ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، 1298 -
عنوان و نام پديدآور:عقیده نجاتبخش پیرامون عقیده به ظهور و حکومت حضرت مهدی علیهالسلام/ صافیگلپایگانی.
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی،1392.
مشخصات ظاهری:138ص.
فروست:سلسله مباحث امامت و مهدویت ؛ 5.
شابک:28000ریال: 978-600-5105-66-7
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:این کتاب در سالهای مختلف توسط ناشرین مختلف منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه: ص. [131] - 138 ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن حسن(ع)، 284 - 359ق.
موضوع:مهدویت
موضوع:مهدویت-- انتظار
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP224/ص23ع7 1392
رده بندی دیویی:297/462
شماره کتابشناسی ملی:3207625
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ »
سلسله مباحث امامت و مهدويت (5)
عقیده نجاتبخش
پیرامون عقیده به ظهور
و حکومت حضرت مهدی علیه السلام
حضرت آيتالله العظمي صافی گلپايگانی مدظلهالعالی
مقدمه.. 5
رابطه عقيده به ظهور حضرت مهدى علیه السلام با چگونگيهای ذهنی و فکرى... 13
رابطه عقيده به ظهور حضرت مهدى علیه السلام با وحدت جامعه و حكومت جهانى... 19
رابطه عقيده به ظهور حضرت مهدى علیه السلام با مساوات اسلامى... 35
رابطه عقيده به ظهور حضرت مهدى علیه السلام با عدالت اجتماعى و زمامدارى.. 49
نظام حكومت حضرت مهدى علیه السلام ... 59
رابطه عقيده به ظهور حضرت مهدى علیه السلام با عدل و قسط... 63
معناى احاديث فوق.. 65
مقدّمه نخست: نظام امامت، نظام عدل و قسط است... 66
مقدمه دوم: بحثى در الفاظ مترادف.. 70
معنى ظلم... 72
معنى عدل.. 73
معنى قسط... 74
قسط در قرآن مجيد... 76
قسط در نهجالبلاغه... 78
ابعاد متعدد عدل... 79
الف) عدل حاكم... 82
ب) بُعد قانونى قسط و عدل... 82
ج) بُعد اقتصادى قسط و عدل... 84
د) بُعد اجتماعى قسط و عدل... 85
تقسيم سهام بر اساس واقع. 90
انقلاب در نظام مالكيت... 95
نتيجه... 123
کتابنامه... 131
آثار حضرت آيت الله العظمى صافى گلپایگانی مدظله الوارف در يک نگاه... 139
بسم الله الرحمن الرحيم
(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَة طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِي السَّمآءِ * تُؤْتِى أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَيَضْرِبُ اللّهُ الْاَمْثالَ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُنَ)؛(1)
«(اى رسول ما) آيا نديدى خداى تعالى چگونه كلمه پاكيزه را به درخت زيبايى مَثل زده كه اصل ريشه آن ثابت و شاخه آن به آسمان كشيده شده است. به اذن خدا همه وقت ميوههاى خوبى میدهد. خدا اين چنين مثالهاى واضح و روشن براى يادآورى مردم مىزند».
1) . ابراهيم، 24 - 25.
بدون ترديد، عقيده به ظهور «مهدى علیه السلام » يك عقيده كاملاً اسلامى است كه ريشههاى ثابت آن در كتاب و سنّت، بهطور صحيح و متواتر قرار دارد، و در اينكه نمیتوان آن را از دعوت اسلامى جدا ساخت، هيچگونه شك و ترديدى نيست.
آياتى از قرآن مجيد و بسيارى از احاديث و اخبار، چنان اين اعتقاد را تحكيم و استوار نمودهاند كه حتى انكار آن (مانند انكار اصل رسالت و نبوّت) در بعضى از روايات، كفر شمرده شده است.
اگر ما از اين قرن خودمان - كه قرن چهاردهم هجرى است - تا عصر مقدّس رسالت را بررسى كنيم، میبينيم اصل ظهور مهدى علیه السلام در تمام اين چهارده قرن، بين صحابه و تابعين و علما و محدثين و ادبا و شعرا و خلفا، همواره يك موضوع ثابت و غيرقابلانكار بوده است و شخصيتهاى سرشناس علمى و ادبى و سياسى، به آن مؤمن و معتقد بودهاند.
اگرچه از كتابهايى مثل كتاب منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر علیه السلام ، كثرت اين اخبار و احاديث از طرق شيعه و اهلسنّت
معلوم میشود، هماكنون كتابى جامعتر از حيث مصادر و مآخذ و مدارك و مطالب علمى و تحقيقى، در دست تأليف است كه حيات امام علیه السلام و مشخصات آن حضرت را از جهات مختلف روشن میسازد؛ امّا با قطعنظر از تتبّعات گسترده میتوان گفت: براى مردمى كه كموبيش، اهل اطّلاع و تحقيق و مراجعه به كتابهاى اسلامى در رشتههاى حديث، تفسير، تاريخ، كلام و مذهب میباشند، دو نقطه حسّاس در اين مسئله واضح و مسلّم است:
نخست اينكه: مسئله ظهور حضرت مهدى علیه السلام يك مسئله اسلامى خالص است كه مسلمانان آن را از زبان پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله شنيده و از آن حضرت فرا گرفتند و مانند هر موضوع بديهى اسلامى ديگرى نياز به اثبات ندارد.
نکته ديگر اينكه: تعيين او در فرزند منحصربهفرد امام حسن عسكرى علیه السلام نيز عقيدهاى است كه قبل از ولادت حضرت مهدى علیه السلام ؛ يعنى قبل از سال 255 هجرى قمرى و قبل از ولادت پدر بزرگوارش، توسط اهلبيت رسالت گفته شده است، و اهلبيت علیهم السلام هم اخبار خود را مستند به رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتهاند. علاوهبر احاديثى كه ازطرق اهلسنّت نيز در اين باب رسيده است.(1)
الف) «احمد شاكر» كه از علما و متخصصان فن حديث و رجال، در عصر ما شمرده مى شد، در كتاب مقاليد الكنوز صحّت احاديث راجع به حضرت مهدى علیه السلام را تصديق نموده و آن را عقيدهاى اسلامى شمرده است كه هر مسلمان بايد بدان معتقد باشد.
ب) «شيخ منصور على ناصف» كه از علماى الازهر و مدرّس دانشگاه زينبى است، در كتاب غايةالمأمول مى گويد: احاديث مهدى را جمعى از نيكان صحابه روايت كردهاند و بزرگان محدّثين آن را نقل نمودهاند و علماى گذشتهوحال براينعقيدهاند.
وى پس از اينكه تصريح به تواتر احاديث مى كند، مىگويد: اين توضيح براى كسى كه اندكى انصاف در نزد او باشد؛ يعنى هركس ذرهاى ايمان و اندكى انصاف داشته باشد، در صحّت اين احاديث و ظهور حضرت مهدى علیه السلام ترديد نمىكند.
ج) «ابوالاعلى مودودى» كه از مشهورترين علماى اهلسنّت است، در كتاب البيانات احاديث مهدى علیه السلام را بررسى كرده و مىگويد: اين احاديث يك حقيقت اساسى را كه قدرمشترك تمام احاديث اين موضوع است، متضمن مىباشند و آن اين است كه پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله خبر داده: پيشوايى ظاهر مىگردد تا زمين را از عدل و داد آكنده سازد و ستم و بيدادگرى را محو و نابود نمايد و كلمه اسلام را بلند گرداند و رفاه را در خلق خدا عمومى و همگانى سازد.
1) . در قسمت اوّل (طريق شيعه در روايات بحث مهدويت) مراجعه شود به كتابهايى چون: كمالالدين و تمامالنعمه صدوق، الغيبه نعمانى و الغيبه طوسى4 و در قسمت دوم (طريق اهلسنّت در روایات بحث مهدويت) علاوهبر صدها مقاله و بهويژه كتابهايى كه اهلسنّت در اين موضوع نگاشتهاند، در اينجا سخن سه نفر از برجستهترين علماى آنها را مى آوريم كه چون همعصر ما هستند، در خصوص اين موضوع - بهملاحظاتى - ارزش گفتارشان از علماى قديم، براى گروهى از نسل حاضر بيشتر است:
بنابراین، احتمال اينكه اين اخبار و احاديث پس از ولادت حضرت، يا در زمان غيبت صغرى يا كبرى در منابع حديثى و متون شيعه وارد شده باشد، بهطورقطع غيرعقلايى و مردود است؛ زيرا كتابهايى كه اين احاديث در آنها ضبط است، كسانى آنها را تأليف كردهاند كه احتمال اينكه كلمهاى جعل نمايند، در حقّ آنها داده نمیشود و به وثاقت و صدق امانت، معروف و مشهورند.
اين افراد، هريك اين احاديث را از شيوخ خود و از كتب حديثى ديگرى كه قبل از ولادت پدر حضرت مهدى علیه السلام نوشته شده و يا از واسطههاى صددرصد مورد اعتماد، از مشايخ راويان معاصر ائمه علیهم السلام و عصر تابعين و صحابه روايت نمودهاند.
هركس به اين احاديث رجوع كند، براى او جاى شك و شبههاى باقى نمیماند كه عقيده به اينكه حضرت مهدى علیه السلام فرزند امام حسن عسكرى علیه السلام است، عقيده پيامبر گرامى اسلام صلی الله علیه و آله ، على علیه السلام و فاطمة زهرا علیها السلام و امام حسن و امام حسين تا امام هادى علیهم السلام بوده است.
پارهاى از افراد میگويند: از جنبه عقيده و استناد اين فكر، به رسالت اسلام مناقشهاى نداريم؛ امّا میتوانيم آن را در سطح ديگرى مورد بحث قرار داده و بگوييم: بسيار خوب! ما هم قبول داريم كه در صدها حديث و روايت، موضوع حضرت مهدى علیه السلام مطرح است و جاى شك نيست كه اين احاديث بهطور تواتر از پيغمبر صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين و ساير ائمه علیهم السلام صادر شده است و همه به آن اعتقاد داريم و اميدواريم اگر عصر ظهور را به فضل خدا درك كرديم، در صف پيروان آن حضرت قرار داشته باشيم؛ ولى سخن و بررسى به اينجا تمام نمیشود.
ما میخواهيم بپرسيم: اين عقيده اسلامى به ظهور مهدى علیه السلام و حكومت جهانى او و اصلاحاتى كه به دست او انجام خواهد گرفت، براى وضع فعلى ما و بر اعمال ما چه تأثيرى دارد؟
میخواهيم بدانيم از اين عقيده كه سنّى و شيعه بر آن اتفاق دارند، براى اصلاح امور اجتماعى و سياسى، و علاج اين همه مشكلات كه با آن روبرو هستيم يا روبرو خواهيم شد، چه بهرهاى میتوانيم بگيريم؟
ايمان به خدا، اعتقاد به روز قيامت و حساب و جزا، عقيده به نبوّت و امامت، همه با عمل ما ارتباط دارد و جهت زندگى و كار و كوشش ما را معين مینمايد؛ امّا اين عقيده از كدام نقش عملى برخوردار است، و در برابر قدرت زور و زر و دروغ و فريب، و اين دستگاههاى استعمار و استثمار و استضعاف، چه نقشى را (مثبت يا منفى( ايفا میكند؟ و ما را چگونه و به چه سلاحى مجهّز میسازد؟
ما نمیتوانيم در دنياى امروز كه كاروان مدنيت با شتاب بهسوى ترقّى پيش میرود، فقط از چنين عقيدهاى كه چهارده قرن است افكار را به خود مشغول داشته و رهبران اسلام آن را تبليغ كردهاند، به جشن و چراغانى نيمه شعبان خود را قانع كنيم و از اين فكر، مسئوليت و تعهدى را درك ننماييم كه اين برداشت با روال عمومى اصول مسلّم اسلام و احكام قرآن و عقايد دينى ما كه همه آنها سازندگى دارند، سازگار نيست.
اسلام دين و مكتب مبارزه، كوشش، انقلاب، اصلاحات و آيين علم و ترقّى است، اين عقيده هم بايد مردم را در اين جهت تشويق نمايد.
ما میدانيم و تفسير سوء نمیكنيم و نمیگوييم: عقيده به ظهور
مصلح آخرالزمان، اثر سلبى و منفى دارد، مردم را از كار و مبارزه و اقدام و قيام و اعتراض بازمیدارد و سكون، سكوت، خفقان، سستى، گوشهگيرى، انزوا و بىمسئوليتى را شعار مؤمنين قرار میدهد. نه ما چنين نمیگوييم؛ امّا میگوييم: با اينكه احكام اسلام در هيچ عصر و زمان تعطيل نمیشود و كسانىكه موضوع آن باشند، از آن معاف نخواهند بود؛ از اين عقيده در جهت كمك به اجراى احكام و نظامات اسلام، چگونه بايد استفاده كرد و چگونه برداشتى داشته باشيم؟
اين سؤالى است كه میشود و اگر بسيارى از افراد آن را به زبان نياورند، چهبسا كه در ذهنشان باشد.
به يارى خدا در اين رساله به اين پرسش پاسخ میدهيم و رابطه ايمان و عقيده به ظهور مهدى علیه السلام را با كيفيات ذهنى و فكرى، با وحدت جامعه و حكومت جهانى، با مساوات اسلامى، با عدالت اجتماعى و زمامدارى و با عدل و قسط بررسى میكنيم، تا معلوم شود كه اين اعتقاد در زندگى و مواقف حساس آن و مبارزات و مجاهدات و تعيين جهت حركت جامعه چه نقش بزرگ و سازندهاى را ايفا مینمايد.
تا روشن شود اين عقيده، علاوهبراينكه ايمان به يك واقعيت است؛ يعنى ايمان به وجود امام دوازدهم فرزند امام حسن عسكرى علیه السلام است، و علاوهبرآنكه از فروغ ايمان به نبوّت میباشد كه لازمه آن،
ايمان به هر چيزى است كه پيغمبر صلی الله علیه و آله از آن خبر داده است، در طرز فكر و انديشه ما، و چگونگى برداشت ما از مطالب و مسائل حياتى و نيز در روابط اجتماعى و سليقهها و روشهاى اخلاقى و سياسى ما مؤثر است.
ولا حول ولا قوّة إلاّ بالله العلىّ العظيم
افكار، آرا و عقايد، در تعيين جهت سير انسان و مشخص كردن هدف و مقصود او، نقش مؤثرى را ايفا میكند و هرچه عقايد و آرا صحيحتر و با واقعيات موافقتر و از خرافات منزّهتر باشد، هدف و مقصد شخص، انسانىتر و اعمال و حركاتش پاكتر و ارزندهتر خواهد بود.
اسلام كه بزرگترين انقلابهاى تاريخ را به وجود آورد، انقلاب را از فكر و انديشه آغاز كرد و در درجه نخست، عقايد و افكار را زير چتر هدايت خود گرفت و كار خود را از انقلاب اعتقادى و تهذيب افكار و پرورش انديشهها آغاز نمود تا به هدايت و تهذيب اعمال رسيد و در ثواب و پاداش و ارزش عمل نيز، وضع فكرى و رشد عقلى و نيّت عامل را ميزان قرار داد و پاكى نيت و اخلاص را در طاعت و عبادت شرط قبول آن قرار داد.
مبارزه با بتپرستى، مبارزه با بشرپرستى، مبارزه با عادات نكوهيده، اعلان اينكه معبودى جز خدا نيست (لا اله الاّ الله)، اعلان برابرى
و برادرى مردم، همهوهمه از مسئله انقلاب فكرى سرچشمه میگيرد و منبع آنها دريافتهاى فكرى صحيح است.
اسلام به مردم فهماند كه شما آزاديد، نبايد استعباد شويد، نبايد به بردگى ديگران درآييد، حتى لازم است كه ذهن عامّه مردم را نسبت به اين موضوع روشن سازيم و بارهاى افكار وحشتزا و زنجيرهاى عقايد پليد را از دوش و گردن مردم برداريم.
انقلاب فكرى اسلام، كنار زدن و از بين بردن شرك و عقايد مشركانه و استقرار توحيد و عقايد توحيدى در افكار بود كه پرستش بتها را از افق اذهان مردم برطرف ساخت و ظلمت آن را با نورانيت توحيد و پرستش خدا از ميان برد.
عقيده توحيد، در تعالى فكر بشر و جهانبينى و ظهور ارزشهاى واقعى انسان تأثيرى بىنظير داشته است. عقيده توحيد، درجه نيّت انسان را تا آنجا بالا میبرد، و بينش و هدف بشر را - كه گاه پستتر از مقصد يك حيوان و يك درنده وحشى میگردد - بهحدّى میرساند كه جز به رضاى خدا، به چيز ديگرى قانع نمیگردد و جز بهسوى او، به جهت ديگر متمايل نمیشود و به غير او دل نمیبندد.
عقيده به رسالت و نبوّت نيز شخص را متعهد مینمايد كه برنامهها و وظايف دينى خويش را اجرا كند و در تكاليف و احكام الهى، فقط وجود مقدّس پيامبر را واسطه بين خدا و خلق بداند و تسليم رسالت
او باشد، و در امور دنيا و آخرت، فقط از دينى كه آن حضرت آورده است، الهام بگيرد و قوانين و برنامههاى ديگر را از محيط زندگى خود طرد نموده، در همهچيز و هر امر، تابع و پيرو پيغمبر خدا باشد.
عقيده به امامت نيز انسان را شيفته پيروى از افراد نمونه و كامل و ملهم از جانب حقّ و ملتزم به حكومت خدا و نظام خدا و تبعيت از شايستهترين و صالحترين افراد بشر میسازد و او را از نظامهای مستبد و استعبادگر و حكومتهايى كه برايناساس تأسيس شدهاند، متنفر مینمايد.
درك ابعاد مختلف امامت كه يك بُعد آن، ولايت بر امور خلق و زمامدارى از جانب خداست، مردم را از ديكتاتورپرورى و خضوع در برابر مستبدان و قدرتمندان بازمیدارد. درك معناى امامت در اين بُعد در سطحهاى پايينتر نيز، پيروى از اصلح و اعدل ناس را ايجاب مینمايد و در اذهان، زمامدارى ساده و بىتشريفات و بىفاصله از ديگران را محبوبيت میدهد و حكومت متكبرانه و باتشريفات و چاپلوس را مبغوض میكند و آن را تحميل و ننگ و عيب و عار و رسوايى جلوه میدهد و نزديك شدن به چنين حكومت و يارى كردن و ستايش نمودن آن را گناه معرفى مینمايد.
عقيده به ظهور حضرت مهدى علیه السلام و قيام انقلابى و حكومت جهانى و عدالتگستر آن حضرت نيز، فكر و انديشه را وسيع و جهانانديش
میسازد، كه به دورترين نقاط جهان بنگرد و خير و رفاه مردم تمام مناطق گيتى را بخواهد و عالم را مملكت خدا بداند، كه عاقبت و پيروزى با پرهيزكاران و شايستگان است، كه خداى متعال در قرآن چنين بشارت داده است:
(وَلَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ)؛(1)
«ما بعد از ذکر (تورات)، در زبور (داود) نوشتيم، كه البته بندگان نيكوكار من ملك زمين را وارث و متصرف خواهند شد».
از اخبار استفاده میشود: در زمان ظهور آن حضرت، خردها و انديشهها كامل میگردد.(2)اين نه فقط در عصر ظهور است؛ بلكه در عصر غيبت نيز چنين است كه مؤمنان واقعى، حقايق را روشنگرانه درك مینمايند و عالم و مسائل جهانى را با نگرش دوربين مطالعه میكنند.
انقلاب فكرى يك مسئله مهمى است كه با ظهور امام علیه السلام انجام میگيرد. اين انقلاب فكرى در آن زمان انجام میگيرد كه مكتبهاى مختلف، افكار انسانى را تاريك كرده و از نور اسلام، جز پرتوى در دلهاى خواص و آنانكه از بوته آزمايش الهى سرفراز بيرون آمدهاند،
چيزى باقى نمانده است. در آن زمان كه مردم، طالب نور هدايت الهى بوده، از تيرگى ارواح و افكار خويش گريزان، و از همه مكتبها مأيوس و سرخورده شده و آنها را به نظمى كه بشر بدان نيازمند است، وافى و كافى نمیبينند. در چنين موقعيتى، ناگهان بانگ ظهور آن حضرت، بازگشت به اسلام را اعلان میكند و قلوب و اذهان و افكار، بهجانب آن صداى نجاتبخش متوجّه میگردد و انقلاب آغاز شده و كشورهاى مختلف، يكى پس از ديگرى فتح میشود و مورد استقبال مردم زمين و قارههاى مختلف قرار میگيرد و مانند آغاز نهضت اسلام، پيش از فتح شهرها، دلهاى مردمان و بهويژه گروهها و ملّتهاى استضعافشده را فتح مینمايد.
وما ذلك على الله بعزيز
اجتماعات دنيا همواره در تحوّل و تغيير است و اوضاع اجتماعى ملل دائماً عوض میشود. روابط بين ملل، پيوسته در حال توسعه و گسترش است.
كوشش حكومتها براى بالا بردن سطح تجهيزات نظامى و دست يافتن به اسلحههاى ويرانكنندهتر و خطرناكتر، هرروز بيشتر میشود و ترس و وحشت از جنگ، ساكنان كره زمين را هرروز ناراحتتر مینمايد.
هماكنون طبق يك آمار، در دنيا هردقيقه هزارميليون دلار - كه در هرساعت معادل شصتهزارميليون دلار میشود - مخارج تسليحاتى حكومتهاى جهان است.(1)
اگر اغراض شخصى، گروهبندىها، منطقهسازىها و سياستهاى خاص و اِعمالنفوذ متنفّذين بزرگ - كه بشر را به اختلاف و تعصّبات
1) . روزنامه رستاخيز، شماره 899، نقل از سالنامه سال 1978 ميلادى انستيتوى بينالمللى پژوهش كه مقرّ آن استكهلم سوئد است.
ناروا واداشتهاند - و حرص و جاه و استثمارطلبى و انديشه استكبار و استضعاف میگذاشت و فطرت بشر راهنماى او میشد، اكثريت مردم اين گروهبندىهاى منطقهاى و اين هزينههاى سرسامآور جنگى را محكوم میكردند و خواهان آزادى از اين ملّيتها و وطنها میشدند و بهسوى برادرى و برابرى گام برمیداشتند و عضو يك خانواده و تابع يك جامعه میشدند و شرق و غرب و آسيا و اروپا و آمريكا باهم متّحد شده و يك جامعه مشتركالمنافع تشكيل میدادند.
كارشناسان اتمى دانشگاه «هاروارد» و انستيتوى تكنولوژى «ماساچوست» اعلام داشتند: دنيا قبل از سال 2000 ميلادى، محكوم به يك جنگ اتمى است، مگر آنكه كليه كشورهاى جهان از حاكميت ملّى خود چشم پوشيده و يك دولت جهانى تشكيل دهند؛ امّا تشكيل چنين دولتى درحالحاضر امكانپذير بهنظر نمیرسد.(1)
بنابراين از هر نظر كه روى جامعه مطالعه شود، اين حقيقت معلوم میشود كه جامعه بايد توسعه و گسترش يابد، چنانكه گسترش يافته است. از زندگى و اجتماع خانواده به اجتماع قبيله و از اجتماع قبيله به اجتماع منطقهاى و كشورى و بالاخره به اينجا رسيده است كه وحدت جهانى جامعه را مطرح كرده است.
1) . اين مسئله در سمينار كارشناسان اتمى دانشگاه هاروارد، و انستيتوى تكنولوژى ماساچوست و مجلّه ماهانه هاروارد (شماره ماه نوامبر) عنوان شده بود كه گزارش آن را نقل كرده است. روزنامه اطلاعات، شماره 14860، ص 2، 24 آبان 1354ش.
يك روز، يك خانواده تحت رياست يك فرد بود. جلوتر كه آمد، يك قبيله تحت سرپرستى يك رئيس اداره شده و امروز صدها ميليون نفر تحت يك حكومت و يك قانون اداره میشوند. فاصلههاى فرهنگى متعدد بهتدريج از بين میروند و دنيا بهسوى وحدتى اجتماعى حركت میكند.
بهطوريقين، هركس سعادت يك ملّت را فقط بخواهد و براى رفاه و ترقى و پيشرفت يك جامعه خاص تلاش كند، طبعاً بدبختى و بردگى و عقبماندگى جامعههاى ديگر را خواهد خواست، يا اگر خيلى شريف باشد، نسبت به ديگران بىتفاوت خواهد بود.
تعليمات اسلام، بشر را بهسوى جامعه جهانى میبرد، و اصولاً پياده كردن تعاليم اسلام در جامعههاى بزرگتر، هدفهاى اين دين را عملىتر میسازد.
اسلام قبل از آنكه دين جامعههاى كوچك باشد، دين جامعه جهانى است، و قبل از آنكه دين يك خانواده باشد، جامعههاى كوچك را بهسوى جامعه بزرگ حركت میدهد و اين امتيازات و اعتباراتى كه از آن، جامعههاى گوناگون به وجود آمده است، در اسلام رسميت ندارد. اسلام افراد بشر را معارض يكديگر و در برابر يكديگر قرار نمیدهد، و تضادها و برخوردها و مزاحمتهايى كه از اسمورسم اين جامعهها به وجود آمده است، همه بايد در جامعه جهانى اسلام كه فقط به خدا
تعلّق دارد، و هيچ رنگ و نژاد و خصوصيات وطنى در آن وارد نيست، و همه در آن مشترك میباشند، ادغام گردد، تا آنجا كه غير از مملكت خدا، كه منزه از هرگونه ستمى بر اهل مملكت خود میباشد، كشور ديگرى وجود نداشته باشد.
«سُبْحانَ مَنْ لا يَعْتَدِي عَلى أَهْلِ مَمْلِكَتِهِ»(1)
«منزه و پاک است خدایی که بر اهل قلمرو و مملکت خود ستم روا نمیدارد».
يكى از دانشمندان محقق میگويد: فكر گنجاندن بشريت در وطن واحد، بدون توجّه به جنس، رنگ، زبان و حدود جغرافيايى، هديهاى است كه اسلام آن را به مدنيت بشر اهدا كرده است.
اين وحدت جهانى، يگانه عامل نابودگر كينههاى دولتها، و دشمنى و اختلافى است كه مدنيت و آبادانى را بهسوى نيستى و زوال كشانده است.
مسيحيت اگرچه مانند اسلام، دين دولت است (از اين جهت كه دين بسيارى از امم و اقوام است)؛ امّا از جهت مساوات و برابرى بين ملل و اقوام و نشر انسانيت بين آنها، اسلام دينى عام و همگانى است و شكست مسيحيت در اين ناحيه آشكار است.
1) . طوسى، مصباحالمتهجد، ص448؛ قطب راوندى، الدعوات، ص93؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص184.
مسيحىهاى سفيدپوست همواره تابهامروز با مسيحيان سياهپوست، بااينكه در يك منطقه زندگى میكنند، دشمنى دارند. در آمريكا نيز بااينكه بهاصطلاح مركز دموكراسى است، وضعيت به همينگونه است، و سفيدپوست نمیتواند با سياهپوست در زير يكسقف زندگى كند و همواره مسيحيان غرب اعتقاد دارند كه از مسيحيان شرق، بالاترند و اجازه نمیدهند كه در كنيسهها و معبدهاى مخصوص (معبدهاى مسيحيان غرب) با آنها به عبادت بپردازند.
كمااينكه آنانكه از طوايف پست و پايين هندى به مسيحيت گرويدهاند، مورد تحقير آنان كه از طوايف بهاصطلاح عالى هستند، میباشند و از اينجا معلوم میشود كه مسيحيت، امروز از تأليف و اتّحاد جامعه انسانى عاجز است، درحالىكه اسلام توانسته است نظامی جهانى بر اساس برادرى همگانى بين غربى و شرقى، سفيد و سياه و آريايى، سامى و هندى و زنگى ايجاد كند و مساوات را بين آنها برقرار نمايد.
سياه پوست و كسىكه از طبقه پست باشد، با سفيدپوست و طبقات بهاصطلاح عاليه برابر است و مانند هرمسلمان ديگرى محترم میباشد و به مجرد اسلام آوردن با همه افراد رابطه برادرى خواهد داشت و در هر مسجدى بخواهد میتواند خدا را عبادت كند؛ بلكه میتواند دوشبهدوش بزرگترين برادران مسلمان خود، از جهت مقام
و موقعيت اجتماعى بايستد و با او بر سر يكسفره بنشيند.
اين بههمپيوستگى و مساوات اسلامى، در هيچ جمعيت و دين و نظامى در تمام عالم شناخته نشده است و غير از اسلام، هيچ مكتب و آيينى نمیتواند دموكراسى جهانى را بهصورتى صحيح و با رعايت مساوات بين جميع بشر برقرار نمايد.(1)
ديگر جوامع و نظامات، اگر در ماهيتشان اختصاص به يكمنطقه يا يكنژاد يا اهل يكزبان و يككشور نباشد، حداقل قابل اختصاص هستند. مثلاً نظام دموكراسى هماكنون رنگ مملكتى و قارهاى پيدا كرده است؛ میگويند: دموكراسى فرانسوى، دموكراسى انگليسى، دموكراسى آمريكايى. بااينكه همه آنها دموكراسى است؛ امّا مثلاً نظام دموكراسى انگليسى، با نظام دموكراسى سوئدى در برابر يكديگر قرار دارند و باهم، رقابت اقتصادى و سياسى میكنند.
در جامعه و نظام كمونيسم نيز اين اختصاص و رنگ ملّى حفظ شده است. كمونيسم چين، شوروى، يوگسلاوى، بلغار، مجار و كمونيسم كوبا با يكديگر فرق داشته و هركدام اختصاص به منطقهاى دارند. پس كمونيسم هم قابل اختصاص است و اين رژيمهاى كمونيستى در برابر هم و مقابل يكديگر قرار گرفته و تضاد و اصطكاك منافع دارند.
پس ماهيت رژيم دموكراسى و كمونيسم، جهانى بودن و يك جامعه
1) . نوفل، محمّد رسولا نبياً، ص142 - 143، نقل به مضمون.
بودن نيست؛ امّا دين اسلام دينى جهانى است و هرگز جوامع و حكومتهاى متعدد اسلامى، امكان اختلاف ندارند.
نظام سعودى، نظام سورى، نظام مصرى و ... با نظام جهانى اسلام قابل تعقّل و تصور نيست، فقط يك شناسنامه است و آنهم شناسنامه مسلمانى و بس و براى غيرمسلمان هم شناسنامه در حمايت نظام اسلامى.
اسلام و نظامش را نمیتوان به اهل يكمنطقه اختصاص داد كه اهل آن منطقه در برابر منطقه ديگر قرار گرفته و حكومت آنها درصدد استضعاف و استعمار حكومت مجاور برآمده و با مردم خويش، بيش از مسلمانان ديگر مناطق برادرى نمايند.
امّت اسلام، امّت واحده است و همه بايد خدا را پرستش بنمايند، و تعدد جوامع و امم و پرستش افراد و الهههايى غيرخدا و اتّخاذ معبودهاى متعدد موجب شرك بوده و باطل میباشد.
در قرآن مجيد میفرمايد:
(إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ)؛(1)
«به تحقيق كه اين امّت شما امّت واحده است و تنها من پروردگار شمايم، پس مرا پرستش كنيد».
قرآن براى ناس (مردم) آمده است، و به مردم خطاب كرده است:
1) . انبياء، 92.
«كعبه» اولين خانهاى است كه براى مردم بنياد شده است:
(إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبارَكاً)؛(1)
«نخستین خانهای که برای مردم(و نیایش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکه است؛ که پربرکت است».
استفاده از آنچه در زمين است، براى عموم مردم حلال و مباح میباشد:
(يا أَيُّها النّاسُ كُلُوا مِمّا فِي الاَرْضِ حَلالاً طَيِّباً)؛(2)
«اى مردم از آنچه در زمين است، حلال و پاکيزه بخوريد».
قرآن، بيان و هدايت براى همه مردم است:
(هذا بَيانٌ لِلنّاسِ)؛(3)
«این بیانی است برای عموم مردم».
( هُدىً لِلنّاسِ)؛(4)
«برای راهنمایی و هدایت مردم»
فرستادن پيامبران و نزول كتاب بر آنان براى اين است كه مردم قسط را برپا دارند:
( لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ)؛(1)
«تا مردم قيام به عدالت کنند».
پيغمبر براى مردم فرستاده شده است:
(وَأَرْسَلْناكَ لِلنّاسِ رَسُولاً)؛(2)
«و ما تو را رسول براى مردم فرستاديم».
پروردگار مردم، پادشاه مردم، معبود مردم، خداى تعالى است:
(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ *مَلِكِ النّاسِ *إِلهِ النّاسِ)(3)
«بگو: پناه ميبرم به پرودگار مردم. به مالک و حاکم مردم. (به خدا و) معبود مردم».
امامت نيز كه يكبعد آن، زمامدارى و تنظيم و تدبير امور جامعه است، پيشوايى و رهبرى مردم است:
(إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً)؛(4)
«من تو را پيشوا و امام مردم قرار دادم».
قرآن در همهجا و در هر مورد، تسليم به خدا و اسلام را كه دين فطرت و دين جهانى است، پيشنهاد نموده است:
(قُولُوا آمَنّا بِاللّهِ وَما أُنزِلَ إِلَيْنا وَما أُنزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَإِسْماعِيلَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَالاَسْباطِ وَما أُوتِىَ مُوسى وَعِيسى وَما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)؛(1)
«بگوييد: به خدا و آنچه بهسوى ما نازل شده و آنچه به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و آنچه به موسى و عيسى داده شد و آنچه به پيغمبران از جانب پروردگارشان عطا شده، ايمان آورده ايم و بين احدى از آنها فرقى نمیگذاريم و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم».
جهان يك خدا دارد و به اين لحاظ واحد است، جامعه نيز بايد واحد باشد؛ يعنى خدا در آن حاكم باشد و با نظام الهى و قانون الهى، سير الىالله داشته باشد.
مردم بايد بكوشند تا در يك جامعه واحد زندگى كنند، و تعدد جوامع و افتراقات و استثمارهاى موجود در آنها را ريشهكن ساخته و خود يك امّت واحده گردند.
عقيده به ظهور مهدى موعود علیه السلام ؛ يعنى عقيده به محقق شدن
1) . بقره، 136.
حكومت جهانى، عقيده به مجتمع واحد انسانى، عقيده به ملّيت و قوميت همگانى و دين فطرى انسانى، آخرين و بلندپايهترين اجتماع انسانى در مقابل بشر است و كاروان بشريت بهسوى آن نقطه میرود و بشر بايد خواهان آن جامعه باشد.
هركس چنين عقيدهاى دارد، فكرش وسيع و مقصدش وسيع است. براى نفع يك جامعه، جامعه ديگر را استثمار نمیكند و براى سيادت يكگروه، گروههاى ديگر را برده و بيچاره نمیپسندد و براى خاطر نژادى، نژاد ديگر را از حقوق انسانى محروم نمیسازد.
براى اينكه يك طبقه مرفه باشد، طبقات ديگر را غارت نمینمايد و براى اينكه مردم يك كشور، تنعّم بيشتر و تجمّل زيادتر و عياشى و شهوترانى بيشتر نمايند، مردم كشورهاى ديگر را عقبمانده نمیخواهد و از ترقى علم و صنعت و برخوردارى آنها از مواهب و نعمتهاى خدا جلوگيرى نمیكند.
چنانكه میبينيد امروز ابرقدرتها با ديگران چنين معامله مینمايند و ملّتها و حكومتهاى ابرقدرت - بلكه ملل و حكومتهاى ضعيف هم اگر بتوانند - همه خود را میبينند و میخواهند ديگران را ببلعند.
چنانكه يهود، خود و نژادش را «حزب برگزيده خدا» میشمارد و تمام افراد ديگر را كه نژادشان اسرائيلى نباشد، بنده و برده و خادم يهود میداند.
چنانكه نژادپرستان بىرحمِ بىشرف، سياهپوستان را در شكنجه قرار میدهند، از هواپيما به زمين میاندازند و ابرقدرتهايى هم كه اعلاميه حقوق بشر را امضا كردهاند، از اين جنايتها پشتيبانى مینمايند.
از نظر معتقدين به ظهور حضرت مهدى علیه السلام ، بدترين جامعهها و حكومتها، جامعههاى استعمارگر و استضعافطلب است كه بايد با آنها مبارزه كرد و فكر و هدف و سازمان و رفتارشان را كوبيد. اين جامعهها درست در قطب مخالف جامعه مورد انتظار ظهور حضرت مهدى علیه السلام هستند و از زمين تا آسمان باهم فاصله دارند. اينها جهان را براى همه میخواهند و آنها جهان و همه را براى خود. اينها براى همه خوشبختى و سعادت میخواهند و آنها براى ديگران بدبختى و فقر و جهل. اينها بيدارى و رشد فكرى بشر را دوست دارند و آنها از بيدارى و رشد فكرى بشر بيمناكاند و تا بتوانند از آن جلوگيرى مینمايند.
ولى هرطور هست، سرانجام ستمگران نابود میشوند و پيروزى با اهلحقّ است و ديوارها و فاصلههاى جغرافيايى، فرهنگى و فكرى، يكى پس از ديگرى از ميان برداشته میشود و شرك به مظاهر گوناگونش كه در اجتماعات متعدد و مختلف به صورت وطنپرستى،(1)
انسان مديون اجتماعى است كه در آن پرورش يافته و اگر دين خود را به آن ادا نكند، خائن است. اين نوع وطندوستى، معنايش كوشش براى برتر بودن شهر و زادگاه خود، بر شهر برادر ديگر و بىتفاوت بودن نسبت به آنها، يا استثمار آنها نيست.
گاهى مىگويند: «وطنپرستى» و غرضشان كوشش براى بيشتر بهرهمند گردانيدن يك جامعه است، هرچند كه به بيچاره كردن و استثمار جامعه ديگرى منتهى شود. يا غرضشان نگاه داشتن يك رژيم يا حكومت يك شخص يا غرضهاى كثيف ديگر است. اينگونه وطنپرستى است كه از مظاهر شرك بوده و ترويج و دفاع از آن پوچ و بيهوده مىباشد.
گاهى يك نفر سرباز، براى اينكه حمله گروهى متجاوز و غارتگر را از جامعه و وطنش دفع كند، فداكارى مىكند. اين كار، اگر وطندوستى ناميده شود يا اسم ديگرى داشته باشد، افتخار است. گاهى هم يك نفر جنگ مىكند، سرسختى نشان مىدهد، براى اينكه تجاوز كند و قلمرو حكومت يك فرد يا يك رژيم فاسد را گسترش دهد، يا فلان حزب و فلان حاكم را بر مردم تحميل كند، اين كار اگر هم وطندوستى ناميده شود، جنايت است. چنانكه بهعكس، گاهى شما كالاى يك منطقه را نمىخريد، براى اينكه مىبينيد در آنجا سرمايهدارى رشد يافته و آنها قصد استثمار دارند و مىخواهند شما را غارت كنند و هرچه بيشتر بدوشند و يا با نفوذ اقتصادى بر شما مسلط گردند، خود را قوى و شما را ضعيف سازند و برابرى انسانى را از بين ببرند. اينجا بايد مبارزه كرد، بايد كالا را نخريد و مبارزه منفى را ادامه داد، بايد خودتان دستبهكار شويد از آبونان خود هم اگر شده كم بگذاريد، مؤسسات صنعتى بسازيد و خود را از آنان بىنياز نماييد.
نژادپرستى و1) . گاهى مىگوييم: «وطندوستى» و مقصود اين است كه هركسى براى عمران آب و خاك و شهر و ديارى كه در آن بزرگ شده و پرورش يافته، كوشش كند، به ابناى وطن خود خدمت كند، براى پيشرفت علمى، صنعتى و ترقى اجتماعى آنها تلاش نمايد. اين نوع وطندوستى بسيار پسنديده است.
فردپرستى جلوه دارد، به توحيد تبديل میشود و سرانجام خداوند آن موحّد حقيقى، آن يگانه وارث ابراهيم بتشكن علیه السلام و فرزند عزيز و گرامى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله ، حضرت ولى عصر علیه السلام را استقرار میدهد.
مردمى كه منتظر مهدى علیه السلام و تشكيل جامعه واحد جهانى هستند، بايد فكرشان نسبت به سازمان جهان، روشن باشد و ملتفت باشند كه اين عقيده، آنها را بهسوى چه هدفى میبرد. اين پراكندگىهايى كه در جهان كنونى اسلام است، مخالف روح اسلام و دعوت قرآن است و نمیتوان
آنها را شرعى و اسلامى شمرد؛ چون برنامه اسلام، يكى شدن جامعه و جهانى شدن آن است و اكنون اگرچه اسلام، گسترش نيافته است، بايد جامعه اسلامى موجود، نمونه آن جامعه جهانى باشد.
سراسر جهان اسلام كنونى هم بايد يك شكل حكومت، يك شعار و يك روز عيد، يك تاريخ و يك قانون داشته باشند و اين سرزمينهاى پهناور حجاز، نجد، تهامه، يمن، اردن، سوريه، لبنان، فلسطين، مصر، ليبى، تونس، الجزاير، سودان، عمان، كويت، بحرين، عراق، ايران، افغانستان، قفقاز، تركستان، تركيه، پاكستان، بنگلادش، مالزى، اندونزى و نقاط ديگر، همه بايد يد واحد باشند كه هيچ يك از آنها از ديگرى جدا نبوده و اين اختلافات در بين آنها نباشد.
ظهور حضرت مهدى علیه السلام كاملاً با اين وحدت جامعه ارتباط دارد و آيات و روايات، اين نويد را دادهاند و اوضاع جهان نيز، آمادهشدن جهان را ازهرجهت براى آن حكومت جهانى نويد میدهد. حكومتى كه شايد عملى شدن آن در چهارده قرن پيش، يك محال عادى بود؛ زيرا با نقص وسايل ارتباط در آن زمان، اداره جهان در زير يك پرچم و يك حكومت غيرممكن بهنظر میرسيد.
در صدر اسلام، حكومتهاى به ظاهر اسلامى آن زمان كه بر ممالك گسترده، تحت لواى اسلام و بهنام اسلام حكومت يافتند، با الهام از تعاليم اسلام، امكان اين وحدت را ثابت كردند، درحالىكه
وسايل ارتباط جمعى كه هماكنون توسط آنها، تمام عالم بهمنزله يك مملكت و بلكه يك شهر شده است، امكان آن حكومت موعود را بيشتر كرده است و تا بدانجا كه بسيارى از مردان مشهور دنيا هم از آن سخن میگويند و آن را بهعنوان يك طرح مهم و ممكن و علاج نابسامانىها پذيرفتهاند.
آينده هرچه بشود، هرچه اتفاق افتد؛ جنگ يا صلح، بهسوى اين هدف نزديكتر و نزديكتر خواهد شد.
در حديث آمده است:
«إِذا قامَ الْقائِمُ الْمَهْدِيُّ، لا يَبْقى أَرْضٌ إِلاّ نُودِيَ فِيها شَهادَةَ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُاللهِ»؛(1)
«وقتى حضرت قائم علیه السلام قيام فرمايد، زمينى باقى نمیماند مگر آنكه شهادت «لا
اله الاّ الله و محمّداً رسول الله» در آن ندا داده میشود».
1) . عياشى، کتابالتفسير، ج1، ص183؛ قندوزى، ينابيعالموده، ج3، ص236؛ صافى گلپايگانى، منتخبالاثر، ص293.
اسلام دين مساوات، دين برابرى، دين حقوق بشر، و منشور آزادى و كرامت و فضيلت و شرف و احترام انسان است.
اسلام آزادى و مساوات واقعى را اعلام كرد. قدر و ارزش انسان ازنظر اسلام عزيز است، او موجودى است كه مورد تكريم خدا قرار گرفته(1)و در نيكوترين تقويم و كاملترين آفرينش، آفريده شده است.(2)
انسان بزرگترين حجّتهاى خدا و خلاصه تمام عوالم و داراى عالىترين لياقت و استعداد است.
ازنظر اسلام، انسانها در هركجا كه زندگى كنند و در هر قارهاى كه باشند و به هر زبانى كه سخن بگويند، هر نژاد و جنس و رنگى كه داشته باشند، عضو يك خانواده و از يك اصل و يك پدر و مادر میباشند و در كرامت انسانى برابرند.
تكليف الهى و مسئوليت، متوجّه انسان است و در خطابهايى مثل «يا أيّها الناس» و «يا بني آدم» كه در قرآن مجيد آمده است، انسانها بهطور مساوى مخاطب گرديدهاند.
قرآن مجيد افتخار و امتياز نژادى، فاميلى، قبيلهاى و اينگونه مشخّصات ظاهرى مثل رنگ و زبان را صريحاً رد فرموده، ازجمله در اين آيه میفرمايد:
(يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِن ذَكَرٍ وَأُنثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبآئِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللّهِ أَتْقيكُمْ)؛(1)
«اى مردم، ما شما را از نر و ماده (مرد و زنی) آفريديم و شما را گروهها و قبيلهها قرار داديم براى اينكه يكديگر را بشناسيد. بهدرستىكه گرامیترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست».
و از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله روايت است كه در حجّةالوداع فرمود:
«أَيُّهَا النّاسُ أَلا إِنَّ رَبَّكُمْ واحِدٌ وَأَنَّ أَباكُمْ واحِدٌ. أَلا لا فَضْلَ لِعَرَبِيّ عَلى عَجَمِيّ وَلا لِعَجَمِيّ عَلى عَرَبِيّ، وَلا لِاَحْمَرَ عَلى أَسْوَدَ، وَلا لِأسْوَدَ عَلى أَحْمَرَ إِلاّ بِالتَّقْوى»؛(2)
«اى مردم! آگاه باشيد همانا پروردگار شما يكیست و پدر شما يكیست و آگاه باشيد از براى عرب بر غيرعرب و غيرعرب بر عرب و سرخپوست بر سياهپوست و سياهپوست بر سرخپوست برترى جز با تقوا نیست».
در احكام اسلام، از عبادات و معاملات و ديات و قصاص و حدود و قضا و غيره، اين مساوات اجتماعى ملاحظه شده است و فرقى بين سفيد و سياه، فقير و غنى، شاه و رعيت و جاهل و عالم نيست.
اگر كسى عليه رئيس مملكت و خليفه وقت شكايتى داشته باشد، شكايت او در دادگاه شرعى عادى كه به محاكمات همه رسيدگى مینمايند طرح میشود و آن رئيس مانند يك فرد عادى به محاكمه احضار میگردد و در مجلس محاكمه در كنار خصم خود مینشيند و اگر مدعى هم رئيس مملكت يا بزرگترين مقامات ارتشى يا هر شخصيت ديگر باشد، بايد بهوسيله طرح دعوى در محكمه ادّعا كند و نمیتواند با زور شخصى، حقّ خود را از كسى بگيرد؛ يا اگر بين ورثه يك نفر، پادشاهى باشد، مثل ساير ورثه ارث میبرد؛ يا اگر پادشاهى، قاتل باشد و مقتول فردى از افراد مسلمانان باشد، ورثه مقتول میتوانند او را قصاص نمايند.
يكى از جريانهاى سوئى كه عوامل سياسى موجب آن شد، اين بود كه خالد بن وليد را بااينكه مرتكب قتل مالك بن نويره گرديد و با زوجه او بهزور در عدّه همبستر گشت، از قصاص و حدّ شرعى معاف نمودند و به حقّ ورثه او ترتيب اثر ندادند.
و همچنين از مطاعن مهم يكى اين بود كه عثمان نيز «عبيدالله بن عمر» (قاتل هرمزان( را بهملاحظه اينكه پسر «عمر بن خطاب» است،
از قصاص معاف كرد(1)و نه ابوبكر و نه عثمان، به اعتراض صحابه در اين قانونشكنى اعتنا ننمودند.
اين اعمال و اينگونه سوءاستفادهها از مقام، مخالف روح مساوات اسلام است.
اميرالمؤمنين علیه السلام در وصيت خود، هنگامى كه از «ابنملجم» ضربت خورده بود، به بنىعبدالمطلب سفارش فرمود:
«يا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ! لا أُلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمآءَ الْمُسْلِمِينَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ. أَلا لا تَقْتُلُنَّ بِي إِلاّ قاتِلِي»؛(2)
«اى فرزندان عبدالمطلب، نيابم شما را (كه بهاسم خونخواهى من( در خون مسلمانان غوطهور شوید به این عنوان که بگوييد اميرالمؤمنين كشته شده است (و او يك فرد عادى نيست(. آگاه باشيد براى قتل من، جز قاتل من دیگران را نكشيد».
میگويند: يك روز عمر از صحابه پرسيد: چه میگوييد اگر اميرالمؤمنين (مقصودش خودش بود( مردى را ببيند كه زنا میكند؟
على علیه السلام فرمود: بايد چهار نفر شاهد بياورد و الاّ مانند ساير مسلمانان
حدّ قذف بر او جارى میشود.(1)
اسلام، حقّ غايب و سفيه و مجنون و بلكه جنين را برابر يك فرد كامل، حفظ فرموده است.
در نماز جماعت كه در شبانهروز، پنجمرتبه تشكيل میشود، اين مساوات درضمن پرستش خدا جلوه میكند. صف اوّل به افراد يا طبقاتى اختصاص ندارد، هركس زودتر حضور يابد، در صف مقدم قرار میگيرد. گاهى سرباز يا سياهپوست، در صف اوّل و فرمانده لشكر و يا سفيدپوست در صف آخر، پشتسرهم میايستد.
در مسجد نيز نابرابرى نيست و مكان و اطاق درجه يك و دو وجود ندارد، و هركس در هرمكانى از مسجد نشست، احدى نمیتواند او را از آن مكان بردارد.
در حج كه يكى از بزرگترين فرايض و شعائر اسلام است، جلوه اين مساوات، بسيار چشمگير و حساس است. آنجا ديگر تمام امتيازات از بين میرود و مكتب بىامتيازى و برابرى و مساوات باز میشود.
در طواف و سعى و وقوف عرفات و مشعر و اعمال مِنى، هيچ اثر و خبرى از امتيازات و تشريفات پوچ و مقامات و مشاغل نيست. هر فرد است و خودش و گوشت و پوست و استخوانش و ارزش واقعى
1) .غزالی، حقوق الانسان، ص27؛ شايد عمر مىخواست با اين پرسش، از اصحاب اختيار بگيرد و بهاسم اجماع، يك قدرت فوقالعادهاى كه همه از او بيمناك شوند بهدست آورد؛ امّا على علیه السلام در اين موقع حساس، مانع از ظهور اين بدعت شد و اعلام كرد حكام و امرا اين اختيار را ندارند، و عمر هم نتوانست چيزى بگويد.
انسانىاش كه خدا از آن آگاه است، هيچ رابطهاى غير از رابطه اخوت اسلامى و پرستش خدا نيست، همه بههم كمك میدهند و بههم تواضع مینمايند و در سلام به يكديگر پيشى میگيرند.
اين اجتماعى است كه محبوب خداست و الگوى يك اجتماع فاضل و انسانى است. كسانىكه در اين اجتماع شركت میكنند، بايد پس از بازگشت، آن برنامه را در اجتماع شهر و كشور و منطقه خود ادامه دهند و اجتماع خود را برايناساس و مشابه آن اجتماع روحانى بسازند.
در آغاز اسلام كه هنوز مردم به مساوات اسلام آشنايى نداشته و شكستن طلسم آن عادات ناروا و نشستن با فقرا و زيردستان برايشان كارى دشوار بود، گروهى مانند «عيينة بن حصين» و «اقرع بن حابس» از كسانىكه در رديف سران آنان شمرده میشدند، به پيغمبر صلی الله علیه و آله پيشنهاد كردند كه با آن حضرت، در صدر مجلس بنشينند (آن كارى كه پيغمبر صلی الله علیه و آله تا زنده بود از آن دورى مینمود( و سلمان، ابوذر، صهيب، عمار، خبّاب و همقطارانش از فقراى مؤمنين كه لباسهاى پشمى پوشيده بودند را از خود دور كن تا ما با تو بنشينيم و از تو فرا بگيريم. مانعى بين ما غير از اين افراد نيست!
وقتى اين پيشنهاد را كه مخالف روح دعوت اسلام بود، عرضه داشتند، خداى متعال اين آيه را نازل فرمود:
(وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَداوَةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَلا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنا وَاتَّبَعَ هَوىهُ وَكانَ أَمْرُهُ فُرُطاً)؛(1)
«و شكيبا بدار خود را با آنان كه پروردگارشان را در بامداد و شبانگاه میخوانند و رضاى او را میخواهند، و چشمانت را از آنها برمدار درحالىكه زينت زندگى دنيا را بخواهى و از كسى پيروى مكن كه دلش را از ياد خودمان غافل كرديم و پيروى هواى خود را كرد و كارش تباه گرديد».
وقتى اين آيه نازل شد، پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله برخاست و به طلب ياران پشمينهپوش خود آمد، آنان را در آخر مسجد يافت كه به ياد خدا مشغول بودند، پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«اَلْحَمْدُ للهِ الَّذِي لَمْ يُمِتْنِي حَتّى أَمَرَنِي أَنْ أَصْبِرَ نَفْسِي مَعَ رِجالٍ مِنْ أُمَّتِي مَعَكُمُ الْمَحْيا وَمَعَكُمُ الْمَماتُ»؛(2)
«حمد خداى راست كه مرا از اين دنيا نبرد تا امر فرمود كه با مردانى از امّتم بسازم و شكيبا باشم؛ با شما زندگى و با شما مرگ است».
محدث قمی در سفينةالبحار ذيل لغت «فقر» روايت كرده است: مردى توانگر كه جامهاى پاكيزه در بر داشت، به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله شرفياب شد و نزد آن حضرت نشست، مرد فقيرى كه جامهاى چركين داشت، آمد و در كنار توانگر نشست. توانگر لباس خود را برگرفت. پيامبر عزيز اسلام صلی الله علیه و آله به او فرمود: بيم كردى از فقر او چيزى به تو برسد؟
عرض كرد: نه.
فرمود: پس ترسيدى كه لباس تو را چركين سازد؟
عرض كرد: نه.
فرمود: پس چه چيز تو را بر آن داشت كه اينگونه رفتار كردى؟
عرض كرد: اى پيغمبر خدا! مرا قرينى (شيطانى) است كه هر كار زشتى را براى من زينت میدهد و هر كار نيك را ناستوده و قبيح جلوه میدهد، من نصف مال خود را براى اين شخص قرار دادم.
رسول خدا به فقير فرمود: آيا میپذيرى؟
عرض كرد: نه.
توانگر پرسيد: چرا؟
فقير گفت: میترسم بر من نيز داخل شود آنچه بر تو داخل گرديده است.(1)
1) . محدث قمی، سفینةالبحار، ج7، ص129؛ نیز ر.ك: کلینی، الکافی، ج2، ص262 - 263؛ بحرانی، حلیةالابرار، ج1، ص381؛ حویزی، نورالثقلین، ج4، ص601.
يكى از نشانههاى اينگونه مساوات و تساوى همگان در برابر قانون، قانون امر به معروف و نهى از منكر است. بهموجب اين قانون، هر فردى نه فقط حقّ دارد ديگرى را - هركس و صاحب هر مقام و رتبهاى كه باشد - با شرايط مقرر، امر به معروف و نهى از منكر نمايد؛ بلكه اين كار بر او واجب است.
قرآن مجيد میفرمايد:
(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيآءُ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ)؛(1)
«مردان و زنان با ایمان يار و یاور يكديگرند، امر به معروف مینمايند و نهى از منكر میكنند».
و بهقدرى اين حقّ نظارت همگان بر اجراى قوانين و امر به معروف و نهى از منكر، اهمّيت و فضيلت دارد كه اميرالمؤمنين علیه السلام میفرمايد:
«وَما أَعْمالُ الْبِرِّ كُلُّهَا وَالْجِهادُ فِي سَبِيلِ اللهِ عِنْدَ الأمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيِ عَنْ الْمُنْكَرِ إِلاّ كَنَفْثَةٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيّ»؛(2)
«تمام كارهاى نيك و جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهى از منكر جز مانند آب دور ریخته شده دهن در برابر دريايى ژرف و عمیق نیست».
مختصر سخن اين است: اسلام يگانه دينى است كه مساوات صحيح را در جهان برقرار كرد و افرادى مؤمن به اين مساوات را در تمام اعصار و ادوار در مكتب تربيتى خود پرورش داد و شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله اولين كسى بود كه بيش از همگان، اصول مساوات را در غزوات و مناسبات ديگر رعايت میفرمود.
يكىازعلل مهم پيشرفت و پيروزى مسلمانان در صدر اسلام كه ملل بزرگى مثل ايران و روم را فتح كردند، همين مساوات اسلامى بود كه كشورها و ملّتهاى آن زمان، هرگز تصور آن را هم نمیكردند.
اين مساوات، ملّتهايى را كه گرفتار آن نابرابرىها بودند و از كرامت انسانى در آنها خبرى نبود، چنان شيفته اسلام كرده بود كه به هر كجا سپاه اسلام روى میآورد، پيش از فتح نظامى، دلهاى مردم فتح شده بود و مردم، نويد انقلاب آزادىبخش اسلام را انتظار میكشيدند و در جنگ با سپاه مسلمانان مقاومت نمیكردند.
ايرانى، اين جنگ را با قيصر و سپاه بيگانه نمیديد، جنگ با آزادى خودش و با اعلان ارزش انسانى خود میديد.
اگر اسلام فاتح نمیشد، همان رسوم و همان نابرابرىها و همان بىاحترامیها به حقوق انسانى ادامه میيافت. تمام آن تبعيضات و آن كاخ تيسفون و آن تجمّلات كه چشم بشر را خيره میكرد، روزافزون میشد. هر ملّت هوشيارى آنگاه كه صداى الغاى اين برنامهها را
بهگوشدل بشنود، از اعلام مساوات در بين ملّت استقبال خواهد كرد. اگر او را بهزور، به ميدان جنگ ببرند، نمیتواند آنگونه بجنگد كه طرف مقابل را شكست بدهد؛ چون شكست طرف مقابل، شكست واقعى خود اوست.
البته علل ديگرى نيز در بين بود؛ ولى بهنظر ما، علّت عمده پيروزى مسلمانان در صدر اسلام، قوّت تعاليم توحيدى اسلام و تأثير تربيت رسول خدا صلی الله علیه و آله و نفوذ قرآن در قلوب و توجّه گروههاى بسيارى از كشورهاى فتح شده به اصول عالى و هدفهاى مقدّس اسلام بود كه در اينجا نمیخواهم اين موضوع را بهتفصيل مطرح كنم.
اجمالاً مسئله مساوات اسلام، فوقالعاده جالب و جاذب بوده و بر تجلّى جمال اسلام نيز افزوده است. ريشه اين مساوات از توحيد اسلام آب میخورد و اين مساوات يكى از ميوههاى لذيذ و شيرين درخت توحيد است.
نظام امامت كه يگانه نظام الهى است، اين مساوات را اجرا مینمايد و از تقدّم و تأخّرهاى بیجا و تبعيضات ظالمانه جلوگيرى میكند و همه را به يك چشم مینگرد.
چنانكه برنامه آن در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام به دنيا عرضه شد و حدود و كيفرها بهطور مساوى اجرا میگرديد و در
قضاياى متعدد، مثل قضيه «فاطمه مخزوميه»(1)همه دانستند كه تبعيض در اجراى حدود امكان پذير نيست، و حدود شرعى و قوانين عليه هركس و هرمقام كه باشد، بدون هيچگونه استثنايى اجرا میشود.
چنانكه در عصر اميرالمؤمنين علیه السلام ، در موارد متعدد مانند شرب خمر «نجاشى شاعر» در ماه مبارك رمضان(2)نيز اين برنامه معلوم گرديد كه حدود و تعزيرات اجرا میشود، اگرچه در حقّ يك نفر شاعر مذهبى باشد كه شعر و زبانش براى تحريك و تهييج مردم به جهاد و مبارزه با دشمن، كار هزارها سرباز را بنمايد، نه شفاعتى پذيرفته میشود و نه جاه و اعتبار ظاهرى افراد اثرى دارد.
نظام امامت و مساوات اسلامی در زمان ظهور حضرت ولى امر، صاحب الزمان علیه السلام توسط آن حضرت در روى كره زمين و بين تمام ملل و اقوام و نژادها و مرد و زن و كوچك و بزرگ استقرار میيابد و ظهور آن حضرت، كه ظهور مطلق و تمام عيار اسلام است، ظهور مساوات جهانى اسلام نيز خواهد بود.
عقيده به حكومت مهدى علیه السلام ؛ يعنى عقيده به مساوات و برابرى انسانى و اسلامى كه معتقد به مساوات بايد آن را در ايام غيبت ايشان، در هر سطحى كه ممكن است اجرا كند؛ در خانواده، كوى و محله، شهر
و مملكت، مطب دكتر، دكان نانوايى و گوشتفروشى، مسجد و اداره، خريد و فروش،(1)محل كار و پيشه، همهجاوهمهجا حتى در سلام و تواضع، مساوات اسلامى و ترك تبعيض را بايد اجرا نمايد.
معتقد به ظهور مساوات اسلام و ظهور مجرى واقعى آن - حضرت مهدى علیه السلام - از نابرابرىها رنج میبرد و از تبعيضات متنفّر است و با واگذاردن كارها به نااهلان كه يك تبعيض بسيار خطرناك است، تا میتواند مبارزه مینمايد.(2)
پس طبع اين عقيده اقتضا دارد كه معتقدين به ظهور امام علیه السلام مراعات مساوات اسلامى را در بين خود و ديگران بنمايند و معتقد به اين ظهور، مساواتخواه باشد.
اگر ما ببينيم بين مللى كه به اسلام معتقد نيستند و دينى هم كه دارند آنها را به مساوات نمیخواند، در بعضى زمينهها و برخى موارد، رعايت مساوات میشود - هرچند در موارد مهم، مساوات و حقوق، فقط از جانب آنها مورد حمله و تجاوز است - و ما فاقد آن هستيم، بايد علّت آن را جستجو كنيم و ببينيم چرا عمل ما عقيده ما را تأييد نمیكند و چرا به لوازم نظام امامت كه هماكنون برقرار است، ملتزم نمیباشيم؟
1) . يكى از دستورات اسلام كه از آن مىتوان دستورات مهمتر و كلّىتر در مورد مساوات را به دست آورد، اين است كه فروشنده بين مشتريان فرق نگذارد كه به يك نفر جنس را ارزانتر بفروشد و به ديگرى به قيمت متعارف بدهد، مگر آنكه خريدار، اهلتقوا باشد. در اينصورت هم مستحب است كه خريدار اين تبعيض را قبول نكند.
2) . يكى از علايم ظهور، تضييع است كه در احاديث به واگذارى كارها به نااهلان تفسير شده است.
شيعه كه معتقد به اين نظام و آن ظهور كلى است، بايد اجتماعش نمونه و معرّف مساوات اسلامى باشد و نظامى را كه رهبرى آن با حضرت بقيةالله علیه السلام است، را به مساواتش، به عدالتش و به فضيلتش به دنيا نشان دهد؛ زيرا دين يك وظيفه، يك تعهد و يك مسئوليت بزرگ است و اعتقاد به ظهور مساوات اسلامى و ظهور صاحبالزمان علیه السلام بدون انجام عملى آن و بدون مساواتخواهى عملى، وفاى به اين تعهد و عمل به اين وظيفه و توجّه به اين مسئوليت نمیباشد.
عدالت از تعاليم و اصول مهم و اهداف عمده دعوت اسلام است كه آيات قرآن مجيد و احاديث شريفه با كمال تأكيد و صراحت، همه را به آن مأمور و متعهد اجراى آن ساخته است.
ازجمله در سوره مائده میفرمايد:
(اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى)؛(1)
«عدالت ورزيد كه عدل به تقوا نزديكتر است».
و در سوره انعام میفرمايد:
(وَإِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا)؛(2)
«وقتى سخن گفتيد، به عدالت سخن بگوييد».
و در سوره نحل میفرمايد:
(إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْاِحْسانِ)؛(3)
«خداوند به عدل و احسان فرمان میدهد».
امام علی علیه السلام ، پس از آنكه امر به معروف و نهى از منكر را - چنانكه در فصل رابطه عقيده به ظهور حضرت مهدی علیه السلام با مساوات اسلامى با آن تأكيد نقل كرديم - بيان نموده، میفرمايد:
«وَأَفْضَلُ مِنْ ذلِكَ كُلِّهِ كَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمامٍ جائِرٍ»؛(1)
«برتر از امر به معروف و نهى از منكر، سخن عدل است كه در حضور پيشوا و زمامدار ستمكار گفته شود».
و نيز حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام در آغاز خلافت ظاهرى، روش صريح خود را در اجراى عدالت چنين اعلام مینمايد:
«آگاه باشيد هر زمينى كه عثمان - از اموال متعلق به حكومت اسلامى كه عوايد آن بايد صرف مصالح مسلمين و رفع حوايج نيازمندان گردد - به كسى بخشيده باشد و هر مالى را از مال خدا اعطا كرده باشد، به بيتالمال برگردانده میشود، براى اينكه حقّ قديم است (يعنى بااساس و باريشه و سابقه است) و چيزى حقّ را باطل نمیكند».(2)
«اگر بيابم آن اموال عمومى را - كه عثمان بخشيده است - درحالىكه مهر زنان كرده باشند، يا كنيزان را با آن خريده باشند، آن را به
بيتالمال برمیگردانم كه در عدل، وسعت و گشايش است و آنكسكه عدل بر او تنگ باشد، ظلم بر او تنگتر خواهد بود».(1)
از آن حضرت روايت است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لا يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيها حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ»؛(2)
«هرگز پاك و سعادتمند نشود امّت و مردمى كه در میان آنها حقّ ضعيف از قوى بدون ترس گرفته نشود».
براى درك و فهم ابعاد اين عدالت اجتماعى، مطالعه سيره و روش رسول اكرم صلی الله علیه و آله و حضرت على علیه السلام را بايد راهنما قرار داد.
از اين مطالعه دانسته میشود كه روابط افراد با حكومت و روابط حكومت با افراد بايد چگونه باشد.
روابط پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله با اصحابش، با ضعفاى مردم، با همه افراد عادى بود. نقل كردهاند: شخصى در خدمت آن حضرت سخن میگفت، مهابت محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله او را فرا گرفت. پيامبر عزيز اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «آسان باد بر تو! (بر خود آسان بگير) كه من پادشاه
نيستم، من پسر زنى از قريش هستم كه گوشت خشكيده میخورد».(1)
در خبر است كه فرمود:
«مَنْ سَرَّهُ (أحَبَّ) أَنْ يُمَثِّلَ لَهُ الرِّجالُ قِياماً، فَلْيَتَبَوَّءْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ»؛(2)
«هركس خوشحال شود و دوست بدارد مردم در پیش او ایستاده باشند باید جايگاه خود را از آتش بگيرد».
در آن هنگامى كه در روم و ايران، حاكم و سلطان، مالكالرقاب مطلق رعيت بود و هيچ قانون و قاعدهاى رابطه حاكم را با رعيت كنترل نمیكرد و رعيت مكلّف به خدمت حاكم بود و منطق اين قدرت و تسلط، منطق فرعونى (أَنَا رَبُّكُمُ الاَعْلى)(3)بود. خدا به پيغمبرش امر فرمود كه خود را به مردم بشناساند:
(إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ)؛(4)
«همانا من بشرى مانند شما هستم که به من وحى میشود».
على علیه السلام كسى است كه از او نقل میشود كه فرمود: «هركس
میخواهد نگاه كند به يك نفر از اهل آتش، نگاه كند به مردى كه نشسته است و در حضور او جمعى (به حال احترام) ايستادهاند».(1)
وقتى حضرت به جهاد اهل شام میرفتند، دهقانان «انبار» آن حضرت را ديدند، از مركبهای خود پياده شدند و جلو اميرالمؤمنين علیه السلام به شتاب میرفتند، حضرت فرمود:
«ما هذَا الَّذِي صَنَعْتُمُوهُ»؛
«اين چهكارى است كه کردید؟»
گفتند: عادتى است كه به آن اميران خود را تعظيم میكنيم. فرمود: به خدا سوگند! اميران شما از اين سود نمیبرند و شما در دنيا خود را در زحمت و در آخرت در شقاوت قرار میدهيد. (2)
وقتى «حرب بن شرحبيل شبامى» پياده در ركاب حضرت میرفت و او را مشايعت میكرد، امام علیه السلام فرمود: «بازگرد كه پياده بودن مثل تو با مثل من، براى والى فتنه و براى مؤمن موجب ذلّت است».(3)
يكى از اسناد مهم و يگانه دستورالعمل زمامدارى و برنامه عدالت اجتماعى، عهدنامه حضرت علی علیه السلام است كه براى مالك اشتر رحمه الله
1) . مجلسی، بحارالانوار، ج70، ص206؛ همو، مرآةالعقول، ج10، ص198.
2) . نهجالبلاغه، حکمت37 (ج4، ص10 - 11(؛ منقری، وقعة صفین، ص144؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج1، ص372.
3) . نهجالبلاغه، حکمت 322 (ج4، ص76 - 77(؛ اسکافی، المعیار والموازنه، ص193؛ طبری، تاریخ، ج2، ص45؛ ابناثیر جزری، الکامل فیالتاریخ، ج3، ص324 - 325.
نوشت.(1)منشورى عالىتر و دقيقتر از اين عهدنامه و موادى كه امام علیه السلام در آن بيان فرموده، نيست.(2)حقوق همه طبقات و انسانها در اين عهدنامه مطرح شده و تعيين گرديده است.
اگر وزارتخانههاى تعليم و تربيت ممالك اسلام، واقعاً بخواهند رشد فكرى و اجتماعى مردم و شخصيت افراد را در برابر حكومت و مأموران آن تضمين كنند و اين فاصلهاى را كه بين حكومت و مردم است، از ميان بردارند، تا بهجاى آنكه حكومت خادم ملّت باشد، مخدوم و ارباب ملّت نباشد، بايد اين عهدنامه را جزء برنامههاى مدارس قرار دهند و از كلمه نخست تا پايان آن، جملهبهجمله، آن را در كتابهاى درسى بنويسند و آن را شرح بدهند و به معلمان هم دستور بدهند كه كاملاً مقاصد آن را به شاگردان بياموزند. خدا میداند كه در يك دوره، چنان وضع عوض میشود و سطح افكار بالا میرود و دهقان، كارگر، زحمتكش، كارفرما، كدخدا، حاكم، محكوم، رئيس و مرئوس به وظايف و حقوق و اختيارات خود آشنا میشوند كه زمينهاى براى رشد هيچگونه استثمار و ديكتاتورى و استبداد در جامعه
1) . نهجالبلاغه، نامه 53 (ج3، ص82 - 111(.
2) . به كتاب الامام على صوت العدالة الانسانيه تأليف جرج جرداق، نويسنده مسيحى كه بين اين عهدنامه و مواد اعلاميه حقوق بشر مقايسه كرده و علاوهبر صراحت و دقت متن و ابتكار، امتيازات ديگر اين عهدنامه را يادآور شده است؛ ج1، ص103 - 245؛ و به كتاب رمضان در تاريخ تأليف نگارنده رجوع شود.
باقى نخواهد ماند و بىعدالتىها و فرعونيتها و تملّقها و تعظيمها همه از بين خواهد رفت. ازجمله مواد عهدنامه اين است:
«وَلْيَكُنْ أَحَبَّ الْاُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُها فِي الْحَقِّ وَأَعَمُّها فِي الْعَدْلِ وَأَجْمَعُها لِرِضَى الرَّعِيَّةِ؛ فَإِنَّ سُخْطَ الْعامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَى الْخاصَّةِ. وَإِنَّ سُخْطَ الْخاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعامَّةِ»؛(1)
«بايد محبوبترين كارها در نزد تو، كارى باشد كه در راه حقّ (و پرهيز از افراط و تفريط( ميانهتر و در عدل و دادگري فراگیرتر، و خشنودى رعيت را دربرگیرندهتر و گستردهتر باشد؛ زيرا خشم تودة مردم، خشنودى خواص و نزدیکان را از ميان میبرد؛ اما خشم خواص را خشنودى همگان بیاثر میکند. (يعنى آنچه لازم است رعايت شود، رضايت عامه مردم است و با رضايت عامه، به خشم خاصه نبايد توجّه كرد)».
و باز در فراز ديگرى از اين عهدنامه میفرمايد:
«وَإِنَّما عِمادُ الدِّينِ وَجِماعُ الْمُسْلِمِينَ وَالْعُدَّةُ لِلأعْداءِ الْعامَّةُ مِنَ الأُمَّةِ فَلْيَكُنْ صِغْوُكَ لَهُمْ وَمَيْلُكَ مَعَهُمْ»؛(2)
«همانا ستون دين و پیوند مسلمانان و تدارکات جنگی و وسيلة پيروزى آنان بر دشمنان، جمعيت و عامة مردماند (كه بايد روى آنها حساب كارها را كرد) پس بايد توجّه و گرایش تو به آنها و ميل تو به ايشان باشد».
مواد اين عهدنامه بسيار است و هريك از ديگرى ارزندهتر و در جاى خود حساستر است كه بايد شخص، باتوجّهبه شرحهايى كه بر اين عهدنامه نوشته شده است، بهدقت آن را مطالعه نمايد تا بفهمد در حدود چهارده قرن پيش، امام علیه السلام چه اصول عالى و بلندپايهاى را به بشريّت عرضه داشته و چه حقوقى را براى مردم در برابر مسئولان امور قائل بوده است كه در دموكراسىترين كشورهاى جهان در عصر ما، هنوز هم برقرار نشده است؟
در يكى از نامهها كه حضرت علی علیه السلام به يكى از واليان امور مرقوم فرموده است، دستور میدهد:
«فاخْفِضْ لهم جَناحَكَ وَأَلِنْ لَهُمْ جانِبَكَ وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ وَآسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ حَتّى لا يَطْمَعَ الْعُظَماءُ فِي حَيْفِكَ وَلا يَيْأَسَ الضُّعَفاءُ مِنْ عَدْلِكَ»؛(1)
«براى رعيت، بال تواضع و فروتنى را فرو آر، نرمخو و مهربان باش و رويت
را بر ايشان گشاده ساز، و در نگاه
1) . نهجالبلاغه، نامه 27 (ج3، ص27).
و اشاره، بين آنها به تساوی رفتار كن، تا بزرگان به ظلم تو طمع نكنند و ضعيفان از عدل تو مأيوس نگردند».
در نهجالبلاغه، بهخصوص روى اصل عدالت اجتماعى و حسن رابطه حاكم و مسئولان امور با مردم، تأكيدات بليغ شده و تعليمات حضرت على علیه السلام هدفهاى اسلام را در نظام حكومت و اجتماع اعلام میدارد؛ ازجمله در خطبه 216 میفرماید:
«أَمّا بَعْدُ: فَقَدْ جَعَلَ اللهُ سُبْحانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلايَةِ أَمْرِكُمْ»(1)
«پس از حمد و ستایش خدا، خداوند سبحان برای من بر شما بهجهت سرپرستی حکومتتان حقی قرار داده است».
و در خطبه 224 میفرماید:
«وَاللهِ لَاَنْ أَبِيتَ عَلى حَسَكِ السَّعْدانِ مُسَهَّداً»(2)
«به خدا سوگند اگر شب را در حال بیداری بر روی خارهای سعدان به سر ببرم...».
و نامه آن حضرت به عثمان بن حنيف و خطبهها و نامههاى ديگر.
اين عدالت، هدف اسلام، هدف قرآن، هدف مكتب حضرت
محمّد صلی الله علیه و آله و حضرت على علیه السلام و هدف ظهور خاتمالاوصياء حضرت مهدى علیه السلام است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام عدالت را در فرصتى كوتاه و در يك بُعد زمانى و مكانى محدود، به مردم نشان دادند و چهره مطلق و جامع و كاملش، بهوسيله حضرت مهدى علیه السلام آشكار میگردد و از بارزترين و روشنترين صفات و علايم، مهدى موعود علیه السلام است كه در بيش از صد حديث، آن رهبر دادگستر به اين صفت (عدالتگسترى) توصيف و معرفى شده است.
در نظام امامت، حاكم در برابر پرخورى ستمگران و گرسنگى مظلومان و افراط و تفريطى كه در امور واقع شود، مسئول است.
امام على علیه السلام اين مسئوليت را در خطبه «شقشقيه» چنين اعلام میدارد:
«أَما وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ وَقِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ وَما أَخَذَ اللهُ عَلَى الْعُلَماءِ أَلاّ يُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَلاَ سَغَبِ مَظْلُوم لَاَلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها»؛(1)
«سوگند به خدایی كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر حضور انبوه بیعتکنندهها نبود و حجت به داشتن کمک و یاور قائم نمىشد، و خدا از علما پیمان
1) . نهجالبلاغه، خطبه 3 (ج1، ص36 - 37)؛ صدوق، عللالشرايع، ج1، ص151؛ ابنمردويه اصفهانى، مناقب على بن ابىطالب علیه السلام ، ص135طبرسى، الاحتجاج، ج1، ص288.
نگرفته بود، كه در برابر پرخورى ستمگر و گرسنگى مظلوم سکوت نکنند، هرآينه مهار خلافت را بر کوهان آن انداخته و رهایش میکردم».
برنامه زمامدارى حضرت مهدى علیه السلام و روابط كارمندان و متصدّيان امور بر اساس حقّ و عدالت اجتماعى و بدون هيچگونه استكبار جريان خواهد يافت و به مردم چنانكه در نهجالبلاغه است:
«فَيُرِيكُمْ كَيْفَ عَدْلُ السِّيرَةِ وَيُحْيِي مَيِّتَ الْكِتابِ وَالسُّنَّةِ»؛(1)
«سيره
و روش
دادگرانه را برای شما نشان خواهد داد و آنچه را که از كتاب و سنّت مرده باشد، زنده خواهد كرد».
در حديث است:
«عَلامَةُ الْمَهْدِيِّ أَنْ يَكُونَ شَدِيداً عَلَى الْعُمّالِ»(2)
«علامت مهدى علیه السلام اين است كه بر عمال و كارمندان حكومتى سختگير است».
1) . نهجالبلاغه، خطبه138 (ج2، ص22(؛ مجلسی، بحارالانوار، ج31، ص549؛ ج51، ص130؛ قندوزی، ینابیعالموده، ج1، ص207؛ ج3، ص271؛ صافی گلپایگانی؛ منتخبالاثر، ص297.
2) . ابن حماد مروزى، الفتن، ص221؛ مغربى، شرحالاخبار، ج3، ص561؛ زرندى، معارج الوصول إلى معرفة فضل آل الرسول صلی الله علیه و آله ، ص195؛ مرعشى نجفى، شرح احقاقالحق، ج22، ص330.
در حديثى از اميرالمؤمنين علیه السلام ، چگونگى بيعت گرفتن حضرت مهدى علیه السلام و مواردى كه بر آن بيعت خواهد گرفت، بيان شده است. ازجمله اين است كه: دزدى نكنند، مرتكب زنا نگردند، به مسلمانى فحش و دشنام ندهند، هتك حرمت كسى را ننمايند، به خانهاى هجوم نبرند، كسى را به غيرحقّ نزنند، طلا و نقره و گندم و جو را احتکار و ذخيره نكنند، مسجدى را خراب ننمايند، شراب ننوشند، خَزّ و حرير نپوشند، كمربند طلا نبندند، راهزنى ننمايند، راهى را ناامن نسازند، مواد غذايى را احتكار نكنند و امر به معروف و نهى از منكر نمايند.(1)
بر خود نيز شرط مى نمايد كه مانند آنها سلوك كند، از لباسى كه آنها مىپوشند بپوشد، بر مركبى مثل مركب آنها سوار شود، چنان باشد که آنان مىخواهند، به اندك راضى گردد، زمين را به يارى خدا از داد پر كند چنانكه از ستم پر شده باشد، خدا را چنانكه حقّ پرستش اوست عبادت كند و حاجب و دربان براى خود قرار ندهد.(2)
عقيده به اين ظهور و اين برنامهها و اينگونه رابطهها، بين رعيت و حاكم كه بايد در تمام جهان مستقر گردد، ميزان و معيار اسلامى بودن حكومتها و زمامدارىها را مشخص میسازد و جهت و هدف تأسيس حكومت را تعيين میكند، و معتقد به اين ظهور، برقرارى اين
عدالت و اين روابط را خواستار میشود، روابط استكبارى و استضعافى و استعبادى را به هر شكل و صورت كه باشد، رد كرده و با آن مبارزه مینمايد.
معتقد به اين ظهور و عدالت اجتماعى اسلامى، اگر مسئول و متصدى كارى باشد، خود را خدمتگزار مردم و براى مردم میداند و اگر از افراد عادى است، با مسئولان امور، سلوك خود را عادى و منزه از تملّق و فروتنىهاى بىمورد میسازد و از آنان توقع تبعيض و مسامحه در انجام وظيفه نمیكند؛ بلكه در برقرارى عدالت اجتماعى با آنان همكارى مینمايد.
در احاديث و اخبار بسيارى كه شيعه و سنى در كتابهاى مورد اعتماد و معتبر حديث، راجع به اوصاف و علايم و مشخصات حضرت صاحبالامر، مهدى منتظر علیه السلام روايت كردهاند، اين نشانه و علامت، مشهور و معروف و متواتر است كه زمين را پر از قسط و عدل میفرمايد، چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد.
ازجمله «احمد بن حنبل» در «مسند»(1)و «ابوداوود» در «سنن»(2)اين علامت را كه از اوصاف فعلى و برنامه حكومتى آن حضرت است، از رسول خدا صلی الله علیه و آله به اين لفظ روايت كردهاند:
«يَمْلَاُ الْاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلا كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»(3)
«زمين را از مساوات و برابری و عدل و داد پر میكند؛ چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد».
و در حديث ديگر است كه فرمود:
«أُبَشِّرُكُمْ بِالْمَهْدِىِّ! يُبْعَثُ فِي أُمَّتِي عَلَى اخْتِلاف مِنَ النّاسِ وَزَلازِلَ، فَيَمْلَاُ الْاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً، يَرْضى عَنْهُ ساكِنُ السَّماءِ وَساكِنُ الْاَرْضِ يُقَسِّمُ الْمالَ صِحاحاً. فَقالَ لَهُ رَجُلٌ: ما صِحاحاً؟ قالَ: بِالسَّوِيَّةِ بَيْنَ النّاسِ قالَ: وَيَمْلَاُ اللهُ قُلُوبَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ غِنىً وَيَسَعُهُمْ عَدْلَهُ»(1)
احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص37؛ اربلى، کشفالغمه، ج3، ص284؛ صافى گلپايگانى، منتخبالاثر، ص147.
«مژده میدهم شما را به مهدى كه او در امّت من، بههنگام اختلاف و سختىها
فرستاده میشود. پس زمين را از مساوات و برابری و عدل و داد پر میكند، همانطورىكه از جور و ظلم پر شده باشد. ساكنان آسمان و زمين
از او خشنود میشوند، مال را در بين مردم بهطور صحیح تقسيم میکند. کسی پرسید چگونه صحیح تقسیم میکند؟ فرمود: در میان مردم بهطور مساوی قسمت میکند و خدا دلهاى امّت محمّد را از بىنيازى پر میكند و ايشان را عدل او فرا میگيرد».
و در روايت ديگر است:
«يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي يُواطِئُ اسْمُهُ اسْمِي
1) .
وَخُلْقُهُ خُلْقِي فَيَمْلَاُها عَدْلا وَقِسْطاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»؛(1)
« مردى از اهلبيت من كه اسمش، اسم من و خُلقش خلق من است قیام میکند، پس زمين را از عدل و داد پر میكند، چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد».
و در حديث ديگر از پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:
«لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا إِلاّ يَوْمٌ واحِدٌ، لَطَوَّلَ اللهُ ذلِكَ الْيَوْمَ حَتّى يَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِي، فَيَمْلَاُها عَدْلا وَقِسْطاً كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً»؛(2)
«اگر از دنيا باقى نماند مگر يك روز، خدا آن روز را طولانى و بلند میکند، تا مردى از فرزندان من قیام کند، پس دنيا را از عدل و داد پرکند، چنانکه از جور و ظلم پر شده باشد».
معناى احاديث فوق
شايد بسيارى معناى اين احاديث را واضح بدانند و بين «قسط» و
«عدل» و همچنين بين «ظلم» و «جور» مانند دو كلمه مترادف فرقى نگذارند و قسط و عدل را به داد، و ظلم و جور را به ستم ترجمه نمايند. بنابراين عطف قسط را به عدل، و ظلم را به جور، يك نوع تأكيد بگيرند.
ولى بهنظر میرسد: در اين احاديث، تمام مطلب در تأكيد خلاصه نمیشود و لفظ قسط و عدل مترادف نمیباشند؛ چنانكه دو كلمه مقابل آنها (جور و ظلم( نيز مترادف نيستند.
توضيح اين مطلب حساس و مهم، موقوف بر بيان دو مقدمه است:
نظام امامت در آن معانى و ابعادش كه با نظامات اسلامى يا نظام تمام اسلامى ارتباط دارد، حسن اجراى اين نظامات را به عدل و حق عهدهدار است.
اين نظامات عبارتاند از: نظام فكرى و اعتقادى معقول و منطقى، نظام تعادل اخلاقى، نظام متوازن اقتصادى و مالى، نظام عدل اجتماعى، نظام صحيح سياست و اداره و حكومت، نظام معتدل ارضا و اشباع غرايز، نظام صحيح آموزشوپرورش و نظامات ديگر.
بهعبارتديگر: نظام امامت، نظام اجراى تمام اين نظامات است و شخص امام علیه السلام نمونه اعلا و نمايش عملى و تجسّم ظهور تمام
برنامهها و نظامات اسلامى است و اگر اين عبارت كوتاه نباشد؛ همانند آينه در برابر آفتاب كه حاكى از آفتاب است، وجود امام نيز حاكى از حقيقت اسلام و معارف و نظامات اسلام است.
امامت يگانه نظامى است كه استثمار و استكبار و استعمار، و استفادههاى نامشروع را كه موجب فاصلهها و تقسيم بندىها و توزيعهاى غيرعادلانه است، از بين میبرد و قسط و عدل را برقرار میسازد و از افراط و تفريط جلوگيرى مینمايد.
در اين نظام، هم قوانينى كه اساس عمل است، به عدل و حق و برقرارى توازن و تعادل نظر دارد و هم حاكم و نظام حكومت و قوه مجريهاى كه اجراى اين قوانين را بهعهده دارد، از طريق عدل منحرف نمیگردد.
اين يكى از مشخصات و معرّف اين نظام است كه استقرار آن، عدل مطلق و خير و احسان برقرار میكند و اموال و مواد مورد نياز، و مشاغل و مناصب را به قسط و عدل توزيع و تقسيم مینمايد و غرايز فطرى و جسمى انسان را اشباع و طغيان و سركشى آنها را مهار مینمايد چنانكه بعضى آيات و احاديث به همين معانى نظر دارد؛ مثل آيه:
(اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّنّاهُمْ فِي الاَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ )؛ (1)
1) . حج، 41.
«آنان كه وقتى ايشان را در زمين قدرت و تمكّن دهيم، نماز را برپا میدارند و زكات میدهند و امر به معروف و نهى از منكر مینمايند».
و مانند اين حديث معروف كه از حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام روايت شده است و علماى بزرگ در شرح و تفسير آن، تحقيقات و توضيحات مهمى بيان داشتهاند:
«اِعْرَفُوا اللهَ بِاللهِ، وَالرَّسُولَ بِالرِّسالَةِ وَأُولِی الْاَمْرِ بِالْاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالْعَدْلِ وَالْاِحْسانِ»؛(1)
«خدا را با خدا و پيغمبر را با پيامبرى و اولياى امر (امامان) را با امر به نیکی و دادگری و احسان بشناسيد».
و مانند اين جمله در ضمن احاديث اوصاف حضرت مهدى علیه السلام :
«يُقَسِّمُ الْمالَ صِحاحاً، فَقالَ لَهُ رَجُلٌ: ما صِحاحاً؟ قالَ: بِالسَّوِيَّةِ بَيْنَ النّاسِ»(2)
«حضرت مهدى علیه السلام مال را بهطور صحيح قسمت مینمايد، مردى از معناى آن پرسيد، پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: بهطور مساوى در بين مردم تقسيم مینمايد».
نظام امامت، استضعاف را به هر صورت و شكلى كه باشد؛ خواه بهصورت استثمار صنعتى، يا استثمار سرمايهدارى، يا استثمار فردى و جمعى، و خواه به آن استعباد یا استکبار و یا استعمار بگویند، از ميان برمیدارد و با هر نظام استضعافگر اعلان جنگ میدهد؛ چنانكه على علیه السلام میفرمايد:
«الذَّلِيلُ عِنْدِي عَزِيزٌ حَتّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ، وَالْقَوِيُّ عِنْدِي ضَعِيفٌ حَتّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ»؛(1)
«فرد ذليل و خوار نزد من عزيز است تا حقّ او را بگيرم، و قوى در نزد من ضعيف است تا حقّ ضعيف را از او بگيرم».
«عدى بن حاتم» درضمن آن سخنرانى بسيار مشهور و معروفى كه در مجلس معاويه و به درخواست و اصرار او، پيرامون شخصيت حضرت على علیه السلام ايراد كرد - كه براى هر جمله و فرازش، آنهم در چنان موقعيت حساسى، نمیتوان قيمت قائل شد - و معاويه را تحتتأثير قرار داد، میگويد:
«لا يَخافُ الْقَوِيُّ ظُلْمَهُ، وَلا يَيْأَسُ الضَّعِيفُ مِنْ عَدْلِهِ».(2)
قوى و ضعيف هر دو در امان بودند، قوى از عدل على علیه السلام نمیترسيد؛ چون میدانست هرگاه بخواهد او - قوى كه خلاف كرده - را كيفر و مجازات كند، از حدّ قانون تجاوز نمینمايد و به هواى نفس و كينه شخصى كيفر نمیدهد، ضعيف نيز از عدل او مأيوس نمیگرديد؛ چون میدانست اگر تمام اقويا و زورمندان در يك صف بايستند و يك نفر ضعيف در صف ديگر، على علیه السلام در كنار ضعيف میايستد و از او حمايت میكند. او حاكم و زمامدارى است كه هرگز حقّ ضعيف را وانمیگذارد و از احقاق حقّ او صرفنظر نمیكند.
علما و محققان علم لغت و ادب میگويند: اختلاف عبارات و اسما، دلالت بر اختلاف معانى دارد و عطف كلمهاى بر كلمه ديگر، در صورتى صحيح است كه از كلمه دوم، معنايى غير از معناى اوّل اراده شود؛ مثلاً اگر زيد لقبش عالم يا فيلسوف باشد، نمیگويند: زيد و فيلسوف آمد.
بنابراين آنچه در قرآن و احاديث شريفه و كلام عرب و عجم آمده است، هنگام عطف دو لفظ متقاربالمعنى به يكديگر از لفظ معطوف،معنايى غير از معطوفعليه اراده شده است؛ بلكه میگويند: محال است در لغت واحد، لفظ مختلف و معنا واحد باشد، چنانكه بسيارى از نحويين و لغويين گمان كردهاند.
حتى اينكه محققان میگويند: موردى نداريم كه حركت دو كلمه مختلف باشد، ولى معنا واحد باشد؛ مثلاً الفاظى كه بر وزن «مفعال»، «مفعل»، «فعول» و «فعال» باشند، هركدام معنايى را افاده مینمايند كه ديگرى آن معنا را افاده نمیكند و فردى كه محقق نباشد، گمان میكند تمام اين صيغهها، فقط مفيد مبالغه میباشند.
وقتى اختلاف حركات موجب اختلاف معانى باشد، بهطريقاولى اختلاف كلمات بايد براساس اختلاف معنا باشد.(1)
بنابراين در اين احاديث، بهطورمسلّم از «قسط» معناى «عدل» و از «عدل» معناى «قسط»، همچنين از «جور» معناى «ظلم» و از «ظلم» معناى «جور» اراده نشده است و از هر لفظ و كلمه، معنايى غير از كلمه ديگر اراده شده است.
لذا براى فهم دقيق مقصود و معناى اين احاديث و معناى اين چهار كلمه، وقتى منفرداً يا با عطف به يكديگر، در كلامى آمده باشند، مراجعه به كتابهاى معتبر لغت و كلمات لغويين، بهطور اختصار و بهمقدارى كه بحث زياد طولانى نشود لازم است.
تاجالعروس - که يكى از كتب معتبر لغت است - در مورد كلمه «جور» میگويد:
«الْجَوْرُ نَقِيضُ الْعَدْلِ؛ جارَ عَلَيْهِ يَجُورُ جَوْراً فِي
1) . رجوع شود به الفروقاللغوية، ص 13 - 16، الباب الاول: في الابانة عن كون اختلاف العبارات، موجباً لاختلاف المعانى في كلّ لغة.
الْحُكْمِ؛ أَيْ ظَلُمَ، (وَ) الْجَوْرُ ضِدُّ الْقَصْدِ أَوِ الْمَيْلِ عَنْهُ»(1)
«جور نقيض عدل و بهمعناى ستم در حكم كردن است و بهمعناى ضد ميانهروى و انحراف از آن نيز آمده است».
لسانالعرب نيز - كه يكى از كتابهاى مورد اعتماد لغت است - «جور» را مانند تاجالعروس معنا كرده است.(2)
ابوهلال عسكرى در الفروقاللغويه میگويد: «جور خلاف استقامت در حكم است؛ لذا خيانت جزئى را ظلم میگويند، نه جور؛ امّا گرفتن مالى را از صاحبش به زور و جبر، هرچند يك درهم باشد، جور میگويند».(3)
زبيدى در تاجالعروس گفته است: «ظلم، تصرف در ملك غير و از حدّ گذشتن است».(4)
ابنمنظور در لسانالعرب میگويد: «ظلم، چيزى را در غير جا و غير موضع خود گذاردن است».(5)
راغب اصفهانى نيز در مفردات، ظلم را مثل لسانالعرب معنا نموده است.(1)
اميرالمؤمنين علیه السلام در پاسخ اين پرسش كه كداميك از عدل و جود افضل است، فرمود:
«اَلْعَدْلُ يَضَعُ الْاُمُورَ مَواضِعَهَا»(2)
«عدل و دادگستری كارها را سر جاى خود مینشاند».
چنانكه در تاجالعروس(3)و لسانالعرب(4)آمده است، عدل ضدّجور است و آن چيزى است كه در نفوس، مستقيم شمرده شده و ميانهروى باشد و ترك افراط و تفريط و حكم به حقّ است و عادل آن كسى است كه هواى نفس، او را از حقّ منحرف نمیكند كه حكم به جور بدهد.
راغب اصفهانى میگويد: «عدل، تقسيم و تقسيط كردن به مساوات است»؛(5)بنابراين روايت شده است:
«بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتِ وَالْاَرْضُ»؛(1)
«آسمانها و زمين، با عدل و تقسيم مساوى و برابر برپا است (كه اگر در اجزا و اعضا و اشياى آن كم و زيادى بود و هرچيز و هر ركنى از آن، از آنچه بايد داشته باشد، چيزى كم میداشت يا چيزى زيادتر بر آن بود، برپايى آسمان و زمين بههم میخورد)».
از اين عبارت معلوم میشود كه عدل و توزيع و تقسيم برابر و متساوى به اين نيست كه تمام اشيا از هرچه بايد داشته باشند، مانند هم داشته باشند؛ بلكه غرض اين است كه همه آنچه را و به هر مقدار كه بايد داشته باشند و آنچه را كه داشتن آن، در بقاى اين نظام مؤثر است و آسمان و زمين و منظومهها و كهكشانها و كوه و دريا و آب و انسان و حيوان و كليه جانداران و جماد و نبات و معادن به آن برقرار است، بايد داشته باشند.
راغب اصفهانى در مفردات میگويد:
«الْقِسْطُ هُوَ النَّصِيبُ بِالْعَدْلِ»؛(2)
«قسط، نصيب و سهمگذاری با عدالت است».
و نصيب است. و گفته شده است: اِقساط (به كسر همزه) فقط عدل در قسمت است.
در حديث آمده است:
«إِذا حَكَمُوا عَدَلُوا، وَإِذا قَسَّمُوا قَسَطُوا»؛(1)
«وقتى حكم برانند عدالت كنند، و زمانىكه قسمت كنند به عدالت قسمت نمايند و به عدل و انصاف نصیب و حصه بدهند».
ابوهلال عسكرى در الفروقاللغويه میگويد: فرق بين نصيب و قسط اين است كه نصيب بر آنچه كمتر و زيادتر از استحقاق باشد، اطلاق میشود؛ ولى قسط حصهاى است كه به عدل و استحقاق معين شده است و گفته میشود:
«قَسَطَ الْقَوْمُ الشَّيْءَ بَيْنَهُمْ، إِذا قَسَّمُوهُ عَلَى الْقِسْطِ»؛(2)
«مردم چيزى را در میان خود قسط کردند، یعنی: زمانیکه آن را بين خود به قسط و مساوات تقسیم كردند».
و جايز است كه گفته شود: قسط اسم است از براى عدل در قسمت و گفته شده است: قسط آن نصيبى است كه شخص استحقاق آن را دارد و به آن نيازمند است.
در قرآن مجيد، ماده «ق س ط» مكرر آمده است؛ ازجمله در آيه:
(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَأَنزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ )؛(1)
مفاد آيه اين است: فرستادن پيامبران با دلایل و نشانىها و نازل كردن كتاب و ميزان، براى برپايى و قيام مردم به قسط و عدل است. اگرچه ظاهر اين است كه از قسط، معناى عام و عدل كلى و مطلق اراده شده است؛ ولى در آوردن كلمه قسط بهجاى عدل، شايد اين عنايت باشد كه خواننده و شنونده به نصيب به عدل و حق و نظم اقتصادى، و اهمّيت مداخله آن در قيام اجتماع به عدل متوجّه گردد.
ضمناً به اين نكته هم بايد توجّه داشت كه مكتب انبيا در اعصارى كه تعادل مالى و اقتصادى در برقرارى جامعه به عدل مؤثر شناخته نمیشد، آن را پيشنهاد كرده و هدف فرستادن پيامبران و وحى و تعاليم و برنامه و كتاب بر آنان، نظم مالى و اقتصادى را نيز متضمن میباشد.
چون عدل مطلق، بدون تعادل مالى و نظم اقتصادى محكم و برنامه صحيح در توليد و توزيع حاصل نخواهد شد.
در آيه ديگر میفرمايد:
(قُلْ أَمَرَ رَبِّى بِالْقِسْطِ)؛(2)
«بگو پروردگار من فرمان به قسط داده است».
كه از اين آيه نيز يا معناى عدل عام و مطلق مراد است، يا خصوص تقسيم و توزيع به نصيب حق و عدل.
و ازجمله اين آيه است:
(شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لآ إِلهَ إِلاّ هُوَ وَالْمَلآئِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ)؛(1)
در اين آيه نيز ظاهر اين است كه از قيام خدا به قسط، همين اراده شده است كه همه چيز را طبق حكمت، به نصيب معين و به مقدارى كه لازم باشد، آفريده است:
نموده خلق، هر چيزى كه بايد
چنان داده نگارش اين جهان را
از او عالم شده آنسان منظم
جهان آراسته، آنسان كه شايد
كه بِه، هرگز نيابد زان، گمان را
كه نه در آن زياد و نه در آن كم(2)
اشعار از گنجينه گهر مرحوم مغفور آيتالله آقاى آخوند ملا محمّدجواد صافى رحمه الله والد نگارنده است.
و در آياتى ديگر مانند:
(وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى...(؛(3)
«و اگر میترسيد كه مبادا درباره يتيمان مراعات عدل و داد نكنيد...».
و آيه:
(وَأَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ(؛(4)
«و هر چيز را به ترازوى عدل و انصاف بسنجيد».
محتمل است كه عدل در امور مادى و مالى و قابلتوزيع و تقسيم، اراده شده باشد، چنانكه در مثل آيه:
(كُونُوا قَوّامِينَ للّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ)؛(1)
«در راه خدا پايدار و استوار بوده و گواه عدالت و درستى باشيد».
و آيه:
(ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللّهِ)؛(2)
«اينها درستتر و محكمتر است نزد خدا».
و آيه:
(وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِالْقِسْطِ)؛(3)
«و اگر حكم كردى بين آنها به عدالت حكم كن».
ظاهر اين است كه عدل در حكم اراده شده است.
در نهجالبلاغه نيز قسط به همين معناى تقسيم به عدل و استحقاق طبق نظام آمده است.
مانند اينكه در وصف آفرينش طاووس در خطبه 165 میفرمايد:
«وَقَلَّ صِبْغٌ إِلاّ وَقَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطٍ»؛(1)
«و كمتر رنگى میتوان یافت که طاووس سهمی از آن را نداشته باشد».
و در خطبه 185 در وصف حضرت بارىتعالى میفرمايد:
«وَقامَ بِالْقِسْطِ فِي خَلْقِهِ وَعَدَلَ عَلَيْهِمْ فِي حُكْمِهِ»؛(2)
«خدا میان مخلوقاتش به قسط و داد رفتار کرد (هرچيز را با عدل و حصّة متعادل و موافق با نظام آفريد( و در حكم خود با عدل و داد بر آنها حكم فرمود».
بايد توجّه داشت: بسيارى از مردم در تعريف عدل و اطلاق لفظ عادل مسامحه مینمايند و نظامى را كه رهبر سياسى و كسىكه اداره امور را در آن نظام در اختيار دارد، به اغراض شخصى و منافع خود و كسان خود حكومت نكند و قانونى را كه هست و به دست دارد در حقّ همگان يكسان اجرا نمايد، عادل میگويند. خواه مردم آن قانون را به حقّ و علم و فهم قبول كرده باشند، يا از راه جهل و اشتباه يا تحميل پذيرفته باشند.
مثلاً انوشيروان را دادگر و نظام او را عادل میگويند، با اينكه نظامى كه انوشيروان براساس آن حكومت داشت، نظام استضعاف و استعباد و استبداد و كثيفترين نظام طبقاتى بود و اين انوشيروان بود كه حكومت را حقّ خود میدانست و آن را مثل اموالى كه از قباد - پدرش - ارث برده بود، حقّ خود میدانست و خاندان و افراد ديگر را از آن محروم میشمرد.
اين حاكم و حكومت بود كه آن نظام ناهنجار غيرعادلانه را حفظ میكرد و تبعيضاتى را كه بود، اجرا مینمود.(1)
داستان تهىشدن خزانه و نياز انوشيروان به پول براى جنگ با روم و پيشنهاد مرد كفشفروش به پرداخت پول مورد نياز در برابر رفع تبعيض و لغو محروميت فرزندش از تحصيل علم، كه فردوسى نيز آن را در شاهنامه آورده است، يكى از ادله فساد آن نظام است.
وقتى پيشنهاد كفشفروش را به شاه رساندند، قبول نكرد. و چنانكه در شاهنامه است، گفت:
برو همچنان باز گردان شتر
مبادا كزو سيم خواهيم و دُر
چو بازارگانبچه، گردد دبير
هنرمند و بادانش و يادگير
1) . مخفى نماند: حديثى به اين لفظ «ولدت في زمن الملك العادل» (ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج1، ص149؛ محدث قمى، سفينةالبحار، ج6، ص175)؛ به پيغمبر صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند كه اعتبار آن ثابت نيست و محققان و اهل فن آن را از اخبار موضوعه (جعلى) شمردهاند. (فتنى هندی، تذکرةالموضوعات، ص88؛ عجلونى، کشفالخفاء، ج2، ص340 - 341) و قرائن و شواهد هم ضعف آن را تأييد مىنمايد كه در اينجا مجال شرح و بيان آن نيست.
چون فرزند ما برنشيند بهتخت
دبيرى ببايدش پيروزبخت
هنر نايد از مرد موزهفروش
بدين کار ديگر تو با من مکوش(1)
بديهى است عامه و عوام، اگر چنين حاكمى را عادل و دادگر بدانند، عُقلا و روشنفكران اين نظام و كسى را كه حافظ اين نظام غيرانسانى و تبعيضگر است، دادگر نمیخوانند و مجرى قانون انحصار علم به طبقه خاص و شاهزادگان و لشكريان را ظالم و ستمكار میگويند.
چنانكه «يان اسميت» - رهبر رژيم نژادپرست آفريقايى - كه مجرى قوانين حكومت «رودزيا» است، ظالم است و حكومتهايى كه طرفدار و حامى او هستند، ستمكارند. همچنين حاكم نظام كمونيستى و رژيم سرمايهدارى، چون هر دو رژيم از جهاتى با كرامت و آزادى و شرافت انسان و حقيقت و واقعيت و فطرت مخالف است، ستمگرند.
چنانكه حاكمى كه با زور و قدرت شخصى حكومت را بهدست گرفت و خود را بر مردم تحميل كرد، اگرچه در رتقوفتق و حلّوفصل امور براساس عدل و قسط حكومت كند، ظالم است.
بنابراين، اينگونه عدلهاى عاميانه و عوامپسند را نبايد عدل شمرد، هرچند بهگونهاى و به نسبت ظلم مطلق آن را عدل گويند و هرچند يكى از ابعاد عدل را واجد باشد.
1) . فردوسى، شاهنامه، ج2، ص1592.
آنچه را میتوان عدل مطلق دانست كه ازهيچجهتى ظلم نباشد و به هرگونهاش كه بنگرى، عدل باشد و تمام ابعاد عدل را كه به چند بُعد مهم آن ذيلاً اشاره میشود، واجد باشد:
عدل حاكم، كه حكومت او مشروع باشد و براساس زور و استعباد و بهمنظور فرمانرانى و تسلط بر مردم و تحميل بر خلقالله و ملاحظه هوى و هوس و غرض و منافع شخصى خود و اشخاص معين و طبقه و حزب و گروه و جمعيت خاص و تبعيض نباشد و حاكم بر مبانى نادرستى برگزيده نشده باشد و فقط تقوا ميزان انتخاب باشد، كه اگر فرضاً حاكم يا قاضى، ديگرى را از خود لايقتر و شايستهتر بشناسد، بدون تعلل و مسامحه، كرسى حكومت را به او واگذار نمايد و قوانين برپايه مساوات اجرا گردد و ستمى وجود نداشته باشد كه اين قسم، بُعد سياسى عدل و قسط است.
از اين بُعد، به عدل قانون تعبير میكنيم و مقصود اين است كه در قوانين، مصالح و منافع همگان، واقع و حقيقتِ نيازمندىهاى افراد جامعه و خواستههاى حقيقى و فطرى و غرايز بشر منظور شده باشد و براى فرد و طبقه و صنف خاصى در شرايط متساوى امتيازى نباشد و بر قانون
فطرت بشر تحميل نباشد. نصيب هركس را از نعمتها و مواهب به عدل و استحقاق تعيين كند و نقشه توزيع و تقسيم اشيا و مواد طبيعت، در زندگى آزاد انسانها پياده گردد و همه سهم واقعى خود را ببرند.
مثلاً از نعمت هوا، انسان، حيوان و نبات، هريك بهمقدار نيازى كه دارد، بهره میبرند. يا از نعمت آب و مواد غذايى، تمام اجزا و اغصان و اوراق و شاخ و برگ يك درخت، بهطور مساوى بهره میبرند؛ يعنى هيچيك بيشتر از آنچه بايد ببرند و كمتر از آن، نصيبشان نمیشود. نه اينكه همه مقدار واحد و به اندازه واحد میبرند؛ بلكه هركدام آنچه را كه لازم دارند.
فرضاً مادهاى كه برگ از آن ساخته میشود، با مادهای که شكوفه و ميوه لازم دارند، هركدام سهم خود و آنچه را كه لازم دارند و حقشان باشد، میبرند؛ مانند اعضاى بدن كه به هركدام مواد لازم میرسد.
نظير اين نقشه در زندگى انسانها و معاش و توليد و توزيع نعمتها وقتى پياده شود، عدل و نصيب به عدل، استحقاق و سهام صحيح و متعادل برقرار میگردد. ناموس عدل و قسط، چنانكه در عالم تكوين است، بايد در عالم اختيار و محيط خداداد آزاد بشر نيز مقرر باشد و استفاده از مواهب و مواد لازم مادى و معنوى، بهقدر استعداد و كفايت و اشباع غرايز، در دسترس هركس باشد كه براى
سالخوردگان و افتادگان، حتى ديوانگان و حيوانات هم در اين تقسيم به قسط، سهم كافى مقرر باشد.
اين بُعد كه آن را عدل اقتصادى میگوييم، عبارت از اين است كه براساس قانونى بودن حقّ مالكيت اختصاصى،(1)قوانين اقتصادى و مالى، كار و نظامات مشاغل به قسط، نصيب به عدل، تنظيم سهام و جلوگيرى از تورّم، تراكم بىرويه و غيرمتعارف سرمايهها، منع احتكار و ترتيب توليد، مطابق كردن عرضه با تقاضا، توزيع عادلانه و صحيح محصولات، متعادل ساختن قيمتها و دستمزدها بهطورىكه هركس بتواند با دادن آنچه دارد، از كار يا مزد كار، نيازمندىهاى متعارف خود را بگيرد، نظر داشته باشد.
حكومت نيز براساس معيارهاى دقيق و صحيح، صلاحيت و اختيار قانونى داشته باشد كه عدالت اقتصادى را بدون اينكه به حقّ كسى تجاوز نمايد برقرار كند، مسئول و متعهد باشد كه با تمام قوا، عدل اقتصادى، مبارزه با فقر و محروميت از معاش متوسط و متناسب را در رأس برنامههاى حكومتى خود قرار دهد و جامعه و افراد را از فقر
1) . قانونى بودن حقّ مالكيت اختصاصى، منافى با مالكيت حكومت و جامعه به تفسيرهايى كه در فقه مذكور است، نيست، مانند موقوفات عامه و اراضى «مفتوح العنوه» (آنچه را حكومت به احيا يا احداث يا وسايل شرعى ديگر تملك نمايد) پس مقصود از اين عبارت انحصار نيست، بلكه غرض فقط قانونى بودن حقّ مالكيت اختصاصى است، مثل مالكيت ملّى و اشتراكى و در كنار هم.
و ورشكستگى و اِفلاس نجات دهد و با تدابيرى مثل ايجاد كار و عرضه مواد مورد حاجت و عمران و احياى اراضى موات و باير، احداث قنوات و چاههاى عميق و برپا ساختن كارخانجات، و تدابير مشروع ديگر از تصاعد سطح مخارج، فقر و بيكارى، گرانى و فاصلههاى نامتعارف جلوگيرى نمايد.
بهموجب اين بُعد كه همان عدل اجتماعى است:
اوّلا: قوانين صحيح، روابط افراد را با يكديگر و روابط آنها را با حكومت، براساس عدل و حق و منزه از استكبار و استضعاف مقرر میدارد و به تمام افراد، حقّ نظارت بر اجراى قوانين داده میشود كه طبق آيه:
(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ)؛(1)
«مردان و زنان مؤمن همه ياروياور يكديگرند، مردم را بهكار نيكو وادار و از كار زشت منع میكنند».
امر به معروف و نهى از منكر نمايند؛ بلكه مسئول و متعهد باشند كه اين نظارت را انجام دهند.
علاوه، بايكديگر در روىكارآمدن و روىكاربودن نظام صالح همكارى داشته باشند.
1) . توبه، 71.
ثانياً: افراد، به پيروى از قانون و نداى ايمان و وجدان مكلف هستند كه تمام مقررات عدل و قسط را در رشتههاى مختلف، نسبت به خود و ديگران رعايت نمايند كه جامعه و افراد، ازجانب هر فردى امنيت داشته باشند و حسنظن و حمل بر صحّت در هر مورد، خيال هركس را راحت سازد، و خيانت و غشّ و تقلب در جامعه مطرود و معدوم يا بسيار نادر و كمزمينه گردد.
ثالثاً: حكومت هم بايد در اين امور مشاركت كند و برنامههايى اجرا نمايد و وضع سلوك و استقبالش را از مردم متواضعانه و بهنحوى قرار دهد كه مردم، در نظارت بر امور تشويق و تقدير شوند. چنانكه بايد تعليم و تربيت و ارشاد نيز در اينجا با نقش مهم و سازنده، افراد را رشيد و زنده و آگاه بسازد كه خود را مسئول و متعهد حسن جريان امور بشناسند و از جنايت و تجاوز به حقّ و سهم ديگرى پرهيز نمايند.
علاوهبر اين ابعاد، ابعاد ديگر نيز هست، مثل: عدل در تعليموتربيت كه علم و دانش و آموزشوپرورش براى همگان باشد، نه فقط قانون، انحصارى بودن آن را لغو كرده باشد؛ بلكه عملاً نيز بهنحوى باشد كه افراد مستعدّ بتوانند ترقّى علمى داشته و تا آنجا كه امكان دارد، برابر اَمثال و اَقران خود جلو بروند.
بايد از استعدادها كه مواهب خدا به همه خلق است، استفاده شود
و تعليموتعلّم، كار و شغل، مقدّس و عبادت خدا تلقى شود و تأسيس مدارس و دانشگاهها براى كسب و جلب منافع مادى نباشد.
بالاخره تمام ابعاد مختلفى كه عدل دارد، بايد تأمين شود تا عدل مطلق مستقر و برقرار شود. و از همه مهمتر عدل فكرى و اعتقادى كه بهمنزله زيربناست، بايد تأمين شود تا عدل مطلق، مستقر و برقرار شود و تنها با اصلاح دادگسترى، عدل مستقر نمیشود؛ بلكه براى عدل در داورى و دادگسترى، هم دادگسترى بايد اصلاح شود؛ يعنى قوانين آن و برنامههاى داورى و شرايط قاضى و شهود عادلانه باشد و هم قوانينى كه قاضى به آنها استناد میكند و قوانين اقتصادى و مربوط به حقوق مالى و سهام، بهمنظور احقاق حقّ و رسيدن هركس به حقّ واقعى تشريع شده باشد، كه بدون يكى از اين دو، عدل مفهوم واقعى نخواهد داشت و دستگاه قضا و داورى، دستگاه عدل و قسط نخواهد بود.
هم براى توزيع صحيح و اينكه هركس در امور مالى به حقّ خود و سهم خود و نياز واقعى خود برسد و توازن اقتصادى موجود شود، نظام اقتصادى عادلانه لازم است و هم براى عدل در حكم و داورى.
اگر بگوييم: عدل، مفهومى روبنايى دارد و از شكل روابط بين فرد و ديگران و روابط هيئتحاكمه با مردم سخن میگويد، و قسط مفهومى زيربنايى دارد و آن را به سهمى كه يك فرد يا گروه، از
مواهب مادّى و معنوى و امكانات اجتماعى، در قبال نقشى كه در جامعه دارد، تفسير كنيم، مفهوم لغوى و عرفى اين دو واژه عوض نمیشود و در قبال هم قرار نمیگيرند، تا آنجا كه عدل خشنود و راضى است، قسط خشمگين باشد و آنكس كه در جامعه بهواسطه ناتوانى، نقشى بهعهده ندارد، بىسهم باشد.
مفهوم عدلِ مطلق، ميانهروى و اعتدال در تمام امور است؛ خواه در اعتقادات باشد و خواه در روابط مخلوق با خالق يا با مخلوقات ديگر، از انسان و حيوان و نبات و جماد و غيره؛ خواه در اخلاق و معنويات يا در امور مادى و مالى و اقتصادى باشد؛ خواه در افعال و وظايف فردى يا در وظايف سياسى و اجتماعى، بالاخره همه عدل است و در همه بايد رعايت عدل شود.
اين، هم مفهوم عدل است و هم مفهوم قسط، با اين تفاوت كه قسط، در امور مالى و مادى و حقوقى و قابل تقسيط و مرافعات و محاكمات و تقسيمات سهام، صراحتش بيشتر و ظاهرتر است. به اين نحو كه استثناى اين موارد از كلمه قسط، بسا مستهجن و ناستوده باشد؛ ولى عدل در شكل روابط بين فرد و ديگران، روابط هيئتحاكمه با مردم و هر قوى با ضعيف ظاهرتر میباشد. بههرحال، عدل در تمام اين موارد، هركجا با توزيع سهام ربط داشته باشد، بايد براساس حقّ و واقع باشد و عدل بر آن صادق خواهد بود و هركجا عدل صادق بود، قسط بهمعناى اعم نيز بر آن صادق است.
بنابراين در صورت نابرابرى سهام و نرسيدن «محكوم له» به سهم حقيقى و حق واقعى خود، حكم به آن، حكم به عدل نخواهد بود، هرچند طبق قانون پذيرفته شده باشد.
بالاخره عدل مطلق و قسط مطلق، وقتى حاكم میشود كه آنچه جنبه زيربنايى و روبنايى دارد، همه عادلانه باشد؛ زيرا هركدام از اين دو عادلانه نباشد، عدل برقرار نيست و هميشه هم چنان نيست كه آنچه در نظر بعضى از مردم، يا بعضى از مكتبها جنبه زيربنايى دارد، بهتبع آن روبنا نيز اصلاح گردد. بهعبارتديگر: درستىِ زيربنا علّت درستىِ روبنا نيست؛ بلكه نظير مقتضى است كه با عدم شرايط يا وجود موانع مؤثر واقع نمیشود و چنان نيست كه مثلاً اگر نظام مالكيت دگرگون شود، به گفته آنانكه دگرگونى آن را لازم و زيربنا میدانند، آنچه روبناست، خودبهخود اصلاح گردد، و خلاف عدل انجام نگيرد، كه بگويند: قسط كه آمد، عدل هست؛ اما عدل كه آمد، ممكن است قسط نباشد. نه اينطور نيست.
هماكنون در جوامعى كه نظام مالكيت در آنها دگرگون شده است، هزارانگونه نابسامانىها و عيب و علّتها وجود دارد كه با اجراى قوانين صحيح، هم نمیتوان روبناى آن را اصلاح و برطرف نمود.
اين مكتبها هم در تعيين و تشخيص زيربنا، در افراط و مبالغه و انحراف و انحصار افتادهاند و هم در روبنا؛ زيرا زيربنايى كه تعيين كردهاند، اصلاح و تنظيم عادلانه نيافته است.
راجع به عدل و قسط بهمعناى تعيين و تقسيم سهام، براساس واقعى هركس، توضيح داده میشود كه هركس از مواهب مادّى و معنوى به ميزان احتياج و نيازمندى خود سهم دارد؛ مثل خوراك، پوشاك، همسر، خانه، پزشك، دارو، وسيله سوارى، تفريحات سالم، مدرسه و تعليموتربيت صحيح و چيزهايى ازاينقبيل؛ اين مواهب و مواد بايد در اختيار همه باشد و امكاناتى باشد كه هرفردى اگر میتواند شخصاً با شغل و عمل و نقشى كه در جامعه دارد، آن را تهيه نمايد و الاّ هم ديگران و هم حكومت وظيفه دارند كه اين امور را در اختيار اشخاصى كه شغل و عوايدشان وافى نيست، قرار دهند.
در اسلام تأميناتى هست كه از طرق مختلف و برنامههاى متنوع، اين موضوع عملى میشود و اين برنامهها از وجدان و ضمير و عقايد شروع میشود، تا به عالَم عمل و تا سرحد ايثار پيش میرود.
بالاخره حتى برداشتن خارى و سنگى از راه مسلمانان، جزء ايمان شمرده میشود و آسانترين حقّ برادر مؤمن بر برادرش اين است كه دوست بدارد براى او آنچه را كه خود دوست میدارد، و ناخوش داشته باشد براى او آنچه را كه براى خود ناخوش میدارد.
امّا ارزش واقعى كار و ارزش اجناس و اشيا و اعمال، درصورتىكه صاحب عمل يا جنس، خريدار و فروشنده و گيرنده و دهنده، هريك
با رضا و رغبت و طيبنفس اقدام نمايند، خلاف عدل و قسط نيست و از يكديگر سهم و چيز بيشترى طلبكار نمیباشند، هرچند ناچار به معامله شده باشند.
مثلاً در تابستان، اگر يك نفر در نقطهاى دور از آبادى، يخ داشته باشد و ديگرى از راه ناچارى واقعى يا عرفى، آن را بيشتر از قيمت آن در شهر از او خريدارى كند يا اگر كسى براى معالجه خود يا فرزندش، جنسش يا مالش را كمتر از قيمت متعارف بفروشد، از سهم او چيزى كم نشده است؛ يعنى واقعاً از خريدار، چيزى بيشتر طلبكار نيست.
بله در نظام صحيح و كامل، هركس سهمى دارد كه بايد جامعه آن را بدهد، يا حكومت كه وكيل و نماينده جامعه است، آن را تأمين نمايد؛ ولى بهعنوان حقّ فردى از افراد ديگر چيزى طلبكار نيست و حكم طبق قوانين مالى و معاملاتى، براساس:
«إِلاّ أَن تَكُونَ تِجارَةً عَن تَراضٍ»؛(1)
«مگر آنكه تجارتى از روى رضا و رغبت كرده باشيد».
حكم خلاف قسط نيست و اين مانند اين است كه بايد نظام بهداشتى، بهداشت را تأمين نمايد كه از بسيارى امراض مصونيت باشد، حال اگر آن نظام بهداشتى، وظيفه خود را بهنحو كامل انجام
1) . نساء، 29.
نداد، يا نتوانست انجام دهد و فردى بيمار شد و نيازمند به دارو گشت و دارو خريد، از داروساز و داروفروش چيزى طلبكار نيست و خريد دارو و فروش آن برخلاف قسط نيست. خلاف قسط و عدل در برنامههاى بهداشتى، يا وضع اجراى آن و يا عمل خود شخص است.
لذا بر حكومت لازم میشود كه براى جلوگيرى از اين ناچارىها، عرضه را در هر مكان و زمان طورى قرار دهد كه وضع غيرعادى پيش نيايد. مثلاً در راهها و مسير مسافران، همهجا وسايل مورد نياز در اختيار مردم باشد و براى متعادل ماندن قيمتها تدابيرى اتّخاذ كند كه هم قانونى باشد و هم احترام مالكيت و آزادى افراد برقرار باشد.
مثلاً براى كنترل قيمت كرايه وسايط نقليه، اگر خارجازحدّ متعارف و موجب عسر و حرج باشد، وسايط دولتى را نيز در كنار آنها بگذارد كه به قيمت متعادل، حملونقل را عهدهدار باشند، يا بيمارستان و دارو و پزشك در اختيار مردم بگذارد كه كسى از راه ناچارى، مال يا عمل خود را به كمتر از قيمت متعارف نفروشد. همچنين با اجراى قانون منع احتكار، شرايط غيرعادى را از بين ببرد، يا از افرادىكه بازار سياه میسازند و با خريد اجناس و اتلاف آنها و انحصار آن به خودشان قيمت را بالا میبرند، جلوگيرى نمايد و مانع از اسراف و تبذير گردد.
همه اينها در قوانين اسلام پيشبينى شده است. در قوانين مقدّس اسلام، مواد و اصول و فروعى كه براى رفع تمام مشكلات كافى باشد،
وجود دارد. معذلك اگر در مواردى استثنايى مخصوصاً نسبت به اشياى غيرلازم اتفاق افتاد، نمیتوان گفت: خريدار يا فروشنده اگر باهم تراضى كردند، آنچه دادهاند و گرفتهاند، سهم واقعى آنها نبوده و يكى از آنها بيشتر طلبكار است؛ زيرا به قيمت واقعى معامله نكردهاند؛ بلكه اصولاً سهم واقعى در اينجا همان است كه به آن تراضى كردهاند.
اگر كسى بگويد: دگرگون كردن نظام مالكيت و الغاى مالكيت اختصاصى بر وسايل انتاج و توليد، مثل كارخانه و زمين و آب، موجب میشود كه هر كارگر، سهم و نتيجه رنج و زحمت خود را ببرد و بهنسبت عمل و اثرش، در انتاج و توليد سهم بگيرد و سهم واقعى همين است و كسى كه اثرى در انتاج و توليد ندارد، چه سهمی دارد، و براى مالك شدن و سهيم بودن، چه زحمتى غير از زميندارى يا كارخانهدارى كشيده است، اين استثمار است و بايد از بين برود.
پاسخ داده میشود: اوّلاً: پيرامون دگرگون ساختن نظام مالكيت و مفهوم آن و اينكه بايد بهطورمطلق صورت بگيرد يا نه؟ بعداً آن را توضيح خواهيم داد.
ثانياً: اگر اين دگرگونى بهصورتمطلق باشد، بهاينصورتكه مالكيت در اشيا استهلاكى باشد و در غير آن، مالكيت نباشد، آيا تصور مینماييد صرفنظر از معايبى كه الغاى نظام مالكيت دارد و دشوارىهاى عمدهاى كه جلو میآورد، هركس بهسهم حقيقى خود
میرسد و استثمارى پيدا نمیشود؟ و آيا میتوان سهم حقيقى هركس را مشخص كرد؟ و چون اين مسئله به اين هم بستگى دارد كه توليد تمام واحدهاى صنعتى و كشاورزى و توزيع آنها به نسبت متعادل باشد؛ يعنى ارزش آنها بر يك معيار واقعى باشد كه كارگر اين كارخانه آنچه را كه از توليد خود میدهد، عين يا بهاى آن را از جنس ديگر بگیرد، مثلاً براى هر كيلو از كالايى، چهار ساعت از توليد جنس مورد نياز او را به او بدهند. مثلاً بگويند: براى توليد ششكيلو قند، چهار ساعت بهطورمتعارف وقت لازم است. يا براى توليد دهخروار كشمش، يكسال و براى پنجخروار گندم، يكسال كشاورزى لازم است. بنابراين بگوييم: در مقابل يككيلو جنس اين كارخانه، به توليدكننده آن، ششكيلو از جنس كارخانه ديگر بدهند يا به كشاورزى كه يكمن گندم يا بهاى آن را در اختيار دارد، دومن كشمش بدهند. بهاينترتيب؛ آيا میتوان اختيار زمين و آسمان و عوامل طبيعى را در دست گرفت؟ و آيا با اين برنامه هركس بهسهم خود خواهد رسيد؟ و آيا نسبت به كسانىكه توليد مادّى ندارند مانند پزشك يا مدير - كه تفاوت استعدادات و تصرفات آنها موجب تفاوتهاى بسيار است - و صاحبان مشاغلى مانند پاسبان و سرباز و ... چگونه بايد سهم داد، با اينكه بسا فرق بين آنها از زمين تا آسمان است؟ و آيا اين نابرابرى چگونه بايد برابر شود كه يكنفر در چهارساعت، مساوى با چهارنفر
در همينمدت كار میكند و درنتيجه اختلاف و فاصله پيدا میشود؟ آيا به او هم بايد مثل ديگران سهم داده شود، يا مطابق كارش، و يا بيشتر از كار يكنفر به او واگذار نشود؟ هركدام را برنامه قرار دهند، معايب زيادى خواهد داشت.
اگر انقلاب در نظام مالكيت، الغاى نظام غربى مالكيت و سرمايهدارى براساس رباخوارى و معاملات نامشروع و بانكدارى و استثمار است كه نظامات شرقى بر آن صحّه گذارده و از آن دفاع مینمايند و به كشورهاى اسلامى نيز سرايت كرده و مسلمانان هم به فساد و پليدى آن آلوده شدهاند، البته بايد دگرگون گردد.
اين نظام كه در آن، هركس و هر سرمايهدارى بههرنحو و بههرطريق كه بخواهد ثروت بيندوزد و بر ثروت و سرمايهاش بيفزايد، آزاد مطلق است و هيچ قيدوشرط و تحديد و ممنوعيتى مانع او نمیشود و در صرف اموال نيز مختار مطلق میباشد،(1)
دو نواده راكفلر؛ «ديويد» و «نلسن» هر يك مؤسسات عظيم اقتصادى و مالى در اختيار دارند. نلسن معاون «جرالد فورد» - رئيس سابق آمريكا - بود. ديويد برادر او، در حوزه امپراطورى اقتصادى خود از سال 1973 میلادی كميسيون سهجانبهاى را تأسيس كرد كه به نام كميسيون «ترى لاتران» ناميده مىشود. در اين كميسيون كه قريب يكصد نفر از كارشناسان نامى آمريكا و كانادا و يكصد نفر از متخصصين اقتصاد و سياست اروپاى غربى و ژاپن عضويت دارند، ماهى يكبار مسائل مهم سياسى و مالى دنيا مورد مطالعه و مباحثه قرار مىگيرد. كميسيون، هربار افرادى را مأموريت مىدهد در فلان مسئله كه مبتلابه كشورهاى صنعتى است، گزارشى تهيه كنند كه راهنماى دولتهاى مربوطه قرار گيرد (سپس با ذكر مثال درگيرى شاخ آفريقا) مىگويد: براى اين قبيل مسائل پيچيده چندپهلو، كميسيون سهجانبه بايد راه حل پيدا كند.
نظير اين مشكل، هرهفته در جهان سوم، خطمشى سياسى كشورهاى صنعتى را بر سر دوراهى قرار مىدهد (سپس مسئله حقوق بشر را مثال آورده) و پس از آن مىگويد: اين قبيل معمّاها كه راستى حل كردن آن، مغز افلاطون و سقراط مىخواهد، كار اين كميسيون سهجانبه است.
هارلد براون و شخص «كارتر» و «والتر ماندل» - معاون رئيس جمهور - و «وانس» - وزير خارجه - و بسيارى از وزرا و مردان سياسى درجه اوّل حكومت آمريكا، اعضاى اين كميسيون سهجانبهاند كه از سال 1973 میلادی در طرح و بحث و حلّوفصل مسائل سياسى و اقتصادى درجه اوّل دنيا شركت داشتهاند. (در اين مقاله در معرفى براون گفته است): كسى است كه در بمباران ويتنام شمالى و منابع حياتى اين ملّت، نقش مؤثرى داشته است.
از توصيههاى چشمگير اين دانشمند فيزيكدان در جنگ ويتنام، اين مسئله است كه نبايد بههيچصورت پايبند تقواى سياسى بود. شرط بردن جنگ اين است كه از اين ملاحظات اخلاقى چشم ببنديد، و حريف را تا مغز استخوان خرد كنيد (روزنامة اطلاعات، شمارة 15592، ص 6، مقاله آقاى حسن صدر).
از اين مثال مىتوانيد مفهوم نظام سرمايهدارى - كه تمثل و تجسم آن قدرت حكومت ايالات متحده آمریکاست - و تأثير سرمايه را در همه جهات اجتماع و سرنوشت بشر مطالعه نماييد و ببينيد اين سرمايه و سرمايهدار است كه همهچيز را معين كرده و حكومتها را مىآورد و مىبرد. اينگونه سرمايهدارى و سرمايهدار، نقطه ضدانبيا و رجال الهى و وحى و مكتب قرآن و اسلام و عدالت است و بايد دگرگون گردد، كه هرچه بيشتر بماند و استثمارش زيادتر شود، مانند خوره به جان انسان و مفاهيم ارزنده انسانيت رحم نمىكند.
امّا دگرگون شدن اين نظام و جايگزينى نظامى كامل، بدون اعتقاد به عالمغيب و ارتباط آن دگرگونى با وحى و قدرت مطلقه حقّ متعال و نظام جهانهستى و بدون ايمان به ارزشهاى اخلاقى و هدف بودن كمالات حقيقى غيرمادّى و خلاصه بدون برنامههاى تعليماتى و انسانساز اسلام، هرگز ميسّر نيست.
وقتى دگرگونى، متكى به موازين الهى و هماهنگ با تعهدات همهجانبه اسلامى نباشد، هر شكل ديگر، و براساس هر مكتب و انديشهاى كه به وجود آيد، فقط صورت معايب و مفاسد را عوض مى نمايد، و ريشه معايب و مفاسد را از بين نمىبرد. لذا انقلاب اقتصادى در هيچ جاى جهان، دردى از دردهاى بشر را درمان نكرده و علاوهبرآنكه با انسان، معامله ابزارى نموده و شرافت انسانى را لغو كرده و زندگى پوچ و بىمعنايى را تحويل انسان داده است، اگر سرمايهداران بزرگ را از بين برده و حكومت و حزب حاكم را قائم مقام خودمختار و ارباب ضعفا و كارگران و كشاورزان قرار داده، بدترين نظام بردهدارى و بلكه دامدارى را همچون حكومتهاى بلغارستان و مجارستان و آلمان شرقى ايجاد كرده است، كه حتى در آنها زندگى و معاش ظاهرى مردم عادى و افراد جامعه بهتر از افراد عادى و متوسط جوامعى كه در آنها اينگونه انقلابهای اقتصادى رخ نداده است، نمى باشد.
كه بههرمصرفى بخواهد، آن را1) . يكى از بزرگترين مفاسد اين سرمايهدارى آزاد و مطلق، تسلط سرمايهداران بر امور سياسى و مقدرات اجتماعى است كه تمام حقوق و حيثيات افراد و اجتماعات و ملل و امم را تحتتأثير قرار داده و در مسير ازدياد سرمايه بهكار مىبرند و به هيچ چيز جز بالا بردن ارقام ثروت و استثمار و به مصرف رساندن كالاى خود نمىنگرند. اين سرمايهدارها - بهتعبير آقاى حسن صدر در روزنامه اطلاعات - همهچيز حتى جنگ و صلح و انتخابات را در اختيار مىگيرند. از باب نمونه: خاندان «راكفلر» را درنظر بگيريد. اين خاندان را كمتر كسى است كه نشناسد، راكفلر از هيچ آغاز كرد و در تجارت و صنعت نفت چنان شهرتى به دست آورد، چنان ثروتى اندوخت كه در تمام ايالات متحده آمریکا فقط چند ثروتمند نامى نظير «هانرى فورد» و «هوارد هيوز» و «پل گتى» توانستند دم از همتايى او بزنند.
برساند، آزاد است حتى اگر بخواهد ورثه خود را محروم كند و ميليونها دلار، اموال خود را به سگ و گربه خود ببخشد يا در پاى يك زن روسپى و رقاصه و خنياگر بريزد، يا در راه تجملات غيرمتعارف صرف كند، يا به قمار بزند، اگر منظور اين نظام است، شك و شبههاى نيست كه اين نظام بايد از بين برود.
اين نظام حتى اگر در كشورهاى مسلماننشين هم باشد و اين سرمايهدار اگر خود را مسلمان نيز بشمارد، با اسلام ارتباط ندارد و فاصله آن با نظام اسلام، فاصله جهل از علم، ظلمت از نور و شب از
روز است.(1)
اين دانشمند كه «ويلفرد كنت ول اسميت» نام دارد، در كتاب اسلام در جهان امروز ترجمه حسينعلى هروى (انتشارات دانشگاه تهران، شماره 1619) درضمن فصل اوّل اين كتاب چنين مى گويد: سرانجام مىتوان با طرح مقايسهاى ميان موقعيت اسلام با سه جهانبينى هندو، مسيحى و ماركسيسم، نماى درست و توضيحات مفيدترى درباره ارتباط ميان اسلام با تاريخ به دست آورد. مسلماً مسئله در هركدام از اين موارد پيچيده و دقيق است و در اينجا فقط به توضيحى بسيار ساده و كلى اكتفا مى كنيم، بىآنكه وارد جزئيات شويم، مىتوانيم مؤمنان به اين مذاهب را بهترتيب اهمّيتى كه به تاريخ مى دهند، طبقه بندى كنيم:
هندوها كه تاريخ و تطور آن در آخرين مرحله حساب ايشان اهمّيتى ندارد. مسيحيان كه تاريخ برايشان بىاهمّيت نيست؛ ولى قطعيت ندارد. مسلمانان كه تاريخ برايشان قطعى است؛ ولى آمال همه اشيا نيست و ماركسيستها كه هيچ چيز ديگر جز تاريخ برايشان وجود ندارد.
پس از آنكه از آيين هندو و مسيحيت بحث كرده و ضعف آنها را نشان داده است، مىگويد: يقيناً اسلام هرگز حتى در تعبدىترين شكل خود، به پرستش خود نپرداخته است. توجّه او به ارزش ظاهرى و زمينى محدود نبوده است؛ چون تكاليفى كه مسلمانان در تاريخ و اين جهان دارند، فقط يك روى سكه است. روى ديگر سكه كه از زر ناب ساخته شده، دنيايى ديگر با تلألؤ دلانگيز خود مى باشد. اسلام با خدا آغاز مى شود و اطمينان دارد كه بهسوى او باز مىگردد.
گرچه كوشش او در نجات تاريخ كلّى است؛ ولى كوشش مشروط است؛ يعنى درحالىكه رستگارى ابدى را بهعنوان هدف اصلى در نظر مىگيرد، مىخواهد عدالت دنيايى اين جهان را در راه وصول به اين رستگارى شرط و شريك گرداند.
بعضى از معانى عميق اينها كه گفتيم، در مقايسه با اختلافهايى كه در مثال چهارم نسبت به آن معانى وجود دارد، روشن مىگردد و آن مثال، ماركسيسم است.
اسلام و ماركسيسم - اين دو نيروى عظيم جهانى - در بعضى از جنبههاى رهبرى تاريخى خود، براى بهتحقق درآوردن يك ايدهآل اجتماعى، داراى نقطههاى مشترك بسيارى هستند. اختلاف نظر اسلام و ماركسيسم در مورد خاص تاريخ، روشنگر و آموزنده است. در واقع ما مى توانيم از اين تضاد نظر ميان آنها معلومات ذىقيمتى براى روشن كردن اين مسئله قاطع به دست آوريم كه ورود يك كشش غيرتاريخى، در تاريخ چه تأثيرى دارد.
پس از آنكه از جنبش ماركسيسم و وسعت و تشكل و تصميم آن براى ساختن يك جامعه، خوب تعريف مى نمايد، در پاورقى هم توضيح مىدهد: كلمات «خوب» يا «بد» كاملاً بهجا بهكار نرفته است. مثل اينكه مىخواهد بگويد: خوب يا بد در صورتى است كه انسان به اخلاق معترف باشد؛ امّا كرملين بعداً انكار كرد كه هدف نهايى كمونيسم، داراى جنبه اخلاقى باشد. معذلك يك عامل نيرومند اخلاقى در انگيزه اصلى جنبش كمونيسم يافت مى شود.
اين عامل، هنوز براى طرفداران و جوانان حزب، نيروى خود را از دست نداده است. پس معلوم مى شود كمونيسم، اگرچه بعداً تاريخ را يك سيستم بسته شمرد كه بهخودىخود كفايت مىكند و به ماوراءالطبيعه نياز ندارد، اصلش از اخلاق برخاسته و اگر اخلاق نبود، جنبش كمونيسم هم نبود.
جنبش ماركسيسم، با تمايل به برقرار كردن يك جامعه خوب (همان چيزى كه هدف اسلام است) آغاز شد و ازاينجهت، هنوزهم دنياى خارج، مخصوصاً آسيا نسبت به آن نظر مساعد دارد؛ يعنى براساس همانچيزى كه كمونيسم منكر آن است با او نظر مساعد دارد و حداقل قسمتى از ناتوانى آن براى نيل به اين هدف (برقرارى يك جامعه خوب) در داخل كشور، مربوط است به اشتباه جهانبينى آن در ماوراء طبيعت.
سپس مىگويد: اين جنبش (جنبش ماركسيستى) با انساندوستى غربى تفاوت دارد. ازجهت اينكه ماركسيسم، همه مسائل را در اين جاهطلبى منحصر و متمركز مى سازد و خود را وقف آن مىكند و با تمام فعاليتهايى كه آزادىخواهى دنيوى و انقلابات آمريكا و فرانسه نيز داشتهاند، تفاوت دارد.
ماركسيسم همه تخممرغها را در يك سبد مىگذارد؛ سبد تاريخ. هيچچيز براى او جز نوع تاريخى كه مطمئن است آن را مىسازد و مصمّم است آن را برقرار كند، ارزش ندارد. از نظر او زندگى فردى انسان، نه معنا دارد و نه ارزش و در آخرين مرحله نتيجهگيرى از محاسبه واقعيت فرد، انسان جز بهعنوان يك عامل شركتكننده در پيشرفت يا توقف وقايع تاريخى فردا معنايى ندارد.
بنابراين انسان در تفکر ماركسيسم، جز يك وسيله براى رسيدن به هدف نيست. بههرحال در رابطه با اين هدف كه از جانب تاريخ، داده و معين شده است، شخصيت انسانى در ماركسيسم معناى نامعينى پيدا مىكند و اين تنها معنا براى شخص او و ديگران است.
آنچه در حوادث قابلملاحظه تاريخى روى داده، نتيجه قطعى همين طرز فكر است كه مانع از كشتن، شكنجه كردن يا استثمار يك انسان شود. اگر تكامل تاريخ بتواند با تصفيه، شكنجه كردن يا بردگى اين شخص، گامى به جلو بردارد، براى ماركسيسم دليلى وجود ندارد.
سپس بعد از اشاره به اينكه اين نتيجه منطقى هر طرزفكرى است كه احساس متعالى را از نظر افكنده باشد و مطالبى ديگر، مىگويد: هماكنون گفتيم: تاريخ براى مسلمانان داراى اهمّيت است؛ امّا براى ماركسيسم، فقط تاريخ است كه اهمّيت دارد و اختلاف آنها در اين معنا بسيار است.
مسلمان نيز مانند ماركسيست و برخلاف هندو، آنچه را كه در اين جهان مىگذرد، با معناى دوام و استمرار مىنگرد و گريز از آن برايش ميسر نيست. او برقرار ساختن يك زندگى دلپذير را در روى زمين، يك فرمان عالى تلقى مىكند.
دستگاه اسلامى، يقيناً تا امروز، جدىترين و پسنديدهترين كوشش را براى برقرار ساختن عدالت در جامعه بهعمل آورده و اين كوشش از لحاظ وسعت عمل و بلندپروازى تا ظهور ماركسيسم، مقام اوّل را داشته است (بعد از آن نيز اگر بيگانگان مانع نشوند، مقام او را دارا خواهد بود) معذلك، اختلاف آن با كوشش ماركسيسم در اين معناست كه از نظر اسلام، هر حادثه اينجهانى داراى دو جنبه است و در دو زمينه مفروض ثبت مىشود. هر جنبشى كه ازجانب انسان بهعمل آيد، داراى يك معناى ابدى و يك معناى آنى است.
حركت امور اين جهان به جلو، افسانهاى بزرگ و همگانیست كه گروه انجام مىدهد و درعينحال، اين حركت از يك دسته اعمال مشخص تركيب شده كه هر فرد بهسهمخود، در روز محشر مسئول آن عمل است؛ يعنى هر عملى كه انجام مىدهيم، در دنياى آينده بهنوعى داراى عاقبت است. پس بهعبارتديگر: هر عمل بايد ازيكسو بهتنهايى ارزيابى شود و ازسوىديگر، در رابطهاش با گسترش تاريخى؛ اين نوع قضاوت، هم مى تواند علماى ماوراءالطبيعه را راضى كند و هم با واقعيت - يعنى جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم - مناسب است و از طرف ديگر، با نوع موجوداتى كه انسانند و نوع زندگى كه تاريخ بر ما عرضه مىدارد مناسب است. درصورتىكه تحقق اين منظور، از يك هدف تنگنظرانه كه وجود اخلاق برتر از تغييرات متوالى دنيا را انكار كند، ساخته نيست.
تاريخ معنا دارد، معناى نهايى؛ ولى اين معنا به خود او محدود نمى شود. بهعبارتبهتر مىتوان گفت: مقياسها و نمونههايى يافت مىشوند كه بالاتر از سير تكامل تاريخى جاى دارند و اين سير تكامل برطبق آنها بايد قضاوت شود و عملاً نيز قضاوت شده است.
براى مورخى كه روشهاى استقرايى را بهكار مىبندد، صرفنظر از هر نوع عقيدهاى كه درباره ماوراءالطبيعه داشته باشد، اين امكان هست كه صحّت استدلال ما را درباره جنبه غيردينى و تاريخى دريابد. آنهايى كه از انكار متعالى آغاز مىكنند، سرانجام عملاً و نظراً به انكار همه ارزشها كشيده مىشوند.
فلسفه ماركسيسم در جنبشى شريك شده كه در آن، نهتنها وسايل برطبق هر ملاكى كه اتّخاذ شوند، بىاعتنا به اخلاق و حتى ضدّاخلاقى هستند؛ بلكه در آن، هدف نيز از ميان رفته است. «عدالت اجتماعى» كه ابتدا بهمثابه هدفى موردنظر ماركسيستها بوده، در دست تشكيلات فعلى شوروى، يك عقيده تاريخى زايد و در خدمت عمليات قدرت آشوبگراى دنيايى و يك سلاح ايدئولوژيك گرديده است.
جنبش ماركسيسم با طرد هر نوع ملاك خارجى براى قضاوت درباره خود، بهسرعت مبدل به دستگاهى شده كه ديگر ملاكى براى قضاوت ندارد. تنها تكاپوى انسان براى رسيدن به عدالت - كه تماماً جنبه اين جهانى داشت - بهسرعت تلخكام شد.
هدف ما اين است كه چگونگى روش اسلام را نسبت به تاريخ نشان دهيم. روشى كه مىخواهد هر قدمى را كه در تاريخ برداشته مىشود، از زاويه نوعى تعالى بنگرد. اين قيد تعالى عاملى بوده است كه در جريان تاريخ، جنبشهاى اسلامى را از تندروىها و عواقب ناگوار آن مصون داشته است. براى ارزيابى اين تعالى در اسلام، ميزانهايى در نظر گرفته شده كه ازطريق اعتقاد به بهشت و دوزخ، اعتقاد به جهان ديگر (بعد از ختم تاريخ) متجلى مىشوند. و اين مستعار بديع و شگفت، بهنحوى قابل انعطاف؛ ولى بدون غفلت از تكليف اصلى خود، مجموع گسترش تاريخى مسلمانان را هدايت كرده است.
مسلمانان مجتمعاً و منفرداً در وراى اين جهان، بهشتى يافته و در داخل تاريخ نيز جامعهاى ديدهاند كه بهگمان آنها اين جامعه، هم براى آماده كردن شخص براى ورود به آن بهشت و هم براى زيستن در عرصه زمين مناسب است. پس يك نوع جامعهاى يافتهاند كه براى زندگى در اين جهان و در جهان فردا شايسته است.
سخنان اين نويسنده پيرامون اسلام و توسعه و قدرت و تحرك و مايه عظيم و جاودانى آن طولانى است. خوانندگان عزيز، خود مىتوانند آن كتاب را مطالعه كنند. در پايان اين فصل مىگويد: تصديق كرديم كه اسلام اصولاً يك دين است. بنابراين امرى است عميقاً شخصى و مآلاً از تمام قانونهاى ويژه و محدود جهان غيردينى بالاتر قرار مىگيرد. معهذا قبول كرديم كه نسبت به اين مسائل جهانى، توجّه مخصوص و آشكار داشته است.
اصولاً چنين معتقد بوده است كه فرمان خداوند را درباره طريقه زندگى كردن، هم در مقياس فردى و هم در مقياس گروهى دريافته است؛ بنابراين اعتماد زيادى به جامعه مذهبى خاص خود نشان داده است و اين ايمان تا جايى پيشرفته كه وسايل ساختن يك جامعه ايده آل را درنظر گرفته و بهحساب آورده است. يا اگر از زاويه ديگر بنگريم، مى بينيم براى برپا شدن جامعه ايدهآل بهجاى خواهشهاى انسان، دعوت خداوند را عنوان كرده است. با اغماض بيشتر مىتوان گفت: مسلمان حقيقى در جامعه ايدهآل زندگى مىكند و نسبت به زندگى اجتماعى اين جامعه، احساس يك ايمان جهانى دارد.
پس تاريخ اسلامى در جوهر خود، اجراى تمايلات تاريخى انسان در زير هدايت خدايى است. اگر بخواهيم به اصطلاح مسيحى سخن بگوييم، بايد بگوييم: اين قلمرو خدا در روى زمين است. و اگر بخواهيم اصطلاح يونانى را بهكار بريم، بايد بگوييم: اين جامعه خوب و ايدهآل است.
1) . يكى از نويسندگان غربى كه از نوشتهاش معلوم است اهلتحقيق است، براساس يك سلسله كاوشها و اطلاعات جامع نوشته است، هرچند در موارد زياد هم بهواسطه نقص اطلاع از اسلام و خصوص تشيّع، بهطوركامل حقّ اسلام را ادا نكرده و جلوه واقعى اسلام در ناحيههاى متعدد در نوشتههاى او در پرده مانده است. وى پيرامون مقايسه اسلام و امتيازات آن بر بعضى از مكتبها، بهخصوص مكتب ماركسيسم، توضيحاتى دارد كه بهطورفشرده و تلخيص، قسمتهايى از گفتارش را به لفظ يا به مضمون - نظر به ارتباطى كه با بحث دارد - در اينجا مى آوريم و اگرچه اين رساله را طولانى مىسازد؛ امّا در جهت فايدهاى كه دارد بىموجب نخواهد بود.
نظام اسلامى تدابير و برنامههايى در رشتههاى مختلف پيشنهاد كرده است كه اينگونه سرمايهدارى و استثمار و تفريط مال و اندوختههاى كلان از بين برود و زمينه براى پيدايش آن فراهم نگردد، چه در به دستآوردن مال باشد و چه در خرج كردن آن. اسلام دست افراد را آنگونه باز نگذارده و مختار نساخته است كه بتوانند اين همه سرمايه را گرد آورند و راههايى جلوى پاى بشر در خرج و مصرف گذارده و تشويقها و ثوابهايى وعده داده، جرايم و كفّارات و سياستهايى مقرر كرده است كه خودبهخود، تعادل ممكن برقرار میگردد.
در جامعه اسلامى، مال و سرمايه هرگز نمیتواند عاملى براى روىكارآمدن حكومتها و انتخاب اينوآن باشد. نقش توانگر و بينوا در حكومت و اجتماع اسلامى برابر است.
اسلام درعينحالكه به مال و بىنيازى و كار و تلاش اهمّيت داده است و ضايع كردن اموال و نيروها و ضايع گذاردن آن را ممنوع
نموده است، همه را به سعى و عمل براى برداشت هرچه بيشتر از نعمتها و مواهب طبيعى امر فرموده و عمران اراضى و احداث قنوات را ستوده است، از اشخاص نيكوكار و فعال و توليدكننده و آبادكنندگان زمينها - نه بهعنوان يك ثروتاندوز و سودجو؛ بلكه براى نقشى كه در رفاه و آسايش و فراوانى و رفع نيازمندىهاى جامعه دارند - تشويق و تقدير مینمايد. درواقع ارزش اين افراد را از هدف آنها مشخص میسازد و هدف آنها را از برداشتى كه از عوايد خود مینمايند و از چگونگى بهكار انداختن اتفاقات و مخارج آنها میشناسد. هرگز نبايد مال، بيهوده و اسرافگرانه در راههاى باطل صرف شود و نبايد مال داشتن، كسى را در اجتماع مقام و منصبى بدهد و بر ديگران تحميل نمايد.
اصلاً مالاندوزى و جمع مال بهعنوان يك هدف و لحاظ استقلالى براى بشر عيب و عار است؛ امّا كسب مال نه بهعنوان يك هدف؛ بلكه بهقصد استفادههاى مشروع و مستحب و واجب مثل انفاق في سبيلالله كمال افتخار میباشد. توليد ثروت، بهمعناى توليد مواد مورد احتياج جامعه، ممدوح و مورد تقدير است. چنانچه انفاق آن هم، در راه امور اجتماعى و عامالمنفعه و سعادت جامعه ممدوح است؛ امّا نگهدارى ثروت جز گرفتارى و مناقشه در حساب و سنگين شدن بار و عوارض سوء و معايب ديگر اثرى ندارد و هركس از فرد توانگرى براى
توانگرى او تواضع و فروتنى نمايد، دو ثلث دين خود را از دست داده است:
«مَنْ تَواضَعَ لِغَنِيٍّ لِغِناهُ (لِأَجْلِ غِناهُ) ذَهَبَ ثُلُثا دِينِهِ»(1)
«هركس برای ثروتمندى به خاطر ثروتمندىاش فروتنی كند، دو سوم دينش از بين میرود».
اين حديث بسيار حساس و پرمعناست و نقش اسلام را در رفع اختلاف طبقاتى و اهمّيتى كه به آن داده است و درجهاى كه براى آن قايل شده است، را نشان میدهد.
در قرآن مجيد، ذيل داستان قارون - يهودى سرمايهدار - میفرمايد:
(تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الاَرْضِ وَلا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)؛(2)
«اين خانه آخرت را براى آن كسانى كه اراده علو و برترى و فساد در زمين ندارند قرار داده ايم و عاقبت (و پايان نيك) براى پرهيزكاران است».
اين است تعريف اجتماع اسلام، اجتماعى كه احدى نبايد در آن گردنكشى و برترىجویی داشته باشد كه حتى برحسب بعضى تفاسير از امام على علیه السلام روايت شده است كه فرمود:
«إِنَّ الرَّجُلَ لَيُعْجِبَهُ شِراكَ نَعْلِهِ فَيَدْخُلَ فِي هذِهِ الاْيَةِ: تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ...»؛(1)
مضمون روايت اين است كه: اگر كسى از بند كفش خودش بهخود ببالد، گردنكشى كرده و علو و برترى جسته است.
اين آيه همه را میشناساند و اجتماع متواضع اسلام را معرفى مینمايد. انصافاً بايد گفت: اجتماعات كمونيستى و سرمايهدارى كجا و اين اجتماع سراسر فضيلت و برابرى كجا؟ رهبران متكبّر، مغرور، پرنخوت و فرعونمنش و پرباد آن اجتماعات كجا و رهبر بىمدّعا، بىتشريفات و بىفاصله از مردم و اجتماع واقعى اسلام كجا؟
از بامداد تا شامگاه هرچه میبينيم، گردنكشى، تظاهر، كبر و نخوت، استبداد، فرعونيت، تعظيم و خمشدن، نيايش و مدح و چاپلوسى گردنكشان است. هركس كمترين قوه مالى يا مقامى يا بلكه علمى داشته باشد، نسبت به كسى كه فاقد آن است، بىاعتنا و بىاحترام میشود. در ادارات، مؤسسات و برنامههاى مختلف، عدول از هدف اين آيه نمايان است.
اسلام دينى است كه زمامدار متواضع و فروتنش، يك نفر استاندار عالىقدر و صحابه را با سوابق درخشانى كه دارد، براى شركت در يك مجلس ميهمانى توانگرانه، و نشستن بر سر سفره كسى كه توانگران را بر آن خوانده و بينوايان را واگذاشته، بهشدت مورد بازخواست قرار
1) . طبرى، جامعالبيان، ج20، ص149؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج7، ص464.
میدهد و نامهاى توبيخآميز برايش میفرستد(1).
دينى است كه بانوى اوّل آن، حضرت زهرا علیها السلام خودش شخصاً آنقدر جو دستاس میكند و آب میكشد كه آثار آن در دست و بدنش ظاهر میشود.(2)وقتى در خانه شوهرش - يگانه قهرمان فاتح و بزرگ مرد اسلام - بود، فرششان يك پوست گوسفند بود!(3)
پيغمبر و رهبر عالىقدر اسلام صلی الله علیه و آله دعا میكرد كه:
«اَللّهُمَّ احْيِنِي مِسْكِيناً، أَمِتْنِي مِسْكِيناً وَاحْشُرْنِي فِي زُمْرَةِ الْمَساكِينَ»؛(4)
طبرانى، الدعاء، ص422؛ ابنعبدالبر، الاستذکار، ج2، ص540؛ طبرسى، مشکاةالانوار، ص228؛ ابن ابىجمهور احسائى، عوالىاللئالى، ج1، ص39؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 69، ص 17، 30، 46، 49.
«خدايا مرا مسكين زنده بدار، مسكين بميران و با مساكين محشورم كن».
اين دعا معنايش اين نيست كه به من نعمت نده، و كار و عمل مرا بىنتيجه كن و من میخواهم نقشى در جامعه نداشته باشم؛ بلكه اين دعا معنايش، اظهار تنفر از ثروتاندوزى و سودجويى، جمع مال، حرص و بخل و نگهداشتن مال و ترك انفاق في سبيلالله است؛ زيرا
1) .[1] نهجالبلاغه، نامه 45 (ج3، ص70 - 75)؛ بری انصاری، الجوهرة فی نسب الامام علی و آله، ص81 - 83؛ مجلسی، بحارالانوار، ج33، ص473 - 476؛ ج40، ص340 - 342؛ ج67، ص320.
2) . طبرى امامى، دلائلامامه، ص140-141؛ طوسى، الامالى، ص661؛ طبرسی، مکارم الاخلاق، ص280؛ قطب راوندى، الخرائج والجرائح، ج2، ص531؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص119 - 120.
3) . طبرسى، مکارمالاخلاق، ص131؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج1، ص366؛ طبرى، ذخائرالعقبى، ص35.
4) .
آنكس كه مسكين بودن را دوست میدارد و آن را از خدا میخواهد، از وبال مال و عواقب سوء اخلاقى و عملى آن بيم دارد.
چنان است كه معاويه در تعريف حضرت على علیه السلام گفت: اگر دو انبار، يكى از كاه و ديگرى از طلا داشته باشد، اوّل طلا را در راه خدا انفاق مینمايد.(1)
آرى پيغمبر رهبرى بود كه بسا يك ماه میگذشت و در خانهاش غذايى پختنى - باآنكه در اختيارش بود - فراهم نمیشد و آن را به نيازمندان میداد.
سويد بن غفله گفت: وقتى اميرالمؤمنين علیه السلام ظاهراً خلافت و زمامدارى جهان اسلام را در اختيار داشت، بر آن حضرت وارد شدم، ديدم روى حصير كوچكى نشسته است و در خانه غير از آن حصير، چيز ديگرى نيست.
عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! بيتالمال (خزانه اموال حكومتى جهان اسلام) در دست توست و در خانه چيزى از لوازم خانه نمیبينم.
فرمود: اى پسر غفله! خردمند براى خانهاى كه از آن بايد انتقال كند، اثاث و لوازم فراهم نمینمايد. ما را خانه ديگرى است كه بهترين متاع و اثاث را به آنجا نقل كردهايم (جهان ديگر) و خود نيز پس از مدت زمان كوتاهى به آنجا خواهيم رفت».(2)
ابنعباس میگوید: در ذىقار به محضر حضرت على علیه السلام مشرف شدم، آن حضرت كفش خود را وصله میزد.
به من فرمود: قيمت اين كفش چقدر است؟
عرض كردم: قيمتى ندارد.
فرمود: به خدا سوگند! اين كفش نزد من از امير بودن بر شما محبوبتر است، مگر آنكه حقى را بهپا دارم، يا باطلى را دفع كنم.(1)
وقتى شخصى از آن حضرت، از جامه وصلهدارى كه پوشيده بود پرسش كرد (كه مثلاً اين چه جامهاى است، يا چرا بايد اميرمؤمنان اين جامه را بپوشد؟) فرمود: قلب به آن خاشع میگردد و نفس رام میشود
و مؤمنين به آن اقتدا مینمايند (و رقابت و همچشمى در پوشيدن لباسهاى گرانقيمت و تجملى از بين میرود).(2)
اين دين، اين تعليمات، اين تربيت و ايمان و وجدان اسلامى، سرمايهدارى و مالاندوزى و فسادگرى را میكوبد، وجدان مسلمان را از آن متنفر میسازد و آن را عسل مسموم جلوه میدهد.
مال، در حلالش حساب و در حرامش عقاب است،(3)هركس در دنيا مال بيشترى داشته باشد، در قيامت سهم و حظش كمتر است، مگر آنكه آن را در راه خير و صلاح اجتماع انفاق كند.
يك نفر كه مالاندوزى نكرده، به فكر جمع سرمايه و ثروت نبوده است، از اينكه روى زمين پر از سرمايهدار و توانگر باشد، بهتر است.
غرض اين است كه نظام اخلاقى و نظام تربيتى و وجدان اسلامى، بزرگترين عامل اعتدال و حفظ توازن اقتصادى است و اگرچه مالكيت محدود و مشروط اختصاصى اسلام، هيچيك از معايب سرمايهدارى را ندارد؛ امّا اگر ساير نظامات اسلام هم با آن ضميمه شود و نظام تمامعيار اسلام در هر رشته و قسمت اجرا گردد، احتمال بروز آن معايب هم داده نخواهد شد.
بيشتر افرادى كه در مقام انتقاد از نظام مالكيت هستند، مقابل چشمشان، نظام مالكيت غرب را - كه، سرمايهدارانى چون راكفلر و اوناسيس و يا فؤدالهايى چون ژاكلين كندى و ... میباشند - قرار دادهاند، و همه عيبها را بهحساب نظام مالكيت مینويسند. ازسوىديگر، از برنامههاى جامعالاطراف و سازنده اسلام چشم میپوشند و فقط به همان نظام مالكيت خشكوخالى آن، منهاى ايمان به خدا، و بدون تأسى و پيروى از پيغمبر صلی الله علیه و آله و على علیه السلام و زهرا علیها السلام و تربيت اخلاقى و تعاليم حساس اسلام و با حذف نالههاى على علیه السلام و دعاها و بالاخره منهاى فرهنگ اسلام میتازند و حمله میكنند. بااينكه نظام مالكيت و مالى و اقتصادى خشكوخالى اسلام هم بر نظامهاى ديگر برترى دارد.
اين اسلام است كه مسلمانش وقتى میخواهد از دنيا برود، ناراحت است، نگران است و گريه میكند كه پيغمبر صلی الله علیه و آله با ما عهد فرموده است كه اثاث يك نفر شما از دنيا، بايد بهمقدار زادوتوشه يك نفر مسافر باشد، و در كنار من اين همه اثاث است، درحالىكه چيزى نبود جز يك آفتابه و يك كاسه و يك ظرف لباسشويى!
اين اسلام كه مسلمانش، استاندار مداين - پايتخت شاهنشاهان ساسانى و كاخ تيسفون كه مردم، آنهمه جلال و جبروت و تجملات بىنظير خيرهكننده را در آنجا ديده بودند - خانهاش، يك حجرهاى بود كه از قامت يك انسان، ارتفاع و طولش بيشتر نبود و باآنهمه تواضع و فروتنى در بين مردم، به عمل مهم استاندارى میپرداخت.(1)
اين سلمان بود كه حضرت على علیه السلام میفرمود: مردى از ما اهلبيت است و علم و دانش او را میستود(2)و پيغمبر صلی الله علیه و آله هم فرمود: «سلمان از ما اهلبيت است»(3)و فرمود: «بهشت به سه نفر مشتاق است: على و عمار و سلمان».(4)
اين سلمان، از شيعيان على علیه السلام و شاگردان مكتب اوست كه عطايش
1) . ابناثير جزرى، اسدالغابه، ج2، ص331؛ مجلسى، بحارالانوار، ج22، ص391.
2) . ابناثير جزرى، اسدالغابه، ج 2، ص331؛ ابنعبدالبر، الاستيعاب، ج2، ص636 - 637.
3) . ابنهشام، السيرةالنبويه، ج1، ص46؛ ثقفى کوفى، الغارت، ج2، ص823؛ کوفى، مناقب الامام اميرالمؤمنين علیه السلام ، ج1، ص221؛ ج2، ص384؛ طبرانى، المعجمالکبير، ج6، ص213.
4) . ترمذى، سنن، ج5، ص332، ص89؛ ابويعلى موصلى، مسند، ج5، ص166؛ طبرى، ذخائرالعقبى، ص89.
از بيتالمال پنجهزار بود و همينكه دريافت میكرد، آن را در راه خدا انفاق مینمود و از دسترنجِ خود، مخارج منحصر خود را فراهم میكرد.(1)
ابوذرِ اسلام، با وضعى كه در عصر عثمان جلو آمد و سرمايهدارهايى مثل طلحه و زبير و مروان و ديگران، مخصوصاً از بنى اميه در صحنه اجتماع مسلمانان ظاهر شدند، و با ولخرجىهاى عثمان و كاخسازىها و اسراف معاويه به مبارزه برخاست و آن نظام ضد اسلامى را محكوم كرد.
اين مسلمانان بودند كه گاه اتفاق میافتاد غذايى براى مسلمانى هديه میشد. آن هديه تا ده خانه میگشت و به خانه شخص اوّل میرسيد و خدا ايثار مسلمانان صدر اسلام را در قرآن مجيد مدح فرموده است.(2)
پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله دختر عزیزش فاطمه علیها السلام را مخير مینمايد كه مال به او بدهد يا دعا به او بياموزد. او با كمال نيازى كه برحسب ظاهر به مال داشت، دعا را اختيار میكند و به حضرت على علیه السلام میگويد:
«ذَهَبْتُ مِنْ عِنْدِكَ لِلدُّنْيا، وَاتَيْتُکَ بِالاْخِرَةِ»؛(3)
«از نزد تو براى دنيا بیرون رفتم و آخرت را برایت هدیه آوردم».
و حضرت على علیه السلام به او میگويد:
«خَيْرُ أَيّامِكَ خَيْرُ أَيّامِكَ»؛(1)
«بهترين روزهاى توست، بهترين روزهاى توست».
نظام مالكيتى كه اين مكتب عرضه كرده است، نبايد دگرگون شود و نه منطق فقه قابل دگرگون شدن است. تجارت و بازرگانى، مزارعه و مضاربه و مساقات و اجاره در اين نظام موضع محكم و غيرقابلنفوذ هستند.
نظام مالكيت اسلام، نظامى است كه نظامهای مالكيت جاهليت را كه هماكنون در دنياهاى غرب، بهوضع بسيار بىرحمانه و بىشرمانهاى اجرا میشود و متأسفانه در مجتمع به اصطلاح اسلامى نيز آن نظامات جاهلى وارد شده است، دگرگون كرد.
آنانكه به نظام اسلام حمله میكنند، اشتباهشان از اينجا ناشى میشود كه نه نظام اسلام را میبينند و نه از آن اطّلاع دارند. گروههايى سرمايهدار را میبينند كه در كشورهاى اسلامى، مانند غرب، خون مردم را میمكند و چه تزئينات و چه تجملات، چه اسرافها و چه خرجهاى بيهوده و عياشىها كه مینمايند.(2)گمان میكنند نظام اسلامى
1) . زرندى، نظم دررالسمطين، ص191؛ متقى هندى؛ کنزالعمال، ج2، ص670.
2) . در همين كشور خودمان، طبق نوشته روزنامه كيهان شماره 10474 در ظرف نه ماه، سى و نه ميليون ارز از كشور، بهوسيله پنجاه شركت خارج شده تا ايرانىهاى خارجىپسند بتوانند روزانه صدهزار قوطى آبجو خارجى سر بكشند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
يعنى اين. ديگر نمیپرسند: پس نظام مالكيتش كو؟ نظام هزينه و مصرفش كو؟ نظام اخلاق و زهدش كجا رفته؟ نظام برادرى، مساوات و ايثارش كجاست؟ نظام تعليموتربيتش را چرا ندارد؟ نظام حكومت و سياستش چرا در بين نيست؟
بله، نظام اشتراكى در مقايسه با نظام سرمايهدارى غربى ممكن است در مذاق بسيارى شيرينتر و دررسيدن هركس بهسهم خود نزديكتر و از اجحافها و ستمكارىهاى سرمايهداران خالصتر باشد و معايب خاص سرمايهدارى را نداشته باشد؛ امّا نمیتوان بهطورمطلق هم آن را از نظام اشتراكى منهاى خدا و دين و وجدان و اخلاق كه زيربناى همهچيز را اقتصاد میداند، بدتر شمرد. و بالاخره معلوم نيست كه شوروى و چين و آلمان شرقى از ژاپن و آلمان غربى ايدهآلتر بوده و مردم آنجا خوشبختتر باشند و معلوم نيست كه كارگر آمريكايى با تمام عيوبى كه نظام آنجا دارد و همچنين كارگر آلمان غربى حاضر باشد محل شغل خود را با كارگر روسى يا آلمان شرقى عوض كند.(1)
ازنظر نظام اسلامى، اين دو نظام هر دو باطل است. نظام سرمايهدارى بهاسم آزادى فردى، دايره مالكيت و اختيارات مالى فرد را بىقيدوشرط و نامحدود توسعه میدهد كه بتواند هر جور خواست، از فرد ديگر
1) . بلكه طبق بعضى آمارها در برابر گروههاى كارگر آلمان شرقى كه از بدى اوضاع و فشارهايى كه بر آنها وارد مىشود و نداشتن آزادى، همواره به آلمان غربى مىگريزند، يك كارگر آلمان غربى به آلمان شرقى فرار نمىكند.
بهرهكشى كند و او و رأى و فكرش را مالك شود و يك جام شراب را براى هوس و اسم و آوازه، به صدهزار تومان خريدارى كند و مبالغ گزافى صرف نگهدارى يك سگ يا گربه بنمايد.
و مانند «هاريمان» چهارهزار دختر كارگر را وسيله عياشى و شهوترانى خود قرار دهد.
و نظام اشتراكى، فرد را بهكلى پايمال مینمايد، مانند يك محجور؛ بلكه به يك ابزار و آلت كار تبديل و آزادى او را از بين میبرد. مالكيت خصوصى كه فطرت بشر آن را بهوجود آورده است و اگر نباشد، معايب بزرگ پيدا میشود را الغا میكند و ديكتاتورى حزبى بدتر از ديكتاتورى فردى، مثل ديكتاتورى استالين و اختناق افكار تشكيل میدهد و انسان و فكر و فطرت انسانى، آزادى ضمير و قلم و زبان او را در نظام اشتراكى زندانى میكند.
بارى اگر مقصود از نظامى كه بايد دگرگون شود، نظام سرمايهدارى غربى است، حقّ همين است كه بايد دگرگون شود و اسلام آن را با تمام لوازم و محتوياتش دگرگون كرد. اين نظام باطل است، چنانكه نظام كمونيسم نيز باطل است.
اگر مقصود از انقلاب اجتماعى در نظام مالكيت اين است كه مالكيت خصوصى بر وسايل انتاج و توليد، مثل كارخانه، زمين، باغ، قنات، خانه اجارهاى و دكان، بايد ملغى شود تا فسادها برطرف گردد و برابرى و قسط برقرار شود.
جواب اين است كه:
اوّلا: نظام مالكيت و اختصاص، ريشه فطرى دارد و بشر فطرتاً به آن توجّه دارد و مانند ساير غرايز، وجود آن و اشباع آن تحت نظم منطقى و عقلايى لازم است و فوايد بزرگ دارد و بايد از آن مانند ساير فطريات و خواستههاى فطرى و غرايز استفاده كرد و نديده گرفتن آن، مثل نديده گرفتن غريزه جنسى و غرايز ديگر است.
چنانكه غريزه جنسى موجب توليد نسل است، اين غريزه هم در توليد مواد مورد نياز و رفع احتياجات بشر مؤثر است و در حقيقت از قوه توليد حمايت میكند و پشتيبان آن است و آن را هرچه بيشتر بهكار میاندازد و تنبلى و تنپرورى را از شخص دور میسازد و بهخصوص اگر خداى نخواسته، بشر وجدان نداشته باشد و به معنويت و فضيلت ايمان نياورده باشد و همهچيز و همهكارش، اقتصاد و براى اقتصاد باشد و همهچيز را به ظاهر وضع اقتصادى و تحول آن بداند و تحولات را ناشى از آن بشمارد. اگر اين غريزه اختصاص و مالكيت هم نباشد، چرا كار كند؟ و چرا بهتر، كار را انجام دهد؟ هيچ دليل معقولى ندارد.
لذا اصل مالكيت را با همان قيود و حدود و شرايطى كه اسلام برقرار كرده كه نظامات فرهنگى و اخلاقى و تربيتى نيز در تعديل و حسناستفاده از آن، سهم عمده و مؤثر را داشته باشد، بايد پذيرفت.
ثانياً: آن چيزى كه موجب به وجود آمدن نظام طبقاتى و فاصلههاى زياد است، آزادى نامحدودى است كه در كشورهاى سرمايهدارى به سرمايهداران داده شده است كه امكانات ثروت را در آنها بهطور نامحدود فراهم كرده و قانون و حكومت و مردم هيچگونه نظارتى بر آن ندارند. در نتيجه سرمايهداران بر همه اوضاع سياست، حكومت، اقتصاد، فرهنگ، مطبوعات و تبليغات مسلط هستند و اين سرمايهداران و كارتلها و كارخانهدارها هستند كه سياست كشورهاى سرمايهدارى و كشورهاى تحت نفوذ آنها را در اختيار گرفتهاند و از رحم و وجدان و احترام به معنويات، در آنها خبرى نيست، كه نمونه آن، تسلط سرمايهداران يهودى بر ايالات متحده آمريکا و جانبدارى و حمايت بىدريغ نامحدود آن كشور از اسرائيل و آن جنايتهاى وحشتناك است.
امّا در نظام اسلامى بهعللزير، اوضاع اقتصادى، مالى و امكانات مردم در تحصيل مال و ثروت متعادل میشود:
مالياتهاى اسلامى مانند خمس و زكات، بهخصوص زكات نقدين (طلا و نقره) كه همهساله بايد ادا شود، تا از نصاب بيفتد.
مسئله ثلث مال، اگرچه استفاده از آن اجبارى نيست؛ امّا در محيط تربيت و ايمان اسلامى و ارشاد دينى، مانند يك واجب اعتبار میشود و هر ثروتمند و هركس هرچه داشته باشد، ثلث آن را از اختيار ورثه خارج مینمايد و براى خيرات و مبرّات و مصارفى كه در نظر میگيرد، اختصاص میدهد.
مشاغل و كسبهايى كه موجب جمع ثروت میشود، يا براى ثروتمندان، مصرفهاى بيهوده و غيرمفيد بهحال اجتماع میسازد، مانند: قمار، شرابسازى، شرابفروشى، مجسمهسازى، خوانندگى، نوازندگى، داير كردن مراكز فساد و كابارهها و امثال آن ممنوع است.
بهطورکلى اسراف و تبذير اموال كه سرمايهداران و زن و بچههايشان به آن گرفتار میشوند و اگر راهش بسته شود، سرمايه را در خير اجتماع مصرف مینمايند، جايز نيست و اكيداً ممنوع است.
از اسباب مهم تعادل ثروت و خرد شدن اموال، قانون ارث است. با نظام دقيق، عليرغم قوانين جاهليت كه ثروت را در دست فرد واحد نگهدارى میكرد و حتى اگر ثروتمند فرزند نداشت، به او اجازه داده میشد كه ديگرى را فرزندخوانده خود بنمايد تا از او ارث ببرد، و عليرغم قوانين كشورهاى سرمايهدارى كه به سرمايهدار، اجازه
میدهد ثروتش را براى گربه يا سگش قرار دهد، درحالىكه ميليونها مردم گرسنه باشند، اسلام اجازه چنين امورى را نمیدهد.
تشويقات اكيد به انفاقات و خيرات و مطلق صدقات و مبرّات و صرف اموال در خير و ترقى، رفاه عموم، تأسيس مدارس، بيمارستانها، دارالايتام، دارالعجزه، خدمات اجتماعى، پلسازى، راهسازى و مددكارى نيز يكى از وسايل مهم جلوگيرى از تمركز ثروت و مشوق صرف آن در مصالح اجتماعى است.
قوانين مربوط به اراضى موات و جنگلها و اراضى مفتوح العنوه.
وقف، كه يكى از راههاى صرف سرمايه در مصالح مشترك مردم است.
دعوت به انصاف در معاملات، و اكتفا به سود كم و بهمقدار كفايت و ترك غشّ و خيانت در معاملات نيز از عوامل كنترلكننده و تعادلبخش است.
همچنين تشويق به قناعت و رضا به آنچه مقدر و فراهم میشود و معاش و خرج به اقتصاد و ميانهروى.
نكوهش از سرمايه و اندوخته بيشازحدّ كفاف و بهطوركلى مذمت از اندوخته كردن و پسانداز نمودن كه در تربيت اسلامى خلاف توحيد در توكّل و خلاف اعتماد به خداست.
مذمّت و نكوهش از بخل و حرص، و مدح سخاوت تا آنجا كه در روايات آمده: «بخيل از خدا و بهشت و مردم دور بوده و به آتش
نزديك است».(1)
بالاخره مكتب اسلام و نظامات اسلام در شعب مختلف و متعدد، همه در كنترل وضع مالى و جلوگيرى از مفاسد سرمايهدارى نقش بزرگ و حساسى را ايفا میكنند كه در مجتمع اسلامى، هرگز از مفاسد تورّم ثروت و تمركز سرمايه نبايد بيم داشت.
اينكه در عصر عثمان، آنهمه صحابه روشن و آگاه، از سوء اوضاع انتقاد میكردند، بههمينجهت بود كه سرمايهدارهايى مانند طلحه و زبير و مروان و ديگران، عدول حكومت را از نظام اسلامى، مخصوصاً نظام مالى نشان میدادند و عاقبت اين روش ناپسند، موجب انقلاب و منجر به خاتمه دادن به حكومت عثمان گرديد.
ثالثاً: تفاضل و اختلاف، از نواميس خلقت است كه بايد از آن استفاده شود و با يك نظام صحيح، ازهمهجوانب كنترل گردد. شايد شما دو نفر را پيدا نكنيد كه در مجموع خصايص و استعدادها و مواهب و نيروى ذاتى، نتيجه و بازده عمل آنها يكسان باشد. اين ناموسى از نواميس خلقت است و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين يك واقعيت و حقيقت است.
1) . طبرسى، مشکاةالانوار، ص409؛ مجلسى، بحارالانوار، ج68، ص356.
در قرآن به همين قانون خلقت كه در تمام موجوداتى كه ما میشناسيم و در انسان سارى و جارى است، اشاره شده و چنين میفرمايد:
(وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجات ٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِيّاً وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ)؛(1)
«برخى از ايشان را بر بعضى ديگر، درجاتى برترى داديم تا بعضى از ايشان بعضی ديگر را استخدام نمايند (و از يكديگر و عمل ديگرى انتفاع ببرند و با كمك هم، نظام معيشت را برقرار نمايند، نه اينكه استعلا و امتياز برقرار سازند) و رحمت پروردگار تو بهتر است از آنچه جمع میكنند».
يعنى از اموال و دارايىهايى كه اندوخته مینمايند، رحمت خدا بهتر است؛ بنابراين شرط عقل و ايمان به خدا، اين نيست كه شخص، بهتر را رها كند و كمتر را بگيرد.
نظام اقتصاد و معاش و تمدن بشر، بر اين تفاضل و تفاوت صحه گذارده است و افرادى هستند كه بازده اقتصادى آنها از ديگران بيشتر است و كارشان بيشتر از افراد متوسط است، يا بيشتر ارزش دارد. مثلاً كارى را كه ديگران در هشتساعت انجام میدهند، در چهارساعت تمام میكنند. آيا میشود به اين افراد گفت كه شما كار نكنيد و جامعه
1) . زخرف، 32.
نبايد از خِرَد و نيرويتان استفاده كند؟ يا كار كنيد و بهقدر ديگران مزد بگيريد؟ يا مزد كارتان بايد اسكناس و دلار و پوند بماند و نمیتوانيد آن را به كسى ببخشيد يا به فرزندتان بدهيد، يا تبديل به اموالى كه استهلاك ندارد نماييد؟ يا نبايد با آن زمين بايرى را احيا كنيد و باغى احداث نماييد و قناتى حفر كنيد و مزرعه و خانهاى بسازيد يا آن را به ديگران قرض بدهيد و سود نگيريد، يا نبايد به مضاربه بدهيد كه ديگرى با شرط شركت شما در خسارت به آن عمل كند و از بهره آن چيزى به شما بدهد؟
يقيناً مصلحت اجتماع و اقتصاد، ترقى، رفاه و جلو رفتن جامعه در اين نيست كه اين اختيار اندك از آنها سلب شود و از اين مختصر دلگرمى در حقّ آنان دريغ شود؛ ولى میتوان به آنها گفت: شما بايد به آنانكه از شما ضعيفترند و يا بازده اقتصادى آنان كمتر است، كمك كنيد و معاش و رفاه آنها نيز بايد تأمين شود.
شما در محضر عدل الهى و در برابر وجدان خودتان مسئوليد. بايد رسماً مبلغى از سود خود را كه زايد بر حاجت داريد، يا وقتى مال شما به نصابى معين رسيد، بهعنوان خمس و زكات به بيتالمال بدهيد، و علاوه براى كسب ثواب و نيل به ارزشهاى واقعى انسانى نيز بيشتر از اينها را در مصالح عموم صرف كنيد و بايد خدا و رسول و جهاد در راه او را (جهاد به مال و بدن) از همهچيز و هركس كه
داريد، بيشتر دوست بداريد و الاّ منتظر عذاب خدا باشيد. تا حدّ ايثار و برگزيدن ديگران بر خود، اگر جلو برويد عالىترين مدالهاى افتخار نصيب شما شده است و به مقام برّ و نيكى نمیرسيد، مگر آنچه را دوست میداريد، در راه مصلحت عموم بدهيد.
ازيكسو، تدابير و نظامات اقتصادى و مالى، از تراكم ثروت جلوگيرى میكند. و ازسوىديگر، نظامات اخلاقى شوق آنان را به خير و انفاق برمیانگيزد.
اين نظام اسلامى هيچگونه عيبى ندارد و بهخصوص در دنياى كنونى كه وسايل اجراى اين نظام، بهمراتب فراهمتر از چهارده قرن پيش است، اجراى آن آسانتر است. چنانكه انسان میبيند، اسلام با هر روز و عصرى موافقتر و مطابقتر از روز و عصر گذشته است و همهسال و همهوقت، نوتر و تازهتر جلوه مینمايد.
اين مقاله اگرچه براى بيان اين مطالب نبوده؛ امّا اجمالا اشارهاى شد تا معلوم شود تمام ابعاد عدل، فقط در قوانين كامل اسلام و نظام اسلامى فراهم میشود.
اين جامعه اسلام است كه اين امتيازات را داراست و از تبعيضات ناروا و نابجا مبرّاست. چنانكه شما میبينيد درهاى مدارس اسلامى به روى همه باز است و تا اين اواخر كه دانشگاهها و مؤسسات تعليمى بهسبك تقليد از غرب افتتاح نشده بود، طلاب علوم در دانشگاههاى
بزرگ اسلامى، علاوهبراينكه شهريه نمیدادند، شهريه میگرفتند و بزرگترين دانشمندان در علوم مختلف از طبقات پايين اجتماع برمیخاستند.
عدل اسلام اجازه نداد كه محاكم اختصاصى تشكيل شود؛ مثلاً كارمند يا ارتشى را در محكمهاى كه ديگران را محاكمه مینمايند، محاكمه كنند.
روىهمرفته اگر نظامات اسلام، در تمام جوانب زندگى بشر اجرا شود و جهانى گردد، در اين جهان مادى كه قانون تفاضل و تفاوت نيز از نواميس ثابت آن است - و نمیتوان آن را فلسفى دانست؛ چون نظام به آن وابسته است - آخرين حدّ برابرى و اعتدال و قسط برقرار خواهد شد و مكتب متعالى اسلام و نظام الهى آن، نظامى است كه تمام محاسن و امتيازات را دارا و از معايب و نواقص ساير مكتبها پاك و پيراسته است.
اگرچه سخن طولانى شد، بههرحال از مجموع مطالب گذشته و سخنان علما و لغتشناسان و تحقيقاتى كه در معناى عدل و قسط و ابعاد متعدد آن شد، چنين نتيجه گرفته میشود:
اوّلا: برحسب لغت، اگرچه عدل و قسط مترادف نيستند، هركجا يكى از اين دو واژه بهتنهايى در گفتارى باشد، به مطلق عدل و عدل مطلق و ابعاد متعدد آن دلالت دارد.
اگرچه بهنصّ علماى ادب، استعمال هر يك از اين دو كلمه بهجاى يكديگر، خصوصاً كاربرد لفظ قسط بهجاى كلمه عدل، مجاز بوده و حقيقت نمیباشد؛ امّا دلالت اين دو لفظ بر مطلق عدل و قسط، وقتى بهتنهايى در كلامى باشند، قابل انكار نيست. مگر اينكه قرينهاى بر اراده معناى خاصى وجود داشته باشد كه دراينصورت به قرينه، آن معنا اخذ میشود (نظير استعمال لفظ عام در معناى خاص).
همچنين ظلم و جور نيز اگر منفرداً در كلامى بيايند و قرينهاى نباشد، هركدام بر مطلق وضع شىء در غيرموضع دلالت مینمايند، كه تصرف در ملك غير، بدون رضايت او، تجاوز از حدّ، ظلم حاكم، ظلم به نفس و عدم استقامت از مصاديق آن میباشند. هرچند ظلم در مطلق وضع شىء در غيرموضع خود ظاهر است.
امّا «جور» در خصوص معناى جور حاكم، شايد ظاهرتر باشد و بدون قرينهاى كه دلالت بر اراده مطلق ظلم كند، نمیتوان آن را به كجروى و انحراف از حقّ و معانى ديگر تفسير كرد.
امّا اگر عدل با قسط و ظلم با جور در يک كلام آمده باشند، قرينه است بر اينكه از هركدام معنايى ديگر اراده شده است و احتمال تأكيد در عطف قسط به عدل يا عدل به قسط و همچنين عطف يكى از دو كلمه ظلم و جور به يكديگر صحيح نيست.
ثانياً: يگانه مكتبى كه به تمام ابعاد عدل و كيفياتش نظر دارد
و میتواند عدل مطلق و همهجانبه را برقرار سازد، مكتب اسلام است.
ثالثاً: يكى از مواد مهم برنامه نظام امامت كه نظام تمام عيار اسلام و مجرى اهداف و عدالت اسلام است، استقرار قسط و عدل مطلق است كه اين نظام عهدهدار آن میباشد و بايستى در راه تحقق عدالت، به معانى وسيعى كه دارد، هرچه ممكن است و قدرت دارد، كوشش و تلاش نمايد و اين ماده چنان مهم است كه بيشتر مواد برنامه نظام امامت را تحتالشعاع قرار داده است.
بيشتر انتقاداتى كه از نظامهاى ديگر شده و میشود، براساس همين ماده است و بزرگترين دليل بر بطلان آن نظامها و اينكه اولياى آنها غاصب و متجاوزند، فقدان همين ماده است.
اين هدف اگرچه بهطوركامل و مطلق در زمانى كه حضرت پيغمبر و حضرت على علیه السلام رسماً عهدهدار حكومت اسلامى بودند، بهواسطه عدم اجتماع شرايط محقق نشد و در اعصار ساير ائمه معصومين علیهم السلام هم امكاناتى نبود؛ امّا همان مدت كوتاه زمامدارى رسمى پيغمبر صلی الله علیه و آله در مدينه - بعد از هجرت - كه آغاز تشكيل حكومت رسمى اسلام بود، و همچنين زمامدارى حضرت على علیه السلام و قيام تاريخى سيدالشهداء علیه السلام و سيره تمام ائمه طاهرين علیهم السلام كه مسئوليتى را در حكومت زمامدارى غاصب غيرعادل قبول نكردند و مبارزه منفى را ادامه دادند، جهت نظام امامت را معين كرد و به مردم فهماند كه آن
نظامهايى كه غاصبان بهوجود آوردهاند، در جهت عدالت و مساوات و برادرى و برابرى اسلامى قرار ندارد.
علاوهبراينكه روش ائمه علیهم السلام برنامه امامت و جهت آن را تعيين كرد، هر مسلمان را مكلف كرد تا به هر نظامى كه در خلاف اين جهت باشد، معترض باشد و الغاى آن را خواستار گردد. در احاديث متواترى كه اهلبيت علیهم السلام حكومت حقّ و عدل را به زمامدارى حضرت مهدى علیه السلام نويد دادهاند، باتكيهبه اين امتياز كه «زمين را پر از عدل و قسط مىنمايد»، بهطورصريح دخالت عدالت در نظام امامت و مأموريت بزرگ و جهانى حضرت مهدى عج را براى استقرار عدل جهانى اعلام فرمودهاند.
از نظر روانى، اين اعلام و اين منطق و اين آيندهنگرى در انسان، يك حالت شديد تنفر از ظلم و ستم و دوستى و خواهش عدل و قسط بهوجود میآورد كه هيچچيز جز عدالت و قسط او را قانع نمیسازد.
براساس اين بررسىها و توضيحات به اصل مطلب مورد نظر؛ يعنى شرح و تفسير احاديث «يَمْلَاُ الاَرْضَ عَدْلاً وَقِسْطاً كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً»(1)میپردازيم و نتيجه میگيريم كه عطف قسط به عدل و ظلم به جور، به ملاحظه اين است كه تمام ابعاد عدل را در يك آينده درخشان و فرصت مناسب كه نظام امامت استقرار كلى و تمام پيدا
1) . کلينى، الکافى، ج1، ص338.
میكند و حكومت جهانى اسلام، در هر قاره و منطقه، سراسر گيتى را فرا میگيرد، نويد میدهند.
اگرچه «يَمْلَاُ الاَرْضَ عَدْلا كَما مُلِئَتْ ظُلْماً» هم اين معنا را افاده مینمايد؛ امّا در جمله «يَمْلَاُ الاَرْضَ عَدْلا وَقِسْطاً كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً» كه عدل در برابر جور و قسط در مقابل ظلم قرار گرفته است و قسط به عدل، و ظلم به جور عطف شده است، باتوجّهبه اينكه در عطف بايد از كلمه معطوف معنايى غير از معطوفعليه اراده شده باشد، استفاده میشود كه در اين دو جمله، مراد از عدل، عدل حاكم و عدل نظام و رژيم است و مراد از جور، جور نظام و حاكم است و مراد از قسط، تقسيم با عدل و توزيع امور مالى و قابلتقسيم بر اساس عدل بوده، و مراد از ظلم، نابرابرى در قسمتها و نصيبهاست (به معانى دقيق و صحيح كه قبلاً توضيح داده شد).
بنابراين نبايد كسى تصور كند عدل انبيا و عدل اسلام و عدلى كه در زمان ظهور حضرت مهدى علیه السلام بهوسيله آن حضرت مستقر میشود، فقط عدل روبنايى، ناقص و يكبُعدى است يا اينكه مختص به يك اقليم و منطقه و مملكت است كه از مرز يك كشور و يك جامعه تجاوز نكند.
چنانكه تذكّر داده شد، در بسيارى از اين احاديث، چون قسط در برابر ظلم، و عدل در برابر جور قرار گرفته است، استفاده میشود كه
تمام ابعاد عدل در نظر است، هم عدل حاكم، هم عدل فكرى و عقيدتى كه زيربناى ابعاد نظام عدل است، هم عدل اقتصادى و مالى و تقسيم به عدل، و هم ابعاد ديگر كه اگر همه آنها برقرار شود، نقاط ضعف اقتصادى، مالى، سياسى، اجتماعى، فكرى و موجبات واقعى نارضايتى و نگرانى و كينه و دشمنى مرتفع شده و جهانيان در صلح و آشتى و بىنيازى و حسنتفاهم باهم زندگى خواهند كرد.
اين است زندگى ايدهآل و شرافتمندانه و درخور شأن انسان، و اين است آن مجتمعى كه انسانها هميشه بايد كوشش كنند تا خود را به آن نزديك نموده و رسيدن به آن را نصبالعين خود قرار دهند و آنى و لحظهاى از عشق به آن نظام و آرزوى آن غافل نباشند و تا میتوانند فاصلههاى اجتماعى، فكرى، مالى و سياسى را با آن نظام الهى و مجتمع مقدّس انسانى كم كنند و آن نظام عزيز و نهايى را معيار ارزش نظامات ديگر قرار دهند.
همه بايد بهسوى آن نظام بروند و آن را درك كنند و آن را بخواهند و منتظر آن باشند. روزى كه آن نظام جهانگير گردد و جهان با دست پاك پاكترين بندگان خدا اداره شود و نابرابرىها و تبعيضها برطرف گردد و نعمتهاى الهى به عدل و براساس معيارهاى الهى و اسلامى توزيع و تقسيم گردد. همهچيز و همه مواد و مواهب مادى و معنوى، مطابق و برابر تقاضا عرضه شود و در حكومت به هوى و هوس
و استكبار و استضعاف و استثمار، خط بطلان و پايان كشيده شود و دست حكام و فرمانروايان خيانتكار و عياش، از بيتالمال و اموال عمومى و سرمايههايى كه همگان در آنها حقّ دارند، كوتاه شود.
ترس، بيم، تملق و ستايش، نيايش و مدح و تعظيم، خم شدن و به ركوع رفتن در برابر حاكم لغو گردد و از امتيازات مادى، تجملات، تكبر، جلال و جبروت حكام اثرى باقى نماند. جمع زر و سيم، گنج نهادن، سرمايهدارى و انباشتن پول در بانكها عيب و عار شود و پرستش خدا و اطاعت از نظامات الهى، بىهوايى و بىامتيازى، برادرى، برابرى، تواضع، فروتنى و كار و عمل افتخار گردد.
به اميد آن روز و به انتظار آن روزگار جلو میرويم، كوشش میكنيم و اجتماع را هرچه اسلامىتر براساس عدل و نصيب به قسط میسازيم. ان شاء الله تعالى.
وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّ بِاللهِ الْعادِلِ الْقائِمِ بِالْقِسْطِ، الْعَلِيمِ الْحَكِيمِ
وَآخَرُ دَعْوانا أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
ششم جمادىالثانيه 1398
مطابق با 24 ارديبهشت 1357
قرآن کریم.
نهجالبلاغه،الشریف الرضی، الامام علی بن ابیطالب علیه السلام ،تحقیق و شرح محمد عبده، بیروت، دارالمعرفة،1412ق.
الاحتجاج، طبرسی،احمد بن علی (م. 560ق.)، تحقیق سید محمدباقر موسوی خرسان، النجف الاشرف،دارالنعمان، 1386ق.
الاربعین، قمی، محمدطاهر بن محمد(م. 1098ق.)، تحقیق سید مهدی رجائی، قم، مطبعةالامیر، 1418ق.
الاستذکار، ابنعبدالبر، یوسف بن عبدالله قرطبی (م. 463ق.)، تحقیق سالم محمد عطا، محمد علی معوض، بیروت، دارالکتب العلمیة، 2000م.
الاستیعاب فی معرفةالاصحاب،ابنعبدالبر، یوسف بن عبدالله قرطبی (م. 463ق.)، تحقیق علی محمد بجاوی، بیروت،دارالجیل، 1412ق.
اسدالغابة فی معرفةالصحابه،ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، تهران، انتشارات اسماعیلیان.
الاصابة فی تمییزالصحابه، ابنحجر عسقلانی، احمد بن علی (م. 852ق.)، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، علی محمد
معوض، بیروت، دارالکتب العلمیة،1415ق.
10.امالی، سید مرتضی،علی بن حسین (م. 436ق.)، تحقیق سید محمد نعسانی،قم، کتابخانه مرعشی نجفی،1403ق.
الامالی، طوسی، محمدبن حسن (م. 460ق.)، تحقیق مؤسسة البعثة،قم،دارالثقافة، 1414ق.
الامام علی صوت العدالة الانسانیه، جرداق، جورج،بیروت، دار مکتبةالحیاة، 1970م.
الامامة والسیاسه،ابنقتیبه دینوری، عبدالله بن مسلم (م. 276ق.)، تحقیق علی شیری، قم، الشریفالرضی، 1413ق.
14.بحارالانوار الجامعة لدرر اخبارالأئمة الاطهار، مجلسی، محمدباقر (م. 1111ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1403ق.
تاجالعروس من جواهرالقاموس،زبیدی، سید محمد مرتضی حسینی (م. 1205ق.)، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالفکر،1414ق.
تاریخالاسلام و وفیاتالمشاهیر والاعلام، ذهبی، محمد بن احمد (م. 748ق.)، تحقیق عمر عبدالسلامتدمری، بیروت، دارالکتاب العربی، 1407ق.
17.تاریخالامم و الملوک، طبری،محمد بن جریر (م. 310ق.)، تحقیق گروهی از دانشمندان، بیروت، مؤسسةالاعلمی، 1403ق.
19.تذکرة الموضوعات، فتنیهندی، محمد طاهر بن علی (م. 986ق.)، 1432ق.
20.تفسیر نورالثقلین، حویزی، عبدعلی بن جمعه (م. 1112ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشاراتاسماعیلیان، 1412ق.
21.الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، قرطبی، محمد بن احمد (م. 671ق.)، تهران،
انتشارات ناصر خسرو، 1364ش.
22.جامعالبیان عن تاویل آی القرآن، طبری،محمد بن جریر (م. 310ق.)،
تحقیق صدقی جمیل عطار، بیروت، دارالفکر، 1415ق.
الجواهرالسنیة فی الاحادیثالقدسیه، حرعاملی، محمد بن حسن (م. 1104ق.)، قم، مکتبةالمفید، 1384ق.
الجوهرةفی نسب الامام علی و آله صلی الله علیه و آله ، بری انصاری، محمد بن ابیبکر (م.قرن7)، تحقیق محمد تونجی، دمشق، مکتبة النوری، 1402 ق.
25.حقوقالانسان بین تعالیمالاسلام واعلان الأمم المتحدة، غزالی، محمد، القاهرة، المکتبة التجاریة،1383ق.
27.الخرائج والجرائح، قطبراوندی، سعید بن هبةالله (م. 573ق.)،قم، مؤسسة الامام المهدی علیه السلام ، 1409ق.
الدرالمنثور فی التفسیر بالماثور، سیوطی،جلالالدین (م. 911ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1404ق.
الدعاء، طبرانی،سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة،1413ق.
الدعوات، قطبراوندی، سعید بن هبةالله (م. 573ق.)،قم، مدرسة الامام المهدی علیه السلام ، 1407ق.
31.دلائلالامامه، طبریامامی، محمد بن جریر (م. قرن 5)، قم، مؤسسة البعثة،1413ق.
32.ذخائرالعقبی فی مناقب ذویالقربی، طبری،احمد بن عبدالله (م. 694ق.)، القاهرة، مکتبة القدسی، 1356ق.
33.روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم، آلوسی،سید محمود (م. 1270ق.)، تحقیق علی عطیة،بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415ق.
34.رمضان در تاریخ، صافیگلپایگانی، لطفالله، تهران، انتشارات قدر، 1362 ش.
35.سبلالهدی والرشاد فی سیرة خیرالعباد، صالحیشامی، محمد بن یوسف (م. 942ق.)، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، علی محمد معوض،بیروت، دارالکتب العلمیة، 1414ق.
36.سفینةالبحار و مدینةالحکم والآثار، محدث قمی، عباس (م. 1359ق.)، تهران، دارالاسوة،1416ق.
سنن ابیداوود، ابوداوود سجستانی، سلیمان بن اشعث (م. 275ق.)، تحقیق سعید محمد لحام، بیروت، دارالفکر،1410ق.
سننالترمذی، ترمذی،محمد بن عیسی (م. 279ق.)، تحقیق عبدالوهاب عبداللطیف، بیروت، دارالفکر، 1403ق.
السننالکبری، بیهقی،احمد بن حسین (م. 458ق.)، بیروت، دار الفکر، 1416ق.
السیرة النبویه، ابنهشام، عبدالملک حمیری (م. 8 - 213ق.)، تحقیق محمد عبدالحمید، القاهرة، مکتبة محمدعلی صبیح و اولاده، 1383ق.
شاهنامه، فردوسی،ابوالقاسم (م. 416ق.)، تحقیق سعيد حميديان، تهران، نشر قطره، 1372ش.
شرح احقاقالحق، مرعشینجفی، سید شهابالدین (م. 1411ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1409ق.
شرحالاخبار فی فضائل الائمةالاطهار علیهم السلام ، مغربی، قاضی نعمان بن محمد تمیمی (م. 363ق.)، تحقیق سید محمد حسینی جلالی، قم، نشر اسلامی، 1414ق.
44.شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید، عزالدین (م. 656ق.)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة،1378ق.
45.صحیح ابنحبان بترتیب ابنبلبان، ابنبلبان فارسی، علاءالدین علی (م. 739ق.)، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسسة الرسالة،1414ق.
47.الطبقات الکبری، ابنسعد،محمد بن سعد (م. 230ق.)، بیروت، دارصادر.
48.عدةالداعی و نجاحالساعی، ابنفهدحلی، احمد بن محمد (م. 841ق.)، تحقیق احمد موحدی قمی، قم، مکتبةوجدانی.
بحرالعلوم، النجف الاشرف، المکتبة الحیدریة، 1385ق.
عوالیاللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیه، ابن ابیجمهور احسائی، محمد بن علی (م. 880ق.)، تحقیق مجتبیعراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء، 1403ق.
الغارات، ثقفی کوفی،ابراهیم بن محمد (م. 283ق.)، تحقیق سید جلالالدین حسینی ارموی، چاپخانه بهمن.
الغیبه، طوسی، محمدبن حسن (م. 460ق.)، تحقیق عبادالله تهرانی، علی احمد ناصح، قم، مؤسسةالمعارف الاسلامیة، 1411ق.
الغیبه، نعمانی،محمد بن ابراهیم (م. 360ق.)، تحقیق فارس حسون کریم، قم، انتشارات انوارالهدی،1422ق.
الفتن، ابنحمادمروزی، نعیم بن حماد (م.229ق.)، تحقیق سهیل زکار، بیروت، دارالفکر، 1414ق.
الفروق اللغویه، عسکری،ابوهلال حسن بن عبدالله (م. 395ق.)، قم، نشر اسلامی، 1412ق.
الکافی، کلینی،محمد بن یعقوب (م. 329ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة،1363ش.
الکامل فی التاریخ، ابناثیرجزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، بیروت، دارصادر، 1386ق.
کتاب التفسیر، عیاشی،محمد بن مسعود (م. 320ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، چاپخانه علمیه،1380ق.
59.کشفالخفاء، عجلونی،اسماعیل بن محمد (م. 1162ق.)، بیروت، دارالکتب العلمیة،
1408ق.
60.کشفالغمة فی معرفة الائمة علیهم السلام ، اربلی، علی بن عیسی(م.693ق.)، بیروت، دارالاضواء، 1405ق.
کمالالدین و تمامالنعمه، صدوق،محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1405ق.
کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، علی (م. 975ق.)، تحقیق بکری حیانی، صفوة السقا، بیروت، مؤسسة الرسالة،1409ق.
کنزالفوائد، کراجکی،محمد بن علی (م. 449ق.)، قم، مکتبةالمصطفوی، 1369ش.
گنجینه گهر یا سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله به نظم ونثر، صافی گلپایگانی، محمد جواد (م. 1378ق.)، مخطوط.
لسان العرب، ابنمنظور، محمد بن مکرم (م. 711ق.)، قم، نشر ادب الحوزة، 1405ق.
مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، طبرسی،فضل بن حسن (م. 548ق.)، تحقیق عدهای از محققین، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1415ق.
محمد رسولاً نبیّاً،نوفل، عبدالرزاق (م. 1404ق.)، بیروت، دارالکتاب العربی، 1394ق.
مرآةالعقول فی شرح اخبار آل الرسول صلی الله علیه و آله ، مجلسی، محمدباقر (م.1111ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1404ق.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله (م. 405ق.)، تحقیق یوسف مرعشلی، بیروت، دارالمعرفه.
مسند ابویعلی الموصلی، ابویعلی موصلی، اسماعیل بن محمد (م. 307ق.)، تحقیق حسین سلیم اسد، دمشق، دارالمامون للتراث.
71.مسند احمد بن حنبل، احمدبن حنبل، شیبانی (م. 241ق.)، بیروت، دارصادر.
72.مشکاةالانوار فی غررالاخبار، طبرسی، علی بن حسن (م. قرن 7)،
تحقیق مهدی هوشمند، انتشارات دارالحدیث، 1418ق.
73.مصباح المتهجد، طوسی،محمد بن حسن (م. 460ق.)، بیروت، مؤسسة فقه
الشیعة، 1411ق.
المصنف فی الاحادیث والآثار، ابن ابیشیبه کوفی، عبدالله بن محمد (م. 235 ق.)، تحقیق سعید لحام،بیروت، دارالفکر، 1409ق.
معارجالوصول الى معرفة آل الرسول صلی الله علیه و آله ، زرندی،محمد بن یوسف(م.750ق.)، تحقیق ماجد احمد عطیه.
المعجم الاوسط، طبرانی،سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، دارالحرمین، 1415ق.
المعجم الصغیر، طبرانی،سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، بیروت، دارالکتب العلمیه.
المعجم الکبیر، طبرانی،سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، تحقیق حمدی سلفی، بیروت، داراحیاء التراث العربی،1404ق.
المعیار والموازنة فی فضائل الامامامیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام ، اسکافی، محمد بن عبدالله (م. 240ق.)، تحقیق محمدباقر محمودی، 1402ق.
مفردات الفاظ القرآن، راغباصفهانی، حسین بن محمد (م. 502ق.)، نشر الکتاب، 1404ق.
مکارم الاخلاق، طبرسی،حسن بن فضل (م. 554ق.)، الشریف الرضی، 1392ق.
مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب،محمد بن علی (م. 588ق.)، تحقیق گروهی از اساتید نجف اشرف، النجف الاشرف، المکتبة الحیدریة،1376ق.
مناقب الامام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام ، کوفی، محمد
بن سلیمان (م. قرن 3(، تحقیق محمدباقر محمودی، قم، مجمع احیاء الثقافةالاسلامیة،
1412ق.
410ق.)، تحقیقعبدالرزاق محمدحسین، قم، انتشارات دارالحدیث، 1424ق.
منتخبالاثر فی الامام الثانیعشر علیه السلام ،صافی گلپایگانی، لطفالله، تهران مکتبة الصدر.
نظم دررالسمطین فی فضائل المصطفی والمرتضی والبتول والسبطین علیهم
السلام ، زرندی، محمد بن یوسف (م. 750ق.)، اصفهان، مکتبة
الامام امیرالمؤمنین علیه السلام العامة،
1377ق.
87.وقعة صفین، منقری،نصربن مزاحم (م.212ق.)، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، القاهرة، الموسسة العربیة الحدیثة،1382ق.
قرآن و تفسير
1.تفسير آيه فطرت/فارسي
2.القرآن مصون عن التحريف/عربي
3.تفسير آيةالتطهير/عربي
4.تفسير آية الانذار/عربي
حديث
5.منتخب الاثر در 3 جلد/عربي/اردو/انگليسي
غيبةالمنتظر/عربي
6.قبس من مناقب اميرالمؤمنين علیه السلام
(مئة و عشر حديث من کتب عامة)/عربي/فارسي
پرتوي از فضائل اميرالمؤمنين علیه السلام در حديث/فارسي
7.احاديث الائمةالاثنىعشر علیهم السلام ، اسنادها و الفاظها/عربي
8.احاديثالفضائل/عربي
فقه
9.توضيحالمسائل/فارسي
منتخبالاحکام/فارسي
10.احكام نوجوانان/فارسي/انگليسي
11.جامعالاحكام در 2 جلد/فارسي
12.استفتائات قضايي/فارسي
13.استفتائات پزشكي/فارسي
14.مناسك حج/فارسي/عربي
15.مناسك عمره مفرده/فارسي/عربي
16.هزار سؤال پيرامون حج/فارسي
17.پاسخ كوتاه به300 پرسش در2جلد/فارسي/آذري
18.احکام خمس/فارسي
19اعتبار قصد قربت در وقف/فارسي
20.رساله در احكام ثانويه/فارسي
21.فقهالحج در 4 جلد/عربي
22.هدايةالعباد در 2 جلد/عربي
23.هداية السائل/عربي
24.حواشی علی العروةالوثقی/عربي
25.القولالفاخر فى صلاةالمسافر/عربي
26.فقهالخمس/عربي
27.أوقاتالصلوة/عربي
28.التعزير (احكامه و ملحقاته)/عربي
29.ضرورة وجودالحكومة/عربي/فارسي
30.رسالة فى معاملاتالمستحدثة/عربي
31.التداعى فى مال من دون بينة و لايد/عربي
32.رسالة فى المالالمعيّن المشتبه ملکيته/عربي
33.حكم نكول المدعى عليه عن اليمين عربي
34.ارثالزوجة عربي
35.مع الشيخ جادالحق فى ارث العصبه/عربي
36.حول ديات ظريف ابن ناصح/عربي
37.بحث حول الاستسقام بالازلام(مشروعيةالاستخارة)/عربي
الرسائلالخمس/عربي
38الشعائرالحسينية/عربي
آنچه هر مسلمان بايد بداند/آذري
اصول فقه
39.بيانالاصول در3 جلد/عربي
40.رسالة فى الشهرة/عربي
41.رسالة في حکمالاقل و الاکثر في الشبهةالحکمية/عربي
42.رسالة فى الشروط/عربي
عقايد و كلام
43.عرض دين/فارسي
44.به سوي آفريدگار/فارسي
45.الهيات در نهجالبلاغه/فارسي
46.معارف دين در 3 جلد/فارسي
47.پيرامون روز تاريخي غدير/فارسي
48.نداي اسلام از اروپا/فارسي
49.نگرشي بر فلسفه و عرفان/فارسي
50.نيايش در عرفات/فارسي
51.سفرنامه حج/فارسي
52.شهيد آگاه/فارسي
امامت و مهدويت/فارسي
53.نظام امامت و رهبري/1/فارسي
54.تجلي توحيد در نظام امامت/2/فارسي/عربي
55.ولايت تكويني و ولايت تشريعي/3/فارسي
56.پيرامون معرفت امام/4/فارسي
57.معرفت حجت خدا/5/فارسي
58.وابستگي جهان به امام زمان/6/فارسي
59.باورداشت مهدويت/7/فارسي/عربي
60.اصالت مهدويت/8.فارسي
61.نويد امن و امان/9.فارسي/آذري
62.عقيده نجات بخش/10/فارسي
63.انتظار، عامل مقاومت و حركت/11/فارسي
64.به سوي دولت كريمه/12/فارسی
65.پاسخ به ده پرسش/13/فارسي
66.گفتمان مهدويت/14/فارسي/انگليسي
67.فروغ ولايت در دعاي ندبه/15/فارسي/عربي
68.پيامهاي مهدوي/16.فارسي
69.توضيحات پيرامون كتاب عقيده مهدويت در تشيع اماميه/فارسي/انگليسي
70.گفتمان عاشورايي/فارسي
71.مقالات كلامي/فارسي
72.صراط مستقيم/فارسي
73.الي هدي كتابالله/عربي
74.ايران تسمع فتجيب/عربي
75.رسالة حول عصمةالانبياء و الائمة/عربي
76.تعليقات على رسالةالجبر و القدر/عربي
لمحات فى الكتاب والحديث والمذهب/عربي
77.صوتالحق و دعوة الصدق/عربي
78.رد اکذوبة خطبة الامام على علیه السلام ،على الزهرا علیها السلام /عربي
79.مع الخطيب فى خطوطه العريضة/عربي/اردو/ فرانسه
80.رسالة فى البداء/عربي
81.جلاءالبصر لمن يتولى الائمةالاثنىعشر/عربي
82.حديث افتراقالمسلمين على ثلاث و سبعين فرقة/عربي
83.من لهذا العالم؟/عربي
84.بينالعلمين، الشيخالصدوق و الشيخالمفيد/عربي
داوری ميان شيخ صدوق و شيخ مفيد/فارسی
85.مقدّمات مفصلّة على «مقتضبالاثر» و «مكيالالمكارم» و «منتقىالجمان»/عربي
86.امانالامّة من الضلال و الاختلاف/عربي
87.البكاء على الامامالحسين علیه السلام /عربي
88.النقوداللطيفة على الكتاب المسمى بالاخبارالدخيلة/عربي
89.پیام غدیر/فارسی
تربيتي
90.ماه مبارک رمضان،عاليترين مکتب تربيت و اخلاق/فارسي
91.راه اصلاح(امر به معروف و نهي از منكر)/فارسي
92.با جوانان/فارسي
تاريخ
93.سيرحوزههاي علمي شيعه/فارسي
94.رمضان در تاريخ (حوادث تاريخي)/فارسي
سيره
96.پرتوي از عظمت امام حسين علیه السلام /فارسي
آينه جمال/فارسي
از نگاه آفتاب/فارسي
اشک و عبرت/فارسي
تراجم
96.زندگاني آيت الله آخوند ملامحمد جواد صافي/فارسي
97.زندگاني جابر بن حيّان/فارسي
98.زندگاني بوداسف/فارسي
99.فخر دوران/فارسي
شعر
100.ديوان اشعار/فارسي
101.بزم حضور/فارسي
102.آفتاب مشرقين/فارسي
103.صحيفةالمؤمن/فارسي
104.سبطالمصطفي/فارسي
105.در آرزوي وصال/فارسي
مقالهها و خطابهها
106.حديث بيداري (مجموعه پيامها)/فارسي
107.شبپرگان و آفتاب/فارسي
شب عاشورا/فارسي
صبح عاشورا/فارسي
108.با عاشوراييان/فارسي
109.رسالت عاشورایی/فارسی