ghaemiyeh.com
سرشناسه:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م.
Samawi, Muhammad al-Tijani
عنوان قراردادی:ثم اهتدیت .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:راه یافته، یا، چگونه شیعه شدم/ سیدمحمدتیجانی سماوی؛ ترجمه عباس جلالی؛ تهیه پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده تاریخ و سیره اهل بیت علیهمالسلام.
وضعیت ویراست:ویراست ۲.
مشخصات نشر:قم: موسسه بوستان کتاب، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۲۶6ص.
فروست:موسسه بوستان کتاب؛ ۱۳۲. کلام و عقاید؛ ۲۹. عقاید؛ ۲۰.
کتابهای پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی؛ ۲. کتابهای پژوهشکده تاریخ و سیره اهل بیت علیهمالسلام؛ ۱.
شابک:۴۵۰۰۰ ریال: 978-964-09-0670-5 ؛ ۲۵۰۰۰ ریال: چاپ ششم: 978-964-548-028-6 ؛ ۳۵۰۰۰ ریال: چاپ هفتم: 964-09-0104-0
یادداشت:ص. ع. به انگلیسی: Sayyid Muhammad at-Tijani as-Samawi. The delivered or how i became a Shiah.
یادداشت:کتاب حاضر نخستین بار در سال ۱۳۶۸ تحت عنوان "آنگاه هدایت شدم" منتشر شده و سپس درسالهای مختلف توسط ناشرین متفاوت و تحت عناوین مختلف به چاپ رسیده است.
یادداشت:چاپ ششم: ۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ هفتم: ۱۳۸۷.
یادداشت:چاپ هشتم.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۲۶۱] - ۲۶۴ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
عنوان دیگر:چگونه شیعه شدم.
عنوان دیگر:آنگاه هدایت شدم.
موضوع:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م. -- خاطرات
موضوع:شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده:جلالی، عباس، ۱۳۳۴ - مترجم
شناسه افزوده:پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی. پژوهشکده تاریخ و سیره اهل بیت (ع)
شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم
رده بندی کنگره:BP۲۱۲/۵/س۸۵ث۸۰۴۱ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۱۷
شماره کتابشناسی ملی:۲۵۴۳۱۹۵
راه یافته، یا، چگونه شیعه شدم
سیدمحمدتیجانی سماوی
ترجمه عباس جلالی
تهیه پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده تاریخ و سیره اهل بیت علیهمالسلام.
بسم الله الرحمن الرحیم
سخنی با خواننده 7
مقدمۀ چاپ پنجم 9
یادداشت مترجم 11
پیشگفتار 13
زندگی من 17
به سوی خانۀ خدا 20
سفر موفّقیّتآمیز 29
دیدار در کشتی 33
نخستین دیدار از عراق 39
عبد القادر گیلانی و امام موسی کاظم علیه السّلام 40
تردید و پرسش 47
سفر به نجف 52
دیدار با علما 54
دیداری با سیّد محمّد باقر صدر 62
دودلی و سرگردانی 72
به سوی حجاز 78
آغاز پژوهش 91
صحابه از دیدگاه شیعه و اهل سنّت 93
صحابه در تاریخ 98
1.صحابه در صلح حدیبیّه 98
2.صحابه و ماجرای غمانگیز«یوم الخمیس»101
3.صحابه در سپاه اسامه 107
ارزیابی صحابه 121
1.قرآن و صحابه:121
2.پیامبر و صحابه 128
3.دیدگاه صحابه دربارۀ یکدیگر 130
سرآغاز بیداری 153
گفتوگو با یکی از دانشمندان 154
انگیزههای آگاهی 168
1.تصریح امر خلافت 168
2.اختلاف زهرا علیها السّلام و ابو بکر 172
3.شایستۀ پیروی 175
4.تأکید روایات بر وجوب پیروی از علی علیه السّلام 182
وجوب پیروی از اهل بیت در روایات 189
1.روایت ثقلین 189
2.روایت کشتی نجات 202
3.آنکه از زندگی با من شادمان است 204
اجتهاد در برابر نصّ،منشأ تمام کژرویها 209
نام اهل سنّت و جماعت از کجا پیدا شد؟217
گفتوگو با دوستان 221
خداوند اینگونه هدایت میکند 227
فهرستها 239
کتابنامه 261
مذهب شیعه،بستری کامل برای اندیشهورزی،عبودیت و رشد فضائل اخلاقی و انسانی است.دانشورانی که با مطالعه همه مذاهب و مکاتب دیگر به این مذهب درآمدهاند آموزههای آن برایشان جذابیّت خاصی داشته؛بهطوری که با آگاهی، یکسره دل در گرو آن گذاشتهاند و مفهوم درست«عشق»را به منصۀ ظهور رساندهاند.بیشک این جذابیت،ناشی از گسترۀ تعالیم شیعه،واقعنگری آن در عرصههای فردی و اجتماعی و نگرگاههای عرفانی،اعتقادی،اجتماعی،سیاسی و اقتصادیاش است که آن را به صورت الگویی برای اهل بینش و نگرش درآورده است.از همین رو شاهدیم که دانشمندان واقعبین از مکاتب و ادیان گونهگون، مذهب شیعه را با آغوش باز میپذیرند و در جهت نشر و گسترش آن میکوشند.
یکی از این اندیشوران سختکوش،جناب آقای دکتر سید محمد تیجانی،از شخصیتهای برجسته کشور تونس و استاد دانشگاه آن سامان است که سالها پس از مطالعات تطبیقی و جستوجوهای فراوان علمی و اعتقادی،مذهب شیعه را انتخاب کرده است.
وی ابتدا مالکی مذهب و در سلک تصوف و از طایفۀ«قادریه»بوده و تأملات فراوانی در دیگر مذاهب داشته است.
دکتر تیجانی چگونگی راهیابی خود را به مذهب شیعه با قلمی روان و بیانی
شیرین در کتاب معروف خود«ثم اهتدیت»به تفصیل شرح کرده و با تکیه بر منابع سنی و شیعه،به بحث و مناقشه با علمای طراز اول مذاهب گوناگون اسلامی پرداخته است.
اطلاع خوانندگان پارسیزبان از این اثر ماندگار،امری لازم بود که سالها قبل، مترجم توانا حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای عباس جلالی از سوی مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی آن را عهدهدار شد و در سال 1368 اولین چاپ آن منتشر شد.این اثر با استقبال خوانندگان مواجه گشت و چند بار به چاپ رسید.
اکنون،چاپ پنجم این اثر،با ویرایش جدید پیش روی شماست که مترجم محترم با دقت و باریکبینی،آن را بازنگری کرده و غلطها و سهوهایی که در چاپهای قبلی بوده بهکلی برطرف شده است.
امید که مقبول اهل نظر افتد و حضرت حق و ائمه معصومین علیهم السّلام را خشنود سازد.
مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی
کتاب شریف«ثم اهتدیت»که ترجمۀ آن با عنوان«راهیافته یا چگونه شیعه شدم» با بازنگری و ویرایش جدید فراروی شماست،حاصل تلاش و تحقیق و پژوهش ژرف و داستان دلنشین سوختهدلی است که بر صفحۀ کاغذ آمده.آقای دکتر سید محمّد تیجانی سماوی،که روزی در مورد اهل بیت در وادی سراسر حقد و کینه گام برمیداشت،اکنون دل به نور ولایت آن بزرگواران داده؛میگوید:«شیعه شدم و به حول و قوۀ پروردگار بر کشتی نجات اهل بیت سوار گردیدم و به ریسمان دوستی و محبتشان چنگ زدم،تردیدی ندارم کسی که به علی و اهل بیتش دل ببندد به ریسمان ناگسستنی هدایت خدای سبحان چنگ زده است».
سالها پیش مؤلّف گرانقدر به حقیر گفت:روزی در شهر«قفصۀ»تونس تنها فرد شیعه،من بودم،ولی امروز با بحث و مناقشاتی که با همکیشانم داشتهام بیش از چهار هزار تن شیعۀ ناب در سطح استاد دانشگاه و دانشجو به این افتخار نائل آمدهاند.
این کتاب بیانگر رخدادی عظیم در زندگی این مرد بزرگ است که میتواند فراراه بسیاری از حقپژوهان قرار گیرد.مطالبش آنچنان از سوز دل برخاسته که لاجرم بر دل مینشیند.وی با تبوتابی خاص در پی حقیقت برآمده و با تحقیق و بررسی و پژوهشی عمیق در منابع شیعه و سنّی،آنگونه پابرجا و مستند،سخن میگوید که هر انسان منصفی را به شگفتی وامیدارد.مطالعۀ دوران سخت و دشواری که بر او
گذشته و تحمّل آنهمه رنج و گرفتاری و بحث و مناقشه با مخالفان و بالاخره خاطرۀ دلنشین ورود به حصن ولایت اهل بیت،خواننده را مجذوب خویش میسازد.این انسان بزرگ با وجود محدودیتهایی که در کشورهای غربی دارد،همچنان پرتوان و بانشاط به تبلیغ آیین اسلام و مکتب اهل بیت میپردازد و همۀ دشواریها را به جان میپذیرد.
نخستین اثر ارزندۀ این انسان پاکنهاد(کتاب حاضر)با وجود تیراژ بالا و چاپهای مکرّر از آثاری است که تشنهکامان ولایت به مطالعۀ آن شوق دارند و از آن ره میجویند.
امید است پیروان مکتب قرآن بهویژه برادران اهل سنّت با بیطرفی و به دور از تعصّب و جانبداری بیمورد به مطالعۀ این کتاب بپردازند و با یاری جستن از ذات مقدس باریتعالی و با معیار عقل و شرع،حق را از باطل و سره را از ناسره بازشناسند.
عبّاس جلالی
اسفندماه 1381
کتابی که پیش رو دارید سرگذشت بسیار جالب و سودمند اندیشمند معاصر دکتر «سید محمد تیجانی سماوی»است.وی ماجرای خود را از آغاز تا انجام با قلمی شیوا و ساده به رشتۀ تحریر درآورده،با چیرهدستی خواننده را مجذوب و شیفتۀ مطالب خواندنی خویش مینماید و با لحنی بسیار مؤدّبانه،وارد موضوعات اصلی بحث میشود و با بسط و گسترش آنها مسائل بنیادی اعتقادات شیعه و سنّی را پیش میکشد و بهگونهای مبرهن و با استفاده از منابع اصیل و مورد قبول برادران اهل سنّت به مناقشۀ آن موضوعات میپردازد.
از آنجا که ایشان در ابتدا پیرو مذهب مالکی،یکی از مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت و در سلک تصوّف و از طایفۀ«قادریه»بوده،بر مبنای همان اعتقادات خود موضوعات مربوط به آنها را دقیقا ارزیابی و ریشهیابی کرده است.
بیاغراق میتوان گفت این کتاب با حجم اندک خود از کتب کمنظیر در این خصوص به شمار میآید،چه اینکه کتابهای دیگری نیز در این زمینه به نگارش درآمده،امّا جنبههای عاطفی مباحثی که در این کتاب رعایت شده در آنها به چشم نمیخورد.
نویسندۀ این کتاب،امروزه یکی از شخصیتهای برجستۀ جهان تشیّع در قلب کشور تونس است و نفوذ و فعالیّتهای چشمگیری در سایر ممالک اسلامی دارد و از
علاقهمندان و وفاداران انقلاب اسلامی ایران و بنیانگذار آن،حضرت امام خمینی -رضوان اللّه علیه-به شمار میآید.وی چندین بار به کشورمان آمده و در کنفرانسها و سمینارهای مختلف به مناسبتهای گوناگون از جمله در مراسم هفتۀ وحدت شرکت جسته است.
نویسنده با تکیه بر منابع شیعه و سنّی،روایات مورد اتّفاق طرفین را برگزیده و با استناد به آنها به بحث و مناقشه پرداخته است،چون اگر تنها به مدارک شیعه استناد میکرد اهل سنّت بهسختی مطالب آن را میپذیرفتند؛وی با پژوهشی ژرف و بدون تعصّب و جانبداری از گروهی موضوعات طرفین را مورد تحقیق قرار داده و به طرح مسئلۀ خلافت و اشاره به ماجرای سقیفه و دیدگاه اهل سنّت دربارۀ خلفای راشدین و دیگر صحابه و نقض آن و موضوع خلافت امیر مؤمنان علیّ بن ابی طالب علیه السّلام پرداخته و سرانجام با یافتن آیین حق،به تشیّع گرویده است.
انتشار این کتاب به دلیل مخالفت حکومت وقت تونس چند سالی متوقّف گردید تا اینکه به خواست خدا گشایشی در این زمینه پدید آمد و این کتاب در تیراژی بالا چاپ و منتشر شد و از آنجا که مطالب آن،بسیار سودمند و مورد نیاز جامعۀ انقلابی ما بود ترجمۀ آن را به واحد ترجمه و ویرایش مرکز تحقیقات و پژوهشهای علوم اسلامی پیشنهاد کردند و سرانجام،کار برگرداندن آن به این جانب واگذار شد.
جا دارد از زحمات بیشائبۀ برادر ارجمند جناب آقای عبّاسعلی براتی و نیز واحد ویرایش و نشر مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی که در امر ویرایش و نشر این کتاب کوشیدهاند صمیمانه تشکر و سپاسگزاری کنم.
ثواب ترجمۀ این کتاب شریف را به روان پاک برادر شهیدم«علی»هدیه میکنم.
عبّاس جلالی
آبانماه 1368
حمد و سپاس خدایی را که پروردگار جهانیان است،خدایی که انسان را از گل و در نکوترین اعتدال آفرید و بر سایر آفریدهها برتری بخشید و فرشتگان درگاه خویش را در برابر وی به سجده واداشت،وی را گرامی داشت به خردی که تردید او را به یقین مبدّل سازد،از نعمت چشم و قدرت تکلّم با زبان و لبها بهرهمندش ساخت و او را به دو گذرگاه بهشت و دوزخ آشنا نمود،فرستادگانی را همراه با بشارت و بیم بهسویش فرستاد تا وی را آگاهی بخشند و از گمراهیهای ابلیس برحذر دارند؛از آدمی پیمان گرفت پیروی شیطان نکند،چه او دشمنی است آشکار؛با بصیرت و اعتقاد و آگاهی و یقین فقط خدای یگانه را بپرستد راه راست او را بپوید و در مسائل اعتقادی از دوستان و نزدیکان و پیشینیان خود-که از نیاکانشان بدون دلیل روشن پیروی میکردهاند- تقلید نکند.سخن چه کسی بهتر ازآنکه خود عمل نیک انجام دهد و مردم را به سوی خدا بخواند و خویشتن را مسلمان واقعی بداند؟
درود و سلام و تحیّات و برکات پروردگارم بر فرستادهای که رحمت برای جهانیان است،او که یاور مظلومان و مستضعفان و نجاتبخش انسانیّت از گمراهیهای بیخردان به سوی هدایت مؤمنان شایسته است،سرور و مولای ما، حضرت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله،پیامبر مسلمانان و پیشوای نکورویان؛و درود و سلام و برکات خداوند بر اهل بیت پاک او،که خداوند آنان را بر سایر آفریدگان برگزید
تا الگوی مؤمنان باشند و مشعلهای فروزان عارفان و بهترین نشانۀ راستگویان مخلص،آنان که خداوند دوستی و محبّتشان را در قرآن فرض نمود و پلیدیها را از آنان دور کرد-و آنها را برکنار از هر خطایی قرار داد،سواران کشتی نجات آنان را وعدۀ بهشت و سرکشان را وعدۀ هلاکت داد.سلام و درود بر یاران گرامی وی،آنان که او را یاری نموده و پیوسته گرامی داشتهاند و برای یاری دین از جان گذشتهاند؛آنها حقیقت را شناخته و به طور یقین با آن میثاق بستهاند و بر همان روش اصیل سیر نموده و تغییر و تبدیل نپذیرفته و پیوسته شکرگزار بودهاند.خداوند به آنان و به کسانی که از آنها پیروی کردند و راه آنها را پیمودهاند،تا روز رستاخیز،پاداش خیر عنایت کند.
خداوندا،از من بپذیر که تو شنوا و دانایی؛مرا شرح صدر عنایت کن،زیرا تو راهنمای به سوی حق و حقیقتی؛گره از زبانم بردار،زیرا تو به آن کس از بندگان مؤمنت که بخواهی دانش عطا میکنی.خداوندا،دانش مرا افزون فرما و مرا در زمرۀ شایستگان قرار ده.
کتاب من فروتنانه و بیآلایش به نگارش درآمده و داستان یک گشتوگذار علمی و کشفی تازه است،نه کشفی در زمینۀ تکنولوژی یا علوم طبیعی،بلکه در جهان عقاید و در گیرودار مکتبهای فکری و فلسفههای دینی.
از آنجا که کشف،نخست باید بر پایۀ خرد درست و درک صحیح استوار باشد و نشانۀ جدایی انسان از حیوانات دیگر نیز همین است،من کتاب خود را به همۀ خردهای سلیمی که میتوانند حق را از باطل جدا سازند و سخنها را با ترازوی عدل بسنجند و سخنی را که با عقل سازگار است بپذیرند و با مقایسۀ سخنان و احادیث، سخن منطقی و متین را پذیرا شوند،تقدیم میکنم.
خدای سبحان میفرماید: اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ؛ (1)خداوند کسانی را که سخنان گوناگون را
1) 1) .زمر(39)آیه 18.
میشنوند و بهترین آنها را انتخاب میکنند راهنمایی فرموده و آنان به راستی خردمندند).
این کتاب را به همۀ این افراد تقدیم میکنم و از خداوند سبحان میخواهم چشم دل ما را پیش از چشم سرمان بینا و دلهای ما را روشن و منوّر سازد و حق را بیپرده به ما نشان دهد تا از آن پیروی کنیم و باطل را به ما بنمایاند تا از آن دوری جوییم و ما را از بندگان شایستۀ خود به شمار آورد که او شنوا و اجابتکننده است.
محمد تیجانی سماوی
همواره به یاد دارم چگونه پدرم مرا با خود به مسجد محلّهای که در ماه رمضان در آن«نماز تراویح» (1)خوانده میشد،برد.در آن زمان دهساله بودم.وی مرا در جمع نمازگزاران وارد نمود که این عمل سبب شگفتی آنها شد.
از چندی قبل میدانستم مربّی قرآن،ترتیبی داده که نماز تراویح را دو-سه شب به جماعت بخوانم و بعدا بهگونهای عادت کرده بودم که نماز تراویح را با گروهی از بچههای محل به جماعت میخواندم و منتظر میماندم تا امام به نصف دوم قرآن [که من حافظ آن بودم]یعنی تا سورۀ مریم برسد.از آنجا که پدرم علاقۀ زیادی داشت ما قرآن را بیاموزیم،امام جماعت مسجد،که از بستگان ما و نابینا و حافظ قرآن بود،تا پاسی از شب در منزل به این مسئلۀ مهم میپرداخت.چون من در آن خردسالی،نصف قرآن را حفظ کرده بودم و مربی قرآن که ترتیبدهندۀ این برنامه بود،برای نشان دادن نتیجه و ثمرۀ زحمات و دانش خود،برخی رموز مربوط به تلاوت قرآن را به من آموخت و چندین بار آنها را پرسید تا دربارۀ درک و استعداد من یقین حاصل کند.
بعد از موفقیّت در امتحان و پایان نماز و تلاوت قرآن در حضور جمعیّت،آنهم بهتر از آنچه که پدر و مربّی قرآنم انتظار داشتند،همۀ مردم به سوی من آمدند و
1) 1) .نماز تراویح را از این جهت به این اسم نامیدهاند که بین هر دو رکعت نماز میتوان استراحت کرد و به آن نماز اشفاع نیز گفته میشود،چون طبق عقیدۀ اهل سنّت،این نماز در قیامت نمازگزار را شفاعت میکند.
سر و روی مرا بوسیدند و از کارم شگفتزده شده بودند.از معلّمی که قرآن را به من آموخته بود تشکّر مینمودند و به پدرم تبریک میگفتند و همگی خدای را بر نعمت اسلام و«برکات استاد»سپاس میگفتند.
روزهای خاطرهانگیزی را پشت سر گذاشتم که هرگز از ذهنم محو نمیشود و آن شگفتی و شهرتی بود که در تمام شهر پیچید.آن شبهای رمضان در زندگیام تأثیر دینی و مذهبی فراوانی گذاشت که تا امروز آثار آن باقی است،زیرا هروقت راه را گم میکردم احساس مینمودم قدرتی برتر مرا نگاه داشته،به راه صحیح هدایت میکند و هرگاه ضعف و کمبود شخصیّت و بیارزشی زندگی را احساس میکردم،آن یادآوریها مرا به برترین درجات روحی بالا میبرد و شعلۀ ایمان را برای تحمّل مسئولیّت در نهادم برمیافروخت و گویا مسئولیّتی را که پدرم یا بهعبارتی معلّم قرآنم،جهت امام جماعت بودن در آن سن به دوش من گذاشتند، پیوسته مرا بر این میداشت که احساس کنم به پایهای که میبایست برسم نرسیدهام یا لااقل به سطح و پایهای که او از من انتظار داشت نائل نشدهام.
ازاینرو،دوران کودکی و نوجوانی خود را با استقامتی نسبی سپری کردم.گاه بیرغبتی یا حسّ کنجکاوی و تقلید از دیگران بر بازیگوشی و بیهودهکاریهایم مسلّط میگشت.لطف خداوند بزرگ پیوسته شامل حالم بود تا اینکه در بین برادرانم به هوشیاری و پختگی و عدم لغزش و آلودگی به گناهان متمایز باشم.
فراموش نمیکنم که مادرم نقش بزرگی در زندگی من ایفا میکرد.در اوان کودکی سورههای کوچک قرآن را به من آموخت،چنانکه نماز و طهارت را نیز به من یاد داد و به من توجه و عنایت ویژهای داشت؛زیرا من نخستین فرزند پسر او بودم.مادرم در کنار خود و در همان خانه،هوویی داشت که سالها قبل به همسری پدرم درآمده بود و فرزندان آن زن تفاوت سنّی زیادی با مادرم نداشتند؛مادرم با سرگرمی به تربیت و آموختن من گویا با هووی خود و فرزندان شوهرش(از زن اوّل)در حال مسابقه بود.
نام تیجانی را که مادرم بر من نهاد نزد کلیۀ خاندان سماوی که پیرو طریقت تیجانی
بودند ویژگی خاصی داشت.سنگ بنای این عقیده زمانی نهاده شد که یکی از فرزندان شیخ احمد تیجانی از الجزایر وارد شهر قفصه شد و در منزل سماوی مسکن گزید.
عدّۀ زیادی از مردم این شهر بهویژه خانوادههای دانشدوست و ثروتمند،این مسلک صوفیگری را گردن نهادند و در ترویج آن کوشیدند و من با این نام در خانۀ سماوی که بیش از بیست خانوار در آن سکونت داشتند،همچنین در خارج آن در بین کسانی که ارتباطی با طریقت تیجانی داشتند محبوبیّتی کسب کردم؛بههمینجهت عدّۀ زیادی از بزرگان،که در مراسم نماز جماعت شبهای ماه رمضان حاضر میشدند،سر و دستهای مرا میبوسیدند و با تبریک گفتن به پدرم بیان میداشتند که «این بندۀ شایسته،از برکات مولای ما شیخ احمد تیجانی است».
شایان ذکر است طریقت تیجانی،در حدّ زیادی،در مغرب و الجزایر و تونس و لیبی و سودان و مصر رواج داشت و پیروان این طریقه،تعصّب ویژهای دارند.آنان آرامگاه سایر بزرگان را زیارت نمیکنند و بر این باورند جز«شیخ احمد تیجانی»که علم خود را با وجود سیزده قرن فاصله مستقیما از شخص پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گرفته،سایر بزرگان،سلسلۀ علوم خود را از یکدیگر دریافت کردهاند و از وی نقل میکنند که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نه در خواب،بلکه در حال بیداری پیش وی آمده است.طرفداران او اعتقاد دارند فضیلت نماز کاملی را که شیخ احمد تیجانی به آنان آموخته از چهل ختم قرآن کریم بیشتر است.ما برای پرهیز از اطالۀ سخن در اینجا بیش از این دربارۀ مسلک تیجانی بحث نمیکنیم و در بخشی دیگر از این کتاب به یاری خدا دربارۀ آن به بحث خواهیم پرداخت.
من نیز مانند سایر جوانان شهر بر همین عقیده نشوونما کردم.بحمد اللّه همۀ ما مسلمانان سنّی و پیرو مذهب مالک بن انس(پیشوای دار الهجره)میباشیم،ولی با سایر پیروان روش صوفیگریی که در شمال آفریقا گسترده است تفاوت داریم.
این روش فقط در شهر قفصه در قالب فرقههای تیجانی و قادری و رحمانی و سلامی و عیساوی شکل میگیرد و هریک دارای طرفداران و پیروانی میباشند که
قصیدههای مربوط به آن روش و ذکر و وردهای آن را از حفظ دارند و در مجالس و شبنشینیها به مناسبت مراسم عقد یا ختنهسوران یا به مناسبت پیروزی و نذر اجرا میکنند؛با وجود برخی برنامههای منفی،این مسلکها توانستهاند نقش بزرگی در زمینۀ حفظ شعائر مذهبی و احترام به بزرگان و افراد شایسته ایفا نمایند.
هیجده ساله بودم که جمعیّت ملّی پیشاهنگان تونس با شرکت من در نخستین کنفرانس پیشاهنگی عربی و اسلامی که در مکّۀ مکرّمه برگزار میشد موافقت کرد.
این گروه از کشور تونس و مرکّب از شش نفر بود.من از نظر سنّ و سال و دانش کمترین آنها بودم؛دو نفر از آنان آموزگار و سومی در پایتخت،استاد دانشگاه و چهارمی از کارکنان مطبوعات بود،شغل پنجمین نفر را نفهمیدم،ولی پی بردم که از نزدیکان وزیر آموزش ملّی آن زمان است.
مسافرت ما به آن سامان،غیر مستقیم صورت گرفت.ابتدا به آتن پایتخت یونان رفتیم،مدّت سه روز در آنجا ماندیم و از آنجا رهسپار عمّان،پایتخت اردن شدیم و در آنجا چهار روز اقامت کردیم،بعد به کشور عربستان رسیدیم و پس از شرکت در کنفرانس،مناسک حج و عمره را بهجا آوردیم.
چون نخستینبار به زیارت خانۀ خدا آمده بودم احساسی به من دست داده بود که نمیتوان به تصور آورد،قلبم به گونهای میتپید که میخواست استخوانهای سینهام را در هم بشکند و خارج شود تا خود،این خانۀ کهن را که پیوسته در آرزوی دیدن آن بود مشاهده کند.اشکهایم جاری شد بهاندازهای که گمان کردم هرگز نمیخشکد و تصوّر میکردم فرشتگان مرا بالای سر حجّاج و بام کعبۀ معظّمه حمل میکنند و از آنجا ندای خدا را لبّیک میگویم:«لبّیک اللّهم لبّیک هذا عبدک جاء الیک؛خدایا ندای تو را اجابت نمودم،اینک این بندۀ تو است که به سویت آمده».صدای لبّیک حاجیان را که میشنیدم با خود میاندیشیدم اینان عمری در انتظار بوده و با تجهیز وسایل و تهیّۀ
اموال و آمادگی کامل به اینجا آمدهاند،امّا آمدن من ناگهانی و بدون آمادگی بوده است.از یاد نمیبرم پدرم زمانی که بلیط هواپیمای مرا دید و به مسافرت من به بیت اللّه الحرام یقین حاصل کرد گریست و درحالیکه برای خداحافظی مرا میبوسید گفت:
«مبارک باد بر تو فرزندم.خداوند اراده نموده تو در سنّ جوانی،قبل از من،به زیارت خانۀ خدا نایل بشوی؛اینک تو فرزند مولای من«احمد تیجانی»هستی؛ خداوند را بخوان و از او بخواه توبۀ مرا بپذیرد و زیارت خانهاش را روزی من گرداند».
ازاینرو دانستم خداوند مرا دعوت کرده و عنایتش شامل حالم شده و مرا به سرزمینی آورده که خیلیها در حسرت و آرزوی آن جان باختهاند،بنابراین چه کسی بیش از من استحقاق لبّیک گفتن را دارد؛بههمینجهت در طواف و نماز و سعی و حتی در نوشیدن آب زمزم و بالا رفتن از کوه که مردم برای رسیدن به غار حرا،حالت مسابقه داشتند،کسی جز جوانی سودانی از من پیشی نگرفت.به غار که رسیدم خود را به خاک انداختم،احساس میکردم در آغوش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله قرار دارم و بوی خوش انفاس او را استشمام میکنم.آن صحنههای به یاد ماندنی تأثیرات ژرفی در اعماق وجودم داشت که هرگز محو نخواهد شد.
لطف الهی دیگری که شامل حالم شد این بود که هرکس از افراد هیأتهای موجود در آنجا مرا میدید به من محبّت میورزید و آدرس مرا برای مکاتبه درخواست میکرد،حتی رفقایی که در اوّلین ملاقات در تونس،که اسباب سفر مرتّب میشد،مرا تحقیر میکردند اینک به من مهر میورزیدند.از قبل میدانستم شمالیها، اهالی جنوب تونس را تحقیر میکنند و آنان را عقبمانده میشمارند،امّا در خلال سفر و کنفرانس و اعمال حج بهسرعت دیدگاه آنها عوض شد،زیرا با اشعار و قصیدههایی که حفظ داشتم و با گرفتن چند جایزه در مسابقاتی،که به مناسبتهای گوناگون برگزار شده بود،رفقایم را در مقابل سایر حجّاج روسفید کرده بودم؛
به هر حال،زمانی که به کشورم بازگشتم بیش از بیست آدرس از دوستانم را از ملیّتهای مختلف با خود همراه داشتم.
بیست و پنج روز در کشور سعودی به سر بردیم و در آنجا با علما و دانشمندان ملاقات کردیم و به سخنرانیهای آنان گوش فرادادیم.در آن سامان،من تحت تأثیر برخی از اعتقادات وهّابیگری قرار گرفتم.این عقاید برای من تازگی داشت و علاقهمند بودم همۀ مسلمانان دارای همین عقاید باشند.در مدّتی که آنجا بودم تصوّر کردم واقعا خداوند آنها را برای حفاظت از خانۀ کعبه برگزیده و آنان پاکترین و داناترین انسانهای روی زمیناند و خداوند آنان را از نعمت نفت بهرهمند ساخته تا قادر بر خدمات رفاهی بیشتری برای حجّاج بیت اللّه و مراقب سلامتی آنان باشند.
پس از بازگشت به وطن،همان لباس عربی مردم سعودی را با عقال (1)پوشیده بودم و به هنگام ورود با استقبالی که پدرم برایم تدارک دیده بود روبهرو شدم.گروه زیادی از مردم در فرودگاه گرد آمده بودند که پیشاپیش آنان پیشوایان طریقۀ عیساوی و تیجانی و قادری با طبل و بندیر (2)حضور داشتند.
آنان با تکبیر و گفتن«لا اله الاّ اللّه»مرا در خیابانهای شهر گردش میدادند و هروقت در مسیرمان به مسجدی میرسیدیم لحظاتی مرا بر آستانۀ آن نگه میداشتند.
مردم اطراف من برای بوسیدنم بر یکدیگر سبقت میگرفتند بهویژه پیرمردها،چرا که من خانۀ کعبه و ضریح پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را زیارت کرده بودم و آنان ندیده بودند کسی به سنّ و سال من به زیارت کعبه رفته باشد و کسی در قفصه قبل از من به این سعادت نرسیده بود؛ازاینرو سر و روی مرا بوسه میزدند و اشک شوق میریختند.
در آن روزها بهترین ساعات زندگی خود را میگذراندم.اشراف و بزرگان شهر برای عرض تبریک و دعای خیر به منزل ما میآمدند و در حضور پدرم مکرّر از من
درخواست خواندن سورۀ فاتحه و دعا میشد که گاهی احساس شرم میکردم و گاهی به خود میبالیدم.هروقت مردم از خانه بیرون میرفتند مادرم به اتاق میآمد تا برای من اسپند دود کند و مرا از شرّ حسودان و مکر شیاطین به خدا بسپارد.
پدرم سه شب متوالی به حضور جناب تیجانی مراسمی بهپا کرد و جهت ولیمۀ سفر هر روز یک گوسفند سر میبرید.
مردم مسئلههای کوچک و بزرگ خود را از من میپرسیدند و پاسخهای من به طور کلّی پیرامون شگفتیهای فراوانی که مشاهده کرده بودم و ستایش آل سعود و خدمات آنها در راه گسترش اسلام و یاری مسلمانان جهان،دور میزد.
مردم شهر به من لقب«حاجی»دادند و هرگاه این اسم گفته میشد جز من کسی در نظر نمیآمد و بعد از آن بهویژه در محافل دینی و مذهبی مانند جمعیّت «اخوان المسلمین»شهرت بیشتری یافتم.در مساجد میگشتم و مردم را از بوسیدن ضریح و دست مالیدن به درها منع میکردم و سعی میکردم آنان را قانع کنم این قبیل کارها شرک به خداست.فعّالیّت من روز به روز بیشتر میشد تاجایی که روزهای جمعه قبل از خطبههای امام جمعه در مساجد،دروس دینی را تدریس میکردم و از مسجد ابو یعقوب به مسجد بزرگ میرفتم،چه اینکه نماز جماعت در این دو مسجد،در اوقات گوناگون،هنگام ظهر و عصر اقامه میشد و در جلسات روزهای یکشنبه اغلب دانشپژوهان مدرسۀ عالی،که تکنولوژی و مبانی تکنیکی و فنّی را در آن تدریس میکردم.شرکت میکردند و آنان با شگفتی از اینهمه زحمت،به من عشق میورزیدند و تشکّر و تقدیر مینمودند،چرا که من وقت زیادی را به آنان اختصاص داده بودم تا ابرهای تیرهای را که اساتید فلسفۀ مادی و کمونیستی در اندیشه و افکار آنان ایجاد کرده بودند بزدایم؛ازاینرو آنها با بیصبری منتظر تشکیل آن جلسات دینی بودند و بعضی برای استفاده به منزل میآمدند،من نیز برخی کتابهای دینی را خریداری کرده و بهسرعت به مطالعۀ آنها پرداختم تا اندوختهای برگیرم در سطحی که بتوانم پاسخگوی سؤالهای گوناگون باشم.
در همان سالی که به حج مشرّف شدم نصف دینم را نیز بازخریدم(اشاره به سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است که فرمود هرکس ازدواج کند نصف دینش را بازخریده است).
مادرم خیلی علاقه داشت تا زنده هست من ازدواج کنم.او فرزندان شوهرش را (از زن اوّل)پرورش داده و مراسم عقد و ازدواج آنان را برگزار کرده بود و تنها آرزویش این بود که مراسم ازدواج مرا نیز ببیند.خداوند وی را به آرزویش رسانید وقتی من به امر مادرم در ازدواج با دوشیزهای که او را قبلا ندیده بودم عمل کردم.در تولّد پسر اوّل و دوم من مادرم در قید حیات بود و دو سال بعد از پدرم چشم از دنیا فروبست.پدرم دو سال قبل از مرگش به زیارت خانۀ خدا موفّق شده و توبۀ نصوح کرده بود.
در همان زمان بود که انقلاب لیبی به پیروزی رسید و مسلمانان و اعراب از شکستهای مصیبتبار جنگ با اسرائیل رنج میبردند.مشاهدۀ رهبر جوان انقلاب لیبی،که دم از اسلام میزد و در مسجد با مردم نماز میگزارد و شعار آزادی قدس را سر میداد،مرا نیز مانند سایر جوانهای مسلمان در سایر کشورهای اسلامی و عربی شیفتۀ خود ساخته بود؛ازاینرو،تصمیم گرفتیم با تشکیل یک گروه فرهنگی به کشور لیبی مسافرت نماییم و این کار را کردیم.با گردآوری چهل نفر از نیروهای فرهنگی در اوایل انقلاب لیبی به آن کشور سفر کردیم و در بازگشت با شگفتی از آنچه که مشاهده کرده بودیم به آیندهای درخشان برای امّت عرب و مسلمانان در همۀ نقاط جهان خوشبین بودیم.
در خلال سالهای گذشته با دوستان سفر حج،مکاتبه داشتم.برخی اصرار میورزیدند با آنها دیداری داشته باشم،ازاینرو،خود را برای سفری طولانی در تعطیلات تابستانی آماده کردم.برنامۀ سفر بهگونهای تنظیم شده بود که از راه خشکی به لیبی و از آنجا به مصر و از راه دریا به لبنان و سپس به سوریه و اردن میرفتم و سرانجام به عربستان سعودی میرسیدم؛در آنجا میخواستم حج و عمره به جای آورم و با وهّابیّت،که خود در مساجد و محافل دانشجویی مبلّغ آن بودم،تجدید
پیمان کنم.
شهرت من از شهر خودم به شهرهای مجاور نیز رسید،بدین گونه که اگر مسافری از آنجا میگذشت،در نماز جمعه شرکت میکرد و سپس در جلسۀ درس من حضور مییافت و بعد از بازگشت به شهر خویش آن را برای دیگران بازگو میکرد.خبر به شیخ اسماعیل هادفی صوفی در شهر«نوزر»مرکز جرید و زادگاه شاعر معروف، ابو القاسم شابی رسید.وی در کشور تونس و خارج آن و در محافل کارگری فرانسه و آلمان دارای پیروان و مریدان فراوانی بود.
از طرف وی و توسّط نمایندگانش در شهر قفصه دعوتنامهای به من رسید.آنان با نوشتن نامهای طولانی ضمن تقدیر و تشکّر از زحماتی که من برای خدمت به اسلام و مسلمانها متحمّل میشدم،مدّعی شده بودند این اعمال در پیشگاه خداوند ذرّهای ارزش ندارد،مگر اینکه از ناحیۀ پیشوای عارفی باشد،بنابر گفتۀ معروف آنها:«کسی که دارای پیشوای عارفی نباشد،شیطان رهبر او است»یا«ناگزیر باید پیشوایی داشته باشی تا مراتب بالای آن را به تو بفهماند وگرنه نصف علم تو ناقص است».به من مژده دادند«صاحب الزّمان»یعنی شیخ اسماعیل شما را از بین مردم همچون یکی از یاران ویژۀ خود برگزیده است.وی در این نامه از من تقاضای ملاقات کرده بود.
از دریافت این خبر بسیار خوشحال شدم و از اینکه اینگونه لطف الهی شامل حالم شده بود و به مقام و مرتبۀ بالاتری میرسیدم،اشک شوق میریختم،چون من در گذشته از پیشوایم«هادی حفیان»که پیشوای بزرگ صوفیان بود و کرامات و کارهای خارقالعادهای را از او نقل کرده بودند پیروی میکردم و از مخلصترین پیروان او و نیز یار و همراه شخصیّتهای معاصری چون«صالح بالسائح»و «گیلانی»و دیگران به شمار میرفتم؛بنابراین،با بیصبری انتظار چنان ملاقاتی را میکشیدم.
هنگامی وارد منزل شیخ اسماعیل شدم مجلس را پر از پیروان و مریدان او یافتم.
با دقّت به چهرهها نگریستم.عدّهای از بزرگان آنها را دیدم که لباسهایی به سفیدی برف پوشیده بودند.بعد از سلام و احوالپرسی شیخ اسماعیل وارد شد،همه برخاستند و با احترام زیادی دست وی را بوسیدند.
نمایندۀ وی با گوشۀ چشم به من اشاره کرد و گفت:«شیخ اسماعیل»همین آقاست.
او برای من هیچ جذّابیّتی نداشت،زیرا من با یک صورت خیالی که نمایندۀ وی از کرامات و معجزات وی در ذهنم ایجاد کرده بود انتظاری بیش از آنچه که دیدم داشتم؛ شیخ،پیرمردی معمولی بود که هیچ ابهت و وقاری در او دیده نمیشد.در بین جلسه، وکیل،مرا به او معرّفی کرد و او پس از خوشآمدگویی مرا سمت راست خود نشاند و برایم غذا آوردند.بعد از خوردن و آشامیدن باز جلسه شروع شد و یکبار دیگر نمایندۀ او جهت پیمان بستن و آموختن اوراد و اذکار،مرا به شیخ اسماعیل معرّفی کرد و بعد از آن،همۀ حاضرین مرا در آغوش کشیدند و به من تهنیت گفتند.از لابهلای سخنان آنها دریافتم که دربارۀ من مطالب زیادی شنیدهاند.غرور مرا واداشت تا به پاسخهایی که او به سؤالکنندگان میداد،اعتراض کنم و دلایلم را از قرآن و سنّت اقامه نمایم،برخی از حاضران این انتقادات را شایسته ندانستند و آن را در حضور «پیشوای طریقت»کودکانه و نوعی بیادبی میشمردند.آنان عادت کرده بودند بیاجازۀ وی سخن نگویند.بزرگ آنها با مشاهدۀ گفتار من احساس کرد حاضران در تنگنا قرار گرفتهاند،ازاینرو،با مهارت پردۀ ابهام را کنار زد و گفت:«کسی که آغازش چنین سوزنده باشد آیندهای درخشان خواهد داشت».افراد حاضر تصوّر کردند این جملۀ پیشوای آنها برای من مدال افتخاری خواهد بود که بهترین تضمینکنندۀ آیندۀ درخشان من میباشد،به همین سبب به من تهنیت میگفتند.امّا این رهبر صوفی، زرنگ و کارکشته بود و مجالی به اشکال و اعتراض من که برایشان ناراحتکننده بود نمیداد و داستانی را از یکی از عرفا برایمان نقل کرد که در جلسهاش یکی از دانشمندان حضور داشته:عارف به او میگوید برخیز و غسل کن؛شخص دانشمند رفت و غسل کرد و برگشت که در جلسه بنشیند؛بار دوم عارف به وی گفت بلند شو و
غسل کن؛او به گمان اینکه غسل اوّل وی درست نبوده غسل دوم را به بهترین شکلی که میدانست انجام داد و تا آمد بنشیند دیگربار عارف وی را بازگرداند و مجدّدا امر به غسل نمود؛دانشمند گریست و به عارف گفت مولای من خود را از علم و عمل خویش شستوشو کردم و نزد من جز آنچه که خداوند به دست شما برایم بازگشوده چیز دیگری باقی نماند؛در این هنگام عارف به وی گفت بنشین.
دانستم منظور از این داستان من هستم.حاضران نیز همین را فهمیدند.آنها بعد از بیرون رفتن پیشوا برای استراحت،به ملامت من پرداختند و قانعم کردند که باید در حضور حضرت شیخ صاحب الزمان سکوت نمود و احترام لازم حفظ شود تا مبادا کارهای نیک من تباه شود و به این آیۀ شریفه استدلال جستند که یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ. (1)
با شناخت موقعیّت خودم امتثال امر کردم و به نصایح گوش فرادادم؛ازاینرو بزرگ آنها مرا مورد ملاطفت بیشتری قرار داد بهگونهای که سه روز نزد وی ماندم و در آن فرصت،سؤالهای زیادی برای امتحان از او میپرسیدم و وی پاسخ میداد و میگفت قرآن یک ظاهر و هفت باطن دارد؛خزانههای آن بطون را برایم گشود و مجموعهای را نشان داد که در آن،صالحان و عارفان سلسلهوار و پیوسته به ابو الحسن شادلی و پس از چند تن از اولیا به امام علیّ بن ابی طالب علیه السّلام منتسب میشدند.من با این سلسله آشنا شدم و به آنان پیوستم.
ناگفته نماند جلساتی را که برگزار میکردند جلساتی معنوی بود،زیرا پیشوای آنها جلسه را با تلاوت چند آیه از قرآن با مراعات تجوید آغاز میکرد و آنگاه به خواندن اشعاری میپرداخت و مریدانی که این اشعار و مدایح را از حفظ بودند از او پیروی میکردند؛بیشتر آن شعرها دربارۀ نکوهش دنیا و رغبت به آخرت بود و
1) 1) .ای کسانی که ایمان آوردهاید آوای خویش را فراتر از آوای پیامبر نگردانید و مانند گفتوگوی خودتان با یکدیگر با او سخن نگویید،مبادا اعمالتان تباه شود و شما ندانید.سورۀ حجرات(49)آیۀ 2.
در عبارات آنها زهد و تقوا مشاهده میشد.پس از آن،اوّلین مریدی که سمت راست او نشسته بود آیاتی از قرآن را تلاوت میکرد و هروقت میگفت«صدق اللّه العظیم» بزرگ آنها اشعار جدیدی را شروع میکرد و همه با او همراهی میکردند.حاضرین به نوبت،حتّی با خواندن یک آیه،در آن شرکت میجستند تا آنکه با نوای اشعار از حال طبیعی خارج میشدند و گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ به حرکت درمیآمدند و سرانجام بزرگ آنها از جای برمیخاست و دیگران نیز با او بلند میشدند و دور او حلقه میزدند و میگفتند آه،آه،آه،آه.رئیسشان در میان آنها دور میزد و در هر وهله به یکی از آنها رو میآورد تا جلسه گرم میشد.این حرکتها همانند کوبیدن بر طبل بود و برخی از آنان در حرکتهای جنونآمیز پایین و بالا میپریدند و همه با صوتی هماهنگ صدایشان را بلند میکردند که صحنۀ ناراحتکنندهای بود؛با آخرین اشعاری که رهبرشان میخواند به دشواری آرامش برقرار میگردید و همگی پس ازآنکه سر و شانههای او را میبوسیدند مینشستند.من نیز با آنها در برخی از حرکات بیهوده شرکت کردم و احساس کردم باطن و درونم با عقیدهای که پذیرفتهام و آن شرک نورزیدن به خدا و عدم توسّل به غیر او بود مخالف است؛ازاینرو،گریهکنان به زمین افتادم، درحالیکه بین دو راه مخالف قرار داشتم:یکی روش صوفیگری که دارای فضایی معنوی میباشد و از ناحیۀ بندگان شایسته و عارف،اندرون انسان را از ترک دنیا و پارسایی و زهد و نزدیکی به خدا مالامال میسازد،یکی نیز آیین وهّابیگری که به من آموخته بود همۀ این کارها شرک به خداست و خداوند گناه شرک را نمیبخشد.اگر به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله که فرستادۀ خداست نمیتوان توسل جست بنابراین،ارزش اولیا و صالحان پس از او چیست؟
باآنکه پیشوای آنها مرا وکیل خودش در شهر«قفصه»قرار داده بود در درون خود کاملا قانع نبودم.هرچند به روش صوفیگری بیمیل نبودم و پیوسته به جهت اولیای خدا و بندگان صالح او برای این مسلک احترام و عزتی قایل بودم،امّا با توجّه
به آیۀ شریفۀ وَ لا تَدْعُ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ؛ (1)غیر از خدا معبود دیگری را نخوان،خدایی جز او نیست)،همیشه با خود در ستیز بودم و اگر کسی به من میگفت خداوند میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ؛ (2)ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بترسید و به سوی او دستاویزی بجویید)با سرعت،چنانکه علمای کشور سعودی به من آموخته بودند به او پاسخ میدادم که«دستاویز،همان کردار نیک است».بههرحال،آن دوره را با اضطراب و تشویش خاطر میگذراندم.
برخی از مریدها به منزل میآمدند و جلسات منظّم شبزندهداری و خواندن اشعار و مدایح را برپا میداشتیم تا آنکه همسایگان از شنیدن صداهای ناراحتکنندهای که با گفتن«آه»از ما شنیده میشد اظهار نکوهش و ملامت کردند،البتّه آشکارا به من نمیگفتند،امّا از ناحیۀ همسرانشان مطالب را به همسر من منتقل میکردند.وقتی من از این ماجرا مطلع شدم از آن افراد خواستم تا جلسه را در منازل خودشان برگزار کنند و از اینکه در آیندۀ نزدیک قصد مسافرتی سهماهه به خارج دارم عذر و بهانه آوردم ...و آنگاه با خداحافظی از خانواده و نزدیکان با توکّل بر خدا-که لحظهای به او شرک نورزم-به سوی او هجرت کردم.
در ترابلس،پایتخت«لیبی»تنها برای گرفتن ویزا از سفارت مصر برای ورود به سرزمین کنانه توقف کردم.در آنجا برخی از دوستان را ملاقات نمودم،که با من همکاری صمیمانهای کردند.خداوند به آنان جزای خیر بدهد.در مسیر طولانی قاهره،که سه شبانهروز و با اتومبیل کرایهای راه پیمودم،با چهار نفر مسافر مصری که در لیبی کار میکردند و به وطنشان بازمیگشتند آشنا شدم.در طول این مسیر با آنان گفتوگو میکردم و برایشان قرآن میخواندم؛ازاینرو،با من دوست شدند و
هرکدام مرا به منزل خودش دعوت میکرد.از میان آنها دعوت شخصی را که احمد نام داشت و او را از نظر تقوا و پرهیزکاری بهتر از بقیّه تشخیص دادم پذیرفتم و وی با کمال خرسندی میزبانی مرا پذیرفت.خداوند به او پاداش خیر دهد.بیست روز در قاهره به سر بردم.در آن مدّت با موسیقیدان بزرگ مصری«فرید أطرش»دیدار کردم.
محل ملاقات،ویلای او بر کرانۀ رود نیل بود.دربارۀ اخلاق و فروتنی وی در مجلاّت تونس چیزهایی خوانده بودم که باعث شگفتیام شده بود.امّا بیش از بیست دقیقه نتوانستم از محضر او استفاده کنم،زیرا وی برای مسافرت به لبنان عازم فرودگاه بود.
همچنین عبد الباسط مشهورترین قاری مصر را ملاقات کردم و از دیدن او بسیار خوشحال شدم.سه روز نزد او اقامت کردم.در این ایّام،بین او و نزدیکان و رفقایش در موضوعات مختلف،بحث و استدلال بود و آنان از آمادگی و صراحت و اطلاعات زیاد من شگفتزده بودند،زیرا وقتی سخن از هنر،پیش میآمد برایشان آواز میخواندم و وقتی از زهد و صوفیگری گفتوگو میشد بیان میداشتم من از فرقۀ «تیجانی»و...هستم و اگر از اوضاع غرب سخن به میان میآمد از شهرها و کشورهایی چون لندن و پاریس و بلژیک و هلند و ایتالیا و اسپانیا،که در تعطیلات تابستان دیده بودم،گفتوگو میکردم و زمانی که از«حج»سخن میگفتند ناگهان متوجّه میشدند که من به حج رفتهام و اینک برای عمره به آن سامان میروم و برایشان از جاهای دیدنی که اگر کسی هفت بار نیز به حج رفته باشد آنجا را یاد ندارد،مانند غار حرا و غار ثور و قربانگاه حضرت اسماعیل میگفتم و هرگاه از علوم و اختراعات دم میزدند با ارائۀ آمار و اصطلاحات،مجلسآرایی میکردم و هر زمان که بحث سیاست پیش میآمد با نظراتی که داشتم آنان را ساکت میکردم و میگفتم خداوند رحمت کند صلاح الدین ایّوبی را که نه تنها خنده،بلکه تبسّم را بر خودش حرام کرد و هروقت نزدیکانش وی را ملامت میکردند و میگفتند پیامبر اسلام،پیوسته خندهرو بودند،پاسخ میداد چگونه از من میخواهید لبخند بزنم، درحالیکه دشمنان خدا مسجد الاقصی را اشغال کردهاند،به خدا سوگند!هرگز لبخند نخواهم زد
تا آن سرزمین را آزاد نمایم.
عدّهای از بزرگان دانشگاه«الازهر»در آن جلسات حضور مییافتند و از روایات و آیات و دلایل و براهین کوبندهای که به یاد داشتم شگفتزده میشدند و از دانشگاهی که از آن فارغ التحصیل شده بودم میپرسیدند.من افتخار میکردم از فارغ التحصیلان دانشگاه«زیتونه»هستم،چرا که آن دانشگاه قبل از الازهر تأسیس شده بود.
اضافه میکنم فاطمیها که بنیانگذار الازهر بودند از شهر مهدیۀ تونس بدان سامان رفته بودند.
به این ترتیب،در دانشگاه الازهر با عدّۀ زیادی از دانشمندان آشنا شدم و آنان تعدادی کتاب به من هدیه نمودند.روزی در دفتر کار یکی از مسئولین الازهر حضور داشتم که فردی از اعضای شورای فرماندهی انقلاب مصر وارد شد و او را به حضور در گردهمایی مسلمانان و مسیحیان در یکی از بزرگترین شرکتهای راهآهن مصر در قاهره دعوت کرد.این کار در پی اعمال خرابکارانهای انجام میشد که بعد از جنگ اکتبر پیش آمده بود.او دعوت را به شرط اینکه من با او باشم پذیرفت.باهم رفتیم و من در محلّ تریبون و جایگاه ویژه،بین دانشمند الازهری و کشیش«شنوده»نشستم.
از من درخواست کردند در جمع حاضران سخن بگویم.من که پیش از آن، سخنرانیهای فراوانی در مساجد و انجمنهای فرهنگی کشورم داشتم بهآسانی توانستم در آن جلسه سخنرانی نمایم.
مهمترین مطالبی که در این فصل بیان کردم این است که رفتهرفته احساساتم افزون گشت و حالتی از غرور برایم پیش آمد که تصوّر کردم هماکنون به یک دانشمند تبدیل شدهام؛چرا نه؟ درصورتیکه،دانشمندان الازهر گواه بر این مطلب میباشند و برخی از آنها به من گفتند باید جای شما در اینجا(دانشگاه الازهر)باشد.آنچه که بر افتخار و عزّت نفس من میافزود این بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به من اجازه داد تا به دیدار موزۀ یادگارهای آن حضرت بروم.مسئول مسجد«امام حسین»در قاهره مرا تنها به اتاقی برد که جز او کسی در آن را نمیگشود.او بعد از ورود من در را بست و گنجینه را
باز نمود و پیراهن مبارک پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را برایم بیرون آورد.من آن پیراهن را بوسیدم و اشیا دیگری را نیز به من نشان داد.گریهکنان و متأثّر از لطف پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به من،از اتاق خارج شدم.مسئول مسجد نیز پولی از من درخواست نکرد و پس از اصرار زیاد، مقدار ناچیزی گرفت و از اینکه پذیرفتۀ آستان پیامبر به شمار میرفتم خوشحال بود و به من تهنیت گفت.
این ماجرا در من تأثیر بسزایی نهاد بهگونهای که مرا واداشت چندین شب دربارۀ آنچه وهّابیها میگویند بیندیشم.به عقیدۀ آنها پیامبر نیز مانند سایر مردهها از دنیا رفته و زندگیاش پایان یافته است.از این اندیشه خرسند نبودم،بلکه به پوچی آن اذعان پیدا کردم.با خود میگفتم شهیدی که در راه خدا کشته شود مرده به شمار نمیآید،بلکه در نزد خدا زنده است و بر سفرۀ معنوی او مهمان.پس چگونه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله،که سرور اوّلین و آخرین است،مرده تلقی میشود.این احساس، روشنتر و با قوتتر از دریافت من در زمان گذشته بود.وقتیکه از صوفیه تعلیم میگرفتم؛آنان معتقد بودند اولیا و بزرگان آنان شایستگی تصرّف و تأثیر در مجاری امور را دارند و میگویند خداوند این شایستگی را به آنان عطا فرموده،زیرا آنها فرمانبرداری او را نموده و به آنچه در نزد خداست علاقهمندند.مگر خداوند در حدیث قدسی نفرموده«بندۀ من مرا اطاعت کن تا همانند من شوی،به هر چیزی بگویی بشو،میشود».
کشمکش درونی،مرا به اینسو و آنسو میکشید.بههرحال،اقامتم در مصر پایان یافت.در روزهای پایانی از مساجد زیادی مانند مسجد مالک و ابو حنیفه و مسجد شافعی و احمد حنبل دیدن کردم و در همۀ آنها نماز بهجای آوردم و سپس به زیارت مرقد حضرت زینب و امام حسین،همچنین به دیدن خانقاه تیجانیه رفتم.
در این خصوص،سرگذشت دنبالهداری وجود دارد که شرح آن به درازا میکشد و به همین مختصر اکتفا نمودم.
پس از تهیّۀ جا در یک کشتی مصری،که به بیروت میرفت،در روز معیّن رهسپار اسکندریه شدم. درحالیکه روی تخت آرمیده بودم خستگی روحی و جسمی فراوانی احساس میکردم،اندکی خوابیدم.کشتی دو سه ساعت پیش رفته بود که با صدای بغلدستی خود بیدار شدم،او میگفت:ظاهرا این برادر خسته است.گفتم:
آری،مسافرت از قاهره به اسکندریه مرا خسته کرده و چون میخواستم زود و سروقت برسم دیشب را نیز بیدار بودهام.
از لهجۀ او دانستم مصری نیست و بنا به عادت بر آن شدم با او آشنا شوم،بدین جهت خودم را به او معرّفی کردم و دانستم وی اهل عراق و استاد دانشگاه بغداد،و «منعم»نام دارد و برای ارائۀ رسالۀ دکترای خود در الازهر به قاهره آمده بود.
دربارۀ مصر و جهان عرب و اسلام و شکست اعراب و پیروزی یهودیان به گفتوگو پرداختیم که سخنانی دردناک بود.من در سخنانم یادآور شدم سبب شکست ما پراکندگی اعراب و مسلمانان به صورت کشورهای کوچک و فرقههای گوناگون و مذهبهای مختلف است؛بااینکه مسلمانان از نظر جمعیّت بسیارند،امّا بر اثر همین از همپاشیدگی در برابر دشمن ناتوانند.
دربارۀ مصر و مصریان نیز بسیار گفتوگو کردیم و در مورد علّت و سبب شکست اتّفاقنظر داشتیم،من اضافه کردم مخالف تقسیماتی هستم که استعمار،آنها را در بین ما به وجود آورده تا آسانتر بتواند سرزمینهای ما را اشغال کند و ما را تحت سلطۀ خود درآورد؛ولی ما فقط در پی جدا کردن مذهب مالکی از حنفی هستیم.
هنگام ورود به مسجد ابو حنیفه در قاهره سرگذشت تأسفباری برایم پیش آمده بود که برایش نقل کردم،گفتم:من روزی به مسجد آنان رفتم و نماز عصر را با آنان به جماعت خواندم.بعد از نماز مردی،که پهلوی من ایستاده بود،با عصبانیّت به من گفت چرا دستبسته نماز نخواندی؟من مؤدّبانه و با احترام به او پاسخ دادم که
مذهب مالکی میگوید باید دستها آویزان باشد،من نیز پیرو این مذهبم.وی به من گفت پس به مسجد مالک برو و در آنجا نماز بگزار.برخورد این شخص بر حیرتم افزود و با ناراحتی و نفرت از آنجا بیرون آمدم.
در این هنگام،استاد عراقی لبخندی زد و به من گفت من نیز شیعه هستم.با شنیدن این جمله نگران شدم و بدون تأمّل گفتم:اگر میدانستم که تو شیعه هستی با تو گفتوگو نمیکردم.گفت:چرا؟گفتم:برای اینکه شما مسلمان نیستید،زیرا علیّ بن ابی طالب را میپرستید و افراد میانهرو شما خدای را پرستش میکنند،امّا به رسالت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله ایمان ندارند و به جبرئیل علیه السّلام ناسزا میگویند که او در امانت وحی خیانت کرد و بهجای اینکه وحی را بر علی نازل کند بر پیامبر فرود آورده است.
مطالب زیادی را از این قبیل بیان کردم، درحالیکه دوست همراهم گاهی لبخند میزد و گاهی میگفت«لا حول و لا قوة الاّ باللّه العلیّ العظیم».وقتی سخنم تمام شد از من پرسید:شما استاد هستید و در جمع دانشجویان تدریس میکنید؟پاسخ دادم:آری.
وی گفت:اگر قرار باشد اساتید چنین اندیشهای داشته باشند،دیگر از سایر مردم که از دانش بهرهای ندارند انتظاری نیست.گفتم:منظورتان چیست؟پاسخ داد:معذرت میخواهم،شما این ادّعاهای دروغین را بر چه اساسی بیان میکنید؟گفتم:از کتابهای تاریخی که نزد همۀ مردم معروف است.گفت:صرفنظر از عموم مردم، بفرمایید شما کدام کتاب تاریخی را مطالعه کردهاید.تعدادی از کتابها مانند کتاب فجر الاسلام و ضحی الاسلام و ظهر الاسلام از احمد امین و چند کتاب دیگر را برایش برشمردم.گفت:از کی تا حالا گفتههای احمد امین بر شیعه حجّت است، عدالت و منطق حکم میکند که مسئله را از منابع تاریخی اصیل و مشهور آن به دست آوری....
به او گفتم:مسئلهای را که نزد همه مشهور است چگونه بررسی کنم؟گفت:خود احمد امین به عراق آمد و من از جمله اساتیدی بودم که در نجف با وی ملاقات کردم.
وقتی به سبب نوشتههایش دربارۀ شیعه مورد نکوهش ما قرار گرفت پوزش خواست
و گفت من دربارۀ شما چیزی نمیدانم و تاکنون با شیعه برخوردی نداشتهام و این نخستین باری است که با شیعیان ملاقات میکنم.
به او پاسخ دادیم:این،عذر بدتر از گناه است،وقتی دربارۀ ما چیزی نمیدانی، چگونه اینهمه ناسزا را در نوشتههایت به ما نسبت میدهی؟!
سپس اضافه کرد:برادر،اگرچه قرآن کریم برای ما حجّت بزرگ الهی است،امّا اگر من و شما با قرآن بخواهیم اشتباهات یهود و نصارا را به آنها نشان دهیم آنها نمیپذیرند،ولی اگر با استناد به کتابهایی که به آن اعتقاد دارند اشتباهات آنان را روشن کنیم برهانی قویتر و رساتر است و این معنا از باب وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها (1)دلیلی از خودشان بر ضدّ خودشان خواهد بود.
سخن او مانند آب گوارایی که بر کام تشنهای بریزد جانم را سیراب ساخت.گویی از انسانی کینهتوز و انتقادکننده به انسانی جستجوگر،که همه چیز را از دست داده، متحوّل شدم؛زیرا احساس کردم برهانهای او قوی و منطقی و بیپیرایه است.با خود اندیشیدم چه میشود اگر اندکی فروتنی کنم و به سخنانش گوش فرادهم؛به او گفتم:
آیا شما واقعا به رسالت پیامبر ما حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله اعتقاد دارید؟
وی پاسخ داد:همۀ شیعیان مانند من به این مسئله معتقدند و شما،برادر مسلمان، باید خود دربارۀ آن بررسی و تحقیق نمایی تا با برهان به آن بررسی و دربارۀ برادران شیعۀ خود گمان بد نبری،زیرا«بعضی گمانها گناه محسوب میشوند» (2).
سپس گفت:اکنون اگر دوست داری پی به حقیقت ببری،با چشم خود ببینی و دلت آرام گیرد،من شما را به کشور عراق و ارتباط با اندیشمندان شیعه و عوام مردم دعوت میکنم،شما در این سفر دروغپردازیهای بدخواهان و کینهتوزان را خواهی شناخت.
گفتم:آرزوی من این است روزی بتوانم به عراق بیایم و از آثار تاریخی و اسلامی
معروف خلفای عبّاسی بهویژه هارون الرّشید در آن سامان دیدن کنم،امّا امکانات مادّی من اندک است و فقط هزینۀ حجّ عمره را با خود برداشتهام؛از سویی با گذرنامهای که دارم،اجازۀ ورود به عراق را به من نمیدهند.
وی گفت:وقتی شما را به دیدار از عراق دعوت کردم معنایش این است که خودم عهدهدار هزینۀ رفت و برگشت شما از بیروت به بغداد هستم و شما در عراق در منزل من اقامت میکنید؛مسئله گذرنامه را نیز به خدای بزرگ میسپاریم،اگر خداوند مقدّر فرموده باشد که از آنجا دیدن کنی بدون گذرنامه هم این کار میسّر میشود و ما سعی میکنیم به مجرّد رسیدن به بیروت گذرنامهای برای شما تهیّه کنیم.
با این سخنان،بسیار خرسند شدم و به دوستم وعده دادم فردا به او پاسخ خواهم داد.از اتاق خواب بیرون آمدم و برای هواخوری به عرشۀ کشتی رفتم، درحالیکه اندیشههای تازهای داشتم.عقلم در امواج دریایی که همه جا را فرا گرفته بود سرگردان بود و خدایی را یاد میکردم و میستودم که همه چیز را آفریده و سپاس میگفتم که مرا به اینجا رسانده و از حضرتش میخواستم مرا از شرّ بدخواهان حفظ کند و از لغزش و گناه باز دارد.به تفکّر پرداختم.ماجراهای گذشتۀ زندگیام را چون نواری از آغاز تا آن لحظه مورد بررسی قرار دادم و سعادتی را که از دوران کودکی تا حال نصیبم گشته بود در برابر چشم خود تصوّر کردم و رؤیای آیندهای درخشان را در سر میپروراندم.احساس میکردم در سایۀ عنایات خاصّ خدا و رسول او قرار دارم.در این سیر اندیشه،گاهی بخشی از کنارههای سرزمین مصر-که برایم خاطرهها داشت-از پیش چشمم میگذشت،و سرزمینی را وداع میکردم که در آن پیراهن رسول خدا را بوسیدم؛این خاطره عزیزترین خاطره از اقامتم در مصر،به یادگار مانده بود.
پیش خود یکبار دیگر گفتۀ شخص شیعی را که مرا بسیار مسرور ساخت یادآور شدم.تصور کردم آرزوهایی که از خردسالی برای دیدار از عراق داشتم در آستانۀ عملی شدن است،کشوری که در آن میتوانستم کاخهای هارون الرشید و مأمون،
بنیانگذاران دار الحکمه را ببینم که در عصر شکوفایی تمدّن اسلامی دانشجویان غربی برای تحصیل علوم گوناگون به این دانشگاه میآمدند.بهعلاوه آنجا سرزمین قطب و پیشوای عالیقدر و مشهور من عبد القادر گیلانی بود.او همّتی والا داشت و اینها همه برای به ثمر رسیدن آرزوهایم الطاف جدید الهی بود.ذهنم در دریایی از خیال و آرزو شناور بود که صدای بلندگوی کشتی مسافران را برای صرف شام به رستوران دعوت نمود،من نیز به آنسو رفتم.خیلی شلوغ بود.مردم بنابر عادت همیشگی سعی داشتند از دیگران جلو بزنند و داد و فریاد زیادی راه افتاده بود.ناگهان دیدم کسی گوشۀ لباسم را گرفت و با مهربانی مرا به عقب برگرداند،همان دوست شیعهام بود؛گفت:بیا برادر،خودت را به زحمت نینداز،بعدا که خلوت شد به صرف غذا میرویم،من همه جا دنبال شما میگشتم.سپس از من پرسید:
نماز خواندهای؟گفتم:خیر.گفت:بیا نماز بخوانیم و پس از نماز که خلوتتر است به صرف شام میآییم.
نظرش را پسندیدم و باهم وضو گرفتیم و برای اینکه بدانم چگونه نماز میخواند به او پیشنهاد دادم که جلو بایستد.میخواستم بعد از اقتدا به وی نمازم را اعاده کنم.وقتی نماز مغرب را به جای آورد و به دعا خواندن مشغول شد دیدگاه من دربارۀ وی تغییر کرد.تصوّر کردم پشت سر یکی از اصحاب بزرگ پیامبر که ورع و تقوای آنها را در تاریخ مطالعه کردهام نماز میخوانم.بعد ازآنکه نمازش پایان یافت به دعا خواندن ادامه داد و من تا آن زمان نه در کشور خود و نه در سایر کشورهایی که رفته بودم،چنین دعاهایی نشنیده بودم.هر زمان که او بر پیامبر و اهل بیت بزرگوارش درود میفرستاد و آنها را آنگونه که شایسته هستند میستود،خوشحال و مطمئن میشدم.
پس از ادای نماز در چشمان او آثار گریه دیدم،و شنیدم در دعاهایش از خدا میخواست که به من روشنبینی عنایت کند و مرا هدایت فرماید.باهم به سمت رستوران رفتیم.اندکاندک از جمعیّت کاسته میشد.وارد رستوران که شدیم وی
نخست مرا روی صندلی نشاند و سپس خود نشست.برای ما دو ظرف خوراک آوردند.او ظرف خودش را که گوشت بیشتری داشت با ظرف من عوض کرد.چنان اصرار میورزید که گویی من میهمان او بودم.با من مهربانی میکرد و احادیثی دربارۀ خوردن و آشامیدن و آداب سفره،که تا آن زمان نشنیده بودم،برایم نقل کرد.
از اخلاق نیکوی او در شگفت بودم.نماز عشا را نیز با ما گزارد و بهقدری به خواندن ذکر و دعا ادامه داد که مرا نیز به گریه انداخت.من از خدای بزرگ درخواست کردم که دربارۀ این شخص به من حسن ظن عنایت کند،زیرا برخی از گمانها گناه محسوب میشود،ولی کسی چه میداند؟!
آن شب را در آرزوی دیدار از عراق و هزار و یک شب آن خوابیدم.با صدای دوستم برای خواندن نماز صبح از خواب بیدار شدم.نماز خواندیم و بعد از نماز مقداری در خصوص نعمتهای خداوند به مسلمانان،گفتوگو کردیم.
دوباره خوابیدیم،زمانی که بیدار شدم دیدم او روی تخت خود نشسته و با تسبیحی که در دست دارد ذکر خدا میگوید؛ ازاینجهت به او خوشبین شدم و احساس آرامش کردم و برای خود از خدا طلب آمرزش نمودم.
لحظاتی که در رستوران مشغول صرف نهار بودیم اعلام شد کشتی در نزدیکی سواحل لبنان قرار دارد و ان شاء اللّه دو ساعت دیگر در بندر بیروت خواهیم بود.
همسفرم از من پرسید:آیا پیرامون موضوع و قراری که گذاشتی فکر کردهای.گفتم:
اگر خداوند فرجی نماید و بتوانم گذرنامه بگیرم هیچ مانعی وجود ندارد و از اینکه مرا دعوت کرده است از او سپاسگزاری کردم.
به بیروت رسیدیم و آن شب را در آنجا به سر بردیم.از بیروت به سمت دمشق حرکت کردیم.به مجرّد رسیدن به دمشق به سفارت عراق در آنجا رفتیم،اتفاقا با سرعتی شگفتآور که تصورش را هم نمیکردم موفّق به دریافت گذرنامه شدم.
درحالیکه او به من تبریک میگفت و خدای را سپاس میگفت که مرا چنین یاری نموده است از آنجا بیرون آمدیم.
با یکی از اتوبوسهای شرکت جهانی نجف که بزرگ و مجهّز به کولر بود از دمشق راهی بغداد شدیم.در بغداد گرمای هوا به چهل درجه سانتیگراد بالای صفر میرسید.وقتی به آنجا رسیدیم بلافاصله به سمت منزل او که در محلۀ زیبایی واقع در منطقۀ عقال و از وسایل تهویه برخوردار بود،رفته و به استراحت پرداختیم و وی جهت رفاه حال من یک پیراهن عربی بلند و سپس میوه و خوراک برایم حاضر کرد و اهل خانه با احترام خاصّی میآمدند و مؤدبانه به من سلام میکردند.پدرش با من چنان احوالپرسی و معانقه کرد که گویی از قبل مرا میشناخت.مادرش با چادر عربی سیاهی که پوشیده بود دم در ایستاد و به من سلام و خوشآمد گفت.دوستم از اینکه در آیین آنها مصافحۀ زن با مرد حرام است از جانب والدهاش معذرتخواهی کرد.
این جمله باعث شگفتی بیشتر من شد و با خود گفتم کسانی را که ما به خارج شدن از دین متّهم میکنیم بیش از ما پایبند به اسلام هستند.در خلال روزهایی که با او همسفر بودم به اخلاق پسندیده و عزّت نفس و بزرگواری و شجاعت وی پی بردم،او بهگونهای تقوا و فروتنی از خود نشان داد که مانند آن را ندیده بودم،احساس غربت نمیکردم،انگار در خانۀ خود هستم.
شب برای خفتن به پشتبام منزل که برای خوابیدن آماده شده بود رفتیم.تا آخرین ساعات شب بیدار بودم و با خود میگفتم آیا من در عالم رؤیا هستم یا در بیداری.آیا به راستی من در بغداد و در جوار آقایم عبد القادر گیلانی هستم.
دوستم خندید و پرسید:تونسیها دربارۀ عبد القادر گیلانی چه میگویند؟من برای او کراماتی را که در میان ما گفته میشد نقل کردم،همچنین از اماکنی که در سرزمین ما به نام وی وجود دارد یاد کردم و گفتم او در اجتماع به عنوان مرکز ثقل مطرح است و همان گونه که محمّد صلّی اللّه علیه و اله فرستادۀ خدا و سرور پیامبران است عبد القادر گیلانی نیز سرور اولیا بوده و بر همۀ آنان برتری دارد و هم اوست که میگوید«همۀ
مردم،هفت بار خانۀ خدا را طواف میکنند،امّا کعبه طوافکنندۀ آستان من است».
سعی کردم دوستم را قانع کنم به اینکه شیخ«عبد القادر»به طور آشکار نزد برخی از پیروانش حاضر میگردد و بیماریهای آنان را درمان و گرفتاری آنها را رفع میکند.در حالی این سخنان را میگفتم که عقیدۀ وهّابیان را-که تحت تأثیر آن قرار گرفته بودم و همۀ این مسائل را شرک به خدا تلقّی میکرد-فراموش کرده یا خود را به فراموشی زده بودم.چون با گفتن این سخنان هیجانی را در دوستم احساس نکردم،سعی بر قانع کردن خود داشتم که آنچه را بیان کردهام درست نبوده،ازاینرو نظر او را خواستار شدم.
دوستم درحالیکه میخندید گفت:امشب را خستهای بخواب و استراحت کن، فردا به خواست خدا به زیارت شیخ عبد القادر میرویم.از این خبر به اندازهای خوشحال شدم که دوست داشتم همان لحظه صبح شود،امّا بر اثر خستگی خواب چشمانم را ربود و چنان به خوابی عمیق فرورفتم که خورشید طلوع کرد و نمازم قضا شد.دوستم میگفت چندین بار سعی کرده مرا بیدار کند،امّا موفّق نشده، ازاینرو،مرا به حال خود وانهاده است.
پس از صرف صبحانه به سمت آستان شیخ عبد القادر رفتیم و بارگاهی را که سالها آرزوی دیدار آن را داشتم مشاهده نمودم.آنچنان سراسیمه بودم که گویا مشتاق دیدن اویم و بهگونهای آزمندانه وارد شدم که انگار در آغوش او قرار خواهم گرفت.
هرکجا میرفتم دوستم نیز با من میآمد.با سایر زائران که در این آستان،مانند تجمع مردم در کنار خانۀ خدا،گرد آمده بودند،درآمیختم.برخی از مردم شیرینی پخش میکردند و زائران برای گرفتن آن بر یکدیگر سبقت میگرفتند و من نیز با عجله به گرفتن دو عدد از آنها موفّق شدم که یکی از آن را برای تبرّک خوردم و یکی را برای یادگاری در جیب خود گذاشتم.در همانجا نماز گزاردم و به دعا پرداختم و
آب نوشیدم،گویا آب زمزم مینوشم.از دوستم تقاضا کردم منتظرم بماند تا من برخی از کارتپستالهایی را که تصویر بارگاه عبد القادر با گنبد سبزش روی آن وجود داشت برای سایر دوستانم در تونس بنویسم،میخواستم با این کار همّت بلند خود را به دوستان و نزدیکانم ثابت کنم که مرا به جایی رساند که آنان نرسیدهاند.
سپس در رستورانی ملّی که در وسط پایتخت وجود داشت غذا خوردیم.آنگاه دوستم مرا با تاکسی به سوی کاظمین برد.از خلال گفتوگوی دوستم با رانندۀ تاکسی با نام کاظمین آشنا شدم.از اتومبیل که پیاده شدیم قدمزنان به جمعیّت انبوه مردم از زن و مرد و کودک پیوستیم که در همان مسیر و برای کارهای گوناگون در حرکت بودند؛این صحنه مرا به یاد مراسم حج انداخت.من مقام و منزلت مکانی را که مورد نظر بود نمیدانستم،تا وقتیکه گنبد و بارگاه و گلدستههای طلایی آن،که چشمها را خیره میکرد،هویدا شد.دانستم که یکی از مساجد شیعه است،چون قبلا شنیده بودم شیعیان،مساجد خود را با طلا و نقره،که از نظر اسلام حرام است،تزیین میکنند؛خواستم وارد نشوم،امّا به جهت رعایت و احترام به عواطف دوستم بیاختیار از او پیروی کردم.
از نخستین در که وارد شدیم ملاحظه کردم پیرمردان به درها دست میکشند و آنها را میبوسند.من خودم را با خواندن تابلو بزرگی که در آنجا بود سرگرم کردم،بر آن نوشته شده بود«ورود زنهای بیحجاب ممنوع»با روایتی از امام علی علیه السّلام که گفته بود«زمانی بر مردم خواهد رسید که زنان بیحجاب و عریان بیرون میآیند...».
به آرامگاه رسیدیم.هنگامی که دوستم دعای اذن دخول میخواند من متوجّه تماشای در بودم و از طلاکاری و نقشهایی،که تمام در را پوشانده و همۀ آن آیههای قرآن بود، در شگفت بودم.
دوستم وارد شد و من با احتیاط پشت سر او داخل شدم.تعدادی افسانه به ذهنم راه یافت،این افسانهها را در کتابهایی خوانده بودم که نسبت کفر به شیعه داده بودند.درون آرامگاه نقشها و تزییناتی را مشاهده کردم که تصوّر آن را
نمیکردم.از آنچه دیدم مبهوت گشتم و خود را در جهانی نامأنوس یافتم و گاهی به کسانی که اطراف ضریح طواف میکردند و آن را میبوسیدند و گریه میکردند با دیدۀ تنفّر مینگریستم و برخی دیگر نیز نزدیک ضریح نماز میگزاردند.روایت پیامبر اکرم را به یاد آوردم که فرمود«خدا لعنت کند یهودیان و نصرانیها را که مقبرههای پیشوایان خود را مسجد میدانند».از دوستم که به مجرّد ورود به آرامگاه در حال گریه و زاری بود فاصله گرفتم و او را به حال خود گذاشتم تا نماز به جای آورد،به تابلو زیارتنامهای که به ضریح آویزان بود نزدیک شدم و به خواندن آن مشغول شدم،امّا بسیاری از اسامی ناآشنایی را که در آن وجود داشت نفهمیدم.به گوشهای رفتم و برای صاحب قبر از روی دلسوزی فاتحه خواندم و گفتم«خدایا اگر این میّت از مسلمانان است او را بیامرز،زیرا تو از من بهتر میدانی».در این هنگام دوستم به من نزدیک شد و آهسته در گوشم گفت:اگر حاجتی داری در اینجا از خدا بخواه،زیرا ما وی را باب الحوائج مینامیم.به گفتۀ او اهمیّتی ندادم و به دیدن پیرمردهایی مشغول شدم که عمامههای سیاه و سفید داشتند و در پیشانی آنان آثار سجده پیدا بود.محاسن بلند آنان که بوی خوش از آن به مشام میرسید بر هیبت و وقارشان افزوده بود و دارای نگاهی نافذ بودند و هرگاه یکی از آنان وارد میشد شروع به گریستن میکرد.در باطن از خود پرسیدم آیا ممکن است این اشک ریختن دروغین باشد،آیا امکان دارد این پیرمردان در خطا و اشتباه باشند.
مبهوت و حیرتزده از آنچه دیده بودم از آن مکان بیرون آمدم، درحالیکه دوستم با احترام از راهی که آمده بود طوری برمیگشت که پشت به ضریح نباشد.
از او پرسیدم:صاحب این بارگاه کیست؟پاسخ داد:امام موسی کاظم علیه السّلام.بدو گفتم:
امام موسی کاظم کیست؟گفت:سبحان اللّه،شما برادران اهل سنّت و جماعت،اصل را رها کرده و به فرع چسبیدهاید.
من با حالتی از خشم گفتم:چگونه ما به فرع پایبندیم و اصل را رها کردهایم؟مرا آرام کرد و گفت:برادر،از لحظهای که وارد عراق شدی همواره از عبد القادر گیلانی
دم میزنی،عبد القادر گیلانی کیست که همّ و غم تو را به خودش اختصاص داده؟! بلافاصله و با مباهات پاسخ دادم:او از ذرّیّۀ پیامبر است و اگر قرار بود بعد از پیامبر اکرم پیامبری باشد،بیتردید عبد القادر گیلانی بود.گفت:برادر سماوی،آیا شما تاریخ اسلام را خوب میدانید؟بیآنکه به خود تردیدی راه دهم گفتم:آری.امّا در واقع از تاریخ اسلام چیزی نمیدانستم،زیرا اساتید و مربّیانمان،ما را از خواندن تاریخ اسلام منع میکردند و مدّعی بودند آن،تاریخی است سیاه و تاریک و خواندن آن بیفایده است؛از باب مثال،روزی استاد علم بلاغتمان خطبۀ شقشقیۀ امام علی را از کتاب نهج البلاغه برایمان تدریس میکرد،من و برخی دیگر از دانشجویان هنگام خواندن این خطبه حیرتزده شدیم؛به خود جرأت دادم و سؤال کردم:آیا واقعا این گفتۀ امام علی است؟پاسخ داد:بیتردید اینگونه است و چه کسی غیر از او میتواند دارای چنین بلاغتی باشد،اگر گفتار آن بزرگوار چنین نبود علمای بزرگ مسلمانان، همچون«شیخ محمد عبده»مفتی مصر به شرح آن نمیپرداخت؛در این هنگام گفتم:
امام علی در این خطبه ابو بکر و عمر را به غصب کردن خلافت که حقّ او بوده است متهم میسازد؛از این سخن،استاد برآشفت و با برخورد تندی با من،مرا تهدید کرد که در صورت تکرار اینگونه سؤالها مرا اخراج خواهد کرد و اضافه کرد:ما بلاغت تدریس میکنیم نه تاریخ،تاریخی که صفحاتش سیاه و پر از فتنه و آشوب و جنگهای خونین بین مسلمانهاست برای ما چه ارزشی دارد؟همان گونه که خداوند شمشیرهای ما را به خون آنان آلوده نکرد،باید زبانهایمان را نیز از ناسزا گفتن به آنها پاکیزه نگاه داریم.
من به استدلال قانع نشدم و از استادی که بلاغت بیمحتوا و بیمعنایی را تدریس میکرد ناراحت بودم.چندین بار سعی کردم در تاریخ اسلام تحقیق کنم،امّا منابع تاریخی و امکانات و کتب لازم در دسترس من نبود و در بین علمای خودمان کسی را نیافتم که به این مسئله اهمیّت بدهد،گویی آنها باهم قرار گذاشته بودند اینگونه کتابها را نگشایند و به آن نگاه نکنند؛ازاینرو،کسی را پیدا نمیکردم که
کتاب تاریخی کاملی را در اختیار داشته باشد.
هنگامی که دوستم از من راجع به تاریخ پرسید برای مخالفت با او پاسخ آری دادم، امّا زبان حالم این بود که میدانم آن،تاریخی ظلمانی و سیاه و خواندن آن بیفایده است و جز فتنه و آشوب و کینهتوزی و تناقضگویی چیزی در آن وجود ندارد.
گفت:آیا میدانی عبد القادر گیلانی در چه زمانی متولّد شده است؟پاسخ دادم:
تقریبا در قرن ششم یا هفتم.گفت:چند قرن بین او و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فاصله است؟ گفتم:شش قرن.گفت:اگر در هر قرن،حد اقل دو نسل وجود داشته باشد نسبت عبد القادر گیلانی پس از دوازده پشت به پیامبر میرسد.گفتم:آری.وی گفت:
موسی بن جعفر پسر امام باقر پسر امام زین العابدین پسر امام حسین پسر فاطمه زهراست که نسب او فقط بعد از چهار واسطه به جدّش پیامبر میرسد یا بهتر بگوییم تولّد او در قرن دوم هجری بوده است،اکنون امام موسی کاظم به پیامبر نزدیکتر است یا عبد القادر گیلانی؟
بدون اندیشیدن پاسخ دادم طبیعی است که ایشان نزدیکترند،امّا چرا ما او را نشناخته و دربارۀ او چیزی نشنیدهایم؟دوستم گفت:جان کلام همینجاست و به همین جهت به شما گفتم-اجازه بدهید دوباره آن را تکرار کنم-اصل را رها کرده و به فرع پایبند شدهاید،ناراحت نشوید،معذرت میخواهم.
با یکدیگر گفتوگو میکردیم و راه میرفتیم تا اینکه به مجمعی علمی رسیدیم که دانشجویان و اساتید در آن حضور داشتند و به تبادل افکار و آرا میپرداختند.همان جا نشستیم.دوستم در بین حاضران کسی را جستجو میکرد و گویی با یکی از آنان قراری داشت.یکی از شرکتکنندگان به ما سلام کرد.دانستم او یکی از دوستان دانشگاهی اوست.دوستم از او راجع به شخصی سؤال کرد.از پاسخ آن فرد فهمیدم شخصی که قرار است بیاید دکتری است که بهزودی وارد خواهد شد.در همین بین دوستم به من گفت:من به اینجا آمدم تا شما را به دکتری تاریخدان استاد دانشگاه بغداد معرفی کنم،او با رسالهای که دربارۀ عبد القادر گیلانی نوشته به درجۀ دکترا
نایل گشته است،ملاقات شما با ایشان سودمند خواهد بود،زیرا من تخصّصی در تاریخ ندارم.
آبمیوۀ خنکی نوشیدیم تا اینکه دکتر از راه رسید.دوستم به احترامش از جای برخاست و سلام کرد و مرا به ایشان معرفی کرد و از او خواست تاریخچهای دربارۀ عبد القادر گیلانی برایم بیان کند و خودش جهت انجام کاری اجازۀ رفتن گرفت.
دکتر برایم نوشابۀ سردی سفارش داد و سپس از نام و کشور و شغل من پرسید و درخواست نمود از شهرت عبد القادر گیلانی در تونس برایش سخن بگویم.
در این فرصت،مطالب فراوانی برای او نقل کردم تا جایی که گفتم مردم ما معتقدند در شب معراج،هنگامی که جبرئیل از ترس سوختن تأخیر نمود،شیخ عبد القادر پیامبر را بر دوش خود حمل میکرد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بدو فرمود:پاهای من بر دوش تو قرار دارد و قدم تو تا روز قیامت بر دوش همۀ اولیا خواهد بود.
دکتر وقتی گفتۀ مرا شنید شدیدا خندید،امّا ندانستم سبب خندۀ او این مطالب بود یا از استاد تونسی که در کنارش بود خندهاش گرفت.پس از بحثی کوتاه دربارۀ اولیا و صالحان گفت:من طیّ هفت سال به لاهور پاکستان و ترکیه و مصر و انگلیس و هر کجا که نسخههای خطی منسوب به عبد القادر گیلانی بوده مسافرت کردهام،آنها را دیده و نسخهبرداری کردهام و در هیچکدام آنها دلیلی بر اینکه عبد القادر گیلانی از ذرّیۀ پیامبر باشد مشاهده نکردهام،تنها به یک بیت شعر برخوردم که منسوب به یکی از نوههای اوست،در آن میگوید«جدّ من،پیامبر است»و این جمله را به گفتۀ دانشمندان میتوان تأویل حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و اله دانست که فرمود«من نیای هر انسان پرهیزکار هستم»و افزود آنچه از تاریخ صحیح،استفاده میشود عبد القادر در اصل ایرانی بوده و عرب نیست.وی در گیلان یکی از شهرهای ایران،چشم به جهان گشود و منسوب به همان سرزمین است.او به بغداد رفت و مدّتی طولانی در آنجا به سر برد و به تحصیل علم پرداخت،و زمانی به تدریس مشغول گشت که وضعیت اخلاقی مردم به انحطاط گراییده بود.
عبد القادر مردی زاهد بود و مردم او را دوست میداشتند و پس از وفات وی پیروانش فرقهای به نام فرقۀ«قادریه»به وجود آوردند،همان گونه که پیروان هر صوفی چنین میکنند و افزود در حقیقت،وضع اعراب ازاینجهت بسیار تأسفانگیز است.
به ذهنم تعصّب وهّابیها خطور کرد،به دکتر گفتم:جناب دکتر،شما همانند وهّابیان میاندیشید،زیرا آنها نیز مانند شما میگویند اولیایی در کار نیست.وی گفت:خیر،من اندیشۀ وهّابی ندارم،جای تأسف است که مسلمانها برخی مسیر افراط و بعضی مسیر تفریط را میپویند یا خرافاتی را که نه عقل میپسندد و نه شرع، تأیید میکنند یا اینکه همه چیز حتّی معجزات پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و روایات رسیده از او را تکذیب میکنند،زیرا با هواهای نفسانی و اعتقاداتی که دارند سازگار نیست؛ ازاینرو،عدّهای شرقزده و عدّهای غربزده میشوند،مثلا صوفیها میگویند شیخ عبد القادر گیلانی در بغداد حضور پیدا میکند و در همان وقت در تونس نیز حضور دارد،بیماری را در تونس شفا میدهد و در همان وقت در رود«دجله»کسی را از غرق شدن نجات میدهد،این افراط است؛وهّابیها-برعکس صوفیها-همه چیز را دروغ میدانند تا جایی که اگر کسی توسّل به پیامبر پیدا کند او را مشرک میدانند و این نیز تفریط است؛امّا ما آنگونه که خداوند در قرآن فرموده است: وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ؛ (1)و بدینسان شما را امّتی میانه گردانیدیم تا گواهانی بر مردم باشید)هستیم.
سخنان او مرا شگفتزده کرد،از او سپاسگزاری نمودم و به آنچه گفته بود قانع شدم.کیفش را گشود و رسالهای را که دربارۀ عبد القادر گیلانی نوشته بود بیرون آورد و به من هدیه کرد.همچنین مرا به میهمانی دعوت نمود،امّا من پوزش خواستم.
از تونس و شمال آفریقا نیز سخن به میان آمد تا اینکه دوستم از راه رسید و پس از
1) 1) .بقره(2)آیه 143.
آنکه تمام آن روز را به زیارت و بحث و گفتوگو گذراندیم شب به خانه برگشتیم.
چون احساس خستگی میکردم به خواب رفتم.
صبح زود بیدار شدم و نماز خواندم.پس از آن،شروع به مطالعۀ کتابی که دربارۀ زندگی عبد القادر بود پرداختم و تا دوستم بیدار شد نصف کتاب را خوانده بودم.
ایشان مرتّب مرا به صرف صبحانه دعوت میکرد،ولی من موافقت نکردم تا اینکه کتاب را تمام نمودم.این کتاب مرا مجذوب و دچار تردیدی کرد که چندان طولی نکشید و قبل از ترک عراق،برطرف شد.
سه روز در منزل دوستم اقامت گزیده و به استراحت پرداختم و پیوسته در آنچه که از آنان شنیده بودم میاندیشیدم.آنان کسانی بودند که بهتازگی به آنها دست پیدا کرده بودم،گویی در کرۀ ماه زندگی میکنند.[با خود میگفتم]پس چرا کسی دربارۀ آنها جز بدی و زشتی چیزی برای ما نقل نکرده است،برای چه بدون شناخت آنان،نسبت به آنها اظهار تنفّر میکنم و کینه میورزم شاید این ناشی از شایعاتی است که دربارۀ آنها میشنویم؟میگویند آنها علی را پرستش میکنند و پیشوایان خود را خدا میدانند و قایل به حلول هستند،برای سنگ و غیر خدا سجده میکنند و بهگونهای که پدرم در بازگشت از حج برایمان نقل کرد آنان برای آلوده کردن حرم پیامبر به نجاسات،وارد آن مکان میشوند و مأموران سعودی آنها را دستگیر میکنند و محکوم به اعدام مینمایند...و آنها...و آنها...و بسیاری از امور دیگر.چگونه مسلمانان این مطالب را بشنوند و به شیعه کینه نورزند و از آنها خشمگین نشوند، بلکه چرا آنها را نکشند!
امّا من چگونه این شایعات را باور کنم، حالآنکه با چشم خود آنچه را که دیدنی بود دیدم و با گوش خود شنیدنیها را شنیدم.بیش از یک هفته میان آنها بودم و جز گفتار منطقی و معقول از آنها چیزی ندیدم و نشنیدم،بلکه عبادتهای آنها و نماز و
دعا و اخلاق و احترامشان به علمای خودشان مرا نیز شیفته کرد تا جایی که آرزو میکردم مانند آنها باشم.باز از خود میپرسیدم آیا واقعا آنها از پیامبر بدشان میآید.
هرگاه نام پیامبر را میبردم و در موارد بسیاری برای آزمایش آنها میدیدم آنان با تمام وجود میگفتند اللهمّ صلّ علی محمد و آل محمد.من تصوّر کردم آنها با نفاق و دوچهرگی این کار را انجام میدهند،امّا وقتی کتابهایشان را بررسی کردم و مقداری مطالعه نمودم به آنها حسن ظن پیدا کردم.در کتابهای آنان شخص پیامبر با احترام و قداست و پاکی خاصی ستوده شده است که من آن را در کتب خودمان سراغ ندارم آنان در همۀ کارها،چه قبل از بعثت و چه بعد از آن،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را معصوم میدانند، درحالیکه ما اهل سنّت و جماعت فقط وی را در تبلیغ قرآن معصوم میدانیم و در غیر آن از دیدگاه ما پیامبر نیز مانند سایر مردم اشتباه میکند؛ما دربارۀ اشتباهات آن حضرت استدلالهای فراوانی داریم و از سویی رأی و دیدگاه صحابه را مطابق با واقع میدانیم که در این زمینه هم مثالهای فراوانی داریم، درحالیکه شیعه نمیپذیرد که پیامبر اشتباه کند و دیگران مصون از اشتباه باشند.اکنون چگونه من بعد از اینهمه باور کنم که آنها پیامبر را دوست ندارند،چگونه!
روزی با دوستم به گفتوگو پرداختم.از او خواهش کردم و او را سوگند دادم پاسخ مرا به صراحت بدهد،گفتوگو به این ترتیب بود:
-شما مقام و منزلت امام علی را مانند مقام و مرتبۀ پیامبران میدانید،زیرا هروقت یکی از شما او را یاد میکند میگوید علیه السّلام.
-ما هماکنون نیز وقتی نام امیر مؤمنان یا یکی از امامان و فرزندان ایشان را میبریم میگوییم«علیه السّلام»و این نه بدین معناست که آنها پیامبرند،بلکه سلاله و عترت و اهل بیت او هستند که خداوند متعال در قرآن مجید ما را به صلوات فرستادن بر آنها فرمان داده است؛بنابراین میتوانیم به آنها«علیهم الصلوة و السلام»نیز بگوییم.
-خیر برادر،ما صلوات و سلام را جز بر پیامبر اسلام و پیامبران قبل از او جایز نمیدانیم و علی و فرزندانش مشمول آن نمیشوند.
-من از شما درخواست میکنم بیشتر مطالعه کنید تا حقیقت را دریابید.
-برادر،چه کتابهایی را مطالعه کنم؟مگر شما به من نگفتید کتابهای احمد امین بر شیعه حجّت نیست،به همین ترتیب کتابهای شیعه نیز برای ما دلیل و برهان تلقی نمیشود و به آن اعتماد نداریم.ملاحظه میکنید کتابهای مسیحیان که مورد اعتماد آنهاست میگوید عیسی علیه السّلام فرمود«من پسر خدا هستم» درحالیکه قرآن کریم که راستگوتر از آن وجود ندارد-از زبان حضرت عیسی بن مریم-میفرماید: ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ ما أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ؛ (1)خدایا به آنها نگفتم،مگر آنچه که به من امر فرمودی که خدای من و خودتان را پرستش نمایید).
-بسیار خوب،گفتم و تحقیقا این را گفتم و آنچه را که من از شما میخواهم همین است،یعنی اگر ما مسلمانیم باید با سلاح منطق و عقل و استدلال به قرآن کریم و سنّت صحیح پیامبر،مسائل را بررسی کنیم و اگر بحث با یهودی و مسیحی بود طبیعی است که استدلال نیز به نحو دیگری بود.
-بههرحال اکنون در کدام کتاب میتوانم حقیقت را بشناسم،چون هر نویسنده و هر گروه و مذهبی خودش را بر حق میداند.
-هماکنون برای شما دلیل روشنی میآورم که هیچکدام از فرقههای مسلمانان در آن اختلافی ندارند،امّا با اینهمه شما با آن آشنا نیستی.
-بگو،خدایا بر دانشم بیفزای!
-آیا شما تفسیر این آیۀ شریفه را خواندهای که: إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً؛ (2)به راستی که خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند،ای کسانی که ایمان آوردهاید بر او درود بفرستید).همۀ مفسّران شیعه و سنّی اتّفاقنظر دارند آن دسته از یاران پیامبر که این آیه دربارۀ آنها نازل شده بود خدمت پیامبر رسیدند و عرض کردند ای رسول خدا میدانیم چگونه بر شما
سلام بنماییم،ولی نمیدانیم به چه نحو بر شما صلوات بفرستیم.حضرت فرمود بگویید اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد؛خدایا بر محمّد و اهل بیت او،درود فرست» همان گونه که در دو جهان بر ابراهیم علیه السّلام و اهل بیتش درود فرستادی،همانا تو ستوده شده و بزرگواری؛بر من صلوات و درود ناقص نفرستید.عرض کردند ای رسول خدا صلوات ناقص کدام است.فرمود اینکه بگویید«اللّهم صلّ علی محمّد» و ساکت شوید،خدای بزرگ کامل است و جز کامل را نمیپذیرد.و صحابه و تابعین دستور پیامبر را جامۀ عمل پوشاندند و بر آن حضرت صلوات کامل میفرستادند تا جایی که امام شافعی در حقّ آنان چنین گفته:
یا آل بیت رسول اللّه حبّکم فرض من اللّه فی القرآن أنزله
کفاکم من عظیم الشّأن أنّکم من لم یصلّ علیکم لا صلاة له (1)
گفتار او گوشم را نوازش داد و بر قلبم نشست و در درون خود تأثیری مثبت یافتم.
در همان حال به خاطرم رسید چنین عباراتی را در کتابی خواندهام،امّا دقیقا یادم نیامد در کدام کتاب بوده است؛بدو گفتم:هنگامی که بر پیامبر صلوات و درود میفرستیم بر یاران و اصحابش نیز صلوات میفرستیم،امّا آنگونه که شیعه معتقد است ما جداگانه بر امام علی درود نمیفرستیم.
گفت:نظر شما دربارۀ بخاری چیست،آیا او شیعه است؟
پاسخ دادم:وی امام جلیل القدری از پیشوایان اهل سنّت و جماعت است و کتاب او پس از قرآن صحیحترین کتابهاست.
در این هنگام برخاست و از کتابخانهاش صحیح بخاری را بیرون آورد و گشود تا اینکه صفحۀ مورد نظر را یافت و به من داد تا مطالعه کنم،دیدم نوشته روایت کرده است فلان از فلان از علی علیه السّلام.آنچه را با دو چشم خود میدیدم باورم نمیآمد و به نظرم نامأنوس بود تا جایی که شک کردم این کتاب صحیح بخاری باشد.با نگرانی و
1) 1) .ای خاندان پیامبر،دوستی شما در قرآن از سوی خدا بر ما لازم شناخته شده است.دربارۀ مقام والای شما همین بسکه هرکس بر شما درود نفرستد نمازش درست نیست.
دقت دوباره به صفحه و پشت جلد کتاب نگاه کردم.وقتی دوستم احساس کرد من به تردید افتادهام کتاب را از من گرفت و صفحهای دیگر را برایم گشود که نوشته بود «روایت شده از علیّ بن حسین-علیهما السلام-»پس از آن دیگر پاسخی نداشتم جز اینکه گفتم سبحان اللّه.دوستم به همین پاسخ اکتفا کرد و مرا تنها گذاشت و بیرون رفت.من پیوسته میاندیشیدم و آن صفحات را دوباره میخواندم و دربارۀ چاپ آن تحقیق میکردم که ملاحظه نمودم چاپ مؤسسۀ انتشاراتی حلبی و پسرانش در مصر میباشد.
پروردگارا!چرا من دست به انکار زده و کینه میورزم، حالآنکه دلیل آشکاری را از صحیحترین کتابهای خودمان برایم اقامه کرد.بخاری که به طور یقین شیعه نیست،بلکه از پیشوایان بزرگ اهل سنّت و از محدّثین آنان است.آیا به این حقیقت، یعنی گفتۀ آنها دربارۀ امام علی تن دردهم؟امّا از پذیرش این حقیقت میترسیدم، زیرا ممکن بود در پی آن،واقعیات دیگری باشد که من دوست نداشته باشم به آنها تن بسپارم و چون در برابر دوستم دو بار مغلوب شدم دربارۀ قداست عبد القادر گیلانی کمتر سخن میگفتم و اقرار کردم که امام موسی کاظم علیه السّلام از او برتر است و نیز اعتراف کردم که علی علیه السّلام شایستۀ چنین مقامی هست،امّا حاضر نبودم دیگربار شکست بخورم،زیرا من در ایّامی نهچندان دور دانشمندی بودم که در مصر به وجود خودم افتخار میکردم و علمای الازهر با عظمت به من مینگریستند.امروز خود را شکستخورده و مغلوب مییابم،آنهم در مقابل کی،کسانی که هنوز هم معتقدم اشتباه میکنند و بهطور کلّی من عادت کرده بودم کلمۀ شیعه را یک دشنام بدانم،شیعه یعنی تکبّر و حبّ ذات،یعنی خودخواهی و لجاجت و تعصّب.
پروردگارا!هدایتم فرما و مرا در پذیرفتن حقیقت-هرچند یکبار-رهنمون باش،به من آگاهی و خرد ارزانی دار و به راه راست هدایتم فرما،مرا در زمرۀ کسانی قرار ده که از بین گفتهها بهترین آن را پیروی میکنند.خداوندا!حقیقت را آنگونه که هست به ما بنما و پیروی از آن را روزیمان فرما و باطل را برایمان باطل جلوهگر ساز
و توفیق دوری و اجتناب از آن را به ما عنایت کن.
دوستم مرا به منزل برگرداند و من مشغول خواندن همین دعاها بودم.او لبخندی زد و گفت:خدای سبحان ما و شما و همۀ مسلمانان را هدایت فرماید،خداوند در قرآن مجید میفرماید: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ؛ (1)کسانی که در راه ما بکوشند راههای خویش را به آنان مینماییم و به راستی خداوند با نیکوکاران است).
یکی از معانی«جهاد»در این آیۀ شریفه بحث و گفتوگوی علمی برای رسیدن به حق و حقیقت است و خداوند بزرگ هرکس را که در جستجوی حقیقت باشد به سوی آن هدایت میفرماید.
شبی دوستم به من خبر داد که به یاری خدا بهزودی به نجف سفر خواهیم کرد.
از او پرسیدم:نجف کجاست؟گفت:نجف شهر علم و دانش است و مرقد امام علیّ بن ابی طالب علیه السّلام در آنجا قرار دارد.تعجّب کردم که چگونه ممکن است امام علی دارای بارگاهی مشهور باشد،زیرا بزرگان ما میگویند آن حضرت مرقد معروفی ندارد.با وسیلۀ نقلیّۀ عمومی بدان سو حرکت کردیم تا به شهر کوفه رسیدیم.در آنجا برای دیدن مسجد کوفه فرود آمدیم.آن مسجد از آثار جاودان اسلام به شمار میآید.
دوستم آثار باستانی آنجا و همچنین مسجد مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را به من نشان داد و به طور فشرده کیفیّت شهادت آن دو را برایم نقل کرد و مرا به محرابی که امام علی در آن به شهادت رسیده بود وارد نمود و پس از آن از خانهای که امام و فرزندانش(حسن و حسین)در آن زندگی میکردند و چاهی که در آن خانه برای آب آشامیدنی و وضو گرفتن آنها بود دیدن کردیم.لحظاتی روحانی و معنوی را
1) 1) .عنکبوت(29)آیه 69.
سپری میکردم،در دریای زهد امام و سادهزیستی او شناور بودم، درصورتیکه او امیر مؤمنان و چهارمین خلیفه بوده است.
ناگفته نماند که در شهر کوفه ارج و احترام بیش از حدّی از مردم مشاهده نمودم بهگونهای که هرجا به جمعی از مردم برمیخوردیم آنها برمیخاستند و بر ما سلام میکردند.دوستم بیشتر آنها را میشناخت.یکی از آنها که مسئول مدرسۀ عالی کوفه بود ما را به منزلش دعوت کرد و در آنجا ضمن ملاقات و آشنایی با فرزندانش شب خوشی را گذراندیم.من احساس میکردم بین خانواده و بستگان خود هستم.
آنان وقتی از اهل سنّت و جماعت سخن میگفتند بیان میداشتند«برادران اهل سنّت ما».با گفتار آنان خو گرفته بودم و برای اینکه به درستی گفتۀ آنها پی ببرم به طور آزمایشی از آنان سؤالاتی میکردم.
از آنجا به شهر نجف رفتیم که ده کیلومتر با کوفه فاصله داشت.هنگامی که به آنجا رسیدیم با دیدن گلدستههای طلایی،که در اطراف گنبدی از طلای ناب وجود داشت،حرم کاظمین در بغداد به خاطرم آمد و پس از خواندن اذن دخول که مرسوم شیعیان بود وارد حرم امام شدیم.آنچه را که در اینجا مشاهده کردم شگفتآورتر از مواردی بود که در حرم امام موسی کاظم علیه السّلام دیده بودم.طبق عادت فاتحهای خواندم و تردید داشتم که آیا واقعا جسم شریف امام علی داخل این قبر است یا نه.با مشاهدۀ خانۀ حضرت در کوفه و ساده زیستن او قانع شده بودم،امّا با خود گفتم امکان ندارد امام علی به حرمی که چنین با طلا و نقره زینت شده راضی باشد، درحالیکه مسلمانان در گوشه و کنار جهان از گرسنگی جان میدهند بهویژه وقتیکه در طول مسیر میدیدیم فقرا و مستمندان برای به دست آوردن پولی به عنوان صدقه، گدایی میکنند؛زبان حالم این بود:آهای شیعهها،شما گناهکارید،لااقل به این گناه اقرار کنید،علی کسی بود که پیامبر او را برای نشر عدالت و برابری حتی یکسان کردن قبرها با زمین برگزید،پس این مرقدهای مزیّن به طلا و نقره چیست؟اگر این عمل شرک به خدا نباشد حد اقل گناهی است بزرگ که از نظر اسلام بخشوده نیست.
دوستم درحالیکه پارهای گل خشک به من میداد از من پرسید:آیا نماز میگزاری؟با تندی به او پاسخ دادم:ما اطراف قبر نماز نمیخوانیم.گفت:شما چند لحظه صبر کنید تا من دو رکعت نماز بگزارم.در خلال همین لحظات مشغول خواندن تابلویی که بر ضریح آویزان بود شدم و از لابهلای پنجرههای طلایی به درون ضریح نگاه کردم.آنجا پر از اسکناس بود با رنگهای مختلف اعم از درهم و ریال و دینار و لیره که همۀ آنها را زائرین برای تبرّک و تیمّن و شرکت در ساختن طرحها و بناهای خیریّۀ مربوط به حرم حضرت،داخل ضریح ریخته بودند.این پولها بهقدری زیاد بود که تصوّر کردم در طول چند ماه جمع شده است،امّا دوستم به من اطلاع داد که مسئولان نظافت حرم هر شب بعد از نماز عشا آنها را جمعآوری میکنند.
وقتی پولها را بردند شگفتزده در پی آنها رفتم،گویی دوست داشتم به من نیز سهمی بدهند یا بین فقرای زیادی که آنجا بودند تقسیم کنند.هر زمان به داخل رواق حرم که بر ضریح احاطه داشت نگاه میکردم میدیدم تعداد زیادی از مردم،در گوشه و کنار مشغول نماز خواندن هستند و برخی دیگر به گفتار سخنوران بر فراز منبرها گوش فرادادهاند و گویی صدای نالۀ لرزان برخی از آنها را میشنیدم.گروهی دیگر را ملاحظه کردم که گریهکنان بر سروسینه میزنند.خواستم بپرسم این افراد برای چه زاری میکنند و به سینه و سر میزنند که در همین هنگام از کنار ما جنازهای را عبور دادند؛دیدم بعضی در داخل صحن با برداشتن سنگهای مرمر میّت را برای دفن بر زمین گذاشتند.گمان کردم سبب گریۀ مردم این است که یکی از عزیزانشان را از دست دادهاند.
دوستم مرا به مسجدی در نزدیکی حرم برد.سراسر این مسجد با قالی فرش شده بود و در محراب آن،آیههای قرآن با خطّی خوش و منقّش به چشم میخورد.گروهی
نوجوان معمّم نزدیک محراب نشسته بودند هریک کتابی به دست داشتند و با یکدیگر سرگرم مباحثه بودند.از دیدن این منظرۀ جالب شگفتزده شدم،چون تا آن زمان افراد معمّمی را که سنّ آنها بین سیزده تا شانزده سال باشد با آن لباس زیبنده ندیده بودم.آنها مانند ماه میدرخشیدند.دوستم از آنان دربارۀ«سیّد»سؤال کرد.به او گفتند وی نماز جماعت را با مردم برگزار میکند.من نفهمیدم آن سیّد که دوستم دربارۀ او سؤال کرد کیست؟امّا حدس میزدم یکی از علما و بزرگان است،بهعلاوه میدانستم لقب سیّد از نظر شیعه به هر شخصی که منسوب به پیامبر اسلام باشد اطلاق میشود و دانشمندان و علما و طلاّب علوم دینی که«سیّد»هستند عمامۀ مشکی بر سر میگذارند و علمای دیگر که سیّد نیستند«شیخ»و دارای عمامۀ سفید میباشند،البتّه دسته و گروه دیگری نیز از سادات غیر عالم هستند که عمامۀ سبز میپوشند.
دوستم از آنان درخواست کرد تا او به ملاقات سیّد میرود،من با آنها بنشینم.آنان به من خوشآمد گفتند و اطرافم به صورت نیمدایرهای حلقه زدند.من به سیمای آنان نگاه میکردم،احساس میکردم دارای سرشتی پاک و معصومند.روایت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در ذهنم خطور کرد آنجا که فرمود«یولد المرء علی الفطرة فابواه یهوّدانه او ینصّرانه او یمّجسانه؛انسان بر سرشت طبیعی زاده میشود،امّا پدر و مادرش او را به کیش خود، یهودی یا نصرانی یا مجوسی درمیآوردند»و پیش خود گفتم یا او را شیعه میگردانند.
از من پرسیدند:اهل کجایی؟پاسخ دادم:اهل تونس.گفتند:آیا در کشور شما حوزههای علمیّه وجود دارد؟پاسخ دادم:ما مدارس و دانشگاههای فراوانی داریم.از هر سو پرسشهای حسابشده و دشواری از من میشد.با خود گفتم در پاسخ این افراد فرزانه چه بگویم،آنان تصوّر میکنند در همۀ جهان اسلام حوزههای علمیه وجود دارد که در آن،فقه و اصول و شریعت اسلام و تفسیر تدریس میشود،امّا نمیدانند در جهان اسلام بهویژه کشورهای ما،که به اصطلاح پیشرفت و ترقّی کرده،
مدرسههایمان را که در آن قرآن تدریس میشد تبدیل به مهد کودک کردهایم و سرپرستی آنها به عهدۀ زنهای مسیحی است؛آیا به آنها بگویم که آنان نسبت به ما همچنان«عقب ماندهاند؟».
یکی از آنان پرسید:مذهب رسمی تونس چیست؟گفتم:مذهب مالکی.دیدم برخی از آنها خندیدند،امّا اهمیتی ندادم.گفت:آیا مذهب جعفری را میشناسید؟ گفتم:خیر،این نام جدید چیست؟ما غیر از مذاهب چهارگانه مذهبی را نمیشناسیم و غیر از آن،هرچه هست از اسلام نیست.
وی درحالیکه لبخند میزد گفت:ببخشید مذهب جعفری،اسلام ناب است،آیا شما نمیدانید امام ابو حنیفه،شاگرد امام جعفر صادق علیه السّلام بوده است،خود ابو حنیفه در اینباره میگوید اگر دو سال شاگردی امام صادق نبود به هلاکت رسیده بودم.سکوت کردم و پاسخی ندادم.آن جوان نام جدیدی را به ذهن من وارد کرد که تا آن روز نشنیده بودم،ولی خدا را سپاس گفتم که او یعنی امام صادق،پیشوای آنان،استاد امام مالک -پیشوای من-نبوده است؛ازاینرو گفتم:ما پیرو مذهب مالکی هستیم نه حنفی.
او گفت:مذاهب چهارگانه برخی از بعضی دیگر علم آموختهاند؛احمد بن حنبل از شافعی و شافعی از مالک و مالک از ابو حنیفه و او از امام جعفر صادق دانش آموخته است،بنابراین همۀ آنها شاگردان امام صادق به شمار میآیند؛آن حضرت نخستین کسی است که در مسجد جدّش پیامبر دانشگاه اسلامی را بنیان گذاشت و بیش از چهار هزار دانشمند و راوی حدیث و فقیه تربیت کرد.از این نوجوان هوشیار که هرچه میگفت از حفظ بیان میکرد گویی سورۀ قرآن را از حفظ میخواند شگفتزده شدم و هنگامی مرا بیشتر مبهوت کرد که برخی از منابع تاریخی را با ذکر شمارۀ آن و شمارۀ باب برایم نقل کرد و به گفتوگو با من ادامه داد،انگار استادی بود که شاگردش را درس میداد من در برابر او احساس ضعف و درماندگی کردم،با خود میگفتم ای کاش همراه دوستم رفته بودم و اینجا با این نوجوانان باقی نمانده بودم.
پرسشهایی دربارۀ فقه و اصول از من میکرد که از پاسخ آن عاجز بودم.از من پرسید:
از کدامیک از پیشوایان خود تقلید میکنید؟گفتم:از امام مالک.وی گفت:چگونه از شخصی که مرده و بین تو و او چهارده قرن فاصله است تقلید میکنی؟اگر شما هم اکنون بخواهی مسئلۀ جدیدی را از او بپرسی آیا پاسخ میدهد؟اندکی اندیشیدم و گفتم:امام جعفر صادق شما نیز چهارده قرن قبل از دنیا رفته،پس تو از چه کسی تقلید میکنی؟او و سایر دوستانش بهسرعت پاسخ دادند:ما از آقای خوئی تقلید میکنیم و او پیشوای ماست،ولی نفهمیدم آقای خوئی اعلم است یا امام جعفر صادق.در گفتوگو با آنها کوشیدم موضوع بحث را تغییر دهم،از آنها مطلبی پرسیدم که آنان را از پرسوجوی از خودم بازدارد از جمعیت شهر نجف و فاصلۀ آن تا بغداد سؤال کردم و گفتم آیا غیر از عراق کشورهای دیگری را نیز دیدهاند و چون در پاسخ سؤالهای آنها احساس عجز و ناتوانی میکردم،هرگاه پاسخ مرا میدادند پرسش دیگری مطرح میکردم که آنها را سرگرم کنم تا مبادا دوباره از من سؤالی بکنند.
تسلیم گفتۀ آنها نمیشدم،گرچه در باطن به آن اذعان داشتم،زیرا آن عظمت و بزرگواری و دانشی که در مصر برای خود تصوّر میکردم همه در اینجا ذوب شد و از بین رفت،بهویژه بعد از دیدار با این طلبههای جوان،به راز و حکمت این کلمات پی بردم که میگوید:
فقل لمن یدّعی فی العلم فلسفة عرفت شیئا و غابت عنک أشیاء
-به آن کسی که در زمینۀ علم ادّعای دانشمندی میکند بگو که یک چیز را دانستی و از چیزهای بسیاری ناآگاهی.
تصوّر کردم این جوانان خردی برتر از عقل و خرد بزرگانی که در الازهر با آنها روبهرو شدم و اندیشهای برتر از اندیشۀ علمای خودمان که آنها را در تونس میشناختم،دارند.
در این هنگام آقای خوئی با جمعی از علما که از وقار و هیبت خاصی برخوردار بودند وارد شد.این جوانها برخاستند و من نیز با آنان برخاستم.آنان جلو رفته، دست آن«سیّد»را بوسیدند و من در جای خود میخکوب باقی ماندم تا همه نشستند.
«سیّد»نیز نشست و با جملۀ«مسّاکم اللّه بالخیر»به آنها تحیّت و درود گفت.این جمله را برای هریک از افراد حاضر در جلسه تکرار کرد و آنها نیز همان گونه به او پاسخ دادند تا نوبت به من رسید،من نیز آنگونه که شنیده بودم پاسخ دادم.پس از آن، دوستم که آهسته با آقا گفتوگو میکرد به من اشاره کرد نزدیک وی بروم آقا مرا سمت راست خود نشاند و بعد از سلام دوستم رو به من کرد و گفت:آنچه را که شما در تونس دربارۀ شیعه میشنوید برای آقا بیان کن.گفتم:برادر،آنچه را که از اینجا و آنجا میشنویم برای ما کافی است،آنچه مهم است اینکه خود من بدانم نظر شیعه چیست و چه میگوید و پرسشهایی دارم که مایلم پاسخ صریح آنها را بشنوم.
دوستم اصرار فروان ورزید که عقیدۀ خودمان را دربارۀ شیعه برای آقا نقل کنم.گفتم:
از نظر ما خطر شیعه از یهود و نصارا بر اسلام بیشتر است،زیرا آنها خدا را پرستش میکنند و به رسالت موسی علیه السّلام ایمان دارند، حالآنکه دربارۀ شیعه میشنویم امام علی را پرستش و تقدیس میکنند،البته گروهی از آنان خداپرستند،امّا رتبه و مقام علی را در حدّ رتبۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله میدانند و داستان جبرئیل را آنگونه که اهل سنّت میگویند برایش نقل کردم که وی در امانت خیانت کرد و به جای نزول وحی رسالت بر علی آن را به اشتباه بر حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله نازل کرد.
آن«سیّد»اندکی سکوت کرد و بعد رو به من کرد و گفت:ما شهادت میدهیم جز خدای یکتا خدایی نیست و محمّد فرستادۀ خداست که درود خدا بر او و بر اهل بیت پاکش باد و علی علیه السّلام بندهای از بندگان خداست.سپس متوجّه سایر حاضران شد و درحالیکه به من اشاره میکرد گفت:به این انسانهای خوب و پاکسرشت بنگرید که چگونه شایعات دروغ آنها را به اشتباه انداخته است،البتّه این مطلب تازگی ندارد، من از افراد دیگری نیز شنیدهام«و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلی العظیم».آنگاه متوجّه من شد و گفت:آیا قرآن خواندهای؟پاسخ دادم:هنوز ده سالم تمام نشده بود که نصف قرآن را حفظ کردم.گفت:آیا میدانی همۀ فرقههای مسلمان با اختلاف مذاهبی که دارند دربارۀ قرآن اتّفاقنظر دارند.بنابراین قرآنی که ما در اختیار داریم عین قرآنی
است که نزد شماست.گفتم:آری،این را میدانم.گفت:آیا شما این گفتۀ خدای سبحان را نخواندهای که فرمود: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ؛ (1)محمّد تنها یک پیامبر است و قبل از او نیز پیامبرانی بودهاند)و اینکه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ؛ (2)محمد فرستادۀ خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسختاند)و این سخن که ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ؛ (3)محمّد،پدر هیچیک از مردان شما نیست ولی فرستادۀ خدا و خاتم پیامبران است).گفتم:آری،این آیهها را میدانم.گفت:پس نام علی کجاست؟اگر قرآن ما میگوید محمّد فرستادۀ خداست،پس این افترا از کجا ناشی شده است؟ سکوت کردم و پاسخی نداشتم.افزود:امّا خیانت جبرئیل،هرگز...،این افترا زشتتر از اوّلی است،زیرا هنگامی که خداوند جبرئیل علیه السّلام را به سوی پیامبر فرستاد حضرت چهل ساله و علی علیه السّلام کودکی شش یا هفت ساله بود،چگونه میتوان گفت جبرئیل اشتباه میکند و بین محمّد که مردی کامل و علی که کودک است تفاوت قایل نمیشود.
سپس سکوتی طولانی کرد.در گفتههای او میاندیشیدم و ساکت و آرام، آن سخنان منطقی را که به عمق جانم راه یافت و پردۀ ابهام را از دیدهام برداشت تکرار میکردم و تحلیل مینمودم؛از خود میپرسیدم چرا ما با چنین منطقی،مسائل را تحلیل و بررسی نمیکنیم؟.
آقای خوئی اضافه کرد:برای اطلاع بیشتر شما باید بگویم از میان همۀ فرقههای اسلامی،شیعه تنها فرقهای است که پیامبران و امامان را معصوم میداند؛وقتی امامان-سلام اللّه علیهم-که آنها نیز مانند ما انسانند معصوم و برکنار از خطا و اشتباه باشند چگونه جبرئیل علیه السّلام که از فرشتگان مقرّب خداست و خدای عزّ و جلّ او را روح الامین نامیده اشتباه میکند!
پرسیدم:پس این شایعات از کجا سرچشمه گرفته است؟
گفت:از ناحیۀ دشمنان اسلام،آنها سعی دارند مسلمانان را از یکدیگر جدا کنند و به جان هم بیندازند و الاّ مسلمانان شیعه و سنّی با هم برادرند،همگی آنان خدای یگانه را میپرستند و شریکی برای او قایل نیستند،قرآنشان یکی،پیامبرشان یکی و قبلۀ آنها نیز یکی است؛شیعه و سنّی جز در مسائل فقهی با یکدیگر اختلافی ندارند، همان گونه که خود مذاهب اهل سنّت در امور فقهی بین خودشان اختلاف است، مالک با ابو حنیفه اختلاف دارد و او با شافعی و همینطور...
گفتم:بنابراین آنچه دربارۀ شما میگویند صرفا افتراست.
گفت:شما بحمد اللّه انسانی خردمند هستید و مسائل را خوب میدانید،خودتان کشورهای شیعه را دیده و در مجالس و محافل آنان حضور داشتهاید،آیا چنین دروغهایی را دیده یا شنیدهاید.
گفتم:من جز خوبی ندیدم و نشنیدم،خدا را سپاسگزارم که مرا در کشتی با استاد منعم آشنا ساخت،وی سبب آمدن من به عراق شد که به بسیاری از اموری که نمیدانستم آشنا شدم.منعم خندید و گفت:یکی از آن چیزها وجود بارگاه حضرت علی علیه السّلام است.
به او اشارهای کردم و گفتم:بلکه از این نوجوانها مطالب زیادی آموختم،اگر وقتم اجازه دهد دوست دارم در حوزۀ علمیۀ اینجا مانند آنها به تحصیل علم بپردازم.
آقا گفت:خانه،خانۀ شماست،اگر دوست داری به تحصیل علم بپردازی حوزۀ علمیه عهدهدار خدمت به شماست و ما نیز در خدمت شما هستیم.همۀ حضّار به ویژه دوستم منعم،که برق شادی در چهرهاش میدرخشید،به من تهنیت گفتند.گفتم:
من متأهل و دارای دو فرزند هستم.ایشان گفتند:ما متکفّل و عهدهدار کلیۀ هزینههای زندگی و سکونت و نیازمندیهای شما خواهیم شد،آنچه اهمیّت دارد تحصیل علم است.کمی اندیشیدم و با خود گفتم پس ازآنکه مدّت پنج سال به عنوان استاد تعلیم و تربیت،فعّالیّت کردهام،عاقلانه نیست که شاگردی کنم و نمیتوانم به این سادگی و
سرعت تصمیمی بگیرم.
از آقای خوئی به جهت پیشنهادش سپاسگزاری کردم و گفتم:بعد از برگشتن از حج و عمره به توفیق خدا در اینباره خواهم اندیشید،امّا به مقداری کتاب نیاز دارم.
وی گفت:به او کتاب بدهید.جمعی از بزرگان برخاستند گنجینههایی را گشودند.
طولی نکشید بیش از هفتاد جلد کتاب پیش رویم ملاحظه کردم.هرکدام از آن افراد یک دوره کتاب برایم میآورد.آنگاه گفت:اینها را به شما هدیه میکنم.من دیدم حمل اینهمه کتاب برایم دشوار است،مخصوصا من که روانۀ عربستان سعودی میباشم و آنها از ترس انتشار مسائل اعتقادی که مخالف عقیدۀ آنهاست از ورود هرگونه کتابی به کشورشان جلوگیری میکنند،امّا دوست نداشتم آنهمه کتاب را که در طول عمرم ندیده بودم از دست بدهم،ازاینرو به حاضرین گفتم:من راهی طولانی در پیش دارم که از دمشق و اردن به سوی عربستان میروم و در بازگشت،این راه طولانیتر خواهد بود،چون باید از طریق مصر و لیبی به تونس بروم،علاوه بر سنگینی بار این کتابها بیشتر کشورها از ورود آنها ممانعت میکنند.سیّد گفت:
آدرس خود را بده،خودمان مسئولیّت فرستادن آنها را برای شما به عهده میگیریم.
نظر او را پسندیدم و کارت مخصوصی را که در آن آدرس خودم در تونس وجود داشت به وی تقدیم داشتم و از الطاف او تشکّر نمودم.زمانی که با او خداحافظی کردم و به قصد بیرون آمدن برخاستم او نیز از جا برخاست و گفت:از خداوند سلامتی شما را میخواهم،هرگاه کنار قبر جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رسیدی سلام مرا به او برسان.
حاضرین دگرگون شدند و من نیز بسیار متأثّر شدم.وقتی چشمان او را نگریستم اشک از آنها جاری بود.با خود گفتم به خدا هرگز این شخص به خطا نمیرود،هرگز اهل دروغ نیست،زیرا هیبت و بزرگواری و فروتنی او بهخوبی نشان میدهد که وی از تبار مجد و شرافت است.با اینکه او اجازه نمیداد دستش را گرفتم و بوسیدم.
همۀ حاضران به احترام من ایستادند و خوشآمد گفتند و برخی از طلبههای جوان که با من بحث میکردند مرا همراهی کردند و آدرس مرا برای مکاتبه خواستند،من نیز
به آنها آدرس دادم.
دوباره به دعوت یکی از افراد حاضر در جلسۀ آقای خوئی به نام«ابو شبر»از دوستان«منعم»به کوفه آمدیم.به منزل او رفتیم و شب را با گروهی از جوانان اهل علم که یکی از شاگردان سیّد محمّد باقر صدر نیز در آن جلسه حضور داشت گذراندیم.
بعضی دوستان به من اشاره کردند با وی به بحث و گفتوگو بپردازم و قول دادند در روز بعد ترتیب ملاقات مرا با آقای سید محمد باقر صدر بدهند.دوستم منعم این پیشنهاد را پسندید،امّا به جهت کار لازمی،که در بغداد داشت و میبایست آنجا باشد،از عدم حضور خودش تأسف خورد و قرار بر این شد من سه چهار روز در منزل ابو شبر بمانم تا منعم برگردد.او بعد از نماز صبح ما را ترک گفت.بههرحال بعد از آن قرار،مهیّای خواب شدیم و من از حضور آقایان اهل علمی،که شب را در خدمت آنها بودم،بسیار استفاده کردم و از اینکه آنها در حوزه علاوه بر علوم اسلامی و احکام شرع و توحید،علوم مختلف دیگری مانند علم اقتصاد و علوم اجتماعی و سیاسی و تاریخ و لغت و کیهانشناسی و نجوم و غیر آن را تحصیل میکنند به شگفت آمده بودم...
به اتفاق آقای ابو شبر به منزل آقای سیّد محمّد باقر صدر رفتیم.ابو شبر در طول مسیر با سخنان گرم خود دربارۀ علمای مشهور و پیرامون تقلید و مسائل دیگر برایم سخن میگفت.وارد منزل وی،که پر از طلبههای جوان و معمم بود،شدیم.آقای صدر برخاست و بر ما سلام کرد.مرا به وی معرفی کردند.او چندین بار به من خوشآمد گفت و مرا در کنار خود نشاند و دربارۀ تونس و الجزائر و برخی دانشمندان معروف مانند«خضر حسین»و«طاهر بن عاشور»و دیگران سئوالاتی از من پرسید.از گفتههای او خرسند شدم و با وجود ابّهت او و احترام حاضران جلسه خویش را در تنگنا نمیدیدم،گویی او را قبلا میشناختم.از آن جلسه که وی به
پرسشهای طلبهها پاسخ میداد استفاده کردم،اینجا بود که احساس کردم تقلید از علمای زنده،که به طور مستقیم و به روشنی،اشکالات را پاسخ میدهند تا چه اندازه اهمیّت دارد.همچنین اذعان نمودم شیعیان،مسلماناند و خدای یگانه را میپرستند و به رسالت پیامبر ما حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله ایمان دارند.گاهی برایم تردیدی پیش میآمد و شیطان وسوسهام میکرد آنچه را قبلا دیدهام داستان بوده است و چهبسا آن را تقیّه مینامند،یعنی آنها به آنچه که اعتقاد ندارند تظاهر میکنند،امّا بهسرعت آن شک و تردید و وسوسهها از بین میرفت،زیرا بههرحال ممکن نبود صدها مورد را که من دیده و شنیده بودم منطبق با چنین نمونهای باشد،از این گذشته برای چه تنها این نمونه؟مگر من کی هستم و چه قدر برای آنها اهمیّت دارم که در برابر من تقیّه کنند، حالآنکه کتابهای قدیمی آنان که قرنها قبل نوشته شده و کتابهایی که جدیدا و طی ماههای گذشته به رشتۀ تحریر درآمده آنگونه که من در مقدّمۀ آنها مطالعه کردم حاکی از وحدانیّت خدا و ستودن فرستادۀ او حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و اله میباشد.هماکنون من در منزل سیّد محمّد باقر صدر مرجع بزرگ عراق و خارج آن هستم و هرگاه اسم محمّد صلّی اللّه علیه و آله برده میشود همه با صدای بلند و هماهنگ میگویند«اللّهم صل علی محمّد و آل محمّد».
وقت نماز رسید و ما به مسجدی که نزدیک منزل ایشان بود رفتیم و نماز ظهر و عصر را به امامت آقای صدر بهجا آوردیم.من احساس میکردم در بین یاران گرامی پیامبر حضور دارم.بین دو نماز،یکی از نمازگزاران،دعای زیبایی را با صدای محزون و لطیف خود قرائت نمود،دعا را که تمام کرد همگی با صدای بلند گفتند«اللّهم صل علی محمّد و آل محمّد».سرتاسر دعا ستایش و حمد و سپاس خداوند-جلّ جلاله-و پیامبر اسلام،حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله و اهل بیت پاک او بود.
پس از پایان نماز آقای صدر در محراب نشست،برخی نزد او میآمدند و سلام میکردند و بلند و آهسته از او سؤالاتی میپرسیدند و وی به بعضی از پرسشهایی که جنبۀ شخصی داشت آهسته پاسخ میداد.من دانستم اینگونه پرسشها ارتباط به
مسائل خاصی دارد.وقتی سؤالکننده پاسخ میشنید دست وی را میبوسید و میرفت با خود میگفتم:خوشا به حال آنان که چنین دانشمند جلیل القدری دارند، مشکلات آنان را رفع میسازد و در سختیها با آنهاست.
همراه آقای صدر برگشتم،به اندازهای از عنایت و لطف و الفت و مهماننوازی وی برخوردار بودم که خانواده و نزدیکان خود را فراموش کرده بودم.احساس کردم اگر یک ماه با او باشم بر اثر اخلاق نکو و پسندیده و فروتنی و حسن برخوردش به تشیّع میگروم.هرگاه به او نگاه میکردم،در چهرهام تبسّم میکرد و میگفت:
فرمایشی دارید؟با وجود بسیاری از مردم و علمایی که از کلیّۀ نقاط جهان برای زیارت وی آمده بودند در مدّت آن چهار روز پیوسته با او بودم و جز برای خواب، او را ترک نمیکردم.در آنجا برخی از مردم عربستان سعودی را دیدم که تا آن روز تصوّر نمیکردم در حجاز نیز شیعه وجود دارد.همچنین دانشمندانی از بحرین و قطر و امارات و لبنان و سوریه و ایران و افغانستان و ترکیه و آفریقای سیاه مشاهده کردم که آقای صدر با آنان گفتوگو میکرد و نیاز آنها را برآورده میساخت و همۀ آنها با شادی و نشاط از نزد او خارج میشدند.در اینجا باید به قضیهای بپردازم که شاهد آن بودم و از چگونگی حلّ و فصل آن در شگفت شدم،این ماجرا را که دارای اهمیّت بسزایی است برای تاریخ بیان میکنم تا مسلمانان بدانند با عمل نکردن به احکام خدا چه زیانهایی دیدهاند.
چهار مرد خدمت آقای سیّد محمّد باقر صدر رسیدند،از لهجۀ آنها دانستم عراقی هستند.یکی از آنان خانهای را که از جدّش به ارث برده بود به شخص دیگری فروخته بود که او نیز حضور داشت.پس از گذشت یک سال از تاریخ معامله دو برادر دیگر آمدهاند و ثابت کردهاند که آن دو نیز وارث شرعی میّتاند.هر چهار نفر مقابل آقای صدر نشستند و هرکدام اسناد و مدارک خود را ارائه میداد.ایشان پس از خواندن همۀ اسنادشان و گفتوگوی چند دقیقهای با آنها بین آنان به عدالت حکم نمود.به خریدار اجازۀ تصرّف در خانه را داد و از فروشنده خواست از پولی که
گرفته سهم این دو برادر را بدهد،همه برخاستند و دست وی را بوسیدند و با یکدیگر معانقه نمودند.از دیدن این منظره،مبهوت شدم و باور نمیکردم.از ابو شبر پرسیدم:
آیا واقعا ماجرا تمام شد؟گفت:آری تمام شد،هرکدام به حقّشان رسیدند.سبحان اللّه، به این آسانی و با این وقت اندک،فقط چند دقیقه،برای حلّ نزاع کافی است؟حل و فصل ماجرایی از این قبیل در کشور ما حد اقل ده سال طول میکشد،بهگونهای که بعضی از آنها میمیرند و بچههایشان پس از او ماجرا را دنبال میکنند و بیشتر اوقات هزینهای را که در مراحل دادگاه و انتخاب وکیل میپردازند به اندازۀ قیمت آن خانه است،از دادگاه بدوی گرفته تا دادگاه تجدیدنظر و دادگاه کیفری،در پایان نیز بعد از تحمّل سختی و پرداخت هزینه و رشوه و دشمنی و کینه میان فامیل و خانوادهها همگی ناراضی هستند.ابو شبر به من پاسخ داد:ما نیز مانند این ماجرا و یا فراتر از آن را داریم.گفتم:چگونه؟گفت:اگر مردم شکایات خود را نزد دادگاههای دولتی ببرند همینگونه است که شما گفتید،امّا اگر از مرجعی دینی تقلید کنند و خود را مقیّد به احکام اسلام بدانند شکایات خود را نزد مرجع میبرند و همان گونه که ملاحظه کردید ظرف چند دقیقه به ماجرای آنها پایان میدهد؛برای انسانهای خردمند چه کسی بهتر از خداوند حکم میکند؟آقای صدر از آنها یک فلس(کوچکترین واحد پول عراق،یک صدم دینار)نیز پول نگرفت و اگر آنان به دادگاههای رسمی مراجعه کرده بودند بیچاره میشدند.گفتم:سبحان اللّه،من همواره هرچه را میبینم دروغ میپندارم و اگر این ماجرا را با چشمان خود ندیده بودم هرگز باور نمیکردم.
ابو شبر گفت:نه برادر،دروغ نپندار،این ماجرا نسبت به دیگر مسائلی که پیچیدگی دارد و در آن،قتل و خونریزی مطرح است ناچیز است؛با این حال آن مسائل را در زمان کوتاهی حلّ و فصل میکنند.با شگفتی گفتم:بنابراین شما در عراق دو حکومت دارید،یکی حکومت دولت و یکی حکومت مراجع مذهبی.گفت:هرگز،ما یک دولت داریم،امّا شیعیان از مراجع دینی تقلید میکنند و ارتباطی با حکومت ندارند، زیرا این حکومت وابسته به حزب بعث است و جنبۀ اسلامی ندارد،مردم فقط به
عوان یک شهروند و پرداخت مالیات و حقوق اجتماعی و امور شخصی،تابع این حکومتاند؛به همین دلیل اگر مسلمانی متدیّن با مسلمانی بیتفاوت مشاجره کند بیدرنگ ماجرا به دادگاههای دولتی کشیده خواهد شد،چون فرد دوم از حکم مراجع دین خرسند نیست،امّا اگر نزاع بین دو نفر متدیّن باشد مشکلی به وجود نمیآید و همگی بیچونوچرا حکم مرجع دینی را میپذیرند،بر همین اساس قضایایی که مرجع مذهبی دربارۀ آن حکم میکند در همان روز پایان مییابد، درحالیکه ماجراهای دیگر ماهها و سالها طول میکشد.
این حادثه در درون من احساس خرسندی به احکام خدا را زنده کرد و معنای فرمودۀ خدای سبحان را دانستم که فرمود: وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ... وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ... وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ؛ (1)کسانی که در بین مردم،طبق دستور خدا حکم نکنند کافرند ...و کسانی که در بین مردم طبق دستور خدا حکم نکنند ستمگرند...و کسانی که در بین مردم طبق دستور خدا حکم نکنند فاسق هستند).
احساس خشم و نفرت و قیام علیه ستمگرانی که احکام خدا را تغییر میدهند را نیز در من برانگیخت آنان با تبدیل احکام خدا،قوانین ستمگرانۀ ساختۀ ذهن بشر را جایگزین آن میکنند،البته به این اکتفا نمیکنند،بلکه با کمال بیشرمی،احکام و دستورات الهی را به انتقاد و استهزا میگیرند و آنها را بیمحتوا و وحشیانه میدانند، زیرا این دستورات اقامۀ حدود میکند،دست دزد را قطع و زناکار را سنگسار مینماید و قاتل را میکشد؛چنین سخنان شگفتآوری دربارۀ ما و سرزمین ما از کجا سرچشمه گرفته است؟
بیتردید اینگونه مسائل از ناحیۀ غربیها و دشمنان اسلام است،آنان میدانند اجرای احکام و دستورات خدا در نهایت یعنی قیام بر ضدّ آنها،زیرا آنان دزد و
1) 1) .مائده(5)آیههای 44 و 45 و 47.
خیانتپیشه و زناکار و مجرم و قاتلند و اگر احکام خدا آنگونه که باید اجرا گردد از شرّ وجود همۀ آنها آسوده میشویم.
در آن ایّام بین من و آقای سیّد محمد باقر صدر سخنان زیادی ردوبدل شد،دربارۀ کلیّۀ مسائل کوچک و بزرگی که دوستانم دربارۀ اعتقاداتشان و دربارۀ اصحاب پیامبر و اعتقادشان به امامان دوازدهگانه یعنی علی و فرزندانش و چیزهای دیگری-که ما در آن اختلاف داریم-به من گفته بودند،از وی میپرسیدم.
از آقای صدر دربارۀ امام علی پرسیدم،گفتم:چرا در اذان شهادت میدهند که او ولیّ خداست.وی در پاسخ گفت:امیر مؤمنان علی-سلام اللّه علیه-یکی از بندگانی است که خدا آنها را برگزیده و به آنان مقامی شایسته عنایت کرده تا بعد از پیامبران سنگینی بار مسئولیت رهبری را به دوش بکشند و اینان اوصیای پیامبران به شمار میآیند؛هر پیامبری دارای وصیّ میباشد و علیّ بن ابی طالب وصیّ محمّد صلّی اللّه علیه و اله است و ما از آنجا که خداوند بدو فضیلت فراوان داده،وی را از دیگر اصحاب پیامبر برتر میدانیم و در این زمینه از نظر عقل و قرآن و سنّت پیامبر دلیلهایی داریم که هرگز در آن تردیدی راه ندارد،زیرا آنها هم از ناحیۀ شیعه و هم از طریق اهل سنّت و جماعت به طور متواتر و صحیح نقل شده و دانشمندان ما در این زمینه کتابهای فراوانی تألیف نمودهاند؛آنگاه که حکومت بنی امیّه برای سرپوش نهادن بر این حقیقت و ستیز با علی و فرزندانش به کشتار آنان پرداخت تا جایی که آن حضرت را بر فراز منبرهای مسلمانان لعن و نفرین،و مردم را بر این کار مجبور کرده بودند،شیعیان شهادت میدادند که آن حضرت ولیّ خداست و محال است شخص مسلمان، ولیّ خدا را نفرین و لعن کند و این کار نوعی مبارزه از ناحیۀ مسلمانان در مقابل قدرت بیدادگران تلقی میشد تا اینکه مجد و عظمت،مخصوص خدا و رسولش و مؤمنان باشد و برای مسلمانان و نسلهای آینده معیاری تاریخی بر حقانیّت علی و باطل بودن دشمنانش به شمار آید.
نظر فقهای ما از شهادت دادن به ولایت علی در اذان و اقامه،استحباب است،
نه به این نیّت که این شهادت جزئی از اذان و اقامه تلقی شود؛به همین دلیل اگر مؤذّن در اذان و نمازگزار در اقامه،آن را به قصد جزء بگوید اذان و اقامهاش باطل میشود.
کارهای مستحبّی در عبادات و معاملات به اندازهای زیاد است که شمارش نمیپذیرد و اگر شخص مسلمان به انجام مستحبّات بپردازد دارای اجر و ثواب است و در صورت انجام ندادن،کیفر نمیشود،برای مثال مستحبّ است هر مسلمانی بعد از شهادت به وحدانیّت خدا و پیامبری حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و اله بگوید«شهادت میدهم که بهشت و دوزخ حق است و خداوند در قیامت مردگان را برمیانگیزد».
گفتم:بزرگانمان به ما آموختهاند بهطور مسلّم برترین خلیفه،ابو بکر صدّیق و سپس عمر و عثمان و بعد امام علی میباشد.ایشان لحظهای سکوت کرد و در پاسخ گفت:آنها هرچه میخواهند بگویند،امّا ممکن نیست بتوانند با دلایل شرعی آن را ثابت نمایند،از سویی این گفته با آنچه که در کتابهای معتبر خودشان به طور صریح آمده مخالف است؛در آن کتابها آمده که برترین مردم ابو بکر و سپس عثمان است و نامی از علی علیه السّلام نیامده،بلکه او را در زمرۀ افراد معمولی قرار دادهاند و بعدها که از او نامی بردهاند فقط به جهت استحباب نام بردن خلفای راشدین است.
پس از آن دربارۀ مهر نماز که بر آن سجده میکنند و آن را«تربت امام حسین» مینامند پرسیدم.در پاسخ گفت:قبل از هر چیز ما باید بدانیم بر خاک سجده میکنیم، نه برای خاک آنگونه که میپندارند و شیعه را بدنام میکنند؛سجده فقط برای خدای یگانه است و از دیدگاه ما و نیز اهل سنّت بهترین نوع سجده،بر زمین است یا بر آنچه که از زمین میروید و غیر خوراکی است و سجده بر غیر اینها درست نیست؛ شخص پیامبر صلّی اللّه علیه و اله خاک را هموار میکرد،و ظرفی از خاک و گیاهان خشک داشت که بر آنها سجده مینمود و به یارانشان نیز چنین آموخت و آنها نیز بر زمین و سنگریزه سجده میکردند و آنها را از سجده بر قسمتی از لباسشان منع میفرمود و این مطلب نزد ما از بدیهیّات است.
امام زین العابدین و سیّد ساجدین مقداری از تربت قبر پدر بزرگوارش را به عنوان
تربتی پاکیزه که خون سیّد الشهدا بر آن جاری شده بود با خود داشت،ازاینرو پیروان او نیز تا امروز چنین عمل میکنند؛ما نمیگوییم اگر سجده بر آن تربت صورت نگیرد سجده صحیح نیست،بلکه معتقدیم سجده بر هر خاک و سنگ پاکیزه و بر حصیر و زیراندازی که از لیف خرما ساخته شده نیز صحیح است.
چون نامی از امام حسین به میان آمد گفتم:چرا شیعیان برای امام حسین گریه و زاری و نوحهسرایی میکنند و به سروسینه خود میزنند تا جایی که از بدن آنها خون راه میافتد؛این کارها در اسلام حرام است،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیز فرموده «کسی که صورت خود را بخراشد و گریبان چاک زند و مانند افراد نادان فریاد بزند از ما نیست».
ایشان در پاسخ گفتند:ما تردیدی در صحّت این روایت،نداریم،امّا بر مصائب ابا عبد اللّه علیه السّلام منطبق نیست؛کسی که فریاد خونخواهی امام حسین را سر میدهد و راه حسین را میپوید،فریادش برخاسته از نادانی نیست،وانگهی شیعیان نیز انسانهایی دارای عاطفهاند،البته در میان آنان عالم و جاهل وجود دارد؛وقتی در سالروز شهادت ابا عبد اللّه علیه السّلام و یادآوری کشتار و هتک حرمت و اسارتی که بر او و اهل بیت و یارانش پیش آمد احساساتشان به جوش میآید در پیشگاه خداوند دارای اجر و ثوابند،چرا که نیّت آنان خالص و برای خداست و خدای سبحان به بندگانش درخور نیّت آنان پاداش میدهد.
هفتۀ پیش گزارشهای رسمی دولت مصر دربارۀ مرگ عبد الناصر را مطالعه میکردم،با رسیدن خبر مرگ عبد الناصر به طرفدارانش بیش از هشت نفر خودکشی کردند،برخی از آنها خود را از ساختمانهای بلند به زیر افکنده بودند،بعضی خود را به زیر قطار انداخته و موارد دیگر و تعداد زیادی مجروح و مصدوم شده بودند؛ البتّه مثالهایی که ذکر کردم برای این بود که ملاحظه کنید احساسات بر انسان غلبه پیدا میکند؛وقتی عدهای مسلمان به جهت مرگ عبد الناصر که به مرگ طبیعی از دنیا رفت خودکشی میکنند،آیا حق نداریم بگوییم اهل سنّت در خطا و اشتباهند.
برادران اهل سنّت ما نباید به برادران شیعۀ خود که بر مصائب سید الشهدا گریه میکنند نسبت ناروا بدهند،زیرا آنان-از آغاز تاکنون-برای مصیبتهای آن حضرت ابراز احساسات میکنند؛خود پیامبر بر فرزندش حسین گریست تا آنجا که جبرئیل علیه السّلام از گریۀ پیامبر گریان شد.
گفتم:چرا شیعیان قبور امامانشان را با طلا و نقره زینت میکنند، درحالیکه این کار در اسلام حرام است؟
آقای صدر پاسخ داد:اوّلا این کار حرام نیست،ثانیا منحصر به شیعه نیز نیست، هماینک مساجد برادران اهل سنّت ما در عراق و مصر و ترکیه یا سایر کشورهای اسلامی با طلا و نقره زینت شده است؛همچنین مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در مدینۀ منوّره و خانۀ خدا در مکّه نیز هر سال با پارچۀ زرّین جدیدی،که میلیونها ریال هزینه دربر دارد،پوشانده میشود،پس این کار،تنها مخصوص شیعه نیست.
گفتم:علمای سعودی میگویند دست کشیدن بر قبور و حاجت خواستن از صاحبان آن و تبرّک جستن به آنها شرک به خداست،نظر شما چیست؟
ایشان پاسخ دادند:اگر دست کشیدن به قبور و خواندن صاحبان آنها به قصد این باشد که ضرر و سود میرسانند تردیدی نیست این عمل شرک است،امّا مسلمانان که به یگانگی خدا اعتقاد دارند میدانند نفع و ضرر تنها به دست اوست و اگر اولیای خدا را میخوانند بدین جهت است که آن بزرگواران را وسیلهای برای تقرّب به خدای سبحان میدانند و این عمل،شرک تلقّی نمیشود؛شیعه و سنّی از زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله تاکنون بر این معنا اتّفاقنظر دارند جز وهّابیهای سعودی که شما نام بردید؛آنان مسلک جدید و نوظهوری دارند و با اجماع و اتّفاق مسلمانان مخالفند و با این اعتقاد مسلمانان را فریب داده و گمراه نمودهاند و با دادن نسبت کفر به آنها،خونشان را مباح میشمارند؛آنها پیرمردانی را که به زیارت خانۀ خدا میآیند تنها برای گفتن «السلام علیک یا رسول اللّه»کتک میزنند و به هیچکس اجازۀ دست کشیدن به ضریح مقدّس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را نمیدهند؛گفتوگوها و مناقشات فراوانی میان آنان و علمای
بزرگ ما بوده،امّا آنها همچنان با عناد و کینهتوزی بر عقیدهشان پافشاری میکنند و تکبّر میورزند.
مرحوم سید شرف الدین-یکی از علمای بزرگ شیعه در زمان عبد العزیز آل سعود-هنگامی که حجّ خانۀ خدا را بهجای میآورد از جمله علمایی بود که طبق معمول برای گفتن شادباش به مناسبت عید قربان به کاخ پادشاه سعودی دعوت شده بود.چون نوبت به وی رسید و با پادشاه سعودی دست داد،قرآنی را با جلد چرمین به او هدیه کرد.پادشاه آن را گرفت و بوسید و جهت احترام به قرآن آن را بر پیشانی گذاشت.در آن لحظه سید شرف الدین گفت:ای پادشاه!چرا شما پوست را بوسیده و تعظیم میکنی،اینکه پوست بزغالهای بیش نیست.عبد العزیز در پاسخ گفت منظور من،تعظیم پوست نیست،بلکه قصد من قرآن کریمی است که درون آن قرار دارد.
در این هنگام سید شرف الدین گفت:بسیار خوب،پادشاها!ما نیز هرگاه در و پنجرۀ ضریح پیامبر را میبوسیم به همین نیّت است،ما شیعیان بهخوبی میدانیم که آهن سود و زیان نمیرساند،امّا قصد ما آن چیزی است که درون آهن و چوب است؛ما با این عمل قصد احترام به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را داریم،درست مانند شما که منظورتان از بوسیدن پوست بزغالهای که قرآن در آن وجود داشت احترام به قرآن بود.
حاضران با شگفتی تکبیر گفتند و اظهار داشتند راست گفتی.ازاینرو،پادشاه سعودی مجبور شد به حاجیان اجازه دهد تا به آثار پیامبر تبرّک جویند و این کار تا به قدرت رسیدن شاه بعدی ادامه داشت.البته وهّابیان در صدور این حکم،آن اندازه که به حکومت و سلطۀ خویش بر مسلمانان و مخالفت و قتل و کشتار آنان میاندیشند،از شرک ورزیدن مردم نمیهراسند؛تاریخ،بزرگترین گواه بر رفتار آنان با امّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله است.
از وی دربارۀ صوفیگری پرسیدم.به اختصار پاسخ داد:در این مسلک جنبههای مثبت و منفی وجود دارد،جنبۀ مثبت آن پرورش نفس و عادت به ساده زیستن و دوری از لذّتهای زودگذر دنیوی و توجّه به جهانی برتر و جنبههای
منفی آن،گوشهنشینی و فرار از حقایق و واقعیّتهای زندگی و منحصر نمودن ذکر و یاد خدا در عبارتهای لفظی و غیر آن است؛آیین اسلام جنبههای مثبت را پذیرفته و منفیها را طرد میکند،بنابراین میتوانیم بگوییم تمام مبانی و تعالیم اسلام جنبۀ مثبت دارد.
پاسخهای آقای سیّد محمّد باقر صدر روشن و قانعکننده بود،امّا چگونه میتوانست در عمق جان فردی مانند من که بیست و پنج سال از عمر خویش را با احترام به صحابۀ پیامبر و خلفای راشدین-که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ما را به پیروی از آنان امر کرده بود-بهویژه ابو بکر صدّیق و عمر سپری نموده مؤثر واقع شود.از لحظهای که من وارد عراق شدم نامی از این دو نفر نشنیدم،بلکه نامهای دیگری را میشنیدم که با آنها مأنوس نبودم،مانند امامهای دوازدهگانه و ادّعای اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله قبل از وفاتش به خلافت امام علی تصریح نموده است.چگونه اینها را باور کنم،چگونه بپذیرم مسلمانان که همان صحابۀ بزرگوار پیامبرند بعد از رسول خدا بر ضدّ امام علی به توافق رسیدند، درحالیکه از کودکی به ما آموخته بودند صحابه به مقام امام علی ارج نهاده و عارف به شخصیّت او بودهاند،وی همسر فاطمۀ زهرا و پدر حسن و حسین و دروازۀ شهر علم و دانش است.امام علی نیز شخصیّت ابو بکر را میشناخت،ابو بکر کسی بود که قبل از همۀ مردم اسلام آورد و همسفر رسول خدا در غار بود که خداوند در قرآن از آن یاد نموده و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در حالت بیماری وی را به پیشنمازی برگزید و فرمود«اگر قرار بود دوستی برای خویش انتخاب نمایم بیگمان ابو بکر را انتخاب میکردم»،به همین دلیل مسلمانها او را به خلافت برگزیدند،امام علی نیز حقّانیّت عمر را میدانست،عمر کسی بود که خداوند به دست او اسلام را عزّت بخشید و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله وی را فاروق نامید،یعنی کسی که حق و باطل از یکدیگر جدا میساخت و به همین ترتیب به حقّانیّت عثمان-که فرشتگان خدا از او
شرم داشتند-واقف بود.عثمان کسی بود که سپاه تبوک را تجهیز کرد و پیامبر او را «صاحب دو نور»نامید.چگونه میشود برادران شیعۀ ما این همه مطالب را ندانند یا خود را به نادانی بزنند و از این شخصیّتها افرادی عادی بسازند که هواهای نفسانی و طمع دنیا آنها را از پیروی حق بازداشته و بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با فرمان وی مخالفت نمودهاند، حالآنکه این اشخاص برای اجرای فرمان آن حضرت بر یکدیگر سبقت میگرفتند و در راه یاری و سربلندی اسلام،پدر و فرزند و خانوادۀ خویش را قربانی میکردند؛کسی که برای اطاعت و فرمانبرداری خدا و رسولش از پدر و فرزند بگذرد،محال است طمع رسیدن به پستهای دنیوی مانند مقام خلافت او را بفریبد و دستور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را نادیده انگارد و نسبت به آن بیاعتنا باشد.
آری،به همین جهت گفتههای شیعیان را باور نمیکردم.با وجود قانع شدن در بسیاری مطالب،هنوز مردّد و حیران بودم،تردیدی که علمای شیعه در ذهنم ایجاد کردند،زیرا گفتار آنان بسیار پسندیده و منطقی بود و حیرتی که مرا دربر گرفته بود از این قرار بود که باور نداشتم صحابه از نظر اخلاقی تا این اندازه پایین آمده و در ردیف افراد معمولی قرار گرفته باشند،نه نور رسالت آنها را جلا دهد و نه هدایت محمّدی آنان را تهذیب و پاکیزه نماید؛خدایا چگونه چنین چیزی ممکن است،آیا امکان دارد صحابه در همین پایهای باشند که شیعیان میگویند؟گفتنی است این تردید و سرگردانی،خود آغاز ضعف و اذعان به این بود که اموری بر من پوشیده است و باید برای رسیدن به واقع و حقیقت،نخست آنها را دریابم.
دوستم منعم آمد و باهم به کربلا رفتیم،من نیز مانند شیعیان به مصیبت امام حسین پی بردم،آنگاه احساس کردم امام حسین از دنیا نرفته است.تراکم جمعیت و ازدحام مردم،پروانهوار،پیرامون ضریح او به چشم میخورد،با سوز و گداز و اندوه میگریستند که مانند آن را ندیده بودم،گویی حسین علیه السّلام بهتازگی شهید شده است.
سخنرانها با ذکر حادثۀ کربلا احساسات مردم را برمیانگیختند و مردم به شیون و زاری و نوحهسرایی میپرداختند،بهگونهای که شنونده نمیتوانست خودداری کند
و از خود بیخود میشد.من نیز زیاد گریستم و عنان نفس خود را که گویی زندانی بود رها کردم،در خودم یک آرامش بزرگ درونی احساس کردم که تا آن روز سراغ نداشتم،گویی میپنداشتم در صف دشمنان حسین بودهام و ناگهان منقلب شده و به پیروان و یارانش پیوستهام،هم آنان که در راه او جان باختند.سخنران،داستان حرّ را -که یکی از فرماندهان موظّف به جنگ با حسین بود-بازگو میکرد:او در میدان جنگ مانند برگ نخل به خود میلرزید،وقتی برخی از یارانش از او پرسیدند آیا از مرگ میترسی،پاسخ داد نه به خدا سوگند!امّا خویشتن را مخیّر بین بهشت و دوزخ میبینم؛آنگاه اسب خویش را بهسرعت راند و رهسپار کوی حسین گشت و عرضه داشت:ای پسر رسول خدا!آیا توبهام را میپذیری؟!
با شنیدن این جمله،چیزی نمانده بود گریهکنان روی زمین بیفتم،پنداری که در خود نقش حرّ را ایفا میکردم و به حسین علیه السّلام میگفتم ای پسر رسول خدا!آیا توبهام را میپذیری؟مرا ببخشای ای پسر پیامبر.صدای بانفوذ سخنران باعث شد فریاد مردم به گریه و شیون بلند شود.دوستم با شنیدن فریاد من،گریهکنان بهسویم آمد و با من معانقه نمود و مانند مادری که فرزندش را در آغوش میگیرد مرا به سینه چسباند و فریاد میزد یا حسین،یا حسین.این لحظاتی بود که مفهوم گریۀ واقعی را دانستم.
احساس میکردم اشکهایم قلب و درونم را شستوشو میدهد.معنای گفتۀ پیامبر را دانستم که فرمود«اگر آنچه را من میدانم شما نیز میدانستید کمتر میخندیدید و زیاد میگریستید».
تمام آن روز ناراحت بودم.دوستم سعی میکرد مرا دلداری دهد و آرامش بخشد.
برایم نوشابه آورد،امّا کاملا بیمیل بودم.از دوستم خواستم یکبار دیگر جریان شهادت مولایمان حسین را برایم بازگو نماید،زیرا من از آن حادثه چندان اطلاعی نداشتم.تنها چیزی که میدانستم این بود وقتی بزرگان ما دربارۀ این مسئله با ما گفتوگو میکردند میگفتند منافقان،دشمنان اسلامند،آنها کسانی هستند که سروران ما عمر و عثمان و علی را کشتهاند و حسین را نیز کشتهاند؛ما جز همین مقدار
چیز دیگری نمیدانستیم و روز عاشورا را به عنوان یکی از اعیاد اسلامی جشن میگرفتیم،در آن روز زکات اموال را جدا میکنند و انواع خوراکیها و غذاهای لذیذ پخته میشود و بچّهها برای گرفتن پول و خرید شیرینی و اسباببازی نزد بزرگترها میآیند و گرد آنها میچرخند.
البته در بعضی روستاها عادات و رسوم دیگری وجود دارد،در آن روز آتشافروزی میکنند،کارها را تعطیل و ازدواج و شادی میکنند،امّا ما اینگونه کارها را بیآنکه توجیه کنیم عادت و تقلید مینامیم و بزرگان ما در این زمینه روایاتی را در فضیلت روز عاشورا و برکات آن نقل میکنند که واقعا شگفتانگیز است.
پس از آن به زیارت مرقد عبّاس برادر امام حسین رفتیم.من نمیدانستم عبّاس کیست.دوستم از پهلوانی و شجاعت او برایم سخن گفت.در آنجا با تعداد زیادی از بزرگان و علما ملاقات کردیم که بهجز برخی لقبها نام آنان دقیقا یادم نیست.
از آن میان به دیدار آقایان بحر العلوم و حکیم و کاشف الغطاء و آل یاسین و طباطبائی و فیروزآبادی و اسد حیدر و دیگران مشرّف شدم.
درحقیقت باید گفت این بزرگان پرهیزکارترین مردمند،ابهت و وقارشان بر رفعت و مقام بلند آنان میافزاید.شیعیان به آنها احترام زیادی میگذارند،خمس اموالشان را به آنها میسپارند که امور حوزههای علمیّه را اداره کنند.به تأسیس مدارس علمی و چاپخانهها میپردازند و به کسانی که از کشورهای اسلامی برای تحصیل علم وارد آنجا میشوند هزینۀ تحصیلی پرداخت مینمایند.مستقل هستند و ارتباطی با فرمانروایان ندارند،ولی علمای ما چنین نیستند،بلکه آنان به دلخواه حکومتی سخن میگویند و فتوا میدهند که زندگی آنها را تأمین و هرکس را که خواست عزل و نصب میکند.
دنیای جدیدی برایم کشف شده بود یا بهتر بگویم خداوند آن را برویم گشوده بود،پس از دشمنی و تنفّری که از آن داشتم با آن مأنوس و هماهنگ گشتم.این جهان تازهکشف شده،برایم اندیشههای تازهای را دربر داشت و در من عشق کنجکاوی و
پژوهش را برانگیخت تا واقعیتی را که هنگام خواندن روایت منقول از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله همواره مرا به خود مشغول میساخت،درک نمایم،آنجا که فرمود«بنی اسرائیل به هفتاد و یک و نصارا به هفتاد و دو گروه تقسیم شدند و امّت من به هفتاد و سه گروه تقسیم میشوند که همۀ آنها به جز یک گروه در آتش دوزخ خواهند بود».
ما با مذاهب گوناگونی که هرکدام خود را بر حق و دیگری را باطل میدانند گفتوگویی نداریم،ولی هنگامی که این روایت را میخوانم در شگفتی و بهت و حیرت فرومیروم؛این شگفتی و حیرتزدگی من،نه از روایت است،بلکه تعجّبم از مسلمانانی است که این روایت را میخوانند و در سخنرانیهای خود آن را تکرار میکنند و با خاطری آرام و بیدغدغه و بدون تحلیل و بررسی معنای آن،از کنارش میگذرند،بیآنکه بتوانند گروه برحق را از گروههای گمراه بازشناسند.
تعجّبآور است هر گروه و دستهای،مدّعی است تنها خودش بر حق است، درحالیکه در ذیل روایت آمده وقتی از پیامبر،اهل نجات را جویا شدند فرمود:
کسانی که بر روش من و یارانم پایدارند.آیا گروه و دستهای هست که به کتاب و سنّت تمسک نکند،آیا گروهی وجود دارد که ادّعایی غیر از این داشته باشد؟اگر این معنا از امام مالک یا ابو حنیفه یا امام شافعی یا احمد بن حنبل پرسیده شود آیا هیچیک از آنها ادّعایی غیر از ادعای تمسّک به قرآن و سنّت واقعی پیامبر خواهند داشت؟
اگر فرقۀ شیعه را،که به عقیدۀ من فاسد و منحرف بود به مذاهب چهارگانۀ اهل تسنن اضافه کنیم شیعیان نیز مدّعی تمسّک به قرآن و سنّت صحیح پیامبرند که از اهل بیت عصمت و طهارت نقل شده و به گفتۀ آنان اهل خانه به آنچه در خانه هست آگاهترند،این سؤال پیش میآید آیا امکان دارد همۀ آنها آنگونه که ادّعا میکنند بر حق باشند؟چنین چیزی غیر ممکن است،زیرا روایت،عکس این معنا را میرساند،مگر اینکه بگوییم روایت،جعلی و دروغ است و این درست نیست،زیرا این روایت از طریق شیعه و سنّی متواتر است و یا گفته شود:این روایت معنا و مفهومی ندارد،این نیز محال است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چیزی را بفرماید و معنا و
مفهومی نداشته باشد،او کسی است که از روی هوای نفس سخن نمیگوید و همۀ روایات آن حضرت،حکمت و اندرز است؛بنابراین،راهی نداریم جز اینکه اقرار کنیم یک فرقه بر حق و دیگر فرقهها باطلند-روایت،همان گونه که باعث حیرت و شگفتی انسان میشود کسی را که طالب هدایت است به بررسی و تحقیق برمیانگیزد.
این تردید بعد از ملاقات با شیعیان در من به وجود آمد.با خود گفتم:چه کسی میداند شاید حق با آنهاست،چرا بررسی و تحقیق نکنم،با اینکه اسلام در قرآن و سنّت مرا موظّف نموده با بررسی و مقایسه به واقعیت برسم.به استناد به این گفتۀ خدای سبحان: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا؛ (1)کسانی که در راه ما بکوشند راههای خویش را به آنان مینمایانیم،به راستی خداوند با نکوکاران است)و نیز این گفته: اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ؛ (2)آنان که سخن را میشنوند و بهترین آن را پیروی میکنند کسانیاند که خداوند آنها را راهنمایی کرده و اهل خرداند)و نیز گفتۀ پیامبر:«ابحث عن دینک حتی یقال عنک مجنون؛دربارۀ دین خود آنقدر تحقیق نما که به تو نسبت جنون بدهند».تحقیق و مقایسه در این زمینه شرعا بر هر مکلّف واجب است.
بنا به تصمیم راستین خود به دوستان شیعهام در عراق وعدۀ دیدار دادم و درحالیکه از جدایی آنان اندوهگین بودم با آنان خداحافظی نمودم.به آنان شدیدا علاقهمند شده بودم و آنها نیز مرا دوست میداشتند.در واقع از دوستان عزیز و مخلصی جدا شدم که بدون هیچ انتظاری تنها برای رضای خدا اوقات خودشان را برای راهنمایی من صرف کردند؛در روایت آمده است که:لئن یهدی اللّه بک رجلا خیر ممّا طلعت علیه الشمس؛اگر خداوند به دست تو یک مرد را هدایت کند از آنچه که خورشید بر آن میتابد برایت بهتر است».
پس از بیست روز اقامت در آستان امامان و شیعیان آنان،عراق را ترک کردم.این مدّت مانند رؤیای دلپذیری که شخص آرزو میکند تا پایان آن از خواب بیدار نشود، سپری شد.بر کوتاهی مدّت و بر جدایی از قلبهایی که مشتاق آنها بودم و در عشق و محبّت اهل بیت میتپیدند افسوس میخوردم، بااینحال رهسپار حجاز و زیارت کعبه و مرقد مطهّر سیّد اوّلین و آخرین،حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و اله گردیدم.
وارد«جدّه»شدم و به دیدار دوستم بشیر رفتم.او از دیدن من خوشحال شد و مرا به منزل برد و پذیرایی شایانی نمود.و در اوقات بیکاری خود مرا با اتومبیل به تفریح و گردش و زیارت اهل قبور میبرد.با یکدیگر برای انجام«عمره»مشرّف شدیم و چند روزی را در عبادت و یاد خدا گذراندیم.از او به جهت تأخیر و ماندن در عراق پوزش خواستم و برایش سرگذشت کشف یا فتح جدیدم را نقل کردم.او انسانی روشن و مطّلع بود و گفت:من نیز شنیدهام آنان،دانشمندان بزرگی دارند و از اعتقادات ویژهای برخوردارند،ولی گروههای منحرف و کافری در بین آنها وجود دارد که در مراسم حج،مشکلات فراوانی برای ما ایجاد میکنند.از او پرسیدم:
چه مشکلاتی؟!پاسخ داد:آنها اطراف قبور نماز میگزارند،دستهجمعی به قبرستان بقیع میروند و به گریه و شیون و نوحهسرایی میپردازند و قطعه سنگهایی در جیبهای خود دارند که بر آن سجده میکنند و زمانی که به زیارت قبر حضرت حمزه میروند در آنجا جنازهای درست میکنند و به سروسینه میزنند و گریه و زاری مینمایند،گویی حمزه در همان لحظه کشته شده است؛به همین دلیل حکومت آل سعود از ورود آنان به مقبرهها جلوگیری میکند.
تبسّمی کردم و بدو گفتم:برای همین میگویید آنان منحرف از اسلاماند؟گفت:
همین و چیزهای دیگر،آنان همان زمانی که برای زیارت مرقد پیامبر میآیند کنار قبر ابو بکر و عمر میایستند و به آنها ناسزا میگویند و آنان را لعن میکنند و برخی،
چیزهای نجس روی قبر آنها میاندازند.
این گفته،مرا به یاد مطلبی انداخت که پدرم هنگام برگشتن از خانۀ خدا برایم نقل کرد،و گفت که نجاسات را بر قبر پیامبر میاندازند.البتّه تردیدی نداشتم پدرم با چشم خود این کار را ندیده بود،زیرا او گفت:ما برخی از مأموران سعودی را دیدیم که با چوب به جان بعضی از حاجیان افتادهاند،وقتی ما این کار را زشت شمردیم و اهانت به حجّاج خانۀ خدا تلقی کردیم مأمورین به ما پاسخ دادند که اینها مسلمان نیستند،بلکه شیعهاند و قصد دارند نجاسات را روی قبر پیامبر بیندازند،با شنیدن این سخن ما نیز آنها را نفرین کردیم و به روی آنان آب دهان انداختیم.
هماینک من از دوست حجازی خودم که زادگاهاش مدینۀ منوّره است میشنوم آنها به زیارت مرقد پیامبر میآیند و بر قبر ابو بکر و عمر نجاست میاندازند.در صحّت این دو قول تردید کردم،زیرا من به حج رفته بودم و در مدینه دیده بودم حجرۀ مطهّر پیامبر،که قبر آن حضرت و قبر ابو بکر و عمر در آن بود،بسته است و کسی نمیتواند به آن نزدیک شود و به در و پنجرهاش دست بکشد تا چه رسد به اینکه چیزی در آن بیندازند،زیرا اوّلا روزنهای وجود ندارد و ثانیا مأمورین خشن،از آن به شدّت نگهبانی میکنند،آنها مقابل هر دری مراقب اوضاع هستند و با تازیانههایی که در دست دارند هرکس را نزدیک حجرۀ پیامبر بشود یا بخواهد داخل آن را بنگرد کتک میزنند.ظنّ و گمان قوی میرود برخی از مأموران آل سعود که شیعه را کافر میدانند برای توجیه ضرب و شتم خود،شیعیان را به این تهمت ناروا متّهم میسازند تا مسلمانها را به رویارویی با آنان برانگیزند یا حدّ اقل مسلمانان در برابر اهانتهایی که به شیعیان میشود ساکت باشند و زمانی که به شهر و دیار خود برمیگردند تبلیغ کنند که شیعیان با رسول خدا مخالفند و روی قبر آن حضرت نجاست میاندازند؛با این عمل با یک تیر دو نشان میزنند.
این مطلب،نظیر ماجرایی است که یکی از دوستان دانشمند و مورد اعتمادم برایم نقل کرد و گفت:ما در حال طواف خانۀ خدا بودیم که جوانی بر اثر فشار زیاد جمعیّت
از حال رفت و استفراغ کرد.مأمورین مستقر در کنار حجر الأسود او را کتک زدند و با وضع دلخراشی بیرون بردند و وی را متّهم کردند و شهادت دادند همراه خود نجاست آورده تا خانۀ کعبه را آلوده کند و در همان روز اعدام شد.
این صحنهها که به ذهنم آمد اندکی دربارۀ دلایل دوست سعودیام دربارۀ تکفیر شیعه اندیشیدم.با خود گفتم من دربارۀ شیعیان چیزی نشنیدم جز اینکه به گفتۀ مأموران سعودی،آنان گریه و شیون میکنند و به سروسینه میزنند و بر سنگ سجده میکنند و کنار قبرها نماز میگزارند؛از خود پرسیدم آیا اینگونه مسائل میتواند دلیل بر این باشد تا به کسانی که شهادت به وحدانیّت خدا و رسالت محمّد صلّی اللّه علیه و اله میدهند نسبت کفر داد؟کسانی که اهل نماز و زکاتند و در ماه رمضان روزه میگیرند و به زیارت خانۀ خدا میروند و امر به معروف و نهی از منکر انجام میدهند.
قصد مخالفت با دوستم و بحث و جدل بیهوده با او را نداشتم،ازاینرو،به این سخن اکتفا کردم که خداوند ما و آنها را به راه راست هدایت فرماید و دشمنان دین را که برای اسلام و مسلمانان نقشه میکشند لعنت کند.
هرگاه در خلال عمره یا ورود به مکّه به طواف خانۀ کعبه میرفتم افراد اندکی را در حال طواف میدیدم،نماز میگزاردم و با تمام وجود خدا را میخواندم که به من آگاهی و بینش عنایت فرماید و به راه حق رهنمونم باشد،و در مقام ابراهیم علیه السّلام میایستادم و این آیۀ شریفه را میخواندم: وَ جاهِدُوا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصِیرُ؛ (1)در راه خدا بکوشید چنانکه شایستۀ کوشش برای اوست او شما را برگزید و رنجی را در دین بر شما
1) 1) .حج(22)آیه 78.
ننهاد.آیین پدرتان ابراهیم[را به شما آموخت]و از قبل شما را مسلمان نامید و در این [قرآن نیز همین مطلب آمده است]تا پیامبر بر شما گواه باشد و شما گواه بر مردم باشید،بنابراین نماز را بهپای دارید و زکات را بپردازید و به خدا پناه ببرید.او سرپرست شما و بهترین سرپرست و بهترین یاور است).
با سرور یا به تعبیر قرآن پدرمان ابراهیم،شروع به سخن گفتن کردم:ای پدر بزرگوار!ای کسی که ما را مسلمان نامیدی،فرزندانت پس از تو با یکدیگر،به مخالفت برخاستند،برخی یهود و بعضی نصارا و دستۀ دیگری مسلماناند؛یهودیان به هفتاد و یک گروه تقسیم شدند و نصارا بر اثر این اختلاف به هفتاد و دو گروه و مسلمانان به هفتاد و سه گروه تقسیم شدند و طبق آنچه فرزندت محمّد صلّی اللّه علیه و آله خبر داده، همۀ آنها به جز یک گروه که بر پیمان تو باقیاند بقیّه در گمراهی و ضلالتند.
آیا آنگونه که«قدریه» (1)میگویند این سنّت خداست در بین مخلوقاتش،آیا خدای سبحان بر هر فردی واجب کرده که یهودی یا نصرانی یا مسلمان یا بیدین و مشرک باشد یا اینکه بر اثر علاقه به دنیا و دوری از تعالیم خدای بزرگ این قضیه اتفاق افتاده است،چون آنان خدا را فراموش کردند و خداوند نیز خویشتن را فراموششان ساخت؟عقل و اندیشهام نمیتواند قضا و قدر را که تعیینکنندۀ سرنوشت انسان است باور نماید،بلکه میخواهم با قاطعیت بگویم این خدای سبحان است که ما را آفرید و هدایت فرمود و پلیدی و پاکی را او در وجود ما قرار داد،پیامبرانش را به سوی ما فرستاد تا گره از مشکلات ما بگشایند و حق را از باطل به ما بشناسانند،امّا دنیا و زرقوبرق آن،انسان را فریفت.بشر با خودپسندی و تکبّر و با نادانی و کارهای بیمورد،با کینه و لجبازی،با سرکشی و ظلم و ستم،از راه حق منحرف شد و از شیطان پیروی کرد و از خدای خویش فاصله گرفت،و با پیروی از راهی نادرست از آن راهنماییها،بهرهمند نگشت.قرآن در این زمینه تعبیری زیبا دارد،در آنجا که
1) 1) .به کسانی که انسان را فاعل اعمال و کارهای خود نمیدانند«جبریّه»گویند.
به اختصار میفرماید: إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ النّاسَ شَیْئاً وَ لکِنَّ النّاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ؛ (1)خداوند به مردم ظلم نمیکند،امّا مردم به خویشتن ستم روا میدارند).
ای ابراهیم!ای پدر مهربان!یهود و نصارا سزاوار نکوهش نیستند،زیرا آنان وقتی که نشانۀ حق هویدا گشت با آیین ستمگری خود با حق مخالفت کردند،امّا مسلمانان امّتیاند که خداوند آنان را به دست فرزندت محمّد صلّی اللّه علیه و اله رهایی بخشید و از تاریکی باطل خارج کرد و به نور حق رهنمون گشت و آن را در بین مردم بهترین امّت قرار داد.
همین امّت با یکدیگر به اختلاف پرداختند و پراکنده شدند و هریک دیگری را کافر شمرد، باآنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آنها را برحذر داشت و به آنان هشدار داد و آنقدر بر آنان سخت گرفت که فرمود:«لا یحلّ لمسلم ان یهجر أخاه المسلم فوق ثلاث؛جایز نیست شخص مسلمان با برادر دینی خود بیش از سه روز قهر باشد».
چه شد که این امّت چنین پراکنده و متفرّق شدند،به کشورهای کوچکی تقسیم شدند که با هم مخالفت و ستیزهجویی میکنند و یکدیگر را متّهم به کفر مینمایند تا جایی که برخی از این کشورهای مسلمان،دیگر کشورهای مسلمان را نمیشناسند و یک عمر از یکدیگر جدا هستند؟پدر بزرگوار،ابراهیم!امّتی که بهترین امّتها بود و شرق و غرب جهان را فراگرفته بود و هدایت و علم و دانش و ادب و تمدّن را برای مردم به ارمغان آورده بود،چه شد امروز به کمترین امّتها و خوارترین آنها تبدیل گردیده است،سرزمینهای آنها غصب گردیده،ملّتهای مسلمان آوارهاند و مسجد الاقصی را نیز گروهی صهیونیست اشغال کردهاند و مسلمانان از آزاد ساختن آن عاجز ماندهاند.اگر شهرهای مسلمانان را بنگری جز فقر و تنگدستی شدید و گرسنگی کشنده و زمینهای خشک،بیماریهای سخت و اخلاق نکوهیده و زشت، عقبماندگی فکری و صنعتی و ستم و بیداد و میکروبها و حشرات،چیز دیگری نمیبینی،کافی است دستشویی(توالت)های عمومی اروپا و ما با یکدیگر
1) 1) .یونس(10)آیه 44.
مقایسه شود.چگونه وقتی مسافری در اروپا وارد دستشویی میشود آن را پاکیزه و تمیز میبیند،مانند بلور برق میزند و با بوی خوش معطّر است، درحالیکه در سرزمینهای اسلامی بر اثر کثیف بودن و بوی بد و تعفّن آن،مسافر تحمّل ورود به دستشوییهای عمومی را ندارد و ما کسانی هستیم که اسلام به ما آموخته«إنّ النظافة من الایمان و الوسخ من الشیطان؛نظافت رکنی از ایمان بوده و پلیدی از شیطان است».
آیا ایمان به اروپا رفته و شیطان نزد ماست؟چرا باید مسلمانان در کشورهای خودشان از اظهار عقیدۀ خود وحشت داشته باشند؟شخص مسلمان حتّی در آرایش سروصورت خود اختیاری ندارد و نمیتواند ریش بگذارد یا لباس اسلامی بپوشد، درحالیکه انسانهای تبهکار،آشکارا به شرابخواری و زنا و هتک حرمت مردم میپردازند و هیچ مسلمانی نمیتواند آنها را از این کار بازدارد و وظیفۀ اسلامی امر به معروف و نهی از منکر را انجام دهد.من شنیدهام در برخی از کشورهای اسلامی مانند مصر و مراکش پدران از شدّت فقر و تنگدستی و نیازمندی و بیچارگی دخترهای خود را پی اعمال زشت و ناشایست میفرستند-لا حول و لا قوة إلاّ باللّه العلی العظیم.
خدایا!چگونه از این امّت روی گردانیده و آن را رها کردهای که در تاریکیها سرگردان باشند؟نه،نه،خدایا!از تو پوزش میطلبم و نزدت توبه میکنم،این امّت است که از تو و یاد تو فاصله گرفته و راه شیطان را در پیش گرفته است.خدایا تو دارای حکمتی بسیار با عظمت و قدرتی برتر هستی،فرمودی و فرمودهات حق است که: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ؛ (1)هرکس از یاد خدای مهربان روی برتابد برای او شیطانی برمیانگیزیم که همنشین او باشد).و نیز فرمودی: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرِینَ؛ (2)
محمد نیست مگر پیامبری که پیامبرانی پیش از او گذشتهاند،بنابراین،اگر بمیرد و یا کشته شود به آیین گذشتۀ خود بازمیگردید.[بدانید]آن کس که به حالت گذشتۀ خود بازگردد خدا را زیانی نمیرساند و خداوند بزودی شکرگزاران را پاداش میدهد).
تردیدی نیست این پسماندگی و خواری و بیچارگی که گریبانگیر مسلمانان شده نشانۀ آن است که آنان از راه درست بیرون رفتهاند و بیتردید،عدّهای اندک و یک گروه از بین هفتاد و سه گروه نمیتواند در سرنوشت همۀ امّت اسلامی مؤثّر باشد،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«لتأمرونّ بالمعروف و لتنهن عن المنکر او لیسلّطن اللّه علیکم شرارکم فیدعوا خیارکم فلا یستجاب لهم؛باید امر به معروف و نهی از منکر نمایید، وگرنه،خداوند افراد ستمپیشهای از خودتان را بر شما مسلّط میگرداند،از آن پس اگر افراد شایستۀ شما خدا را بخوانند دعای آنان مستجاب نخواهد شد».
رَبَّنا آمَنّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاکْتُبْنا مَعَ الشّاهِدِینَ؛ (1)رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ؛ (2)رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ؛ (3)پروردگارا!به آنچه فروفرستادی ایمان آوردیم و از فرستادهات پیروی نمودیم،پس ما را با گواهان بنویس.خدایا!دلهای ما را پس از آن که هدایت کردی از حق دور مگردان و ما را از نزد خود رحمتی ببخش که تو بسیار بخشندهای.خداوندا!ما به خویشتن ستم کردیم،اگر بر ما نبخشایی و رحم نکنی در زمرۀ زیانکاران خواهیم بود).
دوستم بشیر،نامهای به من داد که در آن به دوستش نوشته بود از من پذیرایی کند.
رهسپار مدینه گشتم.دوستم قبلا تلفنی با وی گفتوگو کرده بود.ایشان به استقبالم آمد و به من خوشآمد گفت و در منزل خویش جای داد.به مجرّد رسیدن،آهنگ زیارت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله کردم.غسل نمودم و بهترین و پاکیزهترین لباسم را پوشیدم.
خود را معطّر کردم و سپس روانۀ حرم شدم.نسبت به موسم حج،زائران کمتری در آنجا حضور داشتند،ازاینرو توانستم مقابل مرقد مطهّر پیامبر و قبر ابو بکر و عمر بایستم که در مراسم حج بر اثر ازدحام جمعیّت چنین چیزی برایم مقدور نبود.
خواستم بدون قصد خاصّی دستم را جهت تبرّک به یکی از درها بکشم که نگهبان آنجا مانع من شد.بر هر دری نگهبانی را جهت مراقبت گماشته بودند.هنگامی که برای خواندن و رساندن سلام دوستانم مقداری ایستادنم طول کشید نگهبانها مرا از توقف در آنجا منع کردند.خواستم با یکی از آنها گفتوگو کنم،امّا بیفایده بود.
به کنار حجرۀ مطهّر پیامبر برگشتم و نشستم و مقداری قرآن خواندم.سعی میکردم قرآن را با صوت خوب بخوانم و چند مرتبه آن را تکرار کردم،زیرا تصوّر میکردم پیامبر به قرآن خواندن من گوش میدهد.با خود گفتم آیا ممکن است پیامبر نیز مانند سایر مردم مرده باشد؟پس چرا ما در نماز و در حال خطاب میگوییم «السّلام علیک أیّها النّبیّ و رحمة اللّه و برکاته»وقتی مسلمانان معتقدند حضرت خضر علیه السّلام از دنیا نرفته و هرکس که بر او سلام کند به او پاسخ میدهد یا وقتی بزرگان فرقههای صوفیه معتقدند احمد تیجانی(رئیس آنها)یا عبد القادر گیلانی آشکارا و در بیداری نزد آنها میآیند،چرا ما این معنا را از پیامبر که بافضیلتترین فرد جهان هستی است،دریغ میداریم.امّا بیدرنگ با خود گفتم مسلمانان چنین فضیلتی را از پیامبر دریغ نمیدارند،بلکه وهّابیها چنین میکنند،به همین دلیل و دلایل دیگر از جمله درشتی و شدّت و خشونتی که آنان در حق مؤمنانی،که با عقیدۀ آنها مخالف بودند،اعمال میداشتند از آنان بیزار و متنفّر شدم.
به زیارت بقیع رفتم و برای ارواح اهل بیت طلب رحمت نمودم.در نزدیکیام، پیرمردی میگریست.از گریهاش دانستم شیعه است.پیرمرد،رو به قبله ایستاد و مشغول نماز شد.ناگهان مأموری که گویی مراقب کارهای وی بود بهسرعت به سوی او آمد و درحالیکه پیرمرد به سجده رفته بود با کفش لگد محکمی به او زد و او را به پشت انداخت و آن بیچاره لحظاتی از حال رفت و مأمور وی را مورد ضرب و شتم و
ناسزا قرار داد.دلم برای آن پیرمرد سوخت،تصوّر کردم مرده است.غیرتم مرا تحریک کرد و به مأمور گفتم:این کار تو حرام است،او نماز میخواند،چرا وی را میزنی.متوجّه من شد و گفت:ساکت شو و دخالت نکن،وگرنه همین بلا را بر سر تو نیز میآورم.وقتی در چشمان او شرارت دیدم خود را کنار کشیدم،امّا از خود خشمگین بودم که نتوانستم مظلومی را یاری کنم،بر سعودیها نفرین کردم که بدون مانع و قدرت بازدارندهای و بی آنکه کسی عمل آنها را تقبیح کند هر کاری بخواهند با مردم انجام میدهند.بعضی از زائران در آنجا حضور داشتند و برخی از آنها «لا حول و لا قوة إلاّ باللّه»میگفتند.یکی از آنها گفت:این پیرمرد مستوجب این عمل بود،زیرا او اطراف قبور،نماز میخواند و این کار،حرام است.از سخن او آتش گرفتم،نتوانستم خود را نگه دارم و گفتم:چه کسی به تو گفته که نماز اطراف قبور حرام است.پاسخ داد:پیامبر آن را نهی فرموده.بیدرنگ گفتم:به پیامبر نسبت دروغ میدهید.از آنجا که میترسیدم مبادا اطرافیانم دوبههمزنی کنند و فتنهای درست شود یا اینکه مأمور را صدا بزنند و به من حمله کند با مهربانی و فروتنی گفتم:اگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از این عمل نهی کرده باشد،پس چرا میلیونها انسان،چه از حجاج و سایر زوّار،مخالفت نهی پیامبر میکنند و مرتکب عمل حرام میشوند،چون همۀ آنها اطراف قبر مطهّر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و قبر ابو بکر و عمر در مسجد پیامبر و در مساجد مسلمانها در کلّ جهان اسلام نماز میگزارند و برفرض که نماز اطراف قبور، حرام باشد آیا با این خشونت و شدّت،میتوان آن را از میان برد یا با مدارا و مهربانی؟ اجازه دهید داستان آن اعرابی را برایتان نقل کنم که در حضور پیامبر و اصحابش بدون شرم و حیا در مسجد پیامبر بول کرد.هنگامی که برخی از صحابه به قصد کشتن وی شمشیر کشیدند رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آنان را از این کار بازداشت و فرمود:«او را رها کنید و به او آزار نرسانید،یک سطل آب روی بولش بریزید،شما مأموریت دارید کارها را آسان بگیرید نه سخت،به مردم مژده بدهید نه آنها را فراری دهید».همۀ یاران به فرمانش گردن نهادند،سپس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اعرابی را صدا زد و پهلوی خود نشاند
و به او خوشآمد گفت و مهربانی کرد و به او فهماند این مکان،خانۀ خداست و نباید آن را نجس کرد.اعرابی اسلام آورد و از آن پس هرگاه به مسجد میآمد با بهترین و پاکیزهترین لباسهای خود میآمد.راست است فرمودۀ خدای سبحان آنجا که به فرستادهاش فرمود: وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ؛ (1)و اگر تندخوی و سنگیندل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند).
بعد از شنیدن این داستان،برخی از حاضران متأثّر شدند و یکی از آنان مرا به گوشهای خلوت دعوت کرد و از من پرسید:اهل کجایی؟گفتم:اهل تونس.بر من درود فرستاد و گفت:برادر تو را به خدا مواظب خودت باش،دیگر هرگز اینجا اینگونه سخن نگو،برای خدا تو را نصیحت میکنم؛من از اینها که ادّعای خادم الحرمینی دارند و با مهمانهای خدا با این خشونت برخورد میکنند هر روز بیشتر متنفّر میشوم؛کسی جرأت نمیکند دیدگاه خود را بیان کند یا روایتی را مخالف با آنچه که آنها نقل میکنند بخواند و یا اعتقادی را بیان کند که غیر از اعتقاد آنها باشد.
به منزل دوست تازهام که نام وی را نمیدانستم برگشتم.برایم شام آورد و رو به روی من نشست.هنوز دست به غذا نبرده بودیم که از من پرسید کجا رفتی؟ سرگذشت خود را از آغاز تا پایان برایش نقل کردم و در خلال سخنانم گفتم:برادر! من از وهّابیّت بیزارم و به شیعه تمایل دارم.رنگش متغیّر شد و به من گفت:بار دیگر هرگز از این حرفها نزنی!با من غذا نخورد و مرا ترک کرد.مدّت زیادی منتظر وی ماندم تا اینکه به خواب رفتم.صبح زود با صدای اذان مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از خواب بیدار شدم،دیدم غذا همانطور دستنخورده باقی مانده است.دانستم دوستم برنگشته،دربارهاش شک کردم و ترسیدم که از نیروهای امنیتی باشد.برخاستم و از منزل خارج شدم و برنگشتم.تمام آن روز را در حرم پیامبر صلّی اللّه علیه و اله مشغول زیارت و نماز بودم و فقط برای قضای حاجت و وضو بیرون میآمدم.بعد از نماز عصر شنیدم
1) 1) .آل عمران(3)آیه 159.
یکی از سخنرانها مطالبی برای نمازگزاران بیان میکند.بدان سو رفتم،با سؤال از برخی افراد دانستم که وی قاضی شهر مدینه است.به سخنان وی گوش دادم،آیاتی از قرآن را تفسیر میکرد.پس از پایان درسش خواست خارج شود،او را نگه داشتم و از او پرسیدم:جناب،ممکن است بفرمایید مقصود از آیۀ شریفۀ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)چیست؟اهل بیت در این آیۀ شریفه کدام خانوادهاند؟
فوری پاسخ داد:مقصود زنان پیامبرند که آیۀ شریفه با ذکر آنها آغاز شده یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ... .
بدو گفتم:علمای شیعه میگویند این آیه منحصر به علی و فاطمه و حسن و حسین است؛البته من به آنها اعتراض کردم و گفتم اوّل آیه میگوید: یا نِساءَ النَّبِیِّ؛ آنها به من پاسخ دادند تا آنجا که منظور،همسران پیغمبر بودند همۀ صیغهها با نون جمع مؤنّث آمده،خداوند میفرماید: لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ...
وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتِینَ الزَّکاةَ وَ أَطِعْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ امّا وقتیکه این بخش از آیۀ شریفه،مخصوص اهل بیت میشود صیغه تغییر میکند و میفرماید: لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ... وَ یُطَهِّرَکُمْ.
وی درحالیکه عینک خود را بالا میگرفت گفت:از این اندیشههای مسموم بپرهیز،شیعیان گفتۀ خدا را طبق هوای نفس خود تفسیر میکنند،آنها دربارۀ علی و فرزندانش چیزهایی میگویند که ما از آنها بیخبریم،آنان قرآنی مخصوص دارند به نام قرآن فاطمه؛من به شما هشدار میدهم که مبادا فریبتان بدهند.
گفتم:جناب،نترسید،من متوجّه هستم و دربارۀ آنها مطالب زیادی میدانم،امّا قصد دارم بررسی و تحقیق کنم.گفت:اهل کجایی؟گفتم:اهل تونس.گفت:نام شما چیست؟گفتم:تیجانی.با حالتی فخرآمیز خندید و گفت:آیا میدانی احمد تیجانی
1) 1) .احزاب(33)آیه 33.
کیست؟گفتم:او پیر طریقت است.گفت:او نوکر استعمار فرانسه است،با همکاری وی استعمار فرانسه توانست در الجزایر و تونس مستقر شود؛اگر پاریس رفتی به کتابخانۀ ملّی برو و خودت باب«أ»از فرهنگ فرانسه را مطالعه کن،خواهی دید فرانسه به احمد تیجانی که برای آن کشور خدمات بیمانندی انجام داده،مدال افتخار داده است.
از گفتۀ او در شگفت شدم و با تشکّر از او خداحافظی کردم.یک هفته تمام در مدینه ماندم،بهگونهای که چهل نماز گزاردم و همۀ مزارها را زیارت کردم.در خلال اقامتم مسائل را دقیقا دنبال میکردم و جز دوری و نفرت از وهّابیّت چیزی ندیدم.از مدینۀ منورّه رهسپار اردن شدم،در آنجا دوستانی را ملاقات کردم که قبلا در موسم حج با آنها آشنا شده بودم.
سه روز با آنها بودم.دیدم آنها بیش از مردم تونس،با حقد و کینه به شیعه مینگرند،همان روایات و همان شایعات در ذهن آنها نیز وجود داشت.در آنجا یک تن نبود که از او دلیلی بخواهم،مگر اینکه میگفت او نیز دربارۀ شیعه همانها را شنیده است،یکی نیافتم که با شیعیان نشستوبرخاست داشته باشد یا کتابی از کتابهای شیعه را خوانده یا حتّی در عمرش با یک شیعه برخورد داشته باشد.
از آنجا به سوریه برگشتم.در دمشق به دیدار مسجد جامع اموی امیه رفتم و مرقد رأس الحسین و حضرت زینب و آرامگاه صلاح الدّین ایّوبی را زیارت کردم و از بیروت مستقیما به طرابلس رفتم.این سفر دریایی چهار روز به طول انجامید و در خلال آن،رفع خستگی بدنی و فکری کردم.صحنههای سفری را که رو به پایان بود در نظرم مجسّم میکردم،احساس میکردم به شیعه علاقه دارم و از وهّابیّت که دسیسههای آن را شناخته بودم متنفّرم.خدا را بر نعمتی که به من ارزانی داشت و برخوردار از عنایات و الطاف خویش کرد سپاس گفتم و از او مسئلت داشتم تا مرا به راه حق و حقیقت رهنمون شود.
به خاک وطن برگشتم،با وجودی سرشار از اشتیاق به خانواده و بستگان و
دوستان،همه خوب بودند.هنگام ورود به خانهام به کتابهای زیادی برخوردم که قبل از من رسیده بود و دانستم از کجاست.وقتی کتابهایی را که خانه را پر کرده بودند گشودم،بر عشق و علاقهام به آنان-که خلف وعده نکرده بودند- افزوده شد و ملاحظه کردم چندین برابر آنچه را که آنجا به من هدیه کرده بودند برایم فرستادهاند.
بسیار خوشحال شدم و کتابها را در اطاق جداگانهای چیدم و آن را کتابخانه نامیدم.چند روزی به استراحت پرداختم و سپس به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید به تنظیم برنامۀ کار خود همّت گماشتم.هفتهای سه روز پشت سر هم مشغول تدریس بودم و چهار روز پیدرپی استراحت داشتم.
به مطالعۀ کتابها پرداختم و کتاب عقائد الامامیّه و اصل الشیعة و اصولها را مطالعه کردم و از اعتقادات و افکار و اندیشهای که شیعیان پایبند آن هستند آرامشی درونی یافتم.سپس کتاب المراجعات نوشتۀ سید شرف الدین موسوی را مطالعه کردم،چندین صفحه از آن کتاب را که خواندم مرا شیفته کرد و به خود جذب نمود و جز بعضی از اوقات،آن را ترک نمیکردم و گاهی آن را همراه خود به محلّ تدریس میبردم،از صراحت لهجۀ دانشمند شیعی در رفع و حلّ و فصل اشکالات دانشمند سنّی،رئیس الازهر،متحیّر شدم و خواستهام را در این کتاب یافتم، زیرا آن مانند سایر کتابهایی نبود که مؤلف هرچه خواست بدون مخالف و رقیب بنویسد.کتاب المراجعات گفتوگو بین دو دانشمند از دو مذهب بود که هرکدام از دیگری در مورد مسائل گوناگون و کوچک و بزرگ با استناد به دو مرجع اساسی و بنیادی مسلمانان،یعنی قرآن مجید و سنّت صحیح پیامبر-که در صحاح ششگانه بر آن اتّفاقنظر دارند-پرسوجو میکرد.درحقیقت،آن کتاب
نقشی مانند نقش خودم داشت که در جستوجوی حقیقت بود و هرکجا به حق دست مییافت آن را میپذیرفت؛بر همین اساس،کتابی بسیار سودمند بود و از آن استفادۀ فراوانی نمودم.
هنگامی که از نافرمانی یاران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گفتوگو میکرد و چندین مثال از جمله جریان«یوم الخمیس»را ذکر میکرد مات و حیران گشتم،زیرا من تصوّر نمیکردم عمر بن الخطّاب به فرمان پیامبر اعتراض کند و وی را به گفتن هذیان متّهم سازد.ابتدا تصوّر کردم این روایت،مربوط به کتب شیعه است،ولی هنگامی که ملاحظه کردم دانشمند شیعی آن را از صحیح بخاری و صحیح مسلم نقل میکند بر شگفتیام افزود و با خود گفتم اگر این روایت را در صحیح بخاری پیدا کردم دیدگاه دیگری خواهم داشت.
به پایتخت مسافرت نمودم و از آنجا صحیح بخاری و صحیح مسلم و مسند امام احمد و صحیح ترمذی و موطّأ امام مالک و دیگر کتب معروف را خریدم.
تا رسیدن به منزل صبر نکردم،در مسیر بین تونس و قفصه درحالیکه سوار بر وسیلۀ نقلیّۀ عمومی بودم-صحیح بخاری را ورق میزدم و ماجرای یوم الخمیس را جستوجو مینمودم.امید برخورد به آن را نداشتم،اتّفاقا آن را دیدم و چندین بار آن را مطالعه نمودم.همان گونه بود که سید شرف الدّین گفته بود سعی کردم با توجیهی ماجرا را تکذیب نمایم.بعید میدانستم عمر بن الخطّاب به چنین بیپروایی دست یازیده باشد،امّا کجا میتوانستم چیزی را تکذیب کنم که در صحاح ششگانۀ خود یعنی صحاح اهل سنّت و جماعت آمده،صحاحی که خودمان را پایبند به پیروی از آن میدانستیم و به درستی آنها شهادت میدادیم و شک در آنها یا تکذیب برخی از آنها به دور افکندن همۀ عقایدمان منجر میشد.
اگر دانشمند شیعی آن را از کتابهای خودشان نقل کرده بود هرگز آن را نمیپذیرفتم،ولی زمانی که از صحاح اهل سنّت که در آن جای سخن نیست نقل میکند-و ما میپنداشتیم که صحاح بعد از قرآن صحیحترین کتابها هستند-
باید به آن گردن نهاد وگرنه باید در این صحاح تردید نمود و هر زمان تردید کردیم دیگر حکمی از احکام اسلام برای ما قابل اعتماد نیست،زیرا دستوراتی که در کتاب خدا آمده،مجمل و بدون تفصیل است و از سویی ما از عصر رسالت فاصلۀ زیادی داریم و احکام دین خود را از پیشینیان خویش و از ناحیۀ همین صحاح به دست آوردهایم؛پس بههرحال نباید از این کتب دست برداریم.
با خود پیمان بستم وارد این بحث طولانی و مشکل بشوم و با طرد روایاتی که هر گروهی غیر از گروه دیگر آن را نقل کردهاند به روایات صحیحی،که شیعه و سنّی بر آن اتّفاقنظر دارند،تمسّک بجویم و به آنها استناد کنم و با انتخاب این روش معتدل از مسائل عاطفی و تعصّبهای دینی و مذهبی و گرایشهای نژادی و فرقهای دوری و پرهیز کنم و در همین زمان برای دست یافتن به قلّۀ یقین،که همان راه راست است،تردید و شک را از میان بردارم.
بحث دربارۀ زندگی صحابه و رفتار و معتقدات آنها از مهمترین بحثهایی است که همچون سنگ بنا در کلیۀ پژوهشهایی که انسان را به حقیقت رهنمون میشود معتبر میباشد،زیرا آنان در همۀ مسائل دینی حجّت به شمار میآیند و ما آیین خود را از آنان آموختهایم و در تاریکیها از نور هدایت آنان برای شناخت دستور خدای سبحان بهرهمند میشویم.
دانشمندان اسلامی گذشته در زمینۀ بررسی زندگی و روش آنان چنین میکردند و در همین خصوص کتابهای فراوانی مانند اسد الغابة فی تمییز الصحابه و الاصابة فی معرفة الصحابه و میزان الاعتدال و دیگر کتبی که با نقد و بررسی و از دیدگاه اهل سنّت و جماعت شامل زندگی صحابه میباشد،تألیف کردهاند.
در اینجا این اشکال به نظر میرسد و خلاصهاش این است که دانشمندان سابق با علم به دشمنی خلفای اموی و عبّاسی با اهل بیت پیامبر و پیروان آنان،طبق خواستۀ
آنها تاریخ مینوشتند؛ازاینرو،شایسته نیست تنها به گفتۀ آنها استناد کرد و نظر دیگر بزرگان و علمای مسلمان را که تحت ظلم و ستم حکومتها به سر برده و آواره و کشته شدهاند نادیده گرفت،زیرا آنان پیروان اهل بیت و مبدأ حرکتهای مخالف با نیروهای ستمگر و منحرف بودهاند.
در این میان مشکل اصلی وجود صحابه است.آنان نگذاشتند پیامبر وصیّت خود را بنویسد و مسلمانان را تا روز قیامت از گمراهی نجات بخشد و در این زمینه با یکدیگر اختلاف پیدا کردند و همین اختلاف،باعث محروم شدن امّت اسلامی از این نعمت بزرگ گردید و آن را در وادی گمراهی قرار داد تا اینکه گروهگروه و متفرق گردیدند و با کشمکش با یکدیگر رو به ضعف رفتند و قدرت خویش را از دست دادند.
آنان بودند که بر سر خلافت با یکدیگر درگیر شدند و دستهای به حزب حاکم و گروهی به حزب مخالف پیوستند و همین أمر سبب اختلاف امّت اسلامی و تقسیم آن به پیروان علی علیه السّلام و پیروان معاویه گردید و هم آنان بودند که در تفسیر کتاب خدا و روایات پیامبر اختلاف کردند و مذاهب و گروهها و فرقههای گوناگون را پدید آوردند و از همین رهگذر بحثهای کلامی و اندیشههای گوناگون دیگری پدید آمد و فلسفههای گوناگونی ظاهر گردید که صرفا انگیزهای سیاسی بود و هدفی جز رسیدن به قدرت و حاکمیت نداشت...
اگر اختلاف صحابه نبود نه مسلمانان فرقهفرقه میشدند و نه اختلافی داشتند.
هر اختلافی که به وجود میآید به اختلاف صحابه برمیگردد.خدای همه یکی است، قرآن،یکی و پیامبر یکی و قبله،یکی است و همه بر این معنا اتّفاقنظر دارند، بااینحال از نخستین روز وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در سقیفۀ بنی ساعده،بین صحابه اختلاف ایجاد شد و تا امروز ادامه دارد و تا خدا خواهد،باقی است.
من از خلال گفتوگو با علمای شیعه چنین دریافتم که صحابه از دیدگاه آنان به سه دسته تقسیم میشوند:
1.یاران شایستهای که خدا و رسولش را آنگونه که باید شناختند و تا لحظۀ مرگ بر پیمان او باقی ماندند و با راستی و اخلاص در عمل با او زیستند و پس از وی نیز به روش نیاکان خود برنگشتند،بلکه بر آن میثاق وفادار ماندند که خداوند متعال مکرّر در قرآن و همچنین پیامبر در بسیاری موارد آنان را ستودهاند و آنگونه که اهل سنّت با دیدۀ احترام به آنها مینگرند شیعیان نیز با احترام و قداست از آنان نام میبرند و از آنها خشنودند.
2.اصحابی که اسلام آوردند و از پیامبر پیروی نمودند،امّا اسلام آوردنشان یا برای خواستهها و مطامع دنیوی یا به جهت ترس آنان بود.آنها با اسلام آوردن خود بر پیامبر منّت میگذاشتند و گاهی آن حضرت را میآزردند و امر و نهی او را اطاعت نمیکردند و گاه در مقابل عبارات صریح پیامبر،خودشان را صاحب رأی میدانستند تا اینکه قرآن در وهلۀ اوّل آنان را سرزنش و بار دوم تهدید کرد و در آیههای فراوانی آنان را رسوا نمود.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نیز در روایات متعدّدی آنها را برحذر داشته و شیعیان بنابر عملکردشان بدون قداست و احترام از آنها یاد میکنند.
3.افراد و چهرههایی که صرفا برای شیطنت و حیلهگری با پیامبر همراه شدند.
آنها ظاهرا اسلام آوردند،امّا در باطن کفر میورزیدند.برای توطئه در دین و فریب دادن مسلمانان به اسلام نزدیکی جستند که خداوند متعال یک سورۀ کامل دربارۀ آنان نازل فرموده و در موارد متعدّدی از آنها یاد کرده و آنان را به قعر دوزخ وعده داده است،پیامبر نیز از آنان نام برده و مردم را از شرّ آنها برحذر داشته و برخی علایم و نشانهها و اسامی آنها را به بعضی از یارانشان آموخته است؛این دسته از صحابه مورد لعن و نفرین و بیزاری شیعه و سنّی هستند.
افراد خاص دیگری نیز میان آنان وجود دارند با اینکه در زمرۀ اصحاب و یاران حضرت بشمار میآیند به جهت خویشاوندی و ملکات اخلاقی و معنوی و ویژگیهایی که خدا و رسولش به ایشان اختصاص دادهاند و دیگران به آنها دسترسی ندارند،از سایر افراد متمایز و مشخّصند.آنان همان اهلبیتیاند که خدای سبحان
پلیدیها را از آنها دور و آنان را منزه قرار داده (1)است و آنگونه که صلوات بر پیامبرش را واجب شمرده،بر آنان نیز واجب شمرده است و بخشی از خمس را به آنها اختصاص داده (2)و دوستی و محبت آنان را همچون پاداشی برای حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و اله بر هر مسلمانی واجب ساخته است. (3)
آنان رهبران مردمند که خداوند به فرمانبرداری از آنان فرمان داده است. (4)آنها دریای علم و دانشاند،تفسیر قرآن و محکم و متشابه آن را میدانند (5)،از دانشی بهرهمندند که رسول خدا آنها را در حدیث ثقلین در ردیف قرآن قرار داده و پیروی از آنان را واجب دانسته است؛ (6)پیامبر آنان را به کشتی نوح تشبیه کرده که هرکسی بر آن سوار گردد نجات مییابد و هرکه از آن سر بپیچد غرق میشود. (7)
امّا اهل سنّت و جماعت با وجود احترام و قداست و برتریی که برای اهل بیت قایلند به چنین تقسیمی در صحابه اعتقاد ندارند و در بین آنان کسی را منافق نمیشمرند،بلکه از دیدگاه آنها صحابه،شایستهترین افراد بعد از پیامبرند و اگر اندک تفاوتی نیز وجود داشته باشد به جهت سبقت در اسلام آوردن و تحمّل دشواری آن است که خلفای راشدین را در رتبۀ نخست و شش نفر دیگر از ده نفری را که طبق روایت به بهشت مژده داده شدهاند در ردههای بعدی دارای برتری میدانند؛ ازاینرو،ملاحظه میکنید آنان هنگامی که بر پیامبر و اهل بیتش صلوات میفرستند تمام صحابه را بدون استثنا به آنها ملحق میکنند.
1) 1) .احزاب(33)آیه 33.
2) 2) .انفال(8)آیه 41.
3) 3) .شوری(42)آیه 23.
4) 4) .نساء(4)آیه 59.
5) 5) .آل عمران(3)آیه 7.
6) 6) .دربارۀ حدیث ثقلین به متقی هندی،کنز العمال،ج 1،ص 44 و مسند احمد،ج 5،ص 182 مراجعه کنید.
7) 7) .دربارۀ روایت کشتی نوح به حاکم نیشابوری،مستدرک،ج 3،ص 151 و تلخیص ذهبی و ابن حجر، الصواعق المحرقه،ص 184 و 234 مراجعه کنید.
این مطالب را که از علمای اهل سنّت و جماعت و علمای شیعه دانسته و شنیده بودم و همین امر مرا بر این داشت تا دربارۀ صحابه به تحقیق و پژوهش عمیقی بپردازم.از خدای خویش مسئلت کردم مرا ارشاد فرماید تا به دور از احساسات، عمل کنم و در همۀ موضوعات بیطرف باشم،گفتار طرفین را بشنوم و از بهترین آنها پیروی نمایم و در این زمینه به موارد زیر توجه داشتم:
الف)منطق درست،بدین معنا که جز بر تفسیر قرآن و سنّت صحیح پیامبر صلّی اللّه علیه و اله که همه بر آن اتّفاقنظر دارند تکیه نکنم.
ب)عقل و اندیشه،که از بزرگترین نعمتهای الهی برای انسان است، زیرا خداوند انسان را با عقل و خرد بر سایر مخلوقات خود برتری بخشید.ببین چگونه خدای سبحان هنگامی بر بندگانش احتجاج مینماید آنها را به تعقّل و اندیشیدن فرامیخواند،آنجا که میفرماید: «أَ فَلا یَعْقِلُونَ ،ا فلا یَفْقَهُونَ ، أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ ، أَ فَلا یُبْصِرُونَ؛ آیا نمیاندیشند،آیا درک نمیکنند،آیا دقت نمیکنند،آیا نمیبینند...». (1)
بنیاد و اساس ایمان من،ایمان به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران اوست،معتقدم که محمّد صلّی اللّه علیه و اله بنده و فرستادۀ اوست و آیین حق در پیشگاه خدا اسلام است.من در بحث و بررسی خود بر سخن هیچیک از صحابه،هر قدر دارای خویشاوندی نزدیکی با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بوده و مقام و منزلتی رفیع داشته،تکیه نکردم،زیرا من نه از بنی امیّه هستم،نه از عبّاسیان و فاطمیان،نه سنّی هستم و نه شیعه و هیچگونه دشمنی با ابو بکر و عمر و عثمان و علی و حتی وحشی(قاتل حضرت حمزه)تا زمانی که پایبند به اسلام باشد ندارم،زیرا آیین اسلام گذشتهها را به حساب نمیآورد، به همین دلیل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از وحشی گذشت و او را عفو کرد.
به اشتیاق دست یافتن به حقیقت در این بحث وارد شدم،اکنون که خالصانه خود را از تمام اندیشههای گذشته تهی ساختهام به یاری خدا این مبحث را دربارۀ صحابه و
1) 1) .به المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم،مادۀ عقل و دبر و فکر و ذکر مراجعه شود.
عملکرد آنها آغاز میکنم.
خلاصۀ داستان اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در سال ششم هجری با هزار و چهارصد تن از یاران خود از مدینه خارج و آهنگ عمره نمود و به یارانش دستور داد سلاح خود را بر زمین بگذارند.او و یارانش در ذی الحلیفه لباس احرام پوشیدند و با خود قربانی آوردند تا کفّار قریش بدانند آن حضرت برای ادای عمره آمده است،نه برای جنگ و ستیز.امّا قریش با غروری که داشتند از بیم اینکه مبادا اعراب بشنوند محمّد با آرامش و بدون هیچ مانعی وارد مکّه گردیده و شخصیتشان بشکند و لطمه بخورد،هیأتی را به سرپرستی«سهیل بن عمرو بن عبد ود عامری»به سوی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله گسیل داشتند و از وی خواستند این بار برگردد،در مقابل وعده دادند سال آینده،سه روز، مکّه را در اختیار مسلمانان قرار خواهند داد و شرایط دشواری برای حضرتش قید نمودند که ایشان به جهت مصلحتی که خدای بزرگ بر حضرتش وحی نموده بود،آن شرایط را پذیرفت.
امّا برخی از صحابه از این برخورد پیامبر ناخرسند بودند و در این موضوع با حضرت بهشدت مخالفت کردند.عمر نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آمد و گفت:آیا تو فرستادۀ برحق خدا نیستی؟!فرمود:هستم.عمر گفت:آیا ما بر حق نیستیم و دشمنانمان بر باطل نیستند؟حضرت فرمود:آری،چنین است.عمر گفت:بنابراین چرا ما در آیین خویش به چنین افراد پستی باید باج بدهیم؟رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:من فرستادۀ خدایم و او یاور من است و من برخلاف او کاری انجام نخواهم داد.عمر گفت:آیا شما نمیگفتید بهزودی به زیارت خانۀ خدا میرویم و آن را طواف میکنیم؟فرمود:
آری،ولی آیا گفتم امسال میآییم؟گفت:نه.حضرت فرمود:بنابراین میآیی و آن را طواف خواهی کرد.
عمر بن خطّاب نزد ابو بکر آمد و گفت:ای ابو بکر،آیا او پیامبر برحقّ خدا نیست؟ گفت:چرا هست.همان سؤالهایی را که از پیامبر پرسیده بود از ابو بکر نیز پرسید و ابو بکر نیز همان پاسخها را به وی داد و گفت:ای مرد،او فرستادۀ خداست و مخالفت خدای خویش نمیکند،به آنچه او میگوید پایبند باش.
وقتی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از نوشتن پیماننامه فراغت یافت به اصحابش فرمود:
برخیزید و قربانی کنید و سرهای خود را بتراشید.به خدا سوگند!سه بار این مطلب را تکرار کرد و هیچیک از آنان برنخاستند.وقتی هیچکدام فرمان او را اطاعت نکردند وارد خیمۀ خود شد،سپس بیرون آمد و با هیچیک از آنان کلمهای سخن نگفت، شتری با دست خود قربانی کرد و سلمانی خود را خواست و سرش را تراشید.وقتی اصحاب چنین دیدند،همگی برخاستند و قربانی کردند و سر یکدیگر را تراشیدند، به اندازهای عصبانی بودند که نزدیک بود بعضی برخی دیگر را بکشند.... (1)
این فشردۀ ماجرای صلح حدیبیه که مورد اتّفاق شیعه و سنّی است و مورّخین و سیرهنویسانی مانند طبری و ابن اثیر و ابن سعد و دیگران نظیر بخاری و مسلم آن را نقل کردهاند.
در اینجا درنگی میکنم،غیرممکن است چنین ماجراهایی را مطالعه کنم و متأثّر نگردم و از برخورد آن اصحاب در مقابل پیامبرشان در شگفت نشوم.آیا هیچ انسان عاقلی گفتار کسانی را که میگویند صحابه به دستورات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله عمل میکردند باور میکند؟این ماجرا به روشنی آنها را تکذیب میکند و راه را بر دادن چنین نسبتهایی به آنها میبندد.آیا هیچ انسان عاقلی تصوّر میکند که چنین حرکتی در مقابل پیامبر،امری آسان و پسندیده یا از روی عذر باشد.خداوند فرمود:
فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً
1) 1) .این داستان رای سیرهنویسان و مورخان آوردهاند،چنانکه بخاری آن رای در صحیح،ج 3،ص 1162، ح 3011(با کمی تفاوت)و مسلم در صحیح،در باب صلح حدیبیه،ج 3،ص 1411،ح 1785(با کمی تفاوت)ذکر کردهاند.
مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً؛ (1)به پروردگار تو سوگند،تا در آنچه که بین خودشان به وجود آمده تو را به داوری برنگزینند ایمان نمیآورند و سپس در دل خود چارهای از آنچه که تو داوری کردهای نیابند و بیچونوچرا تسلیم شوند).
آیا واقعا عمر بن خطّاب در اینجا تسلیم شده بود و در قضاوت و داوری پیامبر صلّی اللّه علیه و اله چارهای جز اطاعت،در خود نمیدید یا اینکه در فرمانبرداری دستور پیامبر شکّ و تردید داشت بهویژه آنجا که گفت آیا تو فرستادۀ بر حق خدا نیستی،آیا تو به ما نگفتی...؟آیا عمر بعد از پاسخهای قانعکنندۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله تسلیم شد یا قانع نشد و یکبار دیگر و همان پرسشها را از ابو بکر پرسید.آیا بعد از پاسخ ابو بکر و نصیحت او تسلیم گردید.نمیدانم وقتی تسلیم گشت با پاسخ پیامبر قانع شد یا به جواب ابو بکر،چرا دربارۀ خود میگوید«برای آن،کارهایی انجام دادم...؟»تنها خدا و رسولش میدانند کارهایی که عمر انجام داده چه بوده است و علّت سرپیچی سایر افراد حاضر در آنجا را نمیدانم که وقتی رسول خدا به آنها فرمود بهپا خیزید و قربانی کنید و سرهای خود را بتراشید؛و سه بار این مطلب را تکرار کرد،فایدهای بر آن مترتّب نبود.
سبحان اللّه!من هرچه را میخواندم باور نمیکردم،با خود میگفتم:آیا کار صحابه به جایی رسیده که با دستور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چنین معاملهای بکنند!اگر این سرگذشت فقط از ناحیۀ شیعه نقل شده بود من آن را افترایی به صحابه میدانستم،امّا داستان به اندازهای صحیح و معروف بوده که تمام راویان اهل سنّت و جماعت نیز آن را نقل کردهاند و من نیز با خود پیمان بسته بودم به آنچه مورد اتّفاق طرفین است استناد کنم.خود را بیاراده و سرگردان یافتم،چه میتوانم بگویم؟چگونه میتوان عذر صحابهای را که نزدیک بیست سال-از روز بعثت تا ماجرای حدیبیّه-با پیامبر بودهاند پذیرفت؟ درحالیکه آنان معجزهها دیده و از پرتو رسالت بهرهها بردهاند و
1) 1) .نساء(4)آیه 65.
قرآن شب و روز به آنها میآموخته که چگونه با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مؤدبانه برخورد نمایند و چگونه با وی سخن بگویند تا جایی که آنان را تهدید میکند اگر در حضور پیامبر فریاد کنید اعمال شما تباه میگردد.
من با خود گفتم شاید کسی که سایر افراد را به سرپیچی دستور پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و تردید در آن تحریک کرده شخص عمر بن خطّاب باشد،زیرا خود وی اقرار کرده بود«برای آن،کارهایی انجام دادم»و نخواست آن را بیان کند و همین،مطلب را در موارد دیگری تکرار میکرد و میگفت:من پیوسته روزه میگیرم و صدقه میدهم و نماز میخوانم و بنده آزاد میکنم،زیرا از پیامد گفتار زشت خود میترسم...تا آخر آنچه که در این ماجرا از وی نقل گردیده است... (1)از اینجا میتوان دریافت خود عمر از زشتی مخالفت آن روز خود آگاه است و این سرگذشتی شگفتآور و باورنکردنی است،امّا حقیقت دارد.
خلاصۀ سرگذشت به این صورت است که صحابه،سه روز قبل از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در منزل آن حضرت گردهم آمدند.پیامبر دوات و شانۀ گوسفندی را طلبید تا برای پیشگیری از ضلالت و گمراهی آنان مطالبی را یادداشت نماید،امّا صحابه در این مسئله به اختلاف پرداختند و یکی از آنان به حضرت نسبت هذیان گفتن داد.حضرت ناراحت شد و بیآنکه چیزی برای آنان بنویسد آنها را از منزل خویش بیرون راند و اینک مقداری مشروحتر به بیان این ماجرا میپردازیم:
ابن عبّاس گفت:چه روزی بود آن پنجشنبه،که کسالت و ناراحتی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در آن روز شدّت یافت!حضرت فرمود:بیایید چیزی برای شما بنویسم که پس از آن گمراه نگردید،امّا عمر گفت:پیامبر از شدّت درد چنین میگوید،ما قرآن را در اختیار
1) 1) .سیرۀ حلبی(باب صلح حدیبیه)،ج 2،ص 706.
داریم و همان ما را بسنده است.حاضران به اختلاف و نزاع پرداختند،برخی میگفتند وسایل را فراهم نمایید که رسول خدا گفتنیها را بنویسد تا پس از آن به گمراهی کشیده نشوید و بعضی دیگر گفتۀ عمر را تکرار میکردند.هنگامی در حضور پیامبر به جنجال و نزاع پرداختند حضرت فرمود از پیشم دور شوید.ابن عبّاس میگوید:تمام اندوه ما از سر و صدا و جنجال آن دسته بود که مانع نگاشتن مطالب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شدند. (1)این ماجرایی صحیح بوده و تردیدی در آن راه ندارد.علما و راویان شیعه این واقعه را در کتب خود،آنگونه که اهل سنّت و راویان و تاریخنویسانشان آوردهاند نقل کردهاند و این مطلب،طبق پیمانی که با خویش بسته بودم برایم الزامآور بود،ازاینرو،در توجیه موضعی که عمر در مقابل دستور پیامبر اتّخاذ کرده بود مات و حیران بودم.مگر آن،چه دستوری بود؟دستوری که حافظ این امّت از سقوط در گمراهی بود.بیتردید در آن نوشته مسئلۀ جدیدی برای مسلمانها مطرح میشد که تردید آنان را برطرف میکرد.
ما به گفتۀ شیعه کاری نداریم،آنها میگویند پیامبر میخواست در آن نوشته، خلافت و جانشینی علی علیه السّلام را یادآور شود و عمر متوجّه گشت و مانع وی گردید.
شاید آنان با این تصوّرشان که در ابتدا برای ما چندان خوشآیند نیست نتوانند ما را قانع کنند،ولی آیا واقعا میتوان برای این حادثۀ دردناک که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را به خشم آورد و در نتیجه حضرت،آنان را بیرون کرد و ابن عبّاس را چنان به گریستن واداشت که زمین از اشک او خیس شد توجیهی عقلایی و پسندیده داشت؟ابن عبّاس این حادثه را بزرگترین فاجعه نامید.اهل سنّت میگویند چون عمر شدّت بیماری رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را احساس کرد دلش سوخت و با این کار خواست او را شادمان سازد! این دلیل را افراد سادهلوح نیز نمیپذیرند تا چه رسد به دانشمندان.من بارها
1) 1) .صحیح بخاری،ج 4،ص 1612،ح 4169،باب گفتار بیمار(از پیشم بروید)؛مسند احمد بن حنبل،ج 1، ص 355،ج 5،ص 116؛صحیح مسلم،ج 5،ص 75(در آخر کتاب وصیت)؛تاریخ طبری،ج 3،ص 193؛ تاریخ ابن اثیر،ج 2،ص 320.
سعی کردهام عمر را در این کارها معذور بدارم و تبرئه کنم،امّا واقع مطلب چنین اجازهای را به من نمیدهد و اگر«نعوذ باللّه»جملۀ«هذیان میگوید»به جملۀ «بیماریاش شدّت یافته»نیز تبدیل شود باز دلیلی برای گفتۀ عمر نمییابیم که گفت «قرآن در اختیار شماست»و«کتاب خدا ما را بس است»؛بنابراین،یا او آگاهتر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بود که قرآن بر آن بزرگوار نازل شده یا اینکه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نمیدانست چه میگوید و یا حضرت با این دستور میخواست بین آنان ایجاد اختلاف و پراکندگی کند.استغفر اللّه.
از این گذشته،اگر دلیل اهل سنّت صحیح باشد نباید حسن نیّت عمر بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پوشیده باشد و بایست بهجای اینکه بر او خشمگین شود و وی را از خود براند از عمل او سپاسگزار شود و وی را مورد لطف خویش قرار دهد.
آیا جا دارد بپرسیم چرا هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آنها را از منزل وحی بیرون راند بدو نگفتند هذیان میگوید؟آیا بدین جهت نبود که آنها در نقشهای که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را از نوشتن بازدارند پیروز گردیدند و دلیلی برای ماندن خودشان پس از آن ماجرا نداشتند؟چرا که آنان در حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به جنجال و نزاع پرداختند و به دو جناح تقسیم شدند.گروهی میگفتند نزد پیامبر بروید تا آن مطالب را برای شما بنگارد و برخی گفتۀ عمر را که«هذیان میگوید»بر زبان میآوردند.
کار به آن سادگی هم که تنها مربوط به شخص عمر باشد تمام نشد،اگر اینگونه بود رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را آرام میکرد و قانع میساخت که حضرتش هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید و در امر ارشاد و هدایت امّت و جلوگیری از گمراهی آنان، محال است ناراحتی و بیماری بر او چیره گردد؛قضیه از این بزرگتر بود،عمر طرفدارانی داشت که گویا قبلا بر این مسئله با یکدیگر همداستان شده بودند، ازاینرو،داد و فریاد و اختلاف کردند و گفتۀ خدای سبحان را فراموش کردند یا خود را به فراموشی زدند،آنجا که فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ؛ 1ای کسانی که ایمان آوردهاید آوای خویش را فراتر از آوای پیامبر نگردانید و مانند گفتوگوی خودتان با یکدیگر،با رسول خدا سخن نگویید،مبادا که اعمالتان تباه شود و شما ندانید).
کار به آن سادگی هم که تنها مربوط به شخص عمر باشد تمام نشد،اگر اینگونه بود رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را آرام میکرد و قانع میساخت که حضرتش هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید و در امر ارشاد و هدایت امّت و جلوگیری از گمراهی آنان، محال است ناراحتی و بیماری بر او چیره گردد؛قضیه از این بزرگتر بود،عمر طرفدارانی داشت که گویا قبلا بر این مسئله با یکدیگر همداستان شده بودند، ازاینرو،داد و فریاد و اختلاف کردند و گفتۀ خدای سبحان را فراموش کردند یا خود را به فراموشی زدند،آنجا که فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید آوای خویش را فراتر از آوای پیامبر نگردانید و مانند گفتوگوی خودتان با یکدیگر،با رسول خدا سخن نگویید،مبادا که اعمالتان تباه شود و شما ندانید).
آنها در این ماجرا از مرز فریاد زدن فراتر رفتند و به آن بزرگوار-العیاذ باللّه- نسبت هذیان گفتن دادند و آنگاه به جنجال و نزاع پرداختند و در حضور وی درگیریهای لفظی پدید آمد.
من معتقدم چون بیشتر حاضران تابع گفتۀ عمر بودند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله سودی در نگارش آن فرمان نمیدید،زیرا حضرت بهخوبی میدانست آنها برای آن نوشته، احترام قایل نمیشوند،همان گونه که امر و دستور خدای را گردن ننهادند که صدایشان فراتر از آوای پیامبر نباشد؛وقتی از فرمان خدای سبحان سرپیچی کنند،هرگز از دستورات فرستادۀ خدا اطاعت نخواهند کرد.
حکمت و اندیشۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ایجاب میکرد برای آنها چنین رقعهای ننویسد، زیرا آن حضرت در زمان حیات برای آن نوشته مورد طعنه قرار گرفت،چگونه میتوان باور کرد آنها پس از وفات وی به آن عمل میکردند!همین ناسزاگویان خواهند گفت آن حضرت هذیان گفته و چهبسا در برخی از دستورات و احکامی که آن بزرگوار در بیماری پیش از مرگش آن را تثبیت نمود تردید نمایند،زیرا آنها به هذیان گفتن او اطمینان داشتند.
برای گفتن این سخن در محضر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از خداوند طلب بخشش میکنم و در پیشگاهش توبه میکنم.چگونه وجدان بیدار و آزاد خویش را قانع سازم هنگامی که زمین بر اثر اشک دیدۀ بعضی از یاران حضرت تر شده بود و آن را حادثۀ جانکاه و اندوهبار مسلمانان نامیدند.عمر بن خطّاب چنین گستاخانه و بیپروا سخن گفته باشد!
ص:
1) 1) .حجرات(49)آیه 2.
به همین دلیل خود را از این بنبست رهانیدم تا همۀ دلایلی را که توجیهگر این واقعه میباشد رد نمایم،سعی بر انکار و تکذیب این واقعه داشتم تا از عواقب وخیم آن سالم بمانم،امّا کتب صحاح(ششگانه)این حادثه را نقل و آن را صحیح و ثابت شمردهاند و توجیه آن را شایسته نمیدانند.
من در این زمینه،دیدگاه شیعه را که دلیلی منطقی است و قرینههای متعدّدی دارد پسندیدم و به آن تمایل پیدا کردم.پیوسته سخن آقای سید محمد باقر صدر را به یاد میآوردم.وقتی پرسیدم طبق دیدگاه شما که میگویید پیامبر میخواست در آن نوشته، علی را به جانشینی خود انتخاب نماید،چرا در بین صحابه فقط عمر بدین قضیه پی برد،آیا این دلیل بر تیزهوشی اوست،آقای صدر گفت:تنها عمر نبود که منظور پیامبر را متوجه شد،بلکه بیشتر حاضران آنچه را که عمر فهمید،دریافتند،زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مانند این سخن را قبلا عنوان کرده بود،زمانی که فرمود:«أنی مخلّف فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی ما إن تمسکّتم بهما لن تضلّوا بعده ابدا؛من پس از خود،دو چیز گرانبها،قرآن و اهل بیتم را بین شما به یادگار مینهم،اگر پس از من به آنها تمسک جویید هرگز گمراه نخواهید شد».به همین دلیل وقتی به آنها فرمود مرکّب و استخوان شانه گوسفندی بیاورید تا برایتان مطالبی بنگارم که پس از آن به گمراهی نیفتید،همه حاضران از جمله عمر دانستند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میخواهد آنچه را در غدیر خم گفته مورد تأکید قرار دهد و آن،پیروی از کتاب خدا و اهل بیت و سرور آنان علی است؛گویی آن حضرت میخواست بگوید دست از قرآن و علی برندارید که طبق نقل راویان،مشابه این مطلب را در مناسبتهای دیگری نیز فرموده بود.
اغلب قریش از علی ناخرسند بودند،زیرا جوانترین فردی بود که به پیامبر ایمان آورد و هم او بود که شوکت و اقتدار قریش را درهم شکست و پهلوانهای آنها را به خاک انداخت؛با اینهمه آنها در برابر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هیچگاه به اندازۀ صلح حدیبیّه و مخالفت شدید با حضرت هنگام نماز خواندن بر جنازۀ عبد اللّه بن ابیّ
(رئیس منافقین مدینه)و در موارد دیگری که تاریخ آن را ثبت کرده،از جمله همین ماجرا،به خود جرأت ندادند و چنین جسارتی نکردند.ملاحظه میکنید مخالفت با نوشتن آن سفارش در حال بیماری حضرت،برخی دیگر از حاضران را نیز تشویق کرد و بدانها میدان داد تا در حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به جنجال و نزاع بپردازند.
این گفتار،درست مخالف مقصود روایت است،از جمله این گفته که«قرآن، کتاب خدا در اختیار شماست،و همان ما را بسنده است»مخالف روایتی است که آنها را به پیروی از کتاب خدا و اهل بیتش باهم امر کرده است.گویی منظور این بوده کتاب خدا ما را بس است و نیازی به عترت نداریم،زیرا«نسبت به این واقعه» نمیشود تفسیر و تأویلی بهتر از این آورد.آری،مگر اینکه بگوییم مقصود،اطاعت خداست،نه اطاعت پیامبرش و این نیز ناپسند و محکوم به بطلان است...
آنگاه که من تعصّب کور و ناروا و عواطف سرکش را رها و عقل و اندیشۀ بیپیرایه را حاکم قرار دادم به چنین تحلیلی تمایل پیدا کردم که به مراتب از تهمت زدن عمر ناچیزتر بود،زیرا وی نخستین فردی بود که با گفتۀ خود(کتاب خدا ما را کفایت میکند)به مخالفت با سنّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله برخاست.
برخی زمامداران که به ادعای وجود تناقض در سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آن را رد کردهاند از سوابق تاریخی اجتماع مسلمانان پیروی کردهاند؛البته من بار گناه این ماجرا و محرومیّت امّت از هدایت را،تنها به گردن عمر نمیاندازم و اگر در حق او منصفانه قضاوت نمایم باید بگویم مسئولیت آن بردوش وی و دیگر صحابهای است که سخن او را تکرار کردند و در جهت مخالفت با دستور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از موضع عمر پشتیبانی کردند.
برای من بسی شگفتآور است کسی این رویداد را بخواند و بیتوجه از کنار آن بگذرد با اینکه این حادثه به گفتۀ ابن عبّاس بزرگترین فاجعۀ مسلمانان تلقی میشود.با اینهمه،جای شگفتی است اگر کسی بخواهد برای حفظ احترام پیامبر و اسلام،همۀ کارهای این صحابی را توجیه کند و بر خطاهای او سرپوش بنهد.
برای چه ما از حقیقت گریزانیم و هنگامی که موافق میل ما نیست سعی در پوشاندن آن داریم؟چرا اقرار نداریم صحابه نیز مانند ما انسان هستند و هوا و هوس و انگیزه و کردار نیک و بد در آنها وجود دارد؟
آنگاه که در قرآن سرگذشت پیامبران عظام را میخوانم،نیز تعجّب میکنم با اینکه امّتهای آنان شاهد معجزاتشان بودند ولی با آنان ستیز و مقابله میکردند رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ؛ (1)پروردگارا! ما را پس ازآنکه هدایت نمودی به باطل مایل مگردان و از جانب خود به ما رحمت فرست که تو بسیار بخشندهای».دانستم که موضع مخالف شیعه با خلیفۀ دوم که وی را مسئول اعمال ناروای بسیاری در جامعۀ اسلامی میدانند از پنجشنبۀ غمانگیز سرچشمه میگیرد که امّت اسلامی را از منشور هدایتی که قرار بود رسول خدا بنگارد محروم گرداند،ناگزیر از این اقرار بودم که هر خردمندی اگر حق را قبل از شناخت اهل آن بشناسد در پی عذری برای شیعیان خواهد بود،امّا کسانی که فقط با شناخت افراد،پی به حق میبرند با آنها سخنی نداریم.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دو روز پیش از وفاتش لشکری برای سرکوبی روم سازماندهی کرد و اسامة بن زید را که جوانی هیجدهساله بود به فرماندهی آن برگزید.حضرت، بزرگان مهاجر و انصار مانند ابو بکر و عمر و ابو عبیده و دیگر یاران برجستۀ خود را به حضور در این سپاه موظف ساخت.گروهی از آنان به فرماندهی اسامه اعتراض کردند و گفتند:پیامبر چگونه جوانی را که هنوز بر صورتش مو نروییده به فرماندهی ما برگزیده است؟اینان کسانی بودند که دربارۀ فرماندهی پدر او نیز چنین گفته بودند.
در اینباره فراوان سخن گفتند و تحلیلهای زیادی کردند تا جایی که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله از شنیدن انتقادات و طعنههای آنان فوقالعاده به خشم آمد و درحالیکه سر خویش
1) 1) .آل عمران(3)آیه 8.
را بسته بود با تنی تبدار بیرون آمد؛پاهای مبارک حضرت-که سر و جانم فدایش باد-از شدّت ناراحتی میلرزید و به زمین کشیده میشد،بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ستایش پروردگار فرمود:
«مردم!گفتۀ برخی از شما در اعتراض به فرماندهی اسامه به من رسیده است.اگر شما بر انتخاب اسامه به فرماندهی اعتراض دارید،در برگزیدن پدر او نیز چنین کردید.به خدا سوگند!که پدرش شایستۀ چنین مقامی بود و فرزندش نیز از این شایستگی برخوردار است...». (1)
سپس حضرت صلّی اللّه علیه و اله آنان را واداشت تا با شتاب بیشتری رهسپار اردوگاه نظامی شوند و فرمود:لشکر اسامه را آماده نمایید،سپاه اسامه را سازماندهی کنید،نیروهای اسامه را آمادۀ اعزام نمایید.این مطالب را آن بزرگوار به گوش آنها میرساند،امّا آنان خود را به ناشنوایی زده بودند تا اینکه سرانجام با بیرغبتی در منطقۀ«جرف» اردو زدند.
این داستان مرا بر این داشت از خود بپرسم این جسارت و بیپروایی در برابر خدا و پیامبر چیست؟و این چه سرپیچی و مخالفتی است در حقّ پیامبری که با آنان دلسوز و مهربان بوده؟من نیز مانند دیگران تصوّر نمیکردم بتوان برای این نافرمانی و پررویی بهانۀ مناسبی یافت.
به روش همیشگی،وقتی این ماجراها را که از دور و نزدیک به کرامت و شخصیّت صحابه خدشه وارد میکرد مطالعه میکردم،میکوشیدم آنها را نادیده بگیرم و رد کنم،امّا چگونه ممکن بود مطلبی را که همۀ مورّخان و محدّثان اسلامی بر آن اتّفاقنظر دارند،تکذیب کنم و ندیده انگارم؟
با خدای خویش پیمان بسته بودم منصفانه قضاوت کنم و در انتخاب مذهب، تعصّب نورزم و برای ناحق،ارزش قایل نشوم و حق،چنانکه گفتهاند تلخ است؛
1) 1) .طبقات ابن سعد،ج 2،ص 190؛تاریخ ابن اثیر،ج 2،ص 317؛سیرۀ حلبی،ج 3،ص 207 و تاریخ طبری، ج 3،ص 226.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«قل الحقّ و لو کان علی نفسک و قل الحقّ و لو کان مرّا...؛حق را بگو،هرچند به زیان خودت باشد،حق را بگو گرچه تلخ است...».
در این ماجرا،حقیقت این است صحابهای که به فرماندهی اسامه اعتراض نمودند و با دستور خدا و روایات صریحی که تردیدپذیر و قابل تفسیر نبود به مخالفت برخاستند هیچ عذری جز عذرهای غیر معقولی که هوادارانشان برای آنها میتراشند بهانۀ دیگری ندارند، حالآنکه«نیای شایسته»و آزاداندیشان،بههیچوجه چنین نیرنگهایی را نمیپذیرند،مگر افرادی سادهلوح و نادان یا کسانی که تعصّبی کور دارند و بین دستور واجب الاطاعه و دستورات ممنوعهای که ترک آن واجب است تفاوت قایل نمیشوند.در این زمینه بسیار اندیشیدم شاید برای این افراد عذری پسندیده بیابم،اندیشهام مرا چندان یاری نکرد و به مطالعۀ توجیهاتی پرداختم که اهل سنّت برای آنان تراشیده بودند،پرداختم.
میگویند آنها از بزرگان و مشایخ قریش و پیشکسوتان در اسلام بودهاند، درحالیکه اسامه بهتازگی با اسلام آشنا شده و در نبردهایی مانند بدر و حنین که در سربلندی اسلام نقش بسزایی داشت شرکت نکرده بود و هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را فرماندۀ سپاه گرداند سابقهدار و اهل تجربه نبوده است.انسان به طور فطری بهویژه در سنین بالا به فرمان افراد جوان تن درنمیدهد،به همین دلیل آنان به فرماندهی اسامه اعتراض نمودند و از آن حضرت درخواست کردند تا یکی از چهرههای سرشناس صحابه را جایگزین وی گرداند.
چنین عذرتراشیهایی بر براهین عقلی و شرعی متّکی نیست و هر مسلمانی که با قرآن سروکار داشته باشد چنین مطالبی را نمیپذیرد،زیرا خدای سبحان فرمود «آنچه را که پیامبر به شما دستور داد به کار بندید و از انجام آنچه که از آن نهی کرد بازایستید». (1)یا«زن و مرد مؤمن را نشاید که هرگاه خدا و پیامبرش در امری حکم
1) 1) .حشر(59)آیه 7.
نمودند آنان از خود اختیاری داشته باشند و هر کس از فرمان خدا و رسولش سر برتابد در گمراهی آشکاری است». (1)
افراد خردمند،پس از اینهمه آیات صریح چه بهانهای را خواهند پذیرفت؟من دربارۀ کسانی که پیامبر را به خشم آوردند و میدانستند خشم خدا نیز با خشم رسولش همراه میباشد چه میتوانم بگویم؟در حال بیماری وی را به هذیانگویی متهم نمودند و در حضور وی آنچه را نمیبایست،گفتند و داد و فریاد راه انداختند و کار به جایی رسید که حضرت آنان را از خود راند.آیا اینهمه،آنان را بسنده نبود؛ بهجای اینکه سر عقل آیند و به درگاه خدا توبه و انابه نمایند و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله درخواست کنند طبق فرمودۀ قرآن برای آنها طلب بخشش نماید،بر زخم او نمک پاشیدند...و در برابر کسی که با آنان مهربان بود،تکبّر ورزیدند و امروز و فردا کردند، نه حقوق وی را پاس داشتند و نه احترامی برایش قایل شدند.پس از گذشت دو روز از نسبت ناروای هذیان که هنوز فراموش نشده بود به فرماندهی اسامه خرده گرفتند تا آنجا که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را مجبور کردند با آن حالت بیماری از منزل خارج شود و سوگند یاد کند که اسامه شایستۀ فرماندهی است،و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله افزود همین افراد در گذشته نیز در مورد فرماندهی زید بن حارثه اعتراض کرده بودند تا به ما گوشزد کند این افراد قبلا نیز با آن حضرت هماهنگ نبوده و در این خصوص سابقه دارند که خود،گواه بر تسلیم نبودن آنان در مقابل دستورهای فرستادۀ خدا است و از زمرۀ عناصر مخالف و ناراضیانی به شمار میروند که از مخالفت با حکم خدا و رسول هیچ پروا نداشتند.
از جمله دلایل مخالفت صریح آنان این است باآنکه این افراد خشم و غضب رسول خدا را میدیدند،و با اینکه مشاهده میکردند رسول اکرم درفش سپاه را با دست مبارک خود به اسامه سپرد و اصحاب را امر به شتاب کرد با اهمالکاری و
1) 1) .احزاب(33)آیه 36.
کارشکنی از او فرمان نبردند تا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله-از دنیا رفت با قلبی آکنده از غم امّت رنجکشیدۀ خود که در آینده به روش نیای خود برمیگردد و در آتش دوزخ فرومیافتد و جز تعداد اندکی که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آنها را به رمهای بیشبان تشبیه کرد اهل نجات و رهایی نخواهند بود.
اگر ما این ماجرا را با نگرشی ژرف ارزیابی کنیم پی میبریم خلیفۀ دوم از بارزترین عناصر و معروفترین محورهای آن به شمار میرود،زیرا او بود که پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نزد ابو بکر آمد و برکناری اسامه را از وی درخواست کرد تا دیگری را جایگزین وی سازد.ابو بکر به او گفت:پسر خطّاب!مادرت به عزایت بنشیند،آیا به من دستور میدهی کسی را عزل کنم که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله وی را به فرماندهی برگزیده! (1)
بنابراین،آیا عمر حقیقتی را که ابو بکر به آن پی برده بود درک نکرد یا در این ماجرا راز دیگری وجود دارد که بر تاریخنویسان پوشیده مانده است یا خود مورّخان برای حفظ احترام خلیفه آن را پوشیده نگاه داشتهاند؟چه اینکه روش آنان همین است و جملۀ«هذیان میگوید»را نیز به عبارت«دردش شدّت پیدا کرده است»تبدیل کردهاند.
از صحابهای در شگفتم که در آن روز پنجشنبه،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را خشمگین و متّهم به هذیانگویی نمودند و گفتند:کتاب خدا ما را بس است، درحالیکه این کتاب خداست که در آیات شریفهاش به آنان میفرماید قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ؛ (2)به آنان بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی نمایید تا خدا شما را دوست داشته باشد)گویی آنان از کسی که قرآن بر او نازل شده به قرآن و احکام آن آشناترند،هم آنان بودند که تنها دو روز پس از آن حادثۀ دلخراش و دو روز قبل از پرواز روح پیامبر به ملکوت اعلی،آن بزرگوار را به خشم آوردند،چون به گزینش وی در امر فرماندهی سپاه معترض شدند و فرمانش را گردن ننهادند.اگر
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در نخستین ماجرای اندوهناک،در بستر بیماری قرار داشت در ماجرای دوم مجبور شد در حالتی که سر خود را بسته و هولهای به خود پیچیده بود افتان و خیزان از منزل خارج گردد و بر فراز منبر رود و پس از حمد و ثنای خداوند برای آنها خطابهای طولانی ایراد فرماید که به آنها هشدار دهد وی اهل سخن بیهوده و هذیان نیست،و از اعتراضات آنها آگاهی دارد و سپس ماجرایی را که چهار سال قبل به آن اعتراض کرده بودند یادآور شود؛آیا اکنون نیز معتقدند وی هذیان گفته یا بیماریاش شدّت پیدا کرده و ندانسته چه میگوید؟!
پروردگارا!چگونه اینان در مقابل رسولت بیباکانه سخن گفتند و به پیمانی که بسته بود راضی نبوده و با وی بهشدّت مخالفت میورزیدند تا جایی که آنان را سه بار به ذبح قربانی و تراشیدن سر فرمان داد،ولی کسی به او پاسخ مثبت نداد؛دیگربار هنگام نماز خواندن بر جنازۀ عبد اللّه بن ابیّ دامن لباس وی را گرفتند و او را از نمازگزاردن برحذر داشتند و بدو گفتند:خدا شما را از نماز خواندن بر جنازۀ منافقین نهی کرده است،گویی میخواستند چیزی را که بر خود رسول صلّی اللّه علیه و اله نازل شده بود به وی بیاموزند! باآنکه در قرآنت فرمودی: وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ؛ (1)
قرآن را بر تو فروفرستادیم تا آنچه را که فرستاده شده برای مردم بیان کنی)و نیز فرمودی: إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ؛ (2)به راستی ما قرآن را بر تو فروفرستادیم تا میان مردم به آنچه تو را رهنمون گشت حکم نمایی)و نیز فرمودی که فرمودهات حق است: کَما أَرْسَلْنا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِنا وَ یُزَکِّیکُمْ وَ یُعَلِّمُکُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ؛ (3)همان گونه که در میان شما رسولی از خودتان فرستادیم تا نشانههای ما را بر شما بخواند و شما را پیراسته سازد و قرآن و حکمت و آنچه را که نمیدانید به شما بیاموزد).
بسیار شگفتآور است عدّهای خود را برتر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بدانند و گاهی از وی اطاعت نکنند و روز دیگر او را به گفتن هذیان متّهم سازند و با بیاحترامی و بیادبی در حضور آن بزرگوار به داد و فریاد بپردازند و گاهی نیز در انتخاب زید بن حارثه و پسرش اسامه به فرماندهی،حضرت را مورد اعتراض قرار دهند.چگونه پس از مطالعۀ اینهمه حقایق برای اهل تحقیق در حقانیّت شیعه،تردیدی باقی بماند که چرا شیعیان موقعیت برخی از صحابه را زیر سؤال میبرند و به رسول خدا و اهل بیتش آنهمه احترام و عشق و محبت نشان میدهند؟.
البتّه من تنها به ذکر چهار یا پنج مورد مخالفت پرداختم،آنهم مختصر و برای نمونه؛امّا علما و دانشمندان شیعه بیش از صد مورد را که صحابه با آیات و روایات صریح مخالفت نمودهاند برشمردهاند و به آنچه علمای اهل سنّت در کتب معتبرشان آوردهاند استناد کردهاند.
هرگاه این موضعگیری صحابه را به یاد میآورم،مات و مبهوت میگردم؛نه تنها از کردار صحابه،از دیدگاه دانشمندان اهل سنّت و جماعت نیز متعجّبم که به ما آموختهاند صحابه همواره بر حق بودهاند و هیچگونه اعتراضی بر آنان روا نیست؛و به این طریق،مانع به حقیقت رسیدن پژوهشگر میشوند و او را در اندیشههای ضدّ و نقیضی رها میسازند.
افزون بر آنچه گذشت نمونههای دیگری را یادآور میشوم تا به چهرۀ واقعی صحابه و دیدگاه شیعه دربارۀ آنان پی ببریم:بخاری در صحیح خود (1)در باب شکیبایی بر اذیّت و آزار و فرمودۀ خدای سبحان که: إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ؛ (2)همانا به شکیبایان پاداش خواهد داد)،در بخش ادب گفته که أعمش میگوید از شقیق شنیدم میگفت:عبد اللّه[پسر عمر]گفته است:پیامبر مشغول تقسیم غنایم بود؛مردی از انصار گفت سوگند به خدا!در این تقسیم،جانب خدا در نظر گرفته نشده است.گفتم
من به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میگویم.خدمت او رسیدم و آن حضرت در بین اصحاب خویش بود،ماجرا را با او در میان گذاشتم.این گفته بر پیامبر گران آمد و رنگ چهرۀ مبارکش متغیّر گشت و خشمگین شد،بهگونهای که با خود گفتم کاش این خبر را به او نمیدادم.سپس فرمود حضرت موسی بیش از این آزرده شده است،باید صبر و بردباری کرد.
بخاری در همین بخش یعنی کتاب«ادب»در باب تبسّم و خنده،آورده است که انس بن مالک گفت:با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله راه میرفتم،حضرت،عبایی نجرانی با حاشیهای زبر و درشت بر تن داشت.عربی به حضرت رسید و عبای مبارک او را محکم کشید،وقتی به شانۀ پیامبر نگریستم دیدم بر اثر کشیدن عبا جای حاشیۀ آن باقی مانده است.آن مرد به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گفت از اموالی که نزد تو است به من نیز بده.حضرت رو به او کرد و خندید و آنگاه فرمان داد تا چیزی به او بدهند.
نیز بخاری در کتاب«ادب»در باب کسی که بر مردم خشم نمیگیرد آورده عایشه گفت:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله کاری را انجام داد و به دیگران نیز فرمود آن را انجام دهند.امّا عدّهای از انجام دادن آن خودداری کردند.این خبر به پیامبر رسید،خطبهای خواند و پس از ثنای خدا فرمود چرا عدّهای از انجام کاری که من آن را انجام دادهام خودداری میکنند.به خدا سوگند!من از آنان به خدا داناترم و ترس من از خدا بیش از آنهاست...
اگر کسی در این قبیل روایات دقّت نماید پی خواهد برد گروهی خود را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برتر میدانستند و معتقد بودند آن حضرت اشتباه میکند،امّا خودشان اشتباه نمیکنند،بلکه برخی از تاریخنویسان در صددند همۀ کارهای صحابه را صحیح بدانند،هرچند با کردار پیامبر مخالفت داشته باشد یا بعضی از صحابه،بیش از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله اظهار دانش و تقوا میکردهاند،چنانکه در ماجرای اسرای بدر گفتند پیامبر صلّی اللّه علیه و اله اشتباه کرده،ولی عمر بن خطّاب درست گفته است و در اینباره به روایاتی دروغین تمسّک جستند که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرموده اگر بر ما بلایی نازل گردد کسی جز
پسر خطّاب از بین ما نجات نخواهد یافت و گویی زبان حال آنها این بوده:«لو لا عمر لهلک النبی؛اگر عمر نبود پیامبر به هلاکت میرسید!.»از چنین اعتقاد فاسد و زشتی که بدتر از آن وجود ندارد به خدا پناه میبریم.سوگند یاد میکنم!کسی که دارای چنین اعتقادی باشد از زمین تا آسمان با اسلام فاصله دارد،ناگزیر باید به داوری خرد خود بازگردد یا شیطان را از درون خود براند؛خدای سبحان فرمود: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ؛ (1)آیا کسی را که هوسهای خویش را پرستید دیدی که خداوند با دانایی گمراهش نمود و بر گوش و دلش مهر و بر دیدۀ او پرده نهاد،پس چه کسی پس از خدا وی را رهبری کند؛آیا به یاد نمیآورند).
سوگند میخورم!کسانی که بر این باورند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله طبق هوای خود عمل کرده و از راه حقیقت بیرون رفته است و در تقسیمی که نموده رضای خدا نبوده است و مطابق میل و رغبت خویش این کار را انجام داده و کسانی که از انجام کارهایی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده بود سرپیچی کردهاند به این اعتقاد که خود را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پرهیزکارتر و داناتر میدانستند،شایستۀ هیچ نوع احترام و قداستی از ناحیۀ مسلمانها نیستند تا چه رسد به اینکه آنان را در ردیف فرشتگان خدا درآورند و بگویند بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برترین مردمند و تنها برای اینکه آنها صحابه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هستند مسلمانان به پیروی و اطاعت از آنان و رفتار به شیوۀ ایشان دعوت شدهاند، نه به جهتی دیگر؛چنین عملی مخالف عقیدۀ اهل سنّت و جماعت است که هروقت بر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و خاندان او صلوات میفرستند همۀ صحابه را نیز بر آنان میافزایند.
زمانی که خدای سبحان موقعیّت صحابه را شناسانده و در جایگاهی شایستۀ خودشان قرار داده و آنها را به صلوات بر پیامبر و اهل بیت پاک او فرمان داده تا برخلاف میل باطنی خود در مقابل آنان تسلیم باشند و مقام و منزلت اهل بیت در نزد خدا را
1) 1) .جاثیه(45)آیه 23.
بشناسند،چرا ما این اصحاب را از پایۀ خودشان برتر جلوه داده و با کسانی که خداوند به آنها مقام رفیع عنایت کرده و بر جهانیان فضیلتشان داده است مساوی بدانیم؟
از این مطالب نتیجه میگیرم خلفای اموی و عبّاسی که با اهل بیت پیامبر خصومت و دشمنی داشتند و به قتل و کشتار و تبعید و آواره ساختن آنان و پیروانشان پرداختند، به عظمت این قضیّه و امتیاز آن و خطر بزرگی که احساس میکردند پیبرده بودند.
هنگامی که نماز شخص مسلمان بدون صلوات بر پیامبر و اهل بیتش مورد قبول درگاه خدای سبحان نیست،آنها چه برهان و دلیلی برای عداوت با اهل بیت و انحراف از راه و روش آنها میتوانند داشته باشند؟
ازاینرو،میبینیم آنان با ملحق کردن صحابه به اهل بیت علیهم السّلام به مردم چنین وانمود کردند که مقام و منزلت صحابه با اهل بیت یکسان است بهویژه آنگاه که بدانیم برخی از سران و بزرگان صحابه کسانی بودند که بعضی از همراهان ضعیفالنّفس پیامبر یا تابعین را با پول میخریدند تا در فضیلت صحابه روایاتی جعل و نقل کنند بهخصوص در حقّ کسانی که بر کرسی خلافت تکیه زده بودند؛و این امور نقش مستقیمی در رسیدن اینان(امویان و عبّاسیان)به مقام خلافت و حکمرانی بر مسلمانان داشتند.
تاریخ بهترین شاهد بر گفتار من است،زیرا عمر بن خطّاب همینکه کوچکترین عیبی در فرمانداران خود میدید آنها را برکنار میکرد؛ولی میبینیم با معاویه پسر ابو سفیان به ملایمت رفتار میکرد و اصلا وی را مورد بازخواست قرار نمیداد.
ابو بکر معاویه را فرماندار شام کرد،عمر نیز تا پایان عمر خود،وی را در آن پست باقی گذاشت با اینکه تعداد زیادی از معاویه شاکی بودند و میگفتند وی طلا و لباس حریر میپوشد که پیامبر آنها را بر مردان حرام کرده،عمر حتی او را سرزنش و ملامت نمیکرد و در پاسخ آنان میگفت:«او را به خود واگذارید،وی پادشاه عرب است.»معاویه بیش از بیست سال سلطنت کرد و هیچکس به او اعتراض نکرد و او را برکنار نساخت.هنگامی که عثمان به خلافت رسید مناطق دیگری را نیز به قلمرو
حاکمیت وی افزود،بدین ترتیب،معاویه بر بیتالمال مسلمانان دست یافت و با بسیج و تدارک فرومایگان عرب دست،به شورش بر ضد پیشوای امّت علیّ بن ابی طالب علیه السّلام زد و با غصب حق دیگران و با زور به قدرت رسید و بر مسلمانها چیره گشت و آنها را با خشونت و زور مجبور ساخت تا با پسر بادهگسارش،یزید بیعت کنند.این خود،ماجرای طولانی دیگری است که در این کتاب درصدد شرح و تفصیل آن نیستم.آنچه مهم به نظر میرسد این است با روحیّات صحابهای آشنا شویم که بر کرسی خلافت تکیه زدند و مستقیما زمینه را برای به وجود آمدن حکومت امویان فراهم کردند و به خواستۀ قریش که نمیخواستند نبوّت و خلافت در خاندان بنی هاشم قرار بگیرد،تن دردادند. (1)
بر امویان فرض و واجب است از کسانی که زمینه را برای حکومت آنان فراهم نمودند قدردانی کنند.یکی از کارهای امویان این بود که راویان مزدوری را در اختیار گرفتند تا در فضیلت اربابانشان-تا میخواستند-روایت دروغین بسازند،فضایل و مزیّتهایی که خدا میداند اگر با دلایل شرعی و عقلی و منطقی مورد بررسی قرار گیرد چیزی از آن باقی نخواهد ماند،تراشیدند تا آنان را از دشمنانشان که اهل بیت بودند برتر جلوه دهند.امّا آیا میتوانیم تسلیم تناقضگویی شویم و شیطان را به اندیشۀ خود راه دهیم.
برای مثال،عدالت عمر معروف شده تا جایی که گفتهاند«با عدالت رفتار میکرد و با عدالت میخوابید»و گفته شده عمر بهطور ایستاده دفن شد تا عدالت نیز با او سرپا باشد.دربارۀ عدالت وی مطالب بسیاری گفته شده است،امّا تاریخ صحیح میگوید:در سال بیستم هجری که عمر تقسیم بیتالمال را مقرّر کرد،مقیّد به روش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نبود و طبق آن عمل نکرد.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بیتالمال را بین همۀ مسلمانان بهطور مساوی تقسیم میکرد و هیچکس را بر دیگری برتری نمیداد.ابو بکر نیز
1) 1) .برای استفاده بیشتر به کتاب الخلافة و الملک نوشتۀ ابو الاعلی مودودی مراجعه شود.
در زمان خلافت خود از این روش پیروی کرد،امّا عمر بن خطّاب با اتخاذ روشی جدید،کسانی را که قبلا اسلام آورده بودند بر دیگران،مهاجران قریش را بر دیگر مهاجران،همۀ مهاجران را بر انصار،عرب را بر نژادهای دیگر،آقا را بر غلام، (1)و قبیلۀ مضر را بر ربیعه برتری داد.برای قبیلۀ مضر سیصد و برای ربیعه دویست (2)دینار معین کرد و قبیلۀ اوس را بر خزرج برتری میداد. (3)
ای اهل خرد!کجای این کار عدالت است؟دربارۀ دانش عمر مطالب زیادی میشنویم که شمارش نمیپذیرد تا جایی که گفته شده در آیههایی که عمر با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اختلاف دارد بسیاری از آیات قرآن دیدگاه عمر را مورد تأیید قرار میدهد؛امّا با توجّه به تاریخ صحیح درمییابیم عمر حتّی بعد از نازل شدن قرآن با آن موافق و هماهنگ نبود.در زمان خلافتش یکی از صحابه پرسید:ای امیر مؤمنان!من در حالت جنابت هستم و آب نیافتهام،چه کنم؟عمر گفت:نماز نخوان.در اینجا عمّار یاسر ناگزیر شد تیمّم را به وی یادآوری کند.امّا عمر به آن قانع نگردید و به عمّار گفت:حسابت را کف دستت خواهیم گذاشت. (4)
بنابراین،دانش عمر دربارۀ آیۀ تیمّم(که در قرآن آمده)و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که چگونگی تیمّم را مانند وضو به آنان آموخته کجا است؟خود عمر در موارد بسیاری اقرار کرده از علم و دانش بهرهای ندارد،بلکه به گفتۀ خود او«همۀ مردم حتّی بانوان از او داناتر بودهاند.»مکرّر میگفت اگر علی نبود عمر هلاک میشد.عمر از دنیا رفت، ولی به شهادت تاریخ،حکم ارث برادر و خواهری را که از میّت باقی مانده و بارها خود دربارۀ آن،حکمهای مختلفی کرده بود نمیدانست.پس ای اهل بصیرت،این دانش کجاست؟
ما در زمینۀ پهلوانی عمر و شجاعتش نیز مطالب زیادی شنیدهایم تا جایی که گفته شده زمانی که عمر اسلام آورد قریش به وحشت افتادند و عظمت مسلمانان با اسلام آوردن وی تقویت گردید و نیز آمده که خداوند به وسیلۀ عمر بن خطّاب، اسلام را سربلند گردانید یا اینکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دعوت خویش را بعد از اسلام آوردن عمر علنی کرد، درصورتیکه تاریخ صحیح،او را با چنین پهلوانی و شجاعتی وصف نمیکند.تاریخ،فرد مشهور یا عادیی را نشان نمیدهد که در جنگی مانند بدر یا احد یا خندق و غیر آن به دست عمر کشته شده باشد،بلکه درست بهعکس است.تاریخ میگوید عمر در جنگ احد و حنین همراه بعضی دیگر از صحنه گریخت یا وقتی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله وی را برای آزادی قلعۀ خیبر اعزام کرد ناکام بازگشت،حتّی در سرایایی (گردانهای رزمی)که عمر در آنها شرکت میکرد که آخرین آنها سپاه اسامه بود، هیچگاه سرباز فرمانبرداری نبود.
ای اندیشمندان!با بیان این حقایق،آیا جایی برای ادّعای پهلوانی و شجاعت وجود دارد؟دربارۀ تقوا و ترس عمر و گریهاش از خوف خدا نیز بسیار شنیدهایم تا آنجا که گفته شده وی(در زمان خلافتش)میترسید خداوند او را بر اثر لغزیدن استری در عراق مؤاخذه کند که چرا آن راه را هموار نکرده، حالآنکه تاریخ صحیح برای ما بیان میدارد عمر،انسانی تندخو و خشن و بیپروا بود و از چیزی پرهیز نمیکرد.اگر کسی دربارۀ آیهای از قرآن چیزی میپرسید،بیآنکه گناهی را مرتکب شده باشد به اندازهای او را کتک میزد که زخمی میشد؛حتی زن باردار به مجرّد دیدن او از ترس بچّه میانداخت.چرا وقتی عمر شمشیر کشید و هرکسی را که میگفت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از دنیا رفته،تهدید میکرد و به خدا سوگند یاد میکرد وی از دنیا نرفته،بلکه مانند حضرت موسی بن عمران برای راز و نیاز با خدای خویش رفته است و گویندۀ آن سخن را تهدید به گردن زدن میکرد، (1)از خدا نترسید و پرهیز نکرد؟
1) 1) .ر ک:تاریخ طبری،ج 3،ص 200 و 201،(محقق محمّد ابو الفضل ابراهیم بیروت)،تاریخ ابن اثیر،ج 2، ص 51.
و چرا آنگاه که تهدید میکرد اگر کسانی که در خانۀ فاطمۀ زهرا هستند برای بیعت خارج نشوند،خانه را به آتش خواهد کشید،از خدا نترسید و دست برنداشت. (1)بدو گفته شد فاطمه در این خانه است،گفت:فاطمه باشد.وی با قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گستاخانه برخورد میکرد و در زمان خلافتش به احکامی عمل میکرد که مخالف آیات صریح قرآن و سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود. (2)
ای بندگان شایستۀ خدا،با بیان این حقایق تلخ و دردناک،آیا اثری از تقوا و ورع در این شخص وجود داشته است؟
من برای مثال،از این صحابی بزرگ و معروف سخن به میان آوردم و برای اینکه سخن به درازا نکشد آن را خلاصه بیان کردم و اگر میخواستم بهگونهای گسترده وارد این مبحث شوم چندین کتاب میشد.البته چنانکه گفتم این موارد را برای نمونه ذکر میکنم،نه اینکه اشتباهات صحابه منحصر به همین است.
مطالبی که یادآور شدم حقایقی چند از روحیات صحابه بود که موضعگیری متناقض دانشمندان اهل سنّت را برای ما بازگو میکند.این دانشمندان با اینکه از اعتراض به صحابه و تردید دربارۀ آنان جلوگیری میکنند،در کتابهایشان به نقل مطالبی میپردازند که به تردید و اعتراض دربارۀ اصحاب قوّت میبخشد.ای کاش علمای اهل سنّت و جماعت از بیان چنین موضوعات صریحی که به شخصیّت صحابه لطمه میزند و عدالتشان را مخدوش میگرداند صرفنظر میکردند تا ما را نیز از چنین آشفتگیهایی آسوده میداشتند.
به یاد دارم در ملاقاتی با یکی از علمای نجف به نام«اسد حیدر»صاحب کتاب الامام الصادق و المذاهب الاربعة دربارۀ شیعه و سنّی گفتوگو میکردم.وی
سرگذشت پدر خویش را برایم نقل کرد که پنجاه سال قبل در مراسم حج با دانشمندی تونسی از علمای«زیتونه»ملاقاتی داشته است.او گفت میان آن دو،بر سر امامت علیّ بن ابی طالب بحثی درگرفت.پدرم چهار-پنج دلیل از دلایل امامت حضرت و شایستگی او را به خلافت برشمرد.دانشمند تونسی بعد از گوش دادن به سخنان پدرم و پایان یافتن گفتههای وی به پدرم گفته بود مطلب دیگری نیز داری؟پدرم در پاسخ وی گفته بود سخن دیگری ندارم.عالم تونسی گفته بود اکنون تسبیح خود را بیرونآور و بشمار.این دانشمند یکصد دلیل بر امامت امام علی علیه السّلام بیان کرده بود که پدرم آنها را نمیدانست.آقای اسد حیدر افزود اگر اهل سنّت و جماعت آنچه را که در کتابهای خودشان وجود دارد مطالعه میکردند به همان معتقد میشدند که ما معتقدیم و باید از قرنها پیش اختلافات ما تمام شده باشد.
سوگند میخورم اگر انسان از زنجیر تعصّب کور و تکبّر خویش خلاصی یابد و آزاد گردد و در مقابل دلایل روشن تسلیم شود و به حق اقرار نماید آنچه بیان شد حقیقتی است که ناگزیر از پذیرفتن آن خواهیم بود.
قبل از هر چیز باید بگویم خدای سبحان در موارد زیادی در قرآن کریم،آن دسته از صحابۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را ستوده است که دوستدار حضرت بودند و از او پیروی میکردند و فرمانش را بیهیچ طمع یا مخالفت و برتریطلبی و تکبّری بلکه برای رضای خدا گردن مینهادند.آنان کسانی بودند که خداوند از آنها خشنود بود و آنان نیز از خدای خویش خرسند بودند و این از ویژگی کسانی است که از خدای خود میترسند.
این گروه از صحابه کسانیاند که مسلمانان از برخوردشان با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پی به شخصیّت آنان بردهاند. ازاینرو،آنها را دوست دارند و بزرگشان میشمارند
و با خرسندی از آنان یاد میکنند.
بررسی من دربارۀ این دسته از صحابه نیست که مورد احترام و سپاس شیعه و سنّی هستند،چنانکه دربارۀ دستهای که اهل نفاق و مورد لعن و نفرین همۀ مسلمانان از سنّی و شیعه هستند نیز نخواهد بود.بحث من پیرامون صحابهای است که مسلمانان در خصوص آنان اختلاف دارند و در بعضی موارد آیات قرآن به سرزنش و تهدید آنان نازل شده،این دسته کسانیاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در مناسبتهای متعدّدی آنها را برحذر داشت یا خود از آنان برحذر بود.
آری اختلاف موجود بین شیعه و سنّی به همین دسته از صحابه برمیگردد،شیعه گفتار و کردار و عدالت آنان را مورد نقد و اعتراض قرار میدهد،امّا اهل سنّت و جماعت به ایشان احترام میگذارند، باآنکه در بعضی موارد با آنان اختلاف دارند.
بنابراین،بحث من به همین دسته از صحابه مربوط میشود تا بتوانم طی این بحث به حقیقت یا به بخشی از آن دست یابم و این بدان معنا نیست من آیاتی را که صحابۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را ستوده است ندیدهام و تنها آیههایی که آنها را سرزنش نموده است مورد بحث قرار دادهام،بلکه در این بررسی ملاحظه نمودم آیههایی در مدح و ستایش آنان وجود دارد که در لابهلای آن،توبیخ و سرزنش یا عکس آن به چشم میخورد.
برای رسیدن به حقیقت،خویشتن را مانند سه سالی که به بررسی و تحقیق پرداختم به زحمت نمیاندازم،بلکه طبق معمول و به عنوان مثال و رعایت اختصار به بیان آیاتی چند اکتفا میکنم؛امّا کسانی که میخواهند بهنحوی گسترده بحث را دنبال کنند باید دشواریهای تحقیق و بررسی و پیگیری و مقایسه را آنگونه که من انجام دادم تحمّل نمایند تا ارشاد و هدایت آنها با تحمّل رنج و مشقّت همراه باشد، آنگونه که خدای سبحان از هر انسانی میخواهد و بهنحوی استوار و مورد رضایت و قبول وجدان باشد که با طوفانهای شدید فکری متزلزل نگردد.بدیهی است چنین هدایتی که از روح انسان سرچشمه میگیرد به مراتب از هدایتی که با تأثیرات خارجی به وجود میآید برتر خواهد بود.
خدای سبحان رسول خویش را چنین ستوده است: وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی؛ (1)تو را سرگردان یافت و هدایت کرد)یعنی وقتی خداوند دید در جستوجوی حقیقت هستی تو را به سوی آن هدایت کرد و نیز فرمود: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا؛ (2)آنان که در راه ما بکوشند راههای خویش را به آنها مینمایانیم و همانا خدا با نیکوکاران است.)
خداوند در قرآن کریم میفرماید: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرِینَ؛ (3)محمد صلّی اللّه علیه و آله کسی جز یک پیامبر نیست که پیش از او نیز پیامبرانی گذشتهاند،پس اگر او بمیرد یا کشته شود به آیین نیاکان خود برمیگردید؟و کسی که به روش پیشینیان خویش برگردد به خدا ضرر و زیانی نمیرساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد).
این آیۀ شریفه به صراحت و روشنی میرساند صحابه،زمانی نه چندان دور، بعد از رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مستقیما به آیین نیاکان خود بازمیگردند و تنها شمار اندکی پابرجا میمانند،و آیۀ شریفه نیز بر آن دلالت دارد و خداوند از آنان یعنی ثابتقدمان با نام شاکرین یاد کرده و شکرگزاران طبق دلالت آیهای دیگر افرادی اندکند،آنجا که فرمود:«اندکی از بندگانم شکرگزارند.» (4)
روایاتی که از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در زمینۀ تفسیر این دگرگونی رسیده و به بیان برخی از آنها میپردازیم نیز دلالت بر چنین معنایی دارد و به این علّت خدای سبحان در این
آیۀ شریفه،کیفر کسانی را که به آیین نیاکان خود برگردند،تعیین نفرموده و تنها به مدح و ستودن شکرگزارانی که شایستگی پاداش وی را دارند اکتفا نموده است که گروندگان به آیین پیشینیان خود،از پاداش و مغفرت خداوند برخوردار نخواهند بود.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در روایات متعدّدی که در این کتاب به بررسی آنها خواهیم پرداخت بر این معنا تأکید فرموده است.
برای حفظ شخصیّت صحابه نمیتوان این آیۀ شریفه را به طلیحة و سجاح و اسود العنسی تفسیر نمود،زیرا آنان به آیین نیاکان خود برگشتند و در زمان حیات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ادّعای نبوّت کردند که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله با آنان جنگید و بر آنها پیروز گردید؛ همان گونه که نمیتوان آن را دربارۀ افرادی چون«مالک بن نویره»و طرفدارانش که به دلایل گوناگونی از پرداخت زکات در زمان ابو بکر خودداری کردند تفسیر نمود.
از جمله دلایل آنها برای نپرداختن زکات این بود که حقیقت امر بر آنان روشن نشده بود؛زیرا در حجّة الوداع با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به حج رفتند و آن روز که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله علیّ بن ابی طالب را در غدیر خم به خلافت برگزید با علی علیه السّلام بیعت کرده بودند، همان گونه که خود ابو بکر نیز با امام بیعت کرده بود؛امّا با شنیدن خبر رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله شاهد رسیدن فرستادۀ خلیفه بودند که درخواست زکات برای ابو بکر،خلیفۀ جدید میکرد.[ازاینرو،از پرداخت زکات خودداری کردند]این رویدادی است که تاریخ به بهانۀ حفظ شخصیّت صحابه نخواسته به عمق آن بنگرد.
از دیگر دلایل بر این معنا اینکه به گواهی عمر و ابو بکر و عدّهای از صحابه که خالد بن ولید را در کشتن مالک بن نویره سرزنش کردند،مالک و پیروانش مسلمان بودهاند و تاریخ گواهی میدهد ابو بکر خونبهای مالک را از بیت المال به متمّم (برادر مالک)پرداخت و از کشته شدن مالک پوزش طلبید.بدیهی است اگر کسی از اسلام برگردد واجب القتل است و نباید دیهاش از بیت المال پرداخت شود و از کشته شدن او نباید پوزش بخواهند.
از همه مهمتر اینکه مراد از آیۀ واپسگرایی و انقلاب مستقیما صحابهای است که
در مدینۀ منوّره با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میزیستند و به انقلاب و واپسگراییی که بلافاصله بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به وجود آمد اشاره میکند.روایات رسیده از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله این مطلب را بهگونهای روشن و واضح میگرداند که جایی برای تردید باقی نمیماند که به بیان آن خواهیم پرداخت.علاوه بر آیات و روایات،تاریخ نیز بهترین گواه بر انقلاب و دگرگونیی است که پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله پیش آمد و اگر کسی پیشآمدها و حوادثی را که بین صحابه و در جمع آنان به وجود آمد مورد ارزیابی قرار دهد، میبیند تنها شمار اندکی از آنان نجات یافتند.
خدای سبحان فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ اثّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاّ قَلِیلٌ إِلاّ تَنْفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذاباً أَلِیماً وَ یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لا تَضُرُّوهُ شَیْئاً وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید،چرا هرگاه به شما گفته شود در راه خدا بسیج شوید اهمالکاری میکنید،آیا به زندگانی دنیا به جای آخرت خشنود گشتهاید؛ همانا بهرۀ زندگانی دنیا در آخرت جز اندکی نیست.)
این آیۀ شریفه به صراحت گویای این است که صحابه از رفتن به جهاد خودداری میکردند،با اینکه میدانستند بهرۀ زندگی دنیا اندک است.با این وصف به آن،میل و رغبت نشان دادند تا آنجا که خداوند آنها را تهدید کرد که ایشان را به عذاب دردناکی مبتلا میفرماید و گروه دیگری را به جای آنها برمیگزیند.
در آیات فراوانی تهدید به جایگزینی آنان وارد شده است که این خود،دلیل روشنی است بر اینکه آنها در موارد متعدّدی از رفتن به جهاد خودداری کردهاند.
در این آیۀ شریفه آمده است: وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ؛ 2
1) 1) .توبه(9)آیههای 38 و 39.
اگر رویگردان شوید گروه دیگری را جایگزین شما میگرداند که همانند شما نیستند).
همچنین آمده: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر کسی از شما از دین خود برگردد بهزودی خداوند گروهی را میآورد که آنان را دوست دارد و آنها دوستدار خدایند،با مؤمنان فروتنند و در برابر کافران،سرسخت و سازشناپذیر،در راه خدا میکوشند و از سرزنش هیچ نکوهشگری پروا ندارند؛این فضل خداست که به هرکس خواهد میدهد و او گشایشگر و داناست).
اگر بخواهیم آیاتی را که بر این معنا تأکید میکند به دقت بررسی کنیم و حقیقت تقسیم شیعه بهخصوص دربارۀ این دسته از صحابه روشن شود باید به تدوین کتابی ویژه پرداخت.قرآن با عباراتی کوتاه و معنایی رسا از آن تعبیر نموده است آنگاه که فرمود: وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ* یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ* وَ أَمَّا الَّذِینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَتِ اللّهِ هُمْ فِیها خالِدُونَ؛ (2)باید از شما گروهی باشند که به نیکی و امر به معروف و نهی از منکر دعوت نمایند و آنان رستگارانند،مانند آنان که پس از آمدن نشانهها اختلاف کردند و پراکنده شدند،نباشید و آنان را عذابی سخت است،آن روز که برخی چهرهها سفید و بعضی سیاه میگردند.آنان که چهرههایشان سیاه گشته،به آنان گفته میشود آیا پس از ایمان آوردن کافر شدید،پس در برابر آنچه که کفر میورزیدید
عذاب را بچشید و امّا آنان که چهرههایشان سفید و نورانی گشته است در رحمت خداوند جاودانند.)
همان گونه که بر هیچ پژوهشگر آگاهی پوشیده نیست این آیات،صحابه را مورد خطاب قرار داده و آنان را پس از دیدن نشانهها از تفرقه و اختلاف برحذر داشته و به دو دسته تقسیم نموده است.گروهی روز قیامت با چهرهای سفید محشور میشوند اینان همان شکرگزارانیاند که شایستۀ پاداش خدا میباشند و دستهای دیگر سیاهچهره میآیند و آنان کسانی هستند که بعد از اسلام آوردن،از دین خود برمیگردند و خداوند بزرگ آنان را وعدۀ عذابی بزرگ داده است.
پرواضح است صحابه پس از درگذشت پیامبر با یکدیگر درگیر شدند و ستیزهجویی آنها بالا گرفت و جنگهای خونینی بهپا شد که به عقبماندگی مسلمانان انجامید و دشمنان چشم طمع به سرزمین آنها دوختند.این آیات را به هیچ رو،نمیتوان از معنای روشن آن بازگرداند.
خدای سبحان فرمود: أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ؛ (1)آیا برای آنان که ایمان آوردهاند هنگام آن نرسیده است که دلهایشان به یاد خدا و آنچه از ناحیۀ وی آمده فروتن گردد.مانند کسانی نباشید که پیشتر به آنها کتاب آسمانی داده شد،روزگار برایشان طولانی گردید و قلبهایشان سیاه و بسیاری از آنان نافرمان شدند).
جلال الدین سیوطی در الدر المنثور میگوید:هنگامی که یاران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به مدینه آمدند پس از تحمّل تلخیها و سختیها به زندگی آرامی دست یافتند،
1) 1) .حدید(57)آیه 16.
گویا حالتی را که قبلا داشتند فراموش کردند؛ازاینرو،مورد توبیخ خدای سبحان قرار گرفتند و آیۀ أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ...؛ آیا هنگام آن نشده که مؤمنان...) نازل گشت و در روایتی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آمده است چون خداوند پس از گذشت هفده سال از نزول قرآن دلهای مهاجران را نرم نیافت این آیه را نازل فرمود.
صحابهای که طبق گفتۀ اهل سنّت و جماعت بهترین مردمند وقتی پس از گذشت هفده سال دلهایشان به یاد خدا و آنچه که از ناحیۀ او فرود آمده تسلیم و خاضع نمیگردد تا جایی که خداوند آنان را مورد سرزنش و ملامت قرار میدهد و از قساوت قلبی که آنها را به فسق و فجور میکشاند،برحذر میدارد،نباید بزرگان قریش که در سال هفتم هجرت و پس از فتح مکّه اسلام آوردند،مورد سرزنش قرار گیرند.
نمونههایی که از قرآن مجید آوردم میتواند دلیلی کافی و بسنده بر عادل نبودن همۀ صحابه باشد برخلاف آنچه که اهل سنّت و جماعت قایلند.
اگر احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را مورد مطالعۀ دقیق قرار دهیم نمونههای فراوان دیگری خواهیم یافت که به جهت اختصار تنها به بیان چند نمونه اکتفا میکنم و پژوهشگران در صورت تمایل میتوانند بحث را دنبال کنند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود«گویی میبینم درحالیکه کنار حوض کوثر ایستادهام، گروهی وارد میگردند.هنگامی که آنان را شناختم مردی از آن میان برون میآید و به آنها میگوید بیایید.میگویم به کجا؟میگوید به سوی آتش.میپرسم چرا؟میگوید آنها پس از توبه به آیین نیاکان خود برگشتهاند،تصوّر نمیکنم به جز عدّهای اندک کسی رهایی یابد.» (1)
1) 1) .صحیح بخاری،ج 4،ص 94-99 و ص 156 و ج 3،ص 32؛صحیح مسلم،ج 7،ص 66(روایت حوض).
و نیز فرمود«پیش از شما در کنار حوض هستم.هرکس بر من بگذرد آب مینوشد و کسی که نوشید هرگز تشنه نخواهد شد.گروههایی از مردم از کنار من عبور میکنند.
آنان را میشناسم و آنها نیز مرا میشناسند.آنگاه بین من و آنها حائلی به وجود میآید.میگویم اینان اصحاب مناند.گفته میشود نمیدانی اینان پس از تو چهها کردند؛و من میگویم از رحمت خدا دور باد کسی که پس از من اوضاع را تغییر داد و دگرگون ساخت.» (1)
اگر کسی در چنین روایات بیشماری که علمای اهل سنّت در کتب معتبر خود آوردهاند ژرف بنگرد تردیدی نخواهد داشت که بیشتر صحابه دستورهای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را تغییر و تبدیل دادند و جز عدّۀ کمی از آنان که از آنها تعبیر به گوسفندانی بیصاحب شده است،بقیّه به آیین پیشینیان خود بازگشتند.این روایات را به هیچ وجه نمیتوان بر دستۀ سوم یعنی منافقان حمل نمود؛زیرا حضرت به روشنی میفرماید:«میگویم اصحاب مناند.»
این روایات،مصداق و تفسیر آیاتی است که قبلا یادآور شدیم و آیات حاکی از دگرگونی و برگشت اصحاب به آیین گذشتگان و وعدۀ آنها به عذابی بزرگ میباشد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«من راهنما و گواه شما هستم.به خدا سوگند!گویی هم اکنون به حوض خود مینگرم.کلیدهای ذخایر زمین(یا کلیدهای زمین)در اختیار من است.به خدا سوگند!از این نمیترسم که پس از من مشرک شوید،امّا از آن بیم دارم که به دنیا رغبت کنید و به آن علاقهمند شوید.» (2)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله راست گفت.آنها به دنیا رغبت نمودند تا جایی که شمشیر کشیدند و با یکدیگر به ستیز پرداختند و به هم نسبت کفر دادند.برخی از این صحابۀ معروف،
گنجینههایی(اندوختههایی)از طلا و نقره داشتند.بنابه گفتۀ مورّخانی مانند مسعودی در مروج الذّهب و طبری و دیگران،تنها زبیر،پنجاه هزار دینار و هزار اسب و هزار غلام و باغ و بستانهای زیادی در بصره و کوفه و مصر و سایر جاها داشت، (1)چنانکه محصولات کشاورزی طلحه،تنها از عراق در هر روز به هزار دینار و حتی بیش از آن،بالغ میگردید. 2
عبد الرّحمان بن عوف دارای یکصد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند بود و ربع یک هشتم اموالش که پس از مرگ وی بین زنهایش تقسیم گردید به هشتاد و چهار هزار دینار رسید. 3
عثمان بن عفّان روزی که مرد،غیر از گوسفندان و زمین و باغها که قابل شمارش نبود یکصد و پنجاه هزار دینار بهجای گذاشت.
ثروت زید بن ثابت غیر از اموال و باغات(که یکصد هزار دینار ارزش داشت)، شمشهای طلا و نقرهای بود که آنها را با تبر میشکستند بهگونهای که دستهای مردم بر اثر آن تاول میزد. 4
اینها نمونههایی جزئی از مال و ثروت آقایان بود.در تاریخ شواهد فراوانی است که ما اکنون درصدد بررسی آن نیستیم و تنها برای بیان مصداق حدیث شریف،به این مقدار اکتفا کردیم و نشان دادیم که چگونه دنیا و زرقوبرق آن،چشمان آنها را خیره کرده بود.
از ابو سعید خدری نقل شده که گفت:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هروقت برای نماز عید فطر و قربان به مصلّی میرفت،ابتدا نماز میگزارد،سپس در برابر مردمی که به صف
1) 1-2-3-4) .مسعودی،مروج الذهب،ج 2،ص 341.
نشسته بودند میایستاد و آنان را موعظه میفرمود،رهنمودهای لازم را به آنان میداد و هرگاه میخواست،گفتار خود را پایان میداد یا دربارۀ چیزی دستوری میداد و سپس تشریف میبرد.ابو سعید میگوید:مردم به همین روش عمل میکردند تا این که روزی من و مروان(فرماندار مدینه)برای برگزاری نماز عید قربان یا عید فطر بیرون رفتیم.وقتی به مصلّی رسیدیم منبری را دیدیم که توسط کثیر بن صلت آماده شده بود.مروان خواست قبل ازآنکه نماز بگزارد بر فراز منبر قرار گیرد.
من گوشۀ لباس او را چسبیدم،او مرا کشید و بالای منبر رفت و قبل از اقامۀ نماز سخنرانی کرد.بدو گفتم:به خدا سوگند!شما اوضاع را تغییر دادید.وی گفت:
ابو سعید!آنچه را میدانی گذشت.گفتم:من نمیدانم،خدا بهتر میداند.آنگاه گفت:
ابو سعید!مردم بعد از نماز برای سخنرانی ما نمینشینند؛ازاینرو،خطبه را پیش از نماز میخوانم. (1)
من دربارۀ انگیزههایی که سبب شد صحابه،سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را تغییر دهند بسیار بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که اغلب خلفای اموی و در رأس آنها معاویه پسر ابو سفیان(که او را کاتب وحی نامیدهاند)از صحابۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هستند.
به گفتۀ مورّخان،معاویه بر بالای منابر در مسجدها مردم را وادار میکرد علیّ بن ابی طالب را دشنام داده و لعن نمایند.مسلم در صحیح خود در باب فضیلتهای علیّ بن ابی طالب نظیر این را نقل کرده است.معاویه،مزدوران جیرهخوار خود را وادار کرد در همۀ شهرها لعن و سبّ علی را به صورت یک عادت درآورند که همۀ گویندگان بر فراز منبرها از آن یاد کنند.هنگامی که برخی از صحابه این عمل را محکوم کردند،معاویه به کشتار و سوزاندن آنها دستور داد.یکی از معروفترین صحابۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله حجر بن عدی کندی و یارانش را به شهادت رساند و عدّهای دیگر را به جرم خودداری از سبّ و لعن علی و تقبیح کردن این عمل، زنده به گور کرد.ابو الأعلی مودودی در کتاب الخلافة و الملک به نقل از حسن بصری
1) 1) .صحیح بخاری،ج 1،ص 122(از کتاب دو عید،باب بیرون رفتن به مصلّی بدون منبر).
آورده معاویه چهار خوی زشت دارد که هریک از آنها برای گرفتاری او کافی است:
مشورت نکردن در امور،در کارها با صحابۀ بزرگواری که وجود داشتند و دارای فضل و دانش بودند مشورت نمیکرد.پسر شرابخوار و بدمست خود را خلیفه کرد، با اینکه لباس حریر میپوشید و تنبور مینواخت.با استدلال به گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که فرمود«فرزند از آن فراش(شوهر)است و زناکار باید سنگسار گردد»ادّعای برادری«زیاد بن ابیه»را داشت.به شهادت رساندن حجر و اصحاب گرامی او.بدا به حال او از ارتکاب چنین جنایتی! (1)
برخی از صحابۀ باایمان برای اینکه به خطبهای که به نفرین و دشنام علی و فرزندانش ختم میشد گوش فراندهند پس از پایان نماز از مسجد خارج میشدند.
به همین دلیل بنی امیّه سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را تغییر دادند و خطبه را بر نماز مقدّم داشتند تا مردم برخلاف میلشان مجبور به حضور در ان باشند.
آفرین بر صحابهای که برای رسیدن به آرزو و آمالی بیارزش و کینههای دیرینه و آزمندیهای پست و فرومایۀ خود از تغییر دادن سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و حتّی دستورات خدا پرهیز نکردند و به سبّ و لعن مردی پرداختند که خداوند پلیدیها را از وی دور گردانیده و او را منزّه قرار داده است و صلوات بر او را مانند صلوات بر فرستادهاش واجب شمرده و دوستی و محبت او را بر خدا و رسول او فرض گردانیده است تا جایی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«حبّ علیّ ایمان و بغضه نفاق؛ (2)دوستی علی ایمان و کینۀ او نفاق است.»
امّا صحابه،این دستورات را تبدیل و تغییر دادند،گفتند سخن پیامبر را شنیدیم و برخلاف آن عمل کردیم و بهجای اینکه بر علی علیه السّلام صلوات و درود فرستند و به او عشق بورزند و فرمانش را گردن نهند وی را سبّ و لعن کردند و به گفتۀ تاریخ،مدّت شصت سال وی را ناسزا گفتند.
همان گونه که یاران حضرت موسی علیه السّلام برای برادرش هارون توطئه چیدند و قصد کشتن وی را داشتند.صحابۀ محمّد صلّی اللّه علیه و اله نیز هارون او(علی)را کشتند و فرزندان و پیروانش را در هر کوی و برزن تعقیب نمودند،نام آنها را از دفتر پرداخت بیتالمال برداشتند و مردم را از نامگذاری به نام وی منع کردند.به این نیز بسنده نکردند،بلکه به لعن آن حضرت پرداختند و برخی از صحابۀ وفادارش را نیز با زور و ستم به دشنام وی وادار ساختند.
به خدا سوگند!هنگامی کتابهای مورد اعتماد خودمان و آنچه را که دربارۀ دوستی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله با برادر و پسر عمویش علی و مقدّم داشتن او بر همۀ صحابه است مطالعه میکنم مات و سرگردان میشوم.پیامبر در حقّ او فرمود:«انت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی؛ (1)تو نسبت به من چون هارون نسبت به موسی هستی،با این تفاوت که پس از من پیامبری نخواهد آمد.»و نیز فرمود:«انت منّی و أنا منک؛ (2)تو از من هستی و من از تو.»و نیز فرمود:«حبّ علیّ ایمان و بغضه نفاق؛ (3)دوستی علی ایمان است و کینهاش نفاق.»و نیز فرمود:«انا مدینة العلم و علیّ بابها؛ (4)من شهر علم و دانش هستم و علی به منزلۀ دروازۀ آن شهر است.»و نیز فرمود:«علیّ ولیّ کلّ مؤمن بعدی؛ (5)پس از من علی رهبر هر انسان مؤمن است.»و فرمود:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ (6)هرکس که من ولیّ او باشم اینک علی مولای اوست،خداوندا دوستدارانش را دوست،و دشمنانش را دشمن دار.» (هرکه را من باشمش مولا و دوست- ابن عم من علی مولای اوست).
اگر بخواهیم فضایلی را که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ علی علیه السّلام بیان نموده و فضایلی را که
1) 1) .صحیح بخاری،ج 2،ص 305؛صحیح مسلم،ج 2،ص 360؛حاکم نیشابوری،مستدرک،ج 3،ص 109.
2) 2) .صحیح بخاری،ج 2،ص 76؛صحیح ترمذی،ج 5،ص 300؛سنن ابن ماجه،ج 1،ص 44.
3) 3) .صحیح مسلم،ج 1،ص 61؛سنن نسائی،ج 6،ص 117؛صحیح ترمذی،ج 8،ص 306.
4) 4) .صحیح ترمذی،ج 5،ص 25؛حاکم نیشابوری،مستدرک،ج 3،ص 126.
5) 5) .مسند امام احمد،ج 5،ص 25؛حاکم نیشابوری،مستدرک،ج 3،ص 134؛صحیح ترمذی،ج 5،ص 296.
6) 6) .صحیح مسلم،ج 2،ص 362؛حاکم نیشابوری،مستدرک،ج 3،ص 109؛مسند احمد،ج 4،ص 281.
دانشمندان دربارۀ آن حضرت نقل کرده و به صحّت آن اقرار دارند مورد بررسی عمیق قرار دهیم خود کتابی جداگانه میشود.چگونه جایز است صحابه از درک و فهمیدن این روایات خودداری و علی را سبّ نمایند و به دشمنی با او برخیزند و بر فراز منابر او را لعن کنند و با او بستیزند و وی را به شهادت برسانند؟
سعی من بر این بود برای آنان عذر و بهانهای بیابم،امّا جز علاقه و رغبت به دنیا یا نفاق و برگشت از دین و پیروی آیین گذشتگان آنها چیز دیگری نیافتم و کوشیدم مسئولیّت چنین کارهایی را به دوش برخی صحابۀ فرومایه و منافقین بیندازم؛امّا متأسفانه این عدّۀ انگشتشمار،از بزرگان و افراد مشهور و بافضل آنان به شمار میآمدند.نخستین کسی که خانۀ علی را تهدید به آتش زدن کرد عمر بن خطّاب بود و اوّلین کسانی که با وی به جنگ و ستیز پرداختند طلحه و زبیر و عایشه(دختر ابو بکر) و معاویه پسر ابو سفیان و عمرو عاص و عدّۀ زیادی از این قبیل بودند.
من همچنان در شگفتم و آن را پایانی نیست،چه اینکه هر انسان آزاداندیش و آگاهی بر همین عقیده است که چگونه دانشمندان اهل سنّت و جماعت بر عدالت همۀ صحابه اتّفاقنظر دارند و از آن خشنودند و بدون استثنا بر همۀ آنان صلوات میفرستند بهگونهای که یکی از آنان میگوید«در لعن یزید زیادهروی نکن،یزید چه ربطی به اینهمه فجایع غمانگیز دارد که عقل و مذهب،هیچکدام با آن موافق نیست.» من از اهل سنّت و جماعت-اگر در حقیقت پیرو سنّت پیامبرند-شایسته نمیدانم و نمیپسندم افرادی را عادل بدانند که قرآن و سنّت به فاسق بودن و برگشت از دین و کفر ورزیدن آنها حکم کرده است.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود«کسی که علی را دشنام دهد و لعن کند مرا دشنام داده و کسی که مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است و کسی که خدا را دشنام دهد او را در آتش دوزخ میاندازد.» (1)این سزای کسی است که علی را ناسزا بگوید تا چه رسد به کسی که
1) 1) .حاکم نیشابوری،مستدرک،ج 3،ص 121؛خصائص نسائی،ص 24؛مسند امام احمد،ج 6،ص 33؛مناقب خوارزمی،ص 81؛محب الدین طبری،ریاض النضره،ج 2،ص 219؛سیوطی،تاریخ الخلفاء،ص 73.
وی را لعن کند و به جنگ با وی برخیزد و مبارزه کند.چرا دانشمندان ما از اینهمه حقایق غافلند یا اینکه خدا بر دلهایشان مهر نهاده است.بگو خدایا از شرّ وسوسههای شیاطین به تو پناه میبرم.
انس بن مالک میگوید:در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله چیزی بالاتر از نماز نمیشناختم.آیا همین نماز را تباه نکردید؟زهری میگوید:در دمشق نزد انس بن مالک رفتم،او را گریان دیدم؛سبب گریۀ او را پرسیدم؛گفت:جز این نماز چیزی را در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نمیشناختم و آن نیز ضایع شد و از بین رفت. (1)
برای اینکه کسی تصوّر نکند تابعین پس از آن فتنهها و آشوبها و درگیریها آنچه را که میبایست تغییر دهند،تغییر دادند،دوست دارم به این مطلب اشاره کنم عثمان بن عفّان و عایشه نخستین افرادی بودند که سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را در نماز تغییر دادند.
بخاری و مسلم هریک در صحیح خود آوردهاند رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در منی دو رکعت نماز گزارد و پس از او ابو بکر و عمر و عثمان نیز به هدف رسیدن به خلافت دو رکعت نماز بهجای آوردند،امّا بعدها عثمان چهار رکعت (2)نماز گزارد.
مسلم در صحیح خود آورده که زهری گفت به عروه گفتم:چرا عایشه در سفر، نماز را تمام میخواند؟گفت:او نیز مثل عثمان سنّت را تفسیر و تأویل کرده است. (3)
عمر بن خطّاب در مقابل روایات صریح سنّت پیامبر،بلکه در برابر آیات روشنی از قرآن مجید،اجتهاد و تفسیر به رأی میکرد.نظیر این گفتهاش:«من دو سنّتی را که در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وجود داشت حرام کردم و مرتکبین آن را کیفر میدهم»و به
شخص جنبی که آب در اختیار ندارد میگوید«نماز نخوان»با اینکه خدای سبحان در سورۀ مائده فرموده است:«اگر آب نیافتید بر زمینی پاک تیمّم نمایید.»
بخاری در صحیح خود در باب«وقتی که جنب بر جان خود بترسد»آورده،از شقیق بن سلمه شنیدم میگفت:
نزد عبد اللّه[پسر عمر]و ابو موسی بودم.ابو موسی به عبد اللّه گفت:
ای ابو عبد الرحمن!کسی که جنب باشد و آب نیابد چه باید بکند؟عبد اللّه گفت:نماز نخواند تا آب پیدا کند.ابو موسی گفت:با گفتۀ عمّار چه میکنی؟وقتیکه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به وی گفت خاک برای تو بس بود(تیمم).گفت:مگر ندیدی که عمر با گفتۀ عمّار قانع نشد؟.ابو موسی گفت:از گفتۀ عمّار صرفنظر میکنیم؛با این آیه چه میکنی؟عبد اللّه ندانست چه پاسخ دهد و گفت:اگر به مردم اجازۀ تیمّم بدهیم،به مجرّد اینکه کسی سردی آب را احساس کرد آن را رها میکند و به تیمّم متوسل میشود.
به شقیق گفتم:آیا واقعا عبد اللّه ازاینجهت،تیمّم را منع کرد؟!
گفت:آری. (1)
انس بن مالک روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به انصار فرمود:«شما پس از من نارساییهای فراوانی خواهید دید،صبر نمایید تا در کنار حوض به ملاقات خدا و رسولش درآیید.»امّا ما صبر نکردیم. (2)
علاء بن مسیّب به نقل از پدرش گفت:به براء بن عازب برخوردم،بدو گفتم خوش به حالت،با رسول خدا همراه بودهای و زیر درخت با وی بیعت کردهای.گفت:
ای پسر برادر تو نمیدانی که ما پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله چه کارها کردهایم. (3)
این صحابی از نخستین افرادی بود که زیر درخت با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بیعت کردند و خداوند از آنان خشنود و به آنچه در قلبها داشتند آگاه بود و پیروزی نزدیکی را به آنان نوید داد.وی به زیان خود و دیگر یارانش گواهی میدهد پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله دست به بدعت در دین زدند و این گواهی مصداق گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است و خاطرنشان میسازد که اصحاب آن حضرت بعد از او دست به بدعت زدند و به آیین نیاکان خویش برگشتند.آیا هیچ خردمندی پس از اینهمه،باور دارد آنگونه که اهل سنّت میگویند،همۀ صحابه عادل بودهاند.این سخن با عقل و نقل مخالف است و اهل تحقیق برای رسیدن به حقیقت نمیتوانند به آن تکیه کنند.
بخاری در صحیح خود(باب کارهای نیک عمر بن خطّاب)مینویسد:وقتی عمر پیر و فرسوده شد آه و ناله میکرد.ابن عبّاس که گویی میخواست او را آرامش بخشد گفت ای امیر المؤمنین!شما از بهترین همراهان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بودهای،سپس از او جدا گشتهای و وی از تو خرسند است و نیز همراز خوبی با ابو بکر بودهای،او نیز پس از جدایی از تو خشنود بود و پس از آنان یارانشان را همراه و همدل خوبی بودی و اگر از آنان جدا شوی آنها نیز از شما جدا میشوند و از شما خشنودند.گفت امّا آنچه دربارۀ همراهی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و رضایت او گفتی،این از الطاف خداست که شامل حال من شده است و آنچه که دربارۀ ابو بکر و همراهی با وی گفتی،آن نیز از عنایات خدا بر من است و امّا داد و فریاد مرا که میشنوی(و میبینی)برای تو و یاران تو است.به خدا سوگند!اگر به اندازۀ کوهها زر و سیم داشتم برای اینکه عذاب الهی را نبینم همه را برای آن میپرداختم. (1)
و نیز تاریخ از قول عمر نقل کرده که کاش در خانه همچون گوسفندی بودم که
1) 1) .صحیح بخاری،ج 2،ص 201.
مرا فربه میکردند تا چاق شوم،با دیدار یارانشان بخشی از بدنم را کباب کنند و بخشی را بخشکانند و بخورند و به صورت نجاست از بدن آنها خارج گردم،امّا انسان نباشم... (1)
همچنین از قول ابو بکر نیز چنین چیزی نقل کردهاند،هنگامی که روی شاخۀ درختی به پرندهای مینگریست گفت:ای پرنده،خوش به حالت،میوه میخوری و بر شاخۀ درخت مینشینی و حساب و کیفری نداری.دوست دارم درختی بر سر راه باشم شتری بگذرد و مرا بخورد و بخشی از سرگین آن بشوم،امّا انسان نباشم. (2)
دیگربار گفته بوده است«کاش مادرم مرا نزاییده بود.کاش همچون پر کاهی در خشتی جای داشتم...» 3این موارد را برای مثال آوردم و واقعیت بیش از اینهاست.
این کتاب خداست که بندگان شایسته را بشارت میدهد: أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ* اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ لا تَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ؛ (3)همانا بر دوستان خدا بیمی نیست و اندوهگین نمیشوند.آنان که ایمان آوردند و پرهیزکار بودند آنها را در زندگانی دنیا و آخرت مژده است و سخنان خدای تغییرناپذیر است،این است آن رستگاری بزرگ).
و نیز فرمود: إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ* نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیها ما تَدَّعُونَ* نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ؛ (4)آنان که گفتند پروردگار ما خداست و سپس پایداری ورزیدند،فرشتگان بر آنان
فرود آیند[و گویند]که نترسید و اندوهگین مباشید و مژده باد شما را به بهشتی که به آن وعده داده میشدید.ما دوستان شما در زندگانی دنیا و آخرت هستیم و هرآنچه را که هوس کنید و بخواهید از پیشگاه خدای سبحان برایتان مهیّاست).
چگونه برازنده است ابو بکر و عمر آرزو کنند که انسان نباشند؛انسانی که خداوند او را بر سایر آفریدگان خویش برتری بخشیده است.وقتی فرشتگان بر مؤمن عادی، در صورت استقامت و پایداری،فرود میآیند و وی را به بهشتی جاودان مژده میدهند،از عذاب خدا نمیترسد و بر آنچه که پس از خود،در دنیا باقی گذاشته اندوهگین نمیباشد و قبل از رسیدن به جهان آخرت در زندگی دنیا به وی بشارت داده شده است.چرا بزرگان صحابه-که آموختهایم پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برترین آفریدهها هستند-آرزو دارند فضله و نجاست و مو و کاه باشند و اگر فرشتگان آنها را به بهشت مژده میدادند هیچگاه آرزو نمیکردند اگر به اندازۀ کوههای زمین طلا داشتند همه را برای رفع عذاب خدا بپردازند.
خدای سبحان فرمود: وَ لَوْ أَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِی الْأَرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ؛ (1)آنکس که ستم کرده است هرچه در زمین است برای بازخرید خویش میدهد و هنگامی که عذاب خدای را دیدند پشیمانی خود را نهان کردند و میان آنان به عدالت داوری شود و مورد ستم واقع نشوند).
و نیز فرمود: وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذابِ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ* وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما کَسَبُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ؛ (2)اگر آنچه در زمین است برای ستمکاران باشد همۀ آن و نظیر آن را از بدی کیفر روز قیامت برای رهایی خود میپردازند و آنچه را که نمیپنداشتند از ناحیۀ خدا برایشان پدیدار گردد،بدیهایی را که فراهم کرده بودند
برایشان نمودار گشت و آنچه را که مسخره میکردند آنها را فرامیگیرد).
من با تمام وجود دوست دارم این آیات شامل صحابۀ گرانقدری چون ابو بکر صدّیق و عمر فاروق نشود...امّا در برخورد با چنین آیاتی درنگ میکنم تا به برهۀ حسّاسی از ارتباط آنان با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سرپیچی از اجرای فرمان حضرت و پاسخ مثبت ندادن به درخواست آن بزرگوار در لحظات پایان عمر شریفشان که وی را خشمگین ساخت و حضرت را بر آن داشت همۀ آنها را از خود براند،دست یابم،چنانکه تمام صحنههایی را که بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پیش آمد و آنچه که از ظلم و حقکشی و تحقیر بر یگانه دختر او،زهرای أطهر گذشت،در نظرم مجسّم بینم؛ درصورتیکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«فاطمه پارۀ تن من است،کسی که او را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است.» (1)
فاطمۀ زهرا به ابو بکر و عمر فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم آیا شما از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نشنیدید میفرمود خشنودی فاطمه،خشنودی من است و خشم او، خشم من،کسی که دخترم فاطمه را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و کسی که زهرا را خشنود گرداند مرا خشنود کرده و کسی که او را به خشم آورد مرا خشمگین کرده است.»آن دو گفتند این مطلب را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدهایم.حضرت فرمود:
«من خدا و فرشتگانش را گواه میگیرم که شما دو نفر مرا خشمگین کردید و خشنود ننمودید،اگر رسول خدا را ملاقات کنم نزد او از شما شکایت خواهم کرد.» (2)
از این روایت ناراحتکننده بگذریم.شاید ابن قتیبه-یکی از دانشمندان اهل سنّت که در بسیاری از فنون دارای مهارت و صاحب تألیفات زیادی در تفسیر و روایت و لغت و نحو و تاریخ میباشد-نیز از جمله کسانی باشد که به مذهب شیعه گرویده چنانکه روزی یکی از مخالفین که وی را با کتاب تاریخ خلفا آشنا نمودم همین سخن را به من گفت و این صرفا تبلیغی است که هرگاه دانشمندان ما درمیمانند بدان
متوسل میشوند.بنابراین،از نظر ما طبری نیز شیعه است و نسائی نیز که کتابی در فضایل امام علی نوشته شیعه است.ابن قتیبه هم شیعه است.حتّی طه حسین دانشمند معاصر هنگامی که کتاب فتنۀ بزرگ را تألیف و روایت غدیر را ذکر کرد و به بسیاری از حقایق دیگر اقرار نمود نیز به شیعه گرویده است.
حقیقت مطلب این است که هیچکدام از اینها شیعه نیستند و هرگاه از شیعه سخن به میان میآورند جز ناسزا چیزی به آنان نسبت نمیدهند و همین آقایان کسانیاند که با تمام امکانات از عدالت صحابه دفاع میکنند،امّا کسی که به بیان فضایل علیّ بن ابی طالب بپردازد و به اشتباهات بزرگان صحابه اقرار نماید وی را به شیعه بودن متّهم میسازیم و کافی است هنگامی که نام پیامبر صلّی اللّه علیه و اله برده میشود در برابر یکی از آنها بگویی«صلی الله علیه و آله»یا نام علی علیه السّلام را ببری،میگویند تو شیعهای.
بر همین اساس،به یکی از دانشمندان خودمان گفتم:نظر شما دربارۀ بخاری چیست؟گفت:بخاری از راویان بزرگ است و کتاب وی در نزد ما پس از کتاب خدا صحیحترین کتاب تلقی میشود و دانشمندان ما در این مسئله اتّفاقنظر دارند.به او گفتم:بخاری شیعه است.وی با تمسخر خندید و گفت:هرگز،امام بخاری شیعه نیست.گفتم:مگر شما نگفتی که هرکس نام علی علیه السّلام را ببرد،شیعه است!گفت چرا، من،وی و افراد دیگری را که با او بودند به صحیح بخاری راهنمایی کردم که در موارد متعدّدی وقتی نام علی را ذکر میکند میگوید علیه السلام یا فاطمه-علیها السلام-یا حسین بن علی-علیهما السلام.او مبهوت گردید و ندانست چه بگوید. (1)
برگردم به روایت ابن قتیبه که در آن مدّعی شده بود فاطمۀ زهرا علیها السّلام از ابو بکر و عمر خشمگین بود.اگر در این روایت تردید نمایم هرگز در صحیح بخاری که صحیحترین کتاب بعد از قرآن است تردید نخواهم کرد؛چه اینکه ما صحیح بودن آن را بر خود فرض میدانیم و شیعه باید در مقابل ما تنها از این کتاب احتجاج و استدلال
1) 1) .صحیح بخاری،ج 1،ص 127 و 130 و ج 2،ص 126 و 205.
جوید و ما را به آنچه که بسیار پسندیده است به آن پایبند هستیم ملزم سازند،و این روش برای اهل خرد است.شخص بخاری در باب خویشاوندی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آورده است:که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«فاطمه پارۀ تن من است،کسی که او را به خشم آورد،مرا خشمگین ساخته است»همان گونه که در مورد جنگ خیبر از عایشه نقل کرده فاطمه-علیها السلام-دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای روشن شدن وضع ارث خود از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله کسی را نزد ابو بکر فرستاد.ابو بکر از پرداختن چیزی از آن اموال به دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله امتناع کرد،آن حضرت بر ابو بکر خشمگین شد و قهر کرد و تازمانی که از دنیا رفت با ابو بکر سخن نگفت. (1)
بههرحال نتیجۀ این گفته یکی است و آن اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای خشم زهرا خشمگین و از خشنودی وی خرسند میشود و حضرت زهرا درحالیکه بر ابو بکر و عمر خشمگین بود از دنیا رفت.بخاری این ماجرا را به طور مختصر و ابن قتیبه مقداری مفصّلتر بیان کرده است.
وقتی بخاری بگوید حضرت در حالت خشم و نفرت از ابو بکر از دنیا رفت و تا واپسین دم زندگی با او سخن نگفت،چنانکه واقعیت نیز همین است،معنا یکی است و اگر زهرای مرضیه طبق تصریح بخاری در کتاب استیذان(باب کسی که میان مردم راز گفت)سرور زنان جهان باشد و اگر او تنها بانویی باشد در این امّت که خداوند پلیدیها را از وی دور گردانیده و او را منزّه گردانیده است برای غیر حق خشمگین نمیشود،به همین دلیل است که خدا و رسولش برای خشم فاطمه خشمناک میگردند؛ازاینرو،ابو بکر به او گفت:ای فاطمه!من از خشم خدا و خشم تو به خدا پناه میبرم.آنگاه ابو بکر چنان صدا را به گریه بلند کرد که چیزی نمانده بود جانش به لب برسد.فاطمه علیها السّلام فرمود:به خدا سوگند!پس از هر نمازی که میگزارم تو را نفرین میکنم.سپس ابو بکر گریهکنان بیرون رفت و میگفت:من به بیعت شما
1) 1) .همان،ج 3،ص 39.
مردم نیازی ندارم،بیعتتان را از من بازستانید. (1)
با اینکه عدّۀ زیادی از مورّخان و دانشمندان اقرار دارند فاطمه-علیها السلام-در ماجرای ارث و مهریۀ خود و سهم خویشاوندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با ابو بکر بحث و گفتوگو کرد،ولی ادّعای حضرت پذیرفته نشد و از دنیا که رفت همچنان بر ابو بکر خشمناک بود،از کنار این قضایا بیتفاوت میگذرند،چنانکه در هرگونه مطلبی که به کرامت و شخصیّت ابو بکر لطمه و خدشه وارد کند روش آنها این است از بیان آن خودداری کنند.
از مطالب بسیار شگفتانگیزی که در این موضوع مطالعه کردم این بود که بعد از بیان مشروح ماجرا بعضی گفتهاند:«مقام فاطمه از آن برتر است که ادّعایی غیر حق داشته باشد و ابو بکر از آن بالاتر است که او را از حقّ خودش منع کند».این دانشمند تصوّر کرده به این مغلطهکاری میتوان مشکل را از سر راه برداشت و پژوهشگران را قانع نمود.گفتۀ او به این میماند که کسی بگوید:«قرآن برتر از آن است که غیر حق را بیان کند و بنی اسرائیل بالاتر از آن هستند که گوساله بپرستند».ما گرفتار دانشمندانی شدهایم که چیزی را که نمیدانند بر زبان میآورند،به چیزی میگروند که در همان وقت،ضدّ آن را نیز میپذیرند،چنانکه برخی دانشمندان ما بر این باورند که مقتضای حال این است فاطمه ادّعایی کرد و ابو بکر گفتهاش را نپذیرفت و رد کرد و این عمل از دو حال خارج نیست یا حضرت دروغ میگوید-پناه بر خدا،هرگز،وی منزهتر از آن است-یا اینکه ابو بکر در حقّ وی ستم کرده و راه سومی وجود ندارد.
بنابراین،اگر با براهین عقلی و نقلی ثابت نشد بانوی بانوان جهان دروغگوست (چه اینکه فرمودۀ پدر بزرگوارشان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در این زمینه ثابت است که فرمود فاطمه پارۀ تن من است،کسی که او را آزار دهد مرا آزار داده است و روشن است کسی که اهل دروغ باشد شایستگی چنین روایتی از ناحیۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ندارد)پس خود روایت
1) 1) .ابن قتیبه دینوری،الامامة و السیاسه،ج 1،ص 20.
دلیل بر عصمت و برکناری آن حضرت از دروغ و سایر رذایل اخلاقی است، همان گونه که آیۀ تطهیر دلیل دیگری بر پاکدامنی آن بزرگوار است و طبق گواهی خود عایشه،این آیه در شأن شوهر فاطمه و دو فرزندش نازل گشته است. (1)
راهی باقی نمیماند جز اینکه اهل خرد اقرار کنند آن حضرت مورد ظلم و ستم قرار گرفته است.از سویی برای کسی که تهدید کرد اگر اهل خانه برای بیعت با آنها بیرون نیایند خانه را آتش خواهد زد چندان دشوار نیست ادّعای فاطمه را تکذیب کند... (2)
به همین دلیل میبینیم زهرای مرضیّه-سلام اللّه علیها-وقتی ابو بکر و عمر از وی اجازۀ ملاقات میخواهند به آنان اجازۀ ورود نمیدهد و هنگامی که علی آن دو را وارد خانه میکند زهرا علیها السّلام روی خویش را به سمت دیوار برمیگرداند و نمیخواهد به آنان بنگرد 3و زمانی که از دنیا رفت طبق وصیّتش،شبانه مدفون گشت تا هیچیک از آنان در تشییع جنازه وی حاضر نگردند (3)و تاکنون قبر مطهّر دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بر همه پوشیده است.
در اینجا میپرسم چرا دانشمندان ما با ملاحظۀ اینهمه حقایق،سکوت میکنند و نمیخواهند آنها را مورد بررسی قرار دهند یا لااقل از آن یادی نمایند؟آنان، صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را بهگونهای برای ما معرّفی کردهاند که گویی فرشتهاند و مرتکب اشتباه و گناه شوند و زمانی که از آنان بپرسی خلیفۀ مسلمانان(عثمان)چگونه کشته شد به شما پاسخ خواهند داد مصریهای کافر او را به قتل رساندند و همۀ ماجرا را با دو جمله تمام میکنند.
امّا وقتی برای تحقیق و بررسی و مطالعۀ تاریخ فرصتی یافتم دیدم قاتلین درجه اوّل عثمان،خود صحابه بودهاند که در پیشاپیش آنها عایشه قرار داشته،وی همه جا
مردم را به کشتن عثمان فرامیخواند و خون او را مباح میدانست و میگفت«این پیر خرفت را بکشید که کافر شده است.» (1)همچنین طلحه و زبیر و محمّد بن ابو بکر و دیگر صحابۀ معروف را ملاحظه میکنیم که عثمان را محاصره و از رسیدن آب به او جلوگیری کردند تا وی را به استعفا مجبور نمایند و طبق گفتۀ مورّخان همین صحابه بودند که از دفن جسد عثمان در قبرستان مسلمانها جلوگیری به عمل آوردند و او را بدون غسل و کفن در«حشّ کوکب» (2)به خاک سپردند.سبحان اللّه،چگونه به ما میگویند او مظلومانه کشته شد و قاتلین وی مسلمان نبودند و این ماجرا نیز شبیه جریان فاطمه علیها السّلام و ابو بکر است.
آیا واقعا عثمان مظلوم بود؟در این صورت صحابهای که وی را کشتند یا در قتل وی دست داشتند قاتل و تبهکارند؟زیرا آنها با ظلم و ستم،خلیفۀ مسلمانها را کشتند و جنازۀ او را سنگباران کردند و در زندگی و پس از مرگ به وی اهانت نمودند یا اینکه صحابه به دلیل اینکه عثمان کارهایی مخالف اسلام مرتکب شده بود-و تاریخ نیز گواه این مطلب است-خون وی را مباح شمردند؟احتمال دیگری در بین نیست،مگر اینکه تاریخ را دروغ بدانیم و نپذیریم و حق را وارونه جلوه دهیم و بگوییم «مصریهای کافر او را کشتهاند.»در هر دو صورت،عدالت همگانی صحابه ساقط شده و از بین میرود،زیرا یا عثمان عادل نبوده یا قاتلین وی اهل عدالت نبودهاند.هر دو دسته از صحابهاند،بنابراین ادّعای ما باطل میشود و از بین میرود و ادّعای شیعیان اهل بیت که تنها معتقد به عدالت برخی از آنها هستند درست به نظر میآید.
به سراغ جنگ جمل میرویم که آتشبیار آن،عایشه بود،او بود که آن نبرد را رهبری میکرد.چرا امّ المؤمنین،عایشه،از خانهای که به دستور خداوند میبایست در آن بماند بیرون آمد؟خداوند میفرماید: وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ
اَلْجاهِلِیَّةِ الْأُولی؛ (1)در خانههای خویش بیارامید و مانند دوران جاهلیّت،خود را نیارایید).
میپرسیم به چه دلیل عایشه نبرد با خلیفۀ مسلمین علیّ بن ابی طالب را که ولیّ همه مردان و زنان مؤمن بود جایز شمرد؟طبق معمول و خیلی ساده دانشمندان ما پاسخ میدهند که عایشه امام علی را دوست نداشت،چون علی در«حادثۀ افک»به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله اشاره نمود عایشه را طلاق دهد.آنان میخواهند ما را قانع کنند این ماجرا (اشارۀ علی به پیامبر دربارۀ طلاق عایشه)اگر درست باشد،کافی است که عایشه خدای خویش را معصیت نماید و حجاب و پردهنشینی را که سفارش پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بود زیر پا نهد و بر شتری سوار گردد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وی را از سوار شدن بر آن نهی کرده بود.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله او را از پارس سگهای منطقه«حوأب» (2)برحذر داشته بود.با اینهمه مسافتهای دوری را از مدینه به مکّه و از آنجا تا بصره پیمود و به جنگ با امیر المؤمنین برخاست و کشتار افراد نیکی که با آن حضرت بیعت کرده بودند مباح شمرد و به گفتۀ مورّخان باعث کشته شدن هزارها مسلمان گردید. (3)
همۀ این امور بدین سبب است که وی علی را چون اشاره به طلاق وی کرده دوست نداشته است و با اینهمه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله وی را طلاق نداد.بنابراین،اینهمه تنفّر چرا؟! مورّخان به بیان مواضع خصمانه عایشه در مورد امام علی پرداختهاند که جای شرح آنها نیست.وقتی عایشه از مکّه برمیگشت به وی خبر دادند عثمان کشته شده،بسیار شادمان و مسرور گشت،امّا زمانی که شنید مردم با علی بیعت کردهاند سخت برآشفت و گفت دوست دارم قبل ازآنکه پسر ابو طالب به خلافت برسد آسمان بر زمین فروریزد و گفت مرا برگردانید و به آتش فتنه و شورش بر ضدّ امام علی-که طبق نقل مورّخان دوست نداشت نام آن حضرت را ببرد-دامن زد.آیا امّ المؤمنین این گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله
را که فرمود:«حبّ علیّ ایمان و بغضه نفاق؛ (1)دوستی علی،ایمان و کینۀ او نفاق است» نشنیده بود؟حتّی برخی از صحابه میگفتند:«کنّا لا نعرف المنافقین إلاّ ببغضهم لعلیّ؛ما منافقان را فقط به نشانۀ بغض و کینۀ علی میشناسیم.»آیا عایشه نشنیده بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«من کنت مولاه فعلیّ مولاه؛هرکه من مولا و سرور اویم،علی مولای اوست»...بیتردید همۀ اینها را شنیده بود،امّا علی علیه السّلام را دوست نداشت و نام وی را بر زبان نمیآورد و وقتی خبر شهادت حضرت را شنید سجدۀ شکر به جای آورد! (2)
بگذرم،زیرا من نمیخواهم تاریخ امّ المؤمنین،عایشه،را مورد بررسی قرار دهم، بلکه قصد دارم دربارۀ سرپیچی عدّۀ زیادی از صحابه از مبانی اسلام و مخالفت با دستورهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بررسی و تحقیق نمایم و در این سمت و سو آشوبی را که عایشه راه انداخت به عنوان دلیلی که همۀ مورّخان بر آن اتفاقنظر دارند مرا بسنده است.گفتهاند وقتی عایشه از آب«حوأب»میگذشت و سگهای آن منطقه به او پارس کردند به یاد سفارش شوهرش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله افتاد که وی را برحذر داشته و منع کرده بود که مبادا وی صاحب جمل باشد؛ازاینرو،گریست و دو بار گفت:مرا برگردانید،امّا طلحه و زبیر پنجاه پیرمرد را نزد او آوردند و دروغی جعل کردند و آن افراد به خدا سوگند یاد کردند که این منطقه آب«حوأب»نیست؛به همین دلیل عایشه به حرکت خود به سوی بصره ادامه داد و به گفتۀ مورّخان،این نخستین گواهی دروغ در اسلام بود. (3)
ای مسلمانان و ای اهل خرد و اندیشۀ نورانی!ما را به حلّ این معضل و مشکل رهنمون شوید،آیا صحابۀ جلیل القدری که آنها را به عدالت یاد میکنیم و بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آنان را برترین انسانها میشماریم همین آقایان هستند؟آنها به
گواهی دروغ تن درمیدهند که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آن را از گناهان کبیره شمرده و فرموده که انسان را به سوی جهنم میراند.
همین پرسش همواره تکرار میشود که کدامیک از آنان بر حق و کدامیک بر باطل و ناحق هستند؟علی و اطرافیانش ستمکار و ناحقاند یا عایشه و طلحه و زبیر و حامیانشان،ستمگر و ناحق میباشند و احتمال سومی وجود ندارد.اگر پژوهشگری منصفانه داوری کند،ماجرا را به برحق بودن علی که پیوسته حق با اوست،متمایل میپندارد و بر آشوبگری عایشه و هوادارانش که آتش جنگ را دامن زدند و آن را فروننشاندند تا تر و خشک را سوزاند و آثار شومش تاکنون باقی است،اذعان میکند.
برای باز کردن بحث و رسیدن به آسودگی خاطر،بخاری در صحیح خود از کتاب فتن،باب آشوبهایی که بسان امواج دریا به وجود میآید،میگوید:آنگاه که طلحه و زبیر و عایشه به سوی بصره به حرکت درآمدند،علی،عمّار یاسر و حسن بن علی را به کوفه اعزام کرد و در آن سامان بر ما وارد شدند و بر فراز منبر رفتند،حسن بن علی را به بالای منبر و عمّار یاسر پایینتر از وی قرار گرفت.مردم گرد او جمع شدند و شنیدند عمّار میگفت:عایشه به سوی بصره حرکت کرده است.به خدا سوگند!گرچه عایشه در دنیا و آخرت همسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میباشد،امّا خداوند شما مردم را در معرض آزمایش قرار داد تا روشن شود از خدای خود اطاعت میکنید یا از عایشه. (1)
همچنین بخاری در کتاب شروط،باب آنچه دربارۀ منازل همسران پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آمده، آورده است:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای سخن گفتن ایستاد و به خانۀ عایشه اشاره کرد و سه بار فرمود آشوب از اینجاست،از جایی که شاخ شیطان سر برون خواهد آورد. (2)
نیز بخاری در صحیح خود مطالب شگفتآوری دربارۀ بیادبی عایشه با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده است تا جایی که پدرش او را کتک زد و زخمی شد،زیرا وی به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اسائه ادب میکرد بهنحویکه خداوند او را به طلاق و اینکه بهتر از او
را به پیامبرش عطا میکند تهدید کرد و این خود،داستان جداگانهای دارد.
پس از اینهمه آیا نمیپرسی چرا عایشه نزد اهل سنّت استحقاق و سزاواری این همه قداست و احترام را پیدا کرده است؟آیا بدین جهت است که وی همسر رسول خداست؟اگر به این دلیل باشد همسران پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بسیار بودند و در بین آنها به گفتۀ شخص رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله افرادی شایستهتر از عایشه نیز وجود داشت. (1)
یا به جهت این است که وی دختر ابو بکر است؟یا او در انکار وصیّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ علی،نقش بزرگی ایفا کرد؟هنگامی به او گفتند پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به علی وصیّت نموده است گفت:چه کسی چنین چیزی گفته،پیامبر سرش در آغوش من بود که تشتی را طلبید و...سپس از دنیا رفت،من نمیدانم چگونه به علی وصیت کرد؟ (2)
یا به این دلیل که وی نبردی آشتیناپذیر با علی و پس از او با فرزندانش داشت؟ تا آنجا که به آوردن جنازۀ سرور اهل بهشت،حسن بن علی،اعتراض نمود و نگذاشت در کنار جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به خاک سپرده شود و گفت:شخصی را که دوست ندارم وارد خانۀ من نکنید.او گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را فراموش کرد یا خود را به نادانی زد آنگاه که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ حسن و برادرش فرمود:«الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة؛حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند.»یا فرمود:«أحبّ اللّه من أحبّهما و أبغض اللّه من أبغضهما؛خداوند کسی را که آن دو را دوست داشته باشد دوست دارد و کسی که آنها را به خشم آورد خدا بر او خشمگین است.»یا گفتۀ آن حضرت که فرمود:«أنا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم؛با کسی که با شما سر جنگ داشته باشد دشمن و با آن کس که سر آشتی داشته باشد دوست هستم.»و مطالب زیاد دیگری که درصدد بیان آن نیستم...چگونه چنین نباشد درحالیکه آن دو بزرگوار دو دسته گل خوشبوی او در بین این امّتند.
جای شگفتی نیست،عایشه چندین برابر این گفتهها را از زبان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در حقّ علی شنید و با اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را برحذر داشته بود از ستیزهجویی و لشکرآرایی بر ضدّ علیّ بن ابی طالب و انکار دانش و علم و فضیلتهای آن حضرت، دست برنداشت.به همین دلیل بود که امویان عایشه را دوست میداشتند و به وی مقامی بس شامخ و از همه برتر بخشیده بودند و دربارۀ فضایلش آنقدر روایت جعل کرده بودند که همه جا را پر کرده و زبانزد همگان گردیده بود تا جایی که وی را همانند شخصی که نصف دین نزد اوست بزرگترین راهنمای امّت اسلام قرار داده بودند!
شاید نصف دیگر دین را نیز به ابو هریره اختصاص داده باشند،چه اینکه او آنچه را میخواستند برایشان روایت میکرد.وی را مقرّب درگاه قرار دادند و فرمانروایی مدینه را بدو سپردند و پس از ناداری و فقر برایش کاخ عقیق ساختند و وی را راوی اسلام نامیدند.بدین ترتیب،برای بنی امیّه آسان بود دینی کامل و جدید برای خویش داشته باشند و جز هوای نفس و جاهطلبی و ریاستخواهی چیزی از کتاب خدا و سنّت رسولش در آن وجود نداشته باشد و چنین آیینی باید آکنده از خوشگذرانی و هرزگی و تناقضگوییها و خرافات باشد و بدینسان حقایق پوشیده بماند و تاریکی و ظلمت جایگزین آن گردد و مردم را وادار به پذیرفتن آن و تشویق به آن میکردند و دین خدا در نظر آنها بازیچهای بیش نبود،نه ارزشی برای دین قایل بودند و نه آنگونه که از معاویه وحشت داشتند از خدا میترسیدند.هنگامی که ما از دانشمندان خود دربارۀ جنگ خردکنندۀ معاویه و علی(که مهاجر و انصار با وی بیعت کرده بودند در گرفت و باعث تقسیم مسلمانها به شیعه و سنّی و ایجاد شکافی در اسلام شد که تا امروز بهبود نیافته است)میپرسیم آنان مانند همیشه در کمال سادگی پاسخ میدهند، علی و معاویه،دو صحابی گرانمایهاند.علی اجتهاد کرد و حقیقت را یافت پس به دو پاداش نایل شد،امّا معاویه اجتهاد کرد و حق را نیافت و از یک پاداش برخوردار است و شایسته نیست که ما به نفع آنها یا به ضررشان مطلبی را عنوان کنیم،زیرا خداوند متعال فرمود: تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمّا کانُوا یَعْمَلُونَ 1آنها امّتی بودند که به حقیقت گذشتند و آنچه را کسب نمودند از آن خودشان میباشد و شما نیز آنچه را کسب کردید از آن خودتان است و از آنچه میکردند شما مورد سؤال قرار نمیگیرید).
شاید نصف دیگر دین را نیز به ابو هریره اختصاص داده باشند،چه اینکه او آنچه را میخواستند برایشان روایت میکرد.وی را مقرّب درگاه قرار دادند و فرمانروایی مدینه را بدو سپردند و پس از ناداری و فقر برایش کاخ عقیق ساختند و وی را راوی اسلام نامیدند.بدین ترتیب،برای بنی امیّه آسان بود دینی کامل و جدید برای خویش داشته باشند و جز هوای نفس و جاهطلبی و ریاستخواهی چیزی از کتاب خدا و سنّت رسولش در آن وجود نداشته باشد و چنین آیینی باید آکنده از خوشگذرانی و هرزگی و تناقضگوییها و خرافات باشد و بدینسان حقایق پوشیده بماند و تاریکی و ظلمت جایگزین آن گردد و مردم را وادار به پذیرفتن آن و تشویق به آن میکردند و دین خدا در نظر آنها بازیچهای بیش نبود،نه ارزشی برای دین قایل بودند و نه آنگونه که از معاویه وحشت داشتند از خدا میترسیدند.هنگامی که ما از دانشمندان خود دربارۀ جنگ خردکنندۀ معاویه و علی(که مهاجر و انصار با وی بیعت کرده بودند در گرفت و باعث تقسیم مسلمانها به شیعه و سنّی و ایجاد شکافی در اسلام شد که تا امروز بهبود نیافته است)میپرسیم آنان مانند همیشه در کمال سادگی پاسخ میدهند، علی و معاویه،دو صحابی گرانمایهاند.علی اجتهاد کرد و حقیقت را یافت پس به دو پاداش نایل شد،امّا معاویه اجتهاد کرد و حق را نیافت و از یک پاداش برخوردار است و شایسته نیست که ما به نفع آنها یا به ضررشان مطلبی را عنوان کنیم،زیرا خداوند متعال فرمود: تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمّا کانُوا یَعْمَلُونَ (1)آنها امّتی بودند که به حقیقت گذشتند و آنچه را کسب نمودند از آن خودشان میباشد و شما نیز آنچه را کسب کردید از آن خودتان است و از آنچه میکردند شما مورد سؤال قرار نمیگیرید).
متأسّفانه آنگونه که ملاحظه میکنید پاسخها جز مغلطه نیست که نه عقل آن را میپسندد و نه دین و شرع بر آن صحّه میگذارد.پروردگارا!از نظرگاههای سست و بیپایه و از لغزشهای هوای نفس به تو روی میآورم و از شرّ شیاطین و وسوسههای آنها از تو پناه میجویم.
اندیشۀ سالم چگونه داوری میکند که معاویه در جنگ بر ضد امام و پیشوای مسلمانها اجتهاد کند و به یک پاداش نیز دست یابد؛هم او که افراد مخلص و بیگناه را به شهادت رساند و به جرایم و تبهکاریهایی دست یازید که عدد آن را جز خدا کسی نمیداند؟نزد تاریخنگاران مشهور است که وی مخالفان خود را به روش معروف خود یعنی خورانیدن عسل مسموم از بین میبرد و میگفت«خداوند لشکریانی از عسل دارد.»
این دانشمندان چگونه نسبت به اجتهاد و پاداش او قضاوت میکنند درحالیکه وی رهبر«گروه سرکش»است؟در روایت مشهوری که همۀ راویان آن را نقل کردهاند آمده است خوشا به حال عمّار که به دست«گروه سرکش»به شهادت میرسد.عمّار به دست معاویه و طرفدارانش کشته شد.چگونه در حق معاویه داوری میکنند؟ حالآنکه حجر بن عدی و یارانش را به جرم اینکه از ناسزاگویی به علیّ بن ابی طالب خودداری کردند زیر شکنجه به شهادت رساند و آنان را در منطقهای نزدیک شام به خاک سپرد.چگونه او را از صحابۀ عادل میشناسند، باآنکه وی به سرور جوانان اهل بهشت،حسن بن علی،زهر خورانید و او را به شهادت رساند؟چگونه از معاویه بهخوبی یاد میکنند باآنکه با زور سرنیزه برای خود و برای پسر فاسقش یزید از مردم بیعت گرفت و نظام شورایی مملکت را به پادشاهی تبدیل نمود؟ (2)چگونه حکم
ص:
به اجتهاد وی میکنند و او را سزاوار پاداش میدانند حالآنکه بر فراز منبر مردم را به لعن علی و اهل بیت او و فرزندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله وادار میکرد و هریک از صحابه را که از گفتن آن امتناع میکردند به قتل میرساند؟این کار به صورت یک سنّت و روشی پذیرفتهشده دنبال میشد که سالمندان با آن فرسوده و کودکان با آن پیر میشدند.
و لا حول و لا قوة الاّ باللّه العلیّ العظیم.
این پرسش،همواره تکرار میشود کدام دسته بر حق و کدام دسته بر باطلند؟علی و پیروانش ستمگر و ناحقّند یا معاویه و طرفدارانش ستمکار و بر باطلند؟و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله همه چیز را روشن کرده است.در هر دو حالت،عدالت کلیّۀ صحابه، امری محال و غیر ممکن است و با اندیشه و منطق صحیح سازگار نیست.
هریک از این موضوعات خود،دارای مثالها و نمونههای زیادی است که جز خدا شمارۀ آنها را کسی نمیداند و اگر من میخواستم به شرح و بررسی آنها بپردازم کتابهای زیادی میشد،امّا بنابر اختصار بود و در این مبحث مطالبی به عنوان مثال آوردم و همینقدر برای بطلان اندیشههای اطرافیانم-که در برههای از زمان مرا در کوتهفکری نگه داشتند و از آگاهی بر روایات و تحلیل حوادث تاریخی با عقل و شرع که قرآن کریم و سنّت مبارک پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به ما آموخته است واداشتند،کافی است.
ازاینرو،میخواهم از خواهش دلم سرپیچی کنم و غبار تعصّبی که مرا در آن پیچیده بودند از خود دور سازم و از غل و زنجیرهایی که بیش از بیست سال مرا با آن به بند کشیده بودند رهایی یابم و زبان حالم به آنان چنین میگوید: یا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ* بِما غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ؛ (1)کاش همکیشان من آگاهی داشتند خداوند مرا مشمول بخشایش خویش نموده و در زمرۀ خوبان قرارم داد.»کاش آنان جهانی را که از آن بیخبرند و بدون شناخت،با آن خصومت میورزیدند، کشف میکردند و مییافتند.
1) 1) .یس(36)آیههای 26-27.
مدّت سه ماه همچنان نگران و سرگردان بودم،تا آنجا که هنگام خواب نیز در اندیشههای گوناگون بودم و خیالبافیها و خرافات ذهنم را مشوّش کرده بود،چون وحشت داشتم اگر در پی بررسی تاریخ صحابه برآیم برخی از نارساییهای بزرگ را در رفتار آنها بیابم و از سویی در مدّت عمرم چنین آموخته بودم که بایستی به اولیای خدا و بندگان شایستهاش احترام فراوان گذاشت و اگر کسی در حقّ اینگونه افراد، گرچه در غیاب یا پس از مرگ آنها،بیادبی کند و یا سخن ناروایی بگوید وی را اذیّت و آزار میرسانند.
قبلا در کتاب حیاة الحیوان دمیری خوانده بودم مردی به عمر بن خطّاب دشنام داد.دوستانش که در کاروان حضور داشتند وی را از این عمل نهی کردند.وقتی آن مرد برای قضای حاجت به کناری رفت مار سیاهی وی را گزید و در جا از دنیا رفت.برای دفن وی قبری کندند،در آن مار سیاهی دیدند.قبرهای دیگر کندند، باز همان مار سیاه را مشاهده کردند.یکی از عرفا به آنها گفت:هرکجا دوست دارید او را دفن کنید؛مطمئن باشید اگر همۀ زمین را برای او قبر حفر کنید باز همان مار سیاه را خواهید دید و این،بدان جهت است که وی به عمر بن خطّاب ناسزا گفته و خداوند او را در دنیا قبل از رسیدن به آخرت،این چنین عذاب میکند.
ازاینرو،وقتی وارد این مبحث دشوار گردیدم خود را ترسان و حیران یافتم به
ویژه در بخش تاریخ دانشگاه«زیتونه»آموخته بودم به طور یقین،برترین خلیفه، ابو بکر صدّیق و پس از وی عمر بن خطّاب که جداکنندۀ حق و باطل است و بعد از عمر،عثمان بن عفّان است که فرشتگان خدا از او شرمنده بودند و پس از عثمان علی است که دروازۀ شهر علم است و پس از این چهار تن شش نفر دیگرند که این ده تن را مژدهیافتگان به بهشت نامیدهاند،این شش نفر عبارتند از طلحه و زبیر و سعد و سعید و عبد الرحمن و ابو عبیده؛پس از اینها سایر صحابه و در این زمینه با استدلال به آیۀ شریفۀ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ؛ (1)میان پیامبران او تفاوت نمیگذاریم)بسیار به ما تأکید کردهاند باید بدون کوچکترین بیاحترامی به سایر اصحاب نگریست.
به همین دلیل بود که بر خود ترسیدم و چندین بار از خدای خود آمرزش خواستم.
بر آن شدم از بررسی در چنین مسائلی که باعث شکّ و تردید من به صحابه و در نهایت تردید در مذهب و آیینم میگشت،دست بردارم؛چون در مدّتی که با دانشمندان مباحثه و گفتوگو میکردم به مطالب ناسازگاری برخوردم که عقل و اندیشه از پذیرفتن آن روگردان بود.آنان مرا میترساندند که اگر به تحقیق و بررسی در زندگی صحابه ادامه بدهم خداوند بهزودی نعمتهای خویش را از من خواهد گرفت و به هلاکت خواهم رسید و ازآنجاییکه با هرچه میگفتم مخالفت میورزیدند و آن را تکذیب میکردند بر آن شدم با کمک دانش و پشتکار و برای دست یافتن به حقیقت،خویشتن را یکبار دیگر درگیر چنین بحثی نمایم و در خود محرّکی احساس نمودم که مرا به این امر وامیداشت.
به یکی از دانشمندان خودمان گفتم اگر شما دربارۀ معاویه که افراد بیگناهی را کشته و به نوامیس آنان بیاحترامی کرده میگویید اجتهاد کرده امّا به واقع نرسیده،
1) 1) .بقره(2)آیه 285.
بنابراین سزاوار یک پاداش است یا یزید که فرزندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را به شهادت رسانده و شهر مدینه را برای لشکریان خویش مباح داشت اجتهاد نموده و چون به هدف نرسید یک پاداش به او میدهند تا جایی که برخی از شما برای توجیه کار یزید گفتهاید«حسین با شمشیر جدش کشته شد.»چرا من در زمینۀ بحث و بررسی که سبب شکّ و تردید من در صحابه و برکناری دستهای دیگر از آنهاست اجتهاد نکنم، درحالیکه این کار با کشته شدن اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به دست معاویه و پسرش یزید قابل قیاس نیست؟بنابراین،من نیز اگر به واقع مطلب دست یافتم دارای دو پاداش و چنانکه به هدف نایل نشدم یک پاداش خواهم داشت، باآنکه سرزنش و اشکال من به صحابه به معنای ناسزا و نفرین آنها نیست،بلکه به قصد دستیابی به حقیقت مطلب و جهت شناخت دسته و گروهی که از میان دیگر فرقههای اسلامی اهل نجاتند این بحث را دنبال میکنم و این کار بر من و دیگر مسلمانان لازم و فرض است.خدای سبحان به اسرار و آنچه در سینهها نهان است آگاه میباشد.
این دانشمند در پاسخ من گفت:فرزندم!مدّتهاست که باب اجتهاد بسته شده است.
-چه کسی آن را بسته است؟
-پیشوایان چهارگانۀ اهل سنّت!
من با آزادمنشی گفتم:شکر خدایی را که با اجتهاد توسط خدا و فرستادهاش و خلفای راشدینی که موظّف به اطاعت از آنان هستیم،بسته نشده است.بنابراین،اگر من نیز مانند پیشوایان چهارگانه اجتهاد نمایم اشکالی به وجود نمیآید.
وی گفت:شما نمیتوانی اجتهاد کنی،مگر اینکه هفده علم از آن جمله علم تفسیر و لغت و نحو و صرف و بلاغت و روایات و تاریخ و علوم دیگر را بدانی.
سخن او را قطع کردم و گفتم:من نمیخواهم برای این اجتهاد نمایم که دستورات قرآن و سنّت را برای مردم روشن نمایم یا اینکه خود دارای مسلکی جداگانه در اسلام باشم؛هرگز،بلکه منظور من این است که بدانم چه کسی بر حق است و چه
کسی بر باطل و بدانم آیا مثلا امام علی بر حق است یا معاویه و این عمل،نیازی به دانستن هفده علم ندارد؛فقط کافی است که من دربارۀ زندگی هریک از آنها بررسی و تحقیق نمایم تا واقعیّت روشن گردد.
گفت:برای چه میخواهی این مطلب را بدانی؟ تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمّا کانُوا یَعْمَلُونَ. (1)
گفتم:آیا شما کلمۀ«تسألون»را به فتح تا میخوانید یا به ضمّ آن؟
-«تسألون»با ضمّ.
گفتم:خدای را سپاس اگر به فتحه بود حرف شما درست بود و بررسی و تحقیق جایز نبود و اگر با ضمّ باشد معنای آن این است که خدای بزرگ ما را در ازای کارهای آنان مورد مؤاخذه و حسابرسی قرار نخواهد داد،مانند فرمودۀ او: کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (2)و وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی (3)قرآن مجید ما را به آگاهی بر ماجرای امّتهای گذشته و عبرت گرفتن از آنها ترغیب و تشویق نموده است و خدای سبحان سرگذشت فرعون و هامان و نمرود و قارون و سایر پیامبران گذشته و امّتهای آنان را برای ما،نه جهت سرگرمی،بلکه برای تشخیص حق از باطل بیان فرموده است.امّا در پاسخ گفتۀ شما که«چه علاقهای به دنبال کردن این بحث دارم»، باید بگویم به دو دلیل به پیگیری این بحث علاقه دارم:
نخست اینکه:ولیّ خدا را بشناسم و دوستدارش باشم و دشمنش را بشناسم، تا با او دشمنی ورزم و این عملی است که قرآن از من میخواهد،بلکه آن را بر من فرض نموده است.
دوم:برای اینکه دوست دارم بدانم چگونه باید خدا را بشناسم و به واسطۀ دستوراتی که انجام آنها را بر من واجب شمرده است به سوی وی تقرّب جویم و
آنگونه که ذات مقدّس پروردگار خواسته است عمل نمایم،نه آنگونه که مالک و ابو حنیفه و دیگر پیشوایان مذهبی خواستهاند؛زیرا من میبینم مالک گفتن بسم اللّه را در نماز مکروه میداند، درحالیکه ابو حنیفه آن را واجب میشمرد و برخی دیگر نماز را بدون آن باطل میدانند حالآنکه نماز ستون دین است؛اگر پذیرفته شود سایر اعمال نیز پذیرفته خواهد بود و اگر مورد قبول قرار نگیرد سایر اعمال نیز مردود است و من دوست ندارم نمازم باطل باشد.شیعه در مسئلۀ وضو میگوید پاها باید مسح گردد،امّا اهل سنّت میگویند پاها باید شسته شود، حالآنکه در قرآن میخوانیم: وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ؛ (1)سر و پاهای خویش را مسح کنید)و این آیه به مسح تصریح میکند.بنابراین دوست عزیز به نظر شما چگونه شخص مسلمان میتواند بدون تحقیق و برهان گفتۀ یکی را قبول و دیگری را رد نماید؟
گفت:شما میتوانی از هر مذهب مطالبی را که میپسندی بگیری،زیرا این مذاهب اسلامیاند و همۀ آنها از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله الهام گرفتهاند.
گفتم:میترسم از افرادی باشم که خداوند در حقّ آنان فرمود: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ؛ (2)آیا دیدی آنکس که خدای خویش را هوای خود قرار داد و خداوند وی را به دانایی گمراهش ساخت و بر گوش و دلش مهر و بر دیدۀ او پرده قرار داد.پس چه کسی بعد از خدا او را رهبری کند آیا یادآور نمیشوند)بنابراین، دوست محترم!نمیتوانم همۀ مذاهب را حق بدانم،مادامیکه برخی از آنها چیزی را مباح و بعضی دیگر آن را حرام میدانند؛زیرا نمیشود چیزی در یک لحظه هم حلال و هم حرام باشد و دستورات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برخاسته از قرآن است و مورد مناقشه و بحث قرار نمیگیرد وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً؛ (3)اگر قرآن از
نزد غیر خدا بود بیتردید در آن اختلافات فراوان مییافتند).بنابراین چون در مذاهب چهارگانه اختلافات بسیاری وجود دارد نمیتواند از نزد خدا یا فرستادۀ او باشد،زیرا گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با قرآن منافات ندارد.
وقتی این دانشمند گفتۀ مرا منطقی دانست و دلایلم را پذیرفت،گفت:شما را نصیحت میکنم برای خدا هرگاه تردیدی برایت پیش آمد،دربارۀ خلفای راشدین که پایههای چهارگانۀ اسلام هستند تردید نکن،زیرا اگر یکی از این ارکان منهدم شود همۀ ساختمان فرومیریزد...
گفتم:استغفر اللّه،جناب!اگر این آقایان پایهها و ارکان اسلام باشند پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چهکاره است!
پاسخ داد:بنایی را که گفتم همان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است،وی اسلام کامل است.
از این گفته تبسّمی کردم و گفتم:بار دیگر خدای را استغفار میکنم؛جناب!شما ندانسته میگویید رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله جز با وجود این چهار تن نمیتواند استقلال داشته باشد، درحالیکه خدای سبحان میفرماید: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً؛ (1)اوست کسی که پیامبر خود را به رهبری و کیش حق فرستاد تا آن را بر سایر آیینها چیره گرداند و خداوند به عنوان شاهد،کافی است).از این گذشته،خدای سبحان محمّد صلّی اللّه علیه و اله را به ابلاغ رسالت فرستاد و هیچیک از آن چهار تن و دیگران را در این امر با او شریک قرار نداد و در این خصوص فرموده است: کَما أَرْسَلْنا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِنا وَ یُزَکِّیکُمْ وَ یُعَلِّمُکُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ؛ (2)چنانکه فرستادهای از خودتان را بر شما فرستادیم تا نشانههای ما را برای شما برخواند و شما را پاکیزه سازد،قرآن و حکمت و آنچه را که نمیدانستید به شما بیاموزد).
وی گفت:این مطالب را ما از پیشوایان و بزرگان خویش آموختهایم؛ولی در آن
زمان مانند شما نسل جدید با علما و بزرگان خود مناقشه و بحث و جدل نمیکردیم.
شما امروزه در همه چیز حتّی در دین شکّ و تردید دارید و این عمل،یکی از نشانههای قیامت است.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود«لن تقوم الساعة إلاّ علی شرار الخلق؛ هرگز قیامت برپا نشود،مگر بر اثر وجود اهل شرارت.»
من گفتم جناب!چرا اینچنین تهدیدآمیز؟!من به خدا پناه میبرم از اینکه در دین تردید نمایم که دیگران را به تردید بیندازم،من به خدای یگانه که شریکی ندارد و به فرشتگان و کتابهای آسمانی و فرستادگانش ایمان دارم و معتقدم سرور همۀ ما محمّد صلّی اللّه علیه و اله بنده و فرستادۀ خداست و برترین پیامبر و آخرین سفیر الهی است.من مسلمانم،چگونه مرا چنین متّهم میکنید؟!
وی گفت:بیش از این تو را متّهم میسازم،زیرا تو دربارۀ سروران ما ابو بکر و عمر تردید نمودی، حالآنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود«اگر ایمان امّت من را با ایمان ابو بکر بسنجند،ایمان ابو بکر فزونی دارد.»و دربارۀ عمر فرمود«آنگاه که همۀ امّتم بر من عرضه گردیدند پیراهنی به تن داشتند که بیش از سینه را نمیپوشاند و هنگامی که عمر عرضه گردید لباسی کامل به تن داشت.»گفتند ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله این عمل را چگونه تأویل و تفسیر نمودی؟فرمود به دین تأویل میکنم.تو امروز در قرن چهاردهم آمدهای تا در عدالت صحابه بهویژه ابو بکر و عمر تردید ایجاد نمایی،آیا نمیدانی اهل عراق بدبخت و سنگدلاند و کفر و نفاق میورزند؟!
در پاسخ دانشمندی که ادّعای دانش دارد و چنین به خود میبالد چه بگویم؟!وی از روش علمی در بحث و گفتوگو دست برداشته و در برابر جمعی از مردم که از عمل او در شگفتند به بذلهگویی و افترا پرداخته،مردمی که چشمهایشان سرخ و رگهای گردنشان برجسته شده و در سیمای آنان شرارت به چشم میخورد.چارهای ندیدم جز اینکه بهسرعت به منزل بروم و کتاب موطأ امام مالک و صحیح بخاری را نزد آنها آورم،گفتم:جناب!سبب شک و تردید من در ابو بکر،شخص رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است.کتاب موطأ را گشودم که مالک در آن روایت کرده است
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ شهدای احد فرمود:قیامت من بر آنان گواهم.ابو بکر صدّیق گفت:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آیا ما برادران آنها نیستیم که مانند آنها اسلام آوردیم و همان گونه که جهاد کردند ما نیز مبارزه نمودیم.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:آری چنین است،امّا نمیدانم پس از من چه خواهید کرد.ابو بکر به گریه افتاد و سپس گفت:آیا ما پس از شما زنده خواهیم ماند؟! (1)
سپس صحیح بخاری را گشودم،در آن آمده بود روزی عمر به خانۀ دخترش حفصه آمد و اسماء بنت عمیس نزد او بود.عمر وقتی اسماء را دید پرسید:این زن:
کیست؟.حفصه گفت:اسماء بنت عمیس.عمر گفت:پس زن حبشیی که از طریق دریا آمده ایشان هستند؟اسماء گفت:آری.عمر گفت:ما در هجرت از شما جلوتریم، بنابراین به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نیز نزدیکتریم.اسماء به خشم آمد و گفت:به خدا سوگند! اینگونه نیست،آن زمان که شما با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بودید.شکم گرسنگانتان را سیر میکرد و افراد نادان شما را موعظه میفرمود،امّا ما در سرزمین دوردست و دشمن،در حبشه به سر میبردیم و آن دشواریها را تنها برای خدا و رسولش تحمّل میکردیم،به خدا سوگند!نه غذا میخورم و نه آب میآشامم تا به پیامبر یادآوری کنم ما در[مکه]اذیّت میشدیم و از[قریش]وحشت داشتیم.بهزودی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله خواهم پرسید.به خدا سوگند!نه دروغ میگویم و نه تغییر میدهم و نه چیزی بر آن میافزایم.
هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وارد گردید اسماء عرضه داشت:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله عمر چنین گفت.حضرت فرمود:در پاسخ او چه گفتی؟گفت:چنین و چنان.
حضرت فرمود:عمر از شما به من نزدیکتر نیست،عمر و یارانش دارای یک هجرتند،امّا شما مسافران کشتی دو هجرت نمودهاید.
اسماء گفت:ابو موسی و مسافران کشتی همواره پیش من میآمدند و دربارۀ این
1) 1) .امام مالک،موطّأ،ج 1،ص 307؛واقدی،مغازی،ص 301.
روایت از من سؤال میکردند.هیچچیز در دنیا برای آن دلانگیزتر و بزرگتر از آنچه که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در حقّ آنان فرموده است،نبود. (1)
زمانی که این دانشمند و سایر افرادی که با وی حضور داشتند این روایات را خواندند رنگشان متغیّر شد و به یکدیگر مینگریستند و منتظر عکسالعمل دانشمندی که محکوم شده بود ماندند.وی ابروهای خویش را به نشانۀ شگفتزدگی بالا زد و گفت:خدایا!دانش مرا فزونی بخش!
سپس من گفتم:اگر قرار باشد شخص رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نخستین کسی باشد که دربارۀ ابو بکر تردید دارد و خویش را گواه بر او نمیداند،چون معلوم نیست پس از او چه خواهد کرد و اگر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله عمر بن خطّاب را برتر از اسماء بنت عمیس نمیداند، بلکه اسماء را بر او برتری میدهد،من حق دارم تردید نمایم و تا زمانی که به حقیقت و واقع مطلب برسم هیچیک را از دیگری برتر نمیدانم.بدیهی است این دو روایت با همۀ روایاتی که در فضیلت ابو بکر و عمر وارد شده منافات دارد و آنها را رد میکند، زیرا این دو روایت،از روایات مربوط به فضایل توأم با شکّ و تردید،به واقع و حقیقت نزدیکترند.
حاضران گفتند:چگونه؟
پاسخ دادم:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بر ابو بکر گواهی نداد و فرمود:نمیدانم پس از من چه خواهی کرد و این معنا کاملا منطقی است.قرآن نیز بیانگر همین معناست و تاریخ گواهی میدهد آنان پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دستورات او را تغییر و تبدیل دادند.
به همین دلیل بود که ابو بکر گریست و هم او بود-آنگونه که بیان شد-که پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،فاطمۀ زهرا،یگانه دخت گرامی وی را به خشم آورد و آنقدر تغییر و تبدیل داد که پیش از مردنش پشیمان گشت و آرزو میکرد،انسان نباشد؛امّا روایتی که میگوید:«اگر ایمان امّت من را با ایمان ابو بکر بسنجند ایمان ابو بکر فزونی
1) 1) .صحیح بخاری،ج 3،ص 387(باب جنگ خیبر).
خواهد داشت»،نیز مردود و غیر منطقی است.امکان ندارد مردی که چهل سال از عمر خویش را در بتپرستی و شرک به خدا سپری کرده ایمانش برتر از ایمان همۀ امّت پیامبر باشد، حالآنکه در بین این امّت اولیای شایستۀ خدا و شهدا و پیشوایانی که عمر شریف خود را در مسیر جهاد در راه خدا سپری کردند وجود دارند.ابو بکر در این روایت چه جایگاهی دارد؟اگر این حدیث،درست بود هرگز ابو بکر در پایان عمر خویش آرزو نمیکرد از جنس بشر نباشد و اگر ایمانش برتر از ایمان امّت بود سرور زنان جهان و دختر رسول گرامی صلّی اللّه علیه و اله حضرت زهرا بر او خشمگین نمیشد و در همۀ نمازهایی که میگزارد وی را نفرین نمیکرد.
دانشمند پاسخی نداد،امّا برخی از افراد حاضر در جلسه گفتند:این روایت در ما نیز ایجاد تردید نمود.در این هنگام دانشمند به سخن آمد که آیا مقصود تو همین بود؟ این گروه را نیز در دین خودشان دچار شکّ و تردید کردی.یکی از این افراد گفتۀ وی را رد کرد که مرا کفایت میکرد.وی به دانشمند گفت:هرگز باعث تردید ما نشده، حق با ایشان است.ما در مدّت عمرمان یک کتاب را کامل مطالعه نکردهایم.
ما کورکورانه از شما پیروی نمودهایم و بدون گفتوگو سخنان شما را پذیرفتهایم؛ ولی هماکنون برای ما روشن شد آنچه که این آقا میگوید درست است و ما باید به مطالعه و تحقیق بپردازیم.
برخی از حاضران نیز گفتۀ وی را مورد تأیید قرار دادند و این را میتوان پیروزی حق و واقع تلقّی نمود،آنهم نه پیروزی با زور و قدرت،بلکه پیروزی اندیشه و دلیل و برهان قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ. (1)
این مطالب مرا به ورود در تحقیق و بررسیی ژرف و کامل برانگیخت.آنگاه با نام خدا و یاد او و پیروی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به بررسی پرداختم و از خدای سبحان توفیق و هدایت خواستم،چون هم اوست که هر پژوهندۀ حقیقی را وعدۀ ارشاد و راهنمایی
1) 1) .بقره(2)آیه 111.
فرموده و وعدهاش تخلّفناپذیر است.
این بررسی،با دقّت تمام مدّت سه سال ادامه یافت؛زیرا آنچه را میخواندم دوباره مرور میکردم و گاهی کتاب را از صفحۀ نخست تا آخرین صفحۀ آن مطالعه میکردم.
کتاب المراجعات امام شرف الدین را مطالعه کردم و چندین بار آن را از نظر گذراندم؛این کتاب،افقهایی به روی من گشود که باعث هدایت و ارشاد من شد و سینهام را به دوستی اهل بیت وسعت بخشید.
همچنین کتاب الغدیر علاّمۀ امینی را که حاوی واقعیتهایی کوبنده و روشن و مبرهن بود مطالعه کردم و سه مرتبه آن را از سر گرفتم.در مباحث تاریخی از سیّد محمّد باقر صدر کتاب فدک را و از شیخ محمد رضا مظفّر کتاب سقیفه را خواندم و اسرار پیچیده و مهمّی را که در این دو کتاب به طور واضح و روشن بیان شده بود آموختم.همچنین به مطالعۀ کتاب نصّ و اجتهاد پرداختم و بر یقین و باورم افزوده شد،سپس کتاب ابو هریره از شرف الدین و شیخ مضیره از شیخ محمود ابو ریّۀ مصری را خواندم و از آنها چنین دریافتم،صحابهای که سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را تغییر و تبدیل دادهاند به دو گروه تقسیم میشوند:گروهی چون صاحب قدرت حاکمه و دارای سلطه بودهاند به تغییر آن پرداخته و گروه دیگر با جعل روایات دروغ و نسبت آنها به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به این عمل دست زدهاند.
سپس کتاب الامام الصادق و المذاهب الاربعة اثر اسد حیدر را مطالعه کردم و به تفاوت دانشی که خداوند عنایت کند و دانشی که انسان با زحمت به دست آورد، پی بردم و با تفاوت میان حکمتی که خدای سبحان به هرکس خواهد میبخشد و عالمنمایی و اجتهاد به رأی که امّت مسلمان را از روح اسلام دور نموده است، آشنا گردیدم.
کتابهای دیگری نیز از افرادی چون جعفر مرتضی عاملی و مرتضی عسکری و خوئی و طباطبائی و محمد امین زین الدین و فیروزآبادی و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح او بر نهج البلاغه و کتاب فتنۀ کبری نوشتۀ طه حسین خواندم و در زمینۀ تاریخ به
مطالعۀ کتابهایی چون تاریخ طبری و تاریخ ابن اثیر و تاریخ مسعودی و تاریخ یعقوبی پرداختم و تا آنجا به مطالعه ادامه دادم که قانع گردیدم شیعۀ دوازده امامی بر حق است.
شیعه شدم و به حول و قوّۀ پروردگار بر کشتی نجات اهل بیت سوار گردیدم و به ریسمان دوستی و محبّتشان چنگ زدم.اینک با سپاس خداوند جای صحابهای را که برایم ثابت شد آنان از دین برگشته و به آیین نیاکان خویش بازگشتهاند و جز اندکی از آنان کسی اهل نجات نبوده است با پیشوایان اهل بیت رسول صلّی اللّه علیه و آله که خداوند پلیدیها را از آنان دور کرده و آنها را منزّه گردانده و دوستی و محبّت آنها را بر همه واجب شمرده است جایگزین کردهام.
بنابراین،شیعیان آنگونه که دانشمندان ما مدّعی آن بوده نیستند.آنها میگویند شیعیان،ایرانی و زرتشتیانی هستند که عمر در جنگ«قادسیّه»غرور و اقتدار آنها را درهم شکست،بدین جهت با عمر دشمنی میورزند و از او ناخرسندند.
در پاسخ این افراد نادان میگویم شیعیان اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله تنها ایرانیان نیستند،بلکه در کشورهای عراق و حجاز و سوریه و لبنان نیز شیعه وجود دارد و همه عرب زبانند،در ضمن در پاکستان و هند و آفریقا و آمریکا نیز شیعه زندگی میکند که نه عربزبانند و نه فارسیزبان.
اگر مقصود شیعیان ایران باشد دلیل و برهان من روشنتر است،زیرا میبینم ایرانیان پیرو دوازده امام هستند و همۀ این امامان،عرب و از قبایل قریش و از سادات بنی هاشم و اهل بیت پیامبرند.اگر آنگونه که بعضی ادّعا میکنند ایرانیان دارای تعصّب خاص(حسّ ناسیونالیستی)بودند و به اعراب خوشبین نبودند،بیتردید «سلمان فارسی»را که از خود آنان بوده و یکی از یاران جلیل القدری است که شیعه و سنّی به طور یکسان مقام و منزلت وی را میشناسند به پیشوایی و امامت بر میگزیدند، درحالیکه رهبری اهل سنّت و جماعت به ایرانیان میرسد و تعداد بسیاری از پیشوایان آنان مانند ابو حنیفه،امام نسائی،ترمذی،بخاری،مسلم، ابن ماجه،رازی،امام غزالی،ابن سینا،فارابی و دیگران که جای ذکر آنها نیست
ایرانی هستند.
اگر به گفتۀ برخی مدّعیان،شیعیان ایرانی،عمر را به این دلیل قبول ندارند،که به شخصیّت و بزرگی آنان لطمه زده،پس شیعیانی را که نه عربند و نه فارس و عمر را قبول ندارند چگونه توجیه کنیم؟پس این ادّعا متّکی به دلیل و برهان نیست.دلیلی که شیعیان عمر را قبول ندارند آن نقشی است که عمر در جلوگیری از به قدرت رسیدن امیر المؤمنین و سیّد الوصیّین،علیّ بن ابی طالب،پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ایفا کرد که باعث فتنه و آشوب و گرفتاری و اضطراب و انحطاط این امّت گردید و اگر پردۀ ابهام از دیدگاه هر پژوهشگر آزاداندیشی زدوده شود و حقیقت برایش روشن گردد،بدون دشمنی سابق،عمر را رد میکند.
حقیقت این است که شیعیان،چه ایرانی و چه عرب و چه غیر آن،تسلیم آیات قرآن و روایات رسول خدایند و پیرو امام و پیشوای هدایتگر و فرزندان وی (مشعلهای فروزان شبهای ظلمانی و تاریک)میباشند و با وجود تحریکات و تهدیدهای حاکمان اموی و عبّاسی-که در طول هفت قرن و در هر کوی و برزن شیعیان را تعقیب کردند،آنان را کشتند یا آواره نمودند و از کلیۀ مزایا محروم کردند و با محو آثار آنان،شایعات و ناسزاهایی که مردم را از آنان متنفّر میکرد پیرامونشان به راه انداختند که تاکنون نیز آثار آن باقی است،به هیچکس جز فرمان امامان و پیشوایان مذهب تن درندادند و همچنان ثابتقدم و پابرجا و شکیبا ماندند و به قدرت الهی تمسّک نمودند و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنشگری واهمه و ترس به خود راه ندادند و تاکنون بهای آن پایمردی و استقامت را پرداختهاند.من هرکدام از دانشمندان خودمان را برای مباحثه با دانشمندان آنها دعوت میکنم و قول میدهم با ارشاد و هدایت به راهی که آنان میپویند،از مجلس بیرون خواهد آمد.
آری برای عقاید پیشین خود جانشینی یافتم.سپاس خدایی که مرا راهنمایی فرمود،اگر هدایت وی نبود روشن نمیشدم.شکر و سپاس خدایی را که مرا به «فرقۀ ناجیه»(گروه رستگاران)که برای یافتن آن در جستوجو بودم،
رهنمون گشت.
اکنون تردیدی ندارم کسی که به علی و اهل بیتش دل ببندد به ریسمان ناگسستنی هدایت خدای سبحان چنگ زده است.در این زمینه روایات فراوانی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رسیده که همۀ مسلمانها بر آن اتّفاقنظر دارند و اندیشه،بهترین دلیل برای کسانی است که با گوش جان این مطالب را دریابند؛بنابراین،به اجماع امّت،علی داناترین صحابه و شجاعترین آنان است و همین تنها برای شایستگی احراز مقام خلافت وی کافی است.خدای سبحان فرمود: وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ؛ (1)پیامبرشان به آنان گفت خداوند«طالوت»را به فرمانروایی شما برانگیخت.
گفتند:وی چگونه بر ما فرمانروا باشد که از او به فرمانروایی شایستهتریم و او از حیث مال نیز برتری ندارد.گفت:خداوند وی را بر شما برگزید و او را از حیث دانش و قوای جسمی فزونی بخشید.خداوند فرمانروایی را به هرکس بخواهد میدهد و او گشایشگر داناست).
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«إنّ علیا منّی و أنا منه و هو ولیّ کلّ مؤمن من بعدی؛ (2)علی از من است و من از او،وی پس از من ولیّ هر شخص مؤمنی است.»
امام زمخشری در اشعارش چنین گفته:
کثر الشّک و الاختلاف و کلّ یدّعی أنّه الصراط السّوی
فاعتصامی بلا اله الاّ اللّه و حبّی لاحمد و علی
فاز کلب بحبّ اصحاب کهف کیف اشقی بحبّ آل النّبی (3)
آری،سپاس خدایی که جایگزین آنان را یافتم و اینک از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به امیر المؤمنین و سیّد اوصیاء و پیشوای نکورویان،اسد اللّه الغالب،امام علیّ بن ابی طالب و به سروران جوانان بهشت و دستهگلهای پیامبر از این امّت، ابو محمد امام حسن مجتبی و امام ابی عبد اللّه الحسین و به پارۀ تن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و مادر امامان،جلوهگاه رسالت-که خدای سبحان از غضب او غضبناک میگردد-سرور زنان جهان،فاطمۀ زهرا اقتدا میکنم و از ایشان پیروی مینمایم.
امام مالک را به استاد پیشوایان چهارگانه و آموزگار امّت اسلام،امام جعفر صادق، تبدیل نمودم و به نه تن پیشوای معصوم از ذریّۀ حسین علیه السّلام که امامان و پیشوایان مسلمانان و اولیای شایسته خدایند تمسّک میجویم.صحابهای مانند عمّار یاسر، سلمان،ابو ذر غفاری،مقداد بن اسود،خزیمه بن ثابت و ابّی بن کعب و دیگران را که با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پیمانشکنی نکردند بر اصحابی چون عمرو عاص،مغیرة بن شعبه، ابو هریره،عکرمه و کعب الاحبار و دیگران،که پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به آیین نیاکان خود برگشتند ترجیح دادم و خدا را بر چنین آگاهی سپاس میگویم و دانشمندان همکیش خود را که ما را در وادی جهل و نادانی قرار دادند و برخی در هر عصر و زمانی تملّقگوی سلاطین و زمامداران بودهاند،از دانشمندان برجستۀ شیعه که حتّی یک روز باب اجتهاد را نبستند و سست نگشتند و در مقابل سردمداران و فرمانروایان ستمگر کرنش ننمودند،فروتر دانستم.
آری،اندیشههای خشک و تعصّبآمیزی را که پذیرای تناقضگوییها بود به اندیشههای نورانی و آزاد و شکوفا،که تابع دلیل و برهان است،تبدیل کردم و چنانکه امروزه میگویند،مغز خویش را از پلیدیهایی که مدّت سی سال بر اثر فریبکاریهای بنی امیّه در آن به وجود آمده بود شستوشو دادم و با اعتقاد به پیشوایان معصومی که خداوند پلیدیها را از آنان دور کرده و منزّهشان گردانده است،
تا زنده هستم،صفا داده و پاک گرداندهام.
پروردگارا!ما را در زمرۀ امّت پیامبر و اهل بیتش زنده بدار و بر پایبندی به سنّت آنها بمیران و با آنان محشور گردان،زیرا فرستادهات فرمود:«و یحشر المرء مع من یحبّ؛انسان دوستدار هرکس باشد با او محشور میگردد.»
بدین ترتیب،من به پایه و اصل خویش بازگشتم.پدرم و عموهایم با شجرهنامهای که در اختیار داشتند از ساداتی بودهاند که تحت فشار ستم عبّاسیان از عراق فرار کرده و به شمال افریقا پناهنده شدند و در تونس اقامت گزیدهاند و تاکنون نیز بقایای آنها وجود دارد و هماکنون تعداد زیادی نظیر ما در شمال افریقا هستند که آنها را بدان جهت که از سلالۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میباشند اشراف و بزرگان میخوانند،امّا آنان در گمراهیها و فریبکاریهای امویان و عبّاسیان به بیراهه رفتند و منحرف گردیدند و جز همان احترام و سپاسی که مردم برای آنها قایلند چیز دیگری از واقعیّتها برایشان باقی نمانده است.
خدای را به هدایتش شکر و سپاس،ستایش خدایی را که هدایتم بخشید و چشم دلم را گشود و به حقیقت رهنمونم گشت.
دلایل فراوانی باعث آگاهی من شد که در این فرصت جز بیان چند نمونه از آن برایم مقدور نیست:
هنگام ورود در این مبحث خود را ملزم کردم جز به روایات مورد اتّفاق شیعه و سنّی تکیه و استناد نکنم و روایاتی را که مورد قبول یک دسته است کافی ندانم؛ به همین دلیل در پی بررسی اندیشهای برآمدم که بین ابو بکر و علیّ بن ابی طالب قایل به برتری است آیا آنگونه که شیعه معتقد است خلافت،صریحا از آن علی است
یا با انتخاب و شوراست آنگونه که اهل سنّت میگوید؟
کسی که بهگونهای صحیح در این موضوع بررسی و تحقیق نماید به روشنی در خواهد یافت که،امر خلافت مربوط به علیّ بن ابی طالب است،مانند فرمودۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که:«من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه؛هرکس من ولیّ اویم علی ولیّ اوست.»این جمله را حضرت زمانی فرمودند که از حجّة الوداع بازمیگشتند و خیمهای ویژۀ عرض تبریک برای علی سرپا کرده بودند.و ابو بکر و عمر از جمله افرادی بودند که خدمت حضرت رسیدند و تهنیت گفتند و اظهار داشتند:«بخّ بخّ لک یا علیّ أصبحت و أمسیت مولی کلّ مؤمن و مؤمنة؛ (1)مبارک باد بر تو ای پسر ابو طالب که ولیّ هر مرد و زن مسلمان گشتی.»
این روایت،مورد اتّفاق شیعه و سنّی است و من در این مباحث جز منابع اهل سنّت را نیاوردهام و بسیاری از این منابع را ذکر نکردهام.برای اطّلاع بیشتر، خوانندۀ محترم را به مطالعۀ کتاب«الغدیر»نوشتۀ علاّمه امینی دعوت میکنم که سیزده جلد از آن کتاب چاپ شده و صاحب کتاب در آن،راویان این روایت را از طریق اهل سنّت برشمرده است.
امّا اجماع و اتّفاق نظری که مدّعی انتخاب ابو بکر به خلافت در روز سقیفه و سپس بیعت با وی در مسجد است مطلبی بدون دلیل و برهان میباشد.چگونه چنین اجماعی قابل قبول است، درحالیکه افرادی مانند علی و عبّاس و سایر بنی هاشم و اشخاصی چون اسامة بن زید و زبیر،سلمان فارسی،ابو ذر غفاری،مقداد بن اسود، عمّار یاسر،حذیفة بن یمان،خزیمه بن ثابت،ابو بریده اسلمی،براء بن عازب، ابیّ بن کعب،سهل بن حنیف،سعد بن عباده،قیس بن سعد،ابو ایّوب انصاری،
1) 1) .مسند امام احمد بن حنبل،ج 4،ص 281؛امام غزالی،سر العالمین،ص 12؛ابن جوزی،تذکره الخواص، ص 29؛محب الدین طبری،الریاض النضره،ج 2،ص 169؛متقی هندی،کنز العمال،ج 6،ص 397؛ ابن کثیر،البدایه و النهایه،ج 5،ص 212؛ابن عساکر،تاریخ دمشق،ج 2،ص 50؛تفسیر رازی،ج 3،ص 63؛سیوطی،الحاوی للفتاوی،ج 1،ص 112.
جابر بن عبد اللّه،خالد بن سعید و بسیاری دیگر از بیعت با ابو بکر خودداری کردند. (1)
ای مسلمانان!اجماعی که مدّعی آن بودند کجاست؟اگر تنها علیّ بن ابی طالب زیر بار این بیعت نرفته بود،برای بیاعتباری چنین اجماعی بسنده بود؛زیرا برفرض که دلیلی نیز بر حقانیّت وی وجود نداشت،تنها شخصیّتی بود که از ناحیۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نامزد منصب خلافت بود.
از سویی،بیعت گرفتن برای ابو بکر،بدون مشورت مردم،بلکه پوشیده از آنان بهویژه بزرگان قوم انجام گرفت؛زیرا آنان به کفن و دفن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مشغول بودند و مردم مصیبتزدۀ مدینه با رحلت ناگهانی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله روبهرو شده بودند آنها پس از آن ماجرا مردم را به زور وادار به بیعت نمودند. (2)تهدید آنها به آتش زدن خانۀ فاطمه درصورتیکه اهل آن برای بیعت با آنان بیرون نیایند نیز حاکی از همین معناست.بعد از این همه چگونه میتوان گفت بیعت با مشورت صورت گرفته و مورد اتّفاق همه میباشد.
شخص عمر،گواه بر این است که این بیعت،بدون مقدّمه و خودکامانه انجام گرفته وی گفت:«خداوند مسلمانان را از شرّ آن حفظ کند.»و هم او گفت«اگر کسی دوباره چنین بیعتی گرفت وی را بکشید.»یا اینکه گفت:«اگر کسی مردم را به چنین بیعتی دعوت نمود نه برای او بیعت به شمار میآید و نه برای کسانی که با او بیعت نمودهاند.» (3)
امام علی دربارۀ او چنین فرمود«سوگند به خدا!ابو بکر پیراهن خلافت را به تن کرد، درحالیکه میدانست من برای خلافت،مانند محور میان آسیاب هستم، علوم و معارف از سرچشمۀ فیضم چون سیل سرازیر میگردد و پرندگان دور پرواز
در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمیرسد.» (1)
سعد بن عباده بزرگ انصار در روز سقیفه به ابو بکر و عمر حمله کرد و کوشید آنان را از خلافت دور نماید امّا چون بیمار بود نتوانست در برابر آنان مقاومت کند.
پس ازآنکه انصار با ابو بکر بیعت کردند گفت«به خدا سوگند!هرگز با شما بیعت نخواهم کرد و تا آخرین تیری که در ترکش دارم با شما میجنگم و شمشیر و نیزۀ خویش را از خونتان رنگین میسازم و تا توان دارم با شمشیر خود با شما میستیزم و همراه با اهل بیت و قبیلۀ خویش با شما نبرد میکنم.به خدا سوگند!اگر جنّ انس با شما باشند هرگز با شما بیعت نمیکنم تا بر خدای خویش وارد گردم.»سعد،در نماز و جلسات و گردهماییهای آنان شرکت نمیجست و اگر بر ضدّ آنان به هوادارانی دست مییافت یا در مبارزۀ با آنها کسی با وی بیعت مینمود با آنها به ستیز برمیخاست.سعد بن عباده این روش را ادامه داد تا اینکه در زمان خلافت عمر در شام درگذشت. (2)
بنابراین،اگر این بیعت به گفتۀ عمر-که خود از بنیانگذاران آن بود و مشکلاتی را که به سبب آن برای مسلمانان پیش آمد میدانست-خودسرانه و بیمقدّمه بوده است (3)و اگر این بیعت به گفتۀ سعد بن عباده،که به همین دلیل از آنها کناره گرفت،نوعی ستم باشد یا اگر این بیعت به سبب رویگردانی و زیر بار نرفتن عدّهای از بزرگان صحابه و عبّاس،عموی پیامبر،مشروعیّتی نداشته باشد،چه دلیلی بر صحّت خلافت ابو بکر دارند؟
در این زمینه اهل سنّت و جماعت هیچگونه دلیلی ندارند،امّا سخن شیعه در اینباره درست است؛زیرا از دیدگاه خود اهل سنّت بر خلافت امام علی علیه السّلام دلیل کافی
وجود دارد که برای حفظ شخصیّت صحابه آن را به گونهای دیگر توجیه کردهاند.
انسان منصفی که در پی حقیقت باشد راهی جز پذیرش این روایات ندارد بهویژه اگر به شبهات اطراف قضیّه آگاهی داشته باشد. (1)
از موضوعاتی که صحّت آن مورد اتّفاق شیعه و سنّی میباشد همین است.هر انسان اندیشمند و بااعتدال هرچند به ظلم و ستم ابو بکر در مورد فاطمه اقرار نکند، حدّ اقل به اشتباه ابو بکر اقرار و اعتراف دارد؛زیرا هرکسی این صحنههای غمانگیز را بررسی کند و بر زوایای آن آگاه گردد مطمئنّا میداند ابو بکر برای اینکه حضرت زهرا علیها السّلام در حمایت از خلافت شوهر و پسر عمویش،علی علیه السّلام با سخنانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در روز غدیر خم عنوان کرد با وی به احتجاج نپردازد عمدا به آزار و اذیت حضرت پرداخت و حق مسلّم او را دروغ پنداشت و در این خصوص قرینههای فراوانی در دست است؛از جمله مطالبی که مورّخان گفتهاند این است که آن حضرت-سلام اللّه علیها-در محافل و مجالس انصار میگشت و مردم را به یاری و بیعت پسر عمویش،علی،فرامیخواند.آنها در پاسخ میگفتند:ای دختر رسول خدا!ما با این شخص(ابو بکر)بیعت کردهایم و اگر شوهر و پسر عموی تو قبل از ابو بکر به ما چنین پیشنهادی کرده بود به او رأی میدادیم؛امّا علی میگوید:آیا شایسته بود بدن مطهّر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را در خانهاش نگاه میداشتم،دفن نمیکردم و برای حاکمیّت قدرت پس از او با مردم به احتجاج میپرداختم؟فاطمه علیها السّلام فرمود:کاری که علی انجام داد سزاوار آن بود،امّا دیگران کارهایی انجام دادند که خدای سبحان آن را حسابرسی و بازخواست میکند. (2)
اگر خطای ابو بکر از روی حسن نیّت سرزده و اشتباه کرده بود شاید زهرا
راضی میشد،امّا میبینیم فاطمه از وی خشمگین شد و تا زنده بود با او سخن نگفت؛ زیرا آن حضرت هرگاه به ابو بکر مراجعه میکرد ابو بکر سخن او را رد میکرد و گواهی او و شوهرش علی را نمیپذیرفت؛ازاینرو،خشم آن بزرگوار فزونی یافت تا آنجا که به شوهرش وصیّت کرد بدنش را نیمه شب به خاک بسپارد و به آنها (مخالفان)اجازه ندهد در تشییع پیکرش شرکت کنند. (1)
با توجّه به ماجرای دفن شبانه و پنهانی بدن حضرت و طی سالهایی که به بررسی مشغول بودم به مدینۀ منوّره رهسپار گشتم تا خود از نزدیک بر بعضی مسائل آگاهی یابم و آن را به دست آورم.نخستین چیزی که دیدم نهان بودن قبر زهرا بود که کسی جای آن را نمیداند.به گفتۀ بعضی در حجرۀ رسول خداست و بنا به نقلی مقابل حجرۀ پیامبر در خانۀ خودش،و به قولی میان قبور سایر اهل بیت،بدون علامت و نشان،در قبرستان بقیع مدفون است.
برایم روشن گردید آن حضرت خواسته با این عمل،عموم مسلمانان را با پرسش از یکدیگر به تحقیق وادارد تا در پی علّت این امر برآیند که چرا حضرت از شوهرش خواست وی را پنهانی شبانه دفن نماید و کسی از آنها در تشییع جنازهاش حاضر نشود.بدین ترتیب،هر مسلمانی با مراجعه به تاریخ،واقعیّت این ماجرا را به دست میآورد.
ثانیا میدیدم وقتی کسی میخواست برای دیدن قبر عثمان بن عفّان برود مسافت زیادی میپیمود تا به آخر قبرستان بقیع میرسید و در کنار یک چهاردیواری آن را پیدا میکرد، درصورتیکه بیشتر صحابه در ابتدای قبرستان بقیع و نزدیک محل ورود مردم مدفون هستند،از جمله مالک بن انس،پیشوای مذهب مالکی که حتّی تابعین پیامبر را نیز ندیده،در نزدیکی محل دفن همسران پیامبر صلّی اللّه علیه و اله مدفون است.با مشاهدۀ این قضیّه گفته مورّخان را به یاد آوردم که عثمان در منطقهای به نام«حشّ کوکب»
1) 1) .صحیح بخاری،ج 3،ص 36؛صحیح مسلم،ج 2،ص 72(باب چیزی را به ارث نمیگذاریم،آنچه میماند صدقه است.)
(گورستان یهودیان)دفن گردیده است و مسلمانها از دفن او در بقیع رسول خدا جلوگیری نمودهاند و هنگامی که زمام امور به دست معاویه افتاد آن قطعه زمین را از یهودیان خرید و ضمیمۀ بقیع کرد تا بدین وسیله،قبر پسر عمویش،عثمان را داخل بقیع نماید؛کسانی که امروزه به زیارت بقیع نایل میشوند به روشنی این واقعیّت را مشاهده میکنند.
وقتی ملاحظه میکنم فاطمۀ زهرا علیها السّلام نخستین فردی بود که پیش از همه به پدر بزرگوارش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ملحق میشود و به احتمال زیاد بیش از شش ماه بین وفات آن حضرت و پدرش فاصله نبوده،با این وصف در جوار پدر بزرگوارش دفن نگردیده است،بسیار شگفتزده میشوم.
بنابراین،آنگونه که گفته شده اگر قرار باشد فاطمۀ زهرا علیها السّلام که وصیّت نمود شبانه به خاک سپرده شود در کنار مرقد پدر بزرگوارش دفن نگردد به سادگی میتوان دریافت که چرا از دفن فرزندش،حسن در کنار قبر جدّش جلوگیری به عمل آمده است،و عایشه با آن مخالفت کرد.و آنگاه که حسین علیه السّلام جنازۀ برادر را برای دفن در جوار جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آورد عایشه بر استری سوار گشت و فریاد میزد«کسی را که من دوست ندارم در خانهام دفن نکنید.»در پی آن،بنی امیّه و بنی هاشم برای نبرد با یکدیگر دست به شمشیر بردند،امّا امام حسین به عایشه گفت:پیکر برادرم،حسن را بر قبر جدّش پیامبر صلّی اللّه علیه و اله طواف میدهم و سپس در بقیع به خاک میسپارم،زیرا امام حسن به او وصیّت کرده بود که در پی جنازهاش قطرۀ خونی ریخته نشود.
ابن عبّاس دربارۀ عایشه گفته است:
تجمّلت (1)تبغّلت (2)و لو عشت تفیّلت
لک التسع من الثمن و بالکلّ تصرّفت (3)
و این خود یکی از حقایق بسیار مهم است.به گفته ابن عبّاس،همسران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله 9 نفر بودند،پس چگونه باید عایشه از بین آن 9 نفر به تنهایی همه خانۀ پیامبر را به ارث ببرد.اگر بنا به گواهی خود ابو بکر،پیامبر چیزی را به ارث نگذاشته بود و به همین جهت زهرا را از ارث پدر محروم کرد،پس چرا عایشه ارث میبرد؟آیا در قرآن مجید آیهای داریم که بگوید زن از شوهر ارث میبرد،امّا دختر از پدر ارث نمیبرد یا اینکه سیاست همه چیز را دگرگون کرده و دختر را از ارث پدر محروم ساخته و به زن،حقّ ارث میدهد؟
در اینجا بد نیست سرگذشت جالبی را که برخی از مورّخان نقل کردهاند بازگو کنم:ابن ابی الحدید معتزلی در شرح خود بر نهج البلاغه میگوید:در زمان خلافت عثمان،عایشه و حفصه به نزد او آمدند تا ارث پیامبر را میان خود تقسیم نمایند.
عثمان در جای خود آرمیده بود،بلند شد و ایستاد و به عایشه گفت:تو و این زنی که نشسته،عرب بادیهنشین که پاکی و نجسی را از هم تشخیص نمیداد آوردید و گواهی دادید که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«ما پیامبران،چیزی را به ارث نمیگذاریم»،اگر واقعا پیامبر چیزی را به ارث نمیگذارد پس شما چه میخواهید؟و اگر به ارث میگذارد پس چرا فاطمه را از ارث محروم کردید!؟
عایشه خشمگین از نزد عثمان بیرون رفت و گفت:این پیر خرفت و کافر شده، او را بکشید! (1)
از جمله دلایلی که سبب آگاهی من و طرد مذهب پدرانم گشت،مقایسهای عقلی
1) 1) .ابن ابی الحدید،شرح نهج البلاغه،ج 16،ص 222 و 223.
بود که بین علیّ بن ابی طالب و ابو بکر انجام دادم.همان گونه که در بخشهای پیشین این گفتار آوردم در زمینۀ انتخاب امام تنها راهی که شیعه و سنّی بر آن اتّفاقنظر دارند، اجماع امّت است.
من با بررسی دقیق کتابهای شیعه و اهل سنّت،چنین اجماعی را جز بر وجود علیّ بن ابی طالب نیافتم.دانشمندان شیعه و سنّی با دلایلی که در منابع روایی خود دارند بر امامت آن حضرت اتّفاقنظر دارند، درحالیکه جز یک گروه از مسلمانها کسی قایل به امامت ابو بکر نیست.مطالبی را که عمر دربارۀ بیعت خویش با ابو بکر گفته بود نقل کردیم.از سویی فضایل بسیاری که شیعه برای علی بیان میکند سند و دلیل دارد و در کتابهای معتبر خود اهل سنّت و از چندین طریق آمده است و هیچگونه تردیدی در آن راه ندارد.عدّۀ زیادی از صحابه در فضیلت امام علی روایت نقل کردهاند تا آنجا که احمد بن حنبل میگوید:«دربارۀ فضیلت علی بهاندازهای روایت داریم که دربارۀ هیچیک از صحابه اینهمه روایت وارد نشده است.» (1)
قاضی اسماعیل و نسایی و ابو علی نیشابوری گفتهاند:در حقّ هیچ یک از صحابه، روایاتی دارای سندهای حسن،مانند آنچه که دربارۀ علی آمده،به دست ما نرسیده است. (2)
باآنکه خاندان بنی امیّه مردم را در سراسر جهان اسلام به سبّ و لعن آن حضرت وادار کرده بودند و نمیگذاشتند کسی نام آن بزرگوار را بر خود نهد،فضایل و برتری آن حضرت بر کسی پوشیده نماند.در این زمینه امام شافعی میگوید:«در شگفتم از کسی که دشمنانش فضایل او را پنهان کردند و دوستانش نیز از ترس دشمن آن فضایل را آشکار نساختند.با اینهمه،ویژگیها و فضیلت و برتری آن حضرت،شرق و
غرب جهان را فراگرفت.»
من در مورد ابو بکر نیز در کتابهای شیعه و سنّی تحقیق و بررسی نمودم و در کتب اهل سنّت ندیدم کسی فضل و برتری ابو بکر را بهاندازۀ فضیلتهای امام علی بداند،فضایلی که در کتابهای تاریخی برای ابو بکر بیان شده یا از ناحیۀ دخترش عایشه است-که موضع وی را در برابر امام علی بهخوبی میدانیم،وی سعی داشت از پدرش حمایت کند هرچند،با جعل روایات-یا این روایات از ناحیۀ عبد اللّه بن عمر است که او نیز با امام علی سر سازش نداشت.وی پس ازآنکه همۀ مردم با آن حضرت بیعت کردند از بیعت با او سر باز زد و به مردم میگفت:«برترین مردم پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ابو بکر و سپس عمر و آنگاه عثمان است و پس از او تفاوتی بین مردم وجود ندارد و همه با یکدیگر مساوی هستند». (1)
معنای این روایت این است که عبد اللّه بن عمر امام علی را مانند افراد عادی و معمولی مردم میداند که از فضل و برتری برخوردار نیست.گفتۀ عبد اللّه بن عمر کجا و واقعیّتهایی که بزرگان و پیشوایان امّت بیان داشتهاند کجا!آنها میگویند در حقّ هیچیک از صحابه بهاندازۀ علیّ بن ابی طالب روایات حسن وارد نشده است.آیا عبد اللّه بن عمر یک فضیلت نیز از علی نشنیده است؟به خدا سوگند!شنیده و میداند،امّا این سیاست است که همه چیز را وارونه جلوه میدهد و شگفتی میآفریند.
همچنین افرادی چون عمرو عاص،ابو هریره،عروه و عکرمه در فضیلت ابو بکر روایت نقل میکنند و اینان کسانی هستند که تاریخ پرده از جنایاتشان برداشته است.
آنان افرادی بودند که مردم را وادار به سبّ و لعن حضرت میکردند و از هر راه ممکن، چه با سلاح و چه با زهر دادن دوستان آن حضرت و تراشیدن فضایل دروغین برای دشمنان آن بزرگوار با آن حضرت مبارزه میکردند.در این زمینه امام احمد بن حنبل
1) 1) .صحیح بخاری،ج 2،ص 202.
میگوید:«علی دشمنان زیادی داشت که برای درهم کوبیدن شخصیّت وی، پی بهانهای میگشتند،امّا موفق نمیشدند تا سرانجام از شدت کینهتوزی فردی را که بارها در زمان جاهلیّت در جنگها در برابر حضرت قرار گرفته بود مورد ستایش قرار دادند» (1)ولی خدای سبحان میفرماید«همانا آنان نیرنگی نمودند و من نیز نیرنگی میکنم،پس کافران را اندکی مهلت بده.» (2)
با اینکه عبّاسیان دربارۀ اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بغض و کینهتوزی و آزار و کشتاری کمتر از نیای اموی خود نداشتند ولی از معجزههای خداوندی بود که پس از گذشت شش قرن از حکومتی ستمگر و جور و جفا در حق علی و فرزندانش،فضایل و برتریهای آن حضرت برای همه روشن گردد،در این زمینه ابو فراس حمدانی شاعر معروف در اینباره میگوید:
ما نال منهم بنو حرب و إن عظمت تلک الجرائر الاّ دون نیلکم
کم غدرة لکم فی الدّین واضحة و کم دم لرسول اللّه عندکم
انتم له شیعة فیما ترون و فی اظفارکم من بنیه الطّاهرین دم (3)
پس از مرور آنهمه روایت که تاریکیها را پشت سر نهادم،دلیل و برهان واقعی و کامل از آن خداست تا حجّتی برای مردم بر خدای سبحان باقی نماند.
ابو بکر با اینکه خلیفۀ اوّل بود و آنگونه که میدانیم از نفوذ بسیاری برخوردار بود و حکومت بنی امیه برای کسانی که در حقّ ابو بکر و عمر و عثمان روایت جعل میکردند رشوه و پیشکش ویژهای مقرّر کرده بود و با اینکه صفحات کتابها سرشار
1) 1) .ابن حجر عسقلانی،فتح الباری،ج 77 ص 83؛سیوطی،تاریخ الخلفاء،ص 199؛ابن حجر عسقلانی، الصواعق المحرقه،ص 125.
2) 2) .طارق(86)آیه 15-17.
3) 3) .ترجمه اشعار:بنی حرب(بنی امیه)با آنهمه جنایتی که کردند نتوانستند به پای شما برسند و تا این اندازه به(خاندان پیامبر)ستم کنند.چه نیرنگها که با دین خدا نکردهاید و چه خونهایی که از خاندان پیامبر نریختید.شما میپندارید که پیرو او(پیامبر)هستید باآنکه از چنگالتان خون فرزندان پاک او میچکد!
از فضیلتهای ساختگی ابو بکر است ولی به پایۀ یک صدم فضیلتهای امام علی نمیرسد.اضافه میکنم اگر روایاتی را که دربارۀ ویژگیهای ابو بکر وارد شده،مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم گفتههای تاریخ دربارۀ کارهای وی سازگار نیست و عقل و شرع آنها را نمیپسندد و مشروح آن در روایت«اگر ایمان ابو بکر را با ایمان همۀ امّت میسنجیدند ایمان وی فزونی داشت»گذشت.
اگر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ابو بکر را با این درجه از ایمان قبول داشت اسامه بن زید را به فرماندهی وی برنمیگزید و همان گونه که بر شهدای احد گواهی داد بر او نیز گواهی میداد و امتناع نمیورزید که بفرماید نمیدانم پس از من چه خواهی کرد و ابو بکر به گریه افتد (1)یا علیّ بن ابی طالب را نمیفرستاد تا در بین راه مکّه سورۀ برائت را از وی بگیرد و او را از تبلیغ آن منع کند (2)و در روز جنگ خیبر نمیفرمود فردا پرچم را به دست کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز وی را دوست دارند،او هیچگاه پشت به دشمن نکرده و خدای سبحان ایمان وی را آزموده است و پرچم را به علی داد و تسلیم ابو بکر نکرد. (3)
اگر خداوند چنین ایمانی را در ابو بکر سراغ داشت که به تنهایی بر ایمان همۀ امّت اسلام فزونی دارد،وقتی صدایش را از صدای پیامبر بلندتر کرد خداوند او را تهدید به نابودی و محو اعمال و کردارش نمیفرمود. (4)
اگر علیّ بن ابی طالب و صحابۀ طرفدار او میدانستند ابو بکر از این پایه از ایمان برخوردار است،حضرت به آنها اجازۀ سرپیچی از بیعت ابو بکر را نمیداد و اگر فاطمۀ زهرا چنین ایمانی را در ابو بکر سراغ داشت بر او خشمگین نمیگشت و از
سخن گفتن با وی و پاسخ سلام او خودداری نمیکرد و در هر نمازی که میگزارد او را نفرین نمیفرمود؛ (1)ولی میبینیم بنابر وصیّتش به او حتی اجازۀ حضور در تشییع جنازۀ خود را نداد.اگر ابو بکر به نتیجۀ کار آگاه بود،به خانۀ زهرا علیها السّلام هجوم نمیبرد درحالیکه ساکنان آن خانه قصد جنگ با او نداشتند و فجاءۀ سلمی را بیگناه با آتش نمیسوزاند و در روز سقیفه خلافت را به گردن عمر یا ابو عبیده میانداخت. (2)
بنابراین شخصی که دارای این پایه از ایمان بوده و ایمانش بر ایمان همۀ امّت فزونی دارد در لحظات پایان عمر نباید از رفتار خود با فاطمۀ زهرا و سوزاندن فجاءۀ سلمی و به ناحق قبضه کردن خلافت،نادم و پشیمان باشد و آرزو نمیکرد که انسان نبوده بلکه مو یا سرگین شتر باشد؛آیا میتوان گفت ایمان این مرد با ایمان همۀ امّت مساوی یا از آن بالاتر است؟!
این روایت که از قول پیامبر میگوید:«اگر میخواستم دوستی انتخاب نمایم ابو بکر را انتخاب میکردم»،مانند روایت پیشین است.ابو بکر در روز نخستین پیمان برادری در مکّه قبل از هجرت و روز پیمان برادری بزرگ در مدینه پس از هجرت، چه جایگاهی داشت؟رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در هربار علی را به برادری خویش خطاب کرد و بدو فرمود«أنت أخی فی الدّنیا و الآخرة؛تو در دنیا و آخرت برادر من هستی» (3)و توجّهی به ابو بکر نکرد و او را همانند محرومیّت از دوستی از برادری،در آخرت نیز محروم ساخت.
دربارۀ این موضوع نمیخواهم بیش از این بحث کنم و به همین دو مثالی که از کتابهای اهل سنّت بیان کردم اکتفا میکنم؛امّا شیعه دلایل روشنی دارد که این
1) 1) .الامامة و السیاسه،ج 1،ص 14؛الجاحظ،رسائل،ص 310،عمر رضا کحّالة،اعلام النساء،ج 3،ص 1215.
2) 2) .تاریخ طبری،ج 4،ص 52؛ابن قتیبه،الامامة و السیاسه،ج 1،ص 18؛مسعودی،مروج الذهب،ج 1، ص 414.
3) 3) .ابن جوزی،تذکرة الخواص،ص 23؛ابن عساکر،تاریخ دمشق،ج 1،ص 107؛خوارزمی،مناقب،ص 7؛ ابن صبّاغ مالکی،الفصول المهمة،ص 21.
روایات بعد از زمان ابو بکر جعل شده است و آنها را بههیچوجه قبول ندارند.
ما اگر صرفنظر از فضیلتها محور بحث را روی معایب و خطاها قرار دهیم،در کتب شیعه و سنّی،حتّی یک خطا از علیّ بن ابی طالب مشاهده نمیکنیم، درحالیکه در کتابهای اهل سنّت مانند صحاح و کتابهای سیره و تاریخ شاهد خطاهای فراوانی برای دیگران میباشیم.
دربارۀ علیّ بن ابی طالب هر دو دسته دیدگاهی یکسان و مورد اتّفاق دارند، تاریخ نیز به اینکه بیعت صحیح و کامل فقط با علی انجام شده گواهی میدهد.
خود حضرت زیر بار این بیعت نمیرفت.مهاجر و انصار بر آن تأکید داشتند و عدّهای نیز از بیعت با وی سر باز زدند و او آنها را مجبور به این عمل نکرد، درحالیکه بیعت ابو بکر بیعتی ساختگی بود که به گفتۀ عمر،خداوند مسلمانها را از شرّ آن حفظ کند.خلافت عمر نیز بر مبنای میثاقی بود که با ابو بکر بسته بود و خلافت عثمان تنها یک بازی سیاسی-تاریخی تلقی میشد.عمر شش نفر را نامزد خلافت کرد و آنها را واداشت از میان خود یک نفر را انتخاب کنند و بدانها گفت اگر چهار نفر با یکدیگر موافق بودند و دو نفر مخالفت ورزیدند آن دو نفر باید کشته شوند و اگر این شش نفر به دو گروه سه نفری تقسیم شدند،باید رأی گروهی که عبد الرحمن بن عوف با آنهاست پذیرفته شود و چنانچه وقت گذشت و این جمع به توافق نرسیدند همه باید کشته شوند که این خود داستانی شگفتآور است!گفتنی است عبد الرحمن بن عوف،علی را انتخاب کرد به این شرط که در بین مردم طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر و روش ابو بکر و عمر رفتار نماید.حضرت روش آن دو را نپذیرفت، امّا عثمان این شرط را پذیرفت و به خلافت رسید و حضرت از جلسه بیرون آمد.
امام علیه السّلام از قبل میدانست چه نتیجهای به دست خواهد آمد.خطبۀ مشهور علی علیه السّلام در نهج البلاغه به نام«شقشقیه»به این مطلب اشاره دارد.
پس از علی،معاویه به خلافت دست یافت و آن را به پادشاهی تبدیل کرد و بنی امیّه آن را رواج دادند.پس از آنها بنی عبّاس آن را از پدران خود دریافت کردند و
تعیین خلیفه یا به وصیّت شخص سابق بود یا به زور شمشیر و سرنیزه و جنگ قدرت.بدین ترتیب در تاریخ اسلام از زمان خلفا تا کمال آتاتورک-که خلافت اسلامی را برانداخت-جز برای امیر مؤمنان علیّ بن ابی طالب،هیچگونه بیعت صحیحی انجام نگرفته است. (1)
از جمله روایاتی که سبب تسلیم من گشت و مرا به پیروی از امام علی رهنمون شد روایتی بود که صحاح اهل سنّت آن را نقل و بر صحّت آن تأکید داشتهاند.البتّه شیعه چندین برابر آن را در اختیار دارد،امّا من طبق معمول به روایاتی که مورد اتّفاق هر دو دسته(شیعه و سنّی)باشد استدلال و استناد میکنم،از جمله:
الف)روایت«أنا مدینة العلم و علیّ بابها؛من شهر دانش هستم و علی دروازۀ آن.» (2)
این روایت به تنهایی در تشخیص الگویی که شایستگی پیروی بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را دارد کافی است؛زیرا شخص دانا برای پیروی سزاوارتر است؛بدین معنا که چنین شخصیّت آگاهی برای پیروی سزاوارتر از فرد جاهل و نادان است.خدای سبحان فرمود: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ؛ (3)آیا آنان که آگاهی دارند با آنان که نمیدانند یکسان هستند)و نیز فرمود: أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ؛ (4)آیا کسی که به سوی حق رهنمون است، بیشتر سزاوار پیروی است یا کسی که تا راه نشانش ندهند آن را نمییابد،چگونه داوری میکنید؟).
بدیهی است شخص آگاه و دانا از توانایی راهنمایی و رهبری برخوردار است و شخص جاهل نیازمند هدایت است و از هر فرد دیگری به آن محتاجتر.به گواهی تاریخ امام علی به طور مطلق داناترین فرد اصحاب بود که در مسائل بزرگ و بنیادی به ایشان مراجعه میکردند؛امّا جایی را سراغ نداریم آن بزرگوار به یکی از صحابه مراجعه کرده باشند.این گفتۀ ابو بکر است اظهار میدارد:«خداوند در مقابل احکام پیچیدۀ خود بدون حضور ابو الحسن مرا نگه ندارد.»و عمر نیز میگفت:«اگر علی نبود عمر نابود شده بود.» (1)
ابن عبّاس میگوید:دانش من و دانش یاران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در مقایسه با دانش علی مانند قطرهای از هفت دریاست (2)و خود حضرت میفرماید:«سلونی قبل أن تفقدونی و اللّه لا تسألونی عن شیء یکون إلی یوم القیامة الاّ أخبرتکم به و سلونی عن کتاب اللّه فو اللّه ما من آیة إلاّ و أنا أعلم بلیل نزلت ام بنهار فی سهل أم فی جبل؛ (3)پیش ازآنکه مرا نیابید از من سؤال نمایید.به خدا سوگند!اگر هرچه را که تا روز قیامت اتّفاق میافتد از من بپرسید به شما پاسخ خواهم داد.دربارۀ قرآن و کتاب خدا اگر از من سؤال کنید به خدا سوگند!میدانم کدام آیه در شب و کدام در روز یا در زمین هموار یا در کوه فرود آمده است.»
از سوی دیگر از ابو بکر پرسیدند واژۀ«أبّ»در قرآن به چه معنا آمده؟،آنجا که میفرماید: وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا* مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ (4)گفت:کدام آسمان و زمین بر من سایه میافکند و مرا نگه میدارد،اگر دربارۀ آنچه از کتاب خدا نمیدانم سخن بگویم؛ (5)
1) 1) .ابن عبد البر،الاستیعاب،ج 3،ص 39؛خوارزمی،مناقب،ص 48؛محب الدین،الریاض النضره،ج 2، ص 194.
2) 2) .همان مدارک.
3) 3) .محب الدین طبری،الریاض النضره،ج 2،ص 198؛سیوطی،تاریخ الخلفاء،ص 124.
4) 4) .عبس(80)آیههای 32 و 33.
5) 5) .سیوطی،الاتقان،ج 2،ص 319؛ابن حجر عسقلانی،فتح الباری فی شرح البخاری،ج 8،ص 485؛و تهذیب التهذیب،ج 7،ص 338.
دیگری سخن عمر است که گفت:«همۀ مردم،حتّی بانوان از عمر داناترند.»زمانی که دربارۀ آیهای از قرآن از عمر سؤال شد،سؤالکننده را چنان با تازیانه زد که بدنش زخمی گردید،سپس گفت«چیزی را نپرسید که چون آشکار شود خوشآیند شما نباشد» (1)و هنگامی که دربارۀ ارث برادر و خواهران میّت از وی پرسیدند در جواب فروماند.
بخاری در تفسیر خود به نقل از عمر آورده که گفت:اگر مسئلۀ ارث برادر و خواهران میّت را میدانستم از داشتن کاخهای شام برایم بهتر بود.ابن ماجه نیز در سنن خود از عمر نقل کرده که گفت:اگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله سه مطلب را روشن کرده بود از دنیا و آنچه در آن است برای من خوشتر بود:ارث برادران و خواهران میّت،مسئلۀ ربا و خلافت.
سبحان اللّه غیر ممکن است رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از بیان این مسائل خودداری کرده و آنها را ناگفته گذاشته باشد.
ب)روایت«یا علیّ أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی؛ای علی! نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی است با این تفاوت که بعد از من پیامبری نخواهد آمد.»
بر هیچ اندیشمندی پوشیده نیست در این روایت،امر وزارت و وصایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و مسئلۀ خلافت به امیر المؤمنین علیه السّلام اختصاص یافته است،همان گونه که هارون وقتی موسی به مناجات خدای خویش رفته بود عنوان وزیر و وصیّ و جانشین موسی را در نبودن وی دارا بود و نیز در این روایت مقام علی به منزلۀ هارون یاد شده که این خود به جز مقام نبوّت که در روایت استثنا شده،همۀ برتریهای دیگر را در خود دارد و از این روایت میتوان استفاده کرد که امام علی بافضیلتترین صحابه است که جز رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله کسی از وی برتر نیست.
1) 1) .سنن دارمی،ج 1،ص 54؛تفسیر ابن کثیر،ج 4،ص 232؛سیوطی،الدر المنثور،ج 6،ص 111.
پ)روایت«من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحقّ معه حیث دار؛هرکه من مولای اویم علی مولای اوست.خداوندا دوستانش را دوست دار و با دشمنانش دشمنی کن.هرکس علی را یاری نماید تو نیز او را یار باش و هرکه علی را تنها گذاشت تو نیز او را تنها گذار و همواره علی را محور حق قرار ده.»
تنها همین روایت در ردّ اندیشۀ نادرست کسانی که ابو بکر و عمر و عثمان را به عنوان شخصی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وی را پس از خود ولیّ و سرپرست مسلمانان ساخته،مقدّم میدارند کافی است.نباید سخن کسانی که برای حفظ شخصیّت صحابه کلمۀ مولی در این روایت را بر معنای دوست و یاور تفسیر کردهاند،پذیرفت؛زیرا هنگامی که رسول خدا در آن گرمای شدید برخاست و فرمود«الستم تشهدون بأنّی أولی بالمؤمنین من انفسهم؛آیا شما گواهی نمیدهید که من از خود مؤمنان به آنها سزاوارترم»و مسلمانان سخن آن حضرت را تأیید کردند فرمود«فمن کنت مولاه فهذا علیّ مولاه؛هرکس که من،ولیّ و سرپرست اویم علی نیز مولای اوست.»
پیامبر درحقیقت با این سخن به خلافت علی علیه السّلام تصریح فرمود.هر انسان اندیشمند و عادلی این معنا را میپذیرد و توجیه دیگران را ردّ میکند.پیش از حفظ شخصیّت صحابه باید شخصیّت و کرامت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله محفوظ بماند،زیرا توجیه و تفسیر آنها در این روایت،سبک شمردن و تمسخر عمل حکمتآمیز رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله است که در آن هوای گرم و توانفرسا مردم را جمع کرده و گفته علی دوستدار و یاور مسلمانان است.آنان که این روایات را برای حفظ شخصیّت رهبران خود توجیه و تفسیر میکنند دربارۀ جایگاه خاصّی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای شادباش گفتن به علی علیه السّلام تدارک دید چه میگویند؟در آنجا همسران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،و بعد ابو بکر و عمر نزد وی آمدند و گفتند«بخّ بخّ لک یا ابن أبی طالب أصبحت و أمسیت مولی کلّ مؤمن و مومنة؛مبارک باد بر تو ای فرزند ابو طالب که مولا و سرپرست هر مرد و زن مسلمان شدهای.»تاریخ گواهی میدهد که توجیهگران دروغ میگویند،وای
بر آنان از آنچه که دستهایشان به بار آورد و وای بر آنها از آنچه که مینویسند! خدای سبحان فرمود: وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ؛ (1)و برخی از آنان آگاهانه حق را کتمان میکنند و میپوشانند).
ت)روایت«علیّ منّی و انا من علیّ و لا یؤدّی عنّی إلاّ أنا او علیّ؛ (2)علی از من است و من از علی،وظایف مرا جز خودم یا علی کسی دیگری نمیتواند انجام دهد.»
این روایت نیز به صراحت بیان میکند امام علی علیه السّلام تنها شخصیّتی است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وی را برای ادای رسالت،لایق و شایسته دانسته است و آنگاه که امام علی را به جای ابو بکر برای خواندن سورۀ برائت و تبلیغ مردم در مراسم حج اعزام نمود به وی این مطلب را تذکّر داد.ابو بکر گریهکنان برگشت و گفت ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آیا دربارۀ من آیهای نازل گشته است.حضرت فرمود:«إنّ اللّه أمرنی ان لا یؤدّی عنّی إلاّ أنا او علیّ؛خداوند به من دستور فرمود که جز خود و علی کسی دیگر وظیفۀ مرا نمیتواند انجام دهد.»
عبارت فوق،تأکید فرمودۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در جایی دیگر است که فرمود:«أنت یا علیّ تبیّن لأمّتی ما اختلفوا فیه بعدی؛ (3)تو پس از من اختلافات امّت را حلّ میکنی.»
بنابراین،اگر جز علی کسی نمیتواند ادای رسالت نماید و پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نیز او به رفع اختلافات امّت میپردازد پس چگونه کسی را که معنای«أبّ»و مسئله ارث«برادر و خواهر میّت»را نمیداند،بر او مقدّم میدارند؟به جان خودم این مسئله از جمله مصیبتهایی است که دامنگیر این امّت شده و آنان را از مسئولیت بزرگ خویش در برابر همۀ انسانها باز داشته است.سپس خدا و رسول صلّی اللّه علیه و اله و امیر مؤمنان
علیّ ابن ابی طالب علیه السّلام کوتاهی نکردهاند،بلکه تقصیر از کسانی است که عصیان نمودند و دستورات الهی را دگرگون کردند.خدای سبحان فرمود: وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلی ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ إِلَی الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ؛ (1)اگر به آنان گفته شود به سوی آنچه خداوند فرستاده و به سوی رسول او بیایید میگویند آنچه را که نیای ما بدان عمل میکردند ما را بس است،هرچند پدرانشان جاهل و گمراه باشند).
ث)در روایتی که برای هشدار به مردم آمده و در آن،جایگاه علی علیه السّلام در اسلام روشن شده است.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله با اشاره به امام علی فرمود:«إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی من بعدی فاسمعوا له و اطیعوا؛ (2)او برادر و وصیّ و جانشین پس از من است سخنش را بشنوید و از وی فرمانبرداری نمایید.»
این روایت نیز از جمله روایات صحیحی است که مورّخان دربارۀ آغاز بعثت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده و آن را از معجزات پیامبر شمردهاند.امّا همۀ واقعیّتها و حقایق با سیاستبازیها دستخوش تغییر و تبدیل گشته است.هیچ جای شگفتی نیست؛زیرا آنچه که در آن برهۀ تاریک واقع شده بود،امروز در عصر روشنایی تکرار میگردد.برای نمونه محمد حسنین هیکل این روایت را بهطور کامل در نخستین چاپ کتاب خود«زندگی محمّد» (3)به سال 1354 هجری نقل کرده و در چاپ دوم و چاپهای بعدی،فرمودۀ رسول خدا(وصیّ و جانشین پس از من)را حذف کرده است.همچنین از تفسیر طبری (4)این گفتۀ حضرت(وصیّ و جانشین من)را
1) 1) .مائده(5)آیه 104.
2) 2) .تاریخ طبری،ج 2،ص 319؛تاریخ ابن کثیر،ج 2،ص 62؛سیرۀ حلبی،ج 1،ص 311؛حسکانی، شواهد التنزیل،ج 1،ص 371؛متقی هندی،کنز العمال،ج 15،ص 15؛ابن عساکر،تاریخ دمشق،ج 1،ص 85؛ علاء الدین شافعی،تفسیر خازن،ج 3،ص 371؛حسنین هیکل،زندگی محمد،باب نزدیکان خویش را بیم ده.
3) 3) .ص 104.
4) 4) .ج 19،ص 121.
حذف نموده و آن را به جملۀ«او برادر و چنین و چنان...»تغییر دادهاند و از اینکه طبری همین روایت را بهطور کامل در تاریخ خود (1)نقل کرده است،غفلت نمودهاند.
ببینید چگونه گفته را تحریف و حقایق را دگرگون کردهاند!آنان میخواهند نور خدا را با دهان خویش خاموش کنند،امّا خداوند کاملکننده و برافروزندۀ نور خویش است...
طی پژوهش و بررسی خود کوشیدم حقیقت امر را در نظر گیرم؛ازاینرو، به جستوجوی چاپ اوّل کتاب«زندگی محمّد»پرداختم و پس از تحمّل سختیها و دشواریها و هزینۀ زیاد به لطف خداوند آن را به دست آوردم.آنچه مهم بود اینکه به این تحریف آگاهی پیدا کردم و بر یقینم افزوده شد که اهل باطل ازآنرو در پی محو واقعیّتها و حقایق برآمدهاند که برای مخالفان،دلایل دندانشکنی به شمار میآیند.
پژوهشگر منصف هنگامی که از این تحریف و تقلّبها آگاه گردد از آنها فاصله میگیرد و میداند آنها جز گمراهی و تقلّب و وارونه کردن حقایق کاری ندارند.آنان نویسندگان مزدوری را به خدمت گرفته و اموال فراوانی را در اختیارشان نهادهاند تا هر کتاب و مقالهای که شیعه را به ناسزا میگیرد و آنان را کافر میداند منتشر سازند و با تمام توان از شخصیّتهای کاذب برخی از صحابه که به آیین نیای خویش برگشتهاند دفاع نمایند؛هم آنان که پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله حق را باطل جلوه دادند.
کَذلِکَ قالَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَیَّنَّا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ؛ (2)گفتۀ آنان که پیش از آنها بودند نیز نظیر آنها بود،دلیلهایشان شباهت به یکدیگر دارد و ما آیات و نشانهها را برای اهل یقین بیان کردیم)؟
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«أیّها الناس إنّی ترکت فیکم ما إن اخذتم به لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی؛مردم!بین شما امانتی را به ودیعه نهادم که اگر از آن پیروی کنید، هرگز گمراه نخواهید شد،کتاب خدا(قرآن)و اهل بیت خود»و نیز فرمود:«یوشک أن یأتی رسول ربّی فأجیب و إنّی تارک فیکم الثقلین اوّلهما کتاب اللّه فیه الهدی و النّور و أهل بیتی،اذکّرکم اللّه فی أهل بیتی اذکّرکم اللّه فی اهل بیتی؛ (1)در آیندهای نه چندان دور دعوت حق را لبیک خواهم گفت و در بین شما دو امانت گرانبها باقی مینهم،یکی کتاب خدا که در آن هدایت و نور است و دیگری اهل بیتم.شما را به پیروی از اهل بیت خود سفارش میکنم،شما را به پیروی از اهل بیت خود سفارش میکنم.»
اگر در این روایت شریف که همۀ صحاح اهل سنّت آن را نقل کردهاند با دقّت بنگریم میبینیم تنها شیعه است که از این دو امانت گرانبها-کتاب خدا و عترت پاک رسول صلّی اللّه علیه و اله-پیروی میکند و اهل سنّت از سخن عمر(کتاب خدا ما را بس)پیروی میکنند.ای کاش بدون تفسیر به رأی از کتاب خدا پیروی میکردند!هنگامی که خود عمر از قرآن مجید معنای ارث خواهر و برادر میّت یا آیۀ تیمّم و بسیاری دیگر از
1) 1) .صحیح مسلم(باب فضیلتهای علی علیه السّلام)،ج 5،ص 122؛حاکم نیشابوری،مستدرک،ج 3،ص 148؛ احمد بن حنبل،مسند،ج 3،ص 17.
احکام آن را نمیداند،بنابراین،تکلیف کسی که پس از او آمده و بدون اجتهاد از او تقلید کرده یا در مقابل آیات صریح قرآن اجتهاد به رأی نموده معلوم است.طبیعی است پاسخ آنها به ما،روایتی است که در کتب آنها نقل شده است:«ترکت فیکم کتاب اللّه و سنّتی؛ (1)من کتاب خدا و سنّت خویش را بین شما باقی گذاشتم.»
بنا به این روایت،اگر صحیح باشد که در جا و معنای خود درست است معنای عترت در روایت ثقلین که گذشت این میشود که به اهل بیت من رجوع کنید تا سنّت مرا به شما بیاموزند یا روایات صحیح را از من برایتان نقل کنند؛زیرا آنها منزّه و دور از دروغ میباشند و خداوند سبحان با آیۀ شریفۀ تطهیر آنان را از پلیدیها به دور دانسته است.افزون بر آن،معنا و منظور آن روایات را برای شما بازگو نمایند،چون کتاب خدا به تنهایی برای هدایت انسانها کافی نیست.چهبسا گروههای بسیاری به کتاب خدا احتجاج میکنند،امّا در گمراهی به سر میبرند؛چه اینکه نظیر این از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وارد شده است آنجا که فرمود:«کم من قارئ للقرآن و القرآن یلعنه؛ افرادی هستند که قرآن میخوانند،امّا قرآن آنها را نفرین میکند.»
بنابراین،قرآن خود سخن نمیگوید و با چندین وجه میتوان آن را تأویل و تفسیر کرد؛زیرا در آن،آیات محکم و متشابه وجود دارد که برای درک مفاهیم و معارف آن باید طبق تعبیر قرآن به کسانی که در علم و دانش بیمانند هستند و به گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله رجوع کرد.
شیعیان در همۀ مسائل به پیشوایان معصوم و اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مراجعه مینمایند و آنگاه که در زمینهای روایت یا آیۀ روشنی نیامده باشد به اجتهاد میپردازند؛ولی ما در همه چیز،چه در تفسیر قرآن و چه در شرح سنّت و معنا و تفسیر آن به صحابه رجوع و از آنان پیروی میکنیم؛ حالآنکه حالات صحابه و رفتار و استنباط و اجتهاد به رأی آنان که صدها نمونه در مقابل آیات صریح آمده است،بر ما
1) 1) .روایت مزبور را مسلم در صحیح خود و نسائی و ترمذی و ابن ماجه و ابو داود در سنن خویش آوردهاند.
پوشیده نیست؛به همین دلیل با کارهایی که از آنان سرزده،غیر ممکن است بتوان به آنان اعتماد کرد.
اگر ما از دانشمندان خود بپرسیم از کدام سنّت پیروی میکنید،مطمئنّا در پاسخ خواهند گفت سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله.امّا تاریخ واقعی و درست با گفتۀ آنان سازگار نیست.آنها از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند که حضرت فرمود:«علیکم بسنّتی و سنّة الخلفاء الراشدین من بعدی عضوا علیه بالنواجذ؛پس از من باید از سنّت من و سنّت خلفای راشدین پیروی کنید و با چنگ و دندان از آن حراست نمایید.»امّا سنّتی که آنها از آن پیروی میکنند بیشتر همان سنّت خلفای راشدین است.حتّی میتوان گفت سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را که آنان از آن دم میزنند سنّتی است که از طریق همین خلفا روایت شده است.
از این گذشته ما در صحاح خود نقل کردهایم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آنان را از نوشتن سنّت جلوگیری فرمود تا مبادا با قرآن اشتباه شود.ابو بکر و عمر نیز در آغاز خلافت خود چنین کردند؛بنابراین بعد از این عمل اگر بگوییم«سنّت خودم را در بین شما باقی گذاردم»،گفتۀ ما بیدلیل خواهد بود. (1)
نمونههایی که یادآور شدم با چندین برابر آن،که ذکر نکردهام،برای ردّ این روایت کافی است؛زیرا پیداست سنّت ابو بکر و عمر و عثمان در برخی موارد با سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مخالف است و آن را نمیپذیرد.نخستین ماجرایی که پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله روی داد و اهل سنّت و سایر مورّخان آن را ثبت کردهاند کشمکش فاطمه علیها السّلام با ابو بکر است که وی روایت«نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث ما ترکناه صدقه؛ ما پیامبران اموالی را بعد از خود به ارث نمیگذاریم»را دستاویز خود قرار داده بود.
1) 1) .این روایت به لفظ«کتاب خدا و عترت خود»به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اسناد داده شده است،امّا لفظ«سنّت من» در هیچیک از صحاح ششگانه نیامده است.مالک بن انس،این روایت را با این لفظ در کتاب موطأ به نحو ارسال و غیر مستند بیان کرده و دیگران مانند طبری و ابن هشام روایت را از او گرفتهاند و همان گونه که مالک آن را نقل کرده،آنها نیز روایت را بیسند آوردهاند.
این روایتی است که فاطمۀ زهرا آن را دروغ شمرد و با استناد به کتاب خدا آن را باطل دانست و با ابو بکر به احتجاج پرداخت که هرگز پدر بزرگوارش گفتهای مخالف قرآن عنوان نفرموده است،زیرا خدای سبحان میفرماید: یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ؛ (1)خداوند شما را در حقّ فرزندانتان سفارش میکند که پسر دو برابر دختر ارث میبرد)و این آیۀ شریفه فراگیر است و شامل پیامبران و مردم معمولی نیز میگردد؛همچنین حضرت به این فرمودۀ قرآن «وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ؛ (2)و سلیمان از داوود ارث برد.»که هر دو پیامبر بودند و از یکدیگر ارث بردند و آیۀ فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا* یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا؛ (3)پس، از نزد خود،مرا سرپرستی ببخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد و او را پسندیده گردان)احتجاج نمود.
ماجرای دوم در آغاز روی کار آمدن ابو بکر روی داد و مورّخان اهل سنّت آن را ذکر کردهاند و آن اختلاف ابو بکر با یکی از نزدیکترین دوستان خود یعنی عمر بن خطّاب است؛بدین گونه که وی دستور داد هرکس که از دادن زکات سرپیچی کرد با او بجنگد و او را بکشند؛امّا در این مسئله عمر با او مخالفت کرد و بدو گفت:
تو نباید چنین افرادی را بکشی،زیرا من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدم میفرمود:«امرت أن اقاتل النّاس حتّی یقولوا لا اله إلاّ اللّه محمّد رسول اللّه فمن قالهما عصم منّی ماله و دمه و حسابه علی اللّه؛من مأموریت دارم با مردم مبارزه کنم تا بگویند«لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه»؛بنابراین کسی که این جملات را بر زبان جاری سازد مال و خون او از ناحیۀ من محفوظ و مصون،و محاسبهاش با خدای سبحان است.»
مسلم در صحیح خود آورده است:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله روز خیبر درفش اسلام را به دست علی علیه السّلام سپرد.علی علیه السّلام پرسید:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله!بر سر چه چیز با آنان بجنگم.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«قاتلهم حتّی یشهدوا أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه فإن فعلوا ذلک فقد منعوا منک دماءهم و أموالهم إلاّ بحقّها و حسابهم علی اللّه؛ (1)تا زمانی که به وحدانیّت خدا و رسالت من گواهی ندادهاند با آنان بستیز و هنگامی که این عمل را انجام دادند جان و مال آنان باید در نزد تو محفوظ باشد،مگر اینکه خونی ریخته باشند و محاسبۀ آنان با خداست.»
امّا ابو بکر این روایت را نپذیرفت و گفت:به خدا سوگند!با هرکس که نماز و زکات را از هم جدا کند خواهم جنگید،چون زکات،حقّ مال است و نیز گفت:«به خدا سوگند!اگر از دادن زکات سالیانۀ شتر و گوسفندی که به پیامبر میپرداختند خودداری کنند با آنان میجنگم.»پس از آن،عمر پذیرفت و گفت:وقتی دیدم ابو بکر بر این مسئله مصمّم است،خداوند مرا شرح صدر بخشید.
نمیدانم چگونه خداوند کسانی را که با سنّت پیامبر به مخالفت برمیخیزند شرح صدر میدهد.
آنان با این تفسیر و تأویل،جنگ با مسلمانانی را توجیه میکردند که خداوند کشتن آنان را حرام کرده بود.خداوند در قرآن فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاةِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللّهِ مَغانِمُ کَثِیرَةٌ کَذلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اللّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً؛ (2)ای کسانی که ایمان آوردهاید آنگاه که در راه خدا سفر نمودید بررسی کنید و به آن کسی که از در آشتی با شما در آمد نگویید مؤمن نیستی، تا بدین وسیله به دارایی دنیوی دست یابید و غنیمتهای فراوانی برای شما نزد خداست.پیش از این،چنین بودید و خداوند بر شما منّت نهاد؛بنابراین تحقیق نمایید.خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است).
کسانی که به ابو بکر زکات ندادند درحقیقت منکر وجوب زکات نبودند؛ولی
اندکی در پرداخت زکات درنگ کردند تا مطلب بر آنان روشن شود.شیعه میگوید:
در بین این افراد کسانی بودند که در مراسم حجّة الوداع،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را همراهی کرده بودند و از آن بزرگوار به صراحت مسئلۀ جانشینی علیّ بن ابی طالب را شنیده بودند.وقتی ناگهان با خلافت ابو بکر روبهرو شدند،مقداری درنگ کردند تا حقیقت مطلب برایشان روشن شود؛امّا ابو بکر سعی میکرد آنان را در برابر این حقیقت به سکوت وادارد.البتّه من به گفتار شیعه استناد و احتجاج نمیکنم و این مطلب را به کسانی که دوست دارند دربارۀ آن تحقیق و بررسی نمایند میسپارم.
ناگفته نماند ماجرای«ثعلبه»در زمان حیات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اتفاق افتاد.وی از آن حضرت درخواست کرد تا دعا کند ثروت او زیاد شود و بر این کار اصرار ورزید و با خدای خویش پیمان بست که زکات اموالش را بپردازد.حضرت در حقّ او دعا فرمود و خداوند وی را ثروتمند گرداند تا آنجا که شهر مدینه و اطراف آن برای شتران و گوسفندان وی تنگ شد.ثعلبه رفتهرفته از پیامبر فاصله گرفت و در نماز جمعه شرکت نمیکرد و هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله کارگزاران خود را برای گرفتن زکات نزد وی فرستاد به آنان چیزی نپرداخت و گفت«زکاتی که شما میخواهید باج یا چیزی نظیر آن است.»با اینهمه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نه با او مبارزه کرد و نه دستور جنگیدن با او را صادر کرد.
خدای سبحان دربارۀ او این آیه را نازل فرمود: وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّالِحِینَ* فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ؛ (1)برخی از آنان با خدا پیمان بستند که اگر از فضل و کرم خویش به ما عنایت کند زکات خواهند داد و از بندگان شایستۀ او خواهند بود و آنگاه که از کرم خویش به آنان ثروت داد بخل ورزیدند و پشت کردند و رویگردان شدند).
طبق این روایت،ثعلبه پس از نازل شدن آیه،نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آمد و از وی
1) 1) .توبه(9)آیههای 75 و 76.
درخواست قبول زکات کرد که پیامبر از پذیرش آن خودداری فرمود.
بنابراین،اگر واقعا ابو بکر و عمر پیرو سنّت پیامبر بودند،چرا چنین مخالفت ورزیدند و خون مسلمانان بیگناه را تنها برای خودداری از پرداخت زکات،مباح شمردند.بدین ترتیب کسانی که برای ابو بکر عذرتراشی میکنند و میخواهند اشتباه وی را تصحیح نمایند و میگویند وی زکات را حقّ مال میدانسته است،نمیتوانند پس از ماجرای ثعلبه که زکات را نپرداخت و آن را جزیه شمرد،هیچگونه بهانهای را دستمایه سازند.
ای بسا ابو بکر،دوستش عمر را در کشتن کسانی که از دادن زکات خودداری میکنند به این شکل قانع کرده باشد.مبادا گفتۀ آنان داستان غدیر خم را که علی در آن به خلافت معرفی شد در سرزمینهای اسلامی زنده کند و گسترش دهد.به همین دلیل خداوند در کشتار آنان به عمر بن خطّاب شرح صدر داد و هم او بود که ساکنین خانۀ فاطمه زهرا علیها السّلام را تهدید کرد اگر فرمان نپذیرند خانه را به آتش میکشد و آنان را به قتل میرساند.
سومین ماجرا در اوایل خلافت ابو بکر به وقوع پیوست و عمر بن خطّاب در آن به اختلاف برخاست و آیات قرآن و روایات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را تأویل کرد و آن سرگذشت خالد بن ولید است که بهگونهای ناجوانمردانه مالک بن نویره را کشت و در همان شب با زن وی همبستر شد.عمر به خالد گفت:ای دشمن خدا،مرد مسلمانی را کشتی و آنگاه به همسر وی تجاوز کردی،به خدا سوگند!تو را سنگسار خواهم کرد. (1)
ولی ابو بکر از خالد دفاع کرد و گفت:ای عمر!وی را ببخش،اجتهاد کرده و اشتباه نموده است؛دربارۀ خالد بیش از این گفتوگو مکن.این،رسوایی دیگری است برای یکی از بزرگان صحابه؛هم او که وقتی نامش را میبریم با قداست و احترام قرین است و وی را شمشیر برّنده خدا مینامیم.دربارۀ این صحابی که دست به چنین
1) 1) .تاریخ طبری،ج 3،ص 280؛تاریخ ابو الفداء،ج 1،ص 158؛تاریخ یعقوبی،ج 2،ص 110؛ابن حجر عسقلانی،الاصابة فی تمییز الصحابه،ج 3،ص 336.
جنایاتی زده چه بگویم؟وی صحابی جلیل القدری مانند مالک بن نویره را که رئیس قبیلۀ بنی تمیم و بنی یربوع است و در سخاوت و بزرگواری و شجاعت شهرۀ آفاق است،به قتل میرساند.
مورّخان بر این عقیدهاند خالد،مالک و یارانش را فریفت و پس ازآنکه آنها جنگافزار خود را بر زمین گذاشتند و نماز را به جماعت برگزار نمودند همۀ آنها را به طناب بستند.در بین آنها لیلی دختر منهال و همسر مالک بود که یکی از زیباترین زنان عرب به شمار میآمد.گفتهاند زیباتر از او دیده نشده؛ازاینرو خالد شیفتۀ وی گشت.
مالک به وی گفت ای خالد،ما را نزد ابو بکر بفرست تا هر دستوری که خواست دربارۀ ما بدهد.عبد اللّه بن عمر و ابو قتاده انصاری نیز به خالد اصرار فراوان کردند که آنها را نزد ابو بکر بفرستد،امّا خالد امتناع کرد و گفت:خدا از من نگذرد اگر او را نکشم.مالک درحالیکه به لیلی اشاره میکرد به خالد گفت:این زن،مرا به کشتن داد.
آنگاه خالد دستور داد وی را گردن زدند و دستهای همسرش را بست و در همان شب با او همبستر شد. (1)
چه بگویم دربارۀ صحابهای که محرّمات خدا را مباح میدانند و برای هوای نفس خویش مسلمانان را میکشند و اعمال زشتی را که خدا بر آنان حرام کرده است حلال میشمرند.طبق قانون اسلام زن مسلمان قبل از پایان عدّۀ وفات شوهر که خداوند در قرآن آن را تعیین فرموده است نمیتواند به ازدواج دیگری درآید؛امّا خالد هوای نفس خود را معبود خویش قرار داد و به این عمل دست یازید.آری عدّه نگه داشتن برای کسی که شوهر آن زن را ناجوانمردانه و با ستم کشته بود معنا و مفهومی نداشت.
او کسی بود که یاران مسلمان مالک را نیز از دم تیغ گذراند.ابو قتاده که از عمل خالد بسیار خشمگین شده بود به مدینه بازگشت و سوگند خورد هرگز در سپاهی که
1) 1) .تاریخ ابو الفداء،ج 1،ص 158؛تاریخ یعقوبی،ج 2،ص 110؛تاریخ ابن شحنه(با حاشیۀ کامل)،ج 11، ص 114؛ابن خلکان،وفیات الاعیان،ج 6،ص 14.
خالد بن ولید فرمانده آن باشد شرکت نجوید.این مرد و عبد اللّه بن عمر هر دو شاهد ماجرای مالک بودهاند.
بد نیست اعتراف استاد هیکل را در کتابش«ابو بکر صدّیق»یادآور شویم.وی با عنوان دیدگاه عمر و برهان او در این قضیّه،چنین میگوید:
«عمر همانند دادگری شجاع تشخیص داد خالد که به مرد مسلمانی ستم نموده و قبل از اتمام عدّۀ وفات به همسر وی تجاوز کرده،شایستگی فرماندهی سپاه را ندارد؛ بیم آن میرود که بار دیگر نیز مرتکب چنین عملی شود و به حیثیّت مسلمانان لطمه بزند و آنان را در بین اعراب سرافکنده نماید،گفت درست نیست خالد که با لیلی، همسر مالک چنین عملی انجام داده است بدون کیفر رها شود.
ماجرای خالد مسئلهای است که عمر آن را جایز نمیداند و فقط کافی است جهت تجاوز به همسر مالک بر خالد اقامۀ حد شود و شمشیر برهنۀ خدا بودن و فرماندۀ همیشه پیروز نمیتواند او را معذور دارد.اگر چنین بهانههایی پذیرفته شود باید همۀ محرّمات برای خالد و امثال او حلال باشد.این ماجرا برای مسلمانان زشتترین نمونه و موردی است که طبق کتاب خدا به آن عمل نشده است.عمر در این زمینه فتوایی صادر نکرد و به ابو بکر ارجاع داد و بدو اصرار کرد که خالد را بخواهد و بهشدّت وی را مورد سرزنش قرار دهد...» (1)
آیا ما این حق را نداریم از افرادی مانند استاد هیکل و دانشمندان خودمان که با نیرنگ سعی بر حفظ شخصیّت صحابه دارند بپرسیم چرا ابو بکر بر خالد حدّ جاری نکرد؟و اگر عمر به گفتۀ هیکل دادگری شجاع بود چرا به عزل و برکناری وی از فرماندهی لشکر اکتفا نمود و حدّ شرعی را بر او اقامه نکرد؟آیا این،بدترین بیاحترامی به کتاب خدا نیست؟آیا آنان احترام کتاب خدا را حفظ،و حدّ خدا را جاری کردند؟هرگز؛این کار،جز سیاستبازی چیز دیگری نیست و نمیدانی
1) 1) .حسنین هیکل،الصدّیق ابو بکر،ص 151.
سیاست چیست،کارهای شگفتی میکند و واقعیّتها را وارونه جلوه میدهد و آیات قرآن را به دیوار میکوبد!
آیا از برخی دانشمندان خود میتوانیم تفاوت این مسئله را بپرسیم؟اینان که روایت کردهاند وقتی اسامه برای شفاعت خانم محترمی که سرقت کرده بود نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آمد،حضرت بهشدّت خشمگین شد و فرمود:«وای بر تو،آیا در زمینۀ جاری شدن حدّی از حدود خدا وساطت میکنی؟به خدا سوگند!اگر فاطمه دختر محمّد نیز دزدی کرده بود دست وی قطع میگردید.ملتهای پیش از شما اگر شخص بزرگی دزدی میکرد او را رها میساختند و بر افراد ضعیف حدّ جاری میکردند، اینان افرادی گمراه بودند.»چگونه بر کشتار مسلمانان بیگناه و انجام اعمال ناروا با همسران آنها درست در شبی که در مرگ شوهرانشان میسوزند سکوت میکنند؟ ای کاش سکوت میکردند و با جعل فضیلتها و دروغپردازیها در پی توجیه عمل زشت آنان برنمیآمدند تا جایی که وی را شمشیر از نیام کشیدۀ خدا بنامند!
سخن یکی از دوستانم که به مزاح و بازی با الفاظ معروف است روزی مرا به شگفت آورد.آن زمان که از چیزی آگاهی نداشتم برایش از فضیلتهای خالد بن ولید نقل میکردم.به دوستم گفتم خالد شمشیر کشیدۀ خداست.وی به من پاسخ داد:او شمشیر شکستۀ شیطان است.آن روز این جمله برایم نامأنوس بود؛امّا پس از تحقیق و بررسی،خدای سبحان،چشم دلم را گشود و به من ارزش و جایگاه افرادی را که بر مسند خلافت تکیه زدند،شناساند.آنها احکام خدا را تغییر دادند و به تعطیلی کشاندند،از حدّ و مرز دستورهای خداوند گذشتند و آنها را شکستند.
همین خالد در زمان حیات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله سرگذشت دیگری نیز دارد،آنگاه که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله وی را به سوی قبیلۀ بنی جذیمه اعزام کرد تا آنها را به دین اسلام دعوت کند و دستور جنگ به وی نداده بود،مردم آن قبیله در برابر خالد نخواستند بگویند «أسلمنا»(تسلیم هستیم،تسلیم هستیم)بلکه گفتند«صبّأنا صبّأنا»(دست برداشتیم دست برداشتیم)اینجا بود که خالد به کشتار آنان پرداخت و عدّهای را به اسارت
گرفت و سپس اسرا را به یاران خود سپرد تا آنها را بکشند.سپاهیانش وقتی دانستند آنها اسلام آوردهاند از کشتن آنها خودداری کردند و در بازگشت این ماجرا را به عرض رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رساندند.حضرت دو بار فرمود:«خداوندا،از عملی که خالد انجام داده به درگاهت بیزاری میجویم.» (1)و علیّ بن ابی طالب را با اموال زیاد به سوی بنی جذیمه فرستاد تا خونبها و خسارات وارده به آنها حتی بهای ظرف غذای سگهای آنان را بپردازد.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رو به قبله ایستاد و دستهای مبارک خویش را به سوی آسمان بلند کرد بهگونهای که زیر بغل حضرت آشکار شد و سه بار فرمود:«خدایا!از کاری که خالد انجام داده است به درگاه تو پوزش میطلبم و از کار او بیزارم.» (2)
آیا جای آن نیست بپرسیم آن عدالتی را که برای صحابه ادّعا میکردند کجا رفت؟ آیا خالد بن ولید که وی را از بزرگان شمردیم و شمشیر خدا نامیدیم بدین معناست که خداوند شمشیر خود را از نیام برآورده و آن را به روی مسلمانان بیگناه و عرض و ناموس آنان کشیده است تا پردۀ آبروی آنان را بدرد؟اینکه چیزی جز تناقض نیست! زیرا خداوند سبحان از کشتن بیگناهان و انجام منکرات و کارهای ناروا و سرکشی و ستم نهی فرموده است؛امّا در همان زمان خالد شمشیر سرکشی و طغیان را کشیده و بیرحمانه به جان مسلمانان افتاده است و خونها و اموال آنان را مباح شمرده و زن و فرزندشان را به اسارت برده است.این عمل بسیار زشت و افترایی آشکار است.
«سبحانک ربّنا و بحمدک،تبارکت و تعالیت عن ذلک علوا کبیرا،سبحانک ما خلقت السماوات و الأرض و ما بینهما باطلا، ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ».
چگونه میسزد ابو بکر که خلیفۀ مسلمانان است شاهد چنین اعمال زشت و ناروایی باشد و در برابر آن سکوت نماید و از عمر بن خطّاب بخواهد تا دربارۀ خالد سخنی نگوید و بر ابو قتادۀ انصاری که عمل زشت خالد را زشت شمرده،
خشمگین شود؟آیا واقعا ابو بکر قانع شد که خالد صرفا مرتکب یک اشتباه شده است؟اگر چنین باشد از آن به بعد بر افراد مجرم و فاسقی که به ناموس مردم تجاوز کنند و در مقام تأویل و توجیه عمل خود برآیند چه دلیلی میتوانیم داشته باشیم؟ولی من معتقد نیستم که ابو بکر عمل خالد را که عمر بن خطّاب وی را دشمن خدا مینامید توجیه میکرد،زیرا عمر میخواست خالد را به جرم اینکه شخص مسلمانی را کشته است قصاص و به قتل برساند یا وی را به جرم عمل نامشروع با همسر مالک(لیلی)سنگسار کند؛امّا هیچکدام از این کیفرها دربارۀ او عملی نگردید؛بلکه از آنجا که ابو بکر از وی طرفداری میکرد با پیروزی بر عمر بن خطّاب از آن تنگنا رها شد.ابو بکر بیش از دیگران خالد را میشناخت.
مورّخان مینویسند:ابو بکر پس از آن ماجرای زشت،خالد را به سوی یمامه اعزام کرد که وی پیروزمندانه برگشت و در پی آن با زنی ازدواج نمود،همان گونه که با همسر مالک رفتار کرد و این در حالی بود که هنوز خون مسلمانهای بیگناه و نیز خون طرفداران مسیلمۀ کذاب نخشکیده بود و ابو بکر او را بر این کار زشتش شدیدتر از مورد نخست سرزنش و توبیخ کرد. (1)
تردیدی نیست این زن نیز شوهردار بوده که خالد شوهرش را کشت و همانند همسر مالک با او عمل منافی عفّت انجام داد.اگر چنین نکرده بود چه لزومی داشت که ابو بکر وی را شدیدتر از بار نخست مورد انتقاد و سرزنش قرار دهد.مورّخان عین نامهای را که ابو بکر به خالد فرستاده است،نقل کردهاند که در آن میگوید:«برادرم خالد!به جان خودم،تو با خیالی راحت،پیدرپی ازدواج میکنی با اینکه در نزدیکی تو هنوز خونهای یک هزار و دویست انسان مسلمان نخشکیده است.» (2)وقتی خالد نامه را خواند گفت این کار آن مرد خشن است(منظورش عمر بن خطّاب بود.)
مطالبی که بیان شد از جمله دلایلی بود که مرا از افرادی چون صحابه و
پیروان آنها متنفّر ساخت.آنان برای توجیه کارهای ابو بکر و عمر و عثمان و معاویه و خالد بن ولید و امثال آنان،آیات قرآن را تفسیر به رأی میکنند و روایت میسازند.
خدایا!از درگاه تو طلب آمرزش میکنم و به نزد تو توبه میآورم.خداوندا!من از کردار و گفتار این افراد که با آیین تو ناسازگار است و محرّمات تو را حلال و مباح شمردهاند و از حدود احکامت تجاوز کردهاند و همچنین از پیروان و هواداران آنها و کسانی که همۀ این کارها را میدانند،ولی باز هم از آنها حمایت میکنند از درگاهت پوزش میخواهم و اگر ندانسته از این صحابه طرفداری و به آنها اظهار محبّت میکردم بر من ببخشای.
پیامبرت فرمود:«شخص جاهل بر نادانیش معذور نیست.»خدایا!رهبران و بزرگان ما سبب گمراهی ما گردیدند.آنها حقیقت را بر ما پوشیده نگه داشتند و صحابهای را که از اسلام بریده و به آیین نیاکان خویش برگشته بودند به عنوان بهترین انسانها بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ما معرفی کردند.بیتردید پدران و پیشینیان ما قربانی دسیسه و نیرنگهای امویان و عبّاسیان شدهاند.خداوندا،بر ما و آنها ببخشای؛زیرا تو بر آشکار و نهان،آگاهی.علاقه و دوستی آنها به صحابه و احترام آنان براساس این برداشت بوده که آنها یاران و دوستداران پیامبر تو بودهاند...
پروردگارا!تو آگاهی که ما عترت پاک پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و پیشوایانی که پلیدیها را از آنان دور فرمودی و آنها را منزّه قرار دادی و در رأس آنها سرور مسلمانان و امیر مؤمنان و پیشوای نکورویان و رهبر پرهیزکاران،علیّ بن ابی طالب علیه السّلام را دوست میداریم.
پروردگارا!مرا از پیروان و دوستداران و رهروان راه آنان قرار ده و در شمار سرنشینان کشتی نجات آنان و از متوسّلین به راه آنها و از هواداران و ادامهدهندگان مسلک عشق و محبّت آنها و عملکنندگان به گفتار و کردارشان و سپاسگزاران عنایات و الطاف آنان قرار بده و در زمرۀ آنان محشور گردان.پیامبرت فرمود«انسان با کسی که او را دوست دارد محشور خواهد گشت.»
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«إنّما مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینة نوح فی قومه من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق؛ (1)اهل بیت من،چون کشتی نوح در میان امّت اوست، هرکس بر آن کشتی سوار شد نجات یافته و آنان که خودداری کنند غرق خواهند شد.»
و نیز فرموده:«و إنمّا مثل اهل بیتی فیکم مثل باب حطّة فی بنی إسرائیل من دخله غفر له؛مثال اهل بیت من مانند دروازۀ حطّه در بین قوم بنی اسراییل است،هرکس وارد آن گردد بخشوده خواهد شد.» (2)
ابن حجر این روایت را در کتاب الصواعق المحرقۀ خود آورده و سپس گفته است «انگیزهای که آنان به کشتی تشبیه شدهاند این است که هرکس جهت سپاس از نعمت پروردگار به آنان عشق بورزد و آنها را بزرگ بدارد و از اندیشمندان آنان رهنمود بگیرد از تیرگیها و ظلمت و مخالفتها رها میگردد و هرکس از آن سرپیچی کند در دریای کفران نعمت و در وادی سرکشی و طغیان،غرق و نابود خواهد شد و ازآنرو به دروازۀ حطّه تشبیه شدهاند که خدای سبحان خاکساری و طلب آمرزش را در آن آستان که دروازۀ اریحا یا بیت المقدس است برای بنی اسرائیل سبب بخشش و عفو قرار داده و محبّت و دوستی اهل بیت را نیز سبب بخشش و مغفرت برای این امّت مقرر فرموده است.»
ای کاش از ابن حجر سؤال میشد آیا خود او از جمله افرادی است که بر کشتی نجات سوار گشته و وارد آستان حطّه گشتهاند و از دانشمندان و علما رهنمود گرفتهاند یا در زمرۀ افرادی است که به گفتۀ خود عمل نکردهاند و برخلاف عقیدۀ
خویش گام برمیدارند؟افراد زیادی از این قبیل هستند که وقتی از آنان میپرسیم و با آنها احتجاج میکنیم:در پاسخ میگویند:ما به اهل بیت و امام علی از دیگران نزدیکتریم،به آنها احترام میگذاریم و به عظمت آنها پی بردهایم و برتری و ویژگیهای آنان بر کسی پوشیده نیست.
آری،آنچه را که بدان معتقد نیستند بر زبان میآورند یا آنکه(بنابه گفتۀ خودشان) با دیدۀ احترام به آنان مینگرند و آنها را به بزرگی و عظمت یاد میکنند؛امّا از دشمنان و مخالفان آنها و کسانی که با آنان سر ستیز دارند پیروی و تقلید میکنند یا اینکه بیشتر آنها اهل بیت را نمیشناسند و اگر از آنها بپرسی اهل بیت چه کسانی هستند بلافاصله پاسخ میدهند اهل بیت یعنی همسران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که خداوند پلیدیها را از آنها دور و آنان را پاکیزه قرار داده است.
وقتی از یکی از همین افراد مطلبی پرسیدم،برایم پرده از این معمّا برداشت و گفت:«همۀ اهل سنّت از اهل بیت پیروی میکنند.»در شگفت شدم و پرسیدم:
چگونه؟وی گفت:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:«نصف دین خویش را از عایشه بگیرید.»ما نیز نیمی از دین خود را از اهل بیت گرفتهایم.
پس معلوم میشود احترامی که آنان برای اهل بیت قایل هستند از این دیدگاه است؛امّا آنگاه که دربارۀ امامان دوازدهگانه از آنان میپرسی میبینی غیر از امام علی و امام حسن و امام حسین شخص دیگری را نمیشناسند.از این گذشته آنان قایل به امامت امام حسن و امام حسین نیز نیستند،بلکه به معاویه پسر ابو سفیان که امام حسن را با زهر مسموم کرد احترام میگذارند و وی را«نویسندۀ وحی»مینامند و برای عمرو عاص به اندازۀ امام علی احترام قایلند.
این مطلب جز تناقضگویی و آمیختن حق با باطل و پوشاندن نور و روشنایی با تاریکی و ظلمت،چیز دیگری نیست؛وگرنه چگونه ممکن است در دل شخص مسلمان و مؤمن،هم دوستی خدا جایگزین شود و هم دوستی شیطان.خدای سبحان در قرآن مجید فرمود: لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ
وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ (1)گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش،هرچند پدران یا پسران یا برادران و خویشاوندان آنها باشند دوستی کنند،آنان کسانی هستند که خداوند دلهایشان را با ایمان استوار ساخت و با قدرت خویش آنها را یاری نمود.
آنان برای همیشه در بوستانهایی که نهرهای آب از زیر آن جاری است وارد میگردند.خدا از آنان خشنود و آنها از پروردگار خویش خرسندند.آنان حزب خدایند و حزب خدا رستگارند).
و نیز فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ؛ (2)ای کسانی که ایمان آوردهاید دشمنان خودتان را به عنوان طرفداران خود انتخاب نکنید و طرح دوستی با آنان نریزید؛زیرا آنها به آنچه که از خدا به شما رسیده کفر ورزیدند.)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«من سرّه أن یحیا حیاتی و یموت مماتی و یسکن جنّة عدن غرسها ربّی فلیوال علیّا من بعدی و لیوال ولیّه و لیقتد بأهل بیتی من بعدی فإنّهم عترتی خلقوا من طینتی و رزقوا فهمی و علمی فویل للمکذّبین بفضلهم من امّتی القاطعین فیهم صلتی لا أنالهم اللّه شفاعتی؛ (3)کسی که بخواهد در زندگی و پس از مرگ با من باشد و در
1) 1) .مجادله(58)آیه 22.
2) 2) .ممتحنه(60)آیه 1.
3) 3) .حاکم نیشابوری مستدرک،ج 3،ص 128؛طبرانی،جامع الکبیر،الجزء السابع،ص 229،ح 22092؛ ابن حجر عسقلانی،الاصابه؛متقی هندی،کنز العمال،ج 2،ص 155؛مناقب خوارزمی،ص 34؛قندوزی حنفی،ینابیع المودّه،ص 149؛ابو نعیم،حلیة الاولیاء،ج 1،ص 86؛ابن عساکر،تاریخ دمشق،ج 2،ص 95.
بهشت برین که خدای سبحان آن را آفریده جای گیرد باید پس از من با علی دوست باشد و دوستان او را نیز دوست بدارد و از اهل بیتم پیروی نماید؛زیرا آنها فرزندان و دودمان مناند و با من از یک سرشتند و از علم و دانش من بهرهمند هستند.
وای بر کسانی از امّت من که فضیلت و برتری آنها را انکار کنند و آنان را از من جدا بدانند.خداوند شفاعت مرا شامل چنین افرادی نمیگرداند».
چنانکه میبینید این روایت،قابل توجیه نیست و شخص مسلمان را آزاد و رها نگذاشته و راه هرگونه عذر و بهانه را بر او بسته است.اگر محبّت علی را در دل نداشته باشد و خود را پیرو اهل بیت و فرزندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بداند،از شفاعت جدّشان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله محروم خواهد بود.
در اینجا باید گفت من در خلال تحقیق و بررسی خود در صحّت این روایت تردید کردم و آن را به جهت دربر داشتن مطالب تهدیدآمیز دربارۀ مخالفان امام علی و اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بسیار مهمّ تلقّی کردم بهویژه آنکه این روایت قابل تفسیر و توجیه نیست،امّا وقتی کتاب الاصابه نوشتۀ ابن حجر عسقلانی را مطالعه کردم موضع من سستتر شد.وی پس از نقل روایت میگوید:«گفتم در سلسلۀ سند این روایت، یحیی بن یعلی محاربی است که فردی ناشناس و ضعیف است.»ابن حجر با این گفتۀ خویش برخی از اشکالاتی را که به ذهن من راه یافته بود از بین برد؛زیرا من تصوّر میکردم یحیی بن یعلی محاربی فردی غیر موثّق و توضیحدهنده روایت است؛امّا خدای سبحان اراده فرمود،مرا توفیق رسیدن به واقعیّت امر عنایت کند.روزی کتاب بحثهای اعتقادی در مقالات ابراهیم جبهان (1)را مطالعه میکردم.این کتاب مرا به حقیقت مسئله آگاه ساخت؛زیرا برایم روشن شد یحیی بن یعلی محاربی از جمله افراد موثّقی است که مورد اعتماد بزرگانی چون«بخاری»و«مسلم»است و خود به تحقیق و پژوهش ادامه دادم تا اینکه ملاحظه نمودم بخاری در کتاب خود (2)در باب
«غزوه حدیبیّه»روایاتی را از او نقل کرده است،همچنین مسلم در صحیح (1)(باب حدود)احادیثی از وی آورده و خود ذهبی با همۀ سختگیریاش،موثّق بودن او را مورد تأیید قرار داده است و علمای جرح و تعدیل وی را از افراد مورد اعتماد شمرده و مسلم و بخاری به وی استناد کردهاند.بنابراین چرا در حق شخصی که مورد اعتماد صاحبان صحاح بوده و به او استدلال کردهاند آنهمه دسیسه و نیرنگ و وارونه کردن حقایق و بدنامی روا داشتهاند.آیا او به جرم اینکه پیروی از اهل بیت را واجب دانسته و آن حقیقت را به روشنی بیان کرده است،باید مورد اهانت ابن حجر قرار گیرد؟ ابن حجر نمیدانست پس از وی اندیشمندان تیزبین اسلامی که از نور ولایت و نبوّت بهرهمند هستند و هدایت اهل بیت رهنمونشان بوده است تمام نکات ریز و درشت نوشتههای وی را زیر ذرّهبین میگذارند و پرده از جهل و نادانی و تعصّب خشک او برمیدارند؟!
پس از بررسی این مطالب به این نتیجه رسیدم دانشمندان ما برای اینکه کوس رسوایی صحابه و خلفا،که رهبران و بزرگان آنها هستند،نواخته نشود سعی در پوشاندن و کتمان مطلب دارند؛ازاینرو گاهی روایات صحیح و معتبر را برخلاف معنای آن توجیه میکنند و گاهی روایاتی را که با مرام و روش خودشان سازگار نباشد، هرچند در صحاح و مسندهای خودشان وارد شده باشد تکذیب میکنند.گاهی نصف یا دو سوم روایتی را حذف و آن را به مطالب آنچنانی تبدیل میکنند و گاه در روایاتی که طبق میل آنها به نقل مطلب نمیپردازند ایجاد شک و تردید مینمایند و گاهی نیز روایتی را در چاپ اوّل کتاب خود نقل و در چاپهای بعدی آن را حذف میکنند و با اینکه آگاهان،علّت این کار را میدانند آنها سبب و علّتی را برای حذف آن مطالب بیان نمیکنند.
البته آنچه را که گفتم پس از تحقیق و بررسی و آزمودن،برایم روشن گشت و
1) 1) .ج 5،ص 119.
دربارۀ آنچه که بیان میدارم دلایل و براهین پابرجا و محکمی ارائه میدهم.ای کاش آنها که برای توجیه کارهای صحابهای که دچار واپسگرایی شدند اینهمه سعی و تلاش بیهوده میکنند و گفتههایشان با یکدیگر و با تاریخ همسو و سازگار نیست حق را هرچند به کامشان تلخ بود میجستند که در این صورت،هم خود،وجدانی آرام خواهند داشت و هم دیگران را آسودهخاطر مینمایند و از سویی باعث یکپارچگی ملّتی که از یکدیگر فاصله گرفته و با هم در نزاع و ستیز هستند،میگردند.
هرگاه بعضی از صحابۀ نخستین در نقل روایات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله امین و مورد اعتماد نباشند و هرکجا روایتی طبق میل و خواستهشان نبود آن را حذف کنند بهویژه روایاتی که دربارۀ وصیّتهای آن حضرت،هنگام رحلت وی میباشد،تکلیف دیگران معلوم است.
بخاری و مسلم روایت کردهاند رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هنگام وفات به سه چیز سفارش کرد و فرمود:مشرکان را از جزیرة العرب بیرون برانید؛
همان گونه که من به رزمندگان جایزه میدادم شما نیز چنین کنید...
سومی را فراموش کردهام. (1)
آیا هیچ انسان عاقلی میپذیرد صحابهای که در آنجا حضور داشتند و سفارشها و وصیّتهای سهگانۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را هنگام وفات شنیدند وصیّت و سفارش سوم را فراموش کنند درصورتیکه اینان افرادی بودند که قصیدههایی طولانی را با یکبار شنیدن حفظ میکردند.این سخن قطعا درست نیست؛بلکه سیاست حاکم آنان را وادار به فراموشی کرده است.این را میتوان یکی دیگر از حقّهبازیهای این صحابه به شمار آورد.بیتردید نخستین وصیّت و سفارش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،تصریح به خلافت علیّ بن ابی طالب بوده که راوی آن را نقل نکرده است.
اگر کسی با دیدهای ژرف به مسئله بنگرد،با اینکه وصیّت و سفارش
1) 1) .صحیح بخاری،ج 1،ص 121(باب جایزههای رزمندگان از کتاب جهاد و سیاحت)؛صحیح مسلم،ج 5، ص 75(کتاب وصیّت).
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را دربارۀ علی کتمان کردهاند،ملاحظه میکند باز هم از لابهلای گفتههای آنان،عطر دلنواز کلام رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ علی استشمام میشود.بخاری و مسلم در باب وصایای کتب خود آوردهاند نزد عایشه سخن به میان آمد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله[هنگام رحلت]به علی وصیّت نموده است. (1)
ملاحظه کنید خداوند چگونه نور خود را کامل میسازد،هرچند ستمگران نخواسته باشند؛بنابراین،دوباره تکرار میکنم اگر قرار باشد این صحابه در نقل سفارشها و وصیّتهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله خیانت بورزند نباید تابعین و پیروان تابعین مورد سرزنش قرار گیرند.
عایشه،ام المؤمنین،تحمّل شنیدن نام علی را ندارد و از او خوشش نمیآید و به گفتۀ ابن سعد در طبقات (2)و بخاری در صحیح(باب بیماری رسول خدا و رحلت آن حضرت)هنگامی که خبر شهادت امام علی به عایشه رسید وی سجدۀ شکر به جای آورد؛بنابراین چگونه میتوان از کسی که به دشمنی و کینهتوزی با علی و فرزندانش و اهل بیت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله معروف و زبانزد خاص و عام است انتظار داشت که سفارش و وصیّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به علیّ بن ابی طالب را بازگو کند!
در خلال تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیدم مشکل ریشهای امّت اسلامی پیامدهای اجتهاد در برابر نصّ است.با کمال تأسف،صحابه،این روش را به کار میبردند.بدین سبب حدود الهی مختل شد و سنّت رسولش از بین رفت و علما و پیشوایان مذهبی،بعد از صحابه،طبق اجتهاد همانها عمل کردند تا جایی که اگر احیانا روایتی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله با عمل صحابه سازگار نبود آن را رد میکردند و حتّی با آیۀ قرآن نیز چنین میکردند.البتّه من مبالغه نمیکنم.قبلا نیز گفتم با اینکه آیۀ تیمّم در قرآن مجید و سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مبرهن بود،اجتهاد کردند و گفتند اگر کسی آب پیدا نکرد لازم نیست نماز بخواهد و به چگونگی اجتهاد«عبد اللّه بن عمر»در جای دیگری اشاره کردیم.
نخستین صحابی که این راه را برای دیگران گشود خلیفۀ دوم بود وی پس از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در برابر آیۀ قرآن اجتهاد نمود و سهمیۀ افرادی را که خداوند با عنوان اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ، سهمی از زکات برایشان مقرّر فرموده بود،قطع کرد و گفت:
ما به شما نیازی نداریم.
مواردی که وی در برابر روایات منقول از ناحیۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اجتهاد نمود قابل شمارش نیست تا آنجا که وی در زمان حیات پیامبر اسلام نیز به اجتهاد پرداخت و در چندین مرحله با آن بزرگوار به مخالفت برخاست که قبلا به مخالفتش با
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در ماجرای صلح حدیبیّه و ممانعت وی از نوشتن منشور جهانی اسلام به دست رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و اینکه گفت:«کتاب خدا برای ما بس است»اشاره نمودیم.
او ماجرای دیگری نیز با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دارد که میتوان از آن به خودخواهی عمر پی برد،وی به خود اجازه داد با پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله به بحث و مجادله و مخالفت بپردازد.
آن ماجرا جریان مژده دادن به بهشت است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،ابو هریره را به حضور پذیرفت و بدو فرمود:هرکجا شخصی را دیدی با قلبی مطمئن به وحدانیّت خدا شهادت میدهد،او را به بهشت مژده بده.ابو هریره بیرون رفت و با عمر برخورد کرد.وی ابو هریره را از این عمل بازداشت و به اندازهای او را کتک زد که به پشت روی زمین افتاد ابو هریره گریان نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برگشت و ماجرای خود و عمر را به عرض ایشان رسانید.حضرت به عمر فرمود:چه باعث شد که این کار را انجام دهی؟عمر در پاسخ گفت:آیا شما به ابو هریره دستور دادهاید اگر کسی با اعتقاد کامل شهادت به وحدانیّت خدا بدهد،وی را وعدۀ بهشت دهد؟حضرت،گفتۀ ابو هریره را تأیید کرد.عمر گفت:این کار را نکن،میترسم مردم به گفتن لا اله الاّ الله دل خوش کنند و اینک این عبد اللّه پسر اوست که چون میترسد مردم بر اثر نبودن آب به تیمّم بگرایند،آنها را به ترک نماز فرمان میدهد!
کاش آنها آیات و روایات را آنگونه که هست رها میکردند و با اجتهاد خطرناک خویش آنها را دستخوش تغییر و تبدیل نمیساختند و باعث نابودی شرع اسلام و هتک محرّمات خدا و تفرقه و جدایی امّت نمیشدند و مسلمانان در وادی گمراهیهای مذاهب گوناگون و دیدگاههای مختلف آنان و گروههای ستیزهجو و آشوبگر نمیافتادند.
ما از چگونگی موضعگیریهای عمر در برابر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به این نتیجه میرسیم که عمر حتّی یک روز نیز رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را معصوم ندانست،بلکه وی را مانند مردم معمولی میشمرد که دارای خطا و اشتباه و هم کارهای خوب میباشد.
از همین جاست که دانشمندان اهل سنّت معتقدند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله تنها در امر تبلیغ
قرآن معصوم است و در کارهای دیگر مانند افراد معمولی است و اشتباه میکند و استدلال میکنند که عمر در چندین قضیه نظر او را تغییر داد و اصلاح کرد.
برخی از افراد نادان،مطالب ناروایی را به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نسبت میدهند و میگویند وی اجازه داد شیطان در خانهاش بازی کند.آن حضرت در جایگاه خود به پشت آرمیده بود و زنها دف میزدند و ابلیس در کنار رسول خدا به بازی و پایکوبی مشغول بود که ناگهان عمر وارد شد و شیطان گریخت و زنها با سرعت دفها را پنهان کردند و روی آنها نشستند.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به عمر گفت:شیطان تو را ندید، از چه راهی آمدهای که او راه دیگری را برای فرار خود برگزید.بنابراین،اگر افراد تهیمغزی به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چنین تهمتی بزنند از عمر بعید نیست خودش دارای دیدگاهی ویژه در امر دین باشد و به خود اجازۀ مخالفت با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را در امور سیاسی و حتّی دینی و مذهبی بدهد،چنانکه در ماجرای مژده دادن مؤمنان به بهشت بیان شد.
گروهی که در ماجرای اندوهبار پنجشنبۀ سیاه از رأی و دیدگاه عمر پشتیبانی کردند نیز با بیپروایی در برابر نصّ اجتهاد کردند.از این امر نتیجه میگیریم آنان گفتار پیامبر را در روز عید غدیر که علی را به خلافت مسلمانان معرفی فرمود حتی یک روز نیز نپذیرفتند و پس از رحلت آن بزرگوار فرصت مناسبی یافتند که آن را زیر پا بگذارند و رد نمایند.گردهمایی سقیفه و انتخاب ابو بکر مولود همین اجتهاد بود و آنگاه که مسئلۀ جانشینی استوار و پابرجا گشت و مردم سخنان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را در زمینۀ امر خلافت فراموش کردند،آنها در هر چیز،دست به تأویل و اجتهاد زدند تا آنجا که در برابر کتاب خدا نیز سرکشی کردند و مجازاتهای شرعی را تعطیل نمودند و فرمانهای خدا را دگرگون ساختند که صحنههای غمانگیز زندگی فاطمۀ زهرا و سپس گرفتاریهای اسفانگیز شوهر بزرگوارش و کودتا در برابر خلافت او و کشتار کسانی که از دادن زکات خودداری کرده بودند،همه و همه،ثمرۀ تلخ اجتهاد در برابر نصّ بود،خلافت عمر نیز نتیجۀ قطعی چنین اجتهادی بود؛زیرا ابو بکر
با اجتهاد و رأی خویش شورای تعیین خلیفه را که خودش برای صحت خلافتش به آن استناد میکرد،منحل نمود و زمانی که عمر به مسند خلافت تکیه زد پا را فراتر گذاشت و حرام خدا و رسولش را حلال (1)و حلال آنان را حرام کرد. (2)
هنگامی که عثمان به خلافت رسید در این زمینه از پیشینیان خود پا فراتر نهاد تا جایی که اجتهاد وی در زندگی سیاسی و دینی مردم به طور گستردهای تأثیر گذاشت و سرانجام انقلابی بهپا شد و تأویل و اجتهاد وی به قیمت جانش تمام شد.
آنگاه که امام علی زمام امور مسلمانها را به دست گرفت،برای برگرداندن مردم به سنّت پیامبر و رهنمودهای قرآن،مشکلات فراوانی را بر سر راه خود دید و آنگاه که سعی کرد بدعتهایی را که در دین وارد شده بود از بین ببرد عدّهای از همین افراد، فریاد طرفداری از سنّت عمر را سر دادند.
من معتقدم کسانی که سر جنگ با امام علی داشتند و با وی مخالفت میورزیدند، بدین جهت بود که آن حضرت-سلام اللّه علیه-آنها را به راه راست رهنمون میگشت و آیات و روایات صحیح را به آنان یادآور میشد تا همۀ بدعتها و اجتهادهایی را که در مدّت 25 سال در دین وارد شده بود از بین ببرد و پاکسازی نماید؛ بدعتهایی که همۀ مردم بهویژه اهل هوا و هوس و دنیاپرستان به وجود آوردند و با پول بیت المال صاحب قدرت شدند و بندگان خدا را بردۀ خود ساختند و با انباشتن طلا و نقره برای خود مستضعفان را از کمترین حقوق شرعی و اسلامی آنان محروم نمودند.
در هر دورانی مستکبران را میبینیم که به اجتهاد و خودرأیی،رغبت نشان میدهند
1) 1) .مانند ماجرای تأیید سه طلاق در یک مجلس ر.ک:صحیح مسلم،ج 2،ص 1099(کتاب الطلاق،باب الطلاق الثلاث،ح 15-17)و سنن ابو داود،ج 1،ص 344.
2) 2) .مانند حرام کردن ازدواج موقّت و حلّ بعد از احرام در حجّ تمتّع ر.ک:صحیح مسلم،ج 2،ص 1023 (کتاب النکاح،باب نکاح المتعه،ح 16-17)و صحیح بخاری،ج 2،ص 569،ح 1496(کتاب حج، باب تمتع).
و از آن تبلیغ میکنند؛زیرا این عمل به آنها اجازه میدهد به منوّیات و خواستههای خودشان به هر طریق که شده برسند،امّا آیات و روایات،مانع این کارشان شده و بین آنها و خواستههایشان مانع ایجاد میکند.
البتّه اجتهاد در هر زمان و هر مکان،حتّی در بین مردم مستضعف،طرفدارانی دارد؛زیرا آنها تصوّر میکنند با این کار،بدون تکلّف و زحمت و پایبندی به اصول و مبانی زودتر به هدف میرسند،چون در آیات و روایات،تعهّد و پایبندی در کار است و از آزادی چندانی برخوردار نیستند و در اصطلاح سیاسی،رژیم«تئوکراسی» یعنی حکومت خدا و چون اجتهاد و خودرأیی دارای آزادی و عدم پایبندی به مبانی عقیدتی است آن را حکومت«دمکراسی»یعنی حکومت مردم مینامند.آنان که پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در سقیفه گرد آمدند حکومت«تئوکراسیای»که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آن را براساس مبانی قرآن بنیان گذاشته بود لغو کردند و آن را به حکومت دمکراسی تبدیل کردند که مردم هرکس را شایستۀ رهبری دانستند انتخاب نمایند.افزون بر این، صحابه معنای کلمۀ دمکراسی را نمیدانستند،چون کلمهای غیر عربی بود،ولی با حکومت شورایی آشنا بودند. (1)
امروزه آنان که روایات صریح مربوط به خلافت را نمیپذیرند،در واقع طرفداران نظام دمکراسی هستند و به آن مباهات میکنند و مدّعیاند که اسلام برای نخستین بار چنین نظامی را ایجاد نمود.اینگونه افراد،همان هواداران اجتهاد به رأی و تجدّد گراییاند و در این زمان نزدیکترین حکومتها به نظامهای غربی میباشند.
به همین دلیل است که میبینیم تحت عنوان مسلمانان مترقّی و ملایم،مورد تحسین و تمجید همان حکومتها قرار دارند.
امّا شیعیان از تئوکراسی(حکومت خدا)پشتیبانی میکنند و اجتهاد در برابر نصّ را نمیپذیرند و بین حکومت الهی و نظام شورایی تفاوت قایلند.شورا از دیدگاه آنان
1) 1) .در حقیقت،چنین انتخابی صورت نگرفته،زیرا کسانی که در تاریخ به آن شیوۀ خاص انتخاب شدند،به هیچ وجه حقّ نمایندگی امّت را ندارند.
ارتباطی با روایات ندارد،بلکه اجتهاد و شورا در جایی مطرح است که روایت و حدیثی وجود نداشته باشد.آیا نمیبینید خدای سبحان پیامبر خویش را برگزید،امّا به او فرمود: وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ؛ (1)در کارها با آنان مشورت کن)امّا در زمینۀ اختیارات کسانی که مردم را رهبری میکنند فرمود: وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ؛ (2)پروردگار شما هرچه را بخواهد میآفریند و برمیگزیند و دیگران در این خصوص اختیاری ندارند).
بنابراین،اگر شیعیان بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله قایل به خلافت امام علی میباشند به روایات استناد میکنند و ازآنرو به برخی از صحابه بدبین هستند که نص و روایت را به اجتهاد و رأی خویش برگرداندند و بدین وسیله حکم خدا و رسول او را از بین بردند و چنان آسیبی بر پیکر قوانین اسلامی وارد ساختند که هنوز بهبود نیافته است؛ از همین رو میبینیم حکومتهای غربی و روشنفکران آنها با شیعه دشمنی میورزند،چون شیعیان میخواهند دستورات اسلام را که دست دزد را قطع و زناکار را سنگسار و دستور جهاد در راه خدا را صادر میکند،احیا نمایند و آنها را به تعصّب دینی و مذهبی متّهم و مرتجع مینامند،زیرا از دیدگاه غربیها این برنامهها دور از تمدّن و وحشیانه است.
با تحقیق در این مطالب دریافتم که چرا برخی از دانشمندان اهل سنّت از قرن دوم هجری باب اجتهاد را بستهاند.علّت این بوده است که چنین اجتهادی مصیبتها و گرفتاریها و پیشآمدهای ناگوار و نبردهای خونینی را برای مسلمانان به ارمغان آورده و تر و خشک را با هم سوزانده است؛همین اجتهاد بود که بهترین امّت روی زمین را به امّتی ستیزهگر و هرجومرجطلب تبدیل نمود،از اسلام واقعی به دامن جاهلیت کشاند و نظامهای قبیلهای را بر آن مسلّط گرداند.
امّا باب اجتهاد از دیدگاه شیعه همچنان باز است و هیچکس قادر به بستن آن نیست
و بهترین یار و یاور آنان در این زمینه وجود امامان دوازدهگانه است که علم و دانش را از جدّ بزرگوارشان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ارث بردهاند و آن بزرگواران میفرمایند هیچ مسئلهای وجود ندارد مگر اینکه خدای سبحان برای آن،حکمی تعیین فرموده و رسولش آن را برای مردم روشن و بیان کرده است.
از این مطالب به دست میآید چون اهل سنّت از صحابهای که قایل به اجتهاد بودند و از نوشتن سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ممانعت میکردند،پیروی میکنند،هرگاه در مسئلهای روایت و نص صریحی وجود نداشته باشد ناگزیر تن به اجتهاد به رأی و قیاس و استحسان میدهند و برای جلوگیری از فساد در میان مؤمنان و از این قبیل مطالب...از پیش خود احکامی را صادر میکنند.
شیعیان دور شمع وجود امام علی علیه السّلام یعنی دروازۀ شهر علم و دانش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گرد میآمدند،وی به مردم میفرمود:«سلونی عن کلّ شیء فقد علّمنی رسول اللّه ألف باب من العلم یفتح لکل باب ألف باب؛ (1)هرچه میخواهید از من بپرسید،زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هزار در علم و دانش را به روی من گشود که هزار در دیگر از آن بازمیگردد»امّا غیر شیعیان اطراف معاویه که جز اندکی از قوانین اسلام نمیداند گرد میآیند.
پس از شهادت امام علی علیه السّلام،معاویه به امیر المؤمنینی مطرح میشود و بیش از کسانی که جلوتر از او بودهاند در دین خدا اجتهاد به رأی میکند.اهل سنّت او را نویسندۀ وحی نامیدهاند و میگویند:وی از علما و بزرگان دین است.چگونه این مطلب را در حقّ وی میگویند، درحالیکه او با خوراندن زهر،حسن بن علی سرور جوانان اهل بهشت را به شهادت میرساند.شاید اهل سنّت بگویند این کار نیز از اجتهاد معاویه است که تأویل به رأی نموده و اشتباه کرده است.چگونه معاویه را در زمرۀ علمای دینی و مذهبی میدانند، درحالیکه وی برای خود و سپس پسرش،
1) 1) .ابن عساکر،تاریخ دمشق،ج 2،ص 484(در حالات امام علیّ بن ابی طالب)؛خوارزمی،مقتل الحسین،ج 1، ص 38؛علاّمه امینی،الغدیر،ج 3،ص 120.
یزید،به زور سر نیزه از مردم بیعت گرفت و نظام شورایی را تبدیل به پادشاهی سلطنتی کرد؟چگونه حکم به اجتهاد وی میکنند و او را سزاوار پاداش میدانند، درحالیکه وی بر فراز منبرها مردم را وادار به دشنام و لعن علی و فرزندان علی میکرد که این عمل ناپسند و ناروا،مدّت شصت سال،همانند سنّتی پذیرفتهشده، محسوب میگشت؟!
چگونه معاویه را نویسندۀ وحی مینامند... درحالیکه وحی در مدّت بیست و سه سالی که بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نازل گشت بیست و یک سال آن معاویه مشرک و کافر بود...؟و پس ازآنکه بعد از فتح مکه اسلام آورد هیچ روایتی در اینباره نداریم که دلالت داشته باشد معاویه در مدینه به سر برده، حالآنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پس از فتح،در مکّه نماند...آیا میبینید چگونه نوشتن وحی را به معاویه نسبت میدهند؟!
مجددا پرسش تکرار میشود که کدام دسته برحقّند و کدام بر باطل،علی و طرفداران وی ستمگر و ظالم و ناحقاند یا معاویه و هوادارانش ظالم و بر باطلند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله همه چیز را روشن فرموده است،امّا برخی از مدّعیان پیروی از سنّت، آن را نادرست میپندارند.من طی تحقیق و پژوهش و دقّت در مواردی که از معاویه دفاع کردهاند به این نتیجه رسیدم کسانی که از معاویه دفاع کردهاند در حقیقت پیرو معاویه و بنی امیّه هستند،نه پیرو سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،آنگونه که مدّعی آن هستند بهویژه اگر مواضع آنها را مورد نگرشی ژرف قرار دهیم مشاهده خواهیم کرد آنها با شیعیان علی مخالفت میورزند و روز عاشورا را جشن میگیرند و از صحابهای که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را-چه در زمان حیات،چه پس از وفات-اذیّت و آزار نمودند با بیشرمی دفاع میکنند و با سرپوش گذاشتن بر اشتباهات آنان کارهای آنها را توجیه میکنند.
پس چگونه میتوان به علی و اهل بیت او عشق ورزید و در همان زمان از دشمنان و کشندگان آنان خرسند بود؟چگونه میتوان خدا و رسولش را دوست داشت و از
کسانی که احکام خدا و رسول او را زیر و رو ساختند دفاع کرد و در دستورات و احکام خدا اجتهاد به رأی نمود؟چگونه میتوان به کسی که به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله احترام نگذاشت و او را به هذیان گفتن متّهم ساخت و در انتخاب فرماندهی لشکر به وی اعتراض نمود احترام گذاشت؟
چگونه از امامان مذهبی که دولتهای اموی و عبّاسی،آنان را برای بهرهبرداری سیاسی به استخدام خود درآوردند،پیروی میکنید و پیشوایانی را که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به تعداد (1)و نام (2)آنان تصریح فرموده،رها میسازید،چگونه از کسی که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را آنگونه که باید نشناخته پیروی میکنید و از دروازۀ علم و دانش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و کسی که نسبت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چون هارون به موسی بود،دست برمیدارید؟
من هرچه در تاریخ بررسی کردم در اینباره چیزی نیافتم،جز اینکه این نامگذاری مربوط به سالی است که معاویه در آن سال به قدرت رسید،بدین ترتیب که پس از کشته شدن عثمان،امّت اسلام به دو گروه تقسیم گشت؛یک دسته شیعیان که پیروان علی بودند و دستۀ دیگر،طرفداران معاویه.معاویه پس از شهادت امام علی و صلح با امام حسن به سلطه و قدرت دست یافت و به عنوان امیر المؤمنین مطرح گردید؛آن سال،سال جماعت نامیده شد.بنابراین،نامگذاری به اهل سنّت و جماعت، دلیل بر پیروی از سنّت معاویه و گرد آمدن اطراف اوست و به معنای پیروی از سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نمیباشد.پس اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلالۀ او به سنّت جدّشان آگاهتر از آزادشدگان میباشند و اهل خانه از دیگران به آنچه در خانه هست آشناترند، همان گونه که اهالی مکّه به کوهها و درههای آن سامان آگاهترند،امّا ما با پیشوایان دوازدهگانهای که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آنان را معرّفی فرموده مخالفت ورزیدیم و از دشمنان
آنها پیروی کردیم و با اینکه به روایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که در آن به دوازده تن جانشین خود که همه از قریشند اشاره فرموده است اقرار داریم،امّا همیشه دم از خلفای چهارگانه میزنیم.در واقع شاید مراد معاویه از نامیدن ما به اهل سنّت و جماعت، گرد آمدن و پیروی از سنّتی است که وی در دشنام دادن و لعن علی و فرزندانش رواج داد،سنّتی که شصت سال به طول انجامید و کسی جز عمر بن عبد العزیز نتوانست آن سنّت را از میان بردارد.برخی از مورّخان میگویند با اینکه عمر بن عبد العزیز از خلفای اموی بود،امّا چون سنّت معاویه را که سبّ و لعن علی بود از بین برده بود نقشۀ قتل وی را کشیدند.
ای دوستان و هممسلکان و آشنایان!بیایید بدون تعصّب،به نور هدایت الهی و به بررسی واقعیّتها روی آوریم،زیرا ما در حقیقت،قربانیان حکومت عبّاسیان و قربانی تاریخ سیاه و شوم و قربانی رکود فکری و اندیشهای بودهایم که پیشینیان به ارمغان آوردهاند.بیتردید ما قربانی حیلهگری و شیطنت افراد معروفی چون معاویه و عمرو عاص و مغیرة بن شعبه و امثال آنان میباشیم.در تاریخ حقیقی به بررسی و تحقیق بپردازید تا به حقیقت روشن دست یابید،پس خداوند به شما دوچندان پاداش خواهد داد و شاید خدای سبحان به یاری شما پراکندگی این امّت را که پس از رحلت پیامبر خود به وجود آمده و مصیبتها کشیده است و به هفتاد و سه گروه تقسیم شدهاند،سامان بخشد.بیایید همه برای وحدت و یکپارچگی این امّت، زیر پرچم«لا اله الاّ اللّه،محمّد رسول اللّه»دستبهدست یکدیگر دهیم و از اهل بیتی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ما را به پیروی از آنان دستور داده است،پیروی نماییم،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ آنان فرمود:«لا تتقدّموهم فتهلکوا و لا تتخلفوا عنهم فتهلکوا و لا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم؛ (1)از آنان سبقت نگیرید و عقب نمانید که هلاک میشوید و به آنان چیزی
1) 1) .سیوطی،الدر المنثور،ج 2،ص 60؛ابن اثیر،اسد الغابه،ج 3،ص 137؛ابن حجر،الصواعق المحرقه،ص 148 و 226؛قندوزی حنفی،ینابیع المودّه،ص 41 و 355؛متقی هندی،کنز العمال،ج 1،ص 168؛نور الدین علی هیثمی،مجمع الزوائد،ج 9،ص 163.
نیاموزید،زیرا آنها از شما داناترند».
اگر چنین کنیم،خدای تبارک و تعالی،خشم و غضب خویش را از ما برمیدارد و پس از اضطراب و وحشت به ما آرامش و امنیت ارزانی میدارد و ما را در زمین، نیرومند و جانشین خویش میگرداند و ولّی خود،امام مهدی-علیه السلام-را (که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ما مژده داده زمین را پس ازآنکه سرشار از جور و ستم شده باشد پر از عدل و داد خواهد کرد)بر ما ظاهر و آشکار میگرداند و به واسطۀ وجود مبارک وی،نور خویش را در سراسر گیتی پرتوافکن میسازد.
دگرگونی و تحوّلی که در خود دیدم آغاز سعادتی معنوی بود،زیرا در درون خویش احساس آرامش کردم.برای دست یافتن به آیین حق یا به عبارت دیگر،اسلام واقعی که در آن تردیدی راه ندارد شرح صدر یافتم و از نعمت هدایت و ارشادی که خداوند به من ارزانی داشت غرق در سرور و شادی گشتم و احساس عزّت و سربلندی نمودم؛ازاینرو،سکوت و کتمان را بر آنچه که آموخته بودم جایز ندانستم و با خود گفتم ناگزیر باید این حقایق را برای مردم افشا و روشن نمایم وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ (1)و این از بزرگترین نعمتها یا بزرگترین نعمت در دنیا و آخرت است و کسی که از اظهار حق سکوت کند ابلیسی لال و بیزبان است و غیر از حقیقت جز گمراهی چیز دیگری وجود ندارد.
آنچه تصمیم مرا برای نشر این مطالب قطعی ساخت بیگناهی اهل سنّت و جماعت بود،زیرا آنان به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و اهل بیتش علاقهمند هستند،تنها کافی است پردۀ تیرهای که تاریخ روی حقایق کشیده است کنار رود تا حق برایشان روشن گردد و از آن پیروی نمایند،چه اینکه این مسئله برای خودم شخصا پیش آمده است،خداوند فرموده: کَذلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْکُمْ؛ (2)از پیش
چنین بودید،سپس خداوند بر شما منّت گذاشت).
چهار تن از دوستانم را دعوت کردم که از اساتید دانشکده بودند و با خودم در آنجا کار میکردند،دو تن از آنان استاد تعلیم و تربیت اسلامی و نفر سوم استاد ادبیّات عرب و چهارمین فرد،استاد فلسفۀ اسلامی بود.هیچکدام از این آقایان اهل شهر قفصه نبودند،بلکه از اهالی«تونس»،«جمّال»و«سوسه»بودند.آنان را به تحقیق و بررسی دربارۀ این موضوع مهم دعوت کردم و به آنان فهماندم که من از درک و فهمیدن بعضی عبارات و معانی عاجز هستم و اینک اندکی نگرانم و در برخی مسائل دچار تردید گشتهام.آنها پذیرفتند که پس از پایان کارشان به منزل بیایند.وقتی آمدند آنان را برای مطالعۀ کتاب المراجعات تنها گذاشتم،به این بهانه که مؤلّف این کتاب، مدّعی مطالب شگفتانگیز و نامأنوسی در دین است.این کتاب سه نفر از آنان را شیفتۀ خود کرد،امّا چهارمین نفر که استاد ادبیّات عرب بود،پس از چهار پنج جلسه، دیگر حضور نیافت و گفت«غربیها به کرۀ ماه دست یافتهاند و شما هنوز در خصوص خلافت اسلامی بحث و گفتوگو میکنید».با مطالعۀ این کتاب که مدّت یک ماه به طول انجامید،سه نفر از آنان به آیین حق گراییدند.البتّه در این زمینه تا آنجا که برایم مقدور بود و اطّلاعاتی که در این خصوص در خلال سالهای پژوهش و تحقیق داشتم خیلی به آنان کمک کردم که از نزدیکترین راه به حقیقت دست یابند.
با کامی شیرین از نور هدایت الهی به آینده خوشبین بودم.در هر مرحله،عدّهای از دوستانم را که اهل قفصه بودند و به نوعی با من ارتباط داشتند،دعوت میکردم، آنان یا از کسانی بودند که در جلسات درسم در مسجد حضور مییافتند یا از آن کسانی که هممسلک من در راه و شیوۀ صوفیگری،و یا از کسانی که شاگردم بودند و پیوسته با من به سر میبردند.هنوز یک سال از این ماجرا نگذشته بود به توفیق خدا افراد بسیاری به ما دوستداران اهل بیت پیوستند،با دوستان ایشان دوست و با دشمنانشان دشمن بودیم،در شادی آنان شاد و در ایّام عاشورا محزون بودیم و مجالس عزاداری برپا میکردیم.
نخستین نامۀ حامل خبر گرایش من به آیین شیعه به مناسبت عید غدیر به حضور آقای خوئی و آقای سیّد محمّد باقر صدر رسید،زیرا برای نخستینبار بود که در شهر ما بدین مناسبت،مجلس جشن و سرور برگزار میشد؛بدین ترتیب ماجرای من زبانزد مردم شد دانستند که من شیعه شدهام و مردم را به پیروی از اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دعوت میکنم و تهمتها و شایعهها در همه جا شروع شد،گفتند من جاسوس اسرائیل هستم و کارم این است که مردم را در مذهبشان به شکّ و تردید بیندازم و صحابه را ناسزا میگویم و خلاصه اینکه مرا شخصی آشوبگر و فتنهانگیز معرفی کردند.
در تونس با دو تن از دوستان خود،راشد غنوشی و عبد الفتّاح مورو،تماس برقرار کردم.آن دو بهشدّت با من به مخالفت برخاستند.در گفتوگویی که بین من و عبد الفتّاح رخ داد گفتم:بر همۀ ما،به عنوان یک فرد مسلمان،واجب است با دقت به کتابها و تاریخ خود مراجعه کنیم،کتاب صحیح بخاری را برای مثال ذکر کردم که در آن مطالبی است که نه عقل آن را میپسندد و نه دین و مذهب.آنها از این جمله بسیار ناراحت شدند و به من گفتند:تو کی هستی که بتوانی از بخاری انتقاد کنی؟من با تمام توان سعی کردم آنان را برای ورود به بحث و گفتوگو قانع و راضی کنم،امّا نپذیرفتند و گفتند:اگر تو شیعه شدهای ما شیعه نخواهیم شد و مسائلی از این مهمتر را پیشرو داریم،ما در مقابل حکومت کشورمان که طبق دستورات اسلام عمل نمیکند مقاومت و پایداری میکنیم.به آنها گفتم:تا زمانی که شما به حقیقت اسلام پی نبردهاید چه فایده دارد،تازه اگر به حکومت نیز برسید بدتر از آنها عمل خواهید کرد و بدینسان،با ناراحتی از یکدیگر جدا شدیم.
بعد از این ماجرا موج شایعات بر ضدّ من از ناحیۀ«اخوان المسلمین»که در آن زمان با روش و مسیر حرکت و جنبش اسلامی آشنایی نداشتند،فزونی یافت.در مجالس و محافل خود چنین وانمود کرده بودند که من مزدور حکومت هستم و مسلمانها را در آیین خودشان به شکّ و تردید وامیدارم تا جایی که خود
اخوان المسلمین را از تشکیل هستههای مقاومت در برابر حکومت بازمیدارم و منصرف میکنم.
ازاینرو،چارهای ندیدم جز اینکه هم از جوانانی که در گروه اخوان المسلمین مشغول فعالیّت بودند و هم از بزرگانی که پیرو صوفیه بودند گوشه گیرم و انزوا اختیار کنم.بدین ترتیب،در بین همکیشان و برادران و دوستان و در وطن خود مانند افراد غریب به سر میبردم،امّا خدای سبحان بهتر از آن را روزی من گرداند.برخی جوانان از شهرهای دیگر میآمدند و از من جویای حقیقت مطلب میشدند و من آنچه را که در توش و توان داشتم برای اشباع آنان حضورشان تقدیم میکردم.عدّهای از جوانهای پایتخت و قیروان و سوسه و سیدی بوزید،به مذهب حق گرویدند و در خلال مسافرت تابستانی خود که از اروپا میگذشتم با برخی از دوستان در فرانسه و هلند ملاقات کردم،دربارۀ این موضوع با آنان گفتوگو کردم که آنها نیز به یاری خدا هدایت شدند.
هنگامی که با آقای سیّد محمّد باقر صدر در نجف اشرف ملاقات کردم بسیار لذّت بردم.عدّهای از علما در منزل وی حضور داشتند.ایشان مرا نهال و هستۀ اصلی تشیّع و پیروان اهل بیت علیهم السّلام در تونس به آنان معرفی کرد،همچنین آنان را از گریۀ شوق خویش هنگام رسیدن نامۀ من که حامل خبر خوش و تهنیت به مناسبت عید غدیر و برگزاری نخستین مراسم جشن و سرور به این مناسبت بود مطلع ساخت و من از شایعات مخالفان و مخالفتها و انزوایی که با آن روبهرو بودم نزد ایشان شکوه کردم.وی در ابتدای سخن خویش گفت:ناگزیر باید سختیها را تحمّل نمود، زیرا پیمودن راه اهل بیت دشوار است،شخصی نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آمد و عرض کرد:
«إنّی احبّک یا رسول اللّه؛فقال له:إبشر بکثرة الإبتلاء،فقال:و احبّ إبن عمّک علیّا،فقال:
إبشر بکثرة الأعداء،فقال:و احبّ الحسن و الحسین،فقال له:إبشر للفقر و کثرة البلاء؛ ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله!من به شما علاقهمندم،حضرت فرمود مژده باد تو را به گرفتاریهای زیاد،آن شخص عرضه داشت:من به پسر عموی شما علی نیز
عشق میورزم حضرت فرمود مژده باد تو را به دشمنان زیاد،آن مرد عرض کرد:
حسن و حسین را نیز دوست میدارم،حضرت فرمود:خودت را مهیّای تنگدستی و مصیبتهای فراوان نما».آنچه را که ما در راه دعوت مردم به حق تحمّل میکنیم حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام با خون خویش و اهل بیت و فرزندان و اصحابش بهای آن را پرداخته است،همان گونه که شیعیان در طول تاریخ نیز چنین کردهاند و تاکنون بهای عشق و علاقۀ خود به اهل بیت را پرداختهاند.بنابراین،برادر عزیز!باید برخی از این مشکلات را تحمّل کرد و در راه خدا فداکاری نمود.اگر خدای سبحان به یاری شما یک تن را ارشاد و راهنمایی کند از دنیا و آنچه در آن وجود دارد برایتان بهتر خواهد بود.
همچنین ایشان مرا نصیحت کردند که گوشهگیری و انزوا اختیار نکنم و گفتند:
با برادران اهل سنّت خود بیشتر در تماس باشم،هرچند آنها بخواهند از من دوری گزینند و گفتند که:پشت سر آنها نماز بخوانم تا فاصلهای در بین ما ایجاد نشود و آنها را انسانهای بیگناهی بدانیم که قربانی تبلیغات سوء و تاریخ خلاف واقع هستند و مردم با چیزی که آگاهی به آن ندارند،دشمنی میکنند.
آقای خوئی نیز همینگونه مرا نصیحت کرد و آقای سید محمد طباطبائی حکیم همواره با ارسال نامه،ما را از نصایح خود بهرهمند میساخت که اینگونه راهنماییها در روش برادرانی که به نور هدایت و ارشاد گرویدند،تأثیر بسزایی داشت.
بدین ترتیب،رفت و آمد من به نجف اشرف و ملاقات با علمای آن سامان فزونی یافت و تصمیم گرفتم تعطیلات تابستان هر سال را در جوار مرقد مطهّر علی علیه السّلام بگذرانم و در درس آقای سیّد محمد باقر صدر که استفادههای شایانی از آن نمودم، شرکت نمایم.همچنین تصمیم گرفتم قبور امامان یازدهگانه را زیارت نمایم و خدای سبحان مرا به خواسته و آرزوی دیرینۀ خود نائل گرداند و به زیارت مرقد مطهّر امام رضا علیه السّلام در مشهد-که شهری در نزدیکی مرز ایران و شوروی است- موفّق شدم و در آنجا با اندیشمندان بزرگی آشنا شدم و از وجود آنها استفادههای
فراوانی بردم.
آقای خوئی که از او تقلید میکردیم برای تأمین نیازهای فرهنگی و سایر نیازمندیهای افرادی که به آیین شیعه میگرویدند به من وکالت مصرف خمس و زکات را دادند.بر اثر این همکاری و مساعدت،کتابخانۀ بزرگی به نام کتابخانۀ اهل بیت علیهم السّلام تأسیس شد که شامل مهمترین منابع ویژۀ تحقیق و بررسی و کتب دو فرقۀ شیعه و سنّی بود و با عنایت خدا مورد استفادۀ عدّۀ زیادی قرار گرفته است.
خداوند شادی و سعادت ما را دوچندان کرد وقتی قریب پانزده سال پیش رئیس دفتر شهردار قفصه با ما همراه شد و با نامگذاری خیابانی که من در آن زندگی میکردم به نام خیابان امام علیّ بن ابی طالب علیه السّلام موافقت کرد.در اینجا لازم است دربارۀ توجهی که نامبرده به این امر مبارک داشت از ایشان سپاسگزاری نمایم.او از مسلمانان اهل عمل و دارای عشق و علاقۀ فوقالعاده به شخص امام علی علیه السّلام بود، کتاب المراجعات را به وی هدیه کردم،او نیز جمعیّت ما را مورد ملاطفت و تفقّد و سپاس و احترام قرار میداد.خداوند به وی پاداش خیر عنایت کند و خواستههایش را برآورد.
برخی افراد کینهتوز درصدد برآمدند تابلو خیابان را از بین ببرند،امّا با همۀ نیرنگی که در این زمینه به کار بردند به خواست خدا ناموفق ماندند.از گوشه و کنار گیتی سیل نامه که بر همۀ آنها نام خیابان امام علیّ بن ابی طالب به چشم میخورد به سوی ما سرازیر شد.خداوند با این نام مقدّس،شهر پاک و اصیل ما را مبارک گرداند.
طبق فرمودۀ امامان اهل بیت-علیهم السلام-و همچنین نصایح علمای بزرگ نجف اشرف با برادران خود در سایر مذاهب نزدیکتر شدیم و در نماز جماعت آنها حاضر و با یکدیگر نماز میگزاردیم و بدینسان مقداری از شدّت تیرگی روابط کاسته شد و در این فاصلهها توانستیم برخی از جوانها را در خلال پرسش و پاسخهایشان از کیفیّت نماز و وضو و اعتقادات خودمان آگاه سازیم و قانع نماییم.
در یکی از روستاهای جنوب تونس در مجلس جشن عروسی،زنها دربارۀ ازدواج زن و مردی گفتوگو میکردند.در آن جلسه،پیرزنی حضور داشت و از شنیدن این مطلب که فلان مرد با فلان زن ازدواج کرده است اظهار تعجب کرد.وقتی زنهای حاضر در جلسه سبب شگفتی و تعجّب وی را جویا شدند در پاسخ گفت:من این پسر و دختر را در بچگی شیر دادهام و آنها خواهر و برادر رضاعی محسوب میشوند.زنها این خبر داغ را برای شوهران خود نقل کردند و در بین مردها نیز این خبر منتشر شد.پدر خانم آن مرد متوجّه شد که پیرزن و دایۀ مشهور،دختر وی را شیر داده است.بههرحال با انتشار این خبر درگیری سختی بین دو قبیله درگرفت و هر یک،دیگری را متّهم کردند که سبب این حادثۀ اسفناک که آنها را مورد خشم خدا و عذاب او قرار میدهد شما بودهاید بهویژه که ده سال از این ازدواج گذشته بود و آنان دارای سه فرزند بودند.همسر آن مرد به مجرّد شنیدن این خبر به خانۀ پدرش رفت و لب به غذا نمیزد تصمیم به خودکشی گرفت زیرا برای او قابل تحمّل نبود که با برادر خود ازدواج کرده باشد و از او دارای فرزند باشد.در پی این امر عدّهای از دو طرف درگیری پیدا میکنند و زخمی میشوند تا اینکه یکی از بزرگان قبیله در ماجرا دخالت میکند و به درگیری پایان میدهد و آنان را راهنمایی میکند که نزد علما و بزرگان دین روند و در این قضیّه فتوای آنها را جویا شوند،شاید راهحلّی برای آن بیابند.
آنان در شهرهای نزدیک خود به جستوجو پرداختند و از علمای آنجا پرسیدند و آنها را در جریان امر قرار دادند.آنان چنین ازدواجی را حرام دانستند و دستور دادند زن و شوهر فوری برای همیشه از یکدیگر جدا شوند و بندهای را آزاد کنند یا دو ماه روزه بگیرند و از این قبیل فتواها.
با علما و دانشمندان قفصه نیز تماس گرفتند همین پاسخ را شنیدند،زیرا همۀ
علمای مذهب مالکی به جهت پیروی از امام مالک که شیر را با شراب مقایسه میکند، معتقدند اگر دو نفر یک قطره شیر از دایهای بنوشند به هم محرمند،آنها معتقدند چیزی که مقدار زیاد آن مستکننده و حرام است،مقدار کم آن نیز مستیآفرین و حرام است و با قیاس مسئله رضاع با این مورد به این نتیجه میرسند که با یک قطره شیر نیز دو نفر به هم محرم میشوند و ازدواجشان حرام است.در این ماجرا یکی از حاضران پنهانی آنان را به منزل من راهنمایی میکند و به آنها میگوید چنین مسائلی را از تیجانی بپرسید،زیرا او از همۀ مذاهب آگاهی دارد و من دیدهام که وی چندین مرحله با علمایی که شما به نزد آنان رفتهاید به بحث و گفتوگو پرداخته و با دلایل قانعکننده بر آنان غلبه نموده است.
وقتی شوهر آن زن پیش من آمد او را به کتابخانه بردم،ماجرا را به طور مشروح از آغاز تا پایان برایم نقل کرد و گفت:«استاد،همسرم قصد خودکشی دارد و بچّههایم بیسرپرست هستند و راهحلّی برای این مسئله پیدا نمیکنیم،شما را به من معرفی کردهاند که خدمتتان برسم و هنگامی که این همه کتاب را در دسترس شما دیدم که در عمرم ندیده بودم آن را به فال نیک گرفتم که شاید گره از این کار بگشایید».
برایش قهوه آوردم،لحظهای اندیشیدم و سپس از وی پرسیدم،آن زن چند بار همسرت را شیر داده است.گفت:نمیدانم،ولی همسرم دو یا سه بار بیشتر شیر نخورده است،زیرا پدر خانم من میگوید دو سه بار دخترش را نزد آن زن شیرده (دایه)برده است.بدو گفتم:اگر این مطلب درست باشد،شما مرتکب خلافی نشدهاید و ازدواج شما درست و مشروع است.بیچاره با شنیدن این جمله مرا در آغوش گرفت و سر و دست مرا بوسید و میگفت:خداوند به تو پاداش خیر بدهد که درهای آرامش قلب و وجدان را برایم گشودی و هنوز قهوهاش را کامل ننوشیده بود که بلند شد و بدون اینکه از من شرح و تفصیل و یا دلیلی بخواهد اجازۀ رفتن خواست تا هرچه زودتر این خبر خوش را به همسر و فرزندان و خانوادهاش برساند.
فردای آن روز وی با هفت نفر دیگر نزد من برگشتند.وی آنها را اینگونه به من
معرفی کرد:ایشان پدرم و دیگری پدر خانم من و شخص سوم،کدخدای محل و چهارمین فرد،امام جمعه و جماعت و نفر پنجم،رهبر مذهبی و فرد ششم،بزرگ قبیله و هفتمین نفر،مدیر مدرسه است که آمدهاند از کیفیّت حلّ این مسئله و اینکه شما چگونه این گره را گشودید جویا شوند.
همۀ آنان را به کتابخانۀ خود بردم.البتّه من پنداشتم که آنها برای بحث و مناقشه آمدهاند.برایشان قهوه آوردم و به آنان خوشآمد گفتم.آنان گفتند:ما آمدهایم در مسئلۀ شیر خوردن که خداوند آن را در قرآن حرام دانسته است و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نیز آن را حرام شمرده و فرموده است«آنچه به واسطۀ نسب حرام است با شیر خوردن نیز حرام است»و امام مالک نیز آن را حرام دانسته با شما به بحث و گفتوگو بپردازیم و ببینیم شما چگونه آن را حلال دانستهاید.
من گفتم:آقایان عزیز،شما هشت نفرید و بنده یک نفر،اگر قرار باشد با همۀ شما گفتوگو کنم به توافق نمیرسیم و هرگز نمیتوانم شما را قانع کنم، ازاینرو، پیشنهاد میکنم یک نفر را از بین خودتان انتخاب کنید که من با او بحث کنم و شما نیز بین من و او داوری نمایید.
این سخن را پسندیدند و رهبر مذهبی خود را به این دلیل که از سایرین داناتر و قادر بر بحث و مناقشه است،معرفی کردند.آن آقا نخست از من پرسید:شما چگونه کاری را که خدا و رسولش و پیشوایان حرام دانستهاند حلال شمردهاید!
گفتم:به خدا پناه میبرم که چنین کاری را انجام دهم،امّا خداوند متعال مسئلۀ رضاع و شیر خوردن را در آیهای به طور مطلق و بدون شرح و تفصیل بیان فرموده و توضیح آن را به رسول خود موکول نموده است و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله منظور آیۀ شریفه را از اینکه چگونه و چه اندازه باید شیر خورد،روشن نموده است.
او گفت:امام مالک با یک قطره شیر خوردن نیز ازدواج را حرام میداند.
بدو گفتم:میدانم،امّا گفتۀ امام مالک بر مسلمانان حجّت و دلیل نیست،اگر چنین است چرا پیشوایان دیگر چنین چیزی نگفتهاند؟
پاسخ داد:خداوند از آنها خرسند باشد،همۀ آنان احکام و دستورات را از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گرفتهاند.
گفتم:تو که از مالک تقلید میکنی و نظر او مخالف گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است،در پیشگاه خدا دلیل و برهانی بر این کار داری؟
وی با حیرت گفت:سبحان اللّه!من نمیدانستم امام مالک پیشوای دار الهجره، مخالف سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فتوا میدهد.حاضران نیز از این گفته حیران ماندند و از اینگونه جسارت من به امام مالک که تاکنون آن را از کسی ندیده بودند،در شگفت شدند.فوری در پی اصلاح آن برآمدم و گفتم:آیا امام مالک از جملۀ صحابه است.
گفت:خیر.گفتم:آیا از تابعین است.گفت:نه،بلکه او از شاگردان تابعین است.گفتم:
بنابراین،کدامیک از این دو به پیامبر نزدیکترند او یا امام علیّ بن ابی طالب.گفت:
امام علی نزدیکتر است،او از جملۀ خلفای راشدین است.یکی از حاضران گفت سرور ما علی،دروازۀ شهر علم و دانش است.گفتم:بنابراین چرا دروازۀ شهر دانش و علم را رها کردهاید و از مردی که نه از صحابه است و نه از تابعین پیروی میکنید؟او بعد از فتنه و آشوب«حرّه»و پس ازآنکه شهر مدینه برای لشکریان یزید مباح اعلام شد و هرآنچه خواستند کردند و بهترین صحابه را کشتند و هتک حرمتها نمودند و سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را با بدعت خود تفسیر و تبدیل کردند متولّد شد.
پس از اینهمه ماجراها چگونه انسان میتواند به چنین پیشوایانی که با رژیمهای حاکم رابطه داشته و طبق خواستۀ آنها فتوا میدادند اطمینان و اعتماد کند؟
یکی از آنان گفت:ما شنیدهایم که شما شیعه هستی و امام علی را میپرستی.
دوستش که پهلوی او نشسته بود با دستش محکم به او کوبید و گفت:ساکت باش،آیا خجالت نمیکشی این مطلب را به چنین شخص محترم و دانشمندی نسبت میدهی، من خیلی از دانشمندان را میشناسم،امّا تاکنون کتابخانهای مانند کتابخانۀ او ندیدهام و این شخص با شناخت و اطمینان سخن میگوید.
بدو پاسخ دادم:آری درست است،من شیعه هستم،امّا شیعیان،امام علی را
نمیپرستند،آنها بهجای اینکه از امام مالک تقلید کنند از آن حضرت پیروی میکنند،زیرا او طبق گواهی خود شما دروازۀ شهر علم و دانش پیامبر است.رهبر مذهبی آنان گفت:آیا امام علی ازدواج برادر و خواهر رضاعی را جایز میداند؟گفتم:
خیر،امّا درصورتیکه تعداد شیر خوردن پانزده بار به اندازۀ سیر شدن و پشت سر هم باشد یا بهاندازهای باشد که گوشت و استخوان بچه به واسطۀ آن رشد کند،حرام است.
با شنیدن این سخن چهرۀ پدر خانم آن جوان باز شد و گفت:سپاس خدای را که دختر من بیش از دو سه بار شیر نخورده است،اینک خدای سبحان بر ما منّت گذاشت و پس از یأس و نومیدی در گفتۀ امام علی راهی برای خروج خود از این گرفتاری یافتیم.
رهبر مذهبی گفت:دلایلی را در این زمینه برای ما بیان کن که قانع شویم.من کتاب منهاج الصالحین آقای خوئی را به آنان دادم و او خود باب مربوط به شیر خوردن را مطالعه کرد.همگی از این مطلب بسیار شادمان گشتند بهویژه شوهر آن زن که میترسید مبادا من دلیل قانعکنندهای بر این مطلب نداشته باشم.آنها از من خواستند که آن کتاب را به رسم امانت به آنها بدهم تا در روستای خود به آن کتاب استدلال نمایند و من نیز کتاب را به آنان سپردم و با معذرتخواهی خداحافظی کردند و رفتند.
به مجرّد اینکه از منزل ما بیرون رفتند یکی از مخالفان به آنها برخورد،آنان را به برخی علما و دانشمندان سوء راهنمایی کرد و آنها را از من برحذر داشت و به آنان گفته بود:که من مزدور اسراییل هستم و کتاب منهاج الصالحین که به آنها داده بودم پر از مطالب گمراهکننده است و همۀ مردم عراق اهل کفر و نفاقند و شیعیان زرتشتیاند و ازدواج برادر و خواهر را جایز میدانند و به نظرشان بعید نرسیده بود که من نیز ازدواج برادر و خواهر رضاعی را برای آنها جایز دانسته باشم و از اینگونه اراجیف و تهمتها.فرد مزبور چنان آنها را فریب داد که پس از قانع شدن دوباره به حالت اوّل خودشان برگشتند و شوهر را مجبور کردند که در دادگاه بدوی شهر قفصه حضور پیدا کند و برنامه طلاق را سامان دهد.رئیس دادگاه از آنان خواست به پایتخت بروند و
برای حلّ این مشکل،ماجرا را با مفتی کشور در میان بگذارند.شوهر به شهر رفت و مدّت یک ماه در آنجا به سر برد تا مفتی را ملاقات کرد و ماجرا را از اوّل تا آخر برای او بازگو کرد.مفتی از او پرسید:چه کسانی این ازدواج را حلال دانسته بودند.شوهر پاسخ داده بود همه به جز«تیجانی سماوی»این ازدواج را حرام دانستهاند.مفتی نام مرا یادداشت کرده و به شوهر آن زن گفته بود که شما میتوانید بروید،من بهزودی نامهای برای رئیس دادگاه قفصه خواهم فرستاد.با رسیدن نامۀ مفتی،وکیل شوهر از آن اطلاع یافت و به شوهر گفت که مفتی کشور،این ازدواج را حرام دانسته است.
این ماجرا سرگذشتی بود که شوهر آن زن،پس از رنج و خستگی فراوانی که تحمّل کرده بود،برایم نقل کرد و از من معذرت خواست.من از احساسات او تقدیر نمودم، درحالیکه از فتوای مفتی مبنی بر حرام دانستن چنین ازدواجی در شگفت بودم.از آن مرد خواستم نامهای را که مفتی به رئیس دادگاه فرستاده است برایم بیاورد تا آن را در روزنامههای تونس منتشر کنم و برای مردم روشن کنم که مفتی کشور از مذاهب اسلامی بیاطّلاع است و اختلافات فقهی آنان را در مسئله شیر خوردن نمیداند.
آن مرد گفت:من به پروندۀ خودم دسترسی ندارم و از آن بیاطّلاعم تا چه رسد به اینکه بتوانم نامهای برای شما بیاورم.بدین ترتیب از یکدیگر جدا شدیم.
پس از مدّتی دعوتنامهای از رئیس دادگاه برایم آمد که از من خواسته بود تا کتابها و دلایلی که آن ازدواج را حلال دانسته بودم با خود بیاورم.من تعدادی منابع روایی را از قبل تنظیم کردم و در بخش مربوط به مسئلۀ رضاع و شیر دادن علامت و کاغذی گذاشتم که بهآسانی بتوانم آن را پیدا کنم.در روز مورد نظر و ساعت مقرّر به آنجا رفتم.وقتی به آنجا رسیدم منشی رئیس دادگاه با من ملاقات کرد و مرا به دفتر رئیس راهنمایی کرد.وقتی وارد شدم با رئیس دادگاه بدوی و رئیس دادگاه شهرستان و نمایندۀ مفتی جمهوری روبهرو گردیدم که با سه نفر دیگر در آنجا حضور داشتند و همانند جلسۀ رسمی دادگاه،همگی لباس ویژۀ قضاوت به تن داشتند.شوهر آن زن
را نیز دیدم که در آخر سالن،مقابل آنها نشسته است.به آنها سلام کردم.همه با تنفّر و حقارت به من مینگریستند.هنگامی که نشستم،رئیس دادگاه با لحنی خشونتآمیز به من گفت:
-تیجانی سماوی تو هستی؟
-آری
-تو در ماجرای این ازدواج فتوا به حلیّت دادهای؟
-من اهل فتوا نیستم،ولی پیشوایان و علمای اسلام به حلال بودن و صحّت آن، فتوا دادهاند.
-برای همین،تو را به اینجا دعوت کردهایم و اینک تو در معرض اتّهام هستی،اگر با دلیل و برهان نتوانی ادّعای خود را ثابت کنی،تو را به زندان میافکنم و از آن خلاصی نخواهی یافت مگر به زندانی دیگر.
من احساس کردم در حقیقت من اکنون در معرض چنین اتهامی هستم،البته نه بدین جهت که در این ازدواج به حلیّت حکم دادهام،بلکه برخی از علما و دانشمندان سوء،نزد رؤسای خود از من بدگویی کردهاند که من فردی آشوبگر و فتنهانگیز هستم و به خلفا ناسزا میگویم و مردم را به پیروی از اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دعوت میکنم.
رئیس دادگاه به آن مرد گفت:اگر دو نفر شاهد بر ضد این شخص بیاوری،هماکنون او را به زندان میافکنم.
اضافه میکنم جمعیّت«اخوان المسلمین»از این فتوا استفاده کردند و در بین مردم شایع کردند که من ازدواج برادر و خواهر را جایز میدانم و گفته بودند دیدگاه شیعه همین است!
هنگامی که رئیس دادگاه مرا به زندان تهدید کرد همه چیز را فهمیدم،دیدم جز مقابله و دفاع شجاعانه از خود راه دیگری ندارم.به رئیس گفتم:آیا میتوانم با صراحت و بدون ترس سخن بگویم؟
-بگو:تو که وکیل مدافع نداری...
گفتم:قبل از هر چیز،من خود را برای فتوا دادن مطرح نکردهام و اینک این آقا شوهر آن زن است و در برابر شما حضور دارد؛از وی بپرسید،او به خانۀ من آمد و در را کوبید و از من سؤال کرد،بر من لازم بود اگر مطلبی را میدانم به او بگویم و آنگاه که من از تعداد وعدههای شیر خوردن پرسیدم و گفت همسرش دو بار بیشتر شیر نخورده من دستور اسلام را در این زمینه به او گفتم؛من نه مجتهدم و نه قانونگذار.
رئیس گفت:شگفتا،تو ادّعا میکنی که اسلام را میشناسی و ما نمیشناسیم؟!
گفتم:استغفر اللّه من چنین قصدی نداشتم همۀ مردم در این سامان به مذهب امام مالک آشنا هستند و از آن پیروی میکنند،امّا من در همۀ مذاهب تحقیق و بررسی کرده و برای این ماجرا راهحلّی یافتم.
رئیس گفت:این راه حل را کجا یافتی؟
گفتم:جناب رئیس قبل از هر چیز میتوانم از شما سؤالی کنم؟
گفت:هرچه میخواهی بپرس.
گفتم:نظر شما دربارۀ مذاهب چهارگانه چیست؟
گفت:همۀ آنها صحیح است و همۀ آنها الهام گرفته از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است و در اختلافات آنها نیز جز رحمت چیز دیگری نیست.
من درحالیکه به شوهر آن زن اشاره میکردم گفتم:بر این بیچاره رحم کنید که بیش از دو ماه است از زن و فرزندش جداست،با اینکه در این مذاهب اسلامی مسئلهای که راهگشای مشکل وی باشد وجود دارد.
رئیس با خشونت گفت:تندروی بس است،دلیل بیاور،ما به تو اجازۀ دفاع از خودت را دادیم و تو اکنون وکیل مدافع دیگری شدهای.
من از داخل کیف خود کتاب منهاج الصالحین آقای خوئی را بیرون آوردم و بدو گفتم:این مذهب اهل بیت است همراه با دلیل و برهان.
وی حرف مرا قطع کرد و گفت:ما را به مذهب اهل بیت چه کار،نه آن را
میشناسیم و نه به آن اعتقاد داریم.
من چون انتظار چنین چیزی را داشتم،بعد از بحث و گفتوگو،تعدادی کتب از منابع اهل سنّت را آماده کرده،آنها را به این ترتیب منظّم کرده بودم:نخست کتاب بخاری،سپس صحیح مسلم و بعد کتاب فتاوای محمود شلتوت و کتاب بدایة المجتهد و نهایة المقتصد از ابن رشد و کتاب زاد المسیر در علم تفسیر از ابن جوزی و تعدادی منابع دیگر از کتب(اهل سنّت).وقتی دیدم رئیس از ملاحظۀ کتاب منهاج الصالحین خودداری کرد از وی پرسیدم:چه کتابی را قبول دارد؟
گفت:بخاری و مسلم.
من صحیح بخاری را بیرون آوردم و صفحۀ مورد نظر آن را گشودم و گفتم:جناب بفرمایید مطالعه کنید.وی گفت:شما بخوان.من شروع به خواندن کردم.فلان راوی از فلان راوی و او از عایشه ام المؤمنین نقل کرده که گفت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رضاع و شیر خوردن را اگر به پنج بار یا بیشتر نرسد حرام نفرموده است.رئیس کتاب را از من گرفت و خودش مطالعه کرد و سپس به نمایندۀ مفتی جمهوری که در کنارش نشسته بود داد و او پس از خواندن به نفر بعدی داد و همینطور.من صحیح مسلم را نیز گشودم و وی را بر همان روایات دلالت کردم و آنگاه کتاب فتاوا از محمود شلتوت، رئیس الازهر را برایش باز کردم که وی در مسئلۀ رضاع و شیر خوردن،اختلافات مذاهب را بیان کرده و گفته بود برخی از این مذاهب میگویند هرگاه تعداد شیر خوردن به پانزده بار برسد آن را حرام میدانند و برخی هفت بار و بعضی بیش از پنج بار را حرام میدانند جز مالک که برخلاف روایت،یک قطره را نیز حرام میداند و سپس شلتوت میگوید:من حدّ وسط این گفتهها را میپسندم و بیش از هفت بار را حرام میدانم.پس ازآنکه رئیس دادگاه از همۀ این مطالب آگاه شد گفت کافی است و رو به شوهر آن زن کرد و گفت:برو و پدر خانمت را بیاور تا نزد من گواهی دهد که همسر تو دو یا سه بار بیشتر شیر نخورده است که در این صورت امروز میتوانی همسرت را با خودت به خانهات ببری...
بیچاره از شادی و خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.نمایندۀ مفتی جمهوری و سایر اعضای شرکتکننده برای ادامۀ کار خود از رئیس معذرتخواهی کردند و اجازۀ رفتن خواستند و او هم اجازه داد و رفتند.وقتی مجلس خالی شد رئیس رو به من کرد و گفت:استاد عزیز،مرا ببخش،ما را دربارۀ شما به اشتباه انداخته بودند و دربارهات مطالب شگفتآوری نقل میکردند و من الآن دریافتم که آنان به شما حسد میورزند و خیرخواه شما نیستند.
از این دگرگونی ناگهانی وی قلبم شاد شد و گفتم:جناب رئیس،سپاس خدایی را که به دست تو مرا یاری کرد.وی گفت:شنیدهام که شما دارای کتابخانۀ بزرگی هستی، آیا کتاب حیاة الحیوان دمیری در آن هست.گفتم:آری.گفت:آن را به من امانت میدهی؟دو سال است که در پی این کتاب هستم.گفتم:جناب،هروقت خواستید از آن شماست.گفت:آیا فرصت داری گاهی به کتابخانۀ من بیایی تا باهم گفتوگو کنیم و من از وجود شما استفاده کنم.گفتم:استغفر اللّه،من از وجود شما استفاده میکنم، شما از نظر سن و مقام از من بالاتر هستید،من در هفته چهار روز استراحت دارم و در خدمت شما هستم.
روز شنبۀ هر هفته را که ایشان در آن روز جلسۀ دادگاه نداشتند با یکدیگر قرار گذاشتیم و پس ازآنکه از من خواست کتاب بخاری و مسلم و کتاب فتاوای محمود شلتوت را نزد او بگذارم که مطالب یادشده را از آنها یادداشت نماید برخاست و با من خداحافظی کرد و از دفترش خارج شدم.
با شادمانی بیرون رفتم و خدای را بر این پیروزی سپاس گفتم،زیرا وقتیکه آمدم وحشت داشتم و تهدید به زندان شده بودم و اکنون که بیرون میرفتم رئیس دادگاه بسان دوستی صمیمی به من احترام میگذارد و از من درخواست میکند که با او بنشینم تا از وجودم استفاده کند.اینها جز برکات پیمودن راه و روش اهل بیت چیز دیگری نبود.هرکس به آنان متوسّل شود،ناامید برنمیگردد و کسی که به آنان پناه آورد در امان است.
پس ازآنکه ماجرای ازدواج پایان یافت و آن زن به خانۀ همسر خویش بازگشت شوهر آن خانم دربارۀ این ماجرا در روستای خود با مردم گفتوگو کرده بود و این خبر در همۀ روستاهای مجاور پیچیده بود به حدّی که مردم مرا أعلم از همۀ دانشمندان و حتّی برتر از مفتی کشور میدانستند.
روزی شوهر آن زن با اتومبیل بزرگی به منزل ما آمد و از من و خانوادهام برای رفتن به روستای خود دعوت به عمل آورد و گفت مردم روستا همگی منتظر آمدن شما هستند و برای برگزاری مراسم جشن و سرور میخواهند سه رأس گاو قربانی کنند،امّا من به علّت مشاغل و کارهایی که در قفصه داشتم از او معذرتخواهی کردم.
رئیس دادگاه نیز این ماجرا را با دوستانش در میان گذاشت و قضیّه همه جا معروف و مشهور شد.به این ترتیب،خدای سبحان فریب دشمنان را به خودشان برگرداند و برخی از آنان برای معذرتخواهی نزد من آمدند و خداوند متعال عدّهای از آنان را به نور هدایت رهنمون شد و در زمرۀ افراد پاک و مخلص درآمدند.
این عنایت حق است که آن را به هرکس بخواهد میدهد و خداوند دارای فضل و برتری بزرگ است.
و آخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین
و صلّی اللّه علی سیدنا محمّد و علی آله الطیّبین الطاهرین
آیات شریفه
روایات
کتابها
مکانها
اشخاص
أ فرأیت من اتّخذ إلهه هواه و أضلّه اللّه علی علم و ختم علی سمعه و قلبه...(جاثیه:23).115،157
أ فلا یبصرون...(سجده:27)97
أ فلا یتدبّرون...(نساء:82)97
...أ فلا یعقلون(یس:68)97
...أ فمن یهدی إلی الحقّ أحقّ أن یتّبع أمّن لا یهدّی إلاّ أن یهدی...(یونس:35)182
ألا إنّ أولیاء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون(یونس:62)138
إلاّ تنفروا یعذّبکم عذابا ألیما و یستبدل قوما غیرکم...(توبه:39)125
الّذین آمنوا و کانوا یتّقون(یونس:63)138
الّذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه أولئک الّذین هداهم اللّه و...(زمر:18)14،77
أ لم یأن للّذین آمنوا أن تخشع قلوبهم لذکر اللّه...(حدید:16)127،128
...المؤلّفه قلوبهم...(توبه:60)209
إنّا أنزلنا إلیک الکتاب بالحقّ لتحکم بین النّاس بما أراک اللّه...(نساء:105)112
إنّ الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملائکة...(فصلت:30)138
إنّ اللّه لا یظلم النّاس شیئا و لکنّ النّاس أنفسهم یظلمون(یونس:44)82
إنّ اللّه و ملائکته یصلّون علی النّبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما(احزاب:56)49
...إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیرا(احزاب:33)88
...إنّما یوفّی الصّابرون أجرهم...(زمر:10)113
بما غفر لی ربّی و جعلنی من المکرمین(یس:27)152
تلک أمّة قد خلت لها ما کسبت و لکم ما کسبتم و لا تسألون عمّا کانوا یعملون(بقره:134)151
ربّنا آمنّا بما أنزلت و اتّبعنا الرّسول فاکتبنا مع الشّاهدین(آل عمران:53)84
ربّنا ظلمنا أنفسنا و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکوننّ من الخاسرین(اعراف:23)84
ربّنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا وهب لنا من لدنک رحمة إنّک أنت الوهّاب(آل عمران:8)84،107
فلا و ربّک لا یؤمنون حتّی یحکّموک فیما شجر بینهم...(نساء:65)100
فلمّا آتاهم من فضله بخلوا به و تولّوا و هم معرضون(توبه:76)194
...فهب لی من لدنک ولیّا(مریم:5)192
قل إن کنتم تحبّون اللّه فاتّبعونی یحببکم اللّه...(آل عمران:31)111
...قل هاتوا برهانکم إن کنتم صادقین(بقره:111)162
...کذلک قال الّذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قد بیّنّا...(بقره:118)188
...کذلک کنتم من قبل فمنّ اللّه علیکم...(نساء:94)221
کلّ نفس بما کسبت رهینة(مدّثّر:38)156
کما أرسلنا فیکم رسولا منکم یتلوا علیکم آیاتنا...(بقره:151)112،158
لا تجد قوما یؤمنون باللّه و الیوم الآخر یوادّون من حادّ اللّه و رسوله...(مجادله:21)204
...لا نفرّق بین أحد من رسله...(بقره:285)154
...لستنّ کأحد من النّساء إن اتّقیتنّ فلا تخضعن بالقول...(احزاب:32)88
لهم البشری فی الحیاة الدّنیا و فی الآخرة...(یونس:64)138
لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهّرکم...(احزاب:33)88
ما قلت لهم إلاّ ما أمرتنی به أن اعبدوا اللّه ربّی و ربّکم...(مائده:117)49
ما کان محمّد أبا أحد من رجالکم و لکن رسول اللّه و خاتم النبیّین...(احزاب:40)59
متاعا لکم و لأنعامکم(عبس:32)183
محمّد رسول اللّه و الّذین معه أشدّاء علی الکفّار...(فتح:29)59
نحن أولیاؤکم فی الحیاة الدّنیا و فی الآخرة و لکم فیها ما تشتهی أنفسکم و...(فصلت:31)138
نزلا من غفور رحیم(فصلت:32)138
و إذا قیل لهم تعالوا إلی ما أنزل اللّه و إلی الرّسول قالوا حسبنا...(مائده:104)187
و الّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا و إنّ اللّه لمع المحسنین(عنکبوت:69)52،77،123
و أمّا الّذین ابیضّت وجوههم ففی رحمة اللّه هم فیها خالدون(آل عمران:104)126
و أمّا بنعمة ربّک فحدّث(ضحی:11)221
...و إن تتولّوا یستبدل قوما غیرکم ثمّ لا یکونوا أمثالکم(محمد:38)125
...و أنزلنا إلیک الذّکر لتبیّن للنّاس ما نزّل إلیهم...(نحل:44)112
...و إنّ فریقا منهم لیکتمون الحقّ و هم یعلمون(بقره:146)186
و أن لیس للإنسان إلاّ ما سعی(نجم:39)156
...و امسحوا برءوسکم و أرجلکم...(مائده:6)157
و بدا لهم سیّئات ما کسبوا و حاق بهم ما کانوا به یستهزؤن(زمر:48)139
و جاهدوا فی اللّه حقّ جهاده هو اجتباکم و ما جعل علیکم فی الدّین من حرج...(حج:78)80
و ربّک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة...(قصص:67)214
...و شاورهم فی الأمر...(آل عمران:159)214
...و شهد شاهد من أهلها...(یوسف:26)35
و فاکهة و أبّا...(عبس:31)183
و قال لهم نبیّهم إنّ اللّه قد بعث لکم طالوت ملکا قالوا أنّی یکون له...(بقره:247)166
و قرن فی بیوتکنّ و لا تبرّجن تبرّج الجاهلیّة الأولی...(احزاب:33)146
و قرن فی بیوتکنّ و لا تبرّجن تبرّج الجاهلیّة الأولی و أقمن الصّلاة...(احزاب:33)88
و کذلک جعلناکم أمّة وسطا لتکونوا شهداء علی النّاس...(بقره:143)46
و لا تدع مع اللّه إلها آخر لا إله إلاّ هو...(قصص:88)29
و لا تکونوا کالّذین تفرّقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البیّنات...(آل عمران:105)126
و لتکن منکم أمّة یدعون إلی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون...(آل عمران:104)126
و لو أنّ لکلّ نفس ظلمات ما فی الأرض لافتدت به و أسرّوا النّدامة لمّا...(یونس:54)139
و لو أنّ للّذین ظلموا ما فی الأرض جمیعا و مثله معه لافتدوا به...(زمر:47)139
...و لو کان من عند غیر اللّه لوجدوا فیه اختلافا کثیرا(نساء:82)157
...و لو کنت فظّا غلیظ القلب لانفضّوا من حولک...(آل عمران:159)87
و ما محمّد إلاّ رسول قد خلت من قبله الرّسل...(آل عمران:144)59
و ما محمّد إلاّ رسول قد خلت من قبله الرّسل أ فإن مات أو...(آل عمران:144)83،123
...و من لم یحکم بما أنزل اللّه فاولئک هم الظّالمون...(مائده:45)66
...و من لم یحکم بما أنزل اللّه فاولئک هم الفاسقون(مائده:47)66
...و من لم یحکم بما أنزل اللّه فأولئک هم الکافرون...(مائده:44)66
و منهم من عاهد اللّه لئن آتانا من فضله لنصّدّقنّ و لنکوننّ من الصالحین(توبه:75)194
و من یعش عن ذکر الرّحمن نقیّض له شیطانا فهو له قرین(زخرف:36)83
و وجدک ضالاّ فهدی(ضحی:7)123
و ورث سلیمان داوود...(نمل:16)192
...هل یستوی الّذین یعلمون و الّذین لا یعلمون...(زمر:9)182
هو الّذی أرسل رسوله بالهدی و دین الحقّ لیظهره علی الدّین کلّه...(فتح:28)158
یا أیّها الّذین آمنوا إذا ضربتم فی سبیل اللّه فتبیّنوا...(نساء:94)193
یا أیّها الّذین آمنوا من یرتدّ منکم عن دینه فسوف یأتی اللّه بقوم یحبّهم...(مائده:54)126
یا أیّها الّذین آمنوا اتّقوا اللّه و ابتغوا إلیه الوسیلة(مائدة:35)29
یا أیّها الّذین آمنوا لا تتّخذوا عدوّی و عدوّکم أولیاء...(ممتحنه:1)204
یا أیّها الّذین آمنوا لا ترفعوا أصواتکم فوق صوت النّبیّ و لا تجهروا...(حجرات:2)27،104
یا أیّها الّذین آمنوا ما لکم إذا قیل لکم انفروا فی سبیل اللّه اثّاقلتم إلی الأرض...(توبه:38)125
...یا لیت قومی یعلمون(یس:26)152
یا نساء النّبیّ لستنّ کأحد من النّساء...(احزاب:32)88
یرثنی و یرث من آل یعقوب و اجعله ربّ رضیّا(مریم:6)192
یوصیکم اللّه فی أولادکم للذّکر مثل حظّ الأنثیین...(نساء:11)192
یوم تبیضّ وجوه و تسودّ وجوه فأمّا الّذین اسودّت وجوههم أ کفرتم بعد...(آل عمران:106)126
ابحث عن دینک حتی یقال عنک مجنون 77
الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة 149
الستم تشهدون بأنّی أولی بالمؤمنین من انفسهم 185
اللّهم صلّ علی محمّد 50
اللّهم صل علی محمّد و آل محمّد 48،50،63
امرت أن اقاتل النّاس حتّی یقولوا لا اله إلاّ اللّه محمّد رسول اللّه 50
إنّ اللّه أمرنی ان لا یؤدّی عنّی إلاّ أنا او علیّ 186
إنّ النظافة من الایمان و الوسخ من الشیطان 83
إنّ علیا منّی و أنا منه و هو ولیّ کلّ مؤمن من بعدی 166
إنّما مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینة نوح فی قومه من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق 202
إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی من بعدی فاسمعوا له و اطیعوا 187
إنّی احبّک یا رسول اللّه؛فقال له:إبشر بکثرة الإبتلاء،...237
أحبّ اللّه من أحبّهما و أبغض اللّه من أبغضهما 149
أسلمنا 198
أنا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم 149
أنا مدینة العلم و علیّ بابها 133،182
أنت أخی فی الدّنیا و الآخرة 180
أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی 133
أنت منّی و أنا منک 133
أنت یا علیّ تبیّن لأمتّی ما اختلفوا فیه بعدی 186
أنی مخلّف فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعده ابدا 105
أیّها الناس إنّی ترکت فیکم ما إن اخذتم به لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی 189
بخّ بخّ لک یا ابن أبی طالب أصبحت و أمسیت مولی کلّ مؤمن و مؤمنة 185
بخّ بخّ لک یا علیّ أصبحت و أمسیت مولی کلّ مؤمن و مؤمنة 169
ترکت فیکم کتاب اللّه و سنّتی 190
حبّ علیّ ایمان و بغضه نفاق 132،133،147
سبحانک ربّنا و بحمدک،تبارکت و تعالیت عن ذلک علوا کبیرا...199
سلونی عن کلّ شیء فقد علّمنی رسول اللّه ألف باب من العلم یفتح لکل باب ألف باب 215
سلونی قبل أن تفقدونی و اللّه لا تسألونی عن شیء یکون إلی یوم القیامة الاّ أخبرتکم به...183
علیکم بسنّتی و سنّة الخلفاء الراشدین من بعدی عضوا علیه بالنواجذ 191
علیّ منّی و انا من علیّ و لا یؤدّی عنّی إلاّ أنا او علیّ 186
علیّ ولیّ کل مؤمن بعدی 133
قاتلهم حتّی یشهدوا أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه 193
قل الحقّ و لو کان علی نفسک و قل الحقّ و لو کان مرّا 109
کم من قارئ للقرآن و القرآن یلعنه 190
کنّا لا نعرف المنافقین إلاّ ببغضهم لعلیّ 147
لئن یهدی اللّه بک رجلا خیر ممّا طلعت علیه الشمس 77
لا اله الاّ اللّه 22
لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه 192،218
لا تتقدّموهم فتهلکوا و لا تتخلفوا عنهم فتهلکوا و لا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم 218
لا یحلّ لمسلم ان یهجر أخاه المسلم فوق ثلاث 82
لبّیک اللّهم لبّیک هذا عبدک جاء الیک 20
لتأمرنّ بالمعروف و لتنهن عن المنکر او لیسلّطن اللّه علیکم شرارکم 84
لن تقوم الساعة إلاّ علی شرار الخلق 159
من سرّه أن یحیا حیاتی و یموت مماتی و یسکن جنّة عدن غرسها ربّی فلیوال علیّا 204
من کنت مولاه فعلیّ مولاه 147
من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه 169
من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه 133،185
نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث ما ترکناه صدقه 191
و إنّما مثل اهل بیتی فیکم مثل باب حطّة فی بنی إسرائیل من دخله غفر له 202
و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلی العظیم 58،152
و یحشر المرء مع من یحبّ 168
یا علیّ أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی 184
یوشک أن یأتی رسول ربّی فأجیب و إنّی تارک فیکم الثقلین 189
یولد المرء علی الفطرة فابواه یهوّدانه او ینصّرانه او یمجّسانه 55
اسد الغابه فی تمییز الصحابه 93
الاصابة فی معرفة الصحابه 93،205
اصل الشیعة و اصولها 91
أبو بکر صدیق 197
الامام الصادق و المذاهب الاربعه 120،163
بحثهای اعتقادی در مقالات ابراهیم جبهان 205
بدایة المجتهد و نهایة المقتصد 235
تاریخ ابن اثیر 164
تاریخ خلفا 140
تاریخ طبری 164،188
تاریخ مسعودی 164
تاریخ یعقوبی 164
تفسیر طبری 187
حیاة الحیوان دمیری 153،236
الخلافه و الملک 131
الدر المنثور 127
زندگی محمد 187،188
سقیفه 163،180
صحیح بخاری 50،92،113،135،136،137، 141،159،160،223،235
صحیح مسلم 92،131،135،192،206، 235
الصواعق المحرقه 202
ضحی الاسلام 34
طبقات ابن سعد 208
ظهر الاسلام 34
عقائد الامامیه 91
الغدیر 163،169
فتاوی محمود شلتوت 235،236
فتنه بزرگ 141،163
فجر الاسلام 34
فدک 163
کتاب ابو هریره 163
کتاب استیذان 142
المراجعات 91،163،222،226
مروج الذهب 130
مسند امام احمد 92
منهاج الصالحین 231،234،235
موطّأ امام مالک 92،159
نهج البلاغه 43،163،175،181
آتن 20
آخرت 27،125،138،139،148،153،221
آلمان 25
آمریکا 164
احد 160،179
اردن 20،24،61،89
اروپا 82،83،224
اریحا 202
اسپانیا 30
اسرائیل 24،223،231
اسکندریه 33
افریقا 146
افریقای سیاه 64
افغانستان 64
الازهر 31،33،51،57،91،235
الجزایر 19،62،89
امارات 64
انگلیس 45
ایتالیا 30
ایران 45،64،164،225
بحرین 64
بدر 109،114،119
بصره 130،146-148
بغداد 33،36،38،39،42،44-46،53،57، 62،72
بلژیک 30
بهشت 13،14،68،74،96،139،154،205، 210،211،215
بیت المقدس 202
بیروت 33،36،38،89
پاریس 30،89
پاکستان 164
ترابلس 29،89
ترکیه 45،64،70
تونس 9،12،19-21،25،30،41،45،46، 55-58،61،62،87-89،92،168،222،
222،223،224،226،232
جدّه 78
جرف 108
جرید 25
جمّال 222
حبشه 160
حجاز 64،87،164
حجر الاسود 80
حجرۀ مطهر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 79،85،173
حرم پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 47،87
حرّه 230
حشّ کوکب-گورستان یهودیان 145،173
حنین 109،119
حوأب 146،147
خندق 119
خیبر 119،142،161،179
دار الحکمه 37
دجله 46
دمشق 38،39،61،89،135
دنیا 27،32،119،125،129،138،139، 142-144،148،149،153،161،221،
دوزخ 13،68،74،75،95،111،134
ذی الحلیفه 98
رود نیل 30
روم 107
زیتونه 31،121،154
سقیفه 12،211،213
سقیفه بنی ساعده 94
سودان 19،21
سوریه 24،64،89،164
سوسه 222،224
سیدی بو زید 224
شام 116،171،184
شمال افریقا 19،46،168
شوروی 225
ضریح پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 22،71،78،79
عراق 33-36،47،57،60،65،70،78،130، 159،164،168،231
عربستان 20،22،24،29،61،64
عمان 20
غار ثور 30،72
غار حرا 21،30
غدیر خم 124،172،195،211،223،224
فرانسه 25،89،224
قاهره 29-31،33
قبر ابو بکر 78،79،85،86
قبر حضرت حمزه 78
قبر زهرا-قبر مطهر دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله 144،173
قبرستان بقیع 78،85،173،174
قبر عثمان بن عفان 173
قبر عمر 78،79،85،68
قدس 24
قربانگاه حضرت اسماعیل 30
قطر 64
قفصه 9،19،22،25،28،92،222،226، 227،231،232،237
قیامت 17،45،68،139،159
قیروان 224
کاخ پادشاه سعودی 71
کتابخانه اهل بیت علیهم السّلام 226
کتابخانۀ ملّی 89
کربلا 73
کرۀ ماه 47،222
کعبه معظمه-بیت الله الحرام-بیت الله- خانۀ خدا 20-24،70،78،79،80،98
کنانه 29
کوفه 52،53،130،148
گیلان 45
لاهور پاکستان 45
لبنان 24،30،38،64،164
لندن 30
لیبی 19،24،29،61
مدینه منوره 70،79،84،88،89،98،106، 125،127،131،146،150،155،170، 173،180،194،196،216،230
مراکش 83
مرقد امام حسین 32
مرقد حضرت زینب 32،89
مرقد رأس الحسین علیه السّلام 89
مرقد مطهر امام رضا علیه السّلام 225
مرقد مطهر امام علی علیه السّلام 225
مرقد مطهر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 85،86
مساجد 23،24،31،32،41،70
مسجد 17،23،24،32،42،52،56،222
مسجد ابو حنیفه 32،33
مسجد ابو یعقوب 23
مسجد احمد حنبل 32
مسجد الاقصی 30،82
مسجد امام حسین علیه السّلام 31
مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 86،87
مسجد جامع اموی 89
مسجد شافعی 32
مسجد مالک 32،34
مسجد مسلم بن عقیل 52
مشهد 225
مصر 19،24،29-33،36،43،45،51،57، 61،69،70،83،130
مغرب 19
مقام ابراهیم علیه السّلام 80
مکه 70،80،98،128،146،160،179،180، 216،217
مکه مکرمه 20
ملکوت اعلی 111
منطقه عقال 39
منی 135
مهد کودک 56
مهدیۀ تونس 31
نجف-نجف اشرف 34،39،52،53،57، 224،225،226
نوزر 25
هلند 30،224
هند 164
یمامه 200
یونان 20
آل یاسین 75
ابراهیم علیه السّلام 50،81،82
ابلیس-شیطان 13،25،63،81،83،115، 117،148،198،203،211،221
ابن ابی الحدید معتزلی 163،175
ابن اثیر 99،146،147،199،218
ابن تیمیه 138
ابن جوزی 169،180،235
ابن حجر عسقلانی 96،149،176،178، 183،195،202،204،205،218
ابن خلکان 196
ابن رشد 235
ابن سعد 99،208
ابن سینا 164
ابن صباغ مالکی 180
ابن عباس 101،102،106،137،174،175، 183
ابن عبد البرّ 149،183
ابن عساکر 169،176،180،186،187، 204،215
ابن قتیبه دینوری 120،140-144،146،170، 172،180،
ابن کثیر 169،186
ابن ماجه 164،184،186،190
ابن منظور 145
ابن هشام 191
ابو ایوب انصاری 169
ابو بریده اسلمی 169
ابو بکر 43،68،72،97،99،100،107،111، 116،117،124،134،135،137-145، 149،154،159،160،161،168، 170-173،175-181،183،185،186، 191-197،199-201،211
ابو داوود 190
ابو ذر غفاری 167،169
ابو ریّۀ مصری،شیخ محمود 163
ابو سعید خدری 130،131
ابو سفیان 116،131،134،203
ابو عبد الرحمن-عبد الله پسر عمر 113،136، 177،196،197،209،210
ابو عبیده 107،154،180
ابو علی نیشابوری 176
ابو فراس حمدانی 178
ابو قتادة انصاری 196،199
ابو موسی 136،160
ابو نعیم 204
ابو هریره 150،167،177،210
ابیّ بن کعب 167،169
احمد بن حنبل 56،76،176،177،189
اسامة بن زید 107-111،113،119،169، 179،198
اسماء بنت عمیس 160،161
اسود العنسی 124
اصفهانی،محب الدین 138
أطرش،فرید 30
اعمش 113
امام ابو حنیفه 56،60،76،157،164
امام باقر علیه السّلام 44
امام جعفر صادق علیه السّلام 56،57،167
امام حسن علیه السّلام 52،72،88،148،149،151، 167،174،203،215،217،225
امام حسین-ابا عبد الله الحسین-حسین بن علی علیه السّلام 44،52،69،70،72،73،74، 75،88،141،149،155،167،174،203، 225
امام خمینی 12
امام زمخشری 166
امام زین العابدین-سید الساجدین علیه السّلام 44، 51،68
امام شافعی 50،56،60،76،176
امام غزالی 169
امام موسی کاظم علیه السّلام 40،42،44،51،53
امام مهدی علیه السّلام 219
امیر المؤمنین-سید الوصیین-امام علی بن ابی طالب-حضرت علی علیه السّلام در اکثر صفحات
امین،احمد 34،49،151
امینی(علاّمه)136،169،215
انس بن مالک 114،135،136
ایّوبی،صلاح الدین 30،89
بحر العلوم 75
بخاری 99،113،114،141،142،148،164،
184،205،206،207،208،223،235، 236
براتی،عباسعلی 12
براء بن عازب 136،169
بصری،حسن 131
بلاذری 117
پیامبر اکرم-حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله-پیامبر- رسول خدا در اکثر صفحات
ترمذی 164،190
تیجانی،سید محمد 9،11،15،18،88،228، 232،233
تیجانی،شیخ احمد 19،21،85،88،89
ثعلبه 194،195
الجاحظ 180
جابر بن عبد الله 169
جبرئیل 34،45،58،59،70
جعفر مرتضی عاملی 163
جلالی،عباس 10،12
حاکم نیشابوری 96،133،134،166،176، 179،182،189،202،204
حجر بن عدی کندی 131،132،151
حذیفة بن یمان 169
حرّ 74
حسکانی حنفی 176،187
حفصه 160،175
حکیم 75
حمزه 78،97
خالد بن سعید 169
خالد بن ولید 124،195-200،201
خزیمة بن ثابت 167،169
خضر علیه السّلام 85
خوئی 57،59،61،62،163،223،225،226، 231،234
خوارزمی 180،183،215
داوود علیه السّلام 192
ذهبی 96،206
رازی 164
زبیدی 145
زبیر 130،134،145،147،148،154،169
زهری 135
زیاد ابن ابیه 132
زید بن ثابت 130
زید بن حارثه 110،113
سجاح 124
سعد 154
سعد بن عبادة 169،171
سعید 154
سلمان فارسی 164،167،169
سلیمان علیه السّلام 192
سهل بن حنیف 169
سهیل بن عمرو بن عبد ود عامری 98
سیوطی-جلال الدین سیوطی 127،134، 169،176،178،183،184،202،218
شابی،ابو القاسم 25
شاذلی،ابو الحسن 27
شافعی،علاء الدین 187
شرف الدین 71،91،92،120،163
شقیق 113،136
شیخ اسماعیل هادفی«صاحب الزمان»25،26، 27
شیخ مضیره 163
صالح بالسائح 25
صدر،سید محمد باقر 62-65،67،70،72، 105،140،163،223،224،225
صفیه 149
صلاح الدین ایوبی 30،89
طالوت 166
طاهر بن عاشور 62
طباطبائی 75،163
طباطبائی حکیم،سید محمد 225
طبرانی 204
طبری-محب الدین طبری 99،130،134، 140،146،147،169،176،183،186، 188،191
طلحة 130،134،145،147،148،154
طلیحة 124
طه حسین 141،147،163
عایشه-ام المؤمنین 114،134،135،142، 144-150،174،175،177،203،208، 235
عباس 169،171
عباس(برادر امام حسین علیه السّلام)75
عبد الباسط 30
عبد الرحمان بن عوف 130،181
عبد السلام 22
عبد الفتاح عبد المقصود 172
عبد الفتّاح مورو 223
عبد الناصر 69
عبده،محمد 43،171
عثمان-عثمان بن عفان 68،72،73،74،97، 116،130،135،144،146،154،173، 174،175،178،181،185،191،201،
212،217
عروه 135،177
عسکری،مرتضی 163
عکرمه 167،177
علاء بن مسیّب 136
عمار یاسر 118،136،148،151،167،169
عمر 43،68،72،74،91،92،97-107،111، 114-120،124،134-137،139-142، 144،153،154،159-162،164،165، 168-171،176-178،180،181، 183-185،189،191،193،195،197، 199-201،210-212
عمر بن عبد العزیز 218
عمر رضا کحّاله 180
عمرو عاص 134،167،177،203،218
عیسی بن مریم علیه السّلام 49
غنوشی،راشد 223
فارابی 164
فاطمه زهرا علیها السّلام 44،72،88،120،140-145، 161،162،167،170،172-175،179، 180،191،192،195،198،211
فجاءۀ سلمی 180
فرعون 156
فیروزآبادی 75
قارون 156
قاضی اسماعیل 176
قندوزی حنفی 202،204،217،218
قیس بن سعد 169
کاشف الغطاء 75
کاظمین علیهما السّلام 41،53
کثیر بن صلت 131
کعب الاحبار 167
کمال آتاتورک 182
گیلانی،عبد القادر 25،37،39-47،51،85
لیلی دختر منهال 196،197،200
مالک بن انس-امام مالک 19،56،57،60، 76،157،160،167،173،179،191، 228-231،234،235
مالک بن نویره 124،195-197،200
مأمون 36
متقی هندی 96،138،169،186،187،204، 218
محمد ابو الفضل ابراهیم 119
محمد امین زین الدین 163
محمد بن ابو بکر 145
محمد بن عبد ربّه 145
مدائنی 146،147
مروان 131
مسعود 130،180
مسلم 99،164،190،192،205-208،235، 236
مسیلمۀ کذاب 200
مظفر،محمد رضا 163،172
معاویه 94،116،117،131،132،134، 150-152،154-156،174،181،201، 203،215-218
مغیرة بن شعبه 167،218
مقداد بن اسود 167،169
مناوی 186
منعم 33،60،62،73
مودودی،ابو الاعلی 117،131،132،151
موسی بن عمران علیه السّلام 58،114،119،133، 184،217
نسائی 141،164،176،190
نمرود 156
نوح علیه السّلام 96،202
واقدی 160،179
هادی حفیان 25
هارون علیه السّلام 133،184،217
هارون الرشید 36
هامان 156
هانی بن عروه 52
هیثمی،نور الدین علی 202،218
هیکل،محمد حسنین 187،196،197،200
یحیی بن یعلی محاربی 205
یزید 117،134،151،155،216،230
یعقوب علیه السّلام 192
1.قرآن کریم.
2.ابن ابی الحدید،شرح نهج البلاغه،چاپ دوم:بیروت 1387 ه.ق.
3.ابن اثیر،اسد الغابة فی معرفة الصحابه،چاپ اوّل:بیروت 1415 ه.ق.
4.-،تاریخ کامل،چاپ اوّل:دار احیاء التراث العربی،لبنان[بیتا].
5.-،جامع الاصول،[بیتا،بیجا].
6.ابن تیمیّه،احمد بن عبد الحلیم،منهاج السنه،دار الکتب العلمیه،بیروت 1420 ق.
7.ابن جزری،عبد الرحمن بن علی،تذکرة الخواص،مؤسسة اهل البیت علیهم السّلام بیروت 1401 ق.
8.-،زاد المسیر فی علم التفسیر،دار الفکر،بیروت،1407 ق.
9.ابن حجر،عسقلانی،احمد بن علی،تهذیب التهذیب،دار صادر،بیروت 1968.
10.-،فتح الباری بشرح البخاری،دار الکتب العلمیه،بیروت 1410 ق.
11.ابن حنبل،احمد بن محمد،مسند،المکتب الاسلامی،دار صادر،بیروت 1389 ق.
12.ابن طاووس،علیّ بن موسی،الطرائف،چاپ خیّام،قم 1400 ق.
13.ابن عساکر،تاریخ دمشق،چاپ اوّل:انتشارات دار الفکر،بیروت،1415 ه.ق.
14.ابن قتیبه دینوری،عبد اللّه بن مسلم،الامامة و السیاسه،شریف رضی،قم 1413 ق.
15.ابن کثیر،اسماعیل بن عمر،البدایة و النهایه،المعارف،بیروت 1966.
16.-،تفسیر ابن کثیر،انتشارات دار الشعب قاهره،[بیتا].
17.ابن منظور،لسان العرب،چاپ اوّل:دار صادر،بیروت 1410 ه.ق.
18.ابن هشام،عبد الملک بن هشام،سیرة النبویه،دار احیاء التراث العربی،بیروت[بیتا].
19.ابو الفداء،اسماعیل بن علی،المختصر فی اخبار البشر(تاریخ ابو الفداء)دار المعرفه،بیروت [بیتا].
20.ابو ریّه،محمود،شیخ المضیره،کتابفروشی محمدی،تهران 1343.
21.اصفهانی،ابو نعیم،حلیة الاولیاء،چاپ دوم:بیروت 1387 ه.ق.
22.الواقدی،محمد بن سعد،الطبقات الکبری،بیروت[بیتا].
23.امینی،شیخ عبد الحسین،الغدیر فی الکتاب و السنه،چاپ سوم:بیروت،1387 ه.ق.
24.اندلسی،محمد بن عبد ربه،عقد الفرید،چاپ اوّل:دار الکتاب العربی،بیروت 1408 ه.ق.
25.بخاری،محمد بن اسماعیل،صحیح بخاری،چاپ چهارم:انتشارات ابن کثیر،بیروت 1410 ه.ق.
26.ترمذی،محمد بن عیسی،الجامع صحیح،دار احیاء التراث العربی،بیروت[بیتا].
27.حاکم نیشابوری،ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه،مستدرک حاکم،چاپ اوّل:دار الکتب العلمیه، بیروت[بیتا].
28.حسکانی،عبید اللّه بن عبد اللّه،شواهد التنزیل،مؤسسۀ چاپ و نشر وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،سازمان احیای فرهنگ اسلام،تهران 1411 ق.
29.حسینی،طه،الفتنة الکبری،دار المعارف،قاهره[بیتا].
30.حلبی،علیّ بن برهان الدین،سیرۀ حلبی(انسان العیون)دار المعرفه،بیروت[بیتا].
31.خطیب بغدادی،احمد بن علی،تاریخ بغداد،نشر سلفیّه مدینۀ منوره[بیتا].
32.خوارزمی،مناقب،چاپ دوم:مؤسسه نشر اسلامی،قم 1411 ه.ق.
33.رازی،فخر الدین،تفسیر کبیر،چاپ اوّل:دار الکتب العلمیه،بیروت[بیتا].
34.سجستانی الازدی،سلیمان بن اشعث،سنن ابو داود،انتشارات التراث العربی،بیروت[بیتا].
35.سیوطی،جلال الدین،الاتقان فی علوم القرآن،چاپ اوّل:دار ابن کثیر،بیروت[بیتا].
36.-،الحاوی للفتاوی،دار الکتاب العربی،بیروت[بیتا].
37.-،تاریخ الخلفاء،دار القلم،بیروت 1406/1365.
38.-،جامع الصغیر و جامع الکبیر،دار الفکر،بیروت 1994.
39.-،الدرّ المنثور فی تفسیر بالمأثور،چاپ اوّل:انتشارات دار الفکر،بیروت 1414 ه.ق.
40.شرف الدین موسوی،ابو هریره،دار التعارف للمطبوعات،بیروت 1344.
41.-،المراجعات،چاپ هفتم:مطبعه آداب،نجف اشرف[بیتا].
42.-،عبد الحسین،النص و الاجتهاد،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،بیروت 1386 ق.
43.صدر،سید محمد باقر،فدک،مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه،قم 1373.
44.طباطبائی،محمد حسین،المیزان فی تفسیر القرآن،چاپ دوم:انتشارات مؤسسه اسماعیلیان،قم 1394 ه.ق.
45.طبری،محمد بن جریر،تاریخ الأمم و الملوک،چاپ چهارم:مؤسسه اعلمی،بیروت[بیتا].
46.-،تفسیر طبری(جامع البیان فی تفسیر القرآن)طبعة الاولی،دار الفکر، بیروت،1408 ه.ق.
47.-،ریاض النضرة،دار الکتب العلمیه،بیروت[بیتا].
48.عبد المقصود،عبد الفتاح،السقیفة و الخلافه،مکتبة غریب،فجاله[بیتا].
49.عبده،محمد،شرح نهج البلاغه،مؤسسة الاعلمی،بیروت[بیتا].
50.عسقلانی،ابن حجر،الاصابة فی تمییز الصحابه،چاپ اوّل:دار احیاء التراث العربی،بیروت [بیتا].
51.غزالی،محمد بن محمد،سرّ العالمین،دار الافاق العربیه،قاهره 1431 ق.
52.قرطبی مالکی،ابن عبد البر بن عاصم،الاستیعاب،چاپ اوّل:دار احیاء التراث العربی،بیروت [بیتا].
53.قرطبی،محمد بن احمد،تفسیر قرطبی،احیاء التراث العربی،بیروت 1331.
54.قشیری نیشابوری،مسلم بن حجاج،صحیح مسلم،چاپ اوّل:انتشارات دار الحدیث،قاهره 1412 ه.ق.
55.قندوزی حنفی،سلیمان بن ابراهیم،ینابیع المودّه،چاپ اوّل:تهران 1416 ه.ق.
56.مالک بن انس،موطّأ،چاپ اوّل:انتشارات احیاء التراث العربی،بیروت 1406 ه.ق.
57.مسعودی،علیّ بن حسین،مروج الذهب،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی،تهران 1365.
58.مظفر،شیخ محمد رضا،السقیفه،[بیجا،بیتا].
59.مودودی،ابو أعلی،الخلافة و الملک،نشر فرهنگ قرآن،پاوه 1363.
60.واقدی،محمد بن عمر بن واقد،المغازی،چاپ سوم:عالم الکتب،بیروت[بیتا].
61.هندی،علاء الدین علی المتقی ابن حسام الدین،کنز العمال،چاپ اوّل:انتشارات تراث اسلامی، بیروت،1397 ه.ق.
62.هیثمی،احمد بن حجر،الصواعق المحرقه،چاپ دوم:مکتبة قاهره،مصر[بیتا].
63.هیثمی،نور الدین علیّ بن ابی بکر،مجمع الزوائد و منبع الفوائد،چاپ اوّل:انتشارات دار الفکر، بیروت 1412 ه.ق.
64.هیکل،حسنین،الصدیق ابو بکر،[بیجا،بیتا].
65.یعقوبی،احمد بن ابی یعقوب ابن جعفر بن وهب،تاریخ یعقوبی،مؤسسه و نشر فرهنگ اهل بیت و نشر دار صادر،قم و بیروت[بیتا].
إنّ کتاب«المهتدی»هو قصة الحیاة الفکریّة و الاعتقادیّة للدکتور السید محمد التیجانی،الاستاذ بجامعة تونس و العالم الکبیر علی مستوی العالم الإسلامی الذی بدأ رحلته للسنین عدیدة بدراسة المذاهب الإسلامیّة المختلفة و التتبّع فی المصادر القدیمة و التحاور مع علماء و فقهاء الفرق حتی انتهی إلی اختیار مذهب أهل البیت و هو یقوم فی هذا الأثر الشیّق بشرح کیفیّة اهتدائه بنحو مبسوط و مستند.
الناشر
مؤسسة بوستان کتاب
مرکز الطباعة و النشر التابع لمکتب الإعلام الإسلامی
الناشر الافضل علی المستوی الوطنی
عنوان المکتب المرکزی:ایران،قم اول شارع شهداء،ص ب:917
الهاتف:982517742155+،الفاکس:982517742154+،التوزیع:982517743426+
المهتدی أو کیف تشیّعت التنقیح الثانی
الدکتور السید محمد التیجانی السماوی الترجمة و التحقیق:مرکز العلوم و الثقافة الاسلامیة المترجم:عباس الجلالی مؤسسة بوستان کتاب
1387/1429