ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، ۱۲۹۸ -
عنوان و نام پدیدآور:ولایت تکوینی و ولایت تشریعی [کتاب]/ صافی گلپایگانی.
وضعیت ویراست:[ویراست ۲].
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، ۱۴۳۴ ق.= ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۱۵۳ ص.
فروست:سلسله مباحث امامت و مهدویت ؛ ۳.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال:978-600-5105-74-2
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۱۴۹] - ۱۵۳؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:ولایت تکوینی
موضوع:ولایت
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP۲۲۳/۸/ص۲و۸ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی:۳۲۴۸۷۷۷
بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله مباحث امامت و مهدویت (3)
ولایت تکوینی و ولایت تشریعی
صافی گلپایگانی
مقدمه مؤلف... 5
پیشگفتار. 7
تذکّر دیگر. 12
پیرامون مقام ولایت... 13
بررسی و تذکّر چند مطلب مهم.. 17
1 - توحید و پرهیز از شرک و غلوّ. 19
2 - تفویض، شرک و باطل است... 21
3 - قدرت غیر مستقل و بإذنالله... 25
4 - اداره سازمان کائنات به اذن خدا 29
5 - پیرامون غلوّ. 34
6 - مجاری فیض.... 41
7 - خوارق عادات... 47
بررسی این آرا 51
8 - ولایت شخص بر نفس و آنچه مسخّر بشر است... 56
ولایت تکوینی و تشریعی... 59
معنای ولایت تکوینی... 61
مفهوم و مدلول لفظی ولایت تکوینی... 62
احتمال دیگر. 77
تفسیری از ولایت تکوینی... 82
توضیحی پیرامون مجاری فیض.... 85
نظر صحیح در معنای ولایت تکوینی... 97
بیان دیگر. 102
سخن نهایی و معقول.. 108
تذکّر یک مطلب مهم.. 111
معنای ولایت تشریعی... 123
معنای دیگر ولایت تشریعی... 133
خلاصه برخی از مطالب کتاب... 143
کتابنامه. 149
آثار حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالوارف در یک نگاه 155
بسمالله الرحمن الرحیم
با استعانت از خداوند متعال و در ظلّ عنایات خاصه حضرت مولیالوری، بقیّةالله فی الأرضین - ارواح العالمین له الفداء - تعدادی از مقالات و تألیفات حقیر که پیش از این مکرر چاپ شده، برحسب درخواست علاقهمندان تجدید طبع میشود که باز هم ران ملخی از این مور ریزهخوار سفره گسترده احسان آن حضرت به ملازمان درگاه و چاکران پیشگاه سلیمانپناهی آن قطب عالم امکان و صاحب زمان - علیه افضل التحیّة و السلام - باشد.
إنّ الهدایا علی مقدار مهدیها.
اللّهمّ عجل فرجه وسهل مخرجه وقرب زمانه واهلک اعدائه واجعلنا من مقوی سلطانه وانصاره ومن المستشهدین بین یدیه بحق محمّد وآله الطاهرین صلواتالله علیهم اجمعین.
رجبالمرجب 1417 هجری قمری
لطفالله صافی گلپایگانی
اگرچه مسلمانان در تمام ازمنه و اعصار و امکنه و اقطار، همواره به اتّحاد، اتفاق، برادری، وفاق و پرهیز از جدال و نفاق احتیاج داشته و دارند؛ امّا در کمتر عصری مانند عصر حاضر، درمان دردهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حل مشکلات مادّی و معنوی آنها، به وحدت کلمه محتاج بوده است. چنانکه در هیچ عصری مانند عصر ما، از جهت وسایل ارتباطی، تحقق وحدت کامل اسلامی و اتّحاد مسلمانان زمینه نداشته است.
وسایل ارتباط جدید، خودبهخود مسلمانان را بههم نزدیک کرده و از حال هم باخبر ساخته، و فاصله زمان و مکان را از میان برداشته و مسائلی را که مسلمانان در هر منطقه و کشوری با آن درگیری دارند، به عموم مسلمانان عرضه و همه را به همکاری و همصدایی دعوت میکند.
امروز اتّحاد اسلامی، میتواند بیش از یکمیلیارد مسلمان(1)کشورها و قارّههای مختلف را بههم پیوند داده و در خود بگنجاند، و در آنِ واحد از همه، برای همه و در راه تحقق اهداف عالی و انسانی اسلام و دفاع از عدالت و آزادی، یاری و کمک بگیرد و همه را درعینحالی که گرفتار حکومتهای
1) . طبق بعضی آمارها.
مختلف و متنازع شدهاند،(1)تحت حکومت و قیادت اسلام رهبری نماید و حکومت اسلام را مافوق هر حکومت و رژیمی قرار داده و پرچم «لا إِله إلاّ الله» و اعتصام به حبلالله را در برابر چشم بصیرت هر مسلمان افراشته سازد؛ اتحادی که در مشترکاتی چون قرآن و احکام آن، قبله، مساجد، مآذن، نماز، روزه، حج و شعایر اسلامی دیگر، پس از چهارده قرن، هنوز نظایرش بهقوّت جلوهگر است، گسترش دهد و به یک اتّحاد نیرومند تمامعیار فرهنگی، آموزشی، سیاسی، مالی و اقتصادی اسلامی برساند.
مسلمانانِ امروز صدای یکدیگر را میشنوند و میتوانند به استغاثه یک نفر مسلمان و یک نفر همنوع که در دورترین نقاط جهان گرفتار فشار و تبعیضنژادی و طبقاتی و سلب آزادی شده باشد، جواب دهند و دنیای اسلام را برای یاری و کمک او بسیج نمایند.
بدیهی است که در تحقق و حصول این هدف عالی، وجود یک مرکز مطمئن و خودساخته و مورد اعتماد که مجهّز به تمام وسایل ارتباط با مسلمانان جهان باشد، بسیار لازم و مؤثر است.(2)
1) . کشورهایی چون: لیبی، مصر، سودان، مغرب، الجزایر، عراق، سوریه، اردن، فلسطین، عربستان سعودی و حکومتهای بهاصطلاح آزاد، یمن جنوبی و شمالی و حکومتهای دیگری که شاید از چهل حکومت بیشتر باشد که اکثراً متمایل به شرق یا غرب بوده و تحت نفوذ آنها و مکتبهای استعماری و الحادی آنها میباشند.
2) . خوشبختانه در اثر انقلاب اسلامی ایران، عملیشدن و دستیافتن به اهداف اسلام و کارسازی اسلام در بازسازی جوامع بشری، بر اساس ایمان به خدا و حکومت احکام خدا و لغو کامل استعباد و استضعاف، آشکار شده و دنیای متحیّر به ویژگیهای مکتب اسلام در رفع سرگردانیهای کنونی، تا حدّی متوجّه گردیده است.
امّا اینکه اینکار چگونه باید انجام شود، چه کسانی باید شروع و اقدام نمایند، محل این مرکز کجا باید باشد و برنامه کار چگونه باید تنظیم شود، مطالب مهمّی است که در این رساله جای بررسی آنها نیست.
اجمالاً باید همه در این مطلبی که پیشنهاد میکنم و از مسائل بسیار حیاتی عالم اسلام است، فکر کنند و طرح بدهند و کوشش نمایند که هرچه زودتر - به نحوی که عقلا و دوراندیشان و مخلصان شیعه و اهلسنّت آن را تصویب نمایند - جامه عمل بپوشد و بحث در این موضوع، موجب اختلاف تازه یا تشدید آن نگردد:
(وَمَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ)؛(1)
«پیروزی تنها از جانب خداوند حکیم است».
این مسلمانان هستند که با نیروی اتّحاد، هماکنون با مسلمانان اریتره، فلسطین، فیلیپین، بلغارستان، یوگسلاوی، سومالی، برمه، چین(2)و نقاط دیگر همدردی کرده و در مجامع رسمی بینالمللی، یکدیگر را تأیید و پشتیبانی مینمایند.
بحمدالله، هر روز زمینه برای مستحکمتر شدن وحدت اسلامی که اساس و پایه وحدت آزاد و انسانی - جهانی است، فراهمتر میشود
و روزبهروز جنبش طرد برنامهها و نظامات غیراسلامی و مطالبه برقراری نظام اسلامی در مسلمانان قویتر میگردد.
صدهامیلیون مسلمان، در آفریقا و آسیا، استعمار را از سرزمینهای خود بیرون راندهاند، و این ملت مصر است که با بیرون کردن بیش از بیستهزار کارشناس و افراد روسی، خود را از خطر سلطه کمونیسم نجات داده و بازگشت خود را به نظام اسلامی رقم زده است.
و این ملّت پاکستان است که حکومت غربپرست را ساقط میکند و تعطیلی یکشنبه را لغو و بهجای آن تعطیلی جمعه را رسمی مینماید و اجرای کامل نظامات اسلامی را عنوان مینماید.
و حتی این ملّت ترکیه و دانشجویان مسلمان آن هستند که پس از پنجاه سال اختناق رژیم تحمیلی و ضدّاسلامی و استعمارگر، بهپا خاسته و شعایر اسلام را احیا میکنند و بهسوی اسلام میروند و بازگرداندن مسجد ایاصوفیه را به اسلام و اخراج رهبر اخلالگر دولت ملّیون مسیحی را از اسلامبول مطالبه مینمایند.
خلاصه تقریباً در همهجا، چه در کشورهای بهاصطلاح آزادشده اسلامی؛ مثل پاکستان، بنگلادش، مصر و اندونزی و چه در کشورهای آزادنشده، جنبش اسلامخواهی و مطالبه عمل به احکام اسلام و شعار «سرزمینهای اسلام، برای اسلام و مسلمانان»(1)کموبیش دیده میشود.
1) . شعار «سرزمینهای عرب، یا نفت عرب، برای عرب» و مانند آن، اسلامی نیست و برای منحرف کردن افکار مسلمانان در جهت مبارزه با شعار اسلامی «سرزمینها و معادن اسلام، برای اسلام» عنوان شده است.
بر مسلمانان لازم است که از فرصت استفاده کرده و به وحدت اسلامی تمسّک جویند تا رسالت جهانی اسلام را به جهانیان برسانند و ناتوانی و ضعفی را که در اثر اختلافات و بدگمانیها و جهل به حقایق دین، و خیانتها و تحریکات و تلقینات سوء و اضلال استعمار، پیکر جامعه مسلمان را رنجور و نحیف ساخته با اتّحاد و اتفاق و حسن ظنّ و حمل به صحّت و گذشت و اصلاح ذاتالبین و رعایت حقوق اخوت، برطرف سازند و مسائل و مباحث سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و اعتقادی را فقطوفقط به منظور تحقیق و کاوش و ظاهر شدن اندیشههای اصیل اسلامی و کمک به پیشرفت و ترقّی نسل معاصر، طرح و در چهارچوب تعالیم جامع اسلامی بررسی نمایند و در این باب جاهطلبی و شهرتخواهی و عناد و لجاج و خودرأیی را کنار گذاشته و از مکتبهای بیگانگان و مزدوران استعمار الهام نگیرند و از مطرح کردن مسائلی که فعلاً طرح آن لزومی ندارد - غفلت جامعه از بررسی آن، زیانی به جایی نمیزند - و چهبسا موجب اختلاف و جدایی و جدال گردد، خودداری نمایند و بیسبب دودستگی و تفرّق ایجاد نکنند و به اسم تحقیق و روشن کردن افکار، جامعهای را که باید به جبران عقبماندگیهای خود بپردازد و در رشتههایی از صنعت و علومتجربی که از دیگران عقب مانده، هرچه زودتر و سریعتر پیش برود، از کار و تلاش باز ندارند.
هوشیاری و بیداری ملّت اسلام، دشمنان را نگران ساخته و منافع استعمارگرانه آنها را سخت در خطر انداخته است، پس افراد مزدوری را استخدام کردهاند که بر وحدت اسلامی و اتّحاد مسلمانان ضربه وارد کنند و مسلمانان را به خود مشغول، و از مسیر ترقّی و حرکت و جهاد خارج نمایند و مسائلی را طرح کنند که موجب گمراهی افکار و حمله به عقاید و تاریخ و مقدّسات و قلب و تحریف حقایق باشد، تا فکر و قلم اندیشمندان و علما و نویسندگان و گویندگان را متوجّه دفع شبهات و گمراهیها و جلوگیری از انحراف افکار و دفاع از حقایق و عقاید و تاریخ و معارف گرداند، و از پرداختن به مسائل دیگر که استعمار را بهسوی جهنم سقوط میبرد، بازدارد.
آنان حتی به اسم توحید و اتّحاد اسلامی و دعوت به ترک شرک و نفی غلوّ - و اینگونه الفاظ و مفاهیم که مورد قبول هر مسلمان است - هر چند روز یک بار، آتش اختلافی را روشن مینمایند، و پس از آنکه در اثر بیداری مردم، آن آتش خاموش و آن نغمه فراموش شد، آتش دیگری روشن، و نغمه تازهای را ساز میکنند.
بر مسلمانان است تا این صداها و فریادهای تفرقهانداز را از هر حلقومی که بلند شود، ساکت کنند، و کلام حکمت نظام
امیرالمؤمنین(علیه السلام) را درنظر گرفته تا مانند «اتّبَاعُ کُلِّ ناعِق(1)از هر صدایی پیروی کردن» نشوند و مفاهیم و الفاظ و اصطلاحات و برنامههای اسلام را از راههایی که صحّت آن تضمین و به گواهی رهبر اسلام رسیده، فراگیرند.
ازجمله چندی است که عوامل مزدور و مغرض و مأمور - که به هویت آنها اشاره شد - به مقامات قدسیه انبیا و اوصیا، متهتّکانه و بیادبانه جسارت کرده و شئون و مراتب مسلّم و معلوم آنها را انکار میکنند و میخواهند از این راه جنگ داخلی برپاکرده، تشکّل و همبستگی نیرومند مسلمانان را در برابر دشمنان اسلام و مزدوران الحاد و استعمار ضعیف نمایند. یکی را برمیانگیزند تا فضایل و علوم لدُنّی آنها را انکار کند، و دیگری را مأمور حمله به حریم ولایت آنها میسازند و شئونی را که خداوند متعال به آن بزرگواران عطا کرده است، حاشا مینمایند. حتی پای جسارت را فراتر گذاشته، با نواصب و دشمنان اهلبیت رسالت همصدا شده، پیروی از یزید، معاویه، زیاد، ابنزیاد، حجّاج و متوکّل را شعار خود ساخته، و آیین بنیامیه و دشمنان آل محمّد(صلی الله علیه و آله) را نوسازی مینمایند.
1) . نهجالبلاغه، حکمت 147 (ج4، ص36)؛ صدوق، الخصال، ص186.
پارهای هم با تأویلات و تفسیرهای نادرستی در پیرامون مسائلی مانند عصمت، طهارت، شفاعت، ولایت، وصایت و امامت میخواهند خود را روشنفکر جلوه دهند، تا تنی چند از افراد خام و روشنفکرزده را به دور خود جمع کرده، در مقاصد جاهطلبانه خود از آنها استفاده نمایند.
راجع به ولایت تکوینی و تشریعی نیز باب بحث و انکار را باز کرده، و خوشبختانه یا متأسفانه، بیشتر آنان که در انکار آن مبالغه دارند، معنای صحیح آن را درک نکرده و ندانسته و متعصّبانه و از راه لجاج و عناد انکار میکنند، چنانکه بسیاری از معترضان و مخالفان آنها نیز از ناحیه علم و آگاهی همطراز آنها هستند.
ازاینجهت بسا میشود که سلب و ایجاب طرفین وارد بر دو موضوع شده و آنچه یک نفر اثبات و از آن دفاع مینماید، غیر آن چیزی است که دیگری انکار و ردّ کرده است و مفهوم ولایت تکوینی و ولایت تشریعی نزد کسی که آن را ردّ میکند، مفهومی است که اثباتکننده ولایت تکوینی و تشریعی هم آن را ردّ مینمایند و در نظر اثباتکننده نیز مفهومی است که ردّکننده هم آن را اثبات میکند و اگر طرفین بفهمند نفی و اثبات آنها در دو مورد است و بههم ارتباط ندارد، میفهمند که نزاع آنها لفظی بوده و ناآگاهی و ترک تحقیق باعث آن شده است.
پاسخهایی پیرامون این دو جمله داده شده است؛ ولی به نظر میرسد بهطور کافی روشنکننده این مطلب نیست و محلّ بحث را تعیین نمیکنند و موارد لفظی بودن این بحث و موارد حقیقی بودن آن را آشکار نکردهاند.
البته پارهای هستند که عامدانه و مغرضانه و مأمورانه، راه خلاف را میپویند و حتی ادعیهای مثل دعای «جوشن کبیر» که تمامش ذکر خدا و اسماءالحسنی و توحید است و کتابهایی مثل الغدیر را خرافات میگویند و ولایت تکوینی و تشریعی را به هر معنایی انکار میکنند، حتی از ابنتیمیهها و ابنقیّمها و ابنحطانها و نواصب دیگر هم در دشمنی با اهلبیت(صلی الله علیه و آله) پیش افتادهاند؛ ولی بیشتر کسانی که در میدان این مجادلات کشیده شدهاند، فریفته الفاظ گردیدهاند که اگر بفهمند منکران مأمور و مزدور چه قصدی داشته و چه حقایق مقدّس و ثابتی را انکار میکنند، از آنها بیزاری میجویند.
قسمتی از این کتاب بهطور اختصار، توضیحی است راجع به این دو موضوع (ولایت تکوینی و ولایت تشریعی) که در دو بخش تنظیم شده؛ در بخش اوّل که بهمنزله مقدمه است، بعضی از مطالب بسیار مهم و اصولی تذکّر داده شده که در درک حقیقت این بحث و اطراف و جوانب آن مفید بوده و دانستن آن، با قطع نظر از این بحث نیز کمال لزوم را دارد. و در بخش دوم - ان شاء الله تعالی- توضیحات
و تحقیقات پیرامون ولایت تکوینی و ولایت تشریعی به عرض پژوهشگران و جویندگان حقایق میرسد.
امید است برای روشن شدن اذهان و حفظ وحدت کلمه مسلمین و جلوگیری از تفرقه، مؤثّر باشد.
«إِنْ أَرَدْتُ إِلاَّ الاِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَما تَوْفِیقِی إِلاّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنِیبُ»؛(1)
«من جز اصلاح - تا آنجا که توانایی دارم - نمیخواهم. و توفیق من جز به خدا نیست؛ بر او توکّل کردم و بهسوی او بازمیگردم».
1) . هود، 88.
پیش از ورود در اصل بحث، بررسی چند موضوع مهم لازم است؛ زیرا این بررسی، هم در روشن شدن حقیقت و اطراف و جوانب این بحث مؤثّر است و هم مستقلاً شامل چند رشته از مسائل بزرگ و اساسی اعتقادی و فکری است که در متن معارف توحیدی و اسلامی قرار دارد:
در میان مسائل و اصولی که دعوت اسلام بر آن قرار دارد، موضوع و پایهای مهمتر و اساسیتر از «توحید» نیست. چنانکه عقیدهای خطرناکتر فاسدتر و باطلتر از «شرک» و «غلوّ»(1)نیست، آن را باید اثبات کرد و هرچه روشنتر و وسیعتر و خالصتر و پاکتر فراگرفت و این را باید طرد کرد و از صُور و مظاهر و نمایشهای گوناگونی که دارد، فکراً و عملاً پرهیز کرد و جلوگیری نمود:
(وَمَن یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّمآءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکان سَحِیق)؛(2)
«هرکس همتایی برای خدا قرار دهد، گویی از آسمان
سقوط کرده و پرندگان (در وسط هوا) او را می ربایند و یا تندباد او را بهجای دوردستی پرتاب میکند».
در مسئله ولایت تکوینی و تشریعی و مقامات و فضایل انبیا و اولیا باید کمال توجّه را به این دو موضوع داشت، تا توحید با تمام شُعب و اقسامی که دارد، صددرصد محفوظ باشد و به حریم آن تجاوزی نشده و از خلوص آن، چیزی کموکاست نگردد، و مخلوق در مرتبه خالق و ممکن در مرتبه واجب شناخته نشود، و شرک و غلوّی پیش نیاید و از افراط در عقیده به شئون انبیا و اولیا و نبوّت و ولایت که فکر و عمل شخص را به شرک و غلوّ گرایش میدهد، جلوگیری شود.
از سوی دیگر، از تفریط نیز باید پرهیز کرد و به نام گریز از شرک یا غلوّ، نباید فضایل و مقامات و مناصب و شئونی را که انبیا و ائمه(صلی الله علیه و آله) دارند، انکار نمود و به «ولایت» - که خود نیز شعبهای از «توحید» است - حمله کرد و کمالات و مقامات انسانهای نمونه و برتر را - که باید از آنها کسب معارف توحیدی کرد، و کشتی نجات بشریت هستند - منکر شد.
بدیهی است مطلوب، دقیق و حسّاس است و در این میان، شناخت صراط مستقیم کمال لزوم را دارد، و در بعضی از موارد و دقایق آن، فقط علمای متفطّن و متبحّر و زحمتکشیده در قرآن و احادیث اهلبیت(علیهم السلام) میتوانند اظهارنظر نمایند، و راه میانه و منزّه و پاک را از افراط و تفریط
مشخص سازند و به دیگران هم نشان دهند، که متأسفانه هم افراط و هم تفریط، بسیاری را گمراه کرده است و بعضی مسائلی را غلوّ پنداشتهاند که اعتقاد به آنها در حقّ انبیا و ائمه(علیهم السلام) نه فقط غلوّ نیست؛ بلکه در حقّ دیگران هم جواز و امکان آن مسلّم است و از سوی دیگر، برخی هم بهاندازهای بیپروایی و بیاحتیاطی کردهاند که گرفتار تعطیل و تشبیه و شرک و حلول و اتّحاد و تاریکیها و گمراهیهای گوناگون گردیدهاند.
(وَمَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور)؛(1)
«و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده، نوری برای او نیست».
أَعاذَنَا اللهُ مِنَ الشِّرْکِ وَالْغُلُوِّ وَالْاِلْحادِ وَالتَّشْبِیهِ وَالتَّعْطِیلِ، وَمِنَ التَّقْصِیرِ فِی مَعْرِفَةِ أَوْلِیآئِهِ وَمَناصِبِهِمْ وَمَقاماتِهِمْ.
تفویضی که باطل و خلاف توحید است، دو معنا دارد:
اوّل اینکه: بندگان در کارهای خود مستقل و فاعل بالاستقلال باشند و قضاوقدر الهی در کار نباشد، افعال عباد از حیطه اراده و نظم عامّ الهی در عالم خلقت خارج باشد.
1) . نور، 40.
دوم اینکه: امر خلق، رزق، اماته، احیا، شفای بیماران، برقراری نظامات و تدبیر کائنات، به حجج الهی(علیهم السلام) یا به غیر ایشان واگذار شده باشد که فاعل بالاستقلال در این امور باشند و خدا از تدبیر امور و افعال کنارهگیری کرده و عالم را به غیر خود سپرده باشد.(1)
واضح است که تفویض به این دو معنا، خلاف براهین عقلی و ادلّه شرعی است.
@@امّا ازنظر عقلی:
ازاینرو که استقلال غیرخدا در افعال و تدبیر امور کائنات، هرچند به اقدارِ خدا باشد و حادث بوده و ازلی نباشد، منافی با ذاتِ ممکن است که بیاستقلال و عینِ وابستگی و تعلق و ارتباط به واجبالوجود است؛ خواه مجعول بالذات، ماهیات باشند یا حقایق وجودیه، و فرض وجودی غیر از خدا که به نحو استقلال و استبداد، منشأ جعل و خلق و مبدأ وجود باشد، مستلزم خُلف و خروج آن از امکان به وجوب، و از ارتباط به استبداد و از تعلق به استقلال است و این، علاوهبراینکه محال است، عین شرک است.
خلاصه، مستقل و فاعل بالاستقلال شناختن غیرخدا - حتی در افعال شخصی - شرک است؛ زیرا فاعل بالاستقلال و وجود مستقل
1) . تفویض در امور تشریعی و جعل و وضع تکالیف نیز آمده است که در آینده، جداگانه از آن بحث خواهد شد. ان شاء الله.
مطلق، منحصر به خداست و فرض استقلال برای غیرخدا، اگرچه در حیثیتی از حیثیّات باشد، فرض محال و شرک است، هرچند آن استقلال به جعل الهی باشد، خواه به جعل تألیفی و ترکیبی باشد و خواه به جعل بسیط. بدیهی است که امور مستحیله متعلق هیچگونه جعل واقع نخواهد شد.
و امّا ازنظر شرع:
پس کافی است در ردّ آن، آیه شریفه:
(وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ)؛(1)
«یهود گفتند: دست خدا (با زنجیر) بسته است، دستهایشان بسته باد! بهخاطر این سخن از رحمت الهی دور شوند. بلکه هر دو دست (قدرت او) گشاده است».
و نیز آیه کریمه:
«کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ»؛(2)
«همه کسانی که در روی آن (زمین) هستند فانی میشوند».
و آیات زیادی که راجع به امر رزق و خلق، کشف ضرّ، وجوب توکّل به خدا و غیر اینها وجود دارد.
و نیز روایات بسیاری مثل حدیث معروف:
«لا جَبْرَ ولا تَفْوِیضَ وَلکِنْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْنِ»؛(1)
«نه جبر است و نه تفویض؛ بلکه امری است میان این دو».
و حدیثی از امامرضا(علیه السلام):
«مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یَفْعَلُ أَفْعالَنا، ثُمَّ یُعَذِّبُنا عَلَیْها، فَقَدْ قالَ بِالْجَبْرِ. وَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللهَ فَوَّضَ أَمْرَ الْخَلْقِ وَالرِّزْقِ إِلی حُجَجِهِ، فَقَدْ قالَ بِالتَّفْوِیضِ. وَالْقآئِلُ بِالْجَبْرِ کافِرٌ، وَالْقآئِلُ بِالتَّفْوِیضِ مُشْرِکٌ»؛(2)
«هرکس گمان کند خداوند عزوجل کارهای ما را انجام میدهد، سپس ما را برانجام کارهای (ناشایست)، عذاب میکند قائل به جبر شده است؛ و هرکس گمان کند که امر آفرینش و روزی به حجتهای خداوند واگذار شده است، به سمت تفویض رفته است؛ درحالیکه قائل به جبر کافر است و قائل به تفویض مشرک است».
اعتقاد به قادر بودن عبد، بهطور ارتباط و غیرمستقل و بإذنالله، بر اماته و احیا و شفای بیماران و خلق و رزق، نه بهعنوان اداره امور و خلق خلایق و ترتیب دادن نظام کلّی ارزاق و برقرار داشتن سازمان کائنات؛ بلکه طبق حِکم و مصالح عارضی و ثانوی، که در داخل این سازمان مناسب میشود، شرک نیست.(1)
یکی اینکه: به شخص، تسلط و قوه و نیرویی بخشیده شود که بتواند به اذن خدا کارهایی انجام دهد.
دیگر اینکه: اشیا مطیع و فرمانبر او گردند و به قدرت و اذن خدا به نحوی گردند که عبد در آنها تصرّف نماید؛ مانند نرمشدن آهن برای حضرت داوود(علیه السلام).
بااینحال، اطلاق بعضی از اسما - که اختصاص آن به خدا ثابت نیست - به کسی که چنین قدرتی به او اعطا شده و همچنین استناد افعالی که بهطور حقیقت به خدا استناد داده میشود، به کسی که در شرایط مذکور، فعلی از او صادر میگردد، توقیفی و محتاج به دلیل و اذن شرع است، و حداقل باید گفت: در مواردی جایز است که قراین یا قرینه ظاهری از حال و مقال باشد که بههیچوجه شائبه شرک و استقلال در بین نیاید، لذا قرآن مجید در یک مورد میفرماید:
«اللّهُ یَتَوَفَّی الأ نفُسَ حینَ مَوتِها»؛(2)
«خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند».
و در جای دیگر میفرماید:
«تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا»؛(1)
«فرستادگان ما جان او را میگیرند».
و نیز:
«الَّذِینَ تَتَوَفّیهُمُ الْمَلآئِکَةُ»(2)
«همانها که فرشتگان (مرگ) روحشان را میگیرند».
بنابراین، اطلاق بعضی از اسماءالحسنی، مثل «الرازق»، «الممیت»، «المحیی»، «الفالق» و «الخالق» به غیرخدا بهطوراطلاق، خواه آن غیر، ملائکه باشد یا غیرملائکه جایز نیست، و جواز و عدم جواز آن برحسب موارد، و برحسب اسماءالله ملاحظه میشود. لذا و بر اساس همین جهت که بیان شد، میبینیم به کسی که زمین موات را احیا میکند، «محیی» میگویند و شائبه و توهم شرک در آن نیست؛ زیرا قرینه است که معنایی که از اسم «المحیی» در هنگام اطلاق آن بر خدا اراده میشود از آن اراده نشده، بلکه مَجاز است؛ زیرا به لحاظ اینکه او اسباب و معدات زندهشدن زمین را برای روییدن نبات در آن، فراهم میسازد، به او مُحیی میگویند. چنانکه به زمین هم، به لحاظ آنکه در
آن اشیای زنده روییده میشود، «محیات» میگویند،(1)امّا زندهساختن زمین و رویاندنِ نبات، فعل خداست.
باری، غرض این است که در امثال این موارد، قراین در کار است و هیچ شائبه و توهم شرکی در بین نیست، و اگر به احیاکننده زمین مُحیی بگویند و عمل احیا را به او نسبت دهند، با احیای ارضی که در آیات:
«اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یُحْیِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»؛(2)
«بدانید خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده میکند».
و نیز:
«وَآیَةٌ لَهُمُ الأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْناها»؛(3)
«زمین مرده برای آنها آیتی است، ما آن را زنده کردیم».
به خدا نسبت داده شده، اشتباه نمیشود. و تفاوت مفهوم این دو اطلاق را، هرکس اندک ذوق و معرفتی داشته باشد، بهوضوح درک میکند.
1) . ممکن است گفته شود، «حیات» چون معنایی مشترک است بین تمام موجودات زنده و آن عبارت است از: مبدئیّت شیء برای ظهور آثار و خواصّ خود، ازاینجهت چون محیی و معطی این مبدئیت خداست لذا محیی تمام موجودات اوست و چون عمل محیی، این مبدئیت را به ظاهر فعلیت میدهد، به او محیی و به زمین محیات اطلاق میشود. بههرحال این اطلاق مجاز باشد یا حقیقت، در آنچه ما درصدد تحقیق آن هستیم تفاوت نمیکند و مثال را تغییر نمیدهد.
2) . حدید، 17.
3) . یس، 33.
نکته دیگری که گاه مانع از جواز اطلاق بعضی از اسماءالحسنی، بر صاحب قدرت ارتباطی و اذنی و غیرمستقل است، این است که برخی از این اسماء، عندالاطلاق، دلالت بر استمرار تلبّس ذات به آن دارد، مثل «الفیّاض»، «المحیی»، «الممیت» و «الرّزاق»، درحالیکه ظهور قدرت اذنی، چون برحسب مصالح و حکمتهای خاصّه است، موارد آن بسیار نادر، بلکه در برابر ظهور قدرت استقلالی و ذاتی حقّ «اندر من النادر» است و پیوسته و لایزال نیست و این مقدار، مجوّز صحّت اطلاق این اسما بهطورمطلق نمیشود. بهعلاوه، از اطلاق این اسماء بر خدا چیزی فهمیده میشود که از اطلاق آن بر غیرخدا فهمیده نمیشود. مثلاً اگر فرض کردیم اطلاق «الشافی» بر طبیب، دوا، دعاکننده و کسی که به اذن خدا میتواند بیماران را شفا دهد، مانند عیسی(علیه السلام) جایز باشد، از این اطلاق آن معنایی که هنگام اطلاق آن بر خداوند متعال اراده میشود، اراده نمیگردد. خدا شافی مطلق و بالذّات و شافی بالاستقلال است و پزشک و دارو و تشخیص پزشک و اثر دارو و دعا و استجابت و اذن در شفا همهوهمه اسبابی هستند که «او» فراهم ساخته است و آنجا هم که دوا اثر میکند، و پزشک بیماری را معالجه میکند و دعا مستجاب میشود، و عیسی(علیه السلام) کور مادرزاد را شفا میدهد، شافی اوست، امّا تشخیص پزشک و تأثیر دارو و دعا و فعل عیسی(علیه السلام) هریک، از اسباب عادی یا غیرعادی شِفا میباشند که تشخیص پزشک به توفیق و هدایت
خدا و تأثیر دارو به جعل خدا و اثر دعا - که سبب غیرطبیعی است - به استجابت آن از جانب خدا و فعل عیسی(علیه السلام) هم - که سبب غیرعادی است - به اذن خدا میباشد.
بنابراین، اگر هم کسی این اشیا را شافی خواند، مفهومش با مفهوم «الشافی» که به خداوند اطلاق میشود، از زمین تا آسمان و از ممکن تا واجب تفاوت داشته و با یکدیگر اشتباه نمیشوند. آن شفا، اثر عالمغیب و غیبِ این عالم است و این شفا، اثر اسباب طبیعی یا عادی است که این اسباب نیز مثل خود شفا، آیه و نشانه و اثر عالم غیب است؛
«قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ»؛(1)
«بگو: همه اینها از ناحیه خداست».
و درک تفاوت و مغایرت مفهوم «الشافی» اگر بر غیرخدا اطلاق شود، خصوصاً اگر اطلاقکننده، موحّد و خداشناس باشد، با مفهوم آن وقتی بر خدا اطلاق میشود، مثل درک مفهوم «المحیی» است که گفتیم هر صاحب ذوق آن را درک مینماید.
ممکن است مدیریت کلی سازمان کائنات را، به نحوی که مستلزم شرک نباشد، به اینگونه عنوان کرد: عقلاً مانعی ندارد که اداره سازمان
1) . نساء، 78.
کائنات را به اذن خدا، انسان کاملی مانند نبیّ و ولیّ وقت عهدهدار باشد، نه به نحو استقلال که اشکالات عقلی لازم بیاید و محاذیر عقیده یهود که میگویند:
«یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ»؛(1)
«دست خدا (با زنجیر) بسته است».
پیش بیاید، بلکه به این نحو که فرد مذکور جزء جنود حقّ و مظهر مرتبه:
«کُلَّ یَوْم هُوَ فِی شَأْن»؛(2)
«او هر روز در شأن و کاری است».
باشد و اداره امور کائنات توسط او، ظهور مدیریت مستقل ازلی و غیرمنقطع دائمی الهی باشد، و چنانکه این منصب بهطورجزئی برای ملائکه ثابت است و هرکدام از آنان - باذنالله تعالی - در پُستی انجام وظیفه و مأموریت میکنند و آیات قرآن مجید، مثل:
»َفالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»؛(3)
«و آنها که امور را تدبیر میکنند».
(فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً)؛ (4)
«و قسم به فرشتگان که کارها را تقسیم میکنند».
و احادیث بر آن دلالت دارند، مانعی ندارد که بهطورکلّی - امّا به همان نحو که برای ملائکه ثابت است - برای فردی از افراد بشر، که اکمل خلایق باشد، ثابت باشد.
این احتمال - اگرچه شرک نبوده و اعتقاد به آن کفر و خلاف ضرورت نیست، و چهبسا که بعضی از اخبار ضعیف هم دلیل آن شمرده شود - ثابت نیست، و دلیل محکمی از قرآن کریم و احادیث صحیح و معتبر، بر اینکه سازمان کائنات بهطورکلی به نبیّ یا ولیّ واگذار شده، و نبیّ یا ولیّ، عامل مطلق مشیّةالله و ارادةالله است وجود ندارد؛ هرچند ممکن است بعضی از اطلاقات را عدّه ای دلیل بگیرند، امّا آنچه به نظر حقیر رسیده و فعلاً در نظر است، این اطلاقات برای اثبات این مطلب کافی نیست. علاوهبرآنکه ظواهر آیات زیادی دلالت دارند که بسیاری از افعال را خداوند متعال بلاواسطه انجام میدهد:
(إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ)؛(1)
«فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند، تنها به آن میگوید: موجود باش، آن نیز بیدرنگ موجود میشود».
1) . یس، 82.
و اگر هم قابل حمل بر فعل بهواسطه بدانیم، یا حمل بر مجرّد صدور فعل از او بنماییم - خواه باواسطه باشد یا بدونواسطه - باتوجّهبه اینکه موارد بسیاری در قرآن و حدیث است که با عدم قرینه، اطلاق و استناد فعل به خدا داده شده است و ظاهر در فعل بدونواسطه است، این همه ظواهر را نمیتوان توجیه و برخلاف ظاهر حمل کرد. درهرصورت این ادّعا دلیل محکمی ندارد، و قولِ به آن قول به غیرعلم است.
اگر گفته شود: به ملاحظه بعضی از احادیث، مثل:
«[نَزِّلُونا عَنِ الرُّبُوبِیَّةِ] وَقُولُوا فِی فَضْلِنا ما شِئْتُمْ»؛(1)
«ما را از مرتبه ربوبیت و خدایی پایین آورید، سپس هرچه میخواهید در فضل ما بگویید».
این مقام و منصب برای آن بزرگواران ثابت است.
جواب این است که:
اوّلا: اعتبار این حدیث محقّق نیست و ضعیف است.
ثانیاً: این حدیث دلالت ندارد بر اینکه مناصب و افعالی را که شک در تلبّس و صدور آن از آنان داریم، بر ایشان ثابت کنیم و محقّقالوقوع بگیریم، مثلاً معجزهای را که شک در صدور آن داریم، جهت وجود
1) . صفار، بصائرالدرجات، ص261؛ ابن شعبه حرانی، تحفالعقول، ص104؛ طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص233؛ مجلسی، بحارالانوار، ج25، ص270.
این خبر، صادر بدانیم یا هر بخشش و اعطا و هر صدقه و هر فعل مستحب را به آنها نسبت دهیم، بلکه فقط در این موارد، نفی امکان این منصب یا نفی صدور معجزه کذایی از آنها جایز نیست، امّا مسئله این است که امکان، غیر از وقوع است.
ثالثاً: نفی این منصب از نبیّ و امام، دلیل بر عدم کمال نفس قدسی آنها، و عدم صلاحیّت و شایستگی نفسانی آنها برای این منصب نیست؛ زیرا ممکن است به رعایت مصالحی که خدا داناتر است، یا موانعی این منصب برای آنها نباشد، تا مردم غرق در توجّه به واسطه نشده و از ذیالواسطه غافل نگردند و قبل از واسطه و با واسطه و بعد از واسطه و بدون واسطه، خدا را دیده و به او توجّه کنند و او را قاضیالحاجات و کافیالمهمات و مجیبالدعوات و اقرب من حبلالورید، بدانند.
رابعاً: چنانکه قبلا گفتیم، توجیه و حملِ تمام ظواهر قرآن که دلالت بر این دارند که صدور بسیاری از افعال از خداوند متعال بدونواسطه است، عرفی نیست و دلالت فیالجمله آنها بر صدور افعالی از خدا بدونواسطه قابلانکار نیست، بنابراین با اتکا به مدارکی مانند:
«قُولُوا فی فَضْلِنا ما شِئْتُمْ»؛(1)
«هرچه میخواهید در فضل ما بگویید».
نمیتوان دست از این ظاهر برداشت.
1) . مجلسی، بحارالانوار، ج25، ص270.
اعتقاد به امکان اینکه خداوند، ممکنات را مطیع و فرمانبر بشری قرار دهد، یا بشر مانند فرشته، مناصب یا مأموریتهایی در داخل سازمان کائنات و رتقوفتق امور و امر خلق و رزق داشته باشد، مثل ملائکه صورتگر، یا ملائکه موکَّل بر امطار و سحاب و حتی حاملان عرش، شرک نیست؛ ولی بعضی ممکن است ازطریق «غلو» اینگونه عقاید را مورد اشکال قرار دهند و بگویند: «این مناصب از خواصّ ذاتی ملائکه است و بشر این خواص را ندارد و اعتقاد به اینکه فردی از افراد بشر این مناصب را دارد، اعتقاد به ارتفاع و خروج او از عالم بشریّت است، مانند اینکه کسی بگوید، انبیا مثل ملائکه بالذات خوردن و خوابیدن و خستهشدن و بیماری و گرسنگی و تشنگی و رنج و درد ندارند. این عقیده اگرچه شرک نیست؛ چون ملائکه این عوارض را ندارند، ولی غلوّ است. بنابراین اگر کار و عملی که مقتضای ذات بشری نیست، از نبیّ و ولیّ ظاهر شود، خرق عادت بوده و حقیقتاً فعل خداست».
امّا پاسخ از این توهم این است که:
اوّلا: از کجا میگویید مداخله ملائکه در اموری که مأموریت دارند، و مناصبی که برعهده دارند، از خواص ذات آنهاست، تا بنابر اینکه خاصه مشترک بین آنها و انسان نباشد، قول به آن نسبت به بشر غلوّ
باشد؟ بلکه ممکن است مأموریت و منصب باشد و بعضی از افراد بشر نیز مانند آنها مناصب غیبی داشته باشند. مانند بندهای که در سوره کهف، شرح ملاقات حضرت موسی(علیه السلام) با او مذکور است، و مأموریتهای غیبی و باطنی و غیرعادی انجام میدهد.(1)و مؤید اینکه این مناصب خاصیت ذات ملائکه نیست، این است که هرکدام از ملائکه، قائم به منصبی و مختص به مأموریتی هستند؛(2)درحالیکه اگر خاصیت ذات آنها بود، باید همه دارای تمام این مناصب باشند، و قول به اینکه هر فردی از ملائکه خاصیت ذاتی جداگانهای دارد که اقتضای مقام خاصی را دارد، مستلزم قول به این است که ملائکه انواع مختلف هستند و چه انواع مختلف باشند و چه نباشند، این جهت که مداخله آنها در امور کائنات، خاصیت ذات آنها باشد، آنهم نه خاصیت مشترک بین آنها و انسان، مردود است.
ثانیاً: اگر از خواص ذات آنها باشد، خاصیت مشترک بین آنها و بشر است؛ زیرا چنانکه گفته شد بعضی از افراد بشر نیز از اینگونه مناصب سرّی و مخفی و غیرعادی دارند. اگر گفته شود: پس چرا تمام افراد بشر این مداخله را ندارند؟ ممکن است جواب داده شود که اصل این خاصیت، در بشر هست ولی ممکن است ظهور آن شرایطی داشته
باشد، یا موانعی از ظهور آن منع کنند، یا عللی اصل آن را فاسد و باطل نمایند.
ثالثاً: جماعتی از حکما و فلاسفه - چنانکه خواهیم گفت - خرق عادت و قدرت بر تصرّف در اکوان را لازم ذات نبیّ و ولیّ میدانند، و حداقل این رأی، این است که قدرت بر تصرّف، از لوازم ذوات و نفوس کامله است، خواه مَلَک باشد، خواه بشر.
رابعاً: اگر بگوییم: قدرت غیرعادی بر تصرّف در اکوان و اطاعت و فرمانبری مخلوقات، از بشر، ذاتی او نیست، از کجا بگوییم حصول این قدرت یا اطاعت، و فرمانبری کائنات از بشر، منافی با ذات اوست،(1)چنانکه در عوارض دیگر نیز همینطور میتوان گفت. مثلا سهو و نسیان برای بشر امکان دارد، امّا ضروری نیست و چنان نیست که بشر «واجبالسهو و النسیان» باشد، چنانکه مراتب و موارد سهو و نسیان و همچنین تذکّر و توجّه، بهحسب همه افراد امکان دارد، ولی این مراتب برای همه واجب نبوده و اتفاق نمیافتد. و با چنین تحقیقی، میتوان بین قولی که قائل به سهو نفوس کامله است، که مراد او امکان ذاتی سهو آنها باشد - هرچند خلاف ظاهر کلام او و استدلال اوست - و بین قولی که قائل به عدم جواز سهو است، به اینکه مراد او
1) . چنانکه در ملائکه نیز بعضی از مناصب و صفاتی که دارند، بیشتر از اینکه منافی با ذات آنها نیست، ثابت نمیباشد و ذاتیبودن تمام مناصب و صفات آنها معلوم نیست.
نفی امکان وقوعی آن است، وفق و سازگاری داد؛ و این نظر در ملائکه هم جاری است.
بنابراین، هیچ مانعی ندارد که انبیا و اولیا، تحت رعایتهای خاصی این مناصب را داشته باشند، و مثلاً از سهو و نسیان مصون باشند و غلوی در این فرض نمیشود و احتمال غلو ناشی از عدم تحقیق و بررسی موضوع است.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) راجعبه پیغمبر اعظم (صلی الله علیه و آله )در خطبه قاصعه میفرماید:
«وَلَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلآئِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکارِمِ وَمَحاسِنَ أَخْلاقِ الْعالَمِ لَیْلَهُ وَنَهارَهُ»؛(1)
«خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را از وقتی که (پیغمبر صلی الله علیه وآله )از شیر گرفته شده بود همنشین آن حضرت گردانید که او را در شب و روز به راه بزرگواریها و خویهای نیکو سیر دهد».
و اینکه یک نفر تحتنظر خاص تربیت و رعایت الهی یا جنود غیبی حقّ باشد و دیگری نباشد، امر نادری نیست و :
(اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ)؛(2)
«خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قراردهد».
مثلا یک نفر صدقه میدهد، یا صله رحم میکند، یا دعا مینماید، بلا از او دفع میگردد، و جنود غیبی الهی از او نگهداری مینمایند و به او کمک میدهند. یا یک نفر صدقه نداده و قطع رحم کرده است، عمرش کوتاه گردیده و ملائکهای که از او محافظت مینمایند، او را ترک میکنند. اینها غلوّ نیست بلکه مسائلی است که در نظام تدبیر امور کائنات - که قائم به آن خداوند قیوم است - وارد و از اسرار قضاوقدر الهی است.
خامساً: ممکن است گفته شود، ریشه تمام کمالاتی که برای موجود ممکن، متصور و معقول باشد، در تمام انسانها نهفته است، و مراتب ظهور آن بهحسب وجود اسباب و شرایط و عدم آنها و همچنین وجود یا عدم موانع، مختلف و متکثّر است و شدت و ضعف دارد،و اختلاف مراتب بهقدری است که بعضی از مراتب عالی آن مافوق مرتبه انسان جلوه میکند، چون اُنس اغلب با مراتب مادون است. مثلاً استعداد تعلّم غیوب، به وحی و الهام الهی و حتی ازطریق خواب و تفرّسات، نیرویش در وجود بشر هست، هرچند بالذات عالم به غیب نیست؛ لذا میبینیم بسیاری حتی با خواب، از امور غیبی و آینده مطلّع میشوند؛ حال اگر افرادی باشند که تحت رعایت و عنایت الهی، و در اثر ریاضات و عبادات و خلوص نیت و کمال معرفت با الهامات و عنایتهایی از غیب مطّلع باشند، جایز است و غلو نیست و فوق
مرتبه بشری نمیباشد، اگرچه خارق عادت است؛ آنچه فوق مرتبه بشر است، علم غیب ذاتی است.
سادساً: برحسب روایات معتبر، انوار و ارواح رسول اکرم و ائمه - صلواتالله علیهم اجمعین - در عوالم قبل از این عالم، همیشه مشمول عنایت های الهی، و دارای کیفیات خاص و خصوصیات ممتاز و واجد شئون و مراتب و مقامات عالی بودهاند که احدی آن مراتب و مقامات را نیافته است و سوابق آفرینش و سیر آنها در عوالم مختلف و ظهور انوارشان، حاکی از کمالات وجودی ایشان است و هرچند سرّ اختصاص آنها را به این عنایتها - کما هو حقّه - درک نکنیم، ولی اختصاص آنها به مقامات و درجات و کمالات و مناصب رفیع و علوم غیبی و قدرت تصرّف در کائنات و اطاعت و فرمانبری مخلوقات از آنها، امری مسلّم و واقع شده است و محل استبعاد نیست. درحالیکه ما در عصر خود دیدهایم، برخی از اهلعبادت و تقوا را که با خواندن قرآن و دعا و کشیدن دست بر محل درد، درد را آرام میکردند، از ذوات مقدّس محمّد و آل محمّد(صلی الله علیه وآله) که نخبه کائنات و علّت غایی مخلوقات میباشند و مراتب و مقاماتی که خدا به آنها اعطا کرده است، استبعاد ندارد و درعینحال با آیه:
(قُل إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ)؛(1)
1) . کهف، 110.
«بگو: من فقط بشری هستم مثل شما (امتیازم این است که) به مَن وحی میشود».
منافات ندارد و لازمه این کمالات «بشر برتر» بودن است، نه برتر از بشر بودن و غیربشر بودن، تا غلوّ محسوب شود.
و آخرین نکتهای که در این قسمت متذکّر میشویم این است که اعتقاد به اینکه نبیّ و ولیّ پارهای از خصائص ملائکه را دارند، غلو نیست؛(1)زیرا پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله )و ائمه (علیه السلام )از ملائکه افضل هستند و بلکه سایر انبیا نیز از ملائکه افضلند. چنانکه خواجهنصیر طوسی در تجریدالاعتقاد گفته است: «وَ هُوَ أفضلُ مِنَ المَلائِکَةِ وَ کَذا غَیرُه من الأنبِیاءِ أفضَلُ من المَلائِکَةِ لِوُجُودِ الْمُضآدِّ لِلقُوَّةِ العقلیة وَ قَهرِهِ عَلَی الإنقِیادِ عَلَیها».(2)
بلی، چون بشر بودن انبیا و ائمه( علیهم السلام )از ضروریات است، انکار بشر بودن ایشان چون انکار ضروری دین است، کفر میباشد و امّا غلوی که در کتب فقه و کلام از آن بحث شده و قائل به آن کافر و نجس
1) . هرچند با اعتراف به اینکه خصوصیتی که از خصائص ملائکه است، برای غیرملائکه به غیرخرقعادت و اعجاز، قابل اثبات نباشد، ولی بههرحال این اعتقاد غلوی نیست که در فقه، حکم به کفر آن میشود، مگر آنکه چنان که اشاره کردیم، به انکار ضروری دین برگشت کند.
2) . «پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برتر از ملائکه است و همچنین پیامبران دیگر نیز، برتر از ملائکه هستند؛ به دلیل برخورداری از قوایی که ضد قوة عقلیهاند اما این قوا را مقهور و فرمانبردار عقل ساختند». ر.ک: علامه حلی، کشفالمراد، ص488.
شمرده شده این است که پیغمبر اکرم و ائمه طاهرین (علیهم السلام) را خدا و معبود بداند، یا ایشان را در الوهیت و ربوبیت و خالقیت و رازقیت شریک خدا بداند یا اینکه بگوید خدا در ایشان حلول کرده یا متّحد شده است یا اینکه بدون تعلیم خدا و افاضه او عالم به غیوب هستند، یا آنکه برای ائمه (علیهم السلام) نیز مقام پیغمبری و نبوّت قائل باشد، یا اینکه معتقد باشد که با ولایت و محبّت خاندان رسالت، حاجتی به عبادت و اطاعت، و پرهیز از معاصی نیست، و امثال این عقاید که یا شرک است و یا انکار ضروری که در هر دو صورت کفر است.
بعضی میفرمایند: ذوات شریف رسول خدا (صلی الله علیه وآله ) و ائمه هدی (علیهم السلام )مجاری وصول فیض خدا به ماسوا هستند.
مقصود از این بیان، اگر جمع بین نظر حکما و اهل معقول و روایات و احادیث باشد، بدین ترتیب که بخواهند، میان این رأی که: «صادر اوّل و معلول اوّل و علّت ثانیه، عقل اوّل است و پس از آن عقول و علل دیگر تا عقل عامتر» با احادیثی که دلالت دارند بر اینکه:
«أَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ، نُورُ النَّبِیِّ (صلی الله علیه وآله) »؛(1)
«اولین چیزی که خداوند خلق کرد، نور رسول اکرم (صلی الله علیه وآله ) بود».
1) . ر.ک: ابن ابیجمهور احسائی، عوالیاللئالی، ج4، ص99؛ مجلسی، بحارالانوار، ج54، ص309.
وفق بدهند، که هم نظر حکما را در چگونگی حصول کثیر از واحد و ربط حادث به قدیم حفظ نمایند، و هم این احادیث را قبول کرده باشند و بگویند: «خلقت اشیا، غیر از صادر اوّل یا عقل اوّل یا نور رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) - هر تعبیری که نمایند - بدونواسطه، محال و غیرمقدور است». و بگویند: «هر واسطهای نیز در رساندن فیض به واسطه بعد از خود که معلول او هم میباشد - به ایجاب یا غیر ایجاب - مثل علّت اوّلی، مؤثر و مفیض است و افاضه فیض از ناحیه فیّاض حقیقی، بدون تأثیر و توسط این وسایط امکان پذیر نیست» و بهعبارتدیگر، این وسایط را به ایجاب یا غیرایجاب، جزء علل فاعلی معلولات بگیرند، این معنا خلاف آیات و روایات زیادی است که دلالت دارند بر اینکه علّت فاعلی ایجاد کائنات و خالق مخلوقات، خداوند متعال است و هرکجا نیز وسایط و فواعلی - مانند ملائکه - به اذن او در بین آمده باشد، برحسب مصالحی است، و آن فاعلیت و واسطهبودن هم - برخلاف قول حکما در عقول عشره - ذاتی آن فواعل و وسایط نیست که در نتیجه صدور افعال و افاضه فیوض، منحصراً بالایجاب، و لزوماً از مجرای آنها صورتپذیر باشد و گذشته از این قول به فاعلیت ذاتی صوادر و وسایط در برابر فاعلیت ذاتی حقّ، شرک است خواه از فاعل تعبیر به عقلشود و یا به نور پیغمبر( صلی الله علیه وآله).
مضافاً بر اینکه همانطور که هر بنده میتواند بدونواسطه با خدا مرتبط شود و بگوید:
«وَ أَخْلُو بِهِ حَیْثُ شِئْتُ لِسِرِّی بِغَیْرِ شَفِیع فَیَقْضی لِی حاجَتِی»؛(1)
«و خلوت کنم با او هرجا بخواهم برای راز دلم».
خدا بهطریقاولی میتواند فیض خود را درهرحال و هر مکان، بدونواسطه به او برساند. اضافه بر اینها، بین این نظر و روایات و احادیث، نمیتوان سازگاری کامل داد؛ زیرا اگر صادر اوّل، نور جمیع حضرات معصومین(علیهم السلام) باشد، صادر دوم نور کیست؟ و اگر نور شخص پیغمبر(صلی الله علیه وآله)باشد، و سایر معصومین (علیهم السلام)به سلسله مراتب صادر باشند، بهطورمستقیم با کلام حکما تطبیق نمیکند.
بههرحال، اگر مبانی حکما در این مورد به نحوی تقریر شود که اشکالی پیش نیاید، و شرک و ایجاب و محاذیر دیگر لازم نشود و برهان قاطع هم بر آن اقامه شود و دانستن این مباحث؛ یعنی چگونگی ربط حادث به قدیم و صدور کثیر از واحد هم لازم باشد و نظیر مباحثی که منتهی به بحث از ذات الهی میشود - که منهیٌّعنه است - نباشد، بدیهی است که دراینصورت این سازگاری بین این نظر و احادیث بجا و معقول است.
1) . طوسی، مصباحالمتهجد، ص582.
ولی آنچه بهطورمسلّم میتوان گفت این است که ورود در این مباحث لزومی ندارد، خصوصاً که شناختن پیغمبر و امام در این اوج و حدّ واجب نیست و عرفان و معرفت مقامات آنان، با معرفت این مباحث ارتباطی ندارد. بلی، شکی نیست که صادر اکمل و اتمّ و اشرف، نور رسول خدا و ائمه طاهرین و حضرت زهرا(علیهم السلام) است و برحسب روایات زیادی صادر اوّل نیز انوار ایشان است، چنانکه بنابر احادیث معتبر دیگر، خدا نور پیغمبر را از نور خود، و نور علی(علیه السلام) را از نور پیغمبر (صلی الله علیه وآله)آفریده،(1)که بدیهی است این معانی و تعبیرات، که اشاره به حقایق و مطالبی راجع به غیب این عالم و غیب وجود آن ذوات مقدّس است، منافاتی با عقاید توحیدی نداشته و اشکالی ندارد؛ زیرا همانطور که خدا این عالم ماده و ظاهر را از عناصر و بسائط میآفریند، باطن عالم و ارواح را نیز از انوار حضرات معصومین(علیهم السلام)، خلق فرماید و از آن عالم معنا به این عالم غیب مدد بدهد، چنانکه از نور آفتاب و هوا و مواد زمین، به انسان و جنبندگان دیگر و نباتات مدد میبخشد، هرچند ما این روابط عینی را درک نکنیم و عاجز از فهم چگونگی آن باشیم، ولی اگر صادق مصدّق از آن خبر داد میپذیریم. امّا اینکه ایشان - که علّت غایی خلقت هستند - علّت فاعلی ایجاد سایر ممکنات، به ایجاب یا غیرایجاب باشند خواه
1) . خصیبی، الهدایةالکبری، ص375؛ طبری امامی، دلائلالامامه، ص448؛ جوهری، مقتضبالاثر، ص6.
آنان را مستقل در ایجاد بشمارند و تأثیر آنها را در ایجاد ذاتی آنها بگویند یا غیرمستقل بگویند و منصب و مأموریت بدانند، اینگونه عقاید یا شرک است و خلاف توحید افعالی، و یا خلاف مطلب چهارم از مطالب مذکور در این مقدمه است.
بلی، این مقدار جایز است که کسی بگوید، فیض وجود و رحمت و هدایت و سایر فیوض، از آنها و بهواسطه آنها به مفاض میرسد و آنها با امر خدای تعالی و تقدیر او، فیوضش را به دیگران میرسانند و واسطه در ایصالاند، چنانکه در مورد حضرت آدم(علیه السلام) قرآن تصریح دارد که خداوند به آدم اسماء را تعلیم فرمود و سپس به آدم امر فرمود که به ملائکه خبر دهد؛ و بهعبارتدیگر گفته شود که ارادةالله و مشیةالله بر این تعلق گرفته است که فیض او از این مجاری به دیگران برسد، چنانکه مشیةالله بر این جاری شده است که تکثیر ذریّه آدم و هر حیوان و جنبنده دیگر - مگر در بعضی از موارد نادر - به توالد و تناسل انجام بگیرد؛ هرچند بدون آن هم خدا قادر است، و ظاهراً این بیان هم بازگشت به همان بیانات گذشته دارد؛ اگر مقصود این باشد که آنان در ایجاد مخلوقات، منزلتی مثل منزلتی که خدا برای پدر و مادر در پیدایش فرزند قرار داده دارند، که بههیچوجه علّت فاعلی شمرده نمیشود؛ بلکه نظیر اسباب معدّه میباشند، و صرف جریان مشیت خدا و تقدیر او در پیدایش مخلوقات به این نحو است،
شرک نبوده و مخالف توحید افعالی نمیشود، امّا چنانکه در مطلب چهارم گفته شد دلیلی قاطع از قرآن و احادیث، بر این مطلب که مشیةالله - بهطورکلی و مطلق - به این نحو قرار گرفته و بدونواسطه، ایجاد و خلق و امور و افعال دیگر، از خدا صادر نمیشود، نداریم بلکه ظواهر زیادی از آیات و احادیث، خلاف آن را ثابت مینماید.
امّا اگر مقصود این است که آنان اگرچه فاعل مستقل نمیباشند، ولی به اذن خدا و امر او، مأمور و مأذونند که فیض را به دیگران برسانند و رساندن فیض فعل آنهاست، هرچند مأمور خدا و عامل اجرای مشیت او باشند، چنانکه در مورد تعلیم آدم به ملائکه،(1)رساندن فیض عالم به ملائکه، آن افعال فعل ملائکه است، هرچند مأمور و مجری مشیّت حقّ بودند. این معنا و منصب نیز بهطورکلی و مطلق، برای احدی از بشر و ملائکه ثابت نیست، معذلک اگر کسی بعضی از اخبار را در این موارد، از حیث متن و دلالت، بیخدشه بداند و به آن معتقد شود، کفر و غلو نمیباشد و مطلب محالی نگفته است؛ هرچند محال نبودن و امکان، اعم از وقوع است، چنانکه وقوع اخصّ از امکان است و اولی در این مورد سکوت و نفینکردن و پرهیز از قول به غیرعلم است.
1) . اشاره به آیه 33 سوره بقره.
ظهور خوارق عادات و حوادث و وقایع و افعالِ خارج از قلمرو و اسباب و مسببات عادی و متعارف و مألوف، به دست گروهی از افراد بشر، مسلّم و غیرقابلانکار است و بهطور تواتر و فوق تواتر نقل شده، و قرآن هم باصراحت آن را اثبات نموده است، و نه فقط ملّیّون و پیروان ادیان آسمانی و عقیدهمندان به عالم غیب، این موضوع را قبول دارند، و شواهد و وقایع حسّی و عینی آن را نقل مینمایند؛ بلکه آنچه بین متکلّمان و دانشمندان علم کلام، و فلاسفه و حکما، محلّ نظر واقع شده است، چگونگی صدور این خوارق، و مستند آن است. حکمای بزرگ و فلاسفه الهی معتقدند که خوارق عادات فعلِ نبیّ و ولیّ و بهعبارتدیگر شخص صاحب نفس کامل و قدسی است، و قدرت او بر فعل خارق، و اطاعت اکوان از او، از خواصّ ذاتی نفس کامل اوست. اینان میگویند، نفس نبیّ و ولیّ، دارای خواص و خصائصی است که ازجمله قدرت بر اظهار این خوارق و اطاعت تکوینی عناصر از اوست و خلاصه از ذاتیات نفس نبیّ و ولیّ، قدرت تصرّف در اکوان و کائنات است. بنابراین صدور خارق عادت از نبیّ و ولیّ جایز است؛ چه برای تحدّی باشد و چه نباشد و این اطاعت اکوان و کائنات از او، شاهد صدق اوست.
ابنخلدون، فیلسوف و جامعهشناس، بعد از آنکه به صدور خوارق
از نبیّ و ولیّ اعتراف میکند، بین نبیّ و ولیّ در این جهت، به این نحو فرق میگذارد که: خوارق نبیّ، مانند صعود به آسمان و نفوذ در اجسام و احیای موتی و سخنگفتن با ملائکه است، امّا از ولیّ، کمتر و محدودتر است، مثل تکثیر قلیل و خبر از غیب و امثال آن.(1)و با اینکه نسبت به اهلبیت(علیهم السلام) در کتاب «مقدمه» از حدود ادب خارج شده و تحتتأثیر سیاست امویان و تربیت اموی خود سخن رانده است، علم امام جعفر صادق(علیه السلام) را به غیوب تصدیق کرده است(2)و غرضش این است که دایره قدرت صاحب خارق عادت، به کمال نفس او ارتباط دارد و لذا چون در نظرش مطلق نبیّ از ولیّ، در کمال نفس، اکمل است، اینگونه فرق گذارده است و الاّ باید بگوید، قدرت صاحب خارق بهحسب اشخاص و نفوس آنها، و اطاعت تکوینی اشیا و عناصر از آنها مختلف است. ائمه(علیهم السلام)(3)و حضرت زهرا(علیه السلام)(4)هم محدَّث بودند و ملائکه با آنها حدیث میگفتند، چنانکه با مریم عذرا(علیها السلام)سخن گفتند و قرآن میفرماید:
(وَإِذْ قالَتِ الْمَلآئِکَةُ یا مَرْیَمُ )؛(1)
«و (به یادآورید) هنگامی را که فرشتگانگفتند: ای مریم».
ظاهراً ایننظر، باتوجهبه مطلب پنجم از مطالبی که در این مقدمه بیان شد، خالی از اشکال عقلی باشد، یعنی به شرک و غلو برخوردی ندارد؛ زیرا اگر مقصود ایشان این باشد که این قدرت از خواصّ کمال نفس ولیّ و نبیّ است و کمال نفس مستقیماً افاضه و موهبت الهی است، این قدرت هم بالعرض موهبت الهی خواهد بود و مانعی ندارد که خدا چنین قدرتی را به عبدی از عباد خود اعطا کند.
و اگر مقصود این باشد که کمال نفس انبیا و اولیا، کسبی است و کمال نفس مقدّمه قدرت بر تصرف در اکوان است، و بهعبارتدیگر، لازم و ملزوم یکدیگر هستند، باز هم در حدود همان مطلب پنجم، اشکالی پیدا نمیکند و نظیر این میشود که شخصی توسّط اکمال علم، بر اظهار صنایع کوچک و بزرگ قدرت پیدا کند و در هر دو صورت نبیّ و ولی فاعل بالاستقلال نمیباشند و جریان کار و تصرّف آنها، مانند تصرفات عادی ایشان، از مسیر تقدیر و قضاوقدر الهی خارج نیست و به آنچه در مطلب دوم و سوم، بطلان آن ثابت شد، ارتباط ندارد.
گروهی هم گفتهاند که فعل خارق، چنانکه حکما گفتهاند، فعل نبیّ و ولیّ است، ولی قدرت بر اظهار آن، و اطاعت اکوان از نبیّ و ولیّ،
1) . آل عمران، 42.
خاصه کمال ذات آنها نیست، هرچند نفس آنها در مرتبه کمال است. بلکه خدا به انبیا و اولیا در هر مورد که مصلحت بداند، این قدرت را اعطا میفرماید، یا به بعضی از آنها بهطورمطلق این قدرت را میدهد، و اکوان را مطیع و فرمانبر آنها میسازد، تا هر تصرّفی را که مصلحت باشد، طبق آنچه در مطلب پنجم مرقوم شد، بنمایند.
گروهی هم از متکلمان و غیرایشان میگویند: خوارق فعل خداوند متعال است که برحسب مصلحت، به تقاضای نبیّ و ولیّ یا بدون درخواست آنها، برای اثبات صدق نبی، یا اظهار و تأیید مقام ولیّ یا مصالح دیگر، اظهار میشود. پس اگر از نبیّ در موقع تحدّی ظاهر شود، دلیل بر صدق نبوّت اوست و بهمنزله تصدیق قولی و صریح خداست.
صاحبان این نظر، آیاتی را که دلالت دارند بر اینکه خوارق فعل نبیّ است، به این نحو تفسیر میکنند که: چون آوردن و نشاندادن فعل خارق، یا توسط نبیّ و ولیّ و یا به خواست و اراده و دعای آنها انجام میشود، نسبت دادن آن بهطور مجاز به نبیّ و ولیّ - که بهسبب عرفی یا فاعل ظاهری آن است - جایز است؛ چنانکه اگر کسی فعلی را به امر و فرمان دیگری انجام دهد، آن فعل را - که مأمور فاعل آن است - به آمر نسبت میدهند - چنانکه در «بنی الامیر المدینة» میگویند - و در این مطلب، فرقی بین آمر و ملتمس و تقاضاکننده نیست.
آنچه به تحقیق، پیرامون این آرا و نظرات میتوان گفت، این است که: استناد تصرف انبیا و اولیا در اکوان و صدور خوارق از آنها - که امری مسلم است - به هریک از انحای مذکور، فیالجمله جایز است و عقلاً و شرعاً شرکِ خلاف توحید نیست و غلوّ هم نمیباشد. بله، ممکن است در سعه و ضیق این مقام و حدود و مراتب آن، بحث و گفتگو کرد و انبیا و اولیا را نیز دارای درجات متفاضلات دانست، چنانکه قرآن مجید میفرماید:
(تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْض مِنْهُمْ مَن کَلَّمَ اللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجات وَآتَیْنا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَأَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ )؛(1)
«بعضی از آن رسولان را بر بعضی دیگر برتری دادیم برخی از آنها، خدا با او سخن میگفت و بعضی را درجاتی برتر داد و به عیسی بن مریم، نشانههای روشن دادیم و او را با روحالقدس تأیید نمودیم».
و چنانکه کاملترین مراتب این مقام و مرتبت، برای حضرت رسول خاتم(صلی الله علیه وآله) و ائمه طاهرین(علیهم السلام) ثابت است و چنانکه مراتب انبیا و اولیا بهحسب آنچه به آنها از علوم تعلیم شده و از حروف اسم اعظم اعطا شده نیز متفاوت است.
1) . بقره، 253.
معذلک، بعضی از خوارق عادات، مسلّم است که فعل خداست؛ مانند قرآن که آیات متعدده، صراحت دارند بر اینکه فعل خداست و آنچه بر پیغمبر(صلی الله علیه وآله)وحیشده و نازل گردیده است، همین آیات و سور است که قرآن مکتوب، وجود کتبی آن است؛ چنانکه یک خطابه یا یک قصیده نوشته شده، وجود کتبی گفتار گوینده آن است و آیه:
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الأنسُ وَالْجِنُّ عَلی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِیراً)؛(1)
«بگو: اگر انسانها و پریان (انس و جن) اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند همانند آن را نخواهند آورد هرچند یکدیگر را (در این کار) کمک کنند».
دلالت دارد که تمام افراد انس و جنّ، حتی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) که میفرماید:
«وَإِنّا لَاُمَرآءُ الْکَلامِ، وَفِینا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَعَلَیْنا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ»؛(2)
«ما امیران سخن هستیم و ریشههای آن در ما فرو رفته و شاخههایش بر ما گسترده شده است».
و بلکه شخص پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) هم، اگر به فرض محال، وارد این میدان شوند که بخواهند مثل قرآن را بیاورند، عاجز خواهند شد.
بنابراین، این فعل خارق و معجز - یعنی قرآن - که از یک بُعد و یک نظر دارای صد و چهارده معجزه است، فعل خداست و دلیل بر این است که قرآن وحی خداست و خود دلیل و برهان خود است که: «آفتاب آمد، دلیل آفتاب» و کلام خداست که الفاظ و کلمات و جملههایش دلیل معانی و مطالب و مقاصد بلند و باعظمت و انسانساز آن است و کیفیت و چگونگی ترکیب کلمات و جملهها و جهات دیگر آن، دلیل وحیبودن آن میباشد؛ بهعبارتدیگر همان چیزی که معجزه و خارق و فعل خداست، همان نبوّت و وحی و دعوت و رسالت پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)است. چنانکه کاملبودن دعوت قرآن و جامعیت آن، که کسی نتواند عالیتر و کاملتر از آن را عرضه نماید - نیز حجتی از خود برای خود است؛ برخلاف معجزات سایر پیغمبران و معجزات دیگر حضرت خاتمالانبیاء(صلی الله علیه وآله)که در آن دلیل، خود مدلول نیست، بلکه غیرمدلول است، مثل تبدیل عصا به اژدها و آیات تسع(1)که معجزات نبوّت موسی(علیه السلام) و وحیبودن تورات بود و مثل شقّالقمر(2)و معجزات
دیگر رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)(1)که اگرچه دلیل صدق نبوّت آن حضرت و وحیبودن قرآن بود، ولی دلیل، غیر از مدلول بود و مانند بَرد (سرد) و سلامشدن آتش بر ابراهیم(علیه السلام)(2)که فعل خدا بود، ولی غیر چیزی بود که معجزه برای آن اقامه میشود.
گفته نشود که: نظیر بعضی از خوارقی که گفته شد فعل خداست،از ائمه هدی(علیهم السلام) نیز صادر شده است و ظاهر این است که فعل خود آن بزرگواران بوده است، مثل معجزه و تصرّف امام(علیه السلام) در صورت شیر پرده(3)و نشستن آن شخص در آتش به امر امام(علیه السلام)(4)و نظایر آن، بنابراین علّت آنکه بعضی از این خوارق به فعل نبیّ یا ولیّ انجام شده، و بعضی دیگر به فعل خدا، چیست؟؛ زیرا پاسخ داده میشود:
صدور معجزات به هر دو نحو جایز است و مانعةالجمع نمیباشند یعنی هم جایز است نبیّ ادعای نبوّت کند و تحدّی نماید به معجزهای که به او عطا شده و مستقیماً و بدونواسطه احدی، فعل خدا باشد و هم تحدی نماید به معجزهای که خدا قدرت اظهار آن را به او داده باشد
1) . ر.ک: ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج1، ص92 - 124.
2) . انبیاء، 69.
3) . ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص362-363؛ بحرانی، مدینة معاجز الائمة الاثنیعشر(صلی الله علیه و آله)، ج6، ص114- 115.
4) . ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص114؛ ابنحمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص432؛ بحرانی، مدینة معاجز الائمة الاثنیعشر(صلی الله علیه و آله)، ج6، ص 315.
و در یک مورد معجزهای مستقیماً و بیواسطه فعل خدا باشد، و در مورد دیگر همان معجزه به اقدار و اعطای قدرت بر اظهار آن به نبیّ، فعل نبی باشد، هرچند صورت اوّل در تصدیق و اثبات صدق، صریحتر باشد؛ زیرا بلاواسطه فعل خداست که پیغمبر از جانب او و فرستاده اوست، ولی در صورت دوم، فعل شخص مدّعی نبوّت است که به اعطای قدرت از جانب خدا به او، آن را اظهار داشته است، ولی معلوم است که این تفاوت، غالباً مورد نظر عرف نیست و هر دو را یک حدّ خارق و معجز و دلیل صدق میشناسند. البته در این جهات و تفاوتها و وجود واسطه و عدم واسطه، مصالحی نیز مؤثر است و چنانکه:
اَللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ(1)خدا هم داناتر است که پیغمبران و اولیا را چگونه و از چه طریق تأیید و تصدیق کند و آنها را با امر، خارق و معجزه سازد. بنابراین منافات ندارد که آتش به فعل خدا و بدون واسطه احدی سرد و سالم شود و به قدرتی که خدا به امام اعطا کرده و اکوان را مطیع او قرار داده است، به کسی اثر نکند یا آنکه عصا تبدیل به اژدها شود، و با قدرتی که به امام موهبت فرموده است، صورت شیری که در پرده بود، قلب به شیر شود. بله، در بین معجزات انبیا، معجزهای که بیرقیب است و به کسی از ایشان قدرتی به مثل آن اعطا نشده و نخواهد شد، قرآن مجید است.
1) . انعام، 124؛ «خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را در کجا قرار دهد».
مخفی نماند که مسئله ولایت شخص بر نفس خویش، و آنچه که خدا مسخّر انسان قرار داده است، غیر از تفویض است که در مسئله جبر و تفویض از آن بحث میشود و این ولایت با امر بین امرین - به معانی متعددی که از آن شده است - منافات ندارد؛ زیرا اگرچه فعل به اختیار عبد واقع میشود، و فاعل بلاواسطه آن عبد است، امّا چنان نیست که - العیاذ بالله - خدا از کار، معزول و عبد مستقل باشد و دست خدا منقطع و رعایت مطلقه الهی نباشد، بلکه صدور فعل اختیاری از عبد، طبق مشیت مطلق الهی است و درعینحالی که عبد ولایت دارد، قضا و قدر الهی در رفع موانع و حصول شرایط و تأثیر مقتضی همه برجا و برقرار است و طبق قواعدی که خدا مقرّر کرده است، انجام میپذیرد و خارج از آن قواعد و بیرون از سلطنت و قیمومیّت و تدبیر الهی چیزی واقع نخواهد شد و دایره قدرت و اختیار عبد، محدود به این سنن و قواعد است و بیرون از آن، عبد را قدرت و اختیاری نیست؛ بنابراین اِعمال اختیار هم، در دایره قضاوقدر الهی، مقدور عبد است. لذا در اِعمال اختیار در این دایره، محدود و بلکه مضطر و ناچار است، هرچند در این دایره، مخیّر در فعل و ترک و اختیار چگونگی عمل است، انسان قدرت و اختیار دارد که از راه گوش بشنود، امّا از شنیدن از راه چشم عاجز است، علیهذا در طریق قراردادن گوش برای استماع،
ناچار و مضطر است و در شنیدن یا نشنیدن توسط گوش و گفتن و نگفتن توسط زبان مختار است، میتواند بشنود، میتواند نشنود، میتواند بگوید، میتواند نگوید.(1)
اینکه دانستن این مطالب و معرفت به اطراف و حدود آنها نیز از جهات متعددی لازم و اهمیّت آنها کمتر از بحثی که ما در نظر داریم نیست و بلکه بعضی از این مطالب لازم تر و اساسیتر است تصدیق میفرمایند که در این بخش مهم به مطالب فرعی نپرداختهایم و همان را که در بررسی «ولایت تکوینی و ولایت تشریعی» روح و جان بحث است در این مطالب بررسی کردهایم «ولا حول ولا قوة الاّ بالله العلی العظیم».
1) . شاید خوانندگان عزیز، این بخش را در این رساله، فقط مقدمهای برای موضوع مورد بحث بشمارند و آن را مانند فرع زائد بر اصل، فرض نمایند، امّا باتوجّهبه ارتباط مطالب مرقوم با موضوع بحث و اینکه بررسی آن، پرسش از این مطالب را نیز جلو میآورد، و باتوجّهبه
بدیهی است بحث ما در این رساله، بحثی علمی، اعتقادی و دینی است و بحث لفظی نیست و فرقی نمیکند که خصوص این لفظ (ولایت تکوینی و ولایت تشریعی) در قرآن مجید و احادیث شریفه باشد یا نباشد؛ زیرا اگر لفظ و اصطلاحی در قرآن و حدیث نباشد، دلیل بر آن نیست که معنایی که از آن اراده میشود و برای آن اصطلاح کردهاند، به الفاظ و تعابیر دیگر در قرآن و حدیث بیان نشده و مورد نفی و اثبات قرار نگرفته باشد و نتوان حقّ یا باطلبودن آن معنا را از کتاب و سنّت استفاده نمود.
چنانکه بعضی از علمای اعلام در جواب سؤالی که از ایشان شده، طفره رفته و گفتهاند: این دو لفظ «ولایت تکوینی و ولایت تشریعی» در آیات و احادیث وارد نشده است و معنایشان را از کسانی بپرسید که آنها را اصطلاح و اختراع کردهاند؛(1)زیرا غرض سائل - اگر جویای حقیقت باشد - این نیست که این دو لفظ شرح و تفسیر شوند و دلالت آنها، برحسب لفظ یا اصطلاح معلوم گردد؛ بلکه مقصود این
1) . شاید گمان کرده، مصلحت در سکوت و سخن نگفتن باشد، غافل از اینکه مغرضان و مزدورانی که عمداً سمپاشی میکنند، آن را غنیمت شمرده و از سکوت علما و روشننبودن اطراف موضوع، بیشتر سوءاستفاده مینمایند، و بدون مانع، کار و مأموریت خود را انجام میدهند.
است: معنایی که از آن در عرف یا اصطلاح اراده میکنند و مورد نفی و اثبات قرار میدهند، برحسب عقل و کتاب و سنّت، حقّ است یا باطل؟ و اگر سائل اهل فتنه و اضلال باشد، همینگونه جوابها را دستاویز قرار داده و آن را نشانه عجز علما و دانشمندان از ردّ شبهات معرفی میکند و بر اضلال و اغوا، جریتر و گستاختر میگردد.
به یاری خداوند متعال - برای اینکه در توضیح مطلب اشتباهی روی ندهد - نخست به تمام معانی و مفاهیمی که ممکن است مدلول و مفهوم این دو لفظ (ولایت تکوینی و ولایت تشریعی) باشد، اشاره مینماییم، سپس حقّ یا باطل بودن هر معنایی را بررسی و تحقیق میکنیم.
در ولایت تکوینی، ممکن است تکوین صفت ولایت باشد و در مقابلِ ولایت ازلی قدیمی و غیرحادث و غیرتکوینی الهی اطلاق شود و بهعبارتدیگر، به آن ولایت غیرتکوینی الهی اطلاق شود و بهعبارتدیگر، از آن ولایت حادث و ایجادشده اراده شود.
بنابر این احتمال، ولایت تکوینی چند نوع است:
نوع اوّل: سلطنت و ولایت تکوینی شخص بر نفس خود و بر آنچه مسخّر هر انسان است که متعلق احکام شرعی و متعلق ولایت تشریعی - به برخی از معانی آن، که خواهیم گفت - قرار میگیرد؛ مثلاً
شخص بر نفس خود قدرت دارد و میتواند آن را نابود کند؛ ولی شرعاً القای نفس در هلاکت و خودکشی حرام بوده و ولایت شرعی بر آن ندارد و اعمال ولایت تکوینی و صرف قدرت در آن جایز نیست. بنابراین تکویناً قدرت و ولایت هست؛ ولی صرف قدرت با نهی شرع حرام است.
مراد از اصطلاح ولایت تکوینی و بحثهایی که در آن میشود، این قسم ولایت نیست - و چنانکه در مطلب هشتم از مطالب بخش نخست گفته شد - این ولایت تفویض نیست و با امر بین امرین منافات ندارد.
نوع دوم: این است که شخص بهطور تکوین الهی و احداث و ایجاد خدا، بر تمام ممکنات و اداره و رتقوفتق دقیق امور آنها، از خلق و رزق و تدبیر و...، بهطور استقلال ولایت و سلطنت داشته باشد؛ خواه در موارد آن، تعلّق احکام شرعی و نهی و ترخیص و وجوب و تحریم فرض شود یا نه، و خواه صاحب این ولایت، اعمال ولایت بنماید یا نه.
فرق این ولایت با ولایت الهی، ذاتینبودن و تکوینیبودن و حادثبودن آن میباشد و - چنانکه از مطلب دوم از مطالب بخش نخست هم استفاده میشود - قول به این نوع ولایت، باطل و شرک و تفویض است و عقل و نقل بر بطلان آن اتفاق دارند. یکی از توالی و نتایج فاسد
و نادرست تفویض، قول به انحصار مرزوق و مخلوق خدا به صاحبان این ولایت است.
اگر گفته شود: چه فرق است بین این نوع و نوع اوّل که خدا شخص را بر نفس خود و اعضا و جوارح خویش ولایت و اختیار و استقلال داده است؟ و چرا همین ولایت را در مورد مدیریت کائنات و سلطنت بر اداره امر خلق و رزق و میراندن و زندهکردن نمیگویید؟ زیرا در هر دو نوع، ولایت و استقلال ازلی و ذاتی نیست؛ بلکه اعطایی و حادث و در طول ولایت مطلق مستقل الهی بر جمیع اشیا و تمام امور است که اگر اراده فرماید، میتواند در هر دو صورت، سلب استقلال و ولایت را از مخلوق خود بنماید. بنابراین چنین ولایت تکوینی حادث هبهشده، به شرک ارتباطی پیدا نمیکند؟
پاسخ این است که:
اوّلا: برحسب آنچه در مطلب دوم از مطالب بخش اوّل بیان شد، این استقلال، شرک و اعطای آن به ممکن، محال و مستلزم خروج ممکن از امکان است که استحاله آن بدیهی است و ولایت شخص بر نفس خود، نظیر ولایت نوع سوم است که پس از این درباره آن بحث خواهد شد.
ثانیاً: چنانکه در مطلب هشتم گفته شد، استقلال و ولایت شخص بر نفس خود و هر آنچه مسخر او شده است، استقلال و اختیاری است
که با امر بین امرین منافات ندارد و قضاوقدر الهی در تمام موارد اِعمال این استقلال و اختیار محفوظ است؛ امّا در این استقلالی که در مدیریت امور کائنات فرض میشود، مجالی برای قضاوقدر الهی نیست.
ثالثاً: در نوع اوّل، ولایتی بر نظام اسباب و تغییر و تبدیل آن نیست؛ بلکه ولایت در دایره نظام اسباب و مسبّبات و طبق سنّتهای مقرّر انجام و اِعمال میشود و مداخلهای در امر اسباب و مسبّبات و خلق اشیا و مواد و اجسام و رزق در بین نیست.
رابعاً: استقلال و ولایت عبد بر نفس خود - با اینکه گفته شد استقلال و ولایت مطلق نیست - در کارها و اموری است که خدا از آن کارها منزّه است، مثل اکل و شرب و نشستن و برخاستن و فکرکردن و با زبان گفتن و با گوش شنیدن و با دست گرفتن؛ امّا ولایت مطلقه بر نظام کائنات و مداخله بدون وسایط و اسباب بهطور استقلال در رتقوفتق و اداره امور اکوان، کار خداست و دیگری را متصدیشمردن شرک است.
خامساً: ادلّه نقلی زیادی از آیات و احادیث دلالت صریح دارند بر اینکه این ولایت فقط شأن خداست و برای غیر او ثابت نیست و فقط دست خدا در اداره امور کائنات و خلق و رزق باز و گشاده و مستقل است و در تمام اَحیان و اَزمان، دست او در کار اداره شئون خلق و افاضه و اِعطا و اِماته و اِحیاست که:
(کُلَّ یَوْمͯ هُوَ فِی شَأْن)؛(1)
«او هرروز در شأن و کاری است».
و (وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ)؛(2)
«و یهود گفتند: دست خدا (با زنجیر) بسته است دستهایشان بسته باد و بهخاطر این سخن از رحمت الهی دور شوند! بلکه دو دست (قدرت او) گشاده است».
و (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ)؛(3)
«آگاه باشید که آفرینش و تدبیر (جهان)، از آنِ او (و به فرمان او) ست».
و (هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الأَرْحامِ کَیْفَ یَشآءُ)؛(4)
«او کسی است که شما را در رحمِ (مادران) چنانکه میخواهد تصویر میکند».
و (إِنَّ اللّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوی یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ذلِکُمُ اللّهُ فَأَنّی
تُؤْفَکُونَ * فالِقُ الأَصْباحِ وَجَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ حُسْباناً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ)؛(1)
«خداوند شکافندة دانه و هسته است، زنده را از مرده خارج میسازد و مرده را از زنده بیرون میآورد. این است خدای شما! پس چگونه از حق منحرف میشوید؟!؛ او شکافنده صبح است و شب را مایه آرامش و خورشید و ماه را وسیله حساب قرار داده است. این، اندازهگیری خداوند توانای داناست!».
باوجود اینگونه آیات که در قرآن بسیار است، دیگر مجال برای توهّم صحّت این ولایت برای غیر خدا نیست.
نوع سوم: ولایت تکوینی عامّه حادث و غیرمستقل - به نحوی که در مطلب چهارم از مطالب بخش نخست مذکور شد - که گفتیم: اگرچه شرک نیست و از آن محذور تفویض لازم نمیآید؛ ولی مخالف ظواهر و اطلاقات کثیری از آیات قرآن است و دلیل کافی و قاطعی بر آن نداریم تا ظواهری را که دلالت بر افعال بدونواسطه دارند و لااقل اطلاق دارند، به افعال معالواسطه حمل نماییم یا مقیّد به آن نماییم، چنانکه در بعضی از موارد، خود آیات قرآن قرینه بر عدم اطلاق آیات دیگر و صَرف ظاهر آن میشود.
1) . انعام، 95 - 96.
اگر گفته شود: پس معنای قطببودن ولیّ و اینکه زمین به وجود حجت باقی و برقرار است و خالی از حجت نخواهد ماند، و اینکه میگویند: مَثَل امام نسبت به عالَم کبیر، مثل قلب است نسبت به عالم صغیر، چیست؟ چرا همانگونه که قلب متصرف در عالم صغیر است - چون مشتمل بر عالمهای بسیار است، مثل عالم گلبولهای قرمز که شامل تقریباً سیهزار میلیارد گلبول قرمز است و عالم گلبولهای سفید که شامل حدود پنجاه میلیارد گلبول سفید است و عالم سلّولها که حدود ده میلیون میلیارد است - در عالم کبیر این برنامه و تقدیر الهی را قبول نکنیم، بااینکه عالم کبیر به داشتن چنین مرکز ارتباط و همگامی و یک واحد بودن اولی است. بهعلاوه، همانطور که این واحدها نیز واحدهای بزرگتر و مرکب را تشکیل میدهند و واحدها نیز واحدهای دیگر و بزرگتر را و از مجموع تمام این واحدهای کوچک و بزرگ، عالم تشکیل شده است و در تمام این واحدها، ملاک و معیار ارتباطی - مثل قلب و روح در انسان - وجود دارد، در تمام عالم نیز این قانون به تقدیر خدا وجود دارد که عالم، واحد خاصّی است و امام قلب و مرکز آن است که اگر نباشد، ارتباط اجزای عالم برهم میخورد و نظام عالم به وجود او باقی است، چنانکه وقتی تصرف روح از بدن قطع گردد، از صلاحیت ارتباط با یکدیگر ساقط میشوند؛ بلکه صورت و هیئت آنها از میان میرود، و واحدهایی که تقوّمشان به روح و حیات نبوده، باقی میمانند.
پاسخ این بیان چنین است که:
امّا قطبیت: اگر مراد این باشد که به تقدیر عزیز علیم، ولیّ و امام درکائنات بهمنزله مدار و هسته مرکزی است که تکویناً حرکات متحرک و اوضاع کائنات و بقای ثوابت و سیارات - از اتمها تا منظومهها و کهکشانها - به وجود او ارتباط دارد و خواست و اراده خدا بر این تعلّق گرفته است که: امام، محور عالم امکان و قلب آن باشد و بقای همه مرتبط به او باشد، چنانکه بقای انسان و اعضا و جوارح او را به قلب و کار آن ارتباط داده است و چنانکه سازنده یک ماشین و دستگاه، بقا و کار آن را به اجزای مهم آن ارتباط میدهد، این معنا قابل تصدیق است؛ بلکه ادلّه و شواهدی بر آن میتوان اقامه کرد، مانند آیه:
(ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ )؛(1)
«نظمِ ثابتِ عالم، به تقدیر خدای مقتدر و داناست».
امّا بقای نظام عالم، «بِإِرادَةِ اللهِ بِوُجُودِ الْاِمامِ لا بِإِرادَةِ الْاِمامِ» با مسئله ولایت ارتباط ندارد؛ زیرا در ارتباط بقای نظام به وجود مبارک ولیّ و امام، خواست و اراده خدا مداخلهای ندارد و با عدم اراده و اختیار شخص ولیّ، اطلاق ولایت بر او به این ملاحظه معنا پیدا نمیکند و اگر هم کسی بهطور مسامحه این خصوصیت را ولایت بگوید، اشکالی پیدا نمیشود.
1) . انعام، 96.
اگر گفته شود: «ما هم قبول میکنیم با این بیان که انسان عالم صغیر است و هرجنبنده و متحرکی یک واحد است و حفظ اعضا و بقای آنها، مثلاً مربوط به قلب و مغز و اعضای رئیسه دیگر است؛ مجموع عالم نیز این چنین است و بقای آن ارتباط به وجود امام و ولیّ دارد؛ اثبات ولایت به معنای مذکور و مدیریت غیرمستقل نمیشود؛ امّا مقام ولایت نسبت به این عالم، مقام روح و غیب وجود انسان است نسبت به اعضا و جوارح، که همکاریهای اعضا و جوارح و افعالی که از آنها صادر میشود، تحت ولایت و تصرّف روح است و جهت وحدت این اعضا و همکاری آنها با یکدیگر روح است، که اگر روح نباشد، این اعضا باهم همکاری ندارند و بیاثر و بیخاصیت میگردند؛ ولی چون به تقدیر و امر خدا، همه تحت فرمان روح هستند، منافع و فواید هرکدام ظاهر میشود؛ هرچند دست یا چشم درک این معنا را که تحت ولایت روح است نکنند. چه مانعی دارد که منزلت ولیّ قطب چنین منزلتی باشد که به اذن خدا و تقدیر او، ترتب منافع و فواید تمام اکوان و اشیا و ارتباط آنها با یکدیگر به اراده و تصرف او متوقف باشد، هرچند این تصرفات از دایره سنن الهی خارج نبوده و نظام و برنامه آن الهی باشد و شخص ولی خارج از آن تصرفی نداشته باشد؛ بلکه قادر به تصرّف نباشد و یک نحو امر بین امرین به جعل و اِعطای خدا برقرار باشد».
پاسخ داده میشود: این معنا و بیان لطیفی است و اِشکال شرک و تفویض و غلوّ در آن نیست؛ امّا با ظواهر آیات بسیاری خالی از منافات نیست؛ آیاتی چون:( اِنَّ اللّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَالأَرْضَ أَن تَزُولا وَلَئِن زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَد مِنْ بَعْدِهِ)؛(1)
«همانا خداوند آسمانها و زمین را نگاه میدارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هرگاه منحرف گردند، کسی جز او نمیتواند آنها را نگاه دارد».
و (وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ)؛(2)
«او کسی است که بادها را بشارتدهنده پیشاپیش (باران) رحمتش میفرستد».
و (إِنَّ اللّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوی)؛(3)
«خداوند شکافنده دانه و هسته است».
هرچند اگر قرینهای باشد، حمل این افعال بر اعم از باواسطه و بی واسطه جایز است؛ امّا با عدم دلیل، وجهی برای حمل آن نیست، خصوصاً که این آیات متعدّد است و رفع ید از این ظواهر کثیر جایز
نیست. بنابراین اراده و مشیّت الهی است که حافظ وحدت عالم و حافظ ارتباط بین اکوان و تمام حادثات و ممکنات است.
و اگر مقصود از قطبیت این باشد که: بدون وجود ولیّ و امام و خلیفةالله، ممکنات دیگر به کمال نمیرسند و غرض از آفرینش آنها حاصل نمیشود و از برکت و پرتو انوار وجود امام و ولیّ و خلیفةالله - که علّت غایی ایجاد مخلوقات است - و از روشنایی و لَمَعان خورشید هدایت و تربیت او، اشخاص و افراد دیگر بهحسب مراتب استعدادات و اکتسابات مستفیض میشوند و همان غرض از آفرینش امام و ولیّ که معرفت و خداشناسی و خداپرستی است، در آنها نیز - به قدر مراتب استفاده آنها از هدایت امام - جلوه میکند. این معنا نیز صحیح و مورد تصدیق است و کلام بلیغ امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهجالبلاغه اشاره به آن است:
«فَإِنّا صَنائِعُ رَبِّنَا وَالنّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا»؛(1)
«ما تربیتیافته پروردگارمان هستیم و مردم تربیتیافته ما هستند».
و اگر لفظ حدیث این باشد: «وَالنّاسُ بَعْدُ صَنائِعِنا» اشاره به معنای اوّل یا معنایی است که مقارب آن است.
1) . نهجالبلاغه، نامه 28 (ج3، ص32).
امّا تشبیه ولیّ و امام و عالم کبیر، به قلب و عالم صغیر:
به نظر میرسد که این تشبیه به ملاحظه جهات تکوینی نباشد؛(1)چون مراد از قلب، عقل است و بدیهی است که عقل، جهات تکوینی وجود انسان را اداره نمیکند؛ بلکه این تشبیه به ملاحظه امور غیرتکوینی و جهاتی است که متعلق تکالیف واقع میشود و در آن، انتظام و ترتیب و حساب و حفظ نظام و امر به معروف و نهی از منکر و تعلیم و تربیت و رتقوفتق و تعاون و رفع خصومات و اختلافات لازم میگردد. همانطوری که خداوند در وجود انسان یک قوّه آمر و حاکم و زمامدار و حافظ نظم و برانگیزنده و بازدارنده قرار داده است - که باطن و حقیقت وجود انسان است و آن را به ملاحظه شئون و مشاغلی که دارد، گاهی به نفس و گاهی به روح و گاهی به عقل و گاهی به قلب و نامهای دیگر یاد مینمایند - و اعضا و جوارح بدون آنکه در تحت فرماندهی این قوه و کارمند آن باشند مفید نخواهند شد. اجتماع انسانی نیز با مدیر صالح و بالیاقتی که از جانب خدا منصوب و معیّن شده باشد، حکم پیکر واحد را خواهد یافت و مدینه فاضله انسانیت، آن زمان تأسیس میشود که تمام افراد
1) . چنانکه از مباحثه هشام با عمرو بن عبید نیز استفاده میشود، هرچند این تشبیه برای بیان ولایت بر اداره امور اکوان و ممکنات - چنانچه بیان آن گذشت - اوفق و اولی است، ولی چنانکه گفتیم این ولایت بهطور استقلال برای غیرخدا باطل و تفویض بوده و به نحو غیرمستقل و در دایره نظام و قضاوقدر الهی، خلاف ظواهر قرآن است، بهعلاوه از مثل مباحثه هشام نیز استفاده میشود که غرض از این تشبیه، بیان ولایت شرعی است.
اجتماع، مانند اعضای بدن واحد، هرکدام تحت راهنمایی آسمانی و معلّم شدیدالقوی الهی کار و وظیفه خود را انجام دهند و بدون چنان رهبر عالیمقام، مدینه فاضله تأسیس نخواهد شد، و لذا خدایی که نظام وجود یک فرد را تأمین فرموده و قوّه آمر و حاکم در آن قرار داده است، هرگز نظام مجتمع بزرگی را که این افراد عضو آن هستند، مهمل و گرفتار هرجومرج و اختلال نخواهد گذاشت و حتماً رهبری صالح و جامع که هدایت و حکومتش، نمایش هدایت و حکومت الهی باشد، برای آنها منصوب و معین میفرماید.
این مطالب هرچند در جای خود و در شناختن مقام امام، اهمّیت شایان دارد و چنانکه در بحث ولایت تشریعی خواهیم گفت ولایت شرعی است؛ امّا غیر از مسئله ولایت تکوینی که مورد بحث ما باشد، امام و ولیّ، قطب و قلب عالم کبیر است؛ امّا ولایت تکوینی مقام دیگری است هرچند لازم و ملزوم یکدیگر باشند.(1)
نوع چهارم: ولایت تکوینی و حادث است بر تصرف در کائنات، بهواسطه علومی که شخص، بهطور اکتساب یا افاضه و الهام و وحی دارا میشود، چنانکه در مورد آن کسی که علمی از کتاب داشت، در قرآن مجید میفرماید:
1) . پیرامون این بحث به رساله «مفهوم وابستگی جهان به وجود امام(علیه السلام)» نگارش نویسنده مراجعه شود.
(قالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ)؛(1)
«(اما) کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت، گفت: پیش از آنکه چشم برهم زنی، آن تخت را نزد تو خواهم آورد».
حال این علم چه علمی بوده است، علم به یک حرف از حروف اسم اعظم بوده - چنانکه در بعضی از روایات و تفاسیر است(2)- یا علم به چیز دیگر، فعلاً در آن بحث وارد نمیشویم، چنانکه علم کتاب ممکن است علم به کتاب آفرینش و کلمات آن باشد، که صاحب آن روابط مخلوقات و کائنات را با یکدیگر میشناسد و روی این شناسایی میتواند کارهایی را انجام دهد و این علم است که هم موهوبی است و هم کسبی و تحصیلی که رشته کسبی آن در عصر ما ترقّی و توسعه پیدا کرده و بر اثر اطّلاعاتی است که از خواصّ اشیا بهطور بسیار شگفتانگیزی روزبهروز بیشتر میشود.
آنچه ممکن است از چنین ولایتی مورد ردّ و قبول واقع شود، ولایتی است که از علم موهوبی و لدنّی و تأیید مِن عندالله حاصل شود؛ ولی اجمالاً عقیده به چنین ولایت و تصرفاتی در حقّ اولیا، به شرک و تفویض ارتباطی ندارد؛ چون ولایت بر تغییر نظام نیست؛ بلکه علم به
نظام و روابط است با تعلّم از عالم غیب، و وقتی قرآن در مورد بعضی افراد بشر بر آن صراحت داشته باشد، فرض غلوّ هم در آن نمیشود.
نوع پنجم: ولایت تکوینی در تصرّف در کائنات ممکن است، نه به عنوان نظم و تدبیر؛ بلکه برحسب مصالح و مقتضیات خاص و عارض و ثانوی و خرق عادت، چنانکه تحقیق آن در مطلب سوم از مطالب بخش نخست گذشت.
و مخفی نماند این ولایت و قدرت به دو نحو تصور میشود؛ یکی به این نحو که: به نفس ولیّ تأثیری اعطا شود که بتواند این تصرفات را بنماید، و دیگر به این نحو که: خداوند متعال اکوان را مطیع و فرمانبر و مسخّر او قرار دهد، مانند حضرت داوود(علیه السلام) که در قرآن میفرماید:
(وَأَلَنّا لَهُ الْحَدِیدَ)؛(1)
«و آهن را برای او نرم کردیم».
و بهعبارتدیگر: کائنات چنان شوند که او بتواند در آنها تصرّف نماید.
تذکّر: چنانکه اشاره شد، بنابر این احتمال که تکوین صفت ولایت باشد، این پنج نوع ولایت تکوینی که مذکور شد، همه در مقابل ولایت ازلی ذاتی و غیرتکوینی الهی است، چنانکه ولایت تشریعی جعلی یا بهعبارتدیگر، ولایت شرعی، مثل ولایت جدّ و پدر که به تشریع و جعل و اعتبار شارع، بهطور تأسیس یا امضا حاصل میشود، نیز غیر از این ولایتهای پنجگانه است.
1) . سبأ، 10.
ممکن است «تکوین» در عبارت «ولایت تکوینی»، مانند صفت به حال متعلّق موصوف باشد و از آن، ولایت بر تصرّفات عینی خارجی در امور تکوینی اراده شود، که بنابراین، در مقابل ولایت شرعی مثل ولایت جدّ و پدر و ولایت شرعی بر نفس و مال و همچنین ولایت بر تشریع و جعل قانون و اعتبارات واقع میشود و شامل آنها نمیشود؛ ولی بهطریقاولی شامل ولایت و قدرت مطلق و سلطنت کلّی و عام ازلی الهی بر امور کائنات و خلق و رزق و غیر اینها میشود، چنانکه شامل انواع پنجگانه ولایت تکوینی و غیرازلی عبد، که بنابر احتمال اوّل گفته شد، نیز میشود.
از این بیانات معلوم شد که: «تکوین»؛ چه صفت ولایت باشد یا مانند صفت به حال متعلّق موصوف تفاوتی نمیکند، جز آنکه در صورت دوم شامل ولایت ذاتی ازلی الهی نیز میشود؛ ولی در صورت اوّل شامل ولایت الهی - که ازلی و غیرحادث است - نمیشود.
همچنین از مجموع این توضیحات معلوم شد که ولایت تکوینی شخص بر نفس خود و آنچه مسخّر هر انسان است - خواه تکوین، صفت ولایت باشد، یا صفت به حال متعلق موصوف - محل نزاع و بحث نبوده؛ بلکه مورد اتفاق است، چنانکه ولایت ازلی الهی بر
تکوین اشیا و تصرّف در امور تکوینی و امر خلق و رزق و تدبیر امور و غیر اینها نیز مورد اتّفاق بوده و در آن بحثی نیست.
امّا نوع دوم از انواع پنجگانهای که درضمن بیان احتمال اینکه «تکوین» صفت ولایت باشد، به آن اشاره شد، اگرچه ممکن است توهم خلافی در آن شده باشد و بلکه بعضی از جهّال و غُلات به آن قائل شده باشند، این قابلتوجّه نبوده و آن را نمیتوان بین علما و اهل تحقیق محلّ اختلاف دانست و حق در آن همان است که درضمن بیان آن و مطلب دوم از مطالب مقدّمه بررسی شد، که چنان ولایتی برای احدی از خلق جایز نیست.
در نوع چهارم نیز با صراحتی که قرآن در مورد آیه:
(وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)؛(1)
«و کسی که علم کتاب (و آگاهی برقرآن) نزد اوست».
دارد، مجال انکار نیست، چنانکه در مورد آدم(علیه السلام) نیز فرموده است:
(وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمآءَ کُلَّهَا)؛(2)
«سپس علم اسماء (علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات) را همگی به آدم آموخت».
و در مورد بندهای که موسی(علیه السلام) با او دیدار یافت، فرمود:
(وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً)؛(1)
«و از نزد خویش دانش به او آموخته بودیم».
و درباره یوسف(علیه السلام) فرمود:
(وَکَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِن تَأْوِیلِ الأَحادِیثِ)؛(2)
«و بدینسان پروردگارت تو را برمیگزیند و تعبیر احادیث را تعلیمت میدهد».
البته این در صورتی است که این آیه تتمّه کلام یعقوب(علیه السلام) خطاب به یوسف(علیه السلام) باشد و الاّ خطاب به حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) است.
و در شأن رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمود:
(وَعَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُن تَعْلَمُ)؛(3)
«و چیزهایی به تو آموخته که نه میدانستی و نه میتوانستی بدانی».
و در شأن امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود:
(وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)؛(4)
«و کسی که علم کتاب (و آگاهی بر قرآن) نزد اوست».
بنابر احادیث(1)و تفاسیر(2)، مراد از «کسی که علم کتاب نزد اوست»علی(علیه السلام) میباشد.
حاصل اینکه: تعلیمات خاصّ خدا به بندگان شایسته و صالح خود - حتی ازطریق خواب - مسلّم است، بنابراین ولایت بر تصرّف در کائنات، با علمی همچون عِلم (وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)(3)برای انبیا و اولیا، بهخصوص رسول خاتم و ائمّه طاهرین(علیهم السلام) که افضل و اعلم خلق خدا هستند، ثابت و مسلّم است و اگر کسی هم ولایت تکوینی را به بعضی از معانی صحیح و جایز آن قبول نکند، این معنا را نمیتواند انکار کند و بالاخره این شأن و مقام آنها را - که قدرت تصرّف در کائنات به اذن خدا و طبق مصالح ثانوی است - باید قبول کند؛ امّا اینکه منشأ آن چه نحو عنایتی میباشد، مطلب دیگری است.
امّا نوع سوم، اگرچه منافی با توحید و نفی غلوّ و آیاتی مثل:
(ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ)؛(4)
«این اندازهگیری خدای توانای داناست».
نیست؛ امّا چنانکه گفتیم، دلیل قاطعی بر آن نیست و بهعلاوه در مورد بعضی از ملائکه، آیات و روایات دلالت دارند که آنها - باذنالله تعالی -
قائم به بعضی امورند، مثلاً جبرئیل مأمور و امین وحی خداست، یا عزرائیل مأمور قبض ارواح است، یا ملائکهای مدبّرات(1)و ملائکه دیگر مقسّمات(2)میباشند. این مناصبی که ملائکه دارند، ظاهر این است که اختصاص به او داشته و دیگری آن را ندارد، هرچند ملائکه نیز مأمور باشند که طبق ولایت نوع پنجم، از صاحبان آن ولایت اطاعت کنند؛ امّا اجرا و انفاذ مشیت الهی در اموری که به آنها واگذار شده است، اختصاص به خودشان دارد.
بنابراین، اگرچه به این مناصب ملائکه، تصوّر ولایت نوع سوم ممکن است و میتوان گفت: ملائکه در تقدیر الهی، جزء اعوان و انصار اولیا و مأموران آنها هستند، چنانکه حضرت عزرائیل نیز جنود و اعوانی دارد. بااینحال، اثبات اینگونه ولایت و وساطت و دخالت در تمام سازمان کائنات برای ایشان و غیر ایشان در نهایت اشکال است و اگر دلیل قاطعی بر آن اقامه نشود، قول به غیرعلم است.
امّا نوع پنجم، ولایتی است که برای رسول اکرم و ائمه طاهرین(علیهم السلام) ثابت و محقّق است و تصرفات ایشان و وقایع مسلّمی که تاریخ و احادیث متواتر آنها را حفظ کرده است، قابلانکار و تردید نیست؛
بلکه از گروه بسیاری از بزرگان اهلبیت(علیهم السلام) و دستپروردگان و خواص اصحاب ائمه(علیهم السلام) و علما و زهّاد نیز، تصرّفات و خوارق صادر شده است و هر شبههای که شبههکنندگان عرضه بدارند، باوجود این وقایع و امور خارجی و عینی و حسّی پذیرفته نمیشود، بااینکه این ولایت قابل ابداء شبههای نیست؛ زیرا نه شرک و تفویض و غلوّ است، و نه منافی با توحید میباشد.
در خاتمه این فصل، لازم به تذکّر است که یکی از بزرگان معاصر - طاب ثراه - در جواب سؤال از معنای ولایت کلّی و ولایت تکوینی، فرموده است:
یک قسم از ولایت تکوینی عبارت است از: فیالجمله مجرای فیض بودن نسبت به کائنات که عموم انبیا و اوصیا داشتهاند؛ و قسم دیگر آن، عبارت است از: ولایت کلّی تکوینی که مجرای فیض بودن نسبت به جمیع عالم امکان است که در حقّ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله)و ائمه اطهار(علیهم السلام) ثابت شده و دلیل آن عبارت است از: گفته خود صاحبان ولایت.
باتوجّهبه آنچه در مطلب ششم از مطالب بخش اوّل بیان شد، عرض میکنیم: به نظر ما این فرمایش برای شرح ولایت تکوینی کافی نبوده و سؤالکننده را بیشتر متحیّر میسازد؛ زیرا:
اوّلا: ولایت تکوینی را به مجرای فیض تفسیرکردن، تفسیری است که عرف و لغت آن را نمیپذیرند.
ثانیاً: مجرای فیض بودن، ولایت نبوده؛ بلکه حرف دیگری است، چنانکه پیغمبران همه مجرای فیض هدایت الهی بودهاند؛ ولی از این شأن آنها کسی تعبیر به ولایت نمیکند. بله، ممکن است ولایت تکوینی را اثر و لازم مجرای فیض بودن گرفت؛ امّا عین آن شمرده نمیشود.
ثالثاً: اگر این مجرای فیض و وسایط صدور فیض بودن، از قماش سخنان فلاسفه باشد که منبع آن سلسله ربط حادث به قدیم و قاعده:
«اَلْواحِدُ لا یَصْدُرُ (عنه) مِنْهُ إِلاَّ الْواحِدُ»؛(1)
«از یکی جز یکی صادر نمیشود».
و تصویر عقول عشره است که فلاسفه مسلمان خواستهاند از این طریق جمع بین آرای فلاسفه و مضامین بعضی از احادیث بنمایند، دراینصورت باید گفت: اعتقاد به اصل چگونگی صدور حادث از قدیم، در مقام معرفت خدا و صفات و افعال او واجب نیست، تا چه رسد به اینکه در مقام شناخت شئون ولایت لازم باشد. بهعلاوه چنانکه کراراً تذکّر دادیم، ظواهر آیات قرآن و احادیث متواتر دلالت دارند بر خلق و ایجاد بدونواسطه و اینکه خلق و ایجاد، فعل بلاواسطه خداوند متعال بوده و صادر از اوست.
1) . ابنمیثم بحرانی، قواعدالمرام، ص45.
و آیاتی چون:
(إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ)؛(1)
«فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند، تنها به آن میگوید: موجود باش. آن نیز بیدرنگ موجود میشود».
دلالت بر این معنا دارد که اگر خدا چیزی را اراده کند، با امر «کُن» و «باش» ایجاد کرده و به وجود میآورد، نه اینکه اوّل عقل را بیافریند و بعد به آن نحوی که فلاسفه در نزول فیض وجود میگویند، مراتب سافل به تأثیر علل یکی پس از دیگری در معلولات ایجاد شود تا برسد به عالم ماده و طبیعت یک شیء مادی مثلاً موجود گردد. علاوهبراین، لازمه این سخن، قول به تعدّد فواعل و علل است.
البته نمیخواهیم انکار کنیم اگر برهان قاطع عقلی اقامه شود، قرینه بر مجاز بودن برخی از ظواهر، یا تقیید اطلاق آنها نمیشود؛ بلکه غرض این است که این سخن «مجرای فیض بودن» را ازهرجهت بشناسیم و منبع آن را ازنظر یک حکیم و فیلسوف نشان بدهیم و در اینجا به مفاسد این آرا برحسب نظر مخالفان آن از متکلّمان و محدّثان کاری نداریم.
1) . یس، 82.
رابعاً: اینکه اخبار متواتر دلالت داشته باشند که آن بزرگواران مجرای فیض و وسایط آن میباشند، ثابت نیست و اگر بازگشت این سخن به این باشد که بالایجاب خداوند متعال از این مجاری افاضه فیض وجود مینماید، یا هریک از مجاری - خواه آنها را عقول بگویند یا ائمه اطهار(علیهم السلام) - بالایجاب یا بالاختیار، علل و فواعل هستند، صحیح نیست و باطل است.
بله، اخبار کثیری دلالت دارند بر اینکه ایشان علّت غایی خلقت هستند و فیض وجود و برکات برای آنها و به طفیل وجودشان به تمام ممکنات رسیده و میرسد و اخبار به این معنا از حدّ تواتر گذشته و از مسلّمات مذهب است، چنانکه اخباری نیز دلالت دارند که خدای تعالی از نور آنها عالم را آفرید. اگر مقصود از مجاری فیض این گونه معانی باشد که علّت و فاعل و خالق خدا باشد، اشکالی در آن به نظر نمیرسد، امّا باز هم ولایت تکوینی، غیر از این معناست.
علاّمه محقّق شیخ محمّد حسین اصفهانی قدس سره در تعلیقات خود بر مکاسب شیخ انصاری - رضوانالله علیه - مینویسد:
««فَالْوِلایَةُ حَقِیقَتُها؛ کَوْنُ زِمامِ أمرِ شیءٍ بِیَدِ شَخْص مِنْ وَلِیِّ الْاَمْرِ وَیَلِیهِ، وَالنَّبِیُّ(صلی الله علیه وآله)وَالْاَئِمَّةُ لَهُمُ الْوِلایَةُ الْمَعْنَوِیَّةُ وَالسَّلْطَنَةُ الْباطِنِیَّةُ عَلی جَمِیعِ الْاُمُورِ
التَّکْوِینِیَّةِ والتَّشْرِیعِیَّةِ فلمّا فکما ﺃانّهم مَجارِی الْفُیُوضاتِ، فَهُمْ وَسائِطُ التَّکْوِینِ وَالتَّشْرِیعِ، وَفِی نُعُوتِ سَیِّدِ
الْاَنْبِیآءِ(صلی الله علیه وآله)««الْمُفَوِّضُ إِلَیْهِ دِینُ اللهِ»»، إِلاّ أَنَّ هذِهِ الْوِلایَةَ غَیْرُ الْوِلایَةِ الظّاهِرِیَّةِ الَّتِی هِیَ مِنَ الْمَناصِبِ الْمَجْعُولَةِ دُونَ الأُولَی الَّتِی هِیَ لازِمُ ذَواتِهِمِ النُّورِیَّةِ نَظِیرُ وِلایَتِهِ تَعالی؛ فَإِنَّها مِنْ شئون شؤون ذاتِهِ تَعالی لا مِنَ الْمَناصِبِ الْمَجْعُولَةِ بِنَفْسِهِ لِنَفْسِهِ. وَالْکَلامُ فِی الثّانِیَةِ، وَلا مُلازَمَةَ بَیْنَهُما؛ إِذْ لَیْسَتِ الثّانِیَةُ مِنْ مَراتِبِ الْاُولی حَتّی یَکُونَ مِنْ بابِ وِجْدانِهِمْ لِلْمَرْتَبَةِ الْقَوِیَّةِ یَحْکُمُ بِوِجْدانِهِمْ لِلْمَرْتَبَةِ الضَّعِیفَةِ؛ بَلِ الْاُولی حَقِیقِیَّةٌ وَالثّانِیَةُ اعْتِبارِیَّةٌ، فَهُما مُتَبایِنانِ لا مُنْدَرَجانِ تَحْتَ حَقِیقَة واحِدَة حَتّی یَجْرِیَ فِیهِ التَّشْکِیکُ بِالشِّدَّةِ وَالضَّعْفِ، فَلابُدَّ مِنْ إِقامَةِ الدَّلِیلِ عَلی جَعْلِ هذَا الاْعْتِبارِ لَهُمْ(علیهم السلام) »».(1)
این شخص عالی قدر، بعد از اینکه میفرماید: حقیقت ولایت این است که زمام چیزی به دست کسی باشد (زمامداری امر یا امور)، میفرماید: رسول اکرم و ائمه اطهار(علیهم السلام) ولایت معنوی و سلطه باطنی بر جمیع امور تکوینی و تشریعی دارند، چنانکه ایشان مجاری فیوضات تکوینند، مجاری فیوضات تشریع نیز بوده و وسایط تکوین
1) . غروی اصفهانی، حاشیه حاشیةحاشیهِِالمکاسب، ج2، ص379 - 380.
و تشریع میباشند، و در توصیف حضرت سیّدالانبیاء(صلی الله علیه وآله)وارد است:
««الْمُفَوَّضُ إِلَیْهِ دِینُ اللهِ»؛»
««کسی که دین خدا به او تفویض و واگذار شده است»».
ولی این ولایت غیر از ولایت ظاهری است که از مناصب مجعوله است؛ زیرا ولایت تکوینی و تشریعی، لازم ذات نوری ایشان است، مانند ولایت الهی که شئون ذات باری تعالی است، نه از مناصب مجعوله بنفسه لنفسه، و ملازمه ای هم بین این دو ولایت نبوده و دوّمی از مراتب اوّلی نمیباشد تا گفته شود: وقتی مرتبه قوی را دارا باشند، مرتبه ضعیف را نیز دارا میباشند؛ بلکه دومی اعتباری است، پس این دو ولایت متباین هستند و تحت یک حقیقت واحد قرار ندارند تا تشکیک به شدت و ضعف در آنها گفته شود.
حقیر عرض میکنم: اگرچه موارد سخن در بیان این محقّق بزرگ، از بیانات گذشته و آنچه پیرامون کلام شاگرد بزرگوارش نوشتیم. ، معلوم میشود، امّا برای روشنتر شدن مطلب، این موارد را - هرچند موجب تکرار گردد - بعونالله تعالی توضیح میدهیم:
1 - اینکه فرمودهاند: حقیقت ولایت، زمامداری است! سخن تمامی است، چنانکه تقسیم آن به ولایت تکوینی و تشریعی و حقیقی و اعتباری نیز صحیح است؛ امّا این سخن مجمل و نارسا است؛ چون حدود ولایت و سلطنت بر جمیع امور تکوین، و نحوه
آن را شرح نمیدهد، و اگر به طور مستقل و مطلق زمامداری امور تکوین را کسی به غیر خدا بگوید، خصوصاً اگر هم لازم ذات آن غیر بداند، سر از تفویض درر میآورد که بطلان آن - در مطلب دوم از مطالب بخش اوّل این کتاب - ثابت شد، و به نحو و مذکور در مطلب چهارم نیز ثابت نیست.
بله، اگر به نحو قدرت بر تصرف و زمامداری و سلطنت بر امور تکوینی باشد، که طبق مصالح ثانوی و عارضی و خرق عادت، تصرفاتی بنمایند، آن مطلب دیگری است که در مطلب سوم و پنجم و هفتم از مطالب بخش اوّل شرح داده شد. بالاخره این سلطنت معنوی و ولایت باطنی بر جمیع امور، باید حدود و چگونگی اش معلوم شود.
2 - اگر بفرمایند: از اینکه گفتیم مجاری فیوضات، تکوین و تشریع میباشند، حدود و چگونگی این ولایت معلوم میگردد، عرض میشود: اگر مقصود از مجاری فیوضات تکوینیه بودن، - چنانکه کراراً در این رساله گفته شد - همان مطالبی است که حکما و فلاسفه به زعم خود، در تصحیح صدور کثیر از واحد و ربط حادث به قدیم و با توجّه به قاعده «الْواحِدُ لا یَصْدُرُ مِنْهِ مِنْه إِلاَّ الْواحِدُ» و قاعده «امکان اشرف و سنخیت بین علّت و معلول» و مانند آن میگویند، لذا به عقول عشره (و به قول خودشان قواهر اعلون) و صادر اوّل و ثانی و ثالث و علل و فواعل
قائل هستند که بگویند فیض وجود در قوس نزولی خود با وسایط و سیر سلسله مراتب نزولی از مراتب اعلی به مراتب اسفل نزول مینماید و به تمام ممکنات میرسد، اگر این را نسبت به وسایط بالایجاب بگویند، زمامداری و ولایت نیست و اگر بالاختیار باشد، نسبت به ساحت قدس ربوبی، مستلزم تحدید قدرت مطلقه است، و با آیات بسیار مثل:
(إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ)؛(1)
«خداوند بر هر چیزی تواناست».
منافات دارد و در نهایت سر از تفویض درمی آورد، و مسلّم است همان طور که ابداع و خلق شیء از لا شیء و ایجاد معدوم جایز است، ایجاد بدون واسطه و وسایط نیز جایز است و به علاوه، اگر نزول فیض و مجرای فیض بودن از جانب وسایط، بالاختیار و از جانب خدا بالایجاب باشد، لازم میآید که وسایط اکمل باشند.
در اینجا ممکن است گفته شود: صدور فیض از خدا و فیض رسانی وسایط - که مجرای فیض الهی هستند - بالایجاب نیست، چنانکه مثلاً عدم امکان خوردن از راه چشم، موجب اختیاری نبودن خوردن از راه دهان نیست، همچنین استحاله نزول فیض بدون واسطه، موجب ایجاب صدور فیض از خدا و فیض رسانی مجاری و وسایط نیست و ولایت
1) . بقره، 20، 109.
حقیقی ذاتی ازلی و غیر تکوینی الهی بر هرچه امکان آن معقول باشد، احاطه دارد و مجاری فیض نیز این ولایت را به تقدیر خدا دارند، و به
اراده و اختیار فیض رسانی مینمایند که از این ولایت، میتوان به ولایت فیض رسانی تعبیر کرد؛ زیرا به فرمایش محقق مذکور - که این ولایت را لازم ذات نوری آنها گرفته است - لازم ذات نوری آنها فیضرسانی است - چنانکه لازم ذات الهی فیّاضیت است - و یا اینکه به تقدیر و امر خدا فیض رسانی میکنند و در هر دو صورت به ایجاب ارتباط پیدا نمیکند.
فقط اشکال تفویض باقی میماند که آن نیز به این نحو مرتفع میشود که واسطهبودن با تفویض و استقلالداشتن منافات دارد؛ چون در واسطه همیشه صاحب واسطه دیده میشود، و واسطه فیض بودن که دائماً فیّاضیت حقّ در کار باشد و آنی و لحظه ای مقطوع نشود - که اگر مقطوع شود، فیضرسان و فیضگیرنده، همه نابود میگردند - عین مفاد آیه:
(کُلَّ یَوْم هُوَ فِی شَأْن)؛(1)
«و او هر روزی در شان شأن و کاری است». است.
ولی ناگفته نماند: با این بیان که گفته شد، وسایط بدان سان که فلاسفه گفتهاند، جزء فواعل و علل به شمار نمیروند و این همان
1) . الرحمن، 29.
فیض خدا است که علّت است و فاعل، هرچند از این وسایط و مجاری به معلولات میرسد.
و خلاصه کلام اینکه: اگر مجاری فیض بودن آن بزرگواران به نحوی تقریر شود که هیچ گونه اشکالی پیش نیاید و خلاف ظواهر قاطع ادلّه نقلی نباشد، و رایحه شرک و غلوّ و تفویض و اثبات نقص از آن استشمام نگردد و از اذهان متشرّعه و کسانی که غور و بررسی کامل در آیات کریمه و احادیث شریفه دارند، بعید نباشد، قابلقبول است.
و اگر بنا باشد که قول به عقول و علل و فواعل طولی و اینکه صادر اوّل، عقل اوّل است، پذیرفته شود، تفسیر و تأویل و تطبیق آن با انوار قدسیه معصومین(صلی الله علیه و آله) با بیانی مانند بیان اخیر، یا بیاناتی که تمام تر و کامل تر باشد، لازم است؛ زیرا برحسب روایات و احادیث شریفه، خدا خلقی اعظم و اشرف و اکمل از این ذوات مقدّسه نیافریده است.
و شاید بی اشکال ترین تقریر در مورد مجاری فیض این باشد که گفته شود: سنّت الهی بر این قرار گرفته است که فیض خود را از این مجاری که مکلف به فیض رسانی هستند، به فیض گیرندگان برساند. با این حال، اثبات این معنا و اینکه خدا بدون وسایط، به کسی فیضبخشی نمیکند و جمیع امور تکوینی از این مجاری انجام میشود، محتاج به ادلّه قوی صریح نقلی است که چه بسا خلاف آن از ادلّه ای استظهار شود.
بنابراین با پیشنهاد بررسی بیشتر، فعلاً این موضوع را در اینجا به این نحو تمام میکنیم که هرچه تأمّل میشود، اگر واسطه در فیض به اوبرسد و او در فیض رسانی اختیار داشته باشد، هرچند فیض دهنده هم در کار باشد - که اگر او فیض ندهد، فیضرسانی نخواهد بود - شبهه تفویض در جای خود باققی ای است، و وجوهی که برای تصحیح مجاری فیض گفته شود، در رفع آن کافی نیست. با این حال، ممکن است کسی بگوید، در ر صورتی شبهه تفویض باققیی ا است که فیض رسان، چه فیض را برساند یا نرساند، ازطریق دیگر امکان افاضه فیض نباشد، امّا اگر امکان افاضه ازطریق دیگر، در فرض فیض نرساندن این واسطه محقّق باشد، تفویض نیست و امر به دست قدرت خدا است.
3 - اگر مقصود از مجاری فیض این باشد که ایشان در باطن وسایل و اسباب و وسایط تربیت و رسیدن فیض الهی به ممکنات میباشند که همه از آنان کسب استعداد و صلاحیت مینمایند، چنانکه در ظاهر بسیاری مخلوقات از آفتاب استفاده مینمایند و در ادامه بقا و رشد و نموّ از آن مدد میگیرند و اسباب و مسبّبات همه به اذن خدا در فعل و انفعال و تأثیرر و تأثرند، وجود صاحب ولایت و ولی ولیّ نیز در باطن مؤثر است و نسبت او به این عالم امکان، نسبت قطب است به سنگ آسیا، که آسیای عالم امکان به دور او در گردش است، مطلب صحیحی است و شائبه شرک و تفویض و غلوّ در آن
نیست و اخباری مثل اخبار «"امان»"(1)آن را تأیید مینماید؛ ولی از آن به ولایت تعبیر کردن، که به قول محقّق مذکور زمامداری است، صحیح نمیباشد.
به هر حال این معنای صحیح است و وجود پیغمبر و ولیّ و امام در بقای عالم و نظام آن، همان اثری را دارد که منظومه شمسی و جاذبه آن، در بقای نظام منظومه، و جاذبه زمین، در حیات و بقای موجودات ارضی و قلب در حیات و بقای انسان دارد، هرچند ما حقیقت و نحوه ارتباط این نظام را به وجود «"ولی»" درک نکنیم.
4 - این سخن که: «ولایت، لازم ذوات نوری آنها است»، نظیر رأی حکما در مورد خوارق صادره از انبیا است که در بخش اوّل بیان کردیم، و مثل این است که گفته شود: خدا میوه را شیرین میآفریند یا آب را شیرین خلق میکند. یا اینکه گفته شود: خدا میوه شیرین و آب شیرین را میآفریند و این در مانند جمادات و مخلوقاتی که مرید و مختار نیستند، هر نوع تعبیر شود و واقع امر به هر نحوی باشد، تفاوت میکند؛ زیرا از خود و برای خود، مالک چیزی و خیر و شرّی نیستند؛ امّا در مورد موجودی چون انسان، اگرچه اصل وجود و هستی اش از خدا و آفرینش خدا است، اثبات این است که: بالذات از خود و برای خود، مالک نفع و ضرر است. و بالاخره این با آیاتی مانند:
1) . کلینیکلیینی، الکافی، ج1، ص178 – 179.
(ضَرَبَ اللّه مثلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاَ یَقْدِرُ عَلَی شَیْء)؛(1)
««خداوند مثالی زده: بنده مملوکی را که قادر بر هیچ چیز نیست»».
و (وَهُوَ کَلٌّ عَلی مَوْلاهُ)؛(2)
««و سربار صاحبش میباشد»».
و (وَلا یَمْلِکُونَ لاِنفُسِهِمْ لأنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً وَلا یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلا حَیاةً وَلا نُشُوراً)؛(3)
««و مالک زیان زیان و سود خویش خویش نیستندنیستند، و نه مالک مرگ و حیات حیات و رستاخیز رستاخیز خویشندخویشند»».
خالی از منافات نیست و هرچند با بیاناتی بخواهند رفع تنافی نمایند که با بشربودن آنها سازگار باشد، به اینکه لازم ذات افراد خاصی از بشر بگیرند که فرد مافوق باشند، نه مافوق انسان. بالاخره این ذوات، هرچند ممکن میباشند، بالذّات دارای قدرت و اختیار شمرده میشوند و در این جهت، نظیر خدا محسوب میشوند و با فقر و احتیاج تام و تمام ممکن منافات دارد.
بنابراین اگر بگوییم: خدا به انسان قدرت تصرّف در کائنات میدهد، یا ولایت به او عطا میکند، یا او را قادر بر تصرف در کائنات میآفریند و یا ممکنات را فرمانبر او قرار میدهد، اولی و اقرب به معارف توحیدی و ابعد از شائبه شرک است، تا اینکه گفته شود: خدا انسان را متصرّف در کائنات میآفریند.
5 - غرض شما از ولایت بر جمیع امور تشریعیه چیست؟ اگر مقصود ولایت کلیّه شرعی بر تمام امور و سرپرستی و زعامت و امارت و زمامداری است که آن جعلی و اعتباری است. و اگر مقصود ولایت ذاتی حقیقی بر جمیع امور و احکام و تشریعیات و جعل قوانین و نظامات باشد که آن برای احدی غیر از خدا نیست، فقط چنانکه در معنای ولایت تشریعی - ان شاء الله - خواهیم گفت، بعضی موارد برحسب برخی روایات و طبق دومین احتمالی که علامه مجلسی (قدس سره) در معنای این روایات بیان فرموده است، به پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) تفویض شده است؛ امّا ولایت ائمه اطهار(علیهم السلام) بر جعل احکام و تشریع قوانین، به طریقاولی ثابت نیست و حتی در همان مواردی هم که بر حسب روایات، برای پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)ثابت است، برای ایشان ثابت نمیباشد.(1)
6 - و امّا این فرمایش که ولایت دوّمی جعلی و اعتباری است و از مراتب ولایت اوّلی - که به فرموده ایشان حقیقی و ذاتی است -
1) . مجلسی، مرآهةالعقول، ج3، ص143.
نمیباشد، مطلبی است تمام،؛ چه آنکه این ولایت، ذاتی و از لوازم ذات نوری ایشان باشد، و چه آنکه تکوینی و متعلق جعل تألیفی باشد.
ولی اینکه میفرمایند: «نمیتوان ولایت ذاتی را دلیل بر ولایت جعلی قرار داد و از باب وجدان مرتبه قوی، حکم به وجدان مرتبه ضعیف نمود؛ چون این دو ولایت متباین هستند»، اصل استدلال برای اثبات ولایت اعتباری را به ولایت حقیقی رد نمیکند؛ زیرا صحیح است که از باب وجدان مرقوم حکم جایز نیست؛ امّا میتوان گفت: ولایت حقیقی کاشف از ولایت جعلی و اعتباری است؛ یعنی اگر بنده ای این چنین ولایتی را بر جمیع کائنات داشت، از آن کشف میشود که ولایت اعتباری نیز برای او جعل شده است و از هرر کسی که این ولایت را ندارد، اولی و احقّ به آن است.
7 - مقصود از تفویض، در «الْمُفَوَّضُ إِلَیْهِ دِینُ اللهِ»(1)، یا همان ولایت تشریعی است که بر حسب اخبار در بعضی موارد و برخی جهات تشریع - چنانکه در بحث ولایت تشریعی بیان میشود - به پیغمبر(صلی الله علیه وآله )واگذار شده است که در این صورت شأنی از شئون خاص نبوّت است. و یا به این معنیا است که: حفظ دین و نگاه داری و قیام به امور و جهات و مصالح و مدافعه از حریم آن به پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)واگذار شده است. بنابراین شأنی است که برای ائمه(علیهم السلام) نیز ثابت بوده و امام، قیّم و سرپرست و قائم به آنچه موجب بقای دین است، میباشد.
1) . طوسی، مصباحالمتهجد، ص4066؛ همو، الغیبهالغیبه، ص278؛ مشهدی، النرارا المزارالکبییرکبیر، ص667.
اگرچه از بیانات گذشته، نظر صحیح در معنای ولایت تکوینی معلوم شد؛ امّا جهت مزید بصیرت و توضیح بیشتر عرض میشود: ولایت و استقلال و اختیار رتق و فتق و تدبیر کائنات و امر خلق و رزق و میراندن و زنده کردن و امساک و حفظ کرات و آسمان و زمین، و اداره شئون وجودی عالم امکان و سازمان ممکنات، مخصوص ذات بیی زوال یگانه خداوند سبحان بوده و شریک و نظیری برای او نیست، و ادّعای شرکت و اعتقاد به شرکت کسی با خدا، در هر یک از این امور کفر و شرک است و فقط خدا است که بر کائنات سلطنت و حکمرانی و فرمانروایی دارد و غیر از او کسی حاکم مطلق و سلطان نبوده و ملکوت هرچیز به دست او است؛ ملائکه و انبیا و اوصیا همه تحت سیطره قدرت و ولایت او قرار دارند؛.
(وَلا یَمْلِکُونَ للاِ أنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً وَلا یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلا حَیاةً وَلا نُشُوراً)؛(1)
««و مالک زیان زیان و سودخویش سودخویش نیستندنیستند، و نه مالک مرگ و حیات حیات و رستاخیز رستاخیز خویشندخویشند»».
و مملوک و مخلوق و مطیع و منقاد و تسلیم اوامر او هستند؛
(وَللّهِ لّهِ یَسْجُدُ مَن فِی السَّماواتِ وَالاْرْضِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً وَظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالْاصالِ)؛(2)
««تمام کسانی که در آسمانها و زمین زمین هستند - از روی اطاعت یا یا اکراه - و همچنین همچنین سایههایشانسایههایشان، هرر صبح و عصر برای خدا سجده میکنند»».
حتی قول به اینکه خلق و رزق و تربیت و اماته و احیا و جمیع این گونه امور به معصومین(علیهم السلام) تفویض شده و در آن ولایت دارند، به این معنای که خدا این کارها را مقارن اراده آنها انجام میدهد، باطل است و چنانکه علاّمه مجلسی رحمه الله در بحارالانوار(1)و مرآة العقول(2)تصریح فرموده است، اگرچه عقلاًا مانعی ندارد، اخبار بسیار مانع از آن است؛ بلکه میتوان گفت: عقلاً هم جایز نیست؛ زیرا اگر این افعال را خدای تعالی غیر مقارن به اراده آنها انجام میدهد، پس در تمام موارد به آنها تفویض نشده است، و اگر فقط مقارن آنها انجام میدهد، این خلاف شأن ربوبیت و الوهیت و متبوعیت مطلق و اسماءالحسنی و صفات کمال الهی است، و قول به انعزال خدا از تصرف در امور، خلاف آیه:
(کُلَّ یَوْم هُوَ فِی شَأْن)؛(3)
و «او هر روز در شأن و کاری است»
. میباشد.
امّا با حفظ این جهات - چنانکه در مطلب سوم، پنجم و هفتم از مطالب بخش اوّل، و در ضمن بیان نوع پنجم از انواع ولایت تکوینی به وضوح رسید - عقلاً و شرعاً امکان دارد که خداوند متعال به خاصّ از بندگانش (از فرشته و انسان)، بهه جهت اظهار رفعت و علوّ شأن یا تأیید آنها و اتمام حجت بر دیگران، یا مصالح دیگر ولایت و قدرت در تصرّف در کائنات یا مأموریت های خاصی - مثل تدبیر امور - عطا کند تا در مواردی که فقط مأمورند، مأموریت خود را انجام دهند و در موارد دیگر، برحسب مصالح و جهات ثانوی که در داخل نظام کائنات پیش میآید، طبق آن مصلحت تصرفاتی بنمایند، یا اینکه کائنات را مطیع و فرمان بر آنها سازد تا بر حسب اقتضا و مصلحت، هر تصرّفی را که مصلحت دیدند، بنمایند.
این اقدار و اعطای اختیار از جانب خدا، با نفوذ و جریان اراده و مشیت او منافی نیست و کناره گیری از تمشیت امور و اداره عالم امکان نمیباشد، چنانکه منافی با بطلان تفویض - حتی به معنایی که علاّمه مجلسی رحمه الله آن را معقول شمرده - نمیباشد؛(1)زیرا خلق، آفرینش، اصلاح، انتظام، اداره کائنات، تدبیر امور خلق و رزق و اَعمار، تقدیر آجال و موت و حیات و امور دیگر از این قبیل امور است و اعطای
1) . مجلسی، مرآةالعقول، ج3، ص143 (باب التفویض ﺇلی الله و ﺇلی الأئمه (صلی الله علیه و آله) فی أمر الدین).
قدرت و ولایت به بنده ای در تصرّف در کائنات، در مواردی که مصالح ثانوی و لطف و مقتضیات خاصّه باشد - مثل اظهار معجزه و اتمام حجت و قوّت و نفوذ کلام و تبلیغ نبیّ و وصیّ و اطمینان قلوب مؤمنین امری دیگر است و تفویض نمیباشد؛ بلکه این اذن و اعطای اختیار و فرمانبر ساختن کائنات و اقدار عبد، از رشتههای همان تدبیر کلّی الهی و تنظیم امور و قیام به امر مُلک و ملکوت است که برر حسب حکمت و قاعده لطف لازم میباشد، و احادیث و روایات کثیره متواتری از طرق خاصّه و عامّه دلالت دارند که حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)و ائمه اطهار(علیهم السلام) این ولایت و اذن و قدرت را دارا و تصرفات آنها در کائنات به صورت اعجاز و خوارق، در موارد بسیار از حقایق مسلّم تاریخ است و انکار آن، - که امر واقع شده است و نزد ارباب اطّلاع از تاریخ و کتب معتبر حدیث تردیدناپذیر است - خردمندانه نیست، چنانکه اعتراض به اعطای این ولایت از جانب خدا، گستاخی بزرگ و خلاف تسلیم و حاکی از جهل و بی معرفتی میباشد، که خداوند در این زمینه میفرماید:
(وَقالُوا لَوْلا نُزِّلَ هذا الْقُرْآنُ عَلی رَجُل مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیم * أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْض دَرَجات لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً
سُخْرِیّاً وَرَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمّا یَجْمَعُونَ)؛(1)
««و گفتند چرا این این قرآن بر مرد بزرگ (و ثروتمندی) از این این دو شهر (مکه و طائف) نازل نشده است؟ آیا آیا آنها رحمت پروردگارت را تقسیم تقسیم میکنند؟ ما معیشت آنها را در دنیا دنیا تقسیم تقسیم کردیم کردیم و بعضی را بر بعضی برتری دادیم،یکدیگر را مسخّر کرده (و باهم تعاون نمایند) و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمعآوری میکنند، بهتر است»».
با همین توضیحی که داده شد، رفع هر شبهه میشود. علاوه بر اینکه در مورد ملائکه نیز این تصرفات بر حسب آیات و روایات - چنانکه کراراً گفته شد - ثابت است و همان نحو که ولایت آنها - - در اموری که به آنها مأموریت داده شده و مناصب و مقاماتی که دارند - - منافی با توحید و موجب اشکالی نیست، در ولایت پیغمبر و امام به نحوی که تحقیق شد، اشکالی پیش نمیآید و این گونه اعطای اختیارات و ولایت ها از جانب خدا داخل در اداره امور کائنات و قیام به شئون عوالم ممکنات است که قائم به آن فقط خدای واحد اَحد است و در مقابل، شرک و تفویض نافی آنها است و راجع به مجاری فیض هم، چون مکرّر توضیح دادیم، نظر صحیح و تحقیق در آن، همان است که در بررسی کلام محقق اصفهانی قدس سره بیان کردیم.(2)
شکی نیست که حضرت احدیت - - عزّ اسمه - عزّ اسمه - در اوصاف جلالیه و جمالیه متوحّد و متفرّد و یگانه و بی همتا است، و شریک و عدیل و نظیر ندارد و هیچ کس و هیچ چیز در عرض او و بدون اعطا و افاضه او، واجد صفت کمالی نیست و او به تنهایی قیّوم آسمان و زمین و عوالم ملک و ملکوت و مدبّر شئون و معطی و خالق و رازق و مالک و صاحب اختیار آنها است؛
«لا شَریکَ لَهُ وَلا مُعینَ لَهُ وَلا نَصیرَ لَهُ وَلا وَزیرَ لَهُ وَلا شَبیهَ لَهُ مِن خَلقِه لیس لَیس َکَمِثلِه شَیء».
برای خداوند شریک و یارویاور و وزیر و شبیهی از مخلوقاتش نیست و هیچ چیزی مثل او نمیباشد.
(وَما مِن دآبَّة فِی الاْرْضِ الأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَمُسْتَوْدَعَها)؛(1)
««هیچ جنبندهای جنبندهای در زمین نیست مگر اینکه اینکه روزیِی او بر خدا است و او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را میداند»».
و شئون الوهیت و ربوبیت خود را به احدی واگذار نفرموده و کسی را وکیل و کفیل امور خلایق قرار نداده است:
1) . هود، 6.
(قُلْ حَسْبِیَ اللّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ)؛(1)
«بگو خدا مرا کافی ای است و همه متوکلان تنها بر او توکل میکنند».
(هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ)؛(2)
«و او توانا و حکیم حکیم است».
(هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ)؛(3)
«او زنده و قائم به ذات خویش خویش است».
(هُوَ الرَّحْمانُ الرَّحِیم)؛(4)
«اوست بخشنده و مهربان».
(هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ)؛(5)
«اوخداوندی ای است خالق، آفرینندهای آفرینندهای بی سابقه و صورتگری (بینظیربینظیر)».
(وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ)؛(6)
«او حکیم حکیم و داناست».
(وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْء عَلِیمٌ)؛(1)
«و او به هر چیز آگاه است».
(وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ)؛(2)
«و او بر هر چیزی چیزی تواناست».
این مسایل مسائل توحیدی همه بر حسب عقل و قرآن مجید و احادیث مسلّم است، و شک و تردیدی در آنها نیست.
مسأله مسئله دیگری که در اینجا از آن بحث میشود، این است که در طول این صفات و به اقتضای این صفات و به اعطا و بخشش و تقدیر خداوند متعال، اتّصاف ممکنات به نحو واقعی یا اعتباری به این صفات جایز است، هرچند در ممکنات، وصف مانند موصوف، ممکن و حادث و محدود و متناهی، و در معرض زوال و تغیّر و سایر عوارض امکان است.
شکی نیست که ممکنات به بعضی از این صفات اتّصاف دارند، چنانکه شکی نیست که این اتصاف آنها، خود دلیل بر وجود ذاتی، است که این اوصاف را به طور کامل و تمام و نامحدود و بالذات و از خود دارا است. البته بعضی از صفات و اوصاف، اختصاص به ذات الوهیت دارد و اتصاف غیر او به آن محال است، مانند احدیت
و واحدیت حقیقیه که غیر از خدا کسی این دو صفت را ندارد؛ امّا بعضی صفات را ممکنات نیز واجدند که اتصاف آنها به این صفات ضروری و غیرقابلانکار است.
مثلاً از صفات حقیقیه الهیه، صفت «"علم»" است که ایزد تعالی و تقدّس، به آن متفرّد و یگانه است و شریک و نظیر ندارد؛ امّا اتصاف ممکن به این صفت، به تقدیر و تعلیم خدا، بلاواسطه یا باواسطه، به طور موهبی یا کسبی و افاضه علم به او یا اقدار او به تعلّم در حدود استعداد و گنجایش و ظرفیت او جایز است و ظهور و تجلّی قدرت و علم الهی است.
یا مثلاً یکی از اسمای الهی، اسم شریف «"السلطان»" و «"الحاکم»" است که حقّ تعالی در صفت سلطنت و حکومت، متفرّد و متوحّد است و کسی در عرض او و از پیش خود، سلطنت و حکومتی بر هیچ چیز ندارد و کسی را در عرض او و بدون جعل یا اعطای او سلطان و حاکمدانستن، شرک و منافی با توحید است؛ امّا سلطنت و حکومت تکوینیه یا جعلیه و اعتباریه به ایجاد یا جعل خدا برای فرد یا افرادی منافی توحید نیست؛ بلکه شعبه ای از شُعب حکومت و سلطنت واقعیه حقیقیه الهیه است، لذا تکویناً انسان حاکم بر خود و مسلّط بر خود است، چنانکه بر آنچه خداوند مسخّر او قرار داده است، نیز به ایجاد و تکوین او حاکم است و سلطنت دارد.
همچنین «"قدرت»" از صفات ازلیه حقیقیه الهی است و خدا را در آن شریک و نظیری نیست و هیچ کس و هیچ چیز، در عرض خداوند قادر متعال و از پیش خود، قادر و توانا نیست؛ ولی در طول این قدرت و در اثر ظهور آن و به تدبیر و تقدیر الهی، قدرتیافتن غیر و مطیعساختن اکوان نسبت به غیر، منازعه با خدا در صفات کمالیه او نمیباشد؛ بلکه اثبات کمال برای ذات بی زوال او است.
چنانکه میدانیم، یکی از اسمای حُسنی و صفات علیای الهی، «"ولیّ»" و «"مولی»" است؛ به معنیای صاحب اختیار و زمامدار مطلق و متصرّف مطلق و قائم به امور و شئون ممکنات و این گونه معانی مشابه؛ در این صفت نیز، خداوند قادر سبحان متفرّد و یگانه و یکتا است و همتا و شریک و نظیر ندارد و کسی قائم مقام او نمیشود و این صفت را هم از صفات ذات باید دانست و هم از صفات فعل؛ زیرا به اعتبار اینکه خدا قدرت دارد و صاحب اختیار است و امر خلق و رزق و انتظام امور کائنات و تدبیر و تقدیر امور و شئون آنها با او است، از صفات ذات و از شئون صفت قدرت و بازگشت به صفت علم و قدرت میکند و از جهت قیام ذات الوهیت به تدبیر امور و تصرّف در شئون کائنات و خلق و رزق و اماته و احیا و اعطا از صفات فعل است.
پس به هر دو جهت، خدا ذاتاً و فعلاً ولیّ و مولی است و هیچ کس و هیچ ممکنی با خدا در این صفت شریک نیست؛ امّا اعطای ولایت تکویناً و احداثاً یا جعلاً و تشریعاً، به نحوی که همان ظهور ولایت مطلقه الهی ذاتاً و فعلاً، و استمرار فعلی آن باشد و تفویض هم نباشد، جایز است و ظهور سعه همان ولایت الهی خواهد بود، و فی الواقع اولیاءالله عاملان اجرای اراده و مشیت الهی و مشیّةالله و وسایط انفاذ و اجرای آن میباشند که اگرچه به اختیار و ولایتی که دارند - باذنالله - تصرّفاتی مینمایند - چنانکه در نوع چهارم و پنجم به آن اشاره شد - در این تصرّفات و اظهار خوارق، واسطه و عامل ارادةالله و متحرک به آن هستند.
بنابراین اگر آیه یا روایت یا فقره ای از زیارتی، دلالتی بر این گونه ولایت ها نسبت به حضرات معصومین(علیهم السلام) بنماید، مانند:
««إِیابُ الْخَلْقِ إِلَیْکُمْ وَحِسابُهُمْ عَلَیْکُمْ... وَعَزائِمُهُ فِیکُمْ»؛»(1)
««برگشتن خلق به سوی شما و حساب آنها با شما است؛... و تصمیمات پروردگار درباره شما است»».
نباید آن را به اسم غلوّ یا شرک یا تفویض، و علی رغم واقعیات و وقایع مسلّم تاریخ ردّ کرد؛ بلکه باید در سند و دلالت آن بر اساس
1) . صدوق، من لا یحضره یحضره الفقیهالفقیه، ج2، ص609 - 617؛ مشهدی، المزار الکبییر، ص 524 - 534؛ محدث قمی، عباس، مفاتیح مفاتیحالجنان؛ (زیارت جامعه جامعة کبیره).
موازین علمی - که به آن در این بحث ها اشاره ای شد - بررسی و تحقیق نمود، که:
وَکَمْ مِنْ عائِب قَوْلا صَحِیحا وَآفَتُهُ مِنَ الْفَهْمِ السَّقِیم(1)
چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست
سخن شناس نه ای، دلبرا خطا اینجاست
کسانی که در قبول ولایت تکوینی و تصرفات معصومین(علیهم السلام) در امور تکوینی از بیم وقوع در شرک و تفویض و غلوّ (- و در حقیقت به علّت جهل به معنایی ولایت ایشان -) تأمّل دارند، نهایت چیزی را که در اینجا - باوجود وقایع عینی و مسلّم خارجی که هرر یک حکایت از ولایت آن بزرگواران دارد - میتوانند احتمال دهند و بیش از آن نمیتوانند، این است که بگویند:
آنچه به نظر ما تصرّف و اختیار و ولایت بر کائنات است، تصرف و اختیار به نحوی که مردم بر خود و افعال خود و آنچه مسخّر آنها است دارند، نمیباشد؛ بلکه در این تصرّفات فاعل بلاواسطه خدا است -( چنانکه اشاعره از اهل سنّت، در مورد افعال عباد همین حرف را زدهاند
1) . کرکی، رسائل، ج1، ص25.
و در مقام مبالغه در توحید افعالی، اثبات نقص کردهاند -) که در هنگام دعا و توجّه یا اراده و خواست نبیّ یا وصیّ، فعل را انجام میدهد؛ مثلاً شقّ القمر مینماید، یا درخت را به سوی پیغمبر سیر میدهد، یا سوسمار را به نطق در میآورد، یا بیمار را شفا میدهد، یا مرده را زنده میسازد، یا خود ولیّ یا کسی را که او خواسته است طیّ الارض میدهد، یا جمع کثیری را با طعام قلیلی اشباع و سیر مینماید، و امثال این کارها را انجام میدهد و نسبت این افعال به نبیّ یا وصیّ مجاز است.
به این افراد میگوییم: با اینکه خداوند متعال خود در مورد حضرت عیسی - - علی نبینا و آله و علیهالسلام -- میفرماید:
(إِذْ تُبْرِئُ الْاَکْمَهَ وَالْاَبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإِذْنِی)؛»(1)
««(به خاطر بیاوربیاور) هنگامی را که... کور مادرزاد و مبتلا به بیماری بیماری پیسی پیسی را به فرمان من شفا میدادی دادی و مردگان را به فرمان من زنده میکردی»».
و در مورد ملائکه میفرماید:
(الَّذِینَ تَتَوَفّیهُمُ الْمَلاَئِکَةُ)؛(2)
««همانها که فرشتگان (مرگ) روحشان را میگیرند»».
یا(تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا)؛(1)
««فرستادگان ما جان او را میگیرند»».
یا( لاَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیّاً)؛(2)
««تا پسر پاکیزهای پاکیزهای به تو ببخشم»».
و این افعال را به آنها نسبت میدهد - چنانکه افعال عباد را در
آیات بسیار به خودشان نسبت داده است - و این معنای در تمام این موارد منافی با توحید افعالی نیست، تا قرینه بر مجاز باشد؛ بلکه مقتضای عموم قدرت خدا، بدون اینکه موجب اثبات صفت نقصی گردد، صحّت این ولایت و اقدار است. بنابراین وجه تمامی برای صحّت این تفسیر و توجیه نیست. باا این حال، اگر کسی به گمان خود - حذراً من القول بالتفویض - این جهت را تصدیق نکند، با او سخنی نداریم؛ زیرا این گونه ناباوری ها در تحقیق ولایت و شئون و مقامات ائمّه اطهار(صلی الله علیه و آله) و با اعتراف به اصل آن - ان شاء الله تعالی - مضرّ به ایمان و تشیّع و ولایت نیست، هرچند با کمال آن منافی باشد.
به عبارت دیگر: اصل اظهار و صدور این تصرّفات - که از آن تعبیر به ولایت میشود - مورد اتفاق است، هرچند در تفسیر و توجیه آن اختلاف نظر باشد.
در پایان این بحث، قسمتی از مطالب رساله توحیدیه کتاب الهیات در نهجالبلاغه - که از تألیفات نویسنده است - با اندکی تصرّف در عبارات، برای تتمیم فایده در اینجا درج میشود و مشروح و مبسوط این مطالب را به آن کتاب حواله میدهیم.(1)
مطلبی که تذکّرش در اینجا لازم است، این است که افعال و کارهای خدا، مثل خلق و رزق و اماته و احیا و سایر افعالی که اسمای حُسنی بر آنها دلالت دارند، گاهی به واسطه یا وسایطی انجام میگیرد و در این صورت به واسطه نیز مستند میشود و منافی با توحید نیست؛ خواه آنکه واسطه عاقل و ذی شعور نباشد، یا عاقل و صاحب شعور باشد.
مثال برای مورد غیر ذی شعور، این آیه است:
(وَأَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ)؛(2)
««کسانی را که ستم کرده بودند، صیحه
(آسمانی) فرو گرفت»».
و نیز آیه:
(وَأَلْقِ ما فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا)؛(3)
««و آنچه را در دست داری بیفکنبیفکن، تمام آنچه را ساختهاند میبلعد»».
و مثال مورد ذی شعور نیز آیات بسیاری است، مثل این آیات درباره ملائکه:
(الَّذِینَ تَتَوَفّیهُمُ الْمَلآئِکَةُ طَیِّبِینَ)؛(1)
««همانها که فرشتگان (مرگ) روحشان را میگیرند میگیرند درحالی که پاک و پاکیزهاندپاکیزهاند»».
و(الَّذِینَ تَتَوَفّیهُمُ الْمَلآئِکَةُ ظالِمِی أَنفُسِهِمْ)؛(2)
««همانها که فرشتگان (مرگ) روحشان را میگیرند میگیرند در حالی که به خود ظلم کرده بودند! »».
و(وَلَوْ تَری إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلآئِکَةُ)؛(3)
««و اگر ببینی ببینی کافران را هنگامی که فرشتگان (مرگ) جانشان را میگیرندمیگیرند»».
و(فالْمُدَبِّراتِ أمراً)؛(4)
««قسم به فرشتگانیکه به فرمان حقّ، به تدبیر نظام خلق میکوشند و آنها که امور را تدبیر تدبیر میکنند»».
و(فالْمُقَسِّماتِ أمراً)؛(1)
««و سوگند به فرشتگانی فرشتگانی که کارها را تقسیم تقسیم میکنند»».
و) یُدَبِّرُ الأاْمْرَ مِنَ السَّمآءِ إِلَی الأاْرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ)؛(2)
را از آسمان به سوی زمین تدبیر میکند، سپس بهسوی او بالا میرود»».
و( لاهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیّاً)؛(3)
««تاپسر پاکیزهای پاکیزهای به تو ببخشم»».
و) لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجارَةً مِن طِین(؛(4)
««تا بارانی از «سنگ - گل» بر سر آنها بفرستیم»».
و مانند آن بنده ای که شرح دیدار موسی(علیه السلام) از او، در سوره کهف مذکور است، که مأموریت هایی غیبی نظیر مأموریت ملائکه دارد، و گاهی افعال را به خود نسبت میدهد و میگوید:
(فَأَرَدْتُّ أَنْ أَعِیبَها)؛(5)
««و من خواستم آن را معیوب کنم»».
و(فَأَرَدْنا)؛(1)
««از این اینرو، خواستیم»».
و گاهی به خدا نسبت میدهد:
(فَأَرادَ رَبُّکَ)؛(2)
««و پروردگار تو میخواست»».
و در پایان هم میگوید:
(وَما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی)؛(3)
««و من آن (کارها) را خودسرانه انجام ندادم»».
و در مورد عیسی بن مریم ‘(علیهما السلام) در سوره مائده میفرماید:
(وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیها فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِی وَتُبْرِئُ الأکْمَهَ وَالأبْرَصَ بِإِذْنی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإِذْنِی)؛(4)
مائده، 110. بعضی خلق را در این آیه و آیه 49 سوره آل عمران، به معنای اندازه گیری و ساختن گرفته اند و گفته اند: خلق به معنای احداث و ایجاد و آفریدن فقط از آن خداست. بعضی هم گفته اند: خلق گاهی اطلاق میشود و از آن ابداع و آفرینشاز عدم اراده میشود، و گاهی اطلاق میشود و از آن اراده میشود آفرینش چیزی از چیز دیگر اراده میشود. به معنای اوّل بر غیرخدا اطلاق نمیشود؛ امّا به معنای دوم اطلاق آن بر غیرخدا جایز است. امّا ممکن است گفته شود: از )(وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْ-َةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِیِ)استفاده میشود که عیسی(علیه السلام) به اذن خدا از گل، مانند پرنده و به هیئت پرنده میآفرید، نه اینکه مانند یک نفر که با گل بازی کند یا تمرین صنعت مجسّمه سازی نماید. بنابراین در این مورد، همان معنای دوم (آفرینش یک شیء از شیء دیگر) مراد است، و الاّ اگر مراد ساختن هیأت هیئت پرنده بود که از هر صورتگر و مجسّمه سازی صادر میشود، دیگر جمله «"بإذنی»" لازم نبود؛ زیرا همه چیز و همه کارها در یک حساب کلّی به اذن خدا است؛ امّا این «"إذنی»" که در اینجا مراد است؛ اذن و رعایت خاص و قدرت حقّ است و راجع به ابداع و خلق شیء از لا شیء نیز، اگرچه اطلاق آن به بعضی معانی ولایت و آثار آن، که مشیة الله بر آن جاری شده است، اشکال عقلی ندارد؛ امّا علی الظاهر جواز آن شرعاً ثابت نیست؛ بلکه نسبت به اجسام شرعاً ممنوع است.
««و هنگامی که به فرمان من، ازگل چیزی چیزی به صورت پرنده میساختی و در آن میدمیدیمیدمیدی، و به فرمان من، پرندهای میشد و کور مادر زاد ، و مبتلا به بیماری پیسی را به فرمان من، شفا میدادی میدادی و مردگان را به فرمان من زنده میکردی»».
و در آیه 49 سوره آل عمران، نیز میفرماید:
(اَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیئةِ الطَّیر)؛
««من از گِل چیزی چیزی به شکل پرنده میسازم»».
و گاهی هم این وسایط و تأثیر آنها - چون استقلال ندارند و به مشیت الهی است، هرچند واسطه بالاختیار باشند - الغا الغا میشود و فعلی که فعل عبد است، به خدا نسبت داده میشود، چنانکه میفرماید:
(وَما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمی)؛(1)
««و این این تو نبودی (ای پیامبر پیامبر که خاک و سنگ به صورت آنها) انداختی بلکه خدا انداخت»».
و با توجّه به این نکته، اعضال و اشکالی که بعضی در فهم برخی از آیات دارند، مثل:
(وَیُضِلُّ اللّهُ الظّالِمِینَ)؛(2)
««و خداوند ستمگران را گمراه میسازد»».
و (إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَن یَشآءُ)؛(3)
«تو نمیتوانی کسی را که دوست داری هدایت کنی ولی خداوند هرکس را بخواهد هدایت میکند».
مرتفع میگردد.
بنابراین اطلاق این اسماء بر غیر خدا، در هر مورد که منع شرعی نداشته باشد و یا اذن شرعی وجود داشته باشد، مانعی ندارد و برحسب لغت هم صحیح است، و استناد این افعال به وسایط و عاملاین آن نیز شرک نمیباشد، و گفتن اینکه: نبیّ یا وصیّ یا مَلَک او
را زنده گردانیده، به این ملاحظات اشکال ندارد، چنانکه شفا را که به واسطه دوا حاصل میشود، به دوا نسبت میدهند، شفایی را هم که بدون وسایط طبیعی، در اثر توسّل به نبیّ یا ولیّ حاصل میشود و عامل و واسطه آن نبیّ یا ولیّ است، به آن عامل؛ مثل عیسی بن مریم و موسی بن جعفر(علیهم السلام)(1)نسبت میدهند و حتی به قرآن و سوره حمد و دعا نیز مستند میسازند، هرچند شافی حقیقی و کسی که این کلمه بر او بدون هیچ گونه مسامحه و تجویز اطلاق میشود، خدا است.
این مسئله مسئله که ملائکه با یا افرادی از بشر، با علم و اختیار و توجّه خودشان یا با عدم علم، در مسیر اجرای مشیت الهی قرار میگیرند و به آنها قدرت اماته و احیا و خلق اعطا میشود، تفویض نمیباشد
و منافات با بطلان آن ندارد؛ زیرا تفویض به دو معنا گفته میشود:
یکی تفویضی که در مبحث جبر و تفویض نفی شده و «لا جَبْرَ وَلا تَفْوِیضَ»(2)قلم بطلان بر آن کشیده است، و آن عبارت است از: نفی مشیت خدا در افعال عباد و استقلال تامّ عباد در افعال، و این عقیده خلاف توحید در افعال و شرک است؛
و دیگر تفویضی است که نسبت به حجج و ائمه اطهار(علیهم السلام) در روایات نفی آن شده است، و آن این است که: به طور کلی امر خلق و رزق و سایر امور از جانب خدا به ائمه(علیهم السلام)
واگذار شده و خدا را در آن، مشیّت و تصرّف و دخالت و قضاوقدر و تدبیری نیست، که این عقیده نیز شرک و منافی با توحید در افعال و دوام فیض و افاضه، و آیات کثیره صریحه قرآن و روایات بسیار است.
امّا واسطه بودن در انفاذ مشیت الهی و امر خلق و رزق و شفای بیماران، شرک نیست که واسطه بودن و وسیله گشتن واسطه نیز، کار خدا و به اذن او باشد؛ خواه واسطه شعور داشته باشد یا نداشته باشد.
و نیز توجّه و مسألت مسئلت از وسایط صاحب شعور و اختیار - ، که در حدود همین انفاذ مشیّت الهی و به نحوی که خارج از مشیت و قضاوقدر او نباشد، امری را انجام دهند -، شرک نیست و با عدم منع شرعی یا به شرط اذن شرع جایز است و تأثیر این توجّه و مسألت مسئلت و درخواست شفاعت، نظیر صدقه دادن و دعا و مسألت مسئلت مستقیم از خداوند متعال است که امر را بر وفق حکمت و مصلحت جریان میدهد.
با این حال، دعا و صدقه «"مأمور به»" است و مؤثر واقع میشود. توسل به این وسایط و استشفاع به آنها نیز برحسب مشیت الهی مؤثر و موجب دفع بلا یا شفا یا زیادتی رزق میگردد، که وقتی کسی از آنها درخواستی کرد، آنان به مشیت و اذن خدای تعالی آن درخواست را انجام میدهند و بسا که مأمور باشند انجام دهند، چنانکه «"مادر»" واسطه تغذیه طفل و استفاده او از خزاین ارزاق الهی است که به مشیت الهی، شیر در پستان او آفریده شده است؛ ولی اگر طفل گریه
کند و از مادر بخواهد و پستان او را بمکد، مادر به او شیر میدهد. این امور، اسراری است که عقول افراد عادی به پایان آن نمیرسد و از درک تفاصیل آن عاجز میشود.
این نکته هم ناگفته نماند: غرض از این تحقیق، این نیست که تمام افعال و کارهای الهی توسط وسایط انجام میشود و وسایط به اختیار خود و به امر خدا، آنها را انجام میدهند؛ بلکه غرض این است که خداوند متعال با وسایط شاعره شاعره و مختاره هم افعالی را انجام میدهد که خود، عالم به مصالح و موارد آن است.
حاصل این است که: توسّل به ملائکه، مانند اینکه گفته شود:
««مَلآئِکَةُ رَبِّی!ارْفَقُوا بِی یا مَلآئِکَةُ رَبِّی»؛»(1)
««ای ملائکه پروردگار من! با من مدارا کنید»».
و نیز توسّل به ائمه(علیهم السلام) در این نظامی که اجمالی از آن بیان شد و از دایره قضاوقدر حقّ خارج نیست، شرک نمیباشد و هر شأنی از این شئون که بر حسب دلیل معتبر برای ایشان ثابت شود، معقول و در مسیر عقاید محکم و متقن و منطق توحیدی مقبول است و آنچه شرک است، این است که کسی یا چیزی بالذّات در عرض خدا و فاعل افعال خدا و خالق و یا مستقل در افعال و اداره خود یا خلق شمرده شود،
1) .مجلسی، بحارالانوار، ج42، ص287 ((ارفقوا بی یا ملائکة ربّی)؛ هاشمی خوئی، منهاج البراعة فی شرح نهجالبلاغة، ج155؛ نقدی، الانوار العلویه، ص380.
این گونه معانی شرک است، هرچند گفته شود: خدا این قدرت را به عبد داده و او را مستقل قرار داده و خود کناره گیری کرده است، چنانکه در طیّ مطالب گذشته به تفصیل توضیح داده شد.
امّا اگر کسی باذنالله و به قضاوقدر او، عامل ارادةالله و به حول و قوه و مشیت او، فعلی را که به او مستند میشود، انجام دهد و اگر فعلی که ممکن است بلاواسطه از خدا صادر شود، به واسطه غیری از بشر یا فرشته، به اذن خدا و امر خدا صدور یابد، مانند شفای بیماران به اذنالله یا احیای اموات یا خبر از غیوب یا قبض ارواح، منافات با توحید ندارد و عین سَرَیان مشیّةالله و جریان و نفوذ ارادةالله است که به هر نحوی بخواهد امر خود را اجرا میکند و کسی نمیتواند مانع از اراده او شود، که:
(لا یُسْأَلُ عَمّا یَفْعَلُ، وَلا یُمْنَعُ عَمّا یُرِیدُ؛ بَلْ هُوَ فَعّالٌ لِما یُرِیدُ، وَعَلی ما یَشآءُ وَعَلی کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ؛)
«خداوند هر آنچه انجام دهد مورد سؤال واقع نمیشود و از آنچه اراده کند منع نمیگردد؛ بلکه هر چه او اراده کند و بخواهد انجام میدهد و بر هر چیزی توانا است».
و غیر از این، اگر بگوییم: خدا فقط قادر به احیا و اماته و افعال دیگر بدون واسطه است، اثبات عجز میشود. همان طور که خدا میتواند کاری را بلاواسطه و بدون اسباب انجام دهد، با واسطه و وسایط و اسباب هم میتواند انجام دهد و همان طوری که «"آدم»" را بدون واسطه پدر و مادر و «"عیسی»" را بدون پدر میآفریند، دیگران را با واسطه پدر و مادر
و اجداد و جدّات آفریده است، تفاوت نمیکند که واسطه، فاعل عاقل شاعر مختار باشد یا نباشد. و آنچه گفته شد، با آیاتی مانند:
(إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ لَن یَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً لا یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ)؛(1)
««کسانی را که غیراز غیر از خدا میخوانیدمیخوانید، هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینندبیافرینند، هرچند بر این این کار دست به دست هم دهند؛ و اگر مگس چیزی چیزی را از آنها بربایدبرباید، نمیتوانند نمیتوانند آن را باز پس گیرندگیرند»».
منافی نمیباشد؛ زیرا به قرینه آیاتی دیگر مانند:
(أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ)؛.(2)
««من ازگل چیزی چیزی به شکل پرنده میسازم»».
مفاد آن اثبات عجز معبودهای غیر حقّ است، و اینکه مورد نفی در آیه استقلال در خلقت و خارج از اراده و مشیّت و اذن و قضاوقدر و تسبیب الهی است که بدیهی و مسلّم است.
شکی نیست که ولایت حقیقی بر تشریع احکام و جعل قوانین و نظامات عبادی، معاملاتی، مالی، اقتصادی، سیاسی، قضایی، کیفری، اجتماعی و احوال شخصی و تعلیم وتربیت و امور دیگر، فقط و فقط اختصاص به ذات بی زوال حضرت حقّ - عزّ اسمه - دارد و خداوند متعال را در این مورد نیز شریک و عدیل و همتایی نیست.
هیچ کس، نه به عنوان فردی و مقام مادّی یا معنوی و نه به عنوان عموم و نمایندگی از جانب عموم، حقّ قانون گذاری و انشای نظامات و مقررات را ندارد، و بدترین استعبادها و کثیف ترین قبول استعبادها که کرامت و شرافت انسانیت از آن ابا دارد و بزرگ ترین ننگ جامعه و دلیل انحطاط افراد و بی شخصیتی و ضایع شدن ارزش های انسانی است، این است که فردی بخواهد، احکام و فرمان های خود را، نظام زندگی و حیات دیگران قرار دهد و افراد استثمار و استعباد شده هم او را صاحب این حقّ بشمارند، و فکر و حکم او را بر خود و نوامیس خود حاکم بشمارند و خود را مُجری اوامر و پیرو منویات او بگویند.
یکی از حقایق آزادی بخش توحیدی اسلام که درک آن دلیل رشد فکری است، همین است که فردی مالک مقدّرات فرد دیگر نیست و حق استضعاف احدی را ندارد، و حدود و نظامات فقط از جانب
خدا تعیین میشود و جاری ساختن نظامات دیگر، خروج از عبودیت خدا و تجاوز به حریم حکومت و قوانین اوست:
(إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ للّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ)؛(1)
««حکم تنها از آن خداست، فرمان دان داده که غیر غیر از او را نپرستیدنپرستید»».
و آیه:
(أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنزِلَ إِلَیْکَ وَما أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَن یَتَحاکَمُوا إِلَی الطّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن یَکْفُرُوا بِهِ وَیُرِیدُ الشَّیْطانُ أَن یُضِلَّهُمْ ضَلالا بَعِیداً ) * (وَإِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلی ما أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَی الرَّسُولِ رَأَیْتَ الْمُنافِقِینَ یَصُدُّونَ عَنکَ صُدُوداً)؛(2)
««آیا ندیدی کسانی را که گمان میکنند به آنچه (از کتابهای آسمانی) که بر تو و به آنچه پیش پیش از تو نازل شده، ایمان آوردهاند، ولی باز میخواهند برای داوری نزد طاغوت و حکام باطل بروند؛ با اینکه به آنها دستور داده شده که به طاغوت کافر شوند اما شیطان میخواهد آنان را گمراه کند و به بیراهههای
دوردستی بیفکند؛ و هنگامی که به آنها گفته شود: «به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر پیامبر بیاییدبیایید » منافقین را میبینی میبینی که از (قبول دعوت)تو،اعراض میکنند»».
قبول نظامات غیر شرعی، یک نوع پرستش و عبادت غیر و مشرکانه و خلاف عقیده توحید و نظاماتی است که منشأ و منبع آن توحید است و با خالص کردن اطاعت برای خدا نیز مخالف است، و فکراً و عملاً شرک است:
(وَما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ)؛(1)
««و به آنها دستوری داده نشده بود جز اینکه اینکه خدا را بپرستند درحالیکه دین دین خود را برای او خالص کنند»».
«و امر نشدند مگر بر اینکه خدا را به اخلاص کامل در دین اسلام پرستش کنند».
(أَلا للِّهِ الدِّینُ الْخالِصُ)؛(2)
««آگاه باشید که دین خالص از آنن خداست»».
بنابراین ولایت بر قانون گذاری - اگر صحّت جعل آن برای غیرخدا ثابت شد - حتماً باید به جعل و اعطای خدا باشد، و ولایت تشریعی بر جعل احکام و تشریع قوانین و نظامات - چه تشریعیه از باب صفت به حال متعلق موصوف صفت ولایت باشد و یا اینکه صفت خود
ولایت باشد، و مراد آن گونه ولایت بر قانون گذاری باشد که با جعل و تشریع اعطا شده باشد که در مقابل ولایت حقیقیه الهیه بر تشریع قرار دارد - باید از جانب خدا باشد و از جانب غیرخدا اگرچه تمام افراد جامعه باشند - صحیح نیست و مداخله در شئون و اختصاصات الهی و مشرکانه است، چنانکه در تعیین زمامدار و ولیّ امور خلق نیز همین معیار را باید رعایت کرد و از منطقه حکومت و سلطنت الهی به اندازه سر مویی نباید خارج شد. بنابراین در اینکه یک معنای ولایت تشریعی، ولایت به نحو جعل و تشریع بر امور تشریعی و جعل قانون است، شبهه ای نیست، چنانکه در اینکه این ولایت از جانب خدا به طور کلّی و در جعل تمام قوانین و احکام، به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) هم اعطا نشده است، سخنی نیست و عقل و نقل بر آن اتفاق دارند.(1)
آنچه مورد بحث است، این است که: آیا در بعضی از موارد، این ولایت به پیغمبر اکرم و ائمّه هدی(علیهم السلام) تفویض شده و مانع شرعی و عقلی دارد یا نه؟ این مطلبی است محتاج به تأمّل و تحقیق.
1) . متأسفانه ولایتی ولایتی را که به اجماع مسلمین و دلالت آیات و احادیث، پیغمبر خدا هم ندارد (و در اینکه جایز است در بعضی بعضی امور داشته باشد نیز اختلاف است) مجالس شورای شورای به اصطلاح ملّی ملّی در اغلب کشورهای کشورهای مسلمان نشین، به پیروی پیروی از بیگانگان و غرب پرستان نادان و استعمارگران و انجمن هایی مختلف برای برای خود ثابت شمرده و علناً راه شرک را پیش گرفته و احکام مسلّم اسلام را متروک و مهجور ساخته اند. ربّنا لا تؤاخذنا باعمالهم و ادفع عن بلادک شرورهم و مکرهم و اجعل کلمتهم السّفلی السّفلی و کلمتک العلیا، انک انت العزیز القدیر.
در کتاب شریف الکافی، بابی است به این عنوان: «باب التفویض إلی رسول الله (|صلیالله علیه و آله) و إلی الأئمّة(علیهم السلام) فی امر الدین» که متضمن بر ده روایت است.(1)در "بحارالانوار" نیز در باب «نفی الغلوّ فی النبیّ والأئمّة - صلوات الله علیه و علیهم - وبیان معانی التفویض وما لا ینبغی أن ینسب إلیهم منها وما ینبغی» فصلی است به عنوان «فصل فی بیان التفویض ومعانیه».(2)
در کتب دیگر حدیث، مثل "بصائر الدرجات"(3)و الوافی"(4)نیز این اخبار وارد شده است. علاّمه مجلسی رحمه الله در "مرآة العقول"(5)و "بحار الانوار"(6)میفرماید: «تفویض امر دین دو احتمال دارد:
احتمال اوّل اینکه: خدا به پیغمبر و ائمه(علیهم السلام) عموماً امر دین را تفویض کرده باشد که بدون وحی و الهام، هرچه را بخواهند حلال و هرچه را بخواهند حرام کنند و آنچه را بخواهند تغییر دهند. سپس میفرماید: این باطل است (و هیچ) عاقلی آن را نمیگوید.
احتمال دوم اینکه: خداوند متعال تعیین بعضی از امور را به پیغمبر تفویض فرموده، که اصل تعیین به وحی و اختیار به الهام باشد
و باوجود این، اختیار پیغمبر به وسیله وحی تأکید شود و این نحو تفویض مدلول نصوص مستفیضه است و ظاهر کلینی قدس سره و اکثر محدّثین، اختیار این قول است و عقلاً هم مانعی ندارد.
و تحقیق این است که: تفویض مطلق به نبیّ یا وصیّ در امر تحلیل و تحریم و جعل و تشریع احکام و تغییر «ما أنزل الله» باطل است و احتمال آن ملغی است. و زندگی پیغمبران و تاریخ حیات پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله)مملو است از دلایل و شواهدی که آن را ردّ میکند، و آیات شریفه قرآن و احادیث متواتره نیز بطلان این احتمال را ثابت مینماید و بالجمله بطلان آن از ضروریات دین است.
بله، تفویض بیان حکم به امام که «ما أوحی الله به إلی النبی» را در هر وقت مصلحت دید بیان کند، سخن دیگری است و بعضی اخبار باب را میتوان بر آن حمل کرد.
و امّا تفویض به معنای دوم که علاّمه مجلسی احتمال دادهاند، ممکن است به این نحو تقریر شود: شکی نیست که نفس کامل نبیّ، تحت رعایت خاصّه خدا است و القائاتی که به قلب مقدّس و قدسی او میشود، همگی الهی است و احادیث متواتری بر این مدّعی دلالت دارد، مثل روایات کثیره باب ارواح و انوار پیغمبر و ائمه اطهار(غلیهم السلام) و روایات و احادیثی که دلالت دارد بر اینکه ایشان مؤید به روح القدس میباشند.
بنابراین در بعضی موارد به همان نحو دوم که مجلسی& فرموده است؛ تفویض احکام به پیغمبر|(صلی الله علیه وآله)و اختیار آن حضرت به اخذ «مایلقی فی قلبه» و امر و نهی به آن مانعی ندارد، و جایز است که آیه:
(وَما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)؛(1)
««آنچه را رسول برای شما آورده، بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهی نهی کرده خودداری نماییدنمایید»».
نیز به این شأن پیغمبر(صلی الله علیه وآله)دلالت داشته باشد و .واضح است که عصمت و طهارت قلب پیغمبر همین اقتضا را دارد که هرچه در قلب او القا میشود، از هوا نبوده و از جانب خدا باشد؛ بنابراین اشکالی ندارد در مواردی که در روایات هم به برخی از آنها اشاره شده است، این نحو تفویض شرعی را در مورد پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) قائل باشیم.
و نیز ممکن است این تفویض را به این معنا بگیریم که: اصل در اشیا حظر و منع میباشد، در غیر مواردی که شریعت به آن تقوّم دارد و فقط این اصل در بین است. رفع منعی که از این اصل استفاده میشود و ابقای آن، با پیغمبر است. چیزی که هست، اینکه این احتمال هم اگرچه فی حدّ نفسه جایز است، ولی شاید خبری که آن را تأیید کند، نداشته باشیم و کسی هم این احتمال را نداده است.
1) . حشر، 7.
حاصل این است که: تفویض، فی الجمله و در موارد معدوده و مقتضیه، برحسب روایات که مصلحت آزمایش و تربیت عباد، یا مصلحت نبوات و پیامبران اقتضا نماید، بلامانع است و به هر مقدار و در هر مورد دلیل قطعی اقامه شد، پذیرفته میشود.(1)
امّا نسبت به امام(علیه السلام)، اگرچه مقام عصمت و طهارت قلبی و قدس ذاتی پیغمبر را داراست - این تفویض مشکل و به فرمایش علاّمه مجلسی قدس سره در شرح حدیث هشتم این باب در مرآة العقول - محتاج به تکلّف است؛(2)زیرا با ضرورت خاتمیت دین اسلام و اکمال دین و پایان قانون گذاری و تغییر نیافتن احکام تا روز قیامت، که:
««حَلالُ مُحَمَّد حَلالٌ أَبَداً إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَحَرامُهُ حَرامٌ أَبَداً إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ»؛»(3)
1) . کلینیکلینی، الکافی، ج1، ص265 – 268..
2) . مجلسی، مرآة العقول، ج3، ص100-.
3) . کلینی، الکافی، ج1، ص58؛ حر عالمیعاملی، الفصول المهمه فی اصول الائمه، ج1، ص643. مخفی مخفی نماند: از جمله روایاتی روایاتی که دلالت بر این تفویض به پیغمبر| دارد، ازطریق شیعه و سنی، روایات «لولا أن أشقّ أو إنّی أخاف علی أمّتی لأخّرت العتمة أو صلوة العشاة الآخرة إلی ثلث اللیل أو إلی نصف اللیل» (احمد بن حنبل، مسند، ج1، ص120؛ طوسی، تهذیب تهذیبالاحکام، ج2، ص362ص262؛ احمد بن حنبل، ج1، ص 120)، و «لولا أن أشقّ علی أمّتی لأمرتهم بالسواک مع کلّ صلوة» (احمد بن حنبل، مسند، ج1، ص 80؛ ج5، ص 140؛ کلینی، الکافی، ج3، ص22؛ طوسی، الاستبصار، ج1، ص55) أو «لفرضت علیهم السواک مع کلّ وضوء»» (احمد بن حنبل، ج2، ص245، 259؛ نسائی، السنن الکبری، ج2، ص196؛ صدوق، من لا یحضره یحضره الفقیهالفقیه، ج1، ص55؛ احمد بن حنبل، ج2، ص 245، 259) میباشد. (ر.ک: بخاری، صحیح صحیح؛ ترمذی، سنن؛ ابن ماجه قزوینی، سنن؛ ابوداوود سجستانی؛، سنن؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، علی الصحیحین) و همچنین است روایات متضمن جواب حضرت رسول صلی الله علیه وآله به سراقة بن مالک و اقرع بن حابس راجع به حج که آیا در هر سال واجب است؟ در جواب فرمود: ««لو قلتها لوجبت»» (احمد بن حنبل، مسند، ج1، ص255؛ ابن حجر عسقلانی، التلخیص الحبیر، ج7، ص4؛ ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج1، ص169؛ و روایت استثنای «"اذخر»" از تحریم نبات حرم (کندن گیاهان حرم مکّه حرام است؛ امّا «"اذخر»" که یک نوع گیاهی گیاه است، استثنا شده است).
««حلال حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)تا روز قیامت حلال و حرامش تا روز قیامت حرام میباشدمیباشد»».
باید توجیه قول به این گونه تفویض به امام، در هر حدّی فرض شود، به نحوی که با این معانی منافی نباشد، ممکن باشد. از این جهت میتوان گفت: اگر اخباری مشعر یا ظاهر در این نوع مقالات ولایت تشریعی برای ائمه اطهار(علیهم السلام) باشد، محمول بر تفویض اظهار بعضی از احکام مخزونه نزد ایشان است و یا مراد واگذاری تشخیص مصادیق و تبیین جهات و حدود احکام به ذهن - ثاقب و ملهم و ضمیر مؤید و روشن و صاف امام(علیه السلام) است که بسا با استنباط افراد عادی درک نمیشود و در موارد بسیار، در فقه و تفسیر و مسایل مسائل مشکلی که جلو آمد، درک عالی و ضمیر روشن و مؤیّد آنها حلاّل مشکلات شد.
از مجموع این مطالب روشن گردید که ولایت تشریعی به احتمال دوم علاّمه مجلسی قدس سره در معنایی تفویض در امر دین نسبت به پیغمبر(صلی الله علیه وآله) قابل قبول است و احادیث مستفیضه به اطلاق یا
به صراحت، و بلکه آیات قرآن نیز بر آن دلالت دارند. بااینحال، چون مورد از مواردی است که خبر واحد در آن حجت نیست، اگر برای کسی از جهت دلالت آیه، و یا سند و دلالت احادیث قطع حاصل نشود و احادیث را در معانی دیگر ظاهر بداند، در اجتهاد خود آزاد است؛ زیرا گمان نمیرود این مسئله از ضروریّات دین یا مذهب باشد.
و امّا نسبت به امام(علیه السلام) از جهت محذوراتی که به آن اشاره شد، توجیه قول به آن مشکل است و اخباری را که در مورد تفویض امر دین به ائمه(علیهم السلام) رسیده است، با فرض صحّت سند، میتوان با اعتماد بر قرینه عقلیه محمول بر یکی از مطالب ذیل دانست:
1 - ولایت تشریعی بر بیان احکام در مواقع مقتضی و مناسب.
2 - ولایت بر بیان مصادیق و صُغریات و خصوصیات و حدود احکام، به نحوی که در ذهن روشن و صاف آن بزرگواران منعکس گردد، به طوری که در بسیاری از موارد، پس از بیان دیگران هم آنچه را قبلاً از درکش عاجز بودند، درک و تصدیق میکردند.
3 - ولایت بر امور حکم و اداره و شئونی که پیغمبر| بر آن به مقتضای مقام حکومت عامه ولایت داشتند.
4 - ولایت بر امور مالی و تفویض آن به ایشان و محامل دیگر.
معنای دیگر ولایت تشریعیه، ولایتی است که کسی بر حسب تشریع و حکم خدا، بر چیزی یا شخص یا اشخاصی داشته باشد، که از آن تعبیر به ولایت شرعیه نیز میشود. وقتی این ولایت را به «"تشریعیه»" توصیف نماییم، در مقابل ولایت تکوینیه است که به تکوین و احداث خارجی موجود شده، نه به تکوین انشایی و اعتباری. و وقتی آن را به «"شرعیه»" توصیف کنیم، در مقابل ولایت های غیرر شرعیه و جائره است.
این ولایت، بی اشکال به اقسامی که دارد، ثابت است و آیات قرآن و صدها حدیث معتبر بر آن دلالت دارند، و بخش مهمی از فقه اسلام، راجع به این ولایت و اقسام و حدود آن است.
ولایت شخص بر نفس خود، از اقسام این ولایت است که مثلاً تسلّط دارد خود را اجیر دیگری کند و ولایت شخص بر اموال خود و ولایت پدر و جدّ پدری بر فرزندان صغار خود، و ولایت قاضی و امیر و والی شرعی بر حکم و قضا و رتق و فتق امور که عموم مسلمانان از شیعه و سنّی اتفاق دارند و حکم سلطان و والی را شرعاً واجب الطاعه میدانند.
اختلافی که بین خاصه و عامه است، در شرایط حاکم و اوصاف او است و اینکه باید به تعیین و نصب خدا و پیغمبر باشد، چنانکه شیعه معتقدند، یا به اجماع و انتخاب امّت و یا به اکثریت آرا برگزیده
میشود، چنانکه اهل سنّت گفتهاند، هرچند حتی در مورد ابوبکر و عمر و عثمان اجماعی در کار نبود و بر اساس تزویر و حیله و تبانی و قرارهای سیاسی، ولایت عهدی و انتخاب شورای شش نفری انجام شد و در خلفای بنی امیه و بنی عباس هم - چنانکه میدانیم - انتخاب و اجماع هیچ مفهومی نداشت و اگر هم مردم از روی ترس و اجبار بیعت نمیکردند، حاکم خود را حاکم میدانست. به هر ر صورت اصل وجوب اطاعت زمامدار، و ولایت او را - چه تشریعیه بنامیم یا شرعیه - همه قبول دارند.
شیعه، این ولایت تشریعیه یا شرعیه را - که از شُعب ولایت و حکومت و سلطنت الهی است، و از عصر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله)و پیش از آن تا حال باقی و برقرار است، مستمر و غیر منقطع دانسته، هم اکنون نیز خود را تحت این نظام و حکومت و ولایت تشریعی میداند، و در هر زمان و هر کجا باشد، باید مطیع این نظام باشد، و اطاعت از این نظام (نظام امامت) را فاضل ترین وسیله تقرّب به خدا میشناسد، و خروج از این ولایت و دخول در ولایت و حکومت دیگران را، خروج از ولایت و حکومت خدا و دخول در ولایت غیر خدا میداند، و هر نظامی غیر از این نظام را فاسد و باطل میداند و آن را طرد میکند و امتناع از اطاعت آن را واجب میشمارد و میگوید:
««لا دِینَ لِمَنْ دانَ اللهَ بِوِلایَةِ إِمام جآئِر لَیْسَ مِنَ اللهِ وَلا عُتْبَ عَلی مَنْ دانَ اللهُ بِوِلایَةِ إِمام عادِل مِنَ اللهِ»؛»(1)
««هر که کس خدا را با پیروی پیروی از امام ستمگری ستمگری که از جانب خدا نیست دینداری دینداری کند، دین ندارد و سرزنش نیست بر کسی که با پیروی پیروی از امام عادل از جانب خدا دینداری دینداری کند»».
و برر اساس این نظام عالی الهی مقدّس و منزه است که شیعه در عصر حاضر اوامر حکّام شرع و فقهای عادل و علمای عامل را واجب الاطاعه دانسته و مطیع فرمان و فرمان بر آنها است، و اطاعت آنان را رمز تشیّع و نشانه ولایت و تسلیم و ایمان خود به نظام امامت و بیزاری از نظامات دیگر میداند و تخطّی از این نظام و مخالفت احکام فقها را استخفاف به حکم خدا میشمارد.
خلاصه خلاصة کلام این است که: ولایت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) بر اموال و نفوس و امور مردم، و ریاست آنها بر جمیع شئون عمومی دین و دنیا از جانب خدا مسلّم و مورد هیچ گونه شبهه ای نیست و از آیات کریمه قرآن مثل آیات ذیل استفاده میشود:
(وَما کانَ لِمُؤْمِن وَلا مُؤْمِنَة إِذا قَضَی اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِن أمرِهِم)؛(2)
«هیچ مرد و زن با اییمانی حق ندارند هنگامی که خدا و پیامبرش پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری اختیاری و ( در برابر فرمان خدا، ) داشته باشد»».
و آیه:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنکُمْ)؛(1)
«ایی کسانی کسانی که ایمان آوردهاید، اطاعت کنید کنید خدا را؛ و اطاعت کنید کنید پیامبر پیامبر خدا و اولوا الامر (اوصیای اوصیای پیامبرپیامبر) را».
و آیه:
)إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ(؛(2)
«سرپرست و ولیّ شما تنها خدا است و پیامبر پیامبر او و آنها که ایمان ایمان آوردهاند، همانها که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند».
لازم به تذکّر است آیات شریفه ای مثل:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ. ..)؛(3)
و
( أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنکُمْ ...)؛(1)
نباید جز به ائمّه معصومین(علیهم السلام)، به احدی حتی فقها تفسیر شود - هرچند بعضی از مفسّرین عامّه، «"اولی الامر»" را تفسیر به فقها تفسیر نمودهاند - زیرا هم روایات معتبر در تفسیر این آیات رسیده است که
برحسب آن روایات، مراد ائمه ائمة معصومین(علیهم السلام) میباشند و تفسیر آن به دیگران از فقها و سلاطین و زمامداران و کسانی که خود را به عنوان خلیفه یا القاب دیگر خواندند، تفسیر به رأی است و هم از آنجا که این آیات دلالت بر عصمت «"اولی الامر»" دارند، بر غیر ائمّه اثنی عشر(علیهم السلام) انطباق ندارند؛ زیرا در بین امّت - غیر از ایشان و حضرت زهرا(علیها السلام)- کسی دارای مقام عصمت نیست و برای غیر ایشان ادّعای عصمت نشده است، مثلاً آیه:
(أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنکُمْ)؛(2)
علاوه بر آنکه برحسب روایات، تفسیر به ائمّه طاهرین(صلی الله علیه و آله) شده است، از دو جهت دلالت بر عصمت «"اولی الامر»" دارد:
اوّل: از جهت آن که امر به اطاعت مطلق است و متعلّق خاصّی برای آن ذکر نشده است. بنابراین چون امر به اطاعت مطلق از غیر معصوم جایز نیست و خلاف حکمت و معرض وقوع در خطا و خلاف واقع است، پس باید مورد آن پیغمبر و امام معصوم باشد که در اطاعت از آنها خطا و خلافی پیش نمیآید.
دوم: از این جهت که اطاعت اولی الامر مقرون به اطاعت رسول شده است و اطاعت رسول به طور مطلق واجب میباشد.
یکی از نکاتی که در امر به اطاعت «"رسول خدا» و «اولی الامر»"،کلمه «"اطیعوا»" مکرّر شده و در امر به اطاعت اولی الامر، «"واو»" عاطفه آورده شده و کلمه «"اطیعوا»" تکرار نشده است، این است که: امر به اطاعت در «"اطیعوا الله»" ارشادی است و در:
)وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنکُمْ(؛(1)
@@مولوی و تعبّدی است.
بنابراین، اگر کسی بگوید: اطاعت فقها - به طور عموم یا بالخصوص - به حکم این آیه واجب شده و غرضش این باشد که «اولی الامر» مذکور در آیه شامل آنها هم میشود، به صواب و درستی سخن نگفته و تفسیر به رأی نموده است؛ ولی اگر غرضش این باشد که چون به حکم آیه شریفه، اطاعت امام- در عصر غیبت نیز چون عصر حضور واجب است و فقهای
1) . نساء، 59.
عادل نوّاب عامّ آن حضرت و از جانب او مأذون و برای رتق و فتق امور معین شده و مرجع مردم میباشند و اگر کسی مخالفت حکم آنها را بنماید؛ چون امام حکم به اطاعت از آنها فرموده است، مخالفت حکم آنها در حکم مخالفت حکم امام میباشد که در این آیه اطاعت از آن واجب شده است، سخن صحیح و مطابق با صواب و واقع گفته است.
و از جمله احادیثی که دلالت دارند بر اینکه «ولیّ امر» در این آیات، همان ائمّه معصومین (علیهم السلام) میباشند، علاوه بر روایات بسیاری که ازطرف شیعه روایت شده است، حدیثی است که حافظ امیر حسین بدر الدین که از علمای بزرگ زیدیه است، از مؤید بالله مسنداً روایت کرده است که از حضرت صادق(علیه السلام) از معنای این حدیث سؤال شد:
«أَلَسْتُ أَوْلی بِکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ؟ قالُوا: بَلی یا رَسُولَ اللهِ! قالَ: فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ...»؛
«آیا از خود شما به خود شما اولی نیستم؟ گفتند: چرا ای رسول خدا. فرمود: پس هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست... »..
حضرت صادق(علیه السلام) در پاسخ فرمود: از حضرت رسول خدا(صلی الله علیه وآله)از معنای آن سؤال شد، فرمود:
««اَللهُ مَوْلایَ أَوْلی بِی مِنْ نَفْسِی لا أَمْرَ لِی مَعَهُ
وَأَنَا وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ أَوْلی بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ لا أَمْرَ لَهُمْ مَعِی، وَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ أَوْلی بِهِ مِنْ نَفْسِهِ لا أَمْرَ لَهُ مَعِی، فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ أَوْلی بِهِ مِنْ نَفْسِهِ لا أَمْرَ لَهُ مَعَهُ»؛»(1)
ر.ک: کوفی، مناقب الامام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ج2، ص377؛ مجلسی، بحارالانوار، ج37، ص222؛ ابن بدرالدین، العقدالثمین، ص 48.
««خدا مولا و صاحب اختیار و مالک امر من است، اولی و برتر و صاحب اختیارتر به من است از خود من، امری از برای من با خدا (و در کنار ولایت خدا)نیست، و من ولیّ و صاحب اختیار مؤمنین هستم، سزاوارتر و صاحب اختیارتر از خودشان به خودشانم، از برای ایشان با من (و در عرض اختیار و ولایت من) امری و اختیاری نیست و هر کس را من مولا و صاحب اختیارتر به او از خود او هستم که امری و اختیاری از برای او با من (و در عرض اختیار و امر من) نیست، پس علی مولا و صاحب اختیار او است که سزاوارتر و صاحب اختیارتر به او از خود او است، امری (و اختیاری و ولایتی) از برای او با علی (و در عرض اختیار و ولایت او) نیست»».
این گونه روایات نیز به ملاحظه اطلاقی که دارند و بیانی که از مفهوم ولایت و ولیّ مینمایند، جز به ائمّه معصومین(علیهم السلام) قابل انطباق نمیباشند، و با توجّه به این استفاده منطقی و صحیح از آیات و روایات
1) .
میگوییم: ولایت بر اداره امور دین و دنیا و رتق و فتق امور و حکومت بین الناس در حدّی که در حکمت واجب است، و طبق قاعده لطف نیز لازم است و مختل و مهمل گذاردن آن موجب نقض غرض استت، یکی از ابعاد این ولایت تشریعیه مطلقه پیغمبر و امام است، و ولایتی که فقیه دارد، از این بُعد ولایت امام مایه میگیرد و از این بُعد ولایت تشریعی، امام، فقها را در عصر غیبت، ولایت و مرجعیت داده است.
امّا ولایت تشریعیه مطلقه، چنانکه مستفاد از آیات و روایات است، برای غیر معصوم ثابت نیست؛ بلکه چنانکه توضیح داده شد،جایز و صحیح نمیباشد.
بنابر آنچه گفته شد، ولایت تشریعی به این معنا؛ به مفهوم عامّ آن که اهل سنّت نیز قبول دارند، یکی از ضروریات دین است که انکار آن با شرایطی که در کتب فقه بیان شده، موجب کفر میشود؛ و به مفهوم خاصّش که بسیار حسّاس و آزادی بخش و مکتب جهاد و مبارزه است، جوهر مذهب شیعه به آن تقوّم دارد و اسلام خالص و توحید حقیقی عملی و روح دین است و انکار آن، انکار مذهب و خروج از حریم مقدّس تشیّع است.(1)
1) . ضمناً معلوم شد فرمایشی که از یک نفر دیگر از بزرگان عصر ما - راجع به ولایت تکوینی و تشریعی نقل شده است که فرموده اند: ««ولایت تکوینی حقّ و ثابت است و ولایت تشریعی ثابت نیست»» محتاج به اصلاح و توضیح است. عصمنا الله تعالی من جمیع الزلاّت.
از خداوند متعال میخواهیم که مسلمانان، مخصوصاً شیعیان را به این مفهوم ارزنده و نجات دهنده ولایت تشریعی بیشتر آشنا سازد و نظام امامت را در تمام شئون حیات مادّی و معنوی و فردی و اجتماعی و سیاسی و فکری شیعه به طور کامل استقرار دهد و ما را به انجام تعهّداتی که برای حفظ این نظام و برقرارکردن آن و شیعهبودن بر عهده داریم، موفّق فرماید.
(رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَهَبْ لَنا مِنْ لَدُنکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهّابُ)؛(1)
«پروردگارا! دلهایمان دلهایمان را، بعد از آنکه ما را هدایت هدایت کردی، (از راه حق) منحرف مگردان؛ و از سوی خود، رحمتی بر ما ببخش، زیرا زیرا تو بخشندهای».
1) . آل عمران، 8.
اکنون که به حول و قوه خدا، بحث ما در این کتاب به پایان رسید، مناسب است خلاصهای از بعضی مطالب کتاب را یادآور شویم، و خلاصهگیری کامل را بر عهده خوانندگان آگاه و اندیشمند می گذاریم:خلاصه ای از بعضی مطالب کتاب را یادآور شویم، و خلاصه گیری کامل را بر عهده خوانندگان آگاه و اندیشمندمیگذاریم:
1 - پرهیز از غلوّ و شرک واجب است و ضلالتی از آن بدتر و تاریک تر نیست.
2 - پیغمبر و ائمّه اطهار(صلی الله علیه و آله)، انسان های نمونه و بشرهای مافوقند، باید فضایل و مقامات و درجات بلند آنان را تصدیق کرد.
3 - قول به استقلال بندگان در افعال و کارها، شرک و تفویض و باطل و محال است.
4 - استقلال غیر خدا در امر خلق و رزق و اماته و احیا و تدبیر امور کائنات کلّاً یا بعضاً، یا به عبارت دیگر: ولایت تکوینیه مستقلّه مطلقه عامّه یا غیر عامّه، تفویض و شرک و غلوّ و باطل و محال است.
5 - قدرت و ولایت عبد به طور غیر مستقیم و باذنالله و برحسب نظام متقن الهی بر اماته و احیا و شفای بیماران، و خلق و رزق و تصرف در اکوان - نه به عنوان اداره امور و خلق خلایق وسازمان دادن کائنات؛ بلکه طبق حکم مصالح عارضی و ثانوی در داخل این سازمان - شرک و غلوّ و تفویض نیست، و اعطای این قدرت به بعضی از بندگان، طبق
حکمت و مصلحت لازم است و اطلاق برخی از اسماء الحسنی بر عبد، به لحاظ افعالی که از عبد طبق این قدرت و ولایت صادر میشود، با وجود قرینه حالیه یا مقالیه ای که نحوه اطلاق آن اسم را - و اینکه به ملاحظه اتّصاف ذات به طور استقلال به مبدأ آن نیست - معلوم سازد، جایز است، چنانکه عهده دار بودن بشر مناصبی را - مانند ملائکه - غلو نمیباشد و با بشریت او منافی نیست.
6 - چنانکه تصرّف و ولایت مذکور در بند پنجم، به اعطای قدرت بر تصرّف از جانب خدا جایز است، به واسطه علوم اکتسابی و یا به تعلیم خدا و علوم لدنّی به اسباب و مسبّبات نیز به طور کلّی یا جزئی ممکن است.
7 - ولایت و قدرت تصرّف در اکوان، به این نحو که خداوند متعال اشیا را تکویناً فرمان بر و مطیع او قرار دهد، مانند نرم شدن آهن برای داوود نبی (علیه السلام) - علی نبینا و آله و علیه السلام - جایز است و شرک و تفویض نیست.
8 - عهده دار بودن اداره تمام سازمان کائنات، به طور ر غیر مستقل و طبق قضاوقدر الهی و به عنوان مأموریت از جانب خدا، و عامل اجرای اراده حقّ و وسیله و واسطه بودن - مانند ملائکه مقسّمات و مدبّرات - شرک و غلوّ و منافی با توحید نیست؛ امّا چون با بسیاری از آیات قرآن و احادیث منافات دارد، قول به آن در حقّ نبیّ و ولیّ، محتاج به دلیل قاطعی است که قرینه بر صرف آیات و روایات مزبور از ظواهرشان
باشد. بله، به طور موجبه جزئیه، این مقام برای ملائکه و بشر ثابت است و شکّی در آن نیست.
9 - ولایت شخص بر نفس خود و آنچه مسخّر بشر است، تفویض نمیباشد.
10 - بعضی خوارق و معجزاتی که به وسیله انبیا و اولیا اظهار میشود، فعل خدا است و برخی معجزات، فعل شخص نبیّ یا ولیّ است.
11 - ولایت تکوینیه - که تکوینیه صفت ولایت باشد - به هر قسم و به هر نحو فرض و تصوّر شود، حتی مستقلّه و ذاتیه، حادث و غیر ازلی و تکوینی خواهد بود، و از سنخ ولایت ازلیه و غیر حادثه نیست و اگر تکوینیه صفت به حال متعلق موصوف گرفته شود، شامل ولایت ازلیه الهیه بر امور تکوینیه نیز میشود.
12 - علّت فاعلی آفرینش، اراده خداوند متعال است، و پیغمبر و ائمّه اطهار (علیهم السلام) علّت غایی میباشند.
13 - اعتقاد به اینکه وجود امام و منزلت و اثر او در عالم کبیر، تکویناً به منزلت و اثر قلب در عالم صغیر و هسته مرکزی اتم و شمس در منظومه شمسی است. و به عبارت دیگر: وجود پیغمبر و امام تکویناً در تربیت و رسیدن فیض الهی به سایر ممکنات و بقا و فعلیت استعدادها و رشد و کمال آنها مؤثر است، غلوّ و شرک و تفویض نیست و احادیث معتبر بر آن دلالت دارد.
14 - همان طور که عقل انسان عالم صغیر و غیب وجود بشر را اداره مینماید و بر آن حکومت دارد، همین طور امام برای اداره امور عباد و رتق و فتق و حلّ و فصل و تنظیم شئون آنها، حکومت و ولایت دارد، که جامعه را به سوی فلاح و رستگاری رهبری نماید؛، هرچند این رهبری و ولایت، جعلی، و رهبری عقل و فرمانبری اعضا و جوارح از آن تکوینی است.
15 - بر حسب ظواهر آیات و احادیث، خلق مجردات و ارواح مادّیات و اجسام از عدم، بلاواسطه فعل خدا است و تمام اینها خلق او میباشند و فاعل و علّت حقیقی، فقط ذات بی زوال او است، و اطلاق علّت به معنای مؤثر در وجود و خلق شیء در حقّ چیزی و کسی جز او جایز نیست؛ امّا خلق چیزی از ماده - مثل صورت پرنده از گل، یا شیر از صورت پرده - به اذن و طبق مصالح ثانوی و عارضی جایز است و واقع شده است.
16 - پیغمبر و امام مجاری فیض خدا میباشند، به این معنای که علّت غایی آفرینش هستند، و عالم برای آنها و به طفیل وجود آنها آفریده شده و به طفیل و برکت وجود آنها، فیض وجود به تمام کائنات میرسد.
17 - اینکه گفته شود: پیغمبر و امام مجاری فیض هستند؛ به این معنا که: مشیت الهیه بر این قرار گرفته که فیض خود را طبق تقدیرات
الهیه و واقعیه از این مجاری - که مأمور و مکلّف و بلکه مفطور (نه به حدّ الجاء و اجبار) به فیض رسانی هستند، به فیض گیرندگان - اعطا کند، غلوّ و تفویض نیست و با مطالب حکما در صدور واحد از کثیر و ربط حادث به قدیم ارتباط ندارد. و عباراتی مانند: «إِرادَةُ الرَّبِّ فِی مَقادِیرِ أُمُورِهِ تَهْبِطُ إِلَیْکُمْ»(1)مؤید این کلام است.
و اگر گفته شود: این سخن هم - با فرض اختیار فیض رسان - از شائبه تفویض خالی نیست. گفته میشود: در صورتی تفویض است که به فرض عدم فیض رسانی، مستقیماً یا از مجاری دیگر، امکان افاضه فیض نباشد و اختیار آنها تمام علّت در رسیدن فیض به سایرین باشد.
18 - ولایت حقیقی بر تشریع احکام و جعل قوانین و کلّیه نظامات و در تمام شئون، مختص به ذات احدیّت است، و قبول نظام های غیرشرعی، و آنچه منبع آن احکام و قواعد شرع و اوامر و نواهی و مقررات دینی نباشد، جایز نیست.
19 - تفویض مطلق امر دین به پیغمبر و امام، که به طور کلّی و بدون وحی و الهام، هرچه را بخواهند حلال و هرچه را بخواهند حرام نمایند، باطل است.
20 - تفویض بیان حکم به امام که هر وقت مصلحت بداند، «ما أَوْحَی اللهُ بِهِ إِلَی النَّبِیِّ» را بیان کند، جایز است و اشکالی ندارد.
1) . کلینیکلینی، الکافی، ج4، ص577؛ طوسی، تهذیب تهذیبالاحکام، ج6، ص55.
21 - تفویض تشریع، فی الجمله و در موارد معدوده و مقتضیه - مثل تعیین بعضی امور که برحسب روایات، مصلحت آزمایش و تربیت عباد یا مصلحت دیگر نُبوات اقتضا نماید - به شخص پیغمبر جایز است.
22 - نظام امامت و حکومت شرعی و اسلام، از عصر پیغمبر(صلی الله علیه وآله)تا حال باقی و مستمر و برقرار است، و در هیچ عصر و زمان و در هیچ نقطه و مکان منقطع نشده و نخواهد شد.
23 - بر هر مسلمان واجب است که از این نظام پیروی نموده و آن را حاکم بداند و فقط اطاعت از این نظام نماید، و هرکس از اطاعت این نظام بیرون باشد، از ولایت و اطاعت خدا خارج است.
امید است خوانندگان گرامی، خودشان سایر مطالب کتاب را که هر یک در خور کمال توجّه و اهمّیت است، با دقّت خلاصه گیری فرمایند و نواقص آن را تکمیل کنند و بر لغزش های این کمترین، قلم عفو بکشند و برایم طلب مغفرت نمایند. خداوند متعال همه ما را به راه راست هدایت فرماید.
اَللّهُمَّ إِنّا نَسْأَلُکَ إِیماناً لا أَجَلَ لَهُ دُونَ لِقآءِکَ، أَحْیِنا ما أَحْیَیْتَنا عَلَیْهِ وَتَوَفَّنا إِذا تَوَفَّیْتَنا عَلَیْهِ، وَابْعَثْنا إِذا بَعَثْتَنا، وَصَلِّ عَلی سَیِّدِنا وَنَبِیِّنا أَبِی الْقاسِمِ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرِینَ. وَآخِرُ دَعْوانا أَنِ الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمِینَ
قرآن کریم.
نهجالبلاغه، الشریفالرضی،الامام علی بن ابیطالب(علیه السلام)،تحقیق و شرح محمد عبده، بیروت، دار المعرفة،1412ق.
الاحتجاج، طبرسی،احمد بن علی (م. 560ق.)، تحقیق سید محمدباقر موسوی خرسان، النجفالاشرف،
دارالنعمان، 1386ق.
الاستبصار، طوسی،محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق سید حسن موسوی خرسان، تهران، دارالکتب الاسلامیۀالاسلامیة،1390ق.
الهیات در نهجالبلاغه، صافیگلپایگانی، لطفالله، قم، بوستان کتاب، 1386ش.
الامالی، طوسی،محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق مؤسسة البعثة، قم، دارالثقافة،1414ق.
الانوارالعلویة و الاسرارالمرتضویه، نقدی،جعفر (م. 1370ق.)، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة، 1381ق.
بحارالانوارالجامعة لدرراخبار الائمةالاطهار (صلی الله علیه و آله)، مجلسی،محمدباقر (م. 1111ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، بیروت، داراحیاء التراث العربی،1403ق.
البرهان فی تفسیرالقرآن، بحرانی،سید هاشم حسینی (م. 1107ق.)، تهران، بنیاد بعثت، 1416ق.
بصائرالدرجات الکبریفیفضائل آل محمد ، صفار،محمد بن حسن (م. 290ق.)، تحقیق میرزا محسن کوچهباغی، تهران، موسسة الاعلمی، 1404ق.
تاریخابن خلدون، ابنخلدون،عبدالرحمن بن محمد (م. 808ق.)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1391ق.
التبیان فیتفسیرالقرآن، طوسی،محمد بن حسن (م. 460ق.)،تحقیق احمد قصیر عاملی، بیروت، داراحیاء
التراث العربی.
تحفالعقول عن آل الرسول ، ابنشعبه حرانی،حسن بن علی (م. قرن4)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404ق.
تفسیرالقمی، قمی،علی بن ابراهیم (م. 307ق.)، تحقیق سید طیب موسوی جزائری، قم، دارالکتاب، 1404ق.
التلخیصالحبیر فی تخریج الرافعیالکبیر، ابنحجرعسقلانی، احمد بن علی (م. 852ق.)، دارالفکر.
تهذیبالاحکام، طوسی،محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق سید حسن موسوی خرسان، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1364ش.
الثاقبفی المناقب، ابنحمزه طوسی، محمد بن علی (م.560ق.)، تحقیق نبیل رضا علوان، قم، انتشارات انصاریان، 1412ق.
حاشیةالمکاسب، غروی اصفهانی، محمدحسین (م. 1361ق.)، تحقیق عباس محمد آل سباع قطیفی، قم، انتشاراتانوارالهدی، 1418ق.
الخصال، صدوق،محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1403ق.
دلائلالامامه، طبری امامی، محمد بن جریر (م. قرن 5)، قم، مؤسسة البعثة، 1413ق.
رسالة فیاثبات کرامات الاولیاء،سجاعی، شهاب الدین احمد بن احمد (م. 1179ق.)،،رسالة فی اثبات کرامات الاولیاء ، استانبول، مکتبةایشیق، 1396ق.
22.رسائلالکرکی،کرکی، علیبن حسین (م. 940ق.)، تحقیق محمد حسون، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1409ق.
سنن ابنماجه، ابنماجه قزوینی، محمد بن یزید (م. 275ق.)، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، دارالفکر.
سننابی داوود، ابوداوودسجستانی، سلیمان بن اشعث (م. 275ق.)، تحقیق سعید محمد لحام، بیروت، دار الفکر،1410ق.
سننالترمذی، ترمذی،محمد بن عیسی (م. 279ق.)، تحقیق عبدالوهاب عبداللطیف، بیروت، دارالفکر، 1403ق.
26.السننالکبری، نسائی،احمد بن شعیب (م. 303ق.)، تحقیق سلیمان بنداری، سید کسروی حسن، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1411ق.
شرحالاخبار فی فضائل الائمةالاطهار(صلی الله علیه و آله):، مغربی،قاضی نعمان بن محمد تمیمی (م. 363ق.)، تحقیق سید محمد حسینی جلالی، قم، نشراسلامی، 1414ق.
شواهدالتنزیل، حاکمحسکانی، عبیدالله بن عبدالله (م. 506ق.)، تحقیق محمدباقر محمودی، تهران، وزارت
فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411ق.
صحیحالبخاری، بخاری،محمد بن اسماعیل (م. 256ق.)، بیروت، دارالفکر، 1401ق.
العقدالثمین فی معرفةربالعالمین،ابن بدرالدین، حسین بن بدرالدین محمد (م. 622ق.) ،تحقیق محمد یحی سالم عزان، صنعا، دارالتراث الیمنی، 1415ق.
31.عوالیاللئالی العزیزیة فی الاحادیثالدینیه، ابن ابیجمهور احسائی، محمد بن علی (م. 880ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء، 1403ق.
32.عیون اخبارالرضا(علیه السلام)، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق حسین اعلمی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1404ق.
33.الغیبه، نعمانی،محمد بن ابراهیم (م. 360ق.)، تحقیق فارس حسون کریم، قم، انتشارات انوارالهدی،
1422ق.
34.الفصولالمهمةفی اصولالائمه، حرعاملی، محمد بن حسن (م. 1104 ق.)، تحقیق محمد بن محمد حسن قائینی، مؤسسه معارف اسلامی امامرضا(علیه السلام)، 1418ق.
35.قواعدالمرام فی علمالکلام، ابنمیثم بحرانی، میثم بن علی (م. 699ق.)، تحقیق سید احمد حسینی، قم،
کتابخانه مرعشی نجفی، 1406ق.
36.الکافی، ،کلینی،محمد بن یعقوب (م. 329ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1363ش.
کاملالزیارات، ابنقولویه قمی، جعفر بن محمد (م. 368ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، نشر اسلامی، 1417ق.
کتاب سلیم بن قیس، هلالی عامری،سلیم بن قیس (م. 85ق.)، تحقیق محمدباقر انصاری، قم، نشر الهادی، 1420ق.
39.کشفالمراد فی شرح تجریدالاعتقاد، علامهحلی، حسن بن یوسف (م. 726ق.)، تحقیق حسن حسنزاده آملی، قم، نشر اسلامی، 1417ق.
40.مجمعالبیان فیتفسیرالقرآن، طبرسی،فضل بن حسن (م. 548ق.)، تهران، انتشارات ناصرخسرو، 1372ش.(اهل)
41.مدینة معاجز الائمةالاثنیعشر و دلائل الحجج علی البشر، بحرانی، سید هاشم حسینی (م.1107ق.)، تحقیق عزت الله مولائی، قم،مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1413ق. (اهل، نور)
42.مرآةالعقول فی شرح اخبار آل الرسول(صلی الله علیه وآله)، مجلسی، محمدباقر(م. 1111ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1404ق. (نور)
43.المزارالکبیر،مشهدی، محمدبن جعفر (م. 610ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، نشر اسلامی، 1419ق.
44.المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری،محمد بن عبدالله (م. 405ق.)، تحقیق یوسف مرعشلی، بیروت، دارالمعرفه.
45.مصباحالمتهجد، طوسی،محمد بن حسن (م. 460ق.)، بیروت، مؤسسة فقه الشیعة،1411ق.
46.مفاتیحالجنان، محدث قمی،عباس (م. 1359ق.)، ترجمه مهدی الهی قمشهای،قم، انتشارات آیین دانش، 1386ش.
47.مقتضبالاثر فی النص علی الائمةالاثنیعشر(علیهم السلام):، جوهری،بن عبیدالله (م. 401ق.)، نزار منصوری، قم، مکتبة الطباطبائی.
48.منلایحضره الفقیه، صدوق، محمد بنعلی (م. 381ق.)، تحقیق علی اکبر غفاری، قم،نشر اسلامی، 1404ق.
49.مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، محمد بن علی (م. 588ق.)، تحقیق گروهی از اساتید نجف اشرف، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة،1376ق.
50.مناقب الامام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام)، ،کوفی،محمد بن سلیمان (م. قرن 3)، تحقیق محمدباقر محمودی، قم، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة،1412ق.
51.منهاجالبراعةفی شرح نهجالبلاغه، هاشم یخوئی، میرزا حبیب الله (م.1324ق.)، تهران، المکتبة الاسلامیة،1358ش.
52.نوادرالمعجزات فی مناقب الائمةالهداة(صلی الله علیه و آله):، طبری امامی، محمد بن جریر (م. قرن 5)، قم، مؤسسه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ، 1410ق.
53.الهدایةالکبری، خصیبی،حسین بن حمدان (م. 334ق.)، بیروت، مؤسسةالبلاغ، 1411ق.
54.الوافی، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م. 1091ق.)، تحقیق سید ضیاء الدین حسینی،اصفهان، کتابخانه امام امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، 1406ق.