ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور:عقل: کلید گنج سعادت [کتاب] : شامل سخنرانیهای استاد حسین انصاریان/ حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۹۱ .
مشخصات ظاهری:۴۹۴ ص.
فروست:سیری در معارف اسلامی؛ ۱.
شابک:978-964-2939-11-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:چاپ قبلی: دارالعرفان، ۱۳۸۷( ۴۹۴ ص).
موضوع:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ - -- وعظ
موضوع:عقل و ایمان (اسلام)
موضوع:اسلام -- مقاله ها و خطابه ها
رده بندی کنگره:BP۱۰/۵/الف۸۲ع۷ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۸
شماره کتابشناسی ملی:۲۸۰۰۷۹۳
بسم الله الرحمن الرحیم
یک شب و روز عاشورا
مولف خلیل کمرهای
ویرایش و تحقیق محسن فیض پور
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
در جهان پرتلاطم امروز،آیات پرشور الهی و کلام روحبخش معصومین و زمزم لایزال معارف شیعه مرهم جانهای خسته و سیرابکننده تشنگان هدایت و رهایی جویندگان از ظلمتهای نفس است.عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفتاند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهل بیت،علیهم السلام، را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه مینمایند.
در این میان،کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازندهای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز،که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نمودهاند،عباد اللّه را به مصداق کریمۀ «اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» ،با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کردهاند.
مجموعه حاضر،که با عنوان«سیری در معارف اسلامی»در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار میگیرد،مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسین انصاریان،مد ظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراثداران گوهر سخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.
این گنجینه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث و نظر میباشد که به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته میشود.
در این مجموعه گرانقدر،تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیقکه شرح آن در یادداشت ویراستار آمده استساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود،تا ضمن نشر فرهنگ انسانساز آل اللّه، علیهم السلام،شیوه منحصر به فرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی میشود نخستین اثر از این مجموعه سترگ،و دربردارنده 16 گفتار در باب عقل است که مربوط به سخنرانیهای استاد در ماه صفر سالهای 1374 و 1378 در مسجد سید اصفهان و حسینیه جوادیان قم است.این مکتوب،علاوه بر دربرداشتن متن سخنرانی که لاجرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری میسازد،از فواید زیر خالی نیست:
-عنوانبندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.
-استخراج مصادر آیات و روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پینوشت.
-ذکر نام مستقل برای هر بحث.
-مجموعه متنوع فهرستها و...
در پایان،با امید به این که این اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت،علیهم السلام،و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد،لازم است از استاد انصاریان،دامت برکاته،که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگذاری نماییم.همچنین،از هیئت مدیره محترم مرکز و پژوهشگران و ویراستاران موسسه نگارش و ویرایش،به ویژه جناب آقای محسن باغبانی،که تولید و آمادهسازی این اثر را بر عهده داشتند،و دیگر عزیزانی که در نشر این اثر یاری رساندند،کمال تشکر را داریم.و للّه الحمد.
مرکز علمی تحقیقاتی دار العرفان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
مسئولان محترم مرکز تحقیقاتی دار العرفان،که نشر این سلسله آثار را بر عهده دارند،امر فرمودهاند درباره نحوه ویرایش این اثر مطلبی بنویسیم.این کار فرصت مبسوطی میطلبد و نیازمند طرح مقدماتی نسبتا طولانی است که این مقال را مجال آن نیست،با این حال،به اجمال نکاتی را معروض میدارم:
برای اتخاذ راهبردهای ویرایش این مجموعه آثار،رسیدن به تفاهمی سه جانبه میان مؤلف،ناشر،و گروه تولید ضروری بود.نخستین تبادل نظرها طی جلساتی که از اوایل آذر ماه سال 1386 برگزار شد انجام پذیرفت که به تدوین طرحی پیشنهادی انجامید و برای ویرایش این مجموعه سه سطح ویرایش در نظر گرفته شد.سرانجام، مقرر شد مجموعه سخنرانیهای استاد در ماه رمضان 86 برای نمونه به ویرایش سپرده شود تا تصمیمگیری درباره سطح و نوع ویرایش در عمل ممکن باشد.
ویرایش این کتاب،که حدود سه ماه به طول انجامید و خود مجلدی مستقل است که با عنوان یوسف و زلیخا:حدیث عقل و نفس آدمی تقدیم میشود،خط و مشی ویرایش سایر آثار را نیز معین کرد.هیئت مدیره محترم مؤسسه دار العرفان و مؤلف ارجمند،کلمه به کلمه،زبان و محتوای این اثر و کار صورت گرفته را بررسی کرده بارها نمونه ویرایش شده را با اصل آن تطبیق کردند و نظر خود را درباره تغییرات و اصلاحات به عمل آمده به صورت کتبی به اطلاع ویراستاران رساندند.
در نهایت،پس از این بررسیها،آنچه به عنوان عملیات ویرایش به تأیید رسید و حوزه ویرایش اثر و سیاستهای آن را معین ساخت،در دو عنوان«آمادهسازی»و «تولید»و پنج مرحله جزئی خلاصه و گردش کار زیر برای آن تعریف شد:
1.تبدیل نوارهای سخنرانی،بر اساس تربیتی که ناشر معین ساخته،به متن حروفنگاری شده؛اعمال اصلاحات مربوط به ویرایش و نسخهپردازی و، در نهایت،صفحهآرایی و ارسال کتاب به چاپخانه.
2.پژوهش در مستندات اثر(ویرایش فراهمآوری،و ویرایش استنادی/ استشهادی).
3.ویرایش بنیادی اثر(ساختاریمحتوایی).
4.ویرایش زبانی و ادبی اثر.
5.ویرایش صوری اثر.
ازاینرو،ویرایش این آثار،با توجه به هدفی که ناشر محترم از نشر آنها دارد، در حوزه ویرایش کلان قرار میگیرد(نه ویرایش خرد)و میتوان آن را نخستین کار (یار در زمره نخستین کارهایی)دانست که در حوزه معارف اسلامی انجام پذیرفته است.
درباره ویرایش استنادی اثر )gnitide lanoitatiC( همه مبلغان دین خدا معتقدند که دین خدا امانتی سترگ است و شرط امانتداری این است که هیچ مطلبی بدون استناد و به صورت ادعایی بر منابر گفته نیاید.ازاینرو، مستند سخن گفتن یکی از شرطهای اصلی تبلیغ دین است.در این مستندگویی، باید توجه داشت که هر کتابی دارای ارزش نیست،مگر این که اصالت آن به اثبات رسیده باشد یا مستند بودن آن به نحوی از انحاء ثابت شود.لذا،کتابهای به اصطلاح«دم دستی»و«دسته چندم»مدرک قبولی محسوب نمیشوند و نباید به هر نوشتهای در این باب،به ویژه ترجمهها،اعتماد کرد؛زیرا احتمال خطا و سهو در آنها بیشتر میرود.از طرفی،سخنرانی محدودیت زمانی دارد و نمیتوان همه مستندات را در آن موبهمو طرح کرد و بر فرض هم که وقت اقتضای چنین کاری را داشته باشد،نقل عبارات عربی برای مستمعانی که با این زبان آشنایی ندارند ملال آور است.
برای رفع این کاستی و مستند ساختن فرمایشات استاد(از یک سو)،و بینیاز کردن مخاطبان گرامی از جستجو در کتب اصیل برای یافتن مستندات سخنان استاد (از سوی دیگر)،کوشش شده است سخنرانیهای ایشان به نحوی محققانه مستندسازی شود.جناب استاد،که خود محققی دقیق و نکتهپردازند،بر این مسأله پافشاری کرده و ضمن مطالعه تکتک مستندات اثر،حتی در بعض موارد که ویراستاران در یافتن سندی ناکام بودهاند خود بار پژوهش را با وجود مشغله زیاد
به دوش کشیده یا راهنمایی لازم را دراینباره ارائه کردهاند.
برای رسیدن به وضعیت مطلوب در این حوزه،مستندسازی به دو مرحله ویرایش فراهمآوری )gnitide noitisiuqc و ویرایش استنادی/استشهادی تقسیم شده است.در بخش فراهمآوری،مجموعه مستندات مرتبط با یک موضوع گردآوری و در پوشههای جداگانهای ثبت میشود.در مرحله ویرایش استنادی،از مجموع آنچه فراهم آمده مهمترین و مرتبطترین اسناد گزینش شده و در پینوشت گنجانده میشود.تطبیق مستندات با موضوع ارائه شده و اصلاح یا تکمیل آن در متن یا پینوشت در این بخش انجام میپذیرد.در ویرایش استنادی کتابی که در دست دارید نکات زیر رعایت شده است:
-هر جملهای از متن اصلی که احتمال داده میشد خواننده از سند آن سوال کند و جنبه ادعایی داشت در پینوشت مستند گردید.مثلا،اگر در متن آمده است:درباره عقل روایات زیادی داریم...،در پینوشت تعدادی از این روایات برای نمونه آمده یا نشانی بابهایی از کتب که دراینباره است آورده شده است.در حقیقت،تلاش شده در طول کتاب هیچ ادعایی بدون سند نباشد.
-در مستندسازی بیشتری تکیه بر کتب اصلی و دست اول بوده است، مانند کتب اربعه.برای همین اگر روایتی در این کتب آمده و در بحار نیز ذکر شده نشانی کتب اصلی داده شده است.در عین حال،گاهی آدرسها به بحارالانوار و کتب مشابه بازمیگردد.در این موارد، سهولت دسترسی به کتاب مد نظر بوده است.
-گاه در متن به نکتهای تاریخی یا ادبی یا...اشاره شده است که احساس میشد داشتن اطلاعات بیشتر دراینباره ضروری است.برای مثال،به تناسب سخن از تعداد جنگهای پیامبر به میان آمده یا از سلسله عباسیان یا غزنویان و...سخن رفته است.در این موارد،تاریخ کوتاه سلسله غزنویان یا عباسیان در پینوشت آمده یا تعداد جنگهای پیامبر اسلام با اختلاف مورخان ذکر شده است.
-گاهی به مقتضای منبر پرورش یک مطلب از جناب استاد است.در این صورت،حفظ امانت در نقل منبر و حفظ اصالت روایتهردو مد نظر بوده است؛لذا در پینوشت آمده است:«برداشت آزادی است از...».
یا«اقتباسی است از...».
-به جد تلاش شده از دخل و تصرف در متن اجتناب گردد.با این حال، گاه به واسطه ابهامی که در متن بوده ناچار به آن شدهایم.برای مثال،اگر در متن آمده است:روزی،امیر المؤمنین از کسی پرسید...،و طبق روایت یقین کردهام که آن فرد ابن عباس بوده است در متن این اصلاح را روا داشتهایم که:روزی،امیر المؤمنین از ابن عباس پرسید... .گاه نیز به حسب ضرورت انتقال درست مطلب این کار صورت گرفته است که البته در مجموع اثر بسیار نادر است و در نهایت این تغییر با اجازه و صلاحدید مؤلف محترم انجام شده است.
-گاه قسمتی از متن اثر متکی بر ترکیب مضمون چند روایت یا چند آیه با هم و نتیجهگیری از آنهاست.این نکته در پینوشت بدین صورت تذکر داده شده:«این مطلب برداشتنی است از مجموعه این روایات یا آیات».
گاهی نوع استدلال و نتیجهگیری نیز توضیح داده شده است.
-گاهی،در کنار روایات اصلی،روایاتی بودهاند که یا با اندک اختلافی در لفظ همان معنا را منتقل میکردهاند یا از معصوم دیگری وارد شدهاند.در این موارد،در پینوشت آمده است:«مضمون این روایت در این روایات نیز دیده میشود»یا«این روایت با اندکی اختلاف در لفظ نیز وارد شده است»؛«یا این روایت از امام...نیز نقل شده است».
-گاه،علاوه بر توضیح استاد،توضیحات دیگری نیز در کتب فضلای دیگر وجود داشته که چه بسا با نظر استد در تقابل قرار داشته یا آن را تکمیل کرده و توضیح داده یا از زاویه دیگری به موضوع پرداخته است.
این موارد نیز حتی الامکان آورده شده است.
-گاهی استاد مطلبی کلی را در متن طرح کردهاند.برای مثال،متذکر شدهاند که در قرآن حدود هزار آیه درباره تعقل و اندیشه وجود دارد.در این موارد،در پینوشت،تعداد کلمات مرتبط با عقل در قرآن آمده است.
به دو دلیل:اول اثبات ادعا،و دوم،آشنایی خوانندگان با این که چه واژههایی در قرآن به معنای مورد نظر به کار رفتهاند.
-بسته به اهمیت و کاربرد موضوع،تعداد واژههای موجود در قرآن درباره یک موضوع آورده شده است؛مثلا کاربرد واژه لبّ و مشتقات آن در قرآن،یا واژه صبر و بشارتهای قرآن به صابران و...
-آشنا ساختن مردم با سیره علمای بزرگوار شیعه در حقیقت راهی است که میان نسلهای پیشین و نسلهای آینده رابطه برقرار میکند.
همچنان که در طول کتاب ملاحظه خواهید کرد،جناب استاد در جایجای سخنانشان به این موضوع پرداخته و سیره عملی این ستارگان درخشان را بازگو کردهاند.بدین منظور،در پینوشت،شرح حال این بزرگواران و میراث علمی و عملیشان آمده است تا استفاده از آثار آنان و شناخت بهتر آنان میسور باشد.
-به تناسب،اگر در سخنرانی نامی از پادشاه،شاعر،دانشمند و صاحب نامی نیز آمده شرح حالش در پینوشت آمده تا خوانندگان محترم نیازمند مراجعه به تذکرهها یا فرهنگها دراینباره نباشند.اغلب این بیوگرافیها بر اساس فرهنگهای موجود آماده شده یا بر اساس دو یا چند متن فراهم آمدهاند.به هر حال،تلاش شده این بیوگرافیها در کوتاهترین حد ممکن سامان یابند.نکته قابل ذکر این که بیوگرافی مفصل فقط یکبار در طول این سلسله آثار آورده میشود و در دفعات بعدی به ذکر اجمالی از آن بسنده شده و به کتب پیشین ارجاع داده میشود.نحوه ارجاع نیز بدین شکل است:نگا:151/25/2/1؛یعنی نگاه کنید به جلد 1، گفتار 2،پینوشت 25،صفحه 151.
-اگر گاهی در متن،نامی از رجالی یا صحابی یا یکی از تابعین یا اصحاب ائمه برده شده،شرح حال او نیز در پینوشت آمده است(مانند هشام، ابن مسعود،مالک اشتر و...).اغلب این پینوشتها به زبان عربی است و چون طلاب محترم همگی به این زبان تسلط دارند از ترجمه آن اجتناب شده است تا اصالت متن حفظ شود و نیازی به مراجعه دوباره به متن اصلی نباشد.زندگینامه و شرح حال مخالفان نیز هرجا که نیازی بدان احساس میشده فرع بر این مسأله آمده است.
-گاه سلسله سند روایتی خالی از روات ضعیف و مجهول و...است.در حد بضاعت،گاهی اینگونه روایات نیز معرفی شدهاند.
-در ترجمه آیات قرآن،نهج البلاغه،صحیفه سجادیه،و مفاتیح الجنان از ترجمه استاد انصاریان استفاده شده است.
-متن آیات و روایات از برنامههای نرمافزاری اخذ شده تا اشتباه در حروفچینی یا تنوع در رسم الخط یا اعرابگذاری نداشته باشد.
-کتابنامه اثر بر اساس کتابنامه معجم فقهی(ویرایش سوم)تنظیم شده است.زیرا در اغلب استنادات از این برنامه استفاده شده است.همچنین تاریخ وفات مولف در کتابنامه آمده است.تا تعلق کتاب و نویسنده آن
به دوره تاریخی خاصی معلوم باشد.
-گاه،در متن اصلی به نکتهای اشاره شده است که بیشتر متناسب با پینوشت بوده است.این موارد با عبارت(مؤلف)از سایر استنادات ویراستاران متمایز شده است.
-اشعار موجود در متن اغلب در متن اصلی وجود داشتهاند.اما گاه برای پربارتر کردن محتوا و آشنایی خوانندگان با این مقوله،یا به جهت برقراری ارتباط با فرازهای دیگر،یا ایجاد تنوع در خلال مطالعه،شعری به تناسب در متن گنجانده شده است.
-بخشی از هزینه استخراج مستندات و نیز نمایهسازی این اثر را مؤسسه نگارش و ویرایش پذیرفته است.قصد کردهایم که اگر خداوند به کرم خویش این حرکت کوچک را بپذیرد،ثواب آن به روح جمیع مؤمنین و مؤمنات،به ویژه انبیای الهی و حضرات معصومین علیهم السلام،برسد.
امید است بهرهبرداری عزیزان از این بخشها باقیات الصالحات همه ما و همه اسیران خاک باشد.
-نکته آخر این که مسئولیت صحت اطلاعات موجود در پینوشتها و درستی نشانیها و ارجاعات با مؤسسه نگارش و ویرایش است و ناشر یا مؤلف محترم در اشتباهات احتمالی آن نقشی ندارند.دراینباره،هر چند از نرمافزارهای علوم اسلامی بهره میبریم،باز امکان اشتباه موجود است،زیرا واژهها گاه به غلط در این منابع ذکر شدهاند.با این که تلاش شده این موارد اصلاح شوند باز امکان سهو و خطا را از خود دور نمیدانیم.
درباره ویرایش بنیادی اثر )gitide laitnatsbuS( بخشی از مباحث مربوط به ساختار و محتوای اثر در فقره پیش گذشت که تکرار آن ضرورتی ندارد.در ویرایش بنیادی اثر،در ابتدا مواردی که نیازمند مستندسازی است معین میشود.به بیان دیگر،ابتدا پینوشتهای اثر معین شده و پس از انجام مرحله فراهمآوری و ویرایش استنادی،اثر مجددا به ویرایش بنیادی بازگردانده میشود.در این مرحله،دو کار مهم به تفکیک یا توامان انجام میگیرد.در ویرایش ساختاری )gnitide larutcurtS( همه پارگرافهای متن اصلی و گاه جملاتی که مفهوم مستقلی دارند شمارهگذاری شده و ساختار اثر به نحوی که مناسب با نوشتار
است بازسازی میشود.بدین ترتیب،گاه پاراگراف 30 متن اصلی در پی پاراگراف 2 میآید یا بند 5 به بند 45 منتقل میشود.لازم به ذکر است که این تغییرات فقط در حد ضرورت انجام میگیرد و مبنای کار همان ساختاری است که در منبر ارائه شده است.در این میان،درباره ویرایش محتوایی )gnitide tnetnoC( ،توضیح بعضی مسائل ضروری است:
-برای حفظ یکدستی همه سخنرانیها،ذکر مصیبتهای موجود در آنها حذف شده است.به امید خدا این قسمت از سخنرانی در کتاب جداگانهای گرد آمده و منتشر خواهد شد.
-دستبرد دیگر ویراستاران،در مطلع و مقطع اثر بوده است.بدیهی است حسن مطلع و مقطع از شرایط نوشته خوباند.سخنرانیهای استاد، متناسب با سبک ایشان در سخنرانی،مطلعهایی ساده و عاری از لفظپردازی یا عبارات عربی و آیات قرآن دارند.ازاینرو،جز در بعض موارد که جملاتی بر ابتدای اثر افزوده شده بقیه به همان شکل ارائه شدهاند که بیان شده بودند،ولی انتهای هر گفتار اغلب به همان شکلی نیست که بیان شده است.سبب این که در سخنرانی،انتهای مطلب به روضه یا به دعا ختم میشود که در نوشتار این کار ممکن نیست.در نتیجه،پاراگراف انتهایی مطالب یا از همان فقرات آخر انتخاب شدهاند یا نتیجه بحث را در خود دارند.تلاش این بوده که بحث همواره سرانجام معین،مقبول و زیبایی داشته باشد.
درباره ویرایش زبانی و ادبی اثر )gnitide yraretiL( متناسب بودن سخن با مقتضای حال از شرایط بلاغت است.سخنرانی باید متناسب با زمان و مکان و رویدادهای زمان ارائه شود.این موضوع با آن که حسن منبر تلقی میشود اثر را دارای تاریخ مصرف و مقید به شرایط زمان و مکان میکند.در ویرایش،به طور کلی،عمومی بودن محتوا مد نظر بوده است و تلاش شده تا حد امکان و تا آنجا که به محتوا آسیب نرسد این قبیل مطابقتها و تقییدات شکل عمومیتری بیابند.
زبان این اثر نیز برگرفته از زبان مؤلف در آثار قلمیشان از جمله کتاب عرفان اسلامی است.با تذکر این نکته که هرگز نمیتوان شرط امانتداری را حفظ کرد و سخنرانی را طوری تبدیل به کتاب کرد که اثری از سخنرانی بودن در آن نباشد.این
کار علاوه بر این که در این سطح ممکن نیست،نقض غرض نیز هست،زیرا هدف این کتاب دادن اطلاعات لازم به مبلغان حوزه علمیه برای غنیسازی محتوای تبلیغ دینی است.با این حال،بعضی خصوصیات زبانی متعلق به زبان منبر است که باید حتما اصلاح شود.اولین و مهمترین آنها کلمات و افعال شکسته است که در زبان محاوره معمول و در کتابت نامقبولاند.به جز این ویژگی عام،ویژگیهای دیگری نیز در گفتار هست که نیازمند اصلاح است.از جمله:تکرار.تلاش بر این است تا حد امکان این ویژگی در اثر محسوس نباشد؛گو این که زدودن آن از متن به طور کامل ممکن نیست.
سخنرانی فاقد هر نوع عنوانبندی در داخل متن است و سخن سیر طبیعی خود را دارد.این خاصیت در نوشته سبب خستگی خواننده میشود.عناوین اصلی و فرعی داخل متن بدین لحاظ بر متن علاوه گشتهاند تا هم یکنواختی متن از بین برود،هم موضوع کاملا برای مخاطبان معلوم باشد و در نتیجه استفاده از کتاب آسان باشد،و هم مطالب فرعیای که گاه به مناسبت داخل موضوع اصلی شدهاند به طریقی از آن متمایز گردند.ضمن این که تأکید ناشر و مؤلف محترم بر استفاده از تیترهای بیشتر بوده است.
یکی دیگر از ویژگیهای زبان محاوره استفاده از واژههای«یک»و«یکی»به صورت«یک مردی»،«در یک کتابی»و...است.همچنین،استفاده از انواع بدل است:«سوره یوسف،صد آیهاش،داستان حضرت یوسف است...».حذف حروف اضافه و قید نیز در این ویژگیها میگنجد.
در ویرایش زبانی،اصلاح این ویژگیها ضروری است،اما این بدان معنا نیست که متن عاری از ویژگیهای زبانی منبر و کاملا مطابق با نثر معیار است.ازاینرو، فعلهایی چون میگردد،گشت،مینماید و...که حضورشان در نثر معیار مکروه یا ممنوع دانسته شدهاند هنوز در متن وجود دارد.
درباره ویرایش صوری اثر )gnitide lamrک( ویرایش صوری این اثر خود بحث دراز دامنی دارد که پرداختن به آن در این یادداشت ضروری نیست.در ویرایش صوری،ابتدا شیوهنامهای برای فرمت متن (اندازه متن،اندازه قلم متن،قلم عبارات عربی،ترجمهها،اشعار،پینوشتها و...) تعریف شد.دستور خط اثر در اغلب موارد منطبق بر دستور خط فرهنگستان زبان و ادب فارسی است و در صحت واژهها کتاب غلط ننویسیم استاد بزرگوار جناب دکتر ابو الحسن نجفی و فرهنگ درستنویسی سخن معیار بوده
است.در نقطهگذاری و تنظیم پینوشتها و کتابنامه نیز کتاب آیین نگارش و ویرایش استاد بزرگوار جناب احمد سمیعی گیلانی ملاک بوده است.هر چند تلاش شده در استفاده از علائم ویرایشی افراط نشود.
در انتها...
-این کتاب در شرایط خاص و زمانی اندک(در حدود یک ماه)تولید شده است،اما تلاش کردهایم سرعت تولید آن سبب کمدقتی و بیدقتی در کار و کاهش کیفیت آن نشود.با این حال،خطا همزاد آدمی است و آدم بیخطا در این عالم«یا نیست یا کم است».امید است بزرگواران اشتباهات این کتاب را به دیده اغماض بنگرند و از هرگونه انتقاد یا پیشنهادی که سبب بهتر شدن آن میشود دریغ نفرمایند.
-شرط ادب آن است که از اساتیدم که نگرشهایم در ویرایش را به آنها مدیونم و این فن شریف را از آنان آموختهام و این اثر حاصل علم آنان است سپاسگذاری کنم:سرکار خانم دکتر فرزانه فرحزاد،جناب آقای دکتر محمد دبیر مقدم،دکتر نور اللّه مرادی،دکتر علاء الدین طباطبایی، استاد بهاء الدین خرمشاهی،استاد حسن میرعابدینی،استاد هوشنگ مرادی کرمانی،استاد رضی خدادادی هیرمندی،جناب مهندس علی کافی،استاد علی صلحجو،استاد رضا بهاری،استاد غلامرضا ارژنگ، جناب استاد نوری،و سرکار خانم زهرا جلالزاده که دانششان در فن ویرایش با رایانه در این ایام بسیار مددکار شد.همچنین از استاد دانشمند و ارجمندم جناب آقای دکتر عبد الحسین آذرنگ و جناب استاد هومن عباسپور بسیار سپاسگزارم.خداوند همگیشان را سالم و تندرست بدارد و بر توفیقاتشان بیافزاید.
-نیز از همکاران گرامیام آقایان محمد حسن حبیبی،عباس جباری،و مجید صاریان در بخش ویرایش بنیادی و زبانی؛حافظ گرامی قرآن کریم جناب آقای غلامرضا دولتیار در مقام ویراستار فراهمآور و ویراستار استنادی/استشهادی،همکار گرامی جناب آقای سینا قیطانی در بخش خدمات ماشینی،نسخهپردازی،اعمال اصلاحات رایانهای، ویرایش صوری و فنی و نمایهسازی؛و آقای سعید آهنگر جویباری در حروفنگاری دقیق متن اثر از نوار و صفحهآرایی نهایی،و سرکار خانم معصومه اخترشناس،مدیر عامل مؤسسه،تشکر میکنم.امیدوارم
تلاشهای گروه آمادهسازی و تولید این اثر مفید فایدهای باشد و خوانندگان گرامی از آن استفاده کافی و وافی ببرند.
-همچنین از همکاری هیئت مدیره،مدیر عامل،و معاونین مرکز علمی تحقیقاتی دار العرفان تشکر میکنم.سپاس ویژهای نیز باید از استاد حسین انصاریان داشته باشم که با صبر و حوصله و همراهی خود ویرایش صعب این نوشته را پذیرفتند و راهنماییهای لازم را ارائه کردند.امیدوارم دلسوزی و حوصله ایشان در تولید این اثر گامی باشد برای پذیرش این معنا در حوزه نشر دینی که این حوزه بیش از هر حوزه دیگری نیازمند به دقت علمی و ویرایشی روشمند و مبتنی بر علم است.و للّه الحمد اولا و آخرا.
قم،بهار یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت مؤسسه نگارش و ویرایشمحسن باغبانی
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم پایهگذار منبر و جلسات سخنرانی برای رشد و هدایت جامعه وجود مبارک پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،بود.ارزش تبلیغ دین از طریق منبر و جلسات تا جایی بود که خود رسول اکرم تا روز پایان عمرشان با کمال اخلاص به بیان معارف دین پرداختند و در این راه زحمات سنگینی را متحمل شدند.پس از پیامبر،وجود مقدس امیر مومنان،علیه السلام،ادای این تکلیف الهی را به عهده گرفتند که بخشی از سخنرانیهای آن حضرت در کتاب بینظیر نهجالبلاغه موجود است.
امامان معصوم،به ویژه حضرت باقر و حضرت صادق،علیهما السلام،نیز تا جایی که فرصت در اختیارشان قرار گرفت و مزاحمتی از جانب حکمرانان بنی امیه و بنی عباس برایشان پیش نیامد این مهم را به صورت بیان معارف الهی و رشتههای مختلف علوم به صورتی که حجت تا قیامت بر همگان تمام باشد به عهده گرفتند و دیگران را که مورد اعتمادشان در علم و عمل بودند به این مسأله تشویق کردند.
عالمان مخلص و با عمل شیعه برای حفظ دین خدا و تبلیغ معارف الهیه بر اساس قرآن و فرهنگ اهل بیت قرن به قرن تا به امروز که سال 1387 هجری شمسی است این جایگاه عظیم را حفظ کردند؛شخصیتهایی چون شیخ مفید،شیخ صدوق، شیخ طوسی،علامه محمد باقر مجلسی،و شیخ جعفر شوشتری و در قرن معاصر بزرگانی چون آیت اللّه العظمی بروجردی،آیت اللّه سید علی نجفآبادی،آیت اللّه حاج میرزا علی شیرازی،آیت اللّه حاج میرزا علی حصهای،آیت اللّه حاج میرزا علی
فلسفی تنکابنی و...با داشتن مقام مرجعیت و مقام علمی بسیار بالا در ماه رمضان و محرم و صفر به منبر میرفتند و از این طریق دین خود را به قرآن و اهل بیت ادا میکردند.
این جانب حسین انصاریان که سالیانی از عمرم را در شهر مقدس قم این آشیانه اهل بیت،نزد بزرگانی از مراجع و اساتید مشغول تحصیل بودهام،بر اساس وظیفهای که احساس میکردم رو به جانب تبلیغ و تالیف آوردم و،در این راه،فقط توفیق حق رفیق راهم بود.در زمینه تبلیغ بیش از شش هزار سخنرانی در نزدیک به پانصد موضوع مختلف بر پایه قرآن و روایات اهل بیت و تاریخ صحیح و نکاتی از حیات پاکان و اولیای الهی پرداختهام که امیدوارم تا لحظات پایان عمر همچنان توفیق ادای این وظیفه را از جانب حق داشته باشم.
موسسه دار العرفان،که در شهر قم در جهت نشر معارف قرآنی و فرهنگ اهل بیت،علیهم السلام،کارهای مهمی را در سطح جهانی انجام میدهد،بنا گذاشت متن این سخنرانیها به صورت مکتوب درآید تا در اختیار طلاب حوزهها و دانشجویان و مردم علاقمند قرار گیرد و این مجموعه که احتمالا حدود دویست جلد خواهد شد در آینده منبعی برای مبلغان شیعه قرار گیرد.من پس از سپاس از حضرت حق لازم میدانم به خاطر تحقق این مهم از دو فرزندم و جناب آقای پیمان تشکر کنم و از خوانندگان،بخصوص مبلغان گرامی،درخواست دعا نمایم.حال، این شما و این اثر اسلامی که فقط لطف و رحمت حق سبب ظهورش شد.
فقیر حسین انصاریان
اصفهان،مسجد سید صفر 1374
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
در خزانه خلقت،گوهری باارزشتر وبامنفعتتر از دین وجود ندارد.
بعثت صد و بیست و چهار هزار پیغمبر،نزول صد و چهارده سوره قرآن،و انتخاب دوازده امام معصومهمه به منظور تبلیغ و حفظ دین و متدیّن ساختن مردم بوده است:
مردم در ابتدای تشکیل اجتماع گروهی واحد و یکدست بودند و اختلاف و تضادی در امور زندگی نداشتند.پس از پدید آمدن اختلاف و تضاد، خدا پیامبرانی را مژدهدهنده و بیمرسان برانگیخت،و با آنان به درستی و راستی کتاب را نازل کرد تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داوری کند.آنگاه در خود کتاب اختلاف پدید شد و اختلاف را در آن پدید نیاوردند مگر کسانی که به آنان کتاب داده شد.این اختلاف بعد از
دلایل و برهانهای روشن و آشکاری بود که برای آنان آمد،و سبب آن برتریجویی و حسد در میان خودشان بود.پس خدا اهل ایمان را به توفیق خود،به حقّی که در آن اختلاف کردند راهنمایی کرد.و خدا هرکه را بخواهد به راهی راست هدایت میکند.
در وحی بودن و حقّانیّت این کتاب با عظمت هیچ شکّی نیست؛سراسرش برای پرهیزکاران هدایت است.
و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت میکردند،و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم،و آنان فقط پرستشکنندگان ما بودند.
این آیات به جایگاه صد و بیست و چهار هزار پیغمبر،که عمر باکرامت و باارزششان را در راه تبلیغ و حفظ دین و راهنمایی مردم صرف کردند،اشاره دارد.همچنین،نشاندهنده جایگاه کتب آسمانی و ائمه اطهار،علیهم السلام،دراینباره است.
همانگونه که آیه نخست بدان اشاره کرده است،این گوهر بینظیر خزانه خلقت،با چنان مبلغان و چنین کتابهایی،از ابتدای ظهورش بر روی زمین با خطرات مختلفی از جانب اهل کبر،اهل هوی و آنها که در باطن دچار بتهای فراوان بودند،روبهرو بوده است. 4
به طور طبیعی،وقتی منافع انسان به خطر میافتد،در برابر آن خطر به مقابله برمیخیزد و تا حد امکان مقاومت میکند؛اگر کسی تیشهای بردارد و بخواهد گوشه آجر ساختمان دیگری را خراب کند یا بخواهد
به فرزند او آسیبی برساند مقاومت میکند،برای این که برای مال و جان و آبروی خود و کسانش احترام قائل است و با مال و فرزند و خانهاش رابطه ملکی و انسانی دارد،به طوری که حاضر نیست به آنها آسیبی برسد.دفاعی هم که از آنها میکند دفاعی عقلانی است و همه مردم این دفاع را حق میدانند و میگویند پای مال و جان در میان است و باید از آنها دفاع کند.دین هم در حوزه روابط پروردگار است.آیا معقول است خداوند در برابر خطراتی که این گوهر گرانبها را تهدید میکند،آن هم پس از این همه هزینهای که برای تبلیغ آن شده است،ساکت بماند تا این گوهر در معرض غارت قرار بگیرد و این چراغ پرفروغ،که راه دنیا به سوی آخرت را روشن میکند،خاموش شود؟ 5
خداوند متعال در برابر خطراتی که هواپرستان و بتپرستان برای دین ایجاد کردهاند بیتفاوت نبوده و طبع خدایی و عشق او به دین و منافع آن مانع از آن شده است که ضربه زدن دیگران به دین. 6
خداوند،برای دفاع از دین،از مردم دعوت کرده و دعوت خود را نیز به صورت امر صادر کرده 7 و نام این دفاع را جهاد گذاشته است. 8 کلمه جهاد مشتق از جهد است و جهد به معنی زحمت و تحمل رنج و کوشش و فعالیت.پروردگار برای جهادگران اجری عظیم قرار داده و اجر صابران و تحملپیشگان را اجر کبیر شمرده است،زیرا گاه جهاد در راه خدا و حفظ دین طاقتفرساست و انواع مصائب و مشکلات را در این راه باید تحمل کرد. 9 خداوند این سختکوشی و تحمل را از انسان جهادگر پذیرفته و برای آن،بر اساس فرمایش قرآن،اجر عظیم،اجر کبیر،و اجر بغیر حساب قرار داده است. 10
از اولین سالهای حضور انسان بر روی زمین،یعنی از زمانی که قابیل با دین خدا درگیر شد،جهاد نیز آغاز گشت.آیات قرآن به صراحت بیان میکنند که درگیری قابیل با برادرش هابیل بر سر تقوا بوده است که محصول دین است:
«وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قالَ إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ. لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی ما أَنَا بِباسِطٍ یَدِیَ إِلَیْکَ لِأَقْتُلَکَ إِنِّی أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ. إِنِّی أُرِیدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِی وَ إِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ وَ ذلِکَ جَزاءُ الظّالِمِینَ.
فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِینَ». 11
و داستان دو پسر آدم را که سراسر پند و عبرت است به درستی و راستی بر آنان بخوان،هنگامی که هردو نفر با انجام کار نیکی به پروردگار تقرّب جستند،پس از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد.برادری که عملش پذیرفته نشده بود از روی حسد و خودخواهی به برادرش گفت:
بیتردید تو را میکشم.او گفت:خدا فقط از پرهیزکاران میپذیرد.مسلما، اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی،من برای کشتن تو دستم را دراز نمیکنم،زیرا از پروردگار جهانیان میترسم.من میخواهم به گناه کشتن من و گناه خودت که سبب مردود شدن کار نیکت بود،به پیشگاه خدا بازگردی و در نتیجه از دوزخیان باشی،و این است پاداش ستمکاران.
نفس طغیانگرش کشتن برادرش را در نظرش سهل و آسان جلوه داد،پس او را کشت و از زیانکاران شد.
قابیل،بر اثر هواهای نفسانی و شهوات،تحمل این معنا را نداشت که تقوا بر حیات حاکم باشد،چون حکومت تقوا را مانع اجرای خواستههای خود میدید.گمان هم میکرد اگر هابیل را بکشد به عمر تقوا خاتمه داده است،ولی نمیدانست که دین خدا باز هم مدافع دارد. 12
آری،درگیری با دین از همان زمان شروع شد و تا زمان ظهور امام دوازدهم،علیه السلام،هم ادامه دارد. 13
در زمان وجود مقدس آن حضرت،دشمنی با دین خاتمه پیدا میکند، چون هوای نفس ریشهکن میشود و دیگر کسی باقی نمیماند تا بخواهد به دین خدا هجوم ببرد و چراغ دین را خاموش کند 14 :
«وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ». 15
و همانا ما،پس از تورات،در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به میراث میبرند.
از زمان رویارویی قابیل با دین،جبهه حق مرتب قدرت بیشتری پیدا کرده است.اگرچه تعداد نیروی دشمن بیشتر از نیروی حق بوده است، ولی قدرت این دو جبهه با هم قابل مقایسه نبوده است. 16
در جنگ هشت ساله ایران و عراق،ما تقریبا با هفده کشور درگیر بودیم.نه تعداد ما بیشتر از دشمن بود،نه اسلحه ما قویتر،و نه دانشمان کارآمدتر؛ولی شاخ این دیو هفده سر را با نیرو و اسلحه کمتر شکستیم و آبروی آنها را بردیم؛فقط به این دلیل که ما در جبهه حق بودیم و در جنگ با دشمن بر وجود مقدس حضرت حق تکیه داشتیم. 17
جبهه حق روز به روز قویتر میشود و از هیچ سنگری عقبنشینی نمیکند.چند وقت پیش،در جلسهای شرکت داشتم و گزارش جالبی را از فعالیت عدهای از دوستان شنیدم که در پنج کشور آفریقایی برای ترویج فرهنگ اهل بیت،علیهم السلام،در حال برنامهریزی و کار هستند.
دو گزارش جالب را از آن جلسه بازگو میکنم تا ثمره مبارزهها و جانفشانی شهیدانمان،که شمشیری علیه کفر جهانی بود و جبهه شیطان را تضعیف کرد،معلوم شود.
گزارش اول این که دوستان یک کشیش فرانسوی دارای مدرک دکترا را در یکی از مناطق آفریقا شیعه کرده بودند که حالا در مدارس آنجا پیشنماز است و به بچههای آفریقایی درس دین میدهد.ایشان در نامهای که به تهران فرستاده بود نوشته بود که دولت فرانسه در نامه خود از من خواسته از شیعه بودن دست بردارم و به مسیحیت برگردم.در عوض،آنها هم برای شروع یک میلیون فرانک به حسابم بریزند،اما در پاسخ آنها نوشتهام:حق پیدا کرده را گم نمیکنم.
گزارش دوم مربوط به یک روحانی هفتاد ساله متعصب وهّابی بود که طی جلسات مختلفی شیعه شده بود.دولت عربستان به او هم نوشته بود که تو را میکشیم.او هم جواب داده بود:من بعد از هفتاد سال،فرهنگی را پیدا کردهام که شهادت در آن افتخار است.
امروزه،این افراد رو به افزایش هستند که اگر بخواهم نمونههایی را که خبر دارم نقل کنم خیلی طولانی میشود؛برای نمونه،در سفری که به آلمان داشتم،یک روز کنار دریاچه آلسدر،در شهر هامبورگ،فردی حدودا سی و پنج ساله را دیدم که پیش آمد و سلام کرد و به راهنمای ما گفت:اگر اشکالی ندارد،من تا غروب همراه شما باشم.به مترجم گفتم:
عیبی ندارد ولی از او سؤال کنید پیرو کدام مکتب است؟گفت:من پیرو همان دینی هستم که علی بن ابی طالب،علیه السلام،پیرو آن بود.پرسیدم:
اهل کجاست و شغلش چیست؟گفت:آلمانی هستم و شغلم معلمی است.بعد،کتابی به من داد که معلوم شد جلد ششم از ترجمه نهج البلاغه امیر المؤمنین به زبان آلمانی است که خود ایشان انجام داده بود و مشتاقانه در آلمان به دنبال کسی میگشت که او را با علی،علیه السلام،و دین او آشنا کند.پرسیدم:چند وقت است این کار را شروع کرده؟گفت:
از وقتی که خمینی،قدس سره،را شناختهام.
این وضعیت جبهه حق در دنیای امروز است.محال است جبهه کفر دیگر بتواند مانع پیدایش این موج شود یا خطری برای آن ایجاد کند.
دیگر دلخوشی جبهه کفر تمام شد و افکاری که در سر تهی کفر بود به پوچی گرایید،زیرا آنها خیال میکردند تا سال 2000 میلادی دیگر نامی از دین خدا و انبیا در کره زمین باقی نخواهد ماند و این سلسله از روی زمین محو خواهد شد،اما اکنون با قاطعیت میتوان گفت که در آینده نزدیک نامی به جز دین و مردم مؤمن در کره زمین باقی نخواهد ماند. 18
به راستی،چه کسی میتواند جهاد جهادگران،رزم رزمندگان،قلم قلمداران حق،و بیانات اهل حق را به تصویر بکشد یا توصیف کند؟چه کسی میتواند قدرت و توانی را که برای یاری و حفظ دین خدا به وسیله زبان مبلّغان دین،قلم قلمداران،خون شهیدان،و استقامت خانوادههای شهدا و رزمندگان و مجروحان ایجاد شده است بیان کند؟از زمان آدم تا به امروز،منهای حادثه کربلای ابی عبد اللّه،علیه السلام،سابقه نداشته است که اهل دین اینقدر به دین قوت بدهند که مردم ایران در این چند دهه دادند.چه کسی میتواند ارزش این تلاش را معلوم کند؟
نام مرحوم صاحب جواهر 19 ،قدس سره،را از زبان مرحوم امام زیاد شنیدهایم.کتاب جواهر حدود پنجاه جلد است و حدود سی و اندی سال نگارش آن طول کشیده است.در پشتکار و عزم راسخ این مرد همین بس که یکی از نوادگان ایشان نقل میکند که در هوای گرم شهر نجف که حتی شبها هم گرما طاقتفرسا بود،مرحوم صاحب جواهر لباسهایش را درمیآورد و لنگی به خود میبست و برای این که اندکی
خنک شود به دالان خانه میرفت.همسرشان هم هیزمی آتش میزد و به دست میگرفت تا صاحب جواهر بتواند در زیر نور آن بنویسد.این کتاب ارزشمند اینگونه و در چنین شرایطی نوشته شده است.
یکی از بزرگان به نقل از ایشان میفرمود:هرکس در رکاب پیغمبر، صلی اللّه علیه و آله،در جنگ بدر و احد و خندق و احزاب و حنین و...به شهادت رسیده شهید کبیر است،چون در راه تبلیغ دین شهید شده است، ولی در این زمان هرکس برای دین شهید شود شهید اکبر است،چون برای حفظ دین کشته شده است؛ 20 یعنی اگر شهید جنگ بدر را در یک سمت ترازو و شهید جنگ ایران و عراق را در کفه دیگر ترازو بگذارند، به فرمایش صاحب جواهر،وزن این شهید نزد خدا سنگینتر است.این ارزش شهدای دفاع مقدس است.
امام باقر،علیه السلام،در روایتی که قابل تطبیق با درگیریهای مردم ایران با شاه است به یکی از اصحابشان به نام ابو خالد کابلی 21 میفرماید:
گویی مردمی را در مشرق میبینم که بین آنان و سلطانشان جنگی در گرفته است.ابو خالد،بدان که«قتلاهم شهداء»تمام کشتههایشان شهید هستند.ابو خالد،این مردم کاری میکنند که شاهشان اعلام میکند هرچه بخواهید عمل میکنم،اما باز آنها به خیابانها میریزند و میگویند:
مرگ بر شاه.ابو خالد،این جنگ ادامه پیدا میکند تا نظام سلطنتی از بین میرود و تمام اسلحههایی که در اختیار شاه بوده به دست مردم میافتد.
آنوقت،دنیا احساس خطر میکند و میخواهد آنها را خلع سلاح کند، ولی آنها اعلام میکنند اسلحههایمان را از دوشمان زمین نمیگذاریم تا تحویل دوازدهمین امام از امامان خود دهیم. 22
این وضعیت و موقعیت کنونی مردم ایران است که امید است نهضتشان به قیام حضرت ولی عصر،عجل اللّه تعالی فرجه الشریف،متصل شود.
(1) .بقره،213.
(2) .بقره،2.
(3) .انبیاء،73.
(4) .در روایت قابل تاملی از کتاب کافی(ج 2،ص 130)میخوانیم:«سئل علی بن الحسین علیهما السلام أی الاعمال أفضل عند اللّه عز و جل؟فقال:ما من عمل بعد معرفة اللّه عز و جل و معرفة رسوله صلی اللّه علیه و آله أفضل من بغض الدنیا،و إن لذلک لشعبا کثیرة و للمعاصی شعبا،فأول ما عصی اللّه به الکبر و هی معصیة إبلیس حین أبی و استکبر و کان من الکافرین، و الحرص و هی معصیة آدم و حوا حین قال اللّه عز و جل لهما: «فَکُلا مِنْ حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمِینَ» .فأخذا ما لا حاجة بهما إلیه.فدخل ذلک علی ذریتهما إلی یوم القیامة و ذلک أن أکثر ما یطلب ابن آدم ما لا حاجة به إلیه.ثم الحسد و هی معصیة ابن آدم حیث حسد أخاه فقتله.فتشعب من ذلک حب النساء و حب الدنیا و حب الرئاسة و حب الراحة و حب الکلام و حب العلو و الثروة،فصرن سبع خصال،فاجتمعن کلهنّ فی حب الدنیا».
(5) .به همین دلیل،خداوند به پیامبر فرمان داد تا خلافت علی علیه السلام را بعد از خود اعلام کند.آیات قرآن،حدیث غدیر و حدیث ثقلین درباره همین معنایند.اگر قرار باشد خداوند دین خود را حفظ نکند چه کسی این مهم را بر عهده خواهد گرفت:خلفای بنی امیه و بنی عباس و دیگران؟دراینباره،چند روایت را از کتب مختلف ذکر میکنیم که عزیزان میتوانند با پرورش آنها در منبر این بحث را به خوبی تبیین نمایند:
-الارشاد،شیخ مفید،ج 1،ص 174:«و لما قضی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله نسکه أشرک علیا علیه السلام فی هدیه،و قفل إلی المدینة و هو معه و المسلمون،حتی انتهی إلی الموضع المعروف بغدیر خم،و لیس بموضع إذ ذاک للنزول لعدم الماء فیه و المرعی، فنزل صلی اللّه علیه و آله فی الموضع و نزل المسلمون معه.و کان سبب نزوله فی هذا المکان نزول القرآن علیه بنصبه أمیر المؤمنین علیه السلام خلیفة فی الأمة من بعده،و قد کان تقدم الوحی إلیه فی ذلک من غیر توقیت له فأخره لحضور وقت یأمن فیه الاختلاف منهم علیه،و علم سبحانه أنه إن تجاوز غدیر خم انفصل عنه کثیر من الناس إلی بلادهم و أماکنهم و بوادیهم،فأراد اللّه تعالی أن یجمعهم لسماع النص علی أمیر
[المؤمنین علیه السلام تأکیدا للحجة علیهم فیه.فأنزل جلت عظمته علیه: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ» یعنی فی استخلاف علی بن أبی طالب أمیر المؤمنین علیه السلام و النص بالأمامة علیه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ» فأکد به الفرض علیه بذلک،و خوفه من تأخیر الأمر فیه،و ضمن له العصمة و منع الناس منه.فنزل رسول اللّه صلی علیه و آله المکان الذی ذکرناه،لما وصفناه من الامر له بذلک و شرحناه،و نزل المسلمون حوله،و کان یوما قائظا شدید الحر،فأمر علیه السلام بدوحات هناک فقم ما تحتها،و أمر بجمع الرحال فی ذلک المکان،و وضع بعضها علی بعض،ثم أمر منادیه فنادی فی الناس بالصلاة.فاجتمعوا من رحالهم إلیه،و إن أکثرهم لیلف رداءه علی قدمیه من شدة الرمضاء.فلما اجتمعوا صعد علیه و آله السلام علی تلک الرحال حتی صار فی ذروتها،و دعا أمیر المؤمنین علیه السلام فرقی معه حتی قام عن یمینه،ثم خطب للناس فحمد اللّه و أثنی علیه،و وعظ فابلغ فی الموعظة، و نعی إلی الأمة نفسه،فقال علیه و آله السلام: «إنی قد دعیت و یوشک أن أجیب،و قد حان منی خفوف من بین أظهرکم،و إنی مخلف فیکم ما إن تمسکتم به لن تضلوا أبدا:
کتاب اللّه و عترتی أهل بیتی،و إنهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض». ثم نادی بأعلی صوته:«ألست أولی بکم منکم بأنفسکم؟»فقالوا:اللهم بلی،فقال لهم علی النسق،و قد أخذ بضبعی أمیر المؤمنین علیه السلام فرفعهما حتی رئی بیاض إبطیهما و قال: «فمن کنت مولاه فهذا علی مولاه،اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه،و انصر من نصر، واخذل من خذله». ثم نزل صلی اللّه علیه و آلهو کان وقت الظهیرةفصلی رکعتین، ثم زالت الشمس فأذن مؤذنه لصلاة الفرض فصلی بهم الظهر،و جلس صلی اللّه علیه و آله فی خیمته،و أمر علیا أن یجلس فی خیمة له بازائه،ثم أمر المسلمین أن یدخلوا علیه فوجا فوجا فیهنؤوه بالمقام،و یسلموا علیه بأمره المؤمنین،ففعل الناس ذلک کلهم،ثم أمر أزواجه و جمیع نساء المؤمنین معه أن یدخلن علیه،و یسلمن علیه بإمرة المؤمنین ففعلن.و کان ممن أطنب فی تهنئته بالمقام عمر بن الخطاب فأظهر له المسرة به و قال فیما قال:بخ بخ یاعلی،أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة.و جاء حسان إلی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فقال له:یا رسول اللّه،إئذن لی أن أقول فی هذا المقام ما یرضاه اللّه؟فقال له:«قل یا حسان علی اسم اللّه»فوقف علی نشز من الأرض،و تطاول المسلمون لسماع کلامه،فأنشا یقول:ینادیهم یوم الغدیر نبیهم/بخم وأسمع بالرسول]
[-منادیا/و قال: فمن مولاکم و ولیکم؟/فقالوا و لم یبدوا هناک التعادیا/إلهک مولانا و أنت ولینا/ولن تجدن منا لک الیوم عاصیا/فقال له:قم یا علی فإننی/رضیتک من بعدی إماما و هادیا/فمن کنت مولاه فهذا ولیه/فکونوا له أنصار صدق موالیا/هناک دعا:اللهم وال ولیه/وکن للذی عادی علیا معادیا».
-کافی،ج 1،ص 290:«أبی الجارود،عن أبی جعفر علیه السلام قال سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول:فرض اللّه عز و جل علی العباد خمسا،أخذوا أربعا و ترکوا واحدا، قلت:أتسمیهن لی جعلت فداک؟فقال:الصلاة و کان الناس لا یدرون کیف یصلون،فنزل جبرئیل علیه السلام فقال:یامحمد أخبرهم بمواقیت صلاتهم،ثم نزلت الزکاة فقال:یا محمد أخبرهم من زکاتهم ما أخبرتهم من صلاتهم،ثم نزل الصوم فکان رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله إذا کان یوم عاشورا بعث إلی ما حوله من القری فصاموا ذلک الیوم فنزل شهر رمضان بین شعبان و شوال،ثم نزل الحج فنزل جبرئیل علیه السلام فقال:أخبرهم من حجهم ما أخبرتهم من صلاتهم و زکاتهم و صومهم.ثم نزلت الولایة و إنما أتاه ذلک فی یوم الجمعة بعرفة،أنزل اللّه عز و جل: «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی» و کان کمال الدین بولایة علی ابن أبی طالب علیه السلام فقال عند ذلک رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:امتی حدیثوا عهد بالجاهلیة و متی أخبرتهم بهذا فی ابن عمی یقول قائل،و یقول قائلفقلت فی نفسی من غیر أن ینطق به لسانیفأتتنی عزیمة من اللّه عز و جل بتلة أوعدنی إن لم ابلغ أن یعذبنی،فنزلت «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ» ،فأخذ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بید علی علیه السلام فقال: أیها الناس إنه لم یکن نبی من الانبیاء ممن کان قبلی إلا و قد عمره اللّه،ثم دعاه فأجابه، فاوشک أن ادعی فاجیب و أنا مسؤول و أنتم مسؤولون،فماذا أنتم قائلون؟فقالوا:نشهد أنک قد بلغت و نصحت،و أدیت ما علیک فجزاک اللّه أفضل جزاء المرسلین،فقال:اللهم اشهدثلاث مراتثم قال:یا معشر المسلمین هذا ولیکم من بعدی فلیبلغ الشاهد منکم الغائب».
-شرح لأخبار،نعمان مغربی،ج 1،ص 104:«قال جعفر بن محمد علیه السلام عن أبیه آبائه صلوات اللّه علیهم أجمعین:إن آخر ما أنزل اللّه عز و جل من الفرائض ولایة علی علیه السلام فخاف رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله إن بلغها الناس أن یکذبوه و یرتد]
[أکثرهم حسدا له لما علمه فی صدور کثیر منهم له،فلما حج حجة الوداع و خطب بالناس بعرفة،و قد اجتمعوا من کل افق لشهود الحج معه،علمهم فی خطبته معالم دینهم و أوصاهم و قال فی خطبته:أنی خشیت ألا أراکم ولا ترونی بعد یومی هذا فی مقامی هذا و قد خلفت فیکم ما إن تمسکتم به بعدی لن تضلوا،کتاب اللّه و عترتی أهل بیتی فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض،حبل ممدود من السماء الیکم،طرفه بید اللّه و طرفه بأیدیکم،و أجمل صلی اللّه علیه و آله ذکر الولایة فی أهل بیته إذ علم أن لیس فیهم أحد ینازع فیها علیا علیه السلام و أن الناس إن سلموها لهم سلمو بما هم لعلی علیه السلام،و اتقی علیه و علیهم أن یقیمه هو بنفسه،فلما قضی حجه،و انصرف و صار إلی غدیر خم،أنزل اللّه عز و جل علیه: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ» فقام بولایة علی علیه السلام و نص علیه کما أمر اللّه تعالی فأنزل اللّه عز و جل: «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» .]
(6) .حجر،9: «إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»، یونس،103: «ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا کَذلِکَ حَقًّا عَلَیْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ».
(7) .برای نمونه این آیات را میتوان برشمرد:
-مائده،35: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَ جاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ».
-توبه،41: «اِنْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ».
-حج،78: «وَ جاهِدُوا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصِیرُ».
(8) .دراینباره،قرآن به پیامبر فرمان میدهد:
-توبه،73: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ».
-فرقان،52: «فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کَبِیراً».
[-تحریم،9: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ». ]
(9) .آیات و روایات بسیاری در مذمت کسانی که به بهانههای گوناگون از جهاد به واسطه سختیای که دارد پرهیز میکنند وارد شده است.از جمله:
-توبه،81: «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَ کَرِهُوا أَنْ یُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ کانُوا یَفْقَهُونَ».
-توبه،86-88: «وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَکَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَکُنْ مَعَ الْقاعِدِینَ* رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ* لکِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْراتُ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
-نیز نهجالبلاغه،خطبه 27:«فإذا أمرتکم بالسیر إلیهم فی أیام الحر قلتم هذه حمارة القیظ أمهلنا یسبخ عنا الحر و إذا أمرتکم بالسیر إلیهم فی الشتاء هذه صبارة القر أمهلنا ینسلخ عنا البرد،کل هذا فرارا من الحر و القر فإذا کنتم من الحر و القر تفرون فإذا أنتم و اللّه من السیف أفر».
(10) .دراینباره این آیات قرآن را میتوان ذکر کرد:
-نساء،66-69: «وَ لَوْ أَنّا کَتَبْنا عَلَیْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیارِکُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاّ قَلِیلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما یُوعَظُونَ بِهِ لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً. وَ إِذاً لَآتَیْناهُمْ مِنْ لَدُنّا أَجْراً عَظِیماً. وَ لَهَدَیْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِیماً. وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً».
-نساء،74: «فَلْیُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یَشْرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ وَ مَنْ یُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیُقْتَلْ أَوْ یَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً».
-نساء،95-96: «لا یَسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِینَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقاعِدِینَ دَرَجَةً وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی وَ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً. دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً» .
-توبه،86-88: «وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَکَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَکُنْ مَعَ الْقاعِدِینَ. رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلی
قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ. لکِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْراتُ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» .-هود،11: «إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ» .
-نحل،110: «ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِیمٌ».
-نور،37-38: «رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ. لِیَجْزِیَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ».
-عنکبوت،5-7: «مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ. وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ. وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کانُوا یَعْمَلُونَ».
-عنکبوت،69: «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ».
-فاطر،7: «اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ».
-زمر،10: «قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ».
-حدید،7: «آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ فَالَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ کَبِیرٌ».
(11) .مائده،27-30.
(12) .درباره ماجرای هابیل و قابیل در روایات میخوانیم:«هشام بن سالم،عن الثمالی،عن ثویر بن أبی فاختة قال:سمعت علی بن الحسین علیه السلام یحدث رجلا من قریش قال:
لما قرب أبناء آدم القربان قرب أحدهما أسمن کبش کان فی ضأنه،و قرب الآخر ضغثا من سنبل فتقبل من صاحب الکبش و هو هابیل،و لم یتقبل من الآخر.فغضب قابیل فقال لهابیل:
و اللّه لأقتلنک،فقال هابیل: «إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ...» ،فلم یدر کیف یقتله حتی جاء إبلیس فعلمه فقال:ضع رأسه بین حجرین ثم اشدخه،فلما قتله لم یدر ما یصنع به فجاء غرابان فأقبلا یتضاربان حتی اقتتلا فقتل أحدهما صاحبه،ثم حفر الذی بقی الأرض بمخالبه و دفن فیه صاحبه،قال قابیل:«یا ویلتی أعجزت أن أکون مثل هذا الغراب؟فاواری سوأة
[أخی فأصبح من النادمین»فحفر له حفیرة و دفن فیها فیها فصارت سنة یدفنون الموتی،فرجع قابیل إلی أبیه فلم یرمعه هابیل فقال له آدم:أین ترکت ابنی قال له قابیل:أرسلتنی علیه راعیا؟فقال آدم:انطلق معی إلی مکان القربان و أحس قلب آدم بالذی فعل قابیل،فلما بلغ مکان القربان استبان قتله،فلعن آدم الأرض التی قبلت دم هابیل،و امر آدم أن یلعن قابیل، و نودی قابیل من السماء:لعنت کما قتلت أخاک،و لذلک لا تشرب الأرض الدم،فانصرف آدم فبکی علی هابیل أربعین یوما و لیلة،فلما جزع علیه شکا ذلک إلی اللّه فأوحی اللّه إلیه:
«إنی واهب لک ذکرا یکون خلفا من هابیل،فولدت حواء غلاما زکیا مبارکا،فلما کان یوم السابع أوحی اللّه إلیه:یا آدم إن هذا الغلام هبة منی لک فسمه هبة اللّه،فسماه آدم هبة اللّه».
بحار الأنوار،ج 11،ص 230؛تفسیر نور الثقلین،ج 1،ص 616؛تفسیر المیزان،ج 5، ص 319.]
(13) .الامامة و التبصرة،ابن بابویه،ص 119:«عن أبی بصیر،عن الصادق جعفر بن محمد،عن آبائه علیهم السلام،قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «المهدی من ولدی،إسمه إسمی، و کنیته کنیتی،أشبه الناس بی خلقا و خلقا،تکون له غیبة و حیرة حتی تضل الخلق عن أدیانهم،فعند ذلک یقبل کالشهاب الثاقب،فیملاها قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا»؛ دلائل الامامة،محمد بن جریر طبری،ص 486:«سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول: إن قائمنا إذا قام أشرقت الارض بنور ربها،و استغنی العباد عن ضوء الشمس،و صار اللیل و النهار واحدا،و ذهبت الظلمة...». مضمون روایت دلالت بر تداوم رویارویی حق و باطل تا زمان حضرت دارد.
(14) .به سبب آن که در زمان حضرت عقلها کامل میشود.ر ک:کمال الدین و تمام النعمة،شیخ صدوق،ص 675:«أبی جعفر علیه السلام قال: إذا قام قائمنا علیه السلام وضع یده علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت بها أحلامهم(اخلاقهم)».
(15) .انبیاء،105.
(16) .در سوره آل عمران،آیه 13 میخوانیم: «قَدْ کانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ أُخْری کافِرَةٌ یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ وَ اللّهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یَشاءُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصارِ»؛ نیز در سوره انفال،آیه 65: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی الْقِتالِ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ».
(17) .در قرآن آمده است:نور،55: «وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛ نیز:
محمد،7: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ»؛ رعد،11: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ».
(18) .این وعده خداوند کریم در قرآن است:توبه،32-33،و با اختلاف اندکی در سوره صف، آیات 8-9: «یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ
(19) .آیت اللّه شیخ محمد حسن بن شیخ باقر بن شیخ عبد الرحیم بن آقا محمد بن ملا عبد الرحیم شریف اصفهانی,معروف به صاحب جواهر(حدود 1200-1266 ق)است.او از علمای بزرگ قرن سیزدهم هجری و تکمیلکننده حرکت علمی و فقهی جدیدی است که اساس آن توسط علامه وحید بهبهانی در کربلا پایهگذاری شده بود.تازه خواندن و نوشتن را فرا گرفته بود که وارد حوزه علمیه نجف اشرف شد.دروس مقدمات و سطح را نزد سید حسین شقرایی عاملی(1230 ق)و شیخ قاسم آل محی الدین(1238 ق)و شیخ حسن(1250 ق)گذراند و در نوجوانی به درس خارج فقه و اصول راه یافت.او سالیان دراز در درس آیت اللّه شیخ جعفر کاشف العظاء،آیت اللّه سید مهدی بحر العلوم،آیت اللّه سید جواد عاملی و آیت اللّه شیخ موسی کاشف الغطاء شرکت کرد و با پشتکار و نبوغی که داشت توانست در 25 سالگی به درجه اجتهاد نائل آید و نگارش کتاب بیهمتای جواهر الکلام را آغاز کند.شیخ سپس به تدریس علوم دینی همت گمارد.برخی از شاگردان ممتاز او عبارتند از:آیت اللّه شیخ جعفر شوشتری،آیت اللّه میرزا حبیب اللّه رشتی،آیت اللّه شیخ محمد حسن آل یس،آیت اللّهسید حسن مدرس اصفهانی،آیت اللّه شیخ محمد حسن مامقانی،آیت اللّه میرزا حسین خلیلی،آیت اللّه حاج شیخ محمد حسین کاظمی،آیت اللّه شیخ عبد الحسین شیخ العراقین تهرانی،آیت اللّه سید حسین کوهکمری(1299 ق)که بعد از وفات شیخ انصاری(1281 ق)به مرجعیت رسید،آیت اللّه ملا علی کنی(1309 ق)، و آیت اللّه شیخ محمد ایروانی معروف به فاضل ایروانی(1306 ق)که پس از مرحوم کوه کمری مرجعیت تقلید بسیاری از شیعیان ایران،هند،ترکیه،قفقاز،و روسیه را عهدهدار
[گردید.مرحوم شیخ مرتضی انصاری نیز به عنوان تیمن و تبرک در درس صاحب جواهر شرکت میجست.
شیخ محمد حسن نجفی در 25 سالگی نگارش کتاب بیهمتای جواهر الکلام در شرح کتاب شرایع الکلام محقق حلی را آغاز کرد که در سال 1254 به پایان رسید.این دائره المعارف فقه شیعه ثمره 32 سال تلاش شبانهروزی اوست که به قول علامه سید محسن امین(1371 ق)در فقه اسلام کتابی بسان آن نیست.جواهر کتابی است که از نظر دارا بودن آرا و گفتههای علماء,همراه با دلیلهای آنان بینظیر است و از نظر جامع بودن به اقوال پیشینیان و متاخرین مورد استقبال و رغبت اهل علم و پژوهندگان علم فقه بوده و برای همین بارها به زیور طبع آراسته شده است:پنجبار در ایران در 6 جلد با چاپ سنگی چاپ شده و در بین علما و دانشمندان توزیع گردیده است,و اخیرا چندبار در ایران و لبنان و عراق با چاپ حروفی در 43 جلد تجزیه شده و در چندین هزار نسخه چاپ شده و در اختیار دانشمندان اهل فن قرار گرفته است.ویژگیهای این کتاب به شرح زیر است:
1.در برداشتن اقوال و آراء بزرگان فقه و استدلالهای علما و دانشمندان قبلی.لذا وجود آن در کتابخانه,فرد را از بیشتر کتابهای فقهی بینیاز میسازد.
2.دارا بودن فروع نادر فقهی که در اغلب کتابها مورد غفلت یا بیتوجهی قرار گرفته است.ازاینرو،جواهر هم جامع مسائل اساسی و هم مسائل فرعی و جزئی است.
بدین ترتیب،کتاب جواهر یکی از نوادر و غرائب روزگار است که هم تالیف و هم مطالعه آن عمر بابرکتی میطلبد.
ایشان علاوه بر کتاب جواهر کتابهای دیگری نیز نوشته است که عبارتند از:1.نجاة العباد فی المعاد:درباره احکام طهارت و نماز.2.هدایه الناسکین:درباره احکام حج.3.
رسالهای در احکام خمس و زکات.4.رسالهای در احکام روزه که به فارسی ترجمه شده.
5.رسالهای در احکام ارث.6.مقالاتی پیرامون اصول فقه.صاحب جواهر تا آخرین لحظات عمر به تالیف مشغول بود.در اواخر عمر تصمیم به شرح کتاب قواعد علامه گرفت که موفق به انجام آن نشد.]
[ساختن گلدسته برای مسجد کوفه،احداث وضوخانه و مکانی برای سکونت خادمان مسجد سهله،بنای ساختمان حرم حضرت مسلم بن عقیل و حرم هانی بن عروه در کوفه از کارهای عمرانی صاحب جواهر است.
وی لباسهای بسیار تمیز میپوشید و ظاهری بس آراسته داشت.بسیار قانع،فروتن و شکیبا بود.به شاگردانش احترام خاصی میگذاشت و در رعایت حقوق شاگردان و تکریم و تعظیم آنان روشی پسندیده و سلوکی عالی داشت.میگویند ایشان یکی از افاضل شاگردان خود به نام شیخ محمد حسن آل یس را به بغداد اعزام داشته بود.وقتی یکی از تجار بغداد سی هزار بیشلک(پول رایج آن روز عراق)از حقوق واجب دینی خود را به نجف و نزد شیخ آورد،ایشان با ناراحتی تمام آن را رد کرد و فرمود:مگر شخصی مانند آل یس در بغداد نبود که این پول را تا نجف آوردهای؟این عمل شیخ تاثیر فراوانی در آن منطقه گذاشت و مردم را به عالمان شهرها متوجه نمود.او تلاش دیگران را میستود و آنان را تشویق میکرد.از جمله،درباره قصیدههائیه ازری که در مدح اهل بیت است گفت:آرزو دارم این قصیده ازری در نامه عمل من نوشته شود و کتاب جواهر من در نامه عمل او.
از این گوهرشناس فقه،هشت پسر دانشمند به نامهای شیخ محمد،شیخ عبد العلی،شیخ عبد الحسین،شیخ باقر،شیخ موسی،شیخ حسین،شیخ حسن،شیخ ابراهیم و دخترانی چند به یادگار ماند.معروف است که پیش از مرگ مقام مرجعیت شیعیان را به شیخ انصاری سپرد و ایشان را به عهده گرفتن این مقام وصیت کرد و فرمود:زمام امور دینی را که به من مربوط میشود،بعد از خود به شما میسپارم و این امانتی الهی است در نزد شما.و پس از من،شما مرجع تقلید شیعیان خواهید بود.
ایشان در اول شعبان 1266 بدرود حیات گفت و در مکانی کنار مسجدش که از پیش آماده کرده بود به خاک سپرده شد.
ر ک:ابراهیم اسلامی،گلشن ابرار،ص 353.با تلخیص و اضافات فراوان.]
(20) .از شنیدههای این جانب از برخی بزرگان است(مولف).
(21) .مرحوم مجلسی به نقل از رجال کشی در کتاب بحار(ج 71،ص 220)مینویسد:بیان:...
روی عن الصادق،علیه السلام،أنه قال:ارتد الناس بعد الحسین،علیه السلام،إلا ثلاثة:أبو
[خالد الکابلی و یحیی بن ام الطویل و جبیر بن مطعم،ثم إن الناس لحقوا و کثروا،و فی روایة اخری مثله و زاد فیها:و جابر بن عبد اللّه الانصاری.
مرحوم آیت اللّه خویی در معجم رجال الحدیث(ج 15،ص 133)درباره ابو خالد کابلی آورده است:کنکر:عده الشیخ فی رجال(تارة)فی أصحاب علی بن الحسین علیه السلام، قائلا:«کنکر یکنی أبا خالد الکابلی،و قیل اسمه وردان»،(و أخری)فی أصحاب الباقر علیه السلام،قائلا:«وردان أبو خالد الکابلی الاصغر:روی عنه علیه السلام،و عن أبی عبد اللّه علیه السلام،و الکبیر اسمه کنکر»،و(ثلاثة)فی أصحاب الصادق علیه السلام(تارة)،قائلا:
«کنکر أبو خالد القماط الکوفی»،و(أخری):«وردان أبو خالد الکابلی الاصغر:روی عنهما علیهما السلام،و الاکبر کنکر»،و قال فی الکنی من الفهرست:«أبو خالد القماط،له کتاب...
وعده البرقی من أصحاب علی بن الحسین علیه السلام،قائلا:«أبو خالد الکابلی،کنکر، و یقال اسمه وردان».روی أبو خالد الکابلی عن أبی جعفر علیه السلام،و روی عنه ضریس.
(کامل الزیارات:الباب 18،فیما نزل من القرآن بقتل الحسین علیه السلام،الحدیث 4).قال ابن شهر آشوب:«أبو خالد القماط الکابلی:اسمه کنکر،و قیل وردان،و قیل کفکیر،ینتمی إلیه الغلاة،و له کتب:معالم العلماء فی فصل من عرف بکنیته».و قال الکشی:أبو خالد الکابلی:«1.حدثنی محمد بن مسعود،قال:حدثنی أبو عبد اللّه الحسین بن أشکیب،قال:
حدثنی محمد بن أورمة،عن الحسین بن سعید،قال:حدثنی علی بن النعمان،عن ابن مسکان،عن ضریب،قال:قال لی أبو خالد الکابلی:أما إنی سأحدثک بحدیث إن رأیتموه و أنا حی فقلت:صدقنی،و إن مت قبل أن تراه ترحمت علی و دعوت لی،سمعت علی بن الحسین علیه السلام یقول:إن الیهود أحبوا عزیرا حتی قالوا فیه ما قالوا،فلا عزیرا منهم ولا هم من عزیر،و إن النصاری أحبوا عیسی حتی قالوا فیه ما قالوا،فلا عیسی منهم ولا هم من عیسی،و إنا علی سنة من ذلک إن قوما من شیعتنا سیحبوننا حتی یقولوا فینا ما قالت الیهود فی عزیر،و ما قالت النصاری فی عیسی،فلا هم منا و لا نحن منهم.2.الکشی وجدت بخط جبرائیل بن أحمد،حدثنی محمد بن عبد اللّه بن مهران،عن محمد بن علی،عن محمد بن عبد اللّه الحناط،عن الحسن بن علی ابن أخی حمزة،عن أبیه،عن أبی بصیر،قال:سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول:کان أبو خالد الکابلی یخدم محمد بن الحنفیة دهرا و ما کان یشک فی أنه إمام حتی أتاه ذات یوم فقال له:جعلت فداک،إن لی حرمة و مودة و انقطاعا،فأسألک]
[بحرمة رسول اللّه و أمیر المؤمنین إلا أخبرتنی أنت الامام الذی فرض اللّه طاعته علی خلقه؟ قال:فقال:یا أبا خالد،حلفتنی بالعظیم،الامام علی بن الحسین علیه السلام علی و علیک و علی کل مسلم،فأقبل أبو خالد لما أن سمع ما قاله محمد بن الحنفیة،فجاء إلی علی بن الحسین علیه السلام،فلما أستأذن علیه فأخبر أن أبا خالد بالباب،فأذن له،فلما دخل علیه دنا منه،قال:مرحبا یا کنکر،ما کنت لنا بزائر،ما بدا لک فینا؟فخر أبو خالد ساجدا شاکرا اللّه تعالی مما سمع من علی ابن الحسین علیه السلام،فقال:الحمد للّه الذی لم یمتنی حتی عرفت إمامی،فقال له علی علیه السلام:و کیف عرفت إمامک یا أبا خالد؟قال:إنک دعوتنی باسمی الذی سمتنی أمی التی ولدتنی،و قد کنت فی عمیاء من أمری،و لقد خدمت محمد بن الحنفیة دهرا من عمری،ولا أشک إلا و أنه إمام حتی إذا کان قریبا سألته بحرمة اللّه و بحرمة رسوله و بحرمة أمیر المؤمنین فأرشدنی إلیک،و قال:هو الامام علی و علیک و علی جمیع خلق اللّه کلهم،ثم أذنت لی فجئت فدنوت منک،سمیتنی باسمی الذی سمتنی أمی فعلمت أنک الامام الذی فرض اللّه طاعته علی کل مسلم.3.ابن مهران،و الحسن و أبوه، کلهم کذا رووا.4.و وجدت بخط جبرائیل بن أحمد،قال:حدثنی محمد بن عبد اللّه بن مهران،عن محمد بن علی،عن علی بن محمد،عن الحسن بن علی،عن أبیه،عن أبی الصباح الکنانی،عن أبی جعفر علیه السلام،قال:سمعته یقول:خدم أبو خالد الکابلی علی بن الحسین علیه السلام دهرا من عمره،ثم إنه أراد أن ینصرف إلی أهله فأتی علی بن الحسین علیه السلام،فشکا إلیه شدة شوقه إلی والدیه،فقال:یا أبا خالد،یقدم غدا رجل من أهل الشام له قدر و مال کثیر،وقد أصاب بنتا له عارض من أهل الارض،و یریدون أن یطلبوا معالجا یعالجها،فإذا أنت سمعت قدومه فأته،و قل له:أنا أعالجها علی أنی أشترط علیک أنی أعالجها علی دیتها عشرة آلاف درهم،فلا تطمئن إلیهم و سیعطونک ما تطلب منهم،فلما أصبحوا قدم الرجل و من معه بها،و کان رجلا من عظماء أهل الشام فی المال و المقدرة،فقال:
أما من معالج بنت هذا الرجل؟فقال له أبو خالد:أنا أعالجها علی عشرة آلاف درهم فإن أنتم وفیتم وفیت لکم علی ألا یعود إلیها أبدا،فشرطوا أن یعطوه عشرة آلاف درهم،ثم أقبل إلی علی بن الحسین علیه السلام فأخبره الخبر،فقال:إنی لا علم أنهم سیغدرون بک و لا یفون لک،إنطلق یا أبا خالد فخذ بأذن الجاریة الیسری،ثم قل:یا خبیث،یقول لک علی بن الحسین،:أخرج من هذه الجاریة و لا تعد،ففعل أبو خالد ما أمره،و خرج منها فأفاقت]
[الجاریة،فطلب أبو خالد الذی شرطوا له فلم یعطوه،فرجع أبو خالد مغتما کئیبا،فقال له علی بن الحسین علیه السلام:مالی أراک کئیبا یا أبا خالد،ألم أقل لک إنهم یغدرون بک؟دعهم فإنهم سیعودون إلیک،فإذا لقوک فقل لهم لست أعالجها حتی تضعوا المال علی یدی علی بن الحسین علیه السلام،فعادوا إلی أبی خالد یلتمسون مداواتها،فقال لهم أبو خالد:إنی لا أعالجها حتی تضعوا المال علی ید علی بن الحسین،فإنه لی ولکم ثقة،فرضوا و وضعوا المال علی یدی علی بن الحسین،فرجع أبو خالد إلی الجاریة و أخذ بأذنها الیسری،ثم قال:
یا خبیث،یقول لک علی بن الحسین علیه السلام:أخرج من هذه الجاریة،ولا تعرض لها إلا بسبیل خیر،فإنک إن عدت أحرقتک بنار اللّه الموقدة التی تطلع علی الافئدة،فخرج منها و لم یعد إلیها،و دفع المال إلی أبی خالد،فخرج إلی بلاده».
و تقدم فی ترجمة سلمان عده من حواری علی بن الحسین علیه السلام.و تقدم فی ترجمة سعید بن المسیب عن الفضل بن شاذان،أنه من الخمسة الذین کانوا مع علی بن الحسین علیه السلام فی أول أمره،قال الفضل:أبو خالد الکابلی و اسمه وردان،و لقبه کنکر.و تقدم فی القاسم بن محمد بن أبی بکر،أن أبا خالد الکابلی من ثقات علی ابن الحسین علیه السلام، و یأتی فی ترجمة یحیی بن أم الطویل أنه أحد الثلاثة الذین لم یرتدوا بعد قتل الحسین علیه السلام.
بقی هنا أمران:الاول:ما تقدم من الروایات لا یدل علی و ثاقة الرجل،لانه لم یصح إسنادها،نعم الروایة الاخیرة المذکورة فی ترجمة یحیی بن أم الطویل معتبرة إلا أنها تدل علی حسن عقیدته فقط.الثانی:أن صریح الشیخ،أن کنکر و وردان رجلان کل منهما یکنی أبا خالد،و کنکر أکبر من وردان،إلا أن الفضل بن شاذان ذکر أن اسمه وردان و لقبه کنکر، فهو رجل واحد،و یؤید ما ذکره الشیخ ما تقدم من روایة الکشی من أن کنکر کان اسمه الذی سمته به أمه،و یؤید ما ذکره الفضل من الاتحاد:ما رواه فی الخرایج من روایة أن أمه سمته وردان،فجاء أبوه و أمرها بأن تسمیه کنکر.(البحار:الجزء 46،باب النصوص علی الخصوص علی إمامته(علی بن الحسین)علیه السلام،الحدیث 48).و کیف کان فلا شک فی أنه علی فرض التعدد،فالمنصرف من أبی خالد الکابلی هو کنکر،فإنه هو المشهور المعروف الذی کان له کتاب.و طریق الشیخ إلیه ضعیف بأبی المفضل،و محمد بن سنان،علی أن کلا]
[الطریقین مرسل لا محالة،فإن ابن سماعة و محمد بن سنان لا یمکن أن یرویا عن أصحاب السجاد علیه السلام.]
(22) .برداشت آزادی است از این روایت:«کأنی بقوم قد خرجوا بالمشرق،یطلبون الحق فلا یعطونه ثم یطلبونه فلا یعطونه،فإذا رأوا ذلک وضعوا سیوفهم علی عواتقهم فیعطون ما سألوا فلا یقبلونه حتی یقوموا،ولا یدفعونها إلا إلی صاحبکم،قتلاهم شهداء أما إنی لو أدرکت ذلک لا بقیت نفسی لصاحب هذا الامر».بحار الانوار،ج 52،ص 243.
اصفهان،مسجد سید صفر 1374
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد اللّه رب العالمین وصلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
خداوند متعال سرمایههای بسیار عظیمی در وجود انسان به ودیعت نهاده است که در بین موجودات عالم بینظیر است.به طوری که هیچ موجودی در عالم به اندازه او سرمایه و استعداد ندارد. 1 قرآن مجید به برخی از سرمایههای این منبع باکرامت اشاره کرده است که،بیشک، مهمترین و بزرگترین آنها،که بدین کیفیت در هیچ موجود دیگری دیده نمیشود،عقل و خرد یا به تعبیر قرآن لبّ یا مغز است. 2 در قرآن میخوانیم:
«اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ. یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ». 3 4
شیطان شما را به هنگام انفاق مال باارزش از تهیدستی و فقر میترساند و شما را به کار زشت چون بخل و خودداری از زکات و صدقات امر میکند، و خدا شما را از سوی خود وعده آمرزش و فزونی رزق میدهد و خدا بسیار عطاکننده و داناست.حکمت را به هرکس بخواهد میدهد،و آن که
به او حکمت داده شود،بیتردید او را خیر فراوانی دادهاند،و جز صاحبان خرد کسی متذکّر نمیشود.
مغز انسان ظاهر عجیبی هم دارد.شاید به لحاظ مقدار و اندازه،ظرفی کوچک را هم پر نکند،ولی به لحاظ کیفیت و کاربرد،برای دانشمندان جهان اعجابآور است.تحقیقات نشان میدهد که مغز انسان شامل چهارده میلیارد سلول است که هر گروه از این سلولها فعالیت خاصی دارند و در عین حال،همگی با یکدیگر در ارتباطاند.
در روایات آمده است که وقتی خداوند عقل را آفرید،خطاب به آن فرمود:من در تمام عالم هستی مخلوق یا حقیقتی محبوبتر از تو خلق نکردهام:
«أخبرها أبو جعفر محمد بن یعقوب قال:حدثنی عدة من أصحابنا منهم محمد بن یحیی العطار،عن أحمد بن محمد،عن الحسن بن محبوب،عن العلاء بن رزین،عن محمد بن مسلم،عن أبی جعفر علیه السلام قال:[لما خلق اللّه العقل استنطقه ثم قال له:أقبل فأقبل ثم قال له:أدبر فأدبر.ثم قال:و عزتی و جلالی ما خلقت خلقا هو أحب إلی منک و لا أکملتک إلا فیمن احب،أما إنی إیاک آمر،و إیاک أنهی و إیاک اعاقب،و إیاک اثیب».] 5
محبوبترین اشیا و مخلوقات در پیشگاه مقدس پروردگار عقل است و وجود آن در انسان شرافت انسان را نیز نشان میدهد،زیرا اگر جایی یا مخلوقی شریفتر و محبوبتر از انسان در عالم بود،به طور قطع، خداوند این گوهر محبوب را در آنجا قرار میدهد.کارکرد عقل نیز در انسان معلوم است،زیرا خداوند به عقل خطاب کرد:
«أما إنی إیاک آمر،و إیاک أنهی و إیاک اعاقب،و إیاک اثیب».
یعنی اگر کسی به ثواب و اجر الهی برسد،از برکت رابطه با عقل است و اگر عقابی متوجه شود او به سبب بیبهرگیاش از آن است.به عبارت دیگر،کسی که همنشین و در ارتباط با عقل است و از نور و هدایت آن بهره میبرد،به واسطه همین عقل و فکر و مغز و اندیشه،دارای اجر و بهره است.این نقش فوق العاده و باارزش عقل در عالم خلقت است،تا آنجا که رسول باکرامت اسلام،صلی اللّه علیه و آله،به امیر مومنان میفرماید ثواب یک ساعت بهره بردن از عقل از هفتاد سال عبادت بیشتر است 6 :
«یاعلی ساعة العالم یتکی علی فراشه ینظر فی العلم(علم)خیر من عبادة سبعین سنة». 7
یعنی بهره کسی که گوش به زنگ فرمان و هدایت عقل نباشد و از فعالیت عقل بهره نگیرد و از این نورافکن الهی در وجود خود ثمر و نتیجهای به دست نیاورد و آن را معطل بگذارد،حتی اگر در طی هفتاد سال زندگی همه روزها را روزه بگیرد و همه شبها را به عبادت برخیزد،از بهره کسی که فقط یک ساعت از فعالیت عقل بهره میبرد، کمتر است.بهرهگیری از عقل نیز به این است که واقعیاتی که از راه عقل دریافت میشود و اندیشه صحیحی که بر اثر آن در انسان پدید میآید به کار گرفته شود.این نوع بهرهگیری از عقل است که از عبادت هفتاد سال برتر است. 8
گاهی،انسان در وجود خود میان دو امر قرار میگیرد و بین خواسته عقل و خواسته شهوتش گرفتار میشود.حتی میداند که پاسخ دادن به خواسته شهوت دراینباره کار درستی نیست،ولی نمیداند چه باید بکند و در تصمیم مردد میشود.برای مثال،وقتی انسان در برابر پولی
قرار میگیرد دو فریاد از درون خود میشنود:فریاد اول این است که همه میبرند،تو هم ببر؛همه میخورند،تو هم بخور؛همه کامجویی میکنند،تو هم کامی بجوی؛همه با چنین ثروتهایی زندگیهای خوشی برای خود ساختهاند،تو هم بساز و...این فریاد شهوت است و کاری هم به این ندارد که این مال دارای چه حیثیتی است:مال یتیم است،سهم الارث برادر و خواهر است،مال بیت المال است،پول مردم است که در بانک گذاشتهاند و صدها هزار صاحب دارد،زکات است، خمس است،غصب است،دزدی است،رشوه است،چیست؟شهوت کاری به حیثیت این مال ندارد،تنها خواستهاش این است که این مال را تصاحب کند.او برای این که انسان از غفلت بیرون نیاید نیز پوششی در جان صاحبش ایجاد میکند تا به واسطه آن تنها لذت امروز و نشاط فعلی را ببیند.
فریاد دیگر وجود انسان فریاد عقل اوست.عقل میگوید همه مخلوق خدایند و خدا بر خود واجب کرده که روزی همه را تأمین کند.پس، اگر روزی تو را متوسط یا کمتر تأمین کرده،نباید برایت فرقی داشته باشد.تو میهمانی و صاحب این عالم پروردگار است.پس،هرچه در این میهمانی نصیب تو کرد بخور و بپوش و سر آخر تشکر کن.نباید به صاحبخانه زور گفت و با او چون و چرا کرد.در حال حاضر،صاحب این خانه هفت میلیارد میهمان دارد و از همه این میهمانها نیز به تناسب خود آنها پذیرایی میکند.هیچ حیثیتی را هم در پذیرایی ظاهر لحاظ نمیکند.به حضرت مسیح،علیه السلام،از لباس دنیا یک پیراهن،از غذای دنیا علف شیرین بیابان،از کفش فقط پوست پا،از چراغ شب مهتاب،و از روشنایی روز هم فقط نور خورشید را داد و مسئولیت هدایت مردم کره زمین را نیز بر دوشش گذارد. 9 با این حال،حضرت
مسیح،علیه السلام،با همین امکانات ناچیز در برابر حضرت حق تسلیم محض است و میگوید در این میهمانی،اراده عاشقانه خداوند بدین تعلق گرفته است که از دنیا این مقدار به من برسد.من هم اعتراضی ندارم و چون و چرا نمیکنم.
ما هم دنیا را همینطور ببینیم و کم و زیاد آن را با این توجه ارزیابی کنیم که ما در دنیا میهمان هستیم.پس،اگر قسمت ما این بود که ده بیست سال نان و ماست بخوریم و سهم دیگری ده بیست سال مرغ و کباب شد ناراحت نشویم و دلتنگ نگردیم،زیرا چه بسا،ممکن است این نظام برگردد و دنیای آنها به ما برسد و قسمت ما نصیب آنان شود.
از قدیم گفتهاند:هرکه بامش بیش برفش بیشتر.داشتن دنیای بیشتر لزوما به معنای لذت بردن بیشتر نیست.صرف نظر از این موضوع،آنها که از دنیا بهره بیشتری دارند در آخرت گرفتارند.در روایت تکاندهندهای از رسول گرامی اسلام،صلی اللّه علیه و آله و سلم،این معنا را چنین مییابیم:
«ما من أحد من الأولین و الآخرین إلا و هو یتمنی یوم القیامة أنه لم یعط من الدنیا إلا قوتا». 10
در روز قیامت،هیچ یک از پیشینیان و پسینیان نیست مگر این که آرزو میکند ای کاش از دنیا جز به قدر قوت لا یموتی به او نرسیده بود.
عقل به انسانها میگوید که شما میهمان حضرت ربّ العزه هستید و میهمان نباید به میزبان کریم خود اعتراض کرده یا به او تعدی کند.لذا، وقتی انسان در موقعیتهای وسوسهکنندهای قرار میگیرد تا در آن مالی را به چنگ آورد،عقل به او هشدار میدهد که این مال،هرقدر هم که قابل توجه باشد،شعلهای از شعلههای آتش جهنم است و تصاحب یک ریال آن حرام است.در چنین لحظاتی،به کارگیری عقل به این است که
انسان از این پول یا آن زن یا مرد نامحرم چشم بپوشد.به کارگیری عقل در اداره این است که اگر کسی خواست رشوهای به کارمند یکی از واحدها(ولو به نام هدیه)بدهد،نپذیرد.در عوض،آن فرد را صدا کند و بگوید:به خدا قسم،من به حقوقی که میگیرم قناعت میکنم و انجام دادن کار تو را وظیفه الهی(نه اداری)خودم میدانم.مگر نشنیدهای که پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،فرمود:خدا دهنده رشوه،گیرنده رشوه،و دلال آن را لعنت میکند؟ 11 چرا میخواهی هم مرا اهل دوزخ کنی و هم خودت را؟من مشکل تو را حل میکنم و در انجام آن هم تاخیر نمیکنم،ولی این کار به طور طبیعی چند روز یا چند ساعت طول میکشد و تحمل کردن این چند روز یا ساعت به جهنم نرفتنش میارزد.
این فریاد عقل است.عقل به آدم میگوید با نفهمی مبارزه کن،برو عالم شو و معرفت پیدا کن و در طلب معشوق حقیقی و معبود حقیقی تلاش کن و در همه کارها عاقبت اندیش باش!چه کسی رفته و از آن دنیا خبر آورده که تو از ترس فردای نیامده امروزت را خراب میکنی؟ حتی شاید برخی اشعار حکیمانه و روایات را مصادره به مطلوب خود کند و برای اثبات مدعایش بگوید:
دی کز تو گذشت هیچ از آن یاد مکن فردا که نیامدست فریاد مکن
بر رفته و ناآمده بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن 12
خواسته شهوت این است که«الان را دریاب!»و فریاد عقل این است که«دنیا و آخرتت را دریاب!».این دید شهوت و دید عقل است که در همه موضوعات جاریاند.برای مثال،عقل میگوید اگر میخواهید رفیق انتخاب کنید،خدا بهترین رفیق است(یکی از اسامی حضرت حق از میان هزار اسم نیکویش رفیق است) 13 و انبیای الهی همه رفیق و برادرتان
هستند.این معنا را قرآن مجید با کلماتی مثل«اخ»و«صاحب»بیان میفرماید:
«وَ إِلی مَدْیَنَ أَخاهُمْ شُعَیْباً».
«وَ إِلی عادٍ أَخاهُمْ هُوداً...».
«وَ إِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً...». 14
گویی پیغمبران الهی برادران پدر و مادری ما هستند.آن هم برادرانی که دارای عقل کامل و روح کامل و نفس مطمئنه هستند. 15 برادرانی که مشفقانه دستشان را دراز کردهاند تا دست ما را بگیرند تا در طول مدت عمرمان نه راهمان را گم کنیم و نه در چالهای بیفتیم،مبادا خراشی بر پیکر حیاتمان وارد شود.از این رو،عقل انبیا را بهترین رفیقان انسان میداند.به قول سعدی:
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد.
در عوض،شهوت رفیقان دیگری را میپسندد و انسان را تشویق میکند دنبال دوستانی باشد که تنها لذت او را تامین میکنند.از نگاه شهوت،دوست خوب کسی است که میتواند لذت بیشتری برای انسان فراهم کند.کسی که حاضر باشد خود را همهگونه در اختیار انسان بگذارد و لذت او را به هر شکلی فراهم سازد.ولی،عاقبت این کار چه خواهد شد؟ 16
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو میروی به ترکستان است. 17
18
جوانی را میشناختم که روزگاری تمام نمرههای امتحانیاش 20 بود و حتی سختترین درسها را با نمره خوب قبول میشد.مدتی از او خبر نداشتم تا این که یک روز مرا در خیابان دید.به نظر،کمی پریشان احوال میآمد.گفت:افت درسی پیدا کردهام و حال خوشی ندارم.من را به یک
دکتر معرفی کن.گفتم:امشب یکی از دکترهای خوب تهران را میبینم و با او صحبت میکنم.اگر وقت داشت،مطلعت میکنم.
شب آن طبیب را دیدم و ماجرا را تعریف کردم.میدانستم سرش شلوغ است و از این ترس داشتم که بگوید:سه ماه دیگر.اما از این معنا هم میترسیدم که نوبت بیمار دیگری را به خاطر من جابهجا کند، (زیرا ما باید رعایت حق دیگران را بکنیم)،ولی ایشان محبت کرد و گفت:فردا برای معاینه بیاید.
حال که صحبت از بیماری و مراعات حق دیگران شد،بد نیست این درس را از یکی از زاهدان و پاکان بزرگ عصر خود یعنی مرحوم آخوند ملا عباس تربتی 19 بگیریم.نقل است که ایشان یک روز در تربت حیدریه به مطب دکتر رفت،ولی دید نزدیک چهل نفر مرد و زن و بچه جلوتر از ایشان به انتظار دکتر نشستهاند.ایشان هم رفت و گوشهای نشست و منتظر شد.از قضا،بعد از مدتی،دکتر که از مریدان جناب شیخ بود در اتاقش را باز کرد تا هوای اتاق جابهجا شود که چشمش به آخوند ملا عباس افتاد.آخوند هم در زمان خودش شاید بر روی کره زمین انسان نمونه و کمنظیری بود،در حدی که مرحوم کفایی در مشهد گفته بود:
اگر آخوند ملا عباس این مقدار پایبند این احتیاطهای شدید نبود،لیاقت داشت حکومت تمام کره زمین را برای اداره بشر به او واگذار کنند.
مرحوم کفایی درباره ایشان مبالغه نکرده است،چون این مرد واقعا محتاط بود،به طوری که اگر یک وقت گوشت شکار برای او هدیه میآوردند،خیلی مؤدبانه و محترمانه و با لبخند از پذیرفتن آن امتناع میکرد و اگر شخص علت را میپرسید میگفت:اسبی که با آن به شکار
رفتهای،یا از کنار زمینهای کشاورزی مردم رفته است که در نتیجه پا بر روی خوشهای گذاشته و آن را لگد کرده و یا علف زمین کسی را خورده است.شما هم به اقتضای شکار حتما اسب را زیاد دواندهای و به حیوان ظلم کردهای.در هردو صورت،مقدمه فراهم شدن این گوشت یا ستم به خلق خدا بوده یا ستم بر مخلوق خدا...!
حالا ما باید به خودمان نگاه کنیم و فاصلهمان را با این بزرگواران بسنجیم و غصه بخوریم که چرا اینقدر غافلیم و چه باید میشدیم و، در نهایت،چه شدیم.البته،این غم مایه اصلاح نفس است،زیرا یکی از حالات اهل تقوا،به فرمایش امیر المؤمنین،علیه السلام،همین حزن است:
«قلوبهم محزونة». 20
یعنی همیشه اهل تقوا در این اندیشه و ناراحتیاند که چرا من علی نشدم؟چرا فاطمه زهرا نشدم؟چرا خدیجه کبری نشدم؟چرا اینقدر با قمر بنی هاشم فاصله دارم؟
21
آوردهاند که روزی کسی به مادر علامه بزرگوار مرحوم شیخ جعفر شوشتری 22 گفت:خوش به حال شما با این فرزندی که تربیت کردهاید! گفت:هیچ هم خوش به حالم نیست،برای چه خوش به حالم باشد؟ گفت:پسرت فقیه است،عارف است،خطیب است،متکلم است و سخنی بانفوذتر از سخن او در این قرن نیامده است.(جناب شیخ وقتی منبر میرفت مستمعین را واقعا منقلب میکرد).گفت:دل من خیلی هم به این پسر خوش نیست،چون با روشی که من در شوهرداری و تربیت فرزند داشتم باید خیلی بهتر از اینها میشد.در تمام دوران بارداری و در همه ایامی که به او شیر میدادم،پروردگار عالم یک گناه ظاهر و
باطن از من ندید و من به این امید بودم که با این مراقبتها پسرم امام جعفر صادق،علیه السلام،شود،اما شیخ جعفر شده است،چرا باید خوش به حالم باشد؟
آری،انسانهای متقی قلبشان همیشه محزون است.خیلی از بزرگان ما اعبد عباد خدا بودند،ازهد زهاد بودند،اعرف عارفان بودند،اعلم عالمان بودند،ولی باز از کمبود عمل خود غصه میخوردند و ناراحت بودند.
روزی،به پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،گفتند:شنیدهایم که حضرت مسیح،علیه السلام،روی آب راه میرفت؟فرمود:درست شنیدید.اظهار تعجب کردند.فرمود:اگر یقینش بیشتر بود بر هوا نیز راه میرفت. 23 از این روایت استفاده میشود که اگر انسان مؤمن واقعی باشد،نه روی آب که در هوا هم میتواند راه برود؛یعنی اگر کسی با اخلاص کامل اشتیاق طواف کعبه را داشته باشد،از روی زمین بلند میشود و در یک چشم به هم زدن کنار بیت طواف خود را انجام میدهد و در چشم به هم زدنی نیز سر جای اول خود بر میگردد.این نیز از استعدادهایی است که خداوند در انسان قرار داده ولی او،با پیروی از شهوت،خود را اینگونه زمینگیر و بدبخت کرده است.آنها که این معنا را میفهمند باید هم غصه بخورند که چه بودند و چه شدند؟
نقل کردهاند سالهایی که بهار به ماه رجب برخورد میکرد،آخوند ملا عباس میآمد سر زمین کشاورزیاش و میدید گندمها جوانه زدهاند.آن وقت،فرد خبرهای را صدا میکرد و میگفت:قیمت این جوانهها چقدر است؟(دقت کنیم!قرار است سه ماه دیگر این جوانهها به بار بنشیند و گندم بشود،آن هم اگر اتفاق خاصی نیفتد تا همه محصول ضایع شود).
میگفتند:جناب آخوند،برای چه قیمت آنها را میخواهی؟میگفت:
برای این که سال خمسی من اول رجب است و این جوانهها به مال من اضافه شده است.وقتی قیمت جوانهها معلوم میشد،مرحوم آخوند خمس آن را میداد و میگفت:این گندمها بعدا میخواهد نان بشود تا زن و بچه من بخورند و نماز بخوانند.اگر خمس ندهم،این لقمه نجس میشود و به نماز آنها لطمه میخورد و در قیامت جواب آن را من باید بدهم.من هم که طاقت جهنم ندارم.آری:
سبب خشم و شهوت از لقمهست آفت ذهن و فطنت از لقمهست. 24
بزرگان ما اینطور مراقب بودند و در کارهایشان دقت میکردند.
عقل انسان از این برکات زیاد دارد.تمام کتابهای مفید دنیا محصول عقل است و همه فسادهایی که در دنیا وجود دارد محصول دوری از عقل و پذیرش دعوت شهوت است. 25 ما هم برای این که از این فلاکت نجات پیدا کنیم باید ببینیم عقل با چه حالاتی در وجود ما موافق است و شهوت با چه حالاتی؟شهوت با ریا موافق است و عقل با اخلاص؛ شهوت با بیبندوباری موافق است و عقل با حیا داشتن و مقید بودن و تقوا پیشه کردن.حالا ممکن است یک نفر بپرسد اگر شهوت اینقدر بد است،چرا خدا آن را در ما قرار داده؟ 26 پاسخ این است که خدا شهوت را برای اجابت این دعوتها به ما نداده و در اصل خواستههای شهوت از ابتدا اینقدر بیحساب نبوده است،ولی ما به قدری به خواسته شهوت توجه کردیم که آن را لوس کردیم و حالا صاحب چنین دعوتهای خطرناکی شده است.دعوت اولیه شهوت تنها به یک چیز بود:ازدواج. 27 اما وقتی آدمی لگام شهوت خویش را رها کرد و به آن
میدان داد،هزار دعوت از درونش بیرون ریخت و هزار نوع خواسته نامشروع از گلویش بیرون آمد،وگرنه شهوت در ذات خلقت یک دعوت بیشتر ندارد و آن میل به ازدواج و تولید نسل است.
خلاصه،آن پزشک برای فردای آن روز وقتی به آن جوان داد.گفتم:
نکند حق مریضی ضایع شود؟گفت:ده دقیقه از وقت خودم برای مریض شما میگذارم.فردا شب که دکتر را دیدم و از حال و روز آن جوان پرسیدم،گفت:متاسفانه،بیماریاش علاج ندارد!او به دام رفیق بد افتاده و به فساد کشیده شده.علاوه بر این،بیش از سه چهاربار در روز خود ارضایی میکند.در نتیجه،تمام مکانیسم بدنش در معرض نابودی است و زود از بین میرود!
راه شهوت پرگلولای بلاست هرکه افتد اندر آن گل برنخاست. 28
این نتیجه پذیرش دعوت شهوت به صورت بیقیدوبند است،ولی فریاد عقل فریاد خداست،چون موجودی ملکوتی و الهی است و در ارتباط با صاحب عالم است.سرمایه شهوت حیوانیت است،سرمایه عقل الهی شدن است.سرمایه شهوت فرش است،سرمایه عقل عرش است.
سرمایه شهوت زمینی و پست است،سرمایه عقل آسمانی و معنوی است.شهوت در همه موجودات زنده از گاو و شتر و مار و عقرب و خوک و خرس قرار دارد،اما عقل،با این کیفیت،حتی در ملائکه هم وجود ندارد و منحصر به انسان است. 29 به قول سنایی غزنوی:
خشم و شهوت خصال حیوان است علم و حکمت کمال انسان است.
برای بیان ارزش و اهمیت عقل همین بس که بدانیم از میان شش هزار و ششصد و چند آیه قرآن نزدیک به هزار آیه آن درباره تعقل و تفکر و
اندیشه و عقل است. 30 میدان عقل انسان به گستردگی آفرینش است، ولی شهوت او محدود و حیوانی است و هیچ کار مثبتی جز ازدواج مشروع ندارد.از ازدواج که بگذریم،تمام کارهای شهوت باطل است.
ازدواج نیز قرار دادن زمام شهوت در اختیار عقل و بهرهگیری عاقلانه از آن است،وگرنه کامل شدن نصف دین بر اثر ازدواج که در روایات آمده است چه وجهی دارد؟
«من تزوج فقد أحرز نصف دینه،فلیتق اللّه فی النصف الباقی». 31
اگر شهوت آدمی از راه ازدواج در مسیر عقلانیاش قرار نگیرد،در درون شخص شروع به حفر چاه عمیقی میکند که انتهای آن طبقه هفتم جهنم است.
«فَأَمّا مَنْ طَغی. وَ آثَرَ الْحَیاةَ الدُّنْیا. فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی». 32
و اما کسی که طغیان و سرکشی کرده و زندگی دنیا را بر زندگی ابد و جاوید آخرت ترجیح داده،پس بیتردید جایگاهش دوزخ است.
سنایی غزنوی دراینباره چه زیبا میگوید:
گر امروز آتش شهوت بکشتی بیگمان رستی وگرنه تف آن آتش تو را هیزم کند فردا
ازدواج بهرهگیری مثبت از شهوت و قرار دادن آن در میدان مثبت است.
پس از ازدواج و به دنیا آمدن فرزندان و گذر عمر؛این میدان کمکم محدود میشود و لذت بردن از شهوت معنای تغییر میکند.دیگر وقتی انسان پدربزرگ یا مادربزرگ شد،آن شور و حال اولیه را ندارد و بعد از هشتاد نود سال زندگی تنها لذتی که این زوج میتوانند داشته باشند این است که به هم نگاه کنند و مرد به زن بگوید:خانم،خیلی شکسته شدی! و او هم بگوید:تو هم خیلی اوضاعت خراب شده!دیگر حتی حرفی برای گفتن با هم ندارند مگر مرور خاطرات تلخ و شیرین ایام عمر و لذت بردن از دیدار نوهها و نتیجهها.
در قرآن میخوانیم:
«وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». 33
و شب و روز و خورشید و ماه را نیز رام و مسخّر شما قرار داد،و ستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شدهاند؛قطعا در این حقایق نشانههایی است بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا برای گروهی که تعقّل میکنند.
میدان عقل به اندازه همه هستی است.انسان،با وجود این بدن محدود، سرمایهای در وجود خود دارد که میدان آن همه هستی است.البته،هیچ کس نمیتواند به تنهایی به همه هستی سفر کند،ولی به طور جمعی میتوان این کار را انجام داد.امروزه،بشر با عقل خود هم به اعماق آبها رفته و هم در حد امکان در عمق آسمان نفوذ کرده است.روی زمین نشسته ولی ستارگان را رصد میکند و با وسیلهای که به فضا فرستاده از خورشید عکس میگیرد و درباره آن تحقیق میکند.این کاربرد عقل و میدان نفوذ آن است که البته مرتبط به میدان ظاهر آن است.برای این که معلوم شود میدان باطن عقل تا کجاست و چه چیزهایی را رصد میکند لازم است به خطبه اول نهج البلاغه امیر المؤمنین،علیه السلام،مرجعه کنیم.آن جا میدان عقل انسان در عالم معنا به خوبی پدیدار میشود(در بخشی که حضرت به معرفی پروردگار میپردازد).به عبارت دیگر،عقل اینقدر قدرت دارد که میتواند به حریم اسماء و صفات پروردگار عالم نیز راه ببرد،خدا را به درستی ببیند و مشاهدات خود را در مسجد کوفه،برای مردم بیان کند.این میدان باطنی عقل است. 34
درباره کتابهای شیعه و سنی در اهتمام به مساله عقل نکته قابل تاملی وجود دارد،زیرا اولین کتاب اهل تسنن در ردهبندی کتب و علومشان کتاب طهارت است،اما اولین کتاب شیعه درباره طهارت و غسل و تیمم و وضو نیست بلکه درباره عقل است(باب العقل و الجهل).در این باب، غیر از آن هزار آیه قرآن،روایات ارزشمند بسیاری وجود دارد که همه محصول فرهنگ والای اهل بیت،علیهم السلام،است که کاملترین فرهنگهاست.امام زمان،علیه السلام،هم جهان را با همین فرهنگ اداره میکند و عدالت در تمام عالم بر پایه همین سخنان حاکم میشود.به قدری امام زمان در فراگیر ساختن این فرهنگ موفق است که امام باقر، علیه السلام،میفرماید: گرگ و گوسفند سرچشمه با هم آب میخورند، در حالی که نه گوسفند از گرگ میترسد و نه گرگ هوس کشتن گوسفند به سرش میزند. 35 عجیب این است که امام باقر،علیه السلام، میفرماید:وقتی حضرت ظهور میکنند،با دست خود به سر مردم اشاره میکنند و عقلها را کامل میکنند و از آن پس،شهوات مقید به عقل میشوند. 36 آنوقت،در چنین موقعیتی،اگر دختر هجده ساله زیبایی بار شترش را طلا و نقره قرار دهد و به تنهایی از بغداد به سمت سوریه حرکت کند،در طول مسیر،نه چشمی به این دختر بد نگاه میکند و نه دستی به سوی این بار دراز میشود. 37
در روایات آمده است که عقل انسان همسویی با تعالیم انبیا قرار داده شده است.این روایت از موسی بن جعفر،علیه السلام،است که روایت عجیبی است.میفرماید:
«یا هشام إن للّه علی الناس حجتین:حجة ظاهرة و حجة باطنة،فأما الظاهرة فالرسل و الأنبیاء و الائمة و أما الباطنة فالعقول». 38
خداوند برای هدایت انسان دو نوع چراغ قرار داده است.انسان در تمام خیابانها و هواپیماها و ماشینهایی که ساخته دو ردیف چراغ قرار داده است.خداوند هم برای انسان دو چراغ قرار داده است:چراغ اول انبیا و ائمه هستند و چراغ دوم عقل اوست؛یعنی اینقدر نور عقل قوی و با نور انبیاهمسو است که راه انسان را تا بهشت روشن میکند و سبب میشود او هم خطرات را ببیند و هم از منافع بهرهبرداری کند.بنابراین، عقل سرمایه بشر برای رسیدن به سعادت و هدایت است.اگر عالم را به درخت تشبیه کنیم،شاخه وجود انسان در این درخت باارزشترین شاخههای آن است،زیرا خداوند بامنفعتترین میوه را در این شاخه قرار داده است که عقل باشد.این تازه یک بعد از ابعاد وجود انسان است، زیرا عقل،با همه ارزشی که دارد،وسیله رسیدن به هدفی مهم است نه این که خودش هدف باشد.انسان سرمایههای دیگری هم دارد که خداوند از قرار دادن آنها در انسان هدف مهمی را دنبال میکند که این مقال را فرصت پرداختن به آنها نیست و بحث درباره آن را به فرصتی دیگر وا میگذاریم.همینقدر باید بدانیم که همواره فرصت برای برخاستن از خواب غفلت و دوری از آتش شهوت مهیا نیست،زیرا عمر آدمی کوتاه است و نفس ناپایدار.پس،لازم است پیش از آن که از خواب غفلت بیدارمان کنند بیدار شویم که فردا شاید دیر باشد.به قول سعدی:
به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات کنون که زیر زمین خفتهاند بیدارند
(1) .برای اطلاع بیشتر ر ک:بحار الانوار،ج 57،ص 268:باب فضل الانسان و تفضیله علی الملک و بعض جوامع أحواله.
(2) .احادیث دراینباره آنقدر زیاد است که بعضی مؤلفین،مانند شیخ کلینی در کتاب کافی، برای آن بابی جداگانه اختصاص داده و به سبب اهمیت موضوع،آن را در اول کتاب آوردهاند.برای نمونه:علل الشرائع،شیخ صدوق،ج 1،ص 4«قال أمیر المؤمنین علی ابن أبی طالب علیه السلام: «ان اللّه عز و جل رکب فی الملائکة عقلا بلا شهوة،و رکب فی البهائم شهوة بلا عقل.و رکب فی بنی آدم کلیهما،فمن غلب عقله شهوته فهو خیر من الملائکة،و من غلبت شهوته عقله فهو شر من البهائم». السرائر،ابن إدریس حلی،ج 3،ص 620:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «یاعلی،العقل ما اکتسب به الجنة،و طلب به رضا الرحمن.یاعلی،إن أول خلق اللّه عز و جل العقل،فقال له أقبل فأقبل،ثم قال له أدبر فأدبر،فقال و عزتی و جلالی،ما خلقت خلقا هو أحب إلی منک،بک آخذ،و بک أعطی،وبک أثیب،و بک أعاقب»، کافی،ج 1،ص 10«عن علی علیه السلام قال: هبط جبرئیل علی آدم علیه السلام فقال:یا آدم إنی امرت أن اخیرک واحدة من ثلاث فاخترها ودع اثنتین فقال له آدم:یا جبرئیل و ما الثلاث؟فقال:العقل و الحیاء و الدین،فقال آدم:إنی قد اخترت العقل.فقال جبرئیل للحیاء و الدین:انصرفا و دعاه،فقالا:یا جبرئیل إنا امرنا أن نکون مع العقل حیث کان،قال:فشأنکما و عرج». الکافی،ج 1،ص 11:«الحسن بن الجهم قال:سمعت الرضا علیه السلام یقول:صدیق کل امرء عقله،و عدوه جهله».
(3) .این تعبیر 16 بار در قرآن به کار رفته است.در این آیات:بقره،269،197،179-آل عمران،190،7-مائده،100-یوسف،111-رعد،19-ابراهیم،52-ص 43،29-زمر، 21،18،9-غافر،54-طلاق،10.
(4) .بقره،269.
(5) .کافی،ج 1،ص 10.
(6) .دراینباره روایات فراوانی وجود دارد.برای نمونه،التحفة السنیة(مخطوط)،سید عبد اللّه جزائری،ص 72:«عن النبی صلی اللّه علیه و آله: «تفکر ساعة خیر من عبادة سنة». نور البراهین،سید نعمت اللّه جزائری،ج 2،ص 331:«أمیر المؤمنین علیه السلام: «تفکر ساعة
[خیر من عبادة ستین سنة». کافی،ج 2،ص 54«عن الحسن الصیقل قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عما یروی الناس أن تفکر ساعة خیر من قیام لیلة،قلت:کیف یتفکر؟قال:یمر بالخربة أو بالدار فیقول:أین ساکنوک،أین بانوک،ما لک لا تتکلمین؟!»]
(7) .ابن فهد حلی،عدة الداعی،ص 66.
(8) .کافی،ج 1،ص 12:«قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: ما قسم اللّه للعباد شیئا أفضل من العقل، فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل،و إقامة العاقل أفضل من شخوص الجاهل و لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل،و یکون عقله أفضل من جمیع عقول أمته و ما یضمر النبی صلی اللّه علیه و آله فی نفسه أفضل من اجتهاد المجتهدین،و ما أدی العبد فرائض اللّه حتی عقل عنه،و لا بلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم ما بلغ العاقل،و العقلاء هم أولو الألباب، الذین قال اللّه تعالی: «وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ». کافی،ج 1،ص 12:«محمد بن سلیمان الدیلمی،عن أبیه قال:قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام:فلان من عبادته و دینه و فضله؟فقال:
کیف عقله؟قلت:لا أدری،فقال:إن الثواب علی قدر العقل...».
(9) .درباره امکانات مادی حضرت مسیح در نهج البلاغه،خطبه 160 میخوانیم: «و إن شئت قلت فی عیسی بن مریم علیه السلام،فلقد کان یتوسد الحجر و یلبس الخشن و یأکل الجشب.
و کان إدامه الجوع،و سراجه باللیل القمر،و ظلاله فی الشتاء مشارق الارض و مغاربها،و فاکهته و ریحانه ما تنبت الارض للبهائم،و لم تکن له زوجه تفتنه،و لا ولد یحزنه،ولا مال یلفته،و لا طمع یذله،دابته رجلاه،و خادمه یداه».
(10) .بحار الانوار،ج 77،ص 54،ح 3.
(11) .«لعن اللّه الراشی و المرتشی و الماشی بینهما».بحار الانوار،ج 104،ص 274،ح 11.
(12) .از خیام است.در مواعظ خواجه عبد اللّه انصاری هم آمده است.
(13) .در دعای جوشن کبیر میخوانیم:«یا حبیب من لا حبیب له،یا طبیب من لا طبیب له،یا مجیب من لا مجیب له،یا شفیق من لا شفیق له،یا رفیق من لا رفیق له،یا مغیث من لا مغیث له،یا دلیل من لا دلیل له،یا أنیس من لا أنیس له،یا راحم من لا راحم له،یا صاحب من لا صاحب له...».نیز این روایت:مستدرک الوسائل،ج 11،ص 293:«قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «إن اللّه رفیق یعطی الثواب و یحب کل رفیق،و یعطی علی الرفق ما لا یعطی علی العنف». کافی،ج 2،ص 120:«عن أحدهما علیهما السلام قال:إن اللّه رفیق یحب الرفق و من رفقه بکم تسلیل أضغانکم و مضادة قلوبکم».
(14) .اعراف،85؛اعراف،65؛اعراف،73.
(15) .کافی،ج 1،ص 13:رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله: «لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل،و یکون عقله أفضل من جمیع عقول أمته».
(16) .کافی،ج 2،ص 451:«قال أمیر المؤمنین علیه السلام: ترک الخطیئة أیسر من طلب التوبة و کم من شهوة ساعة أورثت حزنا طویلا و الموت فضح الدنیا،فلم یترک لذی لب فرحا».
مستدرک الوسائل،ج 11،ص 263:«ابن ابی عمران الهلالی قال:سمعت أبا عبد اللّه جعفر بن محمد علیهما السلام یقول:«کم من صبر ساعة قد اورثت فرحا طویلا،و کم من لذة ساعة قد اورثت حزنا طویلا».
(17) .از گلستان سعدی است.نشاط اصفهانی نیز در همین معنا میگوید:ترسم نرسی به کعبه ای شیخ/کاین راه به سوی سومنات است.(سومنات بتخانهای معروف در هند بود که به دست سلطان محمود غزنوی ویران شد).
(18) .مصرعی است از الهی نامه عطار نیشابوری.
(19) .آیت اللّه حاج شیخ عباس تربتی(1250-1322 ش)والد واعظ شهیر مرحوم حسینعلی راشد است.او در قریه کاریزک تربت حیدریه دیده به جهان گشود.پدرش او را به مکتب و سپس به شهرستان تربت حیدریه فرستاد و در مدرسه مرحوم شیخ یوسفعلی نزد مرحوم حاج عبد الحمید مقدمات را فرا گرفت.پس از طی دوره مقدمات،مدارج عالیه علمی را نزد علمای اعلام بویژه مرحوم حاج شیخ علی اکبر تربتی،شاگرد مرحوم آخوند خراسانی، در تربت و مشهد تکمیل کرد.او در هنگام فراغت به گفتن مسائل دینی و موعظه مردم میپرداخت و به کارهای دینی و مجالس و منابر مردم،بیآنکه در برابر آنها چیزی قبول کند،رسیدگی میکرد.مرحوم حاج ملا عباس تربتی،افزون بر مواظبت همیشگی بر عبادتهای شخصی،در تمام اوقات شبانهروز و حتی بعد از نیمه شب زمستان و در نیمه روز تابستان،برای هرگونه کار شرعی و حاجتی که مردم داشتند،میشتافت.او عاشق خدمت به مردم بود و در این راه هیچگاه خسته نمیشد.گاه پیش میآمد که بعد از نیمه شب،حاجتمندی به در خانهاش میرفت و او بیدرنگ و بدون کمترین اکراهی،همانند پرندهای سبکبال برمیخاست و وضو میگرفت و برای رفع حاجت او،بدون اندک تأملی میشتافت.ملا عباس گاه برای برطرف کردن مشکلات مردم و رسیدگی به آنها،
[فرسنگها با پای پیاده به روستاهای اطراف میرفت و ساعتها بدون این که غذایی بخورد یا استراحتی نماید،به راه خویش ادامه میداد.
حاج آخوند در سال 1306 هجری شمسی عازم مکه معظمه شد.با این که احتمال داشت به ایشان گذرنامه داده نشود،از این که به طور غیر قانونی سفر کند امتناع ورزید و گفت:
من چنین کاری نمیکنم.با آن که بینهایت اشتیاق زیارت مکه را دارم ولی برخلاف معمول و قانون حاضر نیستم.ایشان در سایر کارها نیز همینطور بود.ازاینرو،به نظم و دقت در امور دینی و به کثرت عبادت و تهجد در بین علمای وقت معروف و در زهد و تقوا زبانزد خاص و عام بود تا جایی که آیت اللّه حاج آقا حسین قمی،از مراجع تقلید،درباره ایشان فرموده بود:حاج آخوند نه فقط از خوبان عالم اسلام که از خوبان دنیا است.مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر نیز گفته بود:دنیا به دور این مرد نگشته بود.و از مرحوم آقا بزرگ تهرانی نقل شده است که اگر حاج آخوند این تعبد شدید را نمیداشت از این هم بزرگتر میشد.
سرانجام،ایشان در روز یکشنبه 17 شوال 1362 قمری مطابق با 24 مهر 1322 شمسی در تربت حیدریه در خانه شخصی خود به رحمت ایزدی پیوست.پیکر مطهرش در مشهد مقدس در آخرین غرفه صحن آزادی در زاویه شمال غربی حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام به خاک سپرده شد و طبق وصیتش این آیه قرآن را بر سنگ قبرش حک کردند: «وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصِیدِ» .
برای آشنایی بیشتر با زندگانی این مرد الهی ر ک:حسینعلی راشد،فضیلتهای فراموش شده.]
(20) .نهج البلاغه،ج 2،ص 161،خطبه 193.
(21) .مصرعی از پروین اعتصامی است.
(22) .شیخ جعفر شوشتری(1220-1303 ق)فرزند شیخ حسین،فرزند حسن،فرزند ملا علی، فرزند علی،فرزند حسین شوشتری مشهور به نجّار است.شیخ جعفر از اعاظم علمای اسلام،عالمی عامل و واعظی متّعظ بود. از آن جا که در میان مجتهدان و مراجع تقلید وعظ و خطابه چندان معمول نبود و آن جناب به این مهم اقدام میکرد،جنبه وعظ و ارشادش مقام اجتهادش را تحت ااشعاع قرار داده است تا حدی که بعضی وی را به فقاهت و اجتهاد نمیشناسند و تنها واعظی مبرّز و سخنرانی بیهمتا میدانند؛ولی حقیقت این است که وی
[مقدم بر بسیاری از مجتهدان عصر خویش بوده و رساله علمیهاش به نام منهج الرشاد در حیات وی و پس از وفات بارها چاپ و منتشر شده است و تا قبل از رواج عروة الوثقی، تألیف آیت اللّه سید محمد کاظم طباطبایی،آن رساله محور فتاوای مراجع تقلید بوده و بر آن حاشیه زدهاند.
علاّمه تهرانی که یکی از بزرگان جهان علم و عمل بود.درباره شیخ جعفر مینویسد:
مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری،رحمه اللّه،فرزند حسین شوشتری،از بزرگان علما و اجلاّء فقها و مشاهیر دانشمندان و از فراخوانان به سوی خدا و دعاة الی اللّه در عصر خود بوده است.
صاحب المأثر و الاثار نیز دربارهاش مینویسد:مجتهدی جلیل القدر و متفقهی عظیم الشأن بود...در تقوی و قدس و ورع و زهد او از متأخرین و معاصرین کسی دیده و شنیده نشده است.
شیخ پس از خواندن مقدمات و ادبیات در شوشتر به نجف اشرف مهاجرت کرد و در طول دوران تحصیلش از اساتید بزرگی چون:شیخ اسماعیل فرزند شیخ اسد اللّه کاظمی رضوان اللّه علیهما؛شیخ علی فرزند شیخ جعفر کاشف الغطاء(مشهور به شیخ جعفر کبیر)؛ مرحوم صاحب ضوابط؛مرحوم صاحب فصول؛جناب شریف العلما رحمه اللّه؛شیخ محمد حسن نجفی معروف به صاحب جواهر رحمه اللّه؛شیخ حسن فرزند شیخ جعفر قدس سره مؤلف انوار الفقاهه؛و حاج شیخ مرتضی انصاری رحمه اللّه بهره برد.از این مرد بزرگ کتابهایی چند نیز بدین قرار به جا مانده است:منهج الرّشاد یا مجمع الرسائل(رساله علمیهای که در سال 1288 ق چاپ شد و با حاشیه آیت اللّه العظمی حاج آقا حسین بروجردی رحمه اللّه تجدید چاپ شد)؛مبادی الاصول؛الخصائص الحسینیه:این کتاب دو جلد بوده که جلد اول چندبار تجدید چاپ و ترجمه شده و جلد دوم مفقود گردیده است؛اصول دین یا الحدائق فی اصول الدّین که یک هزار سطر بوده و به عنوان این که اصول دین و معرفت به اصول اعتقادات از مقدمات نماز است نگاشته شده است؛فوائد المشاهد در مواعظ و اندرز که آن را شاگردش ملاّ محمد طالقانی از موعظههای ایشان جمعآوری کرده است؛مجالس المواعظ یا چهارده مجلس؛مجالس البکاء یا پانزده مجلس.
مرحوم شیخ جعفر شوشتری در سال 1302 ه ق قبل از ماه مبارک رمضان برای تشرف به آستان قدس رضوی به سوی ایران حرکت نمود تا این که وارد تهران گردید.در تهران،]
[استقبالی باشکوه از شیخ به عمل آمد و مردم تهران به زیارت او شتافتند.مرحوم حاج ملا علی کنی به دیدن شیخ آمد و از آن جناب دعوت کرد در مدرسه خان مروی به امامت و افاده بپردازد.وقتی ارکان دولت از شیخ دیدن کردند اظهار داشتند:ماه مبارک نزدیک است و گرچه مسجد و مدرسه خان مروی از لحاظ تقدس و پاکیزگی عنوان و اهمیتی خاص دارد،اما گنجایش انبوه جمعیت علاقمند به استفاده از محضر حضرت عالی و گفتار دلنشین شما را ندارد.ازاینرو،از شما تقاضا میکنیم که در مدرسه سپهسالار که به تازگی از دست ساختمان بیرون آمده است به اقامه جماعت و ارشاد خلق بپردازید.مرحوم شیخ جعفر برحسب وظیفه و علاقه به هدایت خلق استدعایشان را قبول کرد و به انجام وظیفه مبادرت نمود.
مرحوم حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی صاحب کتاب الذریعه میگوید:من ده ساله بودم و خوب به یاد دارم که مرحوم عمویم،حاج حبیب اللّه،مرا همراه خود به مسجد میبرد و جمعیت به قدری زیاد بود که مرا در مکان مرتفعی مینهاد تا از فشار انبوه جمعیت پایمال نشوم.صحن مدرسه و محوطه مسجد هم پر از جمعیت میشد و به جز حوض مسجد جایی خالی نمیماند و همهجا را مردم علاقمند به گفتار شیخ پر نموده و با هیجان از ایشان کسب فیض میکردند.
شیخ جعفر اولین واعظ و امام جماعت مسجد سپهسالار تهران محسوب میشود و نوشتهاند که ناصر الدین شاه با لباس مبدّل پای منبر وی میرفته است.مرحوم عبد اللّه مستوفی دراینباره مینویسد:ناصر الدین شاه مسجد نیمه تمام سپهسالار را برای نماز خواندن حاجی شیخ جعفر تعیین کرد و آجر و خاک و گچ و آشغال بنایی را از این سر و آن سر صحن و حجرات چهل ستون و مقصوره جمع و محل را برای نماز آماده کردند.حاجی شیخ در محراب مقصوره سمت جنوب به نماز میایستاد.چهل ستون را برای زنها تخصیص دادند،تمام مقصوره و صحن حجرات و ایوانهای تحتانی و فوقانی و راهروها و حوضخانه و مدخل و جلوخان،حتی در خیابان هم صفوف جماعت قائم میشد.یک روز تخمین کردند بیست و چهار هزار نفر پشت سر این مجتهد به نماز ایستاده بودند که در هر فرمان اللّه اکبری بیست و چهار هزار نفر از رکنی به رکن دیگر نماز از قیام و قعود و رکود و سجود منتقل میشدند.در تهران،هیچ نظیر این جمعیت و جماعت دیده نشده بوده است.
عده مکبرین شاید از صد نفر زیادتر بود که همصدا موقع رسیدن رکوع و سجود و قیام و]
[قعود را اعلام میکردند.حاجی شیخ جعفر بعد از نماز منبر هم میرفت،مردم برای رسیدن به نزدیک منبر او ازدحام عجیبی داشتند.حاجی شیخ جعفر بعد از رمضان به مشهد رفت و ماه محرم مراجعت کرد.باز هم ده پانزده روزی در مسجد سپهسالار نماز خواند و منبر رفت.اما به جهت اشتیاقی که به زیارت امیر المؤمنین علیه السلام داشت،به دعوت ارکان دولت مبنب بر اقامت در تهران پاسخ منفی داد و عازم نجف اشرف گردید.اما در کرند کرمانشاه بیمار شد و پس از چند روز 28 صفر 1303 ق(7 آذر 1264 ش)وفات نمود و جنازهاش به نجف اشرف حمل و در مقبره دالان شمالی صحن شریف مدفون گردید.
از حاج شیخ جعفر سه پسر به نامهای شیخ محمد علی،شیخ اسماعیل و شیخ ابراهیم به جا ماند که همه از اهالی علم بودند.گفتنی است علاّمه بزرگوار شیخ محمد تقی شوشتری صاحب تألیفاتی چون قاموس الرجال،النجعة فی شرح اللعمة،بهج الصباغة فی شرح نهج البلاغه،آیات البینات فی حقیة بعض المنامات و...که در اردیبهشت سال 1374 ش دارفانی را وداع گفتند از نوادگان آن بزرگمرد بودند.]
(23) .مستدرک الوسائل،ج 11،ص 198:«قال الصادق علیه السلام:[الیقین یوصل العبد إلی کل حال سنی و مقام عجیب،کذلک أخبر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله عن عظم شأن الیقین،حین ذکر عنده أن عیسی بن مریم علیه السلام کان یمشی علی الماء،فقال:لو زاد یقینه لمشی علی الهواء...».]
(24) .بیت از سنایی غزنوی است.
(25) .کافی،ج 1،ص 11:«محمد بن عبد الجبار،عن بعض أصحابنا رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت له:ما العقل؟قال:ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان قال:قلت:
فالذی کان فی معاویة؟فقال:تلک النکراء،تلک الشیطنة،و هی شبیهة بالعقل و لیست بالعقل».
(26) .شیخ محمود شبستری در گلشن راز میگوید:اگر شهوت نبودی در میانه/نسبها جمله میگشتی فسانهچو شهوت در میانه کارگر شد/یکی مادر شد آن دیگر پدر شد.عطار نیشابوری نیز در الهی نامه خود این سوال و پاسخ را چنین آورده است:پسر گفتش گر این شهوت نباشد/میان شوی و زن خلوت نباشدنباشد خلق عالم را دوامی/نماند در همه گیتی نظامیاگر این حکمت و ترکیب نبود/بساط ملک را ترتیب نبودبلی باید هزار و یک تن آراست/که تا یک لقمه گردد در دهن راستاگر شهوت نبودی در میانه/نه من
[بودی و نه تو در زمانهتو شهوت میبرندازی ز مردان/دلم را سرّ این معلوم گردان؟- پدر گفتش:تو زنهار این میندیش/که برگیرم خیال شهوت از پیشولی چون تو ز عالم این گزیدی/که هم این گفتی و هم این شنیدیبدان مانست کز صد عالم اسرار/نه ای تو جز ز یک شهوت خبردارمنت زان این سخن گفتم به خلوت/که تا بیرون نهی گامی ز شهوتچو با عیسی توان همراز بودن/که خواهد با خری انباز بودن؟-چرا با خر شریک آیی به شهوت/چو با عیسی توان بودن به خلوت؟-چو یک دم بیش نیست این شهوت آخر/از آن به جاودانی خلوت آخرچو دائم میکند باقیت دعوت/ز فانی در گذر یعنی ز شهوتز شهوت نیست خلوت هیچ مطلوب/کسی کین سر نداند هست معیوب- و لیکن چون رسد شهوت به غایت/ز شهوت عشق زاید بینهایتولی چون عشق گردد سخت بسیار/محبت از میان آید پدیدارمحبت چون به حد خود رسد نیز/شود جان تو در محبوب ناچیزز شهوت درگذر چون نیست مطلوب/که اصل جمله محبوبست محبوباگر کشته شوی در راه او زار/بسی زان به که در شهوت گرفتار.]
(27) .جواهر الکلام،صاحب جواهر،ج 29،ص 19:«قال رسول اللّه صلی علیه و آله: «ما یمنع المؤمن أن یتخذ أهلا لعل اللّه یرزقه نسمة تثقل الارض بلا إله إلا اللّه» و إلی ما فیه من إبقاء النوع،و لذا خلق اللّه الشهوة فی الانسان حسب ما خلق فیه الشهوة الی الطعام و الشراب إبقاء للنفس...».
(28) .از کشکول شیخ بهایی است.
(29) .نگا:پینوشت 2.ر ک:علل الشرائع،شیخ صدوق،ج 1،ص 4.
(30) .در قرآن ریشه(ع ل م)728 بار،(ع ق ل)49 بار،(ف ق ه)20 بار،(ف ک ر)18 بار، (ل ب ب) 16،و ریشه(ف ه م)1 بار به کار رفته است.ریشههای(ن ظ ر)،(ر أ ی)،(ح ک م)،و(ع ر ف)نیز که گاه متضمن معنای تفکر در قرآن هستند به ترتیب 297،115، 189،و 63 بار به کار رفتهاند.
(31) .امالی شیخ طوسی،ص 518.
(32) .نازعات،37-39.
(33) .نحل،12.
(34) .نهج البلاغه،خطبه اول: «أول الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به،و کمال التصدیق به توحیده،و کمال توحیده الاخلاص له.و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهادة کل صفة
[أنها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف أنه غیر الصفة.فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه.
و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزأه،و من جزأه فقد جهله،و من جهله فقد أشار إلیه،و من أشار إلیه فقد حده،و من حده فقد عده،و من قال فیم فقد ضمنه،و من قال علام فقد أخلی منه.کائن لا عن حدث موجود لا عن عدم،مع کل شیء لا بمقارنة،و غیر کل شیء لا بمزایلة، فاعل لا بمعنی الحرکات و الألة،بصیر إذ لا منظور إلیه من خلقه،متوحد إذ لا سکن یستأنس به و لا یستوحش لفقده». ]
(35) .تحف العقول،ابن شعبه حرانی،ص 115:از علی علیه السلام: «لو قد قام قائمنا لأنزلت السماء قطرها،و لأخرجت الأرض نباتها،و لذهبت الشحناء من قلوب العباد،و اصطلحت السباع و البهائم،حتی تمشی المرأة بین العراق إلی الشام لا تضع قدمیها إلا علی النبات، و علی رأسها زینتها(زنبیلها)لا یهیجها سبع و لا تخافه».
(36) .کمال الدین و تمام النعمة،شیخ صدوق،ص 675:«حدثنا جعفر بن محمد بن محمد بن مسرور قال:حدثنا الحسین بن محمد بن عامر،عن المعلی بن محمد البصری،عن الحسن بن علی الوشاء،عن مثنی الحناط،عن قتیبة الاعشی،عن ابن أبی یعفور،عن مولی لبنی شیبان، عن أبی جعفر(الباقر)علیه السلام قال: إذا قام قائمنا وضع یده علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت بها أحلامهم». أی زاد اللّه فی دماغهم فأکمل شعورهم و فکرهم بقدرته الکاملة.
-این روایت در کتاب کافی نیز با اندک اختلافی آمده است.مرحوم ملا صالح مازندرانی در شرح أصول الکافی(ج 1،ص 306)مینویسد:«...عن أبی جعفر علیه السلام قال: إذا قام قائمنا وضع اللّه یده علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم» الشرح:
(الحسین بن محمد،عن معلی بن محمد)مظطرب الحدیث و المذهب(عن الوشاء)الحسن بن علی ابن زیاد الوشاء(من أصحاب الرضا علیه السلام)و کان من وجوه هذه الطایفة(عن المثنی الحناط)الظاهر أنه ابن الولید و له کتاب(عن قتیبة الأعشی)بن محمد المؤدب ثقة (عن ابن أبی یعفور)اسمه عبد اللّه ثقة جلیل فی أصحابنا(عن مولی لبنی هاشم عن أبی جعفر علیه السلام قال:(إذا قام)أی خرج بعد الغیبة المقدرة و ظهر لاظهار دین الحق و إعلاء کلمته(قائمنا)المهدی المنتظر الموعود بالنصر و الظفر و هذا القیام کاین قطعا لروایات متواترة من طریق العامة و الخاصة إلا أن العامة یقولون:إنه یولد فی آخر الزمان من نسل علی و فاطمة وجده الحسین علیه السلام کما صرح به الآبی فی کتاب إکمال الکمال و نحن نقول:
هی حی موجود قامت السموات بوجوده و لولا وجوده لساخت الأرض بأهلها طرفة عین
[(وضع اللّه یده)أی قدرته أو شفقته أو نعمته أو إحسانه أو ولایته أو حفظه،و الضمیر عائد إلی اللّه أو إلی القائم علیه السلام(علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم)ضمیر التأنیث إما عاید إلی الید و الباء للسبیبة أو إلی الرؤوس و الباء بمعنی فی،و هذا الأخیر یناسبه ما قیل من أن العقل جوهر مضیء خلقه اللّه تعالی فی الدماغ و جعل نوره فی القلب یدرک الغایبات بالوسایط و المحسوسات بالمشاهدة(و کملت به أحلامهم)أی عقولهم جمع حلم بالکسر و هو الاناة و التثبت فی الامور و ذلک من شعار العقلاء،و المراد بجمع عقولهم رفع الانتشار و الاختلاف بینهم و جمعهم علی دین الحق و بکمال أحلامهم کمال عقل کل واحد واحد بحیث ینقاد له القوة الشهویة و الغضبیة و یحصل فضیلتة العدل فی جوهر البدن،و الأمر ان یتحققان فی عهد صاحبنا علیه السلام،لأنه إذ خرج ینفخ الروح فی الإسلام و یدعوا إلی اللّه بالسیف فمن أبی قتله و من نازع قهره حتی رفع المذاهب من الأرض فلا یبقی فی وجهها إلا دین الحق فیملأها عدلا و أمنا و ایمانا کما ملئت ظلما و جورا و طغیانا فشهداؤه خیر الشهداء و أمناؤه خیر الامناءو أصحابه العارفون باللّه و القائمون بأمره و المشفقون علی عباده و الحافظون لبلاده و العاقلون العاملون الکاملون العابدون الناصحون له فیعود الخلائق بعد التفرقة إلی الجمعیة و بعد التشتت إلی المعیة و بعد الکثرة إلی الوحدة و بعد التفارق إلی التوافق و بعد الجهل إلی العلم و ینظرون إلی الحق بأعین سالمة من الرماد و یسلکون إلیه بأقدام ثابتة فی سبیل الرشاد و هذا معنی جمع عقولهم و کمال أحلامهم لأن کمالها بحسب میلها و رجوعها إلی الحق فإذا تحقق الرجوع ثبت الکمال قطعا،هذا.و قیل:المراد بالید هنا الملک الموکل بالقلب الذی یتوسطه یرد الجود الإلهی و الفیض الربانی علیه کما فی قوله صلی اللّه علیه و آله:قلب المؤمن بین أصبعین من أصابع الرحمن یقلبه کیف شاء.و المراد برؤوس العباد نفوسهم الناطقة و عقولهم من جهة التعلیم و الإلهام فإن العقول الإنسانیة فی أول نشأتها منغمرة فی طبایع الأبدان،متفرقة فی الحواس،متشوقة إلی الأغراض و الشهوات،محبوسة فی سجون الأمانی و شعب الرغبات.ثم إذا ساعده التوفیق و تنبه بأن وراء هذه النشأة نشأة اخری علم ذاته و عرف نفسه و استکمل بالعلم و الحال،و ارتقی إلی معدنه الأصلی،و عاد من مقام التفرقة و الکثرة إلی مقام الجمعیة و الواحدة،و لما ثبت و تقرر أن النفوس الإنسانیة من زمن آدم علیه السلام الی الخاتم صلی اللّه علیه و آله کانت متدرجة فی التلطف و مترقبة فی الاستعداد، و کذلک کلما جاء رسول کانت معجزة المتأخر أقرب إلی المعقول من المحسوس من معجزة المتقدم و لأجل ذلک کانت معجزة نبینا صلی اللّه علیه و آله القرآن و هو أمر عقلی إنما یعرف کونه إعجازا أصحاب العقول الذکیة ولو کان منزلا علی الامم السابقة لم یکن حجة علیهم لعدم استعدادهم لدرکه ثم من بعثته صلی اللّه علیه و آله آخر الزمان کانت الاستعدادات فی]
[الترقی و النفوس فی التلطف و التذکی و لهذا لا یحتاجون إلی رسول آخر یکون حجة اللّه علیهم لأن الحجة علیهم هی العقل الذی هو الرسول الداخلی ففی آخر الزمان یترقی الاستعدادات من النفوس إلی حد لا یحتاجون إلی معلم من خارج علی الرسم المعهود بین الناس لأنهم مکتفون بالالهام النفسی عن التأدب الوضعی و بالمدد الداخلی عن المؤدب الخارجی،و بالمکمل العقلی عن المعلم الحسی کما لسایر الأولیاء فید اللّه و هو ملک روحانی یجمع عقولهم و یکمل أحلامهم.
هذا کلامه و فیه نظر:أما أولا،فلأن ترقی العقول علی الوجه المذکور غیر مسلم ولو کان کذلک لکان الاختلاف بعد نبینا صلی اللّه علیه و آله أقل من الاختلاف فی الامم السالفة و قد دلت الأخبار المتکاثرة علی عکس ذلک.و أما ثانیا،فلان المقصود من هذا الحدیث أن تکمیل العقول فی آخر الزمان بواسطة معلم حسی و هو الصاحب علیه السلام.و ما ذکره یدل علی أنهم لا یحتاجون إلی معلم حسی أصلا،و أما ثالثا،فلأنه و إن أمکن حمل الید هنا علی الملک لکن لا حاجة لنا تدعوا إلیه لأن إعانة أی ملک و تسدیدة أقوی و أحسن من إعانة الصاحب و تسدیده علیه السلام إعانة الملک لیس أقوی من إعانة الإمام علیه السلام،لکن لابد من العقل الکامل فی متابعة الناس أجمعین له علیه السلام کما کانوا محتاجین إلیه علی عهد رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و بالجملة لا یرید القائل أن الناس فی آخر الزمان لا یحتاجون إلی الحجة علیه السلام بل یرید أنهم بسبب کمال عقولهم یستعدون لظهوره و قبول قوله و حکمه و یبقون علی الحق مستعدین قابلین إلی یوم القیامة و ما کانوا کذلک فی العصر الاول و الاوسط».
-مرحوم قطب راوندی در الخرائج و الجرائح(ج 2،ص 840)نیز این روایت را با کمی اختلاف نقل کرده است:«...و عن محمد بن عیسی،عن صفوان،عن مثنی الحناط،عن أبی خالد الکابلی،عن أبی جعفر علیه السلام قال:إذا قام قائمنا،وضع یده علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و أکمل بها أخلاقهم».]
(37) .نگا:پینوشت 35.برداشت آزدی است از مضمون روایتی که گذشت.
(38) .کافی،ج 1،ص 16.
شناخت صدق و کذب قدرت عقل
اصفهان،مسجد سید صفر 1374
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد اللّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
در میان سرمایههایی عظیمی که خداوند به انسان عنایت فرموده است، عقل و درک یا همان قدرت اندیشه و تفکر جایگاه خاصی دارد.خداوند در قرآن مجموعه گستردهای از واقعیات را درباره عقل بیان فرموده است که شناخت آن برای همه لازم است.روایات نیز بر غنای این مجموعه افزودهاند.از جمله،وجود مقدس امام صادق،علیه السلام،در مقام شناساندن عقل،عقل انسان را محصول چهار حقیقت دانستهاند:
«خلق اللّه تعالی العقل م أربعة أشیاء:من العلم،و القدرة،و النور،و المشیئة بالأمر،فجعله قائما بالعلم،دائما فی الملکوت». 1
یعنی خداوند عقل را از چهار حقیقت آفرید:از علم و قدرت و نور و مشیّت.مشیت همان اراده حضرت حق است. 2 نور حقیقت دیگر عقل است که البته مراد از آن نور محسوس نیست،بلکه منظور حقیقتی ملکوتی و واقعیتی از واقعیتهای عالم ماوراست و شاید بتوان گفت منظور از این نور جلوه اسم حضرت حق است،که در دعای جوشن
کبیر نیز آمده، 3 یا جلوه آن حقیقتی است که قرآن کریم بدان اشاره کرده و خداوند را نور آسمان و زمین دانسته است:
«اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اللّهُ الْأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ». 4
خدا نور آسمانها و زمین است.وصف نورش مانند چراغدانی است که در آن،چراغ پرفروغی است،و آن چراغ در میان قندیل بلورینی است،که آن قندیل بلورین گویی ستاره تابانی است،و آن چراغ از روغن درخت زیتونی پربرکت که نه شرقی است و نه غربی افروخته میشود،و روغن آن از پاکی و صافی نزدیک است روشنی بدهد گرچه آتشی به آن نرسیده باشد،نوری است بر فراز نوری؛خدا هرکس را بخواهد به سوی نور خود هدایت میکند،و خدا برای مردم مثلها میزند تا حقایق را بفهمند و خدا به همهچیز داناست.
عقل انسان از این نور،که روشنکننده آسمانها و زمین است،بهرهمند است و وجود این رکن در ساختمان عقل برای آن است که انسان توان دوراندیشی و عاقبتاندیشی را داشته باشد.
حقیقت دیگر ساختمان عقل قدرت و توان و نیرو است که شاید بتوان گفت منظور از آن مجموعه عنصری عقل است که مرکب از چهارده میلیارد سلول است.حقیقت چهارم عقل نیز،بر اساس فرمایش امام صادق،علیه السلام،معرفت و علم است و مراد از آن علمی است که انسان بعد از ولادتش به وسیله حواس ظاهری خود کسب میکند. 5 امیر المؤمنین،علیه السلام،عقل و علم را به دو گروه مطبوع و مسموع تقسیم میکنند. 6 عقل طبیعی در کلام حضرت اشاره به همین تودۀ سلولی دارد که قادر است از راه شنیدن و دیدن و خواندن عقل را به
عقل مسموع تبدیل کند.برای تبیین بهتر مطلب،باید گفت:قدرت درک انسان در یک سالگی به مراتب از قدرت درکش در شش ماهگی بیشتر است.این بدان معناست که عقل مسموع در انسان همواره در حال رشد است.این قدرت در دو سالگی بیشتر از یک سالگی است تا آن که در چهل سالگی به اوج خود میرسد. 7
البته،این رشد در همه انسانها یکسان نیست و بسته به شخصیت و موقعیت افراد تفاوت میکند.در نهایت،قاعده کلی این است که هرکس بیشتر در صدد به کارگیری عقل باشد و توجهش به مسائل،خواه مسائل طبیعی و خواه الهی،بیشتر باشد نیروی عقلش نیز بیشتر است.به همین سبب است که امام صادق،علیه السلام،میفرماید خداوند متعال عقل پیغمبران خویش را از عقل مجموع مردم زمان آنان کاملتر قرار داد. 8 به طور قطع،کمال عقل انبیا نیز به دریافتهای آنها مربوط بوده است؛ حال یا دریافتهایی که از طریق دل داشتهاند یا آن دریافتهایی که از راه حواس ظاهر داشتهاند.
از لقمان حکیم 9 نقل شده است که به پسرش فرمود:من،از ابتدای جوانی تاکنون،نزدیک به چهل هزار نفر از اهالی معرفت را ملاقات کرده در خدمت آنان زانو زده و به سخنانشان گوش دادهام.مسلما،هدف ایشان از این ملاقاتها نیز تغذیه عقل بوده است نه صرف همنشینی.
پس،تعجبی ندارد اگر لقمان به این درجه از آگاهی و معرفت رسیده است،زیرا به واسطه ارتباط با اهل معرفت،نیروی آن چهار هزار انسان معنوی به لقمان منتقل شده و او را به این درجه از عقلانیت رسانده است.در قرآن مجید میخوانیم:
«وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلّهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». 10
و به راستی ما به لقمان حکمت عطا کردیم که نسبت به خدا سپاسگزار و شاکر باش و هرکه سپاس گزارد تنها به سود خود سپاس میگزارد،و هرکه ناسپاسی کند به خدا زیان نمیزند،زیرا خدا بینیاز و ستوده است.
امام ششم،علیه السلام،در تفسیر این آیه میفرماید: منظور از حکمتی که به لقمان داده شد عقل و فهم است؛ 11 یعنی برای لقمان این زمینه فراهم شد که به عقل و فهم کامل برسد.این اتفاق یکباره نیز روی نداد، بلکه ایشان برای رسیدن به این درجه زحمت کشید،سفرها کرد،سراغ اهل معرفت را گرفت و چهار هزار معلم مبرّز را در زمان خود ملاقات کرد.در نتیجه،توانست نیروی باطنی این چهار هزار نفر را به مغز خود منتقل کند تا حکیم یا به بیان امام صادق،علیه السلام،عاقل و فهیم شود.
این عناصر تشکیلدهنده عقل سبب شرافت عقل بر سایر اعضای بدن شده است،زیرا بقیه اعضا و جوارح بدن در ساختمان خود چنین ترکیباتی ندارند.استخوانها و پوست و خون و معده و کبد و...همه از ترکیبات شیمیایی درست شده و،در نهایت،به صورت عناصر فیزیکی درآمده و هیکل و جسم ما را تشکیل دادهاند.تمام ترکیبات اعضا و جوارح انسان از خاک آفریده شدهاند،مگر عقل که تنها قسمتی از ساختمانش مادی است و آن سلولهای مغز هستند که ساختمان فیزیکیشان مادی است،ولی سه عنصر دیگر(معرفت و مشیت و نور) جهت الهی و آسمانی دارند.
عقل،در مجموع سرمایههایی که به انسان داده شده،سرمایه خاصی است که فوق العاده عظمت دارد.گستردگی میدان فعالیت آن هم،چنان که در بخش قبل گذشت،به گستردگی آفرینش است؛یعنی عقل مرغی
ملکوتی است که پروردگار عالم برای پرواز آن دو فضا قرار داده است:
مجموعه فضای فیزیکی و فضای متافیزیکی عالم یا به تعبیر قرآن مجید:
کل فضای دنیا و کل فضای آخرت.
قرآن مجید و روایات همه انسانها(مرد و زن)را بر اساس بهرهگیری از عقل به دو قسمت کردهاند:مردان و زنانی که این سرمایه عظیم را به کار میگیرند،و مردان و زنانی که این سرمایه را در زندان هوی و هوس خود حبس میکنند و میگویند:ما کاری به فرمان عقل و اندیشه نداریم.
این در حالی است که اندیشه،از آن رو که مرکب از نور و معرفت و قدرت و مشیت حق است،محصول عجیبی است که فرمانهای مهمی میدهد.آنها که با عقل کاری ندارند این فرمانها را نمیشنوند،ولی آنها که با عقل در ارتباطاند نقش این محصول را درک میکنند و ندای آن را میشنوند و از آن در جای جای زندگی بهره میبرند.
امام صادق،علیه السلام،میفرمایند:از جمله فعالیتهای عقل در انسان این است که فرد صادق را تصدیق و شخص کاذب را تکذیب میکند. 12 حال،سوال این است که صادق چه کسی است تا حکم عقل را دربارهاش اجرا کنیم و کاذب کیست؟دراین جا،ذکر نمونهای تاریخی خالی از لطف نیست.
روزی،رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله و سلم،بر دامنه کوه ابو قبیس 13 ایستاد و خطاب به مردم مشرک و بتپرست مکه فرمود:ای مردم،چند سال است مرا میشناسید؟گفتند:چهل و پنج یا چهل و چهار سال. 14 فرمود:
عیبی که در این چهل و اندی سال در من دیدید چه بود؟گفتند:عیبی
در تو سراغ نداریم.تو همیشه امین و عادل و راستگو و مورد اعتماد بودهای.فرمود:اگر به شما خبر بدهم که دشمن امروز یا فردا به شهر شما حمله میکند باور میکنید؟گفتند:آری.فرمود:اکنون،این دوست راستگو،امین،عادل،عالم،و مورد اعتماد به شما میگوید که نتیجه کارهایی که انجام میدهید و اخلاق و رفتاری که دارید،غیر از این مقدار که با چشم خود ضررش را مشاهده میکنید،آتشی سوزان و دائمی به نام جهنم است.خود را از این وضع نجات دهید تا وارد جهنم نشوید.
من با این دعوت به دنیای شما چشم طمعی ندوختهام و در پی سود و زیان خویش نیستم.تنها،از سر خیرخواهی با شما سخن میگویم.هر کس این سخن را شنید و بدان عمل کرد رستگار شد و هرکس آن را نشنید در حسرت ابدی فرو ماند:
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال. 15
پس از این سخنان،عدهای از مردم به هم نگاه کردند و گفتند:فرد صادق را نباید تکذیب کرد.شخص امین را باید تصدیق کرد.باید سخن او را قبول کرد و پذیرفت. 16
این«نبایدها و بایدها»حکم عقل و نهیب آن،و ندای فکر و اندیشه است.حالا اگر کسی این ندای درونی را نپذیرد به خود ظلم کرده و با نور درونیاش مخالفت کرده است.در نتیجه،بر شرافت انسانی خود پا گذاشته است.ازاینروست که عقل ما در مسأله برخورد با شهوت رفتار یوسف را تصدیق میکند،نه حرکات هنرپیشههای سینماهای اسرائیل و آمریکا را که مکذّب همه واقعیاتها هستند.
قرآن مجید برای تکذیبکنندگان حق سه نشانه برشمرده است:
«یا أَیُّهَا النّاسُ کُلُوا مِمّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ. إِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ». 17
ای مردم،از آنچه(از انواع میوهها و خوردنیها)در زمین حلال و پاکیزه است،بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید،زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.فقط شما را به بدی و زشتی فرمان میدهد،و این که جاهلانه اموری را(به عنوان حلال و حرام)به خدا نسبت دهید.
اولین دعوت منبع شر و کسی که همواره حق را تکذیب کرده است دعوت به بدی است(یامرکم بالسوء).حتی گاهی،این دعوت بسیار منطقی و دلسوزانه است؛مثلا،روزی که تصمیم میگیریم از ثروتی که خدا نصیبمان کرده مدرسهای بسازیم،شیطان(یا دوستان او از جن و انس)میآیند و شروع به وسوسه میکنند که این مدرسه را برای چه کسی و برای چه میسازی؟مگر چه خیری از این مردم یا این مملکت دیدهای و آنها تا به حال برایت چه کار مثبتی انجام دادهاند؟یادت رفته چند میلیون شهرداری بابت عوارض و مالیات و نوسازی از تو گرفت؟ یادت رفته آن ممیّز دارایی از سر لجبازی مالیاتت را چقدر نوشت و چقدر اسیر شدی تا ثابت کنی مالیاتت آنقدر نبوده و کسی هم به دادت نمیرسید...؟خلاصه،آنقدر بدیها و مشکلات را یادآوری میکند تا انسان را از کار خیر دور کند و مانع انجام کار نیک شود.پس از این مرحله،او را کمکم به بدی دعوت میکند.متاسفانه،اغلب مردم هم این طور فکر میکنند و به سبب بد رفتاری یک مسجدی یا پلیس یا یک ممیّز خطاکار انجام کارهای خوب را ترک میکنند و،رفتهرفته،خودشان نیز به بدی و ارتکاب خلاف و قانونشکنی روی میآورند!
این چه منطقی است که بعضی از ما داریم و به سبب آن دنیا و آخرتمان را در معرض نابودی قرار دادهایم؟چرا باید معیار رفتار و گفتار ما عمل مردم دیگر(آن هم مردمان خطاکار)باشد؟البته،کسی منکر این معنا نیست که ممکن است در ادارات،کلانتریها،بانکها،آموزش و پرورش،اداره دارایی،اداره ثبت و...کارمندان اشتباه کاری هم وجود داشته باشند یا ممیّز خطاکار،لجباز یا حسودی هم در کار باشد که وقتی مغازه یا شرکت شما را میبیند و وضع شما را با وضع خودش میسنجد از سر حسادت حق ننویسد و مثلا یک میلیون تومان را ده میلیون تومان بنویسد و شما مجبور شوید چند سال در پیچ و خم ادارات بروید و بیایید تا ثابت کنید مالیاتتان یک میلیون بوده و الباقی را قلم نجس حسد 18 نوشته است،اما این دلیل خوبی برای ترک کارهای نیک نیست.
در چنین وضعیتهایی،عقل دستور میدهد که این وسوسه را تکذیب کن و به او بگو:برو دروغگو،برو مخالف با حق!آن مبلغ اضافه را قلم حسود برای من نوشته است.قصد من این است که جایی بسازم تا چهار صد نفر در آن درس بخوانند و عالم شوند.ممکن است در آینده سی نفر از این افراد دکتر شوند و به مریضان فقیر رحم کنند.من از این مدرسه میخواهم میلیاردها تومان در آخرت بهره ببرم.در نتیجه،تو را تکذیب میکنم و دعوتت را ناحق و پلید و آلوده میبینم و آن را نمیپذیرم.
نشانه دیگر تکذیبکنندگان حق دعوت مردم به ارتکاب فحشا و انجام گناهان کبیره است.برای مثال،وقتی در پی کار مشروعی هستیم که با آن تجارت کنیم،این وسوسه هرجا که باشیم پیدایمان میکند:مگر بیکاری
در این فضای ناامن اقتصادی که معلوم نیست قیمت دلار تا فردا ثابت میماند یا نه و با این همه مشکل که در کارهای اقتصادی هست میخواهی کارخانه درست کنی و پانصد نفر نانخور برای خودت بتراشی که اول تا آخرش دردسر است؟سری را که درد نمیکند دستمال نمیبندد.کارخانه را رها کن و به جای آن،عقلت را به کار بیانداز و این پول را تقسیم کن.کسانی هم که دربهدر دنبال پول میگردند و تومانی سی شاهی ربا میدهند زیادند.پولت را نزول بده تا صد میلیونت در عرض یک ماه صد و بیست میلیون و در عرض ده ماه دویست میلیون بشود.با کدام کارخانه میخواهی ده ماهه صد میلیون در بیاوری؟
این دعوت کسی است که حق را تکذیب کرده است،در حالی که عقل میگوید:جگر هزار نفر انسان نیازمند و بیچاره باید کنار این صد میلیون پارهپاره شود که تو میخواهی یکساله پولت دوبرابر شود؟این چه پولی است؟فریاد عقل این است.
بدبختانه،عده زیادی از سر ناآگاهی به دام این وسوسهها میافتند و زندگیشان را تباه میکنند.بعضیها گمان میکنند چون متدیناند و نماز میخوانند کافی است و لازم نیست درباره معاملات هم اطلاعاتی داشته باشند،در حالی که این برخلاف فرمان عقل و دستور اولیای دین است.
امیر المؤمنین،علیه السلام،در سخنانشان بیاساس بودن چنین پندارهایی را نشان میدهد.اصبغ بن نباته 19 میگوید:روزی،شنیدم امیر المؤمنین، علیه السلام،بر فراز منبر میفرمود:
«عن الاصبغ بن نباتة قال:سمعت علیا علیه السلام یقول علی المنبر:یا معشر التجار الفقه ثم المتجر،الفقه ثم المتجر...». 20
ای کاسبها،ای خرید و فروشکنندهها،ای تاجرها،اول به حلال و حرام خدا علم پیدا کنید،بعد به تجارت دست بزنید.اول،باطنتان را نورانی کنید و عقلتان را با شنیدن مسائل الهی فعال کنید،بعد با پول رابطه برقرار کنید؛چون تجارت انسان غیر عاقل خنجری است که هم او را به کشتن میدهد و هم به مردم ضربه میزند.پس،اول اندیشه را با فقه اهل بیت تغذیه کنید و بعد وارد تجارت شوید.
حضرت در ادامه فرمودند:
«و اللّه للربا فی هذه الامة دبیب أخفی من دبیب النمل علی الصفا،صونوا أموالکم بالصدقة،التاجر فاجر،و الفاجر فی النار إلا من أخذ الحق و أعطی الحق».
به خدا قسم،ربا در معاملات این امت از لغزش مورچه روی سنگ صاف ناپیداتر است.
یعنی گاه تاجری همه معاملهاش را نجس میکند و خودش هم متوجه نیست.به سبب آن که برای خودش در تجارت عقل مسموع نساخته و حلال و حرام خدا را یاد نگرفته تا بتواند مطابق با آن عمل کند.این موضوعی جدی و امری دقیق است.نشانهاش هم این است که ائمه اطهار،علیهم السلام،که هیچگاه قسم،بخصوص قسم به خدا، نمیخوردند،بر این موضوع قسم یاد کردهاند(و اللّه).
مساله به قدری مهم است که گاه با خواندن برخی روایات انسان بر خود میلرزد و از خود میپرسد که به راستی،ماجرا از این قرار است و، به فرموده پیغمبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم،آثار لقمه حرام در نسلهای بعدی انسان هم باقی میماند؟ 21 البته،امروزه دانشمندان آلمانی اثبات کردهاند که آثار الکل تا هفت نسل آینده انسان شرابخوار باقی میماند و به هیچ شکل هم نمیتوان مانع ظهور آثار آن شد.
روز عاشورا،امام حسین،علیه السلام،به مردم گفت:بعد از مرگ پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله و سلم،نظام حلال و حرام به هم ریخت و بزرگان شما در سقیفه جای همهچیز را عوض کردند.حال،کار شما در این حرامخوری به جایی رسیده که هفتاد و یک نفر از یاران من را قطعه قطعه کردهاید و تا مرا هم نکشید باز نخواهید ایستاد.مانع این کارتان هم نمیشود شد؛زیرا از روز دوم محرم تا الان که عصر روز عاشوراست بارها خودم،برادرانم،و یارانم،با شما حرف زدهایم.اگر بنا بود دست از این کار بکشید میکشیدید،ولی لقمه حرام نگذاشت تا از این گناه خطرناک و غیر قابل بخشش چشم بپوشید. 22 میدانید چه کسانی را کشتید؟یکی از کسانی که شما امروز او را کشتید حبیب بن مظاهر 23 بود که هیچ شبی از عمرش را صبح نکرد،مگر این که یکبار قرآن را در آن ختم کرده بود. 24 آیا فکر کردهاید که امروز چه کسانی را کشتهاید؟معلوم است که فکر نکردهاید،چون شما با عقل رابطهای ندارید تا بتوانید درک کنید.خودتان هم متوجه نیستید که نمیفهمید.شما یزید را صالح میدانید و او را تصدیق میکنید و مرا تکذیب میکنید!معلوم است سرمایه عقل را به کار نگرفتهاید و الاّ صادق را تصدیق و کاذب را تکذیب میکردید؛کاذبی که وصفش در قرآن چنین آمده است:
«إِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» .
ابن زیاد به شما دستور داده ما را بکشید و این گناه کبیره را مرتکب شوید و به شما تلقین کرده که خدا میخواهد حسین را کشته ببینید. 25
به راستی،این چه منطقی است؟اگر کسی چنین مبنایی را بپذیرد،از این به بعد،شراب که خورد باید بگوید:خدا خواست!قمار که کرد باید بگوید:خدا خواست!گناه زنایش را هم باید به خدا منتسب کند و بگوید:خودم نمیخواستم،خدا در تقدیر من اینطور نوشته بود.معنی
«أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» یعنی مکذب کسی است که انسان را وادار میکند به خدا تهمت بزند و بگوید خدا اینطور خواست و برای من مقدر کرد.
«و اللّه للربا فی هذه الامة دبیب أخفی من دبیب النمل علی الصفا».
جناب تاجر و بازاری محترم صورت حساب صوری درست میکند و با رئیس بانک میسازد،تا حق را ناحق کند:
من و ساقی به هم سازیم و بنیانش براندازیم. 26
با رئیس بانک میسازد و به دروغ ده میلیون صورت حساب درست میکند که مثلا این جنسها را خریده است،در حالی که جنسی نخریده و تمام آن صورتها و فاکتورها قلابی است.دلش هم خوش است که با عقود اسلامی عمل میکند.ده میلیون را میگیرد و همان لحظه هم حساب میکنند که سود د میلیون از نظر بانک چقدر است؟بعد هم قرار میشود این ده میلیون را ببرد و با آن کاسبی کند و سود بانک را بدهد و مال خودش را هم بردارد.این ربای مخفی نیست،ربای آشکار و قطعی و حتمی است و هیچ وجه شرعی نیز ندارد.
پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله و سلم،به امیر المؤمنین،علیه السلام،فرمود:هر یک دینار ربا،گناهش از بیست زنای با محارم در خانه کعبه سنگینتر است. 27 این ربای آشکار است،ولی امیر المؤمنین،علیه السلام،میفرماید:
بر اثر بیخردی،گاهی کارهایی در معاملات انجام میشود که معامله را ربا میکند،ولی اینقدر پنهان است که خود را نشان نمیدهد؛مانند لغزیدن مورچه روی سنگ صاف.مگر میشود لغزیدن این مورچه را دید؟این ربا را هم،به همین ترتیب،نمیتوان دید.امیر مومنان پس از آن فرمود:
«صونوا أموالکم بالصدقة،التاجر فاجر،و الفاجر فی النار إلا من أخذ الحق و أعطی الحق».
حق خدا را از مال خود خارج کنید،و بدانید تاجر انسان فاجری است و فاجر جایگاهش در آتش است،مگر تاجری که مال حلال کسب کند و از همان مال هزینه کند.انسان باید ثروتش را با بیرون کردن حق خدا از آن حفظ کند وگرنه این مال پیش خود او هم نمیماند. 28 مثلا،یک روز،انسان ظاهر الصلاحی اعتمادش را جلب میکند و چهل میلیون تومان از او خرید میکند،اما وقتی چکش را بانک میبرد،معلوم میشود بیمحل است.شکایت میکند و تازه متوجه میشود که چهل میلیون از او،هشتاد میلیون از کس دیگر،صد میلیون از دیگری و خلاصه،در مجموع،هفتصد هشتصد میلیون کلاهبرداری کرده است.چهل میلیون از مالش یکجا از بین میرود،در حالی که از حق خدا فقط ده میلیون تومان در مالش بوده است.اگر به وقت این مبلغ را داده بود،خدا هم زمینهای فراهم میکرد که گذر چنین مشتری متقلبی به کویش نیفتد،اما این کار را نکرد و حالا باید مدتها آشنای دادگاه و دادگستری و...باشد.آن روز،او خدا را مسخره میکرد و امروز خداوند متعال او را مسخره میکند:
«اَللّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ». 29
عقل چنین انسانهایی تعطیل است و نمیفهمند چگونه باید زندگی کنند.راه را از چاه تشخیص نمیدهند،لذا،با دست خود چهل میلیون تومان نزول میدهند به امید این که سه ماه دیگر چهل و دو میلیون پس بگیرند،در حالی که سه ماه دیگر هم اصل سرمایه را باختهاند و هم فرع آن را.البته،ممکن است کسی بگوید تا امروز خدا کاری به کار من نداشته و تلنگری هم به من نخورده است.شاید از این موضوع
خوشحال هم باشد،ولی یک روز میبیند در بدنش غده کوچکی در آمده که هرچه کپسول و قرص و پماد استفاده میکند مداوا نمیشود.در نهایت،دکترهای ایران میگویند باید برود خارج از کشور.آنجا هم چهار ماه معطلش میکنند(آنها هم از آن پول درآوردهای قهّار عالم هستند)و میلیونها تومان هم بابت بیمارستان از او میگیرند و سر آخر میگویند:مشکوک است!بروید ایران شش ماه دیگر مراجعه کنید.
خودشان میدانند شش ماه دیگر میمیرد،ولی بازیاش میدهند و دنبال نخود سیاهش میفرستند.این اتفاق برای افراد زیادی افتاده است،در حالی که افراد قانع به روزی حلال خدا و آنها که به عقل وابسته هستند بدون این نوع ناراحتیها و با آرامش و بیدغدغه زندگی میکنند.ما در اصفهان و تهران،کسانی داریم که هشتاد یا نود سال از عمرشان گذشته و کسب و کار خوبی هم داشتهاند و حتی یک ریال هم به ضرر دچار نشدهاند.در حقیقت،آنها را خداوند متعال حفظ کرده است،چون با خدا معامله کردهاند.
شیخ بهایی،قدّس سره،میفرماید:آتشسوزی بزرگی در بصره اتفاق افتاد که به مغازهها و خانهها و بازار نیز سرایت کرد و نزدیک خانه پیرزن تنهایی شد که پشت بازار منزل داشت.پیرزن از سروصدای مردم پنجره را باز کرد و گفت:چرا فریاد میزنید؟مگر پیغمبر نگفته مزاحم مردم نشوید؟چرا عربده میکشید؟گفتند:مادر،آتش همه بازار را سوزانده و دارد به طرف خانه تو میآید!گفت:من دلم یکبار در عشق او سوخته و او دو دفعه آدم را نمیسوزاند!مردمی که پای پنجره خانه آن پیرزن ایستاده بودند دیدند آتش تا یک متری خانه پیرزن رسید و همانجا خاموش شد.
خداوند بندگانش را اینطور حفظ میکند و طوری موقعیت را شکل میدهد که ضرری به دوستانش نخورد؛مثلا،شخصی میآید معامله کند و ظاهر معامله هم نشان میدهد که دو میلیون سود دارد،ولی خیلی راحت جواب رد میدهد و میگوید:ببخشید،معامله نمیکنم.طرف اصرار میکند که دو میلیون سود در این معامله هست.میگوید:آن دو میلیون هم نوش جان خود شما.او هم دست روی دستش میزند که نتوانستیم سرش را کلاه بگذاریم،نمیدانم چشم باطن داشت و دید ما چه شکلی هستیم؟آری،چشم باطن داشت و دید باطن آنها خرس و خوک است. 30
خدا مرحوم آیت اللّه العظمی حاج آقا رحیم ارباب 31 را رحمت کند.من دوبار خدمت ایشان رسیدم.یکبار که خیلی سرحال بود فرمود:در اصفهان استادی داشتم به نام بدیع.(از ایشان خیلی تعریف میکرد).آن وقت من حدود بیست سالم بود(جریان مربوط به صد سال قبل است).یک روز،به اتفاق مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی و آقا شیخ مرتضی طالقانی،که آن زمان با هم همدرس بودیم،در محضر جناب بدیع نشسته بودیم و ایشان حکایت عجیبی را برای ما تعریف کردند.
مرحوم بدیع فرمودند:زمانی که من در اصفهان طلبه بودم،استادی داشتم به نام حاج میرزا حسن نائینی که شنیده بودم صاحب دید باطن است.
یکبار که با ایشان تنها بودم،گفتم:آقا،از آن چیزها که میدانید و به کسی نمیگویید یک کلمه به ما مرحمت کنید!گفت:خودت میگویی از آنها که میدانی و به کسی نمیگویی!خب،تو هم یکی از آن افراد هستی که به تو هم نباید بگویم.گفتم:چشم استاد!و رفتم.
در اینجا،حاج آقا رحیم چه نفسهایی میکشید،معلوم بود که باطن دارد میجوشد.ایشان ادامه داد:استادم بدیع میگفت:مرحوم نائینی را رها نکردم و آنقدر رفتم تا استاد را خسته کردم.گفتم:استاد،من شما را رها نمیکنم تا یک کلمه از آنها که میدانید و به کسی نمیگویید به من بفرمایید!گفت:باشد،اما تو تحمل آن را نداری!به من هم که دادند، اول تحملش را دادند،ضمن این که من از آن استفاده نمیکنم.بعد،یک خط نوشته به من داد که در هیچ کتاب دعایی آن را ندیده بودم.گفتم:
استاد،این را چه زمانی بخوانم؟در نماز شب،در سجده؟گفت:نه، عصر پنجشنبه برو روبهروی تخت فولاد بایست و آن را بخوان.
دستهای حاج آقا رحیم در این جا میلرزید و لبها و چانه ایشان میلرزید.فرمود:بدیع برای ما تعریف کرد که من عصر پنجشنبه به تخت فولاد رفتم.وقتی آن نوشته را خواندم،دیدم تمام تخت فولاد پر از سگ و خوک و خرس و حیوانات عجیب و غریب شد.دو سهتا آدم خیلی عصبانی هم در میان آنها بودند.مدتی بعد،یکی از آنها که به شکل آدم بود جلو آمد و گفت:بدیع،با ما چه کار داشتی؟
من همانجا غش کردم.نمیدانم چقدر در حالت غش بودم،ولی وقتی بیدار شدم،دیگر توان راه رفتن نداشتم.به زحمت آمدم اصفهان و فردا نزد استاد رفتم و سلام کردم.به من گفت:من که گفتم تو طاقت نداری.
بیخود رفتی و دیدی آنها که در دنیا عوضی بودند آن طرف چه شکلی هستند.حالا،همین مقدار تو را بس،تا مواظب باشی و مانند آنان نشوی.
در روایات آمده است که یک نفر خدمت امام صادق،علیه السلام،آمد و گفت:دست خود را در دست من بگذارید!فرمود:برای چه؟گفت:تا
عهد کنید که روز قیامت،از من شفاعت میکنید.امام فرمود:ابتدا،تو با من عهد کن که به شکل انسان وارد محشر بشوی،چون اگر حیوان بیایی نمیتوانم تو را شفاعت کنم. 32
ما هم باید تلاش کنیم در محشر به شکل انسان محشور شویم.و این امکان ندارد مگر به سبب راهنمایی و دلالت عقل؛عقلی که مرکب از معرفت و مشیت و نور و قدرت است و مهمترین سرمایهای است که برای رسیدن به سعادت دنیا و آخرت داریم.اولین کاربردش هم این است که راستگویان را تصدیق کنیم و دروغگویان را نپذیریم.انبیای الهی را که همه راستگو بودند تصدیق کنیم و دعوت دشمنان خدا را تکذیب کنیم.این حکم عقل است.باید این سرمایه را به کار گرفت،با آن نگاه کرد،با آن گوش داد،با آن ازدواج کرد،رفیق گرفت،کاسبی کرد،خورد، خندید،گریه کرد،و زندگی را ساخت؛زیرا عقل نور خدا،جلوه اراده حق،و پرتو معرفت و مشیت حق است.در این عالم نیز،هیچجا جای آن نبود؛نه در آسمانها و زمین،و نه در ملائکه و جنیان.تا این که خداوند انسان را ساخت و او را جایگاه عقل قرار داد.
(1) .الاختصاص،شیخ مفید،ص 244.
(2) .درباره مفهوم مشیت روایات مختلفی داریم.از جمله:
-بحار الأنوار،ج 4،ص 145:«قال أبو عبد اللّه علیه السلام: خلق اللّه المشیئة قبل الاشیاء ثم خلق الاشیاء بالمشیئة».
-«عن ابی عبد اللّه علیه السلام قال: خلق اللّه المشیئة بنفسها،ثم خلق الاشیاء بالمشیئة».
مرحوم مجلسی در ذیل این روایت مینویسد:هذا الخبر الذی هو من غوامض الاخبار یحتمل وجوها من التأویل:الاول:أن یکون المراد بالمشیئة الارادة بل إحدی مراتب التقدیرات التی اقتضت الحکمة جعلها من أسباب وجود الشیء کالتقدیر فی اللوح مثلا و الاثبات فیه،فإن اللوح و ما اثبت فیه لم یحصل بتقدیر آخر فی لوح سوی ذلک اللوح، و إنما وجد سائر الاشیاء بما قدر فی ذلک اللوح،و ربما یلوح هذا المعنی من بعض الاخبار کما سیأتی فی کتاب العدل،و علی هذا المعنی یحتمل أن یکون الخلق بمعنی التقدیر،الثانی:
أن یکون خلق المشیئة بنفسها کنایة عن کونها لازمة لذاته تعالی غیر متوقفة علی تعلق إرادة اخری بها فیکون نسبة الخلق إلیها مجازا عن تحققها بنفسها منتزعة عن ذاته تعالی بلا توقف علی مشیئة اخری،أو أنه کنایة عن أنه اقتضی علمه الکامل و حکمته الشاملة کون جمیع الاشیاء حاصلة بالعلم بالاصلاح فالمعنی أنه لما اقتضی کمال ذاته أن لا یصدر عنه شیء إلا علی الوجه الاصلح و الاکمل فلذا لا یصدر شیء عنه تعالی إلا بإرادته المقتضیة لذلک.الثالث:
ما ذکره السید الداماد قدس اللّه روحه أن المراد بالمشیئة هنا مشیئة العباد لافعالهم الاختیاریة لتقدسه سبحانه عن مشیئة مخلوقة زائدة علی ذاته عز و جل،و بالاشیاء أفاعیلهم المترتب وجودها علی تلک المشیئة،و بذلک تنحل شبهة ربما اوردت ههنا و هی أنه لو کانت أفعال العباد مسبوقة بإرادتهم لکانت الارادة مسبوقة بإرادة اخری و تسلسلت الارادات لا إلی نهایة.
الرابع:ما ذکره بعض الافاضل و هو أن للمشیئة معنیین:أحدهما متعلق بالشائی و هی صفة کمالیة قدیمة هی نفس ذاته سبحانه و هی کون ذاته سبحانه بحیث یختار ما هو الخیر و الصلاح،و الآخر یتعلق بالمشییء و هو حادث بحدوث المخلوقات لا یتخلف المخلوقات عنه،و هو إیجاده سبحانه إیاها بحسب اختیاره،و لیست صفة زائدة علی ذاته عز و جل و علی المخلوقات بل هی نسبة بینهما بحدوث المخلوقات لفرعیتها المنتسبین معا.فنقول:
[إنه لما کان ههنا مظنة شبهة هی أنه إن کان اللّه عز و جل خلق الاشیاء بالمشیئة فبم خلق المشیئة أبمشیئة اخری؟فیلزم أن تکون قبل کل مشیئة مشیئة إلی ما لا نهایة له فأفاد الامام علیه السلام أن الاشیاء مخلوقة بالمشیئة،و أما المشیئة نفسها فلا یحتاج خلقها إلی مشیئة اخری بل هی مخلوقة بنفسها لانها نسبة و إضافة بین الشائی و المشییء تتحصل بوجودیهما العینی و العلمی،و لذا أضاف خلقها إلی اللّه سبحانه لان کلا الوجودین له و فیه و منه،و فی قوله علیه السلام:بنفسها دون أن یقول:بنفسه إشارة لطیفة إلی ذلک،نظیر ذلک ما یقال:إن الاشیاء إنما توجد بالوجود فأما الوجود نفسه فلا یفتقر إلی وجود آخر بل إنما یوجد بنفسه.
الخامس:ما ذکره بعض المحققین بعد ما حقق أن إرادة اللّه المتجددة هی نفس أفعاله المتجددة الکائنة الفاسدة فإرادته لکل حادث بالمعنی الاضافی یرجع إلی إیجاده،و بمعنی المرادیة ترجع إلی وجوده قال:نحن إذا فعلنا شیئا بقدرتنا و اختیارنا فأردناه أولا ثم فعلناه بسبب الارادة نشأت من أنفسنا بذاتها لا بإرادة اخری و إلا لتسلسل الامر لا إلی نهایة فالارادة مرادة لذاتها،و الفعل مراد بالارادة،و کذا الشهوة فی الحیوان مشتهاة لذاتها لذیذة بنفسها،و سائر الاشیاء مرعوبة بالشهوة فعلی هذا المثال حال مشیئة اللّه المخلوقة،و هی و نفس وجودات الاشیاء فإن الوجود خیر و مؤثر لذاته و مجعول بنفسه،و الاشیاء بالوجود موجودة و الوجود مشییء بالذات،و الاشیاء مشیئة بالوجود و کما أن الوجود حقیقة واحدة متفاوتة بالشدة و الضعف و الکمال و النقص فکذا الخیریة و المشیئة،و لیس الخیر المحض الذی لا یشوبه شر إلا الوجود البحت الذی لا یمازجه عدم و نقص،و هو ذات الباری جل مجده، فهو المراد الحقیقی.إلی آخر ما حققه.و الا وفق باصولنا هو الوجه الاول کما سیظهر لک فی کتاب العدل،و سیأتی بعض الاخبار المناسبة لهذا الباب هناک.و خبر سلیمان المروزی فی باب احتجاجات الرضا علیه السلام،و سنورد هناک بعض ما ترکنا ههنا إن شاء اللّه تعالی، و قد مر بعضها فی باب نفی الجسم و الصورة،و باب نفی الزمان و المکان.
-بحار الانوار،ج 78،ص 355،ح 9:«الإمام الرضا علیه السلاملما سئل عن المشیئة و الإرادة-:
المشیئة:الاهتمام بالشیء،و الإرادة:اتمام ذلک الشیء».
-التوحید،شیخ صدوق،ص 338،ح 5؛ص 146،ح 16؛ص 147،ح 17:«الإمام الرضا علیه السلام:المشیئة و الإرادة من صفات الأفعال،فمن زعم أن اللّه تعالی لم یزل مریدا شائیا فلیس بموحد».]
[-«الإمام الصادق علیه السلاملما سأله بکیر بن أعین عن علم اللّه و مشیئته:هما مختلفان أم متفقان؟-:العلم لیس هو المشیئة:ألا تری أنک تقول:سأفعل کذا إن شاء اللّه،و لا تقول:
سأفعل کذا إن علم اللّه،فقولک إن شاء اللّه دلیل علی أنه لم یشأ،فإذا شاء کان الذی شاء کما شاء،و علم اللّه سابق للمشیئة».
-«الإمام الکاظم علیه السلاملما سئل عن الإرادة من اللّه و من المخلوق-:الإرادة من المخلوق الضمیر،و ما یبدو له بعد ذلک من الفعل،و أما من اللّه عز و جل فإرادته إحداثه لا غیر ذلک،لانه لا یروی،و لا یهم،و لا یتفکر،و هذه الصفات منفیة عنه،و هی من صفات الخلق،فإرادة اللّه هی الفعل لا غیر ذلک».
برای اطلاعات بیشتر ر ک:التوحید،شیخ صدوق،ص 139،باب 11؛اصول کافی،ج 1، ص 107و 111،کلام فی معنی الرضا و السخط من اللّه؛تفسیر المیزان،ج 17،ص 240.]
(3) .بحار الأنوار،ج 91،ص 390:«...یا نور النور،یا منور النور،یا خالق النور،یا مدبر النور، یا مقدر النور،یا نور کل نور،یا نورا قبل کل نور،یا نورا بعد کل نور،یا نورا فوق کل نور، یا نورا لیس کمثله نور...».
(4) .نور،35
(5) .روایت جالبی دراینباره وجود دارد:بحار الأنوار،ج 1،ص 99:«عن علی بن أبی طالب علیه السلام أن النبی صلی اللّه علیه و آله سئل مما خلق اللّه عز و جل العقل،قال:خلقه ملک له رؤوس بعدد الخلائق من خلق و من یخلق إلی یوم القیامة،و لکل رأس وجه،و لکل آدمی رأس من رؤوس العقل،و اسم ذلک الانسان علی وجه ذلک الرأس مکتوب،و علی کل وجه ستر ملقی لا یکشف ذلک الستر من ذلک الوجه حتی یولد هذا المولود،و یبلغ حد الرجال، أو حد النساء فإذا بلغ کشف ذلک الستر،فیقع فی قلب هذا الانسان نور،فیفهم الفریضة و السنة،و الجید و الردی،ألا و مثل العقل فی القلب کمثل السراج فی وسط البیت».
(6) .این تعبیر هم از امیر مومنان و هم از امام جواد علیهما السلام نقل شده است.در روایات نیز گاهی به جای عقل از واژه علم استفاده شده است:
-نهج البلاغه،ج 4،ص 79.علی،علیه السلام،: «العلم علمان:مطبوع و مسموع،و لا ینفع المسموع إذا لم یکن المطبوع».
[-حسینی قزوینی،موسوعه امام جواد علیه السلام،ج 2،ص 342:«العلم علمان:مطبوع و مسموع،و لا ینفع مسموع إذا لم یکن مطبوع،و من عرف الحکمة لم یصبر علی الازدیاد منها،الجمال فی اللسان،و الکمال فی العقل».
-مناوی در فیض القدیر شرح جامع صغیر(ج 3،ص 369)مینویسد:«...لأن العقل صنفان مطبوع و مسموع و المسموع صنفان معاملة مع اللّه و معاملة مع الخلق کما قال بعضهم:العقل العبودیة اللّه و حسن المعاملة مع خلقه و إقامة العبودیة الرضا و الوفاء حتی یکون الحکم فی القضاء و الوفاء فی الأمر بالأداء و حسن المعاملة کف الأذی و بذل الندی فمن کف أذاه و بذل نداه و ده الناس و من فعل هذا فقد جاز نصف العقل و إن أقام العبودیة للّه استکمل العقل کله».
-ابن ابی الحدید نیز در شرح نهج البلاغه،ج 16،ص 102 مینویسد:«...و سادس عشرها قوله:«العقل حفظ التجارب»من هذا أخذ المتکلمون قولهم:العقل نوعان:غریزی و مکتسب، فالغریزی العلوم البدیهیة،و المکتسب ما أفادته التجربة و حفظته النفس».
-ابن شعبه حرانی در تحف العقول،ص 5 مینویسد:«...و هو کما قال مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام عقلان:مطبوع و مکتسب.یدوران فی قوسی الصعود و النزول.و یقبلان التعالی و الانحطاط،فصاحبهما بین سعادة و شقاء،سعید أسعد اللّه حظه،و أصلح باله،و رافقه توفیقه، یعبد الرحمن،و یکتسب الجنان،فبالعقل طاب کسبه،و کثر خیره،و صلحت سریرته،و حسنت سیرته،و استقامت خلیقته.و آخر:ذو نکراء منکر،فطنته الدهاء،و فکرته المکر و الخدیعة، یتوانی عن البر و یبطیء عنه،و إن تکلم أثم،و إن قال مال،و إن عرضت له فتنه سارع إلیها، و إن رأی سوءة قحم فیها.و إنما العلم نور العقل و دلیله،یقیم أوده،و یبرء أمته،یقوده إلی الخیر،و یدله علی سبل السلام،و مناهج السعادة،وجدد الصلاح،و مهیع العمل الناجع،و به یتأتی کماله،و یتم نضجه،و یبدو صلاحه،و قد جاء فی حکم الامام أبی عبد اللّه الصادق علیه السلام قوله:لا یصلح من لا یعقل و لا یعقل من لا یعلم».
-محمودی در نهج السعاده(چ 8،ص 174)در توضیح عقل مینویسد:«ان العقل عبارة عن انتهاء هذه القوة الغریزیة فی الشخص الی أن یعرف عواقب الأمور،فیقمع الشهوة الداعیة الی اللذة العاجلة و یقهرها،فإذا حصلت هذه القوة سمی صاحبها(عاقلا)،حیث ان اقدامه و امساکه یکونان بحسب ما یقتضیه النظر فی العواقب لا بحکم الشهوة العاجلة و هذه أیضا من خواص الانسان التی یتمیز بها عن سائر الحیوانات.و المعنی الاول هو الأس و المنبع،و الثانی]
[هو الفرع الاقرب إلیه،و المعنی الثالث متفرع علی الاول و الثانی،إذ بقوة الغریزة و العلوم الضروریة تستفاد علوم التجارب،و الرابع هو الثمرة الاخیرة،و هی الغایة القصوی،فالأولان بالطبع،و الاخیران بالاکتساب،و لذلک قال علی علیه السلام:رأیت العقل عقلینفمطبوع و مسموع.و لا ینفع مسموعإذ لم یک مطبوع.کما لا تنفع الشمس*وضوء العین ممنوع».]
(7) .روایات چهل سالگی را انتهای رشد آدمی میدانند.از جمله:«عن الصادق علیه السلام: إذا بلغ العبد ثلاثا و ثلاثین سنة فقد بلغ أشده،و إذا بلغ أربعین سنة فقد انتهی منتهاه،و إذا بلغ إحدی و أربعین فهو فی النقصان،و ینبغی لصاحب الخمسین أن یکون کمن هو فی النزع».
بحار الانوار،ج 6،ص 120.
(8) .کافی،ج 1،ص 3 از رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله: «لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل،و یکون عقله أفضل من جمیع عقول أمته».
(9) .درباره لقمان در روایتی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «...عن حماد قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن لقمان و حکمته التی ذکرها اللّه عز و جل،فقال:أما و اللّه ما اوتی لقمان الحکمة بحسب و لا مال و لا أهل و لا بسط فی جسم و لا جمال،و لکنه کان رجلا قویا فی أمر اللّه،متورعا فی اللّه،ساکتا،سکینا،عمیق النظر،طویل الفکر،حدید النظر،مستغن بالعبر، لم ینم نهارا قط،و لم یره أحد من الناس علی بول و لا غائط و لا اغتسال لشدة تستره و عموق نظره و تحفظه فی أمره،و لم یضحک من شیء قط مخافة الاثم،و لم یغضب قط،و لم یمازح إنسانا قط،و لم یفرح لشیء إن أتاه من أمر الدنیا،و لا حزن منها علی شیء قط،و قد نکح من النساء و ولد له الاولاد الکثیرة و قدم أکثرهم إفراطا فما بکی علی موت أحد منهم،و لم یمر برجلین یختصمان أو یقتتلان إلا أصلح بینهما،و لم یمض عنهما حتی تحاجزا،و لم یسمع قولا قط من أحد استحسنه إلا سأل عن تفسیره و عمن أخذه،و کان یکثر مجالسة الفقهاء و الحکماء،و کان یغشی القضاة و الملوک و السلاطین فیرثی للقضاة مما ابتلوا به،و یرحم الملوک و السلاطین لغرتهم باللّه و طمأنینتهم فی ذلک،و یعتبر و یتعلم ما یغلب به نفسه، و یجاهد به هواه،و یحترز به من الشیطان،و کان یداوی قلبه بالتفکر،ویداری نفسه بالعیر، و کان لا یظعن إلا فیما یعنیه،فبذلک اوتی الحکمة،و منح العصمة،و إن اللّه تبارک و تعالی أمر طوائف من الملائکة حین انتصف النهار و هدأت العیون بالقائلة فنادوا لقمان حیث یسمع و لا
[یراهم فقالوا:یالقمان هل لک أن یجعلک اللّه خلیفة فی الارض،تحکم بین الناس؟فقال لقمان:إن أمرنی ربی بذلک فالسمع و الطاعة،لانه إن فعل بی ذلک أعاننی علیه و علمنی و عصمنی،و إن هو خیرنی قبلت العافیة،فقالت الملائکة:یالقمان لم؟قال:لان الحکم بین الناس بأشد المنازل من الدین،و أکثر فتنا و بلاء ما یخذل و لا یعان،و یغشاه الظلم من کل مکان،و صاحبه منه بین أمرین:إن أصاب فیه الحق فبالحری أن یسلم،و إن أخطأ أخطأ طریق الجنة،و من یکن فی الدنیا ذلیلا و ضعیفا کان أهون علیه فی المعاد من أن یکون فیه حکما سریا شریفا.و من اختار الدنیا علی الآخرة یخسرهما کلتیهما،تزول هذه و لا تدرک تلک.قال:فتعجبت الملائکة من حکمته،و استحسن الرحمن منطقه،فلما أمسی و أخذ مضجعه من اللیل أنزل اللّه علیه الحکمة فغشاه بها من قرنه إلی قدمه و هو نائم،و غطاه بالحکمة غطاء،فاستیقظ و هو أحکم الناس فی زمانه،و خرج علی الناس ینطق بالحکمة و یبینها فیها،قال:فلما اوتی الحکم و لم یقبلها أمر اللّه الملائکة فنادت داود بالخلافة فقبلها و لم یشترط فیها بشرط لقمان،فأعطاه اللّه الخلافة فی الارض و ابتلی فیها غیر مرة،و کل ذلک یهوی فی الخطاء یقیله اللّه و یغفر له،و کان لقمان یکثر زیارة داود علیه السلام و یعظه بمواعظه و حکمته و فضل علمه،و کان یقول داود له:طوبی لک یالقمان اوتیت الحکمة،و صرفت عنک البلیة،و اعطی داود الخلافة،و ابتلی بالخطاء و الفتنة...».بحار الأنوار،ج 13،ص 409...برای اطلاعات بیشتر درباره لقمان ر ک:حکمت نامه لقمان،محمد محمدی ریشهری، دار الحدیث،چ 1385،1.]
(10) .لقمان،12.
(11) .بحار الأنوار،ج 1،ص 135:امام موسی کاظم علیه السلام: «یا هشام إن اللّه یقول:إن فی ذلک لذکری لمن کان له قلب،یعنی العقل و قال:و لقد آتینا لقمان الحکمة.قال:الفهم و العقل». در روایت دیگری آمده است:«...عن علی بن القصیر عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت:جعلک فداک قوله:و لقد آتینا لقمان الحکمة؟قال:اوتی معرفة إمام زمانه».بحار الأنوار،ج 24،ص 86.(لقمان حکیم در زمان حضرت داود علیه السلام زندگی میکرده است).
(12) .کافی،ج 1،ص 2:امام علی النقی علیه السلام: «العقل،یعرف به الصادق علی اللّه فیصدقه و الکاذب علی اللّه فیکذبه».
(13) .سبل الهدی و الرشاد،صالحی شامی،ج 1،ص 141:روی البیهقی فی الشعب عن ابن عباس،رضی اللّه تعالی عنهما،قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم: «أول بقعة وضعت فی الأرض موضع البیت ثم مدت منها الأرض:و إن أول جبل وضعه اللّه تعالی علی وجه الأرض أبو قبیس ثم منه الجبال». و روی ابن أبی حاتم عن عطاء و عمرو بن دینار قالا:«بعث اللّه تعالی ریحا فسفقت الماء فأبرزت موضع البیت علی خشفة بیضاء فمد اللّه تعالی الأرض منها فلذلک هی أم القری».
-سبل الهدی و الرشاد،ج 3،ص 262:(أبو قبیس):بضم القاف و فتح الموحدة فمثناه تحتیة ساکنة:جبل بمکة معروف سمی باسم رجل من مذحج حداد لانه أول من بنی فیه.و کان أبو قبیس الجبل هذا یسمی الامین لان الرکن أی الحجر الاسود کان مستودعا فیه.
(14) .این که میگویم چهل و چهار سال،چون وقتی است که دعوت وجود مبارک رسول خدا صلی اللّه علیه و آله علنی شده است.(مولف)
(15) .از سعدی است.
(16) .این واقعه به چند شکل روایت شده است:
-بحار الأنوار،ج 18،ص 197:«روی أنه لما نزل قوله: «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» ،صعد رسول اللّه ذات یوم الصفا فقال:یا صباحاه،فاجتمعت إلیه قریش،فقالوا:ما لک؟قال:
أرأیتکم إن أخبرتکم أن العدو مصبحکم أو ممسیکم ما کنتم تصدقوننی؟قالوا:بلی،قال:
فإنی نذیر لکم بین یدی عذاب شدید،فقال أبو لهب:تبا لک ألهذا دعوتنا؟!فنزلت سورة تبت».
-قال قتادة:إنه خطب،ثم قال:«أیها الناس إن الرائد لا یکذب أهله،ولو کنت کاذبا لما کذبتکم،و اللّه الذی لا إله إلا هو إنی رسول اللّه إلیکم حقا خاصة،و إلی الناس عامة و اللّه لتموتون کما تنامون،و لتبعثون کما تستیقظون،و لتحاسبون کما تعملون،و لتجزون بالاحسان إحسانا،و بالسوء سوءا،و إنها الجنة أبدا،و النار أبدا و إنکم أول من انذرتم»،
-المجازات النبویة،شریف رضی،ص 185:«یقال إنه علیه الصلاة و السلام لما نزلت هذه الآیة إن أنا إلا نذیر لکم بین یدی عذاب شدید أتی علی أبی قبیس و نادی:یا صباحاه،فلما اجتمع الناس إلیه قال لهم:یا معشر قریش:لو کنت مخبرکم بأن جیشا یطلع علیکم من هذه الثنیة أکنتم مصدقی؟قالوا أجل،و اللّه ما علمناک إلا صادقا مصدقا.قال:فإنی نذیر لکم بین
[یدی عذاب شدید.فلما سمعوا ذلک انفضوا عنه ارتکاسا فی الغوایة،و اتباعا للضلالة.و لقد أحسن صلی اللّه علیه و آله ضرب المثل لهم،و سلک الطریق الاخصر فی حیاشتهم و تقریب الامر علیهم،و لکن عشوا عن النور الابلج،و أبو غیر الطریق الاعوج».]
(17) .بقره،168-169.
(18) .حسد،به واقع،ضایعه بزرگ روح بشر است پیغمبر صلی اللّه علیه و آله میفرمایند: وای بر مؤمن،زمانی که گرفتار حسد شود.در جای خود،درباره حسد خواهیم گفت که چنین شخصی فاقد عقل است،چون اگر عقلش کار میکرد قلمش را به حق روی کاغذ حرکت میداد و حقیقت را مینوشت.قلمی که به عقل وصل است حق مینویسد و ناحق امضا نمیکند،وگرنه قلم آدم حسود،تنگنظر،خدانشناس و بیخرد همهچیز مینویسد و زبان او همهچیز میگوید.(مولف)
(19) .معجم رجال الحدیث،آیت اللّه خویی،ج 4،ص 132:«الاصبغ بن نباتة:المجاشعی،و هو من المتقدمین،من سلفنا الصالحین،ذکره النجاشی،و قال:«الاصبغ بن نباتة المجاشعی کان من خاصة أمیر المؤمنین علیه السلام و عمر بعده،روی عنه عهد الاشتر و وصیته إلی محمد ابنه.
أخبرنا ابن الجندی،عن علی بن همام،عن الحمیری،عن هارون بن مسلم،عن الحسین بن علوان،عن سعد بن طریف،عن الاصبغ بالعهد.و أخبرنا عبد السلام بن الحسین الادیب،عن أبی بکر الدوری،عن محمد بن أحمد بن أبی الثلج،عن جعفر بن محمد الحسنی،عن علی بن عبدک،عن الحسن بن طریف،عن الحسین بن علوان،عن سعد بن طریف،عن الاصبغ بالوصیة».و قال الشیخ:«...کان الاصبغ من خاصة أمیر المؤمنین علیه السلام و عمر بعده، روی عهد مالک الاشتر،الذی عهده إلیه أمیر المؤمنین علیه السلام لما ولاه مصر،و روی وصیة أمیر المؤمنین علیه السلام إلی ابنه محمد بن الحنفیة...و روی الدوری عنه أیضا مقتل الحسین بن علی علیه السلام،عن أحمد ابن محمد بن سعید،عن أحمد بن یوسف الجعفی، عن محمد بن یزید النخعی،عن أحمد بن الحسین،عن أبی الجارود،عن الاصبغ،و ذکر الحدیث بطوله».وعده فی رجالهمع توصیفه له بالتمیمی الحنظلیمن أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام.وعده من غیر توصیف من أصحاب الحسن علیه السلام.وعده البرقی فی أصحاب علی علیه السلام من الیمن،و مع توصیفه بالتمیمی الحنظلی من خواص أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام.روی عن علی علیه السلام،و روی عنه سعد بن طریف...».
(20) .من لا یحضره الفقیه،شیخ صدوق،ج 3،ص 194.
(21) .محجة البیضاء،ج 3،باب حلال و حرام:«الحرام تبین فی الذریة».(مولف)
(22) .برداشت آزادی است از این نقل:تحف العقول،ابن شعبه حرانی،ص 240؛بحار الانوار، ج 45،ص 8؛لواعج الاشجان،سید محسن امین،ص 129:«لما أحاطوا بالحسین من کل جانب حتی جعلوه فی مثل الحلقة فخرج حتی أتی الناس فاستنصتهم فأبوا أن ینصتوا حتی قال لهم:ویلکم ما علیکم أن تنصتوا إلی فتسمعوا قولی و إنما أدعوکم إلی سبیل الرشاد فمن أطاعنی کان من المرشدین و من عصانی کان من المهلکین و کلکم عاص لامری غیر مستمع قولی فقد ملئت بطونکم من الحرام...».
(23) .معجم رجال الحدیث،ج 5،ص 201:«حبیب بن مظاهر:الأسدی،ذکره الشیخ فی رجاله من أصحاب علی علیه السلام،وعده أیضا من أصحاب الحسن علیه السلام من غیر توصیف بالأسدی،و ذکره البرقی،من أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام،و من شرطة خمیسه و من أصحاب أبی محمد الحسن بن علی علیهما السلام.و قال العلامة فی القسم الاول من الخلاصة من الباب 13 من فصل الحاء:«حبیب بن مظهر الأسدی،و قیل مظاهر،مشکور، رحمه اللّه،قتل مع الحسین علیه السلام بکربلاء».و قال ابن داود(374)القسم الأول:
«حبیب بن مظاهر،و قیل مظهر،و الأول بخط الشیخ رحمه اللّه».و قال الکشی(23)...جبرئیل بن أحمد قال:حدثنی محمد بن عبد اللّه بن مهران،قال:حدثنی أحمد بن النضر،عن عبد اللّه بن یزید الأسدی،عن فضیل بن الزبیر،قال:مر میثم التمار علی فرس له،فاستقبل حبیب بن مظاهر الأسدی،عن مجلس بنی أسد،فتحدثا حتی اختلفت أعناق فرسیهما،ثم قال حبیب:
لکأنی بشیخ أصلع،ضخم البطن،یبیع البطیخ عند دار الرزق،قد صلب فی حب أهل بیت نبیه (علیهم السلام)،یبقر بطنه علی الخشبة!فقال میثم:و إنی لا عرف رجلا أحمر،له ضفیرتان، یخرج لنصرة ابن بنت نبیه،فیقتل،و یجال برأسه بالکوفة،ثم افترقا فقال أهل المجلس:ما رأینا أحدا أکذب من هذین!قال:فلم یفترق أهل المجلس،حتی أقبل رشید الهجری، فطلبها فسأل أهل المجلس عنهما،فقالوا:إفترقا و سمعناهما یقولان کذا و کذا،فقال رشید:
رحم اللّه میثما و نسی ویزاد فی عطاء الذی یجیء بالرأس مائة درهم.ثم أدبر فقال القوم:هذا و اللّه أکذبهم.فقال القوم:و اللّه ما ذهبت الأیام و اللیالی،حتی رأینا میثما مصلوبا علی بابدار عمرو بن حریث،وجیء برأس حبیب بن مظاهر،قد قتل مع الحسین علیه السلام،و رأینا کل
[ما قالوا.و کان حبیب من السبعین الرجال الذین نصروا الحسین علیه السلام،و لقوا جبال الحدید و استقبلوا الرماح بصدورهم،و السیوف،بوجوههم،و هم یعرض علیهم الأمان و الأموال، فیأبون و یقولون:لا عذر لنا عند رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله إن قتل الحسین و منا عین تطرف،حتی قتلوا حوله،و لقد خرج حبیب ابن مظاهر الأسدی و هو یضحک،فقال له یزید بن حصین الحمدانی،و کان یقال له سید القراء:یا أخی لیس هذه بساعة ضحک،قال:فأی موضع أحق من هذا بالسرور،و اللّه ما هو إلا أن تمیل علینا هذه الطغاة بسیوفهم فنعانق الحور العین.قال الکشی:هذه الکمة مستخرجة من کتاب مفاخرة البصرة و الکوفة...و الروایة ضعیفة السند.و هو من المستشهدین بین یدی الحسین علیه السلام،و وقع التسلیم علیه فی زیارتی الناحیة و الرجبیة]
(24) .اقتباس از این روایت است:ینابیع المودة لذوی القربی،قندوزی،ج 3،ص 71:مقتل حبیب بن مظاهر رضی اللّه عنه:ثم برز حبیب و هو یقول:أنا حبیب و أبی مظاهرو فارس الهیجاء لیث قصور/و اللّه أعلی حجة و أظهرمنکم و أنتم بقر لا تنفر/سبط النبی إذ أتی یستنصر* یا شر قوم فی الوری و أکفر.فحمل علی الحصین فضربه ضربة أسقطته عن ظهر فرسه الی الارض فاستنقذه أصحابه،و لم یزل حبیب یقاتل حتی قتل منهم خلقا کثیرا،ثم قتل،و قال الحسین:یرحمک اللّه یا حبیب،لقد کنت تختم القرآن فی لیلة واحدة و أنت فاضل.
(25) .اشاره به این نقل دارد:بحار الأنوار،ج 44،ص 364:و رویت بالإسناد،عن أحمد بن داود القمی،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:جاء محمد ابن الحنفیة إلی الحسین علیه السلام فی اللیلة ألتی أراد الحسین الخروج فی صبیحتها عن مکة فقال له:یا أخی إن أهل الکوفة قد عرفت غدرهم بأبیک و أخیک،و قد خفت أن یکون حالک کحال من مضی،فان رأیت أن تقیم فانک أعز من بالحرم و أمنعه،فقال:یا أخی قد خفت أن یغتالنی یزید بن معاویة بالحرم، فأکون الذی یستباح به حرمة هذا البیت،فقال له ابن الحنفیة:فان خفت ذلک فصر إلی الیمن أو بعض نواحی البر فانک أمنع الناس به،و لا یقدر علیک أحد،فقال:أنظر فیما قلت.فلما کان السحر،ارتحل الحسین علیه السلام فبلغ ذلک ابن الحنفیة فأتاه فأخذ بزمام ناقتهو قد رکبهافقال:یا أخی ألم تعدنی النظر فیما سألتک؟قال:بلی قال:فما حداک علی الخروج عاجلا؟قال:أتانی رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله بعد ما فارقتک فقال:یاحسین اخرج فان اللّه قد شاء أن یراک قتیلا.فقال محمد ابن الحنفیة:إنا للّه و إنا إلیه راجعون،فما معنی حملک
[هؤلاء النساء معک و أنت تخرج علی مثل هذا الحال؟قال:فقال[لی صلی اللّه علیه و اله]:إن اللّه قد شاء أن یراهن سبایا،فسلم علیه ومضی.
در نقل دیگری آمده است:لهوف ص 94،بحار الانوار،ح 45،ص 117:«...التفت ابن زیاد إلی علی بن الحسین علیهما السلام فقال من هذا؟فقیل:علی بن الحسین،فقال:ألیس قد قتل اللّه علی بن الحسین؟فقال علی علیه السلام:قد کان لی أخ یقال له علی بن الحسین قتله الناس.فقال بل اللّه قتله.فقال علی علیه السلام:اللّه یتوفی الأنفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها...».
(26) .از حافظ است.
(27) .من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 367:«یاعلی،درهم ربا أعظم عند اللّه عز و جل من سبعین زنیة کلها بذات محرم فی بیت اللّه الحرام»،تذکرة الفقهاء(ط.ق)،علامه حلی،ج 1،ص 476:
«و قال الصادق(علیه السلام)درهم ربا أعظم عند اللّه تعالی من سبعین زنیة کلها بذات محرم».
(28) .من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 7:«عن الصادق علیه السلام انه قال:«...حقیق علی اللّه تبارک و تعالی أن یمنع رحمته ممن منع حق اللّه فی ماله،و أقسم بالذی خلق الخلق و بسط الرزق أنه ما ضاع مال فی بر و لا بحر إلا بترک الزکاة...». الرسالة السعدیة،علامه حلی، ص 133:«قال الصادق علیه السلام: «حصنوا أموالکم بالزکاة،و داووا مرضاکم بالصدقة،و ما تلف مال فی بر و لا بحر،إلا بمنع الزکاة منه».
(29) .بقره،15.
(30) .تحریرات فی الأصول،سید مصطفی خمینی،ج 3،ص 153:«أن الأعمال فی هذه النشأة تلازم الصور المؤذیة و الملذة،فینهی عن المؤذیة،و یأمر بالملذة،و تکون الصور البرهوتیة التی تحسن عندها القردة و الخنازیر».
(31) .مرحوم آیت اللّه حاج آقا رحیم اربا از دانشمندان و مراجع و علمای بزرگ قرن چهاردهم هجری است که در سال 1297 ق در روستای چرمهین اصفهان به دنیا آمد.او دانشمندی حکیم،مجتهدی اصولی و فقیهی محقق و محدثی مفسر و دانا به علم رجال بود.
تحصیلات خود را در اصفهان آغاز کرد و از علمای بزرگی چون حاج میرزا بدیع درب امامی(متوفای 1318 ق)،سید محمد باقر دریچهای(متوفای 1342 ق)،آقا سید ابو القاسم دهکردی(متوفای 1353 ق)،آیت اللّه حاج آقا منیر احمدآبادی(متوفای 1342 ق.)،
[حکیم جهانگیر خان قشقایی،و آخوند کاشی کسب علم نمود و به مقام اجتهاد رسید.
مراتب سیروسلوک را نیز نزد جهانگیرخان و آخوند کاشی طی کرد.او شاگرد خاص آخوند کاشی بود و مدت 20 سال متوالی در خدمت وی بود و انواع علوم را از محضر او آموخت.ارادت وی به استادش چنان بود که،بعد از فوت استاد،هر هفته به زیارت قبر وی میرفت و هنگام فوت نیز وصیت نمود در مجاورت استادش دفن شود.
وی 4 سال به فراگیری اسفار نزد حاجی ملا اسماعیل درب کوشکی پرداخت.او برای ادامه تحصیلات،به عراق رفت و در درس میرزا محمد حسن شیرازی شرکت کرد،تا به مقام اجتهاد نائل آمد.او شوق فراوانی نسبت به فراگیری دانش داشت.خودش دراینباره میگوید:«از اول شب آماده مطالعه کتابهای علمی میشدم و مطالعه طول میکشید تا شام حاضر میشد و لذت مطالعه کتاب،مهلت صرف شام نمیداد و غذا سرد میشد و گاهی مطالعه طول میکشید تا صبح میشد و بعد از تناول غذای شب و ادای فریضه صبح،در مجلس درس حاضر میشدم و با شوق علمآموزی اعتنا به کمبود خواب نداشتم».
آقا رحیم ارباب،از حیث تبحّر در ادبیات،در زمان خود کمنظیر بودند.تمام اشعار سیوطی را در سن نود و چند سالگی از حفظ داشتند و نیز کتاب شرح منظومه ملا هادی سبزواری را،وی در فقه بسیار خوش سلیقه و دارای استقلال فکری بود.در ریاضیات، هیئت و نجوم،به تصدیق اهل فن،استاد مسلم بود.بسیاری از خطبههای نهج البلاغه را از حفظ داشت و اشعار ابن ابی الحدید را در مناقب امیر المؤمنین علی علیه السلام مکرر میخواند و وی را میستود.
اعتقاد و علاقه آیت اللّه ارباب نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام به حدی بود که این عشق و ارادت با گوشت و خونش آمیخته شده بود و بسیاری از مواقع احادیثی را از رسول گرامی اسلام صلی اللّه علیه و آله میخواند که در فضائل امیر المؤمنین علیه السلام بیان فرموده بودند.
ایشان آنقدر علاقه به حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها داشتند که همیشه در نمازهایشان سوره کوثر را قرائت میفرمودند و میگفتند من نمیتوانم این سوره را در نماز نخوانم.چون این سوره متعلق به وجود مقدس حضرت زهرا سلام اللّه علیها است.]
[یکی از نظریات فقهی حاج آقا رحیم ارباب وجوب عینی نماز جمعه بود.شهید مطهری میگوید:«روزی در اصفهان به خدمت ایشان رسیدم و موضوع نماز جمعه به میان آمد.ایشان میگفتند:نمیدانم شیعه چه وقت میخواهد عار ترک نماز جمعه را از خود بردارد و جلوی شماتت سایر فرق اسلامی را،که ما را به عنوان تارک نماز جمعه ملامت میکنند، بگیرد».
حوزه درس ایشان نیز مجمع فضلا و دانشمندان روزگار بود و شاگردان بسیاری از آن برخاستند که از میان آنها میتوان به استاد جلال الدین همایی،سید مصطفی بهشتینژاد، ملا هاشم جنتی،شیخ محمد باقر صدیقین و بسیاری از بزرگان دیگر اشاره کرد.
حاج آقا رحیم ارباب دو سه سال آخر عمر نابینا شد.وقتی از ایشان پرسیدند:پس از این همه عمر آیا ادعایی هم دارید یا نه؟ایشان فرمودند:در مسائل علمی هیچ ادعایی ندارم،اما در مسائل شخصی خود دو ادعا دارم:یکی آن که به عمرم غیبت نگفتم و غیبت نشنیدم و دوم آن که در طول عمر چشمم به نامحرمم نیفتاد.
در احوال شخصی ایشان نقل است که فرموده بود:برادرم با همسرش چهل سال در منزل ما بودند و در این چهل سال یکبار هم همسر برادرم را ندیدم.
ایشان تا پایان عمر به پیروی از استاد خود جهانگیرخان از گذاشتن عمامه پرهیز کردند و خود را شایسته این مقام نمیدانستند،حال آن که اگر کسی با ایشان محشور بود،لیاقت ایشان را از همه بیشتر میدید.حاج آقا رحیم رمز یک قرن زندگی خود را اینگونه بیان کردند:«من هیچ وقت بدخواه کسی نبودم».
آقا رحیم از مسائل سیاسی زمان خود نیز غافل نبود و در زمان استقلال الجزایر فتوایی جهت کمک به مسلمانان و ملت الجزایر صادر کرده بودند.
ایشان در 18 ذی الحجه 1396 هجری قمری در روز عید غدیر دارفانی را وداع گفتند.
شاگردش استاد همایی در تاریخ فوتش سرود:«جان علم از تن جهان رفته».قبر شریفش در تخت فولاد اصفهان،زیارتگاه است.
در اخلاق نیکوی ایشان حکایات زیادی وارد شده است که در این جا به یک مورد از آن اشاره میکنیم که برای مبلغان گرامی میتواند درسی بزرگ باشد.آقای دکتر محمد جواد شریعت درباره ایشان میگوید:سال یکهزار و سیصد و سی و دو شمسی بود.من و عدهای از]
[جوانان پرشور آن روزگار،پس از تبادل نظر و بحث و مشاجره،به این نتیجه رسیده بودیم که چه دلیلی دارد نماز را به عربی بخوانیم؟چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟عاقبت تصمیم گرفتیم نماز را به فارسی بخوانیم و همین کار را هم کردیم.والدین کمکم از این موضوع آگاهی یافتند و به فکر چاره افتادند.آنها،پس از تبادل نظر با یکدیگر،تصمیم گرفتند با نصیحت ما را از این کار باز دارند و اگر مؤثر نبود،راهی دیگر برگزینند؛چون پند دادن آنها مؤثر نیفتاد،ما را نزد یکی از روحانیون آن زمان بردند.آن روحانی وقتی فهمید ما به زبان فارسی نماز میخوانیم،به شیوهای اهانتآمیز نجس و کافرمان خواند.این عمل او ما را در کارمان راسختر و مصرتر ساخت.عاقبت،یکی از پدران دیگر افراد را به این فکر انداخت که ما را به محضر حضرت آیت اللّه حاج آقا رحیم ارباب ببرند.آنها نزد حضرت ارباب شتافتند و موضوع را با وی در میان نهادند.او دستور داد در وقتی معیّن ما را خدمتش رهنمون کنند.در روز موعود،ما را که تقریبا پانزده نفر بودیم به محضر مبارک ایشان بردند.در همان لحظه اول،چهره نورانی و خندان وی ما را مجذوب ساخت؛آن بزرگمرد را غیر از دیگران یافتیم و دانستیم که با شخصیتی استثنایی روبهرو هستیم.آقا در آغاز دستور پذیرایی از همه ما را صادر فرمود.سپس به والدین ما فرمود:شما که به فارسی نماز نمیخوانید،فعلا تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید.وقتی آنها رفتند،به ما فرمود:بهتر است شما یکییکی خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه سطح تحصیلی و چه رشتهای درس میخوانید.آنگاه،به تناسب رشته و کلاس ما،پرسشهایی علمی مطرح کرد و از درسهایی مانند جبر و مثلثات و فیزیک و شیمی و علوم طبیعی مسائلی را پرسید که پاسخ اغلب آنها از توان ما بیرون بود.هرکس از عهده پاسخ بر نمیآمد،با اظهار لطف وی و پاسخ درست پرسش روبهرو میشد.پس از آن که همه ما را خلع سلاح کرد.فرمود:والدین شما نگران شدهاند که شما نمازتان را به فارسی میخوانید، آنها نمیدانند من کسانی را میشناسم کهنعوذ باللّهاصلا نماز نمیخوانند.شما جوانان پاک اعتقادی هستید که هم اهل دین هستید و هم اهل همت.من در جوانی میخواستم مثل شما نماز را به فارسی بخوانم،ولی مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم.اکنون شما به خواسته دورانی جوانیام جامه عمل پوشانیدهاید،آفرین به همت شما!در آن روزگار،نخستین مشکل من ترجمه صحیح سوره حمد بود که لابد شما آن را حل کردهاید.اکنون یکی از]
[شما که از دیگران مسلطتر است،بگوید بسم اللّه الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه کرده است.یکی از ما به عادت دانشآموزان دستش را بالا گرفت و برای پاسخ دادن داوطلب شد.آقا با لبخند فرمود:خوب شد طرف مباحثه ما یک نفر است،زیرا من از عهده پانزده جوان نیرومند بر نمیآمدم.بعد،به آن جوان فرمود:خوب بفرمایید بسم اللّه را چگونه ترجمه کردید؟آن جوان گفت:به نام خداوند بخشنده مهربان.حضرت ارباب لبخند زد و فرمود:گمان نکنم ترجمه درست بسم اللّه چنین باشد.در مورد«بسم»ترجمه«به نام» عیبی ندارد،اما«اللّه»قابل ترجمه نیست؛زیرا اسم علم(خاص)خداست و اسم خاص را نمیتوان ترجمه کرد؛مثلا اگر اسم کسی«حسن»باشد،نمیتوان به او گفت«زیبا».ترجمه «حسن»زیبا است،امّا اگر به آقای حسن بگوییم آقای زیبا،خوشش نمیآید.کلمه اللّه اسم خاصی است که مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق میکنند،نمیتوان«اللّه»را ترجمه کرد،باید همان را به کار برد.«رحمان»را چگونه ترجمه کردهاید؟رفیق ما پاسخ داد:
بخشنده.حضرت ارباب فرمود:این ترجمه بد نیست،ولی کامل نیست،زیرا«رحمان»یکی از صفات خداست که شمول رحمت و بخشندگی او را میرساند و این شمول در کلمه بخشنده نیست؛«رحمان»یعنی خدایی که در این دنیا هم بر مؤمن و هم بر کافر رحم میکند و همه را در کنف لطف و بخشندگی خود قرار میدهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن عطا میفرماید.در هر حال،ترجمه بخشنده برای«رحمن»در حد کمال ترجمه نیست.رحیم را چطور ترجمه کردهاید؟رفیق ما جواب داد:«مهربان».حضرت آیت اللّه ارباب فرمود:اگر مقصودتان از رحیم من بودمچون نام وی رحیم بودبدم نمیآمد «مهربان»ترجمه کنید،اما چون رحیم کلمهای قرآنی و نام پروردگار است،باید درست معنا شود.اگر آن را«بخشاینده»ترجمه کرده بودید،راهی به دهی میبرد،زیرا رحیم یعنی خدایی که در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو میکند.پس آنچه در ترجمه«بسم اللّه» آوردهاید بد نیست،ولی کامل نیست و اشتباهاتی دارد.من هم در دوران جوانی چنین قصدی داشتم،اما به همین مشکلات برخوردم و از خواندن نماز فارسی منصرف شدم.تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود،اگر به دیگر آیات بپردازم،موضوع خیلی پیچیدهتر میشود،اما من معتقدم شما اگر باز هم بر این امر اصرار دارید،دست از نماز خواندن به فارسی برندارید،زیرا خواندنش از نخواندن نماز به طور کلی بهتر است.]
[در این جا،همگی شرمنده و منفعل و شکست خورده از وی عذرخواهی کردیم و قول دادیم ضمن خواندن نماز به عربی نمازهای گذشته را نیز اعاده کنیم.ایشان فرمود:من نگفتم به عربی نماز بخوانید،هرطور دلتان میخواهد بخوانید.من فقط مشکلات این کار را برای شما شرح دادم.ما همه عاجزانه از وی طلب بخشایش و از کار خود اظهار پشیمانی کردیم.حضرت آیت اللّه ارباب،با تعارف میوه و شیرینی،مجلس را به پایان برد.ما همگی دست مبارکش را بوسیدیم و در حالی که ما را بدرقه میکرد،خداحافظی کردیم.بعد نمازها را اعاده کردیم و از کار جاهلانه خود دست برداشتیم.]
(32) .این روایت را از اساتید محقق خود در دوران طلبگی استفاده کردهام.(مولف)
عقل نور الهی است
اصفهان،مسجد سید صفر 1374
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد اللّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
امام صادق،علیه السلام،ساختمان عقل را،که از بزرگترین نعمتهای حضرت حق به انسان است،مرکب از چهار حقیقت میدانند:علم و نور و قدرت و مشیّت.ترکیب این چهار حقیقت،در وجود انسان،عنصر عقل را تشکیل میدهند و این وجه تمایز عقل از سایر اعضای بدن است،زیرا هیچ عضوی در بدن انسان چنین ترکیباتی ندارد.البته،ممکن است بعضی از این چهار حقیقت در غیر عقل نیز به کار رفته باشند،ولی در هیچ ناحیهای از نواحی وجود،به جز عقل،این چهار حقیقت به صورت جمع وجود ندارند.در گفتار پیشین،به اختصار درباره مشیت و قدرت و معرفت مباحثی طرح گردید.در این گفتار،به موضوع نور و مفهوم آن،که در حقیقت عقل به کار رفته است،میپردازیم.برای تبیین بهتر موضوع،به سبب اهمیت و عظمتی که این مساله دارد،چارهای نیست جز این که به سراغ کتاب خدا برویم و سیری کوتاه در آیات قرآن کریم داشته باشیم.
واژه نور در آیات مختلفی از قرآن کریم و همواره به شکل مفرد به کار رفته است. 1 در حقیقت،قرآن مجید میخواهد این نکته را باز گوید که نور مفرد حقیقی است؛یعنی حتی اگر خودش را با جلوههای مختلف و متعددی نشان دهد،باز حقیقت واحدی بیش نیست و اگر صورت ظاهر جلوههای آن را برداریم،بیش از یک حقیقت باقی نخواهد ماند.برای مثال،وقتی به یک درخت نگاه میکنیم،شاخهها همان تنه و میوهها همان شاخهها و برگها و گلها هستند.مجموع آنها هم از ریشه پدید آمدهاند و ریشه همان دانه اولیه است.پس،میتوان از آن دانه اولیه به شاخه و برگ و تنه و پوست و شکوفه و میوه تعبیر کرد.از نظر علمی هم اشکالی ندارد اگر به دانه سیب بگوییم«این درخت سیب است»،ولی باید یک کلمه به آن اضافه کنیم و بگوییم:بالقوه.در حقیقت،دانه سیب به صورت بالقوه درخت سیب است.یعد،وقتی این حالت بالقوه بودن به حالت بالفعل بدل شود،درخت سیب با همه اجزایش پدیدار میشود.
در تعالیم اسلامی،به این موضوع برمیخوریم که پروردگار همه خلقت خود را پیکرهای واحد و خلقت آنها را از یک حقیقت میداند. 2
به عبارت دیگر،از نظر قرآن کریم،بازگشت تمامی عناصر عالم از آسمانها و زمین و موجودات به یک حقیقت است که این موضوع را دانش امروز بشر هم ثابت کرده است.دانشمندان دراینباره با هم اختلافی ندارند و همه معتقدند که جلوههای عالم هستی به یک حقیقت بازمیگردند که قرآن مجید از آن به«دخان»تعبیر میکند. 3 دخان(گاز و دود)،پس از فعل و انفعالاتی که در عرض میلیونها سال به اذن و اراده پروردگار در آن روی داده،به شکل آسمانها و زمین در آمده و در زمین نیز میلیاردها جلوه پیدا کرده است که تمامی این جلوهها به خاک باز
میگردند. 4 ماده وجود انسانها،ماده وجود حیوانات،دریاها،معدنها و کوههاهمه از خاک است.این مجموعه خاکی هم ماده اولیهاش دخان است و هستی کل موجودات عالم در اصل به دخان بازمیگردد.پس، همه موجودات عالم در اصل یک حقیقت دارند و آن اراده وجود مقدس حضرت حق است. 5 نتیجه آن که مجموعه هستی،به شکل فعلیاش،در اراده حضرت حق مستغرق و فانی است:
«و لیس فی الدار غیره دیّار». 6
تا این جا دانستیم که حقیقت یکی است و تنها جلوهها مختلف است و ما با تمام حیوانات عالم در ذات آفرینش مشترک هستیم.انسان و حیوان نیز با نباتات مشترکاند،و هرسه اینها با جمادات،از کوهها گرفته تا اکسیژن و نیروژن و آسمانها و...،در دخان مشترکاند که حقیقت واحد خلقت است.این حقیقت واحد نیز خود تجلی اراده وجود اقدس پروردگار است؛یعنی پروردگار بدون نقشه و بدون این که ماده سابقهای در وجود داشته باشد دست به آفرینش و خلقت زده و گاز و دخان را نیز فقط با اراده خود به وجود آورده است.بنابراین،پیش از دخان چیزی نبوده و ماده دیگری وجود خارجی نداشته است:
«کان اللّه و لم یکن معه شیء». 7
تنها خدا بود و هیچچیز دیگری با او نبود.
وقتی اراده عاشقانه پروردگار بر این تعلق گرفت که نظامی به نام هستی را به وجود بیاورد،اراده خود را تجلی داد(به صورت دخان).
بعد،میلیاردها سال به این گاز در هم پیچیده فرصت داد تا این نظام با عظمت هستی به وجود بیاید.
عالم یک حقیقت بیش ندارد.نوری هم که قرآن مجید در آیات مختلف از آن سخن میگوید یک حقیقت بیشتر ندارد،ولی جلوههای آن،مانند جلوههای هستی،مختلف است.یکی از جلوههای این نور که قرآن از آن سخن میگوید خود قرآن است:
«یا أَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً». 8
ای مردم،یقینا از سوی پروردگارتان برای شما برهان و دلیلی چون پیامبر و معجزاتش آمد؛و نور روشنگری مانند قرآن به سوی شما نازل کردیم.
این نصّ صریح قرآن مجید است که میگوید مجموعه این کتاب نور است.حال،هدف از نزول آن و معانی بلند آن بماند.مجموع این آیات نور است.این نور از کجا آمده و حق قرآن مجید چیست؟قرآن جلوه حق است که به این صورت و شکل و کیفیت به دست ما رسیده است:
«الم. ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ». 9
الم،در وحی بودن و حقّانیّت این کتاب با عظمت هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکاران هدایت است.
حروف و کلمات این آیه(الف و لام و میم و دال و لام و کاف و...) ترکیب لفظی قرآن مجید است،ولی حقیقت آن نور و روشنایی است؛ یعنی تمام حقایقی را که از دید ما انسانها پنهان است و آنها را با هیچ چراغی در این عالم نمیتوانیم ببینیم و درک کنیم با قرآن میتوان دید و پیدا کرد،حتی خدا را نیز با قرآن میشود پیدا کرد:
«و أن الراحل إلیک قریب المسافة». 10
کسی که به سوی خدا سفر میکند،اگر نور قرآن راهش را روشن کند و با توشه قرآن به راه بیفتد،فاصلهاش تا خدا فوق العاده نزدیک میشود؛ اما اگر بدون این چراغ به راه بزند،اگر میلیاردها سال هم دنبال خدا بگردد،امکان ندارد او را پیدا کند.
ممکن است کسی قرآن را کنار بگذارد و با نگاه کردن به درودیوار عالم نتیجه بگیرد که این بنا بنّا دارد.در اینجا،باید از این فرد پرسید:این بنّا چه کسی است؟حاشا،اگر بتواند او را معرفی کند.کمونیستهای شوروی قبل از فروپاشی این نظام همین را میگفتند.آنها هم میگفتند این هستی بنایی است که بنّا دارد،ولی سازنده آن را اینطور معرفی میکردند:«مادة المواد».خودشان هم متوجه نبودند که چه میگویند.لذا اگر از آنها سوال میشد که مادة المواد را تعریف کنید،آیا شکل و رنگ و مزه دارد و میشود آن را دید؟میگفتند:نه،و بیشتر از این چیزی نمیگفتند.هفتاد سال هم روی افکار مارکس و لنین کار کردند و زحمت کشیدند و عرق ریختند،ولی آخر خسته شدند و خودشان کلنگ برداشتند ساختمانی را که ساخته بودند خراب کردند،زیرا چراغی در دست نداشتند و در تاریکی دنبال حقیقت میگشتند و حقیقت را در دست نداشتند و در تاریکی دنبال حقیقت میگشتند و حقیقت را در تاریکی نمیتوان پیدا کرد.
مولوی،در دفتر سوم مثنوی،داستان مشهوری را نقل میکند.خلاصه مطلب این است که روزی،فیلی را در اتاق تاریکی گذاشتند و مردم را برای تماشا دعوت کردند و از آنها خواستند که فیل را توصیف کنند.
چون چشم در تاریکی جایی را نمیبیند آنها نتوانستند حقیقت فیل را ببینند.این بود که هرکس برداشت خود را از فیل ارائه کرد:کسی که دست به خرطوم فیل گذاشته بود گفت:فیل شکل ناودان است؛دیگری که دست به پای فیل زده بود گفت:شکل ستون است؛و کسی که گوش آن را لمس کرده بود گفت:مثل بادبزن است.همه هم غلط میگفتند.
مولوی در انتهای این داستان نتیجه میگیرد که:
از نظرگه گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد آن الف
در کف هریک اگر شمعی بدی اختلاف از بینشان بیرون شدی. 11
به همین قیاس،مگر میشود بدون دلالت قرآن کریم خدا را پیدا کرد؟ آنها که بدون قرآن،بعد از نزول قرآن،دنبال خدا گشتند،بیچراغ دنبال خدا رفتند و خدا را نیافتند و خود را نابود کردند؛چون در تاریکی هزاران فرسخ بیهوده گشتند و بعد معلوم شد مانند حمار طاحونه (قاطری که چرخ آسیاب را میچرخاند)دور خودشان میگشتهاند.تنها به وسیله قرآن است که میشود قیامت،حلال واقعی،اخلاق،نظام متین خانواده،عواطف عالی انسانی،رحمت الهی،رضای خدا،و بهشت را پیدا کرد،وگرنه کسی که بدون این چراغ دنبال حقایق میرود،عمرش را تلف کرده و حقیقتی را نیز پیدا نمیکند.این معنی نور بودن قرآن است.
«اَللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ». 12
خدا سرپرست و یار کسانی است که ایمان آوردهاند؛آنان را از تاریکیها (جهل،شرک،فسق و فجور)به سوی نور(ایمان،اخلاق حسنه و تقوا) بیرون میبرد.و کسانی که کافر شدند،سرپرستان آنان طغیانگراناند که آنان را از نور به سوی تاریکیها بیرون میبرند؛آنان اهل آتشاند و قطعا در آنجا جاودانهاند.
اگر کسی ولایت خدا و سرپرستی خدا را قبول کند و حاکمیت خدا را بر زندگیاش بپذیرد،خداوند نیز به او عنایت میکند و از تمام تاریکیها بیرونش میآورد و او را به روشنایی میرساند.نور در اینجا به معنی
تغییر زندگی شیطانی به الهی،تغییر ظلمت به نور،تغییر ظلم به عدل، تغییر جهل به عدل،تغییر کسالت به نشاط،تغییر ذلت به عزت،تغییر شیطنت به سلامت،و...است.بنابراین،کسی که در وجودش رأفت و رحمت و عدالت دارد نور دارد،ولی کسی که مملو از غضب و حدّت و شدّت و ظلم و ستم است در تاریکی به سر میبرد.
در روایات و اخبار،با تکیه بر قرآن کریم آمده است:
«لیس العلم بالتعلم،إنما هو نور یقع فی قلب من یرید اللّه تبارک و تعالی أن یهدیه،فإن أردت العلم فاطلب أولا فی نفسک حقیقة العبودیة،و اطلب العلم باستعماله،و استفهم اللّه یفهمک». 13
معرفت نور است و کسی که دارای معرفت است روشناییای دارد که بر اساس آن زندگی و حرکت میکند.در یکی از آیات قرآن کریم که از آیات عجیب کتاب خداست میخوانیم:
«فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ». 14
پس کسی را که خدا بخواهد هدایت کند،سینهاش را برای پذیرفتن اسلام میگشاید؛و کسی را که(به سبب لجاجت و عنادش)بخواهد گمراه نماید،سینهاش را چنان تنگ میکند که گویی به زحمت در آسمان بالا میرود؛خدا اینگونه پلیدی را بر کسانی که ایمان نمیآورند قرار میدهد.
اگر خدا بخواهد خورشید هدایت در وجود کسی طلوع کند،نشانهاش این است که به او،برای قبول حقیقت،حوصله وسیعی میدهد،و اگر از کسی نفرت پیدا کند،علامتش این است که او را دچار بیحوصلگی میکند.کسی که حوصله موسعی دارد عبادت میکند،به خلق خدمت
میکند،قرآن میخواند،دنبال معرفت میرود،و خسته هم نمیشود.بر عکس،کسی که کمحوصله است،به تنها چیزی که تکیه دارد شکم و شهوت است و اگر او را به چیزی غیر از شکم و شهوت دعوت کنند میگوید:حوصله ندارم.
در روایات آمده است که وقتی این آیه نازل شد،یک نفر از رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله و سلم،پرسید:شرح صدر و حوصلهای که در این آیه مطرح شده است؟پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله و سلم،فرمودند:
زمانی که خداوند در قلب انسان نوری قرار میدهد سینهاش گشاده و حوصلهاش وسیع میشود. 15 پس،حوصله از توابع نور است و بیحوصلگی از توابع تاریکی و ظلمت.
جلوه دیگری از حقیقت نور،که در قرآن و روایات وارد شده،مربوط به عقل است. 16 عقل نیز نور است و این نور با نور قرآن،با نور حوصله و عدالت و کرامت و معرفت و علم و ایمان از یک حقیقت نشأت گرفته است.در حقیقت،عقل با وجود خدا،که خود آن هم نور است،حقیقت مشترکی دارد:
«یا نور یا قدوس». 17 عقل با قرآن و معرفت و اخلاق حسنه و عمل صالح نیز که پیوستگی شدیدی به ذات خلقت دارند یکی است.اگر کسی از این نور استفاده نکند و با این چراغ سراغ فهم واقعیتها،قرآن،ائمه،و اخلاق نرود، گمراه میشودو این موضوعی است که عقل آن را درک میکند.
عقل انسان او را به خوبیها دعوت کرده از بدی برحذر میدارد و این ندایی است که از درون بر میخیزد و قابل شنیدن است؛یعنی اگر کسی
خود را از تاملات و افکار معمولی خالی کند و به فکر فرو برود،صدای عقل خود را خواهد شنید و خواهد فهمید که عقل او را به چهچیز دعوت میکند و از چه چیز بازمیدارد،چه چیز را خوب و چهچیز را بد میداند.عقل پیوندی ناگسستنی و بالقوه با همه حقایق عالم دارد که با به کارگیری آن این حالت بالقوه تبدیل به بالفعل میشود.پس،زیانکار کسی است که عقل خود را در این راه به کار نگیرد.امیر المؤمنین، علیه السلام،میفرمایند:در تمام تاریخ عالم،مصیبتی را مانند جدایی از عقل برای بشر سراغ ندارم. 18
کسی که از این چراغ استفاده نمیکند،فقط شکم و شهوتش را میبیند و زندگیاش در خانه و مغازه و اداره و خوردن و پوشیدن و یاوه گفتن و بیهوده خندیدن و شب و روز به بطالت گذراندن و سرانجام افتادن و مردن خلاصه میشود،و اگر کسی اینطور زندگی کند،ارزشش در این عالم از یک گوسفند کمتر است.گوسفند عقل ندارد،ولی حداقل منفعت بسیار دارد و گوشت آن حلال است،ولی انسان همین فایده را هم ندارد،چون گوشتش نجس است.آن وقت اگر بخواهند ارزش این انسان را به دست بیاورند،چون عقل ندارد ارزشی هم ندارد؛یعنی اگر از خدا بپرسیم که خدایا،این موجود بیعقل بیمعرفت بیاخلاق بیصفای بیوفا چقدر میارزد؟میگوید:هیچ!زیرا همه این صفات ارتش عقل هستند.در روایت مفصل و زیبایی از امام موسی بن جعفر،علیه السلام، ایشان جنود عقل و جهل را میشمارند که هفتاد و پنج حقیقت مهم عالم از جنود عقل هستند که صفاتی چون تواضع،خشوع،خضوع،اخلاص، کرامت،صفا،وفا،رأفت،رحمت،دلسوزی،پاکی،طهارت قلب،و...از زمره آناناند. 19 اینها ارتش عقل هستند.پس،کسی که دارد جدا از عقل زندگی میکنند،به ناچار غیر ازفعالیت در میدان شکم و شهوت فعالیت
دیگری ندارد و ارزش بیشتری هم ندارد.ارزش این انسان از یک ملخ یا کرم ابریشم هم کمتر است،زیرا آن کرم لااقل برگ توت را میخورد و گرانترین پوشاک جهان را که ابریشم است تولید میکند،اما این انسان پنجاه شصت سال میخورد و با ظلم به خود و دیگران تنها شر تولید میکنند.
از من بگوی حاجی مردم گزای را کو پوستین خلق به آزار میدرد
حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار میخورد و بار میبرد 20
ارزیابی امیر المؤمنین،علیه السلام،از این افراد خیلی عجیب است، میفرماید:اینها علفهایی هستند که بر زبالهها و کثافات سبز شده باشند. 21 به راستی،ارزش این انسانها چقدر است و چه کسی آنها را میخرد؟
در عوض،کسی که عقلش را به کار میگیرد و از احکام آن پیروی میکند؛صادق را تصدیق میکند،کاذب را تکذیب میکند،به همنوع خود رسیدگی میکند،خدا را در همه حال شکر میکند،و او را عبادت میکند،ارزشش غیر قابل تصور است.خداوند در قرآن میفرماید:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّاهُ تَعْبُدُونَ». 22
ای اهل ایمان،از انواع میوهها و خوردنیهای پاکیزهای که روزی شما کردهایم،بخورید و خدا را سپاس گزارید،اگر فقط او را میپرستید.
انسانها شب و روز در حال استفاده از نعمتهای خدا هستند،پس، باید شکر او را به جا آورند و شکر وجود مقدسش به این است که او را بندگی کنند.بندگی هم به این است که ظاهر و باطن خود را تسلیم قرآن و انبیای الهی،علیهم السلام،کنند.ارزش چنین انسانهایی را خداوند معلوم کرده است،میفرماید:مزدی که برای چنین انسانهایی قرار دادم به اندازهای است که تا به حال نه گوشی شنیده،نه چشمی دیده،و نه به مخیّله کسی خطور کرده است.
«ما لا اذن سمعت و لا عین رأت و لا خطر علی قلب بشر». 23
از این عبارت،ارزش این گروه فهمیده میشود.
سهل بن حنیف انصاری 24 از دنیا رفت.وقتی امیر المومنین برای خواندن نماز بر پیکر سهل حاضر شدند بسیار متاثر بودند و اشک میریختند.
زمان خلافت ایشان هم بود و با توجه به این که کار حضرت زیاد بود انتظارمیرفت ایشان نماز میّت را سریع بخوانند،ولی برخلاف انتظار، امیر المؤمنین آن نماز را مفصل خواندند.بعد از نماز میت،یعنی وقتی تکبیر پنجم را گفتند،ایشان باید روی خود را برمیگرداندند و میرفتند، ولی در میان تعجب همگان،ایشان دوباره تکبیر گفتند و نماز دیگری خواندند.نماز که تمام شد،دوباره تکبیر گفتند و بدین ترتیب پانزده مرتبه بر سهل بن حنیف نماز میت خواندند. 25 مردم هم بهتزده بودند که چرا مولی الموحدین پانزده مرتبه بر این جنازه نماز خواندند.
حضرت در فقدان این مرد بزرگ فرمودند:
«لو أحبنی جبل لتهافت». 26
یعنی در نظر علی،علیه السلام،سهل بن حنیف دوستی بود که اگر محبت و وفاداریاش به حضرت را در میان کوههای عالم تقسیم میکردند،توان تحمل آن را نداشتند.
یادم هست یکبار در شهری این جمله را گفتم.بعد از تمام شدن منبر، امام جمعه آن شهر که از رفقای مرحوم شهید مطهری،قدس سره،و آدم باسوادی بود تلفن کرد و گفت:مطلبی را که شما امشب روی منبر گفتید من نه شنیدهام و نه دیدهام.در کدام یک از منابع است؟گفتم:در نهج البلاغه است.گفت:مگر چنین چیزی امکان دارد؟چطور من آن را تا به حال ندیدهام؟نهج البلاغه را باز کردم و شماره صفحه این روایت را پیدا
کردم و به ایشان دادم.ایشان وقتی این روایت را دید دو سهبار گفت:
اللّه اکبر!بعد گفت:این هم مانند داستان مالک اشتر از آن دست مطالبی است که انسان در درکش عاجز میماند.
پس از شهادت مالک اشتر، 27 علی،علیه السلام،بر منبر رفتند و سخنان عجیبی بر زبان آوردند که نشان از عظمت مالک دارد.از جمله،فرمودند:
«یرحم اللّه مالکا فلقد کان لی کما کنت لرسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم». 28
خدا مالک را رحمت کند!به راستی،مالک برای من همان بود که من برای پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله و سلم،بودم.
به طور طبیعی،حضرت در این واقعه باید به همسر و دختران و پسران مالک تسلیت میگفت و برای تسلای بازماندگان مالک به منزل او میرفت ولی خانواده مالک به خانه علی،علیه السلام،آمدند تا به ایشان تسلیت بگویند؛چون حضرت در شهادت مالک از خاندان او بیتابتر بود.
این عظمت به سبب پرتو افشانی نور باطن و به واسطه عقل است.
مالک عقل خود را به کار گرفت و مانند معاویه نشد،وگرنه او هم جبهه سومی در مملکت اسلامی تشکیل میداد و میگفت:معاویه با نیرنگ بالا آمده و علی بعد از کشته شدن عثمان به خلافت رسیده.پس،من چرا حکومتی برای خودم نداشته باشم؟ده هزار نفر را هم با خود همراه میکرد و آشوبی راه میانداخت.بالاخره،یا جنگ را میبرد یا میباخت.
مگر طلحه و زبیر این کار را نکردند؟مالک با ان توان و نفوذ و قدرتی که داشت میتوانست این آشوب را به پا بکند،ولی تمام وجود او مملو از عقل،نور،تواضع و خوف از خدا بود.عقل با این انسان با عظمت و این نمونه شجاعت چه کرده بود؟
روزی،مالک از بازار کوفه عبور میکرد.یکی از اراذل بازار که میخواست دوستانش را بخنداند و خود نیز از آزار مردم لذتی ببرد مقداری آشغال و زباله به سر و گردن مالک ریخت و قهقهه سر داد.
مالک به راه خود ادامه داد و حتی برنگشت به این مرد نگاه کند.وقتی مالک از آن محل دور شد،بازاریها به این مرد گفتند:میدانی به چه کسی اهانت کردی؟گفت:کسی نبود.یکی از حمّالهای دورهگرد بازار بود.گفتند:بیچاره،او مالک اشتر نخعی بود.مرد که بسیار ترسیده بود دنبال مالک دوید تا سرانجام در مسجد کوفه او را پیدا کرد.مالک به نماز ایستاده بود.وقتی او سلام نماز را گفت،این مرد آرام کنار او نشست و گفت:من را ببخش!گفت:چرا؟گفت:من بودم که آشغال سبزی بر سر شما ریختم!فرمود:نیازی نیست از من عذرخواهی کنی.من این دو رکعت نماز را به خاطر تو خواندم تا خدا هدایتت کند و از سر تقصیراتت بگذرد! 29
این کارکرد عقل است وگرنه غرور و تکبر جزو ارتش جهلاند.عقل نور است.با این نور است که گنهکار توبه میکند و بینماز نمازخوان میشود و بدحجاب باحجاب میگردد.این نوری است که با همه نورها پیوند ذاتی دارد.به همین سبب است که حافظ میگوید:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
تمام جلوههای نور به صورت بالقوه در ما وجود دارد و در وجود خود ماست و این خیلی عجیب است که با تمام جلوههای نوری که در ما قرار داده شده باز ظالمانه،فاسقانه،آلوده،و متجاوز زندگی میکنیم.حتی برای ملائکه هم این اعجابانگیز است که چگونه موجودی که او را غرق نور کردهاند،همه کلیدها را خاموش کرده و باطن و ظاهر خود را
تاریک کرده است؟به واقع،چه جنایتی بالاتر از این است که انسان کلید عقل را خاموش کند و به هوای نفس و به شیطان و باطل متصل شود؟ چه جنایتی از این بالاتر است؟
قرآن در حق آنها که این چراغ را خاموش کردهاند آیهای دارد که سخت تکاندهنده است و پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله و سلم،هر وقت میخواستند اینگونه آیات را بخوانند از گریه نمیتوانستند خود را کنترل کنند.میفرماید:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ». 30
ای مؤمنان،خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگهاست حفظ کنید.بر آن فرشتگانی خشن و سختگیر گمارده شدهاند که از آنچه خدا به آنان دستور داده،سرپیچی نمیکنند و آنچه را به آن مأمورند،همواره انجام میدهند.
ملائکهای که مأمور جهنم هستند،هم خیلی عصبانیاند و هم خیلی سختگیر.خدا این ملائکه را به شکلی آفریده است که اهل جهنم حاضرند تا ابد در جهنم باشند،ولی چهره آنها را نبینند. 31
قرآن در آیه دیگری میفرماید:ملائکه از اهل جهنم میپرسند،چه شد به جهنم آمدید؟جواب میدهند:
«لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ». 32
تمام بدبختی ما از این است که عمر خود را در تاریکی گذراندیم و از روشنایی عقل استفاده نکردیم.جهنمی شدن حاصل بیعقلی است و همین نکته برای هوشیاری آنان که عقل را مغفول گذاشتهاند کافی است.
این حکایت از آن قطعههای زیبای عالم است که هر وقت آن را به یاد میآورم،گویی در اعماق بهشت معنوی خدا سیر میکنم.مردی در خانهاش در این سوی اروند،در خرمشهر کنونی،نشسته بود که در خانهاش را زدند.در را باز کرد و دید پیکی بر در ایستاده و نامهای برایش آورده است.در نامه را باز کرد و کلمه به کلمه آن را خواند و به شدت گریه کرد.همسر و فرزندانش پرسیدند:این نامه کیست؟گفت:این نامه را حسین بن علی،علیه السلام،برایم نوشته و فرموده که من از مکه به سمت کوفه حرکت کردم و منتظرت هستم.گفتند:چهطور میخواهی از شهر بیرون بروی؟جواب نامه را بنویس.گفت:این نامه جواب ندارد، خودم باید بروم.
این سخن عقل است وگرنه شهوت پس از خواندن چنین نامهای میگوید:جنگ و درگیری بین امام و حکومت یزید است و این به تو ربطی ندارد.اگر هم داشته باشد،تا تو بخواهی راه بیفتی همهچیز تمام شده و به جایی نمیرسی.ضمن این که تو زن و بچه داری و مسئول خانوادهات هستی و...!این ندای شهوت است،ولی عقل میگوید:
حسین نماینده خداست،قلب پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله و سلم،است،امام معصوم است،حجت خداست و اجابت دعوت او واجب عقلی و شرعی است.
برای همین،به خانوادهاش گفت:من امروز بعد از ظهر میروم.گفتند:
شهر در محاصره مأمورین امنیتی است،دروازهها بسته است،کسی نمیتواند بیرون برود!گفت:من میروم.بعد،رو به فرزندانش کرد و پرسید:کدام یک از شما با من میآیید؟گفتند:شما زودتر برو،ما کارها را رو به راه میکنیم و دنبالتان میآییم.غروب از شهر بیرون آمد و به راه
افتاد.کسی که چراغ داشته باشد در تاریکی هم راهش را پیدا میکند و میرود.اینقدر رفت تا خسته شد،ولی نایستاد.به اسبش گفت:من اندکی بر پشت زین میخوابم،ولی تو به راهت ادامه بده،چون دلم شور میزند و باید محبوبم را ببینم.آنقدر رفت تا اسب خسته شد و از حرکت ایستاد.لذا،او را رها کرد و اسب تازه نفس دیگری خرید.به هر قافله و کاروانی که میرسید خبر از امام حسین،علیه السلام،میگرفت تا این که عصر عاشورا به کربلا رسید.وقتی چشمش به دریای لشکر افتاد،خیال کرد سپاه ابی عبد اللّه،علیه السلام،است.جلو آمد و پرسید:
آقای من کجاست؟گفتند:آقای تو دیگر کیست؟گفت:حسین بن علی علیه السلام.گودال قتلگاه را از دور به او نشان دادند.گفت:آنجا که کسی نیست؟گفتند:برو نزدیکتر!پرسید:برای چه آنجا؟گفتند:از صبح تا حالا،اینجا درگیری بوده و آخرین نفری که کشته شده حسین است.وقتی کنار گودال قتلگاه آمد و چشمش به آن بدن بر خاک افتاده افتاد،از اسب پیاده شد و آن بدن پارهپاره را در آغوش گرفت.بعد، صدا زد:حسین جان!منتظرم باش،الان میآیم! 33
گر متفرق شود خاک من اندر جهان باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست.
(1) .واژه نور در قرآن 42بار به صورت مفرد به کار رفته است.
(2) .بحار الأنوار،ج 4،ص 145:«قال أبو عبد اللّه علیه السلام: «خلق اللّه المشیئة قبل الاشیاء ثم خلق الاشیاء بالمشیئة».
(3) .فصلت،11: «ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ». دخان،10 «فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ».
(4) .برای اطلاع بیشتر از نظر دانشمندان امروز ر ک:استفن ویلیام هاوکینگ،تاریخچه زمان از وقوع انفجار بزرگ تا تشکیل سیاهچالها،ترجمه حبیب اللّه دادفرما،کیهان،چ 1386،4.
(5) .اشاره است به این آیه: «إِنَّما قَوْلُنا لِشَیْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ». نحل،40.
(6) .مصرعی از بیت شعر و مثلی است معروف در میان اهل عرفان.
(7) .الفصول المهمة فی أصول الأئمة،حر عاملی،ج 1،ص 154:«...قول الصادق علیه السلام:
«کان اللّه و لم یکن معه شیء».
(8) .نساء.174.
(9) .بقره،1-2.
(10) .مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 583؛اقبال الاعمال،ج 1،ص 158(بخشی از دعای ابو حمزه ثمالی).
(11) .مثنوی معنوی،دفتر سوم،حکایت پیل و هندوان.
(12) .بقره،257.
(13) .از امام صادق علیه السلام است.بحار الأنوار،ج 1،ص 224.این روایت متواتر معنوی است و در الفاظ آن اختلاف فراوان دیده میشود و به شکلهای مختلف از پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و امام صادق علیه السلام روایت شده است.مرحوم شهید ثانی در منیة المرید،ص 167 دراینباره مینویسد:«...لان العلم کما قال بعض الاکابر[هو الغزالی فی إحیاء علوم الدین،ج 1،ص 43عبادة القلب و عمارته و صلاة السر،و کما لا تصح الصلاة- التی هی وظیفة الجوارحإلا بعد تطهیرها من الاحداث و الاخباث،فکذلک لا تصح عبادة الباطن إلا بعد تطهیرة من خبائث الاخلاق.و نور العلم لا یقذفه اللّه تعالی فی القلب المنجس بالکدورات النفسیة و الاخلاق الذمیمة،کما قال الصادق علیه السلام: لیس العلم بکثرة التعلم،]
[و إنما هو نور یقذفه اللّه تعالی فی قلب من یرید اللّه أن یهدیه...و نحوه قال ابن مسعود:لیس العلم بکثرة الروایة إنما العلم نور یقذف فی القلب.و بهذا یعلم أن العلم لیس هو مجرد استحضار المعلومات الخاصة،و إن کانت هی العلم فی العرف العامی،و إنما هو النور المذکور الناشیء من ذلک العلم الموجب للبصیرة و الخشیة للّه تعالی». ]
(14) .انعام،125.
(15) .تفسیر المیزان،ج 7،ص 348:«عن ابن مسعود قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم حین نزلت هذه الایة: (فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ) قال:إذا أدخل اللّه النور القلب انشرح و انفسح.قالوا:فهل لذلک آیة یعرف بها؟قال:الانابة إلی دار الخلود و التجافی عن دار الغرور و الاستعداد للموت قبل نزول الموت».
(16) .کافی،ج 1،ص 29:«عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی حدیث طویل:أن أول الامور و مبدأها و قوتها و عمارتها التی لا ینتفع شیء إلا به،العقل الذی جعله اللّه زینة لخلقه و نورا لهم، فبالعقل عرف العباد خالقهم،و أنهم مخلوقون».کافی،ج 1،ص 21:«أبو عبد اللّه علیه السلام:
إن اللّه عز و جل خلق العقل و هو أول خلق من الروحانیین عن یمین العرش من نوره فقال له:
أدبر فأدبر،ثم قال له:أقبل فأقبل،فقال اللّه تبارک و تعالی:خلقتک خلقا عظیما و کرمتک علی جمیع خلقی».
(17) .کافی،ج 2،ص 589(دعای کمیل).
(18) .در حدیث مشابهی آمده است(کافی،ج 1،ص 27):«قال أمیر المؤمنین علیه السلام: من استحکمت لی فیه خصلة من خصال الخیر احتملته علیها و اغتفرت فقد ما سواها و لا أغتفر فقد عقل و لا دین،لأن مفارقة الدین مفارقة الأمن فلا یتهنأ بحیاة مع مخافة،و فقد العقل فقد الحیاة،و لا یقاس إلا بالأموات».
(19) .کافی،ج 1،ص 21 از امام صادق علیه السلام:«...فأعطاه(للجهل)خمسة و سبعین جند افکان مما أعطی العقل من الخمسة و السبعین الجند:«الخیر و هو وزیر العقل و جعل ضده الشر و هو وزیر الجهل،و الایمان و ضده الکفر،و التصدیق و ضده الجحود،و الرجاء و ضده القنوط، و العدل و ضده الجور،و الرضا و ضده السخط،و الشکر و ضده الکفران،و الطمع و ضده الیأس، و التوکل و ضده الحرص،و الرأفة وضدها القسوة،و الرحمة و ضدها الغضب،و العلم و ضده الجهل،و الفهم و ضده الحمق،و و العفة و ضدها التهتک،و الزهد و ضده الرغبة،و الرفق و ضده الخرق،و الرهبة و ضدها الجرأه،و التواضع و ضده الکبر،و التؤدة و ضدها التسرع،و الحلم
[و ضدها السفه،و الصمت و ضده الهذر،و الاستسلام و ضده الاستکبار،و التسلیم و ضده الشک، و الصبر و ضده الجزع،و الصفح و ضده الانتقام،و الغنی و ضده الفقر،و التذکر و ضده السهو، و الحفظ و ضده النسیان،و التعطف و ضده القطیعة،و القنوع و ضده الحرص،و المؤاساة و ضدها المنع،و المودة و ضدها العداوة،و الوفاء و ضده الغدر،و الطاعة و ضدها المعصیة،و الخضوع و ضده التطاول،و السلامة و ضدها البلاء،و الحب و ضده البغض،و الصدق و ضده الکذب،و الحق و ضده الباطل،و الأمانة و ضدها الخیانة،و الاخلاص و ضده الشوب،و الشهامة و ضدها البلادة،و الفهم و ضده الغباوة،و المعرفة و ضدها الانکار،و المداراة و ضدها المکاشفة،و سلامة الغیب و ضدها المماکرة،و الکتمان و ضده الإفشاء،و الصلاة و ضدها الاضاعة،و الصوم و ضده الإفطار،و الجهاد و ضده النکول،و الحج و ضده نبذ المیثاق،و صون الحدیث و ضده النمیمة،و بر الوالدین و ضده العقوق،و الحقیقة و ضدها الریاء،و المعروف و ضده المنکر،و الستر و ضده التبرج،و التقیة و ضدها الإذاعة،و الإنصاف و ضده الحمیة،و التهیئة و ضدها البغی،و النظافة و ضدها القذر،و الحیاء و ضدها الجلع،و القصد و ضده العدوان،و الراحة و ضدها التعب و السهولة و ضدها الصعوبة،و البرکة و ضدها المحق،و العافیة و ضدها البلاء،و القوام و ضده المکاثرة، و الحکمة و ضدها الهواء،و الوقار و ضده الخفة،و السعادة و ضدها الشقاوة،و التوبة و ضدها الإصرار،و الاستغفار و ضده الاغترار،و المحافظة و ضدها التهاون،و الدعاء و ضده الاستنکاف، و النشاط و ضده الکسل،و الفرح و ضده الحزن،و الالفة و ضدها الفرقة و السخاء و ضده البخل».]
(20) .ازگلستان سعدی است.
(21) .شرح مئة کلمة،ابن میثم البحرانی،ص 75:«الکلمة الرابعة عشر:قوله علیه السلام:نعمة الجاهل کروضة فی مزبلة.اقول:النعمة فی الاصل هی المال و قد کثر استعماله حتی قیل فی کل کمال یلحق الانسان انه نعمة اما بحسب الاشتراک اللفظی أو المعنوی و الروضة مستنقع الماء و منبت الخضر،و المزبلة موضع الزبل و مرماه و المقصود الذاتی من هذه الکلمة بیان ان الجاهل و ان حصل علی النعمة الدنیاویة بأجمعها فهی غیر لائقة به و هو غیر صالح لان یکون محلا لها و مع ذلک فلابد ان تزول عنه و تقریر ذلک ان النعمة قد تکون نعمة باقیة و هی الکمال النفسانی،و قد تکون نعمة فانیة و هی کمال البدنی،و علی التقدیرین فقد تحصلان معا للانسان الواحد و قد یخلو منهما و قد یحصل له احداهما دون الاخری و الاول آخذ بطرفی السعادتین،هذا عطاؤنا فامنن أو امسک بغیر حساب،و ان له عندنا لزلفی و حسن مآب، و الثانی حاصل علی خسران الصفقتین،خسر الدنیا و ذلک هو الخسران المبین،
[و الثالث ان حصل علی النعمة الباقیة فهو فی عیشة راضیة فی جنة عالیة،و ان اشتمل علی النعمة الفانیة فقط فامه هاویة،الذی جمع مالا و عددهیحسب ان ماله أخلدهکلا لینبذن فی الحطمة،و الاشاره فی هذه الکلمة الی صاحب هذه النعمة.و اما تشبیهه علیه السلام لهذه النعمة بالروضة الکائنة فی المزبلة فبیانه من وجهین احدهماان المزبلة لا یبقی الماء فیها بل عن قلیل تکون یبسا لا نداوة فیها فکذلک الجاهل تکون نعمته معرضة للزوال فهی ان لم تزل فی حیاته فلابد من زوالها بموتة.الثانیان المزبلة لما کانت محل النجاسة کانت غیر لائقة لاستنقاع الماء المنتفع به فیها فکذلک الجاهل ذو المال لما کان غیر واضع للاشیاء مواضعها من حیث انه جاهل و غیر مصرف لذلک المال کما ینبغی و فی الوجه الذی ینبغی لعدم العلم بالوجوه و المصارف لا جرم کان غیر لائق لان یکون محلا لها إذا کان غیر منتفع بها بوجه.و یحتمل وجها آخر و ذلک ان العادة فی الروضة ان تعشب و تخضر بسبب استنقاع الماء فیها فربما تبقی هذه الاعشاب و تلک الخضرة زمانا لجودة الارض و حفظها للنداوة و انما و زاد ما ینتفع به الحیوان فإذا کانت الروضة فی مزبلة لم تکن لائقة للانتفاع بخضرتها فی مسرة و ابتهاج و غیر ذلک و لم یکن للحیوان علیها اعتماد فی مرعی فکذلک حال الانسان مع النعمة الحاضرة ان کان عالما بمصارفها واضعا لها فی مواضعها کان کروضة فی ارض حرة ینتفع هو بها(فیدخر)فی الدنیا و الاخرة حمدا جمیلا و ثوابا جزیلا و ینتفع غیره بنضارة خضرتها و نداوة عشبتها،و ان کان جاهلا غیر واضع لها فی مواضعها کان کالروضة فی مزبلة غیر منتفع بها،و هذه الوجود محتملة لبیان هذا المثل و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون».
-بحار الأنوار،ج 89،ص 22:من خطبة له علیه السلام:«و اعلموا أنه لیس من شیء إلا و یکاد صاحبه یشبع منه و یمله إلا الحیاة فانه لا یجد فی الموت راحة،و إنما ذلک بمنزلة الحکمة التی هی حیاة للقلب المیت،و بصر للعین العمیاء،و سمع للاذن الصماء،وری للظمآن،و فیها الغنا کله و السلامة.کتاب اللّه تبصرون به و تسمعون به و ینطق بعضه ببعض،و یشهد بعضه علی بعض،و لا یختلف فی اللّه،و لا یخالف بصاحبه عن اللّه،قد اصطلحتم علی الغل فیما بینکم، و نبت المرعی علی دمنکم و تصافیتم علی حب الآمال،و تعادیتم فی کسب الاموال،لقد استهام بکم الخبیث،و تاه بکم الغرور و اللّه المستعان علی نفسی و أنفسکم».]
(22) .بقره،172.
(23) .المحلی،ابن حزم،ج 1،ص 12:«عن النبی صلی اللّه علیه و سلم قال:«قال اللّه عز و جل:
أعددت لعبادی الصالحین ما لا عین رأت و لا أذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر».
-این تعبیر درباره دوستداران علی علیه السلام نیز آمده است:جواهر الکلام،شیخ جواهری، ج 4،ص 340:«عن الصادق عن آبائه علیهم السلام عن النبی صلی اللّه علیه و آله:«یا أبا الحسن ان اللّه تعالی جعل قبرک و قبر ولدک بقاعا من بقاع الجنة و عرصة من عرصاتها،و ان اللّه تعالی جعل قلوب نجباءمن خلقه و صفوة من عباده تحن الیکم،و یحمل المذلة و الاذی فیکم،و یعمرون قبورکم و یکثرون زیارتها تقربا منهم إلی اللّه تعالی و مودة منهم لرسوله،یا علی أولئک المخصوصون بشفاعتی الواردون حوضی،و هم زواری غدا فی الجنة،یاعلی من عمر قبورکم و تعاهدها فکانما أعان سلیمان علی بناء بیت المقدس،و من زار قبورکم عدل له ثواب سبعین حجة بعد حجة الاسلام،و خرج من ذنوبه حتی یرجع من زیارتکم کیوم ولدته أمه،فابشر و بشر أولیائک و محبیک منا السلام و قرة العین بما لا عین رأت و لا أذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر».
(24) .اختیار معرفة الرجال،شیخ طوسی،ج 1،ص 161:«فی سهل بن حنیف رضی اللّه تعالی عنه.سهل بن حنیف باهمال الحاء المضمومة قبل النون المفتوحة و اسکان المثناة من تحت قبل الفاء،ابن واهب أبو ثابت الانصاری العقبی البدری الاحدی،من النقباء الاثنی عشر.عده البرقی و أخاه عثمان بن حنیف من شرطة الخمیس.و قال الفضل بن شاذان:انه من السابقین الذین رجعوا إلی أمیر المؤمنین علیه السلام.و الشیخ رحمه اللّه تعالی فی کتاب الرجال أورده فی باب من روی عن النبی صلی اللّه علیه و آله من الصحابة.ثم ذکره فی أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام فقال:سهل بن حنیف أنصاری عربی،و کان والیه علی المدینة،یکنی أبا محمد.و قال الذهبی من العامة فی مختصرة:سهل بن حنیف الاوسی بدری جلیل،عنه ابن أبی لیلی و أبو وائل،مات 38،و کبر علیه علی علیه السلام ستا.قلت:و ذلک بعد الرجوع من صفین.فی صحیح البخاری بأسناده عن أبی حصین قال:أبو وائل:لما قدم سهل بن حنیف من صفین أتیناه نستخبر فقال:اتهموا الرأی فلقد رأیتنی یوم أبی جندل،ولو استطیع أن أرد علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أمره لرددته و اللّه و رسوله أعلم،ما وضعنا أسیافنا علی عواتقنا لامر یفظعنا الا أسهلن بنا الی أمر نعرفه قبل هذا الامر،ما نسد منه خصما الا انفجر علینا خصم ما ندری کیف نأتی له.و فیه بأسناده عن حبیب بن أبی ثابت قال:أتیت أبا وائل أسأله فقال:کنا بصفین فقال رجل:ألم ترالی الذین یدعون إلی کتاب اللّه فقال علی:نعم
[فقال سهل ابن حنیف:اتهموا أنفسکم فلقد رأیتنا یوم الحدیبیة،یعنی الصلح الذی کان بین النبی صلی اللّه علیه و آله و المشرکین،ولو نری قتالا لقاتلنا،فجاء عمر فقال:ألسنا علی الحق و هم علی الباطل؟ألیس قتلانا فی الجنة و قتلاهم فی النار؟...».]
(25) .در تعداد نمازهایی که حضرت بر سهل خواندهاند اختلاف است.عدهای آن را 7بار، عدهای 10بار،و عدهای دیگر تا 25بار نیز ذکر کردهاند.ر ک:کافی،ج 3،ص 186:«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن ابن أبی عمیر،عن حماد،عن الحلبی،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:کبر أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه علی سهل بن حنیف و کان بدریا خمس تکبیرات ثم مشی ساعة ثم وضعه و کبر علیه خمسة اخری فصنع ذلک حتی کبر علیه خمسا و عشرین تکبیرة».نیز:-محمد بن یحیی،عن أحمد بن محمد،عن الحسین بن سعید،عن القاسم بن محمد،عن علی بن أبی حمزة،عن أبی بصیر،عن أبی جعفر علیه السلام قال:کبر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله علی حمزة سبعین تکبیرة و کبر علی علیه الصلاة و السلام[عندکمعلی سهل بن حنیف خمسة و عشرین تکبیرة.قال:کبر خمسا خمسا کلما أدرکه الناس قالوا:یا أمیر المؤمنین لم ندرک الصلاة علی سهل فیضعه فیکبر علیه خمسا حتی انتهی إلی قبره خمس مرات».]
(26) .نهج البلاغه،ج 4،ص 26:و قال علیه السلام:(و قد توفی سهل بن حنیف الانصاری بالکوفة بعد مرجعه معه من صفین و کان من أحب الناس إلیه)لو أحبنی جبل لتهافت.(معنی ذلک أن المحنة تغلظ علیه فتسرع المصائب إلیه،و لا یفعل ذلک إلا بالاتقیاء الابرار و المصطفین الاخیار.
(27) .شجرة طوبی،محمد مهدی حائری،ج 2،ص 331:«من خواص اصحاب أمیر المؤمنین، علیه السلام،مالک بن الحرث الاشتر،و یلقب بکبش العراق،و کان شدید البأس».در مستدرک سفینة البحار آمده است(ج 5،ص 351):«الأشتر:هو مالک بن الحارث النخعی، المجاهد فی سبیل اللّه،و السیف المسلول علی أعداء اللّه،و الناصر للّه و لرسوله و لأولیاء اللّه، مدحه خیر خلق اللّه بعد رسول اللّه بقوله:لقد کان لی کما کنت لرسول اللّه.و نحن نکتفی بکلمات الإمام فإن مدحه إمام کل مدح...و فی نهج البلاغه من کتاب أمیر المؤمنین علیه السلام إلی أمیرین من امراء جیشه:و قد امرت علیکما و علی من فی حیزکما مالک بن الحارث الأشتر.فاسمعا له و أطیعا،و اجعلاه درعا و مجنا،فإنه ممن لا یخاف وهنه و لاسقطته و لا بطؤه عما الإسراع إلیه أحزم و لا إسراعه إلی ما البطؤ عنه أمثل...قال ابن أبی الحدید فی
[شرح هذا الکلام:هو مالک بن الحارث بن عبد یغوثثم سرد نسبه،فقال:و کان حارسا شجاعا رئیسا من أکابر الشیعة و عظمائها شدید التحقیق بولاء أمیر المؤمنین علیه السلام و نصره،و قال فیه بعد موته:یرحم اللّه مالکا،فلقد کان لی کما کنت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله...ثم ذکر بعض ما یتعلق به ثم قال:و قد روی المحدثون حدیثا یدل علی فضیلة عظیمة للأشتر،و هی شهادة قاطعة من النبی صلی اللّه علیه و آله بأنه مؤتمن(او مؤمن فی بعض المصادر).و هو قوله صلی اللّه علیه و آله لنفر من أصحابه فیهم أبو ذر :لیموتن أحدکم بفلاة من الأرض تشهد عصابة من المؤمنین.و کان الذی أشار إلیه النبی هو أبو ذر رضی اللّه عنه و کان ممن شهد موته حجر بن عدی و الأشتر.نقل ذلک من کتاب الاستیعاب فی کلام طویل فی قصة موت أبی ذر.و قال:مات الأشتر سنة 39 متوجها إلی مصر.و قال:فأما ثناء أمیر المؤمنین علیه السلام فی هذا الفصل،فقد بلغ فیه مع اختصاره ما لا یبلغ بالکلام الطویل.
و لعمری،لقد کان الأشتر أهلا لذلک.کان شدید البأس،جوادا،رئیسا،حلیما،فصیحا،شاعرا.
و کان یجمع بین اللین و العنف،فیسطو فی موضع السطوة،و یرفق فی موضع الرفق.
-روی المفید:أن أمیر المؤمنین علیه السلام لما أراد أن یبعث مالک الأشتر إلی مصرو کان ذلک بعد شهادة محمد بن أبی بکرقال له:لیس لهذا الوجه غیرک،فاخرج فإنی إن لم اوصیک اکتفیت برأیک.و استعن باللّه علی ما أهمک.و اخلط الشدة باللین،و ارفق ما کان الرفق أبلغ،و اعتزم علی الشدة متی لم یغن عنک إلا الشدة.و قدم أمیر المؤمنین علیه السلام أمامه کتابا إلی مصر:بسم اللّه الرحمن الرحیمإلی أن قال:-و إنی قد بعثت إلیکم عبدا من عباد اللّه لا ینام أیام الخوف و لا ینکل عن الأعداء حذر الدوائر،من أشد عبید اللّه بأسا و أکرمهم حسبا،أضر علی الفجار من حریق النار،و أبعد الناس من دنس أو عار.و هو مالک بن الحارث الأشتر.لا نابی الضریبة،و لا کلیل الحد.حلیم فی الحذر،رزین فی الحرب،ذو رأی أصیل و صبر جمیل.فاسمعوا له،و أطیعوا أمره.فإن أمرکم بالنفیر،فانفروا،فإن أمرکم أن تقیموا،فأقیموا،فإنه لا یقدم و لا یحجم إلا بأمری.فقد آثرتکم به علی نفسی نصیحة لکم و شدة شکیمة علی عدوکم.عصمکم اللّه بالهدی،و ثبتکم بالتقوی،و وفقنا و إیاکم لما یحب و یرضی.و السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.ثم ذکر دسیس معاویة فی أمره و کیفیة شهادته مسموما.و لما بلغ أمیر المؤمنین علیه السلام وفاة الأشتر،جعل یتلهف و یتأسف علیه و یقول:
للّه در مالک.لو کان من جبل،لکان إعظم أرکانه.ولو کان من حجر،کان صلدا.أما و اللّه لیهدن موتک.فعلی مثلک فلتبک البواکی.ثم قال:إنا للّه و إنا إلیه راجعون.و الحمد للّه رب]
[العالمین،إنی أحتسبه عندک،فإن موته من مصائب الدهر.فرحم اللّه مالکا،قد و فی بعهده، و قضی نحبه،و لقی به... .قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی حق مالک:لیت فیکم مثله اثنان.بل لیت فیکم مثله واحد یری فی عدوی مثل رأیه.
-فی قصة طرماح بن عدی و إرسال أمیر المؤمنین علیه السلام إیاه إلی معاویة بکتاب و جواب معاویة فیه التخویف بالقتال،قال طرماح:و اللّه إن لأمیر المؤمنین علیه السلام لدیکا علی الصوت عظیم المنقار،یلتقط الجیش بخیشومه،و یصرفه إلی قانصته،و یحطه إلی حوصلته.
فقال معاویة:و اللّه کذلک،هو مالک الأشتر النخعی.
-من خطبته یوم صفین:و اعلموا أنکم علی الحق و أن القوم علی الباطل.یقاتلون مع معاویة، و أنتم مع البدریین قریب من مائة بدری و من سوی ذلک من أصحاب محمد صلی اللّه علیه و آله.أکثر ما معکم رایات قد کانت مع رسول اللّه،و مع معاویة رایات قد کانت مع المشرکین علی رسول اللّه.فما یشک فی قتال هؤلاء إلا میت القلب.فإنما أنتم علی إحدی الحسنیین؛ إما الفتح،و إما الشهادة.
-ینتهی إلی مالک الأشتر نسب جماعة من أهل العلم،منهم اسکندر بن دربیس الخرقانی، الصالح الورع الثقة.ذکره منتجب الدین.و یحکی أنه قد رأی القائم علیه السلام کرات.و منهم الأمیر الزاهد الفقیه ورام بن أبی فراس جدی السید ابن الطاووس من طرف امه.و منهم الشیخ الأجل الأفقه شیخ الفقهاء الشیخ جعفر النجفی صاحب کشف الغطاء».
در این کتاب عناوین زیر نیز دیده میشود که برای آشنایی بیشتر با شخصیت مالک اشتر مطالعه آن خالی از لطف نیست:-شکایة أمیر المؤمنین علیه السلام إلی الأشتر تخاذل أصحابه و فرار بعضهم إلی معاویة و جواب الأشتر فی ذلک،و قوله للأشتر:أنت من آمن الناس عندی،و أنصحتم لی،و أوثقهم فی نفسی إن شاء اللّه.-إخبار الأشتر عن نفسه فی نصرة أمیر المؤمنین علیه السلام و ثباته فی ولایته و شدة غضبه علی من تخلف عن علی علیه السلام فی حرب الجمل،و ما جری بینه و بین قیس بن سعد.-مبارزة الأشتر یوم الجمل، و قتله کعب بن سور الأزدی... .-بعث أمیر المؤمنین علیه السلام الأشتر والیا علی الموصل و نصیبین و دارا و سنجار و آمد و هیت و عانات و غیرها.-شجاعته و تحریضه الناس علی الجهاد.-ذکر ما یعلم منه أن أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام کان یحتشمون منه و کان یؤدبهم.-ذکر ما ظهر منه من الغیظ و الامتلاء لما رفعت المصاحف علی الرماح بصفین.- باب الفتن الحادثة بمصر و شهادة محمد بن أبی بکر و مالک الأشتر رضی اللّه عنهما]
[و فضائلها و بعض أحوالهما و عهود أمیر المؤمنین علیه السلام إلیهما.-قصة غریبة منه فی دفع الأعداء عن الفرات.-فی أنه یرجع إلی الدنیا و یکون من أنصار القائم علیه السلام.- کیفیة شهادته و دسیس معاویة علی دهقان لیقتله بالسم.حمل جنازته إلی المدینة و دفن فیها.]
(28) .الغارات،ابراهیم بن محمد ثقفی،ج 1،ص 265:«فضیل بن خدیج،عن أشیاخ النخع قالوا:
دخلنا علی علی علیه السلام حین بلغه موت الاشتر،فجعل یتلهف و یتأسف علیه و یقول:«للّه در مالک!و ما مالک!لو کان جبلا لکان فندا،ولو کان حجرا لکان صلدا،أما و اللّه لیهدن موتک عالما و لیفرحن عالما،علی مثل مالک فلتبک البواکی،و هل موجود کمالک»؛شجره طوبی،محمد مهدی حائری،ج 2،ص 331:«لما جاءه هلاک مالک صعد المنبر فخطب الناس ثم قال:ألا أن مالک بن الحرث قد قضی نحبه،و اوفی عهده،و لقی ربه،فرحم اللّه مالکا لو کان جبلا لکان قدا،ولو کان حجرا لکان صلد للّه،و ما مالک و هل قامت النساء عن مثل مالک،و هل موجود کمالک؟قال:فلما نزل و دخل القصر أقبل علیه رجال من قریش قالوا:الاشد ما جزعت علیه و قد هلک؟قال:اما و اللّه هلاکه قد أعز أهل المغرب،واذل أهل المشرق،و بکی علیه ایاما و حزن علیه حزنا شدیدا و قال:لا أری مثله بعده ابدا کان لی کما کنت لرسول اللّه».بحار الأنوار،ج 42،ص 176:«قال فیه بعد موته:یرحم اللّه مالکا فلقد کان لی کما کنت لرسول اللّه صلی اللّه علیه و اله».
(29) .بحار الأنوار،ج 42،ص 157:حکی أن مالک بن الاشتر رضی اللّه عنه کان مجتازا بسوق و علیه قمیص خام و عمامة منه،فرآه بعض السوقة فأزری بزیه فرماه ببابه تهاونا به فمضی و لم یلتفت،فقیل له:ویلک تعرف لمن رمیت؟فقال:لا،فقیل له:هذا مالک صاحب أمیر المؤمنین علیه السلام،فارتعد الرجل و مضی لیعتذر إلیه،و قد دخل مسجدا و هو قائم یصلی، فلما انفتل انکب الرجل علی قدمیه یقبلها،فقال:ما هذا الامر؟فقال:أعتذر إلیک مما صنعت،فقال:لا بأس علیک فو اللّه ما دخلت المسجد إلا لاستغفرن لک.
(30) .تحریم،6.
(31) .تفسیر المیزان،ج 19،ص 334:«و الغلاظ جمع غلیظ ضد الرقیق و الانسب للمقام کون المراد بالغلظة خشونة العمل کان فی قوله الآتی:«جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم»الآیة 9 من السورة،و الشداد جمع شدید بمعنی القوی فی عزمه و فعله.و قوله: «لا یَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ» کالمفسر لقوله:«غلاظ شداد»أی هم ملتزمون بما أمرهم اللّه من
[أنواع العذاب لا یعصونه بالمخالفة و الرد و یفعلون ما یؤمرون به علی ما أمروا به من غیر أن یفوت منهم فائت أو ینقص منه شیء لضعف فیهم أو فتور فهم غلاظ شداد».]
(32) .ملک،10.
(33) .ر ک:عنصر شجاعت اثر مرحوم حاج میرزا خلیل کمرهای یا کتاب پیشوای شهیدان، مرحوم سید رضا صدر.(مولف)
دربارۀ عقل و کمال انسان
اصفهان،مسجد سید صفر 1374
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
هیچیک از مخلوقات خداوند،در ابتدای امر،کامل و جامع نیستند.به تعبیر سادهتر،موجودات عالم در هنگام پیدایش مانند دانه یا طفل هستند، ولی وجود مبارک حضرت حق برای آنها امکان رشد و کمال را فراهم کرده است.لذا،اگر موجودی در آن راه معین که خداوند مقرر کرده قرار بگیرد،به کمال مطلوب خود میرسد.مساله حائز اهمیت در اینجا این است که همه موجودات عالم،به جز ما انسانها،تکوینا در راه رسیدن به کمال هستند؛یعنی در طی مسیر کمال اختیاری از خود ندارند.و این اولین تفاوت میان انسان و سایر موجودات عالم است. 1 انسان،در ابتدا، به دنیای کوچک و مداربستهای شبیه است که از نظر جسمی طفلی شیرخوار و از نظر عقلی در ابتدای راه است:
«وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»، 2
و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمیدانستید و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاسگذاری کنید.
زمانی که انسان از مادر متولد میشود،نیروی درک و فهمش مانند دانه است و از معرفت و علم و بصیرت و بینایی خطی بر صفحه وجودش نقش نبسته است،ولی خداوند ابزاری را به او عنایت کرده(چشم و گوش و قلب)تا بتواند با بهرهگیری از آنها شکرگزار شود:
«وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ».
شکر او نیز در اصل به این است که انسان این ابزار را مطابق با فرمان خدا به کار گیرد تا قوه عقل و قدرت درکش کامل شود و بتواند در حد خود به وسیله این چراغ پرنور با حقیقت رابطه برقرار کند و وجودش را از صغیر بودن به وجودی کبیر و بعد به وجودی اکبر تبدیل کند. 3 وقتی وجود انسان به وجود اکبر بدل شد،میتوان به وسیله او حقایق را به دیگران نیز نشان داد؛زیرا او تبدیل به نشانه خدا،نشانه قیامت،صراط مستقیم،مجسمه زنده اخلاق و عمل صالح،و نشانهای برای بیان هر حقیقت و واقعیتی شده است.
در روایتی از قول پروردگار نقل شده است که فرمود:وقتی انسان بدل به عالم اکبر شود و آیینهای قرار بگیرد که هرکس خواست بتواند مرا در او ببیند،عقل او هم که یکی از آفریدههای من است کامل شده و تماشاگر حقیقت میشود.او،پس از تماشای حقیقت،عاشق میشود و سعی میکند خود را به وجود معشوق تبدیل کند. 4
البته،توضیح این موضوع وقت وسیعی میخواهد که در این مقال نمیگنجد.خلاصه کلام این است که انسان لیاقت تکامل را دارد و هیچ کس نباید در مرحلهای از مراحل کمال متوقف شود و بگوید:بیش از این به ما عنایت نشده و عقل ما بیش از این نمیگنجد!پروردگار عالم چنین پنداری را قبول ندارد،چون این سخن برخلاف بافت عالم خلقت و بافت عالم طبیعت است.
انسان برای کامل کردن عقل خود منابع مختلفی دارد که میتواند از آنها تغذیه کند.بیشک،مهمترین این منابع قرآن کریم است. 5 برای بیان عظمت قرآن به قول چند دانشمند مسلمان بسنده میکنیم:
ناصر خسرو قبادیانی 6 (379-481 ق)که شاعری دانشمند،حکیم و عالم بوده مینویسد:من در زمان خودم موفق شدم حدود هفتصد تفسیر قرآن را مطالعه کنم. 7
برای کدامین کتاب در عالم این مقدار تفسیر نوشتهاند؟تازه این آمار یکی از دانشمندان قرن 4 و 5 هجری است.
از قول علامه مجلسی 8 که از علمای قرن یازدهم هجری است نقل شده است که فرمود:
من در زمان خودم از بیست هزار تفسیر قرآن سراغ گرفتم. 9
معلوم نیست از زمان مرحوم مجلسی تاکنون به تعداد این تفاسیر چقدر افزوده شده است.آخرین تفاسیری مهمی که در این چند دهه اخیر نوشته شده و مورد توجه هستند یکی تفسیر المیزان است که شهید مطهری 10 ،قدّس سرّه،درباره آن میگوید:صد سال دیگر،ارزش کار علامه طباطبایی 11 تا حدودی روشن خواهد شد.و دیگری تفسیر نمونه است که با همکاری ده تن از دانشمندان نوشته شده؛یعنی ده نفر از دانشمندان حدود شانزده سال زحمت کشیدند تا این تفسیر به وجود آمد.
مسأله تفسیر اولینبار در زمان رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله و سلم،مطرح شد و نخستین تفاسیر هم در همان زمان پدید آمد،لذا تعداد دقیق تفسیرهای نوشته شده را نمیتوان حدس زد؛ولی علامه طباطبایی، قدّس سرّه،یکبار که خدمت ایشان رسیده بودم میفرمودند که اگر از زمان رسول خدا تا زمان ما،تمام تفسیرهای قرآن را جمع کنند و از من سوال کنند که دانشمندان در طی این هزار و پانصد سال با قرآن مجید چه کردهاند،جواب میدهم که همه ما فقط تا کنار دریا آمدهایم و از بیرون به دریا نگاه کردهایم و هنوز نمیدانیم در این دریا چه خبر است.
آری،قرآن علم خدا و جلوهگاه اسماء و صفات و افعال و ذات اوست.
قرآن کتابی است که آیات آن با نظام آفرینش هماهنگ است و با بافت وجود انسان تناسب دارد.به طور کل،سه کتاب در این عالم بیشتر وجود ندارد:اول،کتاب تکوین است که کل این بنای هستی است؛دوم،کتاب نفس است که وجود انسان است؛و سوم،کتاب شرع است که قرآن مجید است.قرآن با همه آفرینش و با کل بافت انسان هماهنگ است؛ یعن محال است کسی دفتر آفرینش را ورق بزند و آیهای از قرآن را بر خلاف یکی از آیات آفرینش ببیند.ازاینرو،قرآن مهمترین منبع برای تقویت عقل است.هرچه عقل بیشتر تغذیه شود،قویتر میشود و دید بازتر و بصیرت بیشتر پیدا میکند.در نتیجه،دنیای باطن و آثار آن را در دنیای ظاهر ظهور میدهد.انسان،به واسطه ارتباط با قرآن،کارگاه عجیبی میشود که نمونه بارز آن امیر المؤمنین،علیه السلام،است.علی انسانی است که عقل و روحش با مفاهیم قرآن مجید تغذیه شده است.
به همین سبب است که محصول این انسان والا و این کارگاه ملکوتی
نهج البلاغه است.مرحوم مطهری،قدّس سرّه درباره نهج البلاغه میفرمود:من،وقتی در اصفهان با حاج میرزا علی آقای شیرازی 12 روبه رو شدم،تازه متوجه شدم که نهج البلاغه دنیاهایی دارد که هنوز کشف نشده است.این محصول مغز علی بن ابی طالب،علیه السلام،است که در طول زندگی خود از قرآن تغذیه کرده است.
محصول ازدواج علی،علیه السلام،با فاطمه زهرا،سلام اللّه علیها، حسنین،علیهما السلام،هستند که نمونهای در عالم خلقت ندارند.به واقع،کدام پدری در عالم خلقت فرزندانی چنین داشته است؟
در روایات آمده است:روزی،رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله و سلم،به امیر المؤمنین،علیه السلام،گفت:خداوند سه نعمت به تو ارزانی داشته که به من نداده است:اول،پدر زنی مثل من؛دوم،همسری مانند زهرا؛و سوم فرزندانی مانند حسن و حسین،علیهم السلام. 13
امام زین العابدین،علیه السلام،در عبادت خدا بر خود بسیار سخت میگرفت.روزی،جابر بن عبد اللّه انصاری 14 به ایشان عرض کرد:شما با این طرز عبادت دارید خود را از بین میبرید!امام سجاد،علیه السلام، به غلام خود فرمودند:آن کتاب را از اتاق کناری بیاور!بعد،آن را به جابر دادند و فرمودند:عبادات پدرم علی،علیه السلام،در این کتاب آمده است.آیا در عالم کسی طاقت عبادت علی را داشته است؟ 15
سخن در مقدار و کمیت نیست.کیفیت مدّنظر است وگرنه کمیت را
که ما هم انجام میدهیم.امیر المؤمنین،علیه السلام،هم مانند ما نماز صبح را دو رکعت و نماز عشاء را چهار رکعت میخواند.در کمیت،فرقی میان ما نیست،تفاوت در کیفیت است.
در همه جنگها،طرفین درگیر تندوتیز عمل میکنند و،به طور طبیعی، عدهای عده دیگر را میکشند.نقل است که در جنگ خندق 16 ،عمرو بن عبدود هنوز از ضربت مهلکی که بر سر مبارک حضرت وارد آورده بود فارغ نشده بود که شمشیر امیر المؤمنین پای او را قطع کرد و بدن او را روی زمین انداخت.آن زمان،حضرت 23 سال سن داشتند،در حالی که عمرو بن عبدود پنجاه ساله بود.در وصف قدرت این مرد همین بس که در یکی از سفرهایش به شام،وقتی دزدها ناگهان به کاروان او حمله کردند،فرصت نکرد سپر خود را بردارد،لذا بچه شتری را بر سر دست بلند کرد و آن را سپر خود قرار داد و شروع به جنگ کرد.این مرد اینقدر قوی هیکل و تنومند بود.امیر المؤمنین،علیه السلام،در آن سن و سال به قدر چشم به هم زدنی پای عمرو بن عبدود را قطع کرد و او را کشت و با کشته شدن عمرو جنگ خندق هم تمام شد. 17 وقتی ایشان از میدان به اردوی لشکر اسلام برگشت،پیغمبر که راستگوترین موجود عالم است فرمود:
«ضربة علی فی یوم الخندق أفضل من اعمال امتی الی یوم القیامة». 18
یعنی اگر ضربت امروز علی را در یک کفه ترازو و عبادت امت من را تا قیام قیامت در طرف دیگر بگذارند این کار علی از همه آن عبادات سنگینتر است.این فقط ارزش یک ضربه حضرت علی،علیه السلام، است.حالا،قیاس کنید ارزش 63 سال عمر بابرکت او را چگونه میشود
محاسبه کرد؟بر همین اساس بود که پیامبر میفرمود:علی جان،حیف که ظرفیت انسانها محدود است!اگر مردم پذیرا بودند و میشد تو را به آنان معرفی کنم،این کار را میکردم،اما چه کنم که اجازه ندارم و میترسم اگر تو را آنچنان که هستی به مردم معرفی کنم،مردم در حق تو همان را بگویند که مسیحیان درباره عیسی مسیح گفتند! 19 این در حالی است که روایات پیامبر در شأن علی،علیه السلام،اندک نیست و همان مقدار هم در فهم انسان نمیگنجد.
این ارزش کسی است که عقلش کامل است.همینقدر کافی است بدانیم که قرآن و روایات در بیان ارزش انسان،احوال قیامت انسان، بهشت انسان،راه نجات انسان و کسب رضای پروردگار فقط بر عقل تکیه کردهاند.امام صادق،علیه السلام،میفرماید:مزدی که در قیامت به شما میدهند به تناسب عقل شماست نه به اندازه تعداد رکعات نمازتان. 20 یعنی به تناسب شعور و فهم و درک و عقلتان به شما پاداش میدهند،زیرا کلید همه خوبیها نزد عقل است.
به راستی،چه عضو عجیبی:چراغ خدا در چراغدانی به نام انسان! چراغی که میتواند تمام حقایق عالم را به انسان نشان دهد و راه او تا خدا را هموار سازد.
(1) .دراینباره دو آیه زیر قابل ارائه است:
«قالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی». طه،50.
«هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً. إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً. إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً».
انسان،1-3.
(2) .نحل،78.
(3) .درباره عالم کبیر و عالم صغیر به نظر برخی دانشمندان مسلمان توجه میدهیم:
-جناب محقق داماد در کتاب إثنا عشر رسالة(ج 1،ص 17)مینویسد:«...فقیل الاجناس العالیة و الفصول بمنزلة حروف المبانی و الانواع الاضافیة المتوسطة بمنزلة الکلمات و الانواع الحقیقیة السافلة بمنزلة الجمل و الاصناف بمنزلة الآیات و الاشخاص بمنزلة السور،و علی هذا فتکون النفس الناطقة البشریة البالغة فی جانبی العلم و العمل قصیا درجات الاستکمال بحسب اقصی مراتب العقل المستفاد لکونها وحدها فوحد مرتبتها تلک عالما عقلیا هو نسخة عالم الوجود بالاسر و مضاهیة فی الاستجماع و الاستیعاب کتابا مبینا جامعا مثابته فی جامعیة مثابة مجموع الکتاب الجملی الذی هو نظام عوالم الوجود بقضها و قضیضها علی الاطلاق قاطبة و من هناک یقال للانسان العارف العالم الصغیر و لمجموع العالم الانسان الکبیر بل للانسان العارف العالم الکبیر و لمجموع العالم الانسان الصغیر...».مرحوم مجلسی نیز در بحار الانوار به این مطلب اشاره کردهاند.ر ک:بحار الأنوار،ج 39،ص 271.
-مرحوم سید مصطفی خمینی در تفسیرشان(ج 1،ص 360)نوشتهاند:«تطبیق العالم الکبیر علی العالم الصغیر فی بعض المآثیر:العالم عالمان،صغیر و کبیر(المفردات فی غریب القرآن)،و یؤید ذلک ما نسب إلی أمیر المؤمنین علیه السلام:أتزعم أنک جرم صغیر/و فیک انطوی العالم الأکبر(دیوان منسوب إلی أمیر المؤمنین،قافیة الراء)و قد ذکر العرفاء الشامخون فی تطبیق الکبیر علی الصغیر کلمات جمة،لا یهمنا نقل خصوصیاتها.و إجماله:أن هذا العالم الکبیر إنسان واحد بالعدد،باعتبار النفس و العقل الکلیین الذین هما من عالم الوحدة،و باعتبار سریان الوحدة الحقة الظلیة إلی أجزائه،
[و هو عین الهویة،و لاسیما باعتبار تدلیه جمعا إلی وجهة اللّه تعالی و تعلقه بالحق المتعال،تکون السماوات کلها أحیاء عقلاء،مسبحین بحمد ربهم لا یسأمون، و متواجدین فی عشق جماله لا یفترون،و ذلک لمکان النفوس المتعلقة بها و عقولها المشبهة بها.و یؤید ذلک ما فی بعض الآثار النبویة:«أطت السماء و حق لها أن تئط، ما فیها موضع قدم إلا و فیه ملک راکع أو ساجد»(الدر المنثور 273:5،علم الیقین 259:1،عوالی اللئالی 160/107:4،مسند أحمد 173:5،سنن الترمذی 381:3 /2441)،فإن الإنسان الکبیر ذو العقل و النفس کا الصغیر،و الشمس قلب له،کما أن القلب الصنوبری فی الإنسان الصغیر أشرف الأعضاء و له الرئاسة،کذلک الشمس فی الإنسان الکبیر سید الکواکب من الرئیسة و المرؤوسة،و تلک المادة العنصریة الأرضیة و السماویة فی جنب تلک العوالم الروحانیة،کحجر المثانة(شرح المنظومة،قسم الفلسفة،ص 151).و هذا التطبیق فی الجسمانیات بلحاظ هذه المنظومة،و لکن فی الروحانیات تکون جمیع العوالم بالنسبة إلی الإنسان الکامل صغیرة،و لذلک قیل:
و فیک انطوی العالم الأکبر.فإن الانطواء دلیل أکبریة الإنسان،و الأکبریة دلیل علی أن هذا العالم صغیر بالنسبة إلی سائر المنظومات الشمسیة و المجرات السماویة.و غیر خفی:أن کل إنسان فیه قوة کل کمال و جمال،فیکون التطبیق بالقوة،بالنسبة إلی الکاملین یکون التطبیق بالفعل،و إلی بعض ما شرحناهمن أعظمیة الإنسان الصغیر جسما من العالم الکبیر معنی و إحاطةیشیر ما ورد فی روایاتنا حول بیان حدود أئمتنا،علیهم السلام،و جودا و سعة و کمالا(الکافی 111:1-3/113-5 و 7 و 10)،و قد اشیر إلی بعض تلک الحدود الروایات السابقة،و کفی فی ذلک ما یقول خادمهم البسطامی:لو أن العرش و ما حواه ألف مرة وقع فی زاویة قلب العارف لما ملأه(تفسیر القرآن الکریم،صدر المتألهین 77:1،الأسفار 311:8)،و من شاء فلیرجع إلی محالها.
-قرطبی نیز در تفسیرش(ج 2،ص 202)مینویسد:«و قال بعض الحکماء:إن کل شیء فی العالم الکبیر له نظیر العالم الصغیر،الذی هو بدن الانسان،و لذلک قال تعالی:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ .و قال: وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ .فحواس الانسان أشرف من الکواکب المضیئة،و السمع و البصر منها بمنزلة الشمس و القمر فی]
[إدراک المدرکات بها،و أعضاؤه تصیر عند البلی ترابا من جنس الارض،و فیه من جنس الماء العرق و سائر رطوبات البدن،و من جنس الهواء فیه الروح و النفس،و من جنس النار فیه المرة الصفراء.و عروقه بمنزلة الانهار فی الارض،و کبده بمنزلة العیون التی تستمد منها الانهار،لان العروق تستمد من الکبد.و مثانته بمنزلة البحر،لانصباب ما فی أوعیة البدن إلیها کما تنصب الانهار إلی البحر.و عظامه بمنزلة الجبال التی هی أوتاد الارض.و أعضاؤه کالاشجار،فکما أن لکل شجر ورقا و ثمرا فکذلک لکل عضو فعل أو أثر.و الشعر علی البدن بمنزلة النبات و الحشیش علی الارض.ثم إن الانسان یحکی بلسانه کل صوت حیوان،و یحاکی بأعضائه صنیع کل حیوان،فهو العالم الصغیر مع العالم الکبیر مخلوق محدث لصانع واحد،لا إله إلا هو».]
(4) .بدین مضمون روایات مختلفی وجود دارد:
-کافی،ج 2،ص 352؛بحار الانوار،ج 67،ص 22:«قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:
«قال اللّه عز و جل:من أهان لی ولیا فقد أرصد لمحاربتی و ما تقرب إلی عبد بشیء أحب إلی مما افترضت علیه و إنه لیتقرب إلی بالنافلة حتی احبه،فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها، إن دعانی أجبته و إن سألنی أعطیته».
-الجواهر السینة،حر عاملی،ص 94:«و فی فاتحة الزبور:رأس الحکمة خشیة اللّه.
و فی کتاب مسکن الفؤاد ان فی أخبار داود علیه السلام:یا داود بلغ اهل الارضی انی حبیب من أحبنی،و جلیس من جالسنی و مؤنس لمن أنس بذکری،و صاحب لمن صاحبنی،و مختار لمن اختارنی،و مطیع لمن أطاعنی،ما أحبنی أحد من خلقی عرفت ذلک من قلبه الا أحببته حبا لا یتقدمه أحد من خلقی،من طلبنی بالحق وجدنی و من طلب غیری لم یجدنی،فارفضوا یا اهل الارض ما انتم علیه من غرورها و هلموا الی کرامتی و مصاحبتی و مجالستی و مؤانستی،و آنسوا بی أو انسکم و اسارع الی محبتکم».
-الجواهر السنیة،ص 199:«یاأحمد و لازیننه بالهیبة و العظمة،فهذا هو العیش الهنیء و الحیاة الباقیة،هذا مقام الراضین،فمن عمل برضای الزمه ثلاث خصال:اعرفه شکرا لا یخالطه الجهل،و ذکرا لا یخالطه النسیان،و محبة لا یؤثر علی محبتی محبة المخلوقین.فإذا أحبنی احببته و حببته،و أفتح عین قلبه الی نور جلالی،فلا اخفی علیه خاصة خلقی،و أناجیه فی ظلم اللیل و نور النهار حتی ینقطع حدیثه مع
[المخلوقین و مجالسته معهم،و اسمعه کلامی و کلام ملائکتی،و أعرفه السر الذی سترته عن خلقی،و ألبسه الحیاء حتی یستحی منه الخلق و یمشی علی الارض مغفورا له، و أجعل قلبه واعیا و بصیرا و لا اخفی علیه شیئا من جنة و لا نار،و اعرفه ما یمر علی الناس یوم القیامة من الهول و الشدة،و ما احاسب به الاغنیاء و الفقراء و الجهال و العلماء،و انومه فی قبره و انزل علیه منکرا و نکیرا حین یسألان،و لا یری غم الموت و ظلمة القبر و اللحد و هول المطلع،ثم أنصب له میزانه و أنشر له دیوانه واضع کتابه فی یمینه فیقرأه منشورا،ثم لا أجعل بینی و بینه ترجماة،و هذه صفات المحبین».]
(5) . «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ». بقره،2.
(6) .حکیم ابو معین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی(394-481 ق)ملقب به«حجت»از حکما و متکلمین اسلام.در قبادیان از حوالی بلخ تولد یافت.از اوان جوانی به تحصیل علوم و فضائل و تحقیق ادیان و عقاید و مطالعه اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت.در دوره جوانی به دربار محمود و مسعود غزنوی راه یافت.بعد از غلبه سلاجقه بر بلخ،به مرو به دربار چغری بیگ رفت و تقرب یافت و به خدمت دیوانی گماشته شد.در سال 437 ق خوابی دید و به قول خود ناگهان از خواب گران چهل ساله بیدار شد،کارهای دیوانی و اداری را رها کرده به جهانگیری و سیر آفاق و انفس پرداخت و در سفر هفت سالة خود حجاز،آسیای صغیر،سوریه و مصر را دید.وی در ابتدا مذهب حنفی داشت.در مصر،با اسماعیلیان فاطمی روابطی پیدا کرد و پیرو مذهب آنان گردید.از دعاة سرسخت اسماعیلیه شد و حجت زمین خراسان گردید.ناصر خسرو در مراجعت از این سفر به بلخ رفت و آشکارا شروع به تبلیغ عقاید اسماعیلی کرد،لیکن با مخالفت فقهای متعصب سنی مواجه گردید و امرای سلجوقی در صدد کشتن او برآمدند.وی بالاخره به یمکان بدخشان گریخت و در آنجا عزلت جست و پس از عمری طولانی و آوارگی و آزار و رنجی که در آخر عمر از متعصبین و سایر مردم روزگار خود دید در یمکان وفات یافت.از آثار وی یکی سفرنامه اوست که بعد از مراجعت از سفر هفت ساله خود در 443 ق تالیف کرده و دیگر زاد المسافرین که یادگار دوره آوارگی او بعد از مراجعت از سفر در خراسان و مازندران و طبرستان است.آثار مهم دیگر او عبارتاند از:وجه دین،خوان اخوان،دلیل المتحیرین،
[روشنایی نامه،و دیوان اشعار.مقدار ابیات دیوان او را تا سی هزار بیت نوشتهاند،ولی آنچه اکنون در دست است حدود یازده هزار بیت است.]
(7) .به نقل از آیت اللّه حسنزاده آملی(مولف).
(8) .ملا محمد باقر،فرزند ملا محمد تقی مجلسی از اجله علمای شیعه عهد صفویه است که به سال 1037 ق(یک سال قبل از مرگ شاه عباس کبیر)متولد و در روز بیست و هفت رمضان سال 1110 و یا 1111 ق وفات یافته و در جامع عتیق اصفهان مدفون است.تعداد تالیفات وی از شصت مجلد متجاوز است و بحار الانوار فی اخبار الائمة الاطهار از همه معروفتر است.این کتاب به زبان عربی نوشته شده و متضمن اخبار و احادیث متنوع میباشد.عین الحیات(مشتمل بر مواعظ راجع به ترک دنیا)،مشکوة الانوار،حلیة المتقین (در اخلاق و اعمال)،حیوة القلوب،تحفة الزائر،جلاء العیون،مقایس المصابیح در تعقیبات نمازهای یومیه،ربیع الاسابیع،زد المعاد،و حق الیقین را به زبان فارسی تحریر کرد و به علاوه رسالات کوچک بسیار از او باقی است.ر ک:فرهنگ معین،ج 6،ذیل مدخل مجلسی.
(9) .این مطلب را در روزنامه ندای حق که پیش از انقلاب به چاپ میرسید در میان سالهای 40-50 شمسی دیدم.(مولف)
(10) .آیت اللّه شهید مرتضی مطهری(13 بهمن 1298 فریمان-11 اردیبهشت 1358 تهران) مفسر قرآن کریم،متکلم،عضو هیئت موتلفه اسلامی و از ایدئولوگهای جمهوری اسلامی ایران بود که به معلم شهید هم مشهور است.او در فریمان واقع در 75 کیلومتری شهر مشهد در یک خانواده روحانی چشم به جهان گشود.پس از طی دوران طفولیت به مکتبخانه رفت و به فراگیری دروس ابتدایی پرداخت.در سن دوازده سالگی،به حوزه علمیه مشهد عزیمت نمود و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی اشتغال ورزید.در سال 1316 غلیرغم مبارزه شدید رضاخان با روحانیت و علیرغم مخالفت دوستان و نزدیکان،برای تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم شد،در حالی که به تازگی موسس آن آیت اللّه العظمی حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی دیده از جهان فرو بسته و ریاست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آیات عظام سید محمد حجت،سید صدر الدین صدر و سید محمد تقی خوانساری به عهد گرفته بودند.در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از آیت اللّه العظمی بروجردی(در فقه و اصول)و امام خمینی(به مدت 12 سال در فلسفه ملا صدرا و
[عرفان و اخلاق و اصول)و علامه سید محمد حسین طباطبائی(در فلسفه:الهیات شفای بوعلی و دروس دیگر)بهره برد.مدتی نیز از آیت اللّه حاج میرزا علی آقا شیرازی در اخلاق و عرفان بهرههای معنوی فراوان برد.از اساتید دیگر استاد مطهری میتوان از آیت اللّه سید محمد حجت(در اصول)و آیت اللّه سید محمد محقق داماد(در فقه)نام برد.وی در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصیل علم،در امور اجتماعی و سیاسی نیز مشارکت داشت و از جمله با فدائیان اسلام در ارتباط بود.در سال 1331 در حالی که از مدرسین معروف و از امیدهای آینده حوزه به شمار میرفت،به تهران مهاجرت کرد.در تهران،به تدریس در مدرسه مروی و تألیف و سخنرانیهای تحقیقی پرداخت.در سال 1334،اولین جلسه تفسیر انجمن اسلامی دانشجویان توسط استاد مطهری تشکیل شد.در همان سال، تدریس در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران را آغاز کرد.در سالهای 1337 و 1338 که انجمن اسلامی پزشکان تشکیل شد.استاد مطهری از سخنرانان اصلی این انجمن بود و در طول سالهای 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد این انجمن بود.
سازماندهی قیام پانزده خرداد در تهران و هماهنگی آن با رهبری امام را باید مرهون تلاشهای او و یارانش دانست.در ساعت 1 بعد از نیمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال یک سخنرانی مهیج علیه شخص شاه به وسیله پلیس دستگیر شد و به زندان موقت شهربانی منتقل گردید.پس از 43 روز،به دنبال مهاجرت علمای شهرستانها به تهران و فشار مردم،به همراه سایر روحانیون از زندان آزاد شد.پس از تشکیل هیئتهای مؤتلفه اسلامی،استاد مطهری از سوی امام خمینی همراه چند تن دیگر از شخصیتهای روحانی،عهدهدار رهبری این هیئتها گردید.پس از ترور حسنعلی منصور، نخست وزیر وقت،توسط محمد بخارایی کادر رهبری هیئتهای موتلفه شناسایی و دستگیر شدند،ولی از آن جا که قاضیای که پرونده این گروه تحت نظر او بود مدتی در قم نزد استاد تحصیل کرده بود ایشان از مهلکه جان سالم به در برد.در این زمان،وی به تألیف کتاب در موضوعات مورد نیاز جامعه و ایراد سخنرانی در دانشگاهها،انجمن اسلامی، نهضت اسلامی پزشکان،مسجد هدایت،مسجد جامع نارمک و غیره ادامه داد.او که به یک نهضت اسلامی معتقد بود برای اسلامی کردن محتوای نهضت تلاشهای ایدئولوژیک]
[بسیاری نمود.در سال 1346،به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسیس حسینیه ارشاد نمود به طوری که میتوان او را بنیانگذار آن مؤسسه دانست.
در سال 1348،به خاطر صدور اعلامیهای با امضای ایشان و علامه طباطبایی و آیت اللّه حاج سید ابو الفضل مجتهد زنجانی مبنی بر جمع اعانه برای کمک به آوارگان فلسطینی و اعلام آن طی یک سخنرانی در حسینیه ارشاد دستگیر شد و مدت کوتاهی در زندان انفرادی به سر برد.از سال 1349 تا 1351،برنامههای تبلیغی مسجد الجواد را زیر نظر داشت و غالبا خود سخنران اصلی آن بود تا این که آن مسجد و به دنبال آن حسینیه ارشاد تعطیل گردید و بار دیگر استاد مطهری دستگیر و مدتی در بازداشت قرار گرفت.پس از آن،استاد شهید سخنرانیهای خود را در مسجد جاوید و مسجد ارک و غیره ایراد میکرد.
بعد از مدتی مسجد جاوید نیز تعطیل گردید.در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گردید و این ممنوعیت تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.
مهمترین خدمت استاد مطهری در طول حیات پربرکتش ارائه ایدئولوژی اصیل اسلامی از طریق درس و سخنرانی و تألیف کتاب بود.این امر خصوصا در سالهای 1351 تا 1357 به سبب افزایش تبلیغات گروههای چپ و پدید آمدن گروههای مسلمان چپزده و ظهور پدیده التقاط به اوج خود رسید.گذشته از امام خمینی،استاد مطهری اولین شخصیتی است که به خطر سران سازمان مجاهدین خلق ایران پی برد و دیگران را از همکاری با این سازمان باز داشت.در این سالها،استاد شهید به توصیه امام خمینی مبنی بر تدریس در حوزه علمیه قم هفتهای دو روز به قم عزیمت نموده و درسهای مهمی در آن حوزه القا میکرد و همزمان در تهران نیز درسهایی در منزل و غیره برگزار مینمود.در سال 1355، به دنبال کارگیری با یک استاد کمونیست دانشکده الهیات زودتر از موعد مقرر بازنشسته شد.همچنین،در این سالها استاد شهید با همکاری تنی چند از شخصیتهای روحانی، «جامعه روحانیت مبارز تهران»را بنیان گذارد.
گرچه ارتباط استاد مطهری با امام خمینی پس از تبعید ایشان از ایران به وسیله نامه و غیره استمرار داشته است،ولی ایشان در سال 1355 موفق گردید مسافرتی به نجف اشرف نموده و ضمن دیدار با امام خمینی درباره مسائل مهم نهضت و حوزههای علمیه با ایشان مشورت نماید.پس از شهادت آیت اللّه سید مصطفی خمینی و آغاز دوره جدید نهضت اسلامی،استاد مطهری به طور تمام وقت در خدمت نهضت قرار گرفت و در تمام مراحل آن]
[نقش اساسی ایفا کرد.در دوران اقامت حضرت امام در پاریس،سفری به آن دیار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ایشان گفتگو کرد و در همین سفر امام خمینی ایشان را مسئول تشکیل شورای انقلاب اسلامی نمود.هنگام بازگشت امام خمینی به ایران مسئولیت کمیته استقبال از امام را شخصا به عهده گرفت و تا پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن همواره در کنار رهبر انقلاب اسلامی و مشاوری دلسوز و مورد اعتماد برای ایشان بود.
وی،80 روز پس از پیروزی انقلاب،در ساعت بیست و دو و بیست دقیقه سهشنبه یازدهم اردیبهشت ماه سال 1358 در تاریکی شبدر حالی که از یکی از جلسات فکری سیاسی بیرون آمده بودتوسط گروه فرقان ترور شد و در بارگاه حضرت معصومه به خاک سپرده شد.]
(11) .علامه طباطبایی در آخرین روز ماه ذیحجه سال 1321 ق در شادآباد تبریز متولد شد.در پنج سالگی مادر و در نه سالگی پدر را از دست داد و از خانوادهاش جز برادری کوچکتر (سید محمد حسن)کسی باقی نماند.سید محمد حسین مدت شش سال(1290 تا 1296 ش)پس از آموزش قرآن که در روش درسی آن روزها قبل از هرچیز تدریس میشد،آثاری چون گلستان،بوستان و...را فرا گرفت.علاوه بر آموختن ادبیات زیر نظر میرزا علینقی خطاط،به یادگیری فنون خوشنویسی پرداخت.چون تحصیلات ابتدایی نتوانست به ذوق سرشار و علاقه وافر ایشان پاسخ گوید،به مدرسه طالبیه تبریز وارد شد و به فراگیری ادبیات عرب و علوم نقلی و فقه و اصول پرداخت و از سال 1297 تا 1304 ش مشغول فراگیری دانشهای مختلف اسلامی گردید.بعد از تحصیل در مدرسه طالبیه تبریز، همراه برادرش به نجف اشرف مشرف شد و ده سال تمام در نجف اشرف به تحصیل علوم دینی و کمالات اخلاقی و معنوی مشغول شد.علامه طباطبایی علوم ریاضی را در نجف اشرف نزد آقا سید ابو القاسم خوانساری که از ریاضیدانان مشهور آن زمان بود فرا گرفت.
ایشان دروس فقه و اصول را نزد استادان برجستهای چون مرحوم آیت اللّه نائینی و مرحوم آیت اللّه اصفهانی خواند و مدت درسهای فقه و اصول ایشان مجموعا ده سال بود.استاد ایشان در فلسفه،حکیم متأله مرحوم آقا سید حسین بادکوبهای بود که سالیان دراز در نجف اشرف در معیت برادرش مرحوم آیت اللّه حاج سید محمد حسن طباطبایی الهی نزد او به درس و بحث مشغول بودند.اما معارف الهیه و اخلاق و فقه الحدیث را نزد عارف عالیقدر
[و کمنظیر مرحوم آیت اللّه سید علی آقا قاضی طباطبائی آموختند و در سیروسلوک و مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه تحت نظر و تعلیم و تربیت آن استاد کامل بود.
حجت الاسلام سید احمد قاضی از قول علامه نقل میکند:پس از ورودم به نجف اشرف،به بارگاه امیر المؤمنین علیه السلام رو کرده و از ایشان استمداد کردم.در پی آن، آقای قاضی نزدم آمد و فرمود:شما به حضرت علی علیه السلام عرض حال کردید و ایشان مرا فرستادهاند.از این پس،هفتهای دو جلسه با هم خواهیم داشت.و در همان جلسه فرمود:اخلاصت را بیشتر کن و برای خدا درس بخوان.زبانت را هم بیشتر مراقبت نما.
مرحوم علامه در مدتی که در نجف مشغول تحصیل بودند به علت تنگی معیشت و نرسیدن مقرری که از ملک زراعیشان در تبریز به دست میآمد مجبور به مراجعت به ایران شد و مدت ده سال در قریه شادآباد تبریز به زراعت و کشاورزی مشغول گردید.فرزند ایشان مهندس سید عبد الباقی طباطبائی میگوید:خوب به یاد دارم که مرحوم پدرم دائما و در تمام طول سال مشغول فعالیت بود و کار کردن ایشان در فصل سرما در حین ریزش باران و برفهای موسمی در حال که چتر به دست گرفته یا پوستین به دوش داشتند امری عادی تلقی میشد.در مدت ده سال بعد از مراجعت علامه از نجف به روستای شادآباد و به دنبال فعالیتهای مستمر ایشان قناتها لایروبی و باغهای مخروبه تجدید خاک و اصلاح درخت شده و در عین حال چند باغ جدید احداث گردید و یک ساختمان ییلاقی هم در داخل روستا جهت سکونت تابستانی خانواده ساخته شد و در محل زیرزمین خانه حمامی به سبک امروزی بنا نمود.فرزند علامه میافزاید:پدرم از نظر فردی،هم تیرانداز بسیار ماهری بود و هم اسبسواری تیز تک.و به راستی در شهر خودمان بیرقیب بود:هم خطاطی برجسته بود،هم نقاش و طراحی ورزیده،هم دستی به قلم داشت و هم طبعی روان در سرایش اشعار ناب عارفانه و...،اما از نظر شخصیت علمی و اجتماعی،هم استاد صرف و نحو عربی بود،هم معانی و بیان،هم در اصول و کلام کمنظیر بود و هم در فقه و فلسفه، هم از ریاضی(حساب و هندسه و جبر)حظی وافر داشت و هم از اخلاق اسلامی،هم در ستارهشناسی(نجوم)تبحر داشت،هم در حدیث و روایت و خبر و...شاید باور نکنید که پدر بزرگوار من،حتی در مسائل کشاورزی و معماری هم صاحب نظر و بصیر بود و سالها شخصا در املاک پدری در تبریز به زراعت اشتغال داشت و در ساختمان مسجد]
[حجت در قم عملا طراحی و معماری اصلی را عهدهدار بود و تازه اینها گوشهای از فضایل آن شادروان بود.
علامه طباطبایی بعد از مدتی اقامت در تبریز تصمیم گرفت به قم عزیمت نماید و بالاخره این تصمیم را در سال 1325 ش عملی کرد.فرزند علامه طباطبایی در این مورد میگوید:«همزمان با آغاز سال 1325 ش وارد شهر قم شدیم... .در ابتدا،به منزل یکی از بستگان که ساکن قم و مشغول تحصیل علوم دینی بود وارد شدیم،ولی به زودی در کوچه یخچال قاضی در منزل یکی از روحانیان اتاقی دو قسمتی،که با نصب پرده قابل تفکیک بود،اجاره کردیم،این دو اتاق قریب بیست متر مربع بود.طبقه زیر این اطاقها انبار آب شرب منزل بود.چون خانه فاقد آشپزخانه بود پختوپز هم در داخل اتاق انجام میگرفت.پدر ما در شهر قم چند آشنای انگشتشمار داشت که یکی از آنها مرحوم آیت اللّه حجت بود.اولین رفت و آمد مرحوم علامه به منزل آقای حجت بود و کمکم با اطرافیان ایشان دوستی برقرار و رفت و آمد آغاز شد.
ایشان،با عمامهای بسیار کوچک از کرباس آبی رنگ و با لباس کمتر از معمول،در کوچههای قم تردد داشت و در ضمن خانه بسیار محقر و سادهای داشت.
مهندس عبد الباقی نقل میکند:«هفت،هشت روز مانده به رحلت علامه،ایشان هیچ جوابی به هیچکس نمیداد و سخن نمیگفت،فقط زیر لب زمزمه میکرد:«لا اله الا اللّه!».حالات مرحوم علامه،در اواخر عمر،دگرگون شده و مراقبه ایشان شدید شده بود و کمتر«تنازل»میکردند،و مانند استاد خود،مرحوم آیة اللّه قاضی این بیت حافظ را میخواندند و یک ساعت میگریستند:
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی؟ره ز که پرسی؟چه کنی؟چون باشی؟
همان روزهای آخر،کسی از ایشان پرسیده بود:در چه مقامی هستید؟فرموده بود:«مقام تکلم».سائل ادامه داده بود:با چه کسی؟فرموده بودند:«با حق».
ایشان در دو روز آخر حیاتشان کاملا بیهوش بودند تا این که صبح یکشنبه 18 ماه محرم الحرام 1402 ق،سه ساعت به ظهر مانده،به سرای ابدی شتافتند.]
(12) .حاج میرزا علی آقا شیرازی،فاضل مشهور،ادیب محقق،فقیه فرزانه،طبیب صاحب نفس، و سرآمد عارفان عصر خویش بود که استاد شهید مطهری وی را«نهج البلاغه مسلم»
[میخواند.آنچه به زندگی این شخصیت بزرگ امتیاز خاص میداد،حالات ویژه اخلاقی و تأثیر آن بر رادمردانی چون شهید مطهری و دیگر انسانهای جویای تهذیب نفس بود.وی مبنای درس اخلاق و جلسات وعظ خویش را بر محور نهج البلاغه قرار داده بود و گروه کثیری از شهرهای مختلف،حتی عتبات عالیات،در محضرش گرد میآمدند.در ذیل به قسمتی از زندگینامه این مرد الهی اشاره شده است:
اولین مکتب درسی میرزا علی آقای شیرازی در خانه تشکیل شد و نخستین معلمش نیز پدرش بود.حاج میرزا علی آقا در سال 1316 ق راهی اصفهان شد و بخشی از تحصیلاتش را در مدرسه نیم آوردواقع در انتهای بازار بزرگ اصفهانگذراند.جاذبه معنوی مدرسان این مدرسه،خصوصا آقا سید محمد باقر درچهای،موجب شد تا علی به این مکان روی آورد.
زمانی که حاج میرزا علی آقا از مکتب آیت اللّه درچهای استفاده میکرد،دو نامآور عرصه اندیشه آخوند ملا محمد کاشی و جهانگیر خان قشقایی نیز مشغول تربیت شاگردانی در میدان حکمت و فلسفه بودند و به مدت نیم قرن فلسفه ملا صدرا را در اصفهان تدریس میکردند.میرزا علی از علم وافر این دو بزرگمرد نیز بهرهها برد.همچنین در بوستان شیخ اسد اللّه قمشهای(1297-1334 ق)که بهاری کوتاه داشت،گشتوگذار کرد و ذهن مشتاق خود را از رایحه دانش و تقوای این مرد الهی عطرآگین ساخت.شیخ عبد الحسین محلاتی(1270-1312 ق)،که در مدرسه صدر اصفهان دروس خارج را تدریس مینمود،یکی دیگر از اساتید حاجی میرزا علی آقا بود.آیت اللّه العظمی حاج آقا حسین بروجردی(1292-1381 ق)،مرجع عظیم الشأن قرن اخیر نیز که حوزه درسی گرم و پر رونقی در اصفهان داشت از اساتید و دوستان نزدیگ ایشان بود و او را به سبب همت عالی، علو طبع و حالات اخلاقی میستود.
حاج میرزا علی آقا شیرازی مباحثی چون فقه،اصول،رجال و درایه را نزد حاج آقا میرزا کمال الدین کرباسی(متوفی 1356 ق)،که عالمی فقیه و زاهدی مجتهد بود،فرا گرفت و چون از دوران نوجوانی به آموختن طب علاقه داشت و احساس میکرد با فراگیری آن میتواند خدمتی به جامعه انجام دهد،به محضر حاج میرزا محمد باقر حکیمباشی (م 1327 ق)از اطباء معروف راه یافت.]
[پس از مدتی،میرزا عازم نجف شد.در آن هنگام،حوزههای علمیه این شهر در اوج شکوه و مزین به وجود فقیهانی فرخنده و فرزانگانی والا مقام بود.از شخصیتهایی که حاجی به محضرشان شتافت و از اندوختههای علمی آنان استفاده کرد،شیخ الشریعه اصفهانی(1266-1339 ق).ملا محمد کاظم خراسانی(1255-1329 ق)و سید محمد کاظم یزدی(1248-1337 ق)را میتوان نام برد.
به احتمال قوی،حاج میرزا علی در سال 1323 ق به اصفهان عزیمت نموده است.خود میگوید:«در جریان مشروطهخواهی به اصفهان آمدم...».موقعی که حاجی به اصفهان قدم نهاد،با تلاش علما و استادان حوزه علمیه که شهید آیت اللّه مدرس در بین آنان چون ستارهای میدرخشید،آرامشی نسبی به اصفهان بازگشته بود.حاج میرزا علی آقا با کمال فروتنی و به رغم تواناییهای علمی،در اصفهان به امور بازرگانی مشغول شد تا آن که روزی به درس نهج البلاغه مرحوم مدرس حاضر شد.شهید مدرس وقتی وی را دید،چون از سوابق علمی حاجی آگاهی داشت،به او گفت:«آقا حیف است،با آن کمالات،به چنین اموری بپردازید.مسیر خودتان را عوض کنید و به تجارت آخرت روی آورید».به این ترتیب،حاجی گام در مسیر جدیدی گذاشت و پس از تذکر شهید مدرس به تدریس و کاوش در آثار علمی و نیز ارشاد مردم از طریق وعظ و خطابه روی آورد.حاج میرزا علی آقا چنان در اقیانوس نهج البلاغه به غواصی پرداخت که گویی با نهج البلاغه زندگی میکرد.
استاد شهید آیت اللّه مرتضی مطهری مینویسد«قبل از برخورد با وی این کتاب(نهج البلاغه)را نمیشناختم...او یک نهج البلاغه مجسم بود.مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود.برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیر المؤمنین پیوند خورده و متصل شده است...».و در جای دیگر مینویسد:«نهج البلاغه به او حال میداد و روی بال و پر خود مینشاند و در عوالمی که ما نمیتوانستیم درک کنیم،سیر میداد.
جملههای این کتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد مینمود.غالبا جریان کلمات نهج البلاغه بر زبانش با جریان اشک بر محاسن سپیدش همراه بود...».
وقتی آیت اللّه سید محمد رضا خراسانی،رئیس حوزه علمیه وقت اصفهان،از حاجی خواست برای طلبهها مباحث اخلاقی طرح کند،به تدریس نهج البلاغه روی آورد.او وقتی]
[سخن میگفت،تسلط و تبحّرش آشکار میشد.یکی از شاگردانش،سید رضا سیادت موسوی میگفت:«غیر ممکن بود حاجی لب به سخن بگشاید و از نهج البلاغه چیزی بر زبان نیاورد».
آیت اللّه سید اسماعیل هاشمی نیز گفته است:«آیت اللّه حاج میرزا علی آقا شیرازی از بزرگ علمایی است که در میان اهل علم و همه مردم قداست وافری داشت.در همان اوقات نخستین که برای تحصیل علوم دینی به اصفهان آمدم،از محضر این بزرگمرد استفاده میکردم.به خصوص که در بیان نهج البلاغه تخصصی خاص داشتند و قطع نظر از تبحر در ادبیات و خطب شریف،آن معنویتی که در خطبهها نهفته بود از سیمای این انسان وارسته مشاهده میگردید».
حاج میرزا علی آقا شیرازی،به موازات تدریس،از کاوش در منابع قرآنی،روایی و نیز آثار سلف غافل نبود که تصحیح و احیای تفسیر تبیان شیخ طوسی،زاد المعاد مجلسی،و من لا یحضره الطبیب رازی از نمونههای آن است.
وقتی آیت اللّه بروجردی تصمیم گرفت کلاس اخلاقی در حوزه علمیه قم برگزار کند،با وجود آن که اشخاص برجستهای در قم بودند،حاج میرزا علی آقا را برای این منظور به قم دعوت کرد.از عوامل عمده توفیق حاجی در رسیدن به کمالات معنوی انجام فرائض دینی، عبادات و مستحبات و پرهیز از محرمات،و مداومت بر ادعیه و زیارات بود.در مدرسه صدر چون به نماز میایستاد،با وجود این که میخواست در خفا نماز بخواند و از امامت جماعت پرهیز داشت،هنوز در رکعت اول بود صحن و ایوان مدرسه از نمازگزار پر میشد.شهید مطهری میگوید:این پیرمرد با حالی عجیب سوره و الفجر را میخواند و وقتی به این آیه میرسید؛ «وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ» دیگر منقلب میشد و اشکهایش میریخت، درست مثل مرغی که پرپر بزند.
حاجی به دنیا اعتنایی نداشت،اما حالات زاهدانه او را از وضع محرومان غافل نمیکرد و رسیدگی به دردمندان جزو برنامههایش بود.اقشار گوناگون مبالغی را به عنوان سهم امام به وی میدادند،ولی او در مسیر بین محل درس تا منزل همه پولها را به نیازمندان میداد و چون به خانه میآمد،دیگر دیناری با خود نداشت.
وقتی مشغول تدریس شد،گاه در باغچه مدرسه صدر و روی خاک مینشست.خانه مسکونیاش به عیالش،که از سادات بود،تعلق داشت.آیت اللّه میرزا اسد اللّه جوادی گفته]
[است:وقتی حاجی از مشهد بازگشت و به دیدنش رفتیم،در خانهای محقر ساکن بود که درب اتاقهایش شیشه نداشت و با کاغذ جای قاب شیشهها را پوشانده بودند.
این مرد الهی در اواخر عمر بیمار و بستری بود تا آن که در بین الطلوعین روز یکشنبه هفدهم دیماه سال 1334 ش مطابق با 24 جمادی الاول 1375 ق به دیار باقی شتافت.
پیکرش را با احترام فراوان از اصفهان به قم انتقال داده،بنا بر وصیتش در جوار بارگاه حضرت فاطمه معصومه و مزار شیخان دفن کردند.
منابع این نوشتار:-نقباء البشر فی اعلان قرب الرابع عشر،شیخ آقا بزرگ تهرانی،ج 4، ص 1488.-الذریعه الی تصانیف الشیعه،ج 13،ص 70.-تذکرة القرور،ص 436.- طبیب جسم و جان،ص 37.-شرح حال رجال ایران،مهدی بامداد،ج 3،ص 302.- مصاحبه با آیت اللّه حیدر علی محقق،مجله حوزه،شماره 53 ص 51-52.-تاریخ شهر سامراء،و شمهای از زندگی آیت اللّه بروجردی،سید مصلح الدین مهدوی،ص 122.- مجله حوزه سال چهاردهم،شماره 83،ص 36.-خدمات متقابل اسلام و ایران،شهید مطهری،ص 617،پاورقی.-عدل الهی،شهید مطهری،ص 251.-سیری در نهج البلاغه، ص 10 و 11.-سرگذشتهای ویژه از زندگی استاد شهید مرتضی مطهری،ج 3،ص 35 و... .]
(13) .بشارة المصطفی،محمد بن علی طبری،ص 292:«عن النبی صلی اللّه علیه و آله انه قال:
أعطی اللّه علیا ستا لم تکن لی و لا للنبیین من الأولین:حموه مثلی و لیس لی حمو مثله و حماة مثل خدیجة الکبری و لیست لی حماة مثلها،و زوجة مثل فاطمة و لیس لی زوجة مثلها،و ولدان مثل الحسن و الحسین و لیس لی ولدان مثلهما،و ولادته فی بیت اللّه الحرام و أنا ولدت فی دار جدی عبد المطلب». جواهر المطالب،ابن دمشقی،ج 1،ص 150:«روی أنه قال له:یاعلی أعطیت ثلاث مفاخر عظام لم یعطهن أحد سواک:صهرا مثلی و زوجة مثل فاطمة و ولدین مثل الحسن و الحسین».
(14) .جابر بن عبد اللّه انصاری(زاده 16 پیش ار هجرتدر گذشته 78 یا 98 ق)با نسب کامل جابر بن عبد اللّه بن عمرو بن حرام بن کعب نب غنم بن سلمة از صحابه پیامبر اسلام.جابر بن عبد اللّه از مردم مدینه و از طایفه خزرج و از اصحاب پیامبر اسلام بوده است.عبد اللّه پدر جابر از بزرگان قبیله خزرج و از نخستین مسلمانان مدینه بود و در بیعت عقبه شرکت
[داشت و از کسانی بود که سوگند خوردند پس از مهاجرت پیامبر اسلام به مدینه جان و مال خود را فدای او کنند.وی در غزوه بدر حضور داشت و در غزوه احد به شهادت رسید.
پیامبر اسلام،هنگام دفن شهدای احد،کسانی را که بیش از دیگران قرآن فرا گرفته بودند زودتر به خاک میسپرد.پیامبر دستور داد«عبد اللّه بن عمرو»را با«عمر بن جموح»در یکجا دفن کنند،زیرا میان آنان در حال حیات صفا و صداقت کمنظیری برقرار بود.
مورخان از حضور جابر با پدرش در بیعت عقبه دوم در سال 13 بعثت خبر دادهاند.وی کمسالترین ناظر بیعت اوسیان و خزرجیان با پیامبر اسلام بوده و احتمالا در آن هنگام 16 سال داشته است.پس از هجرت پیامبر اسلام به مدینه،جابر از کسانی بود که در بیشتر غزوهها حضور داشت و فقط در غزوه بدر و احد غایب بود؛گرچه برخی گفتهاند که او در غزوه بدر آبرسان بوده است.در سال 3 هجرت و پیش از غزوه ذات الرقاع،جابر با بیوهای به نام سهیمه،دختر مسعود بن اوس،ازدواج کرد تا بتواند پس از شهادت پدرش،از 9 خواهر خود بهتر سرپرستی کند.در این هنگام،جابر با مشکلات مالی دست به گریبان بود و دیونی از پدر خود بر عهده داشت.چندی بعد،در راه بازگشت از غزوه ذات الرقاع (سال چهارم هجرت)پیامبر اسلام جویای حال جابر شد و آبرومندانه مشکل مالی او را برطرف و برای وی استغفار کرد.جابر بن عبد اللّه انصاری در روایات مختلف در 19 یا 17 یا 18 غزوه شرکت کرده است.او در جنگ صفین نیز در رکاب علی علیه السلام جنگیده است.از کنیههای او ابو عبد الرحمن و ابو محمد است و اولین کسی است که قبر امام حسین علیه السلام را در روز اربعین زیارت کرده است.
این محدث بزرگ شیعه در اواخر عمر نابینا شده بود و با همان حال،همراه عطیه عوفی به زیارت کربلا آمد،در فرات غسل کرد و خود را معطر ساخت و به طرف قبر سید الشهدا رفت و بر تربت آن امام شهید سخنان سوزناک و شوقانگیزی بر زبان آورد:«حبیب لا یجب حبیبه...».سپس رو به اطراف قبر کرد و به شهدای دیگر سلام داد و در بازگشت، سخنانی به عطیه گفت،از جمله:«احب محب آل محمد ما احبهم و ابغض مبغض آل محمد ما ابغضهم و ان کانوا صواما قواما...»؛دوستدار آل محمد را دوست بدار و دشمن آل محمد را دشمن بدار تا وقتی که با آل محمد دشمنی میکنند،هرچند اهل روزه و نماز باشند.
نقل است که وی در کوچههای مدینه دنبال امام محمد باقر علیه السلام میگشت و وقتی خدمت آن حضرت رسید،سلام رسول خدا را به او رساند.او آخرین فردی بود که از]
[حاضران در پیمان عقبه باقی مانده بود.بدن او را به جرم دوستی اهل بیت در زمان حجاج بن یوسف ثقفی داغ نهادند.جابر در سال 78 هجری،در ایام عبد الملک مروان،در سن نود و چند سالگی از دنیا رفت و در بقیع به خاک سپرده شد.
جابر نه تنها در میدان جنگ و جهاد در راه خدا قهرمان و شخصیت بزرگی بود،بلکه در میدان علم و دانش و معارف الهی نیز چهره ممتازی به شمار میرفت.او از علوم و معارف خاندان رسالت بهرهها اندوخته و دانشها آموخته بود و گنجینههای سرشاری از علوم و دانش خاندان پیامبر در سینه داشت.به گفته مؤرخان،او یکی از کسانی است که احادیث فراوانی از پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،نقل نموده است.
جابر به قدری در نقل آثار و احادیث پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،شهرت و اعتبار داشت که طبق نقل محمد بن سعد،یکی از افراد معدودی بود که بعد از قتل عثمان در مدینه حدیث نقل نموده و فتوا میدادند؛مخصوصا پنج نفر از آنان مرجع فتوا بودند که یکی از آنها جابر بن عبد اللّه بود.جابر در مسجد پیامبر جلسات درس داشت و تشنگان دانش و علم در حلقه درس او نوزاد زده از محضر او استفاده میکردند.
بنابراین،نباید تعجب کرد که گاهی امام باقر،علیه السلام،به احادیث جابر استناد جسته و بر اساس روایات او فتوا میدادند؛مثلا،در مورد ارث بردن برادرزاده با وجود جد،امام پنجم میفرمود:«جابر از پیامبر نقل کردهجابر هرگز دروغ نمیگفتکه برادرزاده با جد،در ارث شریکاند».
البته،نکته استناد امام باقر،علیه السلام،به احادیث او این بود که امام میخواست به این وسیله راه اعتراض را ببندد و عدهای نگویند:چگونه او از رسول خدا حدیث نقل میکند در صورتی که او را ندیده است؟در هر حال این مطلب نشان میدهد که وثاقت و مقام علمی جابر از نظر امام پنجم تا چه حد بوده است.
ناگفته پیداست که رسیدن به چنین مقام علمی و معنویای به این سادگیها مقدور نیست و مستلزم کوششها و زحمات طاقت فرساست و اگر جابر به چنین رتبهای رسیده،در پرتو شور و علاقه فوق العاده او به کسب حقایق و معارف اسلام و نیز در سایه کوششهای خستگیناپذیرش در این راه است.او نه تنها در زمان حیات رسول خدا در حفظ و نقل احادیث آن حضرت از پای نمینشست،بلکه پس از رحلت آن حضرت نیز در نقل]
[احادیث و آثار گرانبهای اسلام از طریق صحابه کوشش میکرد و اگر میشنید شخصی حدیثی را از پیامبر شنیده است که به گوش او نخورده،به هر قیمتی بود آن شخص را پیدا میکرد تا حدیث مورد نظر را بدون واسطه از او بشنود.گاهی به همین منظور،رنج سفرهای طولانی را بر خود هموار میساخت.دو نمونه جالب از سفرهای او نقل میشود:
-جابر میگوید:شنیده بودم که عبد اللّه انیس حدیثی در باب قصاص از پیامبر اسلام شنیده است و این شخص در شام اقامت دارد.برای شنیدن این حدیث،شتری خریدم و بار سفر بستم و به سوی شام حرکت کردم.پس از یک ماه،به شام وارد شدم و به در خانه عبد اللّه انیس رفتم.به دربان گفتم:به عبد اللّه بگو جابر بر در خانه ایستاده است!گفت:جابر بن عبد اللّه؟گفتم:بلی.دربان وارد خانه شد،طولی نکشید که عبد اللّه با شتاب بیرون آمد و یکدیگر را در آغوش کشیدیم.آنگاه گفتم:شنیدهام حدیثی در باب قصاص از پیامبر اسلام شنیدهای،ترسیدم من بمیرم یا تو از دنیا بروی و این حدیث را نتوانم از شما بشنوم.اینک برای شنیدن آن امدهام!عبد اللّه گفت:پیامبر فرمود: «خداوند روز رستاخیز مردم را عریان و برهنه به محشر میآورد.آنگاه با صدای رسا که همه آن را بشنوند خطاب میکند که منم دیان،منم مالک،هرکس از دوزخیان که حقی به گردن کسی از بهشتیان دارد،نباید وارد جهنم گردد مگر بعد از آن که حق او را از وی بازستانم.و هر اهل بهشتی که حقی به گردن کسی از دوزخیان دارد،نباید وارد بهشت بشود،مگر پس از آن که جق او را از وی بازستانم،اگرچه این حق،یک سیلی بیمورد و ظالمانه باشد! (عبد اللّه ادامه داد:)عرض کردیم:این امر چگونه ممکن است در حالی که خودتان میفرمایید آن روز مردم برهنه و عریان به محشر میآیند و در آنجا چیزی همراه نخواهند داشت تا حق مردم را پس بدهند؟!حضرت فرمود:در آن جا قصاص با اعمال خوب و بد خواهد بود(از اعمال خوب انسان به صاحب حق میدهند و اگر اعمال خوبی نداشته باشد،از اعمال بد صاحب حق به پای او حساب میکنند).
-مسلمه بن مخلد میگوید:روزی در مصر در منزل خود بودم که دربان وارد شد و گفت:عرب شترسواری بر در خانه ایستاده و اجازه ملاقات میخواهد.از وی پرسیدم کیستی؟پاسخ داد:جابر بن عبد اللّه انصاری.مسلمه میگوید:سر از پنچره بیرون آوردم و گفتم:من پایین بیایم یا شما بالا میآیید؟گفت:نه شما بیا و نه من]
[میآیم،شنیدام حدیثی در فضیلت پردهپوشی بر عیب مسلمانان از پیامبر نقل میکنی،آمدهام آن را بشنوم!گفتم:رسول خدا فرمود:هرکس عیب شخصی مؤمنی را بپوشاند مثل این است که زنده به گوری را از مرگ نجات داده باشد.
احادیثی که جابر از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)و خاندان رسالت نقل کرده،منحصر به اینها نیست بلکه او به حکم این که در مواقع مختلف از محضر پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،استفاده میکرد و در اغلب جنگها در رکاب پیامبر شرکت داشت،قسمتهای قابل توجهی از سیره رسول خدا را نقل کرده که در کتب مربوط آمده است.علاوه بر این،جابر به حکم ارتباط و پیوستگی خاصی که با خاندان پیامبر داشت،احادیث فراوانی از امامان شیعه روایت کرده است.]
(15) .مناقب،ابن شهر آشوب،ج 3،ص 289:«أتت فاطمة بنت علی بن ابی طالب إلی جابر بن عبد اللّه فقالت له:یا صاحب رسول اللّه ان لنا علیکم حقوقا و من حقنا علیکم إذا رأیتم احدنا یهلک نفسه اجتهادا ان تذکروه اللّه و تدعوه إلی البقیا علی نفسه و هذا علی بن الحسین بقیة ابیه الحسین قد انخرم انفه و نقبت جبهته و رکبتاه و راحتان أذاب نفسه فی العبادة،فأتی جابر إلی بابه و استأذن،فلما دخل علیه و جده فی محرابه قد انضبته العبادة،فنهض علی فسأله عن حاله سؤالا خفیا اجلسه بجنبه.ثم اقبل جابر یقول:یا ابن رسول اللّه أما علمت ان اللّه خلق الجنة لکم و لمن احبکم،و خلق النار لمن ابغضکم و عاداکم،فما هذا الجهد الذی کلفته نفسک! فقال له علی بن الحسین:یا صاحب رسول اللّه أما علمت ان جدی رسول اللّه قد غفر اللّه ما تقدم من ذنبه و ما تأخر فلم یدع الاجتهاد و تعبد هو بأبی و امی حتی انتفخ الساق و ورم القدم و قیل له:أتفعل هذا و قد غفر اللّه لک ما تقدم من ذنبک و ما تأخر؟قال:أفلا اکون عبدا شکورا.فلما نظر إلیه جابر و لیس یغنی فیه قول قال:یا ابن رسول اللّه البقیا علی نفسک فانک من اسوة بهم یستدفع البلاء و تستکشف اللاواء و بهم تستمسک السماء،فقال:یا جابر لا ازال علی منهاج أبوی مؤتسیا بهما حتی القاهما،فأقبل جابر علی من حضر فقال لهم:ما اری من اولاد الانبیاء مثل علی بن الحسین إلا یوسف بن یعقوب،و اللّه لذریة علی بن الحسین افضل من ذریة یوسف»،شرح نهج البلاغه،ابن أبی حدید،ج 1،ص 27:«قیل لعلی بن الحسین علیه السلامو کان الغایة فی العبادة:أین عبادتک من عبادة جدک؟قال:
عبادتی عند عبادة جدی کعبادة جدی عند عبادة رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله».روایت موجود در متن در منتهی الآمال مرحوم شیخ عباس قمی آمده است.
(16) .جنگ احزاب،چنان که از نامش پیداست،نبردی بود که در آن تمام قبائل و گروههای مختلف برای کوبیدن«اسلام جوان»متحد شده بودند.بعضی از مورخان نفرات سپاه کفر را در این جنگ بیش از ده هزار نفر نوشتهاند،در حالی که تعداد مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمیکرد.سران قریش که فرماندهی این سپاه را به عهده داشتند،با توجه به نفرات و تجهیزات جنگی فراوان خود،نقشه جنگ را چنان طراحی کرده بودند که به خیال خود با این یورش مسلمانان را به کلی نابود سازند و برای همیشه از دست محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و پیروان او آسوده شوند!زمانی که گزارش تحرک قریش به اطلاع پیامبر اسلام رسید،حضرت شورای نظامی تشکیل داد.در این شورا،سلمان پیشنهاد کرد که در قسمتهای نفوذپذیر اطراف مدینه خندقی حفر شود که مانع عبور و تهاجم دشمن به شهر گردد.این پیشنهاد تصویب شد و ظرف چند روز با همت و تلاش مسلمانان خندق آماده گردید؛خندقی که پهنای آن به قدری بود که سواران دشمن نمیتوانستند از آن با پرش بگذرند و عمق آن نیز به اندازهای بود که اگر کسی وارد آن میشد،به آسانی نمیتوانست بیرون بیاید.
سپاه قدرتمند شرک با همکاری یهود از راه رسید.آنان تصور میکردند که مانند گذشته در بیابانهای اطراف مدینه با مسلمانان روبهرو خواهند شد،ولی اینبار اثری از آنان در بیرون شهر ندیده و به پیشروی خود ادامه دادند و به دروازه شهر رسیدند و مشاهده خندقی ژرف و عریض در نقاط نفوذپذیر مدینه،آنان را حیرتزده ساخت،زیرا استفاده از خندق در جنگهای عرب بیسابقه بود.ناگزیر از آن سوی خندق شهر را محاصره کردند.
محاصره مدینه مطابق بعضی روایات حدود یک ماه به طول انجامید.سربازان قریش هر وقت به فکر عبور از خندق میافتادند،با مقاومت مسلمانان و پاسداران خندق که با فاصلههای کوتاهی در سنگرهای دفاع موضع گرفته بودند روبهرو میشدند و سپاه اسلام هر نوع اندیشه تجاوز را با تیراندازی و پرتاب سنگ پاسخ میگفت.تیراندازی از هردو طرف روز و شب ادامه داشت و هیچیک از طرفین بر دیگری پیروز نمیشد.از طرف دیگر،محاصره مدینه توسط چنین لشکر انبوهی،روحیه بسیاری از مسلمانان را به شدت تضعیف کرده بود؛به ویژه آن که خبر پیمان شکنی قبیله یهودی«بنی قریظه»نیز فاش شد و
[معلوم گردید که این قبیله به بتپرستان قول دادهاند که به محض عبور آنان از خندق،اینان نیز این سوی خندق از پشت به مسلمانان حمله کنند.
قرآن مجید وضع دشوار و بحرانی مسلمانان را در جریان این محاصره در سوره احزاب به خوبی ترسیم کرده است:«ای کسانی که ایمان آوردهاید نعمت خدا را بر خویش یادآور شوید،در آن هنگام که لشگرهای(عظیمی)به سراغ شما آمدند،ولی ما باد و طوفان سخت و لشکریانی که آنان را نمیدیدید بر آنها فرستادیم(و به این وسیله آنها را در هم شکستیم)و خداوند به آنچه انجام میدهید،بیناست.به خاطر بیاورید زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین شهر شما وارد شدند(و مدینه را محاصره کردند)و زمانی را به یاد آورید که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود و جانها به لب رسیده بود و گمانهای گوناگون[و بدی]به خدا میبردید!در آن هنگام،مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند.به خاطر بیاورید زمانی را که منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری بود، میگفتند:خدا و پیامبرش جز وعدههای دروغین به ما ندادهاند.نیز به خاطر بیاورید زمانی را که گروهی از آنها گفتند:ای اهل یثرب!اینجا جای توقف شما نیست،به خانههای خود بازگردید.و گروهی از آنان از پیامبر اجازه بازگشت میخواستند و میگفتند خانههای ما بدون حفاظ است،در حالی که بدون حفاظ نبود،آنها فقط میخواستند(از جنگ)فرار کنند!آنها چنان ترسیده بودند که اگر دشمنان از طرف و جوانب مدینه بر آنان وارد میشدند و پیشنهاد بازگشت به سوی شرک به آنها میکردند میپذیرفتند و جز مدت کمی برای انتخاب این راه درنگ نمیکردند».
اما با وجود وضع دشوار مسلمانان،خندق مانع عبور سپاه احزاب شده و ادامه این وضع برای آنان سخت و گران بود،زیرا هوا رو به سردی میرفت و از طرف دیگر،چون آذوقه و علوفهای که تدارک دیده بودند تنها برای جنگ کوتاه مدتی مانند جنگ بدر و احد کافی بود،با طول کشیدن محاصره،کمبود علوفه و آذوقه به آنان فشار میآورد و میرفت که حماسه و شور جنگ از سرشان بیرون برود و سستی و خستگی در روحیه آنان رخنه کند.
از این جهت،سران سپاه چارهای جز این ندیدند که رزمندگان دلاور و توانای خود را از خندق عبور دهند و به نحوی بنبست جنگ را بشکنند.ازاینرو،پنج نفر از قهرمانان
لشگر احزاب،اسبهای خود را در اطراف خندق به تاختوتاز در آورده و از نقطه تنگ و باریکی به جانب دیگر خندق پریدند و برای جنگ تن به تن همآورد خواستند.
یکی از این جنگاوران،قهرمان نامدار عرب«عمرو بن عبدود»بود که نیرومندترین و دلاورترین مرد رزمنده عرب به شمار میرفت.او را با هزار مرد جنگی برابر میدانستند و چون در سرزمینی به نام«یلیل»به تنهایی بر یک گروه دشمن پیروز شده بود به«فارس یلیل»شهرت داشت.عمرو در جنگ بدر شرکت جسته و در آن جنگ زخمی شده بود و به همین دلیل از شرکت در جنگ احد بازمانده بود و اینک در جنگ خندق برای آن که حضور خود را نشان دهد خود را نشاندار ساخته بود.
عمرو پس از پرش از خندق،فریاد«هل من مبارز»سر داد و چون کسی از مسلمانان آماده مقابله با او نشد،جسورتر گشت و عقاید مسلمانان را به استهزا گرفت و گفت:«شما که میگویید کشتگانتان در بهشت هستند و مقتولین ما در دوزخ،آیا یکی از شما نیست که من او را به بهشت بفرستم یا او مرا به دوزخ روانه کند؟!».سپس،اشعاری حماسی خواند و ضمن آن گفت:«بس که فریاد کشیدم و در میان جمعیت شما مبارز طلبیدم،صدایم گرفت!».
نعرههای پیدرپی عمرو،چنان رعب و ترسی در دلهای مسلمانان افکنده بود که در جای خود میخکوب شده قدرت حرکت و عکس العمل از آنان سلب شده بود.واقدی رعب شدید مسلمانان را با این جمله مجسم میکند:«کان علی رؤسهم الطیر»؛گویی بر سرشان پرنده نشسته بود.هربار که فریاد عمرو برای مبارزه بلند میشد،فقط علی علیه السلام برمیخاست و از پیامبر اجازه میخواست که به میدان برود،ولی پیامبر موافقت نمیکرد.این کار سهبار تکرار شد.آخرینبار که علی علیه السلام باز اجازه مبارزه خواست،پیامبر به علی علیه السلام فرمود:این عمرو بن عبدود است!علی علیه السلام عرض کرد:من هم علی هستم!
سرانجام،پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلم موافقت کرد و شمشیر خود را به او داد و عمامه بر سرش بست و برای او دعا کرد.علی علیه السلام که به میدان جنگ رهسپار شد،پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود:«برز الاسلام کله الی الشرک کله»؛تمام اسلام در برابر تمام کفر قرار گرفته است.این بیان به خوبی نشان میدهد که پیروزی یکی
از این دو نفر بر دیگری پیروزی کفر بر ایمان یا ایمان بر کفر بود و به تعبیر دیگر،کارزاری بود سرنوشتساز که آینده اسلام و شرک را مشخص میکرد.
علی علیه السلام پیاده به طرف عمرو شتافت و چون با او رودررو قرار گرفت گفت:
تو با خود عهد کرده بودی که اگر مردی از قریش یکی از سه چیز را از تو بخواهد آن را بپذیری.
او گفت:چنین است.
-نخستین درخواست من این است که آیین اسلام را بپذیری!
-از این درخواست دربگذر!
-بیا از جنگ صرف نظر کن و از اینجا برگرد و کار محمد را به دیگران واگذار.اگر او راستگو باشد،تو سعادتمندترین فرد به وسیله او خواهی بود و اگر غیر از این باشد،مقصود تو بدون جنگ حاصل میشود!
-زنان قریش هرگز از چنین کاری سخن نخواهند گفت.من نذر کردهام که تا انتقام خود را از محمد نگیرم بر سرم روغن نمالم!
-پس برای جنگ از اسب پیاده شو!
-گمان نمیکردم هیچ عربی چنین تقاضایی از من بکند.من دوست ندارم تو به دست من کشته شوی،زیرا پدرت دوست من بود.برگرد،تو جوانی!
-ولی من دوست ندارم تو را بکشم!
عمرو از گفتار علی علیه السلام خشمگین شد و با غرور از اسب پیاده شد و اسب خود را پی کرد و به طرف حضرت حمله برد.جنگ سختی در گرفت و دو جنگاور با هم درگیر شدند.عمرو در یک فرصت مناسب ضربت سختی بر سر علی علیه السلام فرود آورد.علی علیه السلام ضربت او را با سپر دفع کرد،ولی سپر دو نیم گشت و سر آن حضرت زخمی شد،در همین لحظه علی علیه السلام فرصت را غنیمت شمرده ضربتی محکم بر او فرود آورده و او را نقش زمین ساخت.گرد و غبار میدان جنگ مانع از آن بود که دو سپاه نتیجه مبارزه را از نزدیک ببیند که ناگهان صدای تکبیر علی علیه السلام بلند شد.
غریو شادی از سپاه اسلام برخاست و همگان فهمیدند که علی علیه السلام قهرمان بزرگ عرب را کشته است.کشته شدن عمرو سبب شد که آن چهار نفر جنگاور دیگر که همراه
[عمرو از خندق عبور کرده و منتظر نتیجه مبارزه علی و عمرو بودند،پا به فرار بگذارند!سه نفر از آنان توانستند از خندق به سوی لشگرگاه خود بگذرند،ولی یکی از آنان به نام «نوفل»در هنگام فرار با اسب خود در خندق افتاد و علی علیه السلام وارد خندق شد و او را نیز به قتل رساند!با کشته شدن این قهرمان،سپاهیان احزاب روحیه خود را باختند و از امکان هرگونه تجاوز به شهر،به کلی ناامید شدند و قبائل مختلف هر کدام به فکر بازگشت به زادگاه خود افتادند.
آخرین ضربت را خداوند عالم به صورت باد و طوفان شدید بر آنان وارد ساخت و سرانجام با ناکامی کامل راه خانههای خود را در پیش گرفتند.
پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلم به مناسبت این اقدام بزرگ علی علیه السلام در آن روز به وی فرمود:«اگر این کار تو را امروزبا اعمال جمیع امت من مقایسه کنند،بر آنها برتری خواهد داشت،چرا که با کشته شدن عمرو،خانهای از خانههای مشرکان نماند مگر آن که ذلتی در آن داخل شد،و خانهای از خانههای مسلمانان نماند مگر این که عزتی در آن وارد گشت».
البته،فلسفه این سخن روشن است:در آن روز اسلام و قرآن در صحنه نظامی بر لب پرتگاه قرار گرفته بود و بحرانیترین لحظات خود را میپیمود و کسی که با فداکاری بینظیر خود اسلام را از خطر نجات داد و تداوم آن را تا روز قیامت تضمین نمود و اسلام از برکت فداکاری او ریشه گرفت،علی علیه السلام بود.بنابراین،عبادت همگان مرهون فداکاری اوست.ر ک:سیره پیشوایان،مهدی پیشوایی،ص 50 تا 57.]
(17) .الصحیح من السیرة،سید جعفر مرتضی،ج 9،ص 335:«...خرج عمرو بن عبدود،و هو مقنع بالحدید،فنادی:من یبارز؟؟!...فقام علی بن أبی طالب،فقال أنا یا نبی اللّه.فقال:إنه عمرو،إجلس.ثم نادی عمرو:ألا رجل یبرز؟فجعل یؤنبهم،و یقول:أین جنتکم التی تزعمون انه من قتل منکم دخلها؟أفلا تبرزون الی رجلا؟فقام علی فقال:أنا یا رسول اللّه.
فقال:اجلس.ثم نادی الثالثة،فقال:و لقد بححت من النداءلجمعهم هل من مبارز/و وقفت إذ جبن المشجعموقف القرن المناجز/و لذاک انی لم أزلمتسرعا قبل الهزاهز/إن الشجاعة فی الفتیو الجود من خیر الغرائز.قال:فقام علی رضی اللّه عنه،فقال:یا رسول اللّه،أنا له.فقال:إنه عمرو.فقال:و إن کان عمروا.فأذن له رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،فمشی إلیه حتی أتاه و هو یقول:لا تعجلن فقد أتاک*مجیب صوتک غیر عاجزذو نیة و بصیرة
[و الصدق منجا کل فائزإنی لارجوا أن أقیمعلیک نائحة الجنائزمن ضربة نجلاء یبقیذکرها عند الهزاهز.و فی الدیون المنسوب لعلی علیه السلام بیتان آخران هما:و لقد دعوت الی البرازفتی یجیب الی المبارزیعلیک ابیض صارما*کالملح حتفا للمبارز.
فقال له عمرو:من أنت؟قال:أنا علی.قال:ابن عبد مناف؟قال:انا علی بن أبی طالب.فقال:
یا ابن أخی،من أعمامک من هو أسن منک،فإنی اکره أن أهریق دمک.فقال له علی:لکنی و اللّه لا أکره أن أهریق دمک.فغضب فنزل،وسل سیفه کأنه شعلة نار،ثم أقبل نحو علی مغضبا،و استقبله علی بدرقته،فضربه عمرو فی درقته،فقدها،و أثبت فیها السیف،و أصاب رأسه فشجه.و ضربه علی علی حبل عاتقة فسقط،و ثار العجاج،فسمع رسول اللّه التکبیر، فعرفنا أن علیا قد قتله،فثم یقول علی:أعلی تقتحم الفوارس هکذا*عنی و عنهم أخروا أصحابی الأبیات:الی أن قال:و خرجت خیولهم منهزمة،حتی اقتحمت الخندق».]
(18) .بحار الانوار،ج 29،ص 11.
(19) .برداشت آزادی است از این روایت:المسترشد،محمد بن جریر طبری(الشیعی)،ص 621:
«عن جابر بن عبد اللّه،قال:لما قدم علی بن ابی طالب بفتح خیبر قال له النبی صلی اللّه علیه و اله:یاعلی لولا أن تقول طائفة من أمتی فیک ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم لقلت فیک مقالا لا تمر بملا من المسلمین الا أخذوا التراب من تحت رجلیک و فضل طهورک یستشفون بهما و لکن حسبک أن تکون منی و أنا منک ترثنی و أرثک...».مناقب،ابن شهر آشوب،ج 2،ص 166:«أبو بصیر عن الصادق علیه السلام لما قال النبی صلی اللّه علیه و آله یاعلی لولا اننی اخاف ان یقولوا فیک ما قالت النصاری فی المسیح لقلت الیوم فیک مقالة لا تمر بملا من المسلمین إلا اخذوا التراب من تحت قدمک».
(20) .کافی،ج 1،ح 7 و8:«عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن الحسن بن علی بن یقطین،عن محمد بن سنان،عن أبی الجارود،عن أبی جعفر علیه السلام قال:إنما یداق اللّه العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدنیا.»و«علی بن محمد بن عبد اللّه،عن إبراهیم بن إسحاق الأحمر،عن محمد بن سلیمان الدیلمی،عن أبیه قال:قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام:فلان من عبادته و دینه و فضله؟فقال:کیف عقله؟قلت:
لا أدری،فقال:إن الثواب علی قدر العقل...»،
ارزش عقل و نتیجه غفلت انسان از آن
اصفهان،مسجد سید صفر 1374
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
یکی از چهرههای باارزش عالم اسلام و تاریخ حیات بشر،صدر المتألهین شیرازی 1 (اواخر قرن 10-1050 ق)است.شغل پدر ملا صدرا خرید و فروش اشیای قیمتی بود.محل تجارتش شهر شیراز بود.در بوشهر،کارمندانی داشت که برای او مروارید صید میکردند و در شهر بصره نیز تجارتخانهای داشت.وقتی ملا صدرا بزرگ شد و از آب و گل در آمد،پدرش او را،به تناسب اندیشه و فکر خود،به تجارتخانه هدایت کرد.او مدتی در بوشهر و بصره به رتق و فتق امور پدر پرداخت، تا اینکه یک روز به شیراز برگشت و به پدرش گفت:من علاقهای به کار شما ندارم!پدر دلیل مساله را جویا شد.گفت:چندی است فکر میکنم و میبینم کار مهمتر،سرمایه سنگینتر،و تجارتخانه با منفعتتری میتوانم انتخاب کنم.
تفکر واندیشه،این حرکت عالی باطنی،بالاترین عبادت و،به تعبیر روایات،افضل عبادات است. 2 انسان باید هر روز در مدار فکر و اندیشه
قرار بگیرد و آن را معطل نگذارد و پرورش دهد،زیرا یکی از بدترین حالات انسان که قرآن مجید بارها از آن نام برده غفلت است. 3 منظور از غفلت این است که انسان سرمایه و فضایی برای پرواز داشته باشد،ولی به آن توجه نکند و خود را سرگرم مسائل و خیالات و کارهایی کند که حداقل سود را برای او دارند و آن سود هم تنها سود بدنی و جسمی است.اشتباه نشود!منظور از این سخن این نیست که کشاورزی نکنیم، تاجر نشویم،فعال نباشیم،صنعت نداشته باشیم؛مراد این است که سرمایه وجودمان را صد درصد خرج این چند کیلو پوست و گوشت و استخوان و خون نکنیم. 4 حقیقت انسان بدن او نیست.بدن خاک تکامل یافتهای است که حکم ظرفی خالی را دارد و خداوند این ظرف را با نفس و عقل و روح و حالات عالی روانی پر کرده است.باید توجه ما بیشتر به محتوای این ظرف باشد.آری،مقداری فعالیت برای سالم نگه داشتن خود این ظرف لازم است.برای مثال،برای سلامت این ظرف باید غذا خورد،ولی نه به این معنا که همّ و غمّ انسان صرف پر کردن شکم شود و وقتی شکم پر شد دیگر سراغ هیچ برنامه دیگری که مربوط به محتوای این ظرف است نرود.باید برای حفظ سلامت این ظرف لباس پوشید،خانه درست کرد،درآمدی داشت و لاجرم،باید برای تامین آنها شغلی داشت،اما همه اینها باید در راه حفظ سلامت بدن انجام شود.مساله اینجاست که این مشغولیتها باید یک درصد کار باشد و نود و نه درصد بقیه باید صرف این شود که وجود انسان منبع تولید خیر باشد.حکم دین نیز دراینباره روشن است:مواظبت نکردن از بدن و حفظ نکردن سلامت آن گناه است.تامین سلامت بدن از راههایی که خدا ممنوع کرده نیز گناه است.کسی که بیکار میشود و نان خود را از
کس دیگر میگیرد معصیت کار است.کسی که با وجود سلامت تن دست خود را برای تأمین نیازهایش پیش مردم دراز میکند معصیت میکند و مالی که از این راه به دست میآورد حرام است.توجه به بدن لازم است،اما نه به قیمت غفلت از حقیقت وجود خود.در حقیقت، زندگی انسان نباید طوری باشد که در مدت هفتاد سال به طول و عرض بدن اضافه شود،ولی روح و عقل و نفس او هنوز مانند زمان شیرخوارگی مانده یا پستتر از آن شده باشد. 5
پس،باید دقت داشت که همچنان که دنیا را آباد میکنیم،باطن و عقل و آخرت خود را نیز در کنار آن آباد کنیم.غفلت بیماری و خواب بسیار خطرناکی است که از آن در همین دنیا باید بیدار شد؛زیرا اگر فرصت از دست برود بیداری سودی ندارد.امیر المؤمنین،علیه السلام،میفرماید:
اگر انسان غافل،بعد از مرگ،بیدار شود که بیدار هم میشود،آن بیداری کمترین سودی برایش نخواهد داشت. 6
قرآن مجید به پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله و سلم،درباره انسانهای غافل میفرماید:
«وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً». 7
با کسانی که صبح و شام،پروردگارشان را میخوانند در حالی که همواره خشنودی او را میطلبند،خود را پایدار و شکیبا دار،و در طلب زینت و زیور زندگی دنیا دیدگانت را از التفات به آنان به سوی ثروتمندان برنگردان،و از کسی که دلش را به سبب کفر و طغیانش از یاد خود غافل کردهایم و از هوای نفسش پیروی کرده و کارش اسراف و زیادهروی است، اطاعت مکن.
انسان غافلبخواهد یا نخواهدموجودی افراطی است؛یعنی از حال تعادل بیرون است.به طور افراطی به بدنش میرسد،ولی به روحش رسیدگی نمیکند؛به ظرف میرسد،ولی به آنچه درون ظرف است و دارد میگندد و از بین میرود توجهی ندارد؛ظرف را سفید و آن را نقاشی و تزیین میکند،در حالی که روح و عقلش در این ظرف دارد میگندد و تباه میشود.
«کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ».
به همین سبب،کمکم تمام محتویات این ظرف نجس میشود.این فرمایش خداوند است.آدمی که غافل است و بر اثر غفلت افراط میکند و با تمام وجود دارد برای ساماندهی این بدن خالی تلاش میکند و توجه به هیچ ناحیه و بعد دیگری از نواحی و ابعاد وجود خود ندارد.
گام به گام از انسانیت خود فاصله میگیرد.
روزی،زلیخا به یوسف گفت:چه چشمهای زیبایی داری!گفت:با چشم عقلت به زیباییهایی نگاه کن که دائمی است،چون به زودی این چشمها در خاک قبر خالی میشود و تنها حدقه بد شکلی از آن به جا میماند.صورت و مو و ابرو و همه زیباییهای تو نیز محکوم به همین قانون است.این قیافه را به زودی از من و تو میگیرند.پس،به سرمایههایی نظر کن که دائمی است و منبع واقعیات و خیرات است. 8
به قول شاعر:
تا سگ نفس تو گرگ شیر شکار است شیر تو دائم ز بیم گرگ نزار است
تا که نزار است شیر و گرگ تو فربه گرگ تو را به ز صید شیر چه کار است
عقل گرفتم چو شیر و جهل چو مور،آه! شیر یکی،مور بیشتر ز هزار است
آتش شهوت به آب طاعت بنشان ورنه تنت مستحق سوزش نار است
هرچه شرار است مستعد شریر است هرچه شریر است متسحق شرار است
نفس یکی دیو ریو و عقل پریوار بسته این دیو ریو بیهده کار است
چیست بغیر از چهار خلط و سه ارواح آن صنمی که غمش دل تو فگار است
خاک به چشمش کنند و سر به مغاکش سیمین تن دلبرت که لاله عذار است
عاقبت آن کل شود که پیش تو جزوست عاقبت آن گل شود که پیش تو خارست
آب چو از جوی اوست آب حیات است خاک چو از کوی اوست مشک تتار است
همت عالی نکو نه قامت عالی زان که بلندی سزای سرو و منار است. 9
کسی که تمام نیرویش را صرف درست کردن قیافه و فرم موهایش میکند،چهل سال دیگر که این مور و قیافه و شادابی را ندارد چه میخواهد بکند؟به محتویات این ظرف هم که توجهی نکرده است تا حداقل زیبایی عقل و روح داشته باشد.آن روز میخواهد چه کند؟ مساله تاسفبارتر این که هرچه این وضعیت بیشتر ادامه پیدا کند غفلت آدمی عمیقتر میشود و امید به بیداری او کمتر:
«ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللّهِ وَ کانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُنَ». 10
آنگاه،بدترین سرانجام،سرانجام کسانی است که مرتکب زشتی شدند،به سبب این که آیات خدا را تکذیب کردند و همواره آنها را به مسخره گرفتند.
خواب غفلت در انسان گاهی اینقدر سنگین میشود که اصل حقیقت خود را نیز فراموش میکنند.در نتیجه،از وجود ممتاز و متعالی آدمی تنها بدنی خسته و خمود میماند که دیگر نه زیبایی و قدرت دارد،نه کاری میتواند انجام دهد،و نه میتواند توجهی راغیر از ترحمبه خود جلب کند. 11 در آن زمان،انسان غافل یا روانی و دیوانه میشود یا خودکشی میکند یا تا وقتی بمیرد به همهچیز ناسزا میگوید و زندگی
در نظرش تیره و تار میشود؛زیرا ایمانی ندارد که در این ایام به آن تکیه کند.آن وقت،ناله میکند که چرا مرا خلق کردند و خدا از خلقت من چه منظوری داشت؟
این عاقبت غافل است.فریاد ظرفی است که مظروف آن تباه شده و کلمات انسانی است که عقلش فرسوده شده و گندیده و روحش خفه شده است.صاحب این عقل و روح تنها به ظرف این دو یعنی بدنش رسیدگی کرده و هر روز،صبح و ظهر و شب،به ان غذا داده تا فربهتر شود.دیدن این صحنهها و این انسانها برای همه ما درس عبرت است؛خاصه،آنها که در همین مسیر گام بر میدارند.آنها باید به عاقبت کارشان فکر کنند و ببینند چند روز دیگر که بدن از کار افتاد و گرد پیری بر چهره نشست،موهای سر سفید شد و ریخت،چشم ضعیف شد و آب مروارید آورد،و چانه بر اثر سکته کج شد،میخواهند چه کنند؟آن وقت که دیگر نمیشود این ظرف را جوان کرد.لذا،انسان پیش هر دکتری برود دست خالی بر میگردد،چون از قضا خود دکتر هم به همین درد مبتلاست و اگر دارویی داشت خود را درمان میکرد.
حکایتی دراینباره نقل شده است که برخلاف ظاهر خندهدارش،باطن قابل تاملی دارد.میگویند روزی،کچلی بر ای مداوای بیمویی سرش نزد دکتر رفت.دکتر از بیماریاش پرسید.او هم کلاهش را برداشت و گفت:یک مو هم در سر من نمانده است.دوایی به من بده تا مو در بیاورم.دکتر از پشت میز بلند شد و کلاهش را از سر برداشت.مریض دید سر دکتر نیز از مو عاری است؛گفت:اگر دوا برای مودار شدن تو بود که خود من از آن استفاده میکردم.
روزی که دیگر نمیشود این ظرف را رنگ کرد،چه باید کرد؟گیریم بیست سال هم در خیابانهای تهران و اصفهان،کسی روسری خودش را عقب کشید و آرایش کرد و پنج هزار جوان را هم گرفتار انواع خیالات کرد.بعد،میخواهد چه کند؟
پیرزنی موی سیه کرده بود گفتمش ای مامک دیرینه روز
موی به تدلیس سیه کردهای راست نخواهد شدن این پشت گوژ 12
«وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً».
کسی که هستی خود را تنها در حیات بدنش دیده،در حقیقت،دارد به کاسهای خالی مینگرد و تمام وجودش را برای آن هزینه میکند،در حالی که خداوند این کاسه را از عقل و روح و استعداد پر کرده است.
غفلت عواقب بدی دارد که گاه تدارک و جبران آن امکانناپذیر است.
توجه زیاد به امور دنیا و خواستههای بدن کار را به جایی میرساند که انسان به هر نوع پستیای تن در میدهد و حتی به قتل انبیا و اولیای خدا فرمان میدهد یا به آن راضی میشود.مگر در سرزمین پهناور اسلامی، لقمهای نان و جرعهای آب و قدری رفاه پیدا نمیشد که سپاه یزید برای مشتی طلا و نقره و رفاه به کربلا رفتند و هفتاد و دو نفر از بهترین بندگان خدا را قطعهقطعه کردند و برگشتند؟چهچیز از این ناخویشتن شناسی نصیب آنها شد؟به راستی،این کاسه تن که با لقمهای نان و جرعهای آب میتوان راضیاش کرد،ارزش اینقدر جان کندن را دارد که انسان همه استعداد و وقت و امکاناتش را در راه آن بگذارد و زمین و
آسمان را به خاطر آن به هم بریزد؟این تن خاکی مرکبی بیش نیست، ظرفی بیش نیست.پس،چرا آن را اینقدر جدی میگیریم؟
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای چند باشد قسمت یک روزهای؟
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد،پر در نشد. 13
با علی گفتا یکی در رهگذار از چه باشد جامه تو وصلهدار؟
تو امیری و شهی و سروری از تمام رادمردان برتری
هستی ما جملگی از هست توست اختیار عالمی در دست تست
ای امیر تیز رأی و تیز هوش جامهای چون جامه شاهان بپوش
از چه باشد ای جهانی را پناه جامه صد وصله در اندام شاه؟ 14
حضرت در پاسخ فرمود:
گفت صاحب جامه را بین جامه چیست؟
این بدن عاریت و امانت است.تا وقتی حرکت میکند یک پیراهن و یک کلاه و یک عینک و یک سمعک و یک دست دندان،یک تشک و یک لحاف و یک متکا و یک اتاق بیشتر لازم ندارد.این ظرف وقتی از حرکت افتاد و خدا به ملک الموت فرمود برو و حقیقتی را که در این ظرف است خارج کن،دیگر به چه چیز نیازمند است؟آیا شنیدهاید کفن هیچ ثروتمندی از ابریشم باشد؟تنها پنج متر پارچه ارزان برای کفن کردن جنازه میخرند،زیرا جنازه آدمی ارزش گرانتر از آن را ندارد.
چون این بدن خیلی زود بو میگیرد،زود او را از روی قلبی ابریشمین و متکای مخمل و تشک پر قو بر میدارند و به مردهشورخانه میبرند.
مردهشور هم که سوزن و چرخ و متر ندارد.پارچه سفید را در دست
میگیرد و بین انگشتانش میگذارد،یک قسمت آن را پاره میکند و وسطش را سوراخ میکند و در گردن جنازه میاندازد و میگوید:این پیراهنت!قدری پارچه هم به کمر جنازه میبندد و میگوید:این هم شلوارت!بعد،یک پارچه سراسری هم به بدن میپوشاند و میگوید:این یکی را ببرید!نوبت آن دیگری است!
بعد،او را نزدیک قبر میبرند تا دفن کنند.آنجا که دیگر خیاط فرانسوی نیست تا دقیق اندازه بگیرد.با بیل اندازه میگیرند ببیند قبر برایش اندازه هست یا نه.گاهی هم که وقت ندارند و جنازه هم به قبر نمیخورد با فشار و زور یک طوری جایش میکنند.آن همه احترام و عزتی که برای پولهایش به او میگذاشتند کجا رفت؟برای این بدن که کسی احترام فوق العادهای قائل نشد.محتویات این ظرف کجا رفت و چه شد؟خداوند میفرماید:تمام آن از بین رفت و نجس شد:
«کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ». 15
آری،آب تا خاک نگرفته و به میکروب آلوده نشده و رنگ عوض نکرده قابل استفاده است.پس از آن،دیگر به کاری نمیآید مگر دور ریختن!
آوردهاند که روزی شیری مریض شده بود.به روباه گفت:چه کنیم خوب شویم؟گفت:دوای شما فقط مغز خر است.گفت:پس خری پیدا کن تا مغزش را ما بخوریم و گوشتش به تو رسد.روباه از این سخن خیلی خوشحال شد و با خود گفت:زور من که به خر نمیرسد،میروم خری پیدا میکنم،گولش میزنم و میآورم تا شیر پارهپارهاش کند.بعد از آن،تا هفت هشت روز غذا داریم.خلاصه،در جنگل راه افتاد تا به
الاغی رسید و گفت:اعلیحضرت با شما کار مهمی دارد!پرسید:این علیحضرت شما شکم هم پاره میکند؟گفت:نه،مریض است و دیگر قدرت این کارها را ندارد.به هر حال،آنقدر چربزبانی کرد تا خر را با خود به نزد شیر آورد.به دو قدمی شیر که رسیدند،شیر پرید تا الاغ را بگیرد،اما او فرار کرد.فردا،دوباره روباه پیش الاغ رفت و گفت:پس چرا فرار کردی؟گفت:مگر ندیدی به من حمله کرد؟گفت:او میخواست با تو احوالپرسی کند.گفت:راست میگویی؟گفت:دروغم چیست؟گفت:پس راه بیافت پیش او برویم.اینبار،شیر کمی تحمل کرد و در فرصتی مناسب حمله کرد و گلوی حیوان را گرفت و شکمش را پاره کرد.بعد،به روباه گفت:مواظب باش من بروم دستم را بشویم و برگردم مغزش را بخورم.گفت:چشم!وقتی شیر رفت،روباه مغز خر را بیرون آورد و خورد،لذا شیر هرچه دنبال مغز خر گشت آن را پیدا نکرد.به روباه گفت:پس،مغز این کجاست؟گفت:قربان،اگر این مغز داشت که بار دوم پیش شما نمیآمد.همان بار اول میفهمید که میخواهید او را بخورید،میرفت و دیگر نمیآمد.مغز نداشت که بار دوم به این جا آمد.
اگر انسان به واقع مغز داشته باشد،اسیر خواستههای شکمش نمیشود تا همه زندگیاش را خرج آن کند و سر آخر هم او را در قبر بگذارند تا در خاک بپوسد و از بین برود.اگر مغز آدمی کار بکند که عاقبت کارش به این جا نمیکشد.
ملا صدرا به پدرش گفت:در تجارتخانه بصره که بودم،فکر کردم و
دیدم کاری از این بالاتر و سرمایهای از این بهتر هم هست.گفت:
چیست؟گفت:تحصیل علم.گفت:باشد،برو!ملا صدرا شروع به درس خواندن کرد،اما مدتی بعد آمد و گفت:من باید بروم اصفهان از سه استاد استفاده کنم:شیخ بهایی 16 ،میرفندرسکی 17 و جناب میرداماد 18 پدر گفت:ما که از تو گذشتیم و وقف خدایت کردیم.برو!او به اصفهان رفت و از این سه استاد بهرهها برد و سرانجام،فلسفه را با عرفان در آمیخت.او فلسفه مشّاء و حکمت اشراق را با هم آشتی داد و هفتصد قاعده اصیل در فلسفه و حکمت کشف کرد و مبحث حرکت جوهری را در کل هستی طرح کرد.در وصف بزرگی این مرد همین بس که آنچه را صدر المتالهین در قرن یازده هجری بنا نهاد،اینشتین 19 به عنوان قاعدههای ریاضی و فیزیک اعلام کرد.برخلاف باور جهانیان،اینشتین کاشف نظریه نسبیت نیست،زیرا این نظریه را ملا صدرا سالها پیش از او مطرح کرده است.کافی است کتاب دو فیلسوف شرق و غرب:
صدر المتالهین و اینشتین را که در زمان ما نوشته شده بخوانید،تا باور کنید که چهارصد سال قبل از اینشتین،آنچه را که او به عنوان قواعد فیزیک طرح کرده،صدر المتالهین توضیح داده و تفسیر کرده است.
*** مطالبی که درباره ملا صدرا گفته شد مقدمهای بود برای این که بگویم این مرد بزرگوار کتاب مهمی دارد،به نام شرح اصول کافی که در آن روایات جلد اول و دوم اصول کافی را شرح داده و در شرح آنها سنگ تمام گذاشته است.ایشان در اوایل این کتاب روایاتی را که از اصول کافی نقل کردیم به طرزی خارق العاده شرح کرده است.
خداوند،زمانی که عالم نبود،آسمان نبود،زمین نبود،ملائکه نبودند،جن نبود،هوا نبود،هیچچیز نبود،و تنها خودش بود اراده کرد آفرینش را آغاز کند و اولین مخلوقی که ساخت عقل بود:
«اول ما خلق اللّه العقل».
یعنی خداوند ابتدا به خلقت أشرف و أعظم و أنفع موجودات خود دست زد و حقیقت عقل را آفرید.این کار را نیز با تجلی اسماء و صفات خود انجام داد،زیرا مادهای در آن هنگام وجود نداشت که بخواهد عقل را از آن بیافریند.بعد فرمود:تو محبوبترین مخلوق من هستی.سالهای بسیار گذشت و خداوند آسمان و زمین و دریاها و حیوانات و...را آفرید،ولی هیچیک از آنها را ظرف عقل نیافت.بالاخره،بعد از گذشت میلیاردها سال که خبری از وجود ما نبود،به ملائکه فرمود:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ». 20
و آن زمان را یاد آر که پروردگارت به فرشتگان گفت:به یقین،جانشینی در زمین قرار میدهم.گفتند:آیا موجودی را در زمین قرار میدهی که در آن به فساد و تباهی برخیزد و به ناحق خون بریزد و حال آن که ما تو را همواره با ستایشت تسبیح میگوییم و تقدیس میکنیم.پروردگار فرمود:من از این جانشین و قرار گرفتنش در زمین اسراری میدانم که شما نمیدانید.
آنگاه،گل انسان را سرشت و این هیکل را بدین صورت و قیافه درست کرد.ملائکه پرسیدند:خدایا،این خلیفه توست؟فرمود:اگر این بود که به شما نمیگفتم به آن سجده کنید.این مشتی گل است:
«إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ». 21
این هیچ نیست،تنها گل است.
«فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ».
تمام حیثیت بشر از همین«فیه»است.«فی»جزو ظروف و ظرف مکان است؛یعنی وقتی او را از خودم پر کردم(دقت شود!نمیگوید در او حلول کردم.از همینجا معلوم میشود که اعتقاد به حلول باطل است)و از روح و عقل و درک و نور خودم آن را پر ساختم:
«فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ».
به سبب آنچه که در آن ریختم،دستور دادم همه فرشتگان،از جبرئیل که ملک مقرّب من است تا آخرین آنها،به او سجده کنند؛چون همه بار خدایی خود را در این ظرف خالی کردم.
این ارزش واقعی انسان است که شاید هیچ وقت این اندازه آن را جدی نگرفته بودیم.حال،وقت آن است که هریک از ما در هرجا و جایگاهی که هستیم(کاسب.کارخانهدار،آخوند،خانم خانهدار)از خود بپرسیم:آیا مشغول شدن به پاکیزگی تن سبب شده درونمان را از یاد ببریم؟آیا،به راستی،ما جلوهگاه خدا هستیم و از عقل و وجدان و فطرت بهرهمندیم؟از دو بخش وجودمان،به ظرف بیشتر بها دادهایم یا به مظروف؟و اگر به ظرف و ظاهر پرداختهایم،مظروف و باطنمان چه شده است؟
یادمان باشد اگر خداوند ظرف تن ما را از آن مظروف الهی خالی کند، جز جنازهای پوچ چیزی از ما نمیماند که حتی پدر و مادرمان هم حاضر نیستند آن را نگاه دارند.گریه بستگان و آشنایان در مرگ ما نیز در اصل به سبب خالی شدن این ظرف از آن محتواست،وگرنه تا روح خدایی در تن ما بود پدر و مادر و دیگران دلیلی برای گریه نداشتند.به این مطالب
فکر کنیم،پیش از آن که ظرف بدن از روح الهی خالی شود و دیگر این تن خاکی ارزشی نداشته باشد و کاری در دنیا نداشته باشد،جز این که آمبولانس بیاید و آن را برای سپردن به دست خاک حمل کند... .
گفت:صاحب جامه را بین جامه چیست دید باید در درون جامه کیست؟
جامۀ زیبا نمیآید به کار حرفی از معنا اگر داری بیار
کار ما در راه حق کوشیدن است جامه زهد و ورع پوشیدن است
زهد باشد زینت پرهیزکار زینت دنیا به دنیا واگذار
آنها که بدین مسیر پا گذاردهاند گاه به واسطه شرافت و پاکی باطنشان ظرف وجود و پیکرشان هم شرافت یافته و ارزش بالایی پیدا کرده است.
انبیا و اولیا و ائمه اطهار،علیهم السلام،و شهدا و صدیقین از این دستهاند.نمونه بارز آنها،شهدای کربلایند که وقتی امام عصر، علیه السلام،کنار قبر آنها میایستند خطاب به آنان میفرمایند:
«بابی انتم و امی و طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم». 22
سرفراز آن سرزمینی که بدن شما هفتاد و دو نفر را در خود جای داد.
اینقدر این بدنها قیمت دارد که خداوند اجازه داده است هرکس در این دنیا گرفتار مشکلی میشود،از خاکی که این بدنها در آن دفن شدهاند بردارد و بخورد و این در حالی است که خداوند خوردن خاک را حرام کرده است.آیا ارزش ما شیعیان از خاک کمتر است که با کیمیای عشق حسین،علیه السلام،مس وجودمان به طلای ناب تبدیل نمیشود؟پاسخ واضح است:اگر از سرمایه درونمان غافل بمانیم،آری!
از بوسه تو خاک زمین قدر لعل یافت بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم. 23
(1) .محمد بن ابراهیم به ملا صدرا و صدر المتألهین فیلسوف بزرگ ایرانی(شیراز،اواخر قرن 10-.بصره 1050 ق).وی در جوانی به اصفهان رفت و نزد میر محمد باقر مشهور به میرداماد حکمت آموخت و علوم شرعی را نزد شیخ بهاء الدین عاملی فرا گرفت و در ریاضی نیز مهارت یافت.مدتی در قم به افاضه مشغول گردید و سپس به امر شاه عباس دوم به شیراز بازگشت و در موطن خود به تدریس و افاده مشغول شد.او هفت سفر به حج رفت و در آخرین سفر در بصره درگذشت و همانجا مدفون شد.او شاگردان بسیار داشت که از آن جمله باید ملا محسن فیض کاشانی و ملا عبد الرزاق لاهیجی را که به دامادی او مفتخر گشتند نام برد.از آثار اوست در فلسفه:اسفار اربعه،شواهد الربوبیه،مبدأ و معاد،مشاعر،عرشیه،شرح هدایه اثیریه، حاشیه بر الهیات شفا،تعلیقه بر حکمة الاشراق،و شرح اصول کافی.
صدر الدین حکمت اشراق و حکمت مشاء و فلسفه عرفانی محی الدین بن عربی را در هم آمیخته و حقایق ذوقی را با براهین فلسفی مزج کرده است.خود گوید:نحن قد جعلنا مکاشفاتم الذوقیة مطابقة للقوانین البرهانیة(اسفار،ج 3).صدر الدین بر حکمة الاشراق سهروردی تعلیقهای سودمند نوشته که در حاشیه شرح حکمة الاشراق قطب الدین شیرازی چاپ شده است.ملا صدرا با این که حکیم اشراقی است،طریقه مشائین را نیز میپسندد و ضمن بیان آراء حکمای سلف هرجا که نظر انتقادی دارد به توضیح آن میپردازد،چنان که بر خلاف نظر مشائین که موجودات را حقایق متباین میپندارند،او وجود را که اصل و حقیقت هرچیز است هیئت واحد میداند و برای آن مراتب متعددی که از حیث ضعف و شدت و نقص و کمال با هم فرق دارند،قائل است.این نظر ملا صدرا با نظر شیخ اشراق هم متفاوت است،چه سهروردی،شدت و ضعف و نقص و کمال را در ماهیت قائل است نه در وجود.
موضوع دیگری که ملا صدرا در آن ابتکار نشان داده است،فرضیه مشهور به حرکت جوهری است.پیش از او اکثریت حکما از جمله ابن سینا حرکت را در اعراض جسم طبیعی میدانستند.ملا صدرا جوهر را نیز متحرک اعلام کرد،ولی تصریح نمود که تغییری که بر اثر این حرکت در جوهر پدید میآید،تغییری است اشتدادی و استکمالی،و به حقیقت جوهر جسم خدشه وارد نمیسازد و آن را دگرگون نمیکند؛چنان که تغییراتی که انسان را در ادوار مختلف زندگی عارض میگردد از حیث شدت و ضعف کمال انسانیت
[است نه از حیث حقیقت انسان،یعنی جوهر جسم و هسته اصل وجود او.ملا صدرا از فرضیه حرکت جوهری نتایجی چند میگیرد که از جمله آنها اثبات معاد جسمانی است.
قبل از او،حکما درباره بقای نفس و معاد روحانی به تفصیل بحث کرده و دلایلی آورده بودند،لیکن درباره معاد جسمانی معمولا به سکوت برگزار میکردند یا منکر آن میشدند.
بیان ملا صدرا در اثبات معاد جسمانی مفصل است و حاصل کلام او این است که در روز رستاخیز روح انسان به همان هسته اصلی و جوهر ثابت که ماده جسم است(نه به صورت جسم که محسوس است و در مدت حیات دستخوش تغییرات و تحولات است)میپیوندد و آدمی به این کیفیت برای پس دادن حساب دوباره زنده میشود.صدر الدین برای این که از سب و شتم و تکفیر مصون ماند میکوشد تا مطالب فلسفی را با احادیث و اخبار وفق دهد و مدلل دارد که شرع و حکمت معارض یکدیگر نیستند و تألیف شرح کافی روی همین نظر بوده است.ر ک:فرهنگ معین،ذیل مدخل صدر الدین شیرازی.]
(2) .بحار الأنوار،ج 1،ص 109:«قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:ما عبد اللّه بمثل العقل،و ما تم عقل امریء حتی یکون فیه عشر خصال».و ذکر مثله.بیان:فی ما وقع بعد قوله و العاشرة:
و ما العاشرة؟و قوله علیه السلام لم یعبد اللّه بشیء أی لا یصیر شیء سببا للعبادة و آلة لها و مکملا لها کالعقل،و یحتمل أن یکون المراد بالعقل تعقل الامور الدینیة،و المعارف الیقینیة و التفکر فیها،و تحصیل العلم،و هو من أفضل العبادات کما سیأتی.
-بحار الأنوار،ج 79،ص 225:سأل معاویة بن وهب أبا عبد اللّه علیه السلام عن أفضل ما یتقرب به العباد إلی ربهم،فقال:«ما أعلم شیئا بعد المعرفة أفضل من هذه الصلاة،ألا تری أن العبد الصالح عیسی بن مریم قال:«و أوصانی بالصلاة».و سئل النبی صلی اللّه علیه و اله عن أفضل الاعمال قال:الصلاة لاول وقتها».بیان:«بعد المعرفة»أی معرفة اللّه أو معرفة الامام،فانها المتبادر منها فی عرفهم علیهم السلام،أو الاعم منهما و من سائر المعارف الدینیة،و الاول یستلزم الاخیرین غالبا و لذا یطلقونها فی الاکثر،و الاخیر هنا أظهر و العبارة تحتمل معنیین أحدهما أن المعرفة أفضل الاعمال،و بعدها فی المرتبة لیس شیء أفضل من الصلاة،و الحاصل أنها أفضل العبادات البدنیة،و الثانی أن الاعمال التی یأتی بها العبد بعد تحصیل المعارف الخمس صلوات أفضل منها،إذ لا فضل للعمل بدون المعرفة حتی یکون للصلاة،أو تکون أفضل من غیرها مع أنه یقتضی أن یکون لغیرها فضل أیضا.و قال الشیخ البهائی زاد اللّه فی بهائه:ما قصده علیه السلام من أفضلیة الصلاة علی غیرها من الاعمال،و إن لم یدل علیها منطوق الکلام إلا أن
[المفهوم منه بحسب العرف ذلک،کما یفهم من قولنا لیس بین أهل البلد أفضل من زید أفضلیته علیهم و إن کان منطوقة نفی أفضلیتهم علیه،و هو لا یمنع المساواة.هذا و فی جعله علیه السلام قول عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام«و أوصانی بالصلاة»الآیة مؤیدا لافضلیة الصلاة بعد المعرفة علی غیرها من الاعمال نوع خفاء،و لعل وجهه ما یستفاده من تقدیمه علیه السلام ما هو من قبیل الاعتقادات فی مفتتح کلامه،ثم إردافه ذلک بالاعمال البدنیة و المالیة،و تصدیره لها بالصلاة مقدما لها علی الزکاة.و لا یبعد أن یکون التأیید لمجرد تفضیل الصلاة علی غیرها من الاعمال من غیر ملاحظة تفضیل المعرفة علیها،و یؤیده عدم إیراده علیه السلام صدر الآیة فی صدر التأیید،و الآیة هکذا:قال إنی عبد اللّه آتانی الکتاب و جعلنی نبیا و جعلنی مبارکا أینما کنت و أوصانی بالصلاة و الزکاة ما دمت حیا».]
(3) .مساله غفلت آدمی در قرآن بارها طرح شده است.از جمله در این آیات:یونس،92:
«فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّاسِ عَنْ آیاتِنا لَغافِلُونَ». ق، 22: «لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ». اعراف، 136: «فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِی الْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ کانُوا عَنْها غافِلِینَ». انعام،131 «ذلِکَ أَنْ لَمْ یَکُنْ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُری بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها غافِلُونَ». یونس،7: «إِنَّ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ». روم،7: «یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ». یس،6: «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ». احقاف،5: «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّهِ مَنْ لا یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ» .
(4) .امیر المومنین درباره دنیا و زندگی انسان در آن میفرماید:نهج البلاغه،حکمت 463:
«الدنیا خلقت لغیرها و لم تخلق لنفسها». نهج البلاغه،حکمت 456: «ألا حر یدع هذه اللمظة لاهلها؟إنه لیس لانفسکم ثمن إلا الجنة فلا تبیعوها إلا بها».
(5) .مرحوم مجلسی(بحار الانوار،ج 70،ص 61)در ذیل روایتی مینویسد:«عن ابی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: إن فی طلب الدنیا إضرارا بالاخرة و فی طلب الاخرة إضرارا بالدنیا،فأضروا بالدنیا فانها أحق بالاضرار» (کافی،ج 2،ص 131).بیان:یؤمی إلی أن المذموم من الدنیا ما یضر بأمر الاخرة،فأما ما لا یضر به کقدر الحاجة فی البقاء و التعیش فلیس بمذموم و لنذکر معنی الدنیا و ما هو مذموم منها،فان ذلک قد اشتبه علی أکثر الخلق،فکثیر منهم یسمون أمرا حقا بالدنیا و یذمونه،و یختارون شیئا هو عین الدنیا المذمومة،و یسمونه زهدا
و یشبهون ذلک علی الجاهلین.اعلم أن الدنیا تطلق علی معان الاول حیاة الدنیا و هی لیست بمذمومة علی الاطلاق،و لیست مما یجب بغضه و ترکه،بل المذموم منها أن یحب البقاء فی الدنیا للمعاصی و الامور الباطلة،أو یطول الامل فیها و یعتمد علیها،فبذلک یسوف التوبة و الطاعات، و ینسی الموت،و یبادر بالمعاصی و الملاهی،اعتمادا علی أنه یتوب فی آخر عمره عند مشیبه، و لذلک یجمع الاموال الکثیرة،و یبنی الابنیة الرفیعة،و یکره الموت لتعلقه بالاموال،و حبه للازواج و الاولاد،و یکره الجهاد و القتل فی سبیل اللّه،لحبه للبقاء،أو یترک الصوم و قیام اللیل و أمثال ذلک لئلا یصیر سببا لنقص عمره.و الحاصل أن من یحب العیش و البقاء و العمر للاغراض الباطلة،فهو مذموم و من یحبه للطاعات و کسب الکمالات و تحصیل السعادات فهو ممدوح،و هو عین الاخرة فلذا طلب الانبیاء و الاوصیاء علیهم السلام طول العمر و البقاء فی الدنیا،و قد قال سید الساجدین:
عمرنی ما کان عمری بذلة فی طاعتک فإذا کان عمری مرتعا للشیطان فاقبضنی إلیک.ولو لم یکن الکون فی الدنیا صلاحا للعباد،لتحصیل الذخایر للمعاد،لما أسکن اللّه الارواح المقدسة فی تلک الابدان الکثیفة،و سیأتی خطبة أمیر المؤمنین علیه السلام فی ذلک،و سنتکلم علیها إنشاء اللّه تعالی.الثانی:الدینار و الدرهم و أموال الدنیا و أمتهتها،و هذه ایضا لیست مذمومة بأسرها بل المذموم منها ما کان من حرام أو شبهة أو وسیلة إلیها و ما یلهی عن ذکر اللّه و یمنع عبادة اللّه،أو یحبها حبا لا یبذلها فی الحقوق الواجبة و المستحبة،و فی سبل طاعة اللّه کما مدح اللّه تعالی جماعة حیث قال «رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ» (النور،37).و بالجملة المذموم من ذلک الحرص علیها و حبها،و شغل القلب بها،و البخل بها فی طاعة اللّه و جعلها وسیلة لما یبعد عن اللّه،و أما تحصیلها لصرفها فی مرضاة اللّه و تحصیل الاخرة بها فهی من افضل العبادات و موجبة لتحصیل السعادات.و قد روی فی الصحیح عن ابن ابی یعفور قال:قلت لابی عبد اللّه علیه السلام:إنا لنحب الدنیا فقال لی:تصنع بها ماذا؟قلت:أتزوج منها و أحج و أنفق علی عیالی،و أنیل إخوانی و اتصدق،قال لی:لیس هذا من الدنیا،هذا من الاخرة.و قد روی نعم المال الصالح للعبد الصالح و نعم العون الدنیا علی الاخرة و سیأتی بعض الاخبار فی ذلک فی أبواب المکاسب إنشاء اللّه تعالی.الثالث:التمتع بملاذ الدنیا من المأکولات و المشروبات و الملبوسات و المنکوحات و المرکوبات و المساکن الواسعة و أشباه ذلک،و قد وردت أخبار کثیرة فی استحباب التلذذ بکثیر من ذلک،ما لم یکن مشتملا علی حرام أو شبهة أو إسراف و تبذیر و فی ذم ترکها و الرهبانیة،و قد قال تعالی: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ» (الاعراف،32).فإذا عرفت ذلک فاعلم أن الذی یظهر من مجموع الایات و الاخبار علی ما نفهمه أن الدنیا المذمومة
مرکبة من مجموع أمور یمنع الانسان من طاعة اللّه و حبه،و تحصیل الاخرة،فالدنیا و الاخرة ضرتان متقابلتان،فکلما یوجب رضی اللّه سبحانه و قربه فهو من الاخرة،و إن کان بحسب الظاهر من أعمال الدنیا کالتجارات و الصناعات و الزراعات التی یکون المقصود منها تحصیل المعیشة للعیال،لامره تعالی به و صرفها فی وجوه البر،و إعانة المحتاجین و الصدقات،و صون الوجه عن السؤال و أمثال ذلک،فان هذه کلها من أعمال الاخرة،و إن کان عامة الخلق یعدونها من الدنیا.
و الریاضات المبتدعة،و الاعمال الریایئة،و إن کان مع الترهب و أنواع المشقة فانها من الدنیا لانها مما یبعد عن اللّه و لا یوجب القرب إلیه،کأعمال الکفار و المخالفین،فرب مترهب متقشف یعتزل الناس و یعبد اللّه لیلا و نهارا،و هو أحب الناس للدنیا،و إنما یفعل ذلک لیخدع الناس و یشتهر بالزهد و الورع و لیس فی قلبه إلا جلب قلوب الناس،و یحب المال و الجاه و العزة،و جمیع الامور الباطلة أکثر من سایر الخلق،و جعل ترک الدنیا ظاهرا مصیدة لتحصیلها،و رب تاجر طالب للاجر لا یعده الناس شیئا و هو من الطالبین للاخرة لصحة نیته و عدم حبه للدنیا.و جملة القول فی ذلک أن المعیار فی العلم بحسن الاشیاء و قبحها و ما یجب فعلها و ترکها الشریعة المقدسة،و ما صدر فی ذلک عن اهل بیت العصمة صلوات اللّه علیهم،فما علم من الایات و الاخبار أن اللّه سبحانه أمر به و طلبه من عباده،سواء کان صلاة أو صوما أو حجا أو تجارة أو زراعة أو صناعة أو معاشرة للخلق أو عزلة أو غیرها و عملها بشرائطها و آدابها بنیة خالصة فهی من الاخرة و ما لم یکن کذلک فهو من الدنیا المذمومة المبعدة عن اللّه و عن الاخرة.و هی علی انواع فمنها ما هو حرام،و هو ما یستحق به العقاب،سواء کان عبادة مبتدعة أو ریاء و سمعة أو معاشرة الظلمة أو ارتکاب المناصب المحرمة أو تحصیل الاموال من الحرام أو للحرام و غیر ذلک مما یستحق به العقاب.و منها ما هو مکروه کارتکاب الافعال و الاعمال و المکاسب المکروهة و کتحصیل الزوائد من الاموال و المساکن و المراکب و غیرها مما لم یکن وسیلة لتحصیل الاخرة،و تمنع من تحصیل السعادات الاخرویة.
و منها ما هو مباح کارتکاب الاعمال التی لم یأمر الشارع بها،و لم ینه عنها إذ لم تصر مانعة عن تحصیل الاخرة،و إن کانت نادرة،و یمکن إیقاع کثیر من المباحات علی وجه تصیر عبادة کالاکل و النوم للقوة علی العبادة،و أمثال ذلک و ربما کان ترک المباحات بظن أنها عبادة بدعة موجبة لدخول النار،کما یصنعه کثیر من أرباب البدع.
(6) .نهج البلاغه،حکمت 64: «اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام». نهج البلاغه،خطبة28: «ألا و إنی لم أر کالجنة نام طالبها و لا کالنار نام هاربها». تفسیر المیزان،ج 13،ص 258: «عن علی علیه السلام:الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا». قرآن کریم نیز در سوره مومنون آیات
99-108به این بیداری دیر هنگام و مجازات این دسته از انسانها اشاره میکند:«حتی إذا جاء أحدهم الموت قال رب ارجعونلعلی أعمل صالحا فیما ترکت کلا إنها کلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ إلی یوم یبعثونفإذا نفخ فی الصور فلا أنساب بینهم یومئذ و لا یتساءلونفمن ثقلت موازینه فأولئک هم المفلحونو من خفت موازینه فأولئک الذین خسروا أنفسهم فی جهنم خالدونتلفح وجوههم النار و هم فیها کالحونألم تکن آیاتی تتلی علیکم فکنتم بها تکذبونقالوا ربنا غلبت علینا شقوتنا و کنا قوما ضالینربنا أخرجنا منها فإن عدنا فإنا ظالمون*قال اخسئوا فیها و لا تکلمون».
(7) .کهف،28.
(8) .الدعوات،قطب الدین راوندی،ص 124؛بحار الأنوار،ج 12،ص 270:«و عن ابن عباس قال:مکث یوسف علیه السلام فی منزل الملک و زلیخا ثلاث سنین،ثم أحبته فراودته،فبلغنا -اللّه أعلمأنها مکثت سبع سنین علی صدر قدمیها و هو مطرق إلی الارض،لا یرفع طرفه إلیها مخافة من ربه،فقالت یوما:ارفع طرفک و انظر إلی،قال:أخشی العمی فی بصری، قالت:ما أحسن عینیک!قال:هما أول ساقط علی خدی فی قبری،قالت:ما أطیب ریحک! قال:لو سمعت رائحتی بعد ثلاث من موتی لهربت منی،قالت:لم لا تقرب منی؟قال:أرجو بذلک القرب من ربی،قالت:فرشی الحریر فقم و اقض حاجتی،قال أخشی أن یذهب من الجنة نصیبی؟قالت:اسلمک إلی المعذبین قال:إذا یکفینی ربی».
(9) .شعر از ملک ایرج است.پسر فتحعلیشاه قاجار و پدر بزرگ ایرج میرزا.
(10) .روم،10.
(11) .مرحوم عمران صلاحی چه زیبا این واقعیت را به تصویر میگوید:مرگ از پنجره بسته به من مینگرد/زندگی از دم در/قصد رفتن دارد./روحم از سقف گذر خواهد کرد./درشبی تیره و سرد/تخت حس خواهد کرد/که سبکتر شده است./در تنم خرچنگی است/که مرا میکاود/ و مرا میجود آرامآرام./خوب میدانم من/که تهی خواهم شد/و فرو خواهم ریخت./توده زشت و کریهی شدهام./بچههایم از من میترسند./آشنایانم نیز/به ملاقات پرستار جوان میآیند!
(12) .از گلستان سعدی است.
(13) .مثنوی معنوی،مقدمه دفتر اول.
(14) .شعر از عباس شهری است.(مولف)
(15) .انعام،125: «فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ».
(16) .(شیخ)محمد بن حسین عاملی(منسوب به جبل عامل)معروف به شیخ بهائی دانشمند بنام عهد شاه عباس بزرگ(بعلبک 953 قاصفهان 1031 ق).پدرش عز الدین حسین در سال 966 به ایران مهاجرت کرد و بهاء الدین در ایران نشأت یافت و تالیفاتی به فارسی و عربی پرداخته که مجموع آنها به 88 کتاب و رساله بالغ میشود.از آن جمله است:دو مثنوی فارسی(نان و حلواشیر وشکر)،جامع عباسی(در فقه)،خلاصة الحساب،تشریح الافلاک،کتاب اربعین(به عربی)،کشکول که مجموعهای است از نوادر حکایات و علوم و اخبار و امثله و اشعار عربی و فارسی.وی به فارسی و عربی شعر میسروده.جنازه او را به مشهد انتقال داده در مسجد گوهرشاد دفن کردند.
(17) .منسوب به فندرسک.(میر)ابو القاسم فیلسوف و عارف قرن 11 ق(اصفهان 1050 ق).از اکابر حکما و عرفای امامیه است که در حکمت طبیعی الهی در ریاضی و همه علوم عقلی تبحر تمام داشته و در علوم مزبور وحید زمانه بوده است.از سلاطین با شاه عباس کبیر صفوی و شاه صفی و از علما با شیخ بهائی و میرداماد معاصر بود و تدریس قانون و شفای او در آن زمان مورد استفاده افاضل و اعیان قرار میگرفت.میرفندرسکی به هندوستان سفر نمود،در نزد ملوک هند مانند پادشاهان ایران بسیار محترم و معظم بود و با آن همه فضل و کمال و احترام بسیار که نزد سلاطین و تمامی طبقات مردم داشت از مجالست اکابر اجتناب مینمود و اغلب اوقات خویش را با دراویش و فقرا و ارباب ذوق و حال میگذرانید.وفات میرفندرسکی در زمان شاه صفی صفوی در سال هزار و پنجاه هجری در حدود هشتاد سالگی در اصفهان اتفاق افتاد و وی در تکیهای که به نام تکیه میرمشهور است و در اول قبرستان تخت فولاد واقع میباشد مدفون گردید و کتابهای او را به موجب وصیت خودش به کتابخانه سلطنتی شاه صفی انتقال دادند.یک پرده نقاشی کهنه منسوب به میرفندرسکی در همین تکیه درمقبره حاج حسینقلی خان ایلخانی بختیاری موجود است که در طرف راست پرده صورت میر و در طرف چپ آن تصویر شیخ بهائی است.تالیفات میرفندرسکی عبارت است از:تاریخ الصفویه،تحقیق المزلة،رساله صناعیه در تحقیق حقیقت علوم و ذکر جمیع موضوعات صنایع،شرح کتاب المهارت(المهابارت)از کتب حکمای هند که معروف به شرح جوک است،مقولة الحرکة و التحقیق فیها.فندرسکی گاه در اوقات فراغت خویش به سرودن
[اشعار حکیمانه و غزلیات عاشقانه میپرداخت و بهتر و معروفتر از همه اشعار او قصیده نغزی است به مطلع ذیل که ابیات آن به سی و دو میرسد:«چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی/صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی...».]
(18) .میرمحمد باقر بن محمد استرآبادی مشهور به میرداماد(1040 یا 1041 ق).از فلاسفه و دانشمندان معروف عصر صفویه که مورد توجه مخصوص شاه عباس بوده است.منشأش استرآباد و محل تحصیلش مشهد بود و بیشتر عمر خود را در اصفهان به سر برد.وی از تلامذه شیخ حسین عاملی و شیخ عبد العالی و بعضی از اکابر دیگر بود.ملا صدرای شیرازی از شاگردان وی بود.میرداماد در فقه و حکمت تالیفات متعددی دارد و از آن جمله است:
«الصراط المستقیم»،«قبسات»،«انموذج العلوم»،«التقدیسات» و غیره.میرداماد شاعر نیز بوده و در شعر«اشراق»تخلص میکرده است.یک مثنوی به نام«مشرق الانوار»سروده است.
(19) .آلبرت اینشتین فیزیکدان آلمانی(اولم 1879-1955 م).وی به سال 1940 به تابعیت ایالات متحده آمریکا درآمد.آثار متعددی در باب فیزیک نظری نوشته و تحقیقات او درباره بعد چهارم،نیروی اتمی و مخصوصا فرضیه نسبیت موجب تحول علوم گردیده است.اینشتین طرفدار صلح پایدار بود.در 1921 به اخذ جایزه نوبل نائل آمد.
(20) .بقره،30.
(21) .ص،71-72: «إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ».
(22) .إقبال الأعمال،سید ابن طاووس،ج 2،ص 66.
(23) .حافظ شیرازی.
نشانه های کمال عقل
اصفهان،مسجد سید صفر 1374
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
از نظر قرآن کریم،کار عقل تنها درک روابط فیزیکی میان عناصر نیست.
در غیر این صورت،خداوند متعال درککنندگان این روابط را سرزنش نمیکرد و آنها را اهل غفلت نمیخواند.قرآن کریم درباره این دسته از مردم میگوید:
«یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ». 1
آنها تنها ظاهری محسوس از زندگی دنیا را میشناسند و از آخرت که سرای ابدی و دارای نعمتهای جاودانی و حیات سرمدی است بیخبرند.
این گروه،برای کسب و کار،کسب درآمد،جمع کردن ثروت،و آبادی ظاهر دنیا درک خوبی دارند و در این نقطه با تمام موجودات زنده عالم یکساناند؛زیرا زنبور و موریانه و مورچه هم در کندو یا لانههای خود دنیای آبادی دارند. 2 مورچه در لانه خود تهویه مطبوع درست میکند و تابستان و زمستان هوای لانهاش را با تأمین میکند.در ضمن،لانهاش را چنان میسازد که اگر آب باران سطح بیابان را بپوشاند،آب به لانه او راه پیدا نمیکند.لانهاش را نیز چند طبقه میسازد:طبقهای برای
کارگران،طبقهای برای پرورش و تربیت نوزادان،طبقهای برای ذخیره غذای زمستان،و طبقهای دیگر برای دفن اموات.مورچه دانههای نباتی را ذخیره میکند و با آنها کاری میکند که نه سبز میشوند و نه فاسد؛ یعنی دانه گندم و برنج و جو را چهار یا پنج ماه زیر زمین نگاه میدارد و کاری میکند که سبز نمیشوند!گوشت حیوانات و بدن حشرات را هم طوری نگه میدارد که در مدت شش ماه فاسد نمیشوند!همه این کارهای مهم را مورچهای کوچک انجام میدهند.اگر چنین رفتاری را بر اساس عقل بدانیم،مورچه باید از موجودات عاقل روی زمین باشد،در حالی که هیچکس،از جمله قرآن مجید،رفتار مورچه را مبتنی بر عقل نمیداند.از نظر قرآن،هیچیک از کارهای مهمی که مورچه یا هر موجود دیگری انجام میدهد مربوط به عقل نیست،بلکه برخواسته از واقعیتی است که پروردگار از آن به«هدایت تکوینی»تعبیر میکند و دانشمندان نام آن را«غریزه»گذاشتهاند.
تعالیم اسلامی این دسته از فعالیتهای انسان را«فضل»معرفی کردهاند 3 و قرآن مجید کسانی را که در زندگی تنها بر این جنبه خود تکیه کردهاند افرادی ظاهربین و غافل معرفی کرده است:
«یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ»
به عبارت دیگر،این انسانها درک خوبی از دنیا دارند،ولی از زندگی پاک و از حیات معقول و حیات الهیکه سبب شکوفایی درخت ایمان و اخلاق حسنه و عمل صالح در آدمی استغافل هستند.علت مساله این است که آنها عقل الهیشان را در زندگی به کار نمیگیرند و فقط از هدایت غرایز و شهوات خود در زندگی استفاده میکنند.درست است که غرایز و شهوات آنها را موفق به درک روابط فیزیکی مهمی در دنیا کرده است،ولی اگر آنها عقل خود را نیز به کار میگرفتند،صاحب آثار
عجیب و فوق العادهای میشدند که با دستاوردهای غریزه و شهوت به هیچ وجه قابل مقایسه نیستند.
همچنان که پیشتر گذشت،یکی از احکام عقل تصدیق حق است،به هر شکلی و در هر قالبی که باشد؛خواه این حق در قالب برهان به انسان ارائه شود یا در قالب موعظه حسنه یا در قالب جدال احسن:
«اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ». 4
مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن،و با آنان به نیکوترین شیوه به بحث و مجادله بپرداز،یقینا پروردگارت به کسانی که از راه او گمراه شدهاند و نیز به راهیافتگان داناتر است.
منظور این است که برای مثال وقتی این آیه را برای کسی میخوانند:
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». 5
به راستی،خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند.شما را اندرز میدهد تا متذکّر این حقیقت شوید که فرمانهای الهی ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست.
انسان باید به مسائلی که در آیه آمده است فکر کند؛سه مسالهای که تمام دنیا و آخرت انسان را آباد میکند و سه دیگری که دنیا و آخرت او را با خاک یکسان میکند.بعد،باید این حقایق را تصدیق کند و بگوید:
حق است.فکر کند و باور کند که احسان و«و ایتاء ذی القربی»حق است؛ باور کند که فحشا(گناهان ظاهری)و منکر(گناهان باطنی)همانند کلنگی است که بر پیکرۀ حیات خود وارد میکند و سم کشندهای است
که او را نابود میسازد.بعد،باید این باور را در همه ابعاد زندگیاش تجلی دهد تا فردی عادل و محسن و معطی و نیکوکار شود و صفت تقوا،که سپری در برابر فحشا و منکر و بغی است،در او ظاهر شود.
این درک از نوع درکهای فیزیکی نیست.ارتباط تنگاتنگی است با پروردگار عادل و محسن و معطی و رزّاق که آخرت انسان را آباد میکند،وگرنه درک فیزیکی برای انسان کار مهمی در این باب نمیکند.
آری،ممکن است انسان را به درجه مهندسی یا دکتری برساند و او را فردی عالم و ثروتمند کند و به پست و مقام برساند،ولی در عین حال میتواند مقام او را در قدرت به فرعون،در ثروت به قارون،و در علم به بلعم باعورا تبدیل کند.درک فیزیکی هرگز آبادی و امنیت و کرامت و اصالت و شرافت همراه نمیآورد و نهایت کاری که میکند این است که انسان را با زنبور و مورچه و موریانه و گاو و شتر در یک صف قرار میدهد؛در حالی که به کارگیری عقل به کارگیری آن نور باطنی است که انسان را از سایر موجودات متمایز میکند و سبب شرافت او میشود.
به کارگیری عقل،در حقیقت،بهرهبرداری از این نور و زندگی کردن با این نور است.قرآن مجید دراینباره میگوید:آنهایی که جدا از نور عقل زندگی میکنند مردهاند،اگرچه دارای درک فیزیکی بالایی هم باشند. 6 حیوانات هم درک فیزیکی بالایی دارند،ولی خدا در روز قیامت با حیوانات کاری ندارد.مگر قرار است خداوند رضایت خود را در حیوانات تجلی دهد و مثلا به یک گاو بگوید در محشر بایست تا از تو اعلام رضایت کنم؟مگر قرار است درهای بهشت را باز کند و به سگی که وظیفهاش نگهداری از خانه و گله بوده و به واسطه درک فیزیکیاش صاحبش را میشناخته ولی به غریبهها پارس میکرده بگوید داخل بهشت شو و از نعمتهای بهشت لذت ببر؟جواب این سوالات واضح
است و هیچکس نمیپذیرد که بهشت را باید به پاس زحمات گاو و گوسفند و شتر و سگ به آنها داد.پس،چگونه ممکن است آنها که در زندگی عقل را به کار نمیگیرند و با درک فیزیکی زیست میکنند مقام خود را در نزد خدا برتر از این حیوانات بدانند؟
متاسفانه،عدهای فکر میکنند چون از هر راهی میتوانند پول در بیاورند یا به مقام و منصب برسند یا کارشان را راه بیاندازند خیلی عاقل و خیلی زرنگاند،در حالی که این نوع زرنگیها جدای از عقل است.نیرنگ و تقلب و پشت هماندازی و کلاهبرداری ربطی به عقل ندارد. 7 عقل حقیقتی الهی است که از وجود مقدس پروردگار کسب نور میکند و اگر به کار گرفته شود،اول نشانهاش این است که انسان واقعیات را تصدیق میکند،سخن قرآن و انبیا و ائمه،علیهم السلام،را قبول میکند،واقعیات اخلاقی را در زندگی به کار میبندد،و از آنها لذت میبرد.
پاسخ کلمهای بیش نیست:در عدالت.روزی،حضرت کفشهای پارهاش را که خود آنها را وصله میکرد به ابن عباس نشان داد و فرمود:این کفشها چند میارزند؟گفت:هیچ!فرمود:به خدا،حکومت بر شما و بر کل این مملکت پهناور که شامل ایران و مصر و بیت المقدس میشود، از این کفش پیش من بیارزشتر است،مگر آن که حق غارت شدهای را از غارتگری بگیرم و به صاحب آن برسانم. 8
برای علی،علیه السلام،عدالت لذت دارد نه تکیه زدن بر صندلی ریاست.تخت حکمرانی فردا ملحق به تخته تابوت است.این قبر متحرکی بیش نیست و کسانی که بدان دل خوش داشتهاند انسانهایی بدبخت و از نظر عقلی بسیار فقیرند.خداوند هم اجازه میدهد تا آنان مثل حیوانات چندی آب و غذا بخورند و دو متر پارچه بر تن ببندند و
زیر سقف خانههایشان بخوابند،زیرا حتی ارزش این را ندارند که بخواهد گلویشان را بگیرد تا جانشان دربیاید؛حتی ارزش انتقام گرفتن هم در این دنیا ندارند:
«وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ...ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ». 9
آنان خدا را آنگونه که سزاوار اوست نشناختند...پس آنان را رها کن تا در باطلگویی و خرافاتشان بازی کنند.
آنها را رها کردهایم تا در میدانی که برای خود درست کردهاند بازی کنند.آنها جز مردههای متحرک چیز دیگری نیستند:
«أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکافِرِینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ». 10
آیا کسی که از نظر عقلی و روحی مرده بود و ما او را به وسیله هدایت و ایمان زنده کردیم،و برای وی نوری قرار دادیم تا در پرتو آن در میان مردم به درستی و سلامت حرکت کنند،مانند کسی است که در تاریکیهای جهل و گمراهی است و از آن بیرون شدنی نیست؟اینگونه برای کافران به خاطر لجاجت و عنادشان آنچه انجام میدادند،آراسته شد تا گمان کنند اعمالی را که انجام میدهند نیکوست.
حیاتی که آیه شریفه از آن سخن میگوید حیات معقول است؛یعنی حیات آسمانی،حیات ملکوتی،و حیات عرشی که غیر از حیات حیوانات است.
«وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّاسِ».
به او فهمی الهی و عقلی عنایت شده که با آن زندگی میکند و چون فهمش کار میکند عادل و محسن و جواد و متواضع و خاشع است.به واسطه این فهم است که ادب دارد،دلسوز است،و دردمند است.این فهم فیزیکی نیست،فهم آسمانی است.با این فهم زندگی میکند و از آن
لذت میبرد و همه لذت او از فهم اوست.از ظلم و منکر و فحشا نفرت دارد،زیرا میفهمد.و در پناه این فهم به هیچیک از این چاهها نمیافتد.
آخوند خراسانی 11 ،قدّس سرّه،به دفتردار خود امر کرده بود که به همه طلبههای درسخوان ماهی یک تومان شهریه بدهد.(آن زمان،یک تومان پول کمی نبود).روزی،یکی از طلبهها که هم دوره آیت اللّه العظمی بروجردی،قدّس سرّه،هم بوده،به دفتردار آخوند گفته بود:این ماه،به جای یک تومان،هشت ریال به من بده!گفته بود:آقا فرمودهاند یک تومان بدهم.گفته بود:من،ماه قبل،یک تومان گرفتم و تنها هشت ریالش را خرج کردم و حالا دو ریال از آن مانده است.این پول سهم امام است و من اگر این ماه یک تومان بگیرم،تحمل جواب این دو ریال اضافه را در قیامت ندارم.
این نشانه فهم آدم است،ولی با رئیس بانک ساختن و با میلیونها و میلیاردها تومان از سرمایه این ملت بازی کردن فهم نیست،شهوت است و مصداق بارز عمل بر مبنای درک فیزیکی است؛در حالی که اگر انسان عقلش را به کار بیندازد،رفتار و گفتار و آرزوها و خواستههایش عوض میشود و منافعی در وجودش آشکار میشود که واقعا حیرتآور است.
روزی،از عبد اللّه بن مسعود 12 ،قدّس سرّه،پرسیدند:حالتان چطور است؟ گفت:خوب نیستم.سببش را پرسیدند:گفت:آرزویی دارم که میدانم برآورده نخواهد شد و از این موضوع رنج میکشم.پرسیدند:آرزویت چیست؟گفت:در جنگ تبوک،یک شب خوابم نمیبرد.نیمه شب،از چادر خارج شدم و در انتهای اردوگاه نور کمرنگی به چشمم خورد.
فکر کردم حتما چند نفر از سپاهیان دور هم نشستهاند و دارند با هم حرف میزنند.با خود گفتم میروم پیش آنها مینشینیم.وقتی به آن محل رسیدم،دیدم چهار نفر بالای قبری نشستهاند و پیغمبر عظیم الشأن اسلام،صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،داخل قبر است. 13 جنازهای هم در کنار قبر برای دفن گذاشتهاند.پرسیدم این جنازه کیست؟گفتند:عبد اللّه ذو البجادین 14 فوت کرده است.گفتم:او که دیشب سالم بود!؟پیغمبر اکرم، صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،فرمودند:فقط انسانهای مریض نمیمیرند، سالمها هم میمیرند.بعد،به جنازه اشاره کردند و گفتند:جنازه را بدهید.
قبل از این که جنازه را به داخل قبر سرازیر کنند،دیدم ایشان اشک میریزند و میگویند:خدایا،قلب من از عبد اللّه و ایمان و عملش راضی است.از وجود مقدست تقاضا میکنم تو هم از او راضی باشی!
عبد اللّه بن مسعود ادامه داد:آن شب،خیلی گریه کردم و آرزو کردم که ای کاش من به جای آن مرده بودم و پیغمبر این سخن را درباره من میفرمودند.حالا که پیغمبر از دنیا رفتهاند،این آرزو در دلم مانده و آن را به گور خواهم برد. 15
قدر رضایت پیامبر را کسی درک میکند که عقل دارد.رضایت پیغمبر به معنای رضایت همه هستی است.چون همه هستی،بر طبق روایات ما، از نور او آفریده شده و پیغمبر،صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،فرمودهاند:
«أول ما خلق اللّه نوری». 16
نخستین چیزی که خداوند آفرید نور من بود.
خداوند تمام هستی را از برکت همین نور به وجود آورده و گسترش داده است.پس،رضایت رسول خدا رضایت همه هستی است.
گوشت و پوست بیارزش آدمی اینگونه قیمت پیدا میکند.حال،باید
قیاس کرد که وقتی نور عقل به طور کامل به کار گرفته شود،انسان چه ارزشی پیدا میکند؟در قرآن کریم آمده است:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ». 17
ای اهل ایمان،خود را از همه گناهان ظاهر و باطن حفظ کنید؛زیرا با ترک گناه نور باطنی انسان تقویت میشود و انسان به خدا نزدیکتر میگردد.بعد از این که خود را از گناه حفظ کردید،نوبت به ایمان میرسد:
«اِتَّقُوا اللّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ».
به پیامبر خدا ایمان بیاورید تا هردو دنیای شما را،هم این دنیا را و هم آخرت را،آباد کنم و راهتان را با نوری روشن کنم که در پرتو آن بتوانید حرکت کنید.و تمام گناهان گذشته شما را که در ظلمت و جهل و غفلت انجام دادهاید ببخشم،زیرا خداوند غفور و رحیم است.
خداوند در آیهای دیگر خطاب به پیغمبر،صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،میگوید:
«یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ بُشْراکُمُ الْیَوْمَ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 18
ای پیامبر،در قیامت،با چشم خود مردان و زنان مؤمن را میبینی که نوری از وجود خودشان اطرافشان را روشن کرده است.آنها،با روشنایی این نور،هم جمال ازل و ابد را درک میکنند،هم راه بهشت را مییابند و هم تمام اولیای من را میبینند.ملائکه نیز با دیدن این نور فریاد میزنند:
«بُشْراکُمُ الْیَوْمَ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ».
اینها همه به برکت روشنایی عقل است.در آیهای دیگر میخوانیم:
«وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحِیمِ». 19
آنها که به خدا و به پیغمبران او ایمان آوردهاند لیاقت این را یافتهاند که نزد پروردگار صدیق و شهید قلمداد شوند.معنای ساده صدیق بودن این است که در قیامت،این افراد هموزن یوسف پیامبر هستند.پاداش اینها نیز دو چیز است:بهشت برای آسایش بدن آنها،و دوستی خدا برای فهم و عقلشان.ازاینرو،این آیه آیۀ عجیبی است.
روایت بسیار پرقیمتی از امام ششم،علیه السلام،درباره عقل و آثار آن وارد شده است که هرکس این آثار را نداشته باشد،از عقل بریده است.
روایت این است:
«لا یعد العاقل عاقلا حتی یستکمل ثلاثا:إعطاء الحق من نفسه علی حال الرضا و الغضب.و أن یرضی للناس ما یرضی لنفسه.و استعمال الحلم عند العثرة». 20
عاقل کسی است که سه برنامه در زندگیاش داشته باشد و آن را به حد کمال برساند.البته،برنامه برنامه سختی است،ولی عقل تحمل آن را دارد:
«اعطاء الحق من نفسه علی حال الرضا و الغضب».
یعنی انسان،چه زندگیاش غرق خوشی باشد و چه نباشد،جز حق چیزی نگوید و چیزی نخواهد.به عبارت دیگر،در حال رضایت و خشنودی یا غضب و عصبانیت،جز ادای حق عمل دیگری انجام ندهد.
این نکته مهمی است که اگر به آن عمل شود،در همۀ دادگستریها و کلانتریها و زندانها بسته میشود و قهر و ناراحتی و مرافعه و دعوا در خانواده و جامعه ریشهکن میشود.حال آن که عقل جای خود را به
شهوت داده و شهوترانی به هر قیمتی سرلوحه زندگی انسانها شده و هر روز عمق تفرقهها و درگیریها و جنگها بیشتر میشود.
شاید برای عدهای پایمال کردن حق در زمان خشم و غضب و بدحالی طبیعی به نظر بیاید(که البته طبیعی نیست و نشانه بیعقلی است)،اما زیر پا گذاشتن آن در زمان خوشی و حال رضایت مفهومی نداشته باشد و این سوال برایشان پیش آید که این امر چگونه ممکن است؟در پاسخ، باید گفت که از قضا پایمال کردن حق در زمان خوشی بیشتر معمول است که یکی از نمونههایش این است:
پسری فقیر که آه در بساط نداشته به خواستگاری دختری از خانوادهای فقیر رفته و آنها هم به او دختر دادهاند.پس از مدتی،دری به تختهای خورده و وضع این پسر خوب شده و از آن حال فقر در آمده است.در عوض،موقعیت جدید برای او شأنی ایجاد کرده و شهوت و شکم به او اجازه نمیدهند دختری از خانوادههای فقیر زنش باشد.در نتیجه،رویش نمیشود زنش را به همکاران و خانوادههای جدیدی که با او در ارتباطاند معرفی کند.کمکم،بنای ناسازگاری و بهانهجویی را میگذارد و به بهانه کار و ماموریت کاری حضورش را در خانه کم میکند.پس از مدتی هم شهوت به او میگوید دیگر خانه نرو و به زنت هم بگو راه ما از هم جدا شده و حسابها تغییر کرده،تو را به خیر و ما را به سلامت!
او همسر و فرزند و خانواده همسرش را میرنجاند،برای این که میخواهد دختر کارخانهدار ثروتمندی را به زنی بگیرد که در شأنش باشد و«پیش کس و ناکس»سرشکسته نباشد!
بر اساس سخن امام صادق،علیه السلام،چنین انسانی دیوانه است و عقل ندارد وگرنه باید رعایت حق را میکرد:
«اعطاء الحق من نفسه علی حال الرضا و الغضب».
آری،اعطای حق در هردو حالت رضا و غضب کار سخت و سنگینی است که تنها عقل قادر به آن است.
غضب دیوانگی و بردباری عاقلی باشد
چرا دیوانه گردد هرکه عاقل میتواند شد؟ 21
نقل است که روزی حضرت موسی،علیه السلام،به پروردگار عرض کرد:چرا نعمت نان و آب را از فرعون دریغ نمیکنید تا از گرسنگی و تشنگی بمیرد!خطاب رسید:ای موسی،او زنده است و حق دارد از نان و آب بهره ببرد.
برای همین است که میگوییم خدا عقل بینهایت است،زیرا به فرعون طاغی و ظالم هم حق حیات میدهد.در حقیقت،پرونده عصیانها و مخالفتهای او را از حق حیات و زنده بودنش جدا میکند.
خدا عقل بینهایت است و بر همین اساس است که با دشمنان مانند ما انسانها کینه نمیورزد و حق آنها را پایمال نمیکند.مگر خدا نمیتوانست عصر عاشورا گلوی شمر و عمر سعد را بگیرد و آنها را خفه کند؟ولی میبینیم که همان شب و شبها و روزهای پس از آن، آب و نان آنها را داد و تا چند سال بعد هم که مختار ثقفی قیام نکرده بود، 22 باز روزی آنها را میداد،چون زنده بودند و موجود زنده حق زندگی دارد.زمانی،شاعری که از این همه صبر خدا به حیرت آمده بود گفته بود:«عجب صبری خدا دارد/اگر من جای او بودم...»
راست هم میگوید:اگر ما به جای خدا بودیم،نظام هستی را به هم میزدیم و امور جهان را طور دیگری تدبیر میکردیم،ولی خدا مانند ما نیست،عقل محض است و خیلی زیبا کارهای جهان را اراده میکند و به
همه فرصت کافی میدهد تا از نعمتهایش استفاده کنند و عقلشان را به کار بیاندازند.واقعیت مساله این است که شمر میتوانست شمر نشود، ولی عقلش را کنار گذاشت و شهوتش را به میدان آورد و شمر شد؛ قارون میتوانست قارون نباشد،ولی عقلش را کنار گذاشت و به شکم میدان داد و قارون شد،بلعم هم میتوانست این بلعم نباشد(گو این که نبود)،ولی عقل را دور انداخت و شهوت و غریزه را جلو انداخت و خودش را بدبخت کرد،یوسف هم میتوانست این یوسف نباشد،اما از عقل بهره برد و شهوت را حبس کرد و در نتیجه یوسف شد.جالب این است که در همان مملکتی که فرعون فرعون شد،یوسف یوسف شد.
دومین نشانه کامل شدن عقل این است که انسان هرچه برای خود میخواهد برای دیگران هم بخواهد.این کار کار سادهای نیست و از خودگذشتگی و ایثار زیادی لازم دارد.
به راستی،اگر نشانههای وجود عقل در انسان چنین رفتارهایی است، تعداد عاقلان روی زمین بسیار کم نیست؟
روزی،هارون الرشید 23 از اطرافیانش سراغ بهلول 24 را گرفت.گفتند:از او خبر نداریم.دستور داد پیدایش کنند.بهلول را یافتند و گفتند:خلیفه تو را میخواند!وقتی بهلول نزد هارون آمد،هارون از او پرسید:میتوانی از دیوانههای شهر بغداد برای من آمار بگیری؟بهلول گفت:نه!گفت:پس، آمار چه کسانی را میتوانی بگیری؟گفت:آمار عقلای بغداد را.گفت:
چطور؟گفت:برای این که در تمام بغداد دو سه نفر بیشتر عاقل نیستند که یکی از آنها خودم هستم.یکی دو نفر دیگر هم در گوشه و کنار شهر
پراکندهاند.بقیه مردم،از خودت بگیر تا پایین،همه دیوانهاند.
حق با بهلول است.با این شرایط،آمار دیوانهها را نمیشود گرفت.
حدود هفت میلیارد و اندی انسان در کره زمین زندگی میکنند که،جز اندکی،همگی دیوانهاند.چطور آمار این دیوانهها را با این وسعتی که در دیوانگی دارند میشود گرفت؟کسانی که اخلاقشان اخلاق خدایی نیست،رحمشان رحم خدا نیست،و صفاتشان صفات خدا نیست،به جای عقل،در آنها غلبه شهوت بیداد میکند.آنها عاقل نیستند، دیوانهاند و جالب این است که آنها هرکسی را که مثل خودشان نیست دیوانه میدانند.مگر مردم به پیغمبر،صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،همین نسبت را نمیدادند؟
«وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ» 25
سومین دلیل وجود عقل در انسان گذشت او از لغزش برادران و خواهران و خویشان و همسر و دوستان و بردباریاش به گاه سختیها و تنگناهاست.بردباری و درگیر نشدن و دعوا درست نکردن در برابر خطای دیگران«استعمال الحلم عند العثره»است.گاه پیش میآید که مردم درباره انسان سخنی بر زبان میآورند که حقیقت است،ولی انسان به جای آن که درباره آن فکر کند ناراحت میشود و چه بسا دعوا راه میاندازد.حال آن که اگر به آن فکر میکرد،راهی به هدایت مییافت.
سنایی غزنوی 26 شاعری بزرگ و کمنظیر،و عارفی عاشق و حکیم است که بنای ادبیات عرفانی در ایران به او باز میگردد.او درباره تحولی که در زندگی پیدا کرد میگوید:عقل من درباره کارم تعطیل بود تا این که
کسی عقلم را بیدار کرد.من قدرت مغز و طبع لطیف و احساس شاعرانهام را خرج مدح سلاطین غزنوی 27 و صاحب منصبان دیگر میکردم و از عقل خود برای رضای خدا بهره نمیگرفتم.کارم این بود که مدح سلطان را بگویم که مثلا همتش چون آسمان بلند است و قامتش چون سرو است یا فلان وزیر او در تاریخ نمونه نداشته است و...
روزها همینطور میگذشت تا این که یک روز میان شعرای دربار برای گفتن عالیترین قصیده در مدح سلطان رقابتی برپا شد.من خوشحال و خندان به منزل آمدم و به زنم نوید بردن جایزه را دادم و هفته بعد را صرف سرودن قصیده خود کردم.در نهایت نیز،شعرم را به خطی خوش در کاغذی نوشتم و خود را برای خواندن آن آماده کردم.نیمه شب بود که کارهایم تمام شد.آنگاه،به زنم گفتم:بهترین لباسهای مرا در بقچهای بگذار تا به حمام بروم.بقچه را زیر بغل گذاشتم و به طرف حمام راه افتادم.از کنار حمام که رد میشدم،دیدم داخل تون حمام 28 دو نفر نشستهاند و با هم حرف میزنند.سر پلهها ایستادم و به انتهای تون نگاه کردم.دیدم تون تاب با آن لباس کثیف و چرکش به متکای پارهای تکیه داده و با مردی که گاهی او را میدیدم و مردم دیوانه لایهخور صدایش میکردند حرف میزند.سبب این نامگذاری عجیب نیز این بود که او به شرابفروشیها و میخانهها میرفت و تهمانده مشروب مردم را در شیشهای میریخت.بعد،شبها میآمد و با این تون تاب عرقها را تقسیم میکرد و اینطوری با هم روزگار میگذراندند.
تون تاب،آن شب،به بالشش تکیه داده بود و مطابق معمول،هردو مشغول میخواری بودند.وقتی دیوانه پیاله گلی تون تاب را دوباره پر میکرد گفت:این را بخور به کوری چشم سلطان غزنوی ظالم عوضی! تون تاب گفت:دیوانه،اگر مأموری از این اطراف رد شود و صدایت را
بشنود سر هردوی ما را میبرند!گفت:مأمور کجا بود،عرقت را بخور.
تون تاب پیالهاش را سر کشید.دیوانه پرسید:بس است یا بریزم؟گفت:
بریز!گفت:پس این جام را هم بخور به کوری چشم سنائیک!و یک کاف تصغیر و تحقیر هم به اسم من اضافه کرد؛یعنی گفت:این ظرف را هم بخور به کوری چشم این سنایی کوچولوی دیوانه بیعقل که به جای این که هنرش را خرج حق کند،خرج مشتی آدم ظالم و عوضی میکند! از سخن آن دیوانه تکانی خوردم و به خانه برگشتم و قصیدهای را که در مدح سلطان گفته بودم پاره کردم.بعد،اشکریزان توبه کردم و به خدا عرضه داشتم:خدایا،پیغمبر تو میفرماید از زمان تولد تا وقت مرگ، هیچ لحظهای در زندگی انسان ارزشمندتر از لحظه بیداری نیست.زنم که تغیّر حال مرا دید گفت:چه میکنی و چرا حمام نرفتی؟گفتم:به خدا،کارم درست است.دیگر به دربار نمیروم.خدا پدر آن دیوانه لایهخور را بیامرزد که امشب مرا از خواب غفلت بیدار کرد.بعد،وضو گرفتم و نشستم این شعر را گفتم: 29
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توأم راهنمایی
همه درگاه تو پویم همه از فضل تو جویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی.
(1) .روم،7.
(2) .دراینباره سه کتاب مفید وجود دارد:زنبور،موریانه،و مورچه.هرسه از تالیفات موریس مترلینگ که انسان را با زندگی عجیب این سه موجود آشنا میکند.
(3) .توضیح این مطلب مقدماتی لازم دارد.نخست این که در روایات مفهوم علم با آنچه امروزه به آن علم گفته میشود فرق دارد.در روایات آمده است:
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «العلم ثلاثة و ما سوی ذلک فهو فضل:آیة محکمة،أو سنة قائمة،أو فریضة عادلة». کنز العمال،ح 2865.
-عنه صلی اللّه علیه و آله: «إنما العلم ثلاثة:آیة ثلاثة:آیة محکمة أو فریضة عادلة،أو سنة قائمة،و ما خلاهن فهو فضل». کافی،ج 1،ص 32،ح 1.
-الإمام الکاظم علیه السلام: «وجدت علم الناس فی أربع:أولها أن تعرف ربک،و الثانیة أن تعرف ما صنع بک،و الثالثة أن تعرف ما أراد منک،و الرابعة أن تعرف ما یخرجک من دینک». کشف الغمة،ج 3،ص 45.
-الإمام علی علیه السلام: «من زاد علمه علی عقله کان و بالا علیه». و: «کل علم لا یؤیده عقل مضلة». غرر الحکم،ح 6869،8601.
-الإمام علی علیه السلام: «العلوم أربعة:الفقه للأدیان،و الطب للأبدان،و النحو للسان،و النجوم لمعرفة الأزمان». بحار الانوار،ج 1،ص 218،ح 42.
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «العلم علمان:علم الأدیان،و علم الأبدان». بحار الانوار،ج 1،ص 220،ح 52.
از تفاوت موجود در این روایات دانسته میشود که هر علمی که در راستای رشد عقل نباشد گمراهی است.ازاینرو،علم آن است که منشأ شناخت و هدایتی باشد.در این میان،بعضی علوم برتر از بعض دیگرند که علم دین،پزشکی،زبان،و نجوم به لحاظ منفعتی که دارند بیشتر مورد توجهاند.نکته در این است که هرکس در کنار علوم مفید برای زندگی در دنیا از علمی که هدایت او را در بر دارد خالی یا بدان بیتوجه باشد سایر دانستههایش نیز بیفایدهاند و این سبب تفاوت علم با فضل است.
(4) .نحل،125.
(5) .نحل،90.
(6) .انعام،122: «أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکافِرِینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ».
(7) .دراینباره روایتی نقل شده است که فرق مکر معاویه و عقل علی علیه السلام را بیان میکند:کافی،ج 1،ص 11:«محمد بن عبد الجبار،عن بعض أصحابنا رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت له:ما العقل؟قال:ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان قال:قلت:
فالذی کان فی معاویة؟فقال:تلک النکراء!تلک الشیطنة،و هی شبیهة بالعقل،و لیست بالعقل».
(8) .نهج البلاغه،خطبه 33: «قال عبد اللّه بن العباس دخلت علی أمیر المؤمنین علیه السلام بذی قار و هو یخصف نعله فقال لی ما قیمة هذا النعل؟فقلت:لا قیمة لها،فقال علیه السلام:و اللّه، لهی أحب إلی من إمرتکم إلا أن أقیم حقا أو أدفع باطلا».
(9) .انعام،91.
(10) .انعام،122.
(11) .آخوند خراسانی،ملاّ محمّد کاظم(1255-1329 ق/1839-1911م)،فقیه اصولی و مرجع تقلید شیعه و رهبر سیاسی عصر مشروطیت.وی کوچکترین پسر ملا حسین واعظ هراتی بود.ملا حسین در مشهد ساکن شده بود و محمد کاظم در همانجا زاده شد و علوم مقدماتی را فرا گرفت و ازدواج کرد.در 1277 ق/1860 م مشهد را به سوی سبزوار ترک کرد.در آنجا،چند ماهی در نزد حاج ملا هادی سبزواری(د 1289 ق/1872 م)فلسفه خواند.سپس به تهران سفر کرد و نزد ملا حسین خویی و نیز میرزا ابو الحسن جلوه(د 1314 ق/1896 م)به تحصیل فلسفه ادامه داد.در 1279 ق/1862 م راهی نجف شد و تا زمان درگذشت شیخ مرتضی انصاری(1281 ق/1864 م)یعنی مدت 2 سال و چند ماه،از درس فقه و اصول او استفاده کرد.پس از وفات شیخ انصاری در محضر میرزا محمد حسن شیرازی(د 1312 ق/1894 م)به تعلم فقه و اصول پرداخت.از درس استادان دیگری مانند سید علی شوشتری(د 1283 ق/1866 م)،شیخ راضی نجفی(د 1290 ق/1873 م) و سید مهدی قزوینی(د 1300 ق/1883 م)نیز بهره گرفت.در 1291 ق/1874 م که میرزای شیرازی از نجف به سامره رفت و در آنجا به تدریس پرداخت،آخوند نیز مانند بسیاری از شاگردان استاد مدتی در سامره ماندگار شد،اما پس از چندی،به توصیه میرزا،
[به نجف بازگشت و کار تدریس را آغاز کرد.میرزای شیرازی آخوند را به فضل میستود و طلاب را به استفاده از درس او تشویق میکرد.پس از درگذشت میرزا حوزه سامره از رونق افتاد و همه نظرها بار دیگر به سوی حوزه نجف و زعیم آن معطوف شد.آخوند خراسانی به عنوان جانشینی میرزای شیرازی و بزرگترین مرجع تقلید عالم شیعه مشخص گردید.علما و طلاب از همه نقاط جهان تشیع به سوی نجف روی آوردند و در مجلس درس او شرکت کردند.به ویژه تعداد شرکتکنندگان در درس اصول او به قدری زیاد بود که تا آن زمان مانند آن شنیده نشده بود.این تعداد را در آخرین دوره درسی اصول آخوند، از 1200 تا 2000 تن گفتهاند که بنا بر اقوال گوناگون،بیش از 100 یا 400 تن از ایشان مجتهد مسلم بودهاند.
آخوند در عین اشتغال دائم به کارهای علمی و تربیت طلاب و اداره حوزهای که در حال رونق روزافزون بود،رویدادهای سیاسی ایران را نیز با دقت دنبال میکرد.نشانههایی حاکی از ابراز مخالفت وی با اخذ وام توسط مظفر الدین شاه از روسیه تزاری و تلاشهای او در راه روشن ساختن اذهان مردم نسبت به پیامدهای اینگونه اقدامات وجود دارد.اما شهرت آخوند به عنوان رهبر سیاسی از دوران فعالیت شدید وی در جنبش مشروطیت آغاز شد.
آخوند به همراه دو تن از مجتهدان بزرگ معاصر خویش،میرزا حسین تهرانی و شیخ عبد اللّه مازندرانی،با ارسال نامهها و تلگرامهایی برای رهبران دینی و سیاسی در داخل کشور و نشر اعلامیههایی روشنگر در رأس رهبران جنبش قرار گرفت.علامه میرزا محمد حسین نایینی نیز در این راه به او یاری میرساند و از جمله طی کتابی تحت عنوان تنبیه الامّة و تنزیه الملّة کوشید نظام مشروطه را از دیدگاه شریعت توجیه و اعتراضات علمای مخالف مشروطیت را رد کند.آخوند خراسانی خود تقریظی بر این کتاب نوشته و ضمن آن «مأخوذ بودن اصول مشروطیت را از شریعت محقه»اعلام کرده است.
آخوند و یاران همراهش به نظام مشروطه به عنوان وسیلهای برای تحدید ظلم مینگریستند و شرکت در جنبش مشروطیت را بر همه مسلمانان واجب میشمردند.وقتی محمد علی شاه به سلطنت رسید(1325 ق/1907 م)،آخوند اندرزنامهای برای او فرستاد و او را به رعایت موازین شرع و عدالت و کوشش در راه تأمین استقلال کشور دعوت کرد، اما محمد علی شاه که علیرغم تظاهرش به همراهی با مشروطه قصد حکومت به شیوه استبداد را داشت،سرانجام کار را به بمباران مجلس کشاند.آنگاه،آخوند به نبرد خویش]
[بر ضد وی شدت بخشید.او حتی کوشید از نیروی ایرانیان آزادیخواهی که در استانبول ساکن بودند،برای تقویت نبرد با خودکامگی محمد علی شاه استفاده کند.همچنین وقتی آگاه شد که محمد علی شاه قصد دارد با گرو گذاردن جواهرات سلطنتی از دولت روسیه وامی دریافت کند،طی تلگرامی برای«انجمن سعادت ایرانیان»که توسط گروهی از ایرانیان آزادیخواه در استانبول تشکیل یافته بود،از آنان خواست«به توسط سفراء و جراید رسمیه دول معظمه»رسما اعلام دارند که به موجب اصل 24 و 25«نظامنامه اساسی»، دولت ایران حق هیچگونه معاهده و استقراض بدون امضای پارلمان ندارد و نیز جواهرات موجود در خزانه تهران متعلق به ملت ایران است و هرگاه وامی به محمد علی شاه داده شود،ملت آن را معتبر نخواهد شمرد و در برابر آن مسئولیتی نخواهد داشت.پس از آن آخوند طی اعلامیهای که میرزا حسین تهرانی و شیخ عبد اللّه مازندرانی نیز آن را امضا کردند،از مردم ایران خواست که از پرداختن مالیات به مأموران محمد علی شاه خودداری کنند و در سرنگون ساختن حکومت او بکوشند.این 3 تن،همچنین طی اعلامیهای،از انقلابیون مسلمان قفقاز،تفلیس و مناطق دیگر خواستند که به کمک انقلابیون تبریز بشتابند و به استبداد قاجاریه پایان دهند.
اسناد وزارت خارجه انگلستان حاکی از آن است که دولتهای روس و انگلیس در این دوران با یکدیگر توافق کرده بودند که به منظور آرام ساختن مردم،شاه را به قبول نوعی مشروطیت صوری وادارند و از سوی دیگر،همه تلاش خود را برای دور ساختن علمای دینی از منازل فعالیت سیاسی به کار برند.ازاینرو،دو دولت طی یک یادداشت مشترک از آخوند و سایر رهبران مشروطهخواه مقیم عراق خواستند که فعالیت سیاسی خویش را متوقف کنند و رهبران گروههای مشروطهخواه داخل کشور را به میانهروی فرا خوانند.در این یادداشت همچنین آمده بود که پایان بخشیدن به فعالیتهای سیاسی به سود خود مجتهدان خواهد بود.علما به اشاره تهدیدآوری که در این یادداشت بود،وقتی ننهادند و به ویژه آخوند همچنان آشتیناپذیر باقی ماند.از این تاریخ،در رسانههای گروهی انگلستان مطالبی شدیدا خصمانه بر ضد آخوند انتشار یافت.در همین ایام،علمای نجف تحت رهبری آخوند تصمیم گرفتند به منظور کسب آگاهی بیشتر از کیفیت نبرد مشروطهخواهان ایران و شرایط کار و نیز رهبری مشروطهخواهان از نزدیک،دستهجمعی به ایران سفر کنند، اما وقتی به کربلا رسیدند آگاهی یافتند که نیروهای سپهسالار تنکابنی و سردار اسعد]
[بختیاری تهران را اشغال کرده و محمد علی شاه را از پادشاهی برکنار ساختهاند.پس از آن، سران سیاسی جنبش بر بیاعتنایی خود نسبت به مذهب و روحانیون افزودند.در نتیجه، گروهی از علمای مخالف مشروطه،از جمله آقا سید کاظم یزدی که شرکت در این جنبش را حرام شمرده بودند.به نکوهش علمای مشروطهخواه پرداختند.آخوند از عملکرد سران سیاسی مشروطیت به شدت انتقاد کرد،اما همچنان به دفاع از اصل مشروطیت ادامه داد.
سرانجام به منظور کسب آگاهی از نزدیک و جلوگیری از کجرویها،تصمیم گرفت به همراه جمعی دیگر از علما به ایران سفر کند،اما ناگهان در نجف درگذشت.مرگ او طبیعی تلقی نشد و این که عمال انگلستان او را مسموم ساختهاند محتمل مینماید.14 ماه پیش از آن،شیخ عبد اللّه مازندرانی به مناسبتی اعلام داشته بود که زندگی او و آخوند آماج تهدید گشته است.
آخوند خراسانی به سبب تبحر و نوآوریهایش در فن اصول،شهرت علمی عظیمی کسب کرده است.مهمترین اثر او،کفایة الاصول،کتاب درسی طلاب در پایان دوره سطح است که غالبا پایه کار مدرسان خارج اصول میگردد.بیش از 100 تن مجتهد بر این کتاب حاشیه نگاشتهاند.از شاگردان بلند آوازه آخوند،میرزا ابو الحسن مشکینی،شیخ محمد حسین کاشف الغطاء،شیخ محمد جواد بلاغی،آقا ضیاء الدین عراقی،آقا شیخ محمد علی شاهآبادی،سید محسن امین عاملی،آقا سید ابو الحسن اصفهانی،حاج آقا حسین قمی،سید محمد تقی خوانساری،سید عبد الحسین حجت،سید حسن مدرس،شیخ محمد حسین اصفهانی(کمپانی)،سید صدر الدین صدر،حاج آقا حسین بروجردی،سید عبد اللّه بهبهانی، سید عبد الهادی شیرازی،سید محسن حکیم،سید محمود شاهرودی و آقا بزرگ تهرانی را میتوان نام برد.از آثار مهم آخوند کتب و رسائل زیر شهرت بیشتر یافتهاند:کفایة الاصول،تعلیقة علی المکاسب،درر الفوائد فی شرح الفرائد،الفوائد الفقهیة و الاصولیة، تکملة التبصرة،شرح تکملة التبصرة،الاجتهاد و التقلید،کتاب فی الوقف.ر ک:دائرة المعارف بزرگ اسلامی،ذیل مدخل آخوند خراسانی.]
(12) .«عبد اللّه بن مسعود:من أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،(رجال الشیخ،8).و قال الکشی فی ترجمة أبی أیوب الانصاری:و سئل(الفضل بن شاذان)عن ابن مسعود و حذیفة؟ فقال:لم یکن حذیفة مثل ابن مسعود،لأن حذیفة کان رکنا،و ابن مسعود خلط.و والی القوم و مال معهم و قال بهم.روی عبد اللّه بن مسعود عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،و روی عنه
[عبیدة السلمانی(کامل الزیارات،الباب 4،فی حب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله الحسن و الحسین علیهما السلام،الحدیث 5).و یأتی فی ترجمة محمد بن أبی حذیفة من الکشی أن عبد اللّه بن مسعود کان شریکا فی قتل عثمان،و هو من الاثنی عشر الذین أنکروا علی أبی بکر،ذکره الصدوق فی الخصال:فی أبواب الاثنی عشر،باب الذین أنکروا علی أبی بکر جلوسه فی الخلافة،الحدیث 4.و ذکر فیه عدة من الروایات،عن ابن مسعود،عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،أنه یکون بعده اثنا عشر خلیفة بعدد نقباء بنی إسرائیل،باب الخلفاء و الائمة بعد النبی صلی اللّه علیه و آله اثنا عشر،الاحادیث 6 إلی 11.أقول:هذه الروایات التی رواها الصدوققدس سرهکلها ضعیفه،ولو صحت لم تعارض ما ذکره الفضل من شاذان من أن ابن مسعود والی القوم و مال معهم.و یدل علی أنه لم یتبع أمیر المؤمنین علیه السلام و لم یشایعه بل استقل فی أمره:ما نقل من فتاواه فی الفقه و ما ورد من الروایات فی تخطئته،فمنها:ما رواه محمد بن یعقوب،عن محمد بن یحیی،عن أحمد بن محمد،عن علی ابن الحکم،عن عبد اللّه بن فرقد،و المعلی بن خنیس،قالا:کنا عند أبی عبد اللّه علیه السلام و معنا ربیعة الرأی فذکرنا فضل القرآن،فقال أبو عبد اللّه علیه السلام:إن کان ابن مسعود لا یقرأ علی قراءتنا فهو ضال،فقال ربیعة؟ضال؟!فقال:نعم ضال،ثم قال أبو عبد اللّه علیه السلام:أما نحن فنقرأ علی قرءة أبی،الکافی:الجزء 2،باب النوادر من کتاب فضل القرآن 14،الحدیث 27.و روی الصدوق فی الفقیه،عن الصادق علیه السلام أنه قال:أفسد ابن مسعود علی الناس صلاتهم بشیئین،بقوله:تبارک اسم ربک و تعالی جدک...و قوله:
السلام علینا و علی عباد اللّه الصالحین،یعنی فی التشهد الاول(الحدیث)الفقیه:الجزء 1، باب الجماعة و فضلها،الحدیث 1190.و روی الشیخ عن أبی طالب الانباری،قال:حدثنی الحسن بن محمد بن أیوب الجوزجانی،قال:حدثنا عثمان بن أبی شیبة،قال:حدثنا یحیی بن أبی بکر،عن شعبة،عن سماک،عن عبیدة السلمانی،قال:کان علی علیه السلام علی المنبر،(إلی أن قال):إن عمر بن الخطاب وقعت فی إمارته هذه الفریضة فلم یدر ما یصنع! فقال له أصحاب محمد صلی اللّه علیه و آله:أعط هؤلاء فریضتهم:للابوین السدسان، و للزوجة الثمن،و للبنتین ما یبقی،فقال،فأین فریضتهما الثلثان؟فقال له علی ابن أبی طالب علیه السلام:لهما ما یبقی،فأبی ذلک عمرو ابن مسعود!...الحدیث.التهذیب:الجزء 9،باب فی إبطال العول و العصبة،الحدیث 971.و المتلخص مما ذکرناه:أن عبد اللّه بن مسعود لم یثبت أنه والی علیا علیه السلام و قال بالحق،و اللّه العالم.ثم إنه قد اعتنی علماء العامة بشأنه،]
[و هو متسالم علیه عندهم فی الفضل و التقی،قال ابن حجر فی تقریبه:عبد اللّه بن مسعود بن غافل(بمعجمة وفاء)ابن حبیب الهذلی أبو عبد الرحمان،من السابقین الاولین،و من کبار العلماء من الصحابة،مناقبة جمة و أمره عمر علی الکوفة،و مات سنة اثنتین و ثلاثین أو فی التی بعدها بالمدینة.أقول:علی هذا الاساس أثنی علیه السید المرتضی فی الشافی،و استدل بروایاته علی المخالفین جدلا».]
(13) .ابن سیه نمیری در تاریخ مدینه(ج 1،ص 121)مینویسد:پیامبر اکرم در طول حیاتشان داخل قبر 5 تن رفت که یکی از آنها عبد اللّه ذو البجادین است:«و لم ینزل صلی اللّه علیه و آله فی قبر أحد قط إلا فی خمسة قبور:منها قبور ثلاث نسوة،و قبرا رجلین،منها قبر بمکة، و أربعة بالمدینة:قبر خدیجة زوجته،و قبر عبد اللّه المزنی الذی یقال له:عبد اللّه ذو البجادین، و قبر أم رومان أم عائشة بنت أبی بکر،و قبر فاطمة بنت أسد بن هاشم أم علی».
(14) .قال ابن هشام:إنما سمی ذو البجادین،لانه کان یرید الاسلام فمنعه قومه و ضیقوا علیه حتی خرج من بینهم و لیس علیه إلا بجادو هو الکساء الغلیظفشقه باثنین فائتزر بواحدة وارتدی بالاخری،ثم أتی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فسمی ذو البجادین.
-یکی از لقبهای ذو البجادین اوّاه بوده است.الدر المنثور،جلال الدین سیوطی،ج 3،ص 285:و أخرج ابن مردویه عن جابر رضی اللّه عنه ان رجلا کان یرفع صوته بالذکر فقال رجل لو ان هذا خفض صوته،فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم:دعه فانه أواه.و أخرج الطبرانی و ابن مردویه عن عقبة بن عامر رضی اللّه عنه ان رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم قال لرجل یقال له ذو البجادین انه أواه و ذلک انه کان یکثر ذکر اللّه بالقرآن و الدعاء.و أخرج ابن مردویه عن ابن عباس رضی اللّه عنهما ان النبی صلی اللّه علیه و سلم أدخل میتا القبر و قال رحمک اللّه ان کنت لاواها تلاء للقرآن.و أخرج ابن جریر و ابن أبی حاتم و أبو الشیخ و ابن مردویه عن عبد اللّه بن شداد بن الهاد قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم الاواه الخاشع المتضرع.و أخرج ابن جریر و ابن المنذر و الطبرانی و أبو الشیخ عن ابن مسعود قال الاواه الدعاء.و أخرج أبو الشیخ عن زید بن أسلم قال الاواه الدعاء المستکین إلی اللّه کهیئة المریض المتاوه من مرضه.و أخرج عبد الرزاق و الفریابی و ابن أبی شیبة و ابن جریر و ابن المنذر و ابن أبی حاتم و الطیرانی و أبو الشیخ عن أبی العبید قال:سألت عبد اللّه بن مسعود عن الاواه فقال:هو الرحیم.و أخرج ابن جریر و ابن المنذر و ابن أبی حاتم من طریق علی عن ابن عباس قال:الاواه المؤمن التواب.و أخرج أبو الشیخ عن ابن عباس قال:الاواه الحلیم المؤمن
[المطیع.و أخرج بن أبی حاتم عن أبی أیوب قال:الاواه الذی إنا ذکر خطایاه استغفر منها.
و...]
(15) .البدایة و النهایة،ابن کثیر،ج 5،ص 23:قال ابن إسحاق:و حدثنی محمد بن ابراهیم بن الحارث التیمی،أن عبد اللّه بن مسعود کان یحدث قال:قمت من جوف اللیل و أنا مع رسول اللّه فی غزوة تبوک،فرأیت شعلة من نار فی ناحیة العسکر فاتبعتها انظر إلیها،قال:فإذا رسول اللّه و أبو بکر و عمر و إذا عبد اللّه ذو البجادین قد مات و إذا هم قد حفروا له،و رسول اللّه فی حفرته،و أبو بکر و عمر یدلیانه إلیه،و إذا هو یقول:أدنیا إلی أخاکما.فدلیاه إلیه،فلما هیأه لشقه قال:اللهم إنی قد أمسیت راضیا عنه فارض عنه.قال یقول ابن مسعود:یالیتنی کنت صاحب الحفرة
ابن اثیر در أسد الغابة(ج 1،ص 56)به نقلی وفات او را در مدینه دانسته است:روی...
سعید بن أبی سعید المقبری وحده حدیثا واحدا و هو قال جئت لیلة أحرس رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فإذا رجل میت فقیل هذا عبد اللّه ذو البجادین و توفی بالمدینة و فرغوا من جهازه و حملوه فقال النبی صلی اللّه علیه و سلم ارفقوا به رفق اللّه بکم فانه کان یحب اللّه و رسوله.و هو حدیث غریب لا یعرف الا من هذا الوجه.
(16) .بحار الأنوار،ج 1،ص 97.
(17) .حدید،28.
(18) .حدید،12.
(19) .حدید،19.
(20) .تحف العقول،ابن شعبه حرانی،ص 318.
(21) .از صائب تبریزی است.
(22) .پس از شهادت امام حسین علیه السلام ابتدا قیام توابین روی داد که به شکست آنان انجامید.اما در سال 66 ق مختار ثقفی(1-67 ق)برای خونخواهی امام قیام کرد.
(23) .هارون الرشید(148-193 ق)بزرگترین خلیفه عباسی.در سال 170 ق پس از هادی به خلافت رسید.در اوایل خلافت،مدت سه سال تحت نفوذ مادرش بود،ولی پس از مرگ مادر یحیی بن خالد برمکی را در سال 178 ق به وزارت برگزید و امور خلافت را به دست یحیی و فرزندانش سپرد.هارون مردی متعصب و در عین حال عیاش و خوشگذران بود.
تجمل و حلال دربار او مشهور است.نسبت به علویان کینه شدیدی داشت.قدرت یحیی و
[فرزندانش جعفر،فضل،محمد،و موسی او را سخت بیمناک کرد،چنان که همت بر نابودی آنان گمارد.جعفر را کشت و سایر برامکه را به زندان انداخت و اموال ایشان را ضبط کرد.
هارون هنگامی که به عزم رسیدگی به تعدیات حاکم خراسان و جنگ با خوارج مشرق ایران در حرکت بود درگذشت.ر ک:فرهنگ معین،ج 6،مدخل هارون الرشید.]
(24) .بهلول ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی،یکی از عقلای مجانین معاصر هارون الرشید (کوفه حدود 190 ق/806 م).وی در کوفه نشو و نما یافت.هارون و خلفای دیگر از او موعظه میطلبیدند.او در همان شهر ادب میآموخت و سپس به صورت مجانین در آمد.
وی را اخبار و نوادر و اشعار بسیار است.ر ک:فرهنگ معین،ج 5،ذیل مدخل بهلول.
(25) .قلم،51: «وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ» .
(26) .ابو المجد مجدود بن آدم شاعر و عارف معروف ایرانی قرن ششم(غزنین،اواسط یا اوایل نیمه دوم قرن 5-بین 525 و 545.ق)او پس از رشد در شاعری به دستگاه غزنویان راه جست و مسعود بن ابراهیم و بهرامشاه بن مسعود را یاد و مدح کرد،ولی نصیبی نبرد و از ممدوحان رضایتی نیافت و دردناک و مستمند در چنگ آز گرفتار بود تا دست به دامن عرفان زد و از جهان و جهانیان دست شست،چنانکه بهرامشاه از پی اعزاز او خواست تا خواهر خود بدو دهد،نپذیرفت.وی چند سال از دوره جوانی خود را در شهرهای بلخ و سرخس و هرات و نیشابور گذرانید و گویا در همان ایام که در بلخ بود،راه کعبه پیش گرفت.بعد از بازگشت از سفر مکه،مدتی در بلخ به سر برد و از آنجا به سرخس و مرو و نیشابور رفت و هرجا چندی در سایه تعهد و نیکوداشت بزرگان محل به سر برد تا در حدود سال 518 به غزنین بازگشت.یادگار این سفر دراز مقداری از قصاید و اشعار سنایی است که در خراسان سروده و کارنامه بلخ که در شهر بلخ ساخته.تغییر حال و مجذوب شدن او نیز در اثنای همین سفر به بلخ روی داده.وی را شاگرد و پیرو ابو یوسف یعقوب همداین دانستهاند.سنائی پس از بازگشت به غزنین تا پایان حیات در آن شهر به گوشهگیری و عزلت گذراند.در همین دوره،به نظم مثنوی حدیقه الحدیقة پرداخت.آرامگاه سنائی در غزنین زیارتگاه است.وی دوستدار آل علی بود.سنائی در تغییر سبک شعر فارسی و ایجاد تنوع و تجدد در آن موثر بوده است.در آثار او دو سبک مختلف مربوط به دو دوره زندگانیاش دیده میشد.در مرحله نخست سنائی شاعری درباری و لهو پیشه
[بود و برای تحصیل دینار از مدح کسی امتناع نداشت.در مرحله دوم،شاعر افکار اخلاقی و عرفانی خود را اظهار داشته و سبک حقیقی خویش را بدین وسیله ایجاد کرده است.از آثار اوست حدیقة الحقیقة،طریق التحقیق،سیر العباد الی العباد،و کارنامه بلخ.ر ک:فرهنگ معین،ج 5،مدخل سنائی.]
(27) .غزنوی،منسوب به غزنه،غزنی،یا غزنین.سلسلهای که در ایران شرقی پس از سامانیان سلطنت کردند.دوره سلطنت این خاندان را به دو قسمت باید تقسیم کرد:-دوره اول:در دوره پادشاهی عبد المالک سامانی غلامی ترک به نام«الپتگین»به امارت طخارستان رسید و سپس در غزنین به حکومت پرداخت.پس از مرگ او،پسرش اسحاق و بعد از مرگ او غلامش بلکاتگین به حکومت رسیدند،ولی موسس واقعی این خاندان سبکتگین غلام و داماد الپتگین است.وی در شهر غزنین حکومت و سلسلهای ایجاد کرد که به مناسبت پایتخت سلسله در این شهر،به غزنویان شهرت یافتند.جانشین او محمود که مردی دلیر و شجاع بود قلمرو خود را از مشرق و جنوب ایران بسط داده دولتی نیرومند به وجود آورد.
وی بر امرای صفاری،سامانی،آل زیار،و آل بویه غلبه کرد و چندبار به هند لشکر کشید و غنایم بسیار به پایتخت خویش آورد.پس از محمود،فرزند او(محمد)شاه شد و پس از اندک مدتی فرزند دیگرش مسعود به سلطنت رسید.وی اگرچه دلیر بود،اما شرابخوارگی و عیاشی و سوء تدبیرش سلطنت او را از میان برد و مایه غلبه سلجوقیان بر ایران شد.
دورة اول حکومت غزنویان با شکست مسعود از سلاجقه در نزدیک حصار دندانقان مرو (431 ق)و قتل او به دست غلامانش به هنگام فرار از غزنین(432 ق)به یایان میرسد.
-دوره دوم:پس از آخرین شکست سپاهیان غزنوی به سال 431،سلطان مسعود به سرعت به جانب غزنین عقب نشست و بعد از این شکست خراسان و خوارزم و گرگان و ری و اصفهان از چنگ غزنویان بیرون رفت.وی به سوی هندوستان پیش رفت،ولی چون به نزدیک رباط ماریکله رسید،غلامان و لشکریانش بر خزاین سلطان زدند و آن را غارت کردند و امیر محمد را که همراه سلطان آورده بودند به امارات برداشتند و مسعود را اسیر کردند و به قلعه کسری بردند و بکشتند.امیر مودود پس از آگهی از واقعه مسعود به غزنین تاخت و با محمد و لشکریان عاصی جنگید و همه مخالفان پدر را از میان برد.بدینگونه، دوره دوم حکومت غزنویان آغاز شد و از سال 432 تا 582 یا 583 یعنی 150 سال ادامه یافت.در این دوره،از مودود تا تاج الدوله خسرو ملک سیزده پادشاه بر جای محمود
[غزنوی تکیه زدند.از دوره سلطنت مودود تا عهد پادشاهی ابراهیم بن مسعود مدتی میان سلجوقیان و غزنویان جنگ و ستیز ادامه داشت تا سلطان ابراهیم و ملکشاه صلح کردند بر این که هیچیک از جانبین قصد مملکت دیگری نکند.شاهان غزنوی پس از شکست مسعود از سلجوقیان تنها به افغانستان و سیستان و ولایت سند اکتفا کردند،لیکن به تدریج دایره حکومت ایشان تنگتر شد،خاصه که سلاطین غوری در این میان قوت میگرفتند و قلمرو حکومتشان وسعت مییافت،و حتی غزنین را نیز در اواخر عهد غزنویانیعنی در پایان سلطنت خسرو شاه بن بهرامشاه(547-555 ق)از دست آنان بیرون آوردند.بنا به بعضی اقوال،پایتخت غزنویان بعد از این واقعه به لاهور انتقال یافت تا آن شهر را نیز به سال 583 ق غیاث الدین غوری تسخیر کرد و خسرو ملک آخرین پادشاه غزنوی را مقید و محبوس کرد و سپس او و همه شاهزادگان غزنوی را از میان برد.افراد سلسله غزنوی و سال جلوس آنان از این قرار است:ناصر الدوله سبکتگین(جل367 ق/977 م)،اسماعیل بن سبکتگین(جل387 ق/997 م)،یمین الدوله محمود بن سبکتگین(جل389 ق/999 م)، جلال الدین محمد بن محمود(جل421 ق/1030 م)،ناصر الدین مسعود(اول)بن محمود (جل421.ق/1030 م)،جلال الدوله محمد بن محمود برای بار دوم(جل433 ق/1031 م)، شهاب الدوله ابو سعد مودود بن مسعود(جل433 ق/1031 م)،مسعود(دوم)ابن مودود (جل440 ق/1048 م)بهاء الدوله ابو الحسن ابن مسعود(اول)(جل440 ق/1048 م)، عز الدوله عبد الرشید ابن محمود(جل441 ق/1049 م)،[طغرل غاصب که غلام محمود بود،40 روز حکومت کرد و در سال 444 درگذشت]،جمال الدوله فرخزاد بن مسعود (جل444 ق/1052 م)،ظهیر الدوله ابراهیم بن مسعود(جل451 ق/1059 م)،علاء الدوله مسعود(سوم)(جل492 ق/1099 م)،کمال الدوله شیرزاد بن مسعود(جل508 ق/1114 م)،سلطان الدوله ارسلام شاه بن مسعود(جل509 ق/1115 م)،یمین الدوله بهرامشاه ابن مسعود(جل512 ق/1118 م)،معز الدوله خسرو شاه بن بهرام(جل547 ق/1152 م)،تاج الدوله خسرو ملک بن خسرو شاه(جل555 ق/1160 مف 582 ق/1186 م).ر ک:
فرهنگ معین،ج 6،مدخل غزنویان.
(28) .بچههای این زمان تون حمام را ندیدهاند،تون حمام بیرون حمام بود و با پلههای فراوان به پایین میرفت.در حقیقت،دخمهای بود پر از وسایل سوخت.این وسائل هم دودزا بود
[و هم روغنی و چرک و کثیف.خود تون تاب هم قیافه عجیبی داشت:لباسهای چرک، سیاه،روغنی،قیافهاش هم همینطور.به هر حال،اقتضای شغلش این بود.(مولف)]
(29) این حکایت در نقد و تفسیر مثنوی مرحوم علامه جعفری آمده است.(مولف)
عقل و جهل دوست و دشمن انسان
اصفهان،مسجد سید صفر 1374
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد اللّه للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
باارزشترین سرمایه عالم هستی عقل است که خداوند متعال آن را به انسان عطا کرده است.تعدادی از مهمترین روایات باب عقل از وجود مبارک حضرت علی بن موسی الرضا،علیه السلام،وارد شده است که در یکی از آنها حضرت میفرماید:
«صدیق کل امرء عقله و عدوه جهله». 1
یار و مددکار و رفیق راستین انسان عقل اوست و دشمن او جهلش،زیرا عقل سرمایهای است که به عالم ملکوت متصل است و جلوه نور خدا در انسان است.ازاینرو،درک انسان از واقعیات عالم هستی و رسیدن او به خیر دنیا و آخرت بستگی به کارکرد عقل دارد.نکته جالبی که در برخی آیات قرآن و روایات به آن برمیخوریم این است که گاه از دوستان واقعی انسان،در لسان خدا و اهل بیت،علیهم السلام،تعبیر به صدیق شده است که معنای آن برتر از معنای واژههایی چون رفیق، معاشر،و صاحب(همراه)است. 2 صدیق وجودی است که ظاهر و باطنش یکی است و همواره خیرخواه آدمی است.
اولین و مهمترین صدیق انسان وجود مقدس پروردگار است.پس از او، پیغمبران خدا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،صدیق انساناند. 3
تاریخ شهادت میدهد که هرکس با پروردگار عالم در طول زندگیاش پیوند خورده به مقامات شگفتانگیزی رسیده است که گاه در باور انسان نمیگنجد.از سوی دیگر،کسی که دوره عمر خود را از خدا جدا زندگی کرده و همواره در پی طلا و نقره و شهوت و مقام بوده،در نظر وجود مقدس حضرت حق فقیرترین مردم است.قرآن مجید این گروه از انسانها را دچار خیالات و روانی میداند و میفرماید:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً. اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً». 4
بگو:آیا شما را از زیانکارترین مردم از جهت عمل آگاه کنم.آنان کسانی هستند که تلاششان در زندگی دنیا به هدر رفته و گم شده است در حالی که خود میپندارند خوب عمل میکنند.
این انسانها دچار خیالاتاند،با حقیقت ارتباطی ندارند و با هر چیزی که ارتباط دارند،جز سود ظاهری برای بدنشان چیز دیگری ندارد.قرآن این نکته را متذکر میشود که اگر همه ثروت عالم هم دست یک نفر باشد،وقتی با خدا ارتباط ندارد،فایدهای برایش ندارد:
«إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِیَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذابِ یَوْمِ الْقِیامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ». 5
قطعا کسانی که کافر شدند اگر همه آنچه در زمین است و همانند آن را نیز با آن همراه خود داشته باشند،تا آن را برای نجاتشان از عذاب روز قیامت فدیه و عوض دهند،از آنان پذیرفته نخواهد شد؛و برای آنان عذابی دردناک است.
مگر بدن انسان چقدر جا اشغال میکند؟مگر معده چقدر میتواند در خود جای دهد؟مگر لباس چقدر پارچه لازم دارد؟انسان بقیه دنیا را میخواهد به چه مصرفی برساند؟انسان به علاوه همه ثروت و پولی.که دارد مساوی با چیست؟انسان به علاوه شهواتش مساوی با چیست؟
قرآن مجید به همه این پرسشها پاسخ داده و معتقد است انسان به علاوه هوای نفس و به علاوه همه کسانی که مثل او هستند(مثلا یزید به علاوه شمر)مساوی با صفر است.قرآن مجید میگوید:
«ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ». 6
آنچه از ثروت و مال نزد شماست،فانی میشود و آنچه از پاداش و ثواب نزد خداست،باقی میماند،و قطعا آنان که برای دینشان شکیبایی ورزیدند، پاداششان را بر پایه بهترین عملی که همواره انجام میدادهاند،میدهیم.
جمع همه عناصر مادی عالم مساوی با صفر است.اما انسان به علاوه خدا همهچیز است:
«قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا». 7
نوزاد از میان گهواره گفت:بیتردید،من بنده خدایم،به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است.
عبد اللّه یعنی جمع خدا با انسان.عبد انسان است و اللّه وجودی است که مستجمع جمیع صفات کمالیّه است.پس،انسان به علاوه خدا مساوی است با صفات کمال.در آیه دیگر میخوانیم:
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ...». 8
انسان به علاوه خدا و به علاوه عمل صالح مساوی با خیر البریّه است؛ یعنی بهترین موجودی که خداوند در میان جمیع موجودات زنده آفریده است.ارزش این انسان را چه کسی میتواند حساب کند که مساوی با
چیست؟چند میلیارد واقعیت در عالم داریم،چه تعداد ملائکه و موجود زنده غیبی و شهودی داریم؟ارزش این انسان بالاتر از همه آنها است.
وگرنه انسان منهای خدا بدنی بیش نیست که اگر حلال گوشت هم بود و او را در ترازو میگذاشتند،قیمتش بیش از قیمت یک گوسفند نمیشد.کسی که به درجه خیر البریّه رسیده است غیر از آن تفاوت عامی که انسان باخدا با انسان بیخدا از نظر ارزشی دارد،تولیداتشان هم متفاوت است و عملی تولید میکند که جزایش این است:
«جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ». 9
کسی جز خدا محتوای این آیه را نمیتواند به درستی تبیین کند.در قرآن میخوانیم:
«فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ». 10
پس هیچکس نمیداند چه چیزهایی که مایه شادمانی و خوشحالی آنان است به پاداش اعمالی که همواره انجام میدادهاند،برای آنان پنهان داشتهاند.
کلمه نفس در این آیه نکره است و افاده عموم میکند؛یعنی هر صاحب حیاتی را که در عالم وجود دارد شامل میشود.تمامی انبیا و اولیای خدا(حضرت ابراهیم،موسی،عیسی،یوسف،رسول گرامی اسلام،امیر المؤمنین،علیهم السلام)نفس هستند.پس،حتی اینان نیز خبر ندارند که خداوند برای انسان باخدا چه اجر و ذخیرهای قرار داده است.
احدی جز خدا از این مساله خبر ندارد،دلیلش این است که امکان خبردار شدن از آن نیست.
مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در کتاب شریف شافی خود حدیثی از
امام صادق،علیه السلام،نقل کردهاند که بسیار شنیدنی است.میفرمایند:
حضرت ابراهیم،علیه السلام،یکبار به ملک الموت گفت:تو با شکل اصلی خودت جان مردم را میگیری؟گفت:نه،وضع خود مردم،شکل مرا در زمان مرگشان معین میکند.پرسید:برای انسانهای منهای خدا به چه شکلی در میآیی؟گفت:تو طاقت دیدن آن را نداری،پس،از این موضوع درگذر!
ابراهیم قهرمان توحید است.بتشکن است و کسی است که بینی نمرودیان را به خاک مالیده و خداوند در حق او فرموده است:
«وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ». 11
و اینگونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمانها و زمین به ابراهیم نشان میدهیم تا از یقینکنندگان شود.
چگونه ممکن است چنین کسی طاقت دیدن چنین چیزهایی را نداشته باشد؟بر همین اساس،حضرت به ملک الموت اصرار کردند که آن چهره را ببینند.حضرت عزرائیل گفت:تو طاقت آن را نداری،اما حالا که اصرار میکنی اطاعت میکنم!ابراهیم هنوز قیافه ملک الموت را درست ندیده بود که از مهابت آن غش کرد و به حال مرگ افتاد.
این تازه دیدن ملک الموت است.بعد از آن،عالم برزخ است و هیولای عجیب و غریب اعمال بد و اخلاق رذیله.بعد،محشر برپا میشود و پرونده و دادگاه و میزان و صراط و هفت طبقه جهنم و...
خدا هم که در قرآن در بیان جهنم و بیدار کردن مردم از خواب غفلت سنگ تمام گذاشته است.میماند قلب ما که اینقدر قوی است که اصلا نمیترسد،چون اگر میترسید از آنچه عامل عذاب بود فرار میکردیم!
به هر حال،فردی که از عذاب برزخ نمیترسید و از انبیای اولو العزم بود به آن حال مبتلا شد.بعد از آن که حضرت به هوش آمد پرسید:
آنها که باخدا هستند را چگونه قبض روح میکنی؟گفت:نگاه کن! ناگاه،حالت عجیبی به ابراهیم دست داد:
ندانم این شب قدر است یا ستاره صبح تویی برابر من یا خیال در نظرم 12
همانطور که داشت نگاه میکرد(دیده از دیدار جانان برگرفتن مشکل است) پرسید:این جلوه جمال محبوب نیست،این وجه اللّه نیست؟عزرائیل گفت:ای ابراهیم،این جمال محبوب نیست،چهره من است،ابراهیم، علیه السلام،پرسید:آیا خدا به دوستان خود بعد از این که تو را دیدند باز هم پاداش میدهد؟گفت:آری،چطور؟گفت:برای این که اگر پاداش مرا،با این همه زحمتی که در طول دوران پیامبریام کشیدهام،تنها دیدار تو در این هیبت قرار دهند برایم زیاد است. 13
این تنها گوشهای از لطف پروردگار بر بندگانش است و پس از مرگ، بهشت و جلوههای حق و عزت بیذلت و حیات بیمرگ و غنای بیفقر در پیش است.همچنین،رضایت حق و سلام کردن حضرت حق بر بندگانش:
«سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ». 14
با سلامی پرارزش و سلامتبخش که گفتاری از پروردگاری مهربان است.
ملائکه نیز به سراغ انسان میآیند:
«جَنّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ. سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ». 15
بهشتهای جاویدی که آنان و پدران و همسران و فرزندان شایسته و درستکارشان در آن وارد میشوند،و فرشتگان از هر دری بر آنان در آیند و به آنان گویند:سلام بر شما به پاس استقامت و صبرتان در برابر عبادت، معصیت و مصیبت.پس نیکوست فرجام این سرای.
و بهشت جاودان با همه نعمتهایش در انتظار آنهاست:
در سایه درخت سدر بیخارند،و درختان موزی که میوههایش خوشه خوشه روی هم چیده شده است،و سایهای گسترده و پایدار،و آبی ریزان، و میوهای فراوان،که پایان نپذیرد و ممنوع نشود،و همسرانی بلند مرتبه، که ما آنان را با آفرینشی ویژه آفریدیم؛پس آنان را همواره دوشیزه قرار دادهایم.عشقورز به شوهران،و همسن و سال با همسران،همه این نعمتها برای سعادتمندان است.
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند،در زمره کسانی از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و شایستگان خواهند بود که خدا به آنان نعمت ایمان، اخلاق و عمل صالح داده؛و اینان نیکو رفیقانی هستند.
چه کسی میتواند ارزش این همه نعمت و پاداش را محاسبه کند؟ پس،بیایید در مسیر زندگی خود را با چیزهایی جمع بزنیم که حاصل جمعش قابل شمارش نباشد،نه با چیزهایی که جمعش مساوی با هیچ است.خانمی که فکر میکند در این دنیا همهچیز در پول و تجملات زندگی و طلا و نقره و زیبایی ظاهر خلاصه میشود حاصل جمعش با همه اینها صفر است و مساوی با هیچ.این جمع مانند یک با یک یا دو با دو نیست که جوابش دو یا چهار باشد.جمع هیچ با هیچ است.در غیر این صورت،قارون به علاوه پولهایش باید لااقل آیت اللّه العظمی قارون یا فرعون به علاوه سلطنتش،مساوی با انسان بزرگوار و عظیم القدری میشد.ای کاش این جمع جواب داشت تا حداقل یک عمر دست و پا زدنمان در دنیا مفهوم اندکی پیدا میکرد!ولی متاسفانه،این جمع جوابی
ندارد و عقلای عالم آن را مساوی صفر قرار دادهاند:
جوان و پیر که در فکر مال و فرزندند نه عاقلند که طفلان ناخردمندند
جماعتی که بگریند بهر عیش و منال یقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند
خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشید که سایهای به سر این جهان نیفکندند
به خانهای که ره جان نمیتوان بستن چه ابلهند کسانی که دل همی بندند
بقا که نیست در او حاصلی همه هیچ است چو بنگری همه مردم به هیچ خرسندند
ترا به از عمل خیر نیست فرزندی که دشمنند تو را زادگان نه فرزندند
مجوی دنیی اگر اهل همتی خسرو که از همای به مردار میل نپسندند. 18
آسیه،همسر فرعون،ابتدا از آن خانمهایی بود که مانند شوهرش به علاوه خیلی چیزها مساوی با صفر بود.اما،یک روز صدای خدا را از گلوی موسی،علیه السلام،شنید که میگفت:
«إِنَّنِی أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی». 19
همانا،من خدایم که جز من معبودی نیست،پس مرا بپرست و نماز را برای یاد من برپا دار.
این صدا از گوش او به باطنش منتقل شد.بعد،در کارگاه عقل آن را تحلیل کرد و نتیجه گرفت که فرعون کارهای نیست و همهکاره نظام هستی اللّه است.سپس،به این فکر کرد که چرا خود را با فرعون همراه کرده و وجودش را با او جمع زده است؟در حالی که دنیا و آخرت از آن پروردگار است:
«یا رحمن الدنیا و رحیم الاخرة». 20
«لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». 21
«وَ لِلّهِ مِیراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». 22
«تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ». 23
به این چیزها فکر کرد و از تخت سلطنت و علاقه به مشتی النگو و گوشواره و سینهبند دست برداشت و راه خود را از فرعون جدا کرد.پس از مدتی،فرعون متوجه تغییر رفتار همسرش شد و به او گفت:قیافه و رفتار و اخلاق تو عوض شده؟گفت:آری،من خدای خود را پیدا کرده و با او همراه شدهام.فرعون که از عصبانیت نمیدانست چه کند گفت:
تو را به بدترین شکل میکشم.گفت:هرچه میتوانی انجام بده!
امام صادق،علیه السلام،میفرماید:گذشتگان شما را با ارّه قطعه قطعه کردند و زنده زنده در آتش سوزاندند،اما آنها از خدا جدا نشدند. 24 چون وقتی انسان به خدا پیوند بخورد،هیچچیز نمیتواند او را از محبوبش جدا کند.
به هر حال،فرعون دستور داد کف دستها و دو پای آسیه را از مچ به زمین میخ کنند و،بدین وسیله،او را به زمین بدوزند.چند دقیقه بعد هم دستور داد سنگ بزرگی را روی سینهاش بگذارند.قرآن میفرماید:
«وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ». 25
و خدا برای مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامی که گفت:
پروردگارا،برای من نزد خودت خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و کردارش رهایی بخش و مرا از مردم ستمکار نجات ده.
آری،وقتی آسیه آن سنگ را دید گفت:خدایا،مرا از فرعون نجات بده و در نزد خودت در بهشت قرارم ده.این سخن نشاندهنده آن است که او به خدا پیوسته و میداند که کل عالم در دست خداست.خداوند هم کریم است و کل عالم را به بندهاش میدهد.
کار این زن با پیوستن به خدا به جایی رسید که یکی از چهار زن بزرگ عالم شد و طبق روایات یکی از همسران پیامبر اسلام در بهشت
است. 26 در ارزشش نیز همین بس که نامش در قرآن آمده و خداوند ایمان او را در قرآن ستوده است.این مقام اندکی نیست.مگر نه این است که شبهای قدر وقتی مراسم احیاء برپا میشود میگوییم:
«اللهم بحق هذا القرآن،و بحق من أرسلته به،و بحق کل مؤمن مدحته فیه، و بحقک علیهم فلا أحد أعرف بحقک منک،بک یا اللّه». 27
مگر آسیه یکی زا مدحشدگان در قرآن نیست؟مقام این زن اینقدر بلند است که شیعیان قرنهاست وقتی قرآن به سر میگذارند گویی خداوند را به حق آسیه قسم میدهند.این مقام را آسیه از همسری فرعون کسب نکرد،از همراهی با خدا و به کار گرفتن عقل به دست آورد.حال،خود بسنجیم که عقلی که در وجود ماست چقدر قیمت دارد؟و وجود ما چه ارزش و قیمتی دارد که خودمان از آن بیخبریم؟
روزی،از امام صادق،علیه السلام،پرسیدند:
«یابن رسول اللّه!ما العقل؟»
ای پسر رسول خدا،عقل چیست؟فرمود:
«ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان».
عقل آن است که بدان خدای رحمان بندگی شود و بهشت به وسیله آن به دست آید.
چیزی است که اگر به آن پیوند بخوری،«عبد اللّه»میشوی و به خداوند میپیوندی.در حقیقت،راه جمع شدن تو با خدا و سرمایهای است که با آن میتوان بهشت را به دست آورد.پرسیدند:آنچه معاویه را در حکمرانی یاری میداد چه بود؟فرمود:
«تلک النکراء!تلک الشیطنة،و هی شبیهة بالعقل،و لیست بالعقل». 28
آنچه معاویه داشت عقل نبود،نیرنگبازی و شیطنت بود؛چون وجود
او با شیطان جمع شده بود،اما به نظر میآمد که او آدم عاقلی است،در حالی که عاقل آن است که به پایان کار اندیشه کند و علامت عاقل بودنش آن است که خود را به خدا و انبیا و قرآن و ائمه پیوند میزند.
امیر المؤمنین خطبه کوتاهی دارند که با وجود مختصر بودن بار معنوی بالایی دارد.این خطبه درباره کسانی است که اهل فکر و تعقل هستند و هیچ قدمی را بدون کمک گرفتن از قرآن و سخن انبیا و راهنمایی عالمان ربّانی بر نمیدارند.همچنین درباره کسانی است که با این نور رابطهای ندارند و همتشان صرف پیوند بیشتر به دنیا میشود.حضرت میفرمایند:
«إنما الدنیا منتهی بصر الاعمی». 29
این افق دید کسی است که با عقل در ارتباط نیست.این آخرین حد دید و درک اوست و تمام هستی را همین میبیند؛یعنی دید او با دید گاو و گوسفند مساوی است که آخرین حد دیدش طویله و یونجه و آب است،اما مردم عاقل آخرین حد دیدشان این نیست.آنها وقتی مینشینند و هستی را مینگرند،به پایان کار میاندیشند و خدا و قیامت و بهشت او را میبینند.بریدگان از عقل مسافر عناصر هستند و میروند تا در خاک فرو روند و خانه و مغازه و پولی به دست آورند،اما عاقلان دارند از این عالم به سفر ملکوت میروند؛بیخردان سیری نزولی در پیش گرفتهاند و میروند تا صفر شوند،ولی عاقلان میروند تا به بینهایت برسند.انسانهای عاقل از پول و مقام و شهوت مرکبی درست کردهاند که با آن خود را به خدا برسانند و بیعقلها جان میکنند تا این هزار متر زمین را آباد کنند و چند طبقه ساختمان و یک تجارتخانه برپا کنند و،بعد از آن،در نقطه صفر بمیرند.
یکبار،در شهری منبر میرفتم که به واقع شهر عجیب و فوق العادهای بود.
معروف است که حدود دویست سال پیش هم وقتی مرحوم آیت اللّه شیخ جعفر شوشتری 30 در این شهر منبر رفته بود بدین مضمون فرموده بود:
من آیات بهشت را در قرآن خوانده بودم،ولی خود بهشت را ندیده بودم تا این که به شهر شما آمدم و بهشت را هم دیدم!خداوند در قرآن میگوید بهشت حور العین دارد و حور العین حجاب ندارند.در این شهر هم ما هرچه دیدیم حور العین بیحجاب بود؛بهشت نماز و روزه ندارد، اینجا هم ما نماز و روزهای ندیدیم و...!
قبل از انقلاب،من ده شب آنجا منبر رفتم و با این که تمام هنرم را به کار گرفته بودم و به قول آنها معجزه شده و جمعیت زیادی جمع شده بود،تنها دویست نفر مستمع داشتم،در حالی که شهر حدود دویست و بیست هزار نفر جمعیت داشت و چهار هزار واحد مشروبفروشی در آن دایر بود!
روزی،یکی از اهالی این شهر برایم تعریف میکرد که من آدم غافلی بودم،ولی اتفاقی افتاد که مرا عاقل کرد و به بیعقلیام خاتمه داد.او که فردی پولدار و بسیار ثروتمند بود تعریف میکرد که یک شب،دیرتر از ساعت مقرر به خانه آمدم.ساعت حدود ده شب بود.خانم خانه دراز کشیده بود و استراحت میکرد.برای همین،وقتی گفتم:خانم،شام ما را بیاور!گفت:هم نان و در یخچال هست و هم پنیر.بردار و بخور!
این طرز برخورد خیلی بر من گران آمد و به این فکر میکردم که چرا من باید با این همه سرمایه نان و پنیر بخورم؟برای همین،به خانم گفتم:
زن،بلند شو چیزی درست کن!گفت:تو زن نداری،برو خودت درست کن!دیگر حسابی ناراحت شدم و قهر کردم.
آری،کسی که با خدا نیست به هیچچیز نمیتواند قناعت کند،در حالی که اهل خدا،مثل امیر المؤمنین،علیه السلام،وقتی بعد از ده سال مقداری کدو به دستش میرسد،دستش را روی شکمش میگذارد و سه بار میگوید:مرده باد بنده شکم. 31
نقل است که یک شب،یکی از قصابهای کوفه حضرت را صدا کرد و گفت:ای امیر المؤمنین!حضرت برگشت و گفت:مرا صدا کردی؟ گفت:بله،سه کیلو گوشت خیلی خوب برایم مانده که مشتری ندارد.
اگر میل دارید،شما آن را به خانه ببرید.فرمود:پولی ندارم تا بهای آن را به تو بدهم.گفت:مگر شما خلیفه نیستید؟چطور پول ندارید مقداری گوشت بخرید؟امام فرمود:من حقوقی برای منصب خود دریافت نمیکنم.در عوض،چند درخت نخل در مدینه دارم که محصول آن را میچینند و با فروش آن زندگیام را میگذرانم.گفت:اشکالی ندارد، نسیه ببرید!فرمود:پولش را چهوقت بیاورم؟گفت:هر وقت داشتید.
فرمود:در آن صورت،هر وقت از در مغازه تو عبور کنم،باید خجالت بکشم،چون اینقدر با تو رفاقت ندارم؛ولی با شکم خودم رفیقم.به تو قول نمیدهم که پول را کی برایت میآورم،اما به شکل خود قول میدهم که هر وقت گوشت آمد به او بدهم.او هم قانع است و شکایتی نمیکند! 32
انسان قانع در زندگیاش راحت است،ولی کسی که همواره در پی برآوردن خواسته دل است،اگر یک شب شامش نان و پنیر باشد دلگیر و ناراحت میشود.او هم طبق همین اصل عمل کرد.میگفت:من قهر کردم و رفتم در اتاق دیگری خوابیدم،اما گرسنهام بود و خوابم نمیبرد.
ساعت حدود یک نیمه شب بود که زنگ خانهمان را زدند و دخترم و دامادم که از سفر میآمدند وارد شدند.شنیدم که زنم از دخترم پرسید:
شام خوردهاید؟گفت:نه!گفت:پس نیم ساعتی شوهرت را سرگرم کن تا من شام را حاضر کنم.بعد از نیم ساعت،دیدم بوی ماهی و کباب و جوجه و ماست و ترشی در خانه راه افتاد.خیلی تعجب کردم و در دل گفتم:خدایا،ما ساعت ده شب آمدیم،حواله به نان و پنیرمان کردند و کسی حرمتمان را نگه داشت،اینها نصف شب آمدند و اینقدر احترام دیدند!من برای چه کسانی دارم زندگی میکنم و خود را اسیر چه چیزهایی کردهام؟در خانه من نشستهاند و از مال من استفاده میکنند و به خودم اهمیتی نمیدهند!خلاصه،تا صبح به این چیزها فکر کردم و تصمیم خود را گرفتم.صبح که شد سوار اولین ماشینی که میخواست به تهران برود شدم.از تهران هم به قم آمدم و خدمت آیت اللّه العظمی بروجردی،رحمه اللّه،رسیدم و عرض کردم:آقا،من پنجاه سال سن دارم و بیدین هستم.هم کمکم کنید دیندار شوم و هم خمس مالم را بفرمایید که چقدر میشود؟آقای بروجردی حساب کردند و مثلا فرمودند:یک میلیون.یک برگه چک نقد بابت خمس نوشتم و گفتم:آقا،یک مقدار خمس اضافهتر بگیرید که فردای قیامت گیر نباشم!فرمود:نیازی نیست، من خواهش کردم تا مقداری هم رد مظالم برای من حساب کردند.
خوب که سبک شدم و احساس کردم حق خدا را از مالم بیرون آوردهام راهی خانه خودم شدم تا به کارهای دیگرم رسیدگی کنم.
معروف است که هر وقت پولی به امیر المؤمنین میرسید آن را بر کف دست میگذاشت و میگفت:تا زمانی که پیش من هستی مال من نیستی.
از نزد من برو تا در زمره اموالم باشی. 33 آری،اگر انسان خمس و زکات بدهد،مالک واقعی مالش میشود؛اگر مسجد بسازد،جهیزیه عروس فقیری را بدهد،مریضی را از بیمارستان مرخص کند و پولش را بتواند به کار خیری تبدیل کند،مالک مالش شده وگرنه آن را از دست داده است:
«إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 34
یقینا خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهای آن که بهشت برای آنان باشد خریده؛همان کسانی که در راه خدا پیکار میکنند،پس دشمن را میکشند و خود در راه خدا کشته میشوند.خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجیل و قرآن وعده بهشت داده است؛وعدهای حق.و چه کسی به عهد و پیمانش از خدا وفادادارتر است؟پس،ای مؤمنان،به این داد و ستدی که انجام دادهاید خوشحال و شاد باشید و این است کامیابی بزرگ.
ایشان در ادامه گفت:وقتی به شهر خودم برگشتم،به خانه خواهرم رفتم.خواهرم گفت:زن و بچهات سه چهار روز است دنبالت میگردند، کجا هستی؟گفتم:عیبی ندارد،کار مهمی داشتم.بعد از آن،به بازار رفتم و کاروانسرا و پاساژ و مغازههایم را یکجا به قیمتی پایینتر از ارزشش فروختم و پولش را صرف ساختن درمانگاه و غسالخانه و مسجد و دار الایتام این شهر کردم.بعد،رفتم خانه و زنگ را زدم.خانمم در را باز کرد.گفتم:سلام،شام داریم؟گفت:بله این چند روز کجا بودی؟گفتم:
شام چی داریم؟گفت:ماهی!گفتم:نان و پنیر نداریم؟پرسید:تو حالت خوب است؟گفتم:خوبم.خدا پدرت را بیامرزد که آن شب آن بلا را سر من آوردی وگرنه به این زودیها از این خواب بیدار نمیشدم! چون من تا چند شب پیش،عقل نداشتم و دیوانه بودم.آری:
«من کان عاقلا کان له دین و من کان له دین دخل الجنة». 35
دینداری ثمره عقل است و بهشت ثمره دینداری.در حقیقت،بهشت آدمی در گرو عقل اوست.
(1) .کافی،ج 1،ص 11.
(2) .در قرآن درباره حضرت یوسف این تعبیر به کار رفته است.یوسف،46: «یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنا فِی سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی النّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ». در نهج البلاغه،نامه 31 میخوانیم «لا تتخذن عدو صدیقک صدیقا فتعادی صدیقک» .نیز در حکمت 295: «أصدقاؤک ثلاثة و أعداؤک ثلاثة.
فأصدقاؤک صدیقک و صدیق صدیقک و عدو عدوک.و أعداؤک و عدو صدیقک و صدیق عدوک».
(3) .نساء،69: «وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً».
(4) .کهف،103-104.
(5) .مائده،36.
(6) .نحل،96.
(7) .مریم،30.
(8) .بینه،7-8.
(9) .بینه،7-8.
(10) .سجده،17.
(11) .انعام،75.
(12) .از سعدی است.
(13) .برداشت آزادی است از این روایت:بحار الأنوار،ج 12،ص 74:«...أن إبراهیم علیه السلام لقی ملکا فقال له:من أنت؟قال:أنا ملک الموت،فقال:أتستطیع أن ترینی الصورة التی تقبض فیها روح المؤمن؟قال:نعم اعرض عنی،فأعرض عنه،فإذا هو شاب حسن الصورة، حسن الثیاب،حسن الشمائل،طیب الرائحة،فقال:یا ملک الموت لو لم یلق المؤمن إلا حسن صورتک لکان حسبه،ثم قال له:هل تستطیع أن ترینی الصورة التی تقبض فیها روح الفاجر؟فقال:لا تطیق!فقال:بلی،قال:فأعرض عنیفأعرض عنه ثم التفت إلیه فإذا هو رجل أسود،قائم الشعر،منتن الرائحة،أسود الثیاب،یخرج من فیه و من مناخره النیران
[و الدخان،فغشی علی إبراهیم ثم أفاق و قد عاد ملک الموت إلی حالته الاولی،فقال:یا ملک الموت لو لم یلق الفاجر إلا صورتک هذه لکفته».]
(14) .یس،58.
(15) .رعد،23-24.
(16) .واقعه،28-38.
(17) .نساء،69.
(18) .از امیر خسرو دهلوی است.
(19) .طه،14.
(20) .ثواب الأعمال،ص 75.
(21) .مائده،120.
(22) .آل عمران،180.
(23) .قصص،83.
(24) .مشکاة الأنوار،طبرسی،ص 497:عن الصادق علیه السلام قال:«إن من کان قبلکم ممن هو علی ما أنتم علیه لیؤخذ الرجل منهم فتقطع یداه و رجلاه و یصلب علی جذوع النخل و یشق بالمنشار فلا یعدو ذلک نفسه،ثم تلی قوله عز و جل: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ» .کتاب سلیم بن قیس،تحقیق محمد باقر أنصاری،ص 308(از علی علیه السلام):«یا معاویة،إن نبی اللّه زکریا نشر بالمنشار و یحیی ذبح و قتله قومه و هو یدعوهم إلی اللّه عز و جل،و ذلک لهوان الدنیا علی اللّه».
(25) .تحریم،11.در تفسیر المیزان،ج 19،ص 346 آمده است:«امرأة فرعون علی ما وردت به الروایات مقتولة قتلها زوجها فرعون لما اطلع أنها آمنت باللّه وحده،و قد اختلفت الروایات فی کیفیة قتلها.ففی بعضها أنه لما اطلع علی إیمانها کلفها الرجوع إلی الکفر فأبت إلا الایمان،فأمر بها أن ترمی علیها بصخرة عظیمة حتی ترضح تحتها ففعل بها ذلک.و فی بعضها لما أحضرت للعذاب دعت بما حکی اللّه عنها فی کلامه من قولها: «رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ» الخ،فاستجاب اللّه لها و رأت بیتها فی الجنة و انتزعت منها الروح و ألقیت الصخرة علی جسد لیس فیه روح.و فی بعضها أن فرعون و تدلها أربعة أوتاد و أضجعها علی صدرها و جعل علی صدرها رحی و استقبل بها عین الشمس.و اللّه أعلم».
[بحار الأنوار،ج 13،ص 164:«و أما امرأة فرعون آسیة فکانت من بنی إسرائیل و کانت مؤمنة مخلصة و کانت تعبد اللّه سرا، و کانت علی ذلک إلی أن قتل فرعون امرأة حزبیل، فعاینت حینئذ الملائکة یعرجون بروحها لما أراد اللّه تعالی بها من الخیر فزادت یقینا و إخلاصا و تصدیقا،فبینا هی کذلک إذ دخل علیها فرعون یخبرها بما صنع بها،فقالت:الویل لک یا فرعون،ما أجرأک علی اللّه جل و علا؟فقال لها:لعلک قد اعتراک الجنون الذی اعتری صاحبتک،فقالت:ما اعترانی جنون لکن آمنت باللّه تعالی ربی و ربک و رب العالمین، فدعا فرعون امها فقال لها:إن ابنتک أخذها الجنون،فاقسم لتذوقن الموت أو لتکفرن بإله موسی،فخلت بها فسألها موافقة فیما أراد،فأبت و قالت:أما أن أکفر باللّه فلا و اللّه لا أفعل ذلک أبدا،فأمر بها فرعون حتی مدت بین أربعة أوتاد ثم لا زالت تعذب حتی ماتت، کما قال اللّه سبحانه: وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتادِ .و عن ابن عباس قال:أخذ فرعون امرأته آسیة حین تبین له إسلامها یعذبها لتدخل فی دینه،فمر بها موسی و هو یعذبها فشکت إلیه بإصبعها، فدعا اللّه موسی أن یخفف عنها،فلم تجد للعذاب مسا،و إنها ماتت من عذاب فرعون لها، فقالت و هی فی العذاب:رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة.و أوحی اللّه إلیها:أن ارفعی رأسک، ففعلت فاریت البیت فی الجنة بنی لها من در فضحکت،فقال فرعون:انظروا إلی الجنون الذی بها،تضحک و هی فی العذاب.انتهی.و قال الطبرسی رحمه اللّه فی قوله تعالی: وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ ...هی آسیة بنت مزاحم،قیل:إنها لما عاینت المعجز من عصا موسی و غلبت السحرة أسلمت،فلما ظهر لفرعون إیمانها نهاها فأبت فأوتد یدیها و رجلیها بأربعة أوتاد و ألقاها فی الشمس،ثم أمر أن یلقی علیها صخرة عظیمة،فلما قربت أجلها قالت:رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة فرفعها اللّه تعالی إلی الجنة فهی فیها تأکل و تشرب،عن الحسن و ابن کیسان،و قیل:إنها أبصرت بیتها فی الجنة من درة و انتزع اللّه روحها،فالقیت الصخرة علی جسدها و لیس فیه روح،فلم تجد ألما من عذاب فرعون،و قیل:
إنها کانت تعذب بالشمس و إذا انصرفوا عنها أظلتها الملائکة و جعلت تری بیتها فی الجنة...».]
(26) .درباره آسیه در کتب مختلف چنین میخوانیم:
درباره نسب آسیه:
-بحار الأنوار،ج 13،ص 16:«...و کانت آسیة بنت مزاحم امرأة من بنی إسرائیل استنکحها فرعون،و هی من خیار النساء،و من بنات الانبیاء،و کانت اما للمؤمنین ترحمهم و تتصدق علیهم یدخلون علیها... .و قال الثعلبی فی العرائس:قد استنکح
[فرعون من بنی اسرائیل امرأة یقال لها آسیة بنت مزاحم،و بقال:هی آسیة بنت مزاحم بن عبید بن الریان بن الولید فرعون یوسف الاول،و نص الطبری أیضا انها کانت من بنی اسرائیل و کانت من خیار النساء المعدودات».
درباره ایمان او و علاقهای که به حضرت موسی علیه السلام داشت:
-بحار الأنوار،ج 13،ص 51:«...و قد استنکح فرعون منهم امرأة یقال لها آسیة بنت مزاحم من خیار النساء المعدودات،و یقال:بل هی آسیة بنت مزاحم بن الریات بن الولید فرعون یوسف الاول فأسلمت علی یدی موسی علیه السلام.قال مقاتل:و لم یسلم من أهل مصر إلا ثلاثة:آسیة و خربیل و مریم بنت ناموساء التی دلت موسی علی قبر یوسف علیه السلام.فعمر فرعون و هم تحت یدیه عمرا طویلا یقال:أربعمائة سنة یسومونهم سوء العذاب.فلما أراد اللّه تعالی أن یفرج عنهم بعث موسی علیه السلام.و کان بدء ذلک علی ما ذکره السدی عن رجاله أن فرعون رأی فی منامه أن نارا قد أقبلت من بیت المقدس حتی اشتملت علی بیوت مصر فأخربتها و أحرقت القبط،و ترکت بنی إسرائیل،فدعا فرعون السحرة و الکهنة و المعبرین و المنجمین و سألهم عن رؤیاه،فقالوا:إنه یولد فی بنی إسرائیل غلام یسلبک ملکک،و یغلبک علی سلطانک،و یخرجک و قومک من أرضک،و یبدل دینک،و قد أضلک زمانه الذی یولد فیه،قال:فأمر فرعون بقتل کل غلام یولد فی بنی إسرائیل،و جمع القوابل من نساء أهل مملکته فقال لهن:لا یسقطن علی أیدیکن غلام من بنی إسرائیل إلا قتلتنه، و لا جاریة إلا ترکتنها،و وکل بهن فکن یفعلن ذلک،قال مجاهد:لقد ذکر لی أنه کان یأمر بالقصب فیشق حتی یجعل أمثال الشفار.ثم یصف بعضها إلی بعض ثم یؤتی بالحبالی من بنی إسرائیل فیوقعن فتحز أقدامهن حتی أن المرأة منهن لتضع ولدها فیقع بین رجلیها،فتظل تطأه تتقی به حد القصب عن رجلها لما بلغ من جهدها،فکان یقتل الغلمان الذین کانوا فی وقته،و یقتل من یولد منهم،و یعذب الحبالی حتی یضعن ما فی بطونهن،و أسرع الموت فی مشیخة بنی إسرائیل،فدخل رؤوس القبط علی فرعون فقالوا له:إن الموت قد وقع بنی إسرائیل و أنت تذبح صغارهم و یموت کبارهم، فیوشک أن یقع العمل علینا،فأمر فرعون أن یذبحوا سنة و یترکوا سنة،فولد هارون فی السنة التی لا یذبحون فیها فترک،و ولد موسی فی السنة التی یذبحون فیها،قالوا:
فولدت هارون امه علانیة آمنة،فلما کان العام المقبل حملت بموسی فلما أرادت]
[وضعه حزنت من شأنه و اشتد غمها فأوحی اللّه تعالی إلیها وحی إلهام:أن أرضعیه فإذا خفت علیه فألقیه فی الیم و لا تخافی و لا تحزنی إنا رادوه إلیک و جاعلوه من المرسلین.فلما وضعته فی خفیة أرضعته،ثم اتخذت له تابوتا،و جعلت مفتاح التابوت من داخل و جعلته فیه.قال مقاتل:و کان الذی صنع التابوت خربیل مؤمن آل فرعون، و قیل:إنه کان من بردی.فاتخذت ام موسی التابوت و جعلت فیه قطنا محلوجا و وضعت فیه موسی و قیرت رأسه و خصاصه،ثم ألقته فی النیل،فلما فعلت ذلک و تواری عنها ابنها أتاها الشیطان لعنه اللّه و وسوس إلیها فقالت فی نفسها:ماذا صنعت بابنی؟لو ذبح عندی فواریته و کفنته کان أحب إلی من أن القیه بیدی إلی دواب البحر، فعصمها اللّه تعالی،و انطلق الماء بموسی یرفعه الموج مرة و یخفضه اخری حتی أدخله بین أشجار عند دار فرعون إلی فرضة و هی مستقی جواری آل فرعون،و کان یشرب منها نهر کبیر فی دار فرعون و بستانه،فخرجت جواری آسیة یغتسلن و یسقین فوجدن التابوت فأخذنه و ظنن أن فیه ما لا فحملنه کهیئته حتی أدخلنه علی آسیة فلما فتحته و رأت الغلام فألقی اللّه تعالی علیه محبة منها فرحمته آسیة و أحبته حبا شدیدا، فلما سمع الذباحون أمره أقبلوا علی آسیة بشفارهم لیذبحوا الصبی،فقالت آسیة للذباحین:انصرفوا فإن هذا الواحد لا یزید فی بنی إسرائیل،فآتی فرعون فأستوهبه إیاه فإن وهبه لی کنتم قد أحسنتم،و إن أمر بذبحه لم ألمکم،فأتت به و قالت:قرة عین لی و لک لا تقتله عسی أن ینفعنا أو نتخذه ولدا.فقال فرعون:قرة عین لک،فأما أنا فلا حاجة لی فیه.فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:و الذی یحلف به لو أقر فرعون أن یکون قرة عین کما أقرت به لهداه اللّه تعالی کما هدی به امرأته و لکن اللّه تعالی حرمه ذلک.قالوا:فأراد فرعون أن یذبحه و قال:إنی أخاف أن یکون هذا من بنی إسرائیل،و أن یکون هذا هو الذی علی یدیه هلاکنا و زوال ملکنا،فلم تزل آسیة تکلمه حتی وهبه لها،فلما أمنت آسیة أرادت أن تسمیه باسم اقتضاه حاله و هو موشی لانه وجد بین الماء و الشجر و«مو»بلغة القبط الماء و«الشا»الشجر فعرب فقیل موسی.قال ابن عباس:...فانطلقت ام موسی و ألقته فی البحر،و ذلک بعد ما أرضعته ثلاثة أشهر،و کان لفرعون یومئذ بنت و لم یکن له ولد غیرها،و کانت من أکرم الناس علیه،و کان بها برص شدید و قد قالت أطباء المصر و السحرة:إنها لا تبرء إلا من قبل البحر یوجد منه شبه الانسان فیؤخذ من ریقه فیلطخ به برصها فتبرء من ذلک،و ذلک]
[فی یوم کذا و ساعة کذا حین تشرق،فلما کان یوم الاثنین غدا فرعون إلی مجلس کان له علی شفیر النیل و معه آسیة،فأقبلت بنت فرعون فی جواریها حتی جلست علی شاطیء النیل مع جواریها تلاعبهن إذ أقبل النیل بالتابوت تضربه الامواج،فأخذوه فدنت آسیة فرأت فی جوف التابوت نورا لم یره غیرها،للذی أراد اللّه أن یکرمها، فعالجته ففتحت الباب،فإذا نوره بین عینیه،و قد جعل اللّه تعالی رزقه فی إبهامه یمصه لبنا،فألقی اللّه حبه فی قلبها و أحبه فرعون،فلما أخرجوه عمدت بنت فرعون إلی ما کان یسیل من ریقه فلطخت به برصها فبرئت،فقبلته و ضمته إلی صدرها،فقال الغواة من قوم فرعون:أیها الملک إنا نظن أن ذلک المولود الذی تحذر منه من بنی إسرائیل هو هذا،رمی به فی البحر فرقا منک،فهم فرعون بقتله فاستوهبته آسیة فوهبه لها،ثم قال لها:سمیه،فقالت:سیمته موشی لانه وجد بین الماء و الشجر».
-بحار الأنوار،ج 13،ص 161:«عن جابر بن عبد اللّه قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:ثلاثة لم یکفروا بالوحی طرفة عین:مؤمن آل یاسین،و علی ابن أبی طالب،و آسیة امرأة فرعون».
در فضیلت آسیه:
-بحار الأنوار،ج 13،ص 161:«عن ابن عباس قال:رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أربع خطط فی الارض،و قال:أتدرون ما هذا؟قلنا:اللّه و رسول أعلم،فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:أفضل نساء الجنة أربع:خدیجة بنت خویلد،و فاطمة بنت محمد،و مریم بنت عمران،و آسیة بنت مزاحم امرأة فرعون».
-مجمع البیان،ج 10،ص 480:«قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:کمل من الرجال کثیر،و لم یکمل من النساء إلا أربع:آسیة بنت مزاحم امرأة فرعون،و مریم بنت عمران،و خدیجة بنت خویلد،و فاطمة بنت محمد».
درباره همسریاش برای پیامبر:
-بحار الأنوار،ج 19،ص 20 و 24:«دخل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله علی خدیجة و هی لما بها،فقال لها:بالرغم منا ما نری بک یا خدیجة،فإذا قدمت علی ضرائرک فأقرئیهن السلام فقالت:من هن یا رسول اللّه؟قال صلی اللّه علیه و آله:مریم بنت عمران،و کلثم اخت موسی،و آسیة امرأة فرعون،قالت:بالرفاء یا رسول اللّه».]
[-الدر المنثور،ج 8،ص 229:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:أفضل نساء أهل الجنة:خدیجة بنت خویلد،و فاطمة بنت محمد صلی اللّه علیه و آله،و مریم بنت عمران،و آسیة بنت مزاحم امرأة فرعون».
-المعجم الکبیر،طبرانی،ج 8،ص 259:«...عن أبی أمامة قال سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم یقول لعائشة أشعرت أن اللّه عز و جل زوجنی فی الجنة مریم بنت عمران و کلثم أخت موسی و امرأة فرعون».
-الجامع الصغیر،جلال الدین سیوطی،ج 1،ص 267 و کنز العمال،متقی هندی،ج 11، ص 424:«إن اللّه تعالی زوجنی فی الجنة مریم بنت عمران،و امرأة فرعون،و أخت موسی».
-فیض القدیر شرح الجامع الصغیر،مناوی،ج 2،ص 300:(إن اللّه زوجنی فی الجنة) مضافا إلی زوجاتی اللاتی تزوجتهن فی الدنیا(مریم بنت عمران)أی جعلها زوجتی فیها و أوقع الماضی موقع المستقبل لتحقق الوقوع(و امرأة فرعون)آسیة بنت مزاحم (و أخت موسی)الکلیم علیه السلام و اسمها مریم کما قاله البیضاوی و غیره.قال الحرالی خلصهن اللّه من الاصطفاء الأول العبرانی إلی اصطفاء عربی علی حتی أنکحهن من محمد النبی العربی صلی اللّه علیه و سلم و هؤلاء الثلاثة مترتبات فی الفضل علی هذا الترتیب فأفضلهن مریم اتفاقا فآسیة لأنه قیل بنبوتها فأخت موسی لأنه لم یذهب إلی القول بنبوتها أحد و الظاهر أن وقوع التزوج فی الجنة.
برای آگاهی بیشتر ر ک:بحار الأنوار،ج 13،باب 5،زندگی مومن آل فرعون و همسر فرعون.]
(27) .إقبال الأعمال،سید ابن طاووس،ج 1،ص 346.
(28) .کافی،ج 1،ص 11:«محمد بن عبد الجبار،عن بعض أصحابنا رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت له:ما العقل؟قال:ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان قال:قلت:فالذی کان فی معاویة؟فقال:تلک النکراء!تلک الشیطنة،و هی شبیهة بالعقل،و لیست بالعقل».
(29) .نهج البلاغه،خطبه 133:«إنما الدنیا منتهی بصر الاعمی،لا یبصر مما وراءها شیئا،و البصیر ینفذها بصره و یعلم أن الدار وراءها.فالبصیر منها شاخص،و الاعمی إلیها شاخص.و البصیر منها متزود،و الاعمی لها متزود».
(30) .برای آشنایی بیشتر با این شخصیت نگا:46/22/2/1
(31) .برداشت آزادی است از این حکایت که مربوط است به یکی از صدقات امیر مومنان معروف به چاه ابی نیزر.در کتاب نهج السعاده(ج 4،ص 13)آمده است:«...قال أبو نیزر:
جاءنی علی بن أبی طالب و أنا أقوم بالضیعتین(عین أبی نیزر،و البغیغة)فقال:هل عندک من طعام.فقلت:طعام لا أرضاه لامیر المؤمنین،قرع من قرع الضیعة،صنعته بأهالة سبخة.فقال:
علی به،فقام إلی الربیعو هو جدولفغسل یده،ثم أصاب من ذلک شیئا،ثم رجع إلی الربیع فغسل یدیه بالرمل حتی أنقاهما،ثم ضم یدیه کل واحدة منهما إلی أختها و شرب منهما حسی من الربیع،ثم قال:یا أبا نیزر،ان الاکف أنظف الآنیة،ثم مسح یدیه من ذلک الماء علی بطنه و قال:من أدخله بطنه النار فأبعده اللّه...».
(32) .دراینباره از حضرت نکات مختلفی نقل شده است.از جمله:
-مناقب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 368:«ابن بطة فی الابانة عن جندب ان علیا قدم إلیه لحم غث فقیل له:نجعل لک فیه سمنا؟فقال:«انا لا نأکل ادمین جمیعا».
-نیز:«العرنی:وضع خوان من فالوذج بین یدیه فوجأ بأصبعه حتی بلغ اسفله ثم سلها و لم یأخذ منه شیئا و تلمظ باصبعه و قال:طیب طیب و ما هو بحرام و لکن أکره ان اعود نفسی بما لم اعودها.و فی خبر عن الصادق علیه السلام:«انه مد یده إلیه ثم قبضها فقیل له فی ذلک فقال ذکرت رسول اللّه انه لم یأکله قط فکرهت ان آکله».
-قال الحمیری:«و کان طعامه خبزا وزیتا*و یؤثر باللحوم الطارقینا».
(33) .مناقب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 364:«أبو عبد اللّه بن حمویه البصری باسناده عن سالم الجحدری قال:شهدت علی بن أبی طالب اتی بمال عند المساء فقال:اقتسموا هذا المال، فقالوا:قد أمسینا یا أمیر المؤمنین فأخره الی غد،فقال لهم:تضمنون لی أن أعیش الی غد؟ قالوا:ماذا بأیدینا،فقال:لا تؤخره حتی تقسموه».نیز:«یروی انه کان یأتی علیه وقت لا یکون عنده قیمة ثلاثة دراهم یشتری بها أزارا و ما یحتاج إلیه ثم یقسم کل ما فی بیت المال علی الناس ثم یصلی فیه و یقول:الحمد للّه الذی أخرجنی منه کما دخلته».
(34) .توبه،111.
(35) .ثواب الأعمال،ص 14،از امام صادق علیه السلام.
گوهری به نام عقل
قم،حسینیه جوادیان صفر 1378
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمدلله رب العالمین وصلی اللّه علی جمیع الأنبیاء والمرسلین و صل علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،ازچهار واقعیت تعبیر به گوهر فرمودهاند.تشبیه به گوهر نیز به این سبب بوده است که ارزش این واقعیتهارا به مردم نشان دهند،زیرا گوهر همیشه برای مردم باارزش بوده وحضرت خواستهاند با این تعبیر،والایی و قیمت و اعتبار این چهار واقعیت را بر مردم معلوم سازند.ایشان در ادامه فرمودهاند:هر یک از این گوهرها غارتگری دارند؛یعنی اگر انسان،درمسیر زندگیاش و در برخورد با جریانات خانوادگی و اجتماعی مواظب نباشند،غارتگران این چهار گوهر را به یغما خواهند برد.گاهی،این غارت به قدری سنگین و خسارتبار است که قابل تدارک وجبران نیست؛ازجمله، زمانی که وقت برای جبران چیزهای از دست رفته کم باشد و دیگر نتوان گوهر غارت شده را از غارتگران پس گرفت وبه جای خود برگرداند. 1
به تعبیر حضرت و به ترتیبی که در فرمایش ایشان آمده است،اولین گوهر،از میان این چهار گوهر،عقل است.عقل گوهری است که در وجود انسان واسطه دریافت حقایق و درک واقعیات عالم است و عامل اندیشه و تفکر و عاقبتاندیشی است.به تعبیر محسوستر،مانند نورافکنی است که پرودگار عالم در وجود انسان قرار داده است تا بتواند با استفاده از نور آن جادهها را بدون خطر طی کند.نقش این چراغ باعظمت به قدری مهم است که نزدیک هزار آیه قرآن کریم درباره این گوهر گرانبهاست. 2 در کتب بزرگان شیعه نیز به این موضوع چندان پرداخته شده است که نخستین فصل از کتاب سترگ اصول کافی به مسأله عقل،ارزش عقل،منافع عقل،و...اختصاص پیدا کرده و«کتاب العقل و الجهل»نامگذاری شده است.
در این کتاب،مطالب عجیبی درباره عقل و جهل از رسول خدا، صلی اللّه علیه و آله،و اهل بیت،علیهم السلام،نقل شده است.در روایتی از این کتاب میخوانیم که وجود مقدس پروردگار به عقل خطاب کردند:
در این عالم،مخلوقی محبوبتر از تو نیافریدم و تو در وجود بندگان من ملاک تکلیف،ملاک ثواب و عقاب،و ملاک بهشت و جهنم هستی. 3 نتیجه به کارگیری صحیح تو بهشت خداست،ولی اگر رابطه بندگان من با تو قطع باشد،نتیجه کارشان جهنم است.بدین ترتیب،معلوم میشود که پروردگار عالم چه نقش باعظمتی را به عقل عنایت کرده است.
اگر مجموع آفرینش را به درختی تشبیه کنیم،بیشک،قیمتیترین شاخه این درخت آسمانها و زمین و موجودات برّی و بحری و ملائکه و جنّیان و...نیستند.قیمتیترین شاخه این درخت انسان است.آن هم
بدین سبب که میوه درخت هستی(عقل)در او قرار داده شده است.از اینروست که رفتار پروردگار با انسان،چه در دنیا و چه در آخرت، متناسب با عقل اوست؛یعنی حتی ارزش عبادات انسان نیز به تناسب فهم و شعور و عقلش ارزیابی میشود. 4 در این ارزیابی،ملاک تعداد رکعات نماز،مقدار روزه،تعداد حج و کمیّت عبادات نیست،بلکه تناسبی است که این عبادات با فعالیت عقل داشتهاند.به عبارت دیگر،در قیامت،به اندازه توان عقل هر انسانی به او جزا میدهند.
البته،نباید تصور کرد که پروردگار به یکی از بندگانش یک درجه از عقل عطا کرده و به دیگری پنج درجه از عقل داده است،زیرا امیر المؤمنین،علیه السلام،فرمودهاند:عقل در وجود انسان دارای دو مرتبه است.ایشان از یک مرتبه عقل به عقل مطبوع(عقل طبیعی)تعبیر میکنند،که همان عقلی است که با انسان متولد شده است،و از مرتبه دیگر به عقل مسموع یاد میکنند؛یعنی عقلی که از طریق شنیدن معارف الهیه کامل شده و به بلوغ میرسد. 5 آری،ممکن است کسی سی یا چهل سال زحمت یافتن و شنیدن واقعیات را بر خود هموار سازد و عقل را تغذیه کند و آن را به مرتبه بلوغ برساند؛در این صورت،صاحب چنین عقلی نمازش با نماز کسی که عقلش ناقص و غیر بالغ است تفاوت بسیار دارد.
پیشترها،عالمی در تهران زندگی میکرد که وقتی در منبر خود این معنا را متذکر میشد که ارزش انسان به رشد عقل اوست،از کسانی که دور از عقل زندگی میکردند به پیرمردهای دو ساله یا هشتاد سالههای یک ساله و...تعبیر میکرد و میگفت:من وضع آنها را با عقلشان میسنجم.
یعنی،گاهی انسان نود سال سن دارد،اما هنوز خیلی چیزها را نمیفهمد و راهش را پیدا نکرده است؛هنوز راه را از چاه،حق را از باطل،و درستی را از نادرستی تشخیص نمیدهد.قرآن مجید میفرماید:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً. اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً». 6
بگو:آیا شما را از زیانکارترین مردم از جهت عمل آگاه کنم؟آنان کسانی هستند که کوشششان در زندگی دنیا به هدر رفته و گم شده است،در حالی که خود میپندارند خوب عمل میکنند.
چنین انسانی،در سراسر زندگی دنیاییاش،راه را اشتباه رفته و خیال میکند اشتباه نرفته است.خیال میکند تمام حرکاتش دقیق بوده و تمام داد و ستدهایی که کرده درست بوده است و...درست است که این انسان هشتاد سال عمر کرده است،ولی در این هشتاد سال تنها وزن بدنش تغییر کرده و عقل او هنوز در دو سالگیاش مانده است.در روز قیامت نیز،رفتاری که پروردگار عالم با این فرد دارد متناسب با عقل اوست که به اندازه کودکی دو ساله است،در حالی که رفتاری که پروردگار در قیامت با وجود مبارک حضرت قاسم بن الحسن 7 ، علیه السلام،دارد،با وجود این که ایشان در کربلا سیزده ساله بود،رفتاری است که با یک عقل کامل و بالغ دارد.
از مسائل عجیب دیگری که در قرآن مجید میخوانیم این است که پروردگار عالم به حضرت یحیی،علیه السلام،میفرماید:
«یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا». 8
ای یحیی،کتاب را به قوت و نیرومندی بگیر!و به او،در حالی که کودک بود،حکمت دادیم.
حضرت یحیی،علیه السلام،چهار یا پنج سال بیشتر نداشت که به مقام نبوت رسید.بنابراین،معلوم میشود که ایشان با وجود سن کم دارای عقل کاملی بوده است که به واسطه آن لیاقت پیغمبری را یافته است.در واقع،خداوند کودکی را به پیامبری برنگزیده،بلکه عقل کامل و بالغی را بدین مقام منصوب کرده است.
از پیرمرد سالخوردهای نقل شده است که گفت:روزی،به مدینه رفتم.
وقتی وارد شهر شدم،دیدم عدهای از بچهها دور هم جمع شدهاند و آتشبازی میکنند.کودک چهارپنج سالهای هم روی سکوی خانهای نشسته بود و این منظره را تماشا میکرد و غرق در فکر بود؛یعنی حالت چهرهاش نشان میداد که در دریایی از اندیشه غوطهور است.
آری،فقط زبانی آدمی سخن نمیگوید.حالت چهره و نگاه و حرارت بدن و ضربان قلب و نبضههای نبض هم با انسانهای عاقل حرف میزنند؛مثلا،چهره مریض با دکتر حرف میزند.برای همین،با این که مریض اصلا حرفی نزده،دکتر به او میگوید:شما دیشب نخوابیدهاید!.
شاعری گفته است:
از پریدنهای رنگ و از تپیدنهای دل عاشق بیچاره هرجا هست رسوا میشود. 9
زیرا چهرهها از درون انسان خبر میدهند و سخن نمیگویند.حالت آن کودک نیز نشان میداد که غرق در فکر است.
عقل پخته متاع ارزشمندی است که در خانوادههای پخته و از راه همنشینی با دوستان خوب،مطالعه آثار مفید،عبرت گرفتن از زندگی دیگران،تجربه اندوختن،و تامل در وقایع زود به دست میآید.بر عکس،اگر خانواده خانوادهای پست،دوستان دوستانی ناباب،و
جریانات اجتماعی جریاناتی ناصحیح باشند،عقل در آنها نابود میشود.
ازاینرو،مسئولیت پدران و مادران و رهبران اجتماعی و دستاندرکاران رسانهها(رادیو و تلویزیون و روزنامهها و...)مسئولیت سنگینی است،به ویژه نسبت به کسانی که سن کمتری دارند.پیش از انقلاب،در کشاکش جریانات کمونیستی،برخی از جوانها پیغمبر و امیر المؤمنین و ائمه اطهار،علیهم السلام،را رها کردند و خود را به استالین 10 و لنین 11 و سردمداران حزب کمونیسم 12 فروختند و کارشان به جایی رسید که گفتند:دل که جای خدا و پیغمبر و امام حسین و فاطمه زهرا،علیهم السلام،نیست.آنها را باید از دل بیرون کرد و تشکیلات و حزب را باید به جایش قرار داد!
عقلهای نپخته،به سادگی،حق را با باطل،روز را با شب،اسلام را با بیدینی،آزادی خداداد را با بیبندوباری و بهشت را با جهنم عوض میکنند؛اما عقلهای پخته به این سادگیها چیزی را نمیپذیرند.برای نمونه،حر بن یزید ریاحی را جریانات اجتماعی و سیاسی در مقابل حضرت ابی عبد اللّه الحسین،علیه السلام،قرار داد،ولی او در انتهای کار به سبب پختگی عقل حاضر به پذیرش این داد و ستد نشد؛در حالی که عقلهای نپختۀ آن روزگار جهنم را پذیرفتند و بهشت را رد کردند؛یزید را قبول کردند و سید الشهدا را رد کردند؛معاویه را قبول کردند و امیر المؤمنین را کنار گذاشتند و گفتند:حق با معاویه است و علی بر حق نیست.از همین نمونهها،معلوم میشود که در آن زمان چقدر عقل نپخته زیاد بوده است.خامی عقل این بلا را بر سر انسان میآورد که علی، علیه السلام،را رد و معاویه را اثبات کند؛امام حسین،علیه السلام،را قطعه قطعه کند و پای تخت طلای یزید به بندگی بایستد.متاسفانه،کمتر جامعهای ارزش زندگی عقلانی را میداند و جوانهای اندکی از نقش
عقل پخته و عقل نپخته در زندگی خبر دارند.
به هر حال،پیرمرد میگوید:جلو رفتم و از سر کنجکاوی از آن کودک پرسیدم:چرا شما با بچههای دیگر بازی نمیکنی؟در پاسخ،او ابتدا نگاهی به من کرد و بعد گفت:من اجازه ندارم با مردم بیادب حرف بزنم!تعجب کردم.گفتم:شما چه بیادبیای از من دیدهاید؟گفت:مگر شرط ادب این نیست که وقتی بر کسی وارد میشویم سلام کنیم؟دیدم حق با اوست،لذا گفتم:درست است.من اشتباه کردم.بعد،سلام کردم و گفتم:حالا میشود بگویی چرا با بچههای دیگر بازی نمیکنی؟گفت:
برای این که این عمر را برای بازی به من عنایت نکردهاند.
«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ». 13
آیا پنداشتهاید که شما را بیهوده و عبث آفریدیم،و این که به سوی ما بازگردانده نمیشوید؟
آنچه به من دادهاند جدی است و جدی هم از آن حساب خواهند کشید:
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّهِ وَ إِنْ کُنْتُ لَمِنَ السّاخِرِینَ». 14
تا مبادا کسی بگوید:دریغ و افسوس بر اهمال کاری و تقصیری که درباره خدا کردم،و بیتردید نسبت به احکام الهی و آیات ربّانی از مسخره کنندگان بودم.
در قیامت،هرکس زندگیاش را به بازی گذرانده باشد محکوم به عذاب است و او را بازخواست خواهند کرد که چرا عمرت را صرف بازی شکم و شهوتت کردی؟چرا تمام اهداف آفرینش را در شکم و شهوت هضم کردی؟آنچه خدا به ما عطا کرده برای بازی نیست و در برابر آن پاسخگو خواهیم بود.آتش سوزان جهنم هم،که آسمانها و
زمین تاب تحمل آن را ندارند و خاموش شدنی نیست 15 ،برای کسانی در نظر گرفته شده که اینطور میپندارند و اینگونه عمل میکنند:
«و هو بلاء تطول مدته و یدوم مقامه،و لا یخفف عنه أهله،لأنه لا یکون إلا عن غضبک و انتقامک و سخطک». 16
کودک ادامه داد:دیدن آتشی که این بچهها افروخته بودند مرا به یاد آتش دوزخ انداخت و در باطن خود از آن به پروردگار پناه میبردم که شما سر رسیدید و مرا از آن حال بیرون آوردید.گفتم:ممکن است بفرمایید خانه شما کجاست؟گفت:همین است که روی سکویش نشستهام.از نامش و نام پدرش پرسیدم.گفت:اسمم حسن است و نام پدرم علی است.من حسن بن علی هستم. 17
امام عسکری،علیه السلام،در کودکی عقل پخته و کاملی دارد.پس، پختگی عقل ربطی به بزرگی بدن و وزن آن ندارد و ارزش انسان را با وزن بدنش نمیسنجند،با عقلش میسنجند،ازاینرو،اگر بخواهیم ارزش پیغمبر اکرم،امیر المومنین یا ائمه اطهار،علیهم السلام،را بسنجیم که عقل مجسماند،معیاری مادی برای آن نمیتوانیم بیابیم.پختگی عقل در این بزرگواران به حدی است که بدنشان هم نشان عقلشان است،زیرا تمام رفتارهای آنان بر اساس عقل است.امیر مومنان شصت و سه سال در این عالم زیست و حتی یک خنده بیجا،نگاه بیجا،خواب بیجا،لقمه بیجا،سکوت بیجا،و حرف بیجا از ایشان صادر نشد.وجود مقدس ایشان،در همه ایام حیات،تحت تأثیر عقلی پخته و ملکوتی قرار داشت که خود متاثر از عقل بینهایت عالم بود.در حقیقت،عقل علی آینهای بود که انوار عقل کلی عالم را منعکس میکرد و آنچه را دریافت میکرد به همان شکل به اعضا و جوارح خود منتقل میساخت.برای همین، فرزندانی هم که از او و وجود مقدس فاطمه زهرا،علیهما السلام،به
وجود آمدند عقل محض بودند و منش و رفتار و گفتارشان نشانه عقلشان بود.این ارزشها را با کدام معیار ظاهری میشود ارزیابی کرد؟
«ان اللّه لا ینظر الی صورکم و لکن ینظر الی قلوبکم». 18
پروردگار عالم شما را با ظاهرتان نمیسنجد،با باطنتان ارزیابیتان میکند.
این گوهر عقل است.گوهری که وقتی به کار گرفته میشود، فرماندهی از فرماندهان لشکر یزید را به سرداری از سرداران امام حسین، علیه السلام،تبدیل میکند و شخصیت حر بن یزید را در تاریخ اسلام میسازد یا راهزن معروفی چون فضیل عیاض 19 را بدل به انسانی واقعی میکند که سی سال معلم تربیت روح و عقل مردم بود.آری،عقل نورافکن وجود انسان است که بدون آن در جاده زندگی به هزاران خطر صعب مبتلا میشود؛و نعمتی است که وجود مبارک رسول خدا، صلی اللّه علیه و آله،از آن تعبیر به گوهر میکنند،برای این که ارزش آن را نشان دهند.گوهر گرانبهایی که در خزانه خلقت پروردگار محبوبتر از آن چیزی نیست و در رأس همه گوهرهای دیگر قرار دارد.
در میان وصفهایی که از رسول خدا،صلی اللّه علیه وآله،شده است،بعد از مسأله عبودیت که خود حاصل فعالیت عقلانی است،زیباترین تعبیری که درباره ایشان وارد شده وصف ایشان به«عقل کل»است. 20
این مرتبه حاصل فعالیت و رشد مرحله دوم عقل انسان یا همان عقل مسموع است.پختگی عقل مسموع نیز از طریق درست دیدن،درست شنیدن،درست مطالعه کردن،و تامل درست به دست میآید.صاحبان عقلهای پخته کمتر با خطر مواجه میشوند،کمتر ضرر میبینند،کمتر جای حق و باطل را در زندگی عوض میکنند،و کمتر هم زیر بار
وسوسهها و جریانات میروند.انسانهای بسیاری را میشناسیم که از شدیدترین طوفانهای اجتماعی با سلامت کامل بیرون آمدهاند و در سلامت کامل نیز از دنیا رفتهاند،زیرا بر کشتی نوح نشسته بودند و ملازمت این پیامبر درونی را رها نمیکردند:
حافظ از دست مده صحبت این کشتی نوح ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت. 21
در اینجا،فرصت اقتضای پرداختن به آیات سوره مبارک رعد را ندارد.در این آیات،پروردگار عالم به زیبایی ویژگیهای صاحبان عقلهای پخته را بیان میکند و از احترام زائد الوصفی که در قیامت به ایشان خواهد شد سخن میگوید.این آیات از وصف«أولو الالباب» 22 آغاز میشوند و در ادامه،صفحات روشن زندگی این گروه از انسانها ورق میخورد.نتیجهای که از این آیات گرفته میشود این است که آنها که ارتباط با مغز و عقل ندارند،انسانهای بیچارهای هستند.
وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،میفرمایند:گوهر دومی که به انسان عطا شد حیاست.حیا سرمایهای الهی است و نقش آن حفظ پاکی و عفت نفس و عفت اعضا و جوارح است. 23 ضد حیا دریدگی و گستاخی است.انسان دریده موجودی است که به سادگی کرامت خود را از دست میدهد و گوهر وجودش را به ثمن بخس میفروشد.او از این که سر پدر خود را بشکافد یا سر مادرش را به سنگ بکوبد ابایی ندارد.به سادگی،وطن را با دشمن معامله میکند و به دوستان خود پشت میکند و به هیچکس و هیچچیز رحمی ندارد. 24 در حالی که انسان باحیا حاضر نیست،به فرموده قرآن،تا آخر عمر حتی یکبار با صدای بلند با کسی حرف بزند. 25 چنین شخصی،وقتی در مقابل دعوت
شیطان قرار میگیرد،از خجالت و شرم آب میشود و اصلا توان شنیدن دعوت گناه را ندارد، 26 چه رسد به این که آلوده به گناه شود.
وقتی پسران یعقوب پیامبر از سفر دوم خود به مصر به کنعان بازگشتند، حامل این خبر بودند که پسرت بنیامین در مصر دزدی کرد و ماموران عزیز مصر متاع خود را در بار او پیدا کردند.ما بارهایمان را بسته بودیم که ماموران عزیز آمدند و به ما گفتند:
«إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ» . 27
شما دزدید.
بعد،دستور دادند بارمان را باز کنیم و وقتی این کار را کردیم متاع آنان در بار بنیامین یافت شد.آنها هم او را دستگیر کردند و به حبس بردند.
حضرت یعقوب،علیه السلام،پس از شنیدن این سخنان قلم و کاغذی طلبید و شروع به نوشتن این نامه کرد که در عین متانت،گوهر حیا در آن میدرخشد.او بعد از ذکر نام خدا نوشت:
عزیز مصر،کسی که این نامه را به تو مینویسد بنده خدا یعقوب،پسر اسحاق و نوه ابراهیم خلیل است... .ما خاندان نبوتیم و خاندان نبوت مظهر پاکی،صداقت،درستی،کرامت،و انسانیتاند.پیش از اینها،مرا فرزندی بود که نور دیده و میوه قلب و محبوبترین کس در دنیایم محسوب میشد.روزی،با برادرانش به صحرا شد و خبر آوردند که گرگ او را دریده است.از این خبر پشتم شکست و از فرط گریه دیدگانم نابینا شد.پس از او،برادرش انیس شب و روز من بود تا این که با برادرانش به ملک تو آمد تا طعامی برای خاندان خود فراهم سازد.و او همان است که تو به جرم سرقتش بازداشتهای و در حبس گذاردهای و به بندگی برداشتهای.ای عزیز مصر،دامان خاندان ما از ارتکاب سرقت و اتیان فحشا
پاک است و این ننگها برازنده ما نیست.از تو میخواهم به حق آل ابراهیم و اسحاق بر من منت گذاری و برای رضای خداوند این فرزند را از این تهمت مبرا کرده به من بازگردانی. 28
اهل حیا تحمل شنیدن گناه را نیز ندارند،چه رسد به این که بخواهند دعوت به گناه را قبول کنند و آلوده به گناه شوند و در دریای گناه شنا کنند.این کار دریدههاست که لباس انسانیت را دریدهاند و به فرموده قرآن کریم دیگر انسان نیستند. 29
گوهر سوم را پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،دین میدانند.در ارزش دین، همین بس که امام ششم،علیه السلام،میفرمایند:چیزی در این عالم در نزد خدا ارزش دین را ندارد و متضمن شرافت دنیا و آخرت انسان و عهدهدار سعادت اوست. 30
گوهر چهارم نیز عمل صالح است که توشه انسان در قیامت است و به واسطه آن وجود انسان پالایش شده و از کژی گناه و پلیدی انحرافات مصون میماند.
نکته درخور تأمل درباره این چهار گوهر این است که هریک از این گوهرها غارتگری دارد.ازاینرو،کسی که این چهار گوهر را در اختیار دارد نباید تصور کند که آنها تا آخر عمر و بدون هیچ آفتی در نزد او میمانند.لذا،باید مواظب باشد که غارتگران آنها را به یغما نبرند.
(1) .این روایت در کتاب مواعظ العددیه و باب چهارگانه کتاب اثنی عشریه آمده است که ترجمه آن به نام نصایح به چاپ رسیده.(مولف) (2) .نگا:51/30/2/1 (3) .کافی،ج 1،ص 10:«عن أبی جعفر علیه السلام قال:لما خلق اللّه العلق استنطقه ثم قال له:قبل فأقبل ثم قال له:أدبر فأدبر»،ثم قال:«و عزتی و جلالی ما خلقت خلقا هو أحب إلی منک و لا أکملتک إلا فیمن احب،أما إنی إیاک آمر،و إیاک أنهی و إیاک اعاقب،و إیاک اثیب». (4) .کافی،ج 1،ص 11 و 12:«عن أبی جعفر علیه السلام قال:إنما یداق اللّه العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدنیا».و«عن أبی عبد اللّه علیه السلام:قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«إذا بلغکم عن رجل حسن حال فانظروا فی حسن عقله،فإنما یجازی بعقله». (5) .مفردات قرآن،راغب اصفهانی،ص 342 و با اندک تفاوتی در اصول الاصلیه،فیض قاسانی،ص 120:«قال أمیر المؤمنین رضی اللّه عنه:العقل عقلانمطبوع و مسموع/و لا ینفع مسموعإذا لم یک مطبوع/کما لا ینفع ضوء الشمس*و ضوء العین ممنوع».نهج البلاغه،حکمت 338 و کشف الغمه اربلی،ج 3،ص 139:«العلم علمان:مطبوع و مسموع، و لا ینفع المسموع إذا لم یکن المطبوع». (6) .کهف،103-104. (7) .ابو الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین،ص 58،مینویسد:«القاسم بن الحسن علی بن أبی طالب علیه السلام:و هو أخو أبی بکر بن الحسن المقتول قبله لابیه و أمه(مقتل الحسین(علیه السلام)، أبو مخنف الازدی،ص 170:امه ام ابی بکر یقال اسمها رملة).حدثنی احمد بن عیسی قال: حدثنا الحسین بن نصر قال:حدثنا أبی قال:حدثنا عمر بن سعید عن أبی مخنف عن سلیمان بن أبی راشد عن حمید بن مسلم قال:خرج الینا غلام کأن وجهه شقة قمر فی یده السیف و علیه قمیص و إزار و نعلان قد انقطع شسع أحدهما،ما أنس أنها الیسری فقال عمرو بن سعید بن نفیل الازدی:و اللّه لاشدن علیه،فقلت له:سبحان اللّه و ما ترید إلی ذلک،یکفیک قتله هؤلاء الذین تراهم قد احتوشوه من کل جانب قال و اللّه لاشدن علیه فما ولی وجهه حتی
[ضرب رأس الغلام بالسیف فوقع الغلام لوجهه وصاح:یا عماه.قال:فو اللّه لتجلی الحسین کما یتجلی الصقر ثم شد شدة اللیث إذا غضب فضرب عمرا بالسیف فاتقاه بساعده فأطنها من لدن المرفق ثم تنحی عنه و حملت خیل عمر بن سعد فاستنقذوه من الحسین و لما حملت الخیل استقبلته بصدورها و جالت فتوطأته فلم یرم حتی مات.لعنه اللّه و أخزاهفلما تجلت الغبرة إذا بالحسین علی رأس الغلام و هو یفحص برجلیه و حسین یقول:بعدا لقوم قتلوک خصمهم فیک یوم القیامة رسول اللّهصلی اللّه علیه و آله و سلمثم قال:عز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک،أو یجیبک ثم لا تنفعک إجابته یوم کثر واتره،و قل ناصره ثم احتمله علی صدره و کأنی أنظر إلی رجلی الغلام تخطان فی الارض حتی القاه مع ابنه علی ابن الحسین فسألت عن الغلام فقالوا:هو القاسم بن الحسن بن علی بن أبی طالب صلوات اللّه علیهم اجمعین».مرحوم مجلسی در بحار الأنوار،ج 45،ص 34،مینویسد:«ثم خرج...
عبد اللّه ابن الحسن بن علی ابن أبی طالب علیه السلام و فی أکثر الروایات أنه القاسم بن الحسن علیه السلام،و هو غلام صغیر لم یبلغ الحلم،فلما نظر الحسین إلیه قد برز اعتنقه و جعلا یبکیان حتی غشی علیهما،ثم استأذن الحسین علیه السلام فی المبارزة فأبی الحسین أن یأذن له،فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتی أذن له،فخرج و دموعه تسیل علی خدیه و هو یقول:إن تنکرونی فأنا إبن الحسن/سبط النبی المصیطفی و المؤتمن/هذا حسین کالاسیر المرتهن/بین أناس لا سقوا صوب المزن.و کان وجهه کفلقة القمر،فقاتل قتالا شدیدا حتی قتل علی صغره خمسة و ثلاثین رجلا(روضة الواعظین،فتال نیشابوری، ص 188:و برز...القاسم بن الحسن بن علی علیهم السلام و هو یقول:لا تجزعی نفسی و کل فان*الیوم تلقین ذوی الجنان.فقتل منهم ثلاثة،ثم رمی عن فرسه).قال حمید:کنت فی عسکر ابن سعد فکنت أنظر إلی هذا الغلام علیه قمیص و إزار و نعلان قد انقطع شسع أحدهما ما أنسی أنه کان الیسری،فقال:عمرو بن سعد الازدی و اللّه لاشدن علیه،فقلت:سبحان اللّه و ما ترید بذلک؟و اللّه لو ضربنی ما بسطت إلیه یدی،یکفیه هؤلاء الذین تراهم قد احتوشوه قال:و اللّه لافعلن فشد علیه فما ولی حتی ضرب رأسه بالسیف و وقع الغلام لوجهه،و نادی:یا عماه قال:فجاء الحسین کالصقر المنقض فتخلل الصفوف و شد شدة اللیث الحرب فضرب عمرا قاتله بالسیف،فاتقاه بیده فأطنها من المرفق فصاح ثم تنحی عنه،و حملت خیل أهل الکوفة لیستنقذوا عمرا من الحسین،فاستقبلته بصدورها،و جرحته بحوافرها،و وطئنه حتی مات(الغلام).فانجلت الغبرة فإذا بالحسین قائم علی رأس الغلام،و هو یفحص برجله.فقال]
[الحسین:یعز و اللّه علی عمک أن تدعوه فلا یجیبک،أو یجیبک فلا یعینک،أو یعینک فلا یغنی عنک،بعدا لقوم قتلوک.(ترجمة الامام الحسین(علیه السلام)،ابن عساکر،ص 332:و وقف الحسین علی القاسم فقال:عز علی عمک أن تدعوه فلا یجیبک،أو یجیبک فلا ینفعک[هذا] یوم کثر واتره و قل ناصره،و بعدا لقوم قتلوک.ثم أمر به فحمل و رجلاه تخطان علی الارض حتی وضع مع علی بن الحسین).ثم احتمله فکأنی أنظر إلی رجلی الغلام یخطان فی الارض،و قد وضع صدره علی صدره،فقلت فی نفسی:ما یصنع؟فجاء حتی ألقاه بین القتلی من أهل بیته.ثم قال:اللهم احصهم عددا،و اقتلهم بددا،و لا تغادر منهم أحدا،و لا تغفر لهم أبدا،صبرا یا بنی عمومتی،صبرا یا أهل بیتی لا رأیتم هوانا بعد هذا الیوم أبدا».
ینابیع المودة لذوی القربی،قندوزی،ج 3،ص 77:«ثم برز القاسم بن الحسن المجتبی،و هو شاب،و حمل علی القوم،و لم یزل یقتل منهم حتی قتل منهم ستین رجلا،فضربه رجل علی هامته فصرع إلی الارض و هو یقول:یا عماه أدرکنی،فحمل علیهم الامام و فرق القوم عنه، فقتل قاتل القاسم فبکی الامام و قال:اللهم أنت تعلم انت انهم دعونا لینصرونا فخذلونا و أعانوا علینا.اللهم احبس عنهم قطر السماء و احرمهم برکاتک،اللهم لا ترض عنهم أبدا،اللهم إنک إن کنت حبست عنا النصر فی الدنیا فاجعله لنا ذخرا فی الآخرة،و انتقم لنا من القوم الظالمین».
در کتاب وفیات الائمه،ص 128 آمده است:«و أما القاسم بن الحسن،فإنه کان مع عمه الحسین بکربلاء،فلما رأی تفانی أصحاب الحسین و أهل بیته،أتی إلی عمه و استأذنه فی البراز،فلم یأذن له،فقال له:یا ابن الاخ أنت العلامة من أخی،و أرید أن تبقی لا تسلی بک، فلم یأذن له فی البراز،فجلس حزینا کثیبا من حر قلبه،فذکر أن أباه الحسن قد ربط له عوذة فی عضده و قال له:یا ولدی إذا وقع علیک أمر شدید و هم عظیم فعلیک بحل العوذة و قراءتها و العمل بما تراه مکتوبا فیها،فقال القاسم لنفسه إنی مذ کنت إلی الآن لم یصیبنی مثل هذا الهم و الغم الذی أنا فیه،فأقبل إلی العوذة و فکها من عضده و قرأها،و إذا فیها:یا ولدی یا قاسم أوصیک إذا رأیت عمک الحسین بکربلاء و قد أحاطت به الاعداء،فلا تبخل علیه بروحک،و کلما نهاک عن البراز عاوده لتحظی بالسعادة الابدیة.فلما وقف القاسم علی العوذة أتی إلی عمه الحسین و عرض علیه ما فیها،فبکی الحسین بکاء شدیدا و تنفس الصعداء و أن کمدا،فقال له:یا ابن الاخ هذه وصیة لک من أبیک و عندی وصیة أخری منه
لک و لا بد من إنفاذها.فجاء الحسین(علیه السلام)و أخذ بید القاسم و أدخله الخیمة و طلب عونا و عباسا،و قال لام القاسم:ألیس للقاسم ثیاب جدد؟قالت:لا،فقال لاخته زینب:ناولینی الصندوق الفلانی،فأتت به،ففتحه و أخرج منه قباء الحسن و عمامته و ألبسهما القاسم و مسک بید ابنته المسماة للقاسم و عقد له علیها و أفرد له خیمة و خرج عنهما،فعاد القاسم ینظر إلی ابنة عمه و یبکی إلی ان سمع الاعداء ینادون:هل من مبارز؟فرمی بید زوجته و أراد الخروج فجذبت ذیله و مانعته عن الخروج و هی تقول:ما الذی تریده؟فقال:أرید ملاقاة الاعداء، فلزمت ذیله،فقال لها:خلی ذیلی فإن عرسنا أخرناه إلی الآخرة،فبکت لذلک بکاء شدیدا و انفجع أهل البیت بالبکاء و النحیب،ثم قالت له:یا قاسم أنت تقول عرسنا أخرناه للآخرة و فی الآخرة بأی شیء أعرفک،قال:فمسک القاسم یده و ضرب بها علی ردنه فقطعها و قال:
اعرفینی بهذه الردن المقطوعة،قال:فانفجع أهل البیت بالبکاء و النحیب لفعل القاسم وبکوا و نادوا بالویل و الثبور و عظائم الامور.ثم أن القاسم رکب جواده و خرج للبراز،فلما رآه الحسین قال له:یا ولدی أتمشی برجلک إلی الموت؟فقال:نعم یا عم و کیف لا أمشی برجلی إلی الموت و أنت بین الاعداء وحیدا فریدا لم تجد محامیا و لا معینا،روحی لروحک الفدا،و نفسی لنفسک الوقا.فعند ذلک برز القاسم إلی المیدان،و لم یزل یجاهد أعداء اللّه حتی غلب علیه العطش،فرجع إلی عمه الحسین و قال:العطش العطش یا عماه،أدرکنی بشربة من الماء فصبره الحسین و قال له:ما أسرع ما تلقی جدک رسول اللّه فیسقیک شربة لا تظمأ بعدها أبدا،ثم أعطاه خاتمه فمصه،فصار له ماء منه،فارتوی و انقلب إلی المیدان،فلم یزل یقاتل و قد جعل همته علی صاحب لواء عمر بن سعد،فاحتاطوا به من کل جانب و مکان بالنبل،فضربه شیبة بن سعد الشامی بالرمح فی ظهره أخرجه من صدره،فوقع القاسم یخور فی دمه و نادی:یا عماه أدرکنی،فجاء إلیه الحسین و قتل قاتله و حمله إلی الخیمة و وضعه فیها،ففتح القاسم عینیه فرأی عمه الحسین قد احتضنه و هو یبکی و یقول:قتل اللّه قاتلک یا بنی و أصلاه نار جهنم،یعز علی عمک أن تدعوه و أنت مقتول.ثم أن الحسین(علیه السلام)ألقاه علی أهل بیته و بکی أهل البیت و ابنة عمه تبکی بکاء شدیدا».
(8) .مریم،12.
(9) .امثال و حکم دهخدا،ج 1.ص 109.
(10) .ژوزف(یوسف)جوگاشویلی معروف به استالین،رهبر و سیاستمدار روسیه شوروی(و.
گوری در گرجستان 1879-م.1953).او از زعمای انقلاب کبیر روسیه و از همکاران
[لنین است که نخست به سمت دبیر کل حزب کمونیست برگزیده شد.در 1923 رئیس کمیساریاهای روسیه گردید.در 1941 با هیتلر مخالف شد تا در جنگ جهانی دوم (1939-1945)با کمک انگلیس و آمریکا با آلمان به جنگ بپردازد.وی مدتها با قدرت و استبداد کامل بر روسیه شوروی حکومت راند.ر ک:فرهنگ معین،ج 5،مدخل استالین.]
(11) .ولادیمیر ایلیچ اولیانوف،معروف به لنین،بنیانگذار و رهبر حزب کمونیست و دولت نوین شوروی(و.اولیانورسک 1870-1924).لنین در سال 1887 م با گرفتن مدال طلا دبیرستان سیمبیرسک(نام قدیم اولیانورسک)را به پایان برد و وارد دانشکده حقوق شهر کازان شد،ولی به زودی به علت شرکت در مبارزات دانشجویان اخراج گردید.در همین سال بود که برادر بزرگش الکساندر را به اتهام شرکت در سوء قصد به جان تزار روسیه، الکساندر سوم،دستگیر و اعدام کردند.این ضایعه در روح انقلابی لنین جوان تاثیر عمیقی گذاشت.وی در سال 1888 م به کازان برگشت و به حوزههای مارکسیستی پیوست و سپس به شهر سامارا رفت و خود در آنجا حوزهها و گروههای مارکسیستی تشکیل داد.در سال 1891 م،لنین به عنوان داوطلب در امتحان دانشکده حقوق پترزبورگ شرکت کرد و با گواهینامه درجه یک فارغ التحصیل شد و در سامارا به کار وکالت پرداخت.او در همین شهر نخستین اثر خود:جنبشهای جدید کشاورزی و زندگی دهقانان را نوشت.در پائیز 1895 م،لنین همه گروههای مارکسیستی پرترزبورگ را به نام«اتحاد مبارزه برای آزادی طبقه کارگر»متحد ساخت.در ماه دسامبر همان سال لنین بازداشت شد و به زندان افتاد.
در آنجا،پنهان از چشم ماموران زندان رسالهها و کتابهای بسیار نوشت که از جمله:
رشد سرمایهداری در روسیه است.در سال 1897 م،برای مدت سه سال لنین به سیبری شرقی و ده سوشنسکی تبعید شد.لنین در تبعیدگاه نیز به کار تالیف و مطالعه ادامه داد و بیش از سی اثر نوشت و به علاوه،درباره سازمان و برنامه حزب طبقه کارگر روسیه نقشههای لازم را طرح و تنظیم کرد.پس از پایان تبعید،لنین در تابستان سال 1900 م به خارج رفت و با همکاری پلخانف روزنامه«ایسکرا»را انتشار داد و در سالهای 1901- 1902 اثر معروف خود:چه باید کرد؟را به پایان رساند.در همین زمان بود که ولادیمیر ایلیچ برای نخستینبار زیر مقاله«مساله کشاورزی و منتقدان»مارکس را با نام لنین امضا کرد و بعدها بدان معروف شد.در سال 1903 م،کنگره حزب سوسیال دموکرات روسیه
تشکیل شد و در این کنگره طرفداران لنین که اکثریت را تشکیل میدادند به نام گروه بلشویکها و اقلیت مخالف لنین گروه منشویکها را تشکیل دادند.لنین در کتاب یک گام به پیش و دو گام به پس،نظریات منشویسم را سخت مورد انتقاد قرار داد و تا پایان زندگی مبارزه شدیدی را با آن گروه ادامه داد.پس از آغاز جنگ روس و ژاپن در سال 1904 م، لنین به روسیه برگشت و مردم را به تاسیس حکومت کارگران و دهقانان فرا خواند.در کنگره سوم حزب سوسیال دموکرات روسیه که در سال 1905 م در بحبوحه انقلاب تشکیل شد،لنین برنامه مشخصی برای حزب بلشویک تنظیم کرد و پس از شکست انقلاب،لنین دوباره در سال 1907 م مجبور شد به خارج برود.در مدتی که در کشورهای مختلف اروپایی به سر میبرد تا سال 1917 م که باز به روسیه برگشت،آثار مهمی مانند ماتریالیسم و امپیر یو کریتیسیسم ، تذکرات انتقادی درباره مساله ملی،راجع به حقوق ملتها در استقلال، و امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایهداری را نوشت.در 2 آوریل 1917 بعد از انقلاب بورژوازی ماه فوریه در روسیه،لنین به پطروگراد بازگشت و رهبری حزب و طبقه کارگر روسیه را از نزدیک به دست گرفت و تا انقلاب سوسیالیستی 25 اکتبر 1917 م در خفا زیست.در این مدت،باز آثاری مانند:دولت و انقلاب،بلای دهشتناک و راه مبارزه با آن، آیا بلشویکها میتوانند حکومت را در دست خود نگهدارند؟و...را به رشته تحریر در آورد.در 23 اکتبر،روز آغاز انقلاب سوسیالیستی،به پیشنهاد لنین کمیته مرکزی حزب بلشویک تصمیم به قیام و انقلاب مسلحانه گرفت.در 25 اکتبر برای رهبری قیام به اسمولنی رفت و،پس از سقوط حکومت بورژوازی موقتی کرنسکی و موفقیت قیام،در 26 اکتبر در کنگره شوراهای سراسر روسیه شعار«صلح و زیستن»را اعلام داشت.از این تاریخ که حکومت به دست بلشویکها افتاد،لنین با عنوان«صدر شورای کمیسرهای خلق»رهبری دولت شوروی را به دست خویش گرفت تا در مارس 1918 م پایتخت را از پطروگراد به مسکو منتقل کرد.لنین در مارس 1918 م،با وجود مخالفت منشویکها، قرارداد صلح«برست لیتووسک»را با آلمانها بست و جنگ روس و آلمان را پایان داد و مقداری از سرزمینهای روسیه را به آن دولت واگذار کرد.همچنین،در ماه مارس 1919 م، اولین کمیته کمینترن[مخفف کمونیسم انترناسیونال یعنی کمونیسم بین المللی]را در مسکو افتتاح کرد و بدین وسیله سومین انترناسیونال کمونیستی ایجاد شد.در 1920 م،لنین کتاب بیماری کودکی(چپروی)در کمونیسم را نوشت و در هشتمین کنگره شوراهای سراسر
[روسیه که در دسامبر 1920 م تشکیل یافت نقشه ایجاد صنایع سنگین را به تصویب رساند.
سپس،در کنگره یازدهم،نتایج سیاست اقتصادی نوین به نام«نپ»را ارزیابی کرد و نقشه از بین بردن بقیه سرمایهداری را تنظیم کرد.در نتیجه کار زیاد و تاثیر زخمی که در تابستان 1918 م از تیر یک تروریست برداشته بود قوای لنین تحلیل میرفت و بدین جهت در آخر سال 1922 بیمار شد و در دوره بیماری نیز نامهها،رسالهها،و کتابهای بیشمار نوشت و در آنها کمیته مرکزی حزب را درباره مسائل گوناگون راهنمایی نمود.در 21 ژانویه 1924 م،لنین چشم از جهان فروبست و جسد مومیایی شدهاش را پس از اجرای تشریفات باشکوه در آرامگاه لنین در مسکو قرار دادند و هماکنون در معرض دید بازدیدکنندگان است[دولت جدید روسیه به دلیل هزینه بالای نگهداری از جسد لنین قصد دارد آن را به خاک بسپارد.ویراستار].مجموعه آثار لنین در 55 جلد به چاپ رسیده و مهمترین آنها را به اکثر زبانهای دنیا ترجمه کردهاند.ر ک:فرهنگ معین،ج 6،مدخل لنین.
(12) .کمونیسم که آن را در عربی و فارسی«مذهب اشتراکی»میگویند،در تاریخچه سیر عقاید ریشه بسیار قدیمی دارد،ولی اصطلاحا از قرن 19 میلادی و به ویژه از سال 1840 م رواج یافته است.این عقیده حتی در افسانههای خیلی قدیمی مربوط به عصر طلایی ایدآلی که طبق آن همهچیز مشترک و در اختیار عموم قرار داشته است نیز دیده میشود و آن را کمونیسم ایدالی گویند که مفهوم آن خیلی وسیع بوده مربوط به امور اقتصادی و اموال و منابع تولید نیست و حتی شامل اشتراک عمومی در زنان و مسائل جنسی هم میشود.اما کمونیسم جدید به مفهوم وسیع امروز عبارت است از اعتقاد به لزوم کنترل جامعه(که دولت نماینده آن است)نسبت به کل حیات اقتصادی اجتماع و بالاخص مالکیت کل مشترک عامه نسبت به وسایل تولیدی مانند کارخانجات صنعتی،ماشینها،راهآهن،اراضی، بانکها و...اما اصطلاح کمونیسم به مفهوم اخص آن که امروزه وجود دارد عبارت است از کمونیسم مارکسیسم که جنبه میلیتاریسم آن مقدم بر عقیده سوسیالیستی قرار گرفته و بیش از هرچیز جنبه میلیتاریست و حالت نظامی دارد.یعنی مفهوم آن پیشرفت مرام را با زور و قوه نظامی در بر داشته و معتقد به حفظ رژیم کونیسم به قوه نظامی است.مظهر کمونیسم معاصر کمونیسم روسیه بود که آئین کارل مارکس را به صورت یک سلاح موثر سیاسی در آورده بود.پیشوایان این فلسفه در زمان معاصر عبارتاند از:مارکس،انگلس،و لنین و
[بزرگترین قهرمان آن در مرحله اجرا و عمل استالین است.ر ک:مکتبهای سیاسی،دکتر بهاء الدین پازارگاد،شماره 132،ص 148.]
(13) .مؤمنون،115.
(14) .زمر،56.
(15) .گروهی از روایات بر این معنا دلالت میکنند.از جمله:
-علی علیه السلام: «إنها نار لا یهدأ زفیرها،و لا یفک أسیرها،و لا یجبر کسیرها،حرها شدید،و قعرها بعید،و ماؤها صدید». کنز العمال،44225
-عنه علیه السلام: «احذروا نارا قعرها بعید،و حرها شدید،و عذابها جدید،دار لیس فیها رحمة،و لا تسمع فیها دعوة،و لا تفرج فیها کربة». شرح نهج البلاغه،ابن أبی الحدید،ج 15، ص 164.
-عنه علیه السلام: «احذروا نارا حرا شدید،و قعرها بعید،و حلیها حدید».
-عنه علیه السلام: «احذروا نارا لجبها عتید،و لهبها شدید،و عذابها أبدا جدید».
-عنه علیه السلام: «نار شدید کلبها،عال لجبها،ساطع لهبها،متأجج سعیرها،متغیظ زفیرها، بعید خمودها،ذاک وقودها،متخوف وعیدها».
-عنه علیه السلام: «فکیف أستطیع الصبر علی نار لو قذفت بشرره إلی الأرض لأحرقت نبتها، ولو اعتصمت نفس بقلة لأنضجها وهج النار فی قلتها،و أیما(إنما)خیر لعلی أن یکون عند ذی العرش مقربا؟أو یکون فی لظی خسیئا مبعدا مسخوطا علیه بجرمه مکذبا؟»
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «نارکم هذه جزء من سبعین جزء من نار جهنم،لکل جزء منها حرها».
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «لو أن حلقة واحدة من السلسلة التی طولها سبعون ذراعا، وضعت علی الدنیا لذابت الدنیا من حرها».
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: لو أن سربالا من سرابیل أهل النار علق بین السماء و الأرض لمات أهل الدنیا من ریحه». بحار،ج 8،ص 280،ح 1.
-إمام صادق علیه السلام: «لو أن قطرة من الضریع قطرات فی شراب أهل الدنیا لمات أهلها من نتنها».
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «لو أن شررة من شرر جهنم بالمشرق،لوجد حرها من بالمغرب». کنز العمال،ج 39487.
(16) .بخشی از دعای کمیل.
(17) .روایت مشابهی درباره حضرت جواد وارد شده است.بحار الأنوار،ج 50،ص 91 به نقل از کشف الغمة،ج 4،ص 187 و 188:«قال محمد بن طلحة:إن أبا جعفر محمد بن علی علیهما السلام لما توفی والده علی الرضا علیه السلام و قدم الخلیفة إلی بغداد بعد وفاته بسنة اتفق أنه خرج إلی الصید فاجتاز بطرف البلد فی طریقه،و الصبیان یلعبون،و محمد واقف معهم و کان عمره یومئذ إحدی عشر سنة فما حولها.فلما أقبل المأمون انصرف الصبیان هاربین،و وقف أبو جعفر محمد علیه السلام فلم یبرح مکانه فقرب منه الخلیفة فنظر إلیه و کان اللّه عزو علا قد ألقی علیه مسحة من قبول،فوقف الخلیفة و قال له:یا غلام ما منعک من الانصراف مع الصبیان؟فقال له محمد مسرعا:یا أمیر المؤمنین لم یکن بالطریق ضیق لا وسعه علیک بذهابی،و لم یکن لی جریمة فأخشاها،وظنی بک حسن إنک لا تضر من لا ذنب لا فوقفت.فأعجبه کلامه و وجهه،فقال له:ما اسمک؟قال محمد،قال:ابن من أنت؟ قال:یا أمیر المؤمنین أنا ابن علی الرضا.فترحم علی أبیه و ساق جواده إلی وجهته و کان معه بزاة.فلما بعد عن العمارة أخذ بازیا فأرسله علی دراجة فغاب عن عینه غیبة طویلة ثم عاد من الجو و فی منقاره سمکة صغیرة و بها بقایا الحیاة فعجب الخلیفة من ذلک غایة العجب فأخذها فی یده و عاد إلی داره فی الطریق الذی أقبل منه،فلما وصل إلی ذلک المکان وجد الصبیان علی حالهم فانصرفوا کما فعلوا أول مرة و أبو جعفر لم ینصرف،و وقف کما وقف أولا.فلما دنا منه الخلیفة قال:یا محمد قال:لبیک یا أمیر المؤمنین قال:ما فی یدی؟فألهمه اللّه عز و جل أن قال یا أمیر المؤمنین إن اللّه تعالی خلق بمشیته فی بحر قدرته سمکا صغارا تصیدها بزاة الملوک و الخلفاء فیختبرون بها سلالة أهل النبوة.فلما سمع المأمون کلامه عجب منه،و جعل یطیل نظره إلیه،و قال:أنت ابن الرضا حقا،وضاعف إحسانه إلیه.قال علی بن عیسی:إنی رأیت فی کتاب لم یحضرنی الآن اسمه أن البزاة عادت فی أرجلها حیات خضر و أنه سئل بعض الائمة علیهم السلام فقال قبل أن یفصح عن السؤال:إن بین السماء و الارض حیات خضراء تصیدها بزاة شهب،یمتحن بها أولاد الانبیاء و ما هذا معناه و اللّه أعلم.
با این حال،در هامش بحار این روایت مردود دانسته شده:هذا بعید غایته،فانه علیه السلام قام بأمر الامامة و له ثمان سنین و لم یکن أن یلعب مع الصبیان،و لا أن یطلع علی لعبهم و لهوهم،
[مقیما علی ذلک فان الامام لا یلهو و لا یلعب علی أنه کان مقیما بمدینة جده الرسول إلی أن أشخصه المأمون إلی بغداد کما مر و سیأتی لا أنه کامن ببغداد.
حدیثی نیز اشاره به کمال عقل حضرت زین العابدین دارد:مناقب،ابن شهر آشوب،ج 3،ص 280:«ابراهیم بن أدهم،و فتح الموصلی قال کل واحد منهما:کنت أسیح فی البادیة مع القافلة فعرضت لی حاجة فتنحیت عن القافلة فإذا أنا بصبی یمشی فقلت:سبحان اللّه بادیة بیداء و صبی یمشی!فدنوت منه و سلمت علیه فرد علی السلام،فقلت له:إلی أین؟قال:ارید بیت ربی،فقلت:حبیبی انک صغیر لیس علیک فرض و لا سنة،فقال:یا شیخ ما رأیت من هو أصغر سنا منی مات؟فقلت:أین الزاد و الراحلة؟فقال:زادی تقوای و راحلتی رجلای و قصدی مولای،فقلت،ما أری شیئا من الطعام معک!فقال:یا شیخ هل یستحسن أن یدعوک انسان إلی دعوة فتحمل من بیتک الطعام؟قلت:لا،قال:الذی دعانی إلی بیته هو یطعمنی و یسقینی،فقلت:ارفع رجلک حتی تدرک،فقال علی الجهاد و علیه الابلاغ أما سمعت قوله تعالی (وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ) ،قال:فبینا نحن کذلک إذا أقبل شاب حسن الوجه علیه ثیاب بیض حسنة فعانق الصبی و سلم علیه فأقبلت علی الشاب و قلت له:أسألک بالذی حسن خلقک من هذا الصبی؟فقال:أما تعرفه! هذا علی ابن الحسین بن علی بن أبی طالب،فترکت الشاب و أقبلت علی الضبی فقلت:
أسألک بآبائک من هذا الشاب؟فقال:أما تعرفه؟هذا أخی الخضر یأتینا کل یوم فیسلم علینا،فقلت:أسألک بحق آبائک لما أخبرتنی بما تجوز المفاوز بلا زاد؟قال:بلی أجوز بزاد و زادی فیها أربعة أشیاء،قلت:و ما هی؟قال:أری الدنیا کلها بحذافیرها مملکة اللّه،و أری الخلق کلهم عبید اللّه و اماءه و عیاله،و أری الاسباب و الارزاق بید اللّه،و أری قضاء اللّه نافذا فی کل أرض اللّه،فقلت:نعم الزاد زادک یا زین العابدین و أنت تجوز بها مفاوز الآخرة فکیف مفاوز الدنیا».]
(18) .فتح الباری،ابن حجر،ج 7،ص 166؛رسائل شهید ثانی،ص 110،التحفة السنیة (مخطوط)،جزائری،ص 56.
(19) .فضیل ابن عیاض(و.سمرقند بین 101 تا 105-م.مکه 187 ق).ولادت وی در سمرقند اتفاق افتاده و از سلیمان تیمی و محمد بن اسحاق و امام جعفر صادق،علیه السلام،و سفیان ثوری و چند تن دیگر حدیث شنیده است.فضیل بیشتر عمر خود را در مجاورت خانه خدا به سر برده و بیش از هشتاد سال عمر کرده و در محرم سال 187 ق در مکه درگذشته و
[همانجا مدفون گردیده است.مأثورات او بیشتر در کتب صوفیه چون حلیة الاولیاء ابو نعیم اصفهانی و تذکرة الاولیاء عطار آمده است.ر ک:فرهنگ معین،ج 6،مدخل فضیل.
عطار نیشابوری در تذکرة الاولیاء مینویسد:آن مقدم تائبان،آن معظم نایبان،آن آفتاب کرم و احسان،آن دریای ورع و عرفان،آن از دو کون کرده اعراض،پیر وقت فضیل عیاض، رحمة اللّه علیه،از کبار مشایخ بود و عیّار طریقت بود و ستوده اقران و مرجع قوم بود و در ریاضات و کرامات شأنی رفیع داشت و در ورع و معرفت بیهمتا بود.اول حال او آن بود که در میان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود و پلاسی پوشیده و کلاهی پشمین بر سر نهاده و تسبیحی در گردن افکنده و یاران بسیار داشتی،همه دزدان و راهزن بودند و شب و روز راه زدندی و کالا به نزدیک فضیل آورندی که مهتر ایشان بود و او میان ایشان قسمت کردی و آنچ خواستی نصیب خود برداشتی و آن را نسخه کردی و هرگز از جماعت دست نبداشتی و هر چاکری که به جماعت نیامدی او را دور کردی.یک روز،کاروانی شگرف میآمد و یاران او کاروان گوش میداشتند.مردی در میان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود.دزدان را بدید.بدره زر داشت.تدبیر میکرد که این را پنهان کند.با خویشتن گفت:
بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند این بضاعت سازم.چون از راه یکسو شد، خیمه فضیل بدبد،به نزدیک خیمه او را دید به جامه و صورت زاهدان.شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.فضیل گفت:برو و در آن کنج خیمه بنه!مرد چنان کرد و بازگشت.به کاروانگاه رسید.کاروان زده بودند،همه کالاها برده و همه مردمان بسته و افکنده.همه را دست بگشاد و چیزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند و آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند.او را دید با دزدان نشسته و کالاها قسمت میکردند.مرد چون چنان بدید گفت:بدره زر خویش به دزد دادم!فضیل او را از دور بدید،بانگ کرد.مرد چون بیامد گفت چه حاجت است.گفت:همانجا که نهادهای،برگیر و برو!مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت.یاران گفتند:آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم،تو ده هزار درم باز میدهی؟فضیل گفت:این مرد به من گمان نیکو برد.من نیز به خدای گمان نیکو بردهام که مرا توبه دهد.گمان او راست گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند!بعد از آن،روزی کاروانی بزدند و کالا ببردند و بنشستند و طعام میخوردند.یکی از اهل کاروان پرسید که مهتر شما کدام است؟گفتند:با ما نیست.از آن سوی درختی است بر لب]
[آبی،آنجا نماز میکند.گفت:وقت نماز نیست!گفت:تطوّع کند.گفت:با شما نان نخورد؟ گفت:روزه است.گفت:رمضان نیست!گفت:تطوّع دارد.این مرد را عجب آمد.به نزدیک او شد.با خشوعی نماز میکرد.صبر کرد تا فارغ شد.گفت:الضدان لا یجتمعان!روزه و دزدی چگونه بود؟و نماز و مسلمان کشتن با هم چه کار؟فضیل گفت:قرآن دانی؟گفت:
دانم.گفت:نه آخر حق تعالی میفرماید: وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً؟ مرد هیچ نگفت و از کار او متحیر شد.نقل است که پیوسته مروتی و همتی در طبع او بود،چنان که اگر در قافله زنی بودی کالای وی نبردی و کسی که سرمایه او اندک بودی مال او نستدی و با هرکس به مقدار سرمایه چیزی بگذاشتی و همه میل به صلاح داشتی.و در ابتدا،به زنی عاشق بود.هرچه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه وبیگاه بر دیوارها میشدی در هوس عشق آن زن و میگریست.یک شب،کاروانی میگذشت.در میان کاروان،یکی قرآن میخواند،این آیت به گوش فضیل رسید: أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ؟ آیا وقت نیامد که این دل خفته شما بیدار گردد؟ تیری بود که بر جان او آمد.چنان آیت به مبارزت فضیل بیرون آمد و گفت:ای فضیل،تا کی تو راهزنی؟گاه آن آمد که ما نیز راه تو بزنیم!فضیل از دیوار فرو افتاد و گفت:گاهگاه آمد،از وقت نیز بر گذشت!سراسیمه و کالیو و خجل و بیقرار،روی به ویرانهای نهاد.
جماعتی کاروانیان بودند،میگفتند:برویم!یکی گفت:نتوان رفت که فضیل بر راه است! فضیل گفت:بشارت شما را که او توبه کرد!پس،همه روز میرفت و میگریست و خصم خشنود میکرد تا در باورد جهودی بماند.ازو بحلّی میخواست،بحل نمیکرد.آن جهود با جمع خود گفت:امروز روزی است که بر محمدیان استخفاف کنیم!پس گفت:اگر میخواهی بحلّت کنمتلّی ریگ بود که برداشتن آن در وسع آدمی دشوار بودی مگر به روزگارگفت:این از پیش برگیر!فضیل از سر عجز پارهپاره میانداخت و کار کجا بدان راست میشد؟همی چون در ماند،سحرگاهی بادی در آمد و آن را ناپدید کرد.جهود چون چنان دید متحیر شد،گفت:من سوگند دارم که تا تو مرا مال ندهی من بحلّت نکنم!اکنون، دست بدین زیر نهالی کن و آنجا زر مشتی برگیر و مرا ده،سوگند من راست شود و تو را بحل کنم.فضیل به خانه جهود آمد و جهود خاک در زیر نهالی کرده،پس دست به زیر نهالی در کرد و مشتی دینار برداشت و او را دید.جهود گفت:اسلام عرضه کن!اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد.پس گفت:دانی که چرا مسلمان گشتم؟از آن که تا امروز درستم]
[نبود که دین حق کدام است.امروز درست شد که دین حق اسلام است،از بهر آن که در تورات خواندهام که هرکه توبه راست کند،دست که بر خاک نهد زر شود.من خاک در زیر نهالی کرده بودم آزمایش تو را.چون دست به خاک بردی،زر گشت.دانستم که توبه تو حقیقت است و دین تو حق است...ر ک:تذکرة الاولیاء عطار،ج 1،باب 9.]
(20) .محاسن،أحمد بن محمد بن خالد برقی،ج 1،ص 192:عن محمد بن خالد،عن عبد اللّه بن الفضل النوفلی،عن أبیه،عن أبی عبد اللّه علیه السلام،قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:خلق اللّه العقل فقال له:أدبر فأدبر،ثم قال له:أقبل فأقبل،ثم قال:ما خلقت خلقا أحب إلی منک.قال:فأعطی اللّه محمدا صلی اللّه علیه و آله تسعة و تسعین جزءا ثم قسم بین العباد جزءا واحدا.
ینابیع المودة،قندوزی،ج 3،ص 211:«و اعلم أن محمدا هو صورة العنصر الاعظم،و الامام علی صورة العقل الکل،و هو القلم الاعلی لهذا العالم».
(21) .غزلی است از حافظ شیرازی با این مطلع:ساقیا آمدن عید مبارک بادت/وان مواعید که کردی مرود از یادت.
(22) .رعد،19-24 «یَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمی إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ * اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا یَنْقُضُونَ الْمِیثاقَ* وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ* وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّارِ* جَنّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ* سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ».
(23) .درباره حیا روایات فراوانی وجود دارد.از جمله:
-إمام صادق علیه السلام: «الحیاء نور جوهره صدر الإیمان،و تفسیره التثبت عند کل شیء ینکره التوحید و المعرفة». مصباح الشریعة،ص 510.
-امام علی علیه السلام: «الحیاء سبب إلی کل جمیل». بحار،ج 77،ص 211،ح 1.
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: «الحیاء لا یأتی إلا بخیر». کنز العمال،ح 5763.
-امام علی علیه السلام: «أحسن ملابس الدنیا الحیاء». غرر الحکم،ح 2997.
(24) .مسالک الأفهام،شهید ثانی،ج 14،ص 169:«من لا حیاء له یصنع ما شاء،کما ورد فی الخبر».
(25) .حج،24: «وَ هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلی صِراطِ الْحَمِیدِ». اعراف،205: «وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ».
(26) .اعراف،201: «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ».
(27) .یوسف،70: «فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ».
(28) .تفسیر قمی،ج 1،ص 351 و قصص الانبیاء جزائری،ص 193:«...فکتب الیه یعقوب علیه السلام:بسم اللّه الرحمن الرحیم.من یعقوب اسرائیل اللّه ابن اسحق بن ابراهیم خلیل اللّه اما بعد فقد فهمت کتابک تذکر فیه انک اشتریت ابنی و اتخذته عبدا و ان البلاء ممومکل ببنی آدم ان جدی ابراهیم القاه نمرود ملک الدنیا فی النار فلم یحترق و جعلها اللّه علیه بردا و سلاما و ان ابی اسحق امر اللّه تعالی جدی ان یذبحه بیده(طائفهای از جمهور و...قائلند که کسی که خدا دستور ذبح او را داد اسحق بود نه اسماعیل).فلما اراد ان یذبحه فداه اللّه بکبش عظیم و انه کان لی ولد لم یکن فی الدنیا احد احب الی منه و کان قرة عینی و ثمرة فؤادی فاخرجوه اخوته ثم رجعوا الی و زعموا ان الذئب اکله فاحدودب لذلک ظهری و ذهب من کثرة البکاء علیه بصری و کان له اخ من امه کنت آنس به فخرج مع اخوته إلی ملکک لیمتاروا لنا طعاما فرجعوا و ذکروا انه سرق صواع الملک و انک حبسته و انا اهل بیت لا یلیق بنا السرق و لا الفاحشة و انا اسألک بآله ابراهیم و اسحق و یعقوب إلا ما مننت علی به و تقربت إلی اللّه ورددته الی.
فلما ورد الکتاب علی یوسف اخذه و وضعه علی وجهه و قبله و بکی بکاء شدیدا ثم نظر إلی اخوته فقال (هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ قالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ) .فقالوا کما حکی اللّه عز و جل (لَقَدْ آثَرَکَ اللّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ کُنّا لَخاطِئِینَ قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ) ای لا تعییر (یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ) .
(29) .اعراف،179: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ».
[فرقان،44: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً» .]
(30) .المقنع،شیخ صدوق،ص 300:امام صادق علیه السلام: «و علیک بمجالسة أهل الدین،فإن فیها شرف الدنیا و الآخرة». فقه الرضا،علی بن بابویه،ص 360:«عن العالم علیه السلام:«لا یعطی اللّه الدین إلا أهل خاصته و صفوته من خلقه».و«و روی أن اللّه تبارک و تعالی یعطی الدنیا من یحب و من لا یحب،و لا یعطی الدین إلا من یحبه».
عقل و دعا
قم،حسینیه جوادیان صفر 1378
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صل علی محمد و آله الطاهرین.
یکی از نعمتهای بزرگ خداوند که دارای منافع بیشمار و ابدی است (البته،به شرطی که مردم این نعمت را به طور صحیح به کار بگیرند) عقل است.کتاب خدا و روایات و اخبار رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،و ائمه طاهرین،علیهم السلام،عالیترین سخنان و برنامهها را درباره عقل بیان کردهاند.حاصل مطلب این است که اگر عقل با غذای مربوط به خود،که عبارت از علم و معرفت است تغذیه شود،به بلوغ و کمال میرسد.آنگاه،ظاهر و باطن انسان را تحت تأثیر قرار میدهد،حالات و خواستهها و امیال و غرائز او را نظام میدهد،و وجود انسان را تبدیل به کارگاه خیر میکند؛اما اگر انسان تغذیه نشود و او گوشش را برای شنیدن حقایق و چشمش را برای دیدن واقعیات باز نکند،عقلش ضعیف میماند و به علت ضعف عقل،در همه نواحی وجود دچار اختلال میشود و تبدیل به منبع شرّ و ظلم و فساد میگردد:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ». 1
قطعا،بدترین جنبندگان نزد خدا،کران از شنیدن حق و لالان از گفتن حق هستند که کلام حق را نمیاندیشند.
این،سخن صریح کتاب خداست؛کسانی که خدا گوش خود را بر شنیدن حقایق اصیل عالم بستهاند و زبانشان دنبال سؤال از واقعیات نیست و،به همین علت،قدرت تعقل و اندیشه و تفکر و بینش و عاقبتبینی ندارند، شرّترین جنبدگان عالماند.تجربه تاریخ بشر هم این معنا را نشان داده است که وقتی یک نفر به حقایق گوش میدهد و در برابر واقعیات مسلم تسلیم میشود،در خانه فرعون و از مقام همسری فرعون تبدیل به بندهای از بندگان صالح خداوند به نام آسیه میشود 2 :
«وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ». 3
و خدا برای مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامی که گفت:
پروردگارا،برای من نزد خودت خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و کردارش رهایی بخش و مرا از مردم ستمکار نجات ده.
کار این زن به جایی میرسد که پروردگار عزیز عالم او را برای همه اهل ایمان تا روز قیامت اسوه و نمونه قرار میدهد،در حالی که تا وقتی گوش او با صدای حق آشنا نبود و زبانش دنبال حق نمیگشت، وجودش هیچ خیری نداشت.تنها بعد از شنیدن حق و تقویت عقل و به قوت رسیدن اندیشه بود که او مثل و اسوه و نمونهای برای تمام مردان و زنان باایمان تا روز قیامت شد و بیشک،او این ارزش را از قوت و قدرت عقل به دست آورد.
چه خوب است ما نیز،از طریق آیات قرآن و روایات،با کسانی آشنا شویم که عقل آنها کامل بود و از این نور عظیم الهی به درستی استفاده میکردند و رفتار و کردار و منش آنها نشانه عقل فعال،بالغ و کاملشان بود و خواستههاشان نسبت به خود و جامعه نشانه قوت عقلشان بود.
قرآن کریم نمونه برجستهای از خواستههای صاحبان عقل کامل را معرفی میکند.بخشی از زیارت وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،نیز خواستههای صاحب یک عقل جامع و کامل را نشان میدهد که در اینجا به بیان آنها میپردازیم تا با ارزش عقل کامل و عقل تغذیه شده بیشتر آشنا شویم.
در آیاتی چند از سوره مبارکه بقره،پروردگار بزرگ عالم حدود هشت خواسته از حضرت ابراهیم،علیه السلام،را نقل میکند که نشاندهنده عقل کامل و بالغ درخواستکننده آنهاست:
«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً». 4
خدایا،من از وجود مقدس تو برای این مملکت،این کشور،و این سرزمین امنیت تقاضا میکنم.
وجود امنیت برای یک مملکت مسأله مهمی است.اگر امنیت بر مملکتی حاکم نباشد،جان و مال و ناموس مردم در گردش روز و شب چه وضعیتی خواهد داشت؟نیز،در نبود امنیت باطنی،مردم از چه آرامش و اطمینانی برخوردار خواهند بود؟تنها در فضای امنیت است که مردم امکان رشد و تکامل خواهند داشت و ناامنی بلاهای گوناگونی را خواهد بارید که هر رشدی در آن متوقف خواهد شد.در جنگهای این چند دهه اخیر،به وضوح دیدیم که ناامنی برای مردمان مسلمان بوسنی یا عراق یا افغانستان چه بلایای سنگینی به دنبال آورد و جان و مال و جوانان و جامعه و ناموس و روح مردم به چه عذاب و شکنجه دردناکی دچار شد!
حضرت ابراهیم از پروردگار خود امنیت تقاضا میکند و این خواسته نشان میدهد که خواهندۀ آن عقل بیدار و فعالی دارد.او این عقل را از کجا کسب کرده است؟مسلما،از معرفت،از بصیرت،و از به کار گرفتن گوش و چشم و زبان به طور صحیح.در قرآن دراینباره میخوانیم:
«وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ». 5
و اینگونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمانها و زمین به ابراهیم نشان میدهیم تا از یقینکنندگان شود.
این آیه گسترۀ دید ابراهیم را نشان میدهد.او قدرت شنواییاش را نیز تا آنجا بالا برد که پروردگار میفرماید:
«إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ».
و یاد کنید هنگامی که پروردگارش به او فرمود:تسلیم باش.گفت:به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.
او قدرت زبان را نیز در جستجوی حقایق تا آنجا بالا برد که گفت:
«قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ». 6
من هیچ غروبکنندۀ از دست روندهای را دوست ندارم و دل به آن نمیبندم.
او با خو اندیشید که از دست رونده،از دست رونده و غروبکننده غروب کننده است،پس من برای چه باید خود را خرج او کنم؟من خود را خرج وجود ثابتی میکنم تا او با همه اسماء و صفاتش در من جلوه کند.ابراهیم حاصل چنین تفکری و چنین نگاهی است و این روش ایجاد و تقویت عقل است.وقتی عقل کامل شد،انسان به رحمت واسعه،منبع خیر،منبع فیض،منبع کرامت و خوبی بدل میشود و جز خیر چیزی نمیخواهد،لذا از وجود مقدس پروردگار تقاضا میکند که این منطقه و این بلد را،تا روز قیامت،منطقه امن قرار دهد تا مردم دنیا بفهمند ایجاد امنیت امکان دارد و میشود بدون اسلحه نیز در آرامش
خیال زندگی کرد.میشود بدون حضور زرّادخانههادر کنار هم زندگی کرد و سالم ماند.در فضای امنیت،جای رشد برای هر انسانی وجود دارد،هیچکس از هیچکس نمیترسد،کسی از کسی غصهدار نمیشود، کسی به مال مردم،به حق مردم،به جان مردم،به زندگی مردم چشم ظالمانه ندارد و برای از بین بردن حق یا تاراج مال و جان مردم اسلحه نمیکشد.بدین ترتیب،عظمت دیدگاه ابراهیم و تقاضای او معلوم میشود و درخواستش نشان میدهد که دید او دیدی الهی،ملکوتی،و عرشی است.درخواست او نشان میدهد که قلب او برای همه مردم میتپد و برای همه واسطه رحمت واسعه پروردگار است.
درخواست دوم حضرت این است:
«وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ» .
خدایا،سفره این مردم را از نعمتهای خود پر ساز.ابراهیم نمیخواهد حتی یک نفر هم گرسنه و فقیر و تهیدست باشد و به سبب نداشتن امکانات مادی بر لب مرز کفر بایستد.نمیخواهد عزت و کرامت و شرف انسانی کسی به واسطه نداشتن مادیات در خطر باشد.ازاینرو، برای مردم سفره معاش گستردهای تقاضا میکند:
«وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ»
ادیبان درباره واژه الثمرات میگویند:الف و لام ابتدای آن الف و لام استغراق است،لذا «مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ» به این معناست که خدایا،هرچه نعمت داری به این مردم عنایت کن و سر سفره این مردم قرار بده.
البته،نباید از نظر دور داشت که وقتی دعا مستجاب شد و فضای امن ایجاد گردید و سفره مردم نیز از نظر معیشت و امور مادی کامل شد،از
آن پس،خودشان باید آن امنیت و نعمت را حفظ کنند.اما با چهچیز؟ قرآن مجید دراینباره نیز راهنمایی میکند و میفرماید:راه حفظ امنیت و نعمتهای پروردگار در سفره معیشت«شکر»است.و توضیح میدهد که مراد از شکر،تنها بازی کردن زبان با لغت«الحمد للّه»نیست.
خداوند در آیهای که مربوط به سلیمان نبی،علیه السلام،است میفرماید:
«یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ مَحارِیبَ وَ تَماثِیلَ وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ». 7
گروه جن برای او هرچه میخواست،میساختند:از معبدها و مجسمهها و ظروف بزرگ،مانند حوضها و دیگهای ثابت.ای خاندان داود،به خاطر سپاسگزاری به فرمانهای حق عمل کنید.و از بندگانم تنها اندکی سپاسگزارند.
قرآن،بدین وسیله،راهنمایی میکند که شکر واقعی حرکت صحیح و به کار گرفتن نعمتها در مسیر صحیح است.امام صادق،علیه السلام،در اینباره میفرماید:
«الشکر اجتناب المحارم کلّها».
شکر دوری کردن از انجام همه محرمات است.
شکر این است که حتی یکی از نعمتهای خدا را هم در راه معصیت به کار نگیری.این شرط ماندگاری نعمت است.در غیر این صورت،اگر پروردگار ببیند مردم با نعمت و امنیت عنایت شده او بازیهای شیطانی میکنند،تعهدی برای حفظ امنیت و حفظ نعمتهایش ندارد.در قرآن آمده است:
«وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ». 8
و یاد کنید هنگامی را که پروردگارتان اعلام کرد اگر سپاسگزاری کنید، قطعا نعمت خود را بر شما میافزایم،و اگر ناسپاسی کنید،بیتردید عذابم سخت است.
خداوند به سبب دعای انبیا،علیهم السلام،به انسانها امنیت و سفره معیشت کامل میدهد،اما با کفران نعمت اوضاع را به هم میریزد و این نعمتها را سلب میکند و عجیب این است که اکثر مردم از این معنا غافل و بدان بیتوجهاند.
روزی،شخصی خدمت حضرت مجتبی،علیه السلام،آمد و گفت:یابن رسول اللّه،گرانی بیداد میکند و ما قدرت خرید نداریم.دیگر بیچاره شدهایم و هر جنسی را میخواهیم بخریم آنقدر گران است که توان آن را نداریم.چه کنیم؟امام مجتبی فرمودند:توبه کنید!
همان روز،مرد دیگری آمد و خدمت حضرت مجتبی،علیه السلام، عرض کرد:یابن رسول اللّه،نعمتهای خدا در بین ما کم شده و با کمبود مواجه هستیم.چه کنیم؟فرمودند:توبه کنید!
دوباره،یکی دیگر آمد و گفت:یابن رسول اللّه،من چند سال است عروسی کردهام و خیلی دوست دارم فرزندی داشته باشم،اما بچهدار نمیشوم و از این بابت خیلی ناراحتم.چه کنم؟فرمودند:توبه کنید!
کسی که در آن مجلس حاضر بود و شاهد برخورد این سه نفر با حضرت مجتبی،علیه السلام،بود،عرض کرد:یابن رسول اللّه،سخن شما خیلی عجیب است!یکی آمد و از گرانی شکایت کرد،فرمودید:توبه کنید.دیگری آمد و گفت:کمبود بیداد میکند.فرمودید:توبه کنید.یکی دیگر آمد و گفت:بچهدار نمیشوم.فرمودید:توبه کنید.چهطور هرسه مشکل را شما با یک دستور حل میکنید؟فرمود:من از قول خودم نگفتم.من جواب هرسه نفر را از قول حضرت نوح،علیه السلام،در قرآن دادم و این راهنمایی پروردگار عالم است 9 که میفرماید:
«وَ یا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلی قُوَّتِکُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ». 10
ای قوم من،از پروردگارتان آمرزش بخواهید،آنگاه به سوی او بازگردید، تا برای شما باران فراوان و پیدرپی فرستد و نیرویی بر نیرویتان بیفزاید.
و مجرمانه روی از حق برمگردانید.
خدا به مردم میفرماید که اگر مال فراوان،باغهای آباد،باران یا ارزانی میخواهید،از گناه دست بکشید تا از سختگیریهایی که به شما میشود کاسته شود:
«ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». 11
این کیفر سخت به سبب این است که خدا بر آن نیست که نعمتی را که به قومی عطا کرده به عذاب و نقمت تغییر دهد تا زمانی که آنان آنچه را در خود از عقاید حقّه،حالات پاک و اخلاق حسنهای که دارند،به کفر و شرک و عصیان و گناه تغییر دهند؛و یقینا خدا شنوا و داناست.
گناهان سنگینی،که متاسفانه مردم کشور ما به آنها مبتلایند،گناه کینهورزی و اختلاف،و دریا دریا فحش و تهمت و غیبت است.حال، گناه ربا(در بین مردم و در بانکها)،ارتباطات نامشروع،عروسیهای حرام،ولخرجیهای حرام،مثل عروسی گرفتن در هتلهای آنچنانی،و گناهان دیگری که قابل شمردن نیست بماند.
عوارض این گناهان را در کجای این کشور نمیبینیم؟کدام خانوادهای به واقع آرامش دارد؟در تمام خانوادهها،درگیریهای کوچک و بزرگی وجود دارد،به طوری که من به هر شهری برای سخنرانی میروم شبی چهل تا هفتادنامه برایم میآید که مردم از وضعشان در آن شکایت کردهاند و پاسخ خواستهاند.مضمون نود درصد این نامهها هم مربوط به
اوضاع داخلی خانوادههاست.این در حالی است که در همه نماز جمعههای ایران،این عبارت را در ابتدای خطبه میشنویم:
«اوصیکم و نفسی بتقوی اللّه».
اغلب مردم به درستی از مفهوم تقوا خبر ندارند.توضیح کافی هم درباره آن داده نمیشود تا فرهنگش کمکم ایجاد شود.با خواندن یک جمله کوتاه،آن هم به زبان عربی،که یک مملکت اصلاح نمیشود.باید این فرهنگ را نهادینه کرد.درست است که ریشهکن کردن گناه سخت است و به سادگی ممکن نیست،ولی میتوان برای کم کردن گناه تلاش کرد و لااقل گناه اختلاف و تبدیل شدن برخوردها به کینه را از میان برداشت.اگر این رویه ارتکاب گناه ادامه پیدا کند،موج بیرون کشیدن استخوانهای پوسیده مردگان از درکات جهنم و چاپ کردن عکسها و یادآوری فرهنگ آنها،مثل گذشته،ما را در بر خواهد گرفت و انواع و اقسام«ایسمها»دوباره رشد خواهند کرد و دروغپردازان به مردم خواهند گفت:دین که مشکل شما را حل نکرد.بیایید در سایه فرهنگ ما بنشینید تا مشکلاتتان حل شود.
بدبختانه،عقلها هم ضعیف است.همه عقلها که عقل ابراهیمی و عقل علوی و عقل حسینی نیست،لذا زود گمراه میشود و فریب میخورد و حق را با باطل و نور را با ظلمت معامله میکند.چنانچه درصد قابل ملاحظهای از نسل جوان ما این کار را کردند.ویژگی عقل ضعیف همین است.
تاریخ شاهد راستین این معناست که مردم حق و باطل را خیلی آسان در هم آمیخته و در شناخت آنها به اشتباه میروند.وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،در ایام حیاتشان در جامعه نوپای اسلامی گم شدند.چنان سخت هم گم شدند که پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،در زمان
حیاتشان،برای این که مردم علی را در آینده گم نکنند،به مردم فرمودند:
در آینده،هر طرفی که عمّار با او بود بر حق است؛ 12 یعنی حضرت بر حق بودن علی را که جلوه اوصاف و صفات خدا بود،با عمار یاسر 13 ثابت کردند و فرمودند:اگر حق را گم کردید،ببینید این بردهزاده اهل مکه با کدام طرف است.همان طرف حق است.علی زنده بود و در جامعه خود گم شد.از عمر رسالت پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،هنوز سی سال نگذشته بود که نبوت گم شد.قرآن در بین مردم گم شد.تمام این خلأ را نیز معاویه پر کرد و عجیب این که مردم هم پذیرفتند و صد سال پیرو فرهنگ بنی امیه 14 بودند.بعد از بنی امیه،همین مردم فرهنگ بنی عباس را به مدت 523 سال پذیرفتند. 15 در چنین فضایی است که امیر المؤمنین،علیه السلام،کشته میشود،جنازه امام حسن،علیه السلام، تیرباران میشود،امام حسین،علیه السلام،با 72 نفر قطعه قطعه میشوند و سایر ائمه محصور تبعید و زندانی و در نهایت شهید میشوند و خداوند برای حفظ جان امام دوازدهم،علیه السلام،او را از دیدگان غایب میکند:
«وجوده لطف و غیبته منّا». 16
این که در کتب شیعه آمده است حضرت روزی ظهور میکند که خداوند به او بگوید:دیگر جان شما در خطر نیست،ازاینروست که در جامعه جهانی جان ایشان نیز مثل جان پدرانشان در خطر است و اگر ایشان را بیابند میکشند.نکته مهم این است که حضرت از آمریکا یا اروپا و آفریقا ظهور نمیکند و همانطور که همه میدانند از کنار خانه کعبه ظهور میکند و اولین جنگی هم که پس از ظهور ایشان رخ میدهد جنگ با مسلمانها در جایی بین مکه و مدینه است.البته،ایشان آن وقت از جانب خداوند تأمین جانی دارند.
این به علت ضعف عقل در جامعه سلامی و جامعه جهانی است.در غیر این صورت،همه مردم در جستجوی حقایق مانند سلمان و ابو ذر میشدند.اگر ضعف عقل در میانه نبود،بعد از مرگ پیغمبر، صلی اللّه علیه و آله،شورایی به نام سقیفه تشکیل نمیشد و حکومتی به نام بنی امیه پدید نمیآمد.در زمانه ما هم،اگر عقول جامعه جهانی قوی بود، شاهد این همه حوادث تلخ در جایجای جهان نبودیم.سازمان ملل نوکر مستبدین عالم نبود،خیلی از اتفاقات در عالم روی نمیداد و غارت سرمایههای مادی و معنوی ملتها بدین وسعت روی نمیداد.اما چه میشود کرد که عقلها ضعیف است.
دعای انبیای الهی نشاندهنده عقل کامل آنهاست.آنها از خداوند برای جامعه انسانی امنیت و برای مردم نعمت گسترده تقاضا میکردند تا در میان انسانها کسی گرسنه و برهنه و فقیر نباشد و برای رفع نیازهای بدن و شکمش گردن کج نکند و عزت خود را معامله نکند.خدا هم این دعا را مستجاب کرده و به مردم این نعمت را عنایت کرده و میکند،ولی حفظ آن به عهده خود مردم است.دیگر حضرت ابراهیم و پیغمبر اسلام، علیهما السلام،ضامن بقای آنها نیستند.خود مردم ضامن بقای نعمتهای پروردگار هستند و راه بقای امنیت و نعمت شکر است.
شکر،در نظر قرآن و روایات،به معنی ترک گناه و نعمت را در راه معصیت به کار نبردن است.این مفهوم شکر است،اما این که من میلیونها تومان سرمایه را روی هم بریزم و خارج از حدود الهی حرکت کنم و خیلی هم خوش باشم و از شدت خوشی روی تخت خود بغلتم و در نهایت بگویم:الهی صد هزار مرتبه شکر!این شکر نیست،مسخره کردن پروردگار است.
امام هشتم،علیه السلام،میفرمایند:خیلی از اعمال مردم و حتی توبه خیلی از مردم مسخره کردن خدا است. 17 در اوایل سوره بقره هم این سخن به صراحت ذکر شده است و قرآن از زبان منافقان میگوید:
«إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ». 18
منافقان وقتی با هممسلکان خود خلوت میکردند میگفتند:تمام حرکات ما در واقع مسخره کردن خدا و پیغمبر و اهل ایمان است.
منافقین این سخن را به زبان میآوردند،اما عدهای همین کار را میکنند و تنها آن را به زبان نمیآورند.این که من با پولم و با سایر نعمتهای خدا در انواع گناهان بغلتم و بعد وقتی سیر شدم و لذت بردم بگویم:
الهی شکر!این شکر نیست،تمسخر است.شکر نعمت را در گناه صرف نکردن و در هزینه کردن صحیح نعمت سست نبودن است.این نشانه قوت و قدرت عقل و حاکمیت آن در زندگی انسان است.
«وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ». 19
و یاد کنید زمانی که ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه کعبه را بالا میبردند و به پیشگاه حق میگفتند:پروردگارا،این عمل را از ما بپذیر که تو شنوا و دانایی.
حضرت ابراهیم عمل خود را با معرفت منطقی و حکیمانه،و با روشنبینی و برابر با خواست پروردگار عزیز عالم انجام داده و آن را تمام کرده است،ولی از خداوند پذیرش آن را درخواست میکند؛زیرا گل عمل وقتی شکوفا میشود که پروردگار عزیز عالم مهر قبولی بر آن بزند.ابراهیم میداند که اگر عمل او و اسماعیل را خداوند قبول نکند، دیگر نمیتوان به آن عمل تکیه کرد و باید آن را رها کرد.عملی که مورد
قبول وجود مقدس حق نباشد فاقد ارزش است.پس،باید آنقدر حکیمانه و عالمانه و منطقی و مطابق دستور وجود مقدس مولا عمل کرد که مولا بدون معطلی و گرفتاری آن را قبول کند.برای انجام چنین عمل قابل قبولی نیز نیت پاک لازم است؛یعنی عمل عبد باید مطابق با آیات قرآن و روایات باشد و فقط برای وجود مقدس پروردگار انجام بپذیرد.
ارزش عمل انسان به قبولی آن در درگاه پروردگار است.در حقیقت، عملی سازنده بهشت است که از معبر قبولی پروردگار عالم بگذرد.
مسأله قبولی عمل به قدری مهم است که روز یازدهم محرم،وقتی زینب کبری کنار بدن حضرت ابی عبد اللّه الحسین،علیه السلام،قرار گرفت،قبل از این که سخنی بگوید،رو به پروردگار عالم کرد؛یعنی همانطور که دست خود را زیر بدن برادر قرار داده بود عرض کرد:
الهی!این عمل اندک را از خانواده پیغمبر بپذیر. 20
چقدر زینب کبری به عظمت الهی اتصال داشته است که در آن موقعیت چنین سخنی بر زبان میآورد!؟در حقیقت،زینب کبری، علیها السلام،تمام حادثه کربلا،تمام شهادتها،تمام جهاد ابی عبد اللّه، علیه السلام،و تمام زحمات او را در برابر عظمت حق،عملی اندک میخواند و درخواست قبولی آن را دارد.
این رفتار زینب کبری و بینش او درباره بزرگترین رویارویی حق و باطل در تاریخ بشر است که آن را در نزد پروردگار اندک میبیند.
متأسفانه،این پندار بعضی از ماست که دچار ضعف عقلیم و میخواهیم منّت یک رکعت نمازمان را بر خدا بگذاریم یا ارزش یک تومان پولی که در راه خدا دادهایم را خیلی بزرگ کنیم.به قول خاقانی شروانی:
خاقانیا،به سائل اگر یک درم دهی خواهی مقابلش دو بهشت از خدای خویش
یا به قول امام خمینی،رحمه اللّه:
این عبادتها که ما کردیم خوبش کاسبی است دعوی اخلاص با این خودپرستیها چه شد؟ 21
خیلی از انسانها با انجام کارهای نیک در حقیقت با خدا وارد معامله میشوند،اما حضرت سید الشهدا،علیه السلام،اینطور نبود و همین نکته از شگفتیها و عجایب این بزرگوار است.مگر نه این است که درباره ایشان میخوانیم:
«و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة». 22
دقت کنیم!نمیگوید:«عمل جهادا کبیرا»،میگوید:«بذل مهجته»؛یعنی ایشان خون قلب خود را به خدا بخشید.بخشش به عمل بیچشمداشت و توقع اطلاق میشود؛یعنی ابی عبد اللّه،علیه السلام،با خدا معامله نکرد، بلکه یک طرفه عمل کرد و هستیاش را به خدا بخشید و رفت.نگفت من میخواهم جانم را با تو در مقابل بهشت یا در مقابل مقام معامله کنم، بلکه«بذل مهجته فیک»؛خونش را بخشید و رفت.کمترین توقعی در دل ابی عبد اللّه،از کاری که کرد در پیشگاه خدا نبود.هیچ توقعی نداشت.بذل کرد و بخشید نه این که معامله کرده باشد.لذا،رفتار حضرت مافوق این آیه قرآن است:
«إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 23
یقینا،خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهای آن که بهشت برای آنان باشد خریده؛همان کسانی که در راه خدا پیکار میکنند،پس دشمن را میکشند و خود در راه خدا کشته میشوند.خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجیل و قرآن وعده بهشت داده است وعدهای حق؛و چه کسی
به عهد و پیمانش از خدا وفادارتر است؟پس،ای مؤمنان،به این داد و ستدی که انجام دادهاید،خوشحال باشید؛و این است کامیابی بزرگ.
این آیه درباره شهدایی است که با خدا،علاوه بر رفاقت،معامله هم کردهاند.بدین معنا که در راه خدا جان میدهند تا خداوند گناهانشان را ببخشد و آنها را به بهشت ببرد و مقام شفاعت به آنان عطا کند،اما امام حسین،علیه السلام،با خدا معامله نکرد.ایشان خون خود را به خدا بخشید و بیهیچ توقعی رفت.به راستی،آن حضرت چه روح با عظمت و چه عقل کاملی داشت!پس از شهادت ایشان هم،زینب کبری آن درخواست را از خدا نمود که الهی،این عمل اندک را قبول کن؛یعنی اگر خداوند مهر قبولی به کربلای حسین نزند،این حماسه بزرگ هیچ فایدهای ندارد.گو این که عمل حضرت عملی بود که تا آستان قبولی پروردگار پر کشید و خداوند آن را به بهترین وجهی قبول فرمود.دراین باره،مرحوم ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات روایت عجیبی از امام ششم نقل میکند که به شخصه عمق آن را تا به حال درک نکردهام و هنوز حقیقت مساله برایم روشن نشده است.امام صادق میفرمایند:
هر شب جمعه،پروردگار عالم امام حسین را زیارت میکند. 24
از این کلام،اوج قبولی و اوج پاکی عمل حضرت فهمیده میشود.
این درخواست حضرت ابراهیم،علیه السلام،نشاندهنده عقل پخته اوست.ایشان با خود میاندیشید چرا همینطور یکسری حرکات را انجام بدهم و کاری به کار خدا و دستور خدا نداشته باشم؟یک عمر در کره زمین با طبل و شیپور شیطان همراه و همنوا باشم و کارهایی انجام دهم که سر آخر به جهنم منتهی میشود؟این طرز زندگی دلیل بر ضعف
عقل و کمبود فکر و تاریکی باطن است.لذاست که حضرت میفرماید:
هیچ قدمی برنمیدارم،مگر این که شرایط قبولی در آن قدم جمع باشد.
چرا حرکت بیهوده انجام دهم؟چرا پوک و پوچ حرکت کنم؟چرا اعتبار و ارزش به کارم ندهم؟چرا در حساب پروردگار برای قبولی عملم پرونده باز نکنم؟آن هم در نزد پروردگاری که شنوا و داناست:
«إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ».
این درخواست به واقع خواسته مهمی است:
«رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ» .
خدایا،من و اسماعیل را دو بنده تسلیم در برابر خواستههای وجود مقدس خود قرار بده تا در دنیا نفس آخر عبد تو باشیم و به قدر چشم به هم زدنی عبد غیر نباشیم،چون دچار ضرر ابدی خواهیم شد.
ابراهیم در خواسته دیگرش فاصله زمانی خود تا قیامت را در نظر گرفت و اینبار سعادت ذریّه خود را از خداوند مسئلت نمود و این درس خوبی است برای همه ما که در دعاهایمان فرزندانمان را از یاد نبریم:
«وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ»
الهی،از تو میخواهم که جمیع فرزندان ما را نیز مانند من و اسماعیل تسلیم خود قرار دهی تا شیطان آنها را از راه بیرون نبرد و ماهوارهها و فیلمها و دارودستهها و حزب و گروهکها و کینهها و هواها و شهوات آنها را تباه نکند.
ابو الفتح رازی نقل میکند که پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،به مردم میفرمودند:
من به وجود آمده دعای ابراهیم،علیه السلام،هستم.این دعا موجودیت الهی و ملکوتی مرا ساخته و من میوه این دعا هستم. 25
عقل حضرت آنقدر پخته بود که نسبت به نسل خود نیز بیتفاوت نبود؛آن هم نسلی که اصلا به دنیا نیامده بود.او در آن زمان حتی نوه هم نداشت،چون اسماعیل دهدوازده ساله بود که کعبه را ساختند،ولی او به فکر نسل آینده خود تا قیامت بود.
این نتیجه فکر قوی و فعالیت بالای عقل است.در مقابل،پدران و مادرانی هم هستند که سی سال بچههایشان را بزرگ میکنند و اصلا به فکر آنها نیستند.در اروپا و آمریکا،رابطه پدرفرزندی که بدین معنا اصلا وجود ندارد و این بنا را در آنجا به طور کل ویران کردهاند و قوانین دولتی به عمر این معنا خاتمه داده است.برای همین،پسر یا دختری که هنوز هجده سالش تمام نشده انواع هرزگیها را میتواند انجام دهد و اگر پدر و مادری بخواهند کمی مانع هرزگی آنها شوند، قانون به آنان اجازه چنین کاری را نمیدهند و پلیس به سادگی این پدر و مادر مزاحم را جلب و شرّشان را از سر اولاد کم میکند.اما در آئین عقلا،در نظر اندیشهداران،در مکتب متفکران،و در بینش عقلهای پخته و بالغ،نسل انسان تا روز قیامت مورد توجه است.لذا زحمت بسیاری میکشند برای این که فرزندانشان مثل اسماعیل و اسحاق و یعقوب و یوسف باشند؛مانند پیغمبر اسلام،امیر مومنان،فاطمه زهرا،و سایر معصومین باشند و چنین نسل پاک و مطهری از آنها باقی بماند. 26
این دعای ابراهیم،علیه السلام،و درخواست اوست.در حقیقت،این درخواست عقل و تقاضای فکر بلند و اندیشه نورانی اوست که میخواهد نسلش بر روی زمین منبع خیر باشد.برای نمونه،زندگی حضرت یوسف را ملاحظه کنید که چقدر برای مردم مصر نتیجه داشت.
به امید خدا،در وصف آیات تعقل و تفکر به عظمت کار یوسف اشاره خواهیم کرد.البته،تفاسیر دیگر قرآن به این معنا نپرداختهاند و من آن را ازمجموعه آیاتی که در باب حضور یوسف در مصر است استفاده کردهام.آن وقت،انسان ارزش دعای حضرت ابراهیم را درک میکند.
« وَ أَرِنا مَناسِکَنا خدایا،راه عبادت را خودت به ما نشان بده.نکته آیه این است که ابراهیم،علیه السلام،با آن عظمت و بزرگیای که در دین داشت به اسماعیل نگفت:بنشین تا طرحی برای عبادت در ایام حج بریزیم.گفت:
«أَرِنا مَناسِکَنا» .
این چه تکبری است که بعضیها دارند که با خواندن چند کتاب اروپایی و آمریکایی خود را محور فهم تمام حقایق هستی میدانند؟آیا معنای«العلم حجاب الاکبر» 27 همین نیست؟چقدر خوب است کمی هم مسائل الهی را فرا بگیریم تا بتوانیم بهتر حقایق را به مردم نشان بدهیم.
راه و رسم عبادت را خداوند تعیین میکند و بشر نباید در تعیین آنها دخالت کند.برای همین،حضرت ابراهیم از خدا تقاضای راه میکند.
برای مثال،مگر حضرت نمیتوانست مدت حضور در منی و مشعر و عرفات را مشخص کند که یک روز یا دو روز یا بیشتر باشد؟تعیین این مساله که کار مهمی نیود،با این حال،حضرت آن را از خدا طلبید.خدا نیز برای حج مقرراتی وضع کرد و دستور داد که دور این بیت هفت دور بگردید.گنج سر هفت دور است.اگر هفت دور و نیم بزنید،از گنج رد شدهاید و اگر شش دور بزنید،هنوز به گنج نرسیدهاید.تنها خدا از این مساله آگاه بود و با طرح ابراهیم و اسماعیل این منافع تحقق پیدا
نمیکرد.بقیه عبادات هم همینطور است.گنج نماز صبح در دو رکعتی بودن آن است،لذا اگر کسی نماز صبح را شش رکعت بخواند،چهار قدم از گنج رد شده است و اگر یک رکعت بخواند،یک قدم با گنج فاصله دارد.سعی صفا و مروه هفت دور است.گنج عرفات در ماندن از اول اذان ظهر تا اول غروب به دست میآید و آن کسی که اضطرارا باید بماند،همه گنج به دستش نمیآید،بلکه یک ذره به او میرسد،به قدر یک انگشتر،نه یک مغازه طلا.
«وَ تُبْ عَلَیْنا» .
خدایا،توبه ما را بپذیر.
این دو مرد الهی،با این که گناه نکرده بودند،از شدت پاکی به خداوند متعال گفتند،توبه ما را بپذیر.گاهی از شدت پاکی آدم این چنین با خدا مناجات میکند؛یعنی میگوید:اعمال من در مقابل عظمت تو چیزی نیست.من این چیزی نبودن را برای خودم کمبود میدانم،این کمبود را بر من ببخش. 28
در آخرین درخواست حضرت،سه منفعت وجود دارد.آنجا که میفرماید:
«رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ».
خدایا،پیغمبری مبعوث کن تا به مردم قرآن و حکمت بیاموزد،آیات تو را تلاوت کند،و از این راه جان مردم را تزکیه کند؛یعنی خدایا،مردم را بیمعلم ملکوتی نگذار،چون اگر مردم معلم ملکوتی داشته باشند، عقلشان رشد میکند.حمله به دین و مذهب در زمان ما برای دور نگهداشتن مردم از تعالیم معلمان ملکوتی است و هیچ هدف دیگری
ندارد،سپس،وقتی رابطه مردم با دین قطع شد،آنان را به دست معلمهایی میسپارند که مغز آنها از تفکرات ضد دینی تغذیه شده است:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ». 29
آیا کسانی را که شکر نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند،ندیدی؟
در این شرایط،معلوم است که مردم سر از کجا در میآورند.حضرت ابراهیم،علیه السلام،برای مردم از خدا طلب معلمی ملکوتی کرد، خداوند نیز دعای او را مستجاب کرد و وجود مبارک پیغمبر عظیم الشأن اسلام،صلی اللّه علیه و آله،را به جامعه بشری عنایت کرد و تا روز قیامت در رحمت واسعهاش را به روی مردان و زنان عالم باز گذاشت و تا صبح قیامت نیز بنا ندارد این در را ببندد:
«وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ». 30
و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
این هشت درخواست حضرت ابراهیم بود.این درخواستها بیانگر عقل کامل و بالغ و پخته اوست و اهمیت این خواستهها را نیز میرساند.امام باقر، علیه السلام،میفرمایند:من با پدرم،امام زین العابدین،علیه السلام،از مدینه به عراق و کنار قبر امیر المؤمنین،علیه السلام،آمدیم.پدرم از اول زیارت شروع به اشک ریختن کرد و کنار قبر جدم با گریه به پروردگار عالم گفت:
«اللهم ارزقنی عقلا کاملا».
این سخن را امام زین العابدین،علیه السلام،میگوید.آری،عقل بالغ و کامل آنقدر ارزش دارد که شخصیتی چون امام سجاد در کنار مزار امیر المومنین با گریه از خدای خود تقاضای عقل کامل میکند:
«اللهم ارزقنی عقلا کاملا،و لبا راجحا،و قلبا زاکیا،و عملا کثیرا،و أدبا بارعا، و اجعل ذلک کله لی،و لا تجعله علی،برحمتک یا أرحم الراحمین». 31
(1) .انفال،22.در آیه 55 سوره انفال خداوند کافران را با این الفاظ معرفی کرده است.
(2) .درباره منزلت همسر فرعون نگا:25/8/1-225/26-226.
(3) .تحریم،11.
(4) .بقره 126-129: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلی عَذابِ النّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ* وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ* رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ* رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ».
(5) .انعام،75.
(6) .انعام،76: «فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً قالَ هذا رَبِّی فَلَمّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ».
(7) .سبأ،13.
(8) .ابراهیم،7.
(9) .این روایت در مجمع البیان شیخ طبرسی در تفسیر سوره نور آمده است(مولف).در نهج البلاغه،خطبه 143 آمده است: «إن اللّه یبتلی عباده عند الاعمال السیئة بنقص الثمرات و حبس البرکات،و إغلاق خزائن الخیرات،لیتوب تائب و یقلع مقلع،و یتذکر متذکر،و یزدجر مزدجر. و قد جعل اللّه سبحانه الاستغفار سببا لدرور الرزق و رحمة الخلق فقال: «اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ» فرحم اللّه امرأ استقبل توبته،و استقال خطیئته،و بادر منیته».
(10) .هود،52.
(11) .انفال،53.
(12) .زبدة البیان،محقق أردبیلی،ص 14،و کشف الغطاء،ج 1،ص 11:«قوله صلی اللّه علیه و اله له:ستقتلک الفئة الباغیة،و أنت مع الحق و الحق معک».
(13) .معجم رجال الحدیث،ج 13،ص 282:عمار بن یاسر:عده الشیخ فی رجاله(تارة)من أصحاب رسول اللّه صلی علیه و آله،و(أخری)فی أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام،مضیفا قوله:یکنی أبا الیقظان،حلیف بنی مخزوم،ینسب إلی عنس بن مالک،و هو من مذحج بن أدد
[رابع الأرکان.وعده البرقی من أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،قائلا:أبو الیقظان عمار بن یاسر:حلیف بنی مخزوم،و ینسب إلی عنس بن مالک و هو مذحج بن أدد،وعده من الأصفیاء من أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام.روی الصدوق باسناده،عن حفص بن غیاث، عن أبی عبد اللّه علیه السلام،قال:سأل رجل عن حروب أمیر المؤمنین علیه السلام،و کان السائل من محبینا،فقال له أبو عبد اللّه علیه السلام:إن اللّه عز و جل،بعث محمدا صلی اللّه علیه و آله بخمسة أسیاف...(إلی أن قال):و قال عمار:قاتلت تحت هذه الرایة مع رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و أهل بیته ثلاثا و هذه الرابعة،و اللّه لو ضربونا حتی یبلغوا بنا السعفات من هجر،لعلمنا أنا مع الحق،و أنهم علی الباطل.الخصال:باب الخمسة فی بعث النبی بخمسة أسیاف،الحدیث 18.و روی أیضا باسناده أنه قال النبی صلی اللّه علیه و آله لعلی سلام اللّه علیه:الجنة تشتاق إلیک،و إلی عمار،و سلمان،و أبی ذر،و المقداد.الخصال:باب الخمسة:إن الجنة تشتاق إلی خمسة،الحدیث 80،و رواه فی العیون:الجزء 2،باب 31 ما جاء عن الرضا علیه السلام من الأخبار المجموعة،الحدیث 306.و روی أیضا أنه قال أمیر المؤمنین علیه السلام فیما قاله للیهودی:فکتب(ابن آکلة الأکباد)یتحکم علی یتمنی الأمانی،و یشترط علی شروطا لا یرضاها اللّه عز و جل و رسوله،و لا المسلمون،و یشترط فی بعضها أن أدفع إلیه أقواما من أصحاب محمد صلی اللّه علیه و آله أبرارا،فیهم عمار بن یاسر،و أین مثل عمار،و اللّه لقد رأیتنا مع النبی صلی اللّه علیه و آله و ما تقدمنا خمسة إلا کان سادسهم،و لا أربعة إلا کان خامسهم،إشترط دفعهم إلیه لیقتلهم و یصلبهم!(إنتهی).الخصال:باب السبعة،فی امتحان اللّه عز و جل أوصیاء الأنبیاء فی حیاة الأنبیاء فی سبعة مواطن،و بعد وفاتهم فی سبعة مواطن،الحدیث 58،فی السادسة من المواطن السبعة التی ذکر علیه السلام أن اللّه تعالی امتحنه فیها بعد النبی صلی اللّه علیه و آله.و هو من الذین أنکروا علی أبی بکر جلوسه فی الخلافة.رواه الصدوق فی الخصال:فی أبواب الاثنی عشر،الحدیث 4.و ذکر البرقی فی آخر رجاله.و هو من الذین لم یغیروا،و لم یبدلوا بعد نبیهم.
رواه الصادق فی الخصال:باب الواحد إلی المائة فی خصال من شرائع الدین،الحدیث 9،و رواه فی العیون:فیما کتبه الرضا علیه السلام فی محض الاسلام و شرایع الدین،الجزء 2،الحدیث 1.
و قال الکشی:
-حدثنی علی بن محمد بن قتیبة النیسابوری،قال:حدثنا الفضل بن شاذان،عن محمد بن سنان عن أبی خالد،عن حمران بن أعین،عن أبی جعفر علیه السلام،قال:قلت:ما تقول فی عمار؟ قال:رحم اللّه عماراثلاثاقاتل مع أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه و آله،و قتل شهیدا.قال:]
[قلت فی نفسی:ما تکون منزلة أعظم من هذه المنزلة،فالتفت إلی فقال:لعلک تقول مثل الثلاثة هیهات هیهات،قال:قلت:و ما علمه أنه یقتل فی ذلک الیوم؟قال:إنه لما رأی الحرب لا تزداد إلا شدة و القتل لا یزداد إلا کثرة ترک الصف و جاء إلی أمیر المؤمنین فقال:یا أمیر المؤمنین هو هو؟قال:إرجع إلی صفک.فقال له ذلک ثلاث مرات کل ذلک یقول له:إرجع إلی صفک،فلما أن کان فی الثالثة،قال له:نعم،فرجع إلی صفه و هو یقول:الیوم ألقی الأحبة محمدا و حزبه.
-محمد بن أحمد بن أبی عوف البخاری و محمد بن سعید بن یزید الکشی،قالا:حدثنا أبو علی المحمودی محمد بن أحمد بن حماد المروزی،قال:عمار بن یاسر الذی قال فیه رسول اللّه صلی اللّه علیه و آلهو قد ألقته قریش فی النار-(یا نار کونی بردا و سلاما علی عمار کما کنت بردا و سلاما علی إبرهیم)،فلم یصبه منها مکروه،و قتلت قریش أبویه و رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:صبرا یا آل یاسر،موعدکم الجنة،ما تریدون من عمار؟عمار مع الحق و الحق مع عمار حیث کان،عمار جلدة بین عینی و أنفی،تقتله الفئة الباغیة.و قال وقت قتلهم إیاه:الیوم ألقی الأحبة محمدا و حزبه،عمار یدعوهم إلی الجنة و یدعونه إلی النار.
-حمدویه و إبراهیم،قالا:حدثنا أیوب بن نوح،عن صفوان،عن عاصم ابن حمید،عن فضیل الرسان،قال:سمعت أبا داود،و هو یقول:حدثنی بریدة الأسلمی،قال:سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:إن الجنة تشتاق إلی ثلاثة.قال:فجاء أبو بکر فقیل له:یا أبا بکر أنت الصدیق!و أنت ثانی اثنین إذ هما فی الغار،فلو سألت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله من هؤلاء الثلاثة؟قال:إنی أخاف أن أسأله فلا أکون منهم فتعیرنی بذلک بنو تیم،قال:ثم جاء عمر،فقیل له:یا أبا حفص،إن رسول اللّه علیه و آله قال:إن الجنة تشتاق إلی ثلاثة،و أنت الفاروق،و أنت الذی ینطق الملک علی لسانک!فلو سألت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله من هؤلاء الثلاثة؟ فقال:إنی أخاف أن أسأله فلا أکون منهم،فتعیرنی بنو عدی،ثم جاء علی علیه السلام فقیل له:
یا أبا الحسن إن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال:إن الجنة لتشتاق إلی ثلاثة فلو سألته من هؤلاء الثلاثة؟فقال:أسأله إن کنت منهم حمدت اللّه و إن لم أکن منهم حمدت اللّه،قال:فقال علی علیه السلام:یا رسول اللّه إنک قلت:إن الجنة لتشتاق إلی ثلاثة،فمن هؤلاء الثلاثة؟قال:
أنت منهم و أنت أولهم و سلمان الفارسی،فإنه قلیل الکبر و هو لک ناصح،فاتخذه لنفسک،و عمار بن یاسر یشهد معک مشاهد غیر واحدة لیس منها إلا و هو فیها،کثیر خیر ضیء نوره عظیم أجره.]
[-محمد بن مسعود،قال:حدثنی جعفر بن أحمد،قال:حدثنا حمدان بن سلیمان النیسابوری، و العمرکی بن علی البوفکی النیسابوری،عن محمد بن عیسی،عن یونس بن عبد الرحمان،عن عبد اللّه الحجال،عن علی بن عقبة،عن رجل،عن أبی عبد اللّه علیه السلام،قال:کان رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و علی و عمار یعملون مسجدا،فمر عثمان فی بزة له یخطر،فقال له أمیر المؤمنین علیه السلام:أرجز به،فقال عمار:لا یستوی من یعمر المساجد یظل فیها راکعا و ساجدا و من تراه عاندا معاندا عن الغبار لا یزال حائدا.قال:فأتی النبی صلی اللّه علیه و آله فقال:أسلمنا لتشتم أعراضنا و أنفسنا.فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:أفتحب أن یقال بذلک، فنزلت آیتان (یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا...) ثم قال النبی صلی اللّه علیه و آله لعلی علیه السلام:
أکتب هذا فی صاحبک،ثم قال النبی صلی اللّه علیه و آله:أکتب هذه الآیة (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ...) .
-جعفر بن معروف،قال:حدثنا الحسن بن علی بن نعمان،عن أبیه،عن صالح الحذاء،قال:لما أمر النبی صلی اللّه علیه و آله ببناء المسجد قسم علیهم المواضع و ضم إلی کل رجل رجلا،فضم عمارا إلی علی علیه السلام،قال:فبینا هم فی علاج البناء إذ خرج عثمان من داره و ارتفع الغبار فتمنع بثوبة و أعرض بوجهه،قال:فقال علی علیه السلام لعمار:إذا قلت شیئا فرد علی،فقال علی علیه السلام:لا یستوی من یعمر المساجد یظل فیها راکعا و ساجدا کمن یری عن الطریق حائدا قال:فأجابه عمار،کما قال،فغضب عثمان من ذلک فلم یستطع أن یقول لعلی شیئا،فقال لعمار:یا عبد،یا لکع،و مضی،فقال علی علیه السلام لعمار:أرضیت بما قال لک،ألا تأتی النبی صلی اللّه علیه و آله فتخبره؟قال:فأتاه فأخبره،فقال:یا نبی اللّه إن عثمان قال لی:یا عبد،یا لکع.فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:من یعلم ذلک؟فقال:علی علیه السلام،قال:فدعاه و سأله،فقال له کما قال عمار،فقال لعلی علیه السلام:إذهب،فقل له حیث ما کان یا عبد،یا لکع،أنت القائل لعمار یا عبد یا لکع،فذهب علی علیه السلام فقال له ذلک فانصرف.
-جعفر بن معروف،قال:حدثنی محمد بن الحسن،عن جعفر بن بشیر،عن حسین بن أبی حمزة،عن أبیه أبی حمزة،قال:و اللّه إنی لعلی ظهر بعیری بالبقیع إذ جاءنی رسول فقال:أجب یا أبا حمزة،فجئت و أبو عبد اللّه علیه السلام جالس،فقال:إنی لأستریح إذا رأیتک،ثم قال:إن أقواما یزعمون أن علیا علیه السلام لم یکن إماما حتی شهر سیفه،خاب إذا عمار،و خزیمة بن ثابت و صاحبک أبو عمرة،و قد خرج یومئذ صائما بین الفئتین بأسهم فرماها قربی یتقرب بها إلی اللّه تعالی حتی قتل،یعنی عمارا.]
[-و من طریق العامة:خلف بن محمد الملقب بالمنان الکشی،قال:حدثنا محمد بن حمید،قال:
حدثنا أبو نعیم،قال:حدثنا سفیان،عن سلمة،عن مجاهد،قال:رآهم و هم یحملون حجارة المسجد،فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:ما لهم و لعمار یدعوهم إلی الجنة و یدعونه إلی النار، و ذلک دار الأشقیاء الفجار.
-خلف بن محمد،قال:حدثنا عبید بن حمید،قال:حدثنا هاشم بن القاسم،قال:حدثنا شعبة، عن إسماعیل بن أبی خالد،قال:سمعت قیس بن أبی حازم،قال:قال عمار بن یاسر:إدفنونی فی ثیابی فإنی مخاصم.
-خلف بن محمد،قال:حدثنا عبید بن حمید،قال:أخبرنا أبو نعیم،قال:حدثنا سفیان،عن حبیب،عن أبی البختری،قال:أتی عمار یؤمئذ بلبن،فضحک ثم قال:قال لی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:آخر شراب تشربه من الدنیا مذقة من لبن حتی تموت.
-و فی خبر آخر قال له:آخر زادک من الدنیا ضیاح من لبن.
-خلف بن محمد،قال:حدثنا عبید،قال:حدثنا أبو نعیم،قال:حدثنا سفیان،عن أبی قیس الأودی،عن الهذیل،قال:قیل للنبی صلی اللّه علیه و آله:إن عمارا سقط علیه جدار فمات،فقال:
إن عمارا لن یموت.
-خلف،قال:حدثنا فتح بن عمرو الوراق،قال:حدثنا یحیی بن آدم قال:حدثنا إسرائیل، و سفیان،عن أبی إسحاق،عن هانی بن هانی،قال:قال علی علیه السلام:إستأذن عمار علی النبی صلی اللّه علیه و آله فعرف صوته فقال:مرحبا،إئذنوا للطیب ابن الطیب.
-خلف،قال:حدثنا حاتم بن نصیر،قال:حدثنا حاتم بن یونس عن أبی بکر،قال:حدثنا أبو إسحاق عن هانی بن هانی،عن علی علیه السلام،قال:إستأذن عمار علی النبی صلی اللّه علیه و آله فقال:من هذا؟فقیل:عمار.قال:مرحبا بالطیب ابن الطیب.
-خلف،قال:حدثنا أبو حاتم،قال:سمعت أحمد بن یونس،قال:سمعت أبا بکر بن عیاش فی قوله عز و جل: (أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ) قال:ساعات اللیل (ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ) قال:عمار، (هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ) قال:عمار (وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ) موالیه بنو المغیره.
-خلف،قال:حدثنا حاتم،قال:حدثنا عمرو بن مرزوق،قال:حدثنا شعبة،قال:حدثنا سلمة بن کهیل،قال:سمعت محمد بن عبد الرحمان بن عوف،عن عبد الرحمان بن یزید،عن الأشتر، قال:کان بین عمار و خالد بن الولید کلام،فشکی خالد إلی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فقال]
[رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:إنه من یعادی عمارا یعادیه اللّه،و من یبغض عمارا یبغضه اللّه، و من سبه سبه اللّه.قال سلمة:هذا أو نحوه.
-خلف،قال:حدثنا أبو حاتم،قال:حدثنا أحمد بن یونس،قال:حدثنا اللیث بن سعد،عن عمر مولی غفرة،قال:حبس عمار فی من حبس و عذب،قال:فانفلت فیمن انفلت من الناس،فقدم علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،فقال:أفلح أبو الیقظان،قال:ما أفلح و لا أنجح لنفسه لأنهم لا یزالون یعذبونه حتی ینال منک.قال:إن سألوا من ذلک فزدهم.
-خلف،قال:حدثنا الفتح بن عمرو الوراق،قال:حدثنا یزید بن هارون،قال:أخبرنا العوام بن حوشب،قال:أخبرنی أسود بن مسعدة،عن حنظلة بن خویلد العنزی،قال:إنی لجالس عند معاویة إذ أتاه رجلان یختصمان فی رأس عمار،یقول کل واحد منهما:أنا قتلته!فقال عبد اللّه بن عمرو بن العاص:لیطب به أحدکم نفسا لصاحبه،فإنی سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:تقتله الفئة الباغیة،فقال معاویة،ألا یغنی عنا(مخبرتک)بجنونک یابن عمرو فما بالک معنا؟فما بالک معنا!قال:إنی معکم و لست أقاتل،إن أبی شکانی إلی النبی صلی اللّه علیه و آله، فقال لی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:أطع أباک مادام حیا و لا تعصه،فإنی معکم و لست أقاتل.
أقول:الروایات فی مدح عمار و جلالة شأنه کادت أن تکون متواترة إجمالا و هی مذکورة فی أبواب متفرقة،تطلب من مظانها.روی عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،و روی عنه أبو مریم الأنصاری.الروضة:الحدیث 518.]
(14) .بنی امیه از سال 40 تا 132 ق(660-750 م)بر سرزمین اسلامی حکومت کردند.
(15) .بنی عباس از سال 132 تا 656 ق(750-1258 م)حکومت بر سزمین اسلامی را در اختیار داشتند.از این خاندان 36 نفر به حکومت رسیدند.
(16) .تهذیب الاصول(تقریر بحث سید خمینی)،ج 3،ص 146؛عوائد الأیام،محقق نراقی،ص 246:«قال المحقق الطوسی فی التجرید وجوده لطف و تصرفه لطف اخر و عدمه منا».
(17) .عدة الداعی،ابن فهد حلی،ص 250:«عن الرضا علیه السلام مثل الاستغفار مثل ورقة علی شجرة تحرک فتناثر،و المستغفر من ذنب و هو یفعله کالمستهزء بربه».
(18) .بقره،14: «وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ»
(19) .بقره،127.
(20) .حیاة الإمام الحسین(علیه السلام)،شیخ باقر شریف قرشی،ج 2،ص 301:«لقد اقبلت قائدة المسیرة الحسینیة عقیلة الوحی زینب(علیه السلام)الی ساحة المعرکة و هی تشق صفوف الجیش تفتش عن جثمان اخیها الامام العظیم فلما وقفت علیه شخصت لها ابصار الجیش،و استحال الی سمع فماذا تقول أمام هذه الخطوب المذهلة التی تواکبت علیها؟انها وقفت علیها غیر مدهوشة لم تذهلها الرزایا التی تمید منها الجبال،فشخصت یبصرها الی السماء؟و هی تقول بحماسة الایمان و حرارة العقیدة قائلة:«اللهم تقبل منا هذا القربان».
(21) .دیوان امام خمینی،دعوی اخلاص،ص 94.
(22) .مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 788؛کامل الزیارات،ابن قولویه،ص 401.
(23) .توبه،111.
(24) .ابن قولویه فصل مبسوطی از کتاب زیارات را به این معنا اختصاص داده است.از جمله این روایات که دلالت بر زیارت امام حسین توسط پروردگار،انبیا،و ملائک دارد:
-حدثنی الحسن بن عبد اللّه،عن ابیه،عن الحسن بن محبوب،عن اسحاق بن عمار،قال:
سمعت ابا عبد اللّه علیه السلام یقول: لیس نبی فی السماوات الا و یسألون اللّه تعالی ان یأذن لهم فی زیارة الحسین علیه السلام،ففوج ینزل و فوج یصعد.
-و عنه،عن ابیه،عن الحسن بن محبوب،عن الحسین ابن بنت ابی حمزة الثمالی،قال:خرجت فی آخر زمان بنی مروان الی زیارة قبر الحسین علیه السلام مستخفیا من اهل الشام حتی انتهیت الی کربلا،فاختفیت فی ناحیة القریة حتی إذا ذهب من اللیل نصفه أقبلت نحو القبر،فلما دنوت منه أقبل نحوی رجل فقال لی:انصرف مأجورا فانک لا تصل إلیه،فرجعت فزعا حتی إذا کان یطلع الفجر أقبلت نحوه حتی إذا دنوت منه خرج الی الرجل.فقال لی:یا هذا انک لا تصل إلیه،فقلت له:عافاک اللّه و لم لا اصل إلیه و قد أقبلت من الکوفة ارید زیارته فلا تحل بینی و بینه و انا اخاف ان اصبح فیقتلونی اهل الشام ان أدرکونی هاهنا،قال:فقال لی:اصبر قلیلا فان موسی بن عمران علیه السلام سأل اللّه ان یأذن له فی زیارة قبر الحسین بن علی علیهما السلام فأذن له،فهبط من السماء فی سبعین الف ملک،فهم بحضرته من اول اللیل ینتظرون طلوع الفجر ثم یعرجون الی السماء.قال:فقلت له:فمن انت عافاک اللّه،قال:انا من الملائکة الذین امروا بحرس قبر الحسین علیه السلام و الاستغفار لزواره،فانصرفت و قد کاد ان یطیر عقلی لما سمعت منه.قال:فأقبلت حتی إذا طلع الفجر أقبلت نحوه فلم یحل بینی و بینه احد،فدنوت من القبر و سلمت علیه و دعوت اللّه علی قتلته و صلیت الصبح و أقبلت مسرعا مخافة اهل الشام.
[-حدثنی محمد بن عبد اللّه الحمیری،عن ابیه،عن هارون ابن مسلم،عن عبد الرحمان من الاشعث،عن عبد اللّه بن حماد الانصاری،عن ابن سنان،عن ابی عبد اللّه علیه السلام،قال:
سمعته یقول:قبر الحسین بن علی علیهما السلام عشرون ذراعا فی عشرین ذراعا مکسرا روضة من ریاض الجنة،و فیه معراج الملائکة الی السماء،و لیس من ملک مقرب و لا نبی مرسل الا و هو یسأل ان یزوره،ففوج یهبط و فوج یصعد.
-حدثنی ابی و اخی و جماعة مشایخی،عن محمد بن یحیی و احمد بن ادریس،عن حمدان بن سلیمان النیسابوری،عن عبد اللّه بن محمد الیمانی،عن منیع بن حجاج،عن یونس،عن صفوان الجمال،قال:قال لی أبو عبد اللّه علیه السلام لما أتی الحیرة:هل لک فی قبر الحسین علیه السلام،قلت:و تزوره جعلت فداک،قال:و کیف لا أزوره و اللّه یزوره فی کل لیلة جمعة یهبط مع الملائکة إلیه و الانبیاء و الاوصیاء،و محمد أفضل الانبیاء و نحن أفضل الاوصیأ،فقال صفوان:
جعلت فداک فنزروه فی کل جمعة حتی ندرک زیارة الرب،قال:نعم یا صفوان الزم ذلک یکتب لک زیارة قبر الحسین علیه السلام،و ذلک تفضیل و ذلک تفضیل.[زیارته تعالی کنایة عن انزال رحماته الخاصة علیه و علی زائریه علیه السلام،و(ذلک تفضیل)ای زیارة الرب].
-حدثنی الحسن بن عبد اللّه بن محمد بن عیسی،عن ابیه،عن الحسن بن محبوب،عن اسحاق بن عمار،عن ابی عبد اللّه علیه السلام،قال:سمعته یقول:لیس من ملک فی السماوات الا و هم یسألون اللّه عز و جل ان یأذن لهم فی زیارة قبر الحسین علیه السلام،ففوج ینزل و فوج یعرج.
-و عنه،عن ابیه،عن الحسن بن محبوب،عن داود الرقی،قال:سمعت ابا عبد اللّه علیه السلام یقول:ما خلق اللّه خلقا أکثر من الملائکة،و انه ینزل من السماء کل مساء سبعون الف ملک یطوفون بالبیت الحرام لیلتهم،حتی إذا طلع الفجر انصرفوا الی قبر النبی صلی اللّه علیه و آله فیسلمون علیه،ثم یأتون قبر امیر المؤمنین علیه السلام فیسلمون علیه،ثم یأتون قبر الحسین علیه السلام فیسلمون علیه،ثم یعرجون الی السماء قبل ان تطلع الشمس،ثم تنزل ملائکة النهار سبعون الف ملک،فیطوفون بالبیت الحرام نهارهم،حتی إذا غربت الشمس انصرفوا الی قبر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فیسلمون علیه،ثم یأتون قبر امیر المؤمنین علیه السلام فیسلمون علیه،ثم یأتون قبر الحسین علیه السلام فیسلمون علیه،ثم یعرجون الی السمأ قبل ان تغیب الشمس،ر ک:کامل الزیارات،ص 220 به بعد.
(25) .بحار الأنوار،ج 24،ص 154،و تفسیر نور الثقلین،ج 1،ص 129،و تفسیر المیزان،ج 1، ص 296:«عن أبی عمرو الزبیری عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت له:أخبرنی عن امة محمد صلی اللّه علیه و آله من هم؟قال:امة محمد بنو هاشم خاصة:قلت:فما الحجة فی امة محمد صلی اللّه علیه و آله أنهم أهل بیته الذین ذکرت دون غیرهم؟قال:قول اللّه: (وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ* رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ) فلما أجاب اللّه إبراهیم و إسماعیل و جعل من ذریتهما امة مسلمة،و بعث فیها رسولا منها،یعنی من تلک الامة یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة ردف إبراهیم دعوته الاولی بدعوته الاخری فسأل لهم تطهیرهم من الشرک و من عبادة الاصنام،لیصح أمره فیهم و لا یتبعوا غیرهم،فقال:( وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ* رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ) فهذه دلالة أنه لا تکون الائمة و الامة المسلمة التی بعث محمد صلی اللّه علیه و آله إلا من ذریة إبراهیم لقوله: (وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ» .
(26) .دراینباره به سخنی از مادر مرحوم آیت اللّه شیخ جعفر شوشتری توجه کنید:35.2/1
(27) .این جمله معروفی است از حکمای اسلامی.(مولف)
در نهج البلاغه،حکمت 147 آمده است: «ها،إن ههنا لعلما جما(و أشار إلی صدره)لو أصبت له حملة،بلی أصبت لقنا غیر مأمون علیه،مستعملا آلة الدین للدنیا،و مستظهرا بنعم اللّه علی عباده،و بحججه علی أولیائه،أو منقادا لحملة الحق لا بصیرة له فی أحنائه،ینقدح الشک فی قلبه لاول عارض من شبهة.ألا لا ذا و لا ذاک،أو منهوما باللذة سلس القیاد للشهوة،أو مغرما بالجمع و الادخار لیسا من رعاة الدین فی شیء.أقرب شیء شبها بهما الانعام السائمة، کذلک یموت العلم بموت حاملیه»، نهج البلاغه،حکمت 366:«قال علیه السلام: العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل.و العلم یهتف بالعمل فإن أجابه و إلا ارتحل عنه».
(28) .در دعای ابی حمزه میخوانیم:«یا حبیب من تحبب إلیک!و یا قرة عین من لاذ بک و انقطع إلیک!أنت المحسن و نحن المسیئون،فتجاوز یا رب عن قبیح ما عندنا بجمیل ما عندک، و أی هل یا رب لا یسعه جودک؟أو أی زمان أطول من أناتک؟و ما قدر أعمالنا فی جنب نعمک؟و کیف نستکثر أعمالا نقابل بها کرمک؟بل کیف یضیق علی المذنبین ما وسعهم من رحمتک؟یا واسع المغفرة یا باسط الیدین بالرحمة».مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 585:
(29) .ابراهیم،28.
(30) .انبیاء،107.
(31) .مستدرک الوسائل،ج 10،ص 223،و با اختلاف اندکی در صحیفه سجادیه(ابطحی) ص 178،و بحار الانوار،ج 84،ص 325.
دربارۀ عقل و فیوضات الهی
قم،حسینیه جوادیان صفر 1378
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صل علی محمد و آله الطاهرین.
در رابطه با عقل،که از اعظم نعمتهای حضرت حق به انسان است، ارزش ومنافع آن،ومسئولیت عظیمی که انسان در برابر آن دارد در گفتارهای پیشین سخن به میان آمد.ازمجموعه آیات و روایات اسلامی دراینباره استفاده میشود که اگر عقل در وجود انسان قرار داده نمیشد،انسان برتری خاصی بر موجودات غیبی و شهودی نداشت و فیوضات خاص حضرت حق نیز متوجه او نمیشد.آنچه خداوند متعال از فیوضات خاصه خود به انسان عنایت فرموده ازبرکت عقل است و این نعمت عظیم است که جاذب عنایات خاصه الهی است.بنابراین،اگر این نیروی جاذبه از انسان گرفته شود،رابطه انسان و ملکوت عالم قطع میشود ونبود این رابطه سبب تعطیلی فیوضات الهی میشود.
آیات قرآن کریم بر چهار فیض از فیوضات خاص حضرت حق تأکید بیشتری کردهاند که توضیح و شرح آنها زمان وسیع و گستردهای میطلبد،زیرا این چهار مسأله در تعالیم اسلامی،بخصوص در قرآن و
روایات،محور بسیاری لز مسائل انسانی،الهی تربیتی و معنوی قرار گرفتهاند.ازاینرو،شناخت این واقعیات بر هر انسان عاقلی واجب است و با شناخت این واقعیات،حداقل،ارزش انسان برای خود او روشن میشود.پس از آن،یعنی وقتی آدمی دانست که در عالم از چه ارزشی برخوردار است،به هیچ قیمتی حاضر به معامله وجود خود با غیر حضرت حقهر چقدر هم که آن دادوستد شیرین و لذیذ و پر منفعت باشدنمیشود 1 و برای این که با غیر او همراه نشود،در برابر تلخیها و بلاهای عالم استقامت و صبر پیشه میکند و حاضر به این داد وستد نمیشود؛چنانچه اصحاب حضرت سید الشهدا،علیه السلام،این استقامت و صبر و پایداری و حوصله را از خود نشان دادند.
درخواست دشمن از این هفتاد و دو نفر این بود که خود را با غیر حضرت حق معامله کنند.در این معامله نیز،انواع لذایذ بدنی و خیالی و نفسی برای آن مهیا بود و استقامتشان به قیمت جانشان تمام میشود و در معرض هجوم انواع تلخیها و بلاها قرار میگرفتند،ولی چون از عقل پخته و بالغی برخوردار بودند،حاضر به این دادوستد نشدند و خود را با غیر خدا معامله نکردند.
چهار عنایتی که پروردگار عالم در قرآن از آنها سخن گفته و ارزش ذاتی انسان به ظهور آنها بستگی دارد عبارتاند از:خلافت،هدایت، کرامت،و معرفت،که به اجمال درباره هریک توضیحی میدهیم.
عنایت اول مقام خلافت است که بزرگان دین مسائل باارزشی را در کتابهای خود دراینباره طرح کردهاند.از آیات قرآن چنین بر میآید
که گویی پروردگار یکبار مجلس بزرگی تشکیل داده که همه فرشتگان در آن حاضر بودهاند،زیرا عبارت«کلّهم اجمعین»در وصف آنان به کار رفته است:
«فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ». 2
موضوع این جلسه نیز خبر مهمی بود که پروردگار به فرشتگان خود داد.این خبر درباره خلق موجودی تازه بود که پروردگار هنوز به خلق آن دست نزده بود و میخواست آن را بیافریند 3 و او را خلیفه خود در زمین قرار دهد:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» 4
و آن زمان را یاد آر که پروردگارت به فرشتگان گفت:به یقین،جانشینی در زمین قرار میدهیم.گفتند:آیا موجودی را در زمین قرار میدهی که در آن به فساد و تباهی برخیزد و به ناحق خونریزی کند و حال آن که ما تو را همواره با ستایشت تسبیح میگوییم و تقدیس میکنیم.پروردگار فرمود:
من از این جانشین و قرار گرفتنش در زمین اسراری میدانم که شما نمیدانید.
از میان علمای بزرگ اسلام،ظاهرا مرحوم علامه طباطبایی،رحمه اللّه، اصرار دارند که این خلافت خلافتی عام است.ایشان نظر آن که این مقام را خاص یک نفر میدانند نمیپذیرد و آن را رد میکند و معتقد است این گروه عمق این آیه را درک نکردهاند.البته،پیش از ایشان هم بسیاری از علما همین نظریه را داشتهاند.
خلاصه نظر آن بزرگوار این است که در این آیه،سیاق،کلمات،و نکره بودن لغت خلیفه شاهد این معناست که این مقام ساری و جاری در تمام انسانهاست نه این که متعلق به فرد خاصی باشد؛ 5 زیرا بعید است
پروردگار عالم تمام فرشتگان را برای این مورد خطاب قرار داده باشد تا خبر خلافت یک فرد خاص را به آنها بدهد،بلکه این مجلس برگزار گردید تا خبر خلق خلیفه خدا بر روی زمین به فرشتگان داده شود.
درباره مفهوم خلافت نظرات مختلفی عرضه شده است.سادهترین معنایی که برای خلافت آوردهاند این است که به ملائکه خبر داده شد در عالم هستی آینهای که بتواند اسماء و صفات خدا را در خود منعکس کند وجود ندارد،لذا خداوند اراده کرده چنین آینهای بسازد تا این آینه در برابر جمال و جلال خداوند قرار نداشته باشد و بتواند مجموع اسماء و صفات حق را در خود نشان بدهد.
تعبیر جالب دیگری که در باب مسأله خلافت وجود دارد این است که پروردگار میخواست به ملائکه بگوید:میخواهم رصدخانهای ایجاد کنم که بتواند از کره زمین با اعمال هستی ارتباط برقرار کند و نور اسماء و صفات مرا رصد کند.
تعبیر دیگر بر اساس معنی لغت خلافت است.بدین معنا که خلیفه به کسی میگویند که نایب مناب است و نشانهها و آثار منوب عنه در او هست و منوب عنه میتواند او را به جای خود قرار بدهد و بگوید:تو کارهای من را انجام بده،زیرا امین و وکیل من هستی.پس،انسان در کره زمین نماینده خدا و مجموعهای از اسماء و صفات اوست.این مقام خلافت است.
اکنون این سؤال پیش میآید که چه شد که خداوند این مقام را به انسان عنایت کرد؟زیرا ملائکه و جنّیان و آسمانها و زمین و«ما فی السموات
و ما فی الارض»پیش از انسان خلق شده بودند.پس،چرا خداوند،از میان این همه موجود،انسان را انتخاب کرد و مقام خلافت را به او داد؟ چرا جبرئیل،با آن مقام و عظمت،خلیفه نشد و انسان وکیل و خلیفه خدا قرار گرفت؟و سر آخر این که آیا انسان میتواند به واقع مظهر اسماء و صفات حق باشد؟ 6
برای پاسخ به این سوال میگوییم:در ادبیات عرب،نهایت صفت را با«صفت مشبهه»یا«صیغه مبالغه»ذکر میکنند نه با اسم فاعل؛مثلا، برای نشان دادن بالاترین حد علم یا رحمت میگویند علیم و رحیم نه عالم و راحم.در قرآن مجید،پروردگار عالم درباره پیغمبر اسلام، صلی اللّه علیه و آله،میفرماید:
«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» 7
یقینا،پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است،اشتیاق شدیدی به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
این آیه به صراحت بیان میدارد که صفت رحم در پیامبر به نهایت خود رسیده است(رحیم)؛یعنی نهایت رحمت و نهایت رأفت در این مرد جمع شده و او همه رأفت و رحمت را گرفته است.از طرفی میدانیم که رحیم یکی از صفات خداست،پس این آیه شاهدی است بر این مطلب که انسان میتواند آینه منعکسکننده اسماء و صفات حق باشد.
البته،نباید از نظر دور داشت که این آینه،مانند هر آینه دیگری،قابل شکستن است.از شش جهت نیز به طرف این آینه سنگ میبارد، 8 حتی از درون خود انسان؛یعنی اگر انسان مواظبت نکند و مراقب رفتار و
کردار خود نباشد،چنان دیوانه میشود که خودش هم در مقام سنگ باران خود بر میآید.انسان با عدم مراقبتش خود را رجم میکند و اینقدر از آینه بودن برای اسماء و صفات الهی دور میشود که از بارگاه قدس ربوبی رجم میشود و،در نهایت این بعد و فاصله،مصداقی از صفت «رجیم»میشود.البته،این بعد هم مراتبی دارد که قرآن مجید سه مرحله آن را با تعابیر «فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ» 9 ، «لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ» 10 ،و «فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ» 11 بیان میکند؛یعنی انسان ابتدا مقداری از بارگاه الهی دور میشود،بعد این فاصله بیشتر و بیشتر میشود تا این که نهایت دوری برایش اتفاق میافتد.
بدبختانه،این فاصلهها به دست خود انسان واقع میشود و اگرنه پروردگار عالم اهل رجم بندگانش نیست.خدای مهربان عالم اهل لعنت و غضب و آتش افروزی نیست.امیر مومنان در دعای کمیل میفرماید:
«هیهات ما ذلک الظن بک و لا المعروف من فضلک و لا مشبه لما عاملت به الموحدین من برک و احسانک،فبالیقین اقطع لولا ما حکمت به من تعذیب جاحدیک،و قضیت به من اخلاد معاندیک لجعلت النار کلها بردا و سلاما و ما کان لاحد فیها مقرا و لا مقاما،لکنک تقدست اسماؤک اقسمت ان تملأها من الکافرین من الجنة و الناس اجمعین و ان تخلد فیها المعاندین،و انت جل ثناؤک قلت مبتدئا و تطولت بالانعام متکرما،افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون». 12
امیر مومنان هم کلمه یقین را آورده است و هم کلمه قطع را(فبالیقین اقطع)؛یعنی برای علی این امری صد درصد و بدیهی است.عین واقعیت است و هیچ شکی در آن وجود ندارد 13 میفرماید:«اقطع»؛یعنی با همه وجود قطع و یقین دارم.
بیشک،اگر همه بندگان خدا باطن ابراهیمیشان را نگاه میداشتند آتشی افروخته نمیشد.حضرت به همین مساله یقین دارد،لذا میگوید:
سازندگان جهنم خود مردم هستند و این موضوع ربطی به خود ندارد.
جلوهدهنده همه عنایات خداست و این ربطی به مردم ندارد.در عوض، جهنمسازی مربوط به خود مردم است و ربطی به خدا ندارد.این مردم هستند که روی حقیقت ابراهیمی خود پوشش نمرودی میگذارند و حقیقت موسوی خود را با حجاب فرعونی مخفی میکنند.آنها روی حقیقت احمدی خود پوشش ابو جهلی میگذارند و،به همین دلیل،آتش افروخته میشود.در حقیقت،جهنم ساخته خود مردم است و آن را با کارها و با دست خود میسازند.نکته مساله در این است که خداوند،در قرآن،بهشت را به خود نسبت میدهد:
«فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی». 14
اما جهنم را به خود نسبت نمیدهد.ازاینرو،در قرآن عباراتی چون «ناری»و«جهنمی»وجود ندارد،زیرا آتش افروز در واقع خود مردم هستند؛حتی آنجا که خداوند میفرماید:
«إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ». 15
سخن پروردگار در باب کفران نعمت است.در حقیقت،میخواهد بگوید:عامل ایجاد عذاب خود مردم هستند.من باید کلید برف و باران را خاموش کنم تا نیاید،اما مردم وسیلهساز خاموشی این کلید هستند.
درست است که مردم با زبان خود از من میخواهند کلید خاموشی را نزنم،اما گناهانشان میگوید کلید نعمتها را خاموش کنم تا به سوی آنها حرکت نکند،زیرا اعمال هم مانند زبان درخواستهایی دارند.این هم نوعی دعاست،اما دعای برعکس و خطا و اشتباه؛زیرا کسی که گناه میکند به پروردگار میگوید:رابطه خود را با من قطع کن،لطف خود را از من بردار،رحمت خود را از من منع کن.این طبیعت گناه است.مقام
خلافت مقام باعظمتی است،زیرا خداوند به ملائکه میگوید:میخواهم آینهای بسازم که اسماء و صفات مرا در خود منعکس کند و در زمین،در همۀ چیزها نشانه من و به تعبیری«خداگونه»باشد.
سنی و شیعه روایت عجیبی از پیامبر اکرم نقل کردهاند که خیلی عالی است.ای کاش چشم دیدن این وجود شریف را به ما نیز مرحمت میکردند تا میفهمیدیم پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،چه میفرمایند.
به راستی،اگر خود ایشان این سخن را نمیفرمودند،چه کسی میخواست آن را بگوید؟گمان نباید کرد تعریف از خود همهجا بد است.زیرا موقعیتهایی وجود دارد که نشان دادن حقیقت واجب شرعی است.اینجا،دیگر مسأله خودنمایی و ریا و تظاهر و...مطرح نیست.
بگذریم از این که در ارواح طیبه اولیای الهی چنین مسائلی راه ندارد.
دلیل مساله این است که به شهادت کسی که از ابتدای خلقت کینه ما را به دل گرفته(شیطان)،او قادر به وسوسه برگزیدگان خداوند نیست.
قرآن مجید میفرماید:پس از آن که شیطان از خداوند خواست تا روز قیامت زنده بماند و خداوند درخواست او را پذیرفت،او به پروردگار عالم گفت:
«قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ. إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ». 16
گفت:به عزتت سوگند،همه آنان را گمراه میکنم،مگر بندگان خالص شدهات را!
خود شیطان گواهی میدهد که گذرش به انسانهای مخلص نمیافتد.
وقتی قرآن این معنا را بیان میکند،دیگر درباره عباد مخلص خدا هرچه بخواهیم بنویسیم و بگوییم باید پاکی محض باشد.لذا،در کتب شیعه و
سنی،هر مطلب دیگری که در حق انبیا و ائمه،علیهم السلام،آمده که با این معیار سازگار نیست صد درصد باطل است.پس،آنچه اهل سنت درباره بعضی روشها و منشهای پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،نوشتهاند کاملا ضد قرآن است.آری،اگر گذر شیطان به این انسانها میافتاد و او را در آنان راهی بود،میشد این نسبتها را به پیغمبر و ائمه طاهرین پذیرفت یا حداقل احتمال درستی آنها را داد،ولی با توجه به این آیه قرآن پذیرش آن ممکن نیست.کسانی هم که به این حرفها دل دادهاند و درباره آنها مینویسند دلیل کمال بیمعرفتیشان با خودشان است.
وقتی ابلیس معترف است که گذرش در خیمه حیات مخلصین نمیافتد، چرا شما چیزهایی در کتابها یا مقالههای خود مینویسید که نشان میدهد گذر شیطان به راحتی در خیمه حیات انبیا و ائمه میافتاده است و با آنها هم میتوانسته بازی کند و سرشان کلاه بگذارد؟مشکل این عده این است که دچار جهلاند و خود را میزان تشخیص واقعیات قرار دادهاند و خیال کردهاند پیغمبر خدا هم مثل آنهاست.وقتی شیطان اعلام میکند که گذر من به آنها نمیافتد،دیگر درباره مقام انبیا و ائمه غیر از مثبت گفتن و مثبت نوشتن راهی باقی نمیماند،زیرا همه راهها از خداوند بسته و حجت بر همه تمام شده است.اگر کسی این مبنا را قبول نکند،نبوت و امامت از حجیت خواهد افتاد و دیگر نمیتوان به هیچ پیامبر یا امامی اعتماد کرد.
عجب بازیهای عجیبی در دنیا وجود دارد!و شیطان چه هنرمندانه با همه اعوان و انصار داخلی و خارجی خود برای آسیب رساندن به آبروی مخلصین هجوم آورده است!البته،اینها خیال میکنند که با چنین سخنانی به خیمه حیات پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،هجوم آوردهاند و
فضائل پیغمبر و ائمه را به غارت دادهاند.زیرا خداوند خود نگهدار نور خویش است. 17 این عده نیز گرفتار بیماری صعبی شدهاند که علاجش تنها و تنها قرآن است:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظّالِمِینَ إِلاّ خَساراً». 18
و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایه درمان و رحمت است نازل میکنیم و ستمکاران را جز خسارت نمیافزاید.
اگر این انسانها به واقع آدم باشند و انصاف داشته باشند،کافی است به همین آیه نگاه کنند:
«قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ. إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ».
تا دیگر قلم انحرافی و زبان آلوده را به این حریم نکشانند؛زیرا کسی که اهل قرآن است و در سخنانش انصاف را رعایت میکند اینگونه است و خیلی صاف و شفاف سخن میگوید.امام راحل،رحمه اللّه،بارها میفرمودند:آنچه ما در این مملکت و این حکومت انجام دادیم،از انقلاب و برخورد با طاغوت و کشته شدن و کشته دادن،درسی است که از حضرت سید الشهداء،علیه السلام،گرفتهایم.یعنی حسین انسانی است که شیطان در حریم او راه ندارد،پس منش و روش و حرکات او برای ما حجت است.
پیغمبرشناسی و امامشناسی بابی است مانند خداشناسی و واجب است همه مردم این حجتهای به هم پیوسته الهی را بشناسند.وقتی به شهادت خودش در خیمه حیات آنان راه ندارد:
«قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ. إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»
هرچه بگویند و هرچه انجام دهند حجت میشود و اگر در روایتی از خودشان هم تعریفی بکنند،حمل بر خودستایی نمیشود و حق بودن و ثابت بودنش معلوم است.تنها خودشان هم باید این سخنان را بگویند کسی دیگر نیست تا بگوید،اینجا دیگر عرصه ریا و خودنمایی نیست، چون دشمنی که ریا و هوس و خیال را در ادمی ایجاد میکند و در آنجا راه ندارد.از باب از خود تعریف کردن هم نیست،یعنی نمیخواهد بگوید:من این هستم،پس برای من زنده باد بگویید.میخواهد حقیقتی را بیان کند و حقیقت خلافت انسان را نشان دهد که خلیفه یعنی آینه نشاندهنده اسماء و صفات خدا حق است.لذا ایشان میفرمایند:
«من رآنی فقد رأی الحق» 19
هرکس مرا نگاه کند،به تحقیق خدا را دیده است.خدا چیزی جز عالم و عقل و رحمت و حکمت و لطف و ودّ و ودود و غفور و عفوّ و بدیع و قدوس است؟من آینه صفات او هستم.پس،اگر مرا ببینید،او را دیدهاید:
«من رآنی فقد رأی الحق».
جالب این است که این روایت را اهل سنت هم نقل کردهاند.ابن عباس میگوید 20 :
من در طواف کعبه بودم.گوینده را ندیدم،ولی با دو گوش خودم این صدا را شنیدم که گوینده داشت میگفت:ای مردم عالم،هرکس میخواهد مستقیما با وجود مقدس پروردگار بیعت کند و دست در دست خدا بگذارد،بیاید با حسین بن علی بیعت کند 21 . 22
این حرف از کیست؟آن صدای که بود؟ابن عباس از این سخنی که نقل کرده منفعتی میبرده؟یا مگر حسین بن علی مثل ما بوده که از تعریف و تمجید مردم خوشش بیاید؟آنجا که شیطان راه نداشته است، آنجا خلوص کامل،اسماء الهی و اوصاف الهی موج میزده است.
ابن ابی الحدید درباره امیر المؤمنین،علیه السلام،سخن عجیبی دارد.
میگوید:
چهطور خودم را قانع کنم و بگویم چه کسی در نجف دفن است؟بگویم آدم دفن است؟نوح دفن است؟ابراهیم دفن است؟موسی دفن است؟ عیسی دفن است؟چه بگویم که هم حق مطلب ادا شود و هم خودم قانع شوم و دلم آرام بگیرد؟آخر باید طوری میگفتم که قلبم کاملا آرام میگرفت،لذا گفتم:اینجا مدفن آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل نیست، نور خدا در آن مدفون است. 23
علی،علیه السلام،کسی است که به ارزش خود واقف بود.انبیای الهی و ائمه اطهار،علیهم السلام،کسانی بودند که جایگاه و ارزش خود را در عالم میدانستند.ازاینرو،با غیر خدا معامله نمیکردند.اگر کسی بفهمد در این عالم جایگاهش کجاست و چقدر میارزد،با هیچکس معامله نمیشود،اگرچه این معامله دریا دریا لذت داشته باشد.او تنها با خدا معامله میشود،اگرچه بلا در برش بگیرد.اگر انسان ارزش خود را بشناسد،چنین رفتاری خواهد داشت.در غیر این صورت، با یک تلفن،یک نامه فدایت شوم،یک فیلم،یک ماهواره،یک حزب، یک گروه،مبلغی پول و...خودش را معامله میکند.بعد هم که به طور کامل اسیر شد و ارزشهایش به غارت رفت،به حال خود رها میشود و بینصیب و بدبخت روزگار خواهد گذراند.
ارزش انسان بسیار زیاد است و شناخت این ارزشها جزو واجبات است؛چون اگر انسان ارزش خود را نشناسد،خیلی زود معامله میشود و نوکر همهچیز و حمّال همهچیز خواهد شد و بار هوسهای خود و هواپرستان دیگر را به دوش خواهد کشید.
پس از شهادت امام حسین،علیه السلام،مردی به دربار یزید آمد و این
شعر را خواند:
أو قر رکابی فضة و ذهبا أنا قتلت السید المحجبا
قتلت خیر الناس اما و أبا و خیرهم إذ ینسبون النسبا
به یزید گفت:سزاوار است سر تا پای مرا از طلا و نقره پر کنی!گفت:
برای چه مردک؟گفت:برای این که من کسی را کشتم که از نظر جد و پدر و مادر نمونهای در عالم نداشت.گفت:به نظر تو،واقعا حسین بن علی از نظر جد و پدر و مادر از همه بالاتر بود؟گفت:آری،گفت:اگر میدانستی این مرد این مقدار ارزش دارد،چرا او را کشتی؟بعد دستور داد گردنش را بزنند. 24 هیچچیز به او ندادند و جانش را هم گرفتند، چون دیگر کاری با او نداشتند.یزید و ابن زیاد با این سی هزار نفر کارش همین بود که حسین بن علی،علیهما السلام،را بکشند.بعد که کارشان تمام شد،آنها هم به وعدههایشان،آنطور که انتظار میرفت، عمل نکردند.
این نتیجه معامله شدن با غیر خداست.اگر کسی ارزش گوهر وجود خود را بفهمد،محال است با غیر حق وارد معامله شود.اگر کسی بداند که رفتهرفته آنقدر بیارزش میشود که به صفر میرسد و بعد شروع میکند به زیر صفر حرکت کردن و به سوی بینهایت کوچکها رفتن و به تعبیر قرآن:
«لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً». 25
میشود،دست از این معامله بر میدارد و یوسف وجودش را به این قیمتهای نازل نمیفروشد و این شعر حافظ را مدام مرور میکند که فرمود:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود 26
او ارزش خود را برتر از همهچیز میداند و دنیا و آخرت را در کنار آن کوچک میبیند و میگوید:
هردو عالم قیمت خود گفتهای نرخ بالا کن که ارزانی هنوز 27
بنیانگذار سلسله تیموریان 28 یعنی امیر تیمور گورکانی 29 با لشکرکشیهای طولانی و خونریزی فراوان کشور پهناوری را به وسعت آورد که از دهلی تا دمشق و از دریاچه آرال تا خلیج فارس وسعت داشت و قصد داشت همه جهان را فتح کند که عمرش کفاف نداد.نقل است که او یک روز، در سمرقند،بعد از برگشتن از یکی از جنگهایش،عزم رفتن به حمام کرد.سربازان اجازه گرفتند مطابق رسم حمام را برای او فرق کنند... .
روزی،در مدینه،امام صادق،علیه السلام،به حمام رفتند.تا حضرت از در حمام وارد شدند،حمامی گفت:آقا چند دقیقه صبر کنید تا حمام را برای شما قرق کنم.فرمود:لازم نیست.میخواهم با مردم باشم. 31
اما،سربازان تیمور رفتند و حمام را برای او قرق کردند.حمامهای قدیم هم اینطور بود که به اندازه هفت هشت پله پایین میرفت و ستونهای پهن و سقف گنبدی داشت و کمی هم تاریک بود.سربازها مردم را از حمام بیرون کردند،با این حال،در گوشهای از حمام پیرمرد محاسن سفیدی باقی مانده بود که داشت به خودش کیسه میکشید و سربازان او را ندیده بودند تا بیرونش کنند.وقتی،امیر تیمور وارد حمام شد،لنگی به خودش بست که مخصوص او بافته شده بود و مثلا اگر لنگهای معمولی یک قران میارزید،لنگ او دویست تومان قیمت داشت.
به راستی،چه بدنهایی که لیاقت یک لنگ معمولی را هم ندارند،اما لنگ دویست تومانی میبندند؟چه بدنهایی که لیاقت دوچرخه را هم ندارند،اما در ماشین سی میلیون تومانی مینشینند!ای کاش،روزی ارزشهای واقعی برای مردم روشن شود!
وقتی کار پیرمرد تمام شد،بیخبر از همهجا بلند شد تا به خزینه برود که مأمورها او را دیدند و به سمتش دویدند.امیر تیمور پرسید:چهخبر است؟گفتند:ما حمام را قرق کردیم،اما این پیرمرد را ندیدیم.گفت:
رهایش کنید،این پیرمرد که نمیتواند ما را ترور کند!بعد،رو به او کرد و گفت:بیا جلو!پیرمرد بدون این که بترسد و خودش را ببازد جلو رفت.
انسان اینطور است:وقتی ارزش خودش را بفهمد با بزرگترین فرد عالم هم که روبهرو بشود،ترسی ندارد.تیمور پرسید:پیرمرد،مرا شناختی؟گفت:بله.گفت:قیمت لنگ را مرا میدانی؟گفت:بله.گفت:
قیمت خودم را چه؟گفت:بله،گفت:به نظر تو،تیمور جهانگشا چند میارزد؟پیرمرد گفت:دویست تومان!گفت:بیمعرفت،فقط لنگم دویست تومان ارزش دارد!گفت:من هم با لنگت حساب کردم!
به واقع،چقدر دل انسان برای این دسته از مخلوقات خدا که ارزش خود را نمیدانند میسوزد!آنها به بحرانی دچار شدهاند که از آن خلاصی ندارند و ارزششان آنقدر پایین آمده که قیمتشان قیمت همان لباسی است که به تن دارند یا ماشینی است که بر آن سوار هستند.
فیض دوم کرامت است:
«وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً» 32
به یقین،فرزندان آدم را کرامت دادیم و آنان را در خشکی و دریا بر مرکبهایی که در اختیارشان گذاشتیم سوار کردیم،و به آنان از نعمتهای پاکیزه روزی بخشیدیم و آنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم.
امیر المؤمنین،علیه السلام،میفرماید:کرم و کرامت لغت جامعی است که تمام فضایل انسانی در آن جمع شده است.و کسی این کرامت را به انسان داده است که مقام خلافت را برای او مقرر فرموده است:
«وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً».
روایتی درباره اهل کرامت وارد شده است که بسیار شگفتآور است.
پیغمبر صلی اللّه علیه و آله میفرماید:اگر یکی از آنها که اهل کرامت هستند،روز قیامت از مقابل صد و بیست و چهار هزار پیغمبر، علیهم السلام،رد شود،به احترام او همه ما از جایمان بلند میشویم. 33 این اندازه کرامتی که خدا به انسان داده باارزش است.
مقام سوم مقام هدایت است.ممکن است عدهای بگویند هدایت مختص به انسان نیست و در تمام موجودات ساری است،زیرا خداوند میفرماید:
«فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ وَ حِفْظاً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ». 34
پس آنها را در دو روز به صورت هفت آسمان به انجام رسانید و محکم و استوار ساخت و به هر آسمانی کار آن را وحی کرد.و ما آسمان دنیا را با چراغهایی آرایش دادیم و از استراق سمع شیطانها حفظ کردیم.این است اندازهگیری توانای شکستناپذیر و دانا.
پاسخ این است که هدایت هدایت تکوینی پروردگار است و این
عامل ارزش نیست.هدایتی که خداوند نصیب انسان کرده هدایت تشریعی است و هدایت تشریعی عامل ارزش والای وجود ماست.
همچنان که در این آیه آمده است:
«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً فَإِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ». 35
گفتیم:همگی از آن مرتبه و مقام فرود آیید؛چنانچه از سوی من هدایتی برای شما آمد،پس کسانی که از هدایتم پیروی کنند نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین شوند.
فیض چهارم خداوند معرفت است.آیات مربوط به معرفت زیاد است، از جمله:
«أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» 36
آیا چنین انسان کفرانکنندهای بهتر است یا کسی که در ساعات شب به سجده و قیام و عبادتی خالصانه مشغول است،از آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد؟بگو:آیا کسانی که معرفت و دانش دارند و کسانی که بیبهره از معرفت و دانشاند،یکساناند؟فقط خردمندان متذکّر میشوند.
و این آیه:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّهُ لَکُمْ وَ إِذا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ». 37
ای مؤمنان،هنگامی که گویند:در مجالس برای نشستن دیگر برادرانتان جا باز کنید،پس جا باز کنید،تا خدا برای شما در بهشت جا باز کند.و چون
گویند:برخیزید،بیدرنگ برخیزید تا خدا مؤمنان از شما را به درجهای و دانشمندانتان را به درجاتی عظیم و باارزش بلند گرداند،و خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است.
درجات جمع است و مراد از آن سه نفر به بالاست.کسی هم نمیتواند عدد آن را معلوم کند و مثلا بگوید:درجات یعنی پنج درجه یا پنج میلیون درجه.دلیلی بر این سخن وجود ندارد،لذا نمیتوان معلوم کرد که اهل معرفت در نزد پروردگار عالم چه درجه و ارزشی دارند.
در انتها،تنها باید به یک سؤال پاسخ داد:چرا خداوند متعال این فیوضات را متوجه انسان کرد؟به خاطر چهچیز خداوند متعال او را به عنوان خلیفه،اهل کرامت،اهل هدایت خاص،و ظرف معرفت خود انتخاب کرد؟
از بررسی آیات و روایات این مطلب استفاده میشود که سبب این همه فیض،که اتصال به بینهایت دارند،فقط وجود عقل خاصی است که در انسان قرار داده شده است.لذا،اگر عقل را از او بگیرند،بیارزش و بیکرامت و بیهدایت میشود و دیگر نمیتواند خلیفه باشد.انسان بدون عقل تبدیل به یک حیوان دو پا میشود،لذا وقتی دیوانه میشود، او را در خانه نگه میدارند یا به دیوانهخانه میبرند.
به سبب ارزش والای عقل،انسان مسئولیت عظیمی هم در قبال آن دارد که یکی از لطیفترین مسائلی است که در زندگی انسان مطرح است و به خواست خدا در گفتارهای آتی بدان خواهیم پرداخت.
(1) .فیض التقدیر،ج 2،ص 387:«فی الخبر الإلهی ابن آدم خلقتک لنفسی و خلقت کل شیء لک فبحقی علیک لا تشتغل بما خلقته لک عما خلقتک له،و فی أثر آخر خلقتک لنفسی و خلقت کل شیء لک فلا تلعب و تکفلت برزقک فلا تتعب».
(2) .حجر،30.
(3) .این موجود تازه مشابه موجودات دیگری که بر روی زمین میزیستند نبود.زیرا پیش از انسان،در کره زمین موجودات فراوانی زیست میکردند.به عبارت دیگر، قبل از انسان این خانه کامل بوده و همهچیز در آن مهیا بوده است.(مولف)
(4) .بقره،30.
(5) .تفسیر المیزان،ج 1،ص 115:«...فنحن خلفائک أو فاجعلنا خلفاء لک،فما فائدة جعل هذه الخلافة الارضیة لک؟فرد اللّه سبحانه ذلک علیهم بقوله:أنی أعلم ما لا تعلمون و علم آدم الاسماء کلها.و هذا السیاق:یشعر اولا:بأن الخلافة المذکورة انما کانت خلافة اللّه تعالی،لا خلافة نوع من الموجود الارضی کانوا فی الارض قبل الانسان و انقروضوا ثم أراد اللّه تعالی أن یخلفهم بالانسان کما إحتمله بعض المفسرین،و ذلک لان الجواب الذی اجاب سبحانه به عنهم و هو تعلیم آدم الاسماء لا یناسب ذلک،و علی هذا فالخلافة غیر مقصورة علی شخص آدم علیه السلام بل بنوه یشارکونه فیها من غیر إختصاص،و یکون معنی تعلیم الاسماء إیداع هذا العلم فی الانسان بحیث یظهر منه آثاره تدریجا دائما ولو اهتدی إلی السبیل أمکنه أن یخرجه من القوة إلی الفعل،و یؤید عموم الخلافة قوله تعالی (إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نوح)الاعراف،69،و قوله تعالی (ثُمَّ جَعَلْناکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ) یونس،14،و قوله تعالی (وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ) نحل،62».
(6) .کافی،ج 2،ص 352:«عن حماد بن بشیر قال:سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول:
قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:قال اللّه عز و جل:من أهان لی ولیا فقد أرصد لمحاربتی و ما تقرب إلی عبد بشیء أحب إلی مما افترضت علیه و إنه لیتقرب إلی بالنافلة حتی احبه،فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها،إن دعانی أجبته و إن سألنی أعطیته».
(7) .توبه،128.
(8) .اعراف،16-17 «قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ* ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ».
(9) .عبارت فی ضلال بعید 3بار در قرآن به کار رفته است.در این آیات:
«اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً أُولئِکَ فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ». ابراهیم،3.
«اَللّهُ الَّذِی أَنْزَلَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ وَ الْمِیزانَ وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّ السّاعَةَ قَرِیبٌ* یَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِها وَ الَّذِینَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ یَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ أَلا إِنَّ الَّذِینَ یُمارُونَ فِی السّاعَةِ لَفِی ضَلالٍ بَعِیدٍ* اَللّهُ لَطِیفٌ بِعِبادِهِ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ* مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ». شوری،17-20.
«وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ* لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ* وَ قالَ قَرِینُهُ هذا ما لَدَیَّ عَتِیدٌ* أَلْقِیا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّارٍ عَنِیدٍ* مَنّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ مُرِیبٍ* اَلَّذِی جَعَلَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَأَلْقِیاهُ فِی الْعَذابِ الشَّدِیدِ* قالَ قَرِینُهُ رَبَّنا ما أَطْغَیْتُهُ وَ لکِنْ کانَ فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ». ق،21-27.
(10) .این عبارت در قرآن 18بار به کار رفته است.با این تفاوت که همه کاربردهای آن درباره بدکاران نیست.نکته جالب این است که به شهادت قرآن بدکاران پیامبران الهی را در ضلال مبین میدیدند و ایشان را گمراه میدانستند!
«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ». آل عمران، 164.
«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّی أَراکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». انعام،74.
«قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّا لَنَراکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». اعراف،60.
«إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلی أَبِینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ». یوسف،8.
[- «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». یوسف،30.
«أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنا لکِنِ الظّالِمُونَ الْیَوْمَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». مریم،38.
«قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». أنبیاء،54.
«وَ بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغاوِینَ* وَ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ* مِنْ دُونِ اللّهِ هَلْ یَنْصُرُونَکُمْ أَوْ یَنْتَصِرُونَ* فَکُبْکِبُوا فِیها هُمْ وَ الْغاوُونَ* وَ جُنُودُ إِبْلِیسَ أَجْمَعُونَ* قالُوا وَ هُمْ فِیها یَخْتَصِمُونَ* تَاللّهِ إِنْ کُنّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ* إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ* وَ ما أَضَلَّنا إِلاَّ الْمُجْرِمُونَ* فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ* وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ».
الشعراء 91-101.
«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلاّ ما کانُوا یَعْمَلُونَ* إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدی وَ مَنْ هُوَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». قصص 84-85.
«هذا خَلْقُ اللّهِ فَأَرُونِی ما ذا خَلَقَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ بَلِ الظّالِمُونَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». لقمان،11.
«قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّهُ وَ إِنّا أَوْ إِیّاکُمْ لَعَلی هُدیً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». سبأ،24.
«وَ ما لِیَ لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ* أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً وَ لا یُنْقِذُونِ* إِنِّی إِذاً لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ».
یس،22-24.
«وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشاءُ اللّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». یس،47.
«أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللّهِ أُولئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». زمر،22.
«أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَنْ کانَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». زخرف،40.
«وَ مَنْ لا یُجِبْ داعِیَ اللّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءُ أُولئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». احقاف،32.]
[هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتابو الحکمة و إن کانوا من قبل لفی ضلال مبین».جمعه،2.
(11) . «إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ* تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ کُلَّما أُلْقِیَ فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ* قالُوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَیْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ* وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ* فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ». ملک،7-11.
(12) .إقبال الأعمال،ج 3،ص 335.
(13) .به این مساله اضافه کنید این جمله حضرت را درباره خودشان:شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید،ج 10،ص 142:«قوله علیه السلام فی حق نفسه:«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا».
(14) .فجر،29-30.
(15) .ابراهیم،7: «وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ».
(16) .ص،82-83.
(17) . «یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ».
توبه،32- «یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ».
صف،8.
(18) .إسراء،82.
(19) .صحیح بخاری،ج 8،ص 72؛صحیح مسلم،ج 7،ص 54؛فتح الباری،ابن حجر، ج 12،ص 344:«قال أبو سلمة قال أبو قتادة رضی اللّه عنه قال النبی صلی اللّه علیه و سلم من رآنی فقد رأی الحق».(بخاری این روایت را به نقل از ابو سعید خدری و عبد اللّه بن خباب نیز آورده است).
(20) .اهل سنت ابن عباس را قبول دارند و جزء روایان ثقه آنهاست.آنها بر روایت چهار پنج نفر خیلی تکیه دارند و بیشتر معارف آنها از این چهار پنج نفر نقل شده است:عایشه:عبد اللّه بن عمر،ابی سعید خدری،و ابو هریره.(مولف).
(21) .این روایت در متون اهل تسنن آمده است.احسنت به سنیهایی که این روایات را پنهان نکردند و دراینباره انصاف به خرج دادند.(مولف)
(22) .این روایت در ناسخ التواریخ و کتاب احقاق الحق مجلد مربوط به امام حسین، علیه السلام،آمده است.(مولف)
(23) .در جلد اول شرح نهج البلاغه،در ضمن اشعاری که در مدح حضرت آمده این معنا وارد شده است.(مولف)
(24) .برداشت آزادی است از این روایت:لهوف،سید ابن طاووس،ص 80،و نیز در لواعج الأشجان،سید محسن أمین،ص 195،نیز در عوالم،شیخ عبد اللّه بحرانی، ص 304:«و جاء هؤلاء العشرة حتی وفقوا علی ابن زیاد فقال:أسید بن مالک أحد العشرة علیهم لعائن اللّه.نحن رضضنا الصدر بعد الظهر*بکل یعبوب شدید الاسر فقال ابن زیاد:من أنتم؟قالوا:نحن الذین وطئنا بخیولنا ظهر الحسین حتی طحنا حناجر صدره،قال:فأمر لهم بجائزة یسیرة»،العوالم،الامام الحسین(علیه السلام)،شیخ عبد اللّه بحرانی،ص 428:«و کان یزید جالسا علی السریر و علی رأسه تاج مکلل بالدر و الیاقوت،و حوله کثیر من مشایخ قریش،فلما دخل صاحب الرأس و هو یقول:
أوقر رکابی فضة و ذهباأنا قتلت السید المحجبا/قتلت خیر الناس اما و أبا و خیرهم إذ ینسبون النسبا.قال:لو علمت أنه خیر الناس(اما و أبا)لم قتلته؟قال:
رجوت الجائزة منک،فأمر بضرب عنقه،فجز رأسه».بعضی نقلها به جای یزید ابن زیاد گفتهاند.
(25) .انسان،1: «هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً».
(26) .دیوان حافظ،مربوط به غزلی است با این مطلع:دوش میآمد و رخساره بر افروخته بود...
(27) .بیت از امیر خسرو دهلوی است.
(28) .تیموریان یا گورکانیان نام سلسلهای است که از 771 تا 911 ق بر نواحی مختلفی از ایران و آسیا حکومت کردند.افراد خانواده تیموری از این قرارند:تیمور(771- 807 ق)،خلیل(807-812 ق)،شاهرخ(807-850 ق)،الغ بیگ(850-853 ق)،عبد اللطیف(853-854 ق)،عبد اللّه(854-855 ق)،ابو سعید(855-872
[ق)،احمد(872-899 ق)،محمود(899-900 ق)،دوره هرجومرج(900-911 ق).این سلسله به دست امرای شیبانی منقرض شد.تیموریان خدماتی نیز انجام دادهاند.از جمله،خلیل،نوه تیمور،که شباهتی به او نداشت،اهتمام کامل به رفاه و سعادت مملکت معطوف داشت و خدماتی به علم و ادب کرد.شاهرخ نیز طرفدار جدی علوم و صنایع بود و مسجد گوهرشاد از اوست.پسر او الغ بیگ نیز دستور داد زیجی ترتیب دادند.حسین بن بایقرا نیز حامی علوم و ادبیات بود.ر ک:فرهنگ معین،ج 5،مدخل تیموریان،با تلخیص.]
(29) .امیر تیمور گورکانی سردار و پادشاه بزرگ مغول(و.736 قجل771 قم.
807 ق).وی پسر امیر ترغای بود و در ترکستان و میان طایفه برلاس پرورش یافت و در سواری و تیراندازی مهارت یافت.در جوانی،حکومت شهر«کش»به او واگذار شد و پس از ازدواج با دختر خان کاشغر او را گورکان یعنی داماد نامیدند.در جنگ با والی سیستان،چند زخم برداشت و دو انگشت دست راستش افتاد و پای راستش چنان صدمه دید که تا پایان عمر میلنگید و بدین جهت او را تیمور لنگ خواندند.وی در 24 سالگی نامبردار شد و ده سال بعد که رقیب خود امیر حسین را مغلوب و مقتول ساخت به لقب«صاحبقران»ملقب گردید.تیمور بین سالهای 773 و 781 چهاربار به خوارزم لشکر کشید و عاقبت آنجا را ویران کرد.دشت قفچاق و مغلوستان را نیز فتح نمود.در سال 782،پسر چهارده ساله خود میرانشاه را با سپاهی مامور تسخیر خراسان کرد و خود نیز بدانان پیوست.
نیشابور و هرات را گرفت و در هرات از کلههای مردم منارهها ساخت.سپس، مازندران را که تا سال 750 ق به دست ملوک باوند بود تسخیر کرد و در یورش سه سالهای که از 788 تا 790 طول کشید آذربایجان،لرستان،ارمنستان، گرجستان،و شروان را تسخیر کرد و در اصفهان با هفتاد هزار سر بریده منارهها ساخت.سپس،به شیراز شتافت و آنجا را تسخیر کرد.در سال 793 ق خوارزم را قتلعام کرد.یورش پنج ساله وی بین سالهای 794 و 798 صورت گرفت و پس از آن حکومت هر شهری را به یکی از فرزندان یا خویشان خود داد.سپس،مسکو را مسخر کرد و در سال 801 هندوستان را فتح کرد و صد هزار تن را بکشت.
[تیمور پس از تقسیم شهرها و نواحی به سمرقند بازگشت.لشکرکشی وی را به ایران که بین سالهای 802 تا 807 انجام گرفت یورش هفت ساله گویند.در سال 803 ق،با عثمانیان جنگ کرد و چند شهر را گرفت.در همین هنگام،سفرایی به مصر فرستاد،ولی چون نتیجه نگرفت مصمم شد به مصر حمله کند.او به همین منظور حلب و دمشق و بغداد را تصرف کرد.در سال 804 ق،بایزید(سلطان عثمانی)را مغلوب و اسیر کرد و سپس قصد فتح چین نمود و به کنار سیحون رسید،اما در اترار بیمار شد و در سال 807 ق به سن 71 سالگی درگذشت.ر ک:
فرهنگ معین،ج 5،مدخل تیمور.]
(30) .مصرعی از حافظ شیرازی است.
(31) .عوالی اللئالی،احسائی،ج 4،ص 13،نیز در الجامع للشرایع،یحیی بن سعید حلی، ص 31:«و قیل لجعفر بن محمد علیهما السلام:الا نخلی لک الحمام؟فقال:لا، المؤمن خفیف المؤونة».
(32) .إسراء،70.
(33) .ر ک:بحار الانوار،باب فضیلت مومن.(مولف)
(34) .فصلت،12.
(35) .بقره،38.
(36) .زمر،9.
(37) .مجادله،11.
دربارۀ شرافت عقل
قم،حسینیه جوادیان صفر 1378
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
در گفتارهای قبل،درباره ارزش انسان و رابطه آن با عقل سخن گفتیم.
بحث این گفتار در امتداد مباحث پیشین و مشتمل بر دو مسأله است:
مسألهای قرآنی،و مسألهای درباره ارزیابی انسان از سفره گسترده طبیعت.
یکی از زیباترین سخنانی که ارزیابان امور مادی،که جغرافیای کره زمین و منابع آن برایشان روشن است،گفتهاند این است که کره زمین با این پنج قاره و چند اقیانوس و دریا و رود و آب و هوایی که دارد،میتواند جوابگوی نیازهای جمعیتی پنجاه برابر جمعیت فعلی زمین باشد.به عبارت دیگر،سیصد میلیارد نفر میتوانند در زمین زندگی کنند و هیچ کس هم فقیر نباشد.با این وصف،وضعیتی که اکنون کره زمین بدان مبتلاست تعجبآور است و جای این پرسش هست که منشأ این همه بدبختی و بیچارگی چیست؟
پاسخ این است که از دیرباز جمعیت زمین به دو گروه ظالم و مظلوم تقسیم شده است؛ظالم متحرک و مظلوم ساکن و ساکت؛یعنی مظلومی که در ظلم ظالم با سکوت و ظلمپذیریاش شریک است.جالب این است که تعداد مظلومان قابل مقایسه با تعداد ظالمان نیست و اگر روزی جنگی بین مظلومان جهان و غارتگران ظالم جهان در بگیرد،قطعا ستمگران در جنگی نابرابر قرار خواهند گرفت و شکست خواهند خورد.
دراینباره،امام صادق،علیه السلام،بنا به نقل کتاب شریف وسائل، میفرمایند:در جنگ غارتشدهها با غارتگران،برای پس گرفتن حق مادیشان(که جنگی دینی و فرهنگی هم نیست و صرفا جنگی اقتصادی است)،هر مظلومی که کشته شود شهید است. 1 این اندیشه اهل بیت، علیهم السلام،درباره مردم مظلوم عالم در مقابل ستمگران،آن هم در مسائل مادی است.
در ابتدا،باید به روشنی بگوییم که فقر و گرسنگی و برهنگی و محرومیت مردم دنیا ربطی به وجود مقدس حضرت حق ندارد.عدهای از مردم عادت کردهاند که در انتهای همه حرفها و غمهایشان بگویند:
تقدیر چنین بود!این درست نیست.تقدیر این نبوده،چه تقدیری؟آیا تقدیر پروردگار این بوده که یک عده از سیری منفجر شوند و عدهای دیگر از گرسنگی دست و پا بزنند و بمیرند؟این که طرح ظالمانهای است.آیا خداوندی که در قرآن میفرماید:
«وَ أَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ». 2
و تهیدست حاجتخواه را به بانگ زدن از خود مران!
میتواند خودش اینقدر نسبت به وضع فقرا و نداران عالم بیتفاوت باشد؟این چه تدبیر و چه تقدیری است؟خداوند دراینباره نیز به
عدل و احسان رفتار کرده و تقدیر خود را طور دیگری قرار داده است.
در آیه عجیبی از قرآن میخوانیم:
«وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ». 3
و رزق شما و آنچه به آن وعده داده میشوید،در آسمان است.
در واژه«رزقکم»چه معنایی نهفته است؟«رزقکم»یعنی رزق جمیع مردم عالم.سپس،پروردگار قسم میخورد:
«فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ» . 4
پس،سوگند به پروردگار آسمان و زمین که آنچه را که وعده داده میشوید حقّ و یقینی است،همانگونه که شما وقت سخن گفتن یقین دارید سخن میگویید.
به پروردگار آسمان و زمین قسم که سفره ادارهکننده امور مادی مردم جهان موجود است،نه این که تازه میخواهیم آن را موجود کنیم:
«وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ».
جملهای که آیه در قالب آن نازل شده جمله اسمیه است و دلالت بر ثبوت و دوام دارد؛یعنی خداوند نمیخواهد بگوید میخواهم بعدها این سفره را آماده کنم،بلکه میگوید:همین حالا این سفره آماده است و همیشه هم آماده بوده.پس،خداوند حق مسلم مادی همه موجودات را به آنان داده است،غارتگران و ستمگران این حق را در اختیار گرفتهاند.
حقوق مادی مردم کشورهای حوزه خلیج فارس در دست چند امیر، حقوق مردم عربستان به دست چند شاهزاده،حقوق مردم عراق پیش از اینها در دست صدام و در حال حاضر در دست آمریکا و انگلیس، حقوق مردم اردن به دست شاه اردن،حقوق مردم آمریکا در دست دولت آمریکا،حقوق مردم آفریقا به کف استعمارگران و...است و آنها دارند این حق را غارت میکنند.غارتشدهها هم به هزاران دلیل چیزی نمیگویند و آنها که فرهنگ مسیحیت به غلط به آنان تزریق شده
میگویند:انجیل گفته اگر کسی به طرف راست صورت تو سیلی زد، طرف چپ را هم پیش بیاور تا سیلی دیگری بزند!پای درد دل اغلب مسلمانهای مظلوم و غارتشده هم که مینشینی،میگویند:تقدیر خدا این بوده که ما این وضع را داشته باشیم!چه تقدیری؟در جملۀ
«فانی قد جئتکم بعز الدنیا و الآخرة». 5
دریایی از معارف نهفته است و به وضوح نشان میدهد که خداوند در دنیا و آخرت عزت و سربلندی بندگانش را میخواهد،نه بدبختی و بیچارگی آنها را.پس،چرا به خدا گمان بد میبریم و او را مسئول بدبختیهای خود میشماریم؟
به راستی،چرا خداوند همه کسبهای نامشروع را حرام کرده است؟ برای چه پیامبر در مسجد الحرام به مردم اعلام کرد که همه رباهایی که عموی من عباس گرفته را به هدر دادم و باید به صاحبان آنها برگردد؟ عموی من حق نداشته خون شما را در شیشه کند و از راه ربا حق شما را غارت نماید. 6 چرا اسلام غصب،رشوه،ربا،سرقت،حبس حقوق مردم،و خوردن ارث برادر و خواهر را حرام کرده است؟مگر این احکام در آیات قرآن نیامده است؟گرسنه ماندن مردم بر اثر تقدیر خدا نیست،به سبب این است که حق آنها را غارت کردهاند و اگر کسی در راه ستاندن حقش کشته شود شهید است.
به جرأت میتوان گفت اگر در کره زمین طرح کسب حلال عمومی شود و سفره کسبهای نامشروع جمع شود،مردم عالم سر یک سفره کامل خواهند نشست و همه سیر خواهند شد.متاسفانه,راههای کسب درآمد در دنیای ما مشروع نیست و فقر و نداری و گرسنگی مردم هم فقط از همین طرحهای مادی شیطانی است.این مسأله اول است که باید بدان پرداخته میشد.
قرآن مجید،به کسانی که تمکّن دارند و صاحب نعمت هستند،در طی آیات متعدد،دستور میدهد که اموال و داراییهای خود را حبس نکنند و اهل تکاثر نباشند،بلکه آن را پخش کنند و کانالهای متعددی را هم برای این کار قرار داده است:انفاق،صدقه،خمس،زکات و...
اگر این ثروتها در مسیری که خداوند معین کرده قرار بگیرد و پخش شود،در خانه فقر در جهان بسته میشود(البته،اگر پخش شود،که نمیشود).در بسیاری از مناطق که مردم کشاورزند،از صد نفر،حتی یک نفر هم زکات نمیدهد و در شهرها،از دویست نفر،یک نفر هم خمس مالش را پرداخت نمیکند.حال،باید پرسید:باز این تقدیر خداست که مردم گرسنه میمانند یا ظلم خود ماست که گریبانمان را گرفته است؟
کسب روزی حلال وظیفهای همگانی است و خطاب خداوند در قرآن مربوط به همه مردم است:
«یا أَیُّهَا النّاسُ کُلُوا مِمّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ». 7
ای مردم،از آنچه از انواع میوهها و خوردنیها در زمین حلال و پاکیزه است،بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید؛زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.
تمام مردم عالم مخاطب این آیهاند و خطاب آیه تنها مربوط به اهل ایمان یا مسلمانها نیست،زیرا خداوند میخواهد زمین از نظر مسائل اقتصادی عادلانه بچرخد.و این در حالی است که اکنون صد درصد ظالمانه دارد میچرخد و حتی در کشور ما نیز خیلی از مسائل اقتصادی عادلانه نیست.متاسفانه،سبک کار برخی از مردم قارونی است؛یعنی
پول حسابی در میآورند و بعد به زمین میگویند:دهانت را باز کن تا ثروتمان را در کام تو بریزیم.لذا اگر به آنها بگویند:حال که خدا به شما احسان کرده به مردم احسان کنید 8 ،سرباز میزنند و اگر به آنها بگویند در مملکت افراد گرسنه و پا برهنه فراواناند،میگویند:به جهنم! به ما مربوط نیست!این عده در قیامت جواب خدا را چه خواهند داد؟ قرآن میگوید:
«وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ».
پس،حق ضعفا پیش از ستمگران و ظالمان است؛هم ظالم مسیحی،هم ظالم یهودی،هم ظالم سنی،و هم ظالم شیعه.البته،اگر بشود به شیعه نسبت ظلم داد،زیرا اگر کسی شیعه باشد،عادل است و کسی که ظلم در او راه یافته باشد،به فرموده ائمه ما،اصلا شیعه نیست.
امام صادق،علیه السلام،درباره نشانههای شیعه میفرماید:
«إنما شیعة جعفر من عف بطنه و فرجه،و اشتد جهاده،و عمل لخالقة،و رجا ثوابه،و خاف عقابه،فإذا رأیت أولئک فأولئک شیعة جعفر». 9
روزی به حضرت خبر دادند که در گوشه و کنار شهر مدینه عدهای هستند که گناه میکنند،به مردم ظلم روا میدارند،و اهل فساد و جنایتاند و چون به آنها گفته میشود:چرا این کارها را میکنید؟ میگویند:ما شیعهایم و امید به ائمه داریم که ما را شفاعت کنند.امام، علیه السلام،از این سخن ناراحت شدند و فرمودند:اینها دروغ میگویند و ما در میان شیعههایمان چنین آدمهایی نداریم. 10
«یا أَیُّهَا النّاسُ کُلُوا مِمّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ».
ای مردم،از آنچه از انواع میوهها و خوردنیها در زمین حلال و پاکیزه است،بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید؛زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.
به راستی،این آیه چه آیه زیبایی است!قرآن به همه مردم دستور میدهد که در مسأله خانهسازی و مرکب و مسکن و طعام و لباس مرید شیطان نباشند؛شیطنت و خیانت و ظلم نکنند؛به حقوق هم تجاوز نکنند؛بخیل نباشند،و در راههای انحرافی حرکت نکنند.گویی خداوند میخواهد بفرماید من که روزی حلال و طیب برای همه شما قرار دادهام،پس چرا سر سفرههای ناپاک و حرام مینشینید؟
یکی از کسانی که شصت هفتاد سال از عمرش را در نجف گذرانده بود برایم تعریف میکرد که مدتی،پول برایم دیر رسید.در نتیجه بدهکار شدم و راهم را طوری انتخاب میکردم که گذرم به مغازه بقالیای که سه ماه بود از او نسیه جنس برده و پولش را نداده بودم نیفتد و او مرا نبیند.چند روز گذشت تا بالاخره خود او مرا پیدا کرد.وقتی چشمم به او افتاد ترسیدم و گفتم:الان،فریاد میکشد که تو مثلا طلبه علوم الهی هستی که سه ماه است از مغازه من نسیه بردهای و پولش را نمیدهی؟تو هم مال مردمخور شدهای؟ولی دیدم،به عکس،او خیلی آرام جلو آمد و سلام کرد و گفت:چند روز است خبری از شما نیست؟ گفتم:سه ماه است از شما نسیه میبرم و تا امروز پولی نرسیده.خجالت میکشم بیایم از آن محل رد شوم.گفت:از من ترسیدی؟گفتم:آری.
گفت:نمیدانی هرکس که مردم از او بترسند،روز قیامت روی پیشانیاش مینویسند:
«آیسا من رحمة اللّه»؟
تو که درس خواندهای چرا به من ظلم میکنی؟چرا میخواهی روز قیامت مرا از رحمت خدا محروم کنی؟چرا از من هیولا ساختی؟از این پندار خود استغفار کن و از امروز به بعد هم بیا و از مغازه نسیه ببر.
کاری نکن که در قیامت من از رحمت خدا دور باشم!از این همه بزرگواری شرمنده شدم و با خود گفتم:من چه فکرها درباره این مرد میکردم و او چه روح بزرگی دارد!
بعضی از مردم چه ایمان بالایی دارند!کدام شیطان میتواند آنها را فریب بدهد؟چهچیز میتواند آنها را برای انجام حرام خدا وسوسه کند؟چقدر مصونیت برای خود ایجاد کردهاند؟
بچه که بودم،پدرم صبحها مرا با خود به مغازهاش در بازار تهران میبرد.
چند نفری در همان اطراف مغازه داشتند که با این که آن وقت پنج شش سال بیشتر نداشتم چهرهشان هنوز در یادم هست.بعدها،برایم تعریف کردند که اینها هر بیست و چهار ساعت حساب خانه و مغازه را میرسیدند و مثلا میگفتند از هشت صبح امروز تا هشت صبح فردا، خانه و مغازه به بیست تومان بیشتر نیاز ندارد و همین مقدار درآمد برایمان کافی است.لذا،به شاگرد مغازه میسپردند که در بیست و چهار ساعت آینده بیست تومان خرجمان است،مواظب مقدار فروش باش! بعضی روزها،ساعت ده صبح،میزان فروش به سیصد تومان میرسید که بیست تومان آن سود بود.آن وقت،اینها به شاگرد مغازه میگفتند:
خرج بیست و چهار ساعت آینده تأمین شد و الان هم ده صبح است.
دیگر سود روی جنس نکش و تا غروب هرچه جنس میفروشی به قیمت خرید بفروش،مبادا فشاری به مسلمانی وارد شود!
حال،این دسته از انسانها را با خودمان مقایسه کنیم.آنها چه میدیدند؟چه فکر میکردند؟چه مصونیتی برای خود ایجاد کرده بودند؟به راستی،رفتار و افکار برخی انسانها خیلی عجیب است.
این همان حلال خداست که در سوره مؤمنون به آن اشاره شده است و خداوند به صد و بیست و چهار هزار پیغمبر خود فرموده است:
«یا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّی بِما تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ». 12
ای پیامبران،از خوردنیهای پاکیزه بخورید و کار شایسته انجام دهید؛ مسلما،من به آنچه انجام میدهید دانایم.
سخن خدا به پیامبرانش این است:اول،حلالخوری و بعد عبادت.من عبادت مخلوط با حرام را قبول نمیکنم,زیرا اول باید سفره مادی را پاک کرد و بعد به دنبال پاکی رفت:
غسل در اشک زنم که اهل طریقت گویند پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
در حکمتهای نهج البلاغه آمده است:روزی،مردی را آوردند و بیرون شهر کوفه دفن کردند.امیر المؤمنین،علیه السلام،نیز در تشییع جنازه شرکت کرد.لحد را که چیدند و خاک بر گور ریختند،مردم میخواستند برگردند که امیر المؤمنین آغاز به سخن کرد و بالای قبر این مرد نه مسأله را طرح کرد که پنج نکته آن درباره میت بود و چهار نکته دیگر مربوط به همه و عمومی بود.
یکی از مسائلی که حضرت درباره آن مرده که حدود هفتاد و اندی سال زندگی کرده بود بیان کرد این بود که فرمود:مردم کوفه،مردی که امروز
او را دفن کردیم،یک خصوصیت مهم زندگیاش این بود که حتی یکبار هم لقمه حرام وارد بدنش نشد. 13
حقیقت این است که اگر انسان کمی با قناعت زندگی کند،مقداری فشار تحمل کند،و کمی توجه داشته باشد،میتواند حرام نخورد.در طول تاریخ،عدهای گرسنه ماندند و رو به حرام نکردند و حتی از گرسنگی مردند،ولی دست به حرام نبردند.یکی از این دسته افراد جناب ابو ذر غفاری 14 بود.همه تواریخ نوشتهاند که ابو ذر در بیابان ربذه 15 از گرسنگی مرد.نقل است که لحظات آخر عمر به دخترش گفت:در این بیابان بگرد و ببین علف خشکی،ریشهای یا چیزی که قابل خوردن باشد پیدا میشود؟رفت و با دست خالی برگشت.گفت:چیزی برای خوردن نیست.گفت:پس بنشین،آنگاه،سرش را روی دامن دخترش گذاشت و مرد.این در حالی بود که چند ماه پیش از آن،عثمان سه هزار دینار طلا برای او فرستاده بود،اما ابو ذر قبول نکرد و گفت:این پول حلال نیست و آن را نمیپذیرم. 16
بدن نیازمند به خوراک است که تأمین هم شده و دستور داده شده از راه حلال نیازمندیهای بدن را تأمین کنیم.بدن انسان طوری ساخته نشده که خوراک نخواهد و رشد و کمال و پرورش آن به بهرهگیری از خوراک است،با این حال،خداوند دستور داده است:
«کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ». 17
ای فرزندان آدم...بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید؛زیرا خدا اسرافکنندگان را دوست ندارد.
خداوند مردم مسرف را دوست ندارد،لذا بهرهبرداری انسان از نعمت أکل و شرب نباید طوری باشد که او را از دایره محبت پروردگار عالم خارج کند.
ناحیه دوم وجود آدمی قلب اوست.قرآن مجید برای قلب پرونده مستقلی باز کرده و روایاتی که دراینباره شده بسیار عجیب است.
این روایات،که قسمت عمده آن در بحث صلاح و فساد قلب،در باب ایمان و کفر کتاب بحار الانوار مرحوم مجلسی آمده است،از معجزات فکری ائمه طاهرین،علیهم السلام،است.در این روایات،هویت قلب، گستردگی قلب،عظمت قلب،جایگاه قلب،کار قلب،حال قلب،صلاح قلب،و فساد آن بیان شده است.از جمله این روایت:
«إن اللّه تبارک و تعالی لا ینظر إلی صورکم و لا إلی أموالکم و لکن ینظر إلی قلوبکم و أعمالکم». 18
تعبیرهای زیبایی از قلب شده و از ائمه اطهار و بزرگان دین سخنان حکیمانه و عارفانهای درباره قلب بر جای مانده است.مرحوم آخوند ملا محمد بهاری 19 میفرماید:خدا چهار خانه دارد:یکی بیت المعمور 20 است،یکی بیت المقدس 21 ،یکی کعبه 22 ،و یکی هم قلب؛اما این خانه با آن سه خانه دیگر قابل مقایسه نیست.چون کعبه را ابراهیم بنا کرده، بیت المقدس و بیت المعمور را نیز دیگران ساختهاند،ولی معمار این خانه خود خدا بوده است و حرم خاص اوست.
قلب از نظر گستردگی هم در این عالم نمونهای ندارد،زیرا در روایات آمده است:
«لا یسعنی أرضی و لا سمائی»
آسمانها و زمین گنجایش من را ندارند.
«و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن». 23
ولی قلب بنده مؤمنم گنجایش من را دارد.
این ظرفیت دل است.ولی همین دل نیز به مانند نیاز به تغذیه و خوراک دارد.خداوند غذای مخصوص قلب را در سوره بقره بیان فرموده است؛غذاهایی که اگر به قلب داده شود،آن را«عرش اللّه» 24 ، «حرم اللّه»و«بیت اللّه» 25 میکند و انسان را به مقام تقوا میرساند اینهایند:ایمان به غیب،ایمان به پیامبران الهی،ایمان به آخرت،برپا داشتن نماز،و انفاق.
«اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ. وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ. أُولئِکَ عَلی هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». 26
آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را برپا میدارند و از آنچه به آنان روزی دادهایم،انفاق میکنند.و آنان که به آنچه به سوی تو و به آنچه پیش از تو نازل شده،مؤمن هستند و به آخرت یقین دارند.آناناند که از سوی پروردگارشان بر راه هدایتاند و آناناند که رستگارند.
چنین قلبی قلب ملکوتی است،نه این قلب صنوبری که در سینه حیوانات دیگر هم میتپد.پس،ما هم باید مانند تقوا پیشگانی که این آیه مبارکه از آنها سخن میگوید دنبال تغذیه قلب خود باشیم و نگذاریم گرسنه بماند.راه تغذیه قلب هم شنیدن و مطالعه و درس خواندن و تفکر است تا قلب کمکم تغذیه شود و به رشد واقعی خود برسد و لاغر و مریض و رنگ پریده نماند و سرطان ضد معنویت نگیرد و از آفتهای بسیار مصون بماند.
ایمان به خدا،ایمان به قیامت،ایمان به فرشتگان،ایمان به انبیاء،و ایمان به قرآن انسان را به مقامی میرساند که در رابطه دائمی با خالق عالم قرار میدهد و قلب او را از زنگار تعلقات دنیایی پاک میکند و از اینروست که او میتواند به نماز قیام کند یا به انفاق اقدام نماید. 27
اگر قلب در ارتباط با این پنج منبع نور قرار بگیرد،جلوهگاه رابطه و عشق و محبت به خدا میشود،جلوهگاه رابطه با قیامت میشود،جلوهگاه رابطه با فرشتگان و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر الهی میگردد و نور صد و بیست و چهار هزار پیغمبر در این دل قرار میگیرد.
در کعبه،پیش از فتح مکه توسط سپاه اسلام،سیصد و شصت بت قرار داشت 28 ،زیرا خانه خدا جایگاه و نیروی لازم برای حفظ این جایگاه را از دست داده بود و از محتوای الهی خود تهی شده بود.اما وقتی رسول خدا قدم در آن گذاشت،این بتها شکست و کعبه دوباره خانه خدا شد،نه منزلگاه سیصد و شصت بت.تا زمانی که در این خانه به روی حضرت بسته بود،سیصد و شصت خدای قلابی در آن منزل داشت، ولی به محض این که در به روی ایشان باز شد،تمام بتها شکسته شد و به عنوان زباله از کعبه بیرون ریخته شد.دل آدمی نیز وقتی مرکز جلوه نوری صد و بیست و چهار هزار پیغمبر،علیهم السلام،شود،خانه حرکت نوری ابراهیم،یوسف،یعقوب،نوح،موسی،عیسی،وجود مبارک رسول خدا،علیهم السلام،شود جلوهگاه ایمان به خدا و قرآن میشود.این معنای تغذیه قلب است.
ناحیه سوم وجود انسان نفس اوست.آیات زیبایی درباره نفس وجود دارد و جالب این است که پروردگار عالم برای بیان اهمیت هیچ موضوعی در قرآن یازده قسم پشت سر هم نخورده است مگر درباره نفس.
«وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها. وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها. وَ النَّهارِ إِذا جَلاّها. وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها.
وَ السَّماءِ وَ ما بَناها. وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها. وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها. فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها. قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها». 29
سوگند به خورشید و گسترش روشنیاش.و به ماه هنگامی که از پی آن برآید.و به روز،چون خورشید را به خوبی آشکار کند.و به شب،هنگامی که خورشید را فرو پوشد.و به آسمان و آن که آن را بنا کرد.و به زمین و آن که آن را گستراند.و به نفس و آن که آن را درست و نیکو نمود.پس، بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد.بیتردید،کسی که نفس را از آلودگی پاک کرد و رشد داد،رستگار شد.و کسی که آن را به آلودگیها و امرو بازدارنده از رشد بیالود از رحمت حق نومید شد.
از همین سوگندها،معلوم میشود که نفس آدمی در پیشگاه خدا جایگاه ویژهای دارد و هویت آن بسیار معتبر است.
نکته مهم این است که نفس هم مانند بدن و قلب نیاز به تغذیه و مراقبت دارد.عواملی که قرآن مجید آنها را سبب رشد نفس میداند و به نوعی غذای آن محسوب میشوند همانهاست که خداوند پیامبرانش را به سبب آنها فرستاده است:
یقینا،خدا بر مؤمنان منّت نهاد که در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنان میخواند و از آلودگیهای فکری و روحی پاکشان میکند،و کتاب و حکمت به آنان میآموزد،و به راستی که آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
اوست که در میان مردم بیسواد،پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و آنان را از آلودگیهای فکری و روحی پاکشان کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد،و آنان به یقین پیش از این در گمراهی آشکاری بودند.
قرآن در بسیاری از آیاتش از واژه تزکیه استفاده میکند و میفرماید تزکیه نفس را پاک میکند. 32 حال،سوال این است:واقعیاتی که نفس را به اوج تزکیه میرسانند کداماند؟-بیشک،همان واقعیاتی که جزو اهداف بعثت پیغمبر,صلی اللّه علیه و آله،معرفی شدهاند:یعنی تعلیم و تربیت،آموختن کتاب و حکمت،و اتمام فضایل اخلاقی:
«إنما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». 33
به تحقیق،مبعوث شدم تا فضایل اخلاقی را تمام کنم.
همه کرامتهای اخلاقی غذای نفس محسوب میشوند:صدق، اخلاص،تواضع،فروتنی،جود،سخا،مهر،رأفت،محبت،نرمی،مدارا و... .این واقعیات را باید به نفس داد که البته تنها با تمرین و ممارست امکانپذیر است.
یکی از سفارشات مهم امیر المؤمنین،علیه السلام،ادب کردن نفس است.ایشان به همه سفارش میکنند که نفس خود را ادب کنید و جلوی آن را بگیرید و بر آن سخت بگیرید تا پاک شود. 34 با این حال،بعضی از مردم به نفس و به قلب خود زهر میدهند.در مقام مقایسه باید گفت:
همان بلاهایی که خوراک ناباب بر سر بدن انسان میآورد،خوراکیهای ناباب قلب بر سر قلب میآورد و نفس انسان را نفس شریره میسازد.در نتیجه،انسان تبدیل به حیوان درندهای میشود که به هیچچیز و هیچ کس رحم نمیکند و دائم در پی بدی است:
نفس طغیانگر بسیار به بدی فرمان میدهد،مگر زمانی که پروردگار رحم کند.
پس زمانی که آن حادثه بزرگتر و غیر قابل دفع در رسد،در آن روز، انسان آنچه تلاش و کوشش کرده به یاد آورد.و دوزخ را برای هر بینندهای آشکار سازند.و اما کسی که طغیان و سرکشی کرده و زندگی دنیا را بر زندگی ابد و جاوید آخرت ترجیح داده،پس بیتردید،جایگاهش دوزخ است؛و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته،پس بیتردید،جایگاهش بهشت است.
این عاقبت نفس بدکار است که راهی جهنم خواهد شد و نفسی که از هوا و هوس بازداشته شود به بهشت خواهد رفت.
مرحله دیگر ترکیب وجود انسان عقل است.عقل قوه درک و رابط بین ما و حقایق عالم است که حقایق عالم در آن منعکس میشود.عقل نیز مانند نفس و قلب و بدن نیازهایی دارد و با معرفت تغذیه میشود.
گر معرفت دهندت،بفروش کیمیا را ور کیمیا دهندت،بیمعرفت گدایی
حال،با توجه به آیات و روایات،از این چهار ویژگی بشر کدام مهمتر است؟بیشک،عقل مهمترین ویژگی انسان است.جمله زیبایی از امیر المؤمنین،علیه السلام،به یادگار مانده که جمله بسیار پرقیمتی است.
ایشان بدن،نفس،و قلب را شاخههای درخت وجود انسان میدانند،اما عقل را ریشه و اصل انسان میدانند و میفرمایند:
«اصل الانسان لبه و عقله دینه». 37
البته،عقل در اینجا به معنی عقل مصطلح نیست،بلکه معنای لغوی آن مدنظر است که به معنی پایبندی است.ریشه انسان مغز اوست و اگر مغز از معرفت دور بماند،اسباب بیچارگی میشود.وقتی معرفت نباشد، بدن و نفس غذاهای غیر متناسب با سلامتشان را میخورند؛اگر عقل تعطیل باشد،انسان حرامخور میشود و نفس اخلاق رذیله به خود
میگیرد.اگر عقل با معرفت تغذیه نشود،دل غذای خود را از کجا میتواند تأمین کند؟
بدین ترتیب،معلوم میشود که عقل چه نقش باعظمتی دارد و انسان تازه متوجه میشود که چرا اهل بیت،علیهم السلام،میگویند:أفضل تمام برنامهها کسب معرفت است. 38 در کتاب شریف کافی،روایتی از امام صادق،علیه السلام،به این مضمون نقل شده است که روزی یکی از ملائکه به پروردگار گفت:به این آدم کوشای در عبادت چه اندازه پاداش میدهید،چون خیلی خوب عبادت میکند؟آن فرشته فکر میکرد که به واسطه کثرت عبادت مزد بالایی به آن عابد خواهند داد.در حالی که خداوند به کمیّت عمل کار ندارد،به کیفیّت آن نظر میکند.آن مرد هم با وجود عبادت فراوان مزدش کم بود،زیرا معرفت کافی نداشت و اگر دنبال معرفت میرفت و نماز با معرفت میخواند و دل با معرفت و نفس متخلق به اخلاق پیدا میکرد،عبادتش خیلی باارزشتر بود. 39
ازاینرو،هر وقت نزد ائمه از کسی تعریف میکردند که فلانی این طور نماز میخواند،اینطور انفاق میکند و...ائمه در آخر میفرمودند:
اگر ارزیابی ما را میخواهید،از عقلش صحبت کنید.عقل این فرد در چه حال است؟عقلش با معرفت تغذیه شده یا از آن خالی مانده است؟ از جمله این روایات:
-«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن یحیی بن المبارک،عن عبد اللّه بن جبلة، عن إسحاق بن عمار،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت له:جعلت فداک إن لی جارا کثیر الصلاة،کثیر الصدقة،کثیر الحج لا بأس به.قال:فقال:یا إسحاق کیف عقله؟قال:قلت له:جعلت فداک لیس له عقل،قال:فقال:لا یرتفع بذلک منه». 40
-«عن عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد،عن بعض من رفعه،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:إذا رأیتم الرجل کثیر الصلاة کثیر الصیام فلا تباهوا به حتی تنظروا کیف عقله؟». 41
-«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد اللّه علیه السلام:قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:إذا بلغکم عن رجل حسن حال فانظروا فی حسن عقله،فإنما یجازی بعقله». 42
ارزیابی انبیاء و ائمه و پروردگار از انسان به مقدار معرفتی است که عقل تغذیه کرده است.اینجا ارزش علم فهمیده میشود که چقدر مهم است.عقل ریشه انسان است و اگر این ریشه را آب ندهند و مواظبت نکنند،بقیه شاخهها نیز در کنار این ریشه بیآب و غذا میمانند و خشک میشوند.ریشه که خشکید،آن وقت آدم به راحتی سر ابی عبد اللّه، علیه السلام،را میبرد و میخندد؛مملکت و وطن و دوستانش را میفروشد و میخندد؛بیت المال را میلیارد میلیارد غارت میکند و به پایکوبی میپردازد.هر ظلمی که از فرزند آدم صادر میشود و احساس درد نمیکند دلیلش خشک شدن ریشه انسانیت یعنی عقل است.اما اگر ریشه سالم باشد،اعضاء و جوارح،و ظاهر و باطن سالم میمانند و انسان به موجودی عادل و صالح و پاک بدل میشود.
(1) .وسائل الشیعة(آل البیت)،ج 15،ص 49:«عن الرضا علیه السلام فی کتابه إلی المأمون قال:و الجهاد واجب مع إمام عادل،و من قاتل فقتل دون ماله و رحله و نفسه، فهو شهید».نیز در منتهی المطلب،علامه حلی،ج 2،ص 996(ط.ق):«عن ابی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:من قتل دون مظلمة فهو شهید».نیز:«عن علی بن الحسین علیهما السلام قال:من اعتدی علیه فی صدقة ماله فقاتل فقتل فهو شهید».و«روی الشیخ عن الحسین بن ابی العلاء قال سالت ابا عبد اللّه علیه السلام عن الرجل یقاتل دون ماله؟فقال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:
من قتل دون ماله فهو بمنزلة الشهید».
(2) .ضحی،10.
(3) .ذاریات،22.
(4) .ذاریات،23.
(5) .طرائف،سید بن طاووس،ص 299،نیز در بحار الانوار،ج 35،ص 145:«...ثم قال أبو طالب رضی اللّه عنه:لا یقومن أحد،قال:فجلسوا،ثم قال للنبی، صلی اللّه علیه و آله:قم یا سیدی فتکلم بما تحب و بلغ رسالة ربک فانک الصادق المصدق.قال:فقال،صلی اللّه علیه و آله،لهم:أرایتم لو قلت لکم:ان وراء هذا الجبل جیشا یرید أن یغیر علیکم أکنتم تصدقونی؟قال:فقالوا کلهم :نعم انک لانت الامین الصادق.قال:فقال لهم:فوحدوا اللّه الجبار و اعبدوه وحده بالاخلاص و اخلعوا هذه الانداد الانجاس و أقروا و أشهدوا بانی رسول اللّه الیکم و الی الخلق فانی قد جئتکم بعز الدنیا و الاخرة قال:فقاموا و انصرفوا کلهم و کان الموعظة قد عملت فیهم».
(6) .إعجاز القرآن،باقلانی،ص 131،خطبه پیامبر در ایام تشریق:«ألا و إن کل ربا کان فی الجاهلیة موضوع،ألا و إن اللّه تعالی قضی أن أول ربا یوضع ربا عمی العباس،لکم رءوس أموالکم،لا تظلمون و لا تظلمون».
(7) .بقره،168.
(8) .اشاره است به این آیه: «وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ اللّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ» .قصص:77.
(9) .منهاج الصالحین،خوئی،ج 1،ص 355.
(10) .در حدیث آمده است:بحار الأنوار ج 65 ص 156:«قال رجل للحسین بن علی علیهما السلام:یا ابن رسول اللّه أنا من شیعتکم،قال:اتق اللّه و لا تدعین شیئا یقول اللّه لک کذبت و فجرت فی دعواک،إن شیعتنا من سلمت قلوبهم من کل غش و غل و دغل،و لکن قل أنا من موالیکم و محبیکم»،بحار الأنوار ج 65 ص 156:«و قال الباقر علیه السلام لرجل فخر علی آخر و قال:أتفاخرنی و أنا من شیعة آل محمد الطیبین؟فقال الباقر علیه السلام:ما فخرت علیه و رب الکعبة و غبن منک علی الکذب یا عبد اللّه،أمالک معک تنفقه علی نفسک أحب إلیک أم تنفقه علی إخوانک المؤمنین؟قال:بل أنفقه علی نفسه،قال:فلست من شیعتنا،فاننا نحن ما ننفق علی المنتحلین من إخواننا أحب إلینا و لکن قل:أنا من محبیکم و من الراجین النجاة بمحبتکم»،کافی،ج 8،ص 228:«عن إبراهیم بن عبد اللّه الصوفی قال:حدثنی موسی بن بکر الواسطی قال:قال لی أبو الحسن علیه السلام:«لو میزت شیعتی لم أجدهم إلا واصفة ولو امتحنتهم لما وجدتهم إلا مرتدین ولو تمحصتهم لما خلص من الالف واحد ولو غربلتهم غربلة لم یبق منهم إلا ما کان لی إنهم طال ما اتکوا علی الارائک،فقالوا:نحن شیعة علی،إنما شیعة علی من صدق قوله فعله».،کافی،ج،2 ص 77:«عن حنان بن سدیر قال:قال أبو الصباح الکنانی لابی عبد اللّه(علیه السلام):ما نلقی من الناس فیک؟!فقال أبو عبد اللّه علیه السلام:و ما الذی تلقی من الناس فی؟فقال:لا یزال یکون بیننا و بین الرجل الکلام فیقول:جعفری خبیث،فقال:
یعیرکم الناس بی؟فقال له أبو الصباح:نعم قال:فقال:ما أقل و اللّه من یتبع جعفرا منکم،إنما أصحابی من اشتد ورعه،و عمل لخالقه،و رجا ثوابه،فهؤلاء أصحابی».
(11) .مصرعی از حافظ است.
(12) .مؤمنون،51.
(13) .این مرد خباب بن ارت بوده است.درباره او نوشتهاند:«أبو یحیی خباب بن الارت بن جندلة بن سعد التمیمی،من السابقین الاولین،شهد بدرا و المشاهد بعدها،روی عن النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم و عنه أبو أمامة الباهلی،و مسروق،و أبو وائل،و ابنه، مات سنة تسع و ثلاثین بعد أن شهد صفین و النهروان مع أمیر المؤمنین علیه السلام، و کان عمره ثلاثا و سبعین سنة.وقف أمیر المؤمنین علیه السلام علی قبره و قال:رحم اللّه خبابا،أسلم راغبا و هاجر طائعا،و عاش مجاهدا و ابتلی فی جسمه أحوالا،و لن یضیع اللّه أجر من أحسن عملا».ر ک:تنقیح المقال،ج 1،ص 395؛طبقات ابن سعد، ج 3،ص 164؛أسد الغابة،ج 2،ص 98؛تهذیب التهذیب،ج 3،ص 115.
حضرت در جایی دیگر نیز به این نکته اشاره میکنند:نهج البلاغه،ج 4،ص 69، خ 289:«و قال علیه السلام:کان لی فیما مضی أخ فی اللّه،و کان یعظمه فی عینی صغر الدنیا فی عینه،و کان خارجا من سلطان بطنه فلا یشتهی ما لا یجد،و لا یکثر إذا وجد،و کان أکثر دهره صامتا.فإن قال بد القائلین و نقع غلیل السائلین.و کان ضعیفا مستضعفا.فإن جاء الجد فهو لیث غاب وصل واد،لا یدلی بحجة حتی یأتی قاضیا.
و کان لا یلوم أحدا علی ما یجد العذر فی مثله حتی یسمع اعتذاره،و کان لا یشکو وجعا إلا عند برئه.و کان یفعل ما یقول و لا یقول ما لا یفعل.و کان إذا غلب علی الکلام لم یغلب علی السکوت.و کان علی ما یسمع أحرص منه علی أن یتکلم.و کان إذا بدهه أمران نظر أیهما أقرب إلی الهوی فخالفه.فعلیکم بهذه الخلائق فالزموها و تنافسوا فیها،فإن لم تستطیعوها فاعلموا أن أخذ القلیل خیر من ترک الکثیر».
(14) .معجم رجال الحدیث،ج 5،ص 138،ش 2393-ابو ذر(جندب بن جنادة او جندب بن السکن).قال الشیخ:جندب بن جنادة،أبو ذر الغفاری(رضی اللّه عنه)، أحد الأرکان الأربعة،له خطبة یشرح فیها الأمور بعد النبی صلی اللّه علیه و آله.أخبرنا بها الحسین بن عبید اللّه،عن الدوری،عن الحسن بن علی البصری،عن العباس بن بکار،عن أبی الاشهب،عن أبی رجاء العطاردی،قال خطب أبو ذر رضی اللّه عنه...
و ذکر الخطبة بطولها.
[و ذکره فی رجاله فی أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قائلا:«جندب بن جنادة الغفاری،أبو ذر رحمة اللّه علیه،و قیل:جندب بن السکن،و قیل:اسمه بریر بن جنادة،مهاجری،مات فی زمن عثمان بالزبدة».و ذکره فی أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام قائلا:یکنی أبا ذر،أحد الأرکان الأربعة.و ذکره البرقی فی أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،وعده من شرطة خمیس أمیر المؤمنین علیه السلام، و من أصفیاء أصحابه.و قال الکشی:«أبو ذر.أبو الحسن محمد بن سعد بن مزید (یزید)و محمد بن أبی عوف،قالا:حدثنا محمد بن أحمد بن حماد أبو علی المحمودی المروزی،رفعه،قال:أبو ذر الذی قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فی شأنه:«ما أظلت الخضراء و لا أقلت الغبراء،علی ذی لهجة أصدق من أبی ذر یعیش وحده،و یموت وحده،و یبعث وحده،و یدخل الجنة وحده».و هو الهاتف بفضائل أمیر المؤمنین علیه السلام و وصی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،و استخلافه إیاه،فنفاه القوم عن حرم اللّه و حرم رسوله،بعد حملهم إیاه من الشام علی قتب بلا و طاء،و هو یصیح فیهم قد خاب القطان یحمل النار،سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:
إذا بلغ بنو أبی العاص ثلاثین رجلا اتخذوا دین اللّه دخلا،و عباد اللّه خولا،و مال اللّه دولا،فقتلوه فقرا و جوعا،و ذلا و ضمرا،و صبرا.أبو علی أحمد بن علی السلولی، شقران(سعدان)القمی،قال:حدثنی الحسن بن حماد،عن أبی عبد اللّه البرقی،عن عبد الرحمان بن محمد بن أبی حکیم،عن أبی خدیجة الجمال،عن أبی عبد اللّه علیه السلام،قال:دخل أبو ذر علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و معه جبرئیل،فقال جبرئیل:من هذا یا رسول اللّه؟قال:أبو ذر،قال:أما انه فی السماء أعرف منه فی الأرض،و سله عن کلمات یقولهن إذا أصبح.قال:فقال:یا أبا ذر،کلمات تقولهن إذا أصبحت فما هن؟قال:أقول یا رسول اللّه:»اللهم إنی أسألک الایمان بک،و التصدیق بنبیک،و العافیة من جمیع البلایا،و الشکر علی العافیة و الغنی عن شرار الناس».
حمدویه و إبراهیم ابنا نصیر،قالا:حدثنا أیوب بن نوح،عن صفوان بن یحیی،عن عاصم بن حمید الحناط،عن أبی بصیر،عن عمرو بن سعید،قال:حدثنا عبد المالک بن أبی ذر الغفاری،قال بعثنی أمیر المؤمنین علیه السلام یوم مزق عثمان المصاحف،]
[فقال:أدع أباک،فجاء أبی إلیه مسرعا،فقال:یا أبا ذر أتی الیوم فی الاسلام أمر عظیم!مزق کتاب اللّه،و وضع فیه الحدید.و حق علی اللّه أن یسلط الحدید علی من مزق کتابه بالحدید،قال:فقال له أبو ذر:سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:
إن أهل الجبریة من بعد موسی علیه السلام قاتلوا أهل النبوة،فظهروا علیهم فقتلوهم زمانا طویلا،ثم إن اللّه بعث فتیة فهاجروا،إلی غیر آبائهم.فقاتلهم،فقتلوهم،و أنت بمنزلتهم،یاعلی،فقال علی علیه السلام:قتلتنی یا أبا ذر فقال أبی ذر:أما و اللّه لقد علمت أنه سیبدأ بک.حمدویه و إبراهیم ابنا نصیر قالا:حدثنا أیوب بن نوح،عن صفوان بن یحیی،عن عاصم بن حمید الحنفی،عن فضیل الرسان،قال:حدثنی أبو عبد اللّه،عن أبی سخیلة،قال:حججت أنا و سلمان بن ربیعة،قال:فمررنا بالربزة،قال:
فأتین أبا ذر،فسلمنا علیه،فقال لنا:إن کانت بعدی فتنة،و هی کائنة،فعلیکم بکتاب اللّه،و الشیخ علی بن أبی طالب علیه السلام،فإنی سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و هو یقول:علی أول من آمن بی،و صدقنی،و هو أول من یصافحنی یوم القیامة، و هو الصدیق الأکبر،و هو الفاروق بعدی،یفرق بین الحق و الباطل و هو یعسوب المؤمنین،و المال یعسوب الظلمة.و بهذا الإسناد عن فضیل الرسان،قال:حدثنی أبو عمرو،عن حذیفة بن أسید،قال:سمعت أبا ذر یقول و هو متعلق بحلقة باب الکعبة أنا جندب بن جنادة لمن عرفنی،و أنا أبو ذر،لمن لم یعرفنی،إنی سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:من قاتلنی فی الأولی و فی الثانیة،فهو فی الثالثة من شیعة الدجال،إنما مثل أهل بیتی فی هذه الأمة مثل سفینة نوح فی لجة البحر،من رکبها نجا،و من تخلف عنها غرق الأهل بلغت؟
جعفر بن معروف،قال:حدثنی الحسن بن علی بن النعمان،قال حدثنی أبی،عن علی بن أبی حمزة،عن أبی بصیر،قال:سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام،یقول:أرسل عثمان إلی أبی ذر مولیین له،و معهما مائنا دینار،فقال لهما:إنطلقا إلی أبی ذر فقولا له:إن عثمان یقرئک السلام،و یقول لک هذه مائتا دینار،فاستعن بها علی ما نابک، فقال أبو ذر:هل أعطی أحدا من المسلمین مثل ما أعطانی؟قالا لا قال:فانما أنا رجل من المسلمین،فیسعنی ما یسع المسلمین،قالا له:إنه یقول:هذا من صلب مالی،]
[و باللّه الذی لا إله إلا هو،ما خالطها حرام،و لا بعث بها إلیک إلا من حلال،فقال:لا حاجة لی فیها،و قد أصبحت یومی هذا و أنا من أغنی الناس،فقالا له:عافاک اللّه و أصلحک،ما نری بیتک قلیلا و لا کثیرا مما تستمتع به،فقال:بلی،تحت هذا الاکاف الذی ترون رغیفا شعیر،قد أتی علیهما أیام،فما أصنع بهذه الدنانیر،لا و اللّه حتی یعلم اللّه أنی لا أقدر علی قلیل و لا کثیر،و قد أصبحت غنیا بولایة علی بن أبی طالب علیه السلام،و عترتة الهادین المهدیین،الراضین المرضیین،الذین یهدون بالحق و به یعدولون،و کذلک سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:فإنه لقبیح بالشیخ، أن یکون کذابا،فرداها علیه،و أعلماه أنه(یقول)لا:حاجة لی فیها و لا فیما عنده، حتی ألقی اللّه ربی،فیکون هو الحاکم فیما بینی و بینه.حدثنی علی بن محمد القتیبی، قال:حدثنا الفضل بن شاذان،قال حدثنی أبی،عن علی بن الحکم،عن موسی بن بکیر،قال:قال أبو الحسن علیه السلام:قال أبو ذر من جزی اللّه عنه الدنیا خیرا فجزاه اللّه عنی مذمة بعد رغیفی شعیر أتغدی بأحدهما،و أتعشی بالآخر،و بعد شملتی صوف أتزر بأحداهما و أرتدی بالأخری،قال:و قال:إن أبا ذر بکی من خشیة اللّه حتی اشتکی عینیه،فخافوا علیهما،فقیل له:یا أبا ذر لو دعوت اللّه فی عینیک،فقال:
إنی عنهما لمشغول،و ما عنانی أکبر،فقیل له:و ما شغلک عنهما؟قال:العظیمتان،الجنة و النار،قال:و قیل له عند الموت یا أبا ذر مالک؟قال:عملی،قالوا:إن نسألک عن الذهب و الفضة؟قال:ما أصبح فلا أمسی،و ما أمسی فلا أصبح،لنا کندوج ندع فیه خیر متاعنا،سمعت حبیبی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:کندوج المرء قبره.
محمد بن مسعود،و محمد بن الحسن البراثی،قالا:حدثنا إبراهیم بن محمد ابن فارس قال:حدثنا محمد بن الحسین بن أبی الخطاب،عن محمد بن سنان،عن الحسین بن المختار،عن زید الشحام،قال:سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام،یقول:طلب أبو ذر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،فقیل إنه فی حائط(کذا و کذا)فتوجه فی طلبه،فوجده نائما،فأعظمه أن ینبهه،فأراد أن یستبریء نومه من یقظته،فتناول عسیبا یابسا،فکسره لیسمعه صوته فسمعه رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،فرفع رأسه،فقال:یا أبا ذر]
[تخدعنی؟أما علمت أنی أری أعمالکم فی منامی،کما أراکم فی یقظتی إن عینی تنامان،و لا ینام قلبی».
و ذکر فی ترجمة سلمان الروایات الدالة علی أن أبا من الثلاثة الذین لم یرتدوا بعد رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،و أنه کان من حواری رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله، و أنه من الأربعة الذین أمر بحبهم،و أنه من السبعة الذین بهم کان یرزق أهل الأرض، و أنه من الثلاثلة الذین حلقوا رؤوسهم للقتال دفاعا عن أمیر المؤمنین علیه السلام،و أن الوصائف اللاتی جاءت من الجنة إلی الصدیقة سلام اللّه علیها کانت إحداهن لأبی ذر.
و ذکر فی ترجمة سلیم بن قیس الهلالی روایته عن أمیر المؤمنین علیه السلام، تصدیق ما سمعه سلیم من سلمان،و مقداد،و أبی ذر فی تفسیر القران.و روی الشیخ الصدوققدس سرهفی الفقیه(الجزء 4،باب النوادر و هو آخر أبواب الکتاب، الحدیث 826)،بإسناده عن حماد بن عمرو،و أنس بن محمد،عن أبیه جمیعا،عن جعفر بن محمد،عن أبیه،عن جده،عن علی بن أبی طالب علیهم السلام،عن النبی صلی اللّه علیه و آله أنه قال له:یاعلی أوصیک بوصیة فاحفظها...إلی أن قال:ثم قال صلی اللّه علیه و آله لأبی ذر رحمة اللّه علیه:یا أبا ذر تعیش وحدک،و تموت وحدک، و تدخل الجنة وحدک،یسعد بک قوم من أهل العراق،یتولون غسلک و تجهیزک و دفنک.و قد روی علی بن إبراهیم فی تفسیره روایة تدل علی مدح عظیم لأبی ذر رحمة اللّه علیه:سورة البقرة فی قوله تعالی: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ ...
الآیة).و هذه الروایات و إن کانت أکثرها ضعیفة،إلا أن فی استفاضتها غنی و کفایة، علی أن فیها ما هو قوی السند.و ذکر البرقی فی آخر رجاله:أنه من الاثنی عشر الذین أنکروا علی أبی بکر.و کذلک ذکره الصدوق فی الخصال،فی الأبواب الأثنی عشر،الحدیث
-و روی فی العیون:الباب 35،الحدیث 1،حدیثنا طویلا عن الرضا علیه السلام فیما کتب علیه السلام للمأمون فی محض الاسلام و شرائع الدین و فی آخره:«و الذین مضوا علی منهاج نبیهم،و لم یغیروا،و لم یبدلوا،مثل سلمان الفارسی،و أبی ذر الغفاری،و المقداد بن الأسود،و عمار بن یاسر،و حذیفة الیمانی،و أبی الهیثم بن التیهان،]
[و سهل بن حنیف،و عبادة بن الصامت،و أبی أیوب الأنصاری،و خزیمة بن ثابت ذی الشهادتین،و أبی سعید الخدری...الحدیث».روی(أبو ذر الغفاری)عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،و روی أبو رافع،عن أبیه،عن جده،عنه،کامل الزیارات:باب حب رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،الحسن و الحسین علیهما السلام...14،الحدیث- و روی عنه(أبی ذر)مالک بن ضمرة.تفسیر القمی:سورة آل عمران،فی تفسیر قوله تعالی: «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ...» .و یأتی بعض ما یدل علی جلالته و عظم شأنه فی ترجمة المقداد.و طریق الشیخ إلی خطبته ضعیف بعدة من المجاهیل.]
(15) .معجم البلدان،ج 3،ص 24:ربذة:من قری المدینة المنورة،بینهما ثلاثة أیام،و هی من منازل حاج العراق،و فیها قبر ابی ذر الغفاری رضی اللّه عنه.
(16) .نگا:پینوشت 15.
(17) .اعراف،31.
(18) .أمالی،شیخ طوسی،ص 536.
(19) .عارف سالک،عالم ربّانی،حکیم فرزانه،مجتهد عادل،فقیه نامدار،حضرت آیت اللّه شیخ محمّد بهاری در خانوادهای اصیل و مذهبی چشم به جهان گشود.او فرزند میرزا محمّد بهاری،از ستارگان تابناک آسمان علم و عرفان است که در سال 1265 ق در شهر بهار متولد شد.
شیخ محمد بهاری همراه حاج شیخ محمد باقر بهاری به مکتبخانة ملاّ عبّاس علی در بهار رفت و خواندن و نوشتن را آموخت و قرائت قرآن و احکام شرعی را فرا گرفت.او علاقه زیادی به آموختن علم داشت.وی در نوجوانی دروس حوزوی را نزد ملاّ جعفر بهاری فرا گرفت.ملاّ جعفر دانشمندی وارسته بود که برای تأمین مخارج زندگی خویش،از وجوهات شرعیه استفاده نمیکرد.او از راه کشاورزی امرار معاش میکرد.این مرد الهی گذشته از این که از مدارج علمی بالایی برخوردار بود زاهدی باتقوا نیز بود.ضمیر پاک،قلب مطمئن و آرامش خاطر از ویژگیهای اخلاقی وی بود.گویا شکلگیری پایههای اولیه علمیعرفانی شیخ محمد بهاری و آیت اللّه حاج شیخ محمد باقر بهاری در کلاس درس ملاّ جعفر بوده است.
[پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در همدان،شیخ محمد بهاری برای ادامة تحصیل به بروجرد عزیمت میکند و در درس آیت اللّه حاج میرزا محمود بروجردی،پدر آیت اللّه العظمی آقا حسین بروجردی(ره)شرکت میکند.او پس از اخذ درجه اجتهاد در 32 سالگی،به زادگاه خود بر میگردد.
شیخ محمّد بهاری در سال 1297 ق،برای ادامه تحصیلات وارد حوزه علمیّه نجف اشرف میگردد.وی در نجف از ملازمان درس آخوند ملا حسینقلی همدانی و از شاگردان ممتاز او بود.آخوند همدانی درباهاش فرمود:«حاج شیخ محمد بهاری، حکیم اصحاب من است».به تعبیر شیخ آقا بزرگ تهرانی،«هو اجلهم و اعظمهم».
بهاری در درس عارف کامل و استاد بینظیر عرفان،آخوند ملا حسینقلی شوندی درجزینی(م 1311 ق)شرکت میکند و تا زمان وفات آن مرد بزرگ از محضر پر فیضش بهرهمند میشود.
حاج شیخ محمّد بهاری در نجف دچار بیماری مزمن میشود.پزشکان راه علاج او را تغییر آب و هوا میدانند.وی به سفارش پزشکان،به ایران بر میگردد و مدتی در مشهد ماندگار میشود.بار دیگر تصمیم به سفر به نجف میگیرد امّا بدتر شدن وضعیت جسمانیاش سبب بازگشت او به بهار میشود و تا پایان عمر در این شهر اقامت میگزیند.
شیخ محمد بهاری و حاج سید احمد کربلایی از تربیتشدگان مکتب عرفان آخوند ملا حسینقلی همدانی و از شاگردان توانمند او بودند.آخوند ملا حسینقلی همدانی عرفان را از آیت اللّه آقا سید علی شوشتری آموخته بودند و سید علی شوشتری نیز از مرد«جولا».
حاج سید محمد حسین طباطبایی قاضی مینویسد:من از پدرم پرسیدم:شما عرفان را از که اخذ کردهاید؟فرمودند:از مرحوم سید احمد کربلایی طهرانی.عرض کردم:او از چه کسی؟فرمودند:از آقا سید علی شوشتری.عرض کردم:او از چه کسی؟فرمودند:از«جولا»عرض کردم:او از چه کسی فرا گرفته؟ایشان با تغیر فرمودند:من چه دانم!تو میخواهی سلسله درست بکنی.]
[اخلاق و کرامات شیخ محمد بهاری:اسرار الهی در دل تابناک بهاری موج میزد.
آن بزرگوار از حیث اخلاق،متواضع و مؤدب بود و در حفظ آداب معاشرت و سعة صدر،سعی بلیغ مینمود.بهاری در اخلاق،حسن رفتار،حلم،بردباری و خوش خلقی،از بین شاگردان مرحوم آخوند،زبانزد و نمونه بود.او در نجف،شیوه تربیتی استادش را ادامه داد.بسیاری از عالمان و تاجران ایرانی،عرب و هندی شیوه سلوک و خودسازی را از او طلب میکردند،وی نیز با کمال گشادهرویی و مهر و محبت،شفاهی یا کتبی آنان را هدایت و ارشاد مینمود و بدین ترتیب مکتب آخوند را استمرار و تداوم میبخشید.میرزا جواد آقا ملکی تبریزی که از بزرگان اهل معرفت زمان خویش بود،درباره استاد خویش،آخوند همدانی مینویسد:در یک برخورد اعجابانگیز،مرحوم آخوند یک فرد منحرف را دگرگون میساخت.
گویند:آقایی آمد نزد مرحوم آخوند و ایشان او را توبه دادند.در عرض 48 ساعت بعد،وقتی که آن مرد آمد به گونهای متحوّل شده بود که باورمان نمیشد که این همان آدم چند ساعت پیش باشد.
آیت اللّه شیخ محمد بهاری همانند استاد گرانقدرش بود.او در همان برخورد اول، طرف مقابل را مجذوب و شیفته خود میساخت.روزی در نجف اشرف،رهگذری جسارتی به طلاب مینماید.طلبهها در صدد پاسخ به توهین او بر میآیند،امّا بهاری میگوید:او را به من واگذارید.بهاری به رهگذر میگوید:آیا نخواهی مرد؟آیا وقت آن نرسیده که از خواب غفلت بیدار شوی؟آن مرد نگاهی به پشت خود میکند و خطاب به بهاری میگوید:چرا،چرا!اتفاقا موقعش فرا رسیده است!او در حضور بهاری توبه میکند و تحول و انقلابی درونی در او پیدا میشود.
شاگردان:شیخ محمد بهاری در حوزه علمیه نجف،ضمن تحصیل علوم دینی،به تدریس نیز مشغول بودند.عارف فرزانه،شیخ لطیف بهاری(فرزند ملا درویش)از شاگردان او بود.شیخ لطیف از عارفان و عالمان ربّانی زمان خود به شمار میرفت.
بهاری در ملاقات با اهالی شهر بهار،از معنویت و زهد و عرفان وی بسیار تعریف]
[کرد.مرحوم شیخ محمد بهاری شاگردان بسیاری داشت نامههای وی که در کتاب تذکرة المتقین گرد آمده است،خود شاهد این مدعاست.
آثار:آثار علمی آیت اللّه شیخ محمد بهاری منحصر به نامههایی است که برای شاگردان خود نگاشته است.تعدادی از این مکاتبات ارزشمند در کتاب تذکرة المتقین گرد آمده است.با این حال،از حضرت آیت اللّه العظمی خامنهای نقل شده است که مرحوم شیخ محمد بهاری افزون بر کتاب تذکرة المتقین،نوشته یا نوشتههای دیگری نیز داشته است.
شیخ آقا بزرگ تهرانی در کتاب ارزشمند الذریعه الی تصانیف الشیعه،از کتاب «منشآت»بهاری یاد میکند و مینویسد:منشآت بهاری الهمدانی النجفی الحاج شیخ محمد بهاری به طبع تهران.
کتاب دیگری به نام«کتاب القضاء»را نیز به شیخ محمد بهاری نسبت میدهند.
ایشان در نهم ماه مبارک رمضان 1325 ق به رضوان الهی پر کشید و پیکر پاکش در شهر بهار به خاک سپرده شد.علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی،تاریخ وفات شیخ محمد بهاری را نهم ماه مبارک رمضان سال 1325 ق میداند و میفرماید:در تاریخ وفات مرحوم بهاری،اینگونه وارد شده است:«آه خزان شد گل و بهار محمد».
مرقد منور آن مرحوم هماکنون در میان بیش از 160 تن از شهیدان سرافراز و گلگون کفن انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی عراق علیه ایران،در باغ بهشت شهدای بهار،زیارتگاه مردم است.یکی از بزرگان نقل کردهاند:اطرافیان بهاری در زمان حیاتش،به ایشان پیشنهاد میکنند،بعد از رحلتش،جنازهاش را به نجف منتقل کنند و در آنجا به خاک بسپارد.ایشان با قاطعیت میگوید:مرا در گورستان شهر بهار دفن کنید.چون میخواهم کنار شهیدان باشم.]
(20) .در روایتی از کتاب بحار الأنوار،ج 55،ص 5 میخوانیم:روی عن الصادق علیه السلام أنه سئل:لم سمی الکعبة کعبة؟قال:لانها مربعة،فقیل له:و لم صارت مربعة؟ قال:لانها بحذاء بیت المعمور و هو مربع،فقیل له:و لم صار البیت المعمور مربعا؟قال:
لانه بحذاء العرش و هو مربع،فقیل له:و لم صار العرش مربعا؟قال:لان الکلمات التی
[بنی علیها الاسلام أربع:سبحان اللّه،و الحمد للّه،و لا إله إلا اللّه و اللّه أکبر.بیان و تأویل علیل:قال السید الداماد،ره،فی بعض تعلیقاته علی الفقیه:العرش هو فلک الافلاک، و إنما حکم علیه السلام بکونه مربعا لان الفلک یتعین له بالحرکة المنطقة و القطبان، و کل دائرة عظیمة منصفة للکرة،و الفلک یتربع بمنطقة الحرکة و الدائرة المارة بقطبیها، و العرش و هو الفلک الاقصی و الکرسی و هو فلک الثوابت یتربعان بمعدل النهار و منطقة البروج و الدائرة المارة بالاقطاب الاربعة،و أیضا دائرة الافق علی سطح الفلک الاعلی یتربع بدائرة نصف النهار و دائرة المشرق و المغرب،فیقع منها بینها أرباعها،و یتعین علیها النقاط الاربع:الجنوب،و الشمال،و المشرق و المغرب.و الحکماء نزلوا الفلک منزلة إنسان مستلق علی ظهره،رأسه إلی الشمال،و رجلاه إلی الجنوب،و یمنه إلی المغرب و شماله إلی المشرق.و أیضا التربیع و التسدیس أول الاشکال فی الدائرة علی ما قد استبان فی مظانه،إذا لتربیع یحصل بقطرین متقاطعین علی قوائم،و التسدیس بنصف قطر،فإن وتر سدس الدور یساوی نصف القطر،و ربع الدور قوس تامة،و ما نقصت عن الربع فمتممها إلی الربع تمامها،و أیضا الفلک الاقصی له مادة،و صورة،و عقل هو العقل الاول و یقال له عقل الکل،و نفس هی النفس الاولی و یقال لها نفس الکل،فیکون مربعا و أول المربعات فی نظام الوجود،و هنالک وجوه اخری یضیق ذرع المقام عن بسطها فلیتعرف(انتهی)و لا یخفی عدم موافقتها لقوانین الشرع و مصطلحات أهله،و سیأتی القول فیها،و قد مر بعض ما یزیفها.
تا آنجا که روایات نشان میدهند بیت المعمور در آسمان چهارم قرار دارد و فرشتگان در آن رفت و آمد میکنند.]
(21) .در تاریخ بیت المقدس باید به نکات زر توجه کرد.بغدادی در کتاب المحبر،ص 1 درباره فاصله زمانی میان پیامبران الهی مینویسد:«عن ابن عباس رضی اللّه عنه قال:کان من آدم صلی اللّه علیه الی نوح ألفا سنة و مائتا سنة.و من نوح الی ابراهیم علیه السلام ألف و مائة و ثلاث و أربعون سنة و یقال ألف و مائة و اثنان و أربعون سنة.
و من إبراهیم الی موسی خمسمائة و سبعون سنة،و یقال و خمس و ستون سنة،و من موسی الی داود خمسمائة و تسعون سنة،و یقال تسع و سبعون سنة.و من داود الی
[عیسی الف و ثلاث و خمسون سنة و من عیسی الی محمد صلی اللّه علیه و علی جمیع الانبیاء،ستمائة سنة و هذا قول ابن الکلبی.و ذکر أبو حاتم البجلی عن الهیثم بن عدی عن بعض اهل الکتاب قال:کان من لدن آدم علیه السلام الی الطوفان الفان و مائتان وست و خمسون سنة.و من الطوفان الی وفاة ابراهیم الف و عشرون سنة.و من وفاة ابراهیم الی مدخل بنی اسرائیل مصر خمس و سبعون سنة.و من دخول یعقوب مصر الی خروج موسی من مصر مائة و خمسون سنة.و من خروج موسی من مصر الی بناء بیت المقدس مائتان و ستون سنة.و من بناء بیت المقدس الی ملک بختنصر و خراب بیت المقدس الفان و مائتان و اربعون سنة.هذا قول الهیثم بن عدی».
نتیجه آن که بنای بیت المقدس پس از کعبه بوده است.چون کعبه را ابراهیم بنا کرده و بیت المقدس را به گواهی تواریخ حضرت سلیمان.
تاریخ یعقوبی،ج 1،ص 58:«و ابتدأ سلیمان فی بناء بیت المقدس،و قال:إن اللّه أمر أبی داود أن یبنی بیتا،و إن داود شغل بالحروب،فأوحی اللّه إلیه أن ابنک سلیمان یبنی البیت باسمی،فأرسل سلیمان فی حمل خشب الصنوبر و خشب السرو،ثم بنی بیت المقدس بالحجارة،فأحکمه،و لبسه الخشب من داخل،و جعل الخشب منقوشا، و جعل له هیکلا مذهبا،و فیه آلة الذهب،ثم أصعد تابوت السکین،فجعله فی الهیکل، و کان فی التابوت اللوحان اللذان وضعهما موسی.و لما وضع سلیمان تابوت السکینة قام بین یدی الهیکل،و قد اجتمعت جموع بنی إسرائیل،فسبح اللّه،و قدسه،و أثنی علیه بآلائه إذ ملکه علی بنی إسرائیل،و أجری بناء بیت المقدس علی یده،و کان یجتمع إلیه بنو إسرائیل،و یقول:تبارک و تعالی الرب الذی وهب الراحة لاسرائیل، و تمت کلماته الصالحة،فلم یسقط شیء منها مما قاله لعبده موسی،و نسأل اللّه ربنا أن یکون معنا کما کان مع آبائنا،و لا یرفضنا،و لا یخذلنا،بل یقبل بقلوبنا إلیه لنسلک الطریق التی یرضاها،و نحفظ سننه،و عهوده،و وصایاه،و أحکامه التی أمر آباءنا بها، و یجعل قولنا قریبا منه،و رضیا عنده،و قلوبنا سالمة له،حافظة لامره. و لما فرغ سلیمان من بناء بیت المقدس عمل عیدا،و قرب فیه الذبائح فأقام أربعة عشر یوما یفعل ذلک،و قد جمع إلیه بنی إسرائیل،فإذا فرغ من اطعامهم قام،فقدس اللّه،و سبحه،]
[فلما فرغ أوحی اللّه إلیه:إنی قد سمعت صلاتک،و رأیت قربانک،فإن دمت علی طاعتی وصلت لک ملکک و لولدک بعدک،فقدست هذا البیت آخر الدهر،و إن حدتم عن أمری،أو نقض أحد منکم عهودی سلبته ملکه،و خربت هذا البیت إلی آخر الابد».]
(22) .درباره بنای خانه کعبه سخن فراوان گفته شده است و اختلاف کردهاند که آیا بنای این خانه با حضرت ابراهیم بوده یا ایشان آن را تجدید بنا کردهاند.ابن حجر عسقلانی دراینباره در کتاب فتح الباری،ج 6،ص 290 مینویسد:فی حدیث ابن مسعود...و هذا الحدیث یفسر المراد بقوله تعالی «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ» و یدل علی أن المراد بالبیت بیت العبادة لا مطلق البیوت و قد ورد ذلک صریحا عن علی أخرجه إسحاق بن راهویه و ابن أبی حاتم و غیرهما بإسناد صحیح عنه قبله قال کانت البیوت قبله و لکنه کان أول بیت وضع لعبادة اللّه قوله المسجد الاقصی یعنی مسجد بیت المقدس قیل له الاقصی لبعد المسافة بینه و بین الکعبة و قیل لانه لم یکن وراءه موضع عبادة و قیل لبعده عن الاقذار و الخبائث و المقدس المطهر عن ذلک قوله أربعون سنة قال بن الجوزی فیه اشکال لان إبراهیم بنی الکعبة و سلیمان بنی بیت المقدس و بینهما أکثر من ألف سنة انتهی و مستنده فی أن سلیمان علیه السلام هو الذی بنی المسجد الاقصی ما رواه النسائی من حدیث عبد اللّه بن عمرو بن العاص مرفوعا بإسناد صحیح أن سلیمان لما بنی بیت المقدس سأل اللّه تعالی خلالا ثلاثا الحدیث و فی الطبرانی من حدیث رافع بن عمیرة أن داود علیه السلام ابتدأ ببناء بیت المقدس ثم أوحی اللّه إلیه إنی لاقضی بناءه علی ید سلیمان و فی الحدیث قصة قال و جوابه أن الاشاره إلی أول البناء و وضع أساس المسجد و لیس إبراهیم أول من بنی الکعبة و لا سلیمان أول من بنی بیت المقدس فقد روینا أن أول من بنی الکعبة آدم ثم انتشر ولده فی الارض فجائز أن یکون بعضهم قد وضع بیت المقدس ثم بنی إبراهیم الکعبة بنص القرآن و کذا قال القرطبی أن الحدیث لا یدل علی أن إبراهیم و سلیمان لما بنیا المسجدین ابتدا و ضعهما لهما بل ذلک تجدید لما کان اسسه غیرهما قلت و قد مشی بن حبان فی صحیحه علی ظاهر هذا الحدیث فقال فی هذا الخبر رد علی من زعم أن
[بین إسماعیل و داود ألف سنة ولو کان کما قال لکان بینهما أربعون سنة و هذا عین المحال لطول الزمان بالاتفاق بین بناء إبراهیم علیه السلام البیت و بین موسی علیه السلام ثم إن فی نص القرآن أن قصة داود فی قتل جالوت کانت بعد موسی بمدة و قد تعقب الحافظ الضیاء بنحو ما أجاب به بن الجوزی و قال الخطابی یشبه أن یکون المسجد الاقصی أول ما وضع بناءه بعض أولیاء اللّه قبل داود و سلیمان ثم داود و سلیمان فزادا فیه و وسعاه فأضیف إلیهما بناؤه قال و قد ینسب هذا المسجد إلی إیلیاء فیحتمل أن یکون هو بانیه أو غیره و لست أحقق لم أضیف إلیه قلت الاحتمال الذی ذکره أولا موجه و قد رأیت لغیره أن أول من أسس المسجد الاقصی آدم علیه السلام و قیل الملائکة و قیل سام بن نوح علیه السلام و قیل یعقوب علیه السلام فعلی الاولین یکون ما وقع ممن بعدهما تجدیدا کما وقع فی الکعبة و علی الاخیرین یکون الواقع من إبراهیم أو یعقوب أصلا و تأسیسا و من داود تجدیدا لذلک و ابتداء بناء فلم یکمل علی یده حتی أکمله سلیمان علیه السلام لکن الاحتمال الذی ذکره بن الجوزی أوجه و قد وجدت ما یشهد له و یؤید قول من قال أن آدم هو الذی أسس کلا من المسجدین فذکر بن هشام فی کتاب التیجان أن آدم لما بنی الکعبة أمره اللّه بالسیر إلی بیت المقدس و أن یبنیه فبناه و نسک فیه و بناء آدم للبیت مشهور و قد تقدم قریبا حدیث عبد اللّه بن عمرو أن البیت رفع زمن الطوفان حتی بوأه اللّه لابراهیم و روی بن أبی حاتم من طریق معمر عن قتادة قال وضع اللّه البیت مع آدم لما هبط ففقد أصوات الملائکة و تسبیحهم فقال اللّه له یا آدم إنی قد أهبطت بیتا یطاف به کما یطاف حول عرشی فانطلق إلیه فخرج آدم إلی مکة و کان قد هبط بالهند و مد له فی خطوه فأتی البیت فطاف به و قیل إنه لما صلی إلی الکعبة أمر بالتوجه إلی بیت المقدس فاتخذ فیه مسجدا و صلی فیه لیکون قبلة لبعض ذریته و أما ظن الخطابی أن إیلیاء اسم رجل ففیه نظر بل هو اسم البلد فأضیف إلیه المسجد کما یقال مسجد المدینة و مسجد مکة و قال أبو عبید البکری فی معجم البلدان إیلیاء مدینة بیت المقدس فیه ثلاث لغات مد آخره و قصره و حذف الیاء الاولی قال الفرزدق لوی بن أبی الرقراق عینیه بعد ما دنامن]
[أعالی إیلیاء و غورا و علی ما قاله الخطابی یمکن الجمع بأن یقال إنها سمیت باسم بانیها کغیرها و اللّه أعلم.]
(23) .عوالی اللئالی،أحسانی،ج 4،ص 7:«یقول اللّه عز و جل:«لا یسعنی أرضی و لا سمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن».
(24) .روی«قلب المؤمن عرش الرحمن»و روی أیضا فی الحدیث القدسی:«لم یسعنی سمائی و لا أرضی و وسعنی قلب عبدی المؤمن».بحار الأنوار،ج 55،ص 39.
(25) .امام الصادق علیه السلام: «القلب حرم اللّه،فلا تسکن حرم اللّه غیر اللّه». جامع الأخبار،ص 518،ح 1468.
(26) .بقره،3-5.
(27) .نساء،136: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْکِتابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلی رَسُولِهِ وَ الْکِتابِ الَّذِی أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیداً». بقره،285: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ».
(28) .مرحوم مجلسی در جلد 21 بحار الانوار درباره تعداد بتهای کعبه آورده است:
-ص 92:عن ابن عباس و غیره قال:و روی عن ابن مسعود قال:دخل النبی صلی اللّه علیه و اله مکة و حول البیت ثلاثمائة و ستون صنما،فجعل یطعنها.
-ص 106:و عن ابن مسعود قال:دخل النبی صلی اللّه علیه و اله یوم الفتح و حول البیت ثلاثمائة و ستون صنما،فجعل یطعمنا بعود فی یده،و یقول:جاء الحق و ما یبدیء الباطل و ما یعید،جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل کان زهوقا.و عن ابن عباس:قال لما قدم النبی صلی اللّه علیه و اله مکة أبی أن یدخل البیت و فیه الآلهة،فأمر بها فاخرجت،فأخرج صورة إبراهیم و إسماعیل و فی أیدیهما الازلام فقال صلی اللّه علیه و اله:قاتلهم اللّه،أما و اللّه لقد علموا أنهما لم یستقسما بها قط.
-ص 110 أقول:روی السید فی سعد السعود من تفسیر الکلبی أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله لما فتح مکة وجد فی الحجر أصناما مصفوفة حوله ثلاثمائة و ستین صنما،
[صنم کل قوم بحیالهم،و معه مخصرة بیده فجعل یأتی الصنم فیطعن فی عینه أو فی بطنه ثم یقول:جاء الحق.یقول:ظهر الاسلام و زهق الباطل یقول:و هلک الشرک و أهله،و الشیطان و أهله إن الباطل کان زهوقا.یقول:هالکا،فجعل الصنم ینکب لوجهه.
-ص 116:ابن الصلت،عن ابن عقدة،عن الحسن بن القاسم عن ثبیر ابن إبراهیم،عن سلیمان بن بلال،عن الرضا علیه السلام قال:دخل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یوم فتح مکة و الاصنام حول الکعبة،و کانت ثلاثمائة و ستین صنما،فجعل یطعنها بمخصرة فی یده و یقول:جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل کان زهوقا جاء الحق و ما یبدیء الباطل و ما یعید.فجعلت تکب لوجهها.
-ص 117:روی عن أبی بصیر،عن الصادق علیه السلام أنه کان فی المسجد ثلاثمائة و ستون صنما،و قال:بعضها فیما یزعمون مشدود ببعضها بالرصاص فأخذ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله کفا من حصی فرماها فی عام الفتح،ثم قال:جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل کان زهوقا.فما بقی فیها صنم إلا خر لوجهه فأمر بها فخرجت من المسجد فطرحت فکسرت.]
(29) .شمس،1-10.
(30) .آل عمران،164.
(31) .جمعه،2.
(32) .درباره تزکیه نفس آیات فراوانی در قرآن وجود دارد:
«رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ». بقره،129.
«کَما أَرْسَلْنا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِنا وَ یُزَکِّیکُمْ وَ یُعَلِّمُکُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ». بقره،151.
«إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْکِتابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ ما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّارَ وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ».
بقره،174.
[- «إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ». آل عمران،77.
«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ». آل عمران،164.
«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللّهُ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلاً».
نساء،49.
«جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ ذلِکَ جَزاءُ مَنْ تَزَکّی». طه،76. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّیْطانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکی مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لکِنَّ اللّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». نور،21.
«وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلی حِمْلِها لا یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبی إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ مَنْ تَزَکّی فَإِنَّما یَتَزَکّی لِنَفْسِهِ وَ إِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ». فاطر،18.
«اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی». نجم،32.
«هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ». جمعه،2.
«فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکّی». نازعات،18.
«وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکّی». عبس،3.
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّی». اعلی،14.
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها». شمس،9.]
(33) .مکارم الأخلاق،شیخ طبرسی،ص 8،بحار الانوار،ج 16،ص 210:کنز العمال،ج 11،ص 420.
(34) .نهج السعاده،شیخ محمودی،ج 5،ص 167:«و من کتاب له علیه السلام إلی زیاد بن عبید خلیفة عبد اللّه بن العباس علی البصرة.أما بعد فإنک شتمت رسولی و زجرته، و بلغنی أنک تبخر و تکثر من الادهان و ألوان الطعام،و تتکلم علی المنبر بکلام الصدیقین،و تفعل إذا نزلت أفعال المحلین،فإن[کانذلک کذلک،فنفسک ضررت و أدبی تعرضت.و بحک أن تقول:العظمة و الکبریاء ردائی من نازعنیها سخطت علیه بل ما علیک أن تدهن رفها فقد أمر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بذلک،و ما حملک أن تشهد الناس علیک بخلاف ما تقول ثم علی المنبر حیث یکثر علیک الشاهد و یعظم مقت اللّه لک،بل کیف ترجوو أنت متهوع فی النعیم جمعته من الارملة و الیتیمأن یوجب اللّه لک أجر الصالحین بل ما علیک ثکلتک أمک لو صمت للّه أیاما و تصدقت بطائفة من طعامک،فإنها سیرة الانبیاء و أدب الصالحین.
أدب نفسک و تب من ذنبک و أد حق اللّه علیک،و السلام».]
(35) .یوسف،53.
(36) .نازعات 34-41.
(37) .الأمالی،شیخ صدوق،ص 312،نیز در مشکاة الانوار،طبرسی،ص 439:«عن الصادق جعفر بن محمد علیه السلام،قال: «کان أمیر المؤمنین علیه السلام یقول:
أصل الانسان لبه و عقله و دینه و مروءته حیث یجعل نفسه،و الایام دول،و الناس إلی آدم شرع سواء». (در بعضی روایات«و عقله دینه»آمده).فقه الرضا،علی بن بابویه، ص 367:«و أروی:أن أصل الانسان لبه،و دینه نسبه.و مروته حیث یجعل نفسه، و الناس إلی آدم شرع سواء،و آدم من تراب».
(38) .مشکاة الأنوار،علی طبرسی،ص 465:زین العابدین علیه السلام:أی الأعمال أفضل عند اللّه تعالی؟قال:ما من عمل بعد معرفة اللّه تعالی و معرفة رسول صلی اللّه علیه و آله أفضل من بغض الدنیا... .
(39) .علی بن محمد بن عبد اللّه،عن إبراهیم بن إسحاق الأحمر،عن محمد بن سلیمان الدیلمی،عن أبیه قال:قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام:فلان من عبادته و دینه و فضله؟ فقال:کیف عقله؟قلت:لا أدری،فقال:إن الثواب علی قدر العقل،إن رجلا من بنی
[إسرائیل کان یعبد اللّه فی جزیرة من جزائر البحر،خضراء نضرة،کثیرة الشجر ظاهرة الماء و إن ملکا من الملائکة مر به فقال یا رب أرنی ثواب عبدک هذا،فأراه اللّه تعالی ذلک،فاستقله الملک،فأوحی اللّه تعالی إلیه:أن اصحبه فأتاه الملک فی صورة إنسی فقال له:من أنت؟قال:أنا رجل عابد بلغنی مکانک و عبادتک فی هذا المکان فأتیتک لأعبد اللّه معک،فکان معه یومه ذلک فلما أصبح قال له الملک:إن مکانک لنزه،و ما یصلح إلا للعبادة،فقال له العابد:إن لمکاننا هذا عیبا.فقال له:و ما هو؟قال:
لیس لربنا بهیمة فلو کان له حمار رعیناه فی هذا الموضع،فإن هذا الحشیش یضیع، فقال له ذلک الملک:و ما لربک حمار؟فقال:لو کان له حمار ما کان یضیع مثل هذا الحشیش،فأوحی اللّه إلی الملک:إنما اثیبه علی قدر عقله.]
(40) .اصول کافی،ج 1،ص 24.
(41) .همان،ص 26.
(42) .همان،ص 12.
امام سجاد(علیه السلام) و تقاضای عقل کامل
قم،حسینیه جوادیان صفر 1378
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
امام باقر،علیه السلام،میفرمایند:همراه پدر بزرگوارم حضرت زین العابدین،علیه السلام،به زیارت قبر امیر المؤمنین،علیه السلام،رفتیم.پدرم در کنار قبر حضرت،در حالی که اشک از دیده مبارکشان جاری بود،در دعای خود از پروردگار عالم درخواست کردند:
«اللهم ارزقنی عقلا کاملا،و لبّا راجحا،و قلبا زاکیا،و عملا کثیرا،و أدبا بارعا». 1
همچنان که ملاحظه میشود حضرت در دعایشان به همه نواحی وجود خود توجه کردهاند:برای عقل کامل،برای قلب پاکی،برای مغز رجحان، برای اعضای بدن عمل صالح فراوان،و برای برخوردهایشان با خداوند، نعمتها،و بندگان پروردگار طلب ادب بارع کردهاند و هیچ ناحیهای از نواحی وجود خود را از درخواست عالیترین امور الهی و ملکوتی محروم نساختهاند.اولین درخواستشان هم مربوط به عقل است.برای این که به ارزش عقل کامل بیشتر پی ببریم و بدانیم که چنین عقلی در
پیشگاه مقدس پروردگار چقدر ارزش دارد،همین نکته بس است که شخصی مانند امام زین العابدین،علیه السلام،از پروردگار درخواست عقل کامل میکنند.
برای تبیین بهتر این مطلب،نیازمند بیان مقدمهای هستیم که محتوای آن از قرآن مجید گرفته شده است،زیرا تا این مقدمه بیان نشود،ارزش مطلب آنطور که باید و شاید روشن نخواهد شد.
از چند آیه سوره مبارکه رعد و چند آیه از سوره مبارکه نمل درسهای مهمی گرفته میشود که مقدمه بحث را نیز شامل میشود.در سوره مبارکه نمل،پروردگار عالم میفرماید:
«وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ ما لِیَ لا أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ. لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطانٍ مُبِینٍ. فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ. إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِیمٌ. وَجَدْتُها وَ قَوْمَها یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لا یَهْتَدُونَ. أَلاّ یَسْجُدُوا لِلّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ یَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ.
اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ». 2
و سلیمان جویای پرندگان شد و هدهد را در میان پرندگان بارگاهش نیافت.پس گفت:مرا چه شده که هدهد را نمیبینم؟آیا هست و او را نمیبینم یا از غایبان است؟قطعا،او را عذابی سخت خواهم کرد یا برای عبرت دیگر پرندگان او را سر میبرم،یا باید برای غایب بودنش دلیلی روشن برایم بیاورد.پس،هدهد زمانی نه چندان دور درنگ کرد و با شتاب بازگشت.پس گفت:ای سلیمان،من به چیزی آگاهی یافتهام که تو به آن آگاهی نیافتهای،و من از سرزمین سبا خبری مهم و یقینی برایم آوردهام.
به راستی من زنی را یافتم که بر آنان حکومت میکند،و از هر چیزی که
از وسایل و لوازم حکومت و قدرت است به او دادهاند و تختی بزرگ دارد.او و قومش را یافتم که به جای خدا برای خورشید سجده میکنند و شیطان،اعمال زشتشان را برای آنان آراسته و در نتیجه آنان را از راه حق بازداشته است.به این سبب هدایت نمییابند.و شیطان آنان را اینگونه فریب داده تا برای خدا سجده نکنند،همان که نهان در آسمانها و زمین را بیرون میآورد و آنچه را پنهان میدارید و آنچه را آشکار میکنید میداند.
خدای یکتا معبودی جز او نیست،پروردگار عرش بزرگ است.
پس از این که هدهد خبر کشور سبا،حکومت آن کشور،دین آنان و وضع اجتماعی مردم آن سامان و اوصاف تخت سلطان آن را برای سلیمان بیان کرد،سلیمان به تحقیق صحت این مطالب پرداخت. 3
«قال سننظر أصدقت أم کنت من الکاذبین.اذهب بکتابی هذا فألقه إلیهم ثم تول عنهم فانظر ماذا یرجعون.قالت یا أیها الملا إنی ألقی إلی کتاب کریم.
إنه من سلیمان و إنه بسم اللّه الرحمن الرحیم.ألا تعلوا علی و أتونی مسلمین.
قالت یا أیها الملا أفتونی فی أمری ما کنت قاطعة أمرا حتی تشهدون.قالوا نحن أولوا قوة و أولوا بأس شدید و الامر إلیک فانظری ماذا تأمرین.قالت إن الملوک إذا دخلوا قریة أفسدوها و جعلوا أعزة أهلها أذلة و کذلک یفعلون.
و إنی مرسلة إلیهم بهدیة فناظرة بم یرجع المرسلون.فلما جاء سلیمان قال أتمدونن بمال فما آتانی اللّه خیر ما آتاکم بل أنتم بهدیتکم تفرحون.ارجع إلیهم فلنأتینهم بجنود لاقبل لهم بها و لنخرجهنم منها أذلة و هم صاغرون».
سلیمان به هدهد گفت:به زودی درباره ادعایت تأمل و بررسی میکنم که آیا راست گفتهای یا از دروغگویانی.این نامه مرا ببر و به سوی آنان بیفکن،سپس به دور از دیدگان آنان خود را کناری بگیر و بنگر چه پاسخی میدهند؟ملکه سبا پس از آگاهی از مضمون نامه گفت:ای سران و اشراف،همانا نامهای نیکو و باارزش به سوی من افکندهاند،یقینا،این نامه از سوی سلیمان است و سرآغازش به نام خدای رحمان و رحیم است و مضمونش این است که بر من برتری مجویید و همه با حالت تسلیم نزد
من آیید.گفت:ای سران و اشراف،در کارم به من نظر دهید تا شما نزد من حضور داشتید،من بدون شما فیصلهدهنده کاری نبودهام.گفتند:ما دارای قدرت و مالک وسایل رزمی سختی هستیم،پس بنگر چه فرمان میدهی؟گفت:همانا پادشاهان هنگامی که با ابزار،ادوات جنگی و سپاهی رزمی وارد شهری میشوند،آن را تباه میکنند و عزیزان اهلش را به ذلت و خواری مینشانند و آنان همواره چنین میکنند!من به سوی آنان هدیهای قابل توجه میفرستم،پس با تأمل مینگرم که فرستادگان با چه پاسخی بر میگردند؟هنگامی که فرستاده ملکه سبا نزد سلیمان آمد،سلیمان گفت:آیا مرا با مالی اندک و ناچیز یاری میدهید؟آنچه خدا،از نبوّت و حکومت و ثروت به من عطا کرده،بهتر است از آنچه به شما داده.هدیه شما برای من شادیآور نیست،این شمایید که با هدیه خود شادمانی میکنید.به سوی آنان بازگرد که ما حتما با سپاهیانی به سوی آنان خواهیم آمد که قدرت رویارویی با آن را ندارند،و آنان را در حالی که در آن منطقه حقیر و بیارزش شدهاند،با خواری و ذلت از آنجا بیرون میکنیم.
وقتی حضرت سلیمان،علیه السلام،از وضع قوم سبا باخبر شد،رو به بزرگان بارگاه خود کرد.تعبیر قرآن مجید در اینجا خیلی زیباست و نشان میدهد که حضرت سلیمان،علیه السلام،افرادی را دور خود جمع کرده بود که افراد متشخصی بودند.افراد بیارزش،بیشخصیت، کمشعور،پست،نفهم،بیربط و پوچ نبودند؛چون حکومت با کمک این افراد حکومتی صد درصد ظالمانه است و جامعه از آن حکومت مرتب شلاق خواهد خورد؛هم شلاق اقتصادی،هم شلاق فرهنگی،و هم شلاق سیاسی.از واژهای که پروردگار عالم در این آیه استفاده کرده است معلوم میشود که اطرافیان سلیمان نبی انسانهای بزرگوار و آدمهایی متشخص،شریف و بزرگوار بودهاند و این نکته درس و راهنمایی مهمی است برای همه مردم،از بازاریها و اداریها گرفته تا
حاکمان و کارگران و طلبهها و...که ببینند چه کسانی را دور خود جمع میکنند.این درس زیبایی است که قرآن به انسانها میدهد.
به طور کلی،اطرافیان و معاشران انسان به دو دستهاند:معاشران خوب و اطرافیان بد،که در روابط با آنها اقتضای زمان و مکان و جایگاه را باید در نظر داشت؛مثلا،در جایی که مسأله هدایت در میان است،یک طلبه به پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،تأسی میکند و میگوید وجود مقدس رسول خدا«طیب دوار بطبه» 4 بود؛لذا او هم برای نجات بندگان خدا قیام میکند و در این راه چه بسا با انسانهای متفاوتی از نظر تدیّن و شخصیت معاشرت میکند.اما،گاهی مسأله هدایت مطرح نیست و انسان میخواهد برای خودش اطرافیانی دستوپا کند و برای پیشبرد کارهایش جمعیتی را دور خود جمع کند.این با کار پیامبر اسلام یا حضرت مسیح تفاوت اساسی دارد.
نقل است که روزی عیسی بن مریم،علیهما السلام،از خانه یک زن بدکاره بیرون آمد.از قضا،یک نفر ایشان را دید و به ایشان گفت:انسان شریفی مثل شما در چنین خانهها و محلههایی چه میکند؟تعجب کرده بود که پیغمبر خدا،این جوان خوش قیافه که ازدواج هم نکرده بود در این خانه چه کار میکند؟حضرت مسیح در پاسخ به او گفتند:
بیمار بر دو نوع است:بیماری که درد خودش را حس میکند و پای دکتر رفتن هم دارد و،در نتیجه،نزد دکتر میرود؛و بیماری که از پا درآمده و دیگر حس نمیکند چه دردی دارد.در نتیجه،دکتر را بالای سرش میآورند.خانمی که در این خانه زندگی میکند از بیماران نوع دوم بود که باید دکتر بالای سرش میآوردند و من رفته بودم تا این زن را با خدا آشتی بدهم. 5
زمانی،انسان به دنبال بدها میرود برای این که بتواند آنها را هدایت کند،ولی گاهی آنها را دور خودش جمع میکند و به آنها اعتماد میکند.انسانهای کمشعور و پست را جمع میکند و کارهای خود را به دست آنها میدهد.حال،اگر حکمران یا مقام مسئولی در مملکت این کار را انجام دهد،آن ملت دچار بلا و مصیبت میشوند.در حالی که قرآن مجید اطرافیان حضرت سلیمان را افرادی شریف میداند که با او در اندیشه و فکر و رفتار سنخیّت داشتند و این درس بسیار مهمی است برای سردمداران دولت،وکلا و وزرا،رئیس جمهور و رهبران جامعه که بدانند اطرافیانشان یا برای مملکت بدتر از زهر عقرباند یا نعمت الهی هستند. 7 ازاینرو،انبیا،ائمه طاهرین،و اولیای خدا زیباترین درسها و سخنان را دراینباره طرح کردهاند:
«قالَ یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ. قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ. قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ». 8
سلیمان گفت:ای سران و اشراف،کدام یک از شما تخت او را،پیش از آن که همگی به حالت تسلیم نزد من آیند،برایم میآورد؟یکی از جنّیان کاردان و تیزهوش گفت:من آن را پیش از آن که از مسند خود برخیزی نزد تو میآورم،و من بر این کار توانا و امینم.کسی که دانشی از کتاب لوح محفوظ نزد او بود گفت:من آن را پیش از آن که پلک دیدهات به هم بخورد نزد تو میآورم.و آن را در همان لحظه آورد.پس هنگامی که سلیمان تخت را نزد خود پابرجا دید گفت:این از فضل و احسان پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا بندهای ناسپاسم؟و
هرکس که سپاسگزاری کند،به سود خود سپاسگزاری میکند و هرکس ناسپاسی ورزد،زیانی به خدا نمیرساند؛زیرا پروردگارم بینیاز و کریم است.
ای مردان بزرگوار،ای انسانهای متشخص،ای آبروداران،کدام یک از شما میتوانید تخت ملکه سبا را قبل از این که آنها به اسلام و خدا گرایش پیدا کنند،در اینجا حاضر کند؟
به راستی،چقدر آیاتی قرآن لطیف است و این کتاب عجب کتابی است!زیباترین تعبیری که از قرآن شده مربوط به کتاب نهج البلاغه امیر المؤمنین،علیه السلام،است که فرمود:چون پروردگار با چشم سر دیده نمیشد و علاقه داشت بندگانش او را ببینند،در قرآن جلوه کرد تا او را ببینند. 9 پس،دیدن قرآن دیدن خدا،ارتباط با آن ارتباط با خدا،و عمل به آن عمل برای پروردگار است.دیگر زیباتر از این چه میشود گفت؟
«قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ». 10
این «عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ» مشخص است که جزو انسانها نبوده،از جنیان بوده و به هر حال خارجی محسوب میشده است.درس دوم قرآن در این آیات در همین باره است که مربوط به همکاری با خارجیهاست.
سلیمان نبی در انتخاب فرد خارجی نیز عالی عمل کرده و کسی را در دربار خود راه داده که اولا،فرد متشخصی است و دوما،قوی و امین است.باید توجه به این مسأله داشته باشیم که همه خارجیها از جنس آدم نیستند و همه آنها شرافت و کرامت ندارند.برخی از خارجیها جاسوس و بیرحماند و تازیانهشان همواره بر گرده ملتها فرود آمده،
لذا باید در رابطه و همکاری با آنها دقت داشت که هر بیگانهای دوست نیست و به هر دستی نمیشود دست داد.خیلیها به شکل انساناند،ولی در واقع ابلیس هستند:
«الصورة صورة الانسان و القلب قلب حیوان». 11
ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس به هر دستی نشاید داد دست. 12
تجربه خوب چیزی است.هم کتابهای خارجی دراینباره زیاد است و هم کتابهای داخلی که واجب است کارگردانان مملکت و دیگران،از حوزوی و غیر حوزوی،آنها را بخوانند تا اگر روزی خودشان در مسند کاری قرار گرفتند و کارگردان شدند،بدانند در عالم چه خبر است و چه باید کرد.
چهارصد سال است ایران با کشورهای خارجی رابطه اقتصادی،سیاسی، اجتماعی،و نظامی دارد و‘در این چهارصد سال،آنها تقریبا به هیچ یک از اسناد امضاء شده و پیمانهای مهمشان وفادار نبودهاند و تازیانه ظلمشان را از سر ما برنداشتهاند.منفعت روابط با آنها هم جز غارت اموال و ذخایر ما،مرگ امیر کبیر،بر دار شدن شیخ فضل اللّه،تبعید سید جمال الدین اسدآبادی،و ترور مطهریها و بهشتیها و هزاران جنایت بزرگ و کوچک دیگر بوده است.چقدر خوب است از این به بعد عقل خود را با تجربههای تاریخ تغذیه کنیم و به هر خارجی آدمرویی دست همکاری و دوستی ندهیم.این درس قرآن است،زیرا آن فرد خارجی که در دربار سلیمان حضور داشت تربیت شده و امتحان پس داده و صحیح العمل بود،لذا به سلیمان،علیه السلام،گفت:از فلسطین تا کشور سبا،که در جنوب عربستان کنونی قرار دارد،حدود دوهزار کیلومتر راه است،
اما من این تخت را قبل از این که تو از جای خود تمام قد بلند شوی برایت حاضر میکنم.تخت هم ظاهرا خیلی گرانبها و پرقیمت بود،لذا گفت:
«وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ» .
«لَقَوِیٌّ أَمِینٌ» یعنی هم خارجی قدرتمندی هستم و هم خائن نیستم.
یعنی وقتی تخت را از جا درآوردم،در راه آمدن آن را نمیدزدم.هم قدرت بر انجام این کار دارم و هم امین هستم.
درس سوم همین است.قرآن میفرماید:«ضعیف امین»را نپذیرد،چون کارها روی زمین میماند و«قوی خائن»را هم قبول نکنید،چون کشور را منحرف میکند.ضعیف امین به درد کار نمیخورد،برای همین،نباید پست کلیدی به او داد،گرچه این ضعیف امین برادر،پسر عمو،خواهر زاده،یا پدر عروس یک دولتمرد باشد.این راهنمایی قرآن است:ضعیف امین را رها کنید و قوی خائن را هم در کارها راه ندهید و به او اعتماد نکنید.
خوش به حال اولیای خدا که اگر به آنها پستی پیشنهاد میشد،قبول نمیکردند.مرحوم آیت اللّه العظمی حائری 13 ،رحمه اللّه،برای یکی از علمای تهران ماجرایی را نقل کرده بود که آن عالم 25 سال پیش آن را برای من بازگو کرد.ایشان که از شاگردان حاج شیخ بود میگفت:
مرحوم آیت اللّه العظمی حائری به من گفت:من با هممباحثهای خود مرحوم نائینی،به منزل مرحوم آیت اللّه العظمی آقا سید محمد فشارکی 14 رفتیم و در زدیم.وقتی استاد بیرون آمدند،به ایشان گفتیم:آقا،
مستحضرید که مرجع تقلید مردم از دنیا رفته است.ما دو نفر که هم مجتهدیم و هم از شاگردان شماییم حکم میکنیم که اعلم علمای شیعه شما هستید.مرجعیت را قبول کنید!آقا سید محمد با شنیدن این سخنان اشکش جاری شد و این آیه را خواند و در منزل را بست و رفت:
«تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ». 15
آن سرای پرارزش آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین هیچ برتری و تسلّط و هیچ فسادی را نمیخواهند؛و سرانجام نیک برای پرهیزکاران است.
انسانهای وارسته اینگونه هستند و تا تکلیف احساس نکنند از پذیرش پست و مقام پرهیز میکنند،زیرا میترسند که با وجود علم،در مدیریت امور ضعفی از خود نشان دهند و ضعیف امین محسوب شوند.
آن خارجی به سلیمان،علیه السلام،گفت:من میروم تخت ملکه سبا را میآورم و در این کار خیانت هم نمیکنم.میروم خرید میکنم و پورسانت و کمیسیون هم نمیگیرم و برمیگردم،اما خیلی از انسانها بودند که چک و پول را بردند و دیگر نیامدند و حق مردم را پایمال کردند.چرا؟چون در انتخاب آنها ملاک قرآنی وجود نداشت.فقط خدا میداند در روز قیامت از دست این سیاهکاریها چه خبرها برپاست و چند نفر را بابت همین کارها در قیامت محاکمه میکنند.این که انسان یک نان بخورد و ده تا نان قرض بدهد برای این که پستی ندارد یا رئیس و مدیر یا وزیر و وکیل نیست،از پستی طبع و کمی عقل حکایت میکند.در بندگی خدا ماندن،به واقع،خیلی سخت است و انسان باید قویتر از هزار رستم دستان باشد تا صندلی و پست کلیدی و عنوانی به او بدهند و آقای رئیس و جناب وکیل و وزیر خطابش کنند و حالش
دگرگون نشود.این خیلی قدرت روحی میخواهد.قوی امین بودن کار سختی است و وجودش در یک فرد از توان روحی و فکری بالایی حکایت میکند.خوشا به زمانی که تمام کارهای یک کشور دست چنین عقلهای پختهای بیافتد!
قرآن در ذکر داستان حضرت یوسف به همین نکته اشاره میکند و میفرماید:
«وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّا کَلَّمَهُ قالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکِینٌ أَمِینٌ». 16
و پادشاه گفت:یوسف را نزد من آورید تا او را برای کارهای خود برگزینم.پس هنگامی که با یوسف سخن گفت به او اعلام کرد:تو امروز نزد ما دارای منزلت و مقامی و در همه امور امینی.
وقتی یوسف با عزیز مصر صحبت کرد،عزیز دید او عجب جوان متینی است و سخنانش چقدر پخته است.آری،زبان ریشه در شرافت انسان دارد.
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد 17
عزیز مصر نیز شخصیت یوسف را از سخن گفتنش کشف کرد،زیرا حرف نماینده باطن است.
فردی در منی محرم بود.با کسی سر مقداری شربت خاکشیر درگیر شد و فحش ناموس به او داد.روحانی کاروان به او گفت:شما باید یک گوسفند برای این فحش کفاره بدهی!گفت:یعنی باید به خاطر یک فحش یک گوسفند بدهم؟گفت:بله،باید بدهی.گفت:حاج آقا،من بیتقصیرم،این فلان فلانشدهها نمیگذارند آدم راحت باشد.و یک فحش دیگر هم داد!
سخن انسان نشان میدهد که در درون او چه میگذرد.نماز نشان میدهد آدم با خدا در چه حالی است.زیارت و دعا،نحوه حرف زدن با پدر و مادر یا با زن و بچه نشان میدهد که انسان در چه حالی است و در باطن او چه میگذرد.
«فلما کله...»
وقتی یوسف با عزیز مصر صحبت کرد،عزیز مصر فهمید این جوان شخصیت وزینی است،لذا گفت:
«قال إنک الیوم لدینا مکین أمین»
امروز،تو در نزد ما منزلت خاصی داری.علاوه بر این،تو را فردی امین میدانیم.زیرا پیش از این،در برخورد یوسف با همسر عزیز مصر، پاکدامنی او ثابت شده بود.عزیز هم دید کسی که در زیبایی بینظیر است و در شانزده هفده سالگی آنطور خود را حفظ کرده و هفت سال در زندان برای پاکیاش مقاومت کرده و آلوده نشده،چیز دیگری نمیتواند او را آلوده کند،لذا او را فردی امین دانست و گفت:تو در نزد ما فردی امین هستی،حال چه میخواهی؟یوسف گفت:
«قالَ اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ». 19
یوسف گفت:مرا سرپرست خزانههای این سرزمین قرار ده،زیرا من نگهبان دانایی هستم.
پست وزارت دارایی را به من بده،چون دو خصوصیت در من وجود دارد:اول این که به دخل و خرج مملکت وارد هستم،و دیگر این که حافظ بیت المال هستم.چشم طمع به مال مردم ندارم و عقل کافی برای رسیدگی به دخل و خرج مملکت دارم؛یعنی کسی را باید برای وزارت دارایی انتخاب کرد که حفیظ و علیم بودنش ثابت شده باشد.کسی
نباشد که بعد از پنج سال معلوم شود کشور ده میلیارد دلار بابت علیم و حفیظ نبودن او بدهکار است.
آیه دیگری که دراینباره میتوان ذکر کرد در سوره قصص آمده است.
در داستان حضرت موسی،علیه السلام،با دختران شعیب.دختران شعیب،بعد از برگشتن از صحرا و بازگو کردن ماجرای آن روز خود به پدر و دعوت حضرت موسی به منزلشان،به پدر خود گفتند:ما کسی را در زندگی لازم داریم تا کارهای صحرا را انجام دهد و گوسفندها و شترها و گاوها را به چرا ببرد و به آنها رسیدگی کند:
«قالَتْ إِحْداهُما یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ». 20
یکی از آن دو زن گفت:ای پدر،او را استخدام کن؛زیرا بهترین کسی که استخدام میکنی آن کسی است که نیرومند و امین باشد.و او دارای این صفات است.
بهترین کسی که میتوانی استخدام کنی و داخل زندگی ما بیاوری همین جوان است.نکته مهم این است که این دختران جوان،از این که این جوان وارد زندگیشان شود،هیچ ترسی نداشتند.به راستی،چرا تعداد این انسانها در جامعه کم شده است؟
سلیمان نبی درباره پیشنهاد آن خارجی امین چیزی نگفت.در عوض، فرد بزرگوار دیگری که در بارگاه سلیمان حاضر بود و مقداری از علم کتاب،به فرموده قرآن،در نزد او بود گفت:
«قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ» .
قبل از این که پلک بالایی تو به پلک پایینی برسد،یعنی در عوض یک چشم به هم زدن،من از سرزمین سبا تخت را به فلسطین میآورم.این را گفت و سلیمان دید که تخت در گوشه بارگاهش قرار داد.
«فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ» .
وقتی سلیمان تخت را دید،مغرور نشد،شانه بالا نیانداخت،سینه سپر نکرد،و به کسی که این کار را کرده بود بارک اللّه و احسنت نگفت.
برعکس،چون میدانست تمام چرخها در این عالم به اراده یک نفر میچرخد گفت:
«هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی».
این درس بزرگی است تا همه بدانند به هرجا رسیدند و هرچه در دولتشان پیش آمد و هر امکانی برایشان فراهم شد از جانب خدا بوده است.انسان باید بداند که این صندلی و مقام را خدا به او داده،رأیی که مردم به او دادهاند تحت اراده خدا بوده،کلیدی که به او دادهاند«من اللّه» بوده و...؛انسان باید با خدا باشد،با او زندگی کند،و با او بمیرد.این غرورها تاریکی محض است و حجابی در پس حجاب.و اگر کسی بدان مبتلا باشد زیانش را خواهد دید،زیرا پروردگار عالم روزی با همین نیروها،که او به آنها مغرور است،او را خرد میکند؛یعنی کاری میکند که همین زندهبادگوها به آدم مردهباد بگویند.سلیمان نبی با آن حشمت و جاهی که داشت به این موضوع واقف بود،لذا گفت:
«هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ». 21
این عنایت خدای من است.میخواهد با این قدرتنمایی مرا آزمایش کند که بنده متواضع و شکرگزاری هستم یا باد در دماغم میافتد؟زیرا
هرکه خدا را شکر کند،به نفع خودش حرکت کرده و هرکس او را ناسپاسی کند،به ضرر خود اقدام کرده است و پروردگار من بینیاز و کریم است.
این یک قسمت از مقدمه بود که لازم بود توضیح داده شود.حال،اصل سخن را پی میگیریم.
اما آیه سوره رعد.خداوند در این سوره به پیامبر میفرماید:
حبیب من، مردم مکه اصرار دارند و عربده جاهلانه میکشند که تو از جانب خدا مبعوث نشدهای و کارها و سخنانت اختراع خود توست.برو و به این مردم بگو:برای این که بدانید من از جانب خدا مبعوث شدهام،دو شاهد دارم:شاهد اول خداست و شاهد دومم کسی است که همه علم کتاب در نزد اوست:
«وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً. قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ». 22
نکته در همین عبارت است:کسی که در بارگاه سلیمان بود و آن کار را کرد،به تعبیر قرآن «عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» بود؛یعنی مقداری از علم کتاب را داشت،اما شاهد نبوت پیامبر کسی است که کل علم کتاب در نزد اوست.
قرآن میفرماید: «وَ مَنْ عِنْدَهُ» و نه«و من عندهم».ضمیر«عنده»مفرد است.شاید اگر این ضمیر جمع بود راهی برای توجیه بیهودهگوییهای برخی از مفسرین اهل سنت باز بود، 23 اما این مفرد بودن نشان میدهد که دارنده علم کتاب یک نفر بیشتر نیست.
اما این که این کتاب چیست را ما هم نمیدانیم.آیا همان کتابی است که در سوره نمل نیز بدان اشاره شده؟منظور از آن علم خداست؟مراد لوح
محفوظ یا لوح محو و اثبات است؟منظور باطن قرآن است؟نمیدانیم.
همینقدر میدانیم که ارزش این فرد آنقدر بالا بوده که در شهادت به نبوت پیامبر نام او در کنار نام خداوند آمده است و خداوند شهادت خود و شهادت او را در یک مرتبه قرار داده است و این شخص کسی جز وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،از همین آیه،میزان ارزش و علم علی،علیه السلام،معلوم میشود.
روایتی در کتاب ینابیع المودۀ شیخ سلیمان قندوزی آمده است که حنفی مذهب است،ولی کتاب پرقیمتی دارد.ایشان نقل میکنند(این دیگر سخن شیعیان نیست)که امیر المؤمنین،علیه السلام،به ابن عباس 24 گفت:
«لو شئت لأوقرت من تفسیر الفاتحة سبعین بعیرا». 25
اگر بخواهم،میتوانم در تفسیر هفت آیه سوره حمد به اندازه بار هفتاد شتر سخن بگویم.
یعنی اگر آنها را بنویسید،برای حملش نیازمند هفتاد شتر خواهید شد.
این شمهای از علم علی،علیه السلام،است.
نقل است که روزی،کسی به ابن عباس گفت:آیا علم تو به علم امیر المؤمنین،علیه السلام،نزدیک است؟گفت:بیچاره!من علم خود را از علی،علیه السلام،گرفتهام.با این فرق که علم علی دریاست و علم من بسان قطره.چه داری میگویی؟
روایت عجیبی در ذیل آیات سوره کهف آمده است و آن این که وقتی خضر 26 ،علیه السلام،سرّ کارهایی که انجام داده بود را برای موسی بن عمران،علیه السلام،توضیح داد،گفت:
«قالَ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً» . 27
گفت:ای موسی،اکنون زمانی جدایی میان من و توست؛حال،تو را به تفسیر و علت آنچه نتوانستی بر آن شکیبایی ورزی،آگاه میکنم.
پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،میفرمایند:وقتی خضر و موسی میخواستند از هم جدا شوند،در کنار دریا،پرندهای به اندازه یک گنجشک آمد و با نوک خود مقداری آب برداشت و بالا رفت.بعد،نوک خود را تکان داد و آب را به دریا برگرداند،آنگاه،جبرئیل آمد و به خضر،علیه السلام،گفت:میدانی معنی کاری که این پرنده کرد چیست؟ گفت:خیر،نمیدانم؟
واقعا زندهباد انسانی که وقتی چیزی را نمیداند میگوید:نمیدانم و هیچ ترسی هم ندارد از این که آبرویش میرود و در نظر مردم کوچک میشود.نقل است که واعظی روی پله اول منبر نشسته بود تا سخن بگوید.مردم گفتند:آقا،چند پله بالاتر بروید!گفت:و اللّه،من به اندازه علمم عمل کردم و اگر بخواهم به اندازه جهلم بالا بروم،باید روی عرش بنشینم!راست هم گفت،چون ندانستههای ما بینهایت و دانستههایمان انگشتشمار است و خیلی کم میدانیم.به فرموده قرآن:
«وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً». 28
و از دانش و علم جز اندکی به شما داده نشده است.
سپس،جبرئیل به موسی،علیه السلام،گفت:معنای کار این پرنده چیست؟گفت:نمیدانم!جبرئیل گفت:خدا مرا فرستاده تا به شما بگویم خداوند در آینده آخرین پیغمبر و وصی بلافصلش علی،علیه السلام،را خواهد فرستاد.دانش آن دو به اندازه این دریا و دانش شما دو نفر،روی هم،به اندازه این قطره است. 29
این علم بسیار وسیع،بنا به روایات بسیار محکم شیعه،از امیر المؤمنین به حضرت مجتبی،علیهما السلام،منتقل شد.سپس،از امام مجتبی به حضرت سید الشهدا و از ایشان به امام زین العابدین و همینطور به امام باقر و سایر ائمه اطهار،علیهم السلام،رسید. 30 با این وصف،امام باقر میفرماید:پدرم بر سر قبر علی،علیه السلام،گریه میکرد و به خدا میگفت:
«اللهم ارزقنی عقلا کاملا»
خدایا،به من عقل کامل عنایت کن!
این ارزش عقل کامل است.بدترین ناسزایی که قدیمیها بر اثر اشتباهکاری به زن و بچه و داماد و رفیقشان میدادند این بود که «بیعقل»خطابشان میکردند و زیباترین تعریفی که خدا از بندگانش کرده وصف آنها به«صاحبان خرد»است:
«أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ». 31
عقل طبیعی موهبتی است که خداوند در زمان تولد به همه انسانها داده است،ولی قناعت کردن به این عقل ما را نه به خدا،که به هیچ جای دیگر هم نمیرساند.ما باید گوش خود را روزی یکبار یا هردو روز یکبار،به شنیدن سخنان عالمان ربانی وا داریم.گوش باید سخنان عالمان ربانی را بشنود تا بتواند عقل را تغذیه کند و به کمال رساند.
وقتی عقل کامل شد،تقوا در انسان ظهور میکند و شیطان برای همیشه دست از انسان میشوید.این خط سیر دین است.
(1) .مستدرک الوسائل،ج 10،ص 222:«روی عن مولانا محمد الباقر علیه السلام أنه قال: «مضیت مع والدی علی بن الحسین علیهما السلام إلی قبر جدی أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام بالنجف بناحیة الکوفة،فوقف علیه ثم بکی،و قال:
السلام علی أبی الائمة،و خلیل النبوة،و المخصوص بالاخوة،السلام علی یعسوب الایمان،و میزان الاعمال،و سیف ذی الجلال،السلام علی صالح المؤمنین،و وارث علم النبیین،الحاکم فی یوم الدین،السلام علی شجرة التقوی،السلام علی حجة اللّه البالغة،و نعمته السابغة،و نقتمته الدامغة،السلام علی الصراط الواضح،و النجم اللائح، و الامام الناصح و رحمة اللّه و برکاته.ثم قال:أنت وسیلتی إلی اللّه و ذریعتی،ولی حق موالاتی و تأمیلی فکن لی شفیعی إلی اللّه عز و جل فی الوقوف علی قضاء حاجتی، و هی فکاک رقبتی من النار،و اصرفنی فی موقفی هذا بالنجح و بما سألته کله برحمته و قدرته،اللهم ارزقنی عقلا کاملا،و لبا راجحا،و قلبا زاکیا،و عملا کثیرا،و أدبا بارعا، و اجعل ذلک کله لی،و لا تجعله علی،برحمتک یا أرحم الراحمین».
(2) .نمل،20-44.
(3) .در ضمن این آیات انسان به این نتیجه میرسد که طبق آیات قرآن حیوانات از شعور و از قدرت نطق برخوردارند و این مسأله جدیدی نیست که اروپاییان آن را کشف کرده باشند.زیرا آنها روی کشفیات خود خیلی پافشاری و تبلیغ میکنند و از جمله میگویند:تحقیق پنجاه شصت ساله دانشمندان ما ثابت میکند که حیوانات هم دارای شعور بالا و هم دارای قوه نطق هستند.این مسأله جدید نیست و هردو موضوع در قرآن مجید آمده است.(مولف)
(4) .نهج البلاغه،خطبه 108،میزان الحکمه،ج 2،ص 1727.
(5) .شرح نهج البلاغه،ابن أبی الحدید،ج 7،ص 183:«و یقال:إن المسیح رئی خارجا من بیت مومسة،فقیل له:یا سیدنا،أمثلک یکون هاهنا!فقال:إنما یأتی الطبیب المرضی».
(6) .از پروین اعتصامی است.ای نیک،با بدان منشین هرگز/خوش نیست وصله جامه دیبا را.
(7) .یک وحشتی که حضرت امام(ره)در زمان حیاتشان داشتند و به وصیتنامه خود هم منتقل کردند،همان مسأله اطرافیان بود.چه زمانی که زنده بودند اصرار داشتند به بیوت که:اللّه اللّه از اطرافیان،و چه این که همین را به وصیتنامه هم منتقل کردند.
(مولف)
(8) .نمل،38.
(9) .مفردات راغب،ص 52:«قد روی عن أمیر المؤمنین رضی اللّه عنه ما دل علی تفسیر اللفظتین حیث قال:«تجلی لعباده من غیر أن رأوه،و أراهم نفسه من غیر أن تجلی لهم».شرح الأسماء الحسنی،سبزواری،ج 1،ص 151:«...اشار إلیه امیر المؤمنین، علیه السلام،بقوله انه لقد تجلی لعباده فی کلامه و لکن لا یبصرون».
(10) .نمل،39.
(11) .نهج البلاغه،خطبه 87:«...فالصورة صورة إنسان،و القلب قلب حیوان».
(12) .امثال و حکم دهخدا،ج 1،ص 319.در بیت مشابهی سنایی غزنوی میگوید:
اندرین ره صد هزار ابلیس آدم روی هست تا هر آدم روی را زنهار کآدم نشمری
(13) .آیت اللّه شیخ عبد الکریم حائری یزدی از مجتهدان و مراجع تقلید شیعه وبنیانگذار حوزه علمیه قم بود.او از سال 1301 تا سال 1315 ریاست تامّه و مرجعیت کامل شیعیان را بر عهده داشت.ایشان در سال 1231 ش در روستای مهرجرد(میبد)یزد به دنیا آمد.پدرش محمد جعفر نام داشت.در شش سالگی یکی از بستگانش معروف به میر ابو جعفر که روحانی بود به مهرجرد آمد و تحصیل او را عهدهدار شد و با رضایت پدر و مادرش او را به اردکان برد و به مکتب سپرد.ایشان روزها در درس استادانش حاضر میشد و شبها در خانه میر ابو جعفر به سر میبرد و گاهی در شبهای جمعه به منظور دیدار با پدر و مادر راه مهرجرد را پیش میگرفت.با درگذشت پدر،مدتّی از تحصیل باز ماند،امّا بعد از چندی به حوزه علمیه یزد رفت و در مدرسه محمد تقی خان سکنی گزید و به تحصیل علوم اسلامی پرداخت.در 18
[سالگی همراه مادرش با کاروانی زیارتی به عراق رفت.چند سالی در کربلا در محضر آیت اللّه فاضل اردکانی بود و پس از آن با راهنمایی استادش به سامرّا و به محضر میرزای شیرازی رفت.میرزای شیرازی مرجع زمان و سرپرست حوزه علمیه سامرّا بود.وی از آنجا که به آیت اللّه اردکانی احترام زیادی میگذاشت شیخ عبد الکریم را مورد توجه قرار داد.میگویند وقتی مرحوم میرزا نامه فاضل اردکانی را خواند به شیخ عبد الکریم گفت:«من به شما اخلاص پیدا کردم»،و او را در منزل خود جای داد.حائری پس از این که به اجتهاد رسید از این دوران به نیکی یاد کرده و از خاطرات خانه میرزا اینگونه میگوید:سرداب خانه میرزا هم محل مطالعهام بود و هم محل استراحتم و در ماه رمضان سحری را نیز در آنجا میخوردم،امّا برای افطار به خانه میرزا باز نمیگشتم،بلکه به علت گرمای طاقتفرسای هوا،به سوی فرات رفته،آب مفصلی میخوردم و شنا میکردم.
شیخ عبد الکریم دوازده سال در سامرا به تحصیل پرداخت و در این مدت از درسهای فقیهانی چون آیت اللّه سید محمد فشارکی و آیت اللّه نوری نیز سود برد.
شیخ عبد الکریم پس از هجرت میرزای شیرازی از سامرا همراه ایشان به نجف و پس از مدت کوتاهی از آنجا به کربلا رفت.اینجا بود که او لقب حائری را برای خود برگزید(حائر در لغت به گودالی گفته میشود که در آن آب جمع میشود.
زمین کربلا را حائر میخوانند.)
آیت اللّه حائری در این مدّت دو درس عمده خارج اصول و خارج فقه را آموزش میداد و باقی اوقاتش را در اختیار طلاب قرار داده بود و علاوه بر اینها،چون آیت اللّه میرزا محمد تقی شیرازی،مرجع تقلید شیعه،احتیاطات خود را به ایشان ارجاع داده بود،پاسخگویی به مسائل دینی مردم را نیز عهدهدار بود.
ایشان در 1293 ش،هنگامی که دامنه آشوبهای ضد انگلیسی در بین النهرین به شهر کربلا نیز کشیده شد،به دعوت مردم سلطانآباد(اراک امروزی)به ایران بازگشت و تا سال 1301 ش در حوزه علمیه اراک بود.آیت اللّه حائری به مدّت]
[هشت سال در این حوزه تدریس کرد و در کنار مسئولیت مرجعیت از پرورش استعدادهای طلاب جوان نیز غافل نبود.
آیت اللّه حائری در اواخر زمستان 1300 ش(22 رجب 1340 ق)با فرزند بزرگش حاج شیخ مرتضی حائری به همراه آیت اللّه محمد تقی خوانساری به قصد اجابت دعوت گروهی از مردم قم،از اراک به سمت قم حرکت کردند و در میان انبوه جمعیت استقبالکننده وارد شهر قم شدند.اوایل بهار 1301 ش،پس از دو ماه اقامت آیت اللّه حائری در شهر قم،در منزل آیت اللّه پایین شهری(آیت اللّه شیخ مهدی حکمی زاده رحمه اللّه)،جلسهای از طرف علما و بازاریان و کسبه تهران تشکیل شد که فقهای قم چون آیت اللّه بافقی،آیت اللّه کبیر و آیت اللّه فیض در آن شرکت داشتند.
در این جلسه،علما قبول این امر مهم را به آیت اللّه حائری اصرار کردند و نیز بسیاری از بازاریان و کسبه در تأمین مالی دانشگاه دینی اعلام آمادگی نمودند.
آیت اللّه حائری ابتدا بر این عقیده بود که بزرگان قم خود این کار را انجام دهند،امّا چون اصرار بیحد علما را مشاهده کرد و تکلیف را بر عهده خود ثابت دید،این نکته را بیان فرمود:استخاره خواهم کرد که آیا صلاح است در قم مانده به فضلا و محصلین حوزه علمیه اراک،که انتظار بازگشت مرا دارند،بنویسم به قم بیایند یا نه؟
صبح روز بعد،ایشان پس از آن که نماز صبح را به پایان رساند در حرم حضرت معصومه به دعا و نیایش ایستاد و به قرآن روی آورد.شایع شده که آیت اللّه حائری به قرآن استخاره کرد و این آیه آمد: «...وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» که خط مشی آینده او را ترسیم نمود و آیت اللّه حائری را مصمّم ساخت حوزه دینی قم را سامان داده شاگردان خود را از اراک به این شهر فرا خواند.با اقامت گزیدن آیت اللّه حائری در قم بنیان حوزه علمیه قم نیز نهاده شد و به تدریج رشد کرد و در ردیف بزرگترین دانشگاههای دینی جهان تشیع در آمد.
اساسیترین گام آیت اللّه حائری پس از تأسیس حوزه قم تعمیر مدارس دینی، تغییر روش آموزشی،توجه دادن محصلان علوم دینی به ژرفنگری در درس و بحث علمی،و گزینش هیأت ممتحنه برای گرفتن امتحان از دروس حوزوی بود.]
[ایشان در مقابل حوادث و مسائل سیاسی در اوایل روی کار آمدن رضا شاه پهلوی و ماجرای کشف حجاب همواره صبر و بردباری میکرد و برای حراست از حوزه نوپای قم تلاش بسیاری مینمود و همواره میفرمود«من حفظ حوزه را اهم میدانم».آیت اللّه حائری در ماجرای کشف حجاب بارها با رضا شاه برخورد و ستیز نمود.معروف است که پس از ماجرای کشف حجاب و کشتار مسجد گوهرشاد ایشان هیچگاه حال و روز خوشی نداشت و این اندوه را تا پایان عمر در دل داشت.
آیت اللّه حائری در 84 سالگی،در 17 ذیقعده 1355 ق(1315 ش)درگذشت و در جوار آرامگاه حضرت معصومه به خاک سپرده شد.آیت اللّه دکتر مهدی حائری یزدی و مرحوم آیت اللّه شیخ مرتضی حائری یزدی دو فرزند ایشاناند.
آثار آن بزرگوار عبارتاند از:-کتاب الصلوة که کتاب مفصّلی درباره مسائل نماز است.-کتاب دور الاصول که تقریرات درس آیت اللّه سید محمد فشارکی است و گویند آیت اللّه محمد حسین کمپانی اصفهانی،صاحب کتاب گرانقدر نهایة الدرایة فی شرح الکفایة،بحثهای درس خارج خود را مطابق با سرفصلهای همین کتاب پیش میبرده و از مؤلف آن با عنوان بعض الأجله(یکی از مردان بزرگ)تعبیر میفرموده است.-از کتابهای دیگر آیت اللّه حائری مجموعه رسائل است که در ابواب مختلف فقهی مانند احکام ارث،احکام شیر دادن و مسائل ازدواج و طلاق به رشته تحریر در آمده است.
مهمترین شاگردان آن جناب عبارتاند از:آیت اللّه گلپایگانی،آیت اللّه اراکی، آیت اللّه مرعشی نجفی،آیت اللّه حاج سید مهدی غضنفری خوانساری،آیت اللّه حاج میرزا جعفر اشراقی،آیت اللّه سید احمد زنجانی و...]
(14) .مرحوم آیت اللّه سید محمد فشارکی از فقها و مجتهدین بزرگ شیعه در حوزه نجف است.ایشان از شاگردان مرحوم میرزای شیرازی،صاحب فتوای تنباکو،است.نقل است هنگامی که استعمارگران انگلیسی امتیاز کشت و فروش توتون و تنباکو را به دست گرفته بودند،ایشان به نزد استاد بزرگوارش حضرت آیت اللّه العظمی سید محمد حسن شیرازی،اعلی اللّه مقامهما،آمد و به میرزا عرض کرد:درست است من
[شاگردی از شاگردان شما هستم،لکن میخواهم مطلبی را بدون ملاحظه و رعایت این جهت با شما بگویم!استاد نیز با گشادهرویی خواسته ایشان را پذیرفت.آنگاه، آیت اللّه فشارکی خطاب به استادش گفت:چرا شما علیه استعمار انگلیس قیام نمیکنید و فتوا بر تحریم تنباکو نمیدهید؟مگر خون ما از خون سید الشهداء،علیه السلام،رنگینتر است؟مرحوم میرزای نظری به ایشان انداخت و سپس فرمود:
مدتهاست که خودم در فکر آن بودم،لکن در این مدت،جهات مختلف این فتوی را بررسی میکردم تا این که دیروز به نتیجه نهایی رسیدم و امروز به سرداب غیبت رفته تا از مولایم امام زمان،علیه السلام،اجازه فتوا را بگیرم و آقا نیز اجازه فرمودند و امروز قبل از آمدن شما فتوی را نوشتم.سپس میرزا فتوی را به سید محمد فشارکی نشان داد و سید از استاد معذرتخواهی کرد و از محضر استاد خداحافظی کرد و بیرون رفت.(این حکایت در یادداشتهای مرحوم آیت اللّه شیخ مرتضی حائری آمده است).]
(15) .قصص،83.
(16) .یوسف،54.
(17) .از سعدی است.
(18) .بیتی از مولوی است:آدمی مخفی است در زیر زبان/این زبان پرده است بر درگاه جان.امثال و حکم دهخدا،ج 1،ص 29.
(19) .یوسف،55.
(20) .قصص،26.
(21) .نمل،40: «قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ».
(22) .رعد،43: «وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ».
(23) .در اینجا،کاری به تعصب بعضی مفسرین اهل سنت ندارم،چون برخی از آنها در تعصب نمرهشان بیست است و جزو برنامههای رده اول دنیا هستند.برای همین،در ذیل این آیه چیزهایی گفتهاند که با هیچ چسبی به آیه قابل چسبانیدن نیست،این محصول نامردی آنهاست.(مولف)
(24) .معجم رجال الحدیث،ج 11،ص 245:عبد اللّه بن العباس:عده الشیخ(تارة)فی أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله.و(أخری)فی أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام،و(ثالثة)فی أصحاب السحین علیه السلام،قائلا:عبد اللّه و عبید اللّه معروفان.
وعده البرقی فی أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله.روی عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،و روی عنه عطاء بن أبی رباح.تفسیر القمی:سورة محمد صلی اللّه علیه و آله،فی تفسیر قوله تعالی: (فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ السّاعَةَ) .قال العلامة فی القسم الاول من الخلاصة،من الباب من حرف العین:عبد اللّه بن العباس،من أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،کان محبا لعلی علیه السلام،و تلمیذه،حاله فی الجلالة و الاخلاص لأمیر المؤمنین علیه السلام أشهر من أخفی.و قد ذکر الکشی أحادیث تتضمن قدحا فیه!و هو أجل من ذلک،و قد ذکرناه فی کتابنا الکبیر و أجبنا عنها رضی اللّه تعالی عنه،إنتهی.و ذکره ابن داود فی القسم الاول(864)و قال:عبد اللّه بن العباس رضی اللّه عنه،حال أعظم من أن یشار إلیه فی الفضل و الجلالة و محبة أمیر المؤمنین علیه السلام و انقیاده إلی قوله.إنتهی.و له مفاخرة مع معاویة و عمرو بن العاص و قد ألقمها حجرا،رواها الصدوق فی الخصال:فی باب الاربعة،قول معاویة:
إنی لأحبک لخصال أربع،الحدیث 35.و قد شهد عند معاویة بأنه سمع رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،قال:أنا أولی بالمؤمنین من أنفسهم،ثم ذکر بعد ذلک علی بن أبی طالب،و الحسن بن علی،و الحسین،و أولاده التسعة علیهم السلام.الخصال:باب الاثنی عشر،فی أن الخلفاء و الائمة بعد النبی اثنا عشر،الحدیث 41.ثم إن الکشی ذکر فی عبد اللّه بن العباس عدة روایات مادحة و هی کما تلی:حمدویه و إبراهیم قالا:
حدثنا أیوب بن نوح،عن صفوان بن یحیی،عن عاصم بن حمید،عن سلام بن سعید، عن عبد اللّه بن یالیلرجل من أهل الطائفقال:أتینا ابن عباس نعوده فی مرضه
[الذی مات فیه،قال:فأغمی علیه فی البیت فأخرج إلی صحن الدار،قال:فأفاق، فقال:إن خلیلی رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)قال:أنی سأهجر هجرتین و أنی سأخرج من هجرتی،فهاجرت هجرة مع رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،و هجرة مع علی(علیه السلام)،و أنی سأعمی فعمیت،و أنی سأغرق فأصابتنی حکة فطرحنی أهلی فی البحر فغفلوا عنی فغرقت ثم استخرجونی بعد.و أمرنی أن أبرأ من خمسة:
من الناکثین و هم أصحاب الجمل،و من القاسطین و هم أصحاب الشام،و من الخوارج و هم أهل النهروان،و من القدریة و هم الذین ضاهوا النصاری فی دینهم فقالوا لا قدر، و من المرجئة الذین ضاهوا الیهود فی دینهم فقالوا:اللّه أعلم،قال:ثم قال:اللهم إنی أحیی علی ما حیی علیه علی بن أبی طالب،و أموت علی ما مات علیه علی بن أبی طالب.قال:ثم مات فغسل و کفن ثم صلی علی سریره،قال:فجاء طائران أبیظان فدخلا فی کفنه فرأی الناس إنما هو فقهه فدفن.جعفر بن معروف قال:حدثنی محمد بن الحسین،عن جعفر بن بشیر،عن(ابن شریح)بن جریح،عن أبی عبد اللّه(علیه السلام)،أن ابن عباس لما مات و أخرج خرج من کفنه طیر أبیض یطیر ینظرون إلیه یطیر نحو السماء حتی غاب عنهم،فقال:و کان أبی یحبه حبا شدیدا،و کانت أمه تلبسه ثیابه و هو غلام فینطلق إلیه فی غلمان بنی عبد المطلب،قال:فأتاه بعد ما أصیب ببصره،فقال:من أنت؟قال:أنا محمد بن علی بن الحسین،فقال:حسبک من لم یعرفک فلا عرفک.جعفر بن معروف،قال:حدثنی الحسین بن علی بن النعمان،عن أبیه،عن معاذ بن مطر،قال:سمعت إسماعیل بن الفضل الهاشمی،قال:حدثنی بعض أشیاخی،قال:لما هزم علی بن أبی طالب صلوات اللّه علیه أصحاب الجمل بعث أمیر المؤمنین(علیه السلام)عبد اللّه بن عباس إلی عائشة یأمرها بتعجیل الرحیل و قلة العرجة،قال ابن عباس:فأتیتها و هی فی قصر بنی خلف فی جانب البصرة،قال:
فطلبت الاذن علیها فلم تأذن فدخلت علیها من غیر اذنها فإذا بیت قفار لم یعد لی فیه مجلس،فإذا هی من وراء سترین،قال:فضربت ببصری فإذا فی جانب البیت رحل علیه طنفسه،قال:فمددت الطنفسة فجلست علیها،فقالت من وراء الستر:یا ابن عباس أخطأت السنة!دخلت بیتنا بغیر اذننا،و جلست علی متاعنا بغیر اذننا،فقال لها]
[ابن عباس:نحن أولی بالسنة منک و نحن علمناک السنة،و إنما بیتک الذی خلفک فیه رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،فخرجت منه ظالمة لنفسک غاشیة لدینک عاتبة علی ربک عاصیة لرسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،فإذا رجعت إلی بیتک لم ندخله إلا باذنک و لم نجلس علی متاعک إلا بأمرک،إن أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب (علیه السلام)بعث الیک یأمرک بالرحیل إلی المدینة و قلة العرجة،فقالت:رحم اللّه أمیر المؤمنین ذلک عمر ابن الخطاب!فقال ابن عباس:هذا و اللّه أمیر المؤمنین و إن تربدت فیه وجوه و رغمت فیه معاطس،أما و اللّه لهو أمیر المؤمنین،و أمس برسول اللّه رحما،و أقرب قرابة،و أقدم سبقا،و أکثر علما،و أعلی منارا،و أکثر آثارا من أبیک و من عمر،فقالت:أبیت ذلک.فقال:أما و اللّه إن کان إباؤک فیه لقصیر المدة عظیم التبعة ظاهر الشؤم بین النکد مبین المنکر،و ما کان إباؤک فیه إلا حلب شاة حتی صرت ما تأمرین و لا تنهین و لا ترفعین و لا تضعین،و ما مثلک إلا کمثل ابن الحضرمی بن نجمان أخی بنی أسد حیث یقول:ما زال إهداء القصائد بینناشتم الصدیق و کثرة الالقاب.حتی ترکتم کأن قلوبهمفی کل مجمعة طنین ذبابقال:فأراقت دمعتها و أبدت عویلها و تبدی نشیجها،ثم قالت:أخرج و اللّه عنکم فما فی الارض بلد أبغض إلی من بلد تکونون فیه،فقال ابن عباس:فواللّه ماذا بلاؤنا عندک و لا بصنیعنا إلیک، إنا جعلناک للمؤمنین أما و أنت بنت أم رومان،و جعلنا أباک صدیقا و هو ابن أبی قحافة،فقالت:یا ابن عباس تمنون علی برسول اللّه؟!فقال:و لم لا نمن علیک بمن لو کان منک قلامة منه مننتنا به،و نحن لحمه و دمه و منه و إلیه،و ما أنت إلا حشیة من تسع حشایا خلفهن بعده لست بأبیضهن لونا،و لا بأحسنهن وجها،و لا بأرشحهن عرقا، و لا بأنضرهن ورقا،و لا بأطرأهن أصلا،فصرت تأمرین فتطاعین،و تدعین فتجابین، و ما مثلک إلا کما قال أخو بنی فهر:مننت علی قومی فأبدوا عداوةفقلت لهم کفوا العداوة و النکرا/ففیه رضا من مثلکم لصدیق*و أحجی بکم أن تجمعوا البغی و الکفرا قال:ثم نهضت و أتیت أمیر المؤمنین(علیه السلام)فأخبرته بمقالتها و ما رددت علیها، فقال:أنا کنت أعلم بک حیث بعثتک.و قال المفیدقدس سرهفی الارشاد:باب ذکر الامام بعد أمیر المؤمنین(علیه السلام):روی أبو مخنف لوط بن یحیی،قال:]
[حدثنی أشعث بن سوار،عن أبی إسحاق السبیعی و غیره،قالوا:خطب الحسن بن علی (علیهما السلام)فی صبیحة اللیلة التی قبض فیها أمیر المؤمنین(علیه السلام)،فمحمد اللّه و أثنی علیه و صلی علی رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،ثم قال:لقد قبض فی هذه اللیلة رجل لم یسبقه الاولون بعمل،و لا یدرکه الآخرون بعمل،لقد کان یجاهد مع رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)فیقیه بنفسه...(إلی أن قال)و ما خلف صفراء و لا بیضاء إلا سبعمائة درهم فضلت عن عطائه أراد أن یبتاع بها خادما لاهلهإلی أن قال-:فالحسنة مودتنا أهل البیت،ثم جلس فقام عبد اللّه بن العباس رحمه اللّه بین یدیه فقال:معاشر الناس هذا ابن نبیکم و وصی إمامکم فبایعوه،فاستجاب له الناس، فقالوا:ما أحبه إلینا و أوجب حقه علینا،و بادروا إلی البیعة له بالخلافة و ذلک فی یوم الجمعة الحادی و العشرین من شهر رمضان سنة أربعین من الهجرة،فرتب العمال و أمر الامراء،و أنفذ عبد اللّه بن العباس إلی البصرة،و نظر فی الامور...(إلخ).هذا و الاخبار المرویة فی کتب السیر و الروایات الدالة علی مدح ابن عباس و ملازمته لعلی و من بعده الحسن و الحسین(علیهم السلام)کثیرة،و قد ذکر المحدث المجلسیقدس سره- مقدارا کثیرا منها فی أبواب مختلفة من کتابه البحار،من أراد الاطلاع علیها فلیراجع سفینة البحار فی مادة عبس.و نحن و إن لم نظفر بروایة صحیحة مادحة،و جمیع ما رأیناه من الروایات فی إسناده ضعف،إلا أن استفاضتها أغنتنا عن النظر فی إسناده، فمن المطمأن به صدور بعض هذه الروایات عن المعصومین إجمالا.و بازاء هذه الروایات روایات قادحة ذکرها الکشی و هی کما تلی:جعفر بن معروف،قال:حدثنا یعقوب بن یزید الانباری،عن حماد بن عیسی،عن إبراهیم بن عمر الیمانی،عن الفضیل بن یسار،عن أبی جعفر(علیه السلام)،قال:أتی رجل أبی(علیه السلام)، فقال:إن فلانایعنی عبد اللّه بن العباسیزعم أنه یعلم کل آیة نزلت فی القرآن فی أی یوم نزلت،و فیم نزلت،قال:فسله فی من نزلت: (وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً) و فیم نزلت: (وَ لا یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ) و فیم نزلت: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا) .فأتاه الرجل،و قال:
وددت الذی أمرک بهذا و اجهنی به فاسئله،و لکن سله ما العرش و متی خلق و کیف]
[هو؟فانصرف الرجل إلی أبی فقال له ما قال،فقال:و هل أجابک فی الآیات؟قال:لا، قال:و لکنی أجیبک فیها بنور و علم غیر المدعی و المنتحل،أما الاولیان فنزلتا فی أبیه، و أما الاخیرة فنزلت فی أبی وفینا،و ذکر الرباط الذی أمرنا به بعد و سیکون ذلک من نسلنا المرابط و من نسله المرابط.فأما ما سألک عنه فما العرش؟فإن اللّه عز و جل جعله أرباعا لم یخلق قبله شیئا إلا ثلاثة أشیاء الهواء و القلم و النور،ثم خلقه من ألوان مختلفة من ذلک النور الاخضر الذی منه اخضرت الخضرة،و من نور أصفر اصفرت منه الصفرة،و نور أحمر احمرت منه الحمرة،و نور أبیض و هو نور الانوار،و منه ضوء النهار،ثم جعله سبعین ألف طبق غلظ کل طبق کأول العرش إلی أسفل السافلین، و لیس من ذلک طبق إلا یسبح بحمده و یقدسه بأصوات مختلفة و السنة غیر مشتبهة، ولو سمع واحدا منها شیء مما تحته لا نهدم الجبال و المدائن و الحصون و لخسف البحار و لهلک ما دونه.له ثمانیة أرکان و یحمل کل رکن منها من الملائکة ما لا یحصی عددهم إلا اللّه یسبحون اللیل و النهار لا یفترون،ولو أحسن شیء مما فوقه ما قام لذلک طرفة عین،بینه و بین الاحساس الجبروت و الکبریاء و العظمة و القدس و الرحمة ثم(القلم)العلم،و لیس وراء هذا مقال لقد طمع الخائن فی غیر مطمع.أما إن فی صلبه ودیعة قد ذرئت لنار جهنم سیخرجون أقواما من دین اللّه أفواجا کما دخلوا فیه، و ستصبغ الارض بدماء الفراخ من فراخ آل محمد،تنهض تلک الفراخ فی غیر وقت و تطلب غیر ما تدرک،و یرابط الذین آمنوا و یصبرون لما یرون حتی یحکم اللّه و هو خیر الحاکمین".أقول:جعفر بن معروف لم یوثق."حدثنی أبو الحسن علی بن محمد بن قتیبة،قال:حدثنا الفضل بن شاذان،عن مححمد بن أبی عمیر،قال:جاء رجل إلی علی بن الحسین(علیهما السلام)و ذکر نحوه".أقول:علی بن محمد بن قتیبة لم یوثق علی أن الروایة مرسلة،و فی رجال المولی عنایة اللّه:محمد بن أبی عمیر،عن أحمد بن محمد بن زیاد،قال:جاء...إلخ،ولو صحت النسخة فأحمد بن محمد بن زیاد مجهول."محمد بن مسعود،قال:حدثنی جعفر بن أحمد بن أیوب،قال:حدثنی حمدان ابن سلیمان أبو الخیر،قال:حدثنی أبو محمد بن عبد اللّه بن محمد الیمانی، قال:حدثنی محمد بن الحسین بن أبی الخطاب الکوفی،عن أبیه الحسین،عن]
[طاووس،قال:کنا علی مائدة ابن عباس و محمد بن الحنفیة حاضر فوقعت جرادة فأخذها محمد،ثم قال:هل تعرفون ما هذه النقط السود فی جناحها؟قالوا:اللّه أعلم.
فقال:أخبرنی أبی علی بن أبی طالب(علیه السلام)أنه کان مع النبی(صلی اللّه علیه و آله)،ثم قال:هل تعرف یا علی هذه النقط السود فی جناح هذه الجرادة؟قال:قلت اللّه و رسوله أعلم،فقال(صلی اللّه علیه و آله):مکتوب فی جناحا(أنا اللّه رب العالمین خلقت الجراد جندا من جنودی أصیب به من أشاء من عبادی).فقال ابن عباس:فما بال هؤلاء القوم یفتخرون علینا یقولون انهم أعلم منا؟فقال محمد:ما ولدهم إلا من ولدنی،قال:فسمع ذلک الحسن بن علی(صلوات اللّه علیهما)فبعث إلیهما و هما بالمسجد الحرام.فقال لهما:أما انه قد بلغنی ما قلتما إذ وجدتما جرادة،فأما أنت یا ابن عباس ففی من نزلت هذه الآیة (لَبِئْسَ الْمَوْلی وَ لَبِئْسَ الْعَشِیرُ) فی أبی أو فی أبیک؟!و تلا علیه آیات من کتاب اللّه کثیرا،ثم قال:أما و اللّه لولا ما تعلم(نعلم) لاعلمتک عاقبة أمرک ما هو و ستعلمه،ثم إنک بقولک هذا مستنقص فی بدنک، و یکون الجرموز من ولدک،ولو أذن لی فی القول لقلت ما لو سمع عامة هذا الخلق لجحدوه و أنکروه".أقول:الروایة ضعیفة بعدة من رواتها."قال الکشی:روی علی بن یزداد الصائغ الجرجانی،عن عبد العزیز بن محمد بن عبد الاعلی الجزری،عن خلف المخزومی البغدادی،عن سفیان بن سعید،عن الزهری،قال:سمعت الحارث یقول:
استعمل علی(صلوات اللّه علیه)علی البصرة عبد اللّه بن عباس،فحمل کل مال فی بیت المال بالبصرة و لحق بمکة و ترک علیا(علیه السلام)،و کان مبلغة ألفی ألف درهم، فصعد علی(علیه السلام)المنبر حین بلغه ذلک فبکی،فقال:هذا ابن عم رسول اللّه (صلی اللّه علیه و آله)فی علمه و قدره یفعل مثل هذا فکیف یؤمن من کان دونه،أللهم إنی قد مللتهم فأرحنی منهم،و اقبضنی إلیک غیر عاجز و لا ملول"."قال الکشی:قال شیخ من أهل الیمامة یذکر عن معلی بن هلال،عن الشعبی،قال:لما احتمل عبد اللّه بن عباس بیت مال البصرة،و ذهب به إلی الحجاز،کتب إلیه علی بن أبی طالب(علیه السلام):(من عبد اللّه علی بن أبی طالب إلی عبد اللّه بن عباس أما بعد فإنی کنت أشرکتک فی أمانتی،و لم یکن أحد من أهل بیتی فی نفسی أوثق منک لمواساتی]
[و مؤازرتی و أداء الامانة إلی،فلما رأیت الزمان علی ابن عمک قد کلب،و العدو علیه قد حرب،و أمانته الناس قد عزت(عرت)(خونت)،و هذه الامور قد فشت،قلبت لابن عمک ظهر المجن،و فارقته مع المفارقین،و خذلته أسوأ خذلان الخاذلین،فکأنک لم تکن ترید اللّه بجهادک،و کأنک لم تکن علی بینة من ربک،و کأنک إنما کنت تکید أمة محمد(صلی اللّه علیه و آله)علی دنیاهم،و تنوی غرتهم،فلما أمکنتک الشدة فی خیانة أمة محمد أسرعت الوثبة و عجلت العدوة،فاختطفت ما قدرت علیه اختطاف الذئب الازل دامیة المعزی الکسیرة.کأنکلا أبا لکإنما جررت إلی أهلک تراثک من إبیک و أمک،سبحان اللّه،أما تؤمن بالمعاد أو ما تخاف من سوء الحساب أو ما یکبر علیک أن تشتری الاماء و تنکح النساء بأموال الارامل و المهاجرین الذین أفاء اللّه علیهم هذه البلاد؟اردد إلی القوم أموالهم فواللّه لئن لم تفعل ثم أمکننی اللّه منک لا عذرن اللّه فیک،و اللّه فواللّه لو أن حسنا و حسینا فعلا مثل الذی فعلت لما کانت لهما عندی فی ذلک هوادة،و لا لواحد منهما عندی فیه رخصة،حتی آخذ الحق و أزیح الجور عن مظلومها،و السلام).قال:فکتب إلیه عبد اللّه بن عباس(أما بعد،فقد أتانی کتابک تعظم علی إصابة المال الذی أخذته من بیت مال البصرة و لعمری إن لی فی بیت مال اللّه أکثر مما أخذت:و السلام).قال:فکتب إلیه علی بن أبی طالب(علیه السلام)(أما بعد،فالعجب کل العجب من تزیین نفسک أن لک فی بیت مال اللّه أکثر مما أخذت،و أکثر مما لرجل من المسلمین،فقد أفلحت إن کان تمنیک الباطل، و ادعاؤک ما لا یکون ینجیک من الاثم،و یحل لک ما حرم اللّه علیک،عمرک اللّه إنک لانت العبد المهتدی إذن!فقد بلغنی أنک اتخذت مکة وطنا و ضربت بها عطنا تشتری مولدات مکة و الطائف،تختارهن علی عینک،و تعطی فیهن مال غیرک!و انی لأقسم باللّه ربی و ربک،رب العزة،ما یسرنی أن أخذت من أموالهم لی حلال أدعه لعقبی میراثا،فلا غرو أشد باغتباطک تأکله رویدا رویدا،فکأن قد بلغت المدی و عرضت علی ربک المحل الذی تتمنی الرجعة و المضیع للتوبة(کذلک)ذلک و ما ذلک و لات حین مناص،و السلام).قال:فکتب إلیه عبد اللّه بن عباس:(أما بعد فقد أکثرت علی، فواللّه لئن ألقی اللّه بجمیع ما فی الارض من ذهبها و عقیانها أحب إلی من أن ألقی اللّه]
[بدم رجل مسلم)".أقول:هذه الروایة و ما قبلها من طرق العامة،و ولاء ابن عباس لامیر المؤمنین و ملازمته له(علیه السلام)هو السبب الوحید فی وضع هذه الاخبار الکاذبة و توجیه التهم و الطعون علیه،حتی أن معاویة لعنه اللّه کان یلعنه بعد الصلاة!مع لعنه علیا و الحسنین و قیس بن عبادة و الاشتر!!کما عن الطبری و غیره،و أقل ما یقال فیهم أنهم صحابة رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،فکیف کان یلعنهم و یأمر بلعنهم!! و قال الکشی قبل ترجمة عبد اللّه بن عباس متصلا بها،و فی ترجمة عبید اللّه ابن عباس(51):"و روی محمد بن عیسی بن عبید،عن محمد بن سنان،عن موسی بن بکر الواسطی،عن الفضیل بن یسار،عن أبی جعفر(علیه السلام)قال:سمعته یقول:
قال أمیر المؤمنین(علیه السلام):أللهم العن ابنی فلان و أعم أبصارهما،کما أعمیت قلوبهما الاجلین(الاکلین)فی رقبتی و اجعل عمی أبصارهما دلیلا علی عمی قلوبهما".
و هی ضعیفة بالارسال:أولا لجهالة طریق الکشی إلی محمد بن عیسی بن عبید، و بمحمد بن سنان و موسی بن بکر الواسطی ثانیا.ثم إن الکلینیقدس سرهروی عن محمد بن أبی عبد اللّه و محمد بن الحسن،عن سهل بن زیاد و محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد،جمیعا عن الحسن ابن عباس بن حریش،عن أبی جعفر الثانی (علیه السلام)عن أبی عبد اللّه(علیه السلام)،قال:بینا أبی جالس و عنده نفر إذ استضحک حتی اغرورقت عیناه دموعا،ثم قال:هل تدرون ما أضحکنی؟قال فقالوا:
لا،قال:زعم ابن عباس أنه من الذین قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا،فقلت له:هل رأیت الملائکة یابن عباس تخبرک بولائها لک فی الدنیا و الآخرة مع الامن من الخوف و الحزن؟قال:فقال:إن اللّه تبارک و تعالی یقول: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) و قد دخل فی هذا جمیع الامة،فاستضحکت(إلی أن قال)ثم ترکته یومه ذلک لسخافة عقله،ثم لقیته فقلت یابن عباس ما تکلمت بصدق بمثل أمس،قال لک علی بن أبی طالب:إن لیلة القدر فی کل سنة و أنه ینزل فی تلک اللیلة أمر السنة و أن لذلک الامر ولاة بعد رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،فقلت من هم،فقال:أنا و أحد عشر من صلبی أئمة محدثون،فقلت:لا أراها کانت إلا مع رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،فتبدی لک الملک الذی یحدثه،فقال:کذبت یا عبد اللّه رأت عینای الذی حدثک به علی(علیه]
[السلام)،ولم تره عیناه و لکن وعی قلبخ و وقر فی سمعه،ثم صفقک بجناحه فعمیت، قال:فقال ابن عباس:ما اختلفنا فی شیء فحکمه إلی اللّه تعالی،فقلت له:فهل حکم اللّه فی حکم من حکمه بأمرین؟قال:لا،قلت:هیهنا هلکت و أهلکت.الکافی:الجزء 1،کتاب الحجة،باب فی شأن إنا أنزلناه فی لیلة القدر 41،الحدیث 2.و هذه الروایة مضافا إلی ضعفها بالحسن بن العباس بن حریش،آثار الوضع علیها ظاهرة،فإن الظاهر من ضحک الباقر(علیه السلام)أن الامر وقع قریبا،و المفروض فی الروایة أنه (علیه السلام)کان جالسا و عنده نفر فکانت هذه القصة زمان إمامته(علیه السلام)،و لا أقل أنها کانت زمان کبره(علیه السلام)،مع أن ابن عباس مات سنة ثمان و ستین، و ولد أبو جعفر(علیه السلام)سنة سبع و خمسین،فالقضیة مکذوبة لا محالة.
و المتحصل مما ذکرنا أن عبد اللّه بن عباس کان جلیل القدر،مدافعا عن أمیر المؤمنین و الحسنین(علیهم السلام)،کما ذکره العلامة و ابن داود.روی عن رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله).الفقیه:الجزء 4،باب النوادر و هو آخر أبواب الکتاب،الحدیث 852.
و روی عنه عبد اللّه بن جعفر الطیار.الکافی:الجزء 1،کتاب الحجة 4،باب ما جاء فی الاثنی عشر و النص علیهم،(علیهم السلام)126،ذیل الحدیث 4.]
(25) .ینابیع الموده،قندوزی،ج 3،ص 205:«قال:شئت لأوقرت من تفسیر الفاتحة سبعین بعیرا».نهج الایمان،ابن جبر ص 275:«قال علی علیه السلام:لو شئت لأوقرت سبعین بعیرا فی تفسیر فاتحة الکتاب».
(26) .معلوم نیست این شخص واقعا حضرت خضر بوده باشد.قرآن کریم او را مردی عالم معرفی میکند و نامش را نمیبرد(مولف).در عین حال،بسیاری از تفاسیر این شخص را خضر دانستهاند.ر ک:تبیان شیخ طوسی،ج 7،ص 71؛تفسیر قمی،ج 2، ص 39؛مجمع البیان،ج 6،ص 364.
(27) .کهف،78.
(28) .اسراء،85.
(29) .برداشتی است از این روایت:تفسیر المیزان،ج 13،ص 356:«أن النبی صلی اللّه علیه و سلم قال:لما لقی موسی الخضر جاء طیر فألقی منقاره فی الماء فقال الخضر
[لموسی:تدری ما یقول هذا الطائر؟قال:و ما یقول؟قال:یقول:ما علمک و علم موسی فی علم اللّه إلا کما أخذ منقاری من الماء»،کنز العمال،متقی هندی،ج 12، ص 72:«لما لقی موسی الخضر جاء طیر فألقی منقاره فی الماء فقال الخضر لموسی:
تدری ما یقول هذا الطائر؟قال:و ما یقول:قال:یقول:ما علمک و علم موسی فی علم اللّه إلا کما أخذ منقاری من هذا الماء»،السنن الکبری،نسائی ج 6ص 387:«فجاء طائر فجعل یغمس منقاره فی البحر فقال له یا موسی تدری ما یقول هذا الطائر قال لا أدری قال فإن هذا یقول ما علمکما الذی تعلمان فی علم اللّه إلا مثل ما أنقص به بمنقاری من جمیع هذا البحر».]
(30) .خصائص الأئمة،شریف رضی،ص 46:«روی إن أمیر المؤمنین علیا علیه السلام کان جالسا فی المسجد إذ دخل علیه رجلان فاختصما إلیه،و کان أحدهما من الخوارج،فتوجه الحکم إلی الخارجی فحکم علیه أمیر المؤمنین علیه السلام،فقال له الخارجی:و اللّه ما حکمت بالسویة و لا عدلت فی القضیة،و ما قضیتک عند اللّه تعالی بمرضیة،فقال له أمیر المؤمنین علیه السلام و أومأ إلیه أخسأ عدو اللّه،فاستحال کلبا أسود،فقال من حضره:فواللّه لقد رأینا ثیابه تطایر عنه فی الهواء،و جعل یبصبص لامیر المؤمنین علیه السلام،ودمعت عیناه فی وجهه،و رأیناه أمیر المؤمنین علیه السلام و قد رق فلحظ السماء،و حرک شفتیه بکلام،لم نسمعه فواللّه لقد رأیناه و قد عاد إلی حال الانسانیة،و تراجعت ثیابه من الهواء،حتی سقطت علی کتفیه،فرأیناه و قد خرج من المسجد،و ان رجلیه لتضطربان.فبهتنا ننظر إلی أمیر المؤمنین علیه السلام،فقال لنا:ما لکم تنظرون و تعجبون؟فقلنا یا أمیر المؤمنین:کیف لا نتعجب و قد صنعت ما صنعت.فقال:أما تعلمون أن آصف بن برخیا،وصی سلیمان بن داود علیهما السلام قد صنع ما هو قریب من هذا الامر قصص اللّه جل أسمه قصته حیث یقول:أیکم یأتینی بعرشها قبل أن یأتونی مسلمین.قال عفریت من الجن أنا آتیک به قبل أن تقوم من مقامک و إنی علیه لقوی،أمین.قال الذی عنده علم من الکتاب أنا اتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک.فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی لیبلونی أأشکر أم أکفر إلی آخر الآیة.فایما أکرم علی اللّه نبیکم أم سلیمان علیهما السلام؟فقالوا:بل
[نبینا علیه السلام أکرم یا أمیرالمؤمنین قال:فوصی نبیکم أکرم من وصی سلیمان و إنما کان عند وصی سلیمان علیهما السلام من إسم اللّه الاعظم حرف واحد،فسأل اللّه جل إسمه فخسف له الارض ما بینه و بین سریر بلقیس فتناوله فی أقل من طرف العین،و عندنا من إسم اللّه الاعظم إثنان و سبعون حرفا،و حرف عند اللّه تعالی إستأثر به دون خلقه.فقالوا له یا أمیر المؤمنین:فإذا کان هذا عندک فما حاجتک إلی الانصار فی قتال معاویة و غیره،و استنفارک الناس إلی حربه ثانیة؟فقال:بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون إنما أدعو هؤلاء القوم إلی قتاله لثبوت الحجة،و کمال المحنة،ولو أذن لی فی إهلاکه لما تأخر،لکن اللّه تعالی یمتحن خلقه بما شاء،قالوا فنهضنا من حوله و نحن نعظم ما أتی به علیه السلام».
-اختصاص،شیخ مفید،ص 212-خرائج و جرائح،قطب الدین راوندی،ج 2،ص 568:
«حدثنا محمد بن علی،عن أبیه،عن علی بن إبراهیم بن هاشم،عن أبیه،عن ابن أبی عمیر،عن أبان الأحمر قال:قال الصادق علیه السلام:یا أبان کیف ینکر الناس قول أمیر المؤمنین علیه السلام لما قال:لو شئت لرفعت رجلی هذه فضربت بها صدر ابن أبی سفیان بالشام فنکسته عن سریره.و لا ینکرون تناول آصف وصی سلیمان عرش بلقیس و إتیانه سلیمان به قبل أن یرتد إلیه طرفه،ألیس نبینا صلی اللّه علیه و آله أفضل الأنبیاء و وصیه علیه السلام أفضل الأوصیاء،أفلا جعلوه کوصی سلیمان،حکم اللّه بیننا و بین من جحد حقنا و أنکر فضلنا.
-مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 2،ص 247:المسعودی عن عمر بن زیاد الباهلی عن شریک بن الفضیل بن سلمة عن أم هانی بنت ابی طالب قال:قلت یا رسول اللّه ان ابن امی یؤذینی تعنی علیا فقال النبی ان علیا لا یؤذی مؤمنا ان اللّه طبعه علی خلقی یا أم هانی انه امیر فی الارض و امیر فی السماء ان اللّه جعل لکل نبی وصیا فشیت وصی آدم،و یوشع وصی موسی،و آصف وصی سلیمان،و شمعون وصی عیسی،و علی وصیی و هو خیر الاوصیاء فی الدنیا و الاخرة و انا صاحب الشفاعة یوم القیامة و انا الداعی و هو المؤدی.حلیة ابی نعیم و ولایة الطبری قال النبی یا أنس یدخل علیک من هذا الباب أمیر المؤمنین و سید المرسلین و قائد الغر المحجلین]
[و خاتم الوصیین،قال انس:قلت اللهم اجعله رجلا من الانصار و کتمته إذ جاء علی فقال:من هذا یا انس قلت علی فقام مستبشرا و اعتنقه ثم جعل یمسح عرق وجهه بوجهه فقال علی یا رسول اللّه لقد رأیتک صنعت بی شیئا ما صنعته بی قبل،قال:و ما یمنعنی و انت تؤدی عنی و تسمعهم صوتی و تبین لهم ما اختلفوا فیه بعدی و هذا من قول اللّه عز و جل و ما انزلنا علیک الکتاب الا لتبین لهم الذی اختلفوا فیه فاقام علی بیان ذلک.و قد تقدم حدیث الوصیة فی بیعته العشیرة بالاتفاق. و استدل بالحساب علی انه وصی فقالوا علی بن أبی طالب میزانه فی الحساب.اعز الاوصیاء لاتفاقهما فی مائتین و سبعة عشر و من کلام الصاحب صنوه الذی و اخاه و اجابه حین دعاه و صدقه قبل الناس و لباه و ساعده و واساه وشید الدین و بناه و هزم الشرک و اخزاه و بنفسه علی الفراش فداه و مانع عنه و حماه و أرغم ما عانده و قلاه و غسله و واراه وادی دینه و قضاه و قام بجمیع ما اوصاه ذلک امیر المؤمنین لا سواه.]
(31) .زمر،18: «اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ».
لقمان حکیم و شش برنامه انسان ساز
قم،حسینیه جوادیان صفر 1378
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صل علی محمد و آله الطاهرین.
بخشی از آیات قرآن کریم و روایات معتبر،به بیان آثار نیروی عظیم عقل،که در انسان به ودیعت گذاشته شده،اختصاص یافته است.البته، وقتی عقل و معرفت جزئی انسان،همراه با معرفت لازم به مسائل حیات، به عرصۀ عمل وارد میشود،آنگاه عقل کمال پیدا میکند و واقعیاتی از خود بروز میدهد.حال،اگر عقل انسان با نبوت انبیا و امامت امامان ارتباط پیدا کند،صاحب معرفت کلی و جامعی میشود.در نتیجه،از این شجرۀ طیبۀ ارزشمند،آثاری جاوید و باقی ظهور خواهد کرد.
گفتم ای دل،آینۀ کلی بجو رو به دریا،کار برناید به جو. 1
در روایتی بسیار مهم،از وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله، چنین نقل شده است:روزی،شخصی جمعیتی انبوه را دید که نشستهاند و با دقّت به صحبتهای یک سخنران گوش میدهند.او هم کنجکاو شد و به جمع حاضران در جلسه پیوست.وقتی از لابهلای جمعیت بالاخره
موفق شد گوینده را ببیند،خیلی تعجب کرد؛چرا که این گویندۀ عالم و بصیر را میشناخت و در زمان رواج بردهداری دیده بود که این شخص سیاهچرده به منظور کار برای اربابان خرید و فروش میشود.وقتی مراسم سخنرانی به پایان رسید،او به سرعت و با اشتیاق فراوان نزد سخنران حکیم رفت و پرسید:
«ألست عبد آل فلان»؟
آیا شما برده زر خرید فلان آقا نبودید؟
«قال:بلی».
سخنران گفت:چرا خودم هستم.
شخص متعجبانه از وی سؤال کرد:پس این دریای دانش را از کجا آوردی؟سخنران جواب داد:از ابتدای ورود به خیمۀ حیات و شروع زندگی،با شش خصلت عجین شدم(این شش خصلت از آثار عقل، فکر،تأمل،اندیشۀ پاک،و دید باطن انسان است؛چه نسبت به عالم و چه نسبت به آدم)و این شش خصلت باعث شد دلم به دریای بصیرت اتصال پیدا کند. 2 آری،لقمان اینگونه به حکمت رسید.
آن دلی کو مطلع مهتابهاست بهر عارف فتّحت ابوابهاست. 3
انبیای بزرگ الهی دریا دریا بینش خود را از کجا آورده بودند؟آیا ابراهیم،علیه السلام،در شهر بابل،معلمی آگاهتر از خود داشت؟یا رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،در مکه،که فساد در آن بیداد میکرد،معلمی بالاتر از خود داشت؟آیا ایشان با زانو زدن در نزد ملای مکتب این معارف دریاوار و بیکران را آموخته بودند؟و مگر نه این است که عیسی بن مریم،در دوران نوزادی و در گهواره چنین به سخن در آمد:
«قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا. وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا». 4
نوزاد از میان گهواره گفت:بیتردید،من بندۀ خدایم،به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است.و هرجا باشم،بسیار بابرکت و سودمندم قرار داده و مرا،تا زندهام،به نماز و زکات سفارش کرده است.
همچنین،خداوند در قرآن کریم میفرماید:
«یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا». 5
ای یحیی،کتاب را به قوّت و نیرومندی بگیر!و به او،در حالی که کودک بود،حکمت دادیم.
بنابراین،علم نبوت در چهار یا پنج سالگی در قلب یحیی،علیه السلام، ظهور پیدا کرده است،بدون این که معلمی داشته باشد.
گرچه حکمت را به تکرار آوری چون تو نااهلی،شود از تو بری
ور چه بنویسی نشانش میکنی ور چه میلافی بیانش میکنی
او ز تو رو در کشد،ای پر ستیز بندها را بگسلد وز تو گریز
ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد مرغ دستآموز تو 6
باری،این نیروی شگرف بصیرت ممکن است،در درجهای نازلتر از انبیا و دوازده امام،در افراد عادی نیز ظهور پیدا کند.
مرد سخنران ادامه داد:اولین برنامهام در زندگی راستی در گفتار(صدق 7 الحدیث)بود.من تاکنون با زبانم به جاه و مال و جان کسی لطمه نزدهام.
هرجا لازم بوده«نه»بگویم،آشکارا گفتهام و هرجا که باید«آری»میگفتم، به درستی گفتهام آری و...در هر صورت،شرایط موجود،و به خصوص منافع تأثیری در تصمیمگیریام نداشته است.
ای دهان،تو خود دهانه دوزخی وی جهان،تو بر مثال برزخی. 8
در میان آیات قرآن کریم،اشارههای بسیار زیادی به این خصیصۀ ارزشمند(اداء الامانه)شده و تأکید فراوانی نیز بر آن شده است. 9 به واقع،افراد بسیاری در این زمینه ضعیف و ناتوان هستند؛در حالی که میتوانند قوی باشند.لقمان دراینباره به آن مرد میگوید:من همهجا امین و امانتدار بودم؛در فعالیتها و امور اقتصادی،اجتماعی،سیاسی، مذهبی،و...
هر چیزی را که سودی برای دنیا و آخرت من نداشته در زندگیام رها کردهام و در همۀ عمر مواظب این برنامه بودهام:وقتی صرف نکردهام مگر این که مطمئن شوم از صرف وقت بهرهای نصیب من خواهد شد.
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان،این دمست تا دانی 10
یادآور میشود که در روایات اسلامی آمده است:خواب اینطور افراد هم اتلاف عمر نیست،عبادت است.خواب هستند،اما خوابشان عبادت است. 11 ایشان میخوابند و بدین وسیله،تجدید نیرو میکنند تا فردا دوباره در مسیر کارهای نیکو قرار بگیرند.این خواب مقدمۀ حرکت و پرواز به سوی خوبیها و عبادات است.
بیا که وقتشناسان دو کون بفروشند به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی 12
اگر جوانها چهل روز ممارست کنند و این خصیصه را پرورش دهند، نور عجیبی در باطنشان مشاهده خواهند کرد.مرد بصیر گفت:
«غضّی بصری».
در تمام عمرم،چشم در پیش کردم و به نامحرمان چشم ندوختم.
این دیده شوخ میبرد دل به کمند خواهی که به کس دل ندهی،دیده ببند 13
«و کفّی لسانی».
زبانم را از همۀ گناهان پاک نگه داشتم.
این دهان بربند تا بینی عیان چشم بند آن جهان حلق و دهان 14
شکمم را از خوردن مال حرام محافظت کردم.
البته،این برنامه خیلی ساده به نظر میرسد،اما به قول امیر المؤمنین، علیه السلام،در مرحلۀ اجرا بسیار دشوار است و همگان اقرار خواهند کرد که انجام آن بسیار مشکل است؛اگر ناممکن نباشد. 15 اما،حقیقت این است که اگر انسانها تاب بیاورند و این برنامه را به درستی اجرا کنند،قلبشان نورانی خواهد شد.
آری،هنر بزرگ این بردۀ سیاه چهره این بود:عاشقانه،شش خصلت مذکور را به کار گرفت و به تدریج توانست با آنها یکی شود.وقتی با این خصال یکی شد،به حقیقت یکتای هستی دست یافت و با بصیرت کلی عالم ارتباط پیدا کرد.
مگر ممکن است انسان با واقعیات عالم وحدت پیدا کند؟آری،ممکن است؛آن هم وحدتی که محال است تفرقه در آن به وجود بیاید.گاهی اوقات،وقتی بلا یا مصیبتی یا فتنهای به برخی انسانها میرسد،استقامت خود را از دست میدهند و حتی از ایمان و اخلاق و...جدا میشوند.
بنابراین،بسیاری از خوبها بد میشوند.البته،برعکس نیز ممکن است
و گاه خیلی از بدها خوب میشوند.اما در طول تاریخ،افراد بسیار معدودی بودهاند که با خوبی یکی شده و وحدت پیدا کردهاند و دیگر عوامل تفرقهزا نتوانستهاند این بزرگواران را از خوبیها جدا کنند،چون خوبیها با وجود آنها قرین و از آنها تفکیکناپذیر شده است.
آفتاب معرفت را نقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست. 16
امیر مؤمنان علی،علیه السلام،در روز بیستم ماه رمضان سال چهلم هجری،پس از ضربه خوردن از ابن ملجم مرادی،چشم باز کرد و به فرزندش حضرت امام حسن مجتبی،علیه السلام،فرمود:من توان پذیرش آنها که به عیادتم آمدهاند را ندارم.به عیادتکنندگان منتظر در مقابل در جلو بگو بروند!امام حسن آمدند و گفتند:مردم،وجود مقدس امیر مؤمنان توان پذیرش عیادتکنندگان را ندارد،لطفا بروید!وقتی عیادتکنندگان منزل را ترک کردند،امام مجتبی به اتاق پدر برگشت و دید پدر بار دیگر چشم باز کرده و میفرماید:حسن جان،به خانۀ حجر بن عدی 17 برو و به او بگو بیاید تا او را ببینم.
این داستان تکاندهنده و باارزشی است:یک امام معصوم به امام دیگر میگوید با پای خود به خانۀ فلانی برو و بگو بیاید.میخواهم او را ببینم.امام حسن،علیه السلام،به خانۀ حجر بن عدی رفت و فرمود:پدرم میخواهند شما را ببینند.حجر به کنار بستر امیر مؤمنان علی،علیه السلام، آمد و وقتی حالت ایشان را با آن زخم دید،صورتش را روی بستر گذاشت و به شدّت گریه کرد.حضرت علی،علیه السلام،او را مخاطب قرار دادند و فرمودند:
«یا حجر الخیر». 18
در ادبیات عرب،برای معرفه ساختن نکره،یا باید«ال»تعریف به ابتدای آن افزود و یا باید نکره را به یک معرفه اضافه کرد تا برای مخاطب معلوم بشود که صحبت از کیست یا از چیست.با این اوصاف،در ادبیات عرب، معرفه را به معرفه اضافه نمیکنند؛در حالی که در عبارت مولا علی، علیه السلام،حجر اسم خاص است و الخیر هم الف و لام دارد،پس هر دو کلمه معرفهاند و از طرفی به یکدیگر اضافه شدهاند(یا حجر الخیر).
بنابراین،امیر مؤمنان به حجر میگوید:ای انسانی که با هرچه خوبی در این عالم هست یکی شدهای.ثمره این یکی شدن آن است که اگر همۀ پلیدان عالم جمع شوند و تصمیم بگیرند فضیلت خیر بودن را در حجر نابود کنند به راستی نخواهند توانست؛چرا که خیر را نمیتوان از خیر جدا کرد،چربی روغن از خود روغن است و از آن جدا نمیشود.
گفتنی است،حکما و فلاسفه هم در این رابطه بحث جالبی دارند:
اتحاد عاقل و معقول و عقل.بر این اساس،این سه داحد عظیم به یک واقعیت تبدیل میشوند.
تجربه نشان داده است انسانهای کامل اغلب به هیچ دسته،حزب، مدرسه،و مکتبی وابسته نبوده و صرفا قرآن و اهل بیت را راهنما قرار داده بودهاند.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت،ره افسانه زدند 19
این افراد در میان همۀ صنفها و شغلها پراکندهاند و از آرایشگر و مغازهدار و کارگر گرفته تا باربر و آخوند و...را شامل میشوند.برای نمونه:
-یکی از آرایشگران،که من زیاد به ملاقات او میرفتم،وقتی به اصلاح سر و صورت مردم میپرداخت،باطن مردم را هم اصلاح میکرد.
-در صنف تعمیرکاران اتومبیلهای بزرگ،یکی از تعمیرکاران به تنهایی توانست بیش از پانصد رانندۀ عرقخور و بینماز را نمازخوان کند و به مکه بفرستد.روش او این بود که وقتی شخص بدکاری تریلی خود را میآورد و برای مثال میگفت:
فنرهایش خراب است،او جواب میداد:تعمیر آن ده روز طول میکشد.از این ده روز،شش روز را باید خودت برای کمک به اینجا بیایی.او،در این شش روز،به راننده غذا و چای میداد و در ارتباط نزدیک با او قرار میگرفت و،در نهایت،حقایق را برای او بیان و دلش را نرم میکرد.
-صاحب یک نانوایی،هر روز صبح،از همۀ کارگرها زودتر به مغازه میآمد و به خمیرگیر و چانهگیر و...میگفت:پول اضافه به شما میدهم،فقط شما را به خدا،وضو بگیرید و به کار مشغول شوید،چون مردم میخواهند بعد از خوردن این نان،نماز بخوانند و شب عروسی اولاددار شوند.بگذارید از نانی که با وضو پخته شده بخورند!
-در تهران،معماری سراغ داشتم که اول صبح،بنّا و کارگرهایش را جمع میکرد و میگفت:این آجر و خاک و گچ از اموال صاحب این خانه است،مواظب باشید مال مردم تلف نشود.از جمله،به بنّا میگفت:آجر سالم برای گذاشتن در دیوار نشکن،از آجرهای شکسته استفاده کن!اگر آجر درست را بشکنی،در قیامت باید خودت جوابش را بدهی!
-روزگاری،با یک حمّال و باربر دوست بودم.روزی،اطرافیان جمع شدند و دختر بیست سالهای را برای او در نظر گرفتند و گفتند:برو دختر را ببین،ما خرج عروسیات را میدهیم.اما او
قبول نکرد و گفت:ازدواج من با این دختر شرعی نیست؛چون او در اوج عواطف و احساسات به سر میبرد،در حالی که من سی و پنج سال از عمرم گذشته است،بنابراین نمیتوانم پاسخگوی عواطف او باشم!این فرد حمّالی میکرد و خرج خود را از این راه در میآورد.ضمن این که،وقتی پول اضافه میآورد،خاک زغال یا چیزهای دیگر میخرید و در زمستان به خانوادههای فقیر میداد.او پای پیاده دوبار به مکه،سهبار به کربلا،و یکبار به بیت المقدس رفت.در سفر به بیت المقدس،اسرائیلیها او را بازداشت کرده بودند.در دادگاه،قاضی گفته بود:این شخص عیسی بن مریم است،برای چه وی را به دادگاه آوردهاید؟!او را لب مرز رها کنید تا برود!از او پرسیدم:با قاضی دادگاه چه کردی؟گفت:هیچ!فقط نگاهش کردم!در یکی از سالها،وقتی تصمیم داشت مطابق برنامۀ هر ساله پیاده به مشهد برود،پیش او رفتم و گفتم:حاج حسین،حالا دیگر هفتاد سال داری،سخت است،برای چه هزار کیلومتر راه را پیاده میروی؟گفت:با این کار،از لابهلای روستاها عبور میکنم و مسائل شرعی را به مردم یاد میدهم!گفتم:حاجی،جادۀ مشهد عقرب و مار زیاد دارد! گفت:راست میگویی؛اتفاقا وقتی سحرها بیدار میشوم و میخواهم با محبوبم سخنی بگویم،میبینم چند عقرب و مار روی سینه یا کنارم خوابیدهاند تا گرم شوند!
-یک چلوکبابی در تهران برود که از ساعت یازده صبح تا یک بعد از ظهر کار میکرد.صاحب این مغازه هر روز طول این دو ساعت،مثل سیل اشک از چشمش جاری بود؛اصلا فی اللّه و باللّه بود.زمانی،شخصی پیش من آمد و گفت:بیا ده روز برای من،از
ساعت پنج تا شش صبح،منبر برو!روز هفتم منبر بود که صاحب چلوکبابی با عبایی بر دوش داخل مجلس شد و کنار من نشست.
به او گفتم:آقا،سابقه نداشت شما پای منبر من بیایید!گفت:حالا هم برای این کار نیامدهام.مسافرتی در پیش دارم و چون از صمیم دل با تو رفیقم آمدهام خداحافظی کنم.بعد،اشک ریخت و مرا بوسید و رفت.شب،دوستان آمدند و گفتند:رفیقت از دنیا رفت!
حال،آیا دشوار نمیآید که عدهای انسان نابالغ به خود اجازه دهند به راحتی دربارۀ وحی،قرآن،و انبیا و امامان به اظهار نظرهای ناشایست دست بزنند؟به راستی،تربیتشدگان مکتبهای غربی نمیتوانند به گرد پای عظمت این تعمیرکارها و چلوکبابیها هم برسند؛زیرا پاکی و کرامت در این افراد در حال جوشش و فوران است.به خدا قسم،وقتی گاه به شهرستانها میرفتم،به هوای این که نماز شب جوانها را ببینم، تا ساعات اولیۀ صبح،خود را به خواب میزدم.مرحوم آخوند کاشی 20 میگفت:این فرمایش خدا در قرآن:
«وَ لِلّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ. یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ». 21
و آنچه در آسمانها و زمین از جنبندگان و فرشتگان وجود دارد،فقط برای خدا سجده میکنند و تکبّر و سرکشی نمیورزند.از پروردگارشان که بر فراز آنان است،میترسند،و آنچه را به آن مأمور میشوند،انجام میدهند.
برای من یقین است،چون من بارها ملائکۀ الهی را با چشم خود دیدهام، درست به همان صورتاند که قرآن میگوید.
علمهای اهل دل حمّالشان علمهای اهل تن احمالشان
علم چون بر دل زند یاری شود علم چون بر تن زند باری شود 22
اصولا،تحصیلکردگان کشورهای اروپایی و امریکایی با انبیا و امامان چه کار دارند؟با قرآن چه کار دارند؟با روح و مغز مردم چه کار دارند؟ چرا پاکیهای مردم را به ناپاکیها تبدیل میکنند؟همه که استدلالی و برهانی نیستند،خیلیها با خدا رابطۀ عاطفی دارند.چرا به این عاطفهها ضربه میزنند؟چرا مملکت را به اختلاف و کینه کشاندهاند؟آیا با این فتنهانگیزیها چیزی درست میشود؟پاسخ واضح است:فقط همهچیز خراب میشود.
علی بن ابی طالب،علیه السلام،میفرماید:
«إنما بدء وقوع الفتن أهواء تتبع». 23
همانا،آغاز پدید آمدن فتنهها پیروی از خواهشهای نفسانی است.
آری،این اختلافات و انتقادها برای کمال و آبادانی مملکت نیست.
از یکی از اهل دل نقل کردهاند که گفت:چون سه سال نتوانسته بودم به مشهد بروم،بسیار دلتنگ زیارت امام رضا،علیه السلام،بودم.وقتی هم خانوادهام اصرار کردند که همین امسال به این سفر برویم،چون علاقۀ زیادی به میوۀ هلو داشتم،گفتم:اجازه دهید لااقل فصل هلو برسد تا بتوانیم از هلوهای مشهد هم تناول کنیم.فصل رسیدن هلو،به مشهد رفتیم و با تن خسته در مسافرخانه به خواب رفتم.در خواب دیدم به حرم امام هشتم رفتهام تا اذن دخول بخوانم،اما ناگهان فردی باوقار در مقابلم ظاهر شد.به او سلام کردم و پرسیدم:چهخبر است؟گفت:
خدمت حضرت رضا،علیه السلام،دربارۀ نفس و حالات آن بحثی آغاز شده است.با اشتیاق گفتم:چه خوب!من هم این درس را خواندهام، اجازه میدهید در این جلسه شرکت کنم؟گفت:باید از امام هشتم اجازه بگیرم!وقتی این فرد به خدمت امام رفت و برگشت به من گفت:
حضرت فرمودند:برو از هلوهای مشهد بخور!وقتی دیگر هوس هلو نداشتی،نزد ما بیا!
درست است که هر انسانی به چیزی علاقمند است یا به چیزی عشق میورزد،اما این عشقها و علاقهها نباید حجاب و مانع او بشوند.اگر عاشق صندلی هستی،این عشق نباید اختلالی در مملکت به وجود آورد، مردم را خسته کند،جامعه را به فساد بکشد،و جنگ سرد داخلی را زمینهسازی کند.ازاینروست که خداوند در قرآن کریم به سردمداران این جریانها میفرماید:
«فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ». 24
پس با انکار قرآن و روی گرداندن از آن به کجا میروید؟
(1) .مثنوی معنوی،دفتر دوم،بیت 96.
(2) .این شخص لقمان حکیم بوده است.در روایات درباره او میخوانیم که امام ششم فرمودند:روزی لقمان حکیم در خواب دید درهای ملکوت باز شد و دستهدسته فرشتگان نازل شدند و به او گفتند:لقمان،خدا سلام رسانده و میگوید:از نبوت و حکمت هر کدام را که میخواهی قبول کن!گفت:چون اختیار را به خودم دادهاند، حکمت را قبول میکنم.بدین ترتیب،دل او یک مرتبه دریای حکمت شد: «وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلّهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». (مولف)
(3) .مثنوی معنوی مولوی،دفتر دوم،بیت 164.
(4) .مریم،30-31.
(5) .مریم،12.
(6) .مثنوی معنوی مولوی،دفتر دوم،بیت 316-319.
(7) .صدق همان هماهنگی ظاهر و باطن است.(مؤلف)
(8) .مثنوی معنوی مولوی،دفتر دوم،بیت 12.
(9) .از جمله: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً». نساء،58.
(10) .از حافظ است.
(11) .السرائر،ابن إدریس حلی،ج 3،ص 620؛من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 367:«یا علی!نوم العالم أفضل من عبادة العابد»؛دعائم الاسلام،نعمان المغربی،ج 1، ص 153:«یا علی،أما علمت أن الارض تعج إلی اللّه من نوم العالم علیها قبل طلوع الشمس»؛مکارم الأخلاق،شیخ طبرسی،ص 441:«یا علی:نوم العالم أفضل من عبادة العابد الجاهل».
(12) .از حافظ است.
(13) .گلستان سعدی،تصحیح غلامحسین یوسفی،ص 145.
(14) .مثنوی معنوی مولوی،دفتر دوم،بیت 11.
(15) .اشاره است به:نهج البلاغه،خطبه 216:«فالحق أوسع الاشیاء فی التواصف، و أضیقها فی التناصف».
(16) .مثنوی معنوی مولوی،دفتر دوم،بیت 43.
(17) .معجم رجال الحدیث،ج 5،ص 217:حجر بن عدی الکندی:و کان من الأبدال من أصحاب علی(علیه السلام)،رجال الشیخ وعده من أصحاب الحسن(علیه السلام) وعده البرقی من أصحاب أمیر المؤمنین(علیه السلام)من الیمن.وعده الفضل بن شاذان من التابعین الکبار و رؤسائهم و زهادهم و تقدم فی جندب بن زهیر قاتل الساحر.و قال الکشی:حجر بن عدی الکندی:یعقوب،قال:حدثنا ابن عینیة.قال:
حدثنا طاووس،عن أبیه،قال:أنبأنا حجر بن عدی قال:قال لی علی(علیه السلام) کیف تصنع إذا ضربت و أمرت بلعنتی؟!قلت له:کیف أصنع؟قال العنی و لا تبرأ منی، فإنی علی دین اللّه.قال:و لقد ضربه محمد بن یوسف،و أمره أن یلعن علیا!و أقامه علی باب مسجد صنعاء،قال:فقال:إن الأمیر أمرنی أن ألعن علیا،فالعنوه لعنه اللّه فرأیت مجوازا من الناس إلا رجلا فهمها و سلم. ...و ذکر أرباب التراجم و التواریخ أن معاویة بن أبی سفیان لعنه اللّه قتله سنة 51،أو 53،لولائه علیا(علیه السلام).
مستدرک سفینة البحار،شیخ علی نمازی،ج 2،ص 225:«...قالوا:إنه یصلی فی الیوم و اللیلة ألف رکعة،و کان مستجاب الدعوة.قتله معاویة بشهادة جمع من الأشقیاء فی سنة 51. ...یعرف بحجر الخیر و ابن عمه حجر الشر حجر بن یزید ملعون من أتباع معاویة یوم صفین،کما فی کتاب صفین،و أخوه هانی.إخبار النبی(صلی اللّه علیه و آله) عن قتل حجر فیما روی أنه دخل معاویة علی عائشة فقالت:ما حملک علی قتل أهل عذراء حجر و أصحابه؟فقال:یا ام المؤمنین،إنی رأیت قتلهم صلاحا للامة و بقاءهم فسادا للامة.فقالت:سمعت رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)قال:سیقتل بعذراء ناس یغضب اللّه لهم و أهل السماء.فی کتاب الإمام السبط أبی عبد اللّه الحسین(علیه السلام) إلی معاویة:ألست قاتل حجر و أصحابه العابدین المخبتین الذین کانوا یستفظعون البدع
[و یأمرون بقاتل عمرو بن الحمق الذی أخلقت و أبلت وجهه العبادة؟-الخ...أشعاره عند شهادة أمیر المؤمنین(علیه السلام):
فیا أسفا علی المولی التقی أبو الأطهار حیدرة الزکی...
فلما بصر به و سمع شعره قال له:کیف لی بک إذا دعیت إلی البراءة منی،فما عساک أن تقول؟فقال:و اللّه یا أمیر المؤمنین،لو قطعت بالسیف إربا إربا و اضرم لی النار و القیت فیها،لآثرت ذلک علی البراءة منک.فقال:وفقت لکل خیر یا حجر، جزاک اللّه خیرا عن أهل بیت نبیکالخ.
درباره کسانی که معاویه آنان را به قتل رساند در کتاب سبیل النجاة فی تتمة المراجعات،شیخ حسین راضی،ص 215 میخوانیم:قتل معاویة من شیعة أهل البیت خلقا کثیرا.منهم:1-حجر بن عدی الکندی الصحابی الجلیل و ستة من أصحابه.2- شریک بن شداد الحضرمی.3-صیفی بن فسیل الشیبانی.4-قبیصة بن ضبیعة العبسی.5-محرز بن شهاب المنقری.6-کدام بن حیان العنزی.7-عبد الرحمن بن حسان العنزی.8-عمرو بن الحمق الخزاعی صحابی و حمل رأسه و هو أول رأس حمل فی الاسلام.9-مسلم بن زیمر الحضرمی.10-عبد اللّه بن نجی الحضرمی.
11-مالک بن الحارث الاشتر النخعی.12-محمد بن أبی بکر قتله و وضع فی جیفة حمار ثم احرق.هکذا یفعل بأولیاء اللّه.]
(18) .تفصیل مطلب در کتاب عنصر شجاعت حاج میرزا خلیل کمرهای آمده است.در شرح نهج البلاغه،ابن أبی الحدید،ج 5،ص 195،الدرجات الرفیعه،سید علی ابن معصوم،ص 424 آمده است:«حجر الخیر و حجر الشر،أما حجر الخیر فهو حجر بن عدی،صاحب أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام،و أما حجر الشر فابن عمه،کلاهما من کندة،و کان من أصحاب معاویة».
(19) .از حافظ است.
(20) .آخوند ملاّ محمّد کاشانی(م 20 شعبان 1333 ق/3 ژوئیه 1915 م)،فقیه،حکیم، عارف امامی و مدرس بزرگ فلسفه صدر المتألهین در اصفهان،جاذبه درس آخوند کاشانی که فلسفه را با عرفان میآمیخت و نیز حکیم معاصر وی،جهانگیر خان
[قشقایی،علاقهمندان به فلسفه به ویژه فلسفه صدرایی را از شهرهای دور و نزدیک و حتی از کشورهای دیگر به اصفهان میکشاند.در محضر درس وی،شاگردان بسیاری حکمت آموختهاند که مهمترین ایشان عبارتند از شیخ محمد حکیم خراسانی(م 1350 ق/1931 م)،حاج آقا رحیم ارباب(د 1396 ق/1976 م)،میرزا ابو القاسم محمد نصیر شیرازی(م 1330 ق/1912 م)و سید محمد رضا خراسانی.
آخوند علاوه بر فقه و اصول و حکمت،در ادبیات عربی و فارسی و ریاضیات تبحر داشت.از وی آثاری برجا نمانده است.در اصفهان وفات یافت و در تخت فولاد به خاک سپرده شد.ر ک:دائرة المعارف بزرگ اسلامی،ج 1،مقاله 111.
نویسنده:محمد باقر کتابی.
از حوزه درس مرحوم آخوند کاشی نقل میکنند که یک روز مرحوم آخوند قرار گذاشت تفسیر کشاف را درس بدهد.بعد هم اعلام کردند در فلان تاریخ هرکس میخواهد سر درس بیاید حتما باید با خودش کتاب بیاورد.مرحوم آخوند حرفشان لا یتغیر بود و حرفی که میزد از آن روگردان نبود.روز موعود رسید و طلبهها در درس حاضر شدند.در میان طلبهها،طلبهای بود که مشهور به قدس و تقوا بود و خیلی تحویلش میگرفتند.این طلبه اتفاقا آن روز کتابش را نیاورده بود.مرحوم آخوند درسشان را دادند و دیدند این طلبه کتاب ندارد.با تغیر فرمودند:کتاب کو؟ گفت:نیاوردم!مرحوم آخوند با عصبانیت به او پرخاش کردند طوری که طلبههای دیگر نیز دلگیر شدند.دو سه روز از ماجرا گذشت و سرانجام یکی از خواص مرحوم آخوند(ظاهرا مرحوم خراسانی)از ایشان پرسید:آقا،چرا شما به آن طلبه آنقدر سخت گرفتید؟و خلاصه به استاد در نوع برخوردشان ایراد گرفت.مرحوم آخوند در جواب تنها گفت:تو مو میبینی و من پیچش مو/تو ابرو من اشارتهای ابرو!چیزی نمیگذرد که آخوند مرحوم میشود و بعد از دو هفته میبینند وسایل این طلبه را از مدرسه نیمآور دارند بیرون میریزند.کاشف به عمل میآید که ایشان مبلّغ بابیها و بهاییها بوده و شاگردان تازه میفهمند که سبب آن برخورد مرحوم آخوند چه بوده است.]
(21) .نحل 49-50: «وَ لِلّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ* یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ»؛ تحریم،6: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ».
(22) .مثنوی معنوی مولوی،دفتر اول،بیت 3446-3447.
(23) .نهج البلاغه،خطبه 50؛ج 1،ص 54؛مشکاة الانوار طبرسی،ص 434.
(24) .تکویر،26.
حکم عقل در بهره برداری از نعمت ها
قم،حسینیه جوادیان صفر 1378
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
در قرآن مجید و روایات اسلامی،آشکارا،از پیروان و دوستداران عقل تمجید شده است.تکریم اهل عقل در قرآن و روایات بیانگر ارزش و عظمت رفیع این نعمت بیبدیل الهی است.به راستی،اگر این نعمت در جهت صحیح در فردی به شکوفایی لازم برسد،به زودی دارندۀ آن در مدار ارزش و اعتبار قرار خواهد گرفت.یادآور میشود که خداوند متعال در قرآن کریم،و پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،و ائمۀ طاهرین، علیهم السلام،در احادیث و روایات معتبر،دربارۀ آثار بیشمار عقل داد سخن داده و عقل را درسی برای همۀ مردان و زنان تاریخ قلمداد کردهاند.البته،منظور از عقل در قرآن و روایات،همانا عقلی است که فعالیت و حرکت دارد و برای صاحب خود و برای دیگران مولّد ارزشهای الهی و انسانی است.این نوع از عقل،کلی است و صرفا با معرفت حاصل از سفرۀ وحی و نبوت و امامت تغذیه میشود و پرورش مییابد.
خداوند در قرآن مجید،برای معرفی یکی از چهرههای باارزش و والا مقام در این زمینه،به زندگانی لقمان حکیم پرداخته است.لقمان از اهالی سودان،جزو گروه سیاهپوستان و بردگان،و از همروزگاران حضرت داوود،علیه السلام،بوده است.امتیاز این انسان بزرگ در این بود که گوش شنوایی داشت و عاشق حق و معرفت بود.از وی نقل کردهاند که در کنار اهل معرفت زانو زده،از طریق گوش شنوای خود به تغذیۀ عقل پرداخته،و آن عقل مورد نظر حضرت حق را به دست آورده است.در نتیجه،لقمان قلب روشنی پیدا کرده و به تدریج،این قلب چشمۀ جوشان حکمتهای الهی شده است.
در روایتی به نقل از پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،لقمان رعایت شش عنصر را عامل توفیق خود برشمرده است:
راستگویی کار مشکلی به نظر میرسد،اما شدنی است.گاهی خیلی تلخ خواهد بود،اما قابل تحمل است.روزی،از یکی از خیابانهای تهران عبور میکردم،ناگهان،فرشفروشی مرا صدا زد و گفت:فلان جوان را میشناسید؟گفتم:شناخت کاملی ندارم،شناخت من اندک است.گفت:
چند روز قبل،برای خواستگاری از دختر من به منزل ما آمدند.وقتی جوان را دیدم و با او گفتگو کردم،بسیار باوقار و وزین به نظر آمد.
بنابراین،قرار گذاشتیم که یک شب با نزدیکانش برای«بلهبرون»به خانۀ ما بیایند.اما در شب«بلهبرون»،که اقوام و آشنایان عروس و داماد در منزل ما گرد آمده بودند،مسألهای پیش آمد و در نتیجه مراسم به هم خورد و ازدواج سر نگرفت.هرچند جوان بسیار برازندهای بود،اما من از
به وجود آمدن این مسأله کاملا خوشحال و راضی هستم.از فرش فروش پرسیدم:چه مسألهای پیش آمد و چرا مراسم به هم خورد؟گفت:آن شب،قبل از جاری شدن خطبۀ عقد،به جوان گفتم:جبهه رفتهای؟پاسخ داد:نه!گفتم:میروی؟گفت:نه!پرسیدم:در نماز جمعه حاضر میشوی؟ گفت:نه!سؤال کردم:از حضرت امام تقلید میکنی؟گفت:نه!گفتم:
خانوادۀ ما همگی اهل جبهه،نماز جمعه و تقلید از امام هستند.اگر دخترم را به تو بدهم،ممکن است زندگی ما و شما به تلخی بگراید.خدا را شکر،در شب بلهبرون دخترم،به یک آدم راستگو برخوردم.من از تو خیلی متشکرم و تو را دعا میکنم،لطفا،شام را میل کنید و تشریف ببرید.
بدین ترتیب،راستگویی یک فرد چند خانواده را از تلخیهای احتمالی در آینده مصون ساخت.آری،جوان تقلب نکرد،دروغ نگفت،و خود را فدای شهوت نکرد.
به همین ترتیب،میتوان سود صدق در گفتار و زیان کذب در گفتار را در سطح کلان و برای تمام مملکت تخمین زد.از دروغگویان جامعه میپرسم:مگر کسانی که دروغ نگفته و وکیل و مسئول و مدیر نشدهاند از دایرۀ ارادۀ پروردگار خارج هستند؟اصلا مگر کلید روزی به دست دروغ داده شده است؟مگر سلامت زندگی در نفاق است؟آیا آرامش زندگی در حیله و مکر است؟به خدا قسم که تکیه بر مکر و حیله و دغلبازی،و نفاق و دورویی و دروغکاری بسیار زشت،و از سوی افراد معروف زشتتر است.حال،اگر این مسأله از سوی شخصیتهای دینی سر بزند،خیلی زشتتر به نظر خواهد آمد.
پروردگار در قرآن در اهمیت راستگویی و صداقت در زندگی میفرماید:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ». 1
ای کسانی که ایمان آوردهاید،از خدا پروا کنید و با صادقان باشید.
[صادقانی که کاملترینشان پیامبران و اهل بیت رسول بزرگوار اسلام هستند].
باری،خداوند میفرماید:اگر تصمیم دارید در دنیا وارد جرگهای شوید،بهتر است گروه راستگویان را انتخاب کنید.حال،راستگویان عالم چه کسانی هستند:ملائکه،انبیا،ائمه،اولیا،و...خداوند در قرآن دربارۀ وضعیت راستگویان در روز قیامت میفرماید:
«هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّادِقِینَ صِدْقُهُمْ». 2
به درستی که در روز قیامت،کلام دروغ و همراه با حیله و مکر سودمند نخواهد افتاد.در این روز،سود واقعی فقط با صدق به دست میآید.بدین ترتیب،این دو آیه برای سعادت دنیا و آخرت انسانها کافی خواهد بود.
مصداق بارز پرهیز از دروغ،در طول تاریخ بشریت،حضرت امیر المؤمنین علی،علیه السلام،روزی که خلیفه دوم،عمر،در حال احتضار بود،وصیت کرد بعد از این که من از دنیا رفتم،شش نفر(علی، عثمان،زبیر،سعد بن ابی وقاص،عبد الرحمان بن عوف،و طلحه)در یک اتاق جمع شوند و نهایتا،در طول سه روز،از میان خود امیر مملکت را انتخاب کنند.
از آغاز معلوم بود خلافت از آن علی،علیه السلام،یا عثمان خواهد بود؛ اما تیرۀ اموی با خلافت علی موافقت نمیکردند و عبد الرحمان با عثمان خویشاوندی داشت.بنابراین،جانب او را فرو نمیگذاشت.گفتگوها و رفت و آمدها آغاز شد.سرانجام،عبد الرحمان از علی،علیه السلام، پرسید:اگر با تو بیعت کنیم،قبول میکنی کتاب خدا،سنّت پیامبر،و سیرت ابو بکر و عمر را توشۀ راه قرار دهی؟
دوازده سال از وفات پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،سپری شده و در سنّت پیامبر،دگرگونیهایی به وجود آمده بود و این دگرگونیها مطابق میل باطنی علی،علیه السلام،نبود.بنابراین،حضرت علی،علیه السلام، بدون این که منفعت را به مصلحت ترجیح دهد،صادقانه چنین پاسخ داد:
تا آنجا که بتوانم بر اساس کتاب خدا و سنّت پیامبر رفتار خواهم کرد، اما شرط آخر را نمیپذیرم.عبد الرحمان شرط را با عثمان در میان گذاشت،عثمان پذیرفت و اعضای شورا وی را به خلافت برگزیدند. 3
گفتنی است،طرز انتخاب عثمان تا آن روز بیسابقه بود.ابو بکر را گروه حاضر در سقیفۀ بنی ساعده(مهاجران و انصار)به خلافت برگزیدند و عمر را ابو بکر ضمن سفارش نامهای به خلافت گماشت؛اما شورای شش نفره نوعی وکالت در توکیل بود و هریک از آنان انتخاب میشد مسلمانان ناچار باید او را میپذیرفتند.بدین ترتیب،در انتخاب عثمان،تنها رأی یک دسته از اصحاب حل و عقد به حساب آمد.حال، سوال این است که چرا چنین کاری کردند؟اگر امر حکومت شورایی است،باید اجازه میدادند همۀ مردم بعد از دفن خلیفۀ پیشین جمع بشوند و یک نفر را انتخاب کنند،و اگر امر حکومت شورایی نیست، باید خلیفۀ پیشین خود یک نفر را جانشین میکرد.بالاخره کدام روش درست است؟اکنون این خلیفه زنده نیست تا به این سوال جواب بدهد، ولی حدود یک میلیارد نفر از پیروان وی در کرۀ زمین هستند.نمیدانم جوابی دارند به این سوال بدهند یا خیر؟!
نظر شیعه دراینباره روشن است:انتخاب جانشین پیامبر مختص حریم کبریاست و پیغمبر و امام را باید خدا انتخاب کند.مقام امامت در طول
مقام نبوت است.چون لازم است در حکومت اسلامی زمینۀ شایستهای برای رشد عقل،اخلاق،ایمان،و خیر دنیا و آخرت مردم فراهم شود، ضرورت دارد زمامدار از سوی خدا برگزیده شود،چرا که صرفا چنین شخصی میتواند تمام این شاخههای حیات را رشد بدهد.در حقیقت، هرکس بتواند چکیدۀ قرآن و روایات باشد،او منتخب خداوند خواهد بود.آری،علی بن ابی طالب،علیه السلام،را مردم و اشخاص قبول داشته یا نداشته باشند،در هر صورت ولی امر مسلمین خواهد بود؛زیرا ایشان انتخاب حق است.خداوند در قرآن میفرماید:
«وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ». 4
و پروردگارت آنچه را بخواهد میآفریند و آنچه را بخواهد برمیگزیند.
برای آنان در برابر اراده او در قلمرو تکوین و تشریع اختیاری نیست؛منزّه است خدا و برتر است از آنچه برای او شریک میگیرند.
آری،امیر المؤمنین علی،علیه السلام،به خانه بازگشت و بیل و کلنگ و...را برداشت و دوباره برای حفر قنات و نشاندن درخت خرما به صحرا رفت،چون نمیخواست از طریق دروغ به قدرت برسد.علی، علیه السلام،دروغ نمیگوید،انبیا دروغ نمیگویند،ائمه دروغ نمیگویند، اولیای الهی هم دروغ نمیگویند؛اگرچه صندلی و پول و مقامشان از دست برود.
امام صادق،علیه السلام،دربارۀ شدّت زشتی کلمۀ دروغ میفرماید:
وقتی مثلا دو نفر با یکدیگر اختلاف دارند و برای آشتی دادن این دو نفر هیچ راهی جز توسل به غیر حقیقت باقی نمانده است،اینجا کاربرد کلمۀ دروغ صحیح نیست،بلکه اسم این عمل«حل اختلاف»است. 5
زیباترین مطلب در این زمینه،سخن امام زین العابدین،علیه السلام، است که میفرمایند:اگر شمر خنجری را که با آن سر پدرم را جدا کرد پیش من به امانت بگذارد و روزی به در خانهام بیاید و آن امانت را بخواهد،بیچون و چرا خنجر را به او خواهم داد. 6 یعنی ما خاندان پیامبر حاضر نیستیم،حتی به اندازۀ یک فولاد سبک وزن،به شخصی مثل شمر خیانت کنیم.خداوند در قرآن کریم میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً» 7
خدا قاطعانه به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانش بازگردانید و هنگامی که میان مردم داوری میکنید،به عدالت داوری کنید.یقینا فرمان بازگردانیدن امانت و عدالت در داوری نیکو چیزی است که خدا شما را به آن موعظه میکند؛بیتردید خدا همواره شنوا و داناست.
حال،در این عالم،چه چیزهایی امانت خدا به شمار میآیند؟بر اساس آیات قرآن،قدرت و حکومت امانت است.همچنین،قرآن و اهل بیت، علیهم السلام،امانت هستند.به علاوه،تکتک اعضای بدن انسانها امانتهای خدا به ایشان محسوب میشود و نباید به آنها خیانت شود.
اتفاقا،در این زمینه،در نوشتههای مرحوم فیض کاشانی،روایت لطیفی به چشم میخورد:وقتی طفل از مادر متولد و جدا میشود،پروردگار بلافاصله به طفل میگوید:چشم،گوش،زبان،دست،پوست و...را سالم و پاک به تو دادم،آلوده نیست و کثیف و خراب نشده است،هنگام مرگ نیز به همین شکل از تو میخواهم. 8
لقمان میگوید:وقتم را با پرداختن به کارهای بینتیجه،بیهوده و بیمنفعت تلف نکردم.یا در طاعت حق یا در خدمت خلق بودم،یا فکر کردم یا خواندم،و یا تحصیل کردم یا تعلیم دادم.
به راستی این روند خیلی زود انسان را نورانی میکند.امام موسی بن جعفر،علیها السلام،میفرمایند:بهای بدن این افراد همانا بهشت است.
آری،بدنهایشان هم قیمت دارد. 9
لقمان ادامه میدهد:زبانم را از هرگونه گناه نگاه داشتم.
این مسآله بسیار مهم است.به یکی گفتند:شنیدهایم میخواهی همسر خود را طلاق بدهی؟گفت:بله!گفتند:چرا؟پاسخ داد:هنوز همسر من است.بنابراین،غیبت او شایسته نیست؛چون مسلمان است.
پرسشکنندگان از سؤال خود خجالتزده شدند و ساکت ماندند.مدتی گذشت و مرد سرانجام همسر خود را طلاق داد.بعد از اتمام مسائل شرعی مربوط به طلاق،زن دوباره ازدواج کرد.یک سال بعد،بار دیگر رفقا به او گفتند:چه شد که همسر خود را طلاق دادی؟پاسخ داد:آن زن الان همسر من نیست و ناموس دیگران است،بنابراین،من حق ندارم دربارۀ او حرف بزنم.
لقمان میگوید:در هیچ زمانی به نامحرم چشم ندوختهام،چون خدا چشم را برای دنبال کردن نامحرمان به من امانت نداده است.
آری،چشم متعلق به خداست و چند سالی پیش ما امانت خواهد داد.
مرحوم آیت اللّه العظمی آقا سید موسی خوانساری 10 داستان بسیار عجیبی دراینباره برای من نقل کردهاند:روزی،همراه با چند نفر،به خدمت مرحوم آیت اللّه العظمی آقا شیخ عبد الکریم حائری رسیدیم.
ایشان فرمود:تصمیم دارم به بازدید یکی از خوبان قم بروم،شما هم بلند شوید برویم.قبول کردیم و همراه ایشان به منزل آن دوست رفتیم.آقا شیخ عبد الکریم،در میان میوههای گوناگون،علاقۀ خاصی به انگور داشت؛اما وقتی خدمتکار این منزل برای ما و ایشان انگور تهیه کرد و گفت:میل کنید،ایشان فرمود:میل ندارم!ایشان از آب و شربت میل کردند،ولی انگور نخوردند.وقتی بیرون آمدیم و خداحافظی کردیم،به ایشان گفتم:آقا،مگر شما به انگور علاقهمند نیستید؟فرمود:چرا!گفتم:
پس چه شد،در خانۀ این دوست،به انگور تمایل نشان ندادید؟فرمود:
صاحب خانه ایرادی نداشت،ولی در انگور ایراد بود.گفتم:ایراد انگور چه بود؟فرمود:هرگاه میخواهم به سمت لقمهای که از نظر خدا حلال نیست دست دراز کنم،حالت تهوع به من دست میدهد،اختیاری نیست،خدا نمیگذارد لقمۀ حرام بخورم.وقتی من این مطلب را شنیدم، خداحافظی کردم و پیش صاحب خانه رفتم و گفتم:آقا،شیخ عبد الکریم عاشق انگور است،اما انگور خانۀ تو را نخورد.آیا انگور شما عیب داشت؟گفت:نمیدانم!فورا،خدمتکار را صدا زد و به او گفت:این انگور را از کدام کندهها چیدی؟برویم آن کنده را در آوریم و آتش بزنیم.
خدمتکار گفت:و اللّه،وقتی آقا شیخ عبد الکریم تشریف آورده بودند، کندههای حیاط انگور شیرین و رسیده نداشت،بنابراین به باغ آن طرفی رفتم و از آنجا انگور چیدم.
متأسفانه،الان برخی از مردم به حرامخوریهای مختلف خو گرفتهاند و از خوردن لقمۀ حرام دچار استفراغ نمیشوند،هضم هم میکنند و خوشمزه هم مییابند.چرا سفرهها اینگونه شده است؟چه تعداد کاسب داریم که با رئیس بانکها تبانی میکنند و فهرست خرید صوری مثلا ده میلیون تومانی به بانکها میبرند و میگویند:من این جنس را
خریدهام،بانک هم با این که میداند فهرست خرید صوری است میگوید:بسیار خوب،ما با شما مشارکت میکنیم و وام در اختیارتان قرار میدهیم.شاید ما آخوندها اشتباه درس خواندهایم،شاید فقه ما غلط است و شاید ائمه ما را خوب راهنمایی نکردهاند.اگر بازپرداخت قسط بانکها یک ساعت به تأخیر بیفتد،ده هزار تومان جریمه لحاظ میشود.
میگویند:این دیرکرد است.دیرکرد مگر از اروپاییها نیست؟مگر از مسیحیها و یهودیها نیست؟این حرامها فقط با اجبار در چارچوبهای حلال فقهی میگنجند!
مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء در رسالهای که دربارۀ ربا نوشته است میگوید:با این راههای فراری که برای ربا گذاشتهاید،انگار خداوند متعال با حروف(ر،ب،الف)مخالف بوده،نه با پول ربایی.آری،گویی خدا با لغت ربا مخالف بوده،نه با مصداق ربا.
چه خوب است انسان به حق متصل بشود تا حق او را هدایت بکند که:بندۀ من،این نماز را نخوان،این روزه را نگیر،و این لقمه را نخور، یا این نماز را بخوان،این روزه را بگیر،و...!پروردگار مهربان عالم در قرآن کریم میفرماید:
«وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ». 11
و خدا مردم را به سرای سلامت و امنیت که بهشت عنبر سرشت است دعوت میکند و هرکه را بخواهد به راهی راست هدایت مینماید.
مرحوم آیت اللّه العظمی کلباسی 12 بزرگ،که در منطقهای از اصفهان مرجعیت تام داشتند،چنین نقل کردهاند:مدتی،یک مسألۀ علمی برای من حل ناشدنی باقی مانده و به شدت مرا ناراحت کرده بود.به کتابهای بسیاری مراجعه میکردم(ابن سینا،ابن رشد،ملا صدرا،فیض، و روایات مختلف)،اما نمیتوانستم جواب این مسأله را پیدا کنم.یک
شب،در حالی که با غم و غصۀ فراوان به خواب رفته بودم،در عالم رؤیا، به جلسه باشکوهی راه داده شدم.در این جلسه،از پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و آله،و فاطمۀ زهرا،سلام اللّه علیها،تا امام عصر، عجل اللّه تعالی فرجه الشریف،حضور داشتند.خدمت فاطمۀ زهرا رسیدم و عرض کردم:خانم،من در این مسأله مشکل دارم،راهنمایی میفرمایید.
فاطمۀ زهرا،سلام اللّه علیها،فرمودند:از ایشان بپرس!برگشتم و دیدم آقا سید محمد باقر حجت الاسلام 13 در جلسه حضور دارند.در اصفهان، اغلب به خدمت این بزرگوار میرسیدم.از خود پرسیدم:یعنی حل این مسأله به دست ایشان است؟!آقا سید محمد باقر در خواب،به طرزی بسیار زیبا،مشکل مرا حل کردند.آنقدر از حل این مسأله خوشحال شده بودم که از خواب بیدار شدم و هنگام طلوع آفتاب،به در خانۀ آقا سید محمد باقر مراجعه کردم.در باز بود،سید آمد و مرا به داخل راهنمایی کرد.بعد از احوالپرسی،به ایشان عرض کردم:آقا جان،یک مسأله برای من خیلی مشکل شده است،چه کنم؟فرمودند:ظاهرا، دیشب خدمت مادرم زهرا،سلام اللّه علیها،مسأله را حل کردم،دوباره میخواهی جواب را بگویم؟!
امام جعفر صادق،علیه السلام،دربارۀ اختصاص اینگونه رؤیاهای صادقانه به اولیای الهی میفرمایند:پروردگار بزرگ جهان به اولیای خود، در حالی که خواب هستند،بشارت میدهد.البته،اگر اولیای حق اندکی قویتر بشوند،در بیداری بشارت خواهند یافت. 14 خداوند در قرآن مجید میفرماید:
«لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ». 15
آنها را از خدا پیوسته بشارت است هم در حیات دنیا(به مکاشفات در عالم خواب)و هم در آخرت به نعمتهای بهشت.
آری،سیر حیات ایشان چنین است:واقعیات را از زبان وحی و لسان انبیای خدا میشنوند.عقل با معرفت صحیح تغذیه میکنند و بعد هم این معرفت را به عمل میگذارند،دل تبدیل به گیرندۀ حکمت از ملکوت عالم میشود.مطمئنا،دل انسان از چند سیم و حلبی کمتر نیست.وقتی چند سیم و حلبی به یکدیگر پیوند داده میشوند،گیرندۀ قوی رادیو به وجود میآید و چندین موج گرفته و برای مخاطب آماده میشود.خداوند بزرگ و مهربان عالم دراینباره به انسانها هشدار میدهد و میفرماید:
«أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». 16
اگر دل انسان در پیوند با مسائل معرفتی و عملی قرار بگیرد،بیشک به گیرندهای عظیم تبدیل خواهد شد.قلب توانایی کارهای بیشماری دارد؛ هرچند حوصله میخواهد،تحمل تلخ میطلبد،و گذشت از لذتهای معمولی و غیر معمولی میخواهد.
تا بیخبری ز ترانه دل هرگز نرسی به نشانه دل
روزانه نیک نمیبینی بیناله و آه شبانه دل
تا چهره نگردد سرخ از خون کی سبزه دمد ز دانه دل؟
از موج بلا ایمن گردی آنگه که رسی به کرانه دل
از خانه کعبه چه میطلبی ای از تو خرابی خانه دل
اندر صدف دو جهان نبود چون گوهر قدس یگانه دل
در مملکت سلطان وجود گنجی نبود چو خزانه دل
جانا نظری سوی مفتخرت کاسوده شود ز بهانه دل.
همانا،اگر انسان میخواهد در روز قیامت اجازه پیدا کند به صف انبیا و امامان ملحق شود،باید قلب خود را صاف و شفاف سازد.خداوند دربارۀ چارۀ انسان در این روز سرنوشتساز میفرماید:
«یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ. إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ». 17
روزی که هیچ مال و اولادی سود نمیدهد،مگر کسی که دلی سالم از رذایل و خبایث به پیشگاه خدا بیاورد.
به طواف کعبه رفتم،به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی،که درون خانه آیی؟ 18
(1) .توبه،119.
(2) .مائده،119: «قالَ اللّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ».
(3) .الصراط المستقیم،علی بن یونس عاملی،ج 3،ص 117:«ذکر نظام الدین الشافعی فی شرحه للطوالع أن عبد الرحمن عرض علی علی أن یبایعه علی کتاب اللّه و سنة نبیه و سیرة الشیخینثلاث مراتفأبی سیرة الشیخین،فأعرض ذلک علی عثمان ثلاثا فقبله»؛عبد اللّه بن سبا،سید مرتضی عسکری،ج 1،ص 277:«قال عبد الرحمن لعلی بن أبی طالب:هل أنت مبایعی علی کتاب اللّه و سنة نبیه و سنة الشیخین؟قال:
أما کتاب اللّه و سنة نبیه فنعم و أما سنة الشیخین فأجتهد رأیی.فجاء إلی عثمان فقال له:هل أنت مبایعی علی کتاب اللّه و سنة نبیه و سنة الشیخین،قال:اللهم نعم فبایعه».
سید علی شهرستانی در کتاب وضوء النبی دراینباره مینویسد(ج 2،ص 190):
«أن عبد الرحمن بن عوف قال لعلی:یا علی،هل أنت مبایعی علی کتاب اللّه و سنة نبیه و فعل أبی بکر و عمر؟فقال علی:أما کتاب اللّه و سنة نبیه فنعم،و أما سیرة الشیخین فلا.فعلی لم یرتض الشرط الأخیر،و معنی کلامه تخالف سنة رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،مع سیرتهماعلی أقل تقدیر من وجه نظر الإمام علیلأنهما- [أی السنة و سیرتهمالو کانتا متحدتین للزم عبد الرحمن أن یعطی الخلافة لعلی،لعدم وجود شیء فی سیرة الشیخین یخالف سنة رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،و ما نزل به الوحی،أو للزم علی الأخذ بسیرتهما،و لما لم یسلم عبد الرحمن الخلافة،علمنا أن هناک تنافیا بینهما و أنهما لیسا بشیء واحد؟!إن رفض علی للشرط المذکور و امتناع ابن عوف تسلیم الخلافة له لیؤکدان علی مخالفة سیرة الشیخین للکتاب و السنة».]
(4) .قصص،68.
(5) .کافی،ج 2،ص 210:«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:قال:أبلغ عنی کذا و کذا- فی أشیاء أمر بهاقلت:فأبلغهم عنک و أقول عنی ما قلت لی و غیر الذی قلت؟قال:
[نعم إن المصلح لیس بکذاب[إنما هو الصلح لیس بکذب]»؛وسائل الشیعة(آل البیت)،حر عاملی،ج 12،ص 252:«عن جعفر بن محمد،عن آبائهفی وصیة النبی،صلی اللّه علیه و آله،لعلی،علیه السلام،قال:یا علی إن اللّه أحب الکذب فی الصلاح،و أبغض الصدق فی الفسادإلی أن قال:«یا علی ثلاث یحسن فیهن الکذب:المکیدة فی الحرب،و عدتک زوجتک،و الإصلاح بین الناس»؛وسائل الشیعة (آل البیت)،حر عاملی،ج 12،ص 253:«عن عیسی بن حسان قال:سمعت أبا عبد اللّه،علیه السلام،یقول:کل کذب مسؤول عنه صاحبه یوما إلا کذبا فی ثلاثة:رجل کائد فی حربه فهو موضوع عنه،أو رجل أصلح بین اثنین یلقی هذا بغیر ما یلقی به هذا یرید بذلک الإصلاح ما بینهما،أو رجل وعد أهله شیئا و هو لا یرید ان یتم لهم».
(6) .الأمالی،شیخ صدوق،ص 319؛نیز درمشکاة الانوار،طبرسی،ص 108؛و نیز در روضة الواعظین،نیشابوری،ص 373:«عن أبی حمزة الثمالی،قال:«سمعت سید العابدین علی ابن الحسین بن علی بن أبی طالب،علیهم السلام،یقول لشیعته:علیکم بأداء الامانة،فو الذی بعث محمدا بالحق نبیا،لو أن قاتل أبی الحسین بن علی علیهما السلام ائتمننی علی السیف الذی قتله به لادیته إلیه»؛مستدرک سفینة البحار،شیخ علی نمازی،ج 1،ص 223:«قال الباقر،علیه السلام:«علیکم بالورع و الإجتهاد، و صدق الحدیث،و أداء الأمانة إلی من ائتمنکم علیها برا کان أو فاجرا،فلو أن قاتل علی بن أبی طالب،علیه السلام،ائتمننی علی أمانة لأدیتها إلیه».
(7) .نساء،58.
(8) .این مطلب در محجة البیضاء مرحوم فیض آمده است.(مولف)
(9) .تفسیر مجمع البیان،شیخ طبرسی،ج 5،ص 129:«ویروی أن اللّه سبحانه تاجر المؤمنین،فأغلی لهم الثمن،فجعل ثمنهم الجنة.و کان الصادق،علیه السلام،یقول:أیا من لیست له همة!إنه لیس لأبدانکم ثمن إلا الجنة،فلا تبیعوها إلا بها،و أنشد الأصمعی للصادق،علیه السلام:أثامن بالنفس النفیسة ربهافلیس لها فی الخلق کلهم ثمن/بها نشتری الجنات إن أنا بعتهابشیء سواها إن ذلکم غبن/إذا ذهبت نفسی بدنیا أصبتها*فقد ذهب الدنیا،و قد ذهب الثمن».
(10) .سید موسی خوانساری از شاگردان مرحوم آشیخ عبد الکریم حائری بوده است.
(مولف)
(11) .یونس 25.
(12) .منظور مرحوم آیت اللّه محمد ابراهیم کلباسی اصفهانی است که از شاگردان سید بحر العلوم بود.
(13) .منظور مرحوم آیت اللّه سید محمد باقر شفتی رشتی است که به حجت الاسلام شهرت داشت.ایشان نیز از شاگردان سید بحر العلوم بود.سید محمد باقر شفتی فرزند سید محمد نقی است که به سال 1175 ق در روستای چرزه به دنیا آمد.در سال 1182 ق همراه خانوادهاش به شفت هجرت کرد.او در این شهر از محضر دانشورانی چند بهره گرفت و سرانجام رهسپار عراق شد.او در غروب یکی از روزهای سال 1192 ق به کربلا رسید و در جمع شاگردان حضرت سید علی طباطبایی جای گرفت.زندگی در حریم سالار شهیدان یک سال به درازا کشید و محمد باقر در این مدت از پژوهشهای پرارزش محقق برجسته شیعه حضرت وحید بهبهانی بهره برد و از حمایتهای پیدا و پنهان استاد گرانقدرش سید علی طباطبایی برخوردار شد.آن گوهرشناس گرانمایه به زودی ارج شاگردی که با کفشهای پاره در درس حضور مییافت را باز شناخت و کسی را مأمور ساخت تا هر روز دو گرده نان برای ظهر و شام سید شفتی آماده سازد.در سال 1193 ق،راه نجف را در پیش گرفت و خود را به امواج خروشان دریای بیپایان علم سید بحر العلوم سپرد و علاوه بر آن،از اندوختههای گرانقدر دیگر دانشوران آن سامان چون شیخ جعفر کاشف الغطاء نیز بهره برد.
نجف به جز معنویت و دانش ارمغان دیگری نیز برای سید داشت.ارمغان گرانبهایی که تا پایان عمر در کنار سید باقی ماند و این هدیه پرارج محمد ابراهیم کلباسی بود که در محفل درس علامه بحر العلوم با این دانش پژوه پرهیزگار آشنا شد و او را رازدار گنجینه اسرار خویش ساخت.
[هرچند تاریخ از ثبت گفتگوها و آمدوشدهای این دوستان صمیمی خودداری کرده است اما تنها خاطره بازمانده از آن روزها میتواند نشاندهنده زندگی سید محمد باقر شفتی در نجف باشد:روزی،محمد ابراهیم به حجره سید محمد باقر شتافت و با جانگدازترین تصویر سالهای دانشاندوزیاش روبهرو شد.کتابها نیمهباز در کف اتاق پراکنده بود،کوزه آب گوشهای بر زمین غلتیده،و دوست گرانقدرش چون مردگان بر حصیر کهنه فرو افتاده بود.
محمد ابراهیم که از شرایط زندگی سید محمد باقر آگاه بود،نیک دریافت که جوانی چون وی جز به سبب گرسنگی چنین ناتوانی و زمینگیر نمیشود.پس به بازار شتافته،غذایی مناسب فراهم آورد و دوست عزیزش را از مرگ رهایی بخشید.
زندگی در نجف تا 1204 ق ادامه یافت.در این سال بیماری سید را فرا گرفت و روانه بغداد ساخت.او چهار ماه در بغداد زیست.در این مدت از درد رهایی یافت، کتاب نفیس«الحلیه اللامعه»را به رشته نگارش کشید و سرانجام برای بهرهگیری از محضر دانشور برجسته سید محسن اعرجی رهسپار کاظمین شد.جاذبه کاظمیه و استاد شهرهاش گوهر چرزه را یک سال در آن دیار ماندگار ساخت.سپس بار سفر بست و در حدود 1205 ق راه ایران را در پیش گرفت.
سید محمد باقر در حالی که جز یک جلد کتاب و سفرهای نان چیزی همراه نداشت در مدرسه چهار باغ مسکن گزید،ولی به زودی دریافت که محفل درسش سرپرست مدرسه را آزرده خاطر کرده است.بنابراین،به مدرسه دیگر کوچید و بساط تدریس و تحقیق را گسترد.
در سایه کوششهای وی فقیهان فراوانی بالیدند و در آسمان دانش و ایمان به نور افشانی پرداختند،عالمانی چون:شیخ محمد مهدی بن حاج محمد ابراهیم کلباسی؛ میرزا ابو القاسم بن حاج سید مهدی کاشانی(م.1281 ق)؛حاج محمد جعفر آبادهای؛ محمد شفیع جاپلقی(م.1280 ق)؛صفر علی لاهیجی؛ملا صالح برغانی قزوینی؛ملا جعفر نظرآبادی؛محمد تنکابنی؛سید محمد باقر خوانساری؛سید علی طباطبایی زوارهای(علویجهای)و دهها شاگرد دیگر.]
[از میان شصت اثری که از این بزرگوار به جا مانده این آثار را میتوان نام برد:
تحفه ابرار المستنبط(الملتقط)من آثار الائمه الاطهار؛الزهره البارقه فی احوال المجاز و الحقیقه؛شرح تهذیب الاصول علامه حلی؛مطالع الانوار فی شرح شرایع الاسلام؛ رسالهای در مشتق؛رسالهای در احکام شک و سهو در نماز؛رسالهای در عدم جواز بقا بر تقلید مجتهد میت؛حواشی بر فروغ کافی؛جوابات المسائل.
همگام با تحولات اقتصادی،زندگی سیاسی اجتماعی سید نیز دستخوش دگرگونیهای بسیار شد.پرهیزگاری،پایفشاری در اجرای احکام الهی و همراهی پیوسته بزرگانی چون حاج محمد ابراهیم کلباسی و ملا علی نوری اعتبار اجتماعی ستاره نامور حوزه سپاهان را فزونی بخشید و او را به حجت الاسلام شهره ساخت.
حاجی کلباسی با آن که خود مجتهدی بلند آوازه بود همواره سید را گرامی میداشت،هرگز پیشتر از وی راه نمیرفت و پیوسته مردم را به پیروی از فقیه شفتی فرا میخواند.او بر فراز منبر وعظ میگفت:اگر رسول خدا،صلّی اللّه علیه و آله،زندگی خاکی داشت و میخواست کسی را به فرمانداری و داوری شرعی سپاهان گسیل دارد،بیترید آن فرد سید حجت الاسلام بود.
این گفتار از مجتهد پارسایی که همگان وی را تندیس تقوا میشمردند سید را پیش از پیش شهره ساخته بر موقعیت اجتماعی و توان سیاسی اقتصادیاش افزود.
اینک او میتوانست با خاطری آسوده رسالت آسمانیاش را به انجام رساند و آیین وحی را در همه منطقه حاکم سازد.در چین شرایطی فتحعلی شاه به اصفهان گام نهاد و سید که دیدار با وی را نمیپسندید سرانجام با کوشش آشنایان به امید کاستن از ستمهای دربار به دیدارش شتافت.او در این ملاقات دردهای مردم را به گوش شاه رسانده وی را به برداشتن مشکلات جامعه فرا خواند.شاه در پایان گفت:از من برای خود چیزی بخواه!
سید پاسخ داد:نیازی ندارم.
ولی فتحعلی خان بر خواستهاش پای فشرد و گفتارش را چندبار تکرار کرد.
سرانجام،سید فرمود:اینک که دراینباره پافشاری میکنید تقاضا دارم فرمان دهید]
[نقارهخانه را موقوف سازند!شاه خاموش مانده،در شگفتی فرو رفت و پس از خروج به امین الدوله گفت:عجب سیدی است،از من میخواهد نقارهخانه را که نشانه سلطنت است،موقوف سازم.
سید در سال 1231 یا 1232 ق همراه گروهی از دانشوران و دین باوران مشتاق از راه دریا رهسپار حجاز شد.گشاده دستی و مناظرههای پیروزمندانه وی با دانشمندان مذاهب گوناگون علمای حجاز را سخت تحت تأثیر قرار داد به گونهای که وی را بزرگ شمردند و میخهایی که او برای مشخص ساختن حدود طواف بر زمین کوفته بود،بیهیچ تردیدی پذیرفتند.او همچنین توفیق یافت فدک را از کارگزاران دولت عثمانی باز ستاند و به سادات حریم خاک نبوی،صلی اللّه علیه و آله،سپارد.
سال 1245 ق،سال درخشش روزافزون آفتاب مرجعیت سید بود.آن فقیه نیک نهاد بیش از هشت هزار متر زمین برای پی افکندن یکی از بزرگترین مساجد جهان (مسجد سید کنونی)آماده کرد و کلنگ بنیادی الهی را به زمین زد.عظمت نقشه سید چنان بود که درباریان قاجار آن را فراتر از توان مالی مرجع شیعه میانگشتاند.شاه با چنین اندیشهای پیشنهاد کرد در ساختن مسجد شریک شود،ولی سید از پذیرش پیشنهاد سر باز زد.شاه گفت:شما توان به فرجام رساندن چنین بنیاد پرشکوهی را ندارید!سید فرمود:دست من در خزانه آفریدگار گیتی است!بدین ترتیب،شاه قاجار از شرکت در بنیاد مسجد باز ماند.
در ربیع الثانی 1253 ق،محمد خان بار سفر بست و برای گوشمالی فرماندار افغانستان رهسپار آن دیار شد.او در پاییز همان سال به هرات رسید و شهر را به محاصره در آورد.وزیر مختار بریتانیا،که از نفوذ فراوان سید آگاه بود،ضمن نامهای از فقیه سپاهان خواست در این مهم مداخله کرده نیروهای ایران را از ادامه درگیری باز دارد.مرجع شیعه،که از هدف استعمارگران آگاهی داشت،از اقدامهای پایتخت نشینان پشتیبانی کرد و به فریبکاران بیگانه نشان داد که هرگز مصالح ملت و اسلام را نادیده نمیگیرد.]
[در این سال،شورش مردم اصفهان علیه کارگزاران دربار خشم محمد شاه را برانگیخت بنابراین،چون از سفر هرات بازگشت راه مرکز کشور پیش گرفت تا انقلابگران را گوشمالی دهد و از سید فقیهان شیعه انتقام گیرد.در اندیشه او هیچکس جز سید توان سازماندهی چنین شورشی را نداشت.پس باید یکبار برای همیشه با وی درگیر میشد و کاخ افسانهای قدرت و ثروتش را درهم میکوبید.ولی پروردگار نقشهای دیگر تدبیر کرده بود.در سایه عنایات ربانی سید از خطر رهایی یافته بر شوکت و قدرتش افزوده شد و شاه بیهیچ دستاورد چشمگیری به پایتخت بازگشت.البته،بازگشت شاه هرگز به معنای پایان توطئه علیه سید فقیهان شیعه نبود.تلاشهای درباریان برای فروپاشی توان اجتماعی سیاسی در قالبی نوین ادامه یافت.این شکل چیزی جز ترور و حذف فیزیکی مرجع بیدار سپاهان نبود.
زهرآگین ساختن ظرفهای غذای آن مجتهد گرانمایه و گسیل چهار مزدور برای تیراندازی به سید در نیمه شب نقشههایی بود که به دقت اجرا شد ولی به لطف الهی ناکام ماند.
در 1257 ق،پناهنده شدن فقیه بزرگوار حضرت محمد تقی بن ابی طالب یزدی به حریم مرجعیت شیعه بار دیگر خشم شاه را برانگیخت.او که هرگز نمیتوانست نقطهای از کشور را برون از نفوذ و حاکمیت خویش بیابد با هدف دستگیری محمد تقی یزدی که به سبب گفتار کفر ستیزانهاش تحت تعقیب بود،راه اصفهان پیش گرفت.
در این سفر مأمورین به حریم سید یورش برده،دانشور آزاده یزدی را به بند کشیدند و به تهران گسیل داشتند.البته شاه بدین امر بسنده نکرد و برای فروپاشی همیشگی آن حریم امن به بهانههای گوناگون بر ثروت مرجع شیعیان،که چیزی جز اموال مسلمانان نبود،چنگ انداخت و دین باوران را با زیانی سنگین روبرو ساخت.
کردار زشت شاه چنان قلب مرجعیت شیعه را آزرده ساخت که چون خان قاجار همراه موکب ویژه همایونی برای دیدار و گفتگو با وی به محله بیدآباد روی آورد، اندوهناک شد.صدای طبلها و شیپورهای مزدوران سلطنت قلب مهربانش را فشرد.]
[دست به آسمان بلند کرد و ملتمسانه گفت:پروردگارا،ذلت فزونتر بر فرزندان زهرا روا مدار!
خداوند دعای بنده نیکوکارش را اجابت کرد.با آغاز سال 1260 ق بیماری بر پیکر پیر فرزانه سپاهان پنجه افکند و در یکی از روزهای ربیع الثانی،پس از نماز ظهر،روان پاکش سمت محفل سبز کامروایان سپید دست پر کشید.(نوشته مرحوم عباس عبیری).]
(14) .تفسیر المیزان،ج 10،ص 98:«عن جابر بن عبد اللّه قال:أتی رجل من اهل البادیة رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،و سلم فقال:یا رسول اللّه أخبرنی عن قول اللّه: «اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ» فقال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله و سلم:أما قوله:«لهم البشری فی الحیاة الدنیا»فهی الرؤیا الحسنة تری للمؤمن فیبشر بها فی دنیاه،و أما قوله:«و فی الاخرة»فإنها بشارة المؤمن عند الموت ان اللّه قد غفر لک و لمن حملک إلی قبرک»،تفسیر المیزان،ج 10،ص 99:
«و فی المجمع فی قوله:«لهم البشری فی الحیاة الدنیا و فی الاخرة»عن ابی جعفر، علیه السلام،فی معنی البشارة فی الدنیا:الرؤیا الصالحة یراها المؤمن لنفسه أو تری له، و فی الاخرة الجنة و هی ما یبشرهم به الملائکة عند خروجهم من القبور،و فی القیامة إلی أن یدخلوا الجنة یبشرونهم حالا بعد حال».
(15) .یونس،63-64: «اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ لا تَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ».
(16) .اعراف،185: «أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْ عَسی أَنْ یَکُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ».
(17) .شعراء،88-89.
(18) .بیت از عراقی است.
عقل حجت باطنی
قم،حسینیه جوادیان صفر 1378
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
از آیات قرآن مجید و روایات معتبر اسلامی چنین بر میآید که عزیزترین و سودمندترین نعمت خداوند مهربان به انسان عقل است.در هزار آیه از قرآن مجید،میدانهایی برای جولان و حرکت عقل معرفی شده که به بیش از صد میدان میرسد. 1 البته،این ودیعۀ ارجمند الهیدر ابتدای تولد بشرحالت جزئی دارد؛اما اگر انسان بتواند آن را با نبوت انبیا و امامت ائمه تعالی بخشد،چون بین عقل و نبوت و امامت و در یک کلمه «وحی»ارتباطی مستقیم وجود دارد،نهایتا عقل میتواند به تعالی لازم دست پیدا کند و به عقل کلی یا فعّال تبدیل شود.آری،عقل شعاعی از ارادۀ حق به شمار میآید و وحی شعاع کامل این اراده است.
در روایت ارزشمندی،مندرج در جلد اول کتاب شریف اصول کافی،به نقل از وجود مبارک امام موسی بن جعفر،علیه السلام،چنین آمده است:
«إن اللّه علی الناس حجتین:حجة ظاهرة و حجة باطنة».
بر طبق این روایت،خدا بر تمام مردم عالم دو حجت دارد:حجت ظاهری،و حجت باطنی.همین روایت اینگونه ادامه مییابد:
«فأمّا الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمة،علیهم السلام،و أمّا الباطنة فالعقول». 2
باری،حجتهای ظاهری پیامبران و امامان معصوم به شمار میآیند و حجت باطنی عقلهای خدادادی انسانهاست.به راستی،سراسر وجود مبارک همۀ انبیای خدا عقل کامل،و کل وجود اعظم پیامبر اسلام، صلی اللّه علیه و آله،عقل اکمل است.در روایت دیگری آمده است:
همۀ رسولان خدا،در طول تاریخ،عاقلترین انسانهای زمانۀ خود بودهاند. 3
شایان ذکر است،این قاعده دربارۀ ائمۀ بزرگوار شیعه،علیهم السلام، هم صدق میکند.در همین زمینه،امام صادق،علیه السلام،میفرمایند:
وقتی دوازدهمین امام ظهور بکند،عقل همۀ مردم دنیا کامل خواهد شد. 4
آری،همۀ انسانها دارای عقل جزئی هستند؛اما به محض این که امام دوازدهم ظهور کند و به مردم نظر عنایت افکند،عقل جزئی آدمیان به عقل کلی و جامع ارتقا خواهد یافت.
مگر حضرت ولی عصر،عجل اللّه تعالی فرجه الشریف،چقدر عقل دارند؟ پاسخ این است که عقل امام زمان،با عقل کلی عالم(وجود مقدس حضرت حق)در رابطه است.بنابراین،قابل اندازهگیری نیست.تازه، عقل قویتر نزد رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،است.خداوند میفرماید:
«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی. إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی». 5
و از روی هوا و هوس سخن نمیگوید.گفتار او چیزی جز وحی،که به او نازل میشود،نیست.
پس،یادآور میشود،تعبیر این روایت از پیامبران و امامان به منزلۀ حجتهای ظاهر خدا،و تعبیر روایت از عقل انسانها به مثابۀ حجت باطنی پروردگار نشان میدهد عقل انسان با وحی دارای رابطۀ مستقیمی است.خداوند متعال،در یکی از آیات سورۀ مبارکۀ حشر،به ارتباط مستقیم به نقل و عقل اشارۀ صریحی میفرماید:
«لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ». 6
اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم،قطعا آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده میدیدی.و این مثلها را برای مردم میزنیم تا بیندیشند.
در آیهای دیگر از قرآن،چنین میخوانیم:
«وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ». 7
و این مثلها را برای مردم میزنیم،ولی جز اهل معرفت و دانش در آنها تعقّل نمیکنند.
بنابراین،بین وحی ظاهری خدا به پیامبر(قرآن)و وحی باطنی خدا به بشر(عقل)ارتباط مستقیمی وجود دارد؛زیرا انسان میتواند،از طریق عقل،به کنکاش و درک مفاهیم موجود در قرآن بپردازد و حتی از این طریق،مفاهیم قرآن را به عرصۀ عمل وارد سازد.این همه آیات خداوند در قرآن مجید با مضمون«اعلموا»چه معنایی دارند؟«اسمعوا»،«تفکروا»، و«تعقلوا»در روایات اسلامی چه مفهومی دارند؟چرا امیر مؤمنان علی، علیه السلام،به مدت پنج سال،روی منبر کوفه،برای مردم خطبه خواند؟ بعثت صد و بیست و چهار هزار پیامبر بزرگ الهی از جمله رسول اکرم، صلی اللّه علیه و آله،و نزول صد و چهارده سوره قرآن کریم در طول بیست و سه سال چه معنایی داشته است؟یعنی انسانها میتوانند انبیا و ائمه را فهم و درک کنند.خداوند در قرآن به تمام بتپرستان و مشرکان هشدار میدهد:شما میفهمید،هرچند خود را به نفهمی زدهاید!
«اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ». 8
آن خدایی که برای شما زمین را گسترد و آسمان را برافراشت و فرو بارید از آسمان آبی که به سبب آن بیرون آورد میوههای گوناگون برای روزی شما.پس کسی را مثل و مانند او قرار ندهید،در صورتی که میدانید خدا ذات بیمثل و بیمانند است.
آری،در این عالم،همۀ انسانها به دو نیروی بسیار عمده مجهّز شدهاند:1.توان درک مفاهیم قرآن با به کارگیری عقل؛2.قدرت انتقال معرفت و حیانی حاصل به تمام اعضا و جوارح(چشم،گوش،زبان، دست،پا،شکم و شهوت،قلب،و روح).بر این اساس،پروردگار انتظار دارد انسان از این دو نیروی خدادادی به منظور دستیابی به کمال بشریاش بهره ببرد.البته،خداوند از انسانها نمیخواهد همگی به اندازۀ امیر مؤمنان،علیه السلام،به درک مفاهیم قرآن نائل آیند،بلکه میگوید هرکس باید به اندازۀ داشتههای خود به فهم قرآن دست یابد.خداوند در قرآن میفرماید:
«لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها». 9
خدا هیچکس را تکلیف نکند،مگر به قدر توانایی او.
عقل جزئی بشر میتواند به زیباترین وضع ممکن در رکاب قرآن،انبیا و ائمه قرار بگیرد و از نور قرآن،نبوت،و امامت برخوردار و به عقل کلی و کامل تبدیل بشود،البته،در حدی که صاحب عقل جزئی شایستگی آن را دارد.به راستی،اگر انسان بدین مرتبه تعالی یابد،به حقایق پنهان عالم دست خواهد یافت و حجت خدا در همۀ زمینههای زندگی بر او تمام خواهد شد.خداوند متعال میفرماید:
«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» 10
امروز،دین شما را به حدّ کمال رسانیدم و بر شما نعمتم را تمام کردم و بهترین آیین را که اسلام است برایتان برگزیدم.
در دعای کمیل،خطاب به پیشگاه مقدس حضرت حق،چنین آمده است:
«فلک الحمد علیّ فی جمیع ذلک و لا حجة لی فیما جری علیّ فیه قضائک و الزمنی حکمک و بلائک».
آری،انسان هرگز نخواهد توانست به دلیلی قانعکننده برای توجیه انحرافات و گناهان بیشمار خود در طول زندگی دنیایی دست پیدا کند تا،برای مثال،بگوید:به این علت رباخوار شدم،به دزدی پرداختم، وطن فروشی کردم،رابطۀ نامشروع داشتم،زکات و خمس ندادم،با مؤمنان درگیر شدم،آبروی مردم را بردم،و به کشور ضربه زدم.اما از طرف دیگر،خداوند از تمام انحرافات انسان باخبر است و اعمال ناشایست انسان را به او اثبات خواهد کرد.
در برخی از آیات قرآن دربارۀ عذاب دوزخیان،گناهکاران حاضر در هفت طبقۀ جهنم به هیچوجه نمیگویند خدا ما را به جهنم آورده؛چون خدا نیاورده،هرکس خودش رفته است.
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست 11
بیشک،ارتکاب گناهان است که انسانها را به دوزخ میفرستند:
«أُولئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ». 12
در قرآن،خداوند از انسان دعوت میکند به سوی رحمت،نور،و دار السلام حرکت کند.در حقیقت،در قرآن،خدا ده نوع دعوت دارد؛اما در هیچیک از این ده نوع دعوت،حتی به اندازۀ سر کبریت،آتش دیده نمیشود. 13 اصولا پروردگار همه را از حرکت به سمت جهنم باز میدارد:
بیا بهشتت دهم،مرو تا در نار ما
خداوند در آیهای از سورۀ مبارکۀ حدید،به پیغمبر اکرم، صلی اللّه علیه و آله،چنین خطاب میکند:
«یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ بُشْراکُمُ الْیَوْمَ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 14
این پاداش نیکو و باارزش در روزی است که مردان و زنان باایمان را میبینی که نورشان پیش رو و از جانب راستشان شتابان حرکت میکند، به آنان میگویند:امروز شما را مژده باد به بهشتهایی که از زیر درختان آن نهرها جاری است،در آنها جاودانهاید،این است آن کامیابی بزرگ.
باری،اگر انسان به مدد عقل جزئی خود به درک نبوت و امامت نائل آید،میتواند درهای عمل صالح را بگشاید و،در نهایت،بسان سید الشهدا،علیه السلام،و یاران ایشان،شهید و به لقای حضرت حق نائل شود.انسان در این صورت به جلوهگاه قرآن،انبیا،و ائمه تبدیل خواهد شد و زیباترین ساختمان آفرینش نام خواهد گرفت.شایان ذکر است در جهان خلقت،هیچ ساختمانی به زیبایی بهشت آفریده نشده است،زیرا زیبایی این ساختمان بینهایت و اصولا این ساختمان زیباترین به شمار میآید.در روایات مربوط به اهل تشیع و تسنن،چنین نقل شده است:
بهشت از پروردگار پرسید:آیا نمیخواهی به زیبایی من اضافه کنی؟ پروردگار فرمود:هرچند زیباییات کامل است،به زینت و ارزش تو
اضافه میکنم.بهشت پرسید:چگونه به زیبایی من اضافه میکنی؟خطاب آمد:با حسینم به زیبایی و زینت تو میافزایم. 15
بنابراین،ساختمان وجود امام حسین،علیه السلام،از بهشت هم زیباتر است.خیلی عجیب است که جبرئیل بارها بر پیامبر اسلام، صلی اللّه علیه و آله،نازل میشود و به ایشان میگوید:
حق تعالی فرمود:سلام مرا به بلال ابلاغ کن و به او بگو بهشت زیبای من در انتظار تو است. 16
پس،وقتی بلال در بهشت نیست،بهشت احساس کمبود میکند.در روایات آمده است:
بهشت به سلمان عاشقتر از سلمان به بهشت است. 17
شیخ صدوق روایتی را اینگونه نقل کرده است:
به قول پیامبر بزرگوار اسلام،صلی اللّه علیه و آله،بهشت مشتاق چهار زن است:آسیه،مریم،خدیجه(زوجتی فی الدنیا و الاخرة)،و فاطمه». 18
بهشت زیباترین بناست،پس چگونه به زیبایی دیگری عشق میورزد؟ این دیگر چه مقامی است؟چه نوع زیبایی است؟
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر،سیرت زیبا بیار
چه خوب است انسان توفیق پیدا کند قرآن خدا و روایات انبیا و ائمه را از صمیم دل قرائت کند!یعنی چشم عبارتها را بخواند و دل به عشق جملهها و مفاهیم در موج باشد؛چرا که خداوند در همان قرآن مجید میفرماید:
«لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ». 19
جز پاکشدگان از هر نوع آلودگی به حقایق و اسرار و لطایف آن دسترسی ندارند.
اگر قرآن و روایات از صمیم دل قرائت شوند،خدا و صاحبان روایات به زودی در محضر انسان نمایان میشوند و انسان تمام زیباییهای حق را به چشم دل خواهد دید.چرا پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،اینقدر عاشق قرآن بود؟چون زیبایی این کتاب آسمانی را مشاهده مینمود.چرا ائمۀ ما عاشق قرآن بودند؟چون زیبایی آن را میدیدند.امیر مؤنان علی، علیه السلام،در نهج البلاغه میفرمایند:در این دنیا،عدهای میتوانند پس دیوار دنیا را ببینند. 20 در کتاب اصول کافی،دربارۀ این افراد چنین آمده است:
«رجل نوّر اللّه قلبه بالایمان». 21
خدا نکند فقط چشم ظاهر آدم بینا باشد.از یک عارف بیدار دل پرسیدند:ابو جهل،عموی پیامبر،پنجاه و سه سال(چهل سال قبل از بعثت و سیزده سال بعد از بعثت)در همسایگی پیامبر زندگی کرد و هر روز پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،را دید،اما به او ایمان نیاورد،چرا؟ عارف بیدار دل پاسخ داد:چون حضرت رسول،صلی اللّه علیه و آله،را نمیدید،بلکه یتیم عبد اللّه را میدید.خداوند در قرآن میفرماید:
«یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ». 22
آری،هرکس حقیقت وجودی پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،را یافت از جان به او ایمان آورد:علی،علیه السلام،زهرای مرضیه،علیها السلام،سلمان فارسی،میثم تمّار،و...میثم بیست سال بعد از شهادت علی، علیه السلام،به عشق مولایش به بالای دار رفت،دست و پایش را بریدند،باز هم گفت:علی!میثم به مردم خطاب میکرد:قلم بیاورید تا معارف مولایم را بازگو کنم و شما آن معارف را بنویسید،به این امید که عقلتان کامل شود. 23
وجود مبارک امام موسی بن جعفر،علیه السلام،میفرمایند:
«یا هشام إن لقمان قال لابنه»
ای هشام،روزی لقمان به فرزند خود گفت:
«تواضع للحق تکن أعقل الناس». 24
در برابر حق فروتن و متواضع باش!یعنی چه؟یعنی همیشه،آیات قرآن و کلام پیغمبر و امام را در پیش چشم خود داشته باش.حق را رد نکن،از حق جدا مشو،در گوش حق نزن،و...به راستی،چه حقی بالاتر از قرآن است؟چه حقی بالاتر از نبوت است؟چه حقی بالاتر از امامت است؟پسرم،هرکس در مقابل حق متواضع باشد عاقلترین مردم است.بنابراین،انبیا عاقلترین مردم بودهاند،چون متواضعترین مردم در برابر حق به شمار میآمدهاند.
امروز،مردم باید مواظب فتنهگران و شرانگیزان داخلی و خارجی باشند؛ زیرا اینان تصمیم دارند قرآن،نبوت،و امامت را از مردم پس بگیرند:در مقالهها،در روزنامهها،در مجلات و در سخنرانیها به قرآن،نبوت و امامت حمله میکنند.حقیقتا،نفاق داخلی به طور کامل از فعالیتهای مسیحیت و یهودیت سرچشمه میگیرد.در صدر اسلام،در حالی که هنوز پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،در قید حیات بودند،منافقان مدینه با یهودیان اطراف مدینه و مسیحیان مکه و مدینه همپیمان شدند تا حکومت و اسلحه و پول پس از وفات پیامبر در اختیار اهل بیت، علیهم السلام،قرار نگیرد.وقتی پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،در سال یازدهم هجری از دنیا رفت و در مدینه به خاک سپرده شد،این گروه حاکم شدند و اسلحه را از دست اهل بیت،علیهم السلام،گرفتند و فدک را مال
خود کردند.به مدت هزار و پانصد سال،این حکومت و سرمایه در دست بیگانگان قرار گرفت؛اما سرانجام حضرت امام،رحمه اللّه،به کمک مردم،حکومت را به اهل بیت،علیهم السلام،برگردانید.هنوز چند دهه از عمر انقلاب باشکوه اسلامی نگذشته که دوباره اهل نفاق با یهودیت صهیونیست و مسیحیت استعمارگر همگام شده تا از طریق سخنرانی و مقاله،ایمان مردم را سست کند و حکومت و سرمایه را به بیگانگان برگرداند.
(1) .ر ک:صد میدان،خواجه عبد اللّه انصاری،کتابخانه طهوری،تهران.
(2) .کافی،ج 1،ص 16؛نیز ر حف العقول،حرانی،ص 386:«یا هشام إن اللّه علی الناس حجتین:حجة ظاهرة و حجة باطنة،فأما الظاهرة فالرسل و الأنبیاء و الأئمة، علیهم السلام،و أما الباطنة فالعقول».نیز:کافی،ج 1،ص 25:علی بن محمد،عن سهل بن زیاد،عن محمد بن سلیمان،عن علی بن إبراهیم عن عبد اللّه بن سنان،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:حجة اللّه علی العباد النبی،و الحجة فیما بین العباد و بین اللّه العقل.
(3) .کافی،ج 1،ص 1،ح 11:عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن بعض أصحابه،رفعه قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: ما قسم اللّه للعباد شیئا أفضل من العقل،فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل،و إقامة العاقل أفضل من شخوص الجاهل و لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل،و یکون عقله أفضل من جمیع عقول أمته و ما یضمر النبی صلی اللّه علیه و آله فی نفسه أفضل من اجتهاد المجتهدین،و ما أدی العبد فرائض اللّه حتی عقل عنه،و لا بلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم ما بلغ العاقل،و العقلاء هم أولو الألباب، الذین قال اللّه تعالی:" وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ ".
(4) .کافی،ج 1،ص 25:الحسین بن محمد،عن معلی بن محمد،عن الوشاء عن المثنی الحناط،عن قتیبة الأعشی،عن ابن أبی یعفور،عن مولی لبنی شیبان،عن أبی جعفر علیه السلام قال:إذا قائمنا وضع اللّه یده علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم.
(5) .نجم،3-4.
(6) .حشر،21.
(7) .عنکبوت،43.
(8) .بقره،22؛نیز در سوره بقره،42: «وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ» .
(9) .بقره،286.
(10) .مائده،3.
(11) .از حافظ است.
(12) .اشاره به آیه 221 سوره بقره: «وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتّی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لا تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتّی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیاتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ».
(13) .آیه بالا و این آیات:بقره،43: «وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّاکِعِینَ»؛ یونس،25: «وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ»؛ غافر، 41: «وَ یا قَوْمِ ما لِی أَدْعُوکُمْ إِلَی النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِی إِلَی النّارِ»؛ نساء،154: «وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِیثاقِهِمْ وَ قُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِی السَّبْتِ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِیثاقاً غَلِیظاً»؛ مائده،21: «یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ»؛ بقره،42: «وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ بقره،172: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّاهُ تَعْبُدُونَ»؛ حج،77: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛ انعام،151-153: «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ* وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ إِلاّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزانَ بِالْقِسْطِ لا نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبی وَ بِعَهْدِ اللّهِ أَوْفُوا ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ* وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ».
(14) .حدید،12.
(15) .کنز العمال،متقی هندی،ج 12،ص 121؛تاریخ مدینه دمشق،ابن عساکر،ج 13، ص 228؛الموضوعات،ابن جوزی،ج 1،ص 406؛لسان المیزان،ابن حجر عسقلانی، ج 1،ص 257:«لما استقر أهل الجنة قالت الجنة:یا رب ألیس وعدتنی أن تزیننی برکنین من أرکانک؟قال:ألم أزینک بالحسن و الحسین؟فماست الجنة میسا کما یمیس العروس».
(16) .در روایات آمده است:بحار الأنوار،ج 31،ص 202:«...و عن أنس عنه صلی اللّه علیه و آله و سلم أنه قال:اشتاقت الجنة إلی علی و عمار و سلمان و بلال».نیز در السرائر،ابن إدریس حلی،ج 3،ص 601 آمده است:«عن جعفر عن أبیه،قال قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،أحشر یوم القیامة علی البراق،و تحشر فاطمة ابنتی علی ناقتی العضباء القصواء،و یحشر هذا البلال علی ناقة من نوق الجنة،یؤذن أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أن محمدا رسول اللّه،فإذا نادی کسی حلة من حلل الجنة».
(17) .روضة الواعظین،فتال نیشابوری،ص 282؛بحار الانوار،ج 22،ص 341:«قال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله: «ان الجنة لا شوق إلی سلمان من سلمان إلی الجنة و ان الجنة لا عشق لسلمان من سلمان إلی الجنة»؛ عوالی اللئالی،احسائی،ج 4،ص 101؛ مستدرک سفینة البحار،شیخ علی النمازی،ج 7،ص 245:«النبوی صلی اللّه علیه و آله؛إن الجنة لأعشق لسلمان من سلمان للجنة».
(18) .بحار الأنوار،ج 43،ص 53:«و من کتاب مولد فاطمة لابن بابویه:روی أن النبی صلی اللّه علیه و آله قال:اشتاقت الجنة إلی أربع من النساء:مریم بنت عمران،و آسیة بنت مزاحم زوجة فرعون و هی زوجة النبی صلی اللّه علیه و آله فی الجنة،و خدیجة بنت خویلد زوجة النبی صلی اللّه علیه و آله فی الدنیا و الاخرة،و فاطمة بنت محمد صلی اللّه علیه و آله.
(19) .واقعه،79.
(20) .برداشت آزادی است از این عبارت امیر مومنان در خطبه متقین:امالی،شیخ صدوق،ص 667:«عظم الخالق فی أنفسهم،و وضع ما دونه فی أعینهم،فهم و الجنة کمن رآها،فهم فیها متکئون،و هم و النار کمن رآها،فهم فیها معذبون...».
(21) .اشاره است به حدیث الاحتجاج،شیخ طبرسی،ج 1،ص 150:«فقال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:صدق سلمان،صدق سلمان،من اراد ان ینظر إلی رجل نور اللّه قلبه بالایمان،فلینظر إلی سلمان»؛کافی،ج 2،ص 53؛الاصول الاصلیه،فیض قاسانی، ص 160:«عن إسحاق بن عمار قال:سمعت أبا عبد اللّه،علیه السلام،یقول: إن رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،صلی بالناس الصبح،فنظر إلی شاب فی المسجد و هو یخفق و یهوی برأسه،مصفرا لونه،قد نحف جسمه و غارت عیناه فی رأسه،فقال له رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:کیف أصبحت یا فلان؟قال:أصبحت یا رسول اللّه موقنا،فعجب رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،من قوله و قال:إن لکل یقین حقیقة فما حقیقة یقینک؟ فقال:إن یقینی یا رسول اللّه هو الذی أحزننی و أسهر لیلی و أظمأ هواجری فعزفت نفسی عن الدنیا و ما فیها حتی کأنی أنظر إلی عرش ربی و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلک و أنا فیهم و کأنی أنظر إلی أهل الجنة،یتنعمون فی الجنة و یتعارفون و علی الارائک متکئون و کأنی أنظر إلی أهل النار و هم فیها معذبون مصطرخون و کأنی الآن أسمع زفیر النار،یدور فی مسامعی،فقال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،لاصحابه:
هذا عبد نور اللّه قلبه بالایمان،ثم قال له:الزم ما أنت علیه،فقال الشاب:ادع اللّه لی یا رسول اللّه أن ارزق الشهادة معک،فدعا له رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،فلم یلبث أن خرج فی بعض غزوات النبی صلی اللّه علیه و آله فاستشهد بعد تسعة نفر و کان هو العاشر».
(22) .اعراف،198.
(23) .خصائص الأئمة،شریف رضی،ص 54:«قال:و کان میثم یمر فی السبخة بنخلة فیضرب بیده علیها،و یقول:یا نخلة ما غذیت إلا لی،و کان یقول لعمرو بن حریث:إذا جاورتک فأحسن جواری،فکان عمرو یری أنه یشتری عنده دارا أو ضیعة له بجنب ضیعته فکان عمرو یقول:سأفعل،فأرسل الطاغیة عبید اللّه بن زیاد إلی عریف میثم یطلبه منه فأخبره أنه بمکة فقال له:إن لم تأتنی به لاقتلنک فأجله أجلا و خرج العریف إلی القادسیة ینتظر میثما،فلما قدم میثم أخذ بیده فأتی به عبید اللّه بن زیاد، فلما أدخله علیه،قال له:انت میثم؟قال:نعم،إبرأ من أبی تراب.قال:لا أعرف
[أبا تراب!قال:إبرأ من علی بن أبی طالب!قال:فان لم أفعل؟قال:إذا و اللّه أقتلک.
قال:أما انه قد کان یقال لی إنک ستقتلنی،و تصلبنی علی باب عمرو بن حریث،فإذا کان الیوم الثالث إبتدر من منخری دم عبیط.قال:فأمر بصلبه علی باب عمرو بن حریث،فقال للناس:سلونی،سلونیو هو مصلوبقبل أن أموت،فواللّه لاحدثنکم ببعض ما یکون من الفتن!فلما سأله الناس و حدثهم أتاه رسول من إبن زیادلعنه اللّهفألجمه بلجام من شریط،فهو أول من ألجم بلجام هو مصلوب،ثم أنفذ إلیه من وجأ جوفه حتی مات فکانت هذه من دلائل أمیر المؤمنین علیه السلام».]
(24) .کافی،ج 1،ص 16.
کتابنامه -قرآن مجید،ترجمه استاد حسین انصاریان،اسوه،تهران،1386 ش.
-ابن ابی الحدید(م 656 ق).شرح نهج البلاغه،تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم،دار احیاء الکتب العربیة،قم،بیتا.
-ابن أبی جمهور الاحسائی(حدود 840 ق).عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیة،تحقیق شهاب الدین مرعشی نجفی و مجتبی عراقی،بینا،چ 1،قم،1403 ق.
-ابن ادریس حلی،ابی جعفر محمد بن منصور بن احمد(م 598 ق).سرائر،تحقیق گروهی از محققین،جامعه مدرسین،قم،1410 ق.
-ابن ادریس حلی،ابی جعفر محمد بن منصور بن احمد(م 598 ق).مستطرفات السرائر،تحقیق گروهی از محققین،مؤسسه نشر اسلامی،چ 2،قم،1411 ق.
-ابن بابویه قمی،ابو الحسن علی بن حسین بن موسی(م 329 ق).الامامة و التبصرة، تحقیق و نشر مدرسه امام مهدی،قم،بیتا.
-ابن جوزی،علی(597 ق).موضوعات،تحقیق عبد الرحمن محمد عثمان،المکتبة السلفیة،چ 1،مدینه،1386 ق.
-ابن حجر عسقلانی(م 852 ق).فتح الباری شرح صحیح البخاری،دار المعرفة، بیروت،بیتا.
-ابن حجر عسقلانی(م 852 ق).لسان المیزان،مؤسسة الاعلمی،چ 2،بیروت،1390 ق.
-ابن حزم اندلسی،علی بن احمد بن سعید(م 456 ق).المحلی،تحقیق أحمد محمد شاکر،دار الفکر،بیروت،بیتا.
-ابن دمشقی،محمد بن احمد دمشقی باعونی شافعی(م 871 ق).جواهر المطالب فی مناقب الامام الجلیل علی بن أبی طالب،تحقیق محمد باقر محمودی،مجمع إحیاء الثقافة الاسلامیة،چ 1،قم،1416 ق.
-ابن سعد,مجمد(م 230 ق).الطبقات الکبری،دار صادر،بیروت،بیتا.
-ابن شهر آشوب سروی مازندرانی،ابو چعفر رشید الدین محمد بن علی(م 588 ق).
معالم العلماء،قم،بینا،بیتا.
-ابن شهر آشوب مازندرانی،ابو جعفر رشید الدین محمد بن علی(م 588 ق).مناقب آل أبی طالب،تحقیق جمعی از اساتید نجف،مکتبة الحیدریة،نجف،1376 ق.
-ابن عساکر(م 571 ق).تاریخ مدینة دمشق،تحقیق علی شیری،دار الفکر،بیروت، 1415 ق.
-ابن فهد حلی،احمد(م 841 ق).عدة الداعی و نجاح الساعی،تحقیق احمد موحدی قمی،نشر وجدانی،قم،بیتا.
-ابن قولویه قمی،جعفر بن محمد(م 368 ق).کامل الزیارات،تحقیق جواد قیومی و دیگران،مؤسسه نشر فقاهت،چ 1،قم،1417 ق.
-ابن معصوم،صدر الدین السید علی خان المدنی الشیرازی الحسینی(م 1120 ق).
الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة،بصیرتی،چ 2،قم،1397 ق.
-ابن میثم بحرانی،کمال الدین میثم بن علی(م قرن 6).شرح مئة کلمة،تحقیق میر جلال الدین حسینی ارموی محدث،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،قم،بیتا.
-ابو الفرج اصفهانی(م 356 ق).مقاتل الطالبیین،تحقیق کاظم مظفر،مکتبة الحیدریة، چ 3،نجف،بیتا.
-أحمد بن أبی یعقوب بن جعفر بن وهب ابن واضح(م 284 ق).تاریخ یعقوبی، موسسه نشر فرهنگ اهل بیت،قم،بیتا.
-اربلی،علی بن عیسی بن أبی الفتح(م 693 ق).کشف الغمة فی معرفة الائمة،دار الاضواء،چ 2،بیروت،1405 ق.
-البرقی،أحمد بن محمد بن خالد(م 274 ق).المحاسن،تحقیق سید جلال الدین حسینی،دار الکتب الاسلامیة،قم،بیتا.
-امام خمینی(م 1368 ش).دیوان امام،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،چ 10، تهران،1376 ش.
-امام زین العابدین(م 94 ق).الصحیفة السجادیة(ابطحی)،تحقیق و نشر موسسه امام مهدی،چ 1،قم،1411 ق.
-امین عاملی،سید محسن(م 1371 ق).لواعج الاشجان فی مقتل الحسین،نشر بصیرتی،قم،بیتا.
-انصاری،خواجه عبد اللّه(م 481 ق).صد میدان،کتابخانه طهوری،تهران،بیتا.
-باقر شریف القرشی.حیاة الامام الحسین بن علی دراسة و تحلیل،الادب،چ 1،نجف، 1394 ق.
-باقلانی،أبی بکر محمد بن الطیب(م 403 ق).إعجاز القرآن،تحقیق احمد صقر،دار المعارف،چ 3،مصر،بیتا.
-بحرانی،سید هاشم(م 1107 ق).حلیة الابرار فی احوال محمد و آله الاطهار،تحقیق غلام رضا مولانا بحرانی،موسسه معارف اسلامیه،چ 1،بیجا،1411 ق.
-بخاری،محمد بن إسماعیل(م 256 ق).صحیح بخاری،دار الفکر،بیروت،1401 ق.
-بغدادی،محمد بن حبیب(م 245 ق).المحبر ورقة الاصل الخطیة،بینا،بیتا.
-بکری دمیاطی(م 1310 ق).اعانة الطالبین،دار الفکر،چ 1،بیروت،1418 ق.
-تمیمی مغربی،نعمان بن محمد(م 363 ق).دعائم الاسلام،تحقیق آصف بن علی أصغر فیضی،دار المعارف،مصر،1383 ق.
-تمیمی مغربی،نعمان بن محمد(م 363 ق).شرح الاخبار فی فضائل الائمة الاطهار، تحقیق سید محمد حسینی جلالی،موسسه نشر اسلامی،قم،بیتا.
-جزائری،النور المبین فی قصص الانبیاء و المرسلین،بینا،بیتا.
-جزائری،سید نعمت اللّه موسوی(م 1112 ق).نور البراهین فی أخبار السادة الطاهرین،تحقیق سید رجائی،مؤسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1417 ق.
-جمعی از علما،مجموعة وفیات الائمة ویلیه وفاة السیدة زینب،دار البلاغه،چ 1، بیروت،1412 ق.
-حائری،محمد مهدی.شجرة الطوبی،مکتبة الحیدریة،نجف،بیتا.
-حافظ شیرازی،خواجه شمس الدین محمد(م 792 ق).دیوان حافظ،تصحیح دکتر قزوینی و غنی،مقدمه دکتر حسین الهی قمشهای،محمد،چ 7،تهران،1370 ش.
-حر عاملی.الفصول المهمة فی أصول الأئمة،تحقیق محمد بن محمد حسین القائینی، مؤسسه معارف اسلامی امام رضا،چ 1،قم،1418 ق.
-حر عاملی،محمد بن حسن بن علی(م 1104 ق).وسائل الشیعة(آل البیت)،تحقیق و نشر موسسه آل البیت لاحیاء التراث،چ 2،قم،1414 ق.
-حر عاملی،محمد بن حسن بن علی(م 1104 ق).الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیة،نشر مفید،قم،بیتا.
-حرانی،ابن شعبه(م قرن 4 ق).تحف العقول عن آل الرسول،تحقیق علی اکبر غفاری، موسسه نشر اسلامی،چ 2،قم،1363 ش.
-حلی،یحیی بن سعید(م 689 ق).الجامع للشرایع،تحقیق گروهی از محققین،موسسه سید الشهدا،قم،1405 ق.
-حمیری بغدادی،ابو العباس عبد اللّه(م 300 ق).قرب الاسناد،تحقیق و نشر موسسه آل البیت لاحیاء التراث،چ 1،قم،1413 ق.
-خمینی،سید مصطفی(م 1398 ق).تحریرات فی الاصول،تحقیق و نشر مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،چ 1،تهران،1376 ش.
-خمینی،سید مصطفی.تفسیر القرآن الکریم مفتاح احسن الخزائن الالهیة،تحقیق و نشر مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،تهران،1418 ق.
-خوئی،سید ابو القاسم موسوی(م 1413 ق).معجم الرجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة،تحقیق گروهی از محققین،بینا،بیجا،چ 1413،5 ق.
-خوئی،سید ابو القاسم موسوی(م 1413 ق).منهاج الصالحین،مدینة العلم،قم،1410 ق.
-دهخدا،علی اکبر(م 1334 ش).امثال و حکم،امیر کبیر،چ 10،تهران،1377 ش.
-راضی،شیخ حسین.سبیل النجاة فی تتمة المراجعات،بینا،بیتا.
-راغب اصفهانی(م 502 ق).المفردات فی غریب القرآن،دفتر نشر کتاب،چ 1404،1، بیجا.
-راوندی،قطب الدین(م 573 ق).الخرائج و الجرائح،تحقیق و نشر مؤسسه امام مهدی،قم،بیتا.
-راوندی،قطب الدین.الدعوات،تحقیق و نشر مدرسه امام مهدی،چ 1،قم،1407 ق.
-سبحانی،جعفر.تهذیب الاصول(تقریر بحث اصول امام خمینی)،دار الفکر،قم، 1410 ق.
سعدی شیرازی،شیخ مصلح الدین(م 690-694 ق).گلستان سعدی،تصحیح محمد علی فروغی،مقدمه عباس اقبال،محمد،چ 6،تهران،1370 ش.
-سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی،أبو صادق(م 76 ق).کتاب سلیم بن قیس الهلالی،تحقیق محمد باقر انصاری زنجانی خوئینی،بینا،بیجا،بیتا.
-سیوطی.الدر المنثور(و بهامشه القرآن الکریم مع تفسیر ابن عباس)،دار المعرفة،چ 1، بیروت،1365 ق.
-سیوطی،جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر(م 911 ق).الجامع الصغیر،چ 1،دار الفکر،بیروت،1401 ق.
-سید بن طاووس(م 664 ق).اللهوف فی قتلی الطفوف،دار الاضواء،چ 1،بیروت، 1417 ق.
-سید بن طاووس.طرائف،خیام،چ 1،قم،1371 ش.
-سید بن طاووس،سید رضی الدین علی بن موسی جعفر بن طاووس(م 664 ق).
اللهوف فی قتلی الطفوف،دار الاضواء،چ 1،بیروت،1417 ق.
-سید بن طاووس،سید رضی الدین علی بن موسی بن جعفر بن طاووس(م 664 ق).
اقبال الاعمال،تحقیق جواد قیومی اصفهانی،مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی،چ 1، قم،1414 ق.
-سید رضی.خصائص الائمة،تحقیق محمد هادی امینی،مرکز تحقیقات اسلامی آستان قدس رضوی،مشهد،1406 ق.
-سید رضی.سید محمد حسین موسوی بغدادی(م حدود 406 ق).المجازات النبویة، تحقیق طه محمد زینی،نشر بصیرتی،قم،بیتا.
-سید رضی،أبو الحسن محمد بن الحسین بن موسی موسوی بغدادی(م 406 ق).نهج البلاغه،تحقیق شیخ محمد عبده،دار المعرفه،بیروت،بیتا.
-شمس الدین،محمد مهدی.دراسات فی نهج البلاغه،دار الزهرا،چ 2،بیروت،1376 ق.
-شهرستانی،سید علی.وضوء النبی،ناشر مؤلف،چ 1،قم،1415 ق.
-شهریار،سید محمد حسین(م 1367 ش).کلیات دیوان شهریار،زرین و نگاه،چ 14، تهران،1373 ش.
-شهید اول،محمد بن مکی بن محمد بن حامد العاملی(م 786 ق).الذکری(ط.ق)، چاپ سنگی،بینا،1272 ق.
-شهید ثانی.مسالک الافهام،تحقیق و نشر مؤسسه معارف اسلامی،چ 1416،1 ق.
-شهید ثانی،زین الدین بن علی بن أحمد عاملی جبعی(م 966 ق).رسائل الشهید الثانی،بصیرتی،قم،بیتا.
-شهید ثانی،زین الدین بن علی بن أحمد عاملی جبعی(م 966 ق).منیة المرید فی ادب المفید و المستفید،تحقیق رضا مختاری،مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی،چ 1، قم،1409 ق.
-شیخ جعفر کاشف الغطاء(م 1228 ق).کشف الغطاء،مهدوی،اصفهان،بیتا.
-شیخ طوسی.اختیار معرفة الرجال،تحقیق میرداماد،محمد باقر حسینی،مهدی رجائی،مؤسسه آل البیت،قم،بیتا.
-شیخ طوسی.امالی،تحقیق موسسه بعثت،دار الثقافة،چ 1،قم،1414 ق.
-شیخ طوسی.مصباح المتهجد،موسسة فقه الشیعة،چ 1،بیروت،1411 ق.
-شیخ طوسی،أبی جعفر محمد بن الحسن(م 460 ق).التبیان فی تفسیر القرآن، تحقیق احمد حبیب قصیر العاملی،مکتب الاعلام الاسلامی،چ 1،بیجا،1409 ق.
-شیخ طوسی،أبی جعفر محمد بن الحسن(م 460 ق).الفهرست،تحقیق جواد قیومی،مؤسسة نشر الفقاهة،چ 1،بیجا،1417 ق.
-شیخ بهائی،بهاء الدین محمد عاملی(م 1031 ق).کشکول،فراهانی،تهران،بیتا.
-شیخ صدوق.التوحید،تحقیق سید هاشم حسینی تهرانی،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1387 ق.
-شیخ صدوق.المقنع،تحقیق و نشر مؤسسه امام هادی،قم،1415 ق.
-شیخ صدوق.ثواب الاعمال،انتشارات رضی،چ 2،قم،1368 ش.
-شیخ صدوق.کمال الدین و تمام النعمة،تحقیق علی اکبر غفاری،موسسه نشر اسلامی، قم،1405 ق.
-شیخ صدوق.من لا یحضره الفقیه،تحقیق علی اکبر غفاری،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،چ 2،قم،1404 ق.
-شیخ صدوق،ابو جعفر محمد بن علی بن حسین قمی(م 381 ق).امالی،تحقیق و نشر موسسه بعثت،چ 1،قم،ق 1413.
-شیخ صدوق،ابو جعفر محمد بن علی بن حسین قمی(م 381 ق).علل الشرایع،مکتبة الحیدریة،نجف،1386 ق.
-شیخ طبرسی،امین الاسلام أبی علی فضل بن حسن(م 560 ق).مجمع البیان فی تفسیر القرآن،تحقیق گروهی از محققین،مؤسسه اعلمی للمطبوعات،بیروت،چ 1، 1415 ق.
-شیخ کلینی،محمد بن یعقوب(م 329 ق).الکافی،تحقیق علی اکبر غفاری،دار الکتب الاسلامیه،قم 1388 ق.
-شیخ مفید.الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی عباد،تحقیق موسسه ال البیت لتحقیق التراث،دار المفید،قم،بیتا.
-شیخ مفید،ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن نعمان بن عبد السلام(م 413 ق).
الاختصاص،تحقیق علی اکبر غفاری،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،قم،بیتا.
-شیخ مفید،الاختصاص،تحقیق علی اکبر غفاری،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،قم، بیتا.
-صالحی شامی،محمد بن یوسف(م 942 ق).سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، تحقیق شیخ عادل احمد عبد الموجود،دار الکتب العلمیة،بیروت،1414 ق.
-طباطبایی،سید محمد حسین(م 1402 ق).المیزان فی تفسیر القرآن،موسسه نشر اسلامی،قم،بیتا.
-طبرانی،سلیمان بن أحمد بن أیوب لخمی(م 360 ق).المعجم الکبیر،تحقیق حمدی عبد المجید السلفی،مکتبه ابن تیمیه،چ 2،قاهره،بیتا.
-طبرسی،أبی الفضل علی(م قرن 7 ق).مشکاة الانوار فی غرر الاخبار،با مقدمه صالح جعفری،مکتبة الحیدریة،چ 2،نجف،1385 ق.
-طبرسی،احمد بن علی بن ابی طالب(م قرن 6 ق).احتجاج،تحقیق محمد باقر الخرسان،دار النعمان،نجف،1386 ق.
-طبرسی،أبو علی فضل بن حسن،معروف به امین الاسلام و امین الدین(و 468- 480-م.548 ق).مجمع البیان فی تفسیر القرآن،تحقیق گروهی از محققین،مؤسسه اعلمی للمطبوعات،چ 1،بیروت،1415 ق.
-طبرسی،رضی الدین أبو نصر حسن بن فضل(م.قرن 6 ق).مکارم الاخلاق، انتشارات شریف رضی،چ 6،قم،1392 ق.
-طبری،ابی جعفر محمد بن جریر بن رستم(م اوایل قرن 4 ق).دلائل الامامة،تحقیق بخش تحقیقات اسلامی موسسه بعثت،موسسه بعثت،قم،1413 ق.
-طبری،عماد الدین أبی جعفر محمد بن أبی القاسم(م 525 ق).بشارة المصطفی، تحقیق جواد قیومی اصفهانی،موسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1420 ق.
-عاملی،سید جعفر مرتضی.الصحیح من سیرة النبی الاعظم،دار الهادی،چ 4،بیروت، 1415 ق.
-عجلونی الجراحی،اسماعیل بن محمد(م 1162 ق).کشف الخفاء و مزیل الالباس، دار الکتب العلمیة،چ 2،بیروت،1408 ق.
-عروسی حویزی،شیخ عبد العلی بن جمعه(م 1112 ق).تفسیر نور الثقلین،تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی،موسسه اسماعیلیان،چ 4،قم،1412 ق.
-عسکری،سید مرتضی(م.1427 ق).عبد اللّه بن سبا و اساطیر أخری،توحید،چ 6، بیجا،1413 ق.
-عسکری،سید مرتضی.معالم المدرستین،موسسه النعمان،بیروت،1410 ق.
-عطار نیشابوری(م 618 ق).تذکرة الأولیاء،تصحیح رینولد آلن نیکلسون،لوزاک، لندن،1905 م.
-علامه حلی.الرسالة السعدیة،تحقیق عبد الحسین محمد علی بقال،کتابخانه عمومی آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی،چ 1،قم،1410 ق.
-علامه حلی،(م 726 ق).خلاصة الاقوال،مطبعة الحیدریة،نجف،1381 ق.
-علامه حلی،جمال الدین حسن بن یوسف بن علی بن مطهر(م 726 ق).تذکرة الفقهاء،مکتب الرضوی لاحیاء الآثار الجعفریة،بیجا،بیتا.
-علامه حلی،جمال الدین حسن بن یوسف بن علی بن مطهر(م 726 ق).مختلف الشیعة،تحقیق گروهی از محققین،موسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1412 ق.
-علی بن محمد اللیثی الواسطی(م قرن 6 ق).عیون الحکم و المواعظ،تحقیق حسین حسنی بیرجندی،دار الحدیث،چ 1،قم،1376 ش.
-علی بن یونس العاملی(م 877 ق).الصراط المستقیم إلی مستحقی التقدیم،تحقیق محمد باقر بهبودی،المکتبة المرتضویة لاحیاء آلآثار الجعفریة،چ 1،بیجا،1384 ق.
-علی بن ابراهیم قمی(م 329 ق).تفسیر القمی،تصحیح سید طیب جزایری،مؤسسه دار الکتاب،چ 3،قم،1404 ق.
-فتال نیشابوری(م 508 ق).روضة الواعظین،تحقیق السید محمد مهدی السید حسن الخرسان،انتشارات رضی،قم،بیتا.
-فخر المحققین،فرزند علامه حلی(م 770 ق).إیضاح الفوائد،تحقیق کرمانی و دیگران،نشر به امر آیة اللّه سید محمود شاهرودی به نفقه حاج محمد کوشانپور،چ 1، قم،1387 ق.
-فیض قاسانی،محمد محسن(م 1091 ق).الأصول الأصلیة،سازمان چاپ دانشگاه، تهران،1349 ش.
-فیض کاشانی،ملا محسن محمد بن مرتضی(م 1091 ق).التحفة السنیة،شارح سید نعمت اللّه جزایری،مخطوط(میکرو فیلم)،کتابخانه آستان قدس.
-قندوزی حنفی،سلیمان بن ابراهیم(م 1294 ق).ینابیع المودة لذوی القربی،تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی،دار الاسوه،چ 1،قم،1416 ق.
-کوفی،ابراهیم بن محمد ثقفی(م 283 ق).الغارات،تحقیق جلال الدین محدث،قم، بینا،بیتا.
گروهی از محققین موسسه ولی عصر.موسوعة الامام الجواد علیه السلام،زیر نظر ابو القاسم خزعلی،موسسه ولی عصر،چ 1،قم،1419 ق.
-مازندرانی،ملا محمد صالح(م 1081 ق).شرح أصول الکافی،بینا،بیجا،بیتا.
-متقی هندی،علی بن حسام الدین هندی(م 975 ق).کنز العمال،تحقیق بکری حیانی،صفوة السقا،مؤسسه الرساله،بیروت،1409 ق.
-مجلسی،محمد باقر بن محمد تقی(م 1111 ق).بحار الانوار،موسسة الوفاء،بیروت، 1403 ق.
-محقق اردبیلی(م 993 ق).زبدة البیان فی احکام القرآن،تحقیق محمد باقر بهبودی، مکتبة المرتضویة لاحیاء الاثار الجعفریة،بیتا.
-محقق حلی،شیخ جعفر بن حسن(م 676 ق).شرائع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام،تحقیق سید صادق شیرازی،انتشارات استقلال،چ 2،تهران،1409 ق.
-محقق داماد،محمد باقر بن میر حسینی أسترابادی(م 1041 ق).اثنا عشر رسالة- شارع النجاة و عیون المسائل،مکتبه سید داماد،بیجا،بیتا.
-محقق نراقی(م 1245 ق).عوائد الایام،بصیرتی،قم،1408 ق.
-محقق نوری،میرزا حسین بن محمد تقی طبرسی(م 1320 ق).مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل،تحقیق و نشر مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،قم،1408 ق.
-محمدی ری شهری،محمد.حکمت نامه لقمان،دار الحدیث،چ 1،قم،1385 ش.
-محمدی ری شهری،محمد.میزان الحکمة،دار الحدیث،قم،1375 ش.
-محمودی،محمد باقر.نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغة،دار التعارف للمطبوعات، چ 1،بیروت،1385 ق.
-معین،محمد.فرهنگ فارسی،امیر کبیر،چ 8،تهران،1371 ش.
-مناوی،محمد عبد الروؤف(م 1331 ق).فیض القدیر شرح الجامع الصغیر،تحقیق احمد عبد السلام،دار الکتب العلمیة،چ 1،بیروت،1415 ق.
-منسوب به امام جعفر صادق(148 ق).مصباح الشریعة،موسسه اعلمی،چ 1،بیروت، 1400 ق.
-موسوی بجنوردی،محمد کاظم.دائرة المعارف بزرگ اسلامی،مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی،چ 5،تهران،1383 ش.
-مولوی،جلال الدین محمد بلخی(م 640-672 ق).مثنوی معنوی،تصحیح قوام الدین خرمشاهی،دوستان،چ 4،تهران،1379 ش.
-نجفی،شیخ محمد حسن(م 1266 ق).جواهر الکلام،تحقیق شیخ عباس قوجانی، دار الکتب الاسلامیة،قم چ 1365،2 ش.
-نراقی،ملا احمد(م 1244 ق).معراج السعاده،ندای اسلام،چ 1،مشهد،1362 ش.
-نسائی،احمد بن شعیب(م 303 ق).سنن نسائی،دار الفکر،چ 1،بیروت،1348 ق.
-نمازی شاهرودی،علی(م 1405 ق).مستدرک سفینة البحار،تحقیق حسن نمازی، موسسه نشر اسلامی،قم،1419 ق.
-هاوکینگ،ویلیام استفن.تاریخچه زمان از زمان وقوع انفجار بزرگ تا تشکیل سیاهچالهها،ترجمه حبیب اللّه دادفرما،کیهان،تهران،چ 1386،4 ش.
-یاقوت الحموی(م 626 ق).معجم البلدان،دار إحیاء التراث العربی،بیروت،1399 ق.
-...،ابواب الجنان،نسخه چاپ سنگی(کتابخانه شخصی مؤلف).
ائمه اطهار(اهل بیت،آل محمد):41،4، 236،210،209،183،168،66، 306،305،274،265،242،240، 342،341،335،330،326،308، 456،455،454،448،382،370
ابن ابی الحدید:308
ابن رشد:432
ابن زیاد:309
ابن سینا:432
ابن عباس:380
ابن قولویه:279
ابن ملجم:408
ابو الفتوح رازی:280
ابو بکر:426
ابو جهل:454
ابو خالد کابلی:10
ابو ذر:334،275
ابو قبیس(کوه):61
آخوند خراسانی:185
آخوند کاشی:412
ارباب(آیت اللّه حاج آقا رحیم):72،71
اردن:327
اروپا:413،281،274
اروند(رود):107
استالین:240
اسرائیل:62
آسیه(همسر فرعون):266،217،216، 453
اصبغ بن نباته:65
اصحاب حضرت سید الشهدا:298
اصحاب حل و عقد:427
اصفهان:432،165،70
آفریقا:327،274،8
افغانستان:267
آلمان:66،8
امام باقر(أبی جعفر):365،284،41، 382
امام حسن مجتبی:271،242،125، 408،382،274
امام حسین(ابی عبد اللّه):108،107،67، 277،274،243،240،168،125، 308،307،306،298،279،278، 452،382،309
امام خمینی:456،425،306،277،9
امام رضا(علی بن موسی الرضا،امام هشتم):413،276،209
امام زین العابدین(سجاد):284،125، 429،382،366،365
امام صادق:72،61،60،58،57،36، 217،213،190،188،127،93، 326،310،279،270،246،218، 448،341،330
امام عسگری(حسن بن علی):242
امام عصر(ولی عصر،دوازدهمین امام، امام زمان):433،274،168،41،7، 448
امام علی(امیر المؤمنین،امیر مومنان علی بن ابی طالب):65،58،40،35،29، 124،104،103،102،101،68،
212،183،162،157،126،125، 267،240،237،222،221،219، 312،308،302،284،281،273، 380،371،365،340،339،333، 449،413،408،407،382،382، 454،450
امام کاظم(موسی بن جعفر):101،41، 455،447
آمریکا:413،327،281،274،62
امیر کبیر:372
آیت اللّه العظمی آقا سید محمد فشارکی:
373
آیت اللّه العظمی حائری:373
آیت اللّه العظمی کلباسی:432
ایران:372،183،70،10،7
اینشتین:165
بابل:404
بازار تهران:332
بازار کوفه:105
بروجردی(آیت اللّه العظمی سید حسین):
222،185،71
بصره:164،155،70
بغداد،191،41
بلال:453
بلعم باعورا:191،182
بنی امیه:275،274
بنی عباس:274
بنیامین:245
بهشتی(آیت اللّه سید محمد حسین):372
بهلول:192،191
بوسنی هرزگوین:267
بوشهر:155
بیت المقدس:411،335،183
بیت المعمور:335
تخت فولاد:72
تربت حیدریه:34
تربتی(آیت اللّه حاج ملا عباس):34، 37،36
ترکستان:33
تهران:237،222،161،70،34،8، 424،411،410،373
تیمور گورکانی(تیمور):311،310
تیره اموی:426
جابر بن عبد اللّه انصاری:125
جبرئیل:381،453،381،301،167
جنگ احد:10
جنگ احزاب:10
جنگ ایران و عراق(دفاع مقدس):10
جنگ بدر:10
جنگ تبوک:185
جنگ حنین:10
جنگ خندق:10
جنگ خندق:126
حافظ:309،244،105
حبیب بن مظاهر:67
حجر بن عدی:408
حر بن یزید:243،240
حزب کمونیست:240
حسنین:125
حضرت ابراهیم:267،214،213،212، 280،279،276،275،269،268، 404،337،335،284،282،281
حضرت آدم:306،6
حضرت اسحاق:281
حضرت اسماعیل:281،280،276، 282
حضرت خدیجه کبری:453،35
حضرت خضر:380
حضرت داوود:424
حضرت زینب:279،277
حضرت سلیمان:370،268،267،270، 377،374،372،371
حضرت عمران:380
حضرت عیسی(مسیح):127،31،30، 411،404،369،337،212
حضرت فاطمه:242،240،125،35، 454،453،281
حضرت مریم:453،404
حضرت موسی:377،337،212،190، 381،380
حضرت نوح:337،271،244
حضرت یحیی:405،238
حضرت یعقوب:337،281،245
حضرت یوسف:212،191،188،158، 376،375،337،309،281
خاقانی شروانی:277
خرمشهر:107
خسرو(امیر خسرو دهلوی):216
خلیج فارس:327،310
دختران شعیب:377
دریاچه آلسدر:8
دریاچه آرال:310
دعای کمیل:451،302
دعای جوشن کبیر:58
دمشق:310
دهلی:310
دولت آمریکا:327
ربذه:334
رستم دستان:374
رسول خدا(پیغمبر اسلام،پیامبر،محمد):
68،67،66،61،36،32،31،29، 126،125،124،107،106،100، 235،217،212،192،186،157، 246،244،243،242،240،236، 281،280،276،275،273،265، 337،312،305،304،301،284، 403،381،380،379،369،339، 454،453،452،449،448،404، 455
زبیر:426،104
زلیخا(همسر عزیز مصر):376،158
سازمان ملل متحد:275
سبا:372،367
سعد بن ابی وقاص:426
سعدی:42،33
سقیفه بنی ساعده:275،67
سلسله تیموریان:310
سلمان فارسی:454،453،275
سمرقند:310
سنایی غزنوی:192،39،38
سهل بن حنیف انصاری:103
سودان:424
سوریه(شام):126،41
سید جمال الدین اسدآبادی:372
سید محمد باقر حجت الاسلام:434
سید موسی خوانساری:432
شام(سوریه):126،41
شاه(محمد رضا پهلوی):10
شاه اردن:327
شمر(ابن ذی الجوشن):429،211،191
شورای شش نفره:427
شوشتری(آیت اللّه شیخ جعفر):220،35
شیخ بهایی:165،70
شیخ سلیمان قندوزی:380
شیخ عبد الکریم حائری:431،430
شیخ فضل اللّه:372
شیراز:155
شیطان:304،280،279،219،61، 332،331،329،307،306،305
شیخ صدوق:453
شیخ صدوق:453
صاحب جواهر(آیت اللّه شیخ محمد حسن نجفی):10،9
صدام:327
صفا:283
صهیونیست:456
طالقانی(شیخ مرتضی):71
طباطبایی(علامه سید محمد حسین):
229،124
طلحه:426،104
عاشورا:190،108،67
عبد الرحمان بن عوف:426
عبد اللّه بن مسعود:186
عبد اللّه ذو البجادین:186
عثمان:426،334،104
عراق:327،284،267،10،7
عربستان:372،327،8
عرفات:283،282
عزرائیل(ملک الموت):213
عزیز مصر:376،375،245
عمار یاسر:274
عمر سعد:190
عمر:426
عمرو بن عبدود:126
غزنوی(سلسله):193
فتح مکه:337
فدک:455
فرانسه:8
فرعون:266،218،217،215،190
فضیل عیاض:243
فلسطین:372
فیض کاشانی(ملا محسن):432،212
قابیل:6
قارون:215،191،182
قاسم بن الحسن:238
قم:222
قمر بنی هاشم:35
قوم سبأ:368
کاشف الغطاء(شیخ جعفر کبیر):432
کربلا:279،277،238،161،108،9، 411
کشتی نوح:244
کعبه:337،335،281،274
کفایی(مرحوم):34
کنعان:245
کوفه:333،221
گودال قتلگاه:108
لقمان حکیم:424،406،404،59، 430،429
لنین:240،97
مارکس:97
مالک اشتر:105،104
مجلسی(علامه محمد باقر):335،123
مختار ثقفی:190
مدینه:330،310،284،274،239، 455
مرحوم بدیع:71
مرحوم نائینی:373،72
مروه:283
مسجد الحرام:328
مسجد کوفه:105،40
مشعر:282
مشهد:413،411،34
مصر:281،245،183
مطهری(آیت اللّه شهید مرتضی):103، 372،125،123
معاویه:274،240،218،104
مکه:455،411،404،274،61
ملا صدرا(صدر المتألهین):164،155، 432،165
ملا محمد بهاری:335
ملکه سبا:374،371
منی:375،282
مولوی:97
میثم تمّار:454
میرداماد:165
میرزا بدیع درب امامی:72،71
میرزا حسن نائینی:73،72
میرزا علی آقای شیرازی:124
میرفندرسکی:165
ناصر خسرو:123
نجف:331،308،9
هابیل:6
هارون الرشید:191
هامبورگ:8
یزید:308،243،240،211،161
آب چو از جوی اوست آب حیات است،159
آتش شهوت به آب طاعت بنشان،158
اختلاف از بینشان بیرون شدی،98
اختیار عالمی در دست تست،162
از بوسه تو خاک زمین قدر لعل یافت، 168
از پریدنهای رنگ و از تپیدنهای دل، 239
از تمام رادمردان برتری،162
از چه باشد ای جهانی را پناه،162
از چه باشد جامه تو وصلهدار؟،162
از خانه کعبه چه میطلبی،434
از من بگوی حاجی مردم گزای را، 102
از موج بلا ایمن گردی،434
از نظر گه گفتشان شد مختلف،98
آفت ذهن و فطنت از لقمهست،37
آفتاب معرفت را نقل نیست،408
آن دلی کو مطلع مهتابهاست،404
آن صنمی کز غمش دل تو فگار است، 159
آن یکی دالش لقب داد آن الف،98
أنا قتلت السید المحجبا،309
اندر صدف دو جهان نبود،434
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود، 309
آنگه که رسی به کرانه دل،434
او ز تو رو در کشد،ای پر ستیز،405
أوقر رکابی فضة و ذهبا،309
ای از تو خرابی خانه دل،434
ای امیر تیز رأی و تیز هوش،162
این عبادتها که ما کردیم خوبش کاسبی است،278
ای برادر،سیرت زیبا بیار،453
ای بسا ابلیس آدم رو که هست،372
ای دهان،تو خود دهانه دوزخی،405
این دهان بربند تا بینی عیان،407
این دیدة شوخ میبرد دل به کمند،407
با علی گفتا یکی در رهگذار،162
بر رفته و ناآمده بنیاد مکن، 32
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی،194
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی،194
بسته این دیو ریو بیهده کار است، 159
بقا که نیست در او حاصلی همه هیچ است،216
بند بگسل باش آزاد ای پسر،162
بندها را بگسلد وز تو گریز،405
به خانهای که ره جان نمیتوان بستن،216
به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات،42
به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی، 406
بهر عارف فتّحت ابوابهاست،404
بیا بهشتت دهم،مرو تا در نار ما،452
بیچاره خار میخورد و بار میبرد،102
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم، 168
بیناله و آه شبانه دل،434
بیا که وقتشناسان دو کون بفروشند، 406
پس به هر دستی نشاید داد دست،372
پیرزنی موی سیه کرده بود،161
تا بیخبری ز ترانه دل،434
تا چهره نگردد سرخ از خون،434
تا سگ نفس تو گرگ شیر شکار است،158
تا صدف قانع نشد،پر در نشد،162
تا که نزار است شیر و گرگ تو فربه،158
تا مرد سخن نگفته باشد،375
ترا به از عمل خیر نیست فرزندی،216
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی،33
تو امیری و شهی و سروری،162
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی،194
تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال،62
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی،194
تویی برابر من یا خیال در نظرم،214
جامة زیبا نمیآید به کار،168
جامه زهد و ورع پوشیدن است،168
جامه صد وصله در اندام شاه؟،162
جامهای چون جامه شاهان بپوش،162
جانا نظری سوی مفتقرت،434
جماعتی که بگریند بهر عیش و منال،216
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه، 409
جوان و پیر که در فکر مال و فرزندند،216
چرا دیوانه گردد هر که عاقل میتواند شد؟،190
چشم بند آن جهان حلق و دهان،407
چند باشد قسمت یک روزهای؟،162
چند باشی بند سیم و بند زر،162
چه ابلهند کسانی که دل همی بندند، 216
چو بنگری همه مردم به هیچ خرسندند، 216
چون تا نااهلی،شود از تو بری،405
چون گوهر قدس یگانه دل،434
چون ندیدند حقیقت،ره افسانه زدند، 409
چیست بغیر از چهار خلط و سه ارواح،159
حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک، 102
حاصل از حیات ای جان،این دمست تا دانی،406
حافظ از دست مده صحبت این کشتی نوح،244
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن، 32
حرفی از معنا اگر داری بیار،168
خاقانیا،به سائل اگر یک درم دهی، 277
خاک به چشمش کنند و سر به مغاکش،159
خاک چو از کوی اوست مشک تتار است،159
خشم و شهوت خصال حیوان است،38
خواهی مقابلش دو بهشت از خدای خویش،277
خواهی که به کس دل ندهی،دیده ببند، 407
خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشید،216
در کف هریک اگر شمعی بدی،98
در مملکت سلطان وجود،434
دعویا خلاص با این خودپرستیها چه شد؟،278
دی کز تو گذشت هیچ از آن یاد مکن، 32
دید باید در درون جامه کیست؟،168
راست نخواهد شدن این پشت گوژ،161
راه شهوت پر گل و لای بلاست،38
رو به دریا،کار برناید به جو،403
روزانه نیک نمیبینی،434
زان که بلندی سزای سرو و منار است، 159
زهد باشد زینت پرهیزکار،168
زینت دنیا به دنیا واگذار،168
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد، 105
سبب خشم و شهوت از لقمهست،37
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی،33
سیمین تن دلبرت که لاله عذار است، 159
شیر تو دائم ز بیم گرگ نزار است، 158
شیر یکی،مور بیشتر ز هزار است، 158
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست،453
عاشق بیچاره هرجا هست رسوا میشود،239
عاقبت آن کل شود که پیش تو جزوست،159
عاقبت آن گل شود که پیش تو خارست، 159
عشق محمد بس است و آل محمد،33
عقل گرفتم چو شیر و جهل چو مور، آه!،158
علم باشد مرغ دستآموز تو،405
علم چون بر تن زند باری شود،412
علم چون بر دل زند یاری شود،412
علم و حکمت کمال انسان است،38
علمهای اهل تن احمالشان،412
علمهای اهل دل حمّالشان،412
عیب و هنرش نهفته باشد،375
غسل در اشک زنم که اهل طریقت گویند پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز،333
غضب دیوانگی و بردباری عاقلی باشد، 190
فردا که نیامدست فریاد مکن، 32
قتلت خیر الناس اما و أبا،309
کار ما در راه حق کوشیدن است،168
کاسوده شود ز بهانه دل،434
کاین ره که تو میروی به ترکستان است، 33
کنون که زیر زمین خفتهاند بیدارند،42
که از همای به مردار میل نپسندند، 216
که دشمنند تو را زادگان نه فرزندند، 216
که سایهای بر سر این جهان نیفکندند، 216
کو پوستین خلق به آزار میدرد،102
کوزه چشم حریصان پر نشد،162
کی سبزه دمد ز دانه دل؟،434
گر امروز آتش شهوت بکشتی بیگمان رستی،39
گر بریزی بحر را در کوزهای،162
گر معرفت دهندت،بفروش کیمیا را، 340
گرچه حکمت را به تکرار آوری،405
گرگ تو را به ز صید شیر چه کار است، 158
گفت صاحب جامه را بین جامه چیست؟، 168
گفت:صاحب جامه را بین جامه چیست، 168
گفتم ای دل،آینة کلی بجو،403
گفتمش ای مامک دیرینه روز،161
گنجی نبود چو خزانه دل،434
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید،194
مجوی دنیی اگر اهل همتی خسرو،216
مشرق او غیر جان و عقل نیست،408
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی،194
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی،194
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم، 62
من و ساقی به هم سازیم و بنیانش براندازیم،68
موی به تدلیس سیه کردهای،161
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی،194
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی،194
ندانم این شب قدر است یا ستاره صبح، 214
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز،310
نروم جز به همان ره که توأم راه نمایی،194
نفس یکی دیو ریو و عقل پریوار،159
نه عاقلند که طفلان ناخردمندند، 216
هرچه شرار است مستعد شریر است،159
هرچه شریر است مستحق شرار است، 159
هردو عالم قیمت خود گفتهای،310
هرکه افتد اندر آن گل برنخاست،38
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست،451
هرگز نرسی به نشانه دل،434
هستی ما جملگی از هست توست،162
همت عالی نکو نه قامت عالی،159
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی،194
همه درگاه تو پویم همه از فضل تو جویم،194
و لیس فی الدار غیره دیّار،95
و خیرهم إذ ینسبون النسبا،309
ور چه بنویسی نشانش میکنی،405
ور چه میلافی بیانش میکنی،405
ور کیمیا دهندت،بیمعرفت گدایی،340
ور نخوانی و ببیند سوز تو،405
ور نه تنت مستحق سوزش نار است، 158
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست،451
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت،244
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی، 406
وگرنه تف آن آتش تو را هیزم کند فردا،39
وی جهان،تو بر مثال برزخی،405
یقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند،216
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد، 309
«ادع إلی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی أحسن إن ربک هو أعلم بمن ضل عن سبیله و هو أعلم بالمهتدین»، 181
«إذ قال ربک للملائکة إنی خالق بشرا من طین»، 167
«اذ قال ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین»، 268
«ارنا مناسکنا»، 282
«أفحسبتم أنما خلقناکم عبثا و أنکم إلینا لا ترجعون»، 241
«الذی جعل لکم الارض فراشا و السماء بناء و أنزل من السماء ماء فأخرج به من الثمرات رزقا لکم فلا تجعلوا للّه أندادا و أنتم تعلمون»، 450
«الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلاة و مما رزقناهم ینفقون.و الذین یؤمنون بما أنزل إلیک و ما أنزل من قبلک و بالآخرة هم یوقنون.أولئک علی هدی من ربهم و أولئک هم المفلحون»، 336
«الشیطان یعدکم الفقر و یأمرکم بالفحشاء و اللّه یعدکم مغفرة منه و فضلا و اللّه واسع علیم.یؤتی الحکمة من یشاء و من یؤت الحکمة فقد أوتی خیرا کثیرا و ما یذکر إلا أولوا الالباب»، 27
«اللّه نور السماوات و الأرض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کأنها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة یکد زیتها یضیء ولو لم تمسسه نار نور علی نور یهدی اللّه لنوره من یشاء و یضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بکل شیء علیم»، 58
«اللّه ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات إلی النور و الذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور إلی الظلمات أولئک أصحاب النار هم فیها خالدون»، 98
«اللّه یستهزیء بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون»، 69
«ألم تر إلی الذین بدلوا نعمة اللّه کفرا و أحلوا قومهم دار البوار»، 284
«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا»، 451
«أمن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربه قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون إنما یتذکر أولو الالباب»، 313
«إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات أولئک هم خیر البریة...»، 211
«إن الذین کفروا لو أن لهم ما فی الارض جمیعا و مثله معه لیفتدوا به من عذاب یوم القیامة ما تقبل منهم و لهم عذاب ألیم»، 210
«إن اللّه اشتری من المؤمنین أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنة یقاتلون فی سبیل اللّه فیقتلون و یقتلون وعدا علیه
حقا فی التوراة و الانجیل و القرآن و من أوفی بعهده من اللّه فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک هو الفوز العظیم»، 223-278
«إن اللّه یأمر بالعدل و الاحسان و إیتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون»، 181
«إن اللّه یأمرکم أن تؤدوا الامانات إلی أهلها و إذا حکمتم بین الناس أن تحکموا بالعدل إن اللّه نعما یعظکم به إن اللّه کان سمیعا بصیرا»، 429
«إن النفس لامارة بالسوء إلا ما رحم ربی»، 339
«أن تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب اللّه و إن کنت لمن الساخرین»، 241
«إن شر الدواب عند اللّه الصم البکم الذین لا یعقلون»، 265
«ان عذابی لشدید»، 303
«إنک أنت السمیع العلیم»، 280
«إنکم لسارقون»، 245
«إنما نحن مستهزئون»، 276
«إنما یأمرکم بالسوء و الفحشاء و أن تقولوا علی اللّه ما لا تعلمون»، 67
«إننی أنا لا إله إلا أنا فاعبدنی و أقم الصلاة لذکری»، 216
«أو لم ینظروا فی ملکوت السماوات و الارض»، 434
«أو من کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها کذلک زین للکافرین ما کانوا یعملون»، 184
«أولئک هم أولوا الالباب»، 382
«أولئک یدعون إلی النار و اللّه یدعو إلی الجنة و المغفرة»، 451
«بشراکم الیوم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم»، 187
«تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین»، 216-374
«ثم کان عاقبة الذین أساءوا السوء أن کذبو بآیات اللّه و کانوا بها یستهزئون»، 159
«جزاءهم عند ربهم جنات عدن تجری من تحتها الانهار خالدین فیها أبدا رضی اللّه عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه»، 212
«جنات عدن یدخلونها و من صلح من آبائهم و أزواجهم و ذریاتهم و الملائکة یدخلون علیهم من کل باب.سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار»، 214
«ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین»، 4-96
«ذلک بأن اللّه لم یک مغیرا نعمة أنعمها علی قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم و أن اللّه سمیع علیم»، 272
«ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم یتلو علیهم آیاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمة و یزکیهم إنک أنت العزیز الحکیم»، 283
«ربنا و اجعلنا مسلمین لک»، 280
«سلام قولا من رب رحیم»، 214
«فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی»، 303
«فإذا جاءت الطامة الکبری.یوم یتذکر الانسان ما سعی.و برزت الجحیم لمن یری.فأما من طغی.و آثر الحیاة الدنیا.
فإن الجحیم هی المأوی.و أما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی.فإن الجنة هی المأوی»، 339
«فإذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین»، 167
«فأما من طغی.و آثر الحیاة الدنیا.فإن الجحیم هی المأوی»، 39
«فاین تذهبون»، 414
«فسجد الملائکة کلهم أجمعون»، 299
«فقضاهن سبع سماوات فی یومین و أوحی فی کل سماء أمرها و زینا السماء الدنیا بمصابیح و حفظا ذلک تقدیر العزیز العلیم»، 312
«فقعوا له ساجدین»، 167
«فلا تعلم نفس ما أخفی لهم من قرة أعین جزاء بما کانوا یعملون»، 212
«فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی لیبلونی أأشکر أم أکفر و من شکر فإنما یشکر لنفسه و من کفر فإن ربی غنی کریم»، 378
«فلما کله...»، 376
«فمن یرد اللّه أن یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد أن یضله یجعل صدره ضیقا حرجا کأنما یصعد فی السماء کذلک یجعل اللّه الرجس علی الذین لا یؤمنون»، 99
«فو رب السماء و الارض إنه لحق مثل ما أنکم تنطقون»، 327
«فی سدر مخضود.و طلح منضود.و ظل ممدود.و ماء مسکوب.و فاکهة کثیرة.لامقطوعة و لا ممنوعة.و فرش مرفوعة.
إناأنشأناهن إنشاء.فجعلناهن أبکارا.
عربا أترابا.لاصحاب الیمین»، 215
«قال اجعلنی علی خزائن الارض إنی حفیظ علیم»، 376
«قال الذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک»، 377
«قال إنک الیوم لدینا مکین أمین»، 376
«قال إنی عبد اللّه آتانی الکتاب و جعلنی نبیا.و جعلنی مبارکا أین ما کنت و أوصانی بالصلاة و الزکاة ما دمت حیا»، 211-405
«قال سننظر أصدقت أم کنت من الکاذبین.اذهب بکتابی هذا فألقه إلیهم ثم تول عنهم فانظر ماذا یرجعون.قالت یا أیها الملا إنی ألقی إلی کتاب کریم.
إنه من سلیمان و إنه بسم اللّه الرحمن الرحیم.ألا تعلوا علی و أتونی مسلمین.
قالت یا أیها الملا أفتونی فی أمری ما کنت قاطعة أمرا حتی تشهدون.قالوا نحن أولوا قوة و أولو بأس شدید و الامر إلیک فانظری ماذا تأمرین.قالت إن الملوک إذا دخلوا قریة أفسدوها و جعلوا أعزة أهلها أذلة و کذلک یفعلون.و إنی مرسلة إلیهم بهدیة فناظرة بم یرجع المرسلون.فلما جاء سلیمان قال أتمدونن بمال فما آتانی اللّه خیر مما آتاکم بل أنتم بهدیتکم تفرحون.ارجع إلیهم فلنأتینهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنهم منها أذلة و هم صاغرون»، 367
«قال عفریت من الجن أنا آتیک به قبل أن تقوم من مقامک و إنی علیه لقوی أمین»، 371
«قال فبعزتک لاغوینهم أجمعین.إلا عبادک منهم المخلصین»، 304-306 «قال لا أحب الآفلین»، 268
«قال هذا فراق بینی و بینک سأنبئک بتأویل ما لم تستطع علیه صبرا»، 381
«قال یا أیها الملا أیکم یأتینی بعرشها قبل أن یأتونی مسلمین.قال عفریت من الجن أنا آتیک به قبل أن تقوم من مقامک و إنی علیه لقوی أمین.قال الذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی لیبلونی أأشکر أم أکفر و من شکر فإنما یشکفر لنفسه و من کفر فإن ربی غنی کریم»، 370
«قالت إحداهما یا أبت استأجره إن خیر من استأجرت القوی الامین»، 377
«قل هل ننبئکم بالاخسرین أعمالا.الذین ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون أنهم یحسنون صنعا»، 210- 238
«قلنا اهبطوا منها جمیعا فإما یأتینکم منی هدی فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون»، 313
«کان الناس أمة واحدة فبعث اللّه النبیین مبشرین و منذرین و أنزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه إلا الذین أوتوه من بعد ما جاءتهم البینات بغیا بینهم فهدی اللّه الذین آمنوا لما اختلفوا فیه منالحق بإذنه و اللّه یهدی من یشاء إلی صراط مستقیم»، 3
«کذلک یجعل اللّه الرجس علی الذین لا یؤمنون»، 158-163
«کلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا یحب المسرفین»، 334
«لا یمسه إلا المطهرون»، 453
«لا یکلف اللّه نفسا الا وسعها»، 450
«لقد جاءکم رسول من أنفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رءوف رحیم»، 301
«لقد من اللّه علی المؤمنین إذ بعث فیهم رسولا من أنفسهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و إن کانوا من قبل لفی ضلال مبین»، 338
«للّه ملک السماوات و الارض»، 216
«لم یکن شیئا مذکورا»، 309
«لهم البشری فی الحیاة الدنیا و فی الاخرة»، 433
«لو أنزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدعا من خشیة اللّه و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون»، 449
«ما عندکم ینفد و ما عند اللّه باق و لنجزین الذین صبروا أجرهم بأحسن ما کانوا یعملون»، 211
«هذا من فضل ربی لیبلونی أأشکر أم أکفر»، 378
«هذا یوم ینفع الصدقهم»، 426
«هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و إن کانوا من قبل لفی ضلال مبین»، 338
«و ارنا مناسکنا»، 282
«و للّه میراث السماوات و الارض»، 216
«واتل علیهم نبأ ابنی آدم بالحق إذ قربا قربانا فتقبل من أحدهما و لم یتقبل من الآخر قال لاقتلنک قال إنما یتقبل اللّه من المتقین.لئن بسطت إلی یدک لتقتلنی ما أنا بباسط یدی إلیک لاقتلک إنی أخاف اللّه رب العالمین.
إنی أرید أن تبوأ بإثمی فتکون من أصحاب النار و ذلک جزاء الظالمین.فطوعت له نفسه قتل أخیه فقتله فأصبح من الخاسرین»، 6
«و إذ تأذن ربکم لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم إن عذابی لشدید»، 270
«و اذ قال إبراهیم رب اجعل هذا بلدا آمنا»، 267
«و إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الارض خلیفة قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال إنی أعلم ما لا تعلمون»، 166-299
«و إذ یرفع إبراهیم القواعد من البیت و إسماعیل ربنا تقبل منا إنک أنت السمیع العلیم»، 276
«و ارزق اهله من الثمرات»، 269
«و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیاة الدنیا و لا تطع من أغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه و کان أمره فرطا»، 157-161
«و الذین آمنوا باللّه و رسله أولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهم لهمأجرهم و نورهم و الذین کفروا و کذبوا بآیاتنا و أولئک أصحاب الجحیم»، 188
«و الشمس و ضحاها.و القمر إذا تلاها.
و النهار إذا جلاها.و اللیل إذا یغشاها.
و السماء و ما بناها.و الارض و ما طحاها.و نفس و ما سواها.فألهمها فجورها و تقواها.قد أفلح من زکاها.
و قد خاب من دساها»، 337
«و اللّه أخرجکم من بطون أمهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة لعلکم تشکرون»،، 121
«و اللّه یدعو إلی دار السلام و یهدی من یشاء إلی صراط مستقیم»، 432
«و إلی مدین أخاهم شعیبا»، 33
«و إلی عاد أخاهم هودا...»، 33
«و إلی ثمود أخاهم صالحا...»، 33
«و أما السائل فلا تنهر»، 326
«و إنی علیه لقوی أمین»، 373
«و تب علینا»، 283
«و تفقد الطیر فقال ما لی لا أری الهدهد أم کان من الغائبین.لاعذبنه عذابا شدیدا أو لاذبحنه أو لیأتینی بسلطان مبین.فمکث غیر بعید فقال أحطت بما لم تحط به وجئتک من سبأ بنبأ یقین.
إنی وجدت امرأة تملکهم و أوتیت من کل شیء و لها عرش عظیم.وجدتها و قومها یسجدون للشمس من دون اللّه و زین لهم الشیطان أعمالهم فصدهم عن السبیل فهم لا یهتدون.ألا یسجدوا للّه الذی یخرج الخبء فی السماوات و الارض و یعلم ما تخفون و ما تعلنون.
اللّه لا إله إلا هو رب العرش العظیم»، 366
«و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها إلا العالمون»، 449
«و جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة لعلکم تشکرون»، 122
«و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس»، 184
«و جعلناهم أئمة یهدون بأمرنا و أوحینا إلیهم فعل الخیرات و إقام الصلاة و إیتاء الزکاة و کانوا لنا عابدین»، 4
«و حملناهم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا»، 312
«و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة سبحان اللّه و تعالی عما یشرکون»، 428
«و سخر لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بأمره إن فی ذلک لآیات لقوم یعقلون»، 40
«و ضرب اللّه مثلا للذین آمنوا امرأة فرعون إذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة و نجنی من فرعون و عمله و نجنی من القوم الظالمین»، 217- 266
«و فی السماء رزقکم و ما توعدون»، 327-330
«و قال الملک ائتونی به أستخلصه لنفسی فلما کلمه قال إنک الیوم لدینا مکین أمین»، 375
«و کذلک نری إبراهیم ملکوت السماوات و الارض و لیکون من الموقنین»، 213-268
«و لقد آتینا لقمان الحکمة أن اشکر للّه و من یشکر فإنما یشکر لنفسه و من کفر فإن اللّه غنی حمید»، 60
«و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أن الارض یرثها عبادی الصالحون»، 7
«و لقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا»، 311
«و للّه یسجد ما فی السماوات و ما فی الارض من دابة و الملائکة و هم لا یستکبرون.یخافون ربهم من فوقهم و یفعلون ما یؤمرون»، 412
«و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین»، 284
«و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا»، 381
«و ما قدروا اللّه حق قدره...ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون»، 184
«و ما ینطق عن الهوی.إن هو إلا وحی یوحی»، 448
«و من ذریتنا امة مسلمة لک»، 280
«و من یطع اللّه و الرسول فأولئک مع الذین أنعم اللّه علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن أولئک رفیقا»، 215
«و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین إلا خسارا»، 306
«و یا قوم استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه یرسل السماء علیکم مدرارا و یزدکم قوة إلی قوتکم و لا تتولوا مجرمین»، 272
«و یقول الذین کفروا لست مرسلا.قل کفی باللّه شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب»، 379
«و یقولون انه لمجنون»، 192
«یا أیها الذین آمنوا اتقوا اللّه و آمنوا برسوله یؤتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا تمشون به و یغفر لکم و اللّه غفور رحیم»، 187
«یا أیها الذین آمنوا اتقوا اللّه و کونوا مع الصادقین»، 425
«یا أیها الذین آمنوا إذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح اللّه لکم و إذا قیل انشزوا فانشزوا یرفع اللّه الذین آمنوا منکم و الذین أوتوا العلم درجات و اللّه بما تعملون خبیر»، 313
«یا أیها الذین آمنوا کلوا من طیبات ما رزقناکم و اشکروا للّه إن کنتم إیاه تعبدون»، 102
«یا أیها الرسل کلوا من الطیبات و اعلموا صالحا إنی بما تعملون علیم»، 333
«یا أیها الناس قد جاءکم برهان من ربکم و أنزلنا إلیکم نورا مبینا»، 96
«یا أیها الناس کلوا مما فی الارض حلالا طیبا و لا تتبعوا خطوات الشیطان إنه لکم عدو مبین.إنما یأمرکم بالسوء و الفحشاء و أن تقولوا علی اللّه ما لا تعلمون»، 63-329-331
«یا یحیی خذ الکتاب بقوة و آتیناه الحکم صبیا»، 238
«یا یحیی خذ الکتاب بقوة و آتیناه الحکم صبیا»، 405
«یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون»، 179-180
«یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل و جفان کالجواب و قدور راسیات اعملوا آل داود شکرا و قلیل من عبادی الشکور»، 270
«ینظرون الیک و هم لا یبصرون»، 454
«یوم تری المؤمنین و المؤمنات یسعی نورهم بین أیدیهم و بأیمانهم بشراکم الیوم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم»، 187-452
«یوم لا ینفع مال و لا بنون.إلا من أتی اللّه بقلب سلیم»، 435
«أخبرنا أبو جعفر محمد بن یعقوب قال:
حدثنی عدة من أصحابنا منهم محمد بن یحیی العطار،عن أحمد بن محمد،عن الحسن بن محبوب،عن العلاء بن رزین، عن محمد بن مسلم،عن أبی جعفر علیه السلام قال:لما خلق اللّه العقل استنطقه ثم قال له:أقبل فأقبل ثم قال له:
أدبر فأدبر.ثم قال:و عزتی و جلالی ما خلقت خلقا هو أحب إلی منک و لا أکملتک إلا فیمن احب،أما إنی إیاک آمر،و إیاک أنهی و إیاک اعاقب،و إیاک اثیب»،28
«اعطاء الحق من نفسه علی حال الرضا و الغضب»،188-189
«ألست عبد آل فلان؟قال:بلی»،404
«الصورة صورة الانسان و القلب قلب حیوان»،372
«اللهم ارزقنی عقلا کاملا،و لبّا راجحا،و قلبا زاکیا،و عملا کثیرا،و أدبا بارعا»،365- 382
«اللهم بحق هذا القرآن،و بحق من أرسلته به، و بحق کل مؤمن مدحته فیه،و بحقک علیهم فلا أحد أعرف بحقک منک،بک یا اللّه»،218
«أما إنی إیاک آمر،و إیاک أنهی و إیاک اعاقب،و إیاک اثیب»،28
«إن اللّه تبارک و تعالی لا ینظر إلی صورکم و لا إلی أموالکم و لکن ینظر إلی قلوبکم و أعمالکم»،335
«ان اللّه لا ینظر الی صورکم و لکن ینظر الی قلوبکم»،243
«إن اللّه علی الناس حجتین:حجة ظاهرة و حجة باطنة فأمّا الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمة،علیهم السلام،و أمّا الباطنة فالعقول»،42-447-448
«إنما الدنیا منتهی بصر الاعمی»،219
«إنما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»،339
«إنما شیعة جعفر من عف بطنه و فرجه، و اشتد جهاده،و عمل لخالقه،و رجا ثوابه، و خاف عقابه،فإذا رأیت أولئک فأولئک شیعة جعفر»،330
«اول ما خلق اللّه العقل»،166
«أول ما خلق اللّه نوری»،186
«آیسا من رحمة اللّه»؟،332
«بابی انتم و امی و طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم»،168
«تلک النکراء!تلک الشیطنة،و هی شبیهة بالعقل،و لیست بالعقل»،218
«یا هشام إن لقمان قال لابنه تواضع للحق تکن أعقل الناس»،455
«خلق اللّه تعالی العقل من أربعة أشیاء:من العلم،و القدرة،و النور،و المشیئة بالأمر، فجعله قائما بالعلم،دائما فی الملکوت»، 57
«رجل نوّر اللّه قلبه بالایمان»،454
«زوجتی فی الدنیا و الاخرة»،453
«صدق کل امرء عقله و عدوه جهله»،209
«صونوا أموالکم بالصدقة،التاجر فاجر، و الفاجر فی النار إلا من أخذ الحق و أعطی الحق»،69
«ضربة علی فی یوم الخندق أفضل من اعمال امتی الی یوم القیامة»،126
«طبیب دوار بطبه»،369
«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد اللّه علیه السلام:
قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:إذا بلغکم عن رجل حسن حال فانظروا فی حسن عقله،فإنما یجازی بعقله»،342
«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن یحیی بن المبارک،عن عبد اللّه بن جبلة،عن إسحاق بن عمار،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت له:جعلت فداک إن لی جارا کثیر الصلاة،کثیر الصدقة،کثیر الحج لا بأس به.قال:فقال:یا إسحاق کیف عقله؟قال:قلت له:جعلت فداک لیس له عقل،قال:لا یرتفع بذلک منه»، 341
«عن الاصبغ بن نباتة قال:سمعت علیا علیه السلام یقول علی المنبر:یا معشر التجار الفقه ثم المتجر،الفقه ثم المتجر...»،65
«عن عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد، عن بعض من رفعه،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:إذا رأیتم الرجل کثیر الصلاة کثیر الصیام فلا تباهوا به حتی تنظروا کیف عقله؟»،342
«غضّی بصری»،406
«فانی قد جئتکم بعز الدنیا و الاخرة»،328
«فلک الحمد علیّ فی جمیع ذلک و لا حجة لی فیما جری علیّ فیه قضائک و الزمنی حکمک و بلائک»،451
«قلوبهم محزونة»،35
«کان اللّه و لم یکن معه شیء»،95
«لا یعد العاقل عاقلا حتی یستکمل ثلاثا:
إعطاء الحق من نفسه علی حال الرضا و الغضب.و أن یرضی للناس ما یرضی لنفسه.و استعمال الحلم عند العثرة»،188
«لو أحبنی جبل لتهافت»،103
«لو شئت لأوقرت من تفسیر الفتاحة سبعین بعیرا»:380
«لیس العلم بالتعلم،إنما هو نور یقع قلب من یرید اللّه تبارک و تعالی أن یهدیه،فإن أردت العلم فاطلب أولا فی نفسک حقیقة العبودیة،و اطلب العلم باستعماله،و استفهم اللّه یفهمک»،99
«ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان»، 218
«ما لا اذن سمعت و لا عین رأت و لا خطر علی قلب بشر»،102
«ما من أحد من الأولین و الآخرین إلا و هو یتمنی یوم القیامة أنه لم یعط من الدنیا إلا قوتا»،31
«من تزوج فقد أحرز نصف دینه،فلیتق اللّه فی النصف الباقی»،39
«من کان عاقلا کان له دین و من کان له دین دخل الجنة»،223
«هیهات ما ذلک الظن بک و لا المعروف من فضلک و لا مشبه لما عاملت به الموحدین من برک و احسانک،فبالیقین اقطع لولا ما حکمت به من تعذیب جاحدیک،و قضیت به من اخلاد معاندیک لجعلت النار کلها بردا و سلاما و ما کان لاحد فیها مقرا و لا مقاما،لکنک تقدست اسماؤک اقسمت ان تملأها من الکافرین من الجنة و الناس اجمعین و ان تخلد فیها المعاندین،و انت جل ثناؤک قلت مبتدئا و تطولت بالانعام متکرما،افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون»،302
«و اللّه للربا فی هذه الامة دبیب أخفی من دبیب النمل علی الصفا،صونوا أموالکم بالصدقة،التاجر فاجر،و الفاجر فی النار إلا من أخذ الحق و أعطی الحق»،66- 68
«و أن الراحل إلیک قریب المسافة»،96
«و کفّی لسانی»،407
«و هو بلاء تطول مدته و یدوم مقامه،و لا یخفف عن أهله،لأنه لا یکون إلا عن غضبک و انتقامک و سخطک»،242
«یا حجر الخیر»،408
«یا رحمن الدنیا و رحیم الاخرة»،216
«یا علی ساعة العالم یتکی علی فراشه ینظر فی العلم(علم)خیر من عبادة سبعین سنة»،29
«یا نور یا قدوس»،100
«یابن رسول اللّه!ما العقل؟»،218
«یرحم اللّه مالکا فلقد کان لی کما کنت لرسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم»،104