ghaemiyeh.com
سرشناسه:طبسی، نجمالدین، 1334 -
عنوان قراردادی:الوهابیه فرقه للتفرقة بینالمسلمین .فارسی
عنوان و نام پديدآور:وهابیت عامل تفرقه مسلمانان/ تالیف نجمالدین طبسی؛ ترجمه و تعلیق حسین حبیبیتبار ، عبدالجبار زرگوش نسب.
مشخصات نشر:قم: برگ فردوس: امیرالعلم: ارمغان گیلار، 1390.
مشخصات ظاهری:160ص.
شابک:26000 ریال978-600-91073-7-7: ؛ 50000 ریال (چاپ چهارم) ؛ 60000 ریال (چاپ ششم) ؛ 60000ریال(چاپ هفتم)
يادداشت:چاپ چهارم: 1391.
يادداشت:چاپ ششم و هفتم: 1392.
یادداشت:کتابنامه : ص.[155] - 160؛همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:وهابیه
شناسه افزوده:حبیبیتبار، حسین، 1338 -، مترجم
شناسه افزوده:زرگوشنسب، عبدالجبار، 1336 - ، مترجم
رده بندی کنگره:BP238/6/ط2و9041 1390
رده بندی دیویی:297/527
شماره کتابشناسی ملی:2529680
بسم الله الرحمن الرحیم
وهابيت عامل تفرقه مسلمانان
تأليف : حضرت آيت الله نجمالدين طبسي
سرشناسه:طبسی، نجمالدین، 1334 -
عنوان قراردادی:الوهابیه فرقه للتفرقة بینالمسلمین .فارسی
عنوان و نام پديدآور:وهابیت عامل تفرقه مسلمانان/ تالیف نجمالدین طبسی؛ ترجمه و تعلیق حسین حبیبیتبار ، عبدالجبار زرگوش نسب.
مشخصات نشر:قم: برگ فردوس: امیرالعلم: ارمغان گیلار، 1390.
مشخصات ظاهری:160ص.
شابک:26000 ریال978-600-91073-7-7: ؛ 50000 ریال (چاپ چهارم) ؛ 60000 ریال (چاپ ششم) ؛ 60000ریال(چاپ هفتم)
يادداشت:چاپ چهارم: 1391.
يادداشت:چاپ ششم و هفتم: 1392.
یادداشت:کتابنامه : ص.[155] - 160؛همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:وهابیه
شناسه افزوده:حبیبیتبار، حسین، 1338 -، مترجم
شناسه افزوده:زرگوشنسب، عبدالجبار، 1336 - ، مترجم
رده بندی کنگره:BP238/6/ط2و9041 1390
رده بندی دیویی:297/527
شماره کتابشناسی ملی:2529680
مقدمه حضرت آية الله حاج شيخ نجمالدين طبسي. 13
مقدمه مترجمين. 15
پيشگفتار. 21
فصل اول: 23
ابن تيميه. 24
اساتيد ابن تيميه. 24
نخستين انحراف ابن تيميه. 25
ابن تيميه از ديدگاه دانشمندان معاصرش.. 28
اين قيم محمد بن أبي بكر حنبلي (751 هجري قمري) 40
نمونههايي از ادعاها و عقايد وهابيت.. 44
نمونه اول: منظور از نهي از دعوت و خواندن غير خدا؟. 44
نمونه دوم:مصلحت تفرقه افكني ميان مسلمانان. 48
نمونه سوم: استغاثه به قبر پيامبر. 49
فصل دوم: 53
محمدبن عبدالوهاب.. 54
خلاصهاي از شرح حال محمد بن عبدالوهاب.. 54
علماي اسلام وهابيت را تكفير كردهاند 56
مهاجرت پدر محمدبن عبدالوهاب به حريمله. 57
تخريب قبر زيدبن الخطاب و أمر به اخراج محمد بن عبدالوهاب.. 58
توافق بين ابن عبدالوهاب و بين ابن سعود 59
تقويت پيمان. 60
آغاز دعوت.. 61
وهابيت و شمشير. 62
دشمني وخصومت ميان ابن عبدالوهاب و امير عيينه. 63
ويراني شهر عيينه به جرم انقلاب.. 64
حكم شمشير. 65
سنت زشت.. 66
برگشت محمد بن اسماعيل صنعاني از تأييد ابن عبدالوهاب.. 6 6
موضعگيري برادر محمد بن عبدالوهاب.. 69
افكار و بعضي آراي ابن عبدالوهاب.. 70
نظر و عقيده محمد بن عبدالوهاب نسبت به مسلمانان. 74
شعار وهابيت تكفير مسلمانان است.. 77
راز تسلط ابن عبدالوهاب.. 79
منتقدين محمدبن عبدالوهاب.. 81
كتابهاي اماميه. 84
فصل سوم: 87
تاريخچه امارت سعوديها 89
ادوار سهگانه. 90
دوره اول. 90
هيئت اعزامي وهابيت به مكه. 92
شكست ابن سعود و ابن عبدالوهاب در نجران. 92
اشغال احساء در سال 1207 ه- 94
هجوم به كربلاي مقدس.. 95
اشغال طا ئف.. 99
حمله به مكه مكرمه. 100
تخريب مرقدها 101
وارد كردن ضربه دوم به وهابيها 102
ترور عبدالعزيز. 102
الف- محاصره جده (1219 ق) 104
حمله پيروزمندانه شريف غالب.. 104
ب- محاصره مكه و مدينه (1220 ق) 105
ج- حمله به نجف اشرف.. 106
رهبري علما در دفاع از نجف.. 108
آماده باش نجف.. 109
د- حمله به سرزمين شام 110
ه- - محاصره نجف و كربلا.. 111
تعصب كوركورانه. 112
حمله والي مصر و شكست وهابيان. 112
هيئت امر به معروف.. 113
هلاكت سعود 114
لشكرهاي پاشا 114
حمله به درعيه. 115
تخريب درعيه. 116
شادي و جشن كشورهاي اسلامي جهت شكست وهابيان. 117
دوره دوم امارت و حكومت سعوديها 117
صلی الله علیه و آله . مشاري بن عبدالرحمن (1250 ق) 119
فيصل بن تركي (1250-1253 ق) 120
خالد بن سعود (1252-1255 ق) 120
عبدالله بن ثنيان (1255-1258 ق) 121
فيصل بن تركي (1258 – 1278 ق) 121
عبدالله بن فيصل تركي (1278-1284 ق) 122
سعود بن فيصل تركي (1284 – 1291 ق) 123
عبدالرحمن بن فيصل. 123
اختلاف جديد 124
دوره سوم 125
پيمان عثماني و سعودي.. 126
پيمان سعوديها با انگلستان. 126
مضمون ماده ششم 128
عوض معاهده انگلستان. 128
هجوم به حجاز. 129
ريختن خون حاجيان يمن. 129
عبدالعزيز در نماز جمعه انگلستان را ميستايد 130
توسعه و نفوذ انگليس – سعودي.. 131
هجوم بر طائف.. 131
سياست انگلستان. 132
حمله به شرق اردن (1343 ق) 133
تسلط بر مكه (1343 ق) 133
عزل خاندان هاشمي در راستاي منافع وهابيت.. 134
ورود وهابيها به مكه. 135
مكر وهابيت.. 136
تخريب بقيع و مقابر مسلمانان. 136
موضعگيري مطبوعات عراق. 139
مقاله اسماعيل آل ياسين. 139
موضعگيري محمود گيلاني (نقيب اشراف بغداد) 140
درگيري بين عبدالعزيز و پيروانش.. 141
اجتماع مخالفان. 143
حمله انگلستان به اخوان. 144
تمرد اخوان. 145
گرفتاري جديد 146
يك داستان جالب.. 147
بحران جديد عبدالعزيز. 148
رقابت ميان شركتهاي اجنبي. 149
فرزندان و زنان عبدالعزيز. 149
مرگ عبدالعزيز و اختلافات جديد 150
بيماري سعود 150
خلع سعود 151
گفتگو با مجله مصور مصري.. 153
حمله به جهيمان. 155
سركوبي. 156
صدور فتاوي عليه آنان. 156
منابع و مأخذ 159
الحمدلله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد وآله الطّاهرين سيّما الامام الحجّة بن الحسن المهدي روحي فداه.
كتاب «الوهابية فرقة للتفرقة» خلاصهاي از تاريخچه حزب وهابيت و سران آنان و گوشه اي از جناياتشان بر امت اسلامي ميباشد.
البته براي آشنايي نسل جديد با عملكرد اين ظاهرسازان، و صدمههايي كه مسلمانان از ناحيه اين گروهك متحمل شده و هزينههاي سنگيني كه جامعه اسلامي بابت كج رويها و خباثتهاي آنان ميپردازد، نياز مبرمي به اين نمونه از كتابها ميباشد، بدين معنا كه به زبان فارسي و با قلم شيوا و بياني رسا و همه فهم ترجمه و در اختيار اين نسل گزارده شود.
الحمدلله اين ترجمه تأمين كننده همان نياز ميباشد كه مترجمان محترم حجةالاسلام والمسلمين جناب آقاي دكتر حسين حبيبيتبار و حجةالاسلام والمسلمين جناب آقاي دكتر عبدالجبار زرگوش نسب بر اساس احساس وظيفه و با تلاش پيگير و صادقانه، اين گام بسيار مثبت را برداشته و حقّاً دين خود را ادا نمودند. خداوند بر توفيقات اين دو بزرگوار بيفزايد، و در راه نشر مذهب حق، و تبيين دشمن شناسي و شناسائي دشمنان دوستنما موفّق و مؤيّد باشند.
والسلام
قم _ نجمالدين طبسي
98-11-17
اخبار موثق حكايت از اين دارد كه اخيراً سلفيهاي متعصب عربستان سعودي ده ميليون كتاب تفرقهانگيز چاپ و در ميان حجاج پخش كردهاند، خطباي متعصب وهابي مشغول سخنان تفرقه برانگيز هستند.(1)سپاه صحابه مرتب مشغول كشتار فجيع افراد مظلوم و بي دفاع ميباشند و با اعمال و رفتار بيخردانه و دور از منطق خود و استناد آن به اسلام، اسلام را چهرهاي مخدوش و سياه و خشن و بي منطق معرفي ميكنند.
وهابيت با دلارهاي نفتي آل سعود، پيوسته شبهاتي را در گوش مسلمانان زمزمه ميكند و با ايجاد سايتهاي متعدد و در اختيار داشتن امكانات رسانهاي فراوان از هيچ كوششي جهت تهمت و افترا و نسبت شرك و ارتداد و كفر به مسلمانان و خصوصاً شيعيان فروگزار نيستند. لازم است جوانان عزيز و به ويژه
دانشجويان گرامي و بالأخص دانشجويان عزيزي كه عازم عمره هستند، نسبت به تاريخ زندگاني آل سعود و سردمداران وهابيت و پيدايش و به قدرت رسيدن آنان با حمايت دشمنان اسلام خصوصاً انگليس و آمريكا، آشنا شوند و همچنين نسبت به شبهاتي كه وهابيت منتشر مينمايد مطالعه و پژوهش نمايند تا به سستي و واهي بودن شبهات آنان واقف گردند.
يكي از شگردهاي استعمارگران، خصوصاً استعمار پير انگليس ساختن فرقهها و
1) . آيت الله العظمي مكارم شيرازي؛ شيعه پاسخ ميدهد، چاپ دوم.
مكاتب و مذاهب جديد و ايجاد تفرقه و نفاق بين امتها است تا با شعار استعماري تفرقه بينداز و حكومت كن با ايجاد فرقه و مذهب جديد و هدايت و خط دهي و پشتيباني از آن وحدت و يكپارچگي ملتها را از بين برده و زمينه لازم جهت تسلط و استعمار و چپاول منابع آنان را فراهم نمايد.
يكي از اين مكاتب ساختگي كه متأسفانه تحت عنوان اسلام و با شعار احياء سنت نبوي و سلف صالح پديدار گشت مسلك خشك و خشن وهابيت است، اين مسلك جعلي در بيش از دو قرن پيش با تحريك و هدايت و حمايت استعمار انگليس و توسط آل سعود و محمد بن عبدالوهاب در شبه جزيره عربستان به وجود آمد و تا كنون چون موريانه به دنبال تخريب دين و سياه
نمايي آن است، مسلكي كه به هيچوجه سازگاري عقلاني ندارد و با روشهاي ملايم با فطرت عقلاء كاملا بيگانه است. مسلكي كه با زور و قتل و غارت و منطق تكفير و ترور، قدرت را به دست آورده و تولدش با اراده انگليس و رشد و نمو و توسعه آن مرهون حمايتهاي آمريكا است و امروز آمريكاي جهانخواري كه خود تحت سيطره و قدرت اقتصادي و سياسي صهيونيستها است، از پيروان اين مسلك باطل و جعلي عدهاي راديكال را تربيت نموده و تحت عنوان طالبان و القاعده و مسلمانهاي تندرو در هر كجاي دنيا كه اراده نمايد دست به قتل و ترور و انفجار ميزند و به بهانه مبارزه با تروريزم هر كجا كه ميخواهد حضور مييابد و بدينوسيله هم از اسلام چهرهاي خشن و ضد منطق به نمايش ميگذارد و هم به بهانه مقابله با تروريستها كدخدايي دنيا را عهدهدار و منابع ملتها را به يغما ميبرد.
نظري اجمالي بر عقايد پوشالي وهابيت كه نشأت گرفته از افكار خشن و جامد ابن تيميه است، روشن ميسازد كه بنيان گذاران اين تفكر با تكيه بر ظاهر دين و
شعارهاي فريبنده، گوهر دين را از مردم مظلوم ميستانند و راهي را بر خلاف
آنچه كه از ابتدا در زمان پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به عنوان اسلام تحقق يافته است طي مينمايد و براي از بين بردن گوهر و مغز دين به ظواهري ناقص از دين تمسك مينمايند.
ما از وهابيت و در رأس آن از ابن تيميه ميپرسيم كه چرا و به چه دليل زيارت قبر پيامبر عظيمالشأن اسلام صلی الله علیه و آله را حرام ميدانيد و زيارت كننده آن را در صورت عدم توبه واجب القتل ميشماريد؟ مگر نه اين است كه با زيارت قبر مطهر آن حضرت، به خداوند تقرب ميجوييم؟ مگر نه اين است كه حقيقت اين زيارتها تقويت توحيد است؟ مگر نه اين است كه چون حضرت، پيامبر خدا و عبد صالح و مطيع و برگزيده او است مورد احترام و تكريم ما است، پس چه نسبتي بين زيارت قبر پيامبر خدا به خاطر خدا و شرك و عبادت غير خدا است؟ آيا به اين نتيجه نميرسيم كه آنان براي به فراموشي سپردن پيامبر و دستورات آن حضرت و براي اين كه چنين الگوهاي جاودانهاي از ياد و خاطر مردم برود، چنين شعار كوري را تنظيم نمودهاند.
چه فرقي بين بوسيدن حجرالأسود و بوسيدن ضريح پيامبر صلی الله علیه و آله است؟ نميتوان گفت بوسيدن قبر پيامبر يا ديوار حجره نبوي شرك است اما بوسيدن حجر الأسود شرك نيست. از آنجا كه شرك عقلاً قابل تخصيص
نيست، فرقي بين بوسيدن حجرالأسود و ضريح پيامبر نيست، زيرا نميتوان گفت تبرك به حجرالاسود شرك است، منتهي شرك مجاز است زيرا بطلان چنين سخني براي اهل فن از بديهيات است.
با توجه به ضرورت روشنگري نسبت به شكلگيري و عقايد غيرمنطقي اين فرقه تصميم داشتيم كتابي بنويسيم كه متضمن هر دو بعد يعني تاريخچه وهابيت و بررسي شبهات آنان باشد. در اين راستا مطالعاتمان را آغاز نموديم و در حين مطالعه
به كتاب «الوهابيه فرقه للتفرقه بين المسلمين» برخورد نموديم. كتاب را بسيار مفيد يافتيم، زيرا در عين اختصار، بسيار مستند ميباشد. از آنجايي كه ترجمه اين كتاب هدف اول ما را از تدوين كتاب مورد نظر به خوبي تأمين ميكرد تصميم به ترجمه آن گرفتيم در نتيجه ترجمه اين كتاب را مستقلاً و تحت عنوان وهابيت عامل تفرقه مسلمانان به چاپ رسانديم و انشاءالله جلد دوم كتاب را به بيان شبهات وهابيت و پاسخ به آن اختصاص خواهيم داد.
بر خود لازم ميدانيم سپاس فراوان خويش را از حمايتهاي مادي و معنوي استاد معظم حضرت آيتالله آقاي حاج شيخ محمد جواد فاضل لنكراني
دامتبركاته تقديم ايشان نموده و همچنين از استاد بزرگوار حضرت آيتالله آقاي حاج شيخ نجمالدين طبسيدامتبركاته مؤلّف كتاب گرانسنگ «الوهابية فرقة للقفرقة» كه پيوسته مشوق ما در اين امر بودهاند تقدير و تشكر نمائيم.
حسين حبيبي تبار
عبدالجبار زرگوش نسب
1389-9-04
هجدهم ذيالحجه 1431
خواننده گرامي! آنچه در دست داريد، نگاهي است به:
تاريخ وهابيها، ريشه آنها، تئوريهايشان، بنيانگذاران اين فرقه و جناياتشان در حق امت اسلامي، اعم از: قتل، غارتگري، نابودي و تيشه زدن به ريشه امت، يورش به شهرها و كشورهاي امت اسلامي كه امنيت وآرامش داشتند، تجاوز به حرمين، سلب امنيت از مسلمانان در ماههاي حرام، تباني با استعمارگران انگليسي و تؤطئه براي ايجاد اختلاف و تفرقه ميان مسلمانان، خيانت كردن به امت از پشتسر و نابود كردن مسلمانان با زور و شعارهاي اسلامي. شايسته و سزاوار است كه جريان، وهابيت به حزبي نامگذاري شود كه در راستاي تفرقه افكني ميان مسلمانان تأسيس شده باشد.
نامش احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام حراني حنبلي دمشقي است. وي در سال 661 هجري قمري (پنج سال بعد از سقوط خلافت عباسي) در بغداد متولد شد.
او در حران (موطن صابئيها(1)
نگا: السلفيه بين اهل السنة والامامية، سيد محمدكثيري، ص211- بيروت، الغدير.
)متولد شد و تا هفت سالگي آنجا بود، سپس در سال 667 هجري قمري بر اثر حمله تاتارها و تسلطشان بر آنجا، به همراه با خانوادهاش به دمشق فرار ميكند و به تحصيل فقه حنبلي ميپردازد. پدرش از بزرگان مذهب حنبلي بود.
وي فقه و اصول را نزد پدرش، حديث را از شيخ شمسالدين،
1) . مدعي پيروي از حضرت يحيي پيامبر.
شيخ زينالدين بن منجا و مجد بن عساكر آموخت.
سؤالي از شهر حماة برايش ارسال شد كه از نظر علما درباره آيات صفات خدا سؤال شده بود؛ مانند آيه:
(الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى)(1)همان بخشندهاي كه بر عرش مسلط است؛ و(ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ)(2)سپس به آسمان پرداخت.
و قول رسول خداصلی الله علیه و آله : «إنَّ قُلُوب بني آدَم بَين اصبعين مِن اصابع الرّحمن»(3)
به درستي كه دلهاي فرزندان آدم بين دو انگشت از انگشتان خداوند بخشنده است. و «يضع الجبار قدمه
في النار»(4)خداوند جبار قدمش را در آتش ميگذارد.
ابن تيميه سؤال را پاسخ داد و در پاسخش درمورد جسم بودن خدا صراحت داشت.
پاسخ او، هياهو و سروصداي زيادي به پا كرد و به عنوان يك
فرد منحرف معروف شد. اين مسئله در سال 698 رخ داد.
ابن كثير ميگويد: گروهي از فقها اعتراض كردند و خواستند كه او به مجلس قاضي جلالالدين حنفي بيايد؛ اما او نپذيرفت و حضور نيافت.
آنچه مردم حماه پيرامون صفات خداوند سؤال كرده بودند به «اعتقاد حمويه» معروف گرديد.(1)
در سال 705 گفتگويي بين او وگروهي از قضات صورت گرفت كه در پايان آن، قرار تبعيدش به مصر صادر شد، سپس در سال 706 امير سيفالدين سلا (نماينده مصر) قاضيان سهگانه شافعي، مالكي و حنبلي و فقهاي باجي، جزري و نموداري را احضار كرد. آنان به آزاد كردن و لغو حكم تبعيدش نظر دادند، مشروط به اينكه از برخي از اعتقاداتش برگردد. او آزاد شد و مصر را براي اقامت برگزيد. در سال 707 ابن عطاء ادعاهايي عليه او كرد. به نظر قاضي بدرالدين بن
1) . بدايه و نهايه، ج 14، ص 4 و 26: امير سيف الدين جاعان از او پشتيباني كرد و به تعقيب كساني كه نزد قاضي بودند پرداخت، لذا بسياري از آنها پنهان شدند، گروهي ديگر كه معترض بودند كتك خوردند و بقيه ساكت شدند. اين امر دلالت دارد بر اينكه او توسط حكومت پشتيباني ميشد. حمايت حكومت از او و شكنجه علماي مخالف او مانع از موضعگيري صريح علما درباره او وتكفير و حكم به خارج شدنش از اسلام نشد. نظرات و آراي علما درباره او خواهد آمد.
جماعه، سخنان و نظرات ابن تيميه بيادبي به ساحت پيامبرصلی الله علیه و آله بود؛ از اين رو دستور حبسش را صادر كرد. بعد از آن فتاوي شاذ و منحرف صادر كرد كه بر اثر آن در قلعه دمشق حبس شد، سپس از كتابت و مطالعه منع گرديد و كتابها را از وي گرفتند و قلم، جوهر و كاغذي نزدش نگذاشتند.(1)او در سال 728مرد.
از مطالبي كه بيان شد معلوم گرديد:
او هر از چندگاهي بذر فتنه و اختلاف را بين مسلمانان ميكاشت و حكومتها و قضات را از انجام وظايف خود بازميداشت كه مشغول جابهجايي شيخ (ابن تيميه) شوند.
نظرات او بر خلاف آراي مشهور فقها بود و قضات و فقها با اظهارات و نظرات او مخالفت ميكردند.
معروف بود كه خدا را جسم ميداند و براي خدا جهت و مكان قائل است.
استغاثه به پيامبرصلی الله علیه و آله را انكار و با چنين تفكري مخالفت
1) . المنهل الصافي و المستوفي بعد الوافي، ص 340.
ميكرد و به حرمت آن فتوا داد. قائل به تحريم زيارت قبور انبيا و صالحان بود و آن را ابلاغ ميكرد و ترويج ميداد.
از بزرگان مذهب اشعري است كه با ابن تيميه در جلسهاي مناظره كرد، با توجه به اينكه صفيالدين در بيان مطالب و گرفتن اعتراف و اقرار قوي بود، هنگامي كه به اثبات مطالب - در حاليكه از چيزي
چشمپوشي نميكرد - پرداخت، ابن تيميه ميشتابيد و از بحثي به بحث ديگر وارد ميشد؛ چنانچه عادتش بود. صفيالدين به اوگفت: تو مانند گنجشكي هستي كه هر وقت ميخواهم او را بگيرم به جايي ديگر ميگريزد. بعد از آن به زندان انداخته شد و وضعيت او و اصحابش اعلام شد و از كارهايشان بركنار شدند.
ايشان در رد ابن تيميه كتابي در نفي جهت داشتن خداوند تأليف كرد و در مقدمهاش فرمود: آنچه باعث شد اين مختصر را در اين وقت تأليف كنم، آن است كه بعضي جهت و مكان براي خدا قائل شدند و موجب فريب دادن افرادي شدند كه سابقه دانش و تعليم نداشتند و دنبال علم و معرفت نبودند و نيز هيچ بهرهاي از بصيرت و
نور حكمت نداشتند؛ لذا دوست داشتم اعتقادات اهل سنت و ادعاهاي باطل او را بيان كنم. او از هيچ دعوتي فروگذار نكرده و به نقض آن روي آورده و هيچ قاعده و پايهاي ساخته نشده مگر اينكه او آن را ويران نموده است.(1)
او -كمالالدين- پيشوا، علامه و تئوريسين بود؛ چنانكه سبكي در موردش گفته و در رد ادعاهاي ابن تيميه درباره طلاق و زيارت قبور كتابي تأليف نموده است.(2)
در نامهاي به ابن تيميه او را موعظه و نصيحت ميكند كه در آن فرموده: «چه بسيار در چشم برادرانت خاشاك ميبيني و تنه نخل را در چشم خودت ناديده و فراموش ميكني؟!»
چه بسيار خويش و هياهو و سخنان خود را ميستايي و دانشمندان را مذمت ميكني! لغزشهاي مردم را جستجو ميكني در حاليكه ميداني رسول خداصلی الله علیه و آله از آن نهي نموده و فرموده است: «مردگان را
جز به خير و نيكي نام نبريد، آنان به سوي آنچه توشه كردند رفتند». ميداني كه تو از خود دفاع ميكني و آنها را متهم مي كني به اينكه بوي اسلام را ندارند و جهادي كه پيامبرصلی الله علیه و آله تشريع
نموده نشناختهاند؛ ولي بدان به خدا سوگند! آنان خيرهاي بسياري داشتند و با آن آشنا بودند، اگر فردي به آن عمل كند رستگار ميگردد، آنان چيزهاي زيادي كه به آنان ارتباط نداشت رها كردند، از صفات نيك هر مسلمان است رها كردن آنچه به او ارتباط ندارد. اي مرد! به خدا سوگندت ميدهم! ما را رها كن، تو بهانهگير هستي و داراي زباني دراز و سليط كه نه آرام ميگيري و نه ميخوابي. بر حذر باش از اشتباهات در دين خدا. پيامبرصلی الله علیه و آله مسائل بسياري را زشت و مكروه ميدانستند. ايشان از افراط در سؤال كردن نهي نموده، ميفرمودند: «بيشترين چيزي كه بيم آن را بر امت دارم، منافق زبان دراز سليط است.»
سخن زياد بدون اشتباه باعث قساوت قلب ميشود؛ در صورتي كه در امور حلال و حرام باشد، پس چگونه است اگر در سخنان فيلسوفان باشد! آن كفريات، قلبها را كور ميكند. به خدا سوگند! مضحكه اين و آن شديم، تا كي و چقدر ريزههاي كفريات فلسفه را نبش قبر ميكني!؟ تا كي با تكيه بر عقل آن را رد كنيم؟ اي مرد!
بارها زهر فيلسوفان و مصنفات آنان را نوشيدي، استفاده زياد از
زهر باعث معتاد شدن به آن ميشود و در بدن ذخيره ميگردد، مجلسي كه در آن با تدبر و خشوع قرآن تلاوت ميشود و سكوت به همراه تفكر، چه شور و شوقي دارد!
چه جالب است مجلسي كه در آن از نيكان يادآوري مي شود! هنگام ياد كردن صالحان رحمت خدا نازل ميگردد؛ ولي هنگاميكه صالحان به مسخره گرفته ميشوند و با تنفر و لعنت از آنان ياد ميشود، شمشير حجاج و زبان ابن حزم را كه دو برادرند خواستي و برادر قرار دادي، چقدر نا اميد كننده است! هر كس از تو پيروي كند در معرض بيديني و تفرقه و زندقه و نابودي قرار ميگيرد، به خصوص در صورتي كه كمسواد و ضعيفالايمان باشد. شهوتران از باطل پيروي ميكند؛ ولي سودي براي تو ندارد، در ظاهر با دست و زبان از تو دفاع ميكند و در خفا دشمن تو است.
اكثريت پيروان تو جز تنبل و سفيه نيستند يا از عوام دروغگو و كودن هستند يا اخمو، خشن و مكارند يا اينكه خشك و متحجر و كودنند. اگر آنان را باور نميكني امتحان و آزمايش كن و آنان را با ملاك عدالت بسنج. اي مسلمان! الاغِ غريزه و شهوت خود را براي ستودن خويش سوار شدي، چه بسيار آن را تصديق و از آن اطاعت و
با نيكان دشمني ميكني! چه بسيار آن را باور داري و صالحان را تحقير ميكني! چقدر نفس خويش و شهوتت را بزرگ ميشماري و بندگان خدا را كوچك به حساب ميآوري؟ چه بسيار با نفس و شهوت خويش دوستي؛ ولي زاهدان را مورد خشم قرار دادي! تا كي سخن خويش را ميستايي با كيفيتي كه قابل ستايش نيست!؟ به خدا سوگند! در مورد اينها احاديثي در صحاح مسلم و بخاري است. اي كاش احاديث صحاح از تو در امان ميماند، درحاليكه هميشه آنها را مورد حمله قرار ميدهي و آن احاديث را ضعيف ميشماري يا تأويل و انكار ميكني. آيا زمان آن نرسيده كه توبه كني و به سوي خدا برگردي؟ سن تو به هفتاد سالگي رسيده، وقت مرگ و كوچ كردنت از اين دنيا نزديك گرديده. آري! اين چنين است، به خدا سوگند! باور نميكنم كه مرگ را به ياد بياوري بلكه كساني را كه به ياد مرگ هستند مورد تمسخر قرار ميدهي و تحقير ميكني! گمان نميكنم به سخن و موعظه من توجه و گوش دهي، بلكه سعي و تلاش ميكني اين نوشتهام را با مجلداتي رد و نقض كني و ادامه سخن را از من بگيري. هميشه حرفهاي خود را تكرار ميكني و براي خويش ياري ميجويي تا اينكه مرا ساكت كني و اقرار كنم كه چنين است كه تو
ميگويي.
اگر اين حال و وضعيت تو نزد من است، درحاليكه دلسوز و دوست تو هستم، پس حال تو از ديدگاه دشمنانت چگونه است درحاليكه از بين دشمنان تو، صالحان، عقلا و فضلايي هستند و ميان مريدانت فاسدان، دروغگويان، جاهلان، باطلان و كور و گاو وجود دارد؟ خشنود ميشوم اگر آشكار و علني مرا سب و شتم كني و مخفيانه از سخنانم سود و بهره ببري. خدايا! كساني كه عيبهايم را به من اهدا ميكنند مورد رحمت و آمرزش قرار ده.(1)
ابن تيميه را رد كرد و كتابي در اين زمينه با عنوان «شفاء السقام في زيارة خيرالانام» تأليف نمود و گاهي همين كتاب «شن الغارة علي من انكر السفر للزيارة» ناميده شده است.
عبدالكافي درباره پدر خودش گفته: «به پا خاست هنگاميكه امر
بر ابن تيميه مشتبه شد و همنشينش (شيطان) او را وسوسه كرد كه وارد آتش گردد، زمانيكه باب توسل را برخود بست و منكر
1) . تكملة السيف الصيقل تأليف كوثري، ص 190. اين مطلب از نوشته برهان الدين بن جماعه قاضي القضاة نقل شده است، او آن را از نوشته شيخ حافظ ابوسعيد بن علائي و او از نوشته ذهبي نقل نموده و عزامي در الفرقان، ص 129، بخشي از آن را نقل كرده است. ر.ك: كتاب الغدير، ج5، ص 137.
مسافرت به قصد زيارت پيامبرصلی الله علیه و آله شد، و در اين راستا حركت ميكرد با زور از او حمايت و دفاع كردند و قلبها با قهر و غلبه به آن مشتبه شد.»
وي در خطبه «الدرة المضيئة في الردّ علي ابن تيميه» گفته: سپس بعد از اينكه ابن تيميه در اصول اعتقادات مرتكب بدعت گذاري شد كه نزد مسلمانان، اجماعي مورد اتفاق بود، سعي ميكرد آن أمر با پوشش پيروي از قرآن و سنت صورت گيرد، او تظاهر ميكرد به اينكه به سوي حق دعوت ميكند و به سوي بهشت راهنمايي و هدايت مينمايد. او تبعيت از قرآن و سنت را رها كرد و از آن خارج شد و به بدعت گذاري روي آورد؛ با اجماع مسلمانان مخالفت ورزيد و از جماعت اسلامي جدا شد، به جسم و مركب بودن ذات احديت قائل شد و اظهار داشت [كه نيازمندي ذات خداوند به جزء] محال نيست تا جايي كه به حلول حوادث و رويدادها در ذات خداوند متعال قائل شد.
سبكي گفته: ابوالعباس، ابن تيميه به رفيقانش مزي، ذهبي، برزالي و
بسياري از پيروانش زيانهاي روشني وارد كرده و آنان را به اموري بزرگ و خطير وادار كرده است. آنان را به جاهايي كشاند كه
سزاوار بود از آن دوري جويند و در آتش جهنم قرارشان داد. (1)
شافعي در كتاب «مرآة الجنان» در شرح حال ابن تيميه گفته: «مسائل عجيب و غريبي دارد كه با مذاهب اهل سنت تناقض و منافات دارد. بدترين و زشتترين آن مسائل، نهي كردن از زيارت قبر رسول خداصلی الله علیه و آله است».(2)
ابوبكر حصني دمشقي (م 829 ق)گفته: خوب توجه كن و بدان كه من سخنان اين فرد خبيث را -كه بيمار و منحرف است - مطالعه نمودم و ديدم كه او براي ايجاد فتنه ميان مسلمانان از متشابهات قرآن و سنت جستجو ميكند. و گروهي از عوام و غير عوام - كه خداوند اراده كرده هلاكشان نمايد - از او پيروي نمودند. در سخنان او، اموري يافتم كه توان به زبان آوردن آن را ندارم و انگشتانم از نوشتن آن اطاعت نميكنند؛ زيرا او پروردگار را در منزه كردن خود در قرآن،
تكذيب نموده، برگزيدگان و خلفاي راشدين و تابعان موفق را تحقير كرده و به سخره گرفته. از نوشتن آن مسائل عدول نمودم و بسنده كردم به نظرات و سخنان پيشوايان متقي و به اتفاقشان بر تبعيد
ابن تيميه به دليل دشمني او با دين.(1)
8 . شهاب الدين بن حجر هيثمي، (م 937 ق)در شرح حال ابن تيميه گفته: «خداوند متعال او را ياري نكرد، بلكه گمراه، كور و ذليلش كرد. پيشوايان اين امر را اظهار نمودند و فساد و دروغگويياش را بيان كردند... . خلاصه، سخنان ابن تيميه بي اعتبار است؛ بلكه بايد سخنانش را رها كرد و در زميني ناهموار و بي آب و علف انداخت. اعتقاد علما بر اين مستقر شد كه او يك فرد بدعتگذار، گمراه و از غُلات است كه خداوند عادلانه با او برخورد كرد به خدا پناه ميبريم از اعتقادات و كردارش». (2)
شهاب الدين گفته: اگر بگوييد، چگونه ادعاي منعقد شدن اجماع بر مشروعيت زيارت و مسافرت به قصد آن ميكنيد، در حاليكه ابن تيميه
در پاسخ ميگوييم: ابن تيميه كيست تا اينكه به او اهميت داده
شود يا اينكه در امري از امور دين بر او تكيه گردد؟ او فردي است كه گروهي از پيشوايان سخنان باطل و دليلهاي فاسد او را بررسي نمودند و لغزشها و انحطاطها و توهمات زشت و غلطش را آشكار كردند (مانند عز بن جماعه). او بندهاي است كه خداوند او را خوار و گمراه كرده و لباس رسوايي بر او پوشانده، و توانايي تهمت زدن، افترا و دروغ به او داده است، كه سستي و پستي و حرمان به دنبال داشت.(1)
استحباب آن از ضروريات دين است و منكر آن كافر به حساب ميآيد و شايد نظر دوم (منكر زيارت كافر است) درست تر باشد؛ زيرا تحريم آنچه علما بر استحباب آن اجماع دارند كفر است؛ چون تحريم آنچه مستحب است بدتر از تحريم چيزي است كه مباح و مورد اتفاق علما در مورد زيارت است.(2)
نبهاني در شواهد الحقّ گفته: «اتفاق علماي مذاهب چهارگانه بر ردّ بدعتهاي ابن تيميه معلوم و روشن است؛ همانند روشن بودن خورشيد ميان روز.» بعضي از علما بر منقولات او طعنه وارد كردند، همچنين كه به عقل او طعنه زدند و به شدت به اشتباهات فاحش و انحرافش در مسائل ديني و مخالفتش با اجماع مسلمانان به خصوص آنچه به پيامبرصلی الله علیه و آله تعلق دارد، حمله كردند و مورد نقد قرار دادند.(1)
ابن بطوطه گفته: عقل ابن تيميه اشكال داشته و تمام نبوده
است (عاقل نيست).(2)
قاضي مالكي دمشقي مي گويد: «من اعتقد عقيدة ابن تيميه حلّ دمه و ماله». الدرر الكامنة، ج1، ص147.
ابن رجل حنبلي مي گويد: «هر كس ابن تيميه را تكفير كند معذور است.» البدر الطالع، ج1، ص67؛ دفع شبهة من شبّه و تمرّد، ص 123.
بخاري حنفي متوفاي 841 ه- مي گويد: «اگر كسي به ابن تيميه، شيخ الاسلام بگويد كافر شود». كتاب البدر الطالع، ج2، ص260. f
بعضی نسبت زندقه به او دادند، به خاطر قولش به اینکه جایز نیست به پیامبر صلی الله علیه وآله استغاثه کرد، اين اعتقاد يعني كوچك كردن پيامبرصلی الله علیه و آله و منع تعظیم رسول خدا.
بعضی از علما به ابن تیمیه نسبت نفاق دادند، به خاطر قولش درباره حضرت علی علیه السلام که گذشت. در مورد حضرت گفته كه ايشان در هفده مسئله اشتباه کرده و ابن تيميه در اين اظهار نظر با نص صریح قرآن مخالفت نموده است و به خاطر قولش به اینکه علی علیه السلام برای ریاست جنگید نه برای دیانت، او با اين اظهار نظرها مرتکب رسوايی و پستي شد. علما او را منافق دانستند به دلیل قول رسول خدا صلی الله علیه و آله که به علی علیه السلام فرموده «ای علی! جز منافق
کسی بر تو خشم نمی کند.»(1)
در جسارت ابن تيميه بر حضرت علي علیه السلام و حمله كردن وي بر آن حضرت نيز گفته: چقدر در توهين كلام رافضي – يعني علامه حلي در منهاج الكرامة – مبالغه كرده كه گاهي باعث شده حضرت
علي علیه السلام را مورد نكوهش قرار دهد.(2)
اين مختصر، مروري بود برآنچه كه به ابن تيميه مرتبط است؛ اما شاگردش – ابن قيم حنبلي – كه تنها سبب ترويج افكار و ادعاهاي ابن تيميه بود ناگزير بايد به شرح حالش اشارهاي داشته باشيم.
نامش ابن زفيل زرعي معروف به ابن قيم، شاگرد ابن تيميه است، از شذوذ و انحرافات ابن تيميه در حال حيات و بعد از مرگ او پيروي نمود و كوركورانه در حق و باطل از او تقليد كرد ... . او به استدلال كردن تظاهر مينمود؛ ولي استدلال ساختگي او جز تكرار براي ترويج عقايد استادش نبود، به پخش شذوذ و انحرافات استادش روي آورده بود و به آن اصرار داشت، دنبال تلطيف لحن استادش بود
تا اينكه كالاهاي استادش را به مصرف ضعيفان رساند، تمام كارش جهت پوشش گذاشتن آن هواهاي نفساني بود و حياتش را با چرخيدن دور سخنان استادش فاني كرد.
درباره او گفتهاند:
ذهبي گفته: به متون حديث و بعضي از رجال حديث اهميت ميداد و مشغول تحصيل فقه بود، مدتي به خاطر انكار مسافرت به قصد زيارت قبر حضرت ابراهيم علیه السلام زنداني شد.(1)
ابن حجر در دررالكامنه گفته: علاقهاش به ابن تيميه بر او غلبه كرده بود (محو در شخصيت ابن تيميه شده بود). از اقوال او خارج نميشد و در تمام موارد به ياري او ميشتافت، او كتابهاي ابن تيميه را تهذيب كرد و علمش را منتشرساخت. بعد از اينكه مورد اهانت قرار گرفت و سوار شتري گردانده شد و همراه ابن تيميه بازداشت و با شلاق تنبيه گرديد. هنگاميكه ابن تيميه مرد، ابن قيم آزاد شد، دوباره با فتاوي ابن تيميه آزمايش شد، او علماي عصرش را مذمت ميكرد و آنان نيز او را مورد مذمت قرار ميدادند.(2)
ابن كثير گفته: براي استفتاء در مورد طلاق نزد او ميرفتند و به
هنوز به دور سخنان استادش ميچرخد و آن را مورد تأييد قرار ميدهد و دليل و حجت برايش ميآورد.
به نابلس رفت و مجلس موعظهاي برايش تشكيل دادند، همان مسئله را ذكر كرد تا جايي كه گفت: قبر رسول خداصلی الله علیه و آله را زيارت نميكند. مردم بر او حمله بردند و خواستند او را بكشند، والي نابلس او را نجات داد، مردم قدس و نابلس براي اهل دمشق ماوقع را
1) . البداية والنهاية، ج14، ص 2.
نوشتند و ابن قيم را با آنچه از او اتفاق افتاده بود به آنان معرفي كردند، قاضي مالكي او را خواست، او ترديد كرد و به صالحيه نزد قاضي شمسالدين حنبلي رفت و نزد او اسلام آورد و او توبهاش را پذيرفت و به مسلمان بودن ابن قيم حكم كرد و از ريختن خونش جلوگيري كرد و او را به خاطر ابن تيميه نكوهش نكرد، سپس دوباره ابن قيم را احضار كرد و آنچه در قدس و نابلس گفته بود به وي اظهار كرد، ابن قيم آنها را انكار كرد، سپس بينه بر او اقامه شد، او تأديب شد. وي را سوار شتري كردند و به زندان بردند، سپس به مجلس شمسالدين مالكي احضار شد و خواستند او را اعدام كنند، او پاسخ داد كه قاضي حنبلي به مسلمان بودن و محترم شمردن خونم حكم كرده و توبهام را پذيرفته. او را به زندان برگرداندند تا اينكه حنبلي حاضر شد و خبر آنچه گفته بود داد، سپس احضار شد، او را به تعزير محكوم كردند و با شلاق زده شد، و بر الاغي سوارش كردند و در شهر گرداندند، سپس او را به زندان برگرداندند. همچنين ابن قيم و ابن كثير به خاطر فتوايشان در مسأله طلاق نيز زده شدند و در شهر جلوي خانه جوزيه گردانده شدند.(1)
1) . تكملة السيف الصيقل، ج4، ص9.
وهابيت به تبعيت از ابن تيميه به آياتي استناد ميكنند بدون اينكه در مفهوم و مفاد و موردش بينديشند؛ لذا خواندن صالحان و اوليا و استغاثه به آنها را شرك ميدانند، به بهانه اينكه خداوند متعال در قرآن كريم خواندن و دعوت مشركان و بتها را شرك شمرده است.
(وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا).(1)و اينكه مساجد از آن خداست پس هيچكس را با خدا نخوانيد.
(لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لَا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ).(2)دعوت حق (و دعاي مستجاب) از آن اوست و كساني را كه (مشركان) غير از او ميخوانند هرگز به دعوت آنها پاسخ نميگويد.
(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ).(3)كساني را كه غير از خدا ميخوانيد (و پرستش ميكنيد) بندگاني همچون خود شما هستند.
(وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ).(1)و كساني را كه جز او ميخوانيد (و ميپرستيد) مالك كوچكترين چيزي نيستند.
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلَا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَلَا تَحْوِيلًا).(2)بگو كساني را كه غير از او (معبود خود) ميپنداريد، بخوانيد آنها نه ميتوانند زياني را از شما برطرف سازند و نه هيچتغييري در آن ايجاد كنند.
(أُولَئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ).(3)كساني را كه آنان به (عنوان معبود) ميخوانند، خودشان وسيلهاي (براي تقرّب) به پروردگارشان ميجويند.
(وَلَا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَنْفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَ).(4)و جز خدا چيزي را كه نه سودي به تو ميرساند و نه زياني مخوان (و پرستش مكن).
(وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لَا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ).(5)چه كسي گمراهتر است از آن كسي كه معبودي غير خدا
را ميخواند كه تا قيامت هم به او پاسخ نميگويد.
وهابيت با كمال وقاحت اين آيات را بر مسلمانان موحد - كه معتقدند پيامبران و صالحان و بندگان مقرب خداوند كه با اذن خداوند متعال دعايشان مستجاب ميشود و حاجت دعوت كننده را اجابت ميكنند - مطابقت ميدهند.
در پاسخ ميگوييم:
اين آيات به مشركان اختصاص دارد كه ادعا ميكردند بتها خدايانند. توان دفع شر و ضرر و رويدادها را دارند و بدون اذن از خداوند متعال ياري و كمك ميكنند؛ زيرا اين جنبه از افعال الهي را دارند. اين ادعا كجا و اعتقادات مسلمانان موحد به پيامبران، به اينكه بندگان بزرگ خداوند و از دستورات الهي سرپيچي نميكنند و با دستور خدا عمل ميكنند كجا؟
منظور از دعا در اين آيات، مجرد دعوت و خواندن نيست؛ بلكه مراد از آن، دعوت خاص همراه پرستش است. خداوند متعال بين دعوت(خواندن) و عبادت را در يك آيه جمع كرده و فرموده:
(وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي
سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ).(1)
و خداي شما فرمود كه مرا (با خلوص دل)
بخوانيد تا دعاي شما را مستجاب كنم آنان كه از (دعا و) عبادت من اعراض و سركشي كنند زود با ذلت و خواري در دوزخ شوند.
امام زينالعابدين علیه السلام ميفرمايد: «فَسَمَّيْتَ دعائك عبادة، و تركه استكباراً، و توعّدتَ علي تركه دخول جهنم داخرين». خواندن خود را عبادت و تركش را كبر ورزي ناميدي و بر ترك آن به در آمدن به دوزخ، همراه خواري تهديد كردي.(2)
پس منظور از دعا درآيات، همين قسم از دعا است؛ يعني خواندن همراه با اعتقاد به الوهيت خوانده شده به نحوي از أنحاء.
منظور از دعاء و خواندني كه در آيات از آن نهي شده عبارت است از قرار دادن دعوت شده و خوانده شده در مرتبه خداوند خالق، چنانچه آيه ذيل آن را بيان ميكند:
(وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا).(3)خداست پس هيچ كس را با خدا نخوانيد»، اين همان پايه و اساس پرستش مشركان بود.
(وَجَعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ).(1)آنها براي خدا همتايي قرار دادهاند تا (مردم را) از راه او (منحرف و) گمراه سازند.
(إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ).(2)چون شما را با پروردگار جهانيان برابر ميشمرديم.
به نظر ابن تيميه (به تبعيت از فقهايي كه وي ادعا ميكند داراي چنين عقيدهاي هستند)، مصلحتِ مرزبندي و جداسازي بين مذاهب اسلامي بر مصلحتِ فعل مستحب ترجيح دارد، اگر أمر داير شد بين انجام دادن آنچه استحبابش ثابت است و بين اينكه شيعه از سني تشخيص داده نشود گرچه با ترك كردنِ فعل مستحب باشد، ترك مستحب سزاوارتر است!!
چنانچه گفته: از اين جهت است كه بعضي از فقهابه ترك بعضي از مستحبات - در صورتي كه شعار شيعه باشد - قائل شدهاند؛ البته ترك كردن آن مستحب واجب نيست؛ ولي در اظهار آن مشابهت به شيعه است و سني از رافضي تشخيص داده نميشود، درحاليكه
مصلحت تشخيص شيعيان براي دوري جستن و مخالفت با آنان عظيمتر و بزرگتر از مصلحت انجام دادن آن مستحب است.(1)
عبارت ابن تيميه را دوباره بخوان و فكر كن كه چه كسي از سنت نبوي پيروي و به آن عمل ميكند؟ آيا ابن تيميه كه قايل به ترك سنت ثابت شده است يا پيروان مكتب اهلبيت : كه به سنت عمل ميكنند، و عمل به آن را شعار خود قرار ميدهند چنانچه ابن تيميه ميگويد؟!
به نظر ابن تيميه استغاثه به قبر پيامبرصلی الله علیه و آله يا به قبر هر ولي و صالحي حرام است وي استغاثه را شرك و ريختن خون استغاثه كننده را حلال ميداند! ابن تيميه گفته: هر كس نزد قبر پيامبريا ولي و صالحي برود و از او طلب حاجت كند مثل اينكه طلب شفا يافتن از بيماري، يا اينكه بخواهد بدهياش را بدهد و... كه جز خدا توان آن را ندارد، شرك صريح است و بايد آن شخص توبه كند و اگر توبه نكرد بايد او را كشت و به قتل رساند.(2)
گويا ابن تيميه از سيره مسلمانان از زماني كه پيامبرصلی الله علیه و آله ارتحال نمود تا كنون اطلاع ندارد، مسلمانان به قبر پيامبرصلی الله علیه و آله استغاثه ميكردند يا اينكه از سيره مسلمانان اطلاع داشته؛ ولي نظراتش بر خلاف نظرات مسلمانان و از راه و سيره مسلمانان خارج و منحرف شده است.
براي نمونه:
عثمان بن حنيف - كه از صحابه است - به مردي امر ميكند كه نزد قبر پيامبرصلی الله علیه و آله استغاثه كند و به آن حضرت متوسل شود.(1)
عايشه به مردم مدينه امر كرد كه به قبر پيامبرصلی الله علیه و آله براي باران استغاثه كنند.(2)
مردم مدينه در سال 53 مدت سه روز به قبر پيامبرصلی الله علیه و آله پناه بردند؛ در حاليكه تمام آنان كوچك و بزرگ به قبر استغاثه
ميكردند تا اينكه شر زياد بن أبيه از آنان دفع شود.(3)
مردي در دوران خلافت خليفه دوم در منظر و مسمع صحابه
از جمله حضرت علی علیه السلام به قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله استغاثه كرد.(1)
ابوعلي خلال (شيخِ مذهبِ حنبلي) به قبر امام موسي كاظم علیه السلام در بغداد استغاثه كرد.(2)
محمد بن ادريس شافعي به قبر ابوحنيفه استغاثه كرد.(3)
مردم سمرقند در سال 460 به قبر بخاري استغاثه كردند و مردم نزد قبر گريه و زاري كردند و از صاحب قبر شفاعت طلبيدند.(4)
«كتاب مصباح الظلام في المستغيثين بسيد الأنام» تأليف بلنسي (متوفاي 634 ق) لبريز از نام و داستان استغاثه بزرگان صحابه، تابعين، فقها و محدثان اهل سنت مانند: منكدر صحابي پدر محمد بن
و محب الدين طبري به قبر رسول خداصلی الله علیه و آله است. سمهودي به قبر رسول خداصلی الله علیه و آله استغاثه كرد و حاجتش برآورده شد.
1) . فتح الباري، ج2، ص 577؛ وفاء الوفاء، ج4، ص 1372؛ تفسير قرطبي، ج5، ص 265، دنباله آيه 64 سوره نساء تفسير بحرالمحيط، اندلسي، ج4، ص180؛ الدررالسنيّة في الرد علي الوهابيّه، ص21.
2) . تاريخ بغداد، ج1، ص 120.
3) . خلاصة الكلام، زيني دحلان، ص252.
4) . طبقات الشافعيه، ج2، ص234.
5) . سير اعلام النبلاء ج3، ص213، وفاء الوفاء، ج2، ص 444.
6) . وفاء الوفاء، ج4، 1385.
مانند: قيرواني مالكي (متوفاي737 ق)(1)،
قسطلاني (متوفاي 923 ق)(2)،
مراغي (متوفاي 816 ق)(3)،
سلامه عزامي(4)
و دهها عالم ديگر. گويا ابن تيميه بر آرا وفتاوي علما اطلاع نيافته يا اينكه مطلع بوده ولي به شرك و ارتدادشان حكم كرده و حكم اعدام در موردشان صادر نموده!! براي اطلاع بيشتر به كتاب «روافدالايمان الي عقائد الاسلام» ص 64-91 مراجعه شود.
افكار ابن تيميه بعد از مرگ وي و مرگ ابن قيم پوسيده و از بين رفته بود اگر محمد بن عبدالوهاب آن را ترويج نميداد.
وي در سال 1111 يا 1115 قمري متولد شد و در سال 1207 قمري مرد. بيش از نود سال زيست، در شهر عيينه در نجد پا به جواني گذاشت و نزد علماي حنبلي درس خواند، سپس به مدينه رفت.
احمد امين ميگويد: به مدينه رفت، سپس چهارسال در بصره اقامت كرد، آنگاه پنج سال در بغداد، يك سال در كردستان، دوسال در همدان و بعد در اصفهان بود و بعد از آن، دعوت جديدش (همان
بدعتهاي او) را ميان مردم تبليغ كرد.
حضرت علی علیه السلام فرموده است: كسي چيزي را پنهان نميكند مگر اينكه بر زبان و چهرهاش آشكار ميگردد.(1)
علما در چهرهاش گمراهي ميديدند. پدرش كفر و بي ديني در او ميديد و مردم را از وي برحذر ميداشت، همچنين برادرش شيخ سليمان كتابي در رد بدعتها و اعتقادات باطلش تأليف كرد و نامش را «الصواعق الالهية في الردّ عليالوهابية» گذاشت. محمد بن عبدالوهاب در مطالعه اخبار كساني كه ادعاي پيامبري دروغين كردند مانند مسيلمه كذاب، سجاح، اسود عنسي و طليحه اسدي(2)و امثال
اينها شوق و ولع داشت، چنانچه ميرزا ابوطالب اصفهاني از معاصران او اظهار داشته،(3)ادعاي نبوت و نازل شدن وحي بر او.
1) . نهجالبلاغه، بخش حكمتها، ص260، زعماء الاصلاح، ص10، بيروت.
2) . با رسول خداصلی الله علیه و آله مصاحبت كرد، در سال 9 هجري مسلمان شد، سپس مرتد گرديد و در نجد به قبيله جفنه غسانيها در شام پيوست، سپس در دوران خلافت عمر مسلمان شد و به حج رفت، سپس در جنگ قادسيه و نهاوند شركت كرد، عمر به سعدبن ابي وقاص نامهاي نوشت كه در امر جنگ با طلحه مشورت كند و او را متولي چيزي نكند، در نهاوند كشته شد. سير اعلام النبلاء ، ج1، ص317. ر.ك: الفجر الصادق، 3ص17، جميل صدقي؛ وفتنه الوهابية؛ 66.
3) . ميرزا ابوطالب، سفرنامه، ص409.
مردي به محمدبن عبدالوهاب گفت: اين اعتقاداتي كه اظهار كردي و آوردهاي متصل هستند يا منفصل؟ محمدبن عبدالوهاب گفت مشايخ من و مشايخ مشايخم تا ششصد سال پيش همه مشرك بودهاند. آن شخص گفت: پس رشته ارتباطي دينت منفصل است نه متصل، آن را از چه كسي گرفتي؟ او گفت: از وحي و الهام مانند خضر.(1)
محمدبن عبدالوهاب در رسالهاش نوشته: من به شما از خودم خبر ميدهم به خدا سوگند كه الهي جز او نيست، طلب علم كردم و معتقدم كساني باور كردند كه من داراي علم و معرفت هستم، در حاليكه در آن زمان معناي لا اله الا الله را نميدانستم... و دين اسلام را نشناخته بودم! قبل از اين خبري كه خدا آن را بر من منت گذاشت،
آنان اقامه دليل و برهان كردند، والي شريف سعود به قاضي شرع دستور داد كه دليل كفرشان را بنويسد تا اينكه همه آن را بداند و دستور زنداني كردن آن كفار پست را صادر كرد و اينكه آنان را زنجير كنند. بعضي از آنان دستگير شدند و به زندان افتادند و بقيه گريختند.(1)
پدرش عيينه را ترك گفت و به شهر حريمله رفت و در آنجا اقامت گزيد تا اينكه در سال 1143 فوت شد، در حاليكه از پسرش راضي نبود و بسيار او را نهي و توبيخ ميكرد. پس از رحلت پدر، مردم حريمله خواستند او را بكشند، او به عيينه - كه محل تولدش - بود فرار كرد و با عثمان بن معمر (امير عيينه) هم پيمان شد بر اينكه ازيكديگر پشتيباني كنند، به اينكه امير به شيخ، آزادي تبليغ دعوتش
و نشر آن را بدهد، مشروط به اينكه محمد بن عبدالوهاب با ابزارهاي گوناگون براي تسلط اميرعثمان برتمام سرزمين نجدتلاش كند. نجد در آن زمان به شش يا هفت امارت (شيخ نشين) از جمله امارت عيينه تقسيم شده بود، سپس براي تقويت روابط ميان اين دو، امير عثمان خواهرش جوهره را به ازدواج ابن عبدالوهاب درآورد، و با اين امر دين را براي دنيا و درخدمت دنيا و تسلط امير بر منطقه به سخره گرفت.(1)
پيمان ميان ابن عبدالوهاب و امير عيينه طول نكشيد. از آنجا كه ابن عبدالوهاب دستور تخريب قبر زيد بن الخطاب را داد.(2)
فتنه رخ داد و مخالفت و اعتراض عليه ابن عبدالوهاب به خاطر تخريب قبر به اوج رسيد، سليمان حميدي (حاكم احساء و قطيف) به عثمان بن معمر دستور داد ابن عبدالوهاب را به قتل برساند.
مؤلف تاريخ نجد ميگويد: عثمان بن معمر خواست از مهمانش ابن عبدالوهاب رهايي يابد، از وي خواست هر جايي كه ميخواهد برود، او در عيينه ماند، عثمان مردي به نام فريد همراه او فرستاد و وي را مأمور كرد كه او را در راه بكشد ولي ارادهاش به او كمك نكرد تا او را بكشد، شيخ را ترك گفت و برگشت بدون اينكه اذيتي به او برساند.(1)
از سيد محمود شكري نقل شده است كه: ابن عبدالوهاب در سال 1160 هجري به درعية - كه سرزمين مسيلمه كذاب است - رفت.(2)
ابن عبدالوهاب در سال 1160به درعية رفت و حاكم آن ابن سعود بود، بين ابن سعود و ابن عبدالوهاب پيماني همانند پيمان او با عثمان در عيينة منعقد شد كه منطقه نجد و روستاهاي آن براي ابن سعود باشد و وعده غنايم جنگي زيادي را كه بيش از مالياتي بود كه دريافت ميكرد به او داد مشروط بر اينكه ابن سعود آزادي كامل به ابن عبدالوهاب در وضع و اجراي نقشهها و انتشار دعوتش بدهد.
راويان ميگويند: ابن سعود با محمد بن عبدالوهاب براي جنگ في سبيل الله! بيعت كرد ولي معلوم است كه آنها هيچ منطقهاي غير مسلمان در شرق يا در غرب فتح نكردند، بلكه به مسلمانان حمله ميكردند و با آنان كه از ابن سعود اطاعت نميكردند، ميجنگيدند؛ لذا ابن سعود به ابن عبدالوهاب گفت: بر تو باد بشارت پيروزي به آنچه امر كردي و جهاد ضد كساني كه با توحيد مخالفت ميكنند!!؛ ولي ميخواهم دو
شرط بر تو بكنم؛ يك: اگر از تو پشتيباني كرديم و تو را ياري داديم و خداوند ما را پيروز كرد، بيم دارم كه از ميان ما كوچ كني و ما را با ديگران عوض كني ، ابن عبدالوهاب عهد كرد چنين نكند.
دو: از مردم درعيه هنگام چيدن محصول مالي ميگيرم، بيم دارم كه آن را منع كني. ابن عبدالوهاب گفت: شايد خداوند فتوحات و پيروزيهايي نصيبمان كند كه غنائمي بيشتر از اين عوض دهد.(1)
محمد سعود، يكي از دختران ابن عبدالوهاب را به ازدواج پسرش عبدالعزيز درآورد، روابط ميانشان تقويت شد و همين پيمان بين
1) .محاضرات في التاريخ الدولة السعودية، ص 13.14، ابوعليه، عبدالفتاح.
خاندان عبدالوهاب و خاندان سعودي هنوز ادامه دارد.(1)
بعداز اينكه محمد بن عبدالوهاب احساس قدرت كرد، ياران و پيروانش را جمع كرد و آنان را به جهاد تشويق كرد و به شهرهاي
مسلمان همسايه نوشت كه دعوتش را بپذيرند و از او اطاعت كنند، او يك دهم چهارپايان، پول و كالا و اشيا را ميگرفت و هر كس مخالفت ميكرد به او حمله ميكرد. مردم بسياري را كشت، اموال زيادي را غارت و زنان و كودكان را به اسارت ميگرفت، شعار او اين بود: در دين وهابيت داخل شويد، والا كشته ميشويد، زنانتان بيوه ميگردندو كودكانتان يتيم.(2)
اين عقيده وهابيت است كه در برابر هيچ مصلحتي از آن دست برنميدارد و به خاطر آن با ابن معمر در عيينة سپس با ابن سعود در درعيه پيمان بست ... به طور مؤكد او آمادگي كامل داشت با هر قدرتي پيمان ببندد براي اينكه از آن براي رسيدن به اهداف و مقاصدش كمك بگيرد. عبدالله فيلبي در كتاب تاريخ نجد ميگويد: ابن عبدالوهاب در مغز شاگردانش مبادي و اصول وجوب جهاد را گنجاند و رسوخ داد! بسياري از آنان جهاد را
از مقدسترين تعليمات خود ميديدند، كه هماهنگ است با آنچه عربها بر آن عادت كردند! منظورش اين است كه عربها بر غارتگري خو گرفتند.
ابن عبدالوهاب يك پنجم اشياي غارتي (اموال و اشياي مسروقه و به زور گرفته شده) را به خزانه مركزي اختصاص داد كه ابن سعود و ابن عبدالوهاب از آن هر چه نياز داشتند و ميخواستند برميداشتند، اينچنين بود داستان تسلط ابن عبدالوهاب و تصرف در شئون حكومت بعد از يك يا دوسال.
تعجب خواهيد كرد هنگاميكه بشنويد وهابيت اين شعار را دستآويز خويش قرار داد و امارت و دولت عربستان سعودي از روز توسعهاش تا عصر كنوني بر اين اصل بنا شد، نجد در آن زمان و روزي كه ابن عبدالوهاب پيمان بست در حالت فقر و بيچارگي ميزيست. ابن سعود حتي توان تأمين غذا براي شاگردان ابن عبدالوهاب (1)را هم نداشت و بعد از نخستين حملهها بر مسلمانان همسايه، (غنيمتها بر اساس احكام وهابيت تقسيم ميشد، يك پنجم براي ابن سعود، و بقيه براي لشكر، يك سوم براي پياده نظام و دو
1) . عنوان المجد، ج1، ص13، ابن بشر.
سوم براي سواره نظام و هر كس به وهابيت التزام داشت پاداش مادي
دريافت ميكرد جنگ و حمله و غارت اموال مشركان (بر اساس ادعاي ابن عبدالوهاب) و پرداخت آن به مسلمانان وهابي در دستور كار آنان قرار گرفت.
امير عثمان از تسلط و حمله ابن سعود بيم داشت؛ لذا يكي از دخترانش را به ازدواج يكي از پسران او درآورد؛ ولي كينه بين آن دو (ابن عبدالوهاب و امير عيينه) پايان نيافت به خاطر اينكه ابن عبدالوهاب را از عيينه بيرون كرد، ابن عبدالوهاب افرادي را فرستاد و او را در محراب ترور كردند.
در كتابي كه وهابيها آن را تحت عنوان «تاريخ نجد» منتشر كردند و از نامههاي ابن عبدالوهاب در آن نقل شده، آمده است: عثمان بن معمر مشرك و كافر بود، هنگاميكه مسلمانان از كفرش مطمئن شدند، پيمان بستند او را بعد از نماز جمعه به قتل برسانند، او را در محرابش در مسجد در ماه رجب 1163 به قتل رساندند، سه روز پس از قتل امير عثمان، محمدبن عبدالوهاب به عيينه رفت و مشاري بن معمر را - كه از پيروان ابن عبدالوهاب بود - به عنوان حاكم عيينه تعيين كرد.
مردم عيينه عليه حكومت سعوديها و ابن عبدالوهاب قيام كردند؛ ولي با حكومتي مستبد و تروريستي كه مردم را با آهن قلع و قمع ميكرد با پوشش دين و فتاوي ابن عبدالوهاب كه به آساني صادر ميكرد مواجه شدند. به مردم حمله بردند و شهر را به طور كامل ويران كردند، ديوارها را تخريب و چاههاي آب را پر كردند و درختان را سوزاندند و به ناموس مردم تجاوز كردند و شكم زنان حامله را پاره كردند، دستان كودكان را بريدند و سوزاندند، چهارپايان و هرچه در خانه بود غارت كردند و تمام مردان را كشتند، عيينه از سال 1163تا كنون ويرانه وتلّي از خاك است.
وهابيت اين حمله را در كلماتي كه ابن عبدالوهاب گفته توجيه ميكنند وي در اين باره گفته: خداوند خشمش را بر عيينه و مردمش فرو آورد و براي پاك كردن و تطهيرشان از گناهان آنان را از بين برد، خشم خدا بر آنان به خاطر عملي است كه حاكم عيينه؛ عثمان بن معمر انجام داده بود، هنگاميكه به حاكم عيينه گفته شده بود ملخ به سرزمين مان حمله كرده و بيم داريم كه مزارع ما را از بين ببرد، حاكم با استهزا گفته بود: مرغاني ميفرستيم آن را بخورد؛ لذا خداوند بر مردم عيينه غضب كرد به خاطر مسخره گرفتن حاكم عيينه و ملخها
را براي شهر عيينه فرستاد كه آنان را كاملاً از بين برد.(1)
پيروزي قبيله سعودي بر حاكم عيينه، اراده آنان را براي توسعه قلمرو حكومتشان تقويت كرد و در انتظار دستور و تشويق محمدبن عبدالوهاب به جهاد به سر ميبردند؛ اولين ارتش را از هفت گروه تشكيل دادند، بديهي است كه اين ارتش به سرزمين مشركان و كفار و روميها حمله نبرد؛ بلكه تنها به سرزمين مؤمنان - كه به لا اله الا الله محمد رسول الله شهادت ميدادند - حمله برد. هنگاميكه محمد بن عبدالوهاب احساس قدرت كرد به مردم نجد - كه مسلمان بودند - نوشت كه در جرگه موحدان درآيند، بعضي اطاعت كردند و بعضي امتناع ورزيدند، به مردم درعيه دستور جنگ داد، اجابت كردند و همراه او بارها با مردم نجد و احساء جنگيدند تا اينكه بعضي با كراهت و بعضي با اختيار از او اطاعت كردند و تمام امارت نجد را با زور تحت سيطره خاندان سعودي درآوردند.(2)
وهابيت سنت قتل و ريختن خون را بنيانگذاري كرد؛ درحاليكه ابن عبدالوهاب فرياد ميزد: هيچ چيز مطرح نيست،
نه عدالت، نه صلح، نه رحمت، نه انسانيت، نه حيات و نه چيز ديگر جز پذيرفتن وهابيت يا شمشير. محمد بن عبدالوهاب مسئول اين بدعتگذاري، جنگها، قربانيان و قتل هزاران مسلمان بيگناه است. سخن برادرش شيخ سليمان كافي است كه گفت: شما با كوچكترين بهانهاي تكفير مي كنيد، بلكه با آنچه كه گمان ميكنيد كفر است تكفير ميكنيد، بلكه با آنچه در اسلام روشن و صريح است تكفير ميكنيد، بلكه كساني را كه از تكفير افرادي كه شما آنان را تكفير ميكنيد، امتناع ورزند تكفير ميكنيد.(1)
هنگاميكه خبر دعوت به توحيد ابن عبدالوهاب شيخ نجد به محمد بن اسماعيل صنعاني (متوفاي 1182 هجري) رسيد، از آن استقبال كرد و با ابياتي از شعر از او پشتيباني كرد از جمله:
سلام علي نجد و من حل في نجد
و إن كان تسليمي علي البعد لايجدي
1) . الصواعق الالهية، 27، چاپ سال 1306 ق.
سلام بر نجد و هر كس ساكن نجد است، گرچه سلام من از فاصله دور فايدهاي ندارد.
ولي بعد از بررسي و تحقيق، متوجه شد مسئله بر خلاف چيزي است كه به او رسيده؛ لذا ابياتي از شعر كه در آن برگشتش را بيان ميكند سروده است:
رجعت عن القول الذي قلت في نجد
فقد صح لي عنه خلاف الذي عندي
از سخني كه در مورد نجد گفتم برگشتم، خلاف آنچه نزد من بود برايم ثابت شد.
از او نقل شده كه در شرح قصيده مزبور كه به «محو الحوبة في شرح ابيات التوبة» مشهور است گفته: هنگاميكه قصيده نخست به نجد رسيد كه در آن حركت وهابيت را مورد ستايش قرارداده بودم، بعد از چندسال در صفر 1170هجري، شخصي كه خود را به شيخ مربد بن احمد تميمي معرفي كرد، نزد ما آمد، بعضي از كتابهاي ابن تيميه و ابن قيم را با خط خود برايم آورد، سپس به وطن خود در شوال همان
سال برگشت، اين مرد از شاگردان محمد بن عبدالوهاب بود همان كسي كه قصيده اول را برايش فرستاده بودم، قبل از اين
شيخ، شيخ فاضلي به نام عبدالرحمن نجدي نزد ما آمد و وضع و حال ابن عبدالوهاب را بيان و توصيف كرد و مطالبي را در مورد محمد بن عبدالوهاب گفت كه آن (اقوال) را انكار كرديم، آن شيخ توصيف كرد ابن عبدالوهاب به ريختن خون و غارت اموال، جرأت اقدام بر قتل گرچه با ترور باشد، و تكفير امت محمد در تمام كشورها و سرزمين ها مشغول است، آنچه آن شيخ فاضل نقل كرد و گفت، نزد ما مورد ترديد بود، تا اينكه شيخ مربد كه داراي ذكاوت بود، آمد و همراهش بعضي رسالههاي ابن عبدالوهاب بود، كه او آنها را جمع آوري كرده بود، پيرامون تكفير مؤمنين، مباح بودن قتلشان، و غارت اموالشان در اين هنگام بود، كه وضعيت و حال محمدبن عبدالوهاب برايمان روشن شد، ديديم كه جزئي از اسلام را دانسته و در آن تحقيق يا تأمل نكرده و نزد كساني كه او را هدايت كنند و به علوم مفيد راهنمايي كنند و فقه يادش دهند تلمذ نكرده، بلكه بعضي از كتابهاي ابن تيميه و شاگردش ابن قيم را مطالعه كرده و بدون دقت از آندو تقليد كرده در حاليكه
آنها تقليد را حرام ميدانند.(1)
سيد محسن امين عاملي مي گويد: اين دلالت دارد بر اينكه صنعاني بعد، از غلوّ برگشته، شايد برگشت او از وهابيت بعد از
1) . كشف الارتياب، ص 8 و19.
تأليف رساله «تطهير الاعتقاد من أردان الالحاد» بوده، زيرا اين رساله در غلو كمتر از كتابهاي ابن عبدالوهاب نيست.(1)
شيخ سليمان بن عبدالوهاب در الصواعق الألهية ميگويد: امروز مردم مبتلا و گرفتار شدند به كسي (مرادش محمدبن عبدالوهاب است) كه به قرآن و سنت منتسب است و از علوم آن دو بهره ميبرد، و براي مخالف خودش اهميتي قائل نيست، واگر از او بخواهيد كه سخنانش را بر اهل علم و علما عرضه كند اين كار را نميكند. بلكه مردم را ملزم ميكند كه تابعش باشند و هر كس با او مخالفت كند، به نظرش كافر است، او يك شرط از شرايط مجتهدين را ندارد، به خدا سوگند، به خدا سوگند! يك دهم خصلت اهل اجتهاد را ندارد، ولي سخنانش نزد
بسياري از نادانان رواج يافته، فانا لله وإنا اليه راجعون، تمام امت با يك زبان فرياد مي زند ولي او يك كلمه هم پاسخ نميدهد بلكه تمام آنان را كافر و جاهل ميداند!! خدايا اين گمراه را هدايت كن و به سوي حق برگردان.(2)و نيز ميگويد: اموري كه محمد بن عبدالوهاب به خاطر آنها مردم را تكفير ميكند و به قتل ميرساند
از زمان احمد بن حنبل و در دوران پيشوايان اسلام وجود داشته تا جائيكه آن امور تمام بلاد اسلامي را پر كرده بود، ولي از هيچ كدام از پيشوايان مسلمانان به خاطر اين امور كسي را تكفير نكردهاند و نگفتند آنها به خاطر آن امور مرتدند، و دستور جنگ و جهاد با آنان ندادند و شهر و سرزمينهاي مسلمانان را بلاد شرك و اهل حرب نناميدند، چنانچه شما گفتهايد، با اين افعال تكفير كرديد در حاليكه كسي بوسيله اين افعال تكفير نميشود.
هشتصد سال ميگذرد و كسي از عالمي روايت نكرده كه به خاطر اين مسائل تكفير كند، بلكه اين از هيچ عاقلي گمان برده نميشود بلي به خدا سوگند لازمه قول شما اين است كه تمام امت بعد از زمان
احمدبن حنبل، علما، اميران و عوام امت كافر و مرتدند، فانا لله وإنا إليه راجعون، واغوثاه الي الله و اغوثاه، از اينكه مي گوييد، چنانچه بعضي از عوام شما ميگويند: حجت تنها به وسيله شما اقامه شد و هيچكس قبل از شما، دين اسلام را نشناخته بود.
به برادرش گفت: اي محمد! اركان اسلام چندتا است؟ او گفت: پنجتا، گفت: تو اركان اسلام را ششتا قرار دادي، ششمين ركن نزد شما اين است كه اگر كسي از تو تبعيت نكند مسلمان نيست، اين ركن ششم اسلام نزد تو است!!
شخصي به ابن عبدالوهاب گفت: خداوند متعال در هر شب از شبهاي ماه رمضان چند نفر را آزاد ميكند؟ او گفت: در هر شب يكصدهزار و در آخرين شب به تعداد آنچه در كل ماه آزاد كرده، آزاد ميكند. آن مرد به او گفت: تعداد پيروان تو يكدهم آنچه ذكر كردي نيستند، پس آن مسلمانان كه خداوند آزاد ميكند كيانند، درحاليكه تو
(شگفت زده و وحشتزده شد كسي كه كفر ورزيد).
1) . الدرر السنية في الرد علي الوهابية، ص 39.
كافر بودي و بر پدر و مادرت گواهي بده كه درحال كفر مردند و بر فلاني و فلاني كه گروهي از علماي بزرگ گذشته را نام ميبرد گواهي ده كه كافر بودهاند. اگر اينچنين شهادت ميدادند دين آنها را ميپذيرفت، امت از ششصد سال قبل تا زمان خود را صريحاً تكفير ميكرد، و هر كس از او پيروي نميكرد را نيز تكفير مينمود؛ اگرچه از متقيترين مسلمانان بوده آنان را مشرك ميدانست و ريختن خون و غارت اموالشان را مباح و حلال ميكرد، و تنها كسي كه از او تبعيت ميكرد مؤمن ميدانست.
از درود فرستادن بر پيامبر صلی الله علیه و آله بعد از اذان
باطلش منافات داشت - سوزاند.(1)
در دوران حكومت شريف احمد (متوفاي 1195 ق) امير و
حاكم درعيه، بعضي از علماي وهابي را به مكه فرستاد، علماي مكه با آنان مناظره كردند و كفرشان را اثبات نمودند، لذا شريف، حاكم مكه اجازه حج را به آنان نداد.(2)
هنگاميكه ابن عبدالوهاب مردم را از زيارت قبر پيامبر منع كرد، مردم احساء رفتند به زيارت قبر پيامبر صلی الله علیه و آله و خبر آنها به او رسيد، هنگاميكه برگشتند و بر شهر درعيه وارد شدند، دستور داد ريششان را بتراشند، سپس از درعيه تا احساء آنان را پشت و رو (به عنوان تحقير) بر مركب سوار كرد.(3)
به نظر ابن عبدالوهاب (چنانچه در رساله او آمده) تمام مسلمانان كافرند جز كساني كه مثل او فكر ميكنند، خلاصه رساله بشرح زير
است:
(قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ).(1)
بگو چه كسي شما را از آسمان و زمين روزي ميدهد؟ يا چه كسي مالك (و خالق) گوش و چشمهاست؟ يا چه كسي زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون
1) . يونس، 31.
ميآورد؟ و چه كسي امور (جهان) را تدبير ميكند؟ به زودي در پاسخ ميگويند: (خدا)، بگو پس چرا تقوا پيشه نميكنيد (و راه شرك را ميپوئيد)؟
(الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى).(1)آنها كه غير خدا را اولياء خود قرار دادند (و ميگفتند) اينها را نميپرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند.
پيامبرمبعوث گرديد و مردمي يافت كه در عبادتشان پراكنده و گروه گروه بودند، بعضي ملائكه را عبادت ميكردند، بعضي پيامبران و اوليا را و برخي درختان و سنگها را و عدهاي خورشيد و ماه را. پيامبربا همه آنان جنگيد و تفاوتي ميان آنان قائل نشد.
شرك مشركان زمان ما بدتر و پررنگتر از شرك مشركين صدر اسلام است؛ زيرا آنان در زمان رفاه مشرك ميشدند و در زمان سختي و گرفتاري اخلاص داشتند؛ ولي اينها در زمان ما، شركشان در
1) . زمر، 3.
دو حالت است به دليل قول خدا:
(فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ).(1)
هنگامي كه سوار بر كشتي شوند خدا را با اخلاص ميخوانند (و غير او را فراموش ميكنند) اما هنگامي كه خدا آنان را به خشكي
رساند و نجات داد، باز مشرك ميشوند.
منظورش از مشركان زمان ما تمام مسلمانان است؛ زيرا عموم مسلمانان در گرفتاري و رفاه به پيامبر صلی الله علیه و آله متوسل ميشوند؛ لذا نزد ابن عبدالوهاب شركشان بدتر و پررنگتر از شرك مشركان در دوران رسالت است.
در رد او گفته ميشود: بين مسلمانان و بتپرستان تفاوت است؛ زيرا مسلمانان تنها خداوند را ميپرستند و هنگاميكه به پيامبر صلی الله علیه و آله روي ميآورند و متوسل مي شوند جز اين قصد را ندارند كه پيامبر صلی الله علیه و آله نزد خداوند براي آنان دعا و شفاعت كند، اين چه تشابهي به عمل بتپرستان دارد كه بتها را ميپرستند نه خداوند متعال را؟! اين يك مغالطه است كه در سخنان و رسالههايش تكرار شده كه ميگويد: خداوند پيامبر صلی الله علیه و آله را براي مردمي فرستاد كه عبادت
1) . عنكبوت، 65؛ الكلمات النافعة، ابن عبدالوهاب؛ خمس رسائل، ص 407.
ميكردند، صدقه ميدادند و بسيار خدا را ذكر می گفتند؛ ولي بعضي از مخلوقات را ميان خدا و خودشان واسطه قرار ميدادند و ميگفتند: از آن واسطه ميخواهيم ما را به خدا نزديك كند و براي ما نزد خدا
شفاعت كند؛ مانند: فرشتگان، عيسيبن مريم و انسانهاي صالح.(1)
ميگويم: اين مغالطه روشن است، ابن عبدالوهاب بر واسطهگيري تأكيد كرده در حاليكه آنان، نخست بتها را عبادت كردند، سپس آنها را به عنوان واسطه اتخاذ كردند، آنچه جايز نيست عبادت غير خدا است نه واسطه قراردادن، درحاليكه ابن عبدالوهاب بر مجرد واسطه قرار دادن تأكيد ميكند كه ملاكي براي شرك آنان نيست وآنچه ملاك و معيار كفرشان است رها كردن عبادت خدا و عبادت كردن غير خدا است؛ ولي مسلمانان اولياء دين را به عنوان وسيله اتخاذ ميكنند نه به عنوان اينكه عبادتشان كنند.
هر كس در تأليفات و نوشتههاي وهابيت دقت و تأمل کند برايش واضح و روشن ميشود كه وهابيت تمام مسلمانان را تكفير نموده و ريختن خون و غارت اموالشان را مباح دانسته است.
1) . كشف الشبهات، ص 3.
گواه سخن بالا نوشته آلوسي - صاحب كتاب تاريخ نجد - است
كه روابط محكم (1)
و دوستي با سعوديها داشت. وی درباره سعودبن عبدالعزيز ميگويد: «او لشكرها را رهبري كرد، قهرمانان و رؤساي عرب او را پذيرفتند؛ ولي او مردم را از حج منع كرد، بر سلطان و حاكم خروج كرد و در تكفير مخالفانش غلو نمود و در بعضي از احكام شدت به خرج داد، بيشتر امور را بر ظاهرشان حمل كرد، چنانچه ديگران در طعنه زدن به اوغلو كردند در حاليكه انعطاف، راه وسط و ميانه است، نه سختگيري و شدت (كه علماي نجد آن راه را پيمودند به طوريكه حملههايش بر مسلمانان را جهاد در راه خدا ناميدهاند و مردم را از حج منع كردند) و نه سهلانگاري كه عموم مردم عراق و شامات و جاهاي ديگر بر آناند.»
مي گويم: آري ولي در حال حاضر تمام مسلمانان را به طور
1) . از جمله دلائل بر پيوند و روابط محكم بين آلوسي و سعوديها دفاع وي از سعوديها و رد كردن نبهاني است با قساوت تمام و اينكه وي وهابيت را حزب خدا ناميده است. او در رد نبهاني گفته: اي نبهاني اي شيخ شيطاني! سزاوار است كه از بدعت گذاران ناميده شوي، آيا تو و همرنگانت فريب خوردگان گمراه هستند يا حزب رسول خداصلی الله علیه و آله كه اعتقاداتشان به دين اسلام را شنيدهاي، به خداوند متعال سوگند ياد ميكنم! نبهاني هيچ علم و معرفتي در دينش ندارد... اي كاش به دست يك نفر از حزب رسول خدا ايمانش را تجديد ميكرد. (غاية الاماني في الرد علي النبهاني، ج2، ص 65)
علني تكفير نميكنند و اين تهمت را در مطبوعات و منشوراتشان جز نسبت به شيعيان و پيروان مذهب اهلبيت : نمييابيد، پس آن انصافي را كه آلوسي به آن دعوت ميكند كجا است؟ گويا آلوسي قتلعامها و كشتارهاي دستجمعي كربلا و اطراف نجف را فراموش كرده است كه به زودي به آن رسواييها اشاره ميشود.
ابن عبدالوهاب ادامه دهنده ادعاهاي ابن تيميه است؛ ولي وي برعكس ابن تيميه موفق شد؛ البته بعضي از عوام و نادانان بدون اطلاع و علم از ابن تيميه تبعيت كردند، ولي صدور حكم زندان و تبعيد او سببِ تمايلِ بعضي به او و تبليغ وي گرديد، به طوري كه به جنازهاش تبرك جستند با اينكه اين عمل نزد او شرك محسوب ميشد.(1)
سبب موفقيت ابن عبدالوهاب بر خلاف ابن تيميه اين است: ابن تيميه اعتقادات و تفكراتش را در محافل علني عرضه كرد و آنان هياهوهايش را با دليل و برهان خاموش كردند؛ ولي ابن عبدالوهاب اعتقاداتشان را در محافلي كه مالامال از بيسوادي بود و نسبت به اصول اسلام نادان و غالباً اعراب باديه نشين بودند عرضه كرد، علاوه
1) . البداية والنهاية، ج14، ص2.
بر اين مطلب، محمدبن عبدالوهاب از پشتيباني آل سعود و ياري آنان نيز بهرهمند گرديد.
جميل صدقي ميگويد: هنگاميكه ابن عبدالوهاب فهميد كه مردم تمام سرزمين نجد از تمدن دورند و هنوز سادهلوح و از نظر فكري مستضعف هستند و جهل و ناداني بر آنان حاكم است و علوم عقلي نزد آنان جايگاهي ندارد و زمينه براي ترويج آن علوم وجود نداشته، احساس نمود كه قلبهايشان آماده و بستر مناسب براي كاشت فساد است، وي كه هوس رياست داشت و آرزويش از قديم اين بود كه از اين راه به رياست و بزرگي برسد، راهي براي به دست آوردن آرزويش ميان آنان نديد جز اينكه ادعا كند كه مجدِّد دين و مجتهد در آن است، اين امر او را وادار نمود تمام مذاهب اسلامي را تكفير كند وآنان را مشرك شمارد؛ بلكه بدتر از وضعيت مشركان و كافرتر و گمراهتر بداند.(1)
به آيات قرآن كه در مورد مشركان نازل شده روي آورد و آن را منطبق بر تمام مسلماناني دانست كه قبر پيامبر صلی الله علیه و آله را زيارت ميكنند و حضرتش را شفيع، نزد پروردگارشان قرار
1) . امروزه تمام مسلمانان را با اين سخنش كافر ميداند: «مشركان زمان ما مشركتر از مشركان نخستيناند...» رسالة أربع قواعد، ج4، چاپ مصر.
ميدهند.(1)
بسياري از علماي اهل سنت كتابهايي در رد گمراهيهاي ابن عبدالوهاب تأليف نمودند. اولين آنها كتاب «الصواعق الالهية في الرد علي الوهابية» تأليف برادرش سليمان بن عبدالوهاب است. تأليفات بعد ازآن به شرح زير است:
مقدمه شيخ محمد بن سليمان كردي شافعي كه تقريظي بر رساله سليمان بن عبدالوهاب است و در آن به گمراهي ابن عبدالوهاب و خارج شدنش از دين اسلام اشاره شده، چنانچه گمراه بودن محمد بن عبدالوهاب و خروجش از دين از استاد ديگر محمد بن عبدالوهاب يعني محمد حياة سندي و پدرش عبدالوهاب نقل شده است.
كتاب تجريد سيف الجهاد لمدعي الاجتهاد، تأليف استادش شيخ عبدالله بن عبداللطيف شافعي.
كتاب الصواعق والرعود تأليف عفيف الدين عبدالله حنبلي.
كتاب تهكم المقلدين بمن ادعي تجديد الدين تأليف محمد بن
1) . جميل صدقي، الفجر الصادق، ص 14.
مطرح كرده و همه آنها را به بهترين وجه و رساترين عبارت رد كرده است.
رسالة أحمد بن علي القباني، تمام فصلهاي آن براي رد اعتقادات ابن عبدالوهاب و باطل كردن ادعاهاي باطل او است.
كتاب الصارم الهندي في عنق النجدي تأليف شيخ عطاء مكي.
رسالة شيخ عبدالله بن عيسي مويسي.
رسالة شيخ احمد مصري احساءئي.
السيوف الصقال في أعناق من انكر علي الاوليا بعد الانتقال تأليف يكي از علماي بيتالمقدس.
السيف الباتر لعنق المنكر علي الاكابر تأليف سيد علوي بن احمد.
تحريف الاغبياء علي الاستغاثه بالانبياء والاوليا، تاليف عبدالله بن ابراهيم مير غني.
الانتصار للاوليا الأبرار، تأليف علام طاهر سنبل حنفي.
كتاب مصباح الأنام وجلاء الظلام، في ردّ شبه البدعي النجدي الّتي اضلَّ بها العوام، تأليف سيد علوي بن حداد.
قصيده شيخ غلبون ليبي:
سلامي علي أهل الاصابة والرشد وليس علي نجد و من حلّ في نجد
سلام بر اهل حق و هدايت
و بر نجد و ساكنان نجد سلامي نيست
الدر السنية في الرّد، علي الوهابية، تأليف مفتي مكه احمد زيني دحلان.
شواهد الحق في التوسل بسيد الخلق تأليف شيخ يوسف نبهاني.
إظهار العقوق ممن منع التوسل بالنبي والولي الصدوق تأليف شيخ مشرفي مالكي.
رسالة في جواز التوسل تأليف مهدي وازناني مفتي فاس.
جلال الحقّ في كشف أحوال أشرار الخلق تأليف شيخ ابراهيم قادري.
النقول الشرعية في الرّد علي الوهابية تأليف شيخ حسن حنبلي.
المقالات الوفية في الرّد علي الوهابية تأليف شيخ حسن قزبك.
الاقوال المرضية في الرّد علي الوهابية تأليف شيخ عطاء الكسم دمشقي.
از اهل سنت حدود چهل كتاب در رد اين عقائد و افكار نوشته شده است كه ما به همين تعداد اكتفا ميكنيم.
1- منهج الرشاد لمن أراد السداد تأليف شيخ جعفر كاشف الغطاء.(1)
2- الآيات البينات في قمع البدع الضلالات، تأليف محمد حسين كاشف الغطاء متوفاي سال 1373 ق.
3- الآيات الجليلية في ردّ شبهات الوهابية تأليف شيخ مرتضي كاشف الغطاء متوفاي سال 1349 ق.
4- إزاحة الوسوسة عن تقبيل الاعتاب المقدسة تأليف شيخ عبدالله مامقاني متوفاي 1351 ق.
5- البراهين الجليلية في دفع شبهة الوهابية تأليف سيد محمد حسن قزويني.
6- دعوي الهدي الي الورع في الافعال والفتوي تأليف شيخ جواد بلاغي.
7- الرد علي الوهابية تأليف محمد علي غروي أردوبادي.
8- الرد علي الوهابية تأليف سيد حسن صدر.
1- كشف الارتياب في اتباع محمد بن عبدالوهاب تأليف سيد
1) . اين رساله را در رد و پاسخ به نامه سعود بن عبدالعزيز كه براي شيخ كاشف الغطاء نوشته بود تأليف نموده است و در آن ديدگاه وهابيت را راجع به مسائل توحيد و شرك توضيح داده است.
محسن امين عاملي.
2- المواسم و المراسم تأليف سيد جعفر مرتضي عاملي.
3- هذه هي الوهابية تأليف شيخ محمدجوادمغنية.
4- التبرك تأليف شيخ علي احمدي ميانجي.
5- مع الوهابيين في خططهم و عقائدهم تأليف شيخ جعفر سبحاني.
6- الوهابية في الميزان تأليف شيخ جعفر سبحاني.
7- روافد الايمان الي عقائد الإسلام تأليف نجمالدين طبسي.
قبلاً دانستيد كه خاندان آل سعود و در رأس آنان محمد بن سعود حاميان ابن عبدالوهاب بودند و اين حمايت به خاطر پيمان بين دو طرف بود كه تا كنون جاري است.
دانستنِ رازِ توسعه چارچوب دعوت وهابيها، متوقف است بر بررسي زندگي قبيله خاندان سعودي و چگونگي رفتار و كردارشان با مردم كه خونها ريختند، شمشيرها كشيدند، ويران كردند و به آتش كشيدند، اين همه دلالت دارد بر اينكه حركت اينها ديني نبوده، بلكه حركت قبيلهاي وحشي خالص ولي در پوشش ديني و شعار رد شرك است.
تاريخچه امارت سعوديها
قبلاً دانستيد كه خاندان آل سعود و در رأس آنان محمد بن سعود حاميان ابن عبدالوهاب بودند و اين حمايت به خاطر پيمان بين دو طرف بود كه تا كنون جاري است.
دانستنِ رازِ توسعه چارچوب دعوت وهابيها، متوقف است بر بررسي زندگي قبيله خاندان سعودي و چگونگي رفتار و كردارشان با مردم كه خونها ريختند، شمشيرها كشيدند، ويران كردند و به آتش كشيدند، اين همه دلالت دارد بر اينكه حركت اينها ديني نبوده، بلكه حركت قبيلهاي وحشي خالص ولي در پوشش ديني و شعار رد شرك است.
مورخان تاريخ سعوديها را به سه دوره تقسيم نمودهاند:
از سال 1137 تا 1233 ق.
از سال 1240 تا 1309 ق.
از سال 1319تا كنون.
اين دوره از محمد بن سعود - همپيمان ابن عبدالوهاب - آغاز ميشود، بين او و امير عيينه درگيري واقع شد؛ لذا از تسلط آل سعود بيم داشت و پيماني با ثرمدة و ابن سويط شيخ قبيله ظفير منعقد كرد؛ ولي پايان نيافت و به دستور ابن عبدالوهاب ترور شد؛ لذا نقش خاندان معمر به پايان رسيد و عيينة به حكومت قبيله آل سعود پيوست.(1)
زيني دحلان ميگويد: آغاز ظهور مسئله ابن عبدالوهاب در شرق
1) . عبدالفتاح، محاضرات في تاريخ الدولة السعودية،ص16.
سال 1143بود و بعد از 1150 در نجد و در روستاهايش مشهور گرديد. محمد بن سعود - امير درعيه - از او پيروي كرد و يارياش داد و آن را وسيله توسعه حكومت و نفوذ سلطهاش قرار داد. اهل درعيه را به تبعيت از هر چه محمد بن عبدالوهاب ميگفت وادار كرد؛ مردم درعيه و توابعش از وي تبعيت كردند و هنوز بسياري از مناطق و قبايل عربي از او اطاعت ميكنند به تدريج بر امورات تسلط يافت. به گونهاي كه باديه نشينان بيم داشتند، ابن عبدالوهاب به آنان ميگفت: من فقط شما را به توحيد و ترك شرك دعوت ميكنم. به آنان سخنان فريبنده و زيبا ميگفت در حاليكه آنان در نهايت جهل و ناداني بودند و چيزي از دين نميدانستند، لذا آنچه ميگفت تحسين ميكردند، به آنان ميگفت: من شما را به دين دعوت ميكنم در حاليكه تمام كساني كه زير هفت آسمان هستند، همگي مشركند!! هر كسي مشركي را بكشد وارد بهشت ميشود و آنها از او تبعيت ميكردند. به قولش اطمينان و آرامش پيدا كردند. محمدبن عبدالوهاب ميان آنان مانند پيامبر- پناه بر خدا - در ميان امت بود، هر چه ميگفت تبعيت ميكردند و رها نمينمودند، اگر انساني را ميكشتند اموالش را ميبردند و خمس آن را به محمد بن سعود امير آل سعود ميدادند. هر كجا ميرفت با او
ميرفتند و هر چه دستور
ميداد و امر ميكرد اطاعت مينمودند. محمد بن سعود هم هر چه ابن عبدالوهاب ميگفت اجرا مينمود تا اينكه سلطه و مملكتش توسعه پيدا كرد.
ابن سعود سي عالم را به عنوان حج به مكه فرستاد، هدف دعوت و تبليغ براي وهابيت بود. مردم حرمين از دعوت وهابيت در نجد شنيده بودند و اينكه اهل باديهها را به فساد كشانده بودند؛ ولي حقيقت وهابيت را نشناخته بودند، هنگاميكه مبلّغان به مكه رسيدند .... امير مكه خواست با آنان مناظره كند، هنگام مناظره متوجه اعتقادات منحرفشان شدند، اقامه دليل و حجت بر آنان كردند، بعضي از آنان را دستگير و بقيه فرار كردند كه قبلاً به اين داستان اشاره شد.
دهام بن دواس حاكم رياض از دشمنان سرسخت وهابيت بود، جنگ بين رياض و درعيه 27 سال ادامه داشت و دو پسر ابن سعود (فيصل و سعود) در اين جنگها كشته شدند.
در سال 1178مردم «يام» از اهالي نجران و دو قبيله عجمان و بني خالد همپيمان شدند و براي نابود كردن اين حركت گمراه و
ريشهكن كردن آن از اساس، توافق كردند بر اينكه مردم يام به فرماندهي سيد حسن هبة الله از نجران حركت كنند وبنو خالد عجمان به رهبري حاكم احساء در آن زمان به نام خالدي از احساء حركت كنند و وعده يورش بردن به درعيه را گذاشتند. تودههايي از نجران و احساء حركت نمودند؛ ولي رهبر نجران قبل از رسيدن همپيمانانشان به اطراف درعيه رسيد و ارتش سعوديها را نابود كرد. ابن سعود پنهان شد و ميرفت كه نقش جريان وهابيت به دست قهرمانان نجراني براي هميشه از بين برود؛ ولي ابن عبدالوهاب به مكر و خدعه متوسل شد و پرچم صلح را برافراشت به شرط اينكه مردم نجران در همانجا بمانند و وارد درعيه نشوند و اسرا را تحويل دهند، در مقابل ابن عبدالوهاب و ابن سعود ... ده هزار جنيه طلا به عنوان خسارت به مردم نجران بپردازند و جريان وهابيت از حدود درعيه تجاوز نكند.
زمانيكه نيروهاي خالدي رسيدند كه به توپخانه مجهز بودند و بسياري از مردم نجد با آنان بودند با اين صلح ناگهاني مواجه شدند
ولي به آن احترام گذاشتند. بعد از اين صلح ابن سعود از اين حزن و اندوه مريض شد و در سال 1179 به هلاكت رسيد.
با اشاره ابن عبدالوهاب انتخاب شد كه دامادش بود. روش و منشش مانند پدرش بود كه مرتكب جرايم و جنايات بسياري ازجمله قتل، ريختن خون و ويراني بود.
در سال 1215نيروهاي سعودي به سوي احساء حركت كردند و هر چه در سر راهشان يافتند غارت نمودند و هر كسي كه مقاومت ميكرد بيرحمانه ميكشتند و باغهاي نخل را ويران كردند و در نهايت احساء تسليم شد و در سال 1796ميلادي امير احساء خواست از سلطه وهابي رهايي يابد ولي با ارتش قوي و قلع و قمع و خونريزي مواجه شد.
ابن بشْر درباره چگونگي تسليم احساء ميگويد: هنگام صبح، بعد از اينكه سعود از نماز صبح فارغ شد، سوار مركبهايشان شدند و نزديك احساء گشتند، يكدفعه تيراندازي كردند كه بسياري از زنان
حامله از وحشت سقط جنين كردند. سعوديها احساء را اشغال كردند، سپس سعود بن عبدالعزيز وارد احساء شد و دستور داد مردم را نزد او بياورند و مردم را نزد او ميآوردند، سعود بن عبدالعزيز چند ماه آنجا ماند، هركس را ميخواست ميكشت و بعضي را رها و بعضي را
حبس ميكرد، اموال را غارت كرد، اماكن و خانهها را تخريب نمود و ديوارهايي براي شهر بنا كرد و مردم را به پرداخت هزاران درهم به عنوان ماليات مجبور كرد و آن اموال را دريافت نمود، هنگاميكه نقض عهد و مخاصمت با وهابيت نمودند!! مرتكب فساد و قتلهاي زيادي در احساء شدند و شهر را ويران كردند. هنگاميكه ابن سعود خواست از احساء برود، تعدادي از رؤساي آنان را به درعيه برد و ساكن آنجا كرد و در احساء فردي به نام ناجم را - كه مردي از آنان بود - به عنوان امير نصب كرد.(1)
در سال 1216سعود بن عبدالعزيز ارتشي از باديه نشينان نجد را به كربلا روانه كرد، مانند هميشه كه غارت وچپاول ميكردند، كربلا را
محاصره نمودند، خونها ريختند وبا خشونت رفتار كردند،كسي جز فراريان نجات نيافتند، قبر امام حسين علیه السلام را تخريب كردند، پنجرهها را از جا كندند و هر چه در خزانه بود غارت كردند.
سيد محمد جواد عاملي مي گويد: با پراكندگي خاطر ومشغول بودن فكر، ما را از خارجي ملعون در سرزمين نجد غافل كردند، او در
1) . تاريخ نجد، ابن غنام، ج2، ص 174.
دين هر بدعتي خواست ايجاد كرد، خون مسلمانان را مباح نمود، قبور امامان معصوم عليهم ا لسلام را تخريب كرد،سعود بن عبدالعزيز در سال1216ه- به مرقد امام حسين علیه السلام حمله برد، كودكان ومردان را كشت، اموال را غارت كرد، مرقد مقدس را ويران نمود وساختمانش را تخريب كرد، بعد از آن بر مكه مكرمه و مدينه منوره تسلط پيدا كرد و بقيع را ويران كرد و تنها قبه پيامبرصلی الله علیه و آله را خراب نكرد.(1)
مستر كوران سيز در وصف اين واقعه مي گويد: هر سال در عيد غدير در نجف اشرف چنانچه عادت شيعه بود جشن ميگرفتند، مردم كربلا از شهر خود به سوي نجف بيرون رفتند، وهابيها عدم حضور مردم در كربلا را غنيمت شمردند و به شهرحمله كردند كه حدود
دوازده هزار نفر بودند، در شهر جز تعدادي از مردم مستضعف وجود نداشت، وهابيها تمام آنها را به قتل رساندند، تعداد قربانيان در هر روز به سه هزار نفر مي رسيد؛ اما غارت و چپاول آنها قابل وصف نيست.
گفته شده دويست شتر از اموال گرانبها بيش از طاقتشان بار زدند، وهابيها برتمام گنجها واموال تسلط پيدا كردند وغارت
1) . مفتاح الكرامة ،ج5، ص512.
نمودند، قبه حضرت را كه از صحيفههايي با آب طلا بود بردند.(1)
فيلبي در كتاب تاريخ نجد مي گويد: سعود با ارتش پدرش به كربلا حمله كرد و بعد محاصره كوتاهي، مردم را از دم شمشير گذراند وضريح امام حسين علیه السلام را تخريب كرد، جواهري كه ضريح را پوشانده بود به غارت برد، بلكه هر چيز گرانبهايي را در شهر به چپاول برد، سزاوار است گفته شود: اين كار مجرمانه انها كه تمام جهان علاوه بر شيعه را به لرزه در آورد، يك نقطه عطف تاريخي براي انقلاب عليه وهابيها بود،چنانچه بعداً به ايجاد عواقب وخيمي بر حاكميت اين
امارت گمراه منجر شد.(2)
لازم به ذكر است: اين نويسنده انگليسي الاصل، نامش سنت جون است و مسلمان شد، ومدت زيادي در نجد اقامت گزيد و با سعوديها داراي روابط حسنه بود، سپس بر اثر ثبت حوادث تاريخي تلخ - كه يك لكه ننگ بر خاندان سعودي براي هميشه شد - روابط سعوديها با نويسنده به تيرگي كشيده شد.
نقل شده است كه وهابيها در اشغال كربلا پنج هزارنفر را كشتند
و ده هزار نفر را زخمي ومجروح كردند.
بر اساس اين نقل وروايت: درسال 1216 هجری قمري امير سعود وهابي، ارتش بزرگي را كه تعداد آن بيست هزار جنگجو بود، به كربلا روانه كرد، در كربلا مرتكب فجايع و رسوائي بزرگي شد كه قابل توصيف نيست تا جايي كه گفته شد در يك شب بيست هزار نفر را كشت.(1)
در دائرة المعارف آمده: در نيسان (ماه چهارم سال 1802ميلادي) دوازده هزار وهابي به رياست امير سعود در زماني كه بيشتر مردم كربلا براي زيارت به نجف رفته بودند به كربلا حمله كردند، بيش از سه هزار نفر از مردم را كشتند، منازل،بازارها، اشياي گرانبهاي ضريح مقدس، به خصوص صفحههاي طلا را به غارت بردند، سپس ضريح مطهر سيد الشهدا عليه السلام را تخريب كردند.(2)
لونكريت گفته: ميرزا ابوطالب صاحب رحله مشهور، در اين حادثه، عمراغا (استاندار كربلا) را سرزنش مي كند؛ زيرا هيچ اقدامي براي حمايت ودفاع از شهر نكرد، در آخر سليمان پاشا اورا كشت.
نكته قابل توجه اين است كه عمراغا هنگاميكه احساس خطر كرد به روستايي نزديك كربلا گريخت وهرگز دفاع نكرد، با اينكه مردم اورا به تماس با وهابيها وتوطئه با آنها متهم مي كردند.(1)
در اواخر سال 1217ق وهابيها به حجاز حمله كردند، زمانيكه
نزديك طائف شدند، شريف غالب به جنگ آمد؛ ولي اورا شكست دادند وبه طائف برگشت، سپس خانهاش را به آتش كشيدند وبه مكه فرار كرد، سه روز با اهل طائف جنگيدند تا اينكه با زور وارد شهر شدند، مردان را كشتند، زنان وكودكان را طبق عادت به اسارت گرفتند؛ قبه ابن عباس صحابي رسول الله صلی الله علیه و آله در طائف را نيز تخريب كردند.(2)
زيني دحلان مي گويد: در ذي القعده (از ماههاي حرام) سال 1217ه-جري قمري با زور وارد شهر شدند، مرتكب كشتار دسته جمعي شدند، حتي كودكان را كشتند، كودكان شير خوار را بر سينه مادرانشان سر مي بريدند، گروهي از مردم طائف فرار كردند كه سوارهنظام آنان را تعقيب كرده و قتلعامشان كردند، حتي كساني را
كه در مساجد بودند نيز كشتند.
عربهاي باديه نشين هر روز وارد طائف مي شدند واشياي قيمتي را به خارج شهر منتقل مي كردند تا جايي كه وسايل قيمتي به اندازه يك كوه شد، سپس خمس آن را به امير سعود دادند. بقيه را ميان خود
تقسيم كردند، قرآنها، كتب حديث، كتب فقه ونحو را دركوهها و درهها و راهها ريخته و پراكنده كردند، به آنها خبر داده شد كه اموال در زيرزمينها دفن شده، جايي را كندند مالي يافتند، لذا تمام خانه ها حتي دست شوئيها وچاههاي آب را حفاري كردند.
آري! اين توحيدي است كه وهابيت به آن دعوت مي كند.
وهابيها در سال 1217ه- تصميم گرفتند مكه را اشغال كنند و ارتشي در اول ماههاي حرام مجهز و تدارك ديدند، خبر آن منتشر شد، درحاليكه مردم مشغول انجام مناسك حج بودند و از جمله حاجيان، سلطان بن سعيد پيشواي مسقط، -عمان- نقيبيان و فرماندهان حاجيان مصر و شام و سرزمينهاي ديگر بودند.
شريف غالب - امير مكه - از آنان كمك خواست، آنان امتناع ورزيدند، او آنان را به جهاد ضد وهابيت بعد از سپري شدن مناسك
حج دعوت كرد، آنان اعراض كردند و به بهانههاي واهي استناد كردند، شريف غالب مضطر و مجبور شد با پيروانش و خزينهها و ذخيرههايش با تعداد زيادي از مردم مكه به جده فرار كنند.
ابن سعود با نيروهايش در روز دهم محرم به مكه رسيد (در ماه حرام به شهر حرام حمله كردند) بدون مقاومت شهر را اشغال كردند و آنچه با مردم طائف انجام دادند بر سر مردم مكه آوردند.(1)
علماي مكه را به پذيرفتن اعتقادات ابن عبدالوهاب و تدريس كتابهايش مجبور كردند، چنانچه مسلمانان را از انجام مناسك حج و عمره منع كردند در نتيجه، زكات و صدقات و سودهايي كه از تجارت به مردم مكه و مدينه ميرسيد و با آن ميزيستند قطع شد.(2)
به سوي مراقد و زيارتگاههاي گنبد دار - كه براي تكريم و احترام صاحبان آنان بنا شده بود - يورش بردند و تخريب كردند، همچنين اين كار را در مدينه نيز كردند، در طول سه روز تمام آثار اسلامي را در مدينه ويران نمودند،(3)
جز كاخ كعب بن اشرف يهودي
كه به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله ترور شد كه آباد و برپاست و آن از ميراث سلف صالح آنان است!! (و تا به امروز سالي هزاران
بازديد كننده دارد).
شريف غالب همراه شريف پاشا - حاكم جده - به مواضع وهابيها در اطراف مكه حمله كردند، مؤيدين وهابيها از قبايل مجاور مكه را كشتند و قلع و قمع كردند و درسي به يادماندني به وهابيت دادند و جريمه پشتيباني از سفاكان خونهاي محترم در ماه حرام را پرداختند.
جبران شاميه نويسنده وهابي ميگويد: شيعيان بعد از دوسال از حمله به كربلا انتقام آن را گرفتند و عبدالعزيز را كه در مسجد (1218 ق) نماز ميخواند ترور كردند.
فيلبي ميگويد: قاتل عبدالعزيز با لباس درويشي به درعيه رفت، چند روز پشت سر عبدالعزيز نماز ميخواند، يك روز در حال نماز خودش را روي عبدالعزيز انداخت، با چاقو به پشت عبدالعزيز زد كه به شكمش رسيد، و او را به قتل، و سزاي جناياتش رساند، مردم به
قاتل او هجوم آوردند و او را كشتند.(1)
ابن بشر ميگويد: كشتن عبدالعزيز حاكم درعيه، ضربه اي جديد به وهابيها بود، در پاييز سال 1803 ميلادي در مسجد طريف در پايتخت، به دست درويشي ناشناخته به نام عثمان از كردهاي يكي از روستاهاي موصل كشته شد. اين درويش به عنوان مهمان وارد شهر شد، هنگاميكه عبدالعزيز به سجده رفت، درويش در صف سوم نماز بود كه به وي حمله كرد و او را با ضربه خنجر كشت و برادرش عبدالله را زخمي كرد، بر اساس اطلاعات قاتل عبدالعزيز شيعه بود كه در حمله كربلا تمام افراد خانوادهاش به دست وهابيها كشته شده بودند.(2)
شريف غالب بيش از پنجاه حمله در طول پانزده سال به عبدالعزيز و فتنه وهابيت كرد و با آنان جنگيد، پرونده سياه عبدالعزيز با ترور وي به پايان رسيد و بسته شد و بلاد از جنايات و كردار بيرحمانهاش راحت شدند.
سعود بن عبدالعزيز حاكم حجاز شد، نخستين حملهاش به بصره و زبير بود كه همراه قتل و غارت و چپاول بود، قبر طلحه و زبير را ويران كرد، بعد از آن حملههاي زيادي داشت كه در دوران حكومت وهابيت از لحاظ جنايت بينظير بود، بعضي از آن حملهها به شرح زير است:
لشكر وهابيها كه دوازده هزار نفر بودند، جده را محاصره كردند. شريف در مكه براي حفظ مكه بسيج عمومي اعلام كرد و ميدانست نميتوانند جده را به تصرف خود درآورند و چنين شد كه وهابيها از محاصره سودي نبردند جز اينكه اجساد متعفن آنان پشت سرهم ميافتاد، بر اثر توپخانه آتشين قهرمانان جده، چاهها و قناتها از جنازههاي گنديده وهابيها پر شد تا اينكه نااميدانه عقب نشيني كردند و در مسيرشان مجموعههايي از باديهنشينان را كشتند و شترهاي شريف غالب را بردند.
شريف غالب ارتشي به فرماندهي شريف حسين براي انتقام گرفتن
از وهابيها مجهز و تدارك ديد، در منطقه الليث بر آنان حمله برد و
بر وهابيها غلبه كرد و تعداد زيادي از آنان را كشت، شريف حسين نيز كشته شد، شريف غالب حملاتش را بر آنان ادامه داد، سرهاي زيادي از آنان بريده شد و براي عبرت ديگران بر دروازههاي مكه آويزان كردند.(1)
زيني دحلان ميگويد: در اواخر ذيالقعده سال 1220وهابيها وارد مكه شدند و مدينه را به تصرف درآوردند وحجره پيامبراكرم صلی الله علیه و آله را غارت كردند، هرچه آنجا بود برداشتند و كارهاي شنيع و زشتي مرتكب شدند، كسي از خودشان به نام «مبارك مزيان» را امير مدينه كردند و هفت سال حكومتشان ادامه داشت و حاجيان شامي و مصري را از حج منع كردند، براي كعبه پيراهني (پردهاي) از جنس عبا درست كردند و مردم را به پذيرفتن اعتقادات و حزبشان مجبور ميكردند، گنبدهاي قبور اولياي خدا را تخريب نمودند، دولت عثماني در آن سال در وضعيت نگرانكنندهاي قرار گرفته بود و در حال جنگ
با مسيحيان بودند.(2)
خوانندگان گرامي! توجه كنيد كه بيشتر حملههاي وهابيها بر
سرزمينهاي اسلامي و مسلمانان در ماههاي حرام بود كه حتي در دوران جاهليت جنگ در اين ماهها جايز نبود.
جبران شاميه ميگويد: سعود بن عبدالعزيز مدينه را محاصره كرد و آنچه در طائف و مكه مرتكب شده بود در مدينه نيز مرتكب شد.
آنچه مورد توجه است: حمله وهابيها بر كشورها و سرزمينهاي اسلامي همزمان با حمله مسيحيان و كشورهاي غربي بر دولت عثماني بود. اين به ما يادآوري ميكند فتنهاي را كه ابن تيميه ايجاد كرد در زمان حمله تاتارها بر كشورهاي اسلام، خود دليلي است بر اتحاد و همبستگي و همپيماني بين آنان عليه مسلمانان و نقش آنها در خيانت و شكستهاي امت اسلامي.
سيد محمدجواد عاملي ميگويد: در سال 1221شب نهم ماه صفر
يك ساعت قبل از صبح، ناگهان به ما در نجف اشرف حمله كردند، بعضي از وهابيها بالاي ديوارهاي شهر ميرفتند و نزديك بود نجف را تصرف كنند، آنجا بود كه معجزات و كرامات(1)
ايشان در اين كتاب چنين ميفرمايد: «چون ان جماعت محاصره كردند بلده شريفه را، اهل بلد مشغول بانداختن تفنگ شدند چون مردم قصه قتل و نهب كربلاي معلاي را داشتند و لذا نهايت خوف را داشتند و منتهاي همّت را كردند حتي زنها و عجائز بيرون آمدند و اطراف آن قبه منوره نهايت تضرع و استغاثه را كردند ناگهان يكي از آنها ديد شخصي سبزپوش عمامه سبزي بر سر داشت از حرم محترم بيرون آمد و در ميان آن قوم رفت كه ناگهان فرياد و غوغا ميانه آنها پيدا شد و فرياد آنها بلند شد، ميگفتند: پدر آنها علي آمد، چون هوا روشن شد ديدند احدي از آن قوم در آن صحرا نيست بجز قتلاي عديده كه بعضي از آنها را از فرق تا دبر دو نيم شدهاند و بعضي از كمر نصف شدهاند، و بسيار از اموال و اثقال خود را گذاشتند و فرار كردند. مردم نجف رفتند و مشغول نهب اموال و اثقال شدند».ص76. (أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ (1) أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ (2) وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ (3) تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ (4) فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ (5))
اميرالمؤمنين علی
1) . نگا: لؤلؤ الصدف في تاريخ النجف سيد عبدالله مدرس صادقي – متولد 1285ه-. f
علیه السلام آشكار شد و تعداد زيادي از ارتش وهابيون كشته شدند و نااميدانه برگشتند. خدا را سپاس.(1)
همچنين ميگويد: «در سال 1223در ماه جمادي الاخر سعود بن
عبدالعزيز با بيستهزار جنگجو يا بيشتر از نجد آمد، گزارشهايي به ما رسيد كه ميخواهد غافلگيرانه به نجف حمله كند، ما احتياط لازم را مراعات و بالاي ديوارهاي خارج شهر رفتيم و با تفنگ و توپخانه موضع گرفتيم. هنگام شب به شهر نزديك شد، مشاهده كرد كه ما آماده باش هستيم، برگشت به شهر حله رفت و آنان را نيز در حال
1) . مفتاح الكرامة، ج5، ص 512.
آماده باش ديد، منصرف شد و به سوي مرقد امام حسین علیه السلام غافلگيرانه و در روز رفت و كربلا را سخت محاصره كرد، مردم كربلا پشت ديوارهاي خارجي شهر ايستادگي كردند و دوطرف كشتههاي زيادي دادند و نااميدانه برگشتند، سپس در عراق به هر كجا وارد ميشدند آنجا را تباه ميكردند و بسياري را ميكشتند.
مدتي درس و بحث را تعطيل كرديم؛ زيرا بيم حمله داشتيم، لا حول ولا قوة الا بالله ...ابن عبدالعزيز مكه و مدينه را اشغال كرد، سالها حج را تعطيل كرد و نميدانستيم چه ميشود».(1)
از كتابهاي تاريخي روشن ميشود كه، حج عراقيها به مدت چهار سال تعطيل شد و شاميها سه سال و مصريها دو سال و بعد از آن
معلوم نيست كه حج همچنان تعطيل شد يا نه!؟
جعفر آل محبوبه در كتاب «ماضي النجف» فرموده: هنگاميكه وهابيها به شهر نجف رسيدند، پي بردند كه دروازههاي شهر بسته است ومردم تا آخرين قطره خون آماده دفاع از شهر هستند. شيخ جعفر كاشف الغطاء رهبري اين دفاع را در سال 1218به عهده گرفت و
1) . همان، ج6،ص 435.
تعدادي از علما و غير علما با او همكاري كردند.
در «موسوعة العتبات المقدسة» مينويسد: در بهار 1221وهابيها از چند سمت از جمله نجف بر عراق حمله كردند، مردم شهرها از شهر زبير تا سماوه با همپيمانانشان از قبايل به آساني جلوي حمله وهابيها را ميگرفتند، نزديك بود وهابيها در حمله ناگهاني، بر نجف مسلّط شوند و اگر نجفيها در دفاع عجله نميكردند وهابيها بدترين شكست را بر آنان تحميل ميكردند!(1)
شكست پي در پي وهابيها در حملههاي مكرر بر نجف و باقي
ماندن خطر كه از آن حملهها به وجود آمده بود، علل و اسباب مهمي بود كه مردم به صورت گروهها و احزاب سازمان يافته درآيند و با هدف دفاع از شهر نجف و رد خطر وهابيت تلاش كنند،(2)
مردم نجف متحد شدند و همه يك موضع گرفتند و لشكر اعراب باديه نشين وهابيت را شكست دادند و درسي به آنان دادند كه هرگز فراموش نكنند.
در سال 1223ه- پسر عبدالله بن سعود به سرزمين حوران حمله كرد، اموال را به تاراج برد، مزارع را به آتش كشيد، مردم بيگناه را كشت و زنان و كودكان را اسير كرد، و خانهها را تخريب نمود و تباه ساخت.(1)
صلاح الدين مختار ميگويد: در ششم ربيع الثاني سال 1225ه- امير سعود با هشت هزار جنگجو به سوي سرزمين شام روانه شد. به او خبر رسيد كه قبايل عنيزه و بني صغر و ديگر قبايل سوريه در منطقه نقرة شام اردو زدهاند، هنگاميكه سعود به آنجا رسيد كسي را آنجا نيافت، نيروهايش را به سوي حران برد به روستاها و دساكر و بصري حمله كرد، مردم آنجا فرار كرده بودند، او اموال و اشيا و مواد غذايي را غارت كرد، سپس سعود به قصر مزريب حمله كرد؛ ولي نتوانست آن را تسخير كند، شبانه به سوي بصري رفت و از آنجا در حاليكه اموال غارت شده زيادي از اموال مسلمانان همراه داشت به شهر خود بازگشت.
1) . لمع الشهاب، شهابي، ص 201.
سيد عاملي ميگويد:
پايان يافتن اين جزء از كتاب «مفتاح الكرامة» بعد از نصف شب نهم ماه رمضان 1225 صورت گرفته است، در حال اضطراب و نگراني و تشويش ذهن كه عربهاي باديه نشين قبيله عنيزه كه هم عقيده وهابي خارجي بودند نجف و مرقد امام حسین علیه السلام را محاصره كردند، راهها را قطع نمودند و اموال زوار امام حسین علیه السلام را كه بعد از نيمه شعبان بر ميگشتند غارت كردند و تعداد زيادي از آنان را كشتند و بيشتر كشتهشدگان غير عرب بودند... . گفته شده صدو پنجاه نفر كشته شدهاند و بعضي كشتهها را از اين تعداد كمتر گفتهاند، تعدادي از زوار عرب در حلة ماندند و نتوانستند به نجف بيايند، بعضي از آنان در حلة روزه گرفتند و بعضي به حسكه رفتند، ما اكنون مانند محاصره شده هستيم، اعراب باديه نشين تا كنون منصرف نشدهاند و از كوفه به سمت كربلا در حركت هستند و در دو فرسخي يا كمي بيشتر از كربلا قرار دارند.(1)
1) . مفتاح الكرامة، ج7، ص 653.
تعصب وهابيها به حدي رسيد كه روابط تجاري با ديگران را قطع كردند. آنها تجارت را تا سال 1269 با شام و عراق تحريم كرده بودند.(1)
هنگاميكه تاجري در راه مييافتند كه كالايي را براي دادو ستد با مشركين (مراد عراق و شام است) حمل ميكند اموالش را تاراج ميكردند!!(2)
در سال 1226 محمد علی پاشا والي و حاكم مصر، پسرش طوسون را براي آزاد سازي حجاز از دست وهابيها اعزام كرد، بار اول توانستند جلوي حملهاش را بگيرند، ولي باردوم طوسون توانست بر آنها غلبه كند، بر مكه و مدينه تسلط پيدا كرد و تلاش كرد نجد را فتح كند؛ ولي نتوانست.
ابن بشر ميگويد: در سال 1227نيروهاي كمكي و پشتيباني از مصر رسيد، طوسون به شهر نجد يورش برد و بسياري از عربهاي جهينه و حرب به طوسون پيوستند، نجد را محاصره و آب آنجا را قطع كرد، در حالي كه هفت هزار از نجديها داخل شهر بودند،
مصريها توانستند وارد شهر شوند و چهارهزار نفر از نجديها كشته شدند.(1)
طوسون عملياتش را ادامه داد تا اينكه در سال 1229 با كمك شريف غالب بدون جنگ وارد مكه و طائف شد.
محمد جواد مغنيه ميگويد: سعود بن عبدالعزيز هيئتي به نام هيئت امر به معروف تشكيل داد، وظيفهاش گردش در بازارها در اوقات نماز بود كه مردم را به نماز وادار ميكرد. اين روش هنوز در عربستان سعودي ادامه دارد كه اكنون افراد آن هيئتهايي عصا در دست هستند كه در خيابانها ميگردند و هر ريش تراشيده را كتك ميزنند و نيز هر كس لمس قبر پيامبريا ائمه بقيع : يا هر عملي انجام دهد كه با عقيده وهابيت مخالف باشد او را با چوب ميزنند، بلكه تا زماني نزديك، كساني را كه سيگار ميكشيدند گرچه خارجي و غير سعودي بودند ميزدند.(2)
هلاكت سعود
در سال 1229ه- سعود در سن 68 سالگي به هلاكت رسيد. مدت حكومت او يازده سال از سال 1218 – 1229بود، تاريخ سياه او پيچيده شد، دوران او قتل و غارت و ويراني و خون ريزي بيگناهان بود.
بعد از او عبدالله از سال 1229 تا سال 1234متولي حكومت شد. عبدالله بن محمد بر سر حكومت با او مخاصمت كرد و ظالمان با ظالمان درگير شدند.
در اين سال، پاشا از راه خشكي و دريا لشكرهاي زيادي را به سوي منطقه قنفذة اعزام كرد و آن را به تصرف درآورد و وهابيهاي آنجا فرار كردند. در سال 1230به طائف برگشت و با وهابيها جنگيد تا اينكه بر آنها پيروز شد، بر شهرهاي تربة، بيشة و ريضة تسلط پيدا كرد، بسياري از وهابيها را كشت و مردم آنجا تسليم شدند، سپس بر شهر عسير تسلط پيدا كرد و آخرين مقاومت وهابيها را از بين برد،
سپس به مكه برگشت و از آنجا به قاهره رفت.(1)
1) . جبران الشامية، ص 68؛ آل سعود ماضيهم و مستقبلهم، ص 68.
محمد علي پاشا در سال 1232، پسرش را براي تسلط بر لانه فساد و فتنهها به حجاز يعني درعيه فرستاد. ابراهيم با ارتش، اموال و مهمات ذخيره وارد مكه شد، سپس روانه درعيه شد، به هر سرزميني كه ميرسيد بدون مقابله به تصرف درميآورد و بسياري از وهابيها را كشت و اسير كرد، چند چادر و دو خمپارهانداز به غنيمت گرفت.(1)
در سال 1233ه- ابراهيم بر شهري از شهرهاي وهابي تسلط پيدا كرد و امير (حاكم) آنجا را دستگير كرد، سپس بر شقراء تسلط پيدا كرد كه عبدالله بن سعود آنجا بود و شبانه به درعيه فرار كرد. دو روز بين شقراء و درعيه فاصله بود، سپس ابراهيم شهر بزرگي از شهرهاي وهابي را به تصرف در آورد كه با درعيه هيجده ساعت فاصله بود، سپس به درعيه حمله برد و قسمتي از آنجا را به تصرف خود درآورد
و وهابيها را محاصره كرد.(2)
جبران شاميه مينويسد: محاصره درعيه پنج ماه ادامه يافت، نيروهاي كمكي و پشتيباني از مصر به ابراهيم ميرسيد، ارزاق و مواد غذايي و چهارپايان از بصره و مدينه برايش ارسال ميشد، قبايل
باديه نشين كه به ابراهيم پيوستند در مقابل پاداش و عطاياي ابراهيم وي را ياري ميكردند تا اينكه در پايان ماه پنجم از محاصره سال 1234، عبدالله بن سعود تسليم ابراهيم پاشا شد، او را اسير كرد و به قاهره و سپس به آستانه تركيه فرستاد و در شهرها گرداندند و اعدامش كردند. در درعيه بسياري از خاندان سعودي و خاندان محمد بن عبدالوهاب كشته شدند و بسياري از آنان به مصر تبعيد شدند و اولين حكومت سعودي پايان يافت و صفحه سياه آن برچيده شد.(1)
ابراهيم پاشا هفت ماه در درعية ماند سپس دستور تخريب آن را صادر كرد درعيه به صورت مخروبهاي درآمد. سعوديها بيست نفر از
خويشاوندان ابن سعود را از دست دادند از جمله سه نفر از برادرانش را. ابراهيم پاشا به قاهره و آستانه نامهاي نوشت كه چهارده هزار نفر از وهابيها كشته شدند و شش هزارنفر به اسارت در آمدند و در بين غنايم شصت توپ به غنيمت درآمده است.(2)
جشنهاي پيروزي در قاهره و جهان اسلام بعد از شكست وهابيها برپا شد. در اين جشنها تيراندازي با خمپاره و ... آتش بازي شد. فتحعلي شاه از ايران نامهاي نوشت و اظهارخوشحالي و تقدير و تشكر نمود.(1)
مرحوم محمد جواد مغنيه مينويسد: ابراهيم پاشا طغيانگر شد و در آن سرزمين ماند. اموال آل سعود و خاندان محمدبن عبدالوهاب را مصادره كرد و بسياري از مردان و زنان و كودكانشان را به مصر تبعيد كرد. اين مجازاتها عيناً همان چيزي بود كه وهابيها بر سر امت محمد صلی الله علیه و آله آوردند مثل قتل، ظلم،گناه و خيانت به دين
خدا و قرآن و سنت پيامبرصلی الله علیه و آله ، اينچنين است كه هر ظالم ستمكاري بايد به ظالمتر و ستمكارتري گرفتار شود.(2)
بعد از سقوط درعية به دست ابراهيم پاشا، بسياري از وهابيها كه از درعيه فرار كرده بودند، بعد از اينكه ابراهيم پاشا آنجا را ترك كرد، برگشتند؛ از جمله عمر بن عبدالعزيز و تركي پسر برادر
عبدالعزيز و مشاري بن سعود. اينها به درعيه رفتند و آنجا را بازسازي كردند و بسياري از مردم آنجا برگشتند، مصريها از تسلط دوباره وهابيها ترسيدند. ارتشي به فرماندهي حسين بگ مجهز كردند و به آنجا فرستادند، مشاري كه به عنوان حاكم درعيه انتخاب شده بود، دستگير و به مصر تبعيد شد كه در راه مرد، بقيه فرار كردند، حسين بگ سه روز آنان را محاصره كرد كه طلب امان كردند و آنان تسليم شدند و مصريها آنان را دستگير و به مصر فرستادند؛ ولي تركي برادر زاده عبدالعزيز شبانه از قلعه گريخت.
تركي بعد از اينكه از اسارت فرار كرد به صورت پنهاني مدتي طولاني در مناطق جنوب زيست و در صحراي نجد رفت و آمد ميكرد و اعراب باديه نشين را به اعتقادات وهابيت دعوت ميكرد. با زني از قبيله تدمر ازدواج كرد و پسري برايش به دنيا آورد كه نامش را «جلوي» گذاشت سي نفر مرد دورش جمع شدند، سپس قبيلههايي به او پيوستند، قيامي عليه مصريها در قصيم رخ داد، تركي آن را غنيمت شمرد، در آن قيام مصريها مجبور به ترك حجاز شدند، دو پايگاه نظامي در رياض و منفوخه را ترك كردند. (1)تركي كه از اين
1) . عنوان المجد، ابن بشر، ج2، ص12.
قيام بهره برد، به تدريج قلمرو حكومتش را توسعه داد و بعد از سقوط رياض به دست تركي و بيرون راندن مصريها از نجد و اعتراف بعضي از مناطق قصيم به حكومت تركي، وي به عنوان اولين امير وهابيهاي سعودي، در دور دوم حكومت سعودي و امارت و حكومت به واسطه او از سلاله عبدالعزيز بن سعود بن محمد بن سعود به سلاله برادر عبدالعزيز يعني عبدالله بن محمد بن سعود منتقل شد.
ولي اختلاف و نزاع قبيلهاي رخ داد، مشاري بن عبدالرحمن بن مشاري بن سعود همراه بعضي از قبايل قحطان بر تركي تمرد كردند، براي فرزندان عبدالعزيز سخت بود كه امارت و حكومت از آنان منتقل شود، مشاري بر تركي توطئه كرد و او را ترور نمود و حكومت را به دست گرفت.
آري! اين توحيد و رهايي از شركي است كه محمد بن عبدالوهاب به آن دعوت كرد كه هزاران مسلمان قرباني آن شدند، هتك عرض و ناموس شد و شهرها تخريب گرديد!!
شاميه گفته: حكومت اميرپنجم، تركي بن عبدالله با ترور به دست پسرعمويش مشاري بن عبدالرحمن به پايان رسيد، مشاري حكومت
را به دست گرفت و امير ششم گرديد، حكومت مشاري چهل روز ادامه يافت؛ زيرا فيصل بن تركي از منطقه هفوف با كمك عبدالله و عبيدالله از خاندان رشيد شيوخ حائل به رياض حمله كرد و بر شهر تسلط يافت و مشاري را اعدام كرد و فيصل امير هفتم از خاندان سعودي گشت.
فيصل بن تركي حكومت را به دست گرفت؛ ولي محمد علي پاشا زياد به او مهلت نداد و لشكري به نجد اعزام كرد. خالدبن سعود - كه از جمله تبعيد شدگان به مصر بود - همراه لشكر بود و جزء ارتش محمدعلي پاشا در آمده بود،لشكر محمدعلي پاشا بر پايتخت تسلط پيدا كرد، فيصل فرار كرد و سپس اسير گشت و به مصر تبعيد شد. مصريها خالد بن سعود را به جاي فيصل نصب كردند و با اين كار حكومت وهابيان به فرزندان سعود بازگشت.
محمدعلي پاشا، خالد بن سعود را در قاهره براي متولي شدن حكومت در جزيرة العرب به عنوان نماينده خود تربيت و پرورش داد. خالد داراي ياراني بود كه به انتقال حكومت از دست فرزندان سعود بزرگ به فرزندان عبدالله بن محمد راضي نبودند. بسياري از قبايل
رياض خالد را تأييد كردند درنتيجه حكومت به شاخه سعود بزرگ بازگشت. خالد امير هشتم شد و حكومتش دو سال ادامه يافت.
عبدالله بن ثنيان همراه مردم نجد عليه خالد بن سعود قيام كرد. خالد بن سعود به مكه گريخت و آنجا درگذشت.
هنگاميكه فيصل زنداني در مصر شنيد كه عبدالله زمام امور را به دست گرفته و خالد فرار كرده، او نيز از قلعه فرار كرد و وارد قصيم شد. بسياري او را تأييد كردند و با پشتيباني قبايل عنيزه توانست با عبدالله بن ثنيان در رياض بجنگد و او را دستگير و حبس كردند و در سال 1258هجري او را در زندان خفه كردند.
فيصل به مدت بيست سال حكومت كرد. در سال 1262دولت عثماني دستور جنگ با فيصل امير و حاكم رياض را صادر كرد. ارتشي به فرماندهي شريف محمد بن عون امير مكه اعزام كرد، ارتش به قصيم رسيد، مردم هم اطاعت كردند. فيصل ترسيد و به مردم قصيم متوسل شد كه ميانجيگر صلح باشند مشروط بر اينكه هر سال ده هزار
ريال پرداخت كند. صلح برقرار شد و شريف با ارتش برگشت،
فيصل آن پول را پرداخت ميكرد تا اينكه در سال 1282 كور و فلج شد و مرد.
وي بعد از اينكه كور و فلج شد، امور را از ميان چهار پسرش به پسرش عبدالله واگذار كرد، نزاع و درگيري ميان برادران رخ داد و شهر به هرج و مرج كشيده شد.
بعد از اينكه عبدالله از طرف پدرش متولي حكومت شد، برادرش سعود عليه او قيام كرد و جنگ خانوادگي بين دو طرف به مدت بيست و پنج سال ادامه داشت كه به ضعف امارت وهابيان منجر گشت و بعضي ازولايات استقلال پيدا كردند. تركها بر احساء و قطيف تسلط پيدا كردند. درگيري ميان خاندان آل سعود ادامه داشت. عبدالله در سرزمينهاي اشغال شده توسط تركها اظهار وجود كرد و سعود از رياض رانده شد و در سال 1282 عبدالله به رياض بازگشت، و در حاليكه مردم دچار گرسنگي سختي بودند، مردم گوشتهاي گنديده الاغهاي مرده را ميخوردند، پوست بزها را ميسوزاندند و ميكوبيدند
و بلكه استخوانها را نيز مي كوبيدند و آرد آن را ميخوردند. كسي با شمشير كشته نميشد بلكه از گرسنگي ميمرد.(1)
1) . امين، تاريخ نجد الحديث، ص 99.
جنگ بين دو برادر (عبدالله و سعود) ادامه يافت و با غارت و قتل - چنانچه عادت وهابيها است - همراه بود. تركها از عبدالله و انگليسيها از سعود حمايت ميكردند و مواد غذايي براي سعود ميفرستادند. بعد از حوادثي كه به نفع سعود تمام شد، وي در سال 1290وارد رياض شد و در سال 1291 مرد و عبدالله و برادرش محمد، رياض را ترك كردند و نزديك كويت در باديه قحطان مستقر شدند و وارد جنگ جديدي نشدند.
عبدالرحمن كه به برادرش سعود تمايل داشت زمامدار حكومت شد، سپس بين او و برادرش محمد كه از عبدالله پشتيباني ميكرد جنگ شد، هر دو توافق كردند بر اينكه برادر بزرگشان عبدالله متولي حكومت شود. او در سال 1293 از باديه برگشت و تا سال 1305 حكومت را
به دست گرفت؛ ولي پسران سعود از متولي شدن عموي بزرگشان عبدالله راضي نبودند، لذا از رياض به عنوان اعتراض خارج و در «الخرج» ساكن شدند و سه برادر به نامهاي: محمد، عبدالله و عبدالرحمن يك جبهه به رهبري عبدالله ضد پسران سعود كه در چند هفته بر رياض تسلط پيدا كردند، تشكيل دادند، سپس فرزندان سعود
از رياض فرار كردند و عبدالله از نو وارد رياض شد و تا سال 1305تا مرگش در آنجا بود.
بعد از مرگ عبدالله اختلاف و مخاصمت بين عبدالرحمن و پسران سعود شعلهور شد؛ از جهتي ديگر، قبايل نجد از محمد بن رشيد كه وهابي نبود پشتيباني كردند. محمد بن رشيد همپيمان خلافت عثماني بود و پيرو مذهب حنفي. دولت عثماني اموال و اسلحه برايش فرستاد و در منطقه «الربع الخالي»، سپس به قطر و بعد به كويت رفت كه آنجا مستقر شود. شيخ محمد بن الصباح - امير كويت - حقوق ماهيانه برايش تعيين كرد، سپس دولت عثماني در ماه، شصت ليره برايش اختصاص داد.(1)
آنگاه دولت كويت حقوقش را قطع كرد كه در شدت
تنگدستي زندگي ميكرد و امارت سعودي در دوره دوم به پايان رسيد.
بعضي از مورخان ميگويند: وهابيت به خاطر توسعه بيش از توانش شهرت و زرق و برقش را از دست داد، لذا شكست خورد و سرزمينهاي زيادي را از دست داد؛ در حاليكه حركت وهابيت در مركز قدرت و سرزمين خود بود.
1) . ريحاني، تاريخ نجد الحديث، ص 91.
قبلاً گفته شد دوره دوم سعودي با شكست عبدالرحمن و پناهندگي او با خانوادهاش به كويت به پايان رسيد.(1)
از پسرانش عبدالعزيز با او بود كه ده سال داشت. عبدالرحمن هفت سال با شيخ مبارك - امير كويت - همكاري ميكرد و پسرش عبدالعزيز توسط كويتيها تربيت شد.
يك روز عبدالعزيز نزد شيخ مبارك رفت و گفت: ميخواهم نجد را از ابن رشيد بگيرم، آيا مال و اسلحه به من ميدهي؟ شيخ مبارك دويست ريال، سي تفنگ، چهل شتر و مواد غذايي به او داد و او را به همراه ارحام و يارانش روانه كرد، از جمله همراهان عبدالعزيز برادرش محمد و پسر برادرش و پسر عمويش عبدالله بن جلوه بودند كه مجموعاً چهل مرد ميشدند.
اين گروه به صورت پنهاني به اطراف رياض رسيد و در سوم شوال 1319در حاليكه نگهبانان غافل بودند، وارد شهر شدند، فرمانده پايگاه را كشتند و افراد پايگاه تسليم شدند و منطقه تسليم
1) . العلاقات بين نجد والكويت، ص صلی الله علیه و آله8.
آل سعود شد. عبدالعزيز، ناصربن سعود را نزد شيخ مبارك فرستاد كه مژده پيروزي را به او بدهد و طلب كمك نمايد، سپس ديواري دور شهر رياض ساخت و كمكهاي كويت ادامه يافت و او حاكم رياض گشت؛ در حاليكه 22 سال داشت. پدرش به عنوان مستشار و حاكم مسلمانان شد.
دولت عثماني توسط شيخ مبارك - امير كويت - با عبدالعزيز تماس گرفت واز او خواست پدرش را براي مذاكره با والي بصره
بفرستد. در سال 1322ه- توافق كردند كه تسلط عبدالعزيز بر مناطقش به عنوان كارمند دولت عثماني به درجه فرماندار ادامه داشته باشد و عثمانيها نيز متعهد شدند خاندان رشيد در امارت آل سعود دخالت نكند.(1)
عبدالعزيز در سال 1328 با كارمندي انگليسي به نام ويليام شكسپير - كه نماينده انگليس در كويت بود - ملاقات كرد. بعد از ملاقات دوم و سوم به انگلستان پيشنهاد داد كه الآن زمان مناسبي
1) . تاريخ العربية السعودية، فاسيليف، ص 215.
است براي در آوردن نجد و احساء از دست دولت عثماني. نماينده انگلستان مذاكراتي با عبدالعزيز انجام داد و به موجب آن بر امور زير توافق كردند:
انگلستان مواضع حاكم و امير رياض در احساء و نجد را حمايت ميكند همچنين در مقابل حملههاي احتمالي دولت عثماني از سمت دريا و خشكي با كمك دولتهاي همپيمان از عبدالعزيز پشتيباني خواهد كرد.
انگلستان در شئون داخلي جزيرة العرب دخالت نكند. عبدالعزيز متعهد شد كه بدون مشورت مقدماتي با قواي بريتانيا با هيچ دولتي رابطه برقرار نكند.(1)
در قرارداد آمده: ابن سعود متعهد ميشود كه از هر تماس يا توافق و پيمان و قرارداد با هر دولت و حكومتي خودداري كند و ابن سعود امير نجد حق ندارد بر سر قسمتي از سرزمين نجد با ديگران توافق كند يا اينكه آن را اجاره يا رهن دهد يا هر نوع تصرف ديگر يا اينكه به عنوان امتياز به دولت سومي يا به يكي از رعاياي دولت خارجي بدون توافق حكومت بريتانيا بدهد.
1) . كشف الارتياب، ص 48.
ابن سعود همانگونه كه قبلاً پدرش تعهد داده بود متعهد ميشود به اينكه خودداري كند از هر نوع تجاوز و دخالت در سرزمين كويت، بحرين، زمينهاي شيوخ قطر، عمان و سواحل آنها و سرزمينهاي تمام مشايخ تحت حمايت انگلستان و داراي معاهده با انگلستان. در اين معاهده مرزهاي غربي نجد ذكر نشده بود. اين معاهده (معاهده انگلستان) بر نجد و توابع نجد تحميل شد و جزئي از شبكه نفوذ
انگلستان گشت كه انگلستان ميخواست آن را بر بخش بزرگي از خاورميانه بلكه بر تمام جزيرة العربية بعد از جنگ جهاني اول تحميل كند.
نجد در سال 1334در مقابل امضاي معاهده، ماهيانه مواد غذايي و ساير مواد - كه قيمتشان پنج هزار جنيه استرليني بود - با تفنگ و مسلسل از دولت انگلستان دريافت ميكرد.(1)
انگلستان به وعدههايي كه به اشراف خاندان هاشمي براي تأسيس يك دولت عربي بزرگ در شمال شبه جزيره داده بود وفا نكرد و خيانت كرد؛ دليل خيانت اين بود كه عبدالعزيز مقابل خاندان هاشمي قيام و حجاز و عسير را اشغال كرد و دين را با سياست خلط كردند. (برخلاف آنچه تعهد كرده بودند و سياست زيركانهاي را دنبال كردند).(2)
در سال 1340ه- وهابيها به شاخهاي از عربهاي قبيله حرب در
سرزمينشان حمله بردند، چهارپايان آنان را غارت كردند، سپس همان شاخه قبيله حرب دنبال وهابيها كردند و آنچه غارت كرده بودند از آنان پس گرفتند و تعدادي از وهابيها را كشتند و اموالشان را به غنيمت گرفتند و بقيه فرار كردند. بعد از آن عربهاي باديه نشين نجد به سرزمين آن شاخه از عربهاي حرب براي خريدن خرما نميآمدند و مردم آنجا در تنگنا قرار گرفتند.(1)
در سال 1321ه- وهابيها با حاجيان يمني برخورد كردند؛ در حاليكه حاجيان بدون اسلحه بودند در راه با آنان همراه شدند و به آنان امان دادند، سپس خيانت كردند و زمانيكه به كوهپايه رسيدند وهابيها كه بالاي كوه حركت ميكردند حاجياني را كه پايين كوه بودند ناگهان مورد حمله قرار داده و به رگبار بستند و تمامي آنها را كه هزاران حاجي بودند كشتند، جز دو نفر از آنان كه توانستند فرار كنند و مسئله را باز گو كردند.(2)
عبدالعزيز در سال 1362ه- در خطبه نماز جمعه در مكه گفت: در اين جايگاه نبايد از ياد ببرم با اينكه هر كس از مردم تشكر نكند سپاس خدا را به جا نياورده است، سپس تلاشهاي حكومت انگلستان را ستود به اينكه كشتي براي حاجيان تقديم كرده و مسئله سفرشان را آسان نموده، همچنين كمكهاي دولت بريتانيا و دول همپيمان را ستود به اينكه كمكهاي مالي به كشور كرده و آنچه مردم از وسايل زندگي و ... نياز داشتهاند تأمين كردهاند و گفت: بايد اشاره كنم كه رفتار انگلستان با ما از اول تا آخر خوب بوده است.
مرحوم علامه مغنيه ميگويد: هر كوچك و بزرگ (مرد و بچه) ميداند كه انگلستان و دول همپيمانش و هر دولت استعمار گري، محال است چيزي به قصد خير و انسانيت انجام دهند و اگر كاري براي كشوري يا كشورهايي انجام دادند بدان كه آن را وسيلهاي براي نفوذ به بازار آن كشور و تسلط بر امكانات آن انجام داده است، كارهاي استعمار براي مكيدن خون ملتها است.(1)
جاي شگفت است كه اين حقيقت و واقعيت بر ملك عبدالعزيز
1) . هذه هيالوهابية، ص 135.
پنهان بماند و بگويد (او يك وهابي است كه در اول وقت نماز ميخواند) هر كس از مردم (منظور انگلستان است) تشكر و سپاس به جا نياورد سپاس خدا را نكرده است. با اينكه وهابيت قائل به باطل شدن نماز نزد قبر پيامبر صلی الله علیه و آله و نزد هر ولي ديگري است؛ زيرا به اعتقاد آنان عبادت خدا با عبادت صاحب قبر خلط ميشود، پس چگونه ملك عبدالعزيز سپاس و شكر خدا را به تشكر از انگلستان منوط كرد و ربط داد به طوريكه اولي دون دومي پذيرفته نميشود و بعد از اينكه انگلستان ضعيف شد آمريكا جايگزين آن شد.(1)
در اين دوران تغييرات و تحولات بين المللي رخ داد كه در راستاي مصلحت آل سعود بود؛ زيرا بعد از پايان جنگ جهاني اول و تسليم شدن دولت عثماني و تقسيم آلمان، نقش تركيه در جزيرة العرب تمام شد و تنها انگلستان در امور منطقه تسلط داشت.
در سال 1343هجري وهابيها به حجاز حمله كردند و طائف را
محاصره نمودند، سپس با زور وارد شدند و حدود دو هزار نفر را
1) . همان، ص 136.
كشتند و از ميان كشته شدگان علما و صالحان نيز بودند و طبق معمول غارت كردند و اعمال زشتي مرتكب شدند كه انسان از شنيدنش ميلرزد، چنانكه در بار اول انجام دادند، تا جايي كه از سلطان عبدالعزيز آل سعود درباره آن سؤال شد و وي انكار نكرد؛ ولي از آنچه خالد بن وليد در روز فتح مكه مرتكب شد عذرخواهي كرد كه رسول خداصلی الله علیه و آله فرموده بود: پروردگارا! از آنچه خالد مرتكب شد بري هستم.(1)
بعد از جنگ طائف حجاز براي عبدالعزيز باز شد؛ ولي در يورش به مكه كندي كرد تا اينكه نيت و اهداف انگلستان كشف و روشن گرديد كه از ادامه عمليات او را بر حذر داشته بودند؛ ولي طولي نكشيد كه سياست انگلستان تغيير پيدا كرد كه ميخواست از ملك شريف حسين و پسرانش رهايي يابد و بهترين راه در رسيدن به آن جنگيدن
عربها با يكديگر بود.(2)
گروهي از وهابيها بر عربهاي باديه شرق اردن - كه در امان و غير مسلح بودند - حمله كردند، بر ام العمد و مناطق مجاور آن حمله كردند، كشتند و غارت كردند؛ ولي طولي نكشيد كه مفتضحانه شكست خوردند و عقب نشيني كردند. سرانجام تانكها و هواپيماهاي انگلستان در جنگ شركت كردند و بعد از كشتن سيصد نفر (به دستور هم پيمانانشان كه امير عبدالعزيز تشكر از آن در نمازش را تشكر از خدا قرار داد) عقب نشيني كردند!!
ملك حسين گمان كرد كه انگلستان در نجات مكه - از دست وهابيها - دخالت ميكند چنانكه در ماه گذشته در اردن دخالت كرد؛ لذا به سركنسولگري انگلستان در جده پيكي فرستاد تا وضعيت ناگوار را برايش توضيح دهد، سركنسول انگليس بعد از تماس با حكومتش پاسخ داد كه حكومت انگلستان به سياست عدم دخالت در امور ديني پايبند است و نميخواهد در هر نزاعي در مورد اماكن مقدس در اسلام دخالت كند. همچنان ناجي اصيل نماينده ملك حسين در لندن نامهاي به وزارت خارجه انگلستان نوشت كه شاه اردن از انگلستان بر
اساس معاهدهاي كه در دست گفتگو است ميخواهد براي
جلوگيري از تجاوزات وحشيانه كه وهابيها در اماكن مقدسه مرتكب ميشوند دخالت كند و آنان را از طائف اخراج نمايد.
پاسخ نامه اين بود: انگلستان نميخواهد وارد اختلافات ميان اميران عرب مستقل درباره تسلط بر اماكن مقدسه در اسلام شود.
سپس ناجي به انگلستان چنين پاسخ داد: آنچه مردم حجاز در تأييد انگلستان در جنگ جهاني انجام دادند و ريسك بزرگي كه كردند مي طلبد كه انگلستان در نجات مكه از بلاياي جنگ به اين مردم كمك كند و جهان اسلام راضي نيست از اينكه اماكن مقدسه گرچه براي مدتي خيلي كوتاه در دست يك گروه مانند وهابيت باشد.(1)
انگلستان هر وسيلهاي را براي فشار آوردن بر ملك شريف حسين و خاندان هاشمي به كار برد تا اينكه وهابيت جايگزين آنان شود از آن
جمله قطع كمكهاي مالي كه خاندان هاشمي از پرداخت حقوق
1) . دائرة الوثائق العامة في لندن (اداره عمومي مستندات در لندن) (1ف:371.10014)
افسران و سربازان ناتوان ماندند.(1)
وضعيت ملك شريف حسين بسيار ناگوار شد، بزرگان حجاز از جمله اشراف مكه و علماي دين و تاجران بزرگ در جده، شريف حسين را در راستاي رضايت ابن سعود عزل كردند.
بعد از مذاكرات، شريف حسين راضي شد كه از پادشاهي به نفع پسرش - كه در سال 1343به عنوان پادشاه حجاز تعيين شد- كنارهگيري كند. بعد از سه روز، شريف حسين با اثاثيه به جده فرستاده شد؛ ولي انگلستان از وجودش در تنگنا قرار گرفت و اخطاري برايش فرستاد كه جده را بر اساس طلب عبدالعزيز ترك كند و به او ابلاغ كرد كه به قبرس برود. او از جده به قبرس رفت وتا زمان مرگ (1931 م) آنجا بود و جنازهاش به اردن منتقل شد و در مسجد الاقصي دفن گرديد.(2)
وهابيان بدون جنگ وارد مكه شدند و بعد از اينكه ملك حسين (شريف حسين) و پسرش از مكه به جده رفتند، خانه و اموالش را
غارت كردند، بعد از آن بين ملك علي و وهابيها جنگ شد. در آن سال حج تعطيل شد، سپس خالد بن لوعي را حاكم مكه كردند و مردم مكه را بر حضور نماز جماعت در روز پنج بار مجبور كردند، سيگار كشيدن و قرائت ميلاد نبوي و زيارت اهل قبور را منع كردند، هر كسي را ميديدند كه آن كارها را انجام مي داد ميزدند و گاهي او را حبس و جريمه ميكردند.
عبدالعزيز وارد مكه شد، ارتش رژه رفت و با علما جلسه گذاشت و آنان را به پذيرفتن افكار وهابيت مجبور كرد. او در جنگ با ملك علي گفت: آمده تا مكه را از ظلم اشراف نجات دهد و نميخواهد مالك مكه شود بلكه سرنوشتش را به عموم مسلمانان واگذار ميكند!! اين روش تمام فريبكاران است هنگاميكه جايي را اشغال ميكنند، حتي اسرائيل در سال 1967 م هنگاميكه تسلط پيدا كرد چنين گفت.
ابن عبدالعزيز تصميم گرفت آثار و نشانههاي اسلامي در مكه، جده و مدينه را از بين ببرد، در مكه گنبدهاي عبدالمطلب و ابوطالب علیهما السلام و خديجه ام المؤمنين علیها السلام، مولد نبي صلی الله علیه و آله و زهراعلیها السلام را
تخريب كردند. هنگاميكه وارد جده شدند قبر حوّا را تخريب كردند، بلكه تمام گنبدها و زيارتگاهها و اماكن متبركه را تخريب نمودند،هنگاميكه مدينه را محاصره نمودند مسجد حمزه و زيارتگاهش را كه خارج از مدينه بود تخريب كردند.(1)
علي وردي ميگويد: بقيع مقبره مدينه در دوران پيامبر صلی الله علیه و آله و بعد از آن بود كه در آنجا عباس، عثمان، زوجات پيامبر صلی الله علیه و آله و بسياري از صحابه و تابعين و چهار امام از ائمه اهلبيت : (امام حسن، امام زينالعابدين، امام باقر و امام صادق :) دفن شده بودند كه شيعيان براي اين چهار امام ضريحهاي زيبايي ساخته بودند كه شبيه ضريحهاي معروف امامان در ايران و عراق و ... بود؛ اما همه را
تخريب نمودند.(2)
اين قبور تا مدتي سالم ماندند؛ ولي ابن سعود كه مقاصد وهابيت را اجرا ميكرد متهم شد به اينكه اين قبور را سالم گذاشته، تا اينكه در ماه رمضان سال 1322عبدالله بن بليهد بزرگ علماي نجد را از مكه به مدينه فرستاد تا آنها را تخريب كند، هنگاميكه ابن بليهد به مدينه رسيد با علماي آنجا جلسه گذاشت و از آنان استفتاء كرد كه
نظر علماي مدينه در ساختن قبور و اتخاذ آن به عنوان مسجد چيست؟ آيا جايز است يا خير و اگر جايز نيست بلكه ممنوع و از آن نهي شده، آيا تخريب قبور واجب است و نماز خواندن نزد قبر ممنوع است و ساختن موقوفهاي مانند بقيع كه مانع ميشود از انتفاع به اندازه ساخت، غصب به حساب ميآيد كه بر مستحقان آن ظلم است و بايد به مستحقان آن داده شود يا خير؟ آيا آنچه جاهلان نزد اين قبور انجام ميدهند، از دست كشيدن به قبر و خواندن صاحبان آن با خواندن خدا و تقرب به وسيله ذبح و نذر براي قبور و روشن كردن چراغ بر آنها جايز است يا خير؟ آيا هنگام دعا كردن توجه نمودن به مقبره پيامبر
صلی الله علیه و آله جائز است يا خير؟ و بوسيدن مقبره آن حضرت و دستكشيدن به آن جائز است؟ و آيا درود فرستادن و ذكر گفتن بين أذان و اقامه و قبل از نماز صبح و قبل از نماز جمعه جائز است يا خير؟ ... فتوي دهيد، خدا اجرتان دهد و ادله مستند بيان كنيد كه شما اهل آن هستيد و صلاحيت آن را داريد.(1)
مفتيان به طور اجباري با آنچه با نيت وهابيها مناسب بود فتوي دادند. بر اثر صدور اين فتواي ساختگي، قبرها همه تخريب شد و اين جنايت سروصداي زيادي در جهان اسلام بلند كرد، به خصوص نزد
1) .[1] لمحات اجتماعيه، ص 305.396.
شيعيان كه عزاي عمومي اعلام كردند و دروس و مدارس تعطيل شد و تجمعات مردمي و اعتراضات برپا شد، تلگرافها زده شد كه رفتار وهابيت وآل سعود را محكوم ميكرد، تلگرافهايي نيز به ملوك و علماي جهان اسلام ارسال شد.(1)
علي وردي ميگويد: روزنامههاي عراق مقالاتي درمحكوميت ابن
سعود و كارهايش منتشر كردند. روزنامه العراق در سر مقاله خود نوشت: دستور داده شد و ابن بليهد فتواي معلوم و از پيش ديكته شده را صادر كرد و بزرگترين خدمتي كه ميتوانست، به مولايش ابن سعود تقديم كرد و نميدانست كه سعي او تيري بود به قلب جهان اسلام و چه دردي بر آن وارد كرد.(2)
مقالهاي ديگر توسط اسماعيل آل ياسين از كاظمين منتشر شد و عنوان مقاله اين بود: الطّامة الكبري، والاماكن المقدسة في الحجاز(مصيبت و اماكن مقدسه در حجاز). دراين مقاله آمده بود: اي
مسلمانان! اين خواب زمستاني عميق چيست؟ اين جمود كه شما را به بي حالي كشانده چيست و باعث شده كه به اين مسائل دردناك و نقشهاي مفتضحانه كه آن طغيانگر در بلاد مقدسه انجام ميدهد اهميت ندهيد؟!(1)
بعد از اينكه از وهابيها به خاطر تخريب قبور انتقاد كرد گفت: ساختن گنبدها برقبور با سنت نبوي منافات ندارد؛ زيرا پيامبر صلی الله علیه و آله در حجره عايشه - كه داراي ديوار و سقف گنبدي است - دفن شد و و اضافه نموده است: بوسيدن ضريح از باب دوست داشتن است كه در اسلام ممنوع نيست.
سيد صدرالدين صدر در اين واقعه اين اشعار را سروده است:
لعمري إن
الفاجعة البقيع
يشيب لهولها
فود الرضيع
وسوف تكون
الفاتحة الرزايا
إذا لم نصحُ من
هذا الهجوع
أما من مسلم
لله يرعي
حقوق نبيّه
الهادي الشفيع(2)
سوگند به جانم! از مصيبت و فاجعه بقيع قلب كودك شيرخوار پير
ميشود.
آغاز مصيبتها خواهد شد اگر از اين خواب بيدار نشويم.
آيا مسلماني نيست براي خدا كه حقوق پيامبرهدايت كننده و
شفاعت كننده را رعايت نمايد.؟
اين فاجعه در 8 شوال سال 1343رخ داد.
بعد از اينكه عبدالعزيز حكومت را به دست گرفت با تأييد و پشتيباني انگلستان، شريف حسين و پسرش را از حجاز بيرون كرد و حكومت نجد و حجاز را به دست گرفت. بين عبدالعزيز و پيروانش كه در تاريخ الاخوان (برادران) ناميده شدند مشكلاتي به وجود آمد كه منشأ آن، اعتقادات وهابيون بود زيرا كه عبدالعزيز از كفار (انگلستان) پيروي مي كرد و دوست آنان بود و به تساهل در دين متهم شد، پيروانش به وي معترض بودند كه چرا سبيل او بلند است و به پيراهن پوشيدن و عقال به سر گذاشتن و فرستادن پسرش سعود به مصر براي معالجه نيز اعتراض داشتند؛ زيرا مصر به نظرشان كشور كفر بود و نيز فرستادن پسرش فيصل براي ديدار از كشورهاي اروپايي نيز مورد اشكال بود؛ چون آن كشورها نيز كشورهاي كفر بودند. تمام اين امور را از وي نميپذيرفتند.
استفاده از ماشين و دستگاههاي بيسيم و تلفن را بدعت
ميدانستند؛ زيرا ساخت فرنگ بودند. به نظر آنان جنگيدن با كشورهاي همسايه مانند عراق و اردن واجب بود و بايد آن كشورها براي انتشار و تبليغ افكاروهابيت اشغال ميشد. نخستين كاميون در شهر «الحول» به آتش كشيده شد و نزديك بود راننده آن نيز بسوزد.(1)
مؤلف تاريخ نجد ميگويد: اخوان (حزب برادران) مشكلي ديگر براي عبدالعزيز ايجاد كردند. آنها طغيان كردند و خشونت به كار بردند و مردم ناراحت و بيزار شدند، اخوان با هر كس از باديهنشينان كه از وهابيت تبعيت نميكرد ميجنگيدند و به كفر متهم ميكردند و ميكشتند و غارت ميكردند و ميگفتند: اي باديهنشين! تو مشركي، ريختن خون و اموالت مباح است.
بر اثر آن، هرج و مرج در كشور حاكم شد و نزديك بود امنيت و صلح را بر هم بزند.(2)
مؤلف تاريخ المملكة العربية السعودية مي گويد: اخوان نسبت به
علم و پيشرفت كراهت داشتند و بدشان ميآمد، هر نوع از انواع تكنولوژي جديد را شر و كفر ميدانستند؛ مانند: تلفن، تلگراف، ماشين، ساعت و برق، پس ميگفتند: اينها جادو و سحر و از كارهاي شيطان است؛ لذا در برابر استفاده از آن و انتشارش مقاومت كردند و باعث عقب ماندگي كشور شدند.(1)
در سال 1345ه-، رؤساي مخالفان به رهبري فيصل درويش در الغطغط جلسه تشكيل دادند و ليستي تهيه نمودند كه اشكالاتي را كه بر عبدالعزيز داشتند در آن يادداشت نمودند؛ از جمله:
سفر پسرش سعود به مصر.
سفر پسرش فيصل به لندن.
استفاده ازتلگراف، تلفن و ماشين در سرزمين اسلامي!!
واجب كردن ماليات و گمركي بر مسلمانان نجد. اين در حقيقت اعتراض به تشديد در سوء استفاده از مردم از راه ماليات بود.
منع كردن قبايل اردن و عراق از حق چراندن چهارپايان در
1) . توحيد المملكة العربية السعودية، المانع محمد، ص15.
اراضي مسلمانان.
منع تجارت با كويت؛ زيرا كويتيها كافرند به دليل اينكه افكار وهابيت را نپذيرفتند.
ايراد به مدارا نمودن با خوارج شيعه!! در احساء و قيطف زيرا بر عبدالعزيز واجب است يا آنان را به اسلام هدايت كند يا بكشد.(1)
عبدالعزيز براي حل اين مشكلات كنفرانسي برگزار كرد، تمام اعضاي معارضه و مخالفان جز سلطان بن بجاد كه بر حجاز تسلط پيدا كرده بود حضور يافتند. سلطان بن بجاد عدم حضورش را چنين توجيه كرده بود كه به عبدالعزيز و گفتههايش اطمينان ندارد، به خصوص بعد از اينكه تصميم گرفتيم به اينكه او مجرم و كافر است ولازم است عزل شود. عبدالعزيز در اين كنفرانس ادعا كرد كه خادم شريعت است و وجودش را براي مصالح مسلمانان وقف كرده است!!
در سال 1345 عراق تصميم گرفت با سعوديها گفتگو كند درباره ساختن پاسگاههاي مرزي نزديك مرز نجد كه به بيسيم و ماشينهاي
نظامي مجهز شود، براي نظارت و كنترل نقل و انتقال باديه نشينان و
1) . تاريخ ملوك آل سعود، ابن هذول، ص 180.
جلوگيري از حملههاي آنان. در اثناي ساختن پاسگاه، اخوان به پاسگاه «البصية» حمله كردند و تعدادي از آنان را كشتند، سپس بر عشاير عراق حمله بردند و آنان را كشتند و غارت كردند و با اصرار حكومت عراق، هواپيماهاي انگلستان دخالت كردند و اعلاميههايي را از هوا بر حزب اخوان پخش كردند كه در آن به اخوان و عاقبت جنايتشان اخطار داده بودند؛ ولي اخوان به اخطاريهها توجه نكردند؛ به همين دليل تجمعات و مواضع اخوان را بمباران كردند.(1)
اين بمباران، ابن سعود را ميان دوراهي قرار داد و مذاكره با انگلستان را انتخاب نمود و با مخالفان داخلي نيز جلسه گذاشت و تلاش كرد آنها را قانع كند به اينكه جهاد به نيرو و امكانات نياز دارد و اينكه تكنولوژي، سحر و جادو و كار شيطان نيست، چنانچه وهابيت ادعا ميكرد.
اخوان عليه حكومت شروع به تبليغات كردند به اينكه ميخواهد
دين را از بين ببرد و با كفار دوست باشد و به عشاير عراق هجوم بردند. تعداد مخالفان حكومت پنج هزار نفر بود. عبدالعزيز لشكر
1) . تاريخ نجد، فيلبي عبدالله، 359.
پانزدههزار نفرهاي را مجهز كرد. درگيريهايي در سال 1349ميان دوطرف رخ داد و اخوان فرار كردند.
علي الوردي ميگويد: اكثريت بنيانگذاران حكومتها و دولتها، كساني را كه به آنان كمك كردهاند ميكشند، علت آن اين است كمككنندگان مي خواهند با آنان در دستاورد تشكيل دولت شريك باشند؛ ولي او نميپذيرد؛ لذا درگيري ميانشان رخ ميدهد و چه بسا به از بين بردن كمك كنندگان منتهي و پايان مييابد،كسي كه گفته سياست بيپدر است، درست گفته است. در ظاهر دليل شكست اخوان، وجود علما با عبدالعزيز بود كه موجب تضعيف روحيه حماسه ديني آنان گشت.(1)
بعد از اينكه عبدالعزيز از تمرد اخوان رهايي يافت، ارتشي از
بقاياي دولت عثماني تشكيل داد، ماشين و دستگاه بيسيم وارد كرد و مدارس جديد تأسيس نمود؛ ولي با مخالفت علماي نجد روبرو شد. هياهويي جديد در كشور به راه افتاد و گفتند اولاً چرا در مدارس نقاشي تعليم داده ميشود، ثانياً چرا زبانهاي اجنبي و جغرافيا تدريس
1) . علي وردي، لمحات، ص 335؛ العلاقات العراقية السعودية، صادق السوداني، ص 308.
ميشود. همچنين به وجود سينما و پرژكتورها و هواپيماها اعتراض كردند؛ زيرا سوار شدن بر هواپيما تحدي و مبارزه طلبي با پروردگار است!! (الْأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ).(1)
باديه نشينان عرب كفر و نفاقشان شديدتر است و به ناآگاهي از حدود احكامي كه خدا و پيامبرش نازل كرده سزاوارترند.
(قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا).(2)
اعراب باديه نشين گفتند: ايمان آوردهايم، بگو شما ايمان نياوردهايد ولي بگوييد اسلام آوردهايم.
همچنين به ورود آمريكاييها براي حفاري چاههاي نفت در ظهران اعتراض كردند.
هنگاميكه ملك عبدالعزيز و جماعتي به همراه بعضي از انگليسيها در كاخ او بودند، ظهر شد و همانجا نماز جماعت برپا شد.
امام جماعت آيه (وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا )(1)«و بر ستمگران تكيه ننمائيد» را خواند. ملك عبدالعزيز به سوي امام جماعت حملهور شد و او را مضروب نمود و گفت: اي فرومايه! به سياست چكار داري؟! آيه ديگري نبود بخواني؟!
عبدالعزيز پس از، نابود كردن انقلاب اخوان و شيوخ مخالف، در سال 1349با يك بحران اقتصادي دشوار مواجه شد. از تعداد حاجيان كاسته شد و به چهل هزار نفر رسيد. مردم حجاز به گرسنگي مبتلا شدند و از حاجيان گدايي ميكردند. باقي مانده غذا و پوست ميوه از آنان ميگرفتند.
عبدالله فيلبي ميگويد: نگراني بر ملك عبدالعزيز چيره شد و روزي آن نگراني را ابراز كرد و گفت با يك مشكل و مصيبت اقتصادي در كشور مواجه شدهايم. فيلبي ميگويد كه به او گفتم: كشور تو پر از گنجِ: نفت و طلا است و تو از استثمار آن ناتوان هستي و به ديگران اجازه نميدهي به جاي تو از آن استثمار كنند!؟ عبدالعزيز گفت: اگر كسي بيابم كه يك ميليون جنيه پرداخت كند
1) . هود، 113.
تمام امتيازاتي كه در كشور دارم به او خواهم داد.(1)
هنگاميكه غرب وجود گنجها را در اراضي نجد كشف كرد، رقابت براي به دستآوردن امتياز جستجو از نفت ميان دو شركت آمريكايي و انگليسي رخ داد. شركت آمريكايي در سال 1352امتياز آن را برد و در جده قراردادي بين مستر هاملتون و شيخ عبدالله سليمان نماينده حكومت سعودي امضا شد.(2)
اين گام نخست آمريكايي ها براي تسلط برمنابع ثروت در جزيرة العرب بود! بعد از آن و به تدريج آمريكاييها اعمال نفوذ كردند و بر تمام منابع ثروت تسلط پيدا كردهاند.
عبدالعزيز چنانكه الوردي ميگويد: در ازدواج با زنان متعدد مشهور و كم نظير است، بطوريكه تعداد پسرانش به چهل و پنج نفر رسيد؛ اما از دخترانش اطلاعي در دست نيست. تعداد فرزندان و نوادگانش هنگام مرگ به بيش از سيصد تن ميرسيد كه ممتاز از جامعه و بالاتر از قانون بودند، بعد از كشف نفت اموال فراواني به دست عبدالعزيز افتاد كه منجر به رفاه و غرق شدنش در شهوتراني شد.
در سال 1367 نشانههاي پيري و ضعف در عبدالعزيز آشكار شد و به زانو درد مبتلا گشت. از صندلي متحرك استفاده مي كرد، چيزي تشخيص نميداد و با اينكه عينك داشت چيزي نميديد و كور بود. در سال 1373در سن 77 سالگي مرد. سعود به عنوان شاه تعيين شد و فيصل به عنوان وليعهد معرفي گرديد.
وي در سال 1320 متولد شد و پسر دوم عبدالعزيز بود. فيصل در سال 1324 از زن دوم عبدالعزيز متولد شد. ميان دو برادر قبل از مرگ عبدالعزيز رقابت شد. پدرشان آن دو را به اتاق خوابش - كه ماههاي آخر عمرش را در آن سپري ميكرد - دعوت كرد و گفت: دست يكديگر را بگيريد و قسم بخوريد هنگامي كه ميميرم با هم كار كنيد و با هم نزاع و مجادله نكنيد؛ ولي بعد از مرگ پدر اختلافات و درگيري ميان دو برادر بيش از انتظار مردم وجود داشت.
ملك سعود در سال 1381دچار زخم معده شد و آمريكاييها به او گفتند براي معالجه به كشورشان بيايد. بعد از چندماه هنگاميكه برگشت، ديد فيصل بر تمام دستگاههاي حكومتي تسلط پيدا كرده و
همه چيز را به دست گرفته است. نزديك بود ميانشان درگيري رخ دهد؛ ولي خاندان سعودي دخالت كرد و جلوگيري نمود و راضي شدند حكومت و وزارت را ميانشان تقسيم كنند.
در سال 1382سعود به قصد معالجه به اروپا رفت، فيصل مجدداً براي تسلط بر حكومت برادرش فعال شد. برادرش را به عنوان فرمانده گارد ملي نصب كرد و برادر ديگرش را حاكم رياض كرد. هنگاميكه سعود برگشت ناگهان با اين تغييرات مواجه شد و مجبور شد كه آنچه
برادرش فيصل بر او تحميل كرده بپذيرد و تنها به عنوان ملك ظاهر شود و هيچ اختياري در دخالت امور داخلي كشور نداشته باشد، به ناچار با اين وضع كنار آمد.
بعد از اختلافات و درگيريها، سعود بن عبدالعزيز خلع شد و فتواي شرعي از شيخ محمد بن ابراهيم - مفتي وقت عربستان - در سال 1383 صادرگرديد. سعود مجبور شد كشور را ترك كند و به مصر - در دوران جمال عبدالناصر - برود و تا سال 1889 م و تا زمان مرگ در مصر بود. اموال و ثروت زيادي براي دوباره رسيدن به قدرت خرج كرد؛ ولي همه آنها بدون فايده بود و جز ضرر نفعي نبرد.
جبران شاميه ميگويد: مردي نبوده كه مانند سعود در مدت كوتاهي اين همه ثروت خرج كند و نتيجهاي نگرفته باشد.
فيصل قدرت را در دست گرفت و بعد از خلع برادرش، دانست كه تنها تضمين باقي ماندن بر مسند قدرت اظهار سرسپردگي به آمريكا
است؛ لذا بارها با سفير آمريكا و رؤساي شركت آرامكو تماس گرفت براي اينكه آنان را قانع كند نسبت به اين معني كه وي منافع آمريكا را بهتر تضمين خواهد كرد.
در سال 1385به آمريكا مسافرت كرد و با آيزنهاور - رئيسجمهور وقت آمريكا - و فوستر دالاس - وزير خارجه آمريكا - ملاقات كرد و از تصرفات سعود نزد آنان شكايت كرد و به آن دو نفر گفت: من با صراحت به شما ميگويم، بعضي از آمريكاييهاي مسئول كه عليه من گزارش مينويسند و ادعا ميكنند كه سعود از من براي آمريكا مخلصتر است اشتباه ميكنند زيرا كه من صادقترين دوست آمريكا هستم!!!
مجله مصور سؤالهايي از فيصل كرد كه فيصل بيان علاقه خود را نسبت به آمريكا به طور غير مستقيم بيان كرد:
سؤال: سبب مسافرت حضرتعالي به آمريكا چيست؟
جواب: چون من صادقترين دوست آمريكا هستم؛ ولي افسوس كه آمريكاييها تا كنون اين دوستي صادقانه را به حساب نياوردهاند.
مجله مصور نيز در تاريخ 1958 ميلادي از او اظهاراتي منتشر كرد كه گفته بود آمريكاييها معتقدند من دشمن آنها هستم؛ ولي اگر اخلاص من را نسبت به خود درك كنند، ميفهمند كه من صادقترين دوست آنها هستم.
فوستر دالاس - وزير خارجه آمريكا - در يك مصاحبه مطبوعاتي هنگاميكه از نظرش درباره متولي شدن فيصل در حكومت سؤال شد با صراحت اعلام كرد: كاملاً مطمئن هستم كه آنچه اتفاق افتاده است همان است كه ما با امير فيصل تفاهم كرديم در زماني كه در آمريكا بود.(1)
1) . ناصر سعيد، تاريخ آل سعود؛ به نقل از: مجله مصور مصري.
در سال 1395به دست برادرزادهاش فيصل بن مساعد بن عبدالعزيز كشته شد. هنگاميكه با هيئت نفتي كويت وارد دفتر فيصل شد و براي ملاقات با فيصل جلو رفت خم شد و براي اينكه دستش را ببوسد كلتش را درآورد و سه تير به او شليك كرد و او را كشت. در آن زمان تحليلهاي زيادي شد به اينكه قاتل ديوانه بود؛ ولي با اين حال حكم قصاص بر او جاري شد و اعدام گرديد.
خاندان سعودي بعد از آن جلسهاي برگزار كردند و خالد را به عنوان شاه نصب كردند و فهد به عنوان ولي عهد انتخاب شد؛ ولي تمام توجهات متوجه فهد بود زيرا در واقع فهد حكومت ميكرد و خالد اسماً شاه بود و در حكومت نقشش كمرنگ بود.
فهد نيز مورد قبول آمريكاييها و تمايل آنان واقع شد. او بيانيههاي ملك خالد را ميخواند و تنها او بود كه از ايران، عراق، كويت، فرانسه، لندن، سوريه و اردن ديدار رسمي كرد.
حمله به جهيمان(1)
در محرم سال 1400مجموعههايي از حركت اخوان المسلمين همراه زنان و كودكان بر مكه تسلط پيدا كردند و آنجا را تصرف نمودند. سعوديها در ابتداي امر مسئله را پنهان نگه داشتند؛ ولي بعد از اينكه اخبار آنها فاش شد، آن رويداد را به صورت مبهم اعلام نمودند.
سازمان حركت انقلاب مسلمانان (الثوارالمسلمين) در جزيرة العربية اعلام كرد رهبري اين قيام را به عهده دارد. رهبر روحاني انقلابيون - محمد القحطاني - اعلام كرد كه او مهدي منتظر است و هدف اين
1) . اريك رولر مفسر روزنامه لوموند در اين خصوص مي نويسد : شورشيان به دنبال پيروزي انقلاب اسلامي ايران و در پي حركت مكه جرأت افزون تري پيدا كرده و در روز 27 نوامبر 1979 مراسم روز عاشورا را كه در عربستان ممنوع است برگزار كردند. جمعيت كه تصاوير امام خميني (ره) را در دست داشت به سوي قطيف احساء و ديگر آبادي هاي ايالت شرقي حركت كردند و در درگيري هاي به وجود آمده با گارد ملي 60 تن از آنان كشته شدند . ( گلي زواره ، 1374 ، ص 53-54 ) . يكي از تشكيلات مهمي كه مربوط به شيعيان عربستان مي باشد سازمان انقلاب اسلامي جزيره العرب نام دارد . بعد از سركوبي قيام مردم شيعه عربستان در سال هاي 1953 و 1967 هيجان مذهبي و جوشش دروني مردم خاموش نشد و انقلاب به حيات خود ادامه داد و در سال 1970 مبارزات مردم در سازمان مزبور تشكل يافت و در سال 1975 سازمان تأسيس شد و پس از قيام كعبه و جنبش مناطق شرقيه اعلام موجوديت نمود .
حركت آزاد ساختن كشور از خاندان ملكي باند كفار و علماي مزدور است؛ اما رهبر سياسي حركت جهيمان 47 سال داشت و اعلام كرد حكومت از جهتي ادعا ميكند كه مركز دين اسلام در جهان است؛ ولي به ظلم و ستم و فساد ورشوه خواري كمك ميكند. جهيمان اميراني كه بر اراضي تسلط پيدا كرده بودند و ثروت كشور را تبذير ميكردند محكوم كرد و آنان را به شرابخواري و زندگيهاي همراه فسق و فجور و ساخت كاخهاي بزرگ توصيف كرد.
وقتي فهد از تونس برگشت، بر سركوبي قيام با توسل به زور اصرار كرد. در سركوبي آنان در حرم گازهاي اشكآور، توپخانه و هواپيما به كار برده شد. قيام كنندگان بالاي بامها و از منارهها تيراندازي كردند و دو هفته درگيري ادامه داشت. صدها نفر كشته شدند؛ از جمله رهبر روحاني حركت؛ اما رهبر سياسي حركت با62نفر اعدام شدند.
خالد با علماي رياض جلسهاي گذاشت و گزارشات غير واقعي مبني بر اينكه نمازگزاران و حاجيان را كشتهاند دراختيار علما قرار داد
و از آنان درباره چگونگي حل بحران استفتاء كرد. آنان فتوا دادند
كه واجب است آنان تسليم شوند و سلاح بر زمين گذارند. اگر تسليم شدند از آنها پذيرفته شود و زنداني گردند تا اينكه در موردشان قضاوت شود و اگر امتناع ورزيدند تمام راهها براي دستگيري آنان اتخاذ شود، حتي اگر به كشته شدنشان منجر شود و هر كس كه تسليم نميشود و به جز كشتنش راهي نيست، بايد كشته شود و به اين ترتيب اين گروه دستگير و اعدام شدند.
بعد از سركوب آنان، خاندان سعودي شاد و خوشحال شدند. هنوز خالد ملك بود؛ ولي حكومت نميكرد تا اينكه مرد و فهد را به عنوان ملك نصب كردند و با او بيعت نمودند و كفايت ميكند در فرومايهگي او گناهي كه مرتكب شد زيرا وي لشكر و نيروهاي كفار و مشركان را به بهانه دفاع از جهاد به سرزمين مكه و مدينه آورد و به آنان تكيه كرد؛ ولي در حقيقت، اين حركت دفاع از مطامع و مصالح ستمكاران (آمريكا و صهيونيست) بود كه خداوند متعال، رسول خدا صلی الله علیه و آله را از تكيه كردن بر كفار نهي كرده، چنانچه فقهايشان مانند نووي
در المنهاج فتوي دادهاند: بايد از سكونت و وجود هر كافري در حجاز جلوگيري شود و منع گردد و حجاز عبارت است از: مكه، مدينه، يمامه و روستاهاي آنجا.
همچنين نظرتان را توجه ميدهم بر جمعه سياه در روز ششم ذيالحجة سال 1407كه فهد دستور قتل هزاران حاجي را در حرم داد، آنان هيچ گناهي نداشتند جز اينكه تجمع كرده بودند براي اعلام برائت از مشركان و دعوت مسلمانان به وحدت. خدا را ميخواندند با صداي بلند در شهر امن شعار ميدادند مرگ بر آمريكا، مرگ بر اسرائيل، اي مسلمانان! متحد شويد.
آري! اين بهاي سنگيني بود كه مسلمانان در آن روز و به خاطر اعلام برائت از آمريكا شيطان بزرگ و اسرائيل نامشروع پرداختند.
وهابيها يعني همان مزدوران آمريكا و اسرائيل به نمايندگي از آنان در ماه حرام با قساوت تمام مسلمانان را سركوب كردند و كشتند و نابود كردند. آنان را از هر طرف زير رگبار گرفتند و از فراز ساختمان ها در خيابان مسجدالحرام، سنگ و شيشه برسرشان ريختند و با ماشينهاي آبپاش آب داغ (با 120 درجه حرارت) به سر و روي حاجيان بيگناه پاشيدند.
فإنّا لله و إنا إليه راجعون
قرآن كريم
نهج البلاغه
صحيفه سجاديه
آلوسي، سيد محمود بن عبدالله، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني, متوفاي1270ه-.ق، داراحياء التراث العربي، 1420 ه-.ق، بيروت.
آلوسي، محمود شكري بن عبدالله، غاية الأماني في الرد علي النبهاني, متوفاي 1342 ه-.ق.
ابن الشيخ، عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، الكلمات النافعة في المكفرات الواقعة, متوفاي1242 ه-.ق.
ابن بشر، عثمان بن عبدالله حنبلي، عنوان المجد في تاريخ النجد, متوفاي 1290 ه-.ق، چاپ مصر، 1349 ه- ق.
ابن بطوطة, محمد بن عبدالله، رحلة, متوفاي 779، دارالكتب العلمية، بيروت، 1408 ه- ق.
ابن تغري، يوسف بن تغري بردي اتابكي، المنهل الصافي و المستوفي بعد الوافي، متوفاي 874 ه-.ق، الهيئة المصرية العامة للكتاب، مصر، 1948 م.
ابن تيمية حراني، احمد بن عبدالحليم، منهاج السنة، متوفاي 728 ه-.ق، المكتبة العلمية، بيروت.
ابن تيميه حراني, احمد بن عبدالحليم, رسائل, چاپ مصر، 1317 ه- ق.
ابن تيميه حراني، احمد بن عبدالحليم، زيارة القبور والاستنجاد بالمقبور, متوفاي 728
ابن حجر عسقلاني، احمد بن علي بن حجر عسقلاني شافعي، فتح الباري بشرح صحيح البخاري, متوفاي 852 ه-.ق، دار احياء التراث العربي، بيروت.
ابن حجر عسقلاني، أحمد بن علي بن حجر عسقلاني شافعي، لسان الميزان, متوفاي 852، مؤسسة الأعلمي، بيروت.
ابن حجر هيثمي، الفتاوي الحديثية, متوفاي 974 ه-.ق، المطبعه التقدم العلمية، مصر.
ابن حجر، أحمد بن علي بن حجر عسقلاني شافعي، الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة, متوفاي852 ه-.ق.
ابن قاسم، عبدالرحمن بن محمد بن قاسم قحطاني، الدرر السنية في الأجوبة النجدية, متوفاي1392ه-.ق.
ابن قاضي, محمد بن أحمد، درة الحجال في أسماء الرجال, رباط, مغرب.
ابن كثير، اسماعيل بن عمر بن كثير، البدايه والنهاية, متوفاي774 ه-.ق، دارالفكر، بيروت، 1419 ه-.ق.
ابن ماجة قزويني، محمد بن يزيد, سنن, متوفاي 275 ه-.ق، دار احياء التراث العربي، بيروت.
ابن هذلول, تاريخ ملوك آل سعود.
أبوحيان, محمد بن يوسف أندلسي غرناطي, بحرالمحيط، ت 754 ه-.ق.
أبوعلية, عبدالفتاح, محاضرات في التاريخ الدولة السعودية الاولي.
أبوعليه, عبدالفتاح, الاصلاح الاجتماعي في عهد الملك عبدالعزيز.
احمد امين مصري، زعماء الاصلاح في العصر الحديث, متوفاي 1388 ه-.ق، دارالكتاب العربي، بيروت.
أحمد بن حنبل، المسند, متوفاي 241 ه-.ق، دار الفكر، بيروت, 1420 ه- ق.
اليكسي فاسيليف، تاريخ العربية السعودية, شركة المطبوعات، بيروت، 1995 م.
امين ريحاني، امين بن فارس، تاريخ نجد الحديث, متوفاي 1359 ه-.ق، المطبعه العلمية, بيروت، 1928 م.
ترمذي, محمد بن سورة، الجامع الصحيح معروف به سنن ترمذي, متوفاي 297 ه-.ق، دار احياء التراث العربي، بيروت.
جبران شاميه , آل سعود ماضيهم و مستقبلهم، رياض.
جبرتي, عبدالرحمن بن حسن جبرتي، تاريخ الجبرتي(عجائب الآثار في التراجم والاخبار), متوفاي 1237ه-.ق، دارالكتب العلميه، بيروت1417ه- .ق.
جميل صدقي الزهاوي، الفجر الصادق في الرد علي منكري التوسل والكرامات والخوارق, المطبعه الواعظ، 1323 ه-.ق، مصر، متوفاي1354 ه- ق.
حصني، ابوبكر بن محمد حصني شافعي، دفع شبه من شبّه و تمرد, متوفاي 829 ه-.ق، دار إحياء الكتب العربية، و مصر، 1350 ه- ق.
خالد سعدون, علاقات بين نجد والكويت.
خطيب بغدادي، أبوبكر أحمد بن علي، تاريخ بغداد: متوفاي 463 ه-.ق، دارالكتب العلمية، چ2، 1425 ه-.ق، بيروت.
دارمي, عبدالله بن عبدالرحمن، سنن الدارمي, متوفاي 255 ه-.ق، دارالفكر، بيروت.
ذهبي, محمد بن أحمد، سير أعلام النبلاء, متوفاي 748 ه-.ق، مؤسسه الرسالة، چ7، 1410 ه-.ق، بيروت.
ذهبي، محمد بن أحمد ذهبي شافعي، المعجم المختص بالمحدثين، متوفاي 748 ه-.ق، مكتبة الصديق، عربستان، طائف.
زيني دحلان, أحمد بن زيني دحلان، فتنة الوهابية، متوفاي 1304 ه-.ق، مكتبة الحقيقة, استامبول، تركيه.
زيني دحلان، أحمد بن زيني دحلان، الدرر السنية في الرد علي الوهابية, متوفاي1304 ه-.ق.
سبحاني، جعفر, بحوث في الملل والنحل، مؤسسه امام صادق 7، چ 1، 1427 ه-.ق، قم.
سبكي، عبدالوهاب بن علي، طبقات الشافعية الكبري, متوفاي 771 ه-.ق، تحقيق
عيسي البابي، مصر و دار احياء الكتب العربية، قاهرة، 1369 ه- ق.
سلامة قضاعي عزامي، فرقان القرآن بين صفات الخالق و صفات الاكوان, متوفاي 1379 ه-.ق، المطبوع مع كتاب الأسماء والصفات للبيهقي.
سليمان بن عبدالوهاب نجدي، الصواعق الإلهية في الرد علي الوهابية, متوفاي 120 صلی الله علیه و آله ه-.ق، استامبول، تركيه، 1399 ه- ق.
سمهودي، وفاء الوفاء، متوفاي 911 ه-.ق، دار احياء التراث العربي، بيروت.
شهابي، لمع الشهاب في سيرة محمد بن عبدالوهاب, تحقيق احمد مصطفي، بيروت، 19صلی الله علیه و آله 7 م.
شيخ عباس قمي، عباس بن محمد رضا، الكني والالقاب, متوفاي 1359 ه-..ق، مؤسسه نشر اسلامي، 1429 ه-.ق، چ2.
صالح بن فوزان بن عبدالله الفوزان، من اعلام المجددین، چ2، 1425 ه- .ق، ریاض، عربستان سعودی.
صالحي شامي، محمد بن يوسف، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد, متوفاي 942 ه-.ق، دارالكتب العلميه، چ1، بيروت، 1414 ه-.ق
عاملي، سيد محسن أمين، كشف الارتياب في اتباع محمد بن عبدالوهاب, متوفاي 1371 ه-.ق، مكتبة الحرمين، قم 1382 ه- ق.
عاملي، محمد جواد، مفتاح الكرامة، متوفاي 1266ه-.ق، مؤسسه آل البيت، قم.
عبادي, محمد بن أحمد، طبقات الشافعيين، متوفاي 458 ه-.ق.
علامه أميني، عبدالحسين بن أحمد، الغدير في الكتاب و السنة و الأدب, متوفاي 1392 ه-.ق، دار الكتب الاسلامية، چ2، 1366 ه-.ش.
علي الوردي, لمحات الاجتماعية.
عمر رضا كحالة، معجم المؤلفين, دار احياء التراث العربي، بيروت.
غماري, عبدالله بن محمد, الصبح السافر في تحقيق صلاة المسافر.
فؤاد حمزة، فؤاد بن امين بن علي بن حمزة، تاريخ البلاد العربية السعودية, متوفاي
1371 ه-.ق.
قرطبي، محمد بن أحمد قرطبي مالكي، الجامع لاحكام القرآن, متوفاي671 ه-.ق، مؤسسه التاريخ العربي، چ2، 1405، بيروت.
قسطلاني, احمد بن محمد، المواهب اللدينية، نشر المكتب الاسلامي، بيروت، 1412 ه-ق.
گروه نويسندگان، موسوعة العتبات المقدسة، دار الأضواء، بيروت.
محمد المانع، توحيد المملكة العربية السعودية, چ 1، 1404ه- ق.
محمد بن عبدالوهاب نجدي، كشف الشبهات في بيان التوحيد و ما يخالف و الرد علي المشركين, متوفاي1206ه-.ق، دار القلم، بيروت.
محمد بن عبدالوهاب، رسالة أربع قواعد, متوفاي 1206 ه- ق، مؤسسه المنار، مصر.
محمد جواد مغنية، هذه هي الوهابية، متوفاي 1400 ه-.ق، موسسه دار الكتاب الاسلامي، چ1، 1427، قم , و دار العلم للملايين، بيروت.
محمد زاهد كوثري، تكملة السيف الصقيل, دمشق.
محمدحسين, حرزالدين، تاريخ النجف الأشرف, متوفاي 1418ه- ، نشر دليلما، قم.
مراغي، أبوبكر بن الحسين مراغي، تحقيق النصرة بتلخيص معالم دار الهجرة, متوفاي816 ه-.ق.
مسعودي، علي بن الحسين، مروج الذهب و معاون الجوهر, متوفاي 3صلی الله علیه و آله 4 ه-.ق، منشورات الجامعة اللبنانية، بيروت 1965م.
مسلم بن حجاج نيشابوري, صحيح مسلم، متوفاي 261 ه-.ق، دار احياء التراث
العربي، بيروت.
منير عجلاني, تاريخ البلاد العربية السعودية.
ميرزا ابوطالب اصفهاني, سفرنامه.
مدرس صادقي، لؤلؤ الصدف، متولد 1285، چاپخانه مهربان، 1357 قمري.
ناصرسعيد، تاريخ آل سعود, منشورات إتحاد شعب الجزيرة العربية.