ghaemiyeh.com
سرشناسه:ایازی، سیدمحمدعلی، ۱۳۳۳ -
عنوان و نام پدیدآور:کافیپژوهی: (گزارش پایاننامههای مرتبط با کلینی و الکافی)/ سیدمحمدعلی ایازی.
مشخصات نشر:قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر: سازمان اوقاف و امور خیریه، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری:611ص.
فروست:پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۱۷۶.
مجموعه آثار کنگره بینالمللی بزرگداشت ثقهالاسلام کلینی؛ ۳۹.
شابک:۸۶۰۰۰ریال: 978-964-493-389-9
یادداشت:کتابنامه.
یادداشت:نمایه.
عنوان دیگر:گزارش پایاننامههای مرتبط با کلینی و الکافی.
موضوع:کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. . الکافی -- نقد و تفسیر
موضوع:کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. -- نقد و تفسیر -- پایاننامهها
موضوع:پایاننامهها -- ایران
موضوع:تحقیق -- ایران -- راهنماها
شناسه افزوده:کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. . الکافی. شرح
شناسه افزوده:کنگره بینالمللی بزرگداشت ثقةالاسلام کلینی(ره) (۱۳۸۸ : شهرری)
شناسه افزوده:موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
شناسه افزوده:سازمان اوقاف و امور خیریه
رده بندی کنگره:BP۱۲۹/ک۸ک۲۰۸۱۴ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی:۱۸۸۵۳۷۴
کافیپژوهی: (گزارش پایاننامههای مرتبط با کلینی و الکافی)
سیدمحمدعلی ایازی
کتاب شریف الکافی، تألیف ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب کلینی رحمه الله، مهمترین و برترین اثر مکتوب شیعه بهشمار میرود. این کتاب که حاوی احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام در عرصههای مختلف دینی است، به جهت ویژگیهای منحصر به فرد، محور شکلگیری و تولید بخش وسیعی از ادبیات مکتوب شیعه بوده و در طول تاریخ، مورد اهتمام عالمان شیعه قرار گرفته و شرحها و تعلیقهها و ترجمههای فراوان از آن و برای آن، عرضه شده است.
آستان حضرت عبدالعظیم و مؤسسۀ علمی - فرهنگی دار الحدیث، سومین همایش از طرح «گرامیداشت بزرگان و عالمان ری» را به بزرگداشت ثقة الاسلام کلینی اختصاص داد.
اهداف مورد نظر در این بزرگداشت، عبارتاند از:
معرفی شخصیت علمی و معنوی ثقةالاسلام کلینی
ترویج معارف حدیثی اهل بیت علیهم السلام
تحقیق و پژوهش در میراث کلینی
شناخت جایگاه و تأثیرگذاری کتاب الکافی.
کمیتۀ علمی کنگره، پس از برگزاری کنگرۀ بزرگداشت ابوالفتوح رازی در پاییز 1384، کار برنامهریزی علمی این کنگره را آغاز کرد و این برنامهها را در دستور کار قرار داد:
تصحیح و تحقیق آثار مخطوط مربوط به الکافی (اعم از ترجمه، شرح، تعلیقه و...)
گشودن افقهای تازۀ پژوهشی در زمینه الکافی
تجزیه و تحلیل نقدها و پرسشهای مربوط به الکافی
به دست دادن نسخۀ تحقیق شده از کتاب الکافی
ساماندهی اطلاعات و آثار مکتوب مرتبط با کلینی و الکافی و ارائۀ آنها در قالب DVD
(لوح چند منظورۀ دیجیتال).
آنچه کمیتۀ علمی در مدت دو سال و اندی تلاشْ بِدان دست یافت و همزمان با برگزاری کنگره ارائه میگردد، از این قرار است:
یک. نسخۀ تحقیق شدۀ الکافی
دو. شروح و تعلیقههای الکافی
سه. مجموعه آثار تولیدی کنگره
چهار. ویژهنامههای مجلّات
پنج. خبرنامۀ کنگره
شش. DVD (لوح چند منظورۀ دیجیتال).
اینک نگاهی مختصر به این عناوین ششگانه میافکنیم:
یک. الکافی
کتاب الکافی، پس از مقابله با نسخ کهن و مورد وثوق و نیز اعرابگذاری، به همراه تعلیقههایی در رفع مشکلات برخی از اسناد و برخی توضیحات فقه الحدیثی، در قالب نوینی به زیور طبع، آراسته میگردد.
دو. شروح و تعلیقههای الکافی
بر کتاب الکافی، شروح و تعلیقههای بسیاری نوشته شده که تاکنون اندکی از آن بهچاپ رسیده است. کمیتۀ علمی تلاش کرد که این شروح و تعلیقهها را شناسایی کرده، و تصحیح و عرضۀ آنها را در دستور کار خود قرار دهد که برای برپایی کنگره، این موارد، تصحیح شده، به چاپ خواهد رسید:
الشافی فی شرح الکافی، ملّا خلیل بن غازی قزوینی (م 1089 ق) 2 جلد
صافی ] در شرح کافی [ ، ملّا خلیل بن غازی قزوینی (م 1089 ق) 2 جلد
الحاشیة علی اصول الکافی، ملّا محمد امین استرآبادی (م 1036 ق) 1 جلد
الحاشیة علی اصول الکافی، سید احمد علوی عاملی (زنده در 1050 ق) 1 جلد
الحاشیة علی اصول الکافی، سید بدرالدین حسینی عاملی (زنده در 1060 ق) 1 جلد
الکشف الوافی فی شرح اصول الکافی، محمد هادی بن محمد معین الدین آصف شیرازی (م 1081 ق) 1 جلد
الحاشیة علی اصول الکافی، میرزا رفیعا (م 1082 ق) 1 جلد
الهدایا لشیعة أئمّة الهدی (شرح اصول الکافی)، شرف الدین محمد بن محمدرضا مجذوب تبریزی (قرن 11 ق) 2 جلد
الذریعة إلی حافظ الشریعة (شرح اصول الکافی)، رفیع الدین محمد بن محمد مؤمن گیلانی (قرن 11 ق) 2 جلد
10 و 11. الدرّ المنظوم، شیخ علیکبیر (م 1104 ق) و الحاشیة علی اصول الکافی، شیخ علی صغیر (قرن 12) 1 جلد
تحفة الأولیاء (ترجمۀ اصول الکافی)، محمد علی بن محمد حسن فاضل نحوی اردکانی (زنده در 1237 ق) 4 جلد
شرح فروع الکافی، محمد هادی بن محمدصالح مازندرانی (م 1120 ق) 5 جلد
البضاعة المزجاة (شرح روضة الکافی)، محمد حسین بن قاریاغْدی (م 1089 ق) 2 جلد
شرح روضة الکافی، محمد حسین بن یحیی نوری (زنده در 1127 ق) 1 جلد
منهج الیقین (شرح وصیت امام صادق علیه السلام به شیعیان)، سید علاء الدین محمد گلستانۀ (م 1110 ق) 1 جلد
الرسائل فی شرح أحادیث الکافی 2 جلد
سه. مجموعه آثار تولیدی کنگره
منظور از این عنوان، آثار تولیدی کمیتۀ علمی است. در این حوزه، این آثار عرضه میگردد:
حیاة الشیخ الکلینی/ثامر العمیدی 1 جلد
توضیح الاسناد/ سید محمدجواد شبیری 1 جلد
العنعنة من صیغ الأداء للحدیث الشریف فی الکافی/ سید محمدرضا حسینی جلالی 1 جلد
کافی پژوهی بر اساس نسخههای خطی/ علی صدرایی خویی - سیّد صادق اشکوری 1 جلد
کتابشناسی کلینی و کتاب الکافی/ محمد قنبری 1 جلد
شناختنامۀ کلینی و الکافی/ محمد قنبری 4 جلد
کافی پژوهی (گزارش پایاننامههای مرتبط با کلینی و الکافی) / سید محمدعلی ایازی 1 جلد
مجموعه مقالات همایش / گروهی از پژوهشگران 6 جلد
چهار. ویژهنامههای مجلات
مجلههای آینۀ پژوهش، سفینه، علوم حدیث و برخی دیگر از نشریات، همزمان با برپایی کنگره، ویژهنامههایی منتشر میکنند.
پنج. خبرنامه
خبرنامۀ کنگره که به اطلاعرسانی پیش از برپایی کنگره میپردازد، تا زمان برگزاری، چهار شماره از آن منتشر خواهد شد.
شش. DVD
نرمافزار مجموعۀ آثار کنگره، همراه با برخی از نسخههای خطّی الکافی، و نیز دیگر شروح، تعلیقهها و ترجمههای چاپ شده الکافی در قالب DVD ارائه خواهد شد.
در پایان، از همۀ فرهیختگان و اندیشهمندان، سازمانها و نهادهای علمی - پژوهشی که در به ثمر رسیدن این همایشْ سهم داشتهاند، سپاسگزاری میشود، بویژه از: تولیت محترم آستان حضرت عبدالعظیم علیه السلام و ریاست محترم مؤسسۀ علمی - فرهنگی دارالحدیث، حضرت آیة اللّه محمدی ریشهری، شورای عالی سیاستگذاری، شورای علمی کنگره، کمیتۀ بین الملل، کمیتۀ اجرایی، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی، مدیران عالی آستان حضرت عبدالعظیم علیه السلام، مدیران و محققان پژوهشکدۀ علوم و معارف حدیث، مسؤلان، اساتید و دانشجویان دانشکدۀ علوم حدیث، مسؤلان و کارکنان سازمان چاپ و نشر دارالحدیث.
مهدی مهریزی
دبیر کمیتۀ علمی
بهار 1387
حمد و سپاس خداوند بخشنده و مهربان، و درود بر پیامبر گرامی و خاندان پاک او.
پیامبر گرامی اسلام، در روز بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجرت، از میان امّت اسلامی، رخت بر بست و با رحلت او، باب وحی و رسالت، همراه با وضع شریعت، پایان یافت. دیگر پس از وی، نه پیامبری میآمد و نه شریعتی فرو فرستاده میشد؛ زیرا آنچه برای تکامل جامعۀ بشری لازم بود، در قالب اصول و رهنمودهای راهبردی، در اختیار امّت قرار داده بود. این مشعل فروزان، خاموش گردید، امّا او خود برای تداوم و توسعۀ راه، و تعلیم و تفسیر وحی و هدایت جامعه، دو چیز گرانبها را در میان امّت اسلامی، به یادگار گذارد که میتوانند تا روز قیامت، فیضبخش و نوردهندۀ جامعۀ بشری باشند و راه سعادت و خوشبختی را برای جامعه بنمایانند. این دو اثر گرانبها، همان «کتاب» و «عترت» اند که رسول گرامی، بارها از آن دو، با عظمت یاد کرده و همگان را به تمسّک به آنها دعوت کرده و فرموده است:
إنّی تارک فیکم الثقلین، کتاب اللّه وعترتی ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا أبداً ولن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض؛(1)
. این حدیث، از متواترترین احادیث اسلامی است. این حدیث، در مجامع گوناگون اهل سنّت نیز نقل شده، از آن جمله: صحیح مسلم، ج 4، ص 44، ح 37؛ مسند أحمد، ج 3، ص 14 و 17 و 59 و 367 و 371.
من در میان شما، دو چیز گرانبها میگذارم و این دو اثر سنگین و گرانقیمت، کتاب خدا و عترت من است. تا روزی که به این دو، چنگ
1) (1)
میزنید، گمراه نمیشوید و این دو، هرگز از هم جدا نمیشوند.
در همین راستا، عالمان و فرهیختگان مسلمان، گامهای مهمّی برای نگهداری کتاب خدا و حدیث نبوی برداشتند. در شیعه، «کتب اربعه» نوشته شد و در میان اهل سنّت «صحاح ستّه»، گردآوری و تنظیم شد. البته حدیث در فرهنگ اسلامی، منزلت ویژهای دارد و به این کتابها و در این حجم، بسنده نشد. هر چند که در مدرسۀ اهل سنّت، حدیث، محدود به احادیث پیامبر است؛ ولی در نگاه امامیه، دامنهای به وسعت سخنان پیامبر گرامی و اهل بیت او از آغاز رسالت تا پایان غیبت صغرا دارد؛ زیرا سخنان اهل بیت علیهم السلام به منزلۀ سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله است.
البته این تلاش (یعنی حفظ و حراست از این دو میراث نبوی در مکتب اهل بیت علیهم السلام)، همواره، همراه با دشواریهایی برای شیعیان و موالیانش بوده است.
تاریخ، شاهد گویایی بر تحمّل رنجها و خون دلهای عالمان راستین تشیّع، در پاسداری از این دو میراث نبوی بوده است و ثابت شده است که آنان چگونه در حفظ و نگهداری حدیث - که همان نگارش تفسیر و تبیین وحی و نگهداری کلمات اهل بیت است - تلاش کردهاند؛ زیرا به موجب آن حدیث شریف، باید احادیث و سخنان پیامبر و اهل بیت - که یکی از دو میراث گرانسنگ پیامبر عظیم الشأن اسلام و عِدل قرآن کریم است -، گردآوری، بررسی، نقد، دستهبندی و شرح میشد.
نهضت گردآوری حدیث، از عصر حضور امامان شیعه آغاز گردید؛ امّا پس از غیبت صغرا، بلکه از اواخر غیبت صغرا، در فرهنگ شیعی اوج گرفت. تا آن زمان، کتابهای حدیثی، بیشتر در قالب اصول و نوشتههای کوتاهِ موضوعی و محدود، تنظیم یافته بودند؛ امّا آرام آرام، این گردآوریها در شکل مجامع حدیثی و در برگیرندۀ همۀ موضوعات و همۀ احادیث امامان تدوین یافتند. از جمله کتبی که در این دوره نگارش یافت، کتابهای محمّد بن ثلاثه نخست (صدوق، کلینی، طوسی) بویژه کتاب
ارزشمند الکافی، تألیف ثقة الإسلام شیخ ابو جعفر محمّد بن یعقوب کلینی (م 329 ق) است که از مهمترین، جامعترین، کاملترین و موثّقترین جوامع اوّلیۀ حدیث است.
این اثر، مورد تمجید فراوان اعاظم و دانشمندان شیعه قرار گرفته و همواره از آن، به عنوان کتابی مهم و متقن و شناخته شده و مرجع مُعتَمَد، یاد شده است. از بررسی سلسله طرق حدیث الکافی - که اکثریت آن به واسطۀ هشت نفر نقل شده - استفاده میشود که پنج نفر از آنها قمیاند. از این رو میتوان ادّعا کرد که او تحت تأثیر مکتب قم و حسّاسیتهای آنان در گزینش حدیث قرار داشته و از مکاتب دیگر، کمتر تأثیر پذیرفته است.
از سوی دیگر، او در زمانی میزیست که نفوذ فلسفۀ یونان، به اوج خود رسیده بود. در این دوره بود که فلاسفه، محدّثان را به خاطر عدم توجّه به مسائل عقلی، محکوم میکردند. او برای حفظ فرهنگ شیعه و رد این دیدگاه در مورد شیعه، کتاب خود را با بحث عقلی شروع نمود. وی در مقدّمۀ کتاب، علّت انتخاب «کتاب العقل» را به عنوان اوّلین کتاب، این گونه بیان میکند: من این تقسیمبندی را با کتاب عقل، فضایل علم، بلندی درجه، ارجمندی دانشمندان و سپس نقص جهل و پستی و بیارزشی جاهلان شروع میکنم؛ زیرا عقل، محوری است که همۀ مدار، بر آن است و سود و زیان، و ثواب و کیفر متوجّه اوست.
همچنین از میان علمای شیعه، کلینی، از معدود شخصیتهایی است که نه تنها فریقین از او هیچ مذمّتی نکردهاند، بلکه همگی، او را به توثیق و مدح و نیکی یاد کردهاند. شیخ طوسی میگوید: او عالمی جلیل القدر و عالم به اخبار است. ابن طاووس میگوید: او شیخی است که بر وثاقت او اتّفاق نظر است. محمّد تقی مجلسی در مورد او میگوید: مثل کلینی کسی در میان علما وجود ندارد. هر کس در اخبار و
کتاب او تدبّر کند، میفهمد که او از طرف حق تعالی تأیید شده است.(1)
. رجال الطوسی؛ ص 439، مقدمۀ الکافی، تحقیق: علی اکبر غفاری، ص 21-32.
از سوی دیگر، بسیاری از علمای اهل سنّت هم، کلینی را مدح و توثیق کردهاند که از جمله آنها میتوان به توصیفات ابن حجر عسقلانی(2)و ابن اثیر(3)در بارۀ او اشاره کرد.کلینی برای جمعآوری احادیث، به نقاط و شهرهای مختلف سفر کرد و از سر زدن به هیچ مکانی برای گرفتن احادیث، کوتاهی نکرد. صاحب الکافی، پس از جمعآوری احادیث، به بررسی و دقّت در آن احادیث، اقدام کرد و سعی کرد از میان کلِ احادیثِ جمعآوری شده، احادیث مستند و معتمد را جدا و بقیه را رها کند. کتاب الکافی از سه بخش: اصول، فروع و روضه تشکیل شده است. بخش اصول آن، عبارت است از ابواب: العقل و الجهل، فضل العلم، التوحید، الحجّة، الایمان و الکفر، الدعاء، فضل القرآن و العترة، و فروع الکافی، مشتمل بر ابواب فقهی و احکام شریعت است. در روضۀ الکافی نیز احادیث متفرّقهای در موضوعات و حوزههای مختلف معرفتی و اخلاقی و تاریخی چون: رسالۀ امام صادق علیه السلام، صحیفۀ امام سجاد علیه السلام، خطبههای امام علی علیه السلام، نامههای ائمّه به بزرگان و مسائل تفسیری و تأویلی، جای داده شده است.
در کتاب الکافی، 16121 حدیث وجود دارد. بررسی این اسناد، نشان میدهد که مرحوم کلینی، روایات خود را مجموعاً از 34 نفر از مشایخ خود نقل کرده است. لکن از مجموع روایات فوق، 15284 حدیث را فقط از هشت نفر نقل کرده است.
به همین دلیل، این کتاب ارزشمند، در بردارندۀ روایات کلامی، اعتقادی، اخلاقی،
تاریخی، اجتماعی و فقهی است و از گستردهترین کتب حدیث متنوّع شیعه در آثار قدمای امامیه است که از حوادث روزگار، مصون مانده و به طور کامل، به دست ما رسیده است. این کتاب، هم در میان اقران و هم در میان کتابهای مشابه خود، ویژگیهایی دارد که از آن جمله، تنظیم منطقی کتابها و فصول و اندیشهای منسجم حاکم بر کتاب است. به عنوان نمونه، باب اوّل کتاب را با مهمترین مسائل دین، یعنی معرفت و اندیشه و مباحث عقل و جهل و اهمیت علم و تفکّر آغاز کرده و گویی این مباحث را مهم و مقدّم در حوزۀ مسائل دینی دانسته و بر این مبنا، موضوعات اعتقادی و کلامی را سرآغاز کرده است و دو جلد از کتاب خود را به این مباحث اختصاص داده است. در صورتی که برخی از کتابهای حدیثی دیگر کتب اربعه و غیر آن، مانند:
عیون أخبار الرضا، التوحید، معانی الأخبار، کتاب من لا یحضره الفقیه و تهذیب الأحکام و در کتب اهل سنّت: صحیح البخاری، صحیح مسلم، سنن النسائی و المستدرک حاکم، از این ویژگی و نگرش کلّی به عقل و تأثیر آن در معارف دین، محروم هستند.
نکتۀ دیگر، ویژگی الکافی است. کلینی، در طول بیست سال، احادیث کتاب خود را گردآوری کرد، یعنی کتاب خود را در زمان امام حسن عسکری علیه السلام و غیبت صغرا و با فاصلهای اندک نوشت و میتوانست حداکثر با یک واسطه، احادیث خود را از معصوم علیه السلام نقل کند. پس از این جهت، نزدیک به عصر معصوم و قلّت واسطه قرار دارد.
از سوی دیگر، کلینی در طول جمعآوری، به احادیثی برخورد کرده است که در عین اهمیت، نمیتوانست آنها را در یکی از ابواب موجود بگنجاند و به علّت کم بودن احادیث آن موضوع، قابل باببندی مستقل نبوده، لذا این احادیث را تحت بابی به نام «نوادر» و «روضه» آورده است. این روش وی، باعث نگهداری احادیث بسیاری شده که بعدها توسط محدّثان دیگر در بابهای جدید و مناسب خاص خود، تنظیم شده است.
برتری دیگر الکافی بر کتابهای حدیثیای چون صحیح البخاری، این است که مرحوم کلینی، با آن مشکلات سیاسی و موانعی که بر سر راه تشیّع وجود داشته و جوّ اختناقی حاکم در زمان او که به سختی میتوانسته با افراد مختلف، جهت جمعآوری احادیث اقدام کند، با این حال، در طول بیست سال، 16121 حدیث صحیح (یعنی به طور متوسط، سالی هشتصد حدیث) گردآوری کرده است، در حالی که بخاری با این که شرایط سیاسی جامعه، به نفع او بوده و مسافرتهای او خیلی بیش از کلینی بوده و دسترسی او به منابع، فراوان بوده است، با این که باید بتواند کار بیشتری انجام دهد، امّا به طور متوسط، سالی بیش از پانصد حدیث صحیح، جمعآوری نکرده است.
اکنون ما شاهد میراث بزرگ و گرانقدری هستیم که بیش از هزار و صد سال از تألیف آن میگذرد و به خاطر اهمّیت و ارزشی که این کتاب در بین عالمان شیعی داشته، بر روی این گنجینۀ ارزشمند، پژوهشهای مختلفی در زمینههای گوناگون انجام گرفته است؛ پژوهشهایی چون تحقیق در اسناد، شرح، تعلیقه، حواشی، ترجمۀ آن به زبانهای گوناگون، تحلیل در طبقات، گزینش و... که به شهادت کتب تراجم و فهارس، مهمترین کتاب حدیثی است که در بارۀ آن، پژوهشهای فراوان انجام گرفته و به طور عمده، این آثار، پس از نیمۀ اوّل قرن دهم هجری، صورت گرفته و پیش از آن، کمتر حاشیه و شرحی بر جای مانده است.
از سوی دیگر، حرکت حدیثنگاری و گردآوری آن، پس از افول چندین قرن، دو باره از قرن دهم به بعد، رونق گرفت و بار دیگر در حوزههای علوم اسلامی، پس از رواج اخباریگری، اوج چشمگیری پیدا کرد. دستاورد مثبت این رویکرد در حوزۀ علوم حدیث، بازسازی و تنظیم مجدّد حدیث و نگارش شروح و حواشی فراوان بر متون اوّلیۀ حدیثی شیعه بوده است که از مهمترین آنها میتوان به کتابهای محمّدین
ثلاثۀ دوم (وسائل الشیعة، بحار الأنوار و الوافی) اشاره کرد. همچنین میتوان به شرحهای فراوانی که بر کتاب شریف الکافی در این دوره نگارش یافت، اشاره کرد که به بیش از پنجاه تعلیقه و شرح رسیدهاند و بیشتر آنها مربوط به همین دورهاند. از جمله آنها میتوان به این شروح اشاره کرد: شرح اصول کافی شیخ محمّد علی بن محمّد بلاغی (م 1000 ق) جدّ اعلای شیخ علّامه محمّد جواد بلاغی (م 1353 ق)؛ شرح روضۀ کافی از سید میر حسین مجتهد کرکی (م 1001 ق)؛ شرح ملّا عبد اللّه تستری (شوشتری) (م 1021 ق) به نقل از ملّا صالح مازندرانی (م 1086 ق) و علّامه مجلسی (م 1110 ق)؛ شرح «کتاب التوحید» اصول الکافی، از شیخ علی (م 1021 ق) فرزند صاحب معالم (م 1011 ق)؛ حاشیه اصول کافی از شیخ محمّد (م 1030 ق) پسر صاحب معالم (م 1011 ق)؛ حاشیه ملاّ محمّد امین استرآبادی صاحب الفوائد المدنیة (م 1036 ق)؛ تعلیقه میرداماد (م 1041 ق) که شامل الرواشح السماویة (شرح خطبه الکافی و بحثهای مقدماتی) و التعلیقة علی الکافی (شرح احادیث «کتاب العقل» و «العلم» و «التوحید» الکافی است)؛ شرح ملّا صدرا (م 1050 ق) بر اصول الکافی تا باب یازدهم «کتاب الحجة»؛ حاشیه اصول کافی، سید ناظم الدین احمد عاملی (م 1060 ق) نوادۀ میرداماد (م 1041 ق) و شاگرد شیخ بهایی (م 1030 ق)؛ حاشیه بر اصول و فروع کافی، تألیف سید نور الدین علی بن ابی الحسن عاملی (م 1068 ق)؛ الحاشیة علی اصول الکافی، سید بدر الدین بن احمد الحسینی العاملی (زنده در سال 1060) که توسط سید محمّد تقی موسوی تدوین شده است و آقای علی فاضلی، آن را تحقیق کرده است؛ حاشیه میرزا رفیع الدین محمّد بن حیدر نائینی (م 1082)، استاد علّامه مجلسی (م 1110 ق) که تا اواسط «کتاب الحجة» است؛ حاشیه شیخ علی صغیر (برادر کوچکتر شیخ علی کبیر) بر «کتاب التوحید» (تاریخ تألیف: 1085 ق)؛ الوافی نوشتۀ فیض کاشانی (م 1091 ق)؛ شرح اصول کافی، تألیف امیر محمّد معصوم قزوینی (م 1091 ق) و سید حسین قزوینی صاحب معارج الأحکام (م 1208 ق)؛ البضاعة المزجاة، شرح
روضه الکافی از محمّد حسین ابن قاریا غدی (تاریخ تألیف: 1098)؛ الدرّ المنظوم از شیخ علی کبیر (م 1103 یا 1104 ق) نوادۀ صاحب معالم (1011 ق) و شهید ثانی (م 966 ق)؛ نزهة الاخوان و تحفة الخلّان، شرح روضۀ الکافی، تألیف سید نعمت اللّه جزائری (م 1112 ق)؛ حاشیۀ شیخ ابراهیم بن قاسم کاظمی (مشهور به ابن الوندی)؛ حاشیۀ شیخ محمّد بن قاسم کاظمی؛ مرآة العقول علّامه مجلسی (م 1110 ق)، که شرح اصول، فروع و روضۀ الکافی است.
پس از دورهای رکود و توقّف در حوزۀ حدیثپژوهی، در دورۀ معاصر، گرایش به حدیثپژوهی، جان تازهای گرفت و با رویکردی متفاوت از گذشته، رونق دوچندانی پیدا کرد. در فرهنگ شیعی، نقد و وارسی موضوعیِ حدیث، چندان مرسوم نبود. کار سترگ علّامه محمّدتقی شوشتری در الأخبار الدخیلة و بررسی طبقات الرجال آیة اللّه بروجردی، نقطۀ عطفی تاریخی در توجّه به وارسی حدیث گردید. این حرکت، پس از انقلاب در قالب تهیۀ فرهنگنامهها، معجمهای لفظی و موضوعی، همچون معجم بحار الأنوار، وسائل الشیعة، کتب اربعه، الحیاة، میزان الحکمة، تصحیح انتقادی برخی از متون و طرح مباحث نظری حدیث و نقد و تحلیل کتابهای حدیثی، شکل تازهای به خود گرفت.
یکی از گروههای فعّال در حوزۀ علوم انسانیِ دانشگاهها، دانشکدۀ الهیات، گروه قرآن و حدیث است. این رشته، همواره و همه جا با توجّه به پیشینۀ یاد شده، در حوزههای دینی جهان اسلام، آموزش داده میشد. این گروه، به شکل دانشگاهی، چندین دهۀ پیش در دانشگاه تهران (دانشکدۀ الهیات) تأسیس شد و بعدها در دیگر دانشگاهها نیز تأسیس و گسترش یافت. اساس آن، آموزش و آگاهی دادن منظّم، منسجم و علمی
قرآن و حدیث در مقاطع مختلف کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری، برای شناخت و شناساندن آن به جامعه انجام گرفت. یکی از فروع جدّی این رشته، «حدیثشناسی» است. از سوی دیگر، هر چند قرآن کریم در میان مسلمانان، با تواتر و به صورت قطعی، ثابت شده است، امّا از آن جا که استناد به حدیث، متوقّف بر شناخت حدیث و چگونگی صحّت، استواری و دلالت آن و آگاهی از قواعد فهم است، به صورت علمی و آکادمیک در این رشته، آموزش، و در بارۀ آنها پژوهش انجام میگیرد.
زیرمجموعۀ علوم حدیث، علم روایت، علم درایت، اصناف حدیث، روش فهم حدیث و شیوۀ برخورد با روایات مختلف و همچنین علم رجال، سندشناسی و آشنایی با متون حدیثی و گرایشهای گوناگون در رشتۀ حدیث است. از آن جا که رسم است که در پایان دوران تحصیل، به رسم تکمیل آموزش، رسالهای بنویسند، در رشتۀ حدیث، دانشجویان، پایاننامۀ خود را به پژوهش حدیثی اختصاص دادهاند. با بررسی مجموعه آثاری که در بارۀ حدیث و حدیثشناسی و حدیثپژوهی در دورۀ معاصر (بویژه در دو دهۀ 65 تا 85) نگاشته شده، به خوبی میتوان دریافت که یکی از مراکز فعّال در این حوزه، دانشگاهها بودهاند. رسالههایی که در این حوزه نگارش یافتهاند، در فهارسی که برای گزارش این گرایش نگاشته شده، گویاست که از آن جمله میتوان به فهرست چکیدۀ پایاننامههای علوم قرآنی اشاره کرد که برخی از آنها بررسیهای موضوعی و حدیثیاند. همچنین چکیدۀ پایاننامههای حدیثی به اهتمام آقای مهدی هوشمند در سال 1381 ش، به وسیلۀ انتشارات دار الحدیث، نشر یافته است. نیز بیش از ششصد عنوان پایاننامۀ مستقل در کتابخانۀ دار الحدیث نگهداری میشوند و همۀ اینها حکایت از اهتمام به پژوهش حدیثی در دانشگاهها و جلب توجّه به حدیث را در دورۀ معاصر نشان میدهند.
همان گونه که اشاره شد، در بارۀ الکافی، کارهای پژوهشی بسیاری چون تحقیق در اسناد، شرح، تعلیقه، حواشی مقایسه روایات، مقایسۀ کتب، بررسی فصول، ترجمه و طبقات، انجام گرفته است. اهمّیت این جامع حدیثی در نزد دانشیان، باعث آفرینش بیشترین آثار پژوهشی در حدیث شده و مجموعهای حجیم از آثار را به خود اختصاص داده است.
اهمّیت این جامع حدیثی در میان علمای شیعه، از جنبههای مختلفی قابل بررسی است. گروهی به لحاظ قدمت، عدّهای به لحاظ جامعیت عقاید و اخلاق و تفسیر و احکام و تاریخ، گروهی به دلیل نقد برخی روایات و دفاع از کلینی و عدّهای به خاطر شرح موضوعی و یا گزینش روایات دشوار و مشکل، آن را انتخاب کردهاند. این تلاشهای گوناگون، اهتمام حدیثپژوهان را در بارۀ شرح و حاشیه و معرفی این کتاب، از تعداد چاپها و تصحیحها و نسخههای خطّی گوناگون در کتابخانهها گرفته، تا نگارش مقالات و کتابهای مقایسهای و تطبیقی آن نشان میدهد. همچنین این جامع حدیثی، هم در میان شیعیان و هم در مذاهب دیگر، به دلیل مخالفت و نقد برخی آثار، پهنۀ گستردهای را به خود اختصاص داده و اثری شناختهشده است.
در این کتاب، بر آن هستیم که پایاننامههایی را که به صورت مستقل در بارۀ الکافی
نوشته شده و یا با مقایسه با برخی متون حدیثی و یا در پاسخ به شبههای مانند: روایات فضل قرآن و حرکت و انتقال، تحریف قرآن و کتاب الحجّة و... نگارش یافتهاند، معرّفی کنیم. این معرّفیها به صورت گزارش متن رساله و پژوهش، همراه تحلیل و در مواردی، تکمیل و تصحیح و روشن کردن کاستیهای پژوهشیِ این آثار در بارۀ الکافی و روایات کتاب خاص، یا باب خاص آمده است. دلایل مهم این کار، به شرح
زیر است.
این معرفی، در راستای اهداف و فواید پژوهشهای حدیثشناسی و جهت آشنایی با جایگاه کتاب الکافی و معرفتشناسی معارف اهل بیت علیهم السلام و مقایسۀ آن با متون حدیثی در مکتب فریقین است.
از آن جا که عمدۀ این پژوهشها، به صورت رسالۀ دانشجویی نگاشته شده و زمینۀ تکمیل آن هنوز فراهم نشدهاند و به چاپ نرسیدهاند و در گوشه و کنار کتابخانههای برخی دانشگاهها قرار دارند و حتّی برخی از این رسالهها در همان دانشگاه دفاع شده نیز موجود نیستند و دسترسی به آنها دستکم دشوار است، لذا اطّلاعرسانی و ارائۀ گزارشی از رساله و مشخّص کردن محدودۀ پژوهش و موضوعاتی که در آن مطرح است و یا حتّی در چه بخشهایی کاستی دارد، بایسته است و برای اهل تحقیق و بویژه دانشجویانی که علاقهمند به ادامه و تکمیل بحث هستند، ضروری است.
معرّفی اجمالی و گزینش مطالب این کتابها، شناخت چندین کتاب، مقاله و رساله در یک کتاب و آگاهی به موضوعاتی است که در بارۀ الکافی انجام گرفته است.
اکنون جا دارد که به صورت فهرستوار، یکایک این آثار اشاره شوند و برخی از ویژگیها و نکات مهم این مقالات بیان گردند.
این پایاننامه را آقای عبد الحسین کافی برای مقطع کارشناسی ارشد الهیات و معارف اسلامی، گرایش فلسفه و کلام و زیر نظر آقایان دکتر محمّد ذبیحی، به عنوان استاد راهنما و دکتر رضا برنجکار، به عنوان استاد مشاور در سال 1380 در مرکز تربیت مدرّس دانشگاه قم، سامان داده است. از آن جا که عقل و تعقّل در منابع اصیل اسلامی،
از جایگاه بلندی برخوردار است و خداوند در قرآن کریم در موارد متعدّدی، آن را مورد توجّه قرار داده و در منابع شیعی (بر خلاف منابع اهل سنّت که در مهمترین آنها کتاب و یا حتّی بابی به این موضوع اختصاص نیافته) توجّه خاصّی به عقل شده است، تا جایی که مهمترین منبع روایی و معرفتی شیعه، یعنی کتاب الکافی، اوّلین بخش خود را به موضوع عقل اختصاص داده است، امّا از آن جا که معانی عقل در حوزههای مختلف، گوناگون است و هر عالمی معنای خاصی برای آن در نظر گرفته، بازشناسی معنای صحیح عقل از غیر صحیح آن، کاری است بس دشوار؛ از این رو، لازم است برای فهم معانی صحیح عقل (بخصوص معانی در نظر گرفته از آن در روایات) چارهای اندیشیده شود.
برای حلّ این مشکل، کتاب الکافی (به همراه شرحهای نوشته شده بر آن)، به عنوان منبع معیار، در نظر گرفته شده است که از میان این شرحها دو شرح علّامه مجلسی و ملّا صدرا از برجستگی خاصی برخوردارند و این دو عالم بزرگوار، هر یک، نمایندۀ یک مکتب فکری هستند. یکی از بهترین شرحهایی که بر کتاب الکافی
نوشته شده، شرح ملّا صدراست. ویژگی مهم این شرح، دارا بودن نگرش فلسفی در شرح روایات است؛ زیرا ملّا صدرا خود به عنوان بنیانگذار مکتب حکمت متعالیه، سعی کرده تا در شرح روایات، از آنها، دلایلی بر نظریات فلسفی خود ارائه کند.
به همین خاطر، به بررسی دیدگاه این دو عالم بزرگوار در بارۀ معانی عقل و چگونگی تطبیق این معانی بر روایات الکافی پرداخته شده است و معانی ششگانهای که هر یک از این دو عالم شیعی برای عقل در نظر گرفتهاند، به همراه چگونگی تطبیق آنها بر روایت، مورد توجّه و ارزیابی قرار گرفته است.
بنا بر این، هدف اصلی این پایاننامه، راه گشایی برای فهم بهتر از روایات معصومان علیهم السلام بویژه روایات گردآمده در «کتاب العقل و الجهل» الکافی در بارۀ ماهیت و جایگاه عقل است. در کنار این هدف اصلی، اهداف دیگری همچون شناخت
دیدگاه دو تن از بزرگان شیعه، یعنی علّامه مجلسی رحمه الله و ملّا صدرا رحمه الله در بارۀ معانی عقل و چگونگی تطبیق این معانی بر روایات الکافی، مقایسه و داوری دیدگاههای این دو بزرگوار و همچنین تأمّلی تازه در متون احادیث کتاب عقل و جهل الکافی نیز دنبال شده است.
این پایاننامه - که در قالب یک مقدّمه و دو فصل و مجموعاً در 131 صفحه شکل گرفته -، رویکرد عمدهاش بررسی و تحقیق در بارۀ برداشتهای ملّا صدرا و علّامه مجلسی در بارۀ مفهوم عقل در روایات کتاب عقل و جهل الکافی است. از این رو، نویسنده در مقدمه، پس از تبیین موضوع و اهمیت آن، بیان پیشینۀ تحقیق، اهداف و چشماندازهای تحقیق، طرح پرسشهای اصلی و فرعی در بارۀ ماهیت عقل و روش تحقیق و محدودیتهای آن، به جایگاه عقل نزد قرآن کریم و روایات معصومان علیهم السلام و دانشمندان مسلمان پرداخته و به دنبال آن، کاستیهای عقل از نظر قرآن و روایات را بررسی کرده است. گزارش این پایان نامه را آقای مهدی پوراسماعیلی، انجام داده است.
نوشتۀ حاضر، بررسی اجمالی پایاننامۀ آقای علی احمدینژاد است که در آن در بارۀ تفسیر آیات قرآن کریم از زبان ائمّۀ اطهار علیهم السلام بر اساس کتاب گرانسنگ الکافی
مرحوم ثقة الإسلام شیخ کلینی نگاشته شده است. این پایاننامه، در دورۀ کارشناسی دینی و عربی مرکز آموزش عالی خواجه نصیر، در سال 1372، تهیه و دفاع شده است که مختصراً آیاتی را که تفسیر آنها از زبان ائمّه علیهم السلام در کتاب الکافی به صورت پراکنده و به مناسبت موضوعات خاص، در فصلها و بابهای مختلفی آمده، گردآوری کرده است. نویسنده بر آن بوده تا روایات تفسیری مربوط به آیات قرآن کریم را در باب مخصوص به خود، جمعآوری نماید و آیات با معنا و تفسیرش و روایت تفسیری آن،
در ذیل آیه لحاظ شود. در مقدّمۀ ورود به هر فصل، در بارۀ اهمیت و موضوع آن فصل، مطالبی را عنوان کرده و سپس وارد روایات تفسیری آن فصل شده که مجموعاً 42 باب برای روایات تفسیری، عنوان کرده است.
این رساله، در چهار فصل تنظیم شده که فصل اوّل در بارۀ اهمیت عقل و مدح آن از طریق ثقلین و طریق شناخت خالق بیهمتا و معرفت به اولیا و اوصیا و راه سعادت بشر است که در مقابل آن، مسئلۀ جهل آمده و مذمّت شده است.
موضوع فصل دوم، علم و فضیلت آن و طریق استفاده بر آن از علما و علم، و نهی از ندانسته گویی که موجب بدعت و رأی و قیاس باطل میشود و این که علم، طریقی است به مطلوب، و فقدان علم و علما، شکافی است جبرانناپذیر که در این فصل، به سه باب آن اشاره شده است. فصل سوم، در بارۀ توحید و یگانگی خالق بیهمتا و علم و قدرت و احاطۀ مطلق و همچنین اختیار و هدایتگری ذات اقدس است و نهی از توصیف خداوند، به غیر از آن چیزی که او خود را وصف نموده و ابطال نقصان و نِسیان و همچنین ردّ دیدن خداوند به چشم ظاهر است که به شانزده باب آن اشاره شده است. فصل چهارم، در بارۀ حُجّتهای خداوند و تقسیم آن، بر دو قسم حجّت ظاهری و باطنی است. زحمت گزارش و تحلیل این پایاننامه، با آقای محمّد جواد صالحی، بوده است.
پیش از این گفتیم که در نیمۀ دوم سدۀ یازدهم هجری، در پی رویکرد گسترده به حدیث، شروح متعدّدی بر کتاب الکافی نگاشته شده است. از جملۀ این شروح، شرح ملّا صالح مازندرانی (م 1086) از علمای نامیِ قرن یازدهم است. این شرح، شیوه و اسلوب خاص خود را دارد. رویکرد شارح در این شرح، عقلی - نقلی است، هر چند به دلیل فضای علمی آن عصر و تعلیمات مجلسی اوّل، جنبۀ عقلی آن، پررنگتر
است. باید گفت که شرح ایشان سرشار از قواعد و نکات فقه الحدیثی است. شناخت روش وی در این شرح، بسیار مفید و قابل استفاده است. بررسی جایگاه علمی و روششناسی این شرح و نیز تبیین چگونگی فهم و استخراج قواعد فقه الحدیثی مازندرانی، یک ضرورت تحقیقی است. نگاه جامع به احادیث، توجّه به نکات ادبی و تکیه بر آیات، از ویژگیهای خاص این شرح است. البته شرح ملّا صالح، چون با تعلیقۀ علّامه شعرانی همراه است، بر کمال آن افزوده و از این رو، ویژگیهایی متفاوت از شرح ملّا صدرا و علّامه مجلسی دارد و از آن جا که قلم آن، فلسفی و سنگین نیست، بر شرح ملّا صدرا برتری دارد. این رساله را خانم زهرا صرفی و با راهنمایی آقای دکتر محمّد علی لسانی فشارکی، در دانشگاه تربیت مدرس، در سال 1385، نگاشته است.
این نوشته، در چهار فصل تنظیم شده است. در فصل اوّل، نمای کلّیِ روزگار شارح، به تصویر کشیده شده تا با شناخت موقعیت اجتماعی شارح و زمان و مکان حیات وی، بهتر بتوان با متن و شرح آن، آشنا شد؛ زیرا شناخت زمان و مکان و موقعیت و شخصیت و معلومات شارح در نوع نگارش وی بسیار تأثیرگذار است. در فصل دوم، به بیان احوال و آثار ملّا صالح پرداخته میشود و ضمن بیان زندگی، تحصیلات، اساتید و شاگردان و تألیفات وی، به عظمت علمیاش میتوان پی برد. در بخش دیگر از این فصل، به مباحثی چون جایگاه شرحنویسی، شرح ملّا صالح، مصادر آن، دیدگاه دیگران و کارهای انجام شده برای احیای این کتاب اشاره میشود.
پس از فراهم آمدن این مقدّمات، در فصل سوم، روش فهم و شرح احادیث تبیین میگردد و به مباحثی چون: بررسی سند (جرح و تعدیل، نکات رجالی، منابع رجالی و...) چگونگی فهم متن (اثبات متن، استناد به ادبیات عرب، توجّه به قرائن)، استناد به آیات، بهرهگیری از عقل، و طرح مباحث عقلی و نقلی میپردازد. در نهایت، فصلی نیز به بیان جایگاه آن اختصاص یافته که در آن، به اجمال، از اثرپذیری این شرح از
شروح گذشته و اثرگذاری آن بر شروح بعدی، سخن به میان میآید.
در این گزارش و تحلیل، افزون بر تبیین نکات مهم رساله و تلخیص مطالب مهم فصول، در پایان، پس از جمعبندی و نتیجهگیری از کتاب، پیشنهادها و اشکالهای احتمالی، مطرح شدهاند. لازم به یادآوری است که گزارش این رساله، توسّط آقای ابراهیم صالحی انجام گرفته است.
پژوهشی است در بارۀ مسائل مربوط به مورد صدور احادیث و جایگاه و اهمیت آن در حدیثپژوهی و بررسی موضوعات مورد صدور احادیث الکافی. نویسندۀ این رساله، جناب آقای محمّدجعفر شهروزی است که پایاننامۀ کارشناسی ارشد خود را با راهنمایی دکتر مهرداد صفرزاده و مشاورۀ دکتر سید عادل نار علی در تیرماه 1382 در دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه رازی کرمانشاه، دفاع کرده است.
این رساله، در پنج فصل تنظیم گشته که چهار فصل اوّل آن، جنبۀ مقدّمۀ رساله دارد تا این که وارد بحث اصلی که بررسی مورد صدور احادیث کتاب الکافی است، بشود.
به همین منظور، فصل اوّل را به کلّیات حدیث و فقه الحدیث (درایة الحدیث) و مباحث مربوط به آنها اختصاص داده و اصطلاحات مطرح شده در رسالۀ خویش را در این فصل توضیح داده است. در فصل دوم، اصطلاح مورد صدور حدیث، اهمیت شناخت آن، آثار و کتب نوشته شده در بارۀ آن و فواید آن را بیان نموده است. فصل سوم که به اعتقاد نویسنده، یکی از مهمترین فصول این پژوهش است، با عنوان «مباحث مورد صدور حدیث» مطرح شده است. وی در ضمن دستهبندیهای موضوعات مورد صدور و بررسی اعتبار مورد صدور احادیث، به مطالب بکر و ارزندهای اشاره کرده است.
در فصل چهارم، رابطۀ مورد صدور احادیث، با اسباب نزول قرآن را بر رسیده و
در خلال آن، شباهتها و تفاوتهای این دو را بیان نموده است. فصل پنجم - که آخرین فصل رساله است -، ابتدا معرّفی مختصری از مرحوم ثقة الاسلام کلینی رحمه الله و کتابش الکافی است و سپس موضوعات مورد صدور احادیث الکافی را بررسی نموده است. پایاننامه را آقای علی نجفینژاد، گزارش و تحلیل نموده است.
یکی از بابهای کتاب توحید اصول الکافی به حرکت و انتقال اختصاص یافته و کلینی در این باب، ده روایت را نقل میکند. عنوان این باب هر چند عام و کلی به نظر میرسد، تا جایی که گمان میرود در بارۀ حرکت آسمانها یا زمین و یا انسانهاست، امّا با بررسی روایات باب به دست میآید که در باب حرکت و انتقال خداوند از جایی به جایی و حضور خداوند است. تحقیق زیر، بررسی احادیث باب حرکت و انتقال از کتاب الکافی است که متن و ترجمۀ حدیث از الکافی (جلد اول، باب توحید) گرفته شده و برای شرح آن، به کتابهای الوافی، مرآة العقول و المفید مراجعه شده و از شرح بعضی از احادیث که در کتاب الکافی آورده شده نیز استفاده شده است.
اهمّیت بررسی روایات این باب در توصیف باری تعالی و چگونگی حضور حضرت حق در میان موجودات و قرب و بُعد وی بویژه در میان انسانها و پاسخ به شبهات مربوط به آن است. روند ذکر روایات در «کتاب التوحید» پس از ذکر کتاب فضل علم و مذمّت جهل، تبیین چگونگی عالم، مانند حدوث و شیئیت، نفی مکان و نسبت، ابطال رؤیت و جسم و جسمانیت و بیان صفت ذات و حدوث اسما و بیان معانی اسمای الهی و اشتقاقات آن است. از این رو، جایگاه این باب در توصیف نفی حرکت و جا به جایی خداوند، اهمیت به سزایی دارد. به همین دلیل، نخستین روایتی که کلینی ذکر میکند، در پاسخ به شبهۀ گروهی است که گمان میکنند خداوند، به آسمان دنیا نزول میکند و امام کاظم علیه السلام توضیح میدهد که خداوند به آسمان دنیا نازل
نمیشود و احتیاجی به نزول هم ندارد و برای حضرت حق، نزدیکی و دوری معنا ندارد و نزول هم معنایی ندارد؛ چون خداوند در همه جا حضور دارد. او به چیزی احتیاج ندارد؛ بلکه این موجودات هستند که به او نیازمندند.
در تحقیق موجود، احادیث، هم از نظر سند و هم از نظر متن، بررسی شدهاند که در بررسی سند برای تشخیص نوع حدیث از نظر صحیح، حسن، ضعیف و مجهول و...
به کتابهای جامع الرواة اردبیلی، معجم الرجال آیة اللّه خویی و المفید مراجعه شده و راویان مذکور در احادیث، از نظر ثقه و غیر ثقه، مجهول و... مورد بررسی قرار گرفتهاند. از نظر متن هم بررسی شده است که این احادیث، چه ارتباطی با یکدیگر دارند و آیا تعارضی بین احادیث وجود دارد یا خیر؟ در ضمن، ارتباط آن احادیث با قرآن هم بررسی شده است. این تحقیق را خانم ناهید ایزدی، با راهنمایی دکتر مجید معارف، در دانشکدۀ اصول دین، در سال 1383، نگاشته است. معرفی و گزارش پایاننامه را خود آقای دکتر مجید معارف، قبول زحمت کرده است.
یکی از آموزههای مهم اسلام، مسئلۀ «خوف و رجا» است. خوف و رجا، دو صفت از صفات محمودهای هستند که فضیلت آنها بسته به آن است که انسان، چگونه آنها را در راه طاعت و عبادت خداوند، به کار گیرد و نفس را به آنها وا دارد و از معاصی و قصورات، با خوف و رجا به آینده جلوگیری کند. البته این دو صفت، در اشخاص، متفاوت است. در این رساله، در بارۀ جایگاه، چگونگی و شرایط تحقّق آن، نقش آن در سیر و سلوک فردی و آثار و نتایج اخلاقی و اجتماعی این موضوع از نظر شیعه و منابع دینی آن بخصوص قرآن، نهج البلاغه و کتاب ارزشمند الکافی، کاویده شده است.
در این بین، نویسنده، از متون اخلاقی و تفسیری نیز به خوبی بهره جسته و مطالب مفیدی در رسالۀ خویش ارائه داده است. به عبارت دیگر، این رساله، پژوهشی است
در بارۀ مبانی نظری و فواید و مضرّات و راهکارهای مسئلۀ خوف و رجا با استفاده از متون دینی شیعه با محوریت قرآن، نهج البلاغه و کتاب الکافی.
نویسندۀ این رساله، خانم سیده زهرا جورابچی، دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال است، که پایاننامۀ دورۀ کارشناسی ارشد خود را در گرایش علوم قرآن و حدیث، با راهنمایی دکتر علی اصغر باستانی و مشاورۀ دکتر محمّد غفرانی در 142 صفحه در زمستان 1383، تهیه و تنظیم و دفاع کرده است. این رساله، از پنج فصل تشکیل یافته است. مؤلّف در فصل اوّل، پس از چکیده و مقدّمه، به کلیات موضوع، همچنین در تبیین و توضیح عنوان رساله، هدف، روش تحقیق، پیشینه و ضرورت پژوهش و منابع آن پرداخته است.
در فصل دوم، به تبیین معنای خوف، انواع و عناصر خوف و ارتباط میان خوف و مشیت و درجات و مراتب آن بحث شده است و نکاتی در ثمرات و اوصاف خائفان آمده است.
در فصل سوم، موضوع رجا را به لحاظ مفهوم و مصداق بررسی کرده و به نمونهای از آیات و روایات در تبیین و توصیف آن، اشاره کرده است. فصل چهارم، در بارۀ جمع خوف و رجا و دلالت و ضرورت جمع میان آنهاست و در فصل پنجم، به نتیجهگیری از مجموع آیات و روایت پرداخته است.
در این مقاله، با ارائۀ گزارشی از کلیات این رساله، به شرح فصول و مباحث مهم در بارۀ خوف و رجا، با تکیه بر روایات بویژه کتاب الکافی پرداخته شده و ویژگیهای رساله، برشمرده شده است. نویسنده، معتقد است که تاکنون، تحقیقی در حد پایاننامه در این مضمون نگارش نیافته، هر چند در کتب اخلاقی و تفسیری، به صورت پراکنده، مطالبی در شرح موضوع بیان شده، که ایشان در خلال پنج فصل، به این مطالب پرداخته است. گزارش و تحلیل مقاله نیز به عهدۀ آقای علی نجفینژاد بوده است.
این رساله، گزارش و تحلیل و پاسخی است به اشکالات آقای سید ابوالفضل برقعی بر بخش «کتاب الحجّة» الکافی.
نویسندۀ این پایاننامه، آقای سرور حسینی، یکی از دانشجویان مرکز جهانی علوم اسلامی مدرسۀ عالی امام خمینی است که در گروه علوم قرآن و حدیث تحصیل کرده و موضوع رسالۀ خود را به شبهههای اعتقادی حدیثی این کتاب، اختصاص داده است. در این مقاله، این رساله معرفی شده و مختصری از محتوای این کتاب، به دست داده شده است. در راستای دیدگاههای منتقد به موضوع امامت، سؤالاتی، مطرح و پاسخ داده شده است. این پایاننامه، در 297 صفحه تنظیم شده و با روش کلامی و ادبیات جدلی، نگارش یافته است. در این تحقیق، از 226 منبع استفاده شده و در داخل متن کتاب، این منابع، به صورت پاورقی، آدرس داده شده است. استاد راهنمای این پایاننامه، آقای دکتر علی نصیری و استاد مشاورش حجّة الإسلام و المسلمین آقای علی کورانی است و در سال 1385 ش، از آن دفاع شده است.
این رساله، یک مقدّمه و چهار فصل دارد که در مقدّمۀ رساله، به ضرورت، هدف، روش، پیشینۀ تحقیق و سیر بحث پرداخته شده است. در فصل اوّل، کلیاتی در مورد معنای امامت از نظر لغت و اصطلاح و معنای امام در قرآن و نظر اهل سنّت و مسائلی در حوزۀ مفهومشناسی آن آمده است. در ادامه، امامت را اصلی از اصول دین دانستهاند و نظر شخصیتهای اسلامی را در این مورد بیان کردهاند که بعضی از آنها امامت را از اصول مذهب میدانند. در پایان این فصل نیز، امامت را از نظر عقل و آیات قرآن اثبات کرده، البته به صورت بسیار فشرده.
در فصل دوم، به زندگی، شخصیّت و آثار مرحوم کلینی، تاریخ ولادت، وفات، اساتید و شاگردان وی پرداخته و نکاتی در بارۀ این محدّث والامقام و جایگاه این شخصیت بارز دنیای اسلام از نظر اندیشمندان شیعه و اهل سنّت و مستشرقان، بیان
کرده است. در ادامه، در مورد شیوۀ نگارش، منابع و استناد الکافی و...، مباحثی مطرح کرده است. در پایان فصل دوم، به تعریف حدیث صحیح از دیدگاه متأخّران و متقدّمان و میزان اعتبار احادیث الکافی از نظر اصولیون و اخباریون و برخی نقدها بر الکافی پرداخته است. در فصل سوم، زندگینامۀ مؤلّف کسر الصنم را بررسی کرده که بخشی از آن از خودنوشت مؤلّف کسر الصنم استفاده شده است. در این فصل، کتب و آثار و مذهب و عقیدۀ وی معرّفی شده و در پایان، عوامل انحراف او را بیان کرده است. در فصل چهارم، به نقد و بررسی شبهات کسر الصنم در بارۀ روایات «کتاب الحجّة» الکافی پرداخته است و نقدها و شبهاتی که از این مؤلّف بیان کرده، همچون:
اشکالاتی سندی برقعی به احادیث الکافی و نقد عقلی و روایی را با تفکیک میان روایت صحیح از دیدگاه قدما و متأخّران و پاسخهای قرآنی و روایی دیگر، جواب داده است. لازم به یادآوری است که گزارش و تحلیل مقاله، توسط آقای فتح اللّه خدادادی انجام گرفته است.
این رساله، مربوط میشود به پایاننامۀ کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث خانم مرضیه بیریان، که به راهنمایی استاد دکتر مجید معارف و مشاورۀ استاد علی اکبر غفاری در نیمسال دوم 79-78 در دانشکدۀ اصول دین، دفاع شده است. این رسالۀ 170 صفحهای، در چهار بخش اصلی سامان یافته که مؤلّف در آن، با بررسی روایتهای قرآنی الکافی، اعم از روایاتی که در کتاب «فضل القرآن» آمده و یا روایات تفسیری و تأویلی و... که در فصول دیگر نقل شده، در پی دستیابی به دیدگاه کلّی کلینی و روایات الکافی در ارتباط با قرآن از جنبههای مختلف است. در بخش اوّل در دو فصل، شرح حال کلینی، زندگی علمی وی، تألیف الکافی و نوعی کتابشناسی الکافی آمده است. در بخش دوم، مؤلّف محترم، سعی نموده است تا با بازخوانی
دوبارۀ روایات مربوط به جایگاه قرآن در الکافی، احادیث یاد شده را طبق موضوع، ذیل ده عنوان، دستهبندی کند.
بخش سوم، با عنوان «تفسیر و تأویل در روایات الکافی» شامل سه فصل است. در فصل اوّل، در مورد معانی لغوی و اصطلاحی تفسیر و تأویل و رابطۀ بین این دو، مباحثی آمده است. در فصل دوم، علاوه بر سیر اجمالی بر تاریخ تفسیر، ذیل چهار عنوان، به تعیین شیوۀ تفسیرگویی ائمّه علیهم السلام با توجّه به احادیث الکافی پرداخته شده است. در فصل سوم، در بارۀ سیر تأویل سخن رفته و نمونههایی از روایات تأویلی الکافی، تحت چهار عنوان ارائه شده است. به انتهای این بخش نیز دو فهرست از احادیث تفسیری و تأویلی در الکافی، اضافه شده است. در بخش چهارم (بخش آخر رساله)، ضمن سه فصل، در بارۀ بحث تحریف قرآن و احراز یا عدم احراز آن در روایات الکافی، بحث شده است.
در این بخش، علاوه بر بحثهای مقدّماتی، به طرح برخی اشکالاتی که از سوی اهل سنّت به الکافی وارد شده نیز پرداخته و پاسخهایی داده شده است. در آخر بخش نیز تعدادی از روایات موجد شبهه، از نظر سندی، بررسی و اخبار ضعیف و مخدوش بودن آنها نشان داده شده است. گزارش، تحلیل و تکمیل این رساله را آقای حسن پوراسماعیلی به عهده داشته است.
از جمله شروح و تعلیقاتی که بر کتاب شریف الکافی، تألیف ثقة الإسلام کلینی نگاشته شده، دو شرح فارسی و عربی به نامهای: الصافی فی شرح الاُصول الکافی و الشافی فی شرح الاُصول الکافی، تألیف ملّا خلیل بن الغازی القزوینی (م 1098 ق) است. شرح فارسی آن در سال 1332 ق، در هند به چاپ رسیده است؛ ولی شرح عربی آن تاکنون
به چاپ نرسیده و همچنان مخطوط در کُنج کتابخانهها باقی مانده است. این رساله، در مقطع کارشناسی ارشد رشتۀ علوم قرآن و حدیث، دفاع شده که به تصحیح و تحقیق «کتاب العقل والجهل» توسط خانم نفیسه شبیری انجام و نگارش یافته و آقای دکتر محمّد علی مهدویراد، آن را راهنمایی کرده است.
از آن جا که کتاب ارزشمند الشافی، مبنای تحقیق قرار گرفته، در این مقاله، سعی شده تا گزارش کوتاهی از این کار ارائه شود. از آن جایی که ملّا خلیل قزوینی، مسلک اخباری داشته، لذا انگیزۀ خود را در تألیف این کتاب، وجود اشکالاتی در برخی از شروح الکافی میداند که به زعم وی، منشأ آن، ورود برخی آرای فلاسفه و معتزله به حوزۀ علوم حدیث است. به همین جهت، وی تلاش میکند که با اعتماد به دستهای از آیات قرآن و بدون بهرهگیری از استدلالات عقلی، به تفسیر معانی حدیث و برخی متشابهات آیات بپردازد.
از ویژگیهای این شرح، تفسیر آیات قرآن کریم و روایات اهل بیت علیهم السلام با منهج کلامی است، که شارح علّامه، توانسته از این طریق، به نتایجی در خصوص اثبات امامت امیر المؤمنین علیه السلام و ائمّۀ معصوم علیهم السلام نائل شود. از جمله ویژگیهای این کتاب، شرح و توضیح لغات غریبه، ضبط صحیح اسما، اماکن، روات و...، شناسایی برخی رجال سلسله سند و نسخهشناسی است. شایان ذکر است که نسخههای گوناگونی از این کتاب، در دسترس است که در این تحقیق، از دو نسخۀ معتبر استفاده شده است:
یک. نسخهای که دو بار در حضور شارح، با نسخۀ او سماع و مقابله شده است. از دیگر مزایای این نسخه، وجود حواشی بسیار عالمانهای از برخی شاگردان شارح است؛ دو. نسخۀ اهدایی شارح، به دارندۀ کتاب.
در این تحقیق، علاوه بر تطبیق این دو نسخه با یکدیگر و مشخص نمودن موارد اختلاف میان آنها، حواشی موجود در این نسخ نیز در پاورقی درج شده و به همراه متن اصلی، به استخراج منابع و مآخذ آن پرداخته شده است. از ویژگیهای دیگر این
اثر، تغییر شکلی کتاب از حالت شرح مزجی، به گونۀ متن و شرح است. زحمت گزارش و تحلیل این پایاننامه نیز به عهدۀ آقای فتح اللّه خدادادی بوده است.
این رساله، نوشتهای است گزارشگونه از پایاننامۀ آقای ناصر صادقیان که برای کارشناسی ارشد در رشتۀ علوم قرآنی و حدیث در دانشکدۀ علوم انسانی دانشگاه کاشان، دفاع شده است. این مجموعه را نویسنده، اردیبهشت ماه 1384، به رشتۀ تحریر درآورده است. استاد راهنمای این پایاننامه، دکتر پرویز رستگار جزی است.
این پایاننامه، با چکیده و فهرست و مقدّمه شروع میشود و با فهرست منابع و چکیدهای به زبان انگلیسی، پایان مییابد که مجموعاً 197 صفحه است. این رساله، به سه موضوع اصلی، قابل تقسیم است:
نویسنده، مباحث خود را در پنج فصل آورده است. در این مقاله، سعی شده با گزارش از یک پایاننامه در موضوع «بررسی تطبیقی و تحلیلی صحیح البخاری و الکافی»، مسائل حدیثی این دو کتاب، شرح داده شوند. در این گزارش، به موضوعاتی همچون: بیوگرافی کلینی و بخاری، شرایط سیاسی - اجتماعی دوران این دو شخصیت، معرفی آثار هر دو، دیدگاه علمای اسلامی در مورد این دو شخصیت، معرفی بخشهای مختلف الکافی و صحیح البخاری، بیان نقاط مشترک و نقاط قوّت و ضعف هر کدام در مقایسه با دیگری پرداخته و در آخر، اشارهای به برخی از کاستیها و بایستگیهای این پایاننامه شده است. همان طور که از عنوان به دست میآید، مطالب این نوشته، صرفاً گزارشی است تحلیلی از پایاننامه، هر چند در پایان گزارش، به توصیف و بیان نقاط قوّت و ضعف این پایاننامه نیز اشاره شده است. گزارش این پایاننامه را جناب آقای محسن ابراهیمی، به عهده گرفته است.
یکی از پژوهشهای محوری در الکافی که چندین رساله و مقالات فراوان را به خود اختصاص داده، جایگاه عقل در فرهنگ شیعه است. یکی از این رسالهها، پایان نامۀ سرکار خانم زهرا اللّه بداشتی که با راهنمایی استاد دکتر علی اللّه بداشتی، سامان یافته است. بدون شک در منابع اسلام و در اندیشۀ شیعی، «عقل» از جایگاه بلندی برخوردار است. قرآن کریم، به صورتهای گوناگون، بر سندیت و حجّیت عقل در معارف الهی، صحّه گذاشته و بر تعقّل و تفکّر در نظام آفرینش، تشویق و تأکید کرده است. گاهی در بارۀ یک موضوع، آیات متعدّدی میتوان یافت که انسان را به تعقّل و تفکّر، دعوت نمودهاند. از دیدگاه قرآن، کسانی که از اندیشۀ خود سود نمیبرند، به عنوان بدترین جنبندگان به حساب میآیند: «بدترین جنبندگان، کسانی هستند که کر و گنگاند و اندیشه نمیورزند».(1)
. سورۀ انفال، آیۀ 22.
در جای دیگر، پس از طرح یک مسئلۀ دشوار و دقیق توحیدی، یادآور میشود، آنان که اهل تعقّل نیستند، گرفتار نوعی پلیدیاند و میفرماید: «هیچ کس را نرسد که جز با اذن خدا ایمان آرد و بر آنان که عقل خویش را به کار نمیبندند، پلیدی قرار میدهد».(2)اصولاً منطق قرآن، منطق دلیل و برهان است و همه جا از صاحبان عقاید میخواهد تا برای اثبات عقیدۀ خود برهان آورند و خود نیز بر دعاوی خویش اقامۀ برهان میکند.اگر کسی به کتابهای حدیث شیعه رجوع نماید، به روشنی به این نکته پی خواهد بُرد که در مکتب اهل بیت علیهم السلام، عقل و استدلال عقلی، در معارف الهی، جایگاه مهمی دارند. آن بزرگواران، با در نظر گرفتن سطح آگاهی و قدرت ذهن و ورزیدگی فکر مخاطبان، در بیاناتشان از روشهای مختلف استدلال (برهان، جدل و خطابه) استفاده
نمودهاند و همین مسئله، سبب شده که تفکّر شیعی در مسیر تفکّر عقلی و فلسفی هدایت شود و فیلسوفان شیعه، با الهام گرفتن از معارف بلند احادیث ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام فلسفۀ الهی را بارورتر و بالندهتر سازند.
یکی از آثار مهم حدیثیای که از منابع معتبر و دست اوّل شیعه به حساب آمده و اکثر احادیث آن را محدّثان شیعه، صحیح و حسن دانستهاند و مستند فکری خویش در اصول اعتقادی قرار میدهند، کتاب شریف الکافی است که آن را عالم برجسته و مورد اطمینان (ثقه) شیعه، محمّد بن یعقوب کلینی، گردآوری کرده است. وی در این کتاب، باب اوّلش را به شناخت عقل و جایگاه آن در معرفت نظری و حکمت عملی اختصاص داده است و حتّی آن را بر کتاب ایمان، مقدّم داشته است؛ چرا که پایگاه ایمان، مخاطب خداوند و مدار ثواب و عقاب در شریعت اسلام، عقل است. در این رساله - که به صورت مقالهای کوتاه، گزارش شده - معنای عقل، حجّیت، مراتب و ثمرات عقل، از جنبۀ حکمت نظری و حکمت عملی، با تکیه بر احادیث شریف الکافی، بررسی شده است. بنا بر این، از نظر نویسنده، عقل در روایات الکافی، به عنوان یک موهبت الهی، معرفی شده است که همۀ خیرات علمی و عملی و مراتب کمال انسانی، با آن به دست میآید. گزارش و تحلیل پایاننامه، به عهدۀ دکتر علی اللّه بداشتی بوده است.
همان طور که اشاره کردیم، یکی از پژوهشهای محوری در اصول الکافی که چندین رساله و مقالههای فراوان را به خود اختصاص داده، جایگاه عقل در فرهنگ شیعه و بویژه در روایات الکافی است. کتاب عقل و جهل که مورد بحث در این رساله است، در چاپهای امروزی، 36 حدیث دارد. 34 روایت از این مجموعه در چاپهای
اصلی و قدیمی موجودند و دو روایت آخر این کتاب، در اکثر نسخهها ذکر نشدهاند و تنها در دو نسخۀ خطّی مربوطه به سدۀ دهم هجری یافت میشود، و مضمون این دو روایت با احادیث دیگر این کتاب موافق است.
در این مقاله، گزارش نسبتاً جامعی از رسالۀ کارشناسی ارشد آقای اباذر جعفری ارائه شده است و سعی بر این بوده تا منظور اصلی وی در همۀ بخشها به خواننده، منتقل شود. این اثر، از این جهت که با نگرش فقه الحدیثی، نگاه مستقیمی به روایات معصومان علیهم السلام در زمینۀ عقل داشته و این روایات را در ابعاد مختلف، مورد بررسی قرار داده، در نوع خود، قابل توجه است؛ زیرا در آثار مشابه، هیچ یک با این گستردگی، مسئلۀ عقل را مورد توجّه قرار ندادهاند و در برخی موارد، دیدگاههای خاص عرفانی یا اخلاقی بر آثار، حاکم بوده و جنبۀ فهم حدیثشناسانه، کمرنگ شده است. از این رو، رسالۀ حاضر، این امتیاز ویژه را دارد که در حجمی وسیع، به موضوع عقل در ابعاد مختلف از نگاه روایات پرداخته و توانسته به یک دیدگاه نسبتاً مقبول در مجموع روایات کتاب عقل و جهل اصول الکافی با نگاه به شرح ملّا صدرا، بر این روایات داشته باشد و از طرفی، به برخی جنبههای اخلاقی و فلسفی و معرفتی عقل که به نوعی در روایات مطرح شده است نیز بپردازد. از نظر ملّا صدرا، عقل مورد نظر روایات، یک حقیقت واحده است که مراتب و مراحل گوناگون دارد و هر مرتبهای، اوصاف ویژۀ خود را داراست و در روایات، به این مراحل، اشاره، و احکام و محمولاتی خاص برای هر مرحله، ذکر شده است. برخی روایات، به مرتبۀ اعلی و نهایی عقل اشاره دارند و برخی دیگر، به مراحل نازلتر و ضعیفتر و در چند روایت نیز منظور از عقل، نفس انسانی و مراحل رشد عقل نظری است.
این گزارش، در قالب یک مقدّمه و هفت فصل ارائه شده و در پایان، خلاصهای از تمام مطالب و نتیجۀ به دست آمده از آن آمده است. مجموع مطالب این پایاننامه، به ترتیب زیر ارائه شده است: فصل اوّل: کلیات تحقیق، شامل موضوعاتی چون: بیان
مسئله، سؤال تحقیق، هدف تحقیق، مشکلات و محدودیتها، پیشینۀ تاریخی، و روش تحقیق؛ فصل دوم: مفهوم عقل در لغت، شامل: وجه تسمیۀ عقل، و واژههای مترادف و متضاد عقل؛ فصل سوم: معانی اصطلاحی عقل، شامل: معانی عرفی عقل، اطلاقات عقل در علوم مختلف، عقل مذکور در روایات و عقل در قرآن کریم؛ فصل چهارم: تاریخچۀ بحث عقل، شامل: دیدگاه اهل سنّت و دیدگاه شیعه و حکمای اسلامی؛ فصل پنجم: مفهوم عقل در روایات، شامل: مفهوم عقل روحانی، مفهوم عقل انسانی، کارکردهای نظری عقل و کارکردهای عملی عقل؛ فصل ششم: مفهوم عقل در «کتاب العقل و الجهل» نزد ملّا صدرا؛ فصل هفتم: جمعبندی نهایی و نتیجهگیری. در ضمن، آقای مهدی پوراسماعیلی، زحمت گزارش و تحلیل پایاننامه را به عهده گرفته است.
این رساله، در یک مقدّمه و دو بخش و یک خاتمه، به صورت پایاننامۀ کارشناسی حوزهای، در 279 صفحه و با راهنمایی استاد حجة الاسلام والمسلمین آقای دکتر احمد عابدی، در مرکز مدیریت حوزۀ علمیه قم، نگارش و دفاع شده است. در نگارش این رساله که در بارۀ کتب اربعه و پاسخ به شبهاتی است که در بارۀ این کتب (بویژه کتاب الکافی) آمده، سعی شده است تا هر چه بیشتر، از اقوال و آرای صاحبنظران شیعه استفاده شود. در نقل اقوال و ادلّۀ اصحاب دیدگاهها، در آغاز، هر یک از این طوایف و مخالفان آنان بیان شده، و در ادامه، ادلّۀ آنان و نظرایه های دیگر محقّقان در این باره، بررسی شده است.
بیگمان میتوان گفت که روایات کتب اربعه، گزیدۀ اصول چهار صدگانۀ عصر ائمّه علیهم السلام است و نزد همۀ اصحاب مسلکها و دیدگاههای شیعه، هر چند با ضوابط
مختلف، از اعتبار و قداست خاصّی برخوردار است، گرچه محدودۀ عمل آنان در خصوص روایات این کتب، متفاوت و گوناگون است و حکم به اتّحاد عمل بین آنان و موافقان بویژه در حجّیت خبر واحد در مورد تمام آنچه که نزد هر یک از دو طرف، معتبر بوده، مشکل است.
از سوی دیگر، مشهور در بین علمای شیعه، این است که شهادت شخص عادل یا ثقۀ واحد در توثیق راوی حدیث، در اخبار احکام، کافی است؛ ولی جماعتی، مانند سید مرتضی علم الهدی، نسبت به استناد به خبر واحد، سختگیری کرده و تصریح نمودهاند که حجیّت، منحصر است به حدیثی که راویان آن، به واسطۀ یک عادل و بلکه دو شخص عادل، توثیق گردد و این مسلک، به آن جهت از سوی نویسنده نقد شده که بر خلاف طریقۀ معمول در بین عقلاست. آنان در امور معاش و معاد خود به هر خبر مورد وثوق، از هر راهی که وثوق و اطمینان خبری برای آنان حاصل گردد، اعتماد میکنند. بنا بر این، وجهی نیست که حجیّت را به صحیح اعلایی، یا به مطلق صحیح یا به اضافۀ آن حسن و یا حتی به موثّق، منحصر نمود. وقتی حصول اطمینان برای حجّیت خبر، کافی بود، برخی از شرایط (مثل عقل و ضبط)، از لوازم اطمینان محسوب میشود و برخی دیگر از آنها (مانند: بلوغ، اسلام، ایمان و عدالت) هم نوعاً در حصول اطمینان دخالتی ندارند؛ چون از خبر بچّۀ ممیّز، غیر امامی، غیر عادل و...
نیز گاه اطمینان به وجود میآید، چنانچه عمل به خبر امثال سکونی - که از عامه - و اسحاق بن عمار - که از فتحیه است - در بین علما رایج است.
نکتۀ دیگر، اظهار نظر غیر منصفانه برخی از نویسندگان در خصوص روایات الکافی است که از برخی صاحبان اندیشه تفریطی، حکایت شده است که آنان کلینی را به بیمبالاتی متّهم نموده و به این طریق، روایات این کتاب را مورد مناقشه قرار
دادهاند و گروهی از افراد مغرض، اظهار میدارند که کلینی، کاسبی بوده که در بغداد میزیسته و هر خبری را از هر کسی میشنیده در دفتری گرد میآورده... و بدین وسیله، کتاب الکافی را به رشتۀ تحریر در آورده است. این شبهه در بارۀ کلینی و کتاب او، نسبت غیر محقّقانه و غیر منصفانه است و نه با واقعیت تاریخ زندگی مرحوم کلینی و هویت کتابش مناسبت دارد و نه آن صغرا و کبرای آن نتایج غلط را به دنبال خواهد داشت؛ چون نادیده گرفتن شخصیّت علمی کلینی و پایین آوردن موقعیّت او تا مرحلۀ یک کاسب، بیتوجّهی به واقعیت و تحریف آن است؛ زیرا طبق اعتراف نجاشی، او از یک سو، رئیس شیعه در شهر ری بوده و تنها مدّت کوتاهی در اواخر عمرش به بغداد رفته است و از سوی دیگر، دانشمندی بوده که از محضر علما و محدّثان بزرگی، مانند: علی بن ابراهیم قمی، علم حدیث و دانش دین فرا گرفته و نیز شاگردانی از قبیل ابن قولویه، تربیت کرده است.
در مبحث سوم، نویسنده، برخی از شبهات مطرح شده در بارۀ مضمون بخشی از روایات کتب اربعه را مطرح و پاسخ میدهند. از جمله روایاتی که به ظاهر با برخی از ضروریّات مذهب تشیّع مخالفت دارد، مثل روایاتی که در الکافی آمده که طبق مضمون آنها ائمّۀ منصوص از اهل بیت علیهم السلام سیزده نفرند یا روایاتی که به ظاهر، از وقوع تحریف در قرآن حکایت میکنند که خود بر پنج دستهاند و هر کدام را مستقلاً مطرح کرده و پاسخ میدهد. گزارش و تحلیل پایاننامه را آقای عبدالکریم کیواننژاد، انجام داده است.
گردآوری و گزارش و تحلیل از رسالهها و پژوهشهای الکافی، در آستانۀ برگزاری کنگرۀ بزرگداشت ثقة الإسلام کلینی که همزمان با هزارمین سالگرد وفات وی انجام
گرفته است، بدون شک، فراهم آمدن این مجموعۀ گسترده و غنی در بارۀ این محدّث عالیمقام، بدون تلاش نویسندگان و محقّقان رساله و گزارشگران این پایاننامهها و همراهی دبیر علمی این کنگره، جناب حجّة الإسلام والمسلمین مهدی مهریزی و پیگیریهای مجدّانۀ حجة الإسلام والمسلمین سیدمجتبی صحفی و دیگر دستاندرکاران این همایش بزرگ، امکانپذیر نبود. از این رو، از همۀ کسانی که در به سامان رسیدن آن تلاش کردهاند، جای تشکر و قدردانی است. امید است برگزاری و نشر این آثار، فرصتی را برای نقد و بررسی و جلب توجّه بیشتر به کاوش در حوزۀ حدیث و تکامل پژوهشها فراهم سازد.
سیّد محمّدعلی ایازی
27 اسفند 1386
با تأکید بر شروح آنها بر اصول «الکافی» (1)
. «ماهیت عقل از دیدگاه ملّا صدرا و علّامه مجلسی، با تأکید بر شروح آنها بر الکافی»، عبد الحسین کافی، پایاننامۀ کارشناسی ارشد، الهیات و معارف اسلامی، گرایش فلسفه و کلام، استاد راهنما: محمّد ذبیحی، استاد مشاور: دکتر رضا برنجکار، مرکز تربیت مدرّس، دانشگاه قم، 1380 (گزارش و تحلیل: مهدی پوراسماعیلی).
عبدالحسین کافیعقل و تعقّل، از جایگاه بلندی در منابع اصیل اسلامی برخوردار است. قرآن کریم در موارد متعدّدی، آن را مورد توجّه قرار داده و در منابع شیعی (بر خلاف منابع اهل سنّت که در مهمترین آنها کتاب و یا حتّی بابی به این موضوع اختصاص نیافته)، توجّه خاصّی به عقل شده است، تا جایی که مهمترین منبع روایی و معرفتی شیعه، یعنی کتاب الکافی، اوّلین بخش خود را به موضوع «عقل» اختصاص داده است؛ امّا از آن جا که معانی عقل در حوزههای مختلف، گوناگون است و هر عالِمی، معنای خاصّی برای آن در نظر گرفته، بازشناسی معنای صحیح عقل از غیر صحیح آن، کاری بس دشوار است. از این رو، لازم است برای فهم معانی صحیح عقل (بخصوص معانی در نظر گرفته شده از آن در روایات)، چارهای اندیشیده شود.
برای حلّ این مشکل کتاب، الکافی، به همراه شرحهای نوشته شده بر آن، به عنوان منبع معیار در نظر گرفته شدهاند که از میان این شرحها دو شرح علّامه مجلسی و
1) (1)
ملّاصدرا، از برجستگی خاصّی برخوردارند. این دو عالمِ بزرگوار، هر یک، نمایندۀ مکتب فکری خاصّی هستند، به همین خاطر، به بررسی دیدگاه آنها دربارۀ معانی عقل و چگونگی تطبیق این معانی بر روایات الکافی، پرداخته شده است. همچنین معانی ششگانهای که هر یک از این دو عالم شیعی برای عقلْ در نظر گرفتهاند، به همراه چگونگی تطبیق آنها بر روایت، مورد توجّه و ارزیابی قرار گرفته است.
کلیدواژهها: عقل، تعقّل، شرح اصول الکافی، مرآة العقول
هدف اصلی پایاننامۀ حاضر، با عنوان «ماهیت عقل از دیدگاه ملّاصدرا و علّامه مجلسی، با تأکید بر شروح آنها بر اصول الکافی»، راهگشایی برای فهم بهتر از روایات معصومان علیهم السلام بویژه روایات گردآمده در «کتاب العقل و الجهل» الکافی دربارۀ ماهیت و جایگاه عقل است. در کنار این هدف اصلی، اهداف دیگری همچون شناخت دیدگاه دو تن از بزرگان شیعه، یعنی علّامه مجلسی رحمه الله و ملّاصدرا رحمه الله دربارۀ معانی عقل و چگونگی تطبیق این معانی بر روایات الکافی، مقایسه و داوری دیدگاههای این دو بزرگوار و همچنین تأمّلی تازه در متون احادیث کتاب عقل و جهل الکافی نیز دنبال شده است.
رویکرد عمدۀ این پایاننامه - که در قالب یک مقدّمه و دو فصل و مجموعاً در 131 صفحه شکل گرفته است -، بررسی و تحقیق دربارۀ برداشتهای ملّاصدرا و علّامه مجلسی دربارۀ مفهوم عقل در روایات کتاب عقل و جهل الکافی است. از این رو، نویسنده در مقدّمه، پس از تبیین موضوع و اهمیت آن، بیان پیشینۀ تحقیق، اهداف و چشماندازهای تحقیق، طرح پرسشهای اصلی و فرعی دربارۀ ماهیت عقل و روش تحقیق و محدودیتهای آن، به جایگاه عقل در نزد قرآن کریم و روایات معصومان علیهم السلام و دانشمندان مسلمان پرداخته است. در ادامه نیز کاستیهای عقل از نظر قرآن و روایات را مورد بررسی قرار داده و در پایان، زندگینامۀ مختصر علّامه
مجلسی رحمه الله و ملّاصدرا را آورده است.
فصل اوّل این پایاننامه، با عنوان کلّی «معنای عقل»، شامل این مباحث است:
معنای لغوی عقل، معنای اصطلاحی عقل، معنای عقل از دیدگاه ملّاصدرا، معنای عقل از دیدگاه علّامه مجلسی، مقایسۀ دیدگاه ملّاصدرا و علّامه مجلسی دربارۀ معنای عقل، نقاط اشتراک نظر علّامه مجلسی و ملّاصدرا در نقل معانی عقل، نقاط اختلاف دو دیدگاه و نقد و بررسی هر یک از دو دیدگاه.
فصل دوم نیز که با عنوان اصلی «تطبیق دیدگاه ملّاصدرا و علّامه مجلسی بر روایات کتاب العقل و الجهل الکافی» نامگذاری شده، شامل بررسی معانی ششگانۀ عقل از دیدگاه ملّاصدرا و علّامه مجلسی است که هر یک، به تفصیل، مورد بررسی قرار گرفته است.
در این نوشتار، بر آن بودهایم تا گزارشی از این رساله، انجام دهیم؛ امّا از آن رو که هدف از این گزارش، ارائۀ جنبههای مرتبط این رساله با کتاب شریف الکافی بوده است، قبل از ورود در مباحث رساله، در ضمن مقدمهای، ابتدا مقایسهای اجمالی بین مجامع روایی اهل سنّت و منابع حدیثی شیعه با محوریت الکافی انجام دادهایم و بعد از آن، شروح نگاشته شده بر الکافی را به طور اجمالی معرفی کردهایم. سپس دو شرح علّامه مجلسی و ملّاصدرا را با یکدیگر مقایسه کردهایم و امتیازات هر یک را بیان نمودهایم.
در گزارش از رساله نیز سعی شده است تا حدّ امکان، جنبههای مربوط به کتاب الکافی، پررنگتر گردد. از این رو، بخشهای غیر مرتبط (همچون: زندگینامۀ ملّاصدرا و علّامه مجلسی که در مقدّمۀ رساله آمدهاند) در این جا حذف شدهاند.
شیوۀ تنظیم مطالب در فصلهای گزارش نیز به گونهای متفاوت با فصلهای رساله
آمده، بدین صورت که مطالب دو فصل رساله در گزارش، به صورت چهار فصل ارائه شدهاند، به طوری که در فصل اوّل، تنها معنای عقل در لغت و اصطلاح بیان شده است، بر خلاف فصل اوّل رساله که در آن، دیدگاه ملّاصدرا و علّامه مجلسی دربارۀ معانی عقل نیز آمده بود.
در فصل دوم نیز تنها دیدگاه ملّاصدرا دربارۀ معانی عقل و نحوۀ تطبیق این معانی با روایات کتاب عقل و جهل الکافی آمده است، بر خلاف رساله که در فصل دوم آن، دیدگاه ملّاصدرا و علّامه مجلسی در یک فصل (فصل اوّل) و تطابق با روایات، در فصل دیگری (فصل دوم) آورده شده است. فصل سوم نیز شامل دیدگاه علّامه مجلسی دربارۀ معانی عقل و چگونگی تطبیق این معانی، با روایات الکافی است.
فصل چهارم نیز به نقد دیدگاههای ملّاصدرا و علّامه مجلسی، اختصاص یافته است.
هدف از این تغییر، آن بوده است که اولاً، از تکرار مطالب تا حدّ امکانْ کاسته شود؛ زیرا فصلبندی رساله، به گونهای است که مطالب، به ناچار تکرار شدهاند؛ ثانیاً، چینش مطالب، به گونهای باشد که خواننده، دچار سر در گمی نگردد و مطالب گذشته را از ذهنْ نبرده باشد.
لازم به یادآوری است که مهمترین منابع مورد استفاده در تنظیم این گزارش، عبارتاند از:
از آن جا که فصل ممیّز بین انسان و دیگر جانداران، برخوردار بودن او از نیروی تعقّل است، باید گفت که عقل، از جایگاهی والا و ارزشمند برخوردار است. از این رو،
قرآن، به عنوان مهمترین منبع مورد استناد مسلمانان، به عقل و تعقّل، اهمیّت خاصی داده و برای ترغیب به مراجعه به عقل، و در سرزنش دوری از اندیشیدن، 49 بار مشتقّات مادۀ عقل را به کار برده است و این، جدای از مواردی است که از مشتقّات مادۀ «فکر» استفاده شده است. با وجود این، متأسّفانه، موضوع عقل و تعقّل در بین بسیاری از فرقههای مسلمانان (بخصوص اهل سنّت)، مورد بیمهری واقع شده و اهمیّت آن، چندان شناخته نشده است؛ به همین خاطر، در مجامع روایی اهل سنّت، موضوع عقل، چندان جایگاهی ندارد. به عنوان نمونه، کتاب صحیح البخاری - که یکی از صحیحین مورد اعتماد و احترام اهل سنّت و یکی از منابع اصیل آنان به شمار میرود -، با اینکه 97 کتاب، شامل هزاران باب، در موضوعات مختلف را در خود جای داده، هیچ کتاب و یا حتّی بابی را به موضوع عقل، اختصاص نداده است. دیگر کتاب مهمّ اهل سنّت - که همتای صحیح البخاری دانسته شده -، صحیح مسلم است که با داشتن 54 کتاب و صدها باب در موضوعات مختلف و در پارهای موارد کم اهمّیت (همچون شعر و رؤیا)، هیچ کتاب یا بابی را به موضوع عقل اختصاص نداده است.
این بیتوجّهی به موضوع عقل در منابع اهل سنّت را نمیتوان به پای نبود روایات در این زمینه و یا اتّفاقی دانست؛ بلکه این مسئله، ریشه در نوع تفکّری دارد که بر محدّثان اهل سنّتْ حاکم بود و آنان را از این کار، برحذر میداشته است؛ زیرا این باور در بین آنان وجود دارد که احادیث در باب عقل، همگی ساختگی و دروغاند؛(1)
. به گفتۀ مرحوم شعرانی، مقدسی در کتاب الموضوعات، چنین سخنی را آورده است (ر. ک: شرح اصولالکافی للمازندرانی، ج 1، ص 332).
امّا در میان محدّثان شیعه، مسئله، کاملاً متفاوت است؛ زیرا با نگاهی به منابع اصیل روایی شیعه، در مییابیم که در آنها عقل و تعقّل، از جایگاه والایی برخوردار است. یکی از مهمترین و معتبرترین نمونهها در این باره، کتاب الکافی است که مرحوم کلینی رحمه الله آن1) (1)
را در قرن چهارم هجری، جمعآوری کرده است. این کتاب، بر خلاف منابع روایی اهل سنّت که هیچ جایگاهی را به موضوع عقل اختصاص ندادهاند، نه تنها کتابی را به این موضوع اختصاص داده، بلکه آن را در اوّل همۀ کتابهای مجموعۀ الکافی قرار داده است و این کار را از روی اتفاق و یا سلیقۀ شخصی یا اموری از این قبیل انجام نداده است؛ بلکه با درایت و نکتهسنجی، به این کار پرداخته است. شاهد این مدّعا، سخن مرحوم کلینی در دیباچۀ کتاب الکافی است. ایشان مینویسد:
واوّل ما أبدا به وافتتح به کتابی هذا کتاب العقل و... إذ کان العقل هو القطب الذی علیه المدار و به یحتج وله الثواب و علیه العقاب؛(1)
. الکافی، ج 1، مقدمه.
این کتاب را با کتاب عقل و... شروع میکنم؛ زیرا عقل، محوری است که همۀ مدار بر آن است و سود و زیان ثواب و کیفر، متوجّه اوست.
این شیوۀ باببندی و ترجیح کتاب «عقل و جهل» بر دیگر کتابها، مورد توجّه و تأیید برخی دیگر از محدّثان شیعه نیز واقع شده و محدّثان بزرگی همچون علّامه مجلسی و ملّا محسن فیض کاشانی، مجامع بزرگ حدیثی خود (یعنی بحار الأنوار و الوافی) را طبق آن، باببندی کردهاند. بر این اساس، میتوان مرحوم کلینی رحمه الله را پایهگذار توجّه ویژه به عقل در نقل احادیث دانست که دیگران هم به وی تأسّی کردهاند.
بیش از هزار و صد سال از تألیف کتاب شریف الکافی میگذرد و به خاطر اهمّیت و ارزشی که این کتاب در بین عالمان شیعی داشته، بیش از پنجاه تعلیقه و شرح بر آن نوشته شده که بیشتر آنها مربوط به سدۀ یازده هجری و پس از آناند؛ امّا از میان این همه شرح و تعلیقه، آنچه که اکنون بیش از همه، مشهورتر و مورد رجوع عالمان و
1) (1)
محقّقان است، چهار شرح است که عبارتاند از: 1. شرح اصول الکافی، نوشتۀ ملّاصدرا؛ 2. شرح علّامه مجلسی مشهور به مرآة العقول؛ 3. شرح ملّاصالح مازندرانی؛ 4. شرح مرحوم فیض کاشانی معروف به الوافی.
از بین این چهار کتاب، شرح ملّاصدرا، اوّلین شرح بر الکافی است که شاید بتوان آن را بهترین شرح علمی و عقلانی نیز دانست. گرچه این شرح، همۀ کتاب الکافی را در برنمیگیرد و تنها 503 حدیث از مجموع بیش از 3700 حدیث الکافی را شامل میشود (از مجموع هشت کتاب الکافی، چهار کتاب «عقل و جهل»، «فضل علم»، «توحید» و 110 باب از کتاب «الحجة» را شامل میشود)، امّا جامعیت این شرح، از جهت دربرداشتن بررسی جنبههای مختلف متنی و سندی روایات و دقّتهای عقلانی و مباحث علمی، آن را از دیگر شروح، متمایز ساخته است.
البته شروح دیگر نیز هر یک، امتیازات ویژۀ خود را دارند، به عنوان مثال، مرآة العقول مرحوم مجلسی، از جهت این که دربرگیرندۀ همۀ مجموعۀ اصول، فروع و روضۀ الکافی است و از بیانی نسبتاً ساده برخوردار است و مباحث پیچیدۀ علمی را در بر نمیگیرد، از دیگر شروح، ممتاز شده است.
شرح ملّا صالح مازندرانی نیز این امتیاز را دارد که در آن، تعبیراتی زیبا به کار رفته و اصطلاحات خاصّه در آن به کار گرفته نشده و در بردارندۀ مطالب فقه الحدیثیِ دقیق و قابل فهم برای عموم است. البته این شرح (برخلاف شرح علّامه مجلسی)، تنها اصول و روضۀ الکافی را شامل میشود.
شرح مرحوم ملّا محسن فیض کاشانی نیز گرچه ظاهراً شرح الکافی به تنهایی نیست و تمامیِ روایات کتب اربعه در آن جای گرفته، ولی چون شرح روایات الکافی
را نیز در بردارد، میتوان آن را به عنوان یکی از شروح الکافی برشمرد. البته باید گفت، از این جهت که در هر باب، همۀ روایات مربوط به موضوع را جمعآوری کرده و دسترسی به روایات را آسان نموده و نکات مبهم روایات را نیز شرح کرده، بسیار مفید است.
آثار برجای مانده از هر یک از عالمان دینی، محصول نوع دیدگاهشان به مسائل و گرایش فکری و علمی آنان است. از این رو، اختلاف برداشتها از متون دینی در بین عالمان دینی، امری اجتنابناپذیر و غیر قابل انکار است. بنا بر این اگر میبینیم دو عالم دینی که یکی گرایش فلسفی و عرفانی دارد و دیگری مشی فقیهانه با پایبندی به ظاهر متون، برداشتی متفاوت از یک حدیث را با توجّه به اختلاف مبانی و روش استنباط و آگاهیهای متفاوت پدید آورند، این امر، کاملاً طبیعی است.
با این دیدگاه، اگر به سراغ دو شرح ملّاصدرا و علّامه مجلسی برویم، میبینیم که نگاه این دو عالم بزرگوار به احادیث، تا چه اندازه، مختلف و برداشتهای آنان گوناگون است.
اوّلین نکتهای که در مقایسه بین این دو اثر به چشم میخورد، این است که: علّامه مجلسی در بررسی روایات، ابتدا متوجّه سند این روایات شده و هر یک از روایات را در یکی از دستههای نامگذاری شده از سوی حدیثشناسان - که بیانگر میزان اعتبار سندی روایت است - جای میدهد، بدون این که به افراد ذکر شده در سند روایت، اشاره کند و میزان مقبولیت آنان را باز گوید. وی از مجموع 34 روایت «کتاب العقل و الجهل» الکافی، سه حدیث را صحیح، سه حدیث را موثّق، هشت حدیث را مرسل، سه حدیث را مجهول و پانزده حدیث را ضعیف ارزیابی میکند.
امّا ملّاصدرا در بررسی اسناد، به این امر اکتفا نکرده است؛ بلکه در بسیاری از موارد، رجال ذکر شده در سند روایت را مورد بررسیِ رجالی قرار میدهد و اقوال رجالیون را دربارۀ آنها یادآور میشود. مثلاً در بررسی سند روایت هشتم میگوید:
علی بن محمّد بن عبد اللّه، ابوالحسن القزوینی القاضی وجه من أصحابنا ثقة فی الحدیث عن إبراهیم بن إسحاق الأحمر، قال العلاّمة فی الخلاصة أبو إسحاق الأحمر النهاوندی ضعیف منهم فی دینه...
از سوی دیگر، تفاوت دیدگاه این دو شارح بزرگوار در شرح متن احادیث، کاملاً به چشم میخورد؛ زیرا علّامه مجلسی، تنها به توضیح لغات و بیان مسائل ادبی و شرح پارهای از مطالب مبهم روایات و رفع تعارضات پرداخته است، از این رو، ایشان مجموع 34 روایت کتاب عقل و جهل را در کمتر از هشتاد صفحه، شرح کرده است؛ امّا ملّاصدرا، پس از توضیح مفرداتِ روایت و بیان مسائل ادبی موجود در روایت، به بیان تفصیلی معارف باطنی پرداخته و در پارهای موارد، وارد مسائل فلسفی و عرفانی گشته و به موضوعاتی چون: کیفیت اتّحاد خداوند به صفت وحدت، تحقّق عینیت صفات با ذات خدا، مقادیر افلاک، اجرام فلکی، و جداناپذیری عقل از علم، پرداخته است. به عنوان نمونه، وی در شرح حدیث دوازدهم کتاب عقل و جهل مینویسد:
والحدیث مشتمل علی خطابات ذکر فی کلّ منها باباً عظیماً من العلم بعضها من العلوم الإلهیة و بعضها من علم السماء و العالم و بعضها فی علم الفلکیات و بعضها فی علم الأکوان و الموالید و بعضها فی کائنات الجو و بعضها فی علم النفس و بعضها فی تهذیب الأخلاق و تطهیر النفوس عن الرذائل و بعضها فی السیاسات المدنیة و بعضها فی المواعظ والنصایح و بعضها فی علم الزهد و ذمّ الدنیا....
وی همین حدیث را در 22 فصل، شرح داده است.
وی همچنین تأویلاتی را که در شرح احادیثْ به کار برده، فراواناند، به عنوان مثال، در فصل پنجم مربوط به شرح حدیث دوازدهم، دربارۀ آیۀ «وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»1 میگوید:
خداوند، علم را تشبیه به آب کرد و اسم آب را بر علم گذاشت؛ چون مثالی است در عالم اجسام و همان طور که آب، سبب زندگی در هر چیزی در این عالم است، همین طور، علم هم، حیات برای هر چیزی است در عالم آخرت
و این که خداوند میفرماید: «وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ» ،(1)
. سورۀ هود، آیۀ 7.
یعنی عقل. پس علم مطلق آب است و زیاد آن، دریا و کم آن، نهر... و آب عقل، زلال و صاف از کثیفی اجسام و تاریکیهای عدم است. گوارا و خوشطعم است و آب جهل، آن آبی است تیره و ظلمانی و اجاج (ناگوار) و بدبو برای ذوق عقل و مشام عرفانی است.اینها نمونههایی از تأویلاتی است که مرحوم ملّاصدرا در شرح روایاتْ به کار برده که حتّی یک مورد از آنها را نمیتوان در شرح علّامه مجلسی یافت.
کاری که در این نوشتار انجام گرفته، گزارش و تحلیل فصول آن است که گاه لازم بوده برای روشن شدن موضوع، توضیحاتی آورده شود و در مجموع، از روش تلخیص استفاده شده است. در مقایسه و طرح آرای ملّاصدرا و علّامه مجلسی، افزون بر نقل، به نقد آرا نیز پرداخته شده است و در پایان، جمعبندی و پیشنهادهایی در جهت تکمیل کار، ارائه شده است.
اهمّیت و ارزش عقل و تعقّل در اسلام را از آن جا میتوان دریافت که قرآن کریم (به عنوان مهمترین منبع معرفتی مسلمانان) در آیات مختلف برای ترغیب انسانها به استفاده از عقل و مذمّت نیندیشیدن، 49 بار از مشتقّات کلمۀ عقل، استفاده کرده است.
همچنین بزرگترین محدّثان شیعه (نظیر مرحوم کلینی رحمه الله)، اوّلین کتاب از مجامع روایی خود را به موضوع عقل و حجّیت آن اختصاص دادهاند. از سوی دیگر، جایگاه عقل نزد بشر (ورای دین و مذهب خاصی)، بسیار رفیع است؛ چرا که همۀ ثمرات فکری و علمی بشر، مدیون تعقل و اندیشه است و بزرگترین این ثمرات، همانا ادراک وجود خالق حکیم و ضرورت وجود پیامبران است.
1) (1)
این اهمّیت و جایگاه، باعث شده تا دانشمندان مختلف در رشتههای متفاوت، نگاه خود را معطوف به این گوهر ارزشمند کنند و هر کدام، معانی متفاوتی از یکدیگر برای آن در نظر بگیرند. این تکثّر در برداشتها، موجب شده تا مقاصد بزرگان اندیشه، در قالب معیّنی در این میانْ مشخص نگردد و در بسیاری موارد، برداشتهای ناصحیحی از معانی عقل (بخصوص در کاربردهایی که در قرآن و سنّت دارد) صورت پذیرد. از این رو، لازم است که مفهوم عقل و ماهیت آن و مشتقّات به کار رفته از عقل، در کتاب و سنّتْ بازشناسی شوند و معانی صحیح عقل، از معانی ناصحیح آن، متمایز گردند، تا تفسیر صحیحی از روایات و آیات مربوط به این حوزه، به دست داده شود.
بنا به این ضرورت، رسالۀ حاضر، با هدف تبیین مفهوم و ماهیت صحیح عقل در روایات، با تکیه بر روایات الکافی و شرح دو عالم بزرگوار یعنی علّامه مجلسی و ملّاصدرا، بر روایات کتاب عقل و جهل، به دنبال تحقّق این ضرورت بوده است. این که از بین همۀ شروح نگاشته شده بر الکافی، تنها این دو شرح انتخاب شدهاند، از این جهت بوده که این دو دانشمند بزرگ، هر یک، پرچمدار یک مکتب فکری مهم در تبیین مفاهیم دینی هستند. ملّاصدرا، فیلسوفی است که بعد از فارابی، ابن سینا و شیخ اشراق، کسی به عظمت او ظهور نکرده است. او کسی است که فلسفۀ مشّاء و اشراق و همچنین کلام و عرفان اسلامی را به خوبی فهمید و زُبدگی خود را در تبیین روایات با شرحی که بر روایات الکافی نگاشت، به روشنی نشان داد.
از طرفی، علّامه مجلسی رحمه الله نیز که به حق، غوّاص بحار انوار قرآن و حدیث نامیده شده و با تعمّق و ژرفنگری در آیات و احادیث، جواهر گرانبهایی از این دریای بیکران اصطیاد کرده و عظیمترین دائرة المعارف حدیثی شیعی (بحار الأنوار) را به عنوان اثر ماندگار خود، بر جای گذاشته، یکی از نمایندگان گرایش حدیثی در فهم متون اسلامی به شمار میآید.
بنا بر این، بررسی آرای این دو عالم بزرگ دربارۀ مفهوم و ماهیت عقل در روایات
الکافی، تنها بررسی دیدگاه دو محقّق نیست؛ بلکه مقایسه و داوری بین دو روش تفکّر دربارۀ متون دین (بخصوص معارف اسلامی) به شمار میآید.
با این مقدّمه، روشن شد که هدف از تدوین این رساله، بررسی ماهیت عقل در احادیث نورانی ائمّه معصوم علیهم السلام با تکیه بر کتاب عقل و جهل الکافی است که به کمک شرح و تفسیرهای دو عالم بزرگوار شیعه، یعنی ملّاصدرا و علّامه مجلسی بر احادیث، در صدد تحقّق این هدف برآمده است. مجموع مباحث این رساله، در قالب یک مقدّمه و دو فصل، ارائه شده است؛ امّا در گزارشی که در این جا ارائه دادهایم، به عللی که پیش از این بیان شد، این نحوه از فصلبندی، تغییر کرده است و شامل یک مقدّمه و چهار فصل است. در مقدّمه، تنها مباحثی که مربوط به بحث جایگاه عقل در روایات و بخصوص روایات الکافی بوده، آورده شده است؛ زیرا برخی از مباحث در مقدّمۀ رساله، به مسائلی پرداخته که چندان ربطی به الکافی ندارد. فصلبندی نیز به گونهای تنظیم شده که حتّی المقدور از تکرار مباحث جلوگیری شود؛ زیرا در فصلبندی رساله، بسیاری از مباحث، به ناچار تکرار شدهاند. از این رو، در فصل اوّل به ذکر معانی لغوی و اصطلاحی عقل پرداختهایم. در فصل دوم، دیدگاههای ملّاصدرا دربارۀ معانی عقل و نحوۀ تطبیق این معانی با روایات کتاب عقل و جهل الکافی را آوردهایم. در فصل سوم، دیدگاههای علّامه مجلسی دربارۀ معانی عقل و چگونگی تطبیق این معانی با روایات کتاب عقل و جهل را ذکر کردهایم. در پایان، در فصل چهارم، به نقد دیدگاههای این دو بزرگوار پرداختهایم.
با توجّه به این که روش کار نویسنده در تدوین این رساله، کتابخانهای بوده است، عمده منابع مورد استفادۀ ایشان عبارتاند از:
أسفار اربعه ملّاصدرا؛ 5. بحار الأنوار علّامه مجلسی؛ 6. العقل و الجهل فی الکتاب و السنّة محمّد محمّدی ریشهری.
اصل مادۀ «عقل»، به معنای بازداشتن است و همۀ مشتقات آن، به این معنای اصلی باز میگردد.(1)
. ر. ک: النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج 5، ص 2139؛ تاج اللغة و صحاح العربیّة، ج 5، ص 1769؛ المصباح المنیر، ص 422-423؛ مفردات الفاظ القرآن، ص 577-578؛ التعریفات، ص 65؛ العین، ج 1، ص 159.
ابن فارس دربارۀ مادۀ عقل میگوید:مادۀ عقل، ریشهای واحد، قیاسی و فراگیر دارد که اکثر موارد کاربرد آن، بر بازداشتن یا معنایی نزدیک به آن دربارۀ اشیا دلالت میکند. عقل از همین معنا بر گرفته شده است؛ زیرا از گفتار و رفتار ناپسند، باز میدارد.(2)
برخی دیگر، بر این باورند که این معنا، ریشه در تشخیص صلاح و فساد در زندگی مادی و معنوی و سپس حفظ نفس و نگه داشتن آن در مرز صلاح و فساد دارد.
لوازم آن نیز عبارتاند از: بازدارندگی، تدبّر، خوشفهمی، ادراک، دوری جستن و شناخت نسبت به اموری که در زندگی مورد نیاز است.(3)نقیض عقل، جهل است.(4)البته ظاهراً مراد از «نقیض» در این جا، نقیض فلسفی نیست؛ بلکه مراد «ضد» است. از این رو، عقل و جهل، دو امر وجودیاند، نه این که
جهل، عدم العقل باشد.(1)
. شرح اصول الکافی، ج 1، ص 221.
ابوالبقاء، برخی از نامهای عقل را چنین برشمرده است:عقل را «لُبّ» گویند؛ زیرا منتخب پروردگار و برگزیدۀ اوست. و «حِجی» گویند؛ زیرا به کمک عقل، انسان میتواند به حجّت برسد و بر تمام معانی، دست یازد. و «حُجِهْ» گویند؛ زیرا عقل از انجام دادن نافرمانیها نهی میکند. و «نُهی» گویند؛ به خاطر این که زیرکی و شناخت و رأی، به عقل منتهی میشود و عقل، بالاترین خوبی است که به بنده عطا میشود و او را به نیکبختی دنیا و آخرت میرساند.(2)
معانی عقل، فراواناند و عالمان مسلمان، هر یک، با توجّه به گرایشهای فکری خود، یک یا چند معنا را برای آن بیان کردهاند،(3)که ما در این جا به ذکر چند نمونه، بسنده میکنیم.
1) (1)
2) (2) . الکلیّات، ص 619.
3) (3) . ر. ک: النجاة فی المنطق و الإلهیات، ج 2، ص 12-13؛ الإشارات و التنبیهات، ج 2، ص 352؛ التحصیل، ص 789؛ مقاصد الفلاسفه، ص 359؛ شروح الشمسیه، ص 168؛ المبدأ و المعاد، ص 358.
4) (4) . ر. ک: کشف المراد، ص 339.
5) (5) . ر. ک: نهایة الحکمة، ص 240.
6) (6) . ر. ک: المیزان، ج 1، ص 48.
7) (7) . ر. ک: همان، ج 7، ص 251.
لازم به یادآوری است که معانی عقل از منظر ملّاصدرا در موارد فراوانی، از آثار وی یافت میشود؛(1)
. ر. ک: الأسفار الأربعة، ج 3، ص 418-427 و ص 513-514؛ الشواهد الربوبیة، ص 199-208.
امّا آنچه ایشان در این باره در کتاب شرح اصول الکافی بیان کرده، در این جا مورد نظر ماست.ایشان در شرح حدیث سوم کتاب عقل و جهل مینویسد، حقیقت روشنْ این است که واژۀ عقل بر معانی مختلف اطلاق میگردد که برخی به اشتراک لفظی و برخی به تشکیک است و معانیای که به صورت اشتراک لفظی به کار میروند، شش معناست:
غریزهای که انسان را از حیوانْ ممتاز میگرداند و او را آمادۀ پذیرش دانشهای نظری و اندیشیدن در صنعتهای فکری میکند. در این غریزه، کودن و هوشمند، یکساناند و همگان به یک اندازه از آن برخوردارند.
حکما این معنای عقل را در کتاب برهان، مورد استفاده قرار دادهاند و مقصودشان از آن نیروی نفس است که به کمک آن، یقین به مقدّمات صحیح بدیهی، حاصل میشود.(2)
در این که این معنای از عقل، بر کدام یک از روایات کتاب عقل و جهل الکافی
انطباق مییابد، باید گفت که یک بررسی اجمالی، نشان میدهد که ملّاصدرا، هیچ یک از روایات 34 گانۀ این کتاب را منطبق بر این معنا نمیداند.
عقلی که در اصطلاح جمهور متکلّمان، از آن یاد میشود و دربارۀ آن میگویند:
عقل، این را اثبات و آن را نفی میکند و مقصود از عقل، مراتب اوّلیه است که نزد همه یا بیشتر، مشهور است. نظیر علم بدیهی به این که عدد دو، دو برابر عدد یک است.(1)
. همان، ج 1، ص 224.
این معنا نیز از نظر ملّاصدرا، بر هیچ یک از روایات الکافی قابل انطباق نیست.
آن، عقلی است که در کتاب اخلاقْ از آن سخن به میان میآید، و مراد از آن، بخشی از نفس است که به سبب مواظبت بر اعتقاد، به تدریج حاصل میگردد و از امور ارادی به شمار میرود. این عقل، در طول مدّت عمر انسان، فزونی و اشتداد مییابد.(2)از نظر ملّاصدرا، این معنا از عقل، به دو روایت از مجموع روایات کتاب عقل و جهل، قابل انطباق است. نخست روایت سوم این کتاب است که در آن از امام صادق علیه السلام سؤال میشود: عقل چیست و ایشان در جواب میفرماید:
عقل، چیزی است که به وسیلۀ آن، خدای رحمانْ پرستش میشود و بهشت به دست میآید.
سؤال کننده ادامه میدهد: به امام علیه السلام عرض کردم پس آنچه معاویه داشت چه بود؟
حضرت میفرماید:
آن، نیرنگ و شیطنت است. آن، نمایش عقل را دارد؛ ولی عقل نیست.(1)
. الکافی، ج 1، ص 11، ح 3.
ملّاصدرا دربارۀ چگونگی انطباق معنای سوم عقل با این روایت میگوید:
در این حدیث، نقل به معنای امور و قضایای به کار گرفته شده در کتب اخلاق است که آنها مبادی آرا و دانشهایی هستند که ما میتوانیم آنها را درک کنیم تا آنها را انجام دهیم یا از آنها دوری گزینیم.(2)
وی در ادامه میگوید:
بنا بر این تعریف امام علیه السلام از عقل، آنچه با آن، خداوند پرستش میشود و بهشت به دست میآید، همین معنای سوم است؛ زیرا از جهتی مقابل شیطنت و از جهت دیگر، مقابل کودنی خواهد بود.(3)
روایت دیگر، روایت چهارم کتاب عقل و جهل است که مورد توجّه قرار گرفته است.
در این روایت، حسن بن جهم از امام رضا علیه السلام نقل میکند که ایشان فرموده است:
دوست هر انسانی، عقل اوست و دشمن وی جهلش است.(4)
ملّاصدرا در بارۀ چگونگی انطباق معنای سوم عقل با این روایت میگوید:
در این جا مقصود امام علیه السلام از عقل، یکی از معانی سوم یا چهارم که به یکدیگر نزدیکاند است؛ زیرا عقل در این جا غریزۀ مشترک انسانی و علوم ضروریای که مبادی نظریاتاند نیست و آرای مشهور و عقل کلّی هم - که نخستین مخلوق است - در این حدیثْ منظور نشدهاند؛ بلکه عقل، از آن رو دوست انسان و جهل دشمن وی شمرده شده که به واسطۀ عقل انسان، دوست را به دست میآورد و به خیرات و نیکوییها راهنمایی میشود و به واسطۀ آن، دشمنان را دفع مینماید و از شرور و بدیها دوری میگزیند.(5)
عقل به معنای چیزی که همگان، با وجود آن در انسان، میگویند که او عاقل است و این برمیگردد به خوب فهمیدن و ادراک سریع در استنباط آنچه که سزاوار است انتخاب یا ترک نماید، هر چند از نوع هدفهای دنیایی و آرزوهای نفس امّاره باشد.
البته اهل حق، این حالت را عقل نمینامند؛ بلکه آن را در حالتی که از آن سوء استفاده شود، بداندیشی و شیطنت و زیرکی ناپسند و... مینامند.(1)
. همان، ج 1، ص 226.
ملّاصدرا میگوید:این معنای از عقل، بر حدیث سوم، قابل انطباق است، چنانچه معنای سوم را با همین حدیث انطباق داده بود و مضمون آن، چنانچه در معنای سوم ذکر شد، چنین بود که دوست هر انسانی، عقل او و دشمنش جهل اوست.
منظور از عقل، عقلی است که در کتاب نفس از آن سخن به میان میآید و دارای چهار گونه و مرتبه است:
یعنی قوّهای از قوای نفس، بلکه خود نفس که در آن، کمال و صورت عقلی کمالی وجود ندارد؛ لیکن دارای قوّهای است که میتوان تمام ماهیات موجودات و صورتهای کمالی را از آن، انتزاع نمود.
آن قوهّای از نفس یا خودِ نفس، از آن جهت است که به واسطۀ علوم عامی و ادراک
1) (1)
اوّلی، آمادگی یابد و در آن، صور موجودات را از مواد خارجی جدا سازد و با آنها نظیر اتّحاد ماده به صورت، اتّحاد پیدا کند.
مرتبهای از عقل که بالفعل بودنش برای تمامی معقولات یا بیشتر آنهاست؛ یعنی وجود نخستین که بدان صورت برای مادّه، حسّی بوده است، دگرگونی یافته و به وجود دومی و فطرت ثانوی جدیدی که به واسطۀ آن در ذاتش با معقولات جدا شدهای، اتّحاد یافته است. پس عقل و عاقل و معقول بودن آن، یک چیز است، بدون اختلاف حیثیتی که موجب کثرت در ذات و وجود گردد.
مرتبهای از این ذات است که هرگاه بخواهد، این معقولات مفصّل را تعقّل مینماید و بدون آن که نیاز به جدا ساختن و تجرید و رنج به دست آوردن دوباره داشته باشد، حاضر مینماید. چون او را ملکۀ اتّصال به عقل فعّال، حاصل شده، از این رو، وقتی به عقل فعّال مینگرد، آن را حاضر مییابد.(1)
. همان، ص 227.
ملّاصدرا این معنا از عقل را با دو حدیث از احادیث کتاب عقل و جهل الکافی، قابل انطباق میداند:اوّل، بخش پایانی حدیث یازدهم است که بر اساس آن، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
خدا به بندگانش چیزی بهتر از عقل نبخشیده است؛ زیرا خوابیدن عاقل، از شببیداری جاهل و در منزل بودن عاقل، از مسافرت جاهل (به سوی حج و جهاد) بهتر است. خدا هیچ پیغمبر و رسولی را جز به تکمیل عقل، مبعوث نساخته و عقل او برتر از عقول تمام امّتش خواهد بود و آنچه پیغمبر در خاطر دارد، بر تلاش تلاشگران ترجیح دارد. و تا بندهای واجبات را به عقل خود در نیابد، آنها را انجام نداده است. همۀ عابدان در فضیلت، به پای عاقل نمیرسند. عُقلا همان صاحبان خردند که خداوند دربارۀ ایشان فرموده: تنها صاحبان خرد، اندرز میگیرند.(2)
ملّاصدرا در توضیح این بخش از حدیث، چگونگی انطباق معنای پنجم با این قسمت از حدیث را این گونه توضیح داده است:
بیان پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «و عاقلان، همان صاحبان خردند»، مراد از عقلی که در این جا گفته میشود، آن عقلی نیست که همگان فهم میکنند؛ یعنی هر کس را که دارای زیرکی و هوشیاری در کار دنیا باشد، عاقل میخوانند و نه آن غریزهای که با آن، انسان از چهارپایان امتیاز مییابد و نه آن چیزی که در اخلاق از آن بحث میشود؛ بلکه مراد از آن، مفهومی خواهد بود که از بیان الهی استفاده میشود: «تنها صاحبان خرد، اندرز میگیرند».(1)
. سورۀ زمر، آیۀ 9.
پس، از این بیانْ دانسته میشود که عاقلان، همان مخصوصان به اهل ذکر، یعنی اهل علم و عرفاناند؛ چنان که خداوند میفرماید: «اگر نمیدانید، از اهل ذکر سؤال کنید»(2)و آنان همان استواران در علماند، چنان که خداوند میفرماید:«و استواران در علم، گویند به آن ایمان داریم؛ همه از نزد پروردگار ماست و جز خردمندان، اندرز نمیگیرند.»(3)و آنان، حکیمان الهیاند چنان که میفرماید: «حکمت را به هر که خواهد دهد و به هر که حکمت داده شود، خوبی فراوان اعطا شده و جز خردمندان، اندرز نمیگیرند.»(4)و این، جز دانای حکیم و فرزانه استوار در علم و کامل در حکمت و ایمان نیست. پس عقلی که در اوست، آخرین عقلی که در معرفت نفس بیان خواهد شد، خواهد بود.(5)
دوم، حدیث دوازدهم از احادیث 34 گانۀ کتاب عقل و جهل است که بر اساس آن، امام کاظم علیه السلام صاحبان عقل را هدایتیافتگان برشمرده و در عالیترین فراز این حدیث، از عقل، به عنوان همتراز رسولان و رسول باطنی، یاد کرده و کسانی را که تعقّل نمیکنند، مورد نکوهش قرار داده است.(1)
. الکافی، ج 1، ص 14، ح 12.
ملّاصدرا در شرح این حدیث، این گونه معنای پنجم را با آن انطباق داده است:این حدیث، اشتمال بر بیان حقیقت عقل، به همان معنایی که گفته شد دارد؛ یعنی مرتبۀ چهارم از عقلهای چهارگانه که در علم نفس بیان شده و بزرگترین صفات و خواص و ستایش خداوند و معارف بلند قرآنی و اهداف شریف الهی را دربردارد که همانند آن، در بسیاری از کتب عرفا یافت نمیشود و شبیه آن نیز در نتایج نظریههای دانشمندان صاحب نظر نکتهسنج دیده نشده، جز آن که از یکی از ائمّۀ اطهار علیهم السلام نقل شده باشد و یا از جهت سند از طریق آنان (شیعه) و یا از طریق عامّه (اهل سنّت) به رسول اکرم صلی الله علیه و آله برسد.(2)
عقلی است که در کتاب الهیات و معرفت ربوبیت، از آن بحث میشود و آن، موجودی است که او را تعلّق به چیزی جز آفرینندۀ خود (یعنی خداوند) قیّوم نیست. تمامش نور و خیر است و با ظلمت و بدی، آمیزش ندارد.
ملّاصدرا دو حدیث از مجموع احادیث کتاب عقل و جهل را منطبق با این معنا میداند.
اوّل، حدیث نخست از احادیث این کتاب است که بر اساس آن، امام باقر علیه السلام
میفرماید:
چون خدا عقل را آفرید، از او بازپرسی کرده، به او گفت: «پیش آی!». پیش آمد. گفت: «بازگرد». بازگشت. فرمود: «به عزّت و جلالم سوگند، مخلوقی
که از تو نزد من محبوبتر باشد، نیافریدم و تو را تنها به کسانی که دوستشان دارم، به طور کامل دادم. همانا امر و نهی، و کیفر و پاداشم متوجّه توست».(1)
. الکافی، ج 1، ص 10، ح 1.
ملّاصدرا در شرح این حدیث میگوید:
این عقل، نخستین آفریده و نزدیکترین مخلوق به خداوند و بزرگترین و کاملترین آنها و دومین موجود است.(2)
دوم، حدیث چهاردهم است که مطابق این حدیث، امام صادق علیه السلام میفرماید:
خدای - عزّ و جلّ - عقل را از نور خویش آفرید و آن مخلوق اوّل، از روحانیون است. پس به او فرمود: «پس رو!» او پس رفت. سپس فرمود:
«پیش آی!». پیش آمد....(3)
تا این جا معانی ششگانۀ عقل از دیدگاه ملّاصدرا و چگونگی تطبیق این معانی، با روایات کتاب عقل و جهل الکافی بیان شد و مشخص گردید که از میان این معانی، معنای اوّل و دوم از نظر ملّاصدرا، با هیچ یک از روایات این کتاب، قابل انطباق نبود؛ معنای سوم، با دو روایت سوم و چهارم انطباق یافت؛ معنای چهارم نیز تنها با روایت چهارم هماهنگ بود؛ معنای پنجم هم - که دارای اقسام چهارگانه بود - با احادیث یازدهم و دوازدهم، قابلیت انطباق داشت؛ معنای ششم، با دو روایت یک و چهارده این کتاب تطابق یافت.
در یک جمعبندی، آشکار میگردد که تنها هفت روایت از مجموع روایات 34 گانۀ این کتاب، با چهار معنا از معانی ششگانۀ مورد نظر ملّاصدرا، قابل انطباق است و بقیۀ روایات، در این بحثْ داخل نشدهاند.
مرحوم مجلسی در جلد اوّل شرح خود بر الکافی - که مرآة العقول نام گرفته -، شش معنا را برای عقل برمیشمارد:
نیروی ادراک خیر و شر و تشخیص آن دو و توان شناخت علل کارها و آنچه سبب انجام شدن کاری میشود و یا از کاری باز میدارد.
علّامه مجلسی، اکثر روایات کتاب عقل و جهل الکافی را با این معنا از عقل و معنای دوم - که در ادامه خواهد آمد -، مرتبط میداند؛(1)
. مرآة العقول، ج 1، ص 27.
امّا به طور مشخّص، سه روایت را با این معنا انطباق داده است:(2)اوّل، حدیث دوم کتاب عقل و جهل است که مضموم آن چنین است:امام علی علیه السلام فرمود:
جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: «ای آدم! من مأمور شدهام که تو را در انتخاب یکی از سه چیز، مخیّر سازم، پس یکی را برگزین و دو تا را واگذار». آدم گفت: «آن سه چیست؟». گفت: «عقل و حیا و دین». آدم گفت:
«عقل را برگزیدم». جبرئیل به حیا و دین گفت: «شما بازگردید و او را واگذارید». آن دو گفتند: «ای جبرئیل! ما مأموریم که هر کجا عقل باشد، با
او باشیم». گفت: «خود دانید» و بالا رفت.(1)
. الکافی، ج 1، ص 11، ح 2.
دوم، قسمتی از حدیث دوازدهم است که طبق مضمون آن، امام کاظم علیه السلام خطاب به هشام میفرماید:
ای هشام! خدا بر مردم، دو حجّت دارد: حجّت آشکار و حجّت پنهان.
حجّت آشکار، رسولان و پیغمبران و اماماناند و حجّت پنهان، عقل مردم است.(2)
علّامه مجلسی در ذیل این حدیث میگوید:
شاید مراد از عقول در این جا، عقلی باشد که مناط تکلیف است و با آن، بین حقّ و باطل و نیکو و زشت، تمیز داده میشود.
سوم، حدیث نوزدهم کتاب عقل و جهل است که در آن، امام صادق علیه السلام در جواب اسحاق بن عمّار که از ایشان در مورد همسایۀ کثیر الصلاة و کثیر الصدقة و کثیر الحج خود سؤال میکند، دربارۀ عقل آن همسایه میپرسد. او نیز جواب میدهد که عقل درستی ندارد و امام علیه السلام میفرماید:
پس اعمال او درجهاش را بالا نمیبرد.(3)
مرحوم مجلسی در توضیح این حدیث میگوید:
مقصود حضرت از این که فرمود عقلش چگونه است، یعنی نیروی تشخیص حقّ و باطل در او به طوری که سبب انقیاد در برابر حق و اقرار به آن گردد، چگونه است.(4)
علّامه مجلسی، عقل به معنای دوم را ملکه و حالتی در نفس انسان میداند که او را به گزینش خیرات و منافع و دوری از شرور و ضررها وا میدارد و نفس به کمک آن،
خواهشهای شهوت و خشم و وسوسههای شیطانی را از خود دور میکند.
این معنا (چنانچه گذشت) از نظر علّامه مجلسی، با اکثر روایات کتاب عقل و جهل الکافی، سازگار است؛ امّا وی به طور ویژه، سه روایت را با این معنا انطباق داده است:
اوّل، حدیث دوم است که مضمون آن (چنانچه در معنای اوّل نیز گذشت) چنین است که آدم علیه السلام از سوی جبرئیل علیه السلام مخیّر به انتخاب یکی از: عقل، دین و حیا میشود و او عقل را بر میگزیند و در نهایت، دین و حیا نیز به وی داده میشوند.(1)
. همان، ص 11، ح 2.
دوم، حدیث سوم است که آن نیز در فصل دوم (معنای سوم مورد نظر ملّاصدرا) ذکر شد و خلاصۀ آن چنین است که امام صادق علیه السلام دربارۀ تعریف عقل میفرماید:عقل، چیزی است که خداوند با آنْ عبادت میشود و بهشت به دست میآید.(2)
سوم، حدیث ششم کتاب عقل و جهل الکافی است که براساس آن، امام صادق علیه السلام میفرماید:
هر که عاقل است، دین دارد. کسی که دین دارد، به بهشت میرود.(3)
علّامه مجلسی در توضیح این حدیث میگوید:
مقصود از عقل در این جا همان مقصود از عقلْ در روایت سوم است.(4)
علّامه مجلسی، عقل به معنای سوم را اینگونه توصیف کرده است:
نیرویی که انسانها آن را در نظم بخشیدن به امور زندگی و معاش خویش، به کار میگیرند که در صورت همراهی آن با قانون و شرع، عقل معاش نیز
نامیده میشود و اگر در کارهای باطل به کار گرفته شود، به آن نکراء، یعنی نیرنگ و شیطنت گفته میشود.(1)
. همان، ص 25.
این معنای از عقل از نظر علّامه مجلسی، با حدیث دوم - که قبلاً نیز آن را آوردیم -، قابل انطباق است و مضمون آن چنین بود که آدم علیه السلام بین عقل، دین و حیا مخیّر است. اگر عقل را برگزید، در نهایت، دین و حیا نیز به وی داده میشود.(2)این حدیث، با معانی اوّل و دوم عقل از نظر علّامه مجلسی نیز انطباق داده شده بود. (3)
از نظر علّامه مجلسی، عقل در این معنا، عبارت است از: استعداد نفس و قرب و بُعد آن نسبت به تحصیل نظریات، که دارای چهار مرتبۀ: عقل هیولایی، عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل مستفاد است.(4)علّامه مجلسی، هیچ یک از روایات کتاب عقل و جهل الکافی را با این معنا مطابقت نداده است.
از نظر علّامه مجلسی، عقلْ طبق این معنا، عبارت است از: نفس ناطقۀ انسان که آن را از بقیۀ جانداران، متمایز میسازد.
از نظر علّامه مجلسی، این معنا نیز همچون معنای چهارم، با هیچ روایتی از روایات کتاب عقل و جهل الکافی، انطباق ندارد، گر چه در برخی موارد، امکان حمل آن را مطرح ساخته است.(5)
علّامه مجلسی در توضیح این معنا از عقل میگوید:
آنچه فلاسفه به آن معتقدند و به گمان خود اثبات کردهاند که جوهر مجرّد قدیمی است که در ذات و فعلش، وابستگی به ماده ندارد، اگر به شکلی که آنها گفتهاند پذیرفته شود، موجب انکار بسیاری از ضروریات دین، از قبیل حدوث عالم است.(1)
. همان، ص 25.
ایشان هیچ یک از روایات را قاطعانه به معنای ششم، حمل نکرده است. گرچه در برخی از موارد، احتمال حمل آن را مطرح ساخته است. (2)
در یک جمعبندی کلّی، به این نتیجه میرسیم که ایشان اوّلاً، معنای اوّل و دوم را به طور کلیّ، قابل حمل بر اکثر روایات کتاب عقل و جهل الکافی میداند؛ ثانیاً، وی به طور خاص، پنج روایت را با معانی اوّل، دوم و سوم، مطابق دانسته و معانی چهارم، پنجم و ششم عقل را قابل حمل بر هیچ یک از روایات این کتاب نمیداند.
همان طور که در فصل دوم گذشت، ملّاصدرا، شش معنا برای عقل برشمرد که معانی اوّل و دوم، مطابق هیچ یک از روایات نبود و معنای سوم، مطابق با روایت سوم و چهارم کتاب عقل و جهل الکافی بود.
در نقد دیدگاههای ایشان در چگونگی تطبیق معنای سوم (عقلی که در کتب اخلاق مورد نظر است) بر روایت چهارم - که در آن، امام رضا علیه السلام عقل هر کس را دوست او و جهل هر کس را دشمن او دانسته است -،(1)
. الکافی، ج 1، ص 11، ح 4.
میتوان گفت که هر یک از معانی پنجگانۀ اوّل مورد نظر ملّاصدرا را میتوان بر این روایتْ حمل کرد و منحصر کردن آن، به معنایی از عقل که در کتاب اخلاق از آن سخن به میان میآید و منظور از آن، بخشی از نفس است که به سبب مواظبت بر اعتقاد، به تدریج حاصل میشود، چندان صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا معنای اوّل که همان غریزۀ جداکنندۀ انسان از چهارپایان است، نیز میتواند مصداقی برای وجود حسّ دوستی در انسان باشد.همچنین معنای دوم که عبارت است از مراتب اوّلیهای که نزد همگان یا بیشتر مردم، شهرت دارد، نظیر علم بدیهی به این که عدد دو، دو برابر عدد یک است. عقل به این معنا نیز میتواند مصداق وجود دوستی در انسان و مطابق با همان معنا باشد.
1) (1)
دربارۀ تطبیق معنای چهارم عقل از دیدگاه ملّاصدرا که آن را با عقل در روایت چهارم، مطابق دانسته، نیز همان سخن بالا صادق است.
امّا بنا بر نظر ملّاصدرا، معنای پنجم که همان عقل مورد بحث در کتاب نفس است و دارای مراتب چهارگانۀ بالقوّه، بالملکه، بالفعل و مستفاد است، با روایت یازدهم کتاب عقل و جهل الکافی، قابل تطبیق بود. در این روایت، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، عقل را بهترین چیزی که بین بندگان تقسیم شده، میداند و عقلا را همان اولوالألباب(1)
. ر. ک: سورۀ بقره، آیۀ 269.
برشمرده است.در نقد دیدگاه ملّاصدرا باید گفت که بیشک، مقصود از عقل در این جملۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، یکی از بالاترین مراتب عقل است؛ امّا اگر بخواهیم آن را منحصر در معنای پنجم بدانیم، این کار، صحیح نیست؛ زیرا معانی اوّل و سوم نیز قابل حمل بر این روایتاند. یعنی میتوان گفت که مقصود از عقل در روایت، غریزۀ جدا کنندۀ انسان از چهارپایان است.
همچنین میتواند به معنای عقل مورد نظر در کتاب اخلاق باشد؛ زیرا کسانی که بر اثر مواظبت تدریجی بر اعتقادات صحیح و انجام دادن مستمر کارهای اداری، به چنین عقلی دست یافتهاند، صاحبان خردند.
روایت دیگری را که ملّاصدرا قابل انطباق به معنای پنجم (البته مرتبۀ چهارم آن، یعنی عقل مستفاد) دانسته بود، روایت دوازدهم کتاب عقل و جهل الکافی است که در آن، امام کاظم علیه السلام صاحبان عقل را هدایتیافتگان به وسیلۀ عقل دانسته و عقل را همتراز رسولان ظاهر و به عنوان رسول باطنی برشمرده است.
در نقد دیدگاه ملّاصدرا باید گفت که اولاً، ایشان برای این تطبیق، هیچ دلیلی اقامه نکرده است؛ ثانیاً، دربارۀ عقل مستفاد، سخن از این است که نفس تکاملیافته،
1) (1)
هنگامی که بخواهد مقولات را تفصیلاً درک کند، آنها را بدون نیاز به نزع و تجرید و تحمّل مشقّت کسبی جدید، حاضر خواهد کرد. البته این تعریف، مفاهیمی همچون:
نیاز به نزع و تجرید، عقل فعّال، ملکه، اتّصال به عقل فعّال و مستغرق شدن دائم در شهود پروردگار را دربردارد که هیچ یک، قابل انطباق بر حدیث یاد شده نیستند؛ ثالثاً، اگر بپذیریم که معنای پنجم، قابل حمل بر این حدیث است، منحصر کردن حدیثْ در این معنا، صحیح نیست؛ زیرا هر یک از معانی اوّل، دوم و سوم نیز بر آن، قابل انطباق است.
معنای ششم مورد نظر ملّاصدرا که عبارت بود از موجود قدیمی که جز به مبدع خود (یعنی خداوند) به هیچ چیزی وابسته نیست و تمامش نور و خیر است، با دو روایت، انطباق داده شده بود: یکی روایت اوّل است که امام باقر علیه السلام در آن فرموده:
وقتی خداوند، عقل را آفرید، از او بازپرسی کرد و گفت: پیش آی! پیش آمد. گفت:
بازگرد! بازگشت. پس فرمود: مخلوقی از تو محبوبتر نیافریدم....
در نقد این تطبیق باید گفت که اولاً، ایشان عقل را اوّلین آفریده و دومین موجود دانسته است، با این که هیچ مستندی در این باره ارائه نکرده است؛ ثانیاً، ایشان عقل ششم را موجودی میداند که هیچ گونه تعلّقی به غیر آفرینندهاش و در حقیقت، به ماده ندارد و.... این تعریف نیز برگرفته از معنای لغوی نیست و دلیلی بر حمل آن بر روایت یاد شده نداریم؛ ثالثاً، بنا بر پذیرش این معنا، عقل، هیچ تعلّقی به ماده و بدن نخواهد داشت، در حالی که در روایت آمده که خداوند، عقل را به طور کامل، به کسی میدهد که او را دوست بدارد و این جمله، صریح در این است که عقل، در مرحلهای، به نفس و روح، وابسته است.
روایت دیگری که ملّاصدرا بر این معنا، توافق حمل دانسته بود، روایت چهاردهم کتاب عقل و جهل الکافی است که در آن، امام صادق علیه السلام میفرماید:
خداوند، عقل را از نور خویش، از طرف راست عرش آفرید و آن مخلوق اوّل، از روحانیون است....
در نقد این تطبیق باید گفت که همان اشکالات دوم و سوم که در تطبیق روایت قبلی، بر معنای ششم گفته شد، این جا نیز وارد است.
علّامه مجلسی، در تطبیق معانی ششگانۀ عقل بر روایات کتاب عقل و جهل الکافی، شش معنا برای عقل برشمرد و به طور کلّی، دو معنای اوّل را قابل انطباق با اکثر روایات عقل و جهل دانست؛ امّا به طور خاص، معنای اوّل را - که همان نیروی ادراک خیر و شرّ است -، با حدیث دوم - که در آن، امام علی علیه السلام داستان مخیّر شدن آدم علیه السلام را بین انتخاب عقل، دین و حیا ذکر کرده است -، قابل انطباق دانسته است.
در نقد دیدگاه علّامه مجلسی باید گفت که عقل در این حدیث، چنانچه قابل تطبیق بر معنای اوّل، دوم و سوم است، معانی چهارم و پنجم را نیز شامل میشود؛ یعنی میتواند مصداق هر یک از عقل نظری و نفس ناطقه نیز باشد.
وی معنای دوم را - که عبارت است از: ملکه و حالتی در نفس انسان که او را به گزینش خیرات و دوری شرور وا میدارد - با حدیث دوم (یعنی روایتی که مطابق آن، آدم علیه السلام مخیّر به انتخاب یکی از عقل، حیا و دین شده بود و عقل را برگزید)، مطابق دانسته است. در نقد این تطبیق گفته میشود که همان اشکال مربوط به معنای اوّل، در این جا نیز هست؛ زیرا روایت، قابل انطباق بر هر یک از پنج معنای اوّل است.
همچنین علّامه مجلسی، این معنا (معنای دوم) را با حدیث سوم که مطابق آن، امام صادق علیه السلام میفرماید: «عقل، چیزی است که با آن، خدای رحمان، عبادت میشود و بهشت به دست میآید»، قابل انطباق دانسته است.
در نقد این انطباق باید گفت که اگر منظور از خیر و شر در تعریف عقل، خیر و شرّ حقیقی است، تطبیق این معنا بر حدیث، اشکالی ندارد، در غیر این صورت، معانی دیگر نیز قابل انطباقاند.
علّامه مجلسی، حدیث ششم را که در آن، امام صادق علیه السلام میفرماید: «هر که عاقل
است، دین دارد، و کسی که دین دارد، به بهشت میرود»، با معنای دوم، انطباق داده است.
در نقد این انطباق باید گفت که همان اشکالی که در بیشتر موارد قبلی گفته شد، در این جا نیز وجود دارد؛ زیرا معانی اوّل، سوم، چهارم و پنجم نیز قابل انطباق با این حدیثاند.
در مورد معنای سوم نیز علّامه مجلسی فرموده که حدیث دوم (که مطابق آن، آدم علیه السلام مخیّر به انتخاب یکی از عقل، حیا و دین شده بود)، قابل انطباق با این معناست و این انطباق، از این جهتْ قابل نقد است که معانی چهارم و پنجم نیز بر این حدیث قابل حملاند.
در مورد معنای چهارم، پنجم و ششم هم (همان طور که قبلاً گفته شد)، علّامه مجلسی، هیچ یک از روایات را بر آن حمل نکرده است.
با توجّه به آنچه در نقد دیدگاههای این شخصیتها در تفسیر روایات و معنای عقل گفته شد، هر یک از دو شخصیتِ شارح الکافی و مفسّر احادیث عقل، تعریفهای متفاوتی ارائه دادند. ملّاصدرا از معانی ششگانهای که ارائه داد، تنها چهار معنا متّکی بر روایات بودند و این چهار معنا اوّلاً، با هفت روایت از مجموع 34 گانۀ «کتاب العقل»، قابل انطباقاند و میتوان آن معانی را در مواردی، با هم ادغام کرد، مثلاً در معنای سوم میگفت: بخشی از نفْس است که به سبب مواظبت بر اعتقاد، به تدریج، حاصل میگردد و از امور ارادی به شمار میرود. چنین عقلی، با معنای چهارمْ سازگار است که گفته شده: عقل، چهار گونه و مرتبه دارد: عقل بالقوّه، عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل مستفاد با معنای چهارم در بخشهایی همراهی دارد؛ زیرا عقل، به معنای چیزی است که همگان با وجود آن در انسان، میگویند که او عاقل است، مانند خوب فهمیدن و خوب ادراک کردن و همین عقل است که اگر درست به کار گرفته
شود، با معنای ششم، همراهی خواهد داشت؛ عقلی که به دریافت حقایق و معرفت ربوبیّت، نایل میگردد.
بنا بر این، از نظر ملّاصدرا، عقل، مراتبی دارد: عقل نظری و عقل عملی، و بستگی به استفاده از آن و برداشتن موانع برای به کارگیری آن دارد. این معانی، هر چند طولیاند، امّا میتوانند یک مجموعه از حقیقت را تشکیل دهند و از این جهت، روایات کتاب عقل، ناظر به مراتب، درجات، و افرادی که با آن تعامل دارند، میشود.
امّا در دیدگاه علّامه مجلسی، هر چند به صراحت، در تفسیر برخی از معانیِ عقل و یا مراتب و درجات عقل (مانند عقل مستفاد در معنای چهارم) با ملّاصدرا همراهی ندارد، امّا میتوان در برخی موارد، با نظریۀ او جمع کرد، مثلاً معنای اوّل عقل، نیروی ادراک خیر و شرّ، ملکه و نیرویی است که انسان را به گزینش خیرات و منافع و دوری از شرور و ضررها باز میدارد. با عقل، دین را انتخاب میکند و راه بهشت را میشناسد (معنای سوم). از این رو، ممکن است که در اوصاف عقل، میان ملّاصدرا و علّامه مجلسی اختلاف باشد، یا چیستیِ آن با نگرش فلسفی ملّاصدرا، گونهای و علّامه مجلسی، گونهای دیگر باشد، مانند این که عقل، جوهر مجرّد قدیمی باشد که در ذات و فعلش بستگی به ماده ندارد؛ امّا در کارکردها و دریافتهای آن، میان این دو شخصیت، اختلافی نیست، و در روایات، به این معانی توجّه شده است.
مراجعه کند.
فصلبندی موجود رساله، چندان مناسب نیست؛ زیرا جدا کردن دو فصل، یکی به عنوان معانی عقل، شامل دیدگاههای ملّاصدرا و علّامه مجلسی و دیگری، به عنوان تطبیق این معانی با روایات، باعث شده تا بسیاری از مطالبِ ذکر شده در فصل اوّل، در فصل دوم نیز تکرار شوند. برای برطرف شدن این اشکال، مناسب است که نویسنده، در همان فصلی که دیدگاه علّامه مجلسی یا ملّاصدرا را آورده، تطبیق را نیز انجام میداد. با این کار، مطالب رساله، انسجام بیشتری مییافت و خواننده نیز دچار سردرگمی نمیگردید.
مناسب بود که نویسنده، پس از نقل اقوال، به تحلیل آنها میپرداخت، مثلاً بیان میکرد که در صورت تطبیق این معنای خاص از عقل، با این روایت، چه تفسیری میتوان از روایت به دست داد؛ امّا متأسّفانه نویسنده (بجز در موارد نادر)، هیچ تحلیلی ارائه نداده است.
از آن جا که ملّاصدرا و علّامه مجلسی، هر یک، معانی ششگانهای را برای عقل برشمردهاند، مناسب بود که نویسنده، تمامی روایات کتاب عقل و جهل الکافی را به گونهای با این معانی ارتباط میداد و یا بیان میکرد که عقل در این روایاتْ به چه معناست.
جا داشت که در پایان رساله، از نقد و بررسی هر یک از آرا، جمعبندی و نتیجهگیری به دست دهد و دیدگاه خود را - که لازمۀ نظریهپردازی در مقطع دکتری است - ارائه دهد که ما ناچار شدیم در پایان، به این جمعبندی بپردازیم.
این رساله، زمینۀ بسیار مناسبی برای تکمیل و آماده کردن برای نشر دارد، بویژه اگر از نظریههای جدید در معنای عقلْ استفاده شود و مقالاتی که در نقد دیدگاهها در این اواخر نگاشته شده، استفاده شود.
التوحید، محمّد بن علی ابن بابویه القمی (الشیخ الصدوق)، قم: مؤسسة النشر الإسلامی، 1398 ق.
الشفاء، ابن سینا، قم: مکتبة آیة اللّه المرعشی النجفی، 1404 ق.
العقل و الجهل فی الکتاب و السنة، محمّد محمدی الریشهری، بیروت: دار الحدیث، 1421 ق.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی الرازی، تحقیق: علی اکبر الغفاری، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1388 ق.
الکلیّات، ایّوب بن موسی الحسینی، بیروت: مؤسسة الرسالة، 1413 ق.
المیزان فی تفسیر القرآن، السیّد محمّد حسین الطباطبائی، قم: مؤسسۀ مطبوعاتی اسماعیلیان، 1393 ق.
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (العلامة المجلسی)، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1403 ق.
تحف العقول عن آل الرسول، الحسن بن علی الحرّانی (ابن شعبة)، تحقیق: علی اکبر الغفاری، قم: مؤسسة النشر الإسلامی، 1404 ق.
ترجمۀ شرح اصول کافی، محمد بن ابراهیم صدرالدین الشیرازی (ملّاصدرا)، ترجمه و تعلیق: محمّد خواجوی، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات، 1366 ش.
شرح اصول الکافی للمازندرانی، ابوالحسن الشعرانی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1421 ق.
شرح اصول الکافی، محمّد بن ابراهیم صدر الدین الشیرازی (ملّاصدرا)، تهران:
مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات، 1366 ش.
شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1385 ق.
عوالی اللآلی، محمّد بن علی الاحسائی (إبن ابی جمهور)، تحقیق: مجتبی العراقی، قم: مطبعة الشهداء، 1405 ق.
مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (العلاّمة المجلسی)، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1370 ش.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، حسین النوری الطبرسی، قم: مؤسسة آل البیت، 1407 ق.
مفردات ألفاظ القرآن، حسین بن محمّد الراغب الإصفهانی، تحقیق: صفوان داوودی، بیروت: دارالقلم، 1413 ق.
(1)علی احمدینژاد
نوشتۀ حاضر، بررسی اجمالی پایاننامۀ آقای علی احمدینژاد است که در آن، دربارۀ تفسیر آیات قرآن کریم از زبان ائمّۀ اطهار علیهم السلام بر اساس کتاب گرانسنگ الکافی ثقة الإسلام کلینی، در چهار فصل، تنظیم شده است. فصل اوّل، دربارۀ اهمیت عقل و مدح آن از طریق ثقلین و طریق شناخت خالق بیهمتا و معرفت به اولیا و اوصیا و راه سعادت بشر است. در مقابل آن نیز جهل قرار دارد که مورد مذمّت، واقع شده است.
موضوع فصل دوم، علم و فضیلت آن و راههای استفاده از آن است و نهی از ندانستهگویی (که موجب بدعت و رأی و قیاس باطل میشود). علم، طریقی است به مطلوب، و فقدان علم و علما، شکافی است جبرانناپذیر - که ما در این فصل، به سه باب آن اشاره کردهایم -.
فصل سوم، دربارۀ توحید و یگانگی خالق بیهمتا و علم و قدرت و احاطۀ مطلق و همچنین اختیار و هدایتگری ذات اقدس است و نهی از توصیف خداوند به غیر از آن چیزی که او خود را وصف نموده و ابطال نقصان و نسیان و همچنین ردّ دیدن خداوند به چشم ظاهر است - که ما به شانزده باب آن اشاره کردهایم -.
1) (1) . «تفسیر آیات قرآن کریم از زبان ائمۀ اطهار علیهم السلام در الکافی»، علی احمدینژاد، پایاننامۀ کارشناسی ارشد دینی و عربی، مرکز آموزش عالی خواجه نصیر، 1372 (گزارش و تحلیل: محمّدجواد صالحی).
فصل چهارم، دربارۀ حُجّتهای خداوند است که عبارتاند از:
حجّتهای باطنی که همان عقل و علماند.
حجّتهای ظاهری که شامل کتاب خداوند و پیامبران و اوصیا و ائمّۀ معصوم علیهم السلام هستند - که ما در این فصل، به شانزده باب آن اشاره کردهایم -، از جمله: وجوب اطاعت از معصومان و ثبوت ولایت و احاطۀ آنها بر جمیع علوم، بویژه نصّی راجع به حضرت علی علیه السلام.
کلیدواژهها: تفسیر روایی آیات، عقل و جهل، توحید، اسما و صفات، حُجّت.
پیامبر گرامی اسلام، در روز بیست و هشتم ماه صفر از سال یازدهم هجرت، از میان امّت اسلامی، رخت بر بست و با رحلت او باب وحی و نبوّت، پایان یافت. دیگر پس از وی، نه پیامبری خواهد آمد و نه شریعتی فرو فرستاده خواهد شد؛ زیرا آنچه برای تکامل جامعۀ بشری لازم بود، در اختیار امّت قرار گرفت. این مشعل فروزان، هر چند پس از 23 سال تلاش و تکاپو خاموش گردید و روح او به رفیق اعلی پیوست، ولی دو چیز گرانبها در میان امّت اسلامی، از خود به یادگار گذارد که میتوانند تا روز قیامت، فیضبخش و نوردهندۀ جامعۀ بشری باشند و راه خوشبختی را برای جامعه بنمایانند. این دو اثر گرانبها، همان «کتاب» و «عترت» اند که رسول گرامی، کراراً از هر دو، با عظمت یاد کرده و همگان را به تمسّک به آنها دعوت کرده و فرموده است:
إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا أبداً ولَن یفترقا حتّی یرد علیّ الحوض.(1)
. صحیح مسلم، ج 4، ص 44، ح 37 و 36؛ مسند أحمد، ج 3، ص 14 و 17 و 59 و 367 و 371.
من در میان شما، دو چیز گرانبها میگذارم و این دو اثر سنگین و گرانقیمت، عبارتاند از: کتاب خدا و عترت من. تا روزی که به این دو چنگ میزنید، گمراه نمیشوید و این دو، هرگز از هم جدا نمیشوند.
1) (1)
این حدیث، از متواترترین احادیث اسلامی است. وقتی این دو، از هم جداشدنی نیستند و با هماند، به جاست که به عظمت این تفسیر روایی پی ببریم تا شاید بتوان گفت: بهترین تفسیر برای کتاب خداوند است؛ زیرا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله افزون بر ابلاغ وحی، نقش تبیین آیات الهی را نیز ایفا مینماید و همراه تلاوت و تعلیم کتاب، با گفتار و رفتار خویش - که آن نیز برگرفته از وحی بود - آیات این کتاب الهی را تفسیر میکرد.
از این رو، تا آن حضرت در میان مردم حضور داشت، «قرآن کریم» و «گفتار و رفتار پیامبر»، به سان دو چراغ فروزان، روشنگر راههای سلامت و سعادت بودند. با ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله استمرار نقش آن رسول گرامی، به عترتش واگذار شد که چون عِدل جداییناپذیر قرآن بودند و بنا بر نص قرآن کریم، اهل بیت علیهم السلام، مطهّر هستند، و بیان آنها در تفسیر قرآن نیز همچون دیگر کارهایشان معصومانه است.
اگر ثابت شود که سخنی از اهل بیت علیهم السلام صادر شده، در حجّیت آن، تردید روا نیست. این سخن، از طرق مختلف از اهل بیت علیهم السلام همچون امام صادق علیه السلام و دیگران نقل شده است که فرمود: خداوند، حلال و حرام و تأویل را به پیامبر صلی الله علیه و آله آموخت و آن حضرت نیز همۀ آنها را به امام علی علیه السلام تعلیم داد. علوم پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی علیه السلام سپرده شد، پس از آن، در اختیار اهل بیت علیهم السلام بود. امام صادق علیه السلام فرمود:
نَحْنُ تراجمَةُ وَحیِ اللّه.(1)
. الکافی، ج 1، ص 192 (چاپ غفاری).
امام علی علیه السلام نیز در ماجرای حکمیَت فرمود:
همانا خدای سبحان گفته است: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ». 2 پس بازگرداندن آن به خدا، این است که کتاب او را به داوری بپذیریم؛ و بازگرداندن به رسول، این است که سنّت او را بگیریم. پس اگر از روی راستی به کتاب خدا داوری کنند، ما از دیگر مردمان، بدان
1) (1)
سزاوارتریم، و اگر به سنّت رسول صلی الله علیه و آله گردن نهند، ما بدان اولاتریم.(1)
. نهج البلاغة، ص 123، خطبۀ 125.
روایاتی که در آنها آیات قرآن، به نوعی، مورد تبیین و تفسیر واقع شدهاند، همگی از یک سنخ نیستند؛ بلکه میتوان آنها را به انواع مختلفی تقسیم کرد. کسانی آنها را به «روایات تفسیری» و «روایات تأویلی» تقسیم کردهاند. برخی نیز بر این دو عنوان، نام «تفسیر ظاهر» و «تفسیر باطن» گذاشتهاند. بعضی هم روایات تفسیری را به «روایات بیانگر معنا» و «روایات بیانگر مصداق» تقسیم کردهاند.
یکی از کسانی که به تبیین انواع روایات پرداخته، علّامه محمّد حسین طباطبایی است. از بیانات ایشان در لا به لای بحثهای روایی المیزان، به دست میآید که وی این روایات را به سه دسته تقسیم میکند:
در اصطلاح، به روایاتی گفته میشوند که بیانگر تمام مراد خداوند متعال از آیات قرآن کریم باشند و صرفاً برخی از مصادیق و مراد قابل انطباق آیه را بیان نمیکنند. گاهی لفظی مجمل است و روایت، مراد حقیقی آن را تبیین میکند، و یا گاهی لفظ آیه، عام و مطلق است و روایات، آن را تخصیص یا تقیید میزنند. روایات تفسیری، در مقایسه با دو قسم دیگر، بیشترین تعداد را در میان روایات مأثور از اهل بیت علیهم السلام شامل میشوند. (2)
احادیثی که تمام مراد آیات را بیان نمیکنند، بلکه یا به ذکر برخی از مصادیق
میپردازند، یا بر مواردی غیر از آنچه در شأن آن نازل شده، تطبیق داده میشوند. (1)
. ر. ک: المیزان، ج 1، ص 44.
روایاتی که در آنها معنا یا مصداقی بیان شده که مفهوم ظاهری و عرفی لفظ آن را شامل نمیشوند. (2)
تفسیر به مفهوم گستردۀ آن، پدیدهای است هنری که ساختاری ویژه دارد. مفسّر، یک یا چند حادثه و موضوع و نیز وضعیتها و شخصیتها و محیطها را برای روشن شدن موضوعی، لحاظ مینماید و آنها را به زبانی که بهتر قابل فهم باشند، تبیین مینماید. این زبان، گاهی به گونۀ روایت (تفسیر آیات از زبان ائمّه) و گاه به صورت گفتگو و اجتهاد و یا آمیخته از هر دوی آن است که هر کدام از آنها، هدف فکری معیّنی را دربر دارند.
واژۀ «تفسیر» در قرآن کریم، تنها یک بار، به کار گرفته است:
«وَ لا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلاّ جِئْناکَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِیراً».3
در این آیه، «تفسیر»، به معنای بیان یا تفصیل است. بنا بر این، جز معنای لغوی، معنای دیگری از آن، اراده نشده است؛ امّا در اصطلاح، بین مسلمانان، واژۀ «تفسیر»، به شرح و بیان آیات قرآن کریم انصراف دارد و به عنوان یک علم از علوم اسلامی، مطرح است. راغب اصفهانی، در این باره گفته است:
التفسیر فی عرف العلماء کشف معانی القرآن و بیان المراد، أعمّ من أن یکون
بحسب اللفظ المشکل و غیره و بحسب المعنی و غیره.(1)
. الإتقان فی علوم القرآن، ج 4، ص 193.
بنا بر این، کشف و پردهبرداری معانی قرآن، گاه به صورت نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله و معصومان علیهم السلام و یا کسانی است که در عصر رسول و نزول قرآن میزیستهاند و گاه، به صورت اجتهادی و توسّط مفسّران، انجام گرفته است.
نویسنده، پایاننامۀ خود را با موضوع «تفسیر آیات قرآن کریم از زبان ائمه اطهار علیهم السلام در
الکافی»، تهیه و تنظیم کرده است. وی در این کار، مختصری از آیاتی که تفسیر آن از زبان ائمّه علیهم السلام در کتاب گرانسنگ الکافی کلینی، آمده، گردآوری و بحث نموده و سعی کرده است که روایات تفسیری مربوط به آیات قرآن کریم را در باب مخصوص به خود، جمعآوری نماید و آیات، با معنا و تفسیرش و روایت تفسیری آن در ذیل آیه، لحاظ شوند. در مقدّمه ورود به هر فصل، دربارۀ اهمیت و موضوع آن فصل، مطالبی را عنوان کرده است و سپس وارد روایات تفسیری آن شده که مجموعاً 42 باب را در چهار فصل، عنوان کرده است:
پایاننامه، در 125 صفحه، تنظیم شده است و هر باب آن، با عنوانی ویژه، نامیده شده است. نویسنده، بر آن است که خلاصهای از این 42 باب را به ترتیب رساله، گزارش و تحلیل کند و در پایان، جمعبندیای از این مباحث، به دست دهد.
نکتۀ دیگر آن که، آنچه در این گزارش پایاننامه آمده، همۀ آن چیزی نیست که در رسالۀ نویسندۀ پایاننامه آمده است. از آن جا که این رساله، تنها به گردآوری
1) (1)
روایات تفسیری پرداخته و از تحلیل و توصیف این روایات، خودداری کرده، و حتّی به هنگام نقل این روایات، توضیح هم نداده است که این روایت، چگونه بر موضوع دلالت دارد (از باب تطبیق و جری است یا از باب تفسیر و یا تأویل آیات)، از این رو، تا جایی که ممکن بوده، به هنگام گزارش فصول کتاب، توضیح داده شده و یا در آغاز فصل، مطالبی دربارۀ جایگاه «کتاب العقل و الجهل»، «کتاب التوحید» و یا جاهایی دیگر، در اهمیت کتاب و روش کلینی، افزون بر مطالب نویسنده، آورده شده است.
کتاب العقل و الجهل، نخستین کتاب الکافی را تشکیل میدهد و از آن جهت که پیش از بیان عقاید، اخلاق و احکام، ذکر شده، قابل توجّه است. از نظر شناخت روش دستهبندی احادیث، این روش کلینی، جای تحلیل مستقلّی را میطلبد؛ زیرا ایشان به جای طرح روایات آغاز وحی (آن گونه که در کتب اهل سنّت، همچون صحیح البخاری
آمده)، مبدأ طرح عقاید را عقل و جهل میداند. این روش، بیانگر این نکته است که از شناخت عقاید و مبدأ گفتگو در این حوزه، باید از عقل و علم سخن گفت و مبدأ ورود به بحث توحید، نبوّت و امامت، «خرد» انسان است. این روش کلینی، باعث شد که محدّثان پس از وی (چون: علّامه مجلسی، در بحار الأنوار، علّامه بحرانی در کتاب العوالم، فیض کاشانی در الوافی)، از وی تبعیت کنند و این نگرش، بر فرهنگ محدّثان شیعه، اصل گردد که عقل و علم، جایگاه نخستین را دارد.
آنچه در این فصل، به طور فشرده میآید، ابتدا توضیحی از مقدّمۀ مؤلّف کتاب الکافی است و در ادامه، موضوع اصلی این مختصر که در بارۀ عقل و جهل است.
نویسنده، آیات قرآن کریم را در این زمینه، با تفسیر آن از قول ائمّۀ اطهار علیهم السلام (بویژه آیاتی که در زمینۀ اهمیت عقلاند)، آورده که به شرح و تفسیر آن پرداخته میشود.
روش نویسنده، این بوده که مهمترین روایاتی که ناظر به آیاتاند، نقل کند، از این رو، در برخی از ابواب این کتاب، چون آیهای ذکر نشده، به آن باب، اشارهای هم نکرده است. در مورد شناسایی خدا و احکامش، خداوند متعال میفرماید:
«أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثاقُ الْکِتابِ أَنْ لا یَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ»؛1
مگر در کتاب، از آنها پیمان گرفته نشد که دربارۀ خدا جز حق نگویید؟
«بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ»؛2
[منکران] انکار چیزی را میکنند که علمشان به او احاطه نیافته است.
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»؛3
اگر خودتان نمیدانید، از اهل کتاب بپرسید.(1)
در این بخش، روایاتی آمده که همگی ناظر به قرآن کریم و در اهمّیت تدبّر، اندیشیدن و استفاده از عقلاند. به عنوان نمونه، هشام بن حکم میگوید: موسی بن جعفر علیهما السلام به من فرمود:
ای هشام! خداوند - تبارک و تعالی - صاحب عقل و جهل و فهم را در کتب، مژده داده و فرموده است:
«فَبَشِّرْ عِبادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛5
پس بندگان مرا بشارت ده؛ همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند. آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمنداناند.(2)
ای هشام! همانا خدای تعالی، به واسطۀ عقل، حجّت را برای مردم تمام کرده
و پیامبران را به وسیلۀ بیان، یاری کرده و به سبب برهانها، به ربوبیت خویش دلالتشان نموده است:
«وَ إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ - إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»؛1
خدای شما خدایی است یگانه که جز او، خدایی نیست و رحمان و رحیم است. در آفرینش آسمانها و زمین و تفاوت شب و روز و کشتیهایی که به سود مردم در دریا رواناند و آبی که خدا از آسمان فرودآورد که زمین را بعد از مرگش، زنده گرداند و از همۀ جنبندگان در آن، پراکنده کرد و گردش بادها و ابری که بین آسمان و زمین، زیر فرمان است، نشانههایی است بر ربوبیت ما برای مردمی که تعقّل میکنند.(1)
ای هشام! خدا اینها را دلیل بر شناسایی خود قرار داده که مسلّماً مدبّری دارند. پس خداوند - جلّ جلاله - فرموده است:
«وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»؛3
و شب و روز و خورشید و ماه را برای شما رام کرد، و ستارگان، به فرمان او رام شدهاند. قطعاً در این [امر،] برای گروهی که عقل خود را به کار میگیرند، نشانههایی [از قدرت خداوند] است.(2)
و باز خداوند - عزّ و جلّ - فرموده است:
«هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّی مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّی وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ»؛1
اوست که شما را از خاکی آفرید. آن گاه از نطفهای، آن گاه از پاره گوشتی.
سپس شما را از رحم مادر، طفلی بیرون آورد تا هنگامی که به سن رشد و کمال برسید و باز پیری سالخورده شوید و بعضی از شما پیش از سن پیری، بمیرید و همه به اجل معین برسید، شاید تعقّل کنید!(1)
«وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْرِیفِ الرِّیاحِ آیاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»؛3
همانا در گردش شب و روز و رزقی که خدا از آسمان فرستاد که زمین را بعد از موات شدنش زنده کرد و در گردش بادها برای آنها که تعقّل میکنند، نشانههایی است.(2)
ای هشام! پس خداوند، صاحبان عقل را اندرز داده و به آخرت، تشویقشان نموده و چنین فرموده است:
«وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ»؛5
در زندگی دنیا، جز بازیچه، سرگرمیای نیست و سرای آخرت برای پرهیزگاران، بهتر است، چرا تعقّل نمیکنید؟
سپس خداوند، کسانی را که در کیفرش تعقّل نمیکنند، بیم داده و در آیۀ
دیگر فرموده است:
«ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ»؛1
سپس دیگران را هلاک ساختیم. شما صبحگاهان و هنگام شب، به آنها میگذرید؛ پس چرا تعقّل نمیکنید؟(1)
و خداوند فرموده است:
«إِنّا مُنْزِلُونَ عَلی أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ وَ لَقَدْ تَرَکْنا مِنْها آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»؛3
ما بر مردم این دهکده، به سبب گناهی که میکردهاند، عذابی از آسمان فرود آوریم. از این حادثه، برای آنها که تعقّل میکنند، نشانهای روشن به جا گذاشتهایم.(2)
بنا بر این، آشکار میشود که اهل بیت علیهم السلام در روش تفسیری و توضیحی و یا استنادی خود، به بیان عقاید میپردازند و با تکیه بر عقل و تدبّر، نکاتی را در جهت توجّه به آفریدگار هستی، دلالت میکنند. این روش، با شیوههای گوناگون خود، به اهمّیت فراوان عقل، اشاره دارد و کلینی نیز از آن، در نشان دادن اهمّیت جایگاه واقعی عقل، سود میجوید.
در این فصل، در مورد فضیلت علم و دانش از نظر قرآن سخن گفته میشود و تفسیری از آیات دربارۀ فضیلت علم از زبان ائمّه علیهم السلام، ارائه میگردد.
نکتۀ قابل توجّه، در طرح این روایات - که نمونههایی از آن را ارائه خواهیم داد -، تبیین رابطۀ علم و دین است. دین، جز با دانش، استوار نمیگردد و مؤمن حقیقی، کسی است که با دانش، به سراغ دین میرود. از سوی دیگر، فهم دین، اهمیت ویژه پیدا میکند و هر کس که دین علمیتر داشته باشد، زمینۀ استواری و توانایی بیشتری را در عرضه و گسترش آن برای خود، فراهم کرده است.
علی ابن حمزه، میگوید: شنیدم که حضرت صادق علیه السلام میفرمود:
دین را خوب بفهمید؛ زیرا هر که دین را خوب نفهمد، مانند صحرا گردی است که از جهان، بیخبر است. خداوند، در کتابش میفرماید: «لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ»؛1
تا در امر دین، دانش اندوزند و چون بازگشتند، قوم خود را بیم دهند، شاید آنها بترسند.
ابو بصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام، دربارۀ به این آیه پرسیدم. حضرت جواب دادند:
مراد، مردی است که حدیث را میشنود و بدون کم و کاست، آنچه را شنیده است، نقل میکند.(1)
. همان، ص 51، ح 1 (باب روایة الکتب و الحدیث).
در این باب، کلینی، روایاتی را در مذمّت قیاس، استحسان و رأی آورده که اهل بیت، این موضوعها را به قرآن استناد کرده و یا بر آیاتی تطبیق دادهاند. به عنوان نمونه، روایتی را در باب قیاس نقل میکند:
قال اللّه تبارک و تعالی: «خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»؛2
مرا از آتش، و انسان را از خاک، آفریدی.
امام صادق علیه السلام در این مورد فرمود:
شیطان، خود را با آدم قیاس کرد و اگر گوهری را که خدا آدم را از آن آفرید، با آتش قیاس میکرد، آن گوهر، درخشندهتر و روشنتر از آتش بود.
و نیز نمونهای دیگر از استنادهای اهل بیت، در توصیف منافقان و کسانی است که به ظاهر، خود را مطیع پیامبر نشان میدهند:
و خداوند فرمود:
«وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ»؛3
و چون ایشان را ببینی، از ظاهرشان خوشت آید و اگر سخن گویند، به گفتارشان گوش دهی.
آیه، دربارۀ منافقان است که خداوند، به پیغمبرش در قرآن از آنها خبر داده و ایشان را توصیف نموده و خداوند متعال فرموده است:
«وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»؛4
1) (1)
آنچه را پیغمبر برایتان آورده، اخذ کنید و از آنچه نهی تان کرده، باز ایستید.
کسی که مقصود خدا و رسولش را نفهمد و درک نکند، امر بر او مشتبه میشود.
اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله که چیزی از او میپرسیدند، همۀ آنها مطلب را نمیفهمیدند؛ بعضی از آنها از پیغمبر صلی الله علیه و آله میپرسیدند، ولی بعضی دیگر (به علّت شرم یا احترام یا بیقیدی)، دوست داشتند که رهگذری بیاید و از پیغمبر بپرسد تا آنها بشنوند و خوب بفهمند.
در هر حال، از این روایت استنادی، استفاده میشود که در جایی که از سوی پیامبر، فرمانی در نهی رسیده، باید توقف کرد، نه در جایی که هیچ فرمانی نرسیده است.
نمونهای دیگر از بهرهگیری از آیات و تأویل بردن آیات، موضوع کاهش اطراف زمین به فقدان علما است.
خداوند - جلّ ثنائه - میفرماید:
«أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها»؛1
مگر نمیبینید که ما بر زمین، درآییم و از اطرافش کاهش دهیم.
کاهش اطراف زمین، همان از دست رفتن علماست.
همچنین در تطبیق موقعیت عالم و حساسیت جایگاهش، به آیات دیگر استشهاد میشود، چنان که امام صادق علیه السلام در مورد ثبوت حجّت بر عالِم و سختی امرش، فرمود:
چون جان به این جا رسید، با دست به گلویش اشاره کرد: برای عالِم، توبهای نیست. سپس این آیه را قرائت فرمود:
«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ»؛2
همانا، قبول توبه بر خدا، فقط نسبت به کسانی است که از روی نادانی بدی میکنند.
امام باقر علیه السلام، دربارۀ آیۀ:«فَکُبْکِبُوا فِیها هُمْ وَ الْغاوُونَ»1 ؛ و گمراهکنندگان و گمراهشدگان، به دوزخ، سرنگون میگردند»، میفرماید:
ایشان، گروهیاند که عدالت را به زبان میستایند؛ (ولی در عمل) مخالفت میکنند و به ستم میگرایند.
از آن جا که کلینی، این روایت را در کتاب فضل علم میآورد، روشن است که میخواهد نسبت به عالمانی که در برابر ظلم، سکوت میکنند، یا بر خلاف علم خود عمل میکنند، استشهاد کند.
بنا بر این، در این فصل، اهل بیت علیهم السلام با شیوههای مختلف، از آیات استفاده میبرند؛ گاهی آیه را توضیح میدهند، گاه آیه را تفسیر میکنند و گاهی تأویل میبرند و گاه تطبیق میکنند و گاه با روش بیان مصداق، به آیه استشهاد میکنند. هر کدام از اینها، در تقسیم روایات تفسیری اهل بیت (همان گونه که در آغاز اشاره گردید)، با یک دیگر، تفاوت دارند و جا داشت که مؤلّف رساله، به ذکر آنها بسنده نمیکرد و دربارۀ دستهبندی آنها سخن میگفت و یا به هنگام نقل این روایات، توصیف و تحلیل میکرد.
یکی دیگر از کتابهای مهم در الکافی «کتاب توحید» است. در این کتاب، کلینی از اهل بیت علیهم السلام، در موضوعات توحید، اسما و صفات الهی و چگونگی نسبت آنها به حضرت حقّ، روایاتی را نقل میکند و گاه این روایات، مانند کتابها و ابواب دیگر، ناظر به آیات قرآن است. کلینی، هر چند این کتاب را به ترتیب منطقی، از حدوث عالم و اثبات محدّث، آغاز و روایاتی را از امام صادق علیه السلام، به نقل از هشام و دیگران، نقل میکند، امّا در این روایات، کمتر به آیاتْ استشهاد شده است؛ هر چند که از همین روایات، استفاده میشود که اهل بیت، نظر به قرآن داشته و اگر به آیهای استشهاد نکردهاند، توضیحات آنان، جنبۀ تفسیر آیات توحید است. این نکته را از نقل مفاهیم و واژگان قرآن، در روایت ششم باب «اطلاق القول بأنّه شیء»، کاملاً میتوان فهمید.
در این باب، این جملۀ «هو سمیع بصیر» که در آیات بسیاری از قرآن آمده است، توضیح داده شده است. یا در روایت پنجم، جملۀ «و اللّه خالق کلّ شیء»، تحلیل شده است، امّا نامی از آیه و یا ذکر کامل آن، نیامده است.
به هر حال، نخستین باب این کتاب - که به قرآن نظر دارد و به صراحت از سوره و آیهای خاص یاد میکند -، «کتاب النسبة» است. منظور از نسبت، تعریف و توصیف کردن و نسبت دادن به حضرت حقّ است.
در این باب، کلینی، روایتی تفسیری نیاورده است، تنها در باب فضیلت سورۀ
اخلاص، روایتی نقل میکند: عبد العزیز میگوید: از امام رضا علیه السلام راجع به توحید پرسیدم، فرمود:
هر که «قل هو الله أحد» را بخواند و به آن ایمان آورد، توحید را شناخته است.
عرض کردم: این سوره را چگونه بخواند؟ فرمود: «چنان که مردم میخوانند» و خود حضرت این جمله را افزود: «چنین است پروردگارم. چنین است پروردگارم».
نکتۀ قابل توجّه، آن است که حضرت، محور شناخت حقّ - جلّ جلاله - را سورۀ اخلاص میداند که در آن، مرزبندی اوصاف حقّ، به شیوۀ سلبی و ایجابی بیان شده است و نیز هر کس به این سوره، ایمان آورد، چون ایمانش همراه با شناخت است، توحید را شناخته است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
خداوند - عزّ و جلّ - میفرماید: «وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی»؛ 1 همانا، پایان و سرانجام، به سوی پروردگارت است.
و به محمّد بن مسلم فرمود:
ای محمّد! مردم، همیشه و از هر دری، سخن میگویند تا آن جا که دربارۀ خدا هم سخن میگویند. چون شما آن را شنیدید، بگویید: شاید پرستش، جز پرستش خدای یکتای بیمانند، نیست.... هر که دربارۀ خدا، فکر کند که او چگونه است، هلاک میگردد.
امام باقر علیه السلام فرمود:
از تفکّر دربارۀ خدا بپرهیزید؛ ولی اگر خواستید در عظمتش بیندیشید، در عظمت خلقتش نظر کنید.(1)
1) (2) . الکافی، ج 1، ص 126.
یعنی دربارۀ ذات خدا مثل این که او چگونه آفریده شده است؟ و ذات او چگونه است؟، چون راه به جایی نمیبرید و به کُنه آن نمیرسید، نیندیشید؛ امّا میتوانید به آثار افعال او - که پدیدههای جهان است -، بیندیشید.
این باب، یکی از ابواب مهم کتاب الکافی است و روایات آن، در دفع شبهات اعتقادیای است که میان شیعه و برخی از گرایشهای اهل سنّت، همچون سَلَفیه، اختلاف است.
حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود:
خداوند، آنچه را محمّد صلی الله علیه و آله دیده، خبر میدهد و میفرماید:
«لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری»؛1
پیغمبر صلی الله علیه و آله، آیات بزرگ پروردگارش را دیده.
و آیات خدا، غیر خود خداست.
و باز خداوند میفرماید: «وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً»؛2
مردم، احاطۀ علمی به خدا پیدا نکنند. در صورتی که اگر دیدگان، او را ببینند، علمشان به او احاطه و پیدا کرده و دریافت او، واقع شده است.
ابن سنان میگوید: امام صادق علیه السلام دربارۀ آیۀ:«لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ»؛3 دیدگان، او را درنیابند، فرمود: «مقصود، احاطۀ وهم است».
یعنی مقصود از آیۀ شریف، این است که خدا، در خاطرها نمیگنجد و چشم دل، به
او دست نمییابد.
مگر نمیبینی خداوند چه میفرماید: «قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ»؛1
از پروردگارت، بصیرتها سوی شما آمده.
مقصود، بینایی به چشم نیست.
نکتۀ قابل توجّه در تفسیر «بصر» به «وهم»، آن است که چشم، آنچه را میبیند، به ذهن، منتقل و بر اساس آن، تصوّر میکند و الّا عکسبرداری بدون تحلیل و تصوّر، مانند دوربینی است که صورت چیزی را میاندازد که اگر فکر و اندیشه و تصوّری نباشد، چیزی نخواهد بود.
امام صادق علیه السلام فرمود:
همانا، خدا را نمیتوان توصیف کرد؛ چگونه میتوان توصیفش نمود که در کتابش میفرماید: «وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»؛ 2 خدا را چنان که شأن اوست، نمیشناختند.
پس خدا با هیچ مقیاسی توصیف نمیشود، جز آن که بزرگتر از آن است و فرمود:
خدا بزرگ است و با رفعت. بندگان، نمیتوانند توصیفش کنند و به حقیقتِ عظمتش نمیرسند. بیناییها او را درک نمیکنند و او بیناییها را درک میکند و او لطیف و آگاه است. به چگونگی، جایگزینی و چهسویی توصیف نمیشود [نمیتوان گفت که خدا چگونه است یا به کجاست یا بر چه سوار است].
در این روایت، با استناد به آیۀ قرآن، به توقیفی بودن صفات حضرت حقّ، تصریح شده است. اگر میخواهیم خدا را بشناسیم و از اسما و صفات او آگاه باشیم، باید به همان اندازهای بسنده کنیم که ما را شناساندهاند؛ زیرا خدا را آن چنان که در شأن اوست، نمیتوان شناخت.
در این باب، کلینی دربارۀ نامهای خداوند، روایاتی را از اهل بیت علیهم السلام و با استشهاد از قرآن نقل میکند. برای نمونه، امام صادق علیه السلام فرمود:
خدای - تبارک و تعالی -، اسمی آفرید که صدای حرفی ندارد، به لفظ ادا نمیشود، تن و کالبد ندارد، به تشبیه موصوف نمیشود، به رنگی آمیخته نیست، ابعاد و اضلاع ندارد، حدود و اطراف از او دور گشته، حسّ توهّمکننده، به او دست نمییابد. خدای، آن را یک کلمه تامّ قرار داده، دارای چهار جزء متقارن که هیچ یک، پیش از دیگری نیست. سپس سه اسم آن را که خلق به آن نیاز داشتند، هویدا ساخت و یک اسم آن را نهان داشت و آن، همان اسم مکنون و مخزون است. و آن سه اسمی که هویدا گشت، ظاهرشان «اللّه» تبارک و تعالی است، و خدای سبحان برای هر اسمی از این اسما، چهار رکن مسخّر فرمود که جمعاً دوازده رکن میشود. سپس در برابر هر رکنی، سی اسم که به آنها منسوباند، آفرید که آنها رحمن، رحیم، ملک، قدّوس، خالق، باری، مصوّر، حیّ، قیّوم، بی چُرت و خواب، علیم، خبیر، سمیع، بصیر، حکیم، عزیز، جبّار، متکبّر، علی، عظیم، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهیمن، مُنشیء، بدیع، رفیع، جلیل، کریم، رزّاق، زندهکننده، میراننده، باعث و وارث، است. این اسما، با اسمای حسنا تا 360 اسم، کامل میشود و فروع این سه اسم هستند و آن سه، ارکاناند و آن اسم مکنون مخزون، به سبب این اسمای سه گانه، پنهان شد. این است معنای قول خداوند - جلّ علی -:
«قُلِ ادْعُوا اللّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی»؛1
بگو: خدا را بخوانید، یا رحمان را بخوانید؛ هر کدام را بخوانید، نامهای نیکویی از اوست.
روشن است توضیحاتی که در این روایت آمده، در مقدّمۀ تفسیر آیۀ قرار دارد.
این روایت را کلینی در آغاز این باب، ذکر میکند. وی، مهمترین روایتی را که به موضوع دلالت داشته باشد، در اوّل باب میآورد. در ادامه نیز روایات دیگر باب میآیند که توضیحاتی است دربارۀ برخی از اسمای خداوند.
این باب، یکی از مهمترین ابواب توحید است که کلینی، در آن، دوازده حدیث نقل میکند. برخی روایات این باب، تفسیرهای رمزی هستند، مانند این روایت که دربارۀ «بسم اللّه» آمده است که مراد از بای بسم اللّه، بهای خدا، و سین، سنای خدا، و میم، مجد خداست. دربارۀ این روایت و تفسیرهای رمزی آن، سخنهای بسیاری است.
مجلسی، این دسته از اخبار تفسیر رمزی را بسیار میداند و در پاورقی کتاب الکافی، به نقل از ایشان در مرآة العقول، آمده است که از این اخبار، این گونه استفاده میشود که برای حروف مفرد، معانی گوناگونی است و تنها حجج اللّه، آنها را میشناسند.
از این روایات که بگذریم، برخی دیگر روایات باب، در تحلیل اسامی الهیاند. به عنوان نمونه، ابن هلال میگوید: از حضرت رضا علیه السلام، دربارۀ تفسیر قول خداوند:«اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؛1 خداوند، نور آسمانها و زمین است، پرسیدم، فرمود:
خدا، هادی اهل آسمانها و هادی اهل زمین است.
در این روایت، نور، به هدایت تفسیر شده است و البته ممکن است هدایت مردم اهل زمین، با هدایت موجودات آسمانها، متفاوت باشد؛ امّا دربارۀ همۀ آنها به صورت کلی میفرماید: اللّه نور.
در این باب، کلینی به بخشی دیگر از روایات توصیف خدا میپردازد که او، همه جا
هست و همۀ سخنها را میشنود. به عنوان نمونه، از امام صادق علیه السلام دربارۀ قول خدای تعالی، روایتی نقل میکند که حضرت دربارۀ آیۀ:« «ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ»؛1 رازگویی، میان سه نفر نباشد جز این که خدا، چهارمین آنهاست و نه میان پنج نفر، جز این که او ششمین آنهاست»، فرمود:
او، یکتاست و ذاتش، یگانه و از خلقش جداست و خود را این گونه توصیف نموده است (چیزی مانند او نیست). و او به همه احاطه دارد (نه احاطۀ ظرف بر مظروف، بلکه) به طور زیر نظر داشتن و فراگرفتن. و هیچ چیزی در آسمانها و زمین، از علم او پنهان نیست، چه از نظر احاطه و علم، و چه از نظر ذات و حقیقت؛ زیرا اماکن، به چهار حدّ (راست، چپ، جلو و عقب) محدود و مشتملاند و اگر از نظر ذات و حقیقت باشد، لازم آید که دربر گیرد.
کلینی، در این باب، به یکی از آیات متشابه قرآن و روایات تفسیری اهل بیت علیهم السلام میپردازد. برای نمونه، دربارۀ تفسیر آیۀ« «اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی»؛2 رحمان، بر عرش، استوا دارد»، از امام صادق علیه السلام، سؤال شد. حضرت فرمود:
او، بر همه چیز، مسلّط است. چیزی به او نزدیکتر از چیز دیگر نیست.
و باز در این باره فرمود:
نسبت به همه چیز، برابر است. چیزی به او نزدیکتر از چیز دیگر نیست.
ابن حجاج میگوید: از امام صادق علیه السلام، دربارۀ قول خدای تعالی «رحمان، بر عرش، استوا دارد»، پرسیدم، فرمود:
او، در همه چیز، استوا دارد، و چیزی به او نزدیکتر از چیز دیگر نیست.
هیچ دوری، از او دور نیست و هیچ نزدیکی، به او نزدیک نیست. او نسبت به همه چیز، برابر است.(1)
. الکافی، ج 1، ص 173.
هشام بن حکم میگوید: ابو شاکر دیصانی گفت: آیهای در قرآن است که گفتۀ ما را میرساند. گفتم: کدام آیه؟ گفت: آیۀ:
«وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ»؛2
اوست که در آسمان، معبود و در زمین، معبود است.
[یعنی خدایی در آسمان است و خدایی در روی زمین است؛ یعنی کلام اهل شرک]
هشام میگوید: من نمیدانستم که چگونه جوابش را بدهم. مغلوب شدم [و سپس به حج رفتم] و به امام صادق علیه السلام گزارش دادم. حضرت فرمود:
این سخن زندیقی خبیث است. چون به سویش بازگشتی، به او بگو: اسم تو در کوفه چیست؟ او میگوید: فلان. سپس بگو: اسم تو در بصره چیست؟ او میگوید: همان فلان. پس بگو: همچنین است پروردگار ما؛ در آسمان، معبود و در زمین، معبود است و در دریاها، معبود است و در بیابانها، معبود است و در همه جا، معبود است.
هشام میگوید: من بازگشتم و نزد ابوشاکر آمدم و به او بازگفتم. او گفت: این جواب، از حجاز آمده است. (2)
در این باب، کلینی به توضیح مفاهیم قرآنی دربارۀ ذات حقّ پرداخته است. به عنوان
نمونه، جاثلیق از امیر المؤمنین علیه السلام پرسید: به من بگو که خدای - عزّ و جلّ - عرش را حمل میکند یا عرش، او را حملمینماید؟ حضرت جواب فرمود:
خدای - عزّ و جلّ - حامل عرش و آسمانها و زمین است و آنچه در آسمانها و میان آنهاست. این، گفتار خود خدای - عزّ و جلّ - است: «إِنَّ اللّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً»؛1
خدا، آسمانها و زمین را نگه میدارد. جز او، هیچ کس نگهشان نمیدارد و او بردبار و آمرزنده است.
جاثلیق گفت: پس چگونه خدا میفرماید:«وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ»؛2 در آن روز، هشت نفر، عرش پروردگار تو را در بالایشان حمل میکنند؛ امّا شما گفتی: خدا، عرش و آسمانها و زمین را حمل میکند؟ حضرت فرمود:
همانا، خدای تعالی، عرش را از چهار نور آفرید: نور سرخی که هر سرخی، از آن رنگ گرفت و نور سبزی که هر سبزی، از آن سبزی گرفت و نور زردی که هر زردی، از آن زردی گرفت و نور سفیدی که هر سفیدی، از آن سفید شده. آن، دانش است که خدا به حاملان، عطا فرموده است و آن نوری است از عظمت او. پس خدا به سبب عظمت و نورش، دلهای مؤمنان را بینا کرده است.
روایات این باب نیز تفسیرهای پیرامونی است. یعنی نه در توضیح کلمات و جملههای آیه، بلکه بیان نکاتی در اهمیت موضوع، جایگاه موضوع و تقسیمات آن است؛ هر چند که بخش نخست آن، ناظر به دفع شبهات و اشکالاتی است که دربارۀ مفهوم عرش و کرسی آمده است.
البته روایاتی که کلینی در موضوع عرش و کرسی نقل کرده، به این باب اختصاص
ندارد. در باب «اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» ، نیز روایاتی دیگر در توضیح آن آورده است.
احول، میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ روحی که در آدم علیه السلام دمیده شد، پرسیدم که خداوند - عزّ و جلّ - میفرماید:«فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی»؛1 چون او را برابر ساختم و از روح خود در او دمیدم. حضرت فرمود:
آن روح، مخلوق است و همچنین روحی که در حضرت عیسی علیه السلام بود، مخلوق است.
نویسنده، تنها روایتی را نقل میکند که به صراحت آیه، ذکر شده، در صورتی که جا داشت به روایت دوم این باب که دربارۀ جمله «رُوحٌ مِنْهُ» در آیۀ:«وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ»2 است، میپرداخت که حضرت در تفسیر آن همین نکته را بیان فرموده است. نیز در روایات دیگر، با استشهاد به آیات دیگر، در باب روح، توضیحاتی از اهل بیت علیهم السلام نقل شده است، مانند: چگونگی نفخ روح، دلایل نامگذاری به روح، دلیل اضافۀ روح به حضرت حقّ و....
«مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ»؛3 هر که اطاعت پیغمبر کند، اطاعت خدا کرده است.
امام صادق علیه السلام دربارۀ قول خداوند:« «فَلَمّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ»؛4 چون ما را به
خشم آوردند، از ایشان انتقام گرفتیم»، فرمود:
خدای - عزّ و جلّ -، چون افسوس ما، افسوس نخورد؛ لیکن او، دوستانی برای خود آفریده که افسوس آنها را افسوس خداوند، خشنودی آنها را خشنودی خود، و خشم آنها را خشم خود قرار داده است؛ زیرا ایشان را مبلّغان خود و دلالتکنندگان به سوی خود، مقرّر داشته است و از این جهت است که آن مقام را دارند. معنای آیه، آن نیست که افسوس، دامن خدای تعالی را میگیرد چنان که دامنگیر مخلوق میشود؛ بلکه معنای آن، چنین است که در این باره گفته است: هر که به یکی از دوستان من اهانت کند، به پیکار من آمده و مرا به مبارزه خوانده است. و فرموده است: «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ».
در پایان روایت، حضرت، به آیاتی دیگر نیز استشهاد میکند.
باب بداء در «کتاب توحید» نیز یکی دیگر از ابواب مهم و پر روایت الکافی است. این موضوع، یکی از مسائل جنجالبرانگیز و حساس در عقاید اسلامی است که در میان برخی عالمان اهل سنّت، بدفهمی ایجاد کرده است. از این رو، کلینی، روایات رسیده در این موضوع را گردآوری کرده و در آغاز باب، روایتی را نقل میکند که هیچ چیزی مانند بداء پرستش نمیشود و در تعریف و توصیف بداء، به آیات قرآن استشهاد میشود، از آن جمله، امام صادق علیه السلام دربارۀ آیۀ:« «یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ»؛1 و خدا آنچه را خواهد، محو میکند و آنچه را خواهد، ثبت مینماید»، فرمود:
مگر نه این است که محو شود چیزی که اثبات بوده و ثبت شود چیزی که نبوده است.
حمران میگوید: از امام باقر علیه السلام دربارۀ قول خداوند - عزّ و جلّ -:« «قَضی أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ»؛1 مدّتی، معین کرد و مدت معیّن، نزد اوست»، پرسیدم، فرمود:
مقصود، دو مدّت است: مدّت حتمی و مدّت مشروط.
مالک جهنی میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ قول خدای تعالی:« «أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً»؛2 مگر انسان به یاد ندارد که ما او را آفریدیم و هیچ نبود»، پرسیدم، فرمود:
نه اندازهگیری و نه هست [موجود] شده بود.
دربارۀ قول خدای تعالی:« «هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً»؛3 آیا بر انسان، زمانی از روزگار گذشت که چیز قابل ذکری نبود؟»، پرسیدم.
فرمود:
اندازهگیری شده بود؛ ولی قابل ذکر نبود.
یونس بن عبد الرحمان میگوید: حضرت رضا علیه السلام به من فرمود:
به گفتار قدریه (اهل تفویض)، قائل مباش؛ زیرا قدریه، نه به گفتارِ اهل بهشت، قائل شدند و نه به گفتارِ اهل دوزخ و نه به گفتار شیطان؛ برای این که اهل بهشت گفتند: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّهُ»؛ 4 سپاس خدای راست که ما را به این بهشت، هدایت فرمود و اگر خدا ما را هدایت نمیکرد، هدایت نمیشدیم. و اهل دوزخ گفتند: «رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا وَ کُنّا قَوْماً ضالِّینَ»؛ 5 پروردگارا! بدبختی ما، بر ما چیره شد و ما قوم گمراهی بودیم.
حمزة بن طیّار میگوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود:
از عقیدۀ ماست که خدا نسبت به آنچه به بندگان داده و به ایشان معرّفی کرده، احتجاج میکند. به سوی ایشان، پیغمبر فرستاده و برایشان کتاب نازل کرده که در آن، امر و نهی نموده به نماز و روزه. روزی، بین الطلوعین، در وادی معرس، پیغمبر را خواب ربود (و نماز صبح قضا شد). خدای تعالی فرمود: من تو را به خواب بردم و من تو را بیدار کنم. هر وقت از خواب برخاستی، نماز بخوان تا مردم بدانند، اگر در نماز، خوابشان ربود، باید چه کنند.
چنان نیست که ایشان میگویند! چون پیغمبر از نماز خوابش ربود، هلاک گشت....
سپس امام صادق علیه السلام فرمود:
همچنین در هر چیز که بنگری، هیچ کس در تنگی و فشار نمیبینی، جز این که خدا بر او حجّت دارد و خدا را نسبت به کار او، مشیّت است.... مردم به کمتر از طاقتشان، مأمور نیستند و به هر چه مأمورند، توانایی دارند....
سپس این آیه را تلاوت کردند:
«لَیْسَ عَلَی الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَی الْمَرْضی وَ لا عَلَی الَّذِینَ لا یَجِدُونَ ما یُنْفِقُونَ حَرَجٌ»؛1
بر ناتوانان و بیماران و کسانی که مالی ندارند تا انفاق کنند، تکلیفی نیست.
کلینی، یکی از ابعاد توحید فعلی را - که در روایات اهل بیت آمده، هدایت مردم میداند. از این رو، در این باب، روایاتی را به آن اختصاص میدهد. از آن جمله، امام
صادق علیه السلام، بنا بر نقل سلیمان بن خالد، فرمود:
چون خدا، خیر بندهای را بخواهد، اثری از نور در دلش میگذارد و گوشهای دلش را باز میکند و فرشتهای بر او میگمارد که نگهدارش باشد.
و چون برای بندهای بد بخواهد، اثری از سیاهی در دلش میافکند و گوشهای دلش را میببندد و شیطانی بر او میگمارد که گمراهش کند.
امام، در ادامه، این آیه را میخواند:
«فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ»؛1
هر که را خدا بخواهد هدایت کند، سینۀ او را برای اسلامآوردن میگُشاید و هر که را بخواهد گمراه کند، سینهاش را تنگ و سخت میکند که گویی به آسمان خواهد رفت.
از دیگر کتابهای مهم و کلیدی الکافی، «کتاب الحجّة» است. این کتاب، نزدیک به 120 باب دارد که به موضوعات گوناگونی اختصاص یافته است. شیوۀ نقل و چینش کلینی، به ترتیب منطقی و در آغاز، در ضرورت نیاز به حجّت و طبقات انبیا و ائمّه است. نویسندۀ پایاننامه، هر چند به صورت بسیار مختصر دربارۀ این باب توضیحاتی میآورد، امّا جا داشت که به محور کلیدی این کتاب، یعنی نسبت میان قرآن و حجّت، اشاره میکرد. از سوی دیگر، در همین باب، نخست روایاتی نقل شدهاند که این رابطه را بیان میکنند، هر چند در ظاهر، تفسیر آیهای نیست، امّا دربارۀ جایگاه تفسیری آنان است. وقتی امام صادق علیه السلام دربارۀ قیّم بودن اهل بیت، بویژه امام علی علیه السلام، سخن میگوید، نشان میدهد که جایگاه تفسیری اهل بیت علیهم السلام چیست و آنچه واقعاً آنها گفتهاند، نه آنچه که روایت شده، حقّ و بیانگر مفاهیم و معانی قرآن است.
نکتۀ دیگر، در روششناسی چینش روایات کتاب الحجّة است. کلینی، در باب دوم، پس از ذکر روایاتی در ضرورت وجود حجّت برای راهنمایی انسان در زندگی، به انواع و اقسام حجج میپردازد. در این روایات، کسانی که هادی، امام و حجّت بر مردماند، دارای طبقاتی هستند که برخی، پیامبر، برخی نبی و برخی دیگر امام هستند.
در برخی از روایات این باب، به آیات قرآن استناد شده یا در توضیح و ارتباط آن، دربارۀ نیاز انسان به حجّت، سخن گفته شده که به برخی از این روایات، اشاره میگردد.
دُرُست بن ابی منصور از امام صادق علیه السلام نقل میکند که:
انبیا و رسولان، چهار طبقه هستند. پیامبری هست که وحی به او میشود و نبوّت، به خود اوست و به دیگری سرایت نمیکند. و پیامبری است که در خواب میبیند و صداها را میشنود و در بیداری، تجربهای ندارد و به سوی کسی از مردم برانگیخته نشده و حتّی پیامبری و امامی مانند ابراهیم، بر لوط، اشراف دارد. و پیامبری هست که در خواب میبیند و صداها را میشنود و فرشته را در مییابد و به سوی گروهی کم یا زیاد، فرستاده میشود. مانند یونس که خداوند دربارۀ یونس در قرآن گفته است:
« «وَ أَرْسَلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ»؛ 1 ما او را به سوی صد هزار نفر، بلکه بیشتر فرستادیم». که منظور از مقدار بیشتر، سی هزار بود. برای یونس، پیشوایی بود (که جناب موسی باشد و او، شریعت موسی را ترویج میکرد).
همچنین کلینی، در باب فرق میان رسول، نبیّ و محدّث، به روایتی در همین معنا نقل میکند:
زراره میگوید: از امام باقر علیه السلام دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - که میفرماید:« «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ»؛2 پیش از تو، هیچ رسول و نبیّ و محدّثی نفرستادیم»، سؤال کردم: رسول چیست؟ و نبی چیست؟ فرمود:
نبیّ، کسی است که در خواب میبیند و صدا را میشنود و فرشته را نمیبیند و رسول، کسی است که صدا را میشنود و در خواب میبیند و فرشته را هم مشاهده میکند.
عرض کردم: امام، در چه پایه است؟ فرمود:
صدا را میشنود، ولی نه در خواب میبیند و نه فرشته را مشاهده میکند.
سپس آیۀ فوق:«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ...» . را قرائت کرد.
البته در این باب، روایات دیگری نیز در تفسیر این آیه وجود دارد، مانند روایت بُرید در فرق میان رسول و نبی که به همین آیه استشهاد میکند(1)
. ر. ک: الکافی، ج 1، ص 248، ح 4.
و ناظر به تفسیر کلمۀ رسول و نبی است.کلینی در این باب، روایاتی را نقل میکند که دربارۀ ضرورت معرفت امام است و این که معرفت خداوند و پرستش او به طور تمام و کمال، با شناخت امام، تحقّق مییابد و شناخت، وقتی کامل میشود که از دستورهای امام پیروی شود. آن گاه در این روایات، به آیهای استشهاد میشود. به عنوان نمونه، روایتی را از ابی لیلی نقل میکند که امام صادق علیه السلام فرمود:
خدای تبارک و تعالی، جز عمل صالح نمیپذیرد و جز ادا و شروط و پیمانها را نمیپذیرد. کسی که شرطش را با خدای - عزّ و جلّ - وفا کند و آنچه خدا را در پیمانش بیان کرده، به کار بندد، به آنچه نزد خداست، میرسد و وعدۀ خدا را کاملاً درمییابد. خدای تبارک و تعالی، بندگانش را به راههای هدایت خبر داده و برای ایشان در آن راهها، چراغهای بلندی قرار داده و به آنها خبر داده است که چگونه راه را بپیمایند و فرمود: «إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی»؛ 2 من آن را که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، میآمرزم.
امام صادق علیه السلام، دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ -:« «وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً»؛3 به هر که حکمت دادند، خیر بسیار دادند»، فرمود:
1) (1)
مراد از حکمت، اطاعت خدا و معرفت امام علیه السلام است.
این تفسیر، بیان مصداق است که حکمت، اطاعت خدا و شناخت امام علیه السلام معرفی میگردد.
امام باقر علیه السلام فرمود:
بلندای حقیقت و اشرف و قلّه و کلید آن و باب همه چیز و خرسندی خدای رحمان تبارک و تعالی، اطاعت امام است بعد از معرفت او.... خدای تبارک و تعالی میفرماید: «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ وَ مَنْ تَوَلّی فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً»؛ 1 هر که اطاعت پیغمبر نماید، اطاعت خدا کرده. و هر که رو گرداند، او را رها کن؛ زیرا ما تو را نگهبان او نفرستادیم.
امام باقر علیه السلام به نقل از برخی اصحاب، دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - در آیۀ « «وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً»؛2 به آنها سلطنت بزرگی دادیم»، فرمود:
مقصود، اطاعت آنهاست که بر مردم واجب است.
یعنی سلطنت و قدرت کامل، وقتی تحقّق میپذیرد که مردم، با حکومت و همراه امام باشند که دربارۀ آل ابراهیم چنین بود.
حسین بن علاء میگوید: گفتار خود را دربارۀ اوصیا که اطاعتشان واجب است، به امام صادق علیه السلام عرض کردم. حضرت فرمود:
آری، ایشان همان کسانیاند که خدواند متعال فرموده: «أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؛ 3 اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیغمبر و
اولیای امر از خودتان را. یعنی مقصود از اولیای امر، اوصیا هستند و ایشان، همان ائمّۀ معصوم علیهم السلام هستند.
امام صادق علیه السلام دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - در آیۀ« «فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً»؛1 پس چگونه است زمانی که از هر امّتی گواهی آوریم و تو را بر آنها گواه میخواهیم؟»، فرمود:
تنها درباره امّت محمّد صلی الله علیه و آله نازل شده است. در هر قرنی، امامی از ما برایشان گواه و ناظر است و محمّد صلی الله علیه و آله، گواه و ناظر بر ماست.
برید عجلی میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - در آیۀ « «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ»؛2 و این گونه شما را امّتی میانه (عادل)، قرار دادیم تا بر مردم، گواه باشید»، پرسیدم، فرمود:
ما هستیم امّت میانه و ماییم گواهان خدا بر خلقش و حجّتهای او در زمین.
همچنین فضیل میگوید: از امام صادق علیه السلام، دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - در آیۀ:
« «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»؛3 و هر گروهی را رهبری است»، پرسیدم، فرمود:
هر امامی، رهبر است و در دورانی که در میان مردم است (رهبر مردم دوران خویش است).
ابوخالد کابلی میگوید: از امام باقر علیه السلام دربارۀ تفسیر قول خداوند در آیۀ« «فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا»؛4 به خدا و رسولش و نوری که فرستادهایم، ایمان آورید»، پرسیدم، فرمود:
ای ابا خالد! به خدا سوگند که مقصود از نور، ائمّه از آل محمّد صلی الله علیه و آله هستند تا
روز قیامت. به خدا که ایشان، همان نور خدایند که فرو فرستاده! به خدا که ایشان، نور خدا در آسمانها و زمیناند! به خدا ای ابا خالد! نور امام، در دل مؤمنان، از نور خورشید تابان در روز، روشنتر است! به خدا که ائمّه، دلهای مؤمنان را منوّر میسازند و خدا از هر کس بخواهد، نور ایشان را پنهان میدارد. پس دل آنها تاریک میگردد! به خدا ای ابا خالد! بندهای ما را دوست ندارد و از ما پیروی نمیکند تا این که خدا قلبش را پاکیزه کرده باشد. و خدا قلب بندهای را پاکیزه نمیکند تا این که با ما خالص شده باشد و آشتی کرده باشد (یکرنگ شده باشد). و چون با ما سازش کرد، خداوند از حساب سخت، نگاهش میدارد و از هراس بزرگ روز قیامت، ایمنش میسازد.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
من، صاحب عصا و میسم و جنبندهای که با مردم سخن میگوید، هستم.
مقصود از این که علی علیه السلام، صاحب عصا و میسم است، این است که او پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله، چوپان و گلهدار امّت است. عصا و میسم، از ویژگیهای چوپان است.
از برخی روایات، استفاده میشود که امیر المؤمنین علیه السلام، در قیامت، ابزاری در دست دارد که میان دو چشم اهل ایمان، علامت «مؤمن» و میان دو چشم کفّار، علامت «کافر» میگذارد. امّا جنبندۀ سخنگو، اشاره است به آیۀ شریفۀ:« «وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ»؛1 چون فرمان بر آنها اجرا شود، جنبندهای از زمین بیرون میآوریم تا بدانها بگوید که این مردم، آیات ما را باور نمیکردهاند». از این جنبنده، در روایات بسیاری، تأویل به امیرمؤمنان علیه السلام شده است، در زمانی که مؤمنان و کفّار را نشانهگذاری میکند.(1)
1) (2) . الکافی، ج 1، ص 283، ذیل حدیث 2.
امام باقر علیه السلام، دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - در آیۀ:« «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»؛1 اگر خودتان نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید»، از قول پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
مقصود از ذکر، من هستم و امامان، اهل ذکرند.
دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - در آیۀ« «وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ»؛2 همانا، قرآن، برای تو و قوم تو، ذکر است و به زودی از آن بازخواست میشوید»، خود امام فرمود:
ماییم قوم او و ماییم پرسششدگان [سؤالشوندگان].
وشاء (یکی از صحابه ائمّه) میگوید:
به امام رضا علیه السلام عرض کردم: قربانت گردم! «اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید» یعنی چه؟ فرمود: «ماییم اهل ذکر و ماییم پرسش شوندگان».
عرض کردم: شما، پرسششونده و ما پرسشکنندهایم؟ فرمود: «آری».
عرض کردم: بر ماست که از شما بپرسیم؟ فرمود: «آری». عرض کردم: بر شماست که به ما پاسخ دهید؟ فرمود: «نه، اختیار با ماست، اگر خواستیم پاسخ میدهیم و اگر نخواستیم پاسخ نمیدهیم، مگر قول خداوند:« «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ»؛ 3 این است بخشش بی حساب ما؛ خواهی ببخش یا نگهدار» [را نخواندهای].
امام باقر علیه السلام، دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - در آیۀ« «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛1 آیا کسانی که میدانند، با کسانی که نمیدانند، یکسانند؟ تنها خردمندان، یاد میگیرند»، فرمود:
ما هستیم کسانی که میدانند. و آنها که نمیدانند، دشمنان ما هستند و شیعیان ما، خردمنداناند.
ابوبصیر میگوید: امام باقر علیه السلام هنگامی که این آیه را قرائت میفرمود:« «بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ»؛ 2 بلکه قرآن، آیههایی است روشن، در سینۀ کسانی که به آنها علم دادهاند»، با دست، به سینۀ خود، اشاره میکرد.
امام صادق علیه السلام در مورد آیۀ فوق فرمود:
ایشان، ائمّه علیهم السلام هستند.
در این باب، کلینی، روایاتی را نقل میکند که اهل بیت علیهم السلام، مراد از عالمان را ائمّه معرفی کردهاند و کسانی را که در قرآن به «عالِم مطلق» توصیف شدهاند، ائمّه معصوم علیهم السلام میدانند.
سالم میگوید: از امام باقر علیه السلام، دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ - در آیۀ« «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللّهِ»3 ؛ نگاه این کتاب را به کسانی که از میان بندگان خود انتخاب کردهایم، به ارث دادهایم. بعضی از ایشان به خود ستم میکنند و بعضی معتدلاند و بعضی به اذن خدا به سوی نیکیها میشتابند»، فرمود:
شتابنده به سوی نیکیها، امام است و معتدل، امامشناس است و ستمکننده به خود، دشمنان هستند.
امام صادق علیه السلام فرمود:
ائمّه در کتاب خدای - عزّ و جلّ - دو دستهاند:
خدای تبارک و تعالی میفرماید:« «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»؛ 1 و آنها را امامانی قرار دادیم که به امر ما، هدایت کنند». ایشان نه به امر مردم، بلکه امر خدا را بر مردم، مقدّم میدارند و حکم خدا را پیش از حکم مردم میدانند.
باز خداوند - جلّ ثنائه - فرمود:« «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ»؛ 2 آنها را امامانی قرار دادیم که به سوی دوزخ بخوانند». ایشان، امر مردم را بر امر خدا، مقدّم میدارند و حکم مردم را پیش از حکم خدا میدانند و بر خلاف آنچه در کتاب خدای - عزّ و جلّ - است، طبق هوس خویش رفتار میکنند.
بر این اساس، معیار امامت حق را امامی میداند که به حکم خدا دعوت میکند و امام باطل را (یعنی امامی که مردم را به سوی دوزخ میراند) کسانی میداند که امر مردم را بر امر خدا، مقدّم میداند و بر طبق هوا و هوس، عمل میکند.
حسن بن محبوب میگوید: امام رضا علیه السلام، دربارۀ قول خدای - عزّ و جلّ -« «وَ لِکُلٍّ جَعَلْنا مَوالِیَ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمانُکُمْ»؛3 همه را در ترکه پدران و مادران و خویشان، بستگانی قرار دادهایم و کسانی را که با آنها دست بیعت یا پیمان دادهاید»، فرمود:
مقصود، ائمّه علیهم السلام هستند که خدای - عزّ و جلّ -، پیمان شما را با ایشان بسته است.
امام صادق علیه السلام دربارۀ قول خدای تعالی در آیۀ« «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ»؛1 همانا، این قرآن، بدانچه استوارتر است، راهنمایی میکند»، فرمود:
به سوی امام، راهنمایی میکند.
ابوبصیر میگوید: امام صادق علیه السلام فرمود:
در هر بامداد، کردار بندگان نیکوکار و فاسق، بر رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه میشود. پس بر حذر باشید (از کردار ناشایست) و همین است معنای قول خداوند: «اِعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ»؛ 2 در عمل بکوشید که خدا و رسولش، کردار شما را میبیند.
نظر به این که در آیۀ شریفه، بعد از کلمۀ «رسوله»، کلمۀ «والمؤمنون» است که به ائمّه علیهم السلام تفسیر شده است، امام صادق علیه السلام، آن کلمه را از لحاظ تقیّه یا واضح بودن مطلب، نفرمود و سکوت کرد. یعقوب بن شعیب میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ قول خداوند (آیۀ فوق الذکر)، پرسیدم، فرمود:
مؤمنان، ائمّه هستند.
امام باقر علیه السلام همین آیه را یاد نمود و فرمود:
به خدا، آن مؤمن، علی بن ابی طالب علیه السلام است.
امام رضا علیه السلام میفرمود:
همانا، کردار نیک و بد بندگان، بر رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه میشود.
حضرت ابیجعفر علیه السلام دربارۀ این قول خداوند متعال که:« «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً»؛1 و اگر بر آن روش، استوار شوند، آبی فراوان به آنها مینوشانیم»، فرمود:
یعنی ایمانی را در دلشان جایگزین کنیم و مقصود از «طریقه»، ایمان به ولایت علی علیه السلام و جانشینان اوست. یعنی اگر بر ولایت علی بن ابی طالب علیهما السلام، و اوصیا از فرزندان او، استوار شوند و اطاعت آنها را در امر و نهیشان بپذیرند، «آب فراوان به آنها نوشانیم».
محمّد بن مسلم میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ قول خداوند - عزّ و جلّ - در آیۀ:
« «اَلَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا»؛2 کسانی که گفتند: پروردگار ما، خداست و سپس استوار شدند»، فرمود:
یعنی بر امامان، یکی پس از دیگری، استوار بماندند.
امام زین العابدین علیه السلام فرمود:
مردم، چه خردهگیریای بر ما دارند؟ به خدا که ما درخت نبوّت و خانۀ رحمت و کانون علم و آمد و شد فرشتگان و کانون دانش هستیم!(1)
در روایت دیگر آمده است: ابن سنان از امام صادق علیه السلام، دربارۀ این قول خداوند « «وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ»؛4 ما در کتاب زبور، پس از ذکر نوشتیم»، پرسید:
زبور چیست و ذکر کدام است؟ فرمود:
1) (3) . الکافی، ج 1، ص 321، ح 2.
ذکر، نزد خداست (لوح محفوظ) و زبور، آن است که بر داوود نازل شد و هر کتابی که نازل گشته است، نزد اهل علم است و ما اهل علم هستیم.
امام صادق علیه السلام فرمود:
بعد از امام حسن و امام حسین علیهم السلام، امامت، هرگز به دو برادر نمیرسد و از دوران علی بن حسین علیهما السلام، چنان که خدای تبارک و تعالی میفرماید، جاری گشت:« «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ»؛ 1 و خویشاوندان، بعضی از ایشاناند که سزاوارتر به بعضی دیگرند در کتاب خدا». پس از دوران علی بن حسین علیهما السلام، امامت جز در میان فرزندان آنها نباشد.
یعنی امامت، پشت به پشت، از پدر به پسر، منتقل میشود.
علّامه مجلسی میگوید:
این آیۀ شریفه، در دو جای از قرآن ذکر شده است: آیۀ 75 سورۀ انفال؛ آیۀ 6 سورۀ احزاب. گویا در این جا، مقصود همان آیۀ سورۀ احزاب است: «اَلنَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ» ؛ پیغمبر، به مؤمنان، از خودشان سزاوارتر است و همسران او، مادران مؤمناناند و مهاجران، سزاوارترند.
زید بن جهم هلالی میگوید: شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود:
چون امر ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام نازل شده، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده بود: به
لقب «امیر المؤمنین»، به علی علیه السلام سلام کنید. ای زید! از جمله تأکیداتی که خدا در آن روز، بر آن دو نفر (ابوبکر و عمر) نمود، این بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها فرمود: برخیزید و به عنوان «امیر المؤمنین»، به علی علیه السلام سلام کنید. آن دو نفر گفتند: ای رسول خدا! این امر، از جانب خداست یا از جانب رسولش؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها فرمود: از جانب خدا و رسولش. پس خدای - عزّ و جلّ - این آیه را نازل فرمود: «وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ»؛ 1 و سوگندها را پس از محکم کردنش که خدا را ضامن آن کردهاید، نشکنید؛ زیرا خدا میداند چه میکنید.
هر چند ممکن نبود که همۀ روایاتی را که به گونهای ناظر به تفسیر و تبیین آیات بود، آورده شود و نیز حجم این روایات، بسیارند، امّا در این گزارش، به گزینش برخی از روایاتی که در پایاننامه آمده بود، همراه با شرح و تحلیل بسنده کردیم. همین مقدار، نشان میدهد که حجم روایات تفسیری اهل بیت علیهم السلام در الکافی، چه بسیار است و کلینی در مقام محدّثی عالیمقام، در برابر انبوه روایات تفسیری و ذکر مصداقی، دست به گزینش زده است و این مجموعه، نیاز به تحلیل بیشتر و توضیح نکات و مقایسۀ مطالب آن با مسائل کلامی، اعتقادی و تاریخی دارد.
از سوی دیگر، همان گونه که برخی از محقّقان الکافی اشاره کردهاند، این روایات، نیازمند پالایش و جداکردن سره از ناسره است تا آن روایاتی که به لحاظ سندی و متنی، ضعیف هستند و موجب سوء استفادۀ دیگران قرار گرفته و عظمت روایات تفسیری را خدشهدار کردهاند، کنار گذاشته شوند.
همان طور که در آغاز اشاره شد، این رساله، بیشتر گردآوری روایات تفسیری از زبان ائمّه است و در آن، تحلیل و توضیح آنها نیامده و جایگاه نقل روایتی در باب، تبیین نشده است.
جا داشت در پایان هر فصل، از روایات همان فصل، جمعبندیای ارائه میگردید، در حالی که در پایان رساله نیز هیچ جمعبندی و نتیجهگیریای، ارائه نشده است.
به لحاظ استفاده از منابع دیگر برای مقایسه، در مواردی که آیات به صورت تطبیق موضوعی در روایت آمده و چه بسا ایجاد شبهه میکند، توضیح و بیان ویژهای نیامده است.
در نشانی روایات و آیات، اغلاط بسیاری آمده و جا داشت همه جا به شمارۀ حدیث، اشاره میشد که نشده است.
نثر و ادبیات و ترجمۀ برخی روایات و آیات، دچار مشکل است.
در نقل آیات، افتادگی وجود دارد، مانند ص 24.
دربارۀ روایات تفسیری کتاب الکافی، کارهای گوناگونی انجام شده، بویژه در بخش پایاننامههای دانشگاهی؛ امّا کمتر توانستهاند نیاز علمی این بخش را تأمین کنند، از اینرو، جا دارد، رسالهای عالمانه با شرحی که در بندهای یک، دو و سه، اشاره گردید، نگاشته شود.
مسند أحمد، ابن حنبل، بیروت: دار صادر.
الإتقان فی علوم القرآن، جلال الدین السیوطی، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، منشورات الشریف الرضی.
نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، 1370 ش.
مبانی و روشهای تفسیری، محمّد کاظم شاکر، قم: مرکز جهانی علوم اسلامی، 1382 ش.
المیزان فی تفسیر القرآن، السیّد محمّد حسین الطباطبائی، بیروت: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1393 ق.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی، تحقیق: علی اکبر الغفاری، بیروت: دار صعب و دار التعارف، 1401 ق.
صحیح مسلم، مسلم بن الحجّاج القشیری، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
(1)زهرا صرفی
در نیمۀ دوم سدۀ یازدهم هجری، در پی رویکرد گسترده به حدیث، شروح متعدّدی بر کتاب الکافی نگاشته شد. بررسی جایگاه علمی این شروح و نیز تبیین چگونگی فهم و استخراج قواعد فقه الحدیثی آنها، یک ضرورت تحقیقی است. شرح ملّا صالح مازندرانی بر اصول و روضۀ الکافی از جملۀ این شروح است که شیوه و اسلوب خاص خود را دارد.
رویکرد شارح در این شرح، عقلی - نقلی است، هر چند جنبۀ عقلی آن پررنگتر است.
نگاه جامع به احادیث، توجّه به نکات ادبی و تکیه بر آیات، از ویژگیهای خاص این شرح است.
شرح ملّا صالح، چون با تعلیقۀ علّامه شعرانی همراه است، غنیتر از شرح ملّاصدرا و علّامه مجلسی است و از آن جا که قلم آن، فلسفی و سنگین نیست، بر شرح ملّاصدرا ترجیح دارد.
کلیدواژهها: الکافی، شرح ملّا صالح مازندرانی، فقه الحدیث.
1) (1) . «روششناسی شرح ملّا صالح مازندرانی، بر اصول و روضۀ الکافی»، زهرا صرفی، پایاننامۀ کارشناسی ارشد، استاد راهنما: دکتر محمّد علی لسانی فشارکی، دانشگاه تربیت مدرّس، (گزارش و تحلیل: ابراهیم صالحی).
کتاب و سنّت، دو منبع مهم برای شناخت دین و فهم مفاهیم و معارف بلند دین هستند. معصومان علیهم السلام بر کتابت و نشر احادیث و روایات، بسیار تأکید کردهاند؛ زیرا در هدایت بشر و حلّ مشکلات و معضلات زندگی، بسیار کارساز و راه گشا هستند.
به همین خاطر، بزرگان از علما افزون بر کتابت حدیث، به شرح آن نیز همّت گماردند.
از جملۀ این بزرگان، ملّا محمّد صالح مازندرانی (م 1086 ق)، پسر احمد، از علمای نامی قرن یازدهم است که بر الکافی شرح نوشته است. شرح ایشان سرشار از قواعد و نکات فقه الحدیثی است. شناخت روش وی در این شرح، بسیار مفید و قابل استفاده است. این نوشته، در چهار فصل تنظیم شده است. در فصل اوّل، نمای کلّیِ روزگار شارح، به تصویر کشیده شده تا با شناخت موقعیت اجتماعی شارح و زمان و مکان حیات وی، بهتر بتوان متن و شرح وی را شناخت؛ زیرا شناخت زمان و مکان و موقعیت فرد، در نوع نگرش وی بسیار مؤثّر است.
در فصل دوم، به بیان احوال و آثار ملّا صالح پرداخته میشود و ضمن بیان زندگی، تحصیلات، اساتید، شاگردان و تألیفات وی، به عظمت علمی ایشان میتوان پی بُرد.
در بخش دیگر از این فصل، به مباحثی چون: جایگاه شرحنویسی، شرح ملّا صالح، مصادر آن، دیدگاه دیگران و کارهای انجام شده برای احیای این کتاب اشاره میشود.
پس از فراهم آمدن این مقدّمات، در فصل سوم، روش فهم و شرح احادیث تبیین میگردد و به مباحثی چون: بررسی سند (جرح و تعدیل، نکات رجالی، منابع رجالی و...)، چگونگی فهم متن (اثبات متن، استناد به ادبیات عرب و توجّه به قرائن)، استناد به آیات، بهرهگیری از عقل، و طرح مباحث عقلی و نقلی میپردازد.
در نهایت، فصلی به بیان جایگاه آن اختصاص یافته که در آن، به اجمال از
اثرپذیری این شرح از شروح گذشته و اثرگذاری آن بر شروح بعدی، سخن به میان میآید.
در این گزارش و تحلیل، افزون بر تبیین نکات مهم رساله و تلخیص مطالب مهم فصول، در پایان، پس از جمعبندی و نتیجهگیری از کتاب، پیشنهادها و اشکالات احتمالی، مطرح شدهاند. امید است که ارائۀ آن، زمینۀ تکمیل و پس از آن، چاپ رساله فراهم گردد.
این نوشته، دارای ویژگیهایی است که در فهم و روششناسی شرح ملّا صالح، بسیار مؤثّرند. از جملۀ آنها:
الف. توجّه به دوران زندگی، زمان و مکان و موقعیت ملّا صالح و اساتید ایشان؛ چرا که هر کدام از این موارد، در نوع فهم متنْ بسیار مؤثّر است.
ب. توجّه نویسنده به جایگاه شرح ملّا صالح و شروح قبل و بعد این شرح که به نوبۀ خود نیز در بیان سیر تطوّر شروح بر الکافی و جایگاه این شرح، مفیدِ فایده است.
ج. استفادۀ همزمانِ نویسنده از مباحث مربوط و منابع مورد نیاز در همان موضوع خاص.
د. قلم روان و شیوای نویسنده و پرهیز از کلمات و جملات سنگین و غیر قابل فهم.
ه. توجّه به ابعاد مختلف موضوع و....
البته نکات دیگری نیز مطرحاند که در پایان جمعبندی و پیشنهادها ارائه خواهند شد.
برای بهتر شناختن آثار و شخصیتها باید به دو عنصر «زمان و مکان» توجّه ویژهای داشت و بدون توجّه به آن دو عنصر، نمیتوان تحقیق جامع و کاملی ارائه نمود، به همین دلیل، بسیار به جاست در آغاز، نگاهی اجمالی به عصر و زمان ملّا صالح داشته باشیم تا با اوضاع و حوادث مؤثّر بر شخصیت ایشان بیشتر آشنا شویم.
ملّا صالح، در دورۀ دوم حکومت صفویه، به سال 905 ق، تولّد یافت. در این سال، ایران از لحاظ سیاسی، دینی و اجتماعی متحوّل شد و در واقع، نقطۀ عطفی در حیات ایران به وجود آمد و به عنوان یک بازیگر سیاسی و مهم در منطقۀ جهان اسلام مطرح شد و با دورۀ قبل صفویه، این تفاوت را داشت که در این دوره، بر خلاف حکومتهای قبلی که اهل سنّت و تصوّف در ادارۀ امر حکومت نیز شریک بودند، مذهب شیعه، به صورت مستقل، حکومت را اداره میکرد.
در دورۀ صفویه، فرهنگ تشیّع و فرهنگ هنر و خلّاقیت در عرصههای مختلف، نمود پیدا کرد و نگاهی جدید به حدیث و تصوّف شد.
در اواسط عهد صفویه، علما به علوم عقلی، توجّه ویژهای نمودند، امّا به این دلیل که حقیقت دین، از کتاب و سنّت به دست میآید، عدّهای، از فلسفه و مباحث عقلی، به فقه و حدیث روی آوردند.(1)
. زندگینامۀ علّامۀ مجلسی، ج 1، ص 44.
علّامه مجلسی نیز با تألیف کتابهایش (بویژه1) (1)
بحار الأنوار) در این رویکرد، نقش مهمّی را ایفا کرد. به طور کلّی، میتوان گفت که در عصر صفویه، سه حرکت مهم در حوزۀ حدیث رخ داد:
تدوین دایرة المعارفهای بزرگ حدیثی مانند: بحار الأنوار، الوافی، وسائل الشیعة.
حاشیه و شرح بر کتب حدیثی مانند: مرآة العقول، شرح فیض کاشانی بر کتب اربعه.
ترجمۀ احادیث به زبان فارسی، با رویکرد عمومیسازی و ترویج معارف دین.(1)
. همان، ص 3.
البته باید در نظر داشت که آزادی تألیف و تدریس کتب حدیثی، باعث به وجود آمدن این حرکتها شد.در جهان اسلام پس از قرآن، حدیث و علوم مرتبط با آن، حجم عظیمی از نوشتههای مسلمانان را به خود اختصاص داد. فهم حدیث، اعتبار آن و مقدار و میزان حجّیت آن برای استنباط احکام شرعی، باعث به وجود آمدن نحلهها و گرایشهای فقهی - کلامی گوناگون شد، از جمله نمونههای بارز آن، دو گرایش اصولی و اخباری بود. از نگاه اخباریون، حدیث، تنها راه دریافت و فهم دین است، بر خلاف اصولیون که علاوه بر حدیث، عقل، کتاب و اجماع را نیز در استنباط احکام شرعی، مؤثّر و لازم میدانند.
استاد کل وحید بهبهانی، به مقابله با اخباریگری برخاسته و با تدریس و گسترش علم اصول، به نقد و بررسی آرای اخباریون پرداخت.
ملّا صالح مازندرانی، با وجود تسلّط اخباریگری، همچنان مجتهدی اصولی باقی
1) (1)
مانْد، هر چند که گاهی به ذمّ اصولیون میپردازد و در روش نقد حدیثی با روش اصولی، در همه جا گام بر نمیدارد.
تصوّف در ایران از قرن هشتم و نهم آغاز شد و به صورت یک گرایش عمومی در آمد و در دورۀ صفویه، از دو منشأ مهم «قزلباشان ترک» و میراث علمی «صوفیان»، تغذیه و حمایت میشد؛ امّا به دلیل بیتوجّهی سلاطین صفویه به صوفیان، آنها در طول دو قرن و ربع حکومت صفویه، هیچ گونه ترقّیای نکردند. هر چند صوفیۀ عصر صفوی، خود را با مسئلۀ تولّا و تبرّا هماهنگ کردند و تشیّع را به عنوان یکی از ارکان اداریِ خود قبول کردند و دولت صفویه نیز مدّتی به دنبال تلفیق تصوّف و تشیّع بود، امّا به خاطر وجود مخالفتها و از میان رفتن قزلباشان ترک - که از حامیان تصوّف بودند -، آنان روز به روز، ضعیف و ضعیفتر میشدند.(1)
. همان، ص 45.
ملّا صالح مازندرانی، از یک طرف، نگرش و منش صوفی داشت و از طرف دیگر، به محکوم کردن صوفیۀ بازاری نیز میپرداخت.در بستر چنین شرایط و تحولاتی بود که چنین شرحی بر الکافی به نگارش در آمد.
1) (1)
برای درک یک متن، شناخت نوع و نگرش نویسنده، افکار و محیط زندگی او و حوادث و اتّفاقات زمان حیات ایشان در شناخت بهتر متن، بسیار کمک میکند، به همین دلیل، با نگاهی اجمالی به زندگی ملّا صالح، میتوان با دیدی بازتر، وارد بحث شویم.
محمّد صالح بن احمد بن شمس الدین سروی مازندرانی، ملقّب به حسام الدین و ملّا صالح مازندرانی، از علمایِ نامی قرن یازدهم است. وی در سال 905 ق، در منطقۀ مازندران متولّد شد و مدّتی در آن جا زیست، امّا به دلیل فقر و تنگدستی خانوادهاش، راهی اصفهان شد و با تلاش و جدّیت فراوان، توانست زندگی و خانوادهای مناسب تشکیل بدهد. وی از خداوند متعال برای فرزندانش عزّتمندی طلب میکرد، همراه با مالی به اندازۀ کفاف. او در اثر اتّصال با شخصیتهایی چون مجلسی اوّل و دوم و وصلت با آنان، دارای موقعیتی ممتاز در شهر اصفهان گردید.
آمنه بیگم یا آمنه خاتون، دختر بزرگ مجلسی اوّل - که از دانشمندان عصر خود بود و بانویی عابده و عالمۀ عامله و مجتهدی جامع الشرایط بود -، به همسری ملّا صالح درآمد و میتوان ازدواج آن دو را شبیه ازدواج جویبر صحابی رسول اللّه صلی الله علیه و آله دانست.(1)
. مرآة الأحوال، ص 94-95.
1) (1)
البته برخی نیز میگویند: ایشان همسر دیگری نیز داشته است.
ایشان دارای شش پسر و دو دختر بودند که همگی از چهرههای مطرح در شعر و ادبیات، شرح و ترجمه و تألیف کتب دینی و اخلاقی بودند. از نسل وی دهها فقیه، محدّث، فیلسوف، مفسّر و... به وجود آمد، همانند استاد کل وحید بهبهانی، بحر العلوم، سیّد محمّد حسین شهرستانی و....
هر چند در سال وفات وی به دلیل مرثیۀ طولانیای که بر مزار اوست، اختلاف است،(1)
. شرح ملّا صالح، ج 1، ص 8.
امّا به نظر صحیح، ایشان در سال 1086 ق و یازده سال بعد از مجلسی اوّل، فوت کرد و در بقعۀ علّامه مجلسی، به خاک سپرده شد.مازندرانی، پس از راهی شدن به اصفهان، وارد حوزۀ علمیه آن جا شد و به کسب دانش مشغول گردید. وی به دلیل فقر و گرفتاری بسیار، متحمّل رنج و سختی شد تا به انسانی وارسته و عالمی عامل، تبدیل گشت. در ابتدای تحصیل، بر استخوان، برگ چنار و چوب مینوشت تا به مرور زمان و در اثر رشد علمی و شهرت ایشان، افتخار شاگردی علّامه مجلسی اوّل(2)و شیخ بهایی(3)را پیدا کرد و از جمله شاگردان وی
میتوان به علّامه مجلسی دوم و میرزا عبد اللّه افندی(1)
. تلامذة العلاّمة المجلسی، ص 164.
اشاره کرد.ملّا صالح که فاضل صمدانی، عارف حکیم، محقّق جامع و زاهد زمان خود بود، دارای تألیفاتی چند از جمله: شرح بر اصول و فروع کافی، حاشیه بر شرح لمعۀ شهید ثانی، حاشیه بر معالم و شرح قصیدۀ دُرّیه و برده است. (2)
شرح و بیان مراد معصومان علیهم السلام و قابل فهم کردن مطالب موجود در احادیث، مورد تأکید عقل و نقل است، به طوری که گفتهاند: «حدیثی را که بفهمی، بهتر از روایت کردن هزار حدیث است».(3)در رابطه با شرح احادیث، میان علما، اصطلاحاتی چون: «درایة الحدیث»(4)و «فقه الحدیث» وجود دارد. درایة الحدیث در اصطلاح متأخّران، به علمی گفته میشود که از احوال کلّی سند، اصطلاحات حدیثی و شیوههای نقل احادیث بحث میکند. فقه الحدیث نیز به مجموعهای از دانشهایی را میگویند که در پناه آن، امکان شرح، بررسی و فهم حدیث به دست میآید، همانند غریب الحدیث، اختلاف الحدیث و علل الحدیث. در واقع، دانش فقه الحدیث، نزدیک و همانند شرحنگاری است.
شرح ملّا صالح بر الکافی، از جمله شروح معتبر و قابل تأمّل است. الکافی، جامع سی کتاب حدیثی است که محمّد بن یعقوب کلینی، آن را در طول بیست سال جمعآوری کرد و شامل مباحث اعتقادی، اخلاقی، فقهی و قرآنی است. ملّا صالح، در ابتدا بر تمام ابواب الکافی حاشیه میزند و سپس به شرح آن میپردازد.
البته یادآوری این نکته لازم است که آنچه اکنون در دست ماست، فقط بخش
اصول و روضۀ الکافی است و شرح ملّا صالح بر فروع الکافی، به دست ما نرسیده است. برخی هم بر این باورند که وی را به دلیل نداشتن علم و اجتهاد لازم، از شرح بر فروع الکافی منع کردهاند؛ ولی طبق شواهد و تصریح شارح در مقدّمه، مبنی بر «شرح جمیع ابواب الکافی» به دست میآید که ایشان فروع الکافی را نیز شرح دادهاند؛ ولی به دست ما نرسیده است.
شارح، طبق ابواب الکافی، به شرح آن پرداخته است و حدیث را در ابتدا به صورت کامل ذکر کرده و رجال آن را بررسی کرده است. سپس عبارات مختلف متن را آورده و به شرح و توضیح آن پرداخته است؛ امّا پایان نگارش شرح الکافی، دقیقاً معلوم نیست و شارح در پایان کتاب فضل علم مینویسد: شرح کتاب عقل و فضل علم در چهارده صفر 1062 ق (یعنی 23 سال قبل از وفات شارح)، به پایان رسید.
شرح ملّا صالح، شرحی عقلی - نقلی است که ظاهراً جنبۀ عقلی بودن آن، پررنگتر است،(1)
. شرح ملّا صالح، ج 2، ص 250.
هر چند از جنبههای کلامی، عرفانی و فلسفی نیز بیبهره نیست.از محاسن این شرح، پرهیز از اطناب و عدم ورود به مباحث غیر ضروری است.(2)دیگر اینکه شارح، دانشهای مختلف را در شرح و تبیین احادیث، به خدمت گرفته است. به دلیل تسلّط نویسنده بر آیات و روایات، این شرح، مملو از آیات و احادیث است. نظم مباحث و تفکیک مطالب، پاسخ به اشکالات و ارائۀ جمعبندی، از دیگر ویژگیهای این شرح است. در ضمن، شارح، کلام خود را فصل الخطاب نمیداند.
ملّا صالح در نوشتن این شرح از مصادر متعدّدی استفاده کرده است، از جمله:
شرح اصول الکافی ملّاصدرا، تعلیقۀ میرداماد و حاشیۀ استر آبادی و برای نقلهای مختلف حدیث به کتبی چون: عیون أخبار الرضا، الخصال، الإحتجاج طبرسی و نهج البلاغة مراجعه کرده است و در بررسی رجالی از الفهرست و رجال الطوسی، رجال الکشی و رجال النجاشی استفاده نموده است. برای ریشهیابی و معانی لغات به کتبی چون: صحاح جوهری، نهایۀ ابن اثیر و قاموس اللغة مراجعه داشته است.
ذکر این نکته نیز اهمیت دارد که ملّا صالح، علاوه بر استناد به کتب و مصادر شیعی، از مصادر اهل سنّت همچون: صحیح مسلم و شرح صحیح البخاری نیز استفاده برده است و از نظریههای بزرگان اهل سنّت چون: مالک، شافعی، قرطبی و غزالی نیز استفاده کرده است و به دلیل همین ویژگیها شرح ملّا صالح، به کتابی ممتاز و پرفایده تبدیل شده است. هر چند بزرگانی چون علّامه شعرانی، بر شرح ملّا صالح، اشکالات فراوانی وارد کردهاند (از جمله انتقادات که بر ایشان وارد کرده این که وی در بیان دیدگاههایش، ثبات رأی ندارد، مثلاً در یک جا به ذمّ تقلید در اصول پرداخته و در جای دیگر، تقلید در اصول را جایز میداند)،(1)
. شرح ملّا صالح، ج 1، ص 52 و 148.
امّا راجع به نسخههای خطّی و چاپی این شرح باید گفته شود که این کتاب، دارای نسخ فراوانی در کتابخانههاست(2)که در نوع و ابعاد گوناگون به چاپ رسیده است.برای احیای این کتاب، دو کار اصلی صورت گرفته است: حاشیهنگاری بر کتاب و تصحیح متن آن.
علّامه بزرگ ابوالحسن شعرانی، بر شرح ملّاصالح، تعلیقات سودمندی زده که بر
غنای این کتاب میافزاید و غالباً از جهات مختلف به شرح نظر دارد، نه متن، مثلاً: بیان مآخذ اقوال، رفع ابهام از برخی عبارات گُنگ و نامفهوم، تکمیل بیان شارح، بیان موارد تنافی در اقوال شارح و تلاش در رفع ابهام و تنافی.(1)
. التعلیقة علی شرح اصول الکافی للمازندرانی، ج 2، ص 284.
از طرف دیگر، استاد و محقّق برجسته، علی اکبر غفاری قدس سره شرح ملّا صالح را تصحیح کرده و در این باره، اقداماتی را انجام داده است، از جمله: مصدریابی احادیث، بررسی و تصحیح اسناد رجالی، مقابلۀ این اثر با هشت نسخۀ خطی و اشاره به برخی نکات لازم.1) (1)
احادیث به جای ماندۀ معصومان علیهم السلام از جمله منابع غنی و دست اوّلی هستند که در حلّ معضلات و هدایت بشر، نقشی اساسی بر عهده دارند. حال که اینگونه است، آیا همۀ احادیث آن بزرگان، به یک اندازه، دارای اعتبار و ارزشاند یا این که سند و مضمون روایتْ با هم متفاوت است؟
از دیدگاه ملّا صالح، ضعف سند، باعث طرد حدیث نمیشود و اگر مضمون روایت از لحاظ برهان عقلی، مؤیّد نقلی است و علمای حدیث، تلقّی به قبول کردهاند،(1)
. شرح ملّا صالح، ج 1، ص 74.
نباید آن را طرد کرد، هر چند راوی، دروغگو باشد.(2)ملّا صالح در بحث اسانید حدیث، مطابق اصول و اصطلاح متأخّران و بر طبق معیارهای ایشان، مطالب و نکات خود را بیان کرده و بعد از بررسی رجال سند در روایت و جرح و تعدیل، داوری نهایی ندارد و بدون نتیجهگیری، از آن حدیثْ عبور کرده است.نکتۀ دیگری که ملّا صالح به آن توجّه دارد، مقابلۀ نسخ متعدّد، در اثبات سند و بیان اختلافات موجود میان نسخههای فراوان است.(3)وی همچنین به چگونگی ثبت تلفّظ اسامی برای جلوگیری از تلفّظ اشتباه آنها توجّه داشته و دقّت نظر به خرج داده است و نحوۀ ثبت و ضبط درست آنها را بیان
کرده است.(1)
. همان، ج 2، ص 21.
ملّا صالح، در بیشتر اسناد، به جرح و تعدیل رجال پرداخته و این بررسی، با تکیه بر منابع رجالی (اعم از متقدّم و متأخّر) و کتب رجالی اهل سنّت، صورت گرفته است. (2)از جمله مشکلات علم رجال، اشتراک اسامی و مشخص نبودن هویّت فرد است. عدم تشخیص درست و صحیح راوی، باعث بروز مشکلاتی میگردد. از ویژگیهای این شرح، تلاش شارح در تبیین و تشخیص صحیح راوی و اهتمام به معیّن کردن راوی در میان نامههای مشترک و مجهول است.(3)وی گاه برای تعیین هویّت فرد، احتمالات مخالف و نادرست را رد میکند(4)و گاه شارح، هویّت فرد را از باب تکرار زیاد اسم او در کتاب، تعیین کرده است. (5)
چون ملاک اعتبار احادیث اصولی، «متن» است، ملّا صالح، در مورد اسناد، کمتر به داوری پرداخته است و بر محوریت متن تأکید دارد؛ ولی گاهی به ضعف و یا صحّت سند اشاره کرده و با عبارات «این حدیثْ صحیح است»(6)یا «تجاوز آن از حدّ تواتر، قطعی است»،(7)نظر خود را ابراز کرده است. البته تلاش او بیشتر از جهت تصحیح
روایت است.
نکتۀ دیگری که ملّا صالح آن را مد نظر داشته است، دقّت در تعیین امام علیه السلام به خاطر القاب و کنیههای مشترک معصومان علیهم السلام است. به عبارت دیگر، شارح، مشخص میکند که مراد از مثلاً «ابوالحسن» چه کسی است(1)
. همان، ج 1، ص 77.
یا «ابو جعفر» بر چه کسی اطلاق میشود.شارح در شرح خود، از منابع رجالی متقدّم (همچون کتابها و اقوال شیخ طوسی، نجاشی، کشی و ابن شهر آشوب) بسیار استفاده کرده، همان گونه که از اقوال رجال متأخّر، استفاده کرده است. همچنین از کتابهای دیگر مانند: خلاصة الأقوال علّامه حلّی که بسیار مورد استناد قرار گرفته است و در ضمن به مصادر رجال اهل سنّت نیز توجّه داشته است. (2)
اثبات متن، راهی به سوی دستیابی به اصل حدیث است و کوشش در اثبات متن و دستیابی به ضبط اصیل، به دو مرحله تقسیم میشود.
اصلی و کهنتر را مورد بررسی قرار دهد.
اوّلین راه اثبات متن، بررسی و مقایسۀ دستنوشتههای دیگر و نسخۀ مؤلّف یا کاتبان است و باید نسخهای به عنوان نسخۀ اصلی - که موثّقتر است -، مبنا قرار گیرد.
ملّا صالح، در تدوین شرح خود در کند و کاو متن الکافی، به نسخههای دیگر نیز توجّه داشته است.(2)از جمله فواید توجّه به نسخههای دیگر، تأیید اقوال گوناگون در معنای حدیث است و شارح از آن نیز غافل نبوده است و حتّی به ضبط کلمه در نسخههای دیگر نیز توجّه داشته است.(3)
دومین راه اثبات متن، رجوع به کتب دیگری است که آن حدیث را نقل کردهاند و آنچه اهمیّت دارد، یافتن متنهای مشابه برای تقویت متن مذکور است و نوع و تفاوت سند اهمیّت ندارد. مثلاً در حدیث «لاینبغی للمؤمن أن یذلّ نفسه، قیل: و کیف یذلّ نفسه؟ قال: یتعرضّ لما لا یطیق» و در نقل دیگر آمده است: «یَدخل فیما یتعذّر منه» که در هر دو نقل، عبارات، نزدیک هم هستند(4)و شاهدی بر معنا و نزدیکی محتوا.
فراگیری ادبیات عرب و تسلّط بر آن، از پیشزمینههای فهم حدیث است و
1) (1)
. نقد حدیث، ص 66.
2) (2) . شرح ملّا صالح، ج 1، ص 48.
3) (3) . همان، ج 3، ص 56.
4) (4) . همان، ج 1، ص 197.
بزرگان دین نیز مفاهیم بلند را در عالیترین و رساترین سطح کلام بیان کردهاند. ملّا صالح نیز با توجّه به این نکته، لطایف ادبیِ به کار رفته در کلام آن بزرگان را نمایان کرده است و میتوان گفت: فهم کلام ائمّه علیهم السلام در گروِ آگاهی به قواعد ادبی و فصاحت و بلاغت است.
یکی دیگر از روشهای فهم حدیث «ضبط» است. مراد از ضبط کلمه، چگونگی حرکات و تلفّظ حروف کلمه، بجز حرف آخر است و ملّا صالح، عنایت کافی در این راه، مبذول داشته است.
این ضبط حرکات، گاهی در معنا تأثیری ندارد، از این رو، وجهی برای آن وجود ندارد که ضبط شود؛ امّا گاهی معنای کلمه را عوض میکند و هر ضبطی، معنای مخصوص به خود دارد، مثلاً در عبارت «الذی لایدرکنا العالی»، در یک ضبط،«العالی»
آمده، امّا در ضبط دیگر «غالی» آمده و این تعدّد ضبط در بسیاری از موارد، تعدّد معنا را به دنبال دارد(1)
. همان، ج 3، ص 240.
و تلاش شارح، در تعیین معنای نهایی، تأثیرگذار است.مراد، همان صرف است که در لغت به معنای «تغییر» و در اصطلاح، عبارت است از علمی که از تغییر و تبدیل کلمه به صورتهای مختلف، جهت دستیابی به معنای مورد نظر بحث میکند.(2)در این علم، با هر واژه، با یک مصدریابی سر و کار داریم که بنا به کارکردهای مختلف تغییر مییابد. در شرح ملّا صالح، کمتر پیش میآید که واژهای را توضیح
دهد، امّا ساختار آن را بررسی نکند؛ مثلاً در جملۀ «ألم تروه» در حدیث، سه وجه «مجرّد معلوم»، «مزید معلوم» و یا «مزید مجهول» را ممکن میداند.(1)
. شرح ملّا صالح، ج 2، ص 198.
تحلیل صرفی، با تبیین معنا توأم میشود و این، نشان از نزدیکی دو دانش: «صرف» و «فقه اللغة» است. ملّا صالح، حتّی از تحلیل ساختاری حروف نیز غفلت نکرده است، چنان که «لکیما» را بررسی و تجزیه نموده است.(2)ریشهیابی لغات و تفسیر چگونگی استخراج کلمهای از کلمۀ دیگر، در درک و فهم مفهوم واژه و نیز دایرۀ استعمال آن یاری میرسانَد. شرح ملّا صالح نیز گاهی به این اشتقاق کلماتْ توجّه داشته و آن را بررسی میکند. مثلاً وی واژۀ «اَختر» را در عبارت «یا بُنیّ اختر المجالس»، منقول از اختیار میداند، نه اختبار. (3)
شرح مفردات الفاظ و مدلولات آنها از لحاظ وضع، با علم لغت شناخته میشود و فهم واژهها در تمام علوم، سودمند است. شارح الکافی، نکات فراوانی را مد نظر قرار داده که به شماری از آنها اشاره میشود.
ملّا صالح، برای تبیین معانیِ لغوی، گاهی به اصل معنا اشاره دارد. به عنوان نمونه، به بیان معانی «ناسک» (عابدِ زاهد)،(4)ریبة و صبر(5)پرداخته است.
راجع به واژۀ «فقه» عنایت داشته،(1)
. همان، ج 2، ص 192.
یا واژههای دیگری چون «حفظ»(2)را بررسی کرده است.واژهها در لغت یک معنا دارند و در اصطلاح شرع، معنای دیگر. یک شارح، وقتی میتواند به خوبی از عهدۀ شرح خود برآید که بتواند میان معنای لغوی و شرعی، تفکیک بگذارد. ملّا صالح نیز در شرح خود از این شیوه پیروی کرده و در لغاتی که بیان میکند، ابتدا به معنای لغوی و سپس به معنای اصطلاحی و شرعی آن اشاره میکند. وی غالباً با عبارت «وفی العرف» معنای شرعی را بیان میکند. از جمله واژههایی که ایشان بررسی کردهاند، کلمات: خالص،(3)کفر،(4)حمد،(5)دین،(6)عرش،(7)و... است.
از دیگر مواردی که شارح بدان توجّه داشته، بیان وجه تسمیۀ لغات است. از جمله واژههایی که وجه تسمیۀ آنها را بیان میکند: جبّار،(8)علم،(9)و جنّة است.
بیان تفاوت لغات، ما را در فهم مرز دقیق و تفاوت ظریف واژهها نسبت به یکدیگر یاری میرساند. با شناخت واژههای مترادف و تفاوت معنایی آنها که گاهی به اصل معنا و گاه در نحوۀ کاربرد واژه، باز میگردد، میتوان افق وسیع و گستردهای را پیش روی خود باز کرد.
ملّا صالح نیز بر لزوم تبیین بیشتر معنا و رساندن مفهوم، به بیان تفاوت لغوی کلمات میپردازد و بر آن تأکید میکند و واژههایی چون: ریا، شرب، رحمت و رأفت(1)
. همان، ص 225.
، عقل و جهل(2)را مورد بررسی قرار میدهد.از آن جا که در برخی موارد، توضیحات نمیتواند مراد و مقصود شارح را بیان کند، در برخی موارد، علاوه بر توضیحات لازمه، معنای فارسی آن را نیز بیان میکند، چنان که «الغباوة» را به «کودن شدن و در نیافتن»(3)و «الصقال» را به «روشن ساختن»(4)معنا میکند.
ملّا صالح، در مواردی که احتمال میدهد واژهای از حدیث با معنای واژۀ دیگر خلط میشود، به بیان و توضیح آن واژه و رابطۀ میان آن دو میپردازد و از آیات قرآن کریم برای معنای مورد نظر، مؤیّد میآورد. از باب نمونه: کلمۀ «عزیز»، به معنای
قوی و غالب میآید و به معنای ملک هم میآید و برای تأیید این مطلب، به آیۀ «یا ایها العزیز» استناد میکند.(1)
. همان، ج 1، ص 69.
وی برای تبیین بهتر معانی، گاهی از متضاد کلمات نیز استفاده میکند و در تبیین «بُغض» به متضاد آن «حُبّ» اشاره میکند. (2)از دیگر نکاتی که ملّا صالح به آن توجّه داشته، استفاده از مصادر متعدّد برای بیان معنای لغت است، چنان که در مورد هُدی، اف،(3)خرق،(4)و ربانی(5)چنین کرده است.
نوع ترکیب و چینش و ارتباط کلمات در رساندن مفهوم، نقش مهمّی ایفا میکند و در زبان عربی، این نوع ترکیب و تنوّع جملات در نوع و بیان معانی خاص، بسیار مؤثّر است. در شرح ملّا صالح نیز به این وجه، توجّه شده و با بیان وجوه مختلف اعراب، معنای آن را ذکر میکند، مثلاً در «المطاع فی سلطانه»، ظرفیت و سببیّت را برای «فی» بیان کرده و معنای دوم را مناسبتر میداند.(6)وی در ضمن بیان وجوه اعرابی، نکات و قواعد صرف و نحو عرب را نیز بیان میکند، مثلاً در «الویل» دو وجه نصب و رفع را جایز میداند و علّت هر کدام را بیان میکند.(7)از دیگر ویژگیهای ملّا صالح، این است که بعد از ذکر اقوال مختلف، به ردّ آنها نیز میپردازد.(8)
احادیثی که برای مخاطبان بیان شده، علاوه بر روانی و زیبایی و ترکیب خاص کلمات، مطابق با حال و موقعیت مخاطب بوده و شنونده را درفهم معانی ثانوی، یاری میکند. شرح ملّا صالح نیز برای تبیین بهتر احادیث، از نکات بلاغی، غفلت ننموده و به بیان آن پرداخته است. مثلاً در جملۀ «ما لکم و للقیاس» در حدیث که از ادوات استفهام است، از باب انکار و تنفیر از قیاس میداند.(1)
. همان، ج 2، ص 262 و 263.
وی به بیان انواع تشبیه و ارکان آن پرداخته(2)و استعارههای در احادیث و نوع آن را بیان کرده است(3)و از تنبّه دادن به معنای کنایی کلام، غافل نبوده است. (4)مراد از قراین، اموری است که به نحوی، ارتباط لفظی یا معنوی با کلام داشته و در فهم مفاد کلام و درک مراد گوینده، بسیار مؤثّر است، خواه قراین، متّصل باشند یا منفصل.(5)برای درک واقعی مراد و مقصود امام، توجّه و به دست آوردن قراین، بسیار ضروری و غیر قابل اغماض است و گاهی باعث دگرگونی فهم اوّلیۀ ما میشود.
سیاق یا بافت کلام، نوعی ویژگی برای واژگان یا عبارت و یا یک سخن است که بر اثر همراه بودن آنها با کلمهها و جملههای دیگر، به وجود میآید. اصل قرینه بودن سیاق، یکی از اصول عُقلاییِ محاوره است که در تمام زبانها به آن ترتیب اثر داده میشود.(1)
. همان، ص 120.
ملّا صالح نیز در شرح خود به این اصلْ توجّه داشته و عبارات احادیث الکافی را با توجّه به سیاق آن، توضیح میدهد. (2)برخی احادیث، در فضای خاصی صادر شدهاند که عدم توجّه به آن شرایط، باعث کژفهمی خواهد شد. لذا باید به تمام شرایط صدور توجّه داشت و این توجّه، باعث رفع تنافی ظاهری احادیث با همدیگر خواهد شد. ملّا صالح، با این روش، میان دو دسته از احادیث را که برخی امر به معاشرت با مردم دارند و برخی از شرکت در اجتماع، نهی کرده و به اعتزال فرا خواندهاند، جمع نموده و هر دو دسته را صحیح میداند و معتقد است که هر کدام از اینها موضوعی و دارای مصالح و شرایط متفاوتاند و هر دسته، ناظر به زمان و مکان خاص خود است.(3)از طرف دیگر، توجّه به ویژگیهای مخاطب - که گویندۀ سخن از آن اطلاع دارد -، در فهم دلالت الفاظْ مؤثّر است.(4)همچنین اثر فهم موضوع سخن، در تفهیم و تفاهم مطالب میان گوینده و مخاطب، امری کتمانناپذیر است و در قرینه بودن آن، تردیدی نیست. ملّا صالح، در شرح خود به این نکات، توجّه ویژهای داشته است، مثلاً در باب رؤیت خداوند در آخرت، با تکیه بر جهت صدور حدیث، سخن محی الدین بغوی را نقد میکند.(5)
برای تبیین مفاهیم احادیث به نحو صحیح، بسیار مؤثّر است.(1)
. همان، ج 1، ص 73.
ملّا صالح نیز گاه برای استفاده از شرح حدیث، با توجّه به قرینههای مؤثّر مجازی، به دلالت روایت میپردازد.حدیث، بازگوی گفتار و کردار کسی است که نمونۀ عینی قرآن و تجسّم آن در بستر عمل فردی، اجتماعی و معنوی است و آگاهی از حدیث، آگاهی از قرآن است و در واقع، آیات و احادیث نسبت به همدیگر، مکمّل و جنبۀ تفسیری دارند. ملّا صالح، در شرح احادیث الکافی، بسیار از آیات استفاده کرده و به عنوان شاهد، آنها را ذکر میکند.
وی در بررسی مفاهیم: رزق،(2)قناعت،(3)مواساة،(4)طاعت،(5)امانت،(6)بخل(7)و...
بسیار به آیات استناد میکند. البته گاهی آیات، بر جنبۀ خاصی از حدیث نظر دارند و گاهی در تأیید غیر مستقیم معنای حدیث از آیات استفاده شده است.
از آن جا که در فهم صحیح یا کامل برخی آیات قرآن، رجوع به احادیث، ضرورت دارد، ملّا صالح، در تفسیر این گونه آیات، به سراغ احادیث رفته و از آن بهره جسته است. ایشان گاهی آیات و احادیث را در ترکیبی هنرمندانه و عالمانه، در شرح
احادیث، به کار برده است و کلامش را با قرآنْ آمیخته است. (1)
. ر. ک: همان، ص 244، 265 و 179.
از دیدگاه شیعه، سنّت، دامنهای به گستردگی رسالت دارد و شامل 320 سال از آغاز رسالت تا پایان عصر غیبت صغراست و عهدهدار شرح آیات، رفع ابهام و پاسخگویی به مشکلات دینی مردم است. از آن جا که کتاب و سنّت، همچون دو بال برای ترقّی دین و معنویتاند، رسول اکرم صلی الله علیه و آله بسیار بر آن تأکید کردند که: «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی»(2)و در واقع، قرآن و عترت - که همان سنّت موجود است -، مکمّل همدیگر هستند. پس از پیامبر صلی الله علیه و آله امامان معصوم علیهم السلام به ترتیب، عهدهدار امر هدایت و روشنگری جامعه شدند. آنچه از آنها به یادگار مانده، امروزه، میراث گرانبهایی است که برای برطرف کردن مشکلات، پاسخگویی به شبهات و آرامش بشر امروز، بسیار مؤثّر است.
ملّا صالح، با الهام از این نکته، شمار قابل توجّهی از احادیث را در قالب یک مجموعه، با وحدت موضوعی ارائه میدهد و این گونه، بر یکپارچگی سنّت صحّه میگذارد. در اینجا لازم است که دستهبندی اجمالیای از چگونگی برخورد شارح با روایات ارائه شود. از جمله نگرش جامع به احادیث، میتوان به اعتزال،(3)زهد(4)و تواضع(5)اشاره کرد.
همان طور که گذشت، روایات، مُبیّن و مفسّر همدیگرند. این امر، نشان میدهد که باید نگرش جامع نسبت به روایات داشت. در این جا برخی از استفادههایی که ملّا صالح از احادیث دیگر، در شرح یک حدیث داشته است، بیان میشود.
وی در موارد بسیاری، از احادیث دیگر، به طور مستقیم(1)
. ر. ک: همان، ص 167.
یا غیر مستقیم(2)برای تأیید حدیث مورد نظر، استفاده کرده است و شاید بارزترین استفادهای که از دیگر روایات در شرح احادیث میشود، تأیید آوردن باشد.شارح در بعضی موارد، پس از بیان معانی و وجوه مختلف برای یک حدیث، در حمل آن بر معنای مرجوح، به دیگر روایاتْ استناد میکند. (3)
توجّه و دقّت در دیگر روایات، این فایده را به دنبال دارد که بهتر و راحتتر میتوان روایت مورد نظر را شرح داد. گاهی در بعضی روایات، مفهومی نهفته است که فقط با دیگر روایات، قابل درک و فهم است. مثلاً حدیث: «برخود آسان نگیر تا سست نشوی» را به کمک روایت: «کسی که در پیرامون شبهات بگردد، نزدیک است که در آن واقع شود».(4)این حدیث، تبیین میکند که اگر مرتکب مکروهات شدی، راحتتر هلاک میشوی. ملّا صالح، در شرح خود، بسیار از این موارد استفاده کرده و میان دو حدیث متفاوت، جمع کرده است. (5)
در بعضی موارد، معنای یک حدیث، در سایۀ دیگر احادیث، توسعه پیدا میکند و
دامنۀ آن گستردهتر میگردد و اگر به این نکته توجّه نشود، گاهی به لغزش اعتقادی گروهی میانجامد. در شرح ملّا صالح، این مطلب مدّ نظر بوده و وی دربارۀ مسئلۀ ایمان و کفر، توضیحات لازم را بیان کرده است. (1)
. ر. ک: همان، ص 215.
مشخص کردن مرز و قلمرو حدیث و راه حلی برای رفع تنافی ظاهری در کلام معصوم علیه السلام را «تضییق» میگویند. از باب نمونه، در حدیث آمده: «چون عالم به علم خویش عمل میکند، اندرزش از دلهای شنوندگان میلغزد». شارح میگوید: حکم در این جا، حکم اکثری است و توضیحاتی را بیان میکند که ممکن است عالِم، عامل نباشد؛ ولی اندرز او مؤثّر باشد. بنا بر این، روایت فوق، مطلق نیست؛ بلکه مضیق است. (2)
تأویل حدیث، امری است مقبول تمامی افراد، حتّی آنان که به راحتی، تأویل را قبول ندارند، مانند حنابله - که بر ظاهر الفاظ چون «وجه اللّه» «ید اللّه» تکیه میکنند -؛ ولی همین حنابله، تأویل حدیث را قبول دارند و گاهی دست به تأویل حدیث میزنند. ملّا صالح، در شرح خود، از این شیوه نیز بیبهره نمانده، مثلاً در باب تقیّه، واژۀ «اثم» را به تأویل برده و به معنای کمیِ پاداشْ گرفته است. (3)
عقل، رسول باطنی و مهمترین حجّت خداوند بر انسان است که درستی و صدق دعوت پیامبران، با آن شناخته میشود و پر واضح است که احادیث نمیتوانند مخالف
با عقل باشند. احادیث فراوانی دربارۀ حجّیت و جایگاه عقل وارد شده، مانند: «تمام خیر، با عقل درک میشود و آن که عقل ندارد، دین ندارد».(1)
. وسائل الشیعة، ج 11، ص 209.
در برخی روایات نیز، عقل، در عرض انبیا قرار داده شده است.(2)ملّا صالح نیز بر اهمیّت و نقش عقل در فهم احادیث و تشخیص صحیح از ناصحیح، بسیار تأکید میکند و جالب آن که، بیشتر محدّثان شیعه، بر این مطلب تأکید دارند و در مقام نظر به عقل، اهمیّت میدهند، بر خلاف علمای اهل سنّت که احادیث راجع به عقل و عظمت آن را عموماً جعلی میپندارند و بسیاری از آنها را رد میکنند.ملّا صالح برای اثبات مطلبی، بعد از استناد به نقل، با حکم عقل، بر درستی آن تأکید میکند، مثلاً اسراف و تقتیر(3)و نیز لزوم همنشینی با فرد شایسته را به تأیید حکم عقل و نقل میرسانَد.(4)ملّا صالح، این گونه بیان میکند:
عدم علم به چیزی، با علم به عدم آن، برابر نیست و مستلزم انکار آن چیز نبودن را به حکم عقل ثابت میکند.(5)
البته وی میان عقل و قیاس، تفاوت قائل است.(6)علّامه شعرانی نیز، در حاشیهای که بر شرح ملّا صالح زده، مفصلاً آن را بررسی و توضیح داده است. (7)
تاریخ، آینهای است در دست مردم، که گذشته و حوادث آن را میتوان در آن مشاهده
کرد و از چند و چون حوادث، آگاهی یافت. به همین دلیل، ضرورت آگاهی از تاریخ در فهم روایات، غیر قابل انکار است و در فهم روایات، به منابع مختلف تاریخی، از قبیل: تاریخ پیامبران و امّتهای آنان، تاریخ کتب آسمانی جامعۀ جاهلی قبل از اسلام، پیامبر اسلام و جامعۀ اسلامی و حتّی آگاهی به شرح حال راویان و طبقات آن، نیازمندیم.(1)
. روششناسی تفسیر قرآن، ص 300.
شارح نیز این نکته را مد نظر داشته و به مسائل تاریخی بسیاری همچون: ماجرای کعب بن مالک،(2)کتمان بعثت در آغاز رسالت(3)و... اشاره میکند. وی «تجربه» را نیز مؤیّد کمیاب بودن مؤمن حقیقی میداند.ملّا صالح، بسیار میکوشد تا مفاهیم احادیث را از زوایای مختلف بررسی کند و این تلاش، گاه در قالب بیان اقوال مختلف و گاه با طرح ایرادات فرضی، مطرح و نمود پیدا میکند. در مواردی نیز به نظر میرسد که شارح، هم محلّ نزاع را مشخص نموده و هم قول حق را با برهان، یادآوری کرده و دلالتها و مفاهیم احادیث را بیان کرده است.
مثلاً در عبارت: «دوست هر کس، عقل، و دشمنش جهل است»، میگوید:
انسان نباید فرد جاهل را دوست، و فرد عاقل را دشمن قرار بدهد.(4)
وی در تبیین مفاهیم روایات، وجوه مختلفی را بیان کرده است، مثلاً در عبارت:
«همچنان که دانشمندان، به شما آن را آموختند»، برای آن، چهار وجه ذکر میکند.(5)در برخی موارد، افزون بر ذکر وجوه، به نقد و بررسی آنها نیز میپردازد(6)و در برخی
دیگر، با عبارت «توضیح ذلک»، تفصیل بیشتری را بیان میکند.(1)
. ر. ک: همان، ص 136، 142.
شارح، در برخی موارد، به تطبیق حدیث بر روزگار خود پرداخته است(2)و برای بهتر جا افتادن مطالب، از ضرب المثلهای رایج فارسی نیز استفاده کرده است، مانند:«دنیا و آخرت، همانند دو هوو هستند که محبّت به یکی، باعث ضرر به دیگری است»(3)یا «زیادهروی، موجب لغزش میشود».(4)از طرف دیگر، ایشان برای تأثیر بیشتر، از شعر نیز استفاده کرده است و در تبیین مفاهیمی چون: «غنی و فقر»(5)یا «اطاعت از حاکمان عادل، سبب عزّت است»،(6)از اشعار عربی و گاهی فارسی، بهرهمند شده است، مثلاً برای عفو و گذشت، این بیت را بیان داشته است:
فعفوک فی الأیّام کالمسک فایحو صفحک فی الاسلام کالنجم زاهر
(7)یکی دیگر از راهکارهای ملّا صالح در پرداختن به مواضع چالشبرانگیز، طرح ایرادهای فرضی و پاسخ به آنهاست که در برخی موارد، شبهات مطرح شده را طرح و جواب میدهد.(8)مثلاً شبهات مطرح شده دربارۀ رؤیت خداوند و دیدگاه کلامیای را که در میان مسلمانان است، همراه با پاسخ آنها بیان میکند. (9)
گفتار ائمّۀ اطهار علیهم السلام حوزههای مختلفی از علوم را شامل میشوند و ناظر به عرصههای مختلف زندگیاند؛ به همین دلیل، هر چند که همگان در فهم ابتدایی از حدیث برابرند، امّا با توجه به عمق دانش و بینش آنها، متفاوت خواهند بود.
از جمله علومی که برای استنباط احکام شرعی، مورد استفاده قرار میگیرد، «اصول فقه» است که علاوه بر علّت غایی، دارای منفعتهای دیگر نیز هست، از جمله این که، اندیشه و ذهن را پرورش میدهد و به نیروی تعقّل میافزاید و فرد را نکتهسنج و دقیق میکند. بنا بر این نمیتوان روش آن را به مفاهیم فقهی، مختصر نمود؛ بلکه میتوان در دیگر حوزهها نیز از آن روش و علم استفاده کرد.
ملّا صالح نیز از این علم، به اندازۀ کافی سود برده است و از مباحث الفاظ،(1)
. ر. ک: همان، ج 1، ص 180.
حقیقت و مجاز،(2)تبادر(3)و... در شرح احادیث، استفاده کرده است. وی همچنین معتقد است که از نهی در کلام بزرگان دین، امر به ضدّ آن استفاده میشود.(4)از مباحث دیگر اصول فقه که ملّا صالح در شرح احادیثْ از آن استفاده کرده، بحث مفاهیم: وصف، شرط، لقب و عدد است. علمای اصول میگویند: لقب، مفهوم ندارد و به نظر بیشتر آنها، عدد نیز مفهوم ندارد.وی از قاعدۀ تغلیب نیز بهره برده است و در ذیل حدیث: «هر آن که در آسمان و زمین است، حتّی ماهی دریا، برای او استغفار میکند»، میگوید:
لفظ «مَن» در این جا ویژۀ ذوی العقول نیست و از باب تغلیب است.(5)
از قاعدۀ «خصوص السبب لایخصّص عموم الحکم» و از مباحث عام و خاص،
مطلق و مقیّد و... نیز استفاده کرده است. (1)
. ر. ک: همان، ج 2، ص 218.
از دیگر ویژگیهای شرح ملّا صالح، بیان نکات و مطالب مربوط به دانش «اصول الحدیث» است، از جمله، بیان طرق تحمّل حدیث (شیوههای متداول میان محدّثان برای دریافت حدیث) که شیوههای مختلف آن نیز عبارتاند از: سماع، قرائت، اجازه، مناوله، کتابت، اعلام، وصیت و وجاده.(2)وی نقل به مضمون حدیث را اگر منافی ضروری دین باشد، جایز نمیداند.(3)اگر حدیثی را بدون واسطه، از امامی شنیدیم، میتوانیم آن را از دیگر امامان علیهم السلام نقل کنیم، حتّی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم؛ امّا اگر واسطه وجود داشت، این جواز، محلّ اشکال است.(4)از دیگر مباحث اصول الحدیث، بحث از «حجّیت خبر واحد» است. خبر واحد را خبری میگویند که به حدّ تواتر نمیرسد، چه راوی آن، یک نفر باشد و یا بیشتر.(5)شارح، مطالبی دربارۀ خبر واحد بیان میکند که آیا اصولاً خبر واحد، حجّت است یا خیر؟ آیا میتواند کتاب را تخصیص بزند یا نه؟ از نظر وی، خبر واحد، فی نفسه، حجّیت ندارد و توان آن را ندارد که کتاب را تخصیص بزند.(6)مطلب دیگر این که ایشان همانند اکثر عالمان علوم حدیث، «نقل به معنا» را جایز میدانند، هر چند نقل به لفظ را بهتر میدانند. وی برای نقل به معنا، شروطی را بیان میکند و میگوید که عقل و نقل، بر جواز نقل به معنا دلالت دارد و در باب نقل به معنا،
سه قول را بیان میکند: 1. مطلقاً جایز است؛ 2. در یک زبان جایز است؛ 3. در غیر احادیث نبوی، جایز است. شارح، بعد از نقل این اقوال، همراه با دلیل، قائلان آنها را رد میکند.(1)
. تعلیقة علی شرح اصول الکافی للمازندرانی، ج 2، ص 212 و 213.
از سوی دیگر، ملّا صالح، معتقد است که احادیث، همانند گفتاری است که صدور ذیل آن با هم، مرتبط و غیر قابل تفکیک است. برخی از محدّثان، تقطیع را به طور کامل منع کردهاند، عدّهای دیگر، جایز شمردهاند و گروهی دیگر، به شرط عدم زیان به دلالت حدیث، جایز دانستهاند. شارح، با استناد به روایتی، تقطیع را جایز میداند و در عمل نیز تمام حدیث را شرح نداده است؛ بلکه قسمتی از آن را که نیاز دارد، بیان کرده و به شرح آن پرداخته است و از استناد امام علیه السلام به بخشی از آیه برای خود، مؤیّد میآورَد.(2)تعارض اخبار و نحوۀ جمع میان آن، از زمان ائمّه علیهم السلام مورد بحث و جدل بوده است. اسباب ورود حدیث، تفاوت مخاطبان، تقیّه، نسخ، بیان مصادیق متفاوت و جعل و وضع حدیث، از جمله اسباب تعارضاند. ملّا صالح، هر اختلافی را تعارض نمیداند؛ بلکه مراد، اختلاف تامی است که موجب عمل به برخی، و ردّ برخی دیگر میشود.(3)وی برای حلّ این مشکل میگوید:به حدیثی که راوی آن، صادقتر و پرهیزگارتر است، عمل شود و به دیگری توجّه نشود.
شارح، «شهرت» (نزد اصولیّین)(4)و «اجماع» را در هنگام تعارض اخبار، راهگشا و
مفید میداند.(1)
. ر. ک: همان، ص 340.
وی همچنین تقیّه را - که به اخفای حق از دیگران، به خاطر مصلحتِ قویتر میداند -، در جمع میان احادیث، مؤثّر میداند و آنها را حمل بر تقیّه میکند. (2)تاریخ ظهور کلام - که به معنای مناظره و فنّ سؤال و جواب است و در مسائل و احتجاجات مطرح میگردد -، با تاریخ ظهور اسلام، یکی است و در قرآن کریم و احادیث، نمونههای فراوانی یافت میشوند.
کلام در معنای مصطلح، ساختار و اسلوبی خاص دارد که در بردارندۀ اصطلاحات علمی است. تعبیر علم کلام نیز از سدۀ دوم هجری بر زبانها افتاد.(3)این علم - که به آن، علم اصول دین یا علم توحید و صفات هم میگویند -، عقاید اسلامی را با ادلّه، اثبات میکند و شبهات را پاسخ میدهد. شرح ملّا صالح نیز - که بر ابواب اعتقادی الکافی نوشته شده است، - از مباحث کلامی، غافل نبوده و در تبیین اصول اعتقادی و ردّ عقاید و اقوال باطل، همّت گمارده است. از جمله مباحث مطرح شده، میتوان به این موارد اشاره کرد:
دیگر طریق، مرتبۀ معرفت شهودی و عین الیقین است و مختص به کسی است که حق را به حق بشناسد. وی در جای دیگر، از برهان صدّیقین (از حق به حق رسیدن) استفاده میکند. (1)
. ر. ک: همان، ج 3، ص 70.
3. اسما و صفات الهی: شارح، بر توقیفی بودن اسما و صفات الهی، با تکیه بر احادیثْ تأکید میکند.(2)امامیه، دربارۀ اسما و صفات، روش میانهای دارد؛ نه همانند اشاعره میمانَد که منشأ اتّصاف ذات حق را اقتران به مبادی اوصاف دانسته و نه چون معتزله است که برای این اتّصاف، منشأی در ذات قائل نیست؛ بلکه امامیه، صفات را عین ذات میداند که شارح نیز بر آن تأکید دارد. مثلاً دربارۀ «حیای خداوند متعال» میگوید:یعنی از او قبایح صادر نمیشود و وقتی مبادی آثار، به او نسبت داده میشود، ارادۀ آن مبادی، جایز نیست؛ بلکه مراد، آثار آن است.(3)
خداوند تأکید و تصریح میکند و نمیتوان گفت که او بر خلاف امامیه، قائل به فاعل موجب بودن خداوند است. (1)
. ر. ک: همان، ج 1، ص 112.
6. ایمان و کفر: از دید امامیه، ایمان فقط تصدیق به قلب است و اقرار به زبان، نشانۀ آن است. شارح، ایمان را اعتقاد ثابت و جازم به احوال مبدأ و معاد، ملائکه، کتب رسل و... میداند. در جای دیگر، ایمان و کفر را دو طریق متقابل میداند که هر کدام، پیروانی دارند و دارای چهار طبقه و مرتبه هستند. (2)7. عرش: از موضوعات بحثانگیز کلامی، بحث عرش و مباحث پیرامون آن است.شارح، آن را در لغت به معنای «سریر ملک» ترجمه کرده است و عبارت «ایشان بر یمین عرشاند» را کنایه از کرامت و علوّ منزلت از مخلوقات دانسته، میگوید:
در عرف متشرّعه، عرش، به سه امر اطلاق میشود: ملک، جسم محیط بر سایر اجسام - که همان فلک تاسع است -، و علم محیط به جمیع اشیا.(3)
همانطور که گناهان ظاهری، باعث سلب نعمت میشوند، گناهان باطنی نیز این گونهاند.
علّامه شعرانی نیز در حاشیهای که به کتاب دارد، کلام شارح را توضیح میدهد و آن را نقد و بررسی میکند. (2)12. توبه: شارح، پذیرش توبۀ کسانی را که به جهالت، کاری انجام دادهاند، بر خداوند متعال واجب میداند؛ امّا علّامه شعرانی، قبول توبه را تفضّلی از جانب حضرت حق میداند که بر خداوند، وجوبی ندارد. (3)13. سحر: وی در شرح «برخی سخنانْ در زمرۀ سحرند»، مباحثی دربارۀ آن مطرح میکند و میگوید:
ظاهر، آن است که سحر در نفسِ امر، حقیقت دارد و ظاهر کتاب و سنّت نیز بر آن دلالت دارد.(4)
1) (1)
. ر. ک: همان، ص 36.
2) (2) . همان، ج 3، ص 152.
3) (3) . همان، ج 2، ص 167 و 168.
4) (4) . همان، ج 1، ص 295.
5) (5) . ر. ک: همان، ص 302 و 34.
مسلمانان، لغت فلسفه را از یونانیان گرفتند و به تبعیت از ارسطو، آن را در دو معنا به کار بُردند. معنای اوّل - که اصطلاح عام فلسفه بود -، به تمام دانشهای عقلیای که در برابر دانشهای نقلی است، اطلاق میشود که خود نیز تقسیماتی دارد؛ امّا معنای دوم - که اصطلاح خاصّ فلسفه است -، همان الهیات است.
ملّا صالح، گاه نظر به معنای اوّل دارد(1)
. ر. ک: همان، ص 135.
و گاه، معنای دوم را مدّ نظر قرار میدهد.وی پیرو مکتب فلسفی عصر خود (بویژه صدر المتألّهین) است و بر ارکان حکمت متعالیه، تکیه دارد و شناخت دیدگاه فلسفی او در فهم شرحش، تأثیر مهمّی دارد.
شارح، گاهی فلاسفه را متّهم به تخلیط حق و باطل میکند و گاه، عکس آن را عمل میکند. از جمله مباحثی که شارح، آن را بیان کرده، نکات زیر است:
شارح، بعد از تعریف عقل و توضیحات لازم، نکات مفیدی را در ضمن مباحث خود بیان میکند. (2)2. وجود مستقل و رابط: تمام موجودات، ممکن الوجودند، بجز ذات باری تعالی، و وجود آنها، عین ربط و فقر به علّت است. ملّا صالح، در شرح خود، از این نکته غفلت نکرده و بنا بر حکمت متعالیه، وجود ممکن، «فی نفسه و بنفسه و لنفسه»، وجود نیست؛ بلکه نظیر معنای حرفی است که استقلال ندارد. (3)3. حرکت جوهری: ملّا صدرا، حرکت جوهری را با ادلّۀ متعدّد، اثبات کرده و در
شرح ملّا صالح، این مقوله، با زبان ساده و قابل فهم برای اکثر مردم، بیان شده است. (1)
. ر. ک: همان، ص 148.
4. عقل مجرّد: شارح، در تعریف سوم از عقل میگوید:عقل، بر جوهر مفارق از ماده و فعل، اطلاق میشود.(2)
در مواضع متعدّدی نیز بر تجرّد عقل، تأکید دارد.
عرفان و تصوّف، فراز و نشیبهای زیادی را پشت سر گذاشته است. گاهی در علم و اخلاقْ نمود پیدا میکند و در زمانی دیگر، با وحدت وجود شناخته میشود.(6)در این زمینه، دیدگاهها و نظرهای متفاوتی وجود دارد.
عالمان شیعه و عرفان
دیدگاه علمای شیعه را دربارۀ عرفان و تصوّف میتوان به چند دسته تقسیم کرد:
گروهی که تصوّف برای آنها مسئلهای نبوده و موضع روشنی نداشتهاند، همانند علمای قرن ششم.
علمایی که تصوّف را قبول کردهاند و به ترویج آن پرداختهاند، همانند علمای قرن هفتم تا دهم.
عدّهای که با تصوّف بازاری، مخالفت میکردند و عرفان ناب و تصوّف حقیقی را ترویج مینمودند، مانند علمای قرن یازدهم.
گروهی از علما که شدیداً با هر نوع عرفان و تصوّف، مخالفت میکردند، همانند عدّهای از علمای قرن دهم و یازدهم.(1)
. «عالمان شیعه و تصوّف»، محمّد جاودان، مجلۀ هفت آسمان، ش 27، ص 207-208.
در بررسی شرح ملّا صالح، باید وی را در زمرۀ گروه سوم قرار داد که در جای جای کتاب خود، بر آن تأکید دارد،(2)به این معنا که از طرفی، با جریان عمومی تصوّف مخالفت میکند و از سوی دیگر، مفاهیم و اصول عرفان را در مباحث خود، مطرح مینماید.عرفان عملی
عرفان را میتوان در دو بخش نظری و عملی، مورد بحث قرار داد. از نظر ملّا صالح، بخش عملی عرفان، به تصفیۀ قلب از رذایل و متّصف شدن به فضائل میپردازد و باید تحت نظر سالک إلی اللّه باشد و از این جهت که دربارۀ «چه باید کرد» بحث میکند، مانند علم اخلاق است؛ ولی با علم اخلاق نیز تفاوتهایی دارد که به مواردی از آن اشاره میگردد:
یک. هدف اصلی عرفان عملی، بیان رابطۀ انسان با خداست، بر خلاف اخلاق که ضرورتی نمیبیند دربارۀ رابطۀ خداوند و انسان بحث کند.
دو. عرفان عملی، براساس بینش خاصی که از خدا و عالم دارد، بنا شده است، بر خلاف اخلاق که چنین نیست.
سه. هدف عرفان عملی، گسترش ظرفیت وجودی انسان است تا رسیدن به فنای فی اللّه؛ امّا در اخلاق، هدف اصلی، تهذیب نفس و روح انسانی است. (1)
. آشنایی با علوم اسلامی، ص 140.
عرفان نظریعرفان نظری، عبارت است از: شناخت خداوند متعال از جهت اسما و صفات، شناخت مبدأ و معاد و.... از جمله مباحث عرفان نظری، میتوان به «وحدت وجود» اشاره کرد که در بین عرفای اسلامی، چهار گونه مطرح شده است:
ملّا صالح، بر وحدت تشکیکی وجود تأکید دارد؛ یعنی حقیقت وجود، ذو مراتب است.(2)وی بر تهذیب نفس و سیر و سلوک، تأکید فراوان دارد و تلاوت قرآن همراه تفکّر، مطالعۀ احوال گذشتگان و تأمّل در احوال انبیا و اولیا را در سیر و سلوک مؤثّر میداند(3)و بر ضرورت وجود مرشد در پیمودن طریق إلی اللّه، تأکید دارد. (4)فناء فی اللّه
این بحث از مباحث مهم و مشکل عرفانی است. به طور کلّی، میتوان فنا را به سه گونه بیان کرد: فنای اراده، فنای صفات و فنای ذات. آن دسته از عرفا که به جنبههای اخلاقی، نظر خاص دارند، فنای اراده و اوصاف را مطرح کردهاند و آنان که بیشتر به جنبههای نظری عرفانْ توجّه دارند، ضمن پذیرش فنای اراده و فنای صفات، به فنای ذات نیز معتقدند.(5)
شارح نیز فنا را به معنای فنای صفات و اراده میداند. (1)
. ر. ک: شرح ملّا صالح، ج 1، ص 248.
اخلاق، از شعبههای حکمت عملی است و شارح، به این حوزه، توجّه ویژهای دارد و از آیات و احادیث برای بیان مقصود خود استفاده میکند. دربارۀ طرح مباحث اخلاقی این شرح، نکات زیر قابل توجّه است:
بیان منشأ و دستهبندی فضایل و رذایل
شارح، در شرح حدیث جنود عقل و جهل، فضایل را به اتّفاق حکما، به چهار دسته تقسیم میکند: حکمت، شجاعت، عفّت و عدالت. ایشان انسان را دارای سه قوّۀ:
ناطقه، غضبیه و شهویه - که متباین هم هستند - میداند و در ادامه، نکات مفیدی را بیان میکند. (2)عدالت در باب اخلاق
اسلام، دین اعتدال است و دستورهای اخلاقی آن نیز دارای حد وسط است و عدل در مفهوم فردی آن، امر میانهای است. ملّا صالح، عدالت را در تمام امور، لازم میداند.
تأثیر علم و عمل بر یکدیگر
ملّا صالح، در شرح خود، بر تأثیر متقابل علم و عمل تأکید میکند.(3)وی رذایل اخلاقی را بیماری مُسری میداند و معتقد است که هر رذیلهای، منجر به رذیلۀ دیگر میگردد.(4)
در ادامه، وی به لغزشگاههای اخلاقی نیز توجّه میکند و به تبیین آنها میپردازد. (1)
. همان، ج 1، ص 217.
در هر جا که به تفکّر و استدلال نیاز باشد، قواعد منطقی، وجود دارد و این قواعد، در شرح ملّا صالح، زیاد استفاده شده است. وی به مبحث الفاظ و چگونگی استدلال و برهان توجه دارد و آن جا که دربارۀ تفاوت «ریا» و «شوب» توضیح میدهد، رابطۀ آن دو را «تباین» ارزیابی میکند، که گاه، رابطۀ عموم و خصوص من وجه است و گاه عموم و خصوص مطلق. ایشان در شرح خود، به مباحث کلّیات خمس، انواع قضایا، قیاس و... اشاره میکند و از آن، در شرح روایات و چگونگی استدلال بر مسائل اعتقادی، بهره برده است. (2)
علوم قرآنی، از جمله علومی است که مباحث کلّی شناخت قرآن را تبیین میکنند و باعث برطرف شدن مشکلات و شبهاتی در خصوص قرآن میگردند. این علوم، به مباحثی چون شأن نزول، ناسخ و منسوخ، و محکم و متشابه و... میپردازند. لذا در بررسی و شرح احادیث، بیتردید، مباحث علوم قرآنی به میان میآیند.
ملّا صالح برای درک بهتر و آسانتر کلام الهی، از شأن نزول آیات، یاری جسته است، مثلاً شأن نزول آیۀ «إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ» را عمار بن یاسر میداند.(3)وی با استناد به قاعدۀ «خصوص السبب لایخصّص عموم الحکم»، احکام را قابل
حمل میداند و مخصوص یک واقعۀ خاص نمیداند.(1)
. همان، ج 2، ص 129.
وی به بحث قرائات،(2)متشابهات،(3)قول به صرفه(4)و... توجّه داشته، آنها را بیان میکند.علم فقه، عبارت است از: آگاهی یافتن به احکام شرعی فرعی از ادلۀ تفصیلی آنها. ملّا صالح، اصول و روضۀ الکافی را شرح کرده، ولی فروع را شرح نکرده است. با وجود این، در برخی موارد، مباحث فقهی را نیز مطرح کرده و تأکید میکند که فقه در احادیث، غیر از آن چیزی است که در عرف متأخّران، رایج شده است.
مراد از فقه در احادیث، «بصیرت در امر دین» است، برخلاف معنای مصطلح امروزی که بر «علم به احکام شرعی و فرعی، با استفاده از ادلۀ تفصیلیه» اطلاق میشود. اکنون به نمونهای از این مباحث فقهی اشاره میگردد:
اوّلین بار، در شرح مقدّمۀ مؤلّف، به این بحث پرداخته شده است. در آن جا آمده که شرط تکلیف و این که فرد، مخاطب امر و نهی واقع شود، عقل است و این آگاهی در اصول، باید مبتنی بر استدلال و برهان باشد.(5)البته ایشان در جایی دیگر، خلاف نظر خود را ابراز کرده و علّامه شعرانی، این امر را از شارح، عجیب قلمداد میکند. (6)2. قیاس
شارح، ذیل عبارت: «من عمل بالمقاییس»، توضیح میدهد که مراد از قیاس، «مما
یقدر به الشیء و یوزن به» است و قیاس، عبارت از اثبات حکم اصل در فرع، به جهت اشتراک آن دو در علت است و مراد از عمل به قیاس، اعتقاد به حجّیت آن.(1)
. شرح ملّا صالح، ج 2، ص 132.
وی در شرح حدیث سیزدهم از باب بدع و قیاس، شبههای قوی در باب قیاسْ مطرح میکند و پاسخ میدهد و علّامه شعرانی، با اشاره به این که شبهه، قوی است، جواب را کافی نمیداند و پاسخی کامل و دقیقتر میدهد. (2)3. نیّت و اعتبار قول و فعلاگر عبادت برای خداوند یا غیر او باشد، حکم آن معلوم است؛ ولی اگر خداوند و غیر او را لحاظ کند، عبادت او با استناد به آیات و احادیث، چند وجه دارد: 1. صحیح است؛ 2. باطل است؛ 3. قائل به تفصیل شویم که اگر عبد، قصد ذاتی داشته، عبادتْ صحیح است و ضمیمۀ قصد تبعی است؛ امّا اگر عکس این مورد یا حالت تساوی بود، عبادتْ باطل میشود، هر چند در هر سه وجه، احتیاط لازم است.(3)وی دربارۀ اصطلاحات فقهی و توضیح آنان (همچو ابن سبیل،(4)اصالت احتیاط،(5)ارتداد(6)و...) بحث کرده است. وی، گاهی آرای فقهی را بیان میکند و نکات دیگری را در ذیل این اقوال و مطالبْ یادآوری میکند.(7)بنا بر این، در شرح ملّا صالح مازندرانی، از انواع علوم استفاده شده و نشان میدهد که شارح، احاطۀ کامل به علوم و فنون عصر خود داشته است.
الکافی، کتابی است شامل سه بخش: اصول (متضمّن مباحث معرفتشناسی، توحید و امامت و مباحث اخلاقی)، فروع (حاوی یک دوره فقه از طهارت تا دیات) و روضه (شامل: خطب، مواعظ، مسائل تاریخی و...). این تقسیمبندی، اوّلین بار، در دورۀ شرحنویسی و توسط ملّا صدرا صورت گرفت. تا کنون، 27 شرح بر اصول الکافی یا تمام کتابْ نگاشته شده و ده حاشیه بر آن زده شده است. این حاشیه و شرحنویسی، از نیمۀ دوم سدۀ دوم هجری، آغاز شده است.
ملّا صالح در شرح خود، بیش از همه، از شرح ملّاصدرا استفاده کرده است. صدر الدین محمّد شیرازی، معروف به «صدرالمتألّهین» یا «ملّاصدرا»، از بزرگان فلاسفۀ الهی است. اندیشههای وی در معقول و منقول، راهگشای بسیاری از مسائل است. وی تمام «کتاب العقل و جهل» الکافی و برخی کتب دیگر آن را شرح کرده است.
شرح ملّاصدرا در سال 1282 ق، در یک جلد رحلی، به چاپ سنگی رسید و پس از آن، با تحقیق آقای خواجوی در دو جلد چاپ شد. این شرح، بسیار سودمند و مفید است و ملّا صالح، به رغم اثرپذیری فراوان از شرح ملّاصدرا، بسیار بر او اعتراض میکند و به قول علّامه شعرانی: «غالب اعتراضات وی، مناقشات لفظی است».(1)
. تعلیقة علی اصول الکافی للمازندرانی، ج 1، ص 8.
1) (1)
ملّا صالح در این شرح، بیش از همه، از شرح ملّاصدرا استفاده کرده است. ایشان از حاشیۀ استرآبادی (م 1036 ق)، تعلیقۀ میرداماد (م 1041 ق) و حاشیۀ میرزا رفیعا
(م 1082 ق) نیز استفاده کرده است.
وی پرچمدار اخباریون در اوایل قرن یازدهم بود و با نگارش کتاب الفوائد المدنیة، موجب احیای این تفکّر شد. وی بر الکافی نیز حواشی زده که در فهرست نُسخ خطّی کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی رحمه الله، در قم موجود است. ملّا صالح از وی با عنوان «الفاضل الأمین الاسترآبادی»(1)
. همان، ج 6، ص 21 و 147 و 367.
یا «الاسترآبادی»(2)نام میبَرد. البته دقیقاً معلوم نیست که مراد وی، محمّد استرآبادی، صاحب کتاب رجال است یا همان استرآبادی معروف است.محمّدباقر بن محمّد حسینی استرآبادی، معروف به میرداماد (استاد صدر المتألّهین) به حکمت شهره بود. وی در این زمینه، کتب متعدّدی نوشته از جمله: الرواشح السماویة فی شرح الأحادیث الإمامّیة، که حکم مقدّمهای بر تعلیقۀ الکافی دارد و در التعلیقة علی الکافی، متون احادیث را بررسی کرده است. مراد وی از این تعلیقه، حلّ غوامض و مبهمات کتاب الکافی است. ملّا صالح از وی با عناوین: «سیّد الحکماء الإلهیّین» یا «سیّد داماد» نقل میکند. در برخی موارد، به نقد کلام میرداماد میپردازد(3)و گاهی، قول او را فصل الخطاب میداند.(4)
میرداماد، از اقوال ملّاصدرا در بررسی اسناد نیز سود جسته است.
وی در سال 998 ق، در زواره و در عصر صفویه به دنیا آمد. نامش سیّد رفیع الدین محمّد بن حیدر حسینی طباطبایی بود. او استاد علّامه مجلسی و شاگرد شیخ بهایی بود. از جمله آثار وی میتوان به حاشیه بر اصول کافی اشاره کرد. این حاشیه از آغاز کتاب تا کتاب الحجّة، نگاشته شده است. البته از آن جا که این شرح، همزمان با شرح ملّا صالح بوده، نمیتوان گفت این مطلب را یکی از دیگری اخذ کرده است.
وی از معروفترین عالمان شیعه در عصر صفویه بوده و آثار فراوانی از خود به یادگار گذاشته است، از جمله: بحار الأنوار و مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول صلی الله علیه و آله و سلم.
این شرح، در سال 1076 ق، پایان یافت.
علّامه مجلسی در برخی موارد، از شرح ملّا صالح استفاده کرده است.(1)
. مرآة العقول، ج 1، ص 255.
البته ناگفته نماند که ملّا صالح و علّامه مجلسی، در بسیاری موارد، با یکدیگر اختلاف نظر دارند(2)و در غالب موارد، علّامه شعرانی، نظر ملّا صالح را ترجیح میدهد.(3)از دیگر کتب میتوان به ترجمۀ فارسی سید جواد مصطفوی از اصول الکافی اشاره کرد که گاهی همراه با توضیحات و حل مبهمات است.خلاصه، میتوان شرح ملّا صالح، شرح ملّاصدرا، و مرآة العقول را از مهمترین شروح بر اصول الکافی دانست با این تفاوت که بیان ملّا صالح، بسیار شیوا و روان است، بر خلاف شرح ملّاصدرا که دارای مضامین و مفاهیم سنگین فلسفی است. وجه
امتیاز آن بر مرآة العقول نیز این است که شرح ملّا صالح، به همراه تعلیقۀ علّامه شعرانی است که بر غنای آن میافزاید. از طرف دیگر، تمایلات اخباری علّامه مجلسی، سبب مخالفت او با برداشتهای عقلی شارحان قبل از خود است، بر خلاف ملّا صالح که به علوم عقلی، عنایت بیشتری داشته است و میتوان گفت: «این کتاب، شرحی است متوسط بین شرح ملّاصدرا و مرحوم مجلسی». (1)
. یادمان استاد غفاری، ص 16.
شرح و فهم حدیث در شرح ملّا صالح، بر شیوهای علمی و منطقی استوار است. وی به جایگاه سند و متن حدیث در شرح خود توجّه دارد. وی متنگراست و شرح او مشحون به نکات ادبی و استفاده از مبدأ و مصادر و معانی کلمات و واژههاست. وی نگاه جامعی به احادیث دارد و برای فهم حدیث، از آیات نیز استفاده کرده است. عقل، مستند دیگر او در فهم حدیث است. وی احتمالات گوناگون را مطرح کرده و از حکم قطعی، پرهیز میکند. به مباحث عقلی و نقلی، توجّه ویژهای دارد و به مباحث گوناگون از جمله: موضوعات قرآنی، اخلاقی، عرفانی و... میپردازد.
رسالۀ خانم صرفی، یکی از بهترین رسالههایی است که دربارۀ شروح الکافی، دفاع شده و نکات بسیار مثبتی در استفاده از منابع گوناگون، جامعیت طرح و اتقان دارد؛ امّا با همۀ این امتیازها، خالی از نقص نیست. از آن جا که نقد و بررسی، باعث پربار شدن هر اثر علمی است و بر غنای آن اثر میافزاید، در این جا مواردی را که به نظر میرسد، نویسندۀ محترم به آن توجّه نداشته، بیان میشود؛ باشد که در صورت صحیح بودن، این موارد و اشکالات، بر طرف شوند.
1) (1)
یکی از مشکلات اساسی خیلی از کتابها و پایاننامهها، وجود غلطهای تایپی بسیار است که این رساله نیز از این اشکال، در امان نمانده و در تصحیح آن، دقّت لازم، انجام نگرفته که به مواردی از آن اشاره میشود.
در وسط صفحۀ هفت، آمده: «تفاوتهای یادی» که «ز» از قلم افتاده است.
در اوّل صفحۀ سی، آمده: «بر نگارش شرحیمیانه»
در شماره گذاری، دقّت لازم نشده؛ در ص 122، آورده: «2-2-9» امّا تیتر بعدی آن: «3-2-9-1» است.
تکرار کلمات در سطرهای میانی ص 135: «درباب معنای اختلاف اختلاف احادیث».
یا در پایان ص 147: «و رسل و نچه».
گاهی بعضی کلمات، به واژۀ دیگر تبدیل شدهاند، مثلاً در ابتدای ص 169 آمده:
«انسان، دارای قوای سه گانه متباین است... این قواعد، عبارتاند از».
یا در پایان ص 190 و 191، به جای «میرداماد» از «ملّاصدرا» استفاده کرده و پرواضح است با توجّه به اینکه «سیّد الحکماء»، به میرداماد اطلاق میشود، مراد، ملّاصدرا نیست.
که احتمالاً مراد «گنجی» است و مواردی دیگر که نیازمند بازنگری مجدد است.
وی ابتدا، بحث «عالمان شیعه و عرفان» را آورده و بعد از آن در ص 163، به «تعریف عرفان و تصوّف» پرداخته است؛ حال آن که، تعریف، بر هر امر دیگری مقدّم است.
یا در همین بحث «تعریف عرفان»، عرفان عملی را بر عرفان نظری، مقدّم کرده، در
حالی که عرفان نظری، از لحاظ رتبه، مقدّم بر عرفان عملی است.
از طرف دیگر، نوع پاورقی و بیان آن، اشکال دارد و لازم نیست که تمام اطلاعات کتابشناسی منبع ذکر شده، در پاورقی بیاید، مانند صفحه 57، 132، 137 و...؛ بلکه باید در قسمت منابع و مآخذ پایانی کتاب، بیان گردد.
در این قسمت، برخی از نکاتی را که نویسنده، از لحاظ محتوا و اصول تحقیق، رعایت نکرده و محلّ اشکال است، بیان میشود.
«علینا إلقاء الاُصول و علیکم بالتفرّع» را از کتاب شرح اصول فقه (ج 1، ص 9) بیان میکند و حال آن که این حدیث، در بسیاری از کتب شیعه (از جمله وسائل الشیعة) بیان شده است.(1)
. ر. ک: المهذّب، ج 1، ص 25؛ الفصول المهمة فی اصول الأئمّة، ج 1، ص 554 و مستطرفات السرائر، ص 575.
2. خانم صرفی (در صفحۀ پنج)، مدّعی شده است که: «پس از قرآن کریم، حدیث و علوم مرتبط با آن، حجم عظیمی از نوشتهها را به خود اختصاص داده است».1) (1)
حال آن که این امر در کتابهای شیعه، برعکس است و کتب حدیثی، شروح آن و علوم مرتبط با آن، از علوم قرآنی و تفاسیر، بیشترند، هر چند که در این اواخر، این روند، در حال دگرگونی است.
وی در پاراگراف دوم از صفحۀ هشت، مدّعی شده که: «ملّا صالح، به ذمّ اصول و اصولیین پرداخته» و برای این مدعای خود، منبعی ذکر نکرده، حال آن که چنین ادّعایی، با توجّه به این که هدف، «روششناسی ملّا صالح» است، بدون ذکر منبع، نه تنها عیب است، بلکه از ارزش یک تحقیق علمی نیز میکاهد و جا داشت که موارد آن را برمیشمرد و یا اگر کسی چنین ادعایی داشته، مدّعی را مشخص میکرد.
نویسنده، با آن که زحمت فراوانی در معرّفی و تحلیل این شرح کشیده و ابعاد گستردهای از رساله را به مباحث تحلیلی و توصیفی اختصاص داده، امّا از نقد و بررسی، کمتر استفاده کرده است.
مثلاً در صفحۀ 42، عبارت:«نتیجه آن که شارح...»، این دیدگاه باید بررسی و نقد میشد یا در صفحۀ 35 در ذیل حدیث: «الرضاع لحمة کلحمة النسب»، میتوانست دیدگاه ملّا صالح را با مراجعه به کتبی چون: جامع المقاصد (ج 12، ص 242) و حدائق الناظرة (ج 23، ص 442) تأیید و اثبات کند.
یا در صفحۀ 43 از ملّا صالح اینگونه نقل میکند:«حدیث، معتبر است هر چند راوی، دروغگوست؛ چرا که دروغگو، گاهی راست میگوید». با این دلیلِ ملّا صالح، نمیتوان چیزی را ثابت نمود. از این رو، جا داشت که نویسنده، این مطلب را یادآوری و بررسی میکرد.
در صفحۀ 46 و 47، هشت حدیث را از ملّا صالح ذکر میکند و شارح، در مورد شش مورد از آن احادیث، داوری نموده و نظر خود را ابراز کرده است.
«و فروع الکافی را واگذاشته است» و به نظر میرسد که نمیتوان وجهی برای جمع آن دو یافت.
الذریعة إلی تصانیف الشیعة، محمد حسن بن علی المنزوی (آقا بزرگ الطهرانی)، تهران: اسلامیه، 1347 ش.
روششناسی تفسیر قرآن، علی اکبر بابایی، تهران: سمت، 1379 ش.
وسائل الشیعه، محمّد بن حسن حرّ العاملی، قم: مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث، 1414 ق.
تلامذة العلّامة المجلسی، احمد الحسینی، قم: مکتبة آیة اللّه مرعشی، 1410 ق.
مبادی العربیة، رشید شرتونی، قم: دارالعلی، 1419 ق.
التعلیقة علی شرح اصول الکافی للمازندرانی، ابوالحسن شعرانی.
کنزالفوائد، محمّد بن علی الکراجکی، تحقیق: عبداللّه نعمة، بیروت: دارالأضواء، 1405 ق.
مرآت الأحوال جهان نما، احمد بهبهانی، تصحیح: علی دوانی، تهران: مرکز فرهنگی قبله، 1373.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی الرازی، ترجمه و شرح: جواد مصطفوی، تهران:
ولیعصر، 1375.
دارصعب، 1401 ق.
مقباس الهدایة، عبد اللّه بن محمّد حسن المامقانی، تلخیص: علی اکبر الغفاری، تهران: صدوق، 1369 ش.
کنزالعمّال، علی المتّقی بن حسام الدین الهندی، تحقیق: بکری حیانی و صفوة صقا، بیروت: مؤسسة الرسالة.
مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (العلاّمة المجلسی)، تحقیق: السیّد هاشم الرسولی المحلّاتی، تهران: دارالکتب الإسلامیه، 1370 ش.
جامع المقاصد، علی بن حسین المحقّق الکرکی، قم: مؤسسة آل البیت، 1374.
الحدائق الناظرة فی أحکام العترة الطاهرة، یوسف بن أحمد البحرانی، قم: جامعۀ مدرسین، 1363 ش.
زندگینامۀ علّامه مجلسی، مصلح الدین مهدوی، تهران: همایش بزرگداشت علّامه مجلسی، 1378 ش.
شناختنامۀ علّامه مجلسی، مهدی مهریزی و هادی ربّانیخواه، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1378 ش.
المهذّب، عبد العزیز بن البرّاج الطرابلسی، قم: جامعۀ مدرسین، 1406 ق.
الفصول المهمّة فی اصول الائمّة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی، قم: مؤسسۀ معارف اسلامی، 1418 ق.
«عالمان شیعه و تصوّف»، محمّد جاودان، مجلّۀ هفت آسمان، شمارۀ 22، 1383 ش.
«نقد حدیث، کتابشناسی و متنپژوهی»، محمّد حائری عمادی، مجلّۀ علوم حدیث، شمارۀ 35 و 36.
آشنایی با علوم اسلامی، رضا برنجکار، تهران: سمت، 1378.
(1)محمّد جعفر شهروزی
پژوهشی است دربارۀ مسائل مربوط به مورد صدور احادیث و جایگاه و اهمیت آن در حدیثپژوهی و بررسی موضوعات مورد صدور احادیث الکافی.
این رساله، در پنج فصل تنظیم گشته که چهار فصل اوّل آن، جنبۀ مقدمۀ رساله را دارد به همین منظور، فصل اوّل را به کلّیات حدیث، فقه الحدیث (درایة الحدیث) و مباحث مربوط به آنها اختصاص داده و اصطلاحات مطرح شده در رسالۀ خویش را در این فصل توضیح داده است.
در فصل دوم، اصطلاح «مورد صدور حدیث»، اهمیت شناخت آن، آثار و کتب نوشته شده در بارۀ آن و فواید آن را بیان نموده است.
در فصل سوم - که به اعتقاد نویسنده، یکی از مهمترین فصول این پژوهش است -، «مباحث مورد صدور حدیث»، مطرح شده است. وی، در ضمن دستهبندیهای موضوعات مورد صدور و بررسی اعتبار مورد صدور احادیث، به مطالب بکر و ارزندهای اشاره کرده است.
در فصل چهارم، رابطۀ مورد صدور احادیث، با اسباب نزول قرآن را بررسی کرده و در
1) (1) . «بررسی مورد صدور احادیث کتاب الکافی»، محمّد جعفر شهروزی، پایان نامۀ کارشناسی ارشد، استاد راهنما: دکتر مهرداد صفر زاده، استاد مشاور: دکتر سید عادل نادعلی، دانشکدۀ ادبیات وعلوم انسانی، دانشگاه رازی کرمانشاه، تیر ماه 1382 (گزارش وتحلیل: علی نجفی نژاد).
خلال آن، شباهتها و تفاوتهای این دو را بیان نموده است.
فصل پنجم - که آخرین فصل رساله است -، ابتدا معرفی مختصری از ثقة الاسلام کلینی و کتابش الکافی است و سپس موضوعات مورد صدور احادیث الکافی را بررسی نموده است.
آنچه در ادامه میآید، خلاصه و گزارشی از مهمترین مطالب این پنج فصل است. این جانب با گزارشی اجمالی از این پایاننامه، به جایگاه و اهمیت موضوع پرداخته، آن گاه یکایک فصول آن را به طور خلاصه گزارش کردهام و ویژگیهای این اثر و در پایان، جمعبندی و پیشنهادهایی را ارائه دادهام.
بهترین راه آشنا شدن با رهنمودهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمّۀ اطهار علیهم السلام، استفاده از سخنان ایشان است. برای بهرهگیری از کلام ایشان، باید به عواملی که در فهم حدیث مؤثّرند، توجّه کرد. یکی از این عوامل، شناخت و آگاهی از آن زمینههایی است که موجب میشدند احادیث، از معصومان علیهم السلام صادر شوند؛ زیرا ایشان بسیاری از سخنان خویش را با توجّه به سؤالهایی که از محضرشان میشد، یا حوادثی که روی میداد و یا مسائل دیگر، بیان میکردند. این شرایط و موقعیتها، همان مورد صدور احادیث هستند که میتوانند در فهم احادیث، مؤثّر باشند. پژوهش فعلی، گامی در جهت آشنایی بیشتر با این موقعیتها و مناسبتهاست.
بدین منظور، مؤلّف محترم پایاننامه، کتاب الکافی را که اوّلین کتاب جامع حدیثی شیعیان است و از قرن چهارم باقی مانده، مدّ نظر قرار داده و احادیث آن را با توجّه به مورد صدورشان، بررسی کرده است. ایشان در این رساله، در پی یافتن جوابی برای این سؤال مهم است که مورد صدور احادیث، در فهم آنها چه نقشی ایفا میکند و میزان تأثیر آن در فهم احادیث، چه اندازه است؟
اهداف نویسنده در نگارش این پایاننامه، از این قرار است:
ارائۀ تعریفی روشن از مورد صدور احادیث و بررسی اهمیت، فواید و مباحث مربوط به آن؛
آشنایی با افراد و وقایعی که حدیث، در خصوص آنها صادر شده است؛
به دست آوردن معیارها، شاخصها و اصول کلی، برای دسته بندی مورد صدور احادیث و نیز دستهبندی احادیث با توجّه به مورد صدورشان؛
ارائه اثری نوین در این زمینه.
اهمیت این پژوهش و این نمونه پژوهشها، وقتی روشن میشود که امروزه میبینیم، افراد زیادی طبق رأی و سلیقۀ خود، احادیث را معنا میکنند و چه بسا حدیثی در خصوص موضوع خاصی صادر شده باشد و اکنون در موارد دیگری که مناسبت ندارد، تطبیق میگردد. پس ضرورت، ایجاب میکند که برای جلوگیری از چنین انحرافهایی، چشماندازی روشن از مورد صدور احادیث، ارائه شود تا قواعد عمومی برای فهم حدیث، ارائه و اشتباهها و ابهامها برطرف شوند. نویسنده، در رسیدن به این اهداف و روشن نمودن مطلب، تا حدودی توانسته است کار را به خوبی، پردازش نماید.
در لغت، حدیث، معنای گوناگونی دارد. مانند: خبر جدید،(1)
. قاموس المحیط، ذیل مادّۀ «حدث».
هر چیز تازه و نو،(2)وقوع و ظهور،(1)
. المعجم الوسیط، ذیل ماده «حدث».
پدیدار شدن چیزی که نبوده،(2)مترادف کلام،(3)و ضدّ قدیم.(4)در اصطلاح محدّثان، بر قول و فعل و تقریر منسوب به معصوم علیه السلام، گفته میشود. (5)فقه الحدیث، به همراه اصول حدیث (روایة الحدیث)، دو رکن علم الحدیث به شمار میروند. موضوع فقه الحدیث، متن حدیث است و هدف آن، فهم معنا و مقصود اصلی احادیث است.
از نامهای دیگر این علم، «شرح الحدیث، نقد متن الحدیث، نقد نصّ الحدیث، متنشناسی حدیث، نقد و بررسی متن حدیث»،(6)ذکر شده است که هر کدام به نوعی، به بررسی متن حدیث و فهم معنای آن اشاره دارند.
امّا اصول الحدیث، به بررسی سند روایت میپردازد و هدف از آن، شناخت حدیث صحیح از غیر صحیح یا ضعیف از قوی است.
در کتب علوم حدیثی، به مباحث مختلفی که مربوط به فهم متن حدیث هستند، اشاره شده است از جمله:
الف. امور مهمی که در فهم حدیث مؤثّرند. مانند: عرضۀ محتوایی حدیث بر قرآن؛ تحقیق در بارۀ مورد صدور حدیث و آنچه در فهم مدلول آن دخیل است؛ توجّه به این که حدیث بر ظاهرش حمل شده است یا مراد، چیز دیگری است و از متشابهات است؛ شناخت حدیث عام، خاص، مطلق، مقیّد و....(1)
. ر. ک: تلخیص مقباس الهدایة، ص 246-263.
ب: علوم متن را میتوان چنین تقسیم کرد:علوم متن، به لحاظ گویندۀ آن مانند: حدیث قدسی، حدیث معصوم علیه السلام و قول صحابی؛
علومی که متن حدیث را شرح میدهند، مانند: غریب الحدیث، و علل صدور حدیث؛
علومی که به لحاظ مقابلۀ متن روایت شده با روایات دیگر، حاصل میشوند که شامل: شناخت انواع حدیث مقلوب، معلّل، مدرّج، مضطرب، مزید، مصحّف، ناسخ و منسوخ، مختلف الحدیث و... میشود.(2)ج. علوم متن، عبارتاند از علومی که نسبت به گوینده، در نظر گرفته میشوند و نیز شناخت غریب الحدیث، ناسخ و منسوخ، اسباب ورود و....(3)همان طور که دیده میشود، مورد صدور حدیث، یکی از مباحثی است که مربوط به فهم متن حدیث است. همچنین در بعضی از کتب علوم حدیثی، بحثِ مورد صدور، در کنار مباحثی مانند ناسخ و منسوخ، غریب الحدیث و مختلف الحدیث - که از مباحث مربوط به متن حدیث هستند -، مطرح شده است. (4)
هر روایتی، از یک سند و یک متن تشکیل شده و مورد صدور حدیث، نه جزء سند
است و نه جزء متن؛ امّا چون در فهم حدیث تأثیر دارد، از مباحث فقه الحدیث شمرده میشود. اگر حدیثی، دارای مورد صدور باشد، راوی، پس از ذکر سند، ابتدا مورد صدور و سپس متن حدیث را ذکر میکند. البته گاه نیز حدیث، حالت سؤال و جواب دارد و یا در حادثهای که در حال اتّفاق افتادن است، پیوسته بین دیگران و معصوم علیه السلام گفتگوست، در نتیجه، مورد صدور، در خلال حدیث در جریان است؛ امّا در عین حال، جدای از متن حدیث (کلام معصوم علیه السلام) است.
نویسنده در این فصل مقدّماتی، به مطالب مهم و ضروریای اشاره کرده که در فهم موضوع مورد بحث، مؤثّر هستند. مانند اهمیت فهم حدیث و رابطۀ فهم حدیث با مورد صدور حدیث و.... امّا نباید از این نکته غافل شد که هر چند که بیان معانی لغوی و اصطلاحی، بسیار مفید است، ولی باید به تحلیل کلماتی پرداخت که مربوط به پایاننامه بوده و برای خواننده، مأنوس نیست و یا اگر مأنوس است، نویسنده، از تحلیل آن قصد دارد نتیجۀ دیگری بگیرد. به نظر میرسد در این اثر، زیاد از حدّ به این گونه مسائل و در برخی موارد، به واضحات، پرداخته شده است. مانند معنای لغوی و اصطلاحی حدیث. در برخی موارد، توضیح اصطلاحات، ارتباط چندانی با اصل موضوع پایاننامه ندارد. مانند معنای لغوی و اصطلاحی فقه الحدیث و درایة الحدیث. شایسته بود در این گونه موارد، به بیان اجمالی اکتفا میشد. علاوه بر این که در پارهای موارد، مطلب نقل شده، با نشانی منبع، تطابق ندارد.(1)
. ر. ک: ص 9، پاورقی 1.
اوّلین تعبیری که در کتب حدیثی در این باره شده، اصطلاح «اسباب الحدیث»(2)است
که با توجّه به معنای آن، آرام آرام، اصطلاح «اسباب ورود الحدیث»(1)
. ر. ک: الوسیط، ص 466؛ المصباح، ص 135.
جایگزین آن شد. بعد از آن نیز «اسباب صدور الحدیث»(2)رواج یافت. سپس «مورد صدور حدیث»(3)به عنوان معادلی دیگر برای آن انتخاب شد. «شأن صدور حدیث»(4)و «علّت صدور حدیث»(5)هم، مترادفهای دیگری هستند که به تازگی به کار رفتهاند.در اصطلاح، سبب ورود حدیث، عبارت است از امری (حادثهای، مناسبتی، نیازی، پرسشی، موضوعی، و...) که موجب میشود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، یا یکی از امامان علیهم السلام، به خاطر آن یا در ارتباط با آن، حدیثی را بیان کنند که دریافت آن، در فهم حدیثْ مؤثّر است.
امّا علم سبب ورود حدیث، علمی است که در پی شناخت و بحث دربارۀ اسباب موقعیتها و زمینههایی است که معصومان علیهم السلام به دنبال آنها حدیثی بیان کردهاند. بنا بر این، شناسایی احادیثی که دارای مورد صدور هستند، بررسی مورد صدور آنها و میزان تأثیرشان در فهم احادیث، در حیطۀ این دانش قرار دارد.
شناخت مورد صدور، راهی قوی برای فهم حدیث و موجب تقویت فهم آن است و نوری بر حدیث میافکند و آن را کاملاً واضح و روشن میکند که در چه موقعیتی بیان شده است. از سوی دیگر، سخنان معصومان علیهم السلام دارای وجوه معنایی هستند، همان
گونه که قرآن هست. پس چنین نیست که حدیث، فقط در چارچوب مورد صدورش، معنا شود؛ بلکه مورد صدور میتواند روشنکنندۀ یکی از معانی حدیث باشد. به عبارت دیگر، معنای اولیۀ حدیث را میتوان با استفاده از مورد صدورش، به آسانی درک کرد و میتوان معانی دیگری را در راستای مقصود اصلی حدیث، از آن استنباط نمود.
در شناخت مورد صدور احادیث، فواید متعدّدی مترتّب است که آشنایی با آنها در استفادۀ بهینه از مضامین احادیث، بسیار مؤثّر است. برخی از آنها عبارت از:
مانند:
إنّ الملائکةَ أراهم یمشونَ أمامَها و نحن تبعٌ لهم؛ (1)
. الکافی، ج 3، ص 169.
ملایکه را میبینم که پیش رویآنها در حرکتاند و ما هم پیرو آنها هستیم.در این حدیث، مشخّص نیست که ملایکه، مقابل چه چیزی یا چه کسی در حرکتاند و حدیث، در هالهای از ابهام قرار دارد و این مورد صدور است که امکان فهم حدیث را برای ما میسّر میکند. امام باقر علیه السلام میفرماید:
مَشی النبیُّ خَلفَ جنازةٍ، فقیل له: یا رسولَ اللّهِ! ما لَکَ تمشی خَلفَها؟ فقال: إنّ الملائکةَ أراهُم یمشونَ أمامَها و نحنُ تبعٌ لهم؛(2)
پیامبر در پشت جنازهای در حرکت بود. کسی به او گفت: ای رسول خدا! چه شده که در عقب آن حرکت میکنی؟ فرمود: «ملایکه» را میبینم که در جلوی آن در حرکتاند و ما هم پیرو آنها هستیم.
گاه سبب ورود، باعث میشود که حدیثی را مخصوص فرد یا گروهی خاص کند.
مانند:
الفِرارُ مِن الطاعُونِ کَالفرارِ مِنَ الزَّحْفِ؛(1)
. معانی الأخبار، ص 254.
فرار کردن از طاعون، مانند فرارکردن از حملۀ دشمن است.
با توجّه به ظاهر حدیث، این توهّم ایجاد میشود که گناه فرار کردن از جایی که طاعون آمده، مانند گناه فرار کردن از میدان جنگ است؛ امّا با بیان سبب ورود حدیث، معلوم میشود که این حدیث، مخصوص کسانی است که در مرزها، برای مقابله با دشمن هستند، نه در جای دیگر. (2)
در مواردی، حدیث، مطلق است، امّا ممکن است قید یا شرطی در مورد صدور آن باشد که حدیث را از اطلاقْ خارج میسازد، مانند این حدیث نبوی صلی الله علیه و آله:
اللّهمّ مَنْ باعَ رُقعةً مِن أرضٍ، فَلا تُبارِکْ فیه؛(3)
خدایا! هر کسی، قطعهای از زمین را خرید، برکتی در آن قرار مده.
از ظاهر این حدیث، اطلاق برداشت میشود؛ امّا با آگاهی از مورد صدورش، مشخّص میشود که منظور، خریدن هر قطعه زمینی از شهر مدینه، آن هم در زمان خود پیامبر صلی الله علیه و آله است. پس حدیث، از اطلاق، خارج میشود.
گاه حدیثی به صورت اجمال گفته شده که با شناخت مورد صدور آن، معنایش روشن میشود. مانند:
المُؤمنُ، وَحْدَهُ جِماعَةٌ؛(1)
. الکافی، ج 3، ص 371.
مؤمن، به تنهایی، جماعت است.
در این حدیث، لفظ جماعت، مجمل است و مشخّص نیست که در چه مواردی، یک مؤمن، حکم جماعت را دارد؛ امّا با مراجعه به مورد صدور حدیث، روشن میشود که این حدیث، در بارۀ جُهَنی است که گاه اتفاق میافتد که در بیابان، نماز خود را بدون خانواده و نوکرهایش میخواند. حال میخواهد ببیند که آیا نماز وی، ثواب جماعت دارد یا خیر؟ و پیامبر صلی الله علیه و آله جواب مثبت به وی میدهد.
گاهی اوقات، از معصوم علیه السلام حدیثی صادر میشود که حاوی حکم یا دستور العملی خاص است که برای پی بردن به علّت صدور آن، باید به مورد صدور حدیثْ رجوع کرد. مانند:
اُعطُوا الوَرَثَةَ نِصْفَ العَقلِ بصلاتهم؛(2)
به ورثه، نصف دیه را به خاطر نمازشان بدهید.
مورد صدور حدیث چنین است که امام صادق علیه السلام فرمود:
پیامبر، سپاهی را به سوی قبیلۀ خثعم فرستاد. هنگامی که سپاه بر آنان چیره شد، به سجده افتادند (و نماز خواندند)؛ اما سپاه، بعضی از آنان را کشت. خبر این ماجرا به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و ایشان فرمود: «به ورثۀ آنان، نصف دیه را به خاطر نمازشان بدهید».
دیگر فواید شناخت مورد صدور حدیث را میتوان این گونه برشمرد:
شناخت احادیث تقیّهای؛
رفع تعارض بین احادیث؛
تبیین نسخ؛
ترجیح بین احادیث؛
آشنایی با افرادی که حدیث، خطاب به آنان و در بارۀ آنان صادر شده است؛
رفع ابهام از کلمات یا عبارات نامفهوم؛
آشنایی با شیوۀ معصومان علیهم السلام در بیان مطالب؛
ایجاد تسهیل در حفظ احادیث.
نکته: باید یادآور شد که این فواید ذکر شده، استقراییاند و ممکن است موارد و مثالهای دیگری یافت شوند و جهت اختصار، ما فقط برای چند فایده، مثال آوردیم و در بقیۀ موارد، به ذکر عنوان اکتفا نمودیم. علاوه بر این که بعضی از این فواید، قابل ادغام در بعضی دیگرند. مانند مورد رفع ابهام از کلمات که با مورد تبیین مجمل، قابل جمع است.
نکتۀ قابل توجّه در بارۀ این فصل، این است که شایسته بود، نویسنده، بخش اوّل این فصل را (یعنی معنای لغوی و اصطلاحی سبب، ورود، مورد و صدور) در خلال مباحث کلیات (فصل اوّل)، ذکر میکرد و همچنین در بخش چهارم، لازم نبود به صورت مفصّل، به معرّفی آثار و کتب دربارۀ صدور احادیث، وارد شود و بهتر بود در همان فصل اوّل، در ذیل عنوان پیشینه، به معرّفی اجمالی آنها میپرداخت (در این گزارش، ما این بخش را ذکر نکردیم).
در این فصل، صدور، از جهتهای مختلف، دستهبندی شده است که به برخی از آنها اشاره میشود.
الف. احادیث دارای مورد صدور خاص: یعنی احادیثی که به دنبال پرسش، وقوع
حادثه یا به وجود آمدن وضعیت یا جریانی صادر شدهاند.
ب. احادیث فاقد مورد صدور خاص: این دسته، خود، دو حالت دارد؛ یا اصلاً مورد صدور ندارند یا مورد صدور آنها عام است نه خاص؛ یعنی نیازهای انسانها به رهنمودهای معصومان علیهم السلام باعث صدور احادیث شدهاند.
راویان، مورد صدور احادیث را به دو صورت نقل کردهاند: 1. اجمالی، که در آن، اشارهای گذرا به جریان، زمان، مکان یا شخص شده است؛ 2. تفصیلی، که در آن، حادثه یا موضوع، به طور مفصّل نقل شده است.
گاه مورد صدور، همراه و متّصل به حدیث است و در برخی موارد، مورد صدور، با خود حدیث نقل نمیشود؛ بلکه در طرق دیگر حدیث نقل میشود. یعنی این حدیث، به چند طریق نقل شده که در یک طریقش، مورد صدور، ذکر شده است.
مورد صدور حدیث، از نظر موضوع، ممکن است در رابطۀ با آیه، حدیث دیگر، سؤال و.. باشد.
بعضی از احادیث، دارای یک مورد صدور هستند و بعضی دیگر، بیش از یک مورد دارند.
یکی از مسائل مهم و اساسی در باب مورد صدور احادیث، جعل و تحریف آنهاست.
مراد از جعل، نسبت دادن حدیث یا احادیثی به شخص یا اشخاصی یا جریانی است که نقشی در صدور کلام از معصوم علیه السلام نداشتهاند و مقصود از تحریف، ایجاد تغییر در حادثه یا نام شخص یا اشخاصی است که حدیث در ارتباط با آنان صادر شده است و این دگرگونی، یا در خود حادثه یا در جزئیات آن است. مانند این که بعضی از کلمات واضح و روشن، از متن حادثه، حذف شوند و به جای آنها، واژههای مجمل و مبهم گذاشته شود تا نتایج مورد نظر، از حدیث دریافت نشود. البته برای تشخیص مورد صدور احادیث جعلی یا تحریفشده، معیارهایی وجود دارد. مانند: مخالفت با قرآن یا تعارض با احادیث؛ مخالفت نتیجۀ مفهوم حدیث، با توجّه به مورد صدورش با قرآن و احادیث؛ مخالفت با عقل؛ مخالفت با اصول اعتقادی یا احکام شرعی؛ مخالفت با تاریخ قطعی و مسلّم؛ موافقت با اهداف و امیال سلطهگران و جریانهای فکری انحرافی؛ موافقت با اسرائیلیات و....
گاه ممکن است که به دلیل عدم ضبط دقیق، بین مورد صدور و حدیث، خلط ایجاد شود که میتوان با مراجعه به طرق دیگر حدیث (اگر داشته باشد) یا بررسی میزان فصاحت و بلاغت کلام، آنها را تغییر داد؛ هر چند خیلی مشکل است.
گاه ممکن است که راوی حدیث، توضیحاتی داده و این توضیح، در متن حدیث، خلط شده، به گونهای که معلوم نیست از آن امام معصوم است یا از راوی.
گاهی ممکن است که معصوم علیه السلام در حال سخن گفتن باشد و همزمان، جریانی اتفاق
بیفتد یا سؤالی پرسیده شود و ایشان دربارۀ آن، مطلبی بفرماید و سپس ادامۀ سخنان قبلی را بیان کند. در این صورت، ممکن است که راوی، سهواً مورد صدور را نقل و به دنبال آن، بقیۀ سخنان امام را - که جدای از این موضوع است - ذکر کند و مورد صدور را حمل بر بقیۀ کلام امام کند. در این صورت، برای تشخیص باید به راویان دیگر رجوع نمود.
احادیثی که از سوی معصومان علیهم السلام دربارۀ مسائل طبّی روایت شدهاند، هر چند دارای مورد صدور باشند، امّا قابل استفاده برای همه نیستند؛ زیرا معصوم علیه السلام با توجّه به همۀ شرایطِ فرد سؤالکننده، دستوری را صادر فرموده است که راوی، از آنها آگاهی نداشته و فقط به ظواهر امر، توجّه داشته و خبر را نقل کرده است.
در این فصل، نویسنده برای واضح شدن بیشتر مباحث مربوط به مورد صدور احادیث، آن را از جهتهای گوناگونی تقسیمبندی نموده است و برای هر کدام، مثالهایی آورده و با توجّه به موضوع رساله، تا جایی که توانسته، شاهد مثالهای خود را از کتاب الکافی آورده است؛ امّا باید توجّه داشت که این تقسیمبندیها، استقرایی هستند و میتوان موارد دیگری نیز به آنها افزود.
بین مورد صدور احادیث و اسباب نزول قرآن، شباهتها و تفاوتهایی وجود دارد که به صورت اجمالی، به آنها اشاره میشود.
الف. تعریف: بعضی از تعریفهایی که برای مورد صدور احادیث آمده، شبیه
تعاریفی است که برای اسباب نزول قرآن گفته شده است. (1)
. ر. ک: الإتقان فی علوم القرآن، ج 1، ص 120؛ أسباب النزول، ص 20.
ب. اهمیت: شناخت مورد صدور، به همان اندازه مهم است که شناخت اسباب نزول قرآن، اهمّیت دارد.ج. فواید: بیشتر فوایدی که قبلاً برای مورد صدور احادیث بیان شد، در مورد اسباب نزول قرآن نیز صادق است.
د. وقوع جعل و تحریف: همان طور که گفته شد، عدّهای برای رسیدن به مقاصد شوم خود، دست به جعل و تحریف مورد صدور احادیث زدهاند. روایات اسباب نزول قرآن نیز از این آسیب، مصون نماندهاند.
ه. تعدّد سبب: همان طور که بعضی از احادیث، دارای چند مورد صدور هستند، اسباب نزول قرآن نیز چنین هستند.
و: آیه، سبب حدیث و حدیث، سبب آیه: قبلاً بیان شد که گاهی آیهای نازل میشود و یا دربارۀ آیهای سؤال میشود و به دنبال آن، حدیثی بیان میشود. حال عکس این مطلب هم صادق است؛ یعنی جریانی اتّفاق میافتد و پس از آن، حدیثی بیان میشود و به دنبال آن، آیهای نازل میشود که این نوع اسباب، دوسویه هستند. (2)ز. اختلاط سبب، با توضیح حدیث یا تفسیر آیه: در فصل سوم آمد که احتمال دارد مورد صدور، با کلام راوی، خلط شده باشد. در باب اسباب نزول قرآن نیز این احتمال وجود دارد که سبب نزول، با تفسیر، خلط شده باشد.
الف. دامنۀ زمانی: اسباب نزول، مختص زمان نزول وحی هستند؛ امّا مورد صدور احادیث، از زمان رسالت شروع شده و در زمان ائمّه علیهم السلام هم ادامه دارند و احتمال دارد
که حتی پس از ظهور نیز وجود داشته باشد.
ب. اختلاط سبب با حدیث یا آیه: قبلاً گفته شد که ممکن است مورد صدور، با حدیث، خلط شود؛ امّا در بارۀ آیات قرآن، چنین احتمالی راه ندارد؛ زیرا نصّ و متن قرآن، کاملاً مشخص است.
ج. استقلال آیات از اسباب: متن قرآن، کاملاً مستقل است و در بین آیات آن، اسباب نزول ذکر نشده است؛ امّا در بین احادیث، این چنین نیست.
د. تعبیر: درباره اسباب نزول قرآن، تعابیر مشخصی وجود دارد. مانند: «نزلت فی کذا» و «نزلت هذه الآیة فی کذا»؛(1)
. اسباب النزول، ص 171.
اما دربارۀ با مورد صدور حدیث، هیچ تعبیر خاصی ذکر نشده است.فصل چهارم رساله، اختصاص به شباهتها و تفاوتهای مورد صدور احادیث و اسباب نزول آیات قرآن دارد که نویسنده، مواردی را برشمرده است، ولی بهتر این بود که این فصل را قبل از فصل دومِ رساله، جای میداد؛ چون در واقع، بیان این شباهتها و تفاوتها، جنبۀ مقدّمهای برای شناخت مباحث و موضوعات مورد صدور احادیث دارد. پس ذکر آنها در اواخر رساله، مطلوب نیست. علاوه بر این که قرآنپژوهان، بین اسباب نزول و شأن نزول آیات، تفاوتهایی قایل شدهاند(2)که در رساله مذکور، اگر توجّه به این تفاوتها میشد، برخی مطالب این فصل، به گونهای دقیقتر نوشته میشد.
پس از آگاهی از مورد صدور احادیث و مباحث مربوط به آن، نویسنده، الکافی را که حاوی نمونههای متعدّدی از احادیث دارای مورد صدور است، بررسی کرده که گزارشی از آن آورده میشود:
قبل از دستهبندی موضوعی در مورد صدور احادیث الکافی، باید گفت که بسیاری از احادیث این کتاب، فاقد مورد صدور و تعدادی نیز دارای مورد صدور هستند. بنا بر این، احادیث این کتاب از این لحاظ، دو دسته تقسیم میشوند:
در این گونه احادیث، نه قبل و نه بعد و نه در بین شأن، مورد صدور ذکر نشده که احتمالاً عوامل مختلفی میتواند داشته باشد. مانند:
در دورۀ محدودیت نوشتافزار، اقتضا میکرد که فقط اصل حدیث نوشته شود.
در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله هم، مردم فقط به شنیدن و عمل کردن مضمون کلام ایشان اشتیاق داشتند و توجّه چندانی به مسائل حاشیهای نداشتند. در زمان ممنوعیت نقل و نگارش هم، راویان، فقط میتوانستند مطالب ضروری را بیان کنند.
به علّت این که راویان، در متن حادثه بودند و حوادث برای آنان، معلوم و مشخّص بود، نمیپنداشتند که نقل خود حادثه، مهم است و یا بسیاری از راویان، هنگام شنیدن حدیث، آن را نمینوشتند؛ بلکه حفظ میکردند و بعداً مینوشتند و در موقع نوشتن، سعی میکردند که اصل حدیث را بنویسند. دیگر این که در نظر برخی راویان، ذکر مورد صدور، بیفایده تلقّی میشده است.
چون معصومان علیهم السلام، تبیینکنندۀ معارف الهی بودند و غرض کلی حاکم بر سخنان
آنان، تشریح شریعت جاودان بوده، لذا یک جریان خاص نمیتواند کلیت و عمومیت کلام معصوم علیه السلام را محدود سازد.
گاه توجّه به مورد صدور حدیث، باعث میشود که تنها از دریچۀ مورد صدور، به حدیث نگریسته شود. در نتیجه، مفهوم حدیثْ محدود میشود و این، موجب شکوفایی فکر و اندیشه میگردد.
امامان معصوم علیهم السلام، گاه به صورت مستقیم با مردم در ارتباط بودند، مانند گفتگوهای عادی، پاسخ به درخواستها و شکایتها، و گاه به صورت غیر مستقیم، با مردم ارتباط برقرار میکردند، مانند ارسال پیامها و.... بر این اساس میتوان موضوعات مورد صدور احادیث را نسبت به این دو دسته از احادیث (شفاهی - مکتوب)، تقسیمبندی کرد.
احادیث شفاهی نیز دو دسته هستند:
احادیث شفاهی متقابل: یعنی بین افراد و معصوم علیه السلام، گفتگوی دو طرفه صورت میگرفته که شامل سؤالها، مجادلهها، درخواستها، شکایتها و عرضهها میشود؛
احادیث شفاهی واحد: یعنی به مناسبتی، تنها معصومان علیهم السلام، به ایراد سخن
میپرداختند، مانند: اشارهها، جریانها، قضاوتها و خطبهها.
شدهاند. مانند: سؤال برای رفع شبهه، یادگیری و.... برای نمونه، یک حدیث نقل میشود: سعید اعرج، میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: من روزی را که در آن شک بود (که روز آخر شعبان است یا روز اول رمضان)، روزه گرفتم. سپس مشخص شد جزء ماه رمضان بوده است. آیا آن را قضا نمایم؟ امام فرمود: «نه، آن روزی بوده که تو موفّق به آن شدی».(1)
. الکافی، ج 4، ص 84. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: همان، ج 1، ص 289، 290، 308 و 313 و ج 4، ص 408 و 436.
با دقّت در این حدیث، معلوم میشود که بدون آگاهی از مورد صدورش، کلام امام علیه السلام مجمل است و مشخص نیست که چه روزی مدّ نظر امام بوده است.گفت: آیا او را دیدهای؟ فرمود: «دیدگان، او را با بینایی چشم نمیبینند؛ امّا دلها، آن را با حقیقت ایمان دیدهاند...».(2)آنچه دربارۀ موارد صدور این دسته احادیث، قابل تأمّل است، این است که: اولاً، راویان، در مجادلهها، سخنان طرفین را نقل میکردند؛ ثانیاً، نام مجادلهکنندهها و حتّی بعضی از ویژگیهای آنان و این که جزء کدام گروه و فرقه هستند، ذکر شده است؛ ثالثاً، فهمیده میشود که امامان، با توجّه به شناختی که از مجادلهکنندهها داشتند، آنها را دفع نمیکردند؛ بلکه از فرصت استفاده میکردند تا حقیقت را
برایشان روشن کنند.
شکایتها. یکی دیگر از موضوعاتی که از موارد صدور احادیث شفاهی متقابل است، شکایتهایی هستند که افراد مختلف در زمینههای گوناگون، نزد معصومان علیهم السلام بیان کردهاند و ایشان به نیکی، مشکلاتشان را حل کردهاند. مانند این روایت: عبّاس ناقد میگوید: آنچه داشتم، از دست دادم و شرکای من از من جدا شدند. از آن به امام عسکری علیه السلام شکایت کردم. به من فرمود: «نماز ظهر و عصر را با هم بخوان تا به آنچه دوست داری، برسی،»(2)
عرضهها. مطالبی که افراد، خدمت معصومان علیهم السلام میآوردند، به صورتهای مختلفی عرضه میشده است. گاه شخصی مطلبی را خدمت امام علیه السلام بیان میکرد و به دنبال آن، امام، کلام خویش را بیان نموده است.(3)گاه آیهای خدمت امام علیه السلام نقل
1) (1)
. همان، ج 1، ص 547-548. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: ج 1، ص 513-514 و ج 2، ص 503 و 529.
2) (2) . همان، ج 3، ص 287. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: ج 5، ص 307 و ج 6، ص 300 و 546 و ج 3، ص 225.
3) (3) . ر. ک: همان، ج 1، ص 84 و ج 2، ص 494 و ج 3، ص 68 و ج 4، ص 246 و ج 5، ص 326 و 327 وج 7، ص 255.
میشد و امام، سخن خویش را بیان میفرمود.(1)
. ر. ک: همان، ج 3، ص 135 و 371 و ج 1، ص 416 و ج 4، ص 126 و ج 5، ص 584 و ج 8، ص 58.
گاهی نیز آیاتی خدمت آنان قرائت میشد و ایشان به تصحیح قرائت آنها میپرداخت.(2)گاه روایتی به صورت خبری نزد امام علیه السلام نقل میشد و وی آن را به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، تصدیق یا تکذیب مینمود و اگر لازم بود، توضیحاتی بر آن میافزود.(3)گاه حدیثی به امام علیه السلام عرضه میشد و دربارۀ آن، سؤالی مطرح میشد.(4)گاهی اوقات نیز در حین وقوع جریان یا سؤالی، حدیث به امام عرضه میشد.(5)بعضی موارد نیز، مکتوبات و مجموعههای حدیثی توسط صحابه خدمت امامان علیهم السلام عرضه میشد و ایشان نظر خود را بیان میفرمودند.(6)اشارهها. بعضی از موارد صدور احادیث شفاهی واحد، به صورتی هستند که راوی فقط اشارهای به آن میکند و بلافاصله حدیث را نقل میکند و از این طریق، مشخص میشود که حدیث، در بارۀ چه موضوعی صادر شده است. مانند این روایت: عبد الرحمان بن حجاج میگوید: امام کاظم علیه السلام دربارۀ دو مردی که به یکدیگر دشنام میدادند، فرمود: «هر کدام که شروع به دشنام کرده، ستمکارتر است و تا وقتی که از ستمدیده، عذرخواهی نکند، گناه او و گناه دوستش بر گردن اوست».(7)
جریانها. نوع دیگر از موضوعات موارد صدور احادیثِ شفاهی واحد،
1) (1)
2) (2) . ر. ک: همان، ج 8، ص 200، 205، 377 و 378.
3) (3) . ر. ک: همان، ج 3، ص 410 و ج 4، ص 277 و ج 5، ص 428-429 و ج 6، ص 308.
4) (4) . ر. ک: همان، ج 5، ص 330 و 471 و ج 7، ص 349.
5) (5) . ر. ک: همان، ج 1، ص 179 و ج 3، ص 398 و ج 4، ص 549 و ج 7، ص 268 و 480.
6) (6) . ر. ک: همان، ج 1، ص 53 و ج 5، ص 451 و ج 7، ص 330 و ج 8، ص 15.
7) (7) . همان، ج 2، ص 36. برای آگاهی از موارد بیشتر، ر. ک: ج 4، ص 394 و ج 5، ص 222 و ج 6، ص 211 و ج 7، ص 250 و 457.
جریانهای کوتاه یا طولانی هستند که معصوم علیه السلام به دنبال آنها یا در حین روی دادن آنها، کلام خویش را بیان فرموده است که توجّه به آنها در فهم حدیث، بسیار مؤثّر است. این جریانها خود دو قسم هستند: بعضیها را راویان نقل میکنند، مانند این نمونه: صنعانی میگوید: خدمت امام رضا علیه السلام بودم که پسر خردسالش امام جواد علیه السلام را آوردند. فرمود: «این همان مولودی است که پربرکتتر از او نسبت به شیعیان ما، مولودی متولّد نشده است».(1)
. همان، ج 1، ص 321. برای آگاهی از موارد بیشتر، ر. ک: ج 1، ص 329 و 331 و ج 4، ص 398.
برخی از این جریانها را نیز، خود امام نقل کرده است.(2)قضاوتها. بعضی از موضوعات موارد صدور احادیث شفاهی واحد، قضاوتهایی هستند که معصومان دربارۀ امور مختلف انجام دادهاند، مانند این روایت: امام باقر علیه السلام فرمود: «امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ بردهها و کنیزها قضاوت کرد که اگر یکی از آنان زنا کرد، باید پنجاه تازیانه بخورد و فرقی نمیکند که مسلمان، کافر و یا نصرانی باشد و سنگسار و نفی بلد نمیشود».(3)
خطبهها. معصومان علیهم السلام در فرصتهای مناسب برای بیان مطالب خویش، از این روش استفاده میکردند. مانند این روایت: اصبغ بن نباته میگوید: روزی، امام علی علیه السلام در حالی که بر منبر کوفه سخنرانی میکرد، فرمود: «ای مردم! اگر بدیِ فریب نبود، من مکّارترین مردم بودم. آگاه باشید که هر نیرنگی، گناهی در بر دارد و هر گناهی، کفر و ناسپاسیای. بدانید که (اهل) نیرنگ و گناه و خیانت، در آتش هستند».(4)
1) (1)
2) (2) . ر. ک: همان، ج 2، ص 485-486 و ج 4، ص 13 و ج 5، ص 365 و ج 6، ص 3-4 و ج 7، ص 244.
3) (3) . همان، ج 7، ص 328. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: ج 5، ص 302 و ج 7، ص 230 و 234 و 238 و ج 6، ص 41.
4) (4) . همان، ج 2، ص 338. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: ج 1، ص 134 و 335 و ج 8، ص 173-176 و 246.
احادیث مکتوب نیز در کتاب الکافی، به دو صورت وارد شدهاند. گاه بین افراد و معصومان علیهم السلام مکاتبه صورت گرفته (دو طرفه) و گاه تنها معصومان علیهم السلام، مکتوبات خویش را ارسال کردهاند.
موضوعات موارد صدور احادیث مکتوب دوطرفه، عبارتاند از:
درخواستها. مانند این نمونه: محمّد بن حسن میگوید: به امام حسن عسکری علیه السلام نامه نوشتم و تقاضا کردم برای درد چشمهایم دعا بفرماید، در حالی که یک چشم من از بین رفته بود و چشم دیگرم هم نزدیک به از بین رفتن بود. امام علیه السلام برایم نوشت: «خداوند چشمت را برایت نگه دارد!». پس چشمم خوب شد....(2)
شکایتها. ماننداین روایت: ابو هاشم جعفری میگوید: از تنگی زندان و فشار و شکنجه، به امام عسکری علیه السلام شکایت کردم. ایشان برایم نوشت: «تو امروز نماز ظهرت را در منزلت میگزاری». هنگام ظهر بود که آزاد شدم و همانطور که امام فرموده بود، نمازم را در منزلم خواندم.(3)
1) (1)
. همان، ج 4، ص 383. برای آگاهی از موارد بیشتر، ر. ک: ج 1، ص 95 و ج 5، ص 239 و ج 6، ص 424 و ج 8، ص 124 و 126.
2) (2) . همان، ج 1، ص 510. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: ج 1، ص 547 و ص 554 و ج 2، ص 373 و 534 و ج 3، ص 328.
3) (3) . همان، ج 1، ص 508. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: ج 2، ص 425 و ج 3، ص 263.
مانند این حدیث: «محمّد بن ریان میگوید: برای امام حسن عسکری علیه السلام نوشتم:
فدایت شوم! برای ما روایت شده که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از دنیا جز خمس، نصیبی ندارد.
جواب آمد: «دنیا و هر آنچه در آن است، از آن رسول خداست».(2)امّا موارد صدور احادیث مکتوب یکطرفه، عبارتاند از: مسائلی که معصومان علیهم السلام دربارۀ آنها، پیام یا دستور العملهای خویش را به طور یک جانبه و به صورت کوتاه یا طولانی و خطاب به شیعیان خود، صادر فرمودهاند. در موارد صدور این احادیث، به موضوع خاصّی اشاره نشده است؛ بلکه در اغلب آنها، راوی، اشاره کرده که کدام معصوم، نامه را خطاب به چه کسی نوشته است. مانند این نامه: ابوبکر فهفکی میگوید: امام هادی علیه السلام برایم نوشت: «پسرم ابومحمّد علیه السلام! از نظر غریزه، خیرخواهترین (افراد) آل محمّد است و از نظر برهان، معتبرترین آنهاست و پسر بزرگتر من، جانشین من است و دلایل و احکام امامت، به او میرسد. پس هر چه میخواهی از من بپرسی، از او بپرس که هر چه به آن نیاز دارید، نزد اوست».(3)لازم به یادآوری است که فصل پنجم، مهمترین و اصلیترین فصل پایاننامه است که نویسنده، کل روایات الکافی را به دو دسته تقسیم کرده است. یک دسته، روایاتی که فاقد مورد صدور هستند (بنا به دلایلی) و دستۀ دوم، روایاتی که مورد صدور دارند و مورد بحث نویسندۀ رساله است. ایشان در ادامه، احادیث دستۀ دوم را دو قسمت
1) (1)
. ر. ک: همان ج 1، ص 501 و 507-508؛ ج 5، ص 316-317 و 326 و ج 6، ص 53.
2) (2) . همان، ج 6، ص 409. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: ج 3، ص 407-408 و ج 4، ص 155 و ج 6، ص 35 و ج 7، ص 37.
3) (3) . همان، ج 1، ص 327-328. برای آگاهی از نمونههای بیشتر، ر. ک: ج 1، ص 312-313 و ج 8، ص 81-86، 150، 151 و 158.
کرده، یک دسته، احادیثی که مورد صدورشان شفاهی است و دستۀ دیگر، احادیثی که مورد صدورشان کتبی است. آن گاه به همین منوال، هر دسته را به شاخههای زیر تقسیم کرده که گاه تا هشت - نُه مورد، جلو میرود و همین ریزنمودن مطلب، هر چند باعث فهم بهتر میشود، ولی در اغلب موارد، باعث شده که خواننده، سردرگم شده و نداند که این مطلب، مربوط به کجاست.
با توجّه به این که هیچ اثر مستقلی به فارسی، در این زمینه نگارش نیافته، این رساله، تحقیق جامع و مفیدی دربارۀ مورد صدور احادیث است که نویسنده، با استفاده از منابع فراوان و دست اوّل و نیز پاورقیهای سودمندی که دربارۀ برخی اصطلاحات علمی افزوده، مطالب مهم و پرفایدهای را به خواننده القا میکند، لذا این اثر، قابل چاپ و عرضه است.
امّا برای تکمیل و اصلاح آن، توجّه به بعضی نکات، ضروری و بایسته است:
ساختار تحقیق باید از نو، سازماندهی شود؛ چون همان طور که در پایان هر فصل گذشت، برخی مطالب مهمّ تحقیق که باید در ابتدا میآمده، در انتها بیان شدهاند. 2. همان گونه که بیان شد، برخی موضوعات مطرح شده در پایان نامه، ارتباط چندانی با موضوع ندارند و یا اگر دارند، باید به صورت مختصرتر و در جای دیگر آورده شوند. مانند معرّفی آثار مربوط به مورد صدور در فصل دوّم که باید در پیشینه بیایند.
در مواردی، غلط املایی و نگارشی به چشم میخورد و لازم که است یک بازخوانی مجدّد و دقیق، صورت گیرد.
هر چند در بیشتر موارد، ترجمۀ روایات، دقیق صورت گرفته، ولی در بعضی جاها، ترجمهها، اشتباه جزئی دارند که شایسته است اصلاح شوند (برای نمونه ر. ک:
ص 53، حدیث اول: «لخشعت جوارحه؛ اعضای بدنش هم خشوع داشتند» که ترجمۀ صحیح، «خاشع میشدند» است. یا در ص 50: «باع» را «خرید» معنا نموده و در صفحه 51، همین کلمه را «بِخَرد»، ترجمه نموده است و...).
قرآن کریم.
أحکام الإحکام فی شرح عمدة الأحکام، تقی الدین ابن دقیق العید، تحقیق: أحمد محمّد شاکر، بیروت: دار الجیل، 1416 ق.
أسباب الحدیث النبوی فی التراث الإمامی، سیّد حسین آل المجدّد الحسینی، دو فصلنامۀ علوم الحدیث، ش 2، 1418 ق.
أسباب النزول، سید محمّد باقر حجّتی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1376 ش.
الإتقان فی علوم القرآن، جلال الدین السیوطی، ترجمه: سید مهدی حائری قزوینی، تهران: امیر کبیر، 1376 ش.
الدرایة فی علم مصطلح الحدیث، زین الدین العاملی (الشهید الثانی)، قم: فیروز آبادی، 1409 ق.
القاموس المحیط، محمّد بن یعقوب الفیروز آبادی، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1412 ق.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی، تحقیق: علی اکبر الغفاری، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1378 ق.
المصباح فی اصول الحدیث، سید قاسم الاندجانی، مدینه: مکتبة الرمان، 1408 ق.
النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، مبارک بن محمّد الجَزَری (ابن الأثیر) تحقیق:
طاهر أحمد الزاوی و محمود محمّد الطناحی، بیروت: مکتبة العلمیة.
ألفیة الحدیث، جلال الدین السیوطی، بیروت: دار الفکر، 1414 ق.
بررسی اصول و معیارهای نقد حدیث از جهت متن، جعفر صادق فدکی، قم:
دانشگاه قم، 1379 ش.
تلخیص مقباس الهدایة، علی اکبر غفاری، تهران: نشر صدوق، 1369 ش.
جهود المحدّثین فی نقد متن الحدیث النبوی الشریف، محمّد طاهر الجوابی، تونس، مؤسسات ع. الکریم بن عبد اللّه.
روشهای فقه الحدیثی شیخ طوسی در کتاب «استبصار»، کمال صحرایی اردکانی، تهران: دانشگاه تربیت مدرّس، 1374 ش.
فقه الحدیث و روشهای نقد متن، نهله غروی نائینی، تهران: دفتر نشر آثار علمی دانشگاه تربیت مدرس، 1379 ش.
کتاب من لا یحضره الفقیه، محمّد بن علی ابن بابویه القمی (الشیخ الصدوق)، تحقیق: علی اکبر الغفاری، قم: مؤسسة النشر الإسلامی.
لسان العرب، محمّد بن مکرّم المصری الأنصاری (ابن منظور)، تعلیق: علی شیری، بیروت: دار الاحیاء التراث العربی، 1408 ق.
مجمع البحرین، فخر الدین الطریحی، تحقیق: السیّد أحمد الحسینی، تهران:
مکتبة المرتضویة.
معانی الأخبار، محمّد بن علی ابن بابویه القمی (الشیخ الصدوق)، تصحیح: علی اکبر الغفاری، قم: موسسة النشر الإسلامی، 1361 ش.
معجم المقاییس اللغة، أحمد ابن فارس، مصر: شرکة مکتبة مصطفی البابی و أولاده، 1422 ق.
مفاتیح علوم الحدیث و طرق تخریجه، محمّد عثمان الخشت، قاهره: مکتبة القرآن.
منهج النقد فی العلوم الحدیث، نور الدین عتر، بیروت: دار الفکر، 1418 ق.
(1)ناهید ایزدی
این تحقیق، بررسی احادیث باب «حرکت و انتقال» در کتاب الکافی است که متن و ترجمۀ حدیث، از اصول الکافی (از جلد اوّل باب توحید) گرفته شده و برای شرح آن به کتابهای الوافی، مرآة العقول و المفید فی معجم رجال الحدیث، مراجعه شده و از شرح بعضی از احادیث که در کتاب الکافی آورده شده نیز استفاده شده است.
در ضمن، به کتاب گزیدۀ کافی از آقای بهبودی مراجعه شد که در آن کتاب، بابی با عنوان «حرکت و انتقال»، وجود نداشت. در تحقیق موجود، احادیث، هم از نظر سند و هم از نظر متن، بررسی شدهاند که در بررسی سند، برای تشخیص نوع حدیث از نظر صحیح، حسن، ضعیف و مجهول و... بودن، به کتابهای جامع الرواة اردبیلی، معجم الرجال آیة اللّه خویی و المفید، مراجعه شد و راویان یاد شده در احادیث، از نظر ثقه و غیر ثقه بودن، مجهول و... بودن، بررسی شده و از نظر متن هم بررسی شده است که:
این احادیث، چه ارتباطی با یکدیگر دارند و آیا تعارضی بین احادیث وجود دارد یا خیر؟ و در ضمن، ارتباط آن احادیث با قرآن هم بررسی شده است.
کلیدواژهها: صفات الهی، صفات سلبی، حرکت و انتقال، تشبیه و تجسیم، استوای بر عرش، ابطال رؤیت.
1) (1) . بررسی احادیث باب حرکت و انتقال در اصول کافی، ناهید ایزدی، پایاننامۀ کارشناسی ارشد، استاد راهنما: مجید معارف، دانشکدۀ اصول الدین تهران، 1383 (گزارش و تحلیل مجید معارف).
کلینی رحمه الله یکی از بابهای «کتاب التوحید» را در اصول الکافی، به احادیثی دربارۀ حرکت و انتقال اختصاص داده و در این باب، ده روایت نقل کرده است. عنوان این باب، عام و کلّی به نظر میرسد، تا جایی که گمان میرود دربارۀ حرکت آسمانها یا زمین و یا انسانهاست؟ امّا با بررسی روایات آن، به دست میآید که در بارۀ حرکت و انتقال خداوند عز و جل از جایی به جایی است و در توصیف باری تعالی، به چگونگی حضور او در میان موجودات و معنای قرب و بُعد وی بویژه در میان انسانها پرداخته و به شبهات مربوط به آن، پاسخ داده است.
کلینی پس از بحث دربارۀ فضل علم و مذمّت جهل، در بحث توحید، روایاتی را با موضوعاتی بدین ترتیب آورده است: تبیین چگونگیِ عالم و بیان حدوث و شیئیت آن، نفی مکان و نسبت از خداوند، ابطال رؤیت و جسمانیت او، بیان صفت ذات و حدوث اسما، و بیان معانی اسمای الاهی و اشتقاقات آنها. روشن است که بحث در توصیف خداوند، نفی حرکت و جابه جایی او، دارای اهمّیت به سزایی است. به همین دلیل، نخستین روایتی که کلینی در باب انتقال و حرکت ذکر میکند، در پاسخ به شبهۀ گروهی است که گمان میکنند خداوند، به آسمان دنیا نزول میکند. در این روایت، امام کاظم علیه السلام توضیح میدهد که خداوند، به آسمان دنیا نازل نمیشود و احتیاجی هم به نزول ندارد. برای حضرت حق، همان گونه که نزدیکی و دوری معنا ندارد، نزول هم معنایی ندارد؛ چون خداوند در همه جا حضور دارد. او به چیزی احتیاج ندارد؛ بلکه موجودات، به او نیازمندند.
روایات دیگر این باب نیز در همین سیاق، بیانگر مسائلی دیگر دربارۀ اوصاف سلبی خداوند هستند؛ همانند این که خداوند، وجود قائم بر ذات است و از این رو، احتیاجی به مکان و حرکت در ارکان و جوارح ندارد. روایت سوم، در پاسخ به شبهاتی
در بارۀ حضور و غیبت خداوند است که یکی از ملحدین معاصر امام صادق علیه السلام مطرح میکرده است. آن حضرت توضیح میدهد که خداوند در برابر آفریدههای خود، شاهد است و برای او حضور و غیبت معنا ندارد. او از رگ گردن انسان، به انسان نزدیکتر است، کلام آنان را میشنود و اشخاص را میبیند و به اسرار آنان آگاه است.
روایت چهارم که از امام هادی علیه السلام نقل شده، دربارۀ استوای خداوند بر عرش است و روایت پنجم، در چگونگی شنیدن خداوند و حضور او در میان مردم است تا جایی که هر گاه نجوایی میکنند، اگر سه نفر باشند، چهارمیِ آنان خداوند است و اگر چهار نفر باشند، پنجمیِ آنان خداوند است. روایت ششم و هفتم و هشتم نیز ادامۀ توضیحات روایت پنجم و در تفسیر آیۀ «اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» است. روایت نهم و دهم، در بارۀ بخش دیگری از مباحث ناظر به این موضوع است.
بنا بر این، روشن است که کلینی، این روایات را برای تبیین صفات خداوند نقل کرده و با روشی آنها را چیده است که معاصران، معنای آنها را بفهمند و دچار تشبیه و تجسیم نشوند.
روش این تحقیق، چنین است که یکایک این روایات، نقل و ترجمه شود و سپس برای شرح و توضیح آن، از مشهورترین شرحهای اصول الکافی - یعنی مرآة العقول
علّامه محمّد باقر مجلسی و توضیحات ملّا محسن فیض کاشانی در الوافی - استفاده شود؛ گرچه شرح برخی از مطالب در الوافی یا مرآة العقول نیامده است. همچنین، گاهی از توضیحاتی استفاده شده است که محقّقانی مانند علی اکبر غفاری، در پاورقی الکافی
آوردهاند.
کار دیگری که در این تحقیق انجام گرفته، بررسی اسناد این روایات از حیث وثاقت و ضعف راویان است. در این باره، از مهمترین کتابهای رجالی معاصر، مانند معجم الرجال آیة اللّه خویی، استفاده شده است. افزون بر اینها، در پایان، این روایات، بر قرآن عرضه شدهاند و در یک ارزیابیِ اجمالی، نشان داده شده است که هر چند خبر
واحد هستند و باید ارزش سندیِ آنها بررسی شود، امّا موافقت مضمونشان یا موافق با قرآن کریم است و یا دست کم، مخالفتی با کتاب ندارد.
این تحقیق نشان میدهد که میتوان با این روش، بابهای دیگر الکافی را نیز شرح و تحلیل کرد و نشان داد که معارف نقل شده از اهل بیت علیهم السلام در شرح عقاید قرآنی، چگونه در پیشگیری از انحراف به سوی تشبیه و تجسیم تأثیر گذاشته و موالیان اهل بیت علیهم السلام به برکت این آموزهها، دچار مشکلات اعتقادیِ سلفیه و اصحاب حدیث و گروههایی چون مجسّمه و حشویه نشدهاند.
اکنون به ترتیب، به نقل و بررسی روایات این باب میپردازیم و هر یک را پس از ترجمه، شرح میدهیم.
محمّد بن أبی عبد اللّه، عَنْ محمّد بن اسماعیل البرمکیِّ، عَنْ علیّ بن عبّاس الْخراذیِنّی، عَن الحسنِ بْنِ راشد، عَنْ یعقوبِ بْنِ جَعفرِ الجَعفریِّ، عَنْ أبی ابراهیمَ علیه السلام قال: ذُکِرَ عِنْدَهُ قَومٌ یَزْعَمُونَ أنَّ اللّهَ تبارکَ وتَعالی یَنْزِلُ الی السماء الدُنیا.
فقالَ: «اِنَّ اللّهَ لا یَنْزِلُ وَلا یَحْتاجُ الی انْ یَنْزِلَ، انَّما مَنْظَرُهُ فِی الْقُرْبِ والْبُعْدِ سَواءٌ، لَمْ یَبْعُدْ مِنْهُ قَریبٌ وَلَمْ یَقْرُبْ مِنْهُ بَعیدٌ وَلَمْ یَحْتَجْ الی شَیءٍ بَلْ یحْتاجُ الیهِ وَهُوَ ذُوالطّولِ، لا الهَ الّا هُوَ العزیزُ الحکیمُ: امّا قُولُ الواصفین: "اِنَّهُ یُنَزِّلُ تَبارکَ وَ تَعالی" ،فَاِنَّما یقول ذلکَ مَنْ یَنسِبُهُ الی نَقْصٍ أوْ زیادَةٍ. وَکُلُّ مُتحرّکٍ مُحتاجٌ الی مَنْ یُحَرِّکُهُ أوْ یَتَحرَّکُ به. فَمَنْ ظَنَّ باللّه الظَنّونَ هَلَکَ، فَاحْذَرُوا فی صِفاتِهِ مِنْ انْ یَقِفُوا لَهُ عَلی حَدٍّ تَحُدُّونَهُ بِنَقْصٍ أوْ زِیادةٍ أوْ تَحریکٍ أوْ تَحرُّکِ أوْ زَوالٍ أوْ اسْتِنْزالٍ أوْ نُهُوضٍ أوْ قُعُودٍ. فَاِنَّ اللّهَ جَلَّ وعَزَّ عَنْ صِفَةِ الواصفینَ ونَعْتِ النّاعتینَ وَ تَوَهُّمِ المتوهّمینَ، «وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ اَلَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدِینَ» ».1
فقالَ: «اِنَّ اللّهَ لا یَنْزِلُ وَلا یَحْتاجُ الی انْ یَنْزِلَ، انَّما مَنْظَرُهُ فِی الْقُرْبِ والْبُعْدِ سَواءٌ، لَمْ یَبْعُدْ مِنْهُ قَریبٌ وَلَمْ یَقْرُبْ مِنْهُ بَعیدٌ وَلَمْ یَحْتَجْ الی شَیءٍ بَلْ یحْتاجُ الیهِ وَهُوَ ذُوالطّولِ، لا الهَ الّا هُوَ العزیزُ الحکیمُ: امّا قُولُ الواصفین: "اِنَّهُ یُنَزِّلُ تَبارکَ وَ تَعالی" ،فَاِنَّما یقول ذلکَ مَنْ یَنسِبُهُ الی نَقْصٍ أوْ زیادَةٍ. وَکُلُّ مُتحرّکٍ مُحتاجٌ الی مَنْ یُحَرِّکُهُ أوْ یَتَحرَّکُ به. فَمَنْ ظَنَّ باللّه الظَنّونَ هَلَکَ، فَاحْذَرُوا فی صِفاتِهِ مِنْ انْ یَقِفُوا لَهُ عَلی حَدٍّ تَحُدُّونَهُ بِنَقْصٍ أوْ زِیادةٍ أوْ تَحریکٍ أوْ تَحرُّکِ أوْ زَوالٍ أوْ اسْتِنْزالٍ أوْ نُهُوضٍ أوْ قُعُودٍ. فَاِنَّ اللّهَ جَلَّ وعَزَّ عَنْ صِفَةِ الواصفینَ ونَعْتِ النّاعتینَ وَ تَوَهُّمِ المتوهّمینَ، «وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ اَلَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدِینَ» ».(1)
. الکافی، ج 1، ص 125.
جعفری میگوید: در خدمت امام کاظم علیه السلام گفته شد: مردمی عقیده دارند که خدای تبارک و تعالی، به آسمان پایین فرود میآید.
حضرت فرمود: «خدا فرود نمییاید و نیازی به فرود آمدن ندارد.
دیدگاه او نسبت به نزدیک و دور، برابر است. هیچ نزدیکی از او دور نشده و هیچ دوری به او نزدیک نگشته است. او به چیزی نیاز ندارد؛ بلکه نیاز همه، به اوست. او عطا کننده است که شایستۀ پرستش، کسی جز او نیست و عزیز و حکیم است. اما گفتۀ وصف کنندگانی که گویند:
"خدای تبارک و تعالی فرود میآید" [، درست نیست]. این سخن را کسی میگوید که خدا را به کاهش و فزونی نسبت میدهد. به علاوه، هر متحرّکی، احتیاج به محرّک یا وسیلۀ حرکت دارد. کسی که این گمانها را به خدا میبَرَد، هلاک میگردد. بپرهیزید از این که راجع به صفات خدا، در حدّ معیّنی بایستید که او را به کاهش یا فزونی، تحریک یا تحرّک، انتقال یا فرودآمدن، یا برخاستن و نشستن، محدود میکند. خدا از توصیف واصفان و ستایشِ ستایندگان و توهّم متوهّمان، والاتر و گرامیتر است. «بر خدای عزیز مهربانی توکّل نما که تو را هنگام ایستادن و گشتنت را میان سجده کنندگان، میبیند»».
نزول به آسمان دنیا، اشاره دارد به این سخن که گروهی از محدّثان روایت کردهاند:
«همانا خداوند در نصفۀ آخر هر شب و در اوّل شب جمعه، به آسمان دنیا نزول مینماید و ندا میدهد که: چه کسی دعاکننده است؟ آیا استغفار کنندهای هست؟ آیا درخواستکنندهای هست؟».
1) (1)
این سخن در بعضی از روایات، چنین تأویل شده است که: خداوند فرشتهای را نازل میکند تا آن را ندا دهد. چنان که این مطالب در «کتاب الصلوة» نیز آمده است. از جملۀ تأویلات آن، که مناسب فهم خواص است، تأویلی است که استاد ما قدس سره آن را ذکر کرده است که مراد از نزول خدا، نزول مبادی رحمت و عنایت او و اسباب فیض او و کرمش به آسمان دنیاست که جایگاه تقدیر امور و تقسیم ارزاق است، و این که بعضی از اوقات خاص را بر بعضی دیگر ترجیح داده است، به دلیل شایستگیِ آن اوقات برای قبول فیض و رحمت و نزدیکیِ استعداد آن در اوقات مخصوص است. نزول فاعل، کنایه از نزدیکیِ استعداد قابل است.
عبارت «لم یبعد منه قریبٌ ولم یقرب منه بعید»، تأکید برای نفی حرکت و انتقال خدای سبحان است که او از جایی به جایی منتقل نمیشود و نیز تحوّل از حالی به حالی ندارد و نسبت او به همه چیز، همیشه نسبت واحدی است و تغییر و تبدیلی نمیکند. نیز در فضل و قدرت و غنا و سعۀ او، نقص و زیادتی نیست؛ زیرا کسی که به مکانی نازل میشود، به ناچار، نزولش باید برای هدفی باشد که به وسیلۀ رسیدن به آن، کامل میشود، و نیاز به کامل شدن، نقص است و به زیاد شدن احتیاج دارد. نیز کمال و زیاد شدن، نیاز به کسی دارد که او را حرکت دهد، چه حرکت قسری باشد و چه نفسانی؛ چرا که در حرکت جبری، نیاز به جبراست و حرکت نفسانی هم نیاز به انگیزه دارد و اگر حرکت طبیعی باشد، پس احتیاج به طبیعتی دارد که به وسیلۀ آن، به حرکت در آید.
عبارت «اَلَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ» ، استشهاد است به بیان احاطۀ علمیِ خدای سبحان بر اشیاء و شهود بر آنها در همۀ احوال.(1)
. الوافی، ج 1 ص 125.
1) (1)
قول امام کاظم علیه السلام که فرمود: «إنّما منظره»، مصدر میمی است به معنای نظر او و علم او و احاطۀ او. یا به این معناست که هر آنچه او به آن مینگرد، در نزدیک و دور بودن، یکسان است. یا این که اطّلاع او از اشیای نزدیک و دور، تفاوتی ندارد؛ چرا که دور و نزدیک بودن دربارۀ موجودات دارای مکان، به نسبت امثال خود آنهاست، نه خدای سبحان که مکانی ندارد؛ چون اگر مکان داشت، موجب نیاز او به مکان میشد، در حالی که او به چیزی احتیاج ندارد و همه چیز به او احتیاج دارد.
«الطول»، به معنای فضل و بخشش است.
این قول امام علیه السلام که: «فإنّما یقول ذلک...»، به معنای نزول مکانی است که تنها در موجودی قابل تصوّر است که دارای مکان باشد و هر متمیّزی، اندازه دارد و هر متقدّری، متّصف به نقص است نسبت به آنچه زیادتر از اوست، یا این که فی نفسه، قابلیت زیادت و نقصان دارد که منافات با وجوب ذاتی دارد؛ زیرا مستلزم تجزیه و تقسیم است و این دو، لازمۀ امکان هستند، نه وجوب. همچنین، هر متحرّکی، احتیاج به کسی دارد که او را حرکت دهد یا به وسیلۀ او حرکت کند. نیز متحرّک، یا جسم است یا متعلّق به جسم، و جسم متحرّک، به ناچار، نیاز به محرّک دارد - برای اینکه جسمیتش [به تنهایی،] حرکت ندارد - و اگر متعلّق به جسم باشد، به ناچار برای تحرّکش نیاز به جسمی دارد که او را حرکت دهد. حالْ آن که خدای سبحان، منزّه است از احتیاج به متحرّکی برای حرکت، و از مغیّری برای تغییر، و از تعلّق به جسمی که به وسیلۀ آن حرکت کند.
نیز احتمال دارد منظور از اوّلی، حرکت جبری باشد و از دومی، آنچه که شامل حرکت ارادی و طبیعی میشود؛ چون مراد از کسی که به وسیلۀ آن حرکت کند،
میتواند از طبیعت باشد و یا از نفس.
این سخن امام کاظم علیه السلام: «مِن أن یقفوا»، از مادّۀ «وقف، یقف» است؛ یعنی: اینکه بایستید در توصیف او و صفت شمردن برای او، بر حدّ معیّنی که او را به نقص یا زیادی، محدود کند. نیز ممکن است از «قفا، یقفوا» باشد؛ یعنی: بررسی کنید در بحث از صفاتش؛ بررسی بر حدّی که او را به زیادی یا نقص محدود کند.
عبارت «حین تقومُ»، یا به معنای عبادت و تهجّد است و یا کارهای خیر و یا همۀ کارها.
عبارت «وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدِینَ» ، به معنای عبودیت و حرکاتت در بین نمازگزاران است همراه با قیام و قعود و رکوع و سجود. «توکّل علی...»، یعنی: توکّل کن به او در همۀ امورت، در حالی که شناخت داری به این که او به همۀ احوال تو در همۀ اوقات، آگاه است. و یا به این معناست که در توصیف صفاتش، به او توکّل کن و در بارۀ صفتش آنچه را بگو که او خود را به آن وصف کرده است و در توصیفش، به آنچه گمان و ظنّ خودت بر آن میرود، اعتماد نکن. (1)
. مرآة العقول، ج 2، ص 64 و 65.
در مرآة العقول، این حدیث، ضعیف شمرده شده است.(2)دربارۀ تک تک راویان این حدیث، چنین گفتهاند:
محمّد بن أبی عبد اللّه: بعید نیست که او «محمّد بن جعفر بن محمّد بن عون الأسدی» باشد که ثقه است، و اگر «محمّد بن جعفر بن محمّد بن عون» باشد نیز، ثقه است.(3)
محمّد بن اسماعیل برمکی: محمّد بن اسمعیل بن حمد بن بشیر البرمکی،
معروف به «صاحب الصومعه» که دربارۀ او اختلاف است، از نظر نجاشی، ثقۀ راستْ کیش است؛ ولی از نظر ابن غضائری، ضعیف است. محمّد بن علی اردبیلی نیز قول نجاشی را ترجیح داده است.(1)
. همان، ج 2، ص 96.
علی بن عبّاس خراذینی: یا «علی بن عبّاس الجرازینی»، ضعیف و غالی است.(2)
حسن بن راشد: او همان حسن بن اسد است که حروف کلمۀ «راشد» به «اسد» نسخ شده است.(3)«حسن بن راشد طناوی» ضعیف است و از ضعفا نیز روایت کرده است.(4)
یعقوب بن جعفر را که همان یعقوب بن جعفر بن ابراهیم الجعفری است، ثقه دانستهاند.(5)با این حال، با توجّه به مجموع اوصاف راویان، سند این حدیث، ضعیف است.
وعَنْه، رَفَعَهُ عَنِ الحسنِ بن راشدٍ، عَنْ یَعقوبَ بْنِ جَعْفَرٍ، عَنْ أبی ابراهیمَ علیه السلام أنَّهُ قالَ: لا أقُولُ: إنَّهُ قائمٌ فاُزِیلُهُ عَنْ مَکانِهِ وَلا أَحُدُّهُ بِمَکانٍ یکون فیهِ وَلا أحُدُّهُ أنْ یَتَحَرَّکَ فی شَیءٍ مِن الأرکانِ و الجَوارِحِ وَلا أَحُدُّهُ بِلَفْظِ شَقٍّ فمٍ وَ لکِنْ کَما قالَ [اللّه] تبارکَ و تَعالی: کُنْ فَیکونُ بِمَشیّتهِ مِنْ غَیْرِ تَرَدُّدٍ فی نفسٍ، صَمَداً فَرْداًْ لمَ یَحْتَجْ إلی شَریکٍ یَذْکُرُ لَهُ مُلْکُهُ وَلا یَفْتَحُ لَهُ أبوابَ عِلْمِهِ»؛(6)
امام کاظم علیه السلام فرمود:«این که میگویم خدا قائم است، به این معنا نیست که او
را از مکانش جدا سازم. و نیز او را به مکان معیّنی که در آن باشد، محدود نمیکنم و به حرکت اعضا و جوارح، محدود نمیسازم و به تلفّظ از شکاف دهان نیز محدود نمیسازم؛ ولی چنان که خدای تبارک و تعالی خود میفرماید، [او هر گاه بگوید:] باش، وجود یابد بدون تردّد خاطر. او صمد است و یگانه، به شریکی احتیاج ندارد که امور سلطنت او را یادش آورد و درهای علمش را به رویش بگشاید».
امام کاظم علیه السلام در وصف خداوند، مکانش را یا «محلّ استقرار او قبل از برخاستن» را یا «مطلق محلّ استقرار او» را خالی از او ندانست. پس همانا او چنان قائم است که گویا هیچ استقراری برایش نیست. هنگامی که این قول گفته میشود، توهّم ایجاد میشود که خدای عز و جل مکان ثابتی ندارد؛ امّا امام علیه السلام با ادامۀ قولش، این مطلب را به آن ملحق کرد که: «او را محدود نمیسازم به مکانی که در آن باشد و او را محدود نمیکنم به این که چیزی از ارکان و جوارح او حرکت کند». منظور از «بشیءٍ»، حرکتی است که به همه یا بعضی از اعضای او باشد. لفظ «شقّ فم» نیز به معنای کلمهای است که در هنگام تکلّم و تلفّظ، از شکاف دهان خارج میشود. «من غیر تردّد» یعنی: بدون تفکّر و رؤیت در نفس. «یذکر له ملکه» یعنی: هنگامی که فراموش کرد به یاد او آورَد و برای او امور را تدبیر کند و در فرمانرواییاش به او کمک کند. او در فرمانرواییاش شریکی ندارد و عبارت «ولا یفتح له» یعنی: به شریکی که درهای علم را به رویش بگشاید، نیاز ندارد.
این قول امام کاظم علیه السلام که: «فازیله عن مکانه» به این معناست که او را به قیام [ِ مکانی] متّصف نمیکنیم. اتّصاف همانند اجسام، مستلزم زوالش از مکانش است، مانند زوال اجسام از مکانی که در آن جا مستقر هستند؛ برای این که در قیام نسبت به مکان،
قسمتی از مکان، نسبت قسمت دیگری که در آن ایستاده است، خالی شمرده میشود، در حالی که نسبت خدا به همۀ مکانها مساوی است. افزون بر این، ممکن است مراد از آن، درجۀ رفیعی باشد که خدای سبحان از تقدّس و تنزّه و تجرّد دارد، و نسبت دادن قیام به خدای متعال، مستلزم جدایی او از تجرّد و تقدّس و تنزّه اوست.
جملۀ «فی شیءٍ من الأرکان»، به معنای اجزای وطن و نواحی و جوانب و یا ارکان خلقت است، و جوارح، یعنی این که خدای سبحان، سرش یا چشمش یا دستش را حرکت دهد. منظور از «بلفظ شقّ فم»، لفظی است که از دهان خارج میشود. (1)
. مرآة العقول، ج 2، ص 66.
در کتاب مرآة العقول، این حدیث ضعیف شمرده شده است.(2)این حدیث، به دلیل عبارت «رفعَهُ» در اوّل سند، مرفوع است و افزون بر این، به دلیل ضعف برخی رجال آن، ضعیف هم هست.
گذشت که حسن بن راشد، همان «حسن بن اسد» است(3)که خود، ضعیف است و از ضعفا نیز روایت کرده است.(4)البته یعقوب بن جعفر را ثقه دانستهاند. (5)
وَ عَنْهُ عَنْ محمّد بن أبی عبداللّه عَنْ محمّد بنِ إسْماعیلَ، عن داوودَ بْنِ عَبْداللّه عَنْ عَمْروبْنِ محمّدٍ، عَنْ عیسی بن یُونُسَ، قالَ: قالَ ابْنُ أبِی الْعَوْجاءِ لِأبی عبد اللّه علیه السلام فی بَعْضِ ماکانَ یُحاوِرُهُ: ذَکَرْتَ اللّه فأحَلْتَ عَلی غائبٍ. فقال أبو عبداللّه: «وَیْلَکَ،
کَیفَ یَکونُ غائباً مَنْ هُوَ مَعَ خَلْقِهِ شاهِدٌ، وَإلَیْهِمْ أقْرَبُ مِنْ حَبْلِ الوَریدِ، یَسْمَعُ کَلامَهُمْ وَیَری أشْخاصَهُمْ وَیَعْلَمُ أسْرارَهُم».
فَقالَ ابْنُ أبِی العُوجآء: أهُوَ فی کُلِّ مَکانٍ؟ ألَیْسَ إذا کانَ فی السمآءِ کَیْفَ یَکوُنُ فِی الْأرْضِ وَإذا کانَ فِی الأرضِ کیفَ تَکونُ فِی السّمآِء؟ فقال أبو عبداللّه علیه السلام: «إنّما وَصَفْتَ المَخلوقَ الَذّی إذا انتَقَلَ عَنْ مَکانٍ اشْتَغَلَ بِهِ مَکانٌ وَ خَلا مِنْهُ مَکانٌ فلا یَدْری فِی المَکانِ الّذی صارَ الیهِ مایَحْدُثُ فِی المَکانِ الّذی کانَ فیهِ. فأَمّا اللّهُ العظیمُ الشَّأنِ المَلِکُ الدّیّانُ فَلا یَخْلوُ مِنْهُ مَکانٌ وَلا یَشتَغِلُ بِهِ مَکانٌ وَلا یَکوُنُ إلی مَکانٍ أقْرَبَ مِنْهُ إلی مَکانٍ»؛(1)
. الکافی، ج 1، ص 125-126.
عیسی بن یونس میگوید: ابن ابی العوجا در یکی از مباحثاتش با امام صادق علیه السلام، به آن حضرت گفت: شما نام خدا را بردی و به ناپیدایی حواله دادی.
حضرت فرمود: «وای برتو! چگونه ناپیداست کسی که نزد مخلوقش حاضر است، از رگ گردن به ایشان نزدیکتر است، سخنشان را میشنود و خودشان را میبیند و رازشان را میداند؟!».
ابن ابی العوجا گفت: مگر او در همه جا هست؟ وقتی در آسمان است، چگونه در زمین باشد و هنگامی که در زمین است، چگونه در آسمان باشد؟ حضرت فرمود:
«تو مخلوقی را توصیف کردی که چون از مکانی برود، جایی او را فرا میگیرد و جایی دیگر از او خالی میشود و در جایی که هست، از جایی که بوده، خبر ندارد که در جایی که قبلاً بود، چه پیش آمد؛ ولی خداوند عظیم الشأن که سلطان جزابخش است، هیچ جا از او خالی نیست و هیچ جا او را فرا نمیگیرد و به هیچ مکانی نزدیکتر از مکان دیگر نیست».
محمّد بن اسماعیل، همان برمکی است و عمرو بن محمّد، همان اسدی است که هر
1) (1)
دو، از رجال امام موسی کاظم علیه السلام هستند. عیسی بن یونس نیز همان شاکری کوفی است.
کلمۀ «أحلْتَ» از مادّۀ «حواله» است. و «حبل الورید»، رگ گردن است. (1)
. الوافی، ج 1، ص 69.
در این سخن امام صادق علیه السلام: «من حبل الورید»، شاید اشارهای باشد به قرب علّی و تأثیر و تدبیر خدای سبحان؛ زیرا رگ گردن، عامل زندگی و حیات است و قطع شدن آن، باعث مرگ و فنا میشود، و یا این که خدای متعال، داخل زندگی شخص میشود و از رگ گردن نیز نزدیکتر است؛ چون او خالق آن است و مسبّب و عامل سایر اسباب زندگی اوست. (2)
در مرآة العقول، این حدیث مجهول شمرده شده است.(3)در عبارت «عَنْهُ» در اوّل حدیث، مشخص نشد که ضمیر «هُ» به چه کسی بر میگردد؛ به دلیل این که نام اوّلین راوی، در حدیث قبل آمده است. گذشت که محمّد بن ابی عبداللّه نام دو نفر است که هر دو، ثقهاند؛(4)امّا محمّد بن اسماعیل، همان «محمّد بن اسماعیل برمکی است که دربارۀ او اختلاف نظر است. از نظر نجاشی، ثقۀ راستْ کیش است و از نظر ابن غضائری، «ضعیف» است و محمّد بن علی اردبیلی، قول نجاشی را ترجیح داده است.(5)
داوود بن عبداللّه، عمرو بن محمّد و عیسی بن یونس نیز مجهول هستند.(1)
. ر. ک: المفید، ص 216 و 449.
پس در مجموع، راویان این حدیث، مجهولاند و در نتیجه، سند آن ضعیف است.علیُّ بنُ محمّدٍ، عَنْ سهلٍ بن زیاد، عَن محمّد بن عیسی، قال: کَتَبْتُ إلی أبی الحسنِ علیِّ بن محمّدٍ علیه السلام: جَعَلَنِیَ اللّهُ فِداکَ یا سیِّدی! قَدْ رُوِیَ لَنا: «أنَّ اللّهَ فی موضعٍ دُونَ مَوْضِعٍ عَلَی الْعَرشِ اسْتوی وَ أنَّهُ یَنْزِلُ کُلَّ لَیْلَةٍ فِی النّصفِ الْأخیرِ مِنَ اللّیل إلی السّمآءِ الدُّنیا». وَ رُوِیَ: «أنَّهُ یَنْزِلُ فی عَشِیَّةِ عَرَفَهُ ثُمَّ یَرْجِعُ إلی مَوْضِعِه». فقالَ بَعْضُ مَوالِیکَ فی ذلکَ: إذا کانَ فی مَوضِعٍ دونَ مَوْضِعٍ، فَقَدْ یُلاقیه الَهواءُ وَیَتَکَنَّفُ عَلَیْهِ والْهوآءُ جِسْمٌ رقیقٌ یَتَکَنَّفُ عَلی کُلِّ شیءِ بِقَدَرِهِ. فَکَیْفَ یَتَکَنَّفُ عَلَیْهِ جَلَّ ثَنآؤُهُ عَلی هذَا المِثالِ؟
فَوَقَّعَ علیه السلام: «عِلْمُ ذلکَ عِنْدَهُ وَ هُوَ المُقَدِّرُ لَهُ بما هُوَ أحْسَنُ تَقدیراً، وَاعْلَم أنَّهُ إذا کانَ فِی السّمآءِ الدّنیا فَهُوَ کَما هُوَ عَلَی العَرْشِ و الأشیآءُ کُلُّها لَهُ سَوآءٌ عِلْماً و قُدْرَةً و مُلْکاً و احاطَةً».
وَ عَنْهُ، عَنْ محمّدٍ بْنِ جَعْفَرٍ الکوفِیِّ، عَنْ محمّدِ بْنِ عیسی مِثْلَهُ.(2)
محمّد بن عیسی میگوید: به امام هادی علیه السلام نوشتم: آقایم! خدا مرا قربانت گردانَد. برای ما روایت کردهاند که خدا در موضع معیّنی از عرش قرار دارد و نیمۀ آخر هر شب، به آسمان پایین فرود میآید. و باز روایت کردهاند که در شب عرفه، پایین میآید و سپس به جای خود برمیگردد. یکی از دوستان شما در این باره میگوید: اگر خدا در موضع معیّنی باشد، در ملاقات و مجاورت هوا قرار میگیرد؛ در صورتی که هوا جسم رقیقی است که به هر چیزی به اندازه خودش احاطه دارد. پس در این صورت، چگونه هوا به خدا احاطه دارد؟
حضرت مرقوم فرمود: «این را خدا خود میداند و اوست که آن را نیکو اندازهگیری میکند. بدان که هنگامی که در آسمان پایین باشد، همچنان در عرش نیز هست و علم و قدرت و سلطنت و احاطۀ او، بر همه چیز، یکسان است.
در این حدیث شریف، امام هادی علیه السلام سؤال محمّد بن عیسی را از ظاهر فاسدش برگردانده و با متانت کاملی، به طرز صحیح و معقول، جواب او را داده است؛ چرا که سؤال کننده، پایین آمدن و به اندازۀ معیّنی در مجاورت هوا قرار گرفتن را مربوط به ذات خداوند متعال دانسته و او را جسم و صاحب مکان فرض کرده است؛ ولی حضرت، در مقام جواب، آن را به نزول رحمت و اندازهگیریِ خلقت برگردانیده و پاسخ داده است. یعنی سؤال، دربارۀ اندازهگیری شدن خداست؛ ولی جواب امام، دربارۀ اندازه گرفتن خدا. سپس حضرت، توضیح بیشتری داده که: مقصود از بودن خدا در عرش یا آسمان پایین، بودن علم، قدرت و تدبیر اوست. گویا با رمزی دقیق و کنایهای لطیف میخواهد بفرماید: برای شیعۀ ما سزاوار نیست که فکر جسمیت خدا در مغز آید و یا توهّم کند که خدا پایین میآید و در مجاورت هوا قرار میگیرد. (1)
. همان جا.
قول امام علیه السلام: «علم ذلک عنده»، به این معناست که علم کیفیت و نزولش، نزد خدای سبحان است و شما شناختی از آن ندارید. سپس اشارۀ مخفیای کرده است به این که منظور از نزول آن، مقدّر کردن او و نزول رحمت اوست. جملۀ «وهو المقدّر له بما هو أحسن تقدیراً»، نزول، به معنای تقدیر کردن اوست. پس میرساند که آنچه علمش بر شما لازم است، این است که بر خداوند، احکام اجسام و چیزهای محدود و [اوصافی مانند] مجاور بودن و قرب مکانی، جاری نمیشود؛ بلکه حضور خدای سبحان،
1) (1)
حضور و شهود علمی است و احاطۀ او، به وسیلۀ علم و قدرت و ملک است.(1)
. مرآة العقول، ج 2، ص 66.
در کتاب الوافی، شرح این حدیث نیامده است.این حدیث در کتاب مرآة العقول، ضعیف و با سندی به ظاهر صحیح، شمرده شده است.(2)راویان آن عبارتاند از:
علی بن محمّد: همان «علی بن محمّد بن عبداللّه بندار»، است که ثقه و از مشایخ کلینی است.(3)سهل بن زیاد: ضعیف است و احمد بن محمّد بن عیسی، او را متّهم به لغو و کذب کرده است.(4)محمّد بن عیسی: همان محمّد بن عیسی بن عبید یقطینی است که نجاشی، او را ثقه دانسته است و آیة اللّه خویی در بارهاش گفته است: «خود او ثقه است و اگر او را تضعیف کردهاند، به دلیل روایاتی است که از یونس، با سند منقطع، گفته است. شیخ طوسی او را ضعیف شمرده است».(5)پس این حدیث نیز با توجّه به راویان آن، ضعیف است.
عنهُ، عن عدّةٍ مِنْ اصْحابِنا عَنْ أحمدَ بْنِ مُحمدِ بْنِ خالدٍ، عَنْ یعقُوبَ بْنِ یزید، عَنِ ابْنِ أبی عُمَیرِ، عَنْ ابْنِ اذَینة عَنْ أبی عبداللّه علیه السلام فی قولِهِ تعالی: «ما یَکُونُ مِنْ
نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ»1 ، فقالَ: «هُوَ واحِدٌ واحِدیُّ الذّاتِ، بائنٌ مِنْ خَلْقِهِ و بِذاکَ وَصَفَ نَفْسَهُ «و هو بکل شیء محیط» بالإشرافِ والإحاطةِ والقُدْرَةِ «لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرُ» بالإحاطةِ وَالعِلْمِ لا بالذّاتِ، لِأنّ الاماکِنَ مَحْدُودةٌ تَحْوِیها حُدودٌ أرْبَعَةٌ، فَاِذا کانَ بالذّاتِ لَزِمَهَا الحَوایَةُ».(1)
امام صادق علیه السلام دربارۀ آیۀ «هیچ راز گفتنی میان سه نفر نباشد، جز این که خدا چهارمین آنهاست، و نه میان پنج نفر، جز این که او ششمین آنهاست»، فرمود:
«او یکتاست و ذاتش یگانه و از خلقش جداست. او خود را این گونه توصیف نموده است: که [«چیزی مانند او نیست] و او به همه چیز احاطه دارد» به طور زیر نظر داشتن و فراگرفتن و توانایی. «چیزی هموزن ذرّه و نه سبکتر و نه سنگینتر از آن، نه در آسمانها و نه در زمین، از علم او پنهان نیست» از نظر احاطه و علم و نه از نظر ذات و حقیقت؛ زیرا اماکن، محدود به چهار حد هستند که آنها را در برگرفتهاند، پس اگر [احاطۀ خداوند،] از نظر ذات و حقیقت باشد، لازمهاش در برگرفتن خواهد بود».
چون از این آیۀ شریف استفاده میشود که هر چند نفری که با یکدیگر رازگویی و صحبت در گوشی کنند، خدا نیز با آنها هست، ممکن است کسی گمان کند که خدا هم، مانند یکی از آنها، در کنار ایشان نشسته است. از این رو، امام صادق علیه السلام برای بیان حقیقت، یکتایی و علم خدای متعال را توضیح میدهد و تشریح میفرماید که:
اوّلاً، یکتاییِ خداوند، مانند یکتاییِ مخلوق نیست - چنان که مثلاً میگوییم: یک انسان، یک قطره، یک ذرّه، یک روح یا یک عقل؛ - زیرا تمام اینها و هر مخلوقی، بدون
1) (2) . الکافی، ج 1، ص 172.
استثنا، مرکّب از ماهیت و وجود است، ولی خدای متعال، صرف وجود و وجود بسیط کاملی است که هیچ گونه ترکیبی در ذات او قابل تصوّر نیست. پس اگر مثلاً در یک زمان، سه نفر در مشرق و پنج نفر در مغرب رازگویی کنند، او با هر دو دسته هست.
ثانیاً، او یکتا وجودی است که بر سراسر جهان و اجزایش احاطه دارد؛ یعنی تمام مخلوقاتش را زیر نظر دارد. او از همه چیز آگاه است - چه رازگوییهای بندگانش باشد و چه غیر آن - و بر همه، قدرت دارد. احاطۀ او بر سراسر جهان، چنان نیست که ذات او - نعوذ باللّه - مانند فلکی بزرگتر و وسیعتر از همۀ جهان باشد و جهان را در بر گرفته باشد. (1)
. همان جا.
واژۀ «نجوی» صیغۀ جمع است به معنای نجوا کنندگان. ظاهر سخن خدای متعال که فرمود: «چهارم آنهاست و... ششم آنهاست»، این توهّم را به وجود میآورد که خدای متعال نیز معدودی است همراه با خلقش که در بین آنها واقع است و گویا او یکی از آنهاست؛ با این که خدای سبحان، مقدّس و منزّه از وحدت عددی است. بعد از آن، تأویل آیه و معنای آن را بیان کردهاند. پس قول ایشان که «[خدا] یکتاست»، به این معناست که دومیای برای او نیست. پس صحیح است که واحد بالذات به شمار آید؛ یعنی ترکیبی در او نیست که «ما به الإمتیاز» آن، غیر از «مابه الإشتراک» باشد تا صحیح باشد که با غیر او به شمار آید، و چون خلقتی شبیه آنها نیست که جایز باشد که یکی از آنها باشد و خدای عز و جل این چنین خودش را وصف کرده و فرموده است:«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» و «بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» . پنهان نیست و غایب نمیشود و نمیرود.
1) (1)
عبارت «بالاحاطة و العلم» در سخن امام علیه السلام، متعلّق به آیه و بیان آن است؛ به این معنا که خدای عز و جل چهارمین است از هر سه نفری که نجوا کنند و ششمینِ هر پنج نفری که نجواکننده باشند؛ با احاطهای که به آنها دارد و همراه آنهاست و با علمش به آنچه درِ گوشی میگویند و با حضورش در رازهایشان و شاهد بودنش و نزد آنها بودن، نه به این معنا که خدا یکی از آنهاست و در شمار آنهاست؛ چرا که این معنا مستلزم حد و مکان و احاطه است.
این که امام علیه السلام جملۀ «بالإحاطة و العلم» را به آیۀ «بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» و یا به آیۀ «لا یَعْزُبُ عَنْهُ» تعلیق فرموده، برای تأویل آیه و بیان آن است و برای حلّ اشکال و تطبیق جواب برای این سؤال [ِ مقدّر] که چه بسا گفته شود. خدای سبحان فرمود:«لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ»، پس چگونه میتوان بین این آیه و آیۀ «هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ» وِفق داد؟
پاسخ آن، چنین است که این دو آیه متفاوتاند؛ چرا که در آیۀ اوّل، سومین (الثالث) به سه نفر (الثلثة) اضافه شده، ولی در آیۀ دوم، چهارمین (الرابع) به چهار نفر (الأربعة) اضافه نشده [تا کفر باشد]، بلکه به سه نفر اضافه شده است.
آیۀ اوّل، صریح است در این که سومین، از جنس سه نفر باشد و در شمار آنها باشد، که این، غیر قابل قبول است؛ ولی در آیۀ دوم «رابع الثلثة (چهارمینِ سه کس)» لازم نیست که از جنس آن سه باشد و در شمار آنها باشد؛ بلکه جایز است که بر آنها احاطه داشته باشد. (1)
. الوافی، ج 1، ص 87.
این سخن خدای متعال:«ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ» ، جایز است که یک مضاف مقدّر
1) (1)
داشته باشد و یا تأویل راز، به رازگویان باشد و سه صفت برای آن قرار داده است،«إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ» ، به این معنا که خداوند، آنها را چهار قرار داده است؛ از این حیث که همانا او مشارکت کرده با آنها در اطّلاع داشتن از آن راز،«وَ لا خَمْسَةٍ» به معنای «نجوی خمسةٍ» و تخصیص دادن عدد به خصوص واقعه باشد، یا اینکه خداوند یکتاست و یگانگی را دوست دارد و این که خداوند یگانه است، یا برای این که در مشورت لازم است که دو نفر باشند و یا مانند نزاع کننده و سومی در بین آن دو، واسطه است.
سپس بدان که بودن در شمال و جنوب و در راست و چپ، مشخّص نمیشود مگر به اعتبارِ به شمار آمدن در بین محدودها، و بالا و زیر هم خداست، و اینها به خداوند، احاطه ندارند؛ چرا که اماکن، محدودند. پس اگر احاطۀ آن، بالذات باشد، به این که داخل در مکان شود و جا بگیرد، لازم است که در مکانی که جا گرفته، احاطه شود و اگر منطبق با مکان باشد، لازم است که به آن مکان، احاطه داشته باشد. (1)
. معجم الرجال، ج 12، ص 212.
در مرآة العقول، این حدیث، صحیح شمرده شده است؛(2)از آن جا که در سلسلۀ سند این حدیث، آمده است: «عدّة مِن اصحابِنا؛ گروهی از یاران ما» و هر جا که احمد بن محمّد بن خالد از چنین گروهی روایت کرده، این عدّه، عبارتاند از: علی بن ابراهیم قمی، محمّد بن عبد اللّه بن اذینه، احمد بن عبد اللّه بن امیّه، علی بن حسن و علی بن ابراهیم که همگی ثقهاند. احمد بن محمّد بن خالد بن عبد الرحمان بن محمّد بن علی برقی نیز خود، ثقه است؛ گرچه از ضعفا زیاد روایت کرده و به احادیث مرسل نیز اعتماد کرده است.(3)
دیگر رجال این سند که آنان نیز ثقه دانسته شدهاند، عبارتاند از: یعقوب بن یزید،(1)
. همان، ج 2، ص 349.
ابن ابی عمیر که همان محمّد بن ابی عمیر است،(2)و عمر بن اذینه.(3)پس با توجّه به راویان این حدیث، سند آن صحیح است.علیُّ بنُ محمّدٍ و محمّدُ بنُ الحسنِ، عَنْ سهلِ بنِ زیادٍ، عن الحسن بْنِ [موسَی] الخشّاب، عَنْ بَعْضِ رجالِه عَنْ أبی عبداللّه علیه السلام: أنَّهُ سُئِلَ عَنْ قولِ اللّه - عَزَّ و جَلَّ:
اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی».
فقالَ: «اِسْتَوی عَلی کُلِّ شیءٍ، فَلَیْسَ شَیْءٌ أقْرَبَ إلَیْهِ مِنْ شیءٍ»؛(4)
از امام صادق علیه السلام راجع به این قول خدای تعالی پرسیده شد که میفرماید:
«رحمان بر عرش استوا دارد».
حضرت فرمود: «او بر همه چیز مسلّط است. چیزی به او نزدیکتر از چیز دیگر نیست».
بدان که «استوا» بر معانی چندی اطلاق میشود: اوّل: استقرار؛ دوم: در نظر گرفتن چیزی و رفتن به طرف آن؛ سوم: چیره شدن بر چیزی؛ چهارم: اعتدال؛ پنجم:
مساوات در نسبت.
همان طور که با دلایل عقلی و نقلی ثابت میشود، معنای اوّل در بارۀ خداوند، مهمل است. بعضی از مفسّران، «استوا» در این آیه را به معنای دوم گرفتهاند؛ یعنی
خداوند به خلقش توجّه کرد. وقتی از ابو العبّاس احمد بن یحیی در بارۀ این آیه پرسیدند گفت: «استواء، توجّه کردن به چیزی است». فرّاء و زجّاج نیز نظری همانند این دارند؛ ولی اکثر مفسّران، معنای سوم را در نظر گرفتهاند؛ یعنی چیره شدن بر چیزی و مالک او شدن و تدبیر کردن آن. زمخشری در این باره میگوید:
خداوند بر عرش استوا دارد و چون عرش، سریر ملک و پادشاهی است،
[چیرگی بر آن] حاصل نمیشود مگر با وجود پادشاهی و ملک. پس خداوند [استوا بر] آن را کنایه از مُلک قرار داده است. پس اگر گفتند:
«فلانی بر تخت، استوا دارد»، منظور ملک است - اگر چه بر تخت هم نشسته باشد - و این که حاصل شدن فرمانروایی را این گونه بیان میکنند، به این علّت است که دلالت این تعبیر، از این که گفته شود: «فلانی مَلِک است» و مانند آن. همچنین، این سخن که «دست فلانی، گشاده است» و یا «دست فلانی، بسته است»، به معنای این است که او جواد است یا بخیل است که بین دو عبارت، هیچ تفاوتی نیست.
و امکان دارد که منظور آیه، معنای چهارم باشد؛ به این صورت که کنایه از نفی، هر نوع نقصی از خدای بلندمرتبه باشد. در این صورت، عبارت «عَلَی الْعَرْشِ» در این آیه، حال است که توجیه آن، خواهد آمد. امّا معنای پنجم، همان معنایی است که از ظاهر آنچه در اخبار بررسی شد، به دست میآید.
پس بدان که «عرش»، گاه بر جسم بزرگی اطلاق میشود که به سایر اجسام احاطه دارد و گاهی بر همۀ مخلوقات اطلاق میشود. همچنین بر علم هم اطلاق شده است، همان طور که در اخبار بسیاری، این معنا وارد شده است.
در این صورت، اشاره دارد به بیان نسبت خدای متعال [با مخلوقات] به وسیلۀ علم و احاطه. شاید هم مراد از عرش، عرش عظمت و جلال و قدرت باشد، همان طور که در بعضی از اخبار، عرش را این گونه، تفسیر کردهاند.
در این صورت، معنای آیه این است که خداوند بر هر چیزی استیلا دارد، در حالی که در غایتِ عظمت است و بر عرش تقدّس و جلال، قدرت دارد.
نتیجه این که بالا رفتن قدر و ارزش او، مانع نزدیکیاش به حفظ و تربیت و احاطه نیست.
لفظ «اِسْتَوی» در این آیه، خبر است، و «عَلَی الْعَرْشِ» حال؛ گرچه احتمال دارد که هر دو عبارت، خبر باشند. البته در احتمال اوّل، بعید نیست که «علی العرش» متعلق به «استوی» باشد و در این کلمۀ «علی» به معنای «الی» است. افزون بر این، احتمال تقدیر «عرش» به «حمل العرش» نیز هست.
چه بسا گفته شود که ذکر «الرحمان»، برای بیان رحمانیّت باشد که موجب استوا در ایجاد و حفظ و تربیت و علم به همه است، به خلاف رحیمیّت که عبارت است از افاضۀ خاص فقط به مؤمنان، و همچنیناند بسیاری از اسمای حُسنا که اختصاص به گروهی خاص دارند.
بعضی از وجوهی را که ما ذکر کردیم، شیخ صدوق نیز در کتاب العقائد ذکر کرده است، چنان که گفته است:
اعتقاد ما در بارۀ عرش، همۀ خلق است و عرش در وجه دیگرش، همان علم است. نیز از امام صادق علیه السلام سؤالی شد در بارۀ قول خدای عز و جل:
«اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» ، پس گفت: «استوا از هر چیزی؛ پس چیزی به او نزدیکتر از چیز دیگر نیست».
این که ما کلام را در این مقام بسط دادیم، به این دلیل بود که فهم این اخبار، برای اکثر افکار، دشوار است.(1)
. مرآة العقول، ج 2، ص 69-70.
لازم به یادآوری است که در الوافی شرحی بر این حدیث، نیامده است.
در مرآة العقول، این حدیث، ضعیف شمرده شده است. از رجال مذکور در سند،
1) (1)
«علی بن محمّد»، نامی مشترک است(1)
. معجم الرجال، ج 12، ص 153.
و پس از جستجو با توجّه به «الراوی»، موردی در بارۀ او پیدا نشد. بنا بر این، مجهول است؛ امّا محمّد بن حسن فروخ الفخّار، ثقه است.(2)سهل بن زیاد، ضعیف است و حتی احمد بن محمّد بن عیسی، او را متّهم به غلوّ و کذب کرده است.(3)سرانجام، به حسن بن موسی الخشّاب میرسیم که «مشهور» و «کثیر العلم و الحدیث» توصیف شده است.(4)نکتۀ مهم دربارۀ سند این حدیث، این است که در آخر آن، تعبیر «بعض رجال» آمده که منظور از آن مشخّص نیست. پس این حدیث، هم مرسل است و هم ضعیف.و بهذا الإسْنادِ، عَنْ سَهْلِ، عَنِ الحَسَنِ بْنِ مَحبوبٍ، عَنْ محمّد بن ماردٍ أنَّ أبا عبد اللّه علیه السلام سُئلَ عَنْ قولِ اللّه - عَزَّ و جَلَّ -: «اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی».
فَقالَ: «اِسْتَوی مِنْ کُلِّ شَیءٍ فَلَیْسَ شَیءٌ أقْرَبُ إلیهِ مِنْ شَیء»؛(5)
و باز در بارۀ معنای همین آیه، از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
« [خداوند رحمان،] نسبت به همه چیز، برابر است. پس چیزی به او نزدیکتر از چیز دیگر نیست».
در مرآة العقول و الوافی، شرحی بر این حدیث ذکر نشده است؛ ولی در بررسی سند این حدیث در مرآة العقول، سند آن، صحیح شمرده شده است.(6)این در حالی است که سهل
بن زیاد، ضعیف است.(1)
. جامع الرواة، ج 1، ص 393.
البته حسن بن محبوب، ثقه است و محمّد بن مارد التمیمی نیز ثقه و «عین» توصیف شده است.(2)در ابتدای سند، «بهذا الاسناد» آمده است؛ یعنی علی بن محمّد، مجهول است و محمّد بن حسن، ثقه است. پس در مجموع، سند این حدیث، ضعیف است.وَ عَنْهُ، عَنْ محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحَسنِ، عَنْ صفوانَ بنِ یحیی، عَنْ عَبْدِ الرّحمنِ بْنِ الحجّاج قالَ: سَألْتُ أبا عَبْدِ اللّه علیه السلام عَنْ قولِ اللّه تعالی: «اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» . فقالَ: «استَوی فی کُلِّ شَیءٍ فَلَیْسَ شَیءٌ أقْرَبُ إلیهِ مِنْ شَیءٍ، لَمْ یَبْعَدْ مِنْهُ بَعیدٌ ولَمْ یَقْرُبْ مِنْهُ قریبٌ، اسْتوی فی کُلِّ شَیءٍ»؛(3)
ابن حجاج میگوید: از امام صادق علیه السلام راجع به قول خدای تعالی: «رحمان بر عرش استوا دارد» پرسیدم.
فرمود: «او در همه چیز استوا دارد. چیزی به او نزدیکتر از چیز دیگر نیست. هیچ دوری، از او دور نیست و هیچ نزدیکی، به او نزدیک نیست. او نسبت به همه چیز، برابر است».
در مرآة العقول و الوافی، شرحی بر این حدیث، ذکر نشده است.
رجال مذکور در سند این حدیث، همگی ثقه هستند. این رجال عبارتاند از: محمّد بن یحیی - که کلینی این روایت را از او نقل میکند -؛(4)محمّد بن حسین ابن
ابی خطاب؛(1)
. معجم الرجال، ج 6، ص 308-309.
صفوان بن یحیی جبلی؛(2)عبد الرحمان الحجّاج جبلیّ.(3)احتمالاً ضمیر «عَنْهُ» به شیخ کلینی برمیگردد؛ چرا که محمّد بن یحیی، از مشایخ کلینی است. بنا بر این، سند این حدیث، صحیح است.وعَنْهُ، عن محمّد بن یحیی، عَنْ أحمد بن محمّد بنِ عیسی، عن الحسین بن سعید، عَنِ النّصْرِ بن سُوَیّدٍ، عَنْ عاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ، عَنْ أبی بصیرٍ عَنْ أبی عبداللّه علیه السلام قالَ:
«مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّهَ مِنْ شَیْءٍأوْ فی شَیْءٍ أوْ علی شَیْءٍ فَقَدْ کَفَرَ».
قُلْتُ: فَسِّرْلی. قال: «أَعْنی بِالْحَوایَةِ مِنَ الشَّیْءِ لَهُ أوْ بِاِمْساکٍ لَهُ أوْ مِنْ شَیْءٍ سَبَقَهُ». وَفی روایةٍ اخْری: «مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّهَ مِنْ شَیْءٍ فَقَدْ جعله مُحْدَثاً، وَمَنْ زَعَمَ أنَّهُ فی شَیْءٍ فَقَدْ جَعَلَهُ مَحْصُوراً، وَمَنْ زَعَمَ أنَّهُ عَلی شَیْءٍ فَقَدْ جَعَلَهُ مَحْمُولاً»؛(4)
ابوبصیر میگوید: امام صادق علیه السلام فرمود: «هر کس معتقد شود که خدا از چیزی است یا در چیزی است، کافر است».
عرض کردم: برایم توضیح دهید. فرمود: «مقصودم این است که چیزی او را فرا گیرد یا او را نگه دارد، یا چیزی بر او پیشی گیرد».
و در روایت دیگری آمده است: «هر کس گمان کند که خدا از چیزی است، او را پدیده قرار داده و هر که گمان کند که او در چیزی است، او را در حصار قرار داده و هر که گمان کند که او بر چیزی است، او را قابل حمل قرار داده است».
کلمۀ «استوی»، مشتق از مادّۀ «سوی» به معنای برابری و اعتدال و یک نسبت داشتن
است. مساوات و تساوی و تسویه هم از همین مادّه مشتق شدهاند؛ ولی چون به حرف «علی» متعدّی شود، مانند این آیۀ شریف، متضمّن معنای غلبه و استیلا و تسلّط میگردد. از این جهت، بیشتر مفسّران، آیه را به معنای غلبه و استیلا گرفتهاند و گفتهاند: چون کلمۀ «عرش» به معنای احاطۀ علمی و ایجادیِ خدا بر تمام جهان آفرینش است، پس استیلای خدا بر عرش نیز به معنای تسلّط او بر تمام جهان آفرینش است. با این حال، امام صادق علیه السلام در این سه حدیث، استوی را به معنای اصلیِ آن - که برابری و اعتدال است - تفسیر فرموده است؛ یعنی: علم و قدرت خدا نسبت به همه چیزِ جهان، برابر است، یا مهر و لطف او نسبت به همه، یکسان است و این معنا با کلمۀ «رحمان»، مناسبتر است.
البته این دو تفسیر، با یکدیگر منافات ندارند؛ زیرا آیات قرآن، به قالبی ریخته شدهاند که گاهی، متحمّل هشتاد معنا هم میشوند و این از معجزات قرآن کریم است.
کلمۀ «استوی»، گاهی نیز با حرف «اِلی» متعدّی میشود که در آن جا به معنای قصد و توجّه است، چنان که در قرآن کریم،«ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ» به این معنا آمده است.
ولی در مرآة العقول آمده که این سخن امام که فرمود: «بالحوایة من الشیء له»، تفسیر عبارت «فی شیء» است و جملۀ «أو بإمساک له» نیز تفسیر «علی شیءٍ» است و جملۀ «أو من شیءٍ سبقه»، تفسیر «من شیءٍ».
در الوافی، شرحی بر این حدیث، موجود نیست.
این حدیث، به نظر مجلسی در مرآة العقول، صحیح و آخر آن، مرسل شمرده شده است. در بارۀ رجال این حدیث میخوانیم:
محمّد بن یحیی: به شرط این که اوّلین نفر باشد، همان محمّد بن یحیی عطار است که «ثقه» شمرده شده؛ ولی از نظر آیة اللّه خویی، محمّد بن یحیی همان محمّد بن یحیی اشعری است که البته او نیز ثقه است.(1)
. ر. ک: جامع الرواة، ج 2، ص 213؛ معجم الرجال، ج 19، ص 33.
احمد بن محمّد بن عیسی: همان احمد بن محمّد بن عیسی اشعری است که رئیس حوزۀ قم در عصر خویش بوده و نجاشی او را توثیق کرده است.(2)
حسین بن سعید: در بارۀ او در کتابهای رجالی، این اوصاف آمده است:
«ثقه» «عین» «جلیل القدر».(3)
همچنین، در بارۀ نضر بن سوید،(4)عاصم بن حمید المناظ الکوفیّ،(5)ابو بصیر عبداللّه بن محمّد الأسدی الکوفی نیز وصف ثقه، به کار رفته است. (6)
علیّ بن إبراهیمَ، عَنْ أبیه، عَنِ ابْنِ أبی عُمَیْرٍ، عَنْ هِشامِ بنِ الحَکَم قالَ: قالَ أبو شاکِرٍ الدَّیَصانِیُّ: إنَّ فی القرآنِ آیَةٌ هِیَ قَوْلُنا. قُلْتُ: ما هِی؟ فَقالَ: «وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ» . فَلَمْ أدْرِ بِما اجیبُهُ فحججت فخبّرت أبا عَبْدِ اللّه علیه السلام.
فقال: «هذا کَلامُ زِنْدیقٍ خَبیثٍ. إذا رَجَعْتَ إلیه، فَقُلْ لَهُ: مااسْمُکَ بِالکُوفةِ؟ فَاِنَّهُ یقولُ: فُلانٌ. فَقُلْ لَهُ: مَا اسمُکَ بِالبَصْرَةِ؟ فَإنَّهُ یقولُ: فُلانٌ. فَقُل: کذلکَ اللّهُ رَبُّنا فِی السّمآءِ إلهٌ وَ فِی الأرْضِ إلهٌ وَفِی الْبِحارِ إلهٌ وَفِی القِفار إلهٌ وَفی کُلِّ مَکانٍ إلهٌ».
قالَ: فَقَدِمْتُ فَأتَیْتُ أبا شاکِرٍ فَأخْبَرْتُهُ، فَقال: هذهِ نُقِلَتْ مِنَ الحِجازِ؛(7)
هشام بن حکم میگوید: ابو شاکر دیصانی گفت: آیهای در قرآن است که گفتۀ ما را میرساند. گفتم: کدام آیه؟ گفت: آیۀ «اوست که در آسمان، معبود و در زمین معبود است».
من نفهمیدم که چگونه جوابش را بگویم و مغلوب شدم. پس چون به حج رفتم، به امام صادق علیه السلام گزارش دادم. حضرت فرمود: «این، سخن زندیقی خبیث است. چون به سویش بازگشتی، به او بگو: اسم تو در کوفه چیست؟ او میگوید: فلان. پس بگو: اسم تو در بصره چیست؟ او میگوید: همان فلان. پس بگو: همچنین است خدای پروردگار ما، که در آسمان، معبود است و در زمین، معبود است و در دریاها معبود است و در بیابانها معبود است و در همه جا معبود است».
من باز گشتم و نزد ابو شاکر آمدم و سخن امام را به او باز گفتم، او گفت: این جواب، از حجاز آمده است.
به گفتۀ امام صادق علیه السلام، این که در آسمان، اله و معبودی است و در زمین نیز معبودی است، به این معناست که خدای متعال، به ظرفی تعلّق ندارد. این، واضحترین و نزدیکترین معنا به فهم انسان است و منظور، آن است که همان خدایی که در آسمان است، در زمین نیز هست و جایی و مکانی ندارد؛ بلکه در همه جا هست.
مرحوم مجلسی در تفسیر این حدیث مینویسد:
شاید این دیصانی، قائل به دو خدا بوده است: نور که ملک او آسمان است، و ظلمت که ملک او زمین است. اوّل آیه، موافق مذهب اوست و جملۀ
«وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ» را جملۀ تامّۀ معطوف به مجموع جملۀ سابق قرار داده،
یا به این معنا که در زمین، اله دیگری نیز هست. [به هر حال،] از بعضی از اخبار، آشکار میشود که دیصانی، از دهریّون بوده است. پس ممکن است که استدلالش بر اساس چیزی بوده باشد که از ظاهر آیه، توهّم میشود و موافق افکار دهریون است که هستی از مبدأ طبیعی پدید آمده و در نتیجه، خداوند موجودی است که در اجرام آسمانی و اجسام زمینی با هم، حاصل شده است. امام علیه السلام نیز بر این اساس چنین جواب دادند که منظور آیه، این است که خدای متعال نامیده شده به این اسم در زمین و آسمان است، و این که ظرف، متعلّق به خداست یا در بر دارندۀ معنای آن است، مانند این که میگوییم: فلانی، قاضی در کشور است.(1)
. مرآة العقول، ج 2، ص 71-72.
در مرآة العقول، این حدیث حسن شمرده شده است؛ امّا رجال مذکور در سند آن، همگی متّصف به ثقه شدهاند. این رجال، عبارتاند از: علی بن ابراهیم،(2)پدرش ابراهیم بن هاشم(3)، ابن أبی عمیر (محمّد بن أبی عمیر)(4)و هشام ابن حکم.(5)بر این اساس باید گفت که سند این حدیث، با توجّه به راویان آن، صحیح است.
حدیث اوّل این باب، در بارۀ نزول خداوند به آسمان، سؤالی شده است و امام کاظم علیه السلام در این باره جواب فرموده است. مطالب موجود در این حدیث، تضادّی با آیات قرآن ندارد.
در حدیث دوم، امام کاظم علیه السلام در بارۀ بعضی از صفات خداوند - از جمله، قائم بودن و صمد بودن - توضیح فرموده است. این حدیث هم، تعارضی با قرآن ندارد.
حدیث سوم، شامل قسمتی از مباحثات ابن ابی العوجا با امام صادق علیه السلام در بارۀ غایب بودن خداوند است که این نیز موافق آیات قرآن است.
حدیث چهارم، شامل سؤالی است از امام هادی علیه السلام در بارۀ ماهیت عرش و نزول خداوند از عرش، و پاسخ ایشان که تعارضی با قرآن ندارد.
حدیث پنجم، سؤالی است که از امام صادق علیه السلام در بارۀ آیۀ «ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ» شده است. پاسخها و توضیحاتی که از قول ایشان، در این حدیث آمده، تعارضی با قرآن ندارند.
احادیث ششم، هفتم و هشتم، شامل پاسخهای امام صادق علیه السلام به سؤالاتی در بارۀ تفسیر و توضیح آیۀ «اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» است. این جوابها مکمّل هم هستند و تضادّی با هم و با آیات قرآن ندارند.
موضوع حدیث نهم، سؤالی است از امام صادق علیه السلام در بارۀ این اعتقاد که خداوند با چیزی است یا در چیزی است، و این که به چه معناست و چه حکمی دارد؟ جواب منقول از ایشان، تعارضی با قرآن ندارد. حدیث دهم، سؤالی است که از امام صادق علیه السلام در بارۀ آیه شریفۀ «وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ» پرسیده شده است.
جواب مطرح شده در این حدیث نیز تضادّی با قرآن ندارد.
در مجموع، احادیث ذکر شده در این باب، تعارضی با یکدیگر ندارند و حتی بعضی از آنها مکمّل یکدیگرند. همۀ این احادیث، با یکدیگر و با آیات قرآن، موافق ارزیابی میشوند.
با توجّه به آنچه در بارۀ آغاز باب بررسی شد، هر چند نخستین روایت باب، مربوط به
حرکت و انتقال و چگونگی وجود حق تعالی همراه با بندگان و سریان او در موجودات است، امّا روایات باب، در تفسیر و تبیین آیات شریف در بارۀ استوای عرش الهی و توضیحاتی در مفهوم آیۀ شریف «اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی»1 و چگونگی شنیدن او و حضور او در میان مردم و قابل رؤیت نبودن اوست و این گونه نیست که روایات باب، اختصاص به حرکت و انتقال داشته باشد. از سوی دیگر، این روایات در تبیین صفات الهی، بر اساس آن چیزی است که در قرآن آمده و شرحی روان و قابل فهم است برای مخاطبان، و ناظر به پرسشها و شبهات برخی از معاصران معصوم است.
به لحاظ زمانی و تاریخی، مطالب ارائه شده در فاصلۀ تاریخی 150 سالۀ میاندورۀ امام صادق علیه السلام تا زمان امام هادی علیه السلام است و نشان میدهد که دغدغۀ آن عصر در حوزۀ مسائل اعتقادی، چه بوده و چه شبهات و سؤالاتی از اهل بیت علیهم السلام میشده است.
دار صعب و دار التعارف، 1401 ق.
دار الکتب الاسلامیة، 1384 ق.
الوافی، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی)، اصفهان: مکتبة أمیرالمؤمنین علیه السلام، 1412 ق.
معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، السیّد ابو القاسم الخوئی، قم: مرکز نشر الثقافة الإسلامیة، 1413 ق / 1992 م.
جامع الرواة و ازاحة الاشتباهات عن الطرق و الأسناد، محمّد بن علی الأردبیلی الغروی، تهران: انتشارات جهان.
المفید فی معجم رجال الحدیث، محمّد الجوهری، نرمافزار کتابخانۀ اهل بیت علیهم السلام، قم: مرکز پژوهشی المصطفی.
پژوهشی است دربارۀ مبانی نظری و راهکارهای مسئلۀ «خوف و رجا» با استفاده از متون دینی شیعه با محوریت قرآن، نهج البلاغة و کتاب الکافی.
این رساله، در پنج فصل و 142 صفحه، تهیه و تنظیم شده است. نویسنده، معتقد است که تاکنون، تحقیقی در حد پایاننامه در این موضوع، نگارش نیافته است، هر چند در کتب اخلاقی و تفسیری، به صورت پراکنده، مطالبی بیان شده است.
نگارنده، پس از طرح کلّیات بحث، مانند: تبیین موضوع، هدف، روش، سابقه و ضرورت، منابع و ارکان تحقیق، در ادامه، نخست به بررسی ماهیت «خوف» پرداخته و برای تبیین آن، به بررسی واژۀ خوف، انواع و مراتب و درجات و ثمرات خوف پرداخته است. سپس به بررسی «رجا» پرداخته و ریشهشناسی لغوی و اصطلاحی آن و نیز حقیقت شرایط تحقّق و ادلّهای را که سبب تقویت رجا میشوند، اشاره نموده است. در فصل بعدی، این سؤال را مطرح کرده که در سیر و سلوک، آیا خوفْ بهتر است یا رجا؟ در پاسخ نیز با استفاده از کتابهای اخلاقی و روایی، دیدگاههایی را مطرح نموده و در نهایت، نتایجی که از تحقیق خود به دست آورده، برشمرده است.
در این مقاله، با ارائۀ گزارشی از کلیات این رساله، به شرح فصول و مباحث مهم دربارۀ
1) 1. «بررسی خوف و رجا در قرآن، نهج البلاغة و الکافی» سیّده زهرا جورابچی، پایان نامۀ کارشناسی ارشد، گرایش: علوم قرآن و حدیث، استاد راهنما: دکتر علی اصغر باستانی، استاد مشاور: دکتر محمّد غفرانی، دانشگاه آزاد اسلامی - واحد تهران شمال، زمستان 1383 (گزارش و تحلیل: علی نجفی نژاد).
خوف و رجا و با تکیه بر روایات الکافی پرداخته شده و ویژگیهای رساله برشمرده شده است. در نهایت، در قالب جمعبندی و پیشنهاد، نکاتی را یادآور شدهایم.
کلیدواژهها: خوف، رجا، الکافی، فضائل اخلاقی.
خوف و رجا، دو صفت از صفات محمودهای هستند که فضیلت آنها، بسته به آن است که انسان را به طاعت و عبادت خداوند وادارند و از گناهان و قصوراتْ باز دارند و این دو صفت، در اشخاص متفاوت است؛ یعنی گاه برای فردی، خوف و تقویت آن، کارسازتر است و برای فردی دیگر، رجا و امیدواری و برای فرد سومی، توازن بین این دو لازم است. پس اجمالاً این دو صفت برای حرکت تکاملی و سعادت انسان، بسیار ضروری است. خوف، مانع غرور است و رجا، درمانکنندۀ یأس. اگر این دو صفت، به صورت صحیح در وجود انسانها نهادینه شوند، دیگر در جامعه، خبری از ظلم، ستم، فساد، جنایت، آدمکشی، تجاوز به حقوق دیگران و... نیست و به همین خاطر است که در متون دینی ما مسلمانان، بر این دو مسئله و توازن میان آنها تأکید فراوان شده است.
آنچه در ادامه میآید، گزارش و تحلیلی است که عنوان پایاننامهای گرفته که برای رسیدن به همین هدف، نگارش یافته و توانسته است تا ابعاد و زوایای این مسئله را روشن کند و از آن جا که این رساله، مشتمل بر بررسی موضوع در قرآن، نهج البلاغة و الکافی است، و در پی برجسته کردن موضوع بر محوریت الکافی کلینی است، سعی شده است که این برجستگی، به خوبی نشان داده شود.
لازم به یادآوری است که این رساله، از پنج فصل تشکیل یافته است. در فصل اوّل، پس از چکیده و مقدمه، به کلّیات موضوع، در تبیین و توضیح عنوان رساله، هدف، روش تحقیق، پیشینه و ضرورت تحقیق و منابع آن پرداخته است. در فصل
دوم، به تبیین معنای خوف، انواع و عناصر خوف و تماس میان خوف و مشیت و درجات و مراتب آن بحث کرده است و نکاتی را در ثمرات و اوصاف خائفان، آورده است.
در فصل سوم، موضوع رجا را به لحاظ مفهوم و مصداق بررسی کرده و به نمونهای از آیات و روایات در تبیین و توصیف آن اشاره کرده است. فصل چهارم، دربارۀ جمع خوف و رجا و دلالت و ضرورت جمع میان آن دو است. در فصل پنجم، به نتیجهگیری از مجموع آیات و روایات پرداخته است.
اهمیت برجسته کردن روایات الکافی، به این دلیل است که الکافی، یکی از کتابهای چهارگانۀ حدیثی شیعه است که در بیان نکات اخلاقی، مادر و محور مسائل اخلاقی است و میتوان چنین گفت که روایات دیگری که در بیان خوف و رجا در کتابهای دیگر حدیثی آمدهاند، همگی در تفسیر و توضیح بیشتر این موضوعاند.
نویسنده، در فصل آغازین تحقیق خود، برخی از مطالبی که ذکر آنها بایسته و ضروری بوده و به مثابۀ مقدّمۀ ورود به تحقیق خود بوده، آورده است که ما، در مقدّمۀ این نوشتار، به برخی از آنها (مانند: تبیین موضوع و هدف تحقیق و ضرورت آن) اشارهای کردیم. نکتهای که باقی مانْد، منابع تحقیق است که ایشان از قرآن و تفاسیر آن (عمدتاً فارسی)، فرهنگنامههای قرآنی و لغت، کتب روایی (مانند الکافی، بحار الأنوار، نهج البلاغة)، شروح و ترجمههای فارسی آن و در نهایت، کتب اخلاقی شیعه، استفاده نموده است.
از آن جا که خوف و رجا، دو صفت درونی و عامل حرکت انسان در انجام دادن واجبات و احکام الهی و ترک معاصیاند و در مجموع، موجب تقرّب بنده به معبود
میگردند و تعادل و تحفّظ بر این صفات، انسان را به خویشتنداری و تعادل در رفتار و موضعگیری وادار میسازند و در کنترل رفتارهای اخلاقی (مانند: غرور، تکبّر و بسیاری از صفات زشت) تأثیر گذارند، تبیین و توضیح و ذکر پیامدهای آن، اهمیت چندانی پیدا میکند.
نویسندۀ محترم در ذیل این عنوان، از کتابهای لغت و اخلاق و قرآنی، سه صفحه نقل قول نموده، بدون این که تحلیل کند و یا نظر خود را اعلام دارد؛ امّا آنچه دربارۀ معنای لغوی خوف میتوان نتیجه گرفت، این است که خوف، به معنای ترس و وحشت است.(1)
. معجم مقاییس اللغة، ج 1، ذیل مادۀ خوف.
در اصطلاح علم اخلاق نیز دردمندی قلب و سوختن آن به سبب انتظار واقع شدن امری که به وقوع آن، شکّ و تردید است، خوف میگویند.(2)از منظر قرآنی، خوف، انتظار وقوع امر کریه و بد است، با توجّه به نشانههای آشکاری که از روی علم یا ظنْ حاصل شدهاند.(3)نکتهای که از این دو تعریف میتوان به دست آورد، این است که انسان، با توجّه به قراین و شواهد موجود، انتظار وقوع امر ناپسندی را دارد. پس خوف، یک حالت انفعال نفسانیِ ناشی از ترس از وقوع امری بد است.حال که مفهوم لغوی و اصطلاحی خوف روشن شد، به بیان تفاوتهای این واژه با
برخی واژههای مترادف (در ظاهر)، مانند جُبن، خشیت، رهبت، شفقت و وجل اشاره میشود.
«إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»2 .(2)
در این باره، خداوند میفرماید:
«إِنّا کُنّا قَبْلُ فِی أَهْلِنا مُشْفِقِینَ»5 .(4)
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» .(5)
1) (1)
. جامع السعادات، ج 1، ص 245.
2) (3) . مجمع البحرین، ذیل مادۀ خوف.
3) (4) . سورۀ کهف، آیۀ 49.
4) (6) . مفردات الفاظ القرآن، ذیل مادۀ شفق.
5) (7) . سورۀ انفال، آیۀ 2.
پس از بیان مفهوم خوف و تفاوتهای آن با واژههای مترادف، انواع خوف، ویژگیها و راه تقویت یا درمان آنها بیان شده که به اختصار، ذکر میشود. در مرتبۀ اوّل، خوف، به دو دستۀ ممدوح و مذموم تقسیم میشود.
خوف ممدوح، همان خوف از عظمت خدا و از گناه خود است که مخالف امن از مکر خداست و راه تقویت آن، مراقب بودن بر اعمال و نگه داشتن این حالت است. این نوع خوف (که نویسنده، آن را در بخش چهارم همین فصل ذکر نموده و جا داشت همین جا بیاورد)، از فضایل اخلاقیای است که اقسامی دارد به شرح زیر:
یک. خوف از عظمت و جلال کبریایی خداوند ( خشیت) که خود دو مرتبه دارد: خوف از عذاب خدا که مرتبۀ پایین خوف است و خوف از خودِ خدا که درجۀ عالی خوف است و مخصوص انبیا و اولیا و اوصیاست.
دو. خوف شخص، از گناهانی که کرده و تقصیراتی که از او سر زده است و نسبت به جزای آن نگران است.
سه. خوف از این دو باهم.
امّا خوف مذموم، خود بر چهار دسته تقسیم میشود:
یک. خوف از امر قطعی الوقوع که دفع آن، در توان بشر نیست. منشأ این خوف، جهل و نادانی است و درمان آن، سپردن خود به قضا و قدر الهی است.
دو. خوف از امری احتمالی الوقوع و واقع شدن یا نشدن این امر که در دست
شخص نیست (مانند اوّلی)، با این تفاوت که این نوع، احتمال دارد که واقع نشود.
سه. خوف از امری که علّت آن در دست انسان است، امّا هنوز آن علّت، یافت نشده و میترسد که مبادا مرتکب عملی شود که عاقبت آن، بد است. راه درمان این خوف، مراقب بودن بر اعمال خود است و این که هر کاری را که میخواهد انجام بدهد، پیامدهای آن را بسنجد.
چهار. خوف از چیزهای بدون علّت، مانند جن و میّت. منشأ این خوف، غلبۀ قوّۀ ترس و قصور عقل و فهم است و درمان آن، شناخت کامل و نیز مبتلا نمودن، درگیر کردن و افکندن خود در این گونه موارد است.
در این بخش، ابتدا کلامی از کتاب الأخلاق مرحوم شبّر، در این باره نقل شده که خوف از سه عنصر: علم، حال و عمل حاصل میشود و در توضیح این عناصر، فقط مورد اوّل، تبیین شده و در ادامه، دوباره به همان بحث سابق (تفاوت خوف با اصطلاحات مترادف چیست)، بازگشته است.
یکی از عناصر تشکیلدهندۀ خوف، علم است. خوف در انسان، گاه به سبب شناخت خدا و صفات او حاصل میشود، گاه به سبب شناخت از نفس خود که چه معاصی و کوتاهیهایی در حق خدا انجام داده و گاه نیز به دلیل شناخت عیوب نفس و احساس حضور در پیشگاه جلال پروردگار. پس کسی که خود و خدای خود را بهتر شناخته باشد، بیشتر از خدا میترسد. لذا آنچه از زندگی پیامبران و ائمّه علیهم السلام برمیآید، این است که خوف آنان از خدا، از همۀ مردم بیشتر بوده است. پس خوف از خداوند، مولود معرفت است و هر کسی که معرفت بیشتر داشته باشد، نگرانی بیشتری خواهد داشت.
مطالب این بخش، از لحاظ منطقی، زیرمجموعۀ بخش دوم است، به همین دلیل، همان جا - که انواع خوف را آورده - توضیح کامل را میآوریم.
گفتیم که خوف ممدوح، برخاسته از معرفت انسان، به عواقب امور و آیندهنگری است. نویسنده در این بخش، نقل قولهایی از کتب اخلاق و تفسیر آورده و همان نتیجهای را که در بخش دوم گرفته، این جا نیز تکرار کرده است: «خوف از خدا، مولود معرفت و شناخت اوست». منتها در این بخش، به صورت مفصّلتری، این بحث را مطرح نموده است (البته جا داشت که اینها را در ادامۀ همان بخش دوم میآورد) و ما با ذکر حدیث از الکافی و یک حدیث از نهج البلاغة، اهمّیت موضوع و ارتباط با معرفت را نشان میدهیم.
امام صادق علیه السلام بنابر نقل کلینی میفرماید:
من عرف اللّه خاف اللّه و من خلف اللّه سَخَتْ نفسه عن الدنیا؛(1)
. الکافی، ج 2، ص 68.
هر کس خدا را بشناسد، از او میترسد و کسی که از خدا بترسد، نفْسش در رها کردن دنیا سخاوتمند میشود.
نیز آن حضرت میفرماید:
من خاف اللّه خاف منه کلّ شیء و من لم یخف اللّه أخافه اللّه من کل شیء؛(2)
هرکس از خدا بترسد، همه چیز از او میترسد و هرکس از خدا نترسد، خدا او را از همه چیز میترساند.
در اطراف عرش، فرشتگانی هستند که «مخلخلان» نامیده میشوند. از چشمان آنها تا روز قیامت، چون جویبار، اشکْ جاری است و از خوف خدا، مانند شاخههایی که باد، آنها را متمایل کرده باشد، خم شدهاند. خداوند متعال به آنها میفرماید:
فرشتگان من، چه چیز شما را میترساند؟ آنها در پاسخ میگویند:
آفریدگارا! اگر مردم روی زمین، از عزّت و عظمت تو چنان که ما آگاهیم، آگاه باشند، هیچ خوردنی و آشامیدنیای برای آنها گوارا نخواهد بود و در بستر، آرام نمیگیرند و سر به صحرا میگذارند.(1)
. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 348.
در مورد رابطۀ معرفت با خوف، از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که میفرماید:
رأس الحکمة مخافة اللّه؛ (2)سرآغاز حکمت، ترس از خداست.
در این بخش، تمرکز نویسنده روی آیات قرآن، دربارۀ مقام و جایگاه خائف بوده و پس از بیان آیات، به دیدگاه مفسّران دربارۀ تفسیر این آیه، اشاره نموده است. برخی از این آیات عبارتاند از:
«وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی»3
این آیه، نشان از جایگاه و عظمت خائف از خداست. در آیۀ دیگر خداوند میفرماید:
«مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ... لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ» .(3)
منظور از خشیت به غیب، ترس از خداست، در حالی که آن عذاب را به چشم خود ندیدهاند.(4)در آیۀ دیگر میفرماید:
«اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّهَ» .(1)
. سورۀ احزاب، آیۀ 39.
این آیه، در مقام توصیف انبیا برآمده است. آنان در این پهنۀ هستی، به جلال و جمالی که برتر از تصوّر و قیاس آفریدگان است، پیبردهاند و ناچیزیِ خویش و همۀ موجودات را کنار خدا درک کردهاند و دلی سرشار از خشیت و انکسار دارند.
پس خوف از خداوند - که مبدأ قهّار جهان است -، روحی عارفِ کامل میخواهد و قلبی راسخ در عبادت و تقوا. از امام صادق علیه السلام روایت شده که میفرماید:
إنّ حُبّ الشرف والذکر لایکونان فی قلب الخائف الراهب؛(2)
همانا حبّ آبرو و نامآوری، در قلب خائفِ ترسان است.
در این بخش، نویسنده، فقط به نقل دو روایت از الکافی، دربارۀ خوف مؤمنْ اکتفا کرده و معلوم نشده که جایگاه این بخش در فصل چیست و از نقل این دو روایت - که مضمون آنها نیز مانند هم هستند - چه نتیجهای میخواهد بگیرد. روایت اوّل، از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
المؤمن بین مخافتین، ذَنبٌ قَد مَضی لایُدری ما صَنَع اللّه و بینه و عمر قد بقی، لایدری ما یکتسب فیه من المهالک، فهو لایصبح إلّاخائفاً و لایُصلحه إلّا الخوف؛(3)
مؤمن، بین دو ترس قرار دارد: اوّل، گناهی که گذشته و نمیداند خدا دربارۀ آن، چه کرده، و دوم، عمری که مانده و نمیداند در آن، چه مهالکی کسب میکند. پس او شبی را به صبح نمیآورد، مگر به خوف، و جز خوف، چیزی او را اصلاح نمیکند.
امّا در حقیقت، این دو خوف، خوف از گذشته و خوف از آیندهاند و نکتهای که از روایت دوم استفاده میشود، ترسیم و توضیح و نتیجه گیری از خوف است؛ زیرا در ذیل روایت، آمده است که بندۀ مؤمن، باید از خود برای خود و از دنیا برای آخرت خود، کسب کند و در جوانیاش، از سالخوردگی و در زندگیاش، پیش از مرگ سود ببرد و نگذارد که عمر او تلف شود.
از بخشهایی که نویسندۀ محترم، فقط به نقل قولهای بدون تحلیل بسنده کرده، همین بخش «گریه از خوف خدا» است. ایشان در ذیل این عنوان، میخواسته اهمیت و نقش انسان سازی گریه از خوف خدا را تبیین نماید، به همین منظور، در ابتدا، آیۀ 109 سورۀ اسراء را آورده:«وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً» . آن گاه به نقل جملاتی از کتاب رسالۀ لقاء اللّه مرحوم ملکی تبریزی پرداخته و در نهایت، روایاتی از کتاب بحار الأنوار و الکافی نقل نموده که ما فقط روایت الکافی را در فضیلت گریه از خوف خدا میآوریم. از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
هر چیزی کیل و وزنی دارد، مگر گریه از خوف خدا، که قطرهای از آن، دریاهای آتش را خاموش میکند.... اگر یک نفر گرینده در یک امّت باشد، همه مورد رحمت قرار میگیرند.(1)
. همان، ج 4، ص 233.
آنچه در این فصل، مدّ نظر نویسنده بوده، آثار و ثمرات خوف ممدوح، با در نظر گرفتن آیات و روایات است. بهترین آیهای که به نتیجۀ خوف به صورت مستقیم اشاره کرده، این آیه است:
1) (1)
«وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ» .(1)
. سورۀ الرحمن، آیۀ 46.
امام صادق علیه السلام در تفسیر آیۀ مذکور میفرماید:
مَن عَلِمَ أنّ اللّه یراه و یسمع ما یقول و یعلم ما یعمله من خیرٍ أو شرٍّ فیحجزه ذلک عن القبیح من الأعمال فذلک الذی خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی؛(2)
کسی که میداند خداوند، او را میبیند و آنچه میگوید، میشنود و آنچه از خیر و شر انجام میدهد میداند، پس او را از کارهای ناشایستْ باز میدارد. پس همان کسی است که از شأن پروردگارش میترسد و خودش را از خواستههای نفسانی، باز میدارد.
از دیگر ثمرات خوف - که نویسنده به آنها اشاره کرده - میتوان موارد زیر را برشمرد: 1. توبه و بازگشت؛ 2. زهد و بی رغبتی به دنیا؛ 3. صبر و شکیبایی در مخالفت با هوای نفس؛ 4. آمرزش گناهان؛ 5. ایمن بودن از خوف در قیامت؛ 6.
نورانی شدن قلب؛ 7. پاکی و اصلاح فرد و جامعه؛ 8. پذیرش پند و اندرز و مواعظ الهی پیامبران؛ 9. نداشتن اندوه و غم در دنیا و....
این بخش را نویسنده، به دیدگاه مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، دربارۀ اقسام خوف اختصاص داده که سه قسم است:
در این گونه از خوف (مانند رقّت قلب زنها در اثر خوف)، ممکن است اشک انسان نیز جاری شود؛ ولی در برابر محرّمات، نمیتواند مانع انسان شود، یا او را بر انجام
دادن عبادات برانگیزانَد.
انسان را به انجام دادن اعمال نیک و تقوا و جهاد با نفس برمیانگیزانَد و این خوف، در همۀ درجاتش نافع است.
خوفی که به یأس و ناامیدی میانجامد و آدمی را از انجام دادن هر عملی، باز میدارد و از همۀ اقسام این نوع خوف، نهی شده است. (1)
. اسرار الصلوة، ص 229.
در این بخش، با استفاده از روایات، به تحلیل این سؤال که «چرا معصومان علیهم السلام با این که هیچ گناهی نمیکردند، از خدا خوف داشتند؟» پرداخته است و به این نتیجه رسیده که خودِ خوف نداشتن، یک گناه است و هیچ کس هر چند گناه نکند، نمیتواند از عهدۀ شکر بندگی خدا آن طور که شایسته است، برآید. پس باید به قصور خود اعتراف کند و همیشه خائف باشد و کسی که خائف نیست، ایمن از عقاب و مؤاخذۀ خداوند نخواهد بود.
امّا خوف فرشتگان، بدین معناست که خداوند را بدین جهت که «اللّه» است و «ذوالجلال و الإکرام» است، عبادت میکنند و خضوع و خشوع دارند، نه به آن جهت که بهشت و جهنّم دارد و خداوند، فرشتگان را برای همین خوفْ ستوده است:
«یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ»2 یا «وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ»3 . در ادامه، نمونههایی از
1) (1)
خوف معصومان علیهم السلام که در منابع روایی آمده، نقل و تحلیل شده است.
در این بخش، به بررسی اصل خوف و سبب اصلی آن اشاره شده است (و جا داشت که این بخش را در ابتدای فصل میآورد و از لحاظ منطقی باید قبل از هر توضیحی، دربارۀ خوف و علّت و سبب آن بیان شود، نه این که در انتهای فصل که همۀ مطالب دربارۀ خوف، آورده شده است). در هر صورت، نویسنده، این بخشِ یک صفحهای را به طور کامل از کتاب اسرار الصلوة نقل کرده، بدون این که خود، تحلیلی در ذیل آن ارائه دهد.
علّت اصلی خوف «ایمان» است، یعنی مقدار خوف، به شدّت ایمان بستگی دارد.
هر چه قدر، ایمانْ ضعیفتر باشد، خوف از خدا نیز کمتر است و هر چه ایمانْ قویتر باشد، خوف نیز زیادتر است؛ ولی از فعلیت یافتن این خوف، مانعی جلوگیری میکند و این مانع، نتیجۀ دو امر است: یکی غفلت از بهشت و دوزخی که به آن ایمان آورده و دیگری، غلبۀ محبّت دنیا در قلب. امّا علاج امر اوّل، موعظه و یادآوری اسباب خوف از عذابهای دنیوی و اخروی است و درمان امر دوم، تقویت انگیزههای دینی و تضعیف انگیزههای هوا و هوس و محبّت دنیاست.
نویسنده، این بخش را به تفسیر آیاتی که به موضوع خوف اشاره دارند، اختصاص داده است که برای نمونه، چند آیه را میآوریم:
«وَلَآ أَخَافُ مَا تُشْرِکُونَ بِهِی إِلَّآ أَن یَشَآءَ رَبِّی شَیًْا»؛(1)
. سورۀ انعام، آیۀ 80.
1) (1)
[ابراهیم علیه السلام گفت:] و من از آنچه شریک او میسازید، نمیترسم، مگر آن که پروردگارم چیزی بخواهد.
این آیه، دلالت میکند که دلیل بتپرستی و شرک قوم حضرت ابراهیم، ترس آنان از بتها بوده است. به طور کلّی، علّت شرک بشر، دو چیز بیشتر نبوده: یا خوف از غضب الهه و ترس از سلطنتی بوده که نسبت به حوادث زمینی، برای آن خدایان قائل بودهاند، یا امید به برکت و سعادتی بوده که برای بتهای خود میپنداشتند. از این دو امر نیز، همان خوف در نفوس، تأثیر بیشتری داشته است؛ چون طبعاً اعتماد و امید مردم به خودشان است و هر نعمت و سعادتی را که به دست میآورند، همه را از ناحیۀ تلاش و کوشش خودشان میدانند. پس امیدواری، آن قدرها در نفوس تأثیر ندارد که بتوان بتپرستی را مستند به آن نمود. حتّی مسلمانان هم با آن همه معارف الهیای که در اختیارشان است، از تهدید و انذار، بیشتر متأثّر میشوند تا از بشارت.
«اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» ؛(1)
. سورۀ مائده، آیۀ 3.
امروز، کافران، از این که به دین شما دستبرد بزنند و اختلالی رسانند، طمع بریدند. پس شما از آنان بیمناک نگردید و از من بترسید که امروز، دین شما را به حد کمال رسانیدم.
این آیه، به خاطر جمله «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» خالی از تهدید و انذار نیست؛ برای این که این جمله، امر به ترسی مخصوص کرده، نه ترس عمومی که در هر حالی بر مؤمنْ واجب است؛ امّا این ترس مخصوص چیست؟ هیچ شکّی نیست در این که جملۀ اوّل( «اَلْیَوْمَ یَئِسَ» ) و جملۀ دوم( «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ» ) به یکدیگر مربوطاند و برای افادۀ یک غرض آمدهاند. پس دینی که خدا امروز تکمیل نمود و نعمتی که تمامش فرمود (که در حقیقتْ یک چیز هستند)، همان چیزی بوده که کفّار تا قبل از امروز، به آن طمع بسته بودند و مؤمنان هم از این طمع آنان میترسیدند. خداوند، کفّار را
1) (1)
مأیوس نمود، دین خود را تکمیل کرد و نعمتش را تمام گردانْد و در نتیجه، نهی کرد از این که از کفّار بترسند. پس آن چیزی را که خدا به مسلمانان امر کرد که دربارۀ آن بترسند، همان چیزی است که نهیشان کرد از این که دربارۀ آن از کفّار بترسند.
نویسندۀ محترم رساله، هجده آیۀ دیگر را با موضوع خوفْ مطرح نموده و با مراجعه به تفاسیر فارسی، مطلبی دربارۀ آنها نقل نموده است که ما از ذکر همۀ آن موارد معذوریم.
در این بخش، ثمرات و نتایج به دست آمده از بررسی خوف در آیات، نهج البلاغة و روایات، به طور خلاصه، ذکر شدهاند. نویسنده، هر چند در بخش نهم همین فصل، ثمرات خوف را نقل نموده، ولی جمعبندی و دستهبندی نکرده است، به همین دلیل، در این بخش، علاوه بر جمعبندی آن بخش، موارد دیگری نیز بدان افزوده و نتیجه گرفته که با توجّه به آثار نافع خوف از خدا، لازم است که خود را به سلاح محکم «خداترسی»، تجهیز کنیم.
این فصل که مشتمل بر شش بخش است، به بررسی رجا میپردازد. بخش اوّل، به معنای لغوی و اصطلاحی رجا پرداخته است.
رجا در لغت، «أمل» معنا شده و نقیض آن «یأس» است و لغتشناسان، أمل را به آرزویی که دستیابی به آن، غیر معمول و بعید است، ترجمه نمودهاند.(1)
. ر. ک: المعجم الوسیط و لسان العرب و کتاب العین، ذیل واژۀ أمل.
نکتۀ قابل توجّه دربارۀ کلمۀ رجا، این است که لفظ خاف نیز در مقام معنا آورده شده است.(2)شاهد بر آن، آیۀ شریفه:«ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقاراً»1 است که بیشتر این معنا، در موارد نفی به کار میرود. کلمۀ طمع نیز از مترادفهای رجاست و بیشتر در جاهایی که دستیابی به آنْ امکانپذیر است، به کار میرود.
امّا در اصطلاح قرآنی، رجا را گمان و پنداری که اقتضای رسیدن به شادی در آن است (امیدواری)، تعریف کردهاند.(1)در علم اخلاق نیز رجا را به حالتی نفسانی برای انتظار آنچه محبوب و پسندیده است، تعبیر کردهاند.(2)بیان شد که مترادفهای رجا، آرزو و أمل است؛ ولی در منابع روایی، تفاوتهایی بین این دو، قائل شدهاند، از جمله، حدیثی از امام صادق علیه السلام در الکافی که راوی میگوید:
... قلتُ له: قوم یعملون بالمعاصی ویقولون: نرجو، فلا یزالون کذلک حتّی یأتیهم الموت. فقال: هؤلاء قوم یترجّحون فی الأمانی کذبوا لیسوا براجین، إن من رجا شیئاً طلبه و من خاف شیئاً هرب منه؛(3)
به او (امام صادق علیه السلام) عرض کردم: یک دسته از مردماند که گناهان را به جای میآورند و میگویند که ما امیدواریم و همیشه چنین هستند تا مرگ آنان فرا رسد. فرمود: «آنها قومی هستند که از اعتدال، به آرزوهای بیجا مایل شدهاند، دروغ میگویند و امیدوار نیستند؛ چون کسی که به چیزی امید داشته باشد، آن را طلب مینماید و کسی که از چیزی بترسد، از آن فرار میکند.
در بخش سوم، به بررسی رجا در قرآن، نهج البلاغه و منابع روایی شیعه پرداخته
شده که ما برای نمونه، از هرکدام، مثالی میآوریم.
«فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» ؛(1)
. سورۀ کهف، آیۀ 110.
هر کس امید لقای پروردگارش را دارد، باید کار نیک انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.
لقای پروردگار، همان مشاهدۀ باطنی ذات پاک او با چشم دل و بصیرت درون است. از این آیه، استفاده میشود که هرکس امید لقا و رحمت پروردگارش را دارد، باید در انجام دادن عمل صالح، کوشا باشد و عبادتش خالص برای خدا باشد و رجا و امیدواری، همراهِ طاعت خدا و ترک گناه است. مَثَل کسی که عمل خوب انجام ندهد و امید داشته باشد به رحمت خدا، مَثَل کشاورزی است که بدون افشاندن دانه، به انتظار برداشت محصول است.
پس، رجای محبوب و مستحسنْ آن است که انسان، تمام اسبابی که تحت تصرّف اوست، ایجاد کند، آن گاه به انتظار و امید آن باشد که خداوند، به عنایت سابقۀ خود، اسبابی را که تحت اختیار او نیست، فراهم کند و موانع و مفسدات را رفع نماید.(2)در نهج البلاغة نیز امام علی علیه السلام دربارۀ رجا میفرماید:
یدعی بزعمه أنّه یرجو اللّه، کذب والعظیم ما باله لایتبیّن رجاءه فی عمله، فکلّ من رجا عرف رجاءه فی عمله إلّارجاء اللّه فإنّه مدخول وکلّ خوفٍ محقّق إلّاخوف اللّه فإنّه معلول...؛(3)
کسی که در عمل، پیروی خواهش نفس میکند و از گناه اجتناب نمیورزد و در عین حال، به گمان خویش ادّعا میکند که به خدا امیدوار است، سوگند به خداوند بزرگ که دروغ میگوید! چگونه است حال او که امیدواریاش به خدا در عمل و کردارش نمودار نیست؟ هرکس امیدوار
باشد، امیدواری، از کردارش پیداست، مگر امید و رجای به خدا که مغشوش و ناخالص است و هر ترسی، مسلّم و محقّق است، مگر ترس از خدا که معلول است (آثار آن در مدّعی خوف از خدا، نامعلوم است)....
در الکافی نیز روایتی دربارۀ رجا از امام محمّد باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
دیدم در کتاب علی بن ابیطالب علیه السلام که نوشته بود، حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در بالای منبر فرمود: قسم به آن خدایی که غیر از او خدایی نیست که به هیچ مؤمنی، خیر دنیا و آخرت داده نمیشود، مگر به واسطۀ حُسن ظن او به خدا و امیدواریاش به او و حسن خلق او و احتراز کردن از غیبت مؤمنان! و قسم به خدایی که غیر از او خدایی نیست که خدای تعالی، هیچ مؤمنی را بعد از توبه و استغفار، عذاب نمیکند، مگر به جهت گمان بدی که به خداوند داشته و کوتاهی او در امیدواری به خداوند و بدخلقی و غیبت مؤمنان! و قسم به خدایی که غیر او خدایی نیست که هیچ بنده، ظنّ نیکو به خدا نمیدارد، مگر این که خداوند به ظن او، با او رفتار میکند؛ زیرا خداوند، کریم است و همۀ خیراتْ در دست اوست و شرم دارد که بندۀ مؤمن، گمان نیک به او داشته باشد و گمان او تخلّف کند و امید او برنیاید! پس گمان خود را به خداوند، نیکو کنید و به سوی او رغبت نمایید.(1)
. الکافی، ج 3، ص 115.
بخش چهارم از این فصل، به بیان اموری پرداخته که دلالت میکند بر این که انسان باید به رحمت پروردگار خویش امیدوار باشد که چند مورد آن، گزارشگونه در ادامه میآید.
آیات و روایاتی که بر نهی یأس از رحمت حق تعالی دلالت دارند، مانند آیۀ 54 سورۀ زمر و آیۀ 56 سورۀ حجر و....
اخباری که دلالت بر امر به رجا و حُسن آن دارند، مانند این خبر که در الکافی
آمده است:
1) (1)
عن حرث بن مغیره عن ابیه عن ابی عبد اللّه علیه السلام قال: قلت له ما کان فی وصیّة لقمان قال: کان فیها الأعاجیب و کان أعجب ماکان فیها أن قال لابنه:
خف اللّه تعالی خیفة لو جئته ببرّ الثقلین لعذبک و ارج اللّه رجاء لو جئته بذنوب الثقلین لرحمک؛(1)
. همان، ج 1، ص 67.
حرث بن مغیره از پدرش و او از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمود: در وصیت لقمان چه چیزهایی بود؟ امام فرمود: «در وصایای لقمان، سخنان عجیبی بود و شگفتترین آنها این بود که به پسرش فرمود: از خدا بترس به حدّی که اگر تو با عبادت ثقلین بر او وارد شوی، تو را عذاب میکند و به خدا امیدوار باش، به حدّی که اگر با گناه ثقلینْ بر او وارد شوی، تو را میبخشد و رحمت میکند».
«وَ الْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الْأَرْضِ» .(2)
بنده، چون معصیت از او صادر شد، از صبح تا شام، او را مهلت میدهند، اگر استغفار بر او ننویسند.(3)
نیز از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
کسی که عمل زشتی به جای میآورد، هفت ساعت از روز، به او مهلت میدهند. پس اگر سه مرتبه گفت. «أستغفراللّه الّذی لا إله الّا هو الحیّ القیوم» بر او نمینویسند.(4)
چنانچه در قرآن آمده:
«إِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً» .(1)
. سورۀ فرقان، آیۀ 70.
این آیه، تصریح دارد بر این که کسی که از عمل زشت خود توبه میکند و عمل صالح انجام میدهد، همان عمل زشت او، به کار حسنه، تبدیل میشود؛ زیرا حالت انابه و استغفار و تصمیم بر تکرار نکردن گناه، نوعی نیکی است.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
آگاه باشید! به خدا قسم که شما بر حق هستید و مخالفان شما بر خلاف حقاند! به خدا سوگند، شکّی ندارم که بهشت برای شماست و امیدوارم که به زودی، خداوند، چشم شما را روشن کند!(2)
نیز از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
به درستی که خدا شرم نمیکند از آن که عذاب کند امّتی را که معتقد میشوند به امامی که از جانب خدا نیست، هر چند در اعمال خود نیکوکار و پرهیزگار باشند. و به درستی که خدا البته شرم میکند از آن که عذاب کند امّتی را که به امامی اعتقاد میکنند که از جانب خداست، هر چند در اعمال خود ستمکار و بدهکار باشند.(3)
توضیح این بیان، به این است که کسانی که امام جائر و باطل دارند، هر چند در جزئیات اعمال، نیکوکار باشند، امّا جهتگیری در سرانجام کار آنها، بر سقوط و انحراف است و برعکس، کسانی که امام به حق دارند، هر چند در جزئیات کار خود،
خطاکار باشند، آنها را به خیر و خوبی و وصول به حق، راهنمایی میکند و به سرانجام میرسانَد.
باز در الکافی از امام علی نقی علیه السلام روایت شده که فرمود:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: یا علی! خدا آمرزید تو را و شیعیان تو را و دوستان تو را و دوستان شیعیان تو را.(1)
. همان جا.
البته ذکر این نکته، ضروری است که اخبار بسیاری هم از ائمّۀ اطهار علیهم السلام داریم که میگویند: شیعۀ اهل بیت علیهم السلام کسی است که از معاصی خدا اجتناب ورزد؛ زیرا گناهان، انسان را از ایمانْ خارج میکنند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بندۀ مؤمن، همیشه دارای هَمّ و غَم است تا این که گناهی برای او نمانَد.(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نباید احدی از شما بمیرد، مگر این که گمانش به خدا خوب باشد.(3)
«فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ وَ لا یُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ» .(4)
«رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ» .(1)
. سورۀ مؤمن، آیۀ 7.
نویسنده، در بخش پنجم، با استفاده از آیات و روایات، برخی از شرایط تحقّق مقام رجا را ذکر کرده است. ایشان در ابتدا، آیۀ 218 سورۀ بقره «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» را نقل نموده و از آن، سه شرط، استخراج نموده است:ایمان: باور داشتن مبدأ و معاد روحی؛
هجرت: دوری جستن از هرچه انسان را به اخلاق زشت و کردار پلید، آلوده میکند و از خدا دور میسازد؛
جهاد: کوشش در امر اطاعت و انجام دادن وظایف و تکالیف عبادی است. جهاد در راه خدا، بر حسب اختلاف شرایط، از جهات گوناگون، مختلف است.
نویسنده، در همین راستا، دعایی از امام جواد علیه السلام نقل میکند:
اللّهم اجعلنا ممّن نوی فعمل ولا تجعلنا ممّن شقی فکسل ولا ممّن هو علی غیر عمل یتّکل!(2)
وی نتیجه میگیرد که اعتقاد خالی از عمل، برای رسیدن انسان به سعادت، کافی نیست. صرف این که انسان، خود را شیعه بداند، ولی در عمل، از اهل بیت علیهم السلام پیروی نکند و یا بگوید که محور کارهایم، اهل بیت علیهم السلام هستند، ولی در عمل، کارهای ضدّ آنان انجام دهد، این شیوه، سعادتآفرین نیست.
آخرین بخش از این فصل، به نتایج حاصله از بررسی مسئلۀ رجا در آیات قرآن و احادیث، اختصاص یافته است. این موارد، در چهار محور، خلاصه شدهاند:
خداوند در آیات متعدّدی، مردم را به امیدواری، دعوت میکند و صریحاً از ما میخواهد که یأس و ناامیدی را از خود دور کنیم و به رحمت واسعۀ او، دل خوش داریم؛
اخبار فراوانی از معصومان علیهم السلام به ما رسیده است که حاکی از امیدواری آن بزرگواران و تشویق پیروانش به لطف و رحمت خداست (چنان که گذشت)؛
از آیات و روایات، استفاده میشود که امیدواری باید همراهِ عمل صالح و طاعت و ترک معصیت باشد؛ زیرا اگر انسان، امید دستیابی به چیزی را داشته باشد، باید خود را برای رسیدن به آن آماده کند.
تا این جا دانسته شد که اخبار و آیات زیادی در فضیلت خوف و رجا، وارد شده است. حال، این سؤال مطرح میشود که: آیا خوف، برتر است یا رجا؟ نویسنده، در بخش اوّل این فصل، به بررسی این موضوع پرداخته و خواسته است که جوابی برای این سؤال پیدا کند، به همین منظور، ابتدا مثلی میزند که: اگر از کسی بپرسند آب بهتر است یا نان؟ جواب، بسیار واضح است: نان برای گرسنه، بهتر است و آب برای تشنه و اگر گرسنگی و تشنگی، با هم عارض شوند، هر کدام شدیدتر است، باید مراعات شود. اگر گرسنگی غالب بود، نانْ بهتر است و اگر تشنگی غالب بود، آب، و اگر در شدّت و ضعفْ مساوی باشند، آب و نان نیز مساوی هستند و باید میان آنها تعادلی برقرار کرد.
حال، با توجّه به این که خوف، داروی غفلت است و رجا، معالج یأس، باید دید که کدام یک از این دو بیماری، بر قلب عارض شده است تا داروی مناسبش استعمال شود؛ امّا قلب مؤمن - که خالی از این دو بیماری است -، باید مالامال از خوف و رجا باشد و نقصان و نبود هر یک، عامل بازدارندهای در سیر معنوی و روحی انسان در
رسیدن به کمال مطلوب است. امام صادق علیه السلام به نقل از پدر بزرگوارش فرموده است:
انّه لیس من عبد مؤمن إلّاو فی قلبه نوران: نور خیفة و نور رجاء، لو وزن هذا، لم یزد علی هذا ولو وزن هذا، لم یزد علی هذا؛(1)
. الکافی، ج 2، ص 67.
در قلب هر مؤمن، دو نور وجود دارد: نوری از ترس و نوری از رجا، که اگر با هم در ترازو نهاده شوند، هیچ کدام از دیگری بیشتر نخواهد بود.
در بخش دوم آیات قرآن و نهج البلاغة و روایات در مورد جمع بین خوف و رجا، بررسی و تحلیل شده که نمونههایی از آنها ذکر میشود.
اوّلین آیۀ مورد بحث، این آیه است:
«أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ» .(2)
در این آیۀ شریف، یکی از شرایط کمال عبادات و طاعات را خوف از خدا و امیدواری به درگاهش در حین عبادت و پس از آن، بیان فرموده است. در آیۀ یاد شده، خداوند، در مقام مقایسه، به ارزش وجودی زاهدان شب (کسانی که با خوف و رجا برمیخیزند و به عبادت خدا مشغولاند و در حال سجده و قیام از عذاب آخرت میترسند و به رحمت خالق هستی امیدوارند)، اشاره دارد و از ما میخواهد قضاوت کنیم که: آیا اینان برترند یا غافلان؟
امام خمینی رحمه الله، در باب جمع بین خوف و رجا چنین فرموده است:
خوف و رجا، نباید یکی بر دیگری رجحان داشته باشد و انسان، وقتی که کمال نقص خود را از قیام به عبودیت ملاحظه کرد و دقّت و ضیق آخرت را تفکّر نمود، خوف در او به درجۀ اعلی حادث میشود و وقتی ملاحظۀ ذنوب خود را نمود و تفکّر در حال مردمی کرد که عاقبت امر، بی ایمان و عمل صالح از دنیا رفتند و حالشان با این که در اوّل امر، خوب بود، منجر
به بدی شد و مبتلا به سوء عاقبت شدند، در او خوف شدید شود. بالجمله، خود در کمال نقص و تقصیر است و حق در کمال عظمت و جلالت و سعۀ رحمت و عطاست و عبد در بین این دو نظر، همیشه در حدّ اعتدال خوف و رجاست.(1)
. شرح چهل حدیث، ص 229.
در کتاب ارزشمند نهج البلاغة، دربارۀ مسئلۀ خوف و رجا، زیاد تأکید شده که نویسنده، مثالهایی را از آن، ذکر نموده که از این جهت، مفید و تنبّهآفریناند.
وإن استطعتم انْ یشتدّ خوفکم مِن اللّه واَنْ یَحْسَن ظنّکم به فاجمعوا بینهما فإنّ العبد انّما یکون حُسن ظنّه بربّه علی قدر خوفه من ربّه و إنْ أحسَن الناس ظناً باللّه أشَدّهم خوفاً للّه؛(2)
اگر میتوانید، هم از خدا سخت بترسید و هم بدو امیدوار باشید و خوف و رجا را با هم داشته باشید؛ زیرا بندۀ خداوند، حسن ظنّش به پروردگار، به همان نسبت است که از خداوند میترسد و بهترین حُسن ظن به پروردگار را کسانی دارند که بیشترین خوف را از خدای خویش دارند.
یا این کلام گهربار امام علی علیه السلام که فرمود:
اُوصیکم بخمس لو ضربتم إلیها آناط الإبل لکانت لذلک أهلاً، لایرجون أحداً منکم إلّاربّه ولا یخافنّ إلّاذنبه...؛(3)
شما را به پنج چیز، سفارش میکنم که اگر برای آنها شتران را پرشتاب کنید و رنج سفر را تحمّل کنید، سزاوار است کسی از شما که جز به پروردگار خویش امیدوار نباشد و جز از گناه خود نترسد....
در کتاب الکافی نیز دربارۀ جمع بین خوف و رجا، علاوه بر روایاتی که پیش از این ذکر کردیم، این روایت امام صادق علیه السلام را آورده که فرمود:
لایکون المؤمن مؤمناً حتّی یکون خائفاً راجیاً و لایکون خائفاً راجیاً حتّی یکون عاملاً لما یخاف و یرجو؛(1)
. الکافی، ج 2، ص 71.
فرد باایمان، دارای ایمان کامل نخواهد بود، مگر این که خوف و رجا داشته باشد و دارای خوف و رجا نخواهد بود، مگر این که آنچه نسبت به آن، خوف و رجا دارد، دست به کار و اهل عمل باشد.
نویسنده، در بخش سوم، به تکرار همان مسئلهای که اوّل فصل اشاره شد (یعنی خوف برای چه کسانی و رجا برای چه کسانی مناسبتر است؟)، میپردازد. البته در این بخش، با استفاده از کتب اخلاقی (مانند معراج السعادة)، به صورت مفصّلتری، وارد بحث میشود و ما از بیان دوبارۀ آن، صرف نظر میکنیم.
در بخش چهارم، به جمعبندی مطالب پیشین این فصل پرداخته و به این نتیجه رسیده که عدم وجود خوف در برابر خداوند، به تباهی عمل انسان میانجامد، و به همین سبب، در دستورهای مذهبی، تأکید کرده که انسان باید بین بیم و امید، در نوسان باشد. در عین امیدواری به رحمت پایانناپذیر الهی، از نتایج اعمال خود بیمناک باشد و اگر در کردار خود، دچار غرور و نخوت شود، این خوف، عامل محرّک وی در به کار بستن دستورهای الهی میشود و او را از آلودگی به پلیدیها باز میدارد و سبب میشود که انسان، همواره و در هر شرایطی، کامیابی و سعادت واقعیِ خود را در نظر بگیرد.
نویسنده، در این فصل (با توجّه به آنچه در رسالۀ خود ذکر کرده)، پانزده نتیجۀ اخلاقی و اعتقادی گرفته و آنها را خلاصهگونه، برشمرده است که عبارتاند از:
1) (1)
میگویند.
گریه از خوف خدا، محبوب است و ماهیت درونی آن، اطمینان و آرامش است.
خداوند، خائفان را از عذاب، ایمن گردانده است.
مؤمن، فقط از خدا میترسد.
معصومان علیهم السلام نیز به علّت قادر نبودن بر شکر نعمتهای خداوند، از او میترسیدند.
خوفی خوب است که انسان را از رحمت الهی، ناامید نسازد.
کسی که معرفت کامل ندارد، آگاهی از لذّت وصال الهی و خوف از دوری نخواهد داشت.
تجلّی اسمای جلال، سبب توجّه به نقصها و خوف از کوتاهی در مسیر عبودیت میشود.
جلوۀ رحمت حق، محدود به هیچ حدّی نیست؛ لازمۀ این معرفت، رجا به رحمت اوست.
صاحبان رجا، از عمل صالح، باز نمیمانند؛ بلکه بیش از دیگران تلاش میکنند.
صاحبان رجا، به عملشان توکّل نمیکنند؛ بلکه اعتمادشان به رحمت حق است.
افراد امیدوار، تنها به خداوند امیدوارند؛ زیرا مخلوقات، همه، فقر محضاند.
امیدی نیکوست که انسان را به سستی در عبودیت نکشانَد.
افراد مغرور، از کمالاتْ باز میمانند و از رحمت حق تعالی، دور میشوند.
انسان باید همیشه بین خوف و رجا جمع کند و اعمالش همراهِ بیم و امید باشد.
آنچه تا کنون بیان شد، گزارش و تحلیلی از پایاننامۀ مذکور بود و آنچه در ادامه میآید، جمعبندی و پیشنهادهایی است که صاحب این قلم، جهت تکمیل و بهتر شدن کیفیت این رساله، به نظرش میرسد و امیدوار است که حمل بر جسارت نشود!
یکی از آموزههای مهمّ اسلام، مسئلۀ «خوف و رجا» است که نویسندۀ محترم این رساله (خانم سیده زهرا جورابچی)، جایگاه آن، چگونگی و شرایط تحقّق آن، نقش در سیر و سلوک فردی و آثار و نتایج اخلاقی و اجتماعی این موضوع را از نظر شیعه و منابع دینی آن (بخصوص قرآن، نهج البلاغة و کتاب ارزشمند الکافی) کاویده است و در این بین، از متون اخلاقی و تفسیری نیز به خوبی، بهره جسته و مطالب مفیدی را ارائه داده است.
امّا پیشنهادهای به نظر رسیده، جهت تکمیل و بهتر شدن این رساله، بدین قرار است:
بسیاری از روایات این رساله، از کتب اخلاقی و تفسیری نقل شده و بهتر است که از منابع دست اوّل نقل شود.
شایسته است که از کثرت نقل قولها کاسته شود و به جای آن، خود مؤلّف، به تحلیل و بررسی موضوعات بپردازد و در جایی که نیازمند به تفسیر و توضیح و رفع ابهام و شبهه است، به آنها بپردازد.
ساختار تحقیق، تغییراتی جزئی لازم دارد که در ضمن تحلیل و گزارش، به برخی از آنها اشاره شد.
برخی نقل قولها بدون منبع ذکر شدهاند که باید اصلاح گردد.
در منابع، قرآن کریم با ترجمۀ سید جلال الدین مجتبوی ذکر شده، ولی بیشتر ترجمههای آورده شده در رساله، از ترجمۀ یاد شده نیست (مانند ص 2 و...).
غلطهای تایپی، فراوان به چشم میخورند و ضروری است که نمونهخوانی دقیق و اصلاح دوبارهای انجام گیرد (برای نمونه: ر. ک: ص 49، س 4، غلط: در جنّت، صحیح: دو جنّت؛ ص 140، س 18، غلط: روح الخبان، صحیح: روح الجنان؛ ص 12، س آخر، غلط: جزاری، صحیح: جزایری؛ ص 70، س 21، غلط: عداتلت، صحیح: عدالت؛ ص 108، س 2، غلط: عجیبه، صحیح: عجیبی؛ ص 117، س 16، غلط: خفة، صحیح خیفة؛ ص 121، س 2، غلط: قل یستوی، صحیح: قل هل یستوی؛ ص 122، س 21، غلط: لااعتدلا، صحیح: لاعتدلا و...).
از آن جا که خوف و رجا، بُعد اجتماعی و تربیتی دارد، بنا به تحلیل و توضیح آن، باید محدود به حوزۀ اخلاق فردی شود، و در حوزۀ اجتماعی جامعه و روشهای مدیریتی نیز اصل خوف و رجا در برنامهریزی و آیندهنگری تحلیل گردد و فواید بهره گیری از این اصل اخلاقی، با ذکر مثالهایی توضیح داده شود.
قرآن کریم [ترجمه: سیّد جلال الدین مجتبوی].
نهج البلاغه، شرح ابن میثم، ترجمه: سیّد علی نقی فیض الإسلام.
معجم مقاییس اللغة، أحمد بن فارس، مصر: مکتبة مصطفی البابی، تحقیق:
عبدالسلام محمّد هارون، 1389 ق.
شرح چهل حدیث، سیّد روح اللّه الموسوی الخمینی، قم: مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، 1373 ش.
مفردات ألفاظ القرآن، حسین بن محمّد الراغب الإصفهانی، تحقیق: صفوان عدنان داوودی، بیروت: دار القلم، 1412 ق.
المیزان فی تفسیر القرآن، السیّد محمّد حسین الطباطبائی، قم: اسماعیلیان، 1394 ق.
مجمع البحرین، فخر الدین الطریحی، تحقیق: السیّد احمد الحسینی، بیروت:
موسسة الوفاء، 1403 ق.
کلم الطیّب، عبد الحسین طیّب، تهران: بنیاد فرهنگ اسلامی، 1352 ش.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی الرازی، تهران: نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام.
اسرار الصلوة، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، تهران: پیام آزادی، 1363 ش.
فروق اللغات فی التمییز بین مفاد کلمات، نور الدین موسوی جزایری، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1375 ش.
معراج السعادة، ملّا احمد نراقی، قم: مؤسسۀ انتشارات هجرت، 1371 ش.
جامع السعادات، مهدی نراقی، تحقیق: سید جلال الدین مجتبوی، تهران:
حکمت، 1405 ق.
(1)سرور حسینی
یک مکتب و اعتقاد ، در صورتی پویا و زنده و جوان میمانَد که نقد و بررسی شود و بتواند از درون خودش در مقابل این نقدها پاسخ داشته باشد. مرگ یک مکتب، هنگامی است که از او نقد نشود یا این که اگر نقد هم بشود، ولی در پاسخ به نقدها باز بمانَد. ما در طول تاریخ، بسیاری از مکتبها را میبینیم که مورد نقد و بررسی قرار نگرفتهاند، یا در برابر نقدها پاسخی نداشتهاند و نابود شدهاند.
ما معتقدیم که اسلام و مخصوصاً شیعه، در همۀ زمانها پویا و جوان بوده و همیشه خواستار نقد از سوی دیگران بوده است. چون مذهب ما، بر پایۀ «خردورزی» است، همیشه قدرت پاسخ نقدها را دارد و در طول تاریخ، دانشمندان بزرگی با سعۀ صدر، به این شبهات و اشکالاتْ پاسخ دادهاند و از این رهگذر، باعث رشد و شکوفایی فرهنگ اسلامی شدهاند.
متأسّفانه، در طول تاریخ، مشاهده کردهایم هر زمانی که فضای علمی، تنگ بوده و
1) (1) . «جایگاه واقعی الکافی و نقد و بررسی کسر الصنم در کتاب الحجّة»، سرور حسینی، پایان نامه کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث، استاد راهنما: حجة الاسلام دکتر علی نصیری، استاد مشاور: حجة الاسلام علی کورانی، مدرسۀ عالی امام خمینی رحمه الله، تابستان 1386 (گزارش و تحلیل: فتح اللّه خدادادی).
تبادل علمی انجام نگرفته، شاهد افول دینِ خود بودهایم و هر زمانی که بحث و گفتگو، مجال خود را یافته، نام اسلام، در قلّههای ترقّی، جای گرفته است.
شیعه، معتقد است که اگر از همان اوّل، به دستورهای پیامبر صلی الله علیه و آله عمل میشد و امّت اسلامی، به ولایت و رهبری امیر مؤمنان علیه السلام تن میدادند و دنبال قدرتطلبی نمیرفتند، هم اکنون، اسلام، بالاترین دین در جهان بود.
ایده و عقیدۀ امام علی علیه السلام این بود که: «دوستدار ترین برادران به من، کسی است که عیوب مرا به من هدیه کند».
ایشان میخواست که از او سؤال کنند، وی را نقد کنند، و به او پیشنهاد دهند. در نظر حضرت، نقد و نقّادی و نقدپذیری، ضروری است و این روش را وسیلۀ پویایی دین میدانست.
یکی از مهمترین کارها پاسخ به شبههها و اشکالات است و این عالمان باید افرادی زیرک و با ذوق و سلیقه و با دقّت و رعایت امانت و ادب در کلام باشند و پاسخهای محکم و درست بدهند؛ چون پاسخهای جدلی و ضعیف و سلطهآمیز، موجب افول تدریجی دین و فرهنگ میشوند و جنگ و نزاع در پی خواهند داشت.
یکی از اساتید میفرمود که در دائرة المعارفهای مستشرقان، مطلبی خلاف واقع علیه اسلام خواندم. وقتی به آنان اعتراض کردم، گفتند: اگر خلاف واقع بود باید نقدی برای آن میرسید؛ ولی تاکنون ما نقدی دریافت نکردهایم. این گفتگو، نشان میدهد که ما باید در برابر اشکالات دیگران فعّال باشیم و اگر پاسخ ندادیم، تلقّی به قبول میشود.
نوشتار حاضر، در همین راستا، میخواهد پاسخی باشد بر اشکالات یک منتقد، به یکی از کتابهای حدیثی شیعه. البته به یکی از کتابهای اعتقادی آن یعنی «کتاب الحجّة» الکافی، اثر ثقة الإسلام کلینی. رسالهای که در مقام گزارش و تحلیل و معرّفی آن هستیم، پاسخی به اشکالات آن منتقد، به موضوع «امامت» است. طبعاً چون
اشکالات او در حیطۀ معارف دینی است (بویژه ولایت ائمّۀ اطهار علیهم السلام که یکی از مهمترین مسائل مورد اختلاف بین شیعه و اهل سنّت است)، باید با احتیاط کامل، دقّت فراوان و جامعیّتْ انجام گیرد. از طرفی، چون منتقد، خود در حوزۀ علمیه، تحصیل کرده است، باید با زبان علمی و استدلالی، جلو رفت و از جدل و سفسطه، پرهیز کرد. به هر حال، این نوشتار، در یک مقدمه و سه فصل تنظیم شده است.
امیدواریم توانسته باشیم که مطالب اصلی پایاننامه را منعکس کرده باشیم و این نوشتار، بتواند راهگشای سعادت دوستان باشد.
البته لازم به یادآوری است در مواردی که لازم بوده، نکاتی در تکمیل بحث و اتقان استدلالها اضافه شده است.
یکی از کارهای مفیدی که در نشان دادن جایگاه واقعی منابع اصیل شیعه انجام گرفته، معرّفی کتابهای چهارگانۀ حدیثی است. این پایاننامه، در راستای معرّفی یکی از آنها یعنی الکافی است، آن هم موضوع نقد و بررسی کسر الصنم از «کتاب الحجة».
نویسنده، سعی کرده است تا اشکالات شخصی به نام سید ابوالفضل برقعی، بر کتاب الکافی را پاسخ دهد. شخص نامبرده (سید ابوالفضل برقعی)، یکی از روحانیان معاصر است که کتابهای فراوانی علیه عقاید شیعه نوشته است. وی زندگی و تحصیلاتش در قم بوده و در سال 1371 ش، وفات کرده است. مذهب وی شیعه بوده و به تصوّر خود، با نقد برخی از عقاید شیعه، با خرافات و عقاید انحرافی، مبارزه کرده است. البته جای کاوش لازم است که مشخّص شود این نویسنده، به لحاظ شرایط روحی و اجتماعی، چگونه بوده و چه عواملی تأثیرگذار بوده که به چنین
کاری دست زده است. آیا به سبب برخورد دیگران بوده یا حالت نفسانی و شخصی بوده یا بر اثر شکها یا مسائل دیگر؟ وی در کتابهایش تلاش میکند تا بر بسیاری از عقاید شیعه بتازد، بویژه در مورد امامان معصوم علیهم السلام.
عقاید او بیشتر همانند برخی عقاید اهل سنّت است. او ظاهراً ائمّه را قبول دارد و به قول خودش میخواهد از حریم آنها دفاع کند. در مورد رفتار شیعیان، نگاهی همانند عقاید وهّابیت دارد. ایشان ساختن گنبد و بارگاه بر قبر ائمّه را خرافه میداند و بسیاری از زیارتنامهها را از نظر سند و دلالت، رد میکند و معتقد است که متن بسیاری از آنها با قرآن، مخالف است.
ایشان میگوید که هیچ کدام از آیات قرآن، دلالت بر ولایت حضرت علی علیه السلام و ائمّۀ اطهار علیهم السلام ندارد و روایاتی را که در شأن نزول این آیات آمدهاند، رد میکند.
یکی از کتابهای وی به نام عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول یا سیری در اصول کافی یا بتشکن است که با نام کسر الضم، به عربی نیز ترجمه شده است. در این کتاب، احادیث الکافی را به نظر خود بررسی کرده و آنها را بر قرآن و عقول، عرضه نموده و بسیاری از این احادیث را رد کرده است. بیشترین ایرادهای او به «کتاب الحجّة» اصول الکافی است. در این کتاب، مرحوم کلینی، احادیثی را که در جایگاه اهل بیت علیهم السلام و شناخت آنان آمده، گردآوری کرده است.
اگر محقّقانِ منصف، بدون توجّه به توهینهای او، نقدهایش را بررسی کنند، مسلّماً به نتایج خوبی خواهند رسید و بسیاری از پرسشهای جامعه، پاسخ داده خواهد شد. مثلاً ایشان در مورد یکی از زیارتنامهها که آمده است: «وقتی رو به روی ضریح امام حسین علیه السلام رسیدی، چنین بگو»، اشکال میکند که در زمان ائمّۀ اطهار علیهم السلام، روی قبر امام حسین علیه السلام ضریح نبوده و همین استدلال را دلیل و شاهدی بر ردّ این زیارتنامهها میداند،(1)
. زیارت وفور در زیارت قبور، سید ابوالفضل برقعی، ص 72 (این کتاب، به صورت فتوکپی، دیده شد).
در صورتی که اگر به کتاب لغت مراجعه میکرد،1) (1)
متوجّه میشد که ضریح، به معنای قبر آمده است و فارسیزبانها بعداً کلمۀ ضریح را بر شیء آهنیای که بر قبر میگذارند، استعمال کردهاند.
نویسندۀ محترم این پایاننامه، درصدد پاسخ به اشکالات این مؤّلفْ برآمده است، آن هم در محدودۀ «کتاب الحجّة» الکافی. ایشان در این رساله، یک مقدّمه و چهار فصل دارند که در مقدّمه رساله، به ضرورت، هدف، روش و پیشینۀ تحقیق پرداختهاند.
در فصل اوّل، کلیاتی در مورد معنای امامت از نظر لغت و اصطلاح و معنای امام در قرآن و نظر اهل سنّت و مسائلی در حوزۀ مفهومشناسی آن، بر آمده است. در ادامه، امامت را اصلی از اصول دین دانسته و نظر شخصیتهای اسلامی را در این مورد که بعضی از آنها امامت را از اصول مذهب میدانند، بیان کرده است. در پایان این فصل، امامت را با عقل و آیات قرآن (البته بسیار فشرده) اثبات کرده است.
در فصل دوم، به زندگی، شخصیّت، آثار، تاریخ ولادت و وفات، اساتید و شاگردان کلینی پرداخته و نکاتی دربارۀ این محدّث والامقام و جایگاه این شخصیت بارز دنیای اسلام، از نظر اندیشمندان شیعه و اهل سنّت و مستشرقان بیان کرده است.
در ادامه، دربارۀ شیوۀ نگارش، منابع و اسناد الکافی و... مباحثی مطرح کرده است. در پایان فصل دوم نیز به تعریف حدیث صحیح از دیدگاه متأخّران و متقدّمان و میزان اعتبار احادیث الکافی از نظر اصولیان و اخباریان و برخی نقدها بر الکافی پرداخته است.
در فصل سوم، زندگینامۀ مؤلّف کسر الصنم را بررسی کرده و بخشی از آن را از خودِ نوشتار مؤلّف کسر الصنم، استفاده کرده است. در این فصل، کتب و آثار او را معرفی کرده و از مذهب و عقیدۀ وی نوشته و در پایان، عوامل انحراف او را بیان کرده است.
در فصل چهارم، به نقد و بررسی شبهات کسر الصنم دربارۀ روایات «کتاب الحجّة»
الکافی پرداخته است. نقدها و شبهاتی که از این مؤلف بیان کرده، به ترتیب زیرند:
اشکالات سندی برقعی به احادیث الکافی، و پاسخ دادن به این شبهه، با تفکیک بین معنای روایت صحیح، از دیدگاه قدما و متأخّران.
شبهۀ برقعی بر آیۀ ولایت(1)
. سورۀ مائده، آیۀ 55.
و دلالت نداشتن این آیه بر ولایت امیر مؤمنان علیه السلام و ائمّۀ اطهار علیهم السلام و بررسی آن.چهار اشکال بر آیۀ تطهیر(2)و بررسی آنها.
دو اشکال بر آیۀ اولی الأمر(3)و بررسی آنها.
سه اشکال بر آیۀ تبلیغ(4)و بررسی آنها.
سه اشکال بر آیۀ مودّت(5)و بررسی آنها.
اشکال بر آیۀ کونوا مع الصادقین(6)و بررسی آن.
اشکال بر آیۀ فسئلوا اهل الذکر(7)و بررسی آن.
اشکال بر آیۀ مَن عنده علم الکتاب(8)و بررسی آن.
چهار اشکال بر ادلّۀ عصمت و بررسی آنها.
اشکال بر مسئلۀ علم غیب و علم امامان علیهم السلام و بررسی آن.
اشکال در مورد روایات مربوط به ولادت حضرت مهدی (عج) و بررسی آن و اشاره به ادلّۀ مهدویت.
چند اشکال در مورد تحریف قرآن در الکافی و نقد و بررسی آنها.
نقد و بررسی عقیدۀ این مؤلّف مبنی بر وجود غالیان در اسناد الکافی و اشکالات او در مورد روایات ائمّۀ اطهار علیهم السلام.
نقد و بررسی روایاتی که ظاهرشان میرسانند که سیزده امام داریم.
نویسنده پایاننامه، پس از پایان فصل چهارم، یک بخش آوردهاند تحت عنوان «گفتار پایانی» که در آن، جمعبندی از دفاعیات خودش را از کتاب الکافی آورده و همچنین ضعفهای نویسندۀ کتاب کسر الصنم را به طور تیتروار در شش بند ذکر کرده که در حقیقت، خلاصۀ همان مطالب داخل کتاب است.
ایشان در این پایاننامه، از 226 منبع استفاده کرده که آنها را در داخل متن، به صورت پاورقی، ارجاع داده است.
همان طور که در فصل پیش، به طور اختصار بیان کردیم، این پایاننامه، از چهار فصل تشکیل شده است که در این فصل، گزارشی از این فصول بیان میشود. البته در بعضی موارد، برای تکمیل بحث، مطالبی اضافه شده است.
واژۀ امام از «الامّ» مشتق شده است که به معانی مختلفی از جمله: پیروی، تبعیت، طریق و راه و سرپرستی مردم، آمده است.(1)
. معجم مقاییس اللغة، ج 1، ص 28.
1) (1)
اگر بخواهیم تمام تعریفهای ارائه شده را چه از نظر علمای شیعه و چه از نظر علمای اهل سنّت، جمعبندی کنیم، به این نتیجه میرسیم که امام یعنی: پیشوایی و ریاست عمومی دینی بر مردم مسلمان، در امور و شئونات دینی و دنیوی آنها که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، حافظ شریعت اسلام و هادی مردم خواهد بود.(1)
. مصنّفات شیخ مفید، ج 4، ص 65؛ مقدمۀ ابن خلدون، ص 365.
در واقع، بین شیعه و اهل سنّت، در تعریف امام، اختلافی نیست؛ بلکه اختلاف اساسی، این است که امام کیست؟ و نحوه تعیین و نصب امام چگونه است؟ و ویژگیهای امام از نظر عصمت و غیره چیست؟ از نظر شیعه، امامت، یکی از اصول مهم اعتقادی است. تنها اختلافی که بین علمای شیعه وجود دارد، این است که آیا امامت، از اصول دین است یا از اصول مذهب؟ تعدادی از علما (مثل شیخ صدوق و شیخ مفید)، آن را از اصول دین میدانند و برخی دیگر، از اصول مذهب (مثل میرزای قمی و علّامه امینی).کسانی که امامت را از اصول دین میشمارند، معتقدند که انکار امامت، به منزلۀ ترک دین است و به آیات 144 سورۀ آل عمران و 67 سورۀ مائده و بعضی روایات، تمسّک میجویند، که به نظر میرسد این، تفاوت درستی نیست. اگر به وقوع خارجی مسئله نگاه کنیم، در مییابیم که امامت، فعلاً از اصول مذهب است؛ ولی اگر واقع را بنگریم، از اصول دین است و این تفاوت گذاشتن را نمیتوان به حساب همۀ علما گذاشت.
1) (1)
واژۀ امام در آیات متعدّد قرآن، به معانی مختلفی به کار رفته است، مثل: «پیشوا»،(1)
. سورۀ بقره، آیۀ 124.
«نامه»،(2)«لوح»،(3)«تورات»،(4)و «راه و روش واضح».(5)امّا کلمۀ امام در نزد اعراب، معمولاً در امری استفاده میشود که مورد تبعیّت باشد، چه انسان باشد چه کتاب، و مقتدا بودن، در صورتی است که گروهی از مردم، از دستورهایش فرمان ببرند. (6)کلمۀ «ولی»، به قول راغب، به معنای قرار گرفتن چیزی در کنار چیز دیگر است و کلمۀ «وِلایت»، به کسر واو، به معنای یاری است و کلمۀ «وَلایت»، به فتح واو، به معنای ریاست و صاحب اختیاری است؛ امّا بعضی، این دو کلمه را به یک معنا گرفتهاند و گفتهاند که منظور، همان تصدّی و صاحباختیاری است.(7)تفلیسی، معتقد است که واژۀ ولی، در قرآن، به شش معنا آمده است، مثل:
«فرزند»،(8)«یار»،(9)«خویشاوند»،(10)«پروردگار»،(11)«ولی» به معنای خدا و «اولیاء» به معنای خدایان،(12)«نصیحت کننده»(13).(14)
1) (1)
2) (2) . سورۀ بنی اسرائیل، آیۀ 71.
3) (3) . سورۀ یس، آیۀ 12.
4) (4) . سورۀ هود، آیۀ 17.
5) (5) . سورۀ فجر، آیۀ 79.
6) (6) . المفردات فی غریب القرآن، ص 24.
7) (7) . همان، ص 885-884.
8) (8) . ر. ک: سورۀ مریم، آیۀ 5.
9) (9) . ر. ک: سورۀ کهف، آیۀ 17.
10) (10) . ر. ک: سورۀ عنکبوت، آیۀ 22.
11) (11) . ر. ک: سوره انعام، آیۀ 14.
12) (12) . ر. ک: سورۀ عنکبوت، آیۀ 41.
13) (13) . ر. ک: سورۀ آل عمران، آیۀ 28.
14) (14) . وجوه القرآن، ص 28-29.
به خاطر همین اختلافِ معانی، بعضی خواستهاند که حدیث غدیر (من کنت مولاه فهذا علیٌ مولاه) را به معنایی غیر از امامت و رهبری معنا کنند، در حالی که بر هیچ عاقلی پوشیده نیست (حتّی در زمان صدور این روایت) که ولی در این جا معنای رهبری میدهد؛ چون منطقی به نظر نمیرسد که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن هوای گرم، سه روز مردم را نگه دارد تا بگوید علی علیه السلام ناصر شماست یا دوست شماست! پس این واقعه، پیام مهمّی داشته است.
مهمترین دلایل متکلّمان شیعه برای امامت، از دیدگاه عقل، عبارتاند از:
قاعدۀ لطف: خداوند، بندگان را مکلّف کرده است و لطف، اقتضا میکند که برایشان راهنمایانی هم قرار دهد.
امام، حافظ و مجری شریعت: وقتی دین اسلام، پاسخگوی همۀ نیازهای انسان تا پایان جهان است، پس باید یک حافظ و مجری نیز برای این شریعت باشد.
نیاز امّت به امام: امّت اسلامی، در بسیاری از امور، به کسی نیاز دارند که واقعیات را برای آنها روشن سازد و این، کسی جز امام نیست.
هدایتِ عمومی و اتمام حجّت: دلایل ضرورت پیامبران الهی، بر نصب امام نیز دلالت میکند که همان هدایت عمومی و اتمام حجّتْ نسبت به گنهکاران است.
1) (1) . چون توضیح این آیات، مجدداً در فصل چهارم پایاننامه آمده است، از توضیح آنها در این جا صرف نظر میشود و تنها به ذکر فهرستوار آن بسنده میکنیم.
آیۀ اولی الأمر (نساء / 59)؛
آیۀ تطهیر (احزاب / 33)؛
آیۀ مودّت (شوری / 23)؛
آیۀ علم الکتاب (رعد / 43، نمل / 40)؛
آیۀ أهل الذکر (نحل / 43، انبیاء / 7)؛
آیۀ تبلیغ (مائده / 67)؛
آیۀ صادقین (توبه / 119).
نام او محمّد بن یعقوب بن اسحاق کلینی و کنیهاش ابو جعفر است. در منابع شرح حالنگاری، لقبهای او از نظر مکانی: کلینی، رازی، سلسلی و بغدادی آمده است و دربارۀ شخصیت علمی او با اوصافی چون: ثقة الإسلام، ملاذ المحدثّین، قدوة الأنام، رئیس المحدّثین، توصیف شده است.
او در روستایی به نام کلین از توابع شهر ری، در دهستان فشافویه در 38 کیلومتری جنوب غربی شهر ری، به دنیا آمده است.
پدر او، شیخ یعقوب بن اسحاق کلینی رازی است که در کلین مدفون است. دایی او به نام علّان کلینی، معروف است و هم اینک در آن جا مدفون است.
تاریخ ولادت او دقیق معلوم نیست؛ ولی از قراین میتوان گفت که حدود سالهای 255 ق (کمی قبل یا کمی بعد) به دنیا آمده است.
تاریخ وفات او را عدّهای 328 ق و برخی، 329 ق ذکر کردهاند. آرامگاه او در مقبرۀ باب الکوفۀ بغداد است.
اساتید و مشایخ حدیثی، او را تا پنجاه نفر و برخی 48 نفر و برخی 36 و برخی 34
نفر ذکر کردهاند.
این اختلاف، به خاطر این است که مرحوم کلینی برای جمعآوری و تألیف الکافی، از اساتید و مشایخ بسیاری بهره برده است، از بعضی بیشتر و از بعضی کمتر.
مرحوم کلینی از هفت نفر، بیشترین حدیث را نقل کرده، که عبارتاند از:
علی بن ابراهیم (حدود 7068 حدیث)؛
محمّد بن یحیی العطّار (حدود 5073 حدیث)؛
ابوعلی اشعری، (حدود 1029 حدیث)؛
حسین بن محمّد بن عمران (حدود 830 حدیث)؛
محمّد بن اسماعیل (حدود 758 حدیث)؛
حُمید بن زیاد (حدود 450 حدیث)؛
علی بن محمّد بن القاسم بندار (حدود 99 حدیث).
تعداد شاگردان کلینی نیز مورد اختلاف است. عدّهای آنها را 35، برخی 23 و بعضی پانزده یا چهارده نفر ذکر کردهاند که این اختلاف، براساس بهرۀ آنها از کلینی است. بعضی از آنها عبارتاند از: تَلّعُکْبَری ابن قولویه، ابو غالب زراری، احمد بن ابراهیم، محمّد بن ابراهیم (معروف به ابن ابی زینب).
نجاشی، اوّلین کسی است که در کتاب رجالش به آثار کلینی اشاره کرده و مصنّفات او را چنین نام برده است:
متأسّفانه به جز کتاب الکافی، کتابهای دیگر وی در حوادث روزگار، از بین رفتهاند.
مرحوم کلینی، نزد علمای قدیم و معاصر شیعه، از جایگاه بسیار رفیعی برخوردار
است و او را یکی از پاسبانان دین و نگهدارندگان عقاید محکم شیعه میدانند.
همچنین نزد علما و دانشمندان اهل سنّت و مستشرقان، جایگاه والایی دارد، مثل:
عبد الغنی بن سعید الأزُدی مصری (م 407 ق) و ابن حجر عسقلانی (م 852 ق).
از کلمات دانشمندان، دو نکته به دست میآید: اولاً این که مرحوم کلینی، یک چهرۀ برجسته و مورد اعتماد شیعی است؛ ثانیاً در نقل حدیث، از همۀ محدّثان عصر خود، مقدّم بوده است.
از چینش روایات و تنظیم بابهای کتابهای کلینی، میتوان دریافت که او فردی متکلّم بوده است؛ چون ایشان در «کتاب العقل» الکافی، ارزش عقل و استدلالهای عقلی را از منظر احادیث بیان میکند و در «کتاب التوحید»، مسائل کلامی را چنان زیبا باببندی کرده است که گویی دانشمندی کلامی، این کتاب حدیثی را تنظیم کرده است. در «کتاب الحجّة» نیز احادیث را بسیار دقیق، تبویب و عنوانبندی کرده است.
همچنین کلینی، کتابی در ردّ قرامطه نوشته که خود، کتابی کلامی قلمداد میشود.
کتاب الکافی، مطابق گزارش نجاشی، از 31 کتاب (باب) تشکیل شده است(1)
. رجال النجاشی، ص 377.
و در مجموع، به سه قسمت کلّیِ: اصول، فروع و روضه، تقسیم میشود.کلینی در مقدّمۀ الکافی، انگیزۀ نگارش کتاب را خواست یک برادر دینی میداند که از نادانی مردم آن دوران، اندوهگین بوده و میخواسته کتابی در دست داشته باشد تا مرجع و هدایتگری برای او باشد. مرحوم کلینی مینویسد: خدا را شکر که تألیف کتاب را میسّر کرد و امیدوارم چنان که خواستی باشد!
هویّت شخصی که کلینی به درخواست او الکافی را نوشته، معلوم نیست؛ امّا احتمال دادهاند که شاگرد او «محمّد بن احمد بن عبد اللّه بن قضاعه صفوانی» یا «محمّد
1) (1)
بن نعمانی» است.
این کتاب، از نظم و منطق ابتکاری و بسیار جالبی برخوردار است. اوّل، کتاب عقل را - که وسیلۀ پیبردن به معارف است - آورده، سپس فضل علم، بعد توحید و بعد کتاب الحجّة و بقیۀ بابها.
شیوۀ تألیف الکافی، به قرار زیر است:
در آغاز، نام کتاب (باب) را ذکر میکند و احادیث مربوطه را در ذیل آن، به ترتیب منطقی و بر اساس اهمیت و گویایی و صراحت میآورد.
نوعاً روایات برتر را در ابتدای باب میآورد، به این معنا که احادیثی را مقدّم میدارد که به لحاظ سندی، از اتقان بیشتری برخوردارند.
منبع الکافی، احادیث «اُصول اربعمئه» بوده است.
از مقدّمه و جملات شیخ کلینی، فهمیده میشود که معیار وی در گزینش احادیث، رضا و تسلیم بوده است. یعنی راوی حدیث، شخص فاسق و کاذب نباشد و متن حدیث، خالی از تقیّه باشد. در اصل، معیار وی، موافقت با قرآن و سنّت نبوی و در صورت تعارض، مخالف با عامّه است.
کتاب الکافی، نزد علما و دانشمندان شیعه، جایگاه والایی دارد و منبع بسیار خوبی است برای درک بسیاری از واقعیتها و چون که در زمان بسیار نزدیک به معصومان علیهم السلام نگارش یافته، همه توافق دارند که بسیاری از احادیث آن، صحیح السند و قطعی الصدور است.
عدّهای از اخباریها تمام احادیث الکافی را صحیح السند میدانند، مثلاً شیخ حرّ عاملی در وسائل الشیعة برای ثابت کردن صحّت همۀ روایات الکافی، 22 دلیل آورده
است، به عنوان مثال، ایشان به مقدّمۀ خود مرحوم کلینی نیز استناد کرده است.(1)
. ر. ک: وسائل الشیعة، ج 2، ص 96.
در مقابل، بعضی اخباریان و اصولیان، نظری خلاف این دارند؛ چون مقداری از احادیث الکافی، از غیر معصوم است و برخی از روایات دیگر، ضعیف هستند، مثل ابو الحسن علی بن حسان و.... همچنین از مقدّمۀ الکافی میشود فهمید که خودش نیز همه را صحیح نمیدانسته و از آن روی، آنها را نقل کرده که وظیفۀ ما را در برابر اخبار متعارض، روشن کند.البته شاید طبق تعریف قدما از صحّتِ خبر، بتوان گفت که احادیث زیادی، از صحّتْ برخوردار بودهاند؛ ولی در طول زمان، آن قراین خارجیه - که نزد آنها بوده -، از دست رفتهاند.
در پایان این فصل، لازم به یادآوری است که در طول این زمانها کتابهایی به صورت نقد بر الکافی نوشته شدهاند که به چند نمونۀ آن اشاره میشود.
یک. الأخبار الدخیله، نوشتۀ علّامه محمّد تقی شوشتری (متولّد 1320 ق). این کتاب، در سه باب تنظیم شده است:
باب اوّل: اخباری که به گونهای در آن، تغییر و تبدیل وجود دارد؛ باب دوم: اخبار ساختگی؛ باب سوم: دعاهای ساختگی و تحریف شده.
هدف این کتاب، معرّفی کردن روایات موهوم و مغایر با مذهب شیعه است.
دو. الموضوعات فی الأخبار و الآثار، نوشتۀ هاشم معروف الحسینی. ایشان عقیده دارد احادیثی که در جوامع حدیثی است، بعضاً به نفع دشمنان اسلام و شیعه و به ضرر مسلمانان (مخصوصاً شیعه) است و آن احادیث باید معرّفی شوند و کتب حدیثی، از خرافاتْ پیراسته شوند، مثل احادیثی که بر سیزده امام بودن دلالت دارند (که در فصل
1) (1)
چهارم پایاننامه از آن بحث شده است).
سه. دراساتٌ فی الحدیث والمحدثین، نوشتۀ هاشم معروف الحسینی. این اثر، مقایسه و پژوهش تطبیقیِ به دور از تعصّبِ دو کتاب مهم الکافی و صحیح البخاری
است.
چهار. صحیح الکافی (زبدة الکافی) در سه جلد و با ترجمۀ فارسی آن به نام گزیده کافی در شش جلد، نوشتۀ محمّد باقر بهبودی. ایشان احادیثی را که به نظرش سند صحیح دارند، جمعآوری کرده است. البته انتقادات بسیاری به ایشان گرفته شده است، مبنی بر این که این گونه احادیث، با این که ضعیفاند، امّا خالی از فایده نیستند و ممکن است طبق تعریف قدما از صحیح، احادیث صحیحی بودهاند که قراین آنها از بین رفته است و ذکر نکردن آنها، اشتباه محض است.
پنج. مرآة العقول، اثر علّامه مجلسی. وی همۀ احادیث را آورده، ولی اعتبار آنها را هم بیان فرموده است که تقریباً پنج هزار حدیث را صحیح دانسته است و در مواردی هم احادیثی را که به قول مشهور، ضعیفاند، به نظر خودش معتبر دانسته است.
مؤّلف این کتاب، سیّد ابوالفضل برقعی است که در سال 1287 ش، در شهر قم به دنیا آمد و در سال 1371 ش، درگذشت. وی زندگینامه خودش را در کتابی به نام سوانح ایام (خاطرات ابوالفضل برقعی) نوشته است.
ایشان ساکن قم بود و اجدادش تا سی نسل، اهل قم بودهاند. جدّ اعلای او موسی مبرقع، فرزند امام محمّد تقی علیه السلام است و قبر او اکنون در قم است.
پدرش به نام سید حسن، اعتنایی به دنیا نداشت و فقیر و تهیدست بود. جدّ او (سید احمد مجتهدی)، یکی از شاگردان میرزای شیرازی بوده است. مادرش سکینه سلطان نیز زنی بسیار باتدبیر، عابد و زاهد بود. وی دختر مرحوم شیخ غلامرضا
قمی، صاحب کتاب ریاض الحسینی است.
ایشان دروس ابتدایی را با زحمت، سپری کرد و در ده - دوازده سالگی، با ورود شیخ عبد الکریم حائری به قم، تصمیم گرفت که وارد حوزۀ علمیه شود؛ ولی به خاطر کمی سنّ، حجره به او ندادند تا این که در مدرسۀ رضویه (واقع در بازار کهنۀ قم که تولیت آن را سید محمّد صحّاف، پسر خالۀ مادری او داشته)، یک ایوانمانندی در دالان مدرسه - که یک متر مساحت آن بود - به او دادند که آن را با گلیمی، فرش کرد و به قول خودش، خادم مدرسه در این مکان، سطل و جاروب خود را میگذاشت. به کمک خادم مدرسه، دری شکسته بر آن نصب کردند که او را نه از گرما محافظت میکند و نه از سرما!
ایشان به مدت دو سال در این حجره بود و گاهی شاگردیِ تاجر یا حلّاقی میکرده و پولی برای ادامۀ تحصیل فراهم میکرد؛ امّا بعد از این که پیش آقای حائری امتحان داد، شهریهای نیز برای او مقرّر کردند.
پس از گذراندن مقطع سطح، مثل بقیۀ طلّاب، در ماه محرم و رمضانْ به تبلیغ میرفت و یکی از ارادتمندان آیت اللّه کاشانی بود؛ چون به قول خودش، مانع دیکتاتوری شاه بود.
وی عقاید مخصوص و نادری داشت و نظریات تفردآمیزی ابراز میداشت. لذا با این طرز فکر، هر جا منبر و تبلیغ میرفت، تعدادی مخالف پیدا میکرد. هر کتابی که مینوشت عدّهای را از خود میراند و در مقابل خود قرار میداد، مثل فلاسفه، عرفا، شیخیه، شعرا، مدّاحان، روحانیان و....
به قول خودش، با نوشتن کتاب درسی از ولایت، همه را مشترکاً در مقابل خود قرار داد و این کتاب، غوغایی برانگیخت که مایۀ تعجّب خودش نیز شده بود. البته ردّیههایی بر این کتابْ نوشته شده است.
ایشان به قول خودش 82 کتاب نوشته است که بعضی را قبل از استبصار (انحراف)
تألیف کرده، مثل کتاب گنج سخنان امام حسین علیه السلام و تعدادی را نیز بعد از استبصار نوشته است، مثل: بررسی خطبۀ غدیریه، درسی از ولایت، خرافات وفور در زیارات قبور و اصول دین از نظر قرآن، که تعدادی از آنها چاپ شده و تعدادی نیز از بین رفتهاند.
به قول محقّقان، کتابهای او از نظر استدلال، سطحی و به دور از تحقیق و تتبّعِ لازم هستند و وی از جهت علمی، در حدّی نیست که بتواند صاحب نظر باشد. برخی از کتابهای او کپیبرداری از کتابهای دیگران است، مثلاً کتاب عقل و دین را از کفایة الموحدین طبرسی، اخذ کرده است.
برقعی، کتابی به نام عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول نوشت. این کتاب، در حقیقت، نقد و بررسی الکافی است به وسیلۀ قرآن و عقل که تاکنون، دو مرتبه به تعداد کمی تایپ و کپی شده است، یک بار در سال 1349 ش، در 403 صفحه و یک بار، با اضافات بسیار، در 905 صفحه.
این کتاب را شخصی از نویسندگان اهل سنّت - که عقاید وهّابی دارد - به نام عبد الرحیم ملازاده بلوچی، با عنوان کسر الصنم در سال 1365 ش، در لبنان به زبان عربی، ترجمه و چاپ کرد و با تعلیقات و اضافات، در کشورهای دیگر نیز چاپ شد.
متأسّفانه، مخالفان شیعه، در کتابهای خودشان به این کتاب استناد میکنند و حربهای شده است علیه مذهب شیعه.
وی در مقدّمۀ کتاب، هدف خود را خدمت به برادران شیعی میداند که میخواهد خرافات و اشتباهات این مذهب را بیان کند. وی مینویسد:
لازم است در اینجا تأکید کنم که از تألیف این کتاب، به هیچ وجه، قصد دفاع و جانبداری از هیچ یک از مذاهب فقهی عالم اسلام را ندارم؛ زیرا
دیگر مذاهب نیز با اختلاف مراتبی، خالی از خرافات نیستند؛ امّا به منظور خدمت به برادران شیعی خودم، در این اوراق، مذهب جعفری اثناعشری را مورد تدقیق و تأمّل قرار دادهام و به بهترین و مهمترین کتاب این مذهب، یعنی اصول کافی پرداختهام.(1)
. عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول، مقدّمۀ الف و ب.
نویسندۀ پایاننامه، در مورد مذهب و عقیدۀ برقعی میگوید که او در ابتدا از جمله علمای شیعه بوده، ولی بعد از 45 سالگی، میل به اهل سنّت پیدا میکند؛ چون در برخی نوشتههایش گفته: «اگر ما بخواهیم سنّت صحیح را در روایات و کتب شیعه بیابیم، ممکن نیست و باید روایت را از جمهور مسلمین جستجو کرد. البته در صورتی که سند و متن آن صحیح باشد و مخالف با قرآن نباشد»؛ ولی به نظر حقیر، نمیتوان با چنین حرفی، شخصی را از شیعه بودن، خارج دانست، بویژه که کارهای خود را دفاع از حریم اهل بیت علیهم السلام میداند؛ کما اینکه در مقدّمۀ کتاب کسر الصنم گفته:
بدان که نویسندۀ این اوراق، به خداوند - تبارک و تعالی - و رسولان الهی و روز جزا و ائمّه و پیشوایان هدایت، مؤمن و معتقد [است] و از ائمّۀ رؤسای کفر و شرک و خرافات و ظلم و ضلالت، منزجر و بیزار است.(2)
البته باید گفت که او جدّاً راه به خطا رفته است و در مواردی، بدون دلیل محکم، همان عقاید اهل سنّت را در مسائل اعتقادی و عملی، بیان کرده است.
اسلام را دین کامل میداند و دین را همان میداند که انبیا آوردهاند و کسی حقّ اضافه یا کم کردن آن را ندارد، امام باشد یا غیر امام.
انبیا، هیچ مشارکتی در افعال خداوند ندارند و نمیشود صفت احاطه یا علم غیب یا لامکانی به آنها داد؛ بلکه آنان در مکان واحدند و ذاتشان محدود و علمشان
محدود است و وظیفهشان ابلاغ رسالت است.
دعا از غیر خدا جایز نیست و درخواست از شخص مرده هم امکان ندارد.
انبیا و اولیا، پس از مردن، هیچ اطلّاعی بر احوال دنیا ندارند.
در اسلام، حجّت خدا، انبیا و عقل هستند، نه ائمّۀ اطهار علیهم السلام و حجّت دانستن آنها، بدعت در دین است.
وجود ولیّ امر بر مردم، واجب است و باید حاضر و مطّلع باشد، نه غایب و پنهان.
ائمّه علیهم السلام آموزش احکام میدهند و این که امامت را از اصول دین یا فروع دین بنامیم، اشتباه است و هر کس مبیّن شریعت اسلام باشد، مورد احترام است.
در انحراف این مؤلّف، عوامل متعدّدی تأثیرگذار بوده است، از جمله: بیتوجّهی اطرافیان و اقوام وی، عقدۀ حقارت و کجسلیقگی، ادّعای مبارزه با خرافات و عدم شناخت خرافات دینی در جامعه، افراط و تفریطها در فرهنگ جامعه، روابط با اهل سنّت و تأثیرپذیری از آنان (تا جایی که برخی کتب وهّابیون را ترجمه کرده).
برقعی، احادیث «باب الحجّة» الکافی را عموماً جعلی و مخالف با قرآن کریم میداند.
وی همچنین آیات ولایت را در مورد ائمّۀ اطهار علیهم السلام تمام نمیداند. اشکالات وی از دو جهت است: سندی و متنی.
وی معتقد است که بیشتر راویان الکافی، ضعیف و کاذب و غالیاند. به عنوان مثال، مغیرة بن سعید و محمّد بن ابی الخطاب و... را نام میبرد و آنان را «جَعّال» نامیده
است.
نقد و بررسی: یکی از امتیازات الکافی، نقل سند به طور کامل است. البته گرچه تعدادی از راویان کلینی، از منظر علمای رجالی، تضعیف شدهاند، ولی باید توجّه داشت که مرحوم کلینی در این کار، دقّت داشته است و ضعیف بودن راوی، ربطی به اعتبار کلینی ندارد.
این نکتۀ مهم را نیز باید توجّه داشت که صحیح از دیدگاه قدما و متأخّران، تفاوت داشته است. نزد قدما، حدیثی صحیح بوده است که قرائنی بر صحّتْ داشته باشد و این قرائن، دوگونه بوده است:
قرائن داخلیه: یعنی سند و راویان حدیث تا امام، همه، افراد صادق و درستکاری باشند و همچنین متن حدیث، با قرآن، مخالفت صریح نداشته باشد.
قرائن خارجیه که عبارتاند از:
وجود روایت در یکی از اصول اربعمئه؛
ذکر یک حدیث در یک اصل، به دو طریق یا ذکر حدیث در دو اصل؛
وجود روایت در یکی از اصول اصحاب اجماع؛
وجود حدیث در کتابهای معتبر که صاحب آن، مورد تکریم یکی از ائمّه علیهم السلام قرار گرفته باشد.
امّا نزد متأخّران، تقریباً از قرن هفتم به بعد، حدیث، به چهار قسم تقسیم میشد:
صحیح: حدیثی است که سلسله سند آن تا معصوم، متّصل باشد و همۀ اسناد، امامیِ عادل باشند؛
حسن: سلسلۀ آن تا معصوم، متّصل باشد و همگی، امامی و مورد مدح باشند؛
موثّق: سلسلۀ آن تا معصوم، متّصل باشد و راویان آن، هر چند از اهل سنّت، امّا مورد وثوق باشند؛
ضعیف: حدیثی که از اقسام بالا نباشد.
به صرف این که حدیثی نزد ما ضعیف است، نمیتوانیم بگوییم که نزد مرحوم کلینی هم ضعیف بوده است. شاید قرینههای خارجیهای بر صحّت حدیث نزد ایشان بوده و متأسّفانه از دست رفتهاند، همانطور که از اصول اربعمئه، بجز تعدادی، همه از بین رفتهاند، و لذا باید از کنار این احادیث، با تأمّل گذشت.
«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» ؛ (1)
. سورۀ مائده، آیۀ 55.
ولیِّ شما تنها خداست و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند.همان طور که مشهور است، شأن نزول این آیه، تنها در مورد حضرت علی علیه السلام است که در حالت رکوع، به فقیری انفاق کرد. بیشتر مفسّران اهل سنّت نیز این شأن نزول را بیان میکنند. علّامه امینی در کتاب ارزشمند الغدیر، نام دانشمندان اهل سنّتی که این شأن نزول را نقل کردهاند و صحّتش را پذیرفتهاند، نام میبرد. ایشان نام 66 نفر از علمای اهل سنّت را از قرن دوم تا چهارم، ذکر میکند. (2)اشکال مؤلّف «کسر الصنم»
منظور از آیۀ ولایت، دوستی و همبستگی با مؤمنان است و ربطی بر وجوب اطاعت از کسی ندارد.
نقد و بررسی: شیعه، معتقد است به همان دلیلی که خداوند، پیامبر را میفرستد،
امام را نیز تعیین فرموده است. امام، روشن کنندۀ راه پیامبر است و باید معصوم باشد و علم وسیع داشته باشد. این آیه، دلالت بر ولایت علی علیه السلام میکند و علمای شیعه و اکثر علمای اهل سنّت، به این مسئله، اعتراف کردهاند و همه به این آیه، استناد میکنند و روایات در این زمینه، متواتر است.
در این آیه، مطمئناً کلمۀ «ولی»، معنای دوستی و همبستگی نمیدهد؛ چون ولایت حضرت علی علیه السلام در عرض ولایت رسول و خدا قرار گرفته است و ولایتِ به معنای همبستگی و دوستی، در مورد خداوند صدق نمیکند.
«إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» ؛ (1)
. سورۀ احزاب، آیۀ 33.
خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان (پیامبر) بزداید و شما را پاکیزه گردانَد.روایات فراوانی وجود دارند که منظور از اهل بیت در این آیه را حضرت علی علیه السلام، فاطمه علیها السلام، حسن و حسین علیهما السلام و در رأس آنها پیامبر صلی الله علیه و آله میدانند و این کلمه، اسم خاص است برای ایشان.
علّامه طباطبایی در تفسیر المیزان، بیش از هفتاد روایت ذکر کرده است(2)و در بسیاری از منابع اهل سنّت، برخی از این روایات آمدهاند، مثل: صحیح مسلم، صحیح الترمذی، سنن الکبری، الدرّ المنثور، شواهد التنزیل.
اشکالات مؤلّف «کسر الصنم»
اشکال اوّل: اهل بیت، یعنی خانواده و خانواده، کلمهای عام است که شامل همسران پیامبر صلی الله علیه و آله هم میشود.
نقد و بررسی: همسران پیامبر را نمیتوان شامل آیۀ تطهیر دانست؛ زیرا آیات شریفۀ چهارم و پنجم سورۀ تحریم و یازدهم سورۀ حجرات، به صراحت و روشنی، عدّهای از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را مورد سرزنش و تهدید قرار داده است؛ چون آنها به آزار و اذیت پیامبر صلی الله علیه و آله و افشای اسرار وی میپرداختند.
همچنین روایات فراوانی وجود دارند (هم از طریق شیعه و هم اهل سنّت، آن هم با اسناد مورد اعتماد) که نشان میدهند پیامبر صلی الله علیه و آله به برخی از همسرانش فرمود که شما شامل اهل بیت نیستید و بر خیر هستید. (1)
. ر. ک: جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج 12، ص 7.
اشکال دوم: امام علی علیه السلام داماد پیامبر صلی الله علیه و آله بوده و در عرف عرب، داماد، جزو خانواده به حساب نمیآید و او خود اهل بیتی جدا دارد؛ چون مستقل است.نقد و بررسی: در روایات بسیاری، تصریح شده است که علی علیه السلام و همسرش و دو فرزندانش، از جملۀ اهل بیت هستند و همان طور که گفتیم، این جا کلمۀ «اهل بیت» اسم خاص است و مسمّای آن را روایت مشخص کرده است و روشن است که برای مشخّص کردن اسم خاص و عَلَم، سراغ عرف و لغت نمیروند.
اشکال سوم: اگر اراده در آیۀ شریفه، «تکوینیّه» باشد، چنین طهارتی برای اهل بیت، فضیلت نیست و چنین افرادی نمیتوانند اسوه و مقتدای مؤمنان باشند.
نقد و بررسی: برای روشن شدن مسئله، لازم است که ارادۀ تکوینیه و تشریعیه، به طور مختصر تعریف شود.
ارادۀ تکوینیه، یعنی خلقت و آفرینش. این نوع ارادۀ الهی، هرگز نقض نمیشود.
خدای تعالی میفرماید:
«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» ؛ (2)چون به چیزی اراده فرماید، کافی است که بگوید: باش؛ پس [بی درنگ]
موجود میشود.
اراده در این آیه، ارادۀ تکوینیه است.
ارادۀ تشریعیه، به معنای فرمان و دستورهای الهی یا همان واجبات و محرّمات است. خداوند تعالی میفرماید:
«یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ» ؛ (1)
. سورۀ بقره، آیۀ 185.
خدا برای شما آسانی میخواهد و برای شما دشواری نمیخواهد.اراده در این آیه، ارادۀ تشریعیه است؛ چون ارادهای است که به عقل و کار دیگر تعلّق میگیرد و باید افراد، آن کار را با اختیار خود انجام دهند و خواستنِ آسانی یا سختی، در طول ارادۀ خداست.
بسیاری از مفسّران شیعه، ارادۀ خداوند در آیۀ تطهیر را تکوینی دانستهاند و همه هم به طریقی، خواستهاند که این اشکال را جواب دهند.
بعضی معتقدند که ارادۀ خداوند در این آیه، فاصله انداختن بین اهل بیت و رجس است، نه این که آنان مجبور باشند. بنا بر این، متعلّق ارادۀ حق انجام ندادن گناه نیست؛ بلکه مراد، ایجاد فاصله است. برخی از مفسّران، به پیروی از نظر شیخ طوسی در التبیان، میگویند که خداوند با لطف نمودن به آنها، از پلیدیها دورشان کرد و آنها نیز دوری و پرهیز از کارهای زشت را اختیار کردند.(2)عدّهای نیز عقیده دارند که منظور از ارادۀ تکوینی، آن است که تربیت آنان بهگونهای بوده که هیچ گاه نمیخواهند به سمت گناه بروند، از گناه متنفّرند و یا ارادۀ گناه نمیکنند؛ امّا به گونهای است که با این تربیت و مدارج، امکان ارتکاب گناه از آنان نیست.
امّا به نظر حقیر، هیچ کدام از اینها جواب اشکال نیست؛ زیرا چه ایجاد فاصله
باشد یا لطف باشد یا دلایل دیگر، همچنان این اشکال، باقی است که اهل بیت علیهم السلام نمیتوانند اسوه باشند.
به نظر میرسد اگر کلمۀ رجس را درست معنا کنیم، این اشکالْ برطرف میشود.
علّامه طباطبایی میفرماید: رجس، یعنی «قذارت» و قذارت، هیئتی در یک شیء است که موجب تنفّر و دوری میشود. رجس به حسب باطن، شرک، کفر، اثم و عمل بد است و اذهاب رجس، از بین بردن هیئت خبیثۀ نفس است و این، همان عصمت است.(1)
. المیزان، ج 16، ص 312.
بنا بر این، خلقت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّۀ اطهار علیهم السلام طوری است که موجب تنفّر نیست.این که آنها مرتکب اشتباه و خطا نمیشوند، بدین معنا نیست که آنها نتوانند گناه کنند یا در عمل مجبور باشند؛ بلکه آنها در زندگی خود، به مقامی میرسند که بدیِ گناهان، برایشان آشکار میشود، همان طور که انسانهای عادی هم میتوانند با الگو قرار دادن پیامبر و ائمّه، به این مرحله برسند.
اشکال چهارم: چرا ابوالفضل، ابوبکر بن علی، زینب و ام کلثوم، جزو اهل بیت علیهم السلام نیستند؟ و دیگر این که اگر آیه، حصر در پنج تن باشد، نُه امام دیگر را شامل نمیشود و آنها از عصمت خارج میشوند.
نقد و بررسی: همان طور که گفته شد، روایات بسیاری داریم که پیامبر صلی الله علیه و آله منظور از اهل بیت را فرموده است و دیگر جای سؤال نیست که چرا حضرت زینب علیها السلام و دیگران جزو اهل بیت نیستند. در واقع، اهل بیت، اسم خاص است.
همچنین روایات دیگری داریم که علاوه بر پنج تن، نه امام دیگر را نیز شامل اهل بیت دانستهاند، مثل روایت جابر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله.(2)
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً» ؛ (1)
. سورۀ نساء، آیۀ 59.
ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را اطاعت کنید. پس هرگاه در امری اختلاف نظر یافتید، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، آن را به خدا و پیامبر عرضه دارید؛ این، بهتر و نیکفرجامتر است.این آیه، دربارۀ مسئلۀ رهبری بحث میکند و اطاعت را در مرحلۀ اوّل، از آنِ خداوند میداند و در مرحلۀ دوم، از پیامبر صلی الله علیه و آله و در مرحلۀ سوم، از اولی الأمر میداند. همۀ مفسّران شیعه و برخی از مفسّران اهل سنّت، اولی الأمر را امامان معصوم میدانند که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله رهبری جامعۀ اسلامی را به عهده دارند.
اشکال اوّل: کلمۀ «اطیعوا» فقط شامل خدا و رسول است و اطاعت اولی الأمر، واجب نیست و اصلاً ربطی به ائمّۀ اثنی عشر ندارد؛ چون در زمان نزول آیه، دوازده امام، وجود نداشتهاند و از آیه، فهمیده میشود که اولی الأمر، معصوم نیستند.
نقد و بررسی: عدم تکرار «اطیعوا» برای اولی الأمر، دلالت بر عدم وجوب اطاعت نمیکند؛ بلکه دارای یک نکته هم هست و آن این که اطاعت رسول و اولی الأمر، در یک راستاست و اطاعت اولی الأمر در احکام اسلامی، همتراز اطاعت پیامبر صلی الله علیه و آله است و همان طور که پیامبر باید معصوم باشد، اولی الأمر هم باید معصوم باشد.
1) (1)
در این باره، روایات فراوانی وجود دارد، از آن جمله، روایت جابر است که از پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ اولی الأمر پرسید و ایشان نام دوازده امام را بردند. (1)
. تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 499.
اشکال دوم: اولی الأمر، مرجع حل اختلاف نیستند؛ چون خداوند در قسمت دوم همین آیه میفرماید: اگر نزاعی رخ داد، به خدا و رسول ارجاع دهید و نفرمود به اولی الأمر مراجعه کنید.نقد و بررسی: این تنازع، شامل هر نوع اختلافی نیست؛ بلکه منظور اختلاف در مورد فهم و درک احکام و معارف الهی است که فقط باید به خدا و رسول ارائه شود و اگر اولی الأمر هم حرفی بزنند، برداشتی از کلام خدا و تعلیمی از پیامبر صلی الله علیه و آله است.
اتفاقاً در آیۀ 83 سورۀ نساء، خداوند، حوادث مربوط به مسائل جاری، مثل: ایمنی، وحشت و... را به رسول و اولی الأمر ارجاع میدهد. پس در آیۀ اولی الأمر، به مسائل دین و احکام الهی مربوط میشود و پاسخ اهل بیت، جنبۀ طولی دارد و در حقیقت، همان پاسخ قرآن و پیامبر است.
«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ» ؛ (2)ای پیامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر نکنی، پیامش را نرساندهای و خدا تو را از گزند مردم، نگاه میدارد. آری، خداوند، گروه کافران را هدایت نمیکند.
این آیه، در اواخر عمر شریف پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد و به پیامبر صلی الله علیه و آله اصرار فراوان دارد که: حتماً باید رسالت خداوند را به مردم برسانی و اگر این کار را نکنی، در حقیقت، رسالت خداوند را اصلاً نرساندهای! در ادامۀ آیه نیز آمده که خداوند، تو را از «گزند» مردم، محافظت میکند. پس چون به کلّ رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بستگی دارد، باید امر
بسیار مهمّی باشد.
تمام مفسّران شیعه و برخی از مفسّران اهل سنّت، شأن نزول این آیه را در سال دهم هجرت و در «حجّة الوداع» میدانند و آن امر مهم را انتخاب جانشین ذکر کردهاند. پیامبر صلی الله علیه و آله پس از نزول آیه، همۀ حاجیان را در غدیر خم، جمع کردند و این جمله را فرمودند: «من کنت مولاه، فهذا علیٌ مولاه».
اشکالات مؤلّف «کسر الصنم»
اشکال اوّل: ایشان منکر نزول آیه، در غدیر خم است.
نقد و بررسی: این آیه، طبق گفتۀ همۀ مفسّران شیعه و بسیاری از مفسّران اهل سنّت و مورّخان، در مورد غدیر خم است و در تاریخ اسلام، کمتر واقعهای از چنین شهرتی برخوردار است. علّامه امینی در الغدیر، از 110 صحابی، 84 تابعی و 360 دانشمند و نویسندۀ اهل سنّت نام میبرد که این واقعه را نقل کردهاند. (1)
. الغدیر، ج 1، ص 61، 62، 73 و 152.
اشکال دوم: علی علیه السلام در احتجاجات خود در مقابل اصحاب، به این آیه، استدلال نکرده است و اگر به نفعش بود، استناد میکرد.نقد و بررسی: این، حرف درستی نیست؛ چون امام علی علیه السلام در بسیاری از موارد، به واقعۀ غدیر خم، استناد کرده است، مثلاً در روز جلسۀ شورای منصوب به وسیلۀ عمر، بدان استناد کرده است(2)و بسیاری از عالمان اهل سنّت، این احتجاج را نقل کردهاند، از جمله، ابن حاتم شامی در الدر النظم، ابن هجر هیثمی در الصواعق المحرقة، ابن عساکر در تاریخ دمشق، سیوطی در جمع الجوامع و متّقی هندی در کنز العمّال.
همچنین باید دانست که احتجاج ایشان به حدیث غدیر در ایّام خلافت عثمان و یا در اجتماع مردم کوفه یا در جنگ جمل و موارد بسیار دیگر، شاید به دلیل اختناقی که
در آن زمان حاکم بوده، نقل نشده است.
اشکال سوم: آیۀ 67 سورۀ مائده، به قرینۀ قبل و بعد، دربارۀ کفر یهود و نصاری است، خصوصاً این که در آیۀ 68 نیز «القوم الکافرین» تکرار شده که اشاره به اهل کتاب است و منظور از کافرین، در آیۀ 67 را توضیح میدهد.
نقد و بررسی: کفر، یعنی انکار و مخالفت، خواه انکار خدا یا نبوّت باشد، یا انکار یکی از احکام خدا (مثل حج)، یا انکار مسئلۀ ولایت و رهبری. این، دلیل نمیشود که کفر، فقط شامل منکران خدا و نبوّت باشد. به قول علّامه طباطبایی، در آن زمان، اسلام را اهل کتاب تهدید نمیکرد؛ بلکه خطرِ انحرافِ خود مسلمانان، بزرگترین خطر بود. لذا خداوند در این باره، تأکید فرموده و کافران و منکران به مسئلۀ ولایت را گوشزد کرده است. (1)
. المیزان، ج 6، ص 68.
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی...» ؛(2)بگو به ازای آن (رسالت)، پاداشی از شما نمیخواهم، مگر دوستی اهل بیتم.
تمام بحث، این است که منظور از «قربی»، چه کسانی هستند؟ علما و مفسّران شیعه، اتّفاق نظر دارند که منظور از «قربی»، اهل بیت هستند، به دلیل این که پیامبر صلی الله علیه و آله دنبال سود شخصی نبود تا درخواست محبّت اهل بیت خود را خواستار باشد؛ بلکه مودّت اهل بیت، موجب استمرار و دوام رسالت میشد. اگر مسلمانان، به آنان مراجعه میکردند و تعالیم و تفاسیر آنها را به کار میگرفتند، دیگر دچار انحراف و اختلاف نمیشدند. بهرهگیری از مودّت و محبّت آنان، آغاز اطاعت است و اطاعت بدون مودّت، ممکن نیست.
اشکال اوّل: سورۀ شوری، مکّی است و معقول نیست زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله بر سر توحید و اثبات نبوّت خویش منازعه داشت، بخواهد که خویشاوندانش را دوست بدارند.
نقد و بررسی: اوّلاً سورۀ شوری هر چند مکّی است، ولی جمعی از مفسّران معتقدند که چهار آیه از این سوره (23 تا 26) در مدینه نازل شده است؛ ثانیاً بر فرض این که این آیه، مکّی است، چه اشکالی دارد که خداوند در جواب کسانی که میخواستند اجر و پاداشی به پیامبر بدهند، فرموده باشد: اجر و پاداش ایشان، دوستی اهل بیت او هستند، که تعدادی از مصادیق آن، بعداً پدید میآیند. از طرفی، درست است که پیامبر صلی الله علیه و آله بر سر نبوّت خود، منازعه داشت، ولی این جواب دربارۀ مسلمانانی بوده که در آن زمان بودهاند و بعدها این حکم در مورد بقیۀ مسلمانان تا روز قیامت، گسترش مییابد، مثل بقیۀ احکام الهی.
اشکال دوم: چرا به جای «قربی»، «ذوی القربی» به کار نرفته تا منظور، اهل بیت باشد؟
نقد و بررسی: در قرآن، کلمۀ «قربی»، در چندین جا به معنای خویشاوندان، به کار رفته است و از نظر فصاحت و بلاغت، نیازی به پیشوند «ذوی» ندارد.
اشکال سوم: اگر منظور، اهل بیت است، چرا منحصر به آنها باشد و همسران پیامبر، از شمول آنها خارج باشد؟
نقد و بررسی: روایات بسیاری از پیامبر صلی الله علیه و آله داریم که فرموده است: قربی، فقط علی علیه السلام و همسرش و دو فرزندش است.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ» ؛(1)
. سورۀ توبه، آیۀ 119.
1) (1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و همراه راستگویان باشید.
در این آیه، خداوند، مؤمنان را به تقوا و همراهی با راستگویان، دستور داده است.
مفسّران شیعه، معتقدند که منظور از صادقین، افراد خاصی هستند؛ چون اوّلاً اگر صادقین، عام بود، باید میفرمود: «من الصادقین» و این که فرموده: «مع الصادقین»، یعنی همراهی افراد خاصی منظور بوده است؛ ثانیاً، این همراهی، بی قید و شرط است. بنا بر این باید آن صادقین، مصون از خطا و اشتباه باشند. علاوه بر اینها روایات فراوانی داریم که مراد از صادقین را حضرت علی علیه السلام و ائمّه علیهم السلام دانستهاند.
انحصار صادقین به ائمّه علیهم السلام محلّ اشکال است و با روش قرآن، سازگار نیست.
نقد و بررسی: همان طور که بیان شد، با دو دلیل یاد شده و روایات بسیار دیگر، منظور از صادقین، ائمۀ اطهار علیهم السلام هستند و هیچ ناسازگاری با قرآن ندارد، بویژه با بررسی کلمۀ «صادقین» و «صادق» در قرآن، به این نتیجه میرسیم که صدق، مراتبی دارد و بالاترین مراتب آن را معصومان علیهم السلام دارند.
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ».1
پس اگر نمیدانید، از پژوهندگان کتابهای آسمانی، جویا شوید.
روایات بسیاری در کتاب الکافی داریم که ائمّۀ اطهار علیهم السلام، خود را اهل ذکر و مورد سؤال نامیدهاند، مثل روایت امام رضا علیه السلام که وقتی از ایشان سؤال میشود، اهل ذکر چه کسانی هستند، میفرماید: «ما اهل ذکریم و از ما باید سؤال شود».(1)
1) (2) . الکافی، ج 1، ص 210، ح 3.
البته اگر در بعضی موارد، اهل ذکر را منطبق بر اهل کتاب گفتهاند، از باب تطبیق کلّی بر مصادیق است.
سورۀ نحل و انبیا، مکّی هستند و ربطی به وصایت و ولایت ندارند و ائمّه علیهم السلام در آن زمان، هنوز متولّد نشده بودند. بنا بر این، چگونه میتوان گفت که این آیه، ناظر به اهل بیت است؟
نقد و بررسی: گرچه آیۀ شریفه، خطاب به مشرکان و دربارۀ سؤال از اهل کتاب است، ولی با توجّه به ویژگی خاصّ ائمّۀ اطهار علیهم السلام میتوان آن را به آنها تعمیم داد.
عقل هم رجوع جاهل به عالم را تأکید میکند و مسلّم است که ائمّه علیهم السلام، عالمترین افراد بودهاند و روایات متعدّدی داریم که ائمّه علیهم السلام، خود را «اهل ذکر» مینامیدهاند و در این روایات، مصداق اعلای اهل ذکر، معرّفی شدهاند؛ مصداقی که جای شبهه و تردید ندارد و پاسخ آنها ایجاد اطمینان میکند.
«وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» ؛ (1)
. سورۀ رعد، آیۀ 43.
و کسانی که کافر شدند، میگویند که تو فرستاده نیستی. بگو: کافی است خدا و آن کسی که نزد او، علم کتاب است، میان من و شما گواه باشد.علّامه طباطبایی میفرماید:
اگر «من عنده علم الکتاب»، خطاب به مسلمانان باشد، مسلماً حضرت علی علیه السلام، داناترین آنها به کتاب خدا بوده است و اگرروایات هم نبود، همین دلیل برای ما کافی بود.(2)
اولاً مقصود از کتاب معلوم نیست؛ ثانیاً سورۀ رعد، مکّی است و خطاب به کفّار مکّه است و ارتباطی به ولایت ائمّه علیهم السلام ندارد و امام علی علیه السلام در آن زمان، نوجوانی بیش نبود.
نقد و بررسی: مقصود از کتاب قرآن، لوح محفوظ است، همان طور که علّامه طباطبایی نیز به این مسئله، اشاره کرده است.(1)
. همان، ج 15، ص 517.
روایات بسیاری نیز داریم که همۀ آنها مصداق این آیه را امام علی علیه السلام گفتهاند، بویژه با بیان علّامه طباطبایی که فرموده: از علی علیه السلام آگاهتر نبود و اگر در مورد شخص دیگری بود، حداقل باید روایاتی بیان میشد. (2)شیعه، علاوه بر این که پیامبر صلی الله علیه و آله را معصوم میداند، حضرت زهرا علیها السلام و دوازده امام را نیز معصوم میداند.
عصمت در لغت، یعنی خودداری کردن و در اصطلاح، یعنی ملکهای نفسانی که متّصف به آن را از فجور باز میدارد، اگر چه آنان توانایی چنین رفتارهایی را دارند.(3)البته طبق بیانی که در ذیل آیۀ تطهیر آمد، آفرینش معصوم، به گونهای است که موجب تنفّر نیست، مثلاً مرتکب اشتباه و خطا نمیشوند، نه این که نتوانند گناه کنند.
و این که خطا و اشتباه نمیکنند، بدین معناست که خداوند، قدرتی به آنها داده است
که مثلاً اشتباهاً یا ندانسته، کاری انجام نمیدهند.
1) (1)
. گزیدۀ گوهر مراد، ص 269.
2) (2) . أمالی الصدوق، ص 731.
3) (3) . سورۀ نجم، آیۀ 3.
4) (4) . سورۀ یونس، آیۀ 35.
5) (6) . التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب)، ج 5، ص 200.
6) (7) . سورۀ نساء، آیۀ 59.
7) (8) . سورۀ احزاب، آیۀ 33.
اشکال اوّل: انبیا، بالاترین مقام بشر هستند و این مقام نیز از ضعف و اشتباه مبرّی نیست.
نقد و بررسی: معصوم بودن انبیا، بویژه پیامبر صلی الله علیه و آله به اثبات رسیده و به لحاظ عقلی، اگر پیامبر، مصون از خطا نباشد، سخنان وی و خبری که از وحی و کلام الهی میدهد، تردیدپذیر است، از این رو، باید پیامبران، مصون از ضعف و اشتباه باشند.
اشکال دوم: آیۀ اولی الأمر، بر عصمت ائمّه دلالت ندارد؛ چون «اطیعوا» بر اولی الأمر داخل نشده و اولی الأمر، مرجع حلّ اختلاف هم نیستند.
نقد و بررسی: قبلاً در مورد این آیه، صحبت شد و گفتیم که اطاعت رسول و اولی الأمر، در یک راستا قرار گرفته و به همین دلیل هم، یک «اطیعوا» گفته شده و اطاعت رسول و اولی الأمر، مقیّد به هیچ چیز نشده است. پس چون پیامبر معصوم است، اولی الأمر هم معصوم است و اگر در خصوص حکمی، اشتباه میکرد، باید گوشزد میشد.
دربارۀ مرجع حلّ اختلاف نبودن هم پیش از این گفتیم که ائمّۀ اطهار علیهم السلام مبیّن احکام قرآن و پیامبر هستند و اختلاف، ایجاد در خودِ احکام است.
اشکال سوم: آیۀ تطهیر، دلالت بر عصمت ائمّه نمیکند؛ بلکه عدم عصمت را ثابت میکند؛ زیرا در ائمّه علیهم السلام رجسی بوده که حالا میخواهد برداشته شود؛ چون تعبیر قرآن (لیذهب عنکم الرجس) است.
نقد و بررسی: همان طور که پیش از این بیان شد، اراده در این آیه، تکوینی و مربوط به خلقت میشود و تخلّفناپذیر است. واژۀ «اذهاب» همان طور که به معنای رفع چیز موجود به کار میرود، به معنای دفع چیزی هم به کار میرود، مثل روایت پیامبر صلی الله علیه و آله که میفرماید: هر کسی که یک شیرینی به برادرش بخورانَد، خداوند تلخی
مرگ را از او میبرد.(1)
. بحار الأنوار، ج 72، ص 456.
نه این که تلخیای بوده و از بین میرود؛ بلکه دفع میکند. علاوه بر این، همۀ مسلمانان، پیامبر را از همان اوّل، معصوم میدانند، نه بعد از نزول آیه که رجس او را رفع کند.اشکال چهارم: در موارد بسیاری، ائمه علیهم السلام (و از جمله علی علیه السلام) در دعاهای بسیاری، خود را خطا کار میدانند و از خدا طلب بخشش میکنند.
نقد و بررسی: علما و دانشمندان شیعه، به این گونه اشکالات، پاسخهای مختلفی ارائه دادهاند که این، معمولاً ریشه در سخنان اربلی (692 ق) دارد. ایشان میگوید: در فکر این سؤال بودم و جوابهای مختلفی به من دادند؛ ولی مرا قانع نکرد تا این که به برکت و عنایات و الطاف امام موسی بن جعفر علیهما السلام به حقیقت جوابْ دست یافتم و آن این که: انبیا و ائمّۀ اطهار علیهم السلام دائماً در یاد و نام خدا به سر میبردند و پیوسته، مراقب بودند که لحظهای از یاد و نام او غافل نشوند. لذا هر گاه، اندکی از این مرتبه تنزّل میکردند، این را بزرگترین گناه برای خود تلقّی میکردند و استغفار مینمودند.(2)استغفار، مراتب و درجاتی دارد و به این معنا نیست که گناهی انجام داده است و به عصمت ایشان آسیب برساند.
همۀ مسلمانان در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله و شیعه در مورد دوازده امام علیهم السلام اعتقاد دارند که «علم غیب» میدانند و در بعضی روایات، بیان شده که علم «ماکان و ما یکون» را میدانند.
در قرآن، دو دسته آیات داریم که بعضی، علم غیب را فقط مخصوص خدا میدانند، مثل آیۀ: «فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلّهِ ؛(3)بگو غیب فقط به خدا اختصاص دارد» و
بعضی آیات، علم غیب را برای غیر خدا هم درنظر میگیرند، مثل: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ ؛(1)
. سورۀ جن، آیۀ 26.
دانای نهان است و کسی را برغیب خود آگاه نمیکند، جز پیامبری را که از او خشنود است».نتیجه این که علم غیب، به طور مطلق و ذاتی، مخصوص خداست و دیگران میتوانند از طریق تعلیم الهی، از نعمت علم غیبْ برخوردار شوند و این علم غیب، نسبی است.
به گفتۀ علّامه طباطبایی، روایات اطّلاع ائمّه از غیب فوق، در حدّ شمارش و احصا است(2)و از جملۀ این روایات - که فریقین آن را نقل کردهاند -، این سخن امیر مؤمنان علیه السلام است که فرمود: «سلونی قبل أن تفقدونی». (3)
از قرآن استفاده میشود که انبیا، جز در مورد ابلاغ شریعت، علم غیب نداشتهاند، مثل حضرت یعقوب که از حال فرزندش آگاه نبود یا حضرت نوح که از پیروانش آگاه نبود و هیچ دلیلی بر این که نوادگان پیامبر صلی الله علیه و آله علم غیب داشته باشند، نداریم.
ایشان منکر صحیفۀ علی علیه السلام و جفر و مصحف فاطمه علیها السلام و... است. وی همچنین ارتباط با فرشته و تکلّم با آنها و کرامت و یا معجزه را در مورد ائمّه، قبول ندارد و مخالف قرآن میداند. ایشان میگوید: امام از منزل خود خبر ندارد. در خرما سم میریزند و به امام میدهند و ایشان خرمای مسموم را میخورد. پس چگونه دارای علم غیب است؟
نقد و بررسی: طبق ادلّهای که بیان شد، پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام علم غیب دارند و شکّی در آن نیست و این که آیا علم غیب آنها نسبت به همه چیز است یا بعضی چیزها، در میان علمای شیعه، اختلاف است. برخی معتقدند که ائمّۀ معصوم علیهم السلام علمشان بالفعل و مطلق است و برای اثبات، به روایاتی متمسّک میشوند. عدّهای دیگر میگویند که علم معصومان علیهم السلام به خواست و ارادۀ خودشان بستگی دارد. زمانی که بخواهند، میدانند. بعضی نیز اعتقاد دارند که امامان علیهم السلام علم غیب دارند؛ ولی باید طبق روند عادی، رفتار کنند.
این بحث، بسیار گسترده است و ریزهکاریهای فراوانی دارد که باید در بحثی جداگانه و به صورت مبسوط از آن بحث شود.
یکی دیگر از اشکالات برقعی - که ناظر به کتاب الکافی و راویان آن است -، دربارۀ عقیده به مهدویت و امام غایب است. شیعه و اهل سنّت و حتّی اکثر ادیان جهان، معتقدند که در آخر الزمان، فردی میآید و جهان را از عدل و داد، پر میکند. یکی از دلایل قرآنی برای ظهور چنین فردی، این آیه است که میفرماید:
«وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ»؛1
و خواستیم بر کسانی که در آن سرزمین، فرو دست شده بودند، منّت نهیم و آنان را پیشوایان قرار دهیم و ایشان را وارث گردانیم.
همچنین آیات دیگری در مورد این ظهور هست که بعضی «تنزیلی» است و دلالت بر وعدۀ خدا میکند و بعضی «تأویلی» است و تأویل آن، به مسئلۀ مهدویت شده است؛ ولی مهمتر از اینها، روایات فراوانی است که در کتابهای اهل سنّت و شیعه در اثبات مهدویتْ وجود دارد و بسیاری از دانشمندان، بر تواتر این اخبار،
شهادت دادهاند، مثل عسقلانی، احمد قرطبی، جلال الدین سیوطی و....
در این بین، بعضی از افراد، این احادیث را ضعیف دانستهاند، (مثل ابن خلدون) که توسّط دانشمندان دیگر، به شدّت، مورد سرزنش واقع شدهاند. به عنوان نمونه، دکتر عبد المحسن بن حمد العباد (معاصر) معتقد است که ابن خلدون، یک تاریخنگار است و رجالشناس نیست که بتواند روایات را تصحیح یا تضعیف کند.(1)
. الردّ بالأحادیث الواردة فی المهدی، ص 188.
همچنین در کتابهای خاورشناسان و مستشرقان، از مهدی موعود، بحث شده است، مثل: گلدزیهر، هنری کربن، فان فلوتن، و....تنها تفاوت موجود بین شیعه و اهل سنّت، این است که شیعه میگوید مهدی موعود، فرزند امام حسن عسکری علیه السلام و متولّد شده است و اکنون در پس پردۀ غیب، به سر میبَرد.
ایشان منکر مهدی، فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است و میگوید: در قرآن، هیچ اشارهای به او یافت نمیشود و احادیث در مورد مهدی، پسر صلبی عسکری علیه السلام به نظر ما هیچ اعتباری ندارد و در تاریخ آمده که مادر و برادر امام عسکری علیه السلام نزد قاضی شهادت دادند که آن حضرت، فرزندی نداشت. لذا معتمد عبّاسی، مدّتی زن امام حسن علیه السلام را از طریق زنان مورد اعتماد، تحت نظر داشت و وقتی باردار نبودن وی قطعی شد، به حکم قاضی، میراث آن امام، میان مادر و برادرش تقسیم شد. برقعی در پایان میگوید: اگر وجود امام، ضروری و مهم است، پس غیبت وی موجّه نیست.
نقد و بررسی: همان طور که بیان شد، همۀ دانشمندان و مذاهب، ادّعا دارند که یک شخص از طرف خداوند، ظهور میکند و کسی در این خصوص، شک ندارد؛ امّا این که ایشان فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است، روایات فراوانی داریم و در بسیاری از
1) (1)
منابع نیز بدان تصریح شده است، مثل: الکافی، مروج الذهب، إکمال الدین، الإرشاد
و....
شبههای که برقعی نقل میکند، شبهۀ تاریخی است؛ چون طبق ادّعای جعفر کذّاب (برادر امام عسکری علیه السلام) مبنی بر این که امام، فرزندی نداشته، حکومت جبّار وقت، ارثیۀ امام را طبق همین ادّعای دروغین، تقسیم کرد، در حالی که ولادت امام، طبق گواهی قابله و پدرش (به نقل تواریخ مورد اعتماد) ثابت شده است که صاحب منتخب الأثر، نوزده روایت در این زمینه، نقل کرده است. (1)
. منتخب الأثر، ص 438.
در الکافی، روایاتی ذکر شدهاند که ظاهراً دلالت بر تحریف قرآن دارند و برقعی، خواسته تا با این روایات، مرحوم کلینی و کتاب ارزشمند الکافی را تضعیف کند.
تحریف در لغت، یعنی دگرگونی، میل، گشتن از چیزی، لبه و طرف(2)و در اصطلاح، یعنی دگرگونی و تغییر قرآن که بیشتر، دو مصداق آن مورد نظر است: تحریف به نقیصه و تحریف به زیادی.(3)به اجماع علما، تحریف به زیادی، در قرآن اصلاً نیست؛ ولی در مورد تحریف به نقیصه، از سوی برخی محدّثان شیعه، ادّعا شده است. گرچه اکثر علمای شیعه، معتقدند که در قرآن، هیچ گونه تحریفی نیست و روایاتی که در این زمینه وجود دارند، یا جعلیاند یا سند آنها ضعیف است، یا به معنای تفسیر و اضافات توضیحی و تحریف به معنا، به تأویل برده میشوند و اگر شخصی مثل مرحوم کلینی، این روایات را در الکافی آورده، دلیل بر قبول این نظریه از سوی علمای محقّق شیعه
(بویژه خود مرحوم کلینی) نیست.
روایت یکم و چهارم باب 61 و روایت دوم باب 112، صریح در تحریف قرآن است؛ امّا در باب 93 میگوید که کلّ قرآن را جز علی علیه السلام و ائمّه، کسی جمع نکرده است و این قرآن در میان مسلمانان، قرآن اصلی نیست. همچنین باب 164 و 165، موهم تحریفاند.
نقد و بررسی: همان طور که بیان شد، نقل روایت، هیچ خدشهای به ناقل آن وارد نمیکند و نمیشود گفت که نظر ناقل، همین نقل بوده است. اشکال او در مورد جمع القرآن نیز ربطی به تحریف ندارد و با مطالعۀ خودِ روایات، میفهمیم که علم تمام قرآن، از حیث تفسیر و تأویل و ظاهر و باطن، نزد ائمّه علیهم السلام است، و منظور از «جمع القرآن» به قرینۀ این که همۀ ائمّۀ معصوم علیهم السلام را میآورد، حفظ و نگهداری آن است، گرچه عنوان کلام، به ظاهر، موهن تحریف باشد. البته دربارۀ معنای این روایات در کتابهای بسیاری چون: صیانة القرآن عن التحریف، اثر مرحوم آیة اللّه معرفت، توضیح داده شده است.
بیشتر راویان مرحوم کلینی، افرادی غالی و خرافی هستند و افکار آنها غلوآمیز و مخالف قرآن است. وی تقریباً میخواهد مسئله را طوری جلوه دهد که کلینی هم طرفدار غلو است.
نقد و بررسی: غلو در همۀ ادیان بوده است، مثلاً خداوند به اهل کتاب میگوید: در دین خود غلو نکنید و پیرو حق باشید.(1)
. ر. ک: سورۀ نساء، آیۀ 71؛ سورۀ مائده، آیۀ 77.
و در روایات بسیاری نیز آمده که طبق آیات و1) (1)
روایات، غلو، نهی شده است. تهمت غلو، بیشتر به شیعه و پیروان آن زده شده است که آگاهان به سیره و روش شیعه، مثل محمّد غزالی،(1)
. گفتگوی بی ستیز، ص 48.
و... این کار را محکوم کردهاند.در مورد طعن برقعی به مرحوم کلینی باید گفت که اولاً، رجالیون، در مورد حدّ و مرز غلو، اختلاف نظر دارند و تعریف درستی از آن نشده است که بتوان غالی را از غیر غالی، شناخت؛ ثانیاً، مرحوم کلینی، خود، یکی از مبارزان با غلو بوده است و کتاب او به نام ردٌّ علی القرامطه، گواه همین معناست. این که شاید راویانی از او غالی باشند، دلیل نمیشود که او را طرفدار غلو بدانیم.
مرحوم کلینی در الکافی، بابی دارد تحت عنوان «باب ما جاء فی الإثنی عشر و النص علیهم»،(2)با بیست روایت. از ظاهر پنج روایت آن (7، 8، 9، 17 و 18) فهمیده میشود که ائمّه سیزده نفرند، مثلاً در روایت هفده، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند که: «من و دوازده نفر از فرزندانم و تو ای علی، پایههای استوار زمین هستیم». مؤلّف کسر الصنم
میگوید: اگر این روایات صحیحاند، پس احادیث ائمّۀ اثنی عشر، حقیقت ندارند.
نقد و بررسی: به فرض که این پنج روایتْ صحیح باشند، با روایاتی که ائمّه را دوازده تن مینامند، معارضاند. روایات دوازده امامی، متواترند و به قول صاحب منتخب الأثر 271 روایتاند(3)و روایات سیزده امامی، مورد اعراض اصحاباند.
در پاسخ به این روایات، سخنهای بسیار گفته شده است؛ ولی به احتمال زیاد،
اشتباه از سوی نویسندگان و ناسخان الکافی بوده است؛ چون بعضی از این روایات، در منابع دیگر، به درستی ذکر شدهاند.
موضوع این پایاننامه، بسیار خوب است و بویژه یکی از کارهای مهم در این دوران، پاسخگویی به شبهاتی است که به مسائل اعتقادی و مذهبی، وارد میشوند و اصلاً درستی، پایداری و مانایی هر مذهب و اعتقادی، به چگونگی نقد و بررسی آن باز میگردد.
این طور که از منابع این پایاننامه آشکار است، نویسندۀ آن، زحمت بسیاری کشیده و مطالعات فراوانی انجام داده است؛ ولی هیچ نویسندهای، خود را از خطا و اشتباه به دور نمیداند و فقط قرآن است که هیچ نقص و نقضی در آن نیست، به خاطر همین در این جا چند پیشنهاد و انتقاد، به ذهن حقیر میرسد که با پوزش از نویسندۀ محترم، از باب هدیۀ عیوب، عرض میکنم.
الف. پیشنهاد میشود این نویسنده، این موضوع را به صورت منسجمتر و دقیقتر، به صورت یک کتاب عرضه کند، مخصوصاً اشکالات آقای برقعی را در ابواب دیگر، متذکّر شود و جوابهای عالمانه داده شود.
ب: به نظر میرسد که فصل اوّل پایاننامه در این نوشتار، جایگاهی ندارد و یک فصل اضافه است، بویژه که تمام مطالب آن در فصل چهارم ایشان دوباره تکرار میشود. چون موضوع این فصل، بسیار گسترده است یا اصلاً نباید ذکر شود، یا اگر بیان میشود، باید به طور کافی و وافی آورده شود؛ چون این مختصر، خود، موجب شبهات عدیده میشود. بنا بر این اگر ایشان به جای این فصل، در فصل چهارم، توضیحات بیشتری ارائه میداد، بهتر بود.
ج: در فصل دوم، شاید اگر به جای این که از حدیث صحیح و ضعیف و... بحث
کند، در یک فصل جداگانه، به مبانی اشکالات برقعی در توضیح جایگاه حدیث و مبانی پذیرش آن میپرداخت، بهتر بود؛ چون بسیاری از اشکالات برقعی، به سند احادیث باز میگردد.
د: فصل سوم کتاب نیز در جهت معرّفی مستشکل، مناسب است، بویژه که از قلم خودِ نویسندۀ کسر الصنم بیان شده است. فقط دو نکته قابل توجّه است: یکی تفصیل و تکرار در شرح حال و نکات اضافی و غیر لازم است و دیگری این که بهتر بود اتّهام اهل سنّت بودن یا وهّابی بودن به او داده نمیشد. مسئله، نقد علمی است و اتّهام اهل سنّت بودن او، مشکل را حل نمیکند. در ضمن، او به صراحت، خود را معتقد به اهل بیت علیهم السلام میداند.
ه: جا داشت که فصل چهارم پایاننامه - که در حقیقت، محور اصلی رساله است و سه فصل پیش، مقدّمۀ آن هستند -، حجم بیشتری را به خود اختصاص میداد و نسبت به کلّ کتاب، خیلی کم بدان پرداخته شده است. این فصل، تقریباً یک سوم مطالب را در بر گرفته است.
و. ایشان در نقل اشکالات آقای برقعی، واقعاً کوتاهی کرده است؛ چون در همۀ موارد، اشکال را ذکر کرده، ولی دلایل ایشان را ذکر نکرده است. مثلاً در بعضی موارد، اشکال را این طور مطرح کرده که آقای برقعی، منکر است و هیچ دلیلی بر انکار او نیاورده است.
ز. برخی از پاسخها واقعاً قانع کننده نیستند و با این که جوابی داده شده، امّا خواننده، هنوز آن اشکال در ذهنش هست. مثلاً برای اثبات علم غیب ائمّه علیهم السلام به زیارت جامعۀ کبیره استناد میکند که آقای برقعی، به هیچ وجه، این دعا را قبول ندارد.
از سوی دیگر، جا داشت که ضمن پاسخ به اشکالات، به منابعی که در این باره پاسخ دادهاند، اشاره میکرد و در تفصیل موضوع، به آنها ارجاع میداد. البته در دو -
سه مورد، ارجاع دادهاند که مورد تحسین است.
ح. متأسّفانه، بعضی بحثها پراکنده و نامنسجماند و حکایت از شتاب نویسنده میکنند که البته با عرض پوزش از ایشان در خلاصه، بحثها را با حفظ اصل مطلب، جابه جا کردیم تا بحث روشنتر شود. همچنین در بعضی موارد، مطالبی در جواب به اشکالاتْ اضافه شد تا پاسخها قانعکنندهتر باشند.
ط. خوانندۀ این پایاننامه، نمیداند که ایشان در مقام دفاع از مرحوم کلینی و کتاب الکافی است. همان طور که عنوان مقاله و فصل دوم، موهن این است و یا قصد دفاع از مقام ولایت ائمّۀ اطهار علیهم السلام دارد که فصل اوّل و چهارم، موهن این است. چون بیشتر اشکالات کسر الصنم، به ولایت، با استناد به روایات الکافی است، بهتر بود که یک عنوان مناسبتر انتخاب میکرد، مثلاً: «دفاع از حریم ولایت در احادیث کتاب الحجة الکافی و نقد و بررسی کسر الصنم» که بیشترین موضوع کتاب، در مورد دفاع از ولایت باشد و در ضمن، از مرحوم کلینی هم دفاع شده باشد.
امیدواریم بتوانیم با خلوص نیّت، راه سعادت و ولایت را بپیماییم و با تمسّک جستن به قرآن و سنّت و روش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمّۀ اطهار علیهم السلام - که از کتب اصیل شیعه، مثل الکافی به دست میآید -، به سوی کمال حرکت کنیم و از تعصّب بیجا، دور باشیم.
قرآن کریم، ترجمه: محمّد مهدی فولادوند، قم: جامعۀ مدرّسین، 1377 ش.
مقدمه ابن خلدون، عبدالرحمان ابن خلدون، قاهره: دارنهضة، 1401 ق.
معجم مقاییس اللغة، أحمد بن فارس، قم: مکتب الإعلام الإسلامی،
کشف الغمّة فی معرفة الائمّة، علی بن عیسی الإربلی، بیروت: دار الکتاب الإسلامی، 1401 ق.
الغدیر، عبدالحسین امینی، تهران: دار الکتب الإسلامیّه، 1366 ش.
تراجم الرجال، سید ابوالفضل برقعی، چاپ اتّحاد، 1372 ق.
عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول، سید ابوالفضل برقعی.
زیارت وفور در زیارت قبور، سید ابوالفضل برقعی.
وجوه القرآن، حبیش بن إبراهیم التفلیسی، ترجمه: مهدی محقّق، تهران: بنیاد قرآن، 1360 ش.
تفسیر نورالثقلین، علی بن جمعة الحویزی، قم: مؤسسۀ اسماعیلیان، 1412 ق.
مفردات الفاظ القرآن، حسین بن محمّد الراغب الإصفهانی، بیروت: دار القلم و الدار الإسلامیة، 1416 ق.
رجال النجاشی، أحمد بن علی النجاشی، قم: مؤسسة الإسلامی، 1407 ق.
کمال الدین و تمام النعمة، محمّد بن علی ابن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق)، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1395 ق.
الأمالی، محمّد بن علی ابن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق)، قم: مؤسسة البعثة، 1417 ق.
منتخب الأثر، لطف اللّه الصافی الگلپایگانی، قم: مطبعة ساهر، 1419 ق.
مصنّفات شیخ مفید، محمّد بن النعمان العکبری البغدادی (الشیخ المفید)، قم:
المکتبة الداوری، 1413 ق.
جامع البیان فی تفسیر القرآن، محمّد بن جریر الطبری، بیروت: دار المعرفة، 1409 ق.
التبیان فی تفسیر القرآن، قم: مکتب الإعلام الاسلامی، 1409 ق.
گفتگوی بی ستیز، عصام العباد، ترجمه: مصطفی اسکندری، قم: دار الغدیر، 1382 ش.
المیزان فی تفسیر القرآن، السیّد محمد حسین الطباطبایی، بیروت: مؤسسة أعلمی، 1973 م.
اللوامع الإلهیة فی مباحث الکلامیة، فاضل مقداد، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، 1380 ش.
التفسیر الکبیر و مفاتیح الغیب، محمّد بن عمر الفخر الرازی، بیروت: دار الفکر، 1411 ق.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی الرازی، تهران: دار الکتب الإسلامیّه، 1388 ق.
گزیدۀ گوهر مراد، عبد الرزاق لاهیجی، تهران: گلشن، 1364 ش.
بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (العلاّمة المجلسی)، بیروت:
دار احیاء التراث العربی، 1403 ق.
صیانة القرآن من التحریف، محمّد هادی معرفت، قم: مؤسسة النشر الإسلامی، 1413 ق.
علوم قرآنی، محمّد هادی معرفت، قم: مؤسسة التمهید، 1378 ش.
الردّ بالأحادیث الواردة فی المهدی، محسن بن حمد العبّاد، ترجمه: سید هادی خسرو شاهی، تهران: مؤسسۀ اطلاعات 1374 ش. (چاپ شده در کتاب: مصلح جهانی).
وسائل الشیعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی، تهران: مکتبة الإسلامیة، 1367 ش.
فرائد السمطین، إبراهیم بن محمّد الجوینی، تحقیق: محمّد باقر المحمودی، بیروت: مؤسسة المحمودی، 1398 ق.
ترجمۀ الغدیر، علّامه عبد الحسین امینی، ترجمه: سیّد جمال موسوی، تهران:
بنیاد بعثت، 1380 ش.
(1)مرضیه بیریان
این پایاننامه در 170 صفحه و در چهار بخش اصلی، سامان یافته است که در آن با بررسی روایتهای قرآنی الکافی، اعم از روایتهای «کتاب فضل القرآن» و روایات تفسیری و تأویلی و... در پی دستیابی به دیدگاهی کلّی دربارۀ روایات موجود در الکافی
در ارتباط با قرآن از جنبههای مختلف است.
در بخش اوّل، در دو فصل، شرح حال کلینی و زندگی علمی وی، بررسی شده و تألیف الکافی به وسیلۀ او پرداخته شده است.
در بخش دوم، مؤلّف محترم، سعی نموده است تا با بازخوانی مجدّد روایات مربوط به جایگاه قرآن در الکافی، احادیث در موضوع یاد شده را ذیل ده عنوان، دستهبندی کند.
بخش سوم، با عنوان: «تفسیر و تأویل در روایات الکافی»، شامل سه فصل است. در فصل اوّل، در مورد معانی لغوی و اصطلاحی تفسیر و تأویل و رابطۀ بین این دو، مباحثی آمده است. در فصل دوم، علاوه بر سیری اجمالی بر تاریخ تفسیر، ذیل چهار عنوان، با توجّه به احادیث الکافی، به تبیین شیوۀ تفسیر ائمّه علیهم السلام پرداخته شده است و در فصل سوم، دربارۀ سیر تأویل سخن رفته و نمونههایی از روایات تأویلی الکافی در چهار عنوان، ارائه شده است. در انتهای این بخش نیز دو فهرست از احادیث تفسیری و
1) (1) . «قرآن در روایات کافی»، مرضیه بیریان، پایاننامۀ کارشناسی ارشد، رشتۀ علوم قرآن و حدیث، استاد راهنما: دکتر مجید معارف، استاد مشاور: علی اکبر غفاری، دانشکدۀ اصول الدین، نیمسال دوم 1378-1379 (گزارش و تحلیل: حسن پوراسماعیلی).
تأویلی الکافی، گِرد آمده است.
در بخش چهارم - که بخش آخر این تحقیق است -، ضمن سه فصل، دربارۀ بحث تحریف قرآن و احراز یا عدم احراز آن در روایات الکافی بحث شده است. در این بخش، علاوه بر بحثهای مقدّماتی، به طرح برخی اشکالاتی که از سوی اهل سنّت به الکافی
وارد شده، پرداخته شده و پاسخهایی داده شده است. در آخر نیز تعدادی از روایات موجد شبهۀ تحریف، از نظر سندی بررسی شده و ضعیف و مخدوش بودن آنها، نشان داده شده است.
کلیدواژهها: قرآن، روایات الکافی، کلینی، تفسیر، تأویل، تحریف قرآن.
شناخت قرآن، امری نیست که کسی در ضرورت آن، تردید داشته باشد؛ امّا برای این شناخت، چه منابعی بیشترین کمک را به ما میکنند؟ بیشک، خود قرآن، بهترین و اوّلین سرچشمهای است که در این مسیر، میتوان از زلال آن نوشید. پس از آن هم در میان تمام مسلمانان، اتّفاق نظر وجود دارد که پیامبر خدا (سنّت) میتواند صحیحترین و بهترین شناخت را به ما بدهد؛ و البته در امتداد پیامبر خدا، خاندان پاک او که مصداق برگزیدۀ قرآن ناطقاند (به اعتقاد امامیه).
کتاب شریف الکافی، اوّلین جامع حدیثی شیعه است که سخنان گهربار معصومان علیهم السلام در آن گِرد آمده است، گرچه اعتقاد ما بر آن است که این اثر، یکسره از خطا مصون نیست. از جمله مباحثی که در این کتاب ارجمند آمده، روایاتی است که در آنها دربارۀ قرآن سخن رفته است. هر چند از این نکته نباید غفلت ورزید که تمام روایات الکافی، به گونهای بسط و تشریح و توضیحِ آیات قرآن است؛ امّا در این جا مقصود از روایات قرآنی الکافی، آنهایی هستند که مستقیماً به قرآن اشاره دارند.
روایات قرآنی را میتوان به دو دستۀ کلّی تقسیم کرد: دستۀ اوّل، روایاتی هستند که موضوع آنها را میتوان خودِ قرآن و جایگاه آن دانست؛ روایاتی که چشماندازی از
کلّیت قرآن و مطالب مربوط بدان در نگاه امامان علیهم السلام را برای آدمی روشن میکنند و شامل مضامینی چون: ترغیب به خواندن قرآن، استشفا به قرآن، فضیلت حاملان قرآن، تقسیمبندی قرآن، محتوای قرآن، توصیه به عمل به قرآن و... است.(1)
. روایات مربوط به تحریف قرآن نیز در این گروه، جای میگیرند؛ زیرا در ترسیم سیمایی کلّی از قرآن، مؤثّرند. البته این روایات، جای بررسی و نقد دقیق دارند.
امّا دستۀ دوم از روایات قرآنی، آنهایی هستند که مستقیماً به شرح و توضیح آیه یا آیاتی از قرآن پرداختهاند که در اصطلاح، «روایات تفسیری» نامیده میشود و دستمایۀ تفاسیر مأثور، قرار میگیرند.در این جا به جهت اهمّیت بحث تفسیر مأثور، به ذکر مطالبی در این زمینه میپردازیم:
تفسیر قرآن، توسّط خودِ پیامبر صلی الله علیه و آله آغاز شد. ایشان، با توجّه به وظیفهای که بر عهده داشت (طبق آیۀ 44 سورۀ نحل)، مرجع نخست برای رفع پیچیدگیها و پاسخگویی به پرسشها و تبیین مُجملات و حلّ مشکلات قرآن بود. تفسیر پیامبر صلی الله علیه و آله را میتوان به گونههای متعدّدی تقسیم کرد که از آن جمله است: تبیین مجمل، تخصیص عام، تقیید اطلاق، توضیح مفاهیم شرعی، تفصیل احکام قرآن، و بیان ناسخ و منسوخ.
پس از رحلت پیامبر خدا، تفسیر از دو طریق، استمرار یافت: 1. اهل بیت علیهم السلام؛ 2.
صحابه. به اعتقاد شیعه، حدیث ثقلین، به صراحت، سخنان خاندان پیامبر خدا را در امر دین، از جملۀ شرح و توضیح قرآن دانسته و معتبر شمرده است و به نظر عدّهای، حتّی به نوعی، این کار را بر آنها منحصر کرده است. بر همین اساس، تفسیرِ اهل بیت علیهم السلام که منشأ شکلگیری تفسیر مأثور شیعی است، حجّیت مییابد.
گونههای دیگر تفسیر شیعی نیز با التفات به همین اصل، تألیف شدهاند. از همین
1) (1)
رو، رجوع نکردن به احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام - که بیان تفصیلیِ کلّیات آیات قرآن است -، نوعی تفسیر به رأی محسوب میشود. از نظر شیعه، سخن امامان، حکم سخن پیامبر خدا را دارد (به شرط رعایت موازین و ملاکهای گزینش حدیث و استواری متن آن). بر اساس برخی روایات، پیامبر خدا، تأویل و تفسیر آیات قرآن، از جمله عامّ و خاص، محکم و متشابه، و ناسخ و منسوخ را به امام علی علیه السلام آموخت و البته ایشان نیز، آنها را به امامانِ پس از خود، منتقل کرد.
سخنان نقل شده از امامان شیعه دربارۀ آیات قرآن، بیشتر در حوزۀ تفسیر محتوایی و مفهومیِ آیات است؛ امّا این سخن، به این معنا نیست که آنان به شرح الفاظ یا بیان لغوی کلمات و آیات قرآن، اهتمام نداشتهاند؛ بلکه بدین معناست که قرآن به لحاظ داشتن وجوه گوناگون، تفسیر یا تأویلهای گوناگونی را بر میتابد. بنا بر این، ائمّه، به منظور ممانعت از تحریف محتوایی و مفهومی قرآن، اهتمام جدّی خود را به تفسیر محتوایی و مفهومی قرآن، و ارشاد امّت و عالمان به چگونگی بهرهگیری از آن، و ایجاد الگو و اصولی برای چگونگی تفسیر و تأویل آیات، معطوف کردند.
همین جا به این نکته باید اشاره کرد که با توجّه به نقش تربیتی - آموزشی اهل بیت علیهم السلام و راهنمایی مردم به راههای تفسیر از یک سو، و از سوی دیگر، عدم وجود روایات تفسیری در باب تمام آیات قرآن، افراطی بودن دیدگاهی که تفسیر قرآن را منحصر به روایات رسیده از اهل بیت علیهم السلام میکند و استفاده از منابع دیگر، همچون عقل را بر نمیتابد، روشن میشود؛ ضمن این که با پذیرش دیدگاه یاد شده، وجود آیات فراوانی که مردم را به تدبّر و تعقّل و تفکّر در آیات الهی دعوت میکنند، عبث مینماید. علاوه بر این، چنانچه گفتیم، تفسیر اهل بیت علیهم السلام که در قالب روایات به ما رسیده است، جنبۀ الگویی دارد که آن بزرگواران، عنایت داشتهاند که به امّت و عالمان، شیوههای درست و اصولی تفسیر را بیاموزند و همین، خود به تنهایی، دلیل محکمی است بر جواز تفسیر قرآن توسّط غیر معصوم و بلکه وجوب این امر.
شیوههای تفسیری ائمّه علیهم السلام گونههای مختلفی دارد که از آن جمله، این موارد
است: تفسیر آیات با استناد به سایر آیات قرآن یا با استناد به قول پیامبر صلی الله علیه و آله و یا دیگر معصومان (که نوعی تفسیر نقلی و روایی است)، یا به صورت بیان مصداق است و یا در قالب بیان واژهای مشکل از واژگان قرآن، و....
بحث دیگر در تفسیر مأثور، جایگاه روایاتِ حاوی این مباحث تفسیری است. به طور کلّی، روایات تفسیری، اگر از نظر سند، متواتر بوده یا «خبر واحد محفوف به قرائن» باشند، اعتبار و حجیّت دارند؛ امّا بحث در روایاتی است که صدور و دلالت و حجّیت آنها یقینی نیست، بلکه در حجّیت آنها اختلاف است. متکلّمان و اصولیان، از دیرباز، به صراحت بر عدم حجّیت این گونه روایات در مباحث اعتقادی تأکید کردهاند، از آن رو که اعتقاد، دائرمدار علم است و خبری که علمآفرین نیست، مستندِ یک اصل اعتقادی قرار نمیگیرد. در عین حال، یکی از ادلّۀ مهم حجّیت خبر واحد، سیرۀ عقلاست و بر این اساس، برخی گفتهاند که حجّیت خبر واحد، علاوه بر احکام شرعی، شامل مباحث معرفتی، از جمله بیانات تفسیری نیز میشود.
این واقعیت را نمیتوان انکار کرد که احادیث تفسیری، از حیث سند، ضعف جدّی دارند و در این راستا، تحقیقات خوبی نیز به وسیلۀ برخی تفسیرپژوهان صورت گرفته است. از طرفی، وضع و جعل که به انگیزهها و علل گونهگونی صورت میگرفته، متأسّفانه به مباحث تفسیری نیز راه یافته است و از طرف دیگر، ورود اسرائیلیات در تفاسیر نقلی، از مباحث قابل تأمّل است، چنانچه میبینیم کمتر مفسّری از جریان نقلِ اسرائیلیات، یکسر در امان بوده است. لذا با توجّه به این که روایات تفسیری، به شدّت به روایات جعلی و آثار تزویری و اسرائیلیات، آلوده است، بازشناسی سَره از ناسرۀ آن، کاری است ضرور که بس مشکل و طاقتفرسا نیز مینماید.(1)
. در تنظیم مقدّمۀ یاد شده، از منابع زیر بهره برده شده است:
دانشنامۀ جهان اسلام، ج 7، مدخل «تفسیر»؛
دانشنامۀ قرآن و قرآن پژوهی، ج 1، مدخل «تفسیر قرآن»؛
تفسیر المیزان، ج 10، ص 351 به بعد؛
البیان، ص 398 و 399؛
تفسیر و مفسّران، مباحث مربوط به «تفسیر» و «تأویل».
1) (1)
به هر حال، در این جُستار، در بخش اوّل، در دو فصل، ضمن شرح حال کلینی و زندگی علمی وی، به تألیف الکافی اشاره شده و ویژگیهای این کتاب و به نوعی، کتابشناسی الکافی آمده است.
در بخش دوم، روایات مربوط به جایگاه و فضیلت قرآن، موضوعبندی و تحلیل شدهاند.
در بخش سوم، روایاتی گزارش و تحلیل شدهاند که به گونهای به تفسیر و تأویل آیات، مربوط بودهاند و در آغاز، شرح لغوی اصطلاحات تفسیر و تأویل و اجمالی بر تاریخ تفسیر، آمده است و در نهایت، نمونهای از روایات تفسیری و تأویلی الکافی
گزارش شده است.
در پایان گزارش این بخشها، به ویژگیهای این پایاننامه پرداخته شده و پیشنهادهایی در تکمیل آن، داده شده است. روشی که در گزارش این پایاننامه انتخاب شده، گزینش و تلخیص پایاننامه، همراه با ذکر پیشنهادها و تحلیل و تکمیل برخی از مطالب است.
از آن جا که الکافی، اوّلین جامع حدیثی در بین کتب اربعۀ شیعه است، به نوعی ضرور مینماید که پیش از پرداختن به موضوع اصلی این پایاننامه، به زندگی مرحوم کلینی و ویژگیهای کتابِ ارجمند وی، الکافی، پرداخته شود. همین دلیل، نویسندۀ محترم را بر آن داشته که تمام بخش نخست پایاننامۀ خود را بدین مهم، اختصاص دهد؛
هر چند به نظر میرسد با توجّه به حجم کلّ پایاننامه، اختصاص این مقدار از تحقیق (تقریباً یکْ چهارم) به این مسئله، بیش از حدّ نیاز باشد و بهتر بود با انتخاب مباحث ضرور و ارائۀ آنها را در حجمی کمتر، این مهم - که در اصل، مقدّمهای برای ورود به اصل موضوع مورد بحث است -، گزارده میشد.
بنا بر همین نظر، گزیدهای ضرور از مطالب بخش اوّل گزارش میگردد.
بخش اوّل این پایاننامه (ص 4-42)، خود، شامل دو فصل است. در فصل اوّل، به این مباحث پرداخته شده است: محلّ تولد، موطن و نسب کلینی؛ چگونگی تحصیلات وی و سفرهای او در این راه؛ القاب، مشایخ، استادان و شاگردان کلینی؛ آثار و تألیفات او و البته مهمترین اثر وی، الکافی و وجه تسمیۀ آن؛ و در نهایت، وفات کلینی.
در فصل دوم نیز شخصیت فرهنگی - علمی کلینی به تصویر کشیده شده و ویژگیهای علمی عصر وی، نیز انگیزۀ این عالم بزرگ در نگارش الکافی و روش کار وی در تدوین این کتاب ارزشمند، بر رسیده شده است. مقایسۀ روش متقدّمان و متأخّران در شناخت حدیث، آرای علما در مورد کلینی و کتابش، نظر مخالفان، و مطالبی دیگر دربارۀ الکافی، از مباحث دیگر این فصل است.
محمّد بن یعقوب کلینی رازی، در نیمۀ دوم قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری میزیسته است و احتمال دارد اواخر زندگی امام حسن عسکری علیه السلام را نیز درک کرده باشد. دربارۀ موطنِ کلینی، تمام اقوال دلالت دارند که او در روستای کُلَین، واقع در 38 کیلومتری جنوب غربی شهرریِ کنونی به دنیا آمده است. فقها و محدّثان بزرگی از کُلین برخاستهاند.
کلینی، در خانوادهای که اهل علم بودند، به دنیا آمد. پدرش یعقوب بن اسحاق، از عالمان معروف آن دیار بوده است. وی پس از استفادۀ کامل از محضر علمی پدر و
داییاش، برای ادامۀ تحصیل، راهی ری شد. ری، در آن زمان، یکی از بزرگترین شهرهای ایران به شمار میرفت. کلینی، سپس راهی قم شد و از محضر بزرگانی چون: احمد بن محمّد بن عیسی اشعری و احمد ابن ادریس قمّی - که از محدّثان بزرگ و مشهور زمان خود محسوب میشدند -، بهره برد و پس از آن، راهیِ سفری طولانی شد و هر جا محدّث یا راوی حدیثی که از اهل بیت علیهم السلام روایت میکرد، مییافت، به فراگیری حدیث از محضر وی میپرداخت. کلینی، در سفر طولانیاش، به بغداد - که در آن زمان، مرکزی علمی جهان اسلام به شمار میرفت -، وارد شد و در آن جا به تحصیل خود ادامه داد. وی پس از مدّتی به ری باز گشت و در آن جا پیشواییِ شیعیان را بر عهده گرفت. در همین دوره بود که بنا به گفتۀ خودش به درخواست برادری دینی، به نگارش الکافی مبادرت ورزید.
دربارۀ مورد مشایخ و استادان کلینی، اطّلاع دقیقی در دست نیست؛ ولی آنچه مسلّم است، این که بیشترین روایات را از دو تن از ایشان، یعنی علی بن ابراهیم قمی، صاحب تفسیر القمّی (7068 روایت) و محمّد بن یحیی عطّار (5073 روایت) نقل کرده است.
پس از آن، پژوهشگر محترم، نام برخی دیگر از اساتید کلینی و نیز بعضی شاگردان او را آورده است.
نکتۀ قابل توجّهی که باید در مورد کلینی دانست، این که وی، علاوه بر تبحّر در زمینۀ حدیث، در علومِ دیگر نیز توانا بوده و آثار و تألیفاتی داشته است؛ ولی متأسّفانه از مصنّفات وی، تنها نامی باقی مانده است و تنها اثرِ موجود وی، کتاب شریف الکافی
است.
انسان، در هر عصری که زندگی کند، به یقین، از ویژگیهای عصر خود، تأثیر میپذیرد. مرحومِ کلینی، در عصر نهضت فکری و فرهنگی مسلمانان میزیست و
چون ویژگیهای فرهنگی عصرش همسو با استعداد و تلاشهای وی بود، سبب توفیق وی شد و استعدادهایش شکوفا گردید. در عصرِ وی، شهرهای بزرگی به عنوان کانون نقل حدیث و روایات، و بیان عقاید و نظریات مذاهب مختلف، وجود داشت و کلینی نیز تشنۀ شنیدن روایات و تحصیل علم بود. لذا مجموع این عوامل، وی را مدد کرد تا تلاش پیگیرش به بار بنشیند و طی بیست سال، برترین کتاب حدیثیِ تاریخ شیعه را فراهم آورد.
علاوه بر تأثیر مثبت حضور کلینی در شهرهای بزرگ عصر خود، مانند ری و قم و بغداد - که مرکز تبادل نظریات و عقاید مختلف و در نتیجه، تبدیل آن شهرها به مراکزی علمی و فرهنگی بود -، آنچه عصر کلینی را از سایر اعصار، متمایز میکند و بالتبع تأثیر به سزایی نیز بر کلینی داشته است، نهضت فراگیری است که برای یافتن، شنیدن و نوشتن احادیث و روایات در سراسر ممالک اسلامی آغاز شده بود. لذا اگر عصر کلینی را «عصر حدیث» بنامیم، سخنی به گزاف نگفتهایم؛ چرا که در این عصر بود که صحاح ستّۀ اهل سنّت نیز نگاشته شد.
کلینی، بنا بر مقدّمهای که بر الکافی نگاشته، انگیزهاش را از تألیف این اثر، درخواست یکی از دوستان دینیاش مبنی بر نگارش کتابی جامع در حدیث، بیان میدارد تا مردم با کمک آن، راه حق را دریابند و به طور صحیح، به واجبات و احکام دین خود، عمل نمایند. به عبارتی، انگیزه و هدف وی، هدایت مردم و راهگشایی برای آنان بوده است.
نگارنده در این فصل، ذیل عنوان: «دلیل بررسی روش کلینی در الکافی»، بر نکتۀ بسیار مهمّی دست میگذارد و آن این که بررسی روش کار هر نویسندهای در تألیف اثرش، به انسان کمک میکند تا با اشراف کاملتری از اثر وی بهرهمند شود و احیاناً به ضعفها و اشکالات آن پی ببرد؛ همچنین هدف مؤلّف را دریابد و از خُردهگیریهای بی مورد، به دور مانَد. آن گاه، روش کلینی در الکافی را از سه جنبه بررسی مینماید:
الف. روش او در انتخاب حدیث؛ ب. روشِ او در تقسیم کتاب؛ ج. روش او در سند روایات.
البته وی، تنها به طرح و شرحِ روش کلینی در الکافی بسنده میکند و نقد این روش را بر عهدۀ محقّقان میگذارد که به نظر میآید با توجّه به این که هدف اصلی پایاننامه، چیز دیگری است، کار به جایی است و اگر همین مختصر را نیز مختصرتر مینمود، بهتر بود.
توجّه لازمی که محقّق محترم، دربارۀ تفاوت روش متقدّمان، از جمله کلینی، با روشِ متأخّران، در شناخت حدیث صحیح از غیر آن میدهد، بسیار مفید است؛ چرا که دانستن این تفاوت، سبب رفع ابهامات و شُبهات در بعضی روایات الکافی و ایجاد دیدِ روشنتری در بررسی احادیث الکافی میشود. اشاره به این که در زمان کلینی، بین شیعۀ امامیه، عناوینی چون: موثّق، حَسَن، قوی و ضعیف برای روایاتْ معنا نداشت و حدیث، تنها بر اساس معیارهایی به صحیح و غیر صحیح تقسیم میشد و وی، طبق شرایط صحّت خبر، در بین احادیث فراوانی که در دسترس بود، مبادرت به شناخت و انتخاب حدیث صحیح میکرد و در احادیثی که شناختِ آنها مشکل بود، طبق سفارش ائمّه علیهم السلام، از باب رضا و تسلیم، آن را مأخذ عمل قرار میداد، بسیار مفید به نظر میرسد.
نویسندۀ پایاننامه، در همین فصل، به طرح مختصر نظر علما و بزرگان در مورد کلینی و الکافی پرداخته و به برخی نظریات مخالف در بارۀ الکافی و شیعه نیز اشاره کرده که اختصاصاً در موضوع شیعه و تحریف قرآن است. البته در بخش پایانی پایاننامه، به شکل مبسوط به این بحث میپردازد. بسیار به جا بود در این جا به این نکته، اشاره میکرد و خواننده را بدان بخش، ارجاع میداد.
حسنِ ختام این فصل، اشارهای فهرستوار به برخی شروح و حواشی و کتبی است که دربارۀ الکافی نوشته شده است.
در روایات الکافی، به شکل مستقیم یاغیر مستقیم، مباحثی دربارۀ قرآن کریم، وارد شده است؛ گرچه در جلد دوم اصول الکافی، کتابی با عنوان «کتاب فضل القرآن» آمده که ذیل سیزده باب (بهعلاوۀ بابی که بدون عنوان در ابتدای کتاب آمده است)، با آوردن 124 حدیث، سخنان ائمّه علیهم السلام را دربارۀ قرآن از جنبههای مختلف، بیان داشته است، امّا روایات مربوط به قرآن، منحصر به کتاب یاد شده نیست.
نگارنده، اذعان داشته که در این بخش، با توجّه به احادیث «کتاب» یاد شده و احادیث فراوان دیگری که در دیگر مجلّدات الکافی دربارۀ قرآن موجود است، کلّ احادیث یاد شده را طِبق موضوع، ذیل ده عنوان، دستهبندی کرده که البته در پایاننامۀ خود، برای هر عنوان، فقط دو روایت برای نمونه آورده است.
وی در این بخش، بعد از آوردن هر یک از عناوین دهگانۀ خود، ابتدا توضیح و مقدّمۀ مختصری آورده و سپس، دو حدیث انتخابی خود را برای نمونه برای آن عنوان، با ترجمه میآورد. در ادامه، گزیدهای از مطالب پایاننامه که ذیل هر یک از عناوین دهگانه آمده، آورده میشود و برای تبرّک، برخی احادیث انتخابی نگارنده نیز ذکر میگردد.
قرآن، آخرین کتاب آسمانی است که برنامۀ سعادت بشر در آن آمده است، لذا ملل دیگر برای استفاده از این سرچشمۀ رحمت، باید ابتدا آن را بیاموزند. از این روست که معصومان علیهم السلام به تمام مسلمانان سفارش کردهاند که به فراگیری قرآن، همّت گمارند. در روایتی آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود:
ینبغی للمؤمن أنْ لایموت حتّی یتعلّم القرآن أو یکون فی تعلیمه؛(1)
. الکافی، ج 2، ص 107.
1) (1)
برای مؤمن، شایسته است که نمیرد تا قرآن را فرا گیرد یا در کار فرا گرفتنش باشد.(1)
. برای ترجمۀ احادیث مربوط به دو جلد اصول (ج 1 و 2)، از ترجمۀ چهار جلدی کتاب اصول کافی استفاده شد (که سه جلد اوّل آن ترجمۀ آقای سیّد جواد مصطفوی و جلد چهارم آن، ترجمۀ آقای رسولی محلّاتی است) و برای ترجمۀ مربوط به مجلدات فروع الکافی (ج 3 و 7) از ترجمۀ آقای محمدباقر بهبودی در گزیدۀ کافی، بهره برده شده است.
پس از فراگیری قرآن، شایسته است آداب خواندن آن را بیاموزیم و به ترتیبی آن را تلاوت کنیم که بیشترین بهره را ببریم. امام صادق علیه السلام در این باره فرموده است:
انّ القرآن نزل بالحزن فَاقرؤوه بالحزن؛(2)
قرآن برای اندوه [و تأثّر در نفوس مردمان] نازل شده است. پس آن را با آواز حزین بخوانید.
هر کاری که باعث خشنودی پروردگار شود، کاری خیر و مستحق پاداش است. از جمله کارهای خیر، تلاوت قرآن است که ائمّه علیهم السلام در روایات فراوانی، از ثواب آن، سخن گفتهاند.
بدیهی است برای آن که هر علمی مفید واقع شود، عمل به آن، لازم است. بدون تردید، در مورد قرآن که در آن، علم انسانسازی و شیوۀ رسیدن به کمال آمده، شرط حصولِ نتیجه، عمل به فرامین ارزشمند قرآن است. خودِ قرآن، در وصف یهودیانی که به
تورات عمل نمیکنند، میفرماید:
«مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً ؛(1)
. سورۀ جمعه، آیۀ 5.
کسانی که مکلّف به تورات شدند، ولی حقّ آن را ادا نکردند، مانند درازگوشانی هستند که کتابهایی حمل میکنند».
در روایتی به نقل از فضیل بن یسار، امام صادق علیه السلام میفرماید:
الحافظ للقرآن العامل به مع السّفرة الکرام البررة؛(2)
حافظ قرآن که بدان عمل کند، در آخرت، همراه با فرشتگان پیغامبر و نیکرفتار خداوند [خداوند] است.
قرآن، کاملکننده و تمامکنندۀ سخن خدا با مردم است. از این رو، حاوی کتب آسمانی پیشین، به اضافۀ علوم و معارف فراوان دیگر است:
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ».3
نتیجه این که محتوای قرآن، چنان غنی و گسترده است که انسان تا ابد به راهنمای دیگری برای سعادت خود، جز قرآن، نیاز ندارد. از ائمّه، دربارۀ محتوای قرآن، روایاتی رسیده است. از جمله، امام صادق علیه السلام فرموده است:
انّ القرآن نزل أربعة أرباع: رُبع حلال، و رُبع حرام، و رُبع سنن و أحکام، و رُبع خبر ماکان قبلکم و نبأ مایکون بعدکم و فصل ما بینکم؛(3)
قرآن، در چهار بخش نازل شده: یکْ چهارم [دربارۀ] حلال است و یکْ چهارم، [دربارۀ] حرام است و یکْ چهارم، [دربارۀ] سنّتها و احکام است و
یکْ چهارم، اخبار گذشتگان و آیندگانِ از شماست و آنچه راجع به رفعِ اختلاف میان شماست.
در بین روایات اهل سنّت، روایاتی آمده مبنی بر این که قرآن، بر هفت حرف نازل شده است. آیة اللّه خویی در البیان، یازده نمونه از این روایات را آورده است(1)
. البیان فی تفسیر القرآن، ص 175.
و سپس با بررسی و آوردن دلیل و برهان، این روایات را رد کرده و چنین نتیجه گرفته است:نزول قرآن با حروف هفتگانه، معنا و مفهوم صحیحی ندارد. بنا بر این، روایاتی را که در این باره نقل شده است، باید کنار گذاشت، بویژه با توجّه به روایاتی که این گروه روایات را تکذیب مینمایند و نازل شدن قرآن را با یک حرف و یک روش، تأیید میکنند.(2)
همچنین، زُراره، از امام باقر علیه السلام نقل کرده که فرمود:
إنّ القرآن واحد نزل من عند واحد ولکن الإختلاف یجیء مِن قبل الرّواة؛(3)
قرآن، یکی است و از نزد یکی (یعنی: خدای یگانه)، نازل گشته است؛ ولی اختلاف از طرف راویان آن، پدید آمده است.
کتابها و آثاری که از دانشمندان مختلف با تخصّصهای گوناگون بر جای مانده، در چند خصوصیت، مشترک است: اولاً از سوی انسانی که دارای محدودیتهای زمانی، مکانی، علمی و... است، نگاشته شده است.
ثانیاً تنها در یک موضوع خاص، بحث میکند، آن هم به میزان توانایی نگارنده، نه
به طور مطلق.
ثالثاً محتوای آن، محدود به این زمان و مقدار اطّلاعاتی است که تا این زمان، بشر بدان دست یافته است و شاید با پیشرفت علم، مطالب آنها زیر سؤال برود یا حتّی باطل شود.
حالْ قرآن، سخن خداوندی است که عالمِ مطلق به تمام زمانها و مکانها و علوم و... است و محدودیت در هیچ زمینهای، در مورد او معنا ندارد. قرآن، از یک تخصّص یا علم خاص، سخن نمیگوید و محدودیتی از نظر زمان و مکان ندارد و راهنمای انسان به سوی سعادت، در تمام زمانها و مکانها تا ابد است. با پیشرفت علم نیز، نه تنها از اعتبارش کاسته نمیشود که بر اعتبار آن، افزوده میگردد؛ چرا که حقیقت آن، بیشتر رُخ مینمایاند. مهمترین امتیاز قرآن که باعث امتیاز آن بر سایر کتب آسمانی نیز میگردد، بُعد «اعجازِ» آن است.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که پیامبر خدا فرمود:
القرآن هدی من الضلالة، و تبیان من العمی، و استقالة من العثرة، و نور من الظلمة، و ضیاء من الاحداث، و عصمة من الهلکة، و رشد من الغوایة، و بیان من الفتن، و بلاغ من الدّنیا الی الآخرة، و فیه کمال دینکم و ما عدل أحد عن القرآن إلّاالی النّار؛(1)
. همان، ص 600.
قرآن، راهنماینده از [هر] گمراهی است و بینایی از [هر] کوری است و
[سبب] گذشت از [هر] لغزش است و روشنی در [هر] تاریکی است و در پیشامدها [و بدعتها] پرتو است و نگاهدارنده از [هر] هلاکتی است و رهجویی در [هر] گمراهی است و بیان کننده [ی هر] فتنهای و [اشتباهی] است و انسان را از دنیا [یِ پست] به [سعادتهای] آخرت میرساند و در آن، کمال دین شماست و هیچ کس از قرآن، رویگردان نمیشود، جز به سوی دوزخ.
1) (1)
انسان، برای استفادۀ صحیح از هر چیز، لازم است تا طریقۀ صحیح استفاده از آن را از سازندگان آن وسیله، جویا گردد. قرآن، کتابی است که انسان در مسیر زندگانی به راهنماییهایش نیاز دارد و بدیهی است که این کتاب نیز راهنمایانی میخواهد تا طریقۀ استفادۀ صحیح از آن را به مردم، آموزش دهند. این مهم را پیامبر خدا و اوصیای ایشان علیهم السلام به عهده دارند. قبلاً در مورد چگونگی تلاوت قرآن سخن گفته شد. ذیل این عنوان، احادیثی از امامان علیهم السلام نقل میشود که در آنها، آن بزرگواران در مورد ختم قرآن، سخن گفتهاند. ائمّه علیهم السلام اصحاب را به منظور تدبّر بیشتر در قرآن، به کُندخوانی آن، ترغیب نمودهاند.
برخی آیات و سورههای قرآن، واجد خصوصیاتی فوق العادهاند که کسی جز معصومان علیهم السلام از آنها اطّلاع ندارند. این خصوصیات خارق العاده در بین مردم، با عنوان ویژگیها یا فضیلتهای آیات و سورهها شناخته شدهاند.
عامربن عبد اللّه بن براعه، از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرموده است:
ما من عبد یقرأ آخر الکهف إلّاتیقّظ فی السّاعة الّتی یرید؛(1)
. همان، ص 632.
هیچ کس نیست که آخر سورۀ کهف را بخواند، جز این که در هر ساعتی که بخواهد، از خواب بیدار میشود.
آیات و سورههای قرآن، دارای شأن نزول یا به عبارتی، اسباب نزول هستند که یا در پاسخ سؤالی از پیامبر صلی الله علیه و آله بوده و یا در مورد شخص یا گروه خاصّی است و یا دربارۀ
1) (1)
حوادث و رویدادهای مهمّی که در جامعۀ اسلامی اتّفاق افتاده، نازل گردیده است. در این زمینه، کتابهایی به رشتۀ تحریر در آمدهاند که لباب النقول فی أسباب النزول
سیوطی، از آن جمله است که در آن، شش فایده برای شناخت «أسباب النُّزول» مطرح شده است. وی، ذیل عنوان «فایدۀ چهارم» - که شاید بتوان آن را مهمترین فائده ذکر کرد - واقف شدن و اطّلاع یافتن بر معنای آیه و از میان رفتن شک و تردید را مطرح میکند. بنا بر این، علم به سبب نزول آیه، باعث جلوگیری از تفسیر نادرست آیه میگردد. به سبب اهمّیت این امر، معصومان علیهم السلام گهگاه در سخنان خود، شأن نزول آیات را بیان میکردند تا مردم در فهم و تفسیر آیات، دچار شبهه و گمراهی نشوند.
نگارنده، در پایان بخش دوم، آورده است: «آنچه آوردیم، گزیدهای از روایات کافی دربارۀ قرآن بود که سیمای کلام ائمّه دربارۀ قرآن را نشان میداد؛ امّا لازم به ذکر است که غیر از روایات مطروحه، روایات دیگری نیز دربارۀ قرآن در کافی وارد شده است (روایات مربوط به تحریف قرآن)، که به عقیدۀ بزرگان، غیر قابل پذیرش است».
بررسی این نمونه روایات، در بخش آخر خواهد آمد.
اگر در محتوای احادیث وارد شده در بابهای مختلف «کتاب فضل القرآن» دقّت شود،(1)
. برای اطّلاع کلّی از محتوای روایات «کتاب فضل القرآن»، میتوانید از گزارشی که در این زمینه درصفحات آینده تقدیم میگردد، استفاده نمایید.
میبینیم که مرحوم کلینی، در این بخش از اثر خود، به جمعآوری روایاتی پرداخته است که به نوعی موضوع روایات، در بارۀ جایگاه قرآن و فضیلت آن است و چشماندازی از کلّیت قرآن و مطالب مربوط به آن در نگاهِ ائمّه را برای انسانها روشن میکند. در این روایات، حدّاقل به شکل مستقیم، به تفسیر و توضیح و تأویل آیات قرآن، پرداخته نشده است و همین مرز، میتواند مبنای تفکیک این روایات با روایاتِ1) (1)
تفسیری الکافی باشد.
اگر در روایات «کتاب فضل القرآن» و نیز روایات مشابهی که در دیگر بخشهای الکافی آمده، دقّت شود، میبینیم که لفظ «قرآن» یا الفاظ دیگری چون «مصحف» که دلالت بر کلّیت قرآنْ بدون هیچ قید و شرطی دارند، موضوع نکتۀ بیان شده در روایات هستند و تنها در موارد اندکی، آیات و سورهها، آن هم نه به عنوان توضیح و تفسیر، موضوع روایتْ واقع شدهاند. از جمله، مضامینی مانند: ترغیب به خواندن قرآن، استشفا به قرآن، فضیلت حاملان قرآن، توصیۀ عمل به قرآن، ترغیب به قرائت قرآن با ترتیل و...، همگی مضامینی هستند که گرچه در اصل و به شکل غیر مستقیم، تکرار و توضیح برخی آیات شریف قرآن هستند، امّا در واقع، نمیتوان آنها را روایات تفسیری تلقّی کرد.
نکتهای که گفتنش خالی از لطف نیست، این که برخی از عناوین دهگانۀ پیشنهادی از سوی نگارندۀ پایاننامه، از عناوین مرحوم کلینی در «کتاب فضل القرآن» اخذ شده و یا با ادغام و یا استفاده از دو یا چند عنوان از عناوین کتاب یاد شده، عنوان جدیدی ساخته است و البته برخی از عناوین نیز برساختۀ خود نویسندۀ محترم است. لذا برای فراهم شدن امکان مقایسه در این زمینه، و نیز این که خوانندگان گرامی با «کتاب فضل القرآن»، آشنایی کلّی پیدا کنند، در ادامه، گزارشی اجمالی از عناوین بابها و محتوای احادیث هر باب از کتاب یاد شده، ارائه میشود؛ چرا که به نظر میرسد جای چنین گزارشهایی در پایاننامۀ مورد بحث، خالی است.
«کتاب فضل القرآن»، هفتمین کتاب اصول الکافی است که بعد از «کتاب الدعاء» و قبل از «کتاب العشرة» قرار گرفته و مشتمل بر سیزده باب و 124 حدیث است.(1)
. در ابتدای این کتاب، چهارده روایت که وحدت مضمونی خاصّی نیز ندارند، بدون این که عنوان خاصّی بدانها داده شود و ذیل بابی قرار گیرند، آمده است.
1) (1)
...(1)
. برای روایات تحریف، توجیه و پاسخهای منطقی بزرگان، آورده شده است. یادآوری میشود که بخش آخر پایاننامه، دربارۀ تحریف قرآن و دیدگاههای مربوط بدان است که برخی از پاسخهای یاد شده، در آن جا آمده است.
1) (1)
وجود دارد، با ذکر محلهای آن، آورده میشد (اگر چه احادیث را نمیآورد و البته با توجّه به حجم پایاننامه، اکتفا به آوردن دو نمونه، کار درستی بوده است)، فهرست مفیدی بود که مورد استفاده و احیاناً زمینهای برای دستهبندیهای جدید و کشف زوایای نو در این زمینه میشد. در همین جا از پژوهشگر ارجمند، درخواست میشود که ثمرۀ کاوش خود را مکتوب کرده، در آخر پژوهش خود بیاورد یا به صورت مستقل، عرضه نماید.
مباحث مربوط به بخش سوم - که به نوعی، مفصّلترین بخش پایاننامه است - از مباحث بسیار ضرور و مفیدی است که جای تأمّل و بررسی بسیار دارد. این بخش، شامل سه فصل است. در فصل اوّل، در مورد معانی لغوی و اصطلاحی «تفسیر» و «تأویل» و رابطۀ بین این دو، مباحثی آمده است.
در فصل دوم - که «اَشکال تفسیر در روایات الکافی» نام گرفته -، ابتدا سیری اجمالی از تاریخ تفسیر میآید و در ادامه، ذیل چهار عنوان، به تبیین شیوۀ تفسیر ائمّه با توجّه به احادیث الکافی میپردازد و برای هر عنوان - که در واقع، گونهای از شیوۀ تفسیر کردن امامان علیهم السلام است -، پنج روایت برای نمونه میآورد.
در فصل سوم نیز دربارۀ سیر تأویل، سخن گفته شده و نمونههایی از روایات، در چهار عنوان، ارائه شده است. در انتهای این بخش هم دو فهرست از احادیث
تفسیری و تأویلی در الکافی، ارائه شده است.
عنوان فصل اوّل این بخش، «کلّیات» است که نگارنده در آن، به تبعیّت از سنّت رایج، به بررسی دربارۀ معنای لغوی و اصطلاحی «تفسیر» و «تأویل» و رابطۀ بین آن دو، پرداخته است.
اهل لغت، معانی بسیاری برای تفسیر بیان داشتهاند و آن را معمولاً با کلماتی مانند:
ابانه، تبیین، تفصیل، ایضاح و کشف، مترادف دانستهاند. از جمله، ابن فارس میگوید:
این که گفته میشود: «فسرتُ الشیء»؛ یعنی: چیز پوشیدهای را کشف نمود و آن را روشن ساخت.(1)
. معجم مقاییس اللغة، ج 4، ص 504، مادّۀ «فسر».
ابن منظور نیز میگوید:
فسّر، به معنای بیان است.... کشف نمودن چیز پوشیدهای را «فسر» میگویند و تفسیر، برای کشف نمودن لفظ مشکل به کار میرود.(2)
کثرت استعمال کلمۀ «تفسیر» در مورد بیان و توضیح معانی و مفاهیم آیات قرآن، موجب شده است که واژۀ «تفسیر» در میان دانشمندان علوم دینی، معنای خاصّ اصطلاحی به خود بگیرد و در خصوص قرآن کریم، به کار رود. ابوحیّان در البحر المحیط، در معنای اصطلاحی تفسیر مینویسد:
علم یبحث عن کیفیة النطق بألفاظ القرآن و مدلولاتها و أحکامها الإفرادیّة و الترکیبیّة و معانیها الّتی تحمل علیها حالة الترکیب و تتمّات لذلک.(1)
. الإتقان، ج 2، ص 222.
راغب اصفهانی نیز میگوید:
بدان که تفسیر در عرف علما، کشفِ معانی قرآن و بیان مراد از الفاظ است، اعم از این که به حسب لفظ، مشکل باشد یا نه و از لحاظ معنا، اعم از ظاهر و غیر ظاهر است.(2)
با توجّه به معانی ذکر شده، میتوان نتیجه گرفت که تفسیر، علمی است که در فهم آیات الهی، به ما یاری میرساند و برای تحقّق یافتن این امر و دانستن علم تفسیر، علومی چون شأن نزول، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه و... لازم است.
تأویل، از جمله واژههایی است که در طول تاریخ، معنای آن تحوّل یافته است، به طوری که معنای آن نزد متقدّمان با معنای آن نزد متأخّران از اهل لغت، تفاوت دارد.
نگارنده، برای روشن شدن این تفاوت، چند نظر را به ترتیب تاریخی از اهل لغت، بیان میدارد.
زبیدی، از قول ابن کمال مینویسد:
تأویل، عبارت است از برگرداندن آیه از معنای ظاهرش به معنایی که دربارۀ آن، محتمل است، البته در جایی که معنای محتمل با قرآن و حدیث، موافق باشد؛ مانند: «یخرج الحّی من المیّت»،(3)که اگر گفته شود مراد از آن، بیرون آوردن پرنده از تخم است، تفسیر است و اگر گفته شود مراد از آن، بیرون آوردن مؤمن از کافر و عالم از جاهل است، تأویل به شمار میآید.(4)
آن گاه، چنین جمعبندی کرده که با توجّه به معانی بیان شده برای تأویل، میتوان چهار معنا برای آن در نظر گرفت، به این ترتیب: مرجع و عاقبت، سیاست کردن، تفسیر و تدبیر، و انتقال از معنای ظاهری لفظ به معنای غیر ظاهر.
در ادامه، برای نشان دادن ارتباط این معانی با هم، این نوشتۀ دکتر شاکر را میآورد: «اصل واحد در معنای تأویل، همان رجوع است یا به اعتبار تقدّم و سرآغاز بودن، و یا به اعتبارِ نهایت و سرانجام بودن، و یا به لحاظ حقیقت و مراد بودن؛ و کاربرد واژۀ تأویل درتأدیب و سیاست کردن نیز به معنای رجوع دادن به غایت و حقیقتِ امر است». (1)
. روشهای تأویل قرآن، ص 27.
محقّقان، در معنای اصطلاحی تأویل، بسیار سخن گفتهاند. ذهبی مینویسد:
تأویل نزد گذشتگان، دارای دو معناست: 1. تفسیر کلام و بیان معنای آن، خواه موافق یا مخالف ظاهر کلام باشد.... با این تعریف، تأویل و تفسیر در نظر آنان، مترادف است. 2. تأویل، مراد و منظور از کلام است. پس اگر کلام، طلب باشد، تأویل آن، مطلوب است و اگر خبر باشد، تأویل آن، مخبرٌ بِه است. این دو معنا با هم تفاوت دارند؛ زیرا در معنای اوّل، تأویل از باب علم و کلام است، مثل شرح و تفسیر، و وجود تأویل، در قلب و زبان است؛ یعنی برای آن، وجود ذهنی و لفظی و رسمی است؛ امّا در معنای دوم، تأویل آن، امر موجود در خارج است.(2)
مرحوم آیة اللّه معرفت مینویسد:
تأویل، دارای دو معناست:
متشابه باشد، آن کلام و عمل، شبههانگیز میشود. حال اگر کسی آنها را بر وجه صحیحی حمل کند، به طوری که منشأ شکّ و شبهه را از آنها بزُداید، آنها را تأویل کرده است. مثلاً اعمال خضر علیه السلام برای موسی علیه السلام شبههانگیز بود. لذا توجیه و بیان علّتی که خضر برای اعمالش مطرح کرد و شکّ و شبهه را از ذهن موسی زدود، تأویل اعمالش به شمار میآید.
البته معنای دوم تأویل، شامل همۀ آیات قرآن میشود. مرحوم معرفت، مراد از بطن را معنای کلّی هر آیه میداند که شامل همۀ زمانها و همۀ مکلّفان میشود.(2)نگارندۀ پایاننامه، بعد از طرح نظریات یاد شده، چنین جمعبندی میکند: «نتیجه این که در بین معانی اصطلاحی که برای تأویل بیان گردیده، آنچه مشترکِ بین تمام معانی است، معنای خلاف ظاهر آیه است. در عرف عامّه نیز اکثراً این معنا از تأویل، مطرح است، چنان که وقتی میگوییم تأویل آیه این است، همگان، منتظر شنیدنِ معنایی خلاف ظاهر آیه هستند. به همین جهت، در انتخاب نمونههای احادیث ائمّه در تأویل آیات قرآنی که در کافی وارد شده است، این معنا از تأویل، منظورِ نظر قرار گرفته، به همراه موارد دیگری که از ائمّه علیهم السلام رسیده است».
نگارنده، پس از بیان مطالب مربوط به معنای لغوی و اصطلاحی تفسیر و تأویل، ذیل عنوان یاد شده، به بحث مهم رابطۀ بین تفسیر و تأویل میپردازد. ایشان، بیان میکند که نظریاتِ متفاوت عرضه شده در تبیین رابطۀ یاد شده، در سه گروه اصلی، قابل دستهبندی است: 1. ترادف، 2. عموم و خصوص، 3. تباین.
1) (1)
. التمهید فی علوم القرآن، ج 3، ص 28-30.
2) (2) . ر. ک: روشهای تأویل قرآن، ص 50 و 51.
ابوعبید، ابو العباس مبرّد، ابن اعرابی و بعضی از مفسّران گذشته، جزء گروه اوّلاند و معتقدند که تأویل و تفسیر، به یک معنا هستند؛ امّا در گروه دوم، برخی تفسیر را اعم از تأویل میدانند؛ مانند راغب که میگوید:
تفسیر، اعم از تأویل است و تفسیر، بیشتر در الفاظ به کار میرود و در مفردات، واقع میشود و تأویل، بیشتر در معانی و جملهها به کار میرود و اکثراً در کتب الهیه انجام میگیرد؛ ولی تفسیر هم در کتب الهیه و هم در غیر آن کتب انجام میشود.(1)
. الإتقان، ج 2 ص 221.
برخی نیز معتقدند که تأویل، اعم از تفسیر است. از جمله، دکتر شاکر که مینویسد:
اگر تأویل را معنای مراد از الفاظ بگیریم، بدیهی است که همۀ انواع معانی را شامل میشود؛ چه آنها که لفظ در آنها ظهور دارد، و چه آنها که لفظ نسبت به آنها، دارای خفا و ابهام است. تفسیر، تنها به آن دسته از معانی اطلاق میشود که لفظ در دلالت بر آنها صراحت ندارد؛ بلکه نسبت به آنها مجمل است.(2)
امّا نگارندۀ گرامی پایاننامه، بیان میدارد که بیشترین نظریات مطرح شده دربارۀ رابطه بین تفسیر و تأویل، در گروه سوم (تباین) جای میگیرد. از جمله، نظر علّامه طباطبایی را در این زمینه آورده که:
مقصود از تأویل یک آیه، جنبۀ مفهومی آن (اعم از مفهوم موافق یا مخالف) نبوده و قسمت معنای لفظ آن نیست؛ بلکه تأویل از قبیل امور خارجیه است، آن هم نه هر خارجیای، به طوری که مصداق خارجی خبر را تأویل آن بدانیم، بلکه آن خارجیای که نسبتش به آیه و کلام، نسبت ممثّل به مثال و باطن به ظاهر باشد.(3)
وی، همچنین نظر ذهبی را جزو نظریات گروه سوم میداند و آن را نقل میکند:
تفسیر، آن است که به روایت، رجوع میکند و تأویل، آنچه به درایت برمی گردد....(1)
. التفسیر و المفسّرون، ج 1، ص 22.
در پایان نیز چنین جمعبندی میکند که با توجّه به معنایی که در مورد تأویل مدّ نظر قرار دادیم (معنای خلاف ظاهر آیه)، رابطۀ بین تفسیر و تأویل، تباین خواهد شد.
اصطلاح «تفسیر»، در معنای عام، به شرح و توضیح کتابهای علمی، ادبی و فلسفی اطلاق میشود؛ امّا در اثر کثرت استعمال آن در مورد بیان معنا و مدلول ظاهری آیات شریف قرآن و کشف مراد خدای متعال از آنها. در عرف فعلی عالمان دینی، بلکه جمیع مسلمانان، آنچه از کلمۀ تفسیر - در صورت نبودن قید و قرینهای با آن - متبادر میشود، بیان مقصود خداوند از آیات شریف قرآن است.
بسیاری از مفسّران، تعریفی برای تفسیر ارائه ندادهاند و گویا آن را به وضوح معنای متبادر عرفیاش واگذار کردهاند؛ ولی در عین حال، تعریفهای مختلفی در مقدّمۀ برخی از تفاسیر و آثار دانشمندان علوم قرآن و... به چشم میخورد که نقل و نقد یکْ یکِ آنها در این مختصر، میسور نیست. آنچه قابل دقّت است، این که در دستهای از این تعاریف، تفسیر، به کاری گفته میشود که مفسّر در مورد کشف معنا و مدلول آیات، انجام میدهد و در دستهای دیگر، تفسیر، به عنوان یک علم، تعریف شده است.
دانستن این نکته، مفید است که واژۀ «تفسیر»، تنها یک بار در قرآن به کار رفته است (سورۀ فرقان، آیه 33)، که گرچه آرای مفسّران در توضیح معنای آن مختلف است، امّا بیشتر آنان، این واژه را به معناهایی نظیر: بیان، کشف، تفصیل و دلالت
1) (1)
گرفتهاند.(1)
. برای توضیح بیشتر، ر. ک: دانشنامۀ جهان اسلام، ج 7، مدخل «تفسیر».
روشن است تفسیر در این کاربرد، بیشتر ناظر به معنای لغوی آن است و بر معنای اصطلاحی رایج امروز، دلالت ندارد، هر چند میتوان با تأمّل بر معانی لغوی و اصطلاحی تفسیر، ادّعا کرد که نوعی ارتباط بین معنای لغوی و اصطلاحی آن، وجود دارد.به نظر صاحب این قلم، تعریف پیشنهادی نویسندگان محترم کتاب روششناسی تفسیر قرآن برای تفسیر، قابل اتّکا و به نسبت، دقیق است و میتواند برای تشخیص و انتخاب روایات تفسیری - که از موضوعات مورد بحث این پایاننامه است -، مورد استفاده قرار گیرد. تعریف پیشنهادی یاد شده بدین قرار است:
تفسیر، عبارت است از بیان مفاد استعمالی آیات قرآن و آشکار نمودن مراد خدای متعال از آن، بر مبنای ادبیات عرب و اصول عقلایی محاوره.(2)امّا در باب «تأویل»، باید گفت که از مجموع آرای مطرح شده در کتب لغوی و تفسیری و علوم قرآنی، دانسته میشود که واژۀ تأویل، به تدریج از معنای آغازین لغوی، فاصله گرفته است و در آثار مفسّران و مؤلّفان حوزههای مختلفِ علوم اسلامی، به معنای توجیه آیات متشابه و فهم معنای درونی آیات به کار رفته است، به گونهای که کاربرد آن در معنای اصلی، منسوخ و در معنای جدید، متبادر شده است.
به نظر میرسد این واقعیت که قرآن، آکنده از حقایقی تو در توست و هر کس در خورِ استعداد و کوشش خود به فهم وجوه گوناگون معنایی آن، نائل میشود، از اسباب این تحوّل معنایی بوده است و مؤلّفان و محقّقان برای اشاره به لایههای معنایی یا فرآیند دستیابی به آن معنای درونی (بطن)، مناسبترین واژه را «تأویل» یافتهاند.
برخی کاربردها و مؤیّدات حدیثی نیز در انتخاب این واژه، مؤثّر افتاده است. در
احادیث شیعی، مضامین فراوانی از این دست وجود دارد که «ظاهر قرآن، زیباست.
باطن آن، ژرفِ ناپیداست. عجایب آن، سپری نمیگردد و غرایب آن به پایان نمیرسد»(1)
. نهج البلاغة، خطبۀ 18؛ نیز: الکافی، ج 2، ص 599 (به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله).
یا این که قرآن، به زمان و مردم معینّی اختصاص ندارد و این کتاب، تا روز قیامت، در هر زمانی، نو و برای همۀ مردمان، تَر و تازه است.(2)واژۀ تأویل، در قرآن، هفده بار به کار رفته است و تنوّع کاربرد این واژه در قرآن، آن را در کانون مباحثات لغتشناسان و مفسّران قرار داده است که ذکر آن، مجالی وسیع میطلبد.(3)امّا در بیان نسبت بین تفسیر و تأویل، باید توجّه شود که فارغ از تطوّر و مراحلی که در سیر دانش تفسیر، میان تأویل و تفسیر و فرق میان آنها وجود داشته است و با توجّه به نظریات متفاوتی که در هر یک از این مراحل در این زمینه وجود داشته است، در عین حال، تفسیر در معنای اصلی خود که کشف القناع و پردهبرداری از معنای پنهان لفظ است، باقی مانده است؛ ولی اصطلاح تأویل در برابر تفسیر در سیر تاریخی خود، فراز و نشیب مییابد و در نظرگاهی قابل دقّت، تأویل، تفسیر معنا (در برابر تفسیر لفظ) و تجسّم بخشیدن به کلام و تعیین مصداق و لباس پوشاندن به مفهوم عام لفظ و تعیین فضای حاکم بر معنا، تعبیر میشود. به نوعی میتوان گفت که ما، یک حوزۀ مفهوم داریم و یک حوزۀ مصداق. حوزۀ تفسیر، حوزۀ مفهوم است و حوزۀ مصداق، قلمروِ تأویل. تفسیر، تفسیر لفظ است؛ ولی تأویل، تفسیر معنا در خارج است.(4)به عبارت دیگر، اگر تعریف پیشنهاد شده از سوی نویسندگان کتاب روششناسیتفسیر قرآن را، که قبلاً بیان شد، دربارۀ تفسیر بپذیریم (چنانچه صاحب این قلم، آن تعریف را ترجیح داد)، تفاوت تفسیر قرآن با تأویل آن، در این است که تفسیر، به معانی قابل کشف از آیات بر اساس قواعد ادبیات عرب و اصول عقلایی محاوره ناظر است؛ ولی تأویل، به معانی و مصادیق پنهانِ آیات، نظر دارد که بر اساسِ قواعد و اصول یاد شده، قابل دستیابی نیست. (1)
. برای تفصیل بیشتر، ر. ک: روش تفسیر قرآن، ص 17-20.
به نظر میرسد که خوانندۀ پایاننامه، نظر نویسندۀ محترم دربارۀ معانی لغوی و خصوصاً اصطلاحی تفسیر را به دست نمیآورد. برای حصول این امر، مفید بود که اگر ایشان، هر چند به شکل مختصر، اقوال مطرح وجدّی در این موضوع را گزارش و با بحثی انتقادی، قول برتر را به نظر خود، با ذکر دلایل، انتخاب میکرد. آن گاه میتوانست با تکیه بر قول انتخابی، مباحث بعدی را نیز سامان دهد و در بحث روایات تفسیری در الکافی و انتخاب، این روایات و گونهشناسی شیوههای تفسیری ائمّه، با استناد به معنای اصطلاحی پذیرفته شده، به گزینش و انتخاب، دست یازد.
آنچه نویسندۀ محترم، در باب معنای اصطلاحی تأویل به شکل مختصر بدان اشاره کرده و چنین نتیجه گرفته که آنچه مشترک بین تمامی تعاریف تأویل است، «معنای خلاف ظاهر آیه» است، با نظریات گوناگون موجود، حتّی دو نظریه و تعریفی که از دو تن از بزرگان علوم قرآنی آورده، چندان مطابقت ندارد و شاید بتوان گفت که مبهم، رها شده است. لذا اگر نگارندۀ گرامی، دقیقاً مقصود خود را روشن مینمود و دلایل خود را بر این موضوع ارائه میکرد، مناسب بود. البته دلیلی از جانب ایشان ارائه شده؛ امّا به نظر میرسد معنای مطرح در نظر عرف از معنای تأویل، نمیتواند به تنهایی، دلیل و شاهد کافی و وافی برای نظریۀ برگزیدۀ نگارنده باشد، بویژه این که
1) (1)
ایشان در انتخاب روایات تأویلی، بر این معیار، تکیه نکرده و روایات انتخابی ایشان، حدّاقل در بعضی موارد، با این معیار (معنای خلاف ظاهر آیه) سازگار نیست.
فصل دوم این بخش، با سیری اجمالی در تاریخ تفسیر، آغاز میگردد که در آن به سیر تفسیر از زمان پیامبر خدا، به عنوان اوّلین مفسّر، تا عصر امام باقر و امام صادق علیهما السلام اشاره میکند. البته نگارنده به این نکته اشاره کرده که این قسمت از پایاننامۀ ایشان، خلاصۀ کتاب گذری بر فهم تاریخی قرآن اثر دکتر مجید معارف است. در این جا، گزیدهای از این خلاصۀ ارائه شده را تقدیم میداریم.
تفسیر قرآن، از قدیمیترین علوم اسلامی است که از آغاز نزول قرآن، مورد توجّه بوده است. دلیل این توجّه، طبیعت اجمالی قرآن از یک سو، و لزوم تبیین و توضیح مجملات قرآنی، از سوی دیگر است. این مهم در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله بر دوش ایشان بوده است و میبینیم که در این دوره، فراگیری قرآن، از فهم قرآن و تدّبر در آیات آن، جدا نبوده است. در عصر پیامبر خدا، تفسیر، گویی بسیار ساده بوده
و اثری از بحثهای لغوی، قرائتی، ادبی و...، که به تدریج در تفاسیر راه یافت، در کار نبوده است؛ امّا در عین حال، با دقّت در آثار به جای مانده از آن دوره، میبینیم که تنوّع خاصّی در روش تفسیری پیامبر صلی الله علیه و آله وجود دارد.
پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، سیاست ممانعت از تفسیر قرآن، به علّت این که قرآن، پایۀ اصلی حقایق دینی برای مسلمانان به شمار میرفت، تداوم نیافت و با مسافرت تعدادی از اصحابِ پیامبر صلی الله علیه و آله به شهرها و مراکز اسلامی، به تدریج، مکاتب و مدارسی در آموزشِ قرائت و تفسیر قرآن، دایر گردید؛ لیکن با توجّه به محدودیتی که در باب نقل و نگارش حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله به وجود آمده بود، در این دوره، معلّمان قرآن و فقهای صحابه، به تدریج، به استفاده از رأی و دانش شخصی در مسیر تفسیر یا صدور فتوا متمایل شدند و روزبه روز، این مبنا در بین اهل سنّت، پذیرفتهتر و فراگیرتر شد.
با فرا رسیدن دورۀ امام باقر و امام صادق علیهما السلام، موج فکری جدیدی در حوزۀ فرهنگ و عقاید اسلامی به وجود آمد که در نگرش عمومی به قرآن و حدیث، تأثیر فراوانی گذاشت. این دو امام علیهما السلام، بار دیگر، این تفکّر را رایج ساختند که هیچ حقیقتی نیست، مگر آن که ریشه در قرآن یا حدیث دارد. آن بزرگواران، با این کار، قرآن را به صحنۀ مباحث فکری باز گرداندند و شاگردان خود را به گونهای پرورش دادند که بتوانند در هر زمینه، شاهدی از قرآن یا سنّت پیامبر خدا اقامه کنند.
تلاش دیگر آنان، توضیح و تبیین مقاصد قرآنی بود. در روایات، مشاهده میگردد که امامان، گاه به توضیح لغات و تعابیر مهم آیات پرداختهاند، گاه در باب شأن نزول آیات و نیز مصادیق آنها حقایقی را بیان کردهاند، و گاهی نیز به تفسیر آیات قرآن، دست یازیدهاند. از جمله کتب حدیثی شیعه که در آنها احادیث ائمّه، خصوصاً امام باقر و امام صادق علیهما السلام جمعآوری شده، کتاب شریف الکافی است که در میان آنها، روایات بسیاری در تفسیر و تأویل آیات قرآن به چشم میخورد.
نگارندۀ محترم، در این سیر اجمالی (البته با نقل از کتاب جناب معارف)، به نکات مهمّی اشاره کرده که قابل تأمّل و دقّت است. البته شایسته بود که در کنار اشاره به سیاست منع تفسیر و منع نقل حدیث، اشارهای نیز به شکلگیری جریان تفسیر شیعی مینمود و نمونهها و سیر روایات تفسیری امامان پیش از این دو امام بزرگوار را نیز، ولو به طور مختصر، گزارش میکرد و به اجمال، روند تأسیس و رشد جریان تفسیر امامیه، بویژه از سوی امام علی علیه السلام را تبیین میساخت. به جهت اهمّیت این بحث، در مقدّمۀ گزارش و تحلیلی که بر این پایاننامه نوشتهایم، تلاش کردهایم که به اجمال، به این مباحثْ اشاره شود.
نگارنده، در ادامۀ بحث پیشین، ذیل عنوانِ «شیوۀ تفسیرگویی ائمّه علیهم السلام در روایات الکافی»، بیان میدارد که با هدف آشنایی بیشتر با احادیث تفسیری در الکافی و روشن شدن شیوۀ تفسیرگویی ائمّه علیهم السلام آن شیوهها را ذیل چهار عنوان آورده که برای هر عنوان، پنج حدیث نیز برای نمونه، آورده شده است.
در این مجال، یکایک آن عناوین را میآوریم و به ذکر یک حدیث ذیل هر عنوان برای نمونه، بسنده میکنیم:
الف. توضیح شفاهی در تبیین آیات. از روشهای پیامبر خدا و امامان علیهم السلام آشنا کردن مردم با قرآن، شرح و تبیین آیات بوده است. در روایتی به نقل از عبد الملک بن عمرو احوَل، آمده است:
تلا أبو عبد اللّه 7 هذه الآیة «وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً»1 . قال: فأخذ قبضة من حصی و قبضها بیده فقال: هذا الإقتار الّذی ذکره اللّه فی کتابه ثمّ قبض قبضة اخری فأرخی کفّه کلّها. ثمّ قال: هذا الإسراف. ثمّ
أخذ قبضة اخری، فأرخی بعضها و أمسک بعضها و قال: هذا القوام؛(1)
. الکافی، ج 4، ص 54.
امام صادق علیه السلام این آیه را تلاوت کرد: «بندگان خدا کسانی هستند که چون انفاق میکنند، به راه افراط و تفریط نمیروند و در میانۀ افراط و تفریط، راه پایندگی میجویند». امام صادق علیه السلام به منظورِ تفسیر آیه، مشتی ریگ از زمین برداشت و محکم در دست خود فشرد و گفت: «این است راه تفریط که با تنگچشمی و خسّت، از انفاق و هزینه دریغ میورزند». سپس مشتی ریگ برداشت و پنجهها را سست گرفت تا آن حد که بیشتر ریگها بر زمین فرو ریخت و گفت: «این است راه افراط و اسراف». و نوبت آخر، مشتی ریگ برداشت و پنجهها را تا آن حد باز گرفت که قسمتی از ریگها فرو ریخت و قسمتی در مشت او باقی ماند و گفت: «مایۀ قوام نعمت و پایندگی عافیت، این است».
ب. پاسخ به سؤالات قرآنی اصحاب و یاران: معمولاً اصحاب ائمه علیهم السلام، در موارد مختلف، دربارۀ آیات قرآن از ایشان سؤال میکردند و امامان نیز به طور روشن، پاسخگوی سؤالات آنان بودند. در روایتی از امام صادق علیه السلام، به نقل از ابو بصیر، آمده است:
فی قول اللّه عز و جل:«قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً»2 . کیف نقی أهلنا، قال:
تأمرونهم و تنهونهم؛ (2)به امام صادق علیه السلام گفتم: خداوند - عزّ وجلّ - میفرماید: «ای مؤمنان! جان خود و جان خاندان خود را از آتش برهانید». چگونه جان آنان را از آتش برهانیم؟ امام گفت: «آنان را به فرمودۀ خدا فرمان بده و از گناهان نهی کن».
ج. توضیح مفردات: ائمّه علیهم السلام گاه در توضیح آیات قرآنی، در مورد کلمه یا کلماتی توضیح داده، منظور از آن را کاملاً روشن مینمودند. در روایتی آمده است:
عمّن ذکره عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه عز و جل:«وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ»1 قال:
الصّبر الصّیام. و قال: إذا نزلت بالرجل النازلة و الشَّدیدة فلیصم فإنّ اللّه یقول:«وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ» یعنی الصّیام؛ (1)از امام صادق علیه السلام در قول خدای - عزّ وجلّ - است که میفرماید: «از صبر یاری جویید». فرمود: «صبر، روزه است» و گفت: «هنگامی که بر فرد، مصیبت شدیدی وارد میشود، پس روزه بگیرد، همانا خدا میفرماید: «از صبر یاری جویید» یعنی روزه».
د. استدلال به آیات قرآنی: امامان معصوم علیهم السلام در مواردی، پس از بیان فرمایش خود، در آن زمینه، دلیلی از آیات قرآن میآوردند تا بدین ترتیب، هماهنگی سخن خود با وحی الهی را هر چه بیشتر برای مردم، آشکار سازند. در روایتی از امام باقر علیه السلام به نقل از ابو بصیر، آمده است که فرمود:
ما انتصر اللّه من ظالم إلّابظالم، و ذلک قوله عز و جل: «وَ کَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّالِمِینَ بَعْضاً»3 ؛(2)
خداوند از (هیچ) ستمکاری انتقام نمیگیرد، مگر با ستمکارِ دیگری و این است گفتار خدای - عزّ وجلّ -: «و بدین سان بگماریم بعضی از ستمگران را بر بعضی».
در راستای تحلیل و تکمیل مباحث ارائه شده - که نوعی گونهشناسی شیوههای
تفسیری اهل بیت علیهم السلام با تکیه بر روایات الکافی است -، تأمّل در نکات زیر، بایسته مینماید:
عن معاویة بن عمّار، عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه عز و جل: «وَ لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها» 3 قال: نحن و اللّه الأسماء الحسنی الّتی لایقبل اللّه من العباد عملاً إلّابمعرفتنا.(3)
1) (1)
. تفسیر و مفسّران، ج 1، ص 451.
2) (2) . همان، ص 452.
3) (4) . الکافی، ج 1، ص 143.
با توجّه به نکتهای که گفته شد، آیا این روایت، تفسیر آیه است یا امام معصوم در این روایت، به تعیین مصداق پرداخته است؟
این مسئله، چنانچه قبلاً هم اشاره شد، به نظر میرسد ریشه در عدم تبیین معیارهایی دقیق برای شناخت و تفکیک تأویل از تفسیر و بالتبع، روایات تفسیری از تأویلی دارد.
فصل سوم - که آخرین فصل از بخش سوم است - مانند فصل قبل، با سیری درتاریخ تأویل، آغاز میگردد. در مقدّمۀ این بخش، اشاره شده که برای مطالب این فصل، از کتاب روشهای تأویل قرآن، اثر دکتر شاکر، استفادۀ به سزایی شده است. اینک به گزیدهای از آنچه در این فصل آمده، اشاره است:
تأویل نیز چون تفسیر، از ابتدای نزول قرآن، جهت تسهیل فهم کلام الهی وجود داشته است و پیامبر صلی الله علیه و آله، اوّلین مؤوّل آیات قرآن بوده است، گرچه به دلایل مختلف،
از جمله تفاوت مردم در میزان درک و فهمشان از آیات قرآن، ایشان نتوانست تأویل تمام آیات قرآن را بیان کند. پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، علی علیه السلام داناترینِ مردم به تأویل قرآن بود و این، بدان سبب بود که وی در تمام مدّت نزول وحی، همراه پیامبر خدا بود و تفسیر و تأویل آیات را از ایشان میآموخت. پس از علی علیه السلام، اهل بیتِ پیامبر، آگاهان به تأویل قرآن هستند.
نگارنده، پس از اشاره به سیر یاد شده، آورده که آنچه گذشت، مربوط به سیر صحیح تأویل قرآن در طول تاریخ است؛ امّا متأسّفانه باید گفت که امر تأویل، سیر ناصحیحی هم داشته است.
وی در ادامه، از جمله به خوارج، معتزله، اشاعره و آن گاه صوفیه و غلات و باطنیه و فلاسفه، به عنوان گروههای مهم تأویلی، اشاره کرده است که نوعاً به شکلی نادرست، دست به تأویل زدهاند.
تنها گروهی که میتوان گفت جهت اتّصال به اهل بیت علیهم السلام در مسیر تأویلِ صحیح حرکت کرد، شیعۀ امامیه است؛ زیرا مبنای تأویل نزد آنان، قرآن و سنّتِ صحیح و عقل است. امامان معصوم، در مقابل هر گونه تأویل ناروا میایستادند. برای نمونه، در مسئلۀ جبر و اختیار، هم تأویلات معتزله و هم تأویلات اشاعره را رد کرده، با بیان «أمرٌ بین الأمرین»، تأویل صحیح را برای مردم، روشن کردند.
در پایان مباحث این سیر، نگارنده گرامی چنین جمعبندی میکند که: تنها خدا، پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام از تأویل همۀ آیات قرآن، آگاهاند و دیگران به میزان فهم، علم و داشتن شرایطی که برای آگاهی از تأویل لازم است، میتوانند به تأویل بعضی از آیات قرآن، آگاهی یابند.
وی در ادامه، ذیل عنوان: «معانی تأویل در کلام ائمّه»، با اشاره به این که همۀ احادیث تأویلی ائمّه که در الکافی وارد شده، حدود یکصد و بیست روایتاند، ذیل چهار عنوان، به نمونههایی از این گونه روایات، اشاره میکند که در این گزارش،
برخی از آن نمونهها را با ذکر عناوین چهارگانۀ یاد شده میآوریم:
ابو جارود میگوید که امام باقر علیه السلام دربارۀ آیۀ شریف «فَفِرُّوا إِلَی اللّهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ ؛(1)
. سورۀ ذاریات، آیۀ 50.
پس به سوی خدا بگریزید، که من از سوی او برای شما بیمدهندهای آشکارم»، فرمود:حجّوا اللّه إلی اللّه؛(2)
[یعنی] قصد [و آهنگ] خدای عز و جل را بنمایید.
ابن هلال میگوید که از امام رضا علیه السلام دربارۀ این سخن خداوند: «اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ؛(3)خداوند، نور آسمانها و زمین است» پرسیدم. فرمود:
هاد لأهل السّماء و هاد لأهل الأرض؛(4)
[یعنی] خداوند، هدایتگرِ اهل آسمانها و هدایتگر اهل زمین است.
سماعة بن مهران میگوید که این سخن خداوند عز و جل را که «فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ؛(5)چنان که پیامبران اولوالعزم، شکیبایی کردند، تو هم شکیبایی کن»، خدمت امام صادق علیه السلام قرائت کردم. فرمود:
[پیغمبران اولوالعزم]، نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمّد صلی الله علیه و آله هستند.(6)
در این زمینه، آمده است:
مراد از لوازم کلام، لوازم منطقی است که در علم منطق به بیّن و غیر بیّن، تقسیم شده است. در روایات، گاهی لازم بیّن و گاهی حتّی لازم غیر بیّن یک آیه، به عنوان تأویل آن، معرّفی شده است.(1)
. روشهای تأویل قرآن، ص 58.
در روایتی به نقل از فضیل بن یسار، در ضمن گفتگوی وی با امام باقر علیه السلام، دربارۀ این سخن خداوند عز و جل:«وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النّاسَ جَمِیعاً2 ؛ و هر که او را زنده کند، گویا همۀ مردم را زنده کرده است»، آمده است:
قال: من حرق أو غرق. قلت: فمن أخرجها من ضلال إلی هدی؟ قال: ذاک تأویلها الأعظم؛(2)
امام علیه السلام فرمود:« [یعنی] او را از سوختن و غرق شدن، نجات دهد». گفتم:
کسی که او را از گمراهی به سوی هدایت ببرد، چگونه است؟ فرمود: «این تأویل اعظم آیه است».
در این روایت، لازم غیر بیّن آیۀ شریف، تأویل آن نامیده شده است. (3)
بدیهی است که برای آگاهی از دلالت کلام (اعم از دلالت خفی و جلی)، شرایط و ملاکهایی وجود دارد که بدون رعایت آنها، معنای دقیق کلام، حاصل نخواهد شد و همان طور که تفسیر کلام (رفع ابهام از معانی ظاهری آیات قرآن)، دارای قوانین و
ملاکهایی است که در علم اصول و منطق بررسی شده است، تأویل کلام (به دست آوردن معانی باطنی آیات قرآن) نیز شرایطی دارد که بیاعتنایی به آنها، شایسته و پذیرفته نیست و باعث خواهد شد که کلام، بدون معیار، تأویل شود و از قبیل تفسیر به رأی گردد.(1)
. برای تفصیل بیشتر، ر. ک: تفسیر و مفسّران، ج 1، ص 27-32.
توجّه به این معیارها، علاوه بر این که تأویلات صحیح را از محدودۀ تفسیر به رأی، متمایز میکند، در بررسی محتوایی و متنی روایات تأویلی نیز مؤثّر است تا خدای ناکرده، روایات مجعول یا اسرائیلیات یا روایاتی که غالیان ساختهاند، به عنوان روایت تأویلی ائمّه علیهم السلام مطرح نشوند.علی رغم تلاشی که نگارندۀ ارجمند پایاننامه، برای جمعآوری و دستهبندی روایات تفسیری و تأویلی الکافی کرده است، امّا به نظر میرسد در برخی موارد، عملاً در مرزبندی این دو و عنوانگذاری روایات مربوط به هر کدام، خلط صورت گرفته است، چنان که در روایاتی که به عنوان روایات تأویلی آورده است، چندین مورد هست که به نظر، مشابه روایاتی است که برای بخش روایات تفسیری آورده است که اگر قرار باشد این گونه روایات، دستهبندی شوند، باید ذیل عناوینی مشترک، قرار گیرند.
1) (1)
آمده است و در فهرست احادیث تأویلی آن، نشانی یکصد روایت، آورده شده است.
در نشانیهای آورده شده، جلد، صفحه و شمارۀ حدیث، آمده است.
نکتۀ مفید دیگری که آمده، شمارۀ آیهای است که روایت مربوط بدان است. با توجّه به زحمت فراوانی که قطعاً پژوهشگر محترم برای استخراج این فهرستها کشیده، پیشنهاد میشود که ایشان در ابتدای هر فهرست، معیارهای خود را برای انتخاب روایات مربوط به آن فهرست، ارائه کند تا استفادۀ مخاطب از این کاوش، مضاعف گردد. همچنین اگر نام امام معصومی نیز که هر روایت از وی نقل شده، در کنار دیگر اطّلاعات مربوط به هر روایت بیاید، دستاورد آماری خوبی در این زمینه به دست میآید و مشخّص میگردد که چند درصد از احادیث تفسیری و تأویلی، از کدام یک از ائمّه علیهم السلام است.
این بخش، آخرین بخش این پایاننامه است که در آن به صورت مختصر، ضمن سه فصل، دربارۀ بحث تحریفِ قرآن و احراز یا عدم احراز آن در روایات الکافی، بحث شده است.
فصل اوّل، به بحث و بررسی در مورد معانی تحریف، ریشه تفکّر تحریف، عقیدۀ علمای شیعه در مورد آن و استدلال شیعه بر تحریف ناپذیری قرآن، پرداخته است.
در فصل دوم، سه مورد از اشکالاتی که از سوی اهل سنّت به الکافی وارد شده، بیان و بدان پاسخ داده شده است. در فصل سوم نیز هفده نمونه از این روایات که از
نظرگاههای متفاوت، موجد شبهۀ تحریف است، آورده شده و از نظر سند، مورد بررسی قرار گرفتهاند و در پایان نیز نتیجهگیری شده است.
نویسنده، در مقدّمۀ این بخش، به نکات مهمّی اشاره کرده که گزیدهای از آن، گزارش و تقدیم میگردد:
بحث تحریف قرآن، مسئلهای کهن در تاریخ اسلام است. اهل سنّت، به سبب وجود دیدگاه برخی محدّثان موسوم به «اخباری» در میان شیعه، همواره شیعه را به داشتن عقیدۀ تحریف قرآن، متّهم نمودهاند. این اخباریان، با اعتقاد بر تمام روایات کتب اربعه، حتّی روایات موضوع وضعیف، معتقد به تحریف قرآن هستند. بارزترین نمونۀ این اعتقاد، در کتاب فصل الخطاب محدّث نوری به چشم میخورد. در مقابل این عدّۀ کم، بیشتر علمای شیعه، بر عدم تحریف قرآن، اتّفاق نظر دارند و گواه آن، ردّیههای فراوانی است که بر کتاب فصل الخطاب، نوشته شده است.
نویسندۀ گرامی، در بحث معانی تحریف، با کاوش در معانی لغوی آن و با استناد به تفسیر آیۀ 46 سورۀ نساء، چنین نتیجه میگیرد که تحریف کلام، به معنی تغییر دادن و دگرگون ساختن آن است و در قرآن نیز به همین معنا به کار رفته است. امّا در بحث اصطلاحی تحریف، معانی مختلفی را که محقّقان بدان اشاره کردهاند، در پنج عنوان آورده است:
تحریف معنوی. تفسیر قرآن به غیر معنای واقعی آن یا تفسیر به رأی است. به سخن دیگر، نشان دادن معنایی برای آیه که دلالت و قرینهای بر آن در آیه نیست؛
تحریف در قرائت؛
تحریف با تعویض کلمات. اگر کلمهای به جای کلمۀ دیگر گذاشته شود، خواه هممعنا باشند یا نه، نوعی تحریف است؛
تحریف با زیاد کردن، یعنی افزودن کلمات یا جملهای به قرآن، به طوری که حقیقت و ماهیت آن را تغییر دهد و گفته شود که قسمتی از قرآن موجود، کلام خدا نیست؛
تحریف با کم کردن، به این معنا که از قرآن نازل شده به پیامبر خدا، کلمه یا آیات و یا حتّی سورههایی حذف شده است. افراد معتقد به تحریف قرآن، بیشتر حول این معنا بحث کردهاند.
نویسندۀ گرامی نیز یادآور شده که بحث ایشان در روایات الکافی، به این معنا از تحریف، یعنی کم کردن از قرآن، نظر دارد. ایشان، در بحث بعدی خود با عنوان «ریشۀ تفکّر تحریف»، اشاره میکند که تحریف کتب آسمانی گذشته، امری کاملاً بدیهی است؛ امّا در مورد اسلام و قرآن، از دو منظر، نگاه شده است:
از این نمونه روایات در میان اهل سنّت، بسیار است؛ امّا نکته قابل ذکر، این است که اهل سنّت برای آن که نه قائل به تحریف (تنقیص) قرآن، و نه بیاعتباریِ کتب معتبر حدیثیشان شوند، قائل به پدیدهای به نام «نسخ التلاوة» شدهاند؛ یعنی آیات و عباراتی را جزء وحی اوّلیه میدانند که سپس، تلاوت آنها منسوخ شده است.(1)
. ادیان آسمانی و مسئلۀ تحریف، ص 51.
به هر جهت، اهل سنّت، خود را از تحریف قرآن، کاملاً مبرّا دانستهاند و از دیرباز، تحریف قرآن را به شیعۀ امامیه، نسبت دادهاند.
1) (1)
بعضی دلالت بر تحریف قرآن دارند و اخباریها، چون قائل به صحّت تمام روایاتاند، لاجرم، قائل به تحریف قرآن نیز هستند. ایشان، سپس با ردیابی ریشۀ تفکّر تحریف، کتاب انوار نعمانیه، اثر سیّد نعمة اللّه جزائری را منبع اصلی عقیدۀ تحریف، معرّفی میکند و بعد از وی، محدّث نوری است که در اثبات تحریف قرآن، قلمفرسایی میکند که در فصل الخطاب، در دو فصل، با استناد به روایات شیعه و در ده فصل نیز با استناد به روایات اهل سنّت، به اثبات تحریف قرآن، پرداخته است. از آن پس تاکنون علمای شیعه، ردّیههای فراوانی بر فصل الخطاب، نوشتهاند. نظریۀ رسمی و اجماعی شیعۀ امامیه، اعتقاد به عدم تحریفِ قرآن است. مؤلّف ارجمند، در همین راستا، ذیل عنوانی مستقل، با نقل سخنان علمای شیعه از گذشته تا حال، بر آن است تا دورنمای کاملی از اعتقاد شیعه بر تحریف ناپذیری قرآن، به دست دهد. ایشان، در بحث بعدی خود، به استدلال شیعه بر تحریفناپذیری قرآن میپردازد و در قالب پنج عنوان، آن دلایل را به شرح زیر میآورد:
«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» .(1)
. سورۀ حجر، آیۀ 9.
ایشان، به توضیحات تفسیری علّامه ذیل این آیه و نیز به توضیحات آیة اللّه خویی در البیان، در مورد این آیه، اشاره میکند و چنین نتیجه میگیرد: خدا، خودْ متضمن حفظ قرآن گشته است و قطعاً او، بهترین حافظ است و هرگز دست نامَحرمی به قرآن نرسیده و نخواهد رسید.
«وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ * لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ».2
1) (1)
نویسنده، باز با ارائۀ توضیحات دو قرآنپژوه یاد شده، جمعبندی میکند که با دقّت در شرح این آیه - که به آیۀ «نفی باطل» معروف است -، روشن میشود که هیچ گونه باطلی، به هیچ شکل و در هیچ زمانی در قرآن راه ندارد و قرآن، قطعاً کتابی شکستناپذیر است و تا ابد، دست نخورده، باقی خواهد مانْد.
الف. حدیث ثقلین. طبق این روایتِ متواتر، قرآن و عترت، تا روز قیامت، همدوش هم، وسیلۀ هدایت و به سعادت رساندن انسانها هستند و اگر ما به تحریف قرآن اعتقاد داشته باشیم، حجّت بودن قرآن، زیر سؤال میرود.
ب. حدیث غدیر. از آن جا که برخی روایات تحریف، دلالت بر انداختن نام علی علیه السلام از قرآن و نیز حذف مواردی است که تصریح به امامت و ولایت آن بزرگوار دارند، باید گفت که هم حدیث و هم واقعۀ غدیر و نصب پیامبر صلی الله علیه و آله، علی علیه السلام را «عَلَی رُؤوس الاشهاد»، دلالت دارند که چنین تصریحی در قرآن نبوده است. لذاست که همین امر نیز دلالت بر عدم تحریف قرآن دارد.
ج. احادیث عرضۀ روایات بر قرآن. ائمّه علیهم السلام خود تصریح نمودهاند که احادیث ما را با قرآن بسنجید، و همین، نشان از عدم حجّیت استقلالی روایات دارد. لذا هر کجا روایتی دلالت بر تحریف قرآن داشت، چون مخالف با نصّ قرآن مبنی بر عدم تحریف آن است، باید آن روایت، کنار گذاشته شود.
کافی بر تحریفناپذیری قرآنِ عزیز هستند.
«اهل سنّت، بر بعضی از احادیث کافی در مورد قرآن، اشکالاتی گرفتهاند و وجود این احادیث در کافی را دلیلی بر عدم صلاحیت کتاب مذکور، به عنوان اوّلین جامع حدیثی شیعه، میدانند. بهعلاوه، دینداری صاحب کتاب را نیز زیر سؤال برده و نهایتاً صاحب کتاب و به تبعِ آن، شیعه را متّهم به اعتقاد به تحریف قرآن نمودهاند». مؤلّف گرامی، با آوردن مقدّمۀ یاد شده برای فصل دوم، در ادامۀ فصل با طرح سه اشکال از اشکالات وارده در این زمینه، به تبیین موضوع و آن گاه ارائۀ پاسخهایی که از طرف مؤلّفان و محقّقان شیعه بدانها داده شده، پرداخته است.
ما این روایات را در کتب برادران اثنا عشری یافتیم که آن را به امام صادق علیه السلام نسبت میدادند، در حالی که او تا روز قیامت، منزّه است.
ابو زهره، در ادامه، شیخ کلینی را هدف قرار داده و مینویسد:
امّا کسانی که آن روایات را به امام صادق علیه السلام منسوب کردند، در نقل روایت
نزد شیعیان، دارای مقاماند و شیعیان، بر راست بودن آنچه روایت کردهاند، اصرار دارند، در حالی که به دروغ، از امام صادق علیه السلام و پدران بزرگوار و اهل بیت پاکیزهاش روایت کردهاند که در رأس آنان، کلینی، اوّلْ راویِ اخبار ائمّه نزد شیعیان است.
بعد، ضمن سه قسمت، به روایاتی استناد میکند که بر تحریف قرآن، دلالت دارند و نویسندۀ پایاننامه نیز به آنها اشاره کرده است و ما به جهت اطالۀ کلام، از ذکر آنها خودداری میکنیم.
نگارنده، آن گاه چنین جمعبندی کرده است: «با توجّه به آنچه آقای ابو زهره در کتاب الإمام الصادق علیه السلام آوردهاند، در واقع، مدّعی شدهاند که کافی، حاوی یکسری اخبار دروغ است و کلینی نیز - که ناقلِ آن است -، معتقد به تحریف در قرآن است. لذا باید در دین او شک کرد و اخبار کافی نیز از اعتبار، ساقط است و نمیتوان به آن، اعتماد نمود».
آن گاه، ذیل عنوان «پاسخ به اشکال مذکور»، به برخی پاسخهای داده شده، اشاره کرده است که به اجمال و تیتروار، آنها را گزارش میکنیم.
1) (1)
. دراسات فی الحدیث و المحدّثین، ص 130.
2) (2) . همان جا.
حقّهم» است که گفتهاند در قرآن بوده و اکنون حذف شده است. نظر اکثر علمای شیعه، این است که اینها، جزء تفسیر آیه محسوب میشوند و داخل در متن قرآن نبودهاند که با حذف آنها، نقصان و تحریف در قرآن، ایجاد شود.
در روایتی به نقل از علی بن الحکم، از هشام بن صالح، از امام باقر علیه السلام نقل کرده که فرمود:
إنّ القرآن الّذی جاء به جبرئیل علیه السلام إلی محمّد علیه السلام سبعة عشر ألف آیة.(1)
. الکافی، ج 2، ص 634.
البته نویسندۀ محترم، اشاره میکند که احسان الهی ظهیر، بعد از نقل این روایات میگوید: «این کلام، اعتقادات شیعه را پایین میآورد، و گرنه ما معتقدیم که همۀ این روایات، خرافات و اباطیل است و مطلقاً صحّت ندارد و امامان، مبرّا هستند از آنچه که آنها را متّهم کردهاند».
و در انتهای کلامش گفته است: «این عقیده، از مهمترین تفاوتهای بین مسلمینِ اهل سنّت و شیعه است».
نویسندۀ گرامی، اشکال ظهیر را چنین جمعبندی میکند که: «ایشان، شیخ کلینی را دروغگو دانسته و پا را فراتر گذاشته و نه تنها کلینی، بلکه تمام شیعیان در همۀ زمانها را متّهم به اعتقاد تحریف در قرآن میکند».
وی، در پاسخ به اشکال یاد شده، به جلد سوم کتاب القرآن الکریم و روایات
1) (1)
المدرستَیْن علّامه عسکری اشاره میکنند که همۀ جلد سوم اثر خود را به ردّ ادّعای آقای احسان الهی ظهیر، اختصاص داده و تکْ تکِ روایاتی را که او در کتاب خود آورده و به علاوه، روایاتی را که محدّث نوری در فصل الخطاب آورده است، مورد بررسی قرار داده و از قول ایشان میآورده که پس از بررسی از نظر سند و متن، مشخّص شد که همۀ روایات یاد شده، از یکی از این دو امر، خالی نیستند: یا در سند آن، غُلات دروغگو و ضعفا و مجاهیل بودهاند، و یا در متن روایت، توضیح و تفسیری برای آیۀ شریف وجود دارد، بر خلاف آنها که میگویند این، نصّ است و از قرآن، حذف شده است و در بسیاری از روایات یاد شده نیز هر دو امر جمع بود. (1)
. ر. ک: القرآن الکریم و روایات المدرستین، ج 3، ص 847.
3. طرح اشکال آقای موسی جار اللّه. آقای جار اللّه، مؤلّف کتاب نقض الوشیعه فی الرّد علی الشیعة نیز قائل است که در الکافی، اخباری است که حکایت از تحریف قرآن میکند. همچنین، شیعه معتقد به تحریف قرآن است. نویسندۀ گرامی، با واسطۀ ردّیهای که بر کتاب یاد شده نوشته شده، نظریات ایشان را مختصراً نقل میکند که البته نکتۀ جدیدی نیز در آن اشکالات نیست. پاسخی نیز که بر اشکالات آقای جار اللّه آورده، در چارچوب همان پاسخهای مطرح شدۀ قبلی است.سپس، در پایان این فصل، به نکتۀ قابل توجهی اشاره میکند: «نقطه مشترک بین مخالفان، استفاده از فصل الخطاب محدّث نوری و استناد به احادیث آن است».
نویسنده، در مقدّمۀ این فصل، به نکاتی به نقل از کتاب پژوهش در تاریخ حدیث شیعه، اشاره میکند، از جمله این که غالیان، گروهی خطرناک در بین شیعه بودند که هر چند ظاهراً مسلمان بودند، امّا در واقع، قصد از بین بردن مبانی اسلام را داشتند، از جمله در مورد قرآن. این گروه، بعضاً به تحریف قرآن معتقد بودند و قرآن موجود را
1) (1)
حجّت نمیدانستند.(1)
. پژوهش در تاریخ حدیث شیعه، ص 297.
آنان، مدّعی تحریف و اسقاط آیات مربوط به ائمّه بودند و قائل به عدم حجّیت قرآن موجود، تطبیق آیات با امامان، و فضایل مبالغهآمیز در قرائت سوره بودند.(2)در این فصل، تعدادی از روایات الکافی که ایجاد شبهۀ تحریف میکنند، ذیل سه عنوان، بررسی شدهاند. این بررسی، صرفاً بررسی سند روایات است که در سند آنها، بعضاً راویانی غالی وجود دارند. وجود چنین راویانی، طبیعتاً در بین سلسلۀ راویان، باعث ضعف حدیث و عدم صلاحیت آن برای پذیرش میگردد. البته در بررسی سند روایات، تنها به وضعیت راویانی پرداخته شده که طبق کتابهای رجالی تضعیف شدهاند و طبعاً از بررسی راویان موثّق، خودداری شده است:سه عنوانی که ذیل آنها روایات یاد شده آمده، از این قرارند:
الف. روایاتی که بر وجود نام امام علی علیه السلام در آیات قرآن، دلالت دارند (نُه روایت در پایاننامه، ذیل این عنوان، آمده است).
ب. روایاتی که بر حذف متنی از آیه دلالت دارند (شش روایت، ذیل این عنوان، آورده شده است).
ج. روایاتی که بر تغییر کلمهای در قرآن، دلالت دارند یا مضمون آنها ایجاد شبهۀ تحریف میکند (دو روایت، ذیل این عنوان، آمده است).
نویسندۀ محترم، بعد از بررسی سندی تمام روایات یاد شده، آورده است: «بنا بر این، تقریباً بجز یک مورد، روایات مورد بررسی قرار گرفته، از نظر سند، ضعیف بودند و مورد آخر نیز چون جزء اخبار آحاد است، مورد عمل قرار نمیگیرد. نتیجه این که نمیتوان به این روایات، استناد نمود و برای اثبات امری از آنها استفاده کرد.
در مورد احادیثی نیز که بر حذف متنی در قرآن دلالت دارند، باید گفت که محقّقین و علمای شیعه معتقدند که این اضافات، جزء شرح و تفسیر آیه است و داخل در نصّ قرآن نیست تا با حذف آن، ادّعای تحریف قرآن، اثبات شود».
وی در پایان تحقیق خود، ذیل عنوان «نتیجهگیری»، به جمعبندی کلّی از مباحث مطرح شده از زاویهای خاص میپردازد و میگوید: «در مطالعه و بررسی روایات قرآنی کافی، دو دسته روایت به چشم میخورد: دستهای روایات صحیح که بیانگر دیدگاه ائمّه علیهم السلام دربارۀ قرآن است؛ و دستۀ دوم، روایات ناصحیحی که مخالف با عقیده و نظر ائمّه علیهم السلام در مورد قرآن بوده و از آن، شبهۀ تحریف در میآید. وجود چنین روایاتی در کتاب کافی، شبهاتی را در ذهن بعضی نویسندگان اهل سنّت، ایجاد کرده است و رأی به عدم صلاحیت کتاب کافی داده و صاحب آن را متّهم به خروج از دین [کردهاند] و معتقد به تحریف قرآن دانستهاند. در این اثر، با بررسی سندی نمونههایی از این روایات ناصحیح، ضعیف بودن آنها مشخّص گردیده است. نتیجه این که در برخورد با روایات، قبل از هر چیز باید پیرامون روایت، تحقیق و تفحّص نمود و صحّت و اعتبار آن را مورد ارزیابی و بازبینی قرار داد؛ چرا که روایات ناصحیح، نه تنها در کتاب کافی، بلکه در سایر کتب حدیثی، از جمله کتب حدیثی اهل سنّت نیز وجود دارد».
از ویژگیهای مهم این جُستار، توجّه و پرداختن به موضوعی است که کمتر مورد توجّه قرار گرفته، ولی شایستۀ توجّه و دقت است. البته نمیتوان گفت که کار، تمام شده و تمام مباحث مربوط به این موضوع، بحث و بررسی شده است؛ ولی مؤلّف گرامی، به وسع خود، از زوایای مختلف، به این موضوع نگریسته و سعی نموده که چشماندازی از روایات قرآنی الکافی به ما ارائه دهد و قطعاً زحمت بسیاری نیز متقبّل
شده است. البته طبیعی است که کار او بینقص نباشد و باید با تحقیقات کاملتر و دقیقترِ خود مؤلّف و دیگران، این راه ادامه یابد.
از ویژگیهای دیگر آن - که به نوعی ویژگی مؤلّف است - صداقت در تحقیق است و این که ایشان با صداقت، منابع خود را معرّفی و در کمال امانت، از آنها نقلِ مطلب میکند. اگر چه شاید در برخی موارد، تکیه بر منابعی محدود و اعتماد کامل بدانها سبب کاهش قوّت تحقیق شده است، امّا همین که بی جهت این مطلب، کتمان نمیشود، خود، ویژگی مثبتی برای این تحقیق است.
نکتۀ دیگر، تلاش نگارنده در حفظ بیطرفی و رعایت انصاف در تحقیق، و نقل و تقریر دیدگاه مخالفانی است که میخواهد سخنانشان را نقد کند. نمود بارز این مطلب را در فصل دوم از بخش چهارم، مشاهده میکنیم که مؤلّف گرامی به بررسی اشکالات وارد بر روایات الکافی میپردازد.
همچنان که در یادکرد مطالب و در ضمن تحلیلها و تکملهها و پیشنهادهایی که ذیل مباحث آوردیم، بر میآید آنچه در توان صاحب این قلم و بضاعت مزجات بود، در راستای تکمیل و رفع نواقص این پایاننامه، مطرح و تبیین شد. اینک، چند نکته که هم به نوعی جمعبندی مطالب است و هم پیشنهادهای تکمیلی، تقدیم میگردد.
به نظر میرسد عنوان پایاننامه (قرآن در روایات کافی) که با افزودن یک کلمه برای عنوان بخش دوم پایاننامه نیز آمده است، اوّلین تصویری که در ذهن خواننده ایجاد میکند، پرداختن و تحلیل روایاتی از سنخ روایات «کتاب فضل القرآن» است تا با ترسیم سیمایی کلّی از کلّیات قرآن از منظر روایات الکافی، جایگاه قرآن در روایات این کتاب حدیثی، روشن شود و تصویری هماهنگ، موزون و گویا از مجموع این
گونه روایات، نسبت به کلّیت قرآن، به خواننده عرضه شود؛ کاری که بسی ضروری و مفید است و البته متأسّفانه، چنان که باید و شاید، در بخش دوم پایاننامه هم صورت نگرفته و تنها با ارائۀ گزارشی اجمالی در این باب، این موضوع، فرو گذاشته شده است. بنا بر این، به جا بود که همین موضوع - که البته عنوان جُستار نیز با آن تطبیق دارد -، به عنوان تنها موضوعِ مؤلّف برای بررسی، انتخاب میشد و با تکیه بر آن و بررسی از زوایای مختلف، به صورت دقیق و جامع، بدان پرداخته میشد.
به نظر میرسد ضرور بود که محقّق محترم، در آغاز پژوهش خود، با اختصاص یک بخش یا حدّاقل یک فصل به مباحث مقدماتی مورد نیاز، سیر منطقی ارائه مباحث خود را کاملتر میکرد؛ به این معنا که با طرح و معرّفی و توضیح کلیدواژههای پایاننامه، حدود و ثغور بحث خود را روشن مینمود و هدف و مسئلۀ اصلیای که در این پژوهش در پی آن است، مشخّص میکرد. البته ایشان در مقدّمۀ خود، به شکلی گذرا، هدف خود را چنین بیان نموده است: «در این مختصر، سعی شده است تا دیدگاه کلّی روایات کافی در ارتباط با قرآن، از جنبههای مختلف، روشن گردد...»، که روشن است این نوع بیان، گویا و وافی به مقصود و روشن کنندۀ دقیق هدف و موضوع و مسئلۀ اصلی بحث نیست و صرفاً یک هدفگذاری کلّی است که با انتخاب عنوان پایاننامه، این ابهام، افزونتر نیز میگردد و در ذهن هر خوانندهای، برداشتی و حدسی از محتوای پایاننامه، شکل میگیرد.
علاوه بر این، شایسته بود که مؤلّف محترم، اشارهای به پیشینۀ موضوع مورد تحقیق خود میکرد و به آثاری که مستقیم و غیر مستقیم بدین بحث پرداختهاند، اشارهای میکرد تا جایگاه تحقیق ایشان، روشن شود. البته اگر چنین کاوشی از سوی محقّق ارجمند صورت گرفته بود، به احتمال قوی، موضوع انتخابی خود را اندکی
جزئیتر مینمود و در حوزهای مشخّصتر، تحقیق خود را سامان میداد.
به نظر صاحب این قلم، عنوان هر یک از بخشهای دوم تا چهارم این پایاننامه، خود میتواند عنوانِ تحقیق مستقلی باشد و تحقیق جامعی در زمینۀ هر یک، صورت گیرد؛ زیرا اکنون در این پایاننامه، گرچه مباحث بخشهای مختلف، از جهاتی به هم ارتباط دارند، ولی بیشتر، جمع چند موضوع تقریباً مستقل است که در کنار یکدیگر و زیر عنوانی کلّی، گرد آمدهاند.
قرآن.
نهج البلاغة، جمع و تدوین: محمّد بن الحسین الموسوی (الشریف الرضی).
معجم مقاییس اللغة، أحمد بن فارس، تحقیق: عبد السلام محمّد هارون، مصر:
شرکة مکتبة مصطفی البابی و أولاده، 1389 ق.
لسان العرب، محمّد بن مکرم المصری الأنصاری (ابن منظور)، بیروت: دار صادر و دار بیروت، 1410 ق.
مبانی روشهای تفسیری (جزوۀ درسی)، سیّد محمّدعلی ایازی.
روششناسی تفسیر قرآن، احمدعلی بابایی و دیگران، تهران: پژوهشکدۀ حوزه و دانشگاه و سمت، 1379 ش.
گزیدۀ کافی، محمّد باقر بهبودی، تهران: علمی و فرهنگی، 1363 ش.
دراسات فی الحدیث و المحدّثین، هاشم معروف الحسنی، بیروت: دار التعارف المطبوعات، 1398 ق.
دانشنامۀ جهان اسلام، زیر نظر: غلامعلی حدّاد عادل، تهران: بنیاد دائرة المعارف اسلامی، 1376 ش.
دانشنامۀ قرآن و قرآنپژوهی، بهاء الدین خرّمشاهی، تهران: انتشارات دوستان و انتشارات ناهید، 1377 ش.
البیان فی تفسیر القرآن، السیّد ابو القاسم الخوئی، قم: امید، 1416 ق.
التفسیر و المفسّرون، محمّدحسین الذهبی، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
روش تفسیر قرآن، محمود رجبی، قم: پژوهشکدۀ حوزه و دانشگاه، 1383 ش.
تاج العروس، السیّد محمّد المرتضی الزبیدی، بیروت: دار صادر، 1386 ق.
الإتقان فی علوم القرآن، جلال الدین عبد الرحمان السیوطی، بیروت: دار المعرفة.
الإتقان فی علوم القرآن، جلال الدین عبد الرحمان السیوطی، ترجمه: سید مهدی حائری قزوینی، تهران: امیرکبیر، 1376 ش.
روشهای تأویل قرآن، محمّد کاظم شاکر، قم: دفتر تبلیغات اسلامی حوزۀ علمیۀ قم، 1376 ش.
المیزان، السیّد محمّدحسین الطباطبائی، ترجمه: سیّد محمّدباقر موسوی همدانی، تهران: بنیاد علمی و فرهنگی علّامه طباطبایی، 1362 ش.
ادیان آسمانی و مسئلۀ تحریف، سیّد مرتضی عسکری، ترجمه: سید حسن افتخارزاده، تهران: مجمع علمی اسلامی، 1360 ش.
القرآن الکریم و روایات المدرستین، السیّد مرتضی العسکری، قم: دانشکدۀ اصول الدین، 1378 ش.
الکافی، ابو جعفر محمّد بن یعقوب اسحاق الکلینی الرازی، تهران: دار الکتب الاسلامیة، 1375 ش.
الاُصول من الکافی، ابو جعفر محمّد بن یعقوب اسحاق الکلینی الرازی، ترجمه:
سیّد جواد مصطفوی و سیّد هاشم رسولی محلّاتی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اهلبیت علیهم السلام.
تفسیر و مفسّران، محمّدهادی معرفت، قم: مؤسسۀ فرهنگی تمهید، 1379 ش.
التمهید فی علوم القرآن، محمّدهادی معرفت، قم: مرکز مدیریت حوزۀ علمیۀ قم، 1409 ق.
(1)نفیسه شبیری
نهضت شرحنویسی در قرن دهم و یازدهم هجری در حوزههای علوم اسلامی، رواج چشمگیری پیدا کرد. دستاورد این رویکرد در حوزۀ علوم حدیث، نگارش شروح و حواشی متعدّدی بر متون اوّلیۀ حدیثی شیعه بوده است که از مهمترین آنها میتوان به کتاب شریف الکافی، تألیف ثقة الإسلام کلینی اشاره کرد. بر این کتاب، شروح و تعلیقات بسیاری نگاشته شده است که از جملۀ آنها میتوان به دو شرح فارسی و عربی به نامهای: الصافی فی شرح الاُصول الکافی و الشافی فی شرح الاُصول الکافی، تألیف خلیل بن الغازی القزوینی (م 1098 ق) اشاره کرد. شرح فارسی آن در سال 1322 ق، در هند به چاپ رسیده است؛ ولی شرح عربی آن، تا کنون به چاپ نرسیده و همچنان مخطوط باقی مانده است. از این رو، نویسنده، به تصحیح و تحقیق کتاب «العقل و الجهل» از این کتاب ارزشمند (الشافی) پرداخته است.
از آن جایی که ملّا خلیل قزوینی، مسلک اخباری داشته، لذا انگیزۀ خود را در تألیف این کتاب، وجود اشکالاتی در برخی از شروح الکافی میداند که به زعم وی، منشأ آن،
1) (1) *. «تصحیح و تحقیق کتاب العقل و الجهل، از نسخۀ خطّی کتاب الشافی فی شرح اصول الکافی ملّا خلیل قزوینی»، نفیسه شبیری، پایاننامۀ کارشناسی ارشد، گرایش: علوم قرآن و حدیث، استاد راهنما: دکتر محمّد علی مهدوی راد، استاد مشاور: احمد عابدی، دانشکدۀ اصول الدین، گروه علوم قرآن و حدیث، نیمۀ سال اوّل 84-1383 (گزارش و تحلیل: فتح اللّه خدادادی).
ورود برخی آرای فلاسفه و معتزله، به حوزۀ علوم حدیث است. به همین جهت، وی تلاش میکند تا با اعتماد به محکمات آیات قرآن و بدون بهره گیری از آرای ظنّی و استدلالات عقلی، به تفسیر معانی حدیث و برخی متشابهات آیات بپردازد.
از ویژگیهای این شرح، تفسیر آیات قرآن کریم و روایات اهل بیت علیهم السلام با منهج کلامی است که شارح، توانسته است از این طریق، به نتایج جالبی در خصوص اثبات امامت امیر المؤمنین علیه السلام و ائمّۀ معصوم علیهم السلام نائل شود. از جمله ویژگیهای دیگر این کتاب، شرح و توضیح لغات غریبه، ضبط صحیح اسما، اماکن، روات و... و شناسایی برخی رجال سلسله سند و نسخهشناسی است.
شایان ذکر است که نسخههای گوناگونی از این کتاب، در دسترس است که در این تحقیق، از دو نسخۀ معتبر استفاده شده است: یکی، نسخهای که دو بار در حضور شارح، با نسخۀ او سماع و مقابله شده (از دیگر مزایای این نسخه وجود حواشی بسیار عالمانهای از برخی شاگردان شارح است) و دیگری، نسخۀ اهدایی شارح به دارندۀ کتاب.
در این تحقیق، علاوه بر تطبیق این دو نسخه با یکدیگر و مشخّص نمودن موارد اختلاف میان آنها، حواشی موجود در این نسخ نیز در پاورقی درج شده و به همراه متن اصلی، به استخراج منابع و مآخذ آن پرداخته شده است. در این تحقیق، روش بدیعی که به منظور تسهیل در فهم حدیث به کار گرفته شده است، تغییر شکلیِ کتاب از حالت شرح مزجی، به گونۀ متن و شرح است.
کلید واژهها: عقل، جهل، محکمات، متشابهات، ملّاخلیل قزوینی، شرح اصول الکافی، علمای اخباری، تفسیر کلامی، نسخۀ خطی، الصافی، الشافی.
تاریخ، شاهد گویایی بر تحمّل رنجها و خون دلخوردنهای عالمان راستین تشیّع، در راه حفظ و حراست از مکتب اهل بیت علیهم السلام است که همانا به موجب حدیث شریف ثقلین (إنّی تارکٌ فیکم الثقلین، ما إن تمسّکتم بهما، لن تضلّوا؛ کتاب اللّه و عترتی
اهل بیتی)،(1)
. الإرشاد، ج 1، ص 222.
یکی از دو میراث گرانسنگ پیامبر عظیم الشأن اسلام و عِدل قرآن کریم است. چه بسیار خونهای باارزشی که در این راه، بر زمین ریخته شد و چه گامهای استواری که با تحمّل مشکلات و عدم امکانات، راههای صعب و طولانی را برای تحمّل حدیث در نوردیدهاند تا روایات اهل بیت علیهم السلام را از مشایخ، تلقّی کنند و به نسلهای آینده، تحویل دهند.هر چند که دشمنان دین نیز بیوقفه و آشکارا و نهان، در امحای سنّت راستین نبوی و علوی، از هیچ جنایتی دریغ نکردهاند. مع الوصف، دانشمندان دیندار و آگاه شیعه، این میراث گرانبها را از هر طریق ممکن (اعم از: روایت، سماع، قرائت، کتابت و...)، به نسلهای پس از خود تحویل دادند:
«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ» .(2)هر چند، تعداد بسیاری از این آثار - که حاصل عمر پر برکت عالمان دین و مشعلداران هدایت به سبل اسلام بوده -، بر اثر حوادث روزگار و دشمنی معاندان، از میان رفتهاند، ولی خوشبختانه، امروزه، مقدار قابل توجّهی از آنها هنوز بر جای ماندهاند و برخی از آنها در دسترس عموم قرار گرفتهاند؛ ولی تعدادی نیز همچنان در زوایای کتابخانهها و در زیر گرد و غبار غربت، به فراموشی سپرده شدهاند. اکنون که ما در برابر این میراث جاودانْ قرار گرفتهایم، وظیفه داریم که این گنجینههای باارزش را احیا کنیم و در اختیار آیندگان قرار دهیم تا رسالت خود را در برابر نسلهای گذشته و آینده، هر چند به مقدار ناچیز، ایفا کنیم.
از جمله کتبی که از همان دورۀ نخست، مورد توجّه عالمان بوده است، کتاب ارزشمند الکافی، تألیف ثقة الإسلام کلینی (م 329 ق) است که از مهمترین،
جامعترین، کاملترین و موثّقترین جوامع اوّلیۀ حدیث است. این کتاب، مورد تمجید فراوان اعاظم و دانشمندان شیعه قرار گرفته و همواره از آن، به عنوان کتابی شناخته شده و متقن، یاد شده است.
الکافی، از سه بخش: اصول، فروع و روضه، تشکیل شده است. بخش اصول، عبارت است از ابواب: العقل و الجهل، فضل العلم، التوحید، الحجّة، الإیمان و الکفر، الدعاء، فضل القرآن و العترة؛ فروع، مشتمل بر ابواب فقهی است. در روضه نیز احادیث متفرقهای جای داده شده است.
این کتاب ارزشمند، در بردارندۀ روایات کلامی، اخلاقی، تاریخی، اجتماعی و فقهی است و از گستردهترین کتب حدیث شیعه در آثار قدمای امامیه است که از حوادث روزگار، مصون مانده و به طور کامل، به دست ما رسیده است.
بر روی این گنجینۀ ارزشمند، پژوهشهای مختلفی در زمینههای گوناگون (چون: تحقیق در اسناد آن، ترجمه، شرح، تعلیقه، حواشی و...) انجام یافته که به شهادت کتب تراجم و فهارس و دیگر مصادر، این پژوهشها بعد از نیمۀ اوّل قرن دهم هجری، صورت گرفته و پیش از آن، هیچ حاشیه و شرحی بر آن نگاشته نشده است.
برخی از دانشمندان و اندیشمندان در نوشتههای خود، به این پژوهشها استناد کردهاند که ذیلاً به برخی از آنها اشاره خواهد شد.
از نیمۀ دوم قرن دهم تا زمان وفات میرداماد، پژوهشهایی که بر الکافی انجام شده، عبارتاند از:
شرح اصول کافی، از شیخ محمّد علی بن محمّد بلاغی (م 1000 ق) جدّ اعلای شیخ محمّد جواد بلاغی (م 1353 ق).
شرح روضۀ کافی، از سید میر حسین مجتهد کَرکی (م 1001 ق).
شرح ملّا عبداللّه تُستری (شوشتری) (م 1021 ق)، به نقل از ملّا صالح مازندرانی
(م 1086 ق) و علّامه مجلسی (م 1110 ق).
شرح کتاب التوحید «اُصول الکافی»، از شیخ علی (م 1021 ق)، فرزند صاحب معالم (م 1011 ق).
حاشیۀ اصول کافی، از شیخ محمّد (م 1030 ق) پسر صاحب معالم (م 1011 ق).
حاشیۀ ملّا محمّد امین استرآبادی، صاحب الفوائد المدنیة (م 1036 ق).
تعلیقۀ میرداماد (م 1041 ق) که شامل الرواشح السماویة (شرح خطبۀ الکافی و بحثهای مقدماتی).
التعلیقة علی الکافی (شرح احادیث «کتاب العقل» و «العلم» و «التوحید» الکافی) است.
شرح اصول الکافی، از ملّاصدرا (م 1050 ق) تا باب یازدهم (کتاب الحجّة).
دو. تعداد شروحی که در نیمۀ دوم قرن یازدهم نگاشته شدهاند، به بیست شرح میرسند که برخی از آنها در دسترس نیستند؛ ولی برخی از اسامی آنها در کتب تراجم، ذکر شدهاند که عبارتاند از:
حاشیۀ اصول کافی، از سیّد ناظم الدین احمد عاملی (م 1060 ق) نوادۀ میرداماد (م 1041 ق) و شاگرد شیخ بهایی (م 1030 ق).
حاشیه بر اصول و فروع الکافی، تألیف سید نورالدین علی بن ابی الحسن عاملی (م 1068).
حاشیۀ میرزا رفیع الدین نائینی (م 1082) استاد علّامه مجلسی، تا اواسط «کتاب الحجة».
حاشیۀ شیخ علی صغیر (برادر کوچکتر شیخ علی کبیر) بر کتاب توحید، (تاریخ تألیف: 1085 ق).
الوافی، نوشتۀ فیض کاشانی (م 1091).
شرح اصول کافی، تألیف امیر محمّد معصوم قزوینی (م 1091 ق) و سیّد حسین
قزوینی، صاحب معارج الأحکام (م 1208 ق).
حاشیۀ سیّد بدر الدین بن احمد حسینی (1094 ق) که توسط سید محمّد موسوی، تدوین شده است.
البضاعة المزجاة، شرح روضۀ الکافی از محمّد حسین ابن قاریا غدی (تاریخ تألیف: 1098 ق).
الدرّ المنظوم، از شیخ علی کبیر (م 1103 یا 1104 ق) نوادۀ صاحب معالم (1011 ق) و شهید ثانی (م 966 ق).
نزهة الأخوان و تحفة الخلان، شرح روضۀ الکافی، تألیف سید نعمت اللّه جزائری (م 1112 ق).
حاشیۀ شیخ ابراهیم بن قاسم کاظمی (مشهور به ابن الوندی).
حاشیۀ شیخ محمّد بن قاسم کاظمی.
مرآة العقول، اثر علّامه مجلسی (م 1110 ق)، که شرح اصول، فروع و روضۀ الکافی است.(1)
. «ده نکته دربارۀ شرح اصول الکافی ملّاصدرا»، رضا استادی، فصلنامۀ علوم حدیث، ش 14.
از جمله شروح ارزشمند کتاب الکافی، دو شرح فارسی و عربی به نامهای: الصافی فی شرح اصول الکافی، به زبان فارسی و الشافی فی شرح اصول الکافی، به زبان عربی، تألیف خلیل بن الغازی القزوینی (م 1089) ملقّب به «ملّا خلیل قزوینی» است. البته شرح فارسی مؤلّف در سال 1322 ش، در هند، به چاپ رسیده است؛ ولی شرح عربی آن، هنوز به زیور طبع آراسته نشده و مخطوط است. در مقایسۀ میان این دو شرح، باید اذعان کرد که: اولاً، نثر شرح فارسی، مربوط به قرن یازدهم است که تا حدّی، فهم آن برای فارسیزبانان معاصر دشوار است؛ ثانیاً، شرح عربی، از تفصیل و دقّت بیشتری نسبت به شرح فارسی برخوردار است، چنانچه در روضات الجنّات نیز1) (1)
به این نکته، اشاره شده است:
لم یدانِه (أی: شرح الفارسی علی الکافی و هوالذی سمّاه ب « الصافی ») فی التحقیق والتدقیق شرحه العربی الذی کتبه بإشارة خلیفة سلطان الوزیر، سمّاه: الشافی فی شرح الکافی ....(1)
. روضات الجنّات، ج 3، ص 272.
از این رو، نویسنده، به منظور احیای آثار پیشینیان از علمای امامیه، بر آن شده است که به قدر بضاعت مزجاة خود، پایاننامهاش را به تحقیق و تصحیح بخش اوّل کتاب عقل و جهل، از شرح مؤلّف (الشافی فی شرح اصول الکافی) اختصاص دهد. لذا شایسته است که پیش از بیان شیوۀ مؤلّف در این شرح و ویژگیهای این کتاب، مختصری به معرّفی شارح بپردازم.
خلیل بن الغازی القزوینی، معروف به «ملّا خلیل قزوینی» ملقّب به «برهان العلماء»، از علمای اخباری امامیه در قرن یازدهم هجری است. وی در سوم ماه رمضان سال 1001 ق در شهر قزوین، متولّد شد و از محضر عالمانی چون: شیخ بهایی (م 1031 ق) و میرداماد (م 1041 ق) بهره برد.(2)او معاصر شیخ حرّ عاملی (م 1104 ق)، علّامه مجلسی (م 1110 ق) و ملّا محسن فیض کاشانی (م 1091 ق) بود. مرحوم اردبیلی (م 1101 ق) در جامع الرواة، وی را چنین میستاید:
خلیل بن الغازی القزوینی، الملقّب ب «برهان العلماء»، جلیل القدر، عظیم الشأن، رفیع المنزلة، من وجوه هذه الطائفة و ثقاتها وأثباتها و أعیانها، أمره فی الجلالة و عظم الشأن و سموّ الرتبة والثقة والعدالة والأمانة. أشهر من أن یذکر و فوق ما یحوم حوله العبارة، و کان أخباریاً عالماً بالعلوم العقلیة والنقلیة، أخذ العلوم
والأخبار من شیخ الإسلام والمسلمین بهاء الملّة والحقّ والدین، محمّد العاملی - قدّس اللّه روحه -.(1)
. جامع الرواة، ج 1، ص 298-299.
صاحب روضات الجنات، به نقل از شیخ حرّ عاملی در کتاب تذکرة المتبحّرین، او را فاضل، عالم، علّامه، حکیم، مدقّق، فقیه، محدّث، ثقه، جامع الفضایل و ماهر و نیز از معاصران خویش معرّفی میکند.(2)صاحب سلافة العصر نیز ملّا خلیل را بسیار مورد تمجید قرار داده است(3)و در ریاض العلماء، در ستایش وی چنین نوشته شده است:
کان رحمه اللّه دقیق النظر، قوی الفکر، حسن التقریر، جید التحبیر، من أجلّ مشاهیر علماء عصرنا و أکمل نحاریر فضلاء دَهرنا.(4)
ملّا خلیل قزوینی، در ابتدا شاگرد شیخ بهایی(5)و میرداماد بود. او به اتّفاق وزیر «خلیفه سلطان» (م 1064 ق) در نزد ملّا حاج محمّد، به تعلیم علوم پرداخت و حکمت و کلام را نیز در محضر حاج حسین یزدی (شارح خلاصة الحساب) آموخت.
ملّا خلیل، مورد احترام بسیار سلاطین صفوی و دیگر امرای آن زمان بود، به طوری که قبل از سی سالگی، متولّی حرم حضرت عبدالعظیم حسنی شد و در آن جا به تدریس علوم پرداخت. سپس به دلایلی، از تولیت کناره گرفت و به مکّه سفر کرد و مدتی در آن جا مجاور بود.(6)به گفتۀ او در خودِ مقدّمۀ کتاب الشافی فی شرح اصول الکافی، وی در هنگام
مجاورت در مکّۀ مکرمه، کتاب یاد شده را تألیف نموده است که این کتاب، از نوع شرح مزجی بر کتاب الکافی است. عبارت او در این باره چنین است:
فشرعت فی شرحه فی حرم اللّه - تعالی - فی جوار الکعبة البیت و جعلته هدیة لبقیة اللّه - تعالی - فی أرضه و حجّته علی بریّته الإمام الثانی عشر المنتظر القائم بالحقّ صاحب الزمان الحجّة بن الحسن علیه و علی آبائه الطاهرین أجمعین - صلوات اللّه و تسلیماته و تحیّاته، اللّهمّ احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوقه و من تحته وعجّل إنجاز ما وعدته من النصر والظفر....
کتاب حاشیه بر تفسیر مجمع البیان را نیز به گفتۀ شیخ حرّ عاملی در تذکرة المتبحّرین
در ایّام مجاورتش در مکّه نوشته است.(1)
. همان، ج 3، ص 26.
پس از آن، به شهر قزوین بازگشت و تألیف و تصنیف دانش و علوم را ادامه داد.در آن زمان، شاگردانی در محضر او به فراگیری علوم پرداختند که نام برخی از آنها - که در کتب تراجم آمده - به شرح زیر است:
ملّا حاج بابا محمّد صالح قزوینی؛
برادرش، محمّد باقر غازی قزوینی؛
رضی الدین محمّد بن حسن قزوینی، صاحب دو کتاب لسان الخواص و ضیافة الاخوان؛
ملّا میرزا محمّد تبریزی (معروف به مجذوب)؛
ملّا محمّد کاظم طالقانی؛
محمّد امیر محمّد بن امیر محمّد طالقانی الأصل قزوینی المسکن؛
ملّا محمّد بن یوسف بن پهلوان صفر قزوینی. (1)
. ر. ک: روضات الجنّات، ج 3، ص 271.
او در رشتههای مختلف فقهی و ادبی، صاحب نظر بوده و تألیفاتی نیز از خود بر جای گذاشته است:
یک. حاشیه بر عدّة الاُصول شیخ طوسی در دو جلد به نامهای: حاشیۀ اولی و حاشیۀ ثانی.
دو. حاشیه دیگری نیز نوشته که شامل مسائل نادر در فقه و اصول است.
سه. کتاب دیگر او، شرحی به زبان فارسی است به نام: الصافی فی شرح اصول الکافی، که از ابتدا تا کتاب الحیض است.
چهار. ابواب الجنان.
پنج. رموز التفاسیر الواقعة فی الکافی و الروضة.
شش. الشافی فی شرح اصول الکافی، به زبان عربی، که به اشارۀ خلیفه سلطان، نوشته است.
هفت. حاشیهای بر مجمع البیان.
هشت. رسالة الجمعة، رسالة النجفیّة، رسالة القمیّة.
نه. المجمل فی النحو نیز از دیگر کتابهایی است که ملّا خلیل، به رشتۀ تحریر در آورده است.(2)
مرحوم ملّا خلیل قزوینی، در زمینههای مختلف علوم اسلامی، نظرات ویژه و منحصر به فردی داشته و از آن جایی که اخباری مسلک بوده، این نظریات خاص، کاملاً نمود پیدا کرده که از آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
یک. حرمت نماز جمعه در زمان غیبت امام زمان (عج) و به همین جهت، مکاتباتی میان او و ملّا محمّد طاهر قمی، انجام شده است.
دو. او به حجّیت تمام احادیث کتاب الکافی، معتقد بوده و عمل به آن را واجب میدانسته است. به اعتقاد او در سرتاسر کتاب الکافی، هیچ حدیثی که به جهت تقیّه، صادر شده باشد، موجود نیست.(1)
. ریاض العلماء، ج 2، ص 153.
سه. وی اعتقاد داشته که امام زمان (عج) در مورد الکافی، عبارت: «الکافی، کافٍ لشیعتنا» را فرموده است. وی اظهار میداشته که هر حدیثی که در الکافی، با عبارت «رُوِی»(2)وارد شده، حدیثی از امام زمان (عج) است (همان گونه که این نظریه را به صاحب تفسیر نور الثقلین نیز نسبت دادهاند).(3)چهار. وی استعمال تنباکو را حرام میدانسته است و چون علّامه مجلسی، آن را جایز میدانسته، لذا ملّا خلیل در این باره، رسالهای نوشته و آن را برای علّامه مجلسی فرستاده است. گرچه این نوشته، هیچ تغییری در نظریۀ علّامه ایجاد نکرد.پنج. او شدیداً منکر اجتهاد در فروع فقه، به روش مجتهدان بود.
شش. از دیگر نظریات او، لزوم عمل به علم در فروع فقهی، در زمان غیبت است، که البته این نظریه، خلاف نظریۀ مجتهدان است که ظنّ معتبر را نیز جایز العمل
میدانند.
هفت. او در علم کلام، معتقد به ثبوت معدومات بوده است.(1)
. ر. ک: همان جا.
هشت. به گفتۀ صاحب ریاض العلماء، او معتقد به عدم انتساب روضۀ الکافی به کلینی بوده و آن را به ابن ادریس حلّی، نسبت میداده است؛ چنان که این قول را به برخی اصحاب، مانند شهید ثانی نیز نسبت دادهاند. هر چند که صحّت این انتساب، به اثبات نرسیده است،(2)ولی با توجّه به عبارت شارح در کتاب الصافی فی شرح اصول الکافی، صرفاً تردید وی در انتساب بخش روضه به کتاب الکافی اثبات میگردد، چنانچه میگوید:اشتمل کتاب الکافی ثلاثة و ثلاثین کتاباً، فإن کان الروضة من الکافی فحینئذٍ یکون کتاب الکافی أربعة و ثلاثین کتاباً.(3)
مگر این که صاحب ریاض العلماء، دلیل دیگری بر مدّعای خویش یافته باشد.
ملّا خلیل، در اواخر عمر، بینایی خود را از دست داد. وی در سن 88 سالگی در سال 1089 ق، در زادگاه خود وفات کرد و در مدرسۀ معروف خود به نام «خلیلیه» مدفون گردید.
در قرن دهم و یازدهم، در بین عالمان، اقبال گستردهای به شرحنویسی، شکل گرفت و همان گونه که در آغاز اشاره شد، شرحهای بسیاری بر کتاب الکافی به نگارش درآمد، که از مهمترین شرحهای آن دوران، شرح اصول الکافی، صدر المتألّهین شیرازی (1050 ق) است. این شرح، روش متفاوتی با شرحهای پیشین داشت. او با توضیح معانی به روش عقلی و فلسفی و طرح مسائل حکمت متعالیه در این کتاب،
واکنشهای شدیدی را بویژه در میان مخالفان فلسفه و اخباریان برانگیخت. ظهور این مخالفت را در تألیف الشافی فی شرح اصول الکافی میتوان مشاهده کرد؛ چنانچه وی در مقدّمۀ کتاب آورده است:
قد اشتمل اصول الکافی بالإشکال و لیس الباعث علیه فی الأکثر إلّاأنّ جمعاً أدخلوا بعض اصول الفلاسفة وبعض اصول المعتزلة واجتهاد المخالفین فی اصول أصحابنا، فذهبوا إلی ما أرادوا مفزعهم فی المعضلات إلی أنفسهم و تأویلهم فی المبهمات علی آرائهم، کأنّ کلّ امرئ منهم إمام نفسه قد أخذ منها فیما یری بعُری وثیقات و أسباب محکمات فنسأل اللّه العفو والعافیة.(1)
. الشافی فی شرح اصول الکافی، مقدّمه.
به عقیدۀ او برخی از شروح اصول الکافی، مشتمل بر اشکالاتی است که منشأ آن، ورود برخی از آرای فلاسفه و معتزله و نیز برخی اجتهادات مخالفان در جوامع اوّلیۀ روایی اصحاب امامیه (اصول حدیثی) بوده است. هر گروهی در حلّ مشکلات و تفسیر مبهمات، بدون اعتماد به محکمات، صرفاً به آرای شخصی خود استناد و اعتماد کردهاند، و هر طایفه، خود را امام و مقتدای خویش قرار دادهاند. از این رو، وی در این شرح، تلاش دارد بدون بهره گیری از آرای ظنّی و استدلالات عقلی، بلکه با اعتماد به محکمات آیات، به تفسیر و شرح برخی متشابهات بپردازد. در این رهگذر نیز، به نتایج جالبی در خصوص اثبات امامت امیر المؤمنین علی علیه السلام و اولاد طاهرش علیهم السلام دست یافته است که میتوان آن را ویژگی بارز این شرح دانست که در مباحث بعدی، توضیح بیشتری دربارۀ آن خواهیم داد.
به طور کلّی، ویژگیهای این شرح را میتوان به شرح ذیل احصاء نمود:
مفسّران، در فهم و تفسیر آیات، هر کدام به تناسب میزان علمی و نوع تخصّص و
1) (1)
گرایش خود، به بررسی جنبههای ویژهای از قرآن پرداختهاند. عدّهای با تکیه بر مباحث مربوط به ادبیات، صَرف، نحو، لغت، بلاغت و فصاحت، به تفسیر آیات پرداختهاند (تفسیر ادبی). برخی مفسّران نیز با استفاده از آیات قرآن (آیات الأحکام) در بیان احکام شرعی، قواعد فقهی را استخراج کردهاند (تفسیر فقهی). گروهی، به سبک و گرایش عرفانی، باطنی، رمزی و اشاری، آیات قرآن را تفسیر میکنند (تفسیر عرفانی) و برخی به کمک احادیثی از صحابه و تابعین و یا روایاتی از اهل بیت علیهم السلام به تفسیر قرآن میپردازند (تفسیر مأثور یا روایی).
از جمله تفاسیر اجتهادی، تفسیر کلامی است که مفسّران در تفسیر آیات و دفاع از مبانی فکری و اعتقادی خود در کلام، به پاسخگویی به شبهات پرداختهاند (تفسیر کلامی). به دلیل این که برخی از تفاسیر کلامی، از روایات یا استدلال، به شکل گستردهتری استفاده کردهاند، میتوان دارای گرایشهای کلامی - روایی یا کلامی - فلسفی باشند.
قرآن کریم، بدان جهت که برای هدایت بشر نازل شده است، عدّهای از مفسّران، آن را از جنبههای اخلاقی، معنوی، تربیتی و هدایتی، تفسیر نمودهاند (تفسیر هدایتی). برخی تفاسیر نیز منعکسکنندۀ همۀ جنبههای قرآنیاند (تفسیر جامع).
در این شرح، مؤلّف (شارح)، در تفسیر آیات قرآن از شیوۀ کلامی، بهره گرفته است، به طوری که روش او در خصوص تفسیر آیات متشابه قرآنی، دو گونه است: یا به شکل ابداء احتمالات گوناگون و غیر متناقض با یکدیگر است که ممکن است از یک آیه اراده شود؛ زیرا به عقیدۀ شارح، قرآن، دارای ظاهر و باطن است و باطن قرآن، بطون کثیرهای دارد، چنانچه در حدیث آمده است: «قرآن، حمّال ذو وجوه»(1)
. نهج البلاغة، نامۀ 77.
...؛ یا تفسیر آیۀ متشابه، از طریق نقل و روایت، با حذف منقول عنه است.1) (1)
به گفتۀ شارح، از میان احتمالات مختلفی که در تفسیر یک آیه یا روایت بیان میشود، احتمالی که ابتدا مطرح میشود، نسبت به احتمال لاحق، از اولویت و وجاهت بیشتری برخوردار است و هر گاه، احتمال لاحق، با عبارت: «و یحتمل» و «و یمکن» آغاز شده باشد، نشانگر آن است که تفاوت میان معنای سابق و لاحق، چشمگیر و قابل توجه است؛ ولی هر گاه، احتمال لاحق، با «أو» آغاز شود، تفاوت میان دو معنا و احتمالْ اندک است.
هرگاه احتمال لاحق، با «إمّا» یا به صورت احتمالات متعدّد مانند: احتمال اوّل و دوم و... ذکر شود، تفاوت میان احتمالات، بسیار اندک است. چنان که شارح در مقدّمۀ این شرح، شیوۀ خود را در تفسیر آیات و احادیث متشابه، این گونه توضیح میدهد:
واعلم إنّ جمیع ما نذکره فی مقام تفسیر الآیات المتشابهات، إمّا إبداء احتمال و احتمالات المختلفة غیر المتناقضة یمکن اجتماعها فی القرآن؛ لأنّ بطونه کثیرة، القرآن حمّال ذو وجوه و إمّا نقلّ لم یذکر منه المنقول عنه وکذا فی شرح الأحادیث و ما یذکر فیه أکثر من احتمال واحد فکلّ سابق أرجح من لاحقه، فإنّ صدر اللاحق بقولنا «ویحتمل»، «أو» و «یمکن» فالتفاوت معتدّ به، و إن صدر ب «أو» فالتفاوت قلیل إلّاإذا تقدّم فیما هو ناظر إلیه قولنا «ویحتمل» أو «ویمکن» وإن صدر ب «إمّا» و «إمّا» أو بنحو الأوّل والثانی، فالتفاوت أقلّ کلّ ذلک فی نظری، فلیسع کلّ ناظر لنفسه و لایعتمد علی شیء منه تقلیداً إنّما هو لتشحیذ الأذهان لتستعین به الیقین و نسأل اللّه العصمة والتوفیق.
به عنوان نمونه، در حدیث دوازدهم از باب «عقل و جهل»، شارح، در بیان معنای «و تصریف الریاح» در آیۀ شریف:«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیاحِ»1 چنین میگوید:
تغیّر جهاتها شرقاً وغرباً وشمالاً وجنوباً، فإنّه لیس بطبعها، و ما ذکره الطبیعیون فی علّته من التخلخل و التکاثف إنّما اوقعهم فیه الحیرة، ویحتمل أن یراد به الأعصار، ویحتمل أن یراد تغییرها لعود السفن علی وجهٍ مضبوط معلوم عند أهلها.
نیز شارح، در همان حدیث، در تفسیر «إِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ» آورده است:
الذی فی سورة الجاثیه هکذا: «إِنَّ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ»
«وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ ما یَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آیاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ» «وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ» 1 الآیة.
و یمکن أن یکون هذا قراءة غیر مشهورة، و أن یکون نقلاً بالمعنی إشعاراً بأنّ قوله: «اختلاف» معطوف علی «السماوات» أو علی «خلقکم»، بألّا یکون قول:
«و فی خلقکم» الخ جملة معترضة ، و لا من عطف الجملة علی الجملة.
از ویژگیهای بارز این شرح، صِبغۀ کلامی آن است که شارح، به تناسب آیات و روایات مختلف، با بیانات شیوا، امامت امیر المؤمنین علیه السلام و ائمّۀ معصوم علیهم السلام را اثبات نموده است. مثلاً در آیۀ:«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی وَ الْفُرْقانِ» ،(1)در توجیه استدلال آیه بر امامت امیر المؤمنین علیه السلام آوره است که:
واژۀ «هدی» در دو موضع از آیۀ فوق، مصدر و به معنای اسم فاعل به جهت مبالغه است و در موضع نخست، به عنوان حال از کلمۀ «قرآن» به کار رفته و در موضع دوم، به معنای امام عالم به جمیع قرآن است و واژۀ «مِن» نیز برای سببیت و ظرف متعلّق به «بیّنات» است و مراد از «فرقان» نیز آیات محکم از قرآن کریم است. آیات محکم،
1) (2) . سورۀ بقره، آیۀ 185.
آیات غیر منسوخی هستند که معنای آنها برای هر شخص عارف به لغت عربی، بدون نیاز به استاد و معلّم، آشکار است و آیات متشابه، بر خلاف آن است.
تمام آیات قرآن، حتّی متشابهات آن، به سبب دو امر، از بیّنات خواهند شد: 1.
وجود امام عالم به همه معانی قرآن؛ 2. آیات محکمهای که معنای آن بنفسه، آشکار و روشن است و تمام این آیات، انسانها را به سوی امام معصوم علیه السلام و عالم به قرآنْ هدایت میکند که اثر آنها همان آیات ناهیه از اتباع ظن و نهی از اختلاف در فتوا و قضاوت است.
همچنین وی در شرح حدیث دوازده از کتاب عقل و جهل الکافی - که حدیثی است از امام موسی بن جعفر علیهما السلام خطاب به هشام بن الحکم -، در مدح عقل و ذمّ جهل، معتقد است که مقصود امام علیه السلام در این حدیث، بیان نص و آنچه که در حکم نص است از کتاب الهی (قرآن)، بر خلافت و امامت امیر المؤمنین علیه السلام بعد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله است، به گونهای که از آن نص، بر امامت فرزندان آن امام پس از او تا حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام و پس از او، یک یک ائمه تا حضرت ولی عصر (عج) نیز به اثبات میرسد، و همچنین ایرادات و شبهات مخالفان را هم دفع میکند. از این رو، امام (عج) در این حدیث - که متضمّن مدح عقل و ذمّ جهل است -، انواعی از کلام را بیان فرموده است که عبارتاند از:
نوع اوّل: بیان نص و آنچه در حکم نص است از آیات قرآن، بر خلافت امیر المؤمنین علیه السلام و ائمّۀ معصوم علیهم السلام.
نوع دوم: دفع و منع ادلّۀ مخالفان، از استدلال به نص و ابطال استدلالات آنها.
نوع سوم: دفع معارضات آنها که ناشی از حُسن ظن آنها به تمام اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله است.
نوع چهارم: دفع معارضات مخالفان به اجماع، یعنی به کثرت اتباع ایشان و قلّت اتباع ائمّه علیهم السلام.
نوع پنجم: بیان آنچه که مخالفان را به مکابره و انکار نصوص و پردهافکندن بر
عقول خویش، وادار نموده است از حبّ دنیا و تبعیت از هوا و دوستی شیطان، از طریق تبیین روش عقل و علامت آن و مدح آن و بیان طریق جهل و علامت آن و ذمّ آن، و از آن جایی که امام علیه السلام در زمان شدّت تقیّه میزیسته است، این مطالب را به گونهای بیان فرموده که مخالفان، آن را به راحتی نفهمند، و بلکه آن را به گونۀ رمز و اشاره، بیان فرموده است.
وی سپس به تشریح چگونگی بیان و کیفیت دلالت حدیث، بر هر یک از مواضع هفتگانه پرداخته است.
همچنین وی در این شرح، به نقل مناظراتی که با برخی از علمای اهل سنّت در مسئلۀ امامت داشته، پرداخته است. وی میگوید:
روزی در مدینۀ منوّره، بین من (شارح) و یکی از مدرّسان مسجد نبوی، به نام سید محمّد کبریتی، در مجلس یکی از سادات بنی الحسین به نام سیّد احمد، در حضور جمعی از علمای عرب و عجم، بحثی در زمینۀ امامت مطرح شد.
کبریتی گفت: من متعجّبم در این اختلافی که میان شیعه و اهل سنّت وجود دارد؛ چرا که هر گروه، روایاتی را به نفع مذهب خود روایت میکند و گروه دیگر، آن را نفی میکند. پس مذهب و آیین پدران، قابل اعتماد نیست.
گفتم: رهایی از این حیرت در نزد انسان آگاه و منصف، بسیار ساده و آسان است.
به او گفت: آیا تو گمان داری که خداوند، پیامبرش را - که خاتم رسولان است - همراه با قرآن - که «تبیان کل شیء» است -، به سوی مردم فرستاده، ولی مسئلۀ امامت را که مدار اکثر احکام شرعی است، مهمل گذاشت تا بر اثر این اهمال، اختلاف در امّت اسلامی حادث شود و باعث خونریزی گردد؟
گفت: این مطلب، تا به حال، به ذهن من خطور نکرده بود. آیا در نزد تو در
این خصوص، مطلبی وجود دارد؟
گفتم: آری. خداوند، راه خلاص از این حیرت و سردرگمی را در آیات مختلف قرآن، بیان فرموده است. از جمله آیه: «اَلَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ» .(1)
. سورۀ آل عمران، آیۀ 7.
این آیه، وسیلهای است برای شناخت امام بر حق در هر برههای از زمان، تا روز قیامت و شناخت متشابهات قرآن.گفت: چگونه؟
گفتم: به اعتبار این که در تعداد زیادی از محکمات آیات قرآن کریم، از پیروی ظن و نیز از اختلاف در فتوا و قضاوت از روی ظن، تا روز قیامت نهی شده است. پس این آیاتْ دلالت دارند بر وجود فردی که عالم به معانی جمیع قرآن و عارف به جمیع احکام خداوند در هر زمانی است، در حالی که تردیدی نیست که نهایت دعوای گروه اوّل (پیروان مکتب خلفا) آن است که ائمّۀ آنها در هر زمان، از مجتهدان هستند، در صورتی که معنای اجتهاد، استفراغ الوسع لتحصیل الظن، به حکم شرعی است. و گروه دیگر، آن را نفی میکنند، و بر فرض که تسلیم گویند: به استناد آیات محکمۀ متعدّدی از قرآن کریم، جایز نیست که مجتهدان، به آرای ظنّی خود عمل کنند.
پس امام در هر عصر زمانی، کسی است که عالِم به جمیع قرآن و احکام آن باشد و در نتیجه، محکمات آیات قرآن کریم، انسانها را در هر عصر و زمانی، به امام حقْ هدایت میکند و امام حق نیز آنها را به معنای آیات متشابهات، رهنمون میسازد. پس هادی به هادی به شیء، هادی به آن شیء است. پس آیات محکمات، امّ الکتاب است، بدین معنا که به واسطۀ آیات محکمات، معانی جمیع قرآن دانسته میشود یا بدون واسطه یا به واسطۀ امام حق. پس با بطلان ادّعای گروه اوّل (پیروان مکتب خلفا) و کسانی که پیرو آنها هستند، معلوم میشود که حق، با طایفۀ ثانیه است و
1) (1)
! بدین ترتیب، حقّانیت گروه دوم، ثابت میگردد.
کبریتی گفت: آنچه گفتی، حق است؛ ولی گروه اوّل نیز برای اثبات مدّعای خود، به آیاتی از قرآن استناد میکنند، هر چند که آن آیات، از متشابهات باشد.
گفتم: خداوند، استدلال آنها را در ذیل آیۀ مورد بحث، ابطال فرموده است.
گفت: این، آشکار است و تا به حال، این گونه استدلال را از کسی نشنیده بودم.
و بدین ترتیب، کلام میان ما به این گونه پایان یافت.
یکی از ویژگیهای این شرح، ضبط دقیق لغات، اسامی روات، اماکن و... است که در سند یا متن احادیث الکافی، ذکر شدهاند.
به عنوان مثال، در ذیل عبارت: «عن الأصبغ» میگوید:
بفتح الهمزة و سکون المهملة و فتح الموحّدة و معجمة «بن نباته» بضمّ النون و الوحدة والألف والمثناة فوق.
نیز در توضیح فقرۀ: «إنّی أدبرت» میگوید:
بصیغة المجهول من الماضی المجرّد للمتکلّم وحدة.
همچنین جملۀ «أن أخیرک» را این گونه ضبط میکند: «بتشدید الخاتمة». بدیهی است که بدون ضبط إعراب افعال، نمیتوان به معنای صحیح عبارت پی برد.
شارح، علاوه بر ضبط دقیق کلمات، در مواردی نیز به معرّفی برخی رجال سند و احیاناً انساب آنها پرداخته است؛ به عنوان مثال، ایشان در مورد أبی الجارود - که در سلسله سند حدیث هفتم قرار گرفته است -، این گونه مینویسد:
بالجیم و ضمّ المهملة اسمه «زیاد بن المنذر»، هو زیدی، وإلیه انتسب الجارودیة من الزیدیة.
و یا در شرح حدیث دوازدهم در مورد ابو علی اشعری - که در ابتدای سند حدیث است - میگوید:
«أشعر» أبو قبیلة من الیمن، هو أشعر بن سبأ بن یشجب بن قحطان، والعشعریون جمع من أصحابنا القمیّین.
در خلال سند حدیث دوم از کتاب عقل و الجهل، در شرح سعید بن طریف میگوید:
کذا فی النسخ کما فی بعض نسخ الرجال الصادق علیه السلام من کتاب الرجال للشیخ الطوسی، قیل: والظاهر أنّه «سعد» فإن صحّ فهو أخوه، واللّه أعلم.
همچنین ایشان در حدیث 32 عقل و جهل، در شناسایی ابو عبد اللّه عاصمی، چنین اظهار نظر میکند:
بالعین و الصاد المکسورة المهملتین، نسبة إلی جدّه، و اسمه أحمد بن محمّد بن طلحة بن عاصم.
همواره، یکی از محورهای مهمّ تفسیر، «شرح واژگان» است. در شروح حدیثی نیز به تفسیر و توضیح لغات، بویژه واژههای غریب و مشکل پرداخته میشود. این شرح نیز از چنین ویژگیای برخوردار است. شارح در توضیح معانی لغات و عبارات، در برخی موارد، علاوه بر بهرهگیری از کتب معتبر لغت، از برخی آیات قرآن و نیز سایر روایات و خطبههای صادره از معصومان علیهم السلام استمداد جسته است که ذیلاً به برخی موارد در این کتاب اشاره خواهد شد:
در حدیث چهاردهم (جنود عقل و جهل)، به نمونههای بسیاری از آن برخورد میکنیم؛ مثلاً در این حدیث، قنوط در مقابل رجا، قرار گرفته است و شارح، آن را این گونه شرح میدهد:
بضمّ القاف والنون والمهملة مصدر قنط - کنصر و ضرب و حسب و حسن -
والفرق بین الرجاء والطمع أنّ الرجاء ما فی القلب من التوقّع سواء أظهره صاحبه أم لا، والطمع إظهار الرجاء باللّسان و نحوه، و کلّ منها إن کان من اللّه تعالی کان محموداً و من جنود العقل، و إن کان من الخلق کان مذموماً، کما فی کتاب الروضة فی خطبة لأمیر المؤمنین علیه السلام و هی خطبة الوسیلة من قوله علیه السلام: «فانسح له الرجاء أذلّة الطمع و إن هاج به الطمع أهلکه الحرص».
وقد یقال: الطمع أشدّ الرجاء و فیه مسامحة بیّنهٌ، علی أنّه یستلزم شدّة الرجاء، و علی هذا یقال: القنوط أشدّ الیأس کما فی نهایة ابن الأثیر، و یوافق هذا الترقّی فی سورة حم السجدة: «وَ إِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَیَؤُسٌ قَنُوطٌ» 1 و یعدّ کلّ من القنوط من رحمة اللّه و الإیاس من روح اللّه کبیره علی حدّه، کما یجیء فی کتاب الأیمان والکفر فی عاشر باب الکبائر، و سنبیّن وجهه إن شاء اللّه تعالی.
و نیز در ادامه آمده:
... الرّحمة، ضدّها الغضب؛ بفتحین من غضب علیه - کعلم - إذا مال إلی الإیصال الأذی إلیه و قیل: «الرأفة أرقّ من الرحمة و لا یکاد یقع فی الکراهة والرحمة قد تقع فی الکراهة للمصلحة».
یکی از احادیثی که جامع ویژگیهای یاد شده است، حدیث شانزدهم است که ذیلاً به آن اشاره میشود:
علی بن محمّد عن سهل بن زیاد، عن النوفلی عن السکونی، عن جعفر عن أبیه علیه السلام قال: قال امیر المؤمنین علیه السلام: إنّ قلوب الجهّال [التابعین للهوی التارکین للآداب الحسنة فی تحصیل العلم و العمل به بقدر الوسع] تستفزّها [بتشدید الزای، أی:
تستخفها وتخرجها من مواضعها] الأطماع [بفتح الهمزة جمع «طمع» بفتحین - کفرس و أفراس رزق الجند أو وقت قبض أرزاقهم، أو مصدر طمع فی الشیء - کعلم - إذا أنتظره من غیره] و ترتهنها [أی: تأخذها بالغلبة کأخذ المرتهن، الرهن لا ینفکّ إلّابما یرضیه] المنی [بضمّ المیم و فتح النون جمع «منیة» بضمّ المیم و
کسرها و سکون ینفکّ إلّابما یرضیه] المنی [بضمّ المیم و فتح النون جمع «منیة» بضمّ المیم و کسرها و سکون النون، أی: الآمال] و تستعلقها [بالعین المهملة أو المعجمة قبل «اللام» و «القاف» بعدها من علق الصید فی الحبالة - کعلم - إذا وقع فیها، أو من غلق الرهن کعلم استحقّه المرتهن، وفی بعض النسخ بقافین وهو غیر المناسب] ، الخدائع [بکسر الهمز جمع «خدیعة» و هی الاسم من خدعة - کمنعة - أی: ختله، و أراد به المکروه من حیث لایعلم].
شارح، در برخی مواضع از این شرح ارزشمند، به بررسی نسخههای متعدّد از الکافی
و انتخاب نسخۀ صحیحتر پرداخته است. نمونهای از آن در ابتدای کتاب عقل و جهل، به چشم میخورد. او در مورد عبارت «باب العقل و الجهل» میگوید: در نسخههای مشهور الکافی، به جای واژۀ «باب»، کلمۀ «کتاب» به کار رفته که از ظاهر عبارت شیخ طوسی در الفهرست، چنین بر میآید که در نسخۀ او، کلمۀ «باب» به کار رفته و از این رو، ما نیز بر همین نسخه عمل میکنیم.
ملّا خلیل قزوینی، در ضمن شرح و توضیح احادیث، به مباحث دیگری نیز پرداخته است که از جملۀ آنها بحث مربوط به «إعجاز» است. ایشان در شرح فقرهای از حدیث بیستم، به بیان معجزات انبیا پرداخته و پس از ذکر معجزات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، سؤالی را مطرح میکند که چرا امام علیه السلام در این حدیث، معجزۀ پیامبر را منحصراً از قبیل کلام و خطب قرار داده است، در حالی که معجزات دیگری نیز در آن زمان از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله صادر شده بود؟
و خود نیز اینگونه پاسخ میدهد که منظور، معجزهای است که صدور آن از پیامبر صلی الله علیه و آله متواتر و قطعی است و وجود آن، سبب استمرار و بقای دین است که آن،
منحصراً در قرآن است؛ یا مقصود، اوّلین معجزهای است که به سبب آن، نبوّت پیامبر صلی الله علیه و آله به اثبات رسیده است. سپس شارح، در ادامۀ بحث، به بیان وجوه مختلف اعجاز قرآن، با تکیه بر برخی شواهد قرآنی پرداخته است. ایشان مباحث دیگر کلامی، از جمله مباحث مربوط به توحید، جبر و اختیار و... را نیز مطرح کرده است که در این جا مجالی برای بسط بیشتر آن نیست.
شارح، کتاب الشافی را در سال 1057 ق، در مکّۀ مکرّمه، به رشتۀ تحریر درآورد.
نگارش این شرح نیز همانند تألیف کتاب الکافی مرحوم کلینی، بیست سال به طول انجامیده است.
از این کتاب ارزشمند، نسخههای متعدّدی در کتابخانههای عمومی و خصوصی وجود دارد، گرچه برخی از این نسخهها کامل نیستند. از جمله نسخههای نفیس در دسترس از این شرح، نسخۀ موجود در کتابخانۀ شخصی مرحوم علّامه سید علی قزوینی (م 1298 ق)، صاحب حاشیه بر قوانین الاُصول، در قزوین است که نزد بازماندگان مکرّم آن مرحوم، نگهداری میشود.
این نسخه، از امتیازات ویژهای برخوردار است، از جمله این که در حضور مؤلّف، دوبار با نسخۀ اصلی، مقابله و تصحیح شده است که اوّلین مقابلهها در تاریخ 25 جمادی الآخر سال 1083 ق، صورت گرفته است، چنانچه در هامش آخر کتاب «التوحید» چنین آورده شده است:
قوبل بقراءة أکثره بنسخة الأصل - أم النسخ - فی مجالس آخرها، الخامس و العشرون من جمادی الآخره، سنة 1083 ه، وهو من کتب ولدی «محمّد مهدی» وفّقه لفهمه والعمل بما فیه.
لازم به یادآوری است که مقابلۀ دوم را نیز «محمّد مهدی» (فرزند کسی که مقابلۀ
اوّل را انجام داده) در سال 1084 ق، انجام داده است. همچنین او در این نسخه، حواشی بسیار عالمانهای دارد که بیشتر به نکات تفسیری پرداخته است و با مهر «المهدی من اهتدیت»، مشخص شدهاند. که از نوشتههای او پیداست که از معاصران فیض کاشانی و از شاگردان ملّا خلیل است. وی در پایان آخرین حاشیۀ خود بر کتاب «التوحید»، چنین مینویسد:
ثمّ قوبل ثانیاً سماعاً مع امّ النسخ من قوله: «نحن نرزقکم» إلخ فی حدیث «هشام» إلی الحدیث «العشرین» من الباب الأوّل و من الحدیث «الثامن» من الباب الثالث إلی آخر الکتاب بحضور مصنّفه - دام ظلّه - و سماعه و من الباب الرابع إلی هنا فی غیبته و کان ذلک فی مجالس آخرها یوم الخمیس الیوم الثامن من العشر الأوّل من الشهر الحادی عشر من السنة الرابعة من العشر التاسع من المئة الاُولی من الألف الثانی من الهجرة النبویّة و صلّی اللّه علی محمّد و آله أجمعین» کتبه العبد سنة 1084.
وی بنا بر احتمال بسیار قوی، فرزند علی اصغر بن محمّد یوسف قزوینی است که خود، عالمی فاضل و محقّقی ماهر است و دارای تألیفات فراوانی از جمله، شرح بر کتاب المُجمل ملّا خلیل قزوینی و حواشی بر الشافی ملّا خلیل قزوینی است(1)
. ریاض العلماء، ج 5، ص 192.
که این نسخه، مبنای اصلی این پژوهش قرار گرفته و به عنوان نسخۀ اصل، معرّفی شده است.از جمله ویژگی دیگر آن، حاشیههای عالمانهای است که بر این نسخه دیده میشود. از قبیل:
حاشیۀ «محمّد مهدی» که پیش از این، به آن اشاره شد و با عبارت «کذا فی هامش الأصل» مشخّص شده است.
حاشیۀ میرزا رفیعا نائینی.
1) (1)
حاشیۀ خود مؤلّف.
حاشیهای با نام اختصاری «م ح ق» که محتمل است علامت اختصاری دیگری برای محمّد مهدی قزوینی باشد.
نسخۀ دیگری از این شرح در کتابخانۀ شخصی حجّة الإسلام سید علی اصغر فحول قزوینی (از احفاد مرحوم علّامه سید رضی الدین قزوینی) وجود دارد که در این پژوهش، به عنوان نسخۀ دوم، قرار داده شده و علامت اختصاری «ل» در این تحقیق، نشانگر این نسخه است. از ویژگی این نسخه، آن است که این نسخه را شارح کتاب (ملّا خلیل قزوینی)، به دارندۀ آن هدیه کرده است، چنانچه در ظهر این نسخه آمده است:
هذا الکتاب الشریق قد وهبنی إیّاه العامل العالم قدوة المحدّثین فی عصره و اسوة المتکلّمین و الاُصولیّین المقتفی لآثار الأئمّة المعصومین - سلام اللّه تعالی علیهم أجمعین - شارحه الخلیل الغازی القزوینی بمحروسة قزوین. کتبه العبد فی 6 ذی القعدة، سنة 1079 ه.
از آن جایی که تاریخ مقابلۀ نسخۀ اوّل (یا نسخۀ اصل در این تحقیق)، با نسخۀ مؤلّف، پس از تاریخ کتابت این نسخه بوده است، در نسخۀ اصل، برخی عبارات - که در نسخۀ «ل» نیز وجود دارد -، خط خوردهاند و به جای آن، عبارات دیگری نوشته شده است.
صاحب ریاض العلماء، معتقد است که شارح، در طول مدّت عمر خود، دائماً عبارات و مطالب این دو شرح را تغییر میداده است. از این رو، بین نسخِ مختلف این شرح، اختلافات فراوانی وجود دارد، به گونهای که در مواردی، بین آنچه در ابتدا نگاشته شده و نسخههای بعدی آن، هیچ گونه تناسبی نیست. بر این اساس، برخی از شاگران وی، نظریهها و عبارات سابق را برعبارات لاحق، ترجیح میدادند و عبارات لاحق را در نسخههای خود درج نمیکردند و این امر، سبب بروز اختلافات فراوان
در نُسخ موجود فعلی است. (1)
. همان، ج 2، ص 265.
به طور خلاصه، آنچه که در این تحقیق انجام شده، به قرار زیر است:
مقابلۀ متن الکافی با چندین نسخۀ بسیار معتبر،(2)از جمله: نسخۀ شیخ محمّد صالح مازندرانی (معروف به علّامه سمنانی)، نسخۀ مصحّح شیخ حرّ عاملی، نسخۀ حسین بن عبد الصمد (پدر شیخ بهایی، تاریخ قرائت: 959 ق)، نسخۀ مصحّح سید علی خان مدنی و نسخۀ ملّا فتح اللّه شریف (980 ق) و.... چنانچه بین نسخۀ اصل، اختلافی وجود داشته باشد، در پاورقی، با عبارت: «فی بعض النُسخ» آورده شده است.
مقابلۀ نسخۀ اوّل با نسخۀ «ل». هر جا که عبارتی در نسخۀ «اصل»، وجود نداشته یا خط خورده و در نسخۀ «ل» اضافه شده، با علامت «ل» و هر جا که در نسخۀ «ل» حذف شده، با علامت «ل»، در پاورقی آورده شده است.
اصلاح و ویرایش متن.
اضافه کردن حاشیههای موجود در نُسخ و ویرایش آنها.
شرح برخی از عبارات، با کمک دیگر شروح، از قبیل: شرح اصول الکافی ملّا صالح مازندرانی و الوافی فیض کاشانی و....
استخراج منابع و مآخذ متن، شرح و حواشی.
تغییر شکلی کتاب، از شرح مزجی به وضع موجود، به منظور تسهیل در فهم.
روش بدیعی که در این تحقیق و تصحیح به کار رفته، تغییر شکلی کتاب از شرح
مزجی به صورت متن و پاورقی است. یعنی ابتدا متن الکافی در بالای صفحه، با قلمی درشتتر آورده شده و سپس شرح ملّا خلیل قزوینی بر عبارات الکافی را در میان صفحه آورده و در پاورقی نیز حواشی، مآخذ و منابع و شرح برخی لغات و عبارات، آورده شده است. این روش، به منظور تسهیل در فهمْ انجام شده است. گرچه در راستای این کار، ناگزیر به افزودن برخی عبارات شده که متن را از ابهامْ خارج نماید و این عبارات را در داخل قلّاب قرار داده است. به عنوان نمونه، در شرح مزجی چنین نوشته شده است:
یا هشام من أراد الغَناء، بفتح المعجمه والمدّ و إذا کسر قصر، بلا مال و راحة القلب من الحسد والسلامة فی الدین فلیتضرّع إلی اللّه - عزّ و جلّ - فی مسألته بأن یکمل عقله، إکماله إبقاءه إلی آخر العمر، کما هو أنسب بما بعده من قوله: «یا هشام إنّ اللّه...» إلخ و هو أنسب أیضاً بقوله: فمن عقل: إلخ، حیث لم یقل: «و من کملَ عقله»، قنع بما یکفیه.
در شرح کنونی چنین مرتب شده است:
متن الکافی:
یا هشام! من أرادَ الغناء (1) بلا مال و راحة القلب من الحسد والسلامة فی الدین فلیتضرّع إلی اللّه - عزّ و جلّ - فی مسألته بأن یکمل عقله (2) فمن عقل قنع لما یکفیه (3).
شرح ملّا خلیل:
بفتح المعجمة والمدّ؛ و إذا کسرقصر.
إکماله إبقاءه إلی آخر العمر، کما هو أنسب بما بعده من قوله: «یا هشام إنّ اللّه» إلخ، و هو أنسب أیضاً بقوله:[ «فمن عقل» إلخ حدیث لم یقل: «و من کمل عقله»].
و در ادامۀ این عبارت در پاورقی، اضافه گردیده است:
أضفناها هنا لاستقامة العبارة.
در پایان، امیدواریم که این تحقیق، مورد رضایت خداوند متعال و ائمّۀ اطهار علیهم السلام قرار گرفته باشد و از خداوند، مسئلت داریم که توفیق اتمام در این شرح را مرحمت فرماید، تا قدمی در راه احیای معارف دینی و فرهنگ شیعی برداشته شود و آن، توشهای برای روزی باشد که:«لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» .(1)
. سورۀ شعراء، آیۀ 88-89.
1) (1)
قرآن کریم
الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی (الشیخ المفید)، تحقیق: مؤسسة آل البیت علیهم السلام، قم: کنگرۀ هزارۀ شیخ مفید، 1372 ش.
الذریعة إلی تصانیف الشیعة، محمّد محسن المنزوی (آقا بزرگ الطهرانی)، بیروت:
دار الأضواء، 1403 ق.
الشافی فی شرح الاُصول الکافی، خلیل بن غازی القزوینی، مخطوط.
الصافی فی شرح الاُصول الکافی، خلیل بن غازی القزوینی، لکنهو هند، 1322 ق.
تلامذة العلّامة المجلسی، سید احمد حسینی، قم: خیّام، 1410 ق.
جامع الرواة، محمّد بن علی الغروی الأردبیلی، قم: کتابفروشی محمّدی.
«ده نکته دربارۀ شرح اصول الکافی ملّا صدرا»، رضا استادی، فصلنامۀ علوم حدیث، پاییز 1378 ش.
روضات الجنّات فی أحوال علماء و السادات، محمّد باقر الخوانساری، تحقیق: أسد اللّه إسماعیلیان، قم: مکتبة إسماعیلیان.
ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، میرزا عبد اللّه أفندی الإصفهانی، تحقیق: السیّد أحمد الحسینی، قم: مکتبة آیة اللّه العظمی المرعشی العامّة، 1403 ق.
نهج البلاغة، من کلام الإمام امیر المؤمنین علیه السلام، جمع و تدوین: محمّد بن الحسین الموسوی (الشریف الرضی)، بیروت: مؤسسة الأعلمی.
(1)ناصر صادقیان
جمعآوری احادیث، از امور با اهمّیت است که پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله مورد توجّه علما بوده است. در این میان، کتاب الکافی، مهمترین و قدیمیترین مجموعۀ حدیثی شیعه و صحیح البخاری از مواریث مورد اعتماد اهل سنّت است. در این نوشته، سعی شده است با گزارش از یک پایاننامه در موضوع «بررسی تطبیقی و تحلیلی صحیح البخاری و الکافی»، مسائل حدیثی این دو کتاب، شرح داده شود.
در این گزارش، به موضوعاتی همچون: بیوگرافی کلینی و بخاری، شرایط سیاسی - اجتماعی دوران این دو شخصیت، معرّفی آثار هر دو، دیدگاه علمای اسلامی در مورد این دو شخصیت، معرفی بخشهای مختلف الکافی و صحیح البخاری، بیان نقاط مشترک و نقاط قوّت و ضعف هر کدام در مقایسه با دیگری پرداخته شده و در آخر، به برخی از کاستیها و بایستگیهای این پایاننامه، اشاره شده است.
همانطور که از عنوان آن به دست میآید، مطالب این نوشتار، صرفاً گزارشی است از پایاننامۀ یاد شده، هر چند در پایان گزارش، به تحلیل و توصیف و نقاط قوّت و ضعف
1) (1) . «بررسی تطبیقی و تحلیلی صحیح البخاری و الکافی»، ناصر صادقیان، پایاننامۀ کارشناسی ارشد، رشتۀ علوم قرآنی و حدیث، استاد راهنما: دکتر پرویز رستگارجزی، دانشکدۀ علوم انسانی، دانشگاه کاشان، اردیبهشت 1384 (گزارش و تحلیل: محسن ابراهیمی).
این پایاننامه نیز اشاره شده است.
کلید واژهها: الکافی، صحیح البخاری، حدیث، مشایخ روایت.
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و شهادت یازده جانشین آن حضرت، آخرین خلف صالح رسول خدا صلی الله علیه و آله در فضایی نظامی و خفقان، در حالی متولّد شد که پدر گرامی ایشان، مجبور شد تولّد امام دوازدهم را حتّی از دوستان و یاران نزدیک خود مخفی کند؛ زیرا خلیفۀ عباسی، قابلههایی را مأمور یافتن و تحویل فرزند امام حسنعسکری علیه السلام کرده بود؛ امّا به لطف الهی، امام دوازدهم، دور از چشم عمّال حکومتی، متولّد شد و در پنهان، در دامان مادر بزرگوارش پرورش یافت. امام عصر علیه السلام در پنجسالگی، زمان شهادت پدر بزرگوارش فقط هنگام خواندن نماز، بر جسد مطهّر امام حسن علیه السلام در مقابل دیدگان ظاهری مردم، آشکار شد و به خاطر حفظ جانش از شرّ عمّال حکومت عباسی، به صورت مخفی و تنها با تماس با نمایندگان خاص، فعّالیت میکرد. امام زمان (عج) در مدّت هفتاد سال که در غیبت صغرا بود،(1)
. ر. ک: جلاء العیون (تاریخ چهارده معصوم علیهم السلام)، ص 1001-1003؛ منتخب الأثر، ج 1، ص 277.
به وسیلۀ نواب خاص خود، با دوستداران و شیعیان خود مرتبط شده و احکام خداوند را از این طریق، به تشنگان فقه آل محمّد میرساند. در شرایطی که غیبت ظاهری امام علیه السلام از یک طرف و وجود جوّ فتنه و خفقان از طرف دیگر، باعث شده بود که خلأ احکام دین برای مسلمانانِ تشنۀ فقه محمّد و آل محمّد احساس شود.در همین راستا، علما و فرهیختگان، گامهای مهمّی برداشتند. در فقه شیعه، «کتب اربعه» نوشته شد و در میان اهل سنّت، کتب «صحاح» تنظیم شد.
در میان علمای شیعه، نخستین گام گسترده در حوزۀ گردآوری احادیث
1) (1)
اهل بیت علیهم السلام را مرحوم کلینی برداشت. در میان اهل سنّت نیز اولین گام را بخاری برداشت. دغدغۀ هر دو محدّث، جمعآوری احادیث و جداکردن احادیث صحیح از غیر صحیح بوده است. در اهمّیت این دو اثر، همین بس که اکنون پس از گذشت بیش از دوازده قرن و تألیف آثار متعدّد از طرف هر دو فرقه، هنوز این دو اثر، جایگاه خود را حفظ کردهاند.
آنچه از نظر میگذرانید، گزارشی است از یک پایاننامه که به صورت تطبیقی و تحلیلی، به این دو اثر با ارزش پرداخته است.
این نوشته، از سه بخش تشکیل شده است: در بخش اول، اشارهای شده است به شخصیت کلینی و بخاری و آثار این دو محدّث سرشناس.
در بخش دوم، به گزارش پایاننامه پرداختهایم و بخش پایانی را به مواردی از نقاط قوّت و ضعف پایاننامه اختصاص دادهایم.
قابل ذکر است که اوّلاً بنای ما بر اختصار بوده است؛ ثانیاً، در بخش گزارش، تنها به اختصار مطالب پایاننامه بسنده شده است و از اظهار نظر، چشمپوشی شده است و ثالثاً، در پاورقیها سعی شده است که به خاطر حفظ اختصار، به حداقل آدرسها اکتفا گردد.
نام او محمّد بن یعقوب بن اسحاق، معروف به «کلینی رازی» است. او را به نام «سلسلی بغدادی» هم میشناسند. کنیۀ او «ابوجعفر أعور» است. او متولّد روستای کلین از توابع شهر ری، نزدیک تهران است.
مرحوم کلینی، سالیان زیادی در ری مانْد و در اواخر عمر پربرکت خود به بغداد رفت و در آن جا با ارائۀ کتاب خود، به وعظ و ارشاد مردم آن سامان اقدام کرد.
گرچه زمان ولادت او را به دست نیاوردیم، امّا از لابه لای کتب تاریخی روایی، اینطور به دست میآید که اوایل و یا پیش از غیبت صغرا، متولّد شده است و براساس دو نقل مختلف، در اواخر دوران غیبت صغرا، به سال 328 یا 329 ق، از دنیا رفته است.
در جلسۀ درس او، بزرگان زیادی شرکت میکردند. وی عالمی ژرفاندیش بود که سخنش حکیمانه و متقن بود و از ابدال و زهّاد عصر خود بود. کلینی، در عین زهد و تقوا، مردی عارف به تاریخ و طبقات رجال بود. (1)
. ر. ک: الکافی، ج 1، ص 13.
گرچه مشایخ مرحوم کلینی بیشمارند، امّا متأسّفانه، نام تعدادی اندک از آنها در کتب حدیث و تاریخ آمدهاند. مقدّمۀ الکافی، نام 36 نفر از آنها را آورده است که میتوان به:
احمد بن ادریس اشعری قمی، ابن عقدة، اسحاق بن یعقوب، ابن عامر و... اشاره کرد.(2)در مورد شاگردان و راویان کلینی، باید گفت عدّۀ زیای از او نقل روایت کردهاند که میتوان به: ابن أبی رافع صیمری، محمّد بن أحمد بن سنان، محمّد بن عبد اللّه بن مطلب(3)و... اشاره کرد.
کلینی، شاگردان خاصی هم داشته که از او، اجازۀ روایت داشتهاند، که از جملۀ آنها میتوان به أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد بن عبد اللّه بن قضاعة بن صفوان بن مهران الجمال الصفوانی،(4)اشاره کرد.
از میان علمای شیعه و اهل سنّت، کلینی، معدود شخصیتی است که فریقین، از او هیچ مذمّتی نکردهاند و همگی، او را به توثیق و مدح یاد کردهاند که در اینجا تنها به مواردی اشاره میشود.
شیخ طوسی میگوید:
او عالمی جلیل القدر و عالم به اخبار است.(1)
. ر. ک: الفهرست، ص 210.
ابن طاووس میگوید:
او شیخی است که بر وثاقت او اتّفاق نظر است.(2)
محمّد تقی مجلسی، در مورد او میگوید:
مِثل کلینی، کسی در میان علما وجود ندارد. هر کس در اخبار و کتاب او تدبّر کند، میفهمد که او از طرف حق تعالی، تأیید شده است.(3)
بسیاری از علمای اهل سنّت هم، کلینی را مورد مدح و توثیق قرار دادهاند که از جملۀ آنها میتوان به ابن حجر عسقلانی(4)و ابن اثیر(5)اشاره کرد.
مرحوم کلینی، علاوه بر الکافی، این آثار از او گزارش شده است:
این کتاب، معروف به «کلینی» است و الکافی هم نامیده میشود.
خود میگوید:
وقلت إنّک تحبّ أن یکون عندک کتاب کاف، یجمع فیه جمیع فنون علم الدین...؛(1)
. الکافی، ج 1، ص 24.
دوست داشتم کتابی باشد که در آن، همۀ فنون دین، جمعآوری شده باشد و کفایت کند متعلّم و طالب هدایت را.
مرحوم کلینی، الکافی را در مدت بیست سال نوشت. (2)
همان طور که گفته شد، در میان علمای شیعه، اوّلین قدم برای احیای احکام دین را مرحوم کلینی برداشت. وی با توکّل به خدا و در آن جوّ خفقان و رعب و وحشت، در اقدامی جسورانه، بدیع و باارزش، با جمعآوری احادیث پیامبر و اهل بیت علیهم السلام (خصوصاً احادیث صادقین علیهما السلام) قیام کرد. کلینی برای جمعآوری احادیث، به نقاط مختلف و به شهرهای گوناگون، سفر کرد و از سر زدن به هیچ نقطهای برای گرفتن احادیث، کوتاهی نکرد.
صاحب الکافی، پس از جمعآوری احادیث، به بررسی و دقّت در آنها اقدام کرد و سعی کرد که از میان کلّ احادیثِ جمعآوری شده، احادیث مستند را جدا کند و بقیه را رها سازد. در اهمیت و ارزش کار کلینی، همین بس که اکنون پس از گذشت بیش از دوازده قرن پس از قرآن کریم، الکافی، به عنوان مستندترین و اوّلین کتاب فقهی -
تاریخیِ شیعه شمرده میشود و فقهای عظام، در مقام فتوا، و علما و محقّقان، به روایات آن استناد میکنند.
در مورد وجه تسمیۀ الکافی باید گفت، آنچه که از مقدّمۀ کتاب بهدست میآید، این است که مرحوم کلینی، نامی برای کتاب خود انتخاب نکرده است و ظاهراً علمای پس از او، با استفاده از مقدمۀ خودِ کتاب، این نام را برای آن برگزیدهاند. البته برخی دیگر معتقدند که کتاب مرحوم کلینی، پس از تدوین، بر حضرت حجّة (عج) عرضه شده و امام زمان علیه السلام در مورد آن فرموده است: «کاف لشیعتنا» و از آن جا این نام برای کتاب انتخاب شده است.(1)
. ر. ک: همان، ص 24-25.
البته برای عقیدۀ دوم، تاکنون، مستند تاریخی، علمی و متقن، به دست نیامده است.به هر حال، در انتساب این کتاب به مرحوم کلینی، هیچگونه شکّ و شبههای وجود ندارد.
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله علمای فریقین، در فکر احیای احکام دین بودند و اهل سنّت از همان سالهای اولیۀ پس از رسول خدا، خلأ نشر احکام دین را احساس کردند. لذا به فکر جمعآوری احادیث پیامبر افتادند. در این بین، اوّلین کسی که به طور گسترده، بدین کار اقدام کرد، بخاری بود. این کتاب، پس از خود، توانست مرجع مهم و انگیزهای برای تدوین مجامع حدیثی دیگر شود.
ابوعبد اللّه محمّد بن اسماعیل بن ابراهیم بن المغیرة بن بردزبه، معروف به بخاری، در سال 194 ق، در شهر بخارا متولّد شد. بخاری، از نظر اقتصادی، وضعیت خوبی داشت. همین غنای اقتصادی، او را کمک کرد تا بتواند به جمعآوری احادیث اقدام
1) (1)
کند. بخاری برای جمعآوری روایات، به نقاطی همچون عراق، حجاز، شام، مصر و شهرهایی چون خراسان مسافرت کرد تا بتواند احادیث را از مشایخ بشنود و آنها را در اثر خود، گردآوری کند. بخاری در سال 256 ق، از دنیا رفت. (1)
. ر. ک: صحیح البخاری، ج 1، ص 6-8.
به گفتۀ علمای اهل سنّت، روایات رسول گرامی اسلام تا سال 160 ق، جمعآوری نشده است و از آن تاریخ به بعد، بزرگان اهل سنّت، به فکر جمعآوری روایات پیامبر صلی الله علیه و آله افتادند. طبیعی است که این مدّت طولانی، باعث شود که تشخیص روایات صحیح از غیر صحیح، امری مشکل باشد. به همین جهت، بزرگان اهل سنّت، متوجّه شدند که روایات مجعول زیادی به عنوان روایات پیامبر اکرم، در میان مسلمانان، منتشر شده است. لذا به فکر جدا کردن روایات صحیح از ناصحیح افتادند.
در این بین، بخاری، نخستین کسی بود که به این کار بزرگ اقدام کرد؛(2)امّا از آن جا که دوران تدوین حدیث، دوران طفولیت خود را طی میکرد و شرایط فرهنگی و دینی، نوعی تقابل را ایجاد میکرد، مبنا و روش او برای جدا کردن روایات صحیح از غیر صحیح، مورد تأمّل و مناقشه قرار گرفت. برای روشن شدن این مسئله، به مبانی بخاری برای شناخت روایات صحیح اشارهای میکنیم.
چه باید کرد؟! آیاتی که برخی را فاسق دانسته،(1)
.«إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا» (سورۀ حجرات، آیۀ 9).
برخی را لعن کرده(2)و عدّهای را منافق قلمداد کرده و آنها را نکوهش کرده است!(3)آیا کسانی که در اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، از صحابۀ رسول خدا نبودند؟ آیا چنین اصلی را میتوان پیریزی کرد؟بخاری در جایی، مبنای توثیق روایت را در اتّصال به یکی از صحابه میداند و در جایی دیگر، مبنا در این است که به ابن راهویه برسد و در جایی دیگر، مدعی شده که خودش روایات مستند از غیر مستند را تفکیک کرده است.(4)طبق این بیانات، مبنای بخاری در تفکیک صحیح از غیر صحیح، روشن نشده است.
160.4 نفر از چهارصد نفر مشایخ بخاری، به ضعف یا ضعیف بودن، متّهم هستند.
این نکته، مورد نقد کسانی قرار گرفته و ابن حجر عسقلانی، آن را نقل کرده است.(7)5. بخاری، با اعتماد به حافظۀ خود، روایاتی که میشنیده، فوراً یادداشت نمیکرده است. به عنوان مثال، والی شهر بخاری چنین میگوید:
1) (1)
2) (2) .«وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» (سورۀ توبه، آیۀ 60).
3) (3) .«إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دِینُهُمْ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ» (سورۀ انفال، آیۀ 49).
4) (4) . صحیح البخاری، ج 1، ص 7-10.
5) (5) . ر. ک: الإمام البخاری، ص 90 (به نقل از تاریخ بغداد، ج 2، ص 14).
6) (6) . ر. ک: فتح الباری، ص 488؛ صحیح البخاری، ج 1، ص 23.
7) (7) . فتح الباری، ص 16.
روزی محمّد بن اسماعیل، به من گفت که چه بسیاری احادیثی است که من آنها را در بصره شنیدهام؛ امّا در شام، آن را مینویسم. من (والی بخاری) به او گفتم: در این صورت، آیا کلّ روایت را مینویسی یا بخشی از آن را؟ بخاری (در مقابل این سخن من) سکوت کرد.(1)
. همان، ص 22.
چگونه میتوان با این فاصلۀ تاریخی، دقیقاً مطالب را یادداشت کرد و تا چه اندازه، به دقّت در نقل سند و عبارات، اعتماد کرد؟
بَنای این شهر، برمیگردد به حضرت شیث بن آدم و پس از آن، توسط هوشنگ
پیشدادی، عمارت آن را اضافه کرد و منوچهر بن ایرج، آن را بازسازی نموده، و پس از ویرانی مهدی عباسی، دوباره احیا کرد. (1)
. ریاض السیاحة، ص 699.
شهر ری، در زمان خلیفۀ دوم، توسّط عمّار بن یاسر، به دست مسلمانان فتح شد.(2)در دورۀ اسلامی، دنیاپرستان برای دستیابی به حکومت این شهر، چه جنایتها که مرتکب نشدند که میتوان به جنایات عمر بن سعد و شمر در حادثۀ کربلا اشاره کرد.(3)در این شهر، حوادثی بسیار تلخْ اتفاق افتاده و فراز و نشیبهای فراوانی پیدا کرده و همواره در میان حکومتگران، دست به دست میگشته است. به عنوان نمونه، در سال 256 ق، «اساتکین» بر ری غلبه کرد و در سال 275 ق، احمد بن حسن مادرانی و در سال 289 ق، به دست خاندان «مهران» افتاد و در سال 295 ق، احمد بن اسماعیل، بر آن شهر حاکم شد.(4)در سال 304 ق، یوسف بن أبی الساج، بر ری حاکم شد و در سال 307 ق، مونس خادم، آن را فتح کرد(5)و در سال 323 ق، وشمگیر، بر آن دست یافت.(6)از آن زمان، این روال ادامه یافت تا جایی که به دولتهای مرکزی انجامید، مانند دولت صفویه و سپس دولتهای بعد.
ری، قبل از اسلام، شهر مقدّس زرتشتیان بوده است و در دورۀ اسلامی، به خاطر این
1) (1)
2) (2) . فتوح البلدان، ص 76.
3) (3) . ر. ک: أحسن التقاسیم فی معرفة الأقالیم، ج 2، ص 574.
4) (4) . ر. ک: تاریخ طبری، ج 15، ص 6485؛ الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 4465؛ معجم البلدان، ج 3، ص 137؛ ری باستان، ص 143؛ زین الأخبار، ص 16.
5) (5) . ر. ک: الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 4681.
6) (6) . ر. ک: ری باستان، ص 149.
که بر سر راه عبور کاروانها بوده است، پیشرفتهای علمی زیادی کرد. در کتب تاریخی، از کتابخانههای بزرگی در این شهر یاد میشود. مثلاً در قرن چهارم، دانشمندان آن، علوم مختلفی همچون: طب، نجوم، حکمت، کلام و فقه میآموختند و مورد تجلیل قرار گرفتند.(1)
. حبیب السیر، ج 2، ص 430.
در قرن دهم هجری، از کتابخانهای در این شهر یاد میشود که معادل همۀ کتابخانههای اروپا بوده است.(2)از نظر مذهبی، تا قبل از آشنایی مردم این سامان با مذهب شیعه، اهالی این دیار، اکثراً اهل سنّت بودند و پس از اختلاف در مذهب حنفی و شافعی و ورود مذهب تشیّع به این شهر، شیعه هم برای خود، طرفدارانی پیدا کرد.(3)ری، در قرن سوم و چهارم، از شهرهای مهم شیعهنشین ایران بوده است. ابودلف در الرسالة الثانیة، ظهور تشیّع را پیش از سال 125 ق، میداند و از زمان امام محمّد باقر علیه السلام جمعیت شیعیان ری، رو به فزونی یافت.(4)به هر حال، میتوان گفت که ری، موطن مذاهب اسلامیای چون: حنفی، شافعی و شیعه بوده است. (5)مردم ری، چه قبل از اسلام و چه بعد از آن، به دفعات، گرفتار خشم طبیعت قرار گرفتهاند، به طور مثال، سالهای 236، 241 و 249 ق،(6)زلزلۀ مهیبی در این شهر رخ
داد. در سال 342 ق، بیماری وبا، غافلگیرشان کرد.(1)
. الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 309 و ج 9، ص 4141 و 4186.
در این میان، دو حادثۀ مهم اتفاق افتاد.یک. سال 280 ق، خشکسالی شد که آب، با قیمت گزاف، خرید وفروشمیشد.(2)دو. سال 281 ق، باز خشکسالی شد که میگویند آب، فرو نشسته بود. (3)
ری، از سرزمینهای سرسبز و حاصلخیز با وسعت زیاد و جمعیت فراوان بود و در مسیر کاروانهای تجاری قرار داشت. به گفتۀ برخی از مورّخان، پس از اسلام، جنگهای فرقهای و مذهبی و نزاعهای داخلی، این شهر را به ویرانه تبدیل کرد(4)و همین جنگها باعث خرابی، ناامنی و مسائلی این چنینی شدند.
شهر بغداد را منصور (دومین خلیفۀ عباسی) در سال 145 ق، پیریزی کرد. نام او را «دار السلام» گذاشتند؛ چرا که منصور، وقتی به قرآن تفأل زد، این آیۀ شریفه آمد:
«وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ»5 و این شهر را مرکز جدید برای حکّام عباسی قرار دادند. (5)
معتمد عباسی در سال 256 ق، معتضد 279 ق، مکتفی باللّه 289 ق، قاهر باللّه 320 ق، و رافعی باللّه 322 ق، بر بغداد، حکمرانی کردند. (1)
. ر. ک: همان، ص 75-101.
با پیریزی شهر بغداد و قرار دادن آن به عنوان مرکز خلافت، رفت و آمد از نقاط مختلف و از ادیان گوناگون به این شهر، گسترش یافت. همین تردّدها، باعث رونق و پیشرفت این شهر شد، به طوری که بغداد، به نقطۀ عطفی در تاریخ اسلام به شمار میآید. برخی چون هارون الرشید، با ساختن مراکز علمی و دعوت و ارتباط با دانشمندان مختلف، در شکوفایی این شهر، سهم بزرگی داشتند.
از نظر مذهبی هم باید گفت که شهر بغداد، به مرکز تجمّع مذاهب، ادیان و حتّی نژادهای مختلف تبدیل شد، چنان که مذاهبی چون: شیعه، اهل سنّت (حنبلی، مالکی، اشعری، معتزلی، نجاری، حنفی) و غلاة و ادیانی چون: یهود و مسیحیت، در این شهر طرفدارانی داشتند. البته اکثریت با شیعیان و حنبلیان بود.(2)شهر بغداد و کشور عراق، مرکز حضور و موطن قدمای شیعه است که از جملۀ آنها میتوان به شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی اشاره کرد. (3)
سابقۀ حضور شیعیان در شهر بغداد، احتمالاً به قبل از بنای این شهر بر میگردد؛ چرا که سلمان فارسی - که جزو اوّلین شیعیان است -، در سال 16 هجری و در فتح عراق و شهر مدائن، حضور داشت.(4)وی از طرف سعد بن ابی وقّاص و سپس از طرف عمر،
حکومت نواهی اطراف آن (همچون مدائن و محلۀ کوخ بغداد) را به عهده گرفت.(1)
. مروّج الذهب، ج 1، ص 3 و 6.
سلمان فارسی، در مدّت زمانی که حاکم این مناطق بود، به نشر فضایل امیرمؤمنان و اهل بیت علیهم السلام اقدام کرد.(2)ظاهراً گسترش تشیّع در این مناطق و نواحیای که بعدها جزو شهر بغداد شد، در اثر زحمات سلمان فارسی بوده است. ائمّه علیهم السلام هم بعضاً در این شهر حضور داشتهاند. (3)شهر بغداد، از همان زمان تأسیس، دچار حوادث طبیعی زیادی شد و قربانیان زیادی به همراه داشت که از جمله میتوان به طغیان رودخانه در سال 270 ق،(4)و آتشسوزی در سالهای 293، 303، 315، 319 و 324 ق،(5)اشاره کرد. همین طور زلزله در سال 268 ق، و گرانی سالهای 260، 266 ق و... نیز قابل توجّهاند. (6)
خلفای عبّاسی، تا قبل از آن که به قدرت برسند، سنگ دفاع از اهل بیت علیهم السلام را به سینه میزدند و با عنوان «رضای آل محمّد» علیه بنی امیّه، قیام میکردند؛ امّا همینکه بنی امیّه شکست خوردند، بزرگترین خطر را از ناحیۀ ائمّه علیهم السلام و پیروانشان میدانستند،
لذا ظلم و ستم پیشه کردند و از هیچ جنایتی دربارۀ آنان کوتاهی نکردند.(1)
. مقاتل الطالبیین، ص 599.
نمونههایی از این جنایتها را بیان میکنیم:سفّاح، از همان روزهای اوّل حکومت خود برای بنی الحسن، جاسوس معیّن میکند.(2)منصور، میان علویان و عبّاسیان اختلاف میاندازد.(3)وی به کشتن بسیاری از علویان دستور میدهد و خود به قتل بیش از هزار تن از ذرّیۀ زهرا علیها السلام اعتراف میکند.(4)همچنین وی اوّلین ویرانکنندۀ مرقد مطهّر امام حسین علیه السلام بود.(5)مأمون برای حفظ حکومت خود و نظارت بر امور، امام رضا علیه السلام را به زور، ولیعهد خود کرد.(6)متوکّل، کینۀ خود را از طریق تخریب مرقد مطهّر امام حسین علیه السلام ابراز کرد. وی دستور داد تا در آن مکان مقدّس، کشاورزی کنند و سپس در آن حوالی، آبْ روان کرد و مأمورانی را برای دستگیری زائران مرقد ویران شدۀ امام علیه السلام گماشت تا از زیارت مرقد ائمّه علیهم السلام جلوگیری کنند.(7)معتمد عباسی هم امام عسکری علیه السلام را تحت نظر قرار داد و سرانجام، آن حضرت را به شهادت رسانْد.
از آن جا که حیات کلینی و تألیف الکافی در دورۀ غیبت انجام گرفته، اندکی دربارۀ آن سخن میگوییم. این دوره، از شهادت امام عسکری علیه السلام آغاز میشود و پایان آن، درگذشت آخرین نائب(8)خاص امام زمان (عج) است. از ویژگیهای این دوره،
1) (1)
2) (2) . العقد الفرید، ج 5، ص 74.
3) (3) . تاریخ الخلفاء، ص 261.
4) (4) . زندگی سیاسی هشتمین امام حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام، ص 55.
5) (5) . تاریخ کربلا و حائر حسینی، ص 137.
6) (6) . ر. ک: مسند الامام الرضا علیه السلام، ج 1، ص 96.
7) (7) . ر. ک: مجمل التواریخ و القصص، ص 360؛ مقاتل الطالبیین، ص 589.
8) (8) . اسامی نواب خاصّ امام عصر علیه السلام عبارتاند از: عثمان بن سعید، محمّد بن عثمان بن سعید، حسین بن روح، علی بن محمّد سمری است. ر. ک: الغیبة، شیخ طوسی، ص 353-396.
میتوان به این موارد اشاره کرد:
یک. ضعف و ناتوانی دستگاه خلافت؛
دو. تسلّط و نفوذ و انجام دادن عزل و نصبها در دستگاه خلافت؛
سه. کمرنگ شدن انقلاب علویان؛
چهار. اختلاف و تشتّت شیعیان؛
پنج. ادامۀ ظلم و ستم به شیعیان.(1)
. ر. ک: زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان بغداد، ص 100-101.
در این دوره، ظلم همچنان ادامه داشت، به طوری که پس از شهادت امام عسکری علیه السلام معتمد و معتضد (دو خلیفۀ عباسی)، به شدّت، شیعیان را تحت نظر داشتند و شیعیان غیر قرامطه را به راحتی محکوم میکردند.(2)در این دوره، تنها چیزی که باعث ادامۀ حیات شیعه شد، «تقیّه» بود که به دستور امام دوازدهم علیه السلام رعایت میشده است. (3)دودمان مرحوم کلینی، از چهرههای علم و ادب بودهاند که از جمله میتوان به پدر وی (یعقوب بن اسحاق) اشاره کرد. مادر وی هم از خاندان اهل فضل بوده است؛ چرا که محمّد بن ابراهیم، از این خاندان است.(4)دانشمندان، در مورد ویژگیهای شخصی کلینی، سخنی ندارند، جز شیخ طوسی،
که او را «ابو جعفر اعور» مینامد. (1)
. همان، ص 439.
سال ولادت مرحوم کلینی، معلوم نیست؛ امّا میتوان گفت که حدود اواخر عمر شریف امام عسکری و یا اوایل غیبت صغرا متولّد شده است. مکان ولادت او روستای «کلین» بوده است. کلین (از توابع شهر ری)، در 38 کیلومتری ری(2)و در پنج کیلومتری حسنآباد تهران واقع شده است.
منطقۀ ری، به دلیل شرایط فرهنگی و اجتماعی، آمادگی پرورش شخصیتهای بسیاری داشته و از این منطقه، چهرههای بزرگی برخاستهاند که از آن جمله میتوان به: ابوحاتم رازی، ابو الفتوح رازی و فخر الدین رازی، اشاره کرد. (3)
مرحوم کلینی برای کسب علم و دانش و نشر علوم خود، به نقاط مختلف از جمله: قم، دمشق و عراق مسافرت کرد.
کلینی در قم از محضر علی بن ابراهیم قمی،(4)بهره میبرد و در دمشق از ابو حسین محمّد بن علی جعفری سمرقندی و محمّد بن احمد خفاف نیشابوری و... نقل حدیث میکند.(5)کلینی، ظاهراً در اواخر عمر، به عراق میرود و در آن جا به اخذ و نشر حدیث اقدام میکند و کتاب خود را به علمای آن دیار عرضه مینماید.
مرحوم کلینی، اساتید و مشایخ زیادی داشته است که در بغداد، قم و... از آنها بهره برده و یا نقل حدیث کرده است.(1)
. همان جا.
در کتاب الکافی، 15339 حدیث وجود دارد. بررسی این اسناد، نشان میدهد که کلینی، روایات خود را مجموعاً از 34 نفر نقل کرده است. لکن از مجموع روایات فوق، 15284 حدیث را فقط از هشت نفر نقل کرده است.(2)این مشایخ هشتگانه - که 99 درصد احادیث الکافی را نقل کردهاند، به ترتیب کثرت روایت، عبارتاند از:محمّد بن اسماعیل (با 758 روایت)؛ 6. حمید بن زیاد (با 450 روایت)؛ 7. احمد بن ادریس (با 154 روایت)؛ 8. علی بن محمّد (با 76 روایت).(3)این آمار، فقط مربوط به روایاتی است که با عنوان مشایخ کلینی در کتاب الکافی
است، نه کلّ روایات الکافی. از مشایخ دیگر کلینی میتوان به ابوبکر حبّال،(4)احمد بن عبد اللّه بن امیّة،(5)ابو العبّاس، و احمد بن محمّد بن سعید بن عبد الرحمان همدانی (ابن عقده)(6)اشاره کرد.
مرحوم کلینی، با این که از تلاشگران مذهب در عصر خود بوده و ریاست فقه امامیه را
به عهده داشته است، امّا از اسامی شاگردان او در ری، نامی در کتب تاریخی نیامده است. به هر حال، کلینی در ری، مرجع فتوا و حدیث بوده است و این نکته میتواند بدین معنا باشد که در ری، شاگردان زیادی داشته است.
برعکس ری، اسامی شاگردان وی در کوفه و بغداد، در تاریخ آمده است؛ چرا که در آن جا هم درس و بحث داشته است. نجاشی، از خواندن کتاب الکافی در بغداد خبر میدهد.(1)
. رجال النجاشی، ص 377.
از شاگردان وی در آن دیار میتوان به: ابی رافع صیمری،(2)احمد بن حسین عطّار(3)و احمد بن احمد کاتب کوفی،(4)اشاره کرد.مرحوم کلینی، بجز کتاب الکافی، تألیفات دیگری هم داشته است که در طول تاریخ، از بین رفتهاند و علما و دانشمندان، نام کتابها را در کتب خود آوردهاند و محدّثان، با خواندن این کتابها بر مشایخ خود، اجازۀ نقل، دریافت میکردند. اسامی این کتابها عبارتاند از: کتاب تفسیر الرؤیا؛(5)کتاب الرجال؛(6)کتاب الردّ علی القرامطة؛(7)کتاب الرسائل(8)(رسائل الائمّة)؛(9)کتاب ماقیل فی الائمّة من الشعر.(10)
اثری از این کتابها در دست نیست و گویا همۀ آنها نابود شدهاند.
در مورد سال فوت مرحوم کلینی، دو نقل است: عدّهای همچون نجاشی، معتقدند که کلینی در سال 329 ق(1)
. همان، ص 377.
از دنیا رفت و برخی چون شیخ طوسی، عقیده دارند که کلینی در سال 328 ق،(2)(یعنی سال فوت آخرین نائب خاص امام عصر علیه السلام) از دنیا رفته است. کلینی، نه تنها حیاتش منشأ خیر و برکت بود، بلکه مرقد او هم باعث سرافرازی شیعه بود. شیخ طوسی، نقل میکند که: یکی از حکّام ناصبی، تصمیم میگیرد به بهانۀ آگاهی از سالم یا ناسالم بودن جسد مطهّر امام هفتم علیه السلام مرقد امام علیه السلام را تخریب کند و فاجعهای دیگر در تاریخ تشیّع بیافریند. با درایت و تدبیر یکی از علمای شیعه، قبول میکند که اوّل، مقبرۀ مرحوم کلینی - که به عنوان یکی از علمای شیعه شناخته میشده - تخریب شود و وقتی که جسد مرحوم کلینی را به صورت پودر شده بیابند، به سراغ مرقد مطهّر امام علیه السلام بروند؛ امّا پس از تخریب مرقد مطهّر مرحوم کلینی، در کمال ناباوری، جسد مرحوم کلینی را سالم یافتند.این کرامت مرحوم کلینی، باعث شد که آن حاکم ناصبی، نه تنها از توهین به ساحت مقدّس امام علیه السلام دست بردارد، بلکه دستور داد که بر مرقد مرحوم کلینی، قبّهای بسازند.(3)مرقد مرحوم کلینی، در دروازۀ کوفه بوده و مورد عنایت و توجّه خاص و عام قرار میگیرد. (4)
اگر در مورد مرحوم کلینی بگوییم که این محدّث و فقیه، از وثاقت کامل نزد همۀ
مذاهب، برخوردار بوده است، سخنی به گزاف نگفتهایم؛ چرا که دربارۀ او، جز مدح و تحسین، سخنی نگفتهاند. به این چند نمونه دقّت کنید.
نجاشی چنین میگوید:
استاد برجستۀ اصحاب ما به روزگار خویش در ری و موثّقترین مردم در حدیث گزاری.(1)
. رجال النجاشی، ص 377.
شیخ طوسی میگوید:
فردی والاقدر آشنا به روایات و صاحب تألیفات زیاد.(2)
فردی مورد وثوق و دانا به روایات.(3)
از علمای اهل سنّت، ذهبی دربارۀ او میگوید:
شیخ شیعه، عالم امامیه و صاحب تصانیف.(4)
گفتیم که تألیف اصلی و بارز و تنها کتاب بر جای مانده از مرحوم کلینی، الکافی است.
الکافی، از قدیمیترین کتب حدیثی شیعه است.
در مورد انگیزۀ تألیف این کتاب باید گفت که ظاهراً دو دلیل داشته است:
یک. تقاضای یکی از دوستان مرحوم کلینی در خارج از ری.
دو. وجود اختلاف و تضاد بین روایات در زمان مرحوم کلینی و سختی تفکیک احادیث صحیح از ناصحیح.
کلینی خود در این باره چنین میگوید:
شما متذکّر شدهای که بعضی از امور، برایتان مشکل ساز شده، به طوری که نمیتوانی حقیقت آن را بفهمی؛ زیرا در مورد آن امور، روایات مختلفی وجود دارد و اختلاف روایت نیز، خود علل و اسباب مختلفی دارد و ضمناً نوشته بودی که در حوزۀ تو، دانشمندی وجود ندارد که به دانش او اعتماد کنی و با او به مباحثه و مذاکرۀ علمی و بررسی حدیث بنشینی.(1)
. الکافی، ج 1، ص 5-9.
گرچه شواهدی همچون: وجود رجال علم و ادب در بغداد، وجود وکلای امام عصر علیه السلام در بغداد، پایتخت بودن بغداد، ساکن بودن مرحوم کلینی در بغداد، شهرت به سلسلی، وجود کتابخانههای بزرگ در بغداد،(2)میتوانند دلایلی بر تألیف کتاب در این شهر باشند، امّا قول صحیحتر، این است که مرحوم کلینی، کتاب خود را در ری جمعآوری کرده است؛ چرا که نجاشی، او را موثّقترین رجال ری میداند(3)و علّامه حلی، او را عالیترین مرجع فتوا میداند،(4)و این تعبیرها میتواند ناظر به ری باشد؛ زیرا بحث مرجعیت کلینی، در ری بوده است.
نجاشی، کتاب کلینی را به کلینی میشناسد؛(5)امّا اکثریت علما، نام او را الکافی
1) (1)
2) (2) . ر. ک: الوافی بالوفیات، ج 3، ص 226.
3) (3) . ر. ک: رجال النجاشی، ص 377.
4) (4) . ر. ک: خلاصة الأقوال فی معرفة الرجال، ص 245. نکتۀ قابل توجّه این است که دلیلهای نویسنده، قابلخدشه است؛ چرا که توثیق و تمجید از کلینی و حتّی مرجع فتوا بودن او، دلیل بر سکونت و حضور کلینی در ری است و دلیل بر این نیست که الکافی را هم در ری نوشته است. همان طور که پنج دلیل ذکر شده از طرف مقابل، حداکثر این را میرساند که کلینی، مدّتی از عمر شریفش را در بغداد بوده است.
5) (5) . رجال النجاشی، ص 161.
میدانند.(1)
. الفهرست، شیخ طوسی، ص 161.
از لابهلای اوراق کتاب، دلیلی بر این که کلینی، این نام را برای کتاب خود انتخاب کرده، یافت نشد و علمای پس از او، این نام را برای کتاب کلینی انتخاب کردهاند. برای این انتخاب نیز دو دلیل ذکر میکنند:یک. از مقدمۀ کتاب، استفاده کردهاند. در مقدمۀ کتاب چنین آمده است:
و قلت: إنک تحبّ أن یکون عندک کتاب کاف یجمع فیه من جمیع الفنون.(2)
دو. گفته شده است که کتاب الکافی، بر حضرت مهدی علیه السلام عرضه شده است و آن حضرت، در مورد آن فرموده است: «هذا کاف لشیعتنا»(3)و این سخن امام علیه السلام، باعث انتخاب این نام شده است.
گرچه برای مورد دوم، مدرک و مستندی معتبر، به دست نیامده است، امّا دلیل اوّل، میتواند دلیل مناسبی برای انتخاب این نام باشد.
کلینی، مشایخ زیادی داشته است و از اساتید برجستۀ او، میتوان از علی بن ابراهیم قمی و محمّد بن یحیی یاد کرد و تعبیر «حدّثنی»، گویای استفادۀ حضوری از این دو استاد است.(4)همچنین از تعبیر «قال»، میتوان این طور استفاده کرد؛ زیرا وی با تعبیر «قال»، به نقل حدیث از مشایخ خود میپردازد،(5)که نشانۀ اجازه یا مناوله(6)است. معلّق
بودن سند برخی روایات و استفاده از تعبیر: «قال الفضل» و «قال یونس»، گویای این است که کلینی، در نقل این گونه مطالب، مستقیماً از کتب این دو نفر استفاده کرده است(1)
. الکافی، ج 7، ص 90، 98، 105، 108 و 115.
و وقتی برخی مصنّفات و اصول، در اختیار شیخ طوسی و شیخ مفید بوده، نمیتوان گفت که کلینی، این اصول را در اختیار نداشته است.مدّت تألیف الکافی، بیست سال بوده است. در مورد تعداد روایات آن باید گفت که نقلهای مختلف وجود دارد، مثلاً شهید ثانی، تعداد آنها را 16121 میداند. به هر حال، با توجّه به نسخهها، اقوال و شمارشهای مختلف، از 16121 تا 16199 حدیثْ نقل شده است.
هرچند در عصر کلینی، تقسیمبندی کیفیت حدیثْ مرسوم نبوده و اصطلاحات حدیثی چهارگانه، بعدها رایج شده است، امّا میتوان از نظر تقسیمبندی احادیث، آنها را به شرح زیر تقسیم کرد:
صحیح: 5072 حدیث؛ حسن: 144 حدیث؛ موثّق: 118 حدیث؛ قوی: 302 حدیث؛ ضعیف: 9485 حدیث. (2)
در مورد بخشهای مختلفِ کتاب، الکافی به سه قسمتِ: اصول، فروع و روضه، تقسیم میشود. اصول، مباحث اعتقادی، فروع، مسائل فرعیِ فقهی، و روضه، احادیث خارج از دو موضوع قبل را بررسی کرده است. جالب این که انتخاب نام «روضه» برای این احادیث، ابداع مرحوم کلینی است؛ چون قبل از او - جز ابو العبّاس مبرد در نحو -، کسی این نام را انتخاب نکرده است.
تعداد کتابهایی که در این سه بخش آمده، طبق نقل نجاشی و شیخ طوسی، سی کتاب است. (1)
. الفهرست، شیخ طوسی، ص 161.
بر کتاب الکافی، 24 حاشیه نوشته شده است که از جملۀ آنها میتوان به این حواشی اشاره کرد:
یک. حاشیۀ امیر محمّد باقر بن محمّد حسینی استرآبادی، مشهور به میرداماد.(2)
دو. حاشیۀ محمّد باقر مجلسی (صاحب بحار الأنوار)(3)با نام مرآة العقول.
سه. حاشیۀ امیر رفیع الدین محمّد بن حیدر حسینی طباطبایی نایینی (استاد علّامه مجلسی و شیخ حرّ عاملی).(4)
چهار. حاشیۀ علی اکبر غفاری (این حاشیه، کل کتاب را در بر میگیرد).
البته افزون بر حواشی، شروح بسیاری نگاشته شده است، مانند: الوافی فیض کاشانی و شرح اصول الکافی ملّا صالح مازندرانی.
از نظر علما، کتاب الکافی، در ضبط و اتقان، از دیگر اصول و کتب حدیثی، برتر است.
شیخ مفید میگوید:
الکافی، از بزرگترین کتب شیعه و سودمندترین آنهاست.(5)
علّامه مجلسی، معتقد است:
الکافی، جامعترین و بهترین تألیفات شیعه است و در میان فرقۀ نجاتیه، بزرگترین کتاب به حساب میآید.(1)
. مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج 1، ص 3.
فیض کاشانی دربارۀ الکافی میگوید:
الکافی، شریفترین، مطمئنترین، کاملترین و جامعترین کتب حدیثی است، به این علّت که شامل اخبار اصول است و از زیادیها، و عیب و نقص، خالی است.(2)
در این جا به سیر تاریخی و شرایط سیاسی - اجتماعی دوران حیات بخاری میپردازیم.
بنای اولیۀ این شهر، به افراسیاب برمیگردد.(3)در دورانهای مختلف تاریخ، شاهان بسیاری برای دستیابی به این شهر، جنگهای خونینی به راه انداختند. یکبار سپاه عبید اللّه بن زیاد، با وحشیگری و خشونت به آن جا حمله کرد و سرانجام، قتیبة بن مسلم باهلی، شهر را به سال 89 ق، تسخیر کرد.(4)در مورد حکّام بخارا باید گفت که فقط در سال 261 ق، به زیر فرمان سامانیان درآمد؛(5)زیرا اوّلاً تابعیت کامل و نهایی ماوراء النهر، از حکومت اسلامی در این عهد بود و ثانیاً اوّلین فرمانروایان سامانی، سمرقند را به عنوان مرکز حکومت خود
انتخاب کردند و توجّه چندانی به بخارا نداشتند.
در مورد خلفای عبّاسی معاصر بخاری، باید گفت که محمّد امین، فرزند هارون الرشید (ششمین خلیفۀ عباسی) در سال 198 ق، اوّلین خلیفۀ هم زمان بخاری است و پس از او، به ترتیب: مأمون، معتصم، واثق، متوکّل، منتصر، مستعین باللّه، معتز، المهتدی، و احمد بن متوکّل. (1)
. تاریخ ایران از ظهور تا سقوط بغداد، ص 149-164.
2. علم و فرهنگدر مورد تاریخ بخارا، اطّلاعات چندانی در دست نیست، در عین حال، بهترین کتاب در این مورد، تاریخ بخارا، نوشتۀ نرشخی است. بخارا، از بهترین و خوشآب و هواترین شهرهای ماوراء النهر محسوب میشود و در داشتن دانشمندان و علما، معروف بوده است. از جمله دولتها و افرادی که در رواج علم در این شهر، نقشی اساسی داشتند، دولت ساسانیان و ابو حفص احمد بن حفص بخاری است. (2)3. مذهب
پیش از ورود اسلام به بخارا، اکثر مردم آن دیار، زردشتی و بتپرست بودند، گرچه ادیانی چون مسیحیت و یهود هم طرفدارانی داشتند. در دورۀ اسلامی، حکّام مستبد و بیمنطق، با خشونت و زور شمشیر، به دفعات خواستند که مردم این دیار را مسلمان کنند؛ امّا مردم، به ظاهر، اسلام میآوردند و در باطن، بتپرست بودند.(3)در قرن سوم هجری، با تلاش «ابوحفص»، مردم، به مذهب حنفی گرایش پیدا کردند(4)و به او لقب «قبّة الإسلام» دادند و پس از او فرزندان و خاندانش، راه ابوحفص
را ادامه دادند، به طوری که بخارا به مرکزی برای مذهب حنفی در شرق تبدیل شد.(1)
. ر. ک: همان جا؛ سیر أعلام النبلاء، ج 10، ص 157 و ج 9، ص 134.
بعد از مذهب حنفی، شافعی،(2)از پُرطرفدارترین مذاهب بود.در دیگر بلاد اسلامی، مذاهبی چون: اوزاعی، حسن بصری، ابن عُیَینه، ابن أبی ذؤیب، سفیان ثوری، ابن أبی داوود، لیث بن سعد و... به مرور زمان، طرفدارانی پیدا کردند. علّت اصلی گسترش این مذاهب، خواست قدرت حاکم و دفاع از این تشتّت مذاهب بوده است.
به عنوان نمونه، ابن ذؤیب، با این که از مالکْ داناتر بود، ولی مذهب او کمرنگ شد و مالک، چون به دستگاه حکومتْ نزدیک بود، مذهب او گسترش پیدا کرد. (3)
زمان و زادگاه بخاری، دقیقاً معلوم نیست. گویا وی در روز جمعه، سیزدهم شوّال سال 194 ق، بعد از نماز روز جمعه، در شهر بخارا متولّد شده است. (4)2. ویژگیهای فردی
بخاری، فردی باهوش و باذکاوت بود. وی هنگام کودکی، در مجلسی، پانزده هزار حدیث از حفظ قرائت کرد. در همان کودکی، هفتاد هزار حدیث، حفظ کرده بود. در نُه سالگی، به استماع حدیثْ اقدام کرد و در ده سالگی، به حفظ و جمعآوری آن قیام کرد. وی در یازده سالگی، اشتباه استادش را در مورد سند حدیث، متذکّر شد و استاد
را متعجّب کرد.(1)
. ر. ک: همان، ص 14-15 و 24؛ سیر أعلام النبلاء، ص 393 و 408.
در شانزده سالگی، کتابهای ابن مبارک و وکیع را حفظ کرد و در هجده سالگی، در کنار مرقد مطهّر رسول خدا صلی الله علیه و آله کتاب قضایا الصحابة و المتابعین و أقاویلهم(2)را تألیف کرد.برخی او را یکی از چهار حافظ معروف عالم حدیث میدانند.(3)خود او میگوید:
صد هزار حدیثِ صحیح و دویست هزار حدیثِ غیر صحیح را حفظ کردهام.(4)
برخی، بخاری را فردی کمحرف، بیطمع به مال مردم و سر به زیر میدانند.(5)وی در کودکی، بینایی چشمش را با دعای مادر، به دست آورد.(6)بخاری برای جمعآوری احادیث، به نقاط مختلف مسافرت کرد و گاه، مسافرتهای او طولانی میشد. او به نقاطی چون: حجاز، شام، عراق، مصر و به شهرهایی چون: ری، نیشابور، حمص، عسقلان، واسط، قیسار و... مسافرت کرد، تا از خرمن دانش عالمان آن نقاط، خوشه بچیند. (7)3. مشایخ
مشایخ بخاری را بیش از هزار نفر میدانند. این مشایخ، به پنج دسته تقسیم میشوند:
یک. کسانی که از تابعان، حدیث نقل میکنند، مثل علی بن عیاش که از حریر بن عثمان، حدیث نقل میکند.
دو. مشایخ همزمان بخاری که تابعان را ندیدهاند.
سه. طبقۀ وسط از مشایخ که از کبار تابعان تابعان، روایت نقل کردهاند.
چهار. همسالان و رفقا، که در این کار، شریک بخاری بودهاند، مثل عبد بن حمید و محمّد بن یحیی ذهلی. بخاری، احادیثی از افراد این طبقه نقل میکند که یا خود، شخصاً نتوانسته از مشایخش کسب کند یا این که غیر از ایشان کسی این احادیث را از مشایخش نشنیده است.
پنج. کسانی که از نظر سن و رتبۀ سندی، شاگرد بخاری محسوب میشدند.(1)
. ر. ک: همان، ص 394-395.
از اساتید بهنام و معروف بخاری، میتوان از: علی بن مدینی، احمد بن حنبل، یحیی بن معین و اسحاق بن راهویه، یاد کرد. (2)4. شاگرداندر مورد شاگردان بخاری باید گفت بسیاری از نویسندگان و محدّثان بزرگ جوامع حدیثی، همچون: مسلم و ترمذی، از احادیث بخاری استفاده کردهاند.
عدّهای، نود هزار راوی برای بخاری نقل کردهاند(3)که از جملۀ آنها میتوان به: صالح بن محمّد اسدی حافظ و ابراهیم بن اسحاق حربی،(4)اشاره کرد.
برای بخاری، تألیفات مختلفی نقل شده است. عدّهای، تعداد آنها را ده کتاب و برخی دیگر، هفده کتاب دانستهاند و بعضی نیز 23 کتاب، به بخاری نسبت دادهاند.
البته از برخی از این آثار، اثری باقی نیست. برخی هم هنوز چاپ نشدهاند و تعدادی هم چاپ شدهاند که عبارتاند از: الآداب المنفرد فی الحدیث، أسماء الصحابه، التاریخ الکبیر، التاریخ الأوسط، التاریخ الصغیر، ثلاثیات فی الحدیث، أفعال العباد، بدء المخلوقات،
الجامع الصغیر ، الجامع الکبیر(1)
. ر. ک: همان جا.
و....دربارۀ مذهب بخاری باید گفت: عدّهای چون أبو نصر سبکی، او را شافعی(2)و برخی چون ابن أبی یعلی،(3)او را حنفی میدانند؛ امّا اجتهادات وی در صحیح البخاری، مطابق با مذاهب اربعه است و مذهب خاصی را نمیرسانَد.
پس از چهل سال دوری از وطن، بخاری تصمیم گرفت که به وطن، بازگردد. در طول مسیر، به نیشابور رسید. مردم نیشابور، به تشویق محمّد بن یحیی ذهلی، طوری به استقبال بخاری رفتند که فقط استقبالکنندگان اسبسوار، چهارهزار نفر بودند.
وی به همین جهت، در نیشابور ماند و به درس دادن، مشغول شد و کم کم، طوری در دل همه جای گرفت که از محبوبیت ذهلی و بقیه، کاسته شد. لذا مورد حسادت قرار گرفت و به همین دلیل، به عقیدۀ «حدوث قرآن» متّهم شد و کم کم او را گوشهنشین کرد، طوری که جز مسلم و احمد بن مسلمه، شاگردی برای او باقی نماند و پس از پنج سال، نیشابور را به قصد بخارا ترک کرد. در وطن خود هم به سرنوشت مشابه نیشابور گرفتار شد و پس از مدّتی، مجبور شد که وطن خود را نیز ترک کند. دلایل ترک بخارا را این گونه میتوان بیان کرد:
یک. عدم قبول دعوت والی بخارا از سوی بخاری، برای حضور در دربار و درس دادن به فرزندان والی؛
دو. حسادت علما و محدّثان شهر؛
سه. نامۀ ذهلی به والی بخارا و بدگویی از او. (1)
. ر. ک: هدی الساری، ج 1، ص 670-684 و 688.
8. سال و محلّ وفاتبخاری، پس از ترک بخارا، راهی سمرقند شد و در دو فرسخیِ سمرقند در روستای خرتنگ، منتظر ماند. مردم سمرقند، در مورد ورود او به شهر، اختلاف کرده بودند و وقتی که نظر آنان جلب شد، دیگر اجل به بخاری، امان نداد و در همان روستا در 62 سالگی، در شب عید فطر سال 256 ق، درگذشت. (2)9. دیدگاه علما دربارۀ بخاری
علمای اهل سنّت، کرامات زیادی را برای بخاری نقل میکنند، مثلاً میگویند که زنبوری در حین نماز، هفده بار او را نیش میزند و او خم بر ابرو نمیآورَد و....
ابن خزیمه، در مورد او میگوید:
در زیر آسمان، آگاهتر و حافظتر از محمّد بن اسماعیل بخاری، نسبت به رسول خدا ندیدهام.(3)
ترمذی نوشته است:
در عراق و خراسان، نسبت به معنای علل و شناخت سندها، آگاهتر از بخاری ندیدهام.(4)
علمای اهل سنّت هر کدام به گونهای، از او تمجید کردهاند، مثلاً برخی او را «داناترین در عراق» یا «آگاه به تمامی احادیث» دانستهاند. (1)
. ر. ک: هدی الساری، ج 1، ص 676-677.
درمورد انگیزۀ بخاری برای تألیف این اثر، سه نکته، مطرح شده است:
یک. توصیۀ استادش اسحاق بن راهویه؛(2)دو. ناراحتی از مخلوط بودن احادیث صحیح و غیر صحیح در کتب موجود، و تصمیم بر جدا کردن این احادیث؛(3)سه. در خواب دید که پیامبر صلی الله علیه و آله را باد میزند.(4)دربارۀ محل تدوین صحیح البخاری باید گفت که محلّ خاصّی را نمیتوان به عنوان مکان تدوین کتاب معرّفی کرد؛ چرا که بخاری، از سن شانزده سالگی، وطن را ترک کرد و از آن زمان تا آخر عمر، در سفر بود و آنچه برخی گفتهاند که مثلاً در مکّه یا شهرهای دیگر، کتابی را تألیف کرده است، دور از ذهن است. (5)2. وجه تسمیۀ کتاب
در مورد وجه تسمیۀ کتاب باید گفت، با این که این کتاب، به صحیح البخاری، معروف است، امّا خودِ بخاری، کتابش را به الجامع المسند الصحیح المختصر من امور رسول اللّه و سننه و أیّامه،(6)نامگذاری کرده است.
شاید علّت این نامگذاری، این امور باشند:
یک. احادیث خود را از میان ششصد هزار حدیث، انتخاب کرده است.
دو. خودش میگوید: قبل از نوشتن هر حدیث، غسل میکردم و دو رکعت نماز میخواندم؛(1)
. سیر أعلام النبلاء، ص 402-405.
سه. خودش میگوید: جز حدیث صحیح را در کتابم ننوشتم؛(2)چهار. افرادی چون علی بن مدینی، یحیی بن معین، احمد حنبل و...، جز چهار حدیث، بقیۀ احادیث کتاب او را تأیید کردهاند. (3)3. منابع و مآخذ کتاببخاری برای تألیف کتاب خود، به بیست شهر، مسافرت کرده است. وی از بیش از هزارو پانصد نفر، حدیثْ نقل کرده است که شامل: صحابه، تابعان، اتباع تابعان و دیگر محدّثان میشود.(4)به طور کلّی، منابع حدیثی بخاری را میتوان به دو بخشِ «شفاهی» و «کتبی» تقسیم کرد.
بخاری، کتاب خود را در طول شانزده سال و از لابهلای ششصد هزار حدیث، جدا کرده است. دربارۀ تعداد احادیث آن باید گفت که بر حسب شمارش ابن حجر - که شامل: مکرّرات، تعلیقات و متابعات است -، 9082 حدیث است. البته برخی نیز، 7275 حدیث ذکر کردهاند.(5)
در مورد بخشهای مختلف کتاب نیز باید گفت که اختلاف وجود دارد؛ چرا که از 68، تا بیش از صد کتاب، و ابواب آن، از 3450 تا 3730 باب، ذکر شده است. ظاهراً اختلاف در اختلاف نسخههاست. اوّلین کتاب آن، کتاب «بدء الوحی» و آخرین آن، کتاب «التوحید» است. از ویژگیهای کتاب، این است که از عناوین هر باب، نظریۀ فقهی صاحب کتاب به دست میآید و هر باب، با آیهای از قرآن آغاز میشود. (1)
. ر. ک: إرشاد الساری، ص 10؛ کشف الظنون، ج 1، ص 101، 128 و 160؛ مفتاح الصحیحین بخاری و مسلم، ص 4-6.
5. مستدرکاتمستدرکات، یعنی متمّم کتاب، با احادیث فوت شدۀ از کتاب، که جای آنها خالی است. بر صحیح البخاری، این مستدرکات، نوشته شده است:
یک. الإلزامات نوشتۀ دار قطنی؛
دو. مستدرک حاکم نیشابوری؛
سه. مستدرک أبوذر عبد بن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه الأنصاری الهروی. (2)6. مستخرجات
اگر روایات کتابی، با اسانیدی دیگر غیر از اسناد کتاب آورده شود، این کار را استخراجنگاری میگویند. بر صحیح البخاری، شش کتاب با عنوان مستخرجات نوشته شده است، که از آن جمله، میتوان به این موارد اشاره کرد:
یک. مستخرج اسماعیل الجرجانی؛
دو. مستخرج أبو احمد محمّد بن أحمد بن حسن الغطریفی؛
سه. مستخرج حافظ أبو عبد اللّه محمّد بن عبّاس (ابن أبی ذهل).(3)
بر این کتاب، ده کتاب به عنوان «مختصرات» نوشته شده است که از آن جمله، میتوان به این موارد اشاره کرد:(1)
. ر. ک: همان، ص 84-85.
یک. مختصر البخاری، از عبد الحق بن عبد الرحمان؛دو. إختصار صحیح البخاری و شرح غریبه، تألیف أبو العبّاس أحمد بن عمر القرطبی؛
سه. جمع النهایة فی بعض الخیر و الغایة، نوشتۀ عبد اللّه بن سعید بن أبی حمزة الأزدی. (2)7. جایگاه «صحیح البخاری» در میان علمای اهل سنّت
با گذشت بیش از دوازده قرن از تألیف صحیح البخاری، هنوز جایگاه خود را نزد علمای اهل سنّت، حفظ کرده است. به این نظریهها توجّه کنید:
أبو زید مروزی، میگوید:
بین رکن اسماعیل و مقام ابراهیم، خوابیده بودم که پیامبر نزدم آمد و فرمود:
«تا کی میخواهی کتاب شافعی را بخوانی؟ چرا کتاب مرا نمیخوانی».
گفتم: ای رسول خدا! کتاب شما کدام است؟ فرمود: «جامع محمّد بن اسماعیل».(3)
ذهبی نیز میگوید:
صحیح البخاری، بعد از کتاب خداوند، بهترین و بزرگترین کتاب اسلام است.(4)
بیشتر دانشمندان اسلام در علوم مختلف، ایرانی بودهاند؛ زیرا با دگرگونی در زبان عربی و نیاز این زبان، به وضع قوانین نحوی و... از یک طرف و توجّه مسلمانان، به تفسیر قرآن و احادیث و جرح و تعدیل آنها از طرف دیگر، باعث شده که ایرانیان در علوم مختلف اسلامی، پیشتاز باشند. یکی از این علوم، «علم حدیث» بود که دانشمندان بسیاری مانند: مسلم نیشابوری و حاکم نیشابوری، نمونهای از دانشمندان سنّیمذهب در حدیث هستند. چنان که اساتید نحو، چون: سیبویه، فارسی و زجاج، همه ایرانی بودند. به همین دلیل، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
لو تعلّق العلم لأکناف السماء لناله قوم من أهل فارس.(1)
. مقدمۀ ابن خلدون، ص 543-544.
هر دویِ آنها به تقاضای دوستان و اساتیدشان، و داشتن دغدغۀ خلط احادیث صحیح با غیر صحیح،(2)به این کار مبادرت کردهاند.
بخاری، در طول شانزده سال و کلینی، در طول بیست سال، احادیث کتاب خود را جمعآوری کردند. (3)
در اسناد و احادیث هر دو کتاب، مواردی یافت میشوند که روایت، با بیش از یک سند نقل شده است که به اینکار، تعدّد یا تحویل سند میگویند.(1)
. ر. ک: رجال النجاشی، ص 161.
بخاری، با علامت «ح»(2)و کلینی، با حرف «واو»، این کار را انجام دادهاند.هدف و غرض هر دو مؤلّف، این بوده که احادیثی که به نظر خودشان احادیث صحیح بوده، در کتاب خود بیاورند و احادیث غیر صحیح را رها کنند.
اوّلین نقطۀ قوّت کتاب الکافی - که نقطۀ ضعف صحیح البخاری است -، این است که مرحوم کلینی، قبل از شروع کتاب خود، مقدّمهای آورده و در آن، مقدمه به ابهامات مربوط به کتابش پاسخ داده است که از جملۀ آنها این است:
هدف و علت جمعآوری کتاب؛
اوضاع فکری و اجتماعی زمان تألیف؛
روش تحقیق وی؛
پیشینۀ این تحقیق.
در مقابل، بخاری، بدون هیچ مقدّمهای، از اوّل کتاب، احادیث را شروع کرده است و آنچه دربارۀ کتاب او در کتب بعدی آمده است، همگی بر اساس نقلیات موجود است.
دومین نقطۀ قوّت الکافی، این است که کلینی، کتاب خود را در زمان امام حسن
عسکری علیه السلام و غیبت صغرا نوشته است. یعنی میتوانست حداکثر با یک واسطه، احادیث خود را از معصوم علیه السلام نقل کند؛ در صورتی که صحّت سند نزد اهل سنّت، در صورتی است که سند حدیث، به پیامبر صلی الله علیه و آله متّصل شود و بخاری با پیامبر، حدود دو قرن فاصله داشت.
بنا بر این، صحیح البخاری از نظر متن و سند و از نظر اتّصال به معصوم علیه السلام، دارای تفاوت اساسی است. به علاوه این که بخاری باید از مشکلات ممنوعیّت نقل احادیث هم میگذشت.
بخاری در نقل حدیث، امانتداری نکرده است و در مواردی، به صورت جانبدارانه، احادیث را تحریف کرده است.(1)
. ر. ک: اصول فقه و قواعد فقه الحدیث، ص 68.
به یک نمونه اشاره میکنیم:شخصی از عمر بن خطاب سؤال کرد که اگر جُنُب شوم و دسترسی به آب نداشتم، وظیفه چیست؟ عمر در جواب گفت: «نماز نخوان». عمّار که در مجلس حاضر بود، دستور تیمّم را که هر دو از رسول خدا شنیده بودند، به عمر تذکّر داده و بر حکم عمر، بر ترک نماز، اعتراض کرد.(2)شکّی نیست که چنین حکمی، بر خلاف نصّ صریح قرآن و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله است.
بخاری هم این جملۀ «نماز نخوان» را از حدیث، حذف کرده است، در حالی که متن کامل حدیث را نسائی،(3)مسلم(4)و ابن ماجه(5)(با حکم عمر) در کتاب خود آوردهاند.
بخاری، از نقل به معنا در روایات، پروایی نداشت، به طوری که خودش میگوید:
احادیث بسیاری را در یک شهر میشنیدم و در شهر دیگر مینوشتم.
در جایی از وی سؤال کردند که آیا این حدیثها کامل نوشته شدهاند؟ بخاری در جواب، ساکت شد و چیزی نگفت.(1)
. ر. ک: هدی الساری، ج 1، ص 10.
ابن حجر، این کار بخاری را موجب بروز خطاهایی از وی در هنگام نقل احادیث میداند و مواردی از خطاهای وی را آورده است که از جمله میتوان به «تکرار روایت، با اختلاف در الفاظ روایت» اشاره کرد. این، در حالی است که بزرگان شیعه، همواره بر حفظ الفاظ روایات، تأکید داشتهاند. به عنوان مثال، امام حسن علیه السلام بر نوشتن عین متن روایات، تأکید فرموده است.(2)کلینی هم با داشتن دغدغۀ حفظ عین الفاظ روایات، به جمعآوری روایت اقدام کرده که همعصر بودن وی با امام علیه السلام بهترین کمک او بوده است.نقطه قوّت دیگر الکافی، این است که شواهد و قرائن، گویای این است که الکافی را توسط شخص مرحوم کلینی نوشته است و دلیلی بر خلاف آن نداریم، در صورتی که این مسئله در مورد بخاری، صادق نیست. به عنوان نمونه، ابراهیم بن احمد مستملی میگوید:
من از روی نسخۀ اصلی صحیح البخاری که پیش فربری بود، نسخهای استنساخ کردم. در آن نسخه، چیزهایی دیدم که کامل نوشته نشده بود و چیزهایی دیدم که اصلاً نوشته نشده بود. ما بعضی از اینها را به بعضی دیگر
اضافه کردیم.(1)
. هدی الساری، ج 1، ص 10.
این مطلب، گویای این است که صحیح البخاری را دیگران تنظیم، تکمیل و پاکنویس کردهاند. به علاوه این که کتابی با این آشفتگی از بخاری، با آن حافظه و ذکاوت بسیار، بعید مینماید. (2)
توجّه بیش از اندازه به سند، بخاری را از دقّت در متن، غافل کرده است. به علاوه این که حدود یک چهارم احادیث کتاب، فاقد سندند و در قرن چهارم، به عنوان احادیث معلّق شناخته شدند؛(3)امّا الکافی از این اشکالات، به دور است.
الکافی، از جهت آوردن احادیث متناسب با هر باب، ضابطۀ خاصی دارد، در حالی که بخاری در چینش احادیث متناسب با بابهایی که خود تنظیم کرده است، اشتباهات فراوانی مرتکب شده است. به عنوان نمونه، اوّلین حدیث کتاب، متناسب با باب اوّل (باب بدء الوحی) نیست. (4)
نقطۀ قوّت دیگر الکافی، این است که باب اوّل کتاب را با مهمترین مسائل دین (یعنی مباحث اعتقادی و کلامی)، شروع کرده است و دو جلد از کتاب خود را به این مباحث، اختصاص داده است. در صورتی که بخاری از این ویژگی، محروم است.(5)
کلینی، در هنگام جمعآوری احادیث، به احادیثی برخورد میکرد که در عین اهمّیت، نمیتوانست آنها را در یکی از ابواب موجود بگنجاند و به علّت کم بودن مطلب، آنها را قابل باببندی نمیدانست، لذا این احادیث را تحت بابی به نام «نوادر» آورده است؛ امّا بخاری، این احادیث را بدون ضابطه، در میان ابواب غیر مناسبْ گنجانده است.
برتری دیگر الکافی بر صحیح البخاری، این است که مرحوم کلینی، با آن مشکلات سیاسی و موانعی که بر سر راه داشته و جوّ اختناقیای که در زمان او بوده - که به سختی میتوانسته با افراد مختلف، جهت جمعآوری احادیث اقدام کند -،(1)
. کلینی، در زمان امام حسن عسکری علیه السلام میزیست، یعنی زمانی که شیعیان، به شدّت تحت کنترل بودهاندو امامشان در پادگان نظامی، تحت نظر بوده است.
با این حال، به مدّت بیست سال، 16121 حدیث صحیح، یعنی به طور متوسّط، سالی هشتصد حدیث، جمعآوری کرده است؛ در حالی که بخاری، با این که شرایط سیاسی جامعه، به نفع او بوده و مسافرتهایش خیلی بیش از کلینی بوده و با آن ذکاوت و تیزهوشیای که به او نسبت میدهند، با اینحال، به طور متوسّط، سالی بیش از پانصد حدیث صحیح، جمعآوری نکرده است. (2)برتری دیگر کلینی بر بخاری، این است که کلینی، روایات خود را از طریق اهل بیت علیهم السلام و بزرگان اصحاب و تابعان، نقل میکند؛ امّا بخاری، از ائمّه علیهم السلام و بزرگان
صحابه و تابعان، روایت نقل نکرده است و در عوض، از نواصب و دشمنان ائمّه علیهم السلام روایات زیادی نقل کرده است. به عنوان نمونه، از عمران بن حطان - که در مدح ابن ملجم ملعون، شعر سروده است -، روایت نقل کرده است.(1)
. ر. ک: سیری در صحیحین، ص 85؛ الفصول المهمّة فی تألیف الأمّة، ص 170-171.
ابن حجر، در شرح صحیح البخاری، 29 حدیث را به امام علی علیه السلام نسبت میدهد، یک حدیث را از حضرت زهرا علیها السلام میآورد و 246 حدیث از ابوهریره نقل میکند.(2)جالبْ این است که برخی از مشایخ بخاری (چون خاتم بن اسماعیل، مالک بن انس و...)، از شاگردان امام صادق علیه السلام بودهاند؛ امّا بخاری، در کتاب خود، حتّی یک روایت از امام صادق علیه السلام نقل نکرده است. ابن تیمیه، بر این کار بخاری، بهانه آورده است. (3)(4) نقطه قوّت دیگر الکافی بر صحیح البخاری، کم بودن احادیث مدلس در الکافی و کثرت این احادیث در صحیح البخاری است. به عنوان نمونه، 2/5 درصد احادیث جلد اوّل الکافی (یعنی 38 حدیث از 1486 حدیث)، مدلس است؛(5)در صورتی که 15 درصد احادیث جلد اوّل صحیح البخاری (یعنی 206 حدیث از 1330 حدیث)، مدلس است. (6)
بخاری در کتاب خود، از روات متّهم و ضعیف، روایات زیادی نقل کرده است. ابن حجر در هدی الساری، اسامی بیش از چهارصد نفر از این رجال را آورده است که به
1) (1)
2) (2) . هدی الساری، ج 1، ص 667-668.
3) (3) . ر. ک: منهاج السنّة النبویّة، ج 4، ص 134.
4) (4) . حدیث مدلس، حدیثی است که راوی آن، کاری انجام دهد که به ظاهر، موجب اعتبار حدیث شود، در حالی که راوی، مثلاً مشترک میان فردی ثقه یا ضعیف است یا سند یا شیخ حدیث، مخفی بماند.
5) (5) . ر. ک: الکافی، ج 1، ص 73.
6) (6) . ر. ک: سیر أعلام النبلاء، ص 275.
مواردی از آنها اشاره میشود:
بخاری، از نواصبی همچون: بهز بن اسد،(2)عروة بن زبیر،(3)ابو بردة بن ابی موسی اشعری(4)و... روایات فراوانی نقل کرده است.
بخاری، از افرادی که مرجئه بودهاند، همچون: ابراهیم بن طهان،(5)شبابة بن سوار،(6)عمرو بن مره،(7)عمر بن ذر(8)و عثمان بن غیاث،(9)روایات فراوانی آورده است.
بخاری، از قدریه - که مورد مذمّت رسول خدا قرار گرفتهاند -، روایات فراوانی آورده است که از جملۀ آنها میتوان به: حسن بن ذکوان،(10)داوود بن حصین،(11)کهمس بن المنهال(12)و... اشاره کرد.
1) (1)
. هدی الساری، ج 1، ص 548.
2) (2) . صحیح البخاری، ج 3، ص 102.
3) (3) . همان، ج 1، ص 59.
4) (4) . همان، ج 3، ص 146.
5) (5) . همان، ج 1، ص 414.
6) (6) . همان، ج 3، ص 157.
7) (7) . همان، ج 1، ص 345.
8) (8) . همان، ص 449.
9) (9) . همان، ج 3، ص 74.
10) (10) . همان، ج 4، ص 500.
11) (11) . همان، ج 2، ص 161.
12) (12) . همان، ج 3، ص 72.
بخاری، از گروهی که به تشیّع یا غالیان یا رافضیها شناخته میشوند، روایاتی آورده است که از جملۀ آنها میتوان به: اسماعیل بن ابان، جریر بن عبد الحمید، خالد بن مخلد قطوانی، سعید بن فیروز ابوالبختری(1)
. هدی الساری، ج 1، ص 468.
و... اشاره کرد.کتاب الکافی، گرچه مانند صحیح البخاری، از رجال متّهم و ضعیفْ تهی نیست، امّا تعداد آنان نسبت به صحیح البخاری، بسیار اندک است. به عنوان مثال، الکافی، از افرادی چون: احمد بن مهران،(2)یونس بن ظبیان،(3)قاسم بن محمّد الجوهری و...
استفاده کرده است.
احادیثی را که در سلسله سند آنها، یک یا چند راوی، حذف شده باشد، احادیث معلّق میگویند. چنین احادیثی، از نظر علم رجال، در عداد احادیث ضعیف و یا حدّاقل، غیر موثّق، شمرده میشود. الکافی، از این احادیث، در مواردی اندک و محدود آورده است، مثل سند «الحسین بن محمّد عن المعلّی بن محمّد عن بعض أصحابه عن...».(4)امّا بخاری در موارد بسیاری، از این احادیث آورده است.(5)این احادیث، بهگونهای چشمگیرند که بزرگان اهل سنّت، سعی کردند این اقدام بخاری را توجیه کنند، مثلاً صبحی صالح، خواسته است که بگوید احادیث معلّق در بخاری، دو قسماند که
بخشی از آن، قابل اعتماد است.(1)
. علوم الحدیث و مصطلحه، ص 237.
نووی و فؤاد سزگین هم برای این کار بخاری، توجیهاتی آوردهاند. (2)احادیثی را که در متن آنها لغات و الفاظ مشکل و دور از فهم آمده باشد، احادیث «غریب» مینامند. با این که پیامبر صلی الله علیه و آله از الفاظ ساده، روان و قابل فهم برای همۀ مسلمانان، بلکه همۀ اعراب استفاده کردند،(3)پس این احادیث غریب، از کجا آمدهاند؟ دانشمندان، در مورد فلسفۀ وجود این احادیث، توجیهاتی کردهاند، مثلاً برخی معتقدند که از زمان آمیخته شدن زبان عربی با زبانهای دیگر، این الفاظ پیدا شدند و با نقل به معنا، در احادیثْ راه یافتند.(4)این که علمای اهل سنّت از قدما تا معاصران، وارد این بحث شدهاند و برای آن کتابهای زیادی نوشتهاند و شیعیان بجز در زمان معاصر، کمتر به این علم توجّه کردهاند، شاید به خاطر کثرت روایات غریب در اوّلین جامع حدیثی اهل سنّت، یعنی صحیح البخاری و خالی بودن الکافی از این روایات باشد. به هر حال، کلینی، بر خلاف بخاری، در مواردی بسیار اندک از احادیث غریب، استفاده کرده است و این، خود، نقطۀ قوت دیگر الکافی، بر صحیح البخاری شمرده میشود. (5)
در انتساب الکافی به کلینی، چه از قدما (همچون شیخ مفید و...) و چه از متأخّران، کسی تردید نکرده است،(6)فقط ملّا خلیل قزوینی (م 1089 ق) در بخش روضۀ الکافی،
تردید کرده است که حاجی نوری در المستدرک به آن ابهام، پاسخ داده است.(1)
. همان جا.
در مقابل، در نسبت دادن صحیح البخاری به نویسندۀ آن، معاصران اهل سنّت، تردید کردهاند. به عنوان مثال، خطیب بغدادی از ابوزرعه نقل میکند که در مورد نویسندۀ صحیح البخاری و صحیح مسلم گفته است:اینان افرادی هستند که خواستند پیش از وقت، به ریاست برسند؛ چیزی درست کردند و کتاب تألیف نمودند که قبل از احراز لیاقت، با آن کتاب، خود را جلوه گر ساختند و مقامی را احراز نمودند.(2)
در مورد صحّت انتساب کتاب به بخاری، مسلمه، معتقد است که بخاری، با ترفند خاصّی کتاب العلل (نوشتۀ علی بن مدین) را گرفته و از آن استنساخ کرده است و این کار بخاری، طوری برای نویسنده العلل، دردآور بود که پس از مدّت کوتاهی، از دنیا رفت.(3)نه تنها مسلمه، بلکه فؤاد سزگین هم بر بخاری، خرده گرفته است. (4)
بر کتاب صحیح البخاری، 48 شرح نوشته شده است که در این میان میتوان به شرح صحیح البخاری از ابن بطال قرطبی مالکی، تفسیر غریب ما فی الصحیحین، از محمّد بن ابی نصر حمیدی اندلسی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، از ابن حجر عسقلانی، الدرر فی شرح صحیح البخاری، از احمد بن ابراهیم حلبی و... اشاره کرد.(5)
بر صحیح البخاری، مستدرکات زیادی نوشته شده است که از جملۀ آنها میتوان به الإلزامات، نوشتۀ علی بن عمر دارقطنی بغدادی و المستدرک نوشتۀ حاکم نیشابوری اشاره کرد.(1)
. تدریب الراوی، ج 1، ص 80.
در صورتی که بر الکافی، حتّی یک کتاب به عنوان مستدرک، نوشته نشده است.کار استخراجنگاری در میان اهل سنّت، خیلی بیشتر از شیعه رواج داشته و دارد و بیشتر این مستخرجات، در مورد دو کتاب صحیح البخاری و صحیح مسلم، انجام شده است. در این مورد میتوان به مستخرج اسماعیلی جرجانی و مستخرج محمّد بن احمد بن حسن غطریفی و مستخرج ابن ابی ذهل(2)اشاره کرد.
فایدۀ کتب مستخرج را این گونه میتوان برشمرد:
اهمیّت روایات تفسیری، در این است که در مواردی، برای فهم آیات نیاز به روایاتی است
که مفسّر را برای فهم آیه، یاری کند. بخاری در کتاب خود، به این مهمْ اقدام کرده است و کتابی با عنوان «کتاب التفسیر» در بخشی مجزّا نامگذاری کرده و در آن بخش، روایاتی را که در تفسیر آیات و قرآنْ وارد شدهاند، آورده است.(1)
. ر. ک: صحیح البخاری، ج 3، ص 328-604.
این مورد، گرچه نقطۀ قوّت بخاری در مقابل کتاب الکافی شمرده میشود، ولی کلینی به آیات تفسیری، بیتوجّه نبوده است و این گونه روایات را در پایان هر کتاب و باب، آورده است. به این مثال، توجّه کنید:سألته عن قول اللّه - عزّ و جّل -: «إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ». 2 قال: القلب السلیم الذی یلقی ربه....(2)
تفاوت دیگر کتاب الکافی و صحیح البخاری، در این است که بخاری از زنان، روایات زیادی نقل کرده است. به عنوان نمونه، فقط از عایشه، 242 حدیث نقل کرده است، در صورتی که کلینی، در کلّ کتاب الکافی، تنها از سی زن، روایت نقل میکند و این در حالی است که قرآن کریم برای زن، ارزش فراوانی قائل شده است و اسلام، همواره بر رعایت حقوق زن تأکید دارد. بنا بر این، وجود کثرت روات زن در بخاری، نقطۀ قوّت صحیح البخاری بر کتاب الکافی شمرده میشود.
در مورد تعداد رجال الکافی، کتابی تألیف نشده است که تعداد آنها را معیّن کند، در صورتی که برای صحیح البخاری در همان دهههای اولیۀ بعد از تألیف، کتبی رجالی، نگاشته شده است، همچون کتاب رجال صحیح البخاری.(3)این امر، میتواند نقطۀ قوّت
دیگری برای بررسی و ارزیابی صحیح البخاری، به شمار آید.
برای نقل حدیث از استاد توسّط شاگرد، راههای مختلفی است که از جملۀ آنها میتوان به: سماع، قرائت، مناوله، مکاتبه و اعلام،(1)
. علوم حدیث و اصطلاحات آن، ص 69-70.
اشاره کرد. بهترین نوع برای نقل حدیث استاد توسّط شاگرد، «سماع» است و بیشتر احادیث بخاری، از این طریقْ وارد شدهاند،(2)در صورتی که الکافی، عمدتاً روایات خود را به صورت معنعن آورده است.البته با توجّه به وثاقت کلینی نزد علمای شیعه، معنعن بودن روایات الکافی، ضرری به اعتبار اسناد آن نمیزند. (3)
الکافی، در اسناد روایات خود، اسامی مشترک زیادی آورده است که این اسامی مشترک، باعث میشود که سند چنین روایاتی، مخدوش شود. به دو مورد از این اسامی، توجّه کنید:
مشترک است.(1)
. ر. ک: هدایة المحدّثین، ص 258.
از این دست رجال، در اسناد الکافی، فراوان یافت میشوند، مثل محمّد بن سنان، ابن محبوب، ابن فضّال و....کلینی از نظر تنوّع موضوعات، در «کتاب الحجّة»، ابواب مشخّصی را به مسائل تاریخی، اختصاص داده است و با عنوان «ابواب التاریخ»، مسائل مربوط به تاریخ پیامبر و ائمّه علیهم السلام را آورده است که شامل 257 حدیث میشود؛ امّا بخاری به این موضوع، بابی اختصاص نداده و در ابواب مختلف همچون «بدء الوحی»، مسائل تاریخی را آورده است.
جمعآوری احادیث، از امور حیاتی دین اسلام بوده و هست. در این میان، از اهل سنّت، بخاری و از شیعه، کلینی، اوّلین کسانی بودند که بدین کار اقدام کردند. این دو محدّث، از جهات مختلف، وجوه مشترک دارند؛ چرا که هر دو، ایرانی بودند و به سفارش خیرخواهانۀ دوستان و اطرافیان خود، و دغدغۀ از بین رفتن احادیث، و وجود احادیث مجعول در میان احادیث صحیح، به این کار، اقدام کردند. پس، نیّت هر دو محدّث، تفکیک احادیث صحیح از غیر صحیح بوده است.
البته از جهاتی نیز با یکدیگر تفاوت داشتهاند. از جمله این که دوستان کلینی و رجال شیعه و حتّی رجال اهل سنّت، مرحوم کلینی را صد در صد تأیید میکنند و از او جز خیر، دلسوزی و تلاش، سخن نمیگویند؛ امّا در مورد بخاری، برخی از بزرگان اهل سنّت نیز به وی، به دیدۀ تردید مینگرند و در خیرخواهی او بعضاً تردید میکنند.
گرچه الکافی و صحیح البخاری، هر دو از آفت احادیث مدلس، دور نبودهاند (البته
1) (1)
تعداد این احادیث در صحیح البخاری، چندین برابر الکافی است)، امّا همچنان نزد طرفداران خود، به عنوان مهمترین کتاب مرجع شناخته میشوند و پیروانشان از آن سود میجویند.
اوّلین و مهمترین حُسن این پایاننامه «موضوع» آن است. نویسنده، سعی کرده است که موضوعی بدیع و جدید انتخاب کند که این، از ویژگیهای برتر این نوشته است؛ چرا که کار مقایسهای، آن هم مقایسه بین دو اثر از آثار بنیادی دو فرقه، کاری است بس باارزش و از این جهت، باید نویسنده را تحسین کرد.
پایاننامه، از جهت داشتن مباحث کلّی، مقدّمه، چکیده، خلاصه بحث و داشتن چکیده به زبان انگلیسی و همچنین موضوعبندی منظّم و منطقی، قابل تحسین است.
نویسنده برای عمدۀ سخنان خود، پاورقی آورده و مطالب خود را مستندسازی کرده است و گاه برای یک مطلب، دهها استناد و مدرک آورده است که این، باعث استحکام نوشته شده است.
گرچه در بعضی موارد، از منابع دستِ چندم استفاده شده، ولی عمدۀ منابع، دستِ اوّلاند که این نیز از ویژگیهای دیگر نوشته است.
برای سخنان مربوط به اهل سنّت، به کتابهای آنان ارجاع داده شده است و این شیوه، در مستند بودن نوشته، بسیار مهم است که نویسنده، به خوبی، آن را مراعات کرده است.
نویسنده، مطالب پایاننامه را به صورت علمی، تنظیم و از استدلالهای قابل قبولی استفاده کرده است و از کلمات شعاری و یا تعصّبهای بیجا، بهره نگرفته است.
پایاننامه از دو جهت، قابل تأمل است: یکی از جهت محتوا و دیگری از جهت نظم ظاهری.
یک. نویسنده در مقدّمۀ کتاب، ادّعا کرده است که سعی کردهایم به صورت جانبدارانه، بحث نکنیم؛ امّا در برخی موارد، از این اصل، پیروی نکرده است، مانند جایی که نویسنده بر اینکه بخاری از فرق مختلف همچون: مرجئه و قدریه، روایت نقل کرده، بر او خرده میگیرد، در صورتی که بخاری، آنها را قبول داشته و آنها از فرق اهل سنّت هستند و به عقیدۀ بخاری، قابل استنادند. یا آن جا که نویسنده، بر بخاری از جهت کمیّت روایات، خرده گرفته و همین را نقطۀ قوت الکافی دانسته است؛ در حالی که بخاری باید احادیثی را جمعآوری میکرد که 160 سال قبل، گفته شده است؛ امّا احادیث الکافی، مربوط به دوران خودِ کلینی و زمانهای بسیار نزدیک به او بوده است.
نویسنده در ص 27 پایاننامه نیز در مورد فوت مرحوم کلینی و چگونگی مرگ او، سخن خاصّی نگفته است، در صورتی که جای این بحث است که آیا شرایط ویژۀ اواخر غیبت صغرا با مرگ مرحوم کلینی، مرتبط بوده یا نه؟ امّا در مورد چگونگی مرگ بخاری، مفصّل وارد شده و شرایط آستان مرگ او را شرح داده است.
دو. برخی مباحث غیر ضروری را آورده است، در حالیکه بعضی مباحث ضروری را رها کرده است، مانند این که، در مورد زمان تولّد مرحوم کلینی، صرفاً به مجهول بودن آن اکتفا کرده و حتّی زمان تقریبیِ آن را هم بیان نکرده است، در صورتی که در مورد تلفّظ کلمۀ کلینی، بسیار بحث کرده و حتّی نظریات مختلف دربارۀ تلفّظ این کلمه را آورده است.
یا در جایی که در مورد چگونگی مرگ کلینی، هیچ بحثی نکرده است؛ امّا در مورد سال مرگش، مفصّل وارد شده است و نظریات مختلف را که مثلاً سال 328 یا 329 ق، بوده، آورده است.
سه. نویسنده در مواردی، نتوانسته بین مطالب و مباحث، ارتباط برقرار کند، به عنوان نمونه، از شرایط سیاسی - فرهنگی زمان کلینی، بحث کرده است، امّا از این بحث، به نتیجۀ خاصّی نرسیده است، که مثلاً شرایط موجود در زمان کلینی، چه اثری بر وی داشته است؟ و برای تألیف کتاب او، چه سود و یا زیانی داشته است؟ در مورد بخاری هم تقریباً همینطور است.
چهار. نویسنده، از صفحۀ 130 تا 140 پایاننامه، از این که بخاری از طوایفی همچون صحابه، خرده میگیرد، بحث کرده است، در حالی که از نظر بخاری، همۀ صحابه، مورد وثوقاند، و هیچ ضعفی ندارند. بنا بر این، به عقیدۀ بخاری، این طوایف، نه متّهماند و نه ضعیف. آری! نقل از نواصب، خلاف عقیدۀ مشهور اهل سنّت است.
یک. اوّلین اشکال نوشته، در شمارهگذاری صفحات آن است. در موارد فراوان، مشاهده میشود که شمارهها تکرار شدهاند و خواننده را به اشتباه میاندازند، به عنوان نمونه، شمارههای: 40، 44، 80، 149 و 180 تکرار شدهاند.
دو. از نظر صفحهبندی، دقّت نشده است؛ چرا که پاورقی هر مطلب، فوراً پس از مطلب آمده است، حال هر کجای صفحه باشد: اوّل صفحه یا وسط صفحه. در برخی موارد، طوری به هم ریختهاند که خواننده، با سختی میتواند پاورقی مطلب را پیدا کند. به صفحات: 5، 7-15، 18 و 19 دقّت کنید.
سه. القاب معصومان علیهم السلام، به صورت غلط، تایپ شدهاند، مثلاً به جای «علیه
السلام» یا «علیها السلام» حروف انگلیسی تایپ شده است. فقط در هجده صفحۀ اوّل، این موارد وجود دارد: ص 6، سطر 5؛ ص 11، سطر 10؛ ص 12، سطر 11؛ ص 17، سطر 8؛ ص 18، سطر 2.
چهار. از جهت آدرسدهی در پاورقیها، طوری ارجاع داده شده است که اگر خواننده بخواهد نام کتاب و شمارۀ صفحه را پیدا کند، باید با دقّت به صفحات قبل نیز مراجعه کند تا شاید بتواند نشانی مورد نظر را پیدا کند. در صورتی که اگر در کنار نام نویسنده، نام کتاب و شمارۀ صفحه را هم میآورد و بقیۀ موارد را ارجاع میداد، هم اختصار در ارجاع، رعایت میشد و هم خواننده به راحتی میتوانست آدرس مورد نظر را به دست آورد. البته اگر آدرس مورد نظر در همان صفحه و در پاورقی قبل، تکرار شده باشد، نیاز به تکرار نیست. در بررسی بیست صفحۀ اوّل پایاننامه، به پاورقی این صفحات دقت کنید: 7-12، 14، 17-20.
نکتۀ قابل توجّه، این است که شاید در صفحات اوّلیه و در ارجاعهای مختصر، مشکلی پیش نیاید، امّا در صفحات بعدی و پاورقیهای مفصّل، بسیار مشکل میتوان منبعی را پیدا کرد، به طوری که اصلاً قابل قیاس نیستند.
از جهت موضوعبندی و قرار دادن احادیث در جایگاه خود، الکافی بر صحیح البخاری، مقدّم است. شروع و پایان الکافی، برخلاف صحیح البخاری، از نظمی خاص پیروی میکند. مرحوم کلینی، سعی کرده است که متن کامل احادیث را بیاورد؛ ولی بخاری در مواردی، به صورت جانبدارانه، احادیث را تحریف کرده است. دغدغۀ کلینی، حفظ عین الفاظ روایات بوده است و سعی کرده است که عین الفاظ روایات را بیاورد؛ امّا بخاری (به گفتۀ خویش)، روایتی را در یک شهر میشنیده و در شهر دیگر، یادداشت میکرده است و وقتی از او سؤال کنند که آیا عین روایت را به یاد دارد، سکوت میکند.
بخاری، از جهت زمانی باید احادیث 160 سال قبل را میآورد؛ امّا کلینی،
میتوانست احادیث را به ائمّۀ عصر خود، منتسب و مستند کند. البته از جهاتی همچون: نوشتن مستدرکات و مستخرجات، تعدّد اسناد، و تعدّد حواشی و شروح، صحیح البخاری بر الکافی، برتری دارد.
به هر حال، این دو کتاب، پس از گذشت بیش از دوازده قرن، همچنان مورد مراجعۀ طرفداران خودشان قرار میگیرند و از کتابهای معتبر طرفین محسوب میشوند.
إرشاد الساری لشرح صحیح البخاری، شهاب الدین قسطلانی، بیروت: دارالفکر.
اُصول الفقه و قواعد فقه الحدیث، محمّد حسن ربانی، قم: بوستان کتاب.
الإمام البخاری و صحیحه، عبدالغنی عبد الخالق، جدة: دار المنار.
الذریعة إلی تصانیف الشیعة، محمّد محسن بن علی المنزوی (آقا بزرگ الطهرانی)، بیروت: دار الأضواء.
الرسالة الثانیة، أبودلف الخزرجی، تحقیق: پطرس بولگاکوف، ترجمه: محمّد منیر موسی، قاهره: عالم الکتب.
الرسالة المستطرفة لبیان الکتب المشهورة، محمّد جعفر الکتانی، بیروت: دار البشائر الإسلامیة.
السنن الکبری، أحمد بن شعیب النسائی، بیروت: دار الکتب العلمیّة.
العقد الفرید، أبوعمرو أحمد الأندلسی، تصحیح: أحمد الأمین، بیروت: دار الکتب العربی.
الغیبة، محمّد بن حسن الطوسی، تحقیق: شیخ عباد اللّه تهرانی، قم: المعارف الإسلامیة.
الفصول المهمّة فی تألیف الاُمّة، عبد الحسین شرف الدین، نجف: دار النعمان.
الفهرست، محمّد بن الحسن الطوسی (الشیخ الطوسی)، تصحیح و تعلیق: السید محمّد صادق البحر العلوم، نجف: حیدریة.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی، تصحیح: علی اکبر الغفاری، بیروت: دار
الأضواء.
الکامل فی التاریخ، عزّالدین ابن اثیر، تحقیق: التراث، بیروت: مؤسسۀ تاریخ العربی [ترجمه: حمید رضا آژیر، تهران: اساطیر].
الوافی بالوفیات، صلاح الدین الصفدی، بیروت: دار النشر.
الوافی، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی)، اصفهان: مکتبة الإمام أمیر المؤمنین.
امامت و سیاست، ابن قتیبة الدینوری، ترجمه: سید ناصر طباطبایی، تهران:
ققنوس.
إهداء الدیباجة بشرح سنن إبن ماجة، صفاء الضوی و أحمد العدوی، بحرین: دار الیقین.
ایران از نظر خاور شناسان، به کوشش: رضازاده، تهران: شفق و سینا.
أحسن التقاسیم فی معرفة الأقالیم، ابوعبد اللّه المقدّسی، ترجمه: علینقی منزوی، تهران: کاویان.
پژوهشی تطبیقی در احادیث بخاری و کلینی، عزیز فیضی، مشهد: آستان قدس رضوی.
پژوهشی در تاریخ حدیث، مجید معارف، تهران: مؤسسۀ فرهنگی و هنری ضریح.
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، شمس الدین محمّد الذهبی، بیروت:
دار الکتب العلمیّة.
تاریخ الخلفاء العباسیین، علی بن الساعی ابن الأنجب، قاهره: الأدب.
تاریخ الخلفاء، عبد الرحمان بن أبی بکر السیوطی، تحقیق: محمّد محیی الدین عبدالحمید، بغداد.
تاریخ ایران از ظهور تا سقوط بغداد، اکرم بهرامی، تهران: دانشگاه تربیت معلّم تهران.
تاریخ بخارا، محمّد بن جعفر النرشخی، ترجمه: احمد بن محمّد بن نصر قبادی، تهران: توس.
تاریخ بغداد، أحمد بن علی الخطیب البغدادی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
تاریخ شیعه و فرقههای اسلامی تا قرن 14، محمّد جواد مشکور، تهران: اشراقی.
تاریخ طبرستان، محمّد بن اسفندیار، تصحیح: عباس اقبال، تهران: مجلس.
تاریخ طبری، محمّد بن جریر الطبری، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، تهران: اساطیر.
تاریخ عمومی حدیث، مجید معارف، تهران: کویر.
تاریخ کربلا و حائر حسینی، عبد الجواد کلیددار و محمّد صدر هاشمی، اصفهان:
حبل المتین.
تاریخ مدینة دمشق، علی بن الحسن بن هبة اللّه (ابن عساکر الدمشقی)، بیروت: دار الفکر.
تاریخ معتزله، محمّد جعفر جعفری لنگرودی، تهران: گنج دانش.
تاریخ نگارشهای عربی، فؤاد سزگین، ترجمۀ: مؤسسۀ نشر فرهیختگان، تهران:
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
تبصرة العوام فی معرفة مقالات الأنام، سید مرتضی ابن داعی الحسنی الرازی، تصحیح: عباس اقبال، تهران: اساطیر.
تجرید أسانید الکافی، حسین الطباطبایی البروجردی، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1409 ق.
تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی، تحقیق: أحمد عمر الهاشم، بیروت: دار الکتاب العربی.
تذکرة الحفّاظ، شمس الدین محمّد الذهبی، بیروت: احیاء التراث العربی.
ترکستاننامه، واسیلی ولادیمیرویچ بارتولد، ترجمه: مریم کشاورز، تهران: بنیاد فرهنگ ایران.
تنقیح المقال، عبد اللّه بن محمّد حسن المامقانی، چاپ سنگی.
تهذیب التهذیب، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر)، بیروت: دار الفکر.
تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، یونس بن عبد الرحمان المزّی، تحقیق: بشّار عوّاد، بیروت: مؤسسة الرسالة.
جلاء العیون (تاریخ چهارده معصوم)، محمّد باقر مجلسی، قم: سرور.
حبیب السیر، غیاث الدین بن همام، تصحیح: محمّد دبیر سیاقی، تهران: خیّام.
خلاصة الأقوال فی معرفة الرجال، حسن بن یوسف الحلی، تحقیق: جواد قیّومی، قم: دفتر نشر انتشارات اسلامی.
دلیل خارطة بغداد، مصطفی جواد و أحمد سوسة، بغداد: المجمع العلمی، 1378 ق.
رجال الطوسی، محمّد بن حسن الطوسی، قم: دفتر نشر اسلامی.
رجال النجاشی، أحمد بن علی النجاشی، تحقیق: سید موسی شبیری زنجانی، قم:
دفتر نشر اسلامی.
المعارف.
کتابفروشی اسلامی.
سعدی.
ری باستان، حسین کریمان، تهران: دانشگاه شهید بهشتی.
زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان بغداد، سید حسین موسوی، قم: دفتر تبلیغات.
زندگی سیاسی هشتمین امام، جعفر مرتضی حسینی و خلیل خلیلیان، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
زین الأخبار، ابوسعید گردیزی، تهران: مطبعه اتحادیه.
سنن الدارمی، عبد اللّه بن عبدالرحمان الدارمی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
سیر أعلام النبلاء، محمّد بن أحمد الذهبی، بیروت: مؤسسة الرسالة.
سیری در صحیحین، محمّد صادق نجمی، قم: دفتر انتشارات اسلامی.
شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، بیروت: دار الرشاد الحدیثة.
صحیح البخاری، محمّد بن إسماعیل البخاری، شرح و تحقیق: قاسم الشماعی الرفاعی، بیروت: دار القلم.
صحیح مسلم، مسلم ابن الحجّاج النیسابوری، تحقیق: محمّد فؤاد عبد الباقی، بیروت: دار احیاء التراث.
طبقات الحفّاظ، جلال الدین السیوطی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
طبقات الحنابله، محمّد بن أبی یعلی، بیروت: دار المعرفة.
طبقات الشافعیة الکبری، تاج الدین ابونصر السبکی، تحقیق: عبدالفتاح محمّد الجلو و محمود محمّد طناحی، بیروت: دار احیاء الکتب العربیة.
طبقات أعلام الشیعة، محمّد محسن علی المنزوی (آقابزرگ الطهرانی)، تحقیق:
علینقی منزوی، قم: اسماعیلیان.
علل تدلیس در حدیث، پرویز رستگار جزی، رسالۀ دکتری، تهران: تربیت مدرّس.
علم الحدیث و درایة الحدیث، کاظم مدیر شانهچی، قم: دفتر انتشارات اسلامی.
علوم الحدیث و اصطلاحات آن، صبحی صالح، ترجمه: عادل نادرعلی، تهران:
اسوه.
علوم الحدیث و مصطلحه، صبحی صالح، قم: الشریف الرضی.
عیون المعجزات، حسین بن عبد الوهّاب، نجف: حیدریه.
فتح الباری شرح صحیح البخاری، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) تحقیق:
عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز، بیروت: دار الفکر.
محمّد فرزان، تهران: صدا و سیما.
فرهنگ جغرافیایی ایران (استان مرکزی)، دایرۀ جغرافیایی ارتش، تهران: سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح.
کشف الظنون، مصطفی بن عبد اللّه حاجی خلیفه، بیروت: دار الفکر.
کفایة الأثر، علی بن محمّد الخزّاز القمی، تحقیق: عبد اللطیف الحسینی الکوه کمری، قم: بیدار.
کنز العمّال فی سنن الأقوال و الأفعال، علی المتّقی بن حسام الدین الهندی، بیروت:
الرسالة.
گزیدۀ کافی، محمّد باقر بهبودی، تهران: علمی و فرهنگی.
گزیدۀ کتاب من لایحضره الفقیه، محمّد باقر بهبودی، تهران: کویر.
مجمل التواریخ و القصص، تصحیح: ملک الشعرای بهار، چاپ دوم.
مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (العلّامة المجلسی)، تهران: دار الکتب الإسلامیه.
مروج الذهب، علی بن الحسین المسعودی، ترجمۀ: ابو القاسم پاینده، تهران:
علمی و فرهنگی.
مسند الإمام الرضا علیه السلام، عزیز اللّه العطاردی، مشهد: المؤتمر العالمی للإمام الرضا علیه السلام.
مشایخ الثقات، غلامرضا عرفانیان، نجف: الآداب.
مشایخ فقه حدیث در جماران، کلین و درشت، عزیز اللّه عطاردی، تهران: عطارد.
معجم البلدان، یاقوت بن عبد اللّه الحموی الرومی، تحقیق: مزید عبد العزیز، بیروت: دار الکتب العلمیة.
معجم رجال الحدیث، السیّد أبو القاسم الموسوی الخوئی، قم: منشورات مدینة العلم.
مفتاح الصحیحین بخاری و مسلم، حافظ محمّد شریف بن المصطفی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
مقاتل الطالبیین، ابوعلی حائری، قم: مؤسسة آل البیت.
مقدّمۀ ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمّد ابن خلدون، بیروت: دار احیاء التراث.
مناقب الشافعی، أبو بکر أحمد بن حسین البیهقی، تحقیق: السید أحمد الصقر، قاهره: دار التراث.
منتخب الأثر، لطف اللّه الصافی الگلپایگانی، قم: مؤسسة سیدة المعصومه (س).
منهاج السنّة النبویّة، أحمد بن عبد الحلیم بن تیمیّة الحرّانی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
هدایة المحدّثین إلی طریقة المحمّدین، محمّد امین بن محمّد علی الکاظمی، تحقیق:
مهدی الرجائی، قم: مکتبة آیة اللّه العظمی المرعشی، 1405 ق.
عقل در الکافی
لعیا اللّه بداشتی(1)
. «عقل در اصول کافی»، لعیا اللّه بداشتی، پایان نامۀ کارشناسی ارشد، استاد راهنما: دکتر محمّد صادق کاملان، استاد مشاور: دکتر علی اللّه بداشتی، دانشگاه مفید قم، 1386 (گزارش و تحلیل: علی اللّه بداشتی).
در منابع اسلام و در اندیشۀ شیعی، «عقل» از جایگاه بلندی برخوردار است. یکی از آثار مهم حدیثی - که از منابع معتبر و دست اوّل شیعه به حساب آمده و اکثر احادیث آن را محدّثان شیعه، صحیح و حسن دانستهاند و مستند فکری خویش در اصول اعتقادی قرار میدهند - کتاب شریف الکافی است که آن را عالم برجسته و مورد اطمینان (ثقه) شیعه، ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب کلینی، گردآوری کرده است. وی در این کتاب، باب اوّلش را به شناخت عقل و جایگاه آن در معرفت نظری و حکمت عملی اختصاص داده است و حتّی آن را بر کتاب ایمان، مقدّم داشته است؛ چرا که پایگاه ایمان، مخاطب خداوند و مدار ثواب و عقاب در شریعت اسلام، عقل است. در این مقاله، معنای عقل، حجّیت، مراتب و ثمرات عقل، از جنبۀ حکمت نظری و حکمت عملی، با تکیه بر احادیث شریف الکافی، بررسی شده است.
کلیدواژهها: عقل، عقل عملی، عقل نظری، کلینی، الکافی.
1) (1)
عالیترین مرتبۀ وجود انسان، «عقل» است. انسان، با عقل یا قوّۀ عاقله است که توانایی ادراک عالم هستی را آن گونه که هست (حکمت نظری) وتوانایی آن گونه که باید عمل کند (حکمت عملی)، به دست میآورد. از این رو، لازم است آن را آنچنان که شایسته است، بشناسیم و آن گونه که بایسته است، به کار بندیم.
در اسلام، بویژه در مکتب فکری شیعه، عقل، از جایگاه بلندی برخوردار است. از این رو، کلینی در اثر حدیثی مهمّش یعنی کتاب شریف الکافی، باب سخن را با «کتاب عقل» میگشاید و در حدیث دوازدهم، از امام موسی بن جعفر علیه السلام گزارش میکند که ارزش معرفت عقلی، به حدّی است که به عنوان هدف بعثت انبیا، معرّفی شده است، آن جا که میفرماید:
یا هشام! ما بعث اللّه أنبیاءه و رسله إلی عباده إلّالیعقلوا عن اللّه...؛(1)
. الکافی، ج 1، ح 12.
خداوند انبیا و رسولان را به سوی بندگان خود نفرستاد، مگر برای آن که معرفت عقلی از خدا داشته باشند.
ملّاصدرا در شرح این عبارت میگوید:
پیامبران، خودشان از جانب پروردگار، علمی لدنی و موهبتی الهی داشتند و با کتاب و سند، به دست نیاورده بودند. پس برایتکمیل بندگان، برانگیخته شدند.(2)
در حدیثی دیگر از پیامبر صلی الله علیه و آله گزارش میکند که ایشان پس از بیان این که «عقل»، برترین نعمتی است که خداوند به بندگان خود بخشیده، میفرماید:
وما أدّی العبد فرائض اللّه حتّی عقل عنه و لا بلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم ما بلغ العاقل و العقلاء هم اولو الألباب، الّذین قال اللّه تعالی: «وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا
اَلْأَلْبابِ»1 .(1)
تا بندهای واجبات را به عقل خود در نیابد، آنها را انجام نداده است. همۀ عابدان، در فضیلت عبادتشان، به پای عاقل نمیرسند و عاقلان، همان صاحبان خردند که باری تعالی دربارۀ ایشان فرموده: «تنها صاحبان خرد، اندرز میپذیرند».
با عنایت به حدیث مذکور، میتوان به چند نکته پیبرد: اولاً، اهمّیت و جایگاه خاص معرفت و شناخت در اسلام را درک کرد؛ ثانیاً، فقط عبادتی مورد قبول درگاه احدیّت واقع میشود و کسی به سرمنزل مقصود میرسد که عبادتش بر مبنای معرفت و آگاهی باشد. پس میتوان گفت که داشتن شناخت، شرط صحّت عبادت است و چون «عقل»، به اذعان همۀ متفکّران و متکلّمان، ابزار معرفت است، لذا جایگاه عقل نیز روشن میگردد.
اینک چه زیباست نگاهی اجمالی به احادیث عقل در الکافی بیندازیم و گزارشی از آن ارائه نماییم. برای این منظور، لازم است ابتدا در معنای عقل، کنکاشی صورت پذیرد.
«عقل» در لغت، هم معنای مصدری دارد و هم معنای اسمی. جوهری در الصّحاح، در معنای عقل چنین مینویسد:
العقل: الحِجر و النُهی. ورجلٌ عاقلٌ و عقولٌ و قد عَقَلَ یَعقلُ و عقلاً و معقولاً أیضاً، و هو مصدر، و قالَ سیبویه: هو صفةٌ و کان یقول: إنّ المصدر لایأتی علی وزن
1) (2) . الکافی، ج 1، ح 11.
مفعول ألبتة، وَیتأوّلُ المعقول. فیقول: کأنّه عُقل له شیءٌ أی حبس و ایّد و شُدّدَ.
قال: و یستغنی بهذا وزن المَفعل الّذی یکون مصدراً.(1)
. الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربیة، ج 3، ص 1769.
در لغتنامۀ دهخدا، عقل را خرد و دانش و دریافتْ معنا نموده و گفته:
عقل در اصل لغت، مصدر است به معنای بند در پا بستن، و چون خرد و دانش، مانع رفتن طبیعت به سوی افعال ذمیمه میشود، لهذا خرد و دانش را عقل گویند.(2)
البته ظاهراً تعریفی که ایشان از عقل بیان نموده، بیشتر به عقل عملی اشاره دارد، اگرچه در ادامه، مطلبی را که از أقرب الموارد نقل کرده، منطبق بر عقل نظری است، بدین صورت که عقل، نوری است روحانی که نفس با آن، علوم ضروری و نظری را در مییابد و غریزهای است که انسان را آمادۀ فهم و خطاب میکند و عقل از «عقال» به معنای پایبند شتر، گرفته شده است. (3)
همان گونه که واژۀ عقل در کتابهای زباندانان، به معانی مختلف به کار رفته، در علوم مختلف نیز دارای معانی اصطلاحی متفاوتی است. یکی از راههای پی بردن به معنای دقیقتر کلمات، بررسی و مطالعۀ واژههای مترادف و متقارب آنهاست. از این رو، ما به بعضی از این واژهها که در آیات و احادیث، استفاده شدهاند، اشاره میکنیم:
ابو البقاء، برخی از نامهای عقل را چنین برشمرده است:
عقل را «لبّ» گویند؛ زیرا منتخب پروردگار و برگزیده اوست و «حِجی» گویند؛ زیرا به کمک عقل انسان میتواند به حجّت برسد و بر تمام معانی دست یابد و «حِجر» گویند؛ زیرا عقل را از نافرمانی کردن، نهی میکند و
«نُهی» گویند؛ به خاطر این که زیرکی و شناخت و رأی، به عقل منتهی میشود و عقل، بالاترین خوبی است که به بنده عطا میشود و او را به نیکبختی دنیا و آخرت میرسانَد.(1)
. «مفهوم عقل از دیدگاه دو شارح اصول کافی»، عبد الحسین کافی، مجلۀ علوم حدیث، ش 26.
برای تبیین بیشتر مفاهیم ذکر شده در کلام ابوالبقاء و یافتن مفهومی روشن از عقل، توضیحات زیر به تفکیک هر واژه، لازم است:
عقل، به منزلۀ مغز و لبّ انسان است که اصل و حقیقت وی را تشکیل میدهد و جسم و بدن، به منزلۀ پوسته و قشر اوست. مفسّران بزرگی همچون علّامه طباطبایی نیز «لبّ» در قرآن را به «عقل» تفسیر نمودهاند. پس دو واژۀ «عقل» و «لبّ» از نظر لغت، قرآن و روایاتْ مترادف هستند و این گونه نیست که نیروی فهم و ادراک اگر مشوب به ناخالصیها و اوهام و شوائب بود، «عقل» و اگر پاک و خالص از شوائب بود، «لُبّ» نامیده میشود، چنان که از کلام برخی لغویّین فهمیده میشود.(2)اساساً ویژگی خِرد، تشخیص امر درست و خالص از امور نادرست و ناخالص است. در زبان عربی، از گوهر خرد به لحاظ برخورداری حیثیتهای متعدّد، با الفاظ گوناگون تعبیر میشود. مثلاً به لحاظ حیثیت و ویژگی، منع و بازداری و هدایتگری، از آن به «عقل»(3)و به لحاظ این که گوهر خِرد، اصل و اساس هویت انسان را تشکیل میدهد، از آن به «لُبّ» تعبیر میگردد. لذا در روایتی آمده است:
أصل الإنسان لبّه و عقله دینه.(4)
حجی: به معنای ستر و پوشش است. به عقل، حجی گفته میشود؛ چون عقل، همانند پوششی است که بدیهای انسان را میپوشانَد.
حلم: در کتابهای لغت، حلم به معنای ضبط و کنترل هیجان و غضب آمده است که گاهی هم به معنای عقل به کار میرود. به نظر میرسد که نامگذاری عقل به حلم، از باب تسمیۀ سبب به نام مسبّب است. چون عقل، سبب و موجب صفت حلم است، نام مسبَّب (حلم) بر مسبِّب (عقل) گذارده شده است. در ریشۀ لغوی دو واژۀ حلم و عقل، معنای ضبط و حفظ، موجود است.
فهم: یکی از مترادفهای عقل در کتابهای لغت، واژۀ فهم است. به عقل، «فهم» گفته میشود؛ چون هر چیزی را انسان میفهمد و درک میکند و گویا با بند عقل و فهم، به تور میاندازد و در زمرۀ معقولات و مدرکات خویش در میآورد. از این عبارت، در روایات استفاده شده است.(1)
. اصول کافی، ترجمه: صادق حسن زاده، ج 1، ص 46، ح 12.
5. مُسکه: در بعضی از کتابهای لغت، مسکه، عقل وافر و فراوانْ معنا شده است.مسکه از ریشۀ مسک و امساک است و به عقل، مسکه گفته میشود؛ چون مسک و نگهدارندۀ انسان از بدیها و زشتیهاست.
و با ارزشترین بخش وجود وی را قلب نامیدهاند. به نظر میرسد، چون که عقل، همانند قلب، با ارزشترین و شریفترین بخش آدمی است که شکلدهندۀ هویّت انسان است، گاهی از عقل، به قلب تعبیر میشود. امام کاظم علیه السلام «قلب» در آیۀ هفتم سورۀ قاف را به عقل تفسیر نموده است.(1)
. ر. ک: الکافی، ج 1، ح 12.
از کلام مرحوم میرداماد نیز، در ذیل فقرۀ یاد شده همین گونه برداشت میشود:کاربرد قلب به جای نفس ناطقه و عقل در قرآن و روایات معصومان علیهم السلام مطرد و شایع است.
علّامه طباطبایی، در تفسیر همین آیه فرموده است:
قلب، چیزی است که انسان، به وسیلۀ آن تعقّل میکند و در نتیجه، حق و باطل و خیر و شر را از یکدیگر تمییز میدهد.(2)
خداوند در آیۀ دیگری میفرماید:
«لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها» .(3)از این آیه، استنباط میشود که «تعقّل»، کار قلب است. در روایتی مشابه این آیه نیز آمده است که قلب از جمله جوارحی است که انسان با آنْ تعقّل میکند.(4)البته بین تفسیر امام و دیگر موارد یاد شده، تعارض و تنافی وجود ندارد؛ زیرا به اعتبار ادراک و معرفتی که در اثر اکتساب مدرکات و معقولات برای قلب حاصل میشود، و شأن اساسی عقل نیز فهم و ادراک و معرفت است، ایشان «قلب» را به «عقل» تفسیر نموده است.
با توجّه به مباحث پیشگفته، به نظر میرسد به دلیل آثار و برکات فراوان عقل و در نتیجه، ایجاد حوزۀ معنایی گسترده برای آن، در کتابهای لغت و آیات و روایات،
واژههای مترادف فراوانی برای عقل به کار رفته است. با توجّه به این که اعتبارات مختلف، از جمله علل پیدایش واژههای مترادف فراوان برای عقل است، بنا بر این، اختلاف آنها نیز اعتباری است، به گونهای که همه، در اشاره به گوهر واحدی به نام «عقل» به عنوان نیروی فهم و ادراک حقایق هستی از طریق علم نافع و هدایتگر به سوی عمل صالح و عبودیت خداوند مشترکاند. مؤیّد این مطلب، سخن مرحوم ملّاصدرا در تفسیرش است که پس از اشاره به بعضی از واژههای مترادف عقل، تصریح کرده است که واژههای مذکور، نظیر هم هستند.
بر اساس اصل «تعرف الاُمور بأضدادها» مناسب است که به برخی از واژههایی که در مقابل عقل به کار میروند، اشارهای داشته باشیم.
جهل: این واژه، گاهی در برابر علم و گاهی در مقابل عقل قرار میگیرد. اگر جهل به معنای «نادانی» آورده شود، در مقابل علم و اگر به معنای «عمل نسنجیده» به کار رود، در مقابل عقل است. از دو تقابل «علم و جهل» و «عقل و جهل» در بین عامۀ مردم، تقابل اوّل، بیشتر از دومی، متعارف و مأنوس است؛ امّا در کتابهای روایی، از جمله الکافی (که مورد بحث است)، تقابل دوم (عقل و جهل) بیشتر از تقابل اوّل، کاربرد دارد.
سفه: واژۀ دیگری که در مقابل عقل میآید، «سَفَه» است، به معنای نقصان و کمخردی و گاهی هم به معنای جهل.
حمق: واژۀ بعدی، «حمق» یا «حماقت» است، به عنوان ضد عقل و به معنای نقصان و فساد عقل. این واژه، در روایات فراوانی در مقابل عقل به کار رفته است و احمق، در مقابل عاقل ذکر شده است.(1)
. همان، ج 1، ح 12.
1) (1)
جنون: «جنون» از ریشۀ «جنّ» به معنای پوشش است و در اصطلاح، به حالتی گفته میشود که پوششی، عقل غریزی انسان را فرا میگیرد و مانع فهم و ادراک میشود.
برخلاف معنای اصطلاحی جنون در بین عامۀ مردم - که شخص فاقد عقل غریزی اوّلیه را مجنون میگویند -، در برخی متون اسلامی، چنین فردی «مصاب» نامیده شده و در بعضی از روایات، مجنون بر فرد معصیتکار اطلاق گردیده است(1)
. إنّما المجنون المقیم علی معصیة اللّه (مشکاة الأنوار، ص 269).
و در مقابل، ترک کنندگان معصیت و اطاعت کنندگان اوامر الهی، عاقل نامیده شدهاند.(2)پس، از کتابهای لغت، آیات و روایات، چهار واژۀ متقابل و متضاد: جهالت، سفاهت، حماقت و جنون، برای واژۀ عقل استفاده میشود و با توجّه به ارتباط معنای بین سه واژۀ سفاهت، حماقت و جنون با «جهل»، میتوان گفت که تقابل و ضدّیت اصلی، بین دو واژۀ عقل و جهل است و تقابل عقل با دیگر واژهها، فرعی و اعتباری است.(3)وقتی گفته میشود: «العقل، نقیض الجهل»، ظاهراً مراد از نقیض، نقیض فلسفی نیست؛ بلکه مراد از آن، ضد است. پس عقل و جهل، دو امر وجودیاند، نه این که جهل، «عدم العقل» باشد.(4)نتیجه این که در منطق قرآن کریم، عقل، بیشتر به نیرویی اطلاق میشود که انسان در امور دینی از آن منتفع میشود و او را به معارف حقیقی و اعمال شایسته، رهبری مینماید و در صورتی که از این مسیر منحرف گردد، دیگر عقل نامیده نمیشود، گرچه در امور دنیوی، عمل خود را انجام دهد.(5)امّا برای فهم معنای عقل در لسان الکافی، به تتبّع بیشتری نیاز داریم که اینک به آن میپردازیم.
با توجّه به این که موضوع اصلی بحث، در حوزۀ کتاب الکافی است، ضروری است که نسبت به معنای عقل در احادیث به کار رفته در این کتاب ارزشمند، به طور دقیق آگاهی یابیم و بدانیم کدام یک از معانی گفته شده در بخشهای پیشین، مد نظر اهل بیت علیهم السلام بوده است. برای دست یافتن به این مقصود، لازم است که نظر شارحان الکافی
را در حد مجال، بررسی کنیم و استنتاج نهایی را ارائه نماییم.
سید جواد مصطفوی، از شارحان الکافی، در ذیل حدیث اوّل مینگارد:
مراد از عقل چنانچه از جمیع روایات این باب استفاده میشود، همان قوّۀ تشخیص و ادراک و وادار کنندۀ انسان به نیکی و صلاح و بازدارندۀ او از شرّ و فساد است، چنانچه در روایت سوم، عقل، وسیلۀ پرستش خدا و به دست آوردن بهشت معرفی شده است، و در حدیث چهاردهم، 75 خاصیت و اثر آن، به نام «لشکر عقل» توضیح داده شده است. پس عاقلِ کامل، کسی است که آن اثر در او باشد و مراد به پیش آمدن و بازگشتن عقل (که در متن حدیث اوّل ذکر شده است)، این است که این موجود، در برابر اوامر و نواهی خالقش، کاملاً منقاد و مطیع است.(1)
. اصول کافی، ترجمه و شرح: سیّد جواد مصطفوی، ص 11.
بنا بر آنچه در بخش معنای لغوی عقل گفتیم و جهل را در تقابل و ضدّ آن دانستیم، وی در ادامۀ ترجمۀ حدیث چهاردهم چنین آورده است:
مقصود از جهل، شیطان است یا همان قوّهای که انسان را به کار زشت و گناه دعوت میکند و وسوسه مینماید. این [ویژگی] در فرشتگان نیست، از این
1) (1)
جهت، هیچ یک از 75 لشکر جهل که در این حدیث شریف نامبرده شده، در ایشان نیست و انسان، آن گاه از فرشته برتر میشود که با وجود آن که استعداد این صفات زشت را دارد، به آنها متّصف نمیگردد و آنها را در خود راه نمیدهد....(1)
. همان، ص 27.
ایشان کتاب مبسوطی در زمینۀ شرح کتاب عقل و جهل الکافی به نگارش درآورده است. وی در حدیث سوم،(2)عقل را به معنای بخشی از نفس که به سبب مواظبت بر اعتقاد، به تدریج و در طول تجربه حاصل می شود و به وسیلۀ آن، به قضایایی دست مییابیم که با آن انجام دادن یا ترک کردن اعمال استنباط میگردد (معنای عقل در کتب اخلاقی) دانسته است. وی در این باره میگوید:
ریشۀ معنای حدیث، تعقّل امور و قضایای به کار گفته شده در کتب اخلاقی است که مبادی آرا و دانشهایی هستند که ما میتوانیم آنها را درک کنیم تا آنها را انجام دهیم و یا از آنها دوری گزینیم. نسبت این قضایا با عقل به کار رفته در کتب اخلاقی، مانند نسبت علوم ضروری با عقل به کار رفته در کتاب برهان است. پس این دو عقل، دو جزء نفس آدمی هستند: یکی جزء انفعالی و عملی که از مبادی عالیه با علوم و معارفی که غایت آنها خودشان هستند، منفعل میشوند (ایمان به خدا و روز قیامت) و دومی جزء فعلی و عملی که به سبب آرا و علومی که غایت آنها عمل به مقتضای آنهاست.
یعنی انجام دادن طاعات و پرهیز از معاصی و تخلّق به اخلاق حسنه و رهایی از اخلاق ناپسند، که در طبقات زیرین اثر میکند، و این، همان دین و شریعت است. پس هنگامی که این دو هدف حاصل شوند، تقرّب به خدا و بریدن از غیر او حاصل خواهد شد.(3)
ایشان در ادامه مینویسد:
وقتی این مقدّمات و احکام، بر تو روشن شد و این معانی و بخشها در ذهنت صورت یافت و جای گرفت، خواهی دانست که به چه معناهایی بین عقل و بین بداندیشی و شیطنت خطا رخ میدهد و اصل اشتباه از آن جا سرچشمه میگیرد که هر دو، در اندیشیدن و سرعت تعقّل در امور و قضایایی که مبادی آرا و اعتقادات است، یعنی در آنچه که اگر بخواهیم آنها را برگزینیم و یا رها نماییم، مشترکاند، خواه دربارۀ خیر و آینده باشد و یا دربارۀ شر و حال. و آنچه از تعقّلات و حرکات فکریای که تعلّق به دنیا دارد، خالی از زیادهروی و کوتاهی و کجروی و آشفتگی و سرگشتگی و شتاب نیست، و چون آنها از افعال شیاطین و پیروان طاغوت است. و امّا آنچه که از بندگان حقیقی خدا صادر میشود و تعلّق به امور دین و عرفان دارد، به صورت اطمینان و آرامش و استواری و پایداری است. پس این، برترین اخلاق نیکو و آن، بدترین ملکات پست نفسانی است که به نام «جُربزه» است، و بلاهت و کودنی از آن بهتر است؛ زیرا همان گونه که گفتهاند، به رهایی و خلاصْ نزدیکتر است از زیرکی موذیانه.
پس بیان امام علیه السلام که فرمود: عقل، آن چیزی است که بدان، خداوند پرستش و بهشت فرا چنگ آید،(1)
. سمعت الرضا علیه السلام یقول: صدیق کلّ امری عقله و عدوّه جهله.
تعریف عقل است. به این معنا که مقابل «شیطنت» به گونهای و مقابل «بلاهت»، به گونهای دیگر است.(2)ملّاصدرا حدیث چهارم را به معنای سوم (عقل در کتب اخلاقی) یا چهارم (منشأ خوب فهمیدن و با هوشیاری سریع در استنباط) میداند و معتقد است که این دو معنا، از جهت معنایی، نزدیک به هم هستند و در باب دلیل نظرش چنین ادامه میدهد:
چون مقصود از آن غریزۀ مشترک انسانی، و علوم ضروری که مبادی نظریاتاند، نیست و آرای مشهور و عقل کلّی هم که نخستین مخلوق است، نیست.(1)
. همان جا.
او دربارۀ تفسیر حدیث میگوید:
دلیل این که امام فرمودند: «عقل، دوست انسان است»، این است که هر انسانی به کمک عقل، دوستانش را به دست میآورد و به کارهای خیر و نیکو راهنمایی میشود و آنها را انجام میدهد و گناهان و کارهای زشت را ترک میکند و دشمنانش را دفع مینماید و از شرور و بدیها دوری میجوید. و به واسطۀ جهل، تمام این امور، بر عکس شده، اضداد آنها واقع میشود. لذا حضرت فرمودند: «جهل، دشمن انسان است»؛ زیرا با جهل، هر انسانی، دشمن پیدا میکند و دوستانش را از دست میدهد و در مسیر شرّ و انجام دادن گناه قرار میگیرد و از فرمان الهی سرپیچی میکند.(2)
سپس، چنین ادامه میدهد:
معنایی برای «دوست»، جز آنچه که مبدأ و اصل این امور است، نیست و معنایی هم برای دشمن، جز آنچه که مبدأ و اصل اضداد آنهاست، نیست، خواه جوهر باشد یا عرض، جسم باشد یا غیر جسم.... حقیقتِ دوستی و دوست و آنچه که دوستی بدان تحقّق مییابد و روحِ معنای آن عبارت از اصل آن چیزی است که بنده بدان بهرهمند گشته، به آنچه از نوع خیر و سلامت است، راهنمایی میگردد. و حقیقت دشمنی و روح معنای آن، عبارت از مصدر آن چیزی است که بنده بدان زیانمند میشود و از آن شرّ و بدی و شقاوت میروید. عقل و جهل هم همین گونه است.(3)
ملّاصدرا، حدیث اوّل را به معنای ششم (موجودی که به چیزی جز خداوند وابسته نیست) دانسته و در شرح این حدیث میفرماید:
إنّ هذا العقل أوّل المخلوقات و أقرب المجعولات إلیّ الحق الأوّل وأعظمها وأتمّها و ثانی الموجودات فی الموجودّیة؛(1)
. همان، ص 168.
این عقل، نخستین آفریده و نزدیکترین مجعولات به سوی حق تعالی و بزرگترین و کاملترین و دومین موجود در موجود بودن است.(2)
البته لازم به یادآوری است که ایشان در ادامۀ شرح خود، با ادلّۀ عقلی و نقلی، اثبات میکند که این عقل، همان روح پیامبر صلی الله علیه و آله است و مینویسد:
هر کس در این مطلب، دقّت نظر نماید، در مییابد که هر چه عقل، اوّل بدان توصیف شده و از آن خبر داده شده، به عینه، از خواصّ روح او صلی الله علیه و آله است.(3)
ملّاصدرا، واژۀ عقل را - که در حدیث چهاردهم(4)نیز به کار رفته - به همین معنای ششم، شرح و تفسیر میکند.
ملّاصدرا، عقل ذکر شده در پایان حدیث یازدهم را به معنای عقلی که در کتاب نفس بحث میشود و دارای چهار مرتبه است (معنای پنجم عقل) میداند. پیامبر صلی الله علیه و آله در این حدیث میفرماید که خداوند به بندگانش چیزی بهتر از عقل نبخشیده است؛ زیرا خوابیدن عاقل، از شببیداری جاهل و در منزل بودن عاقل، از مسافرت جاهل (به سوی حج و جهاد) بهتر است. خداوند، هیچ پیغمبر و رسولی را جز برای تکمیل عقل، مبعوث نساخته (تا عقلش را کامل نکند مبعوث نمیسازد) و عقل او برتر از عقلهای تمام امّتش خواهد بود. آنچه پیغمبر در خاطر دارد، بر تلاش تلاشگران ترجیح دارد و تا بندهای واجبات را به عقل خود در نیابد، آنها را انجام نداده است. همۀ غایبان، در فضیلت عبادتشان، به پای عاقلان نمیرسند و عاقلان، همان صاحبان
خردند که دربارۀ ایشان فرموده: «تنها صاحبان خرد، اندرز میگیرند»(1)
. سورۀ رعد، آیۀ 19.
.(2)ملّاصدرا در توضیح بخش پایانی حدیث می گوید:بیان پیامبر صلی الله علیه و آله: «و عاقلان، همان صاحبان خردند»، یعنی عقلی که در این جا گفته میشود، آن عقلی که همگان فهم میکنند نیست؛ یعنی هر کس را که دارای زیرکی و هوشیاری در کار دنیا باشد، عاقل میخوانند و نه آن غریزهای که با آن، انسان از چهارپایان امتیاز مییابد، و نه آن چیزی که در علم اخلاقْ از آن بحث میشود؛ بلکه مراد از آن، مفهومی خواهد بود که از بیان الهی استفاده میشود: «إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ».3
پس از این بیان، دانسته میشود که عاقلان، همان مخصوصان به اهل ذکر (یعنی اهل علم و عرفان) هستند، چنان که خداوند میفرماید:«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»4 و آنان همان استواران در علماند، چنان که او میفرماید:«وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ» ،(3)تنها صاحبان خرد اندرز می گیرند و آنان حکیمان الهیاند، چنان که میفرماید: «حکمت را به هر که بخواهد میدهد و به هر که حکمت داده شود، خوبی فراوان اعطا شده و جز خردمندان، اندرز نمیگیرند».(4)خلاصه این که منظور از عقل در این جا، کسی است که توصیف شده به همۀ آنچه که خداوند وصف کرده به «اولوالألباب» و آن کسی نیست جز، دانای فرزانهای که استوار در علم است و کامل در حکمت و ایمان. پس عقلی که در این فرد است، همان آخرین عقلی است که در بحث معرفت نفس آمده
است (عقل مستفاد) و خدا به حقیقت داناتر است.(1)
. شرح اصول الکافی، ص 251.
به نظر ملّاصدرا، عقلی که در حدیث دوازدهم الکافی ذکر شده و در آن امام موسی کاظم علیه السلام خطاب به شاگردشان هشام بن حکم، صاحبان عقل را «هدایتیافتگان» معرفی نموده و اوصاف آنها را بیان میکند، یعنی ایشان حقیقت عقل را توضیح میدهند. این عقل نیز مرتبۀ چهارم (عقل مستفاد) از عقلهای چهارگانهای است که در علم النفس مطرح میشود. (2)
پس از ذکر دیدگاههای صدر المتألّهین، نیکوست که نگاهی هم به نظرات علّامه مجلسی، شارح دیگر الکافی داشته باشیم که در کتاب مرآة العقول، ذکر کرده است.
علّامه مجلسی، بر این عقیده است که بیشتر روایات مربوط به عقل، ظاهر در معنای اوّل (نیروی ادراک خیر و شر) و دوم (ملکهای در نفس که انسان را دعوت به خیر و پرهیز از شر میکند) است و ریشۀ این دو معنا نیز یک مفهوم است و در میان این دو معنا، بیشتر روایات، در معنای دوم ظاهرتر است.(3)به نظر وی، مراد از عقل در حدیث دوم، مفهومی است که معنای اوّل (نیروی ادراک خیر و شر) و دوم (ملکه و حالتی در نفس که او را به گزینش خیرات و دوری از شرور وا میدارد) و معنای سوم (نیروی نظمدهنده به امور زندگی و معاش) را در بر میگیرد. وی عقل را در آن بخش از حدیث دوازدهم که امام موسی کاظم علیه السلام میفرماید: «ای هشام! خدا بر مردم دو حجّت دارد: حجّت آشکار و حجّت پنهان.
حجّت آشکار، رسولان و پیغمبران و اماماناند و حجّت پنهان، عقل مردم است» نیز به
معنای اوّل گرفته است و در ذیل آن میفرماید:
شاید مراد از عقول در این جا عقلی باشد که مناط تکلیف است و با آن، بین حق و باطل و نیکو و زشت، تمیز داده میشود.(1)
. امام علی علیه السلام فرمود: جبرئیل بر آدم فرود آمد و گفت: «ای آدم! من دستور دارم که تو را در برگزیدن یکی از سه چیز مخیّر سازم. پس یکی را برگزین و دو تا را وارهان». آدم به او گفت: «ای جبرئیل! آن سه چیست؟». گفت: «خرد، آزرم و دین». آدم گفت: «خرد را برگزیدم». جبرئیل به آزرم و دین گفت: «باز گردید و او را وانهید». آن دو گفتند: «ای جبرئیل! ما دستور داریم هر کجا که خرد باشد، با او باشیم». گفت: «خود دانید» و بالا رفت.
علّامه در ذیل حدیث نوزدهم نیز چنین می نگارد:
مقصود حضرت از این که فرمود: «عقلش چگونه است؟»، یعنی نیروی تشخیص حق و باطل در او به طوری که سبب انقیاد برابر حق و اقرار به آن گردد، چگونه است؟(2)
علّامه دربارۀ حدیث سوم نیز معتقد است:
ظاهراً مراد از عقل در این حدیث، معنایدوم (ملکه و حالت نفس که او را به گزینش خیرات و دوری از شرور وا میدارد) است.(3)
وی، گرچه احتمال بعضی دیگر از معانی را نیز رد نمیکند، دربارۀ حدیث ششم نیز همین عقیده را دارد.(4)علّامه، هیچ یک از روایات «کتاب العقل و الجهل» را به طور مستقل، بر معنای چهارم (مراتب استعداد نفس و قرب و بعد آن نسبت به تحصیل نظریات) حمل نکرده است. گرچه برخی از روایات را بنا بر بعضی احتمالات، به معنای چهارم حمل
1) (1)
2) (2) . اسحاق عمار میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: قربانت گردم! من همسایهای دارم که نمازگزاری و صدقه دادن و حج گزاریاش بسیار است [به ظاهر] عیبی ندارد. امام فرمود: «ای اسحاق! خردش چگونه است؟». گفتم: قربانت گردم! خرد درستی ندارد. فرمود: «پس با آن کردارها جایگاهش فرازتر نمیرود».
3) (3) . امام صادق علیه السلام فرمود: «عقل، چیزی است که با آن، خداوند رحمان، عبادت میشود و بهشت به دست میآید».
4) (4) . امام صادق علیه السلام فرمود: «هر که عاقل است، دین دارد و آن که دین دارد، به بهشت میرود».
نموده است، در مورد معنای پنجم (نفس ناطقۀ ممیّز انسان از حیوان) نیز همین نظر را دارد و به طور خاص، آن را بر هیچ روایتی حمل نکرده است و نیز معنای ششم (جوهر مجرّد قدیمی که هیچ تعلّقی به ماده ندارد) را. البته در برخی موارد، احتمال طرح این معانی را داده است. (1)
. تلخیص و اقتباس از مقاله «مفهوم عقل از دیدگاه دو شارح اصول کافی»، عبدالحسین کافی، مجلۀ علوم حدیث، ش 26.
قرآن کریم، به صورتهای گوناگون، بر سندیت و حجّیت عقل در معارف الهی، صحّه گذاشته و بر تعقّل و تفکّر در نظام آفرینش، تشویق و تأکید کرده است. گاهی دربارۀ یک موضوع، آیات متعدّدی را میتوان یافت که انسان را به تعقّل و تفکّر، دعوت نموده است.
از دیدگاه قرآن، کسانی که از اندیشۀ خود سود نمیبرند، به عنوان بدترین جنبندگان به حساب میآیند:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ»؛2
بدترین جنبندگان، کسانی هستند که کر و گنگاند و اندیشه نمیورزند.
در جای دیگر، پس از طرح یک مسئلۀ دشوار و دقیق توحیدی، یادآور میشود، آنان که اهل تعقّل نیستند، گرفتار نوعی پلیدیاند و میفرماید:
«وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ»؛3
هیچ کس را نرسد که جز با اذن خدا ایمان آرد و بر آنان که عقل خویش را به کار نمیبندند، پلیدی قرار میدهد.
1) (1)
اصولاً منطق قرآن، منطق دلیل و برهان است و همه جا از صاحبان عقاید میخواهد تا برای اثبات عقیدۀ خود برهان آورند(1)
. سورۀ بقره، آیۀ 111.
و خود نیز بر دعاوی خویش اقامۀ برهان میکند، چنان که در اثبات یگانگی خدا میفرماید:«لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا».2قرآن کریم، حجّیت و اعتبار عقل را نه تنها در قلمرو حکمت نظری و اثبات وجود خدا و صفات ذاتی او به رسمیت میشناسد، بلکه در قلمرو حکمت عملی و حسن و قبح افعال نیز پذیرفته است. چنان که در بسیاری از آیات، رسالت پیامبر را تذکّر، موعظه، امر به معروف و نهی از منکر میداند و واضح است که تذکّر و موعظه، در جایی است که مخاطب، خودش، حسن و قبح و سود و زیان کاری را میداند؛ ولی چون دچار غفلت گردیده و یا احتمال غفلتزدگی در مورد او میرود، به تذکّر و وعظ نیاز دارد، چنان که میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» ؛ (2)خداوند، به عدل و احسان و پرداخت حقوق خویشاوندان امر میکند و از زشتیها و نارواییها و تعدّی به دیگران نهی میکند و بدین شیوه، شما را موعظه میکند، شاید به خود آیید.
مفاد آیه، این است که انسان، خوبیِ عدل و احسان، و دادن حقّ خویشاوندان و نیز بدی و زشتی کارهای ناروا را میداند و امر کردن خداوند، نقش ارشادی دارد. چنان که در جایی دیگر، رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله را امر به معروف و نهی از منکر معرفی نموده، میفرماید:
«یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ».1
ذکر این نکته، ضروری است که بحث در اثبات حجّیت و اعتبار عقل است، نه در کافی و وافی بودن آن در اثبات همۀ مقاصد دینی و فهم مفاهیم ماورای طبیعی.
اگر کسی به کتابهای حدیث شیعه رجوع نماید، به روشنی به این نکته پی خواهد برد که «در مکتب اهل بیت علیهم السلام عقل و استدلال عقلی، در معارف الهیجایگاه مهمّی دارند». آن بزرگواران، با در نظر گرفتن سطح آگاهی و قدرت ذهن و ورزیدگی فکر مخاطبان، در بیاناتشان از روشهای مختلف استدلال (برهان، جدل و خطابه) استفاده نمودهاند و همین مسئله، سبب شده که تفکّر شیعی در مسیر تفکّر عقلی و فلسفی هدایت شود و فیلسوفان شیعه، با الهام گرفتن از معارف بلند احادیث ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام فلسفۀ الهی را بارورتر و بالندهتر سازند.(1)چنان که کلینی از امام صادق علیه السلام گزارش کرده که فرمود:
آغاز و نخست هر چیز آبادانی - که هر سودی به آن مربوط است -، عقل است که آن را خدا زینت و نوری برای خلقش قرار داده است. با عقل، بندگان، خالقِ خود را میشناسند و میدانند که آنها مخلوقاند و او مدبّر و ایشان تحت تدبیر اویند. این که خالقشان پایدار و آنها فانی هستند و به وسیلۀ عقول خویش از دیدن آسمان و زمین و خورشید و ماه و شب و روز استدلال کردند که او و اینها خالق و سرپرستی دارند... با عقل، تشخیص زشت و زیبا میدهند، در نادانی، تاریکی و در علم، نور است. این است آنچه عقل به آنها رهنما گشته. عرض شد: آیا بندگان میتوانند به عقل اکتفا کنند (و در پی تحصیل علم و ادب برنیایند)؟ فرمود: عاقل به رهبری همان
1) (2) . همان جا.
عقلی که خداوند، نگهدار او و زینت و سبب هدایتش قرارداده، میداند که خدا حق است و پروردگار اوست و میداند خالقش را پسند و ناپسندی است و اطاعت و معصیتی. و عقلش را به تنهایی راهنمای به اینها نمیبیند و میفهمد که رسیدن به این مطالب، جز با طلب علم ممکن نیست و اگر با علمش به اینها نرسد، عقلش او را سودی نمیدهد. پس واجب است بر عاقل، طلب علم و ادب نماید که بی آن، استوار نمیمانَد.(1)
. اصول کافی، ترجمه و شرح: سیّد جواد مصطفوی، ص 33، ح 35.
نکات قابل استنتاج از این روایت، عبارتاند از:
انسانها به کمک نعمت عقل و اندیشه در آیات الهی، میتوانند وجود خداوند را اثبات نمایند و به صفات ذاتی او پی ببرند.
علمی که از تعقّل و تفکّر در هستی، برای انسان به دست میآید، نور است و میتواند مسیر زندگی را روشن سازد و او را به سوی کمالْ راهنمایی کند.
علمی که انسان را به پروردگار نزدیک نمیکند و انسان را در انجام دادن طاعات و ترک معاصی، راهنما نیست، بیفایده و بیهوده است و در واقع، عقلِ آن انسانی که چنین علمی را کسب کرده، برایش سودی نداشته است.
سید جواد مصطفوی در شرح حدیث 34 الکافی، که امام صادق علیه السلام از امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند: «عمق حکمت، با عقل و عمق عقل، با حکمت بیرون میآید» مینویسد:
مراد به حکمت، حقایق علوم الهی و معارف دینی است که تنها وسیلۀ رسیدن به آن، عقل است و چون با درجهای از عقل به درجهای از حکمت میرسد، عکس العملش، این است که عقلش پرتو بیشتری میگیرد و به واسطۀ ترقّی حکمت، عقل هم ترقّی میکند و کمال مییابد.(2)
حجّت، به معنای دلیل و برهان روشن است، به گونهای که جایی برای عذر و بهانه باقی نمیگذارد و احادیثی که تاکنون در این بخش ذکر شده، بر اهمّیت و اعتبار عقل نزد اهل بیت علیهم السلام دلالت می کنند و این که آنچه به واسطۀ عقل، درک و فهم میشود، تا چه حد، قابل توجّه و اطمینانبخش است.
نکتۀ مهم این است که عقل که طبق کلام معصوم،(1)
. الکافی، ح 12.
حجّت باطنی است، اساس حجّیت حجّت ظاهری نیز هست و عقل است که انسان را به خدا و دین و شریعت میرسانَد؛ زیرا اساس هر دین الهی، اثبات خدا و نبوّت است و این هر دو، با عقل به اثبات میرسند. از سوی دیگر، پس از آن که حجّیت دینْ روشن شد، عقل، وجوب پیروی از خدا و رسولش را نشان میدهد و از همین جاست که یکی از شرایط تکلیف، عقل است.(2)در الکافی، احادیث دیگری هم بر حجّیت عقل تأکید دارند، چنان که امام صادق علیه السلام فرمودند:حجّة اللّه علی العباد النبی، و الحجّة فیما بین العباد و بین اللّه العقل.(3)
به عقیدۀ ملّاصدرا، پیامبر که از جانب پروردگار، به عنوان حجّت ظاهری برای بندگان فرستاده میشود، در مثل، مانند کسی است که انسان کوری را هنگام راه رفتن برای برداشتن هر قدم، کمک و راهنمایی میکند. پیامبر نیز برای کسانی حجّت است که عقولشان به حد کافی از رشد نرسیده، یعنی غیر اهل بینش یا اهل حجاب که برای ایمان آوردن به حقیقت، نیازمند به رؤیت معجزۀ آشکار هستند؛ ولی بعد از این که انبیا فرستاده شدند و کتاب و شریعت برای مردم فرو فرستاده شد، فقط حجّت باطنی -
که عقل است -، باقی میماند و آنان که اهل بینش عقلیاند، پس از بهرهمندی از حجّت خارجی، به واسطۀ نور عقل و بصیرتْ هدایت مییابند و راه الهی را میپیمایند.(1)
. ر. ک: شرح اصول الکافی، ص 576 و 577.
این حکیم متألّه، معتقد است که در معجزات حسّی، شُبهه وارد میشود، ولی در یقینیات عقلی، شبههای نیست، لذا میفرماید:
حصول ایمان به خدا و روز رستاخیز، از راه معجزۀ حسّی، دینِ فرومایگان و مشرب مردمان عوام است و اهل بینشْ به آن راضی نمیشوند.... و اعتراف به ظاهر، غیر از گشادگی سینه به نور یقین در قلب است.(2)
از آن جهت که برای عقل، معانی مختلفی بیان شده، پس هر معنا میتواند مراتب و درجاتی داشته باشد. چنان که در گذشته، به اختصار، مراتبی را برای عقل ذکر کردیم.
از سویی دیگر، میتوان گفت که عقل به اعتبارات مختلف، قابل تقسیمبندی است. به این صورت که عقل، به اعتبار توجهش به دنیا و آخرت، به عقل «معاد» و «معاش» و به اعتبار منشأ، به عقل «طبیعی» و «اکتسابی» و به اعتبار متعلّق آن، به «عملی» و «نظری» و به اعتبار درجات کمال، به عقل، «کامل»، «ناتمام» و «منحرف شده» تقسیم کرد.(3)اینک به اختصار، به شرح هر یک از این مفاهیم میپردازیم.
اگر چه عقل باید هم به امور معاد و آخرت و هم به امور دنیوی توجّه داشته باشد، ولی کسی که عقل خود را صرفاً برای بهرهمندی از متاع دنیا به کار میگیرد، فقط دارای عقل معاش است و بر اساس آموزههای قرآن، این ویژگی، از صفات کافران است، چنان که
در وصف آنان فرموده:
«اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ...» .(1)
. سورۀ ابراهیم، آیۀ 3.
البته باید مد نظر داشت که تدابیر اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در دنیای ممدوح (دنیایی که وسیلهای برای دست یافتن به سعادت اخروی تلقّی شود)، لازمۀ زندگی است و چنین تدابیری با بهره جستن از عقلْ اتّخاذ میشود. این گونه تدابیر، هم لازم و هم درخور تقدیر است و آنچه مذموم است، عقلی است که صرفاً در اختیار امور دنیوی - آن هم دنیایی که خود، هدف واقع شده - قرار گرفته باشد.(2)در تأیید مطلب فوق، این که امام موسی بن جعفر علیهما السلام در حدیثی،(3)خطاب به هشام، این آیه را قرائت فرمود:«لا یُقاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلاّ فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّی ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ».4
ملّاصدرا نیز در شرح بخشی از آیه چنین مینویسد:
و قویدل ساختن مؤمنان بر جنگ با آنان (کافران) از آن جهت است که آنان حال و صلاح خود را در دنیا نمیدانند (عقل معاشی ندارند). چگونه صلاح کار آخرت خود را می دانند؟(4)
پس توجّه و استفاده از عقل معاش هم تا جایی که سبب تضییع آخرت نشود، بر هر انسان مسلمانی لازم است.
عقلی است که به امور اخروی توجّه دارد و از آن، به «عقل الهی» نیز تعبیر شده
است.(1)
. تربیت عقلانی، ص 50.
به نظر میرسد با این تعریف، بسیاری از احادیثی که دربارۀ عقل در الکافی آمدهاند، به معنای عقل معادند و ویژگیها و فایدههای این عقل را بیان میدارند. نظیر این که امام هفتم علیه السلام فرمود:یا هشام! إنّ العقلاء زهدوا فی الدنیا و رغبوا فی الآخرة؛(2)
ای هشام! عقلا از دنیا رویگرداناند و به آخرت رغبت دارند.
یا آن که امام صادق علیه السلام فرمود:
العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان؛(3)
عقل، چیزی است که خدای رحمان، با آن عبادت میشود و بهشت به دست میآید.
چرا که فقط عقل معاد است که میتواند چنین وصف شود.
همان عقل غریزی در انسان است که سبب تمایز او از موجودات دیگر میگردد و درافراد مختلف، بر اساس فطرت نخستین، متفاوت است(4)و به واسطۀ همین عقل غریزی است که انسان، آمادگی برای به دست آوردن علوم نظری(5)و توانایی بر ادراک حقایق را پیدا میکند.(6)در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که فرمود:
ما قسم اللّه للعباد شیئاً أفضل من العقل؛(7)
خداوند، چیزی برتر از عقل به بندگانش ارزانی نفرموده است.
مراد حضرت در این حدیث، همین عقل طبیعی و فطری است.
عقل، در کلام امام علی علیه السلام این گونه است:
عقل دو عقل است: یکی مطبوع و نقش در طبیعت انسان و دیگری مسموع (به دست آمده). اگر عقلِ مطبوع نباشد، عقل مسموع، بهره و ارزشی ندارد، همچنان که نور خورشید، به کسی که نور بینایی ندارد، بهرهای نمیرسانَد.(1)
. شرح اصول الکافی، ص 177.
در روایات فراوان، تأکید شده که در روز قیامت، پاداش هر کس به اندازۀ عقل و خرد اوست:
إنّما یداقّ اللّه العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدنیا.(2)
آنچه به یقین، از این گونه احادیث فهمیده میشود این است که همین عقل طبیعی نیز خودش دارای مراتب و درجات است و ملّاصدرا در باب رابطۀ این قسم از عقل، با پاداش اخروی چنین مینویسد:
روشن شد که انسانها به حسب هویّات عقلی، با هم اختلاف زیادی در کمال و نقص، و بلندی و پستی دارند و مشخّص است که حالات، تابع ذاتاند. پس زیبایی و تابناکی آنها تابع نیکویی ذات و شرف و برتری آن است....
پس در این صورت، عاقل بر کسی اطلاق میشود که غریزهاش در طبیعت انسانی از علم و تقوا، یعنی احاطه به معقولات و رهایی از جسمانیات و شهوات حیوانی، کمال یافته باشد، و این تفاوت در افراد مردم (یعنی اختلاف بین ناقص و کامل آنها)، تفاوت بزرگی است، حتّی بیشتر از تفاوت بین آسمان و زمین. مشخّص است که سعادت هر نوع و شقاوت آن به میزان رتبۀ آن نوع است؛ چون نتایج و ثمرات، تابع اصول و مبادیاند و مراتب
فضیلت و برتری در پاداش و جزا، به میزان درجات عقلها در شرف و نیکویی است.(1)
. شرح اصول الکافی، ص 177-179.
این همان چیزی است که در روایات، به عنوان «عقل مسموع» از آن یاد میشود. یعنی عقلی که حاصل آموختن و شنیدن است و انسان، آن را کسب میکند.(2)چون عقول افراد بشر، در اصل جوهر، از جهت قوّه و ضعفْ متفاوت است، پس عقلهایی که فرا میگیرند نیز از جهت کمال و نقص، بر یکدیگر برتری دارند.(3)به نظر میرسد در روایاتی که از عقل، به عنوان راهنمای انسان، دوستِ انسان و منشأ فهم و هوش و حافظۀ دانش، تعبیر شده، منظور، همین عقل اکتسابی است. البته در صورتی که صحیح و منطقی پرورش یابد. امام صادق علیه السلام میفرماید:
انسان، بر پایۀ خرد، استوار است و هوش و فهم و حافظه و دانش، از خرد سرچشمه میگیرند. انسان، با خرد به کمال میرسد و خرد، راهنما و روشنگر و کلید گشایشگر کار اوست.(4)
از سوی دیگر، میتوان منظور از عقل در کتب اخلاقی را نیز عقل اکتسابی دانست؛(5)چون عقل نیز با افزایش عمر انسان، افزونتر و بیشتر میشود، البته با توجّه به قوّت و ضعف عقل فطریاش. راغب اصفهانی، در این خصوص معتقد است در هر جا که خداوند، کفّار را به دلیل نداشتن عقل، مورد مذمّت قرار داده، منظور از آن، فقط اشاره به عقل مسموع (اکتسابی) است. مانند «کسانی که کفر میورزند...» تا آن جا
که میگوید:«صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ» .(1)
. سورۀ بقره، آیۀ 171.
این آیه و آیاتی از این قبیل، همه به «عقل مسموع» اشاره دارند.(2)امام کاظم علیه السلام در بخشی از فرمایش خود به هشام بن حکم میفرماید:«ای هشام! سپس [خداوند] آنانی را که تعقّل نمیکنند، نکوهش میکند و میفرماید:«وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ»3 .(3)
ملّاصدرا در صدر شرح این بخش از حدیث مینویسد:
مخاطب این سخن، نکوهش آن کس است که تعقّل نمیکند؛ یعنی از عقل اکتسابی - که عبارت از ملکۀ ادراک معقولات است -، بهره نمیبرد، نه عقل مطبوع (فطری)؛ زیرا چه بسا که [عقل فطری،] آنان را باشد؛ ولی از به کار گرفتن آن، رویگرداناند و در نتیجه، مانند چهارپایان میشوند.(4)
نکتۀ ظریف دیگر، این است که با توجّه به تعریفی که برای عقل اکتسابی یا مسموع بیان شد، میتوان ثمرۀ عقل اکتسابی را «علم حصولی» دانست و حتّی گفت که مصداق علم حصولی و عقل اکتسابی، یکی است؛ چون علم حصولی نیز علمی است که از طریق آموزش و فراگیری به دست میآید.
در تأیید مطلب پیشگفته، به سخن ملّاصدرا اشاره میکنیم که در شرح سخن امام کاظم علیه السلام که فرمودند: «یا هشام! إنّ العقل مع العلم»(5)مینویسد:
عقل، با تمامی معانی مختلف خود، مطلقاً ملازم و همراه علم است و در بعضی عبارات، عین و خودِ علم است. عقل بسیط قرآنی - که برترین اقسام
آن است -، عبارت است از: وجود تمامی معلومات و یا بخش بزرگتر آن در ذات واحد به گونۀ اجمال و....(1)
. شرح اصول الکافی، ص 284.
حدیث دیگری که به صراحت، درجاتی را برای عقل غریزی بیان میدارد، از اسحاق بن عمّار روایت شده که میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم که نزد شخصی میروم و بعضی از سخنم را میگویم. او تمام مقصود مرا میفهمد، و نزد فرد دیگری میروم و تمام سخنم را به او میگویم، او طبق گفتۀ من جواب میدهد، و نزد شخص دیگری میروم و سخنم را میگویم، میگوید: دوباره بگو! امام علیه السلام فرمود: «ای اسحاق! میدانی چرا چنین است؟». گفتم: نه. فرمود:
آن که بعض سخنت را به او میگویی و او تمام سخنت را میفهمد، کسی است که نطفهاش با عقل سرشته شده؛ آن کس که پس از تمام شدن سخنت جوابت میدهد بر طبق سخنت، کسی است که عقلش در شکم مادرش با او آمیخته؛ و آن که چون با اوسخن میگویی، میگوید: دوباره بگو، کسی است که پس از بزرگ شدن، عقلش با او آمیخته شده و میگوید: دوباره بگو.(2)
ملّاصدرا در شرح این حدیث مینویسد:
امام علیه السلام به اصل تفاوت نفوس در فهمْ اشاره کرده که آن به واسطۀ تفاوتشان در جوهر، از جهت شرف و پستی و تابناکی و تاریکی است، و تفاوتشان در جوهر، به واسطۀ تفاوتشان در نطفهها و مواد است. از این روی، بعضی از نفوس هستند که مادۀ بدنشان از همان هنگام که نطفه هستند، با اثر نور عقلْ سرشته و آمیخته میشود. این نفس، در مرتبۀ بالای از قبول و پذیرش قرار دارد. بعضی دیگر، مادهاش به اثر عقلش هنگامی که در شکم مادرش است، آمیخته میشود. این نفس، در مرتبۀ وسط قرار دارد. و بعض دیگر، اثر عقلْ هنگام تولّد بدنش با او آمیخته میشود. لذا نفسش در درجۀ پایین قرار
دارد.
پس دستۀ اوّل از افراد بشر، کسانیاند که اگر کسی بعضی از سخنش را گوید، تمام را میفهمند، و دستۀ دوم، کسانیاند که اگر کسی سخنی گوید و تمام را بیان دارد، معنا را فهمیده و طبق گفتهات جواب میدهند و یا عین سخنت را بازگو میکنند، و دستۀ سوم، کسانیاند که اگر تمام سخن را هم بشنوند، نه سخن و نه معنای آن را نمیفهمند و میگویند: سخنت را دوباره بگو تا دربارۀ معنایش فکر کنیم. پس دستۀ اوّل، کسانیاند که به سوی نعمتها و خیرات شتاب دارند و دوم، کسانیاند که معتدلاند و دستۀ سوم، به واسطۀ تاریکی جوهرشانْ ستمگر به خویشاند. و خداوند، دانای به کار نیک است.(1)
. شرح اصول الکافی، ص 586-587.
در بحثهای گذشته، اشاره کردیم که این دو قسم عقل، دو قوّه از قوای نفس ناطقه هستند و در مقولۀ معرفت نفس، مورد بررسی قرار میگیرند و این که هر یک از این دو، دارای مراتب و درجاتی هستند. توضیحات بیشتر، در بخش معنای اصطلاحاتی عقل در فلسفه، ذکر شده است. امّا تقسیمبندی عقل به اعتبار درجات تکاملی، عبارتاند از:
عقلی است که از کمال لازم خویش برخوردار شده باشد و آن عقلِ قدسی پیامبرِ هر قوم و هر امّتی است که به تنهایی، بیشتر از عقل همۀ افراد امّتشان است. از میان پیامبران، عقل قدسی پیامبر صلی الله علیه و آله کاملتر از عقل همۀ پیامبران است و در عالم خلقت،
1) (1)
عقل کسی بالاتر و کاملتر از ایشان نیست؛ چون بر اساس برخی روایات، وجود عقلیِ نورانی آن حضرت، اوّل مرتبۀ خلقت را داراست.
عقلی است که درجاتی از کمال را کسب کرده است، ولی نمیتواند به کمالاتی که پیامبر صلی الله علیه و آله و معصومان علیهم السلام از آن برخوردار بودهاند، برسد؛ امّا صاحبان این عقول، میتوانند با علم و عبادت و اطاعت خدا و اخلاق نیک، به درجات عقل خویش بیفزایند و عقل خود را از کمالات نسبی برخوردار سازند. البته روشهاییاز سوی معصومان علیهم السلام برای تعالی و رشد عقل، ارائه شده که با به کارگیری آنها میتوان به مراتبی از کمال عقلانی، دست یافت.
عقلی است که از مسیر خویش خارج شده و در خلاف جهت تکامل، سیر کرده و از مسیر حق، منحرف گشته است. اسلام از این گونه عقول، تعبیر به «نکرا» کرده و در روایت، از این کلمه استفاده شده است.(1)
. ر. ک: تربیت عقلانی، ص 46-47.
شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید: «ما العقل»؟ حضرت فرمود: «ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان». آن شخص عرض کرد: پس آنچه معاویه داشت، چه بود؟ حضرت فرمود:تلک النکراء تلک الشیطنة وهی شبیهة بالعقل و لیست بالعقل.(2)
ملّاصدرا دربارۀ آنچه باعث اشتباه و التقاط در معنای عقل و بداندیشی و شیطنت میشود، مینویسد:
اصل اشتباه، از آن جا سرچشمه میگیرد که هر دو، در اندیشیدن و سرعت تعقّل در امور و قضایایی که مبادی آرا و اعتقادات است (یعنی در آنچه که اگر بخواهیم آنها را برگزینیم و یا رها نماییم) مشترکاند، خواه دربارۀ خیر و آینده باشد و یا دربارۀ شر و حال (یعنی پیروی از هوای نفس، نه قوّۀ تعقل) و آنچه از تعقّلات و حرکات فکریای که تعلّق به دنیا دارد، خالی از زیادهروی و کوتاهی و کجروی و شتاب نیست. و اینها همه از افعال شیاطین و پیروان طاغوت است (همان عقل معاش صرف) و امّا آنچه که از بندگان حقیقیِ خدا صادر میشود، تعلّق به امور دین و عرفان دارد و به نحو اطمینان و آرامش و استواری و پایداری است.(1)
. شرح اصول الکافی، ص 166.
در ادامه، ملّاصدرا صریحاً بیان میکند که جهل و کودنی (جهل به معنای نادانی و بلاهت، نه به معنای ادراک شیء بر خلاف آنچه که هست)، بهتر است از این زیرکی موذیانه و نکرا؛ زیرا گفتهاند که بلاهت، به رهایی و خلاصْ نزدیکتر است، مثل کسی که عقل فطری و غریزی ندارد، تکلیف هم از او برداشته میشود و عذاب و عقابی برایش نیست.
آنچه در پایان این مبحث میتوان گفت این است که عقل، به هر یک از اقسام یاد شده، فرض شود، نیرویی است که در بشر قرار داده شده برای ادراک و شناخت آنچه که از امور و مسائل (اعم از دنیوی و اخروی) به او مربوط میشود و در صورتی که با عنایت و لطف الهی، در مسیر درست و منطقی قرار گیرد، میتواند زمینۀ خوشبختی را، هم در دنیا و هم در آخرت برای انسان مهیّا سازد.
اگر بگوییم آنچه از علم و عدل و احسان در دنیا ظهور پیدا کرده، از ثمرات عقل است، گزاف نگفتهایم. امام صادق علیه السلام در حدیث معروف «جنود عقل و جهل»، 75 ویژگی را
1) (1)
به عنوان نشانههای عقل، نام میبَرد که خداوند، اینها را در آغاز خلقت، لشکریان عقل قرار داد و در مقابل اینها، اضدادشان را هم از جنود جهل و نادانی، مقرر داشت. از ذکر همه آنها خودداری نموده و فقط چند مورد از آنها را بیان میکنیم.
نگه داشتن حدّ اعتدال و میانهروی در امور و اعمال و افکار را عدالت میگویند. به نظر ملّاصدرا، عدالت، به منزلۀ رئیس و اصل است برای لشکرهای عملی دیگر (یعنی برای سایر صفات و نشانههای عقل عملی)، و این مطلب را این گونه توضیح می دهد:
همچنان که زیبایی چهرۀ ظاهر را، اصول و ارکانی چون چشم و بینی و دهان و گونه تشکیل میدهند و صورت به زیبایی توصیف نمیشود تا آن که همۀ اینها زیبا باشند، همین طور، صورت باطنی یا صورت قلب (همان نفس انسانی)، دارای اصول و ارکانی است که تمام آنها منحصر میشوند در قوّۀ شهوت و غضب و ادراک (عقل نظری و قوّهای که همۀ این قوا را فرا میگیرد و به آن عقل عملی میگویند و رئیس سایر قوای ادراکی و عملی است) و زمانی که این قوا (علم، شهوت، غضب و عدالت) اعتدال و نظم و ترتیب یافتند، اخلاق نیکو، به دست میآید.
امّا اعتدال قوّۀ علم و تفکّر، عبارت است از این که به گونهای گردد که فرق بین راست و دروغ را در سخنان و بین سودمند و زیانرساننده و بین زیبا و زشت در افعال، ادراک کند. و چون این قوّه، صالح و نیکو شد، صفت حکمت - که پیشوا و مبدأ تمام فضائل اخلاقی است -، از آن به دست میآید و مراد از این حکمت، حکمت نظری نیست. آنچه خداوند به آن، این گونه اشاره فرموده که: «وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ؛(1)
. سورۀ بقره، آیۀ 269.
هر که حکمت یافت، خوبی فراوان یافت»؛ چون این حکمت نظری، هر چه بیشتر و1) (1)
افزونتر باشد، نیکوتر و بهتر است.
امّا اعتدال قوّۀ غضب، در این است که غضب کردن یا خودداری از آن، به دستور شرع و اشارۀ حکمت باشد؛ یعنی در مواردی که شرع اجازه داده و جایز دانسته غضب کند. امّا اعتدال قوّۀ شهوت نیز در این است که فعل آن، به اشارۀ عقل و شرع باشد. و امّا قوّۀ عدل، کار او ضبط و نگهداری قوای سه گانه و آوردنشان تحت اشارۀ دین و عقل است. پس برای هر یک از این قوا، یک حالت میانه و دو حالت افراط و تفریط است و میانه بودن بین دو طرف، به منزلۀ خالی بودن از هر دو است... و امّا از اعتدال قوّۀ ادراک، حسن عدل (عدالت نیکو) و تدبیر (ادارۀ امور) و نیکاندیشی و نیکنظری و دانایی و پی بردن به دقایق اعمال و پنهانیهای آفات و مضرّات نفس حاصل میآید. و لیکن، از افراط این قوّه، جُربزه و مکر و فریب و حیله و گمراهی و شیطنت - که رئیس تمامی شرور و بدیهاست - پدید میآید و از تفریط در آن، کودنی و حماقت و نادانی و سرگشتی و فریفتگی، به دست میآید.
امّا از اعتدال قوّۀ غضب، تعبیر به «شجاعت» میشود و اگر به سمت افراط برود، «تهوّر» (بیپروایی) نامیده میشود که از آن، لاف زدن و گردنکشی و یاغیگری و نخوت و خودبینی و... ایجاد میشود و اگر به تفریط تمایل یابد، «جُبن» نامیده میشود و از آن، ترس و خواری و رسوایی و بیغیرتی و ضعف ناموسپرستی نسبت به فرزند و خانواده و خودکمبینی، پدید میآید.
از شجاعت (حالت اعتدال)، بخشش و خوشقلبی و شکیبایی و پایداری و فرو بردن خشم و در گذشتن از گناه مردمان و سنگینی و شکوه و متانت حاصل میشود.
امّا از اعتدال قوّۀ شهوت - که عفّت (پارسایی) نامیده میشود -، بخشش و جوانمردی و حیا و صبر و مدارا و قناعت و زهد و خشنودی به قضا و توکّل پدید میآید و افراط آن، شره (آزمندی) است که منجر به آز و حرص و بیشرمی و دوستیِ دنیا و ظاهرسازی و بیمناکی میشود و از تفریط در
آن، به خمودی (خاموشی و فرو نشستن) تعبیر میشود که از آن، نرمی و بیحوصلگی و ناتوانی و حسادت و ناامیدی و بیغیرتی و خواری در مقابل توانگران و تحقیر نیازمندان و... منشعب میشود.... و چون این اوساط سهگانۀ عالی (عفّت، شجاعت و عدالت) را - که بهترین امور این عالماند -، دانستی، بدان که: عدلی که به نام خوی نیک (خوشاخلاقی) نامیده میشود، از اجتماع اینها حاصل میشود و به وسیلۀ آن، قلب، از هر بیماری و آفتی رهایی مییابد و این، نهایت مطلوب و کمال عقلی نیست؛ بلکه وسیلۀ رسیدن به سعادت آخرت و راهی از سوی دنیا به سمت بهشت، است.(1)
. شرح اصول الکافی، ج 1، ص 405-408.
پس ظاهراً ملّاصدرا به این دلیل از عدالت، به عقل عملی و خوشاخلاقی تعبیر میکند که میانهروی در قوای نفسانی انسان، سبب نیکخویی میشود و از سوی دیگر، عقل عملی نیز عقلی است که افعال را در بر میگیرد.
علّامه طباطبایی نیز پس از ذکر اعتدال هر یک از قوای سه گانه (غصبیه، شهویه و فکریه) مینویسد:
در صورتی که قوّۀ عفّت، شجاعت و حکمت، هر سه، در کسی جمع شود، ملکۀ چهارمی در او پیدا میشود که خاصیت و مزاجی دارد غیر از خاصیت آن سه قوّه و آن عبارت است از: «عدالت». عدالت آن است که حقّ هر قوّهای را به او بدهی و هر قوّهای را در جای خودش مصرف کنی که دو طرف افراط و تفریطِ عدالت، ظلم و انظلام (ستمگری و ستمکشی) میشود.
پس اصول اخلاقی فاضله، عبارت میگردد از عفّت، شجاعت، حکمت و عدالت.(2)
از سوی دیگر، در باب اهمّیت عدالت، همین بس که خداوند میفرماید:
«اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی»؛1
عدالت پیشه کنید که عدالت، به تقوا نزدیکتر است.
پس عدالت را باید وسیلهای برای حصول تقوا شمرد. از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود:
از خدا پروا کنید و عدالت بورزید که شما از مردمی که عدالت نمیورزند، عیب میگیرید.(1)
امّا مراد از عدالت در این گونه آیات و روایات، رعایت انصاف و حق و حقوق افراد و زیادهروی نکردن و کوتاهی نکردن در همۀ امور و اعمال است که حاصل نمیشود مگر به واسطۀ تعقّل و درک صحیح و منطقی داشتن از مسائل و حقایق.
یکی دیگر از ثمرات عقل، علم است. امام موسی کاظم علیه السلام خطاب به هشام میفرماید:
لانجاة إلّابالطاعة و الطاعة بالعلم و العلم بالتعلّم، والتعلّم بالعقل یعتقد، و لا علم إلّا من عالم ربّانی، معرفة العلم بالعقل؛(2)
نجاتی جز به فرمانبرداری نیست و فرمانبرداری، به سبب علم است و علم، با آموزش به دست میآید و آموزش، به عقل وابسته است و علم، جز از دانشمندان الهی به دست نمیآید و شناختن علم، با عقل است.
ملّاصدرا دربارۀ سخن امام علیه السلام این گونه نظر میدهد:
روح عبادت و طاعت، علم است و چون در ما حصول علم، پدیدهای نو و حادث است، جز به واسطۀ آموزش میسّر نمیشود و آموزش حقیقی، نیاز به عقل بالقوۀ منفعل (اثر پذیر) از جانب شاگرد و عقلی فعّال و بالفعل از جانب معلّم دارد و این معلّم یا باید خداوند باشد - اگر آموختن از او بدون واسطه
باشد (الهام) - و اگر غیر خداست باید عالمی ربّانی باشد. چرا عالم حقیقی، جز عالم ربّانی نیست؟ چون مقصود از این علم، علم به اصول ایمانی از جانب حق، و کیفیت الوهیت و ربوبیت و افعال قدسی و فرشتگان عقلی و روحی و پیامبران و اولیای او و کیفیت وحی و نزول (فرشته و کتاب) و الهام و آگاهی بخشیدن است. چون علم به هر چیز، عبارت است از حاضر بودن ذات یا صورت عقلی آن چیز، فارق از حجابهای حسّی و خیالی، لذا بخشندۀ علم به این اصول، جز خدا نمیتواند باشد و یا کسی که علمش را از خدا گرفته است.(1)
. شرح اصول الکافی، ج 1، ص 345-346.
پس خدای سبحان علاوه بر دادن حس به بشر، فکر (عقل) نیز به او داد تا با این دو، قضایایی بسازد و به کمال برسد، البته به آن مقداری که برایش مقدّر شده که علوم فکری جاری در عالم تکوین، یا به عبارتی «علوم نظری» را کسب کند. امّا علوم عملی، یعنی علومی که سروکارش با این معناست که چه کارهایی سزاوار و چه کارهایی ناسزاوار است، و تنها منشأ این علوم، الهامهایی از ناحیۀ خدای سبحان است، بدون این که حسّ بشر و یا عقل نظری او در آنْ نقشی داشته باشد، آن جا که میفرماید:
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها * قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها * وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها»؛2
سوگند به نفس و خلقت کامل آن که خداوند، آن را بیافرید و سپس تقوا (آنچه سزاوار است) و فجور (آنچه ناسزاوار است) را به آن الهام کرد. پس هر کس نفسش را پاک نگه دارد، رستگار میگردد و هر کس آن را آلوده کند، زیانکار میشود.
به طوری که ملاحظه میشود، در این آیات، علم به آنچه از اعمال را که سزاوار است انجام شود (حسنات) و آنچه از اعمال که نباید انجام شود (سیّئات)، از چیزهایی
1) (1)
دانسته که به الهام الهی (یعنی افکندن در دلها) حاصل میشود و منشأ آن علم، این الهامات است.
پس به حکم این آیات، تمامی علومی که برای انسان حاصل میشود، همه و همه، به هدایت الهی است و اختلافاتی که هست به حسب نوع آن علوم است.(1)
. ترجمۀ المیزان، ج 5، ص 507-508.
علم به هر طریقی (حس، فکر و الهام) به دست آید، نشانۀ وجود قوّۀ عمل و ادراک در انسان است.یکی از ثمرات خردمندی را باید «حیا» دانست. عقل و نقل، بر این مطلب گواهاند. از امیر مؤمنان علیه السلام روایت است که فرمود:
جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: «ای آدم! من دستور دارم که تو را در برگزیدن یکی از سه چیز، مخیّر سازم. پس یکی را انتخاب کن و دو تا را رها کن». حضرت آدم به او گفت: «آن سه چیستند؟». گفت: «عقل و حیا و دین». آدم گفت: «عقل را برگزیدم». جبرئیل به حیا و دین گفت: «برگردید و آدم را رها کنید». پس آن دو گفتند: «ای جبرئیل! ما دستور داریم هر جا که عقل باشد، با او باشیم». جبرئیل گفت: «خود دانید!» و بالا رفت.(2)
امّا برهان عقلی، این گونه بیان میشود: در انسان، سه نیرو وجود دارد: 1. نیرویی که با آن، حقایق ادراک میشود و «عقل» نامیده میشود؛ 2. نیرویی که با آن، از آنچه که برقلب وارد میشود، اثر پذیر میگردد یا انفعال قلب از آنچه که بر آن وارد میشود که «حیا» نام دارد؛ 3. نیرویی که انسان با آن، توانایی بر انجام دادن طاعات و ترک کارهای زشت مییابد و به نام «دین» است و به خود عمل نیک وترک بدیها نیز دین اطلاق میشود.
امّا حیا بر دو قسم است: حیایی که از ضعف قلب و کمتحمّلی سرچشمه میگیرد، که پسندیده نیست و حیایی که از ادراک عظمت و هراس از هیبت و شکوه الهی حاصل میشود. نخستین حیا از خلق است؛ ولی دومی، حیا از حق - که از اخلاق نیک و صفات حمیده است -.
حال دلیل همراه بودن حیا و دین با عقل چیست؟ به عبارت دیگر، چرا وجود حیا و دین، مستلزم وجود عقل است؟ زمانی که عقلْ حاصل شود (یعنی قوّۀ ادراک به انسان بخشیده شود) قلب، میتواند عظمت و جلال الهی را درک نماید. پس، از این ادراک، حیا ایجاد میشود و وقتی علم به خدا و رستاخیز حاصل شود، خشوع و بیم الهی در دل وارد میشود، چنان که فرمود:
«إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛1
از جمله بندگان خدا تنها دانایان از او بیم دارند.
زمانی که هیبت الهی و ترس از عذابش برای انسان حاصل شود، دینْ کامل میشود و عملْ تمام میگردد.(1)پس خداوند، به هر کس عقل عنایت کند، حیا و دین هم عنایت کرده است و چنانچه کسی را باحیا و متدیّن یافتیم، باید او را عاقل هم بدانیم.
از رسول اکرم صلی الله علیه و آله است که فرمود:
الحیاء حیاءان: حیاء عقل و حیاء حمق، فحیاء العقل هو العلم و حیاء الحمق، هو الجهل؛(2)
حیا دو گونه است: حیای عقل و حیای حماقت. حیای عقل، علم است و حیای حمق، نادانی.
چه بسا از این سخن پیامبر نیز میتوان دریافت که هر جا عقل باشد، حیا هم
خواهد بود و چون هر دو (حیا و عقل) در کنار هم قرار گیرند، ایمان نیز پدید میآید.
از دیگر آثار عقل، اندیشیدن است، چنان که امام موسی بن جعفر علیهما السلام میفرماید:
إنّ لکلّ شیء دلیلاً و دلیل العقل التفکّر و دلیل التفکّر الصمت؛(1)
. همان، ح 12.
برای هر چیز، نشانهای است و نشانۀ عقل و خرد، اندیشیدن است و نشانۀ اندیشیدن، خاموشی است.
پر واضح که ادراک امور، توسّط قوّۀ عقل صورت میگیرد و برای ادراک کلّیات و امور ماورای حسّی، لازم است ابتدا با ادراک، جزئیات مقدّماتی را در کنار هم قرار داد و سپس در سکوت و آرامش، دربارۀ آنها اندیشید، تا بتوان به ادراک حقایق رسید. هر چه این تفکّر، عمیقتر و دقیقتر و همراه با روشنی باطن باشد، قطعاً علم به آن حقایق نیز به نحو کاملتری حاصل میشود.
زهد در دنیا و بیاعتنایی به دنیا و زخارف آن و میل و رغبت به آخرت و زندگی اخروی نیز در اثر بهرهمندی از عقل، در دل و جان انسان پدید میآید. ریشۀ این دوری از دنیا و زهد، علم به این حقیقت است که دنیا و لذّتهای آن، اموری بیهوده و فناپذیرند و در مقابل توجّه به عقبی، به علّت علم و آگاهی داشتن به جاودانی آخرت و بقای آن است. قرآن کریم، زهد را به عالمان نسبت داده و آنها را به اهل علم - که نهایت مدح و ثناست -، توصیف فرموده:
«وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقّاها إِلاَّ الصّابِرُونَ»؛2
1) (1)
وکسانی که دارای علم بودند به ایشان (کسانی که آرزوی ثروت قارون را داشتند) گفتند: وای بر شما! پاداش خدا بهتر است برای آن کس که ایمان میآورد و عمل صالح میکند و این سخن را نمیفهمند مگر صابران.
امام موسی کاظم علیه السلام میفرماید:
إنّ العقلاء زهدوا فی الدنیا و رغبوا فی الآخرة، لأنّهم علموا أنّ الدنیا طالبة مطلوبة والآخرة طالبة و مطلوبة فمن طلب الآخرة طلبته الدنیا حتی یستوفی منها رزقه و من طلب الدنیا طلبته الآخرة فیأتیه الموت فیخسر علیه دنیاه و آخرته؛(1)
. الکافی، ج 1، ح 12.
خردمندان، از دنیا روی گرداندند و به آخرت روی آوردند؛ زیرا ایشان میدانستند که دنیا، خواهان است و خواسته و آخرت هم خواهان است و خواسته. کسی که خواهان آخرت است، دنیا او را میجوید تا روزیاش را کامل از دنیا برگیرد و کسی که دنیا میطلبد، آخرتْ او را میجوید، پس مرگش فرا میرسد و دنیا و آخرتش را تباه میسازد.
در این سخن نیز امام علیه السلام ضمن این که زهد را از ویژگیهای خردمندان (که در حقیقت، منظور همان علما هستند) بیان میکند (چون گفتیم که ریشۀ زهد، عالم بودن به پستی و بیارزشی حقیقت دنیاست)، دلیل وجود این صفت والا را در دانشمندان، توضیح میدهد، به این صورت که خردمند میداند آنچه در آخرت به او میرسد، صورت حقیقی اعمال و اخلاق اوست و در آخرت، پیامد کارهایی را که در دنیا انجام داده، میبیند و رفتن به بهشت یا جهنّم، بستگی به آن چیزی دارد که با سعی و کوشش در این دنیا کسب کرده است. از سوی دیگر، میداند که از دنیا فقط به همان میزان که خدا برایش مقدّر نموده، بهرهمند میشود، خواه در به دست آوردن آن، رنج و سختی بکشد یا نه!
از این دو مقدّمه، نتیجه میگیریم: هر کس که خواهان سعادت در آخرت باشد و
1) (1)
برای تحصیل آن کوشش کند، قطعاً آخرت برای او خواهد بود، چنان که خداوند نیز میفرماید:
«وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعی لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً» ؛ (1)
. سورۀ اسراء، آیۀ 19.
هر کس آخرت را میخواهد و برای به دست آوردن آن، کوشش خود را بکند و مؤمن باشد، کوشش آنها پسندیده و مورد قبول است.در عین حال، دنیا چنین فردی را طلب میکند تا روزیِ مقدّرش را به نحو تمام از دنیا برگیرد. در مقابل، کسی قرار دارد که برای بهرهمندی بیشتر از دنیا تلاش میکند و تمام کوشش خود را در جهت طلب دنیا به کار میگیرد تا زمانی که مرگش فرا میرسد. چنین فردی، دنیا و آخرتش را تباه کرده است؛ چون از این دنیا، بیش از روزیِ مقدّر، چیزی به دست نمیآورد و به دست آوردن آخرت هم پس از مرگ، ممکن نیست.(2)به بیان دیگر، علّت زهد عالمان و عقلا این است که آنان ارزش حکمت و علم و شرف و بقای آن را به نیکی میدانند و به پستی و نابودی دنیا و زودگذر بودن آن نیز به خوبی واقفاند و نیز میدانند که حکمت و دنیا با هم در دل و جان انسان جمع نمیشوند و دنیا و آخرت، با هم تضاد دارند و مانند دو کفۀ ترازو، برتری یکی، مستلزم فرود آمدن دیگری است. لذا حاضرند حکمتی را که سبب قرب الهی است، به قیمت دوری و پرهیز از لذّتها و بهرههای دنیایی، به دست آورند.(3)این جاست که امام موسی کاظم علیه السلام میفرماید:
یا هشام! إنّ العاقل رضی بالدون من الدنیا مع الحکمة؛(1)
. الکافی، ج 1، ح 12.
ای هشام! همانا خردمند، به اندک دنیا که همراه حکمت باشد، خشنود است.
البته زهد نیز مانند دیگر آثار عقل و نیز آثار ایمان، خود، دارای مراتبی است که جهت اختصار، از بیان آن خودداری میکنیم، فقط به این امر اشاره داریم که درجۀ زهد هر کس، به میزان معرفت و ادراکی است که از آخرت و زندگی جاودان آن دارد و به تبع آن، به درجۀ ایمانی که به پروردگار هستی دارد. در این قسمت، پسندیده است که نیمنگاهی هم داشته باشیم از نظرگاه احادیث، به آنچه که سبب تباهی و فساد قوّۀ عاقله در انسان میگردد.
گفتیم که انسان، دارای سه قوۀ: عاقله، شهویه و غضبیه است. پس مسلماً اگر دو قوۀ شهویه و غضبیه، به واسطۀ مداومت بر اعمال ناشایست، بر قوّۀ عاقله، تسلّط یابند، سبب ضعف و چه بسا فساد قوۀ عاقله میشوند و این سخن امام موسی کاظم علیه السلام مؤیّد این مطلب است:
هر که سه چیز را بر سه چیز، چیره گردانَد، به ویرانی خِردش یاری رسانده است: آن که پرتو اندیشهاش را با درازیِ آرزویش تاریک کند و آن که شگفتیهای حکمتش را با سخن بیهودهاش نابود گردانَد و کسی که فروغ پندگیریاش را با خواهشهای نفسش خاموش کند. گویا هوس خود را به یاری گرفته برای ویرانیِ خردش.(2)
ملّاصدرا در شرح این سخن مینویسد:
فطول الأمل فی الدنیا یمنع عن التفکّر فی الاُمور الإلهیة و أحوال المبدأ و المعاد، بل یحمل النفس عن التفکّر فی الاُمور العاجلة و تحصیل أسبابها الظلمانیة فهو لا یمنع عن أصل التفکّر بل عن الذی فی الباقیات الصالحات؛(3)
پس آرزوی دراز در دنیا، مانع از اندیشیدن و تفکّر در امور الهی و حالات مبدأ و معاد میشود؛ بلکه نفس را وادار بر تفکّر در امور زودگذر و به دست آوردن اسباب تیره و تاریک آن امور میکند. پس طول امل از اصل تفکّر مانع نمیشود؛ بلکه مانع تفکّر در امور خیر و نیک جاودانی است.
چون علم و معلوم، ذاتاً متّحدند و فکر، حرکت در علم است، پس اگر معلومِ نور بود، علم هم نور خواهد بود و اگر معلومِ ظلمت بود، فکر هم ظلمت خواهد بود. پس آرزوی طولانی، نور تفکّر را تاریک میکند و به واسطۀ طول امل، اندیشیدن در انوار اخروی، تبدیل میشود به تفکّر در تاریکیهای دنیایی.
امّا این که سخن بیهوده، شگفتیهای حکمت را از بین میبَرد، به این دلیل است که کسی که شهوت صحبت کردن در میان مردم و میل سخنرانی برای عوام را دارد و همیشه از این سخنرانی و تأثیر آن بر دل مخاطبان، چنان لذّتی میبرد که قابل قیاس با هیچ لذّت دیگری نیست، پس زمانی که این حالت و صفت بر قلب او غلبه یابد، طبعش به سوی هر سخن بیهودهای که نزد عوامْ رایج و پسندیده است، تمایل مییابد، اگرچه آن سخنْ باطل باشد و دوری میکند از هر سخن که فهم آن برای عوام، سنگین باشد، اگر چه حکمت و حق باشد.
پس تمام سعی و تلاش خود را صرف چیزی میکند که دلهای مردم و شنوندگان سخنش را تحریک کند و او را در نزد آنان بلندمرتبه گردانَد. پس ناگزیر، زیباییهای حکمتْ از قلب او محو میشود؛ چون چیزی در قلبهای مردم اثر میگذارد که آن را میفهمند و چیزی را میفهمند که مناسب ذهن عوام است و مسلماً آن چیز، از جنس حکمت نیست؛ چون همۀ مردم، حکمت و سخن حکیمانه را درک نمیکنند.
همین طور اشتغال به لذّات دنیوی و حبّ خواهشهای نفسانی، نور عبرت و اندرزپذیری را از قلب انسان میبَرد؛ زیرا دوست داشتن چیزی، انسان را از ادراک غیر آن، عاجز میکند. پس پیرویِ هوای نفس، نور بینش و عبرت را خاموش میکند.
هر کس که این صفات سهگانهای را که ساختۀ هوس است و در آن رسوخ کردهاند، بر آن صفات سه گانهای که ساختۀ عقل هستند، مسلّط گردانَد، مثل آن است که هوس و طاغوت را برای ویرانی ساختمانِ عقل خود، به یاری گرفته است.(1)
. همان، ص 337-338.
خلاصه سخن این که عقل در الکافی به عنوان یک موهبت الهی، معرفی شده است که همۀ خیرات علمی و عملی و مراتب کمال انسانی، با آن به دست میآید. در پایان، از خدای سبحان میطلبیم که ما را بهرهای وافر از خرد خالص عطا فرماید و ما را در زمرۀ خردمندان قرار دهد!1) (1)
قرآن کریم.
اصول کافی، ترجمه: صادق حسن زاده، تهران: صلوات، 1383 ش.
اصول کافی (ج 1)، ترجمه و شرح: سید جواد مصطفوی، تهران: انتشارات علمیه اسلامیه.
التحقیق فی کلمات القرآن، سیّد حسن مصطفوی، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1374 ش.
الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیّة، اسماعیل بن حمّاد الجوهری، تحقیق: احمد عبد الغفّار عطّار، تهران: امیری، 1368 ش.
المیزان فی تفسیر القرآن، محمّد حسین طباطبایی، قم: جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیه قم.
بحار الأنوار، محمّد تقی المجلسی (العلّامة المجلسی)، بیروت: مؤسسة الوفاء، 1403 ق.
تربیت عقلانی، محسن ایمانی، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1378 ش.
ترجمۀ تفسیر المیزان، سید محمّد باقر موسوی همدانی، قم: جامعۀ مدرّسین حوزۀ علمیۀ قم، 1368.
«درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی»، حسین مهدی زاده، مجلۀ معرفت، ش 74.
محمّد خواجوی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1383 ش.
عقل در معرفت دینی، حسین شفیع زاده.
لغت نامه دهخدا، علی اکبر دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، 1373 ش.
«ماهیت عقل و تعارض عقل روحی»، رضا برنجکار، مجله نقد و نظر، ش 3.
مفردات الألفاظ القرآن، راغب اصفهانی، تحقیق: ندیم مرعشی، بیروت: دار الکتب العربیة.
«مفهوم عقل از دیدگاه دو شارح اصول کافی»، عبدالحسین کافی، مجلۀ علوم حدیث، ش 26.
نهج البلاغة، سید محمّد رضی، مترجم: سید جعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، 1374 ش.
اصول «الکافی» با نگاهی بر شرح ملّا صدرا (1)
. «مفهوم عقل در کتاب العقل و الجهل اصول الکافی با تأکید بر شرح اصول الکافی»، اباذر جعفری، پایاننامۀ کارشناسی ارشد، رشتۀ الهیات و معارف اسلامی، استاد راهنما: رضا برنجکار، استاد مشاور: امیر دیوانی، مؤسسۀ آموزشی و پژوهشی امام خمینی (گزارش و تحلیل: مهدی پوراسماعیلی).
اباذر جعفریدر این مقاله، گزارش نسبتاً جامعی از پایاننامۀ کارشناسی ارشد آقای اباذر جعفری، با موضوع «مفهوم عقل در «کتاب العقل و الجهل» اصول الکافی با نگاهی بر شرح ملّا صدرا»، ارائه شده است و سعی شده است تا منظور مورد تأکید نویسنده، در همۀ بخشهای پژوهش وی، ارائه شود.
البته مطالبی از باب ضرورت، در مقدّمه، اضافه شده و همچنین، برخی مطالب که چندان ربطی به موضوع اصلی پایاننامه نداشت، حذف گردیده است. علاوه بر مقدّمۀ نویسنده، مقدّمهای دربارۀ پایاننامه و اهمّیت آن و برخی مطالب مربوط به موضوع، به وسیلۀ گزارشنویس، افزوده شده است.
در مجموع، مطالب پایاننامه که در هفت فصل گردآوری شده، در این نوشتار، در یک مقدّمه و پنج فصل، ارائه شده است و در پایان، خلاصهای از مطالب و نتیجۀ به دست آمده از این پژوهش، آمده است. بنا بر این، مطالب فصل اوّل، به طور خلاصه در مقدّمه ذکر شده است و چکیدۀ فصل آخر نیز در بخش «خلاصۀ پایاننامه»، آمده است.
کلیدواژهها: عقل، کتاب العقل و الجهل، الکافی، شرح ملّا صدرا.
1) (1)
این نوشته، گزارشی است از پایاننامۀ کارشناسی ارشد رشتۀ الهیات و معارف اسلامی آقای اباذر جعفری، که با عنوان «مفهوم عقل در کتاب العقل و الجهل اصول الکافی، با تأکید بر شرح ملّا صدرا»، در قالب هفت فصل و به ترتیب زیر، ترتیب یافته است.
فصل اوّل: کلّیات تحقیق. شامل موضوعاتی چون: بیان مسئله، سؤال تحقیق، هدف تحقیق، مشکلات و محدودیتها، پیشینۀ تاریخی، و روش تحقیق.
فصل دوم: مفهوم عقل در لغت. شامل این عناوین: وجه تسمیۀ عقل، واژههای مترادف عقل، و واژههای متضاد عقل.
فصل سوم: معانی اصطلاحی عقل. شامل این عناوین: معانی عرفی عقل، اطلاقات عقل در علوم مختلف، عقل مذکور در روایات، و عقل در قرآن کریم.
فصل چهارم: تاریخچۀ بحث عقل. شامل این عناوین: دیدگاه اهل سنّت، دیدگاه شیعه و حکمای اسلامی.
فصل پنجم: مفهوم عقل در روایات. شامل این عناوین: مفهوم عقل روحانی، مفهوم عقل انسانی، کارکردهای نظری عقل، و کارکردهای عملی عقل.
فصل ششم: مفهوم عقل در «کتاب العقل و الجهل» نزد ملّا صدرا.
فصل هفتم: جمعبندی نهایی و نتیجه گیری.
پایاننامۀ حاضر، جزء معدود آثاری است که موضوع عقل در روایات را بررسی کرده و آن را از جنبههای گوناگون، مورد تحقیق قرار داده است. این اثر، از این جهت که با نگرش فقه الحدیثی، نگاه مستقیمی به روایات معصومان علیهم السلام در زمینۀ عقل داشته و آنها را در ابعاد مختلف، مورد بررسی قرار داده، در نوع خود، بینظیر است؛ زیرا آثار مشابه، هیچ یک با این گستردگی، مسئلۀ عقل را در روایات، مورد توجّه قرار ندادهاند
و در برخی موارد، دیدگاههای خاصّ عرفانی یا اخلاقی بر آثار، حاکم بوده و جنبۀ فهم حدیثی آنها کمرنگ شده است. از این رو، اثر پیش رو، این امتیاز ویژه را دارد که در حجمی وسیع و در ابعاد مختلف، به موضوع عقل از نگاه روایات، پرداخته و توانسته است به یک دیدگاه نسبتاً مورد قبول در مورد مجموع روایات «کتاب العقل و الجهل» اصول الکافی با نگاهی به شرح ملّا صدرا بر این روایات، داشته باشد و از طرف دیگر، به برخی جنبههای اخلاقی و فلسفی و معرفتی در موضوع بحث عقل نیز - که در روایات به نوعی مطرح شده است - بپردازد. در مجموع، میتوان این اثر را به مقدّمهای در شناخت عقل از منظر روایات و دارای جایگاهی ممتاز در بین آثار مشابه، ارزیابی کرد.
امتیاز اساسی انسان از دیگر موجودات، داشتن عقل است؛ قوّۀ مدرکهای که در لغت به معنای حفظ، جمع و منع است و در علوم مختلف، در اصطلاحات گوناگونی به کار رفته است. کاربرد فراوان واژۀ عقل در قرآن و روایات، نشاندهندۀ اهمّیت عقل در فرهنگ اسلامی است. در روایات، اوصاف فراوانی برای عقل ذکر شده که فهم آنها، منوط به فهم معنای عقل است. این اوصاف که بیشتر در «کتاب العقل و الجهل» اصول الکافی مطرح شدهاند، برای دو نوع عقل، یعنی عقل انسانی و عقل روحانی، بیان گردیده است.
عقل روحانی، برترین مخلوق خداوند است که مورد استنطاق و امتحان، قرار گرفت و از آزمون، سربلند بیرون آمد. عقل انسانی نیز که دارای کارکردهای نظری، عملی، اخلاقی و عبادی است، با ایجاد معرفت، به کارکرد عقلانی میرسد.
عقل روحانی و عقل انسانی، از نظر روایات، یک حقیقتاند. ملّا صدرا، شارح اصول الکافی، پس از بیان شش معنا برای عقل، نحوۀ این یگانگی و وحدت را توضیح
داده و گفته است که عقل انسانی، مرتبۀ نازلیافتۀ عقل روحانی است که به پایینترین حدّ خود، یعنی عالم خاکی، نزول پیدا کرده است، امّا میتواند با بهرهگیری از قوّهای که در وی به ودیعت گذاشته شده، خود را به جایگاه اوّلیهاش برساند.
کتاب الکافی، از جمله مهمترین مجموعههای حدیثی است که در بین عالمان شیعی، از جایگاه والایی برخوردار است. این کتاب، دارای امتیازات فراوانی است که یکی از آنها پرداختن ویژه به موضوع عقل است. این امتیاز، باعث شده تا الکافی، از سه مجموعۀ دیگری حدیثی همتراز خود (التهذیب، الاستبصار و کتاب من لا یحضره الفقیه) نیز متمایز گردد. اختصاص اوّلین کتاب از مجموع هشت کتاب اصول الکافی به موضوع عقل، نه از سرِ اتّفاق، بلکه به خاطر توجّه ویژه به عقل توسّط شیخ کلینی و در فضایی که اهل سنّت و گردآورندگان مجموعههای حدیثی آنها، عموماً احادیث مربوط به عقل را بسیار کماهمّیت و یا فاقد اعتبار و ساختگی تلقّی میکردهاند، امری بسیار درخور توجّه و بااهمّیت است. علاوه بر این، دقّت در مضامین احادیث گرد آمده، نشان میدهد که گرچه برخی از این روایات، از لحاظ سندی کم اعتبارند، امّا بیشتر روایات، از لحاظ محتوایی قابل قبول هستند و این، امری است که شارحان این کتاب ارزشمند نیز بدان اشاره کردهاند.
بنا بر این، پرداختن به روایات کتاب العقل و جهل، به دو دلیل یاد شده (یعنی بینظیر بودن این روایات در مجامع رواییِ دیگر و پُرمحتوا بودن آنها)، دارای اهمّیت ویژه است. البته اهمّیت خود موضوع مطرح در این روایات، یعنی عقل نیز نباید نادیده انگاشته شود؛ زیرا عقل، مقدّم و اساس شخصیت انسانی و جزئی از وجود وی است که از آغاز تولّد، همراه اوست و به همین جهت، عموم متفکّران، در طول تاریخ، به مسئلۀ عقل، توجّه داشتهاند و گاهی در نوشتههای بزرگان، از آن به عنوان اوّلین آفریدۀ الهی که نقش اساسی در آفرینش دیگر موجودات دارد، یاد شده است.
لذا چنان که آمد، با توجّه به موارد یاد شده، این نوشتار، در پیِ آن است که
موضوع بااهمّیت عقل را با توجّه به روایات کتاب العقل و الجهل اصول الکافی و با نگاهی به شرح مرحوم ملّا صدرا بر این کتاب، مورد بررسی قرار دهد.
مسائل مربوط به این بحث، در سه حوزۀ زیر، قابل طرح است:
اوّل این که مفهوم عقل چیست؟ و در رشتههای مختلف علوم به چه معانیای آمده است؟ و رابطۀ عقل با علوم مختلف، چگونه است؟
دوم این که حقیقت و ماهیت عقل چیست و چه تعریفی برای عقل میتوان بیان کرد؟ عقل، موجودی عینی و خارجی است یا مفهومی؟ مجرّد است یا مادّی؟ و آیا عقل در وجود انسان قرار گرفته یا خارج از آن؟ چه رابطهای میان عقل و انسان، وجود دارد؟
سوم، شناخت مفهوم عقل در روایات، که شامل شاخههای زیر است:
موارد استفاده از عقل در روایات؛
ویژگیهای ذکر شده برای عقل در روایات؛
وظایف و کارکردهای عقل از منظر روایات؛
معانیای که از عقل در روایات، مطرح است.
در بین مطالب یاد شده، آنچه بیشتر مورد نظر این پژوهش است، مباحث مربوط به شناخت مفهوم عقل در روایات است و مباحث دیگر، در حدّ اشاره، مطرح گردیدهاند. بنا بر این، سؤال اصلی آن، چنین مطرح شده است که: مراد از کلمۀ عقل در روایات کتاب العقل و الجهل اصول الکافی چیست؟ و آیا نظر ملّا صدرا در این باره، منطبق بر روایات هست یا خیر؟
هدف، به دست آوردن مفهوم عقل در روایات است تا از این طریق، شناخت و درک بهتری از معارف ناب اسلامی صورت پذیرد. این هدف، در کمتر اثری دنبال شده است؛ زیرا از میان منابعی که به موضوع عقل پرداختهاند، تنها چند اثر معدود، مفهوم عقل در روایات را دنبال کردهاند و در آنها نیز نگاه مستقیمی به احادیث، نشده است.
از جمله آثاری که در این زمینه نگاشته شده، کتاب ماهیة العقل و حقیقة معناه، تألیف حارث بن اسد محاسبی است که اوّلین اثر در این موضوع است. نویسنده، از معاصران امام صادق علیه السلام بوده و از محضر ایشان، بهرهمند شده است. وی، با دیدی عرفانی و اخلاقی، به بیان مفهوم عقل و جایگاه آن پرداخته است. امتیاز این کتاب، قدیمی بودن و همعصر بودن مؤلّف آن با امام علیه السلام است که رنگ و بوی گفتار معصوم، در آن نمایان است و از فرهنگ قرآنی و اسلامی در استدلالها و شواهد، استفاده شده است؛ امّا تفاوت این کتاب با اثر حاضر، در این است که در آن، نگاه مستقیمی به گفتار معصومان علیهم السلام صورت نگرفته و نویسندۀ آن، بیشتر، نگاه اخلاقی و عرفانی به موضوع داشته است.
کتاب دیگری که در این زمینه میتوان از آن یاد کرد، مفهوم العقل و القلب فی القرآن و السنّة، نوشتۀ دکتر محمّد علی الجوزو، از مفتیان اهل سنّت لبنان است و دغدغۀ اصلی آن، یافتن رابطۀ میان عقل و قلب در قرآن و سنّت بوده است و تنها در فصل سوم آن، به مفهوم عقل در قرآن و حدیث، پرداخته شده است.
تفاوت عمدۀ این کتاب با پژوهش حاضر، این است که علاوه بر این که بخش کمی از این کتاب به موضوع عقل اختصاص یافته، در آن، روایات معصومان علیهم السلام، جز چند روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام، چندان مورد استفاده قرار نگرفته است.
غیر از دو اثر یاد شده، آثار دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که تفاوت عمدۀ آنها با موضوع پایاننامۀ حاضر، در این است که آنها به طور کامل، در صدد بررسی مفهوم عقل بر نیامدهاند و همچنین، کاربرد آیات و روایات در آنها، بسیار اندک است.
در این پایاننامه، نویسنده با روش کتابخانهای، الفاظ و محتوای روایات «کتاب العقل و الجهل» را بررسی کرده تا بتواند معنای عقل را از آنها به دست آورد و با همین
روش، به سراغ شرح اصول الکافی ملّا صدرا رفته و دیدگاه وی را مورد بررسی قرار داده است.
این تحقیق، از نظر موضوع، محدود به بررسی مفهوم عقل است. از این رو، موضوعاتی چون: وظایف عقل، حجّیت عقل، و راههای تضعیف یا تقویت عقل، در این تحقیق، مورد بحث نیستند.
از نظر منابع نیز، محدود به بررسی مفهوم عقل در «کتاب العقل و الجهل» الکافی
است و جوامع روایی دیگر و همچنین قرآن کریم، مستقیماً در این نوشته، بررسی نشدهاند. از میان آرا و دیدگاههای علمای اسلام دربارۀ مفهوم عقل در روایات نیز، تنها دیدگاه ملّا صدرا، آن هم آرا و نظریات وی در شرح روایات مورد نظر در «کتاب العقل و الجهل» اصول الکافی، مورد بررسی قرار گرفته است.
واژههای کلیدی این تحقیق، عبارتاند از: مفهوم، عقل، الکافی، کتاب العقل و الجهل، شرح اصول الکافی.
مفهوم. منظور از مفهوم، در اینجا، معنای لغوی آن است، نه مفهوم منطقی و اصولیاش. بنا بر این، مفهوم، عبارت از آن چیزی است که از هر لفظ یا عبارتی به ذهن میآید.
عقل. قوّۀ درّاکه و تعقّل انسانی و یکی از نیروهای نفسانی انسان است؛ امّا چون ما در این جا به دنبال معنای رواییِ عقل هستیم، مفهوم خاصّی از آن را در نظر نمیگیریم و بدون پیشفرض، به سراغ روایات میرویم.
الکافی. این کتاب، یکی از کتب اربعۀ شیعه و از مهمترین منابع حدیثی ایشان است
که توسّط ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب کلینی، در طول بیست سال، گردآوری شده است و روایات آن، از نظر وثاقت و اعتبار سند و مضامین، دارای جایگاه خاصّی است. مرحوم کلینی، این کتاب را به درخواست عدّهای از شیعیان، گردآوری کرده و از ویژگیهای مهم آن، همعصر بودن مؤلّف با دورۀ غیبت صغراست. قسمت اوّل این مجموعۀ سه بخشی که به «اُصول الکافی» معروف است، شامل هشت کتاب، با عناوین زیر است، 1. کتاب العقل و الجهل، 2. کتاب العلم و فضله، 3. کتاب التوحید، 4. کتاب الحجّة، 5. کتاب الایمان و الکفر، 6. کتاب الدعاء، 7. کتاب فضل القرآن، 8.
کتاب العشرة.
در این هشت کتاب، مهمترین مباحث معارف اسلامی و اصول اعتقادی، در قالب احادیث منقول از معصومان، آمده است که نشاندهندۀ جامعیت کتاب الکافی است.
کتاب العقل و الجهل. این بخش از الکافی که مورد بحث این پایاننامه است، در چاپهای امروزی، دارای 36 حدیث است. 34 روایت از این مجموعه، در چاپهای اصلی و قدیمی آن موجود است و دو روایت آخر این کتاب، در بیشتر نسخهها ذکر نشده و تنها در دو نسخۀ خطّی مربوط به سدۀ دهم هجری دیده میشود که مضمون این دو روایت، با احادیث دیگر این کتاب، موافق است. از این رو، در این پژوهش، این دو روایت نیز مورد توجّه قرار گرفتهاند.
در این جُستار، بررسی سندی روایات این کتاب، محدود به بررسیهای سندی مرحوم مجلسی در کتاب مرآة العقول است که مطابق آن، شش روایت (روایات اوّل، چهارم، پنجم، دهم، هجدهم، و سی و دوم) صحیحاند؛ چهارده روایت (روایات دوم، ششم، هفتم، هشتم، نهم، سیزدهم، چهاردهم، شانزدهم، هفدهم، بیستم، بیست و یکم، بیست و دوم، بیست و نهم، و سی و چهارم)، ضعیفاند؛ یازده روایت (روایات
سوم، یازدهم، دوازدهم، پانزدهم، بیست و سوم، بیست و چهارم، بیست و پنجم، بیست و ششم، بیست و هشتم، سیام، و سی و سوم)، مُرسَلاند؛ و سه روایت (روایات نوزدهم، بیست و هفتم، سی و یکم)، مجهول هستند.
همان طور که ملاحظه میشود، بیشتر این روایات، سند چندان محکمی ندارند؛ امّا مرحوم کلینی، به جهت محکم بودن این احادیث و موافقت آنها با اصول عقاید شیعه، آنها را ذکر کرده است.
شرح ملّا صدرا، در کنار دو شرح دیگر، یعنی شرح علّامه مجلسی، معروف به مرآة العقول، و شرح ملّا صالح مازندرانی، معروف به شرح اصول الکافی، از جمله مهمترین شرحهای نوشته شده بر کتاب الکافی است. ملّا صدرا، در مقدّمۀ شرح خود، به بیان ارزش و جایگاه حدیث در میان مسلمانان پرداخته و احادیث الکافی را بهترین احادیث نقل شده از ائمّه علیهم السلام دانسته است.
همچنین احادیث این کتاب را صدفهای دریای حکمت و عرفان دانسته است که وی، عمر خود را صرف تفکّر و تأمّل بر اسرار و معانی آنها کرده؛ ولی به دلیل قصور فکر برخی همعصران خود، نتوانسته این جواهرات را به دیگران، عرضه کند.
نکتهای که در این جا باید متذکّر شویم، این است که تنها در به دست آوردن مفهوم عقل، از شرح ملّا صدرا بهره جستهایم و بخشی از دیدگاههای وی را بیان کردهایم.
لغتشناسان، واژۀ «عقل» را برگرفته از مصدر «عَقَل، یَعْقِلُ» دانستهاند(1)
. ر. ک: المحیط فی اللّغة، ج 1، ص 173؛ صحاح اللّغة، ج 5، ص 1769؛ لسان العرب، ج 9، ص 326.
که معنای اصلی و اوّلیه آن، «حَبَسَ»، «مَنَعَ» و «جَمَعَ» است و سایر معانی، به نحوی به این سه1) (1)
معنا بر میگردند. برای مثال، «عقلت الإبل» را در جایی به کار میبرند که زانوی شتر را جهت مهار آن، محکم میبندند(1)
. العین، ص 159 و 160.
و به طنابی که زانوی شتر را با آن میبندند، «عِقال» گفته میشود.(2)البته لغتنویسان، معنای دیه را نیز برای عقل، ذکر کردهاند و گفتهاند: «عقلتُ القتیل»، به معنای این است که: «دیۀ قتل را پرداختم» و این معنا را به همان مَنَع و جَمَع، برگشت دادهاند؛(3)زیرا دیه، از کشتار مجدّد، ممانعت میکند. همچنین چون در زمانهای قدیم، شتر به عنوان دیه پرداخت میشده، شتران را در محلّی جمع میکردند و به خانۀ صاحب دیه میبردند.(4)اینها معانی اصلی عقل بود که میتوان «حصن» و «الجاء» را نیز با در نظر گرفتن همان معنای جمع و منع، بدان اضافه کرد.(5)امّا غیر از این معانی اصلی، اهل لغت برای عقل، معانی دیگری نیز بر شمردهاند که یکی از آنها عبارت است از قوّۀ مدرکه و شعور انسان. در تعریف این معنای از عقل گفتهاند: عقل، نیرویی است که موجب تمایز انسان از دیگر حیوانات میگردد، یا این که عقل را غریزهای که درک خطاب را برای انسان میسّر میگردانَد، معرفّی کردهاند.همچنین گفتهاند: عقل، نیرویی است که موجب تمیز خوب از بد میگردد.(6)از دیگر معانی غیر اصلی عقل که لغویان بر شمردهاند، «تثبیت فی الاُمور»،(7)«تدبّر العلم»،(8)«القلب»، «نقیض الجهل» و «ضدّ الحمق» است.
لغویان، دلایلی را برای اطلاق عقل بر قوّۀ مدرکه و شعور انسانی بر شمردهاند، که از آن جمله است:
یکی از راههای شناخت معنای یک لفظ، دانستن معانی مترادف آن است. از این رو، برخی از مترادفات عقل را مورد بررسی قرار میدهیم:
1) (1)
. تاج العروس، ج 8، ص 25.
2) (2) . همان جا.
3) (3) . تحف العقول، ص 15.
4) (4) . المغنی، ج 11، ص 386.
5) (5) . ر. ک: جمهرة اللّغة، ج 1، ص 38.
به حساب میآید.(1)
. ر. ک: المیزان، ج 2، ص 395.
2. نُهیه. جمع نُهی است و از آن، به معنای عقل یاد شده است. علّت اطلاق آن بر عقل، این است که انسان را از نادانی میرَهانَد.(2)3. حِجر. معنای اوّلیۀ آن، حفظ اشیا و احاطه بر آنهاست. سنگچین کردن نیز از همین معناست. عقل را حجر گرفتهاند؛ زیرا همانند دیوار و مانعی محکم، انسان را از ارتکاب هر زشتیای باز میدارد.(3)مفسّران، حجر در آیۀ «هَلْ فِی ذلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ»4 را به عقل، تفسیر کردهاند.لغویان، علم را ضدّ جهل یا نقیض آن دانستهاند(4)و از آن جا که عقل و جهل نیز نقیض یکدیگرند، علمِ متضادّ با جهل، میتواند با عقل، هممعنا باشد.
قلب. در اصل، به معنای تحوّل و گرداندن است. کاربرد این کلمه برای عقل در قرآن، روایات و کتب اخلاق، فراوان به چشم میخورد که نمونۀ آن، آیۀ «لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ»6 است که قلب در آن، به عقل، تفسیر شده است.
حِجی. به معنای پوشش و سِتر است و به خاطر این که عقل، مانند پوششی، انسان را از بدیها حفظ میکند، به آن حِجی گفته شده است.
فهم. بیشتر به معنای علم است؛ ولی تعقّل و عقل را از جمله معانی آن شمردهاند.
حِلم. دارای سه معنای: صبر، ثابت شدن و خواب دیدن است. وجه این که به
عقل اطلاق شده، این است که عقل، سبب حِلم میشود.
از آن جا که شناخت اضداد، میتواند در فهم مفاهیم، نقش داشته باشد، چنان که گفتهاند: «تُعرف الأشیاء بأضدادها»، مناسب است در این جا نگاهی به الفاظ متضادّ عقل بیفکنیم:
الف. عدم تسلّط بر نفس که در برابر حِلم آمده است؛
ب. عدم توازن عقل، که با برداشت سطحی از مطالب، همراه است؛
ج. معنای شایع آن، که همان جهل و نادانی است.
شایان ذکر است که لفظ عقل، در کتب لغت، با دو حرف اضافۀ «عن» و «له» به کار رفته است که این ترکیب، به معنای دیه است؛(2)ولی در روایات و برخی آثار قدما، لفظ عقل با حرف اضافۀ «عن»، در غیرِ معنای دیه به کار رفته است؛ نظیر: «عقل عن اللّه»، که به معنای تعظیم الهی و قدرشناسی از خدا آمده است.(3)امّا شارحان اصول الکافی، تعبیرات مختلفی دربارۀ آن آوردهاند. برای نمونه، «عقل عن اللّه» را به کار بردهاند و به استفاده از خدا، معنا کردهاند(4)یا حرف «عن» را زاید
1) (1)
. جمهرة اللّغة، ج 3، ص 40.
2) (2) . صحاح اللّغة، ج 5، ص 1765.
3) (3) . مجمع البحرین، ج 5، ص 210.
4) (4) . شرح اصول الکافی، ملّا صدرا، ج 1، ص 384 و 385.
دانستهاند،(1)
. شرح اصول الکافی، ملّا صالح مازندرانی، ج 1، ص 156 و 157.
یا استناد علم به خداوند، تفسیر کردهاند.(2)در جمعبندی میتوان گفت که:«عقل عن اللّه»، بهترین نوع تعقّل است که دارای دو ویژگی است:
علوم و معقولات، با واسطهیابی واسطه از خداوند، درک میشوند؛
عاقل، عمل خود را بر اساس علم و درک، انجام میدهد.
معانی و اصطلاحات عرفی عقل، عبارتاند از:
در هر علمی، با توجّه به موضوع و روش آن، به نوعی، از عقل و ویژگیهای آن، سخن
به میان آمده است. به همین خاطر، اصطلاحات گوناگونی در علوم مختلف برای عقل ایجاد شده است. برای سهولت بررسی این اصطلاحات، در دو بخش: «عقل انسانی» و «عقل مجرّد»، این موضوع را دنبال میکنیم:
عقل نظری را دارای چهار مرتبه: عقل هیولایی، عقل بِالمَلَکه، عقل بالفعل و عقل مُستفاد دانستهاند و در تعریف آنها گفتهاند: عقل هیولایی، اوّلین مرتبه از عقل نظری است و آن، نیرویی در نفس است که استعداد پذیرش ماهیات و اشیای کلّیه را دارد و هیچ گونه فعلیتی ندارد.(4)عقل بِالمَلَکه، کامل شدۀ عقل هیولایی است که قضایای ضروری را تصدیق میکند(5)و عقل بِالفعل، با تکیه به صُوَر و معلومات خود، هر وقت که بخواهد، آنها را احضار کرده، از آنها استفاده میکند و عقل مُستفاد، با اتّصال
1) (1)
. التحصیل، ص 789 و 790.
2) (2) . الحدود، غزالی، ص 283.
3) (3) . شرح اصول الکافی، ملّا صدرا، مقدّمۀ علی عابدی شاهرودی، ص 30.
4) (4) . الحدود الفلسفیة، ص 209.
5) (5) . همان، ص 283.
به فعّال، معقولات را نزد خود، حاضر میسازد و به کاملترین صورت، به آنها علم پیدا میکند.
عقل، به معنای عاقل و یا معقول که فلاسفه، در باب اتّحاد عقل و عاقل و معقول و یکی بودن آن سه، بدان پرداختهاند.
عقل فعلی، به معنای تصوّرات و صُوَری که انسان به واسطۀ آنها، معقولات را در ذهن خود، حاصل میکند.(1)
. کلّیات أبی البقاء، ص 618.
- عقل قدّوسی، به معنای عقلی است که تصوّرات و تصدیقات بیشتری نسبت به معمولِ عقول، دارا باشد، مانند انبیا و اولیای الهی.عقل کلّی، که به معنای تصویر کلّی طبیعیای است که در ذهن، حاصل میشود.(2)- عقل مذکور در عالم کلام، که متکلّمان، بویژه معتزلیان،(3)عقل را بر مقدّماتی که امور حَسَن و قبیح از آنها استنباط میشود، اطلاق کردهاند.
عقل مذکور در علم اخلاق، که در آن، عقل به مَلَکات و حالات نفسانیای که در اثر مراقبت حاصل میشود، گفته شده است.(4)- عقل به معنای تمام معارف، که عامترین تعریف عقل است و به علوم و معلومات و معارف حاصله برای بشر، گفته شده است.(5)- عقل به معنای ناطقه، که ملّا صالح مازندرانی، آن را برای عقل، بیان کرده است.(6)
عقول عرضیه، که در مقابل عقول طولیه است. افلاطون و پیروانش، به عقول عرضیه یا مُثل، قائل شدهاند.
عقل اوّل، اوّلین مخلوق است که به جز مُبدع خود، یعنی خداوند، به چیزی نیاز و وابستگی ندارد.
عقل فعّال، که در تعریف آن گفتهاند: جوهری است مجرّد از علایق مادّی که ماهیت تمامی موجودات را داراست و با تأثیر در عقل انسانی، آن را از قوّه به فعلیت میرساند.
عقل کل، که دارای دو معناست: 1. موجودات مجرّدی که وظیفۀ تدبیر موجودات و عالم را دارند؛ 2. فلک نُهم و جِرم اقصی که حرکت آن، موجب حرکت تمام موجودات است.
عقل مذکور در الهیات، که در این اصطلاح عقل بر خداوند، اطلاق میگردد.(2)غیر از اصطلاحات یاد شده، چند اصطلاح دیگر نیز وجود دارد که بیشتر در فلسفۀ غرب و کلام مسیحی و کلام جدید، مورد استفاده هستند؛ نظیر: عقل ابزاری، عقل استدلالی، عقل انتقادی، و عقل عاقبتاندیش که در این جا مجال بحث دربارۀ آنها نیست.
1) (1)
. المبین فی شرح ألفاظ الحکما و المتکلّمین، ص 366.
2) (2) . عیون مسائل النفس، ص 343.
امّا وجه اشتراک تمام معانی گفته شده برای عقل، در این است که همۀ آنها در این که عقل، نه جسم است، نه جسمانی، و نه صفت برای جسم، مشترکاند و این اشتراک، میتواند همۀ آنها را موضوع یک علم قرار دهد، همان گونه که ملّاصدرا به آن، اذعان کرده است. (1)
. شرح اصول الکافی، ملّاصدرا ج 1، ص 239.
مشتقّات واژۀ عقل، 49 بار در قرآن به کار گرفته شده است. از این رو، با این که موضوع این نوشته، بحث تفصیلی در باب مفهوم عقل در قرآن نیست، به عنوان مقدّمهای بر شناخت عقل در روایات، اشارهای به معنای عقل در قرآن میکنیم.
در برخی آیات قرآن، عقل، دعوت به تفکّر و تدبیر شده و گاه، به استفاده از عقل برای تذکّر و عبرتآموزی سفارش شده است و در آیاتی دیگر، عقل، مقدّمۀ شناخت آیات الهی دانسته شده است. از این رو، بعضی گمان کردهاند که عقل مورد نظر قرآن، عقل نظری است.
از سوی دیگر، برخی با استدلال به این که برخی آیات قرآن، عقل را درک کنندۀ خیر و شر معرّفی کردهاند، عقل مورد نظر قرآن را عقل فطری قلمداد کردهاند؛ امّا از آن جا که قرآن، وظایف گوناگونی نظیر: تفکّر، تأمّل، عبرتآموزی، و تشخیص کارهای خوب و بد را برای عقل برشمرده است، میتوان گفت که عقل مورد نظر آیات قرآن، هم عقل نظری است، و هم عقل عملی. به عبارت دیگر، عقل مورد نظر قرآن، علم نافع و هدایتگر به سوی عمل صالح و قرب الهی است، خواه این علم و هدایت، از راه تفکّر باشد و خواه از راهی دیگر.
1) (1)
اوّلین بحثهای مضبوط علمی در موضوع عقل، در بین فلاسفۀ یونان آغاز شد و پس از آنان، فلاسفۀ دیگر، به پیروی از آنها به این مباحث پرداختهاند. در میان دانشمندان اسلامی نیز عقل، مورد توجّه بوده است، بویژه که احادیث نبوی و سخنان امامان معصوم علیهم السلام دربارۀ عقل، خود، انگیزهای برای پرداختن به این گونه مباحث بوده است.
متفکّران اسلامی، اعم از شیعه و اهل سنّت، به بررسی این گونه روایات در حوزههای مختلف، بویژه کلام پرداختهاند و در مباحث فقهی و اصول فقه، بحث از عقل و حجیّت آن، فراوان دیده میشود تا جایی که عقل، یکی از منابع فقه دانسته شده است. بنا بر این، تاریخچۀ بحث عقل در میان مسلمانان را در چند بخش، دنبال میکنیم:
در پاسخ میتوان گفت که اوّلاً قرآن، به عنوان منبع اصلی دین اسلام، مکرّر از عقل یاد کرده و مؤمنان را به تفکّر و تعقّل، دعوت نموده و برای تعقّل کنندگان، فضایل بسیاری را بر شمرده است. از این رو، روایات نبوی را نیز میتوان در همین راستا دانست.
1) (1)
. ر. ک: شرح اصول الکافی، ملّا صالح مازندرانی، ج 1، ص 442.
2) (2) . ر. ک: الإسلام و العقل علی ضوء القرآن الکریم والحدیث النبوی.
ثانیاً بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله مفسّرانی همچون ابن عبّاس و علی علیه السلام به بیان فضایل و مراتب عقل پرداختهاند و طبیعی است اگر پیامبر صلی الله علیه و آله از این کار راضی نبود، آنان، چنین کاری را نمیکردند.
ثالثاً روایات فراوانی از صحابیان و تابعیان در مورد عقل نقل شده که در کتب مربوط به عقل و فضایل آن، آورده شده است و در صورت نهی پیامبر صلی الله علیه و آله چنین کاری صورت نمیگرفت.
بنا بر این، نمیتوان روایات مربوط به عقل را - به صرف این که در این موضوع خاص هستند - مجعول دانست.
امّا علّت این امر را که برخی از علمای اهل سنّت، با این گونه احادیث، مخالفت کردهاند، میتوان در اوضاع فکری، اجتماعی و عقیدتی عصر آنان جستجو کرد؛ زیرا اشاعره، به عنوان گروهی کلامی، نقش چندانی برای عقل قائل نیستند و تأکیدشان بر سنّت و نقل است و پیوسته، با کسانی که نقش عقل را در زندگی، پُررنگ میدانند، به مبارزه پرداختهاند، که نمونۀ آشکار آن، درگیریهای خونین اشاعره و معتزله است.
این تفکّر در بین اشاعره، باعث شده تا روایاتِ در موضوع عقل را منکر شوند. البته افراط عدّهای از جمله فلاسفه و معتزله در گرایش به عقل را نیز نمیتوان در نگرش افراطی اشاعره، بیتأثیر دانست.(1)
. ر. ک: مفهوم العقل والقلب فی القرآن والسنّة.
2. عموم مسلمانان، غیر از اهل حدیث، دیدگاه مثبتی نسبت به روایات عقل دارند، بویژه شیعیان که تألیفات بسیاری در بیان مراتب و فضایل عقل و اهمّیت آن نگاشتهاند که در این میان، فلاسفه و متکلّمان، جایگاه ویژهای را دارا هستند. از این رو، به دو دیدگاه اهل کلام و فلسفه دربارۀ عقل و روایات مربوط به آن میپردازیم.با این که هر دو گروه فلاسفه و متکلّمان اسلامی، حجّیت عقل و نقش و اهمّیت آن
1) (1)
را پذیرفتهاند و روایات مربوط به عقل را جعلی نمیدانند، امّا در مواردی با هم اختلاف دارند که ذیلاً بدانها میپردازیم:
مرحوم مجلسی که از جمله متکلّمان محدّث شیعی به حساب میآید، وجود احادیث مبنی بر مخلوقِ اوّل بودن عقل را انکار کرده و این گونه احادیث را به اهل سنّت، منتسب کرده است. این دیدگاه مرحوم مجلسی، به نوع جهانبینی وی باز میگردد؛ زیرا ایشان معتقد است که موجود مجرّدی به غیر از خداوند، وجود ندارد و تمام خلقت، به قدرت مستقیم خداوند، صورت یافته است. بنا بر این، وجود عقلِ اوّل را که مخلوقات، از آن خلق شده باشند، نمیپذیرد. البته وی برای تبرئۀ فلاسفۀ مسلمان از مخالف بودن با اسلام، دیدگاه آنان دربارۀ عقل اوّل را توجیه میکند.(1)
. ر. ک: مرآة العقول، ج 1، ص 27.
البته این دیدگاه مرحوم مجلسی، توسّط علّامه طباطبایی - که از جملۀ فلاسفه به شمار میآید -، مورد نقد قرار گرفته و ایشان، با تمسّک به خود سخنان مجلسی رحمه الله دیدگاه نفی مجرّدات را ابطال کرده است. (2)
مهمترین این اختلافات، در معنا و مفهوم عقل است و هر یک از دانشمندان اسلامی، به فرا خور گرایش علمی خود، در این باره دیدگاهی را ارائه کردهاند. برای نمونه، برخی عقل مورد نظر روایات را نیروی درک کنندهای دانستهاند که خیر و شر را نیز درک میکند. برخی دیگر، آن را مَلَکهای که انسان را به سوی کار خیر سوق میدهد، تفسیر کردهاند. عدّهای نیز عقل در روایات را به معنای علم سودمند دانستهاند.
برای یافتن تعریف واحدی از عقل در روایات، لازم است تمامی عناوین و اوصاف مذکور برای عقل، و همچنین، اوصاف مربوط به جهل - که متضادّ عقلاند -، در روایاتْ مورد بررسی قرار گیرند؛ زیرا روایات، بویژه روایات «کتاب العقل و الجهل» اصول الکافی، هیچ یک در صدد ارائۀ تعریف برای عقل نبودهاند. بررسی این روایات، نشان میدهد که در مجموع، بیش از هشتاد ویژگی برای عقل شمرده شده که تحلیل آنها نشان میدهد دو نوع عقل، مورد نظر روایات است:
الف. عقل روحانی. این عقل، موجودی روحانی و نورانی است که اوّلین مخلوق از سنخِ خود است و ظاهراً قبل از خلقت انسان، مورد امتحان الهی قرار گرفته و از این آزمون، سربلند بیرون آمده و به عنوان محبوبترین مخلوق الهی، مورد تمجید خداوند، قرار گرفته است. (1)
. همان جا.
ب. عقل انسانی. این عقل، جزئی از وجود انسان و مقوّم و اساس انسانیت اوست(2)و از بدو پیدایش، همراه وی بوده است و مانند یک دوست،(3)وی را در زندگی یاری میدهد تا با امر و نهی،(4)او را مکلّف به انجام دادن دستورهای عبادی و سیر مراحل معنوی کند.(5)همچنین عقل، انسان را به بندگی تشویق کرده، موجب رشد اخلاق میشود و بعد از مرگ، میزان سنجش اعمال صاحب خود است.(6)با توجّه به این دو مفهوم از عقل در روایات، در این جا به تفصیل، به هر یک از این دو خواهیم پرداخت:در مجموع روایات سی و شش گانۀ «کتاب العقل و الجهل» اصول الکافی، چهار روایت،(1)
. همان، ح 1 و 14 و 26 و 32.
به عقلی که ما بدان «عقل روحانی» میگوییم، پرداختهاند که خلاصۀ آنچه در این چهار روایت آمده، چنین است: این عقل، اوّلین آفریده از مخلوقات روحانی است که از نور الهی آفریده شده و در سمت راست عرش، جای گرفته است.خداوند، پس از خلق این عقل، قدرت نطق به او عطا کرد و دستور داد که پیش آید و او اطاعت کرد. پس به او امر کرد که باز گردد و او نیز برگشت. در نتیجۀ این فرمانبُرداری، او محبوبترین خلق خداوند گردید و مورد لطف و عنایت الهی قرار گرفت.
بعد از این که خلقت عقل، پایان پذیرفت، خداوند، جهل را از دریای ظلمت آفرید و به او دستور داد تا بر گردد و او برگشت. سپس به وی فرمان داد تا پیش آید؛ امّا او سرپیچی کرد. به همین سبب، از رحمت الهی دور شد و مورد غضب خداوند، قرار گرفت.
عقل، به واسطۀ محبوبیت، دارای لشکریانی گردید تا او را در اطاعت از فرامین الهی، یاری دهند و از ثواب، بهرهمندش سازند. جهل، با دیدن این لطف الهی، به عقل کینه ورزید و از خداوند خواست تا برای وی نیز سپاهی قرار دهد. خداوند نیز اضدادِ آنچه به عقل داده بود، به وی داد و وی را از رحمت خویش، دور ساخت.
این مضامین که برگرفته از روایت یکم، چهاردهم، بیست و ششم و سی و دوم کتاب العقل و جهل اصول الکافی است، نکات مبهم فراوانی را در بر دارند. از جمله این که منظور از استنطاق و به سخن در آوردن عقل چیست؟ و خلقت عقل از نور الهی، به چه معناست؟ «روحانیین» که عقل از جملۀ آنهاست، کداماند و چه
1) (1)
خصوصیاتی دارند؟ مادّۀ اوّلیۀ عقل چیست؟ معنای عرش چیست و قرار گرفتن عقل در سمت راست آن، به چه معناست؟ اقبال و ادبار عقل، چگونه است؟ عقل روحانی، چگونه موجودی است؟ رابطۀ عقل روحانی با عقل انسانی چیست؟ و....
شارحان اصول الکافی، دربارۀ این مضامین، دیدگاههای گوناگونی دارند که در این میان، سه نظر، مشهورتر است:
نظر اوّل. مراد از عقل در این روایات، عقل جزئیِ انسانی است، در مقابل عقل کلّی (عقل اوّل)، و این عقل، اوّلین جزء آفریده شده از نفس است و منظور از استنطاق و به سخن در آوردن وی، اعطای نیروی درک و تفکّر به انسان است. اقبال و ادبار نیز به معنای روی آوردن به سعادت و یا شقاوت است؛ یعنی عقل، تکویناً شایستگی تحصیل سعادت و شقاوت را دارد. از این رو، عقل، معیار تکلیف الهی خواهد بود. (1)
. ر. ک: مرآة العقول، ج 1، ص 27.
نظر دوم. عقل، به معنای نفس ناطقۀ انسان است که اوّلین موجود روحانیای است که آفریده شده، و اقبال، یعنی تعلّق گرفتن به بدن انسانی، جهت تکمیل آن، و ادبار، قطع تعلّق، جدایی از بدن و برگشت به عالم ملکوت است. (2)نظر سوم. عقل، به معنای جوهر مجرّدی است که در ذات و افعال، مستقل است.این عقل، همان عقل اوّل است که در نظر حکما و فلاسفه، اوّلین موجودی است که خداوند، آن را آفریده، و اقبال او، به معنای روی آوردن به ایجاد مخلوقات دیگر است، و ادبار هم به معنای برگشت و رجوع به ذات الهی و فراغت از خلقت، خواهد بود.(3)یکی از مسائل مناقشهبرانگیزی که در این روایت مطرح شده، اوّلین مخلوق بودن
عقل روحانی است که مباحث مختلفی دربارۀ آن، مطرح شده است. در روایتی که این مضمون را میرساند، آمده است:
إنّ اللّه خلق العقل، وهو أوّل خلق من الرّوحانیین.(1)
. کتاب العقل و الجهل، ح 14.
در تفسیر این عبارت از حدیث، برخی ترکیب «من الروحانیین» را خبر دوم «هو» گرفتهاند و بر این اساس گفتهاند: عقل، اوّلین آفریده در میان تمام آفریدگان است.
برخی نیز «مِنَ الرّوحانیین» را متعلّق «خلق» دانسته و گفتهاند که عقل، اوّلین مخلوق در میان روحانیان است.
در روایات کتاب العقل و الجهل اصول الکافی، اوصاف فراوانی برای عقل انسانی ذکر شده است که ما در این جا ذیل چند محور، بدانها میپردازیم:
در روایات کتاب العقل و الجهل، دو نوع کارکرد برای عقل، مطرح شده است:
کارکردهای نظری و کارکردهای عملی.
موضوع شناخت و معرفت - که عمدهترین کارکرد عقل در بُعد نظری به حساب میآید -، حجم وسیعی از روایات کتاب العقل و الجهل را به خود، اختصاص داده است و کاربرد واژههایی چون عَرَفَ و عَرَفوا، و اوصافی چون: نور و دلیل برای عقل، در این روایات، فراوان به چشم میخورد که در دو بُعد: «راههای کسب معرفت» و «معارفی که عقل میتواند بدانها دست یابد»، میتوان آنها را بررسی کرد:
1) (1)
بنا بر روایات کتاب العقل و الجهل، راههای کسب معرفت، عبارتاند از:
در روایات، تفکّر به عنوان دلیل عقل، دانسته شده است:
دلیل العقل التفکّر.(1)
. همان، ح 12.
بنا بر این، یکی از راههای بهرهمندی از عقل، تفکّر است که در برخی روایات دیگر، از آن به عنوان زندهکنندۀ انسان، یاد شده است.
البته با این که در این روایات، بر تفکّر، تأکید فراوانی شده است، امّا نحوۀ تفکّر، بیان نشده و این را میتوان به حساب فطری بودن روش تفکّر در انسان دانست.
علمآموزی یا تعلّم، در روایات کتاب العقل و الجهل، مورد تأکید فراوان قرار گرفته است و عقل، همراه دائمی علم، معرّفی شده است. ضرورت تعلیم و تعلّم در این روایات را میتوان در این عبارات یافت: «انسان عاقل، هدایتگری و نورانیّت را در علم میبیند».(2)«اگر انسان، عقل خود را به علم نیاراید، از عقل، نفعی نمیبرد».(3)«انسان عاقل، تنها راه برای آگاهی از اوامر و نواهی الهی را علم میداند».(4)همچنین در بخشی از روایتی به نقل از هشام، دربارۀ پیامبران، چنین آمده است:
أعْلَمُهم بِأمرِ اللّه أحْسَنَهُمْ عقلاً.
آن که از جهت عقل، بالاتر است، دارای علم بیشتری است.
دربارۀ علمآموزی، چند نکته از روایات، برداشت میشود:
نکته اوّل. هر انسانی که در مسیر علمآموزی قرار گرفت، باید از استاد عالمی که دارای شرایط خاصّ است، بهره گیرد. (1)
. ر. ک: همان، ح 12.
نکتۀ دوم. هر علمی برای انسان، مطلوب و مفید نیست و انسان، باید به دنبال علومی برود که موجب رشد و تعالی او میگردند، از جمله علومی که مفید نیستند، علمی است که از اساتید غیر الهی آموخته شود.(2)نکتۀ سوم. میزان تعلیم و تعلّم، بستگی به مرتبۀ کمال عقل جویندۀ دانش و میزان درک او دارد، و معلّم الهی در این زمینه، قصوری ندارد.(3)
از دیگر راههای کسب شناخت، تذکّر و عبرتآموزی است که در قرآن نیز بدان تأکید شده است(4)و در دو روایت یازدهم و دوازدهم کتاب العقل و الجهل الکافی نیز، عبرتآموزی، موجب کسب شناخت و معرفت، دانسته شده است.(5)
در روایت کتاب العقل و الجهل اصول الکافی، مواردی از علوم و معارف که عقل میتواند بدانها نائل شود، ذکر شدهاند که عبارتاند از:
خداشناسی و استدلال بر وجود خدا و اوصاف الهی، از جمله معارفی است که در
روایات، به عقل نسبت داده شده است. امام صادق 7 در این باره میفرماید:
بندگان، به وسیلۀ عقل، آفرینندۀ خود را میشناسند و به مخلوق بودن خود، پی میبرند و میدانند که او مدبّر امور آنهاست و هم اوست پاینده.(1)
. همان، ح 35.
بر اساس این روایت، عقل، وسیلۀ شناخت خداوند و سه صفت از اوصاف ویژۀ اوست.
در قسمت دیگری از همین روایت، امام علیه السلام شناخت خداوند، ربوبیت او و دیگر صفات الهی را ثمرۀ بهرهبرداری از عقل بر میشمارد و میفرماید: «خردمند، به دلیل عقل - که خداوند، پایۀ زندگی و زیور برازندگی و رهیابی او قرار داده -، میفهمد که خدا، حقّ است و او، پرورندۀ انسان است».
بنا بر این، عقل به عنوان راهنمای انسان و ابزاری برای کسب معرفت وی، او را در راه شناخت خدا و اوصاف او، یاری میدهد و با استفاده از مقدّماتی که با تفکّر در آیات انفُسی و آفاقی به دست آورده، بر وجود خداوند و حقّانیّت او استدلال میکند.
شناخت پیامبر و امام و به طور کلّی، خلیفۀ الهی، از جملۀ کارکردهای مهمّ عقل از منظر روایات است. در روایت بیستم از روایات کتاب العقل و الجهل، امام کاظم علیه السلام علّت اختلاف معجزات پیامبران را اختلاف زمان آنها و اختلاف علوم و توانایی مردم آن روزگار دانسته و بروز هر یک از این معجزات را برای اثبات حجّت الهی و شناساندن پیامبران به مردم، بر شمرده است. امام علیه السلام در پایان، حجّت الهی بر مردم زمان خود را چنین میداند:
العقل یعرف به الصّادق علی اللّه فیصدّقه، والکاذب فیکذّبه.(2)
که بنا بر تفسیری از عقل، وسیلهای برای کشف حجّت بر مردم هر زمان است. در روایت بیست و سوم از کتاب العقل و الجهل اصول الکافی نیز این کارکرد از عقل، مورد تأکید قرار گرفته، آن جا که امام صادق علیه السلام میفرماید:
فإذا کان تأیید عقلهُ من النُّور کان عالماً، حافظاً ذاکراً، فطِناً، فهماً، لعلم بذلک کیف و لِمَ و حیث و عرف من نصحه و من غشَّه؛(1)
. همان، ح 23.
اگر عقل [انسان] به نور [الهی] تأیید شد، انسان به علم، حفظ و تذکّر متّصف میشود و زیرک و فهیم خواهد شد. در این صورت، چگونگی و علّت مسائل را خواهد دانست و نصیحتکننده را از فریبکار، باز خواهد شناخت.
از جمله کارکردهای دیگر عقل در بُعد نظری از منظر روایات، تشخیص خوب از بد است. امام صادق علیه السلام در این باره میفرماید:
و عرفوا بِه الحسن من القبیح؛(2)
[انسانها]، به وسیلۀ عقل، زیبا را از زشت، تشخیص میدهند.
روایات دیگری نیز مصادیق نیک و بد را مشخص کردهاند؛ امّا تنها این روایت، به کارکرد یاد شده، تصریح کرده است.
آخرین کارکرد نظری عقل که در روایات کتاب العقل و الجهل اصول الکافی بدان اشاره شده، شناخت راه و روش زندگی است. در روایت بیست و سوم این کتاب، از امام صادق علیه السلام روایت شده است:
دعامة الإنسان العقل، فإذا کانَ تأیید عقله من النّور فعلم بذلک کیف و لِمَ و حیث.(3)
مضمون این روایت، این است که اگر انسان به نور الهی تأیید شد، او چگونگی، چرایی و کجایی را خواهد شناخت؛ یعنی انسان میفهمد که از کجا و چگونه آمده و به چه هدفی به این عالم، قدم گذاشته است.
در ادامۀ این روایت، امام علیه السلام میفرماید:
یعرف ما هو فیه و لِأیّ شیءٍ هو ههنا و من أین یأتیه و إلی ما هو صائر و ذلک کلّه من تأیید العقل؛(1)
. همان جا.
[انسان عاقل،] وضعیت خود را در مییابد و میفهمد که برای که در این جاست و از کجا به این جا آمده و به کجا خواهد رفت، و همۀ اینها به تأیید عقل است.
تقسیم کارکردهای عقل به نظری و عملی - چنانچه قبلاً متذکّر شدیم -، بدین معنا نیست که در کارکردهای علمی، هیچ نشانی از آثار نظری عقل وجود ندارد؛ بلکه معیار، نتیجه و ثمرۀ اوّلیهای که بر عقل در این روایات، مترتّب شده، ملاک این تقسیمبندی است. بنا بر این، ما در این جا کارکردهای عملی عقل از منظر روایات را در دو بخش اخلاقی و عبادی بررسی کردهایم.
در روایات کتاب العقل و الجهل، برای عقل، کارکردهای اخلاقی فراوانی آمده است، به گونهای که گاهی عقل، مترادف با یک صفت اخلاقی دانسته شده است و گاهی ویژگیهای اخلاقی خاصّی برای انسان عاقل، در نظر گرفته شده است. در مواردی نیز برخی امور اخلاقی، نتیجۀ تعقّل ذکر شده است. نمونۀ بارز آن، روایت «جنود عقل و جهل» است که در آن، بیشتر فضایل و افعال خوب اخلاقی، به عقل نسبت داده
1) (1)
شده است و در مقابل، رذایل اخلاقی، به سپاهیان جهل، نسبت داده شده است.
فضایل وصفات نیک اخلاقی که در این روایات به گونهای به عقل نسبت داده شده، عبارتاند از:
در مجموع روایات کتاب العقل و الجهل، به سه روایت در موضوع تواضع بر میخوریم که در دو بُعد، به این مسئله پرداختهاند:
بُعد اوّل، تواضع در برابر انسانها، که نقطه مقابل تکبّر و خودبزرگبینی است. امام صادق علیه السلام در بیان لشکریان عقل و جهل میفرماید:
والتّواضع و ضدّه الکبر؛(1)
. همان، ح 14.
[از جمله لشکریان عقل،] تواضع است و کبر، در برابر آن [و از لشکریان جهل] است.
بُعد دوم، تواضع در برابر حقّ و حقیقت.
این نوع از تواضع، در روایات، علامت و نشانۀ عاقلترین مردم، دانسته شده:
تَواضَعْ لِلحق تَکُنْ أَعْقَلُ النّاس؛(2)
در مقابل حق، فروتن باش تا عاقلترین مردم باشی.
در تحلیل این بخش از روایت، میتوان گفت که لازمۀ تسلیم شدن در مقابل حق، شناخت و درک آن است و این، امری علمی و معرفتی است که در اثر تعلّم و تعقّل، حاصل میشود. این شناخت، باعث میشود که عقل، به انسان فرمان دهد تا از آن حقّ شناخته شده، پیروی کند.
در همین روایت، دربارۀ تواضع آمده است:
لکلّ شیءٍ مطیة و مطیة العقل التواضع؛
برای هر چیز، مَرکبی است و مرکب عقل، تواضع است.
همچنین در اوصاف شخص عاقل، آمده است:
والتواضع أحبّ إلیه من الشَّرف؛
تواضع نزد وی، از جاه [و شرف] محبوبتر است.
از ویژگیهای دیگر انسان عاقل که در روایات بدان اشاره شده، زُهد، دوری از دنیاطلبی و قناعت است. امام کاظم علیه السلام در روایت دوازدهم کتاب العقل، با استشهاد به آیهای از قرآن میفرماید که خداوند، عاقلان را به آخرت، ترغیب نموده و دنیا را غیراز لهو و لعب، ندانسته است.
سپس، یکی از اوصاف انسان عاقل را زهد در دنیا و رغبت به آخرت، برشمرده و دو استدلال برای این سخن، آورده است:
اوّل، انسان عاقل، دنیا و آخرت را با یکدیگر مقایسه کرده، در مییابد که باید رنج و زحمت یکی از این دو را به دست آورد و نتیجه میگیرد که ماندگارترین را طلب کند. به همین سبب، آخرت را بر میگزیند و دنیا را رها میکند.
دوم، انسان عاقل میداند که دنیا، طالب اوست؛ یعنی رزق و روزی او در هر حال، به او خواهد رسید و از سوی دیگر، دنیا، مطلوب اهل دنیاست و آخرت نیز طالب وی و تمام انسانهاست و در نهایت، روزی باید راهیِ آخرت گردد.
پس هم رزق دنیا و هم اجل آخرت، هر دو به دنبال ویاند و اگر به کسب روزیِ دنیا مشغول گردد، از آخرت، باز میماند ؛ ولی اگر مشغول آخرت شود، روزیِ دنیا به وی خواهد رسید. پس تمام تلاش خود را صرفِ آخرت میکند.(1)
. همان جا.
در کنار زهد، در روایات، دو صفت اخلاقی دیگر نیز مطرح شدهاند که عبارتاند از:1) (1)
الف. ترک امور غیر ضرور در دنیا. چنان که در روایت آمده:
إنّ العُقلاء تَرکوا فضول الدنیا فکیف الذنوب.(1)
. همان جا.
ب. قناعت. دربارۀ قناعت، در روایت بیست و پنجم، آمده است:
مَنْ عَقَلَ قَنَع بما یکفیه وَ مَن قَنَع یَکفیه استغنی؛(2)
شخص عاقل، به مقدار کفایتش قانع است و هر که به مقدار کفایتش قانع باشد، بینیاز است.
از دیگر کارکردهای اخلاقی عقل، بخشش و کَرَم است که در روایات، به دو معنا آمده است:
الف. به معنای برآوردن نیازها و حوائج دیگران؛
ب. زندگی کریمانه داشتن و با گذشت بودن؛ یعنی انسان، نه تنها به دیگران، ضرر و زیانی نمیرساند، بلکه در تلاش است تا به دیگران، خدمت کند. (3)
صداقت و راستی، از دیگر کارکردهای اخلاقی عقل است که در دو بُعد عمل و گفتار، در روایات، مطرح شده است. در بُعد عملی، رفتار و تعامل انسان عاقل با دیگران، برخوردی صادقانه و بدون حیله و نیرنگ است، بر خلاف جاهل که حیلهگر است:
الجاهل فتور .(4)
در بُعد گفتار نیز از روایت به دست میآید که شخص عاقل، هرگز دروغ نمیگوید، هر چند مطابق میل و خواستهاش باشد:
یا هشام! إنّ العاقل لا یکذِب و إن کانَ فیه هواه.(1)
. همان، ح 12.
در دو روایت از روایات کتاب العقل و الجهل اصول الکافی، از حیا و آزرم، سخن به میان آمده است. در روایت دوم، از امام علی علیه السلام نقل شده که: جبرئیل علیه السلام از جانب خداوند فرمان یافت تا آدم علیه السلام را در انتخاب یکی از سه نعمت عقل، حیا و دین، مخیّر سازد. آدم علیه السلام عقل را برگزید. جبرئیل علیه السلام از دین و حیا خواست تا باز گردند؛ امّا آنها گفتند: ما مأمور به همراهیِ عقل هستیم.
در روایت چهاردهم نیز صفت حیا، در کنار دین و همتراز آن، دانسته شده است.
دربارۀ علّت ملازمۀ دین و حیا با عقل، میتوان گفت که عقل، موجب ترک گناه و دوری از زشتیهاست و این دوری، هم میتواند با انگیزۀ نفسانی و اخلاقی صورت پذیرد، و هم با انگیزۀ دینی و اعتقادی؛ زیرا عقل، هم به اخلاق و فضایل اخلاقی، امر میکند، و هم به دین و دیانت.
حُسن خُلق، دو معنا میتواند داشته باشد:
اوّل، خوشاخلاقی و خوشرویی که عموم مردم، حُسن خُلق را به این معنا میدانند.
دوم، کمال اخلاقی که دارندۀ آن، همه یا بیشتر فضایل اخلاقی را در خود دارد که از آن در روایات به عنوان جامع «مکارم اخلاقی» یاد شده است.
در روایت هفدهم، امام صادق علیه السلام میفرماید:
1) (1)
اَکْمَل الناس عقلاً أحْسَنَهم و خُلقاً؛(1)
. همان، ج 17.
کاملترینِ مردم از نظر عقل، خوشخُلقترینِ آنهاست.
همان گونه که در این روایت دیده میشود، حُسن خلق به تنهایی، نشانۀ عقل دانسته شده که این، قرینه است بر این که خوشروییِ تنها منظور نبوده؛ بلکه معنای عام آن، مراد بوده است.
مروّت نیز همانند حُسن خلق، یکی از صفات جامعی است که همۀ فضایل اخلاقی را در بر میگیرد. مرحوم مجلسی، در تعریف این صفت اخلاقی میگوید: مروّت، یعنی انسانیّت، و مرحلۀ اعلای مردانگی. صفتی است که در بر گیرندۀ تمام صفات اخلاقی و آداب پسندیده است.(2)دربارۀ این صفت، در روایت دوازدهم، از امام کاظم علیه السلام نقل شده که فرمود:
لا مروءة لمن لا عقل له فلا دینُ له؛(3)
کسی که عقل ندارد، مردانگی ندارد و چنین کسی، دین نیز ندارد.
یکی دیگر از تقسیمات کارکردهای عملی عقل، کارکردهای عبادی است که در این قسمت، در ذیل چند موضوع، بدانها میپردازیم:
انسان، موجودی است که مورد تکلیف یا امر و نهی قرار میگیرد و برای تحقّق تکلیف، شرایطی لازم است که عمدهترین این شرایط، عقل است؛ زیرا انسان
دیوانه، مکلّف نیست. در دو روایت اوّل و بیست و ششم کتاب العقل و الجهل، تصریح شده که امر و نهی، به واسطه عقل، محقّق میگردند:
إیّاک آمر و إیّاک أنهی!
در روایات کتاب العقل و الجهل، ادایِ تکالیف و عمل به وظیفۀ بندگی، از ثمرات به کار گیری عقل به حساب آمده است:
العقل ما عُبد به الرّحمن.(1)
. همان، ح 3.
و در مقابل، پیروی از شیطان، نتیجۀ نبودِ عقل دانسته شده است:
وَ أَیّ عقلٌ له و هو یُطیع الشیطان.(2)
از این دو روایت، میتوان نتیجه گرفت که فرمانبُرداری از خداوند و نافرمانی شیطان، از آثار عقل و ملازم یکدیگرند. علاوه بر مطالب ذکر شده در روایات، دو نوع عبادت برای عقل، ذکر شده است:
ما أدّی العبد فرائض اللّه حتّی عَقَل عنه.(3)
و در برابر آن، دوری از گناهان نیز ثمرۀ به کارگیری عقل، ذکر شده است:
إنّ العقلاء ترکوا فضول الدّنیا فکیف الذّنوب.(4)
العقل ما عبد بِه الرّحمن و اکتسب به الجنان.(2)
همچنین امام صادق علیه السلام میفرماید:
لا یفلح من لا یعقل؛
کسی که از عقل خود بهره نگیرد، رستگار نخواهد شد.
علاوه بر موارد یاد شده، آن چنان که از روایات به دست میآید، ارزش اعمال و رفتار عبادی انسان، بر اساس عقل، سنجیده میشود. پیامبر خدا فرموده است:
فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل، و إقامة العاقل أفضل من شخوص الجاهل... و لا بلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم ما بلغ العاقل؛(3)
خوابیدن عاقل، از شبْبیداری جاهل، بهتر است و در منزل ماندن عاقل، از مسافرت جاهل [به سوی حج یا جهاد] ، برتر است.... همۀ عابدان، در فضیلت عبادتشان به پای عاقل نمیرسند.
همچنین آمده است که میزان بازخواست از انسانها در روز قیامت، به میزان عقلی است که به آنها داده شده است. امام باقر علیه السلام در این باره میفرماید:
إنّما یُداق اللّه العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدنیا؛(4)
همانا بازخواست خداوند از بندگان، در روز قیامت، به مقدار عقلی است که در دنیا به آنها عطا نموده است.
1) (1)
. ر. ک: همان، ح 33.
2) (2) . همان، ح 3.
3) (3) . همان، ح 11.
4) (4) . همان، ح 7.
از آنچه گفته شد، نتیجه میگیریم که عقل، شرط تکلیف، وسیلۀ بندگی و اطاعت خداوند، و میزان سنجش اعمال است و بین عقل و عبادت، ملازمه وجود دارد، همان گونه که در روایت دوازدهم از روایات کتاب العقل و الجهل، آمده است:
لا نجاة إلّابالطّاعة، والطّاعة بالعلم، والعلم بالتّعلّم، والتّعلّم بالعقل یَعتقد؛(1)
. همان، ح 12.
نجات، جز به فرمانبُرداری نیست و فرمانبُرداری، به سبب علم است و علم، با آموزش به دست میآید و آموزش، وابسته به عقل است.
پس عقل، از طریق ارائۀ شناخت و معرفت، موجب توجّه به آخرت و خدا و بندگی خالص او خواهد شد.
در پایان بخش کارکردهای عقل، مناسب است که این سؤال پاسخ داده شود که: آیا عقل، خود به عنوان فاعل چنین اعمال اخلاقی یا عبادی است یا این که با ارائۀ شناخت، زمینهساز چنین اعمالی میشود؟
در پاسخ، باید گفت که: اوّلاً: بیشتر کارکردهای یاد شده، به انسان عاقل نسبت داده شده، نه عقل، مانند: «العاقل غفور» یا «من عقل قنع». بنا بر این، احتمال این که این امور، مربوط به خودِ عقل باشند، ضعیف است.
ثانیاً به نظر میرسد که عقل در کارکردهای اخلاقی، زمینهساز فضایل و صفات اخلاقی است و در کارکردهای عبادی نیز با ایجاد معرفت و شناخت، سبب بروز اعمال عبادی میگردد.
از مجموع مباحث این فصل، میتوان چنین برداشت کرد که عقل، از منظر روایات، عبارت است از نیرویی که از طرف خداوند، عطا شده و موجب تحصیل علم و
1) (1)
معرفت در شئون مختلف میگردد و این علم و معرفت، عمل را با خود به همراه دارد.
پس عقل، هم فاعل کارکردهای نظری، یعنی علم و معرفت است، و هم فاعل کارکردهای عملی که شامل عبادات جوارحی و جوانحی و افعال نیک اخلاقی است که در برخی، مستقیماً عمل میکند و در برخی، ایجاد معرفت و شوق میکند.
یکی از بهترین شرحهایی که بر اصول الکافی نوشته شده، شرح مرحوم ملّا صدراست. ویژگی مهم این شرح، دارا بودن نگرش فلسفی در شرح روایات است؛ زیرا ملّا صدرا، خود به عنوان بنیانگذار مکتب «حکمت متعالیه»، سعی کرده تا در شرح روایات، با استفاده از آنها، دلایلی بر نظریات فلسفی خود، ارائه کند.
از دیگر ویژگیهای این شرح، تفسیر جامع مفردات روایی است که حجم قابل توجّهی از مطالب کتاب را به خود، اختصاص داده است.
البته موضوع تحقیق در این جا، بررسی جایگاه و مفهوم عقل در نظر ملّا صدراست که در سه بخش، بدانها میپردازیم:
ملّا صدرا، در ذیل شرح خود بر سومین روایت کتاب العقل و الجهل، شش معنا برای عقل ذکر کرده است که عبارتاند از:
معنای اوّل. عقل، به معنای جزئی از نفس انسانی و مشترک در همۀ انسانهاست که جداکنندۀ وی از دیگر حیوانات است. این نیرو، «عقل فطری» نامیده میشود.
معنای دوم، عقل مورد بحث در کتاب، نفس فلسفه است که همان مراتب عقل فطری است و شامل عقل هیولایی، عقل بالمَلَکه، عقل بِالفعل و عقل مُستفاد میشود.
معنای سوم، عقل به معنای جزئی از نفس انسانی که بر اثر مراقبت و مواظبت بر اعمال، حاصل میشود. این، همان عقل مورد نظر در علم اخلاق است که زمینهساز حصول قضایا و نتایج علمی است.
معنای چهارم، عقل به معنای زیرکی و تیزفهمی است که به امور اخلاقی بینجامد، و نه زیرکیای که در راه مطامع دنیایی به کار رود.
معنای پنجم، عقل به معنای مشهورات و اموری که نزد همۀ مردم مشترکاند. این معنا، مورد نظر متکلّمان است.
معنای ششم، عقل به معنای موجودی که وابستگیاش جز خدا، به هیچ موجودی نیست و فعلیّت محض و کمال محض است. این عقل، بر خلاف پنج مورد قبلی، موجودی عینی است که به هیچ چیز تعلّق ندارد.
در میان این معانی شش گانه، معنای پنجم - که همان عقل مورد نظر متکلّمان است -، چندان مورد نظر ملّا صدرا نبوده و گویا ایشان، تنها به نقل این اصطلاح، جهت تمام بودن موارد، اکتفا کرده و توضیح چندانی دربارۀ آن نداده و در تطبیق با روایات نیز سخنی از آن به میان نیاورده است.
بدین ترتیب، معانی اساسی عقل نزد ملّا صدرا، عبارتاند از: 1. عقل فطری؛ 2.
عقل نظری؛ 3. عقل اخلاقی؛ 4. عقل به معنای زیرکی؛ 5. عقل مجرّد.
وظایف آنها نیز بدین صورت است که عقل فطری، زمینهساز کسب علوم بدیهی و ضرور است که موجب تحصیل علوم نظری میشوند. عقل نظری هم به عنوان مرحلۀ رشدیافتۀ نفس، با بهرهگیری از عقل فطری، به مراحل عقل هیولایی، عقل بالمَلَکه، عقل بِالفعل و عقل مُستفاد خواهد رسید. عقل اخلاقی نیز فراهم کنندۀ موجبات علم به قضایای اخلاقی است تا نفس، به واسطۀ این قضایا، به انتخاب افعالی که باید انجام دهد یا ترک کند، بپردازد. عقل به معنای تیزهوشی هم از قضایای اخلاقی پیروی میکند.
در این میان، ملّا صدرا، دو اصطلاح «عقل نظری» و «عقل عملی» را برای تبیین دو نیروی قرار داده شده در انسان، به کار برده که یکی، عهدهدار امور نظری و معرفتی است، و دیگری، زمینهساز عمل و کردار است.(1)
. ر. ک: شرح اصول الکافی، ملّاصدرا، ج 1.
ملّا صدرا، همچنین سه تفاوت میان عقل فطری و عقل اخلاقی قائل است که عبارتاند از:عقل فطری، خدادادی است، و عقل اخلاقی، اکتسابی؛
عقل فطری، برای امور نظری و فکری است؛ ولی عقل اخلاقی، در مقام عمل و استنباط است؛
عقل فطری، از مبادی عالی متأثّر میگردد و علوم و معارف را دریافت میکند؛ ولی عقل اخلاقی، جزء عملیِ نفس است که در اعضای تحت فرمان خود، تأثیر میگذارد. بنا بر این، عقل فطری، تأثیرپذیر و عقل اخلاقی، تأثیرگذار است.
ملّا صدرا، معانی پنجگانۀ مورد نظر خود را بر بیشتر روایات سی و چهارگانۀ کتاب العقل و الجهل، قابل انطباق دانسته و تنها هفت روایت را با این معانی انطباق نداده است. وی، عقل در حدیث «صدیق کُلّ امرءٍ عقله» را عقل اخلاقی دانسته و حصول معنای دوستی را تنها با عقل، ممکن شمرده است. ایشان، همچنین عقل در روایت «العقل ما عُبِد بِه الرحمن» را عقل اخلاقی معنا کرده است.
ملّا صدرا، میزان بودن عقل را - که در روایات، بدان اشاره شده است -، به معنای وسیلۀ سنجش درستی سخن، و معیار معرفت و شناخت دانسته است و دلیل بودن عقل برای مؤمن را نیز به همین معنا میداند و میگوید: عقلی که با انوار الهی تأیید شده باشد، یعنی با علم، حفظ، ذکر، متانت و فهم همراه باشد، راهنمای صاحب
1) (1)
خویش است.(1)
. ر. ک: همان، ص 569.
او این موارد را از فعّالیّتهای عقل نظری برشمرده است.در تفسیر روایت سی و یکم از روایات کتاب العقل و الجهل که عُجب و خودپسندی، نشانۀ ضعف عقل معرّفی شده، ملّا صدرا، ضعفِ عقل را به ضعف خودشناسی تفسیر میکند و خودشناسی و بصیرت را از ثمرات عقل نظری بر میشمارد.
از نظر این شارح اصول الکافی، عقل - که در روایت چهاردهم به عنوان وسیلهای برای استخراج و کشف حکمت، از آن یاد شده -، همان عقل نظری است؛ زیرا کشف اسرار و حکمتهای الهی، در پرتو فعّالیتهای عقل نظری صورت میپذیرد و نفس انسان، با درک این معارف، کامل میشود و از قوّه به فعلیّت میرسد.
ملّا صدرا، در شرح دو روایت هفتم و هشتم، مراد از عقل را شناخت و معرفت دانسته و تصریح کرده که معرفت و شناخت، جوهره و اساس اعمال و عبادات هستند. از این رو، وی کمارزش بودن اعمال عابد بنیاسرائیل را - که داستانش در روایت هشتم آمده - به علّت کممعرفتی و نبودِ شناخت میداند.
وی، همچنین، سلب ایمان و عقیدۀ راسخ در مسئلۀ ولایت از برخی دوستداران ائمه علیهم السلام را - که در روایت پنجم بدان اشاره شده است -، به علّت کمیِ معرفت و شناخت میداند و نبودِ استواری در امر ولایت را نشانۀ کمبود معرفت به دلیل قصور قوّۀ ادراک آنان از فهم حقایق، دانسته است.(2)در تفسیر روایت پانزدهم نیز، عقل از نظر ملّا صدرا، معرفت دانسته شده و دلیل این را که پیامبر خدا، هیچ گاه به حقیقت عقل خویش با مردم سخن نگفته است، در این دانسته که ایشان، دارای معارف و معقولات متعالی بودهاند و مردم، از درک معانی این اسرار، محروماند.
ملّا صدرا، در تفسیر سه روایت، عقل را به مجموعِ دو نیروی نظری و عملی تفسیر کرده است و در شرح عبارت «من کان عاقلاً کان له دین» - که در روایت ششم آمده -، میگوید: عاقل، کسی است که در امور خویش، تفکّر میکند و به نتایج افکار خویش، پایبند است.
بنا بر این، ایشان، دو عنصر نظر و عمل را در تعریف عقل، دخیل میداند. وی همچنین در تفسیر حدیث «أکمل الناس عقلاً أحسنهم خُلقاً»، دو عنصر نظر و عمل را در کمال عقل، دخیل دانسته و عقل را همچون اخلاق، به دو نوعِ «مطبوع» و «مکتسب» تقسیم میکند و معتقد است که تکامل عقل در بُعد فطری، موجب تکامل اخلاق در بُعد فطری میگردد و در مقابل، عقل مکتسب، موجب تکامل اخلاق میگردد. وی در مجموع، رشد عقل را موجب رشد اخلاق بر میشمارد.
ملّا صدرا، در تفسیر روایت سیام - که از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده و برترین توصیفات در مورد عقل در آن دیده میشود -، انسان را دارای دو نیروی نظری و عملی دانسته و حیات عقلانی او را در پرتو این دو نیرو میداند و کسانی را که در این دنیا از نعمت عقل، محروم باشند، در زمرۀ مُردگان در نشئۀ آخرت، بر شمرده و دلیل آن را چنین بیان کرده است:
لأنّ أصل العقل بمنزلة الحیاة فی النّشأة الباقیة ونسبته إلی سائر الخصال کنسبة القلب إلی سائر أعضاء البدن.(1)
. همان، ص 585.
در مجموع، تا کنون انطباق چهار معنا از معانی پنجگانۀ عقل مورد نظر ملّا صدرا با روایات کتاب العقل و الجهل، مورد بررسی قرار گرفته است؛ امّا روایاتی که از نظر ایشان با عقل اوّل (یعنی همان موجود مجرّد عینی) قابل انطباق است، عبارتاند از:
روایات اوّل، چهاردهم، بیست و ششم و سی و دوم که داستان خلقت عقل و
1) (1)
گفتگوی میان عقل و خداوند، در آنها بیان شده است.
ملّا صدرا، در تفسیر این روایات، به نکاتی چون: مادّۀ اوّلیۀ عقل، امر و نهی عقل از جانب خداوند، مراحل رشد عقل، رابطۀ عقل و جهل و... پرداخته است. وی در شرح روایت اوّل میگوید:
إنّ هذا العقل أوّل المخلوقات و أقرب المجعولات إلی الحق؛(1)
. همان، ص 216.
این عقل، اوّلین مخلوق و نزدیکترین مجعول به حقّ است.
و در تفسیر روایت چهاردهم میگوید: این عقلی که در روایت، در مقابل جهل آمده، تنها یک صورت علمیۀ عرضیۀ مطابق با واقع نیست؛ بلکه عقل و جهل در این روایت، از جمله موجودات عینیاند که یکی، وجود عقل صِرف است و دیگری، وجود نفسانی و وهمی صِرف.
در یک جمعبندی کلّی از مجموع دیدگاههای ملّا صدرا دربارۀ معنای عقل در روایت کتاب العقل و الجهل، میتوان گفت: وی، عقلی را که در روایات، از آنها به عنوان هدیۀ الهی تعبیر شده، عقل فطری دانسته است و روایاتی را که عقل در آنها ملاک ثواب و عِقاب معرّفی شده، به عقل نظری تفسیر کرده است و در چند مورد نیز عقل در روایات را قوّۀ استدلال عقلی و منطقی دانسته است. به طور کلّی، وی روایت هشام و روایاتی را که در توصیف احوال و افعال عاقلان است، مرحلۀ رشدیافتۀ عقل نظری تفسیر کرده و در چند روایت نیز عقل را عقل عملی و اخلاقی توصیف نموده است. همچنین، در مواردی عقل را مجموعِ عقل عملی و نظری میداند و در چهار حدیث نیز عقل را به معنای موجود مجرّد و عقل اوّل - که اوّلین مخلوق، واسطۀ فیض و علّت خلق موجودات دیگر است -، توصیف نموده است. ملّا صدرا، در همۀ این موارد، عقل را همراه استکمال و رشد عملی و اخلاقی نفس میداند.
1) (1)
از نظر ملّا صدرا، هدف و غایت عقل نظری، ایمان به خدا و روز قیامت است و هدف عقل عملی، عمل به آرا و علومی است که استنباط شده، هستند و مجموع این دو هدف، موجب نزدیکی انسان به خداوند و تجرّد از غیر خدا خواهد گردید.
از این رو، عقلی که در روایات مطرح شده، جدا و خالی از عقل عملی نیستن و عاقل، کسی است که علاوه بر برخورداری از جوهر عقلانی (یعنی عقل فطری)، برای تکامل و رشد آن در ابعاد نظری و عملی بکوشد و همراه با جودت رأی و زیرکی، به مقتضای فهم در عمل نیز بکوشد. (1)
. همان، ص 236 و 584.
همان گونه که در بخش قبلی گفته شد، از نظر ملّا صدرا، نفس انسان، دارای دو نیروی نظری و عملی است که نیروی نظری، با استفاده از مُدرکات اوّلیۀ نفس، سعی در ازدیاد علم و کشف حقایق دارد و در این راه، از عقول مجرّده و عقل فعّال، بهرهمند و متأثّر میگردد و هدف این نیرو، تحصیل ایمان و معرفت نسبت به خداوند است؛ امّا عقل عملی که جزء دیگری از نفس است، باعث ایجاد مَلَکات و عاداتی است که در فعل اختیاری انسان، تأثیر میگذارد و هدف آن، انجام دادن اعمال صالح و رعایت اخلاق حسنه است.
از نظر ملّا صدرا، رابطۀ بین عقل نظری و عقل عملی، رابطۀ روح و بدن است و عقل نظری، اصل و اساس است که عقل عملی، در خدمت آن قرار میگیرد. توضیح بیشتر این که اوّلین مرتبۀ عقل - که همان مخلوقِ اوّل و شریفترینِ ممکنات و پس از خداوند، کاملترینِ موجودات عالم است -، به جهت معرفت تام و کاملی که نسبت به حقایق هستی دارد، تمام ذاتش اطاعت و فرمانبُرداری است. پس از این مرتبه، مراتب نازل عقل قرار دارد. یکی از این مراتب، عقل انسانی است که به دلیل ترکیب
1) (1)
یافتن از جوهر عقل و اغراض شهوانی و جسمانی، مطیع محض اوامر الهی نیست و ممکن است که عصیانْ در آن، راه پیدا کند.
بنا بر این، عقل انسانی، از سنخ عقل اوّل است، که هبوط و نزول پیدا کرده، و علّت این هبوط و نزول، همان فرمان «أدْبَر» است که از سوی پروردگار به او داده شده است. مراتب این نزول، عبارتاند از: 1. نزول از عقل به مرتبۀ نفس؛ 2. نزول از نفس به مرتبۀ طبع؛ 3. نزول از طبع به مرتبۀ صورت و جسم.
از نظر ملّا صدرا، عقلی که تا مرتبۀ جسم و بدن عنصری نزول یافته، میتواند به کمک استعداد و قدرتی که در ذاتش نهاده شده، خود را به مراحل کمال رسانده، به جایگاه اوّلیۀ خویش، باز گردد و خطاب «اَقْبَل» را محقّق گرداند. این سیر صعودی، با کمک دو نیروی نظری و عملی، امکانپذیر است و در این سیر صعودی، هدف اصلی عقل نظری، عبارت است از رسیدن به اصل خویشتن که همان موجود مجرّد و عقل اوّل است و در آخرین گام، به مرحله تجرّد میرسد و عقل مفارق میگردد. در این میان، عقل عملی، با تأثیر در انسان، وظیفۀ راهنمایی او در انجام دادن و یا ترک افعال را به عهده دارد و او را مؤدّب به اخلاق حسنه و انجام دادن افعال نیک میگرداند و این وظیفه را با تأثیر گذاشتن در نفس انسان و دیگر موادّ سُفلی، انجام میدهد. در میان این دو نیروی نظری و عملی، نیروی نظری، اصل شمرده میشود؛ زیرا حرکت به سوی کمال و مبدأ، توسّط آن انجام میگیرد.
از نظر ملّا صدرا، عقل مورد نظر روایات، یک حقیقت واحد است که دارای مراتب و مراحل گوناگون است و هر مرتبهای، اوصاف ویژۀ خود را داراست و در روایات، به این مراحل، اشاره شده و احکام و محمولاتی خاص برای هر مرحله، ذکر شده است.
برخی روایات، به مرتبۀ اعلا و نهاییِ عقل، اشاره دارند و برخی دیگر، به مراحل
نازلتر و ضعیفتر آن و در چند روایت نیز منظور از عقل، نفس انسانی و مراحل رشد عقل نظری است.
از نظر ملّا صدرا، مرحلۀ نهایی حقیقت عقل، در وجود پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله متجلّی گردیده است که اهل عرفان، آن را «حقیقت محمّدیه» میگویند و جهات و حیثیّات گوناگونی را داراست و بر این اساس، نامهای مختلفی، همچون: قلم، روح و نور، بر آن نهاده شده است.
ملّا صدرا همچنین معتقد است همۀ روایاتی که در آنها به اوّلین مخلوق خداوند، اشاره شده است، به یک حقیقت اشاره دارند، با این تفاوت که هر یک به صفتی از اوصاف آن حقیقت پرداختهاند.
عقل، در لغت، به معنای «حبس»، «منع» و «جمع» است و علّت اطلاق آن بر عقل انسانی، آن است که عقل، موجب حفاظت انسان از افتادن در مهالک و مانع از انجام گرفتن معاصی توسّط اوست. واژههای مترادف عقل، عبارتاند از: لُبّ، فهم، قلب، نُهیه، حِجر، حِجی، حِلم، کیاست، که همگی به نوعی به عقل انسانی و نیروی درک وی اشاره دارند. الفاظ متضادّ عقل نیز عبارتاند از: جهل، سفاهت و جنون که به نبودِ نیروی تفکّر و درک در آدمی اشاره دارند.
در میان دانشمندان علوم مختلف، عقل، بیش از 26 اصطلاح دارد. از جمله در علم کلام که به مشهورات، عقل گویند و در علم اخلاق هم مَلَکات و فضایل انسانی، عقل شمرده میشوند. در فلسفه نیز سخن از چند نوع عقل به میان میآید، مانند:
عقل نظری، عقل عملی و عقلِ اوّل یا عقل مجرّد.
در مورد اصطلاح قرآنی عقل، میتوان معنای علمِ نافع هدایتگر را در نظر گرفت؛ امّا بحث عقل در روایات، از جمله مباحث مناقشه برانگیز نزد عالمان اسلامی بوده
است؛ زیرا بسیاری از عالمان اهل سنّت، اصولاً روایات مربوط به عقل و بویژه روایاتی که در آنها لفظ عقل به کار رفته است، جعلی و ساختگی دانستهاند که این دیدگاه باطل آنان، ناشی از تعصّب کورکورانه و تأکید بیش از حد بر نقل و نقلگرایی است.
بر خلاف عالمان اهل سنّت، دانشمندان شیعی، عموماً نسبت به روایات مربوط به عقل، دیدگاه مثبتی دارند؛ امّا بر سرِ مواردی با یکدیگر اختلاف دارند، از جمله این که احادیث مربوط به اوّلین مخلوق بودن عقل، نزد برخی، مورد قبول واقع نشده و یا به گونهای توجیه شده است.
همچنین، دربارۀ ماهیت عقل مورد بحث در روایات، اختلافاتی در میان آنها وجود دارد. از این رو، برای تبیین معنای عقل در روایات، ابتدا دو گونه عقل مطرح در روایات را مورد بررسی قرار دادهایم: یکی، «عقل روحانی» که به عنوان برترین و اوّلین مخلوق، در روایت «جنود عقل و جهل»، بدان اشاره شده است و برخی شارحان اصول الکافی، آن را موجود مجرّدی دانستهاند که واسطۀ آفرینش دیگر موجودات است و مدبّر امور آنهاست. گونۀ دیگر، «عقل انسانی» است که در روایات، دو بُعد عملی و نظری آن، مورد نظر بوده است. در بُعد نظری، اموری چون: تفکّر، تعلّم و تذکّر، برای رسیدن به معرفت به آن، نسبت داده شده و نتیجۀ کار آن، شناخت خدا، شناخت خوب و بد، شناخت حجّت خدا، و شناخت راه و روش زندگی است.
در بُعد عملی نیز عقل با ایجاد شناخت نسبت به امور اخلاقیای همچون:
تواضع، زُهد، بیرغبتی به دنیا، بخشش، صداقت، حیا و... و امور عبادی، در انسان، شوق و رغبت به عمل ایجاد میکند. در بُعد اخلاقی، عقل، از راههایی همچون: تفکّر و استدلال نسبت به دنیا و آخرت، موجب حصول معرفت و در نتیجه، حصول صفات و مَلَکات نفسانی برای انسان خواهد شد و هر چه معرفتِ صاحب عقل، بیشتر گردد، اخلاق او نیز بهتر میگردد. در امور عبادی نیز عقل با ارائۀ شناخت،
موجب ایجاد انگیزه برای عبادت خداوند میگردد که هر اندازه معرفت بیشتر شود، انگیزه، بیشتر و نیّت، قویتر میگردد و ارزش و ثواب بیشتری به دست میآید. از این رو، عقل در روایات، به عنوان ملاک و معیار ارزش اعمال، و کسب ثواب و عِقاب، مطرح گردیده است.
با توجّه به توضیحات یاد شده، عقل مورد نظر در روایات را میتوان چنین تعریف کرد: موهبتی الهی در وجود انسان که با ارائۀ شناخت و معرفت، زمینۀ تخلّق او به اخلاق الهی و اطاعت از پروردگار را فراهم میآورد و یا به تعبیری، عقل، وسیلۀ بندگی خداوند و راه رسیدن به بهشت است.
امّا رابطۀ عقل روحانی و عقل انسانی با یکدیگر چیست؟ از روایات، به دست میآید که عقل، یک حقیقت بیش نیست؛ زیرا در همه جا، واژۀ عقل، با یک سیاق به کار رفته است که نمونۀ بارز آن را در روایت «جنود عقل و جهل»، میتوان دید که هر دو عقل، در آن، به یک صورت به کار رفته است، در صورتی که اگر تباینی بین این دو عقل وجود داشت، روایت، دچار تناقضگویی میشد.
از این رو، ملّا صدرا، بعد از تعاریفی که برای عقل ارائه داده، همۀ معانی را به یک حقیقت، ارجاع داده و بین عقل روحانی و عقل انسانی، نوعی وحدت و اینْ همانی برقرار کرده است؛ چرا که ایشان، عقل انسانی را همان عقل روحانی میداند که سیر نزولی را طی کرده و در مراحلی به جسم خاکی رسیده است و این عقل ممزوج با عالم مادّه، با ابزاری که به صورت بالقوّه در وی قرار داده شده، میتواند خود را به جایگاه اوّلیهاش (یعنی عقل اوّل) برساند.
عنوان «فصل اوّل»، عنوان «مقدّمه» را بر آن میگذاشت.
عمدۀ مطالب این پایاننامه را میتوان مباحثی مقدّماتی برای شناخت مفهوم عقل در روایات دانست. مباحثی چون: مفهوم عقل در لغت، مترادفات و متضادهای عقل، معانی اصطلاحات عقل، و تاریخچۀ بحث عقل، همگی مطالبی هستند که میتوانند زمینهساز ورود به بحث عقل در روایات به حساب آیند. از این رو، مناسب بود که نویسندۀ محترم، پایاننامۀ خود را «مقدّمهای بر شناخت مفهوم عقل در کتاب العقل والجهل اصول الکافی» نامگذاری میکرد تا انتظاری نیز که خواننده از آن دارد، برآورده میشد.
نویسندۀ محترم، در برخی مباحث، از نظر حجمی، جنبۀ تعادل را مراعات نکرده و برخی مباحث، طولانی و تا حدودی خستهکننده مینمایند و برخی مباحث مهمّ دیگر را به طور گذرا پشت سر گذاشته است که مناسب بود تعدیل در این جهت، مراعات میشد.
الإسلام و العقل علی ضوء القرآن الکریم و الحدیث النبوی، صلاح الدین المنجد، بیروت: دار الکتاب الجدید، 1974 م.
التحصیل، بهمنیار بن مرزبان، تصحیح: مرتضی مطهّری، تهران: دانشگاه تهران، 1349 ش.
التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، سیّد حسن مصطفوی، تهران: مرکز چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1367 ش.
التعلیقة علی کتاب الکافی، میر محمّد باقر الحسینی (میر داماد)، تحقیق: السید مهدی الرجائی، قم: مطبعة الخیّام، 1403 ق.
الحدود، ابن سینا، تحقیق: عبد الأمیر الأعسم، قاهره، 1989 م.
الحدود، الغزّالی، تحقیق: عبد الأمیر الأعسم، قاهره، 1989 م.
الحدود الفلسفیة، الخوارزمی، تحقیق: عبد الأمیر الأعسم، قاهره، 1989 م.
الحدود، جابر بن الحیّان، تحقیق: عبد الأمیر الأعسم، قاهره، 1989 م.
الحدود و الرسوم، محمّد بن یوسف الکندی، تحقیق: عبد الأمیر الأعسم، قاهره، 1989 م.
الحکمة المتعالیه فی الأسفار الأربعة، صدر الدین محمّد الشیرازی (ملّا صدرا)، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1981 م.
الخصال، محمّد بن علی ابن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق)، تصحیح: علی أکبر الغفّاری، قم: دفتر انتشارات اسلامی، 1416 ق.
الصحاح، إسماعیل بن حمّاد الجوهری، تحقیق: عبد الغفور عطّار، بیروت: دار العلم للملایین، 1404 ق.
العقل و الإیمان فی نظر القرآن، البعلبَکی، بیروت: دار الندوة الإسلامیة، 1414 ق.
العقل والجهل فی الکتاب والسنّة، محمّد محمّدی ریشهری، قم: دار الحدیث، 1379 ش.
العقل و فهم القرآن، حارث بن اسد المحاسبی، تحقیق: حسین الفوتلی، بیروت:
دار الکندی، 1402 ق.
العین، خلیل بن أحمد الفراهیدی، تحقیق: مهدی المخرومی، قم: دار الهجرة، 1405 ق.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی الرازی، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1374 ق.
المحیط فی اللّغة، إسماعیل بن عباد الطالقانی، بیروت: عالم الکتب، 1414 ق.
المصباح المنیر، أحمد بن محمد المقری الفیّومی، قم: دار الهجرة، 1405 ق.
المغنی فی أبواب التوحید و العدل، قاضی عبد الجبّار، قاهرة: دار المصریة، 1385 ق.
المفردات فی غریب القرآن، حسین بن محمّد الراغب الإصفهانی، تحقیق: ندیم المرعشلی، قم: اسماعیلیان.
المیزان فی تفسیر القرآن، السیّد محمّدحسین الطباطبائی، قم: إسماعیلیان، 1391 ق.
بحار الأنوار، محمّدباقر المجلسی، تعلیقه: السیّد محمّد حسین الطباطبائی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1403 ق.
تاج العروس من جواهر القاموس، محمّد بن محمّد مرتضی الزبیدی، بیروت: دار المکتبةشالحیاة.
تحف العقول، الحسن بن علی الحرّانی (ابن شعبة)، تصحیح: علی اکبر الغفّاری،
قم: دفتر انتشارات اسلامی.
تصنیف غرر الحکم و دُرَر الکلم، عبد الواحد الآمدی، تصحیح: مصطفی درایتی، قم: دفتر تبلیغات اسلامی.
توحید الإمامیة، محمّد باقر الملکی المیانجی، به اهتمام: علی ملکی، تهران:
چاپخانۀ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1373 ش.
جزوۀ «کلام جدید»، مصطفی ملکیان، قم: مؤسّسۀ آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله.
جمهرة اللّغة، ابن درید، تحقیق: البعلبکی، بیروت: دار العلم للملائین، 1987 م.
حکمت نظری و عملی در نهج البلاغه، عبد اللّه جوادی آملی، قم: اسراء، 1376 ش.
دائرة المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر: کاظم موسوی بجنوردی، تهران: مرکز دائرة المعارف اسلامی، 1374 ش.
دائرة المعارف تشیّع، زیر نظر: احمد صدر حاج سیّد جوادی و دیگران، تهران:
محبّی، 1376 ش.
رسالة فی العقل، محمّد بن یوسف الکندی، بیروت: دار الأندلس، 1418 ق.
شرح اصول الکافی، صدر الدین محمد الشیرازی (ملّا صدرا)، تصحیح: محمّد خواجوی، مقدّمه: علی عبادی شاهرودی، تهران: مؤسّسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366 ش.
شرح اصول الکافی، محمّد صالح المازندرانی (ملّا صالح)، تعلیقه: ابو الحسن الشعرانی، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1421 ق.
شرح حدیث جنود عقل و جهل، روح اللّه موسوی (امام خمینی)، تهران: مؤسّسۀ تنظیم و نشر آثار، 1377 ش.
عقل و عاقل از دیدگاه قرآن و سنت، کیومرث آذریان، تهران: فؤاد، 1373 ش.
عیون السائل النفس، حسن حسن زادۀ آملی، تهران: امیر کبیر، 1372 ش.
فرهنگ اصطلاحات فلسفی ملّا صدرا، سیّد جعفر سجّادی، تهران: مرکز چاپ و
نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1379 ش.
قرآن کریم.
کتاب المبین فی شرح ألفاظ الحکماء و المتکلّمین، عبد الواحد الآمدی، تحقیق: عبد الأمیر الأعسم، قاهره، 1989 م.
کشف المراد، الحسن بن یوسف الحلّی (العلّامه)، تصحیح: حسن حسن زادۀ آملی، قم: دفتر نشر اسلامی، 1413 ق.
لسان العرب، محمّد بن مکرم المصری (ابن منظور)، بیروت: دار صادر.
لغتنامه، علی اکبر دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، 1377 ش.
مجمع البحرین، فخر الدین الطریحی، تهران: مرتضوی، 1365 ش.
مرآة العقول، محمّدباقر المجلسی، تصحیح: السیّد هاشم الرّسولی المحلّاتی، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1379 ش.
معجم مقائیس اللغة، أحمد بن فارِس الرازی، تحقیق: عبد السّلام بن محمّد هارون، بیروت: دار الجیل، 1411 ق.
مفهوم العقل و القلب فی القرآن والسنّة، محمّد علی الجوزو، بیروت: دار العلم، 1980 م.
نقد و نظر، سال اوّل، شمارۀ سوم و چهارم: تابستان و پاییز 1374 ش: «عقل دینی»، محمّد تقی فاضل میبدی.
نهایة الحکمة، سیّد محمّد حسین طباطبایی، قم: دفتر نشر اسلامی، 1415 ق.
وسائل الشیعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی، تهران: مکتبة الإسلامیة، 1403 ق.
این نوشتار، با عنوان «نگاهی به روایات کتب اربعه با تکیه بر الکافی»، در یک مقدّمه و دو بخش و یک خاتمه، ترتیب یافته و نویسنده، سعی کرده تا هر چه بیشتر، از اقوال و آرای صاحبنظران شیعه، استفاده کند و در نقل اقوال و ادلّۀ اصحاب دیدگاهها، در آغاز، اقوال علمای هر دسته از طوایف مورد اشاره را به همراه ادلّۀ آنان بیاورد و سپس، نظر دیگر محقّقان و از جمله مخالفان آنان را در این باره، بررسی کند.
مباحث بخش دوم، از نظریات شیخ مرتضی انصاری، اقتباس شده است و این بخش، در شعاع ضابطهای که او در تعریف دیدگاههای مختلف در ارزیابی روایت کتب اربعه بیان کرده، به آخر رسیده است.
ما در این نوشته، بیشتر، آن بخش از مباحث این پژوهش را که به ثقة الإسلام کلینی و کتاب او الکافی پرداخته شده، میآوریم. در ضمن، نگاهی گذرا به مباحث مربوط به دیگر کتب اربعه هم خواهیم داشت. امید است این گزارش، در جهت شناساندن بزرگان و عالمان دین و گرامیداشت آنان، گامی برداشته باشد.
1) (1) . «نگاهی به روایات کتب اربعه با تکیه بر الکافی»، حسین فقیهی، پایان نامۀ کارشناسی ارشد، استاد راهنما: دکتر احمد عابدی، مرکز مدیریت حوزۀ علمیۀ قم، 1380 (گزارش و تحلیل: عبد الکریم کیواننژاد).
از مزایای دین اسلام، محفوظ ماندن قوانین آن و نیز دستورهای پیشوایان آن، بویژه پیامبر گرامی اسلام است که در ضمن دو گنجینۀ گرانبهای «کتاب» و «سنّت»، در میان امّت، باقی مانده است.
قرآن، در حیات رسول اکرم، به صورت نوشتههایی پراکنده، نگهداری میشد و بعد از درگذشت پیامبر خدا، رسماً تدوین گردید و حتّی به اعتقاد برخی (آیة اللّه خویی در البیان)، در زمان خود ایشان، جمعآوری و تدوین گردید. بدین گونه، علاوه بر محفظۀ سینۀ حافظان صدر اسلام، نسخههایی نیز در مراکز بلاد اسلامی نگهداری میشد.
امّا سنّت، جز نوادری از آن که توسّط معدودی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله در صحیفههایی نوشته شده بود، معمولاً اصحاب و تابعان، وسیلۀ انتقال آن به دیگران بودهاند؛ زیرا برخی از صحابیان و تابعیان، به عللی با تدوین حدیث، مخالف بودند.
در منابع شیعی، یاد شده است که پیامبر خدا، احادیثی را برای علی علیه السلام املا میفرمود و وی، آنها را مینوشت. این صحیفه، نزد امام صادق علیه السلام نیز بوده است.(1)
. الکافی، ج 1، ص 242.
در زمان صحابه و آغاز عصر تابعیان، مردم در اخذ حدیث، به اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله مراجعه میکردند و آنان، احادیثی را که از ایشان، شنیده بودند، برای تابعیان، روایت میکردند. لذا فقهای تابعی متوطّن در مدینه، هفت تن بودند که به «فقهای سبعه» شهرت داشتند. با پیدایش مسائل مُستحدثه و نبودِ منبع روایی، «قیاس» و «استحسان»، مصدر احکام قرار گرفت و مذاهبی به وجود آمد و همزمان با این مذاهب، پیروان عقیدۀ شیعه نیز به امام شیعۀ عصر خود (امام باقر و امام صادق علیهما السلام)، مراجعه میکردند.1) (1)
مکتب حدیث و فقه شیعه، در عصر این دو امام بزرگوار، به کوفه و سایر شهرهای عراق، راه یافت و اقامت دو سالۀ امام صادق علیه السلام در کوفه و نشر فقه و حدیث در این سامان، سبب شد که پیروان مکتب تشیّع در کوفه و اطراف آن، مشخّص باشند.
از اواخر سدۀ دوم هجری، جمعی از محدّثان شیعه، در صدد برآمدند تا برای مصون ماندن میراث سَلَف از نابودی، مجموعههای حدیثیای را که با عنوان «أصل» یا «کتاب» به آنان رسیده بود، به انضمام سایر احادیثی که از ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام به نقل شفاهی روایت شده بود، در مجموعههایی گِرد آورند.
در آغاز امر، هیچ گونه طرحی در تنظیم احادیث و تبویب آنها در کار نبود؛ بلکه اهتمام راویان شیعه، بیشتر مصروف نوشتن احادیث و نگهداری آنها در قالب جزوات کوچکی میگردید که به آنها «اصل» یا «نسخه» میگفتند و گه گاه این اصول، به وسیلۀ صاحب آن، مورد پالایش و تنظیم دوباره قرار میگرفتند و به آن، «کتاب» یا «تصنیف»، اطلاق میگردید. ضمناً پس از شروع نشر علنی حدیث در میان شیعه، این جزوههای حدیثی، از طریق استنساخ در حوزههای درسی به معرض سماع و قرائت، گذاشته میشد و با مقابلۀ استاد و شاگرد، اعتبار خود را حفظ مینمود.
از همان دوران امام صادق علیه السلام، عدّهای از شاگردان ایشان، تصمیم گرفتند تا روایات را بر حسب موضوعات فقهی، مرتّب سازند و از کتب و روایات متفرّقه، مجموعههای کاملتری به وجود آورند که به آنها «جامع» میگفتند. مؤلّف کتاب الذریعة، معروفترین کتب جامع را که در فاصلۀ قرنهای سوم تا پنجم، نگاشته شدهاند، در کتاب خود، آورده است.(1)
. ر. ک: الذریعة، ج 5، ص 31.
در مورد دورۀ پیدایش «اُصول أربعمئة»، بین صاحبنظران، اختلاف وجود دارد و این اصول، در یکی از سه دورۀ زمانی زیر، تکوین یافتهاند:1) (1)
دوران امام علی علیه السلام تا عصر امام حسن عسکری علیه السلام.
دورۀ امام صادق علیه السلام،
دورۀ امام باقر تا امام کاظم علیهما السلام.
امّا در واقع، دوران امام باقر و امام صادق علیهما السلام، با عصر دیگر امامان، از نظر کثرت وجود اصول و مصنّفات، قابل مقایسه نیست و از این جهت، نظر سوم، بر دیگر نظریات، امتیاز مییابد.
گرچه «اُصول أربعمئة»، در گذر ایّام، از میان رفتهاند، امّا از اهمّیت این اصول به عنوان بخشی از مدارک کتب اربعۀ شیعه، ذرّهای کاسته نمیشود و به طوری که از قرائن بر میآید، این اصول، به طور مستقیم یا به واسطۀ کتب دیگر، در اختیار مؤلّفان کتب اربعه قرار گرفته است و آنان، پس از طبقهبندی و تبویب احادیث، اصول، کتب و جوامع حدیثی شیعه را به وجود آوردهاند.
کتب اربعه، یعنی چهار کتاب: الکافی، کتاب من لا یحضره الفقیه، تهذیب الأحکام و الاستبصار که به اصول اربعه معروفاند، در میان شیعه، از اهمّیت و اعتبار خاصّی برخوردارند. گرچه در عصر تألیف این کتب، شاهد تألیف جوامع حدیثی دیگری، مانند: المحاسن احمد بن خالد برقی نیز بودهایم، ولی امتیازات این کتب، سبب شده است تا آنها در میان دیگر کتب شیعه، از اعتبار و اشتهار بیشتری برخوردار شوند. این امتیازات را میتوان در چند چیز، خلاصه کرد.
هر یک از این کتابها، به اقتضای نیازهای معنوی شیعه و دقیقاً برای رفع آن نیازها نوشته شده است.
این کتب، از مهمترین منابع فقهی و مدارک احکام بودهاند و از زمان تصنیف به نسخ ضبط، قرائت و استجازۀ آنها، اهتمام فراوان شده، و همچنین در متون آنها،
بسیار تحقیق شده است.
این کتب، به دلیل نزدیک بودن به عصر ائمّه علیهم السلام در اصول اصحاب ائمّه علیهم السلام بوده و جزو کتب مشهور قدما، قرار گرفتهاند.
باببندی کتب اربعه و به نظم و ترتیب در آوردن مطالب آنها، موجب سهل الوصول شدن مطالب آنهاست. این کتب، به وسیلۀ سه نفر از زعمای بزرگ شیعه که از وجاهت علمی و اجتماعی بسیار بالایی برخوردارند، به رشتۀ تألیف در آمدهاند.
محتوای این کتب، عمدتاً به احادیث احکام فرعی اسلام، مربوط میشود، جز کتاب الکافی که مشتمل بر احادیث اصول، مواعظ، آداب، سنن و... است و کتاب من لا یحضره الفقیه، که شامل مجموعهای از احادیث در مواعظ نیز هست.
نگارنده، بعد از مقدّمه، در بخش اوّل: «آشنایی با کتب اربعه»، در دو فصل جداگانه، به مؤلّفان کتب اربعه پرداخته و مباحثی دربارۀ این کتب آورده و هر یک از کتب مؤلّفان را در بابی شرح میدهد.
باب اوّل، اختصاص به شیخ کلینی، نگارندۀ کتاب الکافی دارد، که در آن، آمده است:
«نگارندۀ کتاب الکافی، ابو جعفر محمّد بن یعقوب بن اسحاق است. القاب وی، کلینی، رازی،(1)
. رجال النجاشی، ص 377.
بغدادی،(2)سلسلی(3)و ثقة الإسلام(4)است. محلّ ولادت و رشد و نمو او در «کُلَین» شهر ری، در یک خانوادۀ اصیل بود و اساتید دروس ابتدایی وی، پدر بزرگوارش و بعضی از مشایخ کلین و ری بوده است».کلینی، از مشایخ و اساتید بسیاری حدیثْ نقل کرده که از جملۀ آنها، شیخ علیالإطلاق روایت او، علی بن ابراهیم قمی است و نیز محمّد بن یحیی. مهمترین رجال روایات او نیز جماعتی هستند که از سهل بن زیاد، نقل کردهاند.
عالمان فراوانی، از کلینی روایت شنیدهاند یا کتابهای او را تلقّی کردهاند؛ ولی همۀ این افراد، شناسایی نشدهاند. برخی، تعداد آنان را با ارقام متفاوت، معرّفی نمودهاند و شناسایی بقیّه، نیاز به تحقیق و تفحّص دارد.
کلینی، به لحاظ طبقه در سلسله راویان حدیث، در طبقۀ نهم قرار دارد. او در اواخر عمر خود، به بغداد هجرت کرده و در آن جا از دنیا رحلت نموده و در همان جا به خاک سپرده شده است. در سال وفات او، اختلاف است. نجاشی و شیخ طوسی، در کتب رجالی شان، سال وفات او را 329 ق، آوردهاند؛ امّا در الفهرست شیخ طوسی، سال 328 ق، ثبت شده است.(1)
. رجال النجاشی، ص 267؛ رجال الطوسی، ص 496.
نویسنده، در باب اوّل از فصل دوم، با عنوان: «مباحثی دربارۀ کتب اربعه»، مطالبی را به کتاب الکافی اختصاص داده و در بیان جایگاه و اعتبار الکافی، آورده است: «کتاب کافی، نخستین جامع حدیثی از کتب اربعۀ معروف شیعه است که در عصر غیبت صغرا، نوشته شده و از نظر محتوا و حدیث، جامعترین و افزونترینِ آنهاست. شیخ مفید میگوید: کافی، بزرگترین و سودمندترین کتب شیعه است(2)و دیگرصاحبنظران نیز با تعابیر بلند، این کتاب را تعریف و تحسین نمودهاند».
طبق شهادت کتب تاریخ، کلینی، از علمای بزرگ شیعه بوده و شیعیان در مسائل دینی خود، به او رجوع میکردهاند. لذا یکی از شیعیان، از مشکلات اعتقادی و مذهبی مردم عصر خود، نزد وی شِکوه نموده و گفته است که مردم منطقۀ او در نادانی به سر میبردند و اکثر اوقات، به خاطر اختلاف، اموری بر ایشان مُشتبه میشود و عالمی هم برای رفع شُبهات ندارند و آرزو میکنند که کتابی داشته باشند تا احکام دین خود را از آن بر گیرند. کلینی نیز پس از تألیف این کتاب، در جواب آن شخص درخواست کننده، میگوید:
خدا را شکر میکنم که تألیف چنین کتابی را برایم میسّر نمود و امیدوارم چنان باشد که تو میخواستی.
بعضی گفتهاند عدم اعتراض امام مهدی علیه السلام و پدران بزرگوار ایشان به کتابهایی همچون الکافی، نشانگر این است که احادیث آنها را معتبر و صحیح دانستهاند.(1)
. مستدرک الوسائل، ج 3، ص 533.
در پاسخ این دسته، باید گفت: دعوی عرضۀ الکافی بر امام علیه السلام، ادّعایی بدون دلیل است؛ زیرا اگر کلینی، احادیث مُجمل را عرضه کرده باشد، ضرورتی ندارد؛ زیرا خود، حدیثشناس معروفی بوده و اگر منظور، عرضۀ آن دسته از احادیث صحیح در نظر خود او بوده، نیازی به عرضه نبوده است.و امّا این که گفته شده کلینی، در شهر نوّاب امام زمان علیه السلام زندگی میکرد و با آنان، معاشرت داشته است، این نیز ادّعایی است که هیچ شاهدی آن را تأیید نمیکند؛ چون کلینی در کتاب خود، حتّی یک حدیث از نوّاب امام علیه السلام نقل نکرده است.(2)
علاوه بر این، ائمّۀ معصوم علیهم السلام هیچ گاه خود را به بررسی مصنّفات اصحاب خود، مشغول نکردهاند؛ بلکه قواعدی را تعلیم کردهاند تا اصحاب، خودشان با اعمال آن قواعد، احادیث صحیح را از غیر آن، تشخیص دهند و حضرت ولی عصر علیه السلام هیچ کتابی را برای بررسی محتوای آن، طلب نکرده است.
از میان همۀ تألیفات شیعه تا عصر غیبت صغرا که بیش از 6500 کتاب بوده است، بیش از چند کتاب به حضور ائمّه علیهم السلام عرضه نشده و عرضۀ بعضی از آنها، علّت خاصّی داشته است. با این بیان، مشخّص میشود که این ادّعا، دلیلی ندارد و از طرفی، عرضه کردن آن هم نیازی نبوده است.
مدرک این ادّعا نیز مشخّص نشده و آنچه احراز شده، همان است که محمّدتقی مجلسی، در شرح فارسی الکافی، آن را آورده و علّامه محمّدباقر مجلسی، در کتاب مرآة العقول، این دعوی را به بعضی از اهل گزاف، نسبت داده است.
کلینی، احادیثی را که از نظر متن و سند، قویتر بوده، در اوّلِ هر باب و احادیث مبهم و مجمل را در آخر هر باب، آورده است.
همۀ رجال اسناد احادیث، در هر سه جزء الکافی، غالباً آورده شدهاند.
شیوۀ کلینی در بیان سند، این است که طریق خود به اصول، سلسله رجال سند و اجازههای مؤلّفان را در اوّلِ حدیث، نقل کرده و آن را به تعداد روایات آنها، تکرار نموده است.
چون عصر کلینی، به عصر مؤلّفان «اصول» نزدیک بوده، احادیث الکافی را با کمترین واسطه، از معصومان علیهم السلام نقل کرده است.
کلینی، در زمان حیات نوّاب اربعه، زندگی میکرد و این امکان برای او وجود داشته که دربارۀ اخبار الکافی، تحقیق کند.
مؤلّف الکافی، به اصول چهارصد گانۀ شیعه (اصول أربعمئة) دسترس داشته و توانسته است روایات مورد اعتماد آنها را در کتاب خود، جمعآوری نماید.
الکافی، برای تشخیص اسناد احادیث فقهی تهذیب الأحکام و الاستبصار که بعد از این کتاب، تألیف شدهاند، مرجع معتبری است.
کلینی، در مقدّمۀ الکافی گفته است: این کتاب را بر مبنای اخبار و آثار صحیح رسیده از امام باقر و امام صادق علیهما السلام، تألیف نموده است، در حالی که اخبار بسیاری از اشخاص غیر معصوم، در مواضع متعدّد الکافی نقل شده است و به این جهت، عبارت مؤلّف، مورد نقد و اشکال، واقع شده است.(1)
. ر. ک: کتاب الکلینی و الکافی، ص 427.
9. کلینی، گاهی با افزودن طُرُق سند احادیث، حدیث واحدی را متعدّد ساخته، و گاهی با عطف رجال متعدّد یک طبقۀ سند، حدیث خود را تقویت نموده است.کلینی، در احکام شرعی، از افرادی که احادیث شاذ و ضعیف را نقل کردهاند و یا از راویان ضعیف اخذ میکردهاند، احتیاطاً روایت نکرده است.
تنظیم اخبار و ابواب الکافی، به تناسب عناوین بابهای آن است.
کتاب الکافی، دارای عناوین کوتاه و گویایی است که محتوای روایات هر باب را نشان میدهند.
کلینی، آثار مکتب اهل بیت علیهم السلام در معقول را در بخش اوّل الکافی و احادیث اخلاقی را در بخش سوم، گِرد آورده است.
روایت الکافی، بدون دخل و تصرّف، نقل شده و توضیحات کلینی با روایت آن، مشتبه نمیشود.
روایات بسیاری در الکافی، به واسطۀ «عُدة (گروهی)» نقل شده است. ظاهراً افراد این عُدهها نزد کلینی مشخّص بوده است؛ ولی این تعبیر در بین علما و اهل
1) (1)
رجال، مورد بحث واقع شده که مشخّص کردن وضع افراد آنها قابل اهمّیت است.
در الکافی، از سهل بن زیاد آدمی، روایات بسیاری نقل شده است (تعداد 1740 روایت) و در غالب این موارد، سند دو قلو یا سه قلو هستند. پس ملاک نزد وی، مؤیّدیّت است، نه سندیّت.
در الکافی، از برخی اصول و مصنّفاتی مانند کتاب العلل استفاده شده که در حدّ خود، معتبرترین آنها به حساب آمده است.
کلینی، در کتب فهرست نجاشی، شیخ طوسی و شیخ صدوق نیامده، در حالی که او شیخ طایفۀ امامیه بوده است.
در اسناد و روایات الکافی، الفاظی مانند: «أبیه»، «أخ فلان»، «أبو فلان»، «اُستاذ فلان»، وارد شده است که تشخیص دقیق همۀ آنها به آسانی مقدور نیست.(1)
. الکلینی والکافی، ص 427.
5. اخبار مربوط به مسائل خمس، در کتاب خاصّی نیامده است. آقا بزرگ، این نوع روایات بخش فروع را به صورت یک کتاب، جمعآوری نموده است. (2)تعداد روایات الکافی، تا حدودی در مصنّفات اهل تحقیق، مشخّص شده و به ضبط ارقام تقریبی، اکتفا نمودهاند. مجموع روایات الکافی، به قولی شانزده هزار و 199 عدد(3)و بنا به قول دیگر، پانزده هزار و 328 عدد(4)و به قول سوم، شانزده هزار عدد(5)
است. علّت اختلاف در ارقام احادیث، خوب شمارهگذاری نشدن برخی و شماره نخوردن اخباری است که با حذف سند، ضبط گردیدهاند که پس از نقل متن یک حدیث، روایت دیگری بدون شمارهگذاری، نقل شده است یا با اسناد مکرّر یا مُرسل، آمده است.
به هر حال، احادیث الکافی، از مجموع احادیث صحاح ستّه، بیشتر است.
تبویب و ترتیب حدیث در میان محقّقان و محدّثان، به دو صورت انجام میگیرد: 1.
به طریق ابواب؛ 2. به طریق مسانید.
کلینی، در تصنیف کتاب خود، از شیوۀ اوّل استفاده نموده؛ یعنی ابتدا الکافی را به سه قِسم کلّی «اُصول»، «فروع» و «الروضة» تقسیم نموده و اصول آن را به هشت کتاب، شامل 499 باب و فروع را به 26 کتاب، شامل 1744 باب و روضه را به صورت کتابی واحد، مرتّب نموده است. (1)
. مجلّۀ علوم الحدیث، شمارۀ 1 ص 260 و 261.
نظر علمای رجال و فهرستنویسان، دربارۀ تعداد کتب و اجزای الکافی و ترتیب آنها، مختلف است و تعداد آنها را سی تا پنجاه کتاب دانستهاند.(2)علّت این اختلاف، عدم شمارش بعضی اجزا و یا اضافه کردن جزئی است که در برخی نسخهها نیست، یا یک جزء قرار دادن چند جزء است.
بعضی از علمای شیعه، در محلّ قرار گرفتن روضۀ الکافی و بعضی دیگر در صحّت نسبت آن به کلینی، اختلاف کردهاند ؛(1)
. الکلینی و الکافی، ص 408.
ولی بدون تردید، روضه، جزو الکافی و از تألیفات کلینی است و شواهدی بر آن، دلالت دارد که از آن جمله است:راویان اسناد روضه، همه از طبقۀ هشتم و نهماند، چنانچه کلینی، از طبقۀ نهم است.
اسانید سه کتاب اصول و فروع و روضه، همگی واحد و متشابهاند.
احادیث بسیاری در الکافی، به واسطۀ «عُدة» نقل شدهاند که در روضه نیز بدون تغییر، به همان گونه نقل شدهاند.
کلینی، در پایان الکافی با جملۀ «تمّ الکتاب...»، پایان آن جزء را اعلام کرده که بر حسب عادت خود، در پایان کتاب روضه نیز همان گونه عمل کرده و به تألیف آن، تصریح نموده است. (2)
اجزای اصول، فروع و روضۀ الکافی، در هشت مجلّد به دفعات، چاپ و منتشر شدهاند و حدود پنجاه کتاب، با عناوین: شرح، حاشیه، ترجمه، بررسی اسناد و... در بارۀ الکافی نوشته شده است که چهار شرح، امتیازات بیشتری دارد.
شرح اصول الکافی، اثر ملّا صدرا،
الوافی، نوشتۀ ملّا محسن فیض کاشانی،
مرآة العقول، نوشتۀ علّامه محمّدباقر مجلسی که آخرین و کاملترین شرح است،
شرح ملّا صالح مازندرانی.(3)
نویسنده، در بخش دوم، در سه فصل، به دیدگاههای مختلف در ارزیابی روایات کتب اربعه، پرداخته که روایات کتب اربعه را در نگاه افراطگرایانه، تفریطگرایانه، و معتدل و واقعبینانه، مورد بحث و بررسی قرار داده است.
در فصل اوّل، در دو باب، نظریۀ قطعیّت صدور تمام روایات کتب اربعه و نیز نظریۀ صحّت و حجیّت تمام روایات کتب اربعه، بررسی شده است.
در مقدّمۀ باب اوّل، تحقیق شیعه دربارۀ روایات کتب اربعه و اعتبار آنها در چهار دیدگاه ذیل، خلاصه شده است:
قطعی الصدور بودن تمام روایات کتب اربعه؛
حجّت و معتبر بودن تمام آنها؛
مورد اشکال یا فاقد شرایط حجیّت بودن آنها؛
واجد شرایط حجیّت بودن گروه خاصّی از آنها.
دو دیدگاه اوّل، به لحاظ زیادهروی، از حدّ اعتدال خارج شده، در کتب شیعه، به نظریّههای افراطی، معروف گردیده است و نویسنده، این دو نظریه را در فصل اوّل در دو باب جداگانه، با عنوان دیدگاههای افراطگرایانه، مورد بحث و بررسی قرار داده است.
همین طور دیدگاه سوم، به لحاظ قلّت و ضعف (سختگیری در ارزشگذاری)، از حدّ اعتدال، خارج شده، نظریّه تفریطی معرّفی شده است؛ چون طریقۀ عمل به خبر، به عقل و عقلا موکول شده است و عقلا در امور خود، به هر خبری که موجب اطمینان باشد، عمل میکنند. پس این نظریه، با شیوۀ عقلایی مشهور، انطباق ندارد.
این نظریه در فصل دوم، با عنوان دیدگاه تفریطگرایانه، مورد بررسی قرار گرفته است.
امّا دیدگاه چهارم، یعنی نظریهای که منطبق با طریقۀ عقلاست و افزون بر روایات صحیح، روایات حَسَن، ثِقِه و بلکه موقوف الصدور را نیز مشمول ادلّۀ خارجی معتبر
دانسته و بسیاری از روایات کتب اربعه را قابل عمل دانسته، نسبت به دیدگاههای ذکر شده، در حدّ اعتدال است که نویسنده، در فصل سوم مقاله، تحت عنوان «دیدگاه معتدل»، به آن پرداخته است.
مؤسّس مسلک اخباریّه، محمّدامین استرآبادی و به تبع او عدّهای از علمای اخباری، تصریح کردهاند که تمام اخبار کتب اربعۀ شیعه، قطعی الصدور هستند و برای اثبات مدّعای خود، وجوه و شواهدی را ذکر نمودهاند که مورد نقد و بحث محقّقان شیعه، واقع شده است و نویسنده، در فصل اوّل، این اقوال را مرور کرده و بعد، مهمترین ادلّۀ آنان را مورد بررسی قرار داده است.
بسیاری از علمای امامیه، به صحّت صدور اخبار همۀ مصادر و مآخذ روایات کتاب (وسائل الشیعة) شهادت دادهاند.(2)
وی، سپس برای مدّعای خود، بیش از سی مورد، از عبارات کتب علمای متقدّم، شاهد آورده است. این عبارات، صراحت دارند که علمای اخباری، تمام روایات کتب معتبر شیعه را قطعی الصدور میدانند؛ امّا چگونه این علم برای آنان حاصل
1) (1)
. ر. ک: الرسائل الاُصولیة، ص 112 (به نقل از الفوائد المدنیّة، ص 89).
2) (2) . وسائل الشیعة، ج 20، ص 61-79.
شده، قابل تأمّل است. لذا دیگر محقّقان شیعه، در مقابل این ادّعا ایستاده و آن را «رَجْم به غیب» دانستهاند.
در این پژوهش، به نام برخی از این علما و نیز کتب آنان، اشاره شده است. برای مثال، از آیة اللّه خویی رحمه الله چنین نقل شده است:
جماعتی از علمای اخباری، همۀ اخبار کتب اربعه را قطعی الصدور دانستهاند؛ ولی این ادّعا، به کلّی باطل است؛ زیرا ممکن نیست روایاتی که راویان حدیث، آنها را از یکدیگر گرفتهاند، قطعی الصدور باشند، بخصوص این که در بین راویان احادیث کتب اربعه، افرادی وجود دارند که به کذب و جعل حدیث، معروفاند و آنچه را که آنان، قرائن قطعی نامیدهاند و با استناد به آنها، اخبار کتب اربعه را قطعی الصدور دانستهاند، چنین مدّعایی را اثبات نمیکند.(1)
. معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 22 و 34.
همۀ احادیث روایت شده در کتب ما، به سبب تواتر یا به واسطۀ قرائن، موجب علم و قطعی الصدور بودن آنهاست و مذاهب ائمّۀ ما دربارۀ قسمت مهمّی از فقه، به واسطۀ تواتر اخبار، معلوم میشود.... شیخ مفید، شیخ طوسی، سیّد مرتضی و برخی دیگر، در مواضع متعدّدی گفتهاند: اخبار متواتر نزد ما، به حدّی فراوان است که قابل شمارش نیست.... اصحاب امامیّه از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله تا عصر غیبت کبرا، در امر حدیث، اهتمام نمودهاند و در هر عصری، بر عدد تواتر افزودهاند... چنان که در کتب رجال میرزا محمّدعلی استرآبادی، اسامی هفت هزار راوی حدیث و بیش از ششصد عدد از مصنّفات آنان، ثبت شده است.(2)
نویسنده نیز در پایان بحث، قول تواتر را رد میکند و میگوید: «آنچه میتوان قول مشهور نامید، این است که گرچه تحقیق تواتر لفظی و معنوی و همچنین موجب علم ضروری بودن آن، امری واضح و مسلّم است، ولی موارد تواتر، بخصوص تواتر لفظی، در بین اخبار شیعه، بسیار معدود و کم است. پس نمیتوان روایات کتب اربعه را از این طریق، قطعی الصدور دانست».
سپس قول استرآبادی در قطعی الصدور بودن همۀ روایات کتب مشهور شیعه را نقل کرده است.
برخی از این قراین، امور زیر است:
گاهی از قراین حالی و مقالی، علم حاصل میشود که راوی، در نقل حدیث، ثقه است و دروغ نمیگوید، ولو این که از نظر عقیده و یا عمل جوارحی، فاسد باشد.
تعاضد برخی از روایات به واسطۀ برخی دیگر، سبب میشود که نسبت به صدور آن روایت، علم حاصل شود.
اوّلاً نویسنده، در پاسخ قرینۀ اوّل میگوید: «به فرض، اگر مسلّم گردد که علمای اخباری، از راه تتبّع در مصنّفات علمای متقدّم و متأخّر شیعه (بدون استفاده از علم رجال)، به قراین موجب علم به وثاقت، دست یافتهاند، ولی به واسطۀ وثاقت، تنها احتمال تعمّد به کذب منتفی میشود؛ امّا دلیلی وجود ندارد که راوی ثقه، فقط روایت واضح و معلوم را آورده باشد».
ثانیاً اگر مسلّم گردد که راوی ثقه، تا حدیثی را صحیح نفهمیده، نقل نکرده، لیکن این، در حدّ ظهور، قبول است و از ظاهر حال راوی، چنین فهمیده میشود؛ امّا برای حدّ یقین بودن آن، دلیلی وجود ندارد.
ثالثاً اگر مسلّم گردد که او روایتی را نقل کرده که به عقیدۀ خودش صحیح است، بر اساس آن، نمیتوان گفت که علم او با واقع، مطابقت دارد و سهو و خطا و کجسلیقگی در آن، وجود ندارد.
این که محمّدامین استرآبادی گفته: «از حُسن ظاهر حال راوی، برای ما علم حاصل میشود که او در روایات خود، دروغ نگفته است»، گرچه این ادّعا در حدّ خود، امکان دارد، ولی نمیتوان گفت به این طریق، علم حاصل میشود.
و در نقد قرینۀ دوم، گفته است: «این ادّعا نیز به اطلاق خود، درست نیست؛ زیرا در صورت مختلف بودن رجال سند احادیث متعاضد و عادتاً غیر ممکن بودن اجتماع آنان بر کذب، گرچه این احادیث، موجب علم میشود، امّا از قبیل خبر متواتر و بسیار محدودند. در صورت جامعِ شرایط مزبور نبودن این احادیث، گرچه دامنۀ آنها گسترده است، ولی مفیدِ علم به صدور نیستند».
نویسنده، در این مبحث، شش دلیل اخباریان را آورده و نقد و بررسی کرده است که عبارتاند از:
1) (1)
. الفوائد المدنیة، ص 81.
2) (2) . همان، ص 87-88.
قدما؛
اختصاص تقسیم اخبار به چهار نوع (صحیح، حَسَن، موثّق و ضعیف) در بین متأخّران شیعه به غیر اخبار کتب اربعه؛
تعبّد به روایات مورد بحث، شبهۀ بدعت و مستلزم آثار نامطلوب بودنِ اصطلاح جدید.
وی، در نقد دلیل اوّل، گفته: درست است که اصحاب ائمّه علیهم السلام در ضبط و نشر حدیث، اهتمام جدّی داشتند، ولی سبب نمیشود که صدور اخبار آنها از ائمّه علیهم السلام متیقّن باشد؛ زیرا همۀ اصحاب، ثقه و عادل نبودند، علاوه بر این که هر غیر معصومی، از سهو و خطا، مصون نیست.
نویسنده، در نقد دلیل دوم، آورده: «وجود چنان کتابی که در بین قدمای شیعه، مرجعْ شناخته شود، ثابت نشده است».
در نقد دلیل سوم نیز گفته است: «این وجه، صرفاً یک فرض است؛ زیرا آنچه به عهدۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام است، به نحو متعارف، بیان کردن احکام شرعی است و اگر فرض مذکور درست بود، ائمّۀ معصوم علیهم السلام کتاب جامعی را در امر شریعت و فروعات دین مینوشتند و در اختیار پیروان خود میگذاشتند تا دست به دست، به نسل بعدی برسد».
در نقد دلیل چهارم، گفته است: «مسلّم نیست که تنها، خبر واحد مجرّد از قرینه، مورد اصطلاح جدید در تقسیم خبر به انواع چهارگانۀ معروف باشد و ثابت نشده است که همۀ روایات کتب اربعه، با قرائن مؤیّد صدور، همراه باشد».
و در نقد دلیل پنجم، نوشته است: «با توجّه به آنچه که علمای رجال گفتهاند، به خوبی مشخّص میگردد که این اصطلاح، در بین علمای قدیم، دایر و سایر بوده است و در بین علمای متأخّر، تنقیح و مدوّن گردیده است و هدف از آن، تقویت ظن و تحصیل اطمینان است و چون از زمان ائمّه دورتر بودند، نیاز بیشتری به این
اصطلاح، احساس کردند؛ و اگر از طریق مذکور، اطمینان حاصل نمیکردند، لازم بود از علمای قدیم، تقلید کنند، در حالی که به کار گرفتن همۀ توان در تحصیل حکم شرعی و استنباط آن از ادلّۀ شرعی، امری است که ما اکیداً به آن، دعوت شدهایم».
در ادامه، نویسنده، شبهات مبتنی بر زعم ترتّب آثار و تبعات نامطلوب بر اصطلاح جدید را بر میشمارد و به آنها پاسخ میدهد.
علمای اخباری، در دلیل ششم خود گفتهاند: «مؤلّفان کتب اربعه، شهادت دادهاند که همۀ اخبار این کتابها، از اصول و کتب معتبر، گرفته شده و آنها صحیح و معتبرند و از شهادت آنان، برای ما علم حاصل میشود که همۀ این روایات، از اهل بیت عصمت علیهم السلام صادر شده است، چون وثاقت آنان، مسلّم است. هر گاه شهادت آنان، دربارۀ صحّت اخبار کتب خود پذیرفته نشود، در توثیق روات احادیث نیز پذیرفته نمیشود و مقتضای وثاقت آنان، این است که بدون احراز صحّت اخبار این کتابها، بر صحّت آنها شهادت ندادهاند».
نویسنده، این مبحث را در ضمن چند مسئلۀ دیگر، مورد بررسی قرار میدهد:
دلالت عبارات مؤلّفان کتب اربعه بر صحّت اخبار کتب خود؛
اعتبار شهادت مؤلّفان کتب اربعه، در حقّ کسی غیر از خود آنان؛
شهادت مؤلّفان کتب اربعه بر صحّت اخبار این کتب و شهادت آنان بر وثاقت راویان احادیث آنها.
نویسنده، مورد اوّل را در ضمن سه گفتار، بیان و تحلیل میکند که گفتار اوّل را به کتاب الکافی اختصاص داده و عبارت کلینی در توصیف احادیث کتابش را چنین آورده است:
به راستی میخواهی کتابی داشته باشی که از تمام قسمتهای علم دین، به حدّی در آن وجود داشته باشد که دانشجو را بینیاز سازد و برای کسی که ارشادخواه است، مرجع هدایت باشد، و آن که خواهان علم دین و عمل به
اخبار صحیح امام باقر و امام صادق علیهما السلام و سنّتهای ثابت و مورد عمل باشد.
وی پس از حکایت کلام پرسنده، در پاسخ او میگوید:
خدا را شکر که تألیف چنین کتابی را برایم میسّر نمود و امیدوارم چنان باشد که تو خواستی.
استدلال علمای اخباری، با عبارت کلینی، چنین است:
عبارت یاد شده، به صراحت، دلالت دارد که همۀ اخبار الکافی، صحیح و مقطوع الصدور است، و تردیدی نیست که منظور کلینی از صحیح، اصطلاح قدمای شیعه است؛ چون صحیح به اصطلاح علمای متأخّر، در عصر او مطرح نبوده است.(1)
. همان، ص 272.
نویسنده، در بررسی این استدلال، از قول صاحبنظران نقل میکند که گفتهاند:
علاوه بر این که کلام مؤلّف بر مدّعای اخباریان دلالتی ندارد، وجه و مستند شهادت شیخ کلینی نیز مُحرز نشده است. پس استدلال با عبارت یاد شده به مدّعای اخباریان، از دو جهت، مورد مناقشه است:
1) (1)
نویسنده، در امر دوم (اعتبار شهادت مؤلّفان کتب اربعه در حقّ غیر آنان) مینویسد: «عبارات علمای اخباری، صراحت دارد که شهادت مؤلّفان کتب اربعه در حقّ دیگران، حجّت است؛ ولی این نظریه، بر خلاف آن است که قاطبۀ علمای شیعه برگزیدهاند؛ زیرا اگر همۀ اخبار، قطعیالصدور باشند، نظر اجتهادی خود آنان است و برای دیگران، حجّیتی ندارد. امّا شهادت آنان بر وثاقت راویان احادیث برای غیر آنان، حجّیت دارد؛ چون بر امور حسّی مستند است».
نویسنده، در باب دوم مقاله، به نظریۀ صحّت و حجیّت تمام روایات کتب اربعه پرداخته و دو دیدگاه افراطی دربارۀ روایات کتب اربعه را مطرح کرده و تفاوت این دو دیدگاه را بیان کرده است. وی، این دیدگاه را به سه گروه تقسیم کرده که گروهی با استناد به وصف صحیح بودن روایات مؤلّفان کتب اربعه، گروهی با استناد به قراین و شواهد خارجی، و گروهی با استناد به دلایل و شواهد ظنّی، این کتب را حجّت شرعی و معتبر دانستهاند و بعد، به بیان و بررسی اقوال این گروه، پرداخته است. مثلاً از شیخ یوسف بحرانی نقل کرده است:
1) (1)
. ر. ک: معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 91.
عدّهای از علمای شیعه، تصریح نمودهاند که علمای قدیم، اخبار محفوف به قرائن را صحیح و معتبر میدانستند، چنانچه شیخ طوسی و علّامۀ مجلسی نیز به این شیوه، رفتار کردهاند.(1)
. حدائق الناضرة، ص 14-23.
مجلسی اوّل، پس از تقسیم خبر به متواتر، محفوف به قرینه و خبر واحد مجرّد از قرینه، دربارۀ قِسم اخیر، معتقد است که گروهی از علمای اخباری، همۀ اقسام خبر واحد را قطعی الصدور و معتبر دانستهاند و جمعی از علمای شیعه نیز با استناد به ادلّهای که حجیّت ظن را نفی میکند، همۀ اقسام آن را غیر معتبر دانستهاند؛ لیکن ظاهراً خبر واحد، حجّیت و اعتبار دارد و به اقتضای مفهوم آیۀ نبأ، میتوان به خبر یک راوی غیر فاسق، بدون تحقیق و بررسی اسناد آن، عمل کرد؛ لیکن علمای متأخّر از علّامۀ حلّی، به سبب این که کتب اصحاب ائمه علیهم السلام و دیگر قراین در دسترس آنان نبوده است، خبر واحد را به پنج قِسم (صحیح، حَسَن، موثّق، تابع اخسّ اوصاف رجال و ضعیف)، تقسیم کردهاند.
وی، پس از توضیح هر یک ، گفته است:
نزد ما تنها خبری ضعیف محسوب میشود که یکی از سلسله راویان آن، فاسق بوده باشد و جز آن، هر چه نزد علمای متأخّر، ضعیف شمرده شده، به عقیده ما از قبیل اخبار مجهول الحال است.(2)
ابن داوود نیز در الرجال خود، مطابق مسلک قدمای شیعه رفتار نموده است؛ زیرا او تنها اخبار راویان فاسق را رها کرده است.
آیة اللّه خویی میگوید:
در مجلس درس استادم آیة اللّه شیخ محمّدحسین نایینی، از ایشان شنیدم که میگفت: ایراد کردن در اسناد روایات الکافی، کار شخص ناتوان و
عاجز است.(1)
. معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 87.
شیخ حرّ عاملی نیز میگوید:
همۀ علمای شیعه، اجماع و اتّفاق نظر دارند که اخبار کتب اربعه، صحیح و معتبر است... و نیازی نیست که اسناد آنها بررسی شود.(2)
علّامه مجلسی، در مقدّمه شرح کتاب من لا یحضره الفقیه، گفته است:
احادیث مُرسَل کلینی و صدوق و بلکه همۀ احادیث موجود ایشان در الکافی و کتاب من لا یحضره الفقیه را میتوان صحیح نامید؛ چون شهادت این دو شخص بزرگوار بر صحّت اخبار کتابهای خود، از شهادت اصحاب رجال، کمتر نیست و قطعاً قویتر است.(3)
نویسنده، پس از نقل این اقوال، آورده است: «در مقابل این نظریه، اکثر قریب به اتّفاق علما و مجتهدان شیعه، معتقدند که نمیتوان همۀ اخبار کتب اربعه را صحیح دانست و بدون فحص و بررسی، به آنها عمل کرد، ولو این که در قابل استنباط بودن اخبار این کتابها جای تردیدی نیست».
علمای اخباری، در دعوی صحّت و حجیّت روایات، گاهی از راه توثیق سند احادیث، استدلال نمودهاند و گاهی از راه قراین خارجی، و گاهی از راه دلیل معتبر خارجی. نویسنده، این ادّعاها را در خصوص هر یک از کتب اربعه، آورده و دلالت یا عدم دلالت آن را مورد بررسی قرار داده است.
نویسنده، از مرحوم محقّق نوری رحمه الله نقل کرده که ایشان، بعد از تفاوت قائل شدن بین
صحیح به اصطلاح قدما و متأخّران، دعوی صحّت و حجیّت تمام روایات کتب اربعه را از راه توثیق راویان احادیث این کتب، دنبال نموده و مدّعای خود در مورد اخبار الکافی را با چهار وجه زیر، مورد استدلال قرار داده است:
اقتضای توصیف و تعریف محقّقان از الکافی، صحّت و حجّیت همۀ اخبار این کتاب است؛
کلینی، در عصر نوّاب خاصّ امام زمان علیه السلام میزیسته و استعلام وضع روایات الکافی، برای او ممکن بوده است؛
اقتضای توصیف علمای بزرگ از کلینی، صحیح بودن اخبار الکافی است؛
اقتضای شهادت کلینی بر صحّت اخبار، صحیح بودن همۀ احادیث الکافی
است.(1)
. مستدرک الوسائل، ج 3، ص 532، 534، 538 و 541.
نویسنده، در پاسخ وجه اوّل، آورده است: «از توصیفات، استفاده میشود که الکافی، در حدّ خود، صلاحیت دارد مرجع احکام دین باشد، نه این که همۀ روایات آن، صحیح باشد و بی نیاز از بررسی رجال احادیث آن باشیم، و کتابی هم وجود ندارد که بدون بررسی اسناد آن، مورد استفاده قرار گیرد».پاسخ وجه دوم نیز قبلاً بیان شد و این جا این گفتۀ نجاشی را افزوده است که:
کلینی، در زمان خود، در ری، شیخِ طایفۀ امامیّه و معروفترین عالم آنان بوده است.(2)
نویسنده، میگوید که این عبارت، صراحت دارد که کلینی، در شهر ری زندگی میکرد و الکافی را در آن جا نوشته است. او در اواخر عمرش به بغداد رفته است و بعید است قبل از انتقال به بغداد، نسخههای الکافی منتشر نشود و در این صورت، عرضه کردن الکافی به نمایندگان امام زمان علیه السلام، فایدهای نخواهد داشت؛ زیرا اگر قبل
از انتشار یافتن عرضه میشد، ایرادهای آن، برطرف میگردید.
نویسنده، ضمن توضیح دو وصف اوثقیت و اثبتیت، در بارۀ وجه سوم، آورده است: معنای اوثق و اثبت بودن راوی، این نیست که او همۀ فضایل موجود در معدودی از راویان حدیث را داشته باشد. بنا بر این، از طریق احراز وثاقت و تثبیت کلینی، نمیتوان وثاقت همۀ راویان احادیث الکافی را اثبات نمود. دوم این که به فرض اگر ثابت شود جمعی از علمای ما، جز از راویان ثقه، روایتی را نقل یا ارسال نکردهاند، گرچه برای آنان، فضیلت محسوب میشود، امّا در اتّصاف آنان به وصف وثاقت، تأثیری ندارد و از راویان ضعیف، حدیث نقل کردن راوی ثقه، وقتی که اسامی آنان را مشخّص یا به واسطه نقل کند، با وثاقت او منافات ندارد و نقل از ضعفا به واسطۀ رایج بودن آن است. طولانی شدن تألیف الکافی (بیست سال) نیز، گرچه با دقّت و ملاحظۀ اسناد بوده، ولی نمیتوانسته طوری عمل کند که دیگر بررسی روایات کتاب او مورد نیاز نباشد و از خطا و اشتباه، منزّه باشد.(1)
. کلّیات فی علم الرجال، ص 367.
همچنین، رضایت داشتن امامان معصوم به تألیف امثال الکافی، دلالت نمیکند که همۀ روایات آنان، بدون بررسی اسناد آنها مورد استناد، واقع شود.(2)پاسخ وجه چهارم نیز قبلاً گذشت و گفته شد که: اوّلاً دلالت عبارت کلینی نسبت به صحّت و حجیّت تمام روایات کتاب الکافی، قاصر است و ثانیاً از بعضی قراین و شواهد، استفاده میشود که تمام روایات کتب اربعه، به اعتقاد کلینی و دیگر مؤلّفان کتب اربعه، صحیح نبوده است. ثالثاً به فرض این که دلالت کلام کلینی بر مدّعای مزبور، مسلّم گردد، استناد آن به وثاقت راویان احادیث، مسلّم نیست. پس دعوی صحّت و حجیّت تمام روایات کتاب الکافی، از راه توثیق راویان احادیث این کتاب، ادّعایی بدون دلیل است.همچنین نویسنده، برای ردّ این دعوی، از راه قراین و ادلّۀ خارجی، از قول آیة اللّه خویی رحمه الله آورده است:
به فرض این که شهادت مؤلّف الکافی برای صحّت و حجیّت روایات این کتاب، مسلّم گردد، اگر مستند شهادت و تصحیح وی، قراین خارجی باشد، این دعوی، گرچه در حدّ خود، امری ممکن است، ولی با توجّه به حجم روایات الکافی، نمیتوان همۀ این احادیث غیر واجد شرایط حجیّت را تصدیق کرد و آثار حجیّت را بر آنها مترتّب ساخت و جداً هم بعید است که برای صحّت و صدور همه این روایات، قرینه احراز نمود، علاوه بر این که خبر کلینی، از صحّت اخبار الکافی، شهادت بر صحّت این روایات نیست؛ بلکه او از اموری که آنها را نشانههای صدق و ثبوت روایت میدانسته، چنین استنباط نموده است که روایات این کتاب، صحیح است؛ ولی ممکن است این امور به دست ما برسد، ولی موجب ظن به صدور هم نباشد.(1)
. معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 92.
خلاصه، دعوی صحّت و حجّت تمام روایات الکافی، خواه مستند آن، وثاقت راویان آنها فرض شود یا قراین و ادلّۀ خارجی، نزد علمای شیعه، به اثبات نرسیده است و اموری که به عنوان دلیل و یا شاهد برای این ادّعا مورد استناد قرار گرفته، علاوه بر این که قاصر از مدّعاست، با معارضۀ آن دسته اموری مواجه شده که مانع از تحقّق این دعوی هستند.
نویسنده، در فصل دوم مقاله، به بحث روایات کتب اربعه در نگاه تفریطگرایانه میپردازد و به سبب ارتباط مسئله با خبر واحد، در مقدّمه، به امور زیر، پرداخته است:
1) (1)
واحد، ارتباط پیدا کرده و اقتضا داشته که مقدّمتاً نظر علمای شیعه در خصوص آحاد، مشخّص گردد.
کسانی که خبر واحد مجرّد از قرینه را حجّت ندانستهاند، خود را از بحث و بررسی در بارۀ این مسئله، متفرّعات و موانع آن، آسوده کردهاند؛ امّا آنان که به هر دلیلی، این نوع روایات شیعه را، ولو تحت ضوابط خاصّی حجّت دانستهاند، از جهات مختلفی، آن را مورد بحث قرار دادهاند.
منشأ اختلاف دربارۀ حجّیت و عدم حجّیت خبر واحد مجرّد از قرینه، احراز دلیل حجّیت و یا عدم احراز آن است.
به اتّکای دلیل خارجی، به طور کلّی، سه دیدگاه در خصوص روایات کتب اربعه، مطرح شده است:
الف. حجّیت همۀ اخبار کتب اربعه از طریق دلیل خارجی (از باب ظنّ خاص)؛
ب. حجّیت صنف خاصّی از کتب یاد شده؛
ج. عدم حجّیت اخبار آحاد، مطلقاً (که نویسنده، این قول را مورد بررسی قرار میدهد).
تاریخ مطرح شدن مسئلۀ حجیّت و یا عدم حجیّت خبر واحد در بین علما، دقیقاً معلوم نیست.
جماعتی از علمای شیعه، به تبع صاحب معالم، سعی کردهاند که با جعل نظریات شیخ طوسی به آرای سیّد مرتضی، اختلاف نظر آنان در خصوص حجیّت و یا عدم حجیّت خبر واحد را برطرف کنند؛ ولی هیچ یک از این توجیهات، بر پایۀ مقیاس درستی نبوده و به اتّفاق نظر آنان، نینجامیده است.
موافقان حجّیت خبر واحد، از جهات مختلف، در بارۀ این مسئله بحث میکنند:
از جهت دلیل یا ادلّۀ حجّیت خبر واحد، از جهت سلسله سند و اوصاف رجال اسناد خبر واحد، از جهت تزکیۀ راوی، اوصاف مزکّی و دلیل حجّیت قول او، از جهت
مسائل مربوط به مجموع سند، ترجیح متعارضین و نیز دیگر متفرّعات خبر واحد.
نویسنده، مبحث اوّل از فصل اوّل را به نظریۀ تفریط گرایانه در خصوص خبر واحد بین شیعه، اختصاص داده و با آوردن جملاتی از سیّد مرتضی(1)
. ر. ک: الرسائل، سیّد مرتضی، ج 1، مسائل الموصلیات؛ الذریعة، ج 2، ص 529 و 554.
و دیگران، گفته است: صریح یا ظاهر این سخنان، این است که خبر واحد، به نفس خود، اعتباری ندارد و دلیل خاصّی نیز برای حجّیت آن، قائم نشده است. اینان، برای اثبات نظریۀ خود، به قرآن و اجماع و عقل، استدلال کردهاند. پیروان مسلک مشهور، ادلّۀ چهارگانۀ منکران حجّیت خبر واحد را مورد بررسی قرار داده و به هر چهار نوع آن، پاسخ دادهاند.نویسنده، همچنین، وجوهی را که شیوۀ سیّد مرتضی و بعضی دیگر از مخالفان حجّیت خبر واحد بر پایۀ آنها استوار است، بیان کرده و به آنها پاسخ داده است. این وجوه، عبارتاند از:
بیشتر روایات کتب معتبر شیعه را متواتر و یا محفوف به قرینۀ قطعی دانسته است.
ادّعای اجماع متقدّمان و متأخّران شیعه بر عمل نکردن به خبر واحد، کرده است.
اخبار آحاد مدوّن موجود در آثار شیعه را جز به ندرت، مورد احتجاج مؤلّفان این کتب، ندانسته است.
مَراسیل، اخبار متّصف به صفات ترجیح و دیگر متفرّعات خبر واحد را در حکم خبر واحد و غیر معتبر دانسته است.
با ادّعای حصول علم ضروری از راه تواتر و اجماع امامیه، علمای شیعه را از توسّل به خبر واحد، بینیاز دانسته است.
1) (1)
عدالت راوی و دیگر قراین داخلی را که موجب علم یافتن به صدق راوی نیست، معتبر ندانسته است.
اجماع امامیّه را حجّت قاطع و مدرک اصیل امامیه در عمدۀ مسائل اسلامی دانسته است.
نویسنده، در پایان، نتیجهگیری کرده و گفته است: «حقّاً اختلاف کلمات مخالفان و موافقان حجّیت خبر واحد، جدّی و معنوی است و قابل جمع نمیباشد؛ ولی متّهم کردن سیّد به تفریطگرایی در خصوص روایات کتب اربعه، جدّاً مشکل است؛ چون تفریط او به آن دسته از روایات شیعه مربوط میشود که در نظر وی، از صنف آحاد بوده است. امّا روایات کتب اربعه که میتوان گفت گزیدۀ اصول چهارصد گانۀ عصر ائمّه علیهم السلام است و نزد همۀ اصحاب مسلکها و دیدگاهها، ولو به ضوابط مختلف، از اعتبار و قداست خاصّی برخوردار است، در نظر سیّد و دیگر مخالفان حجّیت خبر واحد، قطعاً اعتبار بیشتر خواهد داشت، گرچه محدودۀ عمل آنان در خصوص روایات این کتب، مشخّص نیست و حکم به اتّحاد عمل بین آنان و موافقان حجّیت خبر واحد، در مورد تمام آنچه که نزد هر یک از دو طرف معتبر میباشد، مشکل است».
و در بحث شیوههای تفریط گرایانه در توثیق راویان و تصحیح روایات، مینویسد: «مشهور در بین علمای شیعه، این است که شهادت عادل یا ثقۀ واحد در توثیق راوی حدیث، کافی است؛ ولی جماعتی سختگیری کرده و تصریح نمودهاند که حجّیت، منحصر است به حدیثی که روات آن به واسطۀ عادلی و بلکه دو شخص عادل، توثیق گردد و این مسلک، به آن جهت افراطی نامیده شده که بر خلاف طریقۀ معمول در بین عقلاست. آنان، در امور معاش و معاد خود، به هر خبر مورد وثوق، از هر راهی که وثوق و اطمینان خبری برای آنان حاصل گردد، اعتماد میکنند. بنا بر این، وجهی نیست که حجّیت را به صحیح اعلایی یا به مطلق صحیح یا به اضافۀ آن به
حسن و یا حتّی به موثّق، منحصر نمود. و وقتی حصول اطمینان برای حجّیت خبر، کافی بود، برخی از شرایط (مثل: عقل و ضبط)، از لوازم اطمینان، محسوب میشود و برخی دیگر از آنها (مانند: بلوغ، اسلام، ایمان و عدالت)، هم نوعاً در حصول اطمینان، دخالتی ندارد، چون از خبر بچۀ ممیّز، غیر امامی، غیر عادل و... نیز اطمینان به وجود میآید، چنانچه عمل به خبر امثال سَکونی که از عامّه و اسحاق بن عمار که از فطحیه هستند، در بین علما رایج است».
نویسنده، در بحث شیوۀ تفریطگرایانه، گزینشی در ارزیابی روایات کتب اربعه را از بعضی محقّقان، نقل کرده که تصوّر کردهاند باید احادیث صحیح را از این کتب، جدا کرد و بقیّه را کنار گذاشت. از جملۀ اینان، محمّدباقر بهبودی است که گفته است:
صحاح کافی و نیز سایر کتابهای اصیل شیعه: کتاب من لا یحضره الفقیه، تهذیب و استبصار را با توجّه به سند و با توجّه به انظار فقهای عظام و طیّ مراجعات لازم و مقایسه با کتاب و سنّت، انتخاب کردهام. گمان نمیکنیم نقدی بر آن وارد شود.
و در مقدّمۀ گزیدۀ کافی، گفته است:
تاریخ، شهادت میدهد که زندیقها و غُلات، چگونه برای اهداف خود و افساد شریعت، در جعل حدیث کوشیدهاند... و آنچه که پس از تحقیق و تفحّص برای من مشخّص شده، این است که خبری را میتوان صحیح نامید که هم از حیث سند، و هم از حیث متن، صحیح باشد.... اینک در قرن پانزدهم، نگارندۀ این سطور، بعد از سی سال مطالعۀ مداوم و بعد از تجربیات فراوان در شناخت علل حدیث، به انتخاب احادیث معتبر شیعه پرداختن و با پیروی از سِیَر پیشینیان، یعنی با توجّه به شرایط اعتبار در متن و سند، احادیث معتبر کتب اربعه را به تشخیص خود، مشخّص نمودم.
این کار استاد بهبودی، توسّط برخی علمای شیعه، به شدّت مورد نقد و اعتراض، واقع شده است که نویسنده، برخی اقوال در این زمینه را آورده و نتیجه گرفته است
که وجود احادیثی از کتب اربعه که از نظر سند، ضعیف هستند، سبب نمیشود آن احادیث را غیر قابل عمل بدانیم و از کتب شیعه، حذف کنیم؛ زیرا اوّلاً معیار صحّت روایت، تنها وثاقت راوی و عدم وجود جهت استتار نبوده، چنان که محقّق نامبرده به آن تصریح نموده است؛ بلکه علمای شیعه از زمان قدیم، علاوه بر آن دو معیار، به قرائن و نشانههای صدق و ثبوت خبر نیز در تصحیح و تضعیف آن، اعتماد کردهاند.
ثانیاً ایشان گفته که با توجّه به «انظار فقهای عظام»، چنین کاری را انجام داده است؛ ولی نه مقیاس گزینش او با نظر فقها منطبق است، نه نتیجۀ کار او.
ثالثاً ایشان به تصریح خود، به تشخیص و مبنای خود، احادیث کتب اربعه را مورد بررسی قرار داده و از میان آنها، احادیث صحیح را برگزیده است و چنان که گفته شد، نظر هر اهل استنباطی در این مورد، فقط برای خود او معتبر است، نه افراد دیگر. پس شایسته نیست که وی، احادیثی را که ضعیف تشخیص داده، از بین احادیث کتب اربعه، حذف کند.
رابعاً ممکن است ضعف حدیث، معلول عدم شناخت راوی آن باشد. چه بسا حدیثی که راوی آن ضعیف به حساب آمده، در واقع، از افراد صادق و عادل، بوده است.
خامساً نگارندۀ صحاح کتب اربعه، کار خود را با عمل نگارندگان کتب الکافی منتقی، الجمان و مرآة الجمان، مقایسه نموده است، در حالی که عمل او را از لحاظ مقیاس، هدف، ارزش و جهات دیگر، نمیتوان شبیه اعمال آنان دانست. مقیاس کار آنان، سند حدیث بر پایۀ وثاقت بوده، ولی مقیاس کار ایشان، هم سند، و هم متن حدیث است. لذا حدیثی که مضمون آن، موافق ذوق وی نبوده، حذف گردیده است.
سادساً ایشان از وفور اخبار جعلی در کتب، سخن گفته است؛ ولی تردیدی نیست که اخبار جعلی در بین روایات شیعه وجود دارد. امّا این که سه بخش روایات این کتب، بر اساس گمان مجعول بودن آنها دور ریخته شود، با هیچ منطقی سازگار نیست.
از برخی صاحبان اندیشۀ تفریطی، حکایت شده است که کلینی را به بیمبالاتی متّهم نمودهاند و به این طریق، روایات این کتاب را مورد مناقشه قرار دادهاند و گروهی از افراد مغرض و سنّیزده، اظهار میدارند که: کلینی، کاسبی بوده که در بغداد میزیسته و هر خبری را از هر کسی میشنیده، خواه متّقی یا بیتقوا، مُغرض یا غالی، عالم یا عامی، در دفتری گِرد میآورده است و بدین وسیله، کتاب الکافی را به رشتۀ تحریر، در آورده است.
این شبهه دربارۀ کلینی و کتاب او، نسبتی غیرمحقّقانه و هجمهای غیرمنصفانه است که نه با واقعیت تاریخ زندگی مرحوم کلینی و هویّت کتابش مناسبت دارد، و نه صغرا و کبرای آن، درست است و در نتیجه، نتایج غلطی را هم به دنبال خواهد داشت؛ چون نادیده گرفتن شخصیّت علمی کلینی و پایین آوردن موقعیّت او تا مرحلۀ یک کاسب، بیتوجّهی به واقعیت و تحریف آن است؛ زیرا طبق اعتراف نجاشی، او از یک سو رئیس شیعه در شهر ری بوده و تنها مدّت کوتاهی را در اواخر عمرش به بغداد رفته است و از سوی دیگر، دانشمندی بوده که از محضر علما و محدّثان بزرگی مانند علی بن ابراهیم قمی، علم حدیث و دانش دین را فرا گرفته است و شاگردانی از قبیل ابن قولویه را نیز تربیت کرده است.
نویسنده، در مبحث سوم، برخی از شبهات مطرح شده دربارۀ مضمون بخشی از روایات کتب اربعه را مطرح کرده و بدانها پاسخ میدهد؛ چرا که گاهی با تمسّک به این روایات، مجموع روایات کتب اربعه را مورد مناقشه قرار میدهند. از جمله، روایاتی که به ظاهر با برخی از ضروریّات مذهب تشیّع، مخالفت دارد، مثل روایاتی که در اصول الکافی آمده و طبق مضمون آنها، ائمّۀ منصوص از اهل بیت علیهم السلام سیزده نفرند و
در پاسخ، آورده است: اوّلاً این روایات، از حیث سند، مورد مناقشه قرار گرفته و تضعیف شدهاند.
ثانیاً این روایات، از کتاب الکافی و دیگر مصادر شیعه، به صورتی نقل شده است که با ادلّۀ قطعی ما دربارۀ ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام موافقت دارد و شبهۀ یاد شده، در بارۀ آن نصوص نیست.
ثالثاً به فرض، اگر در نسخههای امروزی الکافی وجود داشته باشد، باید ملاحظه گردد که ارزش و اعتبار این اخبار، دائر مدار موافقت یا مخالفت آنها با ادلّۀ قطعی این مسئله خواهد بود یا خیر.
همچنین روایاتی را که به ظاهر، از وقوع تحریف در قرآن حکایت میکنند، تقسیم کرده و آنها را بررسی کرده است.
در پایان این فصل، شبهات علمای اهل سنّت، دربارۀ روایات برخی از اصول و مسلّمات شیعه، مثل مسئلۀ امامت، تقیّه و اتّهام تشیّع را مطرح کرده و به آنها پاسخ داده است.
الذریعة إلی تصانیف الشیعة، محمّد محسن بن علی المنزوی، آقا بزرگ الطهرانی، تهران: چاپخانۀ مجلس، 1329 ش.
الرسائل الاُصولیة، محمّدباقر بن محمّدأکمل البهبهانی قم: مؤسسة العلامة المجدد الوحید البهبهانی، 1416 ق.
الرسائل الشریف، السیّد علی بن الحسین الموسوی (السیّد المرتضی)، قم: مطبعة سیّد الشهداء، 1405 ق.
الفوائد الطوسیة، محمّد بن حسن الحرّ العاملی، قم: مطبعة العلمیة، 1403 ق.
الفوائد المدنیة، محمّدامین الإسترآبادی، قم: مؤسّسۀ آل البیت علیهم السلام.
الکافی، محمّد بن یعقوب الکلینی، تصحیح و ترجمه: سیّد جواد مصطفوی، تهران: دار الکتب الإسلامیه.
أوّلیات من الکافی، محمّدحسین موحّد حُججی، قم: خیام، 1403 ق.
تاج العروس، السیّد محمّد المرتضی بن محمّد الحسینی الزبیدی، تحقیق: علی شیری، بیروت: دارالفکر، 1414 ق، اوّل.
تنقیح المقال، عبد اللّه المامقانی، نجف: مطبعة مرتضوی، 1350 ق.
حدائق الناضرة، یوسف بن أحمد البحرانی، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1386 ق.
دو فصلنامۀ علوم الحدیث، تهران: دانشکدۀ علوم حدیث، شمارۀ اوّل و دوم، 1418 ق، شمارۀ سوم و چهارم، 1419 ق.
رجال الطوسی، محمّد بن حسن الطوسی (الشیخ الطوسی)، نجف: منشورات مطبعة الحیدری، 1380 ق.
رجال النجاشی، أحمد بن علی النجاشی، بیروت: دار الأضواء، 1408 ق.
روضة المتّقین (شرح کتاب من لا یحضره الفقیه)، محمّدتقی المجلسی، بنیاد فرهنگی اسلامی، 1399 ق، اوّل.
صحیح الکافی، محمّدباقر بهبودی، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1414 ق.
کتاب الکلینی والکافی، عبد الرسول غفّار، قم: مؤسسۀ نشر اسلامی، 1416 ق.
کلّیات فی علم الرجال، جعفر السبحانی، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1416 ق.
گزیدۀ کافی، محمّدباقر بهبودی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1363 ش.
لسان المیزان، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر)، تهران: مؤسّسة الأعلمی، 1406 ق، سوم.
لوامع صاحبقرانی (شرح کتاب من لا یحضره الفقیه)، محمّدتقی المجلسی، تهران:
برادران اعلمی.
مستدرک الوسائل، میرزا حسین النوری، تهران: مکتبة الإسلامیه، 1383 ق.
معجم رجال الحدیث، السیّد ابو القاسم الخوئی، بیروت: 1409 ق.
نهایة الدرایة، حسن الصدر العاملی، تصحیح: ماجد الغرباوی، قم: مشعر.
وسائل الشیعة، محمّد بن حسن الحرّ العاملی، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1389 ق.