ghaemiyeh.com
سرشناسه : علیبن ابیطالب علیه السلام، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ ق.
عنوان و نام پدیدآور : نهج البلاغه : متن و ترجمه و شرح نامه 31 / از روی متن تصحیح شده مرحوم دکتر صبحی صالح / ترجمه محمد دشتی / شرح آیت الله مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : دیجیتالی / مرکز تحقیقات یارانه ای قائمیه اصفهان - 1398
مشخصات ظاهری : 246 ص.
موضوع : علیبن ابیطالب علیه السلام، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- نامهها
توضیح : یکی از برگهای زرّین و ارزشمند دوران حکومت امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام، نامهای است که حضرت هنگام اعطای فرمانروایی مصر به مالک اشتر در قالب عهدنامهای به وی مینویسد. این نامه طولانی ترین و پرمحتواترین نامه های نهج البلاغه است که آیین کشورداری را از تمام جهات بررسی کرده و اصولی پایدار که هرگز کهنه نمی شود در آن ترسیم شده است.
این عهدنامه که بهترین آیین و دستورالعمل برای حاکمان حکومت اسلامی در همه اعصار است، در قرون متمادی مورد اهتمام دانشمندان و علما قرار گرفته، به گونهای که به شرح و ترجمه آن پرداختهاند.
و من کتاب له علیه السلام کتبه للأشتر النخعی لما ولاه علی مصر و أعمالها حین اضطرب أمر أمیرها محمد بن أبی بکر، و هو أطول عهد کتبه و أجمعه للمحاسن.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ
فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ حِینَ وَلاَّهُ مِصْرَ جِبَایَةَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلاَدِهَا
نامه به مالک اشتر، در سال 38 هجری هنگامی که او را به فرمانداری مصر برگزید، آن هنگام که اوضاع محمد بن ابی بکر متزلزل شد، و از طولانی ترین نامه هاست که زیبایی های تمام نامه ها را دارد.
بنام خداوند بخشنده و مهربان
این فرمان بنده خدا علی امیر مؤمنان، به مالک اشتر پسر حارث(1)است، در عهدی که با او دارد، هنگامی که او را به فرمانداری مصر بر می گزیند تا خراج آن دیار را جمع آورد، و با دشمنانش نبرد کند، کار مردم را اصلاح، و شهرهای مصر را آباد سازد.
أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِی لاَ یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا وَ لاَ یَشْقَی إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا وَ أَنْ یَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ.
وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ یَزَعَهَا (2)عِنْدَ الْجَمَحَاتِ (3)فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ اللَّهُ.
ثُمّ اعلَم یَا مَالِکُ أنَیّ قَد وَجّهتُکَ إِلَی بِلَادٍ قَد جَرَت عَلَیهَا دُوَلٌ قَبلَکَ مِن عَدلٍ وَ جَورٍ
1) مالک در سرزمین «یمن» در روستای «بیشه» چشم به دنیا گشود. از قبیله «مذحج» بود که بعدها به مالک اشتر معروف شد، و پدرش یغوث بن نخع می باشد که به مالک نخعی «جدّ پدری» نیز معروف شد، مالک پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جنگ با رومیان شرکت کرد، و از شام به کمک سعد وقّاص آمده در فتح ایران رفت. در حکومت عثمان با فرماندار فاسد او در کوفه درگیر شد، و اوّل کسی بود که با امام علی علیه السّلام بیعت کرد، مردم کوفه را برای جنگ جمل او آماده ساخت، و در جنگ جمل بود که لیاقت و شجاعت او شهره شد، در صفّین نقش تعیین کننده داشت، نه تنها در شجاعت بلکه در عبادت و ایمان و تقوا نیز مشهور بود و در سال 38 هجری در روستای «قلزم» بین راه مصر توسّط جاسوسان معاویه با زهر مسموم و به شهادت رسید.
2) «یزعها»: یکفها.
3) الجَمَحات: منازعات النفس إلی شهواتها و مآربها.
وَ أَنّ النّاسَ یَنظُرُونَ مِن أُمُورِکَ فِی مِثلِ مَا کُنتَ تَنظُرُ فِیهِ مِن أُمُورِ الوُلَاةِ قَبلَکَ وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنتَ تَقُولُ فِیهِم وَ إِنّمَا یُستَدَلّ عَلَی الصّالِحِینَ بِمَا یجُریِ اللّهُ لَهُم عَلَی أَلسُنِ عِبَادِهِ فَلیَکُن أَحَبّ الذّخَائِرِ إِلَیکَ ذَخِیرَةُ العَمَلِ الصّالِحِ فَاملِک هَوَاکَ وَ شُحّ (1)بِنَفسِکَ عَمّا لَا یَحِلّ لَکَ فَإِنّ الشّحّ بِالنّفسِ الإِنصَافُ مِنهَا فِیمَا أَحَبّت أَو کَرِهَت
او را به ترس از خدا فرمان می دهد، و اینکه اطاعت خدا را بر دیگر کارها مقدّم دارد، و آنچه در کتاب خدا آمده، از واجبات و سنّت ها را پیروی کند، دستوراتی که جز با پیروی آن رستگار نخواهد شد، و جز با نشناختن و ضایع کردن آن جنایتکار نخواهد گردید. به او فرمان می دهد که خدا را با دل و دست و زبان یاری کند، زیرا خداوند پیروزی کسی را تضمین کند که او را یاری دهد، و بزرگ دارد آن کس را که او را بزرگ شمارد. و به او فرمان می دهد تا نفس خود را از پیروی آرزوها باز دارد، و به هنگام سرکشی رامش کند، که: «همانا نفس همواره به بدی وا می دارد جز آن که خدا رحمت آورد» پس ای مالک بدان من تو را به سوی شهرهایی فرستادم که پیش از تو دولت های عادل یا ستمگری بر آن حکم راندند، و مردم در کارهای تو چنان می نگرند که تو در کارهای حاکمان پیش از خود می نگری، و در باره تو آن می گویند که تو نسبت به زمامداران گذشته می گویی، و همانا نیکوکاران را به نام نیکی توان شناخت
1) شُحّ بنَفْسِک: ابخل بنفسک عن الوقوع فی غیر الحل، فلیس الحرص علی النفس إیفاءها کل ما تحب، بل من الحرص أن تحمل علی ما تکره.
که خدا از آنان بر زبان بندگانش جاری ساخت. پس نیکوترین اندوخته تو باید اعمال صالح و درست باشد، هوای نفس را در اختیار گیر، و از آنچه حلال نیست خویشتن داری کن، زیرا بخل ورزیدن به نفس خویش، آن است که در آنچه دوست دارد، یا برای او ناخوشایند است، راه انصاف پیمایی.
وَ أَشعِر قَلبَکَ الرّحمَةَ لِلرّعِیّةِ وَ المَحَبّةَ لَهُم وَ اللّطفَ بِهِم وَ لَا تَکُونَنّ عَلَیهِم سَبُعاً ضَارِیاً تَغتَنِمُ أَکلَهُم فَإِنّهُم صِنفَانِ إِمّا أَخٌ لَکَ فِی الدّینِ وَ إِمّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الخَلقِ یَفرُطُ (1)
مِنْهُمُ الزَّلَلُ (2)وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ یُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَی أَنْ یُعْطِیَکَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِی الْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّکَ وَ قَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ (3)وَ ابْتَلاَکَ بِهِمْ. وَ لاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللَّهِ (4)فَإِنَّهُ لاَ یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ (5)وَ لاَ غِنَی بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لاَ تَنْدَمَنَّ عَلَی عَفْوٍ وَ لاَ تَبْجَحَنَّ (6)بِعُقُوبَةٍ وَ لاَ تُسْرِعَنَّ إِلَی بَادِرَةٍ (7)وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً (8)وَ لاَ تَقُولَنَّ إِنِّی مُؤَمَّرٌ (9)آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ (10)فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَکَةٌ (11)لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیَرِ (12). وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَةً (13)أَوْ مَخِیلَةً (14)فَانْظُرْ إِلَی عِظَمِ مُلْکِ اللَّهِ فَوْقَکَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَی مَا لاَ تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ (15)إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ (16)وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ (17)وَ یَفِیءُ (18)إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ (19)عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ!
مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده، و با همه دوست و مهربان باش.
1) یَفْرُط: یسبق.
2) الزلل: الخطأ.
3) استکفاک: طلب منک کفایة أمرک و القیام بتدبیر مصالحهم.
4) أراد «بحرب اللّه» مخالفة شریعته بالظلم و الجور.
5) «لا ید لک بنقمته»: أی لیس لک ید أن تدفع نقمته، أی لا طاقة لک بها.
6) بجح به: کفرح لفظا و معنی.
7) البادرة: ما یبدر من الحدة عند الغضب فی قول أو فعل.
8) المندوحة: المتسع، أی المخلص.
9) مؤمر - کمعظم -: أی مسلط.
10) الإدغال: إدخال الفساد.
11) منهکة: مضعفة، و تقول «نهکه» أی أضعفه. و تقول: نهکه السلطان - من باب فهم -: أی بالغ فی عقوبته.
12) الغِیَر - بکسر ففتح -: حادثات الدهر بتبدل الدول.
13) الأبّهَة - بضم الهمزة و تشدید الباء مفتوحة -: العظمة و الکبریاء.
14) المَخِیلة - بفتح فکسر -: الخیلاء و العجب.
15) یُطامن الشیء: یخفض منه.
16) الطِماح - ککتاب -: النشوز و الجماح.
17) الغرب - بفتح فسکون -: الحدة.
18) یفیء: یرجع.
19) عَزَب: غاب.
مبادا هرگز، چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمت دانی، زیرا مردم دو دسته اند، دسته ای برادر دینی تو، و دسته دیگر همانند تو در آفرینش می باشند. (1)اگر گناهی از آنان سر می زند یا علّت هایی بر آنان عارض می شود، یا خواسته و ناخواسته، اشتباهی مرتکب می گردند، آنان را ببخشای و بر آنان آسان گیر، آن گونه که دوست داری خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد. همانا تو از آنان برتر، و امام تو از تو برتر، و خدا بر آن کس که تو را فرمانداری مصر داد والاتر است، که انجام امور مردم مصر را به تو واگذارده، و آنان را وسیله آزمودن تو قرار داده است.
هرگز با خدا مستیز، که تو را از کیفر او نجاتی نیست، و از بخشش و رحمت او بی نیاز نخواهی بود. بر بخشش دیگران پشیمان مباش، و از کیفر کردن شادی مکن، و از خشمی که توانی از آن رها گردی شتاب نداشته باش. به مردم نگو، به من فرمان دادند و من نیز فرمان می دهم، پس باید اطاعت شود، (2)که این گونه خود بزرگ بینی دل را فاسد، و دین را پژمرده، و موجب زوال نعمت هاست. و اگر با مقام و قدرتی که داری، دچار تکبّر یا خود بزرگ بینی شدی به بزرگی حکومت پروردگار که برتر از تو است بنگر، که تو را از آن سرکشی نجات می دهد، و تندروی تو را فرو می نشاند، و عقل و اندیشه ات را به جایگاه اصلی باز می گرداند.
إِیَّاکَ وَ مُسَامَاةَ (3)اللَّهِ
1) نفی تفکّر راسیزم (RACISM : نژاد پرستی) و آپارتاید (APARTHEID : نژاد پرستی) و نفی: الیتیسم (ELITISM : خود برتر بینی و نخبه گرایی) و تأیید: انتر ناسیونالیسم INTERNATIONALISM و کاسموپولیتانیسم COSMOPOLITANISM که همه ملّتها برادر و برابرند.
2) نفی حکومت: ابسولوتیسم (ABSOLUTISM : حکومتهای مطلقه و استبدادی)
3) المساماة: المباراة فی السمو، أی العلو.
فِی عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ.
أَنصِفِ اللّهَ وَ أَنصِفِ النّاسَ مِن نَفسِکَ وَ مِن خَاصّةِ أَهلِکَ وَ مَن لَکَ فِیهِ هَوًی (1)مِن رَعِیّتِکَ فَإِنّکَ إِلّا تَفعَل تَظلِم وَ مَن ظَلَمَ عِبَادَ اللّهِ کَانَ اللّهُ خَصمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَن خَاصَمَهُ اللّهُ أَدحَضَ (2)حُجّتَهُ وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً (3)حَتَّی یَنْزِعَ (4)أَوْ یَتُوبَ. وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْیِیرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ.
بپرهیز که خود را در بزرگی همانند خداوند پنداری، و در شکوه خداوندی همانند او دانی، زیرا خداوند هر سرکشی را خوار می سازد، و هر خود پسندی را بی ارزش می کند. با خدا و با مردم، و با خویشاوندان نزدیک، و با افرادی از رعیّت خود که آنان را دوست داری، انصاف را رعایت کن، که اگر چنین نکنی ستم روا داشتی، و کسی که به بندگان خدا ستم روا دارد خدا به جای بندگانش دشمن او خواهد بود، و آن را که خدا دشمن شود، دلیل او را نپذیرد، که با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه که باز گردد، یا توبه کند، و چیزی چون ستمکاری نعمت خدا را دگرگون نمی کند، و کیفر او را نزدیک نمی سازد، که خدا دعای ستمدیدگان را می شنود و در کمین ستمکاران است.
وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَی الرَّعِیَّةِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ یُجْحِفُ (5)بِرِضَی الْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَی الْعَامَّةِ - وَ لَیْسَ
أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّةِ أَثْقَلَ عَلَی الْوَالِی مَئُونَةً فِی الرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی الْبَلاَءِ وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ (1)وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ (2)الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ (3)لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ.
دوست داشتنی ترین چیزها در نزد تو، در حق میانه ترین، و در عدل فراگیرترین، و در جلب خشنودی مردم گسترده ترین باشد، که همانا خشم عمومی مردم، خشنودی خواص (نزدیکان) را از بین می برد، امّا خشم خواص را خشنودی همگان بی أثر می کند. خواصّ جامعه، همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل می کنند زیرا در روزگار سختی یاریشان کمتر، و در اجرای عدالت از همه ناراضی تر، و در خواسته هایشان پافشارتر، و در عطا و بخشش ها کم سپاس تر، و به هنگام منع خواسته ها دیر عذر پذیرتر، و در برابر مشکلات کم استقامت تر می باشند. در صورتی که ستون های استوار دین، و اجتماعات پرشور مسلمین، و نیروهای ذخیره دفاعی، عموم مردم می باشند، پس به آنها گرایش داشته و اشتیاق تو با آنان باشد.
وَ لیَکُن أَبعَدَ رَعِیّتِکَ مِنکَ وَ أَشنَأَهُم (4)عِندَکَ أَطلَبُهُم (5)لِمَعَایِبِ النّاسِ فَإِنّ فِی النّاسِ عُیُوباً الواَلیِ أَحَقّ مَن سَتَرَهَا فَلَا تَکشِفَنّ عَمّا غَابَ عَنکَ مِنهَا فَإِنّمَا عَلَیکَ تَطهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ وَ اللّهُ یَحکُمُ عَلَی مَا غَابَ عَنکَ فَاستُرِ العَورَةَ مَا استَطَعتَ یَستُرِ اللّهُ مِنکَ مَا تُحِبّ سَترَهُ مِن رَعِیّتِکَ أَطلِق (6)عَنِ النّاسِ عُقدَةَ کُلّ حِقدٍ وَ اقطَع عَنکَ سَبَبَ کُلّ وِترٍ (7)وَ
تَغَابَ (1)عَن کُلّ مَا لَا یَضِحُ (2)لَکَ وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَی تَصْدِیقِ سَاعٍ فَإِنَّ السَّاعِیَ (3)غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ
از رعیّت، آنان را که عیب جوترند از خود دور کن،(4)زیرا مردم عیوبی دارند که رهبر امّت در پنهان داشتن آن از همه سزاوارتر است، پس مبادا آنچه بر تو پنهان است آشکار گردانی، و آنچه که هویداست بپوشانی، که داوری در آنچه از تو پنهان است با خدای جهان می باشد، پس چندان که می توانی زشتی ها را بپوشان، تا آن را که دوست داری بر رعیّت پوشیده ماند خدا بر تو بپوشاند.
گره هر کینه ای را در مردم بگشای، و رشته هر نوع دشمنی را قطع کن، و از آنچه که در نظر روشن نیست کناره گیر. در تصدیق سخن چین شتاب مکن، زیرا سخن چین گرچه در لباس اندرز دهنده ظاهر می شود امّا خیانتکار است.
وَ لاَ تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ (5)وَ یَعِدُکَ الْفَقْرَ (6)وَ لاَ جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ الْأُمُورِ وَ لاَ حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ (7)بِالْجَوْرِ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّی (8)یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ.
إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً وَ مَنْ شَرِکَهُمْ فِی الْآثَامِ فَلاَ یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً (9)فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ (10)وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَةِ (11)وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ وَ لَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ (12)وَ أَوْزَارِهِمْ (13)وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَی ظُلْمِهِ وَ لاَ آثِماً عَلَی إِثْمِهِ: أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَئُونَةً وَ أَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً وَ أَحْنَی عَلَیْکَ عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً (14)فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ
1) «تَغَابَ»: تغافل.
2) یَضِح: یظهر و الماضی وضح.
3) الساعی: هو النمام بمعائب الناس.
4) نفی: آپورتونیسم OPPORTUNISM (فرصت طلبی).
5) الفضل هنا: الإحسان بالبذل.
6) یَعِدُک الفقر: یخوفک منه لو بذلت.
7) الشّرَه - بالتحریک -: أشد الحرص
8) غرائز: طبائع متفرقة.
9) بِطانة الرجل - بالکسر -: خاصته، و هو من بطانة الثوب خلاف ظهارته.
10) الأثمة - جمع آثم -: و هو فاعل الاثم، أی الذنب.
11) الظَّلَمَة: جمع ظالم.
12) الآصار - جمع إصر بالکسر -: و هو الذنب و الإثم.
13) الأوزار: جمع وزر: و هو الذنب و الإثم أیضا.
14) الإلف - بالکسر -: الألفة و المحبة.
وَ حَفَلاَتِکَ ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِیَائِهِ وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَ
بخیل را در مشورت کردن دخالت نده، که تو را از نیکوکاری باز می دارد، و از تنگدستی می ترساند. ترسو را در مشورت کردن دخالت نده، که در انجام کارها روحیّه تو را سست می کند. حریص را در مشورت کردن دخالت نده، که حرص را با ستمکاری در نظرت زینت می دهد. همانا بخل و ترس و حرص، غرائز گوناگونی هستند که ریشه آنها بدگمانی به خدای بزرگ است. بدترین وزیران تو، کسی است که پیش از تو وزیر بدکاران بوده، و در گناهان آنان شرکت داشته، پس مبادا چنین افرادی محرم راز تو باشند، زیرا که آنان یاوران گناهکاران، و یاری دهندگان ستمکارانند. تو باید جانشینانی بهتر از آنان داشته باشی که قدرت فکری امثال آنها را داشته، امّا گناهان و کردار زشت آنها را نداشته باشند: کسانی که ستمکاری را بر ستمی یاری نکرده، و گناه کاری را در گناهی کمک نرسانده باشند. هزینه این گونه از افراد بر تو سبک تر، و یاریشان بهتر، و مهربانیشان بیشتر، و دوستی آنان با غیر تو کمتر است. آنان را از خواص، و دوستان نزدیک، و راز داران خود قرار ده، سپس از میان آنان افرادی را که در حق گویی از همه صریح ترند، و در آنچه را که خدا برای دوستانش نمی پسندد تو را مدد کار نباشند، انتخاب کن، چه خوشایند تو باشد یا ناخوشایند.
وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ (1)
1) «رُضْهُم»: أی عوّدهم علی ألا یطروک: أی یزیدوا فی مدحک.
عَلَی أَلاَّ یُطْرُوکَ وَ لاَ یَبْجَحُوکَ (1)بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ (2)وَ تُدْنِی (3)مِنَ الْعِزَّةِ.
وَ لَا یَکُونَنّ المُحسِنُ وَ المسُیِءُ عِندَکَ بِمَنزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَی الْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ بِأَدْعَی إِلَی حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ وَ تَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ وَ تَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَی مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ (4). فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً (5)طَوِیلاً. وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ (6).
وَ لاَ تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّةُ وَ لاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَیْءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ فَیَکُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا.
وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُکَمَاءِ فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلاَدِکَ وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ.
تا می توانی با پرهیزکاران و راستگویان بپیوند، و آنان را چنان پرورش ده که تو را فراوان نستایند، و تو را برای اعمال زشتی که انجام نداده ای تشویق نکنند، که ستایش بی اندازه، خود پسندی می آورد، و انسان را به سرکشی وا می دارد. هرگز نیکو کار و بدکار در نظرت یکسان نباشند، زیرا نیکوکاران در نیکوکاری بی رغبت، و بدکاران در بد کاری تشویق می گردند، پس هر کدام از آنان را بر أساس کردارشان پاداش ده.
بدان ای مالک هیچ وسیله ای برای جلب اعتماد والی به رعیّت بهتر از نیکوکاری به مردم، و تخفیف مالیات، و عدم اجبار مردم به کاری که دوست ندارند، نمی باشد، پس در این راه آنقدر بکوش تا به وفاداری رعیّت، خوشبین شوی، که این خوشبینی رنج طولانی مشکلات را از تو بر می دارد،پس به آنان که بیشتر احسان کردی بیشتر خوشبین باش، و به آنان که بد رفتاری کردی بد گمان تر باش. و آداب پسندیده ای را که بزرگان این امّت به آن عمل کردند، و ملّت اسلام با آن پیوند خورده، و رعیّت با آن اصلاح شدند، بر هم مزن، و آدابی که به سنّت های خوب گذشته زیان وارد می کند ، پدید نیاور،(1)که پاداش برای آورنده سنّت، و کیفر آن برای تو باشد که آنها را در هم شکستی. با دانشمندان، فراوان گفتگو کن، و با حکیمان فراوان بحث کن، که مایه آبادانی و اصلاح شهرها، و برقراری نظم و قانونی است که در گذشته نیز وجود داشت.
وَ اعلَم أَنّ الرّعِیّةَ طَبَقَاتٌ لَا یَصلُحُ بَعضُهَا إِلّا بِبَعضٍ وَ لَا غِنَی بِبَعضِهَا عَن بَعضٍ فَمِنهَا جُنُودُ اللّهِ وَ مِنهَا کُتّابُ العَامّةِ وَ الخَاصّةِ وَ مِنهَا قُضَاةُ العَدلِ وَ مِنهَا عُمّالُ الإِنصَافِ وَ الرّفقِ وَ مِنهَا أَهلُ الجِزیَةِ وَ الخَرَاجِ مِن أَهلِ الذّمّةِ وَ مُسلِمَةِ النّاسِ وَ مِنهَا التّجّارُ وَ أَهلُ الصّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ ذَوِی الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّی اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ (2)وَ وَضَعَ عَلَی حَدِّهِ فَرِیضَةً فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِعَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.
فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ
1) اشاره به نقد: تردیسیونالیسم TRADITIONALISM (احترام به اصالت سنن و آداب) و نقد ریتو آلیسم RITUALISM (آداب پرستی افراطی) که عکس دیالکتیک DIALECTIC (تغییر عمومی) است، از دیدگاه امام علیه السلام نه همه سنّتها اصالت دارند و نه همه سنّتها را باید طرد کرد، بلکه با ارزیابی صحیح باید آداب و سنن نیکو را محترم شمرد.
2) سهمه: نصیبه من الحق.
اللَّهِ حُصُونُ الرَّعِیَّةِ وَ زَیْنُ الْوُلاَةِ وَ عِزُّ الدِّینِ وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّةُ إِلاَّ بِهِمْ ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا یُخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ (1). ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَیْنِ الصِّنْفَیْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْکُتَّابِ لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ (2)وَ یَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ وَ یُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا وَ لاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ (3)وَ یُقِیمُونَهُ مِن أَسوَاقِهِم وَ یَکفُونَهُم مِنَ التّرَفّقِ (4)بِأَیدِیهِم مَا لَا یَبلُغُهُ رِفقُ غَیرِهِم ثُمّ الطّبَقَةُ السّفلَی مِن أَهلِ الحَاجَةِ وَ المَسکَنَةِ الّذِینَ یَحِقّ رِفدُهُم (5)وَ مَعُونَتُهُم وَ فِی اللّهِ لِکُلّ سَعَةٌ وَ لِکُلّ عَلَی الواَلیِ حَقّ بِقَدرِ مَا یُصلِحُهُ وَ لَیسَ یَخرُجُ الواَلیِ مِن حَقِیقَةِ مَا أَلزَمَهُ اللّهُ مِن ذَلِکَ إِلّا بِالِاهتِمَامِ وَ الِاستِعَانَةِ بِاللّهِ وَ تَوطِینِ نَفسِهِ عَلَی لُزُومِ الحَقّ وَ الصّبرِ عَلَیهِ فِیمَا خَفّ عَلَیهِ أَو ثَقُلَ
ای مالک بدان مردم از گروه های گوناگونی می باشند که اصلاح هر یک جز با دیگری امکان ندارد، و هیچ یک از گروه ها از گروه دیگر بی نیاز نیست. از آن قشرها، لشکریان خدا، و نویسندگان عمومی و خصوصی، قضات دادگستر، کارگزاران عدل و نظم اجتماعی، جزیه دهندگان، پرداخت کنندگان مالیات، تجّار و بازرگانان، صاحبان صنعت و پیشه وران، و نیز طبقه پایین جامعه، یعنی نیازمندان و مستمندان می باشند، که برای هر یک خداوند سهمی مقرّر داشته، و مقدار واجب آن را در قرآن یا سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه
و آله و سلّم تعیین کرده که پیمانی از طرف خداست و نگهداری آن بر ما لازم است. پس سپاهیان به فرمان خدا، پناهگاه استوار رعیّت، و زینت و وقار زمامداران، شکوه دین، و راههای تحقّق امنیّت کشورند. امور مردم جز با سپاهیان استوار نگردد، و پایداری سپاهیان جز به خراج و مالیات رعیّت انجام نمی شود که با آن برای جهاد با دشمن تقویت گردند، و برای اصلاح امور خویش به آن تکیّه کنند، و نیازمندی های خود را برطرف سازند. (1)
سپس سپاهیان و مردم، جز با گروه سوم نمی توانند پایدار باشند، و آن قضات، و کارگزاران دولت، و نویسندگان حکومتند، که قراردادها و معاملات را استوار می کنند، و آنچه به سود مسلمانان است فراهم می آورند، و در کارهای عمومی و خصوصی مورد اعتمادند. و گروه های یاد شده بدون بازرگانان، و صاحبان صنایع نمی توانند دوام بیاورند، زیرا آنان وسائل زندگی را فراهم می آورند، و در بازارها عرضه می کنند، و بسیاری از وسایل زندگی را با دست می سازند که از توان دیگران خارج است. قشر دیگر، طبقه پایین از نیازمندان و مستمندانند که باید به آنها بخشش و یاری کرد. برای تمام اقشار گوناگون یاد شده، در پیشگاه خدا گشایشی است، و همه آنان به مقداری که امورشان اصلاح شود بر زمامدار، حقّی مشخصّ دارند، و زمامدار از انجام آنچه خدا بر او واجب کرده است نمی تواند موفّق باشد جز آن که تلاش فراوان نماید، و از خدا یاری بطلبد، و خود را برای انجام حق آماده سازد، و در همه کارها، آسان باشد یا دشوار، شکیبایی
1) نقد میلیتاریسم MILITATISM (اصالت دادن به امور نظامی) که ارتش و نظامیان با اینکه جایگاه مهمّ و ارزشمندی در جامعه اسلامی دارند، امّا نباید به نظامی و نظامی گری اصالت داد.
ورزد.
فَوَلّ مِن جُنُودِکَ أَنصَحَهُم فِی نَفسِکَ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِکَ وَ أَنقَاهُم جَیباً (1)وَ أَفضَلَهُم حِلماً (2)مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَ یَسْتَرِیحُ إِلَی الْعُذْرِ وَ یَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ یَنْبُو عَلَی الْأَقْوِیَاءِ (3)وَ مِمَّنْ لاَ یُثِیرُهُ الْعُنْفُ وَ لاَ یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ.
ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ (4)مِنَ الْکَرَمِ وَ شُعَبٌ (5)مِنَ الْعُرْفِ (6). ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا وَ لاَ یَتَفَاقَمَنَّ (7)فِی نَفْسِکَ شَیْءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ وَ لاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً (8)تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِیَةٌ لَهُمْ إِلَی بَذْلِ النَّصِیحَةِ لَکَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِکَ وَ لاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَی جَسِیمِهَا فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لاَ یَسْتَغْنُونَ عَنْهُ.
وَ لیَکُن آثَرُ (9)رُءُوسِ جُندِکَ عِندَکَ مَن وَاسَاهُم (10)فِی مَعُونَتِهِ وَ أَفضَلَ (11)عَلَیهِم مِن جِدَتِهِ (12)بِمَا یَسَعُهُم وَ یَسَعُ مَن وَرَاءَهُم مِن خُلُوفِ (13)أَهلِیهِم حَتّی یَکُونَ هَمّهُم هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ العَدُوّ فَإِنّ عَطفَکَ عَلَیهِم یَعطِفُ قُلُوبَهُم عَلَیکَ وَ إِنّ أَفضَلَ قُرّةِ عَینِ الوُلَاةِ استِقَامَةُ العَدلِ فِی البِلَادِ وَ ظُهُورُ مَوَدّةِ الرّعِیّةِ وإِنّهُ لَا تَظهَرُ مَوَدّتُهُم إِلّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِم وَ لَا تَصِحّ نَصِیحَتُهُم إِلّا بِحِیطَتِهِم (14)عَلَی وُلَاةِ الأُمُورِ وَ قِلّةِ استِثقَالِ دُوَلِهِم وَ تَرکِ اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ وَ وَاصِلْ فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَی ذَوُو الْبَلاَءِ (15)مِنْهُمْ فَإِنَّ کَثْرَةَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاکِلَ (16)إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَی وَ لاَ تَضُمَّنَّ بَلاَءَ (17)امْرِئٍ إِلَی غَیْرِهِ وَ لاَ
1) جیب القمیص: طوقه، و یقال «نقی الجیب»: أی طاهر الصدر و القلب.
2) الحِلم هنا: العقل.
3) ینبو علیه: یتجافی عنهم و یبعد.
4) جماع من الکرم: مجموع منه.
5) شُعَب - بضم ففتح -: جمع شعبة.
6) العُرُف: المعروف.
7) تعاظم الأمر: عظم، أی لا تعدّ شیئا قویتهم به غایة فی العظم زائدا عما یستحقون، فکل شیء قویتهم به واجب علیک اتیانه، و هم مستحقون لنیله.
8) لا تحقرَنّ لطفاً: أی لا تعد شیئا من تلطفک معهم حقیرا فتترکه لحقارته، بل کل تلطف - و ان قل - فله موقع من قلوبهم.
9) «آثر»: أی أفضل و أعلی منزلة.
10) وَاسَاهُمْ: ساعدهم بمعونته لهم.
11) أفضل علیهم: أی أفاض.
12) الجِدَة - بکسر ففتح - الغنی.
13) خلوف أهلیهم: جمع خلف - بفتح و سکون - و هو من یبقی فی الحی من النساء و العجزة بعد سفر الرجال.
14) حِیطة - بکسر الحاء -: من مصادر «حاطه» بمعنی حفظه و صانه.
15) ذوو البلاء: أهل الأعمال العظیمة.
16) یحرص الناکل: یحث المتأخر القاعد.
17) بلاء امریء: صنیعه الذی أبلاه.
تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَةِ بَلاَئِهِ وَ لاَ یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ صَغِیراً وَ لاَ ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ عَظِیماً.
وَ ارْدُدْ إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ (1)مِنَ الْخُطُوبِ وَ یَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ الْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ فَالرَّدُّ إِلَی اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ(2)وَ الرَّدُّ إِلَی الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَةِ.
برای فرماندهی سپاه کسی را برگزین که خیرخواهی او برای خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امام تو بیشتر، و دامن او پاک تر، شکیبایی او برتر باشد، از کسانی که دیر به خشم آید، و عذر پذیرتر باشد، و بر ناتوان رحمت آورد، و با قدرتمندان، با قدرت برخورد کند، درشتی او را به تجاوز نکشاند، و ناتوانی او را از حرکت باز ندارد. سپس در نظامیان با خانواده های ریشه دار، دارای شخصیّت حساب شده، خاندانی پارسا، دارای سوابقی نیکو و درخشان، که دلاور و سلحشور و بخشنده و بلند نظرند، روابط نزدیک بر قرار کن، آنان همه بزرگواری را در خود جمع کرده، و نیکی ها را در خود گرد آورده اند. پس در کارهای آنان به گونه ای بیندیش که پدری مهربان در باره فرزندش می اندیشد، و مبادا آنچه را که آنان را بدان نیرومند می کنی در نظرت بزرگ جلوه کند، و نیکوکاری تو نسبت به آنان- هر چند اندک باشد- خوار مپندار، زیرا نیکی، آنان را
به خیرخواهی تو خواند، و گمانشان را نسبت به تو نیکو گرداند، و رسیدگی به امور کوچک آنان را به خاطر رسیدگی به کارهای بزرگشان وامگذار، زیرا از نیکی اندک تو سود می برند، و به نیکی های بزرگ تو بی نیاز نیستند. برگزیده ترین فرماندهان سپاه تو، کسی باشد که از همه بیشتر به سربازان کمک رساند، و از امکانات مالی خود بیشتر در اختیارشان گذارد، به اندازه ای که خانواده هایشان در پشت جبهه، و خودشان در آسایش کامل باشند، تا در نبرد با دشمن، سربازان اسلام تنها به یک چیز بیندیشند. همانا مهربانی تو نسبت به سربازان، دل هایشان را به تو می کشاند، و همانا برترین روشنی چشم زمامداران، برقراری عدل در شهرها و آشکار شدن محبّت مردم نسبت به رهبر است، که محبّت دلهای رعیّت جز با پاکی قلب ها پدید نمی آید، و خیرخواهی آنان زمانی است که با رغبت و شوق پیرامون رهبر را گرفته، و حکومت بار سنگینی را بر دوش رعیّت نگذاشته باشد، و طولانی شدن مدت زمامداری بر ملّت ناگوار نباشد. پس آرزوهای سپاهیان را بر آور، و همواره از آنان ستایش کن، و کارهای مهمّی که انجام داده اند بر شمار، زیرا یادآوری کارهای ارزشمند آنان، شجاعان را بر می انگیزاند، و ترسوها را به تلاش وامی دارد، ان شاء اللّه. و در یک ارزشیابی دقیق، رنج و زحمات هر یک از آنان را شناسایی کن، و هرگز تلاش و رنج کسی را به حساب دیگری نگذاشته،و ارزش خدمت او را ناچیز مشمار، تا شرافت و بزرگی کسی موجب نگردد که کار کوچکش را
بزرگ بشماری، یا گمنامی کسی باعث شود که کار بزرگ او را ناچیز بدانی. مشکلاتی که در احکام نظامیان برای تو پدید می آید، و اموری که برای تو شبهه ناکند، به خدا، و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باز گردان، زیرا خدا برای مردمی که علاقه داشته هدایتشان کند فرموده است: «ای کسانی که ایمان آوردید، از خدا و رسول و امامانی که از شما هستند اطاعت کنید، و اگر در چیزی نزاع دارید، آن را به خدا و رسولش باز گردانید» پس باز گرداندن چیزی به خدا، یعنی عمل کردن به قرآن، و باز گرداندن به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یعنی عمل کردن به سنّت او که وحدت بخش است، نه عامل پراکندگی.
ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ مِمَّنْ لاَ تَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ وَ لاَ تُمَحِّکُهُ (1)الْخُصُومُ وَ لاَ یَتَمَادَی (2)فِی الزَّلَّةِ (3)وَ لاَ یَحْصَرُ (4)مِنَ الْفَیْءِ (5)إِلَی الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لاَ تُشْرِفُ (6)نَفسُهُ عَلَی طَمَعٍ وَ لَا یکَتفَیِ بِأَدنَی فَهمٍ دُونَ أَقصَاهُ (7)وَ أَوقَفَهُم فِی الشّبُهَاتِ (8)وَ آخَذَهُم بِالحُجَجِ وَ أَقَلّهُم تَبَرّماً (9)بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکَشُّفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ (10)عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ مِمَّنْ لاَ یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ (11)وَ لاَ یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ (12)قَضَائِهِ وَ افْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ (13)مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیْکَ مَا لاَ یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ
1) تمحّکه الخصوم: تجعله ماحقا لجوجا. یقال: محک الرجل - کمنع - إذا لجّ فی الخصومة، و أصرّ علی رأیه.
2) یتمادی: یستمر و یسترسل.
3) الزَلّة - بالفتح -: السقطة فی الخطأ.
4) لا یَحْصر: لا یعیا فی المنطق.
5) الفیء: الرجوع إلی الحق.
6) لا تشرف نفسه: لا تطلع و الاشراف علی الشیء: الاطلاع علیه من فوق.
7) أدنی فهم و أقصاه: أقربه و أبعده.
8) الشبهات: ما لا یتضح الحکم فیه بالنص، و فیها ینبغی الوقوف علی القضاء حتی یرد الحادثة إلی أصل صحیح.
9) التبرم: الملل و الضجر.
10) أصرمهم: أقطعهم للخصومة و أمضاهم.
11) لا یزدهیه إطراء: لا یستخفه زیادة الثناء علیه.
12) تعاهده: تتبعه بالاستکشاف و التعرف.
13) افسح له فی البذل: أی أوسع له فی العطاء بما یکفیه.
بِهِ الدُّنْیَا.
سپس از میان مردم، برترین فرد نزد خود را برای قضاوت انتخاب کن، کسانی که مراجعه فراوان، آنها را به ستوه نیاورد، و برخورد مخالفان با یکدیگر او را خشمناک نسازد، در اشتباهاتش پافشاری نکند، و بازگشت به حق پس از آگاهی برای او دشوار نباشد، طمع را از دل ریشه کن کند، و در شناخت مطالب با تحقیقی اندک رضایت ندهد، و در شبهات از همه با احتیاطتر عمل کند، و در یافتن دلیل اصرار او از همه بیشتر باشد، و در مراجعه پیاپی شاکیان خسته نشود، در کشف امور از همه شکیباتر، و پس از آشکار شدن حقیقت، در فصل خصومت از همه برنده تر باشد، کسی که ستایش فراوان او را فریب ندهد، و چرب زبانی او را منحرف نسازد و چنین کسانی بسیار اندکند. پس از انتخاب قاضی، هر چه بیشتر در قضاوت های او بیندیش، و آنقدر به او ببخش که نیازهای او بر طرف گردد، و به مردم نیازمند نباشد، و از نظر مقام و منزلت آنقدر او را گرامی دار که نزدیکان تو، به نفوذ در او طمع نکنند، تا از توطئه آنان در نزد تو در أمان باشد. در دستوراتی که دادم نیک بنگر که همانا این دین در دست بدکاران اسیر گشته بود، که با نام دین به هوا پرستی پرداخته، و دنیای خود را به دست می آوردند.
ثُمّ انظُر فِی أُمُورِ عُمّالِکَ فَاستَعمِلهُمُ اختِبَاراً (1)وَ لَا تُوَلّهِم مُحَابَاةً (2)وَ أَثَرَةً (3)فَإِنّهُمَا جِمَاعٌ مِن شُعَبِ (4)الجَورِ وَ الخِیَانَةِ وَ تَوَخّ (5)مِنهُم أَهلَ التّجرِبَةِ وَ الحَیَاءِ مِن أَهلِ البُیُوتَاتِ الصّالِحَةِ وَ القَدَمِ (6)فِی
1) اسْتَعْمِلْهُم اختباراً: ولّهم الأعمال بالامتحان.
2) محاباة: أی اختصاصا و میلا منک لمعاونتهم.
3) أثَرَة - بالتحریک -: أی استبدادا بلا مشورة.
4) فإنهما جماع من شُعَب الجور و الخیانة: أی یجمعان فروع الجور و الخیانة.
5) «تَوَخّ»: أی اطلب و تحرّ أهل التجربة...
6) القَدَم - بالتحریک -: واحدة الأقدام، أی: الخطوة السابقة. و أهلها هم الأولون.
الإِسلَامِ المُتَقَدّمَةِ فَإِنّهُم أَکرَمُ أَخلَاقاً وَ أَصَحّ أَعرَاضاً وَ أَقَلّ فِی المَطَامِعِ إِشرَاقاً وَ أَبلَغُ فِی عَوَاقِبِ الأُمُورِ نَظَراً ثُمّ أَسبِغ (1)عَلَیهِمُ الأَرزَاقَ فَإِنّ ذَلِکَ قُوّةٌ لَهُم عَلَی استِصلَاحِ أَنفُسِهِم وَ غِنًی لَهُم عَن تَنَاوُلِ مَا تَحتَ أَیدِیهِم وَ حُجّةٌ عَلَیهِم إِن خَالَفُوا أَمرَکَ أَو ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ (2)ثُمّ تَفَقّد أَعمَالَهُم وَ ابعَثِ العُیُونَ (3)مِن أَهلِ الصّدقِ وَ الوَفَاءِ عَلَیهِم فَإِنّ تَعَاهُدَکَ فِی السّرّ لِأُمُورِهِم حَدوَةٌ لَهُم (4)عَلَی استِعمَالِ الأَمَانَةِ وَ الرّفقِ بِالرّعِیّةِ وَ تَحَفّظ مِنَ الأَعوَانِ فَإِن أَحَدٌ مِنهُم بَسَطَ یَدَهُ إِلَی خِیَانَةٍ اجتَمَعَت بِهَا
عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ.
سپس در امور کارمندانت بیندیش، و پس از آزمایش به کارشان بگمار، و با میل شخصی، و بدون مشورت با دیگران آنان را به کارهای مختلف وادار نکن، زیرا نوعی ستمگری و خیانت است. کارگزاران دولتی را از میان مردمی با تجربه و با حیا،از خاندان های پاکیزه و با تقوی، که در مسلمانی سابقه درخشانی دارند انتخاب کن، زیرا اخلاق آنان گرامی تر، و آبرویشان محفوظتر، و طمع و روزی شان کمتر، و آینده نگری آنان بیشتر است. سپس روزی فراوان بر آنان ارزانی دار، که با گرفتن حقوق کافی در اصلاح خود بیشتر می کوشند، و با بی نیازی، دست به اموال بیت المال نمی زنند، و اتمام حجّتی است بر آنان اگر فرمانت را نپذیرند یا در امانت تو خیانت کنند. سپس رفتار کارگزاران را بررسی کن، و جاسوسانی راستگو، و وفا پیشه بر آنان بگمار، که
مراقبت و بازرسی پنهانی تو از کار آنان، سبب امانت داری، و مهربانی با رعیّت خواهد بود. و از همکاران نزدیکت سخت مراقبت کن، و اگر یکی از آنان دست به خیانت زد، و گزارش جاسوسان تو هم آن خیانت را تأیید کرد، به همین مقدار گواهی قناعت کرده او را با تازیانه کیفر کن، و آنچه از اموال که در اختیار دارد از او باز پس گیر، سپس او را خوار دار، و خیانتکار بشمار، و طوق بد نامی به گردنش بیفکن.
وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِی صَلاَحِهِ وَ صَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ لِأَنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَی الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ وَ لْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلاَبِ الْخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِکَ لاَ یُدْرَکُ إِلاَّ بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلاَدَ وَ أَهْلَکَ الْعِبَادَ وَ لَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِیلاً فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً (1)أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ (2)أَوْ بَالَّةٍ (3)أَوْ إِحَالَةَ أَرْضٍ (4)اغْتَمَرَهَا (5)غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ (6)بِهَا عَطَشٌ خَفّفتَ عَنهُم بِمَا تَرجُو أَن یَصلُحَ بِهِ أَمرُهُم وَ لَا یَثقُلَنّ عَلَیکَ شَیءٌ خَفّفتَ بِهِ المَئُونَةَ عَنهُم فَإِنّهُ ذُخرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیکَ فِی عِمَارَةِ بِلَادِکَ وَ تَزیِینِ وِلَایَتِکَ مَعَ استِجلَابِکَ حُسنَ ثَنَائِهِم وَ تَبَجّحِکَ (7)بِاستِفَاضَةِ (8)العَدلِ فِیهِم مُعتَمِداً فَضلَ قُوّتِهِم (9)بِمَا ذَخَرتَ (10)عِندَهُم مِن إِجمَامِکَ (11)لَهُم وَ الثّقَةَ مِنهُم بِمَا عَوّدتَهُم مِن عَدلِکَ عَلَیهِم وَ رِفقِکَ بِهِم فَرُبّمَا حَدَثَ مِنَ الأُمُورِ مَا إِذَا عَوّلتَ فِیهِ عَلَیهِم مِن بَعدُ احتَمَلُوهُ طَیّبَةً أَنفُسُهُم بِهِ فَإِنّ العُمرَانَ مُحتَمِلٌ مَا حَمّلتَهُ وَ إِنّمَا یُؤتَی خَرَابُ الأَرضِ مِن إِعوَازِ (12)أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا یُعْوِزُ
1) إذا شکوا ثِقَلاً أو علّة: یرید المضروب من مال الخراج أو نزول علة سماویة بزرعهم أضرت بثمراته.
2) انقِطاع شِرْبٍ - بالکسر -: أی ماء تسقی فی بلاد تسقی بالأنهار.
3) انقِطاع بالّة: أی ما یبل الأرض من ندی و مطر فیما تسقی بالمطر.
4) إحالة أرض: بکسر همزة إحالة: أی تحویلها البذور إلی فساد بالتعفن.
5) اغتمرها أی: عمها من الغرق فغلبت علیها و الرطوبة حتی صار البذر فیها غمقا - ککتف -: أی له رائحة خمة و فساد.
6) أجحف العطش: أی: أتلفها و ذهب بمادة الغذاء من الأرض فلم ینبت.
7) التبجح: السرور بما یری من حسن عمله فی العدل.
8) استفاضة العدل: انتشاره.
9) معتَمِداً فضل قوتهم: أی متحدا زیادة قوتهم عمادا لک تستند الیه عند الحاجة.
10) ذَخَرَت: وفّرت.
11) الإجْمَام: الترفیه و الاراحة.
12) الإعْوَاز: الفقر و الحاجة.
أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاَةِ عَلَی الْجَمْعِ (1)وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.
مالیات و بیت المال را به گونه ای وارسی کن که صلاح مالیات دهندگان باشد، زیرا بهبودی مالیات و مالیات دهندگان، عامل اصلاح امور دیگر اقشار جامعه می باشد، و تا امور مالیات دهندگان اصلاح نشود کار دیگران نیز سامان نخواهد گرفت زیرا همه مردم نان خور مالیات و مالیات دهندگانند. باید تلاش تو در آبادانی زمین بیشتر از جمع آوری خراج باشد که خراج جز با آبادانی فراهم نمی گردد، و آن کس که بخواهد خراج را بدون آبادانی مزارع به دست آورد، شهرها را خراب، و بندگان خدا را نابود، و حکومتش جز اندک مدّتی دوام نیاورد. پس اگر مردم شکایت کردند، از سنگینی مالیات، یا آفت زدگی، یا خشک شدن آب چشمه ها، یا کمی باران، یا خراب شدن زمین در سیلاب ها، یا خشکسالی، در گرفتن مالیات به میزانی تخفیف ده تا امورشان سامان گیرد، و هرگز تخفیف دادن در خراج تو را نگران نسازد زیرا آن، اندوخته ای است که در آبادانی شهرهای تو، و آراستن ولایت های تو نقش دارد، و رعیّت تو را می ستایند، و تو از گسترش عدالت میان مردم خشنود خواهی شد، و به افزایش قوّت آنان تکیّه خواهی کرد، بدانچه در نزدشان اندوختی و به آنان بخشیدی، و با گسترش عدالت در بین مردم، و مهربانی با رعیّت، به آنان اطمینان خواهی داشت، آنگاه اگر در آینده کاری پیش آید و به عهده شان بگذاری، با شادمانی خواهند پذیرفت، زیرا عمران و آبادی، قدرت تحمّل مردم را زیاد می کند.
1) إشراف أنفسهم علی الجمع: لتطلع أنفسهم إلی جمع المال، ادخارا لما بعد زمن الولایة إذا عزلوا.
همانا ویرانی زمین به جهت تنگدستی کشاورزان است، و تنگدستی کشاورزان، به جهت غارت اموال از طرف زمامدارانی است که به آینده حکومتشان اعتماد ندارند، و از تاریخ گذشتگان عبرت نمی گیرند.
ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَی أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ وَ اخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ وَ أَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلاَقِ مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ (1)الْکَرَامَةُ فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلاَفٍ لَکَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ (2)وَ لاَ تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ (3)عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَی الصَّوَابِ عَنْکَ فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَ یُعْطِی مِنْکَ وَ لاَ یُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ (4)وَ لاَ یَعْجِزُ عَنْ إِطْلاَقِ مَا عُقِدَ عَلَیْکَ (5)وَ لاَ یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ ثُمَّ لاَ یَکُنِ اخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَی فِرَاسَتِکَ (6)وَ اسْتِنَامَتِکَ (7)وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ - فَإِنَّ الرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ (8)الْوُلاَةِ بِتَصَنُّعِهِمْ (9)وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ وَ لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِیحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَیْءٌ وَ لَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ لاَ یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَ لاَ یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا وَ مَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْبٍ فَتَغَابَیْتَ (10)عَنهُ أُلزِمتَهُ.
سپس در امور نویسندگان و منشیان به درستی بیندیش، و کارهایت را به بهترین آنان واگذار، و نامه های محرمانه، که در بر دارنده سیاست ها و اسرار تو است، از میان نویسندگان به کسی اختصاص ده که صالح تر از دیگران باشد، کسی که گرامی داشتن، او را به
1) لا تُبْطِره: أی لا تطغیه.
2) جماعة من الناس تملأ البصر.
3) لا تُقصر به الغفلة: أی لا تکون غفلته موجبة لتقصیره فی اطلاعک علی ما یرد من أعمالک، و لا فی إصدار الأجوبة عنه علی وجه الصواب.
4) عَقْداً اعْتَقَدَه لک: أی معاملة عقدها لمصلحتک.
5) لا یعجز عن إطلاق ما عُقِد علیک: إذا وقعت مع أحد فی عقد کان ضرره علیک لا یعجز عن حل ذلک العقد.
6) الفِراسة - بالکسر - قوة الظن و حسن النظر فی الأمور.
7) الاستنامة: السکون و الثقة.
8) «یتعرفون لفراسات الولاة»: أی یتوسلون الیها لتعرفهم.
9) بتصنعهم: بتکلفهم إجادة الصنعة.
10) تغابیت: أی تغافلت.
سرکشی و تجاوز نکشاند تا در حضور دیگران با تو مخالفت کند، و در رساندن نامه کار گزارانت به تو، یا رساندن پاسخ های تو به آنان کوتاهی نکند، و در آنچه برای تو می ستاند یا از طرف تو به آنان تحویل می دهد، فراموش کار نباشد. و در تنظیم هیچ قراردادی سستی نورزد، و در برهم زدن قراردادی که به زیان توست کوتاهی نکند، و منزلت و قدر خویش را بشناسد، همانا آن که از شناخت قدر خویش عاجز باشد، در شناخت قدر دیگران جاهل تر است. مبادا در گزینش نویسندگان و منشیان، بر تیز هوشی و اطمینان شخصی و خوش باوری خود تکیه نمایی، زیرا افراد زیرک با ظاهر سازی و خوش خدمتی، نظر زمامداران را به خود جلب می نمایند، که در پس این ظاهر سازی ها، نه خیرخواهی وجود دارد، و نه از امانت داری نشانی یافت می شود لکن آنها را با خدماتی که برای زمامداران شایسته و پیشین انجام داده اند بیازمای، به کاتبان و نویسندگانی اعتماد داشته باش که در میان مردم آثاری نیکو گذاشته، و به امانت داری از همه مشهورترند، که چنین انتخاب درستی نشان دهنده خیرخواهی تو برای خدا، و مردمی است که حاکم آنانی. برای هر یک از کارهایت سرپرستی برگزین که بزرگی کار بر او چیرگی نیابد، و فراوانی کار او را در مانده نسازد، و بدان که هر گاه در کار نویسندگان و منشیان تو کمبودی وجود داشته باشد که تو بی خبر باشی خطرات آن دامنگیر تو خواهد بود.
ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَیْراً الْمُقِیمِ
مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ (1)وَ الْمُتَرَفِّقِ (2)بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ (3)وَ جُلاَّبُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَ الْمَطَارِحِ (4)فِی بَرِّکَ وَ بَحْرِکَ وَ سَهْلِکَ وَ جَبَلِکَ وَ حَیْثُ لاَ یَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا (5)وَ لاَ یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ (6)لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ (7)وَ صُلْحٌ لاَ تُخْشَی غَائِلَتُهُ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلاَدِکَ.
وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِکَ أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً (8)فَاحِشاً وَ شُحّاً (9)قَبِیحاً وَ احْتِکَاراً (10)لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ وَ ذَلِکَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَیْبٌ عَلَی الْوُلاَةِ فَامْنَعْ مِنَ الاِحْتِکَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مَنَعَ مِنْهُ وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ (11). فَمَنْ قَارَفَ (12)حُکْرَةً (13)بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ (14)وَ عَاقِبْهُ فِی غَیْرِ إِسْرَافٍ (15).
سپس سفارش مرا به بازرگانان و صاحبان صنایع بپذیر، و آنها را به نیکوکاری سفارش کن، بازرگانانی که در شهر ساکنند، یا آنان که همواره در سیر و کوچ کردن می باشند، و بازرگانانی که با نیروی جسمانی کار می کنند، چرا که آنان منابع اصلی منفعت، و پدید آورندگان وسایل زندگی و آسایش، و آوردندگان وسایل زندگی از نقاط دور دست و دشوار می باشند، از بیابان ها و دریاها، و دشت ها و کوهستان ها، جاهای سختی که مردم در آن اجتماع نمی کنند، یا برای رفتن به آنجاها شجاعت ندارند. بازرگانان مردمی آرامند،و از ستیزه جویی آنان ترسی وجود نخواهد داشت، مردمی آشتی طلبند که فتنه انگیزی ندارند. در کار آنها بیندیش چه در شهری باشند که تو به سر می بری، یا در شهرهای دیگر،
1) المضطرب بماله: المتردد به بین البلدان.
2) المترفّق: المکتسب.
3) المَرَافِق: ما ینتفع به من الأدوات و الآنیة.
4) المطارح: الأماکن البعیدة.
5) لا یلتئم الناس لمواضعها: أی لا یمکن التئام الناس و اجتماعهم فی مواضع تلک المرافق من تلک الأمکنة.
6) أنهم سِلْم: أی أن التجار و الصناع مسالمون.
7) البائقة: الداهیة.
8) الضیق: عسر المعاملة.
9) الشحّ: البخل.
10) الاحتکار: حبس المطعوم و نحوه عن الناس لا یسمحون به إلا بأثمان فاحشة.
11) المبتاع: هنا المشتری.
12) «قارف»: أی خالط.
13) الحُکْرَة - بالضم -: الاحتکار.
14) فَنَکَل به: أی أوقع به النکال و العذاب، عقوبة له.
15) فی غیر إسراف: أی من غیر أن تجاوز حد العدل.
با توجه به آنچه که تذکر دادم. این را هم بدان که در میان بازرگانان، کسانی هم هستند که تنگ نظر و بد معامله و بخیل و احتکار کننده اند، که تنها با زورگویی به سود خود می اندیشند. و کالا را به هر قیمتی که می خواهند می فروشند، که این سود جویی و گران فروشی برای همه افراد جامعه زیانبار، و عیب بزرگی بر زمامدار است. پس، از احتکار کالا جلوگیری کن، که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن جلوگیری می کرد، باید خرید و فروش در جامعه اسلامی، به سادگی و با موازین عدالت انجام گیرد، با نرخ هایی که بر فروشنده و خریدار زیانی نرساند، کسی که پس از منع تو احتکار کند، او را کیفر ده تا عبرت دیگران شود، امّا در کیفر او اسراف نکن.
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِی الطَّبَقَةِ السُّفْلَی مِنَ الَّذِینَ لاَ حِیلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُحْتَاجِینَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَی (1)وَ الزَّمْنَی (2)فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً (3)وَ مُعْتَرّاً (4)وَ احْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ (5)مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ وَ قِسْماً مِنْ غَلاَّتِ (6)صَوَافِی (7)الإِسلَامِ فِی کُلّ بَلَدٍ فَإِنّ لِلأَقصَی مِنهُم مِثلَ ألّذِی لِلأَدنَی وَ کُلّ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ وَ لاَ یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ (8)فَإِنَّکَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ التَّافِهَ (9)لِإِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ فَلاَ تُشْخِصْ هَمَّکَ (10)عَنْهُمْ وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ (11)وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ (12)وَ تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ فَفَرِّغْ لِأُولَئِکَ ثِقَتَکَ (13)مِنْ أَهْلِ الْخَشْیَةِ وَ التَّوَاضُعِ فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ - ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَی اللَّهِ (14)یَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلاَءِ
1) البؤسی - بضم أوله -: شدة الفقر.
2) الزَمْنَی - بفتح أوله -: جمع زمین و هو المصاب بالزمانة - بفتح الزای - أی العاهة، یرید أرباب العاهات المانعة لهم عن الاکتساب.
3) القانع: السائل.
4) المُعْترّ - بتشدید الراء -: المتعرض للعطاء بلا سؤال.
5) اسْتَحْفَظَک: طلب منک حفظه.
6) غَلاّت: ثمرات.
7) صوافی الاسلام - جمع صافیة -: و هی أرض الغنیمة.
8) بَطَر: طغیان بالنعمة.
9) التافه: الحقیر.
10) لا «تُشْخص همک»: أی لا تصرف اهتمامک عن ملاحظة شؤونهم.
11) «صعّر خدّه»: أماله إعجابا و کبرا.
12) تقتحمه العین: تکره أن تنظر الیه احتقارا و ازدراء.
13) «فَرِّغ لأولئک ثقتک»: أی اجعل للبحث عنهم أشخاصا یتفرغون لمعرفة أحوالهم یکونون ممن تثق بهم.
14) «بالإعذار إلی اللّه»: أی بما یقدم لک عذرا عنده.
مِنْ بَیْنِ الرَّعِیَّةِ أَحْوَجُ إِلَی الْإِنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ وَ کُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَی اللَّهِ فِی تَأْدِیَةِ حَقِّهِ إِلَیْهِ - وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْیُتْمِ وَ ذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِّ (1)مِمَّنْ لاَ حِیلَةَ لَهُ وَ لاَ یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ وَ ذَلِکَ عَلَی الْوُلاَةِ ثَقِیلٌ وَ الْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ وَ قَدْ یُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَی أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ.
وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ (2)مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَ أَعْوَانَکَ (3)مِنْ أَحْرَاسِکَ (4)وَ شُرَطِکَ (5)حَتَّی یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ (6)فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِیَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ (7)لَنْ تُقَدَّسَ (8)أُمّةٌ لَا یُؤخَذُ لِلضّعِیفِ فِیهَا حَقّهُ مِنَ القوَیِّ غَیرَ مُتَتَعتِعٍ ثُمّ احتَمِلِ الخُرقَ (9)مِنهُم وَ العیِّ (10)وَ نَحّ (11)عَنهُمُ الضّیقَ (12)وَ الْأَنَفَ (13)یَبْسُطِ اللَّهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ (14)وَ یُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً (15)وَ امْنَعْ فِی إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ (16)!
سپس خدا را خدا را در خصوص طبقات پایین و محروم جامعه، که هیچ چاره ای ندارند، [و عبارتند] از زمین گیران، نیازمندان، گرفتاران، دردمندان. همانا در این طبقه محروم گروهی خویشتن داری کرده، و گروهی به گدایی دست نیاز بر می دارند، پس برای خدا پاسدار حقّی باش که خداوند برای این طبقه معیّن فرموده است: بخشی از بیت المال، و بخشی از غلّه های زمین های غنیمتی اسلام را در هر شهری به طبقات پایین اختصاص ده، زیرا برای دورترین مسلمانان همانند نزدیک ترین آنان سهمی مساوی وجود دارد و تو مسئول رعایت آن می باشی. مبادا سر
1) ذوو الرقّة فی السن: المتقدمون فیه.
2) «لذوی الحاجات»: أی المتظلمین تتفرغ لهم فیه بشخصک للنظر فی مظالمهم.
3) تُقْعِد عنهم جندک: تأمر بأن یقعد عنهم و لا یتعرض لهم جندک.
4) الأحراس - جمع حرس بالتحریک - و هو من یحرس الحاکم من وصول المکروه.
5) الشُرَط - بضم ففتح - طائفة: من أعوان الحاکم، و هم المعروفون بالضابطة، واحده شرطة - بضم فسکون -.
6) التعتعة فی الکلام: التردد فیه من عجز وعی، و المراد غیر خائف تعبیرا باللازم.
7) فی غیر موطن: أی فی مواطن کثیرة.
8) التقدیس: التطهیر، أی لا یطهر اللّه أمة... الخ.
9) الخرق - بالضم -: العنف ضد الزفق.
10) العی - بالکسر -: العجز عن النطق.
11) نَحِّ: فعل أمر من نحّی ینحی، أی ابعد عنهم.
12) الضیق: ضیق الصدر بسوء الخلق.
13) الأنف - محرکة -: الاستنکاف و الاستکبار.
14) أکناف الرحمة: أطرافها.
15) هنیئاً: سهلا لا تخشنه باستکثاره و المن به.
16) امنع فی إجمال و إعذار: و إذا منعت فامنع بلطف و تقدیم عذر.
مستی حکومت تو را از رسیدگی به آنان باز دارد، که هرگز انجام کارهای فراوان و مهم عذری برای ترک مسئولیّت های کوچک تر نخواهد بود. همواره در فکر مشکلات آنان باش، و از آنان روی بر مگردان، به ویژه امور کسانی را از آنان بیشتر رسیدگی کن که از کوچکی به چشم نمی آیند و دیگران آنان را کوچک می شمارند و کمتر به تو دسترسی دارند. برای این گروه، از افراد مورد اطمینان خود که خدا ترس و فروتنند فردی را انتخاب کن، تا پیرامونشان تحقیق و مسائل آنان را به تو گزارش کنند. سپس در رفع مشکلاتشان به گونه ای عمل کن که در پیشگاه خدا عذری داشته باشی، زیرا این گروه در میان رعیّت بیشتر از دیگران به عدالت نیازمندند، و حق آنان را به گونه ای بپرداز که در نزد خدا معذور باشی، از یتیمان خردسال، و پیران سالخورده که راه چاره ای ندارند. و دست نیاز بر نمی دارند، پیوسته دلجویی کن که مسئولیّتی سنگین بر دوش زمامداران است، اگر چه حق، تمامش سنگین است امّا خدا آن را بر مردمی آسان می کند که آخرت می طلبند، نفس را به شکیبایی وا می دارند، و به وعده های پروردگار اطمینان دارند. پس بخشی از وقت خود را به کسانی اختصاص ده که به تو نیاز دارند، تا شخصا به امور آنان رسیدگی کنی، و در مجلس عمومی با آنان بنشین و در برابر خدایی که تو را آفریده فروتن باش، و سربازان و یاران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور کن تا سخنگوی آنان بدون اضطراب
در سخن گفتن با تو گفتگو کند،من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بارها شنیدم که می فرمود: «ملّتی که حق ناتوانان را از زورمندان، بی اضطراب و بهانه ای باز نستاند، رستگار نخواهد شد» پس درشتی و سخنان ناهموار آنان را بر خود هموار کن، و تنگ خویی و خود بزرگ بینی را از خود دور ساز تا خدا درهای رحمت خود را به روی تو بگشاید، و تو را پاداش اطاعت ببخشاید، آنچه به مردم می بخشی بر تو گوارا باشد، و اگر چیزی را از کسی باز می داری با مهربانی و پوزش خواهی همراه باشد.
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لاَ بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا (1)عَنْهُ کُتَّابُکَ وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ یَوْمَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ (2)بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ وَ أَمْضِ لِکُلِّ یَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْمٍ مَا فِیهِ: وَ اجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ وَ أَجْزَلَ (3)تِلْکَ الْأَقْسَامِ وَ إِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیَّةُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیَّةُ.
وَ لیَکُن فِی خَاصّةِ مَا تُخلِصُ بِهِ لِلّهِ دِینَکَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ التّیِ هیَِ لَهُ خَاصّةً فَأَعطِ اللّهَ مِن بَدَنِکَ فِی لَیلِکَ وَ نَهَارِکَ وَ وَفّ مَا تَقَرّبتَ بِهِ إِلَی اللّهِ مِن ذَلِکَ کَامِلًا غَیرَ مَثلُومٍ (4)وَ لَا مَنقُوصٍ بَالِغاً مِن بَدَنِکَ مَا بَلَغَ وَ إِذَا قُمتَ فِی صَلَاتِکَ لِلنّاسِ فَلَا تَکُونَنّ مُنَفّراً وَ لَا مُضَیّعاً (5)فَإِنّ فِی النّاسِ مَن بِهِ العِلّةُ وَ لَهُ الحَاجَةُ وَ قَد سَأَلتُ رَسُولَ اللّهِ ص حِینَ وجَهّنَیِ إِلَی الیَمَنِ کَیفَ أصُلَیّ بِهِم فَقَالَ صَلّ بِهِم کَصَلَاةِ أَضعَفِهِم وَ کُن
بِالمُؤمِنِینَ رَحِیماً.
وَ أَمَّا بَعْدُ فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاَةِ عَنِ الرَّعِیَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ الاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ وَ یَعْظُمُ الصَّغِیرُ وَ یَقْبُحُ الْحَسَنُ وَ یَحْسُنُ الْقَبِیحُ وَ یُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لاَ یَعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَیْسَتْ عَلَی الْحَقِّ سِمَاتٌ (1)تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ (2)فِی الْحَقِّ فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ أَوْ فِعْلٍ کَرِیمٍ تُسْدِیهِ أَوْ مُبْتَلًی بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا (3)مِنْ بَذْلِکَ مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیْکَ مِمَّا لاَ مَئُونَةَ فِیهِ عَلَیْکَ مِنْ شَکَاةِ (4)مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ.
بخشی از کارها به گونه ای است که خود باید انجام دهی، مانند پاسخ دادن به کارگزاران دولتی، در آنجا که منشیان تو از پاسخ دادن به آنها درمانده اند، و دیگر، بر آوردن نیاز مردم در همان روزی که به تو عرضه می دارند، و یارانت در رفع نیاز آنان ناتوانند، کار هر روز را در همان روز انجام ده، زیرا هر روزی، کاری مخصوص به خود دارد. نیکوترین وقت ها و بهترین ساعات شب و روزت را برای خود و خدای خود انتخاب کن، اگر چه همه وقت برای خداست، اگر نیّت درست و رعیّت در آسایش قرار داشته باشد. از کارهایی که به خدا اختصاص دارد و باید با اخلاص انجام دهی، انجام واجباتی است که ویژه پروردگار است، پس در بخشی از شب و روز،
وجود خود را به پرستش خدا اختصاص ده، و آنچه تو را به خدا نزدیک می کند بی عیب و نقصانی انجام ده، اگر چه دچار خستگی جسم شوی.
هنگامی که نماز به جماعت می خوانی، نه با طولانی کردن نماز، مردم را بپراکن و نه آن که آن را تباه سازی، زیرا در میان مردم، بیمار یا صاحب حاجتی وجود دارد. آنگاه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا به یمن می فرستاد از او پرسیدم، با مردم چگونه نماز بخوانم فرمود: «در حد توان ناتوانان نماز بگذار و بر مؤمنان مهربان باش» هیچ گاه خود را فراوان از مردم پنهان مدار، که پنهان بودن رهبران، نمونه ای از تنگ خویی و کم اطّلاعی در امور جامعه می باشد. نهان شدن از رعیّت، زمامداران را از دانستن آنچه بر آنان پوشیده است باز می دارد، پس کار بزرگ، اندک، و کار اندک بزرگ جلوه می کند، زیبا زشت، و زشت زیبا می نماید، و باطل به لباس حق در آید. همانا زمامدار، آنچه را که مردم از او پوشیده دارند نمی داند، و حق را نیز نشانه ای نباشد تا با آن راست از دروغ شناخته شود،و تو به هر حال یکی از آن دو نفر می باشی: یا خود را برای جانبازی در راه حق آماده کرده ای که در این حال، نسبت به حقّ واجبی که باید بپردازی یا کار نیکی که باید انجام دهی ترسی نداری، پس چرا خود را پنهان می داری و یا مردی بخیل و تنگ نظری، که در این صورت نیز مردم چون
تو را بنگرند مأیوس شده از درخواست کردن باز مانند. با اینکه بسیاری از نیازمندی های مردم رنجی برای تو نخواهد داشت، که شکایت از ستم دارند یا خواستار عدالتند، یا در خرید و فروش خواهان انصافند.
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ فَاحْسِمْ (1)مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ وَ لاَ تُقْطِعَنَّ (2)لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِیَتِکَ وَ حَامَّتِکَ (3)قَطِیعَةً وَ لاَ یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِ (4)عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ النَّاسِ فِی شِرْبٍ (5)أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ یَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَی غَیْرِهِمْ فَیَکُونَ مَهْنَأُ (6)ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ وَ عَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ.
وَ أَلزِمِ الحَقّ مَن لَزِمَهُ مِنَ القَرِیبِ وَ البَعِیدِ وَ کُن فِی ذَلِکَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَ خَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ (7)ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ.
وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّةُ بِکَ حَیْفاً (8)فَأَصْحِرْ (9)لَهُمْ بِعُذْرِکَ وَ اعْدِلْ (10)عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَةً (11)مِنْکَ لِنَفْسِکَ وَ رِفْقاً بِرَعِیَّتِکَ وَ إِعْذَاراً (12)تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ عَلَی الْحَقِّ.
همانا زمامداران را خواص و نزدیکانی است که خود خواه و چپاولگرند، و در معاملات انصاف ندارند، ریشه ستمکاریشان را با بریدن اسباب آن بخشکان، و به هیچ کدام از اطرافیان و خویشاوندانت زمین را واگذار مکن (13)، و به گونه ای با آنان رفتار کن که قرار دادی به سودشان منعقد نگردد که به مردم زیان رساند، مانند آبیاری مزارع، یا زراعت مشترک، که هزینه های آن را بر دیگران تحمیل کنند، در آن صورت سودش برای آنان، و عیب و ننگش در دنیا و آخرت برای تو
1) «فاحسم»: أی اقطع مادة شرورهم عن الناس بقطع أسباب تعدیهم، و إنما یکون بالأخذ علی أیدیهم و منعهم من التصرف فی شؤون العامة.
2) الاقطاع: المنحة من الأرض. و القطیعة: الممنوح منها.
3) الحامّة - کالطّامة -: الخاصة و القرابة.
4) الاعتقاد: الامتلاک، و العقدة - بالضم -: الضیعة، و اعتقاد الضیعة: اقتناؤها، و إذا اقتنوا ضیعة فربما أضروا بمن یلیها، أی یقرب منها، من الناس.
5) الشِّرْب - بالکسر -: هو النصیب فی الماء.
6) مهنأ ذلک: منفعته الهنیئة.
7) المَغَبَّة - کمحبَّة -: العاقبة.
8) حَیْفاً: أی ظلما.
9) أصْحِرْ لهم بعذرک: أی أبرز لهم، و بیّن عذرک فیه. و هو من الاصحار: الظهور، و أصله البروز فی الصحراء.
10) عَدَلَ الشیءُ عن نفسه: نحّاه عنه
11) ریاضةً: أی تعویدا لنفسک علی العدل.
12) الإعذار: تقدیم العذر أو إبداؤه.
13) نفی تفکّر: اگوسانتریسم EGOCENTRISM (خودمداری و خود محور بینی)، بلکه باید به خدا توجّه داشت تا انجام وظیفه کرد.
خواهد ماند. حق را به صاحب حق، هر کس که باشد، نزدیک یا دور، بپرداز، و در این کار شکیبا باش، و این شکیبایی را به حساب خدا بگذار، گر چه اجرای حق مشکلاتی برای نزدیکانت فراهم آورد، تحمّل سنگینی آن را به یاد قیامت بر خود هموار ساز. و هر گاه رعیّت بر تو بد گمان گردد، عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار، و با این کار از بدگمانی نجاتشان ده، که این کار ریاضتی برای خود سازی تو، و مهربانی کردن نسبت به رعیّت است، و این پوزش خواهی تو آنان را به حق وامی دارد.
وَ لاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ و لِلَّهِ فِیهِ رِضًا فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَةً (1)لِجُنُودِکَ وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ وَ أَمْناً لِبِلاَدِکَ وَ لَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ (2)فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً (3)فَحُطْ (4)عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَةِ وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً (5)دُونَ مَا أَعْطَیْتَ فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا (6)مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ وَ لاَ تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ (7)وَ لاَ تَخْتِلَنَّ (8)عَدُوّکَ فَإِنّهُ لَا یجَترَِئُ عَلَی اللّهِ إِلّا جَاهِلٌ شقَیِّ وَ قَد جَعَلَ اللّهُ عَهدَهُ وَ ذِمّتَهُ أَمناً أَفضَاهُ (9)بَینَ العِبَادِ بِرَحمَتِهِ وَ حَرِیماً (10)یَسکُنُونَ إِلَی مَنَعَتِهِ (11)وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَی جِوَارِهِ (12)فَلاَ إِدْغَالَ (13)وَ لاَ مُدَالَسَةَ (14)وَ لاَ خِدَاعَ فِیهِ
1) الدَعَة - محرّکة -: الراحة.
2) «قارَبَ لتغفّل»: أی تقرّب منک بالصلح لیلقی علیک عنه غفلة فیغدرک فیها.
3) الذمّة أصل معنی الذمّة وجدان مودع فی جبلة الانسان، ینبهه لرعایة حق ذوی الحقوق علیه، و یدفعه لأداء ما یجب علیه منها، ثم أطلقت علی معنی العهد و جعل العهد لباسا لمشابهته له فی الرقابة من الضرر.
4) حُطْ عهدک: امر من حاطه یحوطه بمعنی حفظه و صانه.
5) الجُنّة - بالضم -: الوقایة، أی حافظ علی ما أعطیت من العهد بروحک.
6) لما استوبلوا من عواقب الغدر أی وجدوها و بیلة، مهلکة.
7) خاس بعهده: خانه و نقضه.
8) الخَتْل: الخداع.
9) «أفضاه»: هنا بمعنی أفشاه.
10) الحریم: ما حرم علیک أن تمسه.
11) المَنَعَة - بالتحریک -: ما تمتنع به من القوة.
12) «یستفیضون»: أی یفزعون الیه بسرعة.
13) الادغال: الافساد.
14) المدالسة: الخیانة.
وَ لاَ تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ (1)وَ لاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَی لَحْنِ قَوْلٍ (2)بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَ التَّوْثِقَةِ. وَ لاَ یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْرٍ لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَی طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَی ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَیْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللَّهِ فِیهِ طِلْبَةٌ (3)لاَ تَسْتَقْبِلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَ لاَ آخِرَتَکَ.
هرگز پیشنهاد صلح از طرف دشمن را که خشنودی خدا در آن است رد مکن، که آسایش رزمندگان، و آرامش فکری تو، و امنیّت کشور در صلح تأمین می گردد.(4)لکن زنهار زنهار از دشمن خود پس از آشتی کردن، زیرا گاهی دشمن نزدیک می شود تا غافلگیر کند، پس دور اندیش باش، و خوشبینی خود را متّهم کن. حال اگر پیمانی بین تو و دشمن منعقد گردید، یا در پناه خود او را امان دادی، به عهد خویش وفا دار باش، و بر آنچه بر عهده گرفتی امانت دار باش، و جان خود را سپر پیمان خود گردان، زیرا هیچ یک از واجبات الهی همانند وفای به عهد نیست. که همه مردم جهان با تمام اختلافاتی که در افکار و تمایلات دارند، در آن اتّفاق نظر داشته باشند. تا آنجا که مشرکین زمان جاهلیّت به عهد و پیمانی که با مسلمانان داشتند وفادار بودند، زیرا که آینده ناگوار پیمان شکنی را آزمودند. پس هرگز پیمان شکن مباش، و در عهد خود خیانت مکن، و دشمن را فریب مده، زیرا کسی جز نادان بدکار، بر خدا گستاخی روا نمی دارد، خداوند عهد و پیمانی که با نام او شکل می گیرد با رحمت خود مایه
1) العلل - جمع علّة -: و هی فی النقد و الکلام، بمعنی ما یصرفه عن وجهه و یحوله إلی غیر المراد، و ذلک یطرأ علی الکلام عند إبهامه و عدم صراحته.
2) لحنِ القول: ما یقبل التوجیه کالتوریة و التعریض.
3) أن تحیط بک من اللّه فیه طِلْبَة: أی تأخذک بجمیع أطرافک مطالبة اللّه إیاک بحقه فی الوفاء الذی غدرت به.
4) نقد تفکّر: پاسی فیسم PACIFISM (صلح طلبی) که با توسّل به جنگ مخالفند، بلکه پس از دفاع مقدّس اگر دشمن پیشنهاد صلح داد، باید پذیرفت.
آسایش بندگان، و پناهگاه امنی برای پناه آورندگان قرار داده است، تا همگان به حریم أمن آن روی بیاورند. پس فساد، خیانت، فریب، در عهد و پیمان راه ندارد.
مبادا قراردادی را امضاء کنی که در آن برای دغلکاری و فریب راه هایی وجود دارد، و پس از محکم کاری و دقّت در قرار داد نامه، دست از بهانه جویی بردار، مبادا مشکلات پیمانی که بر عهده ات قرار گرفته، و خدا آن را بر گردنت نهاده، تو را به پیمان شکنی وا دارد، زیرا شکیبایی تو در مشکلات پیمان ها که امید پیروزی در آینده را به همراه دارد، بهتر از پیمان شکنی است که از کیفر آن می ترسی، و در دنیا و آخرت نمی توانی پاسخ گوی پیمان شکنی باشی.
إِیَّاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا بِغَیْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی لِنِقْمَةٍ وَ لاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لاَ أَحْرَی بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَلاَ تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ وَ لاَ عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللَّهِ وَ لاَ عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ (1)الْبَدَنِ. وَ إِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَیْکَ (2)سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَةِ فَإِنَّ فِی الْوَکْزَةِ (3)فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً فَلاَ تَطْمَحَنَّ (4)بِکَ نَخْوَةُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
از خونریزی بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق کیفر الهی را نزدیک مجازات را بزرگ نمی
کند، و نابودی نعمت ها را سرعت نمی بخشد و زوال حکومت را نزدیک نمی گرداند، و روز قیامت خدای سبحان قبل از رسیدگی اعمال بندگان، نسبت به خون های ناحق ریخته شده داوری خواهد کرد، پس با ریختن خونی حرام، حکومت خود را تقویت مکن. زیرا خون ناحق، پایه های حکومت را سست، و پست می کند و بنیاد آن را بر کنده به دیگری منتقل سازد، و تو، نه در نزد من، و نه در پیشگاه خداوند، عذری در خون ناحق نخواهی داشت چرا که کیفر آن قصاص است و از آن گریزی نیست. اگر به خطا خون کسی ریختی، یا تازیانه یا شمشیر، یا دستت دچار تند روی شد،- که گاه مشتی سبب کشتن کسی می گردد، چه رسد به بیش از آن- مبادا غرور قدرت تو را از پرداخت خونبها به بازماندگان مقتول باز دارد.
وَ إِیّاکَ وَ الإِعجَابَ بِنَفسِکَ وَ الثّقَةَ بِمَا یُعجِبُکَ مِنهَا وَ حُبّ الْإِطْرَاءِ (1)فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ.
مبادا هرگز دچار خود پسندی گردی و به خوبی های خود اطمینان کنی، و ستایش را دوست داشته باشی، که اینها همه از بهترین فرصت های شیطان برای هجوم آوردن به توست، و کردار نیک، نیکوکاران را نابود سازد.
وَ إِیَّاکَ وَ الْمَنَّ عَلَی رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ أَوِ التَّزَیُّدَ (2)فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ التَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ (3)عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا
تَفْعَلُونَ .
مبادا هرگز با خدمت هایی که انجام دادی بر مردم منّت گذاری، یا آنچه را انجام داده ای بزرگ بشماری،یا مردم را وعده ای داده، سپس خلف وعده نمایی منّت نهادن، پاداش نیکوکاری را از بین می برد، و کاری را بزرگ شمردن، نور حق را خاموش گرداند، و خلاف وعده عمل کردن، خشم خدا و مردم را بر می انگیزاند که خدای بزرگ فرمود: «دشمنی بزرگ نزد خدا آن که بگویید و عمل نکنید»
وَ إِیَّاکَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ التَّسَقُّطَ (1)فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا أَوِ اللَّجَاجَةَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ (2)أَوِ الْوَهْنَ (3)عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ.
مبادا هرگز در کاری که وقت آن فرا نرسیده شتاب کنی، یا کاری که وقت آن رسیده سستی ورزی، و یا در چیزی که (حقیقت آن) روشن نیست ستیزه جویی نمایی و یا در کارهای واضح و آشکار کوتاهی کنی تلاش کن تا هر کاری را در جای خود، و در زمان مخصوص به خود، انجام دهی.
وَ إِیَّاکَ وَ الاِسْتِئْثَارَ (4)بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ (5)وَ التَّغَابِیَ (6)عَمَّا تُعْنَی بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ وَ عَمَّا قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَةُ الْأُمُورِ وَ یُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ.
امْلِکْ حَمِیَّةَ أَنْفِکَ (7)وَ سَوْرَةَ (8)حَدِّکَ (9)وَ سَطْوَةَ یَدِکَ وَ غَرْبَ (10)لِسَانِکَ وَ احْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَةِ (11)وَ تَأخِیرِ السّطوَةِ حَتّی یَسکُنَ غَضَبُکَ فَتَملِکَ الِاختِیَارَ وَ لَن تَحکُمَ ذَلِکَ مِن نَفسِکَ حَتّی تُکثِرَ هُمُومَکَ بِذِکرِ المَعَادِ إِلَی رَبّکَ.
وَ الْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَی لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَةٍ عَادِلَةٍ أَوْ
1) التسقط: من قولهم «تسقط فی الخبر یتسقط» إذا أخذه قلیلا، یرید به هنا: التهاون.
2) اللجاجة: الاصرار علی النزاع. و تنکّرت: لم یعرف وجه الصواب فیه.
3) الوَهْن: الضعف.
4) الاستئثار: تخصیص النفس بزیادة.
5) الناس فیه أسوة: أی متساوون.
6) التغابی: التغافل.
7) یقال «فلان حمّی الأنف»: إذا کان أبیا یأنف الضیم.
8) السَوْرة - بفتح السین و سکون الواو -: الحدة.
9) الحَدّة - بالفتح -: البأس.
10) الغرب - بفتح فسکون -: الحدّ تشبیها له بحد السیف و نحوه.
11) البادرة: ما یبدو من اللسان عند الغضب من سباب و نحوه.
سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِیِّنَا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَوْ فَرِیضَةٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ لِکَیْلاَ تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَی هَوَاهَا. وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَی إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَةٍ أَنْ یُوَفِّقَنِی وَ إِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَی الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَ إِلَی خَلْقِهِ مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ وَ جَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلاَدِ وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ تَضْعِیفِ الْکَرَامَةِ (1)وَ أَنْ یَخْتِمَ لِی وَ لَکَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ - إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ وَ السَّلاَمُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ، وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً، وَ السَّلاَمُ .
مبادا هرگز در آنچه که با مردم مساوی هستی امتیازی خواهی از اموری که بر همه روشن است، غفلت کنی، زیرا به هر حال نسبت به آن در برابر مردم مسئولی، و به زودی پرده از کارها یک سو رود، و انتقام ستمدیده را از تو باز می گیرند.
باد غرورت، جوشش خشمت، تجاوز دستت، تندی زبانت را در اختیار خود گیر، و با پرهیز از شتابزدگی، و فروخوردن خشم، خود را آرامش ده تا خشم فرو نشیند و اختیار نفس در دست تو باشد. و تو بر نفس مسلّط نخواهی شد مگر با یاد فراوان قیامت، و بازگشت به سوی خدا.
آنچه بر تو لازم است آن که حکومت های دادگستر پیشین، سنّت های با ارزش گذشتگان، روش های پسندیده رفتگان، و
1) تضعیف الکرامة: زیادة الکرامة إضعافا.
آثار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و واجباتی که در کتاب خداست، را همواره به یاد آوری، و به آنچه ما عمل کرده ایم پیروی کنی، و برای پیروی از فرامین این عهد نامه ای که برای تو نوشته ام، و با آن حجّت را بر تو تمام کرده ام، تلاش کن، زیرا اگر نفس سرکشی کرد و بر تو چیره شد عذری نزد من نداشته باشی. از خداوند بزرگ، با رحمت گسترده، و قدرت برترش در انجام تمام خواسته ها، درخواست می کنیم که به آنچه موجب خشنودی اوست ما و تو را موفّق فرماید، که نزد او و خلق او، دارای عذری روشن باشیم، برخوردار از ستایش بندگان، یادگار نیک در شهرها، رسیدن به همه نعمت ها، و کرامت ها بوده، و اینکه پایان عمر من و تو را به شهادت و رستگاری ختم فرماید، که همانا ما به سوی او باز می گردیم.
با درود به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت پاکیزه و پاک او،درودی فراوان و پیوسته. با درود.
ولی نویسنده مصادر نهج البلاغه تصریح می کند که قبل از سید رضی جمعی از بزرگان مانند: حسن بن علی بن شعبه توفای 332 در تحف العقول و قاضی نعمان مصری متوفای 367 در کتاب دعائم الاسلام و بعد از سید رضی نجاشی رجالی معروف در کتاب فهرست در شرح حال اصبغ بن نباته آن را آورده و همچنین شیخ طوسی در کتاب فهرست و نویری در نهایه العرب با اختلاف و ابن عساکر متوفای 571 در تاریخ مدینه دمشق بخش هایی از آن را ذکر کرده است.
شایان ذکر است که شرح های بسیار زیادی بر این عهدنامه نوشته شده از جمله :
1.آداب الملوک نظام العلماء 2.اساس السیاسه از واعظ معروف شیخ محمد کجوری ملقب به سلطان المتکلمین 3.التحفه السلیمانیه از سید ماجد بحرانی متوفای بعد از 1097. 4.الراعی و الرعیه نوشته استاد توفیق الفکیکی ۵. السیاسة العلویة نوشته عبدالواحد آل مظفر ۶. شرح عهد امیرالمؤمنین از محمد باقر بن صالح قزوینی ۷. شرح عهد امیرالمؤمنین از علامه مجلسی متوفای ۱۱۱۱. ۸. شرح عهد امیرالمؤمنین از میرزا حسن بن سید علی قزوینی متوفای ۹۱۳۵۸. شرح عهد امیرالمؤمنین از میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی ۱۰. شرح عهد امیرالمؤمنین از شیخ هادی بن محمد حسین القائینی ۱۱. شرح الفاضل ۱۲. فرمان مبارک از جواد ۱۳. نصایح الملوک از مولی ابی الحسن العاملی ۱۴. مقتبس السیاسة وسیاج الرئاسة ۱۵. القانون الأکبر فی شرح عهد الامام للاشتر از سید مهدی السویج ۱۶. مع الامام علی فی عهده لمالک الأشتر از علامه الشیخ محمد باقر الناصری (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۲۶) و شروح فراوان دیگر که در عصر ما نیز ادامه دارد و به طوری که در اخبار آمده این عهدنامه به زبان های مختلف ترجمه شده و در سازمان ملل متحد به عنوان یک سند در میان نمایندگان کشورهای جهان نشر شده است.
پنجاه نکته مهم در یک فرمان
برای پی بردن به اهمّیّت این عهدنامه-پیش از آنکه محتوای آن در یک نگاه بررسی شود-توجّه به نکات زیر لازم است:
این نامه طولانیترین و پرمحتواترین نامههای نهجالبلاغه است که آیین کشورداری را از تمام جهات بررسی کرده و اصولی پایدار که هرگز کهنه نمیشود در آن ترسیم شده است.
1.قابل توجّه اینکه ابن ابیالحدید در ذیل خطبه کوتاه 68 (در شرح خود خطبه 67) از ابراهیم ثقفی نویسنده الغارات نامهای نسبتاً مفصل و طولانی نقل میکند که علی علیه السلام بهعنوان برنامهای اخلاقی جهت تهذیب نفوس و پرورش روح و تقوا برای محمد بن ابی بکر نوشته است و در ذیل آن از همان مورخ (صاحب الغارات) نقل میکند که محمّدبنابیبکر این نامه را در مصر پیوسته با خود داشت و در آن نگاه میکرد و به آداب آن متأدّب میشد.هنگامی که عمرو عاص بر او مسلط شد و او را شهید کرد تمام نامههای محمّد را گرفت و برای معاویه فرستاد.معاویه در این نامه پیوسته نگاه میکرد و شگفتزده میشد.
سپس میگوید:ولید بن عقبه (برادر مادری عثمان همان کسی که قرآن،در آیه «ان جاءکم فاسق..».او را فاسق نامیده است) در آنجا نزد معاویه حاضر بود. هنگامی که شگفتی او را از این نامه ملاحظه کرد به معاویه گفت دستور ده تا این احادیث را بسوزانند.معاویه گفت:چقدر اشتباه میکنی.ولید گفت:آیا این صحیح است که مردم بدانند احادیث ابو تراب (علی بن ابی طالب) نزد توست و از آن درس میآموزی؟ معاویه گفت:وای بر تو به من میگویی علم و دانشی مثل این را بسوزانم به خدا سوگند مطالب علمی
1) 1.سند عهدنامه: این عهدنامه مشهور تر و معروف تر از آن است که نیاز به ذکر سندی داشته باشد هر چند آن را در کتب زیادی که قبل از سید رضی و بعد از او نگاشته اند ذکر کرده اند و در واقع شهرت آن بالاتر از آن است که نیاز به شرح مدارک داشته باشد.
جامعتر و استوارتر از این تا کنون نشنیدهام.
این عهدنامه سرانجام در خزائن بنیامیّه باقی ماند ولی هیچ کس آن را افشا نمیکرد تا زمانی که عمربنعبدالعزیز به حکومت رسید و آن را منتشر ساخت و جامعه اسلامی از آن بهرهمند شدند.(1)
گفتنی است که ابن ابیالحدید پس از ذکر این سخن از نویسنده الغارات میگوید:سزوارتر این است که بگوییم نامهای که معاویه پیوسته به آن نگاه میکرد و تعجّب مینمود و بر طبق آن حکم میکرد همان عهدنامهای است که علی علیه السلام به مالک اشتر نوشته بود،زیرا مردم آداب و قضایا و احکام و سیاست را از آن آموختند (ولی نامه محمد بن ابی بکر تنها متضمّن بحثهایی اخلاقی بود) و باید گفت این عهدنامه هنگامی که معاویه مالک اشتر را مسموم ساخت و پیش از رسیدن به مصر شهید شد بهوسیله ایادی او به معاویه منتقل گشت.وی پیوسته در آن مینگریست و شگفت زده میشد و مثل چنین عهدنامهای است که باید در خزائن سلاطین نگاهداری شود.
به این ترتیب ابن ابیالحدید بر این اعتقاد است که آن نامه تاریخی فوقالعاده که معاویه پیوسته از آن بهره میگرفت ولی افشا نمیکرد و سرانجام بهوسیله عمربنعبدالعزیز کشف و افشا شد همین عهدنامه مالک بوده است.
ما هم نظریه ابن ابیالحدید را کاملاً تأیید میکنیم،زیرا قراین و شواهد مختلف بر آن گواهی میدهد.
2.نویسنده معروف مسیحی جورج جرداق در کتاب خود به نام الامام علی صوت العدالة الانسانیة مینویسد:بسیار مشکل است که انسان اختلافی در میان این عهدنامه و اعلامیّه جهانی حقوق بشر بیابد،بلکه تمام نکات اساسی موجود در این اعلامیه در عهدنامه امام علیه السلام
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۶، ص ۷۲.
دیده میشود.اضافه بر این در عهدنامه امام چیزی است که در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیست و آن عواطف عمیق انسانی است که بر تمام این نامه سایه افکنده است.(1)
باید توجّه داشت که اعلامیه جهانی حقوق بشر بیش از هزار و سیصد سال بعد از این عهدنامه،آن هم به کمک گروهی از متفکران از سراسر جهان تدوین شده ولی در عین حال هنوز نقایصی دارد و نقیصه مهم آن خالی بودن از مسائل معنوی و ارزشهای والای انسانی است.
3.برای پی بردن به اهمّیّت این نامه لازم است اشارهای به موقعیّت محل مأموریت مالک اشتر؛یعنی سرزمین مصر داشته باشیم.
مورخان تقریباً اتفاق دارند که خاستگاه تمدن بشری،منطقه مشرقزمین و از جمله سرزمین مصر بوده است که در چندین هزار سال قبل،پیش از آنکه دیگر نقاط وارد تمدن شوند آنها پایههای تمدن بشری را گذاردند تا آنجا که«ویل دورانت»این منطقه را گهواره تمدن بشری نام میگذارد و در واقع چنین است و به همین دلیل پیامبران بزرگ الهی که پایهگذاران تمدن مادی و معنوی بودهاند نیز همگی از این منطقه برخاستند سپس پیام دعوت آنها به دیگر نقاط عالم منتقل شد.
مورخ مزبور در جلد اوّل تاریخ تمدّن معروف خود دهها صفحه درباره تمدن مصر باستان سخن میگوید.آثار مهمی که از آن زمان باقی مانده و هزاران سال است علی رغم دگرگونیهای اعصار و قرون همچنان پابرجاست نیز نشانه دیگری از این تمدن کهن است.
مصر یکی از کانونهای مهم علم و دانش بشری بود و مخصوصاً شهر اسکندریه بر اساس مدارک تاریخی یکی از مهمترینِ آنها بهشمار میرفت.مردم مصر نه تنها علوم یونانیان را اقتباس کردند،بلکه
1) مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۲۵
خود علوم فراوان دیگری بر آن افزودند.در واقع مصر در حکومت اسلامی استان محسوب نمیشد،بلکه کشوری بزرگ و پهناور با مردمی هوشیار و تمدنی آشکار بود.
مصر در سال 19 هجری در زمان خلافت خلیفه دوم بهوسیله لشکر اسلام فتح شد و از آن زمان مصریان زیر پرچم اسلام قرار گرفتند و به سرعت-مانند ایرانیان-این آیین جدید را که دارای فرهنگ قوی و نشانههای حقانیّت روشن بود پذیرا شدند؛اما متأسفانه بعضی حاکمان ظالم از طرف خلفا به زمامداری مصر برگزیده شدند.از جمله در زمان عثمان،عبداللّه بن ابیسرح(1)زمامدار مصر بود که ظلم و ستم او بر مردم مصر سبب شورش آنها گشت و چنان که میدانیم دامنه این شورش به مدینه کشیده شد و خطای بزرگ خلیفه سوم به این شورش دامن زد،آنجا که فرمان عزل عبد اللّه را نوشت و به دست شورشیان داد تا به مصر برگردند و همراه آن نامه دیگری با شخص دیگر برای عبد اللّه فرستاد که هنگامی که شورشیان به مصر بازگشتند همه آنها را گردن بزند.این نامه بهدست آنها افتاد و از وسط راه بازگشتند و غائله قتل عثمان فراهم شد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام برای جبران خطاهای گذشته نخست محمّد بن ابیبکر را برای حکومت مصر فرستاد و چون در عمل ثابت شد که او توان کشیدن این بار سنگین را ندارد،امام علیه السلام شخص توانا و قدرتمندی همچون مالک را برای این مأموریت برگزید و با همین نامه مورد بحث او را برای سامان بخشیدن به اوضاع این کشور پهناور به سوی مصر فرستاد و افسوس که جنایت معاویه نگذاشت این برنامه به انجام رسد و مردم
1) درباره پیشینه عبد الله ابی سرح - برادر رضاعی عثمان - در اسلام، شرحی در ذیل نامه ۳۸ در جلد نهم همین کتاب نوشته ایم.
مصر نفس راحتی بکشند.
به هر حال این عهدنامه در یک نگاه اجمالی از بخشهای متعدّدی تشکیل شده است که ممکن است آن را از یک نظر به پنجاه بخش تقسیم کرد.
1.در بخش اوّل امام علیه السلام هدف اصلی اعزام مالک را به مصر در چهار چیز خلاصه کرده است:رسیدگی کامل به جمعآوری خراج و پیکار با دشمنان این سرزمین و اصلاح اهل آن و عمران و آبادی این سرزمین.
2.تأکید بر رعایت تقوا پیش از هر چیز و اهمّیّت نقش آن در زندگی انسان.
3.مبارزه با هوای نفس.
4.توجّه دادن مالک به موقعیّت محلّ مأموریت او.
5.توصیه به ذخیره عمل صالح و اجتناب از بخل.
6.تلاش و کوشش برای جلب رضایت رعایا و تودههای ملّت.
7.نهی از سرکشی در برابر فرمانهای الهی.
8.راه مبارزه با کبر و غرور ناشی از مقام.
9.رعایت عدل و انصاف در هر حال و پرهیز از هرگونه ظلم و ستم که سبب تغییر نعمتها میشود.
10.باید محبوبترین امور آن شمرده شود که جلب رضایت عامه مردم کند نه خواص.
11.برحذر بودن از وسوسههای عیبجویان و سخنچینان و تلاش در عیبپوشی مردم.
12.لزوم مشورت در کارها و برحذر بودن از مشورت با افراد بخیل و ترسو و دنیاپرست.
13.کنار گذاردن سردمداران حکومتهای ستمگر پیشین و به عکس ارتباط داشتن با اهل ورع و صداقت و ایمان.
14.تشویق نیکوکاران و سرزنش و کیفر بدکاران.
15.جلب حسن ظن مردم از طریق احسان و نیکی و سبک کردن بار هزینهها.
16.احترام به آداب و رسوم نیک پیشین.
17.تداوم نشست و مشورت با علما و خردمندان.
18.تقسیم رعایا به گروههای مختلف و
رسیدگی به هر کدام طبق نیازها و موقعیّتها.
19.نهایت تأکید بر رعایت حال قشر محروم.
20.ویژگیهای فرماندهان نظامی و افسران لشکر.
21.توجّه خاص به سوابق اشخاص و خاندانهای خوشنام و صالح.
22.ویژگیهای فرماندهان ارشد.
23.تأکید بر اصل عدالت که مایه روشنی چشم زمامداران است.
24.ستایش از کارهای خوب نیکوکاران تا انگیزهای برای همگان در کار نیک گردد.
25.سنجش ارزش کار هرکس بدون توجّه به موقعیّت اجتماعی او.
26.مراجعه به کتاب و سنّت در حل مشکلات و استنباط احکام.
27.شرایط قضات و صفات لازم در آنها.
28.زیر نظر داشتن احکام قضایی قضات و تأمین کامل هزینههای زندگی آنها برای جلوگیری از ابتلا به رشوهخواری.
29.بیان معیار در انتخاب فرمانداران بلاد و پرداختن حقوق کافی به آنان و گماردن عیون (مأموران اطّلاعاتی) بر کارهای آنها. 30.سامان بخشیدن به وضع خراج و مالیات و توجّه به عمران و آبادی بیش از توجّه به جمعآوری خراج.
31.ویژگیهای مربوط به دبیران و مسئولان اسناد و منشیان خاص و تقسیم کار در میان آنها بهطور دقیق.
32.رسیدگی کامل به وضع تجار و صنعتگران و آنهایی که برای نقل و انتقال یا تولید نیازمندیهای مردم صادقانه خدمت میکنند و نظارت دقیق بر معاملات، نرخ اجناس و مبارزه با احتکار.
33.باز هم تأکید بیشتر به قشر محروم و کم درآمد جامعه،و لزوم رسیدگی مداوم و خبر گرفتن از وضع آنها.
34.لزوم رسیدگی به وضع ایتام و کهنسالان.
35.تعیین وقت مشخصی برای ملاقات عمومی و اجازه دادن تماس مردم بهطور مستقیم با زمامدارشان.
36.تعیین وقت خاصّ دیگری برای کارگزاران جهت حلّ مشکلات خاص آنها.
37.تنظیم برنامه دقیق برای کارهای مختلف روزها.
38.اهتمام به اقامه
فرایض و اهمّیّت دادن به نماز جماعت و چگونگی برگزاری آن و تعیین وقت فراغتی برای ارتباط با پروردگار عالم.
39.فاصله نگرفتن از مردم برای مدّت طولانی.
40.چگونگی برخورد با همکاران خاص و صاحبان اسرار کشور.
41.رعایت دقیق حقوق همه اعم از افراد نزدیک و دور.
42.اعلام عذر موجه در برابر کمبودها و مشکلات و سوء ظنها.
43.پذیرش دعوت دشمنان به صلح در عین رعایت هوشیاری در برابر آنان و احترام به قراردادهایی که با آنها برقرار میشود. 44.پرهیز شدید از خونریزی غیر مجاز.
45.پرهیز از هرگونه عُجب و خودبینی و خودپسندی.
46.بر حذر بودن از منت گذاشتن بر رعایا.
47.اجتناب از شتابزدگی و عجله در کارها.
48.پرهیز از رانت خواری و گرفتن حق اختصاصی در مشترکات.
49.توجّه به سیره رسول خدا و انبیای الهی در تمام امور مربوط به زمامداری.
50.سرانجام دعا برای خود و مالک و درخواست رحمت و توفیق از پروردگار و سعادت شهادت.
این عهدنامه را از زاویهای دیگر میتوان در ده محور خلاصه کرد:1.اهمّیّت ماموریتی که بر عهده مالک گذارده شده بود.2.تذکرات اخلاقی فوقالعاده که در روش حکومت بسیار تاثیر گذار است.3.تقسیم رعایا و قشرهای مختلف مردم به چندین بخش از نیروهای نظامی گرفته تا ماموران جمع مالیات و کارگزاران حکومت و قضات و تجار و صاحبان صنایع و تعیین وظایف و ویژگیهای مربوط به آنها.4.اهتمام فوقالعاده به طبقات محروم.5.لزوم تعیین وقتی برای ملاقات عمومی مردم و به اصطلاح دیدار چهره به چهره با ارباب حاجات.
6.انتخاب مشاوران قوی و خردمند.7.جلوگیری از هرگونه رانتخواری و امتیاز طلبی.8.اهتمام به امر صلحِ آمیخته با هوشیاری در برابر دشمنان و پرهیز از هرگونه
خونریزی بی دلیل.9.اهتمام به امر برگزاری فرایض دینی برای عموم مردم.10.دعا برای موفقیت جهت انجام این مسئولیتها و کمک طلبیدن از ذات پاک پروردگار.
نخستین توصیه،تقوا و مبارزه با هوای نفس است
امام علیه السلام در بخشِ آغازین این نامه،از نام خداوند رحمان و رحیم کمک میطلبد سپس میفرماید:«این دستوری است که بنده خدا علی امیرمؤمنان به مالک بن حارث اشتر در فرمانی که برای او صادر کرده بیان نموده،در آن هنگام که زمامداری مصر را به او سپرد تا حقوق بیتالمال در آن سرزمین را جمعآوری کند و با دشمنان آنجا پیکار نماید،به اصلاح اهل آن همت گمارد و به عمران و آبادی شهرها و روستاهای آن بپردازد»؛ (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ.هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ،مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ،حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ.جِبَایَةَ(1)خَرَاجِهَا،وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا،وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا،وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا).
در این فرمان امام علیه السلام نخست خود را بنده خدا میشمارد.سپس امیرمؤمنان، تا روشن سازد که زمامداری مؤمنان نیز در سایه عبودیت پروردگار است نه برای خودکامگی.آنگاه اهداف چهارگانهای برای این مأموریت بیان میکند:
نخست به امور اقتصادی و مالی اشاره کرده که از آن تعبیر به خراج شده است.
درست که خراج به معنای مالیات سرزمینهایی است که در جنگها به دست مسلمانان فتح میشد؛ولی در اینجا مفهوم گستردهتری دارد و تمام امور مالی مربوط به دولت اسلامی را فرا میگیرد؛اعم از خراج و زکات و جزیه و خمس و امثال آن.
سپس به مسأله نیروی نظامی و دفاعی کشور اسلام و آمادگی آنها برای دفع هجمات دشمن اشاره میکند،زیرا تا امر آنها سامان نپذیرد امنیّت
1) «جبایة» جمع آوری زکات و اموال بیت المال و مانند آن است و در اصل از ریشه «جباوة» بر وزن «عداوة» به معنای جمع آوری کردن گرفته شده است.
در داخل حاصل نمیشود و مردم با فکر آسوده به دنبال کارهای خود نمیروند.
در سومین هدف به اصلاح امور اجتماعی و فرهنگی اشاره میکند از جمله ایجاد انگیزه برای کارهای خیر و از بین بردن سرچشمههای مفاسد اخلاقی و برقرار ساختن امنیّت شغلی و تأمین حقوق همگان و نظام بخشیدن به امور قضایی،گرچه بعضی چنین تصور کردهاند که جمله «اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا» تنها به سامان بخشیدن امور مادی مردم اشاره میکند؛ولی بعید است که نظر امام علیه السلام تنها این باشد،بلکه اصلاح تمام امور معنوی و مادی را دربر میگیرد.
بعضی از تعبیرات امام علیه السلام در همین نامه نشان میدهد که نظر آن حضرت در اینجا گسترده است و همه مسائل اخلاقی را نیز شامل میشود؛مانند جمله
«ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ الْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًی لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ».
در چهارمین هدف،سخن از عمران و آبادی بلاد به میان میآورد که شامل سامان بخشیدن به همه امور کشاورزی،صنعتی و تجارت و بازرگانی میشود.
گرچه در این نامه تنها به مسأله صنعت و تجارت و کسب و کار اشاره شده و سخنی از کشاورزی به میان نیامده است؛ولی با توجّه به اینکه مصر یک کشور کشاورزی بوده و مردم به این امر اهتمام فراوان داشتند گویا امام علیه السلام نیاز به ذکر آن ندیده است و اشاره به کمبودهای صنعتی و تجاری فرموده است و به هنگامی که سخن از گرفتن خراج میکند به مالک دستور میدهد در عین گرفتن خراج، مراقب عمران و آبادی اراضی باشد و از سختگیریهایی که سبب کمبود محصولات کشاورزی میشود بپرهیزد.
آنگاه
امام علیه السلام در ادامه این سخن چهار دستور اخلاقی مهم به مالک دارد که در واقع پایههای اصلی معنوی حکومت او را تشکیل میدهد.
نخست میفرماید:«او را به تقوای الهی فرمان میدهد»؛ (أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللّهِ).
خطبهها و نامهها و کلمات قصار نهجالبلاغه پر است از توصیه به تقوا،همان چیزی که خمیرمایه سعادت انسان در دنیا و آخرت است.تقوا به معنای احساس مسئولیت درونی و پرهیز از هرگونه گناه و امر خلاف و تعدی و اجحاف است و به سخن دیگر،حالت بازدارنده معنوی است که سبب میشود انسان از مسیر حق هرگز منحرف نگردد و البته هرقدر مسئولیت انسان سنگینتر باشد تقوای بیشتری را میطلبد.
در دومین دستور میفرماید:«و او را به ایثار و مقدّم داشتن اطاعت خدا و پیروی از آنچه در کتاب او (قرآن مجید) به آن امر فرموده اعم از فرایض (واجبات) و سنن (مستحبات) دستور میدهد،همان دستوراتی که هیچ کس جز با متابعت آنها روی سعادت نمیبیند و جز با انکار و ضایع ساختن آن در مسیر شقاوت و بدبختی واقع نمیشود»؛ (وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ،وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ:مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ،الَّتِی لَا یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا،وَ لَا یَشْقَی إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا).
«فرایض»و«سنن»را معمولاً به واجبات و مستحبات تفسیر میکنند و گاه گفته میشود:«فرایض»واجباتی است که در کتاب اللّه آمده و«سنن»احکام و واجباتی که در کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ذکر شده است.در این صورت جمله «مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ» شامل امر به اطاعت پیغمبر صلی الله علیه و آله در بیان احکام نیز میشود.
در تفسیر این دو واژه این احتمال نیز
هست که«فرایض»اشاره به واجبات پراهمّیّت و«سنن»اشاره به واجباتی باشد که در درجه پس از آن قرار دارد.
از تعبیر به «وَ لَا یَشْقَی إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا» معلوم میشود که راه سعادت دنیا وآخرت منحصر در همین راه است و طرق دیگر سبب گمراهی است.البته این تعبیر ادراکات عقلی و هدایتهای آن را نفی نمیکند،زیرا از جمله اموری که در کتاب اللّه بر آن تاکید شده پیروی از عقل و خرد است که دهها آیه از قرآن مجید بر آن تأکید کرده است.
در سومین دستور میافزاید:«او را مأمور میکند که (آیین) خدا را با قلب و دست و زبان یاری کند،چرا که خداوند متعال یاری کسی که او را یاری کند و عزت کسی که او را عزیز دارد بر عهده گرفته است»؛ (وَ أَنْ یَنْصُرَ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ؛فَإِنَّهُ،جَلَّ اسْمُهُ،قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ،وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ).
تعبیر به یاری کردن خداوند به قلب و ید و لسان به گفته بعضی از شارحان؛ قلب اشاره به اعتقادات،و ید اشاره به جهاد با دشمن،و لسان اشاره به امر به معروف و نهی از منکر است؛ولی بعضی معتقدند قلب تنها اشاره به اعتقادات نیست،بلکه بیزاری درونی از زشتیها و عشق و علاقه به اعمال نیک نیز جزء آن است و همچنین ید تنها اشاره به جهاد با دشمن نیست،بلکه امر به معروف و نهی از منکر را در آنجا که احتیاج به اقدامات عملی دارد و طبعاً وظیفه حکومت اسلامی است،نیز شامل میشود و لسان هرگونه آموزش و تعلیم و تربیت صحیح اضافه بر امر به معروف و نهی از منکر را فرا
میگیرد.
تعبیر به «قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ» اشاره به آیات شریفهای از قرآن است که ناظر به این معناست از جمله در سوره محمّد آیه 7: «إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ».
در چهارمین دستور میفرماید:«و (نیز) به او فرمان میدهد که هوای نفس خویش را در برابر شهوات بشکند و به هنگام سرکشینفس،آن را باز دارد،زیرا نفس همواره انسان را به بدیها امر میکند مگر آنچه را خداوند رحم کند»؛ (وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ،وَ یَزَعَهَا(1)عِنْدَ الْجَمَحَاتِ(2)،فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ،إِلَّا مَا رَحِمَ اللّهُ).
به راستی این چهار دستور اخلاقی برنامه کامل سعادت برای همه انسانهاست.اگر روح تقوا و حالت باز دارندگی نفس در انسان زنده شود و به دنبال آن انسان راه اطاعت الهی و پیروی از دستورات کتاب و سنّت را پیش گیرد و به مبارزه با مفاسد و زشتیها و توطئههای دشمنان با قلب و دست و زبان برخیزد و بت هوای نفس را بشکند،چنین انسانی،انسانی کامل است و در واقع مخاطب به خطاب «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»(3)خواهد بود.
جمله «إِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» اقتباس از آیه شریفه «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبِّی»(4)است.(خواه این جمله از زبان یوسف باشد یا از زبان همسر عزیز مصر در هر صورت قرآن بر آن صحه نهاده است).
گرچه بسیاری از پرهیزگاران از وسوسههای شیطان میترسند؛ولی هوای نفس و وسوسههای شهوانی از آن بسیار خطرناکتر است و شاید به همین دلیل امام علیه السلام مالک اشتر را بیشتر به این مسأله توجّه میدهد.
درست است که مؤمنان والا مقام و اولیای الهی از مرحله نفس
امّاره به نفس لوّامه و از آنجا به نفس مطمئنه میرسند؛ولی این بدان معنا نیست که نفس اماره مرده باشد و نباید به خطرات او اندیشید.
میدانیم بزرگان علما و مفسران با الهام از آیات قرآن مراحل سهگانهای برای نفس قائل شدهاند:نفس امّاره،نفس لوّامه و نفس مطمئنه.
نفس امّاره را اشاره به هوا و هوسهای سرکش میدانند که پیوسته انسان را به بدیها امر میکند و نفس لوامه را به حالت ندامت حاصل از گناه بر اثر پرورش روح تقوا اشاره میدانند و نفس مطمئنه به مرحله تکامل روح انسان گفته میشود که به مرحلهای میرسد که هوا و هوسهای نفسانی بهطور کامل تحت کنترل قرار میگیرند و سرکشی آنها ناممکن میشود.
امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام در مناجات دوم از مناجاتهای پانزدهگانه معروف،نفس امّاره را به روشنی ترسیم کرده و از آن (به عنوان سرمشق دادن به عموم مردم) به پیشگاه خدا اینگونه شکایت میکند:
«إِلَهِی إِلَیْکَ أَشْکُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَإِلَی الْخَطِیئَةِ مُبَادِرَةً وَبِمَعَاصِیکَ مُولَعَةً وَبِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُکُ بِی مَسَالِکَ الْمَهَالِکِ وَتَجْعَلُنِی عِنْدَکَ أَهْوَنَ هَالِکٍ کَثِیرَةَ الْعِلَلِ طَوِیلَةَ الْأَمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَإِنْ مَسَّهَا الْخَیْرُ تَمْنَعُ مَیَّالَةً إِلَی اللَّعْبِ وَاللَّهْوِ مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَالسَّهْوِ تُسْرِعُ بِی إِلَی الْحَوْبَةِ وَتُسَوِّفُنِی بِالتَّوْبَة؛ خدایا من به سوی تو شکایت میکنم از نفسی که مرا همواره به بدی وا میدارد و به سوی گناه با سرعت میفرستد و به نافرمانیهایت حریص است و به موجبات خشمت دست میآلاید،مرا به راههایی که منجر به هلاکت میشود میکشاند و به صورت پستترین هلاک شدگان در میآورد.بیماریهایش بسیار و آرزوهایش دراز است.اگر ناراحتی به او رسد
بیتاب میشود (و فریاد میکشد) و اگر خیری نصیبش گردد بخل میورزد.به بازیها و سرگرمیهای بیهوده بسیار تمایل دارد و مملوّ از غفلت و سهو است.مرا به سرعت به سوی گناه میبرد و نسبت به توبه امروز و فردا میکند».
آری این است چهره اصلی نفس اماره.
از روایات به خوبی استفاده میشود که نفس امّاره گناه را در نزد انسان زیبا جلوه میدهد و خوبیها را زشت مینمایاند.هنگامی که انسان مرتکب آن شد و به عواقب آن گرفتار گشت،آنگاه پردهها کنار میرود و راه بازگشتی هم باقی نمیماند.
امام امیرمؤمنان (طبق نقل غررالحکم ) در کلام کوتاهی میفرماید:
«النَّفْسُ الأَمّارَةُ الْمُسَوِّلَةُ تَتَمَلَّقُ تَمَلُّقَ الْمُنافِقِ وَ تَتَصَنَّعُ بِشَیْمَةِ الصِّدیقِ الْمُوافِقِ حَتّی إذا خَدَعَتْ وَ تَمَکَّنَتْ تَسَلَّطَتْ تَسَلُّطَ الْعَدوِّ وَ تَحَکَّمَتْ تَحَکُّمَ الْعُتُوِّ فَأوْرَدَتْ مَوارِدَ السَّوْءِ؛ نفس اماره فریبکار همچون منافقان به انسان تملّق میگوید و در چهره دوستِ موافقی بروز میکند تا زمانی که انسان را فریب دهد و بر او همچون دشمن خطرناکی مسلط گردد و بر او حاکم شود و او را به انواع گناهان بکشاند».(1)
به همین دلیل دستور دادهاند کاملاً مراقب نفس خویش باشید مبادا گرفتار فریبکاریهای این فریبکارِ خطرناک شوید.امیرمؤمنان علی علیه السلام در سخن دیگری مطابق نقل غررالحکم میفرماید:
«إنَّ هذَه النَّفْسِ لَأمّارَةٌ بِالسُّوءِ فَمَنْ أهْمَلَها جَمَحَتْ بِهِ إلَی الْمَآثِمِ؛ این نفس پیوسته انسان را به بدیها دعوت میکند کسی که آن را نادیده بگیرد او را به انواع گناهان میکشاند».(2)
نفس اماره در واقع مهمترین ابزار شیطان است و اگر انسان از شر آن رهایی یابد از شر شیطان هم رهایی خواهد یافت.
مصر یکی از قدیمیترین کانونهای تمدن بشری است و
جزء گهوارههای تمدن محسوب میشود.آثار تاریخی مهمی که در آن سرزمین قرار دارد و حتی با وسایل امروز ایجاد آنها بسیار مشکل مینماید،گویای این حقیقت است که سرزمین مصر از قدیمالایّام جزو پیشرفتهترین کشورهای جهان بوده است.
اسناد و مدارک تاریخی نشان میدهد مصر حتی ده قرن پیش از میلاد مسیح، کشوری بالنده و پیشرفته بوده است؛مدارس بزرگ،کتابخانهها و مراکز تحقیقاتی در مصر وجود داشته و تمدن مصر و یونان در قدیم به هم گره خورده و دانشهای این دو سرزمین با یکدیگر مبادله شده است.
از نعمتهای بزرگی که خداوند به این کشور باستانی داده رود عظیم نیل است که آن را کشوری آباد و پربار ساخته که اگر این رود عظیم را از آن کشور بگیرند بخشهای عظیمی از آن به صورت بیابانی لم یزرع در خواهد آمد.
این کشور در سال بیستم هجرت در عصر خلیفه دوم به تصرف مسلمانان در آمد و از شگفتیهای تاریخ اینکه عمر مانع از دخول لشکر اسلام به مصر بود؛ ولی عمرو بن عاص لشکری فراهم کرد و خودسرانه به سوی مصر حرکت نمود.
این خبر به عمر رسید.او از این میترسید که اگر لشکر اسلام وارد شود رومیان و مصریان دست به دست هم دهند و آنها را در هم بکوبند،لذا نامهای نوشته و بهوسیله«عقبة بن عامر»به سوی او فرستاد.عقبه هنگامی به عمرو بن عاص رسید که وی نزدیک مصر بود.او وقت ملاقات به عقبه نداد و نامه را دریافت نکرد تا وارد یکی از شهرهای ساحلی مصر شد.آنگاه به عقبه گفت:نامه را بیاور.او نامه را به دست عمرو داد.عمر نوشته بود اگر داخل مصر
نشدهای فوراً برگرد.عمرو به سربازانش گفت:آیا اینجا که ما هستیم مصر است یا بیرون مصر؟ گفتند:داخل مصر شدهایم.گفت:دستور خلیفه این بوده است که اگر داخل مصر نشدهایم برگردیم،بنابراین این شرط حاصل نشده است و باید به پیشروی ادامه دهیم؛ولی عمرو عاص در فتح مصر با مشکل روبهرو شد و از ترس شکست نامهای برای عمر نوشت و تقاضای کمک کرد.خلیفه دوم چند نفر از مردان دلاور اسلام را با دوازده هزار نفر به یاری او فرستاد سرانجام مصر فتح شد و مصریان با اشتیاق اسلام را پذیرفتند و بسیاری از علمای اسلام در فنون مختلف پرورش یافته این سرزمین بودهاند و مدارس اسلامی یکی پس از دیگری باشکوه تمام در این کشور سر برافراشتند.
از امتیازات مصر این است که محبّان اهل بیت و عاشقان مکتب علوی در آنجا فراوانند و حتی اهل سنّت مصر به آنها عشق میورزند و زیارت«رأس الحسین» و بارگاه و مدفن منسوب به حضرت زینب در آنجا زیارتگاه عمومی مردم آن سرزمین است.
اگر دست سیاست بگذارد آنها میتوانند وسیله خوبی برای ایجاد وحدت مذاهب اسلامی باشند؛فتوای معروف«شیخ شلتوت»که پیروی از فقه امامیّه را همردیف پیروی از مذاهب چهارگانه اهل سنّت قرار داده گواه بر این مدعاست.
به هر حال به سبب اهمّیّتی که این سرزمین داشت،امیرالمؤمنین علی علیه السلام قویترین و آگاهترین یاران خود را که مالک اشتر بود برای زمامداری آنجا برگزید و عهدنامه مورد بحث را که شامل دقیقترین دستورات کشورداری است نوشت و در اختیار او قرار داد.
حقوق همه شهروندان را محترم بشمار
امام علیه السلام به دنبال وصایای پر معنا و جامعی
که بهطور کلی در بخش نخستین این عهدنامه بیان فرمود،روی سخن را به مالک کرده و انگشت روی نقاط خاص میگذارد.نخست میفرماید:«ای مالک! بدان من تو را به سوی بلادی فرستادم که پیش از تو دولتهای عادل و ستمگری بر آن حکومت داشتند و مردم به کارهای تو همان گونه نظر میکنند که تو در امور زمامداران پیش از خود نظر میکردی و همان را درباره تو خواهند گفت که تو درباره آنها میگفتی»؛ (ثُمَّ اعْلَمْ یَا مَالِکُ،أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَی بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ،مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ،وَ أَنَّ النَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَکَ،وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ).
سپس میافزاید:«و (بدان) افراد صالح را به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاری میسازد میتوان شناخت»؛ (وَ إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ).
امام علیه السلام در این بخش از سخنان خود از باب مقدّمه به وضع کشور مصر-که به یقین منحصر به آن کشور نیست-اشاره میکند که پیش از تو حکومتهای عدل و جوری داشت؛حکومت عدل؛مانند حکومت دوران حضرت یوسف بر مصر بود و حکومت جور حکومت بسیاری از فراعنه از جمله فرعون معاصر حضرت موسی بن عمران بود.
سپس به این مطلب مهم اشاره میفرماید:که معیار سنجش حکومتها از نظر عدل و جور،افکار عمومی توده مردم است،همان چیزی که امروز در تمام دنیا از آن سخن گفته میشود،هرچند در عمل غالباً به فراموشی سپرده خواهد شد ولی در آن روز که امام علیه السلام این سخن را بیان فرمود کمتر کسی اعتقاد به چنین سخنی داشت و
تصور مردم بر این بود که حکومت بدون استبداد امکانپذیر نیست و استبداد همواره آمیخته با ظلم و ستم است.
در بعضی از تعبیرات دانشمندان آمده است:«ألْسِنَةُ الْخَلْقِ أقْلامُ الْحَقِّ»یا «ألْسِنَةُ الرَّعِیَةِ أقْلامُ الْحَقِّ إلَی الْمُلُوکِ»که مفهوم هر دو یکی است و آن اینکه زبان تودههای مردم قلم حق است که نامههای خود را با آن برای زمامداران مینویسد یا خداوند بدین وسیله با آنها مکاتبه میکند و در هر حال هدف این است که قضاوت عمومی و هوش جمعی معیار بسیار خوبی برای سنجش ارزش حکومتهاست.
البته گاه میشود که حکومتها از طریق تبلیغات دروغین و ریاکاری افکار مردم را میدزدند یا آنها را شستشوی مغزی میدهند.در این گونه موارد قضاوت عمومی بیمار میشود و اثر مطلوب خود را از دست میدهد.
به هر حال شایسته است زمامداران کنونی مسلمانان جمله «إنَّما یُسْتَدلُ عَلَی الصّالِحینَ بِما یُجْرِی اللّهُ لَهُمْ عَلی ألْسُنِ عِبادِهِ» را با آب زر بنویسند و در برابر دیدگان خود نصب کنند و همه روزه آن را بخوانند و به دل بسپارند و برای رسیدن به این مطلب باید متملّقان را از اطراف خود دور سازند و تنها به گواهی اطرافیان قناعت نکنند،بلکه از طریق تماس مستقیم با مردم قضاوت افکار عمومی را دریابند.
در تواریخ آمده است بعضی از زمامداران پیشین که مایل بودند عدالت را اجرا کنند،گاه شبانه لباس مبدل میپوشیدند و تنها در محلات مختلف شهر مخصوصاً مناطق محروم گردش میکردند و اوضاع را دقیقا با حذف تماس واسطهها بررسی مینمودند.
آنگاه امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه،شش دستور مهم به مالک میدهد:
در آغاز میفرماید:«بنابراین باید
محبوبترین ذخایر نزد تو ذخیره عمل صالح باشد»؛ (فَلْیَکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ).
قرآن مجید میفرماید: «فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً» ؛پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد،باید کاری شایسته انجام دهد».(1)
در جای دیگر میفرماید: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ» ؛ سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند و عمل صالح را بالا میبرد (و قبول میکند و پاداش شایسته میدهد).(2)
به تفسیر دیگر عمل صالح سخنان پاکیزه را بالا میبرد و اعتقادات را راسخ میسازد. در سوره عصر میخوانیم: ««إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ* إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» ؛که انسانها همه در زیانند؛مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند،و یکدیگر را به (ادای) حق سفارش کرده و یکدیگر را به استقامت و شکیبایی توصیه نمودهاند».(3)
در دومین و سومین دستور میفرماید:«زمام هوا و هوس خود را در دست گیر و نسبت به آنچه بر تو حلال نیست بخیل باش،زیرا بخل به خویشتن،راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه است به تو نشان میدهد»؛ (فَامْلِکْ هَوَاکَ، وَ شُحَّ(4)بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یَحِلُّ لَکَ،فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ).
مالکیّت هوای نفس که امام علیه السلام بر آن تأکید فرموده،آن است که به هنگام هیجان شهوات،انسان بتواند خود را کنترل کند و به عکس اگر هوای نفس،مالک فکر و عقل و نیروی انسان شود او را به هر پرتگاهی میکشاند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم
«احْذَرُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَکُمْ فَلَیْسَ شَیْءٌ أَعْدَی لِلرِّجَالِ مِنِ اتِّبَاعِ أَهْوَائِهِمْ وَ حَصَائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ؛ از هوای نفس بترسید همانگونه که
1) کهف، آیه ۱۱۰.
2) فاطر، آیه ۱۰.
3) عصر، آیه ۳ و ۴
4) «شح» در اصل به معنای بخل توأم با حرص است که به صورت عادت درآید و این هر دو از رذایل مهم اخلاقی است بعضی از مفسران قرآن گفته اند «ش » از بخل شدیدتر است. استفاده از این واژه در کلام امام علی اشاره به این است که شدیدا از آنچه بر تو حرام است بپرهیز و خویشتن را از آن باز دار همچون بخیلی که مردم را از اموال و ثروت خود باز می دارد.
از دشمنان بیم دارید،چرا که چیزی دشمنتر از پیروی هوای نفس و آنچه«بیحساب»بر زبان انسان جاری میشود نیست».(1)
در حدیث دیگری در غررالحکم از امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمده است:
«أمْلِکُوا أنْفُسَکُمْ بِدَوامِ جِهادِها؛ از طریق جهاد مداوم در برابر خواستههای نفس مالک نفس خویش شوید»(2)
بخل به خویشتن در برابر آنچه حرام است مفهومی جز این ندارد که انسان همچون بخیل که حاضر نیست درهم و دیناری از اموال خود را به کسی بدهد در برابر محرمات ایستادگی کند.نتیجه این کار آن است که راه انصاف را در همه حال میپوید؛خواه در اموری که مورد علاقه اوست یا اموری که مورد علاقه او نیست.
سپس امام علیه السلام در چهارمین دستور به مسأله بسیار مهمی اشاره میکند که از سماحت و عظمت قوانین اسلامی پرده برمیدارد و چیزی را که در آن روز در دنیا مطرح نبود عنوان میکند و میفرماید:«و قلب خویش را کانون رحمت و محبّت و لطف به رعیّت قرار ده»؛ (وَ أَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِیَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ).
میدانیم«اشعر»از ریشه«شعار»است و شعار در اصل به لباس زیرین انسان گفته میشود که با تن او مستقیماً در تماس است.انتخاب این تعبیر از سوی امام علیه السلام اشاره به این است که باید قلب تو مستقیماً با رحمت و محبّت و لطف نسبت به رعایا در تماس باشد.
ممکن است تفاوت رحمت و محبّت و لطف در این باشد که رحمت مرتبه نخستین دوستی و خوشرفتاری است و محبّت درجه بالاتر و لطف آخرین درجه است.نیز شاید تفاوت این مراتب نسبت به موقعیت رعایا باشد؛بعضی استحقاق رحمت دارند و بعضی که سودمندتر
و مفیدترند شایسته محبّت و آنهایی که خدمت و تلاششان از همه بیشتر است سزاوار لطفاند.
در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لَا تَصْلُحُ الْإِمَامَةُ إِلَّا لِرَجُلٍ فِیهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ؛ پیشوایی و زمامداری شایسته کسی است که این سه صفت را داشته باشد».نخستین صفت ورع و تقوایی است که مانع گناه شود و دومین صفت حلم و بردباری که مانع غضب گردد سپس حضرت سومین صفت را چنین بیان میکند:
«وَحُسْنُ الْوِلَایَةِ عَلَی مَنْ یَلِی حَتَّی یَکُونَ لَهُمْ کَالْوَالِدِ الرَّحِیمِ؛ چنان نسبت به رعایا نیکی کند که همچون پدری مهربان باشد».(1)
در ششمین دستور که در واقع تأکیدی است بر آنچه در دستور چهارم بیان شد میفرماید:«و در مورد آنان همچون درندهای مباش که خوردنشان را غنیمت شماری،زیرا آنها دو گروهند یا برادر دینی تواند و یا انسانهایی که در آفرینش شبیه تو هستند (در هر حال باید حقوق آنها را محترم بشماری)»؛ (وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً(2)تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ،فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ:إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ،وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ).
بیشک پایه حکومت صحیح،مقتدر و عادلانه،بر قلوب و دلهای مردم است نه بر شمشیرها و نیزهها.آنها که بر دلها حکومت دارند کشورشان امن و امان است و آنها که بر شمشیر تکیه میکنند دائما در خطرند.
امام علیه السلام برای اینکه مالک را به حکومت بر دلها تشویق کند دستور رحمت و محبّت و لطف را درباره رعایا صادر میکند.سپس به بیان نقطه مقابل آن میپردازد و آن اینکه حاکم همچون حیوان درندهای باشد که خوردن حق رعایا را غنیمت بشمارد آنگاه بهترین دلیل را برای دستور خود بر میگزیند و آن
اینکه رعایا در حکومت اسلامی از دو حالت خارج نیستند:اکثریت مسلمانند و میدانیم اسلام هر مسلمانی را برادر مسلمان میداند و یا اقلیتی هستند که با مسلمین زندگی مسالمتآمیز دارند و آنها انسانند و انسان نسبت به انسان باید نهایت محبّت را داشته باشد. این گفتار در واقع خط بطلانی است بر تبلیغات مسموم دشمنان اسلام که میگویند:مسلمانان حق حیات برای غیر خود قائل نیستند و معتقدند همه را باید از دم شمشیر گذراند و یا اینکه اسلام اصرار دارد دیگران را به اجبار وارد این دین کند.آری این گفتار نشان میدهد تمام انسانها و پیروان همه مذاهب میتوانند با مسلمانان زندگی مسالمت آمیز داشته باشند و در داخل کشورهای اسلامی در سایه قوانین اسلام،جان و مال و ناموس و آبرویشان محفوظ باشد.بر خلاف آنچه در دنیای امروز دیده میشود که حتی اختلاف رنگِ پوست در داخل کشور ظاهرا پیشرفتهای مانند آمریکا مایه تبعیضهای وحشتناکی است و بر خلاف نمایشهای سیاسی در این زمینه سفیدپوستان آنجا غالباً از سیاهپوستان متنفرند،مراکز اجتماعی آنها از هم جداست و در بسیاری از مسائل اجتماعی حاضر به همکاری با یکدیگر نیستند.
آنگاه امام علیه السلام در پنجمین دستور که از مهمترین دستورات مدیریت و مردمداری است،میفرماید:«(و بدان) از مردم لغزشها و خطاها سر میزند و مشکلاتی به آنها دست میدهد (که آنها را از انجام وظیفه باز میدارد) و بهدست آنان از روی عمد یا خطا،کارهای (خلافی) ظاهر میشود (در اینگونه موارد) از عفو و گذشت خود آنقدر به آنها عطا کن که دوست داری و خوشنود میشوی خداوند از عفوش به تو عطا کند»؛ (یَفْرُطُ(1)مِنْهُمُ الزَّلَلُ(2)،وَ تَعْرِضُ لَهُمُ
الْعِلَلُ،وَ یُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ،فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَی أَنْ یُعْطِیَکَ اللّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ).
بدیهی است هیچ انسانی (جز معصومان علیهم السلام) نیست که خطایی از او سر نزند. کوچک و بزرگ،دانشمند و جاهل هر یک به تناسب حال خود گرفتار لغزشهایی میشوند و هیچ کس نمیتواند دعوی بیگناهی کند حتی در حالات بعضی از انبیای الهی گاهی ترک اولی دیده میشود که اگر چه گناه نیست اما شایسته مقام آنها نیز نیست و به گفته شاعر:
آنجا که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی؟!
همچنین گاه انسان بر اثر ناراحتیهایی جسمانی و روحانی،شکست در زندگی،از دست رفتن عزیزان و امثال اینها حالت عادی خود را از دست میدهد و در این حال گرفتار لغزشهایی میشود.
امام علیه السلام به مالک اشتر که میخواهد بر گروهی عظیم از مردم یعنی ساکنان مصر حکومت کند عفو از خطاها را (تا آنجا که میسر است و راه دارد) دستور میدهد و برای اینکه انگیزه این کار در وجود او تقویت شود وی را به خطاهایش در پیشگاه پروردگار توجّه داده،میفرماید:آیا مایل نیستی خدا از خطاهای تو بگذرد،پس تو هم از خطاهای رعایای خود بگذر و بر آنان سخت نگیر.البته تا جایی که عفو و بخشش موجب بینظمی و تضییع حقوق مظلومان نگردد.
هنگامی که داستان افک به وسیله منافقان در میان مسلمانان منتشر شد و گروهی از آنان همسر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را متهم به انحراف از جادّه عفّت کردند، عدهای از مؤمنان نیز آگاهانه یا ناآگاهانه
در مسیر این شایعهسازی قرار گرفتند.
آیاتی از قرآن نازل شد و شدیداً با این کار برخورد کرد،آن چنان که بعضی از مسلمانان تصمیم گرفتند رابطه خود را با شایعهپراکنان به طور کلی قطع کنند و آنها را از کمکهای مادّی خود محروم سازند.آیه نازل شد: ««وَ لا یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبی وَ الْمَساکِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» ؛آنها که از میان شما دارای برتری (مالی) و وسعت زندگی هستند نباید سوگند یاد کنند که از انفاق کردن به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا (که گرفتار محرومیّت هستند) دریغ نمایند،آنها باید عفو کنند و چشم بپوشند،آیا دوست ندارید خداوند شما را بیامرزد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است (شما هم بخشنده و مهربان باشید).(1)
فرق میان عفو و صفح،این است که عفو کردن به معنای صرف نظر نمودن از کیفر خطاست؛ولی صفح (در اینگونه موارد) آن است که به کلی خطا را از ذهن خود بشوید و به فراموشی بسپارد.
جمله «یُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ» به این معنا نیست که باید دست خطاکاران را گرفت و هدایت کرد،آنگونه که بعضی از شارحان گفتهاند،بلکه به این معناست که کارهای خطا بر دست آنها جاری میشود.
آنگاه برای توضیح و تأکید بیشتر میفرماید:«زیرا تو فوق آنها هستی و پیشوایت فوق توست و خداوند فوق کسی است که تو را زمامدار آنها قرار داده و تدبیر امور آنها را از تو خواسته و به وسیله آنان تو را آزمایش میکند»؛ (فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ،وَ وَالِی الْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ،وَ
1) نور، آیه ۲۲.
اللّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاکَ! وَ قَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ، وَ ابْتَلَاکَ بِهِمْ).
امام علیه السلام این نکته را یادآور میشود که هر کس بر گروهی حکومت میکند در حدّ خود تحت حکومت دیگری قرار دارد؛اگر تو بر مصر حکومت خواهی کرد توجّه داشته باش من هم حاکم بر تو و مراقب اعمالت هستم و اگر من بر تو حکومت میکنم باید مراقب باشم که خداوند حاکم بر ماست و به یقین توجّه به این امر سبب میشود که انسان تا میتواند از عفو و گذشت و محبّت بهره گیرد تا بتواند در انتظار عفو حاکم بر خود و بالاتر از آن در انتظار عفو الهی باشد.
هرگز مغرور مباش!
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به هفت توصیه مهم دیگر میپردازد.
نخست میفرماید:«هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار نده،زیرا تاب کیفر او را نداری و از عفو و رحمت او بینیاز نیستی»؛ (وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ،لِحَرْبِ اللّهِ فَإِنَّهُ لَا یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ،وَ لَا غِنَی بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ).
منظور از جنگ با خدا-آنگونه که بسیاری از شارحان نهجالبلاغه استنباط کردهاند-همان ظلم و ستم بر بندگانش و تضییع حقوق آنهاست نه هرگونه معصیت و گناه.درست است که همه گناهان زشت و ناپسندند؛ولی تعبیر به «حرب اللّه»چیزی بیشتر از آن را میطلبد.
شاهد این سخن حدیثی است که امام صادق علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«لَقَدْ أَسْرَی رَبِّی بِی فَأَوْحَی إِلَیَّ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ مَا أَوْحَی وَ شَافَهَنِی إِلَی أَنْ قَالَ لِی یَا مُحَمَّدُ مَنْ أَذَلَّ لِی وَلِیّاً فَقَدْ أَرْصَدَنِی بِالْمُحَارَبَةِ
وَ مَنْ حَارَبَنِی حَارَبْتُهُ؛ هنگامی که پروردگارم مرا به معراج برد از پشت حجابهای (معنوی) به من آنچه را که میبایست وحی کرد و در حضور نیز (آنچه باید بگوید) فرمود(1)تا آنجا که به من گفت:ای محمد کسی که ولیّ مرا خوار و ذلیل دارد در مقام جنگ با من بر آمده است و کسی که با من به محاربه برخیزد با او محاربه میکنم (و او را در هم میشکنم)».(2)
امام علیه السلام دلیل عدم جنگ با خدا را در این عبارت دو چیز گرفته است یکی نیاز به عفو و رحمت خدا و دیگری پرهیز از عقوبت و عذاب الهی.
در دومین و سومین توصیه میفرماید:«و هرگز از عفو و بخششی که نمودهای پشیمان نباش و از کیفری که دادهای به خود مبال و شادی نکن»؛ (وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَی عَفْوٍ،وَ لَا تَبْجَحَنَّ(3)بِعُقُوبَةٍ).
این سخن اشاره به این است که تا میتوانی جانب عفو را بگیر و کمتر مجازات کن،زیرا اگر اثر کیفر در کوتاه مدّت باشد اثر عفو در دراز مدّت خواهد بود.
البته این حکمی است که در مورد غالب مردم صادق است؛ولی در برابر اقلیتی که عفو در آنها نتیجه معکوس دارد و بر ترس و ضعف عفو کننده حمل میشود،باید شدّت عمل به خرج داد.
در چهارمین توصیه میافزاید:«هرگز به هنگامی که خشمگین میشوی و راه چارهای برای آن مییابی به انجام اقدام خشن شتاب مکن (و تصمیم ناگهانی مگیر)»؛ (وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَی بَادِرَةٍ(4)وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً(5)). به یقین هنگامی که انسان از خشم برافروخته میشود اعتدال فکری خود را از دست میدهد و بارها آزمودهایم که هر تصمیمی در آن حال
1) مشابه این تعبیر در قرآن مجید آمده است: «وما کان لیبشر أن یکلمه الله إلأ وحیا أو من ورای حجاب او یرسل رسولا (شوری، آیه ۵۱) پیام الهی گاه مستقیما بر قلب پیغمبر نازل میشد و گاه همچون صدایی که موسی در کوه طور شنید و گاه از طریق فرستادن فرشته وحی که در روایات بالا تنها به قسمت اول و دوم اشاره شده است.
2) کافی، ج ۲، ص ۳۵۳، ح ۱۰,
3) «تبجح» از ریشه «بجح» بر وزن «وجب» به معنای شادی کردن و افتخار نمودن است.
4) «بادرة» حرکات و افعال شتاب زده ای است که از انسان به هنگام خشم و غضب سر میزند. از ریشه «بدور» بر وزن «صدور» به معنای سرعت کردن گرفته شده است.
5) «مندوحة» به معنای وسعت و راه چاره است از ریشه «ح» بر وزن «مدح» به معنای وسعت بخشیدن گرفته شده. این واژه ممکن است اسم مفعول باشد به معنای جایی که آن را وسیع ساخته اند یا اسم مکان به معنای مکان وسیع و گسترده.
گرفتیم بعداً ثابت شده که خطا بوده است.حتی عاقلترین اشخاص به هنگام خشم و غضب ممکن است به صورت نادانترین افراد در آیند.و این تعبیری که در میان عوام معروف است که میگویند:هنگامی که عصبانی شدم خون چشمانم را گرفت و چیزی را ندیدم و مرتکب فلان کار شدم در واقع اشاره به همین حالت است.
لذا در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الْغَضَبُ یُرْدِی صاحِبَهُ وَیُبْدی مَعایِبَهُ؛ غضب صاحبش را به هلاکت میافکند و عیوبش را آشکار میسازد».(1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«بِئْسَ الْقَرِینُ الْغَضَبُ یُبْدِی الْمَعَائِبَ وَیُدْنِی الشَّرَّ وَیُبَاعِدُ الْخَیْرَ؛ غضب بد همنشینی است عیوب انسان را آشکار میسازد شر را نزدیک و خیر را دور میکند».(2)
این نکته هنگامی روشنتر میشود که گاه افرادی یک طرفه میآیند و نزد امرا سخنی میگویند.اگر آنها در همان حال تصمیم بگیرند پشیمان خواهند شد.باید حوصله کنند و سخنان طرف مقابل را هم بشنوند و چه بسا پس از تحقیق،مطلب دگرگون شود.
بنابراین باید مطابق ضرب المثل معروف عمل کرد:به هنگام غضب نه تصمیم نه کیفر و نه دستور.
در پنجمین توصیه او را از مسأله غرور و خودکامگی شدیداً نهی میکند، و میفرماید:«و هرگز مگو من امیرم؛امر میکنم و از من اطاعت میشود که این موجب دخول فساد در دل و ضعف و خرابی دین و نزدیک شدن دگرگونیها (در قدرت تو) است»؛ (وَ لَا تَقُولَنَّ:إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ،فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ(3)فِی الْقَلْبِ،وَ مَنْهَکَةٌ(4)لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیَرِ(5)).
بیشک یکی از آفات خطرناک حکومت و زمامداری،غرور و خودبزرگبینی و استبداد است و همانگونه که امام علیه السلام فرموده سه پیامد خطرناک دارد.نخست اینکه فکر انسان را فاسد
1) غررالحکم، ح ۶۸۹۲
2) غررالحکم، ح ۶۸۹۳
3) «إدغال» از ریشه «دغل» بر وزن «عقل» به معنای داخل شدن در جایی به صورت مخفیانه است. از آنجا که فاسدان و مفسدان معمولا به این صورت وارد می شوند، مفهوم فساد نیز غالبا در آن وجود دارد. و «دل» بر وزن «قمر» به معنای فساد و گاه به معنای شخص مفسد می آید و در عبارت بالا نیز معنای فساد مندرج است.
4) «منهکة» از ریشه «نهک» بر وزن «مدح» به معنای خسته کردن و ضعیف نمودن گرفته شده و منهکة به ضعف و ناتوانی یا اسباب ضعف و ناتوانی اطلاق می شود.
5) «غیر» به معنای حوادث دگرگون کننده است، جمع «غیرة» بر وزن «غیبة»
میکند و حقایق را آنگونه که هست نمیبیند و تصمیمات نابخردانه و غیر عادلانه میگیرد.دیگر اینکه انسان را گرفتار انواع معاصی و گناهان و ظلم و ستم میسازد و دین او را تضعیف میکند.سوم اینکه چنین حالتی سبب تغییرات و دگرگونیها در رابطه حکومت با مردم میشود.
بسیاری از شورشهای عمومی در طول تاریخ از همین جا سرچشمه گرفته است.
به عکس اگر زمامدار متواضع باشد و باد غرور از سر بیرون کند،هم درست میاندیشد،هم آلوده گناه و ضعف دین نمیشود،و هم رابطه صمیمانه با مردم خواهد داشت،همان رابطهای که پایههای حکومت را قدرت میبخشد.
امام علیه السلام در کلمات قصارش در غررالحکم تعبیرات تکان دهندهای درباره سرنوشت شوم مغروران بیان کرده است.در جایی میفرماید:
«طُوبی لِمَنْ لَمْ تَقْتُلُهُ قاتِلاتُ الْغُرورِ؛ خوشا بهحال کسی که عوامل نابود کننده غرور وی را به قتل نرسانده است».(1)در جای دیگر میفرماید:
«سُکْرُ الْغَفْلَةِ وَالْغُرُورِ أبْعَدُ إفاقَةً مِنْ سُکْرِ الْخُمُورِ؛ انسان از مستی غفلت و غرور بسیار دیرتر از مستی شراب هوشیار میشود».(2)
آری مستی شراب ممکن است یک روز یا یک شب باشد؛اما مستی غرور شاید پنجاه سال ادامه پیدا کند.
امام علیه السلام در اواخر خطبه دوم نهجالبلاغه با اشاره به جمعی از منافقان و گروههایی که بر ضد حضرتش قیام کرده بودند میفرماید:
«زَرَعُوا الْفُجُورَ وَ سَقَوْهُ الْغُرُورَ وَ حَصَدُوا الثُّبُور؛ آنها بذر فجور پاشیدند و با آب غرور آن را آبیاری کردند و سرانجام بدبختی و هلاکت را درو نمودند».
از آنجا که کار طبیبان آگاه تنها تشخیص و درمان درد نیست،بلکه ارائه طرق درمان نیز از ارکان اصلی برنامه آنهاست،امام علیه السلام این طبیب الهی در
ادامه این عهدنامه پس از ذکر آفات غرور به راه درمان آن اشاره کرده میفرماید:«هرگاه بر اثر قدرتی که در اختیار داری کبر و غرور یا عُجب در تو پدید آید،به عظمت قدرت خداوند که فوق توست و بر اموری نسبت به تو قادر است که تو درباره خویشتن قدرت آن را نداری نظر بیافکن،زیرا این نگاه تو را از آن سرکشی پایین میآورد و از شدّت و تندی تو میکاهد و آنچه از نیروی عقلت از دست رفته به تو باز میگرداند»؛ (وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَةً(1)أَوْ مَخِیلَةً(2)،فَانْظُرْ إِلَی عِظَمِ مُلْکِ اللّهِ فَوْقَکَ،وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَی مَا لَا تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ،فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ(3)إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ(4)وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ(5)وَ یَفِیءُ إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ(6)عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ).
امام علیه السلام در عبارات بسیار پر معنای خود،نگاه به عظمت ملک خداوند و قدرت وسیع او را،سرچشمه سه اثر برای مغروران به قدرت میشمارد:آنها را از مرکب غرور پیاده میکند،از شدّت عمل آنها میکاهد و عقل از دست رفته به سبب غفلت ناشی از غرور را به آنها باز میگرداند.
آری قویترین انسانها در برابر بسیاری از حوادث که به امر خدا انجام میگیرد همچون پر کاهی در برابر طوفان عظیمی هستند.بسیار شنیدهایم که حاکمان زورگو با یک ایست مختصر قلبی همه چیزشان پایان گرفته است و میدانیم این عارضه بر اثر گرفتن مویرگهای قلب بهوسیله قطعه کوچکی از خون لخته شده است.یا از طریق سرطان که چیزی جز طغیان یک سلول ضعیف نیست یا بهواسطه یک میکروب یا ویروسی که با چشم دیده نمیشود از پای در آمدهاند.گاه زلزلهای تمام قصرهای
1) «ابهة» به معنای عظمت و گاه به معنای کبر و غرور آمده و در جمله بالا همین معنا مراد است.
2) «مخیلة» به معنای عجب و خودپسندی است.
3) «یطامن» از ریشه «طمأنة» بر وزن «گردنه» به معنای فرو نشاندن و آرام کردن و پایین آوردن گرفته شده است.
4) «طماح» به معنای سرکشی است.
5) «غرب» به معنای شدت و تندی است.
6) «عزب» به معنای غایب شدن است.
آنها را ویران کرده و تندبادی همه چیز را در هم کوبیده و سیلابی همه را با خود برده است.اینها همه اشارات کوچکی است از قدرت بیپایان پروردگار.اگر انسان به این امور بیندیشد،در هر مقامی باشد گرفتار غرور نمیشود.
تاریخ،حکومتی بالاتر از حکومت سلیمان به خاطر ندارد.قرآن میگوید هنگامی که زمان مرگ سلیمان نبی فرا رسید اجل به او مهلت نداد که از حالت ایستاده بر زمین بنشیند،بلکه در همان حال که بر عصایش تکیه کرده بود با تمام آنچه در اختیار داشت وداع گفت و هیچ کس از مرگش باخبر نشد مگر آن زمان که موریانه عصایش را جوید و تعادل او بر هم خورد و بر زمین افتاد.
امام علیه السلام در هفتمین توصیه در تأکید بر مطالبی که در بالا آمد برای فرو نشاندن غرور مغروران و کبر متکبّران از طریق تهدید به کیفر الهی وارد میشود و میفرماید:«از دعوی همتایی با خداوند در عظمتش برحذر باش و از تشبه به او در جبروتش خود را برکنار دار،زیرا خداوند هر جباری را ذلیل و هر فرد خودپسند متکبّری را خوار میدارد»؛ (إِیَّاکَ وَ مُسَامَاةَ(1)اللّهِ فِی عَظَمَتِهِ،وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ،فَإِنَّ اللّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ،وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ(2)).
در واقع کسانی که از باد کبر و غرور سرمستند عملاً دعوی همتایی با خدا را دارند در حالی که ذرّه ناچیزی دربرابر اقیانوس عظمت او هستند.کیفر اینگونه بلندپروازیِ بیمعنا همان است که خداوند آنها را به ذلت و خواری بکشاند و اگر متکبّران و مغروران توجّه به پایان کار خویش کنند از مرکب غرور و کبر پایین خواهند آمد.
در این زمینه احادیث پرمعنایی از پیغمبر
اکرم صلی الله علیه و آله و سایر امامان معصوم علیهم السلام نقل شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که از آن حضرت درباره
«أَدْنَی الْإِلْحَادِ»؛ (نخستین مرحله کفر) سؤال شد.امام علیه السلام فرمود:
«إِنَّ الْکِبْرَ أَدْنَاهُ؛ تکبّر مرحله نخست آن است».(1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«الْکِبْرُ رِدَاءُ اللّهِ فَمَنْ نَازَعَ اللّهَ شَیْئاً مِنْ ذَلِکَ أَکَبَّهُ اللّهُ فِی النَّارِ؛ بزرگی،ردایی است که تنها بر قامت کبریایی خداوند موزون است کسی که با خداوند در این امر به منازعه برخیزد (و خود را بزرگ ببیند) خداوند او را به صورت در آتش دوزخ میافکند».(2)
البته تمام اینها به علت آثار بسیار منفی فردی و اجتماعی است که دامان شخص مغرور و متکبّر را میگیرد.در روایات متعدّدی وارد شده است که کبر سبب میشود که انسان حق را نادیده بگیرد و طرفداران حق را سرزنش کند و حقوق مردم را پایمال سازد.(3)
این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،که فرمود:
«الْکِبْرُ أَنْ تَتْرُکَ الْحَقَّ وَ تَتَجَاوَزَهُ إِلَی غَیْرِهِ وَ تَنْظُرَ إِلَی النَّاسِ وَ لَا تَرَی أَنَّ أَحَداً عِرْضُهُ کَعِرْضِکَ وَ لَا دَمُهُ کَدَمِکَ؛ کبر آن است که حق را ترک گویی و به سراغ باطل روی و به مردم نگاه کنی و آبروی هیچ کس را همچون آبروی خود و خون هیچ کس را دارای ارزش خون خود ندانی».(4)
از نفرین مظلومان بترس!
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه،مالک را با تعبیرات محکم و حساب شدهای دعوت به عدالت و رفع هرگونه تبعیض میکند.میفرماید:«انصاف در برابر خداوند و مردم را نسبت به خویشتن
و خاندان خود و کسانی که از رعایا مورد علاقه تواند رعایت کن»؛ (أَنْصِفِ اللّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ،وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ،وَ مَنْ لَکَ فِیهِ هَوًی(1)مِنْ رَعِیَّتِکَ).
البته منظور از انصاف در برابر خداوند اطاعت از اوامر و نواهی اوست و انصاف در برابر مردم ترک هرگونه تبعیض و تمایل به افراد مورد نظر است؛ همان چیزی که غالب زمامداران در گذشته و حال گرفتار آن بوده و هستند که وقتی به قدرت میرسند برای دوستان و بستگان و افراد مورد علاقه خود امتیازاتی قائل میشوند که هرگز آن به دیگران نمیدهند.این تبعیض سرچشمه انواع انحرافات و نابسامانیهای حکومتهاست.
باید توجّه داشت که«انصاف»از ریشه«نصف»گرفته شده که به نیمه هر چیزی اطلاق میشود و از آن جایی که عدالت سبب میشود انسان حقوق اجتماعی را در میان خود و دیگران عادلانه تقسیم کند،از این جهت به آن انصاف گفتهاند.در بیان دیگر انصاف آن است که انسان هرچه برای خود و دوستان و نزدیکان خود میخواهد برای دیگران هم بخواهد و آنچه درباره خود و افراد مورد علاقهاش روا نمیدارد درباره دیگران نیز روا ندارد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«سَیِّدُ الْأَعْمَالِ ثَلَاثَةٌ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی لَاتَرْضَی بِشَیْءٍ إِلَّا رَضِیتَ لَهُمْ مِثْلَهُ» برترین اعمال سه چیز است و امام علیه السلام اوّلین آن را رعایت انصاف درباره مردم شمرد و در تفسیر آن میفرماید:باید به گونهای باشد که هرچه را برای خود میخواهی مانند آن را برای دیگران هم بخواهی».(2)
اما انصاف در مورد خداوند این است که انسان حدّاقل مواهب الهی را عادلانه تقسیم کند؛نیمی را در راه رضای خدا
بدهد و نیمی را برای خویشتن نگه دارد.
وقت و فکر و امکانات دیگر خود را نیز به همین گونه تقسیم کند تا دستکم انصاف را رعایت کرده باشد،هرچند به مقام والای ایثار نرسیده باشد.
البته این کار،کار آسانی نیست،زیرا همیشه انسان مایل است کفه خویشتن و نزدیکان خود را سنگینتر از کفه دیگران کند،لذا در خبری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از یاران خود فرمود:«آیا میخواهی سختترین چیزی را که خداوند بر مردم واجب کرده است برای تو بازگو کنم؟ آنگاه امام علیه السلام سه چیز را بر شمرد و آن سه چیز این بود:
«إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ وَ مُوَاسَاتُکَ أَخَاکَ وَ ذِکْرُ اللّهِ فِی کُلِّ مَوْطِن؛ رعایت انصاف درباره مردم نسبت به خویشتن و مواسات با برادران دینی داشتن و در هر حال به یاد خدا بودن».(1)
تفاوت در میان انصاف و مواسات ظاهراً از این جهت است که انصاف در مورد حقوق و مواسات درباره تمام مواهب زندگی است.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن دلیلی برای گفتار خود ذکر میکند که در واقع،مُرکب از صغرا و کبرا و نتیجه است.میفرماید:«زیرا اگر چنین نکنی (و انصاف را رعایت ننمایی) ستم خواهی کرد و کسی که به بندگان خدا ستم کند خداوند پیش از بندگانش دشمن او خواهد بود و کسی که خداوند دشمن او باشد عذرش را نمیپذیرد و در مقام نبرد با خداست تا زمانی که دست از ستم بردارد و توبه کند»؛ (فَإِنَّکَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ! وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللّهِ کَانَ اللّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللّهُ أَدْحَضَ(2)حُجَّتَهُ،وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّی یَنْزِعَ(3)
1) کافی، ج ۲، ص ۱۴۵، ح ۸.
2) «ادحض» از ریشه «دحض» بر وزن «محض» به معنای باطل شدن است و هنگامی که به باب افعال می رود به معنای ابطال نمودن است. باطل کردن حجت در اینجا به معنای عدم پذیرش عذر است.
3) «ینزع» از ریشه «نزع» بر وزن «نظم» به معنای برکندن و جدا کردن و رها نمودن است. باید توجه داشت که در جمله بالا تناسب ایجاب می کند که «او» به معنای واو باشد. در بعضی از نسخ نهج البلاغه به جای «او» واو نوشته شده است.
أَوْ یَتُوبَ). روشن است ترک انصاف و روی آوردن به انواع تبعیضها ظلم فاحش و آشکار است و میدانیم خداوند عادل و حکیم دشمن ظالمان و یار مظلومان است.گفتنی است امام علیه السلام بر این معنا تأکید میکند که خداوند به دشمنی و مخاصمت هرکس اقدام کند هیچ عذر و بهانهای را از او نمیپذیرد و تعبیر به «أَدْحَضَ حُجَّتَهُ» اشاره به همین معناست.ممکن است در گناهان دیگر اعذار غیر موجهی به لطف خدا و از طریق غفاریت او پذیرفته شود؛ولی در مورد ظلم و ستم هیچ عذری پذیرفته نیست و تنها راه نجات از خصومت پروردگار و عقوبت او این است که دست از ظلم بکشد و از گذشته توبه کند و حقوق از دست رفته را به صاحبانش باز گرداند و جبران نماید.
امام علیه السلام در ادامه این سخن کیفر شدید ظالمان را که در نوع خود بینظیر است شرح میدهد.میفرماید:«(بدان) هیچ چیز در تغییر نعمتهای خداوند و تعجیل انتقام و کیفر او از اصرار بر ظلم و ستم سریعتر نیست،زیرا خداوند دعای مظلومان را (بر ضد تو) میشنود و در کمین ستمکاران است»؛ (وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْیِیرِ نِعْمَةِ اللّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ،فَإِنَّ اللّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ(1)،وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ).
این جمله هشدار کوبندهای به ظالمان است که بدانند مجازات کیفر آنها تنها حواله به قیامت نمیشود،بلکه در این جهان نیز گرفتار کیفر اعمال خود خواهند شد.آن هم نه در دراز مدت،بلکه در کوتاه مدت.آری آنچه با سرعت باعث تغییر نعمتها میشود و عذاب الهی را فرا میخواند اقامه بر ظلم و اصرار بر ستم است.
1) «المضطهدین» جمع «مضطهد» به معنای مظلوم و ستم دیده است و از ریشه ضهد» بر وزن «مهدی» به معنای ظلم گرفته شده است.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود:«هیچ کس بر دیگری ستم نمیکند مگر اینکه خداوند به سبب آن او را کیفر میدهد؛کیفری در جانش یا در مالش».(1)
در کلمات قصار امام علیه السلام در غررالحکم نیز آمده است:
«مَنْ عَمِلَ بِالْجَوْرِ عَجَّلَ اللّهُ هُلْکَه؛ کسی که ستم کند خداوند در هلاکت او تسریع میکند».(2)
همچنین در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که خداوند به یکی از انبیا که در کشور یکی از ستمکاران زندگی میکرد،وحی فرستاد که به سراغ این مرد جبار برو و به او بگو:
«إِنَّنِی لَمْ أَسْتَعْمِلْکَ عَلَی سَفْکِ الدِّمَاءِ وَ اتِّخَاذِ الْأَمْوَالِ وَ إِنَّمَا اسْتَعْمَلْتُکَ لِتَکُفَّ عَنِّی أَصْوَاتَ الْمَظْلُومِینَ فَإِنِّی لَمْ أَدَعْ ظُلَامَتَهُمْ وَ إِنْ کَانُوا کُفَّاراً؛ من این مقام را به تو ندادم که خون بیگناهان را بریزی و اموال مردم را بگیری بلکه این مقام را بدین جهت به تو دادم که صدای ناله مظلومان را بدرگاه من فروبنشانی،زیرا من از ستمی که بر آنها رفته صرف نظر نمیکنم،هرچند کافر باشند».(3)
ابن عباس که بسیاری از علوم خود را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام گرفته است میگوید:«من از قرآن مجید بهخوبی استفاده کردم که ظلم و ستم خانهها را ویران میکند».سپس به این آیه اشاره کرد: ««فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَةً بِما ظَلَمُوا» ؛این خانههای آنهاست که بسبب ظلم و ستمشان خالی (و ویران) مانده است».(4)
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أسْرَعُ الْخَیْرُ ثَواباً الْبِرُّ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ أسْرَعُ الشَّرُّ عُقُوبَةً الْبَغْیُ وَ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ؛ از کارهای خیر چیزی که از همه زودتر پاداشش به انسان میرسد نیکوکاری و صله
رحم است و از کارهای شر چیزی که کیفرش زودتر از همه به انسان میرسد ظلم و قطع رحم است».(1)
همواره با توده مردم باش
امام علیه السلام در این فقره به نکته مهمی میپردازد که در حیات امروز بشر و شکلگیری حکومتها،اثرش از هر زمان آشکارتر است.میفرماید:«باید محبوبترین کارها نزد تو اموری باشد که در جهت رعایت حق از همه کاملتر و از نظر عدالت شاملتر و از نظر رضایت عمومی مردم جامعتر باشد»؛ (وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا(2)فِی الْحَقِّ،وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ،وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَی الرَّعِیَّةِ).
بدیهی است قوانین و مقرراتی که دارای این سه ویژگی باشند:هم از نظر حفظ حقوق،جامعتر و هم از نظر رعایت عدالت شاملتر و هم رضایت تودههای مردم را بهتر جلب کند،مورد رضای خدا و خلق است و هنگامی که خداوند از حکومتی راضی و خلق خدا از آن خشنود باشند،دوام و بقای آن تضمین شده است.
از آنجا که مفهوم این سخن آن است که مهم رضای اکثریت قاطع مردم است نه اقلیتی ثروتمند و خودخواه که همواره در حاشیه حکومتها زندگی میکنند.
در ادامه این سخن میفرماید:«زیرا خشم توده مردم خشنودی خواص (اقلیت پرتوقع) را بیاثر میسازد اما ناخشنودی خاصان با رضایت عامه مردم بخشوده و جبرانپذیر است»؛ (فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ یُجْحِفُ(3)بِرِضَی الْخَاصَّةِ،وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَی الْعَامَّةِ).
آنچه در جملههای کوتاه بالا آمد در واقع زیربنای حکومتهای پایدار را تشکیل میدهد.افراد یک جامعه همیشه بر دو گروه تقسیم میشوند:اقلیت ثروتمندی که معمولاً اطراف زمامداران را میگیرند و با چاپلوسی و تملق و اظهار اخلاص و فداکاری در فکر تأمین منافع خویشند و در
1) سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۴۰۸.
2) «أوسط» از ریشه «وسط» به معنای میان چیزی گرفته شده؛ ولی در این گونه موارد مفهوم «بهترین» میدهد زیرا چیزی که در حد وسط و اعتدال است بهتر و کامل تر است. قرآن مجید در سوره قلم آیه ۲۸ می فرماید: «وقال أوسطهم ألم أقل لکم لولا تسبحون»؛ آنکه از همه عاقل تر بود گفت: آیا من به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمیگویید» و در لسان العرب آمده است: «أوسط الشئء أفضل الشیء وخیاره»
3) «یجحف» از ماده «اجحاف» و ریشه «جحف» بر وزن «جهل» در اصل به معنای کندن پوست چیزی است سپس به معنای به مشقت انداختن و بی اثر ساختن و خراب کردن آمده است.
برابر آنها اکثریت مردم که چرخهای زندگی اجتماعی با دست و بازوی آنها در حرکت است،بیش از همه زحمت میکشند و بیش از همه به کشورشان علاقهمندند.اگر گروه اوّل از حکومتی ناراضی شوند ولی گروه دوم راضی و خشنود باشند هیچ مشکلی بهوجود نمیآید؛مشکلات جامعه با دست تودههای مردم حل میشود و داد فریاد آن اقلیت تغییری در مسیر کارها ایجاد نمیکند؛ولی اگر رضایت این گروه اقلیت به بهای خشم تودههای مردم جلب گردد آن هنگام است که پایههای حکومت به لرزه در میآید و به گفته شاعر:
نفسها ناله شد در سینه آهسته آهسته فزون تر گر شود این نالهها فریاد میگردد
چنانچه نارضایتیها ادامه پیدا کند منته به قیام و انقلابها خواهد شد.
زندگی پیغمبر اسلام و علی علیه السلام بهترین نمونه برای این مسأله است.سعی داشتند همواره جانب تودههای محروم و متوسط جامعه را بگیرند و به مخالفت خواص که منافع خود را در خطر میدیدند اعتنا نکنند.
این همان چیزی است که امروز به دموکراسی مردمی یا دموکراسی دینی یا مردمسالاری دینی از آن یاد میشود،هرچند گاهی تنها به الفاظ قناعت میکنند و به واقعیات توجه ندارند.و در واقع مفهومی قدیمی است که در قالب الفاظ جدید ریخته شده است.
البته امروزه نوعی شیطنت بسیار مرموزی از سوی این گروه خاص بهکار گرفته میشود که با سلطه بر رسانههای جمعی سعی میکنند افکار عمومی را فریب و به اصطلاح شستشوی مغزی بدهند به گونهای که تصور شود خواستههای آنها همان است که تودههای مردم میخواهند،هرچند با کمی دقت میتوان به شگرد آنها پی برد.
گاه به شیوه دیگری متوسل میشوند و
آن اینکه وسایل هوسرانی و لذات بیقید و شرط جسمانی را در اختیار تودههای مردم قرار میدهند و آنها را بدین وسیله سرگرم میسازند تا از آنچه در جامعه میگذرد بیخبر بمانند.اگر آگاهانِ باهدف و مؤمن،آنها را هوشیار سازند تا در این دامها نیفتند به یقین قیامی خواهند کرد که تومار زندگی این زالو صفتان را در هم بپیچد.
از آنجا که این مسأله دارای اهمّیّت زیادی است،امام علیه السلام در ادامه این سخن به شرح بیشتری پرداخته و انگشت روی جزئیات مسأله میگذارد و صفات آن گروه از خواص و همچنین ویژگیهای تودههای زحمتکش جامعه را به تفصیل برمیشمارد.نخست به سراغ صفات نکوهیده خواص از خود راضی میرود و هفت ویژگی برای آنها ذکر میکند.
در اوّلین و دومین صفت میفرماید:«و (بدان که) هیچ کس از رعایا از نظر هزینههای زندگی در حالت آرامش و صلح،بر والی سنگینتر و به هنگام بروز مشکلات،کمیاریتر از خواص (از خود راضی و پر توقع) نیست»؛ (وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّةِ أَثْقَلَ عَلَی الْوَالِی مَؤُونَةً فِی الرَّخَاءِ،وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی الْبَلَاءِ).
آنها از والی توقعات بسیار و خواستههای بیشمار دارند و کیسههایی برای منافع خود دوختهاند که به این آسانی پر نمیشود و به عکس به هنگام بروز مشکلات خود را کنار میکشند و چنین میپندارند که حفظ کشور و ایثار و فداکاری در راه آن بر عهده تودههای مردم است؛آنها قشر ممتازی هستند که فقط باید نظارت کنند و نظر دهند.
در سومین صفت میفرماید:«آنها در برابر انصاف (و رعایت حقوق مساوی بین شهروندان) از همه ناخشنودترند»؛ (وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ) ،زیرا خود را قشر ممتازی میدانند
که نباید با دیگران در هیچ برنامهای در یک صف قرار گیرند.
در چهارمین وصف میافزاید:«و به هنگام درخواست (چیزی از حکومت) از همه اصرار کنندهترند»؛ (وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ(1)) ،زیرا خود را طلبکار میدانند و اضافه بر این به زمامداران نزدیکند و میتوانند خواسته خود را مکرر در مکرر عنوان کنند.به خلاف تودههای مردم که خواستههای خود را با اصرار بسیار کمتری همراه میسازند و اصولا دسترسی چندانی به حاکمان ندارند.
در پنجمین و ششمین وصف میفرماید:«و در برابر عطا و بخشش کمسپاسترند و به هنگام منع (از خواستههایشان) دیرتر پذیرای عذر میشوند»؛ (وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ،وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ) ،چرا که عطا و بخشش را خدمتی از ناحیه حاکم نمیبینند،بلکه ادای دین میشمرند و در برابر ادای دین نیازی به سپاسگزاری نمیبینند.آنها غالباً چنین میپندارند که اگر حمایت و نظارتشان بر امر حکومت نباشد،حکومت نمیتواند به حیات خود ادامه دهد، بنابراین آنها حق حیات بر حکومت دارند و هرچه به آنها داده شود کم است.
نیز به همین دلیل اگر خواستههای آنها تأمین نشود کمتر حاضرند عذری را بپذیرند و تمام عذرها را در این زمینه ناموجه میبینند و گاه عذر بدتر از گناه.
در هفتمین و آخرین ویژگی میفرماید:«و به هنگام رویارویی با مشکلاتِ روزگار صبر و استقامت آنها از همه کمتر است»؛ (وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ(2)الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ) ،زیرا آنها در ناز و نعمت پرورش یافته و کمتر با مشکلات روبهرو بوده و هرگز ورزیده و آبدیده نشدهاند بر عکس تودههای زحمتکش جامعه که در لابهلای مشکلات پرورش مییابند و در کوره حوادث قرار میگیرند و همچون فولادی آبدیده
1) «إلحاف» از ریشه «لحف» بر وزن «حرف» در اصل به معنای پوشاندن و ملافه کشیدن آمده سپس به معنای اصرار و پافشاری در چیزی به کار رفته است؛ گویا به قدری اصرار می کند که تمام وجود طرف را می پوشاند.
2) «ملمات» از ریشه «لم» بر وزن «غم» به معنای جمع کردن گرفته شده سپس واژه ملمات به حوادث شدید و ناراحت کننده اطلاق شده گویی این گونه حوادث تمام فکر انسان را جمع کرده و متوجه به خود می سازد.
محکم میشوند.
به راستی ترسیمی از این بهتر و گویاتر و شفافتر درباره این گروهِ اندک از خود راضی و خودبرتربین پیدا نمیشود و میدانیم تمام این صفات ناشی از توهماتی است که درباره امتیازات ذاتی خود و نیاز حکومت به آنها و برتری بر تودههای مردم دارند.این اوهام و خیالات،آنها را به این مسیرهای نادرست میکشاند.
اما ویژگیهای تودههای زحمتکش جامعه و به تعبیر امام علیه السلام عامه در سه چیز خلاصه شده است؛میفرماید:«و (بدان) ستون دین و شکل دهنده جمعیت مسلمانان و نیروی دفاعی در برابر دشمنان،تنها توده ملت هستند،بنابراین گوش بهسوی آنها فرا ده و توجّه به آنها داشته باش»؛ (وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ،وَ جِمَاعُ(1)الْمُسْلِمِینَ،وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ،الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ،فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ(2)لَهُمْ،وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ).
چه تعبیرات زنده و پرمعنایی.به یقین اگر حمایت عامه مردم نباشد اصول و فروع دین به فراموشی سپرده میشود و جامعه مسلمانان از هم گسسته میگردد و در برابر هجوم دشمنان،مدافعی نخواهد بود.به همین دلیل،حکومت باید به اقلیت پرادعای بیاثر بیاعتنا باشد و تمام توجّه خود را به کسانی معطوف دارد که شکوفایی و پیشرفت و بقای دین و دنیا از آنهاست.
از مجموع عبارات امام علیه السلام در این فراز از عهدنامه استفاده میشود که تودههای زحمتکش مردم ده ویژگی دارند که سه ویژگی آن در ذیل گفته شده و هفت وصف دیگر با اشاره به هنگام بیان صفات نکوهیده خواص از خودراضی بیان شده و آن به شرح زیر است:
1.هزینه آنها به هنگام آرامش،بر والی سبک است.
2.یاری و کمک آنها در مشکلات بسیار زیاد است.
3.از انصاف و رعایت حقوق یکسان خشنودند.
4.به هنگام تقاضای چیزی
از حوائج خود زیاد اصرار نمیورزند.
5.هنگامی که چیزی به آنها هدیه شود شکرگزارند.
6.اگر مانعی برای پذیرفتن خواستههای آنها در کار باشد،عذرپذیرند.
7.در برابر مشکلات روزگار شکیبایی و استقامت فراوان دارند.
تعبیر به «جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ» اشاره به این است که تودههای زحمتکش مردم رکن اصلی جامعه اسلامیاند و این همانچیزی است که در روایات دیگر به عنوان«سواد اعظم»از آن تعبیر شده است.به بیان دیگر اگر نفرات جامعه را از هم جدا حساب کنیم جامعه مفهوم نخواهد داشت؛ولی اگر آنها را با پیوند با یکدیگر در نظر بگیریم-همانند ساختمانی که مصالح کوچک آن با ملاط محکمی به هم پیوسته است-جامعه مفهوم اصلی را پیدا میکند و این امر تنها بهوسیله همین تودههای زحمتکش جامعه حاصل میشود.
جمله «فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ،وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ» در واقع برگرفته از قرآن مجید است آنجا که خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: ««وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» ؛با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر می خوانند و تنها رضای او را میطلبند؛و هرگز برای زیورهای دنیا چشمان خود را از آنها برمگیر و از کسانی که قلبشان را از یادمان غافل ساختیم و از هوای نفس پیروی کردند و کارشان افراطی است،اطاعت مکن».(1)
نه تنها پیغمبر اکرم مامور بود این گروه را تکیه گاه خود قرار دهد،بلکه تمام انبیای پیشین نیز چنین بودند.قرآن مجید درباره نوح پیغمبر میگوید:«هنگامی که جوانان پاکدل به نوح ایمان
1) کهف، آیه ۲۸.
آوردند و اطراف او را گرفتند،گروهی از ثروتمندان خودخواه به نوح ایراد کردند که اگر میخواهی ما به تو ایمان آوریم باید این گروه را از دور خود دورساز و نوح مأمور شد به آنها چنین پاسخ گوید:
««وَ ما أَنَا بِطارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لکِنِّی أَراکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ* وَ یا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ» ؛و من کسانی را که ایمان آوردهاند (بهخاطر شما) از خود طرد نمیکنم،زیرا آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند کرد (اگر آنها را از خود برانم،در دادگاه قیامت خصم من خواهند بود؛) ولی شما را گروهی میبینم که جهالت به خرج میدهید ای قوم من! چه کسی مرا در برابر (مجازات) خدا یاری میدهد اگر آنها را طرد کنم؟! آیا متذکر نمیشوید».(1)
انواع حکومتها
بعضی از دانشمندان حکومت را در طول تاریخ بشر به چهار قسم تقسیم کردهاند: 1.حکومت استبدادی و آن حکومتی است که یک فرد بر جامعه مسلط میشود و بدون هیچ قانونی اراده خود را بر آنها در هر چیز تحمیل میکند (مانند حکومت رؤسای قبایل در تاریخهای دور گذشته).
2.حکومت پادشاهی که در آن نیز حاکم فرد واحدی است؛ولی قانون و نظامی برای خود مقرر داشته است.
3.حکومت اشراف (آریستوکراسی) و آن حکومتی است که در آن گروهی از اشراف بر جامعه حکومت میکنند.
4.حکومت دموکراسی که ملت حاکم واقعی جامعه است و به همین دلیل از طریق انتخابات نمایندگان خود را برای مسائل قانونی و اجرایی و قضایی برمیگزیند که گاه انتخابات بیواسطه است و گاه با واسطه.
البته حکومت الهی؛یعنی حکومت انبیا و امامان معصوم نیز
1) هود، آیه ۲۹ و ۳۰.
جایگاه ویژه خود را دارد.آنان از طرف خداوند منصوب به این حکومتند و تمام خیر بندگان خدا را طالبند،هر چند آنها هم برای پیشرفت کار خود و جلب حمایت تودههای مردم در بسیاری از مواقع از بیعتشان بهره میگرفتند و با آن رسمیت بیشتری به حکومت خود میبخشیدند.این معنا در حکومت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام به خوبی دیده میشود.
عیبپوش باش
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه عمدتا درباره عیبپوشی والی نسبت به رعیت سخن میگوید و تأکید میورزد که وظیفه او تنها مبارزه با عیوب ظاهر است و باید از تجسس و پرداختن عیوب باطن و از کسانی که او را تشویق به این کار میکنند بپرهیزد.میفرماید:«باید دورترین رعایا به تو و مبغوضترین آنها در نزد تو کسانی باشند که بیشتر در جستجوی عیوب مردمند»؛ (وَ لْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ وَ أَشْنَأَهُمْ(1)عِنْدَکَ،أَطْلَبُهُمْ لِمَعَایِبِ النَّاسِ).
معمولاً در اطراف زمامداران گروهی از عیبجویان حاضر میشوند و برای تقرب به والی و زمامدار عیوب و خیانتهای این و آن را شرح میدهند آبروی افراد را میبرند و ذهن والی را به آنها مشوب میکنند و او را گرفتار سوء ظن نسبت به هرکس میسازند.امام علیه السلام میفرماید:باید این گروه را از خود دور کنی که مایه نابسامانی حکومتند؛از یک سو ایجاد اختلاف در میان مردم میکنند و از سویی دیگر رابطه زمامداران را با تودههای ملت سست میسازند و از سوی سوم بذر بدبینی و سوء ظن را در همه جا میپاشند.
آری باید چنان باشد که هیچ کس تصور نکند با عیبجویی از این و
1) «اشناهم» از ریشه «شنا» بر وزن «شمع» به معنای کینه و عداوت گرفته شده است.
آن به والی تقرب پیدا میکند.
سپس امام برای تأکید و تأیید این سخن به استدلال پرداخته میافزاید:«زیرا در (غالب) مردم عیوبی وجود دارد (که از نظرها پنهان است و) والی از همه سزاوارتر است که آنها را بپوشاند،بنابراین لازم است عیوبی را که بر تو پنهان است آشکار نسازی»؛ (فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیُوباً،الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا،فَلَا تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا). در ادامه میافزاید:«وظیفه تو تنها این است که آنچه را بر تو ظاهر گشته اصلاح کنی و آنچه از تو مخفی مانده است خدا درباره آن داوری میکند»؛ (فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ وَ اللّهُ یَحْکُمُ عَلَی مَا غَابَ عَنْکَ).
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است:
«لَا یُبْلِغْنِی أَحَدٌ مِنْکُمْ عَنْ أَصْحَابِی شَیْئاً فَإِنِّی أُحِبُّ أَنْ أَخْرُجَ إِلَیْکُمْ وَ أَنَا سَلِیمُ الصَّدْرِ؛ هیچ یک از شما عیوب (پنهانی) یاران مرا برای من نقل نکند،زیرا من دوست دارم به همه شما خوشبین باشم».(1)
آنچه امام علیه السلام در این بخش از سخنان خود بیان فرموده اشاره به این حقیقت دارد که بالاخره غالب مردم دارای نقاط ضعفی هستند که بر دیگران پوشیده است.اگر این نقاط ضعف آشکار گردد هم مردم به یکدیگر بدبین میشوند و هم والی به آنها بدبین میگردد و این بدبینی که در حدیث پیامبر نیز به آن اشاره شد، رشته اتحاد آنها را پاره میکند و امکان همکاری صمیمانه آنها را به یکدیگر و همه را با والی سلب مینماید.به همین دلیل قرآن مجید صریحا از تجسس و تفحص از عیوب پنهانی نهی کرده و میفرماید: «وَ لا تَجَسَّسُوا».(2)
وظیفه والی آن است که اگر کسی پردهدری کند و آشکارا
دست به کارهای خلاف زند و عیوب خویش را جسورانه ظاهر نماید به اصلاح آن از طرق مسالمتآمیز بپردازد و اگر از این راه موفق نشد شدت عمل به خرج دهد و حدود الهی را که در حکم جراحی لازم برای پیکر اجتماع است،اجرا کند.
سپس امام علیه السلام برای تکمیل این سخن از راه دیگری وارد میشود و میفرماید:«تا آنجا که در توان داری عیبپوشی کن تا خدا عیوب تو را که دوست داری از رعیتت پنهان باشد بپوشاند»؛ (فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ). اشاره به اینکه درباره دیگران عیبپوش باش تا خدا عیوب تو را مستور دارد.
این پاداش الهی در دنیاست.در آخرت نیز پاداشی مهمتر و عالیتر در انتظار عیبپوشان است.
در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ سَتَرَ أَخاهُ فی فاحِشَةٍ رَآها عَلَیْهِ سَتَرَهُ اللّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ؛ کسی که کار بدی از برادر مسلمانش ببیند و آن را مستور دارد خداوند عیب او را در دنیا و آخرت مستور خواهد داشت».(1)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«کَانَ بِالْمَدِینَةِ أَقْوَامٌ لَهُمْ عُیُوبٌ فَسَکَتُوا عَنْ عُیُوبِ النَّاسِ فَأَسْکَتَ اللّهُ عَنْ عُیُوبِهِمُ النَّاسَ فَمَاتُوا وَ لَا عُیُوبَ لَهُمْ عِنْدَ النَّاس؛ در مدینه گروههایی بودند که عیوبی داشتند ولی عیوب دیگران را پوشاندند خداوند هم عیوب آنها را از مردم پوشاند،لذا هنگامی که از دنیا رفتند مردم هیچ عیبی بر آنها نمیگرفتند».(2)
سپس امام علیه السلام در ادامه چهار دستور دیگر در این بخش از عهدنامه به مالک اشتر میدهد.نخست میفرماید:«عقده آنها را که کینه دارند (با برخورد خوب و محبّتآمیز) بگشا»؛ (أَطْلِقْ
عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْدٍ(1)).
روشن است که عوامل مختلفی ممکن است مردم را درباره والی کینهتوز کند.
والی باید بیدار و هشیار باشد و این کینهها را که در سینهها نهفته است با رفتار نیک و بزرگوارانه بر طرف سازد و عقدهگشایی کند.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده که کینههای درون خود را نسبت به مردم رها کند و اگر کسی کار خلافی کرد به دل نگیرد و فراموش کند.از قدیم گفتهاند کارهای خوبی را که مردم درباره شما میکنند فراموش نکنید و بهموقع جبران نمایید و کارهای بد آنها را به فراموشی بسپارید و در مقام انتقام برنیایید؛ ولی معنای اوّل مناسبتر است.
در دستور دوم میافزاید:«و اسباب عداوت و دشمنی را درباره خود قطع کن»؛ (وَ اقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ(2)) ،زیرا میدانیم عداوتها معمولاً بیسبب نیست؛یا نتیجه بدرفتاری است یا تضییع حقوق،یا خودبزرگبینی و امثال آن.
هنگامی که این اسباب قطع گردد دشمنیها به دوستی مبدل میشود.
در سومین دستور میفرماید:«از آنچه برای تو روشن نیست تغافل کن»؛ (وَ تَغَابَ(3)عَنْ کُلِّ مَا لَا یَضِحُ(4)لَکَ).
اشاره به اینکه اصرار بر جستجوگری در کار مردم نداشته باش و در جزئیات خود را به فراموشکاری و تغافل بزن،زیرا پرداختن به جزئیات،انسان را از پرداختن به امور کلی و مهم بازمیدارد و به اختلافات و کینهها و عداوتها دامن میزند.
در چهارمین و آخرین دستور میفرماید:«و در تصدیق سخنچینان شتاب مکن زیرا سخنچین خیانتپیشه است،هرچند در لباس ناصحان ظاهر شود»؛ (وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَی تَصْدِیقِ سَاعٍ(5)فَإِنَّ السَّاعِیَ غَاشٌّ(6)،وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ).
میدانیم سخنچین کسی است که با خبر رسانی درست و نادرست در میان
1) «حقد» به معنای کینه و عداوتی است که در قلب نهفته شده و در انتظار فرصت برای ظهور و بروز است.
2) «وتر» بر وزن «فکر» و «وتر» بر وزن «سطر» هر دو به معنای مفرد و تنها بودن است. از آنجا که هرگاه کسی کشته شود بازماندگان او تنها می مانند و طبعا کینه او را به دل میگیرند این واژه به معنای کینه و عداوت نیز به کار می رود و در جمله بالا همین معنا مراد است.
3) «تغاب» فعل امر است از ریشه «تغابی» به معنای تغافل از ماده «غباوة» به معنای جهل و بی خبری گرفته شده گویی کسی که خود را به فراموشی و تغافل می زند از آن امر جاهل و بی خبر است.
4) «یضح» از ریشه «وضوح» به معنای روشن شدن چیزی است.
5) «ساع» از ریشه «سعی» در اصل به معنای هرگونه تلاش و کوشش است؛ ولی در این گونه موارد به کسی گفته می شود که سعی در سخن چینی و عیب جویی افراد دارد.
6) «غاش» به معنای خائن و بدخواه است از ریشه «غش» به معنای خیانت و بدخواهی گرفته شده است.
افراد آنها را به جان هم میاندازد و بذر عداوت را در سرزمین سینهها میپاشد.از قدیم گفتهاند:
میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزمکش است.
به عکس،اسلام اجازه میدهد برای صلح دادن افراد حتی دروغ بر زبان جاری کنند و به تعبیر دیگر آب بر آن آتش بریزند نه آنکه هیزمی بر آن بیافزایند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أَ لَا أُنَبِّئُکُمْ بِشِرَارِکُمْ قَالُوا بَلَی یَا رَسُولَ اللّهِ قَالَ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَةِ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ الْبَاغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَایِبَ؛ آیا به شما شرورترین مردم را معرفی کنم؟ عرض کردند آری یا رسول اللّه فرمود:
آنها سخنچینانی هستند که در میان دوستان جدایی میافکنند و پاکان را متهم به عیوب میسازند».(1)
موارد عیبپوشی و موارد اطلاعرسانی
با مطالعه آنچه امام علیه السلام در این بخش در مورد عیبپوشی والیان و طرد عیبجویان و سخنچینان بیان فرموده،این سؤال مطرح میشود که چرا پیغمبر اکرم و شخص امام امیرالمؤمنین عیون و خبرچینانی داشتند که در اقصا نقاط بلاد اسلام خبرهای آشکار و پنهانی امرا و کارگزاران و والیان را به آنها میرساندند آیا این کار بر خلاف عیبپوشی نیست؟
اضافه بر این در دستورات اسلام آمده است که اگر کسی با شما درباره شخصی مشورت کند چنانچه عیوبی پنهانی از او سراغ دارید برای او بازگو کنید و آن را از مسأله غیبت مستثنا دانستهاند.
پاسخ این سؤال چندان پوشیده نیست،زیرا سخن از عیبپوشی درباره عیوب خصوصی و شخصی است که در سرنوشت جامعه تأثیر ندارد یا تأثیر بسیار کمی دارد؛ولی هنگامی که پای مصالح جامعه و نظام کشور اسلام
1) کافی، ج ۲، ص ۳۶۹، ح ۱.
به میان میآید و سخن از توطئهها و افشای آنها در میان باشد،حکم دیگری دارد.به یقین باید تحقیق و تجسس کرد و خبررسانی داشت مبادا به سبب آن ضرر و زیان گستردهای دامان گروهی را بگیرد و گاه خونهایی ریخته شود و اموال و اعراضی بر باد رود.اینجا جای عیبپوشی و ستّاریت نیست.
همچنین هرگاه مسلمانی میخواهد به کاری اقدام کند خواه مربوط به ازدواج باشد یا شراکت در امر تجارت،یا انتخاب شخصی برای کارمندی و معاونت و در این باره از شخص مطلعی تحقیق کند و به مشورت با او بنشیند،پنهان کردن اموری که تأثیر در آن امر دارد نوعی خیانت است و شخصی که طرف مشورت واقع میشود حق ندارد در این امر با کتمان عیوب خیانت کند.
به این ترتیب حد فاصل میان عیبپوشی و خبررسانی در امور اجتماعی و در مقام مشورت روشن میشود.
از اینگونه مشاوران بپرهیز!
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به مسأله مشاوران والی و صفات و ویژگیهای آنها میپردازد و جالب اینکه از اصل لزوم مشورت سخن نمیگوید،زیرا آن را امر مسلّمی فرض کرده که هر والی و زمامدار باید مشاورانی برای مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و نظامی داشته باشد تا با استفاده از افکار آنها بهترین راه را برای پیشبرد این امور برگزیند و از استبداد به رأی و تکیه بر افکار فردی بپرهیزد و مصالح رعایا تا آنجا که ممکن است رعایت شود. امام علیه السلام مالک اشتر را از مشورت با سه گروه به شدّت برحذر میدارد و آثار سوء مشورت با آنها را در عباراتی کوتاه و
پرمعنا بیان میدارد.میفرماید:«هرگز بخیل را در مشورت خود دخالت مده،زیرا تو را از احسان و نیکی کردن منصرف میسازد و از ته دستی و فقر میترساند و نیز با شخص ترسو مشورت مکن که روحیه تو را در انجام امور تضعیف میکند و از مشورت با افراد حریص برحذر باش که حرص ورزیدن را از طریق ستمگری در نظرت زینت میدهند»؛ (وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ،وَ یَعِدُکَ الْفَقْرَ،وَ لَا جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ الْأُمُورِ،وَ لَا حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ(1)بِالْجَوْرِ).
امام علیه السلام در واقع او را به سه اصل توصیه میکند:سخاوت،شجاعت و قناعت و توکل.روشن است که مشورت با فرد بخیل جلوی سخاوت را میگیرد و با شخص ترسو پایههای شجاعت را سست میکند و با حریص قناعت را متزلزل میسازد که لازمه آن ستم کردن بر رعایاست.
از سوی دیگر،در برابر امور رفاهی رعایا بخیلان مانع میشوند و در امور نظامی و نبرد با دشمنان ترسوها سنگ میاندازند و در امور اقتصادی حریصان سدّ راهند،بنابراین مشاوران والی باید از میان کسانی انتخاب شوند که در شئون مختلف کشور او را یاری دهند و اراده و تصمیم وی را تقویت کنند و از اموری که مصالح مردم را برباد میدهد برحذر دارند.
آنگاه امام در پایان این بحث به ریشههای این سه صفت زشت وناپسند پرداخته و همه آنها را به یک اصل باز میگرداند.میفرماید:«زیرا«بخل»و«ترس» و«حرص»،تمایلات گوناگونی هستند که جامع آنها«سوء»ظن به خداوند است»؛ (فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ(2)شَتَّی یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللّهِ). امام علیه السلام در این جمله در واقع به روانکاوی عمیقی دست زده،میفرماید:
بخیلان اگر بخل
میورزند برای آن است که به فضل و مواهب الهی سوء ظن دارند و چنین میپندارند که اگر امروز بخشش کنند فردا فقیر میشوند و در میمانند و ترسوها به وعده الهی در مورد نصرت یاران حق بدگمانند و چنین میپندارند که اگر عقبنشینی نکنند ممکن است تنها بمانند و نابود شوند و حریصان اگر حرص را پیشهکردهاند به سبب آن است که توکل بر خدا ندارند و در واقع به قدرت خدا سوء ظن دارند.
آیات قرآن مجید نیز گواه بر این معانی است،در یک جا میفرماید: ««الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً» ؛شیطان شما را (هنگام انفاق) وعده فقر و ته دستی میدهد و به زشتیها امر میکند،ولی خداوند وعده آمرزش و فزونی به شما میدهد».(1)
در جای دیگر میفرماید: ««وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» ؛هرگز سست نشوید! و غمگین نگردید؛و شما برترید اگر ایمان داشته باشید».(2)
همچنین در جای دیگری میفرماید: ««وَ أَنْفِقُوا خَیْراً لِأَنْفُسِکُمْ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛و انفاق کنید که برای شما بهتر است؛و کسانی که از بخل و حرص خویشتن مصون بمانند رستگارانند».(3)
آنچه از کلام امام در این بخش عهدنامه آمده،شبیه چیزی است که در کلام پیغمبر اکرم هنگام توصیه به علی علیه السلام وارد شده است.در حدیثی از عللالشرایع میخوانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:
«یَا عَلِیُّ لَا تُشَاوِرْ جَبَاناً فَإِنَّهُ یُضَیِّقُ عَلَیْکَ الْمَخْرَجَ وَ لَا تُشَاوِرِ الْبَخِیلَ فَإِنَّهُ یَقْصُرُ بِکَ عَنْ غَایَتِکَ وَ لَا تُشَاوِرْ حَرِیصاً فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ شَرَّهَا وَ اعْلَمْ یَا عَلِیُّ أَنَّ
الْجُبْنَ وَ الْبُخْلَ وَ الْحِرْصَ غَرِیزَةٌ وَاحِدَةٌ یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ؛ ای علی با ترسو مشورت نکن که راههای خروج از مشکلات را بر تو میبندد و با بخیل مشورت مکن که تو را از رسیدن به هدف باز میدارد و با حریص مشورت ننما،زیرا در میان دو چیز آنچه بدتر است برای تو زینت میبخشد و بدان ای علی که جبن و بخل و حرص به یک ریشه باز میگردند و جامع آنها سوء ظن است».(1)
اهمّیّت مشورت در زندگی انسانها
موضوع مشورت از مهمترین مسائل اجتماعی است و دلیل آن کاملاً روشن است،زیرا از یک سو مشکلات اجتماعی و حتی شخصی،غالباً دارای پیچیدگیهایی است و از سویی دیگر هر سری را فکری و هر کسی را رأی و هوشی است که اگر همگی تا آنجا که ممکن است برای حل مشکل دعوت شوند راه حلهای روشنی به دست میآید.
از این رو در غررالحکم از امام علیه السلام نقل شده که فرمود:
«حَقٌّ عَلَی الْعاقِلِ أنْ یُضِیفَ إلی رَأیِهِ رَأْیَ الْعُقَلاءِ وَیَضُمَّ إلی عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ؛ سزاوار است انسان خردمند رأی عاقلان دیگر را به رأی خود اضافه کند و علوم دانشمندان را به علم خود ضمیمه نماید».(2)بدیهی است هر قدر کار مهمتر باشد اهمّیّت مشورت بیشتر میشود و تجربه نشان داده کسانی که کارهای مهم خویش را با مشورت و صلاحاندیشی خردمندان انجام میدهند کمتر گرفتار لغزش میشوند و برعکس مستبدان به رأی که خود را از افکار دیگران بینیاز میبینند غالباً گرفتار اشتباهات پر هزینه و یا خطرناک میگردد.ولذا در کلمات نورانی و گهربار امام علیه السلام میخوانیم:
«مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ
وَمَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا؛ کسی که استبداد به رأی پیشه کند هلاک میشود و کسی که با مردان صاحبنظر به مشورت بنشیند شریک عقلهای آنها خواهد بود».(1)
در حدیثی از امام حسن مجتبی علیه السلام آمده است:
«مَا تَشَاوَرَ قَوْمٌ إِلَّا هُدُوا إِلَی رُشْدِهِمْ؛ هیچ گروهی مشورت نمیکنند مگر اینکه به خیر و صلاح خود میرسند».(2)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام این جمله حکمتآمیز از تورات نقل شده است:
«مَنْ لَمْ یَسْتَشِرْ یَنْدَم؛ کسی که مشورت نکند پشیمان میشود».(3)
تفاوت نمیکند که انسان با عاقلان بالاتر از خود مشورت کند یا زیردست، چنانکه از امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام نقل شده هنگامی که نام پدرش موسی بن جعفر را نزد او بردند فرمود:عقلها با عقل او برابری نداشتند؛ولی با این حال گاه با غلامان سیاه مشورت میکرد.به آن حضرت عرض کردند:با چنین شخصی مشورت میکنی! فرمود:
«إِنَّ اللّهَ تَبَارَکَ وَتَعالی رُبَّمَا فَتَحَ عَلَی لِسَانِه؛ ای بسا خداوند متعال کلید حل مشکل را بر زبان او قرار دهد».(4)
جالب اینکه در مورد فلسفههای مشورت افزون بر آنچه گذشت آمده است: اینکه دستور به مشورت تأکید شده برای این است که معمولاً طرف مشورت فکر خالصی درباره آن موضوع دارد در حالی که مشورت کننده (چون منافعش مطرح است) فکر او مشوب به هوا و هوس است:
(إنّما حُضَّ عَلَی الْمُشاوَرَةِ لِأنَّ رَأْیَ الْمُشیرِ صِرْفٌ وَرَأْیُ الْمُسْتَشیرِ مَشُوبٌ بِالْهَوی).(5)
البته همانگونه که در عبارت عهدنامه امام آمده است،با هر کس نمیتوان و نباید مشورت کرد؛طرف مشورت باید فردی عاقل،با ایمان،و خیرخواه بوده باشد،لذا در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:مشورت باید با معیارهایش صورت بگیرد و گرنه ضررش بیشتر از
سود آن است.سپس امام چهار معیار برای مشورت ذکر میکند:
1.طرف مشورت فرد عاقلی باشد.
2.آزاداندیش و متدین باشد.
3.دوست مهربان باشد.
4.او را از اسرار درونت آگاه سازی (تا شرایط تو را بداند و مشورت صحیح بدهد) سپس آن را مکتوم دارد.
در پایان حدیث میفرماید:هرگاه این شرایط جمع شود مشورت کامل میگردد و خیرخواهی به حد کمال میرسد.(1)
در دنیای امروز مسأله مشورت و شورا بسیار گستردهتر از گذشته است و گاه انسان گمان میکند که با گسترش مشورت،دنیا رو به صلاح خواهد رفت حال آنکه متأسّفانه این شوراها و مجالس مشورتی غالباً رنگ سیاسی به خود گرفته و در مسیر منافع افراد یا گروههای خاصی است و در حقیقت آن خلوص و قداست مشورت را از دست داده است.نشانه روشن آن اینکه بسیاری از افراد یا گروهها تلاش میکنند با صرف هزینههای سنگین به عنوان نماینده برای این گونه جلسات انتخاب شوند؛کاری که آشکارا میگوید هدف تأمین مصالح تودههای مردم نیست،بلکه بذری میپاشند تا بیشتر از آن به نفع خود درو کنند.
سخن درباره مشورت بسیار است هدف تنها اشاره کوتاهی در این باره بود و این بحث را با تأکید بر این نکته که طرف مشورت همواره مسئولیت سنگینی دارد با ذکر حدیثی پایان میدهیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوید:
«مَنِ اسْتَشَارَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَلَمْ یَمْحَضْهُ النَّصِیحَةَ سَلَبَهُ اللّهُ لُبَّهُ؛ کسی که برادر مؤمنش از او مشورت بخواهد و او در مقام مشورت خالصانه خیرخواهی نکند خدا عقل او را از وی خواهد گرفت».(2)
وزرای خوب و بد
امام علیه السلام بعد از بیان صفات مشاوران در بخش گذشته،در
این بخش به سراغ صفات و ویژگیهای وزیران و همکاران در حکومت میرود.نخست افرادی را که صفات منفی دارند معرفی میکند و بعد واجدان صفات نیک و سپس توصیههای لازمی را که باید نسبت به آنها ایفا بشود شرح میدهد.میفرماید:
«بدترین وزرای تو کسی است که پیش از تو وزیر«زمامداران شرور»بوده و در گناهان آنها شرکت داشته است چنین کسی هرگز نباید محرم اسرار تو باشد»؛ (إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً،وَ مَنْ شَرِکَهُمْ فِی الآْثَامِ فَلَا یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً(1)).
امام علیه السلام در اینجا به مسأله حسن سابقه و سوء سابقه اشاره میکند و بررسی سوابق اشخاص را در انتخاب آنها برای کارهای مهم لازم میشمرد.این همان چیزی است که در دنیای امروز به صورت برگ اوّل پرونده کارگزاران و کارمندان در آمده است.
سپس امام علیه السلام دلیل آن را بهطور شفاف بیان میکند و میفرماید:«آنها معاون گنهکاران و برادران ستمکارانند»؛ (فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ(2)،وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَةِ).
بعضی کسانی که سالها با افراد ظالم و ستمپیشه همکاری داشتهاند صفات زشت و نکوهیده به صورت حالت و عادت و سجیه آنها درآمده و به فرض اظهار توبه کنند باز هم قابل اعتماد نیستند بهویژه آنکه انسانهای لایق و بدون سوء سابقه در جامعه وجود دارند،لذا در ادامه سخن میافزاید:«این در حالی است که تو میتوانی جانشینان خوبی بهجای آنان انتخاب کنی،از کسانی که از نظر فکر و نفوذ اجتماعی کمتر از آنها نیستند؛ولی بار سنگین اعمال خلاف، گناهان و معاصی آنها را بر دوش ندارند؛از کسانی که هرگز ستمگری را در ستمش یاری نکرده و گناهکاری را در گناهش معاونت ننمودهاند»؛ (وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ
خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ،وَ لَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ(1)وَ أَوْزَارِهِمْ(2)وَ آثَامِهِمْ،مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَی ظُلْمِهِ،وَ لَا آثِماً عَلَی إِثْمِهِ).
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود حتی کسانی که یک نقطه سیاه در پرونده پیشین آنها هست نباید برای کارهای مهم،وزارت و امثال آن برگزیده شوند،بلکه لازم است حسن سابقه آنها بر همگان روشن باشد.
در پایان این سخن چنین نتیجه میگیرد و میفرماید:«هزینه این افراد بر تو سبکتر و همکاری و یاریشان بهتر و محبّتشان با تو بیشتر و انس و الفتشان با غیر تو (و بیگانگان) کمتر است،بنابراین آنها را از خواص خود در خلوتها و رازدار خویش در محافل خصوصی قرار بده»؛ (أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَؤُونَةً وَ أَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً،وَ أَحْنَی(3)عَلَیْکَ عَطْفاً،وَ أَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً(4)فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَ حَفَلَاتِکَ(5)).
امام علیه السلام در این عبارات کوتاه و پر معنا چهار نقطه قوت برای افرادی که دارای سوء سابقه نیستند ذکر میکند:
1.آنها هزینه کمتری بر والی دارند،زیرا قبلاً منافع نامشروعی از حاکمان ظلم به آنها نرسیده تا پرتوقع باشند.
2.یاری آنها بهتر و بیشتر است،چرا که نیّاتشان خالص است و کمکهایشان مخلصانه.
3.آنها محبّتشان بیشتر است،زیرا اتحاد فکر و سلیقه و هماهنگی در صفات و نیّات سبب جوشش محبّت آنها میگردد و به حکم: ذره ذره کاندر این ارض و سماست جنس خود را همچو کاه و کهرباست
تجاذب بسیاری میان تو و آنهاست.
4.اینها با بیگانگان سر و سرّی ندارند.تنها تو را میبینند و تو را میخواهند.
این نکته نیز واضح است که یاران ظالمان پیشین نه تنها معاونان خوبی برای والی نخواهند بود،بلکه چون مردم از سوابق
1) «آصار» جمع «إصر» بر وزن «مصر» در اصل به معنای نگهداری و محبوس ساختن است سپس به کارهای سنگین که انسان را از فعالیت باز می دارد اطلاق شده است و همچنین به گناهانی که بر دوش انسان سنگینی می کند و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
2) «أوزار» جمع «وزر» بر وزن «مصر» در اصل به معنای بار سنگین است و به گناهان بزرگ که مسئولیتش بر دوش انسان سنگینی میکند اطلاق شده و بعضی گفته اند: وزرگناهان سنگین تر از اصر است.
3) «احنی» در اصل به معنای عطف توجه به شخص یا چیزی داشتن است و «عطف» به معنای محبت کردن آمده است.
4) «الف» به معنای الفت داشتن و انس گرفتن است
5) «حفلات» جمع «حفل» بر وزن «هفت» در اصل به معنای محلی است که آب در آن جمع می شود سپس به هر محل اجتماع بزرگ و مجلسی اطلاق شده است و به مجلس نیز محفل گفته میشود.
سوء آنها آگاهند با آنها همکاری نمیکنند و اعتمادشان به والی و زمامدار نیز کم میشود. ابن ابیالحدید پس از نقل این روایت معروف:
«یُنادی یَوْمَ الْقِیامَةِ أیْنَ مَنْ بَرِئَ لَهُمْ-اَیْ لِلظّالِمینَ-قَلَماً؛ روز قیامت منادی فریاد میزند:کجا هستند کسانی که قلمی را تراشیدند و به دست ظالمان دادند (تا حکم ظلمی بنویسند،بیایند و کیفر اعمالشان را ببینند)».داستانی را نقل میکند که مردی را نزد ولید بن عبد الملک آوردند.ولید از او پرسید:درباره حجاج چه میگویی؟ گفت:من چه درباره او بگویم.او گناهی از گناهان تو و شعلهای از آتشت بود.خدا هم تو را لعنت کند و هم حجاج را با تو.و شروع کرد به دشنام دادن به هر دو.ولید به عمر بن عبدالعزیز (عموزاده ولید) که در کنارش بود نگاهی کرد و گفت:درباره این شخص چه میگویی؟ عمر بن عبد العزیز گفت:چه میخواهی بگویم؟ این مردی است که به همه شما دشنام میدهد.یا همانند او دشنامی بده یا او را عفو کن.ولید خشمگین شد و به او گفت:من تو را فقط یک آدم خارجی و بیگانه میدانم.عمر گفت:من هم تنها تو را مجنون فکر میکنم.برخاست و خشمگین بیرون رفت.
خالد بن ریان که رئیس شرطه (نیروی انتظامی) ولید بود برخاست و همراه او رفت و به عمر بن عبدالعزیز گفت:چرا به امیرمؤمنان! (منظور ولید است) چنین گفتی؟ من دستم را به قبضه شمشیر برده بودم منتظر بودم کی به من دستور میدهد گردن تو را بزنم.عمر بن عبد العزیر گفت:اگر چنین دستوری به تو داده بود انجام میدادی؟ خالد گفت:آری.(این ماجرا گذشت) هنگامی که عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید خالد آمد بالای سر عمر
(به عنوان محافظ) ایستاد در حالی که شمشیر بر کمر داشت.عمر نگاهی به او کرد و گفت:شمشیرت را بر زمین بگذار تو باید مطیع ما باشی در هر چه دستور میدهیم و در برابر او کاتب و نویسنده سابق ولید بود.به او گفت:تو هم قلمت را بر زمین بگذار،زیرا گاه با آن ضرر میزدی و گاه منفعت میرساندی.بعد عرضه داشت:خداوندا من این هر دو را بر زمین گذاشتم تو هرگز آنها را بالا مبر.راوی میگوید:به خدا سوگند این هر دو پست و خوار بودند تا مردند.(1)
آنگاه امام علیه السلام بعد از ذکر مسأله حسن سابقه وزرا و کارگزاران به رتبهبندی میان آنها پرداخته و صفاتی را برای برترینها میشمرد.
نخست میفرماید:«سپس (از میان آنها) افرادی را مقدم دار که در گفتن حقایق تلخ برای تو از همه صریحاللهجهتر باشند»؛ (ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ).
در وصف دوم میافزاید:«و در مساعدت و همراهی با تو در اموری که خداوند برای اولیایش دوست نمیدارد کمتر کمک کنند خواه موافق میل تو باشد یا نه»؛ (وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللّهُ لِأَوْلِیَائِهِ،وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَ).
اشاره به اینکه اگر راه خطا رفتی آنها دست از یاری تو بردارند تا هوشیار شوی و به راه ثواب برگردی.به بیان دیگر دارای استقلال فکر و شخصیت باشند.در حق،تو را یاری کنند و در باطل از یاری تو باز ایستند.
در سومین و چهارمین وصف میفرماید:«به اهل ورع و صدق و راستی بپیوند»؛ (وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ).
«ورع»به معنای تقوا در حد بالا و«صدق»همان راستگویی در مشورتها و خبرهای گوارا و ناگوار است.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۷، ص ۴۳.
عبیر به«مُرِّ الْحَقِّ»در عبارت بالا اشاره به این است که بیان حق گاهی شیرین است و در بسیاری از اوقات تلخ؛ولی به منزله داروی شفابخشی است که گر چه موقتاً کام انسان را تلخ میسازد ولی بیماریهای جانکاه را از انسان دور میکند و این یکی از آزمایشهای خواص و اطرافیان زمامداران است که آنها جرأت و جسارت را داشته باشند کام حاکم را با گفتن حقایق تلخ اما مفید و سودمند تلخ کنند و از خشم او نهراسند.
همچنین در آنجا که حاکم راه خطا میرود آزمون دیگری برای اطرافیان اوست که شجاع باشند و او را یاری نکنند و از راه خطا باز گردانند نه اینکه چشم و گوش بسته به دنبال آنها حرکت کرده و رضای او را بر رضای خدا و خلق مقدم دارند.
امام علیه السلام در پایان این بخش دستوری درباره وزرا و اطرافیان صادر میکند و میفرماید:«سپس آنها را طوری تربیت کن که از تو ستایش بیجا نکنند (و از تملق و چاپلوسی بپرهیزند و نیز) تو را به اعمال نادرستی که انجام ندادهای تمجید ننمایند،زیرا مدح و ستایش فراوان،عُجب و خودپسندی بهبار میآورد و انسان را به کبر و غرور نزدیک میسازد»؛ (ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلَّا یُطْرُوکَ وَ لَا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ،فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ(1)،وَ تُدْنِی مِنَ الْعِزَّةِ(2)).
با توجّه به اینکه«رُضْهُمْ»از ریشه«ریاضت»است که در اینجا به معنای تمرین دادن و تربیت کردن آمده و«یُطْرُوکَ»از ریشه«اطراء»به معنای مدح و ستایش فراوان است و«یَبْجَحُوکَ»از ریشه«بَجَح»(بر وزن فرح) و به معنای شادمانی است،هدف امام این است که در برابر مداحی اطرافیان روی خوش نشان ندهد و اظهار خوشحالی نکند؛خواه
در مورد انجام کارهای نیک باشد یا ترک کارهای بد چرا که تکرار این عمل از سوی اطرافیان تدریجاً در دل زمامدار اثر میگذارد و او را مغرور و ازخودراضی میکند و به یقین غرور سرچشمه انحرافات بسیاری است.
در حدیثی آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:درباره من مدح بیجا نکنید آنگونه که نصارا درباره حضرت مسیح کردهاند (و او را خدا خواندند) من فقط بندهای از بندگان خدا هستم؛ولی بگویید بنده خدا و فرستاده او.(1)
در روایت معروفی میخوانیم:
«احْثُوا فِی وُجُوهِ الْمَدَّاحِینَ التُّرَاب؛ به صورت ستایشگران تملقگو خاک بپاشید».(2)
در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام که در غررالحکم آمده میخوانیم:
«إیّاکَ أنْ تُثْنِیَ عَلی أَحَدٍ بِما لَیْسَ فیهِ فَإنَّ فِعْلَهُ یُصَدِّقُ عَنْ وَصْفِهِ وَ یُکَذِّبُکَ؛ بپرهیز از اینکه ستایشی در حق کسی کنی به چیزی که در او نیست زیرا اعمال او وصف واقعی او را آشکار میسازد و تو را تکذیب میکند».(3)
البته این کار آسانی نیست که اطرافیان و حواشی قدرتها بدون ترس و واهمه و چشمداشت پاداش واقعیتها را برملا کنند؛نه از زور بترسند و نه زر انتظار داشته باشند و این در شأن موحدان راستین است.
به گفته آن سخنور معروف:نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بُوَد که بیم سر ندارد یا امید زر.
موحد چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس بر این است بنیاد توحید و بس(4)
البته این سخن توصیه اکیدی به همه متصدیان مراکز قدرت دارد که یاران و مشاوران خود را به گفتن حق عادت بدهند و آماده پذیرش حقایق تلخ باشند.(5)
سنتهای حسنه را احیا
کن
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به چند امر مهم دیگر توصیه میکند.
نخست درباره پاداش نیکوکاران و کیفر بدکاران تأکید میورزد و میفرماید:
«هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت یکسان باشند،زیرا این کار سبب میشود نیکوکاران به نیکیها بیرغبت و بدکاران به اعمال بد تشویق گردند، بنابراین هر یک از اینها را مطابق آنچه برای خود خواستهاند پاداش ده»؛ (وَ لَا یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ،فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ،وَ تَدْرِیباً(1)لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَی الْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ کُلّاً مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ). آنچه امام علیه السلام در این دستور بیان کرده یکی از اصول مهم مدیریت است؛از مدیریت خداوند وپیامبران بر جهان انسانیت گرفته تا مدیریت یک پدر در خانواده.
قرآن مجید پیامبر را به بشارت و انذار دستور میدهد و او را«مبشر»و«نذیر» مینامد.خداوند وعده بهشت را به صالحان و دوزخ را به بدکاران داده است.
این اصل در تمام اقوام با تمام اختلافاتی که در عقاید و فرهنگ و حکومت دارند تحت عنوان تشویق و تنبیه،ساری و جاری است.دلیل آن روشن است، زیرا ادامه نیکوکاری انگیزه میخواهد و بازایستادن از کار خلاف نیز انگیزهای میطلبد.ممکن است انگیزههای معنوی و اعتقادات دینی آثار مطلوبی از خود در این زمینه به یادگار بگذارند؛ولی این انگیزهها در همه نیست بهعلاوه اگر مسأله پاداش و کیفر نباشد آن انگیزهها نیز سست میشود.
جمله «وَ أَلْزِمْ کُلّاً. ..»اشاره لطیفی به این نکته است که وقتی آنها چیزی را برای خود بپسندند دلیل ندارد حاکم آن را به آنان ندهد.نیکوکار پاداش را برای خود پسندیده و بدکار کیفر را،بنابراین خواسته
1) «تدریب» به معنای عادت دادن کسی به چیزی است و در اینجا می تواند معنای تشویق را داشته باشد در مقابل «تزهید» که در اینجا به معنای دلسرد ساختن است..
خودش را باید به او داد.
از این بالاتر،پاداش نیکوکار انگیزهای برای ترک عمل بدکار و کیفر بدکار انگیزهای برای ادامه کار نیکوکار میشود همانگونه که امام در عبارت زیبای دیگری در نهجالبلاغه فرموده:
«ازْجُرِ الْمُسِیءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ؛ بدکار را بهواسطه پاداش نیکوکاران مجازات کنید».(1)
اشاره به اینکه وقتی بدکار خود را از پاداشهای مادی و معنوی نیکوکاران محروم میبیند تنبیه میشود و بر سر عقل میآید و چه بسا از کار خود توبه کند و باز ایستد.
آنگاه امام در دومین دستور،بهترین وسیله جلب حسن ظن و محبّت رعایا را برای او تبیین میکند و میفرماید:«بدان هیچ وسیلهای برای جلب اعتماد والی به (وفاداریِ) رعیت بهتر از احسان به آنها و سبککردن هزینهها بر آنان و عدم اجبارشان به کاری که وظیفه ندارند نیست»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ بِأَدْعَی إِلَی حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ،وَ تَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ،وَ تَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَی مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ).
تعبیر به «مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ» با توجّه به اینکه«قِبَل»گاه به معنای«نزد»و گاه به معنای«قدرت»میآید،میتوان جمله را چنین معنا کرد:چیزی که نزد آنها (و بر عهده آنها) نیست یا چیزی که در طاقت و توان آنها نیست.(2)
این حقیقتی است که تجربه بارها نشان داده است که اگر والی به فکر رعایا باشد و زمامداران هزینهها را بر آنان سبک کنند و اموری را که از وظایف آنها نیست یا قدرت بر آن ندارند از آنها نخواهند رابطه عاطفی قوی و محکمی در میان آنها برقرار خواهد شد؛رابطهای که حمایت آنها را به زمامدار در حوادث مشکل و پیچیده تأمین میکند.
این نکته نیز حائز اهمّیّت است که امام
سخن از عوامل حسن ظن زمامدار به رعایا به میان آورده،نه حسن ظن رعایا به زمامدار در حالی که تصور بر این است که در اینگونه موارد تعبیر اوّلی مناسبتر است؛ولی منظور امام این است که آنقدر زمامدار به رعایا خوبی کند که به وفاداری آنها به خود مطمئن گردد.
به همین دلیل امام در ادامه این سخن میفرماید:«بنابراین در این راه آنقدر بکوش تا به وفاداری رعایا به خود خوشبین شوی،زیرا این خوشبینی، خستگی و رنج فراوانی را از تو دور میسازد»؛ (فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً(1)طَوِیلاً). روشن است هر گاه زمامدار به رعیت خود سوء ظن داشته باشد،هر زمان احتمال میدهد شورشی بر ضد او برپا شود و یا به او خیانت کنند یا توطئهای در برابر او بچینند و این بهطور دائم فکر او را ناراحت خواهد ساخت؛اما هنگامی که از وفاداری آنها مطمئن باشد،با آرامش خاطر میتواند به نظم امور و عمران و آبادی و دفع شر دشمنان بپردازد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن همین توصیه را به تعبیر زیبای دیگری بیان میدارد و میفرماید:«و سزاوارترین کسی که میتواند مورد حسن ظن تو قرار گیرد آن کس است که تو بهتر به او خدمت کردهای و (بهعکس) آن کس که مورد بدرفتاری تو واقع شده است سزاوارترین کسی است که باید به او بدبین باشی»؛ (وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُکَ(2)عِنْدَهُ،وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُکَ عِنْدَهُ).
اشاره به اینکه همانگونه که نیکی کردن سبب حسن ظن است
1) «تب» به معنای رنج و تعب است از ریشه نصب بر وزن «نصر» به معنای ثابت قرار دادن گرفته شده؛ مثلا هنگامی که نیزه را بر زمین می کوبند و جای آن را محکم میسازند، نصب گفته میشود و از آنجا که رنج و تعب انسان را از کار متوقف می سازد، این واژه بر آن اطلاق شده است و دشمنان اهل بیت را از این جهت ناصبی می گویند که گویی پرچم عداوت برافراشته اند.
2) «بلاء» معنای اصلی آن آزمایش کردن است که گاه به وسیله نعمتها و گاه به وسیله مصائب صورت می گیرد و به همین جهت بلاء گاه به معنای نعمت و گاه به معنای مصیبت آمده است و در جمله بالا به هر دو معنا - به عنوان حسن بلاء و سوء بلاء - استعمال شده است (این واژه از ریشه «بلی بلو» است).
هر قدر بیشتر نیکی کنی،حسن ظن بیشتری فراهم میشود و همانگونه که بدی کردن سبب سوء ظن میشود هرقدر بدی بیشتر باشد،سوء ظن هم بیشتر است.
در کتاب عیون الاخبار ابن قتیبة آمده است که ابن عباس میگفت:به هرکس نیکی کردم فضای میان من و او روشن شد و به هر کس بدی کردم فضای میان من و او تاریک گشت.(1)
در ضمن میتوان از این سخن نتیجه گرفت که اگر کسانی به هر دلیل مورد مجازات و مؤاخذه قرار گرفتند،زمامدار و والی باید از آنها برحذر باشد و از حسن ظن به آنها بپرهیزد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه سخن به نکته مهم دیگری میپردازد و مالک اشتر را از شکستن سنّتهای صالح برحذر میدارد.میفرماید:«هرگز سنّت مفید و پسندیدهای را که پیشگامان این امت به آن عمل کردهاند و ملت اسلام با آن الفت گرفته و امور رعیت بهوسیله آن اصلاح شده مشکن»؛ (وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ(2)هَذِهِ الْأُمَّةِ،وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ،وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّةُ).
سنّت در دو معنا بهکار میرود:گاه به معنای عادات و روشهایی است که از گذشتگان و پیشینیان به یادگار مانده و آن بر دو قسم است:حسنه و سیئه.
همانگونه که در روایت معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً عَمِلَ بِها مَنْ بَعْدَهُ کانَ لَهُ أجْرُهُ وَ مِثْلُ أُجُورِهِمْ مِنْ غَیْرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَیْءٌ وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَیِّئَةً فَعَمِلَ بِها بَعْدَهُ کانَ عَلَیْهِ وِزْرُهُ وَ مِثْلُ أوْزارِهِمْ مِنْ غَیْرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أوْزارِهِمْ شَیْءٌ؛ کسی که سنّت نیکی را پایهگذاری کند و بعد از وی به
آن عمل شود پاداش آن و پاداش کسانی که به آن عمل کردهاند برای او خواهد بود بیآنکه چیزی از پاداش آنها کم شود و کسی که سنّت بدی را پایهگذاری کند و بعد از او به آن عمل شود گناه آن و همانند گناه کسانی که به آن عمل کردهاند خواهد بود بیآنکه از گناهان آنها چیزی کاسته شود».(1)
معنای دوم سنّت این است که به معنای سخن پیامبر اکرم و فعل و تقریر اوست و کلام امام علیه السلام در اینجا ناظر به معنای اوّل است.(به قرینه جمله: وَلا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ ...) مثلاً شخصی یا گروهی هفتهای از سال را به عنوان هفته نیکوکاری یا اکرام یتیمان یا پاکسازی مساجد یا کاشتن انواع درختان قرار میدهند بیآنکه آن را به شرع نسبت دهند.این سنّت صالح باقی میماند و افرادی به آن عمل میکنند و در پرتو آن کارهای نیکی صورت میگیرد.امام علیه السلام به مالک اشتر دستور میدهد هرگز این گونه سنّتها را نشکند و بگذارد مردم به آن عمل کنند و از برکاتش بهرهمند شوند.
البته اگر سنّتهای فاسد و مفسدی باشد؛مانند آنچه در زمان جاهلیت از انتقامجوییها و زنده بهگور کردن دختران و امثال آن وجود داشت،باید با این گونه سنّتهای خرافی و غلط و غیر انسانی مبارزه کرد.
تاریخ اسلام نیز نشان میدهد که پیغمبر اکرم سنّتهای صالح پیشین را هرگز نشکست،بلکه آنها را تأیید فرمود.مانند سنّتهایی که از عبدالمطلب به یادگار مانده بود؛ولی با سنّتهای زشت و خرافی سخت مبارزه کرد.
سپس امام علیه السلام همین مطلب را به صورت دیگری بیان میکند و میفرماید:
«و هرگز سنّت و روشی
1) کنزالعمال، ح ۹۱۰. شبیه این حدیث در منابع شیعه از امامان معصوم به طرق مختلف و با تعبیرات متفاوت نقل شده است. به بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۵۷ و ۲۵۸ مراجعه شود.
را که به چیزی از سنّتهای (حسنه) گذشته زیان وارد میسازد ایجاد مکن که اجر آن سنّتها برای کسی خواهد بود که آن را برقرار کرده و گناهش بر توست که چیزی از آن را نقض کردهای»؛ (وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَیْءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ،فَیَکُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا،وَ الْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا).
در واقع امام میفرماید:سنّتهای صالح پیشین را نه مستقیما بشکن و نه مزاحمتی برای آنها ایجاد کن که آن را بشکند،بلکه باید در حفظ آن سنّتها بکوشی تا مردم به سبب پیروی از آن بهرهمند گردند.
درباره اهمّیّت سنّتهای حسنه و فرق آن با بدعتها و همچنین سنّتهای سیئه و آثار آن در جوامع انسانی،در پایان همین بحث سخن خواهیم گفت. سپس امام علیه السلام در آخرین توصیه در این بخش از عهدنامه به مالک دستور میدهد همواره در کنار علما و حکما باشد،میفرماید:«و با دانشمندان،زیاد به گفتوگو بنشین و با اندیشمندان نیز بسیار به بحث پرداز (و این گفتوگوها و بحثها باید) درباره اموری (باشد) که بهوسیله آن،امور بلاد تو اصلاح میشود و آنچه را پیش از تو باعث پیشرفت کار مردم بوده است برپا میدارد»؛ (وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ،وَ مُنَاقَشَةَ(1)الْحُکَمَاءِ،فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلَادِکَ،وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ).
در واقع امام در این قسمت از وصایای خود به مالک توصیه میکند همواره سطح آموزش خود را در احکام و موضوعات بالا ببرد،با علما و دانشمندان پیوسته به گفتوگو بنشیند تا به احکام الهی و اصول کشورداری آشناتر گردد و با اندیشمندان پیوسته بحث کند تا از تجارب آنها در تشخیص موضوعات مهم بهره گیرد
1) «مناقشة» از ریشه «نقش» در اصل به معنای بیرون کشیدن خار از بدن به وسیله منقاش است سپس به هر گونه بحث دقیق و حسابرسی کامل اطلاق شده است، بنابراین مناقشة حکما به معنای بحث دقیق با دانشمندان است.
و هنگامی که آگاهی زمامدار نسبت به این دو بخش افزایش پیدا کند، امر بلاد اصلاح میشود و سنّتهای حسنه پیشین همچنان باقی و برقرار میماند.
مرحوم کلینی در جلد اوّل اصول کافی بابی به عنوان«بابُ مُجالَسَةِ الْعُلَماءِ وَ صُحْبَتِهِمْ»آورده و از جمله روایات باب این است:
امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرمود:
«لَمَجْلِسٌ أَجْلِسُهُ إِلَی مَنْ أَثِقُ بِهِ أَوْثَقُ فِی نَفْسِی مِنْ عَمَلِ سَنَةٍ؛ مجلسی که در آن در کنار شخص مورد اطمینانی بنشینیم (و از او علم و دانشی فرا گیرم) در دل من اطمینان بخشتر از آن است که یک سال اعمال صالح انجام دهم».(1)
در حدیث دیگری از لقمان نقل میکند که به فرزندش نصیحت کرد:«فرزندم مجالس را با دقت انتخاب کن.هرگاه دیدی گروهی به یاد خداوند بزرگ مشغولند با آنها همنشین شو؛اگر عالم باشی علمت در آنجا تو را سود میبخشد و اگر جاهل باشی به تو تعلیم میدهند و ای بسا خداوند رحمت خود را بر آنها نازل کند و تو را همراه آنان مشمول نعمت سازد و هرگاه جمعی را دیدی که به یاد خدا نیستند با آنها مجالست مکن،زیرا اگر عالم باشی علمت در آنجا به تو سودی نمیبخشد و اگر جاهل باشی بر جهلت میافزایند و چه بسا خداوند عقوبتی بر آنان نازل کند و تو را با آنها همراه سازد.(2)
امام زین العابدین علیه السلام در دعای معروف ابوحمزه ثمالی هنگامی که عوامل سلب توفیق را بر میشمرد میفرماید:
«أَوْ لَعَلَّکَ فَقَدْتَنِی مِنْ مَجَالِسِ الْعُلَمَاءِ فَخَذَلْتَنِی؛ شاید تو مرا در مجالس علما نیافتی و دست از یاری من برداشتهای».
از جمله برکات همنشینی و گفتوگو با دانشمندان این
است که انسان علوم و دانش خود را از یاد نمیبرد و اگر چیزی نمیداند به او میآموزند همانگونه که امیرمؤمنان علیه السلام در یکی دیگر از سخنانش میفرماید:
«مَنْ أکْثَرَ مُدارَسَةَ الْعِلْمِ لَمْ یَنْسَ ما عَلِمَ وَاسْتَفْادَ ما لَمْ یَعْلَمْ».(1)
سرچشمه پیدایش سنّتها
واژه سنّت در اصل از ماده سنّ (بر وزن فن) به معنای جاری ساختن آب بر صورت گرفته شده و سپس به هر امری که سریان و جریان پیدا کند سنّت اطلاق شده است و به تمام عادات و آداب خوب یا بدی که از سوی شخص یا گروهی در جامعه به جریان میافتد سنّت گفته میشود و به همین دلیل آن را به سنّتهای حسنه و سیئه تقسیم کردهاند؛مثلاً قرار دادن برنامه مستمر هر سالهای جهت نوازش یتیمان یا ایجاد صلح در میان افرادی که با هم اختلاف دارند سنّت حسنه محسوب میشود و برنامههایی مانند زنده بهگور کردن دختران و یا در عصر ما استفاده از مواد محترقه و منفجره در چهارشنبه آخر سال سنّت سیئه است.
در روایات اسلامی بحثهای فراوانی درباره کسانی که سنّت حسنه یا سنّت سیئه میگذارند آمده است که نمونه آن را در بحثهای گذشته مطالعه کردید.
مخصوصاً در این روایات تأکید شده کسی که سنّت حسنهای بگذارد به تعداد کسانی که به آن عمل میکنند اجر و پاداش برای سنّت گذار از سوی خداوند داده خواهد شد بی آنکه از ثواب آنها چیزی کاسته شود و آنها که سنّت سیئه میگذارند به تعداد کسانی که به آن عمل میکنند وزر و گناه در نامه اعمال آنها نوشته میشود بی آنکه چیزی از گناهان
1) غررالحکم، ص ۴۹، ح ۲۷۳.
آنها کم شود و این در واقع از مسأله تسبیب و تعاون بر خیر و شر سرچشمه میگیرد،زیرا میدانیم گاه انسان عملی را بالمباشره انجام میدهد و گاه بالتسبیب و ایجاد سنّت خوب و بد نوعی تسبیب است.
البته مسأله سنّتهای اجتماعی ارتباطی به بدعت گذاشتن ندارد آنگونه که بعضی از وهابیون کوتهفکر میپندارند،زیرا بدعت چیزی است که به شارع مقدس و قرآن و سنّت پیغمبر نسبت داده شود و جزء آن نباشد؛ولی سنّتها نوعی بدعتهای عرفی و اجتماعی است که بدون اسناد به شرع مقدس گذارده میشود که اگر در مسیر اهداف شرع باشد (مانند نوازش یتیمان و کمک به محرومان) سنّت حسنه محسوب میشود و مطلوب است و اگر بر ضد آن باشد (مانند زنده بهگور کردن دختران که از سنّتهای جاهلی بود) سنّت سیئه و نامطلوب است.
از اینجا روشن میشود اینکه وهابیهای متعصب با اموری مانند جشن میلاد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله یا برگزاری مراسم تعزیه برای اموات و گذشتگان مخالفت میکنند از سوء فهم آنهاست که سنّت را با بدعت اشتباه میگیرند در حالی که روایات مربوط به سنّت حسنه و سیئه را خودشان در کتابها آوردهاند.(1)
اقشار مختلف اجتماعی
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه خود به یکی از مهمترین بحثهای سیاسی و اجتماعی میپردازد و مردمی را که در یک جامعه زندگی میکنند به هفت طبقه یا هفت قشر و جمعیت و گروه تقسیم میفرماید.پیش از ذکر این اقسام شایسته است به این نکته که بعضی از شارحان نهجالبلاغه به آن اشاره کردهاند اشاره شود که انسان بهطور طبیعی اجتماعی آفریده شده (مدنی
1) سنن بیهقی، ج ۴، ص ۱۷۶ و مسند احمد، ج ۴، ص ۳۶۲.
بالطبع) زیرا از یکسو نیازهای بشر بهقدری متنوع و زیاد است که هیچ کس به تنهایی نمیتواند از عهده تأمین آنها برآید.افزون بر این هیچ انسانی قانع به زندگی یکنواخت نیست،بلکه جامعه بشری دائما به سوی تحول و تکامل پیش میرود و این پیشرفت،تنوع نیازهای او را افزونتر میکند و برای حل مشکلات هیچ راه عاقلانهای وجود ندارد جز اینکه هر گروه به تأمین بخشی از این نیازها بپردازند و نتیجه کار خود را با دیگران معاوضه کنند تا همگان از زحمات همه بهرهمند شوند؛گروهی مأمور حفظ نظم باشند،عدهای به کشاورزی و دامداری برای تأمین مواد غذایی بپردازند،جمعیّتی به تعلیم و تربیت فرزندان و قشری به صنایع مختلف روی آورند،جمعی طبیب شوند و به درمان بیماران بپردازند و گروهی قاضی باشند و فصل خصومات کنند و...
امروز کار به جایی رسیده است که گاه در یک بخش از تأمین نیازهای بشر مثلاً بهداشت و درمان،صدها یا هزاران شاخههای تخصصی پیدا شده و هر گروه در یک رشته فعالیت میکنند.
بر این اساس امام علیه السلام جامعه را به هفت طبقه که در واقع هفت عمود خیمه زندگانی اجتماعی بشر است تقسیم فرموده،هرچند طبقات دیگری نیز میتوان پیدا کرد؛ولی عمده و اساس همین هفت قشر هستند.
میفرماید:«(ای مالک) بدان مردم یک کشور از گروههای متعددی تشکیل یافتهاند که هر یک جز بهوسیله دیگری اصلاح و تکمیل نمیشود و هیچ کدام از دیگری بینیاز نیست.
گروهی لشکریان خداوند هستند (که امنیّت و نظم جامعه را تأمین و از آسیب دشمنان حفظ میکنند).
گروه دیگری نویسندگان عمومی و خصوصی هستند (که برنامه آنها نگه داشتن حسابهای مالی دولت،تنظیم
بودجه،ثبت اسناد و تعلیم و تربیت مردم است).
جمع دیگری قضات عدل و دادگسترند (که به فصل خصومت و احقاق حقوق میپردازند).
عدّه دیگری عاملان انصاف و مدارا (و کارگزاران حکومت) هستند.
و قشری دیگر اهل جزیه و خراج از غیر مسلمانان هستند که در پناه حکومت اسلامی زندگی میکنند (و در برابر حفظ جان و مالشان به حکومت اسلامی مالیاتی میپردازند).
و گروهی از مسلمانان (زمینهای خراجی را کشاورزی میکنند و خراج آن را میپردازند).
جمع دیگری تاجران و صنعتگراناند.
و گروه دیگر طبقه پایین اجتماع از نیازمندان و محرومان (و از کار افتادگان و پیران ناتوان و کهنسال هستند که قادر بر انجام هیچ کاری نیستند)»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیَّةَ طَبَقَاتٌ لَا یَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ،وَ لَا غِنَی بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللّهِ، وَ مِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَ مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ، وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیَةِ وَ الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التُّجَّارُ وَ أَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ ذَوِی الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ).
آنگاه امام اشارهای اجمالی به وظایف و حقوق آنها کرده و به دنبال آن به شرح مبسوطی درباره ویژگیها و صفات و وظایف و حقوق هر یک از این طبقات میپردازد.
در اشاره اجمالی میفرماید:«و خداوند برای هرکدام از این گروهها سهمی مقرر داشته و در کتاب خود یا سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله وظیفه جداگانهای تعیین کرده که به صورت عهدی از سوی او در نزد ما محفوظ است»؛ (وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّی اللّهُ لَهُ سَهْمَهُ،وَ وَضَعَ عَلَی حَدِّهِ فَرِیضَةً فِی کِتَابِهِ أَوْ
سُنَّةِ نَبِیِّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً).
روشن است منظور از جنود اللّه سربازانی هستند که از مرزهای کشور اسلام در مقابل هجوم بیگانگان نگهداری میکنند.
اما گروه دوم که امام از آنها به کتاب عامه و خاصه یاد کرده است.کتاب خاصه نویسندگانی هستند که از خاصان والی و زمامدارند و صاحب اسرار و امضا کننده قراردادهای مهم و پیمانهای صلح و مانند آن و کتاب عامه تمام کارمندانی را شامل میشود که حساب و کتاب درآمدها و هزینههای دولت را در دست دارند، بدهیها را میپردازند،مطالبات را جمعآوری میکنند و ممکن است در عصر ما شامل مراکز آموزش و پرورش نوجوانان و جوانان را نیز شامل شود.
اما قضات عدل تمام دستگاه دادگستری اسلام را فرا میگیرد که در رأس آن قضاتاند.
عمال انصاف و رفق،اشاره به فرمانداران و بخشدارانی است که برای اداره شهرها و بخشهای مختلف کشور اسلام تعیین میشوند و اضافه آن به انصاف و رفق اشاره به این است که باید از میان کسانی انتخاب شوند که واجد این دو صفت برجستهاند؛هم اهل انصاف باشند و حق را به حقدار برسانند و هم با مردم با محبّت و رفق و مدارا رفتار کنند.
اما اهل جزیه و خراج اشاره به دو گروه از شهروندان کشور اسلام است؛اهل جزیه غیر مسلمانانِ اهل کتاباند که در پناه حکومت اسلامی زندگی میکنند و هر ساله مالیات سرانهای که غالباً مبلغ اندکی است میپردازند و حکومت اسلام مدافع حقوق آنها و حافظ جان و مال و ناموس آنهاست.
گروه دوم کشاورزانی هستند که اراضی متعلق به جامعه اسلامی
را (به نام اراضی خراجیه) در اختیار دارند و کشاورزی و باغداری میکنند و هر سال مبلغی به عنوان خراج که در واقع مال الاجاره آن اراضی است میپردازند.
اما تجار و اهل صناعات که به عنوان قشر مهم دیگری از آنها یاد شده قسمت مهمی از جامعه اسلامی را در آن روز و مخصوصاً امروز تشکیل میدهند که امام در ادامه این عهدنامه توصیههای متعددی درباره آنها دارد.
آخرین گروه که به عنوان طبقه پایین از آنها یاد شده افراد پیر و ناتوان و از کار افتاده و نیازمندند که امام در ادامه این عهدنامه درباره رسیدگی به وضع آنان بسیار تأکید فرموده و از هیچ گروهی از گروههای هفتگانه به آن صورت یاد نکرده است.
لایههای اجتماع
گاه از آن به طبقات تعبیر میشود،«طبقه»در لغت به معانی زیادی آمده که قریبالافقاند؛مانند گروه،جمعیت،حال،مرتبه،نسل،صنف و لایههای زمین یا طبقات عمارت و در اینجا به معنای گروه اجتماعی است؛ولی این واژه در عصر ما بیشتر اشاره به گروههایی دارد که یکی برتر از دیگری است و لذا زندگی طبقاتی اشاره به زندگی است که اجتماع را گروهی ثروتمند و گروهی کمدرآمد تشکیل دهند.به همین جهت مفهومی منفی را تداعی میکند که البته در اصل معنای لغوی نیست و کلام امام نیز اشارهای به آن ندارد.
این واژه از ریشه طَبَق به معنای مساوات میان دو چیز گرفته شده و مطابقت و تطابق نیز به همین معنا بهکار میرود.
ممکن است کسانی تصور کنند که گروههای دیگری نیز در جامعه بشری وجود دارند که تحت هیچ یک از عناوین هفتگانه قرار نمیگیرند از جمله کارگران،مأموران اطلاعاتی،عاملان حسبه،کسانی
که بر امور اخلاقی جامعه و انجام وظیفه کاسبان و پیشهوران نظارت دارند،مأموران امر به معروف و نهی از منکر و امثال آنها.
اما با دقت میتوان هر یک از اینها را زیر مجموعه گروههای هفتگانه فوق شمرد؛مثلاً عاملان حسبه زیر مجموعه گروه قضات و کارگران تحت عنوان «اهْلُالصَّناعات»و کسبه و پیشه وران تحت عنوان تجار و مأموران اطلاعاتی تحت عنوان«عُمّالُ الإنْصافِ وَ الرِّفْق»قرار میگیرند.
پیوند گروههای اجتماعی
امام علیه السلام در بخش گذشته این عهدنامه اشارهای اجمالی،جامع و جالب به هفت گروه عمده اجتماعی نموده است.سپس از اینجا به بعد به شرح وظایف مسئولیتها و ویژگیهای هر یک میپردازد و از آنجا که نیروی نظامی و انتظامی مهمترین رکن جامعه است از آن شروع میکند.
میفرماید:«اما سپاهیان-به اذن پرودگار-دژها و پناهگاههای رعیت و زینت زمامداران و عزت دین و راههای امنیّتاند و قوام رعیت جز بهوسیله آنها ممکن نیست»؛ (فَالْجُنُودُ،بِإِذْنِ اللّهِ،حُصُونُ الرَّعِیَّةِ،وَ زَیْنُ الْوُلَاةِ،وَ عِزُّ(1)الدِّینِ،وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّةُ إِلَّا بِهِمْ).
امام علیه السلام در این چند جمله کوتاه،پنج اثر مثبت و نتیجه پربار برای وجود لشکریان مؤمن بیان میفرماید.
نخست اینکه آنها دژهای رعیت اند.اشاره به اینکه برای محفوظ ماندن از آسیب دشمنان و خطرات آنها پناهگاهی لازم است و آن پناهگاه لشکریان مقتدرند،زیرا هرگونه ضعف و فتور در آنها سبب طمع دشمنان میشود و انواع مشکلات را برای جامعه مسلمین پدید میآورد.در گذشته تاریخ نظر به اینکه سلاحها بسیار ساده و ابتدایی بود،وجود دژهای محکم میتوانست جلوی بسیاری از آسیبها را بگیرد،هرچند امروز با وجود هواپیماهای جنگی و موشکها و توپهای دوربرد،دژها کارآیی چندانی ندارند.
در جمله دوم آن
1) «عز» واژه «عزیز» که از «عزت» گرفته شده در لغت به معنای هر چیزی است که رسیدن به آن سخت است از این رو به زمینی که عبور از آن به سختی ایجاد می شود عزاز (بر وزن نماز) نامیده میشود و نیز هر چیزی که بر اثر کمیابی دسترسی به آن مشکل باشد به آن عزیز می گویند همچنین افراد قوی و نیرومند که غلبه بر آنها مشکل است یا غیر ممکن، عزیز نامیده میشوند و لذا واژه عزت هم به معنای قدرت و هم به معنای کمیابی و هم به معنای گرانبها بودن به کار می رود. و در جمله پیشین کلمه عز به معنای قدرت است.
را زینت زمامداران میشمرد،زیرا زمامداری در نظر مردم محترم است که صاحب قدرت و نفوذ باشد و قدرت و نفوذ در درجه اوّل از طریق لشکری نیرومند و سر بر فرمان حاصل میشود.
جمله سوم که لشکر نیرومند را سبب عزت و قدرت دین میشمرد،اشاره روشنی به این حقیقت دارد که امور معنوی مردم نیز بدون وجود ارتشی نیرومند سامان نمیپذیرد؛بخش مهمی از امر به معروف و نهی از منکر،احقاق حقوق و اجرای حدود و بسط و گسترش عدل و داد نیاز به قدرت و نیرو دارد،آن هم وابسته به لشکری نیرومند است. چهارمین جمله که در آن سخن از طرق امنیّت بهوسیله لشکریان نیرومند به میان آمده اشاره به این است که یک لشکر قوی نه تنها دشمنان خارج را به عنوان «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ»(1)میترساند،بلکه دشمنان داخل نیز از او میترسند.یا به این دلیل که جنود در اینجا اعم از نیروی نظامی و انتظامی است و یا اینکه در موارد فوقالعاده که نیروی انتظامی از عهده تأمین امنیّت بر نیاید معمولاً نیروی نظامی را در داخل کشور بسیج میکنند و امنیّت را بهوسیله آنها برقرار میسازند.
جمله پنجم که میفرماید:قوام رعیت جز بهوسیله آنها امکان پذیر نیست، ممکن است به منزله نتیجه گیری از چهار جمله قبل باشد.این احتمال نیز هست که جمله مستقلی باشد و آن اینکه در بسیاری از مواقع ارتشها به یاری مردم میشتابند؛در زلزلهها،سیلابها و حوادث تلخِ غیر مترقبه،دولت ناچار است نیروی نظامی را به کمک مردم بفرستد.
آنگاه امام ارتباط این گروه اجتماعی را با گروههای دیگر به ترتیب بیان میکند و در رابطه سپاهیان و
1) انفال، آیه ۶۰.
عاملان خراج میفرماید:«سپس استواری و قوام سپاهیان جز بهوسیله خراج امکانپذیر نیست،همان چیزی که برای جهاد با دشمن بهوسیله آن تقویت میشوند و برای اصلاح خود به آن تکیه میکنند و با آن نیازمندیهای خویش را برطرف میسازند»؛ (ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا یُخْرِجُ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ،وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ).
از تاریخ اسلام استفاده میشود که در عصر رسول خدا سپاه و لشکر به شکل یک قشر ممتاز و جداگانه وجود نداشت،بلکه به هنگام نیاز برای مقابله با دشمن،پیر و جوان،کوچک و بزرگ که قدرت داشتند سلاح بردارند اسلحه بر میداشتند و همراه پیامبر به سوی میدان نبرد میشتافتند.غالباً سلاح را خود تهیه میکردند و مرکب سواری نیز از خودشان بود.البته قبل از حرکت به سوی میدان، پیامبر دستور میداد آذوقه لشکر را از طریق زکات و تبرعاتی که افراد داشتند تهیه کنند.
ولی در زمانهای بعد که حکومت اسلام گسترش یافت و چارهای جز مقابله با لشکریان سازمان یافته دشمنان نداشتند،مسلمانان ناچار شدند به سپاه اسلام سازمان دهند و پادگانهایی برای آنها فراهم سازند.(1)
اصولاً شهر کوفه به عنوان«کوفة الجند»شمرده میشد که خود یک پادگان بزرگ بود.
البته در مواقع حساس افراد عادی نیز به سپاهیان میپیوستند و به عنوان جهاد فی سبیل اللّه که وظیفه همه افراد قادر بر جهاد است در کنار سپاهیان میایستادند.
به هر حال یک چنین گروهی که خود را آماده فداکاری برای حفظ حوزه اسلام کرده است باید از نظر معیشت فارغالبال باشد،لذا در اسلام،مالیات خاصی به نام خراج و همچنین سهمی از زکات به عنوان
1) درباره معنای خراج و مورد آن بحث مشروحی ذیل نامه ۵۱ ذکر کرده ایم.
فی سبیل اللّه برای آنها قرار داده شده است.
جملههای سه گانهای که در سخن امام آمده میتواند اشاره به نیازهای مختلف سپاهیان باشد جمله «الَّذِینَ یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ» اشاره به نیازهای مربوط به میدان جنگ از قبیل سلاح و مرکب است.
جمله «وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ» اشاره به تأمین ضروریات زندگی است.
جمله «وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ» میتواند اشاره به امور رفاهی آنها باشد.
بعضی از شارحان این جمله را چنین تفسیر کردهاند:سپاهیان درآمدی داشته باشند که تمام نیازهای آنها را برطرف سازد.
آنگاه امام ارتباط این دو گروه را با گروه سوم و چهارم و پنجم یعنی قضات و کارگزاران و حسابداران بیان میکند میفرماید:«این دو گروه (سپاهیان و خراجگزاران) جز با گروه سومی از قضات و کارگزاران دولت و منشیها و حسابداران،قوام و استواری نمیپذیرند،زیرا آنها قراردادها را استحکام میبخشند و مالیاتها را جمعآوری میکنند و در ضبطِ امور خصوصی و عمومی مورد اعتماد و اطمینان هستند»؛ (ثُمَّ لَا قِوَامَ لِهَذَیْنِ الصِّنْفَیْنِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْکُتَّابِ،لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ(1)،وَ یَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَ یُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا).
در واقع امام در این عبارت نورانی خود سه گروه از گروههای اجتماعی را در یک صنف ادغام کرده و به عنوان صنف سوم در مقابل دو صنف پیشین؛یعنی سپاهیان و جمعآوری کنندگان خراج قرار داده و برای هر کدام از این سه گروه یک اثر مهم اجتماعی ذکر کرده است.
در مورد قضات میفرماید:آنها قراردادها را استحکام میبخشند،زیرا اگر نظارت آنها نباشد ممکن است بسیاری از مردم از تعهدات خود سرباز زنند؛ولی
1) «معاقد» جمع «معقد» بر وزن «مسجد» در اصل به معنای محل گره زدن است سپس به هر معامله و قراردادی به مناسبت اینکه گرهی در میان طرفین ایجاد میکند اطلاق شده است و ریشه اصلی آن «عقد» به معنای گره زدن است.
وجود محاکم عدل سبب میشود تخلّف نکنند،زیرا از طرف محاکم تحت تعقیب قرار میگیرند و گرفتار مجازات میشوند.
برای عمّال؛یعنی کارگزاران و فرمانداران و بخشداران مسأله نظارت بر جمع منافع را ذکر فرموده.درست است که مأموران گردآوری مالیات و خراج به دنبال جمع آن هستند؛ولی ناظر بر اعمال آنها عاملان یعنی فرمانداران و بخشدارانند. فایده وجودی کتاب را این شمرده که آنها در ضبط امور عام و خاص و درآمدها و هزینههای کشور اسلام مورد اطمینانند.هنگامی که این سه گروه دست به دست هم دهند امر خراج و مالیات اصلاح میشود و با اصلاح آن امر سپاه سامان میپذیرد.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه چنین تصور کردهاند که این سه گروه یک گروهاند و خلاصه در قضات و کارکنان آنها میشوند و آنچه در جملههای سهگانه آمده به قضات باز میگردد در حالی که به یقین آنها سه گروه اجتماعی هستند که قبلا هم امام به آنها اشاره فرموده و در اینجا نیز برای هر یک وظیفه و برنامهای ذکر کرده است؛ولی به یقین هر سه با هم ارتباط نزدیک و تنگاتنگ دارند و به همین دلیل به عنوان صنف ثالث ذکر شدهاند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که قبلاً امام به دو صنف اشاره کرد و مسأله گردآوری خراج را به عنوان صنف دوم بیان فرمود چگونه در اینجا عمّال باز یکی از سه گروه صنف سوم را تشکیل میدهند؟
پاسخ این سؤال آن است که در صدر کلام امام سخن از سپاه بود و کشاورزانی که زمینهای خراجیه را آباد میکنند و خراج آن را میپردازند؛ولی در اینجا سخن از کارگزاران دولت؛یعنی فرمانداران
و بخشدارانی است که بر امر جمعآوری خراج نظارت دارند و مأموران آنها متصدی جمع آن هستند.
توجّه داشته باشید عمّال جمع عامل بارها در کلمات امام به استاندار،فرماندار و بخشدار اطلاق شده است و ناظر به «عامِلینَ عَلَیْها»؛ (مأموران جمعآوری زکات) که در قرآن مجید در مورد زکات آمده نیست.
تعبیر به «خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا» اشاره به این است که کار این نویسندگان گاه ثبت و ضبط مسائل سری و ما فوق و گاه مربوط به ثبت هزینهها و درآمدهای معمولی است.آنها وظیفه دارند هم اسناد طبقهبندی شده را حفظ کنند و هم درآمدها و هزینههای جاری را.
آنگاه امام علیه السلام پیوند گروه دیگری را با اصناف گذشته بیان کرده میفرماید:
«همه این گروهها نیز بدون تجار و پیشهوران و صنعتگران سامان نمییابند (زیرا) آنها (تجار و صنعتگران) وسایل زندگی ایشان (گروههای پیشین) را جمعآوری کرده و در بازارها عرضه میکنند و (گروهی از آنان) وسایل و ابزاری را با دست خود میسازند که دیگران قادر به آن نیستند»؛ (وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلَّا بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ،فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ(1)،وَ یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ(2)بِأَیْدِیهِمْ مَا لَا یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ).
روشن است که جمله «فِیمَا یَجْتَمِعُونَ. ..»و «یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ» اشاره به تجار و پیشهوران است که کار آنان جمعآوری مواد مورد نیاز مردم از مناطق دور و نزدیک و عرضه کردن آنها در بازارها و گذاشتن آنها در اختیار مصرف کنندگان است؛ولی جمله «وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ. ..»اشاره به صنعتگران است که آنها با تلاش و رنج و زحمت وسایل مورد نیاز مردم را با
1) «مرافق» جمع «مرفق» بر وزن «مسجد» و همچنین جمع «مرفق» بر وزن «محور» به معنای اموری است که انسان از آنها منتفع و بهره مند میشود.
2) «الترفق» به معنای بهره مند شدن و استفاده کردن است و جمله (ما لایبلغه رفق غیرهم) اشاره به این است که خداوند استعدادها و موقعیت های اجتماعی را مختلف آفریده است؛ چه بسیار کارهایی که از فردی ساخته است و از فردی دیگر ساخته نیست و نتیجه زندگی اجتماعی همین است که هر کس بر طبق استعداد و توان خود به کاری مشغول می شود و دیگران از آن بهره مند می گردند و در برابر به او بهره می دهند.
دستهای خود-البته طبق شرایط آن زمان-ساخته و پرداخته و در اختیار نیازمندان میگذارند.
ممکن است بعضی چنین پندارند که تجار نقش مهمی در زندگی انسانها ندارند؛نه کار تولیدی انجام میدهند و نه زراعت و دامداری و صنعت.چگونه امام آنها را از ارکان جامعه شمرده است؟ ولی اگر تاجر،انسانی وظیفهشناس باشد به یقین کارهای مهمی را انجام میدهد،زیرا از یک سو در هر منطقهای از جهان چیزهایی است که در مناطق دیگر یافت نمیشود.اگر همه مردم روی زمین بخواهند از همه برکات الهی استفاده کنند باید گروهی انتقال این مواد مورد نیاز را از نقطهای به نقطه دیگر به عهده بگیرند و این گروه همان تجارند.از سویی دیگر حتی در موادی که در یک شهر و یک استان تولید میشود، تولیدکنندگان غالباً توانایی ندارند آنچه را تولید کردهاند شخصاً به بازار بیاورند و خردهفروشی کنند و به اصطلاح از تولید به مصرف برسانند،بلکه ناچارند محصولات خود را یکجا به کسی که سرمایه کافی دارد بفروشند و آن شخص به پیشهوران جزء بدهد و پیشهوران به طور خردهفروشی به مردم عرضه دارند
از سوی سوم بسیاری از تولیدات کشاورزی و دامی و صنعتی است که ممکن است در محل تولید قابل جذب نباشد و باید آنها را جمعآوری کرده در بازارهای دنیا عرضه کنند،لذا گروهی باید کار صادرات را به عهده بگیرند و این گروه همان تجارند به خصوص در محصولاتی که حفظ و ذخیره و نگهداری آنها احتیاج به انبارهای مجهز دارد که از عهده تولید کنندگان خارج است.تجار در این سه امر نقش مهمی دارند؛یعنی معمولاً این دو واسطه (تجار و پیشهوران) برای گردش صحیح
اموال و محصولات مختلف ضرورت دارد.حال اگر وسائط متعدد شود و هر گروهی بخواهند بدون انجام کاری مثبت بهره بگیرند و بر بهای اجناس بیفزایند و یا تجار اجناسی را که خریداری کردهاند احتکار کنند یا دست به دست هم بدهند و بازار سیاه با قیمتهای کاذب تشکیل دهند،انحراف محسوب میشود و ارتباطی به اصل مسأله تجارت ندارد.
به همین دلیل در تمام دولتها وزارتخانهای به عنوان وزارت بازرگانی و مانند آن برای نظارت بر امر تجارت و حتی کمک به تجار و دادن سرمایههای لازم به آنها برای انجام صادرات و واردات وجود دارد که در واقع کار صنعتگران، کشاورزان و دامداران را تکمیل میکنند. آنگاه امام از قشر پایین اجتماع یاد کرده،میفرماید:«سپس قشر پایین، نیازمندان و از کار افتادگان هستند که لازم است به آنها مساعدت و کمک شود»؛ (ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ الَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ(1)وَ مَعُونَتُهُمْ).
بدیهی است در هر جامعهای افرادی هستند که بر اثر پیری،بیماری،نقص عضو،حوادث گوناگون،عقب افتادگی ذهنی و مانند آن نمیتوانند تولید کننده باشند و تنها مصرف کنندهاند.بسیاری از این گروه به هنگام جوانی و سلامت جسم و روح از تولید کنندگان عمده بودند؛ولی بر اثر گذشت زمان به چنین وضعی گرفتار شدند.نه عقل اجازه میدهد نه وجدان میپذیرد که اینها از حمایتهای اجتماعی حذف شوند به همین دلیل در تمام دنیا برای این گروه حسابی باز میکنند و بخشی از درآمدهای حکومت صرف نگهداری و پذیرایی از آنها میشود و در اجتماع نیز مراکزی به حمایت از آنها تشکیل میگردد.در اسلام درباره رسیدگی به این گروه توصیه اکید شده و سهم عمدهای از
1) «رفد» به معنای عطا و بخشش و کمک کردن است.
خمس و زکات به آنها تعلق دارد.
افزون بر این چنانچه این گروه نادیده گرفته شوند مشکلات مهمی برای اقشار دیگر جامعه فراهم میشود.از یک سو ممکن است آنها برای تأمین زندگی خود دست به کارهای خلاف یا جنایتها و عقدهگشاییها بزنند،یا اقشار دیگر از کار خود دلسرد شوند و فکر کنند اگر روزی مانند این گروه شوند به چه مصائبی گرفتار خواهند شد؛اما هنگامی که میببینند بر فرض از کارافتادگی حکومت و جامعه از آنها حمایت میکنند به آینده خود نگران نخواهند شد.
تعبیر به اهل حاجت و مسکنت اشاره به دو گروه است:اهل حاجت کسانی هستند که فعالیتی دارند؛اما درآمدشان کفاف نمیدهد و مسکنت اشاره به از کارافتادگان و زمینگیران است که مطلقا نمیتوانند درآمدی داشته باشند. آنگاه امام علیه السلام بعد از ذکر ارتباط این طبقات اجتماعی با یکدیگر اشاره به نکته مهمی میکند و میفرماید:«خداوند در آفرینش خود برای هر یک از این طبقات، وسعتی قرار داده همچنین هر یک بر والی به مقدار اصلاح کارشان حقی دارند»؛ (وَ فِی اللّهِ لِکُلٍّ سَعَةٌ،وَ لِکُلٍّ عَلَی الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ).
اشاره به اینکه تمام این طبقات برای رسیدن به خواستههای خود از دو سرچشمه کمک میگیرند:نخست سرچشمه آفرینش است که خداوند مواهب و نعمتها و امکاناتی در این عالم آفریده که هر کدام از این گروهها میتوانند با تلاش و کوشش و برنامهریزی از آن بهرهمند شوند،این بر حسب جهان تکوین، و اما از نظر جهان تشریع،حکومت اسلامی وظیفه دارد که به همه آنها کمک کند تا به مقاصد خویش برسند،زیرا حکومت هم دارای قدرت مالی است و هم قدرت اجرایی
و میتواند از این دو قدرت برای کمک به همه طبقات اجتماعی بهره بگیرد.
سپس در ادامه این سخن درباره این مطلب سخن میگوید که والی چگونه میتواند وظیفه خود را در این راه به خوبی انجام دهد میفرماید:«هرگز والی از عهده ادای آنچه خداوند او را به آن ملزم ساخته بر نمیآید جز با اهتمام و کوشش و یاری جستن از خداوند و آماده ساختن خویش بر ملازمت حق و شکیبایی و استقامت در برابر آن،خواه اموری باشد که بر او سبک باشد یا سنگین»؛ (وَ لَیْسَ یَخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللّهُ مِنْ ذَلِکَ إِلَّا بِالِاهْتِمَامِ وَ الِاسْتِعَانَةِ بِاللّهِ،وَ تَوْطِینِ(1)نَفْسِهِ عَلَی لُزُومِ الْحَقِّ،وَ الصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ).
در واقع امام علیه السلام سه شرط برای موفقیت والی در انجام وظیفه در برابر گروههای اجتماعی ذکر فرموده است:شرط اوّل تلاش و کوشش در این راه، شرط دوم یاری جستن از خدا و شرط سوم آماده بودن برای تحمل مشکلاتی که در این راه هست.به یقین هرگاه والی بر خداوند تکیه کند و مخلصانه بکوشد و از مشکلات در طریق انجام وظیفه نهراسد موفق و پیروز خواهد شد.
شرایط فرمانده لشکر
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به تفصیل از شرایط فرماندهان لشکر سخن میگوید که از قبیل ذکر تفصیل بعد از اجمال است و در مجموع برای فرماندهان لشکر چهارده وصف ذکر میکند.میفرماید:«فرمانده سپاهت را کسی قرار ده که در نزد تو به خدا و پیامبر و امامت از همه خیرخواهتر و از همه پاکدلتر و عاقلتر باشد»؛ (فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَ
1) «توطین» به معنای وادار ساختن بر چیزی است و «توطین نفس» یعنی خویشتن را به کاری وادار کردن. در اصل از ماده وطن گرفته شده گویی انسان آن کار را وطن خویش قرار می دهد و در آن توقف می کند. این واژه گاه به معنای عادت دادن نیز آمده است.
لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِکَ، وَ أَنْقَاهُمْ جَیْباً(1)،وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً).
این اوصاف سهگانه سبب میشود اوّلاً فرمانده لشکر تنها به فکر پیشرفت آیین حق و عظمت پیامبر اکرم و پیروزی امام باشد.ثانیاً خالصانه و مخلصانه در این راه بکوشد و ثالثا با بردباری و عقل و درایتِ کافی امور لشکر را سامان بخشد. واژه«حلم»در اینجا ممکن است به معنای عقل(2)و شاید به معنای خویشتنداری و بردباری باشد.جملههای بعد از آن معنای دوم را تقویت میکند.
آنگاه امام بعد از ذکر این سه وصف به دو وصف دیگر اشاره میکند که در واقع تفصیلی است برای وصف اخیر.میفرماید:«(فرمانده لشکر تو باید) از کسانی باشد که دیر خشم میگیرد و زود عذر میپذیرد»؛ (مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ،وَ یَسْتَرِیحُ إِلَی الْعُذْرِ).
بدیهی است منظور سهلانگاری و عذرپذیری در برابر مسائل مهم و سرنوشتساز نیست منظور خطاهای جزئی است که ممکن است از همه کس سر بزند.فرمانده لشکر باید در برابر این امور خونسرد و عذرپذیر باشد.
حضرت در ادامه این سخن به چهار وصف دیگر اشاره کرده میفرماید:
«کسی باشد که نسبت به ضعفا رئوف و مهربان و در برابر زورمندان پرقدرت باشد،کسی که مشکلات،او را از جا به در نمیبرد و ضعف،او را به زانو در نمیآورد»؛ (وَ یَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ،وَ یَنْبُو(3)عَلَی الْأَقْوِیَاءِ،وَ مِمَّنْ لَا یُثِیرُهُ(4)الْعُنْفُ،وَ لَا یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ).
این اوصاف از آن کسانی است که با شخصیت،شجاع و پراستقامت باشند؛ چنین افرادی در برابر افراد ضعیف مهربانند.آنها را در زیر چتر حمایت خود میگیرند و مورد محبّت قرار میدهند و به عکس در برابر زورمندان با قدرت میایستند و هرگز سر خود را در مقابل آنها خم نمیکنند.مشکلات
1) «جیب» در اصل به معنای یقه پیراهن و گریبان است و از آنجایی که این قسمت از پیراهن با سینه مجاورت دارد و سینه نیز با قلب مجاور است این واژه گاه بر سینه و گاه بر قلب نیز اطلاق می گردد.
2) قرآن مجید درباره کافران می گوید: «أم تأمرهم أحلامهم بهذا أم هم قوم طاغون» (طور، آیه ۳۲)
3) «ینبو» از ریشه «نبو» بر وزن «نذر» در اصل به معنای اثر نگذاشتن شمشیر و تیر و امثال آن است سپس به معنای موافق نبودن و تسلیم نشدن به کار رفته و در عبارت بالا همین معنا اراده شده است.
4) «لایثیره» از ریشه «اثاره» به معنای برانگیختن و یا برانگیزاندن آمده است.
را با عقل و تدبیر و قدرت حل میکنند و در برابر هیچ کس و هیچ کاری ضعف نشان نمیدهند. آنگاه بعد از بیان این اوصاف نهگانه،امام علیه السلام به هشت وصف دیگر و صفات برجسته یک فرمانده لایق اشاره کرده میفرماید:«سپس به سراغ کسانی برو که دارای شخصیت و اصالتِ خانوادگی از خاندانهای صالح و خوش سابقه و دارای برازندگی و شجاعت و سخاوت و کرم باشند»؛ (ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ،وَ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ،وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ،ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ،وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ).
«مُرُوءَاتِ»جمع«مروت»از ریشه«مَرء»گرفته شده که معمولاً به معنای شخصیت استعمال میشود.
«أَحْسَابِ»جمع«حَسَب»اشاره به اصالت نژاد و جنبههای مثبت وراثت دارد مثل اینکه میگوییم:فلان کس از طایفه بنیهاشم و سادات صاحب احترام است.
«أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ»اشاره به خاندانهایی است که پاکدامن و صالح العمل هستند.
و«السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ»ناظر به خانوادههایی است که نه تنها امروز بلکه در گذشته به سبب اعمال خوبشان نام نیکی از خود به یادگار گذاردهاند.
«النَّجْدَةِ»که در اصل به معنای ارتفاع میآید در اینجا به معنای رفیع بودن مقام و روح بزرگ و جایگاه اجتماعی والاست.
«الشَّجَاعَةِ»که به معنای دلاوری است معنای روشنی دارد.
«السَّخَاءِ»همان مفهوم سخاوت را میرساند.
و«السَّمَاحَةِ»به معنای سعه صدر و بزرگواری است.
بنابراین هر یک از این هشت واژه معانی متفاوتی دارد که به یکی از فضایل و صفات برجسته انسان اشاره دارد،هرچند بعضی از مفسّران نهجالبلاغه تعدادیاز آنها را مترادف شمردهاند؛مانند«نجده»و«سخاوت»و همچنین «سخاء»و«سماحت»و یا«احساب»و«اهل البیوتات الصالحة». تعبیر به«ألْصِقْ»که مفهومش امر به چسبیدن است،به داشتن روابط نزدیک و تنگاتنگ اشاره دارد؛یعنی با گروههایی که چنین ویژگیهایی دارند جهت انتخاب فرماندهان لشکر ارتباط بر قرار
کن.
بیشک آنها که دارای این صفاتند قابل اعتمادتر و کارآیی بیشتر و قرین فتح و پیروزیاند.
نژاد،وراثت،حسن سابقه و اعمالی که نشانه بزرگواری و شجاعت و سخاوت و جوانمردی است همگی میتواند دلیلی بر شخصیت والای صاحب آن باشد و در واقع امام در اینجا به نوعی روانکاوی و روانشناسی دست زده تا مالک بتواند بهترین را برای فرماندهی لشکر برگزیند.
از این رو امام در ادامه این سخن میفرماید:«زیرا آنها کانون کرامت و شاخههای نیکی و شایستگی هستند»؛ (فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ(1)مِنَ الْکَرَمِ،وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ).
تعبیر به«عُرْف»به همه انواع نیکیها اشاره دارد.این واژه از ماده عرفان و معرفت گرفته شده و به معنای معروف و شناخته شده میآید.از آنجا که نیکیها و خوبیها برای روح و عقل انسان اموری شناخته شده هستند از آن تعبیر به عرف یا معروف میشود و به عکس زشتیها و بدیها که با روح پاک انسان سنخیت ندارند اموری ناشناخته و منکر محسوب میشوند.امام علیه السلام در این عبارت میفرماید:کسانی که واجد آن صفات هشتگانه باشند،کانونی از شخصیت و کرم و شعبههایی از صفات برجسته انسانی هستند.
آنگاه امام بعد از ذکر این اوصاف مهم و برجسته،برای فرماندهان لشکر چهار دستور درباره طرز رفتار با آنان صادر میکند.نخست میفرماید:«سپس کارها (و مشکلات و نیازهای) آنها را بررسی کن آنگونه که پدر و مادر از فرزندشان تفقد میکنند»؛ (ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا).
به این ترتیب فرمانده لشکر نسبت به فرماندهان جزء بلکه نسبت به همه لشکر باید همچون پدر و مادر دلسوز،پر محبّت و جستجوگر درباره نیازهایشان باشد و پیوند عاطفی محکمی با آنها برقرار
1) «جماع» همان گونه که قبلا گفتیم در اصل مصدر است و در این گونه موارد به معنای وصفی به کار میرود یعنی جامع بودن و جمع کردن.
سازد که سبب وفاداری آنها به فرمانده و پایداری آنان در میدان جنگ شود.
در دستور دوم میافزاید:«هرگز نباید چیزی که آنها را به وسیله آن تقویت کردهای در نظر تو بزرگ آید»؛ (وَ لَا یَتَفَاقَمَنَّ(1)فِی نَفْسِکَ شَیْءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ).
اشاره به اینکه هر اندازه خدمات تو بزرگ باشد باز هم آن را کوچک بشمر و در فکر بهتر از آن باش.
در دستور سوم میفرماید:«و نیز نباید لطف و محبّتی را که درباره آنها ابراز میداری،هرچند کوچک باشد حقیر بشمری»؛ (وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ (2)
«تعاهدوا نعالکم عند ابواب مساجدکم» (بحارالانوار، ج ۸۰، ص ۳۶۷). در عبارت بالا نیز همین معنا اراده شده است؛ یعنی رسیدگی به امر لشکر.
بِهِ وَ إِنْ قَلَّ).آنگاه امام علیه السلام دلیلی برای این گفتار خود (رسیدگی به امور کلی و جزئی فرماندهان لشکر و سپاه) ذکر کرده و میفرماید:«این امر آنها را به خیرخواهی و حسن ظن به تو وادار میکند (و پیوندهای عاطفی را محکم میسازد)»؛ (فَإِنَّهُ دَاعِیَةٌ لَهُمْ إِلَی بَذْلِ النَّصِیحَةِ لَکَ،وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِکَ).
در چهارمین دستور میفرماید:«هرگز تفقد و تلاش برای اصلاح امور کوچکِ آنها را به سبب تکیه کردن بر اصلاح امور کلی آنها رها مساز،زیرا رفع نیازهای کوچک برای خود جایگاهی دارد که از آن بهرهمند میشوند همانگونه که رفع نیازهای مهم موقعیتی دارد که از آن بینیاز نخواهند بود»؛ (وَ لَا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَی جَسِیمِهَا،فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ،وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لَایَسْتَغْنُونَ عَنْهُ).
این نکته کاملاً شایان دقت است که فرماندهان،بلکه تمام مدیران جامعه نباید از امور کوچک و بزرگ غافل شوند یا اینکه تنها به امور سرنوشتساز و نیازهای مهم و برجسته جامعه بپردازند،بلکه هر کدام را در جایگاه خود ببینند،زیرا گاه میشود فراموش کردن امور فرعی به
1) «لا یتفاقمن» از ریشه «تفاقم» به معنای بزرگ و خطیر بودن است و از ماده «فقم» بر وزن «فهم» که به همین معنا آمده است.
2) «تعاهدتهم» از ریشه «تعاهد» و از ماده «عهد» گاه به معنای پیمان بستن و گاه به معنای سرپرستی و رسیدگی نمودن است و اینکه در بعضی روایات وارد شده به هنگام ورود در مسجد «تعاهد نعلین» کنید اشاره به همین معنای وارسی کردن جهت آلوده نبودن است (در حدیثی از پیغمبر اکرم عایونه می خوانیم:
همان اندازه آسیب میرساند که فراموش کردن امور کلی سبب میشود.
نکته جالب دیگر اینکه در تمام بحثهای گذشته،امام بهجای پرداختن به اهمّیّت آموزشهای نظامی و مسائل مربوط به سلاح،به امور معنوی و جنبههای روحی فرماندهان سپاه میپردازد،چون آنچه سبب پیروزی است این امور است، هرچند امور دیگر نیز جایگاه خود را دارد.
در دنیای امروز کمتر دیده میشود که برای انتخاب فرماندهان و مدیران جامعه به سراغ ویژگیهای خانوادگی و صفات معنوی و سخاوت و پاکدامنی و تقوای آنها بروند.به همین دلیل بسیار دیده شده که خیانتهای بزرگ از سوی همین مدیران صورت میگیرد.
برترین فرماندهان لشکر
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به دنبال توصیههایی که برای انتخاب فرماندهانِ لشکر در بخش سابق نموده بود،به سراغ اهتمام به امر سپاه و لشکر میرود و به مالک توصیه میکند فرماندهانی انتخاب کن که به امور لشکر بهتر رسیدگی کنند.میفرماید:«برترین فرماندهان لشکر نزد تو باید کسانی باشند که در کمک به سپاهیان بیش از همه مواسات کنند و از امکانات خود بیشتر به آنان کمک نمایند،به اندازهای که هم نفرات سربازان و هم کسانی که تحت تکفّل آنها هستند به خوبی اداره شوند؛به گونهای که همه آنها به یک چیز بیندیشند و آن جهاد با دشمن است»؛ (وَ لْیَکُنْ آثَرُ(1)رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ، وَ أَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ(2)،بِمَا یَسَعُهُمْ وَ یَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ(3)أَهْلِیهِمْ،حَتَّی یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ).
در دنیای امروز رابطه میان فرماندهان لشکر و افراد یگانها روابطی خشک و به اصطلاح«نظامی»است نه عاطفی؛روابطی که غالباً بر محور جریمه و مجازات و بازداشت
1) «آثر» در اینجا صیغه افعل تفضیل است و به معنای برترین آمده، از ریشه «ایثار» به معنای برتری دادن دیگری است.
2) «جدة» به معنای توانایی مالی است. این واژه مصدر و از ریشه «وجود» گرفته شده است.
3) «خلوف» جمع «خلف» به معنای بازماندگانی است که انسان به هنگام سفر از خود در وطن میگذارد و معمولا به زنان و فرزندان کوچک و افراد ناتوان اطلاق می شود.
و تهدید دور میزند در حالی که امام،چهارده قرن پیش تأکید فرموده که روابط باید عاطفی باشد و باید فرماندهان مشکلاتِ افراد سپاه و حتی مشکلات خانوادههای آنها را در نظر بگیرند و به اندازه کافی زندگی آنها را تأمین کنند تا هنگامی که به میدان جهاد گام مینهند تنها به فکر نبرد با دشمن باشند نه غیر آن.بدیهی است چنین لشکری به پیروزی نزدیکتر است.
هرگاه نفرات لشکر یک چشم به سوی میدان دوخته باشند و با چشم دیگر به پشت سر به خانواده و فرزند خویش نگاه کنند و نگران آنها باشند اراده و عزمشان برای جنگیدن با دشمن سست میشود.
جالب اینکه امام علیه السلام در زندگی شخصی خود حدّاکثر زهد را رعایت میکند و حتی به فرمانداران و فرماندهان نیز این توصیه را دارد که شرح آن در نامه امام به عثمان بن حنیف گذشت؛ولی به گروههایی که تحت کفالت او هستند توصیه گشایش زندگی در حد معقول دارد.
آنگاه امام علیه السلام در مقام بیان علت برای این دستور بر آمده میفرماید:«زیرا محبّت و مهربانی تو به آنان قلبهایشان را به تو متوجه میسازد»؛ (فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ).
با توجّه به اینکه بر حسب ظاهرِ عبارت ضمیر در«عَلَیْهِم»و«قُلُوبَهُم»به افراد سپاه بر میگردد مفهوم کلام چنین میشود:هنگامی که تو از طریق فرماندهان لشکر به لشکر محبّت کنی،لشکریان از صمیم دل تو را دوست میدارند و وفادار خواهند بود.(1)
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به نکته مهمی اشاره میکند که سبب بقای دولتها،حکومتها و مدیریتهاست.میفرماید:«(بدان) برترین چیزی که موجب روشنایی چشم زمامداران میشود برقراری عدالت در همه بلاد و
1) با توجه به اینکه سخن از رابطه عاطفی فرماندهان لشکر با لشکر بود نه از رابطه مالک و افراد لشکر، لذا در مرجع ضمایر بالا نوعی ناهماهنگی به نظر می رسد؛ ولی اگر به این واقعیت توجه کنیم که مرحوم سید رضی جمله هایی را در این وسط حذف کرده همان جمله هایی که در کتاب تحف العقول و کتاب تمام نهج البلاغه آمده است، آنگاه معلوم می شود امام قبل از این جمله سفارشی به مالک درباره اهتمام به امور فرماندهان میکند و می گوید: «ثم واتر إعلامهم ذات نفسک فی إیثارهم والتکرمة لهم، والارصاد بالتوسعة وحقق ذلک بحسن الفعال والأثر والعطف فإن عطفک علیهم». به همین جهت روشن می شود که ضمیرهای جمع به فرماندهان بر می گردد و سخن از رابطه آنها با مالک است (دقت کنید).
آشکار شدن علاقه و محبّت رعایا به آنهاست»؛ (وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَیْنِ الْوُلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلَادِ،وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِیَّةِ).
اشاره به اینکه گسترش عدل و داد سبب پیوند عاطفی میان مردم و زمامداران میشود که بهترین وسیله برای حفظ حکومت است.
سپس به عوامل ظهور مودّت و محبّت مردم اشاره کرده میفرماید:«محبّت و علاقه رعایا به آنها جز با پاکی دلهایشان (و برطرف شدن هرگونه سوء ظن به زمامداران) آشکار نمیشود»؛ (و إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ).
سلامتِ صدور اشاره به خوشبینی و نفی هر گونه کینه و عداوت است.
بدیهی است که اگر رعایا به اعمال زمامداران خوشبین باشند و هیچگونه کینه و عداوتی از آنان به دل نگیرند محبّت و وفاداری آنان به حکومت آشکار میگردد.
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که بسیاری از مردم به حکم اجبار و خوف و ترس،ممکن است ثناخوان زمامداران باشند در حالی که سلامتِ صدور ندارند.مودت واقعی زمانی ظاهر و آشکار میشود که دلهای آنها به زمامداران علاقهمند باشد.
در ادامه میافزاید:«خیرخواهی آنها در صورتی کاملاً مفید واقع میشود که با میل خود گرداگرد زمامداران جمع شوند و حکومتِ آنها بر ایشان سنگین نباشد و انتظارِ پایان گرفتن مدت حکومتشان را نکشند»؛ (وَ لَا تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلَّا بِحِیطَتِهِمْ عَلَی وُلَاةِ الْأُمُورِ،وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ(1)دُوَلِهِمْ،وَ تَرْک اسْتِبْطَاءِ(2)انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ).
جالب اینکه امام برای دوام و بقای حکومتها روی مسأله قدرت ظاهری و تسلط لشکر و نیروی انتظامی و اطلاعاتی بر مردم تکیه نمیکند،بلکه تمام تکیهاش بر دلهای مردم و جنبههای عاطفی آنان است و راه جلب محبّت آنان را نیز به خوبی نشان
میهد.در حالی که در گذشته و حتی دنیای امروز بسیاری از حکومتها بقای خود را در گروی سلطه ظاهری بر مردم میشمرند و غالباً دیدهایم مردم ناراضی با فراهم آمدن فرصت بر ضد آنها قیام کردهاند و طومار قدرتشان را در هم پیچیدهاند.
در شرح نهجالبلاغه مرحوم علّامه شوشتری آمده است که«زهری»میگوید:
«روزی وارد بر عمر بن عبد العزیز شدم در همان اثنا که من نزد او بودم نامهای از یکی از فرماندارانش به او رسید که مضمونش این بود که شهر او نیاز به تعمیر و مرمت دارد.من به او گفتم:اتفاقاً یکی از فرمانداران علی علیه السلام شبیه این نامه را به آن حضرت نوشته بود و امام در پاسخ او نوشت:
«أمّا بَعْدُ،فَحَصِّنْها بِالْعَدْلِ وَ نَقِّ طُرُقَها مِنَ الْجَوْرِ؛ بعد از حمد و ثنای الهی شهر خود را با عدالت محکم کن و جادههایش را از ظلم و جور پاک گردان»با شنیدن این سخن،عمر بن عبدالعزیز همان را در پاسخ فرماندارش نوشت.(1)
سپس امام علیه السلام در مورد تشویقهای مادی میفرماید:«بنابراین میدان آرزوها را (برای زندگی) در برابر سپاهت وسعت بخش (و نیازهای آنها را از این نظر تأمین کن)»؛ (فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ(2)).
آمال (آرزوها) مفهوم وسیعی دارد که شامل تمام نیازهای ضروری و رفاهی میشود.بدیهی است اگر فرماندهان لشکر و سپاهیان فکرشان از ناحیه تأمین زندگی راحت نباشد کارآیی آنها در میدان نبرد کم میشود.
امام علیه السلام در ادامه این سخن به تشویقهای روانی پرداخته میفرماید:«پیوسته آنها را تشویق نما و پیاپی کارهای مهمی را که افرادی از آنها انجام دادهاند برشمار،زیرا یادآوریِ کارهای نیکِ آنها افراد شجاعشان را به فعالیتِ بیشتر وامیدارد و کمکاران
1) شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۸، ص۵۳۸. این داستان در تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۳۰۶ آمده است.
2) گاه تصور می شود که ضمیر «آمالهم» و ضمیرهای جمع که بعد از آن آمده باید به رعایا برگردد، زیرا قبلا ضمایر مشابهی بوده که تمام به آنها بازگشت میکرده؛ ولی قراین موجود در عبارت (مانند واژه شجاع وناکل) نشان میدهد که این جمله ها بازگشتی است به مسائل مربوط به فرماندهان اضافه بر این مرحوم سید رضی به هنگام گزینش جمله ها، جمله ای در این وسط بوده که آن را محذوف داشته در حالی که این جمله بیانگر بازگشت این توصیه ها به فرماندهان لشکر است. در تحف العقول بعد از ذکر جمله «انقطاع متهم» آمده است: ثم لا تکلن جودک إلی مغتم وعته بتهم». (تحف العقول، ص ۸۹)
را به کار تشویق میکند.ان شاء اللّه»؛ (وَ وَاصِلْ فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ،وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَی ذَوُو الْبَلَاءِ(1)مِنْهُمْ فَإِنَّ کَثْرَةَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ(2)الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ(3)النَّاکِلَ(4)إِنْ شَاءَ اللّهُ).
به یقین مسأله تشویق افراد لایق و پرکار همیشه برای پیشرفت کارهای اجتماعی مؤثر بوده و هست و مخصوصاً در دنیای امروز بسیار به آن اهمّیّت داده میشود.انتخاب استاد نمونه،صنعتگر نمونه،کشاورز نمونه و فرماندهان نمونه و دادن لوح سپاس و جایزههای بزرگ و عنوان کردن نام آنها در رسانهها در همین راستا صورت میگیرد.
شایان توجّه اینکه این تشویقها-چنانکه امام در گفتار بالا اشاره فرموده-اثر مضاعف دارد؛از یکسو افراد لایق را به کار وامیدارد و از سوی دیگر افراد سست و کمکار که خود را در آن میان سر شکسته میبینند به فکر تغییر مسیر میاندازد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن-یعنی مسأله تشویقها-به توضیح بیشتری در این زمینه پرداخته میفرماید:«سپس باید ارزش زحمات هر یک را به دقت بشناسی و هرگز کار خوب کسی را به دیگری نسبت ندهی و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه هست به حساب نیاوری»؛ (ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَی،وَ لَا تَضُمَّنَّ(5)بَلَاءَ امْرِئٍ إِلَی غَیْرِهِ،وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَةِ بَلَائِهِ)
امام در این سه جمله که هر یک به نکته خاصی اشاره دارد و در عین حال مکمّل یکدیگر است تأکید میکند که مالک کاملاً مراقب باشد و ارزش زحمات نفرات زیر دست را بشناسد و اگر کسی انجام دهنده اصلی کار مهمی بوده آن را به حسابِ او بگذارند بهعلاوه نه تنها خادم اصلی را بشناسند،بلکه دقیقاً میزان خدمت او نیز ارزیابی شود.
آنگاه
1) «بلاء» معنای اصلی آن آزمایش کردن است که گاه به وسیله نعمت ها و گاه مصائب صورت می گیرد و به همین جهت بلاء گاه به معنای نعمت و گاه به معنای مصیبت آمده است. در عبارت بالا اشاره به کارهای قهرمانانه ای است که از لشکر صادر می شود (این واژه از ریشه «بلئ یبلو» است و واژة أبلی که در عبارات بالاست نیز از همین ماده گرفته شده است).
2) «تهز» از ریشه «هز» بر وزن «حظ» به معنای جنبش دادن و تحریک شدید است.
3) «تحرض » از ریشه «تحریض» به معنای برانگیزاندن و ترغیب کردن بر چیزی است
4) «الناکل» به معنای انسان کم کار یا ترسو و عقب نشینی کننده است، از ریشه «نکول» به معنای ترسیدن و عقب نشینی کردن گرفته شده است.
5) «لاتضمن» از ریشه «تضمن» بر وزن «تعهد» به معنای در بر داشتن و شامل شدن چیزی است و در جمله بالا به این اشاره دارد که نقاط قوت کسی را برای دیگری قرار نده و ضمیمه دیگری مساز.
دو دستور دیگر در تکمیل این دستورات بیان میکند و میفرماید:
«مبادا شخصیت کسی موجب این شود که کار کوچکش را بزرگ بشماری و یا کوچکی مقام کسی سبب گردد که خدمت پر ارجش را ناچیز بهحساب آوری»؛ (وَ لَا یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ صَغِیراً وَ لَا ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ عَظِیماً).
به تعبیر دیگر نخست به عمل نگاه کن سپس به شخص عامل.به عکس آنچه در میان اکثر مردم معمول است که نخست به عمل کننده نگاه میکنند آنگاه به عمل و همین امر سبب میشود در ارزیابی اعمال اشخاص گرفتار اشتباه و خطا شوند.
شایان توجّه است که امام در مجموع این بخش از عهدنامه خود نخست از صفات برجستهای که در فرماندهان لشکر است دم میزند و بعد توصیههای لازم درباره افراد لشکر دارد و به دنبال آن سخن از عموم رعایا به میان آورده و در پایان بار دیگر از مسائل مربوط به تشویق فرماندهان لشکر سخن میراند و توصیههای مؤکدی به آن دارد.
بنابراین چنین به نظر میرسد که امام در لابهلای بحثهای مربوط به فرماندهان و لشکریان به صورت جمله معترضه از تمام تودههای مردم و خیرخواهی برای آنان سخن گفته است.
راه حلّ مشکلات
امام علیه السلام در این بخش از نامه به تبیین وظیفه مالک در مسائل مربوط به احکام شرع و به اصطلاح شبهات حکمیه میپردازد و راه کشف احکام الهی را در مسائل مربوط به لشکر،جنگ و صلح و سایر مسائل مرتبط به حکومت به او نشان میدهد و به اصطلاح او
را به اجتهاد در احکام الهی با استفاده از منابع فرا میخواند،زیرا حضرت چنین آمادگی را در او میدید.میفرماید:«امور مهمی که بر تو،سنگین میشود و در کارهای مختلف،مشتبه و پیچیده میگردد به خدا و پیامبر بازگردان (و از گفته آنها برای کشف احکام کمک بگیر)»؛ (وَ ارْدُدْ إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ،وَ یَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ الْأُمُورِ).
آنگاه به آیه شریفه استناد میکند و میفرماید:«خداوند متعال به گروهی که دوست دارد آنها را ارشاد و راهنمایی کند چنین فرموده:ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر (خدا) و پیشوایان (معصوم) خود را و اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خدا و رسولش ارجاع دهید (و از آنها داوری بطلبید)»؛ (فَقَدْ قَالَ اللّهُ تَعَالَی لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ»(1)).
سپس میافزاید:«باز گرداندن به خدا به معنای تمسک جستن به قرآن کریم و گرفتن دستور از آیات محکمات آن است و بازگرداندن به پیامبر همان تمسک به سنّت قطعی و مورد اتفاق آن حضرت است که اختلافی در آن نیست»؛ (فَالرَّدُّ إِلَی اللّهِ الْأَخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ،وَ الرَّدُّ إِلَی الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَةِ).
تعبیر به «ما یُضْلِعُکَ» با توجّه به اینکه«ضَلْع»؛(بر وزن منع) در اصل به معنای بار سنگینی است که گاه انسان را به اینسو و آنسو مایل میکند،اشاره به این است که هر حکم مشکل و پیچیدهای پیش آمد باید از طریق مراجعه به کتاب و سنّت حل شود. تعبیر به«خُطُوب»جمع«خطب»(بر وزن ختم) به معنای
1) نساء، آیه ۵۹
کار مهم است،در برابر امور که به هر نوع کاری گفته میشود.اشاره به اینکه هم در امور مهمه و هم در امور عادی هر کجا حکمش مشکل شد از نصوص کتاب و سنّت یا از عمومات و اطلاقات کمک بگیر.
تعبیر به «أُولِی الأَمْر» به معنای صاحبان اختیار اشاره به پیشوایان معصوم است که در آن زمان مصداقش خود امام بود.
تعبیر به «مُحْکَمُ کِتابِهِ» اشاره به محکمات آیات است که در مفهوم و تفسیر آن شک و تردیدی نیست.
تعبیر به«سنّت جامعه غیر مفرّقه»اشاره به احادیث و سیره نبوی است که مورد قبول مسلمانان و مشهور در میان آنهاست و اخذ به آن سبب هیچگونه اختلاف و تفرقهای نمیشود.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا امام علیه السلام از دلیل عقل و اجماع که دو دلیل قطعی از ادله چهارگانه فقه است سخنی به میان نیاورده است؟
پاسخ آن روشن است،زیرا کتاب و سنّت هم حجیت دلیل عقل را صریحاً بیان کرده و هم حجیت اجماع را؛خواه اجماع را یک دلیل مستقل بدانیم و یا آن را به سنّت و کلام معصوم بازگردانیم.
اولو الامر کیانند؟
درباره تفسیر اولوا الامر در میان مفسّران اختلاف نظر است.مفسّران اهل سنّت غالباً مقصود از آن را زمامداران و حاکمان وقت میدانند و عجب اینکه استثنایی هم برای آن قائل نشدهاند! نتیجه این تفسیر آن است که مسلمانان وظیفه دارند از هر شکل حکومتی پیروی کنند حتی اگر حکومت مغولها باشد. ولی بعضی از مفسّران اخیر که روشنبینی بیشتری دارند مانند نویسندگان تفسیر«المنار»و«فی ظلال»اولوا الامر را به معنای نمایندگان مردم و علما و صاحبمنصبانی میدانند که
دارای نقشی در زندگی مردم هستند ولی آن را مشروط به این میکنند که بر خلاف مقررات اسلام نبوده باشد.
این در حالی است که بعضی دیگر اولوا الامر را به دانشمندانی که زمامدار معنوی هستند منحصر میکنند و بعضی تنها خلفای چهارگانه را اولوا الامر میشمرند که لازمه آن این میشود در ازمنه دیگر اولیالامری وجود نخواهد داشت.
بعضی دیگر صحابه را نیز جزء اولیالامر میشمرند که همان اشکال و ایراد به آن وارد است.
ولی مفسّران شیعه اتفاق نظر دارند که اولیالامر تنها امامان معصومند که پیشوای مردم از سوی خدا در تمام امور مادی و معنوی هستند.دلیل آن هم روشن است و آن اینکه وجوب اطاعت از اولوا الامر که در آیه شریفه آمده مطلق است.بدیهی است اطاعت مطلق از کسی که ممکن است گرفتار گناه یا خطا بشود معنا ندارد.بهخصوص اینکه اولو الامر بدون فاصله عطف بر رسول شده و«اطیعوا»که پیش از آن آمده به طور یکسان پیغمبر اکرم و اولیالامر را شامل میشود.
شایان توجّه است که بعضی از مفسّران اهل سنّت در اینجا انصاف داده و به این حقیقت اعتراف کردهاند؛فخر رازی در تفسیر خود ذیل این آیه میگوید:
«کسی که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتماً باید معصوم باشد،زیرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامی که مرتکب خطایی میشود چنانچه پیروی از او لازم باشد با هیچ منطقی سازگار نیست.این خود نوعی تضاد در حکم الهی ایجاد میکند،زیرا از یکسو میگوید این کار ممنوع است و از سوی دیگر دستور به پیروی از اولیالامر خطا کار میدهد و
میگوید لازم است و این در واقع سبب اجتماع امر و نهی در موضوع واحد میشود».
سپس نتیجه میگیرد که اولیالامر در آیه فوق به یقین ناظر به معصومین باشد.
منتها از آنجا که فخر رازی معصوم بودن امامان اهلبیت علیهم السلام را نپذیرفته میگوید:
«مجموع امت اگر بر چیزی اتفاق کنند معصومند.و به این ترتیب اولیالامر مجموعه امت میشوند».(1)نتیجه اینکه اولیالامر به معنای اجماع است!
ولی فخر رازی از این نکته غافل شده است که قرآن میگوید مسائلی که بر شما پیچیده میشود از طریق اطاعت اولیالامر حل کنید واضح است که مسائل مورد اتفاق و اجماع،محدود و معدود است و نمیتوان مشکلات را از طریق بهدست آوردن اتفاق همه امت حل کرد.بهعلاوه از آیه استفاده میشود که مسلمانان باید به حکومت اولیالامر تن در دهند و حکومت مجموعه امت به اتفاق امکان پذیر نیست حتی اگر از طریق انتخابات نمایندگان آنها برای این امر برگزیده شوند کمتر ممکن است مردم در انتخاب نماینده به اتفاق آرا و بدون کمترین مخالفت اقدام کنند و به این ترتیب اطاعت از اولیالامر به عنوان حاکمان اسلامی باطل میشود.
تنها سؤال مهمی که میماند این است که اولیالامر به معنای امام معصوم،در زمان پیغمبر وجود نداشته،چگونه قرآن به اطاعت آنها امر فرموده است؟
پاسخ این سؤال روشن است،زیرا مخاطبان آیه تنها کسانی نیستند که در زمان پیغمبر و عصر نزول آیه میزیستند،بلکه آیه ناظر به همه زمانهاست،لذا اهل سنّت نیز زمامداران و حاکمان هر زمان را مشمول آن دانستهاند و حتی فخر رازی که اولوا الامر را به معنای اجماع مسلمانان میگیرد،او هم اجماع در هر عصر
1) تفسیر فخر رازی، ج ۱۰، ص ۱۴۴، چاپ مصر، سنة ۱۳۵۷.
و زمان را معیار قرار میدهد. بایسته است بدانیم در منابع اسلامی اعم از شیعه و اهل سنّت روایات متعددی وارد شده که اولوا الامر در آن به علی بن ابیطالب (به عنوان یک مصداق کامل) تفسیر شده است.(1)
قضات باید واجد این دوازده صفت باشند
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود به مالک اشتر بحث مهمی درباره قضات بیان داشته و آن را از بحثهای دیگر مستقل کرده تا اشارهای به استقلال قضایی باشد که در دنیای امروز به آن اهمّیّت زیادی میدهند و قوه قضائیه را قوه مستقلی در برابر قوه اجرایی (دولت) و قوه قانونگذاری میشناسند.اضافه بر این ذکر ویژگیهای قضات بعد از ویژگیهای فرماندهان لشکر این پیام را دارد که لشکر، کشوراسلام را در مقابلاجانب حفظ میکند وقوه قضائیه در مقابل نزاعهای داخلی، و به بیان دیگر یکی ضامن امنیتی برونی است و دیگری ضامن امنیتی درونی.
نخست میفرماید:«سپس از میان رعایای خود برترین فرد را نزد خود برای قضاوت در میان مردم برگزین»؛ (ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِینَفْسِکَ). این تعبیر میرساند که در مورد قضات حتماً باید به سراغ برترینها رفت، چرا که مسأله قضاوت امری بسیار سنگین،حساس و سرنوشتساز است که تنها برترینها میتوانند آن را سر و سامان بخشند.
تعبیر به«اخْتَرْ»نشان میدهد که قضات با آرای مردم-آنگونه که در بعضی کشورهای امروز رایج است-انتخاب نمیشوند،بلکه زمامدار و رهبر آنها را مستقیماً یا بهوسیله افراد مورد اعتماد خود برمیگزیند،زیرا مسأله صلاحیت قضایی چیزی نیست که مردم بتوانند درباره آن داوری کنند و رأی بدهند.
آنگاه دوازده صفت برای آنها برمیشمارد که در واقع
1) برای اطلاع بیشتر از این احادیث به احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۲۵ و تفسیر نمونه، ج ۳، ذیل آیه ۵۹ سوره نساء مراجعه شود.
از قبیل تفصیل پس از اجمال است و نشان میدهد برترینها چه کسانیاند:
1.میفرماید:«کسی که امور مختلف وی را در تنگنا قرار ندهد»؛ (مِمَّنْ لَا تَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ).
اشاره به اینکه آگاهی آنها درباره مسائل مختلف و قوانین اسلام و شناخت موضوعات در حدی باشد که هر مسأله پیچیدهای پیش آید راه حل آن را بدانند و در تنگنا قرار نگیرند.به سخن دیگر هم به احکام شرع واقف باشد و هم در تشخیص موضوع آگاه تا بتواند رد فروع به اصول و استخراج فروع از اصول کند و این وصف تنها در مجتهدان مبرّز وجود دارد.
2.در بیان دومین وصف میفرماید:«و برخورد مخالفان و خصوم با یکدیگر او را به خشم و لجاجت وا ندارد»؛ (وَ لَا تُمَحِّکُهُ(1)الْخُصُومُ).
یعنی آنچنان سعه صدری داشته باشد که اگر گاهی طرفین دعوا در محضر او به نزاع و جنجال برخیزند از کوره در نرود و حکم عادلانه الهی را درباره آنها هرچند جسور و بیادب باشند صادر کند.
3.امام در سومین وصف قضات لایق و کارآمد میفرماید:«کسی که در لغزش و اشتباهاتش پافشاری نکند»؛ (وَ لَا یَتَمَادَی(2)فِی الزَّلَّةِ).
به یقین افراد لجوج هنگامی که مرتکب خطایی شوند و متوجه گردند،به آسانی حاضر نیستند مسیر خود را تغییر داده و به سوی راه راست و صراط مستقیم باز گردند و همین سبب میشود داوریهای آنها ظالمانه و غیر واقعی باشد آن هم ظلمی از روی عمد که غیر قابل بخشش است.
قرآن مجید درباره گروهی از کافران میفرماید: ««وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ کَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» ؛اگر به آنان رحم کنیم و ناراحتیها (و
مشکلات) آنان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمیشوند بلکه) در طغیانشان لجاجت میروزند و سرگردان میشوند».(1)
بسیار میشود که لجاجت در فکر انسان چنان اثر میگذارد که باطل را حق میبیند و حق را باطل.امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«اللِّجاجُ یُفْسِدُ الرَّأْیَ؛ لجاجت فکر انسان را خراب میکند».(2)در جای دیگر میفرماید:
«اللِّجاجُ أکْثَرُ الْأشْیاءِ مَضَرَّةً فِی الْعاجِلِ وَ الْآجِلِ؛ لجاجت زیانبارترین امور در دنیا و آخرت است».(3)
4.در چهارمین وصف میفرماید:«و هنگامی که خطایش بر او روشن شود بازگشت بهسوی حق براومشکلنباشد»؛ (وَ لَا یَحْصَرُ(4)مِنَ الْفَیْءِ إِلَیالْحَقِّ إِذَاعَرَفَهُ).
این وصف در واقع چهره دیگری از عدم لجاجت است و یا به تعبیری دیگر نتیجه آن است.انسانی که لجوج نباشد هنگامی که حق برای او روشن شود به راحتی به سوی حق باز میگردد و تمام آثار خطای خود را اصلاح میکند.به سخن دیگر کسی که شجاعت پذیرش خطا و اصلاح اشتباه خود را داشته باشد و این گونه شجاعت از مهمترین شاخههای این فضیلت انسانی است.
5.«کسی که نفس او به طمع تمایل نداشته باشد»؛ (وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَی طَمَعٍ).
بدیهی است اگر قاضی طمعکار باشد،حتی گرفتار کمترین طمع شود به آسانی میتوان او را با پیشنهاد رشوه فریب داد و از داوری به حق باز داشت.
در حدیثی از مولا امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«رَأْسُ الْوَرَعِ تَرْکُ الطَّمَعِ؛ اساس تقوا ترک گفتن طمع است».(5)
در کلمات قصار مولا نیز میخوانیم که میفرماید:
«أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ؛ بیشترین قربانگاه عقلها در زیر برق طمعهاست».(6)
به دیگر سخن با توجّه به اینکه اشراف به معنای نظر کردن به چیزی از طرف بالا است این تعبیر امام اشاره به این دارد که
1) مؤمنون، آیه ۷۵.
2) غررالحکم، ص ۶۵، ح ۸۵۳.
3) غررالحکم، ص ۴۶۳، ح ۱۰۶۴۰.
4) «لا یحصر» از ریشه «حصر» بر وزن «نصر» به معنای به تنگنا افتادن است و بسیار می شود که آن را در فروماندن به هنگام سخن گفتن اطلاق می کنند و در عبارت بالا هر دو معنا ممکن است.
5) غررالحکم، ص ۲۷۲، ح ۵۹۵۴.
6) نهج البلاغه، کلمات قصار، ۲۱۹.
انسان طمعکار از اوج فضیلت به حضیض رذیلت سقوط میکند.
6.«کسی که در فهم مطالب به اندک تحقیق اکتفا نکند و تا پایان پیش رود»؛ (وَ لَا یَکْتَفِی بِأَدْنَی فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ).
اشاره به این که قاضی باید در فهم مسائل چنان با حوصله باشد که تمام جوانب مسأله را خواه در شبهات حکمیه باشد یا شبهات موضوعیه و شرایط متخاصمین که نزد او به داوریها حضور مییابند بررسی نماید آنگاه حکم صادر کند.
7.«کسی که در شبهات از همه محتاطتر باشد»؛ (وَ أَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ).
میدانیم-همانگونه که در حدیث معروف نبوی وارد شده-امور بر سه گونه است:قسمتی حق بودن آن آشکار و قسمت دیگری باطل بودن آن آشکار است ولی بخش سوم شبهات است؛یعنی اموری که پی بردن به واقعیت آن آسان نیست.در این گونه موارد دستور داده شده که جانب احتیاط را بگیرید و آنکس که در وادی شبهات گام مینهد سرانجام در محرمات میلغزد و فرو میرود و هر کس شبهات را ترک کند،محرمات واقعی را بهتر ترک میکند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«حَلَالٌ بَیِّنٌ وَ حَرَامٌ بَیِّنٌ وَ شُبُهَاتٌ بَیْنَ ذَلِکَ فَمَنْ تَرَکَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَکَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ هَلَکَ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُ».(1)
مفهوم این سخن آن نیست که قاضی از حکم کردن باز ایستد،زیرا وظیفه او به هر حال فصل خصومت و فیصله دادن نزاع است،بلکه منظور آن است که توقف کند و تمام جوانب را بررسی نماید و ظلمت شبهات را با نور علم برطرف سازد و گاه طرفین نزاع را به مصالحه که مواقف احتیاط است دعوت نماید.
8.«کسی که
1) .کافی، ج ۱، ص ۶۸، ح ۱.
در تمسک به حجت و دلیل از همه بیشتر پافشاری کند»؛ (وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ).
مهمترین برنامه قاضی بررسی ادله طرفین دعواست؛دلایل قوی و قابل قبول و نیز خودداری کردن از پذیرش دلایل ضعیف و آسیبپذیر.
این احتمال نیز هست که منظور از این جمله آن باشد که قاضی باید بیش از هر کس در جستجوی دلیل باشد به این معنا که گاه در مسأله مورد دعوا ظاهراً هیچ دلیلی نیست که حق را روشن سازد؛ولی قاضی میتواند با جستجوگری در گوشه و کنار حادثه،دلایل روشنی برای کشف حق از باطل پیدا کند همانگونه که در بسیاری از قضاوتهای امیرمؤمنان علی علیه السلام وارد شده است که حضرت با استفاده از جنبههای روانی یا مجرم را به اقرار وادار میکرد و یا قراینی برای علم قاضی فراهم میساخت؛مثلاً در داستان اختلاف دو زن بر سر یک کودک و پافشاری هر دو بر ادعای خود که قاعدتاً قاضی در اینجا باید به حکم قرعه دعوا را فیصله دهد،امام جستجوی دلیلی کرد و آن اینکه دستور داد شمشیری بیاورند و فرمود من کودک را دو شقه میکنم و هر شقهای را به یکی از شما دو نفر میدهم.مادر واقعی فریاد برآورد که من از حق خود گذشتم کودک را به نفر دیگر بدهید و امام علیه السلام با این دلیل مدعی راستین را از دروغین روشن ساخت و در قضایای آن حضرت از این نمونه بسیار است.(1)
9.«کسی که با مراجعه مکرر اطراف دعوا کمتر خسته شود»؛ (وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً(2)بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ).
بسیار میشود که ارباب دعوا هر کدام دلایلی برای خود دست و پا میکنند و پی در پی برای
1) وسائل الشیعة، ج ۱۸ ص ۲۱۲ ح ۱۱ و بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۲۵۲، ح ۲۶. برای آگاهی بیشتر به وسائل الشیعة، ج ۱۸، کتاب القضاء باب ۲۱ مراجعه شود.
2) «تبرم» از ریشه «برم» بر وزن «نرم» در اصل به معنای تابیدن ریسمان و طناب و امثال آن است و سپس بر هر چیز خسته کننده ای اطلاق شده و در جمله بالا به معنای ناراحتی شدید و خستگی است.
قاضی مزاحمت فراهم میسازند.قاضی اگر کمحوصله باشد آنها را طرد میکند و چه بسا دلایل واقعی با این کار مکتوم میماند؛ولی اگر پرحوصله باشد و ناراحت نشود حق بهتر به حقدار میرسد.
قاضی باید به طرفین دعوا به مقدار کافی مجال دهد تا آنچه در توان دارند برای اثبات ادعای خود عرضه کنند.
10.«کسی که در کشف حقیقت امور شکیباتر باشد»؛ (وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکَشُّفِ الْأُمُورِ).
به یقین اگر قاضی عجول و شتابزده باشد حقیقت امر مخصوصاً در دعاوی پیچیده برای او روشن نمیشود؛اما اگر صبور و شکیبا باشد و در صادر کردن حکم نهایی شتاب نکند بهتر میتواند حق را به حقدار واقعی برساند. معنای این سخن آن نیست که مانند زمان ما رسیدگی به پروندهها را هر روز به بهانهای به تأخیر بیندازند و گاهی فیصله یک نزاع سالها به تأخیر بیفتد.
مخصوصاً اگر پای وکلای پشت هم انداز در میان باشد که گاه با یک بهانه کوچک رسیدگی به پروندهای را چند ماه به عقب میاندازند.
11.«کسی که به هنگام آشکار شدن حق در انشای حکم از همه قاطعتر باشد»؛ (وَ أَصْرَمَهُمْ(1)عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ).
اشاره به اینکه محتاط بودن قاضی و شکیبا بودن در برابر طرفین دعوا و جستجوی حدّاکثری ادله به این معنا نیست که در مقام انشای حکم گرفتار وسواس شود و با روشن شدن حق در انشای حکم امروز و فردا کند،بلکه باید مانند شمشیری برنده نزاع را با انشای حکم قاطع پایان دهد و به پیامدها و آثار متعاقب آن نیندیشد،چرا که معمولاً انشای حکم به نفع یکی از دو طرف دعوا موجب ناراحتی طرف مقابل و حامیان
1) «اصرم» از ریشه «صرم» بر وزن «سرد» به معنای بریدن و قطع کردن گرفته شده که گاه به معنای برش معنوی و قاطعیت نیز به کار می رود.
و دوستان و گاه طایفه و قبیله او میشود و این لازمه طبعیت قضاوت است و آن کس که در این امور میاندیشد و میخواهد احتیاط کند نباید بر مسند قضا بنشیند.
12.امام علیه السلام در آخرین وصف از اوصاف قاضی شایسته و لایق میفرماید:
«از کسانی که ستایش فراوان،او را مغرور نسازد (و فریب ندهد) و مدح و ثنای بسیار او را به ثنا خوان و مدح کننده متمایل نکند»؛ (مِمَّنْ لَا یَزْدَهِیهِ(1)إِطْرَاءٌ(2)وَ لَا یَسْتَمِیلُهُ(3)إِغْرَاءٌ(4)). ناگفته پیداست که افراد خودخواه و خودپسند هنگامی که از سوی کسانی تمجید و ستایش شوند ممکن است از مسیر حق باز گردند و روی حب ذات به ثناخوان علاقهمند گردند و به سبب همین علاقه حکم را ظالمانه به نفع او صادر کنند.امام تأکید میکند که این قبیل افراد لایق مقام قضاوت میان مسلمانان نیستند،هرچند صفات دیگر در آنها موجود باشد.
آنگاه امام به دنبال ذکر این صفات دوازدهگانه که هر یک از دیگری برتر و مهمتر است به قضاتی میپردازد که هنگام روبهرو شدن به پیچیدهترین پروندهها بتوانند با کمال هوشیاری و شجاعت حق را از باطل تشخیص دهند و بر طبق آن حکم کنند،هرچند صاحب حق ضعیفترین فرد جامعه و مخالف آن قویترین افراد باشند و همانگونه که امام در پایان این اوصاف میفرماید:
«و البته این گونه افراد کماند»؛ (وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ).
ولی مهم این است که با صبر و حوصله و بررسی همه جانبه باید این قلیل را از میان نخبگان یافت و بر کرسی قضاوت در میان مسلمانان نشاند.
سپس امام علیه السلام به دنبال بیان اوصاف به ذکر وظایف زمامدار در برابر چنین
1) «یزدهیه» از ریشه «ازدهاء » به معنای عجب و خودبینی و خودپسندی است.
2) «إطراء» به معنای ثناخوانی و تمجید و مدح فراوان است.
3) «یستمیله» از ریشه «استمالة» به معنای متمایل ساختن به سوی خویش است.
4) «إغراء» در اصل به معنای چسبانیدن چیزی به چیز دیگر است. سپس به معنای تشویق و تحریک برای انجام کاری به کار رفته است و در جمله بالا معنای تشویق فراوان دارد
قضاتی میپردازد و سه دستور بسیار مهم درباره آنها صادر میکند.
نخست میفرماید:«سپس با جدیت هرچه بیشتر داوریهای او را بررسی کن»؛ (ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ(1)قَضَائِهِ).
اشاره به اینکه،هرچند واجدان این صفات مورد اعتمادند با این حال چون مسأله قضاوت بسیار مهم است و ممکن است گاه گرفتار اشتباه و خطا یا انحراف شوند،بازرسهایی بفرست تا احکام قضایی آنها را بررسی کنند و یا خودت از نزدیک پارهای از قضاوتهای آنها را بررسی کن که این کار قاضی را در طرفداری از عدالت تقویت میکند.
البته این سخن بدان معنا نیست که در نظام قضایی اسلام مسأله تجدید نظر وجود دارد،بلکه به این معناست که اگر خطای مسلمی دیده شد حکم،ابطال گردد و دادرسی از سر گرفته شود.
در دستور دوم میفرماید:«در بذل حقوق به او سفره سخاوتت را بگستران آنچنان که نیازش را از میان ببرد و حاجتی به مردم پیدا نکند (مبادا خدای نکرده آلوده به رشوهخواری گردد)»؛ (وَ افْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ،وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ).
اشاره به اینکه یکی از عوامل فساد دستگاه قضایی کم بودن حقوق قضات و کارمندان دستگاه قضاوت است.باید برای آنها حقوق بالایی در نظر گرفت تا از زندگی آبرومند معقولی بهرهمند باشند و کمتر فکر قبول رشوه را در سر بپرورانند.میگویند:امروز در بعضی از کشورها برای حقوق،چک سفید به دست قضات میدهند تا هرچه نیاز دارند در آن بنویسند.
این سخن خواه راست باشد یا مبالغه و دروغ از این حقیقت خبر میدهد که قاضی باید به اندازه کافی برای یک زندگی مناسب از بیتالمال بهرهمند گردد.
شایان توجّه اینکه امام علیه السلام
1) «تعاهد» به معنای بررسی کردن است و معنای آن به طور مشروح تر در چند صفحه قبل آمد.
در مورد مسأله تأمین زندگی هم درباره قضات حساسیت نشان داده و هم درباره فرماندهان لشکر که در بخش پیشین گذشت.
درست است که باید زندگی همه کارگزاران و حتی فرد فرد کارمندان قضایی و سربازان لشکر اسلام تأمین باشد؛ولی تأکید بر این دو قسمت نشان میدهد که باید برای حفظ حدود و ثغور کشور و حقوق مردم توجّه ویژهای اعمال شود.
آنگاه در سومین دستور میفرماید:«از نظر منزلت آنقدر مقامش را نزد خود بالا ببر که احدی از یاران نزدیک تو نسبت به نفوذ در او طمع نکند و به این طریق از توطئه و زیان رساندن اینگونه افراد نزد تو در امان باشد»؛ (وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیْکَ مَا لَا یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ(1)الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ). این نکته مهمی است که قاضی برای آزادی در انشای حکم حق باید هیچ گونه فشار اجتماعی و گروهی روی او نباشد و این در صورتی ممکن است که از همه به زمامدار نزدیکتر باشد،زیرا اگر افرادی به او نزدیکتر از قاضی باشند هرگز احساس امنیّت نخواهد کرد چون ممکن است برای قرب سلطان،نزد او بروند و برای قاضی سعایت کنند و بیم این کار قاضی را مجبور کند تا طبق خواستههای آنها حکم صادر کند.به تعبیر دیگر قضات باید از هر نظر مصون باشند تا استقلال قضایی را از دست ندهند.
به دنبال این دستورات سهگانه،امام علیه السلام به عنوان تأکید میفرماید:«سپس در آنچه گفتم با دقت بنگر (و همه این دستورات را به طور دقیق اجرا کن)»؛ (فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً).
تعبیر به«ذلِکَ»ممکن است اشاره به دستور اخیر باشد یا
1) «اغتیال» در اصل به معنای غافلگیر کردن و زیان رساندن است و گاه به معنای کشتن غافلگیرانه آمده و در عبارت بالا همان معنای اول اراده شده است.
هر سه دستور و یا حتی صفات دوازدهگانه قاضی را نیز فرا بگیرد،به این معنا که هم در گزینش قضات دقت کافی به خرج دهد و هم در بازرسی از کار قضات و رفع نیازها و تأمین آزادی قضایی.
امام علیه السلام در پایان این بخش به سراغ ذکر دلیلی بر تأکیداتی که قبلاً فرموده میرود و میفرماید:«زیرا این دین اسیر دست اشرار بود،با هوا و هوس درباره آن عمل میشد و بهوسیله آن دنیا را طلب میکردند (از یک سو هواپرستی و از سوی دیگر دنیاپرستی همه ارکان دین را متزلزل ساخته بود)»؛ (فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ،یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی،وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا).
روشن است که این سخن به زمان عثمان اشاره میکند که گروهی از افراد فاسد و مفسد از بنیامیّه و بنیمروان قدرت را بهدست گرفتند،اموال بیتالمال را به غارت میبردند و آنچه برای آنها مهم نبود حفظ اسلام و نگهداری از این آیین نوپا بود.
در اینکه در عصر عثمان فساد گستردهای بر جامعه اسلامی حاکم بود هیچ تاریخنویسی تردید ندارد منتها بعضی از علمای اهل سنّت برای اینکه موقعیت عثمان را حفظ کنند میگویند:او مرد ضعیفی بود که نتوانست بر این گروه اشرار چیره شود به گونهای که زمام اختیار را از دست او ربودند،بنابراین او معذور بود.
حال تا چه اندازه میتوان چنین عذری را پذیرفت ناگفته پیداست.
در خطبه شقشقیه نیز به این موضوع اشاره شده است آنجا که میفرماید:
«وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِیع؛ و بستگان پدرش (اشاره به بنیامیّه است) به همکاری او (عثمان) برخاستند
و همچون شتر گرسنهای که در بهار به علفزار بیفتد و با ولع عجیبی گیاهان را ببلعد به خوردن اموال خدا (بیتالمال) مشغول شدند».
مراقبت دقیق از کارگزاران
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به مطلب مهم دیگری؛یعنی بیان صفات کارگزاران حکومت میپردازد و میفرماید:«سپس در امور مربوط به کارگزارنت دقت کن و آنها را با آزمون و امتحان و نه از روی«تمایلات شخصی»و«استبداد و خودرأیی»به کار گیر زیرا این دو کانونی از شعب ظلم و خیانتاند»؛ (ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً،وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً (1)وَ أَثَرَةً (2)،فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِیَانَةِ) .
شک نیست که زمامداران بدون همکاری کارگزارانشان نمیتوانند کاری انجام دهند.چنانچه این کارگزاران افرادی صالح و سالم باشند،امور مملکت بر محور صحیح میچرخد وگرنه در همه جا فساد و ظلم و جور آشکار میگردد.
امام در اینجا معیار انتخاب آنها را آزمایش و امتحان قرار داده و مالک اشتر را به شدت از اینکه معیار رابطهها-و نه ضابطهها-حاکم گردد و بدون مشورت آنها گزینش شوند برحذر میدارد و تصریح میکند که انتخاب بدون مشورت و یا با تمایلات شخصی مجموعهای از شاخههای جور و خیانت را بهوجود میآورد. (3)
این گفتار امام در واقع اشاره به اوضاع نابسامان جامعه اسلامی در زمان خلیفه سوم دارد که گروهی از بنیامیّه را به سبب رابطه خویشاوندی و بدون هیچگونه مشورت (یا مشورت با امثال مروان که او هم از بنیامیّه بود) برای پستهای حساس کشور اسلام برگزید و آنها هم مصداق بارز «جِماعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الخِیَانَةِ» بودند؛تا توانستند ظلم و ستم کردند و اموال بیتالمال را به غارت بردند به
1) «مُحاباة»به معنای تمایلات شخصی و بخشیدن چیزی به کسی به موجب رابطه خاص است.از ریشه«حَبْو»بر وزن«حمد»به معنای بخشیدن و عطا کردن گرفته شده است
2) «أثَرَة»به معنای استبداد و خودرأیی در کارها و بدون مشورت عمل کردن از ریشه«أَثَر»بر وزن«خبر»به معنای تأثیرگذاری یا مقدم داشتن خویشتن بر دیگری گرفته شده است
3) ضمیر«إنَّهما»که تثنیه است به مُحاباة و اثَرَة باز میگردد و اشاره به کسانی است که بر اساس این دو معیار نادرست برگزیده میشوند،هرچند در بعضی از نسخ بهجای آن«إنّهم»به صورت ضمیر جمع که ناظر به برگزیده شدگان است آمده.ولی نسخه تحف العقول که بهجای ضمیر تثنیه اسم ظاهر بهکار برده و گفته است:«فَإنَّ الْمُحاباةَ وَالْأَثَرَةَ جِماعٌ»گواه بر صحت نسخه اوّل است
گونهای که همه مسلمانان ناراحت شدند و شورش عظیمی بر ضد آنها و بر ضد خلیفه برپا شد.
آنگاه امام اوصاف آنها را در سه جمله کوتاه و پرمعنا بیان میدارد و میفرماید:«و از میان آنها افرادی را برگزین که دارای تجربه و پاکی روح باشند از خانوادههای صالح و پیشگام و باسابقه در اسلام»؛ (وَ تَوَخَّ (1)مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَیَاءِ،مِنْ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ،وَ الْقَدَمِ (2)فِی الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ) .
وصف اوّل یعنی باتجربه بودن در کاری که برای آن انتخاب میشود تأثیر غیر قابل انکاری دارد و همه کسانی که میخواهند شخصی را برای کار مهمی انتخاب کنند بر آن تأکید دارند که باید در آن امر صاحب تجربه باشد.
و«الْحَیاء»که به معنای انقباض نفس در مقابل معصیت است در واقع اشاره به نوعی از وصف عدالت است،زیرا عدالت به معنای مصطلح که حالت خداترسی درونی و پرهیز از گناه است،تقریبا با حیا به معنای وسیع کلمه یکسان خواهد بود.
اما وصف سوم؛یعنی از خانوادههای صالح و پیشگام در اسلام بودن اشاره به همان معنای وراثت است،زیرا خانوادههای اصیل افزون بر اینکه صفات ذاتی خود را به فرزندان خویش منتقل میکنند به امر تربیت آنها نیز همت میگمارند و غالباً فرزندان صالح و سالمی را تقدیم جامعه میکنند.
آنگاه امام علیه السلام به ذکر دلیل برای انتخاب افرادی که واجد این صفاتاند پرداخته میفرماید:«زیرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنان پاکتر و توجّه آنها به موارد طمع کمتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند»؛ (فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً،وَ أَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً (3)،وَ أَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً) .
با توجّه به اینکه ضمیر«انهم»به کسانی
1) «تَوَخَّ»به معنای جستجو کردن و برگزیدن است.از ریشه«وخْی»بر وزن«وحی»به معنای قصد کردنو آهنگ چیزی نمودن گرفته شده است
2) «قَدَم»در اینگونه موارد به معنای سابقه میآید و«صاحب قدم»یعنی کسی که دارای حسن سابقه است
3) در بسیاری از نسخ بهجای«إشراق»که به معنای نورافشانی است«اشراف»که به معنای نظر کردن از محل بالا به چیزی است آمده از جمله در نسخه تحف العقول و شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید و تمام نهجالبلاغه و این نسخه مناسبتر است.شاهد دیگر اینکه در بخش قبل که امام صفات قضات را بیان میفرمود تعبیر به«لا تَشْرفُ نَفْسُه عَلَی الطَّمَع»آمده است
که دارای مجموعه این صفات اند باز میگردد،آثاری که امام برای آنها بر شمرده هر یک نتیجه یکی از این اوصاف است.پاکی اخلاق،و قداست خانوادگی مربوط به اهل بیوتان صالحه است و بیاعتنایی به موارد طمع نتیجه حیاست و بیناتر بودن در عواقب امور از اهل تجربه بودن سرچشمه میگیرد.به این ترتیب مجموعه این علل چهارگانه نتیجه مجموع آن صفات سه گانه است.
آنگاه امام علیه السلام دستور دیگری درباره کارگزاران حکومت میدهد و مسئولیت زمامدار را بعد از انتخاب آنها با اوصافی که در عبارات قبل آمد چنین بیان میدارد:میفرماید:«آنگاه روزی آنها را فراوان کن (و حقوق کافی به آنها بده) زیرا این کار سبب تقویت آنها در اصلاح خویشتن میشود و ایشان را از خیانت در اموالی که زیر نظرشان است بینیاز میسازد و اضافه بر این حجتی در برابر آنهاست اگر از دستورات تو سرپیچی کنند یا در امانت تو خیانت ورزند»؛ (ثُمَّ أَسْبِغْ (1)عَلَیْهِمُ الْأَرْزَاقَ،فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ،وَ غِنًی لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ،وَ حُجَّةٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا (2)أَمَانَتَکَ) .
جالب اینکه امام این فرمان را هم در مورد قضات بیان فرموده و هم فرماندهان لشکر و هم کارگزاران کشور اسلام.دستور میدهد آنها را سیر کن، چرا که شکم گرسنه به اصطلاح ایمان ندارد.شایان دقت است که امام سه دلیل برای این مطلب ذکر فرموده است:
دلیل اوّل اصلاح خویشتن است،زیرا انسان نیازمند نمیتواند به اصلاح اخلاق خود بپردازد و غالباً حالت پرخاشگری در برابر ارباب رجوع پیدا میکند؛ولی اگر زندگی او در حد معقول اداره شود آرامش لازم را مییابد.
در داستان ورود سفیان ثوری
(متصوّف معروف) بر امام صادق علیه السلام میخوانیم که امام از جمله مسائلی که در نفی کارهای سفیان بیان داشت چنین فرمود: «ثُمَّ مَنْ قَدْ عَلِمْتُمْ بَعْدَهُ فِی فَضْلِهِ وَ زُهْدِهِ سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمَا فَأَمَّا سَلْمَانُ فَکَانَ إِذَا أَخَذَ عَطَاهُ رَفَعَ مِنْهُ قُوتَهُ لِسَنَتِهِ حَتَّی یَحْضُرَ عَطَاؤُهُ مِنْ قَابِلٍ فَقِیلَ لَهُ یَا أَبَا عَبْدِ اللّهِ أَنْتَ فِی زُهْدِکَ تَصْنَعُ هَذَا وَ أَنْتَ لَا تَدْرِی لَعَلَّکَ تَمُوتُ الْیَوْمَ أَوْ غَداً فَکَانَ جَوَابَهُ أَنْ قَالَ مَا لَکُمْ لَا تَرْجُونَ لِیَ الْبَقَاءَ کَمَا خِفْتُمْ عَلَیَّ الْفَنَاءَ أَ مَا عَلِمْتُمْ یَا جَهَلَةُ أَنَّ النَّفْسَ قَدْ تَلْتَاثُ عَلَی صَاحِبِهَا إِذَا لَمْ یَکُنْ لَهَا مِنَ الْعَیْشِ مَا یَعْتَمِدُ عَلَیْهِ فَإِذَا هِیَ أَحْرَزَتْ مَعِیشَتَهَا اطْمَأَنَّت؛ سپس بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله از فضل و زهد سلمان و ابوذر (رضی اللّه عنهما) شنیدهاید؛اما سلمان هنگامی که سهمیه خود را از بیتالمال میگرفت قوت سال خود را (به صورت زاهدانه) از آن برمیداشت تا سال دیگر فرا رسد.کسی به او گفت ای سلمان تو با اینکه زاهدی چنین میکنی با اینکه نمیدانی شاید مرگ تو امروز یا فردا فرا رسد؟ جواب سلمان این بود:چرا همان گونه که درباره مرگ من میترسید درباره بقای من امیدوار نیستید؟ آیا شما جاهلان نمیدانید که نفس آدمی گاه بر صاحبش میپیچد (و او را در فشار قرار میدهد) هرگاه وسیله زندگی قابل اعتمادی نداشته باشد؛اما هنگامی که معیشت خود را فراهم ساخت آرامش پیدا میکند؟». (1)
سلمان در واقع این سخن را از کلام پیغمبر گرفته بود که میفرمود: «إِنَّ النَّفْسَ إِذَا أَحْرَزَتْ قُوتَهَا اسْتَقَرَّتْ؛ نفس آدمی هنگامی که قوت خود را
1) کافی،ج 5،ص 68،ح 1
بهدست آورد آرامش مییابد». (1)
دلیل دوم اینکه شخص هنگامی که مستغنی شد کمتر گِرد خیانت میگردد و در حفظ آنچه به او سپردهاند امانت را رعایت میکند.
دلیل سوم اینکه اگر در امانت خیانتی کنند یا بر خلاف فرمان رفتار نمایند مجرم بودن آنها به آسانی اثبات میشود،زیرا مستغنی بودند و حتی دلیل ظاهری بر خیانت در دست نداشتند.
آنگاه امام دستور دیگری درباره کارگزاران میدهد و آن دستور نظارت بر اعمال آنها به وسیله بازرسان و مأموران مخفی است میفرماید:«سپس با فرستادن مأموران مخفی راستگو و وفادار کارهای آنان را تحت نظر بگیر،زیرا بازرسی مداومِ پنهانی سبب تشویق آنها به امانتداری و مدارا کردن به زیردستان میشود»؛ (ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ،وَ ابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ،فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ (2)لَهُمْ عَلَی اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ،وَالرِّفْقِ بِالرَّعِیَّةِ) .
امام علیه السلام در جملههای بالا بر این امر تأکید میورزد که باید مأموران مخفی را از میان افراد راستگو و درستکار و وفادار انتخاب کنی.در ضمن فلسفه این کار را نیز بیان میفرماید و آن اینکه چون کارگزاران احساس کنند مأموران پنهانی اعمالشان را به زمامدار گزارش میدهند از یک سو به کارهای نیک تشویق میشوند و از سوی دیگر لازمه آن این است که خود را از خیانت و بدرفتاری به مردم برکنار میدارند.
آنگاه امام بعد از آن جمله کوتاهی بیان کرده میفرماید:«مراقبت از معاونان میشود»؛ (وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ)
این جمله ممکن است دنباله جملههای پیشین باشد و به صورت«و تَحَفُّظٍ» خوانده شود و ناظر به این معنا باشد که وجود مأموران مخفی سبب میشود کارگزاران افزون بر حفظ امانت و خوشرفتاری با
رعیت مراقب اعوان و یاران و معاونان و زیردستان خویش باشند و از افراد خائن و بد رفتار بپرهیزند، بنابراین تفسیر جملههای بعد ادامه بحثهای گذشته درباره کارگزاران خواهد بود و ارتباط و پیوند میان جملههای قبل و بعد کاملاً محفوظ خواهد ماند؛ولی کمتر کسی از مفسّران و شارحان نهجالبلاغه به سراغ چنین تفسیری رفته است.
تفسیر دیگر این است که «تَحَفَّظْ مِنَ الْأعْوان» دستور جدیدی باشد و معنای آن این است:«از معاونان خود بپرهیز و برحذر باش»،به این صورت که بحثِ عمال با جمله پیشین پایان گرفته و امام به معاونان زمامدار پرداخته باشد و جملههای بعد که سخن از خیانت و مجازات خائنان میکند ناظر به معاونان باشد.
این تفسیر از جهاتی بعید به نظر میرسد،زیرا طبق معمول،امام هر گروه جدیدی را ذکر میکند مطلب را با«ثم»شروع کرده نخست صفات و شرایط آنها را بیان میدارد و سپس به رسیدگی به حال آنان توصیه میکند و سرانجام دستورات انضباطی را در مورد آنان صادر میفرماید در حالی که در اینجا هیچ یک از این امور مراعات نشده است؛نه با«ثم»تجدید مطلع شده و نه صفات اعوان و معاونان که مهمترین نزدیکان زمامدارانند بیان گردیده و نه درباره حقوق آنها توصیه شده،بلکه حضرت مستقیماً به سراغ مجازات خیانتکاران رفته است.در ضمن بحث گذشته که درباره مأموران مخفی است ناتمام میماند،چرا که سخن از نتیجه کار مأموران مخفی و مجازات متخلفان به میان نیامده است.
این احتمال نیز داده شده که «تَحَفَّظْ مِنَ الْأعْوان» جمله معترضهای باشد؛ یعنی از معاونان خود برحذر باش.جمله بعد نیز ادامه بحث درباره کارگزاران باشد.
با توجّه به آنچه گفتیم روشن
میشود که تفسیر اوّل از همه مناسبتر است، هرچند کمتر کسی به آن پرداخته است.
آنگاه امام بعد از دستوراتی که جنبه تبشیر و تشویق داشت از انذار و تحذیر سخن میگوید و میفرماید:«و هر گاه یکی از آنها (از کارگزاران تو) دست به سوی خیانت دراز کند و مأموران مخفیات متفقاً نزد تو بر ضد او گزارش دهند به همین مقدار به عنوان گواه و شاهد قناعت کن و مجازاتِ بدنی را در حق او روا دار و به مقداری که در کار خود خیانت کرده کیفر ده سپس (از نظر روانی نیز او را مجازات کن و) وی را در مقام خواری بنشان و داغ خیانت را بر او نه و قلاده ننگ اتهام را به گردنش بیفکن (و او را چنان معرفی کن که عبرت دیگران گردد)»؛ (فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَی خِیَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ، اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ،وَ أَخَذْتَهُ (1)بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ،وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَةِ،وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ) .
امام علیه السلام در این حکم بر چند موضوع تأکید ورزیده است.
یکم.برای اثبات مجرم بودن تنها به اخبار یک نفر از مأموران مخفی قناعت نکند،بلکه باید تمام آنها بر خیانت یک فرد اجماع داشته باشند،از این رو در بعضی از نامههایی که گذشت مشاهده میکنیم که امام میگوید:مأمور پنهانی من چنین گزارشی داده اگر چنین باشد چنان خواهد بود و اگر...معلوم میشود امام در مسائل مهم تنها به اخبار یک نفر قناعت نمیکرد (خواه مربوط به موضوعات باشد یا احکام و این همان چیزی است که در علم اصول
1) «أخَذْتَ»در اصل از ریشه«أخذ»به معنای گرفتن است؛ولی بسیار میشود که به معنای مجازات کردنبهکار رود،زیرا هنگام مجازات نخست مجرم را دستگیر و سپس مجازات میکنند.در قرآن مجید نیز کراراً این معنا بهکار رفته است؛مانند:«أخَذْناهُمْ بِالعَذابِ»(مؤمنون،آیه 76)
نیز بر آن تأکید کردهایم).
دوم.بعد از اجماع آنها تردید به خود راه ندهد و بدون ملاحظه مقام و موقعیت افراد،کیفر لازم را برای آنها مقرّر دارد.
سوم.این کیفر باید جنبه جسمی و روحی هر دو داشته باشد و بهگونهای باشد که درس عبرت برای همگان گردد،زیرا کیفرهای مجرمان به دو منظور انجام میشود:نخست بازداشتن مجرم از جرم در آینده و دیگر بازداشتن افرادی که احتمال آلودگی آنها میرود.
چهارم.باید مجازات به اندازه جرم باشد نه بیشتر و جمله «أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ» اشاره به این معنا دارد.
درباره عیون و مأموران مخفی و اطلاعاتی در بخش ششم همین عهدنامه مطالب لازم بیان شد.
طرق صحیح اخذ مالیات اسلامی
امام علیه السلام بعد از بیان شرایط و وظایف فرماندهان لشکر و قضات و کارگزاران حکومت اسلامی از مسأله خراج و مالیات سخن میراند و دستورات مهمی به مالک اشتر در این باره میدهد،میفرماید:«مسأله خراج و مالیات را دقیقا زیر نظر بگیر،بهگونهای که صلاح خراجدهندگان باشد،زیرا بهبودی و صلاحِ وضع خراج و بهبودی و صلاح حال خراجگزاران سبب بهبودی حال دیگران (و سایر قشرهای جامعه اسلامی) میشود و هرگز دیگران به صلاح نمیرسند مگر اینکه خراجگزاران به صلاح برسند»؛ (وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ،فَإِنَّ فِی صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ،وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ) .
خراج،مطابق آنچه در بسیاری از روایات مربوط به اراضی خراجیه (1)آمده، مالالاجاره زمینهای متعلق به عموم مسلمانان است که در جنگها نصیب آنان شده است.جملههای بعد که امام در آن توصیه به عمران و آبادی اراضی خراجیه میکند نیز شاهد بر این معناست؛ولی از
1) رجوع شود به وسائلالشیعة،ج 13،ص 214،باب 15 و 18 از ابواب«احکام المزارعة»
یک نظر سایر مالیاتهای اسلامی را اعم از خمس و زکات و جزیه و مالیاتی که حکومت اسلامی طبق ضرورت بر درآمدها میبندد نیز شامل میشود (البته از باب ملاک و تنقیح مناط).
بدیهی است همه بخشهای حکومت اسلامی اعم از دستگاه قضایی،ارتش و سپاه،کارمندان و کارگزاران و جز آن نیاز به منابع مالی دارند و اگر اختلالی در امور مالی حکومت رخ دهد آثار آن در همه بخشها آشکار میشود،لذا امام علیه السلام به دنبال گفته بالا در جملهای کوتاه و پر معنا به این موضوع اشاره کرده میفرماید:«زیرا تمام مردم وابسته به خراج و خراج گزاران هستند»؛ (لِأَنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَی الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ) . آنگاه امام دستور دیگری که جنبه اصولی و اساسی در امر خراج دارد به مالک میدهد و میفرماید:«باید توجّه تو در عمران و آبادی زمین بیش از توجهت به جمعآوری خراج باشد»؛ (وَ لْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ) .
این دستور در واقع به این اشاره دارد که باید به منابع اصلی درآمد بازگشت کرد و آنها را حفظ نمود تا درآمدها ثابت و برقرار بماند و هر قدر منابع تقویت شود درآمدها افزون خواهد شد.
لذا امام علیه السلام در ادامه این بحث به عنوان ذکر دلیل میفرماید:«چون خراج جز با آبادانی بهدست نمیآید و آن کس که بخواهد خراج را بدون عمران و آبادانی طلب کند شهرها را ویران و بندگان خدا را هلاک نموده و پایههای حکومتش متزلزل خواهد شد به گونهای که بیش از مدت کمی دوام نخواهد داشت»؛ (لِأَنَّ ذَلِکَ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ
طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلَادَ،وَ أَهْلَکَ الْعِبَادَ،وَ لَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِیلاً) .
در واقع امام برای حکومتی که در بند عمران و آبادی نیست و تنها به فکر جمعآوری خراج است سه نتیجه شوم ذکر میفرماید:«نخست ویران شدن این زمینها،زیرا عمران و آبادی جز با حمایت حکومت اسلامی میسر نمیشود.در طول تاریخ نیز دیده شده است در مناطقی که حکومتها خراج سنگینی بر اراضی میبستند و به آبادی زمین نمیاندیشیدند،کشاورزان زمینها را رها کرده و برای در امان ماندن از شر جمع آورندگان خراج به نقاط دیگر فرار میکردند.
دیگر اینکه مردم به هلاکت سوق داده میشوند،زیرا فقر دامان آنها را میگیرد و یکی از عوامل مهم هلاکت به معنای واقعی یا به معنای اجتماعی؛یعنی از دست دادن روحیهها همان فقر است.
سومین نتیجه نیز از همین جا حاصل میشود،زیرا فقر عمومی سبب عدم همکاری تودههای مردم بلکه شورش آنها بر ضد حکومت میگردد آن هم حکومتی که دستش خالی است و در آمدی ندارد.چنین حکومتی چند صباحی بیشتر نمیتواند خود را نگه دارد.
آنگاه امام علیه السلام به نکته مهم دیگری میپردازد و آن گرفتاریهای مختلفی است که ممکن است برای کشاورزان اراضی خراجیه پیدا شود و نتوانند مال الخراج معین را بپردازند و باید مشمول تخفیف والی گردند.جالب اینکه امام روی عوامل مختلف انگشت میگذارد و آنها را یک یک برمیشمارد.
میفرماید:«بنابراین اگر رعایا از سنگینی خراج و یا آفت زدگی یا خشک شدن آب چشمهها یا کمیِ باران و یا دگرگونی زمین بر اثر آب گرفتگی (و فساد بذرها) یا تشنگی شدید زراعت (و به دنبال آن کمبود محصول) به
تو شکایت کنند،خراج آنها را به مقداری که امید داری کار آنها را اصلاح کند و بهبود بخشد، تخفیف ده»؛ (فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً (1)،أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ (2)،أَوْ إِحَالَةَ (3)أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا (4)غَرَقٌ،أَوْ أَجْحَفَ (5)بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ) .
در اینجا امام اسباب شکایت کشاورزان را در شش چیز خلاصه کرده است:
نخست.همه چیز زمین و زراعت رو به راه است ولی مال الاجاره و خراجی که بر آن بسته شده سنگین و غیر عادلانه است.
دوم.آفتی به زراعت برسد؛از آفات زمینی و آسمانی و سبب کمبود یا نابودی محصول شود.
سوم.زراعتهایی که با آب نهرها و قناتها سیراب میشود بر اثر عوامل مختلف،آب نهر و قنات قطع شود و محصولی بهدست نیاید و یا به اندازه مورد انتظار نباشد.
چهارم.در زمینهایی که دیمی است و با آب باران سیراب میشود،بر اثر خشکسالی و کمبود نزولات آسمانی گرفتار کمبود محصول شود.
پنجم.بر اثر سیلابها و آب گرفتگی زمینهای زراعی همه یا قسمتی از محصول از میان برود یا فاسد گردد.
ششم.آب به اندازه کافی به زراعت نرسد.
تفاوت عامل ششم و سوم روشن است؛در عامل سوم سخن از قطع کامل آب بود؛ولی در مورد ششم سخن از کمبود آب است.
بههرحال در تمام این صورتها والی باید توان کشاورزان را در نظر بگیرد و خراج هر کدام را به اندازهای که گرفتار ضرر و زیان شدهاند تخفیف دهد و یا حتی اگر به هیچ وجه توان ندارند به کلی از خراج معاف کند.
در دنیای امروز نیز حکومتهایی که مدیر و مدبر هستند تمام این امور را در نظر میگیرند و مالیاتها
1) «عِلّة»در اصل به معنای بیماری است و در اینجا به معنای آفاتی است که به گیاهان و درختان میرسد
2) «بالّة»به معنای تر کننده از ریشه«بلّ»بر وزن«حل»به معنای مرطوب شدن گرفته شده و«بالّة»در اینجا اشاره به باران و رطوبتهای زمینی است که گیاهان را پرورش میدهد
3) «احالَة»در اصل به معنای تغییر یافتن است و در اینجا که اضافه به ارض (زمین) شده است اشاره به دگرگونی زمین بر اثر آبگرفتگی است که موجب گندیدن بذر گیاه و ثمر ندادن میشود
4) «إغْتَمَر»از ریشه«اغتمار»به معنای آب گرفتگی است
5) «أجْحَفَ»از ریشه«اجحاف»در اصل به معنای کندن پوست چیزی است.سپس به معنای به مشقتانداختن و بی اثر ساختن و خراب کردن آمده است
را به همان نسبت تخفیف میدهند.حتی گاهی چیزی به عنوان کمک به مالیاتدهندگانی که گرفتار زیان شدهاند میپردازند.
آنگاه امام علیه السلام به مالک اطمینان میدهد که تصور نکند تخفیفهایی که برای رعیت در اینگونه موارد قائل میشود به زیان او تمام میگردد،بلکه این به تمام معنا سودآور و از جنبههای مادی و معنوی سرشار از فایده است.میفرماید:
«هرگز تخفیف هزینههایی که به آنها میدهی بر تو گران نیاید،زیرا آن ذخیرهای خواهد بود که از طریق عمران کشورت به تو باز میگردانند و حکومت تو را زینت میبخشند و اضافه بر آن از تو به نیکی یاد میکنند و به سبب گسترش عدالت از سوی تو در میان آنها (و رضایت آنان از حکومتت) از آنان خرسند خواهی شد»؛ (وَ لَا یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَةَ عَنْهُمْ،فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَةِ بِلَادِکَ،وَ تَزْیِینِ وِلَایَتِکَ،مَعَ اسْتِجْلَابِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ،وَ تَبَجُّحِکَ (1)بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِیهِمْ) .
امام علیه السلام در اینجا چهار نتیجه قابل توجّه برای تخفیف خراج در موارد بحرانی بیان میفرماید.
نخست اینکه:این تخفیفها از بین نمیرود،بلکه سبب عمران و آبادی زمینها میشود و در آینده،بهتر و بیشتر از آن بهرهمند خواهی شد.
دوم.سبب آبرومندی و زینت حکومت میگردد،زیرا مردم احساس میکنند والی علاقهمند به آنهاست و در مشکلات با آنان همدرد است.
سوم.هرجا مینشینند تعریف و تمجید میکنند و پایههای حکومت از این طریق محکم میشود.
چهارم.خود والی نیز از رفتار خود به جهت گسترش عدالت شاد و مسرور میشود و روحیه تازهای برای ادامه حکومتش مییابد.
از این تعبیرات استفاده میشود که حکومت در این گونه حوادثِ سخت نه تنها باید خراج و
1) «تَبَجُّحْ»به معنای مسرور شدن از ریشه«بَجْح»بر وزن«مدح»به معنای فرح و شادی گرفته شده است
مالیات را تخفیف دهد،بلکه در صورت لزوم باید به آنها کمک نیز بکند و یقین داشته باشد این کمکها باز میگردد.
شاهد این سخن جملهای است که در روایت تحف العقول اضافه بر آنچه گفته شده آمده (و مرحوم سیّد رضی به هنگام گزینش آن را حذف کرده است) و آن جمله این است: «وَإِنْ سَأَلُوا مَعُونَةً عَلَی إِصْلَاحِ مَا یَقْدِرُونَ عَلَیْهِ بِأَمْوَالِهِمْ فَاکْفِهِمْ مَؤُونَتَه؛ هرگاه آنها کمکی از تو خواستند برای اصلاح کردن چیزی که با اموال خود قادر بر آن نیستند به آنها کمک کن». (1)سپس امام علیه السلام در تأکید این معنا میفرماید:«این در حالی است که میتوانی با تقویت آنها از طریق ذخیرهای که نزدشان نهادهای آنان را آسوده خاطر سازی و به جهت عدالت و مهربانی که آنها را به آن عادت دادهای نسبت به آنان مطمئن باشی»؛ (مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ،بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ (2)لَهُمْ،وَ الثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ وَ رِفْقِکَ بِهِمْ) .
اشاره به اینکه حمایت از رعایا مخصوصاً در سختیها و مشکلاتِ طاقتفرسا از یک سو سبب راحتی و آسایش خاطر آنها میشود و از سوی دیگر سبب اعتماد تو بر آنها که آن نیز خود مایه آرامش خاطر توست.
از مجموع این سخنان استفاده میشود که حکومت زمانی سامان مییابد که تکیهگاهش تودههای مردم آن کشور باشد در غیر این صورت همیشه تنشها و ناآرامی و شورش در گوشهای از کشور حکمفرما خواهد بود؛شورشهایی که سرکوب کردن آن نفرت بیشتری برای حکومت به بار میآورد و اگر مانند بعضی از حکومتهای زمان ما تکیهگاه حکومتهای بیگانه باشد،مصیبت آن افزون خواهد شد،زیرا بیگانگان هرگز بدون
منافع مهمی،از حکومت دیگری حمایت نخواهند کرد و نتیجه آن مستعمره شدن کشور اسلامی به وسیله بیگانگان از اسلام خواهد بود.
سپس امام علیه السلام به نتیجه این گونه ارفاقها در حق رعیت پرداخته میفرماید:
«بسیار میشود در آینده برای تو گرفتاریهایی پیش میآید که اگر در دفع آنها بر این رعایا تکیه کنی با طیب خاطر آن را پذیرا میشوند (و در حل مشکل به تو یاری میدهند)»؛ (فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ) . بدیهی است محبّت،ایجاد محبّت میکند و کمک به افراد وجدان آنها را بیدار میسازد و خود را مدیون محبّت کننده میبینند،بنابراین هرگاه مشکلی برای محبّت کننده پیش آید آنها با رضایت خاطر به کمک میشتابند و این بهترین سرمایه زمامداران برای اداره کشور و بقای حکومت است.
آنگاه امام در جملهای کوتاه و پر معنا میفرماید:«زیرا عمران و آبادی،هر چه بر آن نِهی تحمل میکند»؛ (فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ) .
اشاره به اینکه اساس کار و آنچه حرف اوّل را میزند عمران و آبادی است؛ اگر زمینهای کشاورزی و سایر منابع درآمد مردمِ یک کشور آباد گردد و بنیه اقتصادی همه قوی شود هر مشکلی پیش آید قابل حل است.
آنگاه امام در پایان این سخن به نکته دیگری که عامل اصلی ویرانی کشورهاست اشاره کرده میفرماید:«ویرانی زمین تنها به علت فقر صاحبان آن حاصل میشود و فقر آنها تنها به سبب توجّه زمامداران به جمع مال و زراندوزی و بدگمانی به بقای حکومتشان و کم عبرت گرفتن (از سرنوشت زمامدارانِ پیشین) خواهد بود»؛ (وَ إِنَّمَا یُؤْتَی خَرَابُ الْأَرْضِ
مِنْ إِعْوَازِ (1)أَهْلِهَا،وَ إِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاةِ عَلَی الْجَمْعِ،وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ،وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ) .
مسائل اجتماعی و حوادثی که در کشورها میگذرد همواره علت و معلول یکدیگرند؛هنگامی که زمامداران بر اثر بیکفایتی یا ظلم بر مردم از آینده خود ناامید شوند و از تجارب پیشینیان در زمینه زمامداریِ صحیح بهره نگیرند دستپاچه میشوند و به جمع مال میپردازند؛گاه آن را در نقاط دور و نزدیک پنهان میسازند و گاه به بستگان خود منتقل میکنند و گاه به کشورهای خارج اگر محل مورد اطمینانی داشته باشند انتقال میدهند و همین امر باعث ویرانی زمینها و منابع اقتصادی و فقر عمومی میشود و ارکان حکومت را متزلزل میسازد.تجربه نشان داده است که اینگونه افراد کمتر میتوانند از اموالی که گرد آوردهاند بهره بگیرند.نمونههای آن را حتی در عصر خود درباره شاهان گذشته دیده و شنیدهایم.
این نکته نیز شایان توجّه است که بسیاری از برنامههای عمرانی زمان میطلبد و هرگاه زمامداران امید به بقای خود نداشته باشند زیر بار چنین برنامههایی نمیروند و طبعاً برنامههای عمرانی تعطیل میشود و فقر دامان تودههای مردم را میگیرد.
نیز اگر زمامداران دفتر تاریخ را دربرابر خود بگشایند و هر روز صفحهای از آن را بنگرند به زودی به اشتباهات خویش پیمیبرند؛ولی غرور یا غفلت مانع از این کار میشود.
شگفت اینکه بعضی از شارحان نهجالبلاغه احتمال دادهاند جمله (وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ) به این معناست که آنها مرگ را فرموش میکنند و گمان میکنند سالیان دراز زندهاند در حالی که این عبارت هرگز تاب چنین تفسیری را ندارد، زیرا سوء ظن را در واقع به معنای حسن
1) «إعْواز»به معنای کمبود و فقر است
ظن تفسیر کردهاند.
منشیان و کارگزاران
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه درباره منشیان مخصوص و حافظان قراردادها و نامههای سرّی و محرمانه دستورات مهمی صادر میکند.میفرماید:
«سپس در وضع دبیران و منشیانت دقت کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپار»؛ (ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَی أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ) .
تعبیر به«خیرهم»تعبیر جامعی است که تمام اوصاف برجسته را که لازمه چنین مقام حساسی است شامل میشود.
آنگاه امام در ادامه این سخن به شرایط کسانی میپردازد که نامههای سرّی و محرمانه و قراردادهای حساس را در اختیار دارند.میفرماید:«نامههای سرّی خود را که در بر دارنده نقشهها و اسرار مخفی است،در اختیار کسی قرار ده که بیش از همه دارای فضایل اخلاقی باشد»؛ (وَ اخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ (1)وَ أَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ) .
آنگاه امام این فضایل مهم اخلاقی را که باید دبیرانِ مخصوص،واجد آن باشند در پنج چیز خلاصه میکند.
نخست میفرماید:«از کسانی باشد که مقام و موقعیت،او را مست و مغرور نسازد تا جرأت کند در حضور بزرگان و سران مردم با تو مخالفت و گستاخی ورزد»؛ (مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ (2)الْکَرَامَةُ،فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلَافٍ لَکَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ) .
بسیار شده که افراد کمظرفیت هنگامی که مقام والا و ویژهای پیدا میکنند چنان مغرور میشوند که حتی به کسی که این مقام را به آنها سپرده گستاخی میکنند گویا زمام اختیار او را نیز به دست خود میدانند و کراراً دیده شده است که همین مسئله قاتل جان آنها شده و مقام بالاتر نه فقط او را برکنار ساخته،بلکه به مجازات سختی گرفتار نموده است.
در دومین وصف میفرماید:«کسی که در رساندن نامههای کارگزارانت به تو و گرفتن پاسخهای صحیح آن،از تو،غافل نشود.خواه از اموری باشد که برای تو دریافت میدارد یا از سوی تو میبخشد»؛ (وَ لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ،وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَی الصَّوَابِ عَنْکَ،فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَ یُعْطِی مِنْکَ) .
اشاره به اینکه این دبیران و منشیان واسطه در میان زمامدار و کارگزاران او هستند؛دستوراتِ مهم و فرمانهای لازم را باید برسانند و تقاضاهای کارگزاران را نیز منتقل نمایند.لحظهای غفلت ممکن است سبب نابسامانیهای زیادی گردد.به همین دلیل باید این افراد کاملاً هوشیار و بیدار باشند نه غافل و بیخبر.
در سومین وصف میافزاید:«کسی باشد که هرگاه قراردادی برای تو ببندد سست نبندد»؛ (وَ لَا یُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ) .
زیرا قراردادها در صورتی ارزش دارد که محکم و غیر قابل تردید و خالی از هرگونه ضعف،سستی و ابهام باشد مبادا طرف قرارداد از نقاط ضعف استفاده کند و هر زمان موافق میل خود نبیند به فسخ قرارداد اقدام کند.
آنچه در این وصف آمد مربوط به عقد قراردادهاست.در وصف چهارم درباره فسخ قراردادها سخن میگوید و میفرماید:«و هرگاه قراردادی بر ضد تو بسته شده از یافتن راه حلّ آن عاجز نماند»؛ (وَ لَا یَعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَیْکَ) .
نه اینکه ظلم و ستم کند و پایبند به قرارداد نباشد،بلکه پیشبینیهای لازم را در قرارداد اعمال کند که به هنگام بروز پارهای از مشکلات بتواند راه چاره را بیابد.
در پنجمین و آخرین وصف میفرماید:«کسی که از ارزش و قدر خویش در امور مختلف بیخبر نباشد،زیرا آن کس که به قدر
و منزلت خویش جاهل است نسبت به قدر و منزلت دیگران جاهلتر خواهد بود»؛ (وَ لَا یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ،فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ) .
اشاره به اینکه دبیران و منشیان مخصوص باید هم موقعیت خود را به خوبی بفهمند و هم موقعیت مخاطبان را تا بتوانند با هرکس موافق موقعیتش مکاتبه کنند و نیز توان خویش را در کارها بدانند تا بتوانند توان دیگران را هم درک کنند و با حکم و درایت با مردم رفتار نمایند.
از آنچه در بالا درباره صفات دبیران ذکر شد به خوبی استفاده میشود که امام علیه السلام بر خلاف آنچه در دنیای امروز و دیروز معمول بوده است همه جا بر ضوابط و ارزشها و شایستگیها تکیه میکند،نه بر مسائل عاطفی و روابط و دوستیها.بسیار دیدهایم افرادی که به قدرت میرسند دوستان و بستگان و خویشاوندان خود را در گرد خود مهرهچینی میکنند بی آنکه ارزش و قدرت آنها را برای کارهای بزرگ حساب کرده باشند و به عکس افراد لایق و باارزش و قدرتمند را که با آنها رابطه عاطفی خاصی ندارند کنار میزنند.
آنگاه امام بعد از ذکر صفات لازم برای انتخاب دبیران و منشیان مخصوص به طرز تشخیص این صفات و تحقق آنها در افراد میپردازد و راه شناسایی افراد را با این صفات به مالک نشان میدهد.
میفرماید:«سپس در انتخاب این منشیان هرگز به فراست و هوشیاری خود،و اعتماد شخصی و حسن ظن خویش قناعت مکن،زیرا افراد (فرصتطلب) برای جلب توجّه زمامداران به ظاهرسازی و خوش خدمتی میپردازند در حالی که در ماورای این ظاهرِ جالب هیچگونه خیرخواهی
و امانت داری وجود ندارد»؛ (ثُمَّ لَا یَکُنِ اخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَی فِرَاسَتِکَ (1)وَ اسْتِنَامَتِکَ (2)وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ،فَإِنَّ الرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ (3)وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ،وَ لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِیحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَیْءٌ) .
این یک واقعیت مهم است،کسانی که در پی احراز مقامات بالا هستند سعی میکنند خود را در نظر زمامداران افرادی امین،پرکار،هوشیار و فعال نشان بدهند تا از این طریق توجّه آنها را به خود جلب کنند و چون بر مرکب مراد سوار شدند دست به سوء استفاده و خیانت بزنند.به همین دلیل نباید به ظاهر سخنان و اعمالی را که در آغاز کار انجام میدهند دلخوش کرد.همچنین حسن ظن و اعتماد شخصی و اعتقاد به هشیاری خویشتن را در اینگونه موارد باید کنار گذاشت و برای حسن انتخاب کارگزاران و معاونان و منشیان و مانند آنها به سراغ معیارهای دیگری رفت؛معیارهایی که کاملاً قابل اعتماد و کمتر خطاپذیر است؛ همان معیارهایی که امام در جملههای بعد به آن اشاره فرموده است.
میفرماید:«آنها را از طریق مقاماتی که برای حاکمان صالح پیش از تو داشتهاند بیازمای»؛ (وَ لَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ) .
این مسأله معیار بسیار اطمینانبخشی است،هرگاه دیدی فلان شخص سالها با حکومتهای صالح همکاری داشته و مورد قبول آنها بوده میتوان فهمید که او شخص لایق و درستکاری است؛ولی اگر در پرونده زندگی او همکاری با ناصالحان و قبول پستهایی از سوی زمامداران سوء وجود داشته باشد باید از او صرف نظر کرد. امام علیه السلام در بخشهای پیشین همین عهدنامه درباره وزیران به همین نکته اشاره کرد و فرمود: «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً؛ بدترین
1) «فِراسَة»به معنای درک درون افراد با ظن صائب است.به بیان دیگر هوشیاری و مهارت در شناخت باطنو ظاهر امور.این واژه در اصل به معنای صید کردن است و به همین مناسبت در مسائل مربوط به هوشیاری نیز بهکار رفته است
2) «استِنامَة»به معنای آرامش و اعتماد و اطمینان است.از ریشه«نوم»به معنای خواب گرفته شده،زیراانسان در حالت خواب به آرامش دست مییابد
3) «تَصَنُّعْ»به معنای ظاهرسازی و تلاش برای خوب نشان دادن شخص یا چیزی است.از ریشه«صنع»و«صنعت»گرفته شده و هنگامی که به باب تفعل میرود به معنای تکلف برای ساختن چیزی است
وزرای تو کسانی هستند که وزیر زمامداران شرور قبل از تو بودهاند».
کوتاه سخن اینکه اشخاص را از سوابق آنها باید شناخت و به ظواهر فعلی آنها که گاه برای فریفتن زمامدران و جلب توجّه آنهاست قناعت نکرد.
سپس به معیار دومی برای این انتخاب اشاره کرده میفرماید:«و بر کسانی اعتماد کن که در میان مردم بهترین آثار نیک را گذاردهاند و در امانت داری معروفترند»؛ (فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّةِ أَثَراً،وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً) .
به یقین قضاوت تودههای مردم درباره اشخاص یکی از بهترین طرق شناسایی آنهاست.
در فرمایشهای امام،اوایل همین عهدنامه این جمله را داشتیم: «إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ؛ برای تشخیص افراد صالح از آنچه خداوند بر زبان بندگانش (و تودههای مردم) جاری میسازد میتوان بهره گرفت».
سپس امام در پایان این سخن میفرماید:«اگر چنین کنی این دلیل بر خیرخواهی و اطاعت تو از پروردگار است،همچنین اطاعت از کسی که ولایت را از طرف او پذیرفتهای (یعنی امام و پیشوای تو)»؛ (فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ) .
این احتمال نیز در جمله «لِمَنْ وُلیّتَ أمرَه» هست که منظور از آن مردم باشند؛ یعنی دقت در انتخاب منشیان مخصوص،نشانه خیرخواهی در پیشگاه خدا و خیرخواهی در مورد مردمی است که بخشی از حکومت بر آنها را برعهده گرفتهای.یعنی اگر در انتخاب منشیان مخصوص دقتهای لازم را از طرقی که برای تو شرح دادم بهکار گیری و آنها را بر اساس حسن ظن و هوشیاری شخصی خود انتخاب نکنی این دلیل بر آن است که حق این امانت الهی (زمامداری) و خیرخواهی
رعایا را انجام دادهای.
سپس امام علیه السلام در پایان این فقره از عهدنامه به دو موضوع مهم دیگر درباره منشیان مخصوص و دبیران اشاره میکند که نخستین آنها درباره لزوم تقسیم کار در میان آنهاست.میفرماید:«برای هر بخشی از کارهایت رئیس و سرپرستی از میان آنها انتخاب کن؛کسی که کار مهم او را مغلوب و درمانده نسازد و کثرت کارها پریشانش نکند»؛ (وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ،لَا یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَ لَا یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا) .
اشاره به اینکه تقسیم کار باید به صورتی انجام گیرد که مسئولیت هر یک از آنان روشن شود؛مثلاً بخشی از نامهها مربوط به پیمانهای صلح،قراردادها اعم از قراردادهای مربوط به خارج و قراردادهای داخلی درباره زمینهای کشاورزی و مانند آن است که باید مسئول معینی داشته باشد.بخش دیگری نامههای محرمانه است که احتیاج به مدیریت خاصی دارد و بخشی مربوط به نامههای فرمانداران و استانداران و امثال آنها و قسمتی مربوط به تظلمهای مردم مظلوم و ستمدیده است.هر یک از اینها باید مسئول خاصی داشته باشد؛مسئولانی که دارای این دو صفت باشند؛نه از کارهای بزرگ بهراسند و نه کثرت کار آنها را پریشان و درمانده کند.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه این دستور را تنها ناظر به دبیران و منشیان مخصوص ندانستهاند،بلکه به تمام کارهای مملکتی اشاره میدانند.مفهوم آن این است که بخشی از کارها باید به دست وزیری سپرده شود و وزارتخانه او ناظر به امور معینی باشد بیآنکه تداخلی در کارها رخ دهد و یا کاری بدون سرپرست و مسئول باقی بماند. (1)ولی دستور بعد که مربوط به کتّاب است با توجّه به اینکه پیش
1) شرح نهجالبلاغه علّامه خویی،ج 4،ص 92
از این نیز در این فراز از عهدنامه سخن از کتّاب در میان بوده قرینه میشود که این جمله نیز ناظر به کاتبان باشد،هرچند ملاکِ آن دیگران را شامل شود.
بعضی معتقدند تقسیم کار حکومت به این صورت که امیرمؤمنان علی علیه السلام در این عهدنامه به آن اشاره کرده از اموری است که در قرنهای اخیر پیدا شده و در گذشته به این صورت وجود نداشت؛ولی همانگونه که ملاحظه میکنید امام آنچه را در این زمینه لازم بوده با ظرافت خاصی بیان فرموده است.
در دومین دستور به این نکته اشاره میفرماید که تعیین مسئول برای هر کار، سلب مسئولیت از تو نمیکند؛تو نیز با آنها مسئولیت مشترک داری.میفرماید:
«و (باید بدانی) هر عیبی در منشیان مخصوص تو یافت شود که تو از آن بیخبر بمانی مسئول خواهی بود»؛ (وَ مَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْبٍ فَتَغَابَیْتَ (1)عَنْهُ أُلْزِمْتَه) .
این همان چیزی است که از آن به مسئولیت مشترک تعبیر میشود و اشاره به آن است که تعیین مسئول برای هر کار سلب مسئولیت از مقامی بالاتر نمیکند، چرا که او باید در عین تقسیم کار و مدیریتها،بر وضع مدیران خود نظارت مستمر داشته باشد همانگونه که در دنیای امروز نیز چنین است که اگر مدیری در فلان وزارتخانه دست به کار خلافی زد وزیر را احضار میکنند و از او بازخواست مینمایند و به این ترتیب درباره کارهای مهم نظارت مضاعف صورت میگیرد و سبب استحکام برنامههای اجرایی حکومت خواهد شد.
تجارت و صنعت را اینگونه سامان ده
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه خود به گروه ششم از
1) «تَغابَیْتَ»از ریشه«تَغابی»همانگونه که پیش از این هم اشاره شد به معنای تغافل از ریشه«غَباوة»بهمعنای جهل و بیخبری گرفته شده است گویا کسی که خود را به فراموشی و تغافل میزند درباره آن امر جاهل و بیخبر است
گروههای اجتماعی پرداخته و در این زمینه سفارشهای مهمی به مالک اشتر دارد.
نخست میفرماید:«سپس درباره تجار و صاحبان صنایع نخست به خودت توصیه کن (که مراقب حفظ و تقویت آنان باشی) و نیز دیگران را به خیر و نیکی با آنان سفارش نما»؛ (ثُمَّ اسْتَوْصِ (1)بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ،وَ أَوْصِ بِهِمْ خَیْراً) .
براین پایه زمامدار،نخست باید خودش نسبت به این گروه اجتماعیِ فعال، حساس باشد و سپس اهمّیّت آنها را به دیگران گوشزد نماید.
این احتمال نیز در جمله«استوص»هست که هر گاه دیگران نسبت به این گروه سفارشهای مثبتی کنند،سفارش آنان را بپذیر و جامه عمل به آن بپوشان.
آنگاه امام به گروههای مختلف تجار و صاحبان صنایع اشاره کرده میفرماید:
«(در این توصیه) بین بازرگانانی که در مراکز تجاری اقامت دارند و یا آنها که سیار و در گردشاند و نیز صنعتگران و کارگرانی که با نیروی جسمانی خود به کار میپردازند،تفاوت مگذار»؛ (الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ (2)بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ (3)بِبَدَنِهِ) .
روشن است که تجار دو گروهاند؛گروهی مرکز ثابت دارند و عدهای دائماً اموال تجارتی را از نقطهای به نقطه دیگر و از آن نقطه به نقطه ثالثی میبرند و مواد مورد نیاز مردم را به آنها میرسانند.سرمایه اصلی صنعتگران نیروی بدنی آنهاست که با آن برای رفع نیازهای مردم تلاش و کوشش میکنند.
سپس امام علیه السلام به فلسفه تجارت و آثار مثبت آن-در برابر کسانی که تجار را سربار جامعه میدانند-پرداخته میفرماید:«زیرا آنها منابع اصلی منفعت (مردم) و اسباب آسایش (جامعه) هستند و مال التجارههای مفید را از سرزمینهای بعید و دور دست،از صحرا و دریا و سرزمینهای هموار و ناهموارِ محل
1) «استوص»از ریشه«وصیت»به معنای پذیرش وصیت آمده است و به تعبیر دیگر خویشتن را سفارش به چیزی کردن در مقابل«أوص»که به معنای سفارش به دیگران است
2) «المضطرب»در اینجا به معنای تاجر سیار است که از نقطهای به نقطه دیگر برای فروش اموال خودمسافرت میکند.از ریشه«ضرب فی الارض»که یکی از معانی آن سیر کردن در زمین است گرفته شده
3) «المترفق ببدنه»در اینجا به معنای کارگر و کسانی است که با نیروی جسمانی خود به تولید مشغولند.از ریشه«رفق»بر وزن«وفق»به معنای مدارا و همراهی کردن گرفته شده است
حکومت تو و از مناطقی که عموم مردم با آن سر و کاری ندارند و (حتی) جرأت رفتن به آن را نیز در خود نمیبینند،گردآوری میکنند»؛ (فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ،وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ (1)،وَ جُلَّابُهَا (2)مِنَ الْمَبَاعِدِ (3)وَ الْمَطَارِحِ (4)،فِی بَرِّکَ وَ بَحْرِکَ،وَ سَهْلِکَ وَ جَبَلِکَ، وَ حَیْثُ لَا یَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا،وَ لَا یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا) .
امام علیه السلام سپس با دو جمله اهمّیّت موقعیت بازرگانان با ایمان را بیان کرده میفرماید:«زیرا آنها (بازرگانان،پیشهوران و صنعتگران) مردم سالمی هستند که بیمی از ضرر آنها نمیرود و صلحدوستانی که خوف خیانت و نیرنگ آنها نیست»؛ (فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ (5)،وَ صُلْحٌ لَا تُخْشَی غَائِلَتُهُ (6)) .
بر خلاف آنچه بعضی میپندارند،تجار سربار جامعه اقتصادی و واسطه ناسالم نیستند (مشروط به اینکه به وظایف صنفی خود درست عمل کنند) و فلسفه آن را چنان که گفتیم امیرمؤمنان علی علیه السلام در عبارات بالا شرح داده است.
میدانیم هر منطقهای در روی زمین،تولیدهای کشاورزی و صنعتی خاص خود را دارد و اگر این تولیدات به مناطق دیگر منتقل نشود هم آنها گرفتار خسارت فوقالعاده میشوند و هم مناطق دیگر محروم میمانند و اگر نقل و انتقال تجاری صورت نگیرد یک منطقه ممکن است نسبت به چیزی گرفتار قحطی و منطقه دیگر دچار فزونی بی حد و حساب شود.بازرگانان نقش تعدیل اقتصادی را در کشورهای جهان و در شهرهای مختلف یک کشور دارند و آنها که برای این کار به نقاط دور و نزدیک میروند گاه حتی جان خود را نیز به خطر میافکنند.
درست است که آنها دنبال منافع خویشاند؛ولی در کنار تأمین منافع شخصی یک منفعت بزرگ اجتماعی برای مردم یک کشور یا کشورهای
1) «المرافق»به معنای وسایل آسایش است
2) «جلاب»جمع جالب به معنای وارد کننده و گردآوری نماینده است
3) «المباعد»جمع«مبعد»به معنای نقطه دور دست است
4) «المطارح»جمع«مطرح»به معنای نقطه دور دست است
5) «بائقة»به معنای ستم کردن و ایجاد حادثه وحشتناک است از ریشه«بوؤق»بر وزن«حقوق»به معنای فاسد شدن و هلاک گشتن است
6) «غائلة»به معنای شر از ریشه«غول»بر وزن«قول»است که در اصل به معنای فسادی است که بهطور پنهانی در چیزی نفوذ میکند،لذا به قتلهای مخفی و ترور«غیله»گفته میشود
مختلف جهان دارند.آنها به مجرد اینکه احساس کنند فلان جنس در فلان منطقه نسبت به منطقه دیگر ارزانتر است به سوی آن منطقه هجوم میآورند و اجناس اضافی آن منطقه را به منطقهای که آن جنس کمیاب است میبرند تا سودی عایدشان شود؛ ولی این سود انگیزهای برای بهرهمندی هر دو نقطه میگردد.
آنگاه امام علیه السلام دستور دیگری به مالک درباره بازرگانان و صنعتگران داده میفرماید:«کارهای آنها را پیگیری کن و سامان ده چه آنها که در حضور تو (و مرکز فرمانداریت) زندگی میکنند و چه آنها که در گوشه و کنار کشورت هستند»؛ (وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلَادِکَ) .
درست است که حکومت نباید امر تجارت و صنعت را بهدست گیرد،بلکه بهترین راه آن است که آن را به بخش خصوصی واگذار کند؛ولی با این حال نباید جهات حمایتی و هدایتی را از آنها دریغ دارد،زیرا غالباً بدون حمایت و هدایت حکومت به مشکلات زیادی برخورد میکنند که دامنه آن عموم مردم را دربر میگیرد.به همین دلیل اقتصاددانهای آگاه در دنیای امروز به همین امر توصیه میکنند که دولت بیآنکه خود تاجر و صنعتگر باشد باید از آنها حمایت کند و در موارد لازم نظارت و هدایت آنها را نیز به عهده بگیرد و این کار نقش مهمی در موفقیت تجارت و صنعت خواهد داشت.
ولی گاه میشود که تجار از مسیر سالم خود منحرف شده برای دستیابی به سود بیشتر بازار سیاه ایجاد میکنند یا به سراغ احتکار میروند یا با ایجاد واسطههای غیر ضروری عملاً نرخ کالاها را بالا میبرند یا برای اهداف سیاسی، کشوری را در محاصره
اقتصادی و به صورت ابزاری برای دست سیاستمداران قرار میدهند و گاه بالعکس سیاستمداران به صورت ابزاری در دست آنها عمل میکنند.آن گونه که در دنیای امروز بسیار دیده میشود.
به همین دلیل امیرمؤمنان علیه السلام در ذیل این جملات به آنها هشدار داده و خطاب به مالک میفرماید:«بدان با تمام آنچه گفتم در میان آنها جمع کثیری هستند بهشدّت تنگ نظر و بخیلِ زشت کار و احتکار کننده مواد مورد نیاز مردم و اجحاف کننده در تعیین قیمتها و اینها موجب زیان برای توده مردم و عیب و ننگ بر زمامدارانند»؛ (وَ اعْلَمْ-مَعَ ذَلِکَ-أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً (1)فَاحِشاً،وَ شُحّاً (2)قَبِیحاً،وَ احْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ،وَ تَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ (3)،وَ ذَلِکَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَیْبٌ عَلَی الْوُلَاةِ) .
امام در این تعابیر کوتاه و پرمعنا چهار نقطه ضعف مهم را که ممکن است دامنگیر تجار و صنعتگران شود بر میشمارد:
یکم:تنگ نظری فاحش،اشاره به آنها که انحصار طلبند و تنها به منافع خود میاندیشند و حاضر نیستند دیگری در تجارت و صنعت پرورش پیدا کند.
دوم:بخل قبیح،اشاره به کسانی که حاضر نیستند چیزی از درآمد خود را در کارهای خیر و به نفع محرومان جامعه مصرف کنند.
سوم:احتکار که سبب میشود اجناس را هنگام فراوانی ارزان بخرند و برای روز کمیابی انبار کنند تا بسیار گران بفروشند.
چهارم:تحکم بر قیمتگذاریها بدون توجّه به منافع مردم و قدرت خرید آنها،به این ترتیب که از طرق مختلف برای ایجاد بازار سیاه و بالا بردن نرخها به صورت کاذب تلاش کنند و گاه دست به دست یکدگر بدهند تا قیمتها را به طور مصنوعی بالا نگه دارند.
این چهار عیب بزرگ است
که در دنیای دیروز به صورت کمرنگ و در دنیای امروز به صورت پررنگ در امر تجارت و صنعت خودنمایی میکند.
در ضمن امام علیه السلام تأکید میکند که اگر اینگونه مسائل در امور اقتصادی راه یابد دو مشکل بزرگ پیدا میشود:
1.اینکه تودههای مردم در تنگنای اقتصادی قرار میگیرند و سبب نارضایتی آنها از حکومت میشود همان چیزی که ممکن است به شورشهای خطرناک بینجامد.
2.اینکه لکه ننگی بر دامان حکومت مینشیند و دلیل بر بیکفایتی و عدم مدیریت او خواهد بود،زیرا حل مشکلات اقتصادی از مهمترین یا مهمترین وظیفه حکومت است.اگر در این قسمت وا بماند کارهای دیگر او مردم را راضی نخواهد ساخت.
امام علیه السلام در ادامه این سخن چند دستور درباره مسائل اقتصادی میدهد و از احتکار شروع میکند میفرماید:«از احتکار (به شدت) جلوگیری کن،چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن منع فرمود»؛ (فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِکَارِ،فَإِنَّ رَسُولَ اللّهِ-صلی اللّه علیه و آله و سلم-مَنَعَ مِنْهُ) .
احتکار به معنای گردآوری احتیاجات مردم و ذخیره کردن و به انتظار گرانی نشستن و منافع کلان بردن است و در اصل از ریشه حَکْر (بر وزن مکر) به معنای ظلم و ستم و بدرفتاری گرفته شده و از آنجایی که احتکار طعام از روشنترین مصداقهای ظلم و بدرفتاری است این واژه بر آن اطلاق شده است.
در فقه اسلام بحث مشروحی درباره احتکار آمده و همه فقهای اسلام آن را حرام شمردهاند و روایات بسیاری در این زمینه وارد شده از جمله در حدیثی که در کتب اهل سنّت و امامیه وارد شده از رسول خدا صلی الله علیه
و آله میخوانیم: «الْمُحْتَکِرُ مَلْعُون؛ محتکر رانده درگاه خداست». (1)
در حدیث دیگری از امام امیر المؤمنین در غررالحکم آمده است: «الْمُحْتَکِرُ الْبَخِیلُ جَامِعٌ لِمَنْ لَا یَشْکُرُهُ وَ قَادِمٌ عَلَی مَنْ لَا یَعْذِرُهُ؛ محتکر بخیل ثروتی جمع میکند برای وارثانی که هرگز از او راضی نخواهند شد و بر خدایی (در محشر) وارد میشود که او را معذور نخواهد داشت». (2)
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «یَقُومُ الْمُحْتَکِرُ مَکْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ یا کافِرُ تَبَوَّأ مَقْعَدَکَ مِنَ النّارِ؛ شخص محتکر در روز قیامت در حالی محشور میشود که در پیشانی او نوشته شده است:ای کافر جایگاه خودت را در آتش دوزخ انتخاب کن». (3)
در اینکه احتکار مخصوص مواد غذایی است یا همه احتیاجات مردم را شامل میشود،حکومت اسلامی با محتکر چگونه برخورد کند و اموال احتکار شده را با چه شرایطی در اختیار تودههای مردم نیازمند گذارد گفتوگوهای زیادی در فقه شده است که اینجا محل شرح آن نیست.همین قدر باید دانست که احتکار از بدترین مفاسد اقتصادی است که اسلام از آن به شدت نهی کرده و همانگونه که در ادامه همین عهدنامه میآید برای محتکران مجازات قائل شده است.
دومین دستوری را که امام به مالک اشتر در زمینه مسائل اقتصادی میدهد این است که میفرماید:«باید معاملات با شرایط آسان صورت گیرد:با موازین عدل و نرخهایی که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار»؛ (وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً (4):بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ (5)لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ (6)) .
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و پر معنا نخست دستور کلی میدهد که معاملات با شرایط آسان باید انجام
گیرد،آنگاه آن را به شکل مشروحتر در دو جمله بیان میفرماید:نخست اینکه میزانهای سنجش باید عادلانه باشد؛کم فروشی و تقلّب در کار نباشد و دیگر اینکه قیمتها باید متعادل گردد و معنای تعادل در قیمتها آن است که هم از تولید کننده حمایت کنند و هم از مصرف کننده،زیرا هرگاه تنها به نفع مصرف کننده باشد و تولید کنندگان زیان ببینند دست از تولید میکشند و این خود مایه گرانی و کمبود اجناس میشود و اگر تنها جانب تولیدکننده در نظر گرفته شود و با منافع زیاد اجناس خود را عرضه کنند مصرفکنندگان به زحمت میافتند.
بسیاری از فقیهان و دانشمندان از این جمله امام علیه السلام استفاده کردند که حکومت اسلامی حق قیمتگذاری را در مواردی که لازم میبیند دارد و اگر نرخهایی برای مواد غذایی و غیر آن تعیین کند همه مردم باید آن را معتبر بشمارند و تخلّف از آن ممنوع است.
البته در روایاتی از قیمتگذاری نهی شده و قیمتها بر اساس عرضه و تقاضا گذارده شده،از جمله در حدیثی میخوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از کنار جمعی از محتکران عبور میکرد.دستور داد انبارهای آنها را بگشایند و اجناسشان را در بازار عرضه کنند.کسی به حضرت عرض کرد:چه خوب است قیمت آن را نیز تعیین کنید.پیغمبر خشمگین شد فرمود: «أَنَا أُقَوِّمُ عَلَیْهِمْ؟ إِنَّمَا السِّعْرُ إِلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَرْفَعُهُ إِذَا شَاءَ وَ یَخْفِضُهُ إِذَا شَاءَ؛ آیا من قیمت را تعیین کنم؟ قیمت به دست خداست هر زمان بخواهد آن را بالا میبرد و هر زمان بخواهد پایین میآورد». (1)
این جمله اشاره لطیفی است به همان مسأله عرضه
1) من لایحضره الفقیه،ج 3،ص 265،ح 3955
و تقاضا که بهطور طبیعی قیمتها را تعیین میکند؛یعنی اساس در نرخگذاری همان عرضه و تقاضاست؛ ولی در موارد خاصی حکومت اسلامی میتواند دخالت کند و قیمتها را تحت کنترل درآورد.
حضرت در پایان این بخش میفرماید:«هر گاه کسی بعد از نهی تو از احتکار دست به چنین کاری زند او را کیفر ده؛ولی هرگز در مجازات زیاده روی نکن»؛ (فَمَنْ قَارَفَ (1)حُکْرَةً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ (2)،وَ عَاقِبْهُ فِی غَیْرِ إِسْرَافٍ) .
اگر چه«قارف»از ریشه«مقارفه»به معنای اکتساب و بهدست آوردن چیزی بهکار میرود؛ولی با توجّه به اینکه از ریشه قَرْف (بر وزن حرف) به معنای کندن پوست از درخت و مانند آن است ممکن است در اینجا اشاره به این نکته باشد که محتکران در واقع با عملشان پوست نیازمندان و فقرا را میکنند و به همین دلیل مستحق مجازات اند.
تعبیر به«نکّل»؛(مجازات کن) از ماده«تنکیل»و از ریشه نَکْل (بر وزن أکل) به معنای لجام حیوان گرفته شده نشان میدهد که منظور از این مجازات همان مجازات بازدارنده است که از آن تعبیر به تعزیر میشود.هدف انتقامجویی نیست بلکه هدف آن است که محتکر را از تکرار عمل بازدارند و دیگران هم عبرت گیرند و به سراغ احتکار نروند.
به هر حال تصریح به مجازات محتکر دلیل روشنی است که احتکار از گناهان کبیره است،زیرا تعزیر تنها در گناهان کبیره آمده است. تعبیر به «فِی غَیْرِ إِسْرَافٍ» اشاره به مطلبی در باب تعزیرات در فقه است که تعزیر باید متناسب با گناه مجرم باشد و اینکه گفتهاند به اختیار حاکم شرع است منظور اختیار در انتخاب مجازات مناسب گناه است.
در نسخه تحف العقول و
تمام نهجالبلاغه که گزینش مرحوم سیّد رضی در آن نیست،جمله اضافهای دیده میشود که امام علیه السلام در ذیل آن فرمودهاند: «فَإنَّ رَسُولَ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ فَعَل ذلِکَ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز درباره محتکر اقدام به مجازات فرمود».
احتکار در شریعت اسلامی
حرام بودن احتکار در میان علمای اهل سنّت مورد اتفاق و اجماع است، همانگونه که در کتاب الموسوعة الفقهیة الکویتیة (1)آمده است؛ولی در ظاهر چنین به نظر میرسد که فقهای امامیه در آن اختلاف نظر دارند؛گروهی آن را مکروه میدانند و گروهی حرام و بعضی معتقدند که دارای احکام خمسه است (2)ولی با دقت در ادله این اقوال روشن میشود که نزاع لفظی است همانگونه که صاحب جواهر در پایان این بحث آورده است،زیرا آنکس که قائل به حرمت است منظورش احتکاری است که سبب ضرر و زیان توده مردم مسلمان میشود همانگونه که در کلام امیرمؤمنان در همین فصل از عهدنامه آمده بود: «وَذلِکَ بابُ مُضَرَّةٍ لِلْعامَّةِ» و همانگونه که در ذیل همین فصل اشاره به مجازات محتکران شده بود.
آنها که مانند مرحوم محقق در شرایع و جمعی دیگر احتکار را مکروه دانستهاند ناظر به ذخیره کردن اجناسی هستند که در شرایط خاص سبب ضرر و زیانی به مردم نمیشود،بلکه قیمتها کمی ترقی میکند.
از جمله شواهدی که نشان میدهد احتکار به معنای بالا حرام است اینکه فقها اتفاق نظر دارند امام المسلمین (حکومت اسلامی) حق دارد محتکر را به فروش مجبور کند که اگر احتکار مکروه باشد اجبار بر بیع معنا ندارد.این اجبار نشان میدهد احتکارِ حرام ناظر به مواردی است که اگر محتکر مجبور
به فروش نشود مردم در تنگنای شدید برای بهدست آوردن نیازهایشان گرفتار میشوند
جالب اینکه مرحوم شیخ در مبسوط (بنا به نقل شهید ثانی در کتاب مسالک ) در کتاب الاطعمة میگوید:«هرگاه صاحب طعام (در موارد اضطرار مردم) از بذل طعام خودداری کند مگر به زیادتر از قیمت اگر شخص مضطر قادر باشد با او میجنگد اگر مضطر کشته شود مظلوم است و دیه او باید پرداخت شود و اگر مالک طعام کشته شود خون او هدر است و اگر قادر به جنگیدن با او نباشد یا قادر باشد و نخواهد کار به خونریزی برسد میتواند از طریق حیله با او وارد شود و طعام را به قیمتی که او میگوید (هرچند بسیار زیاد) بدون قصد جدی خریداری کند ولی بعداً تنها قیمة المثل را بپردازد». (1)
بسیار مراقب قشر محروم باش
آنگاه امام علیه السلام به سراغ آسیبپذیرترین قشر جامعه میرود و درباره آنها تأکید زیادی دارد که در بخشهای گذشته تا این حد نبود.به همین دلیل آن را با«اللّه اللّه»آغاز میکند میفرماید:«سپس خدا را خدا را (در نظر داشته باش) درباره طبقه پایین اجتماع؛همانها که راه چارهای (حتی برای معیشت ساده) ندارند»؛ (ثُمَّ اللّهَ اللّهَ فِی الطَّبَقَةِ السُّفْلَی مِنَ الَّذِینَ لَا حِیلَةَ لَهُمْ)
سپس امام آنها را به شکل مشروحتر-به عنوان ذکر تفصیل بعد از اجمال - بیان کرده میفرماید:«آنها مستمندان و نیازمندان و تهدستان و از کار افتادگان هستند»؛ (مِنَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُحْتَاجِینَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَی (2)وَ الزَّمْنَی (3)) .
گروه اوّل؛یعنی مساکین کسانی هستند که از شدت فقر گویی به زمین چسبیدهاند و توان برخاستن ندارند و گروه دوم؛یعنی محتاجان،نیازمندانی که در حد
مسکین نیستند؛ولی از نظر زندگی و معیشت گرفتارند و گروه سوم یعنی اهل بؤس به فقیرانی گفته میشود که فقرشان از همه بیشتر است؛همانگونه که در حدیثی در اصول کافی از امام صادق علیه السلام آمده است که در تفسیر بائس میفرماید او از همه فقیرتر و تنگدستتر است: «وَ الْبَائِسُ أَجْهَدُهُم» (1)و گروه چهارم«زَمْنَی»به کسانی گفته میشود که بر اثر بیماری از کار افتادهاند و به این ترتیب امام تمام افرادی را که گرفتار فقر و تنگدستی هستند با توجّه به سلسله مراتب آنها مورد توجّه دقیق قرار داده است.گویا امام با این تقسیم بندی میخواهد اولویتها را برای مالک در مورد کمک کردن به نیازمندان گوشزد کند تا آنها که بیشتر با فقر دست به گریبانند بیشتر مورد توجّه واقع شوند.
سپس امام به تقسیم دیگری درباره این قشر جامعه پرداخته میفرماید: «و (بدان) در این طبقه گروهی قانعاند (و به آنچه به آنها بدهند اکتفا میکنند) و گروهی دیگر کسانی هستند که سؤال میکنند (و در برابر کمکهایی که به آنها میشود گاه اعتراض دارند)»؛ (فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً) .
بعضی نیز«قانع»را به معنای فقیرانی تفسیر کردهاند که زبان سؤال دارند و در مقابل آنها«مُعْتَرّ»است که بدون سؤال حال خود را نشان میدهند و با زبان حال تقاضای کمک میکنند.
امام با این تعبیر میخواهد به مالک گوشزد کند که مبادا از ناسپاسی و اعتراض نیازمندان ناراحت شود زیرا طبیعی است شخص نیازمند گاه از کوره بیرون میرود و عقدهها و ناراحتیهای خود را حتی در برابر فردی که به او نیکی کرده آشکار میسازد.
در ادامه سخن تأکید کرده
1) کافی،ج،3،ص 501،ح 16
و میفرماید:«آنچه را خداوند درباره حق خود نسبت به آنها به تو دستور داده است حفظ کن»؛ (وَ احْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ) .
اشاره به اینکه خداوند تأکیدهای فراوانی درباره آنها کرده و این حق پروردگار است که باید آن را با دقت رعایت کند.آنگاه امام بعد از این تأکیدات چند دستور درباره رعایت حقوق این قشر محرومِ جامعه اسلامی میدهد.
نخست میفرماید:«بخشی از بیتالمال مسلمین و قسمتی از غلات خالصهجات اسلامی را در هر شهر (و آبادی) به آنها اختصاص ده،زیرا آنها که دورند به مقدار کسانی که نزدیکاند سهم دارند و تو مأموری که حق همه آنها را رعایت کنی»؛ (وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ،وَ قِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِی (1)الْإِسْلَامِ فِی کُلِّ بَلَدٍ،فَإِنَّ لِلْأَقْصَی مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَی،وَ کُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ) .
امام علیه السلام در اینجا به دو نکته اشاره میکند:
نخست اینکه بخشی از بیتالمال و بخشی از درآمد اراضی خراجیه (زمینهایی که در فتوحات اسلامی به دست لشکر اسلام افتاده) باید به مساکین و نیازمندان و از کار افتادگان اختصاص یابد.گرچه در دنیای امروز در بودجه کشورهای مختلف چنین پیشبینیهایی شده است؛ولی به گفته مرحوم مَغنیّه در شرح نهجالبلاغه،در هزار و سیصد سال قبل دولتی را سراغ نداریم که مقید باشد سهمی از خزانه دولت را به نیازمندان و محرومان اختصاص دهد و این یکی از نشانههای عظمت اسلام است. (2)
دیگر اینکه بر خلاف آنچه در مورد بخشی از بیتالمال معمول بوده که میان حاضران تقسیم میشده،امام علیه السلام تأکید میفرماید که بخش مربوط به محرومان همه نیازمندان را شامل میشود چه آنها که در
1) «صَوافِی»جمع«صافیه»به معنای زمینهایی است که به عنوان غنیمت به دست مسلمانان افتاده یا ازطریق دیگری در اختیار حکومت اسلامی قرار گرفته است.این زمینها که عمدتاً همان زمینهای خراجی است،درآمدش به همه مسلمانان تعلق دارد.و تعبیر به«صافِیة»برای آن است که آن را جزء خالصهجات حکومت میدانستند که اشخاص حق خاصی در آن نداشتند
2) فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 100
مرکز حکومت اسلامی میزیستند و چه آنها که در دورترین نقاط زندگی میکردند،زیرا اراضی خراجیه تقریبا در تمام مناطق بود و میبایست از درآمد آن،بخشی صرف رفع نیازمندی این نیازمندان شود و به این ترتیب باید تمام مسلمانان نیازمند در سراسر کشور اسلامی زیر پوشش این کمک بیتالمال باشند.
جمله «لِلْأَقْصَی مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَی» اشاره به این است که حاکم اسلامی مجاز نیست برای حاضران در مرکز حکومت امتیازی نسبت به افراد دور دست قائل شود.
این نکته شایان دقت است که«صَوافی»جمع«صافیة»به معنای اراضی اختصاصی است و هنگامی که اضافه به اسلام شود تمام زمینهای«مفتوح عَنْوَة» و به تعبیر دیگر زمینهای خراجیه را شامل میگردد و از اینجا روشن میشود که آنچه ابن ابیالحدید در تفسیر این واژه گفته که منظور از«صوافی»خالصهجاتی بوده که مخصوص پیغمبر اکرم بوده و آنرا به معنای اراضی«غیر مفتوح عنوة» تفسیر کرده صحیح نیست (1)،زیرا در اینجا سخن از«صَوافی الإسلام»است نه «صوافی رسول اللّه»بهعلاوه زمینهای غیر خراجی نیز اختصاص به پیغمبر اکرم نداشت،بلکه برای آن مصارفی بود که در آیه هفتم سوره«حشر»آمده و از آن جمله یتیمان و مساکین و ابن سبیل نیز هست.و ابن ابیالحدید این آیه را رها کرده و به سراغ آیه خمس رفته است که ارتباطی به بحث ما ندارد،زیرا غنایم جنگی شامل زمینهای فتح شده نمیشود.
حضرت در سومین دستور میفرماید:«هرگز غرور و سرمستی زمامداری،تو را به خود مشغول نسازد (و از رسیدگی به کار آنها باز ندارد) زیرا هرگز به بهانه کارهای فراوان و مهمی که انجام میدهی از ترک خدمات کوچک معذور نیستی»؛ (وَ لَا یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ (2)،فَإِنَّکَ لَا تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ التَّافِهَ (3)لِإِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ
الْمُهِمَّ) .
امام علیه السلام در اینجا نخست به مالک اشتر هشدار میدهد که گاه میشود سرمستی مقام و غرور حاصل از آن انسان را به خود مشغول میدارد به گونهای که وظایف خود را فراموش میکند و نیز هشدار میدهد مبادا گمان کنی که اگر به امور مهم نیازمندان رسیدگی کردی در ترک امور غیر مهم معذور هستی.چنین نیست؛ بلکه همه امور آنها باید مورد نظر باشد از کوچک تا بزرگ و ای بسا تضییع کار کوچکی سبب مصائب بزرگی شود و یا لا اقل مایه شکستن قلب آنها گردد. این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده که مفهوم کلام امام این است که اشتغال به کارهای مهم کشور اسلام نمیتواند عذری برای ترک رسیدگی به کارهای فقرا و حاجتمندان شود؛ولی این تفسیر با توجّه به جمله «بِتَضْییعکَ التّافِهِ» بعید به نظر میرسد،زیرا امام هرگز رسیدگی به حال نیازمندان را«تافِه»؛ (کوچک و بیارزش) نمیشمرد.
آنگاه در چهارمین و پنجمین دستور میفرماید:«نباید همّ خود را از آنها برگیری و روی از آنان برگردانی (و بیاعتنایی کنی)»؛ (فَلَا تُشْخِصْ (1)هَمَّکَ عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ (2)خَدَّکَ لَهُمْ) .
به این ترتیب امام علیه السلام نخست دستور میدهد که بخش مهمّی از همّ و غمّ او متوجه حال نیازمندان باشد و سپس دستور میدهد که با برخورد خوب و چهره گشاده با آنان روبهرو گردد،درخواستهای آنها را بشنود و به آن ترتیب اثر دهد.
در ششمین دستور به مطلب مهم دیگری اشاره کرده میفرماید:«نسبت به کارهای کسانی که دسترسی به تو ندارند و مردم به دیده تحقیر به آنها مینگرند، (حتی) رجال حکومت نیز آنها را کوچک میشمرند
1) «لاتُشْخِصْ»از ریشه«اشْخاص»در اصل به معنای تیر زدن در نقطه بالاتر از هدف است و سپس به خارجساختن و بیرون کردن اطلاق شده،بنابراین جمله«فَلا تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ»مفهومش این است که فکر خود را از گروه نیازمند بیرون مبر
2) «تُصَعِّر»از ریشه«صَعْر»در اصل یکنوع بیماری است که به شتر دست میدهد و گردن خود را کج میکند و جمله«وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ»یعنی با بیاعتنایی از ایشان روی مگردان
(با دقت) بررسی کن و برای این کار،فرد (یا افراد) مورد اطمینانی را که خداترس و متواضع باشند برگزین تا وضع آنها را به تو گزارش دهند»؛ (وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لَا یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ (1)الْعُیُونُ،وَ تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ،فَفَرِّغْ (2)لِأُولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْیَةِ وَ التَّوَاضُعِ، فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ) .
جمله «مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ» اشاره به کسانی است که توده مردم به آنان چندان اعتنایی ندارند و آنها را کوچک میشمارند.
جمله «تَحْقِرُهُ الرِّجالُ» اشاره به این است که مردان حکومت نیز آنها را در خور اعتنا نمیدانند.
تعبیر به «فَرِّغْ» اشاره به این است که کسی را که برای شناسایی این افراد انتخاب میکنی باید تمام هم و غمش همین کار باشد نه اینکه در کنار کارهای دیگر به این کار هم رسیدگی کند.
در ضمن امام علیه السلام برای مأموران بازرسیِ حال نیازمندان و شناسایی آنها سه وصف ذکر فرموده است:مورد اعتماد و اطمینان باشند،خدا ترس و متواضع باشند.
امام علیه السلام در توصیه هفتم میفرماید:«سپس با این گروه آنگونه رفتار کن که به هنگام ملاقات پروردگار (در روز قیامت) عذرت پذیرفته باشد،چرا که از میان رعایا،این گروه از همه به احقاق حق نیازمندترند»؛ (ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَی اللّهِ یَوْمَ تَلْقَاهُ،فَإِنَّ هَؤُلَاءِ مِنْ بَیْنِ الرَّعِیَّةِ أَحْوَجُ إِلَی الْإِنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ) .
به این ترتیب امام علیه السلام مالک اشتر را از مسئولیت عظیمی که روز قیامت در پیشگاه پروردگار نسبت به ادای حقوق این گروه دارد هشدار میدهد و علت این هشدار و سنگینی این مسئولیت را چنین میداند که آنها از همه نیازمندتر به احقاق حقند،زیرا اولاً آنها قشر محروم جامعه هستند
1) «تَقْتَحِمُ»از ریشه«اقْتِحام»در اصل به معنای داخل شدن در کار شدید و پر زحمت است و جمله«تَقْتَحِمُهُالْعُیُونُ»مفهومش این است که از بس کوچک هستند چشمها به زحمت آنها را مینگرند
2) «فَرِّغ»از ریشه«فَراغ»بر وزن«بلاغ»در اصل به معنای خالی شدن ظرف و مانند آن است و هنگامی که به باب تفعیل برود به معنای خالی کردن میآید.سپس این واژه در مورد کسی که فکر خود را از همه چیز خالی میکند و تنها به یک موضوع میاندیشد استعمال شده است
وثانیاً قدرت دفاع از خویشتن ندارند و حتی بسیاری از آنان راه دادگاه و محکمه قضا را بلد نیستند و قاضی را نمیشناسند و اگر زمامدار مراقب حقوق آنان نباشد ضایع خواهند شد. از آنجا که ممکن است کسی فکر کند من حق اکثریت آنها را ادا کردهام و عدم رسیدگی به جمع اندکی از آنان مشکل ایجاد نمیکند،امام هشدار میدهد که باید به حق فرد فرد آنها رسیدگی کنی.میفرماید:«باید در ادای حق هر فردی از آنان در پیشگاه خدا عذر و دلیل داشته باشی به گونهای که حتی حق یک فرد هم ضایع نشود»؛ (وَ کُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَی اللّهِ فِی تَأْدِیَةِ حَقِّهِ إِلَیْهِ) .
امام خود بهترین نمونه و برگزیدهترین اسوه و پیشوا در این قسمت بود.تمام عمرش در خدمت محرومان گذشت و هرگز از حال آنها غافل نشد و حتی این صفت را در عصر حیات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز به طور بارز داشت،لذا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حق او فرمود: «یَا عَلِیُّ إِنَّ اللّهَ قَدْ زَیَّنَکَ بِزِینَةٍ لَمْ یُزَیِّنِ الْعِبَادَ بِزِینَةٍ أَحَبَّ إِلَی اللّهِ مِنْهَا زَیَّنَکَ بِالزُّهْدِ فِی الدُّنْیَا وَ جَعَلَکَ لَا تَرْزَأُ مِنْهَا شَیْئاً وَ لَا تَرْزَأُ مِنْکَ شَیْئاً وَ وَهَبَ لَکَ حُبَّ الْمَسَاکِینِ فَجَعَلَکَ تَرْضَی بِهِمْ أَتْبَاعاً وَ یَرْضَوْنَ بِکَ إِمَاما؛ ای علی خداوند تو را به زیوری آراسته است که هیچ یک از بندگانش را به زیوری از این محبوبتر نیاراسته،تو را مزین به زینت زهد (و بیاعتنایی به) دنیا نمود،آن چیزی از تو نمیکاهد و تو نیز چیزی از آن کم نمیکنی و محبّت مساکین را به تو بخشید آنگونه
که تو از اینکه آنها پیروان تو باشند خشنودی و آنها نیز از اینکه امام و پیشوای آنها باشی خشنودند». (1)
آن حضرت در هشتمین توصیه درباره این قشر محروم درباره یتیمان و پیران از کار افتاده که از همه کس بیشتر نیازمند حمایتاند،میفرماید:«به کار یتیمان و پیرانِ از کار افتاده که هیچ راه چارهای ندارند و نمیتوانند دست نیاز خود را به سوی مردم دراز کنند رسیدگی کن»؛ (وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْیُتْمِ وَ ذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِّ مِمَّنْ لَا حِیلَةَ لَهُ وَ لَا یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ) .
تعبیر به «ذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِّ» که اشاره به پیران از کار افتاده است میتواند از این جهت باشد که«رقت»گاه به معنای ضعف و ناتوانی آمده؛یعنی آنها بهسبب سن زیادشان ناتوان و افتاده شدهاند و گاه به معنای نازکی آمده،زیرا پوست بدن به هنگام پیری نازک میشود.احتمال سومی نیز داده شده که منظور از«رقت» عواطف رقیق مردم نسبت به آنان به علت شدت کهولت باشد و جمع میان این احتمالات سه گانه نیز بعید به نظر نمیرسد،همانگونه که در آیات قرآن جمع میان تفاسیر مختلف ممکن است.
جمله «لَا یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ» اگر اشاره به یتیمان و پیران هر دو باشد مفهومش این است که آنها حتی توان سؤال را برای رفع حاجاتشان ندارند و اگر تنها وصف پیران باشد اشاره به این است که آنها به واسطه کبر سن سؤال و تقاضا را در شأن خود نمیدانند،همانگونه که در قرآن مجید درباره گروهی از نیازمندان آمده است: ««یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً» ؛افراد ناآگاه هنگامی که به چهره آنها مینگرند گمان میبرند
1) بحارالانوار،ج 40،28،ح 55
از اغنیا هستند؛ولی تو با دقت در چهره آنان را میشناسی (و آثار فقر را در چهره آنان مینگری) آنها هرگز چیزی با اصرار از مردم نمیطلبند». (1)
آنگاه امام علیه السلام در پایان این بخش با اشاره به تمام دستورات گذشته که درباره اقشار نیازمند جامعه بیان کرد میفرماید:«گرچه انجام این امور (درباره قشر محروم و نیازمند) بر زمامداران سنگین است،ولی ادای حق تمامش سنگین است»؛ (وَ ذَلِکَ عَلَی الْوُلَاةِ ثَقِیلٌ،وَ الْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ) .
این تعبیر که تنها در این مورد آمده شاید اشاره به این باشد که در کار نیازمندان و محرومان دقت زیاد باید کرد و همانگونه که گفته شد،دور و نزدیک را باید در نظر داشت و لحظهای از کار آنها غافل نگشت.این دقت با توجّه به کثرت نیازمندان در جوامع انسانی کار سنگینی است. اضافه بر این خدمت کردن به گروههایی که پیش از این اشاره شد به جهت خدماتی که در مقابل انجام میدهند آسانتر است؛اما گروه نیازمندان باید به آنها خدمت شود بیآنکه انتظار خدمتی از سوی آنها باشد و این بر سنگینی کار میافزاید.
افزون بر اینها بسیاری از محرومان بر اثر فشار زندگی عصبانی و ناراحتند و تعبیرات تند و خشن و ناگواری بر زبان میرانند که تحمل آنها کار آسانی نیست.روی این جهات سه گانه امام هشدار میدهد که ادای حق این گروه بر زمامداران کار سنگینی است.
جمله «وَ الْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ» اشاره به این است که ادای حقوق تنها در این مورد سنگین نیست؛در همه جا سنگین است،زیرا غالباً بر خلاف خواسته نفس است و انسانها به طور طبیعی به هنگام مزاحمت حقوق با
1) بقره،آیه 273
یکدیگر جانب خویش را ترجیح میدهند.
امام در ادامه این سخن راه آسان شدن این امر سخت و سنگین را در چند جمله کوتاه و پرمعنا بیان میکند.میفرماید:«گاه خداوند تحمل حق را بر اقوامی سبک میسازد؛اقوامی که طالب عاقبت نیک اند و خویش را به استقامت و شکیبایی عادت داده و به صدق وعدههای الهی اطمینان دارند»؛ (وَ قَدْ یُخَفِّفُهُ اللّهُ عَلَی أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللّهِ لَهُمْ) .
جمله «طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ» اشاره به افراد دوراندیش،عاقبتنگر و طالب حسن عاقبت است.قرآن مجید نیز میفرماید: ««وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» ؛عاقبت نیک برای پرهیزکاران است». (1)
جمله «صَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ» اشاره به این است که خود را به استقامت و شکیبایی وادار میکنند تا عادت و حالت آنها شود و جمله «وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللّهِ لَهُمْ» اشاره به ایمان قوی آنها به معاد و وعدههای الهی در حق نیکوکاران است.
حمایت از نیازمندان در اسلام
همانگونه که در این بخش از عهدنامه امام امیرالمؤمنین علیه السلام به مالک اشتر یا به تعبیر دیگر به همه زمامداران حقجو و حقطلب آمده بود،امام بیشترین تأکید را درباره قشر نیازمند جامعه فرمود و سفارشهایی را که درباره آنها ذکر کرد درباره هیچ یک از گروههایی که دست اندر کار تولید و سوددهی و امنیّت جامعه هستند نفرمود،هرچند به آنها نیز اهمّیّت فراوان داد با اینکه تصور بسیاری بر این است که از کارافتادگان اجتماع و نیازمندان بیدست و پا چون نقشی در تولید و پیشرفت جامعه ندارند نباید اهمیتی داشته باشند.
حتی در دنیای مادی،امروزه گروههایی هستند که معتقدند از بین بردن آنها با یک طریق آسان
1) قصص،آیه 83
و بدون درد کار شایستهای است و بحثهای مربوط به «أتانازی»؛(مرگ از روی ترحم) مدافعان سرسختی دارد.
البته تفکرات مادی نتیجهای جز این ندارد،زیرا به عقیده آنها این گروه تنها مصرف کننده و سربار جامعهاند؛ولی از نظر ادیان آسمانی و مخصوصاً اسلام که بر محور مسائل اخلاقی و انسانی دور میزند و پرورش عواطف بشری را در سایه خدمت به این گروه میداند بیشترین تأکید برای رسیدگی به آنها شده است.
در جهان خلقت نیز چنین است:اگر مثلاً عضوی از بدن انسان آسیب ببیند و کارایی خود را موقتاً یا برای همیشه از دست بدهد قلب و سایر اعضا،خدمات به آن را هرگز تعطیل نمیکنند،بلکه گاهی قلب خون بیشتر و غذای فراوانتری به آنجا میفرستد و تا حد ممکن در ترمیم آن میکوشد.
اضافه بر این نباید فراموش کرد که بسیاری از این گروه روزگاری در خدمت جامعه بودهاند و گاه بهترین خدمات را ارائه داده اگر امروز به فراموشی سپرده شوند یا کسی تسریع در مرگ آنان را با قساوت و بیرحمی طالب باشد انگیزه خدمت در دیگران که پایان کار خود را به این صورت میبینند ضعیف میشود.
افزون بر این نهایت بیانصافی است که در روز توانایی خدمت کنند و در روز ناتوانی محروم گردند و این سخن یادآور حدیث معروفی است که از مولا علی علیه السلام نقل شده و در آن آمده است: «مَرَّ شَیْخٌ مَکْفُوفٌ کَبِیرٌ یَسْأَلُ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مَا هَذَا فَقَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَصْرَانِیٌّ قَالَ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّی إِذَا کَبِرَ وَعَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ أَنْفِقُوا عَلَیْهِ مِنْ بَیْتِ الْمَالِ؛ پیرمرد نابینای ناتوانی
در حال عبور بود که از مردم درخواست کمک میکرد.حضرت فرمود:او کیست (که دست به سؤال دراز کرده؟) عرض کردند:مردی است نصرانی.
فرمود:در آن روز که قوی و توانا بود از وجود او استفاده کردید؛اما امروز که پیر و ناتوان شده رهایش ساختید؟ باید از بیتالمال مسلمین او را اداره کنید». (1)
آنچه امام در این بخش از سخنانش فرموده با روایات زیادی که از رسول خدا و سایر معصومان علیهم السلام در زمینه کمک به نیازمندان وارد شده و آن را یکی از بزرگترین حسنات شمردهاند هماهنگ است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «مَنْ سَعَی فِی حَاجَةِ أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ فَکَأَنَّمَا عَبَدَ اللّهَ تِسْعَةَ آلَافِ سَنَةٍ صَائِماً نَهَارَهُ قَائِماً لَیْلَهُ؛ کسی که برای انجام حاجت برادر مسلمانش تلاش و کوشش کند مانند آن است که خدا را نه هزار سال عبادت کرده باشد؛تمام روزها را روزه بگیرد و شب را تا به صبح به عبادت برخیزد». (2)
در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السلام میخوانیم: «إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً فِی الْأَرْضِ یَسْعَوْنَ فِی حَوَائِجِ النَّاسِ هُمُ الآْمِنُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ خداوند بندگانی در زمین دارد که برای رفع نیازهای مردم تلاش میکنند.آنها در روز قیامت در امنیّتاند». (3)امام صادق علیه السلام نیز میفرماید: «مَنْ سَعَی فِی حَاجَةِ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ طَلَبَ وَجْهِ اللّهِ کَتَبَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ حَسَنَة؛ کسی که برای انجام حاجت برادر مسلمانش کوشش کند و این کار را برای خدا انجام دهد خداوند متعال هزار هزار حسنه به او عطا میکند». (4)
تشکیل مجلس عام برای رسیدگی به کار مردم
امام علیه السلام بعد از شرح کامل طبقات جامعه و دستورات لازم
در مورد هر یک و وظایفی را که زمامدار در برابر آنها دارد نکاتی را یادآور میشود که ناظر به همه آنهاست و هر یک به نحوی در آن مشترکاند.نخستین دستور اینکه میفرماید:
«برای کسانی که به تو نیاز دارند وقتی مقرر کن که شخصاً (و چهره به چهره) به نیاز آنها رسیدگی کنی و مجلسی عمومی و همگانی برای آنها تشکیل ده (و در آنجا بنشین و مشکلات آنها را حل کن)»؛ (وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ،وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً) .
بعضی تصور کرده اند که این فصل دنباله فصل سابق و مربوط به محرومان و نیازمندان جامعه است در حالی که چنین نیست و ممکن است کسی کاسب یا تاجر یا کارمند ادارهای باشد و فرد زورمندی حقش را پایمال نموده باشد و نیاز به دادخواهی داشته باشد.
تعبیر به «ذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ» به جای«ذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْهُمْ»نیز دلیل بر عمومیت است و تعبیر به«گرفتن حق ضعیف از قوی»که ذیل این کلام آمده، دلیل دیگری بر عمومیت مفهوم این بخش است.
امام علیه السلام به دنبال این سخن میفرماید:دو نکته دیگر را نیز فراموش نکن:
نخست اینکه«در آن مجلس برای خدایی که تو را آفریده است تواضع کن»؛ (فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ (1)) .
روشن است اگر زمامدار تواضع نکند و با ابهت و کبر و غرور در بالای مجلس بنشیند ضعیفان و نیازمندان جرأت نمیکنند که با صراحت مشکل خود را مطرح کنند.
دیگر اینکه«لشکریان و معاونانت اعم از پاسداران و نیروی انتظامی را از آنها دور ساز تا هر کس بخواهد بتواند با صراحت و بدون
1) در بعضی از نسخهها«رَفَعَک»(یعنی برتری داد) آمده است که تناسب بیشتری دارد
ترس و لکنت زبان،سخن خود را با تو بگوید»؛ (وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَ أَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ (1)وَ شُرَطِکَ (2)،حَتَّی یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ (3)) .
بدیهی است اگر مأموران با لباسهای رسمی اطراف مجلس را گرفته باشند چنان رعب و وحشتی به افراد دست میدهد که توان بیان حاجت خود را پیدا نمیکنند.
ممکن است گفته شود که حضور زمامدار بدون اعوان و انصار و پاسدار در چنین مجلسی خطرناک است؛ولی اوّلاً،زمامدارانِ عادل و مردمی،هنگامی که میان مردم میآیند خود مردم محافظ و پاسدار آنها هستند.ثانیاً،ممکن است عدهای با لباسهای عادی و معمولی در لا به لای جمعیت باشند تا اگر شخصی شرور قصد سوئی داشته باشد بتوانند جلوی او را بگیرند.
آنگاه امام علیه السلام برای این دستور مهم و اجتماعی دلیل روشنی از کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند و میفرماید:«زیرا من بارها از رسول خدا-که درود خدا بر ایشان و خاندان پاکش باد-این سخن را شنیدم که میفرمود:«امتی که در آن حق ضعیف از زورمند با صراحت گرفته نشود هرگز روی قداست و پاکی را نخواهد دید (و آرامش از آنها رخت بر میبندد)»؛ (فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلم یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ:لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ) .
منظور از تقدس و پاکیزگی همان پاکیزه شدن از ظلم و جور و جنایت و هرج و مرج است،چرا که اگر ضعیفان جامعه پناهگاهی برای خود پیدا نکنند دست به دست هم میدهند و شورشی به راه میاندازند که کنترل آن بسیار مشکل و گاه غیر ممکن است و
1) «أحْراس»جمع«حارس»و«حَرَسیّ»به معنای نگهبان از ماده حراست به معنای نگهبانی گرفته شدهاست
2) «شُرَط»جمع«شُرطة»به معنای پاسبان (نیروی محافظت شهر) است.ارباب لغت گفتهاند که این واژه از«شَرَط»بر وزن«شرف»به معنای علامت گرفته شده،زیرا این مأموران همیشه علامتهایی بر خود مینهند که شناخته شوند
3) «مُتَتَعْتِع»به شخصی که دارای لکنت زبان است گفته میشود.از ریشه«تَعْتَعة»به معنای لکنت زبان گرفته شده و در واقع شبیه به اسمای اصوات است
تاریخ نشان میدهد که قیام ضعفای جامعه و شورشهای فراگیر از همین جا سرچشمه میگیرد.
بنابراین آنچه امام و همچنین پیامبر اکرم فرمودند افزون بر اینکه دستوری اخلاقی و انسانی و سبب پیشرفت دین و آیین است جنبه سیاسی هم دارد.
در حدیثی ابن مسعود نقل میکند: «أَتَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله رَجُلٌ یُکَلِّمُهُ فَأُرْعِدَ فَقَالَ هَوِّنْ عَلَیْکَ فَلَسْتُ بِمَلِکٍ إِنَّمَا أَنَا ابْنُ امْرَأَةٍ کَانَتْ تَأْکُلُ الْقَدَّ؛ مردی خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و در حالی که با پیامبر صحبت میکرد میلرزید.پیغمبر فرمود کار را بر خود آسان گیر (بیهوده نترس) من شاه نیستم.من فرزند زنی هستم که غذای بسیار سادهای میخورد». (1)
آنگاه امام علیه السلام در دستور دیگری به دنبال دستور بار عام برای همه حاجتمندان میافزاید:«سپس خشونت و کندی و ناتوانی آنها را در سخن، تحمل کن و هرگونه محدودیت و تنگخویی و استکبار در برابر آنها را از خود دور ساز (تا بتوانند حرف دل خود را بگویند) خداوند با این کار،رحمت واسعه خود را بر تو گسترش خواهد داد و ثواب اطاعتش را برای تو قرار میدهد»؛ (ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ (2)مِنْهُمْ وَ الْعِیَّ (3)،وَ نَحِّ (4)عَنْهُمُ الضِّیقَ وَ الْأَنَفَ (5)یَبْسُطِ اللّهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ،وَ یُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ) .
در نهایت میفرماید:«آنچه میبخشی به گونه ای ببخش که گوارا (و بی منت باشد) و آنگاه که (به هر علت) از بخشش خودداری میکنی آن را با لطف و معذرتخواهی همراه ساز»؛ (وَ أَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً،وَ امْنَعْ فِی إِجْمَالٍ (6)وَ إِعْذَارٍ (7)) .
قرآن مجید نیز در این زمینه دستور صریحی دارد گاه خداوند به پیامبرش خطاب میکند و میفرماید: ««وَ
1) بحارالانوار،ج 16،ص 229
2) «خُرْق»به معنای سختگیری در برابر«رفق»که به معنای مدارا کردن است
3) «عِیّ»(با کسر عین) به معنای کند زبانی است و«عَیّ»بر وزن«حیّ»معنای وصفی دارد؛یعنی کند زبان
4) «نحّ»فعل امر از باب تفعیل و از ریشه«تنحیه»به معنای دور کردن و زائل کردن گرفته شده است
5) «الأنَف»یعنی خودداری از کاری بر اثر استکبار و خودبرتربینی است
6) «اجْمال»به معنای لطف و مدارا کردن است
7) «اعذار»به معنای معذرت خواهی نمودن است
إِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَیْسُوراً» ؛و هر گاه از آنان [مستمندان] روی برتابی و انتظار رحمت (و نعمت) پرودگارت را داشته باشی (تا توانایی یابی و به آنها کمک کنی) با گفتار نرم و آمیخته با لطف با آنان سخن بگو». (1)
و در جای دیگر عموم مردم را مخاطب ساخته میفرماید: ««قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُها أَذیً» ؛گفتار پسندیده (در برابر نیازمندان) و عفو (و گذشت از تندخویی آنها) از صدقهای که آزاری به دنبال آن باشد بهتر است». (2)
امام علیه السلام به این ترتیب تمام ظرافتهای مربوط به چنان مجلسی را بیان فرموده و نکات روانی لازم را که سبب بهرهگیری بهتر و بیشتر از چنین مجلسی میشود گفته است.
گرچه در دنیای امروز کمتر زمامداری دست به تشکیل چنین مجلسی میزند؛ ولی به یقین ارتباط مستقیم با مردم حاجتمند و به شکل چهره به چهره میتواند حلّال بسیاری از مشکلات باشد و فواید زیر را در بر دارد:
1.مردم میتوانند عقدههای دل خود را در نزد زمامدار بگشایند.
2.این امر پیوند محبّت را میان مردم و زمامدار محکم میکند.
3.کارمندان و دولتمردان از ترس اینکه در چنین مجلسی رازشان فاش شود از ظلم به رعایا و غصب حقوق آنان خودداری خواهند کرد.
ممکن است گفته شود با توجّه به فزونی جمعیت و سرعت و آسانی ارتباطها،هجوم مردم حاجتمند رشته کار را از دست زمامدار خواهد گرفت،چرا که ممکن است در یک کشور در زمان واحد دهها هزار یا صدها هزار از این قبیل افراد باشند ولی راه حل آن با دادن نوبت و در نظر
گرفتن اولویت،و بهرهگیری از مشاوران امین قابل حل است.
کار امروز را به فردا میفکن
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه خود به مالک اشتر چند دستور مهم درباره تقسیم کارها و تقسیم اوقات روزانه میدهد،نخست میفرماید:«سپس (آگاه باش) بخشی از کارهای توست که باید شخصاً به آنها بپردازی (و نباید به دیگران واگذار کنی) از جمله،پاسخ گفتن به کارگزاران حکومت است در آنجا که منشیان و دفترداران از پاسخ آن عاجزند»؛ (ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لَابُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا:
مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا (1)عَنْهُ کُتَّابُکَ) .
این معنای مدیریت صحیح و اثربخش است که کارهای کلیدی و اموری که از دست دیگران ساخته نیست رسما به دست رئیس حکومت باشد و لحظهای از آن غافل نشود؛اموری که اگر انسجام یابد تمام بخشهای حکومت در مسیر صحیح خود قرار خواهد گرفت.
سپس میافزاید:«و دیگر،برآوردن نیازهای مردم است در همان روز که حاجات و نیازهای آنها به تو گزارش میشود و معاونان تو در پاسخ به آن مشکل دارند»؛ (وَ مِنْهَا إِصْدَارُ (2)حَاجَاتِ النَّاسِ یَوْمَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ (3)بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ) .
آنگاه دستور دیگری میدهد؛دستوری که از نظر مدیریت خرد و کلان فوقالعاده اهمّیّت دارد.میفرماید:«(به هوش باش) کار هر روز را در همان روز انجام بده (و به فردا میفکن) زیرا هر روز کاری مخصوص به خود دارد (و اگر کار روز دیگر بر آن افزوده شود مشکلآفرین خواهد بود)»؛ (وَ أَمْضِ لِکُلِّ یَوْمٍ عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْمٍ مَا فِیهِ) .
این گفته منطقی و روشن است که هر روز مشکلات خاص خود را دارد و اگر کار امروز به فردا افکنده
شود مشکلی بر مشکل افزوده میگردد و پاسخگویی به آن آسان نخواهد بود و ممکن است سبب شود که باز کارهای آن روز به روزهای دیگری موکول شود و سرانجام آنچنان کارهای پیچیده و مختلف روی هم انباشته گردد که مانند بهمنی عظیم بر سر مدیران سقوط کند و آنها را بیچاره سازد.
در سومین دستور میفرماید:«باید بهترین اوقات و بهترین بخشهای عمرت را برای خلوت با خدا قرار دهی،هرچند تمام کارهایت برای خداست اگر نیّت خالص داشته باشی و رعیت به سبب آن در سلامت و آرامش زندگی کنند»؛ (وَ اجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ،وَ أَجْزَلَ (1)تِلْکَ الْأَقْسَامِ، وَ إِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیَّةُ،وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیَّةُ) .
اشاره به اینکه درست است که انسان هر کاری را که با نیّت خالص کند عبادت محسوب میشود حتی غذایی که میخورد اگر به قصد این باشد که برای انجام وظایف الهی نیرو بگیرد عبادت است؛خواب و تفریح نیز اگر برای آماده ساختن جسم و روح جهت خدمت به خلق خدا باشد آن هم عبادت بزرگی است؛ولی با این حال باید بخشی از بهترین اوقات شبانه روز برای راز و نیاز خالصانه به درگاه خدا اختصاص یابد که حاصل زندگی را پربار و پربرکت و پایههای کاخ سعادت انسان را محکم میسازد.
در روایات اسلامی نیز از یک سو این حقیقت آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به ابوذر فرمود: «یَا أَبَا ذَرٍّ لِیَکُنْ لَکَ فِی کُلِّ شَیْءٍ نِیَّةٌ حَتَّی فِی النَّوْمِ وَ الْأَکْلِ؛ باید در هر چیز نیت (و قصد قربت) داشته باشی حتی
1) «أجْزَل»به معنای بهترین و پربارترین از ریشه«جَزْل»بر وزن«عزل»است
در غذا خوردن و خوابیدن (تا همه آنها جزء عبادات تو محسوب شود)». (1)
از سوی دیگر در حدیثی که در کتاب شریف کافی آمده است میخوانیم: «کَانَ عَلِیٌّ علیه السلام إِذَا هَالَهُ شَیْءٌ فَزِعَ إِلَی الصَّلَاةِ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الآْیَةَ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ؛ علی علیه السلام هرگاه مشکل مهمی پیش میآمد به سراغ نماز میرفت (تا مشکل را با قدرت بیشتری حل کند) سپس این آیه شریفه قرآن را تلاوت میفرمود:«از شکیبایی (روزه) و نماز یاری بطلبید». (2)
در آیات 6 و 7 سوره مزمّل میخوانیم: ««إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً* إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلاً» ؛به یقین نماز و عبادت شبانه گامی استوارتر و گفتاری پایدارتر است،زیرا تو در روز تلاش مستمر و طولانی خواهی داشت (و عبادت شبانه به تو نیرو میبخشد)».اشاره به اینکه چون در روز وظایف سنگین بر دوش داری باید روح خود را با عبادت شبانه تقویت کنی و آمادگی لازم برای کارهای بزرگ به دست آوری.
در همه چیز حتی نماز اعتدال را رعایت کن
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه دو دستور مهم به مالک در مورد عبادات میدهد:
دستور اوّل درباره عبادتهای خصوصی است که انسان تنها با خدا راز و نیاز میکند مخصوصاً در دل شبها و در آن زمان که چشم گروهی در خواب است.
میفرماید:«از جمله اموری که باید آن را به جهت خلوص دینت برای خدا انجام دهی اقامه فرائضی است که مخصوص ذات پاک اوست»؛ (وَ لْیَکُنْ فِی خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ،إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّةً) .
اشاره به اینکه مبادا
تصور کنی انجام وظایف زمامداری مخصوصاً خدمت به نیازمندان میتواند مانع از عبادات و اقامه فرائض گردد که هر یک از این دو جای مخصوص خود را دارد و هیچ کدام نمیتواند جانشین دیگری شود.
به دنبال آن تأکید بیشتری کرده میفرماید:«بنابراین از نیروی بدنی خود را در شب و روز در اختیار فرمان خدا بگذار و آنچه را موجب تقرب تو به خداوند میشود به طور کامل و بینقص به انجام رسان،هرچند موجب خستگی فراوان جسمی تو شود»؛ (فَأَعْطِ اللّهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیْلِکَ وَ نَهَارِکَ،وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَی اللّهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَیْرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ) .
بنابراین زمامدار هرچند در تمام اوقات به تدبیر امور کشور مشغول است؛ ولی باید بخشی از اوقات شبانه روز خود را برای راز و نیاز با خدا بگذارد و عبادات را به طور کامل انجام دهد،هر چند جمع میان آن و انجام وظایف زمامداری بر او سنگین باشد چرا که این عبادات و راز نیازها و مناجاتهای با خداست که به او نیرو و توان میبخشد و قصد او را در خدمت خالص میکند.
تعبیر «غَیْرَ مَثْلُومٍ» با توجّه به اینکه«ثُلْمَة»در اصل به معنای شکاف و شکستگی است در اینجا اشاره به کم نگذاردن از نظر اجزا و شرایط و ترک موانع نماز است،ازاینرو ممکن است جمله «وَ لَا مَنْقُوصٍ» اشاره به کاستیهایی از نظر مستحبات و کمالات عبادت باشد؛یعنی عبادت را به طور کامل انجام ده بهگونهای که نه کمبودی از نظر واجبات داشته باشد و نه مستحبات.
در واقع امام علیه السلام با این بیان به
تمام کسانی که در اجتماع شغلهای مهم و پردردسری دارند درسی میدهد که مبادا وجود گرفتاریهای زیاد سبب شود که آنها خود را از عبادات مستحب و نوافل معاف بدانند که این اشتباه بزرگی است و یا اینکه تصور کنند انجام فرائض به طور کامل ممکن است سبب گردد تا در وظایف اجتماعی گرفتار کوتاهیها و خطا و اشتباه شوند.
جالب اینکه در بعضی از نقلها آمده است در زمان مرحوم میرزای قمی اطرافیان سلطان وقت به او نوشتند:اگر سلطان در این فصل گرما بخواهد روزه بگیرد ممکن است در اواخر روز حالت عصبانیت به او دست دهد و حکم خلافی صادر کند؛خون بیگناه یا کمگناهی ریخته شود و افرادی بیش از استحقاقشان مجازات گردند.مرحوم میرزای قمی در پاسخ نوشت:سلطان باید روزه بگیرد و عصبانی هم نشود.
آنگاه به سراغ دومین دستور درباره عبادات جمعی میرود و میفرماید:
«هنگامی که به نماز جماعت برای مردم میایستی باید نمازت نه (چندان طولانی باشد که) موجب نفرت مردم گردد و نه (چنان سریع که) موجب تضییع واجبات نماز شود»؛ (وَ إِذَا قُمْتَ فِی صَلَاتِکَ لِلنَّاسِ،فَلَا تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَیِّعاً) .
آنگاه امام علیه السلام به دو دلیل عقلی و نقلی برای این دستور تمسک میجوید:
نخست میفرماید:«زیرا در میان مردمی (که با تو به نماز میایستند) افراد بیماری هستند یا کسانی که حاجات فوری دارند»؛ (فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ) . بنابراین عقل ایجاب میکند که امام جماعت وضع آنها را در نظر بگیرد تا نماز جماعت موجب نفرتشان نگردد.
آنگاه به سراغ دلیل نقلی میرود و میفرماید:«من از رسول خدا صلی
الله علیه و آله به هنگامی که مرا به سوی یمن فرستاد پرسیدم:چگونه با آنان نماز بخوانم؟ فرمود:
با آنها نمازی بخوان که همچون نمازِ ناتوانترین آنها باشد و نسبت به مؤمنان رحیم و مهربان باش»؛ (وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله حِینَ وَجَّهَنِی إِلَی الْیَمَنِ کَیْفَ أُصَلِّی بِهِمْ فَقَالَ:صَلِّ بِهِمْ کَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً) .
مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعة در ابواب مستحبات نماز جماعت بابی به عنوان«اسْتِحْبابُ تَخْفِیفِ الْإمام صَلاتَهُ»گشوده است و در آن هشت روایت از معصومان علیهم السلام در این زمینه نقل کرده است،از جمله اینکه در روایتی آمده است:«روزی معاذ (بن جبل) در زمان رسول خدا در مسجدی نماز جماعت برگزار میکرد و قرائت نماز را طولانی میخواند.مردی در نماز به او ملحق شد و معاذ سوره طولانی را آغاز کرد.آن مرد برای خود سوره کوتاهی خواند و نماز را تمام کرد و سوار مرکبش شد (و رفت) این جریان به گوش رسول خدا رسید.کسی را نزد معاذ فرستاد و فرمود: «یَا مُعَاذُ إِیَّاکَ أَنْ تَکُونَ فَتَّاناً عَلَیْکَ بِالشَّمْسِ وَ ضُحَاهَا وَ ذَوَاتِهَا؛ ای معاذ فتنه گر مباش (و مردم را از جماعت دور مساز) لازم است سوره«و الشمس و ضحاها»و امثال آن (از سورههای کوتاه) را بخوانی». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «یَنْبَغِی لِلْإِمَامِ أَنْ تَکُونَ صَلَاتُهُ عَلَی صَلَاةِ أَضْعَفِ مَنْ خَلْفَهُ؛ سزاوار است نماز امام همانند نماز ضعیفترین کسی باشد که پشت سر او نماز میخواند». (2)در حدیث دیگری آمده است: «إِنَّ النَّبِیَّ کَانَ ذَاتَ یَوْمٍ یَؤُمُّ أَصْحَابَهُ فَیَسْمَعُ بُکَاءَ الصَّبِیِّ فَیُخَفِّفُ الصَّلَاةَ؛ پیغمبر
اکرم روزی با اصحابش نماز میخواند صدای گریه کودکی را شنید.نماز را تخفیف داد و کوتاه کرد». (1)
در روایت دیگری شبیه آن آمده که اصحاب سؤال کردند چرا نماز را کوتاه فرمودی؟ پیغمبر فرمود: «أَ وَ مَا سَمِعْتُمْ صُرَاخَ الصَّبِیِّ؟؛ آیا صدای گریه کودک را نشنیدید؟». (2)
بدیهی است منظور از تخفیف نماز در این روایات این نیست که واجبات نماز رعایت نگردد.
عیوب پنهان شدن زمامدار از دید مردم
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه خود درباره لزوم رابطه نزدیک میان والی و تودههای مردم سخن میگوید و معایب دور ماندن او از آنها را شرح میدهد و با دلایل مختلف روشن میسازد که نباید والی خود را از مردم پنهان دارد و اگر شرائطی ایجاب کند که از آنها پنهان شود نباید این پنهانی به طول انجامد.
میفرماید:«و اما بعد (از این دستور) هیچگاه خود را در زمانی طولانی از رعایا پنهان مدار،زیرا پنهان ماندن زمامداران از چشم رعایا موجب نوعی کماطلاعی نسبت به امور (مردم و کشور) میشود»؛ (وَ أَمَّا بَعْدُ فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ (3)عَنْ رَعِیَّتِکَ،فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِیَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ،وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ) .
در طول تاریخ بسیار دیده شده که حواشی سلطان و اطرافیان زمامدار او را عملاً در محاصره خود قرار میدهند و تنها اخباری را به او میرسانند که موجب خشنودی او یا به نفع حواشی و اطرافیان باشد و به این ترتیب او را از آنچه در کشور میگذرد دور میسازنند و این وضع،بسیار برای اداره یک کشور خطرناک است؛اما هنگامی که او با آحاد مردم در جلساتی تماس داشته باشد واقعیتهای دست اوّل به
او منتقل میشود و حتی خیانت اطرافیان و مظالم آنها آشکار میگردد.
یکی از دستورات اسلامی این بوده که زمامداران،امامت جماعت را بر عهده میگرفتند؛یعنی در میان مردم همه روز حاضر میشدند و این کار میتوانست بسیاری از واقعیتها را به آنها منتقل کند؛خواه تلخ باشد یا شیرین.
آنگاه در ادامه این سخن میفرماید:«و آنها را از آنچه نسبت به آن پنهان ماندهاند بیخبر میسازد در نتیجه مسائل بزرگ نزد آنان کوچک و امور کوچک در نظر آنها بزرگ میشود،کار خوب،زشت جلوه میکند و کار زشت،خوب؛ و حق و باطل با یکدیگر آمیخته میشود.(و به یقین تدبیر لازم برای امور کشور در چنین شرایطی امکانپذیر نیست)»؛ (وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ،وَ یَعْظُمُ الصَّغِیرُ،وَ یَقْبُحُ الْحَسَنُ،وَ یَحْسُنُ الْقَبِیحُ وَ یُشَابُ (1)الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ) .
امام علیه السلام به روشنی آثار شوم این دور ماندن از مردم را بیان فرموده و انگشت روی جزئیات گذاشته است،زیرا زمامدار در صورتی میتواند تصمیم صحیح در اداره امور کشور بگیرد که حوادث خوب را از بد و بد را از خوب و حق را از باطل و باطل را از حق بشناسد.بلکه در اندازهگیریهای حوادث نیز به خطا نرود.اگر حادثه کوچکی را بزرگ ببیند و تصمیمات شدید نسبت به آن بگیرد به یقین گرفتار مشکلات میشود و همچنین به عکس اگر حوادث مهم را اطرافیان و حواشی در نظر او کوچک جلوه دهند ممکن است وقتی خبردار شود که شیرازه کشور از هم گسیخته باشد.
این یکی از دستورات مهم اسلام است و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و حاکم عادلی همچون علی
1) «یُشابُ»از ریشه«شَوْب»بر وزن«شوق»به معنای مخلوط کردن و آمیختن است و گاه به معنای آلودهکردنی که منشأ فساد است
علیه السلام با دقت آن را رعایت میکرده است؛هنگامی که حاکمان جور بنیامیّه و امثال آنها بر سر کار آمدند وضع دگرگون شد و حاجبان درگاه از ارتباط آحاد مردم با آن خلفای جور جلوگیری میکردند.حتی طبق بعضی از تواریخ گاه میشد که ارباب حاجت ماهها بر در کاخ حکومت و حتی گاهی به مدت یک سال رفت و آمد میکردند؛ولی آنها را به درون راه نمیدادند. (1)
به همین دلیل مردم به کلی از آنها جدا شدند و ادامه حکومتشان جز با استبداد و کشتار بیگناهان امکانپذیر نبود.
سپس امام علیه السلام به سه دلیل دیگر برای نهی از پنهان ماندن زمامدار از مردم توسل میجوید که هر یک به تنهایی میتواند برای اثبات این واقعیت کافی باشد.
نخست میفرماید:«زیرا والی فقط یک انسان است که اموری را که مردم از او پنهان میدارند نمیداند و حق،همیشه علامتِ مشخصی ندارد و نمیتوان همیشه«صدق»را در چهرههای مختلف از«کذب»شناخت»؛ (وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لَا یَعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ،وَ لَیْسَتْ عَلَی الْحَقِّ سِمَاتٌ (2)تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ) .
این دلیل بسیار روشنی است که زمامدار«عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ»و حق و باطل نیز همیشه نشاندار نیست،بهترین راه شناخت این است که با واقعیات بدون واسطه تماس داشته باشد تا از آنچه در کشورش میگذرد به طور صحیح با خبر گردد. ممکن است در اینجا سؤال شود که این سخن با حدیثی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده چگونه سازگار است: «إِنَّ عَلَی کُلِّ حَقٍّ حَقِیقَةً وَ عَلَی کُلِّ صَوَابٍ نُوراً فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ کِتَابَ اللّهِ
فَدَعُوهُ؛ بر هر حقی نشانهای از حقیقت است و بر هر سخن راستی نوری است.آنچه (از روایات) موافق کتاب اللّه است آن را بگیرید و آنچه را مخالف آن است رها سازید». (1)
پاسخ آن روشن است،زیرا حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله ناظر به روایات و احکام است که میتوان آنها را با معیار سنجشی همچون قرآن مجید سنجید و حق را از باطل جدا کرد؛اما آنچه در عهدنامه مالک آمده مربوط به موضوعات و مصادیق حق و باطل و راست و دروغ است که غالباً نشانه روشنی ندارد.
آنگاه امام به سراغ دلیل دوم میرود و میفرماید:«وانگهی تو از دو حال خارج نیستی:یا مردی هستی که آمادگی برای سخاوت و بذل و بخشش در راه حق داری،بنابراین دلیلی ندارد که خود را پنهان داری و از عطا کردن حقِ واجب خودداری کنی،و فعل کریمانهای را که باید انجام دهی ترک نمایی،یا مردی بخیل و تنگ نظر هستی در این صورت (هنگامی که مردم تو را ببینند و این صفت را در تو بشناسند) از بذل و بخشش تو مأیوس میشوند و دست از تو برمیدارند»؛ (وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ:إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ،فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ،أَوْ فِعْلٍ کَرِیمٍ تُسْدِیهِ! (2)أَوْ مُبْتَلًی بِالْمَنْعِ،فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِنْ بَذْلِکَ!) .
این یک واقعیت است که مردم اگر درباره کسی گرفتار شک و تردید باشند، پیوسته به او مراجعه میکنند؛اما هنگامی که با او تماس نزدیک داشته باشند اگر اهل بذل و بخشش است عطای او را میگیرند و به دنبال کار خود میروند و اگر آدمی بخیل است
مأیوس میشوند باز هم به سراغ کار خود میروند؛ولی شخصی که خود را پنهان میدارد ممکن است بر در خانه او پیوسته ازدحام باشد.
سپس امام علیه السلام دلیل سوم را بیان میکند و میفرماید:«افزون بر اینها،بسیاری از حوایج مردم نزد تو،هزینهای برای تو ندارد؛مانند شکایت از ستمی یا درخواست انصاف در داد و ستدی»؛ (مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیْکَ مِمَّا لَا مَئُونَةَ فِیهِ عَلَیْکَ،مِنْ شَکَاةِ (1)مَظْلِمَةٍ،أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ) .
اشاره به اینکه تمام مراجعات مردم درخواست مالی نیست بسیاری از آنها درخواست کمک برای حل مشکلات است؛مثلاً ظالمی به کسی ستمی کرده و مظلوم از تو کمک میخواهد یا معاملهای صورت گرفته و یکی از دو طرف معامله به دیگری زور میگوید،یا بدون مجوز شرعی میخواهد معامله را فسخ کند و یا بدهی خود را بدون دلیل نمیپردازد.در تمام اینگونه امور اگر والی در جلساتی با مردم ارتباط مستقیم داشته باشد می تواند از نفوذ و قدرت خود استفاده کند و احقاق حق نماید بی آنکه هزینه مالی برای او داشته باشد.
دیدارهای مستقیم مردمی
تنها در این عهدنامه نیست که امیرالمؤمنین علی علیه السلام به مالک اشتر این توصیه را میکند که سعی کند در ساعات معینی تماس مستقیم با مردم داشته باشد و از مشکلات آنها آگاه گردد و جلوی مظالم را بگیرد،بلکه در روایات دیگری از معصومان علیهم السلام نیز بر این معنا تأکید شده است.
از جمله یکی از یاران خاص امام علی بن موسیالرضا علیه السلام به نام بزنطی میگوید:نامهای از امام را دیدم که به فرزندش امام جواد علیه السلام نوشته است و میفرماید: «یَا أَبَا
1) «شَکاة»به معنای شکایت است
جَعْفَرٍ بَلَغَنِی أَنَّ الْمَوَالِیَ إِذَا رَکِبْتَ أَخْرَجُوکَ مِنَ الْبَابِ الصَّغِیرِ وَإِنَّمَا ذَلِکَ مِنْ بُخْلٍ بِهِمْ لِئَلَّا یَنَالَ مِنْکَ أَحَدٌ خَیْراً فَأَسْأَلُکَ بِحَقِّی عَلَیْکَ لَایَکُنْ مَدْخَلُکَ وَمَخْرَجُکَ إِلَّا مِنَ الْبَابِ الْکَبِیرِ وَإِذَا رَکِبْتَ فَلْیَکُنْ مَعَکَ ذَهَبٌ وَفِضَّةٌ ثُمَّ لَا یَسْأَلُکَ أَحَدٌ إِلَّا أَعْطَیْتَهُ؛ به من اطلاع دادهاند که خادمان و معاونان تو هنگامی که سوار میشوی تو را از در کوچک بیرون میبرند (تا مردمی که در برابر در بزرگ ایستادهاند با تو ملاقات نکنند) این به جهت بخلی است که آنها دارند و میخواهند خیری از تو به کسی نرسد از تو میخواهم به حقی که بر تو دارم (چنین کاری را ترک کنی و) ورود و خروج تو فقط از باب کبیر باشد (تا بتوانی با مردم تماس داشته باشی و بخشی از مشکلات آنها را حل کنی) افزون بر این هنگامی که سوار میشوی مقداری درهم و دینار با خود داشته باش و هر کس تقاضایی کرد چیزی به او بده». (1)
در حدیث دیگری از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است: «أَیُّمَا وَالٍ احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَنْ حَوَائِجِهِ؛ هر والی که خود را از برآوردن نیاز مردم پنهان دارد خداوند در قیامت از حوائج خود آنها را پنهان میدارد». (2)
البته نمیتوان انکار کرد که زمانها یکسان نیستند مثلاً در زمان ما یکی از مشکلات مهم،مشکلات امنیتی است که در بسیاری از موارد اجازه نمیدهد دولتمردان بدون حاجب و محافظ در میان مردم ظاهر شوند،در حالی که امام در سخنان فوق دستور میداد که تمام حاجبان و پاسداران را از آن مجلس خارج سازند.البته ممکن است نیروهای مخفی تا حدی مشکلات را
حل کنند؛ولی گاه به تنهایی کافی نیست. علاوه بر این فزونی جمعیت در عصر ما و سهولت ارتباطها از اقصا نقاط کشور به مرکز حکومت سبب میشود که اینگونه مجالس شدیداً مورد هجوم واقع شود.البته نباید آن را تعطیل کرد؛ولی باید تدبیرهایی برای حل مشکلاتِ اینگونه ملاقاتها اندیشید.
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود به نکته دیگری نیز در مورد معایب پنهان ماندن والی از مردم اشاره میکند که قابل توجّه است.میگوید:ممکن است بسیاری از صاحبنظران و اهل فضل و شخصیتهای مستقل بخواهند با والی تماس گرفته و نظرات مفید خود را برای حل مشکلات کشور در اختیار او بگذارند.اگر والی خود را از آنها پنهان دارد در واقع آنها را تحقیر کرده و سبب میشود که آنها از وی نفرت پیدا کنند (و این خسارت بزرگی است) و بدون شک بزرگان را تحقیر کردن و مأموران کوچک خود را بزرگ داشتن سبب حقارت والی میشود و گناهی است نابخشودنی،چرا که در واقع کسی را که به تو بدی نکرده مجازات کردهای و آنکس که میخواهد خشنودی تو را به دست آورد به خشم آوردهای آیا چیزی از این قبیحتر و زشتتر هست؟ (1)
از زیادخواهی اطرافیانت بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه چند دستور مهم دیگر به مالک میدهد که همه آنها سرنوشتساز است.
نخست میفرماید:«(اضافه بر این گاه) برای زمامدار،خاصان و صاحبان اسرار (و نزدیکان و اطرافیانی) است که خودخواه و برتری طلبند و در داد و ستد با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمیکنند»؛ (ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّةً وَ بِطَانَةً (2)، فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ (3)وَ تَطَاوُلٌ (4)،وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ) .
1) فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 107
2) «بِطانَة»به معنای لباس زیرین در مقابل«ظهارة»که به لباس رویین گفته میشود،نیز به افرادی که محرماسرار هستند«بطانة»گفته میشود و منظور امام از این واژه معنای اخیر است
3) «استئثار»به معنای چیزی را به خود اختصاص دادن از ریشه«أثر»در اصل به معنای علامتی بر چیزی گذاردن گرفته شده و از آنجا که وقتی انسان چیزی را به خود اختصاص میدهد گویی اثری بر آن میگذارد این ماده در آن معنا بهکار رفته است
4) «تَطاول»به معنای برتریجویی از ریشه«طول»به معنای مرتفع شدن گرفته شده است
آنچه امام علیه السلام در اینجا به آن اشاره کرده یک واقعیت تلخ و گسترده تاریخی است که همواره دنیا پرستان و فرصت طلبان خود را به مراکز قدرت نزدیک میکنند و با اظهار اخلاص و فداکاری کامل به آنها تقرب میجویند تا بهوسیله آنها بخشهایی از بیتالمال در اختیار آنان و منسوبانشان قرار بگیرد و بر دوش مردم مظلوم سوار شوند و اموال و منافع آنها را غارت کنند.امام به مالک اشتر هشدار میدهد که مراقب این گروه باشد.
سپس دستور قاطعی در این زمینه صادر کرده در ادامه سخن میفرماید:
«ریشه ستمشان را با قطع وسائل آن بر کن و هرگز به هیچ یک از اطرافیان و هواداران خود زمینی از اراضی مسلمانان را وا مگذار و نباید آنها طمع کنند که قراردادی به سود آنها منعقد سازی که موجب ضرر بر همجواران آن زمین باشد؛ خواه در آبیاری یا عمل مشترک دیگر.به گونهای که هزینههای آن را بر دیگران تحمیل کنند و در نتیجه سودش فقط برای آنها باشد و عیب و ننگش در دنیا و آخرت نصیب تو گردد»؛ (فَاحْسِمْ (1)مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ،وَ لَا تُقْطِعَنَّ (2)لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِیَتِکَ وَ حَامَّتِکَ (3)قَطِیعَةً وَ لَا یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ، تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ النَّاسِ،فِی شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ یَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَی غَیْرِهِمْ، فَیَکُونَ مَهْنَأُ (4)ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ،وَ عَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ) .
این تعبیرات با صراحت بیانگر این حقیقت است که شخص والی و زمامدار باید دست رد بر سینه گروه فرصتطلب سودجوی حاشیهنشین بزند و هرگز تسلیم خواستههای آنها نشود و زمینهایی را که به مسلمانان تعلق دارد در اختیار
1) «احْسِم»صیغه امر از ریشه«حسم»بر وزن«وصل»به معنای قطع کردن گرفته شده
2) «لاتقطعنّ»از ریشه«قطع»به معنای جدا کردن گرفته شده و این واژه هنگامی که به باب افعال میرود بهمعنای تخصیص دادن چیزی به کسی مثلاً زمینی را در اختیار کسی قرار دادن میباشد
3) «حامّة»به معنای نزدیکان و خاصان و خویشاوندان است از ریشه«حمّ»به معنای گرم کردن گرفته شده به مناسبت اینکه علاقه و دوستی آنها گرم و داغ است.به همین دلیل دوست صمیمی را«حمیم»میگویند
4) «مهنأ»به معنای چیز مرغوب و گواراست
آنان نگذارد،زیرا آنها به سبب نفوذی که در مرکز اصلی قدرت دارند سعی میکنند تمام هزینههای این املاک را که قاعدتاً باید در میان همه کسانی که ملک مشترک دارند تقسیم شود به زور بر عهده دیگران بیندازند و منفعت خالص از آنِ آنها باشد؛کاری که ظلم فاحش و خیانت آشکار است.
شایان توجّه است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به فرمان خدا زکات را بر بنی هاشم تحریم کرد مبادا از خویشاوندی آن حضرت استفاده کنند و بخشهای عظیمی از زکات را در اختیار خود بگیرند.حتی در روایت آمده است:«هنگامی که جمعی از بنی هاشم خدمت آن حضرت رسیدند و عرض کردند:اجازه بده جمعآوری زکات حیوانات بر عهده ما باشد.(ما از زکات سهمی نمیخواهیم ولی) سهم «والعاملین علیها»(کسانی که جمعآوری زکات میکنند) را به ما ده و گفتند ما از دیگران به این کار سزاوارتریم.پیغمبر فرمود:زکات (حتی سهم جمعآوری کنندگان آن) بر من و شما حرام است؛ولی به من وعده شفاعت داده شده...آیا فکر میکنید دیگران را (در شفاعت کردن) بر شما مقدم میدارم؟)». (1)
دور نگه داشتن خویشاوندان و اطرافیان از حکومت و دسترسی به بیتالمال، تا مدتی در میان مسلمانان رواج داشت؛ولی هنگامی که زمان عثمان فرا رسید، اوضاع به کلّی دگرگون شد؛بنیامیّه و بنیمروان اطراف او را گرفتند؛هم پستها و مقامها را در میان خود تقسیم کردند هم بیتالمال و اراضی مسلمانان را.نتیجه آن شورش عظیمی بود که بهوجود آمد و خون خلیفه در این راه ریخته شد.
وقتی نوبت به امام امیرمؤمنان علیه السلام رسید اوضاع به کلی تغییر یافت تا آنجا که حتی برادرش عقیل اجازه نیافت سهم
1) کافی،ج 4،ص 58،ح 1
مختصری بیشتر از دیگران از بیتالمال داشته باشد وچون حکومت به معاویه و بنیامیّه و پس از آنها به بنیعباس رسید غوغایی برپا شد اموال مسلمانان و بیتالمال در میان بستگان و اطرافیان و چاپلوسان تقسیم شد و در عوض،آنها با خشونت تمام از حکومت دفاع کردند و صداها را در سینهها خاموش نمودند و غالب شورشهایی که پیدا شد بر اثر همین مظالم بود.
تنها از عمر بن عبدالعزیز نقل میکنند که وقتی احساس کرد ممکن است این امر سرچشمه شورش عظیمی شود دستور اکید داد تمام این اموال به بیتالمال مسترد گردد و جلوی این امتیازات گرفته شود.
این امر در دنیای امروز نیز کاملاً رواج دارد،اشخاص و گروههای وابسته به حکومت از امتیازهای خاصی برخوردارند.همین امر سبب ناآرامیهای فراوان و شورشهای خطرناک است.
امام علیه السلام در دومین دستور میفرماید:«حق را درباره آنها که صاحب حق اند رعایت کن؛چه از نزدیکان تو باشد یا غیر آنها و در این باره شکیبا باش و به حساب خدا بگذار (و پاداش آن را از او بخواه) هرچند این کار موجب فشار بر خویشاوندان و یاران نزدیک تو شود سنگینی این کار را بپذیر،زیرا سرانجامش پسندیده است»؛ (وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَ الْبَعِیدِ،وَ کُنْ فِی ذَلِکَ صَابِرا مُحْتَسِباً،وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَ خَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ،وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ،فَإِنَّ مَغَبَّةَ (1)ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ) .
این همان چیزی است که امروز از آن به عنوان مقدم داشتن ضابطه بر رابطه تعبیر میشود و کاری است بسیار مشکل که انسان حق را بر پیوندهای خویشاوندی و دوستان نزدیک و همکاران خود مقدم دارد و
1) «مَغَبَّة»به معنای عاقبت و نتیجه چیزی است
معاونان خود را در برابر حق به فراموشی بسپرد و اگر خواسته آنها بر خلاف حق است اجرای حق را بر خواسته آنها مقدم بدارد.همان چیزی که نمونه کاملش خود امام علیه السلام است و داستان او با برادرش عقیل معروف است.و همچنین نامه ای که برای عثمان بن حنیف نوشت و به علت انحراف کوچک او از مسیر حق،شدیدا وی را سرزنش فرمود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:امیرمؤمنان به عمر بن خطاب چنین فرمود: «ثَلَاثٌ إِنْ حَفِظْتَهُنَّ وَ عَمِلْتَ بِهِنَّ کَفَتْکَ مَا سِوَاهُنَّ وَ إِنْ تَرَکْتَهُنَّ لَمْ یَنْفَعْکَ شَیْءٌ سِوَاهُنَّ؛ سه چیز است اگر آنها را حفظ کنی و به آنها عمل نمایی تو را از غیر آن بینیاز میکند و اگر آنها را ترک گویی چیزی غیر از آن تو را سودی نمیبخشد».
عمر گفت:«وَ مَا هُنَّ یَا أَبَا الْحَسَنِ؛ای ابو الحسن! آن سه چیز چیست؟»
امام فرمود: «إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَی الْقَرِیبِ وَ الْبَعِیدِ وَ الْحُکْمُ بِکِتَابِ اللّهِ فِی الرِّضَا وَ السَّخَطِ وَ الْقَسْمُ بِالْعَدْلِ بَیْنَ الْأَحْمَرِ وَ الْأَسْوَدِ؛ اجرای حد درباره نزدیکان و دوران (به طور یکسان) و حکم بر طبق کتاب خدا در حالت خشنودی و غضب و تقسیم عادلانه در میان سفید و سیاه».
عمر گفت:«لَعَمْرِی لَقَدْ أَوْجَزْتَ وَ أَبْلَغْتَ؛به جانم سوگند که مختصر گفتی و حق مطلب را ادا کردی». (1)
تعبیر امام به «فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ» اشاره به این است که رعایت عدالت و عدم تبعیض در میان نزدیکان و غیر آنها در دنیا عاقبت نیکی دارد،زیرا سبب اطمینان و خشنودی توده مردم و همراهی آنها با حکومت میشود و در آخرت نیز ثواب
1) تهذیب الأحکام،ج 6،ص 227،ح 7
نیکوکاران و مجاهدان را در بر دارد.
آنگاه امام سومین دستور مهم را صادر میفرماید که بسیاری از مشکلات حکومت را کم میکند.میفرماید:«هرگاه رعایا نسبت به تو گمان بیعدالتی ببرند عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار و با بیانِ عذر خویش گمان آنها را نسبت به خود (درباره آنچه موجب بدبینی شده) اصلاح کن،زیرا این امر از یک سو موجب تربیت اخلاقی تو میشود و از سوی دیگر ارفاق و ملاطفتی است درباره رعیت و سبب میشود که بیانِ عذر خود،تو را به مقصودت که وادار ساختن آنها به حق است برساند»؛ (وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّةُ بِکَ حَیْفاً (1)فَأَصْحِرْ (2)لَهُمْ بِعُذْرِکَ،وَ اعْدِلْ (3)عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ،فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ،وَ رِفْقاً بِرَعِیَّتِکَ،وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ (4)عَلَی الْحَقِّ) .
میدانیم یکی از مشکلات حکومتها این است که بسیاری از مردم از جزئیات مسائلی که در جامعه میگذرد ناآگاه اند و گاه زمامدار عادل دست به اقداماتی برای حل مشکلات و اصلاح امور میزند که دلیلش بر آنها مخفی است.
همین امر موجب بدگمانی مردم میشود و اگر این بدگمانیها روی هم متراکم گردد ممکن است مردم را از حکومت جدا سازد،از این رو هرگاه والی و زمامدار احساس کند سوء ظنی برای مردم درباره مسألهای پیدا شده،باید آشکارا دلیل منطقی کار خود را بیان دارد تا آنها آرامش فکر پیدا کنند و سوء ظنشان برطرف گردد.
یکی از بهترین فرصتها در اسلام برای زمامداران،استفاده کردن از خطبههای نماز جمعه است که قریب و بعید و نزدیکان و غیر آنها در آن جمعاند و او میتواند خود به طور مستقیم یا نائبانش مسائل را بشکافند
1) «حَیْف»به معنای ظلم و ستم و بیانصافی است و از آنجا که وقتی چیزی بهوسیله ظلم و ستم از دست برودانسان افسوس میخورد،این واژه امروز به معنای افسوس خوردن بهکار میرود
2) «أصْحِر»فعل امر از ریشه«صحرا»به معنای بیابان گرفته شده و«اصْحار»یعنی به بیابان رفتن.از آنجا که در بیابان همه چیز ظاهر و آشکار میشود،این ماده به معنای آشکار ساختن بهکار رفته و در کلام امام نیز به همین معناست
3) «اعْدِل»از ریشه«عدول»به معنای برگرداندن گرفته شده است
4) «تقویم»به معنای صاف و راست کردن و کجیها را از بین بردن است
و دلایل انجام هر کاری را که موجب بدگمانی شده آشکارا بگویند. امروز با توجّه به گستردگی رسانهها،معمولاً با مصاحبه یا دادن بیانیه در این گونه موارد اقدام میکنند؛ولی آنها که عذر موجهی ندارند به زودی رسوا میشوند و پایههای قدرتشان به لرزه در میآید.
این نکته نیز قابل توجّه است که امام علیه السلام برای افشاگری در موارد سوء ظن رعیت دو فایده مهم ذکر فرمود:اوّل:رفع سوء ظن مردم از طریق بیان واقعیتها و شرح امکانات و تنگناها.دوم:ریاضت نفس والی و زمامدار،زیرا او با این عمل،گویی خود را در اختیار مردم گذارده و از اوج قدرت فرود آمده و همچون یک دوست و برادر،با آنها متواضعانه سخن میگوید و این تواضع مایه ریاضت نفس و پرورش روح و اخلاق زمامدار است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز بارها اقدام بر این کار کرده و اسوه عملی برای این دستور بود.از جمله:
1.به هنگام تقسیم غنائم فراوان جنگ حنین،هنگامی که برای رؤسای تازه مسلمان قریش مانند ابوسفیان و بعضی دیگر یکصد شتر سهمیه قرار داد و سهم مهاجران و انصار پیشین را بسیار کم و در حدود چهار شتر مقرر فرمود،گروهی از آنها سخت ناراحت شدند و بعضی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را متهم به عدم رعایت عدالت در تقسیم غنیمت نمودند.در اینجا پیغمبر خدا عذر خود را آشکارا بیان کرد و به آنها گفت:من با این کار محبّت این افراد را نسبت به اسلام جلب کردم تا مسلمان شوند ولی شما را به اسلامتان (که در وجودتان ریشهدار است واگذاردم) آیا دوست ندارید گروهی شتر و گوسفند ببرند ولی
شما محبّت و ایمان به رسول اللّه را با خود ببرید؟ (1)
2.نمونه دیگر جریانی است که در صلح حدیبیه اتفاق افتاد.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در این صلح که با مشرکان مکه برقرار کرد اوّلاً حاضر شد بدون انجام اعمال عمره-با اینکه خود و یارانش احرام بسته بودند-به مدینه باز گردد و ثانیاً شرطهایی را که به نفع قریش در این صلحنامه آمده بود بپذیرد که این مسأله بر یارانش سنگین بود.
از جمله کسانی که زبان به اعتراض گشودند عمر بود.در روایتی آمده که او گفت:«ما شَکَکْتُ فِی الإسْلامِ قَطُّ کَشَکّی یَوْمَ حُدَیْبِیَّةَ؛هیچگاه در اسلام شکی مانند شک روز حدیبیه نکردم»خدمت پیغمبر آمده عرض کرد:آیا ما مسلمان نیستیم؟ فرمود:هستید.عرض کرد:آیا آنها مشرک نیستند؟ فرمود:هستند.عرض کرد:پس چرا ما این همه خفت و خواری را در دین خود بپذیریم؟ پیامبر یاران خود را مخاطب قرار داد و فرمود:این از ناحیه من نبود؛خدا چنین دستور صلحی را به من داده و احدی نمیتواند امر پروردگار را مخالفت کند و بدانید خدا مرا ضایع نخواهد کرد.(و پیروزیها در پیش است). (2)
3.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که میفرمود:چیزی«از مواد غذایی»خدمت پیغمبر آوردند تا (بر اهل صفه) تقسیم کند؛ولی به اندازهای نبود که به همه برسد،از این رو تنها به جمعی از آنها داد و چون ممکن بود دیگران قلباً ناراحت شوند و معترض باشند،پیامبر در برابر آنها آمد و فرمود:ای اهل صفه مقدار کمی برای ما آورده بودند؛من دیدم به همه نمیرسد.آن را به افرادی که نیاز بیشتری داشتند دادم (و در آینده جبران خواهد شد). (3)
احترام به عهد و پیمان از مهمترین واجبات است
مام علیه السلام در این بخش،مسائل مهمی در ارتباط با دشمنان و طرز برخورد با آنها در صلح و جنگ بیان میکند.نخست میفرماید:«هرگز صلحی را که از جانب دشمن پیشنهاد میشود و رضای خدا در آن است رد مکن؛چرا که در صلح برای سپاهت آرامش (و سبب تجدید قوا) و برای خودت مایه راحتی از همّ و غمها و برای کشورت موجب امنیّت است»؛ (وَ لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ وَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًی فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَةً (1)لِجُنُودِکَ،وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ،وَ أَمْناً لِبِلَادِکَ) .
تعبیر به «وَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًی» اشاره به صلح عادلانه است؛صلحی که سبب سرشکستگی ملت اسلام نشود و اجحافی بر دشمن در آن نباشد؛صلحی عادلانه و پرفایده.
این تعبیر ممکن است اشاره به این موضوع نیز باشد که گاه بعضی از افراد پرتوقع و تندرو رضایت به صلح ندهند در حالی که رضای خدا در آن باشد مانند صلح حدیبیه که رضای خداوند و پیامبر اسلام در آن بود؛ولی بعضی از تندروان با آن به مخالفت برخاستند و سرانجام فهمیدند اشتباه از آنان بوده است.
به عکس گاهی افراد طرفدار صلحاند در حالی که خدا از آن راضی نیست مانند آنچه در صفین واقع شد که گروهی فریب خورده و نادان بعد از مشاهده قرآنها بر سر نیزهها بر صلح با معاویه اصرار داشتند در حالی که این صلح مایه بدبختی مسلمانان شد و اگر جنگ کمی ادامه میداشت کار برای همیشه یکسره میشد.
در عصر ما گاه دولتهای استعماری دم از صلح با ملتها میزنند؛صلحی که به گفته مرحوم مَغنیّه در شرح نهجالبلاغهاش در سه چیز خلاصه میشود:روی کار
1) «دَعْهُ»به معنای سکون و آرامش است و از ریشه«وَدَعَ»بر وزن«منع»گرفته شده است
آمدن حکومتی مزدور؛اقتصادی که مصالح استعمارگران را تأمین کند و تشکیلات اداری و نظامی که تابع اراده آنها باشد.و اظهار میدارند که اگر این سه تأمین بشود هر شرط دیگری را خواهند پذیرفت در حالی که نتیجه آن جز بدبختی و شکست همه جانبه نخواهد بود. (1)
بدیهی است منظور از رضایت خداوند همان تأمین مصالح اسلام و مردم مسلمان است که بهوسیله اندیشمندان و مشاوران آگاه حکومت تضمین میشود.
فواید سه گانهای را که امام در اینجا برای صلح بیان فرموده کاملاً جامع است، زیرا صلح نتیجهای برای لشکر،ثمرهای برای زمامدار و فایدهای برای مردم دارد؛ لشکر آرامش پیدا میکند و میتواند خود را آمادهتر از پیش برای دفع هرگونه حمله دشمن سازد و زمامدار که به هنگام جنگ تمام فکرش متوجه برنامههای آن میشود از این افکار آزار دهنده راحت میگردد و به تمشیت سایر امور میپردازد و مردم هم احساس امنیّت میکنند و به پیشبرد کارهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی میپردازند.
این تعبیرات نشان میدهد که جنگ بلایی بزرگ است و حتی الامکان باید از آن پرهیز کرد مگر آنکه خطری برای کشور اسلام احساس شود که در آنجا باید شجاعانه ایستاد. سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن به نکته مهم دیگری اشاره کرده میفرماید:
«اما سخت از دشمنت پس از صلح با او برحذر باش،زیرا دشمن گاه نزدیک میشود که غافلگیر سازد،بنابراین دوراندیشی را بهکار گیر و در این مورد خوشبینی را کنار بگذار»؛ (وَ لَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ،فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ،وَ اتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ) .
این یک واقعیت است که
1) فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 112
پیشنهاد صلح از سوی دشمن همیشه صادقانه نیست و نمیتوان آن را دلیل بر صلحطلبی وی دانست،گرچه باید پیشنهاد صلح شرافتمندانه را پذیرفت؛ولی نباید به آن دل بست و اطمینان نمود.تاریخ گذشته و معاصر نمونههای زیادی از صلح غافلگیرانه را به خاطر دارد.
اینکه امام علیه السلام میفرماید:«حسن ظن و خوشبینی را در اینجا کنار بگذار»با اینکه اصل در اسلام بر خوشبینی است به سبب آن است که طرف مقابل دشمن است نه دوست.
آنگاه امام علیه السلام دستور مهم دیگری را در برابر دشمنان بیان میدارد و با تأکید تمام به آن میپردازد؛تأکیدی که نشانه روح عدالت و جوانمردی و اخلاق انسانی در اسلام است.میفرماید:«اگر پیمانی میان خود و دشمنت بستی یا لباس امان بر او پوشاندی (و او را پناه دادی) به عهدت وفا کن و قرارداد خود را محترم بشمار و جان خویش را در برابر تعهداتت سپر قرار ده»؛ (وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً،أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً،فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ،وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ) .
از آنجا که مسأله عهد و پیمانها و پایبندی به آن نقش بسیار مهمی در مسأله صلح در جهان انسانیت دارد،امام با ذکر چند دلیل بر آن تأکید مینهد.میفرماید:
«زیرا هیچ یک از فرایض الهی همچون بزرگداشت«وفای به عهد و پیمان» نیست و مردم جهان با تمام اختلافات و تشتت آرایی که دارند نسبت به آن اتفاق نظر دارند»؛ (فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللّهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً،مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ،وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ) .
اشاره به اینکه همه مردم جهان در طول تاریخ وفای
به عهد و پیمانها را که در میان کشورها و قبائل بسته میشود لازم شمرده و میشمرند و مخالفت با آن را ننگ میدانند،هرچند نمونههایی از پیمانشکنی در گذشته و حال داشتهایم؛ ولی پیمانشکنان هم اصرار داشتهاند کار خود را بهنوعی توجیه کنند که رنگ پیمانشکنی به خود نگیرد تا مورد نکوهش همگان واقع نشوند.
آنگاه به سراغ دلیل دیگری رفته میفرماید:«حتی مشرکان زمان جاهلیت - علاوه بر مسلمین-آن را مراعات میکردند،چرا که عواقب دردناک پیمانشکنی را آزموده بودند»؛ (وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا (1)مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ) .
میدانیم عرب در زمان جاهلیت تقریبا از تمام ارزشهای اخلاقی و انسانی دور افتاده بود؛غارتگری و کشتار را جزء افتخارات خود میشمرد؛ولی با این حال اگر عهد و پیمانی از سوی قبیلهای با قبیله دیگری بسته میشد حتی الامکان آن را محترم میشمرد و پیمانشکنی را گناه بزرگی میدانست.
در اسلام نیز مسأله وفای به عهد در برابر دوست و دشمن یکی از اصول مسلّم است.
در حدیثی میخوانیم شخصی از محضر امام سجاد علیه السلام سؤال کرد و گفت:
«أَخْبِرْنِی بِجَمِیعِ شَرَائِعِ الدِّینِ؛ تمام اصول اساسی دین را برای من بیان فرما».
امام علیه السلام فرمود: «قَوْلُ الْحَقِّ وَالْحُکْمُ بِالْعَدْلِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ؛ سخن حق و حکم به عدالت و وفای به عهد شرایع دین است». (2)
آنگاه امام علیه السلام در ادامه همین سخن،با دو بیان دیگر،شدیداً از پیمانشکنی نهی میکند.نخست میفرماید:«بنابراین هرگز پیمانشکنی نکن و در عهد و پیمان خود خیانت روا مدار و دشمنت را فریب نده،زیرا هیچ کس جز شخص جاهل و شقی (چنین) گستاخی را در برابر خداوند
روا نمیدارد»؛ (فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ،وَ لَا تَخِیسَنَّ (1)بِعَهْدِکَ،وَ لَا تَخْتِلَنَّ (2)عَدُوَّکَ،فَإِنَّهُ لَا یَجْتَرِئُ عَلَی اللّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِیٌّ) .
اشاره به اینکه پیمانشکنی و خیانت در عهد و فریب دادن دشمن از این طریق نوعی دشمنی با خداست،زیرا او دستور فراوان بر وفای به عهد و ترک غدر و مکر داده است و مخالفت با آن یا از سر جهل است و یا از روی شقاوت (در فرض آگاهی) از اینجا روشن میشود که اسلام تا چه حد برای وفاداری به عهد و پیمانها اهمّیّت قائل شده و آن را به عنوان یک ارزش انسانی والا واجب و لازم شمرده است.
در تعبیر دوم میفرماید:«خداوند عهد و پیمانی را که با نام او منعقد میشود به رحمت خود مایه آسایش بندگان و حریم امنی برای آنها قرار داده تا به آن پناه برند و برای انجام کارهای خود در کنار آن بهره بگیرند،لذا نه فساد،نه تدلیس و نه خدعه و نیرنگ در عهد و پیمان روا نیست»؛ (وَ قَدْ جَعَلَ اللّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ (3)بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ،وَ حَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَی مَنَعَتِهِ (4)،وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَی جِوَارِهِ، فَلَا إِدْغَالَ (5)وَ لَا مُدَالَسَةَ (6)وَ لَا خِدَاعَ فِیهِ) .
قابل توجّه اینکه تعبیر به «بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ» که همه بندگان،اعم از مؤمن و کافر و دوست و دشمنِ مسلمانان را شامل میشود به خوبی نشان میدهد که این دستور از دستورات مربوط به حقوق مؤمنان و برادران مسلمان نیست،بلکه جزء حقوق بشر است که صرف نظر از مذهب و عقیده باید اجرا شود و در سایه آن مردم جهان با تمام اختلافاتی که در آن دارند بتوانند در کنار هم در آرامش زندگی
1) «لاتَخیسَنَّ»از ریشه«خَیْس»بر وزن«خیر»به معنای فاسد شدن و متعفن گردیدن گرفته شده سپس بهمعنای خیانت و نقض عهد بهکار رفته است
2) «لا تَخْتِلَنَّ»از ریشه«خَتْل»بر وزن«قتل»به معنای خدعه و نیرنگ غافلگیرانه است
3) «افْضا»از ریشه«افضاء»به معنای توسعه دادن و از ریشه«فضا»گرفته شده و گاه به معنای گستردنو منتشر ساختن نیز بهکار میرود و در جمله بالا همین معنا اراده شده است
4) «مَنَعَة»به معنای قوت و قدرتی است که انسان را در مقابل دشمن یا حوادث ناگوار حفظ میکند
5) «ادْغال»از ریشه«دَغْل»بر وزن«عقل»به معنای داخل شدن در یک مکان به صورت مخفیانه است و از آنجا که فاسدان و مفسدان معمولاً به این صورت وارد میشوند،مفهوم فساد نیز غالباً در آن وجود دارد.و«دَغَل»بر وزن«قَمَر»به معنای فساد و گاه به معنای شخص مفسد میآید و در عبارت بالا نیز معنای فساد مندرج است
6) «مُدالَسَة»به معنای خدعه و خیانت کردن است و ریشه اصلی آن«دَلَس»بر وزن«قفس»به معنای ظلمت است و سپس به معنای خیانت به کار رفته است
کنند.
سپس امام علیه السلام از سومین دستور در زمینه عهد و پیمان با مخالفان سخن میگوید و میفرماید:«(اضافه بر این) هرگز پیمانی را که در آن تعبیراتی است که جای اشکال (و سوء استفاده دشمن) در آن وجود دارد منعقد مکن»؛ (وَ لَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ (1)) .
این نکته مخصوصاً در پیمانهایی که در میان اقوام و ملتها و دولتها بسته میشود،بسیار مهم است که تمام بندهای پیمان باید شفاف و روشن باشد و تعبیرات دو پهلو که امکان سوء استفاده در آن راه یابد وجود نداشته باشد،زیرا بسیار میشود که دشمن با زیرکی خود جملهای مبهم را در عهدنامه میگنجاند و سپس برای طفره رفتن از وفای به عهد از آن بهره میگیرد.
در دنیای امروز این مسأله به دقت دنبال میشود؛مواد عهدنامهها را چندین بار میخوانند و از کارشناسان حقوقی و غیر حقوقی کمک میگیرند مبادا یک بند آن مشکل آفرین باشد.سزاوار است مردم در معاملات شخصی و خصوصی نیز این دستور مولا را که در مورد عهدنامهها بیان فرموده رعایت کنند و خود را از مشکلات احتمالی رهایی بخشند.
حضرت در ادامه سخن در چهارمین دستور میفرماید:«(و همانگونه که نباید عبارتی در عهدنامه باشد که دشمن از آن سوء استفاده کند) تو نیز بعد از تأکید و عبارات محکم عهدنامه،تکیه بر بعضی از تعبیرات سست و آسیبپذیر برای شکستن پیمان منما»؛ (وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَی لَحْنِ قَوْلٍ (2)بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَ التَّوْثِقَةِ)
این دستور امام علیه السلام پایبند بودن اسلام و مسلمانان را به ارزشهای انسانی درباره وفای به عهد آشکارتر میسازد و نشانه روشنی از عدالت اسلام است، زیرا همانگونه
که سوء استفاده دشمن را از عبارات عهدنامه نمیپسندند به دوست هم اجازه این کار را نمیدهد.
البته ممکن است امضاکننده پیمان اظهار کند که هدفم غیر از این بوده است که ظاهر عبارت دلالت دارد،یا من به حکم ناچاری توریه کردم ولی میدانیم در تمام پیمانها و حتی اسناد معاملات و وقفنامهها و وصیتنامهها معیار،ظواهر الفاظ است و هیچ کس حق ندارد با هیچ بهانهای از آن فراتر رود.
از این رو امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه هشتم نهجالبلاغه هنگامی که«زبیر»با عذرهای واهی میخواست بیعت خود را با امام بشکند چنین فرمود: «یَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَایَعَ بِیَدِهِ وَلَمْ یُبَایِعْ بِقَلْبِهِ فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَیْعَةِ وَادَّعَی الْوَلِیجَةَ فَلْیَأْتِ عَلَیْهَا بِأَمْرٍ یُعْرَفُ وَإِلَّا فَلْیَدْخُلْ فِیمَا خَرَجَ مِنْهُ؛ او گمان میکند که بیعتش تنها با دست بوده نه با دل پس اقرار به بیعت میکند؛ولی مدعی امری پنهانی است (که نیّتش چیز دیگری بوده) بنابراین بر او واجب است دلیل روشنی بر این ادعای خود بیاورد و گرنه باید در آن چیزی که از آن خارج شده بازگردد و به بیعت خود وفادار باشد».
در ادامه برای تأکید بیشتر میافزاید:«هیچگاه نباید قرار گرفتن در تنگناها بهسبب الزامهای پیمان الهی تو را وادار سازد که برای فسخ آن از طریق ناحق اقدام کنی»؛ (وَ لَا یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْرٍ،لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللّهِ،إِلَی طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ) .
ممکن است گاهی عمل به عهدنامهای واقعا مشکل آفرین باشد و مسلمانان را در تنگناها قرار دهد؛ولی تحمل این مشکلات بر شکستن پیمان کاملاً ترجیح دارد.
آنگاه امام علیه السلام به ذکر دلیل آن میپردازد و میفرماید:«زیرا شکیبایی تو در تنگنای پیمانها
که (به لطف خداوند) امید گشایش و پیروزی در پایان آن داری بهتر از پیمانشکنی و خیانتی است که از مجازات آن میترسی.همان پیمانشکنی که سبب مسئولیت الهی میگردد که نه در دنیا و نه در آخرت نمیتوانی پاسخگوی آن باشی»؛ (فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَی ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ،خَیْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ،وَ أَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللّهِ فِیهِ طِلْبَةٌ (1)،لَا تَسْتَقْبِلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَ لَا آخِرَتَکَ) .
اشاره به اینکه مشکلات آخرت در برابر مشکلات دنیا قابل مقایسه نیست و خشم پروردگار با هیچ چیز قیاس نمیشود،بنابراین باید تنگناها و مشکلات پیمانی که بسته شده تحمل شود و باید از پیمانشکنی که مجازات الهی را در پی دارد پرهیز کرد که نه تنها مجازات الهی را در پی دارد،بلکه در دنیا نیز اسباب سرشکستگی و بیاعتباری است.
نمونه روشن این مطلب حادثهای است که بعد از عهدنامه صلح حدیبیه اتفاق افتاد چون یکی از مواد این صلحنامه این بود که اگر کسی از زندانیان مکه به مدینه فرار کند او را باز گردانند و تحویل دهند؛ولی اگر از مسلمانان مدینه کسی به مکه فرار کند تحویل او لازم نباشد که این ماده به هنگام نوشتن عهدنامه مورد ایراد بعضی از مسلمانان واقع شد و پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد:اگر کسی از ما به سوی مکه فرار کند مفهومش این است که مرتد شده و چنین فردی به درد مسلمانان نمیخورد.
به دنبال این موضوع شخصی از زندانیان مکه از قریش به نام«ابو بصیر»فرار کرد و به مدینه آمد.مکیان دو نفر را برای تحویل گرفتن او به مدینه فرستادند.
پیغمبر صلی
1) «طِلبَة»اسم مصدر و به معنای مطلوب است
الله علیه و آله فرمود:ای ابو بصیر تو میدانی ما با این جمعیت پیمان بستیم و در دین ما پیمانشکنی جایز نیست ناچاریم تو را به آنها تحویل دهیم؛ولی خداوند گشایش و فرجی برای تو فراهم میآورد.آن دو مأمور،ابو بصیر را تحویل گرفتند و در وسط راه ابو بصیر به یکی از آن دو مأمور گفت:شمشیر تو واقعا برنده است؟ گفت:آری.گفت:ببینم.شمشیرش را به دست او داد او هم وی را کشت (و نفر دوم جرأت حمله به وی را نداشت و فرار کرد) ابو بصیر بعد از این جریان به مدینه بازگشت. (1)
وفای به عهد و پیمان در تعلیمات اسلام
در آیات قرآن و روایات اسلامی در مورد وفای به عهد و پیمان حتی با دشمنان،تأکید بسیار شده است.این تأکیدهای پی در پی درباره وفاداری به پیمانهای میان ملتها و کشورها و طوایف و قبایل،همه از اینجا سرچشمه میگیرد که بدون آن آرامش و امنیتی در جهان پیدا نخواهد شد و اگر کشورها و دولتها پایبند به پیمانهای خود نباشند،مردم دنیا در وحشت و ناامنی عجیبی فرو میروند.فراموش نکنیم که اسلام این دستور انسانیِ بسیار مهم را چهارده قرن پیش،داده است؛چیزی که دنیای امروز هنوز در آن گرفتار مشکل است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «ثَلَاثَةٌ لَا عُذْرَ لِأَحَدٍ فِیهَا:أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَی الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ بِرُّ الْوَالِدَیْنِ بَرَّیْنِ کَانَا أَوْ فَاجِرَیْنِ؛ سه چیز است که هیچ کس در مخالفت با آن معذور نیست:ادای امانت خواه متعلق به انسان نیکوکاری باشد یا بدکار و وفای به عهد،خواه در برابر نیکوکاری باشد یا بدکار و نیکی
1) تاریخ طبری،ج 2،ص 284
به پدر و مادر خواه نیکوکار باشند یا بدکار». (1)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ یَظْلِمْهُمْ وَحَدَّثَهُمْ فَلَمْ یَکْذِبْهُمْ وَوَعَدَهُمْ فَلَمْ یُخْلِفْهُمْ فَهُوَ مِمَّنْ کَمَلَتْ مُرُوءَتُهُ وَظَهَرَتْ عَدَالَتُهُ وَوَجَبَتْ أُخُوَّتُهُ وَحَرُمَتْ غِیبَتُهُ؛ کسی که با مردم معامله کند و به آنها ستم روا ندارد و با آنان سخن گوید و دروغ نگوید و وعده دهد و مخالفت با وعده خود ننماید از کسانی است که شخصیتش کامل و عدالتش ظاهر و برادری او واجب و غیبتش حرام است». (2)
ولی در دنیای امروز که متأسّفانه پایههای ارزشهای اخلاقی و انسانی سست شده،گاهی مهمترین و مؤکدترین پیمانها را زیر پا میگذارند و با صراحت میگویند:«معیار منافع خصوصی است نه پیمان»و به همین دلیل آرامشی که باید بعد از پیمانهای صلح حاصل شود فراهم نمیگردد.
مرحوم شهید مطهری در کتاب«سیری در سیره نبوی»نکتهای را از نخست وزیر و فرمانده معروف انگلیسی«چرچیل»نقل میکند که در کتاب خود درباه حمله متفقین به ایران چنین میگوید:«اگر چه ما با ایرانیها پیمان بسته بودیم که در کشور آنها وارد نشویم و طبق قرار داد نباید چنین کاری میکردیم ولی این معیارها؛یعنی پیمان و وفای به پیمان،در مقیاسهای کوچک قابل قبول است؛ هنگامی که دو نفر با یکدیگر قول و قرار میگذارند؛اما در عالم سیاست هنگامی که پای منافع یک ملت در میان است این حرفها دیگر موهوم است.من نمیتوانستم از منافع بریتانیای کبیر به عنوان این که این کار ضد اخلاق است چشم بپوشم که ما با فلان کشور پیمان بستهایم و نقض پیمان بر خلاف اصول انسانیت است.این حرفها اساساً در مقیاسهای کلی
و شعاعهای وسیع درست نیست!!». (1)
این در حالی است که قرآن مجید درباره مخالفان اسلام با صراحت میگوید:
««وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ إِلاّ عَلی قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثاقٌ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ» ؛و (تنها) اگر در (حفظ) دین (خود) از شما یاری طلبند بر شماست که آنها را یاری کنید جز بر ضد گروهی که میان شما و آنها،پیمان (ترک مخاصمه) است.و خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست». (2)
به بیان دیگر لزوم دفاع از دوستان در صورتی است که در برابر دشمنان مشترک قرار گیرند؛اما اگر در برابر کفاری که با مسلمانان پیمان بستهاند واقع شوند احترام به پیمان از دفاع از این گروه لازمتر است.
در آیه دیگر میخوانیم: ««وَ إِنْ کانَ مِنْ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثاقٌ فَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلی أَهْلِهِ وَ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ» ؛و اگر از گروهی باشد که میان شما و آنها پیمانی برقرار است،باید خونبهای او را به کسان او بپردازد و یک برده مؤمن (نیز) آزاد کند و آن کس که نمیتواند (برده آزاد کند) باید دو ماه پی در پی روزه بگیرد». (3)خلاصه مضمون آیه این است که اگر خاندان مقتول از کفاری باشند که با مسلمانان هم پیمانند،در این صورت برای احترام به پیمان باید علاوه بر آزاد کردن یک برده مسلمان خونبهای مقتول را به بازماندگانش بپردازند.
تمامی این دستورات و تأکیدات،نشانه روشنی از لزوم پایبندی مسلمانان به عهد و پیمانهاست که بدون آن،اعتماد از جامعه رخت میبندد.
از ریختن خون بیگناهان بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه مسأله بسیار مهم دیگری
را عنوان میکند و آن احترام به خون انسانهاست،حضرت با تعبیرات متعدد و مؤکد مالک اشتر را از این امر به پرهیز وامیدارد.به یقین مالک کسی نبود که خون بیگناهی را بریزد،بلکه منظور از این سخن آن است که به هنگامی که فرمان قتل افراد مهدور الدم را صادر میکند،نهایت دقت را به خرج دهد مبادا بیگناهی به اشتباه کشته شود.
نخست میفرماید:«از ریختن خونِ ناحق شدیداً بپرهیز»؛ (إِیَّاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا (1)بِغَیْرِ حِلِّهَا) .
این جمله در واقع از قبیل توضیح بعد از اجمال است؛نخست میفرماید:از خونها بپرهیز بعد آن را توضیح میدهد که منظور ریختن خون ناحق است.
آنگاه در ادامه سخن پیامدهای شوم و مرگبار این عمل بسیار زشت را بیان میکند و میفرماید:«زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن انتقام الهی و مجازاتِ شدیدتر و سرعتِ زوال نعمت و پایان بخشیدن به حکومتها،همچون ریختن خونِ به ناحق نیست»؛ (فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْنَی لِنِقْمَةٍ،وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ (2)،وَ لَا أَحْرَی بِزَوَالِ نِعْمَةٍ،وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ،مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا) .
امام علیه السلام در این عبارت چهار اثر بسیار منفی ریختن خون به ناحق را بیان فرموده:انتقام شدید الهی،مجازات سنگین او،زوال نعمتها از قبیل آرامش، امنیّت،سلامت و سعادت و زوال مُلک و حکومت.
تاریخ هم نشان داده است که چگونه خون به ناحق دامان صاحبش را میگیرد و او را در پرتگاه نیستی میافکند.
سپس پنجمین اثر شوم آن را بیان میفرماید:«خداوند سبحان در دادگاه قیامت پیش از هر چیز در میان بندگان خود در مورد خونهایی که ریخته شده دادرسی خواهد کرد»؛ (وَ اللّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ،فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ)
1) «سَفْک»در اصل به معنای ریختن خون یا ریختن اشک از دیدگان است؛ولی غالباً در همان خونریزی استعمال میشود
2) «تَبِعَة»در اصل از«تَبَع»به معنای متابعت و پیروی کردن و دنبال چیزی رفتن گرفته شده و سپس بهمجازات و کیفر که به دنبال اعمال انسان دامان او را میگیرد اطلاق شده است و در جمله بالا همین معنا اراده شده است
.
درست است که حساب در قیامت بسیار سریع انجام میگیرد؛ولی این مانع از آن نمیشود که اعمال بهتر زودتر حسابرسی شود و همچنین اعمال بدتر.
در روایات آمده است نخستین چیزی که از اعمال نیک در قیامت به آن نگاه میشود نماز است «أَوَّلُ مَا یُنْظَرُ فِی عَمَلِ الْعَبْدِ فِی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فِی صَلَاتِهِ» (1)در معاصی بزرگ نیز نخستین چیزی که خدا درباره آن حکم میکند خون به ناحق است.
حضرت در ادامه به چهار پیامد شوم دیگر اشاره میکند و میفرماید:«بنابراین حکومت و زمامداری خود را هرگز با ریختن خون حرام تقویت مکن،زیرا این عمل،پایههای حکومت را ضعیف و سست میکند،بلکه بنیاد آن را میکَند یا به دیگران منتقل میسازد»؛ (فَلَا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ،فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ،بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ) .
تفاوت میان این چهار جمله (یُضْعِفُ،یُوهِنُ،یُزِیلُ و یَنْقُلُ) روشن است زیرا گاه ممکن است چیزی ضعیف شود؛اما پایههای آن سست نگردد و با آن حال مدتها بماند،و گاه ممکن است چیزی ظاهرا ضعیف نشود ولی پایههای آن سست شده باشد و در آینده خطراتی متوجه آن گردد؛مثلاً دولت نیرومندی بر اثر حوادثی لشکرش نصف میشود،این نوعی ضعف است ولی گاه لشکر به همان تعداد،باقی مانده اما پایهها سست است و ممکن است روزی مواجه با خطر شود.
جمله (یُزیلُهُ) اشاره به نابودی مطلق یک حکومت است مانند کشورهایی که بر اثر شکست،مستعمره کشوری دیگر و یا ملحق به آن شده است و جمله (یَنْقُلُهُ) اشاره به این است که حکومت باقی است اما گروهی جانشین گروه دیگری میشود.
آنگاه امام علیه السلام اشاره به پیامد شوم قتل عمد کرده
1) بحارالانوار،ج 79،ص 227،ح 53
میفرماید:«هیچ گونه عذری نزد خداوند و نزد من در قتل عمد پذیرفته نیست»؛ (وَ لَا عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللّهِ وَ لَا عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ) .
اشاره به اینکه آنچه در بحثهای سابق گذشت ناظر به قتلهایی است که از بیتوجهی صورت میگیرد نه قتل عمد و اما قتل عمد مجازاتش بسیار سنگین است«و کیفر آن قصاص است»؛ (لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ (1)الْبَدَنِ) .
سپس در ادامه میافزاید:«اگر به قتل خطا مبتلا گشتی و تازیانه یا شمشیر تو و یا (حتی) دستت به ناورا کسی را کیفر داد-چون ممکن است حتی با یک مشت زدن و یا بیشتر،قتل واقع گردد-مبادا غرور زمامداریات مانع از آن شود که حق اولیای مقتول را بپردازی (و رضایت آنها را جلب کنی)»؛ (وَ إِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَةِ؛فَإِنَّ فِی الْوَکْزَةِ (2)فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً، فَلَا تَطْمَحَنَّ (3)بِکَ نَخْوَةُ (4)سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ) .
میدانیم مطابق آنچه فقها از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده کردهاند، قتل بر سه نوع است:
یکم:قتل عمد و آن در جایی است که قصدِ جانی،کشتن طرف مقابل باشد و یا اینکه به سراغ کاری برود که غالباً منجر به قتل میشود،هرچند قصد او قتل نباشد مانند ضربه سنگینی بر مغز وارد کردن که غالباً سبب قتل میشود و اگر جانی قصد قتل هم نداشته باشد محکوم به قصاص است.مگر اینکه صاحبان خون و جانی بر دیه توافق کنند.
دوم:قتل شبه عمد است و آن در جایی است که انسان کاری انجام میدهد که غالباً سبب قتل نیست و قصد او هم قتل نیست؛ولی اتفاقاً منجر به مرگ میشود؛ مانند
1) «قَوَد»به معنای قصاص است و در اصل از«قَوْد»بر وزن«قول»و«قیادت»گرفته شده که به معنای راه بردن و سوق دادن چیز یا شخصی است.از آنجا که قاتل را به محل قتل میبرند،این واژه به معنای قصاص آمده است
2) «وَکْزَة»به معنای مشت زدن از ریشه«وَکْز»بر وزن«مغز»به معنای زدن و عقب راندن گرفته شده است
3) «لا تَطْمَحَنَّ»از ریشه«طُموح»و«طمْح»بر وزن«سهم»بهمعنای بالا بردن و تکبر کردن گرفته شده و در عبارت بالا به معنای کبر و غرور است
4) «نَخْوَة»به معنای تکبر است
اینکه کسی سوزنی به بدن دیگری وارد میکند و بر اثر آن،به طرف شوک وارد میشود و میمیرد این را شبه عمد میگویند.بسیاری از تصادفهای وسایل نقلیه در جادهها از همین قبیل است و حکم آن تعلق دیه در مال جانی است.
سوم:قتل خطای محض است و آن اینکه انسان،دست به کاری میزند که هیچ ارتباطی به شخص مقتول نداشته؛اما بر اثر عواملی،شخص مقتول هدف واقع میشود و از بین میرود.مثل اینکه شخصی برای شکار کردن تیری به سمت راست رها میکند اما این تیر به سنگیی خورده کمانه میکند و به فردی خورده او را میکشد این را خطای محض میگویند و حکم آن تعلق دیه به عاقله است. در کتاب حدود و دیات آمده است که اگر مجری حد یا تعزیر در اجرای آن خطا کند و بیش از اندازه اجرا نماید؛خواه موجب مرگ محکوم شود یا نه در هر صورت باید جبران گردد.این مسأله با مسأله دیگری که در آن کتاب مطرح شده که هرگاه حد و تعزیر کاملاً به اندازه و بدون افراط و خطا انجام گیرد ولی سبب مرگ محکوم شود آیا بیتالمال یا مجری حد و تعزیر،ضامن است یا نه؟ ارتباطی ندارد،هرچند در آن مسأله،معروف عدم ضمان است؛اما آن حکم نیز خالی از اشکال نیست و آنچه در بعضی از شروح دیده میشود که این دو مسأله را با هم خلط کردهاند صحیح نیست و کلام امام علیه السلام ارتباطی با مسأله دوم ندارد.
اهمّیّت گناه قتل نفس در اسلام
در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی تعبیراتی درباره ریختن خون بیگناهان آمده که شبیه آن در هیچ موضوع
دیگری دیده نمیشود:
از جمله در آیه 32 سوره مائده آمده است: ««مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِیعاً» ؛ به همین جهت بر بنیاسرائیل مقرر داشتیم که هر کس،انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد،چنان است که گویی همه انسانها را کشته است».
در آیه 93 سوره نساء آمده است: ««وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً» ؛هرکس فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند مجازات او دوزخ است در حالی که جاودانه در آن خواهد بود و خداوند بر او غضب میکند و او را از رحمتش دور میسازد و مجازات بزرگی برای او آماده ساخته است». از تعبیر به«خلود و جاودانگی در آتش»چنین بر میآید که قاتلِ عمد باایمان از دنیا نخواهد رفت،زیرا میدانیم هیچ فرد باایمانی خلود و جاودانگی در آتش ندارد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است: «لَزَوالُ الدّنْیا جَمیعاً أهْوَنُ عَلَی اللّهِ مِنْ دَمٍ سُفِکَ بِغَیْرِ حَقٍّ؛ تمام دنیا ویران شود در پیشگاه خداوند آسانتر از این است که خونی به ناحق ریخته شود». (1)
در حدیث دیگری از امام معصوم علیه السلام میخوانیم: «أُتِیَ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللّهِ قَتِیلٌ فِی مَسْجِدِ جُهَیْنَةَ فَقَامَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَمْشِی حَتَّی انْتَهَی إِلَی مَسْجِدِهِمْ قَالَ وَتَسَامَعَ النَّاسُ فَأَتَوْهُ فَقَالَ علیه السلام مَنْ قَتَلَ ذَا قَالُوا یَا رَسُولَ اللّهِ مَا نَدْرِی
1) میزان الحکمه،ج 10،ص 4769
فَقَالَ قَتِیلٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ بَیْنَ ظَهْرَانَیِ الْمُسْلِمِینَ لَایُدْرَی مَنْ قَتَلَهُ وَاللّهِ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ شَرِکُوا فِی دَمِ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وَرَضُوا بِهِ لَأَکَبَّهُمُ اللّهُ عَلَی مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ أَوْ قَالَ عَلَی وُجُوهِهِمْ؛ کسی خدمت رسول خدا رسید و عرض کرد:ای رسول خدا کشتهای در مسجد (قبیله) جُهَیْنه افتاده است.پیامبر برخاست و حرکت کرد تا به مسجد آنها رسید.هنگامی که مردم این سخن را شنیدند در آنجا اجتماع کردند پیامبر فرمود:چه کسی این فرد را کشته است؟ عرض کردند:ای رسول خدا نمیدانیم.عرض کرد:کسی در میان مسلمانان کشته شود و قاتل او معلوم نباشد؟ قسم به خدایی که مرا مبعوث به حق کرده است اگر تمام اهل آسمانها و زمین شریک خون مسلمانی باشند و راضی به آن شوند همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد افکند». (1)
از این صفات زشت بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به چندین مطلب مهم اشاره کرده و مالک را به آن توصیه میکند.
نخست میفرماید:«از خودپسندی و تکیه بر نقاط قوت خویش و علاقه به مبالغه در ستایش (ستایشگویان) شدیداً بپرهیز»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ، وَ الثِّقَةَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا،وَ حُبَّ الْإِطْرَاءِ (2)) .
امام علیه السلام انگشت روی سه نقطه ضعف از نقاط ضعف آدمی به خصوص زمامداران گذارده است:اوّل خودپسندی،دوم اعتماد بر نقاط قوت خویش و سوم علاقه به مدح و ثنای ثناگویان.
گرفتاری انسان در اینگونه موارد از آنجا نشأت میگیرد که حب ذات و علاقه به خویشتن سبب میشود نقاط قوت خود را بزرگ ببیند و بر آنها تکیه کند و دوست دارد او را بستایند،بلکه
1) بحارالانوار،ج 101،ص 383،ح 3
2) «اطْراء»از ریشه«طراوة»به معنای تر و تازه بودن است و هنگامی که به باب افعال میرود معنای ثناخوانی و مدح کردن مییابد.گویی کسی میخواهد با مدح خود،شخصی را تر و تازه نگهدارد.و در بسیاری از موارد به ثنا خوانی بیش از حد و تملق آمیز گفته میشود و در عبارت بالا همین معنا اراده شده
گاه نقاط ضعف خویش را نقطه قوت میشمرد و ثنای ثناگویان را میطلبد که این خطرناکترین حالات انسان است.
لذا در ادامه سخن به بیان دلیل این نهی شدید پرداخته میفرماید:«زیرا این صفات از مطمئنترین فرصتهای شیطان است تا کارهای نیک نیکوکاران را محو و نابود کند»؛ (فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ (1)مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ) .
دلیل آن روشن است،زیرا هنگامی که انسان کارهای خود را بزرگ بیند و طالب ثناخوانی و مداحی شود،قطعا گرفتار ریاکاری خواهد شد و میدانیم ریاکاری اعمال انسان را بر باد میدهد،زیرا خداوند جز عمل خالص را نمیپذیرد.
تعبیر به«فی نَفْسِهِ»در واقع اشاره به شیطان است یعنی شیطان در نظر خود بهترین فرصت را برای نفوذ در انسان و نابود کردن اعمال او همین صفات سه گانه میداند.
در روایات اسلامی نیز از این صفات به شدت نهی شده است؛در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «قَالَ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللّهُ لِجُنُودِهِ إِذَا اسْتَمْکَنْتُ مِنِ ابْنِ آدَمَ فِی ثَلَاثٍ لَمْ أُبَالِ مَا عَمِلَ فَإِنَّهُ غَیْرُ مَقْبُولٍ مِنْهُ إِذَا اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَنَسِیَ ذَنْبَهُ وَدَخَلَهُ الْعُجْبُ؛ ابلیس به لشکریان خود چنین میگوید:اگر من در سه چیز بر انسانها پیروز شوم،کار به اعمال آنها ندارم،زیرا اعمال آنها پذیرفته نیست.(نخست اینکه) عملش را بزرگ بشمرد و (دیگر اینکه) گناهش را فراموش کند و (سوم اینکه) عجب و خودپسندی در او نافذ گردد». (2)
در روایات اسلامی نیز خودپسندی و عُجب،شدیداً نکوهش شده است از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «مَنْ أُعْجِبَ بِنَفْسِهِ هَلَکَ وَمَنْ أُعْجِبَ بِرَأْیِهِ هَلَکَ؛ هرکس خود را بزرگ ببیند هلاک (و گمراه)
میشود و آن کس که فکر و رأی خود را بزرگ ببیند هلاک و (گمراه) میشود.
در ذیل این حدیث آمده است که عیسی بن مریم میگوید:بیماران را مداوا کردم و آنها را به اذن خدا شفا بخشیدم؛کور مادرزاد و کسی را که گرفتار برص بود به اذن خدا سالم کردم و حتی مردگان را زنده نمودم؛ولی هرچه در معالجه احمق کوشیدم قادر بر اصلاح او نبودم.عرض کردند:ای روح اللّه،احمق کیست؟ فرمود:آن کسی که خویشتن و رأی خود را بزرگ میشمرد و تمام فضیلت را برای خود میداند و تمام حق را برای خود میخواهد و خود را مدیون هیچ حقی نمیشمرد.و او احمقی است که درمانپذیر نیست». (1)
در حدیث دیگری نیز از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم: «إِنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَآفَةُ الْأَلْبَاب؛ خودپسندی ضد درستکاری و آفت عقل انسانی است». (2)
جالب توجّه اینکه عرب جاهلی با تمام محرومیتهای مختلفی که داشت بسیار خودپسند و خودبزرگبین بود؛در فقر و جهل و ناتوانی و ذلت دست و پا میزد،ولی خود را بزرگترین انسان روی زمین میدانست و حتی هر قبیلهای برای خود چنین حالتی را داشت و حاضر نبودند دختران قبیله را به ازدواج پسران قبیله دیگر در آورند و حتی گاه هدایای یکدیگر را نمیپذیرفتند،چون کسر شأن خود میپنداشتند.این حالت که پیغمبر اکرم در خطبه فتح مکه از آن به «نخوت جاهلیت»یاد کرد بسیار آزار دهنده بود تا زمانی که اسلام آمد و قلم بطلان بر اینگونه افکار شیطانی و بیارزش کشید.
در خطبه فتح مکه میخوانیم که پیغمبر فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللّهَ قَدْ أَذْهَبَ عَنْکُمْ نَخْوَةَ الْجَاهِلِیَّةِ وَتَفَاخُرَهَا بِآبَائِهَا أَلَا إِنَّکُمْ مِنْ آدَمَ وَآدَمُ
مِنْ طِین؛ خداوند (در پرتو اسلام) کبر و خودپسندی جاهلیت و افتخار به پدران را از شما دور ساخت.
همه مردم از آدمند (و همه برادر یکدیگر) و آدم از خاک است». (1)امام علیه السلام در ادامه این سخن از سه صفت نکوهیده به شدت نهی میکند و میفرماید:«از منّت بر رعیت به هنگام احسان،شدیداً دوری کن و (همچنین) از افزون شمردن کارهایی که انجام دادهای خودداری نما و نیز از اینکه به آنها وعده دهی سپس تخلف کنی برحذر باش»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الْمَنَّ عَلَی رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ، أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ،أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ) .
از چیزهایی که-طبق صریح قرآن مجید-کمکهای به مردم را باطل میکند منّت است میفرماید: «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی». 1 بزرگ شمردن و بیش از اندازه نمایش دادن فعل خود نیز از اموری است که ارزش کارهای نیک را در پیشگاه خدا بر باد میدهد،چرا که یکی از مصداقهای واضح دروغ است و دروغ از بزرگترین گناهان محسوب میشود.خلف وعد نیز از اموری است که هم در آیات و هم در روایات اسلامی به طور گسترده از آن نهی شده است.
آنگاه امام علیه السلام به ذکر دلیل برای آنچه بیان کرد پرداخته میفرماید:«زیرا منّت گذاردن،احسان را باطل میسازد و بزرگ شمردن نعمت نور حق را میبرد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است؛خداوند متعال میفرماید:نزد خدا بسیار خشمآور است که چیزی را بگویید که انجام نمیدهید»؛ (فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الْإِحْسَانَ،وَ التَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ،وَ الْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ (2)عِنْدَ اللّهِ وَ النَّاسِ،قَالَ اللّهُ تَعَالَی: «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ»)
امام علیه السلام در این عبارت به سه دلیل برای هر سه دستور که در عبارت بالا فرموده است توسل جسته و یا به تعبیر دیگر پیامدهای سوء هر یک از آن رذائل اخلاقی را بیان میکند.
منّت گذاردن یعنی خدمت خود را بزرگ شمردن و به رخ طرف کشیدن سبب میشود که احسان هم در پیشگاه پرودگار و هم در نزد مردم،ناچیز یا نابود گردد.
همچنین«تَزیُّد»یعنی واقعیت را بیش از آنچه هست و بر خلاف آنچه هست ارائه کردن،نور حق را میبرد،زیرا مصداق روشن کذب است و میدانیم کذب نور حق را ضایع میکند.
تخلّف از وعدهها افزون بر اینکه موجب خشم و غضب مردم میشود در پیشگاه خداوند نیز همین اثر را دارد،بنابراین حاکمان و زمامداران بلکه تمام مدیران و فرماندهان باید از این سه کار بپرهیزند که محبوبیت آنها را سخت متزلزل میسازد و موقعیت آنها را در میان مردم به خطر میافکند.
در حدیث نیز آمده است: «مَنْ کَثُرَ کَذِبُهُ ذَهَبَ بَهَاؤُهُ؛ کسی که زیاد دروغ بگوید نورانیّت و زیبایی او از بین میرود». (1)
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن از افراط و تفریط در کارها شدیداً برحذر میدارد و روی دو موضوع مخصوصاً انگشت میگذارد،نخست میفرماید:«از عجله در کارهایی که وقتش نرسیده است جداً بپرهیز و از کوتاهی در آن کارها که امکانات عمل آن فراهم شده خودداری کن»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا (2)،أَوِ التَّسَقُّطَ (3)فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا) .
میدانیم هرکاری وقتی دارد و هر برنامهای شرایطی.آنگاه که وقت و شرایط فراهم نباشد شتاب کردن سبب ناکامی است و نیز با فراهم آمدن شرایط باید به سرعت
کار را انجام داد،چرا که در صورت کوتاهی کردن فرصت از دست میرود و سبب پشیمانی است.عجله در سوی افراط قرار گرفته و سستی در کار به هنگام فرا رسیدن وقت عمل در مسیر تفریط است.
در مورد موضوع دوم میفرماید:«از لجاجت در اموری که مبهم و مجهول است بپرهیز و (نیز) از سستی در انجام آن به هنگامی که روشن شود برحذر باش»؛ (أَوِ اللَّجَاجَةَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ (1)،أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ (2)) .
میدانیم انسان هنگامی باید به سراغ انجام برنامهای برود که تمام جوانب آن روشن باشد؛ولی افراد لجوج علی رغم ابهامها و ناآشناییها به حقیقت امور با لجاجت به سراغ آن میروند و چون راه ورود و خروج بر آنها تاریک است غالباً گرفتار خطا و ناکامی میشوند.
این در طرف افراط است و در مقابل؛یعنی در طرف تفریط این است که انسان پس از وضوح مطلب گرفتار وسواس شود و در انجام امر کوتاهی کند تا فرصت از دست برود.
در پایان دستوری کلی که شامل همه اینها و غیر اینهاست و در مدیریت بسیار کارساز است بیان کرده میفرماید:«(آری) هر امری را در جای خویش و هر کاری را به موقع خود انجام ده»؛ (فَضَعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ،وَ أَوْقِعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ) .
این همان چیزی است که در تعریف عدالت بیان میشود و به گفته خود امام علیه السلام در نهجالبلاغه: «الْعَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا؛ عدالت،هر چیزی را در جایگاه خودش قرار میدهد». (3)علمای اخلاق نیز تمام صفات رذیله را خروج از حد اعتدال و از مصادیق افراط یا تفریط شمردهاند که با آنچه امام در کلمات پیشین فرموده
1) «تَنَکَّرتْ»از ریشه«تنکّر»به معنای ابهام داشتن و ناآشنا بودن در مقابل واضح و روشن بودن است
2) «اسْتَوْضَحَت»از ریشه«استیضاح»به معنای توضیح خواستن گرفته شده و معمولاً به صورت متعدی به یک مفعول یا دو مفعول بهکار میرود؛ولی در جمله بالا به معنای فعل لازم به کار رفته؛یعنی«واضح شدن».از آنجا که این معنا در کتب لغت نیامده بعضی آن را به صورت فعل مجهول (استُوضِحَتْ) خواندهاند تا هماهنگ با معنای لغوی گردد
3) نهجالبلاغه،کلمات قصار،437
کاملاً مطابقت دارد.
در خطبه پنجم امام نیز آمده بود که فرمود: «وَمُجْتَنِی الثَّمَرَةِ لِغَیْرِ وَقْتِ إِینَاعِهَا کَالزَّارِعِ بِغَیْرِ أَرْضِهِ؛ آنان که میوه را پیش از رسیدن بچینند به کسی میمانند که بذر را در زمین نامناسبی پاشیده (هیچ کدام بهرهای از تلاش خود نمیگیرند)».
امام علیه السلام این سخن را زمانی بیان فرمود که مردم پس از رحلت پیغمبر اکرم و بیعت گروهی با ابوبکر خدمت آن حضرت آمدند و تقاضا کردند با امام به عنوان خلافت بیعت کنند.
در آیات قرآن مجید نیز از عجله و لجاجت نهی شده است در یک جا میفرماید: ««خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِیکُمْ آیاتِی فَلا تَسْتَعْجِلُونِ» ؛(گرچه) انسان از عجله آفریده شده به زودی آیاتم را به شما نشان خواهم داد ولی با عجله چیزی از من نخواهید». (1)
همچنین در جای دیگری از قرآن مجید در مذمت گروهی از کفار میفرماید:
««وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ کَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» ؛اگر به آنان رحم کنیم ناراحتیها (و مشکلات) آنان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمیشوند بلکه) در طغیانشان لجاجت میروزند و سرگردان میمانند». (2)
چگونگی حبط اعمال
حبط به معنای بیاثر شدن و باطل گشتن است و به همین دلیل در بعضی از آیات قرآن«باطل»بر آن عطف شده است:در آیه 16 سوره هود میخوانیم:
«أُولئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِیها وَ باطِلٌ ما کانُوا یَعْمَلُونَ».
ولی در اصطلاح علمای کلام و عقاید این است که اعمال نیکِ انسان بواسطه گناهانی که انجام میدهد از میان برود.جمعی از بزرگان این علم،حبط و احباط را باطل شمرده و
آن را مخالف دلیل عقل و نقل دانستهاند.
دلیل عقلی آنان این است که احباط اعمال موجب ظلم است،زیرا نتیجه آن این است که اگر کسی ثواب کمتری انجام دهد و گناه بیشتری داشته باشد اگر گناهان او تمام اعمال نیک را از بین ببرد،همانند کسی خواهد بود که اصلاً کار نیکی نکرده است و این ستمی در حق اوست.
از دلیل نقلی آیه شریفه سوره زلزال را عنوان کردهاند که میگوید: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» ؛پس هر کس هموزن ذرّهای کار خیر انجام دهد آن را میبیند و هر کس ذرّهای کار بد کرده آن را (نیز) میبیند». (1)
البته آنها یک مورد را استثنا کردهاند و آن جایی است که انسان در آخر عمر بیایمان از دنیا برود که اعمال او در این صورت حبط خواهد شد.
قرآن مجید نیز در آیات زیادی سخن از حبط اعمال به میان آورده؛ولی غالباً در مورد کافران است که در آن اتفاق نظر وجود دارد.
در جواب میتوان گفت:ممکن است این نزاع به نزاعی لفظی باز گردد،زیرا آنچه صحیح نیست این است که به نحو یک قاعدهای کلی بگوییم:همیشه حسنات و سیئات با هم سنجیده میشوند و آن سو که غلبه دارد دیگری را از بین میبرد و به اصطلاح کسر و انکسار حاصل میشود؛ولی به صورت قضیه جزئیه نه تنها اشکالی ندارد،بلکه دلایل فراوانی برای آن میتوان ارائه کرد؛یعنی همانگونه که در ارتباط با محو شدن سیئات بهوسیله حسنات،قرآن مجید میگوید: «إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ» و یا مسأله شفاعت و عفو الهی سبب نابودی گناهان میشود و اشکالی
1) زلزال،آیه 7 و 8
لازم نمیآید همچنین در مورد محو شدن حسنات بر اثر گناهان نیز این معنا ممکن است.
قرآن مجید درباره از بین رفتن ثواب صدقات بهوسیله منّت و آزار بعدی با صراحت میگوید: ««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدقات خود را با منت گذاردن و آزار باطل نسازید». (1)
در سوره حجرات نیز میفرماید: ««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید و در برابر او بلند سخن مگویید (و او را بلند صدا نزنید) آنگونه که بعضی از شما در برابر بعضی بلند صدا میکنند مبادا اعمال شما نابود گردد در حالی که نمیدانید». (2)
درباره عُجب و خودبزرگبینی بعد از عمل نیز در روایات آمده است: «الْعُجْبُ یَأْکُلُ الْحَسَناتَ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ؛ عجب حسنات انسان را از بین میبرد همانگونه که آتش هیزم را». (3)
در مورد حسد نیز شبیه همین تعبیر آمده است از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «إِیَّاکُمْ وَالْحَسَدَ فَإِنَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الْحَسَنَاتِ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ» . (4)از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که جسور بودن و بیباکی در برابر گناه نیز از عوامل حبط اعمال است، (5)بنابراین آنچه در کلام امام علیه السلام در این فراز از عهدنامه آمده است که علاقه به ثناگویی و تملق فرصتی برای شیطان است تا نیکی نیکوکاران را محو و نابود سازد،مطلبی است حساب شده و موافق با عقل و نقل
و آیات و روایات.در ادامه این سخن نیز امام در مورد منّت میفرماید:از منت بپرهیز که احسان را باطل میسازد.
از کارهای شتابزده و سخنان نسنجیده بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به سه موضوع مهم دیگر اشاره کرده و مالک اشتر را از آن بر حذر میدارد:
نخست میفرماید:«از امتیاز خواهی برای خود در آنچه مردم در آن مساویاند جدّاً بپرهیز»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الِاسْتِئْثَارَ (1)بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ (2)) .
امتیاز خواهی حاکمان و حواشی و اطرافیان و حامیان آنها یکی از آفات مهم حکومتهاست که در اموری که همه مردم باید در آن یکسان باشند،آنها بیش از حق خود سهمخواهی میکنند؛چیزی که افکار عمومی را بر ضد آنها میشوراند.
این همان چیزی است که در زمان ما به عنوان رانتخواری (امتیاز ویژه طلبیدن) مشهور شده است و متأسّفانه در تمام دنیا وجود دارد و عامل مهمی برای جدایی ملتها از دولتهاست.امام مالک اشتر را از این کار به شدت برحذر میدارد، زیرا مردم سخت در این موضوع حساسیت دارند حتی اگر به عنوان نمونه در زمان ما اتومبیل یکی از رؤسا از خیابانی که گذشتن از آن برای دیگران ممنوع است بگذرد در برابر آن عکس العمل نشان میدهند.
در دومین توصیه میفرماید:«و از غفلت در انجام آنچه مربوط به توست و در برابر چشمان مردم واضح و روشن است برحذر باش،چرا که به هر حال در برابر مردم نسبت به آن مسئولی و بهزودی پرده از کارهایت کنار میرود و انتقام مظلوم از تو گرفته میشود»؛ (وَ التَّغَابِیَ (3)عَمَّا تُعْنَی بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ،فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ،وَ عَمَّا
1) «الإسْتِئْثار»به معنای چیزی را به خود اختصاص دادن است و از ریشه«اثر»بر وزن«خبر»به معنای علامتی است که از چیزی باقی میماند و گویی شخص انحصار طلب در اشیایی علامت میگذارد که از آنِ من و مخصوصِ من است
2) «أُسْوة»به معنای حالتی است که از پیروی کردن از دیگری حاصل میشود و چون نتیجه آن مساوات میان دو چیز است،این واژه به معنای مساوی نیز به کار رفته است
3) «تَغابی»به معنای تغافل و نادیده گرفتن چیزی است و در اصل از ریشه«غَباوة»به معنای ناآگاه بودنگرفته شده است
قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَةُ الْأُمُورِ،وَ یُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ) .
اشاره به اینکه بسیار میشود که نزدیکان و حامیان زمامدار کارهای خلافی انجام میدهند و حق مظلومی را پایمال میسازند و حاکمان جور معمولاً آن را نادیده گرفته و از کنار آن به سادگی میگذرند.امام مالک اشتر را از این کار به شدت برحذر میدارد،زیرا هم عواقب شومی در دنیا دارد که همان بدبینی مردم و جدایی آنها از حکومت است و هم در آخرت؛زمانی که پردهها کنار رود و اعمال آشکار شود و خداوندِ عالم به اسرار،حق مظلوم را از ظالم بگیرد.
متأسّفانه در عصر بعضی از خلفا (مانند خلیفه سوم) اموری رخ داد که درست در نقطه مقابل دستورات بالاست دستوراتی که از کتاب و سنّت پیامبر اکرم نشأت نگرفته است:
از جمله به گفته ابن قتیبه مورخ معروف اهل سنّت در کتاب الخلفا :«جمعی از صحابه اجتماع کردند و نامهای به خلیفه سوم عثمان نوشتند و کارهایی را که بر خلاف سنّت انجام داده بود بر او خرده گرفتند....از جمله اینکه بخشهایی از اطراف مدینه را به صورت خالصه در اختیار شخص خودش گرفته بود.یکی از مهاجران گفت:ای عثمان آیا این کار را که کردهای خداوند به تو اجازه داده یا بر خدا افترا میبندی (آللّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّهِ تَفْتَرُونَ)» . (1)
نیز همان مورخ در همان کتاب آورده است که«جمعی از صحابه نامهای نوشتند و بخشی از بدعتهای عثمان را یادآور شدند...از جمله اختصاص دادنِ مقامات حکومت اسلامی به خویشاوندانش از بنیامیّه و افرادی که هرگز محضر رسول خدا را درک نکرده بودند و جوانان بیتجربهای محسوب میشدند در حالی که از
1) خلفاء ابن قتیبة،(معروف به الامامة و السیاسة) ج 1،ص 50،چاپ منشورات رضی
وجود مهاجران و انصار برای آن مقامات استفاده نمیکرد و حتی با آنها به مشورت نمینشست و تنها به رأی خود قناعت میکرد و نیز داستان ولید بن عقبه که از طرف عثمان فرماندار کوفه بود و نماز صبح را در حال مستی،چهار رکعت برای مردم خواند سپس گفت اگر بخواهید یک رکعت دیگر نیز اضافه میکنم و اجازه نداد حد (شرب خمر) را بر او اجرا کنند. (1)
این است معنای بیاعتنایی به احکام اسلام و بیتفاوت از کنار امور گذشتن که برای همه واضح و آشکار است.
آنگاه امام علیه السلام سومین دستور را بیان میدارد و مالک اشتر را به شدت از هرگونه قضاوت و حرکت به هنگام غضب نهی میکند،میفرماید:«به هنگام خشم،خویشتندار باش و از تندی و تیزی خود،و قدرت دست،و خشونت زبانت بکاه و برای پرهیز از این امور از انجام کارهای شتاب زده و سخنان ناسنجیده و اقدام به مجازات،برحذر باش تا خشم تو فرو نشیند و مالک خویشتن گردی»؛ (امْلِکْ حَمِیَّةَ (2)أَنْفِکَ وَ سَوْرَةَ حَدِّکَ (3)،وَ سَطْوَةَ (4)یَدِکَ وَ غَرْبَ (5)لِسَانِکَ،وَ احْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَةِ (6)،وَ تَأْخِیرِ السَّطْوَةِ حَتَّی یَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الِاخْتِیَارَ) .
به هنگام عصبانیت،انسان گاه باد در دماغ میافکند و نسبت به کارهای انجام شده اظهار تنفر میکند و گاه تندی و تیزی نشان میدهد و گاه دست به مجازات دراز میکند و گاه به دشنام و بد گویی میپردازد.امام علیه السلام مالک اشتر را از این پدیدههای چهارگانه غضب بر حذر داشته و راه جلوگیری از آن را این شمرده است که به هنگام غضب هیچ سخنی نگوید و هیچ اقدامی نکند تا آتش غضب فرو نشیند و به
1) خلفاء ابن قتیبه،(معروف به الامامة والسیاسة)،ج 1،ص 50
2) «حمیّة»از ریشه«حَمْی»و«حمو»بر وزن«حمد»به معنای شدت حرارت است.سپس این واژه به معنایخشم و تعصب آمیخته با خشم و نخوت و تکبر به کار رفته است و هنگامی که اضافه به«انف»شود (مانند جمله بالا) به خشم و تکبر اشاره دارد و انتخاب«أنف»(بینی) در اینجا برای آن است که آدمهای متکبر سر خود را بالا میگیرند و در واقع نوک بینیشان به طرف بالا قرار میگیرد
3) «سَوْرَة»به معنای شدت و«حدّ»به معنای تیزی و برندگی است و هنگامی که این دو به هم اضافه شود شدت برش را میفهماند که به عنوان کنایه از غضب به کار میرود
4) «سَطْوة»به معنای سلطه،غلبه و قدرت است
5) «غَرْب»این واژه نیز به معنای تیزی و برندگی است و هنگامی که به لسان اضافه شود اشاره به سخنان تند و خشونتآمیز است.ریشه اصلی آن همان«غروب»است و از آنجا که یک شیء بُرنده مانند شمشیر میشکافد و در هدف خود فرو میرود و پنهان میشود«غرب»بر آن اطلاق شده است
6) «البادِرَة»به معنای سخن یا کار ناگهانی و نسنجیده است و«کفّ بادِرَة»به معنای خودداری کردن از چنیناعمالی است که به هنگام غضب رخ میدهد
حال عادی باز گردد و زمام اراده خود را که در موقع غضب از دست داده بود در اختیار بگیرد.
سپس در ادامه سخن به این حقیقت اشاره کرده میفرماید:«هرگز در این زمینه حاکم بر خود نخواهی شد مگر اینکه بسیار به یاد قیامت و بازگشت به سوی پرودگارت باشی».
(وَ لَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی تُکْثِرَ هُمُومَکَ (1)بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَی رَبِّکَ) .
آنچه امام علیه السلام در این بخش از سخنانش فرموده اموری سرنوشتساز است که نه تنها در مسأله حکومت که در تمام مدیریتها و در سراسر زندگی انسان پیش میآید.به سراغ امتیازات ویژه رفتن،از خلافکاریهای نزدیکان و اطرافیان چشم پوشیدن و به هنگام خشم و غضب حکمی صادر کردن بلاهای عظیمی است که میتواند حکومتها را متزلزل سازد و شخصیت انسانها را زیر سؤال ببرد و آبروی انسان را در دنیا و آخرت بریزد.
خطرات بزرگ غضب
غضب حالتی است که وقتی به انسان دست میدهد از وضع عادی بیرون میرود و قضاوت عقل،تحتالشعاع این آتش سوزان قرار میگیرد به گونهای که هرگونه تصمیمگیری صحیح در آن لحظه برای او ناممکن است و به همین دلیل از انسان حرکاتی در حالت خشم و غضب سر میزند که غالباً عواقب شوم و دردناک دارد و گاه کفاره آن را سالیان دراز باید بپردازد.
به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامی شدیداً از غضب و از هرگونه تصمیمگیری به هنگام غضب نهی شده است.
در آیه 37 سوره شوری یکی از ویژگیهای مؤمنان را چشمپوشی به هنگام غضب ذکر کرده و جالب اینکه آن را عطف بر اجتناب از گناهان کبیره نموده
1) «هُموم»جمع«همّ»گاه به معنای اراده و عزم بر چیزی و گاه به معنای دلمشغولی و دغدغه و در عبارت بالا معنای دوم مراد است
است میفرماید: «وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ».
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تُوقَدُ فِی قَلْبِ ابْنِ آدَمَ وَإِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَانْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَدَخَلَ الشَّیْطَانُ فِیهِ؛ این غضب شعله آتشی از سوی شیطان است که در قلب فرزندان آدم زبانه میکشد،از این رو هنگامی که یکی از شما غضب میکند چشمانش سرخ و رگهای گردنش پر خون و شیطان داخل وجودش میشود». (1)
امام صادق علیه السلام در حدیثی دیگر میفرماید: «الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ غضب کلید تمام بدیهاست». (2)
امیرمؤمنان نیز در یک جمله کوتاه میفرماید: «الْغَضَبُ شَرٌّ إِنْ أَطَعْتَهُ دَمَّرَ؛ غضب شر است و اگر از آن پیروی کنی نابودت میکند». (3)
روایات در این زمینه بسیار و مملوّ از تأکیدات فراوان است،لذا با حدیث دیگری این سخن را پایان میدهیم،امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «إِیَّاکَ وَالْغَضَبَ فَأَوَّلُهُ جُنُونٌ وَآخِرُهُ نَدَمٌ؛ از غضب بر حذف باش که آغازش جنون و پایانش پشیمانی است». (4)
به هر حال عقل و درایت ایجاب میکند که انسان در حال خشم و غضب هیچ تصمیمی نگیرد و بهترین راه برای فرو نشاندن آن این است که یا از محل حادثه دور شود و یا لااقل تغییر حالت دهد؛اگر ایستاده،بنشیند و اگر نشسته است برخیزد و راه رود و آبی بنوشد و با دوستان خود از موضوع دیگری سخن بگوید و همانگونه که حضرت فرموده:مؤثرترین کارها آن است که به یاد معاد و روز قیامت و عواقب اعمال بیفتد.
حجت را بر تو تمام کردم
امام علیه السلام در این بخش (سیامین و آخرین بخش این
عهدنامه) به سه نکته پرداخته است:
نخست میفرماید:«بر تو واجب است که همواره به یاد حکومتهای عادلانه پیش از خود باشی و همچنین به سنّتهای خوب یا آثاری که از پیامبر (صلی اللّه علیه وآله وسلم) رسیده یا فریضهای که در کتاب اللّه آمده است توجّه کنی و به آنچه از اعمال ما در حکومت دیدهای اقتدا نمایی»؛ (وَ الْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَی لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَةٍ عَادِلَةٍ،أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ،أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِیِّنَا صَلَّی اللّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ أَوْ فَرِیضَةٍ فِی کِتَابِ اللّهِ فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا) .
اشاره به اینکه،هرچند عهدنامه من جامع و کامل است اما تنها به آن قناعت مکن؛اگر به مسائلی در قرآن مجید و سیره و سنّت پیغمبر اکرم یا روشهای شایستهای در حکومتهای عدل پیشین (مانند حکومت انبیای سلف) برخورد کردی،آنها را نیز به کار بند.اضافه بر اینها تو روش مرا در حکومت دیدهای و از نزدیک شاهد و ناظر بودهای آنها را نیز به کار بند،هرچند در این عهدنامه منعکس نشده باشد.
به این ترتیب امام علیه السلام از محدود شدن وظایف مالک اشتر به آنچه در این عهدنامه آمده،در عین جامعیت آن،نهی میکند و ذهن و فکر او را برای پذیرش هر سنّت حسنهای آماده میسازد.
دومین نکتهای را که امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه بر مالک واجب و لازم میشمرد این است:«و نیز بر تو واجب است که نهایت تلاش خویشتن را در پیروی از آنچه در این عهدنامه به تو توصیه کردهام به کار گیری و من حجت خود را بر تو تمام کردهام تا
اگر نفس سرکش بر تو چیره شود عذری نزد من نداشته باشی»؛ (وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ،لِکَیْلَا تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَی هَوَاهَا) .
امام علیه السلام در واقع به همه آنچه در این عهدنامه توصیه کرده بار دیگر توجّه میدهد و با اشارهای اجمالی،همه را تأکید میکند و انجام آنها را لازم میشمرد و این از قبیل اجمال پس از تفصیل و تأکید بر تأکید است و در ضمن،بر او اتمام حجت میکند تا در پیشگاه خدا مسئولیتی نداشته باشد.
امام علیه السلام در پایان این عهدنامه از باب حسن ختام نکته سومی را گوشزد میکند و با دعای پرمعنایی عهدنامه را پایان میدهد و میفرماید:«من از خداوند با آن رحمت وسیع و قدرت عظیمی که بر اعطای تمام هر خواستهای دارد مسئلت دارم که من و تو را موفق بدارد تا رضای او را جلب کنیم از طریق انجام کارهایی که ما را نزد او و خلقش معذور میدارد توأم با مدح و نام نیک در میان بندگان و آثار خوب در تمام شهرها و (نیز تقاضا میکنم که) نعمتش را (بر من و تو) تمامیت بخشد و کرامتش را مضاعف سازد»؛ (وَ أَنَا أَسْأَلُ اللّهَ (1)بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَی إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَةٍ (2)،أَنْ یُوَفِّقَنِی وَ إِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِعَلَی الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَ إِلَی خَلْقِهِ،مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ،وَ جَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلَادِ،وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ تَضْعِیفِ (3)الْکَرَامَةِ).
آنچه در تفسیر عبارت بالا آمد مبنی بر این است که «تَمامِ النِّعْمَةِ» و «تَضْعیفِالْکَرامَةِ» عطف بر «یُوَفِّقَنِی وَ
1) مستدرک حاکم،ج 11،ص 13،ح 21. در نسخه تحف العقول پیش از جمله (وَأَنَا أَسْئَلُ اللّهَ) چنین آمده:«فَلَیْسَ یُعْصِمُ مِنَ السُّوءِ وَ لا یُوَفِّقُ لِلْخَیْرِ إلّااللّهَ جَلَّ ثَناؤُهُ وَ قَدْ کانَ مِمّا عَهِدَ إلیَّ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی وِصایَتِهِ تَحْضیضاً عَلَی الصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ ما مَلَکَتْ أیْمانُکُمْ فَبِذلِکَ أخْتِمُ لَکَ ما عَهَدْتُ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ الْعَلِیّ الْعَظیمِ؛هیچ کس از بدیها پیشگیری نمیکند و توفیق انجام دادن خیرات نمیدهد جز خداوند متعال و از جمله اموری که رسول خدا در وصیتش به طور مؤکد به من فرمود اهتمام به نماز و زکات و رعایت حال بندگان بود و من با کلام رسول خدا این عهدنامه را برای تو پایان میدهم و لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم»(تحفالعقول،ص 99)
2) «رَغْبَة»مصدر و به معنای علاقه به چیزی داشتن است و در اینجا اسم مصدر و به معنای اسم مفعول استیعنی خداوند قادر است؛هر امر مطلوب و مرغوبی را در اختیار بندگان بگذارد و در بعضی از نسخهها به جای«رَغْبَة»«رَغیبَة»آمده است که صفت مشبهه است و به معنای مرغوب است
3) «تَضْعیف»در اینجا به معنای مضاعف ساختن است.این واژه گاه به معنای ضعیف ساختن یا ضعیف شمردن نیز آمده است
إِیَّاکَ» بوده باشد.این احتمال نیز داده شده که «تَمامِالنِّعْمَةِ» و «تَضْعیفِ الْکَرامَةِ» عطف بر «جَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلَادِ» باشد،بنابراین مفهوم جمله این میشود:«از خداوند میخواهم که مرا توفیق به کارهایی دهد که هم ثنای بندگان را به دنبال داشته باشد و هم آثار نیک در بلاد بگذارد و هم موجب تمام نعمتش بر من شود و هم سبب فزونی کرامتش بر من».
بدیهی است آنچه باید بیش از همه چیز مطلوب انسان مؤمن باشد،جلب رضای خداست و آنچه بیش از هر چیز باید مطلوب زمامداران و حکام باشد افزون بر تحصیل رضای خداوند،تحصیل رضای مخلوق و به دنبال آن نعمتهای دیگری است که امام در جملههای بالا به آن اشاره کرده و آن اینکه انسان کاری کند که بندگان خدا از او به نیکی یاد کنند و غفران و رضای حق را برای او بطلبند و آثار خوبی از خود در همه جا بگذارد که سبب مزید حسنات او پس از وفاتش گردد و بدین ترتیب نعمت خدا بر او کامل شود و کرامت الهی مضاعف گردد.
ممکن است بعضی چنین پندارند که تقاضای حسن ثنای مردم و به نیکی یاد کردن با خلوص نیت سازگار نیست؛حسن ثنای الهی لازم است نه حسن ثنای مردم،ولی پاسخ این اشکال با اشارهای که در بالا آوردیم روشن شد.مؤمنان مخلص حسن ثنای مردم را از این رو میطلبند که سبب دعای آنها برای غفران و پاداش الهی و ترفیع درجه گردد و از این رو ابراهیم خلیل شیخ الانبیاء نیز از جمله تقاضاهایی که از ساحت قدس پروردگار میکند این است که ««وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی
الْآخِرِینَ» ؛برای من در امتهای آینده نام نیکی قرار ده». (1)
این دعای امام هم درباره خودش و هم مالک اشتر به اجابت رسیده است؛ قرنهاست که فضایل آن حضرت در شرق و غرب عالم بر زبانها جاری است و کتابها از فضایل او پر است و با اینکه بنیامیّه کوشیدند نام و فضایل آن حضرت را از خاطرهها محو کنند و هفتاد سال به دستور آنها بر فراز منابر-نعوذ باللّه-بر آن حضرت لعن نمایند،به لطف پروردگار در هر مجلس و محفلی که از پیشگامان اسلام بحث میشود نام آن حضرت در صدر میدرخشد و کتابها در فضایل آن حضرت نوشته شده و بارگاه نورانیاش در نجف کعبه آمال است.
اضافه بر این در هر قرن شاعران توانا رساترین مدح و ثنا را به زبان عربی و فارسی و زبانهای دیگر درباره آن حضرت سرودهاند.
مالک اشتر نیز نام نیکش در همه جا به موجب فداکاریها و رشادتها و شهامتها و مخصوصاً مخاطب بودن به این عهدنامه بر زبانها جاری است.
رحمت و رضوان خدا بر او باد.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین جملههای این عهدنامه میفرماید:«و از (خداوند بزرگ مسألت دارم) که زندگانی من و تو را با سعادت و شهادت پایان بخشد که ما همه به سوی او باز میگردیم و سلام و درود (پروردگار) بر رسول خدا (صلی اللّه علیه وآله وسلّم) و دودمان طیب و پاکش باد،سلامی فراوان و بسیار والسلام»؛ (وَ أَنْ یَخْتِمَ لِی وَ لَکَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ،إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.وَ السَّلَامُ عَلَی رَسُولِ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ،وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً، وَ السَّلَامُ) .
قابل
1) شعراء،آیه 84
توجّه است که امام افزون بر طلب سعادت،شهادت را نیز هم برای خویش و هم برای مالک از خدا میطلبد؛دعایی که به زودی به اجابت رسید و امام در محراب عبادتش و مالک در مسیر راه مصر شربت شهادت نوشیدند.
در حدیثی آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دید مردی این چنین دعا میکند:
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ خَیْرَ مَا تُسْأَلُ فَأَعْطِنِی أَفْضَلَ مَا تُعْطِی؛خداوندا بهترین چیزی که از تو درخواست میشود به من بده و برترین چیزی که به بندگانت عطا میکند به من عطا فرما».پیغمبر فرمود: «إِنِ اسْتُجِیبَ لَکَ أُهَرِیقَ دَمُکَ فِی سَبِیلِ اللّهِ؛ اگر دعایت مستجاب شود خون تو در راه خدا ریخته خواهد شد». (1)
اکنون که شرح و تفسیر عهدنامه به پایان رسید میتوان با صراحت گفت:این عهدنامه دستوری است جامع برای کشورداری؛دستوری که با گذشت حدود چهارده قرن کاملاً تازه و راهگشا و زنده و بالنده است و این واقعیتی است که هر انسان منصفی به آن اعتراف دارد.از این گذشته این عهدنامه هم جنبههای مادی و هم جنبههای معنوی را که بر اساس اخلاق انسانی و ارزشهای الهی پیریزی شده است تأمین میکند بر خلاف قوانین دنیای امروز که یا سخنی از ارزشهای اخلاقی و انسانی در آن نیست و یا اگر چیزی به نام حقوق بشر در آن باشد،عملاً دستاویز و بهانهای است برای اعمال فشار بر کشورها و قشرهای ضعیف جامعه اسلامی.
عجب اینکه بعضی افراد به اصولی که«حمورابی»برای کشورداری در حدود 18 قرن پیش از میلاد پیشنهاد کرده استناد میجویند و افتخار میکنند و آن را اصولی پیشرفته و انسانی قلمداد مینمایند
1) مستدرک حاکم،ج 11،ص 13،ح 21
در حالی که اگر آن اصول را در برابر این عهدنامه بگذاریم کاملاً رنگ میبازد؛ولی چون جنبه اسلامی و مخصوصاً سبقه شیعی دارد تعصبها مانع از آن میشود که آن را در همه جا عرضه کنند و میدانیم اخیرا با تلاش و کوشش بعضی از آگاهان به صورت نامهای سرگشاده در میان اعضای سازمان ملل پخش شد و مورد استقبال قرار گرفت و به عنوان یک سند به ثبت رسید و عجبتر اینکه کسانی که بعد از آن حضرت عهدنامه و دستورالعملی برای حاکمان خود نوشتند،بخشهای مهم آن را از همین عهدنامه مبارک امیرمؤمنان علیه السلام استفاده کردند بیآنکه سخنی از آن بگویند؛یعنی اگر دستورالعمل آنها مقبولیت و درخششی پیدا کرد به واسطه همین بهرهگیری از عهدنامه مولا بود (1)گرچه متأسّفانه تعصبها اجازه نمیدهد این حقیقت آشکار گردد.
1) طبری نقل میکند که وقتی مأمون،«عبداللّه بن طاهر»را به ولایت بعضی از بخشهای کشور اسلامی گماردپدرش«ذوالیمینین»نامه مفصلی برای او نگاشت و دستورات مشروحی برای اداره منطقه تحت حکومت برای او نوشت که طولی نکشید در میان مردم منتشر شد و از آن استقبال فراوانی کردند هنگامی که این خبر به مأمون رسید دستور داد آن را بیاورند و برای او بخوانند.او بسیار از آن استقبال کرد و گفت:تمام امر دین و دنیا و امور مربوط به سیاست و اصلاح کشور و رعیت در آن جمع است. مرحوم علامه شوشتری بعد از ذکر این داستان میگوید:اگر دقت کنید میبینید اکثر بلکه تمام آن از کلام امیرمؤمنان در عهدنامه مالک اشتر گرفته شده است.(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 8،ص 664)