیعه در کتاب مایکل بسیار تنگنظرانه بوده و جای تأمل جدّی دارد.
به عقیدۀ کوک ده روایت از این روایات بین اهل سنت و شیعه مشترک است و بیشتر این روایات از زبان امام صادق(علیه السلام) (م148) با راویان صد در صد امامی نقل شده است.
مایکل کوک معتقد است بهسادگی میتوان از لحن احادیث به تسلیم و رضا پی ببریم که زیبنده سرشت امامیه نخستین است. در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است که امر به
معروف مربوط به پند مؤمن و تعلیم جاهل است، نه برای مقابله با فرد مسلح به شلاق و شمشیر. از آن بزرگوار از حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که درباره قیام بر ضد حاکم ستمگر پرسیده میشود و در پاسخ میفرماید: این فقط در صورتی است که حاکم نصیحت را بپذیرد.
سخن مایکل کوک اشاره به این روایت دارد: قال مسعدة و سمعت اباعبدالله(علیه السلام) یقول: و سئل عن الحدیث الذی جاء عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) «إنّ أفضل الجهاد کلمة عدل عند إمام جائر» ما معناه؟ قال: «هذا علی أن یأمره بعد معرفته وهو مع ذلک یقبل منه والّا فلا».(1)
درحالیکه برداشت مایکل کوک از روایت یا ترجمه آن نادرست است، سؤال از قیام ضد حاکم ستمگر نیست، پرسش از معنای این جمله است که برترین جهاد سخن عدل نزد امام جور است و در پاسخ هم امام(علیه السلام) دو شرط را بیان میکند: امر او را بعد از معرفتش قبول کند، ولی نویسنده تنها یک شرط را بیان کرده است. این مورد نمونهای است که نشان میدهد نمیتوان به نقلهای نویسنده یا مترجم کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی اعتماد کامل داشت و به قول اصولیان شیعه برای آدمی علم اجمالی پدید میآید که پارهای نقل قولهای کتاب قابل اعتماد نیست.
طبق روایتی شایسته نیست مؤمن خود را خوار کند و در روایتی فرموده: کافی است خداوند بداند مؤمن، عملی را در دل انکار میکند، مایکل کوک حدیث سه مرحلهای را بدون ذکر سلسله سند از زبان امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) یادآور میشود که بهصورت منظم به سه مرحله دل، دست و زبان اشاره دارد و حدیث دیگری که حداقل انکار را نشان دادن چهرۀ عبوس میداند. در ادامه حدیثی را از امام باقر(علیه السلام) با مضمون نسبتاً جدی روایت میکند، این روایت در مذمت کسانی است که «در آخرالزمان تارک نهی از منکرند» ولی مضمون آن را با
1) . فروع کافی، ج5، ص60.
بقیه احادیثی که از شیعه با مضمون تسلیم و رضا روایت شده ناسازگار دانسته و لذا احتمال میدهد که این روایت از طریق غیرامامی وارد شده باشد. به زعم نویسنده چون به لحاظ سندی اشکال داشته احتمال میرود اینگونه روایت از اهل سنت وارد شیعه شده باشد.سه حدیث دیگر باقی میماند: اول از امام صادق(علیه السلام) آمده که از حضرت درباره مسئله عقیدتی سؤال میشود که آیا امر به معروف بر همه واجب است یا نه؟ امام(علیه السلام) جواب میدهد برهمه واجب نیست، بلکه بر انسان قوی و مطاع و عالم به امر به معروف و نهی از منکر واجب است نه بر ضعیف نادان.
دومی نیز از امام صادق(علیه السلام) است که در رویارویی با سلطان جائر اگر گرفتار بلیّه شدید، پاداش ندارد.
حدیث سوم رفتار امام صادق(علیه السلام) را بیان میکند که وقتی از میان گروهی متخاصم عبور میکرد، فرمود: از خدا بترسید. راوی این روایت غیرامامی است.
اگر دایرۀ منابع روایی امامیه را گسترش هم دهیم با مطالب زیادی روبهرو نمیشویم. روایت سه مرحلهای و واژه غیّر (اصلاح کردن) از اهل سنت وارد حدیث امامیه شده است و کمتر مطلبی وجود دارد که مربوط به خود آنان باشد.
بسیاری مطالب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از زبان امام علی(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) است.
متأسفانه فرصت مراجعه به تکتک این احادیث که مایکل کوک مضمون آنها را گزارش کرده است، برای این قلم فراهم نبود تا بتواند بهطور علمی نسبت به گزارش مایکل کوک اظهار نظر دقیق داشته باشد.
در نامهای از امام رضا(علیه السلام) به مأمون گفته شده که این وظیفه درصورتیکه ممکن باشد و بیمی بر جان شخص نباشد، واجب است و در جایی دیگر آن حضرت سرزنش خطاکاران را
ردّ میکند و میگوید: نصیحت خشن است. در حدیثی، در تضادّ با نگرش منفی روایات گذشته، نگرش مثبت به مخالفت با سلطان ستمگر دارد.
زائران مرقد امام حسین(علیه السلام) گواهی میدهند که او امر به معروف و نهی از منکر میکرد.دو حدیث دیگر است که پیوند نهی از منکر را با امامت بیان میدارد؛ یکی حدیث امام باقر(علیه السلام) که میفرماید: دنیا به پایان نمیرسد مگر اینکه شخصی از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میآید، تمام منکرات را برمیدارد و برضد منکرات قیام میکند. دومی از زبان پیامبر در روز غدیر خم است که فرمود: نهی از منکر جز در پرتو حضور امام معصوم انجام نمیشود.
به گفتۀ مایکل کوک در مورد تفسیر قرآن کریم، امامیه در یک تفسیر فرقهگرایانه از نهی از منکر در مورد آیه )كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ( اُمّت به ائمه تفسیر شده و این تفسیر در کتاب علیبنابراهیم قمی و تفسیر عیاشی آمده است و در برخی موارد از تفسیر فراتر رفته و مفسران به تصحیح خود قرآن پرداخته و گفتهاند: «خیر أمّة» نیست بلکه خیر أمة صحیح است؛ البته در تفسیر شیخ طوسی این تفسیر امّت به ائمه نیامده که شاید دلیل بر فقدان اعتبار آن است.
در مجموع در مورد نهی از منکر در کتب قدیم امامیه کمبودی وجود ندارد؛ بااینحال نهی از منکر برخلاف تقیه جایگاهی استوار و مشخص در اندیشه امامیه ندارد و در بیشتر جاها که سخن از نهی از منکر به میان میآید، شبیه پند و اندرز است؛ ولی راجع به تقیّه مطلب فراوان است. بسیاری از مطالب بازگویی از اهل سنت یا برگرفته از آنها است. در تفسیرهای قرآنی قدیم نهی از منکر بهگونهای به امامت پیوند میخورد که قابل مقایسه با اهل سنت نیست. امّا در جای جای این پیوند میتوان حالت تسلیم و رضای امامیه را در این احادیث مشاهده کرد.
اولاً اگرچه فرصت پرداختن به تکتک روایات مورد ادّعای مایکل کوک برای اعتبارسنجی گزارش او فراهم نیست، ولی این را نباید فراموش کرد که ادله تقیّه و روایات و اخبار آن اگرچه گسترده است، لکن هرگز از جهت کمیت و کیفیت و جایگاه به فریضه امر به معروف
و نهی از منکر نمیرسد. تقیّه یک قاعدۀ فقهی است، ولی امر به معروف و نهی از منکر از ارکان و فروع دین است که ضمانت اجرایی تمامی اسلام محسوب میشود.
ثانیاً این سخن غیرعلمی که بسیاری از روایات امامیه بازگویی از اهل سنت است، یک سخنی کاملاً ناصواب و غیرمبرهن و بدون دلیل است، درحالیکه کمترین آشنایی با تراث علمی امامیه نشان میدهد آنان نسبت به استقلال تراث خود، همواره حریص بودهاند و نه تنهانیازی به دستدرازی به تراث دیگران نداشته، بلکه تراث دیگران را بدون تأیید ائمه فاقد اعتبار و حجیت میدانستهاند.
در این بخش نظریه دانشمندان متقدم امامیّه از زمان صدوق (381) تا علامه حلی (726) که به قرن هشتم میرسد مورد بحث قرار گرفته و نظریه امامیه در شش عنوان آمده است.
نظریه سه مرحلهای، در دو عنوان با سنت معتزله هماهنگ نیست و در سه مورد با زیدیّه هماهنگ است و در یک مورد نیز در شرایط با هم اختلاف نظر دارند.
در مورد نظریه سه مرحلهای محقق در شرایع سه مرحله از دل بعد زبان و بعد عمل حکایت شده است و علامه نیز به پیروی از ایشان به این ترتیب پایبند بوده است. برخی نیز مانند مفید، سلار، ابنبراج، شیخ طوسی و... به سیر نزولی معتقدند که اول با دست و زبان انجام دهد و اگر قادر نبود به مرحله با دل میرسد.
مایکل کوک در فرازی دیگر از سخن خود معتقد است، شیخ طوسی روی برگرداندن از شخص گنهکار را مرحله عمل میداند که ترش کردن و اعمال شبیه آن را شامل میشود. برخی مانند سید مرتضی و شیخ مفید مرحله دل را اصلاً مطرح نکردهاند. به عقیدۀ کوک اولین کسی که سه مرحلهبودن را مطرح نموده، شیخ صدوق است؛ ولی در آرای سید مرتضی غایب است. شاید سرچشمۀ آن حدیث اهل سنت باشد و امامیه در فاصلۀ پس از تأسیس تا صدوق آن را پذیرفته است. در یک اظهار نظر غیردقیق معتقد است، به علت
سادگی طرح و نبودن ضابطهای قدرتمند در حدیث امامیه، حکایت از این واقعیت دارد که امامیه نتوانستند همانند زیدیه بهطور کامل خود را با آرای معتزله هماهنگ سازند.
درحالیکه مایکل کوک وظیفهاش امانتداری در نقل منابع است، ولی به تحلیلها و اظهار نظرهایی شگفتآور روی میآورد. احادیث اهلبیت(علیهم السلام) از مصادر اولیه و در عصر ائمه(علیهم السلام) روایت شده و مکتوب گردیده است، اما مایکل کوک به ناگاه پذیرش روایت را به عصرهای بعدینسبت میدهد و شگفتآورتر آنکه دلیل پذیرش آن را یکی سادگی طرح سه مرحلهای و دیگری نبودن ضابطه در مذهب امامیه معرفی میکند و در اظهار نظری شگفتآورتر از باب خطا اندر خطا، میگوید: امامیه نتوانسته است خود را با آرای معتزله هماهنگ سازد؛ درحالیکه اولاً امامیه خود را از اندیشههای معتزله مبرّا دانستهاند و ثانیاً مبانی معارف و اندیشههای امامیه متصل به علوم ائمه(علیهم السلام) است نه تحلیلهای ظاهرگرایانه و غیر علمی.
یکی از عناوین مطرح شده در کتاب کوک در مورد امر به معروف و نهی از منکر امامیه، اذن امام(علیه السلام) است. همانگونه که در نظریۀ سه مرحلهای گذشت، در مرحله سوم یا همان مرحله یدی که قتل و جرح را در پی دارد، نیاز به اذن امام(علیه السلام) مطرح شده است، البته در اذن امام نظریۀ یکسانی وجود ندارد؛ برخی همه انواع خشونت را گفتهاند و برخی اذن نائب امام را هم کافی دانستهاند.
به گفتۀ مایکل، سید مرتضی و ابنادریس و علامه اذن امام را لازم ندانسته و برخی اذن امام را اصلاً ذکر نکردهاند، مانند ابیصلاح حلبی و ابنبابویه و ابنابیالمجد.
چرا در نهی از منکر، شیعه اذن امام را مطرح کرده است؟ علت این است که امام در پرده غیبت به سر میبرد و بعد از نواب خاص، نائبی هم برای خود در این کار تعیین نکرده است؛
لذا با احتیاط رفتار میکنند و میتوان این عقیده را نمونهای از گرایش به تسلیم و رضا در امامیه دانست.
اینکه عقیده به اذن امام از چه زمانی سرچشمه میگیرد، در سنت امامیه و در صدوق نمونه ندارد. در کتاب مفید آمده ولی سید مرتضی آن را ردّ میکند، مفید معتزلی بغدادی و سید، معتزلی بصری است.
شیخ طوسی در تفسیر میگوید: توسل به سلاح برای مردم در صورتی جایز است که امام یا نایب او نباشد و در غیر این صورت به جز در مورد ضرورت، جایز نیست؛ ولی در این سخن، بخش اول کلام شیخ خارج از شرایط امامیه است، چون امام خواه حاضر، خواه غایب، وجوددارد. امّا بخش دوم میتواند معرّف نظر امامیه باشد. بههرحال، تا چه حدّ از طریق مفید نظریۀ اذن امام به آثار راه یافته است، روشن نیست.
دشمنان امامیه غالباً میگویند: رافضه اجرای نهی از منکر را در غیبت امام انکار میکنند، ولی ممکن است این برداشت نادرست باشد. بههرحال، پیش از مفید این عقیده در منابع امامیه نیست.
این ادعا که عقیده به اذن امام در سنت امامیه نبوده، شاید ناشی از بیاطلاعی از عمق نظریۀ امامیه در مورد شأن و جایگاه امام است وگرنه امامت از ضروریات و اصول اندیشه امامیه است و طبق آن تمامی مناصب حکومتی از جمله قضاوت و اجرای حدود و نهی از منکر عملی در حدّ قتل و جرح جزء شئون امام محسوب میشود. همچنین این ادّعا که امامیه نهی از منکر را در عصر غیبت انکار کردهاند، اتهامی واهی و خلاف واقع است، همانگونه که این سخن که بعد از نوّاب خاص، امام نائبی برای خود تعیین نکرده است، نادرست و ناشی از جهل یا افتراء است، چراکه نیابت عامّۀ فقیهان جامعالشرائط از مسلّمات فقه امامیه است، اگرچه در حدود و اختیارات آنها تفاوت دیدگاه مشاهده میشود. از اینجا آشکار میگردد آن اتهام تسلیم و رضایی را هم که نسبت به امامیه، بر اساس آن ادعاهای واهی بالا مطرح میکنند، تمامی برخلاف صواب و حقیقت است.
در بخش بعدی مایکل کوک به این سؤال میپردازد که آیا نهی از منکر عقلی و وحیانی است یا فقط وحیانی است؟ اساس تکلیف به نهی از منکر چیست؟ این بحث میراث معتزلیان بصری است. بغدادیها عقلی و بصریها وحیانی میدانند و شیعه به هر دو، هم وحیانی و نقلی و هم عقلی بودن آن معتقد است و این عقیده از شیخ، خواجه نصیر، ابیصلاح، ابنادریس، مفید و... نقل شده است. طوسی و علامه میگویند: این عمل پایۀ عقلانی دارد.
به نقل کوک، یکی از تقسیمبندیهایی که مطرح شده است، تقسیم امر به معروف به واجب و مستحب است. برعکس، نهی از منکر مطلقاً واجب است. وی این تقسیمبندی را با اختلاف علما ذکر میکند. ابنحمزه منکر این تقسیمبندی است. اصل این تقسیمبندی میراث معتزلیان بصری خصوصاً ابوعلی جبائی است.
بحث دیگر مایکل بحث عینی و کفایی بودن نهی از منکر است. امامیه ممکن است این بحث را از معتزله بصری گرفته باشند. آنان اکثراً و نوعاً به کفایی بودن تصریح میکنند. شیخ مفید، سید مرتضی، ابوصلاح، ابنادریس و علامه معتقد به کفایی بودن نهی از منکرند. شیخ طوسی ظاهراً به عینی بودن نهی از منکر معتقد شده و ابنحمزه و محقق از او پیروی کردهاند. ابنبراج بینابین را گفته است. در نظریه مانکدیم نیز این مسئله آمده است که نهی از منکر یک واجب کفایی است. کسانی دیگر نیز آن را پذیرفتهاند. میتوان فرض کرد که امامیه بخشی از استدلالهای معتزله بصره را پذیرفتهاند. البته برخی نزاع را لفظی دانسته و فرمودهاند که نهی از منکر را اگر کسی انجام ندهد واجب عینی است؛ اما وقتی که تکلیف
انجام شد، دیگر وظیفهای نیست تا معتقد به وجوب عینی آن شویم و خلاصه اینکه مراد، انجام کار در خارج است که در صورت وقوع، بقیه تکلیف ندارند.
طبق مطالبی که قبلاً گذشت، امامیه بهعنوان گروهی مستقل، بر اساس آیات و روایات متواتر از جمله حدیث غدیر و حدیث ثقلین و بر اساس براهین عقلی، به وجوب امامت شخص معصوم و منصوب از طرف خداوند که عالم به تمامی زوایای دین است، ایمان دارد و طبق آن ائمۀ امامیه، برای پیروان این مذهب هم مرجعیت علمی و هم مرجعیت سیاسی دارند و تمامی گفتار، رفتار و تقریر ایشان بهعنوان سنت، حجت و معتبر محسوب میشود. بنابراین همانگونه که سنت روایی امامیه مستقل است و وامدار اهل سنت نیست، در بحث عقاید نیز امامیه را نمیتوان از طائفۀ معتزلیان به شمار آورد. نقطه عزیمت و تفاوت اساسی امامیه بااعتزال همان مفهوم و تفسیر امامت نزد امامیه است. امام چنانچه در مناظرۀ هشامبنحکم و عمربنعبید از سران معتزله در اصول کافی منعکس است،(1)بهعنوان قلب عالم هستی معرفی شده است، ولی حرکت اعتزال نمیتواند با این مفهوم موافقت کند.
اینکه در جای جای فصل 11 تلاش چشمگیری به عمل آمده تا متکلمان برجستۀ شیعه همچون شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و... در زمرۀ حرکت اعتزال قرار گیرند و بر اساس آن گفته شود که برخی اعتزال بغدادی و برخی اعتزال بصری بودهاند، اینها تفسیرهایی است که با متن واقعیت امامیه، ناسازگار است. امامیه مستقلاً در پرتو ارشاد ائمه(علیهم السلام) مبانی کلامی و فقهی خود را تنظیم و تأسیس کرده است، نه اینکه وامدار معتزله باشد و مثلاً آراء و اندیشههای کلامی و اعتقادی خود را از معتزلیان اخذ کرده باشد. البته معتزلیان و امامیه در برخی عقاید مثل عقیده به عدل الهی و یا نفی جبر و بهطور کلی از ناحیۀ عقلگرایی با هم اشتراکاتی دارند، ولی این به معنای آن نیست که امامیه بخشی از معتزله تلقی شود. مسئلۀ امامت برای امامیه، به اصطلاح دانش منطق، همچون فصل ممیزی است که این طایفه را از
1) . کلینی، اصول کافی، کتاب الحج، باب الاضطرار الی الحج، ح 3، ج1، ص169.
سایر طوائف متمایز میکند و تمامی مباحث اندیشۀ اسلامی از جمله امر به معروف و نهی از منکر، باید بر محور این فصل ممیز تبیین شود و این ربطی به اعتزال ندارد. شگفتا که مایکل کوک علیرغم آنکه در ابتدای فصل 9 (معتزلیان) معتقد است: مکتب اعتزال تا قرن چهارم نتوانست توصیفی از یک عقیدۀ اسلامی باشد و در عوض بهصورت جزئی از مجموعهای درآمد و نقش سنتی از اندیشههای جزئی انتزاعی را برعهده گرفت که میتوانست با پارهای از باورهای دیگر درآمیزد، مثل معتزله حنفی و معتزله امامی ولی در اظهار نظر شگفتانگیز ادعا میکند: در تاریخ اندیشۀ امامیه، آراء معتزله تا قرن چهارم که زمان حضور امامان بوده است، به امامیه راه نیافته بود، ولی بعداً راه یافته است.(1)گویا پس از اینکه مدرسۀ امامیه کاملاً تشکیل گردیده و بنیان آن ریخته شد و بعد از اینکه حرکت معتزلی مندمج در سایر فرق شد، اعتزال وارد عقیدۀ امامیه شد و آن را بخشی از خود نمود. ادّعایی که بسی غریب میماند و نویسنده هم جز ادّعا،قرائن و شواهدی برای اثبات آن ارائه نمیدهد. در هر حال، به نظر میرسد حق آن است که گفته شود امامیه بر اساس محوریت امامان خود، مذهبی بود که کاملاً بنیانهای خود را در عصر ائمه (علیهم السلام) تثبیت کرده بود و دیگر جایی برای اخذ از معتزلیان برای او باقی نبود.
مایکل به نقل از گفتار سید مرتضی، شش مورد از شروط نهی از منکر را ذکر میکند:
علم داشتن؛ یعنی «علم المنکر بکونه منکراً» میتوان آن را علم به حکم نامید؛
استمرار منکر؛ یعنی «أن یحصل هناک امارة الاستمرار علی المنکر»؛
امکان تأثیر؛ یعنی نهی از منکر توسط ناهی از منکر بر شخص گنهکار و مرتکب منکر تأثیرگذار باشد؛
نبايد خود را در معرض خطر جدّی قرار دهد؛
1) . ج1، ص410.
نباید اموال خود را به خطر بيندازد؛
اقدام او به نهی از منكر، پيامد منفی و مفسده نداشته باشد.
بعضی، برخی شروط را با هم مندرج کردند. بعضی هم برخی شروط را حذف کردند. آنچه به دست میآید، همه این شروط و اندراجها برگرفته از معتزلیان بصری هستند که سید مرتضی به آنها گرایش داشت و شباهت با حرفهای مانکدیم هم دارد، شرطی که همه آن را قبول دارند، توان انجام وظیفه است.
ابیصلاح حلبی و یحییبنسعید شرایطشان متفاوت است. به جای خوف و خطر، امکان انجام را اضافه کردهاند. برخی هم گفتهاند که در آینده نیز خطر نداشته باشند؛ این قول شیخ مفید نیز هست. این عقیده از روایت گرفته شده و یا از معتزلیان بغداد است و شاید هم به سبب جابهجایی معتزلیان بصری و بغدادی باشد.
در صورت فقدان شرایط مذکور برای نهی از منکر، وظیفه چیست؟ آنچه در سنت معتزلی بصری و مانکدیم و ابوالحسین بصری و برخی اهل سنت وجود دارد، این است که هرچند خطر وجود داشته باشد، شجاعت برای اعزاز دین، شایسته است. اما این مطلب را در بین امامیهنمیبینیم. سلار معتقد است که اگر در راه اعزاز دین سبّ شود و خسارت مالی ببیند، پاداش الهی را دریافت میدارد؛ اما سید مرتضی خلاف آن را میگوید و پذیرفتن خطر را در امر اعزاز دین، غیرموجه میداند. شیخ طوسی در کتاب عقیدتیاش نظر سید را تأیید میکند که انحرافی در اندیشۀ ریشهدار بصری است. در حدیث از امام صادق(علیه السلام) نیز نقل است که اگر کسی خود را در معرض رنج ستمگر قرار دهد پاداش ندارد. خلاصه اینکه در دیدگاه معتزلی خطرپذیری امری شایسته بود، ولی این تفکر در امامیه از ملاحظات عملی نشأت گرفته است.
نکته دیگر کوک جدای از شش موضوع پیشین آنکه برخی با تعریف واژهها شروع و سپس به ادای سنت معتزلی میپردازند. آیا شخص گنهکار مکلف به نهی از منکر است یانه؟ در امامیه بهندرت مطرح شده است، ولی در بقیه مذاهب مطرح گشته است.
در میان شیعه امامیه از قرن چهارم تا هشتم بیشتر مباحث علمی نهی از منکر و در جلسات درس فقیهان مطرح شده است نه اینکه مطابق با واقعیتهای کوچه و بازار باشد؛ اما در این میان دو استثنا وجود دارد؛ یکی عقیده به اذن امام(علیه السلام) است که هماهنگ با معتزلیان بغداد است. دوم تخطئه شجاعت است که گرایش درخور توجه با معتزلیان بغداد و جدایی آن از گرایش معتزلیان بصری است. در هر دو نکته و استثنا شالوده این عقیده حکایت از اهل تسلیم و رضا بودن دارد که با زیدیه در تضاد است.
به نظر مایکل، با وجود فراوانی احادیث امامیه در موضوع نهی از منکر، آرای فقیهان سنتی، وابستگی کمتری به آرای علمای قدیم دارد و در عوض عناصری به هم میآمیزد که میتوان آن را نشان از سنتگرایی اهل سنت در معتزلیان بغداد و بصره دانست؛ درحالیکه سنتگرایی باقی است، شیوۀ بغدادی اعتزال جای خود را به رقیب بصری میدهد، ولی در اذن امام شکل موجّه بغداد در آن بر جای میماند.
در هر صورت تلفیق اندیشۀ اعتزال و سنّتگرایی، آرای امامیه را از زیدیه متمایز میسازد.
همچنان که در ارزیابیهای فصل یازدهم و فصل نهم گذشت، از اشتباهات فاحش کتاب آقای مایکل کوک با نام امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی، آن است که امامیه را در ذیل مکتب اعتزالی و متکلمان معتزلی تعریف میکند و ایشان را ذیل سنّت معتزلیان بغدادی یا بصری به شمار میآورد؛ درحالیکه امامیه هم در کلام و هم در فقه، مذهبی کاملاً مستقل از سایر مذاهب کلامی و فقهی بوده و بر اساس آموزههای وحیانی اهلبیت (علیهم السلام)، پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، پیش از آنکه هیچ مذهب کلامی یا فقهی در عالم اسلام تشکیل شده باشد، پدید آمده است.
در گذشته، به گوشههایی از تفاوتهای امامیه با سایر مذاهب از جهت مسئلۀ مهم امامت و مرجعیت عملی و رهبری سیاسی امامان شیعه و همچنین از جهت استقلال در
حدیث و منابع روایی، نکاتی ارائه گردید. در این قسمت مناسب است پارهای از زوایای تفاوت امامیه با معتزلیان در مباحث عمیق و جنجالی کلامی ارائه شود تا مشخص گردد چگونه متقدمان امامیه از آراء مکتب اعتزالی تبرّی جستهاند.
مرحوم شیخ محمد کراجکی (د 449) از علمای پرآوازه و مورد وثوق امامیه در قرن چهارم و پنجم و از شاگردان شیخ مفید و شیخ طوسی در بغداد در کتاب مشهور خود با عنوان کنز الفوائد، به موردی از موارد اختلاف اساسی و تعارض میان معتزله و امامیه اشاره میکند. وی مینویسد: «ظنّت المعتزلة ان الشیعة هم المرجئة لقولهم: إنّا نرجو من الله تعالی العفو عن المؤمن اذا ارتکب معصیة و مات قبل التوبة و هذا غلط منهم فی التسمیة».(1)
خلاصۀ کلام مرحوم کراجکی در مقابله با پندار معتزله آن است که معتزله با پندار غلط خویش، شیعه را از گروه مرجئه پنداشتهاند، به این استدلال که آنها برای مؤمن مرتکب معصیت که پیش از توبه از دنیا رفته است، امید عفو و بخشش از خداوند دارند؛ درحالیکه این عقیده ربطی به نظریه مرجئه ندارد، نام مرجئه از واژۀ ارجاء به معنای تأخیر اشتقاق یافته است، چنانکه قرآن میفرماید: )وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللهِ((2)«ای مؤخرون لمشیته»، امّا رجاء به معنایامید است، مثلاً میگویند: رجوت، و أنا راج، امیدوارم. بنابراین شیعه از راجیه و از امیدواران است نه از مرجئه که اعمال را به تأخیر میاندازند و اعتقادی به اعمال و فرائض ندارند و نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) طبق روایات آنان را لعن و نفرین کرده است.
کراجکی در ادامه میگوید: «إنّ المعتزلة لها من الزّلات الفظیعة ما یکثره تعداده و قد صنّف ابنالراوندی کتاب فضائحهم فأورد فیه جملاً من اعتقادهم و آراء شیوخهم ممّا ینافر العقول و یضادّ شریعة الرسول و قد وردت الأخبار بذمّهم عن اهلبیت (علیهم السلام) و لعنهم جعفر بن محمد (علیهما السلام) فقال: لعن الله المعتزلة ارادت ان توحّدت فألحدت و رامت أن ترفع التشبیه فأثبتت»؛ معتزلیان بهقدری لغزشهای وحشتناک و مفتضحی دارند که شمارش آنها بسیار
زیاد و به درازا میکشد. مرحوم ابنراوندی (د 250ق) که خود زمانی متعزلی بوده و توبه کرده است، در کتاب فضیحة المعتزلة که در پاسخ کتاب جاحظ با نام فضیلة المعتزلة، نگاشته است، مجموعهای از فضیحتها و گمراهیهای هولناک عقاید معتزله و آراء مشایخ و بزرگان ایشان را گردآوری کرده است، آرایی که خردها و عقول از آنها متنفر و گریزان است و ضد شریعت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و در روایات اهلبیت (علیهم السلام) معتزله مورد مذمّت و نکوهش قرار گرفتهاند و امام صادق(علیه السلام) در مورد ایشان فرمود: خداوند معتزله را لعنت کند که به انگیزۀ توحید گرفتار الحاد گشت و میخواست ساحت الهی را از تشبیه مبرّا کند، خودش گرفتار تشبیه در ذات الهی شد.(1)
طبق آنچه در گزارش محقق کراجکی بهخوبی آشکار است، امامیه بر اساس آموزههای امامان شیعه متعزله را مستحق لعن دانستهاند و عقاید آنها را مطابق توحید ندانسته و آنها را ملحد و از مشبهه شمردهاند.
از جمله عقاید انحرافی متعزله آن است که ایشان در نزاع مشهور جبر و تفویض، قائل به تفویض بودند و برای نفی جبر، چنین باور داشتند که افعال انسان مخلوق خود آدمی است و تنها قوای انجام فعل و ابزار آن از خداوند است.(2)این عقیده بهشدت مورد انکار مذهب امامیه و امامان شیعه (علیهم السلام) قرار گرفت. شیعه طبق روایات متواتر معتقد به «لا جبر و لا تفویض بل امر بینالامرین» بودند و کسانی را که همچون معتزله به تفویض اعتقاد داشتند، قدریّه میدانستند و به آنها مجوس هذه الأمّة میگفتند، چون آنها همچون مجوس ثنوی بودند و همچنانکه ثنویه به دو مبدء خیر و شر قائل بودند، آنها نیز افعال انسان را مستقلاً به خود انسان نسبت میدهند و برای خداوند نسبت به آن هیچ نقشی قائل نیستند.(3)
از دیگر انحرافات عقیدتی فاحش معتزله که بهشدت مورد انکار روایات امامیه است، موضوع استطاعت است. به گفتۀ علامه طباطبایی در تعلیقات بحارالانوار، معتزله به استطاعت باور داشتند: «من القول بالاستطاعة و هو استناد الفعل الی قدرة العبد و استطاعته من غیر أن یکون للَّه سبحانه فیه صنع».
طبق عقیدۀ معتزلیان در باب استطاعت، افعال آدمی به توان و قدرت خود بندگان و استطاعت ایشان وابسته است و خداوند سبحان هیچ نقشی در آن ندارد.(1)
موضوع از مباحثی است که در طول تاریخ، بیش از ده قرن است مورد گفتوگو قرار گرفته است و سابقهای بس دیرینه دارد و نشان میدهد چقدر فاصلهای عمیق میان معتزله و امامیه وجود دارد و امامیه بهطور کلی معتزله را غیر موحّد میدانند و ساحت خود را از لکۀ ننگ این نام به شدّت پاکیزه دانستهاند. با این وجود، متأسفانه آقای مایکل کوک همواره در کتاب خویش، بهویژه در فصل نهم و یازدهم تلاش عمیقی دارد تا امامیه را پیرو مکتب اعتزالی معرفی کند. اینکه به چه انگیزهای این کار را انجام داده، مشخص نیست؛ ولی کاملاً آشکار است که چنین اتهام و نسبتی، واهی و برخلاف تاریخ علم و پژوهشهای درست و عالمانه است و این موجب میشود که خوانندۀ کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی نوشتۀ مایکل کوک، نتواند به محتوای آن اعتماد کند و آن را بهعنوان یک منبع علمی بیطرف مورد مراجعۀ خویش قرار دهد.
در بخش دیگر، مایکل آراء علمای امامی دورههای اخیر از سده هشتم تا چهاردهم را بحث و بررسی میکند. به گفتۀ وی تاریخ این دوره از بعضی جهات عمیقاً محافظهکارانه است؛ ولی نوآوریهایی هم دارد که مکتب شیعه را از سایر فرقهها و مکاتب متمایز میسازد و این
1) . علامه طباطبایی، تعلیقه بر بحارالانوار، ج5، ص333، پاورقی 4.
آثار معمولاً حاشیه بر اندیشۀ پیشینیان و محترمانه است، لکن اغلب لطیفتر و فرهیختهتر است و در بیان اندیشۀ خود تردید نمیکنند. تمایل به براندازی عقیدۀ قدیم امامیه دیده میشود. ولی در مورد نهی از منکر این تناقض مشاهده میشود.
طبق آنچه در مباحث بالا گذشت، تنها منبع معتبر برای امامیه و آراء، فتاوا و افکار ایشان براهین عقلی و ادلۀ روشن، ظهور کتاب (قرآن) و روایات معتبر منقول از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت زهرا (علیها السلام) و دوازده امام معصوم (علیهم السلام) است که در میزان برهان عقلی و مدلول عرفی سنجیده میشود و بر اساس آن انظار و فتاوای فقهی شکل میگیرد؛ اما در غیر این منابعی که اعتبار و حجیت آن به اثبات رسیده و منشأ و سرچشمه علوم و معارف امامیه است، هیچ عالم امامی خود را وامدار کسی و سخنی نمیداند. در طائفۀ امامیه، از معصومان که بگذریم، مسیر اجتهاد مفتوح است و خط قرمزی وجود ندارد. اینکه در حرکت فقهی و فکری امامیه در طول تاریخ، شاهد نقد و ارزیابی پیشینیان هستیم و همواره آرایی نو مشاهده میکنیم و پویایی را در حرکت اجتهاد امامیه میبینیم، ناشی از همین حقیقت است. در امامیه سدّ اجتهاد نداریم. در امامیه رأی و فکر هیچ فردی عادی و بشری خط قرمز محسوب نمیشود و جای نقد و بررسی همواره مفتوح است. تفاوت انظاری که در مورد اذن امام و مراتب امر به معروف و شرایط آن و کفایی و عینی بودن آن و دیگر مباحث شاهدیم، ناشی از این حقیقت است و این برخلاف مذاهب فقهی اهل سنت است که وقتی به رأی پیشوای مذاهبی همچون ابنحنبل یا ابوحنیفه میرسند، نظر او را خط قرمز تلقی میکنند و عبور از آن را غیرممکن میدانند. همچنین امامیه، برخلافمذاهب اهل سنت که به حصر اجتهاد در مذاهب اربعه گرویدند و اجتهاد را در غیر از این چهار مذهب، معروف مسدود و محصور شمردهاند، قائل به حصر اجتهاد نیست.(1)
1) . ر.ک: آغا بزرگ تهرانی، تاریخ حصر الاجتهاد.
بنابراین حرّیّت و آزادی فردی و زمینه برای ارائۀ آراء جدید و نوآوری، در ذات اندیشۀ امامیه نهفته است؛ ازاینرو در طول تاریخ دائماً در حال کمال و رشد علمی بوده است.
به گفتۀ کوک مراحل سهگانۀ دل، زبان و عمل -گاهی صعودی و گاهی نزولی عمل، زبان و دل- را معمولاً همه میپذیرند و در این مسیر اصطلاح گوشمالی را هم برخی به آن اضافه میکنند.
در این میان نهی از منکر در دل مورد بحث علما است که آیا نهی از منکر در دل همان نفرت درونی بدون اظهار نمودن است یا همراه با ابراز ناخوشنودی است؟ و اینکه اگر اصلاً اظهاری صورت نگیرد، نهی از منکر به حساب نمیآید. همچنین اگر اظهار همچون روی گرداندن از کسی باشد چه بسا خشنتر از نصیحت زبانی به حساب میآید (تفاوت در دل و با دل). با این وجود دیگر آن مرحلهبندی که قبلاً داشتیم به هم خواهد خورد.
فاضل مقداد در تعریف امر، امر را به لفظ محدود نمیکند. در مقابل، محقق اردبیلی میگوید: امر به معروف ربطی به عمل ندارد و اگر اجماع نبود جواز هر نوع خشونتی برای ادای این وظیفه مشکلآفرین بود. بهاءالدین عاملی (1030) میگوید: سخن گفتن از امر و نهی به جز چند مورد لفظی، منطقی نیست، اما میپذیرد که انجام دادن آن یک عرف شرعی است. نجفی صاحبجواهر (1266ق) رد کردن چنین شبهههایی را سودمند میداند. تقی قمی از علمای معاصر و از شاگردان آیتالله خویی (1413ق) به تبعیت از استادش بر این نظر استکه مرحله اول و سوم را نمیتوان زیرمجموعۀ امر به معروف به حساب آورد. در مرحلۀ دوم نیز دلیلی برای وعظ مردم نیست.
محور دوم جمعبندی کوک اذن امام(علیه السلام) است که در صورت ابراز خشونت آیا اذن امام لازم است یا نه؟ اکثراً معتقد به اذن امام(علیه السلام) اند، جزتعداد اندکی که میگفتند نیاز به اذن امام
نیست، مانند علامه در برخی اقوالش. منظور از امام، امام معصوم(علیه السلام) یا نائب خاص آن است. نوآوری جالبی که برای تبیین این نظریه آمده، این است که در صورت فقدان امام(علیه السلام) ، فقیه واجد شرایط میتواند جای آن را بگیرد که این نظریه در دوران صفویه پایهگذاری شد و دوباره به شکل اصلاحشده توسط (امام) خمینی (قدّس سرّه) اظهار شد.
نوآوری دیگری که صورت گرفته، مسئله تفصیل در جرح و قتل است. شهید ثانی اولین کسی است که این تفصیل را ارائه کرده است. مجروح کردن بهتنهایی را نیازمند اذن امام نمیبیند. اما قتل در اندیشۀ او موضوعاً از مسئله نهی از منکر خارج است، چون نهی از منکر یعنی کسی را بازداشتن از آن. بنابراین وقتی طرف منهی کشته شود که سالبه به انتفای موضوع میشود. محقق اردبیلی معتقد است که کشتن و جرح اصلاً از مقوله امر و نهی نیست. فیض کاشانی اینگونه مباحث را در مورد امر به معروف و نهی از منکر کم فایده میداند و میگوید: هر زمان شرایط امر به معروف و نهی از منکر موجود شد ناهی از منکر خود تشخیص میدهد که چگونه رفتار کند.
کاشف الغطاء احتمالاً میخواهد نهی از منکر را به بحث حدود وارد کند.
نظریه جانشینی فقیه جامعالشرایط در صورت غیبت امام و عدمدسترسی به معصوم(علیه السلام) از اموری نیست که در دوره صفویه پایهگذاری شده باشد. این بحث از عصر خود ائمه (علیهم السلام) و از زمان امام صادق(علیه السلام) پایهگذاری شده و ساختار سیستم وکالت در عصر ائمه (علیهم السلام) و در دوران غیبت صغری و پس از آن در دورۀ غیبت کبری ادامه یافته است و فقهای بزرگی همچون شیخ مفید در مقنعه با صراحت میگویند: فقیه تمام مناصب امام و سلطان معصوم را متصدی میشود و ایشاناند کهدر عصر غیبت برای اجراء حدود و قضاوت و اقامۀ نماز عید و غیره منصوب میباشند.(1)مسئله ولایت فقیه همزاد با فقه امامیه است و برخلاف زعم آقای مایکل کوک نمیتوان پیشینۀ آن را به عصر صفویّه بازگرداند.(2)
محور سوم بحث مایکل این است که آیا نهی از منکر واجب سمعی است یا عقلی؟ نظر قدمایی از علما بر وحیانی و سمعیبودن این وظیفه است. هرچند بر اثر فشارها، محافظهکارانه بحث شده است؛ اما تا زمان و دوره صفویه عقلگرایی هم طرفدارانی داشته است و میتوان از شهید اول، شهید ثانی و مقداد سیوری نامبرد. کاشف الغطاء قائل به عقلی بودن این وظیفه شده است. در این میان اردبیلی قائل به وجوب سمعی مسئله شده و بحث از عقلی و یا سمعیبودن آن را بینتیجه میداند.
محور چهارم بحث کوک، تقسیمپذیری نهی از منکر به واجب و مستحب است. آیا امر به معروف واجب و مستحب داریم و میشود معروف را به دو دسته تقسیم و نهی از منکر نیز دو قسم شود؟ علمای قدیم بهروشنی بیان نکردهاند و مشکل در واژۀ این دو بود. البته معروف چون دایرۀ وسیعتری داشته شامل مستحب نیز میشود. اما نهی از منکر از محدودیت برخوردار است و تنها شامل حرام میشود. البته در دوره متأخرین تا مقداری بحث روشن شده و تقسیمبندی میان حرام و مکروه صورت گرفته است. برخی از باب اینکه نهی از مکروه، از باب امر به مستحب است و برخی از باب )تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى( نهی از مکروه را داخل مستحب میدانند. برخی هم گفتهاند: اگر اتفاق آراء نبود، امر به مستحب و نهی از مکروه بهرغم مرتبۀ استحباب یا کراهت رفتار، ممکن بود واجب باشد.
محور پنجم مایکل کوک، بحث از وجوب عینی و کفاییبودن نهی از منکر است که در عصر قدما بوده و در عصر متأخرین نیز ادامه پیدا کرده است. از جمله علمایی که قائل به عینیت نهی از منکر بود، شیخ طوسی و محقق کرکی را گزارش میکند و از بهاءالدین عاملی یک نوآوری را در قالب مثال نقل میکند و مینویسد: در اصل قضیه خیلی فرقی ندارد که نهی از منکر را
واجب عینی یا کفایی بدانیم. اگر منکری اتفاق افتاده درصورتیکه شرایط موجود باشد، همه باید اقدام کنند چه قائلین به عینی یا کفایی و اگر منکری وجود دارد و برای نهی از منکر کسی اقدام کرد و امید موفقیت موجود بود، دراینصورت یک ثمرۀ کوچک پیدا میکند تا آن منکر برداشته نشده قائلین به عینیت چون همه را مکلف میدانند، لذا مکلفاند. اما بنابر کفایی تکلیف ثابت نیست. صورت سوم منکری است که شرایط آن برای ناهیان از منکر فراهم نیست، در این مورد فرقی بین واجب کفایی و عینی نیست و نتیجه اینکه ثمرۀ بسیار کوچکی از نظر بهاءالدین عاملی، در صورت دوم وجود داشت که خیلی مهم نبود.
محور ششم در مورد شرایط وجوب است. در این محور نیز برخی متأخرین به پیروی از قدما شرایطی چون علم و تأثیر و عدمخطر را گفتهاند. برخی هم چهار شرط را مطرح کردهاند. شهید اول دو شرط افزوده و مرحوم خویی نیز شرط دیگری را میافزاید و میگوید گنهکار برای گناهش عذر نداشته باشد و تکلیف در حق او منجز باشد.
کاشف الغطاء از سنت قدیم دور شده و حدود 14 شرط برای امر به معروف و نهی از منکر ذکر میکند که تغییر زیادی در جریان شروط اصلی به وجود نیامده و البته در دوران و عصر صفوی که جزو متأخرین به حساب میآید شرط عِرض (آبرو) به خطر جان و مال افزوده شده است.
برای تحقق شرطهای مختلف مسئله اول اینکه آیا اطمینان لازم است یا ظن کفایت میکند؟ مسئله دوم اینکه بر فرض عدمتحقق شرایط آیا باز هم اقدام جایز است یا نه؟در مورد اول و شرط تأثیر، اطمینان لازم نیست، بلکه احتمال تأثیر کفایت میکند. اما در مورد وجود خطر، احتمال خطر برای ناهی از منکر را برای لغو آن کافی دانستهاند. لازم نیست که حتماً علم داشته باشد که خطر موجود است.
در مورد خطر و خطرپذیری نیز کلمات علما یکسان نیست. تناقضهایی دیده میشود. برخی تحمل خطر مالی را پذیرفتهاند و احتمال خطر را نادیده گرفتهاند. عدهای با اعتراض
نسبت به ضعف اهل سنت، جانی تازه به شجاعت بخشیدهاند. شهید اول نظر قرافی مالکی (684) را که خطر خریدن به جان را ردّ کردهاند، ردّ میکند.
فیض کاشانی نیز سخنان غزالی درباره درشت گفتن با سلطان را ناروا دانسته و آن را رد میکند و همین طور قصههایی را که کسی بهخاطر شهرت جانش را در معرض خطر قرار میدهد، رد میکند.
اما علمای دوران جدید عمیقاً به راه دیگری رفتهاند. بنیادگرایی جدید بیشتر جنبۀ سیاسی داشت نه فکری و از این جهت به بحث ما مربوط نمیشود.
به عقیدۀ مایکل، در مورد شرایط پس از این کمتر طرح تازهای وجود دارد. تقی قمی علم و خطر را ردّ میکند و دربارۀ شرط تأثیر شک دارد.
در مورد تعریف واژههای امر به معروف و نهی از منکر فاضل مقداد به تحولی در تعریف پی میبرد که از ویژگیهای ابوالحسین بصری (439) است.
در مورد نبیذ و فقاع و عصیر عنبی، که دو سوم آن تبخیر نشده است، اختلاف واقع شده است. همچنین زدن دایره و مسائلی از این نوع که چه چیزی منکر و چه چیزی منکر نیست و آیا گنهکار مکلّف است؟ شرح و بسط علما نشاندهنده این است که از اهل سنت نفوذ کرده است. همچنین است کاربرد اصطلاح غزالی در مورد حسبه بهعنوان مترادف نهی از منکر.
مایکل سپس از پیشرفت در رفتار موافق با سنت امامیه سخن به میان میآورد و میگوید: علمای قدیم امامیه فقط به روایت بسنده میکردند و تحلیل نمیکردند. شاید به این دلیل بود که به صحت روایات توجه نداشتند. تا دوره صفویه به این منوال بود و فقط ذکر روایات صورت میگرفت؛ اما از آن به بعد مقدس اردبیلی ضمن ذکر روایات، از آنها بحث و گفتوگو میکندو از دلالت روایات که این وظیفه را برای قدرتمند میداند و شرایط امر به معروف و نهی از منکر و مباحث مشابه را از آنها استخراج میکند.
پس از آن مجلسی در مرآة العقول، اخبار نهی از منکر را ذکر و نقادی و سندش را تحلیل میکند. صاحبجواهر برای تفسیر احادیث غریب، وقعی ننهاده ولی به جای کنار گذاشتن، سعی در توجیه آن دارد. برعکس، سید احمد خوانساری (1405ق) با اینکه از مسائل مربوط
به سند احادیث، آگاهی دارد، اما علاقهای به استفاده از آنها ندارد. اما سید محمدتقی قمی، با بررسی سندی به نقد احادیث میپردازد و برخی علما معاصر هم که جهت سیاسی به آن دادند در جای دیگر بحث میکنیم. زمینۀ بسیاری از این تغییرات به سبب مناقشات با اخباریه بوده است.
مایکل جمعبندی که دارد این است که از قرن 8 تا 14 آنچه در پژوهشهای امامیه رخ داده، پختگی بیشتر همراه با ویراستن بدون تماس با معتزلیان است که در قالب ساده بیان شده است.
در پایان یادآور میشود: هر آنچه در رابطه با امر به معروف و نهی از منکر در دوران اخیر و معاصر مورد بحث قرار گرفته از وجوب سمعی یا عقلی، عینی یا کفایی و نحوۀ اجرای آن به سه مرحلۀ یدی، لسانی و دلی یا برعکس و توجه به ویژگیهای متن و اعتبار سند و نظم جدیدی که برای نهی از منکر داده شده است، اگرچه همگی درخور توجه است، ولی همه مربوط به کرسی درس و محافل علمی است؛ اما اینکه چه مقدار به مردم کوچه و بازار مربوط میشود، پیشرفت اندک است.
به گفتۀ مایکل کوک نظریۀ عدماحتیاج به اذن امام در اواخر قرن 10 با تأسیس صفویه رنگباخت و بعد از آن فقیه جامعالشرایط جایگزین آن شد. این فکر از زمان محقق کرکی مطرح شد که یک تغییر نظری در مقامات روحانی در شیعه است. اگرچه بعد از آن تا زمان (امام) خمینی (قدّس سرّه) نادیده گرفته شده است. نوآوری دیگری غیر از این دیده نمیشود که در مقایسه با پیشرفت امامیه این نوآوری دستاوردی ناچیز بود.در ادامه از قول مرحوم خویی شروط را به شرط وجوب برمیگرداند نه واجب.(1)
1) . باید تحقیق شود که نویسنده از کدام مطلب آقای خویی; چنین استفاده کرده است.
است که مرجعیت سیاسی جامعه را بر عهده دارد، لیکن ازآنجاکه تنها در صورت بسط ید امام است که میتوان از او اذن گرفت و در صورت قبض ید و در زمان غیبت که دسترسی به او به طریق معمولی میسر نیست، مسئلۀ اذن از نایب عام او مطرح میگردد. بنابراین تناقضی در اندیشۀ امامیه نیست که اقدام عملی در نهی از منکر را موکول به اذن امام کنند، ولی بگویند: اذن از امام امکان ندارد، چون اگرچه امام معصوم همواره وجود دارد و مرجعیت بین خلق و خالق است، ولی در صورت قبض ید یا در صورت غیبت، مناصب ظاهری و اجرایی و سیاسی او که قابلتفویض و نیابتپذیر است، به نایبان خاص یا عام او واگذار شده است. در نتیجه، مسئلۀ ولایت فقیه جامعالشرایط و نیابت عامه و نصب عام او برای تولی امور ولایی در امور حسبه در عصر غیبت و عصر عدمبسط ید امامان، برخلاف مدعای مایکل اختصاص به زمان محقق کرکی ندارد. این مطلبی است که از زمان خود ائمه مثل امام صادق(علیه السلام) آغاز گردیده است و سیستم وکالت فقهای شیعه در عصر امامان متأخر و بر اساس همین شکل گرفته است(1)و در ادامه پس از نصب خاص بحث نصب عام در اندیشۀ شیعه از شیخ مفید تا محقق کرکی و سپس تا صاحبجواهر و نراقی و کاشف الغطاء و سایر فقهای شیعه تا امام خمینی (قدّس سرّه) بهصورت مستمر ادامه یافته است، نه محقق کرکی آغازگر این راه است و نه بعد از کرکی تا زمان امام خمینی (قدّس سرّه) این راه به فراموشی سپرده شده است، بلکه حرکتی مستمر در طول تاریخ دراینباره وجود داشته و تداوم یافته است.(2)
چند نکتۀ قابلتوجه در مطالب مایکل کوک در این قسمت قابل ارزیابی است.
آنچه تاکنون گزارش شد، عقیده شیعه در رابطه با امر به معروف و مطالب مربوط به کلاس درس و مباحثات علمی و نظری است نه عملگرایی. نکتۀ حساس ویژهای که در روابط متقابل فقه شیعه با واقعیتهای سیاسی اجتماعی نیست؛ ولی برخلاف این سابقه، شاهد تغییرات عمدهای در دهههای اخیر هستیم.
مهمترین پدیده، نظر محمدتقی قمی است که در این اواخر، روایات امر به معروف و نهی از منکر را از لحاظ سندی مورد مداقه قرار داده و مرتبۀ اول و سوم را از نهی از منکر ردّ کرده است و در مورد شرایط امر به معروف و نهی از منکر در یک شرط تردید و دو شرط را هم رد میکند. در هر صورت، سابقه هزار ساله شیعه را وقتی نگاه کنیم آنچه در آن مشهود است فاقد شرح عینی و زنده است و در درون جامعه رسوخ پیدا نکرده است. جامعۀ امامی مانند هر جای دیگر بیشتر به نهی از منکر میپرداختند تا به آرای خشک عملی. در استفتاهایی که از میرزای قمی (1231) شده، نگاهی هست که از طرف علمای امامی خیلی به آن توجه نشده است، مانند این سؤالات که آیا مرد میتواند همسرش را نهی از منکر کند یا نه؟ آیا در مقام نهی ازمنکر کسی با پدرش به تندی میتواند سخن بگوید؟ غناء حرام کدام است؟ آیا لرزیدن صدا موجب حرمت میشود یانه؟ شکستن ظرف شراب حکمش چیست؟
حاکمان صفوی نیز نسبت به اجرای این وظیفه استنباط خاصی از منکرات داشتند. آقابزرگ تهرانی در الذریعة شرح احوال علمایی را از سدۀ چهارم ذکر میکند که در نهی از
منکر صلابت و شجاعت داشتهاند و رویارویی آنها با خطر و تحمل مصیبت در این جهت فضیلت شمرده میشود؛ ولی این موضوع در ردیف بحثهای علمی سنتی قرار نگرفت و به سبب گرایش کتب امامیه در پیش از تجددگرایی به حذف موضوع جهاد از کتب فقهی، بحث امر به معروف هم اهمیت خود را از دست داد و نهی از منکر که بخشی از جهاد بود، قربانی این حذف شد.
احیاناً واژههایی در عبارت کتاب امر به معروف مایکل کوک بهویژه در فصل 11 به چشم میخورد که چندان مفهومی روشن در فضا و محیط جوامع اسلامی ندارد. مثلاً مفهوم تجددگرایی(1)که قبل و بعد آن مشخص نیست، منظور دقیقاً چیست و به چه مطلبی اشاره میکند؟ آیا منظور انقلاب اسلامی ایران است یا منظور مشروطیت است؟ آیا منظور تحوّلات عراق و یا سایر جهان است؟ آیا این مفهوم یک مفهومی سیاسی است یا اجتماعی و یا علمی؟ این ابهام برای خواننده همچنان باقی است. شاید برای کسی که در غرب زندگی میکند، مفهوم تجدّدگرایی مفهومی روشن و اصطلاحی ویژه باشد، ولی برای اهالی غرب آسیا و ملل اسلامی مطلب روشن نیست.
همچنین است مفهوم محافظهکارانه که مایکل کوک در بحث از علمای سده هشتم تا چهاردهم پژوهشهای علمی آن را عمیقاً محافظهکارانه میداند. این مفهوم هم مثل مفهوم تجددگرایی دقیقاً معلوم نیست که به چه مدلول و معنایی اشاره دارد؟ آیا این مفهوم که در ظاهر مفهومی سیاسی است، در امور علمی نیز کاربرد دارد؟ منظور از آن چیست؟ اصولاً در روش ومنهج اجتهادی امامیه که خط قرمزی جز آموزههای وحیانی قرآن و عترت وجود ندارد، محافظهکاری به چه معناست؟ آیا این فقط ویژگی قرن هشتم تا چهاردهم است یا اینکه در طول حیات علمی علمای امامیه چنین بوده است؟ این هم برای خواننده شرقی و اسلامی روشن نیست.
1) . ج1، ص483.
اصطلاحی سومی که در سخن مایکل در فصل امامیه مشاهده میشود، عبارت بنیادگرایی جدید است. او معتقد است علمای دوران جدید، عمیقاً به راه دیگری رفتهاند. بنیادگرایی جدید پیشتر (ظاهراً بیشتر صحیح است) جنبۀ سیاسی داشت نه فکری.(1)
این سخن هم ادّعایی بسیار مهم است که بهصورت مبهم و بدون تبیین و تفسیر و ذکر قرائن و شواهد، از آن عبور میشود. بنیادگرایی جدید کدام است؟ منظور چه کسانی هستند؟ منظور از بنیادگرایی چیست؟ قدیم و جدید آن کدام است؟ اصولاً آیا امامیۀ غیربنیادگرا هم معنا دارد؟ بنیادگرایی سیاسی یعنی چه؟ تفاوت آن با بنیادگرایی فکری در کجاست؟ چرا سیاسی است نه فکری؟ تمامی سؤالات بیپاسخ میماند؛ درحالیکه ادّعای بسیار بزرگ و تأثیرگذار در حرکت علمی امامیه در طول تاریخ میباشد.
اصطلاح چهارمی را که بارها و بارها مایکل در مورد امامیه در سراسر کتاب به کار میبرد، ولی توضیح نداده است، عبارت تسلیم و رضای امامیه است.(2)
تسلیم و رضا یعنی چه؟ تسلیم نسبت به چه؟ و رضا از چه؟ حاکمیت، گناه، ظلم و...؟ در یک بحث علمی، لازم است، این قبیل ادّعاهای گزاف و دهانپرکن، اوّلاً بهخوبی تفسیر و تبیین شود و ثانیاً ادلۀ آن را به وضوح ارائه دهند. آیا صرف اینکه برداشتی از نظریۀ امامیه باشد، قابلاسناد به ایشان است؟
ای کاش نظریۀ اهل سنت دراینباره در مقایسه با نظریۀ امامیه بهخوبی آشکار میشد و بیان میگردید. آنچه مسلّم است و احادیث اهل سنت در صحیح بخاری و مسلم و سیرۀ نبوی از صحابه مثل عبداللهبنعمر تأیید میکند و در نهایت، جزء فتاوای مورد قبول عامۀ مذاهب فقهیاهل سنت قرار گرفته، آن است که ایشان مشروعیت با تغلّب و از روی شمشیر را میپذیرند و خروج و انقلاب علیه دولتی را که مستقر شده اگرچه حاکم ستمگر و فاسق و فاسد باشد، جایز نمیشمرند و ازاینرو ثوره را که موجب هرج و مرج و فتنه و خونریزی و
آشوب میشود، امری ناروا و حرام میدانند و اطاعت محض از سلطان جائر را نیز بهعنوان اینکه اولواالامر است، طبق آیۀ قرآن واجب میدانند.(1)
بهنظر میرسد، برای این عقیده، کاربرد واژۀ تسلیم و رضا نسبت به حاکمیت سلطان جور صحیح و قابل انطباق باشد و صرفاً یک تحلیل محسوب نمیشود؛ چون سخنی است که بهروشنی در اندیشۀ ایشان بدون نیاز به تحلیل منعکس است و ادلۀ آن هم بیان گردیده است. مایکل هم در فصول پیش، آن را از قول ابنحنبل نقل کرد. در هر حال از نظر اهل تسنن امنیت بر عدالت تقدم دارد.
اما در نظریۀ امامیه قصّه چیز دیگری است. امامیه که شرط امامت را نصب و عصمت و اذن از معصوم(علیه السلام) میدانند، حاکمیتهایی را که در این معیار قرار نگیرند، سلطان جور و نامشروع و غاصب میشمارند و اطاعت از او را جایز نمیدانند؛ ازاینرو در طول تاریخ در برابر نظامهای ستمگر، جائر و طاغوت قرار گرفته است. حال در مورد قیام و براندازی درصورتیکه شرایط تقیه حاکم بود و قدرت و تمکن برای انقلاب و براندازی نبود، قیام واجب نمیشود و یا حتی در مواردی حرام میشود، ولی این نه به معنای تسلیم و رضا در برابر حاکمیت و اثبات مشروعیت آن است، بلکه حتی در این صورت هم، تصرفات سلطان جائر غیرمشروع است و اطاعت از او نیز حتیالامکان مجاز نخواهد بود. پس تسلیم و رضا در صورت عدمتمکن از براندازی و وجود تقیه، نامفهوم است.
اما در صورت امکان قیام و قطع ید غاصبان و برقراری عدالت، اقدام برای خلع ید غاصب، جایز و یا حتی واجب میشود.
بنابراین، منظور از تسلیم و رضا نزد امامیه را باید شرح و بسط داد که چه معنا و مفهومی اراده شده است؟ اینکه در طول تاریخ از امویان تا دوره عباسیان و سایر حاکمیتهای جور،همواره قیامهای شیعی و امامی وجود داشته است، برای همین است. حتی در مواردی هم که سلاطین شیعی حاکمیت یافتهاند مثل صفویه و قاجاریه و پهلوی در ایران، این عقیده
1) . ر.ک: مؤلف، «عدالت و امنیت»، مجله حکومت اسلامی، ش 35، سال دهم، بهار 1384، ص115 – 136.
وجود داشته است و مبارزات علمای شیعه در کشورهای مختلف ایران، عراق، لبنان، حجاز، بحرین و... برایناساس استوار بوده است، مگر اینکه شرایط تقیۀ سختی برقرار باشد که امکان هیچ حرکتی علیه جور و فساد و فسق وجود نداشته باشد.
ممکن است در میان امامیۀ شناسنامهای، نظریهای شاذّ مثل نظریۀ نفی مهدویت، غلوّ در امامت، نفی مبارزه با گناه و فساد و یا تحریف در مهدویت مطرح گردد و برای نمونه اقدام علیه جور و فسق و گناه را جایز یا واجب نداند، ولی در مقام بیان عقاید یک طائفه، باید عقیدۀ قاطبۀ آن طائفه را که مرکز مغناطیس اندیشههای آنها محسوب میشود و از ناحیۀ غالب آنها حجیت و اعتبار دارد، محور قرار داد و آنچه دور از کانون مرکزی اندیشههای آنها است و جزء نظرات شاذ و ضعیف و بهعنوان خروج از آن مذهب محسوب میشود، آن را نمیتوان معیار عقیدۀ یک مذهب و طائفه قرار داد، چون همواره در هر مذهب و گروه و طائفه و حزبی، نظرات شاذّ و بیرون از عقاید پذیرفته شده نیز وجود دارد، ولی آنها معیار برای استناد محسوب نمیشوند.
گزارش و ارزیابی پیوست فصل یازدهم: اسماعیلیه(1)
مایکل کوک مبحث عقاید اسماعیلیه و رویکرد آنها را در مورد نهی از منکر بهعنوان پیوست مبحث امامیه مطرح میکند. فرقۀ اسماعیلیه فرقهای باطنی با آمیزهای از سیاست مذهبی اسلامی و تفکر عارفانۀ کیهانشناختی است. زمینۀ عارفانه و باطنی آن چندان تناسبی با مفهوم نهی از منکر نداشت؛ ازاینرو اسماعیلیه قائل به نهی از منکر بهعنوان اصلی از اصول اساسیشان نبودند. هرچند برای مشروعیت پیشوای سیاسی و امامشان از همین زمینۀ سیاسی و از نهی از منکر کمک میگرفتند. چیزی که عرفان پیش از اسلام نیازی به آن نداشت.
اوّلاً ادّعای ابتدای پیوست مایکل که از اسماعیلیه به نام تفکر عارفانۀ کیهانشناختی یاد میکند و به نوعی میخواهد آن را به عرفان پیش از اسلام ربط دهد، به اندازۀ کافی شاهدی برای آن ارائه نشده است.
1) . ج1، ص484-489.
ثانیاً طرح این گروه در پیوست بحث امامیه قابل توجیه نیست؛ چون موجب ابهام میشود که به نوعی آنها ملحق به امامیه باشند، چنانچه طرح اسماعیلیه در ادامۀ متعزلیان نیز توجیه کافی ندارد. میتوان گفت چرا پیوست زیدیه نباشد؟
طبق نظریۀ اسماعیلیه نهی از منکر مربوط به امام و پیشوای آنان است. بنابراین جوهرۀ باطنی این مذهب در هماهنگی محیط اسلامی بهصورت ظاهری درآمد و عنصر نهی از منکر هرچند محور نبود، ولی اهمیت یافت. در سال 302 که اولین حملۀ فاطمیان در مصر اتفاق افتاد، شخصی به نام قائم (322-334) خطابهای را در فساد اخلاق حاکمان مطرح کرد و اعلان کرد تا ظهور عبیدالله مهدی که دوران حکومتش از 297-302 هجری قمری است، هیچکس نهی از منکر نمیکرد.
در این میان معز یکی دیگر از خلفای فاطمی که در سالهای 341-365 حکومت کرده، از وظیفهای که خداوند به عهدۀ پیشوایان گذاشته که نهی از منکر کنند و از خوردن شراب، نواختن موسیقی و شهوات جنسی نهی کنند، سخن به میان میآورد.
یکی دیگر از رهبران اسماعیلیه به نام احمدبنابراهیم نیشابوری که از داعیان اسماعیلیه است آیه 104 و 110 آل عمران را اشاره به امام میداند و وظیفۀ نهی از منکر را از وظایف آنها برمیشمارد. مشهورترین تلاش را حاکم (386-411) برای تحمیل اصول اخلاقی در سایۀ نهی از منکر انجام داد. این وظیفه توسط نمایندۀ امام یعنی داعیان انجام میگرفت. در آفریقا شخصی به نام ابوعبدالله شیعی در زمان حکومت(298) خود نسبت به شرب خمر و منکرات قیام میکند و به دولتهای همسایه نامه مینویسد و به حکام اسلامی یادآوری میکند که کار ما نهی از منکر است. نیشابوری آیۀ 104 آل عمران را به داعیان توسعه میدهد و تأکید میکند خود داعیان باید اهل عمل باشند.
یکی دیگر از حاکمان اسماعیلی حسن صباح است که در اَلَموت در سالهای 438-515 حاکم بوده، بهویژه نسبت به جلوگیری از شراب و موسیقی اهتمام داشته و نهی از منکر میکرده است. ابراهیمبنحسین حامدی یمنی (557) نیز نهی از منکر میکرده است.
مایکل معتقد است که نهی از منکر در سیاست اسماعیلیه اگرچه رسوخ کرده، ولی تفاوت آن با زیدیه به دلیل اینکه اسماعیلیه یک فرقه باطنیه به حساب میآید، خیلی روشن نیست و جز اشارات چیز قابلتوجهی از خود بر جای نگذاشتهاند. ما نمونۀ گویا و مشروح در کتاب قاضی نعمان (363) در منابع اسماعیلی در اختیار داریم، ولی به جز آنچه به آن اشاره شد در موردنهی از منکر نداریم. در منابع اسماعیلیه فقط یک روایت دیده میشود که داعی یمنی علیبن محمدبنولید (612) آن را در آیات قرآن آورده و آن حدیث معروف نهی از منکر سه مرحلهای است و معتقد است که اگر شخصی توانایی نهی از منکر را نداشته باشد، از عهدهاش برداشته میشود. او از تقیه بهعنوان دلیل انجام ندادن نام میبرد و این کار را مختص علما میداند نه غیرآنها (العلماء دون غیرهم). گفته شده، این مطلب را بعداً به متن افزودهاند.
به نظر مایکل کوک، بعضی از مطالب پیوست میتواند به علت تأثیر متقابل اهل سنت باشد. شاهد آن نامه و خطابۀ عبدالله شیعی در مقابل حکام اهل سنت است، ولی این گفته نمیتواند در مورد حسن صباح صادق باشد؛ چون در الموت که از توابع قزوین است، سنی وجود نداشت.
بههرحال، بدون مفهوم امر به معروف، عاملی معتبر در سنت اسماعیلیه است، ولی آنچه کم داریم نشانهای از این مطلب است که تا چه حدّ به اندیشۀ اسماعیلیه ربط دارد؟ آیا با تعبیری رمزآمیز از این بحث خارج شده بود؟
ابنابیالحدید معتقد است که اسماعیلیه وقتی حاکمان را میکشتند، براساس نهی از منکر کار خود را توجیه میکردند. مایکل معتقد است که من برای سخن ابنابیالحدید مستندی که بتواند آن را ثابت کند، نیافتم.
اگرچه مایکل کوک در پاورقی پیوست اسماعیلیه، به بعضی مصادر قاضی نعمان و کتاب دعائم الاسلام اشاره میکند، ولی به این بحث نمیپردازد که در این کتاب قاضی نعمان که اکنون در اختیار علمای شیعه است و از مصادر اصلی کتاب مستدرک الوسائل مرحوم
حاجی نوری; محسوب میشود، دهها روایت در کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر از مستدرک الوسائل از دعائم الاسلام قاضی نعمان نقل میکند که بسیاری از آنها همان مضامین روایات موجود در مصادر شیعه است؛(1)از جمله روایت معروف، انجام این فریضه با دست و بالسان و با قلب.(2)ازآنجاکه قاضی ابوحنیفه نعمانبن ابیعبدالله در دولت فاطمیون مصر در قرن سوم و چهارم، قاضیِ سه سلطان از سلاطین فاطمی (قائم بامرالله، منصور بالله و معزّ لدینالله) تا سال 363 و حتی قاضیالقضاة بوده است و کتاب او قانون رسمی دولت فاطمیان بوده و روایاتش را از کتاب جعفریات (اشعثیات) که مؤلفش ساکن مصر بوده، اخذ کرده است، بررسی و تحلیل این کتاب و این روایات، در این بحث لازم بوده است و در کتاب مایکل کوک گویا به غفلت از آن عبور شده است.(3)
به گفتۀ مایکل کوک حنفیه از نظر فقهی قدیمیترین مذهب فقهی است، ولی هویت کلامی حنفیه بهتدریج و کندی شکل گرفته است. خود ابوحنیفه سخنان کلامی پراکنده داشته است. این کلمات پراکنده، بعدها در سمرقند توسط ابومنصور ماتریدی (متوفی 333) بهصورت یک مجموعه کلامی درآمده است.
از لحاظ کلامی عقاید حنفیه در قرن پنجم در میان ترکان یا سلجوقیها به مذهب ماتریدیه شهرت پیدا کرد. حنفیه نیز مانند دیگر فرقهها به دستههای مختلف مثل اهل حدیث حنفی، معتزلی حنفی و نجاریّه تقسیم میشود که وجه غالب آنان همان مذهب ماتریدیه است. بعد از حمله ترکان در قرن پنجم، اختلاف کلامی حنفیه بهطور کلی ازبین رفت و در قالب ماتریدیه ظهور پیدا کرد. پس میراث نهی از منکر حنفی را از قرائت ماتریدیه میتوان فهمید. اگرچه برخی آثار معتزلی حنفی، از جمله تفسیر زمخشری باقی مانده است؛ ولی از نظر اهل حدیث حنفی آگاهی موثق نداریم و از نجاریّه بیخبریم.
مایکل در بخش چهارم و فصل دوازدهم، نکاتی را یادآور میشود که به پارهای از آنها پیش از این اشاره شد و اکنون با تفصیل یا با تقریب و شرحی متفاوت ارزیابی میشود.
اوّلاً از عنوان بخش چهارم (دیگر فرقههای اسلامی) شروع میکنیم که عنوانی نامأنوس است و ضربه به وزانت کار وارد کرده است. عنوان دیگر فرق اسلامی یادآور عنوانی است که از آن چند مورد اندک استثنا میشود وگرنه در جایی که هنوز به اکثریت فرق پرداخته نشده است، این عنوان نامناسب است. گویا مهمترین فرق همان حنبلیان و معتزلیان و شیعیان بوده است و تعداد اندکی میماند که مایکل میخواهد در عنوان دیگر فرق اسلامی از آنها بحث کند؛ درحالیکه واقعیت چنین نیست.
حنفیان، شافعیان، مالکیان، اباضیه، مذاهبی هستند که باید از آنها بحث شود؛ درحالیکه خود حنفیان بهتنهایی اکثریت مسلمانان را تشکیل میدهند و در طول تاریخ میتوان آنها را مؤثرترین و پرپیروترین مذهب در جهان اسلام برشمرد؛ چنانکه از هندوستان، پاکستان، افغانستان و سیستان گرفته، تا عراق، ترکیه و مناطق مسلماننشین اروپا و بخشهایی از آفریقا همگی پیرو این مذهباند. در رتبۀ بعد هم شافعیان در مناطق کردنشین و در فلسطین و مناطقی از آفریقا منتشرند و مالکیان نیز عمدتاً آفریقا را به خود اختصاص میدهند. این در حالی است که حنبلیان اقلیتی ضعیف از اهل سنّتاند، زیدیه و امامیه نیز در برابر اکثریت اهل سنت اقلیت محسوب میشوند.(1)
نتیجه آنکه کتاب مایکل تناسب خود را از دست داده است. اقلیت را جزء ستون فقرات کار خود قرار داده و اکثریت را با نام دیگر فرق یاد میکند.
ثانیاً مشکلی که در بالا به آن اشارت رفت، سرّش کجاست؟ احتمالاً مشکل از آنجا ناشی میشود که مبنای کار کتاب مایکل کوک میان کلام و فقه سرگردان است. اگر مبنا آن است که طبق کلام کار دنبال شود باید فصول کار بهصورت مذاهب کلامی حشویه، جبریه،
1) . ر.ک: مؤلف، الاجتهاد عند المذاهب الاسلامیة.
اشاعره، معتزله، عدلیه، امامیه، مرجئه، ماتریدیه و مانند آن تقسیم میشد و اگر مبنای کار مذاهب فقهی بود، باید به ترتیب تاریخی، اوّل از حنفیان و مالکیان و شافعیان و حنبلیان بحث میشد، سپس به مذاهب شیعه میپرداخت و در بخشی هم از اباضیه و سایر مذاهب منقرض شده مثل ظاهریه و اوزاعی و ثوری و مانند آن بحث میشد. البته صواب همان روش دوم است، چون محور بحث مایکل کوک، امر به معروف در اندیشۀ اسلامی است و در اندیشۀ اسلامی اولاً باید به کتاب و سنت و مباحث امر به معروف و نهی از منکر در آنها مراجعه کرد؛ ثانیاً بیش از90درصد مباحث در مورد امر به معروف مباحث فقهی است، از نوع وجوب عینی یا کفایی، تا مراتب، اقسام، شرایط، قلمرو و غیره همگی مباحث فقهیاند؛ چون موضوع فقه فعل مکلّف است که متعلق یکی از احکام تکلیفی قرار گرفته است و امر به معروف هم یکی از تکالیفی است که به فعل مکلّف تعلق گرفته است. در نتیجه، آنطور که نویسنده انتظار دارد،(1)نباید از حنفیان انتظار داشت که هویت کلامی مستقلی داشته باشند و همچنین در مورد سایر مذاهب فقهی نباید به دنبال مذهب کلامی آنها گشت؛ چیزی که اصلاً مبنای کار آنها محسوب نمیشود. البته در این میان، امامیه با سایر مذاهب تفاوت اساسی دارد، چون امامیه همانطور که فقه مستقل دارند، کلام آنان نیز مستقل و متفاوت از دیگران است؛ ازاینرو امامیه هم بر مبنای تقسیم کلامی و هم بر مبنای تقسیم فقهی فرق اسلامی، جای خود را مستقلاً محفوظ خواهد داشت.
مایکل معتقد است که حنفیه ثمرۀ محیط اجتماعی مرجئه کوفه در سده دوم بود. اگرچه به دست آوردن عقیده مرجئه کار مشکلی است، اما میتوان از طریق آرای فقهی ابوحنیفه، چیزهایی را از عقیدۀ مرجئۀ پیش از ابوحنیفه به دست آورد. در اصول اعتقادی ابوحنیفه، امر
1) . ج1، ص493.
به معروف و نهی از منکر بهعنوان دومین اصل اعتقادی، پذیرفته شده است. در مورد خروج برحاکم ستمگر در کنف نهی از منکر او زیر فشار قرار میگیرد و انکار نمیکند که نهی از منکر میتواند چنین عملی را تجویز کند، ولی در عمل تشویق نمیکند.
بههرحال، در عقیده حنفیها، نهی از منکر فریضهای بیش از سایر فرایض الهی است و بهتنهایی نمیشود آن را انجام داد، حتی اگر یک پیشوا و پیروانش آن را بر عهده بگیرند، مفسدهاش بیش از فایده آن است. چنین نقل شده است که ابوحنیفه اعتقاد دارد که با زبان و شمشیر واجب است، ولی در عمل چیز خاصی از طرف ایشان دیده نمیشود. در رابطه با کسیکه جانش را در برابر سلطان ستمگر از دست دهد، دو روایت نبوی نقل میکند و قائل به مهاجرت از محیط گنهآلود است.
برخی معتقدند که مبتکر مراحل سهگانۀ نهی از منکر ابوحنیفه است. روایات و احادیثی که منشأ مکتوب درباره نهی از منکر از حنفیه باشد، نداریم و در کلام هم مطالب قابلتوجهی نیست. مطالب ابوحنیفه درباره نهی از منکر خیلی مستمر نیست، بلکه پراکنده و مبهم است.
با آنکه خود نویسنده تصریح دارد که مکتب حنفی فقهی است(1)و حنفیان را مذهبی فقهی معرفی میکند، ولی شگفتا که حنفیان را ثمرۀ مرجئۀ کوفه میشمرد و در یک سخن دورگونه که به امری غیرممکن میانجامد، میگوید: «به کمک ابوحنیفه، بنیانگذار این مکتب فقهی، میتوانیم آگاهیهای بیشتری دراینباره به دست آوریم». گویا شناخت افکار مرجئه متوقف بر نظرات ابوحنیفه است و شناخت ابوحنیفه متوقف بر شناخت مرجئه است.
درحالیکه اصولاً و از اساس بحث فقه ابوحنیفه و نقطه تمایز و فصل ممیزۀ مذهب فقهی او بحث مرجئه نیست، بلکه بحث اجتهاد به رأی و قیاس است و در اینجا یک مبحث کلامی با مبحث فقهی درآمیخته و جریان کار پژوهش کتاب، به سرگردانی انجامیده است.
1) . همان، ص497.
بحث مرجئه بحث کلامی بود. مرجئه طبق یک تفسیر، چنانچه پیش از این نیز در بحث از امامیه، گذشت، کسانی بودند که عمل را از عقیده و ایمان متأخر میشمردند و با وجود ایمان، عمل را مضر نمیدانستند و طبق تفسیر دیگر، معتقد بودند: حکم مرتکب کبیره تا قیامت به تأخیر میافتد و طبق تفسیر سوم، امر ابوبکر و عمر را مقدّم و امر عثمان را تا قیامت به تأخیر میاندازند.(1)آنها حضرت امیرالمؤمنین× را از درجۀ اول به درجۀ چهارم تنزّل میدادند. بههرحال، طبق هر تفسیری که به مرجئه بنگریم، بحث آنها کلامی بوده است؛ امّا بحث ابوحنیفه بحث روش استنباط فقهی و منهج و شیوۀ فتوا است. ابوحنیفه، پیرو و ادامه مذهباجتهاد به رأی است. از جهت شیوۀ استنباط فقهی، نخستین انشعابی که در میان اهل سنت رخ داد، پیدا شدن مذهب و مدرسۀ اهل حدیث در حجاز و مذهب و مدرسۀ اهل رأی در عراق بود. کسانی مثل سعیدبنمسیب (د 94) و شش نفر دیگر در رأس فقهای اهل حدیث بودند که در منطقۀ حجاز به این شیوه گرایش داشتند، ولی در عراق و کوفه، مذهب و مدرسه رأی و اجتهاد به رأی، رواج یافت که در رأس آنها ابراهیم نخعی (د 905) و شاگردش حمادبنسلیمان (د 120) (استاد ابوحنیفه) بودند و بعد از وی، ابوحنیفه زعامت و پیشوایی اهل رأی را بر عهده گرفت.(2)
بنابراین چگونه نویسنده محترم، یک مبحث را که کاملاً ریشۀ فقهی دارد، به جایی میکشاند که به آن ربطی ندارد و باعث سوء تفاهم و خروج قطار از ریل اصلی خود میشود.
بحث ماتریدیه، اعتزال، اشعری، مرجئه، مجبّره و معتزله، بحثهای کلامی است و بحث مدرسه اجتهاد به رأی و مدرسۀ حدیث، مبحث فقهی است که مایکل کوک این امور را با هم درآمیخته است. مدرسۀ حدیث در مسائل فقهی به کتاب الله و سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رجوع میکردند و در صورت فقدان این دو، آثار صحابه معیار کارشان بود و در مرتبۀ سوم، اگر نص یا اجماع یافت نمیشد، به رأی شخصی عمل میکردند. به نظر ایشان برخلاف
مدرسۀ رأی، سنّت مستقلاً میتواند مشرّع احکام باشد اگرچه آیهای از قرآن هم در میان نباشد و خبر واحد میتواند مخصص قرآن قرار گیرد. آنان برای پذیرش خبر واحد، شرایط سختی قائل نبودند. برخلاف مدرسۀ رأی که سختگیری خاص داشتند و بهشدّت از روایت هراسناک بودند. آنها چون معتقد بودند شریعت پیش از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کامل شده و فلسفۀ احکام نیز روشن و قابلفهم است، ازاینرو از علل و ملاک احکام بحث میکردند و به جای خبر واحد، به تفکر و رأی شخصی و قیاس موارد به یکدیگر اهتمام ویژه داشتند. در نتیجه، تفاوت مدرسه اهلحدیث و مدرسۀ اهل رأی، در توسعه و ضیق و شعاع دائرۀ استفاده از خبر واحد و یا استفاده از قیاس و رأی و استحسان بود.(1)
بههرحال دو مکتب و مدرسه اجتهادی فقهی اهل حدیث و اهل رأی که در اواخر قرن اول در میان مدرسۀ صحابه تشکیل شده بود، در ادامه، در قرن دوم انشعاباتی یافت؛ حنفیه استمرار حرکت اجتهاد به رأی بودند و مالکیه استمرار حرکت اهل حدیث.
فقه حنفیه در عراق متولد شده است و در زمان حملۀ ترکان در قرن پنجم در ناحیه شمال شرقی جهان اسلام، شهرت داشته و در دستگاه سامانیان (263-395) بسط پیدا کرده است. در قرن سوم و چهارم همزمان با بویهیین در ایران رشد چشمگیر داشته است تا میرسیم به زمان ماتریدیه در سمرقند که شاهد گسترش بیشتر و رو به رشد فقه حنفی هستیم. برخلاف پیشینۀ نهی از منکر در آثار حنفی، نهی از منکر مورد توجه ابومنصور ماتریدی (333) و ابولیث سمرقندی (373) واقع میشود.
1) . روک: الثعالبی، الفکر السامی فی تاریخ الفقه الاسلامی، ص119-120؛ علی محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، تاریخ التشریع الاسلامی، ج2، ص69 و 471-479؛ مؤلف، الاجتهاد عند المذاهب الاسلامیة، ص79-81.
در رابطه با عقاید حنفیه درباره نهی از منکر دو کتاب به ماتریدی نسبت داده شده که مایکل نسبت کتاب اول را به ماتریدی صددرصد بیپایه دانسته و ثابت نمیداند. این کتاب شرحی است برای دو نظریه ابوحنیفه:
اینکه نهی از منکر از اعتقادات است. یعنی جزء مباحث کلامی محسوب میشود. در مقابل مجبره که نهی از منکر را از اعتقادات به حساب نمیآورند.
در مورد قیام علیه سلطان جور که ابوحنیفه یکی از پیروانش را از قیام منع میکند؛ اگرچه عدّهای از پیروانش او را نسبت به این منع نکوهش کردهاند و نویسندۀ این کتاب در شرحاین نظریه، بحث تسلیم و رضا را مطرح میکند و در توجیه کلام ابیحنیفه این جور اظهار میکند که نهی از منکر در زمان ما قابل اجرا نیست. بعد شرح میدهد که آیا این کار ناهیان از منکر در مقابل سلطان ستمگر میتواند قربة الیالله باشد؟ بعد خودش جواب میدهد که نمیتواند چنین باشد؛ ازاینرو قیام درست نیست و اغلب قیامها براساس خودخواهی و موجب قتل و غارت است و علی وجه حسبة الله نیست.
درباره عقیده دوم ابوحنیفه در کتاب دوم شرح بیشتری داده میشود و میگوید: چون قیام برای خدا نیست، لذا خروج بر سلطان ستمگر جایز نیست؛ ازاینرو این اولین بار است که نهی از منکر در عقیدۀ حنفیه یا ابوحنیفه منسوخ شده است، هرچند آخرین بار هم نیست.
ابولیث سمرقندی در کتاب اخلاقی مشهورش، دربارۀ نهی از منکر بهطور مفصل صحبت میکند. طبق فرمایش رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) قدرت، شرط نهی از منکر است و اگر صالحان غلبه یابند، باید نهی از منکر نمایند. ایشان معروف را موافق عقل و وحی و منکر را مخالف عقل و وحی میداند و توصیه میکند که تا میتوانید نهی از منکر را پنهانی انجام دهید. بعد تقسیمبندی میکند و اقدام عملی را مربوط به امرا، اقدام زبانی را مربوط به علما و اقدام قلبی را کار عامه مردم میداند.
وی در ادامه توضیح میدهد که نهی از منکر باید برای اعزاز دین باشد نه حمیت نفس؛ لذا معتقد است برای ناهی از منکر پنج چیز لازم است: 1- علم، 2- نیت خالص، 3- شفقت، 4- صبر، 5- عمل به آنچه میگوید. در مورد هجرت عقیده دارد که هجرت از گناه
پیروی از ابراهیم(علیه السلام) و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و میگوید جایز است که در جای خود بماند به شرط اینکه بتواند به وظیفه خویش عمل کند.
مایکل میگوید: آثار لیث ناامید کننده است. ایشان در موردی نهی از منکر را واجب کفایی میداند و احتمال تأثیر را واجب میشمارد. اگر ناهی از منکر مورد سبّ و شتم واقع شود، بهتر است دوری جوید و اگر احتمال کتکخوردن دارد و قدرت و تحمل آن را ندارد، بهتر است دوری کند و اگر تأثیر ندارد اختیار با خود اوست و جایز است، هرچند بهتر است اقدام کند. مایکل معتقد است: در این نظر نشانهای از تسلیم و رضا در ماتریدیه دیده نمیشود، هرچند که عملگرایی خاصی هم ندارد.در فاصلۀ زمانی بین سامانیان و عثمانی، نوشتههایشان خیلی ساده است. در این میان کسی به نام امامزاده (د573) گزارشی نقل کرده که چیزی خاصی از آن به دست نمیآید. مطالبشان اغلب با شوق و اشتیاق نوشته شده و نکتههای پندآموزی دارد و درعینحال میگوید: بدون ترس از کشته شدن در برابر سلطان ستمگر، سخن حق را اظهار دارد. به نظر مایکل مشخص نیست این سخن ایشان را جدای از جریان کلی ماتریدیه بدانیم یا نه؟ وی میگوید من در مقامی نیستم که قضاوت کنم.
مرغینانی (د539) وجوب را وابسته به تأثیر میداند و مطالبی دارد مانند اینکه آیا کسی میتواند در جشن عروسی که در آن نوازندگی است شرکت کند؟ یا به کسی که نمازش را اشتباه میخواند تذکر دهد و یا برای پدر گنهکار نامه بنویسد که رفتار نادرست فرزند را تذکر دهد؟ جواب موکول به تأثیر است. ابوالبرکات نفسی (د701) در تفسیر قرآنش نوشته که نهی از منکر واجب کفایی است. شخصی باید نهی از منکر کند که معروف را از منکر بشناسد و به مراتب آن آشنایی داشته باشد.
تفتازانی متوفای793، دو جا از نهی از منکر صحبت کرده که نکتۀ خاصی ندارد. فرشته اُغلو ابنالمَلَک در قرن هشتم، اشاره به حدیث سه مرحلهای دارد و آن را شرح کرده که مورد پذیرش نویسندگان دوره عثمانی قرار میگیرد.
در کتابهای سیره، اشارهای به نهی از منکر شده است. شخصیتهای حنفی یا نیمهحنفی سدۀ دوم که به سبب انجام این وظیفه از آنها نامبرده شده است، عبارتاند از: داوودبننُصیر طائی (د165)، عبداللهبن فرّوخ (د175)، عمربن میمون رماح (د171)، سَلمبنسالم بلخی (د194)، نصربن زیاد قاضیالقضاة نیشابور (د 233)، اسماعیلبن ابینصر صفّار (د461) که به دست شمسالملک کشته شد و عمادالدین لامیشی (د 522) که عادت داشت نزد پادشاهان برود وحقیقت را بگوید. مهمتر از همه ابنفروخ (د 171) است که نهی از منکر را برابر همان شورشی میدانست که برای ابوحنیفه مشکلآفرین شده بود.
مایکل دوره شارحان عثمانی را با جملهای عجیب شروع میکند و از ابنبطوطه (د 770) جهانگرد مشهور نام میبرد که ایشان به شهر لاذق آناتولی ترکیه سفری داشته و نقل کرده است: مردم لاذق از منکرات پرهیز نداشتند. به او گفته میشود قاضی خود چند تن از کنیزکان رومی دارد که آنان را میخرد و به فحشا وا میدارد و روسپیان با مشتریان خود آزادانه به حمام میروند. این تغییر در آداب و رسوم، بیش از خط و مشی سیاسی مؤثر افتاد، حنفیگری عثمانی ریشه در سنّت راحتطلبی سامانیان شمال شرق داشت. لذا در دولت عثمانی نیز نهی از منکر مورد بحث نبود.
مطلب جدیدی در دوره عثمانی بیش از سخنان زمخشری دیده نمیشود. در سنّت نبوی چهل حدیث که نووی آورده، دو شرح برای آن نوشته شده است. علی قاری هروی (د1014) و اسماعیل حقّی (د1127). علی قاری هروی غنیترین بررسی را در این قسمت نموده که منابع آن عمدتاً از شافعی بوده است. تنها منبع غیرشافعی که به آن دسترسی پیدا کردیم، منبع حنبلی است. در این مجموعه ایشان همان حدیث سه مرحلهای را مطرح و شرح نموده است.
علی قاری مراتب نزول حدیث سهگانه را بیان و نظریهای غیرمتعارف را ذکر میکند. وی میگوید مستغرق شدن در اعماق وجود مطلق ممکن است توجیهی باشد برای انجام ندادن این وظیفه و انجام در دل نوعی همّت است که با کمک امداد الهی ممکن است به نتیجه برسد.
علی قاری تفسیری از حدیث سه مرحلهای دارد و مایل است که این وظیفه را در چارچوب مفهوم ویژهای طبقاتی بررسی کند. ایشان علما را به اولیا و امرا را به قدرتمندان تعمیم میدهد و با افتخار مدعی میشود که این نوع تفسیر را در آثار پیشینیان ندیده است. مایکل نتیجه میگیرد که میتوان او را دارای تمایلات سازشکارانۀ حنفی دانست.
شارح دیگر حدیث نووی، اسماعیل حقی است. او بیشتر مطالبش را از علی قاری گرفته است. وی دو مطلب را از غزالی (د 505) استنتاج نموده است. همانطور که در تفسیر قرآنش از زمخشری نقل میکند و به نام خود جا میزند.
اسماعیل حقی برخلاف علی قاری که حنفی بودنش خیلی مشخص نبود، گرایش خود به ماتریدی را اظهار میدارد و روایتهایش رنگ تاریخی دارد. وی تفاوتش را با علی قاری ازجنبۀ تاریخی برجسته میکند. او به جای قدرتمندان، تعبیر به بزرگان شهر میکند؛ اما در مورد تقسیم سهگانه دل، زبان و ید، با علی قاری هماهنگ است. در آنچه با دست است از شمشیر و نیزه هم نام میبرد که برای خراب کردن کلیسا و میخانه و برداشتن منکر به کار میرود و زبان برای رفع شک و خرافهپرستی است، امّا کار دل، اعتراف است. او همچنین مناسب میداند از محکومیت قیام علیه سلطان ستمگر، سخن بگوید و سخنان غزالی را مبنی بر نادیده گرفتن کاربرد خشونت، هنگام پند سلطان تعدیل میکند. وی نسبت به شهادتی که در راه نهی از منکر، نصیب آدمی میشود، بر نگرش مثبت باقی است؛ اما بهطور کلی گرایش زیادی از خود به نرمش و آسانگیری نشان میدهد.
گرایشهای کلامی او بیشتر تحت تأثیر غزالی بوده و از مطالب ایشان اقتباس شده است و بحث نهی از منکر او صورت سادهشدهای از نظریۀ غزالی است که در آن بهکاربردن اسلحه و نیروهای مسلح از کتاب غزالی، حذف شده است. کسانی دیگری هم از غزالی تأثیر پذیرفتهاند، مانند یعقوببن سید علی (د 931)، کمال پاشازاده (م940) و محمودبن محمد قرهباغی در سده دهم.
اولین دانشمند عثمانی که به سرقت ادبی از غزالی پرداخت، طاشک پریزاده (د 968) است که خیلی از غزالی متأثر شده است؛ اما در اذن امام، از غزالی فاصله میگیرد. غزالی
مراحل را به پنج مرتبه تقسیم کرده بود: 1- آگاه کردن، 2- صحبت نرم، 3- سخن درشت، 4- قهر و شکستن آلات گناه، 5- توسل به زور. غزالی اذن امام را لازم نمیدانست، ولی پریزاده لازم میداند. در صورت لزوم محتسب باید اسلحه بردارد. ایشان محتسب را به همان معنای رسمیاش تفسیر نموده و تعبیر به نظام میکند؛ چون عامۀ مردم را برای چنین کاری قابل نمیداند. در مورد اعوان مسلّح و کمک خواستن از آنها، غزالی معتقد به عدملزوم اذن بود و طاشک پریزاده معتقد به اذن است.
نویسنده دیگری که سخت به غزالی وابسته است، عصمتالله اعظمبن رسول از شمال هند (د 1130) است. وی نظریههای غزالی را درباره خشونت، میپذیرد و در اذن امام نیز دیدگاه غزالی را دارد، هرچند میگوید در مورد آخر و گردآوری افراد مسلح باید دقت شود، چون پای خون انسانها در میان است و این ممکن است بازتاب اختلاف شرایط زمان عثمانی و مغولانباشد یا شاید در این موارد عصمتالله کمتر نظری از خود دارد. البته مطالب کمتری از شرایط زمان یا مکان خود او هست.(1)
یکی از نویسندگان مهم دوره عثمانی حنفیه، شخصی به نام برگلی محمد افندی (د 981) است که درباره نهی از منکر مطالبی نوشته است.(2)ایشان کتاب مختصری به زبان ترکی نوشته و شارحانی هم این کتاب را شرح کردهاند. برگلی میگوید: سخن خشن چیزی است که مقام رسمی حکومت شایستگی گفتن آن را دارد. کتاب دیگری نیز به زبان عربی دارد که انباشته از مطالب عرفانی است و از وظیفه نهی از منکر در آن کتابش نیز سخن به میان آورده است. وی میگوید: این واجب کفایی است و قدرت شرط آن است، ضرر نداشته باشد،
گنهکار به تکلیف رسیده باشد، تنها به زبان کافی نیست، در صورت نیاز ترک رفت و آمد شود و خشونت وقتی لازم است که عطوفت کارساز نباشد.
مایکل دو مطلب ایشان را اغوا کننده میداند:(1)نخست اینکه در قسمت تقسیم کار که امرا عملاً و علما با زبان و عوام در دل انجام میدادند، این تقسیم را نقل و به ابوحنیفه نسبت میدهد و معتقد است که این سخن رأی اقلیت است والّا اکثریت تمامی مراحل را بر همگان فرض میدانند.
نکتۀ دوم اینکه اگر نهی از منکر موجب مرگ کسی شود، در صف افضل شهدا قرار میگیرد و در این رابطه احادیثی را نیز بیان داشته، میگوید: الحسبة آکد من الجهاد و حسبه را بر نهی از منکر تطبیق میدهد؛ زیرا جهاد بدون منافع نظامی جایز نیست. این سخن برگلی،خلاف حال و هوای تفکر ابوحنیفه را که نسبت به حاکم جنبۀ سهل و آسانگیری داشت، به نمایش میگذارد.به گفتۀ کوک، این نظرات برگلی که تفسیری از آیه 104 سوره آل عمران است، سبب شده که شارحان بسیاری سخنان ایشان را شرح نمایند. دو شرح از سه شرحی که برای آن نوشته شده، خیلی بیروح و یکنواخت است؛ یکی شرح احمد آمدی (د1088) است که فقط به یک نقطه میپردازد که شخص نباید آن را برای هوای نفس انجام دهد. خادمی (د1176) شارح دیگری است که تفسیر برگلی را که متناقض با عقاید حنفیها بود، ارائه داده و عقاید کلی حنفی را به اعم و اغلب حمل میکند. در حقیقت مسئله این است که در شرایط عادی کسانی که در موقعیتی هستند که با دست انجام وظیفه میکنند، به دستگاه حکومتی یا مانند آن وابستهاند؛ اما موارد استثنا زمانی پیش میآید که نظر بیان شده در حدیث برحسب گفتار حل شدنی نیست.
شرح سوم شرح عبدالغنی نابلسی (د1143) است. او به تقسیمبندی سه مرحلهای خیلی کاری ندارد. ایشان دو نکته مهم دارد و دو اصل را بیان میکند.
1) . معلوم نیست از اغوا کننده چه چیزی را اراده کرده است.
در اصل اول، سخن از حسبه به میان میآورد و تفاوت جدی بین نهی از منکر و حسبه را یادآور میشود. وی نهی از منکر را دو گونه وظیفه میداند؛ یکی وظیفهای عمومی است که وظیفهای لفظی است چه مردم بپذیرند یا نه، چون )لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ( و دوم، حسبه است که وظیفهاش حمل الناس علی الطاعه است و این تکلیف حاکمان است. مگر اینکه شرایط استثنایی وجود داشته باشد و کسی را در حال گناه ببینند که در این صورت میتوانند دخالت کنند. مثلاً اگر در حال زنا مشاهده کنند، میتوانند او را بکشند، البته مخیر است. وی مدعی است که خیلی از عالمنمایان تفاوت بین معنای حسبه و معنای دیگر نهی از منکر را درک نکردهاند. لحن عبدالغنی بازدارنده است؛ اما تفاوت چندانی در حقیقت مطلب ایجاد نمیکند.
اما اصل دوم نابلسی، نوماتریدی است. در نهی از منکر باید انگیزه خالص باشد، برای قدرتطلبی، شهرتطلبی و تقرب نزد سلطان نباشد. شرط نهی از منکر آن است که کسی که عقیدهاش فاسد است، نباید این کار را انجام دهد. در این دوران چه کسی میتواند، تصور کند که چنین است تا چه رسد به اینکه یقین به نیت خالص او داشته باشیم. بنابراین فرصتهای علمای زمانه، با یقین به خلوص نیت و برای رسیدن به فیض شهادت اندک و خیلی کم است.مختصر اینکه باید خودبینی کمتر و خودشناسی بیشتر باشد و این تنها از طریق معرفت عرفانی حاصل میشود. با این دو اصل، برگلی به نحو مؤثری درب را به روی فعالیتها میبندد.
به گفتۀ کوک بعد از این جریان، با یک فرصت ارزشمند روبهرو هستیم. زمانی که حدیثی با تفسیری علمی به حقیقت میپیوندد،(1)برگلی منبع الهام قاضیزادهها در نهضت اصلاحطلبی استانبول، در سده 11 هجری بود که قاضیزادهها به راه انداخته بودند. آنها از یک طرف خطیبان امام جمعهها بودند و در بین مردم مریدانی داشتند و از طرفی هم مورد حمایت دستگاه دولت عثمانی بودند و در جامعه شورش و نهضتی برای نهی از منکر بهپا کردند. هدف اصلی آنها چیزی نبود، جز بدعت در تصوف و عرفانی که عبدالغنی وابسته به
1) . شاید منظور عینیت پیدا کردن نهی از منکر در جامعه باشد.
آن بود. در حقیقت دو جریان پدید آمد: 1- عبدالغنی و پیروانش که معتقد بودند خالصانه و با نیت پاک باشد و نگاه عارفانه داشتند. 2- قاضیزادهها که زهدگرایان بودند و برای خودشان مرید داشتند و شلوغی راه میانداختند. هرچند نهی از منکر نقش مهمی در دولت عثمانی نداشت و برایشان مهم به حساب نمیآمد، ولی برای قاضیزادههای واعظ، پایگاه خوبی بود.
مایکل نسبت به عملکرد قاضیزادهها نگرش منفی دارد و به این دلیل میگوید: گاهی پیروانشان نیز اقدام به نهی از منکر میکردند و گاهی خودشان به مردم بیحرمتی آشکار داشتند.
یکی از مواردی که نامبرده شده، این است که یکی از ناهیان از منکر نسخه خطی نفیسی از شاهنامه، حماسه ملی ایرانیان را در شرق آناتولی ترکیه، تکهپاره نمود، به گمان اینکه موردی از نهی از منکر است. مقامات محلی این کارش را خرابکاری دانستند و بهخاطر این کار او را شلاق زدند. البته کسی به نام زکریا افندی (د1053) که نظر مخالف با قاضیزادهها داشت، میگفت: شجاعت در نهی از منکر و جلب تودههای نادان نیست، بلکه سالوس و ریا است. هرچند این ریاکاری به ضرر خود آنها و به سود دیگران بود.
قاضیزادهها یک بار تمام امت محمد را برای روز بعد برای مشارکت در قضیه نهی از منکر خواستند که مسلح با سلاح جنگی شوند. قضایایی از این دست، سبب بسیاری از برخوردهابین قاضیزادهها و رقیبان آنها شد، با این وجود جنبۀ فکری عقیدتی جدیدی در دستور کار آنها نبود.
در پاورقی مایکل میگوید: چاووش اُوغلو که رقیب واعظزادهها بود، میگفت: در نهی از منکر باید از خشونت پرهیز شود و نیت خالص داشته باشد.
کسی به نام کاتب چلبی (د1067) درباره این اختلاف، سخن گفته و هدفش این بوده که حرارت قاضیزادهها را درباره شدت نهی از منکر فرونشاند.
چَلَبی نکتهای دارد و آن عبارت از این است که وقتی بدعتی در جامعه پیدا شد و مردم به آن عادت کردند، ابلهانه است که به نام نهی از منکر آن را ریشهکن کنیم؛ چون مردم چیزی را که به آن عادت کردهاند، رها نمیکنند.
فقط عبدالغنی نابلسی است كه اختلاف بر سر انجام دادن نهی از منكر را تا حدّ مناقشههای عقيدتی میكشاند.
در اواخر دورۀ عثمانی، به شخصی به نام عثمان نوری (د1381) ملقب به ارگین میرسیم. وی اولین جلد از کتاب خودش را در امور شهرداری نوشته و در آن کتاب به نقش شهرداری و محتسب دربارۀ نهی از منکر پرداخته است. ایشان دستاورد اصلاحگرایی غربی در اواخر دوران عثمانی به حساب میآید، ولی نخواسته در اینجا نشان دهد. او مثل غزالی مطالب را تحلیل میکرد و متکی به سلسله مقالاتی بود که توسط حیدریزاده افندی (د1349) چندی پیش در هفتهنامه مشهور چاپ میشده است؛ لذا باید سخنان و مطالب حیدریزاده را مرور کرد.
حیدریزاده افندی، آیات نهی از منکر را مطرح و با استفاده از تفسیر غزالی و نحلههای دیگر، مطالبی را میآورد که ظاهراً از کتاب ملل و نحل ابنحزم اقتباس شده است. او نیز خشونت از طرف مردم را در نهی از منکر ردّ میکند و اجازه مقامات را در مرحله پنجم ضروری میداند.
آن مراتب عبارت بود از: 1- آگاه کردن، 2- نصیحت، 3- درشت سخن گفتن، 4- بازداشتن، 5- توسل به زور که در این مرحله با نوشتهها و عقاید طاشک پریزاده که قبلاً سخنشبه میان آمد، هم عقیده است که اجازه مقامات را در مورد توسل به زور، لازم میدانست و نقطه نظر او با سخن غزالی در تضاد است، چون غزالی اجازه را لازم نمیدانست.
افندی در مورد مرتبۀ سوم، چهارم و پنجم که سبب تعارض با قوانین جزایی میشود، اجازه مقامات را تا این حد میپذیرد و این اختلاف نظرش با غزالی است و علت آن هم، یکی فشار شرایط جدید است که به آن اعتراف میکند و دیگری تمایل سنّتی حنفیان به برهمنزدن اوضاع است.
افندی، زنان را مکلف به نهی از منکر میداند. در این مقالات که مرتب به نشر میرسید، مطالبی را پیرامون نهی از منکر نوشته است و سلسله مقالاتش را با خسارتی که
ازطرف حیوانات به اموال مردم وارد میشود، به پایان میبرد و مقالاتش بهطور غیرمنتظره قطع میشود. شاید بهخاطر همان فشاری بوده که قبلاً ذکر شد. او یک ماه بعد از چاپ آخرین مقالهاش، ملقب به شیخ الاسلام شده است.
از آخرین بخش مطالب مایکل کوک از مبحث حنفیها دو نکته به دست میآید: 1- اینکه منابع حنفیه در بحث نهی از منکر ضعیف بوده است و شرایط و الزامات آن را بهصورت روشمند بیان نکردهاند؛ 2- گرایش و روششان سهلگیرانه است، مانند اینکه نهی از منکر را به سه دسته معمول تقسیم کرده بودند که عبارتاند از: 1- امرا، 2- علما، 3- مردم. همچنین در مرحلۀ پنجم از طرح غزالی، مخالفت و اجازۀ امام یا بهتر است گفته شود مقامات را لازم دانستند و نظریه غزالی را تعدیل نمودند. در طول تاریخ آشفتگی حنفیه در مورد نهی از منکر، مشهود به نظر میرسد.
مایکل معتقد است: آشفتگی حنفیها از جریان ابوحنیفه و زرگر مرو که در اول کتاب قصهاش ذکر شد، در سراسر دورۀ سامانیان و دوران عثمانی، ادامه پیدا کرد. از رفتار حنفیها، میشود نتیجه گرفت که حنفیان عملگرای سیاسی بوده و این روش تا آخر برای پیروانش باقیمانده است و از همزیستی مسالمتآمیزشان با ترکان و نه همکاری، نیز میشود این نتیجه را گرفت. شاید این وضعیت قرن چهارم باشد، ولی برخی حنفیان از عالم غیب به این الهاممعتقدند که تا زمانی که شمشیر به دست ترکان باشد، مذهبشان به حیات خود ادامه میدهد؛ ازاینرو میبینیم که قاضیزادههای بنیادگرا، موقعیتهای خود را مدیون دولت عثمانی میدانستند.
مایکل بحث حنفیها را با عنوان پیوست جصّاص، به پایان میبرد. ابوبکر رازی معروف به جصّاص (م370) اهل ری و حنفی بوده است، دانشمندی که در بغداد میزیسته و اهل
شذوذات است. در مقابل اصرار خلیفه مطیع (334-363) در قرن چهارم برای پذیرش عنوان قاضیالقضاتی، آن را نپذیرفته است.
جصّاص کتابی به نام احکام القرآن دارد که وابستگی او را به حنفیه نشان میدهد. در آن مطالبی چون قصه زرگر مرو با ابوحنیفه را نقل میکند و ابوحنیفه را قائل به نهی از منکر با شمشیر میداند. ایشان همچنین قایل به نهی از منکر، سه مرحلهای قلب، زبان و دست است که اسمش را (منزل) میگذارد. بیشتر مطالب ایشان روایاتی است که بدون سند نقل میکند و این نشاندهنده آن است که به اهل حدیث نیز تمایل داشته است؛ اما با آنان که حشویه نام گرفتهاند، درگیری دارد و این دلیل بر معتزلی بودن اوست.
اهل حدیث توسل به سلاح را ردّ میکنند؛ درحالیکه همه بدبختیها و وضعیت بد و نکبتبار مردم، ویرانی شهرها و استیلای مجوسان و...، تمامی مشکلات به دلیل عدم امر به معروف و نهی از منکر، در جامعه و عدم ایستادگی در برابر سلطانی (الانکار علی السلطان الجائر) است که حشویه در هر حال اطاعتشان را واجب میداند. پس بیتوجهی حشویه به نهی از منکر، مضمون مطلوبی از نظر معتزلیان است.
کاربرد شمشیر را حشویه در برابر سلطان ستمگر جایز نمیدانند، اما جصاص معتقد است که اگر در مقابل سلطان ستمگر سخن فایده نداشت باید شمشیر به دست گرفت و تنبیه نمود و میگوید باجگیران و رهزنان را میتوان کشت.
جصّاص آمیزهای مرموز از حدیثگرایی و اعتزالی داشت، انجام در دل با دست به شمشیر؛ ولی حرکت آینده به دست ماتریدیها بود، نه معتزله یا سنّتگرایی.
نکتۀ اول: باتوجهبه اینکه بحث مایکل، بحث از امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه اسلامی است، نظم طبیعی و شیوۀ منطقی بحث ایجاب میکرد که به سراغ منابع اسلامی برود چنانکه در فصل دوم و سوم این کار را به درستی انجام داده است. بهطور طبیعی جایگاه و خاستگاه اصلی بحث امر به معروف، فقه است نه کلام (اگرچه متکلمان معتزلی بحث امر به معروف را در کلام دنبال کردهاند)، چون ادامۀ بحث امر به معروف، پس از تبیین و اجتهاد در
منابع کتاب و سنت است که در آثار فقیهان انعکاس مییابد و موضوع علم فقه، عمل و رفتار مکلفان است و امر به معروف نیز یکی از انواع و اقسام رفتار آدمیان است.
نکتۀ دوم: مطلبی که از علی قاری در صفحه 510-511 از کتاب خود در مورد انجام در دل نقل کرده است که همّة الرجال تهدّ الجبال و با انجام نهی از منکر در دل توسط عارف، نوعی همّت برای ریشهکنی گناه فراهم میشود، اینها در حقیقت نوعی سلب مسئولیت اسلامی و دینی از آدمیان است و بهعنوان عرفان منفی تلقّی میشود و ازآنجاکه نوعی انحراف در اندیشه اسلامی به شمار میآید، لازم است تذکر داده شود که چنین تفسیر و برداشتی برخلاف اندیشه اسلامی است. در حقیقت در مقام بیان و گزارش مطالب و دیدگاهها، لازم است میان آنچه طبق قوانین و قواعد عقلایی و خطابات عرفی قابل استناد به اسلام است و اجماع یا اکثریت مسلمانان آن را از اسلام میدانند با آنچه که بهعنوان رأی شاذّ یا انحرافی، تلقی میشود و مورد پذیرش قاطبۀ مسلمانان نیست، تفکیک صورت پذیرد. اینها را باید از هم تفکیک کرد، کاری که در کتاب مایکل جایش خالی است.
نکتۀ سوم: آنگونه که پیش از این اشاره شد و شرح بیشتر آن در ارزیابی پایانی خواهد آمد، مایکل غالباً از امامیه بهعنوان اصل تسلیم و رضا یاد میکند، بدون اینکه منظور خود را شرح و تبیین کند؛ درحالیکه تسلیم و رضا اگر به معنای پذیرش حاکمیت جور و عدماقدام علیه آن باشد، این جزء اندیشۀ تمامی مذاهب اهل سنت است، از جمله آنچه مایکل از حنفیان در صفحه 513 محکومیت قیام بر ضد دولت و سلطان را از نظر اسماعیل حقی، بیان میکند، بهطور کافی نشانگر تسلیم و رضا به حاکمیت است؛ ولی مایکل نظریه تسلیم و رضا را به حنفیان نسبت نداده است. اگرچه وی در صفحه 531 سطر آخر کتاب به تمایل سنّتی حنفیانبه این مطلب تصریح دارد که اوضاع را نباید برهم بزنند؛ ولی واقعیت آن است که این تمایل اختصاص به حنفیان ندارد و در شاکلۀ عقیدتی اکثریت قریب به اتفاق اهل سنت، اعتقاد به «الحکم لمن غلب» و قبول مشروعیت حاکم فاسق و جائر، وجود دارد؛ اما تعجب و شگفتی از آن است که مایکل از این نظریه بهعنوان تسلیم و رضا نام نمیبرد.
بر همین اساس، باید گفت سخن کاتب چلبی که وقتی بدعت، عادت مردم شد، به نام نهی از منکر ابلهانه است ریشهکن شود، سخنی برخلاف آموزههای صحیح و اندیشۀ اسلامی است و انحراف از اسلام محسوب میشود و الّا به تدریج تمامی آموزههای اسلامی به فراموشی سپرده میشود و جای آنها را بدعتها خواهد گرفت و اصولاً طبق روایات اسلامی این وظیفه علما است که در برابر بدعتها بایستند، اگرچه عادت مردم شود. از پیامبر بزرگوار (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل است: «اذا اذا ظهرت البدع فی امّتی فلیظهر العالم علمه فمن لم یفعل فعلیه لعنةالله»(1)و شگفتآور است که مایکل کوک این امور را بهعنوان اندیشۀ اسلامی ذکر میکند.
نکتۀ چهارم: آنچه مایکل کوک از سلسله مقالات حیدریزاده افندی (د1349) نقل میکند که باتوجهبه نیاز هر زمان، مرتبۀ سوم و چهارم و پنجم از نهی از منکر که در آثار غزالی است سبب تعارض با قوانین جزایی میشود و لذا اذن مقامات لازم است و در نتیجه بر اثر فشار شرایط جدید، حیدریزاده نسبت به نظر غزالی تغییر جهت میدهد. این هم نکته ای حائز اهمیت است که مشخص شود منظور از شرایط جدید چیست؟ آیا منظور ورود مدرنیته به جوامع اسلامی و رسمیتیافتن حقوق وضعی و سکولاریته است که بر اساس آن میخواهند اسلامی نرم و هماهنگ با جامعۀ مدرن و مدنی طبق تفسیر غربگرایان، به نام اسلام رحمانی ارائه دهند که نتیجهاش تفسیری ناهمگون از آموزههای اسلامی است؟
نکتۀ پنجم: مطالب مربوط به عثمان نوری در اواخر دورۀ عثمانی ملقب به ارگین بسیار حائز اهمیت است. اینکه مایکل کوک تصریح میکند: مطالب او دستاورد اصلاحگرایی غربی بهحساب میآید ولی آن را مخفی میکند،(2)برای تحولات جدید جامعۀ اسلامی
بسیار مهم محسوب میشود، چون در تحلیل روابط اسلام و غرب و نوع موضعگیری نسبت به آن، بررسی تاریخی این مطالب مهم است؛ بهویژه آنچه مرتبط با دخالت غربیان و تأثیری که بر فرهنگ و تمدن، در جهت تغییر آن به سمت اهداف و مطامع خود داشتهاند، حائز اهمیت است. ازآنجاکه عثمان نوری در زمان افول دولت عثمانی و ظهور استعمار غربی قرار دارد، باید این روشن شود که چگونه او را دستاورد اصلاحگرایی غربی میشمرد و بههرحال، این نشان میدهد که مطالب او، مورد تأیید غربیان و مستشرقان آنان است؛ چراکه آنها بلندگوی افکار غربی میشوند که با زبان خودی سخن و خواستۀ آنها را در میان مسلمانان ترویج میکنند.
گزارش و ارزیابی فصل سیزدهم: شافعیه(1)
به گفتۀ مایکل کوک، مذاهب فقهی اهل سنت برخلاف مذاهب کلامی آنها با رویکرد جوامع اجتماعی واقعی، وارد اجتماع شده است و از درون آنها میراث مکتوب به نسل بعد منتقل یا فراموش میشود و معمولاً آنجا باید بحث شود. شافعیه که خود یک مذهب فقهی است، نهی از منکر مانند دیگر مذاهب اهل سنت در متن مکتب فقهی آنها قرار ندارد، گرچه جوینی (د478) اشعری شافعی عقیده داشت که نهی از منکر در فقه مطرح شود. شافعیه دیدگاه کلامی خاصی ندارند؛ لذا از نظر کلامی از قرن پنجم به بعد، به مذهب اشعری گرایش پیدا کردهاند، چنانچه با مالکیه در افکار کلامی نیز مشترکاند. نقش اشعریگری در میان شافعیه همان نقش اعتزال در رابطه با زیدیه، امامیه وحنفیه است. نظریات کلامی خود شافعی (د204) حتی از نظر شافعیان اهمیت چندانی نداشت.
1) . ج2، ص547 -574.
در این فصل آرای شافعیان دربارۀ نهی از منکر مطرح میشود، با قطع نظر از اینکه آرای اشعری است یا شافعی و مهم بیان تفاوت آرای شافعیه با غزالی است. آرای غزالی عمیقاً تأثیرگذار بوده و فصلی را به آن اختصاص خواهد داد، لذا شافعیان را به شافعیان قبل از غزالی و بعد از آن تقسیم میکند.
قدیمیترین نظریههای شافعیها به سدۀ چهارم برمیگردد. شخصی به نام ابوکر قفال شاشی (365) که معتزلی است، تفسیری برای آیه 110 سوره آل عمران دارد که خیلی عملگرایانه است. او میگوید چون مسلمانان «خیر امّةٍ» میباشند با سه مرحلۀ دل، زبان و ید، نهی از منکر میکنند. او تا قتال و جنگ نیز پیش میرود و میگوید: «خیر امّةٍ» نیز بدین معنا است که در راه عقیدهشان تا پای جان میایستند.
خود قفال شاشی نیز جزو عملگرایان بوده است و در زمره آشوبگرایان خراسان در برابر ارمنیها و رومیها به حساب میآید که به ری رسید (د355) و عملشان را که تاراج و غارت اموال بود با امر به معروف و نهی از منکر توجیه میکردند.
بعد از قفال شاشی قدیمیترین اثر منسجم، متعلق به یکی از شاگردان وی بنام ابیعبدالله حلیمی جرجانی (د430) دانشمند و قاضی ماوراءالنهری بوده که معتقد است ایمان 77 شعبه دارد، شعبه 52 آن نهی از منکر است و وجوب نهی از منکر را از آیات و روایات استفاده میکند. وی سه مرحله را پذیرفته و میگوید: در صورت عدمتأثیر نهی از منکر، واجب است مهاجرت کند و معتقد است که جهاد و امر به معروف باتوجهبه آیه 67 سوره توبه یک حقیقت است، چون هدف هر دو تقویت پایههای اسلام و بنیههای اعتقادی و دعوت مردم به آن است.
اما جدای از سخنان حلیمی جرجانی، لحن یا برخورد او سازشکارانه به نظر میآید. او معتقد به سه مرحله بوده و آن را به زبان خودش اینگونه بیان میکند که نهی از منکر کار سلاطین و علمای صالح است؛ زیرا سلطان قدرت اجرایی دارد و چون در همه جای بلاد، سلطه ندارد باید کارآگاهان صالح گماشته شود. اگر سلطان ستمگر باشد و از نهی از منکر
امساک نماید، این وظیفه از دوشش ساقط نمیشود و در صورت امساک سلطان از نهی از منکر، دیگران باید آن را به عهده گیرند وآن وظیفه علمای صالح جامعه است و آن را در سه مرحله با دست و زبان و قلب انجام دهند؛ منتهی در صورت اعمال خشونت از نیروهای سلطان کمک بگیرند و از نیروهای اجرایی سلطان نباید گذشت.
در ادامه حلیمی این سؤال را طرح میکند که اگر علما حضور داشتند، ولی صالح نبودند چه کار باید کرد؟ وی در پاسخ میگوید: باید اول علما به اصلاح خود بکوشد و اگر مسلمانصالح از علمای برجسته نبود، نیاز به تأمل دارد والله اعلم. این افراد اگر از کار زشتی نهی کنند که وضع آن برای عوام روشن است، در این صورت مقام او مقام علمای صالح است.
بدین ترتیب حلیمی قیود سختی را مطرح کرده و این نشان میدهد که او نسبت به نهی از منکر حساسیت ویژه دارد؛ بنابراين او به كارهايی میپردازد كه اين وظيفه را به بهترين وجه به تأخير میاندازد. در مقابله با مردی كه شراب در جامش دارد، شما میتوانيد آنچه را از اين شراب او بر جای مانده است بر زمين ريزيد و تا زمانی كه مستی از سر او نپريده، سخنگفتن با او نابخردانه و بیفايده است.
حلیمی از استادش بیشتر به احترام، نزاکت و ادب نسبت به مقامات قانونی و طبقات اجتماعی نگریسته و آسانگیری حنفیه را با بهتر از خود حنفیه معرفی میکند.
ابواسحاق شیرازی (د476) شبیه حلیمی سخن میگوید. کسانی هستند که وظیفه دارند، گنهکار را تنبیه کنند و آنان خلفا و زیردستان ایشاناند و کسانی هستند که با زبان انجام میدهند و کسانی دیگر که تکلیفی ندارند.
ماوردی (د450) تقسیمبندی متمایزی از این وظیفه دارد. ایشان منکرات را به فردی و اجتماعی تقسیم میکند. در مورد اول هرکسی که قدرت دارد و شرایط فراهم است، باید جلوش را بگیرد. اما در مورد دوم اگر گناه اجتماعی باشد، میگوید: نظرها متفاوت است. برخی مانند اهل حدیث، وجوب اقدام بر ضد منکر را رد میکنند و به گفتۀ وی امامیه تکلیف را تا زمان امام منتظر به تأخیر میاندازند. اصم (د200) قیام را منوط به اجازه امام
عادل میداند. جمهور متکلمین درصورتیکه شرایط فراهم باشد، اقدام را لازم میشمرند که در این صورت لازم است، آدمی یاران لایقی داشته باشد تا به هدف مطلوب برسد.
آنچه ماوردی در اینجا گفته، با کتاب دیگرش به نام احکام السلطانیة که درباره محتسب صحبت میکند، کاملاً متفاوت است. مایکل به نُه مورد از تفاوتها اشاره میکند. برخی از این موارد عبارتاند از:
این وظیفه برای محتسب واجب عینی و برای بقیه واجب کفایی است؛
محتسب رسمی بر اثر فشار نباید از وظایف خود منحرف شود، اما برای بقیه این کار روا است؛
محتسب رسمی حق دارد، از اعوانی کمک بگیرد، ولی مردم عادی نه؛ اما در جای دیگر گفته که مردم عادی نیز میتوانند کمک بگیرند. نتیجه اینکه از مردم عادی این وظیفه را میکاهد.
مایکل معتقد است: دور از انتظار نیست که چنین تفاوتی وجود داشته باشد؛ چون کتاب احکام السلطانیة را در بیان وظایف حکومت و مقامات سیاسی نوشته است.
شخص مهم دیگر، امامالحرمین جوینی اشعری (د478) است. نظرات جوینی آشنا است و سخن خاصی ندارد. در باب حسبه بحثی دارد و فرقی در این جهت با مردم عادی نمیگذارد. او معتقد است که همه مردم نسبت به نهی از منکر وظیفه دارند. منکراتی را که همه میشناسند، باید اقدام کنند؛ اما آنچه نیاز به اجتهاد دارد، مربوط به علما است. این وظیفه واجب کفایی است، اگر یک نفر انجام دهد، از عهدۀ بقیه ساقط میشود. او خبرچینی در این رابطه را تقبیح میکند. این وظیفه اختصاص به وُلات ندارد و گناه کبیره را حتی تا مرحلۀ عملی، میتوانند همه جلوگیری کنند، تا حدّ اسلحه که مربوط به حاکم است. جوینی سخنی هم دارد که همه را مبهوت میکند و آن این است که اگر سلطان ستمگر به سخن تن نداد، بر اهل حل و عقد است که از کار او جلوگیری کنند، حتی اگر به معنای جنگ با او باشد.(1)
1) . شاید مایکل به این خاطر تعبیر به مبهوت میکند که این مطلب، مخالف عقیده عمومی اهل سنت است.
جوینی مانند ماوردی وظیفۀ مردم را لسانی میداند و اقدام عملی را به حکومت وامیگذارد و سخن خود را چنین ادامه میدهد که کار نهی از منکر باید برای رضای خدا انجام شود.
یکی از معاصران جوینی شخصی به نام متولی اشعری (د478) است. او این تکلیف را مبتنی بر قرآن و حدیث و کفایی میداند که مسلمانها در طول تاریخ قبول داشتند. کس دیگری را نام میبرد به نام کیا هرّاسی که معاصر غزالی (د504) و شاگرد جوینی است. از سلسله شافعیهای که در مورد نهی از منکر نوشتهاند، او نظراتش شبیه جصاص است. ایشان نکتهای که دارد، این است که اگر سخن اثر نکند تا حد قتل میتوان پیش رفت. کسی را که مالیات نامشروع میگیرد میتوان بدون هشدار به قتل رساند.مایکل کوک در جمعبندی میگوید: در شافعیه عقیدۀ هماهنگ وجود ندارد. فقط روایت حلیمی بود که مقداری سهلگیرانه و غیر عادی بود. اما از نظر سیرۀ عملی گاهی به انجام این کار در زندگیشان اشاره شده است. کسی به نام سراج نیشابوری سوار بر خر خود نهی از منکر میکرد و به کاتب خود سلیمی میگفت این را خراب کن و آن را بشکن.
ابوالعلی منیعی امر به معروف میکرده است. آلب ارسلان (455-465) دربارۀ او میگوید: در حکومت من فقط یک نفر از حکومت نمیترسد، بلکه از خدا میترسد.
تراث شافعیان بعد از غزالی، سیر نزولی میگیرد. روایات نهی از منکر، در کتب کلامی و همچنین بحث از حدیث سه مرحلهای را، بهصورت نابسامان نقل میکنند. در سیرۀ عملی چیز خاصی مثل قاضیزادههای حنفی در شافعیان دیده نمیشود. یکی از شخصیتهای این دوره کسی به نام سیفالدین آمدی (د631) است. وی این وظیفه را مطرح و بحث میکند که آیا واجب سمعی است یا نه؟ او میگوید: واجب سمعی است و اجازه امام را به روافض نسبت میدهد؛ چون در طول تاریخ، اصحاب پیامبر و تابعین، بدون اجازه و مشورت، نهی از منکر میکردند. وی هفت تا شرط را بهعنوان قیود نهی از منکر ذکر میکند که بعداً نادیده گرفته میشود. وی هفت شرط را در پاورقی آورده که عبارتاند از:
صلاحیت داشته باشد؛
آمر تفاوت امر به معروف و نهی از منکر را بداند؛
گناه ادعا شده واقعاً گناه باشد؛
مورد اختلاف مکتبهای فقهی نباشد؛
کسی دیگر به انجام آن اقدام نکرده باشد؛
امید به موفقیت وجود داشته باشد؛
نباید جاسوسی و کنجکاوی باشد.
قاضی عضدالدین ایجی (د756) شرحش مختصرتر است. او شرایط را به دو عدد تنزل میدهد. جرجانی حنفی اشعری (د816) نیز در شرحش چیزی نمیافزاید. دوانی (د908)همچنین در شرحش فقط میگوید: منکر دو جور است: حرام و مکروه. شخص بعدی، تفتازانی (د793) است او شرحی دارد و مطالبی را که مطرح کرده، بنمایهاش همان سخن جوینی است. ایشان سه شرط را بیان کرده است: 1- علم، 2- امید به تأثیر، 3- عدم مفسده. این سه شرط شبیه ابنرشد مالکی (د520) است. آیا از اشعریه گرفته؟ یا شاید از امامیه گرفته باشد.
نووی (د676) فقیه شافعی، شرحی دارد برحدیث سه مرحلهای که آن را در ضمن چهل حدیث، مطرح میکند. او شیوه جدیدی ندارد. وی میگوید: باید زمینههای نهی از منکر و ویژگیهای کفایی بودن را دید. نشانهای از نفرت نسبت به اشعریگری در آن دیده نمیشود و از جوینی به نیکی یاد میکند. تفاوت او، توجه به ضرورت اخلاقی و گرفتار نشدن در عبارات کلامی است. وی بر وضع تأسفبار این وظیفه تأکید میکند.
عزالدینبن عبدالسلام (د660) با صراحت کامل میگوید: نهی از منکر وسیله است برای یک هدف. اگر هدف بر جای نماند، وسیله نیز بر جای نخواهد ماند. اما نووی برعکس میگوید: اگر نتیجهبخش هم نبود، اگرچه مفید ظن هم نباشد و قبول هم نکند، وظیفه ساقط نمیشود (انما علیه الامر والنهی لا للقبول). باید نهی از منکر کنند ولو سخنان او را کسی نشنود، همانند سلام کردن.
شارحان بعدی مبنای کارشان را همان کار نووی گذاشتند. همهشان با این مخالفت نووی که وجوب بستگی به امید موفقیت دارد و اگر موفقیت نباشد لزوم ندارد، گرایش دارند و معتقدند: این وظیفه ساقط نمیشود اگرچه تأثیر نداشته باشد. آخرین شارح کسی به نام نبراوی فعال در1257 است. او پس از نقل شکوه نووی، میگوید: دربارۀ زمان خود چه بگوییم؟ یک تکنگار ابننحاس دمشقی (د 814) است که کتابی نوشته است که نکته خاصی ندارد جز مخالفت با نووی در شرط تأثیر. وی میگوید: زنها هم وظیفه دارند.
اما از جهت سیره در منابع رجالی شافعيه، اسم كسانی آمده، بعد از غزالی که اهل نهی از منکر بودهاند، مانند ابوحفص، ابنعساکر و... . پرجنب و جوشتر از همه کسی به نام خبوشانی (د587) است. وی بیپروا در مقابل قدرتهای سیاسی فاطمی یا ایوبی میایستاد. وی در زمان صلاحالدین (حکومت 570-589) در مقابل مالیاتهای غیر شرعی ایستاد وصلاحالدین با پیشنهاد خبوشانی مخالفت کرد و تا آنجا پیش رفت که عصای خود را در دستار او فروکرد و آن را بر زمین انداخت. مورد دیگر ماجرای فوقالعادۀ «نورالدین بکری قاهرهای (724) دربارۀ مسئله قبطیها» است که با محمدبنقلاوون به مقابله برخاست و حدیث قیام ضد سلطان ستمگر را خواند، سلطان خشمگین پرسید که درباره اوست؟ جواب داد که سرنوشت مسلمانها را به قبطیها واگذار کرده است.
مایکل در جمعبندی میگوید: شافعیۀ بعد از غزالی سه ویژگی دارد: 1- استمرار وابستگی به جوینی؛ 2- در برابر عافیتطلبی حنفیه آنقدر عافیتطلب نیستند و مصونیت نسبی شافعیان از عافیتطلبی حنفیان محرز است؛ 3- فقدان ساختار محکم آموزه مکتبی بهطوری که قابل قیاس با معتزلیها که در چارچوب کلامی خاص قرار دارند، نیست؛ مثلاً در مورد شرایط، هیچ عالم شافعی تعدادی یکسان از شرایط را ذکر نمیکند.
در ارزیابی فصل سیزدهم، مربوط به شافعیان چند مطلب گفتنی است:
مطلب اول: در این ارزیابیها به دنبال راستی آزمایی متن مایکل کوک بهصورت مورد به مورد و مراجعه به مصادر، نیستیم؛ چراکه این کار از عهدۀ این نوشتار و وظیفهای که برای
خود تعیین کرده، بیرون است. هدف از ارزیابی، نگاهی کلی و بیرونی، به مجموع کار مایکل کوک در ارتباط با هر فصل و بیان نکات و تأمّلات عام و بیرونی است که احیاناً متوجه کتاب وی می شود. این سخن تقریباً نسبت به تمامی ارزیابیهای فصول کتاب مایکل کوک ساری و جاری است.
مطلب دوم: در بحث از شافعیان،(1)مایکل کوک معتقد است: چیزی به نام کلام شافعی وجود نداشت. این نکته سبب شده است که مایکل معتقد شود نهی از منکر هم در آرای شافعی به نسلهای بعدی منتقل نشده است؛ چراکه نهی از منکر اساساً یک بحث کلامی به شمار رفتهاست، هرچند جوینی از متکلمان اشعری شافعی مذهب بر این عقیده است که باید نهی از منکر در مکتب فقهی گنجانده شود.
این نکتۀ مهم و درستی است که خاستگاه بحث امر به معروف و نهی از منکر چنانکه قبلاً هم گذشت، خاستگاه فقهی است نه کلامی؛ زیرا نهی از منکر از موضوعات فقهی محسوب میشود و در تراث کتاب و سنت هم بهعنوان تکلیفی بر عهدۀ مردم و انسانها شمرده شده است و این نقد کلی به مدرسۀ صحابه و اهل سنت وارد است که چرا بخش امر به معروف را از جایگاه فقهی خود به جایی منتقل کردهاند که مربوط به عقیده است و عینیتی در روابط اجتماعی اسلامی پیدا نمیکند و لذا در جایگاه اساسی اسلامی خود قرار نمیگیرد تا به عنصری اثرگذار مبدل گردد.
مطلب سوم: نکتۀ مهم دیگر در این ارتباط آن است که چنانچه در حنفیان و حنبلیان نیز شاهد بودیم در نگرش اهل سنت بهخوبی نظریه تسلیم و رضا منعکس است و علیرغم اینکه تسلیم و رضا را مایکل به امامیه نسبت میدهد، این نسبت در مورد امامیه قابل تطبیق نیست و بیشتر از آن بر اهل سنت از جمله، شافعیان قابل تطبیق است. ازاینرو در صفحه 551 از قول حلیمی جرجانی (د403) نقل شده که شافعیه هم نهی از منکر عملی را کار
1) . ج2، ص548، سطر اول.
سلطان دانستند و به او واگذار کردند که دارای قدرت اجرایی است و اوست که باید ناظر در هر شهر و روستایی تعیین کند.
وی معتقد است اگر سلطان به وظیفۀ خود اقدام نکرد، عالمان صالح اقدام کنند، ولی نباید کار آنها مستلزم مداخله در نیروهای اجرایی سلطان باشد.
بنابراین در نگرش این گروه از عالمان، چیزی به نام عبور از سیرۀ حاکمیت سلطان جور و نظریه و فقه انقلاب مشاهده نمیشود؛ درحالیکه مؤثرترین ابزار برای جلوگیری از فساد، نهی از منکر خود سلطان جور است.
مطلب چهارم: امامالحرمین جوینی (د478) در مورد درگیری مسلحانه تصریح میکند که در چنین مواردی باید موضوع را به سلطان بسپارند و در اینجا از مسئله سلطان ستمگر سخن به میان نیاورده است.مطالب فوق ریشۀ اساسی در نگرش شافعیه دارد. محمدبنادریس شافعی (د 204ق) نُه سال شاگرد مالکبنانس بوده است و پس از مرگ مالک (د 179ق)، به یمن منتقل شد و وارد مناصب حکومتی گردید و وقتی او را به اتهام تشیع از یمن بیرون کردند، در بغداد از خود رفع اتهام کرد و در همان عراق باقیماند و با اندیشههای حنفیان آشنا گردید و بدینوسیله دو مدرسه فقهی اهل حدیث و اهل رأی را آموخت و به مکه بازگشت و این دو نظریه را با هم درآمیخت و مذهب فقهی جدید خود را در آنجا اعلام کرد و باز به حجاز برگشت و بالاخره برای بار سوم به عراق آمد و از آنجا به مصر رهسپار شد و نظریۀ فقهی خود را در آن دیار منتشر کرد.
وی در نظریۀ خود به قول صحابه بعد از نص و اجماع اعتماد میکند و معتقد به قیاس در استنباط فقهی است. او از نظر کلامی اصحاب خود را از اشتغال به کلام منع میکرد و آن را بیفایده و بیانتها میدانست. وی در بحث امامت، معاویه را فئۀ باغیه میدانست اما درعینحال ابوبکر، عمر و عثمان را از نظر فضیلت بر امیرالمؤمنین(علیه السلام) مقدّم میشمرد.(1)
1) . ر.ک: مؤلف، الاجتهاد عند المذاهب الاسلامیة، ص133-142.
بنابراین از نظر سنت کلامی، شافعی هم پیرو نظریۀ مشروعیّت تغلّب «الحکم لمن غلب» است و بدینسان امنیت را مقدّم بر عدالت میشمرد.
گزارش و ارزیابی فصل چهاردهم: مالکیان(1)
به نظر مایکل کوک مالکیان برخلاف شافعیان، آرای مالک را در امور کلامی و غیرفقهی نگهداری کردند، ولی مثل حنبلیان به آن وفادار نماندند. آنان مثل شافعیان مکتب اشعری را برگزیدند، ولی برخلاف اشعریه، این کار موجب تضاد درونمکتبی نشد.
در سبکی شافعی (د771) مالکیان را اشعری در حدّ کمال میداند و تأثیر اشعریگری آن بود که دیوار بین مالکیان و شافعیان برداشته شد.
برایناساس مایکل، نخست به بررسی آرای خود مالک میپردازد و سپس به آرای اشاعرۀ معاصر با اندیشههای مالکی اشاره میکند. به نظر او، عقیدۀ مالکیان متأخر نسبت به این وظیفه انسجام کمتری دارد و شخصیت برجستهای همچون غزالی در میان مالکیه وجود ندارد.
مایکل درباره سیره مالکیه هم از دو جهت بحث مفصلی دارد که در دو گروه مطرح میشود:
1) . ج2، ص575 -628.
محیط اجتماعی مالکیان در دهههای نخستین در شهرهایی مانند مدینه، فسطاط، قیروان و قرطبه بودند که با مقامات حکومتی ارتباط داشتند و شبیه به حنبلیان است؛ البته نه مثل آنها که خیلی تسلیمگرایانه باشد.
دیگری هم گسترش بعدی مالکیه در بین قبایل آفریقا بودند که در آن جوامعی دارای گرایشهای سیاسی، در لوای فرقهگرایی، مذهب مالکیه را ترویج میدادند.
به نظر آقای کوک، ابنوهب مصری (د197) از قول مالک گوید: علمای بزرگ در مورد این وظیفه (نهی از منکر) نظرات مختلف دارند و مالک آن را مفید میداند و دوست دارد که در برابر منکرات این کار به نرمی، انجام شود، اگرچه گنهکار گوش نکند. مُصعب زبیری (د236) از مالک نقل میکند که اگر او را هجو میکنند یا کتک میزنند یا به زندان میاندازند در قلب انکار کند.
در مورد رابطۀ بین نهی از منکر و دولت، مالک میگوید: وظیفه است که هر مسلمان یا عالمی به نزد سلطان برود و او را امر به معروف و نهی از منکر کند و تنها به این منظور عالم به حضور سلطان میرسد. اگر حاکم از او اطاعت میکند، باید او را نهی از منکر کند، ولی درعینحال از او نقل شده که هفده تن از تابعین را دیده که سلطان ظالم را سرزنش نکردهاند و در هیچیک از این سخنان مسئلۀ خطر مطرح نشده است.
در مورد همکاری با حکومت نگرش مالک، مثبت است؛ یعنی گزارش منکر به امام داده شود. اگر انسان میخواهد، اقدام کند، ولی قدرت آن را بدون سلطان ندارد، اگر میتواند به درستی آن را انجام دهد، باید آن را از سلطان بپذیرد.
مالک نهی از منکر را مخصوص بیگناه نمیداند؛ چه کسی بیگناه است؟
نهی از منکر، شامل پدر و مادر هم میشود. با قدریّه نباید رابطه داشت، ولی نهی از منکر آنها واجب است. در سرزمین گنهکاران نباید به زندگی ادامه داد، سرزمین خداوند گسترده است.
مطلب عجیب آن است که راویان مالک در اواخر سدۀ دوم و سوم چیزی از نهی از منکر بیان نکردهاند.
دربارۀ نهی از منکر، در میان مالکیان متأخر جریان واحد عقیدتی وجود ندارد و باید مجموع منابع آنها را مورد بررسی قرار داد اعم از عقاید اشعری، تفسیرهای قرآنی و مطالب مربوط به نقش محتسب. شخصیت اصلی ترویج اشعریت در اسپانیای مسلمان، باجی (د474) است. گفتههای او از نظر بافت تفاوت زیادی با سخنان مالک ندارد. اگر توان مقابله با منکر نیست، از حضور خودداری کند. گنهکار از نهی از منکر مستثنی نیست، ولی پارسا اقدامش مؤثرتر است. این وظیفه با ملاطفت باشد. شرایط نهی از منکر نزد باجی عبارتاند از: 1- علم به معروف و منکر؛ 2- اطمینان به اینکه موجب منکر مساوی دیگری نشود. اگر شرایط محقق نشد، واجب نیست با زبان اقدام کند، بلکه در دل انجام دهد و اگر دو شرط محقق شد، جایز است نه واجب؛ لکن اگر بداند که عامل اطاعت میکند، واجب است (شرط سوم).
ابن رشد (د520) نیز طرح کلی سه شرط باجی را اتخاذ کرده است. به نظر وی، انجام وظیفه با دستور سلطان جایز است. تنها مقامات هستند که میتوانند بهطور فراگیر از پس گناهان برآیند. کسی را برای این کار بگمارند و انسان اگر میتواند این وظیفه را انجام دهد، درخواست امام را بپذیرد.
زحمت دادن به خود، در این مورد فقط بر امام واجب است، اما بر دیگران، با وجود قدرت، شایسته است. ابنرشد این واجب را با وجود شرایط، عینی میداند.
باتوجهبه آیه 105 مائده )عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ(، این دستور وقتی است که نهی از منکر بینتیجه باشد. اگر برای کمک به امر عدالت یاوری پیدا شود، نباید در مقابل گناه ساکت نشست.
این نظر ابنرشد شگفتانگیز است که میگوید: آیندهای که در آن این وظیفه منسوخ خواهد شد، ممکن است هم اکنون فرارسیده باشد. این نظری است که ریشه در حدیث دارد، ولی در بین علمای متأخر معمول نیست.
اما از نظر تفسیرهای قرآنی مالکیان، مثل ابنعطیه اندلسی (د541)، ثعالبی (د782)، ابنعربی اندلسی (د543)، قرطبی (د671) و ابنفرس غرناطی (د597)، مفسران مالکی برخلاف ابنرشد، این وظیفه را کفایی میدانند که ممکن است در شرایطی واجب عینی باشد.در صورت توان واجب است، ولی بهصورت مؤدبانه و اینکه ضرر نداشته باشد و چنانچه ممکن نیست در دل انجام دهد و از معاشرت پرهیز کند و خود گناهکار نیز باید آن را انجام دهد.
در صورت خطر تکلیفی نیست؛ ولی آیا مستحب است که خود را در معرض جرح یا مرگ قرار دهد؟
به نظر ابنعربی، اگر آدمی نیت خالص دارد، در هر شرایطی دست به کار شود. قرطبی میگوید: اگر عدهای کشته میشوند، در راه امر به قسط، اقدام کند. ابن عطیه نیز میگوید: تحمل این پیامدها سبب پاداش است.
البته ابنعربی، در توسل به سلاح، عملگرا نیست و آن را به سلطان وامیگذارد تا موجب فتنه و مصیبت نشود.
به نظر ابنعطیه نهی از منکر به موقعیت سیاسی شخصی بستگی دارد؛ در ابتدا این وظیفۀ جامعه است (بالجمله) ولی مردم متفاوتاند. ولاة امر در هر شرایطی مکلفاند، ولی دیگران در شرایطی خاص. وظیفۀ عالمان «تنبیه الحکّام والولاة، وحملهم علی جادة العلم» است. وظیفۀ حاکمان تغییر بدیها با قدرت خود میباشد و وظیفۀ مردم، پس از اعتراض قلبی، خبر دادن به مقامات است. این در صورت شرارت مستمرّ فاعل منکر است وگرنه در گناهان موردی، خود مؤمن تا آنجا که میتواند خود اقدام کند. قرطبی پس از نقل تقسیم کار، نهی از منکر را مناسب سلطان میداند، چون قدرت در دست اوست. او باید فردی صالح را برای این کار بگمارد، این نظریه بیشتر شافعیان است.
نویسندگانی هم در مورد مراقبت حکومت از منهیات و بازار نوشتهاند. یحییبنعمر مالکی (د289) به اخلاق عمومی مانند برهنگی و حضور زنان در حمامهای عمومی، نوحهگری زنان و عشوهنمایی با پوشیدن صندلهای جیرجیری، بحث میکند و ناظر و مراقب، شاید منظور اوست.
در بحث مالکیان میرسیم به شخصی به نام عقبانی (د871) که در ابتدا به وظیفۀ مأمور حکومتی میپردازد. وی کلام ابنرشد را مطرح میکند که طرح کلی سه شرط است و نیز آیه 105 سورۀ مائده )عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ( و اینکه در صورت توانایی و فراهم بودن شرایط باید به نهیاز منکر بپردازیم، را مطرح میکند. عقبانی در غرب عالم اسلام مانند اسپانیا و آفریقا حضور دارد، برخلاف شافعیه که بیشتر در شرق عالم اسلام، مانند مصر و فلسطین ساکناند. عقبانی مطالب شافعی را از شرق، وارد غرب میکند. عقبانی از جهت شرایط وابسته به غزالی است. فقط یک جا را که مواجهه و رویاروی با خطر باشد، ردّ میکند و نظر ابنرشد را میپذیرد. وی در پایان کتاب مطلبی را در رابطه با وظایف محتسب و شرایط لازم برای او را به بحث میگذارد و تفاوت بین وظیفه حکومتی و فردی را یادآور میشود.
عقبانی بخش عمدهای از کتابش را از ابنمناصف که همکیش او و مال قرن هفتم است، میگیرد؛ اما مطالب را ماهرانه، از او گرفته و بدون نامبردن از وی، به نام خودش جا میزند. فقط در یک مسئله که با غزالی به مخالفت برمیخیزد، سخن خود ایشان است به همین دلیل باید به آرای همکیش او ابنمناصف مراجعه کنیم.
ابنمناصف مطالب خودش را طوری بیان میکند که انسان فکر نمیکند، از منبع مالکیان قبل از خود گرفته باشد. وی در حقیقت از زبان غزالی، مطالب را با برهمزدن ساختار میآورد و مرهون نظریات غزالی است و در سه عنصر ساختاری از غزالی پیروی کرده است: 1- شرح و بیان شروط؛ 2- طرح کلی مراتب نهی از منکر؛ 3- بررسی برخی از منکرات که از میراث غزالی است؛ اما در این شرایط و ساختار تغییری که ایجاد کرده، سخت ساختار غزالی ضایع شده است.
او به پیروی از غزالی نگران دوچیز است: 1- توسل به سلاح و گردآوری برای مقابله با منکرات؛ 2- لزوم اذن امام. در مورد اول غزالی، معتقد است این مطلب نیاز به بررسی دارد؛ اما ابنمناصف صراحتاً میگوید که نیاز به اذن امام دارد، مگر در صورت اضطرار. در مورد دوم غزالی تأیید میکند، چنین اقدامی حتی بیدستور امام جایز است. ابنمناصف هم اول میگوید: جایز است، ولی بعداً عقب مینشیند و فقط اضطرار را استثنا میکند.
مایکل این سؤال را مطرح میکند که آیا ابنمناصف به آثار غزالی مستقیم دسترسی داشته یا نه؟ سپس جواب میدهد که معلوم نیست. شاید کسانی قبل از ابنمناصف، آثار غزالی را تلخیص کرده باشند و ابنمناصف به آثار دسته دوم غزالی دسترسی پیدا کرده باشد.شخصی به نام ابوعلی مسیلی که به او ابوحامد صغیر میگفتند در نیمه دوم سدۀ ششم، کتابی به سبک غزالی نوشته و این کتاب از محبوبیت خاصی برخوردار بوده است. مایکل از ابنرمامه (م567) هم نام میبرد که گزیدهای از کتاب غزالی تهیه کرده بود. طُرطوشی (م520) دانشمند مشهور اندلسی کتابی نوشته که گفته میشود از غزالی تقلید کرده است. احتمال دیگر این است که ابنمناصف از سنت کتابهای قدیمیتر از خود مطلب گرفته باشد و احتمال دارد که ترکیبی از هر دو باشد و ما راهی برای ترمیم آن نداریم.
بخش اعظم تراث مالکیه شامل این نوع از شروح و کتب است: 1- شرحهایی که بر صحیح مسلم پیرامون حدیث سه مرحلهای نوشته شده است؛ 2- شرحهایی که بر کتاب فقهی خلیل (م768) نوشتهاند؛ 3- منظومه اعتقادی ابراهیم لقانی (م1041) مالکی مصری و پسرش عبدالسلام که شرحنوشتههایی دارند و مطالبشان از هم پاشیده و رأیهای قدیم مالکی را سرهم میکنند.
این شروح ضعف نسبی سنت اصیل مالکی را، از جهت ارتباط با سنت قدیم مالکی، به نمایش میگذارند و نشاندهنده این است که بیشتر به شافعیه متمایل بوده و از آثاری مانند ابنرشد گرفته شده است. در برخی موارد، مانند اختلاف بین ابنرشد و نووی مثلاً در شرط تأثیرگذاری که ابنرشد معتقد به شرط تأثیرگذاری بود ولی نووی بدون تأثیر هم انجام این وظیفه را لازم میدانست. در برخی تراث مالکی هم دیده میشود که تأثیر را از شروط نهی از منکر میداند.
نظر کلیۀ مالکیان علیرغم نظر ابنرشد، کفاییبودن این تکلیف است. مالکیان در مورد عملگرایی به چند گروه مختلف تقسیم میشوند. قاضی عیاض تحمل شجاعت را ندارد و با کسانی که بهگونهای دیگر فکر میکنند، با حالت جدلی وارد بحث میشود که شاید در این بحث ابنعربی معاصر خودش را مدنظر دارد و قرافی از او سخت جانبداری میکند. در
مورد توسل به اسلحه، همه اذن امام را لازم میدانند و در مورد تقسیم کار مالک بیش از آنچه در شافعیه بوده، مطرح میکند؛ البته استثناهایی هم دارد. ابنحاج تقسیمبندی را قبول ندارد و میگوید که ممکن است کسی نه حاکم باشد، نه عالم، اما درعینحال مأمور به انجام این وظیفه و اقدام عملی باشد.مایکل از تکنگاری عمربنخشاب (د345) نام میبرد که هفده بخش آن را زیدالدین صالحی نقل کرده است. وی سپس از تکنگاری دیگر، به نام ابومحمد بن ذُنین (د424) زاهد طلیطلی یاد میکند که خود سرسپردۀ این وظیفه بوده و از تصنیفش فقط، عنوان آن باقیمانده است. کسی به نام عثمان دان فودیو (د1232) بنیانگذار خلافت سوتوکو در نیجریه شمالی است که تنها جزوهای از وی باقی مانده است. در میان همۀ این نوشتهها، از همه مهمتر و بهتر، تکنگار عمربنربیع است که مطالبی برای گفتن دارد. او میگوید پاداش نهی از منکر بیشتر از جهاد است، برای اینکه رهانیدن مسلمانان از گناه و خطا، مهمتر از جنگ با کفار است.
عمربنربیع معتقد است: اجرای مجازات به عهدۀ مقامات دولتی است و وظیفه آنها است که به درون خانهها وارد شوند و یا در برابر کسانی که بهصورت دستهجمعی شراب مینوشند و یا به نغمه زنی گوش میدهند، اقدام عملی کنند و این در صورتی است که گناه علنی شده باشد و اگر چنین نباشد و آزار و اذیت او به مردم نرسد، میگوید حریم خصوصی مقدم است و بیت مؤمن حرز اوست.
در ادامه از قول عمربنربیع میگوید: مردم وظیفه دارند که در مرحلۀ اول موعظه کنند واگر کفایت نکرد، مجرمین را به مقامات گزارش دهند؛ البته مشروط به اینکه حاکم به شرع عمل نماید، اما اگر گناه غیرعلنی و بین شخص و خدا باشد، وظیفهای ندارند.
در زمانی که مردم نمیتوانند حضور مقامات را تأمین کنند، باید خود وارد عمل شوند، مجلس شراب را بههم زنند و به مجلس نغمه زنی حمله کنند و به خانهای که تجاوز جنسی یا قتل در آن در جریان دارد، حمله کنند. کتاب ابنربیع درباره نهی از منکر، مطالب خوب و فراوانی دارد، اگرچه در میراث مالکیان جا باز نکرده است.
بعد از این مایکل وارد روش عملی مالکیها میشود. آیا خود مالک نهی از منکر میکرده یا نه؟ همان قسم که در مورد حنبل بحث داشتیم، در مورد مالکی آنچه به ما رسیده است، او بهراحتی ارتباط با مقامات حکومتی نداشت و گویا مالک با محیط فاسد و رعبآور خلافت موافقت نداشته و با آنها موالف نبود. مالک در زمان منصور (حکومت136-158) وهارونالرشید (حکومت 170-193) میزیسته و معروف است که در بازی شطرنج، مالک مچ هارون را گرفت و این کارش مؤثر واقع شد. منصور از او خواسته بود، از اعمال زشتی که فرماندارانش مرتکب میشوند، مطلع سازد و آنها باید از او اطاعت کنند. مالک با آب و تاب کمتری اظهار میدارد که اگر او به دیدار مقامات نمیرفت، هیچیک از سنتهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه اجرا نمیشد. او هرگز در ملاقاتها و سرزنش هایش، خوف و خشیت از آنها در دلش نمیافتاد.
در مقایسه مالکی با ابنذئب (د159)، نقل است که بیپروا در مقابل مقامات سخن خود را میگفت، درحالیکه مالک ساکت بود. از مالک سؤال شد که چرا 25 سال است که به نماز جمعه نمیروی؟ جواب داد: میترسم منکری ببینم و لازم باشد آن را تغییر دهم. بنابراین در مورد اقدام عملی مالک، میشود چنین نتیجه گرفت که خیلی اگر خوشبینانه قضاوت کنیم با روش متزلزل او نسبت به نهی از منکر مواجه هستیم.
برخلاف این سابقه، روش نهی از منکر در دوران بعدی تاریخ مالکی، از اواخر سدۀ دوم تا اوایل سدۀ چهارم، بهطور شگفتانگیزی مستحکم و استوار است. عمدۀ مطالب از دانشمندانی است که در شهرهای افریقیه و بهویژه قیروان، به نهی از منکر میپرداختند، اما کوک میگوید: من از دیگر نقاط، مانند مصر و اندلس نقل میکنم. یک دسته منکراتی مطرح بوده که عادیترین آنها مربوط به موسیقی است مانند نوازندگانی که مینواختند یا ابزار آن را با خود داشتند، سروصداهای بدعتآمیز... یا سرقت چوبهای یک چوببُر، وارد شدن به اعمال نامشروع جنسی، ربودن یک دختر و همین طور ایراد گرفتن برادر از برادر خود که حرفها و سخنهای مربوط به دنیا را گوش دادی. بیشتر این موارد انجام وظیفۀ
لفظی با رفتار مؤدبانه بوده است، مانند عالمی که در مسیر رفتن به طرف مسجد با آوازخوانی برخورد کرد.
می رسیم به شخصی به نام عیسی منکدر (د 215)، یکی از دانشمندان مصری که گروهی را تشکیل داده بود که با آن گروه، به نهی از منکر میپرداختند. بعضی از علما ظاهراً کمی متهورانه به این وظیفه نزدیک شدهاند. یکی از مردم افریقیه همین که منکری را میدید، بدون ترس از کسی، اقدام میکرد. یک مالکی شرقی هنگام انجام این وظیفه به دست دیلمیان کشته میشود. پارسایان سوسه به دلیل اینکه نمیتوانستند کاری برای منع خنیاگری حاکمان انجامدهند، ناچار شدند رهسپار منزل او شده، حیاط را محاصره کنند و اجازه ورود بخواهند و حاکم هم بهناچار تسلیم خواستۀ آنان شد.
پارسایان سوسه مهاجرت را آخرین راه حل، برای پایان خنیاگری حاکمان دیدند. در افریقیه برخورد میان عالمان و حاکمان درخور توجه است.
بهلول ابنراشد (د183) به منکراتی که مأموران مرتکب میشدند، اعتراض کرد. حاکم آنها را مجازات نمود. یک از ناهیان از منکر، رواقبنرازق است که همزمان با بهلول است. طرفداران حاکم به او حمله کردند و مردم از ایشان حمایت نمودند. از تاریخ مالکیان برمیآید که عالمان مالکی این دوره در مقابل حاکم میایستادند و پروایی نداشتند.
البته برخی چنین عقیدهای نداشتند. عطار که از او سؤال شد، گفت: نیاز به نهی از منکر حاکم نیست. اعضای خاندان اغلب (184-296) که حاکمان بر افریقیه بودند، نزد ابومحمد انصاری که آدم نابینایی بود، میرفتند تا از او طلب دعای خیر کنند، اما این مرد مقدس، از پذیرفتن زیادةالله (حکومت 201-223) و همراهان او خودداری کرد و حاکم از نپذیرفتنش ناراحت شد، اما ایشان همچنان به نهی از منکر و پافشاری نسبت به آن ادامه داد.
در این میان کسی است به نام ابنفروخ (د175) که میگوید: اگر به تعداد شرکتکنندگان در جنگ بدر نیرو داشته باشم، در مقابل ائمۀ جور، قیام خواهم کرد؛ اما بعد از اینکه دید در محل موعود دو نفر بیشتر نیامده، شوقش به سردی گرایید و عقیدهاش عوض شد. مایکل کوک میگوید: این مرد ظاهراً ایرانی بوده است. مرد دیگری که شبیه به او عقیده
داشته، عبداللهبن حمدبن الاشج (د286) است که معتقد بود: اگر قیامکنندگان به اندازۀ شرکتکنندگان غزوه بدر باشند، باید قیام کرد؛ اما عقیده داشت که معتقد به تغییر منکر به بدتر از آن نیست.
از طرف دیگر موردی از همکاری مالکیان با مقاماتی که مورد تأیید مالک بوده، دیده نمیشود. تنها موردی که از همراهی با حکومت نامبرده شده، نقش ابنطالب (د275) در قیروان است که مسئولیتهای ابراهیمبناحمد را به عهده او گذاشته بود.
به گفتۀ آقای کوک در قرون بعد در اسپانیا و شمال آفریقا تغییراتی دیده میشود. در شمال و اسپانیا حساسیت نسبت به اسلام و مذهب مالکی بهتدریج، رو به زوال بود و نسبت به دین، مردم بیاعتنا میشدند؛ اما در جنوب و آفریقا برعکس، گسترش پردامنۀ اسلام مالکی، در حالجریان بود. اسلام با محیط جدیدی آشنا میشود که نحوۀ تعامل با این محیط، با مشکلات مواجه است. حاکم سنغای به فقیه مالکی به نام مغیلی (د909) میرساند که در این شهر تمامی دختران زیبا بدون لباس، راه میروند و هیچ پوششی برتن ندارند.
در این میان تحولی که در آفریقای شمالی رخ میدهد، جذب نواحی دور افتاده از شهر با تعصب دینی، همراه با اتحاد عجولانۀ تصوف و سیاست است. در شهر افریقیه و در جامعه سنتی آن روز، نهی از منکر به روش قدیم بوده است. رویارویی برخی از ناهیان از منکر، از جمله ابوعمر طلمنکی (د429) که روش ناخوشایندی در نهی از منکر داشت، موجب رنجش بسیاری از مردم شد و ابوعمران فاسی (د430) عالم مشهور، بهخاطر نهی از منکر توسط حکام، از شهر اخراج شد. نقل شده که ابنزبیر(د 708) از مردم جیان به این وظیفه میپرداخته و از تعصب او نسبت به بدعتگذاری و رویارویی او با حاکمان نیز یاد شده است. ابنقنفذ در قرن نهم از کوششهای مرد پارسایی در راه نهی از منکر گزارش میکند. خطیب مسجد وهران بر اثر مطلبی که دربارۀ نهی از منکر گفته بود و سخنان او به سمع حاکم رسید، عوض میشود.
در آخر مایکل کوک به این سؤال میپردازد که رویارویی با حاکمان و درافتادن با آنها آیا کوششی برای به دست آوردن قدرت بوده است یا مقدمه برای انقلاب؟ در جواب میگوید:
این رویارویی برای به دست آوردن قدرت نبوده است. ابنعسکر (د 986) از هشت نفری یاد میکند که یکی از آنها بهخاطر عدم تأثیر نهی از منکر، دست به هجرت زدهاند و اکثراً کسانی بودند که معروف شده به شدید الشکیمه، یعنی ثابتقدم بودند. در این مسیر خیلی از آنان به حکومت با تندی سخن میگفتند و به پیروان فوق طبیعی خود، علاقهمند بودند. سومی مشاور بنیانگذار سلسله سعدیه (916 تا 1069) بود، اما خود بازیگر سیاسی خوبی نبود. این افراد هرچند شیفتگان قدرت نبودند، اما میتوانستند چنین باشند؛ لذا حاکمان از آنها هراس داشتند. یکی از آنها که بیپروا با حاکمان سخن میگفت، حکومت حتی بعد از مرگش هم از پیروانش در هراس بود.
نتیجه اینکه هیچ یک از اینها، حکایت از سردرگمی بین نهی از منکر و براندازی حکومت ندارد، کنایه از اینکه فقط نهی از منکر میکردند و به تغییر حاکم نمیاندیشیدند.به گفتۀ آقای مایکل کوک نمونههای زیادی هم در تاریخ غرب اسلامی از نهی از منکر وجود دارد که نهی از منکر سرمایه کسانی بود که کار خود را سرنگونی یا تأسیس حکومتهای جدید قرار داده بودند، مثل ابنفروخ که قبلاً نامش گذشت. ابنالقطّ شورشی اندلسی (د288) یکی دیگر از کسانی بود که نهی از منکر را شعار خودش قرار داده بود. نمونه دیگر ابورکوه (د397) اندلسی است که بنیقرّة را ضدّ فاطمیان تحریک کرده است. هرچند این وظیفه برای براندازی و یا تأسیس حکومت نبوده، ولی تأثیراتی داشته است.
نمونۀ دیگر این نوع حرکات، ابنیاسین (د450) است که قیامش منجر به تأسیس دولت مرابطان شده است یا ابنتومرت (د524) و تأسیس دولت موحدان یا محمد المهدی (د923) و تأسیس دولت سعدیه است که سعدیه نیز به وسیله قیام ابومحلی (د1022) به جنگ فراخوانده شد. همچنین با مردی به نام محمد تاهَرتی که مدعی مهدویت بود و پیروان زیادی هم از مردم قبایل جنوب غربی داشت، برمیخوریم که در یک مناظرهای او را سرزنش میکنند که تو قیام کردی و قیام تو باعث بههمخوردن نظم مطلوب شده است.
در ادامه، مایکل مبنای قیام و نظریهای که این روال تهاجمی را به راه انداخته، بررسی میکند و میگوید در خیلی اقدامات، نظریه و مبنایی وجود ندارد و ما را سردرگم میکند، اما باید جستوجو کرد و دنبال آن بود.
کوک از منبعهای مشخصی نام میبرد که از جمله آنها، آرای ابنحزم (د456) است. به گفتۀ کوک ابنحزم معتقد است اگر ستمگر حاضر به اعمال اصلاح نیست، باید از او خلع ید کرد. وی توسل به سلاح و خلع ید ستمگر را تجویز میکند. به نظر وی قیام علیه حاکم قریش جایز است، چون تغییر منکر است. او البته اموی مسلک هم هست، منتهی این مطلب در نسلهای بعدی خیلی جدی گرفته نشده است.
فرضیۀ دیگری که گارسیا آرینال تحقیق کرده، این است که فرضیۀ برداشتن سلاح از نظریه غزالی گرفته شده است. مایکل نظریه غزالی را در مالکیان غربی درست میداند، اما رسوخ آن را به مالکیانی که در شرق قرار گرفته بودند، درست نمیداند.
منابع مالکی اگرچه اینکه خیلی گسترده است، اما از نظر ادبی پراکنده است. ابنرجب که افکار به جا مانده از مالکی را شرح کرده، بسیار مفصلتر از هر کتاب دیگری بحث کرده، ولی با این وجود نفوذ اندکی داشته و استقبال نشده است. ابنرشد و ناجی نشانههایی از نوآوری دارند، اما آنها نیز جز شرح حدیث سه مرحلهای و نوآوریهای فیالجمله، چیز جدیدی را که قابل عرضه باشد، نداشتهاند. آنها از شافعیان اقتباس نمودهاند. همین نابرابری در مورد خطّ مشی سیاسی این وظیفه وجود دارد.
دیدگاه مالکی در مورد شجاعت نیز دو گونه است، دیدگاه مانند ابنعربی و قرافی مثبت است، امّا دیدگاه امثال قاضی عیاض و عقبانی منفی است. استفاده از اسلحه در مالکیه قدیم، در آثار مانند ابنعربی و مناصف تأیید نمیشد، اما در دوران متأخر، مشخصۀ آشکار بین مالکیان بوده و استفاده شده است. دو دلیل وجود دارد که بین نظر و عمل مالکیان رابطه وجود دارد و نسبتاً قانع کننده است: یکی اینکه مالکیان در ترویج مذهبشان در سطح وسیع
کوشیدند و ترویج دادند. دوم اینکه از بخت بد، ملاک نظر و ملاک عمل، دستاورد زمانها و مکانهای متفاوت در تاریخ مالکی است.
در ارزیابی فصل چهاردهم که اختصاص به بررسی نگاه مالکیان به امر به معروف و نهی از منکر دارد، نکات ذیل قابل بررسی و تأمّل است:
نکتۀ اول: از نظر منطقی باتوجهبه اینکه مالکبنانس (د179)، استاد محمدبنادریس شافعی (د 204) محسوب میشود و امام شافعی نزد امام مالکی تلمّذ کرده است، مناسب بود نخست مایکل کوک مذهب مالکی را بحث کند و بر مذهب شافعی مقدم دارد.
نکتۀ دوم: درباره مالکیان و مطالبی که مایکل در مورد عقیدۀ ایشان نسبت به نهی از منکر نقل کرده است، صرف نظر از جزئیات نقلهایی که نویسنده انجام داده و این قلم در مورد صحت و سقم آنها در مقام داوری قطعی نیست، ولی بهطور کلی نکاتی را متذکر میشود:مالکبنانس (د 179ق) پیشوای دومین مذهب از مذاهب اربعۀ فقهی اهل سنت با آنکه خودش از سیاست احتراز داشت، ولی امویان فقه او را فقه رسمی دستگاه خلافت قرار دادند و ازاینرو این فقه در اندلس (اسپانیای قدیم) گسترش یافت. مالک با عباسیان رابطۀ گرمی نداشت و معتقد بود، بیعت با آنها اکراهی بوده است و همچون طلاق اکراهی اعتبار ندارد. او نخستین شخصیتی از اهل تسنن است که پس از حکم منع کتابت حدیث، موطّأ را از نهصد راوی که سیصد تن آنها از تابعین و ششصد تن از تابعی تابعیناند، نقل کرده است. او در موطّأ میان روایات و اقوال صحابه و فتاوای تابعین ممزوج کرده است. مالک خودش کتاب فقهی ندارد و کتاب «مدوّنه» اصل مذهب فقهی مالک محسوب میشود که توسط شاگرد مالک، حسونبنسعید فتاوای مالک روایت گردیده و تدوین شده است.
مالک امتداد حرکت فقهی اهل حدیث به شمار میآید و مذهب او به کمک و یاری سلاطین منتشر شد و پس از حنفیان و شافعیان از جهت گسترش در رتبۀ سوم قرار دارد.
مالک غور و فرورفتن عمیق در مسائل کلامی و مسائل غیبی و مسائل پیچیدۀ اعتقادی را که معتزلیان و اشعریان و سایر متکلمان در آن فرو رفتهاند، نمیپسندد.(1)
نکتۀ سوم: ازآنجاکه مالک به سیره و اقوال صحابه و تابعین وفادار بود، نقل کرده که با هفده تن از تابعین روبهرو شده که نشنیده است، آنان سلطان ستمگر را سرزنش کرده باشند؛ ازاینرو مالک هم پیرو مدرسه مشروعیت به قهر و غلبه تلقی میشود و لذا بسیاری از مالکیان هم نهی از منکر را بر عهدۀ سلطان میبینند و ابنمناصف مالکی برای کاربرد اسلحه نیاز به اذن امام را مطرح میکند؛ درحالیکه برای امام شرطی نمیگذارند و این نشان میدهد که امام و سلطان چه جائر و چه عادل باشد، نیاز به اذن او است.
بنابراین حرکت اساسی مالکیان نیز مانند اشعریان، حنفیان و حنبلیان در مواجهه با درباریان فاسد و سلاطین جور نیست و لذا آنان را بیش از هر مذهب دیگر باید طرفدار نظریۀ تسلیم و رضا شمرد.نکتۀ چهارم: نکات مهمی را مایکل از فتاوای عمربنربیع خشّاب (د345) نقل میکند،(2)همچون اجرای مجازات و حمله بر خانههای گنهکاران که مشغول فسق و فجورند. این وظیفه بر عهدۀ مقامات است درصورتیکه مزاحمتی برای دیگران باشد و اگر موجب آزار نباشد، حریم خصوصی مقدم است.
دو مطلب در این سخن نهفته است: اول اینکه مجازات و اجرای حدود را نباید با نهی از منکر خلط نمود. نهی از منکر وظیفهای است مربوط به آینده و اینکه جلوگیری از گناه شود، ولی مجازات و اجرای حدود و تقریر مربوط به گناهی است که مرتکب شدهاند؛ لذا دین دو را باید از هم تفکیک کرد، ولی در کلمات مایکل این تفکیک مشاهده نمیشود.
دومین مطلب در مورد حریم خصوصی است. بعداً در ارزیابی فصول آینده باید توضیح داده شود که حریم خصوصی مصطلح جدید و مربوط به فرهنگ غرب و وارداتی است و
ازاینرو در اسلام مصطلحی بهعنوان حریم خصوصی وجود ندارد و در جای خود باید این مصطلح بر طبق آموزههای اسلامی شرح داده شود. در هر صورت، ارتکاب گناه حریمی ندارد و کسی که آگاهی از تحقق منکر در جایی دارد با وجود شرایط موظف به نهی از منکر است اگرچه آن گناه شخصی باشد.
نکتۀ پنجم: آنچه از سیرۀ مالک در مورد اقدام به نهی از منکر منعکس شده است(1)که مچ هارونالرشید را در بازی شطرنج گرفت و اینکه اگر ملاقاتهای او با مقامات نبود، سنتهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه اجرا نمیشد، مطالبی شگفتانگیزی است که چگونه در برابر ظلمی که امثال منصور و هارون عباسی به خاندان رسالت و علویان داشتهاند و صدها تن از آنها را به قتل رسانیدهاند،(2)اقدامی را از طرف مالک و مالکیان برای مقابله با ظلم و ستم آنان نمیبینیم و در برابر آن سکوت میکنند. با این سیره و رفتار آیا نهی از منکر بهعنوان یک فریضۀ اسلامی تا چهاندازه در عملکرد ایشان نقش داشته است؟ مناسب بود مایکل کوک در تحلیل خود به این واقعیات تاریخی نیز اشاره کند، بهویژه آنکه سمت اصلی و رشته اساسی کار او تاریخ است.
البته در میان مالکیان بعدی نمونههایی عینی و عملی از نهی از منکر مشاهده میشود و مثل ابنفرّوخ که درباره او قیام علیه ائمّۀ جور نقل شده است(3)و بر مبنای آن قیامهای متعددی در مناطق آفریقایی توسط مالکیان صورت گرفته است؛ ولی این نمونهها، تنها نمونههای نادری است که مخالف فتاوای اکثر مذاهب اهل سنت و مالکیان که مشروعیت با تغلّب را تجویز میکنند، محسوب میشود و این به نظر میرسد نکتهای مهم در ارتباط با تحوّل در اندیشۀ اهل سنت و مالکیان است.
نکتۀ ششم: چنانکه در گزارش و تحلیلهای آقای مایکل کوک مشهود است، وی بهعنوان فردی که حرفۀ اصلیاش تاریخ است و ورودش در سایر رشتهها، متأثّر از وجهۀ اصلی شخصیت اوست، تحوّلات سیاسی و تشکیل دولت و دستبهدست شدن قدرتها را با مسئلۀ امر به معروف و نهی از منکر کاملاً مرتبط میداند. با این وجود، آنطور که بایسته است، به جایگاه این فریضه نمیپردازد و گویا تنها بهعنوان یک پدیدۀ اخلاقی یا فرهنگی و حداکثر اجتماعی به آن مینگرد؛ درحالیکه چنانچه در ارزیابیهای پیشین نیز منعکس است، نهی از منکر بهعنوان مهمترین پیشران حرکت جوامع انسانی میتواند مسیر رشد و بالندگی و تعالی را برای جامعه در جمیع ابعاد آن هموار گرداند و با یک نظارت واقعی و همگانی زنده و مثبت و تأثیرگذار و با حفظ تمامی حریمها، مسیر را برای آنچه میتواند مانع رشد و سدّ تعالی گردد فراهم آورد؛ بهویژه در بُعد نظارت بر قدرت و جلوگیری از سوء استفادۀ از آن، بهترین عامل نهی از منکر است.
گزارش و ارزیابی فصل پانزدهم: اباضیه(1)
به ادّعای مایکل کوک اباضیه که از فرقههای خوارجاند، در اوایل با شیعیان از نظر تعداد و اهمیت برابری میکردند، اما بهتدریج از تعدادشان کم شد و موفقیت خود را از دست دادند. تنها فرقۀ به جا مانده از آنها، اباضیه است.
شکلگیری و گسترش آنان شبیه زیدیه، در شیعه است. اباضیه در دو منطقۀ دور از مرکز گسترش یافتند. گروهی در عمان در شرق جهان اسلام بودند که تا هنوز هم هستند و بخشهایی هم در شمال آفریقا مانند(جربه، جبل نفوسه و مزاب) در غرب، سالهای متمادی در حاشیههای جهان اسلام به زندگی خود ادامه دادند و هنوز هم از آثار فرهنگی خود پاسداری میکنند. در عمان به دلیل وجود دولت اباضی تراث آنها گسترده و چاپ شده است، اما در شمال آفریقا وضع به این گونه نیست.
1) . ج2، ص629 -679.
از پیشینۀ خوارج غیراباضی به دلیل آگاهی کم، چیزی مهم در دست نداریم.
خوارج در کل عملگرایی سیاسیشان با نهی از منکر همراه بوده است. دلیل شورش آنان در برابر حاکمان، نهی از منکر بوده است. وقتی ابنابیالحدید نهی از منکر را اصلی از اصول اسلامی میداند، میگوید یکی از طرفداران این اصل برای خروج علیه سلطان، خوارج بوده است. نافعبنارزق خارجی (م65) تقیه را ممنوع و حرام میدانست و بعضی از خوارج کسانی را که نهی از منکر نمیکردند، کافر میشمردند. برخی هم کسی را که ترک نهی از منکر میکرد، ضعیف میشمردند.
البته اولاً این عقیده تنها منحصر به خوارج نیست، بلکه در عملگرایی زیدیه و ابنقیم جوزیه حنبلی نیز وجود دارد؛ ثانیاً نهی از منکر صرفاً جنبهای از عقاید خوارج است که موردتوجه دیگران قرار گرفته است. لهاوزن میگوید: خصوصیت خوارج این بود که نهی از منکر را بدون ملاحظات و بیمهابا انجام میدادند. البته این بدان معنا نیست که نهی از منکر نزد آنها نظاممند نبوده است.
در ادامه، مایکل کوک به اباضیۀ عمان و شمال آفریقا میرسد و میگوید: اباضیه، آثاری دارند که بیشترشان در عمان و شمال آفریقا نوشته شده است و بسیاری از آنها برمیگردد به دورهای از فعالیتهای علمی اباضی، زمانی که در مرکز جهان اسلام از جمله در بصره متمرکز بودهاند. اما مطلب قابلتوجه و درخوری درباره نهی از منکر وجود ندارد. در این میان رسالۀ ابوسفیان محبوببنرحیل (شهرت در اواخر سده دوم) استثنا است. نویسنده، نهی از منکر را مهم میداند و معتقد است: کسانی که ترک نهی از منکر کردهاند، کاری انجام نمیدهند، اگر انجام میدادند، یاور ظالمان و پیرو و دوست آنان نمیبودند.
ابوالفرج اصفهانی (د356) از گفتار یک شورشگر یحیی کندی نقل میکند که در اینجا (یمن) نهی از منکر یکی از اعتقادات این مردم است و مردم را به آن فرا میخواندند و مستنداتی را از آیه 71 سوره توبه میآوردند. از نظر این فرقه، زنها و بردگان نیز میتوانند نهی از منکر کنند و علیه ظلم و ستم قیام نمایند و ما باید آنها را بپذیریم.
پيوند بين نهی از منكر و قدرت سياسی در منابع اباضی غربی، بهخوبی ديده میشود مانند زيديه. در بين اين فرقه، اين وظيفه با تشكيل حكومتهای فرقهای و با خروج بر سلطان ستمگر و بهكاربستن قدرت مشروع امام همراه است.
ابوزید ابنمخلد بن کیداد (د366) برای کسب قدرت ازطرف عبدالوهاب بن عبدالرحمان با سلسله رستمیۀ تاهَرت (161-296) تشکیل حکومت داد. نظر بر این بود که امام باید درحضور گروه خاصی (جماعت معلومه) عمل کند؛ ولی زمانی که این نظر در میان اباضیه مطرح شد، آن را رد کردند و گفتند: امام نمیتواند جز با حضور جماعت مؤمنان، نهی از منکر کند.
جُناونی نیمۀ اول سده ششم اعتقادنامهای دارد که در آن مینویسد: نهی از منکر موضوعی اختلافی در جامعه اسلامی است. موحدین پذیرفتهاند که نهی از منکر از واجبات است؛ ولی مرتدّین و نکّاث معتقدند که امامت واجب نیست. جُناونی در ادامه میگوید: این وظیفه را خداوند برای بندگان به قدر طاقت شخص واجب کرده است
در مورد وظیفۀ مردم، نامهای از امام عبدالوهّاب به مردم طرابلس با اين گفتار آغاز میشود كه اسلام عبارت است از اعتراف به دين، شهادت به وحی، نهی از منكر، برگزاری نماز، پرداخت زكات و غیره. از مجموع عباراتی كه در اينجا آمده است، چنين استنباط میشود كه اين وظيفه، يكی از واجبات عينی است.
دانشمندی به نام عیسیبنسمع زاوغی در سده دوم اعتقاد بحثانگیزی داشت که اگر مؤمنان در حال کتمان باشند (مراد همان تقیه است) نهی از منکر واجب نیست؛ ولی اباضیان میگفتند: حالت کتمان در برابر ظهور، اساس سیاست دینی اباضی است که مانع وجود امامت میشود. در این شرایط باید اباضیان خود را با حکومت جباران همساز کنند، اما این همسازی مانع از نهی از منکر نمیشود.
جُناونی این عقیده را که در حالت کتمان نهی از منکر را واجب نیست، مربوط به ناکثین میداند. نسلهای بعدی این سخن انحرافی را که در حالت کتمان واجب نیست، چنین
توجیه میکنند که شما مکلف به نهی از منکر غیراباضیان نیستید؛ یعنی چیزی که در مذهب آنان حلال است به عهدۀ شما نیست، اما اینکه از نهی از منکر اباضیان نیز چشمپوشی کنید درست نیست.
اما درجینی میگوید: که این عقیده غیر از نظریۀ بقیۀ اباضیان است که آنان نهی از منکر را به شرط اینکه توان انجام آن را داشته باشند و یا ترسی از آن نداشته باشند، یک وظیفه میدانند.
مایکل میگوید: قديمترين روايت پايدار از اين وظيفه، از اباضيه غربی كه من از آن آگاهی دارم، روايت سليمانبنيَخلف (د471) مزاتی است که حرف زیادی برای گفتن ندارد. شرایطرا همانند بقیه به قدر طاقت و توان میداند و وجود سه مرحله را که معروف است، مطرح میکند و میگوید در مرحلۀ اول (بکلامه او بسوطه و بسیفه) در مرحلۀ دوم فقط نهی زبانی است و در مرحلۀ سوم منکر را در دل اصلاح کند. در کل با نظریه بقیّه هماهنگ است.
مایکل از شخصی به نام جیطالی (د750) یاد میکند که مفصلترین بحث را در رابطه با نهی از منکر اباضیه غربی دارد و کتابش برگرفته از احیاء العلوم غزالی است و با ذکر نام از او یاد میکند، ضمن اینکه خودش نیز آرایی دارد. مطالبی هم از ماوردی شافعی مانند اینکه آیا این وظیفه بر پایه عقل استوار است یا از شرع و وحی گرفته شده، آورده است و مطالبی را هم از طرطوشی مالکی آورده است.
جیطالی به حدیث سه مرحلهای اشاره دارد و معروف و منکر را از نظر عقلگرایان تبیین و معنا میکند. در مورد نهی از منکر بردگان و زنان با غزالی همعقیده است و همه را موظف به نهی از منکر میداند. در بخشهای دیگر نیز همینگونه عمل میکند. بارزترین مداخله جیطالی در آرای غزالی از نظر عملگرایی است و بیشتر به آن روی آورده است. غزالی اول نصیحت را میگفت و سپس خروج بر سلطان ستمگر را جایز میشمارد و برای انجام وظیفۀ نهی از منکر، به تشکیل گروههای مسلح مردمی معتقد بود. جیطالی میگوید: این کار در راه خدا کار خیلی بزرگی نیست (یعنی به این کار تشویق میکند) در واقع غزالی میگفت: نصیحت حاکم تا جایی خوب است که برای دیگران ضرر نداشته باشد، اما ضرر به خودش
خیلی اشکالی ندارد؛ اما جیطالی میگوید: در این راه تحمل ضرر برای دیگران هم مشکل ندارد. اگر ضرر هم داشته باشد، باید این وظیفه انجام شود.
مایکل کوک سپس گزارشی از توضیح المسائل مربوط به اباضی در سال1332 یادآوری میکند که دوباره آرای غزالی از آن سردرمیآورد و متأثر از نظریات اوست و حاوی دو نکته است: 1- کسی که از راه جاسوسی به گناهی پی ببرد، دو وظیفه دارد؛ هم بهخاطر گناهش توبه کند و هم نهی از منکر نماید و فاعل گنهکار را از گناه بازدارد؛ 2- در مورد اظهار کراهت، تفاوت آشکاری بین شیوههای اظهار کراهت غیرلفظی (مانند نشان دادن خشم، رو درهم کشیدن و اجتناب از معاشرت)، و انجام در دل وجود دارد.در سیرۀ عملی و کتابهای رجالی اباضی، روایتهایی پراکنده از دانشمندانی که به انجام این وظیفه میپرداختند و از اشخاصی که در این راه، اقدام و به وظیفه نهی از منکر پرداخته بودند، نقل شده است.
پس از آنکه امامت اباضیه (در سال 296) در شمال آفریقا سرنگون شد، زندگی روحانی اباضی در بین علمای آنان نهادینه شد. آنها به امور روحانی پرداختند و در بین مردم، نفوذ کلمه پیدا کردند. گمان بر این است که با این نفوذ، همچنان نهی از منکر در بین آنان وجود داشته باشد؛ اما برعکس، نهی از منکری هم وجود نداشته و اگر شاگردان روحانی به نهی از منکر میپرداختند، باید با اجازۀ استاد میبود.
طبق نظر مایکل کوک از چند جامعۀ اباضی شرقی، فقط در عمان توانستند چندین سده به زندگی خود ادامه بدهند؛ هرچند از نظر منطقهای منزوی بودند، اما از نظر سیاسی توفیق بیشتری داشتند، درحالیکه اباضیان غربی بعد از سلسله رستمیه (در سال 296) از امامت بیبهره بودند و مناقشات زیادی حول محور امامت داشتند.
سنت شرقی کتابهای زیادی را که حکایت از مناقشات سیاسی پیرامون امات دارد، پدید آورد که در آنها صحبت از نهی از منکر است. ابوالمؤثر صلتبنخمیس (عالم قرن سوم) موسیبنموسی (د 278) را مدعی نهی از منکر معرّفی میکند. راشدبنالنظر نهی از
منکر را نادیده گرفت. محمدبن محبوببن رحیل (د260) میگوید مسلمانان باید با امامی که نهی از منکر نمیکند، قطع رابطه کنند.
بیسوی یکی از مشایخ اباضی در سدۀ چهارم یا پنجم است که با استناد به آیه 110 سوره آل عمران امامانی را که نهی از منکر میکنند، بهترین امامان میداند و کسانی را که در راه نهی از منکر به شهادت میرسند، شراة مینامد؛ یعنی کسانی که جان خود را در راه خدا فروختند. این عبارت به کرات در زبان علمای اباضی آمده که ناهیان از منکر را فروشندگان جان در راه خدا قلمداد میکردند.بنابر یکی از عقاید اباضیه، نهی از منکر از شرایط بیعت با امام است. بنابر نقل ابوالمؤثر بعد از پیروزی مسلمانان تواناترین کسی را که قادر به نهی از منکر است، از بین خود بهعنوان امام نصب میکنند تا زمام امور را در دست بگیرد. ناصربنمرشد (حکومت 1934-1059) (دوران صفویه) نخستین امام یعرُبی است که بهخاطر نهی از منکر به امامت انتخاب شد. حاکمی مانند آل بوسعید (1167-1187) وقتی که قدرت را در دست داشت و مردم از او اطاعت میکردند، به امر به معروف نهی از منکر اقدام کرد. امامان به فرماندهان خود هم دستور این کار را میدهند.
بخشی عظیم از مطالب عمانی اباضی، فقهی است که در دو بخش تقسیم میشود: 1- درباره امام و وظایف کسانی که در مسند قدرت قرار دارند؛ 2- وظایف عامۀ مردم و مسلمانان. تصانیف فقهی اباضیه حاوی چهار جلد کتاب است که مایکل از آنها استفاده کرده است؛ اولی مربوط به فضل ابنحواری (د287)، دومی از ابوالحواری محمدبنحواری (شهرت در حدود 300)، سومی از ابوعبدالله کندی (حدود 580) و چهارمی مربوط به ابوبکر کندی (د 556) است. کتابهای دوره بعدی و متأخرین نیز یک نوعی شرح و بعضاً حاشیه بر آنها است، مانند شقصی (شهرت 1034)، خلیلی (د 1287) و بیسوی (د 1332).
در مورد مسائل نهی از منکر عمدتاً به سه چیز میپرداختند: 1- شراب و شرابخواری که مورد نهی بود، 2- موسیقی، 3- زنان و آوازخوانی آنها. ناهیان از منکر در مورد صدای زن هم با شادی مفرط و هم با غم، اگر صداهایشان را بلند میکردند، مخالفت میورزیدند.
البته با وجود مخالفت، انعطافهایی هم نشان داده میشد، مثلاً گاهی شطرنج را از گناهان کبیره میدانستند، اما اگر در آموزش نظامی بهره میبردند، اجازه میدادند یا استفاده از صفیر (شاید نوعی صوت باشد در صورت عادی حرام است) اما در جنگ بهخاطر ایجاد رعب و وحشت در دل دشمن، مجاز میدانستند، هرچند لفظ الله اکبر را برخی ترجیح میدادند.
در ادامه آقای کوک یک سؤال مطرح میکند که آیا امام میتواند در زمانی که جنگ قائم است، خلافکاری جنگجویان را نادیده بگیرد؟ دو نظریه وجود دارد: یکی بر کارآیی نظامی تأکید میکند و دیگری آن را رد میکند که همه مربوط به انعطافپذیری امام در عمان است. نیلبک و دایره، بدون عیاشی اشکال ندارد، به شرط اینکه همراه با آواز و خوشگذرانی نباشد وبرای هدف مشروع باشد. در عروسیها نیز همین طور است؛ درصورتیکه ظرف شراب باشد، نظرش مانند دیگران است. در مجموع مایکل کوک معتقد است که نظریه اباضیه پرهیزگارتر از دیگران نیست. نگرش آنان به مزاح و مسخره حتی از غزالی هم آزاداندیشانهتر است.
در اعمال نهی از منکر، اقدام مقامات را مهم تلقی میکنند، چون دست آنها بازتر است و میتوانند افرادی را برای این وظیفه بگمارند؛ ازاینرو هیئتهایی را به نام شراة یا فدائیان شهادت در راه خدا درست کردند که نقش مهمی در نظم جامعه اباضیه داشتند و از این جهت، میگفتند: هرکسی شمشیر به رخ آنها بکشد، گناه کبیره و بسیار بزرگی را مرتکب شده است، اما در موردی بقیه مردم مانند بقیه فرقهها حدیث سه مرحلهای را مطرح مینمودند. دروغ مصلحتی را در نهی از منکر جایز شمردهاند و در مورد مجازات گفته اند: مردم عامه، نمیتوانند، دست به چنین کاری بزنند مگر در موردی که مطمئن باشند. برخی گفتهاند که باید از امام اجازه بگیرند و گزارش شده که زن گریهکننده در تشییع شوهرش را که صدایش بلند بود، بیرون کردند. دو نفر از فقهای اباضیه گفتهاند: در مواردی بدون اذن امام هم میتوان اقدام کرد؛ مثلاً ناهی از منکری که طبلی را شکسته، وقتی صاحب دهل از او شکایت کرد، حاکم فقط قطعات آن را به صاحبش برگرداند. آنها ورود به منزل دیگری را جایز نمیدانند، منتهی اگر خبر رسید که گناهی انجام میشود، فقیهی گفته است: اگر
گنهکار صاحبخانه اجازه نداد، باید از دیوار بالارفت، به شرط اینکه دیوار خراب نشود و در ضرب و شتم مانند بقیه اختلاف دارند.
فقیهان اباضیه درباره عامه مردم دو سؤال غیرعادی را مطرح میکنند:
یک) مردم را به دو دسته تقسیم میکنند که عبارتاند از: 1- اهل الصلوة یعنی هرکسی که نماز میخواند که این دسته همۀ مسلمانها را شامل میشود؛ 2- مسلمانان به معنای واقعی کلمه که ما به نام اباضی از آنها یاد خواهیم کرد. مایکل کوک این را یک تقسیمبندی غیر عادی میداند که شبیه آن در بین دیگر فرقههای اسلامی دیده نشده است.
رأی فقهای اباضی در سده سوم این است که این وظیفه بر همه مسلمانان یعنی هرکسی که اهل نمازند، واجب است، منتهی برخی از آنها گفتند که اطاعت اباضیان ناهی از منکر در مواقع خاص، از فقیهان غیراباضی جایز است.دو) در مورد نهی از منکر زنان، برخی نهی از منکر را بر زنان واجب نمیدانند. محمدبنمحبوب بر این عقیده است که «لیس بفرض علی کل» و معتقد است که زن نهی از منکر را در دلش انجام دهد نه زبان. ابنبرکه معتقد است: باید همه انجام دهند، حتی زنان (ان یخرجن الیه کما یخرج الرجال). کدمی انعطافپذیرتر است و میگوید: زنان نهی از منکر را انجام دهند، اما اگر این کارشان شامل نشاندادن زر و زیور بر مردم نباشد (تبرّج)، احسن خواهد بود. این کلام اشاره به آیه 33 سوره احزاب دارد که در مورد خانهنشستن و عدمتبرج زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده است. شقیصی آزاداندیشتر است و میگوید: زنان مکلف نیستند با عمل انجام دهند بلکه اگر بتوانند آن را با گفتار انجام دهند، ولی او از مرحله دل سخن نمیگوید.
اباضیه در رابطه با نهی از منکر شرایطی را ذکر نکردهاند؛ اما مقولاتی که بیان کردهاند، برای ما آشنا است. آنان سه مطلب را بیان کردهاند: یکی داشتن قدرت بر نهی از منکر است که خیلی کلی است؛ دوم، نداشتن ترس است، اگر میترسید، میگویند: در دل انجام دهد. از ویژگیهای فقهای قدیم که در سخنانشان تکرار شده، تقیه است. برخی تقیه را جایز دانستهاند؛ سوم، امید به پذیرش را برخی قبول کردند، ولی یکی از علما میگوید: اگر
نپذیرفت باز هم این وظیفه برداشته نمیشود. نظر بینابین این است که اگر امید به پذیرش و تأثیر نیست، یک مرتبه باید نهی از منکر انجام شود و دفعات بعد، تکرار آن مستحب است.
در مورد زندگی خصوصی و ارتباط آن با نهی از منکر، دو مقوله است: یکی نشانههای گناه مثل شرابخواری را ببیند و از باب نهی از منکر وارد خانه شود، مانند اینکه صدای رقص از داخل خانه بشنود که باید اجازه بگیرد مگر اینکه خود ناهی از منکر وضعیت را تشخیص دهد. اگر یقین ندارد، بدون اجازه وارد نشود. دوم، اگر از باب امداد باشد، باید ورود خود را اعلام کند، مثلاً بگوید خود را بپوشانید ما آمدیم.
مطالبی که اکنون گفته شد، بیشتر از فقهای قدیم اباضی بود؛ اما علمای متأخرشان مانند ابنبرکه، کدمی و بیسوی، به تدریج مسائل عقلانی بیشتری در آنها بروز میکند. بیسوی با اصطلاح واجب کفایی کاملاً آشنا است و آن را توضیح میدهد. کدمی بیان میکند که این وظیفه را مؤمنان و اهل صدق انجام دهند و باید عالم به این وظیفه باشند و خود از اختلافنظرها، اظهار بیاطلاعی میکند؛ اما شاید بدون توجه به آن نباشد، چون بحث اینکه این وظیفه عقلی است یا از وحی سرچشمه گرفته، در آثار کدمی دیده میشود. بههرحال مایکل معتقد است که مسائل آموزش جزمی و یقینی، در اباضیه شرقی نفوذ عمیق نکرده است.
علت آن را مایکل وامگیری نظریات این دانشمندان از افکار و نوشتههای غیراباضی میداند؛ بهعنوان نمونه بحث از عقلانی و یا وحیانی بودن، در آثار ماوردی دیده شده است.
بهنظر میرسد مذهب و فاصله جغرافیایی باعث شد که سنت اباضی شرقی، از نفوذ سنیها تا چه رسد به شیعیان، در امان بماند؛ اما اینکه ارتباط بین اباضیان غربی و شرقی چه مقدار بوده و چه مقدار از هم تأثیر پذیرفتهاند، به دلیل فاصلۀ زیاد، این تأثیر کمتر دیده میشود و البته بدون تأثیر نیز نبوده است. مثلاً در تفسیر حدیث سه مرحلهای، نظرات یکسانی دارند. بههرحال، مطالب منسوخی در آثارشان دیده میشود و این بهخاطر انزوایی بوده که دستخوش تغییر نشده است و پیشرفت آنان در مقایسه با حنفیه و امامیه خیلی ناچیز است و اصلاً قابل مقایسه نیست.
یکی از نظرات جدید نظر بیسوی است. او مسئله نهی از منکر را شاخهای از ولایت و برائت میداند (من أمر الولایة والبرائة). منظور از ولایت، ولایت خداوند و منظور از برائت، بیزاری از دشمنان خداوند است. عنصر مؤثر دیگر شقصی (د 1034) است. او نسبت به نهی از منکر مطالبی دارد، از جمله عدمجواز دایره در عروسی، ولی طبل را در شرایط امروز، نباید نکوهیده دانست، بهویژه که در دوران قدیم، در جنگها استفاده میشده است؛ اما هر زمان و هر مکان و هر شهر، حکم خودش را دارد. مایکل میگوید: این دیدگاه، عملی و دلنشین است ولی از نظر عقلی خیلی بلندپروازانه نیست.
سالمی (د 1332) درباره نهی از منکر نظریاتی دارد و نظریات ابنمحبوب را درباره طبل نقل میکند. در این مدت گناهان جدید ظاهر میشود. تجار هندی مردگانشان را میسوزانیدند یا اینکه توتون و بنچ در بین مردم رایج شده است. سالمی معتقد میشود: زنان باید نهی از منکر را در دل انجام دهند؛ اما خلیلی (د 1287) میگوید: برعکس، زنان در زبان و عمل هم میتوانند انجام دهند؛ چون آیۀ قرآن شامل آنها نیز میشود. سرمنشأ اختلاف این است کهبرخی بلندی صدای زنان را منکر میپندارند؛ بنابراین، این کار نهی از منکر با منکری دیگر به حساب میآید.
خلیلی بیشتر وابسته به اباضیه غربی است که جیطالی باشد. او نیز متأثر از نظریات غزالی بود. یک نکته درباره مملوک دارد، بهخاطر اینکه «لایقدر علی شئ» نمیتواند این وظیفه را جز در دل انجام دهد.
جیطالی در توجیه سخنان ابنمحبوب سخنی درباره زنان دارد و آن این است که وظیفۀ نهی از منکر زنان را نسبت به همجنسان و محارم محدود میکند و از اینکه در بین غیرمحارم، نهی از منکر کند، ایراد میگیرد. وی میگوید: این بدان معنا نیست که زنان بر مردان مطلقاً حکومت ندارند، درصورتیکه زنی سلطان و یَدْ بر گناهکاران دارد و مسلمان دیگری هم قیام نمیکند، آن زن میتواند کسانی را برای نهی از منکر اعزام نماید.
مطلب دیگری که مایکل مطرح میکند، تفاوت اباضیه شرقی و غربی است. اباضیۀ غربی، کتاب عقاید و اعتقادنامهها داشتند، ولی در شرقی به این اندازه نبوده است. تفاوت
دیگر اینکه در سنت اباضیه غربی، سیرهنویسی رواج داشته است برخلاف اباضیه شرقی که اگر هم بوده، خیلی اندک بوده است و مثال میآورد که در حدود سدۀ دهم، مردی دنبال زن برهنهای میدویده تا اینکه با محمدبناسماعیل مواجه میگردد و با او گلاویز میشود و او را بر زمین میخواباند و زن فرار میکند. بهخاطر همین شجاعت و کار، اباضیه ایشان را به مقام و منصب حکومت نصب میکنند و از (906-942) تا زمان مرگش، حکومت میکند. دو عالم دیگر نیز به سبب نهی از منکر توصیف شده است.
در خاتمه مایکل دو مورد از ماهیت عقاید اباضیه را با یکدیگر میسنجد:
مورد اول اینکه عقاید دو فرقۀ اباضیه شرقی و غربی را باهم مقایسه میکند و میگوید: اباضیه شرقی و اباضیه غربی نمایندگان دو جامعه متفاوت با قرائتهای مختلف از همدیگرند، جز در مواردی اندک و محدود؛ مثلاً زمانی که گناهکار نپذیرد، تکلیف ساقط است یا توجه به زنان در انجام این وظیفه.تفاوتهایی که وجود داشته خیلی متمایز است؛ در شرق جهان اسلام چون اباضیه مرتبط با حکومت بودهاند، تسامح در عقیدهشان بیشتر دیده میشود؛ ولی در غرب چون جدا از حکومت بودهاند، قدرت مردمی در دست علما بوده است؛ ازاینرو از به دست گرفتن شمشیر، سخن میگویند، درحالیکه شرقیان این امور را به امرا و حکومت واگذار میکنند.
مورد دوم اینکه در کل اباضیه، از سایر فرق اسلامی، تفاوت چندانی نداشتهاند. هرچند اباضیه از خوارج به شمار میآیند، ولی با این وجود، جزء فرقههای اسلامی هستند. ویژگی مطالب غیرمعمول اباضیه آموزۀ تأکید به ادای لفظی این وظیفه و توجه مداوم به نقش زنان است.
مایکل سپس دو فرضیه را برای اباضیه به تصویر میکشد:
از بخشهای قابلتوجهی کتاب مایکل کوک، باتوجهبه ناشناخته ماندن این گروه، پرداختن به نظریه اباضیه در باب امر به معروف و نهی از منکر محسوب میشود. اگرچه اعتبارسنجی منابع و وثوق به فهم و برداشت و همچنین تحلیل مایکل کوک نیازمند پژوهش ویژه است و حتی لازم است شخصی از خود اباضیه به داوری نهایی نسبت به آنچه مایکل کوک در مورد اباضیه بیان داشته، بپردازد؛ ولی بههرحال، بهعنوان یک گام ابتدایی برای آشنایی اجمالی با عقاید این فرقه کار مایکل کوک قابل توجه است. البته مناسب بود آقای کوک، گزارشی مختصر از این فرقۀ ناآشنا در مقدمه اشاره میکرد، از جمله اینکه:اباضیه فرقهای منسوب به عبداللهبناباض تمیمی است. از تاریخ تولد و مرگ ابناباض اطلاعی در دست نیست، ولی او را از نخستین تابعین شمرده و مرگ او را حوالی سال 80 هجری دانستهاند.
مطلب دیگر اینکه چنانچه مایکل هم تصریح دارد، اباضیه را از خوارج دانستهاند. خوارج کسانی بودند که در ماجرای حکمیّت میان حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و معاویه، بر آن حضرت شوریدند و از آن حضرت کناره گرفتند. آنان در ابتدا با شعار «لاحکم الّا لله»، منکر لزوم امارت و دولت بودند، لکن حضرت امیر(علیه السلام) در پاسخ به شعار آنها به نقل نهج البلاغه فرمود: «كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ! نَعَمْ إِنَّهُ لَاحُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ. وَلكِنَّ هؤُلَاءِ يَقُولُونَ: لَاإِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ. وَإِنَّهُ لَابُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ».(1)
1) . الشریف الرضی، نهجالبلاغه، تحقیق الدکتور صبحی صالح، من کلام له(علیه السلام) ، رقم 40، ص82.
این گروه شورشی منشعب از لشکر کوفه، بهعنوان مارقین شناخته شدند و در جنگ با حضرت علی(علیه السلام) در منطقۀ نهروان در سال 38 هجری، چهار هزار نفر از آنها کشته شدند و تنها تعدادی انگشتشماری از آنها که حدود نُه نفر بودند، باقی ماندند.(1)
بنابراین، اینکه مایکل بدون ذکر سند ادعا میکند فرقۀ خوارج از نظر تعداد و اهمّیت با شیعیان برابری میکرد، بر اساس قرائن تاریخی جای تأمّل جدّی دارد.(2)
قابل یادآوری است که به گفتۀ برخی از مورّخان، اباضیه انتساب خود را به خوارج انکار کردهاند و حتی تاریخ پیدایش این فرقه را در زمان خلافت عثمان و پیش از خروج خوارج میدانند.
اباضیه امروز مذهب عموم قبایل و مردم عمان است و در تانزانیا و شمال آفریقا و در مناطقی از لیبی، تونس و الجزایر پراکندهاند.(3)ویژگیهای مهم اباضیه که آنها را از مذاهب اهل سنّت متمایز میکند، بحث قیام و خروج علیه حاکم ستمگر بر مبنای امر به معروف و نهی از منکر است و از این جهت با زیدیّه هماهنگ هستند، اگرچه معلوم نیست اباضیه در حال حاضر بر این مبنا استوار باشند.
بههرحال، جایگاه فریضۀ نهی از منکر و امر به معروف نشانگر آن است که این فریضه را نباید در بُعد فردی و بهعنوان یک امر واجب جزئی که متوجه یک مسلمان است، مشاهده کرد، بلکه این فریضه، یک فریضهای است که قوام سائر فرائض و حتی قوام تمامی مناسک و تمامی عقاید و تمامی پیکرۀ اسلام و تحقق آرمانها و اهداف اسلامی در گرو آن است و پیدایش حکومت اسلامی، جامعه اسلامی و تمدن اسلامی به معنای واقعی کلمه در گرو عینیّت یافتن این فریضه است و متأسفانه جایگاه این فریضه نه در میان عوام و نه در میان خواصّ جایگاه واقعی آن نیست. ای کاش مایکل کوک بخشهایی از کتاب خود را به بحث آسیبشناسی این فریضه، اختصاص میداد.
گزارش و ارزیابی فصل شانزدهم: غزالی(1)
در فصل شانزدهم مایکل کوک به تبیین اندیشههای غزالی که این همه از او سخن گفته شد، میپردازد. غزالی وعده داده بود کتابی را تحت عنوان «احیاء علوم الدین» خواهد نوشت. علیرغم انتقاداتی که نسبت به نام این کتاب وارد شده بود و برخی آن را «اماتة علوم الدین» گفتند، برخی گفته بودند که علوم دین نمرده تا نیاز به احیا داشته باشد. با این وجود، بدون توجه به همقطارانش مصمم به نوشتن این کتاب شد و آن را نوشت.
ایشان این کتاب را که تأثیرات آن فراتر از دیدگاه مرزهای فقهی غزالی بود، ارائه کرد، هرچند از نظر عقلانیت به روشمندی برخی از معتزلیان و هوشمندی علمای بعدی امامی نمیرسد.
1) . ج2، ص681-743.
غزالی، کتاب نهم از ربع دوم را به نهی از منکر اختصاص داده است.(1)این کتاب بسیار منظم و جدای از سایر کتبی است که دارای بحثهای قدیمیتر بود. خود غزالی احیاء علوم الدین را به زبان فارسی به نام «کیمیای سعادت» نوشته است و نهی از منکر در آن نیز بخش اصلی کتاب به شمار میآید.
غزالی بعد از بیان مقدمه در اهمیت نهی از منکر و سستی این دوره، نسبت به این وظیفه سخن گفته و بعد از آن وارد بحث اصلی میشود. ایشان اهمیت و وجوب کفایی آن را با ادله اربعه اثبات میکند و میگوید نهی از منکر به چهار رکن وابسته است:
محتسب: منظور انجامدهندۀ آن است، نه دستگاه پلیس؛
المحتسب علیه: کسی که علیه او نهی از منکر صورت میگیرد؛
المحتسب فیه: موضوع و گناهی که مورد نهی از منکر واقع شده است؛
الاحتساب: خود نهی از منکر و چگونگی انجام آن.
شرایط محتسب عبارتاند از: 1- بالغ و مکلف بودن، 2- مسلمان بودن، 3- قادربودن به انجام آن، 4- عدالت، 5- مأذونبودن از طرف امام. غزالی در مورد هرکدام مفصل به بحث میپردازد.
یک) مکلف بودن: تکلیف شرط وجوب است. کودکی که به سن بلوغ نرسیده، تکلیف ندارد. با این وجود مستحب است که نهی از منکر کند.
دو) ایمان: در مورد شطر ایمان با طرح این سؤال علمی آغاز میکند که از آنجایی که این وظیفه برای یاری دین است، چگونه دشمنان دین میتوانند یاور آن باشند؟ از طرفی این یک
1) . با توجه به اینکه مرحوم فیض کاشانی در کتاب المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء، کتاب هشتم از ربع دوم (عبادات) یعنی کتاب آداب السمع و الوجد از احیاء العلوم را به دلیل آنکه از مذهب اهلبیت (علیهم السلام) نبوده، حذف کرده است و به جای آن در پایان ربع دوم کتاب آداب شیعه و اخلاق امامت را اضافه کرده است، لذا کتاب امر به معروف و نهی از منکر کتاب هشتم از ربع دوم در المحجة البیضاء خواهد بود (ر.ک: فیض کاشانی، المحجة البیضاء، ج1، ص4 و ج4، ص95).
نوع تحکم غیرمسلمان و استیلای او بر مسلمان است، چون میگوید مثلاً زنا نکن، هرچند شخص گناهکار مستحق استخفاف و سرزنش است اما نه از طرف کافر و دشمنان دین.
سه) عدالت (شرط فرض): در مورد این شرط بحث مفصلی دارد و اظهار میدارد، اگر این شرط بهصورت جدی مطرح شود، کسی برای انجام این وظیفه باقی نمیماند؛ لذا عدالت را شرط نمیداند و گناهکار را مکلف میداند، اما در ادامه به گفتوگو میپردازد که اگر مردی زناکار به زنی که زنادهنده است بگوید: چرا حجاب از چهرهات برداشتی، ظاهراً این را نمیپذیرد، به این دلیل که خودش متجاهر به فسق است و سخن او تأثیرگذار نیست.
چهار) اذن امام (شرط فرض): غزالی در اذن امام نیز بحث طولانی دارد و نظریه رافضه را که اذن امام را در نهی از منکر شرط میدانند، بیاساس خوانده است. وی میگوید اینخندهآور است که برای طلب حق خود، کسی نیاز به اجازه معصوم داشته باشد. انجام این وظیفه که عزّالسلطنة والاحکام است، نیاز به اذن امام ندارد. آنگاه برای انجام این وظیفه پنج مرحله را مطرح میکند: 1- آموختن، 2- پند دادن، 3- دشنام دادن و درشتی کردن، 4- بازداشتن با زور، 5- ترسانیدن و تهدید به زدن.
در مورد چهار مرتبۀ اول نیازی به اجازه سلطان مطرح نیست. فقط مرحله پنجم مورد بحث است که در این مورد دو نظریه است. غزالی عدم نیاز به اذن امام را میپذیرد، چون اجماع و سیره گذشتگان برآن دلالت دارد و شواهدی هم میآورد که در پاورقی آمده است.
غزالی سپس بحث کهتر در برابر مهتر را مطرح میکند؛ یعنی نهی از منکر پایینرتبه، نسبت به بلندرتبه که شامل عبد در برابر مولا، زوجه در برابر زوج، پسر در برابر پدر، شاگرد در برابر استاد و غیره میشود. غزالی میگوید: کلیت این وظیفه نباید تعطیل شود، سه مرحله اول مشکلی ندارد؛ اما گفتار خشن، تهدید و ضرب با مشکلاتی همراه است و با ملاحظاتی باید صورت بگیرد. در مورد نهی از منکر سلطان هم چه بسا زیانآور باشد.
پنج) قدرت: قدرت داشتن را غزالی به دو امر وابسته میداند؛ منظور ضعف حسی نیست، بلکه منظور این است که آگاهی از احتمال ضرر یا آگاهی از عدمتأثیر عمل داشته باشد که چهار صورت متصور است:
نهی از منکر مؤثر نیست و برای او موجب ضرر خواهد شد. در این صورت، شاید در برخی موارد حرام باشد، پس باید در خانه بماند تا جایی که همکاری با سلطان ستمگر به حساب نیاید ولی مهاجرت لازم نیست؛
نهی از منکر بدون ضرر و مؤثر است که در این حالت واجب است انجام شود؛
نهی از منکر مؤثر نیست، اما بدون ضرر است. در این صورت، عدمتأثیر موجب عدموجوب میشود، اما مستحب است، چون موجب اظهار شرع اسلام است؛
مؤثر است، اما مستوجب ضرر برای انسان است، انجام آن واجب نیست، بلکه مستحب است. غزالی این نوع نهی از منکر را به جهاد تشبیه میکند و صورتهای مختلفی را برای آن ذکر میکند. بایستی ضررها سنجیده و اهم و مهم نسبت به آنها صورت بگیرد. در ادامه میگوید: برخی نهی از منکرها هم اختلافی است و نیاز به اجتهاد دارد و هرکسی وظیفه ندارد.مردم عوام بایستی به موارد و مصادیق روشن نهی از منکر، بپردازند، مانند شرب خمر، زنا و امثال آن.
در مورد تأثیر نهی از منکر، آیا انسان باید یقین داشته باشد یا ظن تأثیر هم کافی است؟ غزالی میگوید: ظن غالب کافی است، ولی احتمال ضرر کافی نیست و باید یقین به ضرر داشته باشیم. ملاک در خوف ضرر، اعتدال طبع و سلامت عقل است. اگر نفع و ضرر متساوی باشد، پاسخ معقولتر آن است که اقدام به آن واجب است.
در مورد حد ضرر میگوید: مراد از ضرر، ترس از دستدادن منفعت موجود و یا ترس از محروم ماندن از خواستههای احتمالی است که به آن نمیرسد. بهطور کلی نباید از این وظیفه دست کشید و آن را رها کرد. در تشخیص ضرر، باید اجتهاد کرد و اهم و مهم نمود. مثلاً اینکه او را با پا و سر برهنه در داخل شهر بگردانند، یک امر است و اینکه او را وادار کنند به جای اسب با پای پیاده، راه برود، امر دیگر است.
در مورد ضرر رساندن به خود میگوید: اگر کسی قصد کرده که دست و پای خود را قطع کند و چارهای جز جنگیدن با او نیست، نهی از منکر مقدم است و کشتن این شخص گناه محسوب نمیشود.
گناهان گذشته، حال و آینده: گناهان گذشته مربوط به حاکم است که باید مجازات کند. در مورد گناهان حال بر آحاد مردم است که شخص گناهکار را از گناه بازدارند؛ اما در مود گناهان آینده، مسئله مبهم است. اگر قضیه طوری باشد که شخص در شرف گناه باشد، مانند تجمع جوانهایی که بر در گرمابه ایستاده و به نظاره خانمها مینشینند، این دیگر خودش گناه است و بر مردم است که آنان را دور سازند و اگر سخن را گوش نکردند، با زور از جلو درب حمام دور نمایند.
منکر خود شرایطی دارد که عبارتاند از:
شرط اول: منظور از منکر کار خلاف شرع است، البته معصیت اخص از منکر است؛ لذا اگر پسر بچه یا دیوانهای بخواهد، شراب بخورد باید از آن منع نمود.شرط دوم: منکر در حال انجام باشد. این شرط گناهان گذشته و آینده را مستثنا میسازد.
شرط سوم: گناه باید ظاهر باشد، تجسس جایز نیست. نباید به خانۀ دیگری تجاوز کند مگر اینکه خیلی آشکار باشد و با اندک تأملی به منکر پی برده شود.
شرط چهارم: همه آن را منکر بدانند، مثلاً حنفی نمیتواند شافعی را از خوردن سوسمار یا کفتار منع نماید، ولی هممذهب خود را میتواند، نهی کند یا حنفی، شافعی را میتواند از خوردن گوشت خوک منع نماید.
سراشیبی خطرناک و نسبیتگرایی غزالی، اینجا است. اگر پایبند مذاهب فقهی باشیم، «حدّ یقف» آن کجاست؟ غزالی در فقه مجتهد را مصیب میداند و لذا مسئله را قابل حل میداند؛ اما در مسائل کلامی اغلب چنین نیست و بطلان رأی خطای آنان روشن است، ولی بدعت، کار را مشکل میسازد. وی در ادامه به این نکته توجه میدهد که باید جامعه را دید و به آن نگاه کرد. اگر بدعت از بدعتهایی است که همه مسلمانها و مردم شهر آن را بدعت میدانند، باید جلوش گرفته شود و نهی از منکر صورت بگیرد، اما اگر مردم شهر نسبت به آن دو دسته باشند، بهخاطر اینکه فتنهای ایجاد نشود، وظیفۀ حاکم است که دخالت نماید و بدون اذن حاکم نهی از منکر جایز نیست.
انجامدهنده منکر ملاکش این است که انسان باشد پس بچه و دیوانه را هم میشود نهی از منکر کرد؛ اما حیوان در گسترۀ نهی از منکر قرار نمیگیرد. این وظیفه به این خاطر است که حرمت حق خداوند، محفوظ باشد، چون شراب از چیزهایی است که خداوند حرام کرده است. البته حیوان ضرررسان را هم، بهخاطر حفظ حرمت مال مسلمان، از ضررزدن آن جلوگیری میکنیم. از نظر غزالی این وظیفه برای منفعتجویی نیست.
این رکن شامل دو موضوع است: یکی درجات حسبه و دیگری آداب آن.
احتساب هشت درجه دارد:یک) جستجو برای تعرّف گناه: این کار حرام است و نباید تجسس نمود. به اصطلاح امروز استراق سمع درست نیست. گناه باید آشکار باشد یا دو شاهد عادل شهادت دهند.
دو) آگاه کردن گناهکار از گناه: مانند کسی که در مسجد نماز میخواند، اما رکوع و سجود او تمام نیست. این کار از عدمآگاهی اوست؛ زیرا اگر نمیخواست نماز را درست بگذارد، اصلاً نماز نمیخواند. البته این تذکر با نرمی و ملاطفت باشد، چون مردم را آگاهکردن از حماقتشان بدتر از کشف عورتشان است. باید گفته شود که از مادر، آگاه زاده نشدهایم. خلاصه او را رنجیده نسازیم.
سوم) وعظ و نصیحت: باید نصحیت و موعظه با نرمی و عطوفت باشد. خود را به جای او قرار دهد که کسی خودش را نهی از منکر کند. به دانش خود مغرور نشود و از آیات قرآن و حدیث و سیره بزرگان، برایش مثال بیاورد.
چهارم) سخن سخت و درشت گفتن: این مرحله زمانی است که نصیحت کارگر نباشد. البته این به معنای آن نیست که فحش دهیم و دروغ بگوییم، بلکه سخنی که مناسب حالش
باشد بگوییم؛ مثلاً ای فاسق، ای احمق، ای جاهل از خدا نمیترسی. استهزاء و تحقیر و دروغ جایز نیست.
پنجم) تغییر با دست: مانند شکستن آلات قمار، ریختن شراب و مانند آن. در اینجا نیز به طریق ممکن اقدام میشود. اگر خودش وادار به ریختن شود، بهتر است یا اگر ریختن شراب، بدون شکستن ظرف امکان داشته باشد، این کار را انجام دهد. این موارد مربوط به گناهان حال است، تنبیه برای گناهان گذشته و از بینبردن زمینههای گناه در آینده مربوط به حاکم است.
ششم) تهدید به خشونت: مثلاً بگوییم که دست از این کار بردار وگرنه سرت را میشکنم؛ اما اینکه زن و فرزندانش را تهدید و موجب آزار آنها باشیم، روانیست. تهدید و تخویف به کاری که مجاز است، میتوان انجام داد.
هفتم) کتک زدن: در این مرحله نیز تدریج در نظر گرفته شود. اگر امکانش بود، بدون دستبردن به شمشیر و اگر نشد دست به سلاح ببرد. البته اگر این کار موجب فتنۀ بزرگتر نشود؛ مثلاً کسی نی مینوازد، تهدید به تیراندازی کند، اگر قبول نکرد، تیر را طوری بیندازد که کشته نشود.هشتم) گردآوری یاران مسلح: آیا این کار جایز است یا نه؟ عقیده یکسانی وجود ندارد. برخی بهخاطر تحریک فتنه و تخریب بلاد، آن را بدون امام جایز نمیدانند؛ اما قول نزدیک به صواب این است که اذن امام لازم نیست و مردم در حد پایینتر، نیز مجاز به چنین کاری خواهند بود و دلیلی برای خطکشی نداریم. اگر انجامدهندگان منکر گروهی را برای کارهای خلاف تشکیل دهند، این طرف هم لازم است و این کار مانند جهاد در برابر کفار است و شهید به حساب میآید و لازم و واجب است که اعوان مسلح نیز تشکیل گردد.
غزالی چند مورد را جزو آداب نهی از منکر میشمارد:
ورع: یعنی انگیزههای شخصی را دخالت ندهد و پارسا باشد تا مردم او را به سخره نگیرند؛
خوشخویی: تحمل این وظیفه نیاز به خوشخویی دارد که ممکن است از طرف مقابل واکنشی انجام شود.
در فریضۀ امر به معروف نیز مانند نهی از منکر، این خصلتها لازم است.
غزالی در مقدمۀ بحث میگوید: مقابله با تمام منکرات که جزو عادتشان شده، امکانپذیر نیست. وی سپس میگوید: منکرات حرام داریم و مکروه. زمانی که از منکرات بدون قید و شرط گفته میشود، منظور منکرات حرام است. نهی از منکر حرام، واجب است و نهی از منکر مکروه مستحب است. همچنین ترک نهی از منکر مستحب، مکروه است. اگر فاعل مکروه از کراهت آن بیاطلاع است، آگاه کردن او، واجب است.
منکرات در مساجد: این نوع منکرات عبارتاند از: نماز خواندن بدون طمأنینه، تکرار بیمورد اذان، پوشیدن لباس سیاه و ابریشمی توسط خطیب مسجد، قصهگویی و بذلهگویی، خرید و فروش در مسجد، ورود دیوانگان و مستان در مسجد، حضور مبلغان جوانی که با ظاهر آراسته همراه با اشاره و ایما سخن بگویند، درحالیکه زنان جوان در مجلس آنان نشسته باشند.منکرات در بازار: منكراتی را كه غزالی در اينجا ذكر میكند به سه گروه تقسيم میشود:
اول تقلّب در كار خريد و فروش که عبارتاند از: پنهان كردن عيب كالا، تفاوت در پيمانه و ترازو، جامه كهنه را به جای لباس نو فروختن.
دوم انجام معاملات بدون رعايت تشريفات شرع، شامل: ترم ايجاب و قبول و بسنده كردن به معاطات، گنجاندن شرايط فاسد معاملات ربوی و ساير تصرفات فاسد.
سوم فروش كالاهای ممنوع، شامل: آلات لهو، اسباب بازی به شكل حيوانات، اشكال حيوانات مصوره در ايام عيد برای كودكان، ظرفهای طلا و نقره، لباسهای حرير كه فقط مردان آن را میپوشند و يا بنابر رسم محلی مخصوص آنهاست.
روشن است كه در اينجا غزالی به بحث درباره وظيفه مردم عادی میپردازد نه محتسبی كه از طرف حكومت تعيين میشود. اين را در باب دغلبازی در مورد ميزان منفعت روشن میسازد.
منکرات در شاهراهها: اين نه تنها شامل تجاوزهای دايمی است، بلكه راه بندانهای موقت را نيز دربر میگيرد، مگر آنكه باعث ناراحتی نشود و يا از نوع كارهایی است كه هر كسی معمولاً به آن دست میزند، مانند آن كه بار هيزمی را به اندازه زمانی كه میخواهد آن را به داخل خانه ببرد، در آنجا بگذارد و همچنين بستن ستور در آنجا. شاهراهها برای استفاده همگانی و مشتركةالمنفعه است. عبور دادن چهارپايان با بار از كوچههای تنگ، بار بيش از اندازه بر ستوران گذاشتن، ذبح گوسفند در راههای باريک، انداختن پوست خربزه در راه، ريختن آب ناودانها در كوچه و بر جای گذاشتن چاله، گل و لای و برف در راهها (هرچند حقوق و وظيفه آحاد مردم در اين مورد محدود است)، نگاه داشتن سگی كه سبب آزار عابران است.
منکرات حمام: مانند نصب تصاویر در حمام، برهنگی در حمام، دست و ظرف را با آب اندک شستن، کثیف کردن آب حمام، لغزنده بودن سطح حمام و... .
منکرات مهمانی: مانند پهن کردن فرش حریر برای مردان، نواختن موسیقی و آواز کنیزکان آوازخوان، آویزان کردن پرده حریر، سرو نوشیدنیهای حرام، مسخره کردن بهخاطر بذلهگویی. البته خنداندن در حد اعتدال که منجر به غیبت و دروغ نباشد، اشکال ندارد. اسراف و ولخرجی در مهمانی که در همه اینها، اگر امکان اصلاح نیست باید ترک کند.انواع منکرات زیاد است و هیچجایی را نمیشود استثنا دانست، از مجالس قاضیان گرفته تا دواوین پادشاهان و فقیهان و... . تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.
منکرات عام: این دسته از منکرات امروزه در همه جا هست و در میان روستانشینان به دلیل اینکه، اطلاع و آگاهیشان کم است و از معارف دینی به دورند، بیشتر است. بر علما و آگاهان امر است که در میان آنان رفته، به نهی از منکر بپردازند و این کار، باید از نزدیکان و خویشاوندان شروع شود. هرکس ابتدا به اصلاح نفس خویش پرداخته و بعد دیگران را نهی از منکر کند و این کار مهمتر از موشکافیهای علمی و تحقیقاتی است.
چهارمین فصل کتاب غزالی اختصاص به امر و نهی حاکمان دارد. از مجموع درجات هشتگانۀ محتسب که قبلاً گذشت، دو درجۀ اول، یعنی آگاه نمودن و نصیحت کردن حاکم توسط آحاد مردم جایز است؛ ولی بقیۀ مراحل و اعمال قدرت ممکن است، فتنهاش از آنچه نهی از منکر است، بیشتر و بزرگتر باشد و جایز نیست. اما سخن درشت و سختگفتن مانند ای ظالم، ای ستمگر، ای خدا ناترس، اگر سبب آزار دیگران باشد، جایز نیست و اگر تنها سبب آزار خود ناهی از منکر و متوجه شخص او است، جایز بلکه مستحب است. برایناساس مسلمانان صدر اسلام خود را در معرض چنین خطرهایی قرار میدادند؛ زیرا میدانستند که موجب اذیت میشود و یا به شهادت میرسند. در مجوع غزالی هفده داستان نقل میکند و میگوید افسوس که اکنون علما ساکتاند و یا براثر حب و مقام، سخنان آنان تأثیرگذار نیستند.
آقای کوک عبارتی دارد تحت عنوان دستاورد غزالی که در آن میگوید: روایت غزالی از نهی از منکر یک روایت استثنایی و از آن خود اوست و مانند ابولیث و دیگران نیست که از پیشینیان گرفته باشد. فقط روایتهایی که از صدر اسلام دارد، وابسته به کتاب پیشینیان است.
ویژگی کار غزالی این است که نهی از منکر را در دو سطح بنیادی مردم و حاکمان مشخص میکند؛ آنگاه برای نهی از منکر، ارکان درست میکند و برای هر رکن، فروعی را بیان و احکام هر فرع را جداگانه ذکر میکند. این طرحی است که مختص ایشان است. وی مطالب زیادی رابه واژهشناسی امر به معروف و نهی از منکر، مانند لفظ محتسب، محتسبفیه، احتساب و... اختصاص میدهد؛ امّا اینکه چرا به جای نهی از منکر، ابوحامد غزالی تعبیر به حسبه میکند، وجهش مشخص نیست، شاید سببش این باشد که کسانی که این کار را انجام میدهند، برای خدا و کسب رضایت او انجام دهند و برای نفع مادی انجام ندهند.
مایکل کوک معتقد است: واژهگزینی دیگرش، تأثیر مناسبی بر زمینه اندیشۀ فقهی غزالی به جای میگذارد.
بههرحال، غزالی ابتکاراتی داشته است؛ اینکه مطالب خود را با نگاه روانشناختی درمیآمیزد و همین طور با صراحت انواع نهی از منکر را در مسجد بازار و حمام و... بیان میدارد از ابتکارات اوست.
غزالی نواقصی هم دارد که از جمله تداخل مباحث در بیان شرایط و یا بحث نکردن وافی از منکرات واجب و مستحب را میتوان جزء نواقص آن برشمرد. بحث هشت درجه، تفصیلی از طرح پنج مرتبهای است. برخی مطالب، نامنظم و مقداری هم تکراری است. بهتر بود ایشان از یک ویراستار فنی کمک میگرفت. شاید این هم بهخاطر نوشتن سریع و کثرت تألیف ایشان باشد. بههرحال، این نقایص از محاسن کار او نمیکاهد در کل، تأثیرات مثبتی داشته است.
جنبۀ دیگر کار غزالی بیان وظایف بردگان، زنان، روستاییان، بادیهنشینان، کردها و ترکمانان است. بحث از علما، حکایت از مآلاندیشی او دارد. بحث او از منکرات غالب در عادات، بیسابقه است. صراحت و بینش روانشناختی از ابتکارات اوست. او از چیزهایی که از پیش قانون ندارد، مفهومی واقعی ارائه میدهد. او میداند که زندگی پر از مشکلات و مطالب مبهم است و آدمی باید به نحو ممکن به قضاوت دربارۀ آن بپردازد. در مجموع مطالب تازۀ زیادی در روایت غزالی وجود دارد.
نمیتوان گفت آیا علوم دینی در زمان غزالی نیازمند احیاء بود یا نه؟ ولی کتاب او در طول قرنها بسیار موفق بوده و دلیل آن فراتر از موضوع نهی از منکر است. انسجام کتاب، مورد توجهواقع شده است؛ چنانچه امثال ابنطِملوس (د620) طبیب و فیلسوف اسپانیایی اعتراف میکند و فیض کاشانی (د 1091) عالم شیعه امامی، از حسن بیان و ترتیب زیبای احیاء سخن میگوید.
بههرحال، کتاب او بهسرعت در میان شافعیان هممسلک غزالی رواج پیدا کرد. ابنبرهان (د 518) به تدریس آن پرداخت و عدهای آن را حفظ میکردند و عدهای دیگر گزیدۀ آن را منتشر مینمودند، از جمله برادر او احمد غزالی (د520).
کسانی که بعداً در مورد نهی از منکر نوشتند، از او نقل کردند. جالبتر گزیدهها و نسخههایی است که در بین سایر فرق و مکاتب منتشر شد، از مالکیه تا حنابله، حنفیان، اباضیه، زیدیه و امامیه و حتی مسیحیان.
فیض کاشانی امامی اظهار میدارد: کتاب احیاء با وجود محاسنی که دارد، پیش از تشرّف غزالی به مذهب تشیع، نوشته شده و متأسفانه بر اساس «اصول العامیّة الفاسدة» نگارش یافته است.
البته کتاب احیاء العلوم همه را خرسند نکرد و مورد انتقاد خصمانۀ علما قرار گرفت. طرطوشی گفته است: باید مردم آن را بسوزانند. حاکمان سلسله مرابکان (454-541) آن را مورد تعقیب قرار دادند و حاکم شفینبنعلی (537-540) حکم به ریشهکنی آثار غزالی کرد.
غزالی مدیون استادش جوینی است که در برابر حاکمان سلجوقی واکنش نشان میداد و نهی از منکر را وظیفۀ عالمان و حاکمان میدانست و اجازۀ توسل به سلاح بدون اذن حاکم میداد و این با عقاید سنّیان منافات داشت.
نظریۀ غزالی دربارۀ نیروی مسلح، سبب اختلاف بسیاری شد و بسیاری آن را به اذن حاکم تأویل کردند.
عدهای هم از تمجید غزالی از خشونت شجاعانه، نسبت به حاکمان ناخشنودند، مثل ابنجوزی و فیض کاشانی امامی. اگرچه جیکالی اباضی از غزالی جلو میافتد و بهطور کامل از مسلحان حمایت میکند و با سخن درشت در برابر حاکم، هرچند بر ضرر دیگران باشد، حمایت میکنند.شخصیتی که ثابت نیست وارث عملگرایی نهی از منکر غزالی باشد، م هدیبنتومرت مراکشی (د 524) پایهگذار نهضت موحّدان و رابط بین این نهضت و غزالی بوده است.
غزالی صوفی بود، ولی صوفی واژهای مبهم است.
چند نکتۀ قابل تأمّل در مورد فصل شانزدهم کتاب آقای مایکل کوک قابل اشاره است:
نکتۀ اول: جناب مایکل کوک یک فصل کامل و مشبعی از کار خود را طی 48 صفحه و با ضمیمه پیوست صوفیان، 62 صفحه از فصول بیستگانۀ کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی را به کار غزّالی و ارزیابی و پیامدهای آن اختصاص داده است. اگرچه کار غزّالی در نوع خود از نظر نظم و دستهبندی و غیره مهم و قابل توجه است و کار او تأثیرگذار بوده است، ولی آیا واقعاً تا چه اندازه این کار یک ضرورت محسوب میشد که از صدها و هزاران عالم، فقیه، متکلم، محدث، مفسر، فیلسوف و عارف اسلامی، محدود سخن گفت و با گزارش فشرده از آنها عبور کرد، ولی کار غزالی را به این اندازه در فصلی جداگانه در طی حدود 50 صفحۀ فربه نشان داد؟ این جای تأمّل جدّی دارد. بهنظر میرسد، کار غزالی در حدّ یک فصل مستقل و در این حدّ از تفصیل نبود که بخواهد در عرض کار مذاهب مختلف از جمله امامیه قرار گیرد، درحالیکه از تمامی مذاهب هم معمولاً در حدود 50 صفحه گزارش میکند؛ بنابراین چندان قابل هضم نیست که غزالی بهتنهایی در عرض و هموزن سایر مذاهب قرار داده شود. مگر نوآوری او چه اندازه بوده است؟
شگفتآور اینجا است که غزالی یک فصل کتاب مایکل کوک را به خود اختصاصمی دهد درحالیکه مایکل کوک از جریان حادثۀ کربلا و تأثیرات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اعتقادی، تربیتی و... آن در طول تاریخ بر جوامع اسلامی و حتّی غیر اسلامی بهراحتی عبور کرده است؛ حادثهای که سراسر آن امر به معروف است و پیدایش اصل حادثه و زمینههای آن و کلمات مهم آن حضرت در این ارتباط در خطبۀ مِنا، در زمان معاویه پیش از خلافت یزید و قیامهای پس از این حادثۀ عظیم و این مصیبت عظمی بر جهان اسلام که تمامی در ارتباط با امر به معروف و نهی از منکر دارد، بهراحتی از این تاریخ عظیم و مکتب و مدرسۀ عالی امر بهمعروف و نهی از منکر عبور شده است و نهتنها یک فصل، بلکه حتی در حد یک صفحه دراینباره مطلبی در کتاب مایکل کوک مشاهده نمیشود.
او در چهار مورد در صفحات 1-4 سه سطر، صفحه 289 یک سطر، در صفحۀ 344 دو سطر و صفحه 376 پنج سطر را به مناسبت به ذکر نام امام حسین(علیه السلام) پرداخته است؛ درحالیکه تنها خطبۀ مِنای آن حضرت درباره امر به معروف و نهی از منکر و تفسیر آیۀ شریفه 81 سوره مائده در آن خطبه، چندین صفحه است.(1)این در حالی است که بقای اسلام و بقای امر به معروف در طول تاریخ به برکت قیام آن حضرت برای نهی از منکر بوده است.
بهعلاوه، نویسندۀ محترم در مقام بیان نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی است، نه در اندیشۀ مسلمانان و متفکران آنها همچون غزالی. جایگاه ابوحامد غزّالی در اندیشۀ اسلامی کجا و جایگاه سبط پیامبر اعظم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) کجا؟ او که جزء اهلبیت (علیهم السلام) و از مطهّرین است و دهها آیه و روایت در شأن و فضیلت و مکانت و جایگاه علمی و مرجعیت آن حضرت در مصادر و مستندات اسلامی تمامی مذاهب اسلامی، صادر گشته است. فاصلۀ این دو در اندیشۀ اسلامی فاصلۀ از زمین تا آسمان محسوب میشود.
این گذشته از کلمات سایر امامان شیعه بهویژه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است که در نهج البلاغه و غرر الحکم و دیگر منابع و دهها روایتی که در مورد فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر نقل شده است و در خطبۀ صدیقه کبری (علیها السلام) به آن اشارت رفته است.
نکتۀ دوم: برخلاف رأی غزالی که آگاه کردن را درجۀ دوم نهی از منکر شمرده است،(2)باید گفت: بر اساس فقه اهلبیت (علیهم السلام) آگاه کردن، در قاعده و مقولۀ ارشاد جاهل قرار میگیرد و ارشاد جاهل با امر به معروف و نهی از منکر متفاوت است. امر به معروف و نهی از منکر اختصاص به کسی دارد که آگاهانه ترک وظیفه کرده و مرتکب گناه شده است، ولی کسی که از روی نادانی و جهالت ترک وظیفه کرده یا مرتکب معصیت شده است، او را باید راهنمایی کرد. این دو مقوله در کلام غزالی خلط شده است.
نکتۀ سوم: اگرچه غزالی منکرات غالبی را در عادات مثل منکرات مساجد، بازار، شاهراه، گرمابه، مهمانیها، ذکر میکند، ولی به گفتۀ محقق فیض کاشانی; نیازی به ذکر تفصیلی منکرات نیست؛ زیرا محتسب که اقدام به امر به معروف و نهی از منکر میکند، جایز نیست که نسبت به تشخیص معروف از منکر جاهل باشد. او باید آگاه و توانمند بوده و چنین فردی خودبهخوبی از منکرات آگاهی دارد. علاوه بر اینکه آنچه ابوحامد در این قسمت ذکر کرده است، مستند به اصل صحیحی نیست و بر اصول فاسده و آراء نادرست استوار است و لذا از ذکر آنها چشمپوشی میشود.(1)بهعلاوه بهنظر میرسد ابوحامد غزالی، از مهمترین منکر که منشأ هر فساد و معصیت و فحشاء و ظلم است، به غفلت گذشته است؛ چون تمامی منکراتی را که او میشمرد، میتواند غالباً مسبّب و معلول آن منکر باشد و آن ولایت و امامت جائر و حکومت فاسد است. وقتی نظام سیاسی فاسد بود و اریکۀ قدرت در اختیار ظلمه و فسقه بود، نظام فاسد منشأ هر فسادی است؛ ازاینرو در روایت منقول میگویند: «اَلنّاس عَلی دینِ مُلُوکِهِم».(2)
امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرموده است: «اَلنّاسُ بِاُمَرائِهِمْ اَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبائِهِمْ»؛(3)شباهت مردم به رهبران سیاسی و امیرانشان بیشتر از شباهت به پدرانشان است.
از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل است: «صِنْفَانِ مِنْ أُمَّتِي إِذَا صَلَحَا صَلَحَتْ أُمَّتِي وَ إِذَا فَسَدَا فَسَدَتْ أُمَّتِي: اَلْفُقَهَاءُ وَ اَلْأُمَرَاءُ»؛(4)صلاح و فساد امت من وابسته و در گرو صلاح و فساد دو دسته از امّت من است، دانشمندان و امیران.
از امام باقر(علیه السلام) روایت قدسی است که فرمود: «قَالَ اَللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَأُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِيَّةٍ فِي اَلإِسْلاَمِ دَانَتْ بِوَلاَيَةِ كُلِّ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اَللهِ وَ إِنْ كَانَتِ اَلرَّعِيَّةُ فِي أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِيَّةً وَ لَأَعْفُوَنَّ عَنْ كُلِّ رَعِيَّةٍ فِي اَلْإِسْلاَمِ دَانَتْ بِوَلاَيَةِ كُلِّ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اَللهِ وَ إِنْ كَانَتِ اَلرَّعِيَّةُ فِي
أَنْفُسِهَا ظَالِمَةً مُسِيئَةً»؛(1)حضرت حق میفرماید: جامعه و مردمی که ولایت و سرپرستی امام جائر را که از طرف خداوند نیست بپذیرند، مورد عذاب من میباشند، اگرچه خود آنان نیکوکار و پرهیزگار باشند و برعکس، جامعه و مردمی که ولایت امام عادل از طرف خداوند را پذیرا باشند، مورد عفو و اغماض من میباشند، اگرچه خود ایشان ستمکار و بدرفتار باشند.
بنابراین شگفتا از غزالی و جمهور علمای مذاهب سنّی که چشم بر علت العلل مفاسد و منکرات و ستمها میپوشند و نهی از منکر را در تمامی مراتب و درجات در آن مرحله نمیپذیرند، ولی به سراغ امور جزئی و کوچک و گناهان احیاناً پراکنده میپردازند و از گناه اصلی سازمانیافته و ساختاری که همۀ جامعه را در منجلاب خود فرو میبرد، چشمپوشی میکنند.
نکتۀ چهارم: ابوحامد غزالی اگرچه به گفتۀ مرحوم فیض کاشانی در مقدمۀ کتاب محجّة البیضاء در اواخر عمر خویش، در کتاب خود با نام سرّ العالمین (به شهادت ابنجوزی حنبلی)، متشّیع امامی شده است،(2)ولی ازآنجاکه در زمان نگارش احیاء العلوم، عامّی مذهب بوده و بر اساس اصول عقیدتی و اندیشۀ سنّیان مشی کرده است، در امر به معروف هم همین مسیر را طی کرده است و در حقیقت در بزنگاه اصلی امر به معروف و نهی از منکر که نهی از منکر حاکمان باشد، همان مسیر تسلیم و رضا و پذیرش حاکمیت حاکمان ظلم و جور را ادامه میدهد و مشروعیت حاکمیت آنها را ولو از طریق تغلّب و تکیه بر قوّۀ قاهره و شمشیر باشد، میپذیرد و میگوید: از میان درجات هشتگانۀ نهی از منکر تنها آگاه کردن و نصیحت کردن جایز است ولی اعمال خشونت و قدرت و سخن درشت گفتن که سبب آزار دیگران میشود جایز نیست.(3)
بنابراین تهدید به خشونت و اقدام علیه حاکم جور و فاسد و قیام و انقلاب علیه منکرات دستگاه ظلم و جور جایز نیست، چون به فتنه میانجامد. این همان استدلال سایر
هممذهبان سنی اوست که همواره به بهانۀ حفظ امنیت، عدالت را به مسلخ میبرند. البته چنانچه فیض کاشانی هم تذکر میدهد، درصورتیکه نهی از منکر موجب اذلال نفس شود، جایز نیست و آدمی نباید، متعرض کاری شود که در طاقت و توان او نیست؛(1)ولی این شرط در صورتی رعایت آن لازم است که مصلحت اهمی در میان نباشد، لکن اگر خطر عظیمی برای اسلام و مسلمانان مطرح است، معروف و منکر از اموری است که شارع مقدس نسبت به آنها اهتمام ویژه دارد مثل حفظ جان گروهی از مسلمانان و جلوگیری از هتک نوامیس آنها و یا بازداشتن از محو آثار اسلامی و نابودی حجّت آن که موجب گمراهی مسلمانان و محو شعائر اسلامی میشود همچون از بین رفتن بیتالله الحرام و مانند آن که در این موارد با لحاظ قانون اهم و مهمّ اقدام میشود و ضرر و حرج و مانند آن رفع تکلیف نمیکند و چنانچه نیاز به بذل جان و جانهایی باشد باید اقدام کرد.(2)
بنابراین اندیشه و رأی غزالی، عین تسلیم و رضا به وضع موجود و عدم اقدام علیه آن است و در واقع احیاء العلومی را که او به دنبالش بوده است، با نابودی و میراندن همراه خواهد کرد؛ ازاینرو مایکل کوک که همواره مایل است اندیشۀ تسلیم و رضا را به امامیه اسناد دهد، به نظر میرسد، اسنادی برخلاف معاییر علمی و به دور از تأمّل و دقّت محققانه است و آن را به غزالی لازم است نسبت دهد و به جای آنکه مشعف و معجب از کار او میشد، باید به نقد کار او میپرداخت؛ چون بر اساس اندیشۀ اسلامی و منابع کتاب و سنت، نمیتوان در برابر ضررهای عظیمی که هویت اسلامی و کیان مسلمانان را تهدید میکند، دست از نهی از منکر و امر به معروف برداشت.
در همان خطبۀ حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) در مِنا که به آن اشاره شد، آن حضرت به مسئلۀ نهی از منکر در قبال حاکم جور، اشاره میکند(3)و بزرگان اسلام را که در آن زمان
صحابه و تابعین بودهاند با استشهاد به آیۀ شریفه قرآن به باد انتقاد میگیرند؛ آنجا که قرآن کریم،عالمان دینی یهود و احبار را به سبب ترک نهی از منکر مورد مذمّت و نکوهش قرار میدهد: )لَوْلا يَنْهَاهُمْ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِم الْإِثْمَ((1)و آنها را ملعون بر زبان داوود و عیسیبنمریم میداند که نهی از منکر نکردند: )لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُودَ وَعِيسَى ابنمَرْيَمَ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ * كَانُوا لَا يَتَنَاهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ((2)و آن حضرت(علیه السلام) ، وجه نکوهش علمای یهود را این میداند که «لانهم کانوا یرون من الظلمة الذین بین اظهرهم المنکر و الفساد فلا ینهونهم عن ذلک»؛ چون آنان مشاهده میکردند، ستمکاران میان خود را که منکر و فساد را مرتکب میشدند و آنها را نهی نمیکردند یا بهخاطر طمع در داشتههای آنها و یا به جهت ترس از تهدید آنان؛ درحالیکه وظیفۀ آنان امر به معروف و نهی از منکر بود، چون با فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر است که اگر اقامه شود و انجام پذیرد، تمامی فرائض دیگر، هموار یا دشوار، برپا خواهد شد. امر به معروف دعوت به اسلام، برگشت دهندۀ مظالم، مخالفت با ستمگران، تقسیم عادلانۀ اموال عمومی و بیتالمال و غنائم و گرفتن زکات و صرف هر یک در جای خودش است و عدالت اقتصادی را به همراه دارد.
بنابراین بر اساس این آیات و روایات و مبانی امامیه، برخلاف آنچه در مذهب سنّیان تقریباً اجماعی است، باید در حد امکان در برابر ظالم و ستمگر با وجود شرایط ایستاد و به نهی از منکر پرداخت و صرف وعظ و نصیحت کافی نیست.
نکتۀ پنجم: مایک کوک در پاورقی میگوید: یکی از کاربردهای فعل احتسب از نظر لغوی به معنای سرزنش كردن كسی برای انجام كاری است (واحتسب عليه كذا اذا انكره عليه) البته این کاربرد ممکن است منحصر به علم لغت باشد؛(3)ولی بهنظر میرسد این
معنا و برداشتی که در پاورقی ذکر کرده است، درست نباشد. نمیشود گفت چون احتسب با علی متعدی شده به معنای سرزنش دیگران است، شاید همچنان به همان معنای لغوی است. بههرحال، گزینش واژۀ حسبه به جای امر به معروف و نهی از منکر چندان مناسب نیست، همچنین اینکه مایکلکوک هم حسبه را به معنای به حساب خدا گذاشتن و برای کسب رضای او کاری را انجام دادن تفسیر میکند، این علم با مصطلح حسبه سازگار نیست و حق آن است که «حسبه» در میان اهل سنت مصطلحی بوده که به ادارۀ حسبه اطلاق میشده است و محتسب کسی بوده است که در ادارۀ حسبه اشتغال داشته و مأمور اجرای قانون و جلوگیری از تخلف از مقررات بوده است، شبیه به آنچه پلیس نیروی انتظامی انجام میدهد و لذا در میان علمای عامّه ولایت حسبه وجود داشته است و در کتب خویش به احکام آن اشاره کردهاند.(1)در حسبه به این اصطلاح اگرچه به امر معروف هم پرداخته میشود، ولی نمیتوان امر به معروف را که واجب همگانی است، به حسبه منحصر کرد و این کار غزالی موجب میشود که چنین واجب مهمی، درحقیقت در دست دولت و حاکمان گرفتار آید و خاصیت واقعی خود را ازدست بدهد، چنانچه در دولتهای سنّی مثل عباسیه و عثمانی و آل سعود چنین سرنوشتی را پیدا کرد؛ درحالیکه این فریضه باید بهعنوان عنصر ناظر مردمی بتواند کار حاکمیت را به نقد بکشد. بهعبارتدیگر نگاه غزالی به امر به معروف، نگاهی حداقلی است و به فروکاستن این فریضه و خاموش شدن شعلۀ آن میانجامد، چون گویا این فریضه را از بالا میبیند که تنها دولت و حاکمیت به انجام آن میپردازد و با آن مردم را تحت کنترل خود درمیآورد؛ درحالیکه این نقش در نگاه خوشبینانه ثلث نقش آن است و مهمتر از آن نگاه عکس است، یعنی نهی از منکر حاکمیت توسط مردم برای جلوگیری از سوء استفاده از قدرت و در نگاه غزالی از نقش تقریباً به نابودی کشانده میشود؛ ولی متأسفانه از مایکل کوک به این مباحث کلیدی در نقد غزالی اشاره نمیکند.
1) . ر.ک: قاضی ابییعلی، الاحکام السلطانیة، ص385-308؛ علیبنمحمد ماوردی، الاحکام السلطانیة و الولایات الدینیة، ص240-256.
مایکل کوک در پیوست فصل شانزدهم، از صوفیان بحث مختصری دارد. به عقیدۀ او اگرچه غزالی یک صوفی بود.، ولی صوفیه قابل مقایسه با فرق و مکتبهایی که در فصلهای پیشین از آنها سخن به میان آمد، نیستند. آنها بیشتر نمایندهای از حوزۀ پارسایی هستند که رکن اصلی آن قوانین شرعی و سیاسی دینی نیست. تصوف امری تشکیکی است که از زهد و پارسایی تا عرفان مبتنی بر ایمان، نه عمل و از تسلیم و رضای سیاسی خفتبار تا عملگرایی سیاسی بیرحم و خشن را شامل میشود.
در مورد نهی از منکر، هیچیک از دو راه شرع و سیاست از اجزای اصلی تصوف نیست؛ ازاینرو جستوجوی نظریه تصوف در باب نهی از منکر، کاری بینتیجه است. صوفیانی هستند که به نهی از منکر توجه دارند، مثل غزالی، ولی این ربطی به تصوّف ندارد؛ اگرچه در تضادّ با آن هم نیست، چون صوفیانی وجود دارند که از نهی از منکر میگویند یا به آن عمل میکنند.
صوفیان دو نکته را در مورد نهی از منکر ذکر میکنند؛ یکی روانشناختی زاهدانه است که میگویند نهی از منکر میتواند نوعی ایثارگری بزرگ باشد و درعینحال میتواند تبدیل به
نوعی خودپرستی شود؛ لذا برخی از صوفیان یادآوری میکنند که از شرایط نهی از منکر، این است که نباید مشتمل بر پیروی از هوای نفس باشد و در این مورد داستانهایی را نقل میکنند که بهخاطر ترس از هوای نفس، ترک نهی از منکر کردهاند.
سهم دیگر صوفیان در نهی از منکر که ویژۀ خود آنان است، استفاده از قدرت روحی خود برای نهی از منکر است. ابراهیم مبتولی (د 877)، صوفی مصری میگوید: نهی از منکر بادست مخصوص حاکمان است که مجازات میکنند و خود مجازات نمیشوند و کار با زبان مخصوص عالمان است که به آنچه میگویند، عمل میکنند و کار با دل مخصوص عارفان است که با سرزنش نفس خود مانع از نهی دیگران میشوند و این اقدام بر ضد منکر به معنای واقعی آن است و دراینباره داستانهایی را نقل میکنند.
در بین صوفیه کسانی هم وجود دارند که با نهی از منکر تا حدودی مخالفاند، مانند سهل تستری. وی میگوید بپرهیزید از نهی از منکر، زمانی که حاکم ظلم میکند یا قاضی رشوه میگیرد.
سخن دیگر سهل این است که برعوام نیست که حاکمان و عالمان را نهی از منکر کنند. فرد دیگری به نام عریف (د 536) معتقد است کسی که گناه آشکار میبیند، باید خود را به نقش خویش مشغول کند و اصلاح منکر وظیفۀ عینی حاکمان است و پند و اندرز وظیفۀ عالمان. خود حاکم را باید با نرمی و خلوص نهی از منکر نمود، به شرط خلوت و رفیقان را با اندرز و مدارا. افشا نکردن گناه مؤمن بهتر از سرزنش او در میان جمع است. بههرحال، یک نوع اختلاف در این مورد دیده میشود؛ ولی ذاتی نیست. مایکل کوک میگوید: انتظار میرود که این نوع دید، سرانجام به نوعی اباحهگری منجر شود؛ چون نهی از منکر موضوعی ظاهری و یک نوع زهد خشک است که مغایر با ارزشهای معنوی است و از دیدگاه اباحهگری، گناهی وجود ندارد تا نهی از منکر شود.
محییالدین ابنعربی (د 628) عارف نامی میگوید: منظور از )يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ( در آیۀ 104 سوره آل عمران، عارفان اولوا الاستقامة و رهروان طریقتاند، چون غیر عارف، معروف را نمیشناسد و ممکن است بهاشتباه نهی از منکر نماید پس این، کار هرکس
نیست. موحد کسی است که به انزوا بهسربرد (من بلغ فی مقام الجمع واحتجب بالحق عن الخلق). ابنعربی این سؤال را مطرح میکند که اگر عارفی از راه کشف و عرفان فهمید که کسی گناهکار است، آیا میتواند او را نهی از منکر کند؟ وی در پاسخ میگوید: نور کشف سبب خاموشی نور شرع نمیشود و باید نهی از منکر کرد. نادیده گرفتن خطای مردم با عین التوحید که دید عرفانی است و با امر کردن مردم به معروف، تناقض ندارد؛ چون اولاً نهی از منکر مربوط به آینده است و ثانیاً امر به معروف مربوط به شریعت ظاهر و عرفان مربوط به حقیقت باطن است و بین آن دوهیچگونه تناقضی وجود ندارد. ابنعبّاد رندی (792)، سخن خود را در اینجا با بیان تعجب به پایان میبرد که مخاطبانش نتوانستهاند چنین مطلبی روشنی را درک کنند.
از صوفیان کسانی هستند که معتقدند: نهی از منکر مربوط به مراتب پایین از صوفیه است.
برخی از بدعتگذاران که ملاحده نامیده میشوند، قائل به صلحالکل هستند، مانند این شعر فارسی:
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
«ترک تعرّض الخلق واذائهم» این کار از ویژگیهای محیط هندی بود که صلحالکل و روابط دوستانه را بر هرچیزی مقدم میداشتند و در هندوستان در دوران مغول، مرسوم بوده است.
عصمتالله سهارنپور (د 1133) نظریه صلحالکل را ردّ و اینگونه نگاه عرفانی را مخالف صریح قرآن و نظریه علما دانسته و میگوید اگر چنین بود، آمدن پیامبران و نسخ شرایع و جهاد و... که همهشان نوعی گرفتاری و دردسر به حساب میآیند، بیهوده میبود و اگر رهاکردن مردم به حال خودش ستودنی بود، دیگر نهی از منکر وظیفۀ دینی نخواهد بود.
مطالبی را مایکل که در پیوست فصل شانزدهم در مورد دیدگاه صوفیه (ص759-743) بیان داشته است، بسیاری از آنها نیازمند نقد جدّی به مسلک آنان است که از حوصله و فرصت این نوشتار مختصر بیرون است. فقط به یک نکته در پایان اشاره میشود و آن اینکه چنانچه
مایکل کوک هم انتظار دارد، اندیشۀ صوفیگری، به اباحهگری منجر میشود و اساس دین از جمله نهی از منکر را با مخاطرۀ جدّی روبهرو میکند و ازاینرو کسانی که در مقام براندازی اندیشۀ اسلامی (همچون برخی از غربیان) برآمدهاند، یکی از راههای نفوذ و رشد کار آنها ترویج و حمایت از صوفیگری است. این کار بهعنوان زنگ خطری در برابر اندیشۀ اسلامی میباشد، چون جامعه را به نوعی لاابالیگری و از بین بردن حساسیتهای ارزشی سوق میدهد و در خدمت اومانیزم، لیبرالیزم و پلورالیزم -که آفتی در برابر حقایق معارف وحیانیمحسوب میشوند و به امپریالیزم و سرمایهداری کمک میکنند و عدالت را به مسلخ میکشانند-، قرار میگیرد.
گفتنی است در این میان باید تفاوت قائل شد میان منحرفان صوفیه و مسئله عرفان حقیقی و اصیل که در اندیشۀ پیوند حقیقت و باطن دین با شریعت است. کسانی که میان ظاهر و باطن اسلام رابطه میبینند و به هر دو ملتزماند و معتقدند هیچ یک فدای دیگری نمیشود، آنها راهشان راه دیگری غیر از صوفیۀ منحرف است و این دو نباید با یکدیگر خلط شود. توضیح این امور در جای خود شرح داده شده است.(1)
1) . ر.ک: امام خمینی (قدّس سرّه) ، شرح دعای سحر؛ مؤلف، مقاله امام و غزالی، نشریه حضور.
گزارش و ارزیابی فصل هفدهم: بازنگری اسلام نخستین(1)
مایکل کوک بعد از بیان نهی از منکر در عقاید هریک از فرقههای اسلامی، در فصل هفدهم به بازنگری کلی در تاریخ نهی از منکر میپردازد و هدفش را اینگونه بیان میکند که گستردگی موضوع و دامنه مطالبی كه اين بحث را دربر دارد، ممكن است موجب شود خواننده در پيچ و خم جزئيات گم شود. بدينسبب يكی از هدفهای فصل حاضر اين است كه موضوعات پراكندهای را كه در اينجا و آنجا در فصلهای پيشين آمده است، گردهم آورد و به شرح و بسط آنها بپردازد. برای انجام اين كار سعی بر اين نخواهد بود كه شرحی يكنواخت از آموزههای كلامی نهی از منكر كه پيشتر مورد بررسی قرار گرفته است، در اينجا بيان كند، بلكه به بازشناسی تعدادی از موضوعاتی پرداخته میشود كه دارای اهميّت
1) . ج2، ص744-759.
تاريخی خاصیاند. در آغاز سعی خواهد شد، به بازبينی تمامی پديده نهی از منكر در دورههای اوليه اسلامی پرداخته شود و از منظر خاصی بررسی گردد. منظور از دورههای اوليه اسلامی؛ دورهای است بين شكل گيری اين دين آنچنان كه ما از آن آگاهی داريم و شروع تغييرات مصيبتباری كه تحت تأثير غرب در آن به وجود آمد.نهی از منکر مربوط به فضای عمومی جامعه است و مربوط به دو حصار مستحکم است. یک) حکومتها و قصرهای حاکمان و حکمرانان که در درون آن زندگی میکنند؛ دوم) قلعههای کوچک و خانههای مردم که قلمرو شخصی عامۀ مسلمانان است. هم حاکمان و هم عامۀ مردم در بازار دچار وسوسه گناه میشوند. در مورد حکومت، وسوسۀ براندازی موجود است و حاکمان باید برای استحکام وجودی خویش بکوشند و در میان عامۀ مردم نیز حق زندگی خصوصی مهم است و در مجموع انگیزۀ مزاحمت قویتر از وسوسه براندازی است.
در مذاهبی مانند زیدیه، امامیه و اسماعیلیه که امامت در آن پررنگتر است، خود حکومت نهی از منکر میکند. همچنین خلفای اهل سنت نیز نهی از منکر میکردند، مثلاً منصور خودش نهی از منکر میکرد یا مهدی عباسی در زیر قبهای که برای خود ساخته بود، نشسته و مردم را نهی از منکر میکرد. در اباضیه نیز گروهی برای این کار به نام شراة بودند. حاکمان دولت دوم و سوم سعودی یکی از کارهای مهمشان نهی از منکر بود و همین طور در بین برخی از حکومت سنّیان در برخی از منابع آمده بود که برای حاکم نهی از منکر از بهجا آوردن مستحبات مهمتر است و در کل وظیفه ذاتی برای حکومت را نهی از منکر میدانستند.
البته این وظیفه مربوط به حکومت است، ولی منحصر به حکومت نیست. به کسانی که در حکومت مشغول این کارند، محتسب گفته میشد و در بین اسماعیلیان به آنها داعیان میگفتند. در تاریخ داریم و مدرسی مینویسد که رعیتی گوشهگیر با اجازۀ حاکم نهی از منکر میکردند یا حکومت کسانی را برای نهی از منکر تعیین میکرد.
خطر برای ناهیان از منکر حکومتی این است که این وظیفه را یک وظیفهای انحصاری دانسته و برای دیگران حق دخالت ندهند و حکومت خود نیز خودکامه شده و به فساد کشیده شود. در تاریخ آمده که عبدالملک اولین کسی است که نهی از منکر را منع کرد و در سال 75 هجری در خطبۀ مدینه گفت: هرکسی که به او امر کند گردن او را خواهد زد. جاحظ مینویسد: عبدالملک و حجّاج به نهی از منکر توسط مردم پایان دادند و هرکس را که به این کار پرداخت، زدند و یا کشتند. همین طور مأمون کسی را که عالم نبود، از نهی از منکر منع نموده بود.ویژگی مهمتر حکومت نسبت به انحصار نهی از منکر به او، منکراتی است که خود حکومت مرتکب میشود؛ چون حکومت امکان منکر را فراهم میآورد. واکنش علما در این رابطه چیست؟ چگونه در برابر حاکمان فاسد نقش ایفا میکردند؟ از یک طرف حکومت به روشهای ظاهراً مطلوب و لازم به نهی از منکر میپرداخت و از طرف دیگر خود مرتکب منکراتی میشد که وحشتناک بود. حال، آیا علما همراه با حکومت بوده و اعلام همکاری کنند یا به مقابله با آن برخیزند؟
در مواجهه با حاکمان، دو تمایل وجود دارد: سازش و شورش. برخی با بهخطرانداختن جان خود در هر حال، با سخن درشت و تند با حاکمان مواجه میشدند. بعضی از معرکه بیرون میآمدند و بعضی دیگر کشته میشدند. سیره بزرگان و روایات و آثار پیشینیان حکایت از چنین امری داشته است و کشته شدگان در این راه را روایات به درجه شهید و بالاتر از آن میدانستند.
کسانی هم هستند که نسبت به رویارویی با حکومت دید منفی دارند و معتقد به سازش و عدمرویاروییاند و اظهار میدارند که حکومت باید نقش اصلی را در نهی از منکر به عهده داشته باشد. خشونت مسلحانه به دوش حکومت گذاشته شود یا گفته میشود که تنها با اذن امام میتوان به انجام آن پرداخت. نمونۀ آن اسحاقبنوهب، کاتب امامی است که میگوید: حکومت باید زمام امور مردم عادی را در دست بگیرد. قزوینی (م682) میگوید: در گیلان رسم است که علما از امیر اجازه میگیرند که نهی از منکر نمایند. در برخی جاها که شراب مینوشیدند، حد نیز جاری میکردند. اگر بقال بود، میپرسید شغل شما چیست؟
اگر میگفت: بقالی است؛، متهم به کمفروشی بود و مجازات میشد. یک نوع تقسیم کار بهنظر میرسید. علما معمولاً با زبان باید نهی از منکر میکردند و اینکه در موارد معدودی حد میزدند، ولی باز هم اشتیاق داشتند که خود حکومت کارها را به عهده بگیرد.
البته نظریه سازش و همکاری باحکومت ممکن است ناشی از مقتضیات زمان باشد و مورد تردید واقع شود. کسانی بودند که نسبت به حکومت و سپردن نهی از منکر به دست آنان نظر مساعدی نداشتند؛ مثلاً در حین سخنرانی عبدالملکبنمروان که روی منبر نهی از منکر میکرد، یکی از نمازگزاران فریاد زد که خود او و اطرافیانش انجام نمیدهند.
عبدالملک اولین خلیفه است که نهی از معروف و امر به منکر کرد.در برابر این نظریه، نظریه رویارویی و مقابله نیز دیده میشود، مانند نظریات غزالی درباره تشکیل گروه مسلحانه برای نهی از منکر، سیره بزرگان تاریخ مسلمانان و روایات، از جمله روایت پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) است که میفرمود «افضل الجهاد کلمة الحق عند امام الجائر». این نظر که نهی از منکر با وجود خطر مستحب است، اما اگر در این راه کشته شود شهید است، طرفداران زیادی دارد. در برابر این رأی، نظر منفی هم وجود دارد که معتقد است اینگونه کارها مربوط به شجاعت است که صدر اسلام بود و در این زمان میگوید: سعی بر این باشد که با حکومت در ارتباط نباشیم (الإقلال من صحبة السلطان). در نتیجه، رویارویی با حکومت نیز به دو قسم تقسیم میشود: رویارویی نرم و رویارویی خشن و بهصورت شورش که نمونههای از آن دیده میشود؛ مانند فتنه جهمبنصفوان (م 128) در اواخر دوران اموی، قیام یوسف البرم (م160) در خراسان، مبرقع در (227) در فلسطین، یا کسانی مانند ابنفروخ که شرط قیام را به تعداد یاوران پیامبر در جنگ بدر میدانستند. همانطور که قبلاً ذکر شد، اباضیه، زیدیه و فرقههایی از معتزله چنین نگرشی داشتند و میشود گفت که اکنون در آرای میراث امامیه این نظریه همچنان به جای مانده است، ولی بهندرت علمای سنّی سدههای اخیر چنین نظری داشتند؛ از جمله ابنحزم اندلسی (م 456)، این نظریه را بسط و شرح میکند که در برابر سلطان جائر نکوهش هرچند برای گناه کوچک بهخاطر بیعدالتیاش واجب است. اگر حاکم از گناه دست کشید و به کیفر تن داد
که هیچ، وگرنه باید خلع شده و کسی دیگر به جای او بنشیند. این نظریهای است که معمولاً در حلقه سنّیان تخطئه میشود و غالب اهل سنت آن را نمیپذیرند. ابوحنیفه یکی از کسانی است که با استناد به ضررهای احتمالی، استلزام به آن را نادیده میگیرد.
در ادامۀ این فصل، مایکل سخنی دارد در مورد ابهام در مفهوم نهی از منکر که ضمن آن میگوید: ابهام در نهی از منکر گاهی موجب تناقض میشود؛ درحالیکه نهی از منکر میتواند پیام ادعای قیام برای رسیدن به قدرت باشد. همچنین میتواند بهانهای برای عدممبارزه با دولت وقت باشد.(1)برخی با شعار نهی از منکر میخواهند به قدرت برسند و نهی از منکر وسیلهای برای سیاستبازیها و کسب قدرت میشود. برخی هم نهی از منکر را دلیل میگیرند برای عدممخالفت آشکار با حکومت مانند امام یحیی حمیدالدین یمنی (حکومت 1322-1367) که به دولت عثمانی نامه مینویسد و ادعای خودمختاری کرده، میگوید اجرای نهی از منکر را به ما واگذار کنید.
نمونۀ دیگر محمدبنعلی ادریسی است (حکومت 1326-1341) که در اواخر دولت عثمانی، امارت عسیر را تأسیس کرد و بعداً ضمیمه دولت سعودی شد. وی در اوایل خود را مصلح دین نشان میداد و اظهار میکرد که به دولت عثمانی وفادار است و نهی از منکر میکرد؛ اما بعداً به قدرت رسید و امارت تأسیس کرد. در بغداد و یمن نیز چنین اتفاقاتی رخ داده است.
این گفتار چنین جمعبندی میشود که مسئلۀ اصلی این است که بر فرض توانایی حاکم، اولاً آیا خشونت در نهی از منکر را فقط برای او باید تفویض کرد یا مردم هم میتوانند دخیل باشد؛ ثانیاً بر فرضی که حکومت متولی این کار شد، اما اگر خود مرتکب اعمال ناپسند و کارهای نیازمند نهی از منکر شد، نحوۀ برخورد با حکومت باید چگونه باشد؟ در مورد مسئلۀ اول یعنی انحصار خشونت برای دولت، دو رأی وجود دارد؛ تعدادی منحصر به حکومت میدانند و تعدادی هم مانند غزالی خشونت توسط مردم و تشکیل گروههای مسلح
1) . ج2، ص758.
را جایز میشمارند. اما در مورد مسئله دوم موضع شفافی وجود ندارد، اکثراً قائل به سرزنش حاکمان و امرا هستند، ولی شورش، براندازی و انقلاب را ممنوع میدانند.
زندگی خصوصی و نهی از منکر، تقابل دو ارزش را به نمایش میگذارد. از طرفی نهی از منکر و جلوگیری از کار بد ارزش و کار شایسته است؛ از طرف دیگر، ورود به زندگی خصوصی امری ناپسند است. حال، چگونه میتوان خواستههای این دو ارزش را با هم جمع کرده و آشتی داد؟یک اصل کلی که در این مورد وجود دارد، این است که منکر باید آشکار باشد. تجسس و کنجکاوی حرام است. مشکل این است که مرز دانایی که باید دانسته به آن اقدام شود و نادانی کجاست؟ بین علما اختلاف شده است. آیا برای اقدام، اگر ظن به گناه داریم و یقین صددرصدی نیست، کافی است یا باید علم داشته باشیم؟ اماره ظنیه چطور؟ آیا دلیل قانعکننده، برای اقدام کافی است یا علم حقیقی لازم است؟ برخی مانند غزالی امارۀ ظنیه را کافی میدانند، مثلاً اگر بوی شراب استشمام شود، باید اقدام کرد؛ اما در مقابل، ابنمسعود میگوید: اگر خود شما نوشیدن شراب را ندیدی ولو از ریشش شراب میچکد، اقدام لازم نیست.
در مورد کسی که بازنی در بازار راه میرود و گمان میرود که آن دو ازدواج نکرده باشند، مأمون در برابر فضولان مزاحم، فرض را بر بیگناهی میگذارد. از طرفی، رأی مالک در این مورد وقتی به مأمون رسید، مورد ریشخند قرار گرفت. از طرف دیگر، حدیثی از رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) داریم که ستر عیوب را واجب و تجسس را حرام میداند و از آن منع شده است و از طرفی هم نهی از منکر لازم است.
در مورد تجسس، مایکل میگوید: تجسس یک امر ذاتی نیست، بلکه امری نسبی و کاربردی است. بعضی از رفتارها ذاتاً خصوصی و مصون از بازرسی است. آنچه مورد حمایت است «زندگی خصوصی» نیست، بلکه «گناه پنهان» است. در اسلام گناه پنهان و آشکار معیار است، مثلاً گناهی در محدودۀ خانه نسبت به بیرون، خصوصی و اما نسبت به
صاحبخانه خصوصی به حساب نمیآید. زن نسبت به مرد، مرد نسبت به زن همچنین بچه نسبت به پدر و مادر و بالعکس وظیفه دارند که نهی از منکر نمایند.
بههرحال، اگر کسی از راه جاسوسی به گناهی پی برد، از یک طرف چون کار حرامی کرده، باید از کارش توبه نماید، و از طرفی هم موظف به نهی از منکر است. بنابراین تفاوت بین اندیشه اسلامی و تفکر غربی امروز فقط این نیست که در اسلام تصوری همانند تصور غرب از زندگی خصوصی وجود ندارد، بلکه اندیشۀ اسلامی کاملاً از نوع متفاوتی است؛ به این دلیل که بحثهای اسلامی در مورد زندگی خصوصی و نهی از منکر بافت متفاوتی با بحث در مسائلسیاسی دارد. آرای علما در مسئلۀ زندگی خصوصی هماهنگ نیست، ولی مسئلۀ حادّی هم نیافریده است.
به نظر مایکل مثال ديگری از اين پديده وجود دارد كه لازم است تا حدی مورد توجه قرار گيرد و آن بحث اجمالی دربارۀ انجام اين وظيفه بهوسيله زنان و بردگان، دو طبقه از مردمی است كه از نظر فقهی از حضور آنان در انظار عمومی و همدوشی با مردان بالغ آزاد در جامعه اسلامی منع شده است.
در اسلام مردان از لحاظ درجه، در رتبۀ بالاتری نسبت به زنان قرار دارند. زنان بهرهای از قضاوت ندارند و اینکه دیدن و شنیدن صدای آنان وسوسهانگیز است.
در مورد نهی از منکر زنان برخی با قاطعیت مخالفت کردند؛ برخی هم آنان را ذاتاً توانایی برای این کار نمیدانند. برخی گفتند حضور آنان محذور شرعی دارد. برخی آنان را اصلاً مکلف نمیدانند، مانند بعضی از اباضیها. ابنمعاذ معتقد است دو مرحلۀ دست و زبان از آنها برداشته شده، اما در دل میتوانند انجام دهند. برخی مانند غزالی و خلیلی به این وظیفه برای زنان معتقدند منتهی با رعایت شرایط و آن حفظ زینت و محدودههای شرع است. برخی تکلیف زنان را به درون خانه محدود نمودهاند، مانند محارم و همجنسان خودشان که میتوانند زنان دیگر و محارم و فرزندان خودش را نهی از منکر کنند و در صورت ضرورت میتوانند نمایندهای بفرستند. برخی از فقیهان اباضی شرقی آنچه را که
بهطور کامل موردپذیرش عقل سلیم بود، رسماً بیان کردند. آنچه آنها میگویند با آنچه به من گفتهاند که در حوزههای سنتی دینی در ایران انجام میشود، بهطور کامل تطبیق میکند.
در مورد بردگان توجه کمتری از زنان وجود دارد و نظرات درباره آنان متفاوت است. معتزله و امامیه اصلاً مسئلۀ زنان و بردگان را مطرح نکردهاند.
مایکل از ابنعباس روایتی را نقل میکند که میگوید هشت باغ بهشت، هشت در زرین دارد که باب چهارم آن مربوط به ناهیان از منکر است. نوعاً نهی از منکر در مورد شهرها مطرح شده است. کسانی که سخن از نهی از منکر به میان آورده اند، نوعاً مباحثشان مربوط بهشهرهاست. ابنحنبل فقط یک فتوا در مورد روستا دارد و بقیه سخنش مربوط به شهرها است. غزالی نیز چنین میگوید که از خود شروع و به مردم بلد و شهر گسترش و سپس به روستا مسافرت کنید.
در درون جامعۀ عمدتاً شهری وظیفۀ نهی از منکر به عهده علما گذاشته شده است و در برخی آثار تعبیر به نخبگان دارد؛ البته این بدان معنا نیست که دیگران وظیفه نداشته باشند، اما نقش علما در این وظیفه برجسته است. آن قسم که وقتی این وظیفه به سه مرحله تقسیم میشود، مرحلۀ زبان را مربوط به علما میدانند و مردم عادی باید در دل به انجام این وظیفه بپردازند.
آثار رجالی بهطور طبیعی از اهمیت علما جانبداری میکند (ظاهراً منظور شرح حالنویسی است)؛ زیرا آنان خود پدیدآورندگان آن هستند. گاهی فرض اهمیت علما نسنجیده ابراز میشود، مانند زمانی که غزالی ماتم میگیرد که هنر پند دادن به حاکمان تباه شده و علما سکوت اختیار کردهاند. گاهی این طوری بیان میشود که وظیفه مردم عادی نیست که علما را سرزنش کنند، باید حدود نگهداشته شود و عالم نیز تا لباس بر تن نکرده، نمیتواند ناهی از منکر باشد. نهی از منکر متناسب با نقش اجتماعی علما است که نشان از سلطۀ اخلاقی علما دارد و اگر حکومت حمایت از این رفتار علما نموده است، یک وظیفه عارضی قدرت به حساب میآید و این علما هستند که وظیفۀ اصلی را به عهده دارند. اصل
این وظیفه سلطۀ اخلاقی است. هرگونه حمایتی که حکومت یا خشونت مردم از این سلطه به عمل آورند، عارضی است.
نمونۀ بارز این وظیفه در داستان بنیانگذار کرامیه یعنی ابنکرام آمده است که با یاران خشمگین خود از جایی میگذشت و با کسانی که شرب خمر میکردند، روبهرو شد. یاران خشمگین میخواستند به آنها حمله کنند، اما ابنکرام نگذاشت و از روش خود استفاده کرد. به آنها سلام نمود و آنان نیز جام شراب تعارف نمودند، ابنکرام با آنها باب سخن گشود و از معشوقه سخن گفت و در نهایت به آنان گفت: به فناپذیری خود بیندیشند. این قدر صحبت کرد که آنان به میل خود شیشههای شراب را شکستند.اخلاقی بودن سلطۀ علما وقتی آشکار میشود که اطاعت نکردن گناهکار تأسفانگیز شمرده شود و این وقتی است که این وظیفه در دل انجام گیرد و یا مهاجرت کنند و همچنین میتوان افکار نومیدکنندهای را که در این دوران اهریمنی مانع از آن میشود به آن اضافه کنیم؛ ولی مایکل میگوید: بهرغم تمام منکرات جهان، خداوند بر سریر قدرت است و سرانجام نظم اخلاقی را که عالمان از آن سخن میگویند، محقق میسازد.
مایکل در ادامه میگوید: پیوند نهی از منکر با خشونت امر غیرعادی بهنظر میرسد، ولی در بسیاری موارد نهی از منکر را با جهاد پیوند میدهند و فقهای امامیه نهی از منکر را بخشی از جهاد معرفی میکنند. برخی هم جهاد را زیرمجموعۀ نهی از منکر قرار میدهند و هستند کسانی که نهی از منکر را بالاتر از جهاد میدانند.
خشونت در این وظیفه در کلام زیدیه کاملاً آشکار است. بهطور کلی کسانی که در ضرورت نهی از منکر، مردم عادی را آزاد میگذارند تا تشکیل گروه مسلح بدهند، این کار را با روشی نارسا و قانونزده انجام میدهند؛ ولی دیگران در رفتار خود مدارا و نرمی را بهطور کامل رعایت میکنند؛ ازاینرو خشونت را به مقامات و حکام واگذار مینمایند، مانند حسن بصری که شمشیر حاکمان را با زبان ما مقایسه میکند و در مقام مدارا سخن میگوید، همچنانکه حنبلیان و امامیه در رویارویی با مردمی مسلح، این وظیفه را از دوش ما برمیدارند.
نهی از منکر و خصلتهای فردی(1)
نهی از منکر نیازمند خصلتهای ممتازی است مانند تعصب خاص، اعتماد به نفس همراه با شور و شعف، شجاعت، هم شجاعت فعّال که از سرزنش نهراسد و هم شجاعت غیرفعّال که شکیبایی بر آسیبهای وارده داشته باشد. اگرچه ترس و احتمال ضرر دلیل بر اقدام نکردن است، ولی شجاعانه نیست؛ اما مهارت در رزم با اینکه سودمند است، ولی در استنباط عالمان جایی ندارد.
نهی از منکر گروهی(2)
ناهی از منکر معمولاً خود بهتنهایی اقدام میکند و انجام آن بهصورت گروهی خلقالساعة است، اگرچه گاهی هم بهصورت گروهی دیده میشود، ولی در حدّ پنج شش مورد است.
مايكل تا كنون نهی از منکر را باتوجه به نگرش علما مطرح کرد و چگونگی اندیشیدن علما را در این زمینه بیان نمود، حالا دو نکته حائز اهمیت را بیان میکند؛ یکی اینکه جایگاه نهی از منکر در اصول اخلاقی گروههای اجتماعی غیر از علما چگونه است؟ دوم اینکه تأثیر این وظیفه از طرف علما در جامعه پیرامونی خودشان چگونه است؟
در اسلام سنتهای عقلی ممتازی، خارج از حوزۀ دین از لحاظ فرهنگی وجود داشت و میتوان آن را غیردینی توصیف کرد. موردهایی مانند طب و نجوم که در بین مسلمانها رواج داشت، از بحث ما خارج است. آنچه نیاز به بررسی دارد، دامنۀ گسترده اندیشه اخلاقی غیردینی است. از فلسفۀ نظری یونان تا اندرزهای عملی سنّت ایرانی که با فرهنگ فتوّت اسلامی همراه میشود. البته نهی از منکر در این آثار بیشتر از آنچه در بیان صوفیه دیده میشود، نیست.
وظیفۀ انسان در برابر کار زشت با هر نظام اخلاقی دینی یا غیردینی، مرتبط است و نمیتوان تصور کرد که فیلسوفان نظر کسانی را که آن را بر مبنای وحی میدانستند نه عقل، جدی گرفته باشند؛ ولی حقیقت آن است که اندیشۀ نهی از منکر بهندرت از مرز بین نوشتههای دینی و غیردینی فرا رفته است و تصور نکنیم که این ارزش در زندگی نخبگان غیردینی نفوذ کرده است تا چه رسد به زندگی مردم عادی. مطالب عجیبی در نوشتههای اخلاقی هست که از مرز بین سنتهای دینی و غیردینی فرا رفته است، مثل ابنسینا.
ابنسینا (م428) در کتاب اشارات و تنبیهات در مقام فیلسوف و سنتهای غیردینی در نمط مقامالعارفین بهعنوان تصوف فیلسوفانه میگوید: عارف خود را سرگرم تجسس و تفحصنمیکند. وقتی منکری را مشاهده میکند، شناخت او نسبت به تقدیر الهی چنان است که بهجای خشم، ترحم او برانگیخته میشود. وقتی کسی را نهی از منکر میکند با محبت انجام میدهد نه باخشونت و ملامتگری. در آخر میگوید: اگر معروف در معرض خطر است، عارف آن را از نااهلان مخفی میدارد. به نظر مایکل این سخن ابنسینا مربوط به نهی از منکر و تحت تأثیر اندیشۀ اسلامی است و از نخبهگرایی که وجه تمایز این بخش است، بیرون است. عارف اگر رفق و مدارا میکند به سبب بینش عالی اوست و آخرین جملۀ کنایی بهصورت رمزی است و چنین اندیشههایی برای اسلام فقهمحور پذیرفته نیست.
مطلب دیگر از ابنحزم است که او را به نام نماینده سنت دینی میشناسیم. در کتاب الاخلاق و السیر خود که شرح حال را مینویسد، مستقیماً به نهی از منکر اشاره نمیکند، بلکه دربارۀ نصیحت میگوید: این کار را با استمداد از حمایت خداوند و سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، با رفق و مدارا انجام میدهد. مقصود این است که نصیحتی را باید چند بار تکرار نمود: اول، فرض و دیانت؛ دوم، تنبیه و تذکر؛ سوم، سرزنش و ملامت؛ چهارم، مشت و لگد و بدتر از آن. اما موضوع نصیحت ممکن است مطلب دینی وغیردینی باشد. آیا نهی از منکر فقط موضوع دینی است و مربوط به مطالب دینی میشود یا مورد خاص از موضوعات اخلاقی گستردهتر و خارج از دین را هم شامل میشود؟
مطلب سوم از قول ابنمعمار (642) نویسندۀ حنبلی بغدادی، در باب اخلاق جوانان (فتوّت) است. وی 200 خصلت را برای انسان جوانمرد ذکر میکند که یکی از آنها نهی از منکر است.
چنانچه مشاهده شد این سه نویسنده کسانی هستند که از مرز بین اندیشههای دینی و غیردینی گذشتهاند؛ اما هیچ یک از آنان به روشن شدن این مسئله که چرا وظیفۀ جلوگیری از منکر بهوسلیه دیگران از یکسو گسترش یافته و در سوی دیگر تقریباً ناشناخته مانده است، کمکی نمیکند.
مايكل در جمعبندی میگوید: درست به همان اندازه كه كتابهای اخلاقی غيردينی كمتر از مطالب مربوط به نهی از منكر دینی اقتباس میكنند، با كمال تعجب در نهی از منکر دینی هم روشهای مبتنی بر اصول اخلاقی خارج از سنت دينی اندک است، حتی شديدترينحملهها علیه عمل نهی از منكر با استناد به ارزشهای اسلامی يا دستكم هماهنگ با اين ارزشها مشاهده میشود، مانند برخورد مأمون با ناهی از منکر متعصب.
مایکل از خشونتهایی نام میبرد که به نام نهی از منکر با استناد به ارزشهای اسلامی انجام شده است، مانند برخورد مأمون با مرد کفنپوش و همین طور نمونۀ دیگر مطالبی است که چلبی میگوید: تلاش برای برانداختن ابداعات ریشهدار، برای نهی از منکر، حماقت محض است که در این مطلب اشاره به شرط تأثیر دارد یا عبدالغنی نابلسی که به خشکهمقدسهای زمان خود حمله میکند و این کارش را به چیزی خارج از سنتهای دینی اسلام مستند نمیکند.
آنچه كوشش برای مقايسه بين سنتهای اخلاقی نخبگان فرهنگی مذهبی و غيرمذهبی را ممكن میسازد، اين حقيقت است كه از هر گروه آثار مكتوبی بر جای مانده است. در مورد مردم عادی قضيه از اين قرار نيست. برخی دانشمندان از بیان این مطلب که نهی از منکر ممکن است نتیجۀ منفی به بار آورد، خسته نمیشدند و در قالب تعبیراتی از این دست «به کار خود باش، چه ربط به تو دارد» نظر خود را بیان میکردند که البته علما چنین
پاسخی را قبول ندارند (گویا در بین مردم چنین بوده اما این سخن علیک بنفسک مورد تأیید علما نبوده است).
عمربن عبدالعزیز، شکوه میکند که مردم نظر دارند کارهای مربوط به خود را انجام بدهند یا شیطان در مورد مردی که قصد دارد تبرش را بردارد و درخت مقدسی را بیندازد، میگوید: این چه ربطی به تو دارد. ابنحنبل پیشبینی میکند: زمانی میرسد که اگر کسی نهی از منکر بکند، به او میگویند: این یک فضولی است یا اگر به کسی گفته شود که برو نهی از منکر کن، جواب میدهد که به من چه بدی کرده که کاری به کارش داشته باشم یا بگوید مرا با این فضولی چهکار.
نه تنها دانشمندان این ارزشهای ضد فرهنگی را برای ما بهروشنی بیان میکنند، این مطلب حتی در بین شاعران هم رخنه کرده است؛ چنانکه حافظ میگوید:
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش *** هر كسی آن درود عاقبت كار كه كشت
یا اینکه میگوید:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت *** که گناه دیگران بر تو نخواهند نوشت
یا مطالب از این دست که:
برو بهکار خود ای واعظ این چه فریاد است مرا فتاده دل از ره تو را چه افتاده است
البته سرودههای حافظ اشعار عامیانه نیست، اما در فرهنگ سنّتی ایران طنین گسترده دارد.
مایکل تأکید میکند که پرداختن به کار خود، فی نفسه بهطور کامل اسلامی است، همانطور که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید یکی از چیزهای که زینت یک مسلمان است واگذاشتن چیزی است که مربوط به او نیست (ترک مالایعنیه). قرآن نیز در سوره مائده، آیه 105 میگوید: «به خودتان بپردازید هرگاه شما هدایت یافتید کسی که گمراه شده است به شما زیانی نمیرساند». این سخن مفهومش این است که به کاری که در محدوده شما است دخالت کنید نه در خارج از محدوده خودتان.
اگر در اين خصوص با بلندنظری بيشتری عمل میكردند، شايد ما میتوانستيم به ارزشهای دانشمندانی بيگانه كه ما از منابع آنها استفاده میكنيم، بهتر پی ببريم.
مايكل میگوید: اینکه مسئلۀ نهی از منکر بیشتر مرتبط با دانشمندان بود، بدان معنا نیست که با جامعه ارتباطی نداشته باشد؛ اگرچه اغلب ناهیان نهی از منکر متعصبتر، با جامعه خود سرجنگ داشتند، ولی در برخی موارد از طرف مردم حمایتهایی نیز میشدند، مانند قضیه ابنعبدوس حرانی (م600) که بهخاطر جایگاهی که در بین مردم داشت، از شر حاکم، بهخاطر ریختن شراب در امان ماند یا ابنبطوطه (م770) از واعظ پارسایی سخن میگوید که مردم هرات با او پیمان بستند و مردم را از منکرات نهی میکردند، هرچند آن منکر در حضور ملک اتفاق میافتاد. مهمتر اینکه خود شاه را بهخاطر نوشیدن شراب در قصرش حد جاری نمودند.
شاید مردم بهخاطر زندگی مجللی که شاه داشته از او بدشان میآمده است که میتوانست زندگی سادهتری داشته باشد.
در مواردی هم نهی از منکر هماهنگ با منافع یا مصیبتهای جامعه است. خبوشانی بهخاطر وضع خراج ناعادلانه برای مردم، دستار صلاحالدین را از سرش بر زمین انداخت. با این وجود بازگویی منافع جامعه در برابر حاکمان ظاهراً بخش کوچکی از نهی از منکر است. سبب نبودن تناسب بین این بازگویی و نهی از منکر و حاکمان، در کتاب بدیعالزمان همدانی(م398) دیده میشود که یکی از افراد برجسته که قصد اعتراض به زورگوییهای مالی محمود غزنوی (حکومت 388- 421) دارد به احتیاط توصیه میکند. او میپرسد «آيا تو میخواهی در شهادت شريک حمزه و در سروری قرين او باشی، هرچند تو ضربههای مشت را احساس میكنی، از غل و زنجير نفرت داری و از خفت و خواری میترسی، در جامعه با مردم به سر میبری و چون میبینی که امید مردم به تو است شادمان میشوی» (از این توصیهها برمیآید که در نهی از منکر باید انگیزههای خالصانه داشته باشد نه برای به دست آوردن شهرت و...).
در مجموع، نمیتوان اين احساس را ناديده گرفت كه دانشمندان در انديشه خود درباره نهی از منكر با چيزی دست و پنجه نرم میكردند كه از يک جهت بيش از توان آنها بود. اگر دانشمندان به حال خود گذاشته شوند، هميشه دلايلی خواهند آفريد كه چرا مردم بايد حرف
آنها را بشنوند؛ اما مفهوم اسلامی نهی از منكر فراتر از اين است. اختلاف بين موضوع اصلی اين وظيفه و شيوه زندگی عادی علما بهويژه در سدههای نخستين اسلامی در مورد خشونت شايان توجه است و رگه پرباری از نمايشهای مضحک اوليه را میسازد
شاید بتوان گفت نهی از منکر در بخش عمدۀ تاریخ اسلام، حقّ منحصر علما بوده است؛ ولی علما چگونه به چنین حقی دستیافتند؟ آیا امیدوارند که بتوانند این وضع را در شرایط امروزی حفظ کنند؟
نکتۀ اول:
در فصل هفدهم هدف مایکل، بازنگری برخی از موضوعات امر به معروف و نهی از منکر است که دارای اهمیت تاریخی خاص برای اوست و تصمیم دارد به بازنگری آنها در حد فاصل میان دورههای اولیه اسلامی یعنی دوره شکلگیری اسلام تا شروع تغییرات به تعبیر خود نویسنده مصیبتباری که تحت تأثیر غرب به وجود آمد، بپردازد.(1)دراینباره چند مطلب وجود دارد.
اوّلاً متأسفانه این حدّ فاصل را هم از جهت ابتدا و هم از جهت انتها، خیلی مبهم بیان کرده است؛ بهویژه انتهای آن را که بهعنوان شروع تغییرات مصیبتباری که تحت تأثیر غرب پدید آمده است، از آن یاد میکند؛ منظور چه زمانی است؟ آیا منظور از دورۀ شکلگیری اسلام، همان اوان پیدایش اسلام از بعثت تا سال دهم هجری است؟ یا دورۀ خلفای راشدین و بعد از آن تا قرن دوم مثلاً منظور است که در این فرض پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نمیتوان شکلگیری اسلام نامید. همچنین منظور از شروع تأثیر غرب چه زمانی است؟ از رنسانس و نوزایی غرب است که پایان آن حدود سه چهار قرن پیش میباشد؟ یعنی حدود قرن دهم هجری شمسی یا منظور دوران استعمار غرب است که خود دورههای متعددی دارد
1) . ج2، ص745.
و چندین قرن طول کشیده است و اکنون نیز با عنوان استعمار نو ادامه دارد؟ یا منظور تا دوران مدرن و مدرنیته است که از قرن هفدهم تقریباً شروع و تا قرن بیستم تداوم یافته است؟
ثانیاً منظور از این تغییرات مصیبتبار چیست؟ چقدر مناسب بود که به این تغییرات مصیبتبار اشاره میشد. آیا این تغییرات، سیاسی یا اقتصادی یا فرهنگی و یا اجتماعی است و یا تمامی این تغییرات در تمامی ابعاد و بهویژه در بعد فرهنگ و اجتماعی بوده و همه مصیبتبار بوده است؟ این مصیبت در حق چه کسی بوده است؟ در حق اسلام یا در حق غرب و یا در حق هر دو؟ آیا عامل این تغییرات مصیبتبار خود ملل اسلامی بودهاند که تحت تأثیر غرب قرار گرفتهاند و گرفتار مصیبت شدهاند و حالشان بدتر و وخیمتر شده است و غرب در این مصیبت بینقش و خنثی بوده است یا غرب این مصیبتها را برای ملل اسلامی پدید آورده است و آنها خودشان نقش نداشتهاند؟ و یا هر دو در پیدایش این تغییرات مصیبتبار نقش آفرین و دخیل بودهاند، منتهی نقش غرب برای اجرای مصیبت در حق جهان اسلام نقش فاعلی و مبتکر و طراحی بوده و نقش خود مسلمانان نقشی انفعالی، اثرپذیری، بیتحرکی، بدحالی و بینشاطی بوده است؟
بههرحال این جملۀ مایکل در اشاره به یک نقطۀ عطف تاریخی و سرنوشتساز، بسیار مهم است و نیاز به تبیین و تحلیل گسترده دارد. قدر متیقن آن است که مایکل معترف است، دستکم در این دو سه قرن اخیر، غرب و سبک زندگی و شیوۀ فرهنگیاش جهان شرق و بهویژه جهان اسلام مستولی شده است و این امر، مصیبتهایی را پدید آورده است که جهان اسلام رااز دوران پر افتخار و کمال و قلۀ شکوه و ارزش به حضیض فلاکت و مصیبت و بدبختی فروغلطانیده است، بهگونهای که افتخارات خود را از دست داده و تبدیل به جامعهای مصیبتزده و زیردست غرب شده است. در این مصیبت، غرب نقش اساسی داشته است.
البته این پرسش که دامنۀ مصیبت و شعلههای این آتش خانمانسوز تنها به جهان اسلام محدود شده یا کل جهان از جمله غرب را هم درنوردیده است، اگرچه بیپاسخ میماند، ولی باتوجهبه قصهای که در دیباچۀ کتاب در مورد حادثۀ قطار شهری شیکاگو در آمریکا
توسط نویسنده نقل شد، این تغییرات مصیبتبار برای کسانی هم بوده است که خود پدیدآورنده و یا عامل اساسی آن به شمار میآیند.
بههرصورت، این تصریح و اعتراف مایکل به تغییرات مصیبتبار، اگرچه بهصورت مبهم و اجمالی و در لفافه بیان شده است، ولی بسیار مهم و برای نخبگان اسلام و غرب، قابل تحلیل و بررسی است.
نکتۀ دوم:
اگرچه مایکل نام فصل پایانی بخش چهارم کتاب خود را بازنگری مینامد، ولی در حقیقت بازنگری نیست، بلکه او بهطور مشخص چهار موضوع را مورد تحلیل قرار میدهد؛ درحالیکه این نگاه تحلیلی به چهار موضوع تا حدود زیادی نو و جدید است و در گذشته به برخی از آنها یا اصلاً اشاره نداشته است و یا به برخی از آنها بهطور بسیار مجمل و گذرا اشاره و از آنها عبور شده است. این موضوعات مورد بازنگری -به قول مایکل- و نیازمند تجزیه و تحلیل تاریخی -به عقیدۀ این قلم- عبارتاند از: 1. سیاست و نهی از منکر،(1)2. زندگی خصوصی و نهی از منکر، 3. موقعیت اجتماعی نهی از منکر، 4. علما و جامعۀ گستردهتر.
این چهار عنوان در مقولۀ نهی از منکر از موضوعات اساسی به شمار میآیند که در این فصل بازنگری و تحلیل آن مورد توجه است، ولی در ترجمۀ کتاب تعبیر به دو بخش دیگر و دو بخش آینده شده است.
از نگاه تحلیل جامعهشناسانۀ مایکل، دو دسته استحکامات، یکی قصرها و کاخهای حاکمان و دیگری هزاران قلعۀ کوچک مردمان وجود دارند و ناهی از منکر میخواهد با این دو دسته استحکام روبهرو شود. گویا ناهی از منکر در خارج از این استحکام فرض شده است؛ درحالیکه ناهی از منکر خود جزئی از این دو مجموعه است، چون نهی از منکر
1) . در کتاب، عنوان سیاست نهی از منکر آمده، ولی شاید منظور نویسنده، سیاست و نهی از منکر باشد (ر.ک: ج2، ص745).
وظیفهای همگانی، هم برای حاکمان و هم برای آحاد شهروندان و مردم در جهت صیانت و استحکام از مرزهای فکری فرهنگی جامعه است؛ بنابراین نمیتوان او را بیرون از مجموعۀ استحکامات اجتماعی فرض کرد و حالت بیگانه و اجنبی نسبت به این استحکامات به او بخشید، بلکه او کنشگری است که در دو استحکام حضور فعّال دارد. حق آن است که مقوله نهی از منکر در سه بُعد بهصورت رفت و برگشتی و عمل و عکسالعمل در درون جامعه بهعنوان یک عنصر دینامیک و فعّال نقشآفرینی میکند.
نهی از منکر حاکمان توسط مردم؛
نهی از منکر مردم توسط حاکمان؛
نهی از منکر مردم توسط مردم.
حضور ناهی از منکر در هر سه جبهه موجب میشود که در هر کجا گناه و جرمی بخواهد رخ دهد، عنصر نهی از منکر با حضور فعّال خود، گناه را در همان آغاز تحققش بهعنوان یک سلول سرطانی میسوزاند و ریشهکن میکند.
در این میان آنچه اساس را تشکیل میدهد، نهی از منکر حکومت و حاکمان توسط مردم است؛ چون قدرت با خود پول و امکانات میآورد و حاکمان از هر کسی دیگر بیشتر در معرض فساد، انحراف، سوء استفاده، گناه و فریفتگی هستند و فعال بودن مردم در عرصۀ نهی از منکر است که کار را برای آنها دشوار میکند.
نکته سوم:
در بحث سیاست و نهی از منکر، نخست مایکل به انجام نهی از منکر توسط حکومت میپردازد و خطر آن را یادآور میشود که حاکمان آن را در انحصار خود درآورند و در نتیجه به سوء استفاده بپردازند و خودشان هم در ورطۀ خودکامگی و فساد غوطهور شوند. حال در برابر نظام سیاسی فاسد، به نظر مایکلعدهای از علما قائل به سازش و عدهای قائل به شورششدهاند؛ ولی حق آن است که در میان سنّیان نظریۀ غالب و اکثریت قوی همان سازش است. ریشهاش هم نظریه مشروعیت از طریق قهر و تغلّب در میان آنها است. بسیار
مناسب بود که در این بحث نسبت میان نظریۀ امامت و نظریه نهی از منکر واکاوی شود، چون دقیقاً بحث نهی از منکر متکی بر نظریههای مربوط به امامت است.
بنا بر نظریۀ مدرسۀ صحابه، لزوم اطاعت از ولیّ امر لزوم اطاعت مطلقه است، هرچند ولی امر امامی نامشروع و فاسق و کسی باشد که با قدرت شمشیر و از روی قهر، غلبه یافت است. در روایتی که در صحیح مسلم و سنن بیهقی، حذیفه از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده است، وقتی آن حضرت از آینده خبر میدهد و اینکه امامانی به قدرت میرسند که در مسیری غیر از هدایت اسلامی و سنت نبوی گام برمیدارند و دارای قلب شیطانی هستند اگرچه در ظاهر انساناند، در پاسخ از نوع مواجهۀ با آنها، حضرت فرموده است: «تَسْمَعُ و تُطيعُ للأميرِ و إن ضُرِبَ ظَهْرُكَ و اُخِذَ مالُكَ، فاسْمَعْ و أطِعْ».
در روایتی دیگر در صحیح مسلم و سنن بیهقی از عونبنمالک اشجعی روایتی نقل شده که در بخشی از آن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «ألا وَ مَنْ وَلِىَ عَلَيْهِ وَالٍ فَرَآهُ يَأْتى شَيْئاً مِنْ مَعْصِيَةِ اللهِ فَلْيكْرَهْ ما يَأْتى مِنْ مَعْصِيَةِ اللّهِ وَ لا تَنْزَعَنَّ يَداً مِنْ طاعَتِهِ».
همچنین از بخاری از انس نقل شده است که «إِسْمَعُوا وَ أَطِيعُوا وَ إِنِ استُعْمِلَ عَليْكُمْ عَبْدٌ حَبَشِىٌّ کَأَنَّ رَأسَهُ زَبِیبَةٌ».
این روایت مورد عمل قاطبۀ مذاهب عامه است و بر آن فتوا دادهاند و برایناساس، نگاه اصلی در میان آنها حتی در امثال غزالی که قبلاً گزارش شد، نگاه سازش در برابر حاکم فاسد است؛ ازاینرو عملاً طبق این مبنا، نهی از منکر بسیار محدود و کماثر خواهد بود و آن قدرت فعّال و حیاتآفرین خود را از دست میدهد و جامعه تبدیل به جامعهای بیتحرک، بینشاط و مرده و غوطهور در مهلکه مفاسد و مظاهم خواهد شد.
این همان دیدگاهی است که در گذشته از آن با نام تقدم امنیت بر عدالت یاد شد؛(1)البته بهطور تکستاره در این آسمان ظلمانی، افرادی بودهاند که به شورش اندیشهاند و صبر بر اعمال فاسد حاکمان را ناصواب و نامشروع تلقی نموده و عدالت را پای امنیت ذبح کردهاند.
1) . ر.ک: مؤلف، مقاله امنیت و عدالت، مجله حکومت اسلامی.
از این گروه در میان سنّیان اندک است، ولی در میان زیدیه و امامیه بر اساس نظریۀ امامت ایشان، نظریۀ غالب و اکثریت و پررونق است. اما شگفتا که علیرغم این دو رویکرد که بر اساس دو مبنای مختلف مربوط به نظریۀ امامت مطرح شده است، مایکل شیعه را متهم به تسلیم و رضا میکند؛ درحالیکه این لقب و برچسب زیبندۀ طبیعی نظریه عامۀ سنّیان است.
نکتۀ چهارم:
اینکه مایکل در مفهوم نهی از منکر بهعنوان ابهام یاد میکند، چون موجب تناقض میشود؛ درحالیکه نهی از منکر همانگونه که میتواند پیام ادّعای قیام برای رسیدن به قدرت باشد، میتواند بهانهای باشد برای کسانی که نمیخواهند با دولت وقت مستقیم به جنگ برخیزند.(1)این سخن و نحوۀ مواجهه با نهی از منکر، ناشی از ابهام در مفهوم نیست. مفهوم نهی از منکر روشن است، ولی آنچه موجب تفاوت شده است، یکی اغراض و اهداف است و دیگری هم انجام نهی از منکر واقعی در مقابل بهانهجویی و تشبث به امری حق به نیت باطل و آن را بازیچۀ اهداف باطل خود قراردادن است.
سوء استفاده یا داشتن نیّت فاسد و منافقانه در بهرهبرداری از یک حقیقت ارزشمند اخلاقی، نسبت به تمامی ارزشهای گرانبهای اخلاقی امکان دارد، ولی این را ناشی از ابهام در مفهوم نمیتوان دانست.
نکتۀ پنجم:
در بحث زندگی خصوصی و نهی از منکر، مایکل از نگاه خود، به یک تناقض مهمی اشاره میکند و میگوید: «درحالیکه جلوگیری از منکر، کار شایستهای است، دخالت در زندگی خصوصی کاری ناپسند است».(2)
البته مایکل پس از تحلیل دو رویۀ این تناقض که در واقع چنانچه در ادامه خواهد آمد به نظر این قلم، تناقضنما و در ظاهر پارادوکسیکال است، نه تناقض واقعی، در چند صفحه
بعدتصریح دارد که «تفاوت بین اندیشه اسلامی و تفکر غربی امروز فقط این نیست که مفهومی اسلامی همانند تصور غرب از زندگی خصوصی وجود ندارد، بلکه اندیشه اسلامی از نوع کاملاً متفاوتی است».(1)
در اینجا حق هم با مایکل است که منصفانه و خوشبختانه با قلمی روشن و بیانی زیبا به آن تصریح کرده است، با این توضیح که اصولاً مفهوم زندگی خصوصی و حریم خصوصی که جزء تفکر و فرهنگ غربی محسوب میشود و مایکل هم میپذیرد، این مفهوم همچون بسیاری از مفاهیم وارداتی غربی مانند تساهل و تسامح، خشونت، تروریزم، جرم سیاسی، پولشویی، دموکراسی، آزادی، مشروعیت، تا رنسانس و خاورمیانه و تا دهها مفهوم دیگر سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، تربیتی، جغرافیایی، تاریخی و غیره همگی در دنیای اسلام و برای دنیای اسلام سابقهای ندارند و لذا در ترجمهای که از این واژهها در زبان عربی و فارسی رخ داده است، باید دقّت کامل به خرج داد که دچار سوء برداشت و سوء تفاهم و سوء استفاده نشود. در اسلام و آموزههای اسلامی چیزی به نام حریم خصوصی و یا زندگی خصوصی به مفهوم غربی آن تعریف نشده است. در انگلیسی واژۀ «Privacy» بوده که در فارسی به عبارت حریم خصوصی برگردانده شده و در عربی هم به معنای عزلة و سریّه ترجمه شده است.(2)این واژه در زبان و فرهنگ انگلیسی کاربردی فراوان دارد؛ برای نمونه:
Respecting other̓s privacy
-این افراد برای حریم خصوصی خودشان ارزشی قائلاند؛
These men valve & heir privacy
نمیخواهم به حریم خصوصی شما تجاوز کنم؛
I don̓t want to infringe onyour privacy
به حریم خصوصی شما وارد شدیم؛ To invade your privacy
واژۀ دیگری در انگلیسی «Personal» است که در فارسی به معنای شخصی برگردانده شده است. این مفهوم از جهت کاربرد در محیط فرهنگی و زندگی اسلامی نمونه دارد، مثل وسایل شخصی Personaleffects؛ پاکیزگی شخصی Personalhygiene؛ آزادیهای شخصی (فردی) Personal freedoms.
در اسلام مالکیت خصوصی بهعنوان مالکیت شخصی در برابر مالکیت عمومی و مالکیت دولتی داریم؛ یعنی مالکیتی که بدون اذن، حق تصرف برای غیرمالک وجود ندارد و سند آن مال و ملک به نام مالک خاص آن خورده است؛ ولی در اندیشۀ اسلامی چیزی به نام حریم و زندگی خصوصی وجود ندارد. آن چیزی که در اسلام و فرهنگ اسلامی تعریف شده است، زندگی شخصی و آنچه مربوط به امور شخصی فرد است که دیگران حق ندارند و یا امکان ندارد که در مورد آن دخالت کنند، چنین امری وجود دارد، مثل بدن بیلباس و عریان هر شخصی که مربوط به خود اوست و حتی نزدیکترین افراد هم حق لمس و نظر آن را ندارد، مگر مواردی خاص و مستثنا مثل زن و شوهر. این امور شخصی که بعضی مربوط به فیزیک بدنی و طبیعت شخصی است و برخی مربوط به سلیقۀ او و برخی هم مربوط به شخصیت هر آدمی است که بسیاری از آنها هم کسبی نیست، در این امور دیگران نمیتوانند دخالت کنند و یا حق دخالت ندارند. مریضی و بیماری، انواع بیماریها، چاقی و لاغری، رنگ چهره و سفید و سیاه بودن آن، کوتاهی و بلندی قد، کمهوشی و پرهوشی و غیره، اینها از امور شخصی است؛ اینکه آدمی فرزند کیست و از کدام قبیله و خانواده و شهر و کشور است و زبانش چه زبانی است، زن است یا مرد است، پیر است یا جوان و کودک، همگی جزء امور شخصی هرکس است. اینها امور شخصی تلقی میشود. همچنین اموال شخصی افراد نیز جزء امور شخصی است که بدون اذن مالک یا بدون اذن شرعی قابل تصرف نیست.
اما از این امور که بگذریم، چیزی خصوصی و شخصی که دیگران نباید دخالت کنند و بهعنوان حریم زندگی تلقی شود مثل حریم یک ملک خصوصی که منوط به اذن مالک آن
است و حریم یک موقوفه که کسی حقّ نزدیکی و تصرّف آن را ندارد، چنین امر خصوصی در آموزۀ اسلامی ناشناخته است.در آموزۀ اسلامی هر آنچه در دایرۀ رفتار اختیاری آدمیان قرار میگیرد و جزء فعل اختیاری است، از ایمان و عقیده، عشق و علاقه و تنفر و انزجار که جزء پنهانترین و شخصیترین امور است و کسی از آدمیان جز خود شخص، مادامی که آن را ابراز نکرده است، اطلاعی از آن ندارد، تا امور شخصی دیگر مثل طرز پوشش، رنگ لباس، نوع و مدل مو و لباس، سبک زندگی و نوع رفتار در داخل منزل، تا بیرون منزل از لباسی که میپوشد و صدا و موسیقیای که میشنود و فیلم و عکسی که نگاه میکند، همه و همه به مجرّد اینکه در شعاع دایرۀ اراده و اختیار واقع شد، شارع نسبت به آن حکمی از احکام صادر میکند، از وجوب تا حرمت، از مباح و مجاز تا مستحبّ و مکروه و به دنبال آن وقتی دارای حکمی شرعی بود، احکام مربوط به وظایف و تکالیف دیگران نیز در ارتباط با آن رفتار تعریف خواهد شد. دیگران نیز اعم از خانواده و زن و شوهر نسبت به یکدیگر، یا فرزندان و والدین نسبت به هم، یا خواهر و برادر و یا سایر اقوام، تا همسایگان، افراد یک محله و یک شهر و یک منطقه و تا ارکان حکومتی و دستگاههای ذیربط همه و همه، نسبت به آن رفتار تکلیفی دارند، اعم از تکلیف مبنی بر لزوم تأیید و پشتیبانی یا عدمدخالت و یا لزوم جلوگیری و منع و نهی.
بنابراین چیزی خصوصی، به نام زندگی خصوصی و حریم خصوصی بهطور مطلق باقی نمیماند؛ آنچه وجود دارد، امری نسبی است که هرکس اعم از جامعه، خانواده و حکومت نسبت به رفتار دیگری، تکلیفش و نوع برخوردی که شارع برای او تعریف کرده است و از او متوقع است، متفاوت خواهد بود از یک نفر نسبت به نفر دوم.
همانطور که در دنیای غرب نسبت به جرم و تخلّف از قانون و سلب آزادی دیگری، حریمی برای مجرم تعریف نشده است و قانون و مجری قانون میتواند به حسب ماهیت جرم و رتبۀ آن و شخصیت مجرم و زمان و مکان آن اقدام کند، در اسلام این امر نسبت به بالاتر از جرم و تخلّف از قانون، یعنی گناه و معصیت و تخلّف از اوامر و نواهی شریعت و
دستورات اسلامی و زیرپاگذاشتن حقوق الهی یا حقوق مردمی به رسمیت شناخته شده است و دیگران در برابر آن مسئولیت دینی دارند.
مسئولیتهای دیگران هم نسبت به ماهیت گناه و درجۀ آن و شخصیت گناهکار و زمان و مکان و شرایط آن و شخص دیگری که دخالت میکند، متفاوت است. از لزوم ارشاد وراهنمایی تا وعظ و نصیحت، تا جلوگیری، تا اقدام نسبت به گناه گذشته تا پیشگیری از وقوع گناه در آینده تا منع از گناه در حال انجام، متفاوت است. در این ارتباط یکی از مسئولیتهایی که برای دیگران در شریعت اسلامی بهعنوان حق ولایت بر امر به معروف و نهی از منکر جعل و قرار داده شده است، تحقق شرایط آن است.
)وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنكَرِ(.(1)مردم جامعه نسبت به یکدیگر حق ولایت بر امر به معروف دارند و بهعنوان این حق و جعل الهی با وجود شرایط، در رفتار دیگری حق دخالت دارند (بر اساس نوع و فرد و سایر امور و شرایط).
آنچه گذشت یک روی سکه است و روی دیگر سکه حرمت تجسّس است؛ )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنْ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلاتَجَسَّسُوا(.(2)
اگر رفتاری گناهآلود، در پنهان انجام میگیرد مانند ایکه در درون منزل یا در گوشهای پنهانتر از خانه انجام میگیرد، تجسّس جایز نیست، مگر در مواردی استثنایی که در آن موارد نیز تنها به برخی افراد حقیقی و حقوقی دارای صلاحیت حق تجسّس داده شده است. بهطور اغلب، اکثریت حق تجسّس امور پنهانی را ندارند، ولی همانطور که واژههایی مثل پنهان و سرّ و ستر نشان میدهند، پنهان بودن یا مستور بودن یا جزء اسرار شمردهشدن، اموری نسبی است نه مطلق؛ ازاینرو یک گناه مثلاً نسبت به کسی که پنهان است، یک حکم دارد، ولی نسبت به فرد دومی که از او پنهان نیست، حکم دیگری دارد.
بههرحال جمعبندی این میشود که برخلاف گفتۀ مایکل، در اینجا تناقضی بین حریم و زندگی خصوصی و فریضۀ نهی از منکر وجود ندارد.
آنچه به ظاهر پارادوکسیکال و تناقضنما است، حرمت تجسّس و وجوب نهی از منکر است، اما در این مطلب نیز تناقضی وجود ندارد. این دو حکم به لحاظ اصطلاح علم اصول تزاحمی با هم ندارند، بلکه تا زمانی که نسبت به فردی، گناهی پنهان و مستور است، حرمت تجسّس وجود دارد و نسبت به نهی از منکر تکلیفی وجود ندارد، ولی درصورتیکه نسبت بهفردی پنهان بودن از بین رفت و فردی مثلاً زن نسبت به شوهر و برعکس آن، باخبر شد، برای او حرمت تجسّس از بین میرود و وظیفۀ نهی از منکر زنده میشود.
گفتنی است، ممکن است در مواردی حرمت تجسّس با تکلیفی دیگر تزاحم پیدا کند همچون وجوب مراقبت از امنیّت برای نیروهای مسئول آن که این موارد داخل در باب تزاحم خواهد بود و بر اساس معیارهای باب تزاحم که در علم اصول منقّح است، ملاک دو تکلیف ارزیابی میشود و بر اساس آن، تکلیفی که دارای ملاک اهمّ است، مقدم میشود.
سخن آخر اینکه بر اساس آنچه در بالا گذشت، بهتر بود عنوان زندگی خصوصی و نهی از منکر از کتاب مایکل حذف میشد و عنوان حرمت تجسّس و لزوم نهی از منکر به جای آن قرار میگرفت تا این شبههای که گاهی بهعنوان اشکال بر نهی از منکر شنیده میشود و میگویند: حریم خصوصی با نهی از منکر منافات دارد، پیش نمیآمد؛ چون این شبهه بر اساس مطالبی که در این سطور از نوشتار گفته شد، از ریشه جایی ندارد و به قول عالمان علم منطق، سالبه به انتفاء به موضوع است.
نکتۀ ششم:
درباره وظیفۀ زنان در مورد نهی از منکر، مطالبی را که مایکل مطرح کرده(1)و برخی احکام ویژۀ زنان را که مستند به آیات قرآن است، به اشاره ردّ میشود، مانند )لِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ
1) . همان، ص765.
دَرَجَةٌ((1)و یا )الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ((2)و یا قضاوت زن و مانند آن که هرکدام در جای خود باید بررسی شود.
بههرحال اینکه گفته شود از نظر فقهی از حضور زنان در انظار عمومی و همدوشی با مردان بالغ و آزاد در جامعه اسلامی منع شده است و از جهاتی مناسب زنان نیست که سلطهای را که مقتضی نهی از منکر است به کار گیرند، سخنی ناصواب و اتهام بوده و بر اساس فقه اسلامی بهویژه امامیه و بر اساس ادلۀ امر به معروف و نهی از منکر، نادرست است. در شریعت اسلامیبه جز مواردی خاص و ویژه در امور مربوط به خانواده و سرپرستی کودکان و مسائل ازدواج و طلاق و حدود و ارث که تفاوت در زن و مرد وجود دارد و البته نسبت به تمامی شریعت هم بسیار اندک است، اسلام احکام و دستورات و اوامر و نواهی خود را روی انسان مکلف برده است اعم از زن و مرد.
نماز، روزه، حج، خمس، زکات، و انواع عبادات و معاملات، اعم از خرید، فروش، اجاره، مضاربه، مشارکت و غیره، همچنین احکام وضعی و تکلیفی مختلف مربوط به آدمیان اعم از زن و مرد است، اگرچه در هر مورد خاص درباره برخی افراد نسبت به برخی دیگر ویژگیها و شرایطی درنظر گرفته شده است. در امر به معروف و نهی از منکر نیز چنین است؛ سلطه و ولایت بر این فریضه اختصاص به مردان ندارد و شامل زنان و حتی شامل بردگان هم میشود، البته با وجود شرایط آن.
در فقه امامیه زن بهراحتی میتواند در اجتماع به فعالیتهای مختلف اجتماعی، فرهنگی، تربیتی و حتی سیاسی و اقتصادی بپردازد، منتهی با حفظ نوع پوشش و حریم عفاف خویش.
همچنین از جهت مبارزه با منکر، تفاوتی میان زن و مرد نیست. زنان اسوۀ اسلامی همچون حضرت زهرای مرضیّه (علیها السلام) و عقیلۀ بنیهاشم زینب کبری (علیها السلام) در بالاترین مأموریتهای مرتبط با نهی از منکر به ایفای وظیفه و نقش پرداختهاند.
نکتۀ هفتم:
در ادامۀ مباحث مربوط به نقش علما در نهی از منکر، مایکل جملهای را آورده که بهنظر میرسد جملۀ اساسی و جالب است. او میگوید: «بهرغم تمام منکرات جهان، خداوند بر سریر قدرت است و سرانجام نه قریباً، نظم اخلاقی را که عالمان از آن سخن میگویند محقق میسازد».(1)
این سخن با اندیشۀ مهدویت در اسلام و بهویژه امامیه، تناسب دارد که سرانجام بندگان صالح وارثان زمین خواهند بود و اساس نظم اخلاقی مبتنی بر الحاد و کفر و سکولار و اومانیزم رخت بر میکند و نظم اخلاقی توحیدی مبتنی بر آموزههای حکیمانۀ انبیای الهی که علما داعیۀآن را دارند در همه جا چیره میشود؛ )وَلَقَدْ
كَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِی الصَّالِحُونَ(.(2)
نکتهای را که مایکل در ادامه نسبت به امامیه ابراز میکند(3)که امامیه نهی از منکر را بهعنوان بخشی از جهاد مطرح میکنند و آن را در کتب فقهی میآورند، سخن حقی است و این سخن، ادعای دیگر نویسنده را که بارها امامیه را اهل تسلیم و رضا شمرده است، نفی میکند.
نکتۀ هشتم:
مایکل کوک در عنوان «علما و جامعۀ گستردهتر»(4)به بعد، مطالبی را در مورد نهی از منکر در گروههای اجتماعی غیرعلما ذکر میکند و معتقد است در جهان اسلام سنتهای عقلی ممتازی وجود داشت که خارج یا تا حدّی خارج از مرزهای دینی بود و با این مفهوم میتوان آن را غیردینی توصیف کرد و برای این مدّعی اندیشۀ فلسفه نظری سنّت یونانی و اندرزهای عملی سنّت ایرانی را مثال میآورد و بعد در ادامه مطالب ابنسینا را در اشارات و
تنبیهات بهعنوان شاهد مدّعای خود ذکر میکند.(1)همچنین به دنبال آن از اشعار حافظ برای مخالفت با امر به معروف مثال میآورد.(2)
اما این ادّعای مایکل قدری توهمزا و ابهام دارد و تا حدودی عجیب است؛ چراکه امثال ابنسینا و حافظ، اوّلاً خود از علمای اسلامی و تربیتیافتۀ درون حوزه هستند و نمیتوان آنها را در گروه اجتماعی غیرعلما جای داده و سخن آنها را بروندینی به حساب آورد؛ بلکه در فرهنگ اسلامی، میراث فلسفۀ یونان و اخلاق و اندرز ایرانی و شعر شاعران همگی با هم ممزوج و آمیخته میشوند و در راستای آموزههای اسلامی تفسیر میشوند. ثانیاً از ظاهر کلام مایکلبرمیآید که میخواهد تقسیم کار کرده و به کتابهای اخلاقی غیردینی که از نهی از منکر مطلبی دارند، نهی از منکر مبتنی بر روشهای اخلاقی خارج از سنت دینی را نسبت دهد.(3)
مایکل در مجموع گویا میخواهد نهی از منکر را صددرصد دینی معرفی کند و در حاشیۀ آن از اخلاق غیردینی و فلسفۀ ابنسینا و شعر حافظ که مطالبی دربارۀ نهی از منکر دارند، بهعنوان غیردینی یاد کند. نتیجۀ طبیعی این تقسیمبندی آن است که به نوعی پای اخلاق و فلسفه و شعر لائیک و سکولار و حتی وعظ و نصیحت غیردینی و خارج از نهی از منکر را به حیطه اندیشۀ اسلامی وارد کند، چیزی که کاملاً برخلاف واقعیت و حقیقت این فرهنگ است. در اسلام که بر امر به معروف و نهی از منکر تأکید شده است، معروف و منکر لازم نیست همه تأسیسی باشد؛ بسیاری از معروفها و منکرها مثل عدل و ظلم، اخلاق حسنه و اخلاق ذمیمه، مدارات، صدق، راستی و امانت، در مقابل خشونت و کذب و خیانت، از اموریاند که جزء ارزشهای اخلاقی انسانی میباشند و اسلام هم آنها را امضا و تأیید کرده است، ولی نمیتوان آنها را غیردینی شمرد. در حقیقت معروف و منکر اسلامی
دو گروه است، امضایی و تأسیسی. معروف و منکر امضایی شامل ارزشهای جهانی و مربوط به کل انسانیت است و اسلام از آنها هم حمایت میکند و اقامۀ آنها را در سرلوحۀ کار خویش میداند.
در اسلام حتی یک خدمت کوچک مثل سنگی را از پیش پای کسی برداشتن، از معروف شمرده و مستحب تلقی میشود و ارزش دینی به شمار میآید؛ منتهی برخی ارزشهای دروندینی هم داریم که دیگران از آن بیخبرند و مخصوص اسلام است.
بنابراین نهی از منکر و اخلاق و وعظ و نصیحت و حتی فلسفۀ ابنسینا و شعر حافظ در درون فرهنگ اسلامی تفسیر میشود و نمیتوان آنها را از امور غیردینی و بیرون اسلامی دانست. البته شعر حافظ زبان رمز و کنایه خود را دارد، چون به مباحث و موضوعات عرفانی و اسراری و مقامات اولیای الهی اشاره دارد و اینکه نباید آن اسرار برای دیگران کشف شود، ولی در مقام مخالفت با نهی از منکر نیست.اما جملات مایکل کوک در صفحات پایانی فصل 17 ص795 که به نوعی نهی از منکر را بهعنوان حق منحصر علما تلقی کرده و بعد سؤال میکند «آنها چگونه به چنین حقی دستیافتند و آیا امیدوارند که بتوانند آن را در شرایط امروزی حفظ کنند؟»،(1)قدری مبهم و مأیوسانه است. نهی از منکر حق و ولایت تمامی مکلفان بر یکدیگر است و مردم حتی در برابر عالم فاسد نیز باید مثل حاکم فاسد بایستند؛ بنابراین در اسلام بهویژه مذهب امامیه، چنین حقی از اساس و ریشه به رسمیت شناخته نشده است و در نتیجه، پاسخ از حفظ آن نیز روشن است. اما منظور از عبارت «شرایط امروزی» اگر شرایط مدرنیته است، باید گفت: در آینده با گسترش مفاهیم اسلامی و برملاشدن مصیبتهایی که غرب وارد کرده است، جامعه به نحو بسیار با شکوهی به سمت این آموزهها خواهد رفت و همانطور که نویسنده اذعان کرد «نظم و اخلاقی نوین را که مبتنی بر تمدّن اسلامی است مستقر خواهد کرد».
1) . ج2، ص795.
گزارش و ارزیابی فصل هجدهم: تحولات جدید اسلامی(1)
جناب مایکل کوک مباحث فصل هجدهم را که حجیمترین فصل کتاب، با حدود هشتاد و هفت صفحه را به خود اختصاص داده است، به دو بخش تقسیم میکند. بخش اول مربوط به جریان کلی و غالب اندیشههای اهل سنت و بخش دوم مربوط به شیعه امامیه است و سپس در بخش پایانی بین این دو مقایسه میکند. به نظر آقای کوک اگرچه بهطور منطقی بررسی اندیشههای اسلامی بر حسب فرقهها و گروهها از فصل یک تا هفده انجام شد، ولی یکی از جنبههای متعدد نفوذ غرب که تحولی عظیم در جهان اسلام پدید آورد، این بود که وابستگیهای فرقهای بهتدریج اهمیت خود را از دست داد. اختلاف حنفی و شافعی یا اشعری و اهل حدیث و یا اهل سنت و زیدیه و اباضیه تأثیر زیادی در روش روبنایی فکری ندارد. فقط شیعۀ امامیه از طیف وسیع اسلام امروز متمایز میماند. وی میگوید: امّا اين
1) . ج2، ص797-886.
تقسيمبندی برجای مانده كاملاً واقعی است. بیجهت نيست كه ميراث اهل سنت و اماميه از نظر محتوا و خصوصيات، در موارد بسياری متفاوت است. تمايزی كه ما در اين فصل به بررسی آن میپردازيم تا حدّی مربوط به سرنوشت نابرابر اين دو سنت مدرسی است. آنچه از اهل سنت رسيده دقيقاً بهصورت تراثی درآمده تا اندازهای شبيه بنای تاريخی مقدسی كه مورد احترام مردمانی است كه اكنون در حقيقت در آن به سر نمیبرند. اما به عكس، سنت مدرسی اماميه را میتوان هنوز سنتی زنده توصيف كرد كه استمرار و سازگاری آن مديون علمايی است كه در درون آن عمل میكنند. شايد علت آن باشد كه اين تفاوت از جهاتی بيشتر ظاهری است تا اصولی و در آيندهای دور از ميان خواهد رفت، اما تا به امروز سنتی درخور توجه بوده است.
مایکل معتقد است تراث قدیم اهل سنت دچار تحول و مقداری از بین رفته، اما در حقیقت سره از ناسره جدا شده است، ولی در رابطه با دوران معاصر چنین نیست.
بخش پنجم کتاب امر به معروف و نهی از منکر مایکل کوک، بهویژه فصل هجدهم آن را با عنوان تحولات جدید اسلامی، میتوان بیتالغزل کار او معرفی کرد؛ گویا فصول هفدهگانۀ گذشته، همگی مقدمهای تمهیدی برای مطالب بخش پنجم و طولانیترین فصل آن، یعنی فصل هجدهم است.
نکات اساسی و قابل تأمل در مقام ارزیابی این بخش از کتاب همچون شیوۀ ارزیابی فصول پیشین در ضمن نکاتی بیان میشود:
نکتۀ اوّل:
مؤلف محترم در طلیعۀ فصل هجدم، به تأثیر نفوذ غرب بر تحوّلات جهان اسلام اشاره میکند و از جملۀ آنها تغییر در آرایش فرقهگرایی اسلامی را تلقی میکند و معتقد است علیرغم اختلافات چند صدسالۀ فرق مختلف اسلامی، هماکنون آنچه از گذشته بر جای مانده و واقعی است، تنها شیعه امامیه است که متمایز از طیف وسیع اسلامی است و در مقام تشبیه، تراث اهل سنت را شبیه بنای تاریخی مقدسی میداند که مورد احترام مردمانی
است که در آن به سر نمیبرند. برخلاف امامیه که هنوز سنتی زنده دارند و آنگاه مأیوسانه احتمال میدهد که این تمایز هم بیشتر ظاهری باشد نه اصولی و در آیندهای دور از میان خواهد رفت.
این تحلیل مایکل از سیر تحوّلات جهان اسلام بر اثر نفوذ غرب -که از یک طرف تراث فکری و قدرت غرب را فوقالعاده در نظر جلوه میدهد و از طرف دیگر تراث فکری جهان اسلام را به جز یک مورد، بقیۀ آن را مرده و شکستخورده به حساب میآورد- اگر ناشی از القاء به مخاطب یا خودباختگی نباشد، با واقعیّات چندان سازگار نیست؛ چون تراث اسلامیمسلمانان بسیار عمیقتر از آن است که بر اثر نفوذ غرب آن را مرده و بدون مردمانی که در آن ساکن هستند، فرض کنیم. جهان اسلامی، بهویژه جوانان آن امروزه در مقام بازگشت به هویت اصیل خویش و درمان عقبافتادگی و رفع نفوذ غرباند. فرهنگ غربی اگرچه اکنون بر اثر قدرت مادّی، خود را بهعنوان فرهنگ مسلط جلوه میدهد، ولی فرهنگ چند صدسالۀ اسلامی با پشتوانۀ وحیانی کتاب و سنت و تمدن دیرینهای که دارد از جهت غنا و استدلال و منطق و برهان قابل مقایسه با تمدّن غربی نیست. بیداری اسلامی دهههای اخیر و تلاش برای رهایی از یوغ استعمار و استثمار قدیم و جدید و یوغ استحمار و مدرنیتۀ غربی، بهتدریج تبدیل به خواست عمومی مسلمانان میشود. حوادث یمن، بحرین، فلسطین، لبنان، پاکستان، عراق، افغانستان، مصر، سودان و نیجریه و بهطور کلی تمامی آفریقا، حتی در مناطق سنیان، همگی دلالت بر این حقیقت میکند؛ حتی گروههای تکفیری که به دست قدرتمندان و استکبار غربی پدید آمدهاند، ولی گذشته از سردمداران و اتاق فکری که آنها را هدایت میکنند، لایههای پایین این گروهها که جوانان فریبخورده و جاهل تشکیل میدهند، انگیزۀ آنها چیزی جز بازگشت به اسلام و هویت اسلامی نیست.
نکتۀ دوم:
در ادامۀ نکتۀ اول باید گفت: نفوذ خود غرب در سراشیبی قرار دارد. فرهنگ غربی هرگز آن ظرفیت سلطه بر جهان اسلام را نخواهد داشت. مادّیگرایی، اصالت لذّت، خودخواهی، هواپرستی، انکار معنویت و قیامت، دستدرازی به منافع دیگران و مواهب مظلومان عالم
که اساس و بنیان تمدن فردگرایی و اومانیزم و لیبرالیزم و سکولاریزم و مدرنیته غربی را تشکیل میدهد، چیزی نیست که قابل دوام باشد. این سنّت الهی است که «الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظالم». اکنون خود غربیان منصف بهویژه جوانان حقطلب که فطرتاً به دنبال حقایق هستند، از این فرهنگ ابتذال سرخورده شدهاند و به دنبال معنویت میگردند؛ بهگونهای که گویا مبتکران غرب به سراسیمه افتادهاند و در تکاپوی آن هستند که از سراشیبی سقوط جهان الحاد غربی جلوگیری کنند، ولی این سنت الهی است که )وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ(.
نکتۀ سوم:
در ادامۀ نکتۀ سابق این نکته را باید افزود: اگرچه عقاید امامیه که مبتنی بر معارف وحیانی اهلبیت (علیهم السلام) است و اسلام ناب را معرفی میکند، با سایر فرق اسلامی قابل مقایسه نیست، بهویژه در مسئلۀ امامت و اینکه آن را به نصب و جعل الهی و مشروط به عصمت میدانند، ولی اینکه مایکل کوک مأیوسانه به خوانندۀ خود القاء میکند این گروه متمایز که هنوز پایبند تراث اسلامی میباشند، تمایزشان بیشتر ظاهری است و در آیندۀ دور مضمحّل خواهند شد و آنها هم در برابر نفوذ غرب دستان خود را به علامت تسلیم بالا خواهند برد، این هم اگر ناشی از القاء یا خودباختگی نباشد، حداقل بسیار ناپخته و ناشی از عدمشناخت از اصولی اساسی امامیه است. چه بسا هم بتوان آن را برای کسی که در فرهنگ و جغرافیایی متمایز زیسته است، طبیعی دانست، ولی حقیقت آن است که تفاوت امامیه با سایرین، تفاوتی اصولی و اساسی در تمامی اصول و فروع است. نگاه امامیه به تمامی امور از مبدأ تا معاد و تمامی ذرّات آفرینش و ولایت الهیه و ربوبیت تکوینی و تشریعی و هدف از خلقت عالم و آدم و خلافت انسان بر زمین و انسان کامل و ضرورت حجت در هر زمان و سرنوشت جامعۀ بشری در نهایت، در تمامی این امور تا برسد به مباحث فرعی شریعت و فقه، بسیار نگاهی متمایز و متفاوت است. سنت امامیه در طول تاریخ در مسیر رشد و تعالی قرار داشته است و اکنون نیز همچنان مسیر روبهرشد را طی میکند. اکنون بسیاری از جوامع اسلامی و جوانان پرشور حقطلب، به حقیقت مدرسه اهلبیت (علیهم السلام) پی بردهاند، بهگونهای
که سران و عالمان فرق دیگر را بیمناک نموده است. این حرکت در سایر جوامع، از جمله جوامع غربی نیز مشهود است.
راز اینکه در برابر نفوذ غرب مقاومت پیروان اهلبیت (علیهم السلام) همچنان متمایز است و پرچم مبارزه با غرب در اختیار ایشان است، همین اصالت درونی و ذاتی این مکتب است و این تمایز ذاتی و اصولی است نه ظاهری و ثانیاً خواب اضمحلال و نابودی آن هرگز تعبیر نخواهد شد و برعکس آنچه تمدن سلطهگر غربی را به اضمحلال خواهد کشانید، همین مدرسه مبتنی بر حق و حقیقتطلبی و مقاومت خواهد بود.
خلاصه آنکه در کتاب امر به معروف مایکل، آنچه بهخوبی گاهی خودنمایی میکند از جمله در مورد اضمحلال اسلام و امامیه، تحلیلهای بیمستند و سست و ذهنگرایانهای استکه در مواردی نویسنده بر اساس باورهای غیردقیق و یا بر اثر ترسها و آرزوهای خود به خواننده تلقین میکند.
تحولات غرب (به اصطلاح مدرنیته) بر جهان اسلام تأثیر داشته، ما با این وجود، در این جنبه از اندیشۀ اسلامی (نهی از منکر) نفوذ کمتری داشته است؛ چون علمای دینی به نوشتن درباره نهی از منکر به روش سنتی ادامه دادند؛ مثلاً شوکانی (د1250) در تفسیر آیه 104 سوره آل عمران و آلوسی (د1270) و صدیق حسن خان قنوجی (د 1307) نیز برای آیۀ بالا مطالبی را نوشتهاند و ازسویدیگر اندکی از مسلمانها که از نظر فکری بهشدّت متأثر از غرب بودند، نیز علاقۀ بیشتری به نهی از منکر نشان داده و از آثار پیشینیان بهره گرفتهاند. برجستگی غزالی در بین نوشتهها، دیده میشود. مثال عبده (د1323) صاحب تفسیر المنار، حیدریزاده، عبدالقادر عوده (د 1374)، جلالالدین عَمْری، دانشمند هندی، سعید حوا (د 1404)، علیبنحاج و... کسانی هستند که از مباحث غزالی در نهی از منکر بهره بردهاند. البته گرایش به افکار غزالی جای تعجب نیست، چون او روشی جذاب و عملگرایی در
تفسیر و شرایط نهی از منکر ارائه داد که این امر سبب شد همه به او گرایش داشته و از نوشتهها و مطالبش اقتباس نمایند و از مرز فرقهها بگذرد.
برایناساس، نوشتهها، گاهی ملایم و زمانی آزاردهنده این نکته را فریاد میزنند که مفاهیم کهن در بافت جدید به کار رفته است. حداقل نفوذ غرب، به گنجینۀ سنتی منکر راه پیدا کرده است (احتمالاً مراد نهی از منکر است). بهعنوان مثال، به هنگام بد اقبالی نظامی، یکی از علمای گمنام الازهر، خدیو اسماعیل (حکومت 1280-1296) را سرزنش کرد. این عالم در خلوت چنین بیان میکند که چگونه خدیو، انتظار یاری از خدا را دارد، درحالیکه دادگاهها برحسب قانونی کار میکنند که ربا را جایز میشمارد، زنا را مجاز و شرب خمر را قانونی میداند؟ خدیو در پاسخ عالم، چنین میگوید: «چه کاری از ما ساخته است درحالیکه در کنار خارجیانی زندگی میکنیم که تمدن آنها چنین است؟».مولوی فیصل لبنانی (د 1404) خطاب به گروهی از مسلمانانی که در فرانسه زندگی میکنند، میگوید: در کشورهای اروپایی جز منکرات چیز دیگری نیست و از جمله منکرات سینما را نام میبرد.
گاهی از نگرانی در مورد منکراتی چون عکسها و پوسترهای مبتذل و مکانهای شلوغ و تماس مردان و زنان با هم و حرمت ریشتراشی نام میبرند. دیگران در پاسخ به وظیفه روزنامهنگاران میپردازند که با زبان نهی از منکر میکنند و از کافههایی که در آنها ورقبازی و شراب نیست، میگویند و از اصول اخلاقی پارک خودرو در خیابان میگویند و به این صورت از سبک زندگی غرب دفاع میکنند.
با این وجود افکار نو به قلمرو اندیشهها نیز نفوذ میکند، مانند اینکه تفکر غرب در تغییر نظر عبده و اعتقاد شدید او مبنی بر وحیانیبودن نهی از منکر تأثیرگذار میشود و حوا از نفوذ اندیشۀ غرب در اندیشه اسلامی سخن میگوید. دیگر آرای غربی که خود را نشان میدهد، از نظم اجتماعی تا ضمیر ناخودآگاه در تغییر است؛ البته در عین تأثیرگذاری به اندیشههای غربی نیز حمله میشود و از باب نمونه یکی از نویسندگان در باب نهی از منکر لازم میبیند در کتابش از رد مغالطهها و اقوال باطلۀ شوپنهاور و اسپینوزا یاد کند و آن را نقد نماید.
در بحثی تحت عنوان تحولات اسلام اهل سنت که نویسنده در مقام آن است که نفوذ غرب را در طول سالیان دراز در بخشی از جهان اسلام مرتبط با اندیشۀ سنیان بیان دارد، اگرچه از نظر زمان، بازۀ زمانی آن را از جهت ابتدا و انتها به ابهام خود وامیگذارد، ولی معتقد است نفوذ غرب به گنجینۀ سنتی منکر حیات تازهای بخشیده است و عدهای از اندیشمندان و عالمان سنی از جمله چهرههایی همچون عبده و رشیدرضا متأثر از افکار نواندیشی غرب میشوند و برای اندازهگیری تأثیر اندیشۀ غربی یکی از ملاکها آن است که میگویند: تمامی چیزهای شایستهای که در غرب وجود دارد از مشروطهخواهی تا انقلاب و نظم اجتماعی و حقوق بشر و حق تشکیل انجمنها و پارلمان و شوراها همگی اسلامیاند؛ ولی حقیقت آن است که در میان متفکران و اندیشمندان مسلمان، در مورد نگاه به غرب همواره افراط و تفریطهایی مشاهدهمیشود. درحالیکه عدهای با تمامی مظاهر مدرنیته جهان غرب و پیشرفتها و فراوردههای علمی و تکنولوژی آن مخالفت داشتهاند و آن را مضرّ برای اخلاق و معنویت و انسانیت تلقی کردهاند، عدهای هم افراطگرایانه، سر تسلیم و خضوع به مظاهر تمدن غربی فروآورده و در برابر آن حاضر به ساییدن جبین بودهاند. این عده که معتقدند برای پیشرفت باید از سر تا قدم فرنگی شد، احیاناً اگر در فرهنگ اسلامی نکاتی را مییابند که میتوان آن را در مسیر نفوذ غرب توحیه کرد، بهگونهای که هموار کننده حرکت سلطهگر آن باشد، به آن میچسبند و مغرضانه و منافقانه، به آن استناد میجویند. حرکت روشنفکران غربگرای عصر مشروطه در ایران همچون میرزاملکم خان از این قبیل است.
لکن در این میان یک طیف معتدل و آگاه وجود داشته و دارد که در برابر خودباختگی گروه دوم و جمود و جزماندیشی گروه اول مقاومت کردهاند، از مواهب پیشرفت جهان مدرن خود را محروم نساختهاند، ولی درعینحال سر تعظیم و کرنش در برابر خداانگاری آنها نیز فرود نیاورده و حاضر به پرستش آن نشدهاند. بسیاری از این طیف سوم به غنای فرهنگ خودی و بومی اسلامی واقف بودهاند و بر آن تأکید ورزیدهاند. این گروه بر این نکته تأکید دارند که برخی از ارزشها، ارزشهای جهانی است که حدّ و مرز زمانی ندارد. این ارزشها، برآمده از فطرت انسانی است که در عرف جمیع ملل و سیرۀ عقلای عالم مورد
تأیید و تکریم است. مسئلۀ عدالت و نظم و حقوق انسانی و آزادی بیان و غیره، اینها ارزشهایی نیستند که غرب آنها را کشف و خلق کرده باشد تا طرفداری از آنها را متأثر از نفوذ غرب بدانیم.
پیش از پیدایش مدرنیته و پیشرفتهای جدید غربی، این ارزشها وجود داشته و پس از آن هم وجود خواهد داشت و اصولاً بعثت پیامبران الهی در مسیر تحقق این ارزشها بوده است. اینها ارزشهاییاند که نه تأسیس فرهنگ غرب است و نه تأسیس فرهنگی دیگر؛ حتی در اسلام نیز که بر آنها تأکید و تأیید میشود، از باب تأسیس نیست، بلکه جزء امور امضایی اسلام محسوب میشود. بنابراین در درون فرهنگ اسلامی و از ظرفیت و پتانسیل مؤلفههایی همچون امر به معروف و نهی از منکر، میتوان بهره جست و بسیاری از این ارزشهای متعالی انسانی همچون عدالت و حقوق والای انسانی و آزادی و کرامت بشر را به سر دست گرفت و بهوسیله امر به معروف آنها را فریاد کرد و با نهی از منکر نابودی فساد و ظلم و تبعیض را از تمامیجوامع خواستار شد. طرفه نکته در این میان آن است که در بسیاری موارد اگر غرب و غربگرایان از این ارزشهای انسانی دفاع میکنند. بیشتر جنبه شعاری و رسانهای و تبلیغاتی دارد و چه منافقانه است و الا اگر این شعارها حقیقیت داشت و واقعاً جزء اندیشۀ غرب بود، نباید اکنون جهان با مشکلات فقر، جنگ، فساد و تبعیض مواجه میشد؛ چون تمامی قدرت و تسلیحات و امکانات در اختیار سلطۀ غرب است و هرجا جنگ و خونریزی و فساد و فقر سامانیافته میبینیم، بدون شک، دست خونآلود قدرتمندان غربی را میتوان بهراحتی در پشت آن مشاهده کرد.
سؤال این است که تأثیر اندیشههای غربی بر مفهوم نهی از منکر تا چه اندازه است؟
یکی از تأثیرات غرب این بوده که هر چیزی شایسته که در غرب وجود دارد، بگویند اسلامی است و سعی بر اسلامی بودن آن میکردند. در طیفی از ارزشهای سیاسی غرب از مشروطهخواهی تا انقلاب، این اندیشه وجود دارد.
تأثیرات تمدن غربی در اهل سنت در ساحتهای سیاسی برجسته بوده است، مانند مشروطهخواهی، انقلاب، مجلس نمایندگی و حقوق بشر و ارتباط دادن آنها با نهی از منکر، مثل نوشتن کتابهای اسلامی دربارۀ حقوق بشر که از تمدن غربی الهام میگیرند و ازاینروست که شوکت حسین مهمترین تضمین عملی برای حقوق بشر را نهی از منکر میداند. در کنار آن استمدادهای گسترده از این وظیفه در جاهای مختلف گرفته شده است و ما متوجه پیوند آن با حقوق سیاسی خاص بر اساس آزاداندیشی لیبرالیسم غربی میشویم. گاهی از آن بهعنوان مبنایی برای آزادی انجمنها به کار برده میشود. معاون مدیر کل پست و تلگراف پیشاور با نقل آیه 104 سوره آلعمران بهعنوان دلیل منصوص، برای آزادی انجمنها استناد میکند. برایناساس خداوند حق تشکیل انجمنها را برای جستوجوی عدالت اعطا کرده است.بنابراین حقوق سیاسی در تفسیر اسلامی، خود مایل است حقوقی باشد که مطالب اسلامی صحیحی بگوید یا انجام دهد.
مویلحی (د 1348) که اهل قاهره است روزنامهنگاری را شغلی میداند که در راستای امر به معروف و نهی از منکر است. نمونۀ مشخص در کتاب سعید محمد احمد باناجه دیده میشود که اصل نوزدهم اعلامیۀ حقوق بشر را در مورد آزادی بیان و اندیشه، نقل نموده و دول شرقی و غربی را برای محدود نمودن آن متهم میکند و به اسلام بازمیگردد و یادآور میشود که این اصل، در اسلام تحت عنوان نهی از منکر آمده و آزادی بیان را محقق میسازد؛ ازاینرو باید جلو آن گرفته نشود، ولی این حق برای تبلیغ آرای مغایر اسلام و اخلاق نیست. حتی کسانی بودند که سخن با حاکمان را در قالب نهی از منکر توجیه نموده و آن را روا دانستند.
نتايج اين تلفيق متفاوت است؛ گاهی كاملاً موجه است، مانند زمانی كه نهی از منكر با اعتراض و انقلاب پيوند میخورد، امّا هنگامی كه همانندسازی آن با ارزشهای آزادانديشی است، میتواند تأثير ناسازگاری داشته باشد. يافتن علت آن مشكل نيست. اسلام در محدودههایی خاص، به مردم خود میگويد به چه چيزی معتقد باشند و چگونه زندگی
كنند. اما آزادانديشی، در محدودههای خاصی، مردم را به حال خود وامیگذارد كه اين مسئله را خودشان حل كنند و همين ناهمانندی است كه در پشت اين مفهوم ناخوشايند حق آزادی انديشهای قرار گرفته كه فقط از انديشههای شايسته دفاع میکند.
اینجاست که به نظر مایکل کوک، هدف نهی از نهی از منکر تحمیل اندیشههای موروثی است (مانند نماز، حجاب، شرابنخوردن، اینها ارزشهای است که با آزاد اندیشی لیبرال سازگاری ندارد) نه حق انتخاب.
این نکته از نظر نویسندگان امروزی پنهان نمانده و آزادی بیحد و حصر غربی را به باد انتقاد گرفتهاند، از جمله سید قطب (د 1386) که یادآوری میکند: امروزه و در دنیای جاهلی امروز هرزگی و گناه از مسائل شخصی شمرده میشود که کسی حق دخالت در آن ندارد، وقتی به مردم گفته شود این اشتباه است، جواب میدهند این اشتباه نیست در گذشته اشتباه بوده است اما امروز دنیا متحول شده است و جامعه پیشرفت کرده است.نویسندهای دیگر، با صراحت بیشتری به نقد آزاداندیشی غرب میتازد و میگوید: امروزه میگویند مد (موضه) آزاد باشد، قمار و شراب مشکلی ندارد، برهنگی زنان در قطار شهری، بوسیدن دختران... و این همه مشکلات چه میشود؟ اما مبنای اسلام این است که امت اسلامی را پیکر واحده میداند، گناهی که در منظر عام انجام میشود، کار شخصی نیست، بلکه برای همه مشکلآفرین است و به همه سرایت میکند. دلیل روشن آن حدیث معروفی است که جمعی در کشتی سوارند و کسی تبر برداشته شروع به سوراخ کردن کشتی میکند. حال، اگر دیگران ساکت باشند، همه غرق خواهند شد. این تنها مربوط به سوراخ کننده کشتی نیست که بگوید من جای خودم را سوراخ میکنم ربطی به کسی دیگر ندارد.
کسانی بودند که عصر مدرن را، عصر جاهلیت مدرن نام گذاشتند که به نام آزادی، تمام هرزگی را مجاز میدانند. به اعتقاد ایشان دشمن بشر امروز فقط هرزگی نیست بلکه مشکل فردگرایی است (عبدالمعزّ عبدالستار).
ابنحاج به كسانی میتازد که درصدد تضعیف وظیفه نهی از منکر هستند و بهانه میآورند که ما در دوران مردمسالاری و آزادی به سر میبریم و به کسانی که نهی از منکر را نوعی
دخالت در زندگی مردم میدانند، میتازد. لوئیس گارده معتقد است نهی از منکر بهعنوان اصلاح اخلاق در بین مردم مسلمان زنده است و میتواند در شرایط مناسب دوباره ظاهر شود.
دو نکته ممکن است به روشن شدن تغییر مفهوم این وظیفه از عکسالعمل فردی به موقعیت فعلی کمک کند. نکتۀ اول: نظر نویسندهای به نام عبدالکریم زیدان است که میگوید مسلمان مکلّف است و باید همیشه برای این وظیفه آمادگی و تهیوء داشته باشد. نکتۀ دیگر: تأکید به نتایج بلندمدت است که باید بهصورت مستمر و با انسجام و سازماندهی کار شود.
روشنترین نمونه، توجه به سازماندهی و انسجام است که نشانۀ آغازین آن در تفسیره عبده و رشیدرضا مشاهده میشود.
طرح و فکر عبده که رشیدرضا در تفسیر آیه 104 آلعمران آن را بسط داده، نشانه آغازین این رویکرد است. وی به مبلغان دینی ارجگذاری بیشتری دارد و سخن از سازماندهی جمعیت و گروهی به میان میآورد که نیاز به رهبر و ریاست دارد. زیدان نیز بر گروه سازمان یافته تأکید میکند و از جمله حوا معتقد است: مسلمانانی که در یک دولت اسلامی منحرف زندگیمیکنند، باید نهی از منکر یدی را سازماندهی نمایند، ولی در این کار از اصطکاک با دولت خودداری شود و به نهی از منکر مردمی که منکرات را مرتکب میشوند مانند مشروبخواری، نمایش تصاویر برهنگان یا نمایشهای جنسی بپردازند.
مایکل اشاره میکند: نظر نویسندگانی از این دست که معتقد به تشکیل گروه و انسجام دادن به نهی از منکر است، آیا منظور تشکلهای مردمنهاد بدون وابسته به دولت است یا وابسته به دولت و هماهنگ با آن منظور است؟ اوّلی مانند سازمانهایی که در مصر تشکیل شد یا در فلسطین تشکیل گردید و این مسئله در حقوق بشر اسلامی نیز دربارۀ آزادی انجمنها ذکر شده است.
از نویسندهای به نام محمد احمد راشد که کتاب مبانی تبلیغ را نوشت، میتوان فهمید که حرکتهای جمعی و تشکیل گروه مورد تأیید علمای قدیم نیز بوده است (العمل الجماعی). راشد پیشنهاد میکند که در الفقه الحرکی (فقه پویا) نیز جایگاه خود را باید پیدا کند.
راشد سپس سخن غزالی را نقل میکند که از تشکیل گروههای مسلح، بدون اذن حاکم سخن گفته و میگوید که این جمله غزالی را باید با آب طلا نوشت و داعیان امروز باید آن را نصبالعین خود قرار دهند. در اینجا مایکل به دو نکته قابل تأمل اشاره میکند: نخست، فاصله بين احكامی كه راشد به آنها استناد میكند با انجمنهايی رسمی كه بر اثر نفوذ غرب پيدا شدند؛ دوم، احساس تعجبی که راشد نشان میدهد که اینها از دو جهان متفاوت سرچشمه گرفتهاند (تراث عالمان سدههای میانه و دنیای امروز)، ولی کاملاً با هم هماهنگ هستند. این مسئله بدیهی نیست بلکه یک اکتشاف است که او به آن دست یافته است.
احمد راشد در ادامه میپرسد: الان چه کسی باید نهی از منکر کند؟ در قدیم کار علما بود ولی الان به آن توجه کمی دارند.
مایکل سپس از دو نویسنده به نام سامرائی و محمدعلی مسعود نام میبرد که میگویند بهتر آن است که این وظیفه را علما به عهده بگیرند و اگر منکر در جامعه فراگیر شود، افراد جامعه مکلفاند به کمک آنان بشتابند، اما به رهبری علمای خود. مسعود نیز نظر مشابه دارد و به همان تقسیم سه دسته اشاره دارد که وظیفه حاکمان اقدام و علما با زبان و مردم در دل است.
تطبیق امر به معروف و نهی از منکر بر ارزشهای جهانی و بیمرز انسانی بسیار حساس است، چون برخی از تطبیقات کاملاً موجه است، ولی برخی از آنها چه بسا به التقاط و انحراف اسلامی میانجامد.
بههرحال ارزشهای غربی اگرچه به ظاهر انسانی مینماید، ولی مبانی آن الحادی و کفرآمیز و اومانیزم و لیبرالیزم و اصالت فرد است؛ امّا اسلام اگر از ارزشهای انسانی دفاع میکند و حتی بهوسیله امر به معروف ونهی از منکر از آنها صیانت میکند و آنها را ترویج میدهد، بر اساس مبانی کرامت انسانی و ربوبیت تشریعی و ولایت الهیه است و اینکه تمامی انسانها در پیشگاه الهی و عبودیت حضرت حق یکسان هستند، همه خالق و ربّ و مولای واحدی دارند؛ ولی آحاد انسانها نسبت به یکدیگر هیچ سلطه و ولایت و برتری ندارند و معیار کرامت و فضیلت انسانها، تقوای الهی و مجاهدت و دانش است. این مبانی
با 180 درجه تفاوت، کاملاً رودرروی مبانی لیبرالیزم غرب قرار میگیرند. بنابراین در دفاع از ارزشهایی نظیر آزادی و حقوق انسانی آدمیان باید مراقب التقاط بود و دانست که آبشخور هر یک کجاست و الاّ چنانچه در نکات بعدی میآید، خطر نفاق و نفوذ اندیشه غربی به اسم اسلام و دین بسیار جدّی است، بهگونهای که گروهی به نام اسلام و با پوستۀ دینی، در حقیقت جزء ایادی ترویج اندیشۀ الحادی غربی درمیآیند و در لبّ و لباب به سلطۀ استکبار غربی مدد میرسانند.
گفتنی است این جملۀ مایکل که در مقام تفاوت و نابرابری آزاداندیشی غربی با امر به معروف گوید: «نهی از منکر دقیقاً عملی است که به مردم میگوید به چه چیزی معتقد باشند و چگونه زندگی کنند و هدف از آن تحمیل ارزشهای موروثی است، نه اختیار دادن به آنان برای انتخاب روش زندگی خود»،(1)قابل تأمّل جدّی است؛ اولاً ترکیب عقیده و روش زندگی در مورد نهی از منکر، مغالطهآمیز است. حق آن است که میان عقیده و سبک زندگی باید تفاوت قائل شد. در مورد اصل عقیده به مقتضای )لا
إِكْرَاهَ فِی الدِّينِ((2)نهی در کار نیست و هرکسی از جهتعقیده حق اختیار و انتخاب دارد. هر عقیده تا زمانی که در ضمیر شخص است و بروزی ندارد، در حیطۀ نهی از منکر قرار نمیگیرد. اصولاً عقیده قابل تحمیل و اجبار و اکراه نیست.
ثانیاً در مورد سبک زندگی و اینکه مردم چگونه زندگی کنند، نیز نهی از منکر بهطور مطلق حضورندارد. در اموری از سبک زندگی که الزام شرعی وجود ندارد، هرکس در انتخاب آزاد است، از جهت لباس و زیّ زندگی و خانه و معماری و چیدمان آنها، اگرچه انتخاب شخص برخلاف متعارف و ارزشهای موروث باشد.
بنابراین نهی از منکر منحصر است به ارزشهای الزامی شرعی که باید رعایت شود؛ بهعلاوه چنانچه شخص مخفیانه و در گوشهای که هیچکس او را نمیبیند، آن را انجام دهد،
اگرچه گناهکار است و باید به جهت معصیت توبه کند، ولی چون دیگران خبر ندارند و تجسّس هم حرام است، لذا در این صورت هم از دایرۀ نهی از منکر بیرون خواهد بود.
ثالثاً اینکه در مورد معیار آزادی غربی مایکل میگوید: اختیار دادن به مردم برای انتخاب روش زندگی خود، این هم نادرست است، چون مردم برای انتخاب روش زندگی خود اختیار کامل ندارند، آنها هم مقید به قیودی هستند از جمله:
باید ارزشهای پذیرفته شدۀ جامعه و متعارف را پاس دارند و از بسیاری از خطوط قرمز عبور نکنند، لذا در بسیاری از کشورهای غرب با حجاب اسلامی زنان مخالفت میشود، یا آنها را از تحصیل دانش در دانشگاه و مانند آن منع میکنند. در غرب، کسی که برخی از خطوط قرمز همچون هولوکاست را به پرسش بکشاند، محاکمه میشود.
از کارهایی که مخالف امنیت عمومی است، جلوگیری میشود و حق انتخاب نسبت به آن وجود ندارد.
از کارهایی که مخالف نظم و مقررات عمومی است، جلوگیری میشود و حق انتخاب نسبت به آن وجود ندارد.
از کارهایی که مخالف سلامت و بهداشت عمومی است، جلوگیری میشود و حق انتخاب نسبت به آن وجود ندارد.
بنابراین آزادی غربی بیحد و حصر نیست و آن هم قیود خود را دارد و نیروی پلیس و امنیت و بهداشت و غیره در برابر تخلف از آن ایستادگی میکنند و حق امتیاز را از مردم سلب میکنند.رابعاً غالب ارزشهای الزامی اسلامی از ترک منکرات چون شرب خمر و قمار و فحشا و ظلم و فساد تا التزام به معروفاتی همچون اقامۀ صدق و راستی و امانتداری و حفظ حقوقالناس و حجاب و غیره همگی در چارچوب مصالح عمومی اجتماعی است که عقل و عقلا بر آن صحت میگذارند و تخلف از آنها را در ملأ عام ناروا میشمرند.
نتیجه آنکه عبارت مایکل کوک در مقام مقایسۀ نابرابری آزادی غربی و نهی از منکر اسلامی مملوّ از خطا و پرمغالطه است.
آقای کوک در ادامه از موضوعی سخن میگوید که در گذشته کمتر مورد توجه بوده و اکنون بهطور چشمگیر مورد توجه قرار گرفته است و آن مسئله زنان است. او میگوید: هیچ نویسندهای نیست که بگوید زنان شایستگی نهی از منکر را ندارند؛ اما برخی مانند عَمْری مردبودن را شرط میداند، ولی برخی نسبت به استثنای زنان توسط یکی از ائمۀ زیدی اعتراض میکنند.
مایکل ادعا میکند از میان 17 مفسّر سنی نوگرا، تنها مفسّر فلسطینی به نام دروزه آیه 71 سوره توبه را دلیلی برای اثبات برابری زن و مرد در خصوص نهی از منکر میداند؛ اما بقیه سخنی به میان نمیآورند. گرچه خارج از حوزه مفسّرین، کسانی هستند که به این آیه استناد میکنند، مانند ابنحاج که طرفدار نهی از منکر زناناند، هرچند وی میافزاید که مورد آن خاص است. محمدشریف چوذری و فتحی عثمان نیز از جملۀ کسانی نامبرده شده که طرفدار نهی از منکر زنان است.
یکی از کسانی که طرفدار جدی نهی از منکر زنان است، عبدالحلیم محمد ابوشقه است. وی از آیه 71 سوره توبه بهعنوان دلیل منصوص برای وظیفه زنان در نهی از منکر یاد میکند و از احادیث و داستان کمک میگیرد که این وظیفه را زنان انجام میدادهاند، از جملۀ آن داستانها، داستانی است که بعد از فتح مکه در بین قبیلهای برای امام جماعت، پسربچهای شش یا هفت ساله را که قرائت قرآن را از مسافران یاد گرفته بود، به امام جماعت انتخابکردند، متأسفانه لباسش بهاندازۀ کوتاه بوده که در وقت نماز نشیمنگاهش معلوم میشد در ارتباط با این مضحکه، زنی از میان قبیله جلو میآید و اعتراض میکند و میگوید آیا نمیخواهید نشیمنگاه قاری قرآن خود را از ما بپوشانید؟ پس از اعتراض آن زن پیراهن درازی برایش پیدا کردند.
از نظر نویسنده، باید منصفانه پذیرفت که بین اینگونه موارد و انزوای سنتی زنان تنش وجود دارد. برخی سخن از نهی از منکر زنان به میان آوردهاند؛ اما آن را محدود به بستگان و خویشاوندان و افراد خانواده نمودند و برخی هم پیشنهاد جمعیةالنسائیه را دادند و سخن از تربیت ناهیان از منکر در مدارس مخصوص گفتهاند که در آن مدارس مخصوص باید آموزش داده شود. این پیشنهاد بیشتر در میان مصریها وجود دارد؛ اما سعودیها نسبت به این وظیفه برخورد محافظهکارانهتری داشتهاند، مثلاً خالد السبت سعودی به تبعیت از غزالی تردید نمیکند که مردبودن از شرایط وجوب نیست و در ادامه اظهار میدارد که این موجب نمیشود که زنان برای انجام این وظیفه از خانه خارج شوند و خود را سرگرم امور دینی نمایند، کاری که امروزه متأسفانه بسیار زیاد اتفاق میافتد.
نویسندۀ دیگر سعودی میگوید: مرتبۀ معمولی این وظیفه برای زنان در دل است و میتواند نسبت به زنان دیگر و مردان منسوب خود بهویژه فرزندان اقدام کند.
یکی از امور مورد توجه مایکل کوک در تحولات جدید اسلامی، موضوع نهی از منکر زنان است و اینکه سنّیان نواندیش از آن دفاع میکنند. برای مایکل پس از نقل این موضوع یک مطلب مهم مطرح است و آن پذیرش منصفانۀ تنش بین این نظریات و وابستگی و انزوای سنتی زنان است؛ درحالیکه اولاً با تأمل دقیق در مبانی و ادلۀ نهی از منکر و حقوق و وظایف و مسئولیتهای زنان در اندیشۀ اسلامی آشکار میگردد که هیچگونه تنشی در این مسئله قابل تصویر نیست؛ زیرا اولاً نهی از منکر همچون سایر فرائض است و اختصاص به مردان ندارد و ادله هم نسبت به مرد و زن شمول داد؛ )وَالْمُؤْمِنُونَ
وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَبِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ سَيَرْحَمُهُمْ اللهُ إِنَّ اللهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ(.(1)
1) . توبه: 71.
همانطور که در اقامۀ نماز و پرداخت زکات و اطاعت از خدا و رسول، تفاوتی میان زن و مرد نیست، در فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر نیز چنین است و با انجام آن است که مرد و زن مسلمان مورد رحمت الهی قرار میگیرند.
ثانیاً موضوع انزوای سنتی زنان است. انزوای سنتی زنان دو بخش دارد؛ بخشی که ربطی به اسلام و آموزههای کتاب و سنت ندارد و بر زنان تحمیل شده است مثل منع از دخالت در انتخابات یا فعالیتهای سیاسی- اجتماعی که احیاناً در برخی جوامع سنتی این محرومیت وجود داشته است. این دسته از انزواها که در جوامع غربی نیز حتی تا قرون اخیر هم سابقه داشته است، امری نیست که مورد تأیید اسلام باشد؛ بنابراین در این موارد انزوای تحمیلی که ظلم و تجاوز به حقوق زنان محسوب میشود، تنشی وجود ندارد، بلکه از مصادیق لزوم نهی از منکر، جلوگیری از ظلم به زنان و دفاع از حقوق شرعی و اسلامی آنان است.
اما بخش دوم از انزوای سنتی اگر منظور حجاب و لزوم رعایت پوشش و منع از اختلاط زن و مرد است، این را نمیتوان انزوا نامید. این را اسلام تأیید میکند و جزء ارزشهای لازمالرعایه جامعه میداند؛ ولی این ارزشها قبل از آنکه به نفع مردان باشد، به نفع زنان و در مسیر دفاع از حقوق و فعالیتهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی آنان است. زن در اسلام از فعالیت منع نشده است، بلکه فعالیت او مقیّد به پوشش است برای صیانت خود او از تجاوز که اکنون در جوامع لیبرال، تبدیل به سکۀ رایج و روزانه شده است. همچنین برای صیانت مردان از گناه و صیانت جامعه و خانواده از متلاشی شدن، این مقررات تنظیم شده است، همچنان که برای صیانت از بهداشت یا امنیت جامعه مقرراتی جعل میشود. این امور را ممکن است اندیشههای فمنیستی انزوا بشمرند، ولی واقعگرایان اجتماعی بهخوبی از برکات این امور و ضرورت حفظ آنها آگاهی دارند.
اینها اموری هستند که اگرچه برخی آن را انزوا به شمار آورند، ولی واقع آن انزوا نیست، بلکه مصونیت از آسیب به زن و مرد و جامعه است و بدون شک، نهی از منکر برای حفظ آنها در تمامی جوامع حتی در زمان مدرنیزم است. در نتیجه تنش در این قسمت نیز مشاهده نمیشود. اگر تنش در این میان قابل تصویر باشد، تنش میان ارزشهای فمنیستی و لیبرالیزم
فردگرایانه و ارزشهای انسانی و عقلانی و اسلامی است و این تنش همواره در طول حیات انسانها ظهور حضور داشته و اختصاص به تحولات جدید اسلامی ندارد.
طرفه آنکه با تورّقی در سراسر کتاب مفصّل امر به معروف و نهی از منکر مایکل، بهخوبی آشکار میشود که از موضوعات مورد اجماع تمامی فرق و مذاهب اسلامی در طول تاریخ، مسئلۀ مربوط به حفظ حیاء و عفّت و صیانت از حریم زنان بوده است. همواره در طول تاریخ، در سر لیست گناهان و منکرات نزد فرق اسلامی، مسائل مرتبط با پوشش و حجاب زن، و جلوگیری از اختلاط زن و مرد و دفاع از حریم خانواده بوده است. مسائل مربوط به حجاب خانواده و عدماختلاط نامحرمان از مسائل متفقعلیه در اندیشۀ اسلامی در طول تاریخ مذاهب از عصر اول اسلام تا دوران تحولات جدید اسلامی و پس از نفوذ سهمگین غرب بر جهان اسلام بوده است. این مطلب نیازمند تحلیلی اساسی است که ایکاش مایکل کوک به آن میپرداخت، بهویژه آنکه شروع کتاب مایکل هم با مسئلۀ تجاوز به یک زن در قطار شهری شیکاگو بوده است. مایکل در آنجا خود میپذیرد که یک وجدان عمومی انسانی میگوید باید در این موارد کاری کرد، ولی این در مقررات و فرهنگ غرب دیده نشده است؛ بنابراین چه مناسب بود، به این بُعد از نهی از منکر در مورد حجاب زن و حیاء و عفت او بیشتر پرداخته میشد.
در حقیقت تنش واقعی نه میان تمامی مردم ساکن در غرب است، بلکه جدال در میان لایههایی از ساکنان مغرب زمین همچون سردمداران حاکمیت غرب و طرفداران سلطۀ جهانی آن بر فرهنگ و اقتصاد جهانی، با استفاده از ابزار فمینیزم و همجنسگرایی و اباحهگری از یک سو و دستهای دیگر از طرفداران اخلاق و روابط انسانی در میان خود مردم غرب و همچنین فرهنگ و اندیشۀ اسلامی است. گروه اول برای ادامۀ سلطه و بهرهمندی بیشتر از لذتهای مادّی و انباشتن ثروت و قدرت، سیاستهایی را در مسائل جنسی پیگیری میکنند که به روابطآزاد زن و مرد میاندیشد و خانواده را از بنیان و اساس ریشهکن میکند. اینها با فلسفهبافی و ترویج همجنسبازی و فمینیزم و آزادی بیحدّ و حصر جنسی، بشریت را به سراشیبی سقوط هدایت میکنند. حتی خانواده واقعی و اصیل را که
مرکب از یک زن و یک مرد در قالب ازدواج شکل گرفته نابود میکنند و خانوادههایی مرکب از دو مرد، دو زن، ازدواج با حیوانات و حتی ازدواج با خود را تشویق و به رسمیت میشناسند و با تصویب سندهای بین المللی در این زمینه همچون سند 2030 به کار خود مشروعیت میبخشند؛ ولی در مقابل، مصلحان خیرخواه اجتماعی که لایههای زیرین غرب هم در آن قرار دارند و جهان اسلام، بهطور کلی، اعم از مذهب و عقیده آنها، تمامی فرق اسلامی، یکصدا از بنیاد خانواده و کرامت زن و انسان و روابط تعریف شدۀ زن و مرد و رعایت حریم پوشش، حمایت و صیانت میکنند و در مقام مصونیتبخشی به جامعه در مقابل این فساد و فحشاء گسترده و برنامهریزیشده و سیاستگذاریشده، به دست غولهای ثروت و قدرت میباشند و نهی از منکر را از جمله راهحلهای این موضوع میبینند.
تنش واقعی را در این دو جبهۀ گسترده و فعال در سراسر جهان میشود مشاهده کرد و ایکاش مایکل نیز که خود عضوی از این جبهۀ گستردۀ مصلحان و خیرخواهان سرنوشت انسان و زن و خانواده است، به تحلیل و بررسی این تنش میپرداخت.
نقش دولت در انجام وظیفۀ نهی از منکر چیست؟ این موضوع همیشه تنشآفرین بوده و این تنش با ظهور دولتهای جدید در کشورهای اسلامی با حمایت عقیدتی، شدت یافته است. از نقطه نظر حوا، دولتهای معاصر به هرچیزی نفوذ یافتهاند مانند تعلیم و تربیت، اقتصاد، ارتش، جامعه، سیاست، فعالیتهای فکری و فرهنگی. در برخی از کشورهای سنینشین این مسئله سبب شده که نهی از منکر بهصورت عملکرد دولتی درآید، چنانچه در عربستان سالیان دراز چنین بوده و اخیراً در افغانستان چنین نظامی به وجود آمده است (منظور حکومت طالبان در سال 1417ق و تأسیس وزارت امر به معروف است).
برای مقابله با طرح جدید دولت، دو روش مطرح میشود: 1- تسلیم و محدود کردن این وظیفه به مقتضیات روز؛ 2- در دستگرفتن حکومت برای اسلام از راه انقلاب. قبلاً با
واکنش حیدریزاده در بازنویسی آرای غزالی برای سازگار کردن این وظیفه با مقتضیات روز آشنا شدیم، اما نمود این وظیفه در جهان عرب این است که نهی از منکر با دست، مربوط به امرا است. در حوزه خارج از عقاید حنفیه قبلاً ناشناخته بود، ولی در نوشتههای امروزی شهرت بیشتری دارد.
مایکل کوک میگوید با تعجب باید گفت شهرت این نظریه مدیون حسن البنّاء (م1368) بنیانگذار جنبش اخوان المسلمین است. در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم به دلیل اختلاف در روش اصلاحات اخلاقی، منشعب شدند. انشعابیون بر اساس تفسیری که از حدیث سه مرحلهای داشتند، گفتند اقدام یدی مربوط به خود ما است؛ اما گروه حسن البنّاء معتقد به موعظه حسنه بودند و اقدام و عمل را مربوط به دولت میدانستند؛ لذا این نظریه گسترش یافت و حتی مفتی جمهوری مصر، آقای طنطاوی در مصاحبهای اعلام کرد که اقدام عملی باعث هرج و مرج میشود و مصر مانند لبنان خواهد شود. او ولایت مورد نیاز را تنها محدود به دولت نمیداند، بلکه میگوید هرکسی بر فرزندان خود نه فرزندان و همسران دیگران نیز از چنین ولایتی برخوردار است. وقتی از او پرسیده شد که ابنتیمیه انجام با دست را روا میدانست؟ جوابش این بود که مجتهد در رأی خود مصیب است. بعضی از علمای مصر با نظر مفتی مخالف بودند و آن را بدعت جدید دانستند؛ ولی خیلی از علمای مصر و خارج مصر نیز به همین عقیده بودند که اقدام یدی مربوط به امرا است و نقش عامه مردم، نهی از منکر در امور شخصی و اخلاقی است که موجب هرج و مرج نمیشود.
مؤلف میگوید: اين نظريه، انشعابی آشكارا از جريان كلی عقايد سنتی اسلام و بيان روشنی از تسليمگرايی سياسی است. اين تلفيق تأييدی بود بر اينكه در دوران تجديد حيات سياسی اسلام، اين نظريه بهطور كامل مورد قبول نيست. نويسندگانی هم كه توجه بيشتری به ميراث يا توجه كمتری به دولتهای موجود داشتند، طبيعتاً مايل نبودند با مفهوم صريح حديث سه مرحلهای به مخالفت برخيزند؛ ازاينرو عوده با تكرار اين مخالفت رسمی با نظريه نياز به اذن حا كم، روشن میسازد كه به عقيده او، عوام حق انجام آن با دست را دارند.
عمری معتقد به عدمانحصار نهی از منکر توسط امرا است و درعینحال مخالف خشونت و ارعاب و تروریسم است؛ لذا میگوید میشود نهی از منکر یدی را بدون خشونت انجام داد. بعضی معنای امرا را به مدیر کارخانه یا مدرسه یا ادارات توسعه دادهاند. هرکس باید نسبت به زیردستان خود در رابطه با منکری که اتفاق میافتد، نهی کند. مثلاً سرود انحرافی که با غناء خوانده میشود، از آن نهی شود.
نشانۀ صریحتر، نگرش برخی از نویسندگان امروزی نسبت به کاربرد خشونت در نهی از منکر است که در واکنش به سخنان غزالی، برخی حرفهای تند غزالی را حذف کردهاند و برخی آن را توجیه نمودهاند. برخی هم اقدام یدی را منوط به شکستن اشیا میدانند نه زدن اشخاص. عدهای سخن غزالی را تأیید و اما از تشکیل گروه مسلح اسم نمیبرند. عدهای هم تشکیل گروه مسلح را جایز اما آن را با اجازه امرا و حکما میسور میدانند که با هماهنگی دولت و دستگاه حاکمه باید صورت گیرد. عوده موضع غزّالی را مبنی بر اینکه رعیّت نباید بر ضدّ سلطان قیام کند، دقیقاً میپذیرد.
شاید تناقضآمیز بنماید که یکی از اساسیترین نگرشهای بنیادگرایی در جهان امروز در جهت لغو این وظیفه از عامه مردم نسبت به نهی از منکر بوده است. سید قطب در تفسیر آیه 104 آل عمران چنین وظیفهای را انکار میکند و میگوید امر و نهی چیزی است که صاحبان قدرت میتوانند انجام دهند؛ لذا برای انجام آن نیاز به قدرت و سلطه داریم. این قدرت ظاهراً جامعه اسلامی است؛ اما ایشان در تفسیر آیه 79 سوره مائده با اظهار امیدواری بیان میدارد که جامعه اسلامی جامعهای است که اگر کاری خطا در آن رخ میدهد، دیگران نمیتوانند بگویند این چه ربطی به من دارد.
قطب اظهار میدارد که ایجاد جامعه مطلوب، مقدم بر اصلاح منکرات جزئی، شخصی و فردی است. نهی از منکر در جامعه فاسد و جاهلی امروزی بیاثر است.
به نظر مایکل، سید قطب که مخالف نهی از منکر فردی در جامعه است، این عدم فایدۀ نهی از منکر با اینکه روایاتی هم به این مضمون وجود دارد، ولی آن را منتسب به روایات نمیکند بلکه از آیه قرآن استفاده میکند.
نظریه سید قطب پیروانی دارد، اما بهصورت آموزۀ مورد پذیرش بنیادگرایان قرار نگرفته است؛ ازاینرو، راشد بعد از نقل تفسیر سید قطب از آیه 112 سوره توبه، احساس میکند این موضوع را یادآوری نماید و توجیه میکند که این بدان معنا نیست که داعیان نباید خود و پیروانشان را از وظایف اسلامیشان آگاه سازند یا از نهی از منکرات فرعی که میتوان از آن پیشگیری کرد اجتناب ورزند. ابنحاج نیز به سید قطب خرده میگیرد و میگوید آیا در صدر اسلام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین میکرده که تا زمانی که در مدینه حکومت تشکیل نشده از نهی از منکر اجتناب ورزند و به این بهانه که در دولت اسلامی زندگی نمیکنند، دست از نهی از منکر بردارند؟ ابنحاج میگوید: اصول نهی از منکر را بلد باشد باید نهی از منکر نماید.
آقای مایکل کوک در بحث از نقش دولت در دوران جدید،(1)نظریۀ کسانی همچون حسن البنّاء و طنطاوی را که مخالف اقدام عملی مردم برای نهی از منکر بودند و آن را موجب هرج و مرج میدانستند، انشعابی کلی از عقاید سنتی اسلام و بیانی روشن از تسلیمگرایی سیاسی(2)میشمرد؛ درحالیکه اگر منظور او از عقاید سنّتی اسلامی، عقاید قاطبه و اکثریت سنّیان و مذاهب سنّی است، باید گفت: چنانچه در ارزیابی فصول پیشین متذکر شدهایم، نظریۀ تسلیمگرایی سیاسی، از مبانی اعتقادی مذاهب سنّی است. آنها به هیچ عنوان خروج بر حاکم و انقلاب و هرج و مرج را نمیپذیرند و چنانچه بارها تذکر داده شده است، آنان بر اساس برخی از روایات و طبق مبانی فکری خود در امامت، امنیت را بر عدالت مقدم میدانند. البته نظریه امامیه و پیروان اهلبیت (علیهم السلام) در این جهت مستثنا است. از نظر ایشان، امامت غیرمعصوم و نایبان او، فاقد مشروعیت است و حتیالامکان باید در برابر آن مقاومت کرد.
بنابراین، اوّلاً این سخن که بهطور کلی عقاید سنتی اسلام برخلاف تسلیمگرایی سیاسی است، باید نسبت به سنّیان و امامیه تفکیک شود.
ثانیاً باید غالب سنّیان را موافقان تسلیمگرایی دانست و در نتیجه، نظریه تسلیمگرایی انشعاب محسوب نمیشود.
ثالثاً مناسب بود به ریشۀ مباحث بپردازد. نمیشود در اندیشه اسلامی از دولت بحث کرد، ولی به مبانی امامت هر مذهب اشاره نکرد؛ چون اندیشه و نظریات مطرح شدۀ مذاهب در دولت، همگی بر مبنای نظریۀ آنها در مسئلۀ امامت است که در علم کلام به آن میپردازند.
نظریه سید قطب:(1)اینکه مایکل، سید قطب را مخالف نهی از منکر توسط مردم معرفی میکند و معتقد است اول باید جامعۀ مطلوب ایجاد گردد و آن مقدم بر اصلاح منکر است، جزئی و شخصی است.
بهنظر میرسد این سخن چندان دقیق نیست. شاید منظور سید قطب آن است که اولویت مبارزۀ با علتها است نه با معلول و الّا تلاش برای اصلاحات جزئی، اثربخشی کمی دارد. نخست باید حکومت صالح تشکیل شود و آب از سرچشمه پاک و نظیف گردد، وگرنه مبارزه با آب گلآلود، در پایین، چندان مفید نخواهد بود و لذا به نقل خود مایکل، عدهای در مقام توجیه آن برآمدهاند؛(2)اما شاید این توجیه نباشد، بلکه لبّ و حقیقت نظریۀ سید قطب همین باشد.
به گفتۀ مایکل کوک بخش مربوط به تحولات جدید اسلام در عقاید شیعۀ امامیه از فصل هجدهم کتاب را چنین گزارش میکند که در عصر غیبت، امامیه معتقدند نهی از منکر واجب نیست. او بدون هیچ دردسری با گفتههای غزالی این عقیده را رد میکند؛ اما احمد حجازی السقا که آگاهتر از اوست، میگوید: شیعیان این زمان چنین عقیدهای را ندارند.
[امام] خمینی علیه شاه، برای نهی از منکر قیام کرد. ایشان با استناد به انقلاب جمهوری اسلامی ایران میگوید: هنگامی که محمدرضا پهلوی (حکومت 1320-1357) طرف آمریکا را گرفت وبا راهاندازی سینما و تلویزیون، به سبک آمریکایی به اشاعه فحشا پرداخت، این امام خمینی (قدّس سرّه) (م1368) بود که در مقابل شاه بهرغم پیشتیبانی آمریکا قیام کرد و همچنین حمایت آمریکا از صدام که میترسید، خمینی زعامت سنیان و شیعیان را به عهده گیرد، این انقلاب را ادامه داد. پس این روایت نمیتواند تحلیل درست از وضعیت شیعیان امروزی باشد.
این روایت نمیتواند یک تحلیل ظریف سیاسی باشد، او دو جنبۀ اصلی تحول نهی از منکر نزد امامیۀ این دوره، یعنی تأکید بر سیاست انقلابی و مخالفت با آلودگی فرهنگی را به درستی بیان میکند که هر دو مورد، در تجربه سنّیان سابقه دارد.
اگرچه برخی از نویسندگان، امامیه را متهم به عدموجوب نهی از منکر در عصر غیبت کردهاند،(1)ولی ردّ احمد حجازی السقا و نقل این ردّ توسط مایکل قابل توجه است که نشان میدهد چنین سخنی، حرف ناصواب و اتهام از روی بیاطلاعی و عدمتحقیق است؛ اما متأسفانه سخن احمد حجازی نیز ناصواب است که در این زمان شیعیان چنین عقیدهای ندارند، چون تراث فقهی و کلامی و تفسیری مدرسۀ اهلبیت (علیهم السلام) در طول تاریخ گواه این نکته است که دوران غیبت، دوران استثنا از تکالیف و تعطیل آنها از جمله فریضۀ نهی از منکر نیست.
در دهههای نخستین تأثیر غرب بر ایران، احتمال این تحّول وجود نداشت و آنچه مشاهده میشد شبیه همان چیزی است که در سنّیها مشاهده شد. مثلاً مستشارالدوله میرزا
1) . همان، ص839.
یوسفخان (م1313) میگوید: پایداری در برابر ظلم قانونی است که باعث خوشبختی در اروپا شده است و چندین آیه از قرآن کریم به این قانون شایسته توصیه میکند. ایشان آیه 104 آلعمران رادر این رابطه نقل میکند. یکی از فواید این قانون را آزادی بیان و زبان و قلم میداند که این قانون نیز موافق با قانون اسلام است. این موضوع را نیز با ذکر روایاتی از شیخ طوسی به اثبات میرساند. وی سپس در مورد آزادی مطبوعات میگوید: در پاریس یکصد روزنامه و ششصد کتابفروشی وجود دارد که بعضی از جنبههای آن جزء نهی از منکر است. همین نظریه آزادی بیان و قلم توسط میرزا ملکمخان (م1326) هم مطرح میشود. وی میگوید: این آزادی که تمام ملل متمدن آن را ضروری میدانند، اصل آن را مسلمانان در دو جمله امر به معروف و نهی از منکر در جهان بنا نهادهاند. کدام قانون دولتی آزادی را روشنتر از این بیان کرده است؟ ایشان از انقلاب مشروطه بر مبنای نهی از منکر دفاع میکند.
این سخن، مایکل کوک در مورد تأثیر غرب بر شیعیان امامیه که میگوید: احتمال پیدایش انقلاب در ایران بعید به نظر میرسید و احتمال چنین تحوّلی وجود نداشت،(1)سخنی صواب و قابل قبول است. هیچکس در میان غربیان یا ایرانیان، سنّیان و شیعیان و حتی در میان انقلابیان، پیدایش چنین تحوّل بزرگی را باور نمیکرد و این ناباوری نه تنها در حدوث و پیدایش که در بقا و استمرار مطرح بوده و تداوم یافته است و اکنون که دهۀ چهل را پشت سر میگذارد نیز همچنان امیدهایی برای شکست آن از طرف محافل قدرت غربی مطرح میشود، ولی بسیار خوشباورانه است.
همچنین این سخن مایکل که عدهای از ایرانیان مثل مستشارالدوله (د1313) و میرزا ملکمخان (د1326) همچون سنّیان خواستند مفاهیم مطرح شده در غرب مثل آزادی بیان و قلم و مشروطیت و پارهای از قوانین اروپایی را بر نهی از منکر تحمیل کنند، این هم سخن
1) . همان، ص840.
درستی است که همان دو جبهۀ افراط و تفریطی که در میان سنّیان بود و شرح آن گذشت، در میان ایرانیان نیز مشاهده میشود، لکن سخنی که در این میان است آنکه آیا کسانی که به این قبیل تفاسیر روی میآوردند و درصدد برمیآمدند که از مقولات ارزشی غربی، تفسیر اسلامیارائه دهند، متعلق به چه محافلی بودند؟ بهنظر میرسد، خاستگاه این طیف در درون جامعۀ ایرانیان باید روشن شود تا در تحلیل خود به بیراهه نیفتیم. نوعاً این طیف، روشنفکران غربگرایی بودند که راه پیشرفت را تبعیت از غرب و از سر تا به پا فرنگی شدن میدانستند، ولی این غیر از مراکز علمی و حوزوی متعلق به محافل اسلامی و دینی است. ازآنجاکه جناب مایکل نام کتاب خود را امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی نهاده است، باید نسبت این قبیل اندیشهها را با اندیشههای اسلامی روشن سازد وگرنه نمیتوان هر سخن و کلامی را ولو از طرف کسی که چندان پایبندی به اسلام ندارد و اصولاً کارشناس اسلامی و آگاه از اندیشه اسلامی نیست، اندیشۀ اسلامی دانست. افراد مذکور ایرانی بودند، ولی نمیتوان آنها را در شعاع دائرۀ اندیشۀ اسلامی مشاهده کرد. حداکثر، آنها ایرانیان نویسنده و مسلمانی بودند که در توجیه ارزشهای غربی و در تأثیر از فرهنگ آن دیار و به گفتۀ خود مایکل، ارائه اندیشۀ غربی در بافتی اسلامی،(1)مطالبی را از قرآن کریم نقل میکردند، ولی خاستگاه و جایگاه سخن آنان، در حدّی نیست که بتوان آنها را سخنگوی اندیشۀ اسلامی دانست و از این زاویه سخنان آنها را تجزیه و تحلیل کرد.
مایکل در ادامه میگوید: اخیراً حسینعلی منتظری که روحانی مخالف نظام است، از مردم خواسته است که تشکلها و احزاب سیاسی را بر مبنای نهی از منکر تشکیل دهند و به روش امروزی نهی از منکر را به اجرا درآورند و محمدباقر حکیم نیز در مورد برتری اسلام در
1) . ج2، ص841.
تضمین حقوق بشر وقتی به گفتوگو میپردازد، آیات مربوط به نهی از منکر را یادآوری میکند؛ البته احیای اسلام بهعنوان عقیده سیاسی در امامیه همانند سنّیان در دو نسل اخیر به شکوفایی رسیده است.
بعضی خواستهاند مبنای اسلامی تشکیل حزب سیاسی را نهی از منکر معرفی کنند و مایکل در عکسالعمل از این قبیل نظرات، میگوید: «در تمامی این موارد انگیزۀ این تقریب ارائه اندیشۀ غربی در بافتی اسلامی است».(1)
اگرچه نیّتخوانی در یک کار علمی و پژوهشی، کاری نهچندان صواب و صحیح است و تحلیل باید به خود فکر برخورد کند نه به انگیزۀ صاحب آن؛ ولی در مواردی تأثیرپذیری یک فکر و اندیشه از یک نگرش دیگر بهقدری واضح است که میتوان آن فکر و اندیشه را معلول و متأثر از آن اندیشه داشت و گویا در این مورد خاص، چنین تأثیرپذیری صادق است؛ بهویژه آنکه صاحب این اندیشه، در موارد دیگری نیز همچون نظام سیاسی اسلام و رأی و انتخاب مردم و آزادی و غیره نظرات و آرایی را ارائه کرده است که به نوعی در مسیر تقریب اندیشههای غربی است. در هر صورت، یک نگاه اجمالی به مبانی و اهداف تشکیل حزب سیاسی نشان میدهد که تفاوت و فاصلۀ میان احزاب سیاسی با مبانی اسلامی نهی از منکر، بسیار گسترده و درّهای عمیق میان این دو حائل است، بهگونهای که چه بسا گزافه نیست اگر گفته شود، باتوجهبه عملکرد احزاب سیاسی، 180 درجه میان نهی از منکر و حزب سیاسی تفاوت مشاهده میشود. مبنای تشکیل حزب سیاسی نقد حاکمیت و رقابت برای رسیدن به قدرت است. در اروپا و آمریکا که بستر خیزش و رشد احزاب سیاسی بوده است، احزاب سیاسی از هر ابزاری بهره میگیرند و به محافلی از قدرت و پول متصل میشوند، تا بتوانند فرشتۀ قدرت را در اختیار گیرند و چند روزی اگرچه اندک هر چقدر
1) . همان.
میتوانند از آن لذت ببرند و متمتّع شوند. آنها همه چیز را برای خود میخواهند و لذا به رقابت میپردازند و رقیبان خویش را در جبههای از دشمن فرض میکنند که میخواهند معشوقۀ آنها را بربایند و به کامیابی از این معشوقه بپردازند. تاریخ احزاب سیاسی در بسیاری از نقاط دنیا بهویژه در جهان اسلام و بهخصوص در ایران از زمان مشروطه تا زمان پهلوی و حتی بعد از آن چنین بوده و احزاب چپ و راست در این حقیقت اشتراک مساعی دارند. چنین نیست که احزاب، با روش اخلاقی و به دور از طمع قدرت وکانونهای ثروت برای رشد مکارم اخلاقی و عدالت و گسترش ارزشهای دینی و قربةً الیالله تلاش کنند. تجربه عملی دهههای گذشته این حقیقت را بهخوبی آشکار میکند. مبانی و اهداف نوشته و نانوشتۀ احزاب نیز در مقام نظر و تئوریک بر این حقیقت گواهی میدهد.
واژۀ حزب اگرچه واژۀ اسلامی و حتی قرآنی است که در آیات مختلف همچون حزبالشیطان و حزبالله به آن اشاره شده است، ولی مفهوم اسلامی و قرآنی آن با آنچه که الآن بهعنوان اصطلاح سیاسی از غرب وارد شده است، کاملاً متفاوت است.
در قرآن کریم حزب در همان معنای لغوی خود به معنای فئه و فرقه آمده است، ولی در انگلیسی بهعنوان (Political party) اصطلاحی ویژه است که تعریف متفاوتی دارد. حزب مجموعهای از شهروندان است که بهوسیلۀ علایق و خواستههای جمعی و منافع مشترک دور هم جمع شدهاند و با دیگر گروهها و منافع آن تقابل دارند. هدف از تشکیل احزاب به چنگ آوردن قدرت یا شرکت در آن است. در مادۀ یک قانون فعالیت احزاب آمده است: حزب نهاد و سازمانی است منظم در درون یک نظام سیاسی که از اشخاص حقیقی که دارای یک هدف و آرمان خاصی هستند، تشکیل یافته و دارای شناسنامه و مرامنامه خاصی بوده و در سایۀ رعایت و پیروی کردن از قانون اساسی در پی فتح قدرت عمومی است. بنابراین احزاب سیاسی اصولاً بر اساس مبانی سکولاریستی بنیان نهاده میشوند.
اما کارکرد نهی از منکر کاملاً متفاوت است و مبانی و اهداف ویژۀ خود را دارد. نهی از منکر تکلیف و وظیفهای الهی است که ناهی از منکر به هدف انجام وظیفه و اداء تکلیف در
برابر منکرات و فساد و فحشاء و ظلم میایستد. مبانی آن ایمان به مبدأ و معاد و تکلیفمداری است و هدف از آن گسترش صلاح و سداد و جلوگیری از فساد و ظلم است.
بنابراین چگونه میتوان مبانی احزاب سیاسی را از درون نهی از منکر و مبانی آن استخراج کرد، درحالیکه از زمینههای پیدایش و سر برآوردن تا مرحلۀ رسیدن به ثمره و بهرهدهی و فرآوردهدهی کاملاً با یکدیگر متفاوتاند.
در درون یک جامعه اسلامی واحد و در درون گروههای مسلمان و ملتزم و متشرع به دین، چگونه میتوان احزاب متعدّد را که بر سر کسب قدرت به رقابت و جنگ و جدال میپردازند توجیه کرد؟ چگونه میتوان همگی را ناهی از منکر دانست؟ چگونه میتوان گفت آنان بهخاطرنهی از منکر و جلوگیری از منکر با هم رقابت کردهاند؟ تنها پاسخ معقول و باورمند آن است که گفته شود: احزاب رقیب که در حقیقت التزامی به دین و شریعت نداشته باشند و تنها قدرتطلبی را هدف قرار میدهند، اگر احیاناً هم سخن از مبارزه با منکر و فساد دارند، فقط در حد لفاظی و پوشش کلمات خوشرنگ و لعاب باقی میماند و از حقیقت عاری و تهی است.
به بیان دیگر نهی از منکر برای مبارزه با فساد و ستم است، درحالیکه حزب سیاسی تلاش برای رسیدن به قدرت است که در بیشتر موارد تجربه نشان داده است که این تلاش خود به فساد میانجامد.
اکنون بزرگترین احزاب دنیا، خود تبدیل به مراکز فساد و ستم و بیعدالتی شدهاند و حزبی که کارکردش چنین است کجا و نهی از منکر که از اصل و اساس بر اساس تقوای الهی و ورع و اجتناب از دنیاطلبی استوار گشته است، کجا؟ دنیاطلبی احزاب سیاسی کجا و پشت پا زدن ناهیان از منکر به دنیا، کجا ؟ چه بسیار ناهیان از منکری که بر سر این راه جان باختهاند و هستی خود را در این راه فدا کردهاند.
تنها در یک صورت میتوان تشکیل حزب سیاسی را بر مبنای نهی از منکر توجیه کرد و آن اینکه در جامعهای فاسد یا کافر که حکومت، حکومت نامشروع و فاسد است، متدینان گرد هم آیند و با یکدیگر به هدف مبارزه با فساد تشکیل حزب سیاسی دهند تا جلوی منکر
را بگیرند ولو به این وسیله که قدرت را نقد کنند و به هدف بسط عدالت و گسترش معروف خود به قدرت برسند.
در این حالت ممکن است حتی چند حزب سیاسی تشکیل شود، ولی این احزاب صالح و متشرع در درون خود، رقابتی ندارند، بلکه یکدیگر را کمک میکنند و از باب )تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَلاتَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ( و )سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ( و نیز )فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ( است که تلاش میکنند هرچه بیشتر با منکر مبارزه کنند و به برچیده شدن بساط فساد و ستم و بیداد و ناهنجاریهای اسلامی و اخلاقی پایان دهند.
آنچه بیان شد، تنها فشرده و مختصری از عنوان بحث بود که بیتردید نیازمند مباحثی عمیق و کارشناسانه در مورد مبانی حزب سیاسی در لیبرالیزم و مبانی نهی از منکر در اسلام است.قابل ذکر است، آنچه گفته شد، به معنای مخالفت اسلام و مبانی فقهی با تشکیلات سیاسی و راهاندازی گروههای اجتماعی برای گسترش معروف و مبارزه با منکر نیست.
گروههای مردمی و اجتماعی که بر اساس تقوا تشکیل میشوند تا بسط معروف کنند و از منکر جلوگیری کنند، در میان مسلمانان همواره بوده و اکنون نیز هستند. گروههایی که عملکردهای متفاوت اجتماعی، تربیتی، فرهنگی و مذهبی دارند و یکی از جنبههای کارکرد آنها، کارکرد سیاسی است. هیئتهای مذهبی و دستههای عزاداران حسینی، مجالس مذهبی، روضهخوانی، مراسم دعای ندبه و کمیل، جلسات حفظ و تلاوت قرآن، نمازهای جمعه و جماعت، تشکلهای دینی و صنفی، امامان جمعه و جماعت، مدّاحان و حتی جلسات فامیلی و سایر تشکلهایی که در میان اقوام و طوائف گوناگون تشکیل میشوند، همگی نمونههایی از تشکلها و گروههایی هستند که در نوع خود، کارکرد سیاسی بالایی دارند، بدون اینکه مفاسد احزاب را دارا باشند و تالی فاسدی بر آنها مترتب شود، بلکه از کسان هستند که از مصادیق تشکلهای مردمی و در مسیر اقامۀ معروف و مبارزه با منکر تلاش میکنند. همین گروهها بودند که قیامهایی مثل پانزده خرداد 42 را پدید آوردند و تلاش آنها به پیروزی انقلاب اسلامی 57 منجر گردید و در جنگ هشت ساله حزب بعث عراق علیه ایران موفق شدند، آن را به عقب رانند و هزاران خدمت را در ابعاد گوناگون
فرهنگی، سیاسی، تربیتی، اقتصادی، نظامی و غیره، در طول قرنها در کشورهای مختلف اسلامی و غیراسلامی ارائه داده و میدهند و برگزاری مراسم دهها میلیونی، عاشورا و تاسوعا و اربعین و... از ثمرات کار آنها است.
نکتۀ بسیار مهم در این قبیل تشکلها آن است که کاملاً مردمی، با تکیه بر تودههای عمدتاً ضعیف و متوسط ایجاد میشوند و هدایت و گسترش مییابند. سیرۀ اولیای الهی از عالمان صالح و مصلحان بزرگ اجتماعی تا بزرگان دینی و حتی امامان معصوم (علیهم السلام) و انبیا و اولیای الهی، همگی در مسیر تقویت این قبیل تشکلهای مردمی بوده است؛ یعنی کار تشکیلاتی و گروهی صالحانه و عاری از فساد یا با درصد فساد بسیار پایین که قابل اغماض است.
تجدید حیات بهعنوان عقیدهای سیاسی با قیام و حرکات روحانیت امامیه در ایران شروع شده است. برعکس سنیها که این تجدید حیات از طریق غیر روحانیان انجام گرفته است. هرچند در شیعه امامیه افراد معدودی غیر روحانی هم در این حرکت شرکت داشتند، مانند دکتر شریعتی (د1397) مهدی بازرگان (د1415) که علاقهمند به تجدید تفکر نهی از منکر بودند.
بعد از حوادث انقلاب اسلامی ایران در 1357ش روحانیون در جهت کنار نهادن متفکران غیر روحانی قدم گذاشتند. اکنون این نقش روحانیان است که در استمرار سیر تحول آن تأثیرگذار است و ویژگی ذاتی آن را تشکیل میدهد. روحانيان امامی در دو مورد اصلی به آموزۀ خود در موضوع نهی از منكر روح تازهای دميدند.
به عقیدۀ مایکل کوک، بهطور كلی يک مورد مربوط به روندی است كه از طريق آن سرانجام توانستند به قدرت برسند و ديگری روشی است كه اكنون عمل میكنند. ما به نوبه خود هر دو را مورد بحث قرار میدهيم.
مایکل اگرچه عنوان کتاب خود را امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی نهاده است، ولی برخلاف آنچه از این نام به ذهن تبادر میکند که در منابع اسلامی همچون کتاب و سنت، به جستوجوی مقولۀ امر به معروف و نهی از منکر بپردازد، به جز فصل دوم و سوم که به منابع قرآنی و حدیثی این فریضه پرداخته است، با یک توسعۀ مجازی نسبت به مفهوم اندیشۀ اسلامی، به سراغ اندیشۀ مسلمانان نسبت به این فریضه پرداخته است. در حقیقت حدود 90% از مباحث کتاب نه بحث از اندیشۀ اسلامی که بحث از اندیشه مسلمانان در مورد این دو فریضه است. شاید با این توجیه که برداشت و تفسیر گروههای مختلف از اندیشۀ اسلامی را مجازاً اندیشۀ اسلامی بنامیم.
بنابراین با دقت و تأمل آشکار میگردد که کتاب در مورد امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ مسلمانان است نه در اندیشۀ اسلامی.مطلب دیگر در این میان آن است که در این کتاب مایکل کوک، به صرف اندیشۀ مسلمانان نیز اکتفا نمیکند و به سراغ عملکرد و رفتار ایشان نیز در مورد امر به معروف و نهی از منکر میرود و این رفتار را همسنخی اندیشه میدانند و آنگاه آن را در شمار اندیشۀ اسلامی به حساب میآورد. این هم مجاز دومی است که ما در نام کتاب با آن مواجهیم.
مطلب سوم در این میان آنکه منظور از مسلمانان هم به قدری گسترده و وسیع است که هر مسلمانی با هر روحیه از علم و معرفت و آگاهی از اسلام و معارف اسلامی و با هر درجه از التزام و ایمان به عقاید اسلامی را شامل میشود، حتی کسانی که خود اسلام آنها را کافر واقعی و یا منافق بنامد.
هرکس که اصطلاحاً از جهت شناسنامهای مسلمان است و از پدر و مادر مسلمان شناسنامهای تولد یافته و در میان مسلمانان متولد و رشد یافته است، مسلمان است و مایکل در کتاب خود در مورد لزوم حرف و سخن و رأی او را بهعنوان اندیشۀ اسلامی مورد بحث قرار میدهد. اگرچه آن فرد هیچ نسبتی با اسلام به جز همان مسلمانبودن والدین و در شناسنامه
مسلمان شمردن او نداشته باشد؛ بنابراین بهتر بود جناب مایکل کوک تمام کتاب خود را اینچنین انتخاب کند که «امر به معروف و نهی از منکر در اندیشه و رفتار مسلمانان».
مطلب چهارم آنکه در کتاب امر به معروف مایکل کوک برای بیان رأی و اندیشۀ مسلمانان، به رأی هر مسلمانی مراجعه میشود، ولی منابع مسلمانان طبقهبندی نمیشود و بدون تفکیک و درجهبندی در اعتبار، همه یکسان و در یک ردیف قرار داده میشود؛ بهگونهای که خوانندۀ کتاب امر به معروف متوجه نمیشود، این افرادی که در کتاب از آنها یاد میشود و نظر و رأییشان بیان میگردد، رأی و نظر آنها در نسبت با اسلام چه جایگاه و منزلتی دارد؟ درحالیکه در یک پژوهش علمی، معیار منابع معتبر و دستاول است. بر پژوهشگر است که به منابع دستاول مراجعه کند و در صورت لزوم با مراجعه به منابع دستدوم و سوم و چندم، در پژوهش خود، جایگاه هر منبع و مستند مشخص شود که این مدرک و مستند و منبع نزد اهل فن آن موضوع و آشنایان و خبرگان مورد تحقیق و پژوهش، از چه درجهای از اعتبار و حجیت برخوردار است.آیا اهل موضوع و فن مورد پژوهش آن گوینده را به دیدۀ اهل رأی و نظر مینگرند یا به دیدۀ فرد معمولی یا حتی به دیدۀ کسی که رأیش کاملاً بیاعتبار و بیارزش است؟ این شیوهای است که در هر پژوهش علمی یا صنعتی یا هنری جریان دارد، از دانشمندان فیزیک و شیمی و ریاضی تا دانشمندان علوم انسانی تا موسیقیدانان و اهالی سینما و تئاتر و سایر امور تخصّصی باید رعایت میشود.
اگر رویۀ عقلایی این است، چگونه است که جناب مایکل در کتاب خود هر رطب و یابسی را به اصطلاح خود در تحلیل اندیشۀ اسلامی از هر کس میآورد؟
با نگاهی اجمالی به نامهایی که مایکل در فصل اثرگذار هجدهم از آنها یاد میکند و رأی و نظر آنها را ذکر میکند، این نکته را کاملاً آشکار میگرداند.
مایکل برای بیان صاحبان اندیشه و مباحث مرتبط با امر به معروف و نهی از منکر در این مرحله از میرزا یوسفخان مستشارالدوله و میرزا ملکمخان تا آیتالله حسینعلی منتظری و
از علی شریعتی و مهدی بازرگان و [امام] خمینی و کاظم شریعتمداری و ابوالقاسم خویی و خوانساری و محمدحسین شیرازی و [شهید] مرتضی مطهری و علی تهرانی و محسن خرازی و حسین نوری همدانی و محمدحسین فضلالله و محسن طباطبایی حکیم و احمد طیّبی شبستری و (آیتالله) خامنهای، تا فردی با نام سید حسن اسلامی اردکانی نام میبرد؛(1)درحالیکه این اسامی در طیفی وسیع و بسیار متنوع قرار میگیرند، از اعضای لژهای فراماسونی که اعتقاد آنان به اسلام محرز نیست و اصولاً با قطع نظر از عقیده، نسبت به اسلام، اهل رأی و نظر نیستند و در این زمینه دانشی نیندوختهاند و اعتباری بر اظهار نظر آنها نسبت به معارف اسلامی نیست، تا افراد متوسط و تا دانشمندان اسلامشناس و در نهایت تا مراجع عظام تقلید و فقهایی که رأی و فتوای آنها مورد اعتبار و مشروعیت است، در تمامی این طیفها اسامی نقل شده است بدون اینکه برای خوانندۀ بیخبر، از درجات اعتبار این اشخاص، سخن به میان آید و مشخص شود، نسبت میان مثلاً (امام) خمینی و سیدمحسن حکیم تا (شهید) مرتضیمطهری و تا سید حسن اسلامی و تا میرزا ملکمخان چه نسبتی است؟ و هرکدام چقدر رأیشان در میزان پژوهش ارزشمند و مورد اعتبار است؟
بهنظر میرسد عدمتفکیک میان منابع پژوهشی دستاول با منابع در رتبۀ دوم و سوم و چندم، از جهت درجۀ اعتبار و حجیت، اولاً به نوعی موجب اغراء به جهل خواننده میشود و بهگونهای که خواننده بیخبر چه بسا میرزا ملکمخان غربپرست و بنیانگذار فراموشخانه در ایران(2)را در ردیف (آیتالله) ابوالقاسم خویی از برجستهترین مراجع و فقهای معاصر امامیه میپندارد و ثانیاً به اصل کتاب آسیب جدّی وارد میکند؛ چون خواننده نمیتواند از جهت درجۀ اعتبار منابع به آن اعتماد داشته باشد.
آموزه نهی از منكر سنتی اماميه، از دو نظر مبيّن تسليمگرايی سياسی مشخصی بود. يكی شرط خطر كه از نظر اماميه نه تنها تكليف اقدام به آن، بلكه فضيلت آن را نيز لغو میكرد و ديگری نياز به اجازه امام در مورد اقدام جدی به خشونت بود. بازسازی ميراث اماميه بهعنوان انديشه انقلاب سياسی، احتما لاً هر دو جنبه اين آموزه سنتی را تحت تأثير قرار داد.
نقطۀ آغاز برای تغییر در شرط خطر با نوشته [امام] خمینی است. [امام] خمینی 14 مسئله را مطرح میکند که به وضوح مربوط به مسائلی بین [امام] خمینی و شاه است که خیلی از آنها ارتباط با نهی از منکر بهصورت مشخص ندارد. اما شش مورد دیگر آن مربوط به نهی از منکر و شرط خطر میشود، هرچند ابتدا مشی همان مشی سنتی است که در صورت ضرر نهی از منکر را واجب نمیداند؛ اما این خطرپذیری تاجایی است که اصل دین در خطر نباشد وگرنه میگوید خطر را به جان باید پذیرفت خصوصاً علمای دین و رؤسای مذهب باید اقدام کنند. نهتنها ایشان که آقای شریعتمداری (د1406) هم معتقد است که هر ضرری موجب ازبین رفتن این وظیفه نمیشود.
آقای خویی هم به جان خریدن خطر احتمالی را جایز میداند و معتقد است که باید اهم و مهم در نظر گرفته شود. [آیتالله] احمد خوانساری (د1405) هم اظهار میدارد که برخی منکرها بهگونهای نیست که تنها به علت ضرر قابل تحمل از هر نوع آن نهی نشود و برای آن مسئله حج را مثال میزند که به علّت ضرر مالی که در گذشته بر حاجیان تحمیل میشد از بین نرفت. سید محمد حسینی شیرازی میگوید: هنگامی که اسلام در خطر است شرط خطر نادیده گرفته میشود. گلپایگانی (د1414) نیز در مجمع المسائل میگوید: اگر ترک امر به معروف یا نهی از منکر موجب ضایع شدن حکمی از احکام دین شود، آن مسئلۀ دیگری است، مانند جهاد که باید خطر را پذیرفت. حتی محمد امین زینالدین (د1419) رئیس جامعه اخباری بحرین در مورد شرط خطر و نهی از منکر اصل اهمیت را میپذیرد.
جای شگفتی نیست که اکثر روحانیون بعد از [امام] خمینی از حرف ایشان پیروی نمودهاند. مثلاً [شهید] مطهری (د1399ق) یکی از شاگردان امام در سخنرانی خود با اظهار تأسف از علمای گذشته در مطلق مطرح کردن این شرط، میگوید: بدون مرز و قید مطرح کردن این شرط درست نیست. این شرط درصورتیکه مفسدهاش زیاد باشد میتوان آن را نادیده گرفت. وی با استناد به شهادت امام حسین(علیه السلام) ، معتقد است که صرف ضرر شخصی مانع از انجام این وظیفه نمیشود. علی تهرانی و منتظری که زمانی بهعنوان جانشین خمینی مطرح بود، میگویند: آنچه مهمتر است باید در اولویت قرار گیرد. نوری همدانی در یک تکنگار پرسروصدایی که از همه تندتر سخن میگوید، معتقد است جلوگیری از زنا به یک خون دماغ میارزد و مانند جهاد باید خطر را پذیرفت.
محسن خرازی که نگرش او خشک و علمی است، در بحث از شرط خطر، ضعف سند حدیث را که مستند این شرط است، پنهان نمیکند؛ اما اصل اهمیت را میپذیرد. ایشان از قول [آیتالله] محسن طباطبایی حکیم(د1390) دو نوع نهی از منکر را یادآوری میکند که برخی از آنها تابع شرایط خطر است، مانند برخی واجبات مثل نماز، روزه و...، ولی برخی منکراتکه تمام اساس دین و تمامیت سرزمینهای اسلامی را تهدید میکند باید با وجود خطر نیز انجام شود.
احمد طیبی شبستری (د1350ش) در بحث تقیه و نهی از منکر هم شرط علم و هم شرط ضرر را بهصورت ناباورانه رد کرده است، همانگونه که شرایط تأثیر و معرفت را رد میکند.
جنبۀ دیگر تسلیمگرایی امامیه مربوط به نیاز به اذن امام برای خشونت بود. از قدیمالایام مسئله اذن امام در رابطه با مراحل خشونتآمیز یدی مطرح بوده است که مایکل کوک از آن تعبیر به اعتقاد سنتی میکند؛ اما علمای اخیر امامیه گفتهاند: چنین حرکت تندی که حتماً امام یا نائب خاص او در این مرحله اجازه بدهد، لازم نیست، ولی این طرز تفکر از زمان صفویه به بعد تغییر کرده و اجازه مجتهد جامعالشرایط را کافی میدانند.
نویسنده میگوید: بار ديگر شايسته است از [امام] خمينی آغاز كنيم. او به ما چنين میگويد: اگر جلوگيری از منكرات موجب جرح يا قتل شود، جايز نيست مگر به اذن
امام(علیه السلام) و در ادامۀ گفتار خود میافزايد: در زمان ما مجتهد جامعالشرايط با حصول شرايط به جای اوست. معاصران [امام] خمینی صراحت کمتری دارند، مثل خوانساری و خویی ولی توسط دیگران مثل گلپایانی و شیرازی و منتظری و مکارم هم مطرح شده است. خرازی میگوید: چنین اعمالی مخصوص ولی فقیه است نه سایر فقها. در قتل و جرح [آیت الله] خامنهای گفته است: در جامعهای اسلامی تكليف عامه مردم امر به معروف و نهی از منكر با لسان است، امّا اگر كار به برخورد بكشد، آن ديگر به عهده مسئولين است كه بايد وارد بشوند و آنها اين كار را بكنند.
نوآوری دیگر در اندیشههای امامی در نهی از منکر، مربوط به روش روحانیان امامی است و آن تحول در سازماندهی نهی از منکر است. شبیه بحث سنّیها [شهید] مطهری در سخنرانی خود در سال 1329 شمسی گفته که عمل فردی کارساز نیست. همکاری و مشارکت لازم است. نوری میگوید: امروز نیروهای شیطانی، كاملاً مجهزند و ما هم باید مثل آنها مجهز باشیم. صادقی با استفاده از آیه 104 سوره آلعمران نسبت به دو امر تأکید دارد: یکی تشکیل گروههای سپاه پاسداران اسلام و دیگری تشکیل وزارت امر به معروف و نهی از منکر.نویسنده در قسمت تحوّل در نهی از منکر از جهت سازماندهی کار شیعیان را شبیه سنّیان میداند؛ اما تصریح میکند در میان سنیها فقط سخن از سازماندهی به میان آمده است، ولی شیعیان در تدارک مبنایی فکری از طریق تحول در سنت علمی خود برآمدهاند و در رابطه با سه شرط علم، تأثیر و خطر، یک تغییرات جدیدی ارائه کردهاند.
نوری میگوید: در وضعیتی که این تکلیف به دلیلی از ما ساقط میشود، این کار بهخاطر غفلت و عدم آمادگی ما است که این مشکلات رخ میدهد. ما باید پیش از آن رنج این کار را به خود هموار میکردیم تا دچار این مشکلات نمیشدیم.
البته این روش فکری به آرای قدیم امامیه برمیگردد که در مواردی در بحث از شرط علم، آدمی موظف است چیزی را بیاموزد. شریعتمداری همین راه را پیش گرفت که شرط علم را باید آدمی خود محقق کند و در مورد شرط تأثیر میگوید: در وظایف عمومی
تعدادی باید آموزش داده شوند و از قبل اقدامهای لازم را برای تحقق امر به معروف انجام دهند تا شرط تأثیر فراهم گردد. ایشان در مورد خطر اظهار نظر نمیکند، ولی میگوید: دانشجویان اسلامی باید برای تحقق بخشیدن به این وظیفه اجتماعی آماده باشند. نظریۀ شریعتمداری ظاهراً رواج نیافت.
اما دو نویسنده جوانتر آن را پذیرفتهاند یکی [شهید] مطهری، دیگری طیبی. [شهید] مطهری در سخنرانی 1339 شمسی مطالبی را در این رابطه بیان کرده و میگوید: ما مکلف به تأمین قدرت برای تأثیر نهی از منکر در جامعه هستیم. این بهانه نمیشود که قدرت نداریم. اسلام میگوید: برو قدرت را به دست بیاور. طیبی هم شبیه نظر [شهید] مطهری را دارد. خرازی اندیشمند محافظهکار در تکنگاری که نوشته است، توجه زیادی به آن ندارد؛ اما نویسندهای دیگر در شرحی بر یکی از آثار [امام] خمینی (قدّس سرّه) آن را میپذیرد.
جناب مایکل در بخش دیگری از فصل کلیدی کتاب خویش، فصل 18، به مسئله پدیدآورندگان انقلاب اسلامی در ابتدا و در استمرار آن میپردازد و معتقد است احیای اسلامی بهعنوان عقیدهای سیاسی در میان امامیه برخلاف سنیان عمدتاً از طریق روحانیان بود، اگرچه غیر روحانیان نیز به این امر پرداختند، مثل علی شریعتی و مهدی بازرگان؛ ولی حوادث انقلابسال 1357 و پس از آن تحکیم نظام روحانی در جهت کنار زدن متفکران غیرروحانی حرکت کرد.
مایکل با این تحلیل نهچندان دقیق که میپندارد پس از انقلاب اسلامی، روحانیون، متفکران غیرروحانی را کنار نهادند،(1)وارد بحث عملکرد روحانیون امامیه در ارتباط با نهی از منکر در این دوران جدید میشود و به دو مورد کار اصلی و مهم اشاره میکند که یک
1) . ج2، ص843؛ تعبیر کنار نهادن متفکران غیرروحانی پس از تحکیم نظام روحانی، تحلیلی است که مخالفان ارائه میدهند و الاّ نظام اسلامی است و مردم در همهپرسی علنی به آن رأی دادهاند و پس از آن هم تمامی منتخبان مردم اعم از روحانی و غیرروحانی، در ارکان مختلف قدرت از طریق انتخابهای گوناگون حضور دارند.
مورد آن موجب به قدرت رسیدن ایشان شده است و مورد دوم روشی است که پس از قدرت به آن عمل میکنند.
در مورد اول، تحلیل او این است که دو شرط از آموزههای نهی از منکر سنتی امامیه، مبیّن تسلیمگرایی سیاسی بود؛ یکی شرط خطر و دیگری نیاز به اجازۀ امام در مورد اقدام جدّی به خشونت و این هر دو شرط در دوران جدید توسط فقیهان و مراجع و سایر اندیشمندان مورد بازسازی قرار گرفت.
[امام] خمینی، شرط خطر را تا جایی پذیرفت که اصل دین در خطر نباشد و سایر مراجع هم این نظر را مورد تأیید قرار دادند.(1)
این تحلیل مایکل از جهات مختلف قابل مناقشه و تأمل است. نخست آنکه بارها در ارزیابی فصول مختلف کتاب مایکل ثابت شده است که مسئله تسلیمگرایی سیاسی، بر اساس مبانی اعتقادی امامت امامیه، به هیچوجه درست نیست، چون امامیه، امامت غیرمعصوم را نامشروع میدانند و هرگز سر تسلیم به سوی آن فرود نیاوردهاند، فقط در شرایط سخت فشار و خفقان و تقیه وادار به سکوت شدهاند و این غیر از تسلیمگرایی است و البته وقتی هم که توان و قدرت یافتند به تلاش خویش در مسیر اقامۀ دین الهی کوشیدند و مبانی ولایت فقیه که در طول تاریخ فقه شیعه وجود داشته است، مبیّن این حقیقت است که آنها در جهت مخالفتسلیمگرایی سیاسی در برابر نظامهای جائر و فاسد و غیرقانونی ایستادگی کردهاند و حتی به شهادت رسیدهاند و تحقق انقلابهای بزرگ از جمله مشروطه، نهضت ملی شدن نفت و انقلاب عراق علیه انگلیس و انقلاب اسلامی ایران همگی دلالت بر این حقیقت دارد. تسلیمگرایی سیاسی متوجه قاطبه سنیان است که هرگونه اقدام عملی در برابر حاکم جائر را نامشروع میدانند و به مشروعیت از روی قهر و غلبه معتقدند.
جهت دوم آنکه، این سخن که شرط خطر در صورتی است که اصل دین در خطر نباشد وگرنه این شرط منتفی خواهد بود. این سخن فقط سخن روحانیان انقلابی که به قدرت
1) . ج2، ص843-852.
رسیدند، نبود. این سخنی بود که به نقل خود مایکل در این قسمت توسط بسیاری از فقیهان اعم از انقلابی و غیرانقلابی از امام خمینی تا آقایان شریعتمداری، خویی، خوانساری، محمدحسین شیرازی، گلپایگانی، نوری همدانی، محسن خرازی، محسن حکیم و حتی توسط اخباریان بحرین مورد تأکید قرار گرفت.
این سخن آشکار میکند که بر اساس مبانی امامیه شرط خطر هرگز اطلاق و عمومیت نداشته است، اگرچه در گذشته به قید و ویژگیهای آن کمتر اشاره شده باشد. بنابراین، رأیی است که بر اساس مبانی و ادله امامیه مورد توجه قاطبۀ فقیهان امامیه قرار گرفته است؛ اما شرط دیگری که از نگاه مایکل مورد بازسازی قرار گرفته است، اذن امام است که در گذشته میگفتند: در مرحلۀ اقدام عملی به خشونت، نیاز به اذن امام است، امّا پس از صفویه این اندیشه تغییر یافت و اجازۀ مجتهد را هم کافی دانستند.(1)
این ادعا ناشی از عدم غور در منابع امامیه است. کسانی که با تاریخ و پیشینۀ این مباحث آشنایی دارند، میدانند بحث ولایت فقیه از زمان امامان اهلبیت (علیهم السلام) تحت عنوان سازمان وکالت و با آغاز زمان غیبت کبرا، تحت عنوان نیابت عامۀ فقیه از زمان بزرگان فقه امامیه همچون شیخ مفید مطرح بوده است و اسناد این اندیشه به زمان صفویه و محقق کرکی کاملاً عاری از وجاهت علمی و پژوهشی است.(2)مایکل در ادامۀ این قسمت به نوآوری دیگری در اندیشۀ امامی اشاره میکند که مربوط به تحول در سازماندهی در نهی از منکر از طریق تحول در سنّت علمی است و اینکه باید برای انجام این فریضه آمادگی کسب کرد و خود مکلف باید شرط تأثیر را فراهم آورد و با تأمین قدرت، برای نهی از منکر تأثیرگذار اقدام کند.(3)
در مورد آرا و مبانی فقهی جدیدی که در امامیه مطرح میشود، باید گفت این اندیشهها که بر اساس مبانی و آیات و روایات در مذهب اهلبیت (علیهم السلام) جلوهگر میشود، حاوی یک
نکتۀ اساسی در تفاوت میان اجتهاد امامیه با اجتهاد سایر مذاهب اسلامی است که مناسب بود مایکل پس از اشاره به تفاوت امامیه با دیگران دربارۀ این آرای جدید به آن اشاره میکرد و آن انسداد باب اجتهاد نزد سنّیان و مفتوح بودن باب اجتهاد نزد امامیه است. انسداد باب اجتهاد نزد سنّیان از نیمۀ دوم قرن چهارم هجری قمری آغاز شده است(1)و همچنان این انسداد ادامه دارد و تأثیری عمیق و جدی در بازدارندگی حرکت فکری مذاهب سنّی داشته است؛ درحالیکه در مدرسۀ اهلبیت (علیهم السلام) باب اجتهاد همواره مفتوح است و لذا فقیهان امامی با حرّیت کامل و با اندیشۀ باز و بدون تعصّب نسبت به آرای فقهی گذشتگان، همواره به بازخوانی مبانی و ادلّه میپردازند و بر اثر آنها همواره در حرکت اجتهادی امامیه شاهد نشاط و حیات با حفظ اتقان و استحکام هستیم؛ همچون رودی جاری و ساری در عمود زمان، به خلاف جریان فقهی مذاهب دیگر که از نوعی خمود و سکون و تقلید و عدم بازخوانی در منابع اولیه رنج میبرند. راز اینکه فقه امامیه حیات دارد و رو به جلو در حرکت است، همین است. به نظر نگارنده، علیرغم آنکه مایکل کوک ناامیدانه میپنداشت اگرچه امامیه برخلاف تراث سنّیان هنوز زنده و ساکناند، ولی شاید در آیندهای دور از میان خواهد رفت،(2)یکی از رموز ماندگاری و حیات آنها در تراث خویش، همین مفتوح بودن باب اجتهاد و عدم انسداد آن است. این روش و منهج اجتهادی، امامیه را درمسائل جدید و تحولات زمان و مقتضیات عصر، زنده نگاه میدارد و با تکیه بر گذشته، آیندهای زیبا و متحول را ترسیم میکند.
به نوشتۀ مایکل کوک گذشته از مسائل اعتقادی، نهی از منکر در عمل، در قانون اساسی جمهوری اسلامی، به آن تصریح شده است؛ دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر،
وظیفهای است همگانی و متقابل بر مردم نسبت به یکدیگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت. اولی و سومی به علت جار و جنجال دومی، عملاً مسکوت مانده است نهی از منکر در ایران مانند عربستان نقش ابزار حکومتی دارد و درگیر نهادهایی شده که بین آنها هماهنگی چندانی وجود ندارد. البته از آنجایی که جامعه ایرانی از نظر فرهنگی، غنیتر از عربستان است و سیاست آن بازتر از آنجا است، در ایران بیشتر از عربستان زمینه گفتوگو وجود دارد.
مایکل در این قسمت، به روایت یک داستان، میپردازد: ايرانی متدينی كه در كنار چند زوج جوان در چله تابستان كوههای شمال تهران را درمینورديد، وظيفه سنگينش برای امر به معروف را برای خبرنگار آمريكايی چنين تعريف كرد: «صبح بدی است، دختران با كلاه بَيْس بال، با آرايش كامل و بدون حجاب مناسب از اينجا بالا میروند و پسران پيراهنهايشان را درآوردهاند و حرفهايی میزنند كه من از تكرار آن شرم دارم، اين شغل كثيف و غمانگيزی است،(1)امّا ما بايد آماده باشيم برای خدا جان ببازیم».(2)
منبعی که تا حدودی وظایف مردم را نسبت به همدیگر بیان میکند، مجموعهای از استفتائات امام خمینی (قدّس سرّه) است که شامل بیست و سه سؤال، همراه جوابهایی است که در اوائل انقلاب از ایشان پرسیده شده است.نویسنده به بررسی تک تک سؤالها و جوابهایی که ارائه شده، میپردازد و برداشتهای خودش از این سؤالات و جوابها را بیان میکند.
بيشتر مطالب، سؤالاتی است درباره وظايف ما نسبت به كسانی كه با آنها روابط اجتماعی داريم؛ مثلاً آيا ما میتوانيم با مسلمانی كه فرايض دينی خود را انجام میدهد، ولی اعتقادی به ولايت فقيه ندارد و طرز فكر التقاطی دارد، دوست باشيم؟ بيشتر مسائل مربوط به صلۀ رحم است. بهنظر میرسد هر خانوادۀ ايرانی به نحوی نگران است: يک يا چند نفر
از اعضای خانواده، گرفتار فساد اخلاق، بیدينی و يا دارای وابستگی به حكومت طاغوتی گذشته است. سؤال كنندهای چهار پسر عمو و يک دختر عمو دارد كه اصلاً اهل عبادت نيستند و اكثر درآمد آنها از قمار و خريد و فروش مواد مخدر است و اكنون هم در انتظار بازگشت حكومت طاغوتی هستند كه انشاءالله در خواب هم نخواهند ديد.
در طول سالهایی که از زمان جواب به این استفتائات میگذرد و مشاجراتی كه در اين سؤالات مطرح شده، احتمالاً كاهش يافته است، بهحدی كه تضاد شديد در جامعۀ ايرانی به بدبينی مشترک تبديل شده است.
در مورد دخالت زنان در این وظیفه و نهی از منکر کردن آنان طبق آیه 71 سوره توبه، همه مکلفاند و آنان را وظیفهمند میدانند، درحالیکه مفسّران سنی متعرض این بحث نمیشدند، اما شیعۀ امامی بیشتر به این مسئله تأکید میکند. از پانزده نفری که بررسی شده، پنج نفرآن به این عقیدهاند که زنان میتوانند نهی از منکر کنند. طیبی عقیده دارد که زنان دوشادوش مردان، میتوانند نهی از منکر انجام دهند و یا پرستاری که از امام خمینی (قدّس سرّه) استفتاء میکند که در میان مجروحانی که به اعتقاد کامل نماز نمیخوانند، چه باید کرد؟ [امام] خمینی جواب میدهد: که وظیفه شما نهی از منکر است در بین آنان.
مایکل در بحث از تحولات جدید در اندیشۀ امامیه نسبت به نهی از منکر، از آغاز دو نقطه را وجهۀ همت خویش قرار داد؛(1)یکی تحوّلاتی که منجر به در دست گرفتن قدرت توسط آنان شد که این نقطه در نکات گذشته مورد ارزیابی قرار گرفت. نقطۀ دوم مربوط به روشی است که امامیه اکنون به آن عمل میکنند. به این نقطه دوم هم گویا میخواهد در فرازهای پایانی این بخش بپردازد.(2)در این قسمت هرچند مایکل تصریح میکند که جامعۀ ایرانی از
نظر فرهنگی غنیتر از عربستان سعودی و سیاست ایرانی آزادتر از آنجاست،(1)ولی درعینحال با عباراتی کنایه گونه مطالبی قابل تأمّلی دارد.
او در ابتدا بحث خویش را از این نکته آغاز میکند که در قانون اساسی جمهوری اسلامی یک ماده در ارتباط با نهی از منکر وجود دارد و آن را وظیفهای سه بُعدی و سه جنبهای معرفی میکند که عبارتاند از: 1. نهی از منکر مردم نسبت به یکدیگر؛ 2. نهی از منکر دولت نسبت به مردم؛ 3. نهی از منکر مردم نسبت به دولت.(2)توجه به سه بُعدی و سه ضلعی بودن نهی از منکر از نکات شاخص و برجسته فقهی اهلبیت (علیهم السلام) است؛ چون در اندیشه سایر مذاهب، همچنان که در کتاب مایکل نیز بارها به آن اشاره شده است، جنبۀ سوم تقریباً به قدری با قیود و شرایط و محدودیت، مطرح گردیده است که میتوان گفت، تقریباً نادیده انگاشته شده است، ولی همین جنبۀ سوم جزء برجستهترین و مهمترین ضلع نهی از منکر تلقی میشود که در قانون اساسی جمهوری اسلامی که با قانون عادی از جهت سطح و اهمیت قابل مقایسه نیست، به آن تصریح شده است.مایکل معتقد است جنبۀ اول و سوم جنجالی است و لذا جنبۀ دوم نیز عملاً مسکوت مانده است و ایران همانند عربستان به جامعهای تبدیل شده که نهی از منکر شدیداً نقش ابزاری حکومتی دارد و درگیر نهادهایی شده که هرگز هماهنگ عمل نمیکنند.(3)
این اظهار نظر مایکل از چند جهت جای تأمّل دارد؛ اولاً و معالأسف عملاً نه تنها جنبۀ دوم مسکوت مانده است، بلکه تمامی جنبههای نهی از منکر در قانون اساسی تقریباً مسکوت مانده است و این اصل قانون اساسی را میتوان از اصولی دانست که تاکنون به آن عمل نشده است. اگرچه عدهای تلاش کرده و کارهایی هم در این زمینه انجام دادهاند، ولی متأسفانه این تلاشها بسیار ناچیز بوده و در حدّی نبوده است که تمامی نهادها و
دستگاههای ذیربط به زیر بار مسئولیت خویش در این زمینه رفته باشند و امکانات خود را در راه تحقق آن بسیج کرده باشند.
ثانیاً قیاس جامعۀ امامیۀ ایران با حکومت قبیلهای و استبدادی سعودی قیاس معالفارق است. رژیم سعودی، حکومت فامیلی و وابسته به قبیلۀ آلسعود است و هیچیک از مظاهر مردمسالاری در آن وجود ندارد. هرگز انتخابات و همهپرسی در آن برگزار نشده است و بدون قانون اساسی است. مردم پارلمان و نماینده ندارند و برای مردم هیچ نقشی در ارکان حکومتی نمیتوان مشاهده کرد. از جهت خارجی هم این رژیم وابسته به جهان قدرت و بهشدت غربگرا است و در مسیر سیاستهای جهانی غرب و گسترش نفوذ غرب و صهیونیزم بینالملل در جهان و در منطقه غرب آسیا در جهت حفظ منافع آنها کار میکند. برعکس، در تمامی این نقاط گفته شده، نظام ایران در نقطۀ مقابل سعودی قرار دارد. اصل نظام سیاسی ایران به دنبال تظاهرات میلیونی مردم با همهپرسی و رأی بیش از 98% مردم برپا گشته است.
خبرگان نمایندۀ مردم، قانون اساسی را نوشتهاند و بعد به رأی مردم گذاشته شده است. رئیس جمهوری و مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان و سایر ارکان حکومتی با آرای مستقیم و غیرمستقیم مردم تشکیل شده است و تمامی مردم در تشکیل آن نقش دارند. بنابراین نه قبیله و خانوادهای خاص حکومت میکند و نه استبداد حاکم است، بلکه کاملاً مردمسالارانهاست. ازسویدیگر این نظام نهتنها در راستای اهداف غرب و آمریکا قرار ندارد، بلکه در چهل سال مبارزۀ دائم و بیامان با دشمنی که در پی اسقاط این نظام بودند، به حیات خود ادامه داده و پیشرفت چشمگیری پیدا کرده است و در بسیاری از جهات به استقلال و خودکفایی رسیده است، بهویژه در سیاستهای دفاعی و امنیتی. برخلاف عربستان که کاملاً وابسته است و هر ساله میلیاردها دلار به کام ماشینافزار کشتار مردم در غرب و کارخانههای بزرگ اسلحهسازی آن دیار کمک میکند.
بنابراین مقایسه این دو، مصداقی از این ضربالمثل است که «از قیاسش خنده آمد خلق را».
ثالثاً نهی از منکر در فقه امامیه ابزار حکومت نیست، بلکه ابزار نظارت مردم و پاسخگویی حکومت در مقابل دیدگان تیزبین مردم است. معالأسف مایکل هیچ دلیلی بر اینکه نهی از منکر را ابزار قدرت در ایران فرض میکند، نمیآورد. گویا یک کتاب در ظاهر پژوهشی و علمی، در دامن یک ابزار رسانهای سیاسی درغلطیده است و پیمان خود در مسیر بیان عالمانه و استفاده از ابزار دانش را به فراموشی سپرده است.
رابعاً همانطور که در نکته اول هم بیان شد، در ارتباط با نهی از منکر مطرحشده در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، نهادهای حکومتی مگر مواردی محدود و اندک، در این ارتباط تاکنون به وظیفۀ خود عمل نکردهاند و چنین نیست که مشکل در درگیری نهادهای متعددی باشد که هماهنگ عمل نمیکنند. باید اذعان کرد که نهادهای قانونی در هر سه قوه پای کار نهی از منکر تاکنون نیامدهاند و به اصطلاح مسئله سالبه به انتفاء موضوع است؛ ولی این برخلاف رژیم سعودی است که نهادها هماهنگ نیستند، شاید یکی از ریشههای قضیه در این باشد که آنها به ضلع سوم نهی از منکر، یعنی نهی از منکر مردم نسبت به دولت، هیچ برنامهای نداشته و ندارند و دولت تحت نظارت و پاسخگویی و مسئولیت مردم نیست و لذا دولت سعودی دچار سیاستهای متناقض و دوگانه و به نوعی منافقانه شده است، چنانکه به برخی از ارزشهای ظاهری و شکلی و آئینی توجه جدّی میکند و به مراسمهای رسمی دینی بها میدهد و نهی از منکر را در مسیر توسعه و صیانت و حفظ ظاهری آنها بسیج میکند، ولی به ارزشهای اصیل اسلامی همچون عدمسلطۀ کفار بر بلاد مسلمانان و هماهنگ نشدن باسیاستهای سطلهجویانه و ستمگرانۀ آنها و عدمظلم و ستم به مردم و حفظ حقوق تودههای مردم و عدم سوءاستفاده از ثروت و قدرت کشور و تلاش در جهت رفع فقر و محرومیت از تودههای مردم و جلوگیری از اشرافیگری و زندگانی اسرافکارانه و انباشت ثروتهای بیکران نامشروع و غیره، به این قبیل ارزشهای اصیل که جنبۀ بنیادین دارد و نه جنبۀ شکلی و آئینی، کاملاً نه تنها بیتفاوت است که در جهت عکس آنها رفتار میکند؛ ازاینرو چالش و تناقض و پارادوکس در درون حاکمیت سعودی تاکنون
موج میزده است و گویا در شرایط جدید و به نام اصلاحات میخواهند، پرده از آن ظاهرگرایی فریبکارانه بردارند و باطن خود را علناً هویدا سازند.
اما در نظام ایران از این قبیل چالشهای دوگانه وجود ندارد. تنها چالشی که وجود دارد، چالش غرب و غربگرایی و دنیاطلبی و اشرافیگری با ضد غرب و غربگرایی و مخالفت با دنیاطلبی و اشرافیگری است. غرب و غربگرایان درصدد نفوذ به ارکان نظام است و سیاست کلی جهانی همراه با آنها مبنی بر اسقاط این نظام است. در این راه هزینههای مادی زیادی صرف میکنند و استراتژی و مدیریت و برنامهریزی دارند. بههرحال یک چالش با غرب همواره وجود داشته است و اصولاً این چالش بر اساس مبانی اسلامی و امامیه جزء ماهیت این نظام است و تمام شدنی نیست.
مایکل کوک در این قسمت از فصل هجدهم که به تحولات جدید اسلامی اختصاص دارد، مقایسۀ بین عقاید شیعه و سنی و تفاوتها را اینگونه بیان میکند: تاكنون تحول نگرشهای اهل سنت و شيعه اماميه را نسبت به نهی از منكر در جهان امروز بهصورت دو قصۀ جداگانه مطرح كردهام. اكنون وقت آن است كه باتوجهبه رشتههای پيوند بين اين دو و بررسی مشابهتها و تفاوتهای آنها با يكديگر اين دو را با هم بسنجم.
رشتههای پيوند بين اين دو مذهب، همانند اختلاف بين شكل و اندازۀ اين دو جامعه، نابرابر است. بهندرت اتفاق میافتد كه نشانی از آگاهی از نظريات اماميه در بين نويسندگان سنیديده شود، تا چه رسد به شوق فراگيری. از آنان بهطوری كه ديديم احمد حجازی سقا از اين حقيقت آگاه است و خود تأييد میكند كه اماميه امروز از عقايدی كه علمای سنی سدههای ميانه به آنها نسبت دادهاند، پيروی نمیكنند.
مایکل از دو نویسنده نام میبرد که از نظرات امامیه استفاده کرده است؛ یکی ابراهیمبنقطّان (د1404) است که نقطه نظرات جواد مغنیه (د1400) را نقل میکند. فرد
دیگری به نام عادل السکّری همین قدر میگوید که علمای امامیه نهی از منکر را واجب عقلانی میدانند و از اینکه آن را وحیانی نمیدانند خرده میگیرد.
برعکس، اغلب علما و دانشمندان امامی آمادهاند که از نظرات سنیها آگاهی داشته و استفاده نمایند. نمونه آن عباسعلی واعظ است که در تفسیر آیه 104 سوره آل عمران مطالب زیادی را از عبده و رشیدرضا استفاده و اقتباس میکند. نوری همدانی به سازماندهی هیئتهای مذکور اشاره میکند و گاهی حتی در روزنامه جمهوری اسلامی از آن نقل میشود. صافی گلپایگانی، مطهری، عبدالکریم بیآزار شیرازی کسانی هستند که از نظرات اهل سنت بهره بردهاند. بعضاً در جامعۀ علمی شیعه نظرات غزالی مطرح و نقد میشود. برای نقل احادیث نبوی از طریق اهل سنت رغبت نشان میدهند.
سنّيان و شيعيان امامی در دهههای اخير با روی آوردن به سياست، در دو موقعيت نسبتاً متفاوت قرار گرفتهاند. در طرف اماميه وضع كاملاً روشن است. باتوجهبه اين حقيقت كه ايران سرزمين اسلامی مهم و همچنين تنها كشور بزرگ امامی است، درجهان تشيع برتری انكارناپذيری به دست آورده است. اين در نقش فكری و اعتقادی آن كاملاً به چشم میخورد؛ بيشتر نويسندگانی كه در اين فصل از آنها سخن گفتيم، ايرانیاند و در وهله اول تفكر آنان مربوط به صحنههای سياسی ايران است. اقليتهای امامی در سرزمينهای ديگر، خود را در درون مرزهای كشورهايی میبينند كه اكثريت با جوامع ديگر است كه رهبری مطلق را در دست دارند، موقعيتی كه در چند دهۀ اخير تغيير نيافته و در آينده نزديک هم اميدی به تغيير آن نيست. درعينحال در ايران زمينه تفكر امامی شديداً تغيير يافته است. قبل از انقلاب اسلامی تشيع امامی با حكومتی روبهرو بود كه در بهترين شرايط مخالف روحانيان و در بدترين شرايط دشمن آنان بود و انتخاب ميان سازش يا رويارويی با دولت بود. از زمان انقلاب، برحسبتعريف، حكومت اسلامی است و اكنون انقلاب برای صادر شدن است. اين تحول در شكلگيری عقيده نهی از منكر بهسادگی نمايان است، بهطوری كه با جار و جنجال بسيار از بدبينی تسليمگرايانه به خوشبينی انقلابی تغيير موضع داد و سپس بهصورتی نامحسوس، نگرانی پس از دوران انقلاب برای نظم اجتماعی جانشين آن شد.
دنياي اهل سنت، در مقايسه با جوامع امامی، شديداً متفاوت و گيجكننده است. هيچ كشوری نيست كه سياست آن پيشتاز باشد. هيچ رخداد مشخصی وجود ندارد و به جای تضاد شديد بين شاه و [امام] خمينی، اختلافات جزئی كمرنگی ديده میشود. كمتر حكومتی به اندازه حكومت شاه، قاطعانه غيردينی بود، در صورتیكه حكومتهای انقلابیِ اسلامی فقط در كشورهايی مانند سودان و افغانستان وجود دارد كه به لحاظ فعاليّت فكری جهان اسلام در حاشيه قرار میگيرند. حكومت ديگری كه خود را اسلامی میداند، يعنی دولت عربستان سعودی، اعتماد بسياری از عملگرايان اسلامی را از خود سلب كرده است. جای تعجب نيست كه در تاريخ ارزشهای سياسی اهل سنت، بهطوری كه در آرای آنان درباره نهی از منكر ديده شد، نشانی از تحول روشن و صريح ديده نمیشود. عجيب آنكه چشمگيرترين تحولات اهل سنت، كاملاً برخلاف گسترش آموزههای امامی، در جهت تسليمگرايی است، چناچه سید قطب انجام با دست را مختص به حکومت دانست و بقیه را موظف نمیدانست.
موضوع اصلی مشترک بین اهل سنت و امامیه، بحث سازماندهی است که در هر دو فرقه وجود دارد. در هر دو طرف اقبال کمی نسبت به نهی از منکر سنتی که جنبه فردی داشت دیده میشود. شیعیان امامی و نویسندگان آن مانند راشد از اینکه موضوع نهی از منکر در کتاب ابنشعبه نویسنده سده چهارم، از خطبه بلیغ حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) موضوع اصلی خطبه به حساب میآید، خوشحال است. شریعتی کاستن نهی از منکر را در حد وظیفۀ فردی و تنزل دادن آن را به تراشیدن ریش، موی سر و نوع پوشش محکوم میکند؛ درحالیکه از غربزدگی، سلطهجویی (امپریالیسم بینالمللی و صهیونیسم جهانی) غفلت میکند. طیبی نیز نهی از منکر را یکی از اجتماعیترین مسئله اجتماعی دانسته و تنزل آن را در سطح فردی درستنمیداند. منتظری از انجام این وظیفه بهوسیله مردم عادی در موارد جزئی سخن میگوید؛ درحالیکه هدف بزرگ از آن اصلاح جامعه و برانداختن فساد و منکر است.
نوری این نگرش را به دو حوزه تقسیم میکند؛ حوزۀ اول، برنامه کار اصلاح کلی وضعیت اخلاقی، اعتقادی، اقتصادی و اجتماعی است که از راه سازماندهی محقق میشود. حوزه دوم وقایع خاصی است که در جامعه اتفاق میافتد و ما مسئول آن هستیم و طبیعی است که نهی از منکر به شکل اول بیشتر مرضی رضای خداوند است. بقیه نویسندگان نیز شبیه همین نظر را بیان کردهاند.
در میان اهل سنت کتابی که با مفهومی رسا، بیان کنندۀ این تغییر در وظیفه است، کتاب یک جلدی کوچکی است که از بحث غزالی درباره نهی از منکر گردآوری و چاپ شده است. البته مشخص است که غزالی باتوجهبه نگرانیهای امروزی و متناسب با مقتضیات امروز جهان اسلام این کتاب را ننوشته است.
سپس مایکل به گردانندگان این کار سنگین اشاره میکند: درحالیكه متفكران سنی و امامی امروز هر دو به يک اندازه به سازماندهی میانديشند، اختلاف زيادی در مورد هويّت سازمان دهندگان وجود دارد. در جبهۀ اماميه روحانيت نقش اصلی را به عهده دارند، درحالیكه روحانيت در ميان سنيان كماهميّت شمرده میشوند. از اين موضوع ممكن است چنين استنباط شود كه اصول اعتقادی اماميه در اعطای نقش كاملاً برجستهتری به روحانيت در نهی از منكر احتمالاً بسيار متفاوت با اصول اعتقادی سنيان است؛ امّا موقعيت در زندگی واقعی هرچه هست، چنين اهميتی در اصول اعتقادی ديده نمیشود و نهی از منکر، دیگر بابی از ابواب کتب فقهی همچون گذشته نیست.
اهميّت اين تضاد در ارتباط بين انديشههای عالمانه امروز و گذشته بهخوبی نمايان است. در دنيای اهل سنّت ميراث فكری سخت سنتگرای علما، همراه با انزوای آنان به علت تغييرات اجتماعی و سياسی، تدارک پاسخهای قانعكننده اسلامی به مشكلات عصر حاضر را برای نظام حوزوی آنان مشكل میسازد؛ مثلاً مطعنی تلاش کرده که در اندیشۀ اهل سنت، عمل با دست را که گفتهاند بر عهدۀ مقامات است، مورد حمله قرار دهد و آن را توجیه سازد، ولی تلاشش بیفایده بوده و تفسیری ابداعی و غیرمعروف که مخالف با اندیشۀ قدیم اهل سنت است،مینمایاند. بدین جهت است که وقتی تفسیر جدید از این وظیفه ارائه
میکند، در چارچوب تفکر سنتی سنیها نمیتواند جای بگیرد، آن وقت جایگاه خلاقیت فکری به بیرون آن، جهت مییابد.
اما در شیعه چنین نیست. آنها آمدهاند به شرایط سنتی نهی از منکر حمله کرده و فراتر از آن رفتهاند. همچنین بابی را تحت عنوان وجوب کفایی مطرح و تمامی زوایای آن را مورد بحث قرار دادهاند که منطبق با شرایط روز است.
با صرف نظر از برخی تأملات دیگر که در سخنان مایکل در صفحات پایانی مربوط به تحولات جدید امامیه مطرح شده است، اینکه وی عنوان میکند گویا خانوادههای ایرانی اوایل انقلاب گرفتار تضادّ شدید بودهاند و الآن هم بدبینی مشترک، میان آنها حاکم است، مستند این ادّعا را برخی از استفتائاتی ذکر میکند که از [امام] خمینی صورت گرفته است؛(1)درحالیکه چند استفتاء هرگز آینهای تمامنما از انعکاس مردم ایران و جامعه ایرانی نخواهد بود، اگرچه در برخی خانوادهها اختلاف و تضاد وجود داشته و یا بدبینی بین آنها مطرح باشد، ولی این را به کل جامعه ایرانی سرایتدادن، از اصول پژوهش به دور است و آمیختهای از مغالطه در آن مشهود میباشد. در مورد زنان هم که در پایان بحث میکند، قبلاً گزارش و ارزیابی این قلم مورد تحلیل قرار گرفته است. بنابراین ارزیابی خود را در این قسمت به بخش پایانی فصل هجدهم، تحت عنوان مقایسه اهل سنّت و شیعیان امامی(2)اختصاص میدهیم.
در مقام مقایسه از نگاه نویسنده پیوند این دو مذهب همانند اختلاف بین شکل و اندازه این دو جامعه نابرابر است و برایناساس به مطالبی اشاره میکند:
باتوجهبه انقلاب اسلامی ایران و اهمیت این کشور و نقش فکری و اعتقادی آن، نقش این کشور بعد از انقلاب از جهت تفکر امامی تغییر یافته است و حکومت جدید برخلاف حکومت گذشته، اسلامی است و اکنون انقلاب برای صادر شدن است و از بدبینی تسلیمگرایانه به خوشبینی انقلابی تغییر موضع داده است. برخلاف سنّیان که در آنها هیچ کشور پیشتازی وجود ندارد و فقط کشورهایی مانند سودان و افغانستان حکومت انقلابی اسلامی وجود دارد که به لحاظ فکری در جهان اسلام در حاشیه قرار میگیرند. عربستان سعودی هم اعتماد بسیاری از عملگرایان اسلامی را از خود سلب کرده است و در آرای آنها نسبت به نهی از منکر تحول صحیح دیده نمیشود و برخی هم به سمت تسلیمگرایی رفتهاند.(1)
موضوع مشترک و مورد اقبال هر دو طرف سنّیان و امامیه، سازماندهی است و در هر دو طرف اقبال کمی نسبت به نهی از منکر سنّتی و فردی وجود دارد؛ ولی اختلاف این دو در هویت سازماندهندگان است. در جبهۀ امامیه برخلاف سنّیان، نقش اصلی را روحانیون بر عهده دارند. در دنیای سنّی، بر اثر تغییرات اجتماعی میراث فکری با انزوالی علما همراه بوده است، ولی در میان امامیان، مطالبی مطرح شده است که منطبق با شرایط امروز است.(2)
از نکات دیگر قابل مقایسه، بحث حقوق خصوصی است که در جبهۀ سنّیان مطالب قدیمی بدون جاذبه تکرار شده است، اما در جبهۀ امامیان ضمن تأکید بر محکومیت مذهب اصالت فرد و آزادیخواهی فردی که در غرب رواج دارد، در مقام پاسخگویی به اتهام دخالت در امور شخصی از طرف مخالفان نهی از منکر مطالب جدیدی در مورد زندگی خصوصی دیده میشود.(3)
بدینصورت نویسنده در چهار محور، اندیشۀ امامیان و سنّیان را در تحولات جدید اسلامی مورد سنجش قرار میدهد و به اشتراک و تمایز هر یک در این چهار محور
میپردازد که درمجموع با صرف نظر از برخی جزئیات که نمیتوان با نویسنده همراه شد، به کلیات هر چهار محور میتوان مهر تأیید زد و آنها را پذیرفت.
لکن آنچه این تحلیل را با تأمّل مواجه میکند، آن است که مایکل کمتر به عمق میرود وکمتر با تجزیه و تحلیل دادهها به علّت و سبب این تفاوتها اشاره میکند، درحالیکه از نگاه خواننده انتظار آن است که موضوع علّتیابی شود. مخاطب از خود میپرسد: چرا این تفاوت عمیق در این چهار محور پدید آمده است؟ آن هم چهار محوری که به نظر مایکل تراث سنّیان را تبدیل به بنایی مقدس کرده است که کسی در آن به سر نمیبرد. برخلاف امامیان که سنتی زنده دارند.(1)
سرّ مطلب در کجاست؟ با عمقپژوهی برای سرّ این تفاوتها، قبلاً در ضمن ارزیابیها در این اوراق به نکاتی اشاره شده است؛ ولی در یک جمعبندی کلی و با نگاه اجمالی میتوان به رؤوس و سرفصلهای آن اشاره نمود:
امامیه برخلاف جهان سنّی، برای دین در گسترۀ تاریخ، مرجعیت علمی و مرجعیت سیاسی امام معصوم و زنده قائل است، امامی که اشراف کامل به کتاب و سنت دارد و میتواند آن را با آگاهی از معارف وحیانی تفسیر کند و پاسخگوی پرسش باشد. اما سنّیان دین را در این جهت ابتر میدانند. به عقیدۀ ایشان کار تفسیر و برداشت از منابع کتاب و سنت مستقیماً به خود مسلمانان واگذار شده است. مرجعیت علمی معصوم برای آنها وجود ندارد و از امامت سیاسی معصوم نیز محرومند؛ ولی شیعه به امامت سیاسی معصوم معتقدند و همچنان در طول تاریخ منتظر آن روز هستند.
به نظر امامیان در دوران قبض ید و دوران سلطۀ حاکمان جائر بر مقدّرات جامعه و دوران غیبت، اگرچه مردم امکان دسترسی به امام معصوم خویش ندارند، ولی باتوجهبه نیابت عام فقیهان و ولایت ایشان برمناصب فتوا و قضاوت و امامت سیاسی و سرپرستی، جامعه بنبست ندارند و همواره در امور اجتماعی و سیاسی خود دسترسی به عالمان صالح دارند و
1) . همان، ص799.
میتوانند در مسیر تحقق عدالت و بسط معروف و جلوگیری از منکر گام بردارند. اما چنین جایگاهی نهبرای عالمان سنّی و نه برای هیچکسی دیگری وجود ندارد. آنها منصوب و مأذون و نایب از کسی نیستند و بالاترین شأن آنها این است که کارشناس و خبرۀ دینی باشند.
امامیان به مشروعیت سلطان جور و امامتی با قهر و غلبه و حرمت خروج بر حاکم جائر اعتقادی ندارند. بنابراین با وجود تمکن و شرایط و نبودن تقیّه، به اقدام میپردازند، ولی سنّیان همواره، در برابر سلطان جائر متوقف میشوند و امامت او را به رسمیت میشناسند.
عالمان امامی ادارۀ امور حوزههای دینی خود را از طریق دریافت خمس و وجوهات شرعی تأمین میکنند و شیعیان امامی هم خود را مکّلف میدانند که وجوهات خود را به ایشان پرداخت کنند و بدینصورت یک پیوند مهم اسلامی و دینی و ولایی و غیرقابل گسست میان مراجع و فقیهان بهعنوان نائبان معصوم(علیه السلام) و مردم برقرار میشود و با این شیوه امور مذهب همواره رو به رشد خواهد بود، حتی ادارۀ مساجد و حسینیهها و امور امامان جمعه و جماعت و اقامۀ مراسم دینی همگی به عهدۀ مردم خواهد بود. برخلاف سنّیان که برای تحصیل و تدریس و تدرّس و تعلیم و تعلّم و مراسم دینی به بودجۀ دولت و سلطان چشم میدوزند و وابسته به حکومت، اگرچه فاسد و فاجر و نامشروع باشد، خواهند بود.
امامیان در مسیر اجتهاد، استفاده از قیاس، استحسان، مصالح مرسله، فتح و سدّ ذرایع و فقه مقاصدی را حرام و غیرمعتبر میدانند و لذا فقه امامیه بسیار منضبط است و گرفتار فشار مقامات سیاسی و مصلحتهای نادرست و غیرمشروع در تشریع احکام و تکیه به قیاسات و استحسانات ظنی عقلی نخواهد بود. برخلاف اجتهاد سنّیان که گرفتار اصول یادشده است و لذا فقه را به نوعی در اختیار عقول ناقص بشری قرار خواهد داد.
امامیه دوران سنّت را تا حدود دو قرن و نیم و تا آغاز زمان غیبت امام دوازدهم+ تداوم میبخشند و از این جهت دستشان در عوض تکیه به استحسان و قیاس و مصالح مرسله و مانند آن، پُر از منابع وحیانی قرآن و اهلبیت (علیهم السلام) است و لذا با هزاران روایت مدوّن و پالایش شده، بر اساس موازین کاملاً علمی و پژوهشی که از زمان امامان خویش دارند، با دستی پر به اجتهاد و استنباط میپردازند و از جهت منابع مفلس نیستند. برخلاف مذاهب
سنّی که دوران سنّت را در سال دهم هجری پایان یافته میبینند و لذا از جهت منابع سنّت در فقر شدید به سر میبرند.
امامیان از زمان خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که امیرالمؤمنین(علیه السلام) کاتب وحی بودند و همچنین پس از ایشان خود را ملزم به کتابت، حفظ و تدوین روایات امامان خویش میدیدند و از آن صیانت مینمودند. اصول أربعمأة محصول جهاد شبانهروزی ایشان، در حال تقیه و فشار خفقان دشمنان آلالبیت (علیهم السلام) بوده است، ولی سنّیان از همان روزهای پس از ارتحال پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) از کتابت و حفظ سنّت و نقل روایت تا زمان خلافت عمربنعبدالعزیز ممنوع شدند و نخستین کار حدیثی خود را از سال 160 با موطّأ مالک شروع کردند و این دوران 150 سال برای از بین رفتن تراث واقعی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و جعل احادیث و اختلاق سنّت کافی بود و لذا تشخیص جعلیّات از سنت حقیقی بسیار دشوار بوده و هست.
امامیان که امامان خویش را معصوم و دارای علوم وحیانی میدانند، نسبت به این منابع راه اجتهاد را در طول تاریخ مفتوح و گشاده میدانند. آنان برای هیچ فرد بشری غیر از چهارده معصوم خویش، اعتبار و حجیّت صد در صد قائل نیستند و هر رأی و نظر را با میزان اجتهادی که اهلبیت (علیهم السلام) برای ایشان ترسیم کردهاند، میسنجند. برخلاف سنّیان که راه اجتهاد را انسداد یافته میدانند و در مقابل چهار بشر که افرادی غیرمعصوم هستند، سر تعظیم فرود میآورند و از آنها عبور نمیکنند و در طول تاریخ رأی ایشان خط احمر فکر و اندیشه فقهی تلقی میشود که در چارچوب فکری 1300 سال قبلِ پیشوایان مذهبی خویش که همگی افراد غیرمعصوم و بیاطلاع از حقیقت معارف وحیانی و باطن کتاب و سنتاند، خود را ملزم به حرکت میبینند و چنین حصار سنگینی در مسیر اجتهاد امامیه وجود ندارد.
امامیه هر لحظه و هر ساعت خود را در مصیبت سیدالشهداء(علیه السلام) عزادار میبینند و خود را برای خونخواهی آن امام هدایت آماده میکنند. امامیه آن حضرت را مصباح هدایت و سفینۀ نجات میدانند و راه او و پیام او را که در مسیر اصلاح امت و احیای سنّت و امر به معروف و نهی از منکر است، تداوم میبخشند و با این فکر بر ستم و فساد و منکر میشورند و بر آن مظلوم میگریند و با تطهیر وجود خویش در اشک چشمان، همواره خود را شستشو
میدهند و شیطان و طمع دنیوی و لذت مادّی و پرستش هوای نفسانی را از خود دور میکنند تا در جبهۀ حق و حقیقت حسینی(علیه السلام) حضور دائم داشته باشند. آنان معرکۀ سال 61 هجری را همچنان در هر زمان و مکان ادامهدار میدانند و آن امام همام را در تمامی تاریخ سلسلهجنبان امر بهمعروف و نهی از منکر تلقی میکنند. اما مذاهب سنّی از نعمت عاشورای حسینی(علیه السلام) بیبهرهاند. آنها اسوهای این چنین که درس حیات و زندگی و فردی و اجتماعی را بهصورت یک الگوی کامل و تمامعیار از او بیاموزند، ندارند.
اما مذاهب سنّی اگرچه به مهدویّت معتقدند، ولی به امام مهدی+ حیّ حاضر ناظر که صاحب ولایت مطلقه کلیّه الهیه در تکوین و تشریع باشد و مظهر تامّ و تمام اسماء حسنای الهی، و خلیفةالله بر روی زمین باشد، ایمان ندارند؛ لذا پناهگاهی برای استغاثه و امیدواری و تلاش برای صلاح و سداد احساس نمیکنند.
موارد دهگانۀ بالا، اصول متفاوت امامیه با دیگران است. اگرچه موارد دیگری را نیز میتوان به این فهرست افزود، ولی این تفاوتها بهویژه دو تفاوت آخر، تأثیری بس ژرف برای سرنوشت جوامع امامیه داشته و دارد. تفاوت نهم و دهم همچون دو بال یک پرنده، پیروان اهلبیت (علیهم السلام) را به پرواز درمیآورد.
برایناساس، هرگز تراث امامیه برخلاف پندار مایکل کوک همچون بنایی مقدس در نخواهد آمد که مردمانی در آن به سر نمیبرند؛ بلکه این منهج، منهج حیات طیبه و راه زندگی است و همواره ادامه دارد. تفاوت امامیه و مذاهب سنی، تفاوت ظاهری نیست و کسی که خواب آن را میبیند که در آیندهای ولو دور از میان خواهد رفت، هرگز خوابشان تعبیر نخواهد شد.
در مورد حقوق خصوصی در جبهۀ اهل سنت مطالب قدیمی بدون جاذبه تکرار شده است و مطالب کمتری را در این قسمت مییابیم؛ اما در جبهۀ امامیه که در بحث سنتی، مبحثی خاص برای زندگی خصوصی وجود نداشته است، آنها هم همانند سنیان مذهب اصالت فرد یا همان فردگرایی و آزادیخواهی فردی را که در غرب رواج داشته، محکوم کرده و اتهام دخالت در امور شخصی را از طرف مخالفان نهی از منکر، رد میکنند.
با این وجود، درباره موضوعاتی همچون زندگی خصوصی و تعیین مرزهای دخالت، در کتابهای امروز اسلامی مطالبی کموبیش دیده میشود؛ اما در مورد سوءاستفاده افراد، خواه از طرف دستگاه حکومت و خواه از طرف افراد و متدینانی که نهی از منکر میکنند، تدبیری اندیشیده نشده است.
در این قسمت مایکل کوک از افرادی در پاروقی نام میبرد که مطالبی در این رابطه نوشته و حد و مرزهایی را ظاهراً ترسیم کردهاند؛ مثلاً اکبری فهرستی از سخنان نهیشدگان مانند اینکه من آزادم، به تو ربطی ندارد و...، را جمع کرده است و از کسانی دیگر مانند دستغیب، گلپایگانی، کورانی، محسن قرائتی، مصباح یزدی در این زمینه نام میبرد و میگوید چه بسا در سایه آزادی که کلمه مقدسی است، هزاران کار نامقدس انجام شده است و یا در رابطه با منع جاسوسی از سخنان گلپایگانی مطالبی نقل کرده است.
در ادامه مایکل از کتاب سید حسن اسلامی اردکانی بهعنوان یک کتاب استثنایی نام میبرد. این کتاب در قم مرکز انتشارات مذهبی ایران به شکلی زیبا چاپ شده است و مدعی میشود که کتاب اردکانی با الهام از شهید مطهری مطالب را با مهارت نوشته و بهصورت زیبا به چاپ رسیده است. داستان از شهری خفته آغاز و قصهای را نقل میکند و در آخر میگوید: مرد این قصه کسی جز خلیفۀ دوم نیست که بهخاطر نهی از منکر و جلوگیری از آن، وارد خانهای شد درحالیکه خود مرتکب سه گناه شده بود: تجسس، ورود غیر قانونی از پشت بام و ورود مخفیانه و بدون سلام که با تذکر صاحبخانه، باید توبه میکرد. اسلامی به نهاد حسبه توجهزیاد دارد، ولی از دلایل فروپاشی این نهاد، خودِ کسانی را میداند که نهی از منکر میکردند. اسلامی ضمن طرح این سؤال که چرا این وظیفه در روزگار ما مهجور است با اینکه در زمان احیای اسلام و جمهوری اسلامی به سر میبریم، به بررسی خشونت و بدرفتاری میپردازد و مهمترین مسئله را خشونت، فحاشی و بدزبانی میداند که این وظیفه را بدنام کرده است و میگوید: نیاز به شاهد نیست، با حداقل تجربه با کمال شرمندگی، با رفتار زشت و بددهنی کسانی روبهرو میشویم که در ظاهر مشغول نهی از منکرند، ولی رفتارشان موجب خرابی این وظیفه است. وی سپس به بیانات شهید مطهری در سال 1339 شمسی استناد میکند. شهید مطهری در زمان خودش داستان طلبههای متعصبی را نقل میکند که از پشت بام وارد خانهای میشوند که در آن عروسی برپا بوده است. آنان دایره و تنبک را شکسته و بهصورت عروس هم سیلی جانانهای مینوازند. سپس مورد سرزنش یکی از روحانیون بزرگ قرار میگیرند. به نظر اسلامی با این رفتارها بهتر است نهی از منکر متروک بماند تا مبادا امروز توسط کسانی که در جمهوری اسلامی زندگی میکنند و اسلام احیا شده است، گونه دیگری از این رفتارهای زشت را مشاهده نماییم که اینگونه بدرفتاریها و فحشدادنها دامن اسلام را لکهدارخواهد نمود. بسیاری از مردم بهسختی میتوانند روزهای تلخ پیش از انقلاب را به یاد بیاورند، حتی اگر بهخاطر هم داشته باشند، سیاست مهار متعصبانه دین، بهسادگی در زمرۀ جنایات رژیم ساقط شده قرار نخواهد گرفت.
اسلامی سپس به توصیههای شرعی میپردازد و ده ادب را در مورد نهی از منکر با استناد به سخنانی که بیشتر از غزالی و یا سعدی بهره میگیرد، بیان میدارد، مانند اینکه تجسس نکنید. او میگوید مهمترین نکته دربارۀ نهی از منکر این است که ناهی از منکر از دخالت در زندگی خصوصی افراد و دخالت در امور دنیوی آنها بپرهیزد. داوری دربارۀ گناه پنهانی با خدا است. مایکل در ادامه سخنی دارد که از بزنگاههای بحث این کتاب به حساب میآید. وی میگوید: اسلامی با نقل این سخنان توجه ندارد که حضور شبحگونۀ آرای غربیان را در ورای این آرای اهل سنت مشاهده کند. اسلامی میگوید: گناهکار هم مانند ما انسان است و حقوقی دارد که نباید زیرپا گذاشته شود.مایکل سپس سخنانش را اینگونه به پایان میبرد که سخنان مهم بوده و جالب است به آن توجه شود: البته آرای اسلامی اردكانی بيانگر فرهنگ مذهبی غالب در ايران نيست؛ امّا شايد تأثير عمدهای برای بخش مهمی از مردم فرهيخته داشته باشد. معنای اين مطالب را برای آينده شايد بتوان با چند جمله شرطی اینگونه بيان كرد که 1- اگر تقدير چنين است كه از جامعه مدنی، تصور جهانی مناسبی بر جای ماند، 2- اگر ايران و ديگر كشورهای اسلامی قرار است به نحو محسوسی جامعهای مدنی شوند و 3- اگر مقدّر است كه در سايه اسلام اين كار انجام شود، آن وقت است كه آرای اسلامی اردكانی درباره نهی از منكر میتواند به ما كمک كند كه تصوری از اين تحول داشته باشيم.
آخرین نکته ارزیابی از فصل بسیار مهم و سرنوشتساز کتاب امر به معروف مایکل کوک یعنی فصل هجدهم، مربوط به آخرین سطور این فصل است.(1)
در این قسمت بحث مایکل از رعایت حقوق خصوصی در نهی از منکر شروع میشود و اینکه در جبهۀ اهل سنت حرف جدیدی جز تکرار مطالب قدیمی در دوران جدید مشاهده
1) . ج2، ص886.
نمیشود و در جبهۀ امامیه هم که در بحث سنتی خود، هرگز مبحث خاص برای زندگی خصوصی وجود نداشته است، مطالب کمتری دراینباره میشنویم، جز مخالفت با فردگرایی و مذهب اصالت فرد غربی؛ ولی بحث روشمندی برای تعیین مرزهای دخالت از نظر ارزشهای اسلامی مطرح نمیکند و گامی در جهت جلوگیری از سوءاستفاده دولت و افراد متدین برداشته نشده است.(1)
وی در ادامۀ این بحث یک استثنای عمده را مطرح میکند و آن کتابی است که سید حسن اسلامی اردکانی با مهارت نگاشته و در سال 1375 در قم بهصورت زیبایی به چاپ رسیده است. اسلامی که بیشتر از (شهید) مطهری الهام گرفته است، به رفتار زشت و تجاوزکارانۀ کسانی که علیالظاهر نهی از منکر میکنند، اشاره میکند که خود آنها مشکلآفرین هستند وتأکید میکند که ما فقط در مورد منکرات علنی حق تعرض داریم و دیگر در اموری که مربوط به زندگی خصوصی مردم است، حق تجسّس و مداخله نداریم.(2)او در ادامه آدابی را در مورد نهی از منکر بیان میکند که تجسّس نکنید و پردهدری مکنید. بیشتر گفتههای او به نقل از سعدی و غزالی است و در یک جمله شاید تا اندازهای شیطنتگونه با تغییر نسبت به آقای اسلامی مینویسد: «او به این موضوع توجه ندارد که حضور شبحگونه غربیان را در ورای این آرای اهل سنت مشاهده کند».(3)بهنظر میرسد مایکل کوک با این جمله خدمت خوبی به نویسندگان مسلمان میکند که نشان دهد، غربیان از چه دریچهای و چگونه ولو از طریق زبان دیگران در جوامع اسلامی نفوذ میکنند.
بهنظر مایکل کوک، آقای اسلامی بیانگر فرهنگ مذهبی غالب در ایران نیست، ولی شاید تأثیر عمدۀ بر بخش مهمی از فرهیختگان داشته باشد و در نهایت مطالب خود را در قالب سه جملۀ شرطیۀ دارای اهمیت به پایان میبرد.
اگر تقدیر، باقیماندن تصوری جهانی مناسبی از جامعۀ مدنی است؛
و اگر قرار است ایران و جهان اسلام به نحو محسوسی جامعهای مدنی شوند؛
و اگر مقدر است که در سایه اسلام این کار انجام شود.(1)
وی از این سه مقدمه نتیجه میگیرد که «آن وقت است که آرای اسلامی اردکانی درباره نهی از منکر میتواند به ما کمک کند که تصوری از این تحول داشته باشیم».
درباره این بخش از نقطه نظرات مایکل آنچه میتوان گفت این است که:
اوّلاً بیگمان باید با نویسندۀ این کتاب همراه شد که انسان اگرچه گناهکار باشد، حقوقی دارد که نباید زیر پای نهاده شود و در نهی از منکر هم باید این حقوق حفظ شود و در اسلام هم اموری از جمله نهی از تجسّس و پردهدری از جمله این قیود و شروط است که برای نهی از منکر نهاده شده است.اینها حقایقی هستند که همواره مورد تأیید و تأکید منابع اسلامی و ازجمله مبانی نهی از منکر نزد امامیه بوده است؛ بنابراین چگونه است که این مطالب را مایکل یک استثنا در برابر حفظ حریم و زندگی خصوصی انسانها و جلوگیری از سوءاستفاده از نهی از منکر به شمار میآورد. البته در ترجمه، عنوان حقوق خصوصی مطرح شده است؛(2)ولی ظاهراً منظور حریم و زندگی خصوصی است وگرنه حقوق خصوصی اصطلاح خاص در برابر حقوق عمومی است که به تنظیم روابط میان مردم میپردازد.
بههرصورت، گرچه بحث حریم خصوصی، چنانچه قبلاً هم در ارزیابیهای این نوشتار مورد تأکید قرار گرفته است و خود مایکل نیز در جایی تصریح میکند، عنوانی ساخته شده در فرهنگ غربی است و مفهومی اسلامی تلقی نمیشود. اسلام چیزی را به نام حریم خصوصی به رسمیت نمیشناسد تا جایی که مربوط به مفاهیم و اندیشۀ اسلامی است، اسلام تجسّس و پردهدری را در نهی از منکر نمیپذیرد. آنگاه موضوع نهی از منکر محقق
میشود که گناه ولو غیرعلنی و در سرّ انجام شود، کسی که از آن باخبر میشود باید نهی از منکر کند. حال چگونه است که خود مایکل در گذشته این حقیقیت را پذیرفته است، ولی اکنون بر آن میشود که از حریم خصوصی غربی دفاع کند و در مقام ارزیابی و دفاع از فرهنگ غرب بگوید در نوشتههای سنّتی امامیه در مورد تعیین مرزهای دخالت در زندگی خصوصی مطلبی نیامده است و تنها نوشتۀ سید حسن اسلامی اردکانی یک استثنا در این زمینه است.
بیتردید چنانچه در طلیعۀ این بحث نیز گذشت، انسانها و لو گناهکار و حتی آدم مهدورالدم حقوق دارد، ولی مرجع تعیین این حقوق و حدود و ثغور آن را چه کسی باید تعریف کند؟ در جامعۀ غربی این حدود را عقاید و باورها و فرهنگ فردگرایی و لیبرالیزم تعیین میکند، ولی در اندیشۀ اسلامی این کار بر عهدۀ شریعت و منابع اسلامی نهاده شده است.
در منابع اسلامی نیز از همان پایه و اساس به این حدود و ثغور تصریح شده است و تاریخی به بلندای تاریخ اسلام دارد. در قرآن تصریح شده است به )وَ لاتَجَسَّسُوا(. در منابع اسلامی از پردهدری، آبروریزی، غیبت، ورود بدون اذن در خانۀ مردم، لزوم حفظ اموال،اعراض و نفوس مردم و حرمت تصرف در اموال دیگران بدون اذن و بسیاری موارد دیگر سخن به میان آمده است. آنچه را که شهید مطهری در دههای قبل از انقلاب اسلامی فرموده و منشأ الهام دیگران قرار گرفته است، مباحثی برگرفته از خود متون اسلامی است؛ پس چگونه مایکل اینها را بدون سابقه و یک استثنا میشمارد؟
اگر مقصود مایکل آن است که حریم خصوصی به اصطلاح غرب در امر به معروف و نهی از منکر دیده نشده است و تعیین این حدود در نهی از منکر نشده است و این کار اولین بار است که توسط یک نویسندۀ ایرانی در سال 1375 شمسی انجام شده است، این سخن، متناقض و متهافت است با آن مطالبی که خود مایکل پذیرفت که حریم خصوصی غرب، متفاوت با اندیشه اسلامی است و در اسلام حریم خصوصی به معنای عدمدخالت در کارهای شخصی و رفتارهای خصوصی مردم نداریم، آنچه داریم نهی از تجسّس و آبروریزی و مانند آن است.
ثانیاً در این میان سرّ اعجاب مایکل از کتاب مزبور چیست؟ درحالیکه عنوان آن در منابع اسلامی و حتی تراث فقهی و علمای امامیه بوده است و مطالب هم ملهم از شهید مطهری است و نویسنده هم ادّعای اجتهاد و فقاهت و صاحبنظر بودن در فقه را ندارد و سابقۀ تحصیلات حوزوی او نیز چنین چیزی را بیان نمیکند. او دانشآموختۀ دکتری فلسفه دین و پژوهشگر در حوزه اخلاق است. بنابراین در مسائل تخصصی فقهی که نیازمند ملکۀ اجتهاد و صاحبنظر بودن در فقه است، چرا مایکل به منابع دستچندم که فاقد وجاهت معتبر عرفی در حوزۀ تخصصی پژوهش موضوع نهی از منکر است متمسک میشود و آن را این چنین بر سر دست میگیرد و بهعنوان اثری استثنایی و منحصر به فرد معرفی میکند؟
آیا نویسندۀ محترم کتاب «امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی» دچار تناقض شده یا به چرخش در مواضع گذشتۀ خود روی آورده است؟
ثالثاً مهمتر و شگفتآورتر از مطالب گذشته، جملهای است که در کتاب مایکل آمده است که اگرچه نویسنده برای بیان حدود و ثغور و مرزهای دخالت، مطالبی را از غزالی و سعدیمیآورد ولی به این موضوع توجه ندارد که حضور شبحگونه غربیان را در ورای این آرای اهل سنت مشاهده کند.(1)
سراسر این جمله ابهام و ایهام است. منظور چیست؟ اگر منظور حدود و ثغوری است که اسلام تعیین کرده است و مربوط به عدمتجسّس و پردهدری است که این چه ربطی به حضور شبحگونه غربیان دارد؟ اینکه متن اسلام است و ربطی به حریم خصوصی در مفهوم غربی ندارد؟ و اگر مطالب این قسمت را برگرفته از غربگرایی میشمارد، فرهنگی که لیبرالیزم در باب حریم خصوصی به آن قائل است، یعنی عدمدخالت در رفتار شخصی شهروندان که در لفافۀ مطالب سعدی و غزالی بیان شده است، این نوعی اتهام نفاق به مطالب است که ولو منحیث لایشعر و از روی غفلت و سهو مطالب غربیان را از زبان سعدی و غزلی نقل میکند. آیا واقعاً چنین است؟
1) . ج2، ص885.
بههرحال، بر اساس مبانی اسلام نمیتوان مبانی آزادیخواهی غربی را بر اسلام تحمیل کرد وگرنه سر از التقاط درمیآورد و اسلام پوششی خواهد شد برای گسترش فرهنگ غرب که باطنش کفر به معارف الهی و اسلامی است. بیشک ارزشهای اسلامی در نقطه مقابل ارزشهای لیبرالیزم و غرب قرار دارد. آیا مایکل مدافع کدامیک از این ارزشها است؟
رابعاً از همه عجیبتر، سطور پایانی فصل هجدهم است. فصل هجدهم چنانچه قبلاً گذشت طولانیترین و مهمترین فصل کتاب امر به معروف و نهی از منکر مایکل کوک است و به نظر میرسد، سطور پایانی این فصل در اوج اهمیت قرار دارد، چون در این چند سطر نقشۀ راه آینده غرب در تعامل با جهان اسلام بهویژه پیروان اهلبیت (علیهم السلام) و امامیه و بهخصوص انقلابیون ایران کاملاً منعکس شده است و بهنوعی برای برنامهریزان و مدیران تمدّن غربی نسخه و استراتژی تعیین میکند.
از نگاه مایکل سه قضیه شرطیه بهعنوان مقدمۀ هضم مسلمانان و امامیه در درون تمدن غرب و اضمحلال کامل ایشان مطرح است.قضیۀ نخست آن است که اگر تقدیر این باشد که از جامعه مدنی تصور جهانی مناسبی بر جای ماند. حال، منظور از جامعۀ مدنی چیست؟ جامعۀ مدنی را اگر تفسیر به جامعۀبرآمده از جامعۀ مدینةالنبی (صلی الله علیه و آله و سلم) بدانیم، این تفسیر شاید خوب باشد، ولی بیتردید این برخلاف مصطلح جامعه مدنی است که در غرب رواج یافته است و اگر مورد تأیید مایکل بود باید به آن تصریح میکرد. بنابراین غیر از این تفسیر، جامعۀ مدنی هرگونه که در دنیای غرب تفسیر شود، اصطلاحی غربی و برآمده از مدنیّت و تمدن غرب و اومانیزم و اصالت فرد و لیبرالیزم غربی است و این در برابر اسلام است. هرگز نمیتوان آن را با اسلام ناب آشتی داد. اگرچه این جامعۀ مدنی حاضر است با پوششی از نفاق در درون مفاهیم اسلامی ریشه بدواند و آنها را از درون پوک و بیخاصیت گرداند و با التقاط و پوشش ظاهری از اسلام، مقصود خود را به خورد مسلمانان دهد.
طرفه آنکه در این میان خواننده شاهد نوعی چرخش در کار مایکل است. خواننده از خود میپرسد: چگونه است که در طلیعۀ بحث، مایکل بهعنوان اعتراض به جامعۀ مدنی
غرب که به فریاد خانمی که در قطار شهری مورد تجاوز قرار گرفته است، بیاعتنایی دارد و از این همه انحطاط جامعۀ غربی میشورد و معتقد است که وجدان اخلاقی همۀ انسانها میگویند باید کاری کرد ولی فریادخواهی وجود ندارد و تمامی مردم بیتوجه به فریادخواهی آن زن، به راه خود ادامه میدهند! حال، چگونه مایکل در آنجا علیه جامعۀ مدنی میشورد و انگیزۀ خود از این کتاب امر به معروف را کاری برای سکوت مرگبار غربیان در برابر خشونت و تجاوز علیه یک زن میداند، ولی اکنون در پایان فصل هجدهم طرفدار جامعۀ مدنی غربی است و برای آن ماندگاری و پایانی آرزو میکند که در تقدیر چنین نوشته شده باشد.
اما قضیه شرطیه دوم: اگر ایران و دیگر کشورهای اسلامی قرار است به نحو محسوسی جامعۀ مدنی شوند، این قضیه بهمراتب شگفتآورتر از قضیۀ شرطیۀ اولی است.
سؤال مهم آن است که این قرار را چه کسی مقرر کرده است؟ آیا برنامهریزان و سردمداران دنیای غرب قرار گذاشتهاند که ایران و به تبع آن کشورهای اسلامی را از درون تهی کنند و با پوستهای از اسلام آن را بهطور محسوس و کاملاً علنی و آشکار تبدیل به جامعۀ مدنی کنند، بهگونهای که از ارزشهای اسلامی در پیکرۀ اسلام باقی نماند؟ چه کسانی چنین قرار و خوابیرا برای ایران و دیگر کشورهای اسلامی دیدهاند؟ آیا مایکل از چنین قراری مطلع است یا حدس میزند؟ آیا او راهبردی برای این قرار مینویسد یا استراتژی را برای رسیدن به آن توصیه میکند؟ همه چیز در ابهام است و پرسشهایی بیپاسخ.
البته چیزی که با کمال اطمینان از آن میتوان سخن گفت آن است که هرگز چنین خوابی تعبیر نمیشود و کسانی که قرار گذشتهاند، هرچند راهبردهای مهمی داشته باشند و راهبردنویسان ماهری را به استخدام خود درآورده باشند، هرگز به چنین هدف خیالپردازانهای نایل نخواهند شد. نه هویت اسلامی کشورهای اسلامی این را اجازه میدهد و بالاتر از آن نه هویت ایرانی با تراث عظیمی اسلامی و وجوه دهگانۀ تفاوتی که با مذاهب دیگر اسلامی دارد، بهویژه دو بال عاشورا و مهدویّت چنین قراری را نمیگذارد به واقعیت تبدیل گردد. اگرچه مایکل در ابتدای فصل هجدهم میگوید تفاوت امامیه با دیگران
ظاهری است و چه بسا در آینده دوری تراث سنتی امامیه نیز خالی از سکنه شود همچون تراث اهل تسنن.(1)لکن چنانکه پیش از این نیز گذشت، این سخن نه تنها در مورد اهل سنت صواب و صحیح است، بلکه در مورد امامیه محال است که تعبیر و تحقق یابد.
اما قضیه شرطیه سوم که از همه فاجعهآمیزتر است، این است که مایکل میگوید: اگر مقدّر است که در سایۀ اسلام این کار (اضمحلال ایران و جهان اسلام به جامعۀ مدنی) انجام شود، آن وقت است که آرای اسلامی اردکانی دربارۀ نهی از منکر میتواند به ما کمک کند که تصوری از این تحوّل داشته باشیم.
معنای واقعی این قضیه شرطیۀ سرشار از ایهام چیست؟ مقدّر یعنی چه؟ تقدیر از کجا تعیین شده است؟ این مقدّر که خبر از آینده است، چه زمانی محقّق میشود؟ برنامۀ آن چیست و برنامهریزان آن چه کسانی هستند؟ بودجه آن از کجا تأمین میشود؟ شیوه و ابزار نیل به آن چیست؟ این پرسشها و دهها پرسش دیگر از این قبیل، در برابر این قضیه شرطیۀ سوم عرض اندام میکنند. بههرحال پاسخ این پرسشها هرچه باشد، ولی از یک نقطه نمیتوان بهراحتی عبور کرد و آن اینکه آسانترین و کوتاهترین راه برای رسیدن به این تقدیر، خطّ نفوذ در فرهنگ وتراث اسلامی ایرانیان از طریق مطالبی است که در کتاب آمده است. در استراتژی و راهبردی که در این جملات مشاهده میشود، برنامۀ غرب آن است که با نفوذ رسانهای، و تبلیغ و هدایت فرهنگی و ابزارهای فرهنگی همچون کتاب، روزنامه، ماهواره و وسایل ارتباط جمعی مانند موبایل، نرم افزار، فیلم و موسیقی و حتی از طریق مساجد و بلندگوهای مذهبی و غیرمذهبی و منبرها، دامنۀ نفوذ خود را در جامعه بهویژه در ارگانهایی که جنبۀ مرجعیت فکری و فرهنگی دارند همچون دانشگاهها و حوزههای علمیه و مدارس و ارگانهای فرهنگی مثل وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات و دفتر تبلیغات و شورای انقلاب فرهنگی و غیره، گسترش دهد و با حفظ نام اسلام در ظاهر، اسلام سازگار با منافع غرب و همراه با مدرنیزم غربی را حاکم گرداند، اسلام تسلیمگرا و بیگانه با جهاد و مقاومت، اسلام
1) . ج2، ص799-800.
رحمانی به اصطلاح برخی غربگرایان، اسلام عاری از امر به معروف و نهی از منکر، اسلام بهظاهر، مدافع حریم خصوصی با نگاه غربی، اسلام مدافع حقوق بشر غربی، اسلام همراه با لیبرالیزم و آزادیخواهی غربی، اسلام ضد تروریزم و خشونت غربی و در یک کلمه، اسلام آمریکایی، به هدف اضمحلال ایران و دیگر کشورهای اسلامی و پوکی و پوسیدگی از درون جامعه اسلامی ایرانی تا بر سرنوشت آنها سلطه یابد و در نتیجه دوباره به آغوش غرب برگردد و مجدداً پس از انقراض رژیم شاهنشاهی، منافع آن به اسم جامعه مدنی به چنگال غرب درآید و به دست آنان به یغما رود.
این راهبرد درازمدت غرب است که در لابلای سخنان مایکل کوک میتوان دریافت و البته بصیرت و هوشیاری مقاومت اسلامی همچون سدّی آهنین و دژی استوار مانع تحقق آن خواهد شد.
حال که مایکل سه قضیۀ شرطیۀ خود را بهعنوان مقدمه طرح راهبردی و استراتژیک خود بیان میدارد، میرسد به اصل نقشۀ راه و راهبرد دقیقی که برای غرب دارد و به ایشان تقدیم میکند. آن راهبرد و استراتژی برای نفوذ در اسلام و تهی کردن اسلام از ارزشها، برای تبدیل ایران و کشورهای اسلامی به جامعۀ محسوس مدنی که قرار و مقدر این است که چنین اتفاقاتی بیفتد و تقدیر آن است که جامعۀ مدنی بهعنوان بالاترین قلّۀ جامعه در اختیار مدرنیزم غرب باشد.
حال، راه نیل به این مسیر چیست؟ از نگاه مایکل راه رسیدن به این مسیر آن است که آرای اسلامی اردکانی، دربارۀ نهی از منکر میتواند به ما کمک کند که تصوری از این تحول داشته باشیم.(1)گویا به نظر مایکل آرای شخص مزبور همچون دوربینی است که افق آینده را به ترسیم میکشد و از زاویۀ دریچۀ آن میتوان این تحول را که تحول به جامعه مدنی است، تصور کرده و مشاهده نمود.
بهنظر میرسد مایکل در این نتیجهگیری هم گرفتار خطاهای بزرگ استراتژیک شده است:
1) . ج2، ص886.
اولاً آنچه در کتاب نویسنده مزبور آمده است، از پایگاه اسلام و آموزههای اسلامی است که در منابع کتاب و سنت به وفور وجود دارد و هرگز نمیتوان آن را غربگرایانه و بر اساس حقوق بشر غربی و حریم خصوصی آن دیار، تفسیر کرد.
ثانیاً این آرا از زاویۀ تفسیر غربگرایانه آنقدر بیمقدار و فراموش شده است که جز اندکی از غربزدگان و غربگرایان، کسی را نمیتواند به خود جذب کند.
ثالثاً میان آن هدف دستنایافتنی بزرگ و میان این مسیر و استراتژی هیچ تناسبی وجود ندارد. این نسخۀ پیچیدهشده بهقدری حقیر و ضعیف است که در همان دهۀ هفتاد آزمایش خود را پس داد و اکنون جز جسمی بیرمق و اسمی بیمحتوا از آن -که در تاریخ آن را باید جستجو کرد- باقی نمانده است و ظهور امواج سهمگین مقاومت اسلامی در لبنان، عراق و سوریه، جایی برای آن اسلام با ورژن غرب و نسخهای را که غرب پیچیده است، باقی نمیگذارد.
بههرحال، آنچه در این میان برای این قلم بهصورت معمّایی لاینحل درآمده است، چرخشی است که در کتاب امر به معروف و نهی از منکر شاهدیم:
امر شگفتآور دیگری نیز در این میان قابل مشاهده است. امری که تا اندازهای بر پیچیدگی مطالب بخش پایانی فصل هجدهم میافزاید و فضای آن را مهآلودتر میکند و آن این است کهعلیرغم آنکه کتاب مایکل کتابی پژوهشی با عنوان امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی است، موضوع آن، کاری توصیفی و حداکثر تحلیلی است از آنچه در گذشته تا کنون بر سر موضوع نهی از منکر در میان مسلمانان رخ داده است، ولی این نقش توصیفی و تحلیلی که کتاب برای خود تعریف کرده است، چرا به یکباره جابهجا میشود و به توصیه نسبت به آینده تبدیل میگردد تا جایی که راهبردی به دیگران نشان دهد که برای تحقق جامعۀ مدنی غربی در ایران و کشورهای اسلامی با پوسته و لفافۀ اسلامی، بهگونهای که از اسلام بهعنوان سایه استفاده شود، در زیر چتر آن حرکت واقعی ارزشهای غربی پمپاژ
گردد، آرایی نظیر آنچه آن نویسندۀ ایرانی گفته است، میتواند به ایشان و دوستانشان کمک کند تا تصوری از این تحول داشته باشند. درحالیکه جناب مایکل کتاب را شروع کرد تا شاهد تحوّلی در غرب باشیم و غرب را از این حالت رخوت و بیاعتنایی اخلاقی در برابر خشونت علیه زنان و فساد و فحشاء در پرتو نهی از منکر بیرون ببینیم. چگونه چرخشی 180 درجهای کتاب را از دید انتقادی در طلیعۀ کتاب به تمدن غربی و فراوردههای اجتماعی آن در ماجرای حادثۀ قطار شهری تا نسخه پیچیدن و راهبرد تعریفکردن برای کنشگران این تمدن جهت حفظ آن و تغییر نهی از منکر به نفع آن تمدن را میتوان توجیه کرد؟ چگونه برای تحول در ایران و جهان اسلام برنامه مینویسد؟ این معمّای لاینحلّ کتاب مایکل است.
حرف آخر آنکه شاید حدود دو دهه از این راهبرد پیشنهادی مایکل میگذرد و بسیاری از حوادث شگفتآور جهانی در این دو دهه رخ داده است که چه بسا دوباره اگر مایکل به راهبرد خویش مراجعه کند، در آن احتمالاً تجدید نظر نماید. آن روز در ایران، پس از حوادث دوم خرداد 1376 مطالبی رخ داد که ممکن است تأثیر در ارائه این راهبرد توسط مایکل داشته باشد. در آن دوره تلاش فرهنگی فراوانی را از سوی جبهۀ غرب علیه ایران و آموزههای امامیه در جهت گسترش جامعۀ مدنی در سایۀ اسلام، شاهد بودیم؛ ولی آن طرحها و نقشهها کمتر راه به جایی بُرد. از درون آن حوادث و فشار پیچیدۀ غرب به اسم حقوق بشر و جامعۀ مدنی، داعش سر درآورد، برای آنکه به اسم یک دولت اسلامی وهابی سلفی ولی ساختۀ غرب حرکت امامیهبه عقب کشیده شود. اما از درون این تهدید فرصت خوبی برای اندیشۀ پیروان اهلبیت (علیهم السلام) پدید آمد تا خود را در جبههای سراسری بازسازی کنند و در یک مقاومت منطقهای حرکت مدافعان حرم را در سوریه پدید آورند و جبهۀ غربی را در کشورهای عراق، سوریه، لبنان و یمن بهشدت به عقب برانند. این حوادث نشان میدهد برخلاف تصور مایکل تراث اسلامی بهویژه تراث امامیه هرگز بدون ساکن و راهرو و پیرو
نخواهد ماند و طبق وعدۀ الهی در قرآن کریم )لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ((1)دین اسلام بر تمامی ادیان چیره خواهد شد، اگرچه مشرکان از شنیدن این حقیقت ناخشنود باشند.
مایکل در طلیعۀ کتاب خود، به شکل بسیار جذّاب سخنش را از یک صحنۀ تراژدی و غم انگیز بیان کرد که در شامگاه روز پنجشنبه 22 سپتامبر 1988 در ایستگاه قطار شهری شیکاگو در حضور جمعی از مردم زنی مورد تجاوز قرار گرفت، ولی هیچکس برای کمک به قربانی از جای خود حرکت نکرد با وجود آنکه تجاوز در ساعتهای پر رفت و آمد روز انجام شد و درحالیکه عدهای به آن صحنه مینگریستند و زن از آنها کمک خواست، اما هیچکس به او پاسخ نداد.(2)
مایکل پس از بیان آن گزارشهای مختلف، نتیجه میگیرد که در این موارد شالودۀ یک اجماع کلی اخلاقی وجود دارد که آدمی نمیتواند فقط در کناری بایستند و ببیند زنی حتی کاملاً ناشناس در منظر عام مورد تجاوز قرار گیرد. ما احساس میکنیم به نوعی وظیفه داریم علاوه بر آنکه خود باید به شایستگی رفتار کنیم، دیگران را نیز از ارتکاب کارهای ناشایست نسبت به همنوعان خود بازداریم. در زندگی روزمره ما نامی برای این وظیفه نداریم، ولی اسلام برعکس، نام و تعالیمی ویژه برای چنین وظیفه اخلاقی گسترده دارد و نام آن امر به معروف و نهی از منکر است.(3)
این طلیعه نشانگر چیست؟ آیا چنین نیست که مایکل در قامت یک مصلح اجتماعی در ابتدا به نقد جامعۀ غرب و فرهنگ آن مرز و بوم میپردازد و آن را به چالش میکشد و از اتفاقی که در آن دیار رخ داده رنج میبرد و در فکر اصلاح و راه حلّ برای این مشکل است؟!
مشکلی که بیتردید تنها به این حادثه منحصر نیست، بلکه این یک علامت و نشانهای از یک بیماری مزمن در فرهنگ و تعامل اجتماعی غرب در برابر ناهنجاری است که روند رایج غربی در میان مردم بیاعتنایی به این قبیل حوادث است و در هر زمان و مکان دیگر هم امکان بروز دارد، بلکه زمانها و مکانهایی که امکان وقوع این جرمها بیشتر است، بیاعتنایی هم چه بسا بیشتر باشد.
در جایی که این تجاوز مربوط به شهروند و هموطن خودشان و فردی سفیدپوست است، چنین بیاعتنایی دارند، درصورتیکه این جرم مربوط به فردی بیگانه و غیرغربی و یا رنگینپوست باشد، آیا درصد بیاعتنایی و شرمسار نبودن و بهسادگی در کناری ایستادن و اجازۀ وقوع این حادثه را دادن، بالاتر نخواهد رفت؟ آیا در همین قبیل حوادث اجتماعی درصورتیکه منافع و لذّت مادّی رهگذران نیز در گرو وقوع آن باشد، در این صورت، رفتار آنها چگونه خواهد بود؟ آیا دستکم عدهای از رهگذران به تشویق و تأیید مجرم در مسیر حفظ منافع خود نمیپردازند؟ آیا رفتار آنها چگونه پیشبینی میشود؟ آیا این حادثه نشان نمیدهد که فرهنگ غربی و جامعۀ برآمده از مدرنیزم، در ادّعا از حقوق بشر میگوید و سخن از جامعۀ مدنی و آزادیخواهی مطرح است، ولی از درون با دمل چرکینی مواجه است که اگر سر باز کند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا نمیتوان گفت جامعۀ غربی با سرگرم شدن به فردگرایی مفرط، از درون با سرطانی مواجه است که چه بسا اگر درمان نگردد، آن را به نابودی میکشاند یا همچون موریانهای آن را از درون میخورد، ولی خود در غفلت تام در خواب خرگوشی خویش آرمیده است؟ آیا جامعۀ مدنی غرب توانسته است که مشکلات خود را درمان خود کند تا اینکه بتواند نسخهای باشد برای جوامع دیگر و به گفتۀ مایکل تقدیر چنین باشد که جامعۀ مدنی آن به کشورهای اسلامی و ایران ورود پیدا کند؟ آیا داستان مایکل نیمه تمام، رها نشده است؟
ایشان که در طلیعۀ کتاب، امر به معروف و نهی از منکر را بهعنوان وظیفهای دانست که در اندیشه اسلام وجود دارد و جای آن در غرب خالی است، برخلاف انتظار خواننده که منتظراست به تبیین راه درمان بیماری مزمن غرب بپردازد و آن مسیر اولیه را ادامه دهد، ولی
برخلاف انتظار، پس از آنکه در طول تاریخ اندیشه امر به معروف را در میان مسلمانان تشریح میکند در پایان فصل هجدهم، چگونه است که گویا چرخشی رخ داده و برخلاف اینکه بیماری غرب درمان شود، رویکردی متفاوت را مشاهده میکنیم! آیا مقصود مایکل آن است که جامعۀ مدنی به ایران و جهان اسلام صادر شود ولو در لفافه و سایۀ اسلام تا اینکه آنجا هم مثل غرب شود؟
آیا فرهنگ غرب خود با بنبست مواجه نشده است که بخواهد درمان دیگر جوامع را بر عهده گیرد و برای آنها نسخه بپیچد؟ یا آنها را هم همراه با خود به وادی نابودی و هلاکت میکشاند و آن وجدان اخلاقی که در جامعه اسلامی وجود دارد که نمیتوانند از کنار این حوادث بیاعتنا باشند و کاری نکنند، بلکه دست به اقدام میزنند! آیا نتیجۀ این راهبرد مایکل آن نیست که این حس مسئولیت اجتماعی از مسلمانان نیز گرفته شود و آنها هم به همین بیماری جوامع غربی مبتلا شوند؟
بههرحال، پرسشهای بسیار گسترده و فراوانی در این میان مطرح است که در داستان نویسندۀ محترم کتاب امر به معروف و نهی از منکر ناتمام مانده و خواننده را در حیرتی شگفتانگیز رها میکند.
گزارش و ارزیابی فصل نوزدهم: سرچشمهها و سنجشها(1)
مایکل کوک در فصل نوزدهم کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی به سرچشمههای نهی از منکر اشاره میکند(2)و گویا به این سؤال پاسخ میدهد که آیا نهی از منکر در خارج از اندیشه اسلامی و بیرون از حوزه تفکر اسلامی هم وجود داشته است یا نه؟ وی در جواب میگوید: با وجود نمود و اهمیت امر به معروف در اسلام، ولی در خارج از اسلام بیهمتا نیست. در انگلستان در سال 1801 میلادی، 1216 قمری پیشنهاد شد «انجمن جلوگیری از گناه و حمایت از دین و فضیلت» تشکیل شود. در آلمان سند قانونی در سال 1616 میلادی، 1025 قمری، وظیفۀ یک قاضی را «امر به حق و نهی از ناحق» تعیین کرد.(3)
امر به نیکی و نهی از بدی در زبان فیلسوفانی مانند ارسطو (م322) و خروسیپوس نیز آمده است و شبیه آن در بین بودائیان و پیروان کنفوسیوس نیز شاید دیده شود که در لابلای مکتوبات جهانی رسوخ یافته است.
اگر اين اصل چنين بازتابی در فرهنگهای ديگر دارد، آيا نبايد تصور كنيم كه اين وظيفه خود يک ارزش بشری جهانی باشد يا در حقيقت اين مطلبی عمدتاً اسلامی است؟ اصل بنيادی در اين ارزش، آن است كه اگر كسی ببيند ديگری مشغول كار خطايی است، لازم است برای بازداشتن او از خطا اقدام كند. تصور من اين است كه اين اصل يا چيزی شبيه به اين به همه فرهنگهای بشری راه يافته، هرچند الزاماً به روشنی بيان نشده است؛ اما پیدا کردن شواهد تجربی که در همه فرهنگها بهصورت یکسان بهکار میرفته، سخت است.
هرچند اگر بر این باور باشیم که شبیه به نهی از منکر در همه فرهنگها وجود دارد، با وجود اين همانندی، باز هم جايی برای تنوع بسيار در بين فرهنگها، صرف نظر از افرادی كه در درون اين فرهنگها به سر میبرند، وجود دارد؛ بهعبارتی روشنتر، تفاوتهای بسياری در بين فرهنگها نسبت به آنچه صواب يا خطا به شمار میآيد، ديده میشود. تضاد بين نگرش آفريقای شمالی و اسلام را نسبت به برهنگی زنان درنظر بگیرید که چه مقدار تفاوت وجود دارد یا مانند اینکه در برخی فرهنگها دیده میشود هرکسی به دین خودش بوده و به کار دیگران مداخله نمیکند و مانند آن.
در اینجا میخواهیم به این پی ببریم که چه فرهنگهایی سبب ایجاد ارزشهایی به نام آموزههای مدرسی شدهاند؟ مثلاً راهبان باستان همچون پارسایان اسلامی، قدرتمندان را سرزنش میکردند. مایکل دو نظریه را در این ارتباط مطرح میکند و میگوید پدیدههایی ممکن است وجود داشته که بر اسلام تأثیرگذار بوده است؛ یکی ریشهای است و آن اینکه آیا مفهوم اسلامی امر به معروف و نهی از منکر ریشههای شناخته شدهای در دوران جاهلیت داشته است؟ دیگری مقایسهای است که با استقصا از فرهنگهای ماقبل اسلام بدون ارتباط ریشهای، اطلاع حاصل نماییم سپس آن را با مفهوم اسلامیاش مقایسه کنیم و پیشینه آن را به دست بیاوریم. نویسنده کار را با روش دوم یعنی مقایسهای شروع میکند.
مایکل در این فصل بسیار تلاش میکند تا ریشهها و سرچشمههای امر به معروف و نهی از منکر را در سایر فرهنگها و در میان ملل مختلف پیدا کند. این تلاش اگرچه علمی و پر زحمت است، ولی فائدۀ چندانی بر آن مترتب نیست؛ درحالیکه اگر نهی از منکر را امری عقلی به شمار آوریم بلکه آن را مرتبط با وجدان اخلاقی و فطرت انسانی بدانیم، توجیه بهتریخواهد داشت؛ چنانچه عدهای از اندیشمندان اسلامی برآنند و خود نویسنده نیز در صفحات اولیه کتاب به آن اعتراف کرده که یک اجماع کلی اخلاقی وجود دارد که آدمی نمیتواند فقط در کناری بایستد و ببیند جرمی انجام میشود. ما احساس میکنیم که باید دیگران را نیز از ارتکاب کار ناشایست بازداریم.(1)
بنا بر احساس و وجدان اخلاقی یا حکم عقلی، نه تنها میتوان سرچشمههای این فریضه را در قبل از اسلام سراغ گرفت، بلکه میتوان آن را به تمامی ملل و فرهنگهای قبل و بعد از اسلام بهنوعی سرایت داد و آن را امری عقلانی و عقلایی شمرد. درنتیجه، میتوان اصل امر به معروف و نهی از منکر را از احکام امضایی شمرد، چنانکه قرآن کریم نیز در مواردی به این حقیقت اشارت دارد، مثل سفارش لقمان حکیم به فرزند خویش )يَا بُنَی أَقِمْ الصَّلاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنْ الْمُنكَرِ(.(2)
اگرچه اسلام با نگاهی نو به حقیقت فطری و عقلانی، احکام، ویژگیها و جزئیات آن را تشریع و تبیین کرده و دست به احکام تأسیسی فراوان نسبت به آن زده تا آن را برای ابد کارآمد و بهروز کند و بر اساس شرایط لازم زندگی انسانی تنظیم و چابک گرداند.
گفتنی است چنانچه لزوم نهی از منکر حکمی از احکام عقلی محسوب شود، از بایدها و نبایدهای عقلی شمرده میشود و مبتنی بر حسن و قبح عقلی خواهد بود و بازگشت این
لزوم عقلی، به عدل و ظلم خواهد بود، خواه عدل را به معنای «وضع الشئ موضعه» یا آن را «اعطاء کل ذی حق حقه» بدانیم. بههرحال، کسی که اقدام به نهی از منکر میکند، به حکم عقل عملی حقی را ادا کرده و در جایگاه خودش قرار داده است. آنچه گذشت بنا بر عقلی دانستن فریضۀ نهی از منکر است.
اما بنا بر نقلی بودن آن که به نظر همین رأی نزدیکتر به صواب است، اگرچه این فریضه، فریضهای است که اسلام آن را تشریع کرده است، ولی باتوجهبه برخی از ادله از جمله وصیت لقمان حکیم به فرزندش در قرآن آشکار میگردد که این فریضه یا چارچوب کلی آن در شرایعآسمانی گذشته نیز وجود داشته است و چنانچه از این وظیفه سرپیچی نمود، ظلمی را روا داشته است، ظلمی به مرتکب منکر و ظلمی به جامعه و ظلمی در حق خود.
بنابراین اگرچه شالودۀ این فریضه را چنانچه در ادامۀ گزارش فصل 19 خواهد آمد، بتوان در جاهلیت عرب یا در آیین کنفوسیون یا یهودیان ربّیانی یافت و تشابههایی را با نکوهش برادرانه در میان مسیحیت جستوجو کرد، ولی بهطور قطع آن نظام قانونی متکامل و دقیقی را که در این فریضۀ اسلامی داریم، در جای دیگری نمیتوان سراغ گرفت، بلکه چه بسا بسیاری از ملل حتی مسیحیان کاتولیک بر اثر همجواری با مسلمانان، این فریضه یا بخشهایی از آن را از آنان اقتباس کردهاند.
در این میان حکم ادیان توحیدی یهود، مسیحیت و اسلام با سایر ادیان متفاوت است. ریشههای یهودیت و مسیحیت قبل از تحریف مورد تأیید اسلام نیز هست؛ اما مسئله در مورد ادیان غیرتوحیدی چین و هند متفاوت است.
بههرحال، اسلام به تصریح قرآن کریم )كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ((1)با سایر ملل و ادیان کاملاً متمایز است و سیستم امر به معروف در این دین در قالب یک نظام متکامل ارائه شده است که به هیچوجه قابل مقایسه با سایر ادیان و فرهنگها نیست.
1) . آل عمران: 110.
در دوران جاهلیت با دو سؤال مواجه هستیم: 1- آیا واژۀ نهی از منکر در عربستان پیش از اسلام بوده یا زبان عربی جدیدی است که از منابع فراعربی گرفته شده است؟ 2- سؤال دوم مربوط به هدف این وظیفه است. آیا هدف از این وظیفه در دوران جاهلی این بود که کسی که کاری ناشایست را انجام داده باید اصلاح گردد یا اینکه اهمیت آن فقط در صورتی بود که در درون مرزهای روابط اجتماعی که لازمه آن بود اتفاق میافتاد؟
برای روشن شدن جواب پرسش نخست دو روایت مطرح میشود:1. روابط اول مربوط به حکیم ابنامیّه، عضوی از خاندان سُلَمی مکه و همپیمان قبیله اموی در مکۀ پیش از اسلام است که مسئول تأدیب و تربیت سفیهان قریش و جوانان لجام گسیخته بوده و به او در منابع محتسب میگفتهاند و سپس از او به آمر به معروف نام برده شده است. آیا نویسندگان منابع همان کاربرد واقعی جاهلی را نقل میکنند یا کاربرد اسلامی آن را بر پدیده جاهلی به کار میبرند؟ ازآنجاکه در منابع، مسئله صراحت ندارد و مبهم است، نزدیکتر آن به نظر میرسد که همان کاربرد اسلامی باشد.
ابن ابیالحدید با استناد به این پیمان میگوید که اعراب جاهلی نهی از منکر را میشناختند، ولی وی این واژگان را به اعراب جاهلی نسبت نمیدهد. به خلاف زبیربنبکار که دقیقاً چنین نسبتی را داده و میگوید که یکی از شرایط این پیمان امر به معروف و نهی از منکر بوده است. البته این خبر واحد است و میتوانیم آن را سهو تاریخی بدانیم.
منبع دیگر اَشعار است که نشان میدهد این واژه در اشعار جاهلیت استفاده شده است. هرچند صحت استناد اشعار به شاعران پیش از اسلام مشتبه است؛ اما خیلی سخت نیست. در بیان شاعری به نام مرقشّ الأکبر، قدیمیترین شاعر عرب، آمده است که در گفتوگو از صحراهای خاکی از گذشتن از بیابانی ناشناخته و رسیدن به سرزمین شناخته شده سخن میگوید (قطعت الی معروفِها منکراتِها)، یعنی از بیابانهای شناخته شده به ناشناختههایش رسیدم. از کسانی دیگر مانند زبیربنسلمی، حاتم طایی، نابغةبنذبیانی نیز کاربرد واژههای معروف و منکر، آمده است. حتی ما به لفظ انکر المنکر نیز برمیخوریم. با این وجود استعمالاین واژه در سخنان شاعران با عنوان امروزی امر به معروف و نهی از منکر شناخته شده نیست و گشتن به دنبال آن در اشعار عرب بیفایده است.
عربستان دوران جاهلیت واژگان معروف و منکر را میشناختند و آنها را در کنار هم میآوردند؛ اما اینکه امر به معروف و نهی از منکر در شعر پیدا شود، دیده نمیشود. درست است که حمایت از ستمدیدگان در دوران جاهلیت عرب چیزی عادی بود و از مظلوم حمایت میشد اما نه تحت عنوان نهی از منکر.
از آنچه در اين بخش گفته شد، میتوان نتيجه گرفت كه قرآن واژه «معروف» و «منكر» را از عربستان دوران جاهليّت گرفته است؛ امّا درباره «امر» و «نهی» از آنها، چه میدانيم؟ ما پيشينه مهمی برای چنين كاربردی در داخل جزيرةالعرب نداريم و تا آنجا كه من میدانم، در خارج از جزيرةالعرب هم هيچ سابقهای كه بتواند از نظر تاريخی احتمالاً مربوط به آن باشد، ديده نمیشود. بنابراين، فرض روشن امّا نه فرضی كه اميد به اثبات آن باشد، اين است كه كاربرد آن بهعنوان وظيفۀ اسلامی و نام آن ابداع قرآن است.
سؤال دیگر این است که آنچه امروز در اندیشۀ اسلامی تعبیر به امر به معروف و نهی از منکر میکنیم، آیا در قرآن نیز به همین معنا است که امروزه در اندیشۀ اسلامی دیده میشود
یا تفاوت وجود دارد؟ مسئله ابهام دارد. بهتر است ریشهشناسی قرآن را کنار بگذاریم و به دنبال خارج از آن برویم.
این سخن عجیب است که مصطلح قرآن را از اندیشۀ اسلامی جدا بدانیم؛ درحالیکه اگر منظور از اندیشۀ اسلامی، معارف خود دین اسلام است، بیشک اساس اندیشۀ اسلامی همان آیات قرآن و روایات و احادیث سنّت است و میان اندیشۀ اسلامی و معارف قرآن و سنّت ملازمه، بلکه تطابق حاکم است؛ اما اگر مقصود از اندیشۀ اسلامی، اندیشۀ مسلمانان باشد، این احتمال وجود دارد که میان معنای نزد متشرعه (مسلمانان) و معنای نزد اسلام (شریعت) تفاوت باشد و به اصطلاح علمای دانش اصول میان حقیقت شرعیه و حقیقت متشرعه تفاوت باشد و این معنای نزد متشرعه، جدید و حادث باشد، ولی این هم در علم اصول پذیرفتهنیست؛ چون به قول صاحبجواهر;(1)تا زمانی که علم به جدید بودن پیدایش و معنای جدید نداریم، ظاهر آن است که همان معنای شرعی در نزد متشرعه به کار رفته است. از این گذشته اطلاق اندیشۀ اسلامی به اندیشۀ مسلمانان مجاز و غیرواقعی بوده و نیازمند قرینه است.
گلدتسیهر معتقد است که در خارج از اسلام نیز این وظیفه بوده و دو نمونه از آن را بیان میکند:
1) . نجفی، جواهر الکلام، ج1، ص68.
مورد دیگری که نشان میدهد ترک نهی از منکر مورد ملامت بوده است، داستان گاوی منتسب به رِبّی اَلِعاذاربن عَزَریا است. این گاو با نواری که بین شاخهایش بود روزهای شنبه در کوچهها گردش میکرد. کاری که از طرف عاقلان مورد مذمت بود. در تلمود بابلی این بحث مطرح شده که این گاو در حقیقت از آن خود ربّی او نبوده است بلکه مال زنی در همسایگی ربّی بوده؛ اما از اینکه ربّی میتوانست، کار زشت او را گوشزد نماید، خودداری ورزیده است وازاینرو این گاو به ربّی منسوب شده است و این دلالت دارد که در ادیان توحیدی دیگر نیز چنین وظایفی بوده که در صورت انجام نشدن آن سرزنش مردم را درپی داشته است. بنابراین سرزنش نکردن دیگری توسط کسی که توان آن را دارد، به گردن خود او گذاشته میشود. بدینسبب یک مسئولیت ناخواسته به دوش او میآید که بهخاطر سکوت در برابر کار دیگران است و خداوند مشایخ قوم را به سبب خودداری از مخالفت با رفتار زشت سروران محاکمه خواهد کرد.
فرض دیگری نیز ممکن است مطرح شود که یهودیانی که در دوره اسلامی به زبان عربی مطلب مینوشتند، ممکن است بهسادگی این واژگان را از اسلام اقتباس کرده باشند. در بین مسحیان تأثیرپذیری کمتری مطرح است؛ اما روایتی سریانی در باره نهی از منکر از عبری به دست داریم که انتظار میرود از سخنان غزالی گرفته شده باشد.
با اینکه احتمال سرآغاز يهودی در شرح و بيان جزمی پيرامون اين وظيفه را نمیتوان منتفی دانست، درعینحال ديدگاهی تطبيقی وجود دارد كه اين وظيفه را بهشدت تضعيف
میکند. يهوديت و اسلام تنها دينهايی نيستند كه در آنها چنين وظيفهای شكل رسمی آموزشی به خود میگيرد. اروپای غربی لاتين نيز آن را بهصورت «نكوهش برادرانه» بهخوبی میشناخت. سرزنش ديگران به سبب ارتكاب گناه، عادتی بسيار قدیمی در مسیحیت شالودهای دینی بر اساس کتاب مقدس بود.(1)
در ادامه نویسنده بین نکوهش برادرانه که در مسحیت وجود داشته با نهی از منکر مقایسه میکند. نكوهش برادرانه يک وظيفه است؛ اما نه وظيفهای مطلق. نمیتوان آن را بدون توجه به مكان و زمان انجام داد و نبايد ما خود را مأمور بازرسی زندگی ديگران قرار دهيم. نكوهش يک گناهكار، بهخاطر خود آن شخص، با هشدارهای ملايم، وظيفۀ هر شخص نيكوكاری است، خواه فرومايه باشد خواه بلندپايه، هرچند اين وظيفه بيشتر بر دوش بلند پايگان است؛ ازاينرو فرومايهای میتواند بلندپايهای را نكوهش كند به شرط آنكه اين كار در خلوت، بهنرمی و به شكلی مؤدبانه باشد و بدون گستاخی و خشونت؛ امّا ا گر دين در خطر است بايد آشكار بيانشود ولی ظاهراً بدون خشونت. آيا گناهكار میتواند گناهكاری را نكوهش كند؟ اگر او را بهنرمی نكوهش كند، دستكم مرتكب خطايی نشده است. در صورتی كه بترسيم وضع گناهكار بدتر خواهد شد، آيا موظفيم از نکوهش خودداری کنیم؟ آیا این وظیفه ایجاب میکند که پیش از محکوم کردن علنی، در خلوت اورا ملامت کنیم؟ پاسخ بهطور کلی مثبت است.
در آموزههای اخیر کاتولیک شباهت بیشتری دیده میشود. عقیده بر این است که عقل و وحی هر دو این وظیفه را استحکام میبخشند.
نکتهای که آکویناس به آن توجه نداشته، مسئله نکوهش برادرانه در مورد گناه صغیره نیز مورد بحث است. بحث آکویناس در مورد مطالبی که درباره شرایط وجوب ذکر میکند، طبق معیارهای اسلامی خیلی روشمند نیست.
1) . ج2، ص906.
سؤال دیگری را که مایکل کوک مطرح میکند، آن است که نهی از منکر چه تفاوت بانکوهش برادرانه دارد؟ مطلب اول بیان تفصیلی از دو سؤال است:
اینکه نهی از منکر عملی از روی عطوفت است یا عدالت؟ آکویناس اولی را تأیید میکند و عطوفت میداند.
اینکه آیا در نکوهش برادرانه شاهد هم لازم است که حضور پیدا کند پیش از محکوم کردن علنی؟ میگوید: بهطور کلی باید انجام گیرد.
دومین تفاوت در موضوع یکسان و جوابهای متفاوت در اسلام و مسحیت دیده میشود: آیا ترس عذر محسوب میشود یا نه؟ در اسلام گفته شد که عذر و ترس وظیفه را برمیدارد. اما در مذهب کاتولیک ترس و عذر وظیفه را برنمیدارد و باید شخص با قدرت و توان تمام این کار را انجام دهد، البته در کاتولیک بعدی آن را تعدیل کرده است.
آیا حاکم را میشود نکوهش کرد؟ در اسلام و قصه زرگر مرو گذشت که میشود؛ اما در مسیحیت آمده است که در خفاء و مؤدبانه باشد.
تفاوت ساختاری نهی از منکر با نکوهش برادرانه این است که یک مرحله، نکوهش بهخاطر گنهکار و از روی خیرخواهی با ملامت و بدون خشونت است و دومین مرتبه نکوهش برای مصلحت عمومی و در نتیجۀ عدالت است و آن مخصوص نیروی قهری و کار دولت است که آکویناس از آن به نکوهش قضایی نام میبرد. در اسلام از نکوهش مسلحانه به دستمردم عادی نیز نامبرده شده است، درحالیکه در دیدگاه کاتولیک که آکویناس مطرح میکند سعی بر این است که دامنۀ تکلیف افراد عادی برای انجام نکوهش برادرانه به کمترین مقدار برسد.
اكنون سخن در اين باب كه آموزۀ علمی مسيحيت به نوبه خود از انديشه اسلام الهام گرفته، ممكن است بيانی قانع كننده باشد. مسيحيت لاتين و اسلام در مجاورت هم قرار داشتند و آكويناس در دورانی زندگی میكرد كه مطالب زيادی از عربی به لاتين ترجمه شده بود و با شور و هيجان از آن استقبال میشد. در اين موقعيت تاريخی تأثير اسلام بر گسترش آموزه مسيحی نكوهش برادرانه كاملاً پذيرفتنی است؛ امّا اثبات اين بحث موضوع ديگری
است. از روند ترجمه از عربی به لاتين بهخوبی آگاهيم و كتابهای ترجمهشده عمدتاً آثار علمی و فلسفی بودند. مجموعۀ محدودی از متنهای دينی كه با حمایت پطر معزز (1156م) ترجمه شد شامل کتابهای تعلیماتی اسلامی نبود. مایکل نویسندۀ دیگری را به نام ویلیا دوز (1231م) نام میبرد که اندکی پیش از پطر معزّز میزیسته است که از نصیحت برادرانه سخنی نگفته است.
از نظر مایکل کوک خلاصۀ کلام اینکه نظریه وحدت اصل و ریشۀ دامنه آموزههای علمیای را که بررسی کردیم نمیتوان رد کرد، حقیقت این است که احتمال کمتری برای اثبات چنین فرضیهای وجود دارد.
همانگونه که در نکتۀ نخست ارزیابی این فصل گذشت، چنانچه ریشههای نهی از منکر را عقلی و فطری و مبتنی بر وجدان اخلاقی بشر بدانیم نظریۀ وحدت اصل و ریشه تقویت میشود. بهعلاوه باتوجهبه اینکه قرآن میفرماید: )إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهِ الإِسْلامُ(، با قطع نظر از یهودیت و مسیحیت تحریف شده، نزد خداوند یک دین بیشتر وجود ندارد که اسلام است و در نتیجه، اساس آموزههای دینی مذاهب توحیدی و آسمانی یکی خواهد بود. گفتنی است: اصولاً مسیحیت دارای شریعت نبوده است و شریعت حضرت عیسی(علیه السلام) همان شریعت حضرت موسی(علیه السلام) است.
مایکل در این مبحث وظیفه نهی از منکر را در ادیان غیرتوحیدی مانند چین، هند و زردشت بررسی میکند؛(1)هرچند بهروشنی و بهطور قطع نمیتوان گفت در رابطه با این وظیفه شرح تفصیلی وجود دارد.
1) . غیرتوحیدیبودن آیین زردشت محل تأمّل جدّی است.
در مورد هندیان با مطالعه مختصر در سنت کلی برگرفته از وداها مطلب قابلتوجهی دیده نشده است. بودائیها بیشتر نوشتههایشان مربوط به راهبان است؛ اما استثناهایی وجود دارد که یکی از آنها (سِگالوا دَسوتّا) بخشی از قانون تراوده (پالی) است که حدود سدۀ پنجم قبل از میلاد میباشد. بودا ذکر میکند: از جمله فضیلتهای دوست خوب این است که آدمی را از کارهای زشت بازمیدارد و به کارهای خوب وامیدارد و بهترین دوست والدین است که نسبت به فرزندانش چنین رفتاری دارد؛ البته این مطلب در قوانین دینیشان رایج نشده است. در دو کتاب دیگر به نام قوانین پالی در باره نهی از منکر در آنها چیزی نیافتم.
در مورد آیین جَین مطلب مهم ندارم که ارائه دهم. در پیشینه جَینی تا آنجا که من میدانم چیزی فراتر از این نیامده است. فقط کنفوسیوس مطلبی دارد که آدم باید به دوستانش پند و اندرز دهد و اگر قبول نکردند از آنها دست بردارند. میکونوس (سدۀ چهارم قبل از میلاد) ملامت حاکم توسط وزیرانش را به همین روش بیان میکند: «اگر اعتراض مکرر به گوشهای ناشنوا درآید او را رها میکنیم». در سلسله تاینگ 618 میلادی تشویق به کار خوب و جلوگیری از کار بد وظیفه مورخان شمرده شده است. بههرحال، چیزی که ارزش بنیادی داشته باشد پیدا نمیشود.
آنچه در بحث مربوط به مطالب هندی و چينی ممكن است گفته شود، اين است كه در شكوفايی اين وظيفه در يهوديت، مسيحيت و اسلام چيزی ديده میشود كه با خصوصيات سنت يكتاپرستی ارتباط دارد. ويژگیهای مربوط به اين سنت شامل عناوين زير است: استنباطاخلاقی متعالی، امّا شخصی از خداوند، پرداختن خدا و انسان به اداره امور اين جهان و احساسی جدّی نسبت به جامعه دينی (مؤمنان نگهبانان برادران خود میباشند). شايد بتوان گفت كه اين مجموعه نسبت به پيام اصلی، بودائی، جينی و جريان كلی ودايی و كنفوسيوسی بيگانه يا حاشيهای است. امّا اين نگرش اگرچه تا حدی منطقی است، بهدقت به نتيجه نمیرسد.(1)
1) . اصولاً اینکه این ادیان دارای شریعت و بهاصطلاح، فقه باشند، نیاز به تأمّل و پژوهش بیشتری دارد.
در ادامه مایکل به بحث در باره زردشتیان پرداخته، مینویسد: در اينجا با دينی سروكار داريم كه آموزههای بنيادين آن دارای ویژگیهای مطرح در سنت يكتاپرستی است.(1)حقيقت اين است كه اهورا مزدا خدای اختصاصی سلطهجويی به شيوه يكتاپرستی اسراييلی نيست. امّا هم اكنون برای عملگرايی اخلاقی چه تضمينی بهتر از مفهوم زندگانی اخلاقی فرد بهعنوان جزء جدايیناپذيری از مبارزه بیپايان بين خير و شر وجود دارد؟ (هركسی بايد بداند: من از كجا آمدهام؟ برای چه منظوری اينجا هستم؟ به كجا بازمیگردم؟). من، به سهم خود میدانم كه از نزد اورمزد پروردگار آمدهام و میدانم كه در اينجا هستم تا ديوان را ناتوان سازم و در آخر به نزد اورمزد بازمیگردم.
در دین زردشتی که شامل چند صد گفتار اخلاقی است، جملۀ مشخصی که در رابطه با ارزش بازداشتن دیگران از کار ناشایست را بیان کند، دیده نمیشود. البته بهصورت پراکنده دیده میشود که موظفیم از افرادی که از شرورها به حساب میآیند، برحذر باشیم. همچنین شایسته است آدمی دوست خوب انتخاب کند که عیب اورا بگوید و او بتواند آن را اصلاح کند. با وجود این، سرزنش گنهکاران در کل رذیلت است نه فضیلت.
در دو گفتاری آمده است «مراقبت از خیر و ریشه کندن شر» به گمان این کار قدرتمندان و حاکمان است نه وظیفه فرد عادی.
نتيجۀ كلی همانندیهای ادیان غيرتوحيدی، تأييد اين مطلب است كه بين آموزههای نهی از منكر با تعميم دادن اصطلاح اسلامی آن پيوندی برقرار است؛ امّا اين همانندیها ما را راهنمايی نمیکند كه چگونه اين پيوند را بررسی كنيم. مطالب هندی و چينی با اين نظريه سازگار است كه شباهتهای انتخابی بين نهی از منكر و يكتاپرستی وجود دارد، درحالیكه همانندی زردشتی اين گمان را تقويت میكند كه ممكن است ريشۀ واحد درباره ارزشهای توحيدی وجود داشته باشد. در نتيجه، بايد از مسئله سرچشمه بدون نتيجهگيری بگذريم.
1) . گذشت که طبق نظریۀ مشهور فقیهان امامیه، مجوس از اهل کتاب محسوب میشوند و دین آنها از ادیان یکتاپرستی و آسمانی است.
مایکل تحت عنوان امتیاز اسلام نتیجه کلی مقایسه بین اسلام و ادیان توحیدی و غیرتوحیدی را بیان داشته و با استفاده از سخن غزالی و قفال، مینویسد: امتیاز اسلام در این است که با وجود اینکه نهی از منکر در ادیان دیگر نیز وجود داشته، اما امت اسلامی بهترین امت شمرده شده است؛ به دلیل اینکه مسلمانان به شدیدترین صورت و با قتال این وظیفه را انجام میدهند. هرچند که برخی مانند رشیدرضا آن را نمیپسندد، اما این نحو رفتاری که افراد عادی مسلمان نسبت به نهی از منکر دارند، در مسیحیت خصوصاً کاتولیک مشابهت وجود ندارد؛ بهویژه آنجایی که این وظیفه با جهاد گره میخورد، همانند آن در یهودیت نیز دیده نمیشود.
هدف اصلی این وظیفه با مفهوم طبقاتی جامعه در تضاد است و مبنای کار مسلمانان بر این استوار است که هر فرد مسلمان و مکلف از توان اجرای شریعت الهی برخوردار است و این وظیفه موقعیت اجتماعی را درنظر نمیگیرد. هرچند که حدیث سه مرحلهای را خواندیم و افراد را طبقهبندی نمودیم که عالمان با زبان و مردم با دل و حاکمان باید این کار را عملاً انجام دهند، اما کمتر عالمی پیدا میشود که به آن، در مرحله عمل پایبند باشد، ولی این وظیفه موقعیت اجتماعی را درنظر نمیگیرد.(1)
بههرحال، در جامعهای که از جهتهای بسیاری طبقاتی بود، گرایش برابریطلبی این وظیفه تأثیر خود را از دست نداده بود. این وظیفه خصوصیتی استثنایی دارد و از قدرتی بالقوه برای خشونت، براندازی و مساوات برخودار است. ویژگی ممتاز مفهوم اسلامی این وظیفه در این مجموعه قرار گرفته است.
در اینجا بهطور کلی مسئله خاستگاهها روشنتر است و آن خصلت مردمسالاری این وظیفه است و ریشۀ آن در ترکیبی از دو عنصر است: یکی گرایشهای فرهنگ مردمسالاری عربی نسبت به قانون جنگل و دیگری نظریه جامعۀ دینی. پیشتر دربارۀ اهمیت جامعۀ دینی گفتیم و اکنون در مورد فرهنگ جامعه جاهلی باید بگوییم.
1) . بر اساس منابع روایی مذهب اهلبیت (علیهم السلام)، روایت سه مرحلهای در این منابع ثابت نیست.
جامعۀ جاهلی عربی، قبيلهای و تا حد زيادی باديهنشينی بود. آنان در سرزمينی سكونت داشتند كه منابع ناچيز آن نه برای ايجاد دولتی نيرومند مناسب بود و نه برای طبقه اجتماعی پيشرفته؛ ازاينرو جامعهای بود كه در آن هر فردی سلطانی بیسرير بود يا به عبارتی سادهتر، مشاركت سياسی و نظامی در جريان كلی جوامع انسانی شبيه به آن مانند باديهنشينان استپها و جهان اسلام دورههای بعد، يا غرب امروز بسيار گستردهتر بود. آميختگی اين برابریطلبی و فرهنگ ستيزهجويی قبيلهای با سنت يكتاپرستی بود كه قدرت سياسی خاصی به اسلام بخشيد. قيام برای آسودگی وجدان در هيچ تمدن ديگری مانند سدههای آغازين تاريخ اسلام گسترش نيافت(1)و هيچ سنت مذهبی عمده ديگری مناسب تجديد حيات بهعنوان انديشهای سياسی و نهتنها هويتی سياسی در جهان امروز نمیباشد.
بينظير بودن آموزه نهی از منكر در اسلام میتواند در كنار اين پيشينه شناخته شود. البته در اسلام حكومت الهی به معنای آن است كه سلطنت برای هيچ انسان ديگری روا نيست؛ امّا ابنعربی (م543) آن را اينگونه بيان میكند كه در نهی از منكر هر فردی به نيابت از خدا عمل میکند.
به تصریح قرآن کریم )كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنكَرِ((2)امّت اسلامی در طول تاریخ حیات بشر بهترین امتی است که خداوند آن را در برابر دیدگان تمامی انسانها، اظهار کرده و آشکار گردانیده است. سؤال آن است که رمز بهترین امت بودن و امتیاز اساسی آن که برای تمامی آدمیان، شاخص است و میتوانند این امتیاز بزرگ را بهخوبی مشاهده کنند، در چیست؟
1) . تعبیر از جهاد بهعنوان قیام برای آسودگی وجدانی، چندان مطابق واقع نیست. جهاد از عبادات است و باید به قصد قربت انجام پذیرد و چنانچه صرفاً برای آسودگیِ وجدان باشد، نهتنها به تکلیف عمل نشده، بلکه گناهکار هم شمرده شده است (ر.ک: سید علی طباطبایی، ریاض المسائل، کتاب الجهاد، ج7، ص447).
2) . آل عمران: 110.
مایکل پس از توضیحاتی، این ویژگی را در قدرت بالقوه نهی از منکر در خشونت، براندازی و مساوات میپندارد و به نقل از اشتردتمان، خصلت مردمسالاری این وظیفه را در دو عنصر مییابد: یکی گرایشهای فرهنگ مردمسالاری عربی نسبت به قانون جنگل و دیگری، نظریۀ جامعۀ دینی. وی در شرح فرهنگ جامعه جاهلی معتقد است که این جامعه قبیلهای و بادیهنشین بود و آمیختگی برابرطلبی و فرهنگ ستیزهجویی قبیلهای و سنت یکتاپرستی بود که قدرت سیاسی خاص به اسلام بخشید و قیام برای آسودگی وجدان در هیچ تمدن دیگری در گذشتۀ اوایل تاریخ اسلام نبوده و هیچ سنت مذهبی دیگری هم مناسب تجدید حیات بهعنوان اندیشه سیاسی در جهان امروز نمیباشد و معتقد است بینظیر بودن آموزۀ نهی از منکر در اسلام میتواند در کنار این پیشینه شناخته شود.(1)
در مورد این تحلیل از امتیاز اسلام که در مرحلۀ اول نهی از منکر را به خشونت و براندازی و مساوات برمیگرداند و در مرحلۀ دوم آن را به گرایش مردمسالاری عربی نسبت به قانون جنگل تفسیر میکند و در مرحلۀ سوم منشأ قدرت سیاسی اسلام را در آمیختهبودن از برابریطلبی و فرهنگ ستیزهجویی قبیلهای با توحید و یکتاپرستی میداند و در نتیجه، بینظیر بودن نهی از منکر را با این پیشینه میشناسد، به نظر میرسد چنین تحلیلی از اسلام و خیر امّت بودن امت اسلامی و نهی از منکر، تحریفی آشکار است هم در فریضۀ نهی از منکر و هم در پیشینۀ امت اسلامی؛ زیرا:
اوّلاً قرآن امتیاز امت اسلامی را در خود ویژگی امر به معروف و نهی از منکر میداند؛ یعنی جامعهای که از این ویژگی و امتیاز برخوردار باشد که تمامی مردم در هر طبقه و موقعیتی که باشند، فقیر یا غنی، صاحب قدرت یا ضعیف، زن یا مرد، جوان یا پیر، این جامعه که به معروف و نیکی و خوبی امر میکند و دیگران را از منکر و شرّ و بدی بازمیدارد، چنین امتی، بهترین امتها است.
1) . ج2، ص922-923.
با این بیان حقیقت ارزشمند امر به معروف و نهی از منکر را در آینهای به تصویر کشانیده تا دیگران آن را مشاهده کنند. پس ملاک برتری و امتیاز اسلام در خود این حس مسئولیت و وجدان اخلاقی نهفته است که مردم همچون مردگان نسبت به یکدیگر نیستند، بلکه در حیات و نشاط نسبت به یکدیگر احساس مسئولیت دارند. چنین ویژگی و امتیاز، در هیچ امتی دیگر وجود ندارد و لذا )كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ( خواهد بود. این حقیقتی است که خود نویسندۀ کتاب هم در جریان حادثۀ قطار شهری شیکاگو به آن اعتراف کرد که در تمدّن غربی انسانها تجاوز را مشاهده کردند و اقدام نکردند؛ درحالیکه وظیفۀ آنها اقدام بود. این حالت که باید دست به اقدام زد و کاری کرد، در فرهنگ خفتۀ غرب وجود ندارد و در اندیشۀ اسلامی با نام امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد.
بنابراین امتیاز اسلام را در خود این آموزه باید جست و این چه ربطی به پیشینۀ جاهلیت عرب دارد.
ثانیاً بهنظر میرسد یک توهین بزرگ در اینجا نسبت به جامعۀ 1400 ساله و چند میلیارد نفری اسلامی انجام شده است که در حقیقت جفایی بزرگ در حق انسانیت است. اینکه تمامی این دوران طولانی را که اسلام در میان اقوام و ملل گوناگون از شرق و غرب عالم رسوخ کرده و در مدتی محدود مرزهای امپراطوریهای ایران و روم آن زمان را درنوردیده است، به گرایشهای عربی نسبت به قانون جنگل نسبت دادن و جامعۀ قبیلهای و جاهل عربی با ویژگی ستیزهجویی در کنار برابریطلبی و یکتاپرستی معرفی کردن، ظلمی مضاعف است؛ چراکه:
در آن هر درندهای بر اساس قدرت خود اقدام میکند و ستیزهجویی در ذات حیوانات جنگل نهفته است، قیاس معالفارق است؛ بهعلاوه هر فردی را ستیزهجو و بهعنوان سلطان بیسریر شمردن خطایی فاحش است، بلکه همه افراد قبیله در پوشش نظام قبیله اقدام میکنند.
اسلام اگرچه در سالهای نخستین از جزیرةالعرب شروع شد، ولی منحصر به جامعۀ جاهلی عربی نمیشود.
مردم متمدن آن روزگار نه از روی ستیزه و خشونت، بلکه با منطق و عقل آن را پذیرفتند.
در جامعۀ جاهلی جزیرةالعرب چیزی از مظاهر تمدن وجود نداشت که بخواهد سنگ تمدن اسلامی را بنا نهد و تمدنهای آن زمان را تحت سیطرۀ خویش درآورد. اینکه اسلام دوام یافت و تمدنهای مشهور آن زمان را به تعظیم واداشت، نه از روی ترس از خصلت جامعۀ جاهلی عربی و ستیزهجویی آنها بود و نه از جهت گرایش عربها به قانون جنگل بود. آنها در حقیقت وحیانی قرآن و اسلام و آموزههای پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) حقایقی را درک میکردند و مییافتند که برای آنها بینظیر و شگتآور بود. آن را آمیختهای از شرافت و کرامت انسانی و عقل و منطق و برهان میدیدند که با وجدان اخلاقی و فطرت توحیدی آنها هماهنگ بود.
با این حال، آیا تمدن بزرگ اسلامی را که منشأ گسترش علم و دانش و فرهنگ بود در عصری که اروپا و غرب در توحش قرون وسطی به سر میبرد، انصاف است که منشأ تمامی این رهآورد و فراوردۀ بزرگ بشری را که ریشه در وحی و آموزههای اسلامی داشت، به جامعه جاهلی عربی و قانون جنگل و روحیه ستیزهجویی آنان نسبت داده شود و سرّ بینظیر بودن نهی از منکر را در این پیشینه جستوجو گردد؟ چرا بینظیر بودن آموزۀ نهی از منکر را در خود آن و تصویری از حقیقت انسانی آن که جامعه را به راستی سوق میدهد و هدایت میکند، نجوییم و به سراغ پیشینۀ قبیله و جاهلیت عربی برویم؟ چرا ریشۀ آن را در تعلیم
کتاب و حکمت ندانیم که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر عهده داشت؟ )هُوَ
الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْوَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ(؛(1)خداوند متعال در میان مردمانی درس نخوانده و جاهلیت عرب، رسولی از خود ایشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها میخواند و آنها را تزکیه میکند و به آنان کتاب و حکمت میآموزد، هرچند پیش از این در گمراهی آشکار بودند.
چرا امتیاز اسلام را در این حقایق قرآنی نجوییم و به سراغ جامعه جاهلی عرب برویم؟ چرا در گذشتۀ اسلام، جامعۀ جزیرةالعرب را دارای گرایش قانون جنگل معرفی کنیم و آنها را حیوانخصلت و درندهخو و خشونتطلب و ستیزهجو معرفی کنیم و بدینسان توهین بزرگ در حق مسلمانان روا داریم؟ درحالیکه آن حالت ستیزهجویی آنها با آمدن اسلام تبدیل شد به آدمهایی متمدن و تاریخساز که توانستند دنیای آن زمان را در سرپنجه فکر و اندیشه و منطق خود درآورند. از این همه گذشته، ستیزهجویی عدّۀ معدودی از جامعۀ قبل از اسلام را به تمامی مسلمانان بعد از بعثت در طول قرون 1400 ساله و در گسترۀ شرق و غرب، سرایت دادند این چقدر با منطق علمی و پژوهش سازگار است؟!
بهنظر میرسد در کتاب مایکل به جای تحلیل امتیاز اسلام در نهی از منکر، گویا آنچه رقم خورده است، تحریف تاریخ، توهین به امت اسلامی و بیانصافی در حق میلیاردها مسلمان در طول تاریخ بوده است و این از کسانی که ادعای پژوهش عالمانه و بیحب و بغض دارند و خود را سردمدار آزادیخواهی و آزادیطلبی اندیشه و فکر میشمرند، بسیار شگفتآور است؛ اگرچه چندان هم جای شگفتی نیست.
1) . جمعه: 2.
گزارش و ارزیابی فصل بیستم: خاتمه(1)
مایکل در آخرین فصل کتاب خویش با عنوان «خاتمه» سخنانی مهمی دارد. او مینویسد: در سنجشهايی كه در فصل پيش به عمل آمد، آنچه غيبت آشكاری داشت، فرهنگ (یعنی فرهنگ غیر دینی و لیبرال غرب) خود ما بود. اين فرهنگ ممكن است در اصل اهميّت زيادی نداشته باشد، امّا بهخاطر اینکه از خود ما است، توجه ما را میطلبد؛ بنابراین من سعی میکنم با شناخت بعضی راههای اصلی كه نگرشهای وابسته به نهی از منكر در آن با جريان كلی فرهنگ امروز غربی وجه اشترا ک يا افتراق دارد، اين كتاب را به پايان ببرم.
البته در مورد قابل فهم و در حقيقت قابل قبول بودن نظريۀ اصلی اين ارزشها در فرهنگ غربی مشكلی وجود ندارد. يكی از نويسندگان مسلمان معاصر داستانی درباره يک سوئدی نقل میکند كه جهانگردی آمريكايی ثروتمندی را برای رانندگی با سرعت غيرمجاز در
1) . ج2، ص925-942.
جادههای روستايی در سوئد، سرزنش كرد. او اين را نمونهای از امر به معروف و نهی از منكر میداند. تقريباً هر مطلبی كه تعاليم سنتی اسلام برای گفتن درباره اين آموزه داشته باشد برای خوانندهای غربی كه چيزی از اسلام نمیداند مفهوم، و در مواردی كاملاً معقول است. برای اطمينان از اين ادعا كافی است آدمی فقط آموزههای، بهعنوان مثال، علمای قديم اماميه را به انگليسی ساده ترجمه كند؛ مثلاً اينگونه:اگر ببينيد كسی مرتكب خطايی میشود، بايد بكوشيد تا او را از آن بازداريد. بايد چيزی بگوييد، و اگر تأثيری نبخشيد بايد كاری انجام دهيد. اگر اين كار بیفايده بود، فقط آرزو كنيد كه از اين كار دست بردارد. امّا زياد وارد خشونت نشويد، اين بر عهده نيروی انتظامی است. اگر مردم زيادی در آنجا هستند و ديگری علناً اعتراض میکند، شما نبايد چنين كنيد؛ امّا اگر هيچ كس اعتراض نمیکند، بر عهده شما است كه آن را انجام دهيد؛ امّا فكر نكنيد كه شما بايد يک دفعه توی حرف كسی بپريد. ممكن است دلايل قانع كننده ديگری برای جلوگيری از اين كار وجود داشته باشد، مانند اين كه (بيا، چه خطايی از او سرزده است؟) (ببين، آنها بههرحال، دست كشيدند) (يک مرتبه كسی به آنها گفت دست از اين كار بردارند و آنها خودش را داغون كردند) (امتحان كن، امّا تو وضع را بدتر از اين خواهی كرد).
تفاوت فرهنگ غرب و اسلامی در چیست؟
به عقیدۀ مایکل کوک يک مورد از آموزه نهی از منكر اسلامی كه بیدرنگ به نظر ما بيگانه ميرسد، روش بيان سنتی آن است؛ ازاينرو سعی میكنم كه به جای ترجمه علمی، با ترجمه ساده آن به زبان انگليسی آن را به صورتی آشنا درآورم. اين، تا حدی، حكايت از موضوع گسترده تفكر اخلاقی مردم غرب در جهان امروز دارد. درباره ما هر چه میخواهند بگويند، ما ارزشهای اخلاقی خود را داريم، ما میانديشيم، و درباره آنها بحث و گفت و گو میكنيم امّا با زبانی فنی بر اساس تعاريف و قواعدی صوری عمل نمیکنيم. روش پرداختن ما به مسائل اخلاقی چه خوب و چه بد، روشی نامربوط است، آنچه روشن است اين است كه مسلمانان از اين جهت چيزی دارند كه ما نداريم.
البته ما در دانشگاههايمان فيلسوفان اخلاق داريم. آنها مطالب پيچيده و ناتمام بسياری برای گفتن درباره اصول اخلاقی دارند كه در بين خود بر هيچ يکی از آنها اتفاق نظر ندارند، امّا هنگامی كه بحث انديشيدن درباره مسائل اخلاقی كه ما با آن روبهرو هستیم پیش میآید، کمک ناچیزی به ما میکنند. ما نیز عادت نداریم که مشکلات اخلاقی خود را با یک فیلسوف اخلاق مطرح کنیم و آنها نیز این انتظار را ندارند که با آنان مشورت کنیم.
اين تقابل آشكار بين انديشه اخلاقی سنتی در اسلام و انديشه رايج در اروپا، بههرحال، كاملاً درست نيست. از يک طرف میتوان پذيرفت كه اكثريت قاطع مسلمانان در طول قرنهاسنتی فكر نمیكردند. از طرف ديگر نويسندگان دانشگاهی در غرب در حقيقت معياری برای انديشههای نظاميافته فراهم آوردهاند كه برای ما اهميّت دارد. اين انديشه دقيقاً مربوط به وظيفۀ ما نيست، امّا با موضوعی كه رابطه نزديكی با اين مسئله دارد كاملاً وابسته است. موضوع مورد بحث اين وظيفه -به فرض اينكه چنين وظيفهای باشد- امداد است.
بهنظر میرسد، فصل بیستم با عنوان خاتمه که در مقام سنجش و مقایسۀ میان فرهنگ غرب و اندیشۀ اسلامی برآمده است، از فصول بسیار مهم و دقیق در تقابل میان دو اندیشه و فرهنگ است که اکنون در کار جدالی سهمگین و حتی جنگی تمام عیار، در تمامی عرصههای زندگی انسانی میباشند. این فصل را میتوان همچون فصل هجدهم بسیار حیاتی دانست.
در ارتباط با اهمّ نکات این فصل مطالب قابل تأمّل و ملاحظه که به ذهن خطور میکند، به شرح ذیل تقدیم میشود:
اینکه نویسنده در صفحات نخست فصل بیستم تا حدودی به نقد فرهنگ مدرنیتۀ غرب پرداخته، مهم و غنیمت است و او را برای رسیدن به اهداف طلیعۀ کتاب چند گامی نزدیک میکند؛ اگرچه او با اعتماد به نفس فراوان میگوید: «درباره ماه هر چه میخواهند، بگویند،
ما ارزشهای اخلاقی خود را داریم»،(1)ولی روشن است که این سخن، ناپذیرفتنی است و نشان از دگماتیسمی دارد که هرگز گفتوگو و تعامل فرهنگی و دادوستد گفتمانی را میسر نخواهد کرد و نشان از غروری نابجا دارد که ریشههای آن در تمدن غرب چه بسا مشهود باشد، ولی در پایان با اقرار به این جمله که «آنچه روشن است، این است که مسلمانان از این جهت چیزی دارند که ما نداریم»،(2)به مزیت نسبی مقولۀ تحمّلپذیری و جدال احسن در نظام معرفتی اسلامیاعتراف میکند. او در اینجا در نکتۀ سوم ناامیدی خود را از فیلسوفان اخلاق غرب اعلام میکند که «آنها کمک نسبتاً ناچیزی به ما میکنند».(3)
در پایان این بخش، نویسنده مایل است که میان جبهۀ اندیشۀ اسلامی با اندیشۀ رایج در اروپا صلح و سازش ایجاد کند و لذا معتقد است: «این تقابل آشکار بین اندیشۀ اخلاقی سنتی در اسلام و اندیشه رایج در اروپا بههرحال، کاملاً درست نیست».(4)
قصۀ تقابل مقایسۀ میان این دو را تا پایان این فصل ادامه میدهد و در آنجا این قلم به برخی از ملاحظات اشارت خواهد داشت.
به نظر آقای مایکل کوک تفاوت بين امداد و نهی از منكر به شرح زیر است: بر حسب تعريف، امداد تكليفی است برای كمکرسانی به مردمی كه دچار مشكلی هستند. اين مشكل خواه پيامد خطای عمدی يا غيرعمدی انسانی باشد، در آن مورد تفاوتی نمیکند. مورد تجاوز جنسی در ايستگاه قطار شهری در شيكاگو كه كتاب را با آن آغاز كرديم، در نظر بگيريد اگر آن زن، قربانی تجاوز نبود، بلكه در زلزلهای زير آوار مانده بود -يا چيزهای ديگر
شبيه به اين- در آن صورت رهگذران وظيفه داشتند به ياری او بشتابند. به عكس، نهی از منكر وظيفهای برای كمک به مردم گرفتار نيست، بلكه تكليفی است برای جلوگيری از كار زشت؛ ازاينرو دامنه گسترش هر یک نسبت به منطقه ديگر بيگانه است. وقتی زنی زير آوار مانده است، منكری وجود ندارد كه از آن نهی شود، وقتی زنی با رضایت تن به عمل جنسی داده، قربانیای وجود ندارد که به او کمک شود.
نقطه تلاقی امداد و نهی از منکر هنگامی است كه مردی به زور به زنی تجاوز میکند، هم گناهكار و هم قربانی وجود دارد. در اين زمينۀ مشترک، دو وظيفه در اصل متمايز از هم قرارمیگيرد: يكی بر بازداشتن از گناه تأكيد میکند و ديگری بر كمک كردن به قربانی؛ امّا در عمل ممكن است كارها با اين دقت قسمتبندی نشود. زندگی واقعی به گونهای است كه اين دو وظيفه به سادگی با هم جمع میشود، نه آميخته، و نتايج آن در انديشه ما و در انديشه مسلمانان سدههای ميانه روشن است. از ديدگاه ما، جمع اين دو با يكديگر در اختلاف بين گفتار و رفتار «رندی كايلز» قهرمان قصه تجاوز شيكاگو، به نحو چشمگيری نمود يافته است. آنچه او كرد اين بود كه از محاكمه شدن خلافكار اطمينان يابد؛ امّا دليلی كه بعداً برای رفتارش ارائه كرد اين بود كه او «باید برای زن کاری میکرد».
در اسلام انديشۀ روشمند درباره وظيفه امداد وجود دارد و در اصل در بازشناسی آن از آموزه نهی ازمنكر نبايد مشكلی وجود داشته باشد؛ امّا در حقيقت، بيشتر آنچه من از آرای مسلمانان درباره امداد آگاهی يافتهام، برگرفته از مطالبی است كه در روايات نهی از منكر وارد شده است. البته موضوع این نیست که اگر علمای مسلمان بخواهند، نمیتوانند بین نهی از منکر و امداد تمایز قایل شوند. مسئله این است که این مرز کاملاً مشخص نیست.
در خبر است كه در زمان خليفه معتضد (حكومت 279-289) خياطی در بغداد، برای رويارويی با يک سردار بلند پايه ترک، كه زنی زيبا را پس از بيرون آمدن از حمام ربوده بود، از مردم كمک خواست. او درخواست خود را به اين صورت بيان كرد: شما میدانيد كه اين مرد چه كرده است، پس با من بياييد تا برويم و به او اعتراض كنيم و زن را از چنگ او
درآوريم (فقوموا معی اليه لننكر عليه و نُخلّص المرأة منه). اين شباهت نزديک بين امداد و نهی از منكر، شايد ارتباطی با خصلت ويژۀ كسانی داشته باشد كه بر حسب عادت آن را به كار میبندند. بررسیهای جديد غربی درباره امدادگران حكايت از آن دارد كه آنان علاوه بر شجاعت، دارای ويژگیها خاصی هستند كه میتوان آن را نداشتن قوة تبعيض اجتماعی خواند كه معمولاً در افراد عادی وجود دارد. امير، بانويی سيلزيايی كه در جنگ دوم جهانی به يهوديان كمک میكرد، علت رفتار خود را مورد شكنجه و آزار قرار گرفتن يهوديان بيان میكرد نه يهودی بودن آنان. او تأكيد میكرد :«قوميّت آنان برای من اصلاً اهميتی نداشت». هرچند اين قوميت از نظر بسياری از يهوديان و غيريهوديان، در آن زمان بیترديد اهميّت بسيار داشت. پژوهشها حكايت از آن دارد كه امدادگران تأييد شده، نه تنها قوميت را ناديده میگيرند بلكه برخلافساير مردم، دوستان و آشنايان را بر بيگانگان ترجيح نمیدهند. اين خصلت را بیدرنگ میتوان در بسياری از مسلمانان سدههای ميانه كه نهی از منكر میكردند، مشاهده كرد. در سطح مشخصی چنين بیتوجهیای را ستايش میکنيم و گاهی آمادهايم كه در سطح قوميت با آن رقابت كنيم؛ زيرا برای دانشآموخته غربی معمولاً كار چندان مشكلی نيست؛ امّا حتی این غربیان وقتی پای دوستان و خویشاوندانشان در میان است، احتمال بسیار کمتری دارد که بر این بیتفاوتی اصرار ورزند.
از نگاه مایکل، مقولهای که در فرهنگ غرب قابل قیاس با مقولۀ نهی از منکر در فرهنگ اسلامی است، مقولۀ امداد است به نظر وی این دو اگرچه تفاوتهایی با هم دارند، ولی بهاندازه کافی همخوانیهایی دارند که میتوان در کل آنها را با هم سنجید.
آنچه دربارۀ امداد و نهی از منکر حائز اهمیت است، این است که:
اوّلاً اسلام بسیار مفصّل به مقولۀ امداد و کمک به نیازمندان و کسانی که در معرض آسیبی قرار گرفته اند، خواه بلایای طبیعی مثل سیل و زلزله یا فقر اجتماعی، یا بیماری و گرفتاری، پرداخته است و در این میان احکام الزامی و غیرالزامی و تکالیف و توصیههای فراوانی، هم بر عهدۀ مدیران و دولتمردان و هم بر دوش آحاد مردم قرار داده است.
این گفتۀ مشهور پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: «مَنْ سَمِعَ رَجُلاً یُنَادی یَا لَلْمُسلِمین فَلَمْ یُجبه فَلَیسَ مُسلِم»،(1)به اساس و مبنای اصل امداد اشاره دارد که در مقام تکلیف، فریادرسی به ندای فریادخواهان معیار مسلمانی است که مسلمان به فریاد هر انسانی ولو غیر مسلمان برسد و آن را پاسخ دهد.
بنابراین، این ادّعای مایکل که میگوید: «آنچه من از آرای مسلمانان دربارۀ امداد آگاهی دارم، برگرفته از مطالبی است که در روایات نهی از منکر وارد شده است»،(2)نشان از بیاطلاعیو آگاهی اندک نویسنده از آموزههای اسلامی و انبوهی از آیات و روایات مرتبط با امداد دارد. انبوه مطالبی که قطعاً از امر به معروف و نهی از منکر، بسیار فراتر است.
در اسلام بسیاری از فرائض و واجبات مثل پرداخت خمس، زکات، کفّارات، نجات نفس محترمه و جهاد دفاعی از اموال و اعراض و انفس دیگران، در مقولۀ امداد قرار میگیرد و دراینباره میتوان کتابها نوشت؛ درحالیکه در غرب به هیچ وجه این امور را مردم متصدّی نمیشوند و بهعنوان وظیفه بر عهده نمیگیرند، حداکثر در قالب تأمین اجتماعی وظیفه دولت محسوب میشود، نه مردم؛ مگر اینکه افرادی داوطلبانه کمک کنند، ولی وظیفه نیست، فقط وظیفه آنها پرداخت مالیات است، اما در اسلام همه مسئولیت دارند: «کُلُّکُمْ رَاعٌ وَ کُلُّکُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعْیَّتِه».
ازسویدیگر بسیاری از عناوین و مقولات دیگر مثل صدقه ولو با یک دانۀ خرما، نذورات، انواع انفاقات، اطعام مسلمانان و افطاری دادن، هبه و بخشش به دیگران، عیادت بیماران، و کمک به نیازمندان، در هر زمینهای که نیاز دارند، مادّی و معنوی، پولی و غیرپولی، منعکس است، به قول سعدی شیرازی شاعر بلند آوازۀ ایرانی:
عبادت، به جز خدمت خلق نیست *** به تسبیح و سجاده و دلق نیست
ت-و ک-ز م-ح-ن-ت دی-گ-ران ب-یغ-م-ی *** نش-اید که ن-امت نهن-د آدم-ی
نکتۀ مهم آن است که این امداد عمومی که در قالب فرائض و مستحبات سنن اسلامی مطرح است، از چند جهت توسعه دارد:
امداد و یاریرسانی شامل هر انسانی میشود اعم از مسلمان و غیرمسلمان، فارغ از دین، زبان، رنگ و قومیت.
امداد وظیفهای همگانی است که هم مدیران و دولتها و هم تمامی مکلفان جامعه را مورد خطاب قرار میدهد.
موضوع امداد، تمامی امور مختلف اقتصادی، فرهنگی، بهداشتی، اخلاقی را شامل میشود، از سواد آموختن، تا معالجه بیماران، کمک به سالمندان، رفع فقر نیازمندان و امثال آنها. از هیچ جهت محدودیتی ندارد، نه در کمیت و نه در کیفیت و نه در موضوع، ملاکش فقط نیاز یک انسان است و بس. از یک فرد ابنسبیل و در راهمانده تا کسی که نیازش به محبتی اندکولو با یک لبخند، مرتفع میشود، همین روی گشاده در اسلام، بهعنوان چیزی که میتوان به دیگران هدیه کرد مطرح است و آموزههای قرآن و سنت دراینباره بسیار فراوان است که مجال پرداختن به آنها نیست. در اسلام امام و خلیفۀ مسلمانان همچون امیرالمؤمنین(علیه السلام) و سایر امامان (علیهم السلام) خود شبانه در تاریکی، نان و خرما و انبان آرد به دوش میکشند و بهطور ناشناس به نیازمندان و یتیمان و بیوهزنان میرسانند تا آنجا که اثر و پینۀ آن تا لحظه شهادت بر شانههای مبارک ایشان باقی میماند. حضرت امیر(علیه السلام) در مسیر، وقتی نابینایی را میبیند که دست نیاز به سمت دیگران دراز کرده است و دربارۀ او از دیگران سؤال میکند و پاسخ میشنود که این مردی مسیحی و غیرمسلمان است که نابینا شده و با گدایی، امور خود را میگذراند، به مسلمانان عتاب میکند که تا وقتی سالم بود از نیروی کار او استفاده کردید، ولی الآن او را به حال خود رها کردهاید.
توسعه و گسترش دیگر آنکه امداد اسلامی مرز نمیشناسد و هر نقطهای در هر جای عالم که نیاز به کمک باشد، در اعماق دریا یا در دل زمین یا قلّۀ کوهها یا در دل جنگلها یا در هر کشور و منطقهای ولو غیر مسلمان، همه را شامل میشود.
امداد اسلامی تنها به افراد زنده اختصاص ندارد، بلکه مردگان را نیز شامل میشود. اسلام نسبت به محتضر و کسی که جان میدهد تا میّتی که باید با احترام کامل تجهیز شود و غسل و کفن داده شود و بر او به نشانۀ احترام نماز گزارده شود و برای او دعا کنند تا اینکه در جایی آبرومند دفن شود، تکالیفی بر عهدۀ دولت و ملت گذارده است و حتی پس از مرگ هم این امداد ادامه دارد. باید به وصیت او عمل شود، دیون او پرداخت گردد و همواره دیگران از او به نیکی یاد کنند و به او در برزخ با اهدای نماز و تلاوت قرآن و اطعام و کمک به نیازمندان، امداد رسانند.
مطلب دیگر مربوط به مبانی امداد در اسلام است. در اسلام امداد از روی منّتگذاری نیست و بر مبنای عقاید توحیدی انجام میپذیرد و هر چقدر مخفیانه و غیر رسانهای انجام شود، مطلوبتر است. برای اسم و رسم و شهرت نیست حتی برای ارزشهای انسانی یا تشفّی خاطر صرف نیست. تمام این امور در اسلام مردود است. اصولاً در واجبات تعبّدی مثل پرداخت زکات و خمس و کفارات اگر پرداخت مال بدون قصد تقرّب باشد، آن امداد، مردود است و دوباره باید تکرار شود.بنابراین مطلبی با این گستردگی و فراوانی بسیار تعجب و شگفتانگیز است که نویسنده محترم میخواهد آرای مسلمانان را دراینباره در ضمن روایات نهی از منکر جستجو کند. آیا این بسیار بخیلانه نیست؟!
مایکل پس از بیان نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی و امداد در فرهنگ غربی، معتقد است: در هر صورت، ما میتوانيم به اين نتيجه برسيم كه امداد و نهی از منكر هرچند از نظر مفهوم متفاوتاند، به اندازه كافی همخوانی دارند كه در كل با هم سنجيده شوند. تا همين اندازه كه به اثبات رسيد، میتوانيم به سؤال درباره اهميّت نسبی انديشۀ روشمند اين دو وظيفه در
فرهنگهای گوناگون بپردازيم. نظر قاطع من اين است كه آموزه سنتی نهی از منكر در فرهنگ اسلام بسيار مهمتر از بحث قابل قياس امداد در فرهنگ ما است. بهترين شاهد آن شرح تجربيات شخصی است. بهطوری كه در آغاز يادآوری كردم، تنها در نتيجۀ پژوهشم درباره نهی از منكر در اسلام بود كه از وجود مجموعهای از آثار علمی درباره وظيفه امداد در فرهنگ خودمان آگاه شدم. اين به نوبه خود تحقيقات فصل پيش را تقويت میكند كه امر دقيقاً شگفتانگيزی درباره گسترش وظيفۀ نهی از منكر در اسلام وجود دارد.
بر اساس بینش عمیق و دقیق که در آموزههای وحیانی اسلامی وجود دارد، نهی از منکر نوعی از امداد است و نمیتوان موضوع آنها را متفاوت دانست. از نگاه اسلامی اگر موضوع امداد کمک کردن به کسی است که نیازی دارد و از عهدۀ آن برنمیآید، فرد گناهکار نیز فردی نیازمند است. گناهکار همچون بیماری است که نیاز به معالجه و طبابت دارد و همانطور که باید به امداد بیماران جسمی شتافت، لازم است به معالجۀ بیماران روحی و روانی و رفتاری نیز شتافت. آلودگی به گناه همچون آلودگی به ویروس است. همانطور که فرد مبتلای به سرطان وآلزایمر و ایدز و اعتیاد و غیره را باید کمک کرد و امدادرسانی نمود، افراد مبتلای به خمر و آلودۀ به شهوت و گرفتار در انواع گناهان زبانی مثل دروغ و غیبت تا ظلم، خیانت، ربا، رشوه و کمفروشی و سایر گناهان اقتصادی و اجتماعی تا زنا و لواط و غیره از گناهان جنسی، همگی را باید امداد کرد و آنها را از این مهلکه نجات داد. در قطار شهری شیکاگو، در مورد زنی که مورد تجاوز واقع شده است و نظر نویسندۀ کتاب را به خود جلب کرده است، در این قصه در حقیقت هم متجاوز و هم زن مورد تجاوز، هر دو نیازمند امداد میباشند، یکی را باید از ظلم و تجاوز رهانید و امداد رساند و دیگری را هم از دست شهوت و شیطان و هوای نفس باید آزاد کرد و او را از ارزشهای بهیمی و حیوانی رهانید و به
مرزهای انسانی هدایت نمود. بنابراین نهی از منکر در واقع بخشی از امداد محسوب میشود و همۀ مردم نسبت به آن وظیفه و مسئولیت دارند.
در این میان، مطلب مهم دیگری که قابل تأمل است و باید ملاحظه شود آن است که در گناه، تنها جنبۀ فردی آن مورد توجه نیست. از دو جهت باید به امداد گناهکار و مجرم شتافت، یک جهت، خود فرد گناهکار است که در بالا توضیح داده شد که باید با امداد دیگران، انسان خاطی از این غل و زنجیر رهایی یابد. جنبۀ مهمتر دیگر آنکه این آلودگی رفتاری، چه بسا همچون ویروسی است که کل جامعه را آلوده میکند. اگر دولت و مردم و کل جامعه در برابر ویروس ایدز یا میکروب مالاریا مسئولیت دارند و کسی نمیتواند خود را فارغ از مسئولیت امداد به مبتلایان به وبا کند، چون خطری است که هر آن و لحظه، کل جامعه را با زیان و آسیب مواجه میکند، گناهان نیز ویروس و میکروبهایی مسری هستند و همانطور که در بحث بهداشت و درمان، عدهای باید مراقب سلامت جسمانی و بهداشت مردم باشند، در بخش امراض روحی نیز ناهیان از منکر به بهداشت روحی مردم توجه میکنند و مانع از این میشوند که ابتلای یک گناهکار، دیگران را نیز به خود مبتلا گرداند.
این نگاهی است که چه بسا مدرنیتۀ غرب و نظام لیبرالیزم از آن بیگانه است و برای آنها قابل هضم نیست و نمیتواند آن را درک کند؛ درحالیکه غرب همانگونه که با گناهی که به دیگران آسیب میرساند، مقابله میکنند و از دزدی و خیانت و رشوه و غیره جلوگیری مینماید، سایر گناهان نیز چنین است. در نکات بعدی این مطلب را بیشتر توضیح خواهیم داد.نکتۀ حائز اهمیت دیگری که در نوشتۀ مایکل در بحث امداد مورد غفلت قرار گرفته است، آن است که موضوع امداد در فرهنگ غرب را نمیتوان مجزّا و بریده از سایر بخشهای فرهنگ آن دیار مشاهده و بررسی کرد. اگر در غرب بحث امداد مطرح است و از این جهت موضوعی ارزشمند و اخلاقی و انسانی محسوب میشود و زبان همگان را به تقدیر وامیدارد، اما نمیتوان این بخش از فرهنگ غرب را از سایر بخشهای آن قیچی نمود. اصولاً موضوعات و مقولات فرهنگی در یک سیستم و نظامی شکل میگیرند که
همچون قطعههای پازل به یکدیگر مربوطاند و در مقام بررسی و مطالعه و اظهار نظر باید مجموعۀ قطعهها را با هم مشاهده و مطالعه کرد.
آنچه بشر معاصر به دور از حبّ و بغض بلکه با یک داوری صحیح و منصفانه از فرهنگ غرب سراغ دارد آن است که در کنار امداد و صلیب سرخ جهانی که حتی به فریاد زلزلهزدگان و جنگزدگان و مصیبتدیدگان در اقصا نقاط جهان میرسند، ولی در کنار همۀ اینها، آنچه بشر تجربه کرده است، تجربۀ جنگ و کشتار و استعمار و استثمار غرب است. غربیان با استعمار و استثمار منافع دیگران، عادت کردهاند و به این راحتی دست از این عادت برنخواهند داشت. این بسیار کوتهنظرانه است که کسی فکر کند، پدران آنها متجاوز بودهاند، ولی نسلهای بعدی همه انساندوست و طرفدار حقوق بشر و ضد خشونت شدهاند. چه کسی میتواند باور کند؟
تمامی جنگهای بزرگ جهانی را فرهنگ غربی و لیبرالیزم بر ملتهای دیگر و فقیران و محرومان تحمیل کرده است. در تمامی جنگها، دخالت مستقیم و غیرمستقیم غرب را میتوان کاملاً مشاهده کرد. در جنگ جهانی اول و دوم و حادثۀ هیروشیما و ناکازاکی، تا ماجرای ویتنام، جنگ خلیج فارس، اشغال ایران و عراق و کشورهای غرب آسیا (خاورمیانه)، جنگ صدام علیه ایران، جنگ بوسنی و هرزگوین و مسئله فلسطین و اشغال یک کشور و کشتار و آواره کردن مردمان بومی آن، همه و همه در فرهنگ غرب رخ داده است. آیا میتوان تنها امداد را مشاهده کرد و بخشهای دیگر از پازل فرهنگ مدرن غرب را ندید؟ آیا میتوان استعمار و استثمار و ظلمی را که تمدن مغرب زمین بر آفریقا روا داشته است و جنگهای الجزایر و ایتالیا و حوادث مختلف آن دیار را ندید و تنها به امداد توجه کرد؟
طبق این تحلیل دقیقاً برخلاف آنچه در غرب مشاهده میشود، جهان غرب را گرفتار یک نوع پارادوکس انسانی و اخلاقی میکند، بهگونهای که پازل فرهنگی که از غرب مشاهده میشود، همچون کاریکاتوری مینماید که اجزای آن بسیار بیتناسب است؛ درحالیکه مغزی کوچک دارد، ولی شکمی فربه، چشمانی خونآلود و دستانی تا مرفق به خون آغشته،
منظرۀ ناخوشایندی از آن در برابر دیدگان مجسّم میکند. امّا در اندیشۀ اسلامی تمامی امور با یکدیگر در یک پازل هماهنگ قرار میگیرد، همانطور که گفته شد: اعتقاد به خداوند و ربوبیت تشریعی الهی و اطاعت از فرامین او، همه چیز را در جهت امر به معروف قرار میدهد و امداد نیز وجهه الهی پیدا میکند و به عبادت تبدیل میشود، همانطور که نهی از منکر هم یک مقولهای انسانی و بخشهایی از امداد تلقی خواهد شد.
تمامی آنچه تا اینجا بیان گردید، تنها به یک بخش از حقیقت نهی از منکر اشاره داشت و آن بخش فرهنگی و اجتماعی نهی از منکر بود که در ارتباط با امداد بررسی شد. بخش مهمتر نهی از منکر بخش عملکرد سیاسی آن در ارتباط با سیاست و دولتمردان است که متأسفانه مورد توجه مایکل قرار نگرفته است؛ درحالیکه بخش اعظم نهی از منکر، بخش تأثیر سیاسی آن در رفتار دولتمردان است. نهی از منکر چنانچه در فصل هجدهم نیز گذشت، شامل سه بخش است؛ آنچه مورد توجه مایکل در این فصل و مسئله مقایسۀ آن با امداد قرار گرفته است، مسئله نهی از منکر مردم نسبت به یکدیگر است؛ درحالیکه دو بخش دیگر نهی از منکر، نیز مطرح است، نهی از منکر دولت و مدیران و امیران توسط مردم و نهی از منکر مردم و جامعه توسط دولت و رهبران و مدیران و جامعه.
بخش دوم این است که به هیچ وجه قابل مقایسه با مسئلۀ امدادی که مایکل به آن میاندیشد، نخواهد بود. البته این بخش در مقولۀ امداد با تعریفی که ما از آن کردیم، میگنجد؛ چون نصیحت و خیرخواهی نسبت به ائمه مسلمین و امداد آنها «النصیحة لائمة المسلمین»، عنوان مهمی است که جزء مقولۀ امداد اسلامی تلقی میشود. مردم باید به کمک و امداد و نیازدولت بشتابند و نهی از منکر دولت در برابر ظلم و فساد و تجاوز و سوء استفاده از زر و زور و قدرت مردم از همین باب است، ولی مایکل متأسفانه این امداد را مطرح نکرده است.
بنابر تعریف مایکل از امداد، مقایسۀ نهی از منکر با امداد بسیار قیاس معالفارق میشود؛ چون به بخش اعظم نهی از منکر که جلوگیری از تجاوز دولت به حقوق مردم است، هیچ اشارتی ندارد.
نسبت به نهی از منکر دولت توسط مردم، مایکل ممکن بود مقولهای را که در غرب مطرح است بهگونهای با نهی از منکر مقایسه کند و آن عبارت از فعالیت رسانهها و مطبوعات و گروهها و احزاب سیاسی است که گویا از ارکان دموکراسی و آزادی بیان و عقیده تلقی میشوند و به کار نقد دولت میپردازند و از این جهت ممکن است کسی آن را با نهی از منکر مشابه بداند و مقایسه کند؛ ولی چنانچه پیش از این در ارزیابی فصل هجدهم به این مطلب که توسط عدهای از غربگرایان و روشنفکران مطرح گردیده بود، اشاره شد که از جهت اساس و شالوده و مبانی و حتی از جهت عملکرد و اهداف، مکانیزم و کارکرد این دو با هم ماهیتاً متفاوت است؛ لذا مقایسۀ احزاب و رسانهها به شکلی که در غرب رایج است، با شالوده و کارکرد نهی از منکر کاملاً متغایر و متفاوت است.
البته اگر رسانههای اسلامی صالح شکل گیرد، رسانههای صالح و مردمی به معنای واقعی میتوانند همانند چشمان تیزبین مردم، بر عملکرد رهبران و مدیران سیاسی نظارت کنند و به دور از اهداف قدرتطلبی و رسیدن به مطامع، بلکه برای رواج معروف و جلوگیری از منکر در پیکرۀ دولت و نظام سیاسی به فریضۀ نهی از منکر در این بخش اقدام کنند.
امّا بخش دیگری از نهی از منکر که در کتاب امر به معروف مایکل مورد غفلت قرار گرفته است، نهی از منکر مردم، توسط دولت است. دولت صالح عادل همانطور که نسبت به امنیت، بهداشت، غذا، مسکن و امور رفاهی مردم وظیفه دارد، نسبت به امور فرهنگی، اخلاقی و تربیتی مردم نیز وظیفه دارد که در جامعه اقامۀ معروف کند و از منکرات جلوگیری نماید و این با امداد که در غرب رایج است و مایکل به آن پرداخته، کاملاً متفاوت است.
نتیجه آنکه مقایسۀ امداد و نهی از منکر از یکسو مغالطۀ جزء و کل است و تنها به یک سوم از کارکرد نهی از منکر منحصر میشود و ازسویدیگر در همان یک سوم هم که مقایسه
صورت گرفته، یعنی نهی از منکر مردم توسط مردم، آن هم بهخوبی تبیین و تحلیل نشده است و جای نقد و ملاحظات فراوانی دارد.
مفهومهای اسلامی و غربی وظيفۀ جلوگيری از جرم در حوزه مهم ديگری نيز متفاوت است و آن درک مفهوم معروف و منكر در هر یک از اين فرهنگها است. اين تفاوتها واقعاً وجود دارد؛ امّا به آن اندازه كه تصور میشود زياد نيست. بديهی است كه تفاوتهای چشمگيری وجود دارد كه چه چيزهای خاص معروف و چه چیزی منكر است. آشكارترين اين تفاوتها در مورد شراب، زن و موسيقی است. با وجود اين حتی در اينجا معيارهای مسلمانان، تا حدی كه ما نيز آن را خطرهای اخلاقی میدانيم، برای ما قابل فهم است. فرهنگ رايج در غرب، قانون منع مشروبات الكلی را قاطعانه اعمال نمیکند؛ امّا ما رانندگی در حال مستی را تأييد نمیکنيم و يا دوست نداريم با معتادان به الكل معاشرت داشته باشیم. نظر ما درباره چگونگی لباس پوشيدن زنان و ميزان جداسازی آنان، درحالیكه نسبت به بعضی از معيارهای غرب آفریقا، زهدگرايانه است، با آداب و رسوم سنتی اسلام فاصله زيادی دارد؛ با وجود اين ما نگران نتايج نهچندان خوشايند روابط متقابلی هستيم كه آن را بين زنان و مردان جايز میشماريم؛ امّا در مورد موسیقی مسئله متفاوت است، تفاهم بین فرهنگها کاملاً از میان میرود.
در برخی موارد ممکن است رفتار مسلمانها در رابطه با شکستن ساز دهنی بچههای جدّه در نظر ما شبیه یک طنز باشد. ما نبايد يک موضوع هرچند مهم امّا يک همگرايی اتفاقی انديشهها را فراموش كنيم. طبقه متوسط آمريكا به اين نتيجه رسيده كه با نگرشی شبيه وهابیهای مرتجع، دخانيات را ناروا بشمارند؛ امّا خواه ما به شباهتها بپردازيم، خواه به تفاوتها، واقعيت اين است كه مسائل مربوط به درستی و نادرستی اعمال خاص، بستگی به شيوۀ درک خود اين وظيفه دارد. در هر صورت، وجود تضاد بين آرای اسلامی و غربی درباره نهی از منكر است كه ما را به عمق اين ارزش نزديک میكند. اين ناشی از مفهوم زندگی اجتماعی و زندگی خصوصی است با
مروری بر اين اصل اخلاقی -يا غيراخلاقی- (برو به كار خود باش) كه اغلب موجب بدنامی نهی از منكر میشود، میتوانيم بهتر به اين بحث بپردازيم.
مایکل به رفتار «ابن تومرت» اشاره میکند و میگوید ابنتومرت (524) در آفریقا مشاهده كرد كه مردم «دشرقلال» در گروهی مختلط به رقص و پايكوبی مشغولاند. دو تن از يارانش را فرستاد كه آنان را از اين منكر نهی كنند، امّا آنها با اين جواب روبهرو شدند که «راه و رسم ما چنين است» و چون شاگردان با تأكيد، به گناهكاران گفتند كه «ابن تومرت» است كه آنان را امر به معروف میکند، اين جواب تند را شنيدند «ما بر اساس معروف خود رفتار میکنيم و شما بر اساس معروف خود رفتارکنید، بروید».
آیا گفتن به كار خود بودن، ناشی از خشم گناهکار است که قصد اصلاح خود را ندارد یا بیحرمتی اخلاقی کسی است که دخالت در امور خصوصی مجرم کرده است؟ بههرحال، نظریۀ به کار خود بودن، پيچيدهتر از آن است كه در فرهنگ اسلامی یا غربی به نظر میرسد. شايد نكته مهمی كه بايد گفته شود اين است كه اين وظيفه، هرچند ممكن است فردگرايانه يا تنگنظرانه به نظر برسد، الزاماً اينگونه نيست. شغل من ايجاب میکند كه با گروههای اجتماعی كه به آن تعلق دارم و مخصوصاً با كاری كه در حال تکميل آن هستم، ارتباط داشته باشم، و اين گروهها ممكن است گروههای بسیار گستردهای باشند. برای مثال، همين دستورالعمل به کار خود بودن زمانی که بهعنوان كودكی انگليسی در كشوری مديترانهای دوران نوجوانی را میگذراندم، هموطنانم به من توصيه میكردند وقتی اهالی محل به حيوانی آزار میرسانند، در كار آنها دخالت نكنم.(1)
مطلب اول: چنانچه آقای مایکل کوک نیز معتقد است در تفاوت فرهنگها، از جهت مصداقی میان معروف و منکر تردیدی نیست، ولی همواره میتوان یک نقاط مرکزی و
1) . ظاهراً منظور مایکل از نقل این جمله آن باشد که لازمۀ این توصیه آن بود که تذکر نسبت به آزار نرساندن به حیوانات در اصل وظیفه من بود. اگرچه در متن بهگونهای دیگر این لازمه منعکس شده است.
کانونی را یافت که در آن نقاط، تمامی ملل و اقوام و فرهنگها یکصدا به معروف یا منکر بودن کاریاذعان داشته باشند؛ آنجا که سخن از ارزشهای اخلاقی انسانی و وجدانی و فطری در بُعد جهانی در میان است. البته کسانی که به نسبیت گزارههای اخلاقی و ارزشی معتقدند و پوزیتویستها، روشن نیست که به چنین گزارههایی باور داشته باشند، ولی نمیتوان این نقاط کانونی را در مصداق معروف و منکر نادیده گرفت. از مهمترین نقاط کانونی مشترک میان تمامی انسانها و مورد پذیرش تمامی عرفها و فرهنگها، قبح ظلم و پایمال کردن حقوق دیگران و لزوم التزام و پایبندی به عدالت و ظلمستیزی است که همین را میتوان محور گفتوگوهای تمدنی و گفتمانهای نظری نخبگانی معرّفی کرد. نقطهای که تمدن لیبرالیزم غرب، چندان حاضر به گفتوگو و صحبت پیرامون آن نیست و بیشتر مایل است آن را در هالهای از ابهام و عدمشفافیت رها کرده و به جای آن به مفاهیمی لرزان و ژلهای و انعطافپذیر و قابل تغییرهای گوناگون و دوپهلو، همچون آزادی و حقوق بشر و جامعۀ مدنی تکیه کند تا بتواند مسیر خود را در فضایی تیره و گلآلود و مهآلود بیابد و ماهی خود را صید کند.
بههرحال، چه مناسب بود مایکل در این بخش به این کانونهای مرکزی توافق بین انسانی میپرداخت.
مطلب دوم: ایشان به سه مسلۀ شراب، زن و موسیقی اشاره میکند و اینکه در جوامع غربی و اسلامی نیز در مورد دو مسئله شراب و زن توافق و تفاهماتی مشاهده میشود. بهنظر میرسد این صراحت کلام مایکل در مسئلۀ زن بسیار قابل اهمیت است که معتقد است: در مورد پوشش زن در غرب، نسبت به آفریقا زهدگرایانه است، ولی با آداب و فرهنگ اسلامی فاصلۀ زیادی دارد، با وجود این ما نیز نگران نتایج ناخوشایند روابط مجاز زن و مرد میباشیم.(1)
این اظهار نگرانی نکتهای مهم است که در مسئله خانواده و روابط نامحرمان با یکدیگر، از طرف یک نخبه و دانشمند فرهیختۀ غرب به آن اشاره شده است و نشان میدهد که
1) . ج2، ص934.
نمیتوان آزادی روابط و اختلاط آنها را به اسم لیبرالیزم و فردگرایی تا بینهایت و بدون حدّ یقف، ادامه داد و این نگرانیها وجود دارد. متأسفانه مسائل جنسی در غرب و مسائل نوظهور از همجنسبازی و تشکیل خانوادههای جدید مرکب از دو مرد یا دو زن و یا ازدواج با حیوان و یا باخود و مانند آنکه سیاسیون غربی به آن دامن میزنند و حتی حقوقدانان آن دیار نیز در اندیشۀ رسمیتبخشی به آنها هستند و فیلسوفان را هم به خدمت گرفتهاند تا با قدرت قلم و فکر شیطانی، درصدد توجیه و فلسفهبافی برای گسترش جنسگرایی و سکس باشند و حتی کنوانسیونهای بینالمللی را هم در مسیر عادیسازی اینگونه انحرافات و امیال بیپایان جنسی به استخدام گرفتهاند، این خطری است که جوامع غربی و کل بشریت را بهشدت تهدید میکند. غافل از آنکه غریزۀ سیریناپذیر شهوت جنسی، حدّ یقف ندارد و شهوت ثروتاندوزی و مالپرستی سرمایهداران و تولیدکنندگان و صاحبان کارخانجات نیز حدّ یقف ندارد و این گروه دوم سیریناپذیر از انباشت ثروت است که مراکز تحقیق و پژوهش و افراد اهل تولید فکر و اندیشه و فلسفهبافی را به استخدام خود درآورده و پول خرج میکند تا گروه اول را به استثمار خویش درآورد و در یوغ بردگی جنسی و استفاده از عنصر جذابیت جنسی زن و مرد، هر روز با تولید کالاهای متنوع در این رابطه و فروش بیشتر به ثروت خویش بیفزاید و بردگی برهنگی را توسعه بخشد. این مصلحان اجتماعی غربی و دلسوزان نخبۀ تمدّن مدرنیته است که برای این خطر خانمانسوز و آتش نابودگر، باید بیندیشند و بدانند که این لیبرالیزم برهنگی و بردگی سکس که اسیر دست لیبرالیزم اقتصادی و امپریالیسم سرمایهداری است، بشریت را به کجا میکشاند؟
خطر نهتنها غرب که جوامع اسلامی و شرعی را نیز تهدید میکند و با مدل جهانیسازی و تحمیل فرهنگ مدرنیته بر همگان، میخواهند همه را در این آتش بیمهار خاکستر کنند و شگفتآور، عدم عکسالعمل کافی و بجایی دلسوزان جوامع غربی در این وانفسای فرهنگی است؛ اگرچه برخی از زنگهای خطر همچون سخن نویسندۀ محترم در این قسمت به صدا درآمده است.
مسئلۀ حریم و حفظ پوشش و حجاب زن و مرد نهتنها از نقاط مهم و اجماعی میان مسلمانان و فرق و مذاهب مختلف در طول تاریخ اسلامی بوده است بلکه حساسیّت شدید نسبت به آن و توجه مسلمانان در نهی از منکر به این نقطۀ کانونی نشان از اهمیت و جایگاهی والای زن و خانواده در اندیشۀ اسلامی دارد که علیرغم تمامی اختلافات عقیدتی و فقهی و آداب و مناسک در این قسمت میان مسلمانان اتفاق نظر وجود دارد. این کانون اتفاق در عصرمدرنیته مورد تحدّی غربگرایان قرار گرفته و میخواهند تا این نقطه کانونی را که زیربنای تمدّن اسلامی است، مضمحل کنند. اگر در مغرب زمین و مهد آزادی زن عفیف و باحیا نمیتواند آزادی داشته باشد و آزادی او در حفظ پوشش و حجاب مورد تمسخر قرار میگیرد و حق شهروندی او را سلب میکنند و نمیتواند آزادانه به تحصیل خود ادامه دهد یا شغل مورد علاقۀ خویش را برگزیند، ریشه در این حقیقت دارد که امروزه بردگی برهنگی، بر مقدّرات جامعۀ بشری مسلّط شده است و با الوهیت و خداپنداری خود، حاضر نیست به حقوق انسانی زنان در این ارتباط اعتراف کند و شگفتا که در تمدّن طاووسگونۀ غربی، به اعتراف نویسنده، یکی از اصول کاملاً مشخص بهعنوان مرزبندی وظیفه که با قدرت تمام حکومت میکند، آن است که هر جا خلافی موجب آزار دیگران میشود، وظیفۀ همگانی ایجاب میکند از آن جلوگیری کنند و به موجب این اصل، نسبت به تجاوز به حقوق بشر، دخالت میکنیم و در اینجا وظیفۀ ما، وظیفۀ نژاد انسانی است و عیبجویی ما مرز فرهنگی و جغرافیایی نمیشناسد.(1)
اگر واقعاً چنین است، چرا زنان نمیتوانند آزادانه پوشش خود را در فرانسه و کشورهای اروپایی انتخاب کنند و چرا باتوجهبه این اصل کسی وظیفه خود نمیبیند که از آن جلوگیری کند؟ در اینجا است که حتی داد مترجم هم درآمده و اعلام میکند: معلوم نیست کسانی که
1) . ج2، ص936.
مدعی پایبندی به چنین اصلی هستند، چگونه این همه جنایتی را که صهیونیستها نسبت به مردم فسلطین روا میدارند، نادیده میگیرند؟(1)
اما باید اضافه کرد که فلسطین تنها یک نمونه است. در دهها و صدها مکان دیگر از زندان ابوغریب تا یمن، بحرین، سعودی و میانمار و غیره، هر روز دهها و صدها زن و کودک به خاک و خون کشیده میشوند ولی کسی دم برنمیآورد.
البته اگر در موردی منافع غرب ایجاب کند، برای کشته شدن یک خبرنگار به اسم جمال خاشقجی، روزها امپراطوری رسانهای خود را در خونخواهی و فریاد وانفسا سر دادن، بسیج میکنند. رمز قصه کجا است؟ چرا تمدن لیبرالیزم معیارهای دوگانه دارد؟متأسفانه نویسندۀ محترم، در این قسمتها ساکت است و حاضر به تحلیل و باز کردن موضوع نمیشود؛ درحالیکه حقوق بشر، از همان مفاهیم ژلهای است که بر اساس منافع غرب قابل تفسیر است و طبق تفسیر خود هر جا لازم باشد، هیچ مرز فرهنگی و جغرافیایی نمیشناسند و حاضر به دخالت و حتی کشتار بیپایان خواهند بود و استفاده از سلاحهای کشتار جمعی و بمباران بیخانمانها را حق مشروع خود تلقی میکنند.
اینکه چرا نویسنده کتاب امر به معروف و نهی از منکر در قامت یک اندیشمند مصلح، برخلاف طلیعۀ کتاب خود، لب به سخن میگشاید، سؤال جدّی هر خواننده است. گفتنی است اگر غرب به جای حقوق بشر که مفهومی با قابلیت تفسیرهای گوناگون است، مفاهیمی فطری و وجدانی مثل عدالت و ستم را اصل خویش قرار میداد و برای آن یقه میدرید و مرزهای فرهنگی و جغرافیایی را نادیده میانگاشت، اکنون سرنوشت بشریت چیز دیگری بود.
به نظر مایکل کوک در انديشه غربی امروز، دو اصل كاملاً مشخص بر مرزبندی وظيفه ما با قدرت تمام، حكومت میکند.
1) . همان.
اصل اول آنكه در جايی كه عمل خلافی موجب آزار ديگران میشود، این یک وظیفه همگانی است که از آن جلوگیری کنند. بهموجب اين اصل، ما نسبت به تجاوز به حقوق بشر در مناطقی كه فرهنگی متعارف دارند مانند آسيای شرقی، خاورميانه و آفریقا دخالت میکنيم. وظيفه ما در اينجا همانند وظيفه نژاد انسانی است و عیبجویی ما هیچ مرز فرهنگی و جغرافیایی نمیشناسد.
اصل دوم این است که عمل خلافی كه تنها بر خلافكار اثر میگذارد، به كسی جز خودش مربوط نيست و توجیهی بر خطا دانستن آن وجود ندارد.
جناب کوک بر این باور است که بر اساس اصل دوم ما نمیپذيريم تنگنظران در مسائل اخلاقی، محافظهكاران اجتماعی، مبلغان مذهبی و پدرمآبان از هر گروهی حق تجاوز به حقوق ما را داشته باشند كه تصميم بگيريم چگونه زندگی كنيم.همين طور در تصميم ديگران برای خودشان هم دخالت نمیکنيم. ما در اينجا وظيفه خود را در درون خانه امن خود انجام میدهيم و كسانی كه بهزعم خود بر امور اخلاقی نظارت میکنند، نظر آنها را نميپذيريم. اين دو اصل با يكديگر تضاد آشكار دارند، امّا اين آميختگی برای ما نامعقول نيست و بسيار منطقی است.
شرايط در انديشه سنتی اسلام تا حدی متفاوت است، هرچند باز هم ناشناختنی نيست. تفاوت بين جرمی كه سبب آزار ديگران میشود و گناهی كه فقط بر گناهكار اثر میگذارد، وجود دارد؛ اولی وظيفه گروه عظيمی از مردم هرچند نه گروهی فراگير یعنی امت اسلامی است.
در اندیشۀ اسلام سنتی وضعیت جرمی که زیانی به دیگران ندارد، پیچیدهتر است؛ اگرچه این جرم گناه است و مربوط به حق الهی است.
از نگاه مایکل کوک اسلام تعريفهای خاصی از زندگی خصوصی دارد و طبقهبندی دقيقی برای آن تعيين میکند. به نظر میرسد كه در خطوط كلی زير، تفاوتهايی بين تفكر اسلامی و غربی وجود داشته باشد.
در چشمانداز غرب، بعضی از رفتارها اساساً موضوعی خصوصی به حساب میآيد، خواه همه از آن با خبر باشند يا نباشند. در انديشه اسلامی، به عكس، چنين رفتاری ممكن است فقط برحسب اتفاق، خصوصی شمرده شود. گناهی كه زيانی به ديگران ندارد، به همين علت در حوزه خصوصی خود میماند و بهطور كلی توصيه میشود كه بايد اجازه داد در آنجا بماند. امّا هنگامی كه راز گشوده شد، تير از شست به در رفته و ممكن است ضابطههای اساسیتری به معنای دقيق كلمه در كار باشد. در اينجا پاسخ ابتدايی به مزاحمی عيبجو كه بايد به كار خود بپردازد، در حقيقت نشاندهندۀ انزجار اخلاقی موجهی است؛ امّا خانه مسلمان در اين رخداد ممكن است ديگر خانه امنی برای او نباشد.
از نگاه مایکل دو اصل بر اندیشۀ غربی بهعنوان وظیفۀ همگانی حاکم است؛ یکی جلوگیری از عمل خلاف موجبِ آزار دیگران و حساسیت شدید نسبت به حقوق بشر است. این اصل درنکتۀ قبل مورد تحلیل و ارزیابی قرار گرفت و مشخص شد که جایگاه این اصل و مبانی و ملاک اعتبار و بالاتر از این، چگونگی قرائت و تفسیر این اصل همه و همه از امور بسیار چالشبرانگیز است و مشخص نیست غرب با چه معیاری چنین اصلی را بر مرزبندیها حاکم میداند؟ لذا اصل مزبور، هم در بُعد نظری و هم در بُعد عملی، با تأملات فراوان روبهرو است و معالأسف نویسنده ارزیابی خود را صریحاً اعلام نمیکند و بهگونهای باورمندانه و با رضایت از آن عبور میکند.
امّا اصل دوم اندیشۀ غربی مورد ادّعای نویسنده، عبارت است از عمل خلافی که فقط برخلافکار اثر میگذارد که به کسی جز خودش مربوط نیست و طبق این اصل، هیچکس از تنگنظران اخلاقی و محافظهکاران اجتماعی و مبلغان مذهبی و پدرمآبان حق تجاوز به حقوق و آزادی دیگران را ندارند.
در مورد این اصل نیز همچون اصل نخست مبانی و ادله و شرح و تفسیر آن بازگو نشده است. اوّلاً پرسش اساسی در مورد این اصل آن است که اگر ما آزادی افراد را بر اساس مبانی لیبرالیزم آنقدر توسعه دهیم که حتی افراد جامعه بتوانند هرگونه خلافی را مرتکب شوند،
مادامی که خلاف آنها موجب آزار دیگران نیست، حقّ ممانعت و حتی حق موعظه و نصیحت و راهنمایی و ارشاد نسبت به کار خلاف او وجود نداشته باشد، این کار بهعنوان تجاوز به حق آزادی دیگری تلقی شود. در این صورت سرنوشت جامعه به کجا میانجامد؟
طبق این اصل، فردی که تصمیم به انتحار خود دارد و با اسلحه یا سمّ میخواهد خود را از میان بردارد، چون کار او مربوط به خود اوست و ربطی به ما ندارد، ما حق ممانعت و حتی گفتوگو و نصیحت با او را نداریم و باید او را رها کنیم تا خود را به نیستی و فنا بسپارد یا چنانچه فردی تصمیم دارد دست و پای خود را قطع کند و جنایتی بر خود وارد کند یا اموال و دارایی خود را نابود گرداند و آتش بزند، مادامی که به آزار دیگری منجر نمیشود، آیا حق ممانعت نداریم و این کار پدرمآبی و قیمومت و تنگنظر اخلاقی و محافظهکار اجتماعی تلقی میشود؟ این اصل غربی تا کجا توسعه دارد و آیا حیطه و قلمرو آن شامل ارشاد و موعظۀ خیرخواهانی همچون والدین و مربیان اخلاقی و پدران روحانی هم میشود؟آیا بهراستی عقل و خرد آدمی و وجدان اخلاقی آدمیان چنین اجازهای را میدهد که آدمی خود را به قتل برساند و دیگران مانع از کار او نشوند؟ یا خلافکار به حال خود رها شود تا خودش دست از خلافش بردارد؟
پس جایگاه ارشاد و موعظه و نصیحت و تعلیم و تربیت چه میشود؟ حدّ یقف این اصل لیبرالیستی غربی کجا است؟ آیا رأی و نظر نویسنده در این ارتباط چیست؟ آیا او هم چنانچه از ظاهر عبارتهایش آشکار میگردد، با این اصل همراه است و به اطلاق و قلمرو وسیع آن اعتقاد دارد؟ متأسفانه نویسندۀ محترم به شکلی جانبدارانه این اصل را با اطلاقش مطرح کرده و از آن عبور میکند.
ثانیاً فرض موضوع چنین اصلی محل مناقشه است. آیا میتوان خلافی را سراغ گرفت که تنها مربوط به خود شخص باشد و آن جرم و خلاف بر سرنوشت دیگران بیاثر بوده و هیچ ارتباطی با دیگری نداشته باشد؟ یا آنکه افراد جامعه، چون سلولهای بههم پیوسته هستند و تخلف یک نفر، بر سرنوشت و حقوق دیگران هم تأثیرگذار است؟
بهنظر میرسد، نمیتوان سرنوشت افراد را از یکدیگر جدا دانست. مردم جامعه همچون افراد یک کشتی هستند که سوراخ کردن آن، به تمامی سرنشینان آسیب وارد میکند. از کسی که دست به خودکشی میزند تا کسی که در فضایی آزاد دست به سیگار کشیدن میزند، همه و همه کار خلاف و منکر آنها مستقیم یا غیرمستقیم در حقوق و آزادی سایر افراد جامعه تأثیر خواهد داشت و این جامعه و امکانات آن است که باید متحمّل آن جرم شود. به قول سعدی شیرازی:
بنی آدم اعضای یکدیگرند *** که در آفرینش ز یک گوهرند
بهعبارتدیگر، همانطور که طبق قانون نیوتن تبدیل انرژی، گفته میشود: انرژی نابود نمیشود و تنها شکل آن تغییر مییابد، اعمال و رفتارهای خوب و زشت آدمیان چنین نیست که به خود آنها منحصر شود و در مرز آنها متوقف گردد و نابود شود، بلکه همچون یک ضربهای که بر یک سوی استخر وارد شود، این ضربه امواج آب را پدید میآورد و تا آخر استخر را متأثر از خود میگرداند و اینکه پنداشته شود: خلاف و جرم توقفپذیر است، چنین خیالی، بسیار خام و سطحینگر محسوب میشود.گفتنی است بر اساس معارف وحیانی و اندیشۀ فلسفی اسلامی که در جای خود به اثبات رسیده است، تمامی عوالم وجود از طبیعت تا ماوراء طبیعت و از عوالم جسمانی تا عوالم روحانی و از ناسوت تا لاهوت همه و همه یک واحد ارگانیک را تشکیل میدهند که هر رفتار خرد و کلان و نیک و بد آدمی بر کلّ این عوامل تأثیر میگذارد. هیچ رفتار نیکی نیست که در گوشهای از عالم ولو در سرّ و بهصورت مخفیانه رخ دهد و از اثر مثبت و نور و فائدهاش عوالم هستی بیبهره باشند و برعکس، هیچ رفتار سوء و زشتی ولو مخفیانه و مرتبط با خود آدمی نیست که اتفاق افتاد، مگر اینکه سایر عوالم از عالم فرشتگان تا عالم جنّیان و شیاطین را متأذّی یا خوشحال نگرداند؛ حتی اذکار قلبی و درونی آدمیان در جهان محفوظ است و دیگران و حتی جمادات، حیوانات، گیاهان، فرشتگان، شیاطین و اجنّه را به عکسالعمل وادار میکند. روایات و ادلۀ مربوط به ارزش طلب علم یا گریه و اقامۀ ماتم بر
اباعبدالله الحسین(علیه السلام) ولو مخفیانه و در سرّ و در مقابل، روایات مربوط به آثار گناهان سرّی این حقیقت را تأیید میکند. بنابراین خلاف و جرمی نداریم که باعث آزار دیگران نباشد و ازاینرو است که هرکس از گناه باخبر شد باید از انکار قلبی تا زبانی و اقدام عملی دست به کار شود و بیتفاوت نماند.
ثالثاً طبق آنچه در بند پیش گذشت، در اندیشۀ اسلامی حریم خصوصی برای کار خلاف تعریف نمیشود. البته تجسّس یا آبروریزی حرام و تجاوز به حقوق دیگران است؛ ولی فردی که از عمل خلاف دیگری مطلع میشود، باید دست به اقدام زند. نادان و جاهل را ارشاد کند و او را از عواقب عمل سیّئ خویش آگاه گرداند. مجرم مطلع و باخبر را موعظه و نصیحت کند و به نهی از منکر دست زند و بههرحال، باید جامعه با جرم بهصورت خنثی برخورد نکند، بلکه بهصورت فعّال و مؤثّر در مسیر اصلاح و خیرخواهی و با نیّت شفقت و نه ترحّم خود را مسئول بداند و همچون طبیبی شفیق به بیمار آگاهی بخشد و او را از کاری که ضرر بر او دارد منع نماید. یک دکتر نمیتواند بگوید این بیمار، این کار را که انجام میدهد، چون برای دیگری ضرر ندارد او را به حال خود رها کنم تا هر بلایی میخواهد بر سر خود درآورد. هرگز سکوت و بیتفاوتی مورد پذیرش عقل و عقلا نیست. اسلام تمام مردم را در برابر دیگری مسئول میداند و برایناساس به همگی ولایت میدهد که بر اساس ولایت الهیه دست به اقدام زنند و نهی از منکر کنند. بنابراین اقدام بر نهی از منکر تجاوز به حقوق دیگران نیست، بلکه ایفای حقوقدینی است و فرد مسلمان بر اساس حق ولایت الهی که دارد، مکلّف میشود، به دیگری تذکر دهد و فاعل منکر این حق را دارد که از حق تذکر بهرهمند شود تا در کار خلاف نماند و به چاه نیفتد. جناب سعدی شیرازی میگوید:
چو میبینی که نابینا و چاه است *** اگر خاموشی بنشینی گناه است
بنابراین، چگونه میتواند نویسنده مدّعی باشد که ما وظیفۀ خود را در درون خانه امن خود انجام میدهیم و کسانی که بهزعم خود بر امور اخلاقی نظارت میکنند نظر آنها را
نمیپذیریم؛(1)درحالیکه خانۀ امنی وجود ندارد. همانطور که در عالم هستی، همه عالم به هم مربوط است مثل یک پیکر، در اجتماع نیز چنین است، غرب از شرق جدا نیست.
منظور از ناظران اخلاقی کیست؟ اگر منظور مربّیان مشفق از آموزگاران دلسوز و پدران و مادران باشند، به حکم چه کسی نظر و نظارت آنها را نپذیریم و خود را به چاه افکنیم؟ آیا خردمندان عالم میپذیرند که نظارت طبیب بر بیمار مردود اعلام شود؟
اینجا است که بر اساس نگاه اسلامی و حتی نگاه خردمندان و نگاه عقل آدمی، ما حریم خصوصی نخواهیم داشت و ما اساساً موضوع خصوصی نخواهیم داشت، همانطور که دولتها گاهی برای حفظ امنیت جامعه و یا برای حفظ مصالح در تمامی امور شهروندان دخالت میکنند و خود را صاحب ولایت مطلقه میشمرند و حریم خصوصی برای کسی باقی نمیگذارند، حتی در اموری مثل نوع پوشش و رنگ و آرایش و غیره که غربیان آن را مصادیق حریم خصوصی میشمارند. اسلام نیز برای جرم، حریم خصوصی قائل نیست، تنها حریم، یکی منع از تجسّس و دیگری... آبروی مؤمن است و الّا باید از جرم و گناه جلوگیری کرد، تا اوّلاً خود شخص مصون بماند؛ ثانیاً جامعه مصون باشد و ثالثاً حق الهی پاس داشته شود که گناه دربر دارندۀ سه گونه ظلم است و مؤمنان باید در برابر هر نوع ظلم و ستمی بایستند.
به عقیدۀ مایکل کوک تفاوتهای بين آرای غربی نوين و انديشههای اسلام سنتی، پيامدهای روشنی در جهان نوين اسلامی دارد. در نتيجۀ برخورد با غرب، اكنون آموزۀ اسلامی نهی از منكر، با نظریۀ به کار خودبودن روبهرو میشود. در صحنۀ جهانی كه اكنون ما در آن زندگی میکنيم، نظری استوارتر نسبت به گذشته وجود دارد كه جامعه اسلامی فقط يكی از جمله جوامع ديگر است و در نتيجه، نمیتواند از حق انحصاری قضاوت اخلاقی برخوردار باشد؛
1) . ج2، ص937.
ازاينرو اعضای آن مشمول بررسی دقيق اخلاقی و محكوميت از بيرون جامعه خود میباشند. درعينحال اين بررسیها اغلب بهطور دقيق معطوف به كوششهای مسلمانان متعصبی است كه معيارهای فضيلتی خود را بر همدينان خود تحميل میکنند. اين متعصبان ممكن است برای انجام دادن اين كار عمدتاً مورد حمايت قدرت حكومتی جديد قرار گيرند كه میتواند كاخی را به كوخی تبديل كند، امّا اين حكومتها در نهايت در توهين به جامعههايی که بر آن حكومت میکنند در مقابل تأثير غرب موفق نخواهند بود. يک روحانی معاصر ايرانی گلايه میکند كه در حال حاضر كوشش برای نهی از منكر با اين جوابهای تند روبهرو میشود (به تو چه؟ من آزادم، مملكت آزادی است و دموكراسی. هركس هرچه دلش میخواهد میگويد و انجام میدهد). نخستين مسئله اين پرسش سنتی است امّا بقيه اينگونه نيست.
به گفتۀ آقای مایکل، ارزشهای متداول غربی به مسلمانان میگويد كه اين به ما مربوط است كه چگونه با ديگر مسلمانان رفتار کنیم و درعينحال میگويد كه به آنان مربوط نيست كه مسلمانان ديگر چگونه راه خود را انتخاب میکنند. هر دو پيام مستلزم بازگشت سريع از مفهوم قديم و جديد نهی از منكر اسلامی است. بنابراين جای تعجب نيست كه اختلاف نظرهای عمدهای بين نگرشهای اخلاقی مسلمانان و غرب در اين مورد وجود دارد.
نمونهای از این اختلاف نظرها مشاجره سختی بود که شش ماه پس از انقلاب ایران بین آیتالله خمینی; و خانم اوریانا فالاچی، روزنامهنگار ایتالیایی روی داد. باتوجهبه آنكه جمهوری اسلامی در مسيری غير دموكراتيک حركت میكرد، فالاچی [امام] خمينی را ناگزيرساخت كه بگويد: «اگر شما خارجیها نمیفهميد اين موضوع ربطی به شما ندارد. انتخاب ما هيچ ربطی به شما ندارد، اگر بعضی از ايرانیها اين موضوع را نمیفهمند، اين، به اين معنا است كه اسلام را درک نكردهاند».(1)
1) . البته به نظر مترجم در صحیفه نور چنین مطلبی نیامده است، ظاهراً نویسنده مطلب را از روزنامههایی که مصاحبه فالاچی با امام را بهصورت بریده نقل کرده، آورده است و برخی مطالب در صحیفه نور که مصاحبههای امام را جمعآوری کرده متفاوت است یا کلاً نیامده است (ج2، ص940).
سپس فالاچی موضوع بحثانگيزتر جداسازی زنان را مطرح میکند. او به معيارهای اسلامی حاكم بر ساحل دريا اشاره و موذيانه اين پرسش را عنوان میکند كه با چادر چگونه میتوان شنا كرد؟ در پاسخ به اين سؤال ]امام] خمينی با تندی جواب میدهد «اين مسائل ربطی به شما ندارد. رسوم و آداب ما به شما مربوط نيست».(1)
آيا فالاچی در ادعای قرار داشتن در مقامی كه به او جرئت میدهد سؤال گستاخانهاش را مطرح كند، خود را جزو جامعه مردان میدانست؟ يا از آن بدتر، هدف موذيانهاش اين بود كه جايگاه [امام] خمينی را در پاسخ دادن به اين سؤال، با طرد او از جامعه زنان انكار كند؟ جالب است كه در مقابل اين پرسش تحريکآميز، سخن [امام] خمينی در حدّ مردم «دشرقلّال» تقليل میيابد؛ بهطوری كه يكی از تحليلگران اشاره میكند انتظارمیرود، به جای پرسيدن آداب و رسوم محلی، از يک آیتالله چيزهای مهمتری پرسيده شود. در پايان اين مصاحبه [امام] خمينی هوشمندانه برخشم خود میافزايد «كافی است، گفتم: كافی است؛ صحبتكردن در مورد اين مسائل» حتی در اين لحظه هم فالاچی مقصود را درک نمیکند.
در ادامۀ مباحث خاتمه، به یکی دیگر از فرازهای مهم کتاب امر به معروف مایکل میرسیم، آنجا که نویسنده بر آن است که در تقابل میان ارزشهای غربی و اندیشۀ اسلامی، به تثبیت قدرت حاکمۀ غرب رأی دهد و مسلمانان را محکوم حتمی اندیشۀ لیبرالیزم غربی معرفی کند.
شگرد نویسنده در این فرایند تمسک به چند تکنیک فنّی است:
1) . مترجم اصل مصاحبه را از صحیفه نور اینگونه بیان میکند: فالاچی: اين چادر، آيا صحيح است كه اين زنها خود را زير چادر مخفی كنند؟ اين زنها در انقلاب شركت كردند، كشته دادند، زندان رفتند، مبازره كردند. اين هم يک رسم از قديم مانده است، حالا ديگر دنيا هم عوض شده، حالا اين صحيح است كه مثلاً اينها خودشان را مخفی كنند؟ امام (علیهم السلام) اولاً اينكه اين یک اختياری است برای آنها، خودشان اختيار كردند شما چه حقی داريد كه اختيار آنها را از دستشان بگيرید؟ و ثانياً اينكه ما يک پوشش خاصی را نمیگوييم برای حدود زنهايی كه به سن و سال شما رسيدهاند، هيچ چيزی نيست ما زنهای جوانی كه وقتی ايشان آرايش میكنند و میآيند يک فوج را دنبال خودشان میكشند اينها را داريم جلوشان را میگيريم شما هم دلتان نسوزد (صحيفه نور، [95-/96م[. ج2، ص941).
تکنیک اوّل: در این تکنیک و فنّ، نویسنده، نوعی مقابله میان اسلام سنتی و اندیشههای جدید ایجاد میکند و بر اساس آن نظریههای جدید را استوارتر از گذشته میپندارد، کاری که قبلاً در بحث کتاب امر به معروف سید حسن اسلامی اردکانی از او دیدیم؛ درحالیکه در این میان، دوگانهای پدیدآوردن و رأی به نفع دومی دادن، شگرد ویژه است، وگرنه ما دو نوع اسلام سنّتی و اسلام نوین نداریم، اسلام یک حقیقت است که همواره وجود داشته و دارد و تنها اجتهاد مجتهدان است که بر اساس روش و منهج اجتهادی به استخراج و استنباط آراء اسلامی مبادرت میورزند، چیزی که همواره بوده و ادامه دارد؛ ولی آرایی که از طرف غیرمجتهدان و آشنایان با اصول و شیوۀ استنباط ارائه میشود، اعتبار و حجیتی نمیتوان برای آن قائل شد.
تکنیک دوم: بر مبنای تکنیک دوم، نویسنده، جامعۀ اسلامی را در عرض سایر جوامع بشری میبیند و آن را از جمله جوامع دیگر میشمرد، در نتیجه نمیتواند از حق انحصاری قضاوت اخلاقی برخوردار باشد و اعضای آن مشمول بررسی دقیق اخلاقی و محکومیت از بیرون از جامعه خود میباشند.
در این شگرد، نویسنده میکوشد، با همعرض قرار دادن جامعۀ اسلامی با سایر جوامع، ارزشهای اسلامی را غیربینالمللی و غیرجهانی معرفی کند و زمینه دخالت جوامع بیرون از جامعۀ اسلامی را در جامعۀ اسلامی فراهم کند و در نتیجه در درون جامعۀ اسلامی کسانی را که به نهی از منکر میپردازند، مسلمانانی متعصب قلمداد کند که میخواهند معیارهای فضیلتی خود را بر همدینان خود تحمیل کنند؛ درحالیکه اگر ما به حق هر جامعهای اعتراف داشته باشیم که اندیشه و عقیده و فرهنگ خود را داشته باشند، چگونه جامعۀ بیرون به خود حق میدهد که در امور جامعۀ دیگر دخالت کند و چگونه ما از جامعه این حق را میتوانیم سلبکنیم که خودش از ارزشها، فرهنگ و آرای خود صیانت و حفاظت کند؟ چگونه میتوانیم آن را بهعنوان تعصب بر همدینان تلقی کنیم؟ درحالیکه در هر جامعهای همواره عدهای هستند که کارشان حفظ و تقویت و تعمیق ارزشهای ملی و
آداب و سنن و سبک زندگی و زبان و فرهنگ آن جامعه است و در برابر هجوم بیگانه در این جهت میایستند. این حقّ هر جامعهای است که باید به آن اعتراف کرد و جامعۀ اسلامی نیز از این حق مستثنا نیست، ولی معالأسف نویسندۀ محترم چنین نظری ندارد.
تکنیک سوم: بر مبنای تکنیک سوم نویسنده معتقد است «که متعصّبان که میخواهند معیارهای فضیلتی خود را بر همدینان خود تحمیل کنند، از طرف قدرت حکومتی جدید حمایت میشوند».(1)
اما متأسفانه بهوضوح روشن نمیکند که منظور از حکومت جدید و حمایت آن از متعصبان چیست؟ در لفافۀ کلمات و جملاتی مبهم و نامأنوس، سخنی را میگوید و با سرعت عبور میکند؛ درحالیکه این معیار در هر جامعهای حتی غرب مثل فرانسه و انگلیس و آمریکا هم وجود دارد که اکثریتی که آرای آنها بر جامعه حاکم است، آنها از معیارهای فضیلت پذیرفته شدۀ جامعه صیانت میکنند و این وظیفۀ هر حاکمیتی و مسئولیت او است که همچنانکه از امنیت و نظم و بهداشت جامعه صیانت میکند، باید پاسدار ارزشهای آن جامعه باشد و نگذارد زبان، فرهنگ، آداب و رسوم، عقاید و سبک زندگی جامعه دستخوش ناملایمات و طوفانهای درونی و بیرونی شود. این حمایت چه اشکالی دارد؟
مطلب دیگر آن است که با کمال تأسف نویسنده نمیگوید منظور از حکومت جدید چیست. در این وسط بحث که مباحث کلی و عامّ مطرح است و هیچ بحث مصداق در میان نبوده است، به یکباره سخن را به مصداق خاصی کشاندن و داوری کردن نسبت به آن، بدون تصریح به اسم آن و با اشاره از آن عبورکردن به چه معنا است و چه هدفی را دنبال میکند؟ و شگفتی آنکه با صراحت هرچه تمامتر اعلام میکند که این قدرت حکومتی جدید میتواند کاخی را به کوخی تبدیل کند.
1) . ج2، ص939.
آیا منظور از حکومت جدید، نظام اسلامی ایران بعد از انقلاب اسلامی است؟ چرا حاضر نیست نویسنده تصریح کند؟ و اگر حکومت دیگری است چرا نام نمیبرد؟ و اصلاً در میان یک بحث علمی و کلّی چگونه بحث مصداقی میکند؟ آخرین پرسش مهم اینکه منظور از «حکومت جدید میتواند کاخی را به کوخی تبدیل کند» چیست؟ کجا این اتفاق افتاده است و مصداق آن کدام است؟ اصولاً آیا در یک کار پژوهشی عمیق، وارد شده به این بحثها صحیح است؟ آیا میان وظایف سیاسی روزنامهها و رسانههای ارتباط جمعی و کار پژوهشی خلط نشده است؟
تکنیک چهارم: نویسنده برای آنکه در این کارزار و میدان نبردی که در تکنیکهای گذشته به تصویر کشید بتواند نتیجه نهایی را هم اعلام کند و در پروژه و سناریوی خودساختهاش، پایان ماجرا نیز معلوم شود، به تکنیک دیگری دست مییازد و آن این است که این حکومتها به جامعۀ خود توهین میکنند و در نهایت، در مقابل تأثیر غرب موفق نخواهند بود.(1)
درحالیکه مخاطب به خود حق میدهد که از نویسنده جویا شود، آیا پاسداشت فرهنگ جامعۀ که اکثریت به آن باور دارند و حتی در صندوق آرا و بر اساس معیارهای دموکراسی مورد قبول غرب، عموم جامعه نظر خود را منعکس کردهاند، صیانت از آن توهین به جامعه است؟ آیا حکومتهای غربی که از فرهنگ خود بهظاهر حمایت میکنند، به جامعۀ خود توهین میکنند؟
امّا در این میان پرسش مهمتر آن است که به چه دلیل و بر اساس چه رمز و رازی، نویسنده دست به غیبگویی میزند و با پیشگویی میگوید: این حکومتها در مقابل تأثیر غرب موفق نخواهند بود؟ به چه دلیل در مقابل غرب موفق نخواهند بود؟ کدام سحر و جادو و رمل و جفر و جن و شیطانی، چنین آیندهنگری کرده که نویسنده با آن همراهی نشان
1) . ج2، ص939.
میدهد و باور دارد که غرب پیروز میشود و این حکومت جدید شکست میخورد؟ مخاطب میپرسد: اکنون چهل سال است که این سخن تکرار میشود، ولی مگر هر روز به جز عقبنشینی غرب چیز دیگری مشاهده شده است که اکنون مایکل به این امید شکست، مژده میدهد؟پرسش دیگر آن است که آیا نویسندۀ محترم از اهداف بلند خود که در طلیعۀ کتاب تصویر کرد، زاویهای بسیار باز پیدا نکرده است؟ درحالیکه در نقد فرهنگ غرب و اصلاح امور روزمره و سبک زندگی غرب و جریان قطار شهری شیکاگو، نویسنده دست به قلم شده است تا کاری کند که غرب را از این بیماری مزمن برهاند. اکنون چه شده است که غرب را در این نبرد سرنوشتساز موفق میبیند و دست او را به علامت پیروزی بالا میبرد؟
علاوه بر این، اگر هم شکست در برابر غرب را بپذیریم، این شکست آیا حقیقت را تغییر میدهد؟ آیا پیروزی غرب نشان از حقانیت آن دارد؟ یا آنکه حق همواره در برابر باطل پیروز است، اگرچه در ظاهر محکوم به شکست شود؟
از همه بالاتر اینکه غرب با چه ابزاری موفق به پیروزی خواهد شد؟ آیا امپراطوری رسانهای غرب و قدرت تبلیغاتی آن یا نفوذ آن در میان غربگرایان داخلی جامعه اسلامی؟ آیا قدرت تسلیحاتی غرب؟ آیا معیارهای دوگانۀ غرب در آزادی و حقوق بشر و...؟ کدام یکی از این عناوین یا همگی آنها سلاح غرب در این نبرد سرنوشت میباشد و او را به پیروزی میرساند؟
بالاخره پرسش آخر مخاطب آن است که اگر حکومت اکثریت جامعهای با صندوق رأی بخواهد طبق فرهنگ عامۀ مردم در برابر ارزشهای غرب بایستد و از فرهنگ خودی در برابر نفوذ غرب، صیانت کند، چرا باید محکوم به شکست باشد و در نهایت، غرب پیروز میدان گردد؟
تکنیک پنجم: در میدان نبرد بالا، پس از آنکه عبارتی را از یک روحانی معاصر ایرانی نقل میکند، بدون آنکه از او نام ببرد، درحالیکه روش نویسنده آن بود که از افرادی در رتبههای پایینتر نام میبرد، به یک ملاک کلی ولی دوگانه در نبرد میان غرب و اسلام تصریح میکند که این معیار، کل ملاک رفتار غرب با سایر جوامع است. او معتقد است:
«ارزشهای متداول غرب به مسلمانان میگوید: به ما مربوط است که آنها با سایر مسلمانان چگونه رفتار میکنند، ولی درعینحال به آنها مربوط نیست که مسلمانان دیگر چگونه راه خود را انتخاب میکنند».(1)گویا این معیار که برآمده از ارزشهای متداول غرب است، بیانگر اساس تمدّن غرب و کلید نبرد اسلام و غرب به شمار میآید که نویسنده با صراحت آن را بیان میکند.
کسی این جملات را میخواند، بهطور طبیعی میتواند تصویر کند کلاسی را که غرب مبصر آن است، آیا بهراستی رأی و نظر و اراده و خواست این مبصر، خواه حق و خواه باطل، معیار است؟ آیا غرب قیّم بر جهان است و جوامع دیگر نباید ارادهای در برابر نظر آنها داشته باشند؟ آیا غرب به مرحلهای از الوهیت و «أنا ربّکم الأعلی» رسیده است که تنها به او مربوط است که قاطبۀ مسلمانان پیرو ارزشهای اسلامی و اکثریت جامعه با اقلیّت مسلمان غربگرا چگونه رفتار میکنند؟ و چون او تنها قیّم است، میتواند به دخالت بپردازد و بهعنوان مبصر کلاس چوب خود را بالا ببرد؟ اما به اکثریت مسلمان مقاوم در برابر غرب، مربوط نیست که غربگرایان چگونه راه خود را بر اثر نادانی یا غفلت یا تطمیع و تهدید یا خودباختگی، از اسلام جدا کرده و به مهلکۀ ارزشهای غرب فرو غلطیدهاند؟
نویسنده به اینجا که میرسد، گویا مراسم فاتحۀ نهی از منکر را هم میخواند و بر این باور میرسد که بر اساس این معیار دوگانۀ غرب که او قیّم و چوب به دست عالم است، اولاً به او مربوط است و او تعیین تکلیف میکند و ثانیاً به دیگران مربوط نیست و حق تعیین تکلیف ندارند. نتیجه یک چیز است و آن نابودی نهی از منکر است.
تکنیک ششم: نویسنده در مقام کارکرد نهی از منکر در این نبرد سرنوشت، برای نهی از منکر اسلامی دو مفهوم قدیم و جدید ترسیم میکند؛ درحالیکه اصل این دوگانه برای مسلمانان جای سؤال دارد که آیا این دوگانه بهعنوان شگردی در مسیر جاده صافکنی و چیرگی تمدن غربی بر مسلمانان نیست؟
1) . ج2، ص940.
بههرحال، گویا به نظر نویسنده، وقتی ارزشهای متداول غربی، قیمومت جهانی را عهدهدار شدند، جایی برای عملکرد نهی از منکر و ایفای نقش آن در جامعه باقی نمیماند؛ چون طبق این قیمومت جهانی، هرگاه کسی اقدام به نهی از منکر کند، به این قیّم جهانی مربوط است که اگر در مسیر اهداف خودش باشد به آن اجازه دهد و اگر در برابر ارزشهای مادّی و الحادی و شهوتپرستی و لذتجویی و منفعتطلبی غربی قرار گیرد، به او مربوط است که مانع از آن شود.چنین است که صفحات پایانی کتاب، برخلاف طلیعۀ آن، بسیار مأیوسانه و ناامیدکننده است. مخاطب به این نتیجه میرسد که راهی جز پرستش این طاغوت جهانی و کرنش در برابر الوهیت او وجود ندارد. در این میان نویسندۀ محترم، خواننده را به حال یأس وامیگذارد و خودش تنها به نظارت میپردازد. آیا خواننده خود بهتنهایی باید این نتیجه را باور کند یا نویسنده هم با او همراه است و این سناریویی است که نوشته شده است و خواننده ناخودآگاه به نتیجۀ مطلوب نویسنده خواهد رسید؟
مطلب هرگونه که باشد، بههرحال، از جهت اندیشۀ اسلامی و معارف وحیانی مسئله بهخوبی روشن است؛ چنانکه قرآن کریم میفرماید: )وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِی الصَّالِحُونَ(.(1)و )هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ(.(2)
در این میان یک احتمال دیگر نیز در سناریوی نویسنده ممکن است و آن اینکه میخواهد این حقیقت را القاء کند و مخاطب به این نتیجه برسد که من برای اصلاح فرهنگ و جامعۀ غربی و برای آنکه حوادث قطار شهری شیکاگو رخ ندهد، دست به تلاش زدم و مصلحانه و خیرخواهانه راه امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی را داروی این بیماری مزمن تشخیص دادم.
اما اکنون به این نتیجه میرسم که باتوجهبه خداپنداری ارزشهای غربی و سیطرۀ بیچون و چرای آن بر جوامع جهانی، این نسخه نتیجهبخش نیست، مگر اینکه اول این طاغوت از میان برداشته شود تا با کنار رفتن کرنش در برابر آن طاغوت زمانه، راه برای اصلاح غرب فراهم گردد.
بههرحال، این بخش از سخنان مایکل، بهقدری مهم و کلیدی بیانگر یک نقطۀ عطف در تاریخ جهانی است که نیازمند تأمل و ملاحظۀ فراوان است؛ ازاینرو حتی مترجم محترم کتاب که همراهی خود را با نویسنده در سراسر کتاب پنهان نمیکند، این دومین بار است که لب به اعتراض میگشاید و فریاد برمیآورد که: بهتر است آن را مداخلههای سلطهگرانه استعماربنامیم نه ارزشهای متداول غرب. پاسخ امام خمینی (قدّس سرّه) به اوریانا فالاچی که مایکل در همین صفحه نقل میکند، مشت محکمی است بر دهان فضولان مداخلهگر.(1)
خلاصۀ سخن آنکه خوانندۀ کتاب حق دارد از نویسندۀ محترم این پرسش را مطرح کند که این ارزشهای متداول غرب چیست که ظاهری دارد و باطنی؟ پوستهای دارد و هستهای؟ تنهای دارد و ریشه ای؟ وقتی به ظاهر و پوسته و تنۀ آن نگریسته شود، همانطور که گویا نویسندۀ کتاب خوشبینانه به آنها مینگرد، ارزشهایی والای انسانی همچون آزادی، حقوق بشر، جامعۀ مدنی، کرامت انسانی بروز میکند، ولی کسی که با عمق بیشتری به دنبال کاویدن حقیقت باشد و به دور از تعصب، تاریخچۀ دویست و سیصد سالۀ اخیر غرب را مشاهده کند، چه مییابد؟ استعمار ملّتها، استثمار منافع کشورها، استحمار بشریت، جنگهای اول و دوم جهانی، ویرانیهای خانمانسوز، رقابتهای تسلیحاتی، جنگهای هستهای و کاربرد سلاح شیمیایی علیه مردمان بیپناه، آواره کردن مردم یک کشور مثل فسلطین و به اشغال درآوردن کشورها، حقّ وتو برای قدرتهای جهانی و غیره و در یک جمله، مظاهری از ارزشهای جنگل که در آن هیچ بویی از انسانیت و کرامت بشر به مشام
1) . ج2، ص940.
نمیرسد و به جز سبعیّت و خشونت و درندهخویی، چیزی مشاهده نمیشود. بهراستی ارزشهای متداول غرب چیست و چه کسانی مدافع آن هستند و آن را ترویج میکنند و به تحکیم مبانی فلسفی آن میپردازند؟ و در مسیر آن تمامی همّت خود و امکانات مالی و لجستیکی خود را بسیج میکنند؟
مایکل کوک در خاتمه میگوید: لازم است يادآوری كنم كه دو تفاوت عمده بين آرای اسلامی و غربی كه در اين فصل مورد بحث قرار گرفت، ارتباط نزديكی با يكديگر دارند. علت اينكه انديشه غربی بر امداد تأكيد میكند و نهی از منكر را به فراموشی میسپارد، مبتنی بر اين حقیقت است که در اندیشۀ غربی مقوله جرم بدون قربانی و يا بهعبارتی ديگر گناه مطلق، اگرنگوييم به كلی از ميان رفته، بيشتر اهميّت عملی اخلاقی خود را از دست داده است. (آنها زيانی ندارند) معمولاً دليل مورد قبولی است برای رها كردن چيزی به حال خود. اگر همه منكرات بايد قربانيانی داشته باشد، در آن صورت آن چه از زمينه اخلاقی میماند، امداد جبران میکند. البته اين ما را به مسئلۀ اساسی كشمكش بين دو جهانبينی بازمیگرداند: جايگاه خدا، اگر چنين جايگاهی در امور انسانی وجود داشته باشد. مایکل با این جملۀ کلیدی و در قالب تردید و اگر، کتاب پر رمز و راز خود را به پایان میبرد.
دو فصل از کتاب امر به معروف و نهی از منکر در اندیشۀ اسلامی تألیف جناب مایکل کوک (بر اساس ترجمۀ آقای احمد نمایی)، یعنی فصل هجدهم -تحت عنوان تحولات جدید اسلامی که مفصلترین فصل- و فصل بیستم -تحت عنوان خاتمه که بهمنزلۀ نتیجهگیری پژوهش مفصل نویسنده است-، مهمترین فصلهای کتاب را تشکیل میدهند؛ چون مباحث این دو فصل کاملاً معطوف به تحوّلات برآمده از فقه امامیه در دوران معاصر بهویژه انقلاب اسلامی ایران است و نویسنده اگرچه معمولاً در لفّافه و با پوشش به بیان دیدگاههای
خود میپردازد، ولی گاهی هم با صراحت به این حقیقت اشاره میکند. گویا این نکته را بهخوبی دریافته است که اندیشۀ انقلاب اسلامی محور تحوّلات اسلامی و جهانی معاصر میباشد و تقابل گفتمانی و تمدّنی غربی و لیبرال دموکراسی با اندیشۀ اسلامی در مبانی انقلاب اسلامی تبلور مییابد و مباحث را تا آنجا پیش میبرد که حتی از مباحث امر به معروف و نهی از منکر هم تا حدودی فاصله میگیرد و به اصل تقابل و رویارویی این دو اندیشه و مبانی اعتقادی و ارزشهای متبلور یافته از آنها میپردازد.
از نمونههای توجه نویسنده به این موضوع، مصاحبۀ اوریانا فالاچی روزنامهنگار ایتالیایی با رهبر کبیر انقلاب اسلامی و معمار بزرگ جمهوری اسلامی امام خمینی (قدّس سرّه) است که البته بهطور دقیق هم در کتاب این گفتوگو انعکاس نیافته است و لذا مترجم در پاورقی تذکرات لازم را ارائه میدهد.در ادامه در سطور پایانی، مجدّداً نویسنده یادآور میشود که در غرب برخلاف اسلام مقولۀ جرم بدون قربانی یا گناه مطلق اهمیت اخلاقی خود را با این توجیه که «آنها زیانی ندارند» از دست داده است و در مواردی هم که قربانیانی دارد، با امداد جبران میشود.
درحالیکه پیش از این به تفصیل گفته شد که: اولاً هیچ جرم و گناهی بیقربانی و آسیب نیست، آسیب به خود گناهکار، آسیب به سایر انسانها و حتی آسیب به عوالم هستی از ملک تا ملکوت و ناسپاسی و کفران و ستم نسبت به حقوق حضرت حق جلت عظمته. البته امداد و کمک به قوای شیطانی عالم همگی در شعاع تأثیرات هر گناهی قرار میگیرد. ثانیاً با تأمّل در معنای واقعی امداد در اندیشۀ اسلامی که از آن به قانون و قاعدۀ )تعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ((1)تعبیر میشود، نهی از منکر هم از مصادیق تعاون بر برّ و تقوا و تواصی به حق و تواصی به صبر )وَتَوَاصَوْا
بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ((2)و امداد شمرده میشود.
خاتمۀ بحث را با ارزیابی آخرین جملۀ مایکل کوک به پایان میبریم؛ آنجا که یک حقیقت و یک تردید را در قالب یک جمله بیان میکند.
امّا حقیقت: کشمکش بین دو جهانبینی غرب و اسلام در مورد حضرت حق جلّت عظمته است و خواه ناخواه، ریشه تمامی جدال طرفین به این نکتۀ کانونی برمیگردد؛ یعنی اعتقاد و ایمان راسخ به ربوبیت تشریعی الهی در تمامی حوزههای رفتاری بشری.
امّا تردید: نویسنده به خطا، کشمکش غرب و اسلام در مورد جایگاه خداوند را مشروط میکند به اینکه «اگر چنین جایگاهی در امور انسانی وجود داشته باشد، درحالیکه خود این شرط موضوع گفتمان و محل نزاع و جدال است و لذا نمیتوان جدال طرفین را مشروط به این جمله کرد.اصل جدال لیبرالیزم و اسلام همین است که آیا ربوبیت الهی شامل شئون انسان هم میشود یا نه؟ بحث طرفین در ربوبیت الهی و قلمرو آن است. لیبرالیزم با انواع و اقسام انکارهای دینی، اعم از انکار اصل وجود خداوند یا انکار ربوبیت خداوند، اعم از تکوینی و تشریعی و یا انکار ربوبیت تشریعی خداوند و یا انکار ربوبیت تشریعی در خارج از امور فردی و شخصی سازگاری دارد؛ ولی اندیشۀ اسلامی مبتنی بر توحید در جمیع مراتب و منازل آن است، مانند توحید در ذات، توحید در صفات، توحید در اسماء، توحید در ربوبیت، توحید در تشریع و حکم، و توحید در تمامی ساحتهای انسانی اعم از فردی و اجتماعی و ساحتهای اجتماعی هم اعم از تعلیم و تربیت، فرهنگ، اقتصاد، سیاست، امنیت، خانواده و غیره.
بنابراین در اندیشۀ اسلامی، آزادیهای فردی و اجتماعی، آزادی قلم و بیان و عقیده، حقوق بشر، جامعۀ مدنی، عدالت و قسط، قانونگذای و مدیریّت و داوری، همه و همه در زیرمجموعۀ توحید تعریف میشود؛ ولی در لیبرالدموکراسی، این مقولات خود بهطور مجزّا و مستقل و نه در سایۀ ایمان به توحید، تحلیل میشوند.
نتیجه آنکه نزاع دو نظام فلسفی لیبرال و اسلام، در مورد جایگاه خداوند است، ولی این نزاع مشروط به این شرط نیست که اگر چنین جایگاهی در امور انسان وجود داشته باشد، بلکه نزاع طرفین در همین است که یکی به چنین جایگاهی با دلیل و حکمت و برهان ایمان و باور دارد و دیگری بدون تبیین صحیح و از روی ظن و گمان به انکار آن میپردازد.
)قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ(.(1)
)وَمَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَايُغْنِی مِنْ الْحَقِّ شَيْئًا * فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا * ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنْالْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ اهْتَدَى(.(2)
وآخر دعوانا ان الحمد لله ربّ العالمین27 صفر المظفر / 1440
15/8/1397
قم مقدسه/ مدرسه حجتیه
ابناثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ، بیروت: دار احیاء التراث العربی، الطبعة الأولی، 1408ه.ق.
ابنادریس، محمدبن احمد ، السرائر، قم: مؤسسة النشر الإسلامی، چاپ دوم، 1410ه.ق.
ابناعثم کوفی، محمدبنعلی، الفتوح، مترجم: محمدبناحمد
مستوفیهروی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی،چاپ
پنجم، 1393ه.ق.
ابنتیمیه، محمد، منهاج السنة، ج1، محقق: محمد رشاد سالم، جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية، الطبعة الأولى، 1406ه.ق/ 1986م.
ابنحنبل، احمد، مسند احمد بن حنبل، ج6، بیروت: مؤسسة الرسالة، چاپ اول، 1416ه.ق.
ابنخلکان، أبیبكر، وفیات الاعیان، ج1، محقق: إحسان عباس، بيروت: دار صادر، 1900م.
ابنشعبه حرانی، حسنبنعلی، تحف العقول، قم: مؤسسه فرهنگی دارالحدیث، چاپ هفتم، 1395ه.ش.
ابنشهرآشوب، محمدبنعلی، المناقب، ج4، قم: علامه، چاپ اول، 1379ه.ق.
ابنماجه، محمدبنیزید، سنن ابنماجه، ج1، بیروت: دارالجبل، چاپ اول، 1418ه.ق/1998م.
ابیبکر احمدبنمحمد خلّال، السّنة، ج2، ریاض: دارالرایة، 1410هق/ 1989م.
اربلی، علیبنعیسی، کشف الغمة، بیروت: دار اضواء، 1403ه.ق.
اسماعیل رائین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج2، تهران: انتشارات امیر کبیر، 1357ه.ش.
آقابزرگ تهرانی، تاریخ حصر الاجتهاد، تهران: مطبعة خيام، 1401ه.ق.
امین، سید محسن، اعیان الشیعة، ج3، بیروت: دارالتعارف، چاپ اول، 14021ه.ق.
امینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنة و الأدب، قم: مرکز الغدير للدراسات الإسلامية 1416ه.ق.
بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح البخاری، کتاب الصلاة، قاهره: جمهوریة المصر العربیة، 1410ه.ق.
بهمنیار، احمد صاحببنعبّاد، شرح حال و آثار، تهران: مؤسسه چاپ و انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1383ه.ش.
ترمذی، محمدبنعیسی، سنن ترمذی، ج5، ریاض: مکتبة المعارف للنشر و التوزیع، بیتا.
تهانوی، محمدعلی، موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، لبنان: الناشرون، 1996م.
الثعالبی، الفکر السامی فی تاریخ الفقه الاسلامی، بیروت: دارالکتب العلمية، 1416ه.ق.
جعفر پیشهفرد، مصطفی، «مقاله عدالت و امنیت»، مجله حکومت اسلامی، ش35، سال دهم، بهار 1384، صص115– 136.
جعفر پیشهفرد، مصطفی، الاجتهاد عند المذاهب الاسلامیة، بیروت: مرکز الحضارة لتنمیة الفکر الاسلامی، طبعة الاولی، 1420ه.ق.
جعفر پیشهفرد، پیشینۀ نظریۀ ولایت فقیه ، قم: دبیرخانه خبرگان رهبری، 1392 ه.ش.
جعفریان، رسول، «نقش احمد بن حنبل در تعدیل مذهب اهل سنت»، هفت آسمان، شماره5، 1379ه.ش
جلالیمقدم، مسعود، اباضیان، آخرین بازماندگان خوارج، تهران: نگاه سبز، چاپ اول، 1379ه.ش.
جمعی از مؤلفان، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، (مدخل اباضیان)، تهران: مرکز پژوهشهای ایرانی اسلامی، بیتا.
حجتالله اصیل، زندگی و اندیشه میرزاملکم خان ناظم الدوله، تهران: نشر نی، چاپ اول، 1381ه.ش.
الخضری بک، محمد، تاریخ التشریع الاسلامی، بیروت: دارالفکر، چاپ هشتم، 1967م.
خلیل بن ابیک الصفدی، الوافی بالوفیات، بیروت: دارالنشر، چاپ دوم، 1401ه.ق.
خمینی، سید روحالله، ترجمه تحریر الوسیله، قم: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى چاپ اول، 1385ه.ش.
خوارزمی (اخطب خوارزم)، مقتل الحسین(علیه السلام) ، ج1، قم: انوار الهدی، چاپ دوم، 1381ه.ش.
داوری، شیخ مسلم، کتاب اصول علم الرجال بین النظریة و التطبیق، دانشگاه میبد، چاپ اول، 1398ه.ش.
دهخدا، علی اکبر، لغتنامه، تهران: روزنه، 1373ه.ش.
راشدینیا، اکبر، نشریه معارف عقلی، ش11، پاییز 1387.
سبحانی، جعفر، الملل و النحل، ج1، قم: مؤسسة النشر الاسلامی جامعة المدرسين، چاپ دوم، 1415ه.ق/1373ه.ش.
سبحانی، جعفر، آیین وهابیت، قم: انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، 1364ه.ش.
سبحانی، جعفر، طبقات الفقهاء، ج6، قم: مؤسسة الامام صادق علیه السلام، چاپ اول، 1418ه.ق.
سیوطی، عبدالرحمن، تاریخ الخلفاء، بیروت: دار صادر، چاپ اول، 1417ه.ق/ 1997م.
شریف ، سید رضی، فقه السنّة، تهران، انتشارات احسان، چاپ سوم، 1391ه.ش.
شریف ، سید رضی، نهج البلاغة، باب خطبههای نهج البلاغه، قم: جامعه مدرسین، بیتا.
الشریف الرضی، نهج البلاغه، تحقیق: الدکتور صبحی صالح، قم: بیتا.
شهرستانی، ابوالفتح محمدبن عبدالكريم ، موسوعة الملل و النحل، قم: الشريف الرضی، چاپ سوم، 1364ه.ش.
صدوق، محمدبن علیبن الحسین، من لایحضره الفقیه، قم: جامعه مدرسین، 1363ﻫ.ش.
طباطبایی، سید علی، ریاض المسائل، قم: مؤسسة آلالبيت عليهم السلام لاحياء التراث، چاپ اول، 1418ه.ق.
طباطبایی، سید محمدحسین، تعلیقة علی البحار الانوار، کیهان اندیشه، 1370، شماره 38.
طبری، محمدبنجریر، تاریخ الطبری، ج4، انتشارات اساطیر، بیتا.
طقوش، محمدبنسهیل، دولت عباسیان، قم: پژوهشکده حوزه و دانشگاه، چاپ هفتم، 1392ه.ش.
عسکری، علامه مرتضی، معالم المدرستین، قم: دانشکده اصول دین، 1386ه.ش.
علمالهدی، سید مرتضی، الانتصار، قم: مؤسسة النشر الاسلامی، بیتا.
علیمحمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، تاریخ التشریع الاسلامی، بیروت: دارالکتاب العلمیة، چاپ اول، 1376ه.ش.
فخر رازی، محمدبنعمر، تفسیر الکبیر، بیروت: دار إحياء التراث العربی، 1420ه.ق/1999م.
قاضی ابییعلی، الاحکام السلطانیة، بیروت: دارالکتب العلمیة، طبعة الثانیة، 4121ه.ق.
کاشانی فیض، محسن، محجة البیضاء، قم: جامعه مدرسین، 1383ه.ق.
کلینی، محمدبنیعقوب، الاصول من الکافی، تهران: دارالکتب الاسلامیة، 1363ه.ش.
کلینی، محمدبنیعقوب، الفروع من الکافی، تهران: دارالکتب الاسلامیة، 1367ه.ش.
الله اکبری، محمد، «رابطۀ علویان و عباسیان»، تاریخ اسلام در آینه پژوهش، پاييز 1381، پيش شماره 1، صص11-30.
ماوردی، علیبنمحمد، الاحکام السلطانیة و الولایات الدینیة، مکه: دار التعاون للنشر والتوزيع، عباس أحمد الباز مكة المكرمة، بیتا.
متقی هندی، کنز العمال، ج11، بیروت: مؤسسة الرسالة، الطبعة الخامسة، 1401ه.ق/1981م.
مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الأئمة الأطهار، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1403ه.ق.
محقق کراجکی، محمدبنعلی، کنز الفوائد، قم: دار الذخائر، 1410ه.ق.
محمد سلام مدکور، مناهج الاجتهاد فی الاسلام، کویت: جامعة الکویت، چاپ اول، 1392ه.ق/1972م.
مسلمبن حجاج، صحیح مسلم، بیروت: دارالفکر للطباعة و النشر، الطبعة الأولی ، 1421ه.ق.
مفید، محمدبنمحمد، المقنعة، قم: كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، چاپ اول، 1413ه.ق.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج12، تهران: دارالكتب الاسلامية، 1353ه.ش.
نجفی یزدی، سید جلیل، مناقب اهلبیت:، قم، کوثر کویر، چاپ اول، 1392ه.ش.
نجفی، شیخ محمد حسن، جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، تهران: دارالکتب الاسلامیة، 1365ه.ش.
نسائی، احمدبنعلی، السنن الکبری، ج8، بیروت: دارالکتب العلمیة، منشورات محمدعلی بیضون، چاپ اول، 1411ه.ق/1991م.
نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، بیروت: مؤسسة آلالبيت لاحياء التراث، 1429ه.ق/ 1987م.
هاشم معروف الحسنی، الشیعة بین الاشاعرة و المعتزلة، مشهد: بنیاد پژوهشهای رضوی، 1379ه.ش.
هاشمی شاهرودی، سید محمود، فرهنگ فقه مطابق مذهب اهلبیت (علیهم السلام)، قم: مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامی بر مذهب اهلبیت، 1382ه.ش.
ویکی شیعه، دانشنامه مجازی مکتب اهلبیت علیهم السلام، مجمع جهانی اهلبیت علیهم السلام.