ghaemiyeh.com
سرشناسه:کمرهای، خلیل، ۱۲۷۸ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پدیدآور:یک شب و روز عاشورا/مولف خلیل کمرهای ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیض پور.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۳۵۵ص.
شابک:978-964-2939-85-5
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتاب حاضر در سال ۱۳۶۲ توسط انتشاراتٓ امیرکبیر ٓچاپ و منتشر شده است.
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:عاشورا
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ک۸۴ی۸ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۲۰۷۵۳۶
یک شب و روز عاشورا
مولف خلیل کمرهای
ویرایش و تحقیق محسن فیض پور
سرشناسه: کمرهای، خلیل، 1278-1363.
عنوان و نام پدیدآور: یک شب و روز عاشورا / مؤلف خلیل کمرهای.
ویرایش و تحقیق: محسن فیض پور
مشخصات نشر: قم: دارالعرفان، 1389.
مشخصات ظاهری: 355 ص
شابک: 60000 ریال، 5-85-2939-964-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: کتاب حاضر در سال 1362 توسط انتشارات امیرکبیر چاپ و منتشر شده است.
موضوع: حسینبن علی علیه السلام، امام سوم، 4-61 ق.
موضوع: واقعه کربلا، 61 ق.
موضوع: عاشورا.
شناسه افزوده: فیضپور، محسن، 1353.
رده بندی کنگره: 9 1389 دی 84 ک/ 41/5 BP
رده بندی دیویی: 9534/297
شماره کتابشناسی ملی: 2167344
یک شب و روز عاشورا
مؤلف: آیت الله حاج میرزا خلیل کمرهای
ویرایش و تحقیق: واحد تحقیقات دارالعرفان الشیعی با نظارت هیئت علمی
سرگروه پژوهشی: محسن فیض پور
زیر نظر: استاد حسین انصاریان
ناشر: دارالعرفان
لیتوگرافی و چاپ: نگین
نوبت چاپ: اوّل / زمستان 1389
شمارگان: 2000 نسخه، قیمت: 60/000 ریال
شابک: 5-85-2939-964-978
مرکز نشر: قم - خیابان شهید فاطمی (دورشهر) کوچۀ 19 - پلاک 27
تلفن: 7735357-7736390(0251) نمابر: 7830570 (0251)
www.erfan.ir www.ansarian.ir
Email: info @ erfan.ir
کلیه حقوق محفوظ و در انحصار ناشر است
اهدای کتاب
به پیشگاه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سخن فرزند
محبوبش را به پدر بزرگوارش تقدیم
میداریم.
پیامی از کوی شهیدان، ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیشان ما بگو که: ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و محمد و دودمان او وفادار باشیم.
دوست ما را و همه جنت فردوس شما را که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
بخش اول: یک شب و روز عاشورا
پیشگفتار 11
مقدمه 13
یک شب و روز عاشورا 19
صبح و عصر عاشورا - صبح نور و عصر جنون 21
دو لشکر و فکر شب 23
نص سخن 38
اشعۀ دیگران یا پاسخ سخنوران 43
آخرین سخن اجتماعی 45
شب جنگجویان و بیداری رقیب 56
حسین علیه السلام در طیف سحرگاهی میان درندگان است 59
سپردن امانات 61
نص نامه، همین یک سطر است 64
تأمین ناحیۀ پشت سر 66
سپیده تاریک و روشن و نماز 73
نماز بین الطلوعین - اقدامات مقدماتی 75
دعا، دیده به دشمن، دل با خدا 81
خطۀ دفاعی محض 83
قیام به دفاع 86
نخستین دفاع 87
منطق امام برای عموم 87
جهان مصونیت من 90
پیشنهاد مختص 94
دفاعیۀ زهیر، دومین ناطق 97
دفاعیۀ زهیر - سخنوری از امرای عراق 98
ختم سخن 100
زهیر برگشت 100
دول دنیا و مواریث نبوت 101
استفسار آخرین رأی و دفاع 105
پیشنهاد و دفاع 106
دفاع شخص امام حسین علیه السلام در کسوت محمد صلی الله علیه و آله 107
در کسوت محمد صلی الله علیه و آله 110
ای فرماندهان مغرور! 111
مداخلۀ اوباش 111
مصونیّت و پیشنهاد آن 112
بریر و سخنی از آب 113
محکمۀ بزرگ و گواه و حسین علیه السلام در محاکمه 119
محاکمه و آزادگان 123
نامۀ تحمیل بیعت 132
نامۀ تحمیل تسلیم و پیک مرگ 135
از آتش جنگ سوزندهتر، خشم خداست 163
نص خطابه سومین 168
اینک ما و نبرد 175
اینک محاکمۀ عمر و دنیا 177
پیام حسین علیه السلام 179
اثر خطابه 181
احضار پسر سعد 187
متن تاریخ در این باره 191
نگاه حضرت علیه السلام به پشت سر عمر سعد 192
نطق سردار جنگ با نفرات خود پیش از حمله 202
بخش دوم: نبرد و خون
نبرد و خون 207
جنگ تن به تن 215
خودنمایی، بیپروایی 220
پیروزی دوم 222
مقدمات خطر 224
انقلاب خیر بشر 225
نگاهی به حرّ ریاحی سردار لشکر دشمن 237
حمله ستون چپ به سرداری شمر 245
پنج تن جنگجوی میان معرکه 249
مقدمات حمله اولی - یعنی عمومی 259
خطر و نخستین حملۀ عمومی 261
فدائیان این حمله کیانند؟ و چگونه میجنگند؟ 263
عده 32 تن از سواران 268
فعالیت یکه سواران اصحاب 275
امداد پانصد کماندار 278
علاوه بر فرماندهان دیگر فرماندهی عمر سعد 283
امام علیه السلام به فرماندهی خود مواظبت از نفرات خود میکند 284
نغمۀ شورافزای حماسه 291
دشمن سواره، او پیاده 293
کوشش دو تن امیر برای رفع اندوه امام و دفع حمله برای فرصت نماز 294
نعش حر در صحنۀ نماز، خود مؤذنی است 300
نماز و خلوت با قهار منتقم بهتر از بیمه کردن اطمینان میدهد 303
نماز خوف 304
نماز مطارده 305
اما کیفیت این نماز 307
دفاع امام علیه السلام و اهل بیت و جوانان بنیهاشم 325
اول شهید آل پیغمبر صلی الله علیه و آله 328
کتابنامه 345
فهرست تألیفات 351
فهرست آیات 357
فهرست روایات 361
فهرست اشعار فارسی 367
فهرست اشعار عربی 369
فهرست اعلام 373
فهرست جاها 389
حادثه با عظمت کربلا، که نظیر آن در تاریخ حیات اتفاق نیفتاده و همانند آن اتفاق نخواهد افتاد، به محوریت امام معصوم، معدن دانش و بصیرت و بینش و کرامت، حضرت ابوعبدالله الحسین 7، که در حقیقت نبرد نور علیه ظلمت و درگیری ایمان با کفر، جهادی پاک و مقدس در برابر خباثت و شرارت و هیجانات هوای نفس و رویارویی فرهنگ الهی با آیین جاهلی فرعونی؛ و مخالفت شدید علوی مسلکان با دست پروردگان مدرسه سفیانی و اموی بود، به حق در اخلاص و نتیجه بخشی و اثرگذاری بدون مثل و مانند است.
نفاق مدینه، با همدستی یهود عنود و نصرانیت ضد حق با نقشه قبلی، پس از رحلت نبی اکرم 9 قصد کردند که با طرح ریخته شده، و اجرای آن و به کارگیری همه امکانات و بهرهگیری از تعصّبات ناروای قومی و عربی، مشعل دین را خاموش کنند.
ولی حرکت و هجرت حضرت حسین از مدینه به کربلا، سبب شد که درختِ نزدیک به خشک شدن اسلام با خون پاک و الهی او و یاران با وفایش، آبیاری شد و به رشد دوباره نشست و بقا و دوامش تا قیامت تضمین شد.
در حقیقت حادثه با عظمت و بینظیر عاشورا در سرزمین کربلا که قبله عاشقان با معرفت است، پشتوانه توحید، بازوی توانمند دین، ضامن بقا و تداوم اسلام، سند قرآن و عامل تحرک
انسانهای آزادی خواه و حیات عقل و نور قلب است.
پیامبر اسلام و همه امامان معصوم هر یک به زبانی و به مقتضای زمان، دقایق و ظرایف و آثار و کاربرد ابدی این واقعه محیر العقول را بیان کردند و برپا نمودن مجالس عمومی برای توضیح و تشریح و فلسفه عاشورا را از اعظم عبادات و قربات به سوی حق برشمردند.
در زمینه حیات معنوی و شخصیتی و کار عظیم و عمل فوق العاده مخلصانه این هفتاد و دو تن و در رأس آنان حضرت حسین سیدالشهدا 7، کتابهای زیادی در چند قرن گذشته نگاشته یافته و مقالات فراوانی به رشته تحریر کشیده شده، ولی با نگاه منصفانه و به دور از تعصّب باید اقرار کرد و اعلام نمود که: کتابهایی به محتوا و پرمطلبی و به کیفیت و معنویت و به لطافت و ظرافت هفت جلدی «عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن» و «یک شب و روز عاشورا» نوشته نشده است.
حق این بوده که: این کتب نورانی و دیگر کتابهای نویسنده، از قلم پاک و ولائی او جاری شود؛ زیرا مؤلف «یک شب و روز عاشورا» علامه جلیل، عالم نبیل، حکیم عارف، فیلسوف خبیر آیت الله حاج میرزا خلیل کمرهای، انسان والایی است که در رشتههای علوم مختلف اسلام و پارهای از علوم روز، بر کرسی اجتهاد و جایگاه استادی حوزه و دانشگاه، و منبر خطابه، و موقف بیان معارف الهیه برای توده مردم به زبان مردم و به اندازه فهم مردم قرار داشت.
اکنون به خواست خداوند مهربان این کتاب و این شما، که امیدوارم از آن بهره کافی ببرید.
حسین انصاریان
1389/7/17
حوزه مقدسه قم، مطابق با روز ولادت
کریمه اهل بیت حضرت معصومه علیها السلام
بسم الله الرحمن الرخیم
یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ (1)
یوسف (12):88.
گفتند: ای عزیز مصر! ما با همه اهل بیت خود به فقر و قحطی و بیچارگی گرفتار شدیم و با متاعی ناچیز و بیقدر به حضور تو آمدهایم. محبّت فرما و بر قدر احسانت، نسبت به ما بیفزا و از ما به صدقه دستگیری کن که خدا صدقه بخشندگان را نیکو پاداش میدهد.خداوند بزرگ را سپاسگزارم که به من توفیق اطاعت امر والد معظم را عنایت فرمود.
ایشان همواره آرزو داشتند و دارند که کتاب ارزشمند عنصر شجاعت «هفتاد و دو تن و یک تن» را یک دوره کامل (حدود دو مجلد) نمایند. خوشبختانه تا جلد هفتم آن به زیور طبع آراسته شد.
1) (1)
بروز بیماری و ضعف عمومی و پیری موجب تأخیر در تکمیل دوره این کتاب گردید.
مکرر یادآوری میکردند، حال که وسائل تألیف آن بقیه فراهم نیست، قسمت یک شب و روز عاشورا (که در چاپ اول جلد سوم موجود است) و روح و قسمت اهمّ تمام هفت جلد کتاب است، مستقلاً منتشر شود؛ این قسمت کتاب، اکنون به طور جداگانه تقدیم خوانندگان و پژوهندگان عزیز میگردد.
ما هم میگوییم: ای عزیز مصر (حسین عزیز)! محبت فرما و بر قدر احسانت نسبت به ما بیفزا و از ما به کیل تمام دستگیری کن که خدا بخشندگان را نیکو پاداش میدهد.
کیل تمام همان است که امام صادق علیه السلام به مسمع کُردین فرمود؛ وی رئیس قبیله بکر بن وائل بود، حضور امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب شد، تا حساب شرعی جواهر لؤلؤ دریای عمان را که با غوّاصی استخراج کرده بود، بپردازد.
امام علیه السلام از او پرسید: ای مسمع! آیا به زیارت امام حسین علیه السلام در کربلا میروی؟
عرض کرد: نه، چون من شخص سرشناسی هستم، هر گاه از بصره به کربلا بروم، مأموران دستگاه دولت وقت گزارش میدهند. امام فرمود: اینک که از این کار معذوری، آیا یادی از حسین علیه السلام در داخلۀ خود میکنی؟
عرض کرد: بلی، این را دارم، حتی آن روزی که در منزل یاد از حسین علیه السلام میکنم، از غذا میافتم و از طعام و آب آشامیدنی امتناع میکنم؛ تا اهل بیت من در چهرهام آشکارا آثار آن را میبینند.
امام فرمود: اینک پس تو را که در حزن ما محزونی و در شادی ما شادی، مژده دهم که در دم مردن تمام اجداد من بر سر بالین تو حضور خواهند یافت و توصیه تو را به عزرائیل میکنند تا او، برای تو مشفقتر و مهربانتر از مادر مشفق مهربان خواهد بود.
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبادِی * وَ ادْخُلِی جَنَّتِی (1)
فجر (89):27-30.
در تفسیر صافی در ذیل آیه فوق، حدیث جالبی دربارۀ حضور ائمه معصومین علیهم السلام، هنگام نزع میباشد.(2)
موقع را مغتنم شمرده - این کیل تمام را برای همۀ دوستان خواستارم و از دوستان ارجمند و شیعیان آن حضرت که در این کار خیر مرا تشویق و همکاری و یاری کردند تشکّر میشود و از خداوند متعال مسألت داریم که طبق آیه شریفه فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ (3)به آنها اجر جزیل عنایت فرماید.
ناصر الدین کمرهای
ذوالقعده 1402
شهریور 1361
«این روز به اعتبار جبهههای گوناگونش سه قسمت میشود.»
»
روز عاشورا را سه قسمت میکنیم و بالطبع هم سه قسم بود:
1 - (ثلث اول روز) قسمت اول: طرف صبح است که ظرف وقت را مبادلات سخن، و رد و بدل شدن آراء، و مذاکرات فیمابین، اشغال کرد، خطابههای خطبا و مدافعههای ناطقان که برای دفاع از عرض و شرف و جان و حرم و حرمت دودمان پیغمبر صلی الله علیه و آله، خود به پا ایستاده بودند، وقت را گرفت.
2 - (جنگ و خون) قسم دوم: بعد از تصمیم به جنگ است که جنگ و نبرد اهل رزم، ثلث میان را گرفت تا اواخر آن، که آخر مردان رزم به خاک افتادند.
3 - (تاراج و یغما) قسم سوم: آخر روز است که موقع طغیان اشرار است و جنون فتح دشمن را وا میدارد که با نهایت وقاحت دیوانه وش به تاراج پردازد.
و این موقع موقعی است که به گفتۀ افلاطون عقل «پاسبان داخل آن نیمۀ علیا» به خواب رفته و قوای مهیب نیمۀ پست انسان، مانند حیوان وحشی هولناکی از
خواب برجسته و به سر دو پا ایستاده، خواب از چشمش پریده، چون در بیداری این قوای وحشی برای سیر کردن شوقهای مخصوص خود فرصتی نصیبش نبوده، اینک که انسان به خواب رفته و آنها خواب را از دیده خود راندهاند؛ کمر بسته و جدّاً ایستادهاند که به سدّ اشتها و سیری اشواق خاص به خود بپردازند. و اشواق این نیم پست را هم میدانید.
آن شهوات غیر ضروری است که قانون آن را جلوگیری میکرده، ظاهراً در هر انسانی اساساً یک قسمت اصلی از وجود شخص را این قسمت شهوات تشکیل میدهد، لیکن چیزی که هست در خردمندان کامل، عقل و قوّت ضابطه و رغبتهای قسم افضل نفس و قانون با مساعدت ذهن و هوش از این شهوات، نفس را ضبط میکرده، تا به درجهای که این شهوات غیرضروری غیر قانونی، به کلی زائل میشده، یا اگر میمانده عدد اندکی، آن هم ضعیف و سست ولیکن در قسم دیگر از مردم که انضباط نفس آنها به این پایه نیست. این شهوات همیشه بسیار و نیرومند است. و این لذتهای غیرقانونی عموماً (مثلاً تا پایۀ اسب تاختن بر بدن کشته و نظیر آن) در هنگام خواب رفتن انسان برانگیخته خواهد شد، چون صورت منکر آنها با هیچ درجۀ بیداری جور نمیآید، فقط ظرف مناسب برای انگیزش آنها خواب است که آن قسم عقلی ادب آموخته که در نفس حکمفرمائی میکند، خواب است و این قسم حیوانی وحشی، شکمش از آب و نان پر، از خواب برجسته و بالای دو پای ایستاده، محضاً برای درک این فرصت که به شوقهای خود برسد و به ملاحظۀ آن، گویا خواب از چشمش به در برده. پس در این حال کاری که جرأت بر اقدام آن ننماید نیست، زیرا دستش باز و از هر گونه شعور و
استشعاری به حیا یا به تفکر هم خالی است. بنابراین از هیچ گونه اتصال نجس روگردان نیست و استنکاف ندارد، چادر مادر خود را به یغما میبرد، بر مادر و بر هر انسان دیگر و حیوان دیگر لگد میزند و در ارتکاب رسواترین قتل تردیدی نمیکند، و برای غوطهوری در نجسترین خوردنیها اندیشه نمیکند.
مختصر کلام، آن که: حدّ و اندازهای برای وقاحت و برای دیوانگی او نیست.
عاشورا روز تلاش است که عقلای رشید ملت باکمی عدّه ایستادهاند برابر نیروی مغرور بنیامیه که حمله آورده، بلکه آخرین بدنامی و ننگ را به خود اختصاص دهد، این عصابۀ خردمند میکوشند که باشد عقل را نیرو دهند تا چیره بر جنون شود، میخواهند زیر بازوی عقل را بگیرند، بلکه برخیزد و در میان این لجنزار در نماند و از این صحرای سراب به جایی سردرآورد، لذا به نطق خود آخرین درجۀ حرارت و هدایت را میدهند.
و بالحقیقه: صبح عاشورا نقطۀ مقابل و به عکس عصر است، صبح آن از نورپاشی منطق شهدا به عقل بشریت و مدد دادن به عقل و خرد و به رأی عقل، هنگامهای است دیدنی، و عصر از دیوانگی اراذل و جنون شهوات هنگامهای است دیگر؛ ترشحات افکار و نطقهای آن عقول ارجمند «جباران عقول» هنگامۀ صبح را پر از نسیم جانفزای صبحگاهان میکرد که میتوانست جان به مرده بدهد.
ولی هنگامۀ عصر کشتههایی از شهدا افتاده که از به هوش آوردن دیوانگانی مأیوس شده و کنار کشیده، خاموش شده و آرمیدهاند و آنها را به تیرهبختی
دیوانگی خود واگذاردهاند، فکر دیوانه خود آنها هم در آن عصر، جز تیرهبختی و تاریکی که دیوانگان برای خود افزوده میکنند در کار، چیزی نیست، و در بین این صبح و عصر، هنگامۀ وسط، لبریز از زد و خورد است که بزرگترین مردان در میدان جنگند و در میان گرد و غبار تیره و تاریک در دم برق شمشیرند و فقط نور فلاح و رستگاری در جلوی دیدگان آنها روشنی میدهد و بس.
آری، نور شرف برق میزند. آنها لبخندی به روی شرافت و به رخ مجد زده، مجد و عظمت هم به رخ آنها میزند، مجد و عظمت با قیافۀ باز و لب خندان آنها را مینواخت. تنها افتخارات، پشتیبان آنها بود که به همراه آنها یورش میآورد و فقط نالۀ دختران پیمبر صلی الله علیه و آله بزرگ روحانی جهان و دودمان پیغمبرشان، آنها را برمیانگیخت تا آخرین نفس خود را در انجام این وظیفۀ مقدسه به پایان رسانده و بعد آرمیدند و در خوابگاه ابد خود خوابیدند.
واقعاً هر سه قسمت این روز هنگامهای بوده هر کدام از دیگری مهمتر؛ ولی ما به قسم آخر نظری نداریم و آن را به جزء دیگر این کتاب حواله میدهیم و در قسم اول و دوم هم، تنها به آن جهت نظر داریم که صورت جمعی کار شهدا است و در این روز نامی که همه گرد همند و با یکدیگر همکارند، آنها را ببینیم و پایان روز را بنگریم که همه بعد از آن که با یک جهان مهر، با هم کوشیدند، پهلوی هم خوابیدند؛ لذا باید یک نظر جمعی به آنها افکند؛ زیرا بعلاوه از شهادت یکان یک که در تراجم آنها جدا جدا گذشت. صورت جمعی کار آنها ترجمه و تعبیر مخصوصی لازم دارد.
«عصر روز پیش (تاسوعا - نهم) دو لشکر از هم جدا شدند و به نام مهلت برای آخرین رأی، جنگ را تعطیل کردند. این طرف که مهلت گرفته، برای آخرین اقدام خود تردیدی ندارد، ولیکن مجبور بوده به نام شب، مهلت و تا رأی آخر خود را تصمیم بگیریم و بگوییم. لشکر را قانع کرده به تعطیل؛ تا برگشته و در انتظار است.»(1)
اللهوف: 89.
لشکر کوفه هم به انتظار رأی نوینی شب را به روز میآوردند و شاید میل بیشتر سران لشکر و انتظار بیشتر نفوس کوفه به این است که: حسین علیه السلام تسلیم شود که از خون او به کنار بوده، آلوده به قتل مهمانان بیگناه خود نباشند، مانند شبث بن ربعی و عزرة بن قیس احمسی و قیس بن اشعث. و عدّه کمی از اشرار، خود را برای هر دو طرف قضیه آماده کرده بودند، مانند شمر بن ذی الجوشن و عمرو بن حجاج و نظرای آنان که پیش ابن زیاد، حسن خدمتی برای خود در هر دو قسمت میدیدند.
اگر حسین علیه السلام تسلیم شود (تا که ابن زیاد بخواهد ببخشد، ببخشد و بخواهد بکشد، بکشد) لابد ابن زیاد این سرفرازی را از آنها داشته و به مشورت و پیشنهاد شمر این تقاضا را برای خود خواهد دید، که شمر به او گفت: «تو اکنون زورمندی؛ اگر حسین علیه السلام را تسلیم بگیری و بعد ببخشی، عمرانه خود او و جمیع بنیهاشم را زیر منت خود داری و این نام پرافتخار را برای خود تهیه کردهای و
1) (1)
پیش یزید مأمور فعالی خواهی بود که بیش از مقصود و مراد او کار انجام میدهی، بلکه بیش از پیش که به پیشانی دشمن او داغ بندگی مینهی، که هیچگاه سر بلند نکند و ابن زیاد که به این افتخارات برسد. ناچار شمر را که این پیشنهاد را به یاد او آورده و به او آموخته، همیشه به یاد خواهد داشت و منظور خواهد کرد. و اگر نتوانستیم او را دست بسته تسلیم بگیریم. به کشتن او، یزید را بالخصوص و بنیامیه را عموماً از خیال دشمنی بینهایت بزرگ، آسوده کردهایم.»(1)
العوالم: 241؛ تاریخ الطبری: 313/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 55/4.
دشمنی که سابقۀ خانوادگی او از بس بزرگ است، نام آنها را کوچک میکرده، دشمنی که سابقۀ چند سالی پیش از این، یعنی صفین را دارد که از آن تخت بنیامیه (شام) در معرض خطر بود، دشمنی که امروز به وسیلۀ وجود او تمام بلاد در شورشند و از شورش عراق و نمونههای آن در این ایام مانند غوغای کوفه در نهضت مسلم، تمام ممالک اسلامی به شورش میافتاد.
و بالحقیقه: بنیامیه از وجود حسین علیه السلام در حجاز (مرکز نبوت، نقطه قبلۀ توجه عموم. در عموم اوقات) و موقعیت بیت او و خصوصیت دودمان پیغمبر صلی الله علیه و آله در نظر مسلمین هراسناکند، او خود ثمال(2)و محبوب بیت ابوطالب است، نه تنها از وجود حسین علیه السلام بلکه از شبح و دورنمای خیال حسین علیه السلام یزید آرام نیست، بنیامیه برای شبح او در خواب، اگر خواب او را ببینند، هزار تعبیر میکنند.
آری، از چنین دشمن او را آسوده کردن، در نظر او همیشه خواهد بود و هر کس در این خدمت ابن زیادش را کمک کند دائماً منظور خواهد کرد، او ناچار انگشت آنها را خواهد طلا گرفت و به بازوی آنها بازوبند طلایی پرافتخاراتی خواهد بست، بلکه بالاتر از اینها تا رکاب آنها را پر از طلا و نقره خواهد کرد.
معلوم است: آن نغمهای که در پیش عمر سعد خواندند که: «إملأ رکابی فضة و ذهبا»(1)
الامالی، شیخ صدوق 163، مجلس 30؛ تاریخ الطبری: 293/4.
در این شبها خواب آن را میدیده و شعر آن را میپختهاند، چنان به این فکر خام سرخوش بودند که با آن که از ابن سعد نتیجه نگرفتند، نزد ابن زیاد آن را تکرار کردند، عمر سعد هم گفته بود که: «نزد ابن زیاد آن را نخوانند، ولی آنها قانع نبودند که عمر سعد موقعیت خدمت آنها را مانند ابن زیاد میفهمد و منظور میدارد. و بعد که ابن زیاد هم محلی نگذاشت، نزد خود یزید آن را تکرار کردند به امید آن که از خواب خود تعبیر بگیرند، خواندند و یزید هم رندی کرد و تودهنی به آنها زد.»(2)برای مصلحت خود لازم میدانست که خدمتگزاری آنها را برای خود تحویل نگیرد، که بعدها از زیر بار منّت آنها هرگز نتواند بیرون بیاید و نتواند آنها را سیر کند، چه ضرورتی که آنها را رو دهد، اکنون که از شبح دشمن آسوده شد، این چنین یاوران بیحیا را چه میخواهد، آن روزها که معاویه به خدمتگزاران نقد میپرداخت، دشمن در حساب بود، ضعیف کردن او لازم بود و کشاندن خلق
از دور او نیاز به نقد داشت. و امروز که به گمان دشمن از میان برداشته شده و به رنجش این خدمتگزاران تازه، او زنده نمیشود و دیگر برای همیشه از نهضت او ایمن شده، چرا این کمک را کمک حساب کند، و این خدمت را بپذیرد، و تحویل بگیرد.
او این نقدها را که معاویه جلوی خلق میپاشید اکنون لازم دارد که برای گرمی بزم خود نگه دارد، یزید هم در آخر خواب آنها را بد تعبیر کرد و بالاخره خواب آنها مانند خواب (ملانصرالدین) نصف تعبیر داشت.
باری، به هر حال این دسته هم شب را به انتظار صبحاند و از پیشامد هر چه باشد شادمانند، شتاب دارند که زود خود را به میدان برسانند و نتیجۀ فکر دیشب را بفهمند، چه بر هر تقدیری، یک گونه تکلیف دارند که برای بهرهبرداری از رضایت ابن زیاد آن را دنبال کنند و پست تر از این دو دسته، شاید اراذلی بودند که تنها از غارت و یغما میتوانستند بهرهگیری کنند. و لذا مایل به تسلیم شدن حسین علیه السلام زنده نبودند، مانند مالک بن نسر کندی بدّی، صالح بن وهب مزنی، سنان بن انس، چون گرگ ماده در تابستان که در بیابان هلهلکنان از این مهور(1)
مهور: صحرا، چراگاه، مکان رویش گیاهان.
به مهور دیگر میدوند که (کرش)(2)میان خالی خود را پر کنند و انبان خود را برای گرسنگیهای قحطی رستگی خود، انباشته کنند.«همراه خود انبان دوخته برداشته بودند که از غارت و یغمای این جنگ،
عرقچین یک کشته یا عمامه یک نفر به خون آغشته را بربایند.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 110/2؛ موسوعة شهادة المعصومین:: 287/2.
این دسته، اگر چه کمتر بودند، ولی به هر حال چه کم و چه زیاد بودند، انتظار صبح را هم میکشیدند و صبح بعد از فرمان، شتاب داشتند که به میان میدان بیایند و ناظر گفتگوی فیمابین شوند و تکلیف خود را بفهمند.
بنابراین، همۀ اصناف لشکر و صنادید کوفه ناظر و منتظر صبحند که ببینند رأی و تصمیم آخرین چه خواهد بود؟
آری، عدّۀ اندکی، بر بیقانونی لشکر اعتراض دارند، که از سه شرط حسین علیه السلام به خیال خود هیچ یک را نپذیرفته و از او تقاضای تسلیم خود را کردهاند. بر این عدّۀ اندک و خاطر آنها، این تحمیل بیجا سنگین افتاده، این عدّه در باطن امر، شیعیان حقند که از باب مدارای با دشمن آمدهاند، به گمان آنها امامشان الجاء دارد که بالاخره با بنیامیه کنار بیاید و بیعت کند، خصوصاً که سابقۀ صلح حضرت مجتبی علیه السلام را در یاد دارند و چشم و گوش اینها تماماً متوجه شروط و معاهدهها بود.
و برای خود در اغماض و گذشت امام علیه السلام از حق خود عذری قائل بودند. سستی خود را علت چشمپوشی امام علیه السلام نمیدانستند، محرز دانسته بودند که ضرورت وقت است که امام علیه السلام را به صلح با دشمن مجبور نموده و مینماید، نه تخاذل و دست تنهایی، این طبقه بعد از ردّ شروط صلح و تقاضای نوین (یعنی تسلیم به ابن زیاد لجوج) میدانستند، این حدّ مسالمت از امام علیه السلام مقدور نیست، و
1) (1)
این ذلت را امام آنها، اگر بپذیرد از بیکسی پذیرفته و بالضروره هم نخواهد پذیرفت، و بالاخره جنگ خواهد رخ داد.
در این فرصت یک شبه آنها حساب خود را کرده، پارهای از اینها: محاکمۀ قضیه را فوری کرده، خطر را دریافته و تکلیف خود را همان دانستند که شبانه اسلحۀ خود را جمع کنند و خود را به امام برسانند، که مبادا فردا روز، نوبت این کار به آنها نرسد، در حکم و قضا فیصل داده و بیرون آمدند و با هر مخمصه که بود خود را به امام علیه السلام رساندند، و پارۀ دیگر: مانند حرّ، در حیص و بیص(1)
حیص و بیص: گیر و دار سختی، تنگی و گرفتاری.
این گرفتاری و این اندیشه بودند، ولی احتمال هم میدادند که فردا حسین علیه السلام رأی تازهای پیشنهاد کند که راه حلّ صحیحی به دست بیاید و البته بیقراری در فکر همه، جاگرفته و برای فردا و شنیدن تصمیم آخر حسین علیه السلام، همه بیتابند.هنگامۀ طلوع صبح عاشورا که اشعۀ آفتاب در دل هوا هیجان و لرزشی انداخت، این لرزش نسیم و تابش نور تازه، و تازه بیداری خفتگان، و غوغای سرهایی که شب گذشته را با غوغایی به سر برده به تهییج ضمیمه شد، هر سری که دیدگان او منتظر است امروز تازهای را ببیند سر بلند کرده، به جانب مهمان تازهوارد از حجاز سرمیکشد و میخواهد به گوش خود از سروران امروز و سران عصر بشنود که چه خواهند گفت؟ و چه پیشنهادی میکنند؟ و طرز اقدام آنها چسان خواهد بود؟ پیش میدود چسان باید رأی آنها را به دست آورد؟
همه دستهها بیتابند که بعد از دستهبندی شتابان جلو بدوند و ایستگاهی را
1) (1)
مخصوص خود سازند که درست از کم و کیف قضایا اطلاع کافی پیدا کنند، فقط منتظر امر و فرمان فرماندهان خود هستند، صنادید کوفه (هر چند عدۀ این طبقه کم بود) توقع و آرزوی تسلیم حسین علیه السلام را دارند، که بلکه آلوده به خون او نشوند و حیرانند که رأی تازه و آخرین تصمیم چیست؟ مانند شبث ابن ربعی و ابن اشعث و امثال او و هر چه اینها فرضاً از جنگ، سرد باشند، طبقۀ امرای دیگر مانند شمر بن ذی الجوشن که به عقیدۀ خود این میدان را گرم کرده و موقع حسن خدمت یافتهاند، گمان میکنند باید به وسیلۀ هیجان لشکر و گرمی بازار، آبرویی برای آینده تهیه کنند، شور میاندازند، و از پیش افتادن خود، لشکر را میشورانند؛ بالاخره آفتاب و نسیم صبح، هر دو لشکر را از جای جنبش داده روبروی هم پیش آورد، و در این موقع که دو لشکر روبرو شدند، گویا سران سپاه و صنادید عراق (کوفه) همگی دور عمر سعد و نزدیک پرچم او هستند، که برای مشورت و دست آوردن رأی حسین علیه السلام و دست آوردن وظیفۀ خود و امیر خود و سخن طرف مقابل نزدیک باشند، چون به حسب مذاکرهای که برای مهلت گرفتن (عباس، ابوالفضل علیه السلام) در آخرین ساعت دیروز کرده بود،(1)
اللهوف: 89.
تکلیف صلح و جنگ یک طرفی نیست، و بنابراین باید نزدیک هم باشند که در رد و بدل شدن سخنان، تکلیف به دست بیاید و بتوانند اگر نیاز شد مبادله آراء کنند و گرچه از ناحیۀ خود جز یک حکم بَتْ قطعی را یعنی اطاعت رضایتبخش ابن زیاد، نمیدانند.ولی به هرحال دستهبندیها شده، تکلیف فرمانده و فرمانروایان معین شده و
1) (1)
دستهها از هم جدا شده، چه امرای زیر پرچم پسر سعد باشند یا نه، ترتیب فرماندهان و دستهها از این قرار است:
فرمانده کل عمر بن سعد بن وقاص
ستون راست لشکر زیر فرمان عمرو بن حجاج زبیدی
ستون چپ لشکر زیر فرمان شمر بن ذی الجوشن
دستههای سوار زیر فرمان عزرة بن قیس احمسی
دستههای پیاده زیر فرمان شبث بن ربعی(1)
تاریخ الطبری: 321/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 114.
تنظیم امرا را در اینجا چنین ضبط کردهاند ولیکن در ترجمه حرّ گذشت که:
ربع مدینه زیر فرمان عبدالله بن زهیر بن سلیم ازدی
ربع مذحج واسد زیر فرمان عبدالرحمن بن ابی سبرة جعفی
ربع ربیعه و کنده زیر فرمان قیس بن اشعث
ربع تمیم و همدان زیر فرمان حر بن یزید ریاحی(2)
عمر سعد رایت یعنی بیرق خود را به مولای خود (درید) داد. این سپاه و همۀ این سران لشکر و باقی صنادید کوفه مانند (محمد بن عمیر بن عطارد یزید بن رویم، و حجار بن ابجر) که در فرماندهی نام ندارند، در پیرامون خود عمر سعد هستند، فاصلۀ اردوگاه تا جبهۀ جنگ معلوم نیست، ولی به هر حال اردوگاه و اردو در مغرب فرات و در مشرق حسین علیه السلام است و هنگام طلوع، تابش اشعه از
دشت پهناوری که شط و لشکر پرجنب و جوشی در طرف مشرق آن بایستد و اسلحۀ آهنینی که در تن مرد و مرکب برابر آفتاب آن باشد، یک صفحۀ درخشندۀ لرزنده ایجاد میکند، مانند دریای سیماب فرات که آینۀ گنبد آسمان است، چشم را خیره میکند و لشکر و نفرات آن را در نظر اردوی غربی بیشتر نمایش میدهد، به عکس اردوی غربی (حسین علیه السلام) در برابر نظر اینها یعنی لشکر کوفه، اشخاص و شبح اشخاص عیناً نمایان است، آن هم با خیمهگاه محصوری در حوزۀ حائر که در گودی است و در پشت آنها تلهایی هست که از مغرب زنجیره دارد تا شمال و جنوب، و تنها مشرق آنها باز است و سمت مشرق آنها نیز این لشکر بیشمار در پیش آمدن هستند.
اوضاع طبیعی با مهابت و بزرگنمایی لشکر عمر سعد و خردنمائی سراپردۀ امام علیه السلام و پاسبانان آن مساعدت دارد.
حرکت لشکر سواره و پیادۀ آن به طرف جلو اینک سببی میشود برای لرزش و تموّج آهن و اسلحه که صفحاتی برابر اشعه مانند آینۀ در کف دست مرتعش لرزان تشکیل داده، هیاهوی صدای پای مرد و مرکب که از دل این دریای مضطرب بلند میشود و طنین میاندازد. هم هوا را میلرزاند و هم فشار داده، زمین را میجنبانید پیداست که: زمین زیر سم ستوران، و پا کوبیدن مردان میلرزد و صدای مخصوصی میکند، لشکر با این وصف در تحت قیادت پیشروان خود پیش میآید، و برای اخضاع دشمن خیالی خود (حسین علیه السلام و همراهانش) خود و مهابت خود را افزون نمایش میدهد، چه حسین علیه السلام بخواهد تسلیم شود و چه بخواهد به جنگ بپردازد، سران لشکر، خصوص نانجیبها گمان میبرند که
اگر زمینه، زمینۀ تسلیم هم باشد باید از بالیدن و به خود باد کردن و صدا را درشت کردن، چشم ترسی به طرف مقابل داده، او را مرعوب کند.
و حقاً، اگر آن نجیبها یعنی شهدا از جان گذشتگی را در درجۀ اول بر خود حتمی نکرده بودند، ممکن بود مرعوب شوند و شاید در مزاج پارهای هم این لشکرکشی تأثیری داشته، و به هر حال در حال و خیال کبوتران حرم که سنگی متوجه بال آنهاست، البته تأثیر داشته است.
در حال جوجههای بیبال و پر که در فصل سرما دچار سرمای اول صبح میشوند نظری کردهاید؟
باری از آن طرف هم میزبانان حسین علیه السلام شهدای آینده، با نشاط مخصوصی از جا برخاسته، همه شادمانند که به اطمینان، امروز شخصیت خود را فهمیده و بیشتر میفهمند.
برادران! من احساس میکنم غصۀ انسان و اندیشه آدم از اینجا است که شخصیت خود را حتی نزد خود نفهمیده باشد؛ یعنی نفهمیده باشد که اگر کوه کوه لشکر و آهن به سرش ببارد ارادۀ فناناپذیر خود را از دست میدهد یا نمیدهد.
ولی اینک که با رنج یک روز فقط یا نصف روز، بر خودش مدلّل میشود که شخصیت او و رأی و استقلال ارادۀ او به پایۀ اراده انبیاء است البته شادمان است، معاینه میکند که ایمان میان پیراهن او، از مصادر خارجیه استقلال دارد، با دست شستن و دل برگرفتن از مطامع و مرغبات دیگر، باز دین را برای روز واپسین دارد، همان طور که در جلوی نظر خلق، دین داشت؛ اکنون در خلوت و
به تنهایی هم دارد، یعنی امروز عید اعظم رجال را برای خود خواهد دید، و لیاقت برابری با صد چندان برابر خود را در خود معاینه کرده و شایستگی خود را برتر و بیشتر از تودۀ یک شهر و یک امت خواهد فهمید، و سخن خود را خواهد دید که در میدان و عرصۀ وجود از کثرت دشمن، ضعف نگرفته و تنها از روح خود اوست و از دست تنهایی و وحدت فراموشش نشده، دنیا هم مجبور است او را چنان که هست بشناسد و خواهد شناخت، خدای سبحان و جمعیت خدائیان هم، هر سخن و رأی و عمل و عرفان را که با تجرید از تشویقات و تنهایی از همدستان، در انسان ثابت ببینند، آن را از خود انسان میدانند، و مقبولیت نزد خدا همین است، به هر ترازویی که خدا در کار گذاشته و بگذارد یا دانشمندان بشر یا تاریخ نگاران آینده بگذارند، اینها وزن خود را دارند. چون معلوم شد که هر چه دارند از خود دارند.
بنابراین شهدا، امروز که سر از بستر بلند میکنند یا از میان خیمهها سر بر میکشند و بیرون میآورند، میبینند که تنها سر آنها سروری را شاید، از خود خشنودند که توانستند چنین روزی را برای خود و خود را در چنین روزی ببینند.
بدانید که: الحق دور است از آرزوهای انسان، بلکه خوارترین انسان، آرمان و آرزویش این نیست که شیرینی بخورد، بلکه آرزوی انسان این است که کار پسندیدهای کرده باشد، کار شرافتمندانۀ پسندیدهای خدا و خلق از او ببینند، حتی آن مردمان جلف که خود را به قیمت ارزان میفروشند، در موقع رقابت قسم میخورند (به شرفم).
شما به هر آدمی که بد گمانید و آن را بیذکاوت و گول میشمارید، درست
توجه کنید و عمداً او را در نظر بگیرید و راههایی از مکرمت و بزرگ منشی مناسب و فراخور او به او آموخته، و در مد نظر او بگذارید، خواهید دید که پیراهن او از آتش حماسه پر و برافروخته میشود.
این شهدایند که به این کار شرافتمندانۀ امروز خود، یک دنیا حسنات به چنگ آوردهاند؛ میبینند بهترین کار پسند خاطر آنها در عمر همین کار است، میبینید. هر انسان زیبامنش بیش از این، کاری برای شرف و خشنودی خلق و خالق نکردهکه یا کتابی و علمی و اکتشافی به نام آن است، یا فتح قلعه یا ده و شهر یا جلگهای، یا رشادت میدانی یا ضیافت و مضیف خانهای یا پذیرایی از خاندانهای بزرگی یا دستگیری در وقت درماندگی از بزرگی، مثلاً آن وقتی که حسین علیه السلام زادۀ پیغمبرشان در میان قوم و قبیلهاش در خانۀ خودش محترم و در کمال اقتدار بود، شما ببینید آیا زهیر میتوانست به دستگیری او بنازد، فقط این میدان که میزبانان کوفه روبرگردانده و پنهان شدهاند، زمانه و اوضاع به او مهلت داده که بگوید: «با هزار کشته شدن مرا آرزو است اگر بتوانم مرگ را از تو و قتل را از جوانانت بگردانم، من آرزومندم که کاش ممکن بود نگذارم یک سر مو از جوانان تو کم شود، اگر چه با هزاران مرگ برابر و روبرو شوم.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 92/2؛ تاریخ الطبری: 318/4؛ اعیان الشیعه: 601/1.
این نشاط آیا کافی نیست که امروز به صد زبان به دفاع بپردازد، گاهی نهیب بزند، گاهی به آرامی بگوید، گاهی به زبان نصیحت و غمخواری، گاهی به تهدید.
«مثلاً بریر، بجا میبیند که از پیراهن خود بیرون بیاید و پیش بدود و به نطق
1) (1)
و زبان و دم شمشیر و دعا، از عمر خود بهرهبرداری کند و در نگهداری بضاعتهای بیت نبوت صلی الله علیه و آله خود را فزونتر از همه ببیند.»(1)
العوالم: 249؛ اعیان الشیعه: 602/1.
منظورم از این بیانات تشریح نفسیت و خیالات عدۀ کم شهدا است و مطالعۀ عمیقی در منویات و تراوشات ضمیر پناهندگان حسین علیه السلام است که تا اندازهای تصور شود آنها با چه قیافه این ساعت میخواهند برابر این لشکر بیایند.
خطرات موقع، به طور یقین، آنها را از آرزوی زن و فرزند و آمال و جان و اندیشۀ زحمت بیرون آورده. از حوادث بزرگ مانند زلزلههای سخت و غوغای عموم مستبعد نیست که فراموشی از ماسوا بیاورد و همّ و غمّی در دل انسان نگذارد، و حالت سابقه را فوراً تغییر دهد، با آن که حفظ حالت سابقه و حُبّ ذات را، کم حادثهای میتواند تکان دهد، ولی جلالت حادثه در نظر شهدا بیش از اینها است، از زلزله و طوفان و ستارۀ دنبالهدار و غوغای عام و شورش و ثورۀ توده، مؤثرتر است. اندیشههای دیگر را از دل آنها برده و تنها همّی که در نظر آنهاست تطییب خاطر مهمان عزیز و پناهنده جلیل آنهاست، گرچه پناهندگی در اینجا گفتن روا نیست، سالار شهدا تنها و یکه به این اقدام رشید و جنگ شدید قیام خواهد کرد، دیشب که شب تصمیم بود و در اول شب به یاران اذن رفتن داد، معلوم کرد که: او در اقدام تکیه به کسی ندارد حتی بودن هفتاد و دو تن و ماندن و رفتن آنها تغییری در عزیمت او نمیدهد، اگر بمانند آنان به او ضمیمه شدهاند،
1) (1)
نه آن که وی در میان آنان و متکی به آنان است، نی نی! شب تصمیم، از یاران تراکم احساسات بود، همگی جانها به دست گرفته شرکت در همکاری و افتخار دفاع را خواستار بودند، دور او را آنی فارغ نگذاشتند و امروز پیرامون او را گرفته او را در میان داشتند، ولی با این وصف او وحید بوده و به مقصد خود، خود قیام داشت، او در میان شهیدان بود و نبود؛ یاران با او بودند و نبودند، او همان بود که در میان انوار سخنش تابان بود و دیشب میگفت:
خدا به من اینقدر کرامت مبذول داشته که با جانفشانی هم از عهدۀ شکرش برنمیآیم، از تاج نبوت گرفته که ما را با آن گرامی داشته؛ و علم قرآن که قانون سنن و نوامیس ابد است که به ما تعلیم کرده؛ و فهم رموز دین و آیین که به ما داده تا دل دانا و چشم بینا و گوش شنوا که برای ما قرار داده؛ هر یک دولتی است بیپایان و به ارزش جان، هر کدام جداگانه از ادای شکرش ما را سربه زیر داشته تا چه رسد به مجموع، مرا همین الطاف بیچون او بس که برای ادای وظیفه در این میدان بمانم و با شکرگزاری جان بدهم، یاران من بروند، از آنها دلتنگی ندارم و این سخن را از روی دلتنگی و اعتراض یا تعرض نمیگویم.»
«حاشا! من بهتر از آنها سراغ ندارم و به حفظ جان آنها سخت علاقه دارم، ولی چون من گمان میکنم روز بدی ما از این دشمنان خواهیم داشت، پس شما ای یاران! با خویش و تبارم دست همدیگر را بگیرید و بروید و از آن پس در شهرهای این بلاد سوادتان و سایر شهرهاتان پراکنده شوید و باشید تا خدا گشایش بدهد، من میمانم و این مردم؛ زیرا این مردم مرا میطلبند، مرا که بیابند در
تعقیب و طلب کسی دیگر نخواهند برآمد.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 91/2؛ تاریخ الطبری: 317/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 107.
این منطق یگانۀ ماست که به گوش هر کسی برسد او را عظمت میآموزد و آنی و آنیتی به او میدهد، به هر مردمی بربخورد او را در برابر حوادث، تهمتنی رویین تن میکند. این رجال که در پرتو این سخن بودند هر کدام خود یک تن از فضلای اسلام و مردان اولین بودند؛ ولی از این سخن معیار سنجش مرد عظمت را دیدند، مرد دولت بعد از شنیدن این سخن دوست میدارد که خود را به روز پرهیاهویی برساند و در وسط میدان پرغوغایی بایستد و ارزش خود را معلوم کند و از زد و بند قضایا قوۀ استقلال خود و قوت فکر و ایمان خود را عملی کند، این سخن پرطیف از دیدن ستارۀ دنبالهدار و زلزله و طوفان و غوغای عام و شورش توده در ایجاد طوفان دست کمی ندارد، حقاً برخورد به رجال عظمت و عظمای رجال، یکی از مفصلهای بزرگ تحریک است.
این یاران از فصل اول این شب، چنین چیزهایی به خاطر دارند، از آن فصل که بیرون آمدند، اگر آهن بودند فولاد شدند، اگر یک تن بودند جهانی شدند، وحیدشان سخن چنان میگوید که: گویی همه جهان به همراه اوست و گذشته از سخن خودش سخنانی از انجمن یاران پرتاب شده و از شش سو در جواب فرو میریخت، همگی تأکید این سخن میکرد، شما برای این که افکار بزرگ شهدا را بنگرید؛ متن شب تصمیم را با تمام فصول برجستهاش بنگرید، خاصه قضیۀ انجمن یاران به دور سالار شهیدان و سخنان زیبای تاریخی ایشان را.
1) (1)
الحق آن شب شبی بود پرنور نه دیجور، نور آن شب برای عمر دهر، تیرگیهای شبهای دیجور را مرتفع میکند.
طبری و ارشاد گویند:(1)
الطبری - قال ابومخنف و حدثنی عبدالله بن عاصم الفایشی عن الضحاک بن عبدالله المشرقی بطن من همدان - ان الحسین بن علی علیه السلام جمع اصحابه.
«قال ابومخنف: و حدثنی ایضاً الحارث بن حصیره عن عبدالله بن شریک العامری عن علی بن الحسین علیه السلام قالا: جمع الحسین اصحابه بعد ما رجع عمر بن سعد و ذلک عند قرب المساء، قال علی ابن الحسین علیه السلام: فدنوت منه لأسمع و أنا مریض. فسمعت ابی و هو یقول لاصحابه: أثنی علی الله احسن الثناء و أحمده علی السراء و الضراء، اللهم انّی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعاً و ابصاراً و افئدة و لم تجعلنا من المشرکین - د - فاجعلنا من الشاکرین، امّا بعد - فانی لا اعلم اصحاباً اوفی - اولی - و لا خیراً من اصحابی و لا اهل بیت ابرّ و لا اوصل من اهل بیتی، فجزاکم الله عنّی جمیعاً خیراً، الا! و انّی اظنّ یومنا من هولاء الاعداء غدا - الا! و انّی لأظنّ یوماً لنا من هؤلاء الاعداء غدا - و انّی قد رأیت لکم - د - الاّ و انّی قد اذنت لکم - فانطلقوا جمیعاً فی حلّ لیس علیکم - منّی - ذمام - هذا اللیل - د - اللّیل. قد غشیکم فاتخذوه جملا.»
«تاریخ الطبری: 317/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 107؛ الإرشاد، شیخ مفید: 92/2»
«قال ابومخنف: حدّثنا ضحّاک: قال قدمت و مالک بن النضر الارحبی علی الحسین علیه السلام... فی المثل اتّخذ اللّیل جملا - ای سری کلّه - قاموس.
الی قوله: فاقمت معه فلمّا کان اللیل. قال: هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملاً ثمّ لیأخذ کلّ رجل منکم بید رجل من اهل بیتی ثمّ تفرّقوا فی سوادکم و مدائنکم حتّی یفرّج الله فانّ
«امام از آن پس یعنی پس از برگردان لشکر دشمن در1) (1)
عصر نهم و خواباندن غوغای عام و مهلت گرفتن، یاران خود را پیش از پیش آمدن شام جمعآوری کرد؛ یعنی احضارشان فرمود. معلوم است هر کدام سراپا دیده و
گوشند که در این موقف، هر پیشامد تازهای باشد بیابند، خاصه آن که: شدت فشار دشمن را در آن شامگاه دیدند، علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام فرمود: من با آن که مریض بودم، برای این که آنچه پدرم در آن انجمن به یاران میگوید بشنوم، نزدیک به پدر و به انجمن سخن شدم، یعنی با بستر بیماری!
بنگرید: اهمیت قضیه چه بوده، بیمار بستری را تکان میدهد تا چه رسد به مردان والاهمت، سخن از تصمیم است، البته مهم است آن هم تصمیم یک تن والا در نازکترین مفصل تاریخی عمر در حضور گواه فراوان.
شنیدم پدرم برای اصحاب میفرمود: بر خدا ثنا میخوانم به بهترین ثناها و او را ستایش میکنم بر بهترین خوشیها و سختترین ناخوشیها، بارخدایا! تو را حمد میکنم بر این که ما را به نبوت گرامی داشتی و قرآن را به ما تعلیم دادی و ما را به رموز آیین آگاه کردی و برای ما گوشهای شنوا و چشمهای بینا و دلهای دانا قرار دادی، ما را از شکرگزاران قرار بده.
اما بعد: پیش از همه چیز میگویم: من یارانی را شایستهتر یا باوفاتر و گزیدهتر از یاران خود نمیدانم و خاندانی را از خویش و تبار خودم خدمتگزارتر و پیوندجوتر و برازندهتر نمیشناسم، بنابراین خدا شما را از طرف من جزای نیکو دهاد.
هان! من گمان میکنم روز ما فردا از این دشمنان فرا رسیده - یا - من گمان میکنم از این دشمنان روزی برای ماست، هان! و من برای شما معتقد شدهام - یا - من شما را اذن دادم، راهتان باز باشد، تمام بروید از پیمان آسوده و به حل باشید، ذمۀ پیمانی به عهدۀ شما نسبت به من نباشد و نیست، این شب است تاریکی آن
شما را فرا گرفته، آن را مرکب راهور خود کنید، از پشت و گردۀ آن کار بکشید یعنی شب را به تمام بروید.
و ابومخنف طبری، از طریق ضحاک بن قیس مشرقی بر آن افزوده که فرمود: «و نیز هر مردی از شما دست مردی را از اهل بیت من را بگیرید و در این بلاد سوادتان و شهرهاتان متفرق شوید تا خدا فرج دهد؛ زیرا این مردم فقط مرا طلب میکنند و اگر مرا بیابند - یا - مرا از میان بردارند، کاری به تعقیب دیگری ندارند.»(1)
تاریخ الطبری: 317/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 107.
الله اکبر بر پایۀ این استقلال و اراده و عظمت نفسی کرسی و عرشی برای حسین علیه السلام، فضیلت از عظمت و مجد زده شد که تا هنوز شهیدی از سران شهدا در حدود آن یا قریب به آن تختی نزده. جز هفتاد و دو تن سران شهدا که این شب پیرامون اویند، کس شایسته نبود به تقدیر و قدرشناسی برابر او برخیزد، آنان چون خود از سران عالم رجولیت بودند، توانستند برابر این عظمت، استقامت و مقاومت فداکارانه، خود را با حرارت و متانت نمایان کنند که از تو هر چه بود عظمت. از ما هر چه خواهد بود ادب، سرها چنان پرشور شد که تسکین آن موقتاً به همان ابرازات صادقانهای بود که اینک میکردند، به انتظار آن که بقیۀ را چنان که بایست و شایست فردا به حسب لیاقت بینظیر خود و برازندگی فوق العاده خویشتن عملاً بگویند: گویندگانشان هر یک ابرازات صادقانهای کرد که حرارت افزود از حرارت آن یک، دیگران
1) (1)
و خویشتن و از حرارت دیگران او و مجموع، مانند محل تابش اشعه مجتمع در کانون عدسه محترق میبود، برادران و پسران، پسران برادرها و پسران عبدالله جعفر همگی سخنی را که عباس بن علی علیه السلام فرمود، گفتند. مسلم بن عوسجه جداگانه، سعید بن عبدالله حنفی به جای خود، زهیر به نوبۀ خود پاسخ گفتند. بعد جماعت اصحاب همگی سخن را یکرو و یکنواخت گفتند. و آن انجمن به این حرارت منقضی شده و جا خالی کرده، میدان را بروز داد. هر کس شب را چنین بروز آرد، روز پرافتخاری چنان را به یادگار میگذارد.
همه را سخن از مقاومت است
«برادرها و پسرهای او و پسران برادر و پسران عبدالله جعفر گفتند:
برای چه؟ این کار را بکنیم برای آن که بعد از تو باقی بمانیم، خدا آن روز را هرگز به ما ننماید.
عباس علیه السلام در این گفتار به آنان پیشوایی نموده ابتدا کرد، سپس این دسته عزیزان به تبع او این روش را تعقیب نموده، به گفتۀ او یا نظیر آن تکلم کردند.
امام علیه السلام پس از آن فرمود: ای بنی عقیل! کفایت میکند برای شما کشته دادن مسلم، پس شما بروید، من به شما اذن دادم.
آنان گفتند: سبحان الله! مردم بنابراین به ما چه میگویند؟ میگویند. یا بگوییم ما سر و سالار خود و بزرگ خود و پسر عموهای خود را که گزیدهترین پسر عموهایند وا گذاشتیم، با آنان تیری نینداختیم، با آنان سرنیزهای به کار نبردیم، به
همراه آنها شمشیری نزدیم و نمیدانیم هم چه ساختند؟ نه، به خدا قسم! این کار نامطبوع را نمیکنیم؛ بلکه در برابر، نفوس خود و اموال خود و خاندان خود را فدای تو میکنیم و به همراه تو قتال میکنیم تا آنچه به سر تو میآید به سر ما هم بیاید. زشت کند خدا زندگانی بعد از تو را!
مردان خاندان عقیل که این سخن را گفتند. پردهای از زندگانی بعد از صاحب و سالار را نمایاندند که بسی زشت مینمود. دو پسر مسلم: عبدالله و محمد، و دو برادر مسلم: عبدالرحمن و جعفر، و کوچکهای آنان (پسر برادر مسلم محمد بن ابی سعید بن عقیل) پردههای دیگر زندگانی را به نمایش دیدند.»(1)
تاریخ الطبری: 317/4؛ مقتل الحسین علیه السلام ابومخنف: 109؛ روضة الواعظین: 183.
ابومخنف طبری از ضحاک بن قیس بازگو کرده که: «از آن پس مسلم بن عوسجه برپا ایستاده رو به حسین علیه السلام کرد گفت: آیا ما پیرامون تو را رها میکنیم؟ در این وقت که این دشمن چیره چنان به تو احاطه کرده، با آن که عذری نزد خدا از ادای حق تو فراهم نساختهایم، نه به خدا تا در سینۀ دشمن این نیزهام را سخت نشکنم و به شمشیرم تا ریز ریز شود، بر سر و مغز دشمن نزنم، مفارقت از تو نمیکنیم و اگر به همراهم اسلحهای نباشد که با آن نبرد کنم برای دفاع از تو به سنگشان میزنم و از تو جدا نمیشوم تا با تو بمیرم.
سپس سعید بن عبدالله حنفی به پا خاست و گفت: به ذات خدا سوگند! واگذارت نمیکنیم تا خدا بداند و ببیند که ما احترام پیغمبرش محمّد صلی الله علیه و آله را در غیاب او دربارۀ تو حفظ کردهایم، به خدا قسم! اگر بدانم که خویشتن کشته
1) (1)
میشوم و از آن پس زنده شده و بعد از آن زنده زنده سوخته میشوم و خاکسترم به باد داده میشود، این کار را هفتاد مرتبه به سرم بیاورند که از تو جدا شوم، من از تو جدا نخواهم شد؛ تا مگر مرگ بین ما جدایی بیندازد، آن هم من پیش از تو و در جلو روی تو مرگم را دیدار خواهم کرد، پس این کار را چرا الحال نکنم با این که جز یک کشته شدن بیش نیست و اینک این آن ارجمندی و سربلندی است که هرگز پایان ندارند.
این ناطق عزّ و کرامت فداکاری را نمایان کرد که دولتی است حاضر و بر در، و زهیر بن قین بن قیس گفت: به خدا قسم! بسی آرزو است که من کشته میشدم، سپس از خاک برمیخاستم، سپس کشته میشدم تا هزار کشته شدن اینچنین کشته میشدم و این وسیله میشد که خدا کشته شدن را از جان تو و جان این جوانمردان اهل بیتت دفع میکرد.»(1)
تاریخ الطبری: 318/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 109-110.
این گوینده تا حشر و نشر را در پای مقصد و در جنب مقصد آسان کرد.
جماعت اصحاب همه به سخن آمده به گفتههایی شبیه به هم، همه در یک راه و یک رو تکلم کردند و گفتند: «به خدا! از تو جدا نمیشویم، بلکه به عکس، جانهای ما تو را قربان. با گلوگاهها و پیشانیها و دستها تو را از خطر حفظ میکنیم، ما همین که کشته شدیم آن وقت وفادار بودهایم و آنچه به عهده داشتهایم انجام دادهایم.
1) (1)
ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو: «فاذا نحن قتلنا کنا و فینا و قضینا ما علینا - آوخ، از این کلمۀ عجیب! همین که ما کشته شدیم وفادار بودهایم و آنچه به عهده داشتیم انجام دادهایم.
امام علیه السلام آنها را به جزای خیر دعا کرد و منصرف شده به منزل خود برگشت.»(1)
تاریخ الطبری: 318/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 110؛ اعیان الشیعه: 601/1.
این سخنان به اهل انجمن در انجمن چه میکند؟ با سری پرشور از آن مجلس پراکنده شده و شب را افتتاح کردند، روز پیش را با غوغا گذرانده و با محاصرۀ دشمن و مهلت خواستن خاتمه داده بودند؛ قطعات شب پیاپی هر کدام جداگانه شور میافزود و هیجان و تهییج به مقاومت میکرد.
«امام از آن پس از همه کناره کرده به خیمۀ اسلحه رفت و به همراهی غلام سیاه به اصلاح اسلحه پرداخت. در آنجا قضیۀ جگرخراشی از بیتابی اهل حرم یعنی خواهرش زینب علیها السلام دامنگیرش شد، امام علیه السلام بعد از اسکات آن قضیه و تسلیت به زینب و تسکین فور وجوش اهل حرمسرا برگشت و از خیمههای حرمسرا بیرون شد و نزد اصحاب رفت و به تغییر خیمهها مشغول شد. حسین علیه السلام غوغای حرم را به همت عزیمت بنشاند و آن منظرههای جگرخراش نتوانست عزیمت آهنین او را بازدارد، اصحاب هم از همت و عزیمت برای خود
1) (1)
سنگر شکستناپذیری میگزینند.»(1)
تاریخ الطبری: 319/4؛ مقتل الحسین علیه السلام ابومخنف: 111-112.
فکر شب از یک یک این منشأها برمیانگیزد، گرچه خود از مکرمت گریبان پر داشتند؛ ولی این کرامت تاجی شد بر سر سایر مکرمتهاشان تا ابد متلألؤ و درخشان و خودشان نیک درمییافتند که در آینده چه درجۀ مکرمتی را واجدند.
تلک المکارم لا قعبان من لبن شیبا بماء فعادا بعد ابوالا
لله درّهم من عصبة خرجوا ما ان تری لهم فی الناس امثالا(2)
سید طاوسی گوید:(3)
«مقاتل الطالبین: 78»
«به محمد بن بشیر حضرمی در این حال گفته شد که1) (1)
2) (2) تاریخ الطبری: 564/1-565؛ السیرة النبویة، این کثیر: 46/1.
3) (3) فی مقاتل الطالبین و غیرهما - ان رجلا جاء حتی دخل عسکر الحسین علیه السلام فجاء الی رجل من اصحابه، فقال له: ان خبر ابنک فلان وافی، ان الدیلم اسروه فتنصرف معی حتی نسعی فی فدائه، فقال: حتی اصنع ماذا؟ عند الله احتسبه و نفسی. فقال له الحسین، انصرف و انت فی حل من بیعتی و انا اعطیک فداء ابنک. فقال: هیهات، ان أفارقک اکلتنی السباع حیاً إن فارقتک حیاً و اخذ لک مع قلة الاعوان ثم اسئل عنک الرکبان لا یکن والله هذا ابداً و لا أفارقک رجوع شود.
پسرت، عمر بن بشیر در سرحدّ ری اسیر شده (این شخص ظاهراً بشیر بن عمرو حضرمی است). پیکی شبانه وارد لشکر حسین علیه السلام شد و نزد او آمد و این پیغام را آورد، او گفت: نزد خدا او را و خویشتن را احتساب میکنم (من تا بودهام پسر دوست بودهام) دوست نمیداشتم که من در قید حیات باشم و او اسیر باشد؛ یعنی خوب شد که در پیشامد اسیری او، من دیری زنده نمیپایم.
حسین علیه السلام مقال او را شنید، به او فرمود: خدایت رحمت کناد. تو از بیعت من آزادی، از عهد و پیمان گذشتم پس کاری کن که پسرت را از کند و بند اسیری رها کنی.
او گفت: درندگان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم و تو را با قلت یاران بگذارم و بگذرم و از راهروان و راهگذران و شترسواران، خبر تو را بگیرم. این هرگز نخواهد شد یا اباعبدالله!
امام فرمود: پس برای رهایی آن پسر اسیر، این جامههای بُرد را به پسرت محمد بده (این پسر همراهش بوده) که در فدیۀ برادرش کمکی از آنها بجوید تا از اسیری او را برآرد.
گوید: پس پنج پارچه جامه به او عطا کرد که قیمت آنها هزار دینار میشد.»(1)
اللهوف: 57؛ مثیرالاحزان: 39؛ تاریخ مدینة دمشق: 182/14؛ اعیان الشیعه: 601/1.
از اینجا هویدا است که شهدا پیچ و خم شب را به انتظار میگذراندند که ببینند روز چه به سر محبوب معظّمشان میآید، از این درندگان صحرا باکی نداشتند، پایان عمر خود را حتم کرده بودند و فقط حساب
1) (1)
احتساب را میکردند. همان جملۀ اخیر که در پایان سخن اجتماعی واقع شد و به منزلۀ امضانامه بود که در سطر پایین نوشته میشود، تاج سرشان گشت مانند چراغ برقی بین دو چشمانشان این قطعه میدرخشید: ما همین که کشته شدیم وفادار بودهایم و آنچه به ذمه داشتیم انجام دادهایم، یعنی سخن تا عملی نشود وعده است و امضا ندارد.
فصل دیگر شب رنۀ شمشیر مقاومت است. نالۀ زنان دامنگیرش شد:
امام علیه السلام شبانه در خزانۀ اسلحه در کار اصلاح اسلحه بود و با تیغ سخنی از مقاومت داشت، نالۀ دامنگیر خواهر، او را موقتاً از کار بازداشت، ولی با ارادۀ توانا هم ناله را خاموش کرد و هم برگشت به تغییر وضع خیمهها پرداخت و حریت و اجتهاد را به تأیید تصمیم خود گمارد.
طبری از ابومخنف از حارث بن کعب و ابوضحاک از علی بن حسین علیه السلام بازگو کرده گوید:(1)
ابومخنف طبری: انی جالس فی تلک العشیة التی قتل أبی صبیحتها و عمتی زینب عندی تمرضنی اذ اعتزل ابی باصحابه فی خباء له و عنده حوی مولی ابی ذرالغفاری و هو یعالج سیفه و یصلحه و ابی یقول.
یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشراق و الاصیل
من صاحب و طالب قتیل والدهر لایقنع بالبدیل
و انما الامر الی الجلیل و کل حی سالک سبیلی
قال: فاعادها مرتین او ثلاث حتی فهمتها فعرفت ما اراده و خنقتنی عبرتی، فرددت دمعی
«من در آن شامگاهی که پدرم فردای آن کشته شد نشسته1) (1)
بودم و عمهام زینب علیها السلام نزد من و مشغول بیمارداری و پرستاری من بود، در این هنگام پدرم کنارهجویی کرده به خیمۀ مخصوصی رفت، با اصحاب مشغول تعمیر اسلحه شدند و نزد او جَوْن مولای ابوذر غفاری بود، او شمشیر امام را مرمّت میکرد و اصلاح مینمود و پدرم میگفت: ای روزگار! تفو بر تو که ادعای دوستی
میکنی، تو کوچکتر از آن هستی که با من دوست باشی، تو لیاقت جلب اطمینان را نداری، فریب مقتضیات و جلال فریبنده تو را نخواهم خورد و تبعیت از اراده و پیشآورد تو نکرده، رام و تسلیم تو نخواهم بود، با تمام شوکتی که دارا هستی و هرچند هم برای پیش بردن مقتضیات فشار آوری؛ زیرا با تمام شوکتی که دارای، نزد من کوچک هستی و فشارهای وارد تو کمتر از آن است که مرا زحمت داده، به تسلیم وا دارد.
ای روزگار! من سر به چنبر دوستی تو در نمیآورم، تو رام کسی نخواهی بود، من هم رام تو نخواهم بود، تو دوست صمیمی نخواهی بود، تا بخواهمت، چقدر کشتهها در سر تیغ آفتاب و چه اندازه افتادهها نزدیک هنگام غروب از همسران موجود و از خواستگاران مشتاق داری، روزگار است! سخت دل و سخت گمان است، دوستی و درستی برنمیدارد و با مردمان درست بیبدیل سازگار و متحد نیست، آنها را هدف میکند و قناعت به بدل نمیکند؛ با این وصف باکی نیست من هم قطع رابطۀ کلی میکنم، کار به مأل واگذار، به محکمۀ جلال کبریایی است و هر زندهای هم این ره را رونده است.
پدرم این مقاله را دو مرتبه یا سه مرتبه اعاده فرمود، تا من مقاله را کاملاً فهمیدم و فهمیدم چه در نظر دارد، نظر دارد با گیتی مقاومت کند و تسلیم مقدرات و مقتضیات نشود تا قیامت برپا کند (این زمزمۀ رزم خبر از تصمیم قطعی به قطع روابط میداد و برای مقاومت مهیا میشد) گریه و اندوه راه گلویم را گرفته سخت فشار آورد؛ ولی نگذاشتم اشکم بریزد و خود را به سکوت ملزم کرده و دم نزدم و دانستم که بلا نازل شده. اما عمهام زینب او نیز شنید آنچه من
شنیدم. (وی زن است، در زنان رقت عاطفه و جزع است.)
از این رهگذر، بدون آن که خودداری کند از جا جست، جامه به زمین میکشید با پای برهنه آمد تا به امام علیه السلام رسید. گفت: واثکلاه! کاش مرگ، حیات مرا میگرفت، امروز فاطمه مادرم مرده و علی پدرم و حسن برادرم، ای جانشین گذشته و پناه باقی ماندهام.
گوید: حسین علیه السلام نگاهی به سوی او کرده فرمود: ای خواهر بزرگمنش من، حلم بزرگ تو را، شیطان نباید بگیرد. (حلم تو باید مثل کوهی باشد)
ما روبرو با حوادثی هستیم بس بزرگ! پس به ناچار از این توقیر، وقار نبوّت به سرش برگشت، به جای جزع به گفتگو پرداخت، یکی از ابتلائات مجاهدان، مهر دامنگیر و وضع آشفتۀ این زنهاست.
زینب علیها السلام پس گفت: آیا خودت را به کشتن دادی؟ و میخواهی کشته شوی، فدایت جان من!
یعنی تو گویی اصرار داری و در فکر تهیه نقشهای هستی برای کشته شدن و چون اشخاصی که طالب کشته شدن باشند زمینه آن را فراهم میکنی.
گویا بانوی اسلام فهمیده که امام به خواسته و میل خود مرگ را برای خود میخرد و مقاومت عمدی میکند که به آنجا کشیده شود. امام علیه السلام پس از این که غصه گلویش را گرفت و فشار داد، اندوه خود را پس زد و چشمهایش به اشک افتاد و فرمود: مرغ آواره (قطا) اگر از صیاد ایمنی داشت، شبانه به خواب میرفت.
چرا آشیانه عوض میکرد: یعنی نه من به اراده خواهان و به علاقه جویای آنم، بلکه به اجبار و خواهی و نخواهی کارم به کشته شدن
میکشد، البته زینب از تحمل مشقات باکی ندارد، به شرط آنکه: مشتقات را فرع خواست و ارادۀ برادر و لازمۀ موفقیت در راه پیشرفت منظور او بداند، اکنون که پرده از روی امر برداشته شد و معلوم شد که یکسره کار از تحت اراده برادر و خواستۀ او بیرون است و نظر دشمن به زورمندی، حیات امام را تهدید میکند، نه برحسب خواست خود امام علیه السلام، زینب بیقرار شد.
و گفت: یاویلتاه: پس به کلی مقهور و خود در قبضۀ تصرف دشمنی، این بیشتر قلب مرا جریحهدار میکند و بر خاطرم سنگینتر است، این را گفت و لطمه به رخسار خود زد و دست برد به پیراهن و گریبان خود را درید، بیهوش به زمین افتاد.
این بیقراری از این شد که تا حال گمان میکرد شاید کشته شدن برحسب نقشه و ارادۀ برادر انجام میگیرد، نه از تفوق و زورمندی دشمن وگرنه کم ظرف و بیطاقت نبود، در مقابل مشکلات میتوانست مقاومت و استقامت کند. زهی جلالت!! که در راه منظور هدف اصلاحی هر مشقت را تحمل میکند. و انصافاً هر مشقت پای هدف منظور قابل تحمل است، جز غلبۀ دشمن (الموت و لا ذل الاستعباد)
امام علیه السلام به سوی او برخاست و به چهرۀ او آب افشاند و به او فرمود: ای خواهر بزرگوار! خدا را بپرهیز و به تسلیت خدایی خود را تسلی ده و یقینت باشد که اهل زمین میمیرند و اهل آسمان باقی نمیمانند و همه چیز رو به فناست؛ جز رخسار حق که زمین را به قدرت خود آفریده و خلایق را بر میانگیزد تا به معاد خود عود کنند، حالی که خود به تنهایی فرد است، پدرم
بهتر از من میبود و مادرم بهتر از من میبود و برادرم بهتر از من میبود، مرا و مر آنان را و مر هر مسلمی را، باید رنج رسول الله صلی الله علیه و آله مایۀ تسلی باشد.
یعنی باز بالحقیقه، موفقیت دشمن نیست، مصلحت کلیتری در کار است که انبیا هم تحمل آن رنجها را مقدمۀ آن موفقیت میدانستند.
او را به این سخن و مانند آن دلداری داد و باز به او سفارش فرمود که: ای خواهر بزرگوار! مرا قسمی است، بر تو باید قسم مرا نیک از عهده برآیی، همین که من از دست رفتم بر من گریبانی مدر، برای من خراشی به چهره مزن و به شیون مصیبتزدگان درمانده، بر من مویه مکن.
سپس آن بانوی جلال را آورد تا نزد من و به بالین من نشاند و از حرمسرا به نزد اصحاب بیرون رفت و به یاران امر داد که: هر کدام سراپردۀ خود را به سراپردۀ دیگری پیوست کنند و طناب چادرها را در همدگر داخل کنند و خود جمعیت بین دو صف خیمههای شمال و جنوب قرار گیرند، تا با دشمن از یک راه و یک رو مواجه باشند و خیمهها از پشت سر و راست و چپ، آنها را به منزلۀ سنگر فرا بگیرد، جنوب و شمال هر کدام به یک رچ از چادر که به منزلۀ دیوار شمالی و جنوبی است آنها را در میان گیرد؛ و خود در چنین سنگر از دو پهلو محفوظ باشند و جز از یک راه یعنی جلو رو که دشمن حمله میآورد مزاحم نداشته باشند.»(1)
تاریخ الطبری: 319/4؛ مقتل الحسین علیه السلام ابومخنف: 111؛ الإرشاد، شیخ مفید: 94/2.
به اصطلاح نظام، موقع گرفتند و نیکو موقع گرفتند این طور استفاده
1) (1)
میشود که چنین وضع دفاعی به خود گرفتند: فضای وسط، مقرّ مردان جنگی شد و از جنس چادرها دو دیوار یکی در راست آنها و دیگری در چپ آنها برپا شد که خود در میان بایستند و بر چپ و راست خود مانع داشته باشند و در پشت سر نیز، خندق آتش دیوار حاجزی باشد تا از یک رو یعنی از پیش رو به مدافعه پردازند، این کارها بیش از تهیج را دربردارد، کارهای مقدماتی است که در راه عمل به وعدهها و تصمیمهای دوشین، یکی پس از دیگری پیش میآید و هر یک از این تبلیغات خود از حوادث کبار بوده که در تهیأ نفس برای انصراف از طبیعت و سیر ماوراء بیداد میکند، خاصه آن که: توجهات به ملکوت قدس به آن ضمیمه شده، در میان حیطه توجهات قدسی و تبلیغات قهری واقع شدند که هر یک برای انصراف از طبیعت کافی است. توجهات صادقانه پاک تأییدی از تبلیغات برای جذب به جهان انوار و انجذاب برق لامع خاطف گرفت، فشار بیگانه از خارج تازیانهای است و دلداری یار جانانه از داخل برای جذب بهانهای است، خداپرست صادق را در این هنگام در درون دل نهانخانهای است.
شب مردان خدا روز جهان افروز است
هم پاسبانی حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله بر اندیشۀ یاران علاوه بود، یاران را دل بین سه کورۀ تابان در تفتیدن بود، خود در تاب و تن در تب شوق.
«امام علیه السلام به مکان خود برگشت آن شب را به تمام برپا بود، نماز میگزارد، استغفار مینمود، دعا میکرد.
یاران نیز همچنین به قیام پرداختند، نماز میخواندند و دعا میکردند و
استغفار مینمودند، طنین صدا مانند طنین آواز خانۀ زنبور در فضا بلند بود.
یکی به رکوع، دیگری به سجود، یک تن ایستاده، دیگری نشسته بیتوتهای با صفای تجرید داشتند.
سجیۀ حسین در کثرت صلات و کمال صفات این بود.»(1)
اللهوف: 57؛ اعیان الشیعه: 601.
طبری از ضحاک بن عبدالله مشرقی گوید:
«حسین علیه السلام و یارانش همین که در پردۀ شب رفتند، شب را به تمام به قیام ایستادند نماز میگزاردند و استغفار مینمودند و دعا میکردند و تضرع داشتند. سوارانی از دشمن بر ما گذر میکردند، به حراست ما بودند، مراقب از ما داشتند.»(2)
«تاریخ الطبری: 320/4»
گُردان سواری که از ما مراقبت میکردند به سرکردگی عزرة بن قیس احمسی بودند، وی فرمانده کل سوار بود. حسین علیه السلام از قرآن این آیه را تلاوت میکرد:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (3)
مردی از آن سواران که ما را مراقبت میکردند آیه را شنید و گفت: ما به پروردگار کعبه طیبیم که از شما متمایز شدهایم. گوید: شناختمش، به بریر بن خضیر گفتم: آیا میدانی این شخص کیست؟ گفت: نه. گفتم: این ابوحرب سبیعی عبدالله بن شهر است. سپس گفتگویی بین او و بریر شد که در جلد اول گذشت.(1)
تاریخ الطبری: 320/4؛ مقتل الحسین علیه السلام ابومخنف: 112؛ الإرشاد، شیخ مفید: 95/2؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 122.
1) (1)
کارهای شبانه در طول شب و تنوعات وارد و هجوم مشاغل اعصاب را خستگی داده بود. گاهی در انجمن و سخن، و نوبهای در خزانۀ اسلحه و تعمیر شمشیر و ابراز مقاومت نهایی و برههای نیز گرم آه دامنگیر زنان و بانوان، و گرفتاری به آنان و قطعهای به تغییر وضع چادرها برای موقع گرفتن. و طوری به قرائت و تلاوت و سرکوبی بیگانگان؛ این انتقالات و تطورات امام علیه السلام را خسته کرد.
«هنگام سحر اندک خوابی به دیدگان پاکش آمد(1)
ق - روی انه لما کان وقت السحر خفق الحسین علیه السلام برأسه خفقة ثم استیقظ، فقال: اتعلمون؟ ما رأیت الساعة فی منامی فقالوا و ما الذی رأیت یابن رسول الله صلی الله علیه و آله؟ فقال: رأیت کان کلاباً قد شدّت علی لتنهشنی و فیها کلب ابقع رأیته اشدّها علیّ و اظنّ ان الذی یتولی قتلی رجل ابرص من بین هؤلاء القوم، ثم انّی رأیت بعد ذلک جدی رسول الله صلی الله علیه و آله و معه جماعة من اصحابه و هو یقول: لی یا بنی! انت شهید آل محمد صلی الله علیه و آله و قد استبشر بک اهل السموات و اهل الصفیح الاعلی. فلیکن افطارک عندی اللیلة عجل و لاتؤخر. فهذا ملک
در آن عالم خود را در میان1) (1)
درندگانی دید که از همه طرف او را در میان گرفته، به او حمله میکنند که او را پاره کنند؛ در میان آنها درندهای بود رنگارنگ، از همه سختتر حمله میآورد. در اثنایی که سخت در مخمصۀ گرفتاری آنها بود، دید برای خلاصی او دستهای آمدند که جدش رسول الله صلی الله علیه و آله سردسته آنها بود. و جماعتی از اصحاب محمّدی علیهم السلام به همراه بودند، جدش نزدیکش آمد و گفت: ای پسر عزیزم! تو شهید آل محمدی، اهل آسمانها و جهان فراخنای پهناور بالا (برجستگان عالی رتبه) همه به شادی و مسرت خویشتن، تو را دعوت میکنند (باید امشب نزد آنها بروی) و افطار امشب نزد من باشی. تعجیل کن و به تأخیر مینداز. این فرشته از آسمان فرود آمده که خون تو را در قارورۀ سبزی برگیرد.
از خواب بیدار شد و فرمود: آیا میدانید من در خواب خود این ساعت چه دیدم؟ گفتند: یابن رسول الله چه دیدی؟ فرمود: چنین و چنان دیدم گمان میکنم قتل من به دست مرد ابرص از میان این قوم انجام گیرد چون سگی که پیش از همه حملهور بود لک و پیس بود و چون جدم با یاران به هوای من آمدند رحیل ما از این دنیا نزدیک شده شکی در این نیست این خوابی بود که دیدم!»(1)
سحرگاهان گذشت شور تصمیم را بیشتر کرد تا رفت سپیده بدمد، عدّهای که
1) (1) کتاب الفتوح: 99/5؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 500.
باید از لشکر عمر سعد به کلی جدا شوند و به آنها بپیوندند پیوستند و تکمیل شدند، البته پیوستن آنها هم شور دیگری میافزوده، چنان که وضع تهیأ امام علیه السلام و یاران نیز در خاطر تازهپیوستگان تأثیر عمیقی داشته در هر موقع رسیده باشند. حقاً تغییر اسلوب خیمهها و به هم خوردن وضع سراپردهها و پردگیان و کندن خندق و کارکردن غلامان در حفر خندق و انباشتن آن به آتش، هر کدام مهیجتر از دیگری بوده.
عقد الفرید بعد از ذکر پیشنهادهای سهگانه، گوید: «سی و دو تن از مردان اهل کوفه با عمر سعد بودند بعد از رد پیشنهادها به پرخاش آمدند و گفتند: پسر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله سه پیشنهاد بر شما عرضه میکند و شما هیچ یک را قبول نمیکنید، پس متحول شده با حسین شدند و قتال کردند و کشته شدند.»
این نکته مخفی نیست که پیشنهادها پیش از هنگامۀ عاشورا بوده و عبارت عقد الفرید هم اشعاری ندارد که این سی و دو نفر شب عاشورا آمدند. تفصیل همان بود که در این کتاب دیدید، آری سید بن طاوس گوید: «سی تن از مردان لشکر عمر سعد در آن شب بر آنان عبور کردند.»(1)
اللهوف: 57؛ العوالم: 245؛ بحارالأنوار: 394/44، باب 37.
امام علیه السلام نامههایی را که باید به اشخاص یا تودهها بنویسد هم امشب نوشت و چون در محاصره بودند به امانت سپرده شد که در موقع، خود برسد.
1) (1)
از جمله نامهای به اهل کوفه نوشت، آنها را با بدبختیشان در شب تصمیم مخاطب کرده، علل بدبختی آنها را تذکر میدهد و اینک که شب تصمیم است و به حسب تصمیم خود، رو به کشته شدن میرود، مقدرات خود و جوانان و یاران را به دیدۀ تقدیر مینگرد، باید تیرهبختان کوفه را به آنچه شایسته و بایسته است بیاگاهاند، مضمون نامه را نیز با اندکی کم و زیاد، فردا در میدان جنگ در هنگام دفاع در خطاب به آنها میگوید و به نظر ما باید مطالب فولادین آن توقیع هم در کتاب و هم در خطاب آمده باشد.
تحف العقول گوید: نامۀ او به سوی اهل کوفه در آن هنگام که به جانب کوفه آمد و خذلان اهل کوفه را دید، این است. اما بعد: فتباً لکم ایتها الجماعة(1)
ما متن نامه را به عربی اینجا ضبط میکنیم و در قسمت روز شرح آن را.
تحف العقول: «کتابه علیه السلام الی اهل الکوفة لما سار و رأی خذلانهم ایاه - اما بعد: فتباً لکم ایتها الجماعة و ترحاً حین استصرختمونا والهین فاصرخنا موجفین، سللتم علینا سیفاً کان فی ایماننا و حششتم ناراً اقتدحناها علی عدوّنا و عدوّکم فاصبحتم الباًلفا علی اولیائکم ویداً لاعدائکم بغیر عدل افشوه فیکم و لا لأمل اصبح لکم فیهم و عن غیر حدث کان منا و لا رأی تفیل عنا فهلّاً - لکم الویلات - ترکتمونا و السیف مشیم و الجاش طامن و الرأی لم یستصحف ولکن استسرعتم الیها کتطایر الدبا و تداعیتم عنها کتداعی الفراش فسحقاً و بعداً لطواغیت الامة و شذاذ الاحزاب و نبذة الکتاب و نفثة الشیطان و محرفی الکلم و مطفیء السنن و ملحقی العهرة بالنسب المستهزئین الذین جعلوا القرآن عضین و الله انه لخذل فیکم معروف قد وشجت علی عروقکم و توارث علیه اصولکم فکنتم اخبت ثمرة شجی للناصر و اکلة للغاصب. الا، فلعنة الله علی الناکثین الذین ینقضون الایمان بعد توکیدها و قد جعلوا
1) (1)
بنابراین روایت این مضمون که در خطابۀ روز عاشورا در هنگامۀ سومین دفاع است، جزو مکاتیب و نامهها هم هست.
وقت کتابت آن را از مناسباتی که در متن سخن هست میتوان دریافت که کی نوشته شده؟ نظر به مضامین نامه باید پس از تصمیم نوشته شده باشد و چون روز عاشورا فرصت نبوده، قطعاً شب هنگام نوشته و نامه، نامهای بوده که باید پس از مرگ منتشر شود، و از جمله نامۀ دیگری است که برای محمد حنفیه برادرش و دیگر کسانی از بنیهاشم که در نزد او هستند نگاشت، این نامه یک سطر بیشتر نیست، به عکس نامۀ پیش که مفصل است، مضمون نامه کاشف است که نویسنده مأیوس از حیات بوده، خود را در عتبۀ ابدیت میدیده و به مانند مسافری که به سرگردنه برسد، دیدۀ او دو نیم بوده، نیمی به آن سر گردنه و نیمی به این سر گردنه داشته و موقع تنگ او بیش از این یک سطر اجازه نمیداده که به باقی ماندگان خود بنویسد و اگر حنان و دلسوزی نامه نگار بیش از حد طاقت بشر
نبود، به عقب ماندگان و باقیماندگان هیچ کلمهای نمینوشت، اما امام هدایت، نوشت.
به روایت کامل الزیاره از محمد بن عمرو که از کرام عبدالکریم بن عمرو از میسر بن عبدالعزیز از ابوجعفر علیه السلام بازگو میکند که فرمود: نامهای از حسین بن علی علیه السلام از کربلا به محمد بن علی نگاشت.
«به نام خداوند بخشندۀ مهربان، از حسین بن علی به سوی محمد بن علی و سایر بنیهاشم که نزد او هستند.
اما بعد: گویی دنیا هرگز نبوده و گویی آخرت همیشه بوده والسلام.»(1)
بسم الله الرحمن الرحیم من حسین بن علی علیه السلام الی محمد بن علی و من قبله من بنیهاشم اما بعد: فکَانَّ الدنیا لم یکن و کانَّ الاخرة لم تزل، والسلام.
«کامل الزیارات: 158؛ العوالم: 155»
این نامه را هم پیچیده و به امانت سپرد، امانتهای خلق که نزد او بود تأدیه شد، در روایت این نامه نیز گرچه ذکری از شب عاشورا نکرده، ولی مناسبت مضمون اقتضا میکند که پس از تصمیم نوشته شده باشد.
در ذهن خواننده میآید که: با پیشامدهای فردا و تاراج و غارت خانمان بر افکن چگونه این نامهها محفوظ مانده باشند.
به نظر ما، اگر نامهها به فاطمه دختر والاتبارش سپرده شده باشد محفوظ ماندهاند و مناسبتی در بین است که: باید در حریم آن بانو سپرده شود؛ زیرا زوج
1) (1)
آن بانو حسن مثنی است که اخوال و خویشاوندان مادری او در بین سپاه دشمن بودند و تن نیمجان خود او را غرق زخم، از میدان معرکه به در بردند و در کوفه مداوا کردند تا بهبودی یافت و او را به مدینه رساندند و گویند: همانها به این اعتبار در غوغای عاشورا و شب یازدهم از حریم فاطمه دفاع کردند و عمر سعد از خوف شورش آنها را واگذارد.
محدث معاصر قمی در کتاب (نفس المهموم) از ابی جعفر علیه السلام روایت کرده که فرمود: «حسین بن علی علیه السلام همین که آن پیشامدش پیش آمد، مهینترین دختر خود (فاطمه بنت الحسین) را پیش خواند و نوشتهای را در طوماری پیچیده و وصیتنامهای سرباز و گشاده به او داد، نامهها و نوشتهها و وصیتنامهها را به او سپرد. علی بن حسین علیه السلام بیمار و مبطون با آنها بود، میدیدند که او دچار بیماری است. سپس فاطمه آن نوشتهها را به علی بن الحسین علیه السلام داد و از آن پس به ما رسید.»(1)
عن ابی جعفر علیه السلام ان الحسین بن علی علیه السلام لما حضره ما حضره، دعی ابنته الکبری «فاطمة بنت الحسین» و دفع الیه کتاباً ملفوفاً و وصیة ظاهرة و کان علی بن الحسین علیه السلام مبطوناً معهم، لا یرون لما به ثم انّ فاطمة دفعها الی علی بن الحسین علیه السلام ثم صار الینا.
«بصائر الدرجات: 163؛ الکافی: 303/1، باب الاشاره و النص علی علی بن الحسن علیه السلام، حدیث 1؛ نفس المهموم: 347»
وصایایی که امشب آنها را نیز به جای خود انجام داد بسی تحریک افزا است.
«اثبات الوصیة مسعودی» گوید: «سپس علی بن حسین علیه السلام را احضار فرمود و
1) (1)
وی علیل بود، اسم اعظم و مواریث انبیاء را به او وصیت کرد و نیز به او تذکّر داد که نزد ام سلمه اماناتی از علوم و صحف و مصحفها و اسلحه گذارده است و به ام سلمه امر کرده که آنها را به تمام، به او رد کند».(1)
موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 585؛ اثبات الهداة: 216/5.
و نیز مسعودی در همین کتاب، از خدیجه دختر محمد بن علی رضا علیه السلام که خواهر ابی الحسن عسکری علیه السلام باشد بازگو کرده گوید: «وی یعنی حسین علیه السلام وصایت خود را در ظاهر به خواهرش زینب بنت علی علیه السلام واگذارد، گوید: از این رهگذر، آن چه در زمان علی بن الحسین علیه السلام علم از ناحیه او بیرون منتشر میشد، منسوب به زینب علیها السلام بود، تا پردهای بر علی بن الحسین علیه السلام باشد و به تقیه و اتقا او را محفوظ نموده باشند.»(2)
دینوری و امالی گویند: «حسین علیه السلام به یاران امر داد که سراپردهها را به هم پیوسته بزنند و خود در پیشگاه خیمهها باشند و پشت سر چادرها را گودالی بکنند و هیزم و نی بسیاری در آن بریزند و پر کنند که مبادا دشمن از عقب بیوت بر آنها بتازد و بر سر آنها بریزد.»(3)
عوامل شورانگیز نهانی نیز از اطمینان به وعدههای منصوصۀ نبوت برمیخاست و آنها را همی از جا برمیانگیخت، شهدا با این نشاط و اختصاص و
امتیاز میخواهند به دفاع بپردازند.
اینک نظری به روح بزرگ قائد این نجبا، حسین علیه السلام باید کرد؛ احساس میکنیم که او خود تنها یک نفری است که بار سنگین به عهده خود میبیند، از همه جهت غصه کوه کوه، وظیفه خروار خروار میآید، و عهدهدار همان یک نفر خود او است.
دلسوزی و غمخواری برای این یاران صمیمی و خاندان اینها همه برای او علاوه شده و یکجا جمع شده، گو آن که وقتی حل بیعت از اصحاب کرد ممکن بود اندکی از همّ و غمّ اینها بیرون آمده باشد. ولی بعد از آن جواب که برگرداندند و از عضو بیشتر چسبیده، او را گرفتند، این همّ و همّ این همراهان بر همّ و اندیشۀ جوانان خاندان خویش افزوده شد و بالاتر از این همّ اندیشه و همّ اهل حرم که بر همّ جان و فکر و غصۀ دیگران وسبز شدن سخنان خیراندیشان افزودگی داشت، ولیکن تنها فرجی و فرحی که برای او بود و پیش آمد؛ همان بود که تکلیف روشن، فشار فکری برداشته شده.
کشته شدن راهی است باز، همه مشکلات را آسان میکند، اما آن هم به شرط آن که تطبیق با قانون هم داشته باشد نه محض تخلص از زحمت تکلیف و فراغت از قیود حیات باشد و چون این شرط هم حاصل شد؛ فشار مطلقاً برداشته شد.
میتوان گفت: پیادهکردن حرّ و فشار روحی آن روز اول که (برخلاف طبع میتوان گفت) تحمل فرمود، مشکلتر از این مرگ بود یعنی، محکوم حکم دشمن بودن؛ تا تکلیف یک طرفی نبود بار سنگینی بر عزّت نفس او بود، ولی اکنون که تکلیف روشن شده و دشمن از سخن حق به کلی فرود آمده، به قوه و زور خود
دست زده و بیگناهی مطلق او، آشکارا شده، مرگ آسان است و بعلاوه از بیگناهی چون، همۀ جهان و همه جهات او را از پذیرفتن این حکم ناروا (یعنی پیاده شدن به حکم عبیدالله، که خواست ببخشد ببخشد و خواست بکشد بکشد) معذور میدارند.
اینک هر چه تلفات بدهد، سربلندی است، مادری که پستان به دهانش نهاده، و به دامن پروریده و نفوس غیرتمند هواخواهانش، و سر سروران و همقطارانش همه سربلندند، چون این حکم غیر از شروط مصالحهای است که عمر سعد نوشته بود، و تحمیلی بود فوق آن تحمیلات.
طبیعت قضیه به او حق میداد که: اینک به مراعات چیزی ملزم نباشد، نه به مراعات جوانان بنیهاشم و حفظ خون و جان آنها و نه به ملاحظه کردن خون شیعیان حاضر یا آینده و نه تکلیف نگهداری زنان بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله، مگر تا خود زنده است. آری، تا زنده است حفظ حریم پیغمبر صلی الله علیه و آله بر او لازم است اما حفظ زندگی خود بر او لازم نیست.
آن فشارها که سابقاً پذیرفته بود تنها به همین ملاحظات بود که مسؤول این چند جهت بود و اگر پیش نفس هم نبود پیش نیم خلق بود، لذا نمیتوانست از آن بگذرد، و لذا در ابتدا به حکم حر پیاده شد، اما اینک که تقاضای دشمن از طور وظیفه و دائر عقل بیرون رفت، او هم راحت شد، یک نفس استراحت از زحمت بار سنگین این چند روزه کشید، با کمال قدرت نفس از جا برخاست؛ دلخوش از آن که تا عصر امروز از تکلیفات مصلحت بینی و رنج عمرانۀ صلاحاندیشی امت فارغ خواهد شد، اکنون مشکلات کار همه از عهدۀ او برداشته است، جز یکی
که مرگ باشد و آن هم مشکل نیست و اگر مشکل است به پایۀ تکلیفات پیش و تحمیلات پیش نیست.
پیش تصور میرفت که بنیامیه مبادا با عقل و تدبیر مانند صلح حضرت مجتبی علیه السلام را از او مطالبه کنند که بنابر آن او وظیفهدار است برای حفظ جان و خاندان شیعهاش بسازد و عمری را با تحمیلات دعوتها و منبرهای آل امیه بسازد و بسوزد؛ یا اگر به سرحدی از سرحدات او را خواستند مجبور کنند، او باید بپذیرد؛ نه مرده و نه زنده. گوشش پر، و زبانش بسته باشد، به گوش خود سب و هتک خاندانش را در مجامع و مساجد بشنود، ولی دور از مردم بلاد باشد و زبانی که سخن خود را به اهل جهان برساند نیست و نخواهند باقی گذاشت.
و البته مضیقه دورۀ او از دورۀ صلح حضرت مجتبی علیه السلام سختتر خواهد بود، واضح است حضرت مجتبی علیه السلام با عز خود، و گذشت و بخشش، از خلافت گذشته و در برابر تسلیم خلافت، شروطی را بر آنها مقرر کرد، مانند آن که: «از بدگویی به پدرش خودداری کنند، از خراج دارابجرد فارس که به او واگذار شود، بازماندگان شهدای رکاب پدرش را کفالت کند، جنگجویان رکاب پدرش از همه جهت در امان باشند و از کینههای سابق نام برده نشود.»(1)
اعلام الوری: 206؛ الإرشاد، شیخ مفید: 14/2.
و با این وضع از اینها جلوگیری نشد تا خون دل آن هر دو برادر را کشته بود، با این که بعد از تسلیم خلافت، باز حضرت مجتبی علیه السلام در دورۀ معاویه یک نفر عادی نبود، اما اینک اگر شروط با ابن سعد با وضع حاضر او عملی میشد، هر دو
1) (1)
قسم آن طاقت فرسا بود.
اول آن که: «به سرحدّی از سرحدّات مسلمین برود و مانند یک نفر از مسلمانها باشد، در سود و زیان و نیک و بد مانند یک نفر از آنها باشد و البته بیرون از متن این قرارداد به زور فشار و قوّه، او را و مطلب او را کوچکتر از این قلمداد میکردند، به اندازهای که اگر زنده بود او را زنده و بنده و بخشیده خود میشمردند، و هیچگاه نمیتوانست بر عهدۀ آنها مقرر دارد که شیعیان او که در کوفه هستند و به نام او ابرازی کرده، مراسلهای فرستادهاند؛ یا این شیعیان که در رکاب او هستند محفوظ و محترم باشند و اگر هم گفتگوی آن در بین میآمد به چه قوّه میتوانست به آنها تحمیل کند، امروز او که مانند سپاه حضرت مجتبی علیه السلام و سردار غیور قیس بن سعد بن عباده، برای تنفیذ نیّات خود ندارد، مشتی ندارد که به دهان دشمن زند و او را از تقاضای بیجا راجع به هر چه بخواهد بر او تحمیل و شرط کند، باز دارد.»(1)
بحارالأنوار: 47/44؛ باب 19.
و اگر بخواهد به مدینه و به حجاز برگردد و بگذارند برگردد؛ باز طاقتفرساست که در برابر خیراندیشها و نپذیرفتن صلاح بینی آنها و رأی آنها اکنون برگشتن به مدینه شبیه به رفتن به قبر است اما با کندن پوست، اندیشۀ عصر دیروز، نهم، که او را مهموم کرده بود و سر به گریبان به خواب رفته بود، همین شقوق مطلب بود.
اما از پیشنهاد دیروز که (تسلیم شود و نزول بر حکم کند یا جنگ) همۀ این
1) (1)
اندیشهها و هموم از سر رفت و آن صور طاقتفرسا را خود دشمن نادان لجوج کنار گذاشت و بالحقیقه؛ یک خروار بار را از دوش او به زمین گذاشت و مشکل تازه، فقط و فقط امر جان است و آن هم بر او آسان است، در این تقاضای زشت، او به خود میبیند که با دست دفاع تا به نبض زنده است، به اختیار خود باشد و جان را بدهد و اما در آن صور دیگر، باید جان را و اختیار را به دست دشمن بدهد؛ و آزادگان هر گاه نتوانستند زنده به عزت باشند، میتوانند کشته به کرامت گردند، خاصه آن که: در آن صور، سخن او برای اهل عالم منطق نداشت و جز حق سبحان کسی از دل او خبر نداشت.
اما اکنون او از عهدهداری وظیفۀ حفظ شیعه و حفظ حرمت خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله به کنار است، مسؤولیتی از این جهات به او متوجه نیست و سخن او منطق دارد، و کشته شدن و زیر بار نرفتن مسؤولیتی به او متوجه نمیکند، اقدامش به جنگ حرف حسابی است، منطقش روشن است، مسؤولیت این جنگ اکنون معلوم شد که به عهده کیست، سخن و گفتگوی او اصلاً و اساساً نه تنها با امرای این لشکر است با خلق جهان است؛ پس باید اقدام او منطق روشنی داشته باشد. در درجۀ اول: سخن او با تودۀ میزبانان، یعنی اهل کوفه است، که همگی در برابر منطق او چه جواب دارند؟ ولی در درجۀ دوم: با تودۀ اهل جهان است که به این موضوع نظر دارند و در اطراف آن قضاوت میکنند و آنها به دلیل ناحسابی قانع نخواهند شد، منطق او چنان متقن و قوی است که خود دشمنان محکوم به سکوت شدند، با همه توانایی، آنها اگر سخن حقی داشتند وسیلۀ اعلان آن را کاملاً داشتند، وسیله داشتند که کوچکترین حرف خود را بزرگ کنند، و دشمن
را محکوم کنند؛ ولی نداشتند و گاهگاهی در برابر سخنان آتشین خود و یاورانش، اراذل و اوباش مغالطهکاری را دستآویز میکردند و در مغالطهکاری هم خواهید دید که جز یاوهگویی و هرزهدرایی و ما نمیفهمیم، چیزی نگفتند.
با آن که معمول است مجرم را وقتی محکوم به اعدام میکنند حکم و محاکمه را علناً قرائت میکنند و علل اعدام را ذکر میکنند و برای خود محکوم میخوانند، به نظر من چون تقاضای دیروز عصر آنها، حضرت را در این وادی روشن انداخت، نور آمالش تجدید شد و حجت روشنش که این چند روز محرّم نزدیک بود خفی شود؛ برگشت نزد خودش که یا شهادت (راه باز به عالم ابد و همیشگی و پایندگی) یا حُریت مطلق برای بندگی خدای پروردگار.
وای اگر دشمن مانند معاویه، سیاست او دیپلماسی بود، و او را به سرحدی ملزم میکرد و پیش از آن که مردم کوفه دوست یا دشمن، رخ او را ببینند او را به سرحدی میفرستاد.
از تحدید حریت همیشگی و خون دل خوردن و به تدریج جان کندن و بندگی چه بر او میگذشت؟ بنابراین آن نظریه که گفتیم، هجوم غصه او را تنها گرفته و از نشاط به کلی انداخته صحیح نیست. آری، دیشب یک رشته زحمتها داشته ولی با روشنی آنها را انجام داده، صبح که شد با زبان روشن داد میزند که من کیستم؟ و شما کیستید؟ من چه میگویم؟ و شما از من چه میخواهید؟ و کاری مشتبه که اندیشههای گوناگون بخواهد در بین نیست، فقط کارهای روشنی در جلو دارد، من حسرت میبرم به آن حالتی که انسان کار جلوی پای خود را روشن ببیند، بیشبهه بداند و اقدام کند.
آری، با یک جهان روشنی برخاست برای وظایف روز، بعد از نماز صبح که تاریک و روشن خواند و همه به امامت او نماز خواندند، دستور داد که، نیها را در میان خندق بریزند و آتش بزنند.
کارهای مقدماتی را باید به شتاب بکنند که به دفاع از آن جمله بپردازند و برای جلوگیری لشکر در جبهۀ جنگ بروند، بنابراین بعد از تعقیب نماز که نسیم و روشنایی از طرف مشرق وزید و تابید، صفحۀ دشت را با دورنمای بلاد سواد(1)
المسعودی فی اثبات الوصیة: و اصبح الحسین علیه السلام فصلی بأصحابه الفجر ثم قام خطیبا و قال: لاصحابه ان الله عزّوجلّ قد اذن فی قتلکم الیوم و قتلی. و علیکم بالصبر.
«اثبات الوصیة: 163»
الطبری: قال و عبأ الحسین اصحابه و صلی بهم صلاة الغداة و کان معه اثنان و ثلاثون فارسا و اربعون راجلا فجعل زهیر بن القین فی میمنة أصحابة و حبیب بن مظاهر فی میسرة اصحابه و أعطی رایته العباس ابن علی أخاه و جعلوا البیوت فی ظهورهم و امر بحطب و قصب کان من وراء البیوت تحرق بالنار مخافة ان یأتوهم من ورائهم، قال: و کان اصحاب الحسین اتی بقصب و حطب الی مکان من ورائهم منخفض کانّه ساقیة فحفروه فی ساعة من اللیل فجعلوه کالخندق ثم القوا فیه ذلک الحطب و القصب و قالوا: اذا غدوا علینا فقاتلونا القینا فیه النار کیلا نؤتی من ورائنا و قاتلونا القوم من وجه واحد ففعلوا و کان لهم نافعا.
«تاریخ الطبری: 320/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 113»
و دهات اطراف فرات نشان داد.(2)یک فرح بیاختیاری که مخصوص آن هنگام صبحاست آمد، نشاطی از آن نماز مخصوصی که با انقطاع از خلق و از دنیا و از آمال خواندند در اعصاب و عضلات بیاختیار آمده، رفع خستگی شب را کرد، دل روشن شده، نیرویی علاوه گرفته، کاملاً با پیشوایی امام ایمان متوجه به پادشاه آسمان شدند، دامنۀ آسمان با رنگ مینایی آن، دماغ را از انوار بهجت، تازه و مملو کرد.
در تعقیب نماز تعیین وظیفه فرمود و اطلاع به آخرین نیت ضمیر خود و آخرین اقدام و تصمیم خود فرموده به پا خاست و به یاران خود اشعار داشت که: ما تصمیم آخرین خطر را گرفتهایم، آن آخرین خطر را اول بدانید که بعد از نظر گرفتن آن، برای دفاع و طرز آن، دیگر دستوری لازم نیست.
(مسعودی) میگوید: برای خطابه برخاست، حمد خدای را کرده، ثنا خواند و به یاوران فرمود: خدای عز و جل، امروز به کشته شدن شما و کشته شدن من اذن داده از صبر و شکیبایی کوتاهی مکنید.
سپس اسب پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را (مُرتجز) خواست، و سوار شد، و تعیین فرماندهان جنگ و سران و امیران سپاه و نفرات آنها را فرمود، عدّۀ ستون راست و چپ، و قلب را سواره و پیاده تعیین کرد.(1)
اللهوف: 60.
ستون راست را با عدۀ (20) از نفرات نامی در تحت فرماندهی زهیر بن قیس بجیلی، ستون چپ نیز با نفرات نامی به همان عده در تحت فرماندهی حبیب بن مظاهر اسدی؛ و لوا را که نشانۀ لشکر خودش باشد به ابی الفضل عباس علیه السلام برادرش داد.
و زیر پرچم هر یک ظاهراً، نفرات دیگر هم بودند.
در آن روزگار هر گاه اشخاص نامی و غیر نامی مانند موالی و غلامها با هم بودند، مورّخان گاهی عده را کم میگفتند. به آن که اشخاص
1) (1)
صاحب شخصیت را در شمار میآوردند و گاهی که ریز تمام نفرات را میدادند، عده را زیادتر میگفتند.(1)
و روی عن مولانا الباقر علیه السلام: انهم کانوا خمسة و اربعین فارسا و مأة راجل.
«مثیرالاحزان: 39؛ اللهوف: 60»
و ظاهر عبارت این است که زهیر بر میمنه یعنی ستون راست بود و حبیب بر میسره یعنی ستون چپ، ولی میتوان که ستون چپ و ستون راست جداگانهای نداشته باشند و این دو تن برمیمنه و میسره یک سپاه که جملة اصحاب باشند بودهاند.
«مرکز عده و ایستگاه سپاه را در جلوی خیمههای آل رسول صلی الله علیه و آله قرار داده که خیمهها پشت سر هم افواج نجبا واقع میشد (یعنی به سمت مغرب و به کارگران امر فرمود: هیزم و نیهایی که پشت سراپرده اندوخته کرده بودند در خندقی که شبانه در یک ساعت کنده بودند ریختند، و فرمان داد آتش در آنها افروختند و تا از این کارهای مقدماتی فارغ شدند، لشکر دشمن یعنی شش هزار که در جبهۀ جنگ بودند نزدیک رسیدند، و حلقهوار از هر طرف میآمدند.»(2)
اینک حضرت او از کارها فارغ شده و باید بپردازد به این که با یاران ناطق برابر سپاه بروند که اگر به جواب نظر دارند پاسخ دهند و اساساً آنها را قانع کنند که در درجۀ اول برای امت اسلام (اگر مسلمانند) حق و حقیقت بهتر است، هم از تقاضای غیر مشروع و آرزوهای خام ناپخته مانند (نزول بر حکم) و هم از اقدام به جنگ و در درجۀ دوم مدارای با او نیکوتر است از جنگ با عاقبت
وخیم آن و آن که عاقبت تاریک آن را باید دشمن با مشاورت مردمان روشنبین که شرکت در این مصالح دارند پیشبینی کنند که مبادا کورکورانه یک نفر بیپدر و مادر از قدرت خود سوء استفاده کند و اگر چه سود خود را در ضرر امت، بلکه بنیامیه بداند؛ باکش از باختن مصالح دین و امت و ملک و ملت برای دست آوردن آبرویی یا آرزویی نباشد، و اگر مرد اسلام وحق مطلق نیستند؛ قانع شوند به این که ارزش آبروی یک نفر، عبیداله، بیشتر نیست از آبروی عرب، بلکه یک جهان امت که جهانی نظر دارد ببیند: دربارۀ خاندان پیغمبرشان و دودمان افتخارشان چگونه مردمیند؟ یا بگو دربارۀ یک نفر بیگناه هر که میخواهد باشد.
و در درجۀ سوم، آنها را قانع کنند که به دست آنها به خصوص، روا نیست دشمن آبرو یا بیآبرویی خود را پیش ببرد؛ زیرا خود آنها او را دعوت کردهاند و بعلاوه امید خیری در دشمن نیست که لایق این حد کمک به گناه و جسارت او باشد و بعلاوه بعد از خون او، آب خوش از گلوی آنها نخواهد فرو رفت.
در پایان اگر خودباختگی لشکر بیش از اینها بود و قانع نشدند نشوند، و به قوه و زور پرداختند بپردازند؛ زیرا جهان بزرگ چون خودباخته نیست قانع خواهد شد و خدای سبحان، عالم عالم خلایق دارد که نزد آنها حق او هضم نخواهد شد، در برابر رضا و خوشنودی آفریدگار جهان هم جان، چیز مهمی نیست.
این مراحل را باید از بیانات خود حضرت او و یاران ناطقش دید و خواند که لایق مقام و فراخور آن روز، سخن را تکمیل کردند و آنچه را میباید بگویند، گفتند و چیزی ناگفته نماند.
ناطقانی را که این روز تاریخی به نطق رسا، میدان پرشورش اراذل و هیاهوی دشمن پرشوکت را در هم میشکنند، باید در عداد پیغمبران شمرد که دهان و حنجره آنها ترجمان حق است، مبارزۀ با جهالت و هوسی که از جهت تاریکی و تیرگی هوش باشد، فقط به عهدۀ منطق است، ناحیۀ هوش را باید از راه کاوش در زبان تفهیم و تفهم فتح کرد، دشمن آنها صلاح خود را تشخیص داده ولی بدو غلط تشخیص داده.
اشتباه در تشخیص، مادر تمام گناهان است. گناه حاکم رئیسی بدن است و بزرگتر از گناه کارکنان تن است و رفع آن به عهدۀ شمشیر نیست و به عهدۀ زور دست، نقد زرد و سپید هم نیست، کار ناطقۀ انسان است، کار معمّادان دیگری است، کار حاکم انسان و حکمفرمای قسمتهای الهی تمام امم است.
کار پادشاهان بهشت و شاهان فردوس ارضی است.
این ناحیه و این منطقه اگر تاریک بماند، تقصیر از انبیاء و کوتاهی از جانب خداست، ولی اگر اشتباهات راجع به تشخیص رفع شد و با این وصف انسان خیره سری کرده، نشد او را از چنگال اهریمن بیرون آورد، خود با جان خود دشمنی کرده، باید او را به اهریمن و چنگال آن واگذار کرد.
بنابراین در این جبهۀ جنگ چهار گویندۀ بزرگ، سه تن پیش از شروع به جنگ و یک نفر گوینده در اثنای جنگ میبینی.
1 - بریر - سید القرّاء - با دو خطابه، دو نطق گویا.
2 - خود سید شباب اهل جنت، پادشاه جوانان و ملوک فردوس، ابوعبدالله الحسین علیه السلام با سه خطابۀ آتشین.
3 - زهیر، سردار ستون راست لشکر.
بعد از این سه ناطق گویا، در همان ایستگاه خطابۀ اینها، برای خاتمۀ گفتارها.
4 - حر ریاحی آمد ایستاد و آن نطق عجیب را با آن حال آشفته و دل شوریده کرد و برگشت، این گویندگان، گویا پیمبران سخنند.
در سخنوری گاهی ملازمت دارند، و گاهی ملامت، گاهی مهربانی میکنند و گاهی نهیب میزنند.
لشکر دشمن جا داشت، گذشته از گرفتن پاسخ و فهمیدن جواب، برای تماشای این سخنوران گرداگرد هم برآیند، دور آنها را بگیرند، روی دوش هم بروند که از سخنوران آنها سخن بشنوند، یکی تازه برگشته و به آنان پیوسته آن هم با شوریدگی مخصوص دیگری سید القراء، یکی سلطان حجاز، دیگری از امرای عراق است، به هر حال لشکر تشنۀ جواب و بیتاب برای تعیین تکلیف به تاخت و تاز خود را رسانیده، از دورنمای خیام و خندق و سه ستون لشکر تا اندازهای از آخرین تصمیم آگاه شد، ولی باید برای جواب به زبان گویا نگاه کند از زبان ناطقان امروز هم، بالصّراحه: یکی از دو طرف قضیه انتخاب نشد و هیچ کدام از (نزول و منازله) را تصریحاً انتخاب نکردند، فقط گویندگان به خطۀ دفاع پرداختند، از این جهت سخن به طول انجامید، گفتگوها به میان آمد، ثلث روز را سخن گرفت، تمام گفتگوها در اطراف دفاع دور میزد، اگر چه هر کدام دفاع آنها به طور مخصوصی است.
خود حضرت او در دفاع، واگذاری بین او را با یزید به یکدیگر پیشنهاد نمیکند. زهیر در دفاع این نقشه را پیشنهاد میکند، بریر در دفاع سربسته امر
میکند که فکری بکنید، و در آخر میگوید که: رضایت بدهید که به مأمن خودشان برگردند.
در دفاع حر نکوهش است و سرکوبی و دستور تغییر خط سیر و تعریض به آن که چرا از پیشنهادهای حسین علیه السلام هیچ کدام را نمیپذیرند و چرا مانعند که راه خود را بگیرد و در این زمین پهناور و بلاد عریض خدا، خود را به پناهگاهی برساند.
ما بعد از ختم سخنها این اختلافات را حل خواهیم کرد.
به هر حال حضرت او سوار است که با عدّهای از همراهان برای جواب پیش بروند و تا از مرکز خود جدا شدند چشمشان به سواران دشمن افتاد که مانند بلا از هر جهت میآیند، امام علیه السلام آن دعای صبحانه را خواند.
دو دست را به دعا بلند کرد که: «اَللّهم انْت ثَقتی»(1)
روی ابومخنف عن ابی خالد الکاهلی و روی الشیخ المفید عن مولانا علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام انه قال: لما صبّحت الخیل الحسین علیه السلام رفع یدیه و قال: اللهم انت ثقتی فی کل کرب و انت رجائی فی کل شدّة و انت لی فی کلّ امر نزل بی ثقة و عُدّة. کم من هم یضعف فیه الفؤاد و تقلّ فیه الحیلة و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو، انزلته بک و شکوته الیک رغبة منّی الیک عمّن سواک ففرّجته عنّی و کشفته و کفیتنیه فانت ولی کلّ نعمة و صاحب کلّ حسنة و منتهی کلّ رغبة قال: و اقبل القوم یجولون حول بیوت الحسین.
«الإرشاد، شیخ مفید: 96/2؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 115؛ تاریخ الطبری: 321/4»
1) (1)
گفت: بارخدایا! تو در هر دلتنگی مورد وثوق و سرمایۀ اطمینان منی و در هر سختی مایۀ امیدواری منی، تو در هر امری و بلایی که بر من فرود آید وثوق من و ذخیرۀ منی، چقدر اندیشههای بار دل، که دل از آن ناتوان و چاره از آن گم و کم میشد، دوست در آن دست تنها میگذاشت و دشمن در آن سرزنش میکرد، آن را به پیشگاه تو فرود میآوردم و به رغبتی که از ماسوا به سوی تو دارم شکایت آن را به تو میکردم، تو در اثر آن گشایش میدادی و آن تاریکی را از برابر دیدگان برمیداشتی. پس تویی متصدی در هر نعمت، و همراه هر حسنه، و نهایت هر آرزو (خلاصه آن که خدایا تو پشت و پناه منی و بس.)
(این دعا یکی از سه دعائی است که حضرت او روز عاشورا، خوانده بعد به همراه یک عدّهای از همسخنان پیش رفتند.)
«لشکر عمر سعد هم اینک رسیده، به اطراف سراپردهها جولان میکردند، به خندق که در پشت سراپردهها بود نظاره و به آن آتشی که از هیزم در آن خندق فروزان بود نظر میکردند و چون تا اندازهای نشان میداد که جواب منفی است، آنها از ابراز دشمنی و هتک، خودداری نمیکردند، شمر، برای آن که خبری از وضعیت داشته باشد، خود تاخت و تاز کرده و آن وضعیت را دید، نعره کشید، که ای حسین علیه السلام! عجله و شتابزدگی برای آتش کردهای! پیش از روز قیامت.
امام علیه السلام فرمود: کیست؟ گویا شمر است. گفتند: بلی. فرمود: ای بزچران! زادۀ بزچران! تو به آتش سزاوارتری مسلم بن عوسجه خواست چون تیررس بود تیرش بزند، حضرت علیه السلام منع کرد مسلم گفت: مرا بگذار تا بزنم برای آن که این فاسق
از دشمنان خدا و از بزرگان جباران است.
حضرت او علیه السلام فرمود: تیر مینداز، ناخوش دارم که من با آنها سر جنگ را بلند کنم.»(1)
الطبری: قال عبدالله بن عاصم قال حدثنی الضحاک المشرقی. قال لما اقبلوا نحونا فنظروا الی النار تضطرم فی الحطب و القصب الذی کنّا الهبنا فیه النار من ورائنا لئلا یأتونا من خلفنا اذ أقبل الینا منهم رجل یرکض علی فرس کامل الاداة فلم یکلمنا حتی مرّ علی ابیاتنا فنظر الی أبیاتنا فاذا هو لا یری الا حطباً تلتهب النار فیه فرجع راجعاً فنادی باعلی صوته.
یا حسین! استعجلت النار فی الدنیا قبل یوم القیمة؟ فقال الحسین علیه السلام من هذا؟
کانه شمر بن ذی الجوشن فقالوا: نعم اصلحک الله هو هو فقال: یابن راعیة المعزی انت اولی بهاصلیا، فقال له مسلم بن عوسجه یا ابن رسول الله جعلت فدا ألا یرمیه بسهم فانه قد أمکننی و لیس یسقط سهم فالفاسق من عظماء الجبارین و قد امکن الله منه، فقال له الحسین علیه السلام: لاترمه فانی اکره ان ابدأهم.
«تاریخ الطبری: 321/4؛ الإرشاد، شیخ مفید: 96/2؛ تاریخ الطبری: 321/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 116»
1) (1)
واضح است خط سیر حضرتش علیه السلام دفاع است، در بین راه که میخواست همراهان خود را متفرق کند تنها نظرش این بود که خود بماند با زن و بچه تا آشکارا باشد که او نظر به تقاضا و دعوت مردم آمده و به هیچ وجه، کار او رنگ مهاجمه به خود ندارد و به عبارت علمی، نهضت ملی امت برخلاف آل امیه است، نه شورش شخصی و آشوب طلبی.
به هر حال، اصحاب عمر سعد سواره و پیاده نزدیک آمدند و خود را از ایستگاه به جبهۀ جنگ رساندند، امام علیه السلام(1)
قال المفید: و دعا الحسین براحلته فرکبها و نادی بأعلی صوته. یا اهل العراق! جلهم، یسمعون. فقال: ایها الناس!
«الإرشاد، شیخ مفید: 97/2»
الطبری: قال حدثنی الضحاک المشرقی. قال: لما اقبلوا نحونا فنظروا الی النار - الی - ان ذکر قول شمرو مقال مسلم بن عوسجه. قال: و کان مع الحسین فرس له یدعی لاحقاً حمل علیه ابنه علی بن الحسین، قال: فلما دنی منه القوم عاد براحلته فرکبها ثم نادی بأعلی صوته
هم شترسواری خود را خواسته سوار1) (1)
شد و پیش آمد و همراهان او، ابوالفضل علیه السلام علی اکبر علیه السلام، بریر، حبیب، و سایرین عقب سرش بودند، در چنین موقع لشکر به هر هوایی باشند لابد پیش میآیند، روی هم میغلتند، چشم و دیدگان به رخ شاخص، این جنگ میدوزند.
پارهای برای آن که به سخن نزدیک باشند، و بشنوند که سلطان حجاز که از اقلیم تازه وارد شده، چه خیال به سر دارد، پارهای برای آن که شخصیت این قائم را ببینند. یعنی آن شخصیتی که امیه از شبح او در خواب آسوده نیست، تصور میکنند که این لشکر کشی تاریخی خواهد شد و در داستانها، گزارش خواهد شد، پس ارزش دارد که شمایل این امام تودۀ اسلام و مرد معنویت را در نظر بگیرند. و ببینند او برای سفر خود و قیام خود چه خواهد گفت؟
پارهای هم آشنایانند که قریب بیست سال است که حسین علیه السلام از کوفه رفته، او را ندیدهاند و فراموش آنها نشده، آن روزی که این مردم کوفه در رکاب پدرش علی علیه السلام لشکرکشی میکردند، اظهار جان نثاری میکرد. او و پدرش هم اینها را، چه کوچک آنها و چه بزرگ آنها را مینواختند؛ بنابراین چند نظریه، سواره و پیاده مانند سیل روی هم میغلتند و پیش میآیند.
حسین علیه السلام هم سواره پیش آمد تا رسید محاذی و برابر آن قوم، همی نگاه به صفوفشان میکرد که مانند سیل و لیل پیش میآمد، یعنی از تموّج و اضطراب چون سیلاب جوشان و خروشان پیش میآمد و از سیاهی امواج که صف پشت صف ایستاده و میآمد، دیده به یاد لیل و سیل دمان میافتاد، دیده به این وضع افکند و نگاهی به ابن سعد کرد که صنادید کوفه را پیرامون خود گرفته همگی با او هستند.
اکنون حسین علیه السلام در مقامی ایستاده که دفاع از جان خود و جان جوانان و خانمان خود میباید بکند، حرمت و عرض خود را میخواهد از تطاول ستمگران
غارتگر حفظ کند، بلکه نظر دارد اهریمن جاهل کش را از سر و مغز این مردم بیمغز بیرون آورد، بنابراین اینک که به خطابه میایستد، باید نطق او را همه یا بیشتر و عمدۀ آنها بشنوند و لذا به حسب تاریخ در افتتاح آن خطابهای را که بر بالای راحله خوانده ایراد نمود، گوش همه را متوجه کرد. این خطبه را بالای شتر خوانده.
به تناسب مطلب ما نیز حدس میزنیم که این خطابه در افتتاح بوده.
به هر حال با بلندترین آواز خود بالای شتر، (زیرا اسب لاحق را پسرش علی اکبر سوار بود) فریاد زد با صوت بلند و آواز رسایی که جلّ سپاه! یعنی عمدۀ آن مردم میشنیدند، آنها را برای سخن خواند، صدا هم به گوش آنها میرسید و میشنیدند.
فریاد:
ای اهل عراق! (ای مردم حاضر!) (در این حال بیشترشان میشنیدند) گفتار مرا بشنوید و راجع به من بیتابی مکنید، شتاب مورزید، تا به آن قدر که به گردن من حق دارید، شما را موعظه کنم، از این آمدنم به سرزمین شما عذر خود را به پیشگاه شما بگویم، پس اگر عذر مرا قبول نمودید و گفتار مرا تصدیق کردید و با
1) (1) آن چه طبری ذکر کرده، به آغاز انسب است و آن را بر بالای راحله خوانده، این است که ما حکم قطعی کردیم و خطبۀ طبری را آغاز سخن امام شمردیم.
من به انصاف حاضر شدید، شما به این کار برازندهتر و سعادتمندتر خواهید شد و بود، و راه هیچ بهانهای به من برای شما نخواهد بود. (خواهید دید که راه حرفی به من ندارید) و اگر عذر مرا قبول نکرده و در مقام انصاف از خود نگذشتید که انصاف دهید پس برای تصمیم در این کار با شرکای خود که در مصالح با هم شرکت دارید شورا کنید، با مشورت مردم روشن رأی برای این کار، تصمیم بگیرید، که مبادا صلاح کار شما چنان که ستاره و ماه پشت ابر تیره نهان میشود(1)
آفتاب بدان بلندی را، لکه ابر ناپدید کند.
پوشیده و پنهان از نظر شما باشد - یا - این کار شما برای شما تیرگیها و تاریکیهایی در عقب داشته باشد،(2)و سپس اگر بعد از شور و رسیدگی با تمام شرکای دوراندیش، به پیکار و کشتار من رأی گرفتید که نخواهید گرفت، آن وقت برای انجام کار خود و خاتمه دادن به کار من، به سوی من بتازید و تصمیم خود را اجرا کنید و مهلت به من مدهید. من هراسی ندارم(3)«زیرا متصدی کار من و خیرخواه و خیراندیش من، آن خداوند است که کتاب و نظامنامه فرستاده. او خود در سود و زیان، متصدی کارگزیدگان شایسته (صالحین) است.»1) (1)
2) (2) وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامِی وَ تَذْکِیرِی بِآیاتِ اللّهِ فَعَلَی اللّهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ «یونس (10):72»
3) (3) قُلِ ادْعُوا شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحِینَ «اعراف (7):196»
راوی میگوید: سخن که به اینجا رسید و خواهرانش این گفتار را تا آخر شنیدند، صدا کشیده گریه کردند، به هوای گریۀ خواهرها که بزرگند، دخترها هم به گریه افتادند (چنان که رسم است کودکان به صورت و دیدگان و صدای بزرگها نگاه میکنند) لذا صدای اهل حرم عموماً صغیر و کبیر به گریه بلند شد، حضرت او مجبور شد، برادرش عباس علیه السلام را امر داده به همراه علی اکبر فرزندش نزد زنان فرستاد به این دو تن فرمود: زنها را ساکت کنید به زندگانیم قسم، زیاد گریه در عقب خواهند داشت.
میگوید: وقتی که آن دو تن رفتند تا زنان را ساکت کنند. فرمود: دور مباد! ابن عباس، یعنی یادت به خیر! ای پسرعمو!
میگوید: ما گمان کردیم که این کلمه را در این وقت و هنگامهای که گریۀ آنها را شنید، برای آن گفت که ابن عباس او را نهی کرد که زنان را همراه خود ببرد به هر حال، وقتی زنها ساکت شدند، شروع به سخن کرد:
از اینجا هم معلوم میشود که به گفتگوی نخستین زنانه و مردانه از این طرف و آن طرف همه متوجه هستند، خواهرانش از وطن تا اینجا آمده و به نام دعوت به مرز و بوم پیروان و دوستداران و به هوای استقبال دوستان و پذیرائی شیعیان حرکت کردهاند، در این سفر، عزتی افزون از وطن برای بزرگ خودشان تصوّر میکردند با آن که آنچه در وطن میدیدند مافوق نداشت، اکنون که از زبان خود او (نام عذرخواهی از آمدن به این سرزمین را، توأم با آن که اگر آن عذر را نپذیرید، مرا کشتن صلاح نیست و اگر صلاح شما شد شما به کار خود بکوشید. من
هم خدا دارم) شنیدند و از بزرگ خود نومیدی از زندگانی دیدند که هرگز ندیده بودند. از مظلومیت او بیطاقت شدند و بیطاقتی خود را ابراز داشته، نتوانستند خود را نگهداری کنند و شیون کردند.
باری، زنها ساکت شدند و او شروع به سخن کرد، ستایش خدای را کرده ثنا بر او خواند و خدا را به آنچه شایسته او بود نام برد و صلوات بر پیغمبر صلی الله علیه و آله فرستاد و بر ملائکه الهی و پیمبرانش درود خواند؛ به اندازهای که هرگز از گویندهای، نه پیش از او و نه بعد از او، در هیچ نطقی بلیغ تر و رساتر از او شنیده نشده بود، و بعد از آن گفت.
اما بعد: شما پس نسب و نسبت مرا معین کنید و در نظر بگیرید من کیستم؟ و سپس به نفس خود رجوع کنید و آن را عتاب کنید که ای نفس جبار! فرصتی ده، پس از آن در نظر بگیرید که آیا کشتن من و ریختن آبروی من و پاره کردن پردۀ حرمت من به صلاح شماست.
1 - آیا من پسر دختر پیغمبر شما صلی الله علیه و آله و پسر وصی او، پسر عمّ او، نخستین مؤمن در میان مؤمنان، که رسول خدا صلی الله علیه و آله را راجع به آنچه از جانب پروردگارش آورده بود به تمام معنی الکلمه تصدیق کرد نیستم؟ آیا حمزۀ سید الشهدا عموی من و عموی پدرم نیست؟ آیا آن جعفر طیار (که در بهشت با دو بال به هر ناحیه پرواز دارد) عموی من نیست؟ یعنی پس چنین کس که رگ و ریشه و بنیه و اندیشه، و خیال و رأی او، همه از منبت ایمان روییده و جز ایمان در پیراهن او نیست، ایمان و عصمت نبوت او را در حریم بقعۀ خود مصون نگه
میدارد، اسلام و ایمان، او را از تطاول تعدیات مصون میداند، آشنایی او به مبادی آیین پایۀ آشناییهای دیگران است.
2 - آیا به شما ابلاغ نشده آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ من و برادرم به طور مستفیض فرموده: که «این دو تن از ملوک فردوسند، و این دو تن در جوانان اهل بهشت و لایق فردوس، سید و بزرگوارانند» اگر مرا تصدیق دارید راجع به این که میگویم، و حق هم همان است که بجاست، زیرا به خداوندی خدا، من هرگز قصد خود را متوجه دروغ نکردهام از آن زمان که دانستهام، خدای، دروغگو را برای دروغ سخت دشمن دارد و دروغپردازان را زیان میرساند.
در سال 61 خاصه در آن هامون سندی معتبرتر برای اتصال سخنی به پیغمبر صلی الله علیه و آله از وجود اقدس او نبود، آن پیروان آیین که در لشکر بودند به حسب سن سندشان همه جز او منقطع بود.
و اگر مرا در این گفتار تکذیب میکنید چاره نزدیک و فراهم است؛ زیرا در میان شما کسانی هستند که اگر در این خصوص از آنها پرسش کنید شما را خبردار میکنند، از جابر بن عبدالله انصاری یا از ابی سعید خدری یا از سهل بن سعد ساعدی، یا از زید بن ارقم یا از انس بن مالک، بپرسید مسألت کنید تا به شما خبر بدهند که: آنها به گوش خود این گفتار را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدهاند که دربارۀ من و برادرم فرموده، آیا در این تصدیق خدا و امضای پیغمبر صلی الله علیه و آله برای شما سدی از ریختن خون من است؟
شمر، سخن حضرت او را قطع کرد و به روی حضرت او، این سخن را پراند: او از خداپرستی به کنار است (مقصود خودش بود) اگر بفهمد که تو چه میگویی:
حبیب بن مظاهر در برابر شمر گفت: به خداوند قسم، من میبینمت که (درست) هفتاد مرتبه از خداپرستی به کناری و من گواهی میدهم که تو راست میگویی، تو نمیفهمی که او چه میگوید، قلب تو را خدا مهر زده.
این قفل که داند گشادن از خلق آن کیست که بگشاد قفل یزدان(1)
ناصرخسرو.
3 - شرف و آبروی اسلام صیانت دودمان مؤسس را ضمانت میکند.
سپس خود او برگشت سر سخن. و فرمود: فرض چنین میکنم که از این گفته در شکّید، اگر از این گفته در شکّید آیا در این هم شک دارید که من پسر دختر پیغمبر شمایم؟ با آن که به خدا قسم در میان مشرق و مغرب پسر دختر پیغمبری امروز غیر از من نیست، نه در میان شما و نه در میان غیر شما.
4 - وای از دست شما! ای وای به شما! آیا به چه حق و به چه وجه از جان من دست برنمیدارید؟؟ آیا در برابر کشتهای که از شما کشتهام؟ یا مالی که نابود کردهام؟ یا به قصاص زخمی که زدهام؟
آنها در برابر کم کم به سکوت گرائیدند و کار واگذار به سکوت عمیقی شد، دوست به یک جهت ساکت و دشمن به جهت دیگر بهتی میدان را فرا گرفت.
5 - پس صدا زد، ای شبث بن ربعی! و ای حجّار بن ابجر! و ای قیس بن اشعث! و ای یزید بن حارث! آیا شما ننوشتید به سوی من که میوهها رسیده و هر پهلوی این دشت سبز و خرم است، کیلها لبریز شده و تو وارد خواهی شد بالای سرلشکری از خودت که آماده و مهیاست، پس رو به ما بیا.
1) (1)
آنها گفتند: نکردهایم.
در این وقتی که سردارها گوش میداده و به سکوت گراییده و مبهوت بودند، طبقۀ معتدلۀ آنها شاید قدری شاد و امیدوار شدند و در جمله (حر ریاحی)؛ ولی اینجا که جواب جابرانۀ آنها را شنید که گفتند: ما نکردیم، طاقت نیاورد که به ناروایی آن، شکیبایی بورزد، گناه آنها را برای خود اثبات کرد و اعتراض کرد.
(سبط) میگوید: بعد از آن بانگ زدن حسین علیه السلام به نام شبث بن ربعی و حجّار بن ابجر و قیس بن اشعث و زید بن حارث، که آیا شما به من ننوشتید؟ و گفتار آنها که ما نمیفهمیم که تو چه میگویی، حر گفت: (میگوید) و این حرّ بن یزید یربوعی، از سادات آنهاست.
بلی والله! ما نامهنویسی کردیم، ماییم آن مردمی که تو را به این سرزمین آوردیم، خدا دور کند باطل و اهل آن را والله من هرگز دنیا را بر آخرت نخواهم برگزید، گوید: حر این زمزمه را کرد و در موقع خود توسن را تازیانه زد و خود را در لشکر امام علیه السلام داخل کرد و امام به او خوش آمد فرمود، فرمود: اهلاً و سهلاً تو والله آزادمردی در دنیا و آخرت.»(1)
قال: و کان الحر بن الیربوعی من ساداتهم، فقال له: بلی، والله لقد کاتبناک و نحن الذین اقدمناک، فابعد الله الباطل و اهله والله لا اختیار الدنیا علی الآخرة، ثم ضرب فرسه و دخل فی عسکر الحسین علیه السلام فقال له الحسین: اهلاً و سهلاً، انت والله الحر فی الدنیا والآخرة.
1) (1)
سپس امام علیه السلام فرمود: ای مردم! اینک که کراهت از من دارید پس بگذارید برگردم به سوی جایی که ایمن از دست شما باشم و به پناهگاهی از این زمین پهناور خود را برسانم.
قیس بن اشعث گفت: ما نمیفهمیم چه میگویی ولیکن فرودآ به حکم پسرعموهایت، برای آن که آنها جز دلخواهی که تو دوست داری هرگز چیزی برای تو در نظر ندارند.
حسین علیه السلام گفت: تو برادر آن برادری؟ آیا با خون مسلم باز کسری داری؟ نه، به خدا - نه من مانند یک تن زبون، خود را دست بستۀ شما میکنم و نه مانند بردگان قرار آنها را امضاء میکنم، یا گفت: نه مانند غلامان فراری میگریزم.
سپس، برای خاتمۀ دفاع و اظهار رأی و عزیمت خود که از این فکر باطل بگذرید، داد زد و بانگ برداشت:
ای بندگان خدا! من جداً پناه میبرم به پروردگار خودم، پروردگار شما، که دیده و شناخته مرا برنجانید، امامی را مانند من نپذیرید، و از میان خود دور کنید، یا برانید، یا گمان بد به من برید یا سنگی به جانب من بیندازید(1)
یا عباد الله! انی عذت بربی و ربکم ان ترجمون؛ إنی أعوذ بربی و ربکم من کل متکبر لایؤمن بیوم الحساب.
(یعنی تا چه رسد به تصمیم جنگ و کشتار) راستی، از هر متکبری که ایمان به روز حساب ندارد من پناه میبرم به پروردگارم که پروردگار شماست.1) (1)
گفتار نخستین خود را خاتمه داده، شتر را خوابانید، عقبة بن سمعان را امر فرمود که: آن را عقال زد، ولی آنها آن ارتش بیپایان با هیاهوی لشکر کشی رو آورده برای پیش آمدن به جانب او روان شدند، اسبان و سواران به تاخت و تاز پرداختند.
مورخ میگوید: «و اقبلوا یزحفون نحوه» و همین که مورخ گفتگوی زهیر را میخواهد ذکر کند. گوید: «لما زحفنا قبل الحسین علیه السلام خرج الینا زهیر علی فرس له ذنوب شاک السلاح.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 97/2-98؛ تاریخ الطبری: 322/4-323؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 116-118؛ اعلام الوری: 458/1-460.
آمدن زهیر اینک به موقع بود که وضع فکرها یک سر عوض شد و لشکر جواب منفی خود را شنیدند و از تردیدی که راجع به تصمیم حسین علیه السلام داشتند بیرون آمدند، خود را مهیای حمله کردند. تاکنون اندکی انتظار داشتند که شاید تکلیف، پیکار و جنگ نباشد، و این طرف هم. از جهت انتظار لشکر برای جواب، از حملۀ آنها ایمن بودند، ولی اینک میدانند این اخطار روش آنها را تند میکند و تغییر میدهد و مهیای یورش و حمله و به قصد پیکارند، عقلای رشید شهدا هر یک جداگانه تکلیفی دارند که، جدا از پیشنهاد مختص امام علیه السلام برای گرداندن جنگ اقدام کنند و فراخور تکلیف خود و مقدرت خود بکوشند، بلکه این آتش در نگیرد. و لذا بعد از برگشتن امام علیه السلام با
1) (1)
همراهان او که ابوالفضل علیه السلام و علی اکبر علیه السلام و بریر و حبیب و دیگران باشند که برای ابلاغ رأی و جواب رفته بودند و پیشنهاد مختص را ابلاغ کردند، شهدا مشاهده کردند که لشکر به آن پیشنهاد قانع نشدند. و اینک پیش خواهند آمد. و دست و شمشیرها آختهاند، زهیر که سردار با مقدرتی است و گفته که با هزار جان میکوشم قتل را از جان خودت و جوانانت بگردانم، اکنون باید با اسلحۀ زبان و رأی فکر و به دفاع اقدام کند. لذا پیش آمد، گرچه معلوم نیست که آیا جزء همراهان امام در دفاع اول هم بوده و چون امام به عقب برگشته او پیش آمده، یا در جبهه و ایستگاه لشکر خود مانده بوده و اکنون که امام با همراهان برگشتند، او پیش آمده؛ ولی از دو جا میتوان فهمید که با همراهان امام نبوده و به سرپرستی عدۀ خود و در موقف خود بوده، یکی از آغاز روایت، و دیگری از خاتمه و پیغام ابوعبدالله علیه السلام نزد او که برگردد.
علی پسر حنظلة بن اسعد شبامی(1)
الطبری قال ابومخنف: فحدثنی علی بن حنظلة بن اسعد الشبامی عن رجل من قومه شهد مقتل الحسین حین قتل یقال له: کثیر بن عبدالله الشعبی قال: لما زحفنا قبل الحسین خرج الینا زهیر بن القین علی فرس له ذنوب شاک فی السلاح فقال: یا اهل الکوفة! نذار لکم من عذاب الله نذار! انّ حقاً علی المسلم نصیحة اخیه المسلم. و نحن حتی الان اخوة و علی دین واحد و ملة واحدة مالم یقع بیننا و بینکم السیف و انتم للنصیحة منا اهل، فاذا وقع السیف انقطعت العصمة و کنا امة و انتم امة، ان الله قد ابتلانا و ایاکم بذریة نبیه محمد صلی الله علیه و آله لینظر ما نحن و انتم عاملون؟ انا ندعوکم الی نصرهم و خذلان الطاغیة عبیدالله بن زیاد. فانکم لاتدر کون منها الا بسوء، عمر سلطانهما کله، لیسملان اعینکم و یقطعان ایدیکم و ارجلکم و یمثلان بکم و یرقعانکم علی جذوع النخل و یقتلان اماثلکم و قرائکم امثال حجر بن عدی و اصحابه. و هانی بن عروة و اشباهه.
قال: فسبوه و اثنوا علی عبیدالله بن زیاد و دعوا له و قالوا: والله لانبرح حتی نقتل صاحبک و من معه او نبعث به و باصحابه الی الامیر عبیدالله سلماً.
فقال لهم: عباد الله! ان ولد فاطمة رضوان الله علیها احق بالود و النصر من ابن سمیه فان
از کثیر بن عبدالله شعبی که یکی از قتله1) (1)
است بازگو میکند، که گفت وقتی ما رو به حسین علیه السلام لشکر کشیدیم و برابر ایستادیم، زهیر بن قیس رو به ما بیرون آمد اما سواره، خودش تمام اسلحه، و اسبش پر یال، و دم بلند، ایستاد و به سخن آمد.
گفت: ای اهل کوفه! زنهار! از عذاب خدا زنهار! حقاً بر مسلمان نصیحت برادر مسلمانش وظیفه است، ما تا کنون برادریم، بر یک دین و بر یک آئینیم مادام که شمشیر بین ما فرود نیامده، ولی وقتی که شمشیر فرود آمد، رشتۀ عصمت
منقطع میشود، ما یک امت و شما امت دیگر خواهید شد، محققاً خدا برای آزمایش، ما و شما را به ذریۀ پیغمبرش صلی الله علیه و آله امتحان و آزمایش کرده که نظر کند و ببیند، ما و شما چکاره خواهیم بود.
ما دعوت میکنیم شما را به یاری ایشان و کنارهگیری از این طاغی یاغی (عبیدالله پسر زیاد) برای آن که از آن دو، جز بدی چیزی درک نخواهید کرد، در سراسر عمر جهانداریشان به تمام، چشمان شما را به میل داغ بیرون میآورند، دستها و پاهای شما را میبرند، شما را (به مثله) گوش و دماغ میبرند، شما را به دار میزنند و اماثل و قرّآء و گزیدگان و حافظان قرآن شما را میکشند، مانند حجر بن عدی و همراهان او و هانی ابن عروه و اشباه او.
میگوید: لشکر، زهیر را به دشنام گرفتند و بر عبیدالله زیاد ثناخوانی کردند. و گفتند: ما دستبردار نیستیم تا صاحب تو را با یاورانش بکشیم، یا او را و همراهان او را نزد امیر عبیدالله تسلیم شده بفرستیم.
باز (زهیر) گفت: ای بندگان خدا! الحق اولاد فاطمه از اولاد سمیه سزاوارترند به مودت و یاری، پس اگر نصرت از آنها نمیکنید پناهتان به خدا که آنها را بکشید، بیایید بین این مرد بزرگوار را با پسر عمش (یزید بن معاویه) به خودشان واگذارید؛ زیرا به جانم قسم، یزید از شما و اطاعت شما، به کمتر از کشتن حسین علیه السلام هم راضی خواهد بود.
شمر بلافاصله او را به تیری نشان کرده، تیری به او رها کرده گفت: ساکت شو! خدا نفست را و صدایت را بگیرد، خسته کردی ما را به پرگوئیت.
(زهیر) به او گفت: ای شتر زاده، پدری جز آن حیوان که به پاشنۀ پای خود
میشاشد ندیده، من با تو گفتگو نمیکنم. تو بیش از دام زبانبستهای نیستی، گمان نمیبرم که از کتاب خدا دو آیه محکم بدانی، نویدت میدهم به رسوایی روز رستاخیز و عذاب و شکنجۀ دردناک.
شمر به او گفت: یک ساعت نمیگذرد که خدا تو را و صاحبت را میکشد.
فرمود: آیا به مرگ مرا میترسانی؟ به خداوندی خدا، که البته مرگ به همراه او گواراتر و محبوبتر است نزد من، از عمر جاوید با شماها.
میگوید: سپس روی خود را به مردم برگردانید، با بانگ بلند صدا به مردم زد و گفت: بندگان خدا! شما را مغرور نکند در دینتان این دیوانهوش گستاخ (جلف جافی) که شما را از دین بیرون کند؛ زیرا به خداوندی خدا شفاعت محمد صلی الله علیه و آله نمیرسد به مردمی که خون ذریه او و خانوادۀ او را ریخته، یاوران آنها را که به دفاع از حریم او برخاستهاند، کشته باشند.
میگوید: سخن که به اینجا رسید فرستادۀ امام علیه السلام از عقب سر آمد و او را صدا زد که اباعبدالله علیه السلام میفرماید: تو برگرد رو به ما بیا؛ زیرا به حیاتم قسم که چنان که مؤمن آل فرعون قوم خود را مشفقانه پند داد و با کمال مبالغه دعوت خود را ابلاغ کرد، تو هم کردی، به این مردم مشفقانه نصیحت نمودی و ابلاغ کردی؛ اگر نصح و ابلاغ نفعی داشت. زهیر برگشت.
و این هنگام وقتی است که زادۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله مواریث نبوت را میآورد که سان بدهد با آن که هر وصلۀ از آنها را، دول بیگانه یا پادشاهان اسلامی اگر
بیابند به افتخار خود، تخصیص به خزانۀ ملوکی میدهند.»(1)
مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 119-120؛ تاریخ الطبری: 323/4-324؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 165-166؛ اعیان الشیعه: 71/7-72.
تا چندی قبل دراعة(2)رسول خدا صلی الله علیه و آله در آستانه یعنی باب عالی اسلامبول بود و یکی از افتخارات دولت عثمانی بود که دولت عثمانی و جشنی که میگرفت و زیارت ارکان دولت از دراعة پیغمبر صلی الله علیه و آله و چند تار مو، که به وسیلۀ شانه از محاسن شریف افتاده، من چیزها شنیدهام.
(ابن طاوس) در رسالۀ کشف المحجة گلهمند است، میگوید: «من در تاریخ اهل وفا دیدهام که (هرمز) مرد و به جای او اولاد نرینهای نماند و تنها حملی در شکم، از او باقی ماند، یاران او وفاداری کردند تا آن که تاج شاهی را بالای شکم زنش گذاشتند که حامله بود و انتظار تولد طفل را کشیدند تا متولد شد، دختر بود، و میگوید: من در تواریخ دیدهام که جماعتی از پادشاهان بودهاند، پسری به جای خود نگذاشتند و زنی وارث آنها باقی ماند، لیکن مردم وفاداری کردند، به ازای آن که احسانی به آنها کرده بود، دختر او را بر خود، پادشاه کردند.
و میگوید: من در تواریخ دیدهام که در خلفای بنی العباس اولیای آن دولت با چند تن اولادشان به خلافت بیعت کردند با آن که آنها هنوز اطفال نابالغ بودند برای وفای به احسان پدران گذشتهشان، آنها را برگزیدند.
و میگوید: هم در تواریخ و هم در عمر خودم دیدهام که اولاد مشایخ هر دستهای چه دیر، چه مسجد، چه رباط، و چه مقامهای دیگر، مراعات میشوند و در رتبه و مقام پدر اگر چه کامل الصفات نباشند آنها را جا میدهند، به مراعات اموات آنها را مقدم میدارند، پس برای چه؟ محمد صلی الله علیه و آله نزد مسلمانان خصوص عرب پستتر از هر طبقهای از این طبقات باشد با آن که محمد با عرب آن چنان بود که (مهیار دیلمی) میگوید:
1 - ما برحت مظلمة دنیاکم حتی اضائت کوکب فی هاشم
2 - بینتموا به و کنتم قبله سراً یموت فی ضلوع کاتم
3 - فصار هل من ملک مسالم یقول هل من ملک مقاوم(1)
کشف المحجة: 195.
1 - دنیای شما تا بود تیره و تاریک بود، تا آن که ستارۀ درخشانی در بنیهاشم درخشیدن گرفت.
2 - شما به آن آشکارا و دیده شدید با آن که پیش از آن بیخبر میآمدید و میرفتید، زنده میشدید و میمردید، مانند رازی که میان دندههای اهل کتمان بماند و بماند تا بمیرد و از ناپیدایی به جهان عدم که پنهانتر است برود
3 - اکنون کار به اینجا رسیده که آن که پیش داد میزد که آیا پادشاهی هست که مسالم باشد، کلمۀ خود را عوض کرده، میگوید: آیا پادشاهی هست که (مقاوم یا برابر) بایستد.»(2)
به هر حال، اصحاب عمر سعد بر مرکب عجله سوارند، برای خضوع امام با شوکت نزدیک آمدند؛ اسب پیغمبر صلی الله علیه و آله را نزدیک آوردند امام با لباس محمد صلی الله علیه و آله مجدداً بر زین نشست و میان چند نفری از همراهان پیش آمد.
از اثنای سخن معلوم میشود که: قطعاً ابوالفضل علیه السلام و علی اکبر علیه السلام و حبیب در پیرامون امام بودهاند و اما بقیۀ همراهان کیانند؟ هنوز معلوم ما نیست، بریر بن خضیر، سید القراء در پیشاپیش بوده حضرت علیه السلام به او فرمود:
گفتگو کن با این مردم، بنابراین فرمان بریر پیش آمد.(1)
قال محمد بن ابی طالب: و رکب اصحاب عمر بن سعد فقرّب الی الحسین فرسه فاستوی علیه و تقدم نحو القوم فی نفر من اصحابه و بین یدیه بریر بن خضیر فقال له الحسین علیه السلام: کلم القوم فتقدم بریر فقال: یا قوم! اتقوالله فان ثقل محمد صلی الله علیه و آله قد اصبح بین اظهرکم، هؤلاء، ذریته و عترته و بناته و حرمه، فهاتوا ما عندکم و ما الذی تریدون ان تصنعوه بهم؟
فقالو: نرید ان نمکن منهم الامیر عبیدالله بن زیاد فیری رأی فیهم.
فقال لهم بریر: افلا تقبلون منهم ان یرجعوا الی المکان الذی جاءوا منه؟ ویلکم! یا اهل الکوفه! انسیتم کتبکم و عهودکم التی اعطیتموها و اشهدتم الله علیها یا ویلکم! أدعوتم اهل بیت نبیکم و زعمتم أنّکم تقتلون انفسکم دونهم حتی إذا أتوکم أسلمتموهم الی ابن زیاد و حلاتموهم عن ماء الفرات بئس ما خلفتم نبیکم فی ذریته ما لکم لأسقاکم الله یوم القیمة فبئس القوم انتم.
فقال له نفر منهم یا هذا! ماندری ما تقول؟
فقال بریر: الحمد الله الذی زادنی فیکم بصیرة، اللهم انی ابرء الیک من فعال هؤلاء القوم، اللهم الق بأسهم بینهم حتی یلقوک و انت علیهم غضبان فجعل القوم یرمونه بالسهام فرجع
1) (1)
سید قراء کوفه است. بریر میخواهد بگوید: با دودمان محمد صلی الله علیه و آله که امروزه امروز در دست شما افتاده آخر چه خواهید کرد؟ ولی این مطلب را با بهترین تعبیر ادا میکند.
بریر: ای قوم! (که به کارهای مردانه میباید قیام کنید)
خدا را بپرهیزید، زیرا هر چیز نفیس قیمتی که محمد صلی الله علیه و آله در خانه داشته اکنون روزگار به اینجا رسانده، در این بامداد صبح است که در مابین شما افتاده گفت: (بین اظهرکم، تا اشاره باشد به آن که شما که پشتیبانان هستید، پشت و پناه شما اعتبار دارد) اینان ذریّۀ او، و عترت او، و دختران او، و حرم او، هستند. بیاورید هر چه در نظر دارید (یا هر خدمتی پیش خود به آنها تکلیف دارید روی دایره بریزید) و آیا آخر چه اراده دارید که با آنها بسازید؟
و اگر چه این برداشت سخن و تعقیب سخن سابق امام و سخن زهیر جواب تقاضای دیشب آنها نبود، نه به نفی، نه به اثبات، ولی جداً آشکار شد که خطۀ منظور حسین علیه السلام تا آخر شق ثالثی است بیرون از دو شق تقاضای آنها که نزول یا منازله بود.
در پاسخ بریر سخن را برگرداندند، سرّ تقاضای دیروز که اگر حسین علیه السلام تسلیم شود و کار به ارادۀ ما واگذار کرد، او را تسلیم عبیدالله میکنیم.
گفتند: ما اراده آن داریم که آنها به تمکین امیر ابن زیاد دهیم که هر رأیی دربارۀ اینها در نظر دارد بگیرد.
بریر: اگر کاری برازنده برای آنها در نظر نمیگیرید؟
بریر ناچار باز به مقصود دفاع خویش تصریح کرد.
«آیا از آنها قبول نمیکنید که مراجعت کنند به سوی آن مکانی که از آنجا آمدند، ای وای از دست شما! ای اهل کوفه! آیا فراموش کردید نامهها که مراسله کردید و پیمانها که به او دادید و خدا را در آن شاهد گرفتید؟ ای وای به شما! آیا دعوت کردید؟ اهل بیت پیغمبرتان و به گمان خود خیال داشتید که جلوی آنها خودکشی کنید تا حالیا که به هوای شما در سرمنزلتان آمدهاند، آنها را واگذار و تسلیم غیر میکنید و از آب فرات، این مهمان عزیز دعوت کردۀ خود را مانع میشوید و جلوگیری میکنید، بد جایگیری از پیغمبرتان محمد صلی الله علیه و آله کردید دربارۀ ذرّیۀ او!!! آیا چه برای شما هست؟ چه سودی؟ چه شرفی؟ چه افتخاری؟ چه دیوانگی؟ سیراب نکند خدا شما را روز رستاخیز، چون بد مردمی هستید شما!
پس از این سخن چند نفری از آنها گفتند: ای شخص قابل اشاره، ما نمیفهمیم تو چه میگویی؟
بریر فرمود: ستایش خدای را که بینشم را دربارۀ شما افزود، بارخدایا! از راه بیزاری، از کردار این قوم، به سوی تو گریزانم، بارخدایا! آنها را به خونریزی به جان یکدیگر بینداز تا آن که تو را هنگامی که ملاقات میکنند تو بر آنها خشمگین باشی.
پس آن قوم بنا کردند به تیر انداختن به او، بنابراین او به عقب برگشت و
خود حسین علیه السلام سوار اسب پیش آمد.»(1)
العوالم: 249-250.
1) (1)
سماواتی میگوید: «لشکر اندک اندک پیش راندند و خود را به سوی او پیش کشیدند و اسبها به تاخت و تاز درآمد.
حضرت او علیه السلام اسب رسول خدا صلی الله علیه و آله (مرتجز) را از پیش خواسته بود(1)
ابن سینا در کتاب حیوان شفاء در مقالۀ پنجم فصل دوم گوید: «ان الفحل منه ربما عاش فی الاکثر الی خمسه و ثلاثین سنة و ربما عاشت الرمکة اکثر من اربعین سنة و قد شوهد فرس ذکر عاش خمساً و سبعین سنة.»
و عمامه پیغمبر صلی الله علیه و آله را برای به سرگذاشتن خواست، زرۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله را و شمشیر او را هم خواست، سوار بر اسب شد و آثار را پوشیده بود، در برابر روی آن مردم به استنصات ایستاد، از آنها سکوت خواست، ابا کردند.چون جواب را پیش گرفته بودند، و از تردید بیرون آمده بودند، اینک که از تسلیم مأیوسند، از مسالمت هم برکنارند.
لشکر در این وقت آوازها برداشته بودند، بعد به یکدیگر سرزنش کرده
1) (1)
ساکت شدند.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 34.
حضرت او علیه السلام خطبۀ دوم خود را آغاز کرد اما نه با خطبۀ عذرخواهی که در آغاز کرده بود، بلکه با کوشش و پافشاری برای بصیرت و بینش آن هم اندکی آمیخته به سرزنش و نکوهش. امام علیه السلام با عدۀ سواران خود حاضر است. بریر از خطابه و دفاعیه خود به عقب برگشت. امام علیه السلام پیش آمد تا آغاز سخن کند، قبل از خطبه مدتی نگاه به دریای لشکر میکرد که مانند سیلاب موج میزند و نگاهی به ابن سعد کرد که صنادید کوفه پیرامون او را دارند.
البته باد غرور فرماندهی موقتی بر پسری مثل عمر سعد سی و هشت ساله، فرصت مطالعه به آن جوان مغرور نمیدهد جز سخن انبیا هیچ چیز نمیتواند بت جبروتیت را بشکند. اکنون به دنیا چشم رضا مینگرد، زمام این شوکت و فرماندهی و سان دادن سپاه را که دنیا به او واگذار کرده ابدی میداند و از دود آز پردهای بین او و بین حقیقت آویخته و راه به دیده نمیدهد که نیکو بنگرد. دیده چنین است که وقتی یک نقطه و یک نظر را مینگرد، باقی سطور را در حاشیه مینگرد، به طور مبهم و نیم رؤیت میبیند. او اکنون به تاج تاجوران آرزومند است. غافل از آن که: این گونه گناه تاج و تخت را اگر موجود بالفعل هم باشد زیر و زبر میکند تا چه رسد به آرزومند آن، چرخ گردون اسیر و رام کسی نیست. سراب فنایی را پشت این منظر زیبای فریبنده جز دل دانا نمیتواند ببیند، پایتخت های ویران را همدوش دید، تخت و چتر و
1) (1)
سایبان ببیند رائد حق از ارائه دادن پرده متقابلات باید حس خطاکار را بیدار کند.
انبیا که رائدان حقایق هستند، این سرشت ملوّن را نیکو میشناسند، هم منظر شیوا را و هم پرتگاه فنا را، هم امروز را و هم فردا را با دیدگان حق بین به یک نسبت مینگرند؛ دور و نزدیک هیچ کدام در آنها مانع از دیدن آن دیگر نیست، هیچ وضع دنیا به واسطۀ آن که پیش رو و موجود است حاجب و حاجز آن دیگر نیست که منتظر است و به دنبال میآید، دیدهها عموماً به این خطا گرفتارند که مانند شیشۀ عکاسی نزدیک را درشتتر و روشنتر و دورها را ریزتر و کوچکتر مینماید.
دنیا خود گذرا است که نزدیکها را عقب ببرد و دورها را پیش آرد تا مردم مغرور را از اشتباه بیرون آرد و هر چیز را به قیمت حقیقی آن در دادگاه، در معرض نظر بگذارد؛ دنیا که دار اشتباه است خود نیز رافع اشتباه است، برای رفع این اشتباه از این لغزشگاه یا باید دیدۀ حق بین باشد تا دور و نزدیک را به یک نسبت بنگرد یا با دنیا مماشات کند و پا به پا بیاید تا این پردۀ گذرا دمادم بگذرد و دورها را خود نزدیک آرد و مقدار ارزش و قدر سنجش آنها را به حقیقت واقعی آنها بنماید. دنیا دار غرور نیست. از بن هر دیوار هر ویرانهای مخبر صادقی برمیانگیزد.
دندانۀ هر قصری پندی دهدت نونو پند سر دندانه بشنو ز بن دندان(1)
خاقانی شروانی.
1) (1)
از پردههای دل طبیعت ترجمانهایی خدا برانگیخته که در حدود واقعیت هر چیز را نمایش دهند، انبیای علم و رُوّاد(1)
روّاد: پیشگام، فرزانگان.
حقایق همه اکنون به لباس حسین درآمده، در میدان با شکوهی به خطبۀ مجلل خود شروع فرمود.فرمود: ستایش خدای را که دنیا را آفرید، آن را (مانند سیماب لرزان) خانۀ فنا و زوال قرار داد و اهل آن را به قبضۀ تصرف آن داده، او هم متصرفات خود را به سجیۀ خود، از حالی به حالی، و حالی بعد از حالی گردانده و همیشه خواهد گرداند، گول خورده آن کسی است که: دنیا او را گول بزند، و بدبخت آن کسی است که: دلباختۀ دنیا باشد، پس این دنیای چنانی، مغرورتان نکند چون این دنیا امید آن کس را که تکیه به آن کند قطع خواهد کرد، و آن کس را که به آن طمع خام کند دست خالی برمیگرداند.
این کاخ که میباشد گاه از تو و گاه از من جاوید نمیماند خواه از تو و خواه از من
گردن چه نمیگردد بر کام کسی هرگز گیرم که تواند بود مهر از تو و ماه از من
1) (1)
«من میبینم شما را که اجتماع کردهاید، بر اقدامی که خدا را در آن، به خود خشمگین کردهاید، او به شما خشم کرد، و روی کریمانه از شما برگردانده، زهر چشم خود را به شما خواهد چشاند و از رحمت خود شما را به کنار خواهد زد، خوب پروردگاری است پروردگار ما و بد بندهای هستید شما، اقرار کردید که با خدا، وظیفه اطاعت است و ایمان آوردید به بزرگ رسول او، محمد صلی الله علیه و آله، سپس خود شما به واسطۀ اراجیفی تاخت و تاز کردهاید به سوی ذرّیۀ او و عترت او که آنها را بکشید، شیطان مغز شما را زیر نظر خود گرفته، یاد خدای با عظمت را به شما فراموشانده، نابودی به شما باد، با آنچه اراده دارید، انا لله و انا الیه راجعون (یعنی باید بر همه چیز شما خبر مرگ خواند و به عزا نشست)، این جور مردمند که کافر شدند بعد از ایمان، به استحقاق باید ستمگر از همه چیز و همه خیر دور باشد (ستم بیش از این کجا؛ به خود ستم، به ما ستم، به خدا ستم؟) آری، ستمگران، قومیند که جز کلمۀ (دور باد) چیزی را نشایند.»(1)
اعیان الشیعه: 602/1.
این لحن چون اندکی تند بود، بر شرارت آنها افزود، عمر سعد بر خود تحمل نمیکرد که محکومیت و جرم برای اقدامات خویش، او خود شنوده، یا دیگران بشنوند؛ که گمان برند اقدام آنها مجرمانه است، به غوغا فرمان داد؛ به نام این که او به سخن وقت را میگیرد، وای به شما، با او سخن بگویید چون او پسر آن
1) (1)
پدر است، اگر یک روز تمام دست از همه کار کشیده به سخن بپردازد، انقطاعپذیر نیست، و درمانده در سخن نخواهد شد؛ پس بلافاصله جسورهای کوفه پیش افتاده و به سخن آمدند، شمر پیش آمد که ای حسین! این حرف چیست که میخواهی بزنی؟ به ما بفهمان تا بفهمیم.
حضرت او علیه السلام برابر آن شرارت، سخن خود را مختصر کرد، مثل آن که از سخن اصلی خود گذشت و چون او سخن فهمیدنی خواست و مقصود را پرسید و بالحقیقه گفت: چرا از دو کلمه تکلیف، یکی را واضح نمیگویی یا نزول، یا منازله؟
حضرت علیه السلام البته نزول را که نمیپذیرد، نباید منازله را نیز تصریح کند و بخواهد، باید منازله را نخواهد و فقط مصونیت خود را بخواهد که هم تکلیف خود اوست و هم لشکر و اهل کوفه، راه انجام آن را دارند.
فرمود: سخن من این است، میگویم: از خشم خدا بپرهیزید و مرا نکشید؛ زیرا حلال و روا نیست برای شما کشتن من و نه هتک حرمت من، برای آن که من پسر پیغمبر شمایم و جدّهام خدیجه همسر پیغمبر شماست، و شاید به شما رسیده باشد که پیغمبرتان فرمود:
«این حسن و حسین 8 بزرگوارترین جوانان اهل بهشتند.»(1)
العوالم: 249-250؛ اعیان الشیعه: 602/1؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 502.
در پایان سخن که نانجیبی در میان، راه پیدا کرده، بریر از امام علیه السلام اذن
1) (1)
خواست که در برابر بیادبی و جسارت سخنی بگوید و با اجازۀ امام علیه السلام گفت:
والحق خوب گفت، خوش روشی پیش گرفت. یعنی با ملایمت حرف زد که آنها را از چموشی باز دارد، و شرارت آنها را نیفزاید.
چه خوش میگفت سقراط، در باب تربیت (که صدمه و ضربت به اشرار گاهی بر شرارت آنها میافزاید)
به هر حال بریر به سخن آمد، ولی آمد و نزدیک آنها ایستاد و گفت:(1)
الصدوق: حدثنا ابراهیم بن عبدالله بن موسی بن یونس بن ابی اسحق السبیعی. قاضی بلخ. قال: حدثنی مریسه بنت موسی بن یونس بن ابی اسحاق و کانت عمتی قالت: حدثتنی بهجة بنت الحرث بن عبدالله التغلبی عن خالها عبدالله بن منصور و کان رضیعاً لبعض ولد زید بن علی، قال: سئلت جعفر بن محمد علیه السلام فقلت: حدثنی عن مقتل ابن رسول الله، فقال لما توّفی معاویه... الی ان قال علیه السلام فبلغ العطش من الحسین و اصحابه فقال له رجل من شیعته یقال له: بریر بن الحصین الهمدانی (قال ابراهیم بن عبدالله راوی الحدیث) هو خال ابی اسحق السبیعی، فقال یابن رسول الله! أتأذن لی فاخرج الیهم فاکلمهم؟ فاذن له فخرج الیهم فقال: یا معشر الناس! ان الله بعث محمداً بالحق بشیراً و نذیراً و داعیاً الی الله باذنه و سراجاً منیرا و هذا ماء الفرات تقع فیه خنازیر السواد و کلابها و قد حیل بینه و بین ابنه، فقالوا یا بریر! قد اکثرت الکلام فاکفف فوالله لیعطشن الحسین علیه السلام کما عطش من کان قبله. فقال الحسین علیه السلام اقعد یا بریر! ثم وثب الحسین (متوکئاً علی سیفه فنادی بأعلی صوته فقال: فقال انشد کم الله)
«الأمالی، شیخ صدوق: 158، مجلس 30؛ اعیان الشیعه: 599/1؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 123»
1) (1)
نص سخن: «معاشر الناس! خدا به حق و شایستگی محمد صلی الله علیه و آله را برانگیخت که بشیر و نذیر باشد و دعوت کننده به اذن او به سوی او و چراغ روشنی ده باشد و او هم بود و این آب فرات است که در این سرزمین سبزهزار، خنزیرهای سواد و سگهایش بیمضایقه در آن میافتند، بین این فرات و فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله حائل افتاده شده، آیا پس جزا و پاداش و مزد محمد صلی الله علیه و آله همین بود؟
یعنی: مردم معاشرت کرده که به رسوم معاشرت آشنا هستند. برای بشیر خود که نویدی بیاورد. چه راجع به خبر فتح و فیروزی و چه راجع به سلامت مسافر منتظر و چه راجع به مولود جدید و چه و چه. معمولاً اجری و مزدی در نظر میگیرند و برای آگاهانیدن از خطر مالی، یا جانی، یا خطری که به گله و رمه و مال التجاره و ایل و قبیله متوجه است، پاداش و مزدها منظور میکنند و برای فرستادهای که برای دعوت پیغام آورده. باز تلافی و کرامتی قائلند و برای آن که راهی را روشن میکند، باز امتیازاتی اعتبار میکنند، پس اینک: ای معاشرت کردهها! محمد صلی الله علیه و آله تنها به پشتیبانی خدا این چند گونه کار را برای شما انجام داد، هم از نعمتهایی که بیخبر بودید خبر آورد. هم از خطرهایی که
در پیش پا داشتید آگاهانید و هم از طرف خدا به بزم خدایی شما را دعوت کرد و هم برای اکتشافات تاریکیها مانند چراغ، نورپاشی بود و بعد از همۀ اینها آیا جزا و پاداش محمد صلی الله علیه و آله همین بود؟ شما میدانید که از صبح تا این وقت عطش در بنیۀ تشنگان به واسطۀ آمد و رفت و صدا و بانگ و سواره شدن و پیاده شدن، کار آن بالا گرفته، خود حسین علیه السلام هم همت بلندش اکنون اجازه نمیدهد که نامی از تشنگی و بیآبی ببرد، اکنون او به همت والای خود متوجه دفاع از جان خود و جوانانش و دفاع از شرف دودمان و خانمان خود است و بس. آری، قضیۀ تشنگی کاری سهل و مختصر نیست، ولی در جنب حیات او که نزدیک است به دست غوغا از بین برود چیزی مهم نیست، و به هر حال اکنون وقت چون به امام علیه السلام تنگ است، فرصت اجازه نمیدهد که به جای دفاع از جان و رفع گمراهی، و رفع این ارادۀ سوء خطرناک لشکر، خود به قضیۀ آب بپردازد.
ولی بریر چون به ملایمت سخن را پرداخته، خواست به ملایمت قضیه ننگآور آب را، هم به رخ آنها بکشد؛ تا معلوم آنها معاینه شود که ناروائی و ستم آنها تا کجا و تا چه درجه است، اما آن را هم با کمال نزاکت باید بگوید یعنی گناه را به رخ آنها نکشد، و پیش صورت آنها نگوید که آن را شما بستهاید، بلکه باید بگوید، شما بیخبرید یا ممکن است بیخبر باشید. ولی اینک باخبر باشید که از آب جلوگیری شده، حالیا! اگر نمیدانید بدانید. یعنی حاشا! از تمدن شما دور است که خود شما این کار را کرده باشید و لذا بعد از کلمۀ بشیر و نذیر و داعی و
سراج منیر. گفتار خود را تعقیب کرد که ای معاشرت کردهها و متمدنها!
این آب فرات است که تمام این دشت را سیراب میکند، به اندازهای که سبزۀ آن میل به سیاهی میکند. و این سرزمین را سرزمین سواد میگویند و خنزیرهای این سرزمین و سگهای آن در این دههایی که در کنار این نهر طولانی است همه در این آب میافتند؛ محقق بدانید که حائلی حائل شده بین آن و بین پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله (و آن حائل کیست؟ نمیدانم) آیا جزای محمد صلی الله علیه و آله همین است؟ این چنین آب که متاع رایگان است بر چنین وارد و مهمان عزیز مضایقه شود.
لشکر با این منطق عجیب از تشدید خود نکاستند، بلکه گناه را از خود دانستند و گفتند: ای بریر! راستی زیاد گفتگو کردی، سخن نگهدار، زیرا والله! البته البته حسین علیه السلام باید تشنگی بکشد؛ چنان که کشتۀ پیش از او (مقصود آنها عثمان بود) تشنگی کشید.
خود امام علیه السلام به بریر امر فرمود: تو از سخن خودداری کن، سپس خود حضرت علیه السلام از جا پرید و تکیه به شمشیر کرد و این خطبه ثانی را تکمیل کرد.»(1)
الأمالی، شیخ صدوق: 158، مجلس 30؛ اعیان الشیعه: 599/1؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 123؛ روضة الواعظین: 185.
ولی از جا پریدن، و تکیه به شمشیر کردن، که در روایت است با سواری منافات دارد، شاید در موقع نطق بریر، حضرت او علیه السلام از اسب
1) (1)
پیاده شده بوده که جا داشته باشد از جا پریده و تکیه به شمشیر کرده باشد، گرچه سواره هم ممکن است این دو کار صورت بگیرد، مثل آن که شخص بزرگ در موقع نطق یک نفر از همراهان، خود سر به زیر میکند، در تأمل و فکر غوطهور است، و بعد از پایان سخن او که سخن گزندهای میشنود، سربلند میکند و به این معنی گفتهاند: از جا پرید و سوار هم اگر نیزه در دست او نباشد ممکن است برای تکیه، سرغلاف شمشیر را به رکاب بند کند و اندکی سنگینی خود را به قائمۀ شمشیری که در دست دارد بیندازد و این کار نشانۀ خستگی است یا ملال یا بیباکی، یا طبیعی است.
و اینک حضرت او علیه السلام خطهای را غیر از خطۀ پیش سیر میکند، معلوم است در خطبۀ آغاز که موقع ابلاغ تصمیم و جواب و اظهار رأی خود راجع به قبول و ردّ (نزول و منازله) بود، تکلیف همان بود، که فرمود: اگر جویای جواب من و خیال منید، پس من لزوماً برای آمدن به سرزمین شما، عذر خود را بگویم، و بگویم نظر من به نزول و منازله نیست؟ اینک اگر نظر مرا بخواهید فقط نظر دارم که باید مصون باشم، بگذارید برگردم و به جای امنی رو کنم و به پناهگاهی خود را برسانم، ولی بعد از این ابلاغ و پیشنهاد و بروز شرارت، اکنون امام علیه السلام میخواهد بپرسد که من با سوابقم چرا نزد شما کشتنیم؟
در این خطبۀ دومین و خطۀ تازه میفرماید: چنان رسم است که محکوم به اعدام را به علت و جرم خود آگاه میکنند، من که اختیار جنگ را نمیکنم و نکردم، و فقط مصونیت خود را خواستار بودم، و اکنون که الزام به جنگ دارید
و بالطبع شما از کثرت و شوکت خود پیشبینی میکنید که من مغلوب و کشته خواهم بود، شما که جنگ را برای کشتن من به عهده میگیرید، مسؤولیت آن را هم به عهده دارید، اگر از شما پرسیده شود چرا؟ چه خواهید گفت؟
به هر حال چه سواره باشد و چه پیاده، به بلندترین صدای خود بانگ زد و گفت.
نص سخن:(1)
ق - قالوا یا بریر! قد اکثرت الکلام فاکفف فوالله لیعطشن الحسین کما عطش من کان قبله. فقال الحسین علیه السلام یا بریر! اقعد ثم وثب الحسین علیه السلام متوکئاً علی سیفه فنادی بأعلی صوته فقال: انشدکم الله هل تعرفونی؟ قالوا: نعم، انت ابن رسول الله و سبطه، قال: أنشدکم الله هل تعلمون أنّ جدی رسول الله؟ قالوا: اللهم نعم - قال: انشدکم الله هل تعلمون ان امی فاطمة بنت محمد صلی الله علیه و آله - قالوا: اللهم نعم - قال: انشدکم الله هل تعلمون ان ابی علی بن ابی طالب - قالوا: اللهم نعم - قال: انشدکم الله هل تعلمون ان جدتی خدیجة بنت خویلد اول نساء هذه الامة اسلاماً؟ قالوا: اللهم نعم - قال: فانشدکم الله هل تعلمون ان جعفر الطیار فی الجنة عمی؟ قالوا: اللهم نعم - قال: انشدکم الله هل تعلمون ان سید الشهداء حمزة عم ابی - قالوا: اللهم نعم - قال: فانشدکم الله هل تعلمون ان هذا سیف رسول الله انا متقلده - قالوا: اللهم نعم - قال: فانشدکم الله هل تعلمون ان هذه عمامة رسول الله انا لابسها؟ قالوا: اللهم نعم. قال: فانشدکم الله هل تعلمون ان علیاً کان اولهم اسلاماً و أعلمهم و أعظمهم حلماً و انّه ولی کل مؤمن و مؤمنة؟ قالوا: اللهم نعم - قال: فبم تستحلون دمی؟ و ابی الذائذ عن
«حسین علیه السلام: خدا را، خاطرنشان شما میکنم، آیا مرا میشناسید؟1) (1)
لشکر: آری، تو پسر رسول خدا هستی و سبط اوئی.
امام حسین علیه السلام: خدا را در برابر میگذارم، آیا میدانید که جدّ من پیغمبر خدا است؟
لشکر گفتند: آری، خدایا تو شاهدی.
امام حسین علیه السلام: خدا را نام میبرم به نام او بگویید: آیا علم دارید که مادرم فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله است؟
لشکر گفتند: بار خدایا تو شاهدی، آری.
امام حسین علیه السلام: خدا را در مدّ نظر شما میآورم، آیا علم دارید که پدرم علی بن ابوطالب است؟
لشکر گفتند: خدایا تو گواهی، آری.
امام حسین علیه السلام: خدا را میان میگذارم، آیا علم دارید که جدهام خدیجه دختر خویلد نخستین زن است در میان امت در اسلام.
لشکر گفتند: بارخدایا! آری.
امام حسین علیه السلام: شما را به خدا قسم میدهم، آیا میدانید که حمزۀ سید الشهدا
عموی من است؟
لشکر گفتند: بارخدایا! آری.
امام حسین علیه السلام: به خدا و حرمت او بگویید، آیا علم دارید که این شمشیر رسول خداست که من حمایل دارم.
لشکر گفتند: برای حرمت خدا، آری.
امام حسین علیه السلام: خدا را برای امروز گواه میگیرم آیا میدانید که این عمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله است من آن را به سر نهادهام؟
لشکر گفتند بارخدایا! تو گواهی، آری.
امام حسین علیه السلام: خدا را امروز و فردا در نظر است: آیا علم دارید که علی در قبول اسلام، اول و نخستین مسلمین آنها، و در علم اعلم آنها و در حلم و بردباری اعظم آنها و آن که او ولی هر زن و مرد با ایمان است.
لشکر گفتند: بارخدایا! آری.
امام حسین علیه السلام: به خدا سوگندتان میدهم آیا علم دارید که جعفر طیار در بهشت عموی من است؟
لشکر گفتند: بار خدایا! آری.
امام حسین علیه السلام: فرمود: پس به چه؟ و برای چه؟ خون مرا برای خود حلال میشمارید، با این که پدر من است که فردا از حوض، مردانی را دسته دسته سیراب کرده به کنار میکند؛ چنان که شتر سیراب را از آب برمیگردانند (یعنی مردم را سیراب میکند)
و لوای حمد، در روز رستاخیز در دست جدم صلی الله علیه و آله است، یعنی در کار نیکو و
حسن خدمت به جهانیان و به شما او بیرقدار اعظم است.
پرسش خود را کرد و به سخن خاتمه داده منتظر جواب شد؛ خلاصۀ این دو جملۀ اخیر آن که: پدرم است که امروز سرچشمۀ دین و برکات آن را جریان داد و از این جهت در فردا ساقی حوض کوثر است، او تمام آبها را برای هر که در آینده به اسلام بیاید در جوی روان کرده و جدم صلی الله علیه و آله در کار نیکو و خدمات پسندیده نشاندار است بلکه فوق نشاندار بیرقدار اکبر است.»
(عجبا) من میگویم: اینک لشکر اسلامند که معاویه را در تغییر روش خلافت و اسلوب رژیم کار شیخین، گناهکار نمیدانند، میدانید تا این سال (61 هجری) پنج خلیفه در ظاهر بوده که هیچ کدام به وراثت از پیشین خود جایگیر در مقام خلافت نشدند، و باز دقت کنید: اعرابند که نبوت و جانشینی پیغمبر صلی الله علیه و آله را تا کنون مانند منصبهای ملوکی نمیدانند، اما اینک یزید که متولد زمان عثمان است، سوابق پدرش (معاویه) در اسلام با آن که اندک است، پاس خیانتهای معاویه؛ مسلمین را ملزم کرده که وقف حفظ حیثیت او باشند، و آن رژیم معمول پیش که میدان مسابقه برای سرفرازی بود و هر کس میتوانست بکوشد که به واسطۀ کارهای مردانه، خود را لایق جای پیغمبر صلی الله علیه و آله کند و استحقاق او و لیاقت او افزون بیاید و بر استحقاق خاندان شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله بچربد چنانچه میپندارند، اینک تبدیل شده به تعصب اشرافی و توارث آل امیه، یعنی رشد و رشادت، اگر دری دارد که همان رژیم باشد آن در اکنون میخواهد برای همیشه بسته شود، آن هم به روی همه، جای شگفت است که: در خلافت بعد از اسقاط همه گونه
شرایطی که راجع با فضیلت است فقط توارث بماند و در توارث آن خطر بزرگ (یعنی تضییع لیاقتها) بر معاویه گناه نباشد، انحطاط همه استعدادها، (که در آخر باید کار عرب کشورگشا بکشد به چاکری زن) از معاویه و پسرش مطالبه نشود؛ ولی در زمینۀ توارث حسین علیه السلام حقی نداشته باشد، و حسن سوابق پدرش که همۀ آب ها را او روان و به جوی خانه هر کس باز کرده و اقدامات پسندیدۀ جدش که تا رستاخیز نشاندار است، نتواند حفظ جان پسرش را تضمین کند؛ و به روش توریث، مطالبۀ خون فرزند امجدش را با این سوابق حسنۀ پیش اندوخته میکنند؛ تازگی داردکه زادۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله بگوید: مرا بگذارید برگردم و از شرکت در این گناه بزرگ یعنی توریث کردن خلافت مرا معذور دارید؛ اصرار میورزند که باید تو را کشت، البته جا دارد که بپرسد علت چیست؟ برای چه؟ به چه جهت؟
معلوم است این گونه سخن، مرد حر آزاد را میلرزاند و در بنیۀ حر ریاحی از اینجا، مقدمات لرزش بیگمان خود او رخنه میکند، شاید کار هر سه دسته تدریجاً دارد بالا میگیرد، هم شهدا، و هم دشمن و شقاوت او، و هم حر ریاحی و مجاهدت او.
واضح است تا خیال و ارادۀ کار آنها بالا نگیرد کار به مبارزه نمیکشد، زد و خورد اعضا و جوارح از زد و خورد خیال و اراده شروع میشود و تا خیالها و صاحب خیالها در تنفیذ ارادۀ خود دست به گریبان هم نشوند، زد و خورد دست و شمشیر با هم رخ نخواهد داد و طول نخواهد
کشید.
در جواب گفتند: با این که این همه را میدانیم دست از تو برنمیداریم تا مرگ را تشنه و خسته به تو بچشانیم - یا گفتند: برای اطاعت امیر.
اینجا آن کلمۀ آتشین را حضرت او علیه السلام فرمود و در همۀ تواریخ ضبط است؛ اما با اختلاف موقع، بعضی میگویند: بعد از شروع به زد و خورد و ریختن خون روی خاک فرمود.
بعضی میگویند: در خاتمۀ شهادت یاوران که خاندانش به جنگ پرداختند و بعضی میگویند: در تنهایی خودش ولی (شیخ صدوق) که این خطبۀ دومین را در طلیعۀ جنگ نوشته، در همین مورد نوشته، دست به محاسن شریف گرفت و آن کلمه را فرمود:
ما پیش از آن که عین عبارت را ذکر کنیم چند کلمه را یادآوری میکنیم، معلوم است در دنبالۀ این سوابق حسنه، خود او و هر انسانی به توقعاتی از نفس خود متوجه میشود و در پیشگاه خیال بیاختیار، زعمای امم که مورد قدردانیهایی شدهاند از مد نظر میگذرد، در برابر حضرت او همان ساعت اوضاع عالم نصرانیت و اوضاع عالم یهودیت و اوضاع امم آتش پرست و آفتاب پرست به یک چشم بر هم زدن گذشت! یک جا کلیساها را دید، که امم نصرانیت در آنها با اخلاص مسیح و مادرش را میپرستند، و یک جا قبایل یهود را که عزیرِ خود را به ملاحظۀ آن که توارت را حفظ کرده میپرستند و یکجا مجوس را که به واسطۀ اندکی نور و روشنی از آفتاب و آتش، صبحگاهان با طبل و شیپور به استقبال آفتاب میروند و آمدن و طلوع او را تبریک میگویند و آتش را
میپرستند.
همان ساعت است که در روی کره در شرق و غرب، قبیله قبیله به نظر او مجسم شد و یک قبیله هم اینانند که الحال دور او را گرفتهاند.
و البته نفس حقیقتخواه او در این سان نهانی، تمنای مقام آن گونه قدردانی را برای خود نمیکند و برای رعیت هم تمنای آن که کاش جای آنها بودید. کاش یهودی بودید یا کاش نصرانی بودید. یا کاش آتش و آفتاب پرست بودید، نمیکند.
اما یک کلمهای را از زبان ادبآموز الهی اکنون میشنوی که اگر دیگری به جای او بود، میگفت که: شما را باید به یهودیها بسنجند. قربان یهودیها بروید. قربان آتش پرستها، آفتابپرستها بروید؛ ولیکن حضرت او به تعبیر پسندیدۀ دیگری فرمود که: در برابر حق مطلق میتوان آن را گفت و هوس و آرزو را به هیچ وجه راه به خود نداد. و آرزوی اشتراک با آنها را به زبان هم نیاورد، فقط این چند جمله را به زبان آورد.
نص سخن: «به فغان فرمود: خشم خدا بر یهود شدت فزود؛ آن هنگام که گفتند: عُزیر پسر خدا است، و خشم خدا بر نصاری شدت فزود؛ هنگامی که گفتند: مسیح پسر خدا است، و خشم خدا بر مجوس شدت فزود؛ هنگامی که آتش را (نه خدا را پرستیدند) یا آفتاب و ماه را پرستیدند. و منتقم قهار خشم آرد بر این دسته که گرد آمدهاند و با اراده تصمیم گرفتهاند که پسر پیغمبر خود صلی الله علیه و آله
را بکشند.»(1)
ثم قال علیه السلام اشتد غضب الله علی الیهود حین قالوا: عزیر بن الله و اشتد غضب الله علی النصاری حین قالوا: المسیح بن الله و اشتد غضب الله علی المجوس حین عبدوا النار من دون الله - و فی روایة عبدوا الشمس و القمر من دون الله و اشتد غضب الله علی هذه العصابة الذین یریدون قتل ابن نبیهم - او - ابن بنت نبیهم صلی الله علیه و آله.
این چند کلمه را از آن دل پرجوش که مانند دریایی به فغان بود بیرون پراند، با وضعی که هنوز دستش به محاسن کریمهاش بود و تتمه را به این کلمه ادا کرد.
به خداوندی خدا نخواهم کرد، دعوت آنها را اجابت نمیکنم تا مویی که به اسلام سفید کردهام به خون رنگین کرده، خدا را دیدار کنم.
(صدوق) میگوید: «در این وقت از سن مبارک حضرت علیه السلام پنجاه و هفت سال رفته بود.»(2)
این افراط و تفریطهای بشر عقل را آشفته میکند. این جنس انسانی به هر چیز شیفته و شیدا شد، اصراری در راه آن میورزد، تا به حد جنون نرساند دست برنمیدارد، این اصرار امروز بشر در دورانداختن و بدبینی، نباید حیرت آورد، چون در برابر آن اصرار دیگری میبینی که در چند روز پیش کرده، سخت به دامن او آویخته که تو خدایی و هر چه او میگوید من خدا نیستم میگوید: خیر! تو خدایی، گویا بشر در پیراهن
خواب است و جهان تاریک است و هر خیال او معبود او است، بیرون آمدن بشر از این طلسم خیال، مشکلتر است از بیرون آمدن حسین علیه السلام از آن دائره شمشیر.
شاید نظر امام علیه السلام در این چند جمله به این است که: (بشر به سودا و سرسام خود و صورتهای حس مشترک مرض برسام(1)
برسام: سینه درد، ورم و التهاب پردۀ بین کبد و قلب.
تا حدی اصرار میکند که بالاخره میخواهد او نوامیس حقیقت را بپوشاند و سنن کون را به کلی پامال کند و چون این مبارزه را بکند از دو طرف مبارزه شروع میشود یعنی سنن و نوامیس هم میخواهد او را پامال کند و از این جهت این دو او را پامال کنند و شدت غضب خدا هم همین است) و شاید از همین چند جمله با ضمیمۀ خیالات شاعرانۀ خود شعرا بیرون آوردهاند که فرموده: بگذارید بروم. بروم و یا آن که این جملات را استعاره و کنایه از آن گونه تمنا گرفتهاند که سرودهاند.ره دهیدم تا به ترکستان روم یا به اقلیم فرنگستان روم
انصاف این است که: «از اینجا نمیتوان استنباط کرد که امام علیه السلام تمنای رفتن در بلاد نصاری و یهودیها و بتپرستها، فرموده باشد، بلکه گفتگوی رفتن به شام هم معلوم نیست. در پیشنهاد مختص خود امام علیه السلام فقط و فقط نام برگشتن به مأمن و وطن بوده و ابداً ذکری از آن سه قراری که عمر سعد به عبیدالله نوشته بود در زبان خود حضرت او علیه السلام نیست، آری، در میان لشکر این خبر منتشر بود تا عصر تاسوعا هم تعطیل
1) (1)
جنگ از عمر سعد به همین ملاحظه بود، یعنی لشکر عمر سعد منتظر بودند که جواب عبیدالله راجع به این انتشاریه چه باشد و بعد از آمدن شمر هم عدّهای از شهدا که از لشکر عمر سعد جدا شدند و به حضرت او ضمیمه گشتند در سر این کار بود. یعنی دیدند که شروط صلح قبول نشد و کار به جنگ خونین خواهد کشید؛ لذا آنها هم تحمل نکرده، خود را برای این مرحله حاضر نمیدیدند که نزول بر حکم را برای امام علیه السلام تن در دهند.
از این نشانهها به دست میآید که: قضیۀ پیشنهادها بین لشکر تا اندازهای مسلم بوده.»(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 247/3؛ لواعج الاشجان: 114.
ولی مع هذا میتوان مطمئن بود که: این پیشنهادهای سهگانه، از خود امام نبوده بلکه عمر سعد از باب میانجیگری، تصور میکرد که قدری بر این طرف تحمیل کند و قدری هم آن طرف را فرود آورد، تا در میان، کاری را انجام داده باشد، و پیشنهاد این طرف را برای ابن زیاد به نام تقاضا مینوشته و برای اظهار وجود خود و شوکت والی به گوش والی آن چنان که مناسب میدیده میگذرانیده؛ مثلاً این جمله را واگذارید که در این زمین پهناور بروم تا بنگریم که کار مردم به کجا میانجامد، که حضرت او علیه السلام فرموده: وی به نام تقاضای (تبعید به سرحدی از سرحدات) به گوش والی خود میکند که نشانی حسن فعالیت و قدرت او باشد، و البته هم نظر داشته که اگر گفتار امام قبول شود؛ در طرز اجرای آن با احتیاط اقدام کنند و زمینۀ قدرت خود را1) (1)
محفوظ دارند، و باز ممکن است که بعلاوه از تغییر عبارت و مطلب مطلبی را، به خیال ترضیۀ خاطر والی افزوده باشد و به گمان آن که آن را به هر نحو باشد بر حسین علیه السلام تحمیل کند، در نظر گرفته که به ابن زیاد بنویسد؛ حسین علیه السلام حاضر است به رفتن شام که دستش را میان دست یزید بگذارد و بعداً که او رضایت داد؛ به حسین علیه السلام این مطلب را با صورت خفیف بگوید، که تو برو و با یزید با هم کار و گفتار خود را فیصل دهید.
تواریخ چون شایعات بین مردم و بین لشکر را در آن چند روز صلح موقت (هدنه) ضبط کردهاند دروغ ننوشتهاند، یعنی سخنی که در افواه مردم بوده. و نوشتهای که پسر سعد نوشته، چنین بوده که تواریخ نوشتهاند؛ ولی از کجا، نامهاش از روی میانجیگری خود او نبوده.
سخن چون به اینجا رسید، ما سه نامهای که بین سرلشکرهای پسر زیاد با او در این ایام پیش آمد یادآور میشویم و در پایان هم اطلاعی را که از ناحیۀ دیگر داریم بر آن میافزاییم تا بلکه شخصیت بزرگی را در تنگنای موت و حیات، زود محاکمه نکرده باشیم:
«بعد از پیاده شدن به کربلا، حرّ ریاحی راجع به پیاده شدن حضرت او علیه السلام نامهای به ابن زیاد نوشت و این نامه غیر از آن مراسلۀ ابتدایی او بود که راجع به برخورد(1)
قال: ای المناقب: فنزل القوم بکربلا فاقبل الحر حتی نزل حذاء الحسین علیه السلام فی الف فارس ثم کتب الی ابن زیاد یخبره بنزول الحسین بکربلا. «العوالم: 234»
به قافله و موکب حسین علیه السلام بود و از «اقساس مالک» آن را نوشته1) (1)
بود(1)
قال العلامة هبة الدین الشهرستانی فی کتاب نهضة الحسین فکتب الحر بعد نزوله اقساس مالک کتاباً الی ابن زیاد یتضمن الرأی و الروایة. و اما «اقساس مالک» فهو کما فی کتاب تاریخ الکوفه للمورخ الشهیر السید حسین البراقی النجفی قریة بالکوفه او کورة منسوبة الی مالک بن عبد هند.
«موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 442»
و جواب آن را مالک بن نسر کندی آورده بود که امام را پیاده کند ابن زیاد بعد از این نامۀ دومین به گفتۀ مناقب و بحار به خود امام علیه السلام نامهای مراسله کرد که اما بعد:(2)«العوالم: 234؛ لواعج الأشجان: 104؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 248»
ای حسین! فرود آمدنت به کربلا به من رسید. مستحضر باش که امیرالمؤمنین یزید به من نوشته که به بالین سر ننهم، بستر نیندازم، از نان، خود را سیر نکنم تا تو را به خاک نرسانم، مگر به حکم من و حکم یزید بن معاویه تسلیم شوی. و این نامه را حضرت او علیه السلام جواب نداد، بلکه به زمین پرتاب کرد.»
به نظر من مستبعد میآید که در آغاز امر نامهای را به این تندی نوشته باشد؛ زیرا در نامهای که به عمر سعد نوشته میگوید: باید حسین و
1) (1)
2) (2) و قال: کتب الی الحسین علیه السلام اما بعد: یا حسین! فقد بلغنی نزولک بکربلا و قد کتب الیّ امیرالمؤمنین یزید أن لا اتوسدّ الوثیر و لا اشبع من الخمیر أو ألحقک باللطیف الخبیر أو ترجع إلی حکمی و حکم یزید بن معاویة - والسلام - فلما ورد کتابه علی الحسین و قرئه. رماه من یده، ثم قال: لا افلح قوم اشتروا مرضاة المخلوق بسخط الخالق فقال الرسول: جواب الکتاب اباعبدالله علیه السلام! فقال: ماله عندی جواب لأنه قد حقت علیه کلمة العذاب.
همراهان با یزید بیعت کنند تا بعد من رأی خود را ببینم. این گونه تشدید مناسب آن وقتی است که کار بالا گرفت.
نامۀ دوم از عمر سعد بعد از آمدنش به کربلا در روز سوم بود که کس فرستاد (قرة بن قیس حنظلی) که از حسین علیه السلام خبر بگیرد که چرا به این سرزمین آمده؟ و حضرت او علیه السلام به فرستادۀ او فرموده بود که: اهل این شهر شما به من نوشته بودند که وارد بر ما شو و اما اینک چون از آمدن من ناخرسندند، من هم از شما منصرف میشوم و عین این مذاکره را ابن سعد به عبیدالله نوشت که:
اما بعد: «من هنگامی که فرود آمدم و لشکر را به سر حسین علیه السلام فرود آوردم، فرستادۀ خود را برانگیختم، و از او پرسش کردم. از سبب ورودش، و این که چه میخواهد؟ میگوید: اهل این بلاد به من نوشته و نمایندگان آنها آمدند و از من خواستار شدند راجع به ورود بر آنان و من پذیرفتم، و اما اینک چون خوش ندارند و غیر از آنچه در آغاز به خاطر آنها رسیده بود میخواهند، من از آنها منصرف میشوم.»(1)
و کتب الی ابن زیاد: اما بعد: فانی حین نزلت بالحسین بعثت الیه رسولی فسألته عما أقدمه و ماذا یطلب؟ فقال: کتب الی اهل هذه البلاد و اتتنی رسلهم یسألونی فی القدوم علیهم ففعلت. فاما اذ کرهتمونی و بدا لهم غیر ما اتتنی به رسلهم فانا منصرف عنهم.
(حسان بن قاعد عبسی) میگوید: هنگامی که این نامه رسید من نزد عبیدالله بودم چون آن را قرائت کرد گفت:
«اکنون: اکنون که چنگال ما بدو بند شده امید نجات دارد، با آن که به هیچ
1) (1)
وجه فرصت خلاص نمانده و نیست.»(1)
الان اذ علقت بمخالبنا یرجوا النجاة ولات حین مناص.
بعد نوشت به عمر بن سعد اما بعد: «نامهات به من رسید، آن چه ذکر کرده بودی فهمیدم، تو پیشنهاد کن به حسین علیه السلام که او اولاً خود با جمیع همراهان با یزید بیعت بکنند و سپس که او این کار را کرد ما رأی خود را دربارۀ او خواهیم دید.»(2)
«الإرشاد، شیخ مفید: 86/2؛ تاریخ الطبری: 311/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 97؛ اعلام الوری: 452/1»
این دومین نامه بود - وگرچه در ذیل این نامه که رسید - نوشتهاند عمر سعد آن را به حسین علیه السلام ارائه نداد، چون میدانست که حسین علیه السلام بیعت نخواهد کرد، ولی به محض همین هم جنگ شروع نشد.
و اما نامۀ سوم: مفید میگوید: در ایام صلح موقّت حسین علیه السلام نزد پسر سعد فرستاد (فرستاده عمرو بن قرظه یا حنظلة بن اسعد شبامی است.) و او را برای ملاقات خواست، شبانه یکدیگر را ملاقات کرده و آهسته با هم سخنانی گفتند. سپس پسر سعد به جای خود برگشت و به سوی عبیدالله زیاد نوشت:
نص نامه: اما بعد: خدا آتش را خاموش کرد، و سخن را یکی کرد و کار امت را
اصلاح کرد، این حسین است که به من قول داده که به همانجا که از آن آمده «حجاز» مراجعت نماید، یا اینکه او را روانه کنیم به سر حدی از سرحدات تا مانند یک نفر از مسلمانان باشد، در هر سود و زیان هرچه بر همه رواست بر او هم روا باشد؛ و هرچه دیگران از آن بهرهمندند او هم بهرهمند باشد.»(1)
کتب اما بعد: فان الله قد اطفأ النائرة و جمع الکلمة و اصلح امر الامة: هذا حسین قد اعطانی ان یرجع الی المکان الذی منه اتی. او ان تسیره الی ثغر من الثغور فیکون رجلا من المسلمین له مالهم و علیهم ما علیهم. أو أن یأتی امیرالمؤمنین یزید فوضع یده فی یده فیری فیما بینه و بینه رأیه و فی هذا لکم رضاً و للامة صلاح - اه -- و ارسل رسولاً یعلمه ذلک و یقول لو سألک هذا بعض الدیلم و لم تقبل ظلمته.
«الإرشاد، شیخ مفید: 87/2؛ تاریخ الطبری: 313/4؛ العوالم: 240»
و شاید رفتن به ثغور، نظیر این باشد که بعضی محکومان را راهی برای استخلاص میدهند، اختیار میدهند که با حفظ صلاح دولت جایی را انتخاب کنند که مصلحت دولت به کلی محفوظ باشد و آنها برای خود درخواست میکنند و گاهی آنها از شدتی که کارد به استخوان رسیده حاضرند تقاضا دهند که آنها را به جبهۀ جنگ و خط اول آتش بفرستند که جای خطرناکی است و همه کس زود به زود برای خود، آن را اختیار نمیکند. و داوطلبان آن کمند و کلمۀ ثغور که در نامۀ ابن سعد است همان جبهۀ جنگهای اسلامیان و خط آتش است.
با آن که خودش برود پیش امیرالمؤمنین (یزید) و دست خود را میان دست او بگذارد و خودشان بین هم رأی خود را بگیرند و اینگونه پیشنهاد هم شما را
1) (1)
رضایتبخش و هم برای امت صلاح است.
(و در روایت ابوالفرج) آمده که: «فرستادهای را نیز نزد عبیدالله روانه کرد که به این مطلب او را اعلام کند و به او بگوید که اگر کسی از مردم دیلم این را بخواهد و تو قبول نکنی به او ستم کردهای.
هنگامی که این نامۀ سوم به عبیدالله رسید و آن را قرائت کرد گفت: این نامۀ یک نفر خیرخواه به امیر خویش و دلسوز به قبیلۀ خود میباشد، لیکن شمر بن ذی الجوشن بلند شد و رو به او کرده گفت: آیا این کار را از او قبول میکنی، با این وضع که او در سرزمین تو وارد شده و در پهلوی تو است، والله اگر از این بلاد تو، بار بندد و کوچ کند و دست میان دست تو نگذارد؛ البته بیشبهه او نیرومندتر از تو خواهد بود و تو به ناچار ناتوانتر و عاجزتر از او خواهی بود، تو این منزلت را به او مبخش؛ زیرا این از سستی و از کارافتادگی است، ولیکن او باید خود و یارانش به حکم تو فرود آیند، بعد از آن اگر خواستی به عقوبت برسانی، تو صاحب اختیاری، و اگر خواستی عفو کنی، این اختیار برای تو است و حق داری، به سود تو است. ابن زیاد گفت: خوب رأیی است! نامهای که در این خصوص مراسله میکنم تو با آن نامه به سوی عمر سعد بیرون برو، او باید به حسین علیه السلام و یاورانش پیشنهاد کند که به حکم من فرود آیند؛ پس اگر کردند، آنها را تسلیم گرفته بیجنگ نزد من بفرستد و اگر آنها زیر این حکم نرفتند باید با آنها بجنگد، اگر کرد تو فرمان او را بشنو و اطاعت کن و اگر نپذیرفت که با آنها بجنگد، تو امیر لشکر خواهی بود، گردن او را بزن، و سر او را برای من روانه کن.»
و به عمر سعد نوشت که:(1)
این نامه مفصل است. کتب الیه. اما بعد: انی لم ابعثک الی الحسین لتکف عنه و لا لتطاوله و لا لتمنیه السلامة و البقاء و لا لتعذر له عندی و لا لتکون له عندی شافعاً. انظر: فان نزل الحسین و اصحابه علی حکمی و استسلموا فابعث بهم الی سلماً و ان ابوا فازحف الیهم حتی تقتلهم و تمثل بهم فانهم لذلک مستحقون و ان قتل الحسین فاوطیء الخیل صدره و ظهره فانه عاق - او - عات ظلوم و لست اری ان هذا یضرّ بعد الموت شیئاً. و لکن علی قول قد قلته لو قد قتلته لفعلت هذا به. فان انت مضیت لامرنا فیه جزیناک جزاء السامع المطیع و ان ابیت فاعتزل عملنا و جندنا و خل بین شمر بن ذی الجوشن و بین العسکر فانا قد امرناه بامرنا - و السلام -
و فی روایة ابی الفرج: فوّجه الیه ابن زیاد: طمعت یابن سعد! فی الراحة و رکنت الی دعة ناجز الرجل و قاتله و لاترض منه الا ان ینزل علی حکمی.
«مقاتل الطالبین: 75؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 471»
«من تو را به سوی حسین علیه السلام مبعوث نکردهام که تو از او خودداری کنی و یا او را به آرزوی سلامت و بقا سرگرم داری و یا از برای او و از جانب او نزد من عذرخواهی کنی و یا برای او نزد من شفیع باشی، در نظر بگیر اگر حسین علیه السلام و اصحاب او به حکم پیاده شدند، و فرود آمده خود را تسلیم کردند، آنها را تسلیم کرده زنده به سوی من روانه کن، و اگر نپذیرفتند؛ لشکر به سر آنها بکش تا آنها را کشته و گوش و دماغ ببری؛ زیرا آنها به این کار مستحقند، و اگر حسین علیه السلام کشته شد، اسب بر سر سینه و پشتش بتاز؛ زیرا که سرکش و ستمگر است و اگر چه این کار میدانم به او زیانی نمیرساند، ولیکن1) (1)
گفتاری گفتهام که به عهدۀ من است، من گفتهام که اگر او را کشتم این کار را با او بکنم، اگر این کار را با او در فرمان ما کردی جزا و پاداش مأمور شنوا و فرمانبر، داری؛ و اگر نپذیری هم از لشکر و هم از حکومت ما کنارهگیر و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن واگذار؛ زیرا ما او را مأمور امر خود کردهایم و السلام.»
شمر برخاست و از عبیدالله اماننامهای برای ابوالفضل و برادران او خواستار شد:(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 88/2؛ تاریخ الطبری: 314/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 101؛ اعلام الوری: 453/1.
(ابوالفرج) گوید که: «ابن زیاد کس به سوی او روانه کرد که ای پسر سعد! آیا در راحت طمع کرده و به آسایش مایلی؟ با این مرد کار را قطعی کن و جنگ کن و از او به هیچ گونه رضایت مده، مگر آنکه به حکم من فرود آید. «یعنی تسلیم بلاشرط شود.»(2)
(طبری) با اسناد از سعد بن عبیده، روایت میکند که میگوید: «ما برای خنکشدن به همراه عمر سعد در آب نهر داخل شده (آبتنی میکردیم) ناگهان مردی نزدش آمده، به گوش او محرمانه چیزی گفت، به او گفت: ابن زیاد (جویرة ابن بدر تمیمی را) فرستاده نزد تو، مأمور کرده که اگر تو به جنگ اقدام نکنی گردنت را بزند، میگوید: ابن سعد از جا برجست به اسب خود سوار شد و سپس
اسلحۀ خود را خواسته، و پوشید و بر پشت اسب سوار بود تا مردم را برای جنگ از جا حرکت داد، آری، مردم را به قصد نبرد حرکت داد ولی روز نهم بود و جنگ نشد.»(1)
تاریخ الطبری: 295/4؛ تاریخ مدینة دمشق: 53/45.
(دینوری) پس از نامۀ بیعتخواهی گوید که: عمر سعد نامۀ ابن زیاد را پیش حسین علیه السلام فرستاد (آیا حسین علیه السلام چه گفت؟) حسین علیه السلام به فرستادۀ او گفت: پسر زیاد را در این کار هرگز اجابت نخواهم کرد، آیا جز مرگ چیزی هست خوش آید.(2)
«الأخبار الطوال: 254؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 463»
ابو حنیفه دینوری این جواب را از امام علیه السلام پس از نامۀ بیعت نوشته، ولی مناسبت آن با نامۀ نزول بر حکم بیشتر است و خود دینوری به فاصلهای نامۀ تسلیم را هم نوشته.
من میگویم همین جا از فرج، دری به روی آن روح بزرگ باز شد، یعنی راهی ناهموار دید که بیتردید باید به برگزیدن مرگ حکم داد و معلوم میشود، که در صورتهای دیگری که تصور میشد پیش آید؛ بین برگزیدن مرگ یا برگزیدن آنها تردید داشت، مانند آن که ابن زیاد بیعت یزید را با مدارا و با حفظ مصالح شیعۀ او بخواهد.
البته به ملاحظۀ وظیفه جای تردید بود که فرضاً مانند صلح حضرت مجتبی علیه السلام را با شرایطی و مقرراتی که بر عهدۀ آنها بگذارد، راجع به امنیت
شیعه، و تقدیس خاندان علی علیه السلام و شرایط دیگر آن را برگزیند یا مرگ را، تردید داشت، چون مرگ به ذائقه خودش گوارا، و حفظ مصالح شاید به وظیفه نزدیکتر بود و مانند اینها آنها از او اقامت در سرحد معینی را تقاضا کنند، که باز جای تردید بود که آیا به ملاحظۀ مصالح، آن مرگ تدریجی را برگزیند که از جهت حفظ وظیفه مجبور است و گر چه تلخ باشد، یا مرگ یک دم را زیر برق شمشیر که آسایش ابدی است.
خلاصه آن که: «هرچند پسر سعد محققاً خود آن پیشنهاد را به پسر زیاد نوشته، ولیکن از ناحیۀ امام علیه السلام هنوز راجع به آنها و پذیرفتن آنها تردید بود، اما اینک که از جانب ابن زیاد جواب زشت ناپسندی آمده، اکنون آسایش آن طرف قضیه، یعنی مرگ، دیگر معارض و مزاحمی ندارد، یعنی حفظ مصلحتی در کار نیست که برای آن بتوان از آسایش ابدی یعنی، مرگ یک دم، گذشت و به تلخی مرگ تدریجی تن درداد، از زحمت تردید در تصمیم راحت شد، ارادهاش سرشار و بیمزاحم متوجه شهادت گشت، و لذا هنگامی که فرستاده پیغام آورد، گویا از شادمانی دری به روی حسین علیه السلام باز شد که فرمود: آیا مگر جز مرگ در بین هست؟ مرحبا به آمدنش.
(ولی ابوالفرج) گوید که: وقتی که به حسین علیه السلام پیشنهاد را عرض کردند، فرمود: معاذالله که من به حکم پسر مرجانه فرود آیم، هرگز!»(1)
لمّا عرض علی الحسین علیه السلام قال: معاذالله! ان انزل علی حکم ابن مرجانه ابداً.
«مقاتل الطالبین: 75؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 471»
1) (1)
هر کس از اوضاع سیاست با خبر باشد میداند که: ابن سعد با رویۀ سیاسی، آن مقررات را به ابن زیاد نامه کرده بود، خاصه با آن رنگ زننده آن که گفته بود: تو آنها را روانه کنی به مرزی و به سرحدی از سرحدات و او مانند یک نفر باشد از مسلمانها که در سود و زیان با آنها برابر باشد، و یا آن که: برود نزد امیرالمؤمنین و دستش را میان دست او بگذارد.
ما مطمئن هستیم که به این رنگ با خود حضرت او علیه السلام گفتگو نشده و این رنگ را او، برای تشریفات والیانۀ ابن زیاد نوشته، بلکه راجع به اصل ماده هم شک داریم که او به حضرت یا حضرت علیه السلام به او فرموده باشد، آری خود حضرت او علیه السلام به طور حتم برگشتن به مدینه و حجاز را پیشنهاد فرموده، و در صورت مضایقۀ از آن، باز پیشنهاد دیگری فرموده که (واگذارندم از این زمین پهناور خدا، رو به پناهگاهی بروم تا ببینم کار خلق با یزید به کجا میرسد) ولی رفتن پیش یزید را مطمئناً میگوییم نفرموده، و رفتن به سرحدات را هم با آن رنگ زنندهاش نفرموده؛ و از مذاکراتی که بعد از آمدن شمر بن ذی الجوشن عمر بن سعد با او دارد تا اندازهای معلوم میشود که: رفتار ابن سعد روی این پایه بوده، یعنی دیپلماسی بوده. «شمر هنگامی که نامۀ عبیدالله را آورد و به عمر سعد وارد شد، او نامه را قرائت کرد، و به شمر گفت: چه برای تو داشت؟ تو را چه شده؟ وای به تو! خدا قرب به خانوادۀ تو ندهد، مقرب نشوی، خدا زشتی بدهد به این خبر و دستور و نقشهای که تو آورده، با آن وارد بر من شدی؛ به حق خدا، من گمان دارم که حتماً تو او را نهی کردهای، نگذاشتهای که قبول کند آن چه را من به سوی او نوشته بودم، و کاری را که ما اقدام کرده و امیدوار بودیم که کار
اصلاح شود به ما تباه کردی، خود را تسلیم نمیکند، به خدا قسم، حسین است؟ روح فشار ناپذیری مانند روان پدرش در نهاد اوست.
شمر گفت: بگو بدانم تو چه کارهای؟ دنبال فرمان امیرت خواهی رفت و با دشمنش، نبرد خواهی کرد که بکن، و اگر نه کنار برو و لشکر و سپاه را به من واگذار، گفت: نه، هیچ مکرمتی هم برای تو نه، خودم متصدی به این کار هستم، برو تو سردار پیادهها باش.
گفتگو بین آنها به این صورت شد و خاتمه یافت و عصر نهم لشکر را حرکت دادند، تا آخر قضایای آن شب.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 89/2؛ تاریخ الطبری: 315/4؛ العوالم: 241.
و سند دیگری ما بعلاوه از این مناسبات، استنباطی داریم که این شایعات بیاصل بوده، یعنی از ناحیۀ حسین علیه السلام نبوده.
(طبری و جزری و دیگران) از عقبۀ بن سمعان روایت کردهاند: که او گفت: «من مصاحب حسین علیه السلام بودم و از مدینه به همراه او بیرون آمدم به سوی مکه و از مکه به سوی عراق و مفارقت از او نکردم تا کشته شد، تحیت بر او باد.
او گفتگویی با مردم نکرد (نه در مدینه و نه در بین راه و نه در عراق و نه در برابر سپاه تا روز مقتل او) مگر آن که من آن را میشنیدم، نه به خدا این گفتگو را که مردم مذاکره با هم میدارند به آنها پیشنهاد نکرد که مردم گمان میکنند؛ نه آن که دست خود را میان دست یزید بن معاویه بگذارد و نه این که او را روانه کنند به سرحدی از سرحدات مسلمین، ولیکن او گفت: واگذاریدم - یا -
1) (1)
واگذارید تا بروم، در این زمین پهناور رو کنم و منتظر باشیم و ببینیم آخر و عاقبت کار مردم به کجا خواهد کشید.»(1)
عقبة بن سمعان: قال صحبت حسیناً فخرجت معه من المدینة الی مکة و من مکة الی العراق و لم أفارقه حتی قتل علیه السلام و لیس من مخاطبته الناس کلمة بالمدینة و لا بمکة و لا فی الطریق و لا بالعراق و لا فی عسکر الی یوم مقتله الاّ و قد سمعتها. لا والله ما اعطاهم ما یتذاکر الناس و ما یزعمون من ان یضع یده فی ید یزید بن معاویه و لا أن یسیروه الی ثغر من ثغور المسلمین ولکنه قال علیه السلام: دعونی فلأذهب فی هذه الارض العریضة حتی ننظر الی ما یصیر امر الناس.
«تاریخ الطبری: 313/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 100»
این سند و مدرک معتبر را در نظر بگیرید، اکنون برگردم سر سخن، حسین علیه السلام فرزند حقیقت ابدی است، زندگی خود را میدید که با تصوراتی که خود میپسندند؛ فراهم نخواهد شد، یعنی گذشته از (نزول بر حکم)؛ آن صور دیگرش را که رفتن به حجاز باشد یا رفتن رو به ناحیۀ دیگری از این زمین پهناور، آنها بیاحتیاط نخواهند پذیرفت و اگر یکی از آن دو گونه را بپذیرند، ناچار تحت مراقبت خود و با نهایت احاطه کردن او و بیخبر گذاشتن و بریدن از مردم جهان خواهند پذیرفت، پس اگر از ناچاری، حسین علیه السلام یکی از آن را تقاضا داشت، داشته ولی خود را با هزاران تاریکی در برابر مواجه میدید.
بعلاوه از این تاریکیها همه کس از صدر تا ساقه، چه والی و چه قائد لشکر، بعدها خود را بر او صاحب منت میدانستند که بر حیات او ابقا کرده در حساب خود میآورند که او را تبعید کردیم، و با آن که بیش از یک سخن ساده بسیط به
1) (1)
آنها نگفته: آنها برای اظهار شوکت خود و ترضیه و تملق والی، باد به آستین والی میکنند که همه اختیارات با تو است. تو او را روانه کن به ثغری و اگر نزد او خفیفاً نام یزید را ببرند که تو برو و با یزید خود دانید؛ نزد خود و نزد اهل دنیا انتشار خواهند داد که ما او را فرستادیم پیشگاه امیرالمؤمنین که دست خود را میان دست او بگذارد؛ چنان چه نگفتهاش را انتشار دادند و آن چه خود به میانجیگری میخواستند بسازند، به صورت تقاضا میان مردم منتشر کردند.
حاشا! حسین علیه السلام حاشا! بصیرت او که از این گونه تاریکیها غافل باشد و حاشا که با التفات به این گونه تاریکیها، زندگی را مایل باشد.
شهادت را افق روشنی میدید و پایان آمدن عمر را برای خود و همه دیر یا زود حتی میدید. و پس انداختن این سفر را با خطرات تاریکی و رنج فراوان توأم میدید و در برابر، پیش انداختن این سفر را راحتی ابدی میدید. از این جهات هیچ گونه پوشیدگی در مطالب نبود، فقط ملاحظه وظیفۀ الهیه گاهی او را مجبور میکرد که اگر بنیامیه مدارا کنند باید در آن تاریکیها وارد شود، و بسازد اگر چه بسوزد، ولی ملاحظه این وظیفه تا دیروز بود که احتمال میرفت بنیامیه با عقل سیاسی و بازیهای دیپلماسی از آن پیشنهادها یکی را به او با قید دلخواه خود تحمیل کنند و آیا دلخواه آنها چه باشد؟ آیا بتوان با آن ساخت؟ و آیا با آن وضع زندگی را باید خواست؟
ولیکن دیروز که ابلاغ شمر آمد و کار به جنگ کشید، جبهۀ افق زندگی تاریکتر و راه و رسم چاره و زندگانی به کلی مسدود شد. اگر خدا به فریادش نرسیده بود.
نه پای ماندن آنجا نه دست بیعت خصم نه راه رفتن کعبه نه روی رفتن روم
و تاریکتر از همه آن که: هر کدام طرف را اختیار میکرد رأی مخصوص او را از نظر جهان مستور میداشتند و نمیگذاشتند که مردم، جهان شخصیت خود او را بفهمند و بدانند کدام قسمت از بازیگرهای دیپلماسی ضمیمه شده و کدام یک از شخص امام است.
ولی خدا که بندۀ خود را درمانده نخواهد گذاشت، به فریادش رسید و افق روشن شهادت را در برابر آن تنگناهای مظلم (زندگی با آن ستمگران) به نظرش درآورد.
تنها برای اقدام حسین علیه السلام یک نکته پیش از جنگ باقی مانده که عبارت باشد از: آگهیهایی که به لشکر و پیامهایی که به اهل جهان بدهد و اینک محاکمهای دربارۀ موت و حیات و در شخصیت خود در هنگام برخورد به عتبۀ ابدیت و آستانۀ مرگ بکند و اندازۀ ارزش موت و حیات در نظر او و فهماندن به مردم کوفه که خودباختگی آنها از روی منطق نیست، و ضامن درستی در آتیه و کفیل، انتظاری از آل امیه، برای آنها نیست؛ لازم است. و بیان کردن استحقاق این گونه ملت برای چگونه القابی (به عوض منقذ امم، مصلح عالم، بیرون فرستادههای خدا، فرمانفرماهای خیر و معروف) و حماسهای لایق شهامت آن روحیهای که تا کنون آن را پنهان داشته، و برای اتمام حجت مدارا و مساعدت کرده، باقی مانده و بعد از آن، هنگام خاتمه دادن به منطقها، و پرداختن به جنگ است، مانند پیغمبرانی که بعد از ادای پیغام و مطالب خود کشته دشت
غوغا شدهاند، این مطالب آخرین نطقی است که میباید ایراد کند، آن خطبۀ آتشین سومین خود را برای این جهات خواند.
ولی ما پیش از پرداختن به آن خطبه، یک نکته را ناگفته نگذاریم که از آن شایعۀ دروغین (دست میان دست یزید بگذارد یا به جایی او را روانه کنند) همه در اشتباه افتاده بودند و به گمان خود آن سرّی که در بین حسین علیه السلام و ابن سعد شبانه بوده همین است، حتی امرای ابن سعد هم واقع این مطلب را نمیدانستند و نمونهای از این مطلب در میان سخنان یاورانش علیهم سلام الله هم مانند زهیر و حرّ ریاحی یافت میشود.
مثلاً زهیر در خطابۀ خود، بعد از آن که لشکر، او را دشنام دادند و به پسر زیاد و زیاد فراوان ثنا خواندند به آنها گفت: «ای بندگان خدا! اولاد فاطمه به مودّت و یاری از اولاد سمیه سزاوارترند، پناه بر خدا، که شما اگر یاور آنها نباشید کشندۀ آنها باشید؛ پس بین این مرد را با یزید به خود وابگذارید و شما کنار روید (والله) یزید از شما به کمتر از کشتن حسین علیه السلام هم راضی و خشنود خواهد شد.»(1)
تاریخ الطبری: 324/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 119؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 165.
و در خطابۀ حرّ ریاحی است که به عمر سعد گفت: «آیا این پیشنهادها را هیچ یک از حسین قبول نمیکنید؟ و بعد از جواب منفی عمر سعد، آمد در لشکر حسین علیه السلام و برگشت، رو به لشکر به قصد مذاکره و دفاع و باز به لشکر گفت:
1) (1)
ای اهل کوفه! آیا از حسین علیه السلام این پیشنهادها را هیچ یک قبول نمیکنید؟ آنها گفتند: با امیر مذاکره کن، ثانیاً: با عمر سعد پرخاش کرد! باز او همان جواب را گفت و از اینجا حرّ به نکوهش آنها پرداخت.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 209؛ تاریخ الطبری: 325/4.
حرّ از این جهت در اشتباه بود ولی اشتباه او و اعتراضی که در زمینۀ آن داشت لطف خدایی بود، واقعاً نکوهش حرّ و خود حرّ در آن صحرا برای آنها پیغام حقیقت از مجرای طبیعت بود که وجدان زنده آن را میپرداخت، گویا از جانب ضمیر کافۀ افراد بشر برای پیغام آمده بود که به یک لمحه برپا بایستد و پیغام قلوب جریحهدار آیندگان را بگوید و بعد حبابوار بعد از نمایانی، پنهان شود. طبیعت هرگاه قلب خود را شکافته و یک فرد را از باب نمونه بیرون فرستد صمیمیت خود را ابراز داشته، سپس بر طبق صمیمیت از هر ناحیۀ خود از چپ، از راست، از جلو، عقب، فوق و تحت قلبها را متوجه میکند و به دنبال، دلها و زبانها و دستها را میشوراند، به هم میزند، از هر طرف سخنی فرو میریزد.
حرّ نمایندۀ فعالیت وجدان بود. نمایندۀ چهار هزار نفر توبهکاران آینده بود، که بعد از پنج سال پشیمانی، خود را به کشتن دادند. حرّ نمایندۀ دوازده هزار نفر مختار بود، حرّ نمایندۀ وجدانهای پاک (نیالوده به مشتهیات و آرزوها و رشوههای بنیامیه) بود که عبارت باشد از نمایندگی وجدان بیشتر اهل جهان و غضبناکی آنها. آری، به غیر از آن لشکر که رشوه آنها را آلوده و غباروار جلوی دیدگان قلب و وجدان آنها را گرفته بود، جهان را بر بنیامیه خشمآلوده
1) (1)
مینمایاند. که حتی وجدان خود این مردم هم فردا که ابن زیاد رشوه را از آنها قطع کند و از زیر فشار بیم و طمع بیرون آیند، آنها را آرام نخواهد گذاشت، بلکه مانند نکیر و منکر در خواب و بیداری جلوی آنها را میگیرد و از نکوهش به هیچ وجه، کم آنها نمیگذارد.
حرّ نوید میداد که: تحریک وجدان که عنصر اصلی و قوۀ اساسی تحریکات است در بنیۀ افراد بشر عنقریب کارها بکند.
حر اولین لبخند حق و حقیقت بود به روی حسین علیه السلام؛ خدا به نیابت از خود فرستاده بود که از جانب عموم رعیت خدا، شادباش به حسین علیه السلام بگوید و دل خود را نمایندۀ عموم دلها و جهان و جهان صاحب دلها قرار دهد.
این اولین نقمت بر بنیامیه، نشان جستن شرارۀ غضب امت و آغاز تفریحات و پذیراییهایی برای حسین علیه السلام بود به دنبال آن، بر هر دو افزوده میشد یعنی زمان هر چه پیش می رفت، انتقام و خشم بر بنیامیه افزون میشد و پذیرایی از حسین علیه السلام از غیبت شروع شده میافزود. آری، آتشفشان در آغاز، به دود و جرقههایی اندک اندک از آیندۀ خود خبر میدهد، ازدیاد سخط از اینجا یعنی حر و اعتراض او طلوع کرده و از کردار ناهنجار ابن زیاد و اقدام شدید ابن سعد در امروز که نوبۀ زمامداری امت به دست آنها افتاده، آن اعتراض، ریشۀ محکم میکرد.
توضیح این مطلب این که: «حسین علیه السلام به آنها این پیشنهادها را نکرده بود ولی آنها به واسطۀ میانجیگری یا تصور دیگر، این پیشنهاد را، هم اختراع و افتراض نموده، و هم فرض نمودۀ خود را محقق شده گرفتند و بعد زیر پا نهاده و فعالیت
خود را روی هوس خام دیگری نهادند که برای خود بالای غضب خدا، غضبی بیفزایند.
یعنی پیشنهادها را اشتباهاً محقق فرض کردند، ولی به آن قانع نبوده، اقدام شدیدی فوق آن نمودند، به این معنی که هنوز حسین علیه السلام آن باطل اول آنها را امضا نکرده، آنها باطل فوق آن را تقاضا کردند، هنوز اصل بیعت را نپذیرفته، آنها روی گمان آن که پذیرفته، به این حد قانع نبوده، نزول بر حکم را از او خواستار شدند و بر آن باطل اول خود افزودند و بر آن افزوده اصرار کردند، این اندازۀ غلظت، داد حر ریاحی و هر صاحب وجدان را بلند کرده، همه را به خشم آورد، و عدّهای پیش از حر خود را از لشکر بیرون کشیدند و بعد به همراهی امام علیه السلام خشمآلوده با لشکر جنگیدند و حر ریاحی بعد از آنها خشمگین آمد و نزدیک بود از خشم از هم بپاشد و بعد از آن که خود را به امام علیه السلام رسانید، صبر نکرد و با شتاب برابر لشکر آمد، به نکوهش و به سرزنش، آنها را به توبه خواند.»(1)
تاریخ الطبری: 325/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 209.
تمام غضب و خشم او و این همراهان دیگر که پیشتر آمده بودند روی این بود که آنها از شرارت خود قانع به باطل اول نشدند و شروط صلح و پیشنهادها را نپذیرفتند. آری، اعتراض بر نپذیرفتن آنها صحیح بود گرچه امام علیه السلام هم نخواسته بود، او نخواسته بود نخواسته باشد، ولی آنها جداً نپذیرفتند، هویدا شد که: اگر هم خواستار شود آنها به شرارت خود حد و اندازهای قائل نیستند، برای آن که بیخواست امام علیه السلام ابن سعد به میانجیگری، صورت پیشنهادی را داد، ولی آن هم
1) (1)
قبول نشد.
من نمیگویم امام علیه السلام حاضر بود با بنیامیه به هر نحوی مدارا کند، ولی میگویم: روی زمینۀ حاضر شدن هم، آنها قانع نبودند. امام علیه السلام نگفت: من میروم و با یزید بیعت میکنم، ولی آنها اصرار ورزیدند که علاوه بر بیعت یزید باید به حکم ابن زیاد فرود آید که اگر خواست. «بکشد یا نکشد»
زمینه پیشنهاد از هر که بود، بود و فرض میکنم قطعاً از خود امام علیه السلام نبود؛ ولی اینک با این زمینه که فراهم شد، نیت ابن زیاد به طور قطع معلوم و آشکارا شد، غضب حر ریاحی بر آن مردم به موقع بود و پرخاش بر اینکه چرا نمیپذیرید به موقع و به جا بود و گیرم از ناحیۀ امام علیه السلام هم تقاضا و پیشنهاد نبود، آنها برتر از پذیرفتن این تقاضا اراده کردند وارادۀ خود را به عمل وارد کردند، خواه تقاضا از خود امام علیه السلام باشد، خواه از دیگری.
حر دربارۀ تصمیمات آنها اشتباه نرفته بود و میباید به آن تصمیمات اعتراض و پرخاش نماید و نمود، چه آنها برای تصمیمات خود به خطا تشخیص داده باشند که امام علیه السلام خواستار سه شرط است، و چه به صواب، به هر حال بیداد آنها را فهمیده و به این بیداد داد میزند، و لازم نیست بر امام علیه السلام که حر را از یک اشتباهی بیرون آورد، راجع به عرض پیشنهاد که از من نیست و خاصه در آن فرصت تنگ، اینک که: برای بیداد آنها داد حر ریاحی بلند است باید امام علیه السلام هم برای وقاحت بیاندازه، و بیداد بیحدّ و اندازه همصدا با حر باشد و از این بیدادی که همۀ جهان آن را ستمگری میدانند بنالد. آری، بعلاوه از اعتراض و پرخاش حرّ ریاحی، خود امام علیه السلام بر اصل بیعت هم اعتراض داد و در زبان
خودش به لهجۀ روشن هویدا خواهد شد.
بعد از این توضیحات، به حل گفتار زهیر و آن قطعه از خطبه حر راجع به بیعت با یزید و نپذیرفتن خصال سهگانه نزدیک میشویم.
اما راجع به زهیر و عبارت او که گفت: «بین این مرد را با یزید به خودشان واگذارید»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 165؛ تاریخ الطبری: 324/4.
از چند جهت قابل حل است:اولاً: مقصود از واگذاری کار او با یزید به خودشان، بیعت نیست، بلکه کنارکشیدن اهل کوفه است که به این جرم بزرگ خود را آلوده نکنند تا اگر آلوده میکنند دیگران بکنند.
ثانیاً: برای دفاع از جان و جوانان حسین علیه السلام زهیر خودش تکلیفی داشت، هر چند او در راه حضرت او علیه السلام فدائی بود، ولی مانعی نداشت که برای رفع غائله به هر وسیلهای که عقلش میرسید متشبث میشد که غائله را بخواباند و جان امام علیه السلام را در این میدان به سلامت نگه دارد.
ثالثاً: تفرقه کلمه امت، دو دین شدن، هتک خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله را برای امت ننگین میدانست، هم برای آینده و هم برای حاضر و میکوشید که این ننگ را از پیراهن امت و دامن اهل ملت خود بشوید و به عقل بزرگ خود، صلاح طرفین را در هر زمینه میدید پیشنهاد میداد و مستبعد ندانید که اگر آنها پذیرفته بودند؛ او از امام علیه السلام خود هم مطالبه میکرد که کاری را اقدام کند که امت به ننگ این امتحان بزرگ گرفتار نشوند.
1) (1)
و حاصل آن که: زهیر شخصیتی دارد و خود را در حفظ شؤون اسلام استقلالاً دخیل و ذی حق میداند، سخن او نه تنها پیغامی است که از جانب حسین علیه السلام میگذارد، بلکه او از تربیت استقلالی مخصوص که اسلام دارد بهرۀ وافری دارد؛ زیرا اینک که در این بیابان، دودمان محمد صلی الله علیه و آله را گرفتار اراذل و اوباشی دید که اصلاً مصالح امت را نمیفهمند و با آبروی اسلام و مسلمین بازی میکنند و عرض پیغمبر صلی الله علیه و آله خود و خود را، دارند به باد فنا میدهند.
دامن همت به کمر زد که آنها را از اقدامات ننگین خود باز دارد، پس مستبعد ندانید که میانجیگری کند و مطلبی که دو طرف متخاصمان، هر کدام یک پهلوی آن افتادهاند او میان را بگیرد و اگر آن طرف پذیرفته بود این طرف را هم دعوت میکرد به پذیرفتن آن با کم و بیش.
قضیۀ جنگ کردن زهیر مانند دیسیپلین و اطاعت کورکورانه نبوده، بلکه ناشی از هوش و بصیرت و رأی و استقلال فکر خود او بوده و اطاعت روشن داشت، بلکه همۀ شهدای کربلا با استقلال اراده تفانی در راه حسین علیه السلام داشتند، نه حکمی بالای سر آنها بود و نه فشاری، و از این جهت است که اخلاصمندان آنها زیادند و آنها را برگزیدهاند.
باری زهیر نمیخواست سخن امام علیه السلام را بگوید، سخن امام علیه السلام را برای خود او واگذار کرده بود، سخنی که گفت، سخن خود او بود و از این جهت در آغاز سخن خود گفت که: «چون نصیحت مسلمان بر برادر مسلمانش واجب و لازم است، من به زنهار آمدهام، ما و شما تا حال به یک دین و آیین و اهل یک ملتیم، اما مادامی که شمشیر بین ما نیامده و اگر شمشیر آمد و خون ریخته شد ما اهل
یک دین و شما اهل دین دیگر خواهیم شد، تا آخر.»(1)
تاریخ الطبری: 324/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 165؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 119.
پس خلاصۀ نظر ما این شد که: زهیر در اشتباه نبوده و امام علیه السلام هم پیشنهادها را نخواسته بوده، مع هذا زهیر آن دعوت را کرد از باب این که، عقلای غیر ذی مدخل، گاهی در مابین میافتند که اختلاف و مشاجره را درز بگیرند و میان متداعیان میآیند و میان دو مقصد را میگیرند، نه از جهت این که او خواسته یا این خواسته، بلکه خواسته هر دو را زمین میگذارند که بتوانند کاری را فیصل دهند.
و اما راجع به حر و حل آن گفتارش که چرا پیشنهادهای سهگانه را نمیپذیرید، به نظر میرسد که: حر چون وسط دشمن بوده و از امام علیه السلام و رأی او دور بوده، به شایعات بین لشکر اعتماد داشته، و آن را صدق میدانسته و راجع به این که امام علیه السلام آن را خواسته در اشتباه بوده، اگر چه راجع به آن که نپذیرفتند در اشتباه نبوده است، و با آن که از امرای لشکر بوده، مستبعد ندانید که امیرکل، ابن سعد این اسرار خود را، از او مخفی میداشته و حتماً چنین بوده؛ زیرا دیدید که آمد نزد او و از نیت او سراغ گرفت برای جنگ.
بر امام علیه السلام لازم نبوده که او را از پرخاش بر آن حکم ناروا باز دارد، بلکه خود امام علیه السلام هم از این حکم بیداد، داد میزند که زنازادهای پافشاری کرده بین ذلت و شمشیر کشیدن، ما مرا مجبور کرده.
اینک وقت آن رسیده که: «امام علیه السلام خطبۀ سومین خود را شروع کند؛ زیرا
1) (1)
جای دلسوزی برای امت و برای آنها گذشته. آری، برای دلسوزی به آنها در آغاز یادآوری کرد که کشتن او صلاح آنها نیست نه در دنیای آنها و نه در دین آنها، و یادآوری کرد که این گونه کار بزرگ را آنها باید با شرکا و شورای آنها اقدام کنند، سایر بنیامیه و والیهای آنها هم با این نیروی زورمند بیخرد، شریک مصلحتند، و به آنها فهمانید که این کار آنها در پشت سر، تیرگیهایی دارد، بلکه مانند ابرهای تیرۀ تاریک که پشت هم و روی هم آمده و جهان را تیره و تاریک و ظلمات روی ظلمات و برق و صاعقه و بارش و سیلاب خانمان ویران کن در عقب دارد، این حرارت آنها در عقب خود سیلاب خطرناک خون دارد که هر گاه آن سیل دمان روان شد، در آغاز خانههای اهل کوفه و در پایان خانمان امیه و در دنبال، خانمان آیندگان امت اسلام را ویران و درهم و برهم میدارد، و در غبار غمامی داخل میکند که در میان آن شمشیر به روی هم میزنند و ناشناخته همدیگر را میکشند.»(1)
مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 116.
فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً (2)
و ثانیاً: «بعد از این دلسوزی برای آن که آن را محقق بدارند، نسب خود را و خاندان خود را و بعد، تصدیق پیغمبر صلی الله علیه و آله را دربارۀ خود و برادرش، و بعد نبودن پیمبرزادهای در مشرق و مغرب بین آنها و غیر آنها، و بعد مراسلات دعوت که نمونۀ نهضت عمومی بود، یادآوری فرمود، و معنی مراسلات و دعوتهای اهل
کوفه را چنین کرد که رنجش تودۀ مسلمین و میل و نفرت از بنیامیه منحصر به من نیست، به نشانۀ کاغذ و نامههای اهل کوفه پیداست که: از همه دیندارها صدا بلند است، به کشتن من تنها مردم و دیگران ساکت نخواهند شد. در حجاز آل زبیر هستند که تکیه به خانه دارند و بنیامیه را والی خدا بر خانه از جانب صاحبخانه نمیدانند و همین کوفه آن گاه که به حال خود بودند، بر بازیچه گرفتن خلافت اسلام قرار نگرفتند، آیا با همۀ قلوب چه خواهند کرد؟ آیا همه را به قوۀ شمشیر به خود مایل میکنند؟ پس در تصمیم خود فکر کنید و ببینید آیا به صلاح شما ختم میشود کشتن من، آن وقت بکنید، این دفاع را از قتل خود کرد.»(1)
تاریخ الطبری: 322/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 117.
و بعد که آنها، نزول بر حکم وگرنه قتل را پیشنهاد کردند، در خطابۀ دومین خود مجوز قتل خود و سبب این اقدام را از آنها مطالبه کرد، جواب سر به هوایی گفتند که: (ما دست از تو برنمیداریم تا که تشنه تشنه مرگ تلخ را به تو بچشانیم، یا گفتند: برای اطاعت امیر، و در هر دو صورت در چنین اقدام بزرگ و کردار ناهنجار مدرکی و منطقی برای اقناع مظلوم نداشتند و کار خود را تکیه به حکومت عقل و متکی به رأی و رویه نکردند که به نتیجه با روح قوۀ حکومت عرفی بدون آن که تطبیق به قانونی دهند یا به شکل قانونی آن را درآورند، بیزبان و بیبیان و بیمنطق به چنین کار و کردار خطیر دست مییازند و اکنون حسین علیه السلام است که در مدرسۀ انبیاء درس خود را تکمیل کرده و آموخته
1) (1)
اَلرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَیانَ (1)
الرحمن (55):1-4.
اینگونه فرزند محمد صلی الله علیه و آله معتقد است انسان برای کار درشت، منطق روشن و برای کار آشکارا منطق آشکارا و برای کردار خطیر، مصلحت خطیر و حکمت خطیر لازم دارد، بلکه فعالیت انسان باید مستند و تکیهگاهی به عقل داشته باشد، و برای حتی هر کار کوچک هم، حکم روشنی از عقل، و بیان واضحی از منطق داشته باشد بیشتر فعالیت و قیمت انسان به منظم و مکمل بودن نفس ناطقۀ او است که بیشتر بفهمد و بیشتر بفهماند و امواج بلند فکر او افزون باشد از حرکات اعضای او، و در پشت سر حرکات خود یک جهانی از روح، از فکر، از منطق و بیان داشته باشد که هر گاه بیپرده بتوان آنها را دید صد چندان بدن او، و قوا و اعضا، و حرکات او ببینند، ولی میبیند پشتیبان فکری اینها اینقدر ضعیف است که اگر قوه و زور را در دست خود نداشته باشند، مانند حیوان لال، گنگ، راکد، از رویۀ صلاحبینی، و برهان و حکومت عقل، و محاکمۀ داخلی راکدند، و جز یک رشتۀ ضعیف و نخ باریکی بین قوّۀ نیرویشان با عقل و محکمۀ عقل نیست و با دین اصلاً رشته و نخی هم در بین نیست، تنها با عقل نیرنگ یا وهم صرفهجو اندکی ارتباط دارند، که رشوه و نویدهای بی جایی، آنها را به این کار خطیر جسور کرده، این رابطه را میتوان تشبیه کرد به رابطۀ با تخیّل محض که اندک آن در حیوانات و دد و دام هم هست و این کردار خطیر را هرگاه رسیدگی کنی میبینی در همۀ آنها نوید و طمع به حکومت هم در کار نبوده، مثلاً به شمر نوید حکومتی را1) (1)
نداده بودند و ندیدیم و نشنیدیم که او را حاکم جایی کنند و نکردند؛ فقط او از دولت آل زیاد به همین قانع بود که گاهی او را کدخدای محلهای از قبیلۀ خود کنند و آنها را که تازه به دوران رسیدهاند همین گونه ترفیعات خرسند میکرد.
پارهای قانع به آن که گاهی پسر زیاد در حکومت دو سال و نیم دیگر خود آنان را اذن حضور دهد، و بر کرسی بنشاند، و پارهای به خانمان امیه مینازیدند که ما دودمان افتخار اسلام را به هوای شما بر باد دادیم که چندان طلا و نقره بر ما نثار کنید که تا رکاب ما را بگیرد و هیچ یک، از وادی روحانیت و روح که جهان بیپایانی است خبری نداشتند، و با عقل ناطقۀ انسان که یک دنیا امواج فکر و منطق و بیان دارد مراوده نداشتند و در آنها رشتۀ ممتد بین عقل نیرنگ و وهم صرفه جو با خیال خطیر و کار آنها بسیار نازک بلکه از نخ نازکتر بود. آری، غوغایی شبیه به غوغای حیوانات وحشی خطرناکی که نیروی آن قوی و کثرت عده و عدد آن زمام حکومت خود را در دست خود دارد، یعنی حکومت سبعیت محض بود که اعتمادی جز به چنگال آهنین و بازوی بیمعاونت معنی و بیقیمت ولی خطرناک ندارد، و در وادی کارهای پرقیمت ابدی نبودند که از وجدان و از رویه و از عقل و از فکر و نطق و دین و نظامات الهیه حکومتی داشته باشند، در این وادی حسین علیه السلام پادشاه است و مقتدر، و آنها رعیت ساقط، زیادی و کمی عده و جسامت و تنومندی اعضا، هیچ قیمتی را تأمین نمیکند مادامی که به سرپرستی نظام عقل نباشد.
صد هزار تن آنها باید اعتراف کنند، به فرمانفرمایی یک عقل وافر که یک تنه و بیسپاه اعتماد و تکیه به جهان ملکوت نهان و نظامات و نیروی آن دارد، نه
تنها قوّت نفس آن انسان یگانه، آنها را بندۀ خود دارد، بلکه هر عقلی آنها را افسار میکند و صدهزار تن اینان را مردمان بدخواه پرجربزه برای اجرای مقاصد خود سخره و استخدام میکنند، اینک ابن زیاد است که این کار خطیر را از قوۀ آنها استفاده میکند با مزد اندک و کم، فردا است که آنها را بیمزد به یک تن جبار بدهد که لقمۀ او باشند.
ابن زیاد دوازده میلیون دینار را یک شبه از بیت المال بصره بین پسران پدرش تقسیم کرد و از بصره راه خود را کشید و به شام رفت که بعد از یزید خلیفهای را نصب کند، این یک لقمۀ شبانۀ او بود، و دو سال و نیم، پس از این قضیه تا مرگ یزید، هر شب و هر نهار از خون این مردم کوفه که زبون و دستآموز او بودند مصرف داشت، و بیست سال معاویه، بلکه ده سال عثمان هم آل امیه، همین کار را با خلایق داشتند، و از این جهت که فشارها طاقتفرسا بود، نالۀ مردم کوفه بلند بود، و تا حجاز به گوش حسین علیه السلام میرسید، نالیدن آنها از خیرات و برکات (زیاد و عبیدالله) نبود. نالۀ آنها از نامهها و مراسلات آنها شنیده میشد و بعدها بیشتر و بلندتر خواهد بود.
در همان زمان که معاویه از حضرت مجتبی علیه السلام ولیعهد پدرش و حسین علیه السلام چشمۀ نور، حساب میبرد، ارزاق اهل کوفه را سال به سال عقب میانداخت تا زنهای کوفه به شام نزدش میرفتند و با آن که مردم تکیهگاهی مانند عظمای خود در برابر چشم جبار معاویه داشتند و برج مقابل بارو داشتند، آن نالهها از آنها زار زار بلند بود و آن هضم و پایمالی، آنها را بیطاقت کرده بود، آیا از امروز به بعد که این پشت و پناه را از آنان میگیرند، با آنها چه خواهند کرد؟ آیا این
برج را که ویران کردند دل و پیکر آنها را چگونه خواهند تیرباران کرد؟
آیا حسین علیه السلام را که برای احقاق حقشان و بیان حجتشان زبان گویای آنها بود؛ هرگاه خاموش کردند آنها با گنگی و لالی چگونه دفاع از حقوق خود میکنند؟ آیا سلیل و دودمان بزرگترین پیغمبر خود را که بکشند با خاندان کدام یک از مردان عرب رحم خواهند کرد؟
در زمان حجاج بن یوسف عبدالرحمن پسر محمد اشعث را با جنگجویان کوفه و سپاه عربی که از حدود افغانستان و کرمان و فارس به دور او گرد آمده بودند کشتند، کسانی بودند که از خستگی زیاد به علت این که حجاج آنها را در سرحدات نگه داشته بود و اذن نمیداد که به کوفه بیایند، شورش کردند و آمدند و با او جنگیدند و بعد از جنگهای خونینی، او با همه به دست حجاج بن یوسف والی کوفه، عامل بنیامیه، کشته شدند.
باری در این موقع که حزب کوفه ملاذ و پناهی مانند حسین علیه السلام داشت و برای دلجویی دل ریش همچون او را داشت و مانند خانۀ حسین، قرارگاهی در مورد صلح و آرامش برای خود داشت، و برای تاریکیهای ابرهای تیرۀ آسمان پوش، بالای گلدستهای در حجاز، چراغ فروزان حسین علیه السلام را داشت، با همۀ این وصفها با آنها، چنین رفتار میکنند که آنها را به خلاف رضایت خود تسخیر کرده و به دست خود آنها، نور آمال آنها را دارند خاموش میکنند، فردا که هیچ ملاحظهای و هیچگونه بیمی و هیچ زبانی در کار نباشد آیا پایمال نخواهند کرد؟
به ابن سعد، حکومت ری را میدهند.(1)
مدینة المعاجز: 482/3؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 469.
برای این که شبح حسین علیه السلام زنده است و از آن بیم دارند، ولی فردا، بعد از یک روز و نیم دیگر که از آن آسوده شدند، سر خط نوشتۀ خود را پس میگیرند، تا چه رسد به آن که از نو بدهند، بنیامیه از خودشان دارند کسانی که برای هر ولایت و هر مرتبه و هر منصب نیازمندند، نوبت به مردم کوفه نمیرسد که چندین سال در رکاب علی علیه السلام شمشیر به روی آنها کشیده، به چه مناسبت به شمر بن ذی الجوشن خارجی که در صفین با آنها نبرد کرده، و اکنون به طمع دنیا سوابق بزرگی حسین علیه السلام را زیر پا گذاشته دیناری بدهند، و اصلاً به کسی که از پستی همت یک خاندان پیغمبری صلی الله علیه و آله را با شفاعت آخرت برای یک درهم میدهد؛ چه ضرورتی که حکومتی بدهند، این چنین پستها را به روی هر کس بخواهند میدوانند و فقط به قدری که خود آنها نظر دارند با نظر کوتاهشان به آنها میدهند، آنها به شرافت خاندانی و دودمانی پابند نیستند و اگر پابند بودند اعتبار آن را در دیگری هم میفهمیدند و احساس میکردند و اندکی مراعات میکردند.اکنون حسین علیه السلام با چنین جمعیتی روبرو شده که از شعور به آتیۀ خود بلکه از شعور به هر چیزی عاری و خالی و از قوّه و غرور به نیرو مملو، ولیکن قوّه و نیروی آنها از شخص امام علیه السلام جز به بدن حسین علیه السلام مسلّط نیست، و راه مداخله به رأی او، و روح او، اصلاً ندارد. چون جسمانیاتی که منبع آنها فکر نیست، نفوذ به جهان فکر ندارند و وسایل نفوذی را هم مانند حجت و منطق و سحر بیان و
1) (1)
فسون و اقناع و قیاس و مانند سایر قوای معنوی، ندارند، پس نمیتوانند رأی و عزیمتی را از دیگری در تحت سلطان خود بیاورند، پس از جهت قوّه و نیرو که آنها دارند حسین علیه السلام در تحت سلطان آنها نیست و از جهات دیگر هم که حسین علیه السلام خود اعظم از آنهاست.
نا اهلی آنها بیش از این است که حسین علیه السلام سوابق خدمات خود و سوابق زحمات خاندان خود را به امت و به آنها گوشزد کند و یادآور شود. ناکستر از اینند که عُزیر و مسیح و قدردانی امم را از آنان برای آنها بگوید. فقط برای هدایت آنها یک راه باقی مانده که این مطالب گذشته را راجع به تیرهبختی آنها در این فرصت آخر و خطبه سومین خود بیان کند، آنها را راهنمایی کند که نالههای پیش شما چرا فراموش شده؟ زخم درون دل شما مگر مرهم یافت و بهبودی حاصل کرد؟ مرا که به دادرسی میخواستید از چه کس داد داشتید؟ آن دشمن که بیست سال به سر شما میتاخت کیست؟ آن حرارت و آتشی که افروخته بودید به جان دشمن کجا رفت؟ چرا از چنان دشمنی غافل شدید؟ اگر دشمن نبود پس چرا در آن حال آسودگی که فکرتان با خودتان بود آتش فراهم میکردید؟ چرا شمشیر با خود برداشته بودید؟
چرا این اتحاد قوه و یکدستی را که برای دشمن و استفاده رساندن به او میکنید به جان دوست به خرج میدهید؟ آیا به عدل عمومی آنها برخوردید؟ و آیا امل و آرزوی پرارزشی در آنها سراغ دارید؟ آیا موجبی برای متارکۀ ما تازه در بین آمده؟ با آن که هنوز شمشیرها در نیام بود، به جنگی وارد نشده بودید که وحشت آن عقل را از شما پرانده باشد، و دل از هراس بتپد، بلکه هنوز رأی و
تصمیم (جنگ یا صلح) اتخاذ نشده بود، این شتابزدگی شما را چه نام باید نهاد که فراخور شما باشد؟ آیا شب پرّه که خود را به آتش میسوزاند جز این کار میکند؟ آیا آن مرغی که خود را با بال و پر خود به دام صیاد میافکند جز این رفتار دارد؟ البته شما نابود و پایمال خواهید شد، بروید و فکر پایمالی خود باشید، پایمال! پایمال! پایمال! تا اندازهای که چاکری از زنها بکنید. چگونه مستحق پایمالی نباشند آن گروهی که احزاب آنها تار و پودی ندارند و نوشتۀ کتاب خدا را به دور میافکنند و هر سخن را شنیدهاند بیجا مصرف میکنند و هر جا چراغی است خود خاموش میکنند و برای گناه با تعصب پشتیبانی مینمایند؛ تا آخرین فنای آنها را که به تذکر از آسیای گردون فرمود: باری این درس آخر باقی مانده، اما اگر لشکر مهلت بدهند و هیاهو نکنند(1)
اللهوف: 97-100؛ تحف العقول: 240-242.
و امرا که سوار بر عقل آنهایند آنها را نشورانند و اراذل و اوباش این دفعۀ آخر فرصت بدهند، چون از تصمیمات او مطلع شدهاند و مأیوس شدهاند که به تسلیم تن در دهد و آنها لازم میدانند که تا چیره بر عقل و خرد مردم هستند فرصت ندهند که مردم به هوش آیند و اگر باد به زخم مردم بخورد احرار آنها مانند حرّ ریاحی به خود میآیند؛ چنان چه حرّ از این خطبۀ آتشین حضرت او علیه السلام که کوه را میلرزانید به خود آمد. هر جملهای از این خطبه که در گوش او طنین میانداخت، یک ناحیۀ دل او را میشورانید و به یک ناحیه از خطرات اجتماعی او را متوجه میکرد.قلب حر با قلب طبیعت شباهت و همرنگی داشت، و از این جهت
1) (1)
مغرور این غرورها نبود. قلب او مانند مقیاس بود برای تشخیص صدق این گویندۀ بزرگ و از تصدیق حر به تنهایی میباید دلخوش بود و حسین علیه السلام هم دلخوش خواهد شد، نوید میآید که: جایی که رجولیت صادق از زیر بار چندین خروار باطل خود بیرون بکشد و تکان بدهد تا همه آنها را از روی دل خود فرو بریزد و با عجله، خود را به حسین علیه السلام برساند. البته به بشریت باید امیدوار بود، معلوم میشود که هراس از این حملۀ قوی و سپاه آهنین در کار است، که قلبها در عقب مانده و با تمایل شدید به او، رو به او نمیآیند، وگرنه هر گاه این سد آهن از جلو برداشته شود، شیعیان او بیتاب خود را به سر قبر او میرسانند و از کشندگان او یک تن زنده نخواهند گذاشت.
از این جهت حضرت او علیه السلام با یک دنیا امیدواری و کنارگذاشتن یأس این نوبت را هم سوار شد، به گفتۀ ابن طاوس: «بر شترسواری، و به گفتۀ دیگری: بر اسب خود و بیرون آمد، اما مردم کوفه آوازها برداشته بودند.»(1)
اللهوف: 97-100.
1) (1)
(مناقب) از عبدالله بن حسن علیه السلام روایت کرده که:(1)
المناقب: روی باسناده عن عبدالله بن محمد بن سلیمان بن عبدالله بن الحسن عن ابیه عن جده عن عبدالله: (این سند بالحقیقه از حسن مثنی است که او را زخمدار از کربلا بیرون بردند و خود شاهد قضایا از نزدیک بوده) قال: لما عبا عمر بن سعد اصحابه لمحاربة الحسین بن علی علیه السلام و رتبهم مراتبهم و اقام الرایات فی مواضعها و عبا اصحاب المیمنة و المیسرة فقال لاصحاب القلب اثبتوا و احاطوا بالحسین علیه السلام من کل جانب حتی جعلوه فی مثل الحلقة فخرج حتی اتی الناس فاستنصتهم فابوا ان ینصتوا حتی قال لهم؛ ویلکم ما علیکم؟ ان تنصتوا الی فتسمعوا قولی و انما ادعوکم الی سبیل الرشاد فمن اطاعنی کان من المرشدین و من عصانی کان من المهلکین و کلکم عاص لامری غیر مستمع قولی فقد ملات بطونکم من الحرام و طبع علی قلوبکم ویلکم! افلا تنصفون؟ افلا تسمعون؟
فتلاوم اصحاب عمر بن سعد بینهم و قالوا انصتوا له، (مناقب قضایای جنگ و کشته شدن شهداء را گوید، بعد در نوبت حملۀ امام گوید) فقام الحسین علیه السلام ثم قال علیه السلام: تباً لکم ایتها الجماعة و ترحاً.
«بحارالأنوار: 8/45، بقیة الباب 37؛ العوالم: 252»
هنگامی است که عمر1) (1)
سعد اصحاب خود را تعبیه نموده و ساخته و پرداخته برای نبرد کرده و همه را
در رتبههای خود مرتب کرده و بیرق و پرچمها را در موضعهای مناسب خود برپا داشته، و ستون راست و ستون چپ را به نبرد مهیا داشته و به اصحاب قلب فرمان داده که بر جای خود استوار باشند و از هر پهلو به حسین علیه السلام احاطه کردند، تا او را در وسط گرفتهاند و او به میان حلقه جای گزیده.
او هم بیرون آمد تا خود را به آن مردم رسانید، پس خواهش سکوت و آرامش و بیصدایی از آن مردم برای گوش دادن به سخن کرد، لیکن آنها نپذیرفتند که از صدا بیفتند و بشنوند؛ به غوغای خود میافزودند تا بعد از برههای به آنها گفت: ای وای به شما! اگر از صدا خودداری کنید و گوش به من فرا دهید، و گفتار مرا بشنوید؛ چه باکی و چه زیانی به شما میرسد، من که فقط شما را به راه رشد میخوانم و تنها به رشد شما نظر دارم، هر که اطاعتم کند به سرفرازی خواهد رسید، از آنان خواهد بود که به رشد خود رسیده و هر که نافرمانی کند نابود خواهد شد.
(پس چه اصراری است که به نابودی خود دارید و از سربلندی خود گریزانید، اگر بزرگان شما میترسند که مبادا کوچکها سخن مرا حق دیده بگروند، نه نه، نترسند و اگر میترسند که مبادا امرا از منصب خود بگذرند، نه نترسند.)
نه، همه در نافرمانی امر من مصرّید و سخن مرا نخواهید پذیرفت؛ زیرا که شکمهای شما همه از مال حرام پر است و کار قلب شما و قفل آن، آن سان سرسری نیست، قفلی که خدا زده نمیتوان شکست، ای وای به شما! آیا این اندازه بیانصافید؟ آیا انصاف نمیدهید؟ آیا گوش فرا نمیدهید؟
پس از این نکوهش اصحاب عمر سعد با ملامت به یکدیگر گفتند: آرام شوید از صدا بیفتید، افتادند.
حسین علیه السلام بلند شد، و اگر سواره بود، سربلند کرد، سپس به سخن آمد.
گفت: «نابود باشید ای جمعیت خطرناک! - یا - دستتان از هر خیر بریده باد! ای جماعت سهمگین! - یا - هر جا روید نابودی از شما جدا نشود - یا - با خسارت همیشه بخوابید و برخیزید، ای جمع حاضر!
و غمنده باشید ای گروه! - یا - از زیر بار حزن و سربهگریبانی بیرون نیایید ای اجتماع سمناک!
آیا جا داشت که هنگامی که نالیدن شما کارش بالا گرفت، به اندازهای که ما را به فریادرسی خبر کردید، هنگامی که حیران فرو مانده، آشفته و رنگپریده به چپ و راست نگریستید و داد کشیده، فریاد بیپناهی را به گوش ما رسانیدید، فریادرس خواستید، دادرس خواندید و ما از آه و نالۀ جگرخراش شما، به قصد فریادرسی شما مهیا شده و اسلحه پوشیده، اسبتازان آمدیم، به دنبال ناله و صدا خود را رساندیم؛ هنوز عرق اسب ما خشک نشده، شمشیر به جان ما کشیدید؛ آن هم آن شمشیری که خود ما به دست شما دادیم (وگرنه عرب برهنه کجا و قوّۀ اجتماع کجا؟ شمشیر کجا؟ قوه نیرو کجا؟ یا آن شمشیری که بر اثر سوگندهای شما از شما طلب داشتیم).
آتشی که به جان دشمن میباید بیفروزید هیزم آن را افروختهاید که به جان ما بزنید؛ در صدد بودیم آتشی که زنبور گزندۀ درشت را میسوزاند از برای دشمن
برافروزیم، و به قصد کسی که هم دشمن شما و هم دشمن ماست برافروختیم، شما آن آتش را اینک به جان ما انداخته و شعلهور ساختید (روز روشن است، دشمن آشکار، دوست واضح) حالیا صبح کردهاید، دستۀ جمع، به سود دشمن به جان دوست، همزبان و پشتیبان هم، با دست جمع وارد شدهاید.
این چه صبحی است؟ امروز یکدست شده و گرد آمدهاید، دست میان دست هم کرده و یک قوه شده و به خاطر دشمنان به خون دستان کمر بستهاید؟
به قول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچکس با دوست دشمن(1)
حافظ شیرازی.
بیآنکه عدل و معدلتی آنها در میان شما آشکارا و افشا کرده باشند.
کدام عدل از آنها دیدهاید؟ شما کوفیان که لقمۀ شامیان بودید و سال تا سال ارزاق شما عقب میماند و هضم میشد و اهل بصره عساکر شام را بر شما در هر جهت مقدم میداشتند، آیا بنیامیه با کی معدلت کردهاند؟ با اهل ذمه؟ یا با سایر عرب و عجم؟
و بیآنکه امل و آرزویی شما (لشکر کوفه)، در روزگار خوش آنها؛ داشته باشید.
آنها اگر دنیا را بخورند به شما فرصت شرکت نمیدهند و مهلت انتظار و آرزو هم نمیدهند، اگر آرزویی انتظار برود تنها برای عدۀ معدودی به جاست که به وسیلۀ آنها صدای مردم دیگر را بیندازند نه شما جمعیت، و به آن عدۀ معدود هم مادامی، امید و آرزو رواست که دشمن ترس و
1) (1)
هراس از ما داشته باشد، وقتی که ما کشته شدیم و هراس از بین رفت، آن هم بریده خواهد شد.
آیا روزگار تاریک شما از آنها به صبحی میرسد؟ و صبحی در عقب آن هست که برای شما جای امل و آرزویی در آن باشد (نه! نه!) چه عدلی؟ چه آرزویی؟
(مگر چند لقمه حرامی از این دنیای نجس که به شما رساندهاند و معیشت پر خست و ننگی که شما در آنها طمع دارید.)
و بیآن که از ما به تازگی جرمی و گناهی سرزده باشد، و در رأی ما سستی یا خطایی رخ داده باشد.
با این وصف پس چرا (ای هزارها وای بر شما!) ما را واگذار کردید؟ با آن که هنوز آن شمشیری که باید و شاید در کار نیامده بود و در نیام بود، و هنوز تپش دلی رخ نداده بود، هنوز دل ترسو که میباید بتپد و از خروش و جوش زیر و رو شود، در صندوق سینه آرام و برقرار بود، و هنوز رأی اساسی راجع به صلح و جنگ پابرجا و مستحکم نشده بود.
خلاصۀ این سه جمله این که: هنوز دست به کاری نزده بودیم جنگی با دشمن نکرده بودیم که شمشیرهای هر دو از نیام کشیده روبروی هم شده؛ و دلها به جوش آمده از سینهها بیرون آمده باشند، تا حق داشته باشید خود را ببازید، و دوست را بفروشید و اسیر و رام دشمن شوید.
ولیکن از روی بیرویّگی، با شتابزدگی مانند پورۀ ملخ پرنیاورده به میدان بر سر ما ریختند.
(این نوع ملخ جست و خیزهایی کمتر از پرواز دارد، ولی خطر آن از ملخ بزرگ زیادتر است و به هر مزرعهای از اشتها هجوم میکند.)
با عجله به سوختن خود، مانند شبپره (پروانه) از هر طرف برای این آتش سوزنده همدیگر را صدا زدید و خود را در آتش ریختید، پایمال و خرد شوید، و البته هم خواهید شد چنان که سزاوارید.
معلوم است در بلاد عرب این گونه ملخ که پر نیاورده و پرواز ندارد؛ دستخوش نابودی و معرض خوردی و خوردنی است.
مرغ پر نارسته چون پران شود طعمۀ هر گربه درّان شود(1)
مولوی.
اندکی آهستهتر!! (یا - با این وصف، چرا - ای وای و صد وای بر شما! حالیا که از ما خوش نداشتید و ما را ترک گفتید، تجهیز لشکر به خونریزی ما کردید. با آن که هنوز شمشیر در غلاف بود و دل پرجوش در سینه آرام بود و رأی راجع به صلح و جنگ استوار و مستقر نشده بود، ولیکن مانند ملخ (پوره ملخ پر نیاورده) با آن پرش مختصرش به شتاب میان میدان ریختید، و مانند شب پره با شتاب نور گمان کردید و خود را به آتش ریختید، و به گفتۀ احتجاج برای بیعت ما مانند مور و ملخ و بسان پروانه بر سر ما ریختید... الی آخرها.
برای سوختن از همدگر پیشی گرفتید و خود را در آتش انداختید؛ اندکی آهستهتر؟ پایمال شدنها دارید، البته زیر لگد خرد و لگدکوب میشود، شما و
1) (1)
ساییده شدن به هاون زمان، شما و پایمالی زیر پا، زیر لگد، پایمالی از شما، زشتی و شما، ای چاکران کنیز! حزبهای بیتار و پود! قرآن ناشناسان! افکندگان قرآن! دستههای تعصب کش گناه! به هم زنندگان کتاب! جابهجا کنندگان سخن! نادرستکنان درست! از کام و دهان شیطان افتادگان! آرمانهای دل شیطان! خاموش کنندگان نور سنن و روش پیغمبر صلی الله علیه و آله!
(یا - دوری، پایمالی، زشتی، و شما ای طاغوتهای این امت! تهماندۀ حزبها! کشندۀ اولاد پیمبران! زنا از نسب ناشناس! زنازاده را در شمارۀ نسب شناس! برادری کنندۀ با گستاخان! مستهزیین، که قرآن را به میل دل، بعضی را گرفته و بعضی را واگذار کنند!
آوخ! چقدر بد است آن چه به دست خود برای خود پیشاپیش میسازید! خدا به بالا در خشم، خودتان به زیر در عذاب جاوید! نه خدا خشنود، نه خودتان آسوده!
خبردار باشید! لعنت خدا بر ستمگران پیمانشکنی است که با وجود تأکیدات خود، باز پیمان خود را میشکنند، شما خود در عهد و پیمان، خدا را بر خود کفیل گرفتید از این گذشته آیا اینان را که معلوم الحالند مددکار، و نیرو و بازو، شده و مانند ما را تنها وا میگذارید؟ آری، این بیوفایی و حیلهگری از شما تازگی ندارد، این خوی قدیم و روش دیرینۀ شماست و بن بیخ شما از این مکر ریشه دوانده و ریشۀ آن به هم دست داده و شاخههای شما از آن سبز شده، بدترین میوۀ سربدر، تبهترین، پلیدترین میوهاید که خون دل و اندوه باغبان و دیدهبان ولیکن لقمه و یا خوراک غاصبانه برندگان و رهگذرانید.
واضح است باغبان اسلام، درختی را نشانید، و با خون دل و اندوه به ثمر رسانید و هنگام بهرهگیری و برچینی، رهگذران ناروا آن را چیدند و خوردند و برای باغبان جز اندوه چیزی نماند.
هان! بدانید و خبردار باشید که زنازادهای پسر زنازادهای، پافشاری کرده بین دو کار: بین شمشیر کشیدن و تن به خواری دادن، بین آن شمشیر کشیدنی که نزد آزادگان عرب و غیر عرب، سبب سربلندی و سرفرازی است و نزول حکمی که آخرین پستی و تن به خواری دادن است و هیهات از ما؛ این ذلت و تن به خواری دادن بسیار دور است، بسیار بسیار دور است برای ما، این را خدای و پیمبرش صلی الله علیه و آله روا نمیدارند، نمیپسندند و از آن تحاشی میکنند و اباء و امتناع دارند، نه تنها خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله، بلکه مؤمنان جدّی.
مانند عمرو بن جموح در دو جنگ، بدر و احد و افتادن دست او در یکی و شهادت او در دیگری، با آن وضع شگفتآور؛ و مانند ابوایوب انصاری در سال 45-52 و دفن او در پشت دیوار اسلامبول بعد از وفات که خود او وصیت کرد نعش مرا بار کرده، جلو برید؛ تا در جبهه صف دشمن برسانید. در آنجا زیر پای خود دفنم کنید و صدها مانند آنان به خاطر حسین علیه السلام هست.
و کنارهای پاک و دامنهای پاک و پاکیزۀ مادران، که ما را پروریده و فرزندانی را خواهد پرورانید، و دماغهای غیرتمندان و نفوس ستمناپذیر. (یعنی اشخاصی که هرگز زیر بار زور نرفته و نخواهند رفت) هم نمیپسندند - یا - اجداد خوش نام و حجرهای حضانت مادران پاکیزه هم نمیپسندند.
و خلاصه آن که: نه تنها من ابا دارم، در آسمان و زمین کسی نیست که ابا نداشته باشد، خدای پاک و سفرای یزدان که پیمبران باشند و حکمای ایمان (که به ثابتات جهان بیش از موقتات نظر دارند، بسان سقراط) مانند شهدای احد، و بدر و موته و سایر شهدای اسلام و اجداد خوشنام من مانند ابراهیم، اسماعیل، و عبدالمطلب و عبدالله و محمّد صلی الله علیه و آله که همه چشم به من دارند و دامن پاکیزۀ مادرانی که ما را پرورانده و پستان به دهان ما نهادهاند و هواخواهان آیندۀ من و مهتران هر قبیله و آزادگان و جوانمردان که زندگی را به دماغ درنمیآورند؛ تا به واسطۀ آن بخواهند زیر بار زور بروند، معتقدند که: مرگ نه خواری. میگویند: نام شهیدان به از زندگی و فرمانبری ناکسان؛ زندگی که عبارت شد از اطاعت لئیمان، آن قدر ارزش ندارد که از به خاک افتادن به همراهی رادمردان برای آن توان گذشت.
به خاک افتادن با آزادمردان سرآمد؛ چه حسنی ندارد که از آن بتوان گذشت؟ و طاعت سفلگان؛ به چه ارزش دارد که نتوان از آن گذشت؟
نفوس عمده آنان هستند که زیر این بار نمیروند که ما از خاک افتادن با آزادگان بگذریم و به زندگانی در اطاعت سفلگان تن دهیم.
من و نفس نفیس و کشته گشتن رها گشتن نمیخواهم به خواری
گرسنه گر بمیرد باز از آن به که جغد او را کند سیر از شکاری
بود جان دادنم در آب بهتر از آن کز غوک باید جست یاری
اکنون بدانید که از سخنان خود چنان که میخواستم؛ عذر خود را نمودم و شما را از خطرها آگاهاندم.
هان! به هوش باشید! خبردار باشید که من با این جوانان خانوادگی، با این شمارۀ اندک و تهیه و اندوخته کم با فراوانی و فزونی دشمن، و دست تنهایی و تنهاگذاری یاران، با شما رزم خواهم کرد.»(1)
اللهوف: 58-60؛ الاحتجاج: 300/2؛ تحف العقول: 240-242؛ بحارالانوار: 8/45-10؛ بقیة الباب: 37؛ اعیان الشیعه: 603/1؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 511.
(یا من هم از جوانان این خانواده لشکری دارم از این دشمن بیشماره، سهل انگاری من بسی و اندک بینی و بیباکی دارم از این جنگجویان پرشماره)
این که اشاره فرمود به این خانواده، شاید جوانان اهل بیت همراه او در ایستگاه خطابه ایستاده بودهاند و به حسب معمول هم میباید پرچم ابوالفضل علیه السلام را در این ایستگاه فرض کرد؛ زیرا گذشته از این که حضرت او علیه السلام به هر جانب حرکت میکرده، ابوالفضل علیه السلام همراه بوده، باید امیر لشکر هر جا رسماً بایستد، بیرقدار هم بایستد، ما مستبعد میدانیم که در موقع نطق امام علیه السلام جوانان یا یاوران؛ بلکه زنان یا
1) (1)
کودکان مراقب این سخن نباشند، آن هم سخنی که در این موقع باریک راجع به دفاع جان گفته میشود، بلکه هر نفر از مردان و زنان که در آن سراپرده هستند یکپارچه توجهاند؛ زیرا این موقعیت مستقیماً ارتباط با حیات و ممات آنها دارد، و این مذاکره به سود یا زیان آنها ختم میشود؛ بلکه اگر، سود و زیانی برای آنها هم درکار نباشد و فقط راجع به شخص ابوعبدالله علیه السلام تنها گفتگو در مابین باشد باز همه متوجه این میدان هستند و خواهند بود و دیدگان به لبهای حضرت او علیه السلام دوختهاند، و البته حضرت علیه السلام هم دیدگان به جانب آنها دوخته و این اشارۀ حضرت علیه السلام در مقام بالیدن به آنها که (من هم لشکری دارم از این خانواده و اندکبینی و سهلانگاری دارم از این دشمن پرشماره) البته بر حماسۀ آنها میافزاید، به اندازهای که گویا دیگر تحمل تاخت و تاز از آن دشمن ندارند، و در گریبان هر یک شیر ژیانی از نفس غیور او طلوع کرده و اصلاً به خطرات این اعلان جنگ که حضرت علیه السلام این ساعت میدارد و به بیم و هراس آن توجهی ندارند؛ و ابداً بعد از این سخن که افتتاح رزم را خبر میکند قیافۀ خود را باخته و هیچ فرقی با سخنانی که از صبحگاهان تا کنون به نام دفاع و عذرخواهی گفته میشد. و امید یا احتمال تبدیل جنگ به صلح میرفت نمیبینند، آری، مردان آنها بعد از این اعلان جنگ بیشتر مهیای به جنگ شدند، و فقط در اقدام به دفاع یا حمله، منتظر خاتمۀ نطق آتشین آن چراغ گیتی هستند و میخواهند گوش فرا دهند که آیا بعد از این (یکسره شدن برای جنگ) دیگر حضرت او علیه السلام چه خواهد فرمود؟ و آخرین امید لشکر هم به صلح قطع
شد و از ناحیۀ حضرت او مأیوس شدند و کلمۀ فصل را شنیدند، اکنون دیگر هر چه میشنوند یا میگویند روی به عالم ابدیت دارند.
آری، میتوان گفت: زنها و پارهای از جنگجویان هم به واسطه جنبۀ نفسانی، اندک لرزشی از این اعلان جنگ و اقدام قطعی در خود احساس نموده باشند، ولی تتمۀ نطق امام علیه السلام رمقی به همه داده، تر دماغشان کرد، اکنون تتمۀ مقال را بنگرید که با دل و مغز مردمان پرجوش چه میکند؟ دیدند که ناطق، سخن خود را وصل کرد به ابیاتی از فروة بن مسیک مرادی که همت را اگر کامل است میافزاید و اگر ناقص است تکمیل می کند و اگر نیست میآفریند؛ همتی را در مغز انسان میگذارد که یک پشت پا به همۀ دنیا و مافیها میتوان بزند و دنیا را چنان که هست خرد و خوار میبیند، واقعاً زهی عظمت روحی! که این مقالات را به ایمان بسراید. زهی عظمت! که رأی او و روح بلند او دنیا را با طول و عرضش در کارخانۀ فکر ببلعد و هضم کند و عصاره و شیرۀ آن را چنان که اندک است برای محاکمه در دست بگیرد تا بتواند درست محاکمه بکند.
به ابیات فروة بن مسیک مرادی که خواند پیامی داد که این است: حضرت او علیه السلام خواند و گفت:
«فَان نَهْزم فهزّامونَ قدّماً»(1)
مثیرالاحزان: 40؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 35.
1) (1)
به دنبال آن که فرمود ما هم لشکرکشی میکنیم، میفرماید:
1 - اگر شکست دادیم که کار تازهای نیست؛ دولت و ظفر و فیروزی را همواره از قدیم داشتهایم و به آن نمینازیم و اگر هم شکست خوردیم؛ ما را شکست خورده و مغلوب نمیگویند.
2 - همه خواهند دانست که شکست ما از این جهت نبوده که روحیۀ خود را باخته باشیم، بلکه ما به روحیۀ خود و حفظ آن تا آخر نفس کوشیدهایم، ولی محفوظ بودن روحیۀ نفرات منافات با مرگ آنها ندارد، تنها چیزی که در این میدان و نتیجۀ آن واقع خواهد بود همان مرگ تن از ما، و نصیب و بهرهگیری دیگران از دنیا، و هر دو امری هستند حتمی و ربطی به حقیقت ندارند و گرانبها نیستند.
3 - هر گاه مرگ شتر خود را از در خانۀ ما و هر خانهای بلند کند، به دروازۀ دیگران خواهد خوابانید.
4 - کسی مایۀ دنیا نخواهد شد و نخواهد ماند. همین مرگ بوده که مهتران قبیلهام را نابود کرده و اشراف و جوانمردان را گرفته. چنان که قرنهایی را دور بعد از دور، از پیشینیان تباه کرده.
5 - پس چه افسوسی است از این که من به دهان مرگ میروم و از خواری میگریزم.
6 - اگر جاویدانی برای شاهان بود، جا داشت ما هم جاویدی را بخواهیم. و اگر بقا برای آزادگان روا بود؛ هر آینه ما هم بقا را میگرفتیم.
7 - پس به سرزنش کنندگان بگویید، که از خواب بیدار شوید! هوشیار شوید! عنقریب است که آن چه ما دیدیم شما هم خواهید دیدار کرد.
آن گاه به دنبال آن فرمود: ولی شما هم بدانید. سوگند به خدای پاک که شما بعد از من درنگی نخواهید داشت مگر به مقداری که سواری پا از رکاب به رکاب دیگر نهد (و اگر هواخواهان من هم نباشند باز) روزگار آسیای مرگ را بر سرتان میگرداند، تا شما را ریز ریز کند و شما را برای آرد کردن با میله و محور سنگ آسیا میچرخاند (تا به صورتی غیر از این که شما نظر دارید؛ شما را از دهان خود بیرون بیندازد. این ساکت کردن من، مبارزۀ با کوه آتشفشان است که از دهانۀ دیگری زبانه خواهد کشید و از دیگری و دیگری و دیگری.
این که گفتم: از خود نگفتم، عهدی بود از محرمان غیب. این عهدی بود که پدرم از جدم صلی الله علیه و آله به خاطر من گذاشته بود. اینک تصمیم خود را بگیرید.
آن آیهای را که صبح در افتتاح مذاکرات خود خواند، اینک در ختم مذاکرات هم خواند فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ
ولی ببینید و بگیرید؛ ندیده و نسنجیده اقدام نکنید، با شرکای خود صلاحبینی کنید که حقیقت کار بر شما در پرده نباشد. به کار پوشیده و پنهان اقدام نکنید. غم و اندوه شما به کار نفهمیده و ندیده، بیرون از حد خواهد بود. و اگر شرکای شما مصلحت خود و شما را دیدند؛ سپس به من بتازید و دربارۀ من و به زندگی
من هر قضاوتی دارید بکنید و مرا مهلت مدهید.(1)
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامِی وَ تَذْکِیرِی بِآیاتِ اللّهِ فَعَلَی اللّهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ «یونس (10):72»
(یا سپس دست جمع شما و شرکای شما به چارهجوئی من بپردازید و مرا مهلت مدهید و منتظر مگذارید، من هم توکل به خدا دارم که پروردگار من و پروردگار شماست، چنان نیست که مهرش به شما بیش از مهرش به من باشد، بلکه هیچ جنبندهای در پشت این زمین نیست که مستقیماً با خدای آفریدگار سر و کار نداشته باشد و مگر جز این هست که خدا موی پیشانی مرا و شما و هر جنبندهای را به طرف خود بیآنکه سرپیچی کند میکشد؛ چنان که نتواند نزد او نرود، محققاً پروردگار من به سر راه راست برای همه نشسته(2).
که مستقیماً کارها با او مراجعه میشود، نه کار من واگذار به گماشتگان است که بترسم از نظر آفریدگار فراموش بشود و نه کار شما از نظر او دور است، هر چه من از خانه آوردهام در این صحرا و هر چه شما از این صحرا ببرید به خانه، همه یک به یک از نظر آفریدگار باید بگذرد.
و او سبحانه، عنایت خود را بر راه راست و روندگان آن گماشته و در صدد آن است. بار خدایا! قطرههای آسمان را از آنها حبس کن و قحطیهایی مانند
قحطیهای یوسف به جان آنها برانگیز و آن غلام ثقفی را به سر آنها مسلط کن که به جام پر از زهر آنها را سیراب کند و در آنها احدی را نگذارد مگر آن که او را بکشد به جای کشتن کشتن؛ و به جای ضربت ضربت، از اینها برای من و یاوران من و خانوادۀ من و شیعیان من انتقام بکشد، چون اینها ما را فریفتند و دروغ گفتند و دست تنها گذاشتند، تو آفریدگار مایی، به تو تنها توکل داریم و به سوی تو روی نیاز داریم و به سوی تو است برگشت ما.(1)
موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 511-512؛ العوالم: 252-253؛ اللهوف: 59.
خطابۀ عمومی به پایان رسید؛ شور حماسه در دلها لبریز شد، مغزها پر از جوش شد، دلها از جانها سیر شد قدر دنیا از نظرها افتاد، خیال سرفرازی و همقطاری با شهدای احد و بدر قوّت گرفت، فنای دشمن بعد از چند روز دیگر محسوس شد، جاننثاری بقای خود را و شهدا و زندگان ابد را به معاینه دیدند، خوشنامی فداکاران اسلام در برابر چشم همه مجسم شد، و در محاکمۀ دنیا و عمر راه اشتباه بسته شد و معلوم شد از بیدانشی است که در هنگام محاکمه میگویند، جنگ است و کشته شدن، یا تسلیم است و بقا، قاضی هشیار شد که در هیچ یک از طرفین کلمۀ بقا صحیح نیست.
و تعبیر به بقا در یکی از طرفین قضیۀ مغالطه است، دنیا کوچکتر از این است که ضامن بقا احدی باشد، در این هشیاری که رشوۀ دنیا و لذات آرزوها در کار نیست، هر دو طرف قضیه تشخیص داده و معلوم شد که
1) (1)
دو قافلهاند، پس و پیش، جز پس و پیشی خبری در کار نیست.
کاروان شهید رفت از پیش آن ما رفتهگیر و میاندیش
اگر چیزی در برابر نظر میآید همان سراب است و بس؛ مثلاً حکومت ری بر عمر سعد یک روز و نیم دیگر بیشتر نیست، آن هم در خیال و سنان بن انس و همراهان او که خواستند به پایمال کردن زیر سم ستور، آن طرف را فانی محض کنند و برای خود تا رکاب خود طلا و نقره بگیرند که عمری را به آن طلا و نقره باقی باشند، از طلا و نقره جز جواب منفی ندیدند و بعد از آن نابکاری و اشتباه شبانۀ خود، هر طرف دویدند که تا رکاب ما را طلا و نقره باید بریزید، و به سراغ این طلاها تا نزد عمر سعد دویدند، سپس تا نزد ابن زیاد دویدند و بعد تا به شام دویدند و صدا میزدند: (املأ رکابی ذهبا)(1)
مقاتل الطالبین: 80؛ الخرائج و الجرائح: 580/2.
و مانند آواز میان حمام، انعکاس صدا، داد میزند (این احبتی) در جواب میآمد (این احبتی)، در آخر برخوردند که سوء تشخیص اول گناهان است. نه طلا و نقره بود و نه بقای عمری، از عمر چهار سالی دیگر، و از طلا و نقره هیچ!!فرسودن اشخاص بودنی را ایام بسنده است تیز سوهان
هرچه آن بزمان یافت است بودش سوهان زمانش بساید آسان(2)
بقراط، جهان جمله چو نقشیاست برآب آن آب چه آّب بلکه موجی ز سراب
آن موج سراب هم خیالی در خواب وآنخواب چهخواب، خوابمستان خراب
البته با آن روان روشن و همت والا و قدر و قیمت دنیا، آسان است یک پشت پا (تیپا) به دنیا زدن. حسین علیه السلام در برابر آن امواج وهم و خیال که در دل و مغز دشمن بود. ارکان عظمت را برای خود و همراهان استوار میدید و کاخ سربلندی را برای عدۀ هفتاد نفر نظامی حقپرست خود که روحیۀ آنها با این دشمن برابری میکند برپا میدید. اینک در برابر دنیا دنیا سپاه ایستاده و روحیۀ آنها پیام میدهد که دشمنان با دم شمشیر و سرنیزه هرچه با تن آنها بکنند با روحیۀ آنها نمیتوانند بکنند و اندکی از آن روحیۀ فناناپذیر آنها را نمیتوانند کم و کاست کنند. بلکه به هیچ وجه نمیتوانند در آن رخنه کنند میگوید: شما مسلطید بر بدنهای ما نه به اراده و میل ما. اراده ما به هیچ وجه شما را احترام نمیکند. و شما با همۀ شوکت پیش ما زبون و خوارید. به عاریه روی زبونی خود را پوشیدهاید، این عاریت را که از شما پس گرفتند به زبونی و خواری خود، دیده خواهید شد، حتی دستخوش بازیچۀ اطفال خواهید قرار گرفت و به عکس از این روحیۀ مردآفرین و جانفشانی ما، محبتهایی که در دلها پنهان شده بیرون خواهد آمد. و پردههایی که روی آنها را مانند خاکستری که روی جرقۀ آتش گرفته باشد پوشیده است برداشته خواهد شد. و اگر در مردمان حاضر به مانع بربخورد؛ مردمان آینده آن را بروز خواهند داد اگر مردان نتوانند؛ مادران در
سینۀ پرمهر، اطفال خود را به مهر ما میپرورانند و آن روزی که شوکت عاریت از شما گرفته شود، مقارن همان روز هم مهر تازه و نوینی در هواداران ما طلوع خواهد کرد و مانند این روز ما را، شما به دنبال خواهید داشت ولیکن با این تفاوت که ما با قصد خدمت به این روز گرفتاریم و شما به دنبال خیانت و با ذلت عقوبت.
در نهاد هر دو به برابری و تقابل تصمیمات و ارادهها محکم شد، بنیۀ اراده از این غذاها نیرو گرفت و به پا ایستاد، اینک این اراده میخواهد شخصیت خود را محفوظ نگه دارد و با حفظ وجود و حدود سازش با ارادۀ دشمن ندارد و هر دو اراده خود و هدفشان پیش از جنگ و پیکار در جهان خود جنگی نهانی دارند واین پیکار برونی از آن پیکار درونی برمیخیزد.
جنگ فعلی هست از جنگ نهان زین تخالف آن تخالف را بدان
موج لشکرهای احوالم ببین هر یکی با دیگری در جنگ و کین
اینجهانجنگ استکلچون بنگری ذرّه با ذرّه همچو دین با کافری
آن یکی ذره همی پرد به چپ و آن دگر سوی یمین اندر طلب
ذرّهای بالا و آن دیگر نگون جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول در میان جزوها حربیست هول
زاغ در رز نعرۀ زاغان زند بلبل از آواز خوش کی کم کند(1)
مولوی.
جایی که خیال مال و منال را دشمن آن قدر اعتبار دهد که به هوای آن لباس جنگ بپوشد چرا؟ دوست به شوق «حق و فضیلت» آن قدر اهمیت ندهد که برای حفظ آن، او هم لباس جنگ بپوشد، هر دو اسلحه که بر تن هر دو طرف استوار میشود، برای حفظ آن نهاد است که نهان است.
پس خریدار است هر یک را جدا اندرین بازار یفعل ما یشاء
نقل خارستان غذای آتش است بوی گل قوت دماغ سرخوش است
گر پلیدی پیش ما رسوا بود خوک و سگ را شکّر و حلوا بود
گر پلیدان این پلیدیها کنند آبها بر پاک کردن میتنند
گرچه ماران زهر افشان میکنند ورچه تلخانمان پریشان میکنند
1) (1)
نحلها بر کوه و کندو و شجر مینهند از شهد انبار شکر
زهرها هر چند زهری میکنند زود تر یاقاتشان بر میکنند
اینجهانجنگاست کلچونبنگری ذره با ذره چو دین با کافری
چونکه سرکه سرکگیافزون کند پس شکر را واجب افزون بود
انگبین گر پای کم آرد ز خل آیند آن اسکنجبین اندر خلل
قوم بر وی سرکهها میریختند نوح را دریا فزون میریخت قند
قند او را بد مدد از بحر جود پس ز سرکه اهل عالم میفزود
واحد کالألف که بود آن ولی بلکه صد قرنست آن عبدالعلی
خم که از دریا درو راهی بود پیش او جیحونها زانو زند
حسین علیه السلام آن واحد یگانه، ختم هر دو خطبۀ خود را به آیۀ (72) از سورۀ یونس کرد و صورت آیه این است:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامِی وَ تَذْکِیرِی بِآیاتِ اللّهِ فَعَلَی اللّهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ (1)
یونس (10):72.
اعتماد و تکیهگاه ایمان، هر گاه برای نفس پابرجا و استوار شد یعنی محرز شد، گوینده قوت و نیروی شگفت در سخن، در اقدام، در مبارزۀ خود میبیند هر چه از او بروز میکند نیرومند است؛ زیرا تکیۀ سخن به اراده و ایمان و عقیده بیشتر است از کام و زبان؛ روی همین نیرومندی، آن قائم یکتا و مرکز ثقل فضیلت، از خطاب عمومی که فارغ شد امر داد به احضار عمر سعد، آیا عمر سعد توانست حاضر نشود؟ نه قادر نبود که حاضر نشود، آیا مایل بود و حاضر شد؟ نه مایل نبود و با این وصف حاضر شد، آیا عمر سعد نگفت او نزد من حاضر شود؟ نه، نگفت با آن که عدّه قشون که امروز زیر فرمان اوست چندین هزار برابر هفتاد و دو تن او هستند، نه، نگفت آری، چون احتمال میداد که شاید بعد از این اعلان جنگ هم مذاکرهای در بین شود که برای مصالحه دری باز شود و او آلوده به خون آن محبوب اسلام و بیکس نشود و این احتمال گرچه ضعیف مینمود، ولی او خود را مجبور میدید که آن را تعقیب کند، از آن جهت مجبور شد.
اینجا ممکن است بعضیها از غلو به خود ببالند که ارادۀ ولی کامل چون فعالیت مطلقه دارد، او را تا پیش حضرت علیه السلام کشانید، ولی علت این مطلب را
1) (1)
باید از جای دیگر جست، و بعضیها ممکن است تصور کنند که در نظر اعراب این گونه احضار را امر و فرمان ندانند و عرب را مقید به خاک نشستن یا ننشستن نمیدانند، ولی تکبر عرب را غافلند و موفقیت امیرِ آن حمله هم معلوم است، سرّ مطلب این هم نیست، چیزی که هست تزلزل گناه است که او را و نفس او را، ذلیل و رام میکرد، و در بحبوحۀ اقتدار ظاهری نیروی دل نداشت که پشتیبان این شکوه ظاهری باشد و تکیه به نیروی زور نفس انسان را در همه حال نگه نمیدارد و گناه کم یا زیاد، اثر زبونی و خواری را در موقع مناسب، هر چه باشد در عملیات گناهکار بروز میدهد. مانند بچه یا بزرگی که در مجلس ملوکانه در روی کرسی غیر مناسب خود بنشیند، از نهاد خود گویا احساس میکند که دمادم او را نهیب میزنند که برخیز! و گاهی به توهّم خود، اندک صدایی را چنان میپندارد و میشنود که تو را میگویند، خودباخته به این طرف و آن طرف نگاه میکند یا به جای قاضی محکمه، یک نفر غیر صالح با بیاطلاعی از مواد قانونی و از طرز تشخیص بنشیند، او هم خود را به جستن از جا کمک میدهد، که گناه بزرگتر از دست او افشا نشود، نفس انسان در این گونه اقدامات خطیر و خطری، احوالی گوناگون در نهفت ابراز میدارد، و برای هرگونه از حالات نهانی او یک نحو فعالیت مخصوصی است و برای فعالیت نهانی خود افواج لشکری پنهان از لشکرهای بیرونی در کار است و شاید این گونه فعالیت را هر نفسی در راه حب خیر و فضیلت یا فرار از زشتی و شرارت، حتی گناهکار در موقع گناه هم داشته باشد که بخواهد از گناه کوچک او را برگرداند و بخواهد گناه پنهان خود را بپوشاند، که در ملأ افشا نشود، اقلاً برای
عمر سعد این احتمال میآمد که: اگر نکنم، مردم مرا در کشتن او گناهکار خواهند دانست، این گونه تقاضاهای نفس از الطاف خفیۀ خدایی است که میخواهد گناه شخص مکشوف نشود، این مطاوعۀ نفس ابن سعد را و هر کس را در آغاز هر امری و فرمانی تا مسافتی همراه میبرد، مگر بعد از زمانی اندک که ثانیاً و مجدداً مجرم برای خود تکیهگاهی ببیند، مانند شوکت و قوه و چیزی که به وسیلۀ آن خود را قادر ببیند؛ از چنگال آهنین محکمۀ معدلت وجود و محکمۀ قضای عادلانه وجدان و نفوس فرار دهد و بدان وسیله بیاویزد و ذلّت خود را قدری پنهان کند. از ناحیۀ ابن سعد این امر نفسانی در بین بود که او را پیش کشانید و از ناحیۀ حضرت او علیه السلام هم چند چیز به آن ضمیمه بود.
از قبیل تأثیر این خطبۀ آخر که شرارۀ آن کمتر از نهیب صاعقه و غرش ابر نبود، خصوصاً تهدیدات آن که «آسیای دوران شما را خرد میکند و عهدی است از پدرم» و خصوص محاکمه دربارۀ عمر و دنیا و آن که «شتر مرگ بعد از من در خانۀ همه میخوابد» و خصوص خرد کردن اعتبار لشکر که مانند پرش کوتاه ملخ از جایی به جایی جهیدن میکنید؛ این مسموعات در پیشگاه اندیشه و خیال، روح خطیب را نهایت بزرگ مینمایاند که گوئیا لشکر تماماً هضم شدۀ قدرت ارادۀ او هستند و اعتبارات لشکر و عمر دنیا و خود دنیا و این میوههای پلید، در برابر حضرت علیه السلام خطیب و در ساحت و پیشگاه حقیقت، عیناً نمایش میداد که جملۀ آنها میوۀ شاخساریند، و در برابر حضرت او علیه السلام که باغبان است، اسیرند.
این اندازه خرد کردن آنها، همه را کم یا زیاد کوچک کرده بود و قدرت ظفر آنها را در نظر خود آنها کم کرده بود، یقین و اعتقاد و پافشاری حضرت او علیه السلام با
تنهایی، تلاطم افواج را جلوگیری، و از روی هم آمدن امواج شک و ظلمت کاسته بود. حر و آزادگان را هشیار کرده و عمر سعد را هم درهم پیچیده بود. هر چه باشد عمر سعد که در زمان علی علیه السلام توله بچهای بیش نبود(1)
تقریب ابن حجر گوید: پارهای گمان کردهاند که وی صحابی است و این غلط است، یحیی بن معین به طور جزم گوید: تولد وی روز موت عمر بن خطاب بوده، او را عمر نامیدند بنابراین در کربلا 36 سال داشته، بعضی گویند: روز قتل عثمان متولد شد که بنابراین در کربلا 25 ساله بوده، قال علی علیه السلام لسعد بن وقاص: ان فی بیتک لسخلا یقتل الحسین علیه السلام ابنی و عمر بن سعد یومئذ یدرج بین یدیه.
«الامالی، شیخ صدوق: 134، مجلس 28، حدیث 1؛ کامل الزیارات: 74، باب 23، حدیث 12»
و سنّاً عهد پیغمبر صلی الله علیه و آله را یاد نداشت، به حضرت او علیه السلام که یادگار خاندان نبوت صلی الله علیه و آله و بالحقیقه سایۀ پیمبر صلی الله علیه و آله بود به نظر حشمت نظر میکرد، در آن روزگار به باقی ماندۀ مهاجر وانصار که عصر وحی و نبوت صلی الله علیه و آله را درک کرده بودند به نظر حشمت نظر میکردند و هر یک از آنها که در شهری، چه دیار شام و چه دیار عراق و چه دیار مصر وارد میشد و اظهار میکرد که من صورت پیغمبر صلی الله علیه و آله را، یا صحبت او را درک کردهام مردم به ازدحام به گرد او میریختند و خلاصه آن که: در آن روزگار صورت، پایبند به معنی بود و لذا قوّت معنی، هفتاد و دو نفر انسان را نشان میدهد که با دریا دریا لشکر برابر ایستادهاند و از اراده و رأی و نیروی دل ایشان، با آن همه تلاشها و زد و خوردها به هیچ وجه کاسته نشد. این اندازه قوت و نیروی ایمان کار پادشاهی را میکند، یعنی هر چیز چه حسن صورت، چه حسن صوت، چه حسن منطق، چه جمال انتظام فکر و چه ایمان و1) (1)
اعتقاد هر کدام اگر به درجۀ کامل خود یافت شود شاه است و کار شاهی میکند و نفوذ حکم خود را مانند شاهی ظهور میدهد.
هر متیقن، هر شکاک را دیر یا زود تابع خود میکند و بالاخره شکدار رجوع میکند به یقینداری که اطمینان دارد.
در مورد عمر سعد واحضار او، یک مطلب دیگر بر همۀ این مؤثرات افزوده شد که عبارت باشد از آن که: طرز فرمان، فرمان آمر مطاع بود که او را بخوانید نزد من و صدور این حکم، با قوت فرماندهی فرمانده در مورد ناتوانی و استظهار به آن که من تکیهگاهی سنگین دارم که به واسطۀ آن حق دارم امیر فرمانده آن لشکر را بخواهم، نفوذ کلمه را علاوه میکرد. به هر حال عمر حاضر شد، همه منتظرند ببینند بعد از ملاقات و روبرو شدن چه بروز میکند.
سپس فرمود: کجاست عمر سعد؟ عمر را نزد من بخوانید. عمر خوانده شد و آمد؛ ولیکن بیمیل بود، دوست نمیداشت که در برابر حضرت او علیه السلام بیاید. پس از حضور او حضرت فرمود: «عمر! آیا مرا میکشی؟ به گمان آن که یک نفر بیپدر، زادۀ بیپدری، تو را والی بلاد ری و گرگان کند، به خداوندی خدا گوارای تو نخواهد شد هرگز! عهدی است که قرار آن از پیش بوده و به من رسیده، برو بکن هر چه میخواهی، برای این که تو بعد از من خرسندی نخواهی دید، نه در دنیا و نه در آخرت و گوئیا من دارم نگاه میکنم به سرت، میبینم که به نی رفته و در میان این کوفه برپا شده و بچهها از اطراف، آن را سنگ میپرانند و آن را
میان خود هدف قرار دادهاند.(1)
زندان تو است این اگرت باغ استبستان نشناسی همی ز زندان
بر خویشتن این بندهای بسته بنگر به رسنهای سخت و الوان
در بند بود مستمند بندی تو شاد چرایی به بند و خندان
بندی که شنوده است شاد هموار بر هر که رها شد ز بند گریان
بنگر که بدین بند بسته در چیست در بند چرا بسته گشت پنهان
مغز است ترا ریم اگر چه شوئی دستار به صابون و تن به اشنان
گر جهل تو را درد کردی از تو بر گنبد گردون رسیدی افغان
«ناصر خسرو»
عمر از این سخن حضرت علیه السلام به خشم رفت و رو گرداند؛ برگشت و داد زد به همراهان خود، که چه معطلید؟ دیگر چه انتظار از او میبرید؟ به تمامی حمله کنید که یک لقمه بیش نیست.»(2)
«بحارالانوار: 10/45؛ بقیة الباب 37؛ العوالم: 253»
حضرت علیه السلام روشن میدید که: سطوت جبارانهای جلوگیر مهر مردم کوفه
1) (1)
2) (2) ثم قال علیه السلام این عمر بن سعد؟ ادعوا لی عمر فدعی له و کان کارهاً لا یحب ان یأتیه، فقال علیه السلام یا عمر! انت تقتلنی تزعم ان یولّیک الدّعی بن الدّعی بلاد الری و جرجان والله لاتتهنأ بذلک ابدا! عهدا معهودا فاصنع ما انت صانع، فانک لا تفرح بعدی بدنیا و لا آخرة و کانی برأسک علی قصبة قد نصب یتراماه الصبیان و یتخذونه غرضاً بینهم. فاغتاظ عمر من کلامه ثم صرف بوجهه عنه و نادی باصحابه ما تنتظرون به احملوا باجمعکم انما هی اکلة واحدة.
شده وگرنه مردم مهر او را در نهاد دارند، دو حائل جلوی مهر مردم آمده، یکی حب ذات که آن را حضرت او علیه السلام به فداکاری خود در نظر مردم بیقدر کرد و دیگری سطوت جبارانه و آن را هم مرور زمان عنقریب خواهد برداشت و مهر دلها به هوای او خواهد جوشید واگر مردانی هم باقی نباشند که به نام خونخواهی او بلند شوند، زنان این کوفه آرام نخواهند گرفت و اطفال خود را به نام او و به مهر او شیر خواهند داد و بالاخره اطفال و زنان آن قدر تهاجم کنند که نگذارند عمر سعد سری بیرون آورد.
«ابن سعد که از کربلا برگشت، عبیدالله برای آن که سندی راجع به کشتن امام علیه السلام در دست او نداشته باشد او را خواست و گفت: نامهای که راجع به کشتن امام علیه السلام داری پس بده، گفت: نابود شده، گفت: نه، باید پس بدهی عمر گفت: چه نیازی به نامه داری، مرا برای کاری فرستادی و من هم انجام داده برگشتم، اینک به نوشتهای که گم شده چه نیاز است؟ گفت: البته ببایدت داد، عمر بیچاره شده گفت: نه به خدا آن دستخط را نگه داشتهام تا در مدینه به پیرزنان قریش نشان دهم و عذر مرا بفهمند، به خدا سوگند من دربارۀ کشتن حسین علیه السلام تو را نصیحت کردم و تو دست برنداشتی.
من آن قدر به تو اصرار کردم که اگر به پدرم سعد وقاص گفته بودم حق پدری او را ادا کرده بودم، عثمان بن زیاد برادر عبیدالله در آن مجلس گفت: راست میگوید، من از قلب و دل میخواستم که تا بامداد رستاخیز اولاد زیاد مهار میداشتند و حسین علیه السلام کشته نشده بود،
عبیدالله جمله سخنان را گوش میداد و خاموش بود.»(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 93/4؛ تاریخ الطبری: 357/4.
«مرجانه مادرش گفت: ای پلیدک! پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشتی! به خدا هرگز بوی بهشت را نخواهی بویید.
عمر سعد برخاست و بیرون آمد، عازم خانه بود و در راه به خود میگفت: وه، چه سفر بسیار زشتی بود که من کردم، زشت رفتم و زشت برگشتم! هیچ کس چون من نبود، هرگز کس چون من مبادا، پیوند فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله را بریدم، و پاس قرابت و خویشاوندی او را نگاه نداشتم، به خدا عاصی شده، فرمان عبیدالله ستمگر پور فاجری را اطاعت کردم.
ابن زیاد از او آزرده گشت و اساساً نمیخواست به ایالت دادن به او سندی به دست مردم بدهد، به بهانهها او را خانهنشین کرد، و به باقی امرا هم که حکومت یا ایالت ندادهاند، روی همین زمینه بود که مبادا ننگ آشکارتر شود.
عمر سعد در زندگی اجتماعی هر وقت وارد محفلی میشد مردم برمیخاستند و او را تنها میگذاشتند و از احساسات مردم تیرباران میشد، هر وقت در مسجد مینشست مردم از گرد او برمیخاستند، تنفرات ملت آرام آرام کار خود را میکرد، در هر کوچه و هر کوی و برزن که میرفت انگشتنمای اطفال وکودکان بود، به انگشت او را به یکدیگر نشان میدادند و به هم میگفتند: (این مردک کشندۀ حسین علیه السلام است) کهان و مهان او را دشنام میدادند تا کار به جایی رسید که دیگر
1) (1)
مجال آمد و شدش نماند، خانهنشین شد و برای آمد و شد در به روی خود ببست و با این که عمر سعد از تابعین بود، اهل سنت و جماعت روایت از او را متروک داشتند.(1)
عمر، از امیرالمؤمنین علیه السلام زیاد روایت دارد.
به سال شصت و چهار که یزید راه خود را گرفت و رفت و شام به هم خورد و معاویه پسر یزید هم از خلافت کناره گرفت. عبید الله زیاد در بصره صلاح خود را دید که از یزید تبرّی کند تا بلکه خودش را بپذیرند، یزید را سبّ کرد و از مردم بصره خواست که تا اوضاع شام و حجاز و عراق در شورش و انقلاب است عجالة با او بیعت کنند که بعد هر که را همه امت انتخاب کردند آنها هم با او بیعت کنند، او این طرز را مقدمه برای استقلال به خلافت قرار داده بود، اعیان بصره: احنف بن قیس، قیس بن میثم، مسمع بن مالک هم با او بیعت کردند ولی در آخر شوریدند. مسعود بن عمرو تمیمی به حمایت از عبیدالله به مسجد رفت و بر منبر خطابه خواند، مردم به سر او ریختند و او را ریز ریز کردند، ابن زیاد فراراً در خفیه خانه به خانه پنهان بود تا شبانه گریخت و به شام رفت، در همان اثنا که موقتاً با او بیعت کرده بودند؛ در این خصوص به کوفه نامهای نوشت. به عمرو بن حریث نایب الحکومه همیشگی که از مردم کوفه هم بیعت بگیرد، فرستادگان ابن زیاد به کوفه آمدند، اشراف را احضار کرده به آنها پیشنهاد کردند، بدنامیهای قضیۀ کربلا مانند یزید بن رویم شیبانی (ابن لطیفه) که در روز عاشورا پیرامون عمر سعد
1) (1)
بود، صلاح خود را در این دانست که برخیزد و تنفر را شروع کرد و از این جهت کوفیان اقدام وی را پسندیدند و او را عزیز کردند.
یزید بن رویم در مقام جواب برخاسته گفت: ستایش خدای را که ما را از دست پسر سمیه راحت کرد، آیا ما با او بیعت میکنیم؟ نه! نه بیعت و نه هیچگونه احترامات برای او داریم، اساساً ما نیازی به بنیامیه نداریم و نیازی هم به امر و فرمانفرمایی زادۀ مرجانه نیست، مستحق بیعت فقط اهل حجاز و مکهاند که در پیرامون حجر الاسودند، در هر صورت کوفه منقلب شد و نماینده ابن زیاد را معزول کردند و گفتگو در انتخاب امیر موقت میداشتند، تا بالاخره (دحروجة الجعل) را حاکم موقت کردند ولی در آن اثنا، بعضی از مردم پیشنهاد کردند که عمر سعد را انتخاب کنند و موقتاً امارت کوفه را به او واگذار کنند تا تکلیف معلوم شود، پارهای هم این پیشنهاد را پذیرفتند، ولی در اثر انتشار این پیشنهاد میان مردم و خانهها، زنهای آل همدان و ربیعه و کهلان و نخع، که هنوز عزادار قضیۀ کربلا بودند شور و شیون آغاز نهادند و شورش کرده، بیپروا به مسجد جامع ریختند و فریاد و صیحه بلند کردند که «مگر عمر سعد را کشتن پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله بس نیست؟ که هم اکنون به حکومت میخواهند او را انتخاب کنند.
از اثر انقلاب آتشین زنانه، مردان آل همدان تحریک شده و شمشیر کشیده به مسجد آمدند و حلقهوار دور منبر را گرفتند و زنان در میان و مردان در پیرامون آنها، به یاد آن روز پرسوز، دیگر بار سوگواری را از سر گرفتند و گریه و ندبه آنها به طرف ابن سعد شراره میفشاند تا این
که نام ابن سعد ساقط گشت و از انتخاب او، مردم منصرف شدند. دوباره ابن سعد به حبس خانگی چندین ساله(1)
گل چون ز عدل زاید میرد حنوط بر تن تابوت دست عاشق گور آستین دلبر
آتش که ظلم دارد میمیرد و کفن نه دود سیه حنوطش خاک کبود بستر
نه مه غذای فرزند از خون حیض باشد پس آبلهاش برآرد صورت شود مجدر
آنکسکهطعمه سازدسیسال خونمردم نه آخرش به طاعون صورت شود مبتر
نه ماه خون حیضی چون آبله برآرد سه سال خون خلقی آخر چه آورد بر
«خاقانی شروانی»
خود برگشت. و بود تا از این حبس به دست مختار و خونخواهان حسین علیه السلام به حبس ابدی فناناپذیر منتقل شد و حکم حبس او را سینۀ پر مهر زنان آل همدان اجرا کردند.»(2)و بالجمله: روز روز عاشورا است، دو نفر روبرو و برابرند، یکی: حسین علیه السلام است، حامل عالیترین پیام اسلام و حقیقت و مترجم فرقان وجود و تحولات کون و دیگری: عمر سعد جوان با سری از آرمان فرمانفرمایی پر و از آرزوی مطاعیت بین همسر و همقطارها مملو، میخواهد از جوانان عرب مانند عبیدالله و یزید به نام و نشان عقب نماند، این جوانانند که بعد از شهرت نام پدرها در فتوحات اسلام دیدهاند، چندین کس به واسطۀ بیپروایی از هر نیک و بد به آرمان حکمروایی رسیدند، وی دیده بود که سعد وقاص پدرش و خودش از آنها عقب مانده، به نظرش میآمد که تا پرگناهترین جرمها را برای خود نخرد او را برای پیشآمدن، فرصت نمیدهند و اگر شمر هم رو به این جرم پیش میدوید او
به خود هموار نمیکرد که از این پیشامد، یعنی خدمت بزرگ به یزید جوان که سبب امتنان او است بگذرد که مبادا! دیگر برای پیشافتادن فرصتی دست ندهد و در این خدمت خود حتم میدید که مطلع اقبال اوست که بعد از آن به دنبال، حکمرواییها خواهد داشت و مردم به دیده حشمت به او نظر خواهند کرد و تعظیمها به او خواهد شد. اگر در کوفه نباشد، در سرحدات ری و گرگان خواهد شد. گناه را در یک زمینی میکند و از سود آن در مکان دیگری که او را آلوده نمیدانند استفاده میکند، دولت یزید را همچون ابدی میداند، چون تازه آغاز جوانی یزید است و یک روز را مانند (گاو پروار) در حساب خود دهر میگرفت، اقطار ری و گرگان را برای تغافل از جرم خود کافی میدید. خیال روی خیال؛ و آرزو بالای آرزو آمده، دیدۀ بصیرت ناتوان شده بود که ببیند رو به محبس است که او را میکشانند و به اقدامات خود بند و طنابی قوی به دست و پای خود میپیچد و تبعات عمل (که آنها را به تغافل و معالجه از سر خود باز میکرد) همه حتمی و قطعی و راه خلاص، همه خیالی و فرضی و آرزوها همه، محضاً در آئینۀ خیال.
سگکی میشد استخوان به دهان کرده ره بر کنار آب روان
بس که آن آب صاف و روشن بود عکس آن استخوان در آب نمود
برد بیچاره سگ گمان که مگر هست در آب استخوان دگر
لب چه بگشاد سوی آن به شتاب استخوانش فتاد در آب(1)
عبدالرحمن جامی.
1) (1)
به نظرش؛ امروز که آلت استنجای عبیدالله شده، هم مانند روزی است که پدرش در چهل سال پیش در فتح قادسیه رئیس سپاه عرب بود، غافل از آن که: آن روز پدرش تکیه به طهارت معنوی اسلام داشت و بالحقیقه شمشیر را محمد صلی الله علیه و آله و نیاکان حسین علیه السلام به دست او داده بودند، ولی امروز ابن زیاد او را آلت استنجا کرده، با این وضعیت تیره از حسین علیه السلام در میان میدان رو گرداند و با غرور به قوۀ سپاه خود و نفوذ فرمان امروزه به سپاه خود داد زد که چه منتظرید؟ همگی حمله بیاورید که اینها یک لقمهاند و بس.
حسین علیه السلام هم با آن نفسیت ستمناپذیر از او روگرداند و رو به سراپرده خاندان خود آورد.(1)
العوالم: 253؛ لواعج الاشجان: 132.
آن سراپردهای که هر کس دیده به آن میگشود به یاد گذشته و فداکاری در راه فضیلت میافتاد و بالحقیقه: رو به تأمین رضا و خرسندی حق یعنی به تأمین رغبات علیای نفس اقدس آورد. آری، او رو به آیندۀ نفس پاک و کمال مطلوب دارد، خلق از عقب سر هر چه میخواهند بگویند، ترضیۀ وجدان خویش هموزن است با خرسندی و ناخرسندی یک جهان اینک که پشت به جهان دنیا و ذلت آن کرده و دنیا، نتوانسته نفس او را ذلیل خود کند، هر چه باداباد گو، تن او را آماج تیر کنند.(سعد بن عبیده) میگوید: «امام علیه السلام در آن روز، بر شتری نشسته بود. جبۀ برد در بر داشت، مردمان را خطابه کرد و موعظه فرمود. و چون بازگشت مردی تمیمی به نام عمرو طهوی - تیری به جانب او انداخت که از پشت دو شانۀ
1) (1)
امام علیه السلام به جبه رسید، میگوید: دیدم که آن تیر به جبه آویخته بود.»(1)
تاریخ الطبری: 295/4؛ انصار الحسین علیه السلام: 46.
حسین علیه السلام هم برای تسکین خاطر یک طبقۀ ناتوان کمطاقت که در اردوگاه خود دارد برگشت، البته اعلان جنگ در جنبۀ نفسانی یک طبقه تأثیری دارد، دل آنها از تصور اقدام به این جنگ هولناک از جا کنده می شود و بند به بند میلرزد، اضطراب اعضا آنها را فرا میگیرد و شاید رنگ پریده آنها به دیگران سرایت کند و این اضطراب از طبقۀ ناتوان و جنبۀ نفسانی امواج خود را به طبقات دیگر و به مرکز ارادۀ آنها برساند، مبادا این اردوی اندک، روحیۀ خود را ببازند که ضعف اراده هم(2)
«العوالم: 351؛ معانی الاخبار: 288»
به ضعف نیرو توأم شود، ولی اگر اراده و روحیۀ خود را نبازند. زهی بزرگمنشی که آنها با عدۀ اندک خود را برابر نیرویی چندین برابر خود بدارند. این تقابل عدّه اندک آنها با آن سپاه بیکران، ضامن و کفیل1) (1)
2) (2) قال علی بن الحسین علیه السلام لما اشتد الامر بالحسین علیه السلام نظر الیه من کان معه فاذا هو بخلافهم لانّهم کلما اشتد الامر تغیرت الوانهم و ارتعدت فرائصهم و وجلت قلوبهم و کان الحسین و بعض من معه من خصائصه تشرق الوانهم و تهدئ جوارحهم و تسکن نفوسهم، فقال بعضهم لبعض: انظروا لایبالی بالموت، فقال لهم الحسین علیه السلام: صبراً بنی الکرام! فما الموت الا قنطرة تعبر بکم عن البؤس والضراء الی الجنان الواسعة والنعیم الدائمة فایّکم یکره أن ینتقل من سجن الی قصر و ما هو لأعدائکم الا کمن ینتقل من قصر الی سجن و عذاب، انّ ابی حدثنی عن رسول الله صلی الله علیه و آله انّ الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر و الموت جسر هؤلاء الی جنانهم و جسر هؤلاء الی جحیمهم ما کذبت و لا کذبت.
بزرگی آنها و نیرومندی ارادۀ و عظمت روحیۀ آنهاست. اکنون سرداری کارآزموده مانند حسین علیه السلام لازم است که خود را برساند و قدر این موقع را معرفی کند که مبادا خود را ببازند؛ زیرا که حفظ موقعیت و نباختن جای شرف، کار دشواری است و نیز حفظ روحیۀ نفرات برای هر سرداری آسان نیست، خصوص در این گونه مواقع که امید فتح یا نجات در دل راه نداشته باشد، چون وجود او و جداگانه حضور او مایۀ اطمینان بود از مراجعت و حضور خود در مقام و ایستگاه خویش اطمینان تازهای به همه داد. و برای قرار و ثبات دلها، در اردوگاه خود که وارد شد لب به سخن گشود و همه دیده به دهان او دوخته بودند که ببینند چه میفرماید. نطق در این هنگام به جای لبخند است و سکوت باعث رعب دیگران و سبب حیرت بینندگان؛ در این ساعت اظهار افسردگی و ملال که سکوت نمونۀ آن است به هیچ وجه روا نیست.
آن زادۀ محمد عربی علیه السلام در روزگارهای دیرین با روح کلی ملازمت و مجاورت و مسافرت داشته؛ الساعه که به نطق بایستد و به دو لب خود میخواهد آوازها و نغمههایی که از آن سیمرغ قاف شنیده و گرفته؛ اندکی به عالم و به گوش اهل عالم برگرداند، در آغاز نظری کرد به کسانی که به همراه او هستند، دید خودش با آنها فرق دارد، آنها هر چه روز رو به شدت میرود رنگشان تغییر میپذیرد، بندبند مفاصل تن آنان به لرزش میآید و دلشان هراس میگیرد؛ ولی خودش با عدّهای از مخصوصان، رنگ آنها درخشنده و تابان است اعضا و جوارحشان آرام و نفوسشان با آرامش، آنها به یکدیگر اطمینان میدهند و میگویند، دیده به حسین علیه السلام بگشایید که باکی از مرگ ندارد. حضرت به نطق
ایستاد با کمال طمأنینه فرمود:
ای رادمردان! بزرگزادگان! اندکی شکیبایی، مرگ جز پلی نیست که شما را از تنگدستی و رنج به سوی بهشت برین، باغستانهای وسیع نعمتهای فنا ناپذیر آن عبور میدهد، آیا کدام یک از شما بیرغبت است که از زندگانی به قصر و کاخی منتقل شود؟ همین مرگ برای دشمنان مانند این است که از قصر و کاخی به زندانی منتقل میشوند، پدر من از رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگو کرد که:
«دنیا زندان مؤمن است و بهشت کافر و مرگ پل آنان است به بهشتشان و نیز پل اینان است به دوزخشان، من دروغ نگفتم و دروغ هم به من گفته نشده.»(1)
معانی الاخبار: 288؛ العوالم: 351.
و نیز در دنبال این سروش آسمانی فرمود:
«به راستی رسول خدا صلی الله علیه و آله به من گفت که: ای پسر عزیزم! تو به ناچار رو به عراق کشیده خواهی شد و آن سرزمینی است که پیامبرانی و اوصیای پیامبرانی در آن یکدیگر را ملاقات کردهاند و آن سرزمین به نام عموراء (یعنی آبادان و نهایت معمور) نامیده شود و البته تو در آن به شهادت میرسی و به همراه تو جماعتی از یاوران تو هم به شهادت میرسند، از سوزش درد آهن (شمشیر و نیزه) در خود خبری نمییابند، سپس جدم صلی الله علیه و آله آیه مبارکه: یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ را خواند و پس از تلاوت این آیه فرمود: این جنگ بر تو و بر آنان خنک و سلامت خواهد بود. بنابراین نویدتان باد؛ زیرا به حق خدا سوگند اگر
1) (1)
کشته اینان میشویم لیکن در برابر آن مهمان بر پیغمبریم صلی الله علیه و آله.»(1)
القطب الراوندی، ابوالحسن سعید بن هبة الله محقق قال. قال الحسین علیه السلام لأصحابه قبل ان یقتل، ان رسول الله صلی الله علیه و آله قال صلی الله علیه و آله یا بنی! انک ستسلق الی العراق و هی ارض قد التقی بها النبیون و اوصیاء النبیین و هی ارض تدعی عمورآء و انک تستشهد بها و یستشهد معک جماعة من اصحابک لایجدون الم مس الحدید - و تلی - قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ یکون الحرب برداً و سلاماً علیک و علیهم فابشروا فوالله لئن قتلونا فانّا نردّ علی نبینا صلی الله علیه و آله.
«العوالم: 344؛ مدینة المعاجز: 504/3؛ الخرائج و الجرائح: 848/2»
امام علیه السلام پیغام خود را رساند و از طرف دشمن پیک جنگ رسید.
«عمر سعد جنگ را افتتاح کرد و درید - یا - زوید غلام خود را گفت: بیرق را پیش ببر. و او پیش آمده تیر به چلۀ کمان نهاد و به جانب اردوگاه امام روانه کرد و گفت: گواه باشید نزد امیر، نخستین کسی که تیر انداخت من بودم و به دنبال آن تیرهای آن قوم رها شد. گوییا باران باریدن گرفت.»(2)
حسین علیه السلام به یارانش فرمود: به پاخیزید! خدایتان رحمت کناد! رو به استقبال مرگ باید رفت.
نَحْنُ بَنو المَوتی فَما بالُنا نَعافُ مالا بُدَِِّ من شُرْبه(3)
قسمت دوم این روز شروع شد.
این قسم روز، تاریک، تیره، خونین، هولناک است، بهار مرگ در آغاز آن و خزان اسفآوری در پایان خود دارد.
آن مظلوم قائد عظیم الشأن علیه السلام فرمود: «برخیزید رو به استقبال مرگ که چارهای از آن نیست. این تیرها پیک این مردمند به سوی شما. در این تیرباران همه زخم برداشتند.»(1)
فاقبلت السهام من القوم کانها القطر فقال علیه السلام لأصحابه: قوموا رحمکم الله الی الموت الذی لابد منه. فان هذه السهام رسل القوم الیکم.
«العوالم: 255؛ اللهوف: 60»
نحن بنو الموتی فما بالنا نعاف ما لا بدّ من شربه(2)
در سینۀ روز رسیدهاند، یعنی روز بالا آمده و جنگ شروع شد. جنگ کردند از هر سه ستون، به نوبه. حمله پشت سر حمله میشد و دفاع می کردند. تا
جماعتی هنگفت در نخستین حملۀ عمومی از یاوران حسین علیه السلام کشته شدند، ترتیب جنگ به قرار زیر است، از تیراندازی ابتدایی که فارغ شدند، مبارزههای تن به تن شروع شد.
و بعد از مبارزههای تن به تن ستون راست به فرمان عمرو بن حجاج زبیدی حمله کرد و اصحاب از این حمله دفاع کردند، ولی اسفا که تلف گرانمایهای دادند که مسلم بن عوسجه باشد(1)
البدایة و النهایة: 197/8؛ جواهر المطالب: 286/2.
و بعد از آن: باز به جنگ تن به تن پرداختند و اشخاص نامی از آن طرف به صدد کسب آبرو و از این طرف برای تقویت حق میدان داری کردند و بعد از آن: باز حملۀ دیگری از ستون چپ به فرمان شمر بن ذی الجوشن پیش آمد، او را نیز عقب زدند، ولی جنگجوی نخستین خود را که در مبارزههای تن به تن، نبرد را آغاز کرده بود تلف دادند و بعد از این حمله یک ساعت به ظهر مانده، سه ستون لشکر کوفه از قلب و راست و چپ حمله کردند که بعد از آن به تیرباران سختی تمام سوارها بیاسب ماندند.از یاران شهید علیه السلام، اندکی باقی ماندند و بعد از آن جنگ اندکی کردند که هنگام ظهر رسید(2)و برای انجام نماز ظهر سخن ناهمواری رد و بدل شد که در آن اثنا حبیب، سردار ستون راست و حر ریاحی پیش از نماز کشته شدند.
و در اثنای نماز، جنگ خفیفی بود و بعد از آن باز جنگ سخت شد تا سردار ستون راست هم کشته شد، باقیماندهها برای حفظ جان زادۀ محمد صلی الله علیه و آله پیرامون
او را داشتند تا آخرین نفر آنها که سوید پیرمرد شهید باشد، کشته شد. همه به خاک خوابیدند و با خون خود این پیام را برای ما به خاک نوشتند که: «ای رهگذر! به محمدیها بگو ما در این تربت خفتیم که وفادار به دودمان محمد صلی الله علیه و آله و به قرآنش باشیم.»
این ثلث وسط که هنگامۀ سنگین این روز است. برای جمعیت شهدا یکسان نمیگذشت، یعنی هر قطعه قطعه آن مفصلی بود که گذشته را از آینده به طور محسوس از هم جدا میکرد و در نظر آنها، ساعت به ساعت حال حاضرشان با ساعت پیش فرق نمایان داشت.
در هر ساعت میدیدند که از جمعیت یاران عدّهای به خاک افتادهاند و عدّهای باقی مانده، باید جبهۀ جنگ را نگه دارند، نبرد آنها رنگی تازه به خود میگرفت، هم آن کشتگان پیش تماشایی بودند و هم این مردان حاضر؛ و ساعت نمیگذشت که این وضع هم میگشته و هیاهوی نبرد عوض میشد و عدّهای از صداها خاموشی میپذیرفت و سنگر چند نفر از دلیران جنگی خالی میشد و فقط تنی از آنها میماند که از کالبد خود سنگری ساخته؛ تا اگر خود جنگجوی آن برای جلوگیری زنده نیست، تن او مانند سدی، راه را بر پیاده و سواره دشمن بگیرد و اسب و آدم به آسانی نتواند عبور کند.
تماشایی است، ولی فرصت تماشا هم نیست؛ به اندازهای که برای زنان و اطفال که فارغ از نبردند فرصت تماشای کشتگان نیست، هنوز دیده از منظرۀ نخستین سیر نشده که مجدداً منظرۀ تازه یا زیباتر از آن و یا هولناکتر از آن رخ میداد.
زیبایی وفاداری یاوران که آناً فآناً، پی در پی، به عقب یکدیگر میرسید در بین
آمیخته میشد با هول و وحشت رفتن آنها و تنها گذاشتن باقی، هر دو به اندازهای جالب نظر بودند که ممکن نبود دیده از هیچ یک برداشت، هر کدام در برابر چشم ایستاده بود و از یاد نمیرفت، بیننده به یک چشم میبایستی شاد و خندان و به دیگر چشم گریان و اشکریزان مبهوت بماند، ولی پردههای نو به نو فرصت درنگ بهت هم نمیدادند، هر صدای وحشتناکی که گوش را پر میکرد. نعرهای بعد از آن میآمد که آن را از گوش بیرون میکرد که خود جای آن را بگیرد، مشاعر گوش و چشم واله و حیران بود که به کدام یک متوجه باشد دو دل بودند، از بیم آینده غافل نبودند و از وضع حاضر متأثر بوده و از گذشته خود هنوز سیر نشده بودند، میدان موج میزد از شبح سوار و پیاده و آمد و رفت دوست و دشمن و گرد آمدن و پراکنده شدن؛ و هوا موج میزد از صدا، از غرش، از نعره، از نهیب، از ناله؛ و موجها هم حیرانند که به هر طرف روانند به موجی دیگر برمیخورند.
غرش تیر و جرنگ شمشیر بر صدای اسبها و سوارها افزوده شده. غوغائی است! صدای ممتاز یاوران حسین علیه السلام به گوش یکدیگر آشناست و یکدیگر را صدا میزند، این انقلاب امواج در دیدهها و منظر آن و در گوش و هوش آن، زیر و بمی ایجاد میکند و در اثر آن نفوس در هیجان و اهتزاز و آمد و رفتند به هر طرف، هزار چشم و گوش باز میکنند که حوادث را «آن چنان حوادث را» ببینند و درک کنند و معانی بزرگتری را از آن دریافت کنند، گویا نفوس میدانند که به وسیلۀ درک معانی بزرگ میتوانند خود را به بزرگی برسانند.
نفوس آرزومند است که از حوادث کبار، شؤون کباری برای خود دریابد و از
بزرگی حوادث و ادراک حوادث بزرگ، خود را بزرگ کند و تا این گونه حوادث کبار بر نفس انسان عبور نکند او را بیدار نمیکند؛ و در این حوادث کبار، ایمان معلوم میشود. یعنی بزرگی آن و میزان فعالیت آن را مشخص میبیند و خطر آز و مطامع را انسان درک میکند، انسان آگاه میشود که قیمت فضایل نفسانی چیست؟
جلوه مردانگی، دور خود و دور ارزش و نمایش را میپیماید و خود را از دیگر متاعها جدا میکند و معلوم میدارد که قیمت رأی بیش از قیمت زی است، و این حوادث بزرگ باید بیاید که وزنهای برای اخلاق به دست مردم بدهد.
این حوادث بزرگ برای حاضران میدان و بازجویان تاریخ، دو وتر حیات را یعنی حماسه و غیرت و ذکاء و هوش (میل فلسفی و میل شرف) را به حد کافی و به اندازۀ لازم محکم میکند و برای تاریخ و آیندگان آواز موزون این دو وتر را نقل میدهند، آواز موزون را عموماً دیدهاید که به گوش هر انسان میآید، شنونده را نیز هم آواز با خود میکند، آهنگ خود را در رشتههای اعصاب شنونده، حکومت بر سایر آهنگها میدهد، یعنی باقی سیمهای زندگی، از کار میافتند تا میدان کار و عمر را واگذار به فعالیت آنها میکنند، تعطیل سایر سیمها و تبدیل شغل آنها به صدای موزون مردانگی کم یا بیش، روش و منش مردانگی در انسان موجود میکند، چون انسان خواهی نخواهی با هر صدایی که بلند است هماهنگ و همصدا میشود.
اگر به حنجرۀ خود نتواند آوازی بلند کند به وسیلۀ حرکت انگشتان پا یا انگشتان دست و دست و سر و گردن به آن نوا مینوازد و شور و نوایی از مغز
خود بروز میدهد.
اینک آن میهن سرفراز است که صدای مردان جوّ، آن را پرکرده و آن میهن آیندۀ خوشنامی دارد که نوازندۀ آن مردان رزم باشند نه زنان بزم.
نامۀ شهنامه بلندآواز و مردان نامی آن مانند رستم و دلیران دیگر، آنان که فراموش نمیشوند برای تحریک یک وتر از همین دو وتر است و نام فلاسفه مانند ابن سینا و صدرا که بلند است برای آن وتر دیگر است برای تأمین نوا و آهنگ آیندگان و باشندگان و زایندگان، این دو نوا ضروری است. البته آن میهن که در سردر آسایشگاه و تنظیف گرمابههای آن عکس رستم بود که با نشانۀ مردانگی ایستاده بود و در هوش زنانه و مردانه آهسته وحی میکرد که: اولاد چنین بزائید و بکارید، امید به آیندۀ آن و به شرف آن زیاد میرفت و میرود ولی در برابر منظرهها و عکسهای لخت زنانه و مردانه که خیانتکارها در میهن و وطن وارد میکنند آن شرف و نام و آوازه را از یاد میبرد و هوس و بلهوسی میافزاید و از آن چیزهای دیگر و دیگر و دیگر میزاید.
قانون خلقت است که باید شود ذلیل هر ملتی که راحتی و عیش خو کند
بالاخره دیدهاید که: اگر آلت صوت را به صدای مخصوص و نغمۀ مخصوصی به صدا درآورند و در گوشۀ دیگری از اتاق، یک کارگاه دیگر از جنس آن باشد، دارای سیمهای زیاد گوناگون، آن هم به سیم همشکل با این؛ به آواز این به صدا درمیآید با آن که دست نوازنده هم به آن نرسیده باشد.
لولا صوارمهم و وقع نبالهم لم یسمع الآذان صوت مکبر(1)
من اخلاق الامام الحسین علیه السلام: 206.
در اندلس نماز جماعت شود به پا جایی که قادسیه به خونها وضو کنند
ما به یاد آوری آن روز خونین میکوشیم که بلکه خدمتکاران عصر ما هم بنوازند. مرگ. نه خواری! شهادت و وفا، نه ذلت بردگی و نیاز!
ما به رجز آنان گوش فرا میدهیم برای آن که گوش اگر صدای آنان را نشنود، آخر الامر خبر مرگ فضیلت را، در زندگانی خود باید بشنود.
در این حادثۀ بزرگ، مردان بزرگی میدان را مشغول کردند هر کدام نسبت به شؤون زندگانی آن روزگار نامور و نامی عصر خود بودند، مانند آن که یکی را سید القراء میگفتند.(2)(بریر شهید) و دیگری از شهدا، والی زاده فارس است، پدرش والی فارس بوده و باز فاتح ری بوده و اول کس بوده که در کوفه از اهمیت او برای او نوحهگری شد.
(عمرو بن قرظه شهید)(3)این دو نفر در شؤون جامعه بزرگمنشاند و دیگری مانند عبدالله بن عمیر شهید که از جهت خانوادگی خود و مهر مادر و محبت بیآلایش، اهل حرم او، همه کس را به خود متوجه کرده بود. او نخستین جنگی
بود که جسارت دشمن جسور را در هم شکست و او را به عقب نشاند، زن و مادر او برههای از تاریخ این روز را به خود اختصاص دادند.
«مسلم بن عوسجه نخستین کشتهای بود که نفس آهستۀ دم احتضار را به یاد وفاداری و آموزش وفا به همراهان وصیت میکرد و سوید آخرین کشتهای بود که به نیمجان افتاده و مدهوش بود و بعد از کشته شدن حسین علیه السلام ثانیاً قیام کرد و با آن نیمجان با خنجر دستی جنگید و فعالیت ایمان را نشان داد و خوابید.
گرچه عمرسعد فرمان حملۀ عمومی داد، ولی در آن روزگار جنگ تن به تن مرغوب بود و کسانی برای ابراز حسن خدمت یا برای نمایشی از فعالیت یا
ترضیۀ سرداران یا جسور کردن دیگران به جنگ تن به تن پیشی میگرفتند.»(1)
تاریخ الطبری: 346/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 79/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 201.
1) (1)
«بعد از تیرباران و صدای پرش تیر و اندکی تاخت و تاز سواران و زخمی شدن همراهان و زد و خوردهایی که نمونۀ این بود که جنگ، حتمی و جدّی است، یسار مولای زیاد بن ابیسفیان و سالم مولای عبیدالله زیاد برای افتخار به مبارزه بیرون آمده و صدا زد: کیست خواهان مبارزۀ ما، نفراتی از شما برابر ما بیرون آید، هر که آمدنی است بیاید، هر که داوطلب است بیرون آید، حبیب بن مظاهر و بریر از جا پریدند، حسین علیه السلام به آنها فرمود: بنشینید، عبدالله بن عمیر کلبی بلند شد و گفت: اباعبدالله! ای آیۀ رحمت به من اذن بده برابر این دو تن بیرون بیایم، حسین علیه السلام دید که مردی است گندمگون دارای خون عربی و بلند قامت با بازوان ستبر محکم و سینۀ فراخ، فرمود: من گمان دارم که کشندۀ حریفان است، پس فرمود: بیرون برو اگر خواهانی.
میگوید: بیرون آمد برابر آنها، آنها گفتند: تو کیستی؟ نسبت خود را شناساند. آنها گفتند ما تو را نمیشناسیم، باید برابر ما یا زهیر بیرون بیاید یا حبیب، یا بریر. و یسار خود را در جلو سالم میانداخت پیش میکشید، این مرد غیور به او
نهیب زد که زنازاده! تو حق نداری کسی را برای مبارزه به دماغ درنیاوری هر کس باشد، مگر احدی هست که برابر تو بیاید و از تو بهتر نباشد و سپس به او حمله کرده، او را به دم شمشیر گرفته آنقدر شمشیرش زد که بدنش سرد شد، لیکن این جنگجو هم چنان مشغول به او بود و شمشیر میزد که سالم به او حمله کرد و همراهان حسین علیه السلام که ناظر میدان بودند به عبدالله فریاد زدند که: آن غلام تو را فراگرفت.
(میگوید) اعتنا به دشمن نکرد تا آن که فرا رسید و او را زیر تیغ گرفت، وی خود را مهیا نکرده بود، تا رفت مهیا کند که شمشیر فرودتر آمد، این جنگجو به دست چپ خود را از خطر شمشیر نگاهداشت ولی تیغ انگشتان چپ او را پراند بعد عبدالله به جانب او برگشت او را هم زد و کشت و باز آمد. رو به اردوگاه خود میآمد و با شور نبرد، رجز مردانه میخواند و میگفت: «ان تنکرونی فانا بن الکلب» آن دو تن را کشته و انداخته بود.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 101/2؛ تاریخ الطبری: 326/4-327.
اینک رجز او با سرپنجۀ خونینش در انداختن دشمن، نیرو به تن همراهان میدهد، و شور همه را میافزود، و از یاد زن و مادر خود تأثرات را چنان برده بود که انگشتان افتادۀ او را نمیدیدند، چنگال شیر افتاده ولی شور دماغ در او و در همه افزوده و بیشتر شده.
«یک تن دیگر از مردان نامی شهدا، (عمرو بن قرظه) برای تلافی جسارت و مبارزهخواهی دشمن، اذن از امام علیه السلام خواست که بلکه چون شخصیت او
1) (1)
معروف تمام دشمن و دوست، بلکه تمام کوفه است ثبات و پایداری خود و همراهان خود را آشکارا کند. عمرو بن قرظة بن کعب انصاری والی زادۀ عرب در فارس، پسر قرظه فاتح ری که ری و ارزش ری را سنجیده و دیده بود، و به نمایندگی از حسین علیه السلام در این چند روز صلح (هدنه) موقت نزد عمر سعد رفت و آمد میکرد و به یاد داشت که عمر سعد برای عذر از یاری حسین میگفت (میترسم خانهام خراب شود).»(1)
العوالم: 239.
«امیرزادهای است که کوفه عموماً برای پدرش نوحه کرده بود و بعلاوه آن خونی در تن اوست که در تن انصار بود.»(2)انصار، محمد صلی الله علیه و آله و خانمان او را از مکه آوردند و حمایت کشیدند و از شر قریش او را پناه داده نگهداری کردند، معاهدات انصار با محمد علیه السلام این بود که (خون و جان و مال و عرض و ناموس و زن و فرزند، بین محمد صلی الله علیه و آله و آنها در حمایت کشیدن و محافظت کردن بعد از معاهده یکی باشد...
الدم الدم الهدم اللزم اللزم. خ) و به همراه محمد صلی الله علیه و آله با سیاه و سفید بجنگند و با عرب و عجم نبرد کنند.
اینک این انصاری زاده (عمرو بن قرظه) با یک چنین خونی و یک چنین شخصیتی مایل است که میان میدان چشم حسین را در برابر دوست و دشمن روشن کند و عهدۀ ذمه پدر را ایفا و دیدگان مردمان کوفه را از خواب بیدار کند
و اگر بیداریپذیر نیست کور کند، اذن خواست و بیرون آمد میان عرصۀ میدان و رجز میخواند به دنبال آواز عبدالله عمیر صدای عمرو بن قرظه بلند است.
قد عَلِمتَ کتائبُ الانصار انّی سَأحمی حوزَة الذِمار
فعل غلام غیر نکسِ شاری دونَ حسین مُهْجَتی و داری(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 156؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 130 (پاورقی).
1 - کتیبههای انصار درست دانستهاندکه من از حوزه و غرقگاه ذمه، حمایت کشم.
2 - همچون کار یک نفر پسر واژگون نشده (یعنی نه عمر سعد) برای نگهداری حسین، خون دلم و خانهام را میفروشم.
(ابن نما) میگوید: «تعریض به ابن سعد داشت که در جواب دعوت حسین علیه السلام گفت؛ میترسم که خانهام را ویران کنند.
و حسین به او فرموده بود که: من به جای آن عوض به تو میدهم و گفته بود به مالم بیم دارم فرموده بود من به جای آن عوض به تو میدهم، نپذیرفته بود.
سپس این مرد نامی ساعتی جنگ کرد و در خدمت مبالغه کرد، نزد حسین علیه السلام مراجعت کرد و چنان که در میدان گفته بود، اینک جلوی حسین علیه السلام ایستاده که وجود او را از آسیب دشمن آسوده نگه دارد.»(2)البته این احساسات صادقانه در روح حر و آزاد یاوران طوفانها برپا می کند و از جسارت
هر ناکس هم میکاهد. این اعتبار، شرفی به سرفرازی یاوران ختم میشد و بعد از آن هم دو اعتبار دیگر هر دو دینی و مذهبی ضمیمه شد که شمیم پیروزی این مراحل سه گانه اندکی تسلیت خاطر غمدیدگان بود.
1 - عبدالله بن حوزه تمیمی جسارتی کرد و سریعاً به مکافات غیبی رسید.(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 102/2.
2 - «یزید بن معقل که از بنیعمیرة بن ربیعه است و همپیمان با بنیسلیمه از عبدالقیس است، با بریر سیدالقراء مباهلهای کرد و سیلی از غیب خورد و در این دو پیروزی که در دلها اعتبار دینی و مذهبی داشت اگر چه مغلوب بیش از دو نفر نبود و بریر بیش از یک نفر را از دشمن کم نکرده بود، ولی چون به دست غیبی و به معاونت غیب این دو کار بارز برجسته، انجام گرفت تأثیری در رغبت و بیرغبتی قلوب داشت.»(2)و از بیپروایی مردم میکاست و اندک دلخوشی شاید برای آن مظلوم تصور میرفت. که شاید نسیم توفیقی بوزد، انصراف نیتی پیش بیاید و پیش هم میآمد. ولی گرفتاری این گونه مواقع آن است که: گذشته از مردم میانهرو احتیاطکار در این گونه غوغا دو طبقه دیگر هستند که هر دو خطرناکند؛ یعنی مردم را به هر کار وا میدارند و کار دست مردم میدهند.
اول: اشراف ثروتمند که رغبت خیر و حقیقت در آنها مغلوب منافع مصالح شخصی است، چون خود را در اقدام نهایت ذی نفع و در ترک آن برای خود زیان غیر قابل تحمل میبینند.
دوم: طبقۀ ساقط هرزه درا، که اساساً پختگی در آنها نیست و از نهایت پستیشان کار آنها در تحت مسؤولیت در نمیآید، یعنی باکسان منظم محشور نیستند که از ملامت و سرزنش به زشتی کاری پی برده باشند و در تحت تربیت دین هم نشو و نمو نکردهاند که عقیدهای زمام آنها به دست داشته باشد، بلکه به افسارگسیختگی بزرگ شدهاند. این طبقه کارهای پرشرارت پرننگ را برای دخل کم به آسانی میکنند، زعمای سیاست آن روز اینها را میدان میدادند که بیپروایی کنند و جرأت مردم را باز کنند وگرنه شاید مردم به ملاحظاتی یا اندک عقیدهای یا اندک حیاتی یا اندک مسؤولیتی برای آتیه، بیپروایی نمیکردند.
«عبدالله بن حوزه آمد تا ایستاد برابر حسین علیه السلام و داد زد: ای حسین! ای حسین! تا سه مرتبه، امام علیه السلام جواب داد: چه میخواهی؟ ابن حوزه: نویدت باد به آتش.
امام: کلاّ! هرگز! دروغ گفتی، بلکه مهمان پروردگار مهربان و شفیع مطاع با آبرویم که به او وارد میشوم. آیا این مرد کیست؟
گفتند: ابن حوزه است.
امام علیه السلام: پروردگارا! او را به حیازت آتش بده که آتش او را حیازت کند.
میگوید: ابن حوزه بیدرنگ به باد غرور، اسب به جانب امام علیه السلام تاخت و به جوی رسید، اسب رم برداشت و او را غلتانید، از اسب برگشت، پای چپ او در رکاب گیر کرد و پای راست او بر فراز اسب به هوا بلند شد، مسلم بن عوسجه دست به شمشیر به شتاب خود را رسانید، برای تفریح دل امام علیه السلام پای
راستش را به دم تیغ به هوا پراند و اسب هم به تاخت آمد و سر او را به سنگ و شجر و جوی و جر میزد تا مرد.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 102/2؛ تاریخ الطبری: 328/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 127.
او به این جسارت میخواست مردم را بیاموزد که حرمتی در کار نیست شما پروا نداشته باشید. ولی نتیجۀکار او پیروزی معنوی امام علیه السلام شد. اقلا برای تقویت دل یاوران امام علیه السلام و خنک شدن دل سوختۀ آنها تأثیری عمیق داشت.
زخم به آبروی مردمان بزرگ از زخم تن بر آنان سختتر است.
این تأیید الهی در دیگران هم شاید تأثیری صحیح داشته و در مردمان متوسط پر معلوم است، در مردمان سفله هم که قسم خطرناک این مواقعند، تأثیری به سزا کرد.
مسروق بن وائل از این طبقه است. برادرش عبدالجبار بن وائل حضرمی از او روایت میکند که مسروق میگوید: «من در میان سواران پیش جنگ پیش از همه بودم، به خود گفته بودم که من در پیشاپیش این حمله باشم شاید سر حسین را من بیابم و به وسیلۀ آن پیش ابن زیاد به منزلتی برسم.
میگوید: ما سوارها وقتی نزدیک حسین علیه السلام رسیدیم مردی از آن قوم پیش افتاده که نامش ابن حوزه بود و داد زد: در میان شما حسین هست؟ میگوید: حسین علیه السلام ساکت شد. ثانیاً این کلمه را گفت؛ باز حسین ساکت ماند تا وقتی که نوبه سوم را گفت؛ امام علیه السلام فرمود: بگویید: بلی، این حسین، چه کار داری؟ (تا
1) (1)
آخر گفتگو) میگوید: بلافاصله حسین علیه السلام دست به آسمان بلند کرد به اندازهای که سفیدی زیر بغل او را از بالای لباس ما دیدیم و گفت: ای بار خدایا! او را به حیازت آتش بده، میگوید: ابن حوزه غضب کرد، رفت که اسب به سر او بتازد، بین امام و او نهری در میان بود. میگوید: پایش به رکاب آویخت و اسب او را به جولان برداشت از اسب افتاد. میگوید: قدم و ساق پا و رانش افتاد و نصف دیگر تنش آویخته به رکاب باقی ماند.
عبدالجبار میگوید: مسروق برگشت به عقب و آن سوارها را پشت سر گذاشت، من از او پرسیدم: چرا برگشتی؟ گفت: من از این خانواده چیزی دیدم که هرگز با آنها جنگ نخواهم کرد.(1)
قاموس الرجال: 53/10؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 66/4؛ تاریخ الطبری: 328/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 127.
ولی افسوس که این پیروزیها جزئی است و رؤسای سوء درز آن را رفو میکنند.
طبری گوید: «آتش جنگ درگرفت، ازدی گفت که یوسف بن یزید برای من از عفیف بن زهیر بن ابی الاخنس بازگو کرد و او کسی بود که در قضیۀ حسین علیه السلام حاضر شده بود میگفت:
«یزید بن معقل از قبیلۀ عمیرة بن ربیعه که هم سوگند با بنیسلیمه از عبدالقیس بودند، بیرون آمد به جانب لشکر، امام علیه السلام فریاد زد و گفت: ای بریر
1) (1)
بن خضیر! چگونه میبینی که خدایت برای تو فراهم ساخته؟ بریر گفت: سوگند به خدا که خدا خیری را برای من فراهم و شری را برای تو فراهم ساخته. او گفت: دروغ گفتی و پیش از این هم در این باره دروغگو بودی. آیا یاد داری که با هم در کوچه بنیذوذان راه میرفتیم و من با تو مماشات میکردم میآمدم، تو میگفتی که: عثمان بن عفان مسرف بر نفس خویش بود و معاویة بن ابی سفیان گمراه است و گمراه کننده و میگفتی: پیشوای در راه هدایت و حقیقت، علی بن ابی طالب علیه السلام است.
بریر گفت: گواهی میدهم که این گفته رأی من و گفته من است. یزید بن معقل گفت: در مقابل من گواهی میدهم که تو از گمراهانی.
بریر فرمود: آیا حاضری اولاً با هم مباهله کنیم و در مباهله از خدا بخواهیم که دروغگو را لعنت کند و نشانش این باشد که به دست حق، ناحق را بکشد و ثانیاً، من و تو به مبارزه و نبرد با هم بیرون آییم، گفت: بلافاصله هر دو تن دستها را به سوی خدا برآوردند و درخواست کردند که کاذب را لعن و دور باش بفرستد و نشانه این که حق ناحق را بکشد. و سپس نبرد آغاز کرده به عزم جان دیگری بیرون آمدند دو ضربۀ شمشیر با یکدیگر رد و بدل کردند. ابن معقل ضربتی سبک به بریر وارد آورد که زیانی نداشت، ولی بریر ضربتی به او زد که کلاهخود را تا آخر شکافت و به مغز سر رسید، سوار بلافاصله سرنگون شد؛ مانند مرغ شکاری که چرخ میخورد در حال چرخیدن به زیر آمد و هنوز دم تیغ بر سر او جایگزین بود، گویا من دارم نگاه میکنم که بریر شمشیر را تکان
میداد و زیر و بالا میکرد که از سر او بیرون آورد.»(1)
معالم المدرستین: 107/3؛ تاریخ الطبری: 328/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 127.
و دلیرانه رجز میخواند.انا بریر و ابی خضیر و کل خیر فله بریر(2)
اکنون دشمنان برای حملۀ عمومی ترغیبات زیادی لازم دارند و به حملۀ عمومی هم نیازمندند که روی مردم را به خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله باز کنند و کار به غوغا بکشد.
و تا کار به غوغا نکشد که در تاریکی آن دست جنایتکار معلوم نباشد، عموم مردم درست دست به کار نمیزنند. مردمان میانهرو و پخته از جنایت آشکار خجلت میکشند یا ملاحظه میکنند و طبقۀ متوسط مردم تا کنون به سایۀ اراذل میآیند و از عقب دور دور نگاه میکنند و تا میتوانند میخواهند در متن زد و خورد نباشند و در حواشی قدم بزنند که نه از آنها سرپیچی فهمیده شود و نه هم به کار پرمسؤولیت نزد وجدان و پیش خدا و نزد خلایق معرفی شوند؛(3)
«الأخبار الطوال: 254»
ولی اگر جنگ را عمومی کنند و در هیاهوی غوغا کس صدای کس را نشنود و در تاریکی1) (1)
2) (2) ابصار العین فی انصار الحسین: 122-123.
3) (3) ابوحنیفه دینوری در اخبار الطوال گوید: قالوا و کان ابن زیاد اذا وجّه الرجل الی قتال الحسین فی الجمع الکثیر یصلون الی کربلاء و لم یبق منهم الا القلیل کانوا یکرهون قتال الحسین فیرتدعون و یتخلفون حتی قال: و اما شبث، فاعتل بمرض فقال ابن زیاد: أتمارض؟ فخرج.
آن، کس کس را نبیند و دست دست را نشناسد آن وقت همه حاضرند که دست به کار بزنند و بعد که دست به کار زدند؛ خود جنگ و مباشرت عمل به رغبت میافزاید آتش جنگ خود، خود را فزون میکند روی این زمینه بهترین موهبتهای اسلام را منقلب کردند به بزرگترین خطر هولناک.
از فرمان اطاعت و اجتماع کلمه که دین اسلام حتم کرده سوء استفاده کردند و اقدام را متکی به این دو کلمه کردند: اطاعت، اجتماع کلمه؟ (آوخ) از این دو کلمۀ گرانبها که موقع خود را باخت (معلوم است هر چیزی که خطیرتر است اگر در غیر موقع رخ داد و استعمال شد پرخطرتر است. از موهبت کوچک کار کوچک و از موهبت بزرگ کار بزرگ برمیآید آن کار چه خطیر باشد و چه خطری!) روی این زمینه عمرو بن حجاج زبیدی که بر مردم خود، فرماندهی داشت و در دل مردم اندکی اعتبار داشت، پیش افتاده برای نخستین بار فرمان یورش داد.
این شخص در قضیۀ هانی بن عروه شوهر خواهرش به واسطۀ شورشی که از خود بروز داد، تصور میکرد اندکی خاطر ابن زیاد را رنجانده و اینک در این خدمت میباید پیش بیفتد، مردم را با صدای بلند دعوت کند، ترغیبات کافی به عمل آورد که بلکه برای تلافی نتیجه حسابی بگیرد.
بنابراین ملاحظات این زخم کاری را به حیثیت خانمان پیغمبر صلی الله علیه و آله او زد، و روی مردم را به بیحیایی باز کرد.
داد کشید (وظیفه وظیفه، اطاعت اطاعت، اجتماع کلمه، اجتماع کلمه، جماعت جماعت) و فرمان یورش داد؛ ولیکن لشکر او که در راست و در ناحیۀ فرات بودند از پیش آمدن سستی میکردند، مجبور به داد و فریاد و دل دادن به لشکر بود که بلکه لشکر عموماً از جا بکنند و پردۀ حیا و عقیده و حشمت را کنار گذاشته و در این کار تردید و شک نکند.
خودش با بیرق جلو میآمد و لشکر را فرمان میداد، شاید لشکرش نزدیک که رسیدند به خیمهگاه آل پیغمبر روبرو میشدند، شرم به آنها عارض میشد، او صدا را بلندتر و برای جبران سنگینی آنها نهیب را درشتتر میکرد نزدیک که رسید فریاد زد.
ابومخنف طبری از حسین بن عقبه مرادی بازگو کرده گوید: «زبیدی میگفت: خود شنیده بود که عمرو بن حجاج همین که نزدیک به اصحاب حسین علیه السلام رسید میگفت:
ای اهل کوفه! به طاعت خود که وظیفه دارید و به اجتماع کلمۀ جماعت خویش که موظفید؛ شدیداً پابند و دلگرم باشید و دربارۀ کشتن کسی که از دین بیرون رفته و بر امام (خروج کرده) شک به دل راه مدهید.
از طرف فرات که از شمال غربی میآید و به طرف جنوب شرقی میرود به لشکر امام علیه السلام که در مغرب آنها واقع شده خود را رساندند. (عموماً هر دو لشکر در مغرب فرات واقع بودند، به این ترتیب که لشکر عمر سعد خصوصاً ستون راست آنها جلو فرات را گرفته، روی آنها به طرف مغرب و عمرو بن
حجاج با ستون راست در شمال بوده که بنابراین نزدیک فرات و در راست عمر سعد بودهاند و لشکر حسین علیه السلام در طرف مغرب آنها روی به مشرق بوده) در این موقع ستون راست آنها که در زیر بیرق زهیر بن قیس بودند، مورد حملهاند.
بنابر ضبط شیخ سماوی(1)
در ترجمه امام میگوید: فحمل الشمر علی المیسرة - و عمرو علی المیمنة و در ترجمۀ مسلم بن عوسجه گوید: حملت میمنة ابن سعد علی میسرة الحسین و فی میمنة بن سعد عمرو بن حجاج و فی میسرة الحسین زهیر بن القین.
«ابصار العین فی انصار الحسین: 110»
طبری هم در اینجا مضطرب است. گوید:
ثم ان عمرو بن الحجاج حمل علی الحسین فی میمنة عمر بن سعد... و حمل شمر بن ذی الجوشن فی المیسرة علی اهل المیسرة.
«تاریخ الطبری: 321/4»
که ستون راست لشکر، به ستون راست حضرت یورش آوردند باید مورّب آمده باشند و از جلوی ستون چپ گذشته باشند و به ستون راست خود را رسانده باشند ولی به نظر میرسد اینجا اشتباهی باشد و طرف حمله ستون چپ باشد که زیر بیرق حبیب بوده است.به این صدا و هیاهو لشکر نزدیک رسیدند. حسین علیه السلام هم ساکت نیست دفاع از حریم خود میکند. فرمود: ای عمرو بن حجاج! تو مردم را به رخ من وا میداری؟ آیا ما از دین بیرون رفتهایم و شما برقرار ماندهاید؛ هان! آگاه باش! اگر قبض روح شما شد و شما به این کارها بمیرید (به خداوندی خدا) خواهید دانست
1) (1)
که کدام یک از ماها از دین بیرون رفته و کدام ماها سزاوار آتش است.»(1)
تاریخ الطبری: 331/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 135.
از اینجا معلوم میشود که: مردم خود به خود به رخ امام نمیدویدند، یاوران حسین علیه السلام که در ستون راست بودند مهیا و خشمگین به زانو برجستند و نیزهها را به جانب دشمن سر دادند، با این طرز دفاع فنی که میتواند اسب سوار را از پیشآمدن باز دارد با آن خشمی که از بیآبرویی عمرو بن حجاج افزوده شده به دفاع پرداختند؛ آن هم با شوری آمیخته به ثبات این یاران جانباز که تکیه به معنویت امام علیه السلام دارند، میدانند که اگر دو طبقۀ خطرناک در بین نباشد مردم سدّی از حشمت امام علیه السلام در جلوی رو دارند دلشان جوش میزد، میخواستند در برابر این حمله به چشم عمرو بن حجاج و پیشروان تیر بزنند که بیحیایی را آموختند و هتک حرمت امام علیه السلام را کردند و اندک حشمت یا حیایی که در دل و دیدۀ مردم بود از بین برداشتند.
و اقدام عموم که نمیباید واقع شود شروع شد (یک توده که پا جلو گذاشتند کار جنگ را از دو جهت عملی میکنند یکی: افتتاح خود آنها، دیگر آن که: با لشکر امام علیه السلام اندک اندک به زد و خورد خواهند پرداخت و از آن اندک اندک هم کم کم آتش در دلها میجهد و دست که به کار بند شد، به خصوص اگر خونی به زمین ریخت، هر دو طرف تحریک خواهند شد و شور حماسه دماغها را گرم میکند و از خود زد و خورد، مایه و مدد آتش زیادتر، اندوخته و افروخته و افزوده خواهد شد.
1) (1)
آتش جنگ مانند آتشهای دیگر نیست که در استمرار مایه و مدد دیگری نیاز داشته باشد، جنگ برای استمرار خودش از خود به نفوس مایه میدهد، هر هیجان هیجان دیگری میزاید، هر غضب خشم دیگری تولید میکند، هر زخم و هر خراش بلکه هر تاخت و تاز غضبی نوین و خشمی تازه که کافی است هر آدم پخته را هم تحریک کند میآورد) ولیکن برق سرنیزه یاران چشم اسب را میرماند و بلندی نیزه، دل سوار دشمن را میترساند، اسب و سوار دشمن خود را در برابر برق سرنیزهها دیده، یارای پیش آمدن نکردند و به آن یورش و تاخت و تازشان سکته وارد کردند و بالاخره از برابر سرنیزه یاوران حسین علیه السلام سر اسبها را گرداندند و پشت کردند. سپاه مدافع، یاوران حسین علیه السلام با کمال چابکی دست به تیر و کمان برده و آنها را به تیراندازهای قابلی داشتند مانند ابوشعثاءکه آن روز تیر همی انداخت و رجز میخواند:
انا بن بهدلة فرسان العرجلة(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 172؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 158؛ تاریخ الطبری: 339/4.
و مانند نافع بن هلال که میخواند:
ارمی بها معلمة افواقها والنفس لا ینفعها اشفاقها(2)
«و مانند موقع بن ثمامه و کمانداران دیگر و شیران آنها دست به شمشیر کرده لشکر را تعقیب کردند و به دنبال آنها رفتند و جنگ و آتش و خون و گرد و غبار به هم مخلوط شد و مانند طوفانی به هم میپیچید؛ تا بالاخره حمله را عقب
زدند و از ایستگاه خود در تعقیب آنها دور شده و از لشکر دشمن چندین کس را به خاک انداخته و عدّهای هم زخمی کردند، ولی وقتی یاوران سرخط جبهه برگشتند و در موقف ایستگاه خود رسیدند و گرد و غبار را دیدند که فرو نشست، دریافتند که خسارتی بس گرانبها دادهاند، توضیح آن که در آن وقت که جنگ به طور مغلوبه در پیوست و غبار شدید برخاست و به قدر ساعتی دو لشکر مضطرب و در پیش و پس آمدن بودند و شمشیرزنها شمشیر میزدند.»(1)
تاریخ الطبری: 347/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 202.
مسلم بن عوسجه صحابی شدیداً جنگ میکرد و رجز آن شیر اوژن این بود:1 - ان تسئلوا عنی فانی ذولبد من فرع قوم من ذُری بنی اسد
2
ترجمه :
1 - اگر از من بخواهید نه من مسلم، بلکه مسلم شیر اوژنم با این یال و کوپال شاخۀ بلندیم از خاندان بلند پسران اسد، لطیفۀ این رجز این است که یکی از معانی اسد شیر است.
2 - هر آن کس که بخواهد با خدا کجروی کند، به من ستم کند و به دین پادشاه آسمان کفر بورزد.
در جنگ دشمن مبالغه کرد و بر بلاهای هولناکی شکیبایی کرد تا به زمین افتاد.
مسلم نخستین کسی است از اصحاب حسین علیه السلام که به روی خاک است، عمرو بن حجاج با حملۀ شوم منصرف شد و برگشت. راوی گفت: چون گرد، فرو نشست، دل یاوران حسین علیه السلام شکست، چون مسلم بن عوسجه (بوحجل) را دیدند که بر زمین افتاده و دست و پا همی زند. در این وقت اصحاب امام علیه السلام از معرکه باز آمده بودند و مانند شیر خشمگینی در سر صف خویش ایستاده بودند.
وظیفۀ اینها نگهداری جبهه است، ولی وظیفه امام علیه السلام که در قلب بود و قلبش پیش این حمایت کشانش بود، همان بود که از مسلم نخستین کشتۀ راه خویش و یادگار جدش صلی الله علیه و آله در این دم آخر دیداری تازه کند. امام علیه السلام از قلب سپاه، خود را رسانید و تا امام علیه السلام خود را رسانیده حبیب هم که سردار لشکر چپ و برادر مسلم بود فرا رسید. امام علیه السلام مسلم را دید که هنوز رمقی دارد. چشمش که به او افتاد فرمود.
گفتۀ خدای یزدان پاکست (پارهای از ایشان به مرگ خود رسیدند و حیات خود را خاتمه و وظیفه خود را انجام دادند و پارهای دیگر از آنان در انتظارند. و به هیچ وجه تبدیل در آنها راه نیافت.)(1)
فقال: رحمک الله یا مسلم فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً
«الإرشاد، شیخ مفید: 103/2؛ اعلام الوری: 463/1»
«خدای رحمتت کند ای مسلم! حبیب فرا رسیده و گفت: ای مسلم! این رنج وشکنج تو بر من سخت دشوار است، لیکن دلخوشی دیگری در برابر این رنج برای تو هست. نویدت به بهشت باد! مبارکت باد بهشت جاویدان!
1) (1)
مسلم، با نفس ضعیف و صدای کم جوهر به این کلمه جواب داد که تو را یزدان، بشارت به خیر دهد یعنی متشکرم.
باز حبیب گفت: ای مسلم! اگر نه علم داشتم به آن که من خود در پی تو خواهم آمد، در این حال خواهش میکردم که راجع به کارهایی که در دل اندیشۀ آن داری و به فکر آنی، به من وصیت کنی، ولی علم دارم که ساعتی دیگر من هم به دنبال تو هستم.
مسلم این مطلب را با حال خسته درست دریافت، اما برای جواب درست توانا نیست، لیکن آن اندیشهای که در دل داشت و در سر آن جان داده، آن قدر در نظرش مهم بود که آن تن نیمه جان را به سخن وادار کرد، روان رفتهاش به هوای این وظیفه به خاصیت روحیۀ نظامی گویا به کالبد توجهی کرد با صدای ضعیف گفت: با این وصف باز وصیتی دارم. تو را وصیّت میکنم راجع به این شخص حاضر خدایت رحمت فرستد؛ و با دست اشاره کرد به جانب حسین علیه السلام میخواهم که جلو او بمیری، حبیب گفت: میکنم به پروردگار کعبه.
بعد از تأمین خاطر میگوید: مسلم به هر چه سریعتر چشم روی هم گذاشت اما در حالی که بدن او روی دستها بود. معلوم است نخستین کشته اضطراب زیاد و هیجان و شیونی افزون دارد، کنیزک او که به هوای او آمده بود به ندبه و سوز صدا بلند کرد(1)
وا سیداه! یابن عوسجتاه.
که ای آقایم و ای آقازادهام.»(2)دوست و دشمن عموماً خبردار شدند که این تیرگی اوضاع، کشتن مسلم را در ضمن داشت تا شور همسران بیشتر شد و با این که برای نگهداری خط جبهه جنگجوها برگشتند و میباید هم برگردند، معهذا چندین تن از آنها در تعقیب لشکر پیش رفتند و با شور بیاندازهای شمشیر میزد و میشکافتند.
«اینان آن پنج نفریاند که در بین راه در عذیب الهجانات به حضور امام علیه السلام رسیدند.
1 - عمرو بن خالد صیداوی - که در کوفه از اشراف است و امروز در وداع با حسین علیه السلام آن کلمۀ پرقیمت را که خواهد آمد میگوید.
2 - سعد مولای عمرو بن خالد صیداوی.
3 - جنادة بن حرث سلمانی - که او را به جابر تصحیف کردهاند. و غلام پدرش واضح که ترک و قاری و شجاع است.
4 - مجمع بن عبدالله عائذی - که پدرش از صحابه رسول صلی الله علیه و آله و خودش در بین راه، اخبار کوفه را به عرض امام رسانید.
5 - عائذ بن مجمع - که گرچه بعضی گفتهاند: در حملۀ عمومی شهید شد ولی صحیحتر این است که به همراهی این دسته پیش از آن حمله اولی شهید شد.
این پنج نفر که الآن در میدانند، در بین راه با سه نفر دیگر که الآن همراه نیستند آمده بودند.
1 - واضح غلام ترک.
2 - طرّماح، دلیل راه.
3 - غلام نافع بن هلال.»(1)
اعیان الشیعه: 597/1؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 144-146.
و آن کلمۀ پرقیمت عمرو بن خالد بنا بر گفتۀ سید طاوسی این است: «وقتی که یاران خود را در پیش رفتن دید و از طرز اقدام آنها فهمید که برگشت از این میدان، در کارشان نیست، به قصد جانفشانی گفت: ای زادۀ رسول خدا! بر من ناگوار است که بمانم تا تو را تنها و بیکس ببینم، بر من گران است که تو را کشتۀ شمشیر ناکسان بیابم، همراهان من اینک روانند و من به جا ماندن و عقب کشیدن از اصحاب خود را روا نمیدارم، اجازه بده که به یاران خود ملحق شوم.»(2)
سخن درست بگویم نمیتوانم دید که میخورند حریفان و من نظاره کنم(3)
«در طرز اقدام اینها بالاخره خواهید دید که هم در آغاز جنگ با هم بودند و هم در یک قطعه شهید شدند، اینها را در میدان داشته باش، به پیش آمد روز برگردیم، در رفتن اینها امام علیه السلام چشم به دنبالشان دارد، چون آغاز جنگ است حضرت او علیه السلام نمیخواسته کشته بدهد، به اندیشۀ این که باشد شدت فشار دشمن برای خضوع او باشد و تا حدی که دشمن به اخضاع او امید دارد میکوشد و فشار
خود را شدت میدهد لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ (1)
یوسف (12):87.
یأس در بنیان روحیۀ اولیای حق همیشه کم است، روی این زمینه حضرت او علیه السلام طمع رحمت به خلق دارد و این اندیشه را بجا میداند که دشمن شاید هنگامی که بفهمد حسین علیه السلام به هیچ وجه برای تحمیلات آنها حاضر نیست و تاخت و تاز آنها برای ارعاب حضرت تأثیری ندارد، خودداری کنند و از دست آزیدن به خون او بپرهیزند و اگر اراذل و اوباش از خون او پروایی ندارند باشد که نجبا، جلوگیری کنند؛ شرافتمندان آنها بیایند و از روی تعصب از طرف پیغمبر صلی الله علیه و آله جلوی بیسروپاها را بگیرند و این اراذل را که اینک دور حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله صف اول را تشکیل دادهاند از آنها دور کنند.بنابراین در این موقع، حضرت او علیه السلام دو کار کرد؛ یکی آن که: حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام را برای استخلاص این جنگجویان اعزام کرد و دیگر آن که: از دست این خلق که این درندگی بیاندازه را از خود بروز دادند فریاد کشید، دست به محاسن فرود آورد و به آواز بلند فرمود: آیا دادرس، فریادرسی نیست که به داد ما برسد؟ آیا برای خرسندی خدا به دور کردن اشرار از پیرامون شخص گرفتار آیا کسی نیست؟ آیا کسی نیست که اشرار را از دور حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله دور کند؟»(2)
از آن وقتی که عمرو بن حجاج برای یورش آن اقدامات را کرد، حرّ نفس یأس کشیده و رفته بود با عمر سعد گفتگوهای خود را کرده بود و اینک در حال بیچارگی خود بین زمین و آسمان گرفتار است و از طرف عمر سعد روی خود را یکسر گردانده و از این طرف هم در بحبوحۀ بیچارگی است، این دعوت حسین علیه السلام راه را برای او باز و موقع را مناسب کرده بود.
آری، موقع حساس را نفسیت بزرگ درمییابد، و کار بزرگ را هم مرد بزرگ میکند، یکی از حسن فعال و شاهکارهای او این است که تشخیص داد؛ این موقع که خود امام علیه السلام کس میطلبد بهتر و بیشتر مناسب با تلافی آن گناه بزرگ است.
به گفتۀ ابن طاوس و کشف الغمّة و مطالب السؤل و فصول المهمة: «حرّ ریاحی که در این وقت صدای استغاثه امام را شنید، در جواب گفت: من هستم ای پسر پیغمبر! با آخرین درجۀ فداکاری، من اینک یاری تو را حاضرم و جان به کف نهاده، این را گفت و باشتاب از مقام خود حرکت کرد و به لشکر امام
پیوست.»(1)
اللهوف: 61؛ کشف الغمة: 261/2، فصول المهمه: 823.
اکنون لشکر حسین علیه السلام مهیای دفاع از لشکر شمرند که در تعقیب کار عمرو بن حجاج با لشکر چپ حمله خواهد آورد و در آن وقت حر ریاحی ضمیمۀ لشکر امام است و اینک که نزدیک آمده و از نزدیک مطالعۀ اردوی امام علیه السلام را میکند، چیزهای شگفتی از غیرت مردان حقپرست دور امام علیه السلام میبیند، لیاقتی را در پیراهن آنها میبیند که به نیروی آن در برابر انبوه این لشکر ایستادگی میکنند. احساس این لیاقت بر شهامت او میافزاید.
این مقبول از آن عدۀ مقبل حرارتها میبیند با آن که اندکند، آنها را بسیار میبیند.
مرد جنگی است جنگجویان را میشناسد، میبیند که:
از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش(2)
احساسات از نزدیک در هر بیننده تفاوت میکند. مشاهدۀ چند خریدار که با شور به سر متاعی بریزند به میل و رغبت انسان میافزاید، از دور او حسین علیه السلام را میدید و تنها و تنها از گناه و هراس و ترس خدا بود که خود را به کنار کشیده، اما اینک آمده و مجدداً حسین علیه السلام را میبیند؛ اما نه تنها بلکه به انتها.
چه تنها؟ هر یک تن از یاورانش یک دریا حرارت، عبدالله بن عمیر شیر اوژن را میبیند که سر انگشتانش افتاده و از آنها خون میریزد، ولی خود با مادر و زن
همه دیدبان حسیناند و فانی در موجودیت و نگهداری اویند.
خطبای امروز صبح را میبیند که در آن ساعت صبح مانند پیغمبری بودند ولی الساعه تنها سلحشوریاند که پای سخنان خود به جانفشانی ایستادهاند، این ساعت به قیمت آن نطق و آن ناطق بیشتر احساس میکند، میبیند بریر است، قاری اهل زمان؛ و زهیر است امیر ستون راست و ناطق توانا، سنگینی وزن آنها و حال و جوش و خروش و حال کنونی آنها افزون از آن چیزهاست که صبح در موقع نطق و خطابه و دفاع از آنها بروز میکرد، محبت و شور بیش از آن است، شهامت و جاننثاری بیش از آن است، پاکی بیش از آن است؛ البته به پاکی آنها حر ریاحی غبطه میخورد که چسان پاکند و آلوده به جرم او نیستند، ریاحی به هر خدمتی عزیمت کرده بود اکنون دوچندان شد؛ میباید خدمت خود را محدود نکند به آن که منحصراً جزو قلب یا ستون راست یا ستون چپ شود، باید نظر کند کدام ناحیه اکنون به خطر و مورد مهاجمه است، جزو مدافعان آن قرار بگیرد، بلکه اصلاً قرار نباید بگیرد، چون بعلاوه از این محرکات که اسباب بیقراری است اوضاع رقتآور دیگری هم از تشنگان حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله میبیند که بر بیقراری او میافزاید. حر هر چه بود صدچندان شد، تا در جاذبۀ بین بین بود مانند کسی که در بین دو جاذب باشد و هر یک او را به طرف خود بکشد، قوۀ تملک او کافی نبود تا که رعدی مانند لرز و تب او را تکان میداد و میلرزاند، اما اکنون که به کلی از تحت تأثیر آن طرف بیرون آمده و از اثر جذب آن طرف مستخلص شده، قوۀ تملک او منحصر به خود، حرارت او لبریز و تکمیل شده و بعلاوه اسباب بیقراری بیشماری در این منظر کنونی احساس و مشاهده میکند،
مانند جنازۀ مسلم بن عوسجه که با سکوت عمیقش دلیران را نفس تازه میدهد، او از منظر یاوران آنچه باید ببیند دید و گرفت و استفاده کرد و آنها هم از وجود او و آمدن او و انقلابهای او استفادههای زیاد کردند.
عشق را طی لسانی است که صد ساله سخن دوست با دوست به یک چشمزدن میگوید
دریافتند که این مردم بدبخت کوفه خیانت به اعتقاد خود میکنند؛ ورنه مانند ریاحی اگر به حسب اعتقاد و به قدر اعتقاد شهامت کافی داشتند همگی با آنها همصدا میشدند و در اثر دعوت حسین علیه السلام احساساتی مانند حرّ بروز میدادند، باری نیروی یاوران قویتر شد و در اثر احساس به صحت روش خود مرگ بر آنها گواراتر گشت. آری، کسی که مرگ را بر خود پذیرا شده هر پیشآمد که بتواند بر عقیدۀ او بیفزاید دوست دارد و فرحبخش به آن خواهد بود، دیدن حر به این وضعیت و موافقت، کمترین تأثیرش برای یاوران این است که مرگ را سهلتر میکند.
(گوته شاعر عظیم آلمانی میگوید) من برای تقویت عقیدۀ انسان هیچ چیز را از شریک شدن انسان دیگری مؤثرتر نمیدانم، خصوص یک نفری که از آثار اخلاص مانند حر ریاحی منقلب و موافق پیش بیاید و آن حد موافقت ابراز کند که عواطف انسان را شاداب کند، به ویژه اگر اقدام او نمونهای باشد از معتقدات عموم، و معلوم کند که عموم هم بر این عقیدهاند؛ گرچه خیانت میکنند و به واسطۀ نداشتن شهامت کافی نمیتوانند پای عقیدۀ خود پافشاری کنند و به واسطۀ ضعف حکومت نفس، عقیدۀ آنها دستخوش بازیگران شده و دست و شمشیر آنها
آلت نیّات دیگران و بیگانگان قرار گرفته، البته نفسیت بزرگ شهدا در برابر خود دشمنی میدید با کثرت بیاندازه، اما دلخوش از اینند که این کثرت عدد توأم است با ضعف نفسیت که فاقد حکومت بر نفس و بیاراده از خویشتن داری است، در برابر هر گونه انفعالات رام است؛ پس از مهابت شوکت آن نمیهراسند، چون تکیه به هیچ معنویتی ندارد و آمدن ریاحی این مدعا را بیشتر تثبیت میکرد و بیشتر آنها را به زعیم خود مهربان و دلسوز میکرد، خصوص آن قیافۀ مهرافزای حر و جدا از لشکر خود شدنش که عقیدهزا و ایمان افزا است، با سپر به پشت انداختن او که از دور، آن وضع الفت زا جلب توجه همه را کرده بود، چون همه مانند دیدبان ناظر میدان امروز و یک پارچه چشم و گوش و هوشند، به ویژه برای نظارۀ جبهۀ دشمن که از آن سو چه طلوع میکند، دیدند سواری به تاخت میآید، ولی نزدیک رسید، آرام شد و سپر را به وضع مخصوصی به پشت سر انداخته و نزدیکتر که میآید، آرام آرام پیش میآید، هنوز او را نشناخته با هم گفتند، امان خواه است که سپر را به پشت سر انداخته و دست بالای سر گذاشته، نزدیکتر رسید. شناختندش که حر ریاحی سردار ربع لشکر است، ولی زمزمهای با یزدان پاک دارد میگوید: بارخدایا! به سوی تو برگشتم، تو هم از راه توبه به من برگرد، توبهام را بپذیر؛ زیرا دل اولیای تو را، و اولاد دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله تو را من لرزاندم و به هراس انداختم، همین که نزدیک رسید و صدا رس و نزدیک شد سلام کرد، بالحقیقه: لبخندی بود که خدا و حقیقت هنگام شدت به رخ حسین زده او را دلداری میداد؛ خاصه همین که زبان به عذرخواهی گشوده خود را معرفی کرد و گفت: قربانت گردم ای پسر رسول خدا! من آنم که همراه تو
روان شدم و پاسبانی کردم و با آن سختگیری بین راهها تو را حبس کردم، یعنی از مراجعت تو مانع شدم، تو را به خود وانگذاشتم، دوش به دوش تو راه آمدم که آزاد نباشی و چارهای به کار خود بکنی و بعد فشار آوردم تا تو را در این مکان پیاده کردم، گمانم نبود که این مردم پیشنهادهایی که تو به آنها کردی رد کنند و نه آن که کار را با تو تا این پایه برسانند.
به خدا سوگند! اگر علم داشتم که اینها با تو تا اینجا که میبینم، کار را میرسانند مرتکب نمیشدم آنچه شدم و اینک من جداً به صدد توبه و توبهکنان از این کاری که از دستم صادر شده آمدهام، آمدهام که با پروردگار توبه کنم و با تو جان میان نهادهام تا پایان که پیش روی تو بمیرم، به این ترتیب توبهای برای من میبینی؟ حسین علیه السلام(1)
در روایت ابن طاوس گوید: پس از اعتذارش حرّ گفت: اینک که من اولین کس بودم که بر تو خروج کردم، اذنم بده که اولین کشتۀ پیش روی تو هم من باشم باشد که من هم فردای قیامت با جدت محمد صلی الله علیه و آله مصافحه کنم.
ابن طاوس گوید: مقصود او اولین کشته از حالا به بعد است؛ زیرا جماعتی پیش از او کشته شده بودند. چنان که وارد شده.
«اللهوف: 62»
آیت رحمت نویدش داد، به پذیراییش دعوت کرد فرمود: بلی خدا توبهپذیر است، اینک پیاده شو (یعنی برای پذیرایی)، شادان گفت: من سواریم برای تو بهتر است از پیادگیم، باید بالای اسبم ساعتی نبرد کنم و به پیاده شدن، در آخر کار من میکشد.حسینش علیه السلام فرمود: هرچه به نظرت میآید چنان ساز، خدایت رحمت کند،
1) (1)
بلافاصله برای مذاکرۀ با دشمن سر اسب را برگرداند با شتاب و با دلی پر از خون خود را برابر سپاه رسانید، زخمی هنوز نخورده ولی خونین دل است، همان مکانی که بریر و زهیر خطبه خوانده بودند ایستاد، یعنی مقام آنان را برای خود به فاصلۀ یک ساعت دید، چنان میدید که از شرارۀ احساسات خود میتواند قلوب را عوض کند یا دست کم قانع کند. خواست شروع به سخن کند اما مبادا شدت غیظ و خشم نگذارد به شرایط ناصح مشفق خود را بیاراید، حرّ است با یک جهان جوش مانند کوه آتشفشان، برای منقلب کردن سپاه به رخ سپاه ایستاده، به مقیاس حال خود و حرارت خود اگر تندی کند کوه را از هم میشکافد، ناچار متانت را از دست نداده ابتدا با نرمی و متانت آنها را متوجه مسؤولیت کرده پرسید: «ای قوم! آیا قبول نمیکنید از حسین هیچ یک از این چند خصالی را که به شما پیشنهاد کرده تا خدا شما را از تبعات جنگ با او عافیت دهد؟ گفتند: با امیر عمر سعد گفتگو کن، حرّ مجدداً گفتگو را با عمر از سر گرفت و گفتار اعتراضآمیز خود را باز گفت.
عمر گفت: من به این کار حرص خود را زدم، اصرار خود را کردم، اگر راهی به آن یافته بودم کرده بودم، حرّ پس از این به پرخاش آمده به مردم رو کرده، شروع به سخن نکوهشآمیز کرد، از نکوهش کوتاهی نکرد و هر مطلب را در چند جمله چنان محکم متین مدلّل ادا میکرد که جا داشت به خود امیدواری ببیند، با آن حرارت مخصوص فریاد زد: ای اهل کوفه! به مادرتان سزد اشک فرزند مردگی و شیون، آیا دعوت کردید از این بندۀ شایسته تا اینک که به اصرار شما آمده، او را واگذار کردید، به عقیدۀ خود گمان داشتید که جلو قدم او
خودکشی میکنید سپس به تاخت و تاز به صدد کشتن او بر سرش تاختهاید و محکم او را گرفته نگه داشتهاید؛ گلوگاه او را دست آورده میفشارید، درها را به روی او بستهاید و دور او را از هر طرف احاطه کردهاید که او را از رو کردن به این بلاد پهناور خداوندی جلوگیری کنید تا امروز کارش به این جا رسیده که: مانند اسیر در دست شما گرفتار شده، به هیچ گونه نفعی او را توانایی نیست که برای خود اقدام کند و هیچ گونه ضرری را قادر نیست که از خود دفع کند، او را و زنان او را و بچهها و کسان او را تشنه نگه داشتهاید، آن هم از چنین آب فراتی روان که هر ناکس و هر یهودی و نصرانی و مجوس از او مینوشند و حیوانات وحشی این سرزمین پرآب و سبزه مانند خنزیرها و سگهای این سرزمین در آن غوطه میخورند، هان! من از نزدیک مطلعم اینانند که عطش آنها را به خاک افکنده، بد به جا ماندهاید از محمد صلی الله علیه و آله دربارۀ ذرّیهاش، سیراب نکند خدایتان در روز تشنگی اگر توبه نکنید و دست از این کارتان برندارید. هم امروز! همین ساعت!
اقدام حر و این نطق آتشین او از آن شرارههای نیروی ملکوتی بود که میتوانست دشمن را بلکه هر ستون را بلرزاند ولی به بدموقع از روز گرفتار شد؛ زیرا اراذل پیش جنگ در سپاه کوفه در خط آتش بودند رغبتهای سفلی بر نهادها چیره شده و تاجوری میکرد قوای خیر در نفوس دشمن از آنگاه که خون ریخته شد بیچاره شده و از بیچارگی بار و بنه بسته و از دلها کوچ کرده بود، اراذل فرصت تأنی نمیدادند، به خصوص برای خودنمایی به این گونه دفاعها بیمبالاتی میکردند (این
آفات از آسیب غوغا است)
تیراندازها این تاجور فضیلت حرّ ریاحی را به باد تیر گرفتند، حرّ برگشت و سواره ایستاد جلوی حسین علیه السلام مهیای دفاع از این حمله کنونی متوجه بود که این ساعت باز به حمله شروع میشود و شروع هم شد.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 209؛ اعیان الشیعه: 613/4؛ تاریخ الطبری: 325/4.
(حملۀ ستون چپ)«شمر ستون چپ را به مهاجمه فرمان داد(2)
«مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 138؛ اعلام الوری: 463/1»
به حسب قاعده میباید ستون راست امام که زیر پرچم زهیرند برابر این حمله بایستند، ولی مورخان ضبط کردهاند که: لشکر چپ به ستون چپ حمله برد و به هر حال یاوران امام مردانی که در این ستون هستند از شدت این حمله جای خود را خالی نکردند و ایستادگی کردند و با سرنیزه به نبرد و پیکار پرداختند و شاید ریاحی جزء جنگجویان این معرکه بوده، بنا بر تقاضای خودش که گفت: چون من در آغاز سر راه را به تو گرفتم اینک میخواهم نخستین فدایی باشم و اتفاقاً آن شیر بیپنجه «عبدالله عمیر» در این ناحیه است و مادرش در کر و فرّ این دو لشکر جنگجو گویا به امداد او آمده و او را به حماسۀ بیشتری تهییج میکند و زن او هم میان میدان آمده، بنا به گفتۀ «سید طاوسی» مادر مردانه ایستاده بود و این دلاور را ترغیب به جنگمیکرد و زن او نگاه میکرد و از دلاوری شوهر لذت میبرد، به گفتۀ «ابومخنف» این دلاور در این ناحیه مانند شیر پریال و کوپال سخت نبرد میکرد و در میان جنگجویان آن، رجز صبحانه خود را که در آغاز جنگ میخواند تکرار میکرد باز میخواند:
إنْ تُنْکروُنی فَاَنَاْ بن کَلْبِ حَسْبِی بَیْتِی فی عُلیمٍ حَسْبِی
إنّی امْرَوُء ذُو مرّة وَ عَصْبٍ وَ لَسْتُ بِالْخَوَّارِ عنْدَ الْحَرْبِ
إنّی زَعِیمٌ لَکِ امَّ وَهَبِ بِالْطَّعْنِ فیِهِم مَقْدماً وَ الضَرَب(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 180؛ تاریخ الطبری: 327/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 124.
1 - من ناشناس نیستم، من پسری هستم از آن خانواده معروف «علیم» افتخار خانوادگی علیم، مرا بس است.
2 - من به شخصیت خود مردیم، صاحب نیرو و متعصب و غیرتمند و در هنگام جنگ افتاده و بیصدا نیستم.
3 - منم ای ام وهب «زوجۀ اوست» کفیل تو برای فرو بردن سرنیزه در این مردم و شمشیر زدن و پیش رفتن.»
معلوم است این حماسۀ پرشور در آن غوغا که هوش از سر زنان پریده چه میکند، منظرۀ کر و فر جنگ، موج آهن، غبار سیاهی سایه، آمد و رفت نفرات به چابکی مانند سیر نهر آب به سرازیری و تندی و سیر سیاره در بیابان که زمین را در نظر میپیچد، از عواملی است که به حس مشترک پشت سر هم بدون اندکی مهلت صورت وارد میآورد و از
1) (1)
توارد و ورود پی در پی آنها، دیده نظارگیان فاصلهها را میبارد و به ضبط فاصلهها نمیرسد و حس مشترک که رغبت بیحد به گرفتن صور دارد به استقبال صور میدود، و روح بخاری در داخل مغز سر، به چرخیدن میافتد و به هر طرف که صور میآیند میدود و از دویدن آنها بیاختیار اعصاب هم حرکت میکنند و اعصاب به دنبال خود عضلات را میآورند.
در نتیجه میبینی بیاختیار انسان در میدان آمده و کارهایی را شبیه به کاری که در منظره میبیند؛ میکند.
در آب نهر که به سرازیری میریزد، هر گاه نظر بدوزی و دیده برنداری، به همان خط سیر آن و از همان جهت سرت هم میرود.
«امّ وهب روی حس همکاری با شوهر رشید عمودی را گرفت و رو به جانب شوهر میآمد و میگفت: کسانم به فدایت! در جلوی این ذرّیۀ پاکیزه و پاک محمد صلی الله علیه و آله جنگ کن، آن مرد دلیر غیور برگشت به سراغ زن که او را پیش زنها برگرداند، ولی آن شوری که آن بانو را آتش زده هنوز خاموش نشده که او را بتوان برگرداند یا آن بانو بتواند خود، خودداری کند، از این جهت گرفت که بچسبد به لباس شوهر و میگفت: هرگز تو را وا نمیگذارم بیآن که با تو بمیرم و شوهر برای برگرداندن او اصرار میکرد لیکن دست راست آن دلاور بالا بلند به قبضۀ شمشیر به واسطۀ خون چسبیده بود و دست چپش هم که انگشتان او قطع شده بود، از این رو از عهدۀ آن بانو برنمیآمد تا آن که در بیچارگی آن دو تن، حسین علیه السلام شخصاً به سراغ آن زن آمد و با زبان تشکر او را برگردانید.
فرمود: از اهل بیت جزا و پاداش خیر داده شوید، مراجعت کن ای بانو! «خدایت رحمت کند» نزد زنها، بنشین با زنها؛ زیرا بر عهدۀ زنها جنگی نیست، آن بانو شنید و برگشت.»(1)
مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 124؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 180.
«ابوجعفر» میگوید: «سپس بعد از حمله عمرو بن حجاج زبیدی که سوارها عقب رفتند، شمر با لشکرش حمله به میسره کردند، لیکن یاوران و یاران مانند سدی ابتداءاً در برابر ماندند و ثانیاً با سرنیزه به دفاع پرداختند و بعد از دفع حمله، آنها را تعقیب کردند و جنگ درگرفت و خط جبهه از جهت جزر و مد نفرات جنگجو، سطحی شد پردامنه اما لرزان و بیقرار، این دلاور در میسره بود و سخت جنگ میکرد و از شیر اوژنی مردانی را از دشمن کشته و انداخت تا دو نفر «هانی بن ثبیت حضرمی و بکیر بن حی تیمی از تیم الله ابن ثعلبه» به او حمله کردند و شهیدش کردند ولیکن کشته او تماشایی است؛ زیرا انگشتان چپ را صبح بریده بودند و اینک که کشته افتاد، ساق پای او را قطع کردند و سر عزیزش را بریدند و پیش پای حسین علیه السلام انداختند و مادر او آمد برای رفع دلتنگی امام، آن سر را برداشت.»(2)
این دلاور بعد از مسلم بن عوسجه کشتۀ دوم از کشتگان کوی حسین علیه السلام است و تا کنون کشته آن قدر زیاد نشده که منظر خون و کشته در نظر ابهّت نداشته باشد.
آری، زخم فراوان و زیاد خوردهاند و خون بسیار ریخته شده و کر و فر بیشماری رخ داده، ولی کشته همین دو تنند، اما با منظرهای که از یاد زن و بچه، خیال آب و تشنگی را میبرد. چشم زنان فقط در کار است، دیدگان آنها به نظاره مشغول و دل در تپیدن. جناب عمرو بن قرظه، زیاد زخم برداشته بود حر ریاحی سر و گوش اسبش زخمکاری برداشته بود و خون میریخت، ولی باز بالحقیقه میتوان گفت: این دو حمله برای بیپرواکردن مردم بود نه جنگ جدی یعنی برای لشکر کوفه هنوز تنور جنگ گرم نشده بود.
برگردیم به حال آن پنج نفر جنگجویی که در آغاز خود را در میان دشمن فرو بردند که در آن وقت کشته خواهند شد.
ابوجعفر طبری میگوید: «هنگامی که جنگ بین حسین علیه السلام و اهل کوفه از دو طرف درگرفت، این پنج تن با شهامت مخصوصی حمله آوردند و دست به شمشیر، در آغاز نبرد در میان دشمن پیش رفتند میشکافتند و میرفتند، وقتی که در دل دشمن جا گرفتند مردم برگشتند به سرشان و در صدد قطع خط ارتباط آنان از اردوگاهشان برآمدند و کم کم آنها را دوره کردند و در میان گرفته و از یاوران و همراهان بریدند، در این موقع بود که عمرو بن خالد ارجوزه میخواند و شمشیر میزد و جناده هم در پهلوی او با نغمه حماسه میجنگید، عمرو بن خالد میسرود و در برابر آن دریای مرگ که دورش را گرفته بود؛ به موسیقی جنگ حماسه خود را افزون میکرد و دلداری به خود میداد:
الَیْکَ یا نَفْسُ الَی الرَّحمنِ فَابْشَری بِالْرَوحِ وَ الرِیْحانِ
اَلْیَومَ تُجْزَیْنَ عَلَی الاحْسانَ قَد کانَ مِنْکَ غابِر الزَّمانِ
ما خُطَّ فِی اللَّوْح لَدَی الدَّیانَ لا تَجْزَعِی فَکُلُّ حَی فانٍ
وَ الصَّبْرُا احْظی لَکَ بِالامانِی یا مَعْشَرَ الأزدِ بْنی قَحْطانَ(1)
العوالم: 261؛ بحارالانوار: 18/45، بقیة الباب 37.
ترجمه :
1 - به خود باش ای نفس که (خود را نبازی) این سفر رو به سوی رحمن است، پس نویدت باد به روح و ریحان.
2 - امروز است که به پاداش خود در برابر آن حسن عملی که عمرانه پیشهات بود میرسیم.
3 - آنچه سرنوشت است نزد یزدان دادگر است، بیتابی مکن که هر زندهای فناپذیر است.
4 - صبر و شکیبایی برای بهرهمندی و بهرهبرداری از آرزوها بهتر است با قبیلۀ ازد، پسران قحطان این پیام را بگویید.
و جناده با عزم و جاننثاری شمشیر میزد و با شور و پشتیبانی این همقطاران میخواند:
انا جناد و انا بن الحارث لست بخوار و لا بناکث
عن بیعتی حتی یرثنی وارثی الیوم شلوی فی الصعید ما کث(2)
1 - من جنادة ابن حارثم نه از جنگ خود باختهام و نه پیمان شکنم.
2 - از بیعتم گریزان نیستم، تا دم مرگ که وارثم ارث برد، امروز است که پارۀ تنم در این سرزمین بلند بماند تا بماند.
با این وضع پشت به پشت هم این پنج تن جنگ میکردند و وقتی که حسین علیه السلام نظر به این وضع خطرناک آنها کرد، برادرش عباس علیه السلام را برای رفتن به سوی آنان نامزد کرد.
(چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی)(1)
باباطاهر همدانی.
معلوم است رفتن ابوالفضل علیه السلام که پرچمدار است در میان لشکر دشمن خطرناک است، چون اصرار دشمن همیشه به خوابانیدن پرچم است و از جهت این که دشمن به خوابانیدن پرچم اعتنا دارد باید پرچمدار را نیرومند انتخاب بکنند، باید او فوق العاده دلاور و جسور باشد و بیباک در دل دشمن برود، هر چه این برادر نزد حسین علیه السلام محبوب است، آن عزیزان که میان میدان جانفشانی میکنند هم محبوبند. آری، از چند جهت محبوبند.عباس هم به مأموریت خود به سوی آنان روانه شد (معلوم نیست که تنها آمده یا با کتیبهای از همراهان) ولی اینقدر معلوم است که خودش تنها در موقع پیشرفت به دشمن حمله کرد و برای پیش آمدن و خود را رساندن شمشیر میزد و میشکافت و پیش میآمد تا خود را به جنگجویان خود که هدف آمالش بود رسانید و با این که جمعیتی از دشمن در چپ و راست ابوالفضل علیه السلام بودند، باز از
1) (1)
میان غوغا خود را به در برد تا سالم پهلوی یاوران رسید و آنها را هم از شمشیر و سرنیزه دشمن نجات داد و از میان دریای هولناک مرگ دستگیری کرد و آنها را برگرداند، آنها هم نافرمانی نکردند و همراهش برگشتند و میآمدند، اما همه غرق جراحت، همه زخم برداشته در بین راه که عباس علیه السلام آنها را میآورد، احساس کردند که دشمن از دو پهلو دگرباره اندک اندک به آنها نزدیک میشود تا بلکه باز خط ارتباط آنها را با اردوگاه امام علیه السلام قطع کند.
این مردان پرخون مانند فتیلۀ تازه خاموش که به نزدیک آوردن آتش باز شعلهور میشود بیتاب شدند و از دست عباس علیه السلام خود را به در بردند و به هوای جنگ، خود را از دامن عباس علیه السلام بیرون کشیدند. دیدهاید که در میانجیگری، شخص ستیزهگر یا جنگی خود را از دست میانجی بیرون میاندازد و باز به جنگ میپردازد. اینها به این ترتیب خود را از دست او بیرون کشیدند و حمله به دشمن کردند. در ترجمه جناده(1)
جلد اول آخرهای بخش دوم.
دارد که به عباس علیه السلام گفتند: ما حاضر نیستیم سالم و تندرست برگردیم و دشمن را ببینیم، سپس با شمشیرهای کشیدهشان مانند یک تن واحد حمله به لشکر کردند با جراحتها که در تن داشتند.این دلاوران شیر اوژن به کار جنگ پرداختند و عباس آن بازوی پرنیروی حسین علیه السلام، آنها را به میل خود واگذاشت و دست خالی برگشت، مراجعت کرد نزد امام علیه السلام و خبر آنها را آورد، حسین علیه السلام آیۀ رحمت برایشان خواند و همی تکرار میکرد گویا از نظرش نمیرفت، نه آن غیرتشان، نه آن شهرتشان، نه آن
1) (1)
دلسوزیشان. آن غیرتمندان به هوای این که دشمن نبینند دوستانه، با هم در یک مکان کشته شدند، چنان که با هم آمده بودند با هم آرمیدند. رضی الله عنهم
بعد از این حملهها زد و خوردهایی سبک و جنگهایی تن به تن پیش آمد سپس امرای دشمن دیدند که از روز خیلی گذشته و فرصت تنگ شده تلفات دادهاند و کاری تا کنون پیش نبردهاند، لذا به قصد خاتمه دادن آن به حمله جدی عمومی که معروف است، به حملۀ اولی شروع کردند.
سید بن طاوس دربارۀ عمرو بن قرظه میگوید: «بعد از کشته شدن مسلم بن عوسجه، عمرو بن قرظه انصاری بیرون آمد و از حسین علیه السلام اذن خواست، او علیه السلام هم اذن داد و مانند شوقمندان به جزا، جنگ کرد و چون خدمتکاران پادشاه سماء، مبالغه در انجام خدمت کرد، تا جمعی کثیر و عده فراوان از حزب پسر زیاد کشت. محور کارش یکی سداد و دیگرش جهاد بود؛ بین سداد و جهاد جمع کرده بود، روشش این بود که: تیری که به جانب حسین علیه السلام میآمد دست جلوی آن میآورد و هر شمشیری که میآمد او آن را با جان و دل استقبال میکرد و در اثر آن به حسین علیه السلام زخمی ناکار نمیرسید؛ تا از زیادی جراحت بدنش سوراخ سوراخ گشته بود، پس نگاهی به سوی حسین علیه السلام کرد با اخلاص گفت: ای زادۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله! آیا وفا کردم؟ فرمود: بلی، تو پیش روی منی در بهشت پس رسول خدا صلی الله علیه و آله را از من سلام برسان و خبرش کن که من به دنبالم.
(سید) میگوید: که پس یکسره به جنگ رفت تا کشته شد ولی کشته شدن او در تعقیب این حمله شمر یکسره بود؛ زیرا عبیدالله عمیر کلبی شهید دومین، در متن حمله شمر کشته شد و محض این که روایت دارد (به جنگ پرداخت تا
کشته شد)؛ معلوم نبوده که فاصلهای بین شروع به جنگ یکنواخت او با کشتنش نبوده.»(1)
اللهوف: 64؛ العوالم: 265.
اما دربارۀ حرّ (طبری) دارد که نضر بن صالح ابوزهیر عبسی گفت: «هنگامی که حرّ خودش را به حسین علیه السلام رساند مردی از بنیتمیم از بنیشقره که پسران حارث بن تمیم باشند و به او یزید بن سفیان گفته میشد گفت:
افسوس که حرّ از دست رفت، به خدا سوگند! اگر من حر بن یزید را در آن هنگامی که بیرون رفت دیده بودم؛ با سرنیزه به دنبال او رفته بودم.
راوی گفت: در بین این که جنگجویان دو طرف به هم آمیخته و آویخته بودند و در جزر و مد جنگ با هم جدال و نبرد میکردند و میکشتند، حرّ بن یزید حمله میکرد و پیش میآمد. اسب زیر پای او مانند نهنگ دهن باز کرده بود و میان سرنیزه غوطه میخورد. گوشها و ابروان اسب زخم خورده خون میریخت و مانند سیلاب به سینۀ اسب روان بود، خودش نعرهزنان رجز میخواند و وضع خود را چون همرنگ با پهلوان نامی عرب (عنتره) میدید. به شعر او تمثل کرده بود.
میگفت:
1 - مازلت ارمیهم بثغرة نحره و لبانه حتی تسربل بالدم(2)
2 - انی انا الحر و ماوی الضیف أضرب فی أعناقکم بالسیف
3 - عن خیر من حل بارض الخیف أضربکم و لاأری من حیف»(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 250/3؛ العوالم: 257.
1 - بیمهابا اسب پیلتن سبکخیز تندرو را به دریا پرتاب میکردم تا به گودال گلو و صفحۀ سینه پیراهنی از خون به جای برگستوان(2)پوشید، و باز رجز دیگر میخواند.
2 - همانا من، حرم، همواره پناهگاه مهمانم. به شمشیری که به گردنتان فرود میآورم از این مهمان عزیز دفاع میکنم، مهمانی که میان مهمانان خانۀ خدا بهترین مهمان خداست که در سرزمین مکه و منی و خیف و مسجد خیف وارد میشود، با شمشیر گردن میزنم و جای حیف نمیبینم.
راوی گفت: «با این که اسبش ضربتی سخت به دو گوشش خورده بود و خونهای او مانند سیل روان بود، رعب و مهابت اسب و سوار هر بیننده را میترسانید. حصین بن تمیم که فرماندهی پلیس و نظمیه عبیدالله را داشت و عبیدالله او را برای تشکیل خط دفاع قادسیه به سوی حسین علیه السلام روانه کرده بود و اکنون به همراه عمر سعد بود و عمر سعد او را فرمانده فوج سوارانی که به اسبها برگستوان پوشیده بودند کرده بود، در این موقع به یزید بن سفیان گفت: این حرّ ریاحی است که تمنا داشتی؟ یزید هم گفت: آری! و بیرون آمد به سوی او و به حر ریاحی گفت: ای پسر یزید! برایت حالت مبارزه هست.
حرّ گفت: بلی، من هم خواستارم، و بیرون آمد. راوی میگوید و روایت کرده
است که: از حصین بن تمیم شنیدم گفت: به خدا سوگند! بیرون آمد، ولی گویا اختیار جانش در دست حرّ بود، مهلتش نداد به محض آن که به قصد او بیرون آمد او را کشت.»(1)
مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 133؛ معالم المدرسین: 110/3.
باری، جنگ و نبرد ادامه دارد، عمرو بن قرظه جنگ کرد تا کشته شد و اینک کشتههای با رشادت پیر و برنا و جوانمرد و پارسا که روی خاک خوابیدهاند شش تنند. که در بین راه به امام رسیدهاند.
و نام آنها به این قرار است.
1 - عمرو بن خالد صیداوی 2 - سعد غلام عمرو بن خالد 3 - مجمّع بن عبدالله 4 - عائذ بن مجمّع 5 - جنادة بن حرث مرادی 6 - واضح ترکی 7 - دلیل راه طرّماح بن عدی طائی.
آخرین نفر شاید جزء کشتهشدگان نباشد به اضافه، مسلم بن عوسجه و عمرو بن قرظه و عبدالله بن عمیر کلبی که هر یک تن، چندین برابر خود از دشمن کشته و فهمانده که این دستۀ کم یک لقمۀ دشمن نیست، این نفرات که هر یک واحد کالالف بودند، از پشتیبانی اصحاب بازنشستهاند و کشته افتادهاند و از جهت دیگر با بیزبانی از نعش خود پیغام شهامت را با اشعۀ مخصوصی به خصوص به جانب یاوران و همقطاران میفرستند که هان! مبادا شما عقبماندگان از ما گذشتگان چشمپوشی کنید، اینک کشتۀ ما در برابر دشمن و در خیمۀ دوست پیش چشم شماست، تعقیب نیت ما به عهدۀ شماست، اگر سستی کنید خون ما
1) (1)
هدر رفته... کشتۀ خاموش این خجستگان از جنبشهای زندگیشان و نطق گویاشان فروزانتر شده، غیرت یاران و یاوران را افروختهتر کرده، هوای همقدمی این گذشتگان خجسته، زندگان آنها را مهیا میکند برای حملۀ سختی که در جلو دارند، اینک دو لشکر نزدیک همند و دست به گریبان یکدیگر و از اثر یک مبارزه دو نفری آتش بین دو دسته درمیگیرد.
«برادر عمرو بن قرظه، علی نام دارد؛ در سپاه پسر سعد است، برادرش که کشته شد، به رخ حضرت اباعبدالله علیه السلام فریاد کشید که ای حسین! ای کذّاب بن کذّاب! برادرم را گمراه کردی، گول زدی تا به کشتن دادی. حضرت او علیه السلام فرمود: خدا نخواست برادر تو گمراه باشد، لذا او را هدایت کرد ولی تو را گمراه داشت، او گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم یا در این راه بمیرم. این را گفت و به سمت حضرت علیه السلام حمله کرد، نافع بن هلال مرادی آن سردار رشید با زبردستی خود را در بین راه به او رسانید و با سرنیزه به او حمله کرد و به قوت او را به خاک انداخت، ولی همراهان او به فریادش رسیدند و او را به دوش بردند، بعدها مداوا شد تا زخمش خوب شد.»(1)
مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 132.
(طبری) میگوید: «علی بن قرظه برای خونخواهی برادرش آمد، بانگ زد و آن کلمه را گفت و نافع با شمشیر به او حمله برد و ضربتی به او زد که افتاد؛ سپس سوارها که علی را از چنگال نافع به در برده بودند، اسبها را به جولان
1) (1)
درآوردند لیکن نافع با رشادت مخصوصی آنها را برگردانید(1)
تاریخ الطبری: 330/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 67/4.
و آن حمله را که مانند ابر تاریکی رو به اصحاب میآمد از جلو دیدگان آنها برداشت و این رشادت بیمانند نافع، سردارهای لشکر دشمن را به اندیشۀ تدارک کافی انداخت و شروع کردند به تدارک آن غوغای عام یعنی حملۀ عمومی، که صفحۀ دشت را تیره و خط آتش را در اضطراب و جزر و مدّ انداخت و جبهۀ جنگ را وسیع کرد، دامنۀ زد و خورد توسعه پیدا کرد، به اندازهای که از هول و هراس زنها از یاد اطفال به در رفتند و نعرۀ شیران آمیخته شد با صدای اسلحه؛ و فریاد و فغان بالا گرفت و عربدۀ سران کوفه تمام لشکر را از جا برانگیخت. در این موقع که نخستین حملۀ عمومی شروع میشود به قدر یک ساعت «اندکی بیشتر» به ظهر مانده و سوار و پیادۀ حسین علیه السلام برای جلوگیری از این حملۀ سپاه، هشیار و بیدار و چنان پرجوش و بیقرارند که گویا خستگیهای شب و روز را فراموش کردهاند و همه به وسیله رجز همدیگر راصدا میزدند....»(2)«پسر هانی بن عروه مرادی به نام (یحین) از این جنگ بازگو کرده که: هنگامی که سوارها بعد از ضرب دست نافع و انداختن علی به جولان درآمدند و نافع رجز خواند و به آنها حمله کرد، شمشیر میزد میشکافت و میگفت:
1 - ان تنکرونی فانا بن الجملی دینی علی دین حسین بن علی(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 149.
1 - اگر درست نمیشناسیدم، منم یک تن پسر جملی (یک تن به جای جمله) دینم همان دین حسین بن علی است.
مزاحم بن حریث در آن کرّ و فر به او جواب گفت: من دینم بالای دین فلان (یعنی عثمان) است، نافع به جواب گفت: تو بدین شیطانی؛ این را گفت با تیغ برهنه به او حمله کرد، مزاحم خواست بگریزد که نافع رسید و شمشیر پیش از فرار، او را گرفت، مزاحم کشته افتاد.
عمرو بن حجاج عربده کشید و حق داشت چون شخصیت نافع را که از قبیلۀ
1) (1)
او بود درست میشناخت و نمیخواست کشته بدهد و باز از تصمیمات فناناپذیر یاران حسین علیه السلام گرچه با مرگ دست به گریبان میشوند بهتر خبر شد. فریاد زد که: آیا درست فهمیدهاید که با چه کسانی در جنگید؟ نباید هیچ واحد از نفرات شما اقدام به مبارزه آنها کنند.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 149.
به گفته... (هشام بن محمد) عربده کشید: «که هان! ای ابلهان! آیا میدانید؟ آیا هنوز حس نکردهاید که با چگونه اشخاصی میجنگید؟ شما اکنون با یکهسواران این شهر (مراد کوفة الجند است) در نبردید و با مردانی که از شهامت مرگ را به خود خریدهاند میجنگید، مبادا احدی از شما به مبارزه بیرون رود، لیکن چون اینها به عدّه اندکند به زمان اندک خواهند؛ ماند والله اگر شما به دست جمع فقط سنگبارانشان کنید و به سنگاندازی آنها را مورد حمله قرار دهید آنها را خواهید کشت و از بین برداشت.
عمر سعد پسندید و گفت: راست گفتی، رأی همین است که تو دادی، سپس برای قدغن کس پیش مردم فرستاد و فرمان جدّی صادر کرد که مبادا هیچ مردی از شما در برابر هیچ نفری از آنها بایستد.
بنا شد که امرا عموماً فرمان حمله بدهند و لشکر قلب و ستون راست و ستون چپ یکنواخت به کار جنگ دست بزنند، عمرو بن حجاج همان تحریکات اولیۀ خود را باز شروع کرده میگفت:
ای اهل کوفه! کلمۀ طاعت و کلمۀ جماعت را که وظیفۀ مشخص شماست،
1) (1)
مبادا سست بگیرید و شک و شبههای به خود راه بدهید دربارۀ کشتن کسی که از دین بیرون رفته و با امام مخالفت کرده.»(1)
العوالم: 262؛ تاریخ الطبری: 331/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 135.
«شمر با لشکر چپ یورش آورد، عمرو بن حجاج با لشکر راست از طرف فرات حمله برد، عزرة بن قیس فرمانده سوار با انبوه سوار تاخت آوردند، گرد و غبار با سیاهی سایه سوار نیم دائرهای را از افق به طرف اهل بیت علیه السلام پیش آورد و آن شیرمردان هم هر کدام در جای خود مهیای آن حمله و دفاع و پرداخت به حملۀ متقابل هستند.»(2)خصوصاً سواران آنها، کسانی در کشتگان این حمله کشته میشوند که بیشترشان از لشکر عمر سعد به اردوی حضرت او علیه السلام پیوسته بودند، آنان پیش جنگند و برای تلافی پیشاپیش میروند، گویا فرصت به دیگران نمیدهند زد و خورد درمیگیرد و این حمله سخت است؛ چون آن چه لشکر در هر پهلو هست به کارزار پرداخته و پردۀ حشمت که انتظار میرفت، دریده شده؛ مردان دستشان به خون آغشته شده، کارزار هم عمومی و گرد و غبار برای دست جنایتکار پردهای شده، جنایت تشخیص داده نمیشود که کسی به ملاحظۀ آن به عقب بکشد، دستها همه از آستین بیرون آمده، اصحاب و یاوران هم همگی به کارزار پرداختهاند و شدیداً جنگ و نبرد میکنند «ما نمیدانیم در این موقع جوانان اهل بیت و به خصوص خود حضرت او علیه السلام آیا در نبرد است یا فقط به
کار فرمان و تنظیم است؟» به نظر ما در جنگ و پیکار بودهاند و از دو جا، دو قرینه ما فهمیدهایم که در میان کر و فر و زد و خورد بودهاند، یکی از مقال ضحاک مشرقی که گوید: «من در جلو امام علیه السلام دو کس که به او حمله کرده بودند کشتم و دست یک نفر را که به طرف او حمله کرده بود انداختم و نافع بن هلال نیز مهاجمی که به امام حمله کرد کشت.»(1)
مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 155؛ تاریخ الطبری: 339/4.
و دیگر آن که: در ترجمۀ جملهای از فداکاران آمده که: «قتل بین یدیه» و ما تا کنون گمان میکردیم که مقصود پیش رو و جلو روست و بعد محقق شد که بین دو دست، کنایه از کار کردن پیش دست او و کارگری به فرمان مافوق و پس و پیش رفتن به امر او و به مقصود او است، که او به منزلۀ ابزار فرمانبر را هدایت کند، اینان به هر طرف امام علیه السلام اشاره میکرده میرفتند، به هر ناحیه متوجه میشده پیش میدویدند، هر جا میخواسته پیاده شود پیرامونش را میگرفتند، اینان مستقیماً کارگر امر او و به منزلۀ گارد محافظت فرمانده کل بودند و چون بدین معنی اینان بین دو دست او بودند؛ پس از تمام صدمات، آنان و فرمانده هر دو بهره داشتهاند و قطعاً امام و اهل بیت در تلاش و کوشش بوده، خستگیها داشته و هر یک به نسبت زخمها برداشته و تا کنون و تا آخر آنی آرام ننشستهاند؛ اما علّت این که نام یاوران را تنها بردهاند و گفتهاند که: «اصحاب سخت جنگ میکردند بعید به نظر نمیآید که اصحاب در زد و خورد فرصت به اهل بیت علیهم السلام نمیدادهاند و گفتۀ حبیب فرمانده لشکر که گفته بود چه عذر داریم نزد پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله که حسین کشته1) (1)
شود و از ما مژگان زنده به هم بخورد راست است.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 102؛ اعیان الشیعه: 554/4.
اکنون تمام عدۀ حبیب با جلوداری خود حبیب و تمام عدۀ زهیر با خود زهیر میجنگند و تمام آن عدّهای که زیر پرچم ابوالفضل علیه السلام پیرامون امام علیه السلام را دارند، در نبردند.«از یاورانی که در این تیرگی مستقیماً پیرامون امام علیه السلام اند و پیش جنگند، آنانی که فدایی و بیپروا خود را گرفتار خطر میکنند و سخت نبرد میکنند و بدین معنی که جمله (بین یدیه) اقتضا میکند دم دست امامند و به فرمان او پس و پیش میروند.
1 - یزید بن ثبیط عبدی بین یدیه قتل بعد الظهر
2 - سیف بن مالک عبدی بین یدیه قتل بعد الظهر
3 - ضرغامة بن مالک تغلبی بین یدیه قتل بعد الظهر
این سه تن بعد از ظهر کشته شدهاند و باقی یاران از این قرارند:
1 - عبدالرحمن خزرجی بین یدیه علیه السلام
2 - عامر بن مسلم بصروی بین یدیه علیه السلام
3 - سالم غلام عامر بین یدیه علیه السلام
4 - نعمان بن عمرو و برادر او بین یدیه علیه السلام
5 - حلاس بن عمرو ازدی راسبی بین یدیه علیه السلام
6 - قاسم بن حبیب بن ابی بشر بین یدیه علیه السلام
1) (1)
7 - قعنب بن عمر نمری بین یدیه علیه السلام
8 - مجمع جهنی از مدینه آمده بین یدیه علیه السلام
9 - قاسط تغلبی و دو برادرش بین یدیه علیه السلام
10 - کردوس تغلبی بین یدیه علیه السلام
11 - مقسط تغلبی خود به کربلا آمدند بین یدیه علیه السلام
12 - امیة بن سعد طائی از کوفه بین یدیه علیه السلام
13 - عمار بن حسان طائی - تا مکه آمده بین یدیه علیه السلام
14 - حبّاب بن عامر - تیم اللاة - بین راه بین یدیه علیه السلام
15 - جوین بن مالک - از تیم اللاة - از لشکر عمر سعد آمده - بین یدیه علیه السلام
16 - جابر بن حجاج، مولا عامر از تیم اللاة خود به کربلا آمده - بین یدیه علیه السلام
17 - ابوشعثآء - در جلوی امام تیر میانداخت و حامی بود.
18 - نافع بن هلال - از محامیان امام است - اما بعد از ظهر کشته شد.»(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 260/3.
البته دشمن بیشتر چشم به خود حضرت او علیه السلام داشته و لذا در هر ناحیه خود حضرت او علیه السلام بوده، فشار میآوردند و در برابر آنها چشم یاران به نگهداری امام علیه السلام است، خاصه این کسان رشید که در پیرامون امامند و به خصوص فدائیان این حمله که اظهار رشادت و فداکاری آنها را سپر بلا و پیشرو جنگ کرده که کشته شدند، معلوم است: آن کس که پیشجنگ است زودتر کشته
1) (1)
میشود و نیز معلوم است که: پیشجنگی جنگجویان آنها، از رغبت و اقدام خودشان بوده نه از فشار نظام قهری - البته اهل بیت علیهم السلام هم به همراهی اینها و پشت سر اینها درنبردند، پیرامون امام علیه السلام را دارند.
«و نیز کسانی که در این حمله عمومی در چپ یا راست پیشجنگند و فدایی و بیپروا بوده، به دشمن و خطر گرفتارند.
1 - ادهم بصراوی - فیالحملة الاولی
2 - عبدالله بصراوی و برادرش - فیالحملة الاولی
3 - عبدالله بصراوی - فیالحملة الاولی
4 - مسلم بن کثیر اعرج - فیالحملة الاولی
5 - سالم بن عمرو مولی بنی المدنیه کلبی - فیالحملة الاولی
6 - جندب بن حجیر خولانی - فیالحملۀ الاولی
7 - زاهر بن عمرو کندی - فیالحملۀ الاولی
8 - حارث بن امرء القیس - فیالحملۀ الاولی
9 - عبدالله بن بشر - که از مشاهیر شجاعان بود - فیالحملۀ الاولی
10 - جنادۀ بن کعب انصاری - فیالحملۀ الاولی
11 - نعیم بن عجلان - فیالحملۀ الاولی
12 - عائذ بن مجمع - فیالحملۀ الاولی
13 - حجاج سعدی بصراوی - فیالحملۀ الاولی
14 - زهیر بن سلیم ازدی - فیالحملۀ الاولی
15 - عمار دالانی - فیالحملۀ الاولی
16 - سوار بن منعم - فیالحملۀ الاولی
17 - جبلۀ شیبانی - فیالحملۀ الاولی
18 - کنانۀ بن عتیق - فیالحملۀ الاولی
19 - عمرو بن عبدالله - فیالحملۀ الاولی
20 - موقع بن ثمامه - فیالحملۀ الاولی
21 - عمر بن ضبیعه که یکه سوار و فارس شجاعی بوده - فیالحملۀ الاولی
22 - مسعود بن حجاج و پسرش - فیالحملۀ الاولی
23 - عبدالرحمن بن مسعود - فیالحملۀ الاولی
24 - عمران بن کعب بن حارث اشجعی(1)
در تراجم یک یک، به جلد اول و دوم رجوع کنید.
- فیالحملۀ الاولی25 - حنظلۀ بن عمرو شیبانی(2)- فیالحملۀ الاولی
26 - عبدالرحمن ارحبی - فیالحملۀ الاولی
27 - زهیر بن بشر خثعمی - فیالحملۀ الاولی
28 - زهیر بن سلیم ازدی - فیالحملۀ الاولی
29 - بکر بن حی تیمی(3)- فیالحملۀ الاولی
30 - بشر بن عمرو - فیالحملۀ الاولی
31 - حجاج بن بدر سعدی بصراوی، - فیالحملۀ الاولی
دو نفر غلام از امیرالمؤمنین علیه السلام
32 - سعد بن حرث - فیالحملۀ الاولی
33 - نصر بن ابی نیزز - فیالحملۀ الاولی
دو نفر از غلامان حسین علیه السلام
34 - قارب مولی حسین علیه السلام - فیالحملۀ الاولی
35 - شبیب مولی حرث بن سریع - فیالحملۀ الاولی
36 - اسلم مولای حسین علیه السلام که خودش نویسنده - فیالحملۀ الاولی
و پدرش ترکی است.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 260/3.
مناقب، ده نفر از موالی حسین علیه السلام را سربسته نوشته.
این بزرگواران با سایر یاوران سواره و پیاده به جنگ و پیکار پرداختند و بالخصوص که برابر سپاهی مانند سیل دمان ایستاده و میجنگیدند.
آخرین تصمیمی که داشتند این بود که: اگر به زندۀ خود نتوانستند از پیش آمد این سیل بیکران جلوگیری کنند؛ دست کم از نعش خود و لاشۀ اسب، راه را بر لشکر برای پیشامد تنگ کنند تا آنجا حاضرند که به تن خود به جای سنگی در مقابل دشمن سدی بسازند که پای دشمن به سنگی بربخورد و خراشی بردارد. به زنده و مرده خود، یاران این منویّات مقدسه را انجام دادند و اما بعد از این که نیرو و قوۀ خود را تمام کردند، آن هم نیرویی که از ایمان مدد میگرفت و به
1) (1)
دریای بیپایانی متصل بود.
عدۀ سواران اصحاب علیه السلام که نهایت رشادت کردند پس از مقاومت با آن حمله و عقب زدن آن، ثانیاً به حملۀ متقابله میپرداختند، شروع کردند به حمله آوردن و عدۀ آنها فقط سی و دو نفر مشهور است، به هر ناحیه از سواران لشکر عمر سعد حمله میآوردند آنها را از هم میشکافتند و ستون سواران دشمن را که مانند ابر افق را گرفته از هم میپاشیدند، دمادم افواج دشمن جلوی افق را تیره و تار میکرد و سایۀ آن تاریکی تا چشمانداز اهل حرم را میگرفت و رعب و هراس در دل لرزان حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله رخنه میکرد؛ مانند کبوتری که صیادش خود را تیررس آن کرده باشد، ولی فوراً به دنبال آن غوغای وحشتناک، این سی و دو نفر شهسوار مانند تیر شهاب با تیغ برهنه از جا جسته و فضا را روشن و عرصه را خالی و جوّ جلوی دیدگان آل پیغمبر صلی الله علیه و آله را صاف میکردند و آن سواران خجسته، آن ستون شکسته مهاجمان را به عقب برمیگرداند و صیاد را با تیرش از سنگر خود فرار میدادند.
1 - زهیر سردار ستون راست.
2 - نافع بن هلال جملی.
3 - حر ریاحی.
4 - عمر بن ضبیعه.
5 - جابر بن حجاج تیمی.
6 - نصر بن ابی نیزر مولی علی.
7 - مجمع بن زیاد بن عمرو جهنی.
8 - ابوالشعثاء کندی.
9 - شوذب شاکری.
10 - عابس شاکری.
11 - ابوثمامه صائدی.
12 - حبیب که میخواند:
انا حبیب و ابی مظهر فارس هیجاء و حرب تسعر(1)
تاریخ الطبری: 335/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 143.
14 - حرث بن نبهان مولی حمزه.
15 - عبدالرحم ارحبی.
با شانزده نفر دیگر از اشراف اصحاب مانند سعید بن عبدالله حنفی و آن سه برادر رشید، قاسط بن زهیر و برادرش کردوس بن زهیر و برادرش مقسط بن زهیر و ضرغامۀ بن مالک و کنانۀ بن عتیق و مانند مسعود بن حجاج و پسرش عبدالرحمن و عامر بن مسلم بصراوی و یزید بن ثبیط و حلاس بن عمرو (که امیر بر شرطۀ امیرالمؤمنین علیه السلام بود) و نیز برادرش نعمان و مسلم بن کثیر و عبدالله غفاری و برادرش عبدالرحمن غفاری (که هر دو از اشراف کوفه بودند) و سوید بن عمرو و نعیم بن عجلان و حنظلۀ بن اسعد شبامی و عبدالله بن بشر شجاع -
که جملۀ اینها از اشراف شیعه وشرفای کوفه و بصره بودهاند، ولی شرافت خود را امروز به این میبینند که تا رگ گردن آنها میجنبد
1) (1)
نگذارند یک مو از سر جوانان پیغمبر صلی الله علیه و آله کم بشود، رشادت مردان در موقع حمایت و حفظ حمی و غرقگاه حرم افزون میشود، تلاش امروز اصحاب بیش از تلاش جان است، تلاش حمایت حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله است، تلاش حمایت مهمان عزیز است، تلاش راه دین و اعتقاد صحیح است.
این سواران دلاور از حمله پشت حمله، خط زنجیر دشمن و خود را تبدیل به میدان کردهاند و میدان را هم به میدان وسیع پرتلاطمی، هر حمله را عقب میزنند، هر مبارزی را میخوابانند، به هر سو حمله میآورند. سپاه تاب مقاومت نمیآورند، البته پیادگان دستشان کارگرتر است، ولی سواران برای باز کردن میدان فعالترند، بالاخره سوار دشمن به ستوه آمد؛ یاران، کشته هم دادهاند ولی از بین نرفتهاند، هر کدام هر خراشی برداشته از دشمن چندین تن کشتهاند و از کشته و زخم و خون، خراش نمایانی در جبهۀ دشمن وارد کردهاند.
هر کدام نتوانسته زنده بماند، تن خود را به جای خود برای سنگر دوست و سنگ، جلو پای دشمن گذاشته و رفته.
قاتل بریر شهید - کعب بن جابر که این روز را و این دلاوران جنگجو را یادآوری میکرد، میگفت:
1 - لقد صبروا للطعن و الضرب حسراً و قد نازلوا لو ان ذلک نافع
2 - اشد قراعاً بالسیوف لدی الوغا الا کل من یحمی الذمار مقارع
3 - و لم تر عینی مثلهم فی زمانهم و لا قبلهم فی الناس اذا انا یافع(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 124؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 129؛ تاریخ الطبری: 329/4.
1 - اوه!! صبر کردند بر سرنیزه و ضرب شمشیر، اما با بدن برهنه وه! چه تاب و شکیبایی داشتند، به نبردی که یک نفر رزمی موظف است کاملاً کوشیدند، گر چه سودی نداشت.
2 - برای هنگامۀ رزم و کوبیدن شمشیر، الحق سختترین شمشیرزن بودند هان! بدانید که: خود را برای این گونه جنگ موظف میدیدند و بدانید که حق داشتند، چون هر کس حمایت برای پناه خود و غرقگاه برای عهدۀ خود قائل است، ناچار جنگجو خواهد بود.
3 - پس ندیده دیدگان من میان مردم، تا یاد دارم مانند آنها، نه در زمان آنها و نه پیش از آنها و عبیدالله حر جعفی که به فاصلۀ اندکی بعد از قضیۀ به خاک افتادن شهیدان، بالای بدن به خاک افتادۀ آنها آمد و به نظر عبرت آنچه میباید ببیند، دید با آن که او شخصاً از دلاوران آن روزگار بود، در ضمن حسرتهایی که بر عقبافتادن از آن مردانگی شگفتآور آنها میخورد، در جمله میگفت:
1 - سقی الله ارواح الذین تئازروا علی نصره سقیاً من الغیث دائمه
2 - وقفت علی اطلالهم و محالهم فکاد الحشا ینفض و العین ساجمه
1) (1)
3 - لعمری لقدکانوا مصالیت فی الوغی سراعاً الی الهیجاء حماۀ خضارمه
4 - تأسوا علی نصر ابن بنت نبیهم بأسیافهم آساد غیل ضراغمه
5 - فان یقتلوا فی کل نفس بقیۀ علیالارض قداضحتلذلکواجمه
6 - و ما ان رأی الرائون افضل منهم لدی الموت سادات و زهر قماقمه(1)
خزانة الادب: 141/2؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 288/4.
1 - باران رحمت دائم ببارد بر روان چنین مردان که در یاری او یعنی حسین علیه السلام هر کدام دیگری را تقویت میکرد و بازوی آن دگر را قوی میداشت.
2 - من به جای بارانداز و خرابۀ آثار آنان توقف کردم. نزدیک بود که دلم از سوز، از هم بپاشد در حالتی که اشک از چشمم روان بود.
3 - به جانم قسم! به زندگانیم سوگند که برای پیکار و کارزار سبکخیز بودند، در میان شورش هر یک به نوبۀ خود یک شمشیر برهنهای بود، حمایت کش بودند، سر و سرور بودند.
4 - در راه یاری پسر پیغمبرشان با تیغ کشیدۀ خود به شیران جنگل تأسی و همچون شاه درندگان رفتار میکردند.
1) (1)
5 - «و اگر این درندگی را کردند حق داشتند؛ زیرا» اگر در برابر هر نفسی از خود باقی ماندگان روی زمین را میکشتند، برای خونبها کم و اندک بود.
6 - نخواهد شد که بینندگان هرگز برتر و نیکوتر از آنها ببینند.
به آستانۀ مرگ که هر کس رسید زبون است رسیدند؛ و در آن هنگامه نیز آقا و بزرگمنش بوده مانند شکوفه شکفته و مانند گل در طراوت بودند.
«شکافی که سی و دو تن سوار علویمنش، در جبهۀ دشمن میانداختند مکرر شده و سوران دشمن به ستوه آمدند، چون آنان به هر طرف حمله میکردند سواران دشمن را شکست داده(1)
الطبری. و حمل علی الحسین و اصحابه من کل جانب فقتل، عبدالله بن عمیر الکلبی و قد قتل رجلین بعد الرجلین الاولین و قاتل قتالا شدیداً و کان القتیل الثانی من اصحاب الحسین و اخذت خیلهم تحمل و انما هم اثنان و ثلاثون فارسا و اخذت لا تحمل علی جانب من خیل اهل الکوفه الّا کشفته فلما رأی ذلک عزرة بن قیس و هو علی خیل اهل الکوفة ان خیله تنکشف من کل جانب بعث الی عمر بن سعد عبدالرحمن بن حصین فقال: لشبث بن ربعی الاتقدم الیهم؟ فقال: سبحان الله! اتعمد الی شیخ مضر و سید اهل مصر عامة تبعثه فی الرماة لم تجد من تندب لهذا و یجزی عنک غیری؟
قال و ما زالوا یرون من («شبث» الکراهیة لقتاله قال و قال ابوزهیر العبسی. فانا سمعته فی امارة مصعب یقول: لا یعطی الله اهل هذا المصر خیرا ابدا و لا یسدّدهم لرشد الا تعجبون انا قاتلنا مع علی بن ابی طالب و مع ابنه من بعده (الحسن) آل ابیسفیان خمس سنین، ثم
و شکافی میانداختند و این گونه فعالیت به سردار1) (1)
سوار دشمن (عزرۀ بن قیس) ناگوار بود، وقتی که عزرۀ بن قیس دید که امروزه که او فرمانده سواران اهل کوفه است، سواران او از هر سو شکست برمیدارند، عبدالرحمن پسر حصین را برانگیخت و روانه پیش عمر سعد کرده گفت:
آیا نمیبینی که سواران من از آغاز روز از دست این عدۀ اندک چه میکشند؟ برای امداد اینها فوج پیادگان کماندار و تیرانداز را باید روانه داری.
عمر سعد به شبث بن ربعی (سردار پیاده است) گفت: آیا به سرداری کمانداران وارد کار نمیشوی؟ شبث ربعی سر باز زد و گفت: سبحان الله! به شیخ (مضر) و سرو سردار کافۀ اهالی این شهر (مقصودش خودش است)، این گونه مأموریت را متوجه میکنی؟ او را به فرماندهی کمانداران روانه کنی؟ آیا دیگری نیافتهای که او را برای این کار صدا بزنی؟ و او به جای من این فرمان را اجرا کند، یا این اندیشۀ تو را به حد کفایت تأمین کند.
راوی میگوید: و همواره از شبث، این گونه کراهت و بیرغبتی را در این جنگ میدیدند...
از ابو نیّر عبسی راوی این قضیه بازگو شده، که در ایام و روزگار حکومت مصعب ابن زبیر خودم از شبث شنیدم که میگفت:
خدا هرگز به اهل این شهر خیر و خوشی عطا نخواهد کرد و با تلوّنات
تمام کار انبیاء: و ربانیین این است که ذات انسان را یگانه کنند که تجزیه پذیر نباشد و تعدد ذاتیت را برای نفس خطرناک میدانند، مانند تعدد عنصر نژادی در یک مملکت که بالاخره آن را از هم پاشیده و بیگانگان داخلی گاهی در پیشامدها تمام ثروت و اندوختهها را به یغما دادهاند.»
انبیاء: میگویند: اگر کشته شوی و ذات خود را به وحدت و یگانگی نگه داشته باشی، تنها تنی از تو از بین رفته، ولی ثروتهای پرقیمت نفسانی که در نهاد پنهان است در دسترس دشمن نیست که به یغما برود و راهی برای یغما و به باد دادن آن سرمایههای گرانقیمت نیست نه به شمشیر دشمن و نه به دست دزد نه دزدبر است و نه گرگ خور، مگر از داخل عنصر بیگانه در آنجا نشیمن بگیرد و درگاه و بیگاه پاسبان را اغفال کند و داخله را فوضوی کند و در آن هرج و مرج حکومت را معزول و دست بسته در زاویهای بیندازد و سرمایههای سرائر را به غارت و یغما برد، هان عزیزان! خود را یکی کنید و عنصر بیگانه را در پیراهن خود راه مدهید که جهان با این عظمت و گیتی با این فراخی به سرّ توحید برپاست.
تو بار خدای جهان خویشی از گوهر تو به گهر نباشد
در مملکت خویشتن نظر کن زیرا که ملک بینظر نباشد
نزدیک تو گیهان(1)
گیهان: جهان، دنیا، کیهان.
مختصر شد هر چند جهان مختصر نباشدبنگر که چه باید همیت(2)کردن تا بر تو فلک را ظفر نباشد
گنجور هنرهای خویش گردی گر باشد مالت و گر نباشد(3)
«عمر سعد حصین بن تیم را خوانده و فرمانده سواران مجففه کرد که به اسبهای خود زره یا برگستوان پوشیده بودند و نیز پانصد کماندار سخت علاوه کرد و آنها را پیش فرستاد و این افواج امدادی با نهیب و غریو مخصوص رو آوردند تا به نزدیک حسین علیه السلام و اصحاب، فرمان ایستادن و حمله گرفتند؛ تیرباران مانند باران نیسان همه را گرفت، غرش تیر گوشها را کر و بارش تیر دیدهها را از دیدن باز میداشت، اسبهای شناور مانند کبوتر از تیر صیاد به خون میغلتیدند و پر و بال میزدند و بسملوار از پرش میافتاد و بلهوسی ایشان، ثبت و استقامتی در راه رشد به آنها نخواهد داد، آیا تعجب نمیکنید ما بودیم که به همراه علی ابن ابی طالب علیه السلام و به همراه پسر بزرگش (حضرت مجتبی علیه السلام) پنج سال با آل ابیسفیان جنگ کردیم و همین خود ما بودیم که سپس تاخت آوردیم
به سر پسرش حسین علیه السلام، در صورتی که شخص او در زمانه بهترین مردم روی زمین بود و با او به هوای دولتخواهی معاویه و پسر سمیه زناکار جنگیدیم؛ وه چه گمراهی!! خدا به فریاد برسد از این گمراهی، از دست تو فریاد ای گمراهی!»(1)
ضلال یا لک من ضلال!!
«تاریخ الطبری: 332/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 69/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 139»
قمقام میگوید: «همانا این روایت صحیح نباشد؛ چه که سابقاً مرقوم شد که به شکرانۀ شهادت امام، چهار مسجد بساختند و یکی از آنها، مسجد شبث بود.»(2)
ولیکن من میگویم: هر کس در صفین سفارت شبث و باقی سفرای امیرالمؤمنین علیه السلام را نزد معاویه یاد داشته، میداند که این حدیث صحیح است، و قمقام از این جهت در اشتباه است که اینگونه اشخاص را نشناخته و ندانسته که بر خلاف عقیده، هر گونه خودنمایی و تظاهر میکنند و برای جبران این گونه ناخدمتی خود و آن که مبادا مسامحۀ آنها ناپسند خاطر حکومت بیفتد، احتیاطاً مسجد هم میسازند و جشن هم میگیرند و جشن و تظاهر را آسانتر از مباشرت جرم و قتل میدانند و برای پردهپوشی و اخفای عقیدۀ خود به تظاهرات حکومت را خرسند میکنند، دلخوشند که تظاهر به گناه را کرده و گناه را نکردهاند؛ اگر چه تظاهر دروغین آنها هم به ناچار به معتقدی مانند حب ذات یا جاه باید تکیه داشته باشد که مانند عقل پنهان، منبع آن ناپیداست و حقاً
وجود اشخاص منافق که شخص دیگری هم در زیر پرده دارند مانند دو پیکر یکی از لغزهای غیر قابل حل است در یک پیرهن، دو عقیده و دو شخصیت مشترک است که هر یک گاهی معزول و گوشهنشین است و گاهی کار به دست دارد و خیانت به دیگری میکند؛ و گاهی آن دیگر به کار میپردازد و یک نحو فوضویت و هرج و مرج در حکومت داخلی آنها حکمفرماست.
(حیرت آور است) حیوان افسانۀ یونان (هیدرا) که میگویند هزار سر داشت. به شگفتی کار حکمفرمایی نفس منافق نمیرسد، زیرا آن حیوان نمیتوانست سر خود را گاهی بسازد و گاهی پنهان کند و هر جور بخواهد بسازد.
و جنگجویان اصحاب از بس در آن جو تیرباران تیر برداشتند، پر و بال درآوردند، از اسب به زمین میپریدند و مانند ماهی در دریای آهن شمشیر و نیزه شنا میکردند.
(ابومخنف) از نمیر بن وعله بازگو کرده از تیراندازی که اسب حرّ ریاحی را کشته بوده، به نام ایوب بن مشرح خیوانی(1)
به ایوب بن مشرح خیوانی پیرمردان قبیله و شیوخ آن طایفه گفتند: تو ریاحی را کشتی گفت: نه به خدا سوگند، من او را نکشتم. دیگری کشت. من دوست نداشتم که او را کشته باشم. ابووداک به او گفت: چرا؟ گفت: ریاحی چنان که مردم میگویند از صالحان بود و به خدا سوگند! اگر این کار ما گناه بود البته در روز دیدار خدا من گناه زخم زدن و آن موقف را فقط به گردن بگیرم نزد من محبوبتر است از این که خدا را دیدار کنم و گناه کشتن نفری از آنان به گردنم باشد.
که او همیشه میگفت: من به حر1) (1)
ریاحی این لطمه را زدم که اسبش را کشتم و چنان که مرغ بال و پر میزند به خون کشیدم، تیری به سوی اسب او روانه کردم که در میان دل اسب دوید و اسب بعد از آن درنگی نکرد و به لرزش افتاد و سخت به خود تکان داد و شیهه کشید و به رو افتاد؛ ولیکن خود ریاحی مانند شیر یا اژدر از اسب به کنار جست در صورتی که شمشیر با تیغۀ برهنه در دستش بود، میگفت:
ان تعقروا ابی فانا بن الحر اشجع من ذی لبد هزبر(1)
1 - اگرم از اسب فرو آورید از بزرگزادگی نتوانید و من خودم که شیر اوژنم، از شیر با یال و کوپال شجاعترم.
میگوید: دیدۀ من جنگجویی که مانند او بشکافد و سر از تن جدا کند هرگز ندیدهام، او دشمن و صف دشمن را از هم میدرید.
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 140؛ تاریخ الطبری: 333/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 210.
از نتیجۀ جلادی کماندارها درنگی نشد که اسبهای تمام مانند مرغ به خون تپیده و دست و پا میزدند و سوارها همه پیاده شدند.
آسیای جنگ دوباره به گردش افتاد، سواران دشمن تازه نفس اسبهاشان زرهپوش (مجففه) و این امداد افواج بر گستوان پوشیده، با اسبهای زرهپوش خود که ضمیمه به افواج جنگجوی شمر و عمرو بن حجاج و عزرۀ بن قیس شد آنها را تازهتر کرد، دشمن با تمام قوه و نیرو میجنگند، یاوران اصحاب هم با تن زخمی با نهایت جلادت و زبردستی میجنگند؛ صدای ایمان نعرۀ دلیران، وضعیت امامشان، آنها را مدد میدهد. آن یلان خستگیناپذیر با خستگی جنگی کردند که به گفتۀ مورّخان (طبری و مانند آن) سختترین جنگها باید دانست.
طبری میگوید:(1)
تاریخ الطبری: 332/4.
سختترین جنگی که خدا آفریده است (یعنی با ملاحظه نفرات و فرصت) عده دشمن که افزون است، میخواهد از هر سو آنها را به میان بگیرد یعنی میخواهد از پشت سر و دو پهلو و پیش رو به این کار بپردازد، ولی به واسطۀ اجتماع خیمههای آنها و نزدیک بودن چادرها به هم، نمیتواند از پشت سر حمله کند. دامنۀ این کر و فر تا نصف روز کشیده؛ گرچه تا کنون تلفات اصحاب خیلی سنگین شده، حدود 50 نفر یل نامی کشته دادهاند.ولی باز لشکر راه پیش آمدن ندارد، دشمن تلفات بینهایت داده و اکنون هم هر قدر بخواهند رو به پیش بردارند چندین تن تلفات باید بدهند، جبران آن را عمر سعد چنان دید و در نظر گرفت که از پشت سر راهی باز کند.
1) (1)
لشکر چپ و راست سواره و پیاده از هر پهلو به قوه و زور فشار میآورند و فرماندهان آنها، شمر، عمرو بن حجاج، عزرۀ بن قیس، اعمال نیرو میکنند، ولی خود عمر سعد نزدیک است و اوضاع را در نظر دارد و مواظب و نگهبان موقع جنگ است.
برای حفظ نفرات و احتیاط تلفات، عمر سعد میبیند لشکرش تنها از یک سو راه جنگ و نبرد دارد و از این یک سو هم باید پنجه به سرپنجۀ شیران محمدی صلی الله علیه و آله بزنند که پاسبان خیمهها و سراپردههای اویند و از این جهت باید به هر قدمی چندین کشته بدهد، به فکر ویران کردن خیمهها افتاد، خود از دور ایستاده کوشش میکند که راهی باز کند و اگر بتوانند که خیمهها را از چپ و راست آنها بخوابانند که از هر سه پهلو آنها را در میان بگیرند، کاری کرده است. برای انجام این کار پیادهها را فرستاد که به سراغ سراپردهها از کنار بروند و خیمهها را بخوابانند که از دست راست و سمت چپ، راه داشته و آنها را احاطه کنند.
از آن طرف اصحاب جنگجو، برای نگهداری این سنگر مجبور به تجزیه شده و عدۀ کافی آنها برابر دشمن ایستاد و با سرنیزۀ کارگر و شمشیر برنده و اسلحه و دست خونریز، دست به گریبان شدند و عدۀ کمی (سه نفر و چهار نفر) به سراغ خیمهها و به صدد دفاع از مهاجمان چادرها رفتند، در همان گیرودار که دشمن دست به کندن و انداختن خیمهها زده گرم کار است. از اصحاب، سه نفر و چهار نفر میرفتند از وسط خیمهها و خلال چادرها خود را میرساندند و به دشمن
غارتگر که یک نفر یک نفر به خیمه خواباندن و غارتگری مشغول بودند حمله میبردند و آنان را میکشتند و یا به تیررس که میرسیدند، از نزدیک تیرشان میزدند و آنان را زخمی میکردند.
عمر سعد دید در کندن چادرها تلفات میدهد و به قدری افکندن خیمهها دست میبرد که وقت، اجازۀ آن را نمیدهد. برای این که کار به سرعت پیش برود، فرمان آتش زدن خیمهها را داد و گفت: آنها را به آتش بسوزانید و هیچ داخل خیمهها نشوید و به خواباندن آنها کار نداشته باشید، آنها آتش آوردند و پرداختند به افروختن؛ و اصحاب کوشش میکردند که خیمهها را محفوظ نگه دارند، به حرارت روز که نزدیک ظهر است، حرارت آتش هم افزوده شد.
«امام علیه السلام به یاوران میفرماید: بگذاریدشان بسوزانند، برای این که آنها اگر خیمهها را بسوزانند؛ دیگر از میان آتش نمیتوانند بگذرند و در وسع آنها نخواهد بود که خود را به شما برسانند.
بالاخره در نتیجۀ افروختن آتش، سدی جلوی دشمن پدید آمد و باز جنگ برگشت به همان یک سو و از آن یک سو سخت نبرد میکردند. شمر و همراهان به جانب خیمۀ امام علیه السلام حمله بردند و شمر نیزه را به سراپرده فرو برده و فریاد زد که آتش به من برسانید که این خیمه را به سر خیمهنشینانش بسوزانم.
زنها از نهیب شمر صیحه کشیدند و از خیمه بیرون ریختند برای تسلیت دل زنها «دادرس آنها به فریادشان رسید» حضرت او علیه السلام که پشتیبان دل زن و مرد است، به صدای بلند به او فریاد زد که: ای پسر ذی الجوشن! تو هستی. آتش
میطلبی که سراپردۀ مرا با خیمهنشینان آن بسوزانی؟ خدایت به آتش بسوزاند.»(1)
تاریخ الطبری: 333/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 141؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 69/4.
از بلند شدن صدای امام علیه السلام زهیر با نفرات خود، خود را رساندند، حمید بن مسلم بنا به گفتۀ ازدی که از سلیمان بن ابی راشد بازگو میکرده میگوید: «من به شمر گفتم: سبحان الله! این کار «یعنی اقدام توانا و زورمند چیره به کار رذل»؛ برای تو صلاحیت ندارد آیا برای نفس خود، خواهانی که دو اقدام بیمانند کرده باشی، یکی سوزاندن به آتش که جز خدای آفریدگار این گونه عذاب را نتواند کرد و دیگری کشتن بچهها و زنان.
به خدا سوگند که در کشتن این مردانت آن قدر حسن خدمت هست که مایۀ رضا و خرسندی امیرت باشد.
شمر گفت: تو کی هستی؟ گفتم: من خبرت نمیدهم که من کیم و هراس مرا برداشت که اگر مرا بشناسد نزد حکومت به ضرر من اقدامی کند.
پس از این گفتگو بلافاصله مردی دیگر آمد که شمر برای او خاضعتر از من بود؛ «شبث بن ربعی» به شمر گفت: من گفتاری بدتر از گفتار تو و کرداری زشت تر از کردار تو ندیدهام، تو زن ترسان شدهای.
میگوید: من گواهی میدهم که حیا کرد و رفت که برگردد که زهیر بن قین در همین حیص و بیص به سرداری ده نفر از اصحاب خود رسید و حمله کرد به شمر و اصحاب شمر و آنها را از پیرامون خیمهها پراکنده کردند و ابوعزۀ ضیابی را به خاک انداختند و کشتند؛ این مرد از همراهان شمر بود.
1) (1)
و به واسطۀ کشتن او مردم به دور آنها برگشتند و افزونی گرفتند بر آنها؛ و در پایان به جز زهیر همۀ آن عده ده نفری شهید شدند و همواره مردی از یاوران کشته میشد و هر گاه از آنها یک نفر کشته میافتاد در آنها نمایان بود. ولیکن عدۀ دشمن بسیار بود و هر چه از آنها کشته میشد در آنها نمایان نمیشد.»(1)
تاریخ الطبری: 334/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 70/4.
در این هنگام سپاه، اندکی از این خونی که آشامیده بودند قانع شدند، گرد و غبار، اندکی کم شد؛ دل زنها تازه اندکی از تکان افتاد که ناگاه یک قضیۀ جگرخراشی برای زن و مرد آنها پیش آمد و یک کشتۀ پرقیمتی دادند.
معلوم شد در این غوغا که کسی به فکر کس نبوده، آن زن داغدیده یعنی ام وهب زن عبدالله بن عمیر شهید، آتش دلش سرزده، بیتاب شده و خود را بالای سر کشتۀ شوهرش رسانده است، گویا از آن وقت که به دستور امام علیه السلام این زن از میان میدان برگشته و میان زنان نشسته بود جویای فرصتی بوده که کس مواظب کس نباشد و اینک که غوغا همه را پریشان کرده و هر کسی به خود گرفتار بود، فرصتی به نظرش آمده و خود را بیمانع دیده بالای نعش شوهر آمده است.
(طبری) میگوید: «زن عبدالله عمیر بیرون آمد و به سوی شوهر کشتهاش میرفت تا آن که نشست نزدیک سرش و از او خاک را با دست، پاک میکرد و میگفت: (بهشت گوارا باد) از آن خدا که بهشت روزیت کرد مسألت دارم که مرا همصحبتت کند.
1) (1)
شمر از این منظرۀ اسفناک خوشش نیامد؛ یا اندیشه کرد و به غلامش رستم گفت: برو، سر این زن را با عمود بکوب، او هم عمودی به سر آن بانو زد مغزش را شکافت.»(1)
اعیان الشیعه: 604/1؛ تاریخ الطبری: 333/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 141.
و آن بانو در همان آرامگاه شوهر به لباس مرگ به بدرقۀ شوهر رفت و آنجا خوابید.منظرۀ دلخراش این زن و منظرۀ کشتگان اکنون منظرۀ تازهای است ولیکن این کشتگان چون رمز وفا را باز آهسته میگویند و از تن خونین آنها این صدا به گوش میآید که: ای رهگذر! به محمدیها بگو: ما در این خاک خفتهایم که به دودمان محمد صلی الله علیه و آله و قرآنش وفادار باشیم.
رفتار شمر با این بانوی بیگناه، اینک آنها را آتشینتر کرده از این اشرار، دیگر بر زنان و دختران بیمناکند، این وضع دلخراش این بانو همه را بیشتر خشمگین کرده، غیرتمندان بیقرارند، از بس غیرت آنها افروخته شده، صدای عربده و آهنگ طنین اسلحه و آهن بیش از طنین بال مگس به گوش نمیآید؛ کشتۀ این بانو، بانوها را از دلبستگی به جوانان فارغ و آسوده کرده، بانوان پیغمبر صلی الله علیه و آله اینک دوست دارند که جوانهاشان در راه نگهداری زنان و بانوان اصحاب جان بدهند و یک بانو که در سایۀ آنهاست و مانند مهمان پیغمبر صلی الله علیه و آله به آنها وارد شده ناراحت نباشد.
وجود اقدس سبط علیه السلام به کشتۀ پنجاه تن، بلکه بیش از یاران بینظیرش نظر میافکند و کار آنها را لایق صدآفرین میبیند و کار دشمن را نظر میکند و صد
1) (1)
حیرت و حسرت را در آن میبیند؛ خشمگین است ولی سخنی که ناخرسندی خدا در آن باشد نمیگوید. دست به موی سفید گرفت و مویی که در اسلام سفید شده باشد نهایت محترم است، مویی در دنیا سفید کرده و این گونه گروه شگفتآور ندیده فرمود: «خشم خدا به شدت برافروخت بر یهود؛ زیرا که گفتند عزیز پسر خداست و خشم خدا بر نصاری برافروخت؛ زیرا که گفتند مسیح پسر خداست(1)
توبه (9):30.
و غضب خدا سخت شد بر مجوس که هر منشأ نور را پرستیدند و شدت گرفته غضب خدا بر گروهی که اتفاق کلمه گرفتند به کشتن پسر دختر پیغمبرشان صلی الله علیه و آله، هان! به خدا سوگند به اجابت آن چه اینها میخواهند حاضر نیستم تا خدا را ملاقات کنم با وضعی که به خونم خضاب آلوده باشم.منظرۀ فراموش نشدنی یاران صبح و تلاش روزافزون آنها خصوص پیرمردی مانند مسلم بن عوسجهشان و شهید مردی مانند عبدالله عمیرشان و نعش جگرخراش بانوی ام وهب علیها السلام و قطعههای بدن شوهرش به ویژه سرش که از میدان به پیش پای حسین علیه السلام افکندهاند؛ قدر و قیمت زنده ماندن را از نظرهای ماندگان انداخته، زندگی خصوص این زندگی «آش دهنسوزی نیست».
من یتمن العمر فلیدرع صبرا علی فقد احبائه(2)
بالخصوص در ذائقۀ خود امام علیه السلام پیش من محسوس است که با وفایی این یاران با شمارۀ اندک در مزاج خداوندان همت بیشتر مؤثر است از
تلفات کرور کرور مال و منال، بلکه از تلفات افواج کثیر بیشماری از خود انسان؛ زیرا خاصیت اقلیت و همکاری عدۀ اندک این است که هر کدام درست یکدیگر را بسزا دوست میدارند.
با آن که: اگر همان جماعت در ضمن گروه بیشماری باشند الفت آنها با یکدیگر اندک خواهد بود، چنان به نظر میرسد که: نفس در میان اکثریت رشتههای محبت، خود را به هر سو و هر کس پراکنده میکند و آن رشتهها از نتیجۀ پراکندگی زیاد ضعیف میشوند و نصیب هر یک از افراد اندک و نازک و باریک خواهد شد. ولی در ضمن اقلیت چندین طرف علاقه بیشتر ندارند، لذا نصیب هر یک افزون خواهد شد.
جنگ، اندکی خفیف و سبک شده، روز به نصف رسیده، وقت فریضۀ ظهر رسیده، پیادگان امام علیه السلام بین معرکه و پیرامون حضرت اویند.
ابوثمامه صائدی(1)
«صائدی» در روایات «صیداوی» آمده است.
که به نام عمرو بن عبدالله و از اشراف است پیشنهاد نماز و یادآوری نماز را کرد و به نام او در آن روز این شرف ماند گفت: جانم پیشمرگ تو باد و به فدای تو باد! ای اباعبدالله!هان! من چنان میبینم که اینها به خود تو نزدیک شدهاند ولی نه، به خدا سوگند! تو کشته نخواهی شد تا من پیش مرگ تو باشم، ان شاء الله.
و دوست دارم که به دیدار خدا که میروم این نمازی که وقتش نزدیک شده، خوانده باشم هر چه نکرده باشم و در راه حسن خدمت، ندانم میکنم یا نه. این
1) (1)
نماز را دوست دارم که بدانم کردهام... امامشان پیشوای جنگ و امام فضیلت علیه السلام سربلند کرد و با تأمل و دقت فرمود:
از نماز یادآوری کردی، خدایت از نمازگزاران و یادآوران قرار دهد - یعنی بنازم - بلی - این. اول وقت آن است، سپس با تأملی فرمود:
بخواهید از این مردم که دست از ما بردارند، از جنگ دست نگه دارند تا نماز بگذاریم.
حصین بن تمیم در جواب به آنها گفت که این نماز قبول نیست.
حبیب سردار حسین علیه السلام گفت: قبول نمیشود؟ به گمان تو نماز از دودمان و خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله قبول نمیشود؟ از تو ای شرابی، یا ای خر!.
در سر این سخن، باز آتش جنگ درگرفت و در گیرودار این پیکار دو تن دیگر از یاوران که هر یک تن در جهان خود یک جهانی بود - حبیب و حر - کشته شدند.»(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 70/4؛ تاریخ الطبری: 334/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 142.
حصین به آنها حمله برد و حبیب در برابرش بیرون آمد، شمشیری به روی اسب او زد، اسب آتشی شد و از جا پرید. حصین از اسب افتاد، لشکرش پیش آمدند و به فریادش رسیدند و او را از زیر دست حبیب بیرون بردند و به جنگ پرداختند. حبیب شروع به قتال کرد و مبارز میافکند و میخواند.
1) (1)
1 - انا حبیب و ابی مظهر فارس هیجاء و حرب تسعر
2 - انتم اعد عدة و اکثر و نحن اعلی حجة و اظهر
3 - حقا و اتقی منکم و اعذر و نحن اوفی منکم و اصبر(1)
تاریخ الطبری: 335/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 143.
1 - منم حبیب و پدرم مظهر، یکه سوار عرصۀ پرهیجان و آتش جنگ فروزان.
2 - شما را ذخیره بهتر و شماره بیشتر، و ما حقا به سخن قویتر و به حجت واضحتریم.
3 - و حقا پرهیزکارتر و با عذرتر از شما، باوفاتر و شکیباتر از شماییم.
و باز جنگ میکرد و میگفت:
1 - اقسم لو کنا لکم اعداداً او شطرکم و لیتم الا کتادا(2)
2 - یا شر قوم حسبا و ادا.
1 - سوگند میخورم که اگر ما با شما هم عدد بودیم یا یکپاره از شما بودیم، شما پشت شانه به ما نشان میدادید.
2 - ای شریرترین مردم در کردار و گفتار و رفتار.
«کارزار سختی نمود تا در اثنای زد و خورد، بدیل بن صریم تمیمی به حبیب حمله کرد، شمشیری بر سر مبارکش زد و شخصی دیگر از بنیتمیم، نیزهای بر آن پهلوان بزرگوار زد که او را بر زمین افکند؛ حبیب رفت که برخیزد حصین بن تمیم به تلافی شمشیری به سر او زد که او را از کار انداخت. آن مرد تمیمی از اسب پیاده شد، به سوقات(1)
سوقات: سوغات، هدیه، تحفه.
گلی از زمین چید، به دست ناپاکی سرش را از تن برید. و بعد به دور سر او کشمکش شد؛ بهتر از آن سری و نیکو آن سروری که دشمن دور سرش را بگیرد.ازدی از محمد بن قیس بازگو کرد که: به خصوص همین که حبیب کشته شد. سخت به امام علیه السلام گران آمد، آئینه حضرت غبار گرفت و کشته او حضرت را سخت ویران کرد و درهم شکست و فرمود: خودم و سرداران اصحاب را در حساب خدا میگذارم و به داغ اینها که بر من گران است، شکیبایی و تحمل آن
1) (1)
را میکنم، از خدا اجر میطلبم.(1)
معالم المدرستین: 112/2؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 146؛ اعیان الشیعه: 555/4.
»«و پیش از این هم حجاج بن مسروق جعفی مؤذن حسین علیه السلام، اذن گرفته و به میدان رفته بود و برگشته بود؛ در صورتی که به هر خونی و خون هر عضوی خود را رنگین کرده بود و به تسلیت دل امام، آن رجز را میخواند؛ یعنی پیش از ظهر.
1 - اقدم حسیناً هادیاً مهدیاً فالیوم نلقی جدک النبیا
2 - ثم اباک ذا الندی علیاً ذاک الذی نعرفه الوصیا»(2)
و حسین علیه السلام هم فرمود: «آری، و من هم به دنبال تو آنها را دیدار خواهم کرد و برگشته، جنگ میکرد تا شهید شده بود.
مرد نامی شیعه، جنگجوی شاعر آنها، یزید بن مغفل جعفی، اذن مبارزه گرفته بود و پیش آمده و میگفت:
1 - انا یزید و انا ابن مغفل و... نبردی کرده بود که مانند آن دیده نشده بود تا آن که به قول مرزبانی، جماعتی را کشته بود و کشته شد.»(3)
حر ریاحی و زهیر بن قیس خود را به دریای لشکر زدند و به پشتیبانی یکدیگر سخت میجنگیدند، چون یکی در لجه حرب غوطهور میشد دیگری
خود را به کمک میرساند و او را از آن گیرودار خلاص میکرد. حرّ رجز میخواند.
1 - آلیت لا اقتل حتی اقتلا و لن اصاب الیوم الا مقبلا
2 - اضربهم بالسیف ضرباً مفصلاً لا ناکلاً عنهم و لا مهلهلا و لا مهللا(1)
تاریخ الطبری: 336/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 210؛ العوالم: 258.
1 - میکوشم و در آن سرم که کشته نشوم تا بکشم و صدمه نبینم مگر از پیش رو.
2 - به تیغ برّان آنها را ضربت خواهم زد بیآنکه نکولی کنم و یا تشویش کنم.
1 - انی انا الحرو مأوی الضیف اضرب فی اعناقکم بالسیف
2 - عن خیر من حل بارض الخیف اضربکم و لا اری من حیف(2)
1 - من حرم بارگاهم بارانداز مهمان بوده، تا بودم مهمان نواز بودهام، از این مهمان عزیز که به سرزمین ما وارد شده، خداوند کعبه پذیرایی میکرد اگر به منی و خیف وارد شده بود.
2 - اینک از این بهترین وارد در میان واردان حرم خدا دفاع میکنم و شمشیر به گردن بیرگ شما میزنم و از کشتن شما حیف و دریغم نمیآید.
این چنین جنگ میکرد و کشتگان او را چهل نفر و اندی یا هیجده نفر نوشتهاند و به همدستی با زهیر به فاصلۀ یک ساعت نبرد میکرد. تا در آخر پیادگان دشمن زورآور شدند. و افزونی گرفتند و چیره بر او شدند و ایوب بن مشرح خیوانی با مردی دیگر از چابکسوران کوفه در کشتن او شرکت کردند و یاوران حسین علیه السلام در پذیرایی مهمان حسین علیه السلام یاری به حسین علیه السلام کردند و تن خونین او را برداشتند تا آوردند جلوی روی حسین علیه السلام گذاشتند و بنابر روایتی، اندک رمقی به تن او بود.
حر، به نیمجان، خود را به آرزوی خود دید گفت: که به پیادهشدن هم در آخر، کارم میکشد.
خوش آن که بسملم کنی و من به کام دل
گاهی به خون بغلتم و گاهی نظر کنم
او هنوزش رمقی بود که او را در محضر صاحبنظران گذاشتند و منظرۀ نیکویی پیش از نماز تشکیل شد، حضرت به دست مبارک خاک و خون از روی او میزدود و میگفت:
«انت الحر کما سمتک امک، انت الحر فی الدنیا، انت الحر فی الآخره.»(1)
اعیان الشیعه: 604/1؛ اللهوف: 62؛ بحارالانوار: 14/45؛ بقیة الباب 37؛ العوالم: 258.
ترجمهای از گفتار و کردار امام علیه السلام آیا چه میخواست از آن نوازش؟
1) (1)
میفرمود: غبار این گیرودار لایق پیشانی مردانه و صورت تو نیست و غبار آن گناه و آن کار با روی تو و روح تو متناسب نبود، تو آن نبودی که در میان آن غبار دیده میشدی، حیف از روح تو که مردم نشناسندش، روحی که گرد و غبار از زشتی محیط و نابکاری دیگران نمیپذیرد، این گونه پوشیده نباید در برابر نظر من و دیدگان ما آشکارا بهتر، اثر خون و وراثت شیر مادر بالاخره بر همۀ مقتضیات چیره خواهد بود.
مادرت شناخت و نامت نهاد، آزادی و مردی وطن ندارد، آزادی و نیکمردی در وطن دنیا و عقبی یکسان منزل دارد؛ آزادی، کار روان انسان است، معمول دست جهان نیست، و آنچه در روان و گریبان است سرمایۀ دو جهان است و همواره با انسان است، تو به این آزادی در همه جا آزادی، منصب و مقام، نتوانست دست تو را ببندد، بیم و هراس جان، رشادت تو را نتوانست در کند و بند نگه دارد. آری، آنان که در محبسها در کند و بندند پیش از آن کند و بند کارهای بد و نابکاری، قوای خیر و رغبتهای نیکو و تمایلات به فضیلت، آنها را از کار انداخته که دستبسته به گوشهای انداخته و ذکاء و هوش آنها به رشوۀ حب ذات بیهندسه و حب جاه غیر معدل از حکومت عادلانه ساکت مانده، آن گاه مرغ بینوایند و گرنه مجرم میتواند خود را به صحنۀ باز برساند. زبان بستگی آن ناطقۀ مقدسه الهی است «که در هر انسانی هست» و بیدست و پایی قسمتهای الهی روحی است که کار درون و داخل را از عمران به ویرانی و از امانت به جرم و تاریکی و جنایت و
از نظم و انتظام به هرج و مرج و ننگ و از تملک نفس به وادی بیچارگی و از خویشتنداری به پرتگاه هولناک دوجهانی خواهد انداخت.
حسین علیه السلام با دیدۀ بینا رموز روحیات این جنگجو را میدید و زبان گویا برای یک عده گوش شنوا، از جبهۀ حر این سطرها را میخواند و بازگو میکرد و به صفحۀ پیشانی آن جبین نازنین چندین سطر از رموز علم النفس نوشته بود، اما نوشته به خط خدای رحمان!! و آنها به جای اذان، میشنیدند این آزادمرد به فاصلۀ یک ساعت کار و آن آغاز عجیب و آن برگشت شگفتآورش و این انجام سرنوشت حیرتآور خود، همقطارها را به بهت آورده، افتادن نعش بیصدای او چنان در مغز همه صدا کرده که نیاز به صوت مؤذن نیست برای دعوت به خدا، اینک باید نماز خواند ولی باید ریاحی را هم فراموش نکرد و به یادآوری او کوشید، اما باید چنان یادآوری کرد که در گوش شنونده، روحانیت فضائل بر بیم کشته شدن چیره گردد، چهرۀ زیبای جدی صبر و شکیبایی، او را با جبین روشن حریت و فداکاری او را با سیمای آشکارا و لبخند نیمآشکارا و فریادرسی مظلوم دادخواه، او را باید روی صورت زخمآلودش گذاشت که مردم اینها را هم ببینند، نه تنها زخمهای کاری تن و بدنش را.
الحق: اگر رگها و شریانهای بدنش خون میپراند، فعالیت عزیمت و کارهای نورانی بینظیرش هم امواجی به فضا و مشاعر بینندگان و شنوندگان از نور میفشاند، منظرۀ نعش این آزاد مردان مرگ را نه
اندک تحقیر میکند تا به حدی که هراس مرگ از بیاهمیتی نمیتواند رغبت به فضیلت را سست یا ناتوان کند، باید مرثیۀ آنها را چنان سرود که سقراط، مرگ نیکمردان را میسروده و حکیم اهل بیت که زبور اهل بیت را سرود، دربارۀ ریاحی هم نوایی سرود.
1 - لنعم الحر حر بنی ریاح صبور عند مختلف الرماح
2 - و نعم الحر اذ فادی حسینا فجاد بنفسه عند الصیاح «الکفاح»
3 - فیا رب! اضفه فی جنان فزوجه مع الحور الملاح(1)
العوالم: 258؛ بحارالانوار: 14/45؛ بقیة الباب 37.
1 - نیکو حری حر قبیلۀ بنیریاح (روشن شود هزار چراغ از فتیلۀ) پرشکیب هنگام درآمیختن و درهم رفتن نیزهها.
2 - نیکو حری که، به موقع فداکاری کرد با حسین علیه السلام، جان را بخشش کرد در آن هنگامۀ پر سر و صدا «شاخ به شاخ شدن جنگجویان».
3 - پروردگارا! ایزدا! اینک که ما فرصت پذیرائی از او نداشتیم. تو از او مهمانداری کن و در آن بهشتها او را با آن ملاحت با حوران با ملاحت همآغوش کن.
1) (1)
«کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم»(1)
الکافی: 78/2؛ باب الورع، حدیث 14.
عدۀ 26 نفری که برای نماز حاضرند.
1 - انس بن حرث کاهلی.
2 - بشر بن عمرو.
3 - حبشی بن قیس بن سلمه.
4 - حنظلة بن اسعد شبامی.
5 - رافع بن عبدالله.
6 - زهیر بن قین بن قیس.
7 - زیاد بن عریب همدانی.
8 - سعید بن عبدالله حنفی.
9 - سلمان بن مضارب بن قیس.
10 - سوید بن ابی المطاع.
11 - سیف بن حرث.
12 - سیف بن مالک بصراوی.
13 - شوذب شاکری.
14 - ضرغامة بن مالک.
15 - عابس بن ابی شبیب شاکری.
1) (1)
16 - عبدالله بن عروه غفاری.
17 - عبدالرحمن بن عروه غفاری.
18 - بکر بن حی تیمی.
19 - عمرو بن کعب ابوثمامه.
20 - عمر بن جناده.
21 - مالک بن سریع جابری.
22 - نافع بن هلال جملی.
23 - واضح ترکی مولی حرث سلمانی.
24 - یزید بن ثبیط عبدی.
25 - یزید بن زیاد کندی ابوالشعثاء.
26 - یزید بن مغفل جعفی.
«و عندک مما فات خلف، و لما فسد صلاح، و فیما انکرت تغییر.»(1)
الصحیفة السجادیة: دعای 20.
نماز در این گونه مواقع خطرناک قیمت خود را معلوم میدارد، برای بنده پیوند با خدا را که مرکز جمعآوری آنچه از دست رفته است و ضامن تلفات و ناظر و دیدبان حالات است، دل آزرده، تنها قدر آن را میفهمد، کارگرانی که به کار سخت مشغولند در موقع اخبار به نماز که صدای اذان به آنها میگوید: دست از کار بکشید و از میدان کار به سراغ نماز برگردید یک راحتی و روح مخصوصی احساس میکنند که از کار دست میکشند و به سراغ نماز میآیند. از این صدای آشنا انس میگیرند و حظ میبرند یعنی بعد از آن نعرههای موحش و عربدههای مدهش که در فضا فرصت به گوش نمیداد و بعد از آن طنین آهن و
1) (1)
صیحۀ اسب و نالۀ کشتگان، یک آواز (وقت نماز وقت نماز) است که خود فراغت اندکی میآورد و یادی از مأنوسات عمرانه میآورد و عرض حال حضوری است از خدمتکاران به خداوند خدمت، لذتی میدهد که: هیچ مال و منال و آسایش و آرایشی در این موقع برای چنین مردان از عهدۀ آن برنمیآید، واضح است برای زخم خاطر این مردان دلاور از جهت کشته دادن و به خاک افتادن برادرانشان، مالی یا منالی، منصبی یا بقایی، هر چه باشد گوارا نیست.
«نماز خوف در سفر و حضر قصر است. یعنی هر گاه به جماعت خوانده شود، جمعیت را به ملاحظۀ هجوم دشمن دو فرقه باید کرد و پیشوا یک رکعت را به یک فرقه میخواند و فرقۀ دیگر برابر دشمن میایستند. و هنگامی که امام علیه السلام برای رکعت دوم برمیخیزد. فرقۀ نمازگزار با نیت فرادی رکعت دیگر را خود به عجله میخوانند و با اسلحهای که همواره پوشیدهاند برابر دشمن میایستند.
فرقۀ دیگر میآیند و در رکعت دوم امام، نماز را برای رکعت نخستین احرام میبندند.
و رکعت دوم خود را در هنگام نشستن امام به شتاب میخوانند و بعد از تکمیل رکعت دوم آنها، امام تشهد را با سلام به همراه آنان میگوید.
تفاوت این نماز با نماز در حال امن در سه چیز است:
نخست منفرد کردن نمازگزار بعد از رکعت اول.
دوم: انتظار پیشوا برای نمازگزار تا نمازش را تمام کند.
سوم: پیشوا شدن نشسته برای ایستاده، چنان که در حال تشهد، امام،
امامت بر دستۀ دوم دارد و شرایط این نماز چهار چیز است:
1 - اول حملۀ دشمن در غیر جهت قبله باشد و در پشت سر یا در راست و چپ باشد که نتوان با حفظ مقابله با دشمن رو به قبله ایستاد و نماز خواند و لشکر کربلا در شرق، جبهه بسته بود و قبله به سمت جنوب بود.
2 - دوم آن که: نیروی دشمن به اندازهای باشد که از هجوم آن ایمن نباشند و آنها در کربلا ایمن نبودند.
3 - سوم آن که: عدۀ مسلمین به اندازهای باشد که بتوان آنها را دو فرقه متساوی یا غیر متساوی کرد.
4 - احکام این نماز از جهت سهو مانند جماعت است و حمل اسلحه مانند خنجر برای نمازگزار و برای پاسبان واجب است.»(1)
ارشاد الاذهان: 273/1، صلاة الخوف؛ الخلاف: 639/1، کیفیة صلاة الخوف؛ الناصریات: 262، کیفیة صلاة الخوف.
«این نماز در صورتی است که شدت خوف بیش از اندازه باشد یا آن که در حال جنگ باشند و سواره یا پیاده در زد و خورد و پیش دستی گرفتن به هم یا تیراندازی مشغول باشند و در این گونه مواقع، نه به جماعت و نه به فرادی نماز میخوانند، بلکه به حسب امکان «ایستاده، در بین راه رفتن، سواره، پیاده، افتاده» در حین دفاع از دشمن رو به قبله میکنند و احرام میبندند و اگر ممکن باشد توجه به قبله را استمرار میدهند
1) (1)
وگرنه باید به قدری که ممکن است، اگر سوار نتواند پیاده شود باید به قربوس زین سجده کند و اگر آن هم ممکن نباشد به سر اشاره میکند و اگر از اشاره هم بیم دارند؛ نماز تنها تسبیح است، رکوع و سجود از آن ساقط و به جای هر رکعت تسبیحات اربع میخواند.»(1)
المقنعة: 214، باب صلاة المطاردة، المبسوط: 163/1؛ مدارک الاحکام: 421/4؛ کیفیة صلاة المطاردة.
انعقاد جماعت در صحنۀ نبرد است، دشمن در جبهۀ مشرق، زد و خورد با او منافی با استقبال قبله است، زهیر را با سعید یا به فرماندهی جمعی یا تنها دو تن را برای جبهۀ جنگ گمارده و با لباس خونین و اسلحۀ خونین شهدا به نماز پرداختند و قبلۀ اسلام را سربلند کردند.
چون قحط آب بود شه از خون وضو گرفت اندر حضور دوست به مقتل نماز کرد
یک سجده کرد و داد سر اندر رضای دوست اهل نماز را دو جهان سرفراز کرد
زهی انوار! که در جملات این نماز آنها را مأنوس میداشت و در قیام و رکوع و سجود میان انقطاع کامل و توکل و اعتماد و نور و اطمینان و خرسندی و تسلیم گردش میکردند و از یک پهلو که زخم تن بود و به نوک خار خسته بود، به پهلوی دیگری میغلتیدند، یعنی جوار الهی و فرار به ساحت صاحب وجود و تحویل دادن هستی و ودایع وجود به خداوند منان که گلستان خاطر غمدیدگان
1) (1)
باشد.
طبری بعد از ذکر کشته شدن ابوثمامه صائدی میگوید: «سپس نماز ظهر را گزاردند و حسین علیه السلام نماز را به طرز نماز خوف برای آنها امامت کرد.»(1)
تاریخ الطبری: 336/4.
و روایت شده که: «نماز را حسین علیه السلام و اصحاب فرادی و به ایماء گزاردند و یعنی نماز مطارده خواندند، من گمان دارم مورد این روایت نماز عصر است و در نماز خوف امر فرمود به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله که جلوی نمازگزارها بایستید تا نماز گزاریم؛ آن دو نفر بزرگ به سرداری نصف از اصحاب تقریباً برابر دشمن ایستادند تا نماز را به طور خوف برای آنها امامت فرمود و بعد از نماز جنگ شروع شد، به جنگ پرداخته و تدریجاً باز جنگ سخت شد و دشمن به حسین علیه السلام رسید، اینک هر کدام از یاوران پیش میدویدند که شخصاً جلوی امام علیه السلام باشند، تیراندازهای دشمن تیرباران کردند؛ حنفی شهید، دوید برابر امام علیه السلام و جلوی تیر خود را هدف پیکان کرد، از چپ و راست تیر به سوی او میآمد، جلوی روی امام علیه السلام ایستاده بود؛ هر گاه تیر امام را میگرفت او میآمد و جلوی روی امام علیه السلام خود را نشانه میکرد و پی در پی تیر به تنش میآمد تا به زمین افتاد و میگفت: اللهم ابلغ نبیک.»(2)«بعلاوه از زخمهای شمشیر و جای سرنیزه، سیزده چوبه تیر در بدنش یافت
شد و آن نازنین آنها را به منزلۀ سند وفای خود محسوب میداشت و در دم آخر که نگاهی به حسین علیه السلام کرده گفت: آیا وفا کردهام؟ این جنگ هم گویا از تیراندازی آغاز شد.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 218.
ابن نما بعد از شهادت حنفی میگوید: «عمر سعد، عمر بن سعید (بن حجاج) را به فرماندهی کمانداران روانه داشت که باقی مانده از یاران را که به جا مانده بودند تیرباران کنند؛ حسین علیه السلام هم به حالی باقی مانده بود که سواره، همراه او نبود کماندارها به فعالیت پرداختند، یاران هم سخت تیراندازی میکردند.»(2)
یزید بن زیاد بهدلی ابوالشعثاء و موقع بن ثمامه اسدی و نافع بن هلال که کماندار بودند؛ با تیر و کمان و حنظلۀ بن اسعد شبامی و دو جوان غفاری به سینه، امام را و پیرامون امام علیه السلام را داشتند و اکنون به واسطۀ فراغت از نماز از هر اندیشهای فارغند حتی اندیشه حیات، و کسری آنها فقط اسلحه است که گفتهاند: جز شمشیر و نیزه اسلحهای نداشتند.
ابومخنف میگوید: فضیل بن خدیج کندی بازگو میکرد که: «یزید بن زیاد که ابوالشعثاء باشد از بنیبهدله بود و کماندار قابلی بود و به سر دو زانو برجست و جلوی روی حسین علیه السلام یکصد چوبۀ تیر انداخت که جز پنج عدد آن بر زمین نیفتاد، مرد تیراندازی بود، هر گاه تیر از کمان صدا میکرد خودش هم هماهنگ با غرش تیر میشد و صدا بلند میکرد و میخواند:
انا بن بهدلة فرسان العرجلة
و حسین علیه السلام هم میگفت: بارخدایا! تیرش را بنشان بزن و ثوابش را بهشت قرار ده، وقتی که تیرهایش را انداخت، بپا برخاست، شادان گفت: به زمین نیفتاد مگر پنج تیر از آن و برای من آشکارا شد که پنج نفر را به تیر کشته انداختم.»(1)
مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 158؛ تاریخ الطبری: 339/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 172.
(و نافع بن هلال جملی) نام خود را بر فواق تیرهایش نوشته بود و شروع کرد به آن تیرهای زهرآب داده به تیراندازی و میگفت:
مسموعة تجری بها اخفاقها لیملان ارضها رشاقها
ارمی بها معلمة افواقها والنفس لا ینفعها اشفاقها(2)
متصل تیر پشت تیر روانه میکرد تا تیرهایش ته کشید.
«موّقع بن ثمامه به گفتۀ طبری و جزری نیز گفته است: این مرد تیرهای خود را پراکنده کرده بود و بالای دو زانو نشسته و جنگ میکرد، بعد از آن که تیرباران تمام شد این از جان گذشتگان دست به شمشیر زدند و مانند شیر حمله کردند.»(3)
ابوالشعثاء آن روز رجزش این بود:
انا یزید و ابی مهاصر اشجع من لیث بغیل حاذر
یا رب انی للحسین ناصر ولابن سعد تارک و هاجر(4)
در شمار نخستین کشتگان او را ذکر کردهاند و به ویژه جزری که او را در آخر نام برده و میگوید: «اول کشته شده ولکن اول شهدا مسلم بن عوسجه بود و به نظر من وی نخستین کشتۀ این جنگ سخت بعد از نماز است، و گفتارشان که ابوالشعثاء با ابن سعد بیرون آمده بود و هنگامی که شروط را رد کردند، به جانب حضرت علیه السلام برگشت درست نیست؛ چه در بین راه برای پیاده کردن حسین علیه السلام به کربلا او حاضر بود و با فرستادۀ ابن زیاد «مالک ابن نسر کندی» گفتگو کرد و کار به دشنام کشید و میتوان گفت که در سان کوفه بوده و بعداً به شتاب خود را به حضرت علیه السلام رسانده باشد.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 171.
نافع دست به شمشیر برد و میگفت:
أنا الغلام الیمنی البجلی دینی علی دین حسین بن علی
أن أقتل الیوم فهذا املی فذاک رائی و ألاقی عملی(2)
طبری و جزری میگویند: «دوازده نفر از اصحاب عمر سعد کشته، غیر از آنها که زخمدار کرده بود، شمشیر میزد تا دو بازویش را شکستند و او را به اسیری همی گرفتند.»(3)
«شمر بن ذی الجوشن با وضعی که اصحابش همراه هستند، نافع را از دنبال سوق میدادند تا آورده شد پیش عمر سعد «آن محکمه و محاکمه آن دیدنی است» و
محاکمهای است بین امرای دو دشمن متخاصم؛ نافع از این طرف است بازو شکسته و عمر سعد از آن طرف است و زبان شکسته و منطق بسته، عمر سعد گفته: به دلسوزی میگویم چه وادارت کرده که چنین به روزگار خویشتن آوردهای؟
نافع گفت: پروردگارم میداند که چه قصدی داشتم. در این وقت خونها مانند سیلاب از سر و صورت نافع به موهایش روان بود میگفت: والله تحقیقاً از شما 12 نفر کشتهام غیر آنان که زخم زدهام و خویش را در کوشش مستحق ملامت نمیدانم و اگر بازویی یا ساعدی برایم مانده بود مرا اسیر نمیگرفتید.
شمر با عمر گفت: امیر او را بکش، گفت: تو او را آوردهای اگر میخواهی تو بکش. میگوید: شمر بعد شمشیری از غلاف بیرون کشید، نافع گفت: هان! به خدا سوگند! تحقیقاً اگر تو از مسلمانها بودی، بر تو سخت بزرگ و گران میآمد که در روز دیدار خدا خون ما را به گردن داشته باشی، لیکن باز حمد خدایی را که این روز انتظار، ما را به دست شریرترین آفریدۀ خودت قرار داده، به هر حال او را کشت! میگویند: سپس شمر رو به جنگ آورد که حمله کند به آن شیران زخمی و البته حملۀ سپاه شمر سخت بود، شمر فاتحانه رجز میخواند:
خلوا عداة الله خلوا عن شمر یضربهم بسیفه و لا یفر
و هو لکم صاب و سم و مقر
واگذارید: ای دشمنان خدا، از شمر دست بدارید که به تیغ آنها را گردن بزند و فرار نکند، شمر است که برای شما میوۀ تلخ است و زهر است و قصاب.
اینک که جنگ باز سخت و عمومی شده، اقدامات اصحاب به ملاحظۀ احتیاط حفظ وجود اقدس حسین علیه السلام بین حمله و دفاع است و بیشتر پیرامون
حضرت را دارند و آنهایی هم که به حمله میپردازند؛ با اجازه میروند گرچه به واسطۀ جوشش خون بخواهند با کمال بیقراری بیتابی کنند و خود را به لشکر بزنند، ولی آن حق شناسان به هوس دل حمله نمیکردند، بلکه به حسب تکلیف پیرامون امام را داشتند، مگر نفراتی که اجازه حاصل میکردهاند. ولی از حالشان معلوم میشود که: همه برای حمله شتاب داشتهاند و با زحمت خود را نگه میداشتهاند.»(1)
تاریخ الطبری: 336/4-337؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 150.
سید طاووسی میگوید: «و بنا کردند به شتابیدن و شتاب کردن که جلوی روی امام علیه السلام کشته شوند و دست از جان شسته، سلام آخر را به قصد وداع میگفتند و میرفتند، امام جواب میگفت. و علیک السلام. برو ما جاماندیم و از پشت سر میرسیم.»(2)
(یک دستهاند که انجام دادند گرو خود را و شیون آنها تمام و خطر آنها خاتمه یافت و دستۀ دیگر در انتظارند، ولی به هر حال تبدیل نکردند نه سخن خود، نه عقیدۀ خود را) و جوانان اهل بیت را از طرز جانفشانی خود خرسند میدارند، جوانان اهل بیت و برادران و پسرعموها میکوشند که در راه حفظ امام خود، بهتر از اصحاب پاس بدهند؛ ولی اصحاب مهلت و فرصت به آنها نمیدهند اگر چه با این کر و فر طولانی و جزر و مد میدان تاخت و تاز و زد و خورد، نامی از اهل بیت تا کنون نیست جز اندکی، ولی حتماً آنها در این چند حملۀ
عمومی در پیرامون بزرگ خود میجنگیدند. و به نظر میرسد که: اصحاب به آنها فرصت نمیدادهاند که مستقیماً به جنگ متوجه باشند و خود یاوران پیش جنگی داشتهاند، به دلیل آن که در تیراندازی حمله عمومی روایت شده است که تمام اسبها را از پا درآوردند، ولی بعد به نام جوانان اهل بیت که میرسی میبینی سوارند و به خصوص عباس و علی بن حسین و خود حسین علیه السلام قطعاً سواراند؛ معلوم میشود: اصحاب جبهه را نگه میداشتهاند و جوانان سواره و پیاده پیرامون حضرت را داشتند و اسبهای جوانان در آن تیرباران کاملاً تیررس نبوده که از پا درآمده باشند و جوانان از دو جهت دور از خط آتش بودهاند؛ نخست به ملاحظۀ آن که پیرامون امام علیه السلام را داشته باشند و طرز مهر آنها نسبت به امام علیه السلام، جوشش اصحاب را افزون میکرد و دیگر آن که اصحاب به آنها فرصت نمیدادند.
حبیب سردار اصحاب بود که میگفت: «عذر ما پیش پیغمبر خدا در روز دیدار چیست که حسین علیه السلام کشته شود و از ما مژگان زنده باشد و به هم بخورد.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 102.
«بلکه تلفات حمله عمومی بیشترش از این قرار بوده که یاوران پیشتر میرفتند که خود را برخی بزرگان اصحاب هم کرده باشند، باری حمله شمر سخت زورآور شد، همه میجنگند، ولی سعید بن عبدالله دوید جلوی امام علیه السلام که پیرامون او را داشته باشد و عبدالله غفاری با برادرش عبدالرحمن نزد حضرت علیه السلام
1) (1)
آمدند که یا اباعبدالله! آب از سر گذشت و دشمن از ما گذشت و به سوی تو متوجه است، دشمن چیره شد و ما کم شدیم به حدی که جلو دشمن را نمیتوانیم بگیریم، ما دوست داریم که بین دو دست تو کشته شویم و آرزومندیم که نزدیک تو باشیم و نگذاریم دست به تو برسد، دشمن و شمشیر را از تو منع کنیم و از شخص تو دفاع کنیم؛ حسین علیه السلام فرمود: مرحبا به شما دو تن، اینک که تقاضا دارید، نزدیک من بایستید، آمدند و نزدیک ایستادند و بنا کردند به جنگیدن و نبرد کردن، یکی رجز میخواند و شمشیر میزد، آن دگر نصف دیگر رجز را تکمیل میکرد:
عبدالرحمن میخواند: دیگری صدای او را جواب میداد:
قد علمت حقاً بنوغفار و خندف بعد بنی نزار
لنضربنّ معشر الفجّار بکل عضب صارم بتّار
یا قوم ذو دواعن بنیالأحرار بالمشرفی و القنا الخطّار(1)
معالم المدرستین: 115/3.
جنگ کردند و کشته شدند.»(2)
«جناب حنظلة بن اسعد شبامی پیش آمد و ایستاد؛ جلوی روی حضرت او علیه السلام وقتی رسید که دو جوانمرد دیگر یعنی جابریان اشکریزان با امام آن گفتگوی پرسوز را میکردند، این حنظلة بن سعد که از بزرگان شیعه است آن قدر فانی در
وجود حضرت او علیه السلام بوده که یک طائفه از غلاة گفتهاند که: حسین خودش کشته نشد و شبه او به حنظلة بن اسعد شبامی افتاد که وی را کشتند و او را حسین علیه السلام پنداشتند.»(1)
مسند الامام الرضا علیه السلام: 503/2.
باری حنظله سفیر مفاوضات بین امام علیه السلام بود با عمر سعد، وقتی آمد نزدیک دید که دو پسر عمو «برادر مادریند»؛ آمدهاند نزدیک حضرت او علیه السلام و هر دو گریه میکنند، امام علیه السلام فرمود: «پسران برادرانم، برای چه گریه میکنید؟ به یک ساعت نمیکشد به خدا سوگند که چشم و دیدگان شما روشن خواهد شد.
آنها گفتند: ما را خدا به قربانت کند، نه به خدا سوگند به جان خود گریه نمیکنیم ولیکن گریه میکنیم به حال تو، میبینیم که دشمن به دور تو مانند حلقه احاطه کرده و ما چارهای نمیتوانیم بکنیم و توانا نیستیم که جز با جان خود بلا را از تو بگردانیم.
امام علیه السلام فرمود: خدا پاداش دهد «ای دو پسر برادرانم» به دلسوزی شما از این جهت و به سوزش درون شما و به جانفشانی که با من جان به میان گذاشتهاید به نیکوترین، پاداش پیش روان (یا پرهیزکاران)؛ سپس آن دو جوان پیش رفتند.»(2)
«سخن وداع را گفتند: «السلام علیک یابن رسول الله!» و امام علیه السلام جواب گفت: «و علیکما السلام»، آنها رفتند ولی هر کدام رو به میدان پیش میدوید میگفت: «السلام علیک یا اباعبدالله السلام علیک یابن رسول الله.» و
حسینشان جواب میفرمود: «و علیکما السلام» بعد بنا کردند به جنگیدن و هر یک از دیگری حمایت و پشتیبانی داشت، چون لشکر در نزدیک خیمهگاه بودند، هر دو تن به گوش خود شیون و گریه از زنها و بچهها میشنیدند (شیون زنانه در تاریخ این روز چند جا بیشتر نامبرده نشده) یکی: اینجا و دیگری: پیش از این، در ضمن حملۀ عمومی که شمر به سراپردۀ حضرت حمله برد و دیگری: پیش از آن در موقع خطابههای حضرت که فرمود: اگر رأی و شور خود را یکی کردید و صلاح خود را در کشتن من دیدید، آن وقت به سر من بتازید و مرا مهلت مدهید و من هم خدایی دارم.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 166؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 69/4.
و در غیر این موارد شور و شیون زنانه اگر ذکر شده مربوط به یک نفر زن است نه عمومی، مانند کنیز مسلم بن عوسجه یا زن عبدالله عمیر ام وهب یا مادرش، من نمیگویم شیون زنانه نبوده ولکن باید اینطور حوادث بزرگ را آمیخته به طبع حزنآور زنانه نکرد که بر صفات رجولیت چیره شود، چنان که آن روز پرخون گریههای زنانه بر مردان رزم و عزیمت آنان چیره نشد که آنها فسخ عزیمت کنند، در ذکر و یاد آن روز هم نباید از شیون زنانه گوشها را مملو یا لوح صحف را آکنده کرد.
به جنگ پرداختند و رفتند که: حنظله با شتاب آمد و برابر امام علیه السلام ایستاد که شخص امام علیه السلام را از تیرها و سرنیزهها و شمشیرها با صورت و رخسار و گلوگاه خود نگه دارد.
1) (1)
طبری و کامل میگویند: «فریاد و بانگ میزد ای قوم! من هراسناکم دربارۀ شما به مانند روزهای احزاب مانند قوم نوح و عاد و ثمود و آن مردمانی که بعد از آنها بودهاند و خدا اراده ظلم به بندگان ندارد.(1)
تاریخ الطبری: 337/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 72/4.
ای قوم! من بیم دارم از روزی که همدگر را به دادرسی بخوانید، آن روزی که تاب ایستادن نمیماند و رو به فرار بر میگردانید و از جانب خدا برای شما بلاگردانی نیست و هر کس را خدا گمراه میخواهد ناچار برای او راهنمایی نیست.
ای قوم! مکشید حسین را که خدا به عذاب شما را ریشه کن خواهد کرد و دست کوتاه و مشت خالی است آن که، کار بیمدرک و بیپایه بکند.
حسین علیه السلام به او تذکر داد که: ای پسر اسعد! «خدایت رحمت کند» اینها مستوجب عذاب همان زمان شدند که حق و حقیقتی را که به آن دعوتشان کردی رد کردند و از جا جنبش کردند به سوی تو که خون تو و همراهان تو را مباح شمرند؛ تا چه رسد به اکنون که آنها عملاً برادران شایستهات را کشتهاند. گفت: آری، همین است جانم به فدایت، پس آیا با این وصف روان نشویم به سوی خدا و خود را به برادران نرسانیم؟
جواب گرفت و روان شد و مانند قهرمانان جنگ کرد و بر تحمل هول و وحشت سخت شکیبایی کرد تا در حومۀ جنگ کشته شد.»(2)
اینک کار رسیده به آخرین سرداران حسین علیه السلام، ولی باید متوجه بود که وضعی در برابر نظر آنهاست که خرسند و شادمان رو به مرگ میروند.
و خوشترین مرگها آن مرگی است که وقتی که انسان میرود دل و قلب او همراه او برود و بدترین مرگها آن مرگی است که دل و قلب همراه انسان نیاید.
میبینند دشمن اینک زورآور است و کشتههایی هم افتاده و زخمیهایی از خودشان مدهوش خوابیدهاند؛ مانند موقع بن ثمامه که بیهوش به خاک افتاد و خویشان او، او را در بردند. عبدالله جندعی که ضربتی به سرش رسیده بود و تنش غرق جراحت افتاده و مانند سوار بن منعم - که جنگ میکرد تا به خاک افتاد، او را اسیر گرفتند.
در این حال عابس با وضعی که زخم به پیشانیش خورده و خون میریزد شوذب را پیش انداخته، آمده وداع میکند و میرود.
آن پیرمرد صحابه انس بن حرث کاهلی که به گفتۀ اسد الغابه در عداد کوفیین است و اشعث بن سلیم از پدرش از او روایت کرده که از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنید میگفت: پسرم این حسین علیه السلام کشته میشود در سرزمینی از عراق، هر کس او را درک کرد یاریش کند.(1)
أسدالغابة، ابن اثیر: 123/1.
چون مولای ابوذر است که سیاه است و حسین بالای سرش ایستاده و آبرومندی او را از خدا میخواهد، این منظرۀ کنونی که پیرمردان را به جوش
1) (1)
جوانی و سیاه را آبرومند کرده، اجازه نمیدهد که مردان نامی مانند یزید بن مغفل جعفی به آسایش و آسودگی از میدان برگردد و لذا هیچ کدام با سرفرازی از میدان برنگشته.
خود را غرق هر خونی کرده حسین علیه السلام را تنها میگذارند و خود را از تحمل چنین بار سنگینی یعنی زندگی راحت میکنند.
«ولی اوضاع او به قدری دلخراش است که حتی پسرکی از شهدای صبح یعنی عمر بن جناده که جوانی است نابالغ، شمشیر بسته و میخواست به میدان رود، امام او را برگردانید فرمود، زیرا پدرش صبح کشته شده و شاید مادر اکراه داشته باشد.
خودش بعد به عجز و لابه گفت: آقای من! مادرم باور فرمایید که خود، مرا امر داده، رشیدهای جوانان اهل بیت و سرورانی مانند زهیر و بشر بن عمرو حضرمی و سوید بن ابی المطاع و سلمان بن مضارب دیدند، مادر آن طفل دوید به استقبال سر پسرش برداشت و گفت: احسنت ای پسرکم! ای سرور دلم! ای روشنی چشمم، احسنت.
سر را به جانب دشمن پرتاب کرد و مردی را کشت و عمود خیمه را برداشته به قصد حمله رفت.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 159.
زهیر اذن گرفته وداع کرد و رجز خود را میخواند: «انا زهیر و انا بن القین»
1) (1)
طبری میگوید: «شروع کرد به شمشیر زدن شانه به شانه حسین علیه السلام، یعنی از حسین علیه السلام دور نشد و میخواند: «اقدم حسینا هادیا مهدیا اه.»(1)
تاریخ الطبری: 336/4.
جنگ کرد تا یکصد و بیست نفر کشت و به شمشیر دو نفر، از پا درآمد و چون به پاس حرمت و به ملاحظۀ تنهایی حسین علیه السلام از حسین علیه السلام جدا نمیشد؛ این هنگام که او به خاک افتاد حسین علیه السلام هم به قدردانی کشتهاش را نوازش میداد و میگفت: خدای تو را دور نکند، یعنی از ما ای مرد مردانه. ای کشتۀ یک مشت میمون و خنزیر، خدایشان لعنت کند و مسخ کند مانند میمون و خنزیر.»(2)
گویا مردانگیهای او از جلو نظر امام علیه السلام نمیرفت.
سلمان پسرعمویش پیش از زهیر بعد از نماز ظهر شهید شده بود. انصافاً منظرۀ این کشتگان از یاد هیچکس نمیرود که نمیرود؛ به خصوص خود حضرت او علیه السلام که جوشش مهر آنها را، یک به یک خود تحویل میگرفت او علیه السلام بهتر فرازهای ادب و وفا و همت هر یک را احساس میکرد، اینک سه نفر باقی ماندهاند؛ گرچه صورت و صوت هیچ یک از جلوی دیده و میان گوش امام علیه السلام بیرون نمیرود، یعنی همه در جهان دل باقی ماندهاند، ولی این سه تن که باقی ماندهاند و دو نفر دیگر که عنقریب میرسند، از جمع و تفریق کاری کردند، شبیه طوفان پخش امواج، و مانند مرکز تقسیم اشعه و تجزیه طیفی! و مانند سنگی که به سختی به جایی بزنی که از هم بپاشد، و هر ذرّه به یک سمت به شتاب بجهد،
و از هم جدا بیفتد.
«این سه نفر یکی ضحاک بن عبدالله مشرقی است که یل دلاوری بوده، و خوب به همراه یاوران امام علیه السلام هم نفسی کرد، و در نبرد هماهنگی کرد، ولی این وقت که دل حسین علیه السلام، بین چند جهان بود، این جنگجو گریخت و آن دو نفر باقی ماندند و کار عجیبی به تلافی کردند.
سوید بن ابوالمطاع و بشیر بن عمرو حضرمی باقی ماندهاند.»(1)
تاریخ الطبری: 339/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 155.
«و عقبة بن سمعان غلام هم اسیر و دستگیر شد؟ این غلام غلام رباب مادر سکینه است عمر سعد به او گفت: تو چیستی؟ و کیستی؟ گفت: من بندۀ مملوکم او را رها کرد.»(2)
«و غلام عبدالرحمن بن عبدالرب انصاری شهید، هم میگوید: من وقتی دیدم که مردان ما به خاک افتادهاند جستم و از دست آنها گریختم و حسین علیه السلام و کسان او را واگذاشتم، ولی دو نفر دیگر آمدند، دو نفر برادر که در میان لشکر عمر سعد بودند، و تا آن وقت هم به روی حسین علیه السلام شمشیر کشیده بودند و اصلاً هم از محکمه و خوارج بودند، اینک که به تنهایی حسین علیه السلام را دیدند، با وضع دلخراش حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله برگشتند، و به هواداری حسین و حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله حمایت کردند، تا کشته شدند.»
اما ضحاک بن قیس میگوید: هنگامی که دیدم اصحاب و یاوران حسین علیه السلام
کشته افتادهاند، لشکر از سنگرها خود را گذراندهاند و به حسین علیه السلام خود را رساندهاند، و باقی نمانده به همراه او جز سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی، و بشر بن عمرو حضرمی.
به او گفتم: یابن رسول الله! تو میدانی آن چه مابین من و تو است، من گفته بودم که به هواداری تو جنگ کنم، تا هنگامی که جنگجو با تو هست و هر گاه جنگجویی ندیدم من از انصراف و برگشتن به حل باشم. و تو به من گفتی: آری.
امام علیه السلام گفت: بسیار راست میگویی ولیکن چگونه در این گیر و دار دشت خونین میرهی؟ تو کجا و این آرزو؟ اگر به این کار تو توانایی؛ تو به حل هستی، گفت: آمدم سراغ اسبم که او را هنگام تیرخوردن اسبها، آورده بودم و در داخل چادر یک نفر از اصحاب خودمان در میان چادرها پنهان کرده و خودم پیاده برگشته بودم با همراهان به نبرد با دشمن؛ و در آن روز جلوی روی حسین علیه السلام دو نفر کشته بودم، و دست یک نفر دیگری را هم قطع کرده بودم و حسین علیه السلام آن روز چندین مرتبه مرا دعا کرده بود که دستت مریزاد، خدا دستت را قطع نکند، پاداش نیکو خدا از جانب اهل بیتت دهاد!.
هنگامی که اذن داد، اسبم را از خیمه بیرون کردم و سوار شدم و تازیانه زدم، چنان از جا جست که گویا به نوک سم بین زمین و آسمان است و میپرد، به دامنۀ دشت که پر از دشمن است زدم و گریختم؛ او رفت.»(1)
تاریخ الطبری: 339/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 155؛ معالم المدرستین: 116.
«و بشیر بن عمرو هم شهید شد؛ باقی ماند آن شیخ شریف سوید بن عمر بن ابی
1) (1)
المطاع الخثعمی که از بس زخم خورده و جراحت برداشته بود مدهوش بین کشتهها افتاده، غرق زخم، بیهوش بود، یک وقت به هوش آمد و شنید که میگویند: حسین علیه السلام کشته شد و صدای شیون زنان حرم بلند شد، اندکی هشیاری و بهبودی به خود دید، ناگهان یادش آمد خنجری را با خود دارد و شمشیرش را از او گرفته بودند با آن خنجر یک ساعت با دشمن جنگ کرد تا کشته شد.»(1)
تاریخ الطبری: 346/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 222.
«این مرد شریف به افتادن خود شور جوانان اهل بیت و آل ابی طالب را بیحد کرد، سادات مکه و مدینه، یک دفعه یکدست با هم، دست به شمشیر حمله بردند، صداهای خاموش شدۀ یاران را باز از سر گرفتند و آواز بلند کردند؛ اما آمیخته با صدای محمد صلی الله علیه و آله و نهیب حیدر، و نوزده نفر پسران شیر خدا و برادرش عقیل و جعفر طیار با شیر اوژنی به میدان رفتند و بزرگشان حسین علیه السلام آن مصحف رحمت، آیۀ صبر بر آنها قرائت میکرد میفرمود: «صبراً بنی الکرام!» شکیبایی ای بزرگزادگان! شکیبایی ای پسرعموها! شکیبایی ای خانمان من!»(2)بعد از امروز خواری نخواهید دید، دشمن در این وقت آنها را فرو گرفته بود جوانان هم به دنبال یاران خاموش شدند و آن یگانه تنها باقی ماند؛ و جز عظمت و شهامت به پیرامونش نماند، ولی لشکر عظمت و مجدش تا آخر نفس همدمی کردند، و بالاخره با هم جهان ناپایدار را بدرود گفتند، و دامنۀ هوا و فضا از صدا و نعرۀ آن عظما تهی شد، ولی صحنۀ خاک از قطعات بدن آنها، دامن خود
را پر از عظمت و وفا کرد، و چنان که رسم خاک است که سخنان خود را آهسته میگوید، برای همیشه خاک آنها آهسته و همواره به گوش رهروان میگوید که:
ای رهگذر! به محمدیها، از ما بگو که ما در این خاک خفتیم که به دودمان محمد صلی الله علیه و آله و قرآنش وفادار باشیم.
در جلد چهارم شخصیت سبط دوّم، با سایر شهدای اهل بیت علیهم السلام و تفصیل اقدامات هر کدام مشروحاً بیان شده است.
درای کاروان، ما را آهنگی است، آزادگان عصر بشنوند.
«یا ابطال الصفا! و یا فرسان الهیجاء! قوموا عن نومتکم ایّها الکرام! و ادفعوا عن حرم الرسول الطغاة اللئام.»(1)
موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 582.
شما ای مسلمین! که میخواهید همۀ شهیدان خود را در آن روز پر انقلاب دیدار کنید، در این نامه که وداع با شما و برای شما نوشتهاند بنگرید!
هان! به هوش باشید که شهدای شما منتظر شمایند که برای دیدار آخرین، با قیافۀ پرمهری شما را وداع کنند و منتظرند که شما به یاد آنها باشید و چشم به راهند که در جهان ماورا، مجدداً باز یکدیگر را دیدار کنید.
«خلیل کمرهای - عفی الله عنه»
1) (1)
اکنون از انصار و یاران دیگر کسی نمانده، نوبت شهادت به آل هاشم رسید؛ اولاد عقیل، برادران مسلم و فرزندان مسلم و اولاد جعفر طیّار و فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام و اولاد امام حسن علیه السلام و فرزندان خود امام علیه السلام شهید، مصمم و آماده جانفشانی گشتند؛ با یکدیگر وداع بازپسین مینمودند. در تاریخ جهاد اسلام، آنان که مصمم به کشته شدن بودند وعدۀ ملاقات را برای همدیگر، بهشت میدادند.
امام علیه السلام به این زمره جوانها میبالید، در خطبه اولتیماتوم که اعلان جنگ را داد فرمود: سخن ختم است.
«ألا و إنّی قد أعذرت و أنذرت و إِنّی زاحفٌ بهذه الاسرة و علی قلة العتاد.»(1)
العوالم: 253؛ صحیفة الحسین علیه السلام: 296.
باید دانست که: «دشمن از هر پهلو حملهور است، مهلت نمیدهد که نفرات
1) (1)
یکایک بیایند و کشته شوند، پس نفرات بعدی بیایند؛ حوصله نیست. از یک پهلو به جوانان آل عقیل حمله میشد؛ و عبدالله بن مسلم شهید میشود، از طرف دیگر به اولاد امام علیه السلام حملهورند آنجا علی بن الحسین (علی اکبر) شهید میشود؛ البته در هر دو پهلو سخت دفاع میکنند. دشمن حمله بر آن طرف میکند که اولاد امام حسن علیه السلام هستند و قاسم شهید میشود. و جبهۀ مرکزی به فریاد همه میرسد و نعشها را از میدان به خیمهگاه امام (خیمه دارالحرب) میآورند. این جبهه مرکز، حامل لواء و پرچم اصلی لشکر است و ابوالفضل العباس حامل پرچم است و هر سه تن برادرانش پیرامون او هستند که هر استغاثه و هر صدایی از هر جهت مدد بخواهد به فریاد میرسند.
دشمن از این جبهه مرکزی هراس دارد؛ زیرا ابوالفضل و برادران مانند باز شکاری خود را به دشمن میرسانند و پیش از فرار، او را تکّه و پاره میکنند. طفلان زینب علیها السلام طفل نیستند، بلکه فرزندان عبدالله بن جعفرند که صدای حماسه و رجز هر کدام نشان از جعفر طیّار در جنگ موته میدهد و از سرپرستی مهاجرین حبشه در این عرصه یاد میآورد و فرزندان خواهران امام علیه السلام پیش امام علیه السلام مثل فرزندان خویشتن است؛ همچنان که مادر عبدالله بن مسلم رقیه خواهر امام علیه السلام است. این پسر شعر حماسی خود را به سرفرازی میخواند: «اَلیَومُ القَی مُسْلماً وَ هُوَ أبی» امروز مسلم را ملاقات میکنم که او پدر من است. در این شعار تصمیم به کشته شدن تصریح دارد.»(1)
العوالم: 275؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 254/3.
1) (1)
کشته شدن این بستگان عزیز نشان میدهد که: از خود گذشتگی میکنند فرزندان خویشتن را مثل علی اکبر اوّل بلا اول و فرزندان خواهران خویش را که نور چشمانند، در همان وقت به میدان به کوی فداکاری میفرستد که اول باید از خویشتن گذشت.
عجبا که دربارۀ علی اکبر آمده که: اولین قتیل از نسل خیر سلیل و در نظر امام علیه السلام همه جوانان اهل بیت چون علی اکبرند و در اعلان جنگ و خطبه اولتیماتوم فرمود:
«ألا و إنّی و قد اعذرتُ و أنذرت الا انّی زاحف بهذه الاسرة و علی قلة العتاد»(1)
العوالم: 253؛ صحیفة الحسین علیه السلام: 298.
ای اهل عالم بدانید که: من عذر خود را گفتم و اعلام خطر کردم، اکنون با این جوانان و خاندان آل پیغمبر صلی الله علیه و آله اقدام به دفاع میکنم و جنگ را شروع میکنم و این کثرت شما را اندک میدانم.
حتماً شنیدهاید: «در آغاز اسلام در قضیه میهمانی پیغمبر اکرم علیه السلام از عشیرۀ اقربین که دعوت پیامبر 40 ساله را جز علی علیه السلام جوانمرد 13 ساله نپذیرفت، و این دو تن دست به دست هم دادند برای قیام در مقابل جهان نه قریش و عرب و عجم.»(2)(به گفته کارلایل انگلیسی این عجب است)
خون این دو پدر بزرگوار اکنون در رگ و پی و شریان این فرزندان و نوادگان آنها جاری است که در صحنۀ حیرت انگیز عاشورا، چگونه امام اولتیماتوم را به
همّت این جوانان امضا و اعلام میکند. جوانان حق دارند به این امام ببالند چنان که امام هم حق دارد به جوانان خود ببالد.
حضرت علی اکبر که کنیه او ابوالحسن است و مادرش لیلی دختر ابی مرة بن عروة مسعود ثقفی است(1)
خویشاوندی حضرت علی اکبر با مختار ثقفی از اینجا روشن میشود. «الإرشاد، شیخ مفید: 106/2؛ تاریخ الطبری: 340/4»
.در سرائر ابن ادریس تصریح دارد که: تولد او در زمان اوائل خلافت عثمان بوده و از جدش امیرالمؤمنین روایت دارد وی را از علمای تاریخ و نسب ذکر کردهاند.(2)
ولی به قول شیخ مفید در ارشاد و سیّد بن طاوس در لهوف، علی بن الحسین اواخر حکومت امیرالمؤمنین متولد شده است.(3)
«هنگامی که فرزند رشید به خدمت پدر بزرگوار آمد و اجازۀ جهاد خواست امام اجازه جنگ داد و روی به آسمان کرده گفت:
«
اللهم اشَهد علی هؤلاء القوم فَقَدْ بَرَزَ إلیهم غلامٌ اشْبَهُ الناسِ خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولک، کنّا إذا اشْتَقْنا الی نبیّک نَظَرْنا إلی وَجْهِهِ، اللهم امْنِعْهُم برکات الأرض و فَرِّقْهم تفریقاً و مَزِّقْهم تمزیقاً و اجعلهم طرائق قددا
ولا تُرْضِ الولاة عنهم ابداً، فانّهم دعونا لینصرونا ثم عَدُوا علینا یقاتلوننا.»(1)
العوالم: 285؛ اللهوف: 67.
بار خدایا! گواه باش، من بر این مردمان این جوان را که در خلق و خُلق و رفتار و گفتار، شبیهترین مردمان به رسول خدا است به مبارزه بیرون میفرستم. هر گاه اشتیاق دیدار پیغمبر تو برای ما بود به رخسار او نگاه میکردیم، بار خدایا! باران رحمت و برکات خود را از اینان بازگیر و به اطراف، آنها را پراکنده فرما و حکّام را از اینان خشنود مدار؛ چه ما را طلبیدند تا نصرت دهند و چون دعوت آنها اجابت کردیم به کشتن ما برخاستند و به ریختن خون ما کمر بستند. امام علیه السلام پس از نفرین به ابن سعد این آیه قرآن را تلاوت کرد:
إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (2)
البته خونی که در تن این جوانان است، همان است که در سران امم آدم و نوح و ابراهیم است.
علی اکبر پس از جراحات بسیار که در بدن مبارکش رسیده از میدان به خدمت پدر برگشت و گفت:
«یا ابه العطشُ قتلنی و ثِقْلُ الحدید اجْهَدَنی فهل إلی شرْبة من الماء
سبیل»
ای پدر! تشنگی مرا کشت و از سنگینی اسلحه در رنج و تعب هستم، آیا به
جرعۀ آبی مرا یاری میدهی، امام سخت گریست. پس لختی زبان علی در دهان گرفت و مکید و گفت: به میدان جنگ برگرد که هم اکنون از دست جد خویش سیراب شوی که دیگر تشنگی در پی آن نباشد. علی به جنگ بازگشت و به وسیلۀ شمشیر یا نیزه منقذ بن مرّه العبدی که بر فرقش فرود آمد، از پشت زین بر زمین آمد، لشکر کوفه از هر طرف گرد آمدند «قطعوه بأسیافهم ارباً ارباً» بدن مطهرش را پاره پاره کردند، علی در این هنگام بانگ برداشت و پدر بزرگوار را بخواند، چون امام بر بالین پسر آمد گفت: «یا ابتاه! هذا جدی رسول الله قد سقانی بکأسه الأوْفی شربة لا أظْمَأُ بعدها ابدا.»
ای پدر! اینک جدّ من رسول الله است، مرا بدان جام سیراب کرده که از این پس هرگز تشنه نشوم. امام بر سر پسر آمد ایستاد و مینگریست و میگریست و گفت:
«یا بنی قتل الله قوماً قتلوک ما اجرأهم علی الله و علی انتهاک حرمة رسول الله و علی الدنیا بعدک العفاء.»
ای پسر عزیز من! آنان که تو را کشتند خدایشان بکشد؛ وه چه قدر بر معصیت خدا و هتک حرمت رسول خدا بیباکند پس از تو خاک بر سر دنیا.(1)
العوالم: 285-287؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 51؛ اللهوف: 68.
امام علیه السلام فرمود: «یا فتیان بنیهاشم احملوا اخاکم» ای جوانان بنیهاشم!
1) (1)
برادر خود را حمل کنید.(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 107/2؛ تاریخ الطبری: 341/4.
در کتاب مقاتل الطالبین در وداع حضرت علی اکبر از پدرش به این صورت آمده است:
«یا ابتاه علیک السلام هذا جدّی رسول الله یقرئک السلام و یقول عجّل القدوم.»(2)
گفت: ای پدر خداحافظ اینک این جدم رسول خدا به تو سلام میرساند و میگوید: بشتاب به ورود بر ما.
روایات گفتهاند: «حضرت علی اکبر در روز عاشورا حدود دویست نفر را به خاک افکند.
پس از شهادت حضرت علی اکبر: فرزندان مسلم بن عقیل هر کدام با کمال شهامت و شجاعت به میدان رفتند و پس از جنگ دلاورانه یکی پس از دیگری شهید شدند، نام آنها به ترتیب به قرار ذیل است:
1 - عبدالله بن مسلم که مادر او رقیه دختر حضرت امیرالمؤمنین بود.
2 - محمد بن مسلم.
سپس فرزندان عقیل به جنگ رفتند و شهید شدند.»(3)
1 - جعفر بن عقیل 2 - عبدالرحمن بن عقیل که آن دو هم داماد حضرت علی
امیرالمؤمنین بودند 3 - عبدالله بن عقیل 4 - عبدالله الاکبر بن عقیل 5 - محمد بن ابی سعید بن عقیل.
پس از آنها نوبت دفاع اولاد جعفر بن ابی طالب رسید که نام آنها به قرار ذیل است:
1 - عون اکبر بن عبدالله بن جعفر که مادر او زینب دختر امیرالمؤمنین است 2 - محمد بن عبدالله بن جعفر 3 - عبیدالله بن عبدالله بن جعفر، سپس اولاد حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام جهاد کردند تا شهید شدند و نام آنها به قرار ذیل است:
1 - قاسم بن حسن مجتبی: حمید بن مسلم که در سپاه عمر سعد بود میگوید: «جوانی چون ماه شب چهارده بیرون آمد، فقط پیراهنی و شلواری (به جای زره و اسلحه) پوشیده و بند نعلین طرف چپ گسیخته بود. عمر بن سعد بن نفیل الازدی گفت: به او حمله کنم و خونش بریزم، اسب بتاخت و شمشیری بر فرق مبارکش فرود آورد، سر را شکافت، پسر فریاد کرد: یا عمّاه! امام علیه السلام را دیدم چون شهباز خشمگین خود را رساند و بر عمر بن سعد شمشیری فرود آورد. او دست جلو آورد تیغ دست را از مرفق جدا کرد. فریاد کرد، کمک خواست، در جنگ مغلوبه زیر دست و پا له شد، پس امام علیه السلام را دیدم بر سر قاسم ایستاده و سخنانی فرمود، از آن جمله گفت: «و الله هذا یوم کثر واتره و قلّ ناصره» قسم به خدا امروز روزی است که خونخواهان از من زیادند و ناصر و یاور من کمند.
دومین عمل حیرت انگیز امام علیه السلام این بود که برای حمل نعش قاسم، جوانان را صدا نکرد و شخصاً نعش را سینه به سینه بغل کرد، به طوری که پاها به زمین
کشیده میشد تا به خیمهگاه آورد و پهلوی نعش فرزندش علی اکبر گذاشت.»(1)
مقاتل الطالبین: 58؛ تاریخ الطبری: 341/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 169.
نکتهای که تواریخ نوشتهاند: «امام علیه السلام اوّل اذن جنگ به قاسم نمیداد و پس از اصرار فراوان از طرف قاسم اجازه داد، این بوده که قاسم به حسب سن به حد بلوغ نرسیده بود.»(2)
2 - حسن مثنی بن(3)امام حسن مجتبی که زخمی شد، دستش افتاد و چون مورد حمایت بستگان مادری قرار گرفت نجات یافت.
3 - عبدالله بن حسن مجتبی.
4 - ابوبکر بن حسن مجتبی.
سپس نوبت شهادت برادران حضرت سید الشهداء شد که نام آنها به قرار ذیل است:
1 - ابوبکر بن علی. و بعد از او برادران مادری و پدری با ابوالفضل 2 - عبدالله بن علی 3 - جعفر بن علی 4 - عثمان بن علی.
آخرین فرد از فرزندان حضرت سید الشهداء که به احتمال قوی شهید شد حضرت علی اصغر بوده است که قمقام گفته:
1) (1)
2) (2) ابصار العین فی انصار الحسین: 72.
3) (3) فاطمه دختر امام حسین علیه السلام عیال حسن مثنی است و حسن مثنی مادرش خوله بنت منظور بن ریّان فزاری میباشد که طایفه مادری او، خیمه فاطمه دختر امام را هنگام غارت حفظ کردند و سرّ این که امام حسین علیه السلام نامهها را به این فاطمه سپرد معلوم شد و امام به فاطمه سفارش کرد در مدینه این امانات را برساند.
«امام علیه السلام مقابل خیمهگاه آمد و اندکی بنشست و کودک صغیر خویش عبدالله را که مادرش رباب بود و در بعضی روایات او را علی اصغر نامیدهاند و در این هنگام شیرخوار بود. حضرت او را برای وداع در کنار و بغل خود گرفت و دید که فرزندش از شدت تشنگی میگرید، او را روی دست گرفت و روی به لشکر دشمن آورد و فرمود: «انْ لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل»(1)
قمقام زخّار: 527.
اگر به من رحم نمیکنید به این کودک ترحمی کنید که از تشنگی جان میدهد، ناگاه تیری از دشمن بیامد و گلوی نازک طفل را سرتاسر برید و امام علیه السلام دست خود را از خون او پر کرد و به جانب آسمان پرتاب کرد.»(2)در کتاب تذکره خواصّ الامّه نوشته شده که: «فنودی من الهواء دعه فانّ له مرضعاً فی الجنّه یا حسین» کودک خویش با ما گذار که برای او در بهشت عدن دایه شیرده مهیا کردهایم.»(3)
«شهادت حضرت ابوالفضل عباس بن علی علیه السلام سید هاشمی قرشی؛ حضرت ابوالفضل بسیار زیبا روی و بلندقامت و رشید بود. از زیبایی معروف به قمر بنیهاشم است، پرچم بزرگ روز عاشورا در دست وی بود.»(4)و چون عطش دختران و اطفال اهل بیت را در آن روز دید. تصمیم گرفت جرعۀ آبی به کام
تشنگان برساند، دشمن از قصد وی آگاه شد. میان آن حضرت و شریعۀ فرات حائل و مانع شدند، جنگ شدید شد، دشمنان را پراکنده کرد. دو نفر در پشت درخت خرما مخفی شده بودند، یکی از آنها از عقب سر ابوالفضل درآمد و دست راست آن حضرت را بینداخت.
عباس شمشیر به دست چپ گرفت و این رجز میخواند:
والله لو قطعتم یمینی انی احامی ابداً عن دینی
و عن امام صادق الیقینی نجل النّبی الطّاهر الامینی
به خداوند سوگند! اگر دست راستم را قطع کنید، من همواره و همیشه از دین خودم حمایت میکنم، و از امام که به یقین صادق است و فرزند پیغمبر پاک امین میباشد، یاری خواهم کرد.
کثرت جراحات سبب ضعف وجود شریفش شد و همچنان میجنگید که حکیم بن الطفیل از پس درخت بیرون جست و دست چپ آن حضرت را بینداخت و در این هنگام حضرت عباس این رجز میخواند.
یا نفس لا تخشی من الکفار و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السّید المختار قد قطعوا ببغیهم یساری(1)
العوالم: 283؛ اعیان الشیعه: 608/1؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 178.
ای نفس! از کفار بیمی نداشته باش! بر تو مژده باد رحمت حضرت جبّار! رحمتی همراه پیامبر بزرگوار برگزیده شده. آنان با سرکشی و ظلم دست چپ مرا هم قطع کردند.
1) (1)
در کتاب ابصار العین آمده: «هنگامی که حضرت عباس اذن خواست، امام حسین علیه السلام فرمود: اگر تصمیم به جنگ داری پس برای ما آبی تهیه کن.
وی مشکی برداشت و به آن قوم حمله کرد تا مشک را از آب پر کند.
مورّخان نوشتهاند: یک مشت آب پر کرد، سپس از عطش حسین علیه السلام در شعر خود یاد کرد و آب را ریخت و گفت:
یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین وارد المنون و تشربین بارد المعین(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 62؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 179.
ای نفس! بعد از حسین تو هیچ ارزشی نداری و بعد از او مباشی اگر بخواهی باشی - اینک این حسین است که وارد حوزۀ مرگ خیز گشته و تو آب خنک میآشامی؟
سپس راه خود در پیش گرفت و برگشت و آنها را با شمشیر میزد و این رجز میخواند.
انی انا العباس اغدوا بالسّقا ولا أهاب الموت یوم الملتقی
همانا من عباسم که مشک آب به دوش دارم و هیچ از مرگ در روز جنگ نمیترسم.
از لشکر عمر سعد مردی تمیمی با عمودی به عباس حمله کرد و این ضربه بر تارک مبارک فرود آمد، در نتیجه ابوالفضل از اسب بر روی خاک افتاد و با بلندترین صدا فریاد کرد: برادر مرا دریاب. اباعبدالله علیه السلام مانند باز شکاری بر سر
1) (1)
ابوالفضل حاضر شد و ابوالفضل را دید که دست چپ و راست مقطوع است و پیشانی خرد شده، به چشمش تیر خورده و جراحات و زخم تمام بدن او را فرا گرفته، امام خمیده بالای سر ابوالفضل ایستاد و سپس نزد سر او نشست و میگریست تا جان از بدن مبارک ابوالفضل خارج شد.
امام علیه السلام فرمود: اکنون پشتم شکست و امیدم از این جهان قطع شد، پس امام علیه السلام به دشمن حمله کرد و میگفت: کجا فرار میکنید و حال آن که برادرم را کشتید و بازویم را شکستید، سپس امام بازگشت و در موقف خود تنها ایستاد، آیساً من الحیاة عازماً علی الموت، حضرت ابوالفضل آخرین کس از مدافعان امام علیه السلام بود که شهید شد.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 62؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 179.
شهادت ابی عبدالله الحسین سید الشهداء ارواح العالمین له الفداء: «حضرت حسین علیه السلام اول وقت ظهر نماز خوف را به جماعت خواند و قبل از آن و در حین نماز جنگهای شدیدی از طرفین رخ داد و سپس بعد از ظهر جنگید، هیچ یک از اصحاب باقی نمانده بود و جوانان اهل بیت به جنگ سخت پرداختند تا از آنها هم احدی باقی نماند.
شخص امام علیه السلام به نفس نفیس اقدام به جنگ و دفاع کرد، روبروی سپاه دشمن ایستاد و به محاسن شریف خود دست آورد و گفت:
«
اشتدّ غضب الله علی الیهود إذ قالوا عزیز ابن الله و اشتد غضبه علی نصاری إذ قالوا المسیح ابن الله و اشتد غضبه علی قوم ارادوا لیقتلوا ابن
1) (1)
بنت نبیهم. »
پس برای اتمام حجت ندا داد: آیا مدافعی هست که از حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله دفاع کند؟ آیا خداشناسی هست که از خداوند دربارۀ ما بترسد؟ آیا فریادرسی هست که امّید و رجا به خدا داشته باشد و ما را به فریاد برسد؟ آیا معین و یاوری هست در یاری کردن به ما که دل به ثواب خدا بسته باشد؟
صدای زنان حرم به گریه برخاست، پس به خیمهگاه برگشت تا زنان را ساکت کند و زنان را امر داد که لباس چابک بپوشند.»(1)
العوالم: 255؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 36.
امام علیه السلام پناه مستضعفان، بانوان حرم را تقویت دل داد و فرمود: لباسهای چابک خود را بپوشید و آماده مقابله با دشمن باشید. و بدانید که: «شما گرامیترین خلق خدا هستید خدا شما را عزیز خواهد کرد و دشمن شما را خوار و ذلیل خواهد کرد. این جملات سبب تقویت دل مستضعفان است.
پس به سوی خیمۀ بیمار رفت. امام زین العابدین علیه السلام فرمود: «مرا به سینۀ خود گرفت و در آن حال خون از تمام زخمهای بدنش غلیان داشت و جوش میزد و به گوش من کشید که دعایی را که مادرم فاطمه علیها السلام آن را برای هر حادثه سنگین کمرشکن تعلیم فرموده، به یاد داشته باش.»
بارالها! به حق یس والقرآن الحکیم و به حق طه و القرآن العظیم. ای قادر بر هر چه سائلین مسألت میکنند، ای آگاه از ضمیر ساکتان، ای تنفیس کننده از مکروبان و افسردگان، و ای فرج دهنده از مهمومان، ای رحمت آرنده بر پیران
1) (1)
خسته، ای روزی دهنده بر کودکان شیرخوار، ای جبران کننده پیوند استخوان شکسته، ای کسی که احتیاج به سؤال و تفسیر نداری درود بفرست بر محمد و آل محمّد.»(1)
و روی القطب الراوندی فی کتاب الدعوات عن زین العابدین علیه السلام قال: ضمّنی والدی علیه السلام الی صدره یوم قُتِلَ و الدماء تغلی و هو یقول: یا بنی! احفظ عنّی دعاء علّمتنیه فاطمة صلوات الله علیها و علّمها رسول الله صلی الله علیه و آله و علّمه جبرئیل علیه السلام فی الحاجة و الهّم و الغّم و النازلة إذا نزلت و الأمر العظیم الفادح و قال: ادْعُ بحق یس و القرآن الحکیم و بحق طه و القرآن العظیم، یا من یقدر علی حوائج السّائلین یا من یعلم ما فی الضّمیر یا منفّس عن المکروبین یا مفرّج عن المغمومین یا راحم الشیخ الکبیر یا رازق الطفل الصغیر یا جابر العظم الکسیر یا من لا یحتاج الی التفسیر، صل علی محمد و آل محمد.
«الدعوات: 54؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 587»
بعد از تعلیمات به پناهنده اسیران زنان بیوه داغدار (20 نفر) و به کودکان بیپرستار (14 نفر). سوار بر ذوالجناح به سوی دشمن رفت.
از تعالیم الهی چند مطلب اساسی در نفس آخر به یادگار گذاشت:
اوّل آن که: با هیچ مرتبه از سختی از عیادت بیماران نباید چشم پوشید.
دوم آن که: دعا را در عیادت بیمار مقرون داشت. کلیسا دعا را در عالم مسیحیت مقرون به بیمارستانها نهادهاند. با آن که عبادت خدا در کلیسا هفتهای یک وقت است و در اسلام توجّه کامل به خدا، روزی پنج مرتبه هست و بعلاوه کلیسا حرمت حرم را در انظار نامحرمان توصیه نمیکند.
اما امام ما علیه السلام این سه امر را مقرون به همدیگر آورد.
1) (1)
1 - توصیه به محرم و نامحرم و محافظت بر حدود نامحرم و محرم.
2 - عیادت از بیمار افسرده.
3 - دعای متناسب با وضع بیمار و پرستار و سرپرست همه.
«بکم عَلَمنّا الله معالم دینَنَا.»(1)
زیارت جامعۀ کبیره.
اینک امام علیه السلام رو به میدان است، امّا سؤال و جواب که کار شما به کجا کشیده و سؤال از یک به یک شهدا مستبعد است که امام چهارم از آنها بیخبر باشد.
«پس شمشیر از غلاف کشید و مغزها را میشکافت و اجساد دشمن زیر لگد میکوفت و لگدمال میکرد.
در این اثنا مردی از بنیدارم تیری به طرف او افکند و آن تیر به گلوگاه امام علیه السلام رسید. امام علیه السلام آن تیر را بیرون کشید و دو دست زیر گلو گرفت تا از خون پر شد و آن را به طرف آسمان پاشید و گفت: خدایا به سوی تو شکایت میکنم از این رفتاری که با پسر دختر پیغمبر تو میکنند. پس باز به خیمهگاه برگشت، جامهای را خواست که زیر لباس بپوشد که از تن او بیرون نکنند و برای او لباس کوتاهی (تنبان) آوردند و فرمود: نه، که این لباس کسانی است که آماده برای ذلت و خواری هستند. سپس لباس برد یمانی آوردند که چشم را از جهت درخشندگی میزد، پس او را چاک زد و زیر لباس پوشید.
پس به دشمن مانند شیر خشمگین حمله کرد و در این هنگام از جراحات او
1) (1)
خون فواره میزد و آنها پیش شمشیر او پراکنده میشدند؛ ولیکن آنها که در طرف چپ و راست پراکنده شده بودند بازگشتند و بین او و حرمش حائل و مانع شدند.
پس امام علیه السلام فریاد زد: ای شیعیان آل ابیسفیان! اگر دین ندارید و از معاد نمیترسید در دنیای خودتان جوانمرد باشید، اگر عرب هستید آنچنان که گمان میکنید به حسب و نسب خود بازگردید. شمر فریاد کرد: ای پسر فاطمه! چه میگویی؟ امام علیه السلام فرمود: من با شما میجنگم، شما با من جنگ دارید، چه کار به حرم من دارید، زنان که سر جنگ ندارند، از تعرّض به حرم من به وسیله نادانان و اراذل تا زنده هستم مانع شوید؛ شمر گفت: حق با تو است.
سپس امام علیه السلام حمله کرد و دشمنان حمله میکردند و در عین حال امام شربت آبی میطلبید تا جراحات بیحدّ، امام را درمانده و خسته کرد، اندکی برای استراحت ایستاد، ناگهان سنگی بر صورتش پرتاب کردند و بر پیشانی آن حضرت وارد شد و خونها بر صورت جاری شد. دامن را بالا زد که خون صورت را پاک کند؛ در این هنگام تیری از طرف دشمن قلب مبارک امام علیه السلام را هدف کرد و مستقیماً به قلب رسید. امام آن تیر را از پشت خارج کرد، خون چون ناودان جاری شد.
امام علیه السلام در سر جای خود ایستاد و قدرت حمله دیگر نداشت. از آن طرف شمر ملعون به لشکرش فریاد کرد: چرا منتظرید. صالح بن وهب مزنی نیزهای به تهیگاه امام علیه السلام زد که از اسب بر روی زمین، به طرف صورت راست قرار گرفت.
نه سیّد الشهداء بر جدال طاقت داشت نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد(1)
مقبل اصفهانی.
امام علیه السلام میگفت: «بسم الله و بالله و علی امة رسول الله» پس برخاست، لکن زرعة بن شریک بر دست چپ ضربهای زد و دیگری بر گردنش ضربه زد، پس با صورت بر روی زمین افتاد و همواره میافتاد و با تکیه بر شمشیر برمیخاست. سنان یک نیزه به استخوان ترقوه وارد کرد، سپس نیزه را درآورد و به صفحۀ سینهاش فرو برد و تیری نیز به گلوگاه امام علیه السلام زد، امام روی زمین نشست و تیر را از جای خود بیرون کشید و دو کف دست را زیر خون گرفت تا از خون پر شد و به وسیلۀ آن صورت و محاسن خویشتن را رنگین کرد و در این حال میگفت. اینچنین با چهرۀ خونین به دیدار خدا میروم در حالی که حقّم غصب شده است.
مالک بن نسر کندی پیش آمد و به امام علیه السلام شتم و بدگویی کرد و محاسن شریف امام علیه السلام را با دست گرفت. با شمشیر بر فرق امام علیه السلام ضربه زد و خولی بن یزید اصبحی پیش افتاد تا سر را از بدن جدا کند؛ ناگهان لرزید، پس سنان آمد و ضربهای دیگر بر دندانها وارد کرد، شمر آمد و سر را از بدن جدا کرد. پس
1) (1)
امام را برهنه و عریان کردند و همۀ وسایل دفاع و لباسها را غارت کردند.»(1)
اللهوف: 71-72.؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 36-37؛ العوالم: 293-295.
و سر بقیۀ شهداء را از تن جدا کردند و اسب بر بدن همه تاختند و خیمههای حرم را به غارت بردند و آتش زدند و تمام کسان آنها را اسیر کردند و رؤس شهدا و اسیران را به کوفه بردند و از آنجا به شام بردند و اسیران از شام به مدینۀ منوره، وطن جدشان بازگشتند.
قمقام از کتاب دُرّ النظیم نقل کرده که: «چهار هزار ملائکه به نصرت آن حضرت فرود آمدند.(2)امام علیه السلام اجازت نفرمود، به آسمان رفتند و بار دیگر بازگشتند تا شرف اجازه دریابند، امام علیه السلام را شهید دیدند، ملائکه پریشان موی و گردآلود بدان خاک پاک بماندند و تا روز قیامت بدان غریب مظلوم، نوحه و گریه کنند.»(3)
«چون کسی به زیارت رود به استقبال آیند و چون بازگردد مشایعت نمایند، در بیماری عیادت وی کنند و پس از مرگ بر جنازۀ او نماز گزارند و از خداوند آمرزش او تا ظهور حضرت قائم علیه السلام میطلبند.»(4)
در مکتب حضرت امام حسین علیه السلام از آغاز تولد و داستان فطرس ملک که
رمز از فطرت پاک آدمی میباشد تا هنگام شهادت آن حضرت که ملائکه مأمور احترام از زیارت کنندگان آن حضرت هستند همواره مردان با همّت و پاک و باوفا و مؤمن به خدا و رسول و معاد تربیت میشوند تا جهان را اصلاح کنند.
قرآن کریم، ترجمه استاد انصاریان
أبصار العین فی أنصار الحسین علیه السلام، الشیخ محمد السماوی، ناشر: مرکز الدراسات الإسلامیة لممثلیة الولی الفقیه فی حرس الثورة الإسلامیة
اثبات الوصیه
اثبات الهداة
الإحتجاج، ابومنصور احمد بن علی طبرسی، 1 جلد، نشر مرتضی، مشهد مقدس، 1403 ه -. ق
ارشاد الاذهان، علامه حلی، چاپخانه مطبعه موسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرستین، قم
الإرشاد، شیخ مفید، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 ه -. ق
الاستیعاب، ابن عبد البر، چاپخانه: بیروت، دار الجیل
أسد الغابة، ابن الأثیر، ناشر: دار الکتاب العربی، بیروت، لبنان
إعلام الوری، امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی، 1 جلد، دارالکتب الإسلامیة، تهران
أعیان الشیعة، سید محسن امین، 11 جلد، ناشر: دار التعارف للمطبوعات، بیروت
الأمالی، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ه -. ش
الامامة والسیاسة، ابن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ناشر: مؤسسة الحلبی وشرکاه للنشر والتوزیع
أنصار الحسین علیه السلام، محمد مهدی شمس الدین ناشر: الدار الإسلامیة
بحارالأنوار، علامه مجلسی، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بیروت، لبنان، 1404 ه -. ق
البدایة والنهایة، ابن کثیر، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
بصائر الدرجات، محمد بن حسن بن فروخ صفار، 1 جلد، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، 1404 ه -. ق
تاریخ الطبری، الطبری، ناشر: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان
تاریخ الکوفة، السید البراقی، ناشر: انتشارات المکتبة الحیدریة
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، انتشارات دار الفکر، بیروت، 1415
تحف العقول، حسن بن شعبه حرانی، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1404 ه -. ق
تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت، لبنان
التفسیر الصافی، الفیض الکاشانی، چاپخانه: مؤسسة الهادی، قمالمقدسة
تفسیر فرات، فرات بن ابراهیم کوفی، مؤسسه چاپ و نشر، 1410 ه -. ق
تقریب التهذیب، ابن حجر، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت
جواهر المطالب، ابن دمشقی، چاپخانه دانش، ناشر: مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، قم
الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، مؤسسه امام مهدی علیه السلام، قم، 1409 ه -. ق
خزانة الادب، بغدادی، ناشر: دارالکتب العلمیة، بیروت
الخلاف، الشیخ الطوسی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
الدعوات، قطب الدین راوندی، چاپخانه مدرسه امام مهدی علیه السلام، قم
روضة الواعظین، محمد بن حسن فتال نیشابوری، 1 جلد، انتشارات رضی، قم
السرائر، ابن ادریس حلی، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرستین، قم
السیرة النبویة، ابن هشام الحمیری، ناشر: مکتبة محمد علی صبیح وأولاده، بمصر
صحیفة الحسین علیه السلام، جمع: الشیخ جواد القیومی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
صحیفه سجادیه، ترجمه استاد انصاریان
العوالم، الإمام الحسین علیه السلام الشیخ عبد الله البحرانی، چاپخانه: أمیر، قم، ناشر: مدرسة الإمام المهدی علیه السلام بالحوزة العلمیة، قم المقدسة
الفصول المهمة فی أصول الأئمة، الحر العاملی، چاپخانه: نگین، قم ناشر: مؤسسة معارف إسلامی إمام رضا علیه السلام
قاموس الرجال، الشیخ محمد تقی التستری، سال چاپ: 1419 ه -. ق، قم، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
قمقام زخار، حاج فرهاد میرزا، انتشارات کتاپچی، تهران
الکافی، ثقة الاسلام کلینی، 8 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365 ه -. ش
کامل الزیارات، ابن قولویه قمی، انتشارات مرتضویه، نجف اشرف، 1356 ه -. ق
الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر، سال چاپ: 1386، 1966 م، ناشر: دار صادر للطباعة والنشر، دار بیروت للطباعة والنشر
کتاب الفتوح، أحمد بن أعثم الکوفی، سال چاپ: 1411، ناشر: دار الأضواء للطباعة والنشر والتوزیع
کتاب مادر، تالیف مولف
کشف الغمة، علی بن عیسی إربلی، 2 جلد، چاپ مکتبة بنی هاشمی، تبریز، 1381 ه -. ق
کشف المحجة لثمرة المهجة، السید ابن طاووس، ناشر: المطبعة الحیدریة، النجف الأشرف
کمال الدین، شیخ صدوق، 2 جلد در یک مجلد، دارالکتب الإسلامیه، قم، 1395 ه -. ق
الکنی والألقاب، الشیخ عباس القمی، ناشر: مکتبة الصدر، تهران
اللهوف، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، انتشارات جهان، تهران، 1348 ه -. ش
المبسوط، شیخ طوسی، ناشر: المکتبة المرتضویة لإحیاء آثار الجعفریه، طهران، 1387
مثیر الأحزان، ابن نما حلی، 1 جلد، انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام، قم، 1406 ه -. ق
مجموعة ورام (تنبیه الخواطر)، ورام بن ابی فراس، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات مکتبة الفقیه، قم
مدارک الاحکام، سید محمد عاملی، چاپخانه مهر، ناشر: مؤسسه آل البیت علیهم السلام الإحیاء التراث، قم
مدینة المعاجز، السید هاشم البحرانی، سال چاپ: 1413، چاپخانه: بهمن، ناشر: مؤسسة المعارف الإسلامیة، قم
مستدرکات أعیان الشیعة، سید حسن امین، 7 جلد، ناشر: دار التعارف للمطبوعات، بیروت
مستدرکات علم رجال الحدیث، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، سال چاپ: ربیع الآخر 1412، چاپخانه: شفق، تهران، ناشر: ابن المؤلف
مسند الامام الرضا علیه السلام، عزیز الله عطاردی، چاپخانه مؤسسة طبع و نشر آستان قدس الرضوی، ناشر: الموتمر العالمی الامام الرضا علیه السلام
معالم المدرستین، السید مرتضی العسکری، سال چاپ: 1410، 1990 م، ناشر: مؤسسة النعمان للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت
معانی الأخبار، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1361 ه -. ش
مقاتل الطالبیین، أبو الفرج الأصفهانی، سال چاپ: 1385، 1965 م، ناشر: منشورات المکتبة الحیدریة ومطبعتها، النجف الأشرف
مقتل الحسین علیه السلام، أبو مخنف الأزدی، چاپخانه: مطبعة العلمیة، قم
المقنعة، شیخ مفید، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرستین، قم
من اخلاق الامام الحسین علیه السلام، عبدالعظیم مهتدی بحرانی، چاپخانه علمیه، ناشر: انتشارات شریف الرضی، قم
مناقب آل أبی طالب علیه السلام، ابن شهر آشوب مازندرانی، 4 جلد، مؤسسه انتشارات علامه، قم، 1379 ه -. ق
موسوعة الإمام علی بن أبی طالب علیه السلام فی الکتاب والسنة والتاریخ، محمد الریشهری، ناشر: دارالحدیث للطباعة والنشر، قم، 1425
نفس المهموم
وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، ابن خلکان، چاپخانه: لبنان، دار الثقافة
یتیمة الدهر، الثعالبی، چاپخانه: دار الکتب العلمیة، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت
ینابیع المودة لذوی القربی، القندوزی، انتشارات دار الاسوه، 1416 ه -. ق
علاوه بر رساله عملیّه توضیح المسائل جامع (به فارسی) تألیفات معظم له دربارۀ 1 - مؤسس دعوت 2 - رهبران دعوت 3 - خانه دعوت 4 - کتاب دعوت به قرار ذیل است:
کتاب افق وحی: دربارۀ کشف حقیقت وحی و مقایسۀ وحی انبیا، موسی، عیسی، و محمد صلی الله علیه و آله.
کتاب افق اعلی، نگاهی به چهرۀ محمد و علی: که رحمت پیغمبر و علی را نشان میدهد.
علی و الزهرا سرچشمۀ آب حیات: این کتاب دفاع از خلافت بلافصل علی علیه السلام از زبان صدیقۀ کبری میباشد.
ملکه اسلام فاطمۀ زهرا: این کتاب شرح خطبه فدک است.
نهج البلاغه آسمان و جهان: این کتاب شرح قسمتی از خطبه اول نهج البلاغه دربارۀ خلقت آسمان و زمین و عالم و آدم از دید علی علیه السلام میباشد.
نهج البلاغه و جنگ: این کتاب شرح شش خطبه جنگ امیرالمؤمنین است.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن، جلد اول: شرح حال 20 نفر از شهدای کربلا که در مکّه به امام علیه السلام پیوستهاند.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن، جلد دوم: شرح حال 20 نفر از شهدا که در بین راه تا کربلا به امام علیه السلام پیوستهاند.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن، جلد سوم: شرح حال عدّهای از شهدا که از لشکر عمر
سعد به امام علیه السلام پیوستند و شرح حال غلامها میباشد.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن، جلد چهارم: این کتاب اسرار پایتخت طوفانی کوفه را هنگام ورود مسلم بن عقیل و علّت عدم ترور عبیدالله را شرح داده است.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن، جلد پنجم: شرح حال امام عظیم حسین بن علی، دوران حمل، تولد، نامگذاری میباشد.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن، جلد ششم: شرح حال امام عظیم حسین بن علی، گردش کودک در حجرات طاهرات میباشد.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن، جلد هفتم: شرح حال امام عظیم حسین بن علی در دامن مهر پیغمبر صلی الله علیه و آله و در منظر رجال میباشد.
چند مرحله از زندگانی امام حسین: حمل و شیرخوارگی - کودکی و خط نوشتن امام و شمایل پیغمبر صلی الله علیه و آله به قلم امام علیه السلام و توجه به تعلیم قرآن میباشد.
فلسفۀ غیبت امام زمان: در این کتاب حکمت غیبت امام زمان و جواب ابن خلدون و کسروی را میدهد.
قبلۀ اسلام کعبه یا مسجد الحرام: در این کتاب بزرگ شرح اسرار قبله و پخش عدل و امن از قبلۀ اسلام برای دنیای آکل و مأکول میباشد.
بیت المقدس و تحول قبله: این کتاب شرح ورود قوای ادیان مسیحیت، یهود، اسلام در شهر بیت المقدس است.
ندایی از سرزمین بیت المقدس: این کتاب سفرنامۀ مؤلف به کنگرۀ اسلامی اردن و سفر به مصر و ملاقات با شیخ شلتوت میباشد.
تفسیر سورۀ نور: در این کتاب مباحثی دربارۀ نور دارد و نور شجره وجود انسان را شرح داده است.
فتاوی صحابی کبیر سلمان فارسی: در این کتاب زندگی سلمان و سلمان در فتح مدائن و تدریس سلمان و حدیث پرچم از ابوذر شرح داده میشود.
کتاب سروش مقدس وادی ایمن مکه و مدینه، جلد اول.
کتاب سروش مقدس وادی ایمن مکه و مدینه و کربلا، جلد دوم.
کتاب رابطۀ عالم اسلامی و همبستگی مسلمین (فارسی).
کتاب رابطۀ العالم الاسلامی، قبسٌ من ولاء علی علیه السلام (عربی).
آفاق کعبه (فارسی)، 12 کتاب مختلف در یک جلد میباشد.
پنج رساله در حج و قبله: این کتاب دربارۀ پنج موضوع حج و قبله گفتگو میکند.
نهیب پیغمبر به ملوک و امرا و فقها: این کتاب شرح خطبۀ منی است که رسول خدا مسلمین را امر به اتّحاد میکند.
کلید امن جهان: این کتاب شرح خطبههای حجۀ الوداع میباشد.
کلید امن دنیا: این کتاب شرح بقیه خطبههای حجۀ الوداع میباشد.
رساله مناسک و مسائل حج و عمره.
اسرار حج: این کتاب بحث از تجدید حیات مسلمین در حج است.
ندای اذان و ثواب آن: این کتاب تفاوت رمز اذان با ناقوس کلیسا میباشد.
دروس متون احادیث: درباره متون احادیث و تدوین و عدم تدوین آن گفتگو میکند.
الحدیث عند الشیعه: مقالهای در سالنامۀ مکتب تشیع در اردیبهشت 1338 منتشر شد.
غروب آفتاب در اندلس: این کتاب دربارۀ سقوط اندلس و اسپانیا از دست مسلمین به دست مسیحیان اروپا میباشد.
تصحیح تفسیر دانشگاه: انتقادی بر تفسیر کشف الاسرار میبدی میباشد.
کتاب مادر: این کتاب زن را در چهار مرحله (1) خانهداری (2) حمل (3) وضع حمل (4) شیردادن، از دید پیغمبر گفتگو میکند.
مقدّمه مواقع النجوم: سلسلۀ علمای حدیث و مشایخ است.
تحشیه رساله لقاء الله: حاشیه بر کتاب لقاء الله حاج میرزا جواد ملکی تبریزی است.
اجتماع پیرامون خانه تقدیس: مقالهای است در مجلۀ دین در عصر دانش.
خواب دیدن ائمه اطهار: این کتاب دربارۀ مسألۀ خواب از جهات عدیده میباشد.
پیام ایران به نجد و حجاز و مصر: خلاصه آن؛ امام به عقیدۀ شیعه خدا نیست ولی ناخدا است.
تاج مأمون الرشید: این کتاب دفاعیه مأمون از امام هشتم است.
مجلس مباحثۀ امام رضا علیه السلام با عمران صابی: که در صفحه 16 جلد اول زندگی امام رضا تألیف سحاب، منتشر شده است.
امامزاده عبدالله (در ری) شرح حال امامزاده عبدالله و تحوّلات ری میباشد.
شرح حال محمّد بن ابوبکر: در پایان کتاب لقاء الله نشر شده است.
تحشیه مراقبات السّنه: حاشیه بر دو جلد کتاب مراقبات السنه حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی میباشد.
من روح الفرج بعد الشدۀ (عربی).
مقالهای در سالنامه نور دانش سال 1326، موضوع آن اسرار موت و حیات از نظر قرآن.
علم الحدیث و طبقاته الکبری: موضوع آن طبقات حدیث نزد شیعه میباشد.
علی و آل محمد صلی الله علیه و آله: مقالهای در کتاب گل سرسبد پیروی میباشد.
آل رسول الله صلی الله علیه و آله: مقالهای در کتاب دسته گل محمدی پیروی میباشد.
ترجمه قصیدۀ النبی محمّد صلی الله علیه و آله: ترجمه و شرح قصیدهای دربارۀ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله.
پیام میلاد امیرالمؤمنین به سلاطین اهل قبله: این کتاب ترجمه ارض النبوة جسر عظیم است با تلخیص.
کتابی به قلم امیرالمؤمنین: زندگی اجتماعی امیرالمؤمنین به قلم علی علیه السلام که در کتاب گفتار ماه، جلد دوم نشر شده است.
نامه کودک در مسجد: موضوع آن ایام کودکی حسین علیه السلام است.
محنت اسلام: موضوع آن باز شدن راه تحریک عوام بر امام امیرالمؤمنین علیه السلام است.
کتاب ملحق به جواب آقای آیت الله العظمی خمینی به نمایندۀ پاپ.
بیانیه و پیام به ملوک عرب در بحبوحۀ حمله عراق به ایران.
دو قطب فقاهت.
کتاب کنگره شیخ طوسی.
کتاب سفر عمره مفرده ایّام نوروز.
کتاب پرستاری بیماران.
کتاب جواب به سؤالهای شیخ جابر فاضلی.
کتاب مصاحبه با رادیو تلویزیون ژاپن.
ارض النبوة جسر عظیم و هی جسر العباد للمعبود (عربی).
یک شب و روز عاشورا.
آیه شماره آیه صفحه
بقره (2)
فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ 62-15
آل عمران (3)
إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ 329 33 -
ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ 34-329
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ 169-56
اعراف (7)
قُلِ ادْعُوا شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحِینَ 196-88
یونس (10)
فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً 71-152
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامِی وَ تَذْکِیرِی بِآیاتِ اللّهِ... 72-88، 179، 180، 187
هود (11)
فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ... 56-63، 165، 180
یوسف (12)
لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ 87-235
یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ... 88-13
انبیاء (21)
قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ 69-202، 203
احزاب (33)
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً 23-231
الرحمن (55)
اَلرَّحْمنُ 1-154
عَلَّمَ الْقُرْآنَ 2-154
خَلَقَ الْإِنْسانَ 3-154
عَلَّمَهُ الْبَیانَ 4-154
فجر (89)
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ 27-15
اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً 28-15
فَادْخُلِی فِی عِبادِی 29-15
وَ ادْخُلِی جَنَّتِی 30-15
روایت معصوم صفحه
«اتقوا الله ربکم و لاتقتلونی فانّه لایحل لکم قتلی و لا انتهاک حرمتی» - امام حسین علیه السلام 104
«أثنی علی الله احسن الثناء و أحمده علی السراء و الضراء، اللهم انّی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوة» - امام سجاد علیه السلام - 38
«اشتدّ غضب الله علی الیهود إذ قالوا عزیز ابن الله...» - امام حسین علیه السلام - 126، 337
«ألا و إنّی قد أعذرت و أنذرت و إِنّی زاحفٌ بهذه الاسرة و علی قلة العتاد» - امام حسین علیه السلام - 325، 327
«اللهم اشَهد علی هؤلاء القوم فَقَدْ بَرَزَ إلیهم غلامٌ اشْبَهُ الناسِ خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولک...» - امام حسین علیه السلام - 328
«اَللّهم انْت ثقتی» - امام حسین علیه السلام - 80
«انّ الحسین بن علی علیه السلام لما حضره ما حضره، دعی ابنته الکبری فاطمة بنت الحسین» - امام باقر علیه السلام - 65
«انّ الدّعی بن الدّعی قد رکز منا بین اثنتین بین السلّة و الذلة و هیهات منّا الذله» - امام حسین علیه السلام - 63
«انّ الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر و الموت جسر هؤلاء الی جنانهم» - رسول الله صلی الله علیه و آله - 200
«انّ الله عز و جل قد اذن فی قتلکم الیوم و قتلی و علیکم بالصبر» - امام حسین علیه السلام - 73
«انّ رسول الله صلی الله علیه و آله قال صلی الله علیه و آله یا بنی! انک ستسلق الی العراق» - امام حسین علیه السلام - 203
«انْ لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل» - امام حسین علیه السلام - 334
«انت الحر کما سمتک امک، انت الحر فی الدنیا، انت الحر فی الآخره» - امام حسین علیه السلام - 296
«انصرف و انت فی حل من بیعتی و انا اعطیک فداء ابنک» - امام حسین علیه السلام - 47
«انهم کانوا خمسة و اربعین فارسا و مأة راجل» - امام باقر علیه السلام - 76
«اهلاً و سهلاً، انت والله الحر فی الدنیا والآخرة» - امام حسین علیه السلام - 93
«ایها الناس! اسمعوا قولی و لا تعجلونی - علی - حتی اعظکم» - امام حسین علیه السلام - 84
«بسم الله و بالله و علی امة رسول الله» - امام حسین علیه السلام - 342
«بکم عَلَّمَنا الله معالم دینَنَا» - زیارتجامعهکبیره 340
«الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة» - رسول الله صلی الله علیه و آله 104
«الحمد لله الذی خلق الدنیا فجعلها دار فناء و زوال متصرفة باهلها حالاً بعد حال فالمغرور من غرّته» - امام حسین علیه السلام - 104
«[و ما الذی رأیت یابن رسول الله صلی الله علیه و آله؟ فقال:] رأیت کان کلاباً قد شدّت علی لتنهشنی و فیها کلب ابقع رأیته اشدّها علیّ» - امام حسین علیه السلام - 59
«صبراً بنی الکرام! فما الموت الا قنطرة تعبر بکم عن البؤس والضراء الی الجنان الواسعة» - امام حسین علیه السلام - 200، 323
«ضمّنی والدی علیه السلام الی صدره یوم قُتِلَ و الدماء تغلی» - امام سجاد علیه السلام - 339
«فانسبونی فانظروا من انا ثم ارجعوا الی انفسکم و عاتبوها فانظروا هل یحل لکم قتلی و انتهاک حرمتی» - امام حسین علیه السلام - 84
«فان کنتم فی شک من هذا القول افتشکون اثراً ما انّی ابن بنت نبیکم» - امام حسین علیه السلام - 85
«فبلغ العطش من الحسین و اصحابه فقال له رجل من شیعته» - امام صادق علیه السلام - 113
«فتباً لکم ایتها الجماعة و ترحاً حین استصرختمونا والهین فاصرخنا موجفین» - امام حسین علیه السلام - 62، 163، 164، 165
«فکَانَّ الدنیا لم یکن و کانَّ الاخرة لم تزل، والسلام» - امام حسین علیه السلام - 64
«فنودی من الهواء دعه فانّ له مرضعاً فی الجنّه یا حسین» - حدیث قدسی 334
«قوموا رحمکم الله الی الموت الذی لابد منه. فان هذه السهام رسل القوم الیکم» - امام حسین علیه السلام - 207
«کلم القوم فتقدم بریر فقال: یا قوم! اتقوالله فان ثقل محمد صلی الله علیه و آله» - امام حسین علیه السلام - 103
«کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم» - امام صادق علیه السلام - 300
«لا اجیب ابن زیاد الی ذلک ابدا فهل هو؟ الاّ الموت فمرحباً به» - امام حسین علیه السلام - 137
«لاترمه فانی اکره ان ابدأهم» - امام حسین علیه السلام - 82
«لما اشتد الامر بالحسین علیه السلام نظر الیه من کان معه» - امام سجاد علیه السلام - 200
«لما صبّحت الخیل الحسین علیه السلام رفع یدیه و قال: اللهم انت ثقتی فی کل کرب» - امام سجاد علیه السلام - 80
«لما کان الیوم الذی استشهد فیه ابی. جمع اهله و اصحابه فی لیلة ذلک الیوم» - امام سجاد علیه السلام - 39
«معاذالله! ان انزل علی حکم ابن مرجانه ابداً» - امام حسین علیه السلام - 138
«الموت و لا ذل الاستعباد» - امام حسین علیه السلام - 53
«و الله هذا یوم کثر واتره و قلّ ناصره» - امام حسین علیه السلام - 332
«و عندک مما فات خلف، و لما فسد صلاح، و فیما انکرت تغییر» - صحیفه سجادیه 303
«والله! لا اعطیهم بیدی اعطاء الذلیل و لا اقر اقرار العبید» - امام حسین علیه السلام - 85
«هذان سیدا شباب اهل الجنة» - رسول الله صلی الله علیه و آله 84
«یا ابتاه علیک السلام هذا جدّی رسول الله یقرئک السلام و یقول عجّل القدوم» - علی اکبر علیه السلام - 331
«یا ابتاه! هذا جدی رسول الله قد سقانی بکأسه الأوْفی شربة لا أظْمَأُ بعدها ابدا» - علی اکبر علیه السلام - 330
«یا ابطال الصفا! و یا فرسان الهیجاء! قوموا عن نومتکم ایّها الکرام!...» - امام حسین علیه السلام - 324
«یا ابه العطشُ قتلنی و ثِقْلُ الحدید اجْهَدَنی فهل إلی شرْبة من الماء سبیل» - علی اکبر علیه السلام - 329
«یا اخیه! اتقی الله و تعزّی بعزاء الله و اعلمی أنّ اهل الارض یموتون رای اهل السماء لایبقون» - امام حسین علیه السلام - 50
«یا اخیه! انی اقسم علیک فابرّی قسمی لاتشقی علی جیباً ولاتدعی بالویل والثبور اذا انا هلکت» - امام حسین علیه السلام - 50
«یا اخیه! لایذهبنَّ حلمک الشیطان» - امام حسین علیه السلام - 50
«یا اهلی و شیعتی! اتخذوا هذا اللیل جملا» - امام حسین علیه السلام - 39
«یا بریر! اقعد ثم وثب الحسین علیه السلام متوکئاً علی سیفه فنادی بأعلی صوته» - امام حسین علیه السلام - 113، 119
«یابن راعیة المعزی انت اولی بهاصلیا» - امام حسین علیه السلام - 82
«یا بنی! احفظ عنّی دعاء علّمتنیه فاطمة صلوات الله علیها و علّمها رسول الله صلی الله علیه و آله و علّمه جبرئیل علیه السلام فی الحاجة و الهّم و الغّم» - امام حسین علیه السلام - 339
«یا بنی! انت شهید آل محمد صلی الله علیه و آله و قد استبشر بک اهل السموات و اهل الصفیح الاعلی» - رسول الله صلی الله علیه و آله 59
«یا بنی عقیل؟ حسبکم من القتل بمسلم، فاذهبوا انتم فقد اذنت لکم» - امام حسین علیه السلام - 39
«یا بنی قتل الله قوماً قتلوک ما اجرأهم علی الله...» - امام حسین علیه السلام - 330
«یا بنی! کیف الموت عندک؟ قال: یا عم! احلی من عسل» - امام حسین علیه السلام - 40
«یا دهر اف لک من خلیل» - امام حسین علیه السلام - 49
«یا عباد الله! انی عذت بربی و ربکم ان ترجمون؛ إنی أعوذ بربی و ربکم من کل متکبر لایؤمن بیوم الحساب» - امام حسین علیه السلام - 85، 94
«یا فتیان بنیهاشم احملوا اخاکم» - امام حسین علیه السلام - 330
یا عمر! انت تقتلنی تزعم ان یولّیک الدّعی بن الدّعی بلاد الری و جرجان والله لاتتهنأ بذلک ابدا!» - امام حسین علیه السلام - 192
مصرع اول شاعر صفحه
از شمار دو چشم یک تن کم - رودکی سمرقندی - 238
این قفل که داند گشادن از خلق - ناصر خسرو - 92
این کاخ که میباشد گاه از تو و گاه از من - خاقانی شروانی - 110
بقراط، جهان جمله چو نقشیاست برآب -؟ - 183
به قول دشمنان برگشتی از دوست - حافظ شیرازی - 169
پس خریدار است هر یک را جدا - مولوی - 185
تو بار خدای جهان خویشی - ناصر خسرو - 277
جنگ فعلی هست از جنگ نهان - مولوی - 184
چون قحط آب بود شه از خون وضو گرفت -؟ - 306
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی - باباطاهر همدانی - 251
خوش آن که بسملم کنی و من به کام دل -؟ - 296
در اندلس نماز جماعت شود به پا - نیمتاج - 213
دندانۀ هر قصری پندی دهدت نونو - خاقانی شروانی - 109
دوست ما را و همه جنت فردوس شما را که سر -؟ - 5
ره دهیدم تا به ترکستان روم -؟ - 127
زندان تو است این اگرت باغ است - ناصر خسرو - 192
سخن درست بگویم نمیتوانم دید - حافظ شیرازی - 234
سگکی میشد استخوان به دهان - عبدالرحمن جامی - 198
شب مردان خدا روز جهان افروز است - سعدی شیرازی - 55
عشق را طی لسانی است که صد ساله سخن -؟ - 240
فرسودن اشخاص بودنی را - ناصر خسرو - 182
قانون خلقت است که باید شود ذلیل -؟ - 212
کاروان شهید رفت از پیش -؟ - 182
گل چون ز عدل زاید میرد حنوط بر تن - خاقانی شروانی - 197
مرغ پر نارسته چون پران شود - مولوی - 171
من و نفس نفیس و کشته گشتن -؟ - 174
نه پای ماندن آنجا نه دست بیعت خصم -؟ - 143
نه سیّد الشهداء بر جدال طاقت داشت - مقبل اصفهانی - 342
همه را سخن از مقاومت است -؟ - 43
مصرع اول صفحه
آلیت لا اقتل حتی اقتلا 295
ارمی بها معلمۀ افواقها 229
اقدم حسیناً هادیاً مهدیاً 294
اقسم لو کنا لکم اعداداً 291
الَیْکَ یا نَفْسُ الی الرَّحمنِ 249
ان تسئلوا عنی فانی ذولبد 230
ان تعقروا ابی فانا بن الحر 281
ان تنکرونی فانا بن الجملی 259
إنْ تُنْکروُنی فَاَناْ بن کَلْبِ 246
أنا الغلام الیمنی البجلی 310
انا بریر و ابی خضیر 224
انا بن بهدلۀ 229، 309
انا جناد و انا بن الحارث 250
انا حبیب و ابی مظهر 269، 291
انا یزید و ابی مهاصر 309
انی انا الحر و ماوی الضیف 254، 295
انی انا العباس اغدوا بالسّقا 336
تلک المکارم لا قعبان من لبن 47
خلوا عداۀ الله خلوا عن شمر 311
سقی الله ارواح الذین تئازروا 271
فان نهزم فهزّامون قدماً 164، 166
قد علمت حقاً بنوغفار 314
قد عَلِمتَ کتائبُ الانصار 218
لقد صبروا للطعن و الضرب حسراً 270
لنعم الحر حر بنی ریاح 299
لولا صوارمهم و وقع نبالهم 213
ما برحت مظلمۀ دنیاکم 102
ما زلت ارمیهم بثغرۀ نحره 254
مسموعۀ تجری بها اخفاقها 309
من یتمن العمر فلیدرع 288
نَحْنُ بَنو المَوتی فَما بالُنا 203، 207
والله لو قطعتم یمینی 335
یا دهر اف لک من خلیل 49
یا شر قوم حسبا و ادا 291
یا نفس لا تخشی من الکفار 335
یا نفس من بعد الحسین هونی 336
آدم علیه السلام 329
آل ابی سفیان 275، 278، 341
آل ابی طالب 323
آل امیه 83، 122، 143
آل ربیعه 196
آل زبیر 153
آل عقیل 326
آل کهلان 196
آل معاویه 276
آل محمد (آل پیغمبر) علیهم السلام 59، 76، 226، 268، 327، 328، 339
آل نخع 196
آل هاشم 325
آل همدان 196، 197
ائمه معصومینعلیهم السلام 15
ابراهیم علیه السلام 174، 202، 203، 329
ابراهیم بن عبدالله بن موسی.. السبیعی 113، 114
ابن ادریس 328
ابن اشعث 29
ابن حجر 190
ابن سمیه 97، 99، 276
ابن سمیه (زناکار) 196، 279
ابن سینا 107، 212
ابن عباس 84، 89
ابن طاوس 47، 101، 161، 164، 234، 237، 242، 245، 253، 312، 328
ابن مرجانه 138، 194
ابن ندیم 165
ابن نما 218
ابواسحاق السبیعی 113
ابوایوب انصاری 173
ابوبکر بن حسن مجتبی علیه السلام 333
ابوبکر بن علی علیه السلام 333
ابوثمامه صائدی (صیداوی) 269، 289، 307
ابوحرب سبیعی (عبدالله بن شهر) 57
ابوحمزه ثمالی 39
ابوزهیر العبسی 275
ابوسعید خدری 84، 91
ابوسفیان 278
ابوشعثاء = یزید بن زیاد بهدلی کندی
ابوضحاک 49
ابوعزه ضیابی 285
ابوالفرج 134، 135، 136، 138
ابوطالب علیه السلام 24
ابونیر عبسی 276
ابووداک 280، 281
احنف بن قیس 195
ادهم بصراوی 265
ازدی 222، 285، 293
اسلم، مولی حسین علیه السلام 267
اسماعیل علیه السلام 174
اشعث بن سلیم 318
افلاطون 19
[حضرت] ابوالفضل العباس، عباس بن علی علیه السلام 29، 39، 43، 74، 75، 84، 85، 89، 96، 103، 136، 175، 235، 251، 252، 263، 313، 326، 333، 334، 335، 336، 337
ابوذر غفاری 49، 50، 318
ابومخنف طبری 38، 42، 44، 49، 80، 97، 226، 246، 280، 308
امام باقر، ابوجعفر علیه السلام 64، 65، 76
امام جواد، محمد بن علی الرضا علیه السلام 66
امام حسن مجتبی علیه السلام 27، 54، 69، 70، 104، 112، 137، 156، 275، 278، 324، 325، 326، 332، 333
امام حسین، سیدالشهدا، اباعبدالله علیه السلام 14، 23، 24، 26، 27، 28، 29، 30، 31، 32، 34، 35، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 52، 53، 55،
56، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 73، 78، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 90، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 100، 103، 104، 105، 106، 107، 108، 110، 112، 113، 114، 115، 116، 117، 119، 120، 121، 122، 123، 124، 125، 126، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 137، 138، 139، 140، 141، 142، 143، 144، 145، 146، 147، 148، 149، 150، 151، 153، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 161، 163، 164، 165، 167، 168، 173، 175، 176، 177، 179، 183، 186، 187، 189، 190، 191، 192، 193، 194، 196، 197، 199، 200، 201، 202، 203، 207، 208، 210، 214، 215، 216، 217، 218، 220، 221، 222، 224، 226، 227، 228، 229، 231، 232، 233، 234، 235، 237، 238، 240، 241، 242، 245، 247، 248، 249، 251، 252، 253، 254، 255، 257، 258، 259، 260، 261، 262، 263، 264، 265، 267، 272، 275، 278، 279، 284، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 293، 294، 296، 298، 299، 304، 307، 308، 309، 310، 311، 313، 314، 315، 316، 317، 318، 319، 320، 321، 322، 323، 325، 326، 329، 330، 331، 332، 333، 334، 336، 337، 339، 340، 341، 342، 343، 344
امام حسن عسکری علیه السلام 66
امام سجاد، علی بن الحسین علیه السلام 38، 39، 41، 49، 65، 66، 80، 83، 200، 313، 338، 339، 340
امام صادق، جعفر بن محمد علیه السلام 14، 15، 74، 113
امام علی، امیرالمؤمنین علیه السلام 53، 86، 119، 130، 138، 158، 190، 195، 223، 267، 269، 275، 278، 279، 294، 325، 327، 328، 331، 332، 333
امام مهدی، قائم (عجل الله تعالی فرجه) 343
ام سلمه 66
ام وهب (زن عبدالله عمیر) 246، 247، 286، 288، 316
امیه 86
امیه بن سعد طائی 264
انس بن حرث کاهلی 300، 318
انس بن مالک 84، 91
اولاد پیامبران 172
اولاد دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله 241
اهل بیتعلیهم السلام 106، 248، 261، 262، 265، 299، 312، 313، 323، 324، 325، 334، 337
اهل سنت 195
ایوب بن مشرح حیوانی 280، 296
بحرانی، سیدهاشم 39
برادران امام حسین علیه السلام 333
برادران مسلم بن عقیل 325
براقی نجفی، سیدحسین 130
بریر بن الحصین الهمدانی 113، 116
بریر بن خضیر، سیدالقراء 34، 57، 78، 79، 85، 96، 103، 104، 105، 112، 113، 116، 119، 213، 215، 219، 222، 223، 224، 239، 243، 270
بشر بن عمرو حضرمی 48، 266، 300، 319، 321، 322
بشیر بن عمرو 322
بدیل بن صریم تمیمی 293
بکر بن حی تیمی 266، 301
بکر بن وائل 14
بکیر بن حی تیمی 248
بنی امیه 21، 24،، 27، 142، 145، 146، 148، 152، 153، 155، 156، 157، 158، 169، 196
بنی العباس 101
بنی عقیل 39، 43
بنی هاشم 23، 63، 64، 85، 102، 325، 330
بهجة بنت الحرث بن عبدالله التغلبی 113، 114
پیامبر اکرم، نبی، نبوت، رسول الله 5، 19، 22، 24، 34، 35، 39، 40، 44، 55، 59، 60، 61، 68، 71، 75، 82، 84، 85، 90، 91، 92، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 104، 105، 106، 107، 110،
111، 112، 113، 113، 114، 115، 116، 120، 121، 122، 123، 125، 126، 149، 150، 152، 154، 157، 158، 165، 172، 173، 174، 179، 190، 194، 199، 200، 202، 203، 208، 209، 217، 224، 225، 231، 233، 235، 237، 239، 241، 242، 244، 247، 253، 262، 268، 270، 272، 283، 287، 288، 290، 315، 318، 321، 322، 323، 324، 327، 329، 330، 331، 335، 338، 339، 340
پیامبران، انبیاعلیهم السلام 32، 78، 143، 174، 202، 277
تیم الله بن ثعلبه 248
جابر بن حجاج، مولا عامر تیمی 264، 268
جابر بن عبدالله انصاری 84، 91
جامی، عبدالرحمن 198
جبلة شیبانی 266
جزری 140، 309، 310
جعفر بن ابی طالب = جعفر الطیار
جعفر الطیار 84، 90، 119، 121، 323، 325، 326، 333
جعفر بن عقیل 44، 331
جعفر بن علی علیه السلام 333
جنادة بن حرث سلمانی 233
جنادة بن حارث مرادی 250، 251، 252، 256
جنادة بن کعب انصاری 265
جندب بن حجیر خولانی 265
جون (حوی) مولی ابی ذر الغفاری 49، 50
جویرة بن بدر تمیمی 136
جوین بن مالک 264
حارث بن حصیره 38
حارث بن تمیم 254
حارث بن امرء القیس 265
حارث بن کعب 49
حباب بن عامر 264
حبشی بن قیس بن سلمه 300
حبیب بن مظاهر (مظهر) اسدی 73، 75، 76، 84، 85، 92، 96، 103، 208، 215، 227، 231، 232، 262، 263، 269،
290، 291، 293، 313
حجاج بن بدر سعدی بصراوی 265، 267
حجاج بن مسروق جعفی 293
حجاج بن یوسف، والی کوفه 157
حجار بن ابجر 30، 85، 92، 93
حجر بن عدی 97، 99
حسان بن قاعد عبسی 131
حسن مثنی بن امام حسن مجتبی علیه السلام 65، 163، 333
حسین بن حمدان حضینی 39
حسین بن عقبه مرادی 226
حرث بن سریع 267
حرث سلمانی 301
حرث بن نبهان، مولی حمزه 269
حر بن یزید ریاحی 28، 30، 67، 68، 79، 80، 93، 123، 129، 144، 145، 146، 147، 148، 149، 151، 160، 208، 218، 237، 238، 239، 240، 241، 242، 243، 244، 245، 249، 254، 255، 256، 268، 280، 281، 290، 294، 295، 296، 298، 299، 300
حر بن یزید یربوعی = حر بن یزید ریاحی
حصین بن تمیم 293، 255، 256، 278، 290
حکیم بن الطفیل 335
حلاس بن عمرو ازدی راسبی 263، 269
حمزه سیدالشهدا 84، 90، 119، 120، 269
حمید بن مسلم 285، 332
حنظلة بن اسعد شبامی 132، 300، 308، 314، 315، 316، 317
حنظلة بن عمرو شیبانی 266، 269
خاقانی شروانی 109، 197
خانمان امیه = بنی امیه
خاندان عقیل 44
خاندان علی علیه السلام 138
خدیجه خواهر امام عسکری علیه السلام 66
خدیجه بنت خویلدعلیها السلام 112، 119، 120
خلفای بنی العباس 101
خولة بنت منظور بن ریّان فزاری (مادر حسن مثنی) 333
خولی بن یزید اصبحی 342
دختران پیامبر صلی الله علیه و آله 22
درید (زوید) غلام عمر سعد 30، 203
دینوری، ابوحنیفه 66، 137، 224
رافع بن عبدالله 300
رباب، همسر امام حسین علیه السلام 334
رباب، مادر سکینه 321
رستم، غلام شمر 287
رقیه، مادر عبدالله بن مسلم 326، 331
زاهر بن عمرو کندی 265
زبیدی 226
زرعة بن شریک 342
زنان آل همدان 196، 197
زهیر بن بشر خثعمی 266
زهیر بن سلیم ازدی 265، 266
زهیر بن قیس = زهیر بن قین
زهیر بن قیس بجیلی 75، 76، 294
زهیر بن القین 34، 39، 43، 45، 73، 79، 95، 96، 97، 98، 99، 100، 105، 144، 149، 150، 151، 215، 227، 239، 243، 245، 263، 268، 285، 296، 300، 306، 307، 319، 320
زیاد بن ابی سفیان 215
زیاد بن عریب همدانی 300
زید بن ارقم 84، 91
زید شهید 114
زید بن علی 113
[حضرت] زینب علیها السلام 46، 50، 51، 52، 53، 54، 66، 326، 332
سالم، غلام عامر 263
سالم، مولای عبیدالله زیاد 215، 216
سالم بن عمرو، مولی بنی المدینه کلبی 265
سعد بن حرث 267
سعد بن عبیده 136، 199
سعد، غلام عمرو بن خالد صیداوی 233، 256
سعد بن وقاص 190، 193، 197
سعید بن عبدالله حنفی 39، 43، 44، 269، 300، 306، 307، 308، 313
سعید بن هبةالله 203
سقراط 174، 299
سید طاوسی = ابن طاوس
سیف بن حرث 300
سلمان بن مضارب بن قیس 300، 319،
320
سلیمان بن ابی راشد 285
سماواتی 107
سماوی، شیخ 227
سنان بن انس 26، 182، 342
سوار بن منعم 266، 318
سوید 214
سوید بن ابی المطاع خثعمی 300، 319، 321، 322، 323
سوید بن عمرو 269
سهل بن سعد ساعدی 84، 91
سیف بن مالک بصراوی 300
سیف بن مالک عبدی 263
شادان 242
شامیان 169
شبث بن ربعی 23، 29، 30، 85، 92، 93، 224، 275، 276، 279، 285
شبیب، مولی حرث بن سریع 267
شمر بن ذی الجوشن 23، 24، 29، 30، 81، 82، 83، 84، 91، 92، 98، 99، 100، 104، 112، 134، 135، 136، 139، 140، 142، 154، 158، 197، 208، 227، 245، 253، 261، 282، 283، 284، 285، 287، 310، 311، 313، 316، 341، 342
شهدای کربلا 150
شهدای احد 174، 181
شهدای بدر 174، 181
شهدای کوی حسین 248
شهرستانی، هبة الدین 130
شوذب شاکری 269، 300
شیخ صدوق 113، 124، 126
شیخ مضر 275، 276
شیخ مفید 83، 104، 132، 328
شیعه، شیعیان 27، 70، 89، 161، 181، 314
صالح بن وهب مزنی 26، 341
صفیه بنت یونس بن ابی اسحاق 114
ضحاک بن عبدالله مشرقی 38، 42، 44، 56، 74، 82، 83، 262، 321
ضحاک بن قیس 321
ضرغامة بن مالک تغلبی 200، 263، 269
طایفه غلاة 315
طبرسی 165
طبری، ابوجعفر 38، 42، 44، 49، 56، 73، 74، 82، 83، 87، 97، 104، 136، 140، 222، 245، 248، 249، 254، 257، 275، 282، 286، 307، 309، 310، 317، 320
طرماح بن عدی طائی 234، 256
عائذ بن مجمع 233، 256
عابس شاکری 269، 300، 318
عامر بن مسلم بصراوی 263، 269
عبدالجبار بن وائل حضرمی 221، 222
عبدالرحمن بن ابی سبرة جعفی 30
عبدالرحمن ارحبی 266، 269
عبدالرحمن بن حصین 275، 276
عبدالرحمن خزرجی 263
عبدالرحمن بن عبدالرب انصاری 321
عبدالرحمن بن عقیل 331
عبدالرحمن بن عروه غفاری 269، 301، 308، 313، 314
عبدالرحمن بن محمد اشعث 157
عبدالرحمن بن مسعود بن حجاج 266، 269
عبدالرحمن، برادر مسلم بن عقیل 44
عائذ بن مجمع 265
عبدالکریم بن عمرو 64
عبدالله (پدر پیغمبر) 174
عبدالله الأکبر بن عقیل 332
عبدالله بن بشر 265، 269
عبدالله بصراوی 265
عبدالله بن جعفر طیار 39، 43، 326
عبدالله جندعی 318
عبدالله بن الحسن علیه السلام 40، 333
عبدالله بن الحسین علیه السلام 334
عبدالله بن حوزه تمیمی 219، 220، 221، 222
عبدالله بن زهیر بن مسلم ازدی 30
عبدالله بن شریک عامری 38
عبدالله بن عاصم الفایشی 38، 82
عبدالله بن عروه غفاری 269، 301، 308، 313، 314
عبدالله بن عقیل 332
عبدالله بن علی علیه السلام 333
عبدالله بن عمیر کلبی 213، 215، 216، 218، 238، 245، 275، 288
عبدالله بن مسلم بن عقیل 44، 326، 331
عبدالله بن محمد بن سلیمان.. الحسن علیه السلام 163
عبدالله بن منصور 113، 114
عبدالمطلب (جد پیغمبر) 174
عبیدالله بصراوی 265
عبیدالله بن حر جعفی 271
عبیدالله بن عبدالله بن جعفر 332
عبیدالله عمیر کلبی 253، 256، 286، 316
عبیدالله بن زیاد 23، 24، 25، 26، 27، 68، 97، 99، 103، 105، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 144، 146، 148، 155، 156، 182، 193، 194، 195، 196، 197، 199، 215، 221، 224، 225، 253، 255، 310
عثمان 190، 122، 159، 223، 328
عثمان بن زیاد (برادر عبیدالله) 193
عثمان بن علی علیه السلام 333
عزرة بن قیس احمسی 23، 30، 56، 261، 275، 276، 282، 283
عزیر علیه السلام 124، 125، 126، 159، 288، 337
عفیف بن زهیر بن ابی الاخنس 222
عقبة بن سمعان 85، 95، 140، 141
عقیل 44، 323
علی بن حنظلة بن اسعد شبامی 97
علی بن قرظه 257
] حضرت [علی اصغر علیه السلام 333، 334
] حضرت [علی اکبر علیه السلام 85، 87، 89، 96، 103، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 333
عمار بن حسان طائی 264
عمار دالانی 265
عمر بن بشیر 48
عمر بن جنادة 301، 319
عمر بن خطاب 190
عمر بن سعد بن نفیل الازدی 332
عمر بن سعد بن وقاص = عمر سعد
عمر سعد 25، 29، 30، 31، 38، 61، 65، 73، 74، 81، 83، 86، 103، 104، 108، 111، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136،
137، 138، 139، 144، 145، 146، 147، 151، 158، 163، 166، 168، 182، 187، 189، 190، 191، 192، 193، 194، 195، 196، 197، 203، 214، 217، 218، 226، 227، 237، 243، 255، 257، 260، 261، 264، 268، 275، 276، 278، 282، 283، 284، 308، 309، 310، 311، 315، 321، 329، 332، 336
عمر بن سعید بن حجاج 308
عمر بن ضبیعه 266، 268
عمران بن کعب بن حارث اشجعی 266
عمرو بن جموح 173
عمرو بن حجاج زبیدی 23، 30، 208، 225، 226، 227، 228، 231، 237، 238، 248، 259، 260، 261، 282، 283
عمرو بن حریث 195
عمرو بن خالد صیداوی 233، 234، 249، 256
عمرو طهوی 199
عمرو بن عبدالله 266، 289
عمرو بن قرظه بن کعب 132، 213، 216، 217، 218، 249، 253، 256، 257
عمرو بن کعب ابوثمامه 301
عنتره 254
عون اکبر بن عبدالله بن جعفر 332
غلام عبدالرحمن بن عبدالرب انصاری 321
غلام نافع بن هلال 234
فاطمه بنت الحسینعلیها السلام، همسر حسن مثنی 64، 65، 333
] حضرت [فاطمه زهراعلیها السلام 52، 54، 97، 120، 338، 340، 341
فرزندان امام حسن علیه السلام 325، 332
فرزندان امام حسین علیه السلام 325، 326
فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام 325
فرزندان جعفر طیار 325، 332
فرزندان زینبعلیها السلام 326، 332
فرزندان عقیل 325، 331
فرزندان مسلم بن عقیل 325، 331
فروه بن مسیک المرادی 164، 177
فضیل بن خدیج کندی 308
فیض پور، محسن 4
قارب، مولی حسین علیه السلام 267
قاسط بن زهیر تغلبی 264، 269
قاسم بن حبیب بن ابی بشر 263
قاسم بن الحسن علیه السلام 40، 326، 332، 333
قبیله ازد 250
قبیله اسد 30
قبیله انصار 218، 325
قبیله بکر بن وائل 14
قبیله بنی ا سد 230
قبیله بنی بهدله 308
قبیله بنی تمیم 254، 293
قبیله بنی دارم 340
قبیله بنی ذوذان 223
قبیله بنی ریاح 299
قبیله بنی سلیمه 219، 222
قبیله بنی شقره 254
قبیله بنی عمیرة بن ربیعه 219، 222
قبیله تیم اللاة 30، 264
قبیله ربیعه 30
قبیله عبدالقیس 219، 222
قبیله علیم 246
قبیله قحطان 250
قبیله کنده 30
قبیله مدینه 30
قبیله مذجح 30
قبیله مضر 275
قبیله همدان 30، 38
قرة بن قیس حنظلی 131
قریش 217
قطب راوندی 203، 339
قعنب بن عمر نمری 264
قمی، محدث 65، 74
قوم ثمود 317
قوم عاد 317
قوم نوح 317
قیس بن اشعث 23، 30، 85، 92، 93، 94
قیس بن سعد بن عباده 70
قیس بن میثم 195
کارلایل انگلیسی 327
کثیر بن عبدالله شعبی 97
کردوس بن زهیر تغلبی 264، 269
کعب بن جابر 270
کلید دار، سید عبدالحسین 74
کنانة بن عتیق 266، 269
کمرهای، آیت الله میرزا خلیل 3، 4، 13، 324
کمرهای، ناصرالدین 15
کوفیان 169، 196
گوته (شاعر آلمانی) 240
لیلی بنت ابی مرة بن عروة مسعود ثقفی، مادر حضرت علی اکبر علیه السلام 328
مالک بن سریع جابری 301
مالک بن نسر کندی 26، 130، 310، 342
مالک بن نضر ارحبی 38
مجوس 124، 125، 126
مجمع بن زیاد بن عمرو جهنی 264، 269
مجمع بن عبدالله عائذی 233، 256
محمد بن ابی سعید بن عقیل 44، 332
محمد بن ابی طالب 103
محمد بن بشیر حضرمی 47، 48
محمد بن عبدالله بن جعفر 332
محمد بن علی 64
محمد بن عمرو 64
محمد بن عمیر بن عطارد 30
محمد بن قیس 293
محمد بن مسلم بن عقیل 44، 331
محمد حنفیه 63
مختار ثقفی 197، 328
مرجانه 196
مرد تمیمی (قاتل قمر بنیهاشم علیه السلام) 336
مردی از بنی دارم (شخصی که تیر به طرف امام حسین انداخت) 340
مریسة بنت موسی بن یونس بن ابی اسحاق 113، 114
مزاحم بن حریث 259
مسروق بن وائل 221، 222
مسعودی 65، 66، 73، 75
مسعود بن حجاج 266، 269
مسعود بن عمرو تمیمی 195
مسمع کردین 14
مسلم بن کثیر اعرج 265، 269
مسمع بن مالک 195
مسلم بن عقیل 24، 39، 43، 94، 325،
331
مسلم بن عوسجه 39، 43، 44، 81، 82، 83، 208، 214، 220، 227، 230، 231، 232، 240، 248، 253، 256، 288، 310، 316
مسیح علیه السلام 124، 125، 126، 159، 288، 337
مصعب بن زبیر 275، 276
مصعب بن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبیر 165
معاویه 26، 69، 72، 113، 122، 123، 156، 223، 276، 279
معاویة بن یزید 195
مقبل اصفهانی 342
مقسط بن زهیر تغلبی 264، 269
منقذ بن مرّة العبدی 330
موالی حسین علیه السلام 267
موقع بن ثمامه اسدی 229، 266، 308، 309، 318
مولوی 185
مومن آل فرعون 98، 100
ملا صدرا 212
ملا نصرالدین 26
مهیار دیلمی 102
میسر بن عبدالعزیر 64
ناصر خسرو قبادیانی 92، 182، 192، 278
نافع بن هلال جملی 229، 234، 268، 301، 308، 309، 310، 311
نافع بن هلال مرادی 257، 258، 259، 262، 264
نصر بن ابی نیزر، مولی علی علیه السلام 267، 268
نصرانی، نصاری مسیحیت 125، 126، 127، 337، 339
نضر بن صالح ابوزهیر عبسی 254
نعمان بن عمرو ازدی راسبی 263، 269
نعیم بن عجلان 265، 269
نمیر بن وعله 280
نوح علیه السلام 180، 187، 317، 329
واضح، غلام ترک 233، 256
واضح ترکی، مولی حرث سلمانی 301
ولد فاطمهعلیها السلام 97، 99
هانی بن ثبیت حضرمی 248
هانی بن عروة مرادی 97، 99، 225، 259
هشام بن محمد 260
هرمز 101
هفتاد و دو تن 35، 42
یحین بن هانی بن عروه مرادی 259
یحیی بن معین 190
یزید بن ثبیط عبدی 263، 269، 301
یزید بن حارث 85، 92، 93
یزید بن رویم شیبانی 30، 195، 196
یزید بن زیاد بهدلی کندی، ابوالشعثاء 264، 269، 301، 308، 309، 310
یزید بن سفیان 254، 255
یزید بن معاویه 24، 25، 79، 98، 99، 122، 123، 129، 130، 131، 132، 133، 139، 140، 141، 144، 148، 149، 156، 195، 197
یزید بن معقل 219، 222، 223
یزید بن مغفل جعفی 294، 301، 319
یسار، مولای زیاد بن ابی سفیان 215
یوسف علیه السلام 181
یوسف بن یزید 222
یهودی 125، 126، 127، 288، 337
فهرست جاها
احد 173، 174، 181
اسلامبول 101، 173
اقساس مالک، قریة بالکوفه 129، 130
بابل 74
بدر 173، 174، 181
بصره 14، 156، 169، 195، 269
بغداد 165
بلاد سواد 73
بلخ 113، 114
پل سفید 74
جرجان 192
حبشه 326
حجاز 24، 28، 70، 79، 86، 133، 139، 140، 141، 153، 156، 157، 195، 196
حجر الاسود 196
خیف 255، 295
دارابجرد فارس 69
دارالعرفان 4
دولت عثمانی 101
دهات اطراف فرات 73
دیلم 47، 134
ری 48، 192، 198، 213، 217
سرحدّ ری 48، 198
شام 24، 40، 129، 156، 169، 182، 190، 195، 343
شفیه، نیم فرسخی کربلا 74
صفین 24، 279
عذیب الهجانات 233
عراق 24، 29، 79، 87، 98، 140، 141، 190، 195، 202، 203، 318
عموراء 202، 203
عون 74
غاضریه 74
فارس 69، 213، 217
فرات 30، 31، 73، 74، 103، 106، 113، 114، 226، 227، 261، 335
قادسیه 199، 213، 255
کربلا 14، 74، 129، 130، 131، 150، 163، 190، 193، 195، 196، 224، 264، 305، 310
کعبه 57، 143، 295
کوچه بنی ذوذان 223
کوفه 23، 24، 27، 29، 30، 31، 61، 62، 65، 70، 71، 72، 74، 86، 87، 97، 98، 103، 104، 105، 108، 112، 130، 143، 145، 152، 153، 156، 157، 161، 165، 169، 191، 192، 193، 195، 196، 198، 208، 213، 217، 226، 243، 244، 249، 258، 260، 264، 269، 275، 276، 310، 343
گرگان 198
مدینه 30، 65، 70، 139، 140، 141، 193، 264، 323، 333، 343
مسجد خیف 255
مسجد شبث 279
مصر 13، 14، 190
مضر 275، 276
مکه 140، 141، 196، 255، 264، 323
منی 255، 295
موته 174، 326
نواویس 74
نهر علقمی 74
نهر نینوا 74
یونان 280