ghaemiyeh.com
سرشناسه:مسعودی علوی، سیداسدالله، ۱۳۱۶ -
عنوان و نام پدیدآور:علی علیهالسلام و آزمایشهای الهی [کتاب]/مولف سیداسدالله مسعودی.
مشخصات نشر:قم: موسسه در راه حق، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۵۹ ص.؛ ۹/۵ × ۱۹/۵ سم.
شابک:978-964-6425-72-9
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- امتحان الهی
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- فضایل
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت
موضوع:امتحان الهی
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۹ /الف۸۲م۴۷ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۳۹۸۹۸۷۰
علی علیهالسلام و آزمایشهای الهی
بسم الله الرحمن الرحیم
شابک: 978-964-6425-72-9
شماره کتابشناسی ملی: 3989870
عنوان و نام پدیدآور: علی علیهالسلام و آزمایشهای الهی/مولف سیداسدالله مسعودی.
مشخصات نشر: قم، موسسه در راه حق، 1394.
مشخصات ظاهری: 59 ص.؛ 5/9 * 5/19 سم.
موضوع: علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق. - امتحان الهی
موضوع: علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق. - فضایل
موضوع: علیب. ن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق - اثبات خلافت
موضوع: امتحان الهی
رده بندی دیویی: 9515/297
رده بندی کنگره: BP38/09 / الف 82 م 1394 47
سرشناسه: مسعودیعلوی، سیداسدالله، 1316 -
علی(علیه السلام) و آزمایش های الهی
مؤلف: سید اسدالله مسعودی
ناشر: انتشارات در راه حق
شمارگان: جلد
نوبت چاپ:
چاپ: سلمان فارسی
نشانی: قم، خیابان آیت الله مرعشی نجفی (ارم)
کوچه 20 - پلاک 10
تلفن: 37833972 ( 025)
www.d r eh .com
سامانه پاسخگویی پیامکی: 1000222333
سخن ناشر 5
مقدمه 9
امتحانات زمان حیات پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) 15
امتحان مرتبه اول (پیشتر بودن در پذیرش اسلام) 15
امتحان مرتبه دوم (جای پیغمبر خوابیدن) 16
امتحان مرتبه سوم (در جنگ بدر) 18
امتحان مرتبه چهارم (در جنگ احد) 19
امتحان مرتبه پنجم (در جنگ احزاب) 21
امتحان مرتبه ششم (در جنگ خیبر) 23
امتحان مرتبه هفتم (رسالت رساندن سورۀ توبه) 24
امتحانات بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) 27
اولین امتحان (صبر در مصیبت عظمای رحلت حضرت رسول) 28
دومین امتحان (در برابر جریان سقیفه) 30
سومین امتحان (زمان ریاست ابی بکر) 34
چهارمین امتحان (دوران ریاست عمر و شورای شش نفره) 38
پنجمین امتحان (جنگ جمل) 43
ششمین امتحان (جریان حکمین) 58
هفتمین امتحان (جنگ با خوارج) 66
دهۀ چهل، دههای بود که گروهی میکوشیدند از مذهب علیه مذهب استفاده کنندو این مطلب تازهای نبود. آنان با القای افکار مسموم و التقاطی، ذهن جامعه به خصوص نسل جوان را آشفته میساختتند و در انحراف آنان از مسیر فطری و الهی تلاش میکردند.
در چنین دههای، یعنی سال 1343 جمعی از علماء و دانشمندان حوزۀ علمیۀ قم، مؤسسه در راه حق را تأسیس کردند. انگیزۀ آنان، هدایت جامعه به ویژه نسل جوان و تحصیل کرده به صراط مستقیم بود. اینان با وجود موانع بسیاری که رژیم طاغوت بر سر راهشان میگذاشت با توکل به خدا و عنایات الهی به رسالت خطیر خویش همت گماشتند. واز خطرها نهراسیدند.
اولین گام، مقابله با مزدوران و جیره خواران استعمار و دشمنان اسلام بوده که میخواستند
مذهب را، موجودی جامد و بی روح معرفی کنند. از این رو دورۀ اوّل و دوم «نشریات رایگان» مؤسسه، مختصّ انحرافهای دینِ مسیحیت بود.
در پی آن، یک دورۀ تاریخ اسلام با رعایت ایجاز منتشر شده و توانست نسلی را که داشت در منجلاب فساد غرقه میشد، مخاطب قرار دهد. نوجوانان و جوانان وقتی دیدند روزنهای به سوی حق به رویشان باز شده، جوانههای امید در قلبشان به بار نشست و با عطش وصفناپذیر، مطالب اخلاقی و هشدار دهندۀ نشریات را چون آبی گوارا نوشیدند و روح تشنهشان را سیراب ساختند.
شیاطین برای اجرای سیاست نابودی ایمان و پاکی، در گذشتههای نه چندان دور «مارکسیسم» را علم کردند. مکتبی با ظاهری پرزرق و برق و فریبا. این مکتب در پرتو اصطلاحات پر آب و تاب و دفاع از کارگران و بر پایۀ بافتههای فلسفۀ مادی، بسیاری از جوانان را در گرداب خویش هلاک ساخت و دل و ایمان آنان را ربود.
موسسه، در مبارزۀ وسیع با این مکتب انحرافی بر آن شد تا نشریاتی را در دو سطح ساده و تخصّصی منتشر سازد تا هم حقایق را بازگوید و هم پرده از چهرۀ فریبندۀ مارکسیسم برافکند.
از طرفی دیگر، اشتیاق مردم به فراگیری اصول دینشان و تقاضاهای مکرر آنان در این مورد، باعث شد تا مؤسسه، اصول عقاید را باروشی نو و علمی عرضه دارد. به طور کلی انتشار نشریات رایگان مؤسسه در راه حق، تحوّلی شگرف را در جامعه پدید آورد و زمینه را برای بیداری نسل جوان فراهم ساخت و بسیاری را از دام مکر مکاتب انحرافی رهاند و بیدار کرد.
افزون بر این فعالیتها، نشریات عمیق و کلیدی آن، به زبانهای زندۀ دنیا ترجمه شد و در آن سوی مرزها تشنگان را از زلال معارف اسلامی سیراب ساخت.
واحد آموزش این مؤسسه، برای تربیت دانشپژوهان علوم اسلامی گامهای بلندی برداشته و نخبگانی را پرورش داده است، علاوه بر آن، با
پاسخگویی به سؤالات، خدمات شایانی را ارائه داده و میدهد از این رو به توجه با سابقۀ درخشان مؤسسه در راه حق لازم بود برای گسترش معارف اسلامی کتابهای ارزشمند تألیف و منتشر شود که چنین مهمی را مؤسسه در طی سال های طولانی به انجام رسانده و میرساند.
در راه حق، علاوه بر نشر و توزیع آثار خود، کتب مناسب ناشران معتبر را به دست شیفتگان اسلام ناب محمدی(صلی الله و علیه و اله و سلم) به دورترین نقاط میرساند.
در پایان باید از همۀ کسانی که در این راه والا و هدف بزرگ ما را یاری داده و هزینۀ سنگین مؤسسه را از ابتدای تأسیس به دوش کشیدهاند، سپاسگزاری نماییم و توفیق و سعادت همۀ خادمان قرآن و ائمه عصمت و طهارت(علیهم السلام) را از خدای منّان بطلبیم.
وَ مَا تَوفیقی الا بَاللهِ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَ الَیهِ أ ُنیبُ
موسسه در راه حق
او دلی پر درد و سینهای پر آه داشت و گاهی که لبریز میشد یا با چاه درد دل میکرد و یا اگر با دیگران سخن میگفت و از راز مظلومیت خویش پرده برمیداشت آن را در نقطهای ناتمام میگذاشت که همه مخاطبین تشنه شنیدن بودند و او با جمله شقشقه هدرت ثمّ قرّت به آنان فهماند این مقدار درد دل کردن هم با میل و رغبت نبوده است.
او همسر زهرای مظلومه است که درد دلهای خود را با هیچ کس - حتی با شوهر - نگفت.
سوز دل علی(علیه السلام) و همسر گرامیش برای آن بود که «نا اهلان» بندگان خدا را به بیراهه کشاندند و از مسیر هدایتی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام ترسیم کرده بود منحرف کردند و آن گرامی را در شرایطی قرار دادند که چاره جز صبر نداشت. صبری دشوار که جز امام و معصوم تاب تحمّل آن را ندارد.
نوشتهای که پیش روی شما دارید نمونهای است از درد دلهای مولای پرهیزگاران که در پاسخ پرسشهای رئیس یهودیان بیان فرمودهاند.
متن عربی آن را مرحوم مجلسی در بحارالانوار، ج 38 و مرحوم شیخ صدوق در خصال آوردهاند.
این کتاب، در سالی که به نام امیرالمؤمنین(علیه السلام) نامگذاری شده است به فرزند گرامیش مهدی فاطمه(علیها السلام) اهداء میشود.
سید اسدالله مسعودی علوی
مؤسسه درراهحق
پس از جنگ نهروان و سرکوب خوارج، علی(علیه السلام) به کوفه برگشت.
روزی آن حضرت در جمع یاران خویش نشسته بود که بزرگ یهودیان به خدمت آن حضرت رسید و از ایشان پرسشهائی کرد، و حضرت به آنها پاسخ داد که در این کتاب میخوانیم:
عالم یهودی: یا امیرالمؤمنین، میخواهم از تو درباره چیزهائی سؤال کنم که جز پیغمبر(صلیالله علیه وآله) یا وصیّ پیغمبر(صلی الله علیه وآله) کسی آنها را نمیداند.
علی(علیه السلام): آنچه میخواهی بپرس.
عالم یهودی: ما در کتابهایمان چنین خواندهایم: وقتی خدا پیامبری را به پیامبری مبعوث میکند، به او دستور میدهد که از خانواده خود شخصی را برگزیند تا پس از او امر امّت را در دست گیرد و با او عهد میبندد و توصیه میکند
که آن را دنبال کند و در امت به آن عهد عمل کند، و نیز خواندهایم: خدا جانشینان پیامبران را در حیات پیامبران و بعد از وفات آنان امتحان میکند و میآزماید. به من بگو: اوصیاء پیامبران در حیات و پس از وفات آنان چند بار آزمایش و امتحان میشوند؟ و اگر خدا امتحان آنان را پسندید کارشان به کجا میانجامد؟
علی(علیه السلام): تو را به خدائی که جز او خدائی نیست و برای بنیاسرائیل دریا راشکافت و تورات را بر موسی نازل فرمود، قسم میدهم، اگر به سؤالهایت به درستی پاسخ دادم تصدیق میکنی؟
عالم یهودی: آری، تصدیق میکنم.
علی(علیه السلام): خداوند اوصیاء را در زندگی پیامبران هفت مرتبه امتحان میکند، تا فرمانبرداری آنان را بیازماید و چنانچه آزمایش و امتحان آنان را پسندید، به پیامبران فرمان میدهد آنان را در زندگی به عنوان «اولیاء» و بعد از وفات به عنوان «اوصیاء» برگزینند; و اطاعت از اوصیاء بر گردن
امت بار میشود، همانگونه که لازم بود از پیامبران اطاعت کنند. بعد از وفات انبیاء نیز هفت بار امتحان میشوند، تا صبرشان آزمایش شود؛ هرگاه نتیجه آزمایش مثبت بود و مورد رضایت خدا قرار گرفت، آنان را به سعادتکامل میرساند تا به انبیاء ملحق شوند.
عالم یهودی: صحیح است یا امیرالمؤمنین! بفرمائید شما در حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله) چند بار و بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) چند بار آزمایش شدید و آخر کارتان به کجا میانجامد؟
علی(علیه السلام) دستاو راگرفت و فرمود: بامن بیاتا توراآگاه سازم.
گروهی از یاران علی(علیه السلام) برخاستند و گفتند: یا امیرالمؤمنین! به ما نیزخبر بدهتا هماننداین شخص آگاهشویم.
علی(علیه السلام): میترسم دلهای شما یارای تحمل آنرا نداشته باشد.
یاران امام گفتند: چطور یا امیرالمؤمنین؟
علی(علیه السلام): برای چیزهائی کهاز بسیاری از شما مشاهده کردهام.
مالک اشتر برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین ما را نیز باخبر گردان. به خدا قسم میدانیم که روی زمین وصی پیغمبری جز تو نیست و میدانیم خداوند بعد از پیغمبر ما پیغمبری را مبعوث نخواهد کرد و فرمان تو با فرمان پیغمبر(صلی الله علیه وآله) در گردن ما بههمپیوسته است.
علی(علیه السلام) نشست و به عالم یهودی رو کرد و فرمود:
ای یهودی! خدا مرا در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله) در هفتجا امتحان کرد و مرا بحمدالله - بیهیچ خودستائی - در همه هفت موضع مطیع خود یافت.
عالم یهودی: در کجا و کجا؟ یا امیرالمؤمنین.
علی(علیه السلام): نخست اینکه خدا وقتی پیامبر(صلی الله علیه وآله) را به نبوت برگزید و مسئولیت رسالت را بر دوش او گذاشت، من از نظر سن، جوانترین فرد خانوادهمان بودم در خانه به او خدمت میکردم و در انجام کارهای او میکوشیدم.
رسولخدا(صلی الله علیه وآله) صغیر و کبیر دودمان عبدالمطلب را به اسلام و اظهار شهادتین دعوت کرد. آنان از پذیرفتن، سرباز زدند و منکر شدند، آن حضرت را رها کردند و از وی بریدند، با او از سر مخالفت و دشمنی و بغض برآمدند، همچون دیگران دعوت او را سنگین به حساب آوردند و معتقد بودند دلهایشان تاب تحمل و... توان درک آن را ندارد. من به تنهائی دعوت او را پذیرفتم و مشتاقانه با اطمینان خاطر مطیع او شدم و هیچ
شک و تردیدی در قلبم راه نیافت. سهسال بدین منوال گذشت و جز من و خدیجهبنتخویلد، کسی دیگر نبود که شهادت بگوید و نماز بخواند.
سپسبه اصحابخودرو کردو پرسید: آیا چنیننبود؟
همه گفتند: آری چنین است یاامیرالمؤمنین.
ای یهودی! قریش دائماً در موضوع کشتن پیامبر(صلی الله علیه وآله) با خدعه و نیرنگ نقشه میکشیدند، تا اینکه در دارالندوة(1)
نَدْوة یعنی گرد هم آمدن برای مشورت، دارالنّدوه یعنی خانهای که برای مشورت در آنجا جمع میشوند و در اینجا مراد از آن مکانی است در مکه که قریش برای مشورت در آن جا جمع شدهاند.
گردهمآمدند، در حالیکه ابلیس ملعون هم بهصورت اعور ثقیف(2)حاضر بود، بعد از تبادل آراء، همگی چنین رأی دادند، که از هر تیرهای از قریش مردی انتخاب شود، هرکدامشمشیر خود برگیرد، شبانگاه که پیغمبر(صلی الله علیه وآله) در خواب است همگی بر سر او بریزند و هماهنگ شمشیرهای خود را بر او فرود آورند و او را بکشند; در این صورت خون او هدر میشود و قریش از کشندگان پیغمبر(صلی الله علیه وآله) که افراد خودشان هستند دفاع میکنند و آنان را تحویل اولیاء دم نخواهند داد.
جبرئیل(علیه السلام) فرود آمد و پیغمبر(صلی الله علیه وآله) را از نقشۀ شوم قریش آگاهساخت، شب و ساعت حادثه را به او گوشزد کرد و او را وادار کرد که از مکه بیرون رود و به غار ثور پناه برد. رسولخدا(صلی الله علیه وآله) مرا از قضیه آگاه کرد و به من امر فرمود: در جای او بخوابم و او را با جان خود حفظ کنم. من فوراً فرمان او را اطاعت کردم و از اینکه جانم فدای او شود و به جای او من کشته شوم مسرور گشتم. او از مکه خارج شد و من در بستر او خوابیدم. افراد قریش که اطمینان داشتند پیغمبر(صلی الله علیه وآله) را میکشند به منزل او هجوم آوردند و با من مواجه شدند. با
شمشیرم به دفاع از خود پرداختم و آنان را از خود دور کردم، که خدا و مردم این جریان را میدانند.
سپس به اصحاب و یاران خود رو کرد و فرمود: آیا این چنین نبود؟
همگی گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
ای یهودی! در بدر(1)
جنگ بدر در سال دوم هجرت و در حوالی چاههای بدر واقع شد. تعداد مسلمانان 313 نفر و تعداد مشرکین 950 نفر بودند و به فتح و پیروزی لشکر اسلام انجامید.
، دو فرزند ربیعه و پسر عتبه(2)که از قهرمانان قریش بودند به میدان مبارزه تاختند و مبارزه میطلبیدند، هیچکس جرأت نکرد با آنان مصاف دهد، پیامبر(صلی الله علیه وآله) مرا و دو همرزم مرا (یعنی حمزه عموی او و عبیده پسر عمویش را) مأمور این کار کرد و من از یاران دیگر جوانتر و در جنگ کمتر شرکت کرده بودم. من، (با حمزه و عبیده) به مصافشان رفتیم، بهیاری خدا شیبه و ولید را کشتم، علاوه بر بزرگان دیگری از قریش، که یا آنان را کشتم و یا اسیرشان کردم. کشتههای من از کشتههای یاران دیگرم بیشتر بود. در آن جنگ پسر عمویم عبیده شهید شد، رحمت خدابر او باد.
سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
ای یهودی! اهل مکه نیرو جمع کردند و به خونخواهی مشرکین که در بدر کشتهشدهبودند حرکت کردند و عازم مدینه شدند تا انتقام بگیرند. جبرئیل پیغمبر(صلی الله علیه وآله) را از این قضیه آگاه ساخت. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در احد(1)
احُد در یک فرسخی مدینه واقع شده و جنگ احد در سال سوم هجری در آنجا واقع شد و در این جنگ به لشکر اسلام شکست وارد آمد و حمزه عموی بزرگوار حضرت رسول به شهادت رسید.
اردو زد تا از حمله آنان1) (1)
جلوگیری کند. مشرکین با ما روبرو شدند و بر ما به یک حمله یورش آوردند، عدّهای از مسلمین به شهادت رسیدند. من با پیغمبر(صلی الله علیه وآله) ماندم در حالیکه عدّهای از مهاجران و انصار به منازلشانبرگشتند و گفتند: پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و اصحابشکشته شدند.
سرانجام خدا ضربهای بر مشرکین واردساخت و در دفاع از اسلام و پیغمبر، هفتاد و چند زخم بر بدن من واردشد (و جای برخی از آنها را به حضار نشان داد)، خداوند انشاءالله اجر مرا خواهد داد.
سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
ای یهودی! قریش با قبایل دیگر عرب پیمان بستند تا پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و دودمان عبدالمطلب را نکشند، از پای ننشینند. بدینمنظور با عِدّه و عُدّه
خود بسیج شدند و آمدند تا به نواحی مدینه رسیدند و لشکر خود را آماده کردند و اطمینان داشتند به هدف خود میرسند. (قبل از رسیدن آنان) جبرئیل فرود آمد و رسولخدا(صلی الله علیه وآله) را از نقشه شوم قریش آگاه کرد. پیامبر(صلی الله علیه وآله) به مسلمانان دستور داد دور مدینه خندق بکنند و خود با مهاجرین و انصار در مدینه سنگر گرفتند و آماده دفاع شدند. لشکرقریش به پشت خندق رسیدند و ما را محاصره کردند. آنها خود را قوی و ما را ضعیف میپنداشتند، میغریدند و شمشیرهای برّاق خود را نمایش میدادند. پیامبر(صلی الله علیه وآله) آنان را به خدا دعوت میکرد و به خویشی و قرابت با خود سوگندشان میداد ولی آنان نمیپذیرفتند و بر سرکشی خود میافزودند. یکّهسوار آنان، همان یکهسوار عرب، عمروبنعبدود بود که همچون شتر مست نعره میزد، رجز میخواند و مبارز میطلبید، گاهی شمشیر و گاهی نیزه خود را به رخ میکشید. هیچکس قدم پیش نمیگذاشت و به مبارزه با او از
خود تمایل نشان نمیداد; نه تعصّبی بود که وادارشان سازد و نه بصیرت و بینش که تشجیعشان کند. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) برای مبارزه با عمرو، مرا برگزید; با دست خود عمامه بر سرم بست و شمشیر خودش - همین ذوالفقار - را به من داد.
به قصد مصاف با عمرو از مدینه بیرون شدم، زنان مدینه به گریه افتادند، میترسیدند به دست او کشته شوم. خدای بزرگ، او را که در عرب نظیر نداشت به دست من به هلاکت رساند و این علامت که در سر دارم اثر ضربتی است که او بر من وارد کرد. کار قریش به خواست خداوند و به سبب کشتهشدن عمرو و به سبب بدبختیهای دیگری که گریبانگیرشان شد به شکست انجامید.
سپس به اصحاب رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
ای یهودی! آنگاه که ما با رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به «خیبر» موطن یاران تو وارد شدیم، سواران مسلح یهود و غیر یهود، همچون کوه با ما روبرو شدند، دژی محکم و نیرویی افزون از نیروهای ما داشتند، مبارز میطلبیدند، هرکس از ما با آنان مصاف میداد، کشته میشد. چشمهای یاران من سرخ شد و هرکس به فکر خود بود و یاران من به یکدیگر مینگریستند و همگی به من میگفتند: بپاخیز، ای ابوالحسن! رسولخدا(صلی الله علیه وآله) مرا به نبرد با آنان بسیج کرد و من به فرمان پیغمبر بر آنان حمله کردم، هرکس که برای مبارزه با من روبرو شد به هلاکت رساندم و هیچ سواری نبود که در برابرم بایستد و جان سالم بدر برد، همچون شیر شکاری بر آنان یورش میآوردم و آنان را به داخل قلعهشان کشاندم. در را از روی خود بستند. درب قلعه را از جا کندم و به تنهائی وارد قلعهشان شدم، هر مرد جنگجویی را دیدم کشتم و هر زنی را
دیدم اسیر کردم، تا اینکه بتنهائی و بدون همدست قلعه را گشودم.
سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
ای یهودی! آنگاه که رسولخدا(صلی الله علیه وآله) مصمم شد مکّه را فتح کند، میخواست همچون گذشته که قریش را به سوی خدا دعوت میکرد برای آخرین بار حجّت را برآنان تمام کند و آنان را به سوی حق دعوت کند. بدین منظور نامهای نگاشت و درآن نامه مکّیان را از عذاب خدا ترساند و به عفو و بخشش خود وآمرزش از طرف خدا امیدوارشان کرد و در آخر نامه سوره برائت را نوشت. قاصدی لایق لازم بود تا نامه را با خود ببرد و بر اهل مکّه قرائت کند. بههریک از صحابه پیشنهاد بردن آن نامه را نمود، تساهل و
سنگینی از خود بروز دادند و چون چنین دید، یکی از آنان را فراخواند، نامه را بدو داد و او را مأمور اینکار کرد. جبرائیل(علیه السلام) نازل شد و گفت: ای محمد این رسالت را یا خودت باید انجام دهی یا مردی از اهلبیت خودت. پیامبر(صلی الله علیه وآله) مرا طلبید و با نامه به سوی مکه روانهام ساخت. اهل مکه بگونهای بامن کینه داشتند که اگر قدرت مییافتند، مرا پارهپاره میکردند و هر پارهام را بر کوهی میگذاشتند هرچند بهقیمت جان خودشان و فرزندانشان تمام میشد. من این رسالت را انجام دادم; پیام کتبی پیامبر(صلی الله علیه وآله) را بهآنان رساندم و سوره برائت را برایشان خواندم. همگی با تهدید و کینه با من برخورد کردند و عداوت و دشمنی که در سینه داشتند اظهار کردند ولی من مسئولیتم را انجام دادم.
سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
علی(علیه السلام) فرمود: ای یهودی! اینها مواردی بود که پروردگار من مرا در حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله) امتحانکرد و به لطف خداوند، کاملا اطاعت کردم و از امتحانها سرفراز بیرونآمدم. هیچکس دیگر، امتیازات اینچنینی ندارد. اگر خدا از خودستائی نهی نکردهبود برای مردم میگفتم و خود را به آنها میستودم.
یاران صمیمی امام گفتند: صحیح است ای امیرالمؤمنین. خداوند فضیلت قرابت با رسولخدا را به تو عنایت فرمود، سعادت برادری با پیامبر(صلی الله علیه وآله) را به تو داد و تو نسبت به پیامبر(صلی الله علیه وآله) همچون هارون نسبت به موسایی و خدا تو را در این مواردی که برای مافرمودی، فضیلت داد، هم اینها و هم دیگر فضایلی را که بیان نفرمودی، همه این فضایل را برایت ذخیره کرد و هیچکس از مسلمین چنین امتیازی را ندارد; آنان که در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) با تو بودند و آنان که بعداً آمدند، همگی بر این فضایل گواهند.
اکنون مواردی را که بعد از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) امتحان شدهای برای ما بگو. ما اگر چه خود میدانیم و میتوانیم بیان کنیم ولی میخواهیم از زبان خودت بشنویم، همانگونه که مطالب فوق را از خودت شنیدیم.
علی(علیه السلام) فرمود:
ای یهودی! خدا مرا بعد از وفات پیغمبر(صلی الله علیه وآله) نیز در هفتجا امتحان کرد و در همهجا به لطف و نعمتش مرا صابر و شکیبا یافت و اینرا نه بعنوان خودستائی میگویم.
گذشته از مسلمانان که بطور عموم مایۀ انس من بودند(وهر مسلمانی باید با همکیشان خود انس بگیرد) همدم خاصی جز رسول خدا نداشتم که بدو انس گیرم و یا بر او تکیه کنم و یا
نزد او آرامش یابم و یا بدو تقرب جویم. او مرا در کودکی تربیت کرد و در بزرگی پناهم داد; او مرا از رنج یتیمی وارهاند و سرپرستیام را برعهدهگرفت; پیش از اینکه از او چیزی طلبکنم، نیازم را برآوردهکرد و اهل و عیال مرا عیالخود حساب میکرد و مهمتر اینکه آن حضرت درجات عالی معنوی را به من اختصاص داد که آن معنویات مرا به منزلتی عالی از حقیقت، نزد خدای بزرگ هدایت کرد.
این وابستگی همهجانبه من به مقام نبوت سبب شد از وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) مصیبتی بر من نازلشود که گماننکنم کوهها تاب تحمل آنرا داشتهباشند و میدیدم برخی مثل اهلبیت خودم جوری متأثّر شدند که اصلا نمیتوانستند جلوی بیتابی خود را بگیرند و یارای تحمل سنگینی مصیبت را نداشتند، جزع و فزع، صبر را از کفشان ربوده، و از خود بیخود شدهبودند و سایر مردم - غیراز خاندان عبدالمطلب نیز یا تسلّیدهندهبودند و اهلبیت مارا امر به صبر میکردند و یا از
شدّت گریه آنان گریان میشدند و جزعمیکردند و این من بودم که با همه سنگینی بار مصیبت، خودم را به شکیبائی واداشتم. بهجای بیتابی و جزعوفزع به آنچه پیامبرم فرمان داده بود، مشغول شدم. کارهای لازم را مثل تغسیل، تکفین، نماز و دفن را بخوبی انجام دادم. کتاب خدا و وصایای پیامبر(صلی الله علیه وآله) را جمعآوری کردم و اشک چشمم، ناله و آه، سوز و داغ و بزرگی مصیبت، هیچکدام مرا از انجام وظیفهام بازنداشت، حق خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله) را که برعهدهام بود اداکردم و آنچه مرا بدان فرمان دادهبود رساندم و در اینراه برای رضای خدا صبرکردم.
سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
ای یهودی! رسولخدا(صلی الله علیه وآله) در زمان حیات خویش مرا بر همه امتش امیرکرد; از حضار
بیعتگرفت که به فرمان من گوش فرادهند و اطاعت کنند و دستورداد حاضرین در آن مجلس (حکم ولایت و امارت مرا) به غائبین برسانند(1)
اشاره به واقعه غدیر است.
. من بودم که در حضور پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمان او را به مردم میرساندم و در غیاب آن حضرت بر حاضرین امیر بودم(2). نافرمانی احدی چه در حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله) و چه بعد از او به ذهنم خطور نمیکرد. سپس رسولخدا(صلی الله علیه وآله) درحال مرضی که به رحلتش انجامید لشکری به سرکردگی اسامةبنزید آمادهساخت و به مسلمانان فرمان بسیج عمومی داد و از طوایف عرب، اوس و خزرج و سایرین، کسانی را که پیامبر(صلی الله علیه وآله) میترسید بیعت را بشکنند و کسانیکه با دیدۀ بغض به من مینگریستند، چون در جنگها بستگان آنانرا کشتهبودم، و نیز از مهاجرین و انصار و منافقین، هرکه احتمال خطر داشت، همه را دستورداد در آن لشکر شرکتکنند تا دلهای کسانی که در محضر پیغمبر(صلی الله علیه وآله) میمانند نسبت به من یکرنگ و خالص باشد و کسی چیزی نگوید که مرا بد آید و در امر خلافت و ولایت و قبول سرپرستی مردم مانعی سرراهم نباشد و آخرین سخن پیغمبر(صلی الله علیه وآله) این بود که لشکراسامة را تجهیز کنید و هیچکس از آنان که مأمور شرکت در بسیج هستند تخلف نورزد و راجع به این موضوع بسیار تأکید و پافشاری فرمود.
پس از آنکه روح بلند حضرت به سوی حق پرواز کرد دیدم عدهای از افراد که مأمور بودند از لشکر اسامة تخلف نورزند، اردوگاه را رها کردند، فرمان پیامبر را که مؤکداً بر آنان الزام کردهبود نادیده گرفتند و از فرمان فرمانده لشکر سرپیچی کردند، بر اسبان خویش سوار شدند و تاختند و آمدند تا بیعتی را که خدا و پیغمبر بر گردنشان نهادهبودند از گردن بازکنند و چنینکردند; پیمان
خدا و پیامبر را نقضکردند; شخصاً برای خودشان پیمانی ساختند، خود فریاد میزدند و خود رأی میدادند بدون اینکه با فرزندان عبدالمطلب گفتگوئی کنند و آنان را در رأی دادن شریک سازند بدون اینکه از من بخواهند بیعتم را از گردنشان بردارم(1)
البتّه بیعت با امام هیچگاه از عهده امت برداشته نمیشود ولی این عبارت، شدت مظلومیت مولا را میرساند که برگزارکنندگان سقیفه حتی تعارف هم نکردند لااقل بگویند: یا علی ما با تو بیعت کردهایم طبق این مصالح که ما در نظر داریم شما بیعت را از دوش ما بردار تا با دیگری بیعت کنیم. اگرچه این پیشنهاد هم دخالت رعیت در امر امام و فرمان الهی است و خود محکوم است. عبارت متن این است: «من غیر... اواستقالة لما فی اعناقهم».
. اینان چنین کردند. در حالی که من به تجهیز پیامبر مشغول بودم و نمیتوانستم به کار دیگری بپردازم، چون این کار مهمتر بود ومیبایست اوّل انجام بگیرد.ای یهودی! این (حرکت خودسرانه این گروه) دلخراشترین جراحتی بود که بر قلب من وارد شد، علاوه بر مصیبت بزرگ و داغ سوزانی که از
1) (1)
رحلت پیغمبر در دل داشتم; شخصیت بزرگی که هیچکس جز خدا و لطف او جایگزین او نمیشد. بر این مصیبت هم مثل مصیبت رحلت پیامبر صبر کردم با اینکه این دو مصیبت عظمی خیلی به هم نزدیکبودند و چه باشتاب به هم پیوند خوردند.
سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
سومین امتحان (زمان ریاست ابی بکر)
ای یهودی! کسی که بعد از پیامبر جای اورا گرفت وقتی مرا میدید معذرت میخواست ومسئولیت آنچه را مرتکب شدهبودو عهد و بیعت مرا شکسته و حق مرا گرفته بود همه را بر دوش دیگران میافکند و خود را تبرئه میکرد و از من میخواست او را حلال کنم; با خود میگفتم دورانش تمام میشود و بیسروصدا حق به من بر میگردد، بیآنکه در گرفتن آن در اسلام نوپا
نزاع و حادثهای ایجاد کنم، زیرا مظنونم بود اگر به گرفتن حقّم اقدام کنم بعضی میپذیرند و بعضی نمیپذیرند و کار از بگو مگو به عمل میانجامد. جماعتی را که به خیرخواهی میشناسم میآمدند و آمادگی خود را در نصرت من ابراز میکردند تا به بیعت با من عمل کنند ولی میگفتم باید کمی صبر کنم تا بدون نزاع و خونریزی به حقم برسم. مردم پس از پیغمبر در شک و تردید افتادهبودند، عدّهای نیز که اهلیت نداشتند به خلافت چشم دوختند و هر گروه و دستهای میگفتند باید برای ما امیری از خودمان باشد و چون وفات اوّلی نزدیک شد، خلافت را به دومی داد و او نیز مثل اوّلی بود; و هردو حق الهی مرا گرفتند. اینبار نیز اصحاب پیغمبر گرد من آمدند و همان گفتار قبلی را تکرار کردند; که آماده کمک و نصرت من هستند و من نیز همان جواب را که قبلا گفتهبودم، تکرار کردم و برای رضای خدا صبر کردم و میترسیدم اجتماعی را که پیامبر با زحمت و تحمّل سختیها و اسباب گوناگون، گاهی با نرمی و
گاهی با تندی، گاهی با بذل و بخشش و گاهی با شمشیر گرد آورده بود و با هم الفت گرفته بودند از هم پاشیده شود. او (پیامبر(صلی الله علیه وآله)) در این راه بقدری مایه میگذاشت که حتی راضی میشد مردم در شرایط خوب زندگی بسر برند در حالیکه ما خاندان پیغمبر خانههایمان در و سقف و پنجره نداشت و با چیزهائی همچون شاخه و برگ خرما آنها را میپوشاندیم و گاهی یک لباس را برای نماز دستبهدست میدادیم و چهبسا از غنیمت، به ما چیزی میرسید و ما در همان شرایط استثنایی بودیم و نیاز فراوان داشتیم ولی پیامبر آنان را که وضع مالی بهتری داشتند بر ما مقدم میداشت; به ما نمیداد و به آنان میداد تا دل آنان را به اجتماع اسلامی جذب کند. پس از پیامبر، من از دیگران اولی بودم که برای اتحاد و الفت مسلمانان دل بسوزانم و آنان را بهجهتی نکشانم که راه برگشت نباشد و حال آنانکه هنوز به هدف نرسیدهبودند. اگر من مردم را به سوی خود دعوت میکردم یک دسته اطاعت
میکردند و میجنگیدند و کشته میشدند و دستهای هم نمیپذیرفتند و به بدبختی دچار میشدند. چون به خوبی میدانستند که من نسبت به پیغمبر همچون هارون نسبت به موسی هستم و در نتیجه به همان بلائی دچار میشدند که مخالفین هارون دچار شدند. دیدم اگر با سوز دل جام غصّهها را بنوشم و صبر کنم تا خدا گشایشی حاصل کند یا به آنچه خواهد حکم کند، برای من محفوظتر و برای اجتماع مناسبتر است; آنهم اجتماعی که ویژگیهایش را بیان کردم (و کان امر الله مقدوراً).
ای یهودی! اگر مراعات این حالات را نمیکردم و حق خودرا مطالبه میکردم از دیگران اولی بودم یاران بهتر و عشیره پایدارتری داشتم، حجّتم قویتر و فضایل و مناقبم بیش از دیگران بود، سابقه بهتر و قرابت بیشتری داشتم، علاوه بر این طبق وصیت پیغمبر مستحق این بودم و بیعتم بر گردن همه واقع شده بود.
پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) در حالی قبض روح شد که ولایت و سرپرستی امت در دست او و در خانه او بود نه در خانه آنان که به دست گرفتند. البته اهلبیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) که آیه تطهیر در شأنشان نازل شدهبود از دیگران به این امر سزاوارتر و شایستهتر بودند.
سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
ای یهودی! دومی که جای اولی را گرفت در کارها با من مشورت و به دستورم عمل میکرد، در مشکلات با من گفتگو میکرد و رأی مرا میگرفت; هیچکس جز من نبود که بتواند مشکلات وارده را حل کند و کسی جز من نبود که
امید آن باشد بعد از او صاحبالامر(1)
مرحوم مجلسی میفرماید: امثال این گفتارها طبق ظاهر امر است; صرفنظر از آنچه آن حضرت میدانست که این فرصتطلبان مسلط میشوند. خلاصه کلام حضرت این است که حق مطلب این بود که کسی در آن شک نکند(چون همه شواهد موجود بود).
باشد و چون مرگش فرارسید، راجع به این امر و خلافت، کاری نکردهبود و ظاهر امر جوری بود که من با آن منزلتی که داشتم بدون سختی و با آرامش حقم را بگیرم و به آنچه میخواستم (پذیرفتن مسئولیت سنگین هدایت امت و بسط عدالت الهی و اسلامی) برسم.او نیز در آخر ساعات عمرش شش نفر(2)را تعیین کرد که یکی از آنان من بودم (مرا در ردیف آنان قرار داد) و از وراثت و قرابت و نسبت من با رسولخدا(صلی الله علیه وآله) هیچ نامی به میان نیامد در صورتیکه هیچکدام از آنان سابقه و آثار را نداشتند.
او شورا را تعیین و پسرش را بر همه ما حاکم کرد و او را فرمان داد چنانچه رأی ما راجع به خلافت به نتیجه نرسد و شورا بیاثر شود گردن تمام شش نفر را بزند و همین صبر مرا کافی است، چه صبری!.
چند روز با اعضای شورا مناظره کردم، سوابق و خدمات خود را به آنان گفتم، علل ذیحق بودنم را که خودشان میدانستند برایشان روشن کردم و بیعتی را که از قبل بر گردن داشتند و سفارشات پیغمبر را یادآورشان نمودم اما جاهطلبی و تمایل به اینکه اختیار امر و نهی را در دست بگیرند و توجه آنان به دنیا وادارشان کرد چیزی را که حق آنان نبود بگیرند.
و چون با یکی از آنان جداگانه گفتگو کردم و او را از عاقبت کار برحذرداشتم، او برای معرّفی من پیششرطی تعیین میکرد و از من خواست که پس از خود خلافت را به او بسپارم! امّا چون از جانب من جز حجت و دلیل روشن و عمل به قرآن و وصیت پیغمبر چیزی دیگر ندیدند و دیدند
من هرکس را آن دهم که خدا به او داده و هرچه او منع کرده، منع میکنم، او نیز به طمع اینکه از خلافت (وخلیفه) بهرهمند شود خلافت را از من سلب کرد و بر دوش ابنعفان (عثمان) انداخت مردی (اشرافی) که خود را از حاضرین بالاتر میدید تا چه رسد آنان که شأن پائینتر داشتند و او به مفاخر (آنان که فضلت و تقوا بوده) و صفات برجستهای که خدا پیغمبرش و اهل بیت او را بدانها گرامی داشته بود، عنایت نداشت. اینان، هنوز روزشان به شب نرسیده بود که پشیمان شدند و از مسیری که انتخاب کرده بودند برگشتند، هرکدام مسئولیت خطا را بر دیگری حواله میداد و خود و یاران خود را ملامت میکرد. طولی نکشید که از ابنعفان تبرّی جستند و او نزد اصحاب خود و اصحاب پیامبر میرفت و درخواست استعفا میکرد.
ای یهودی! این قضیه از جریان سابق دشوارتر بود و نمیشد صبر کرد. از این جریان صدمهای به من وارد شد که نمیتوان توصیف کرد و در عین
حال چارهای جز صبر نداشتم; دیگر افراد گروه ششنفره از آنچه پیش آمد پشیمان گشتند و از من میخواستند که ابن عفان را خلع کنم و حقم را بگیرم و حاضر بودند تا پای جان بیعت کنند. به خدا قسم همان ملاحظاتی که در خلافت اولی و دومی مانع شد حقم را بستانم در این مورد هم مانع شد و صبر کردم; دیدم حفظ و نگاهداری طایفۀ باقیمانده از امت اسلام زیبندهتر و دلنشینتر از فناء آن است. برایم معلوم بود که اگر آنان را به مرگ بخوانم حاضرند و شخص خودم نیز همه میدانند که مرگ را همچون نوشیدن آب سرد در هوای گرم میدانم. من و عمویم حمزه و پسر عمویم عبیده و برادرم جعفر، با خدا بر شهادت عهد و پیمان بستهایم. آنان پیش از من به شهادت رسیدند و رفتند و من ماندهام تا اراده خدا چه باشد. خدا دربارۀ ما این آیه را نازل فرمود: (مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً).
آنان که رفتند، حمزه و جعفر و عبیده هستند. به خدا قسم، منم کسی که در انتظار شهادت به سر میبرم.
آنچه باعث شد راجع به عثمان ساکت بمانم و حقم را مطالبه نکنم، این بود که اخلاق او را میشناختم و آزمایشش کرده بودم و میدانستم که او ابداً واگذار خلافت نیست تا اینکه همه را به خلع خویش و قتل خود وادار کند و من نیز کنارهگیر شدم و صبر کردم تا همین جریان اتفاق افتاد و من هیچ نگفتم و به لاونعم، تکلم ننمودم(1)
اشاره است به شورش مردم علیه عثمان و کشته شدن او به دست مسلمانان.
. سپس مردم به سوی من رو آوردند و خدا میداندمن مایل نبودم، چون آگاه بودم که چه اموالی را عثمان ضبط کرده و به ناحق به افرادی دادهاست و در مرتعها خوش چریدهاند. آنان میدانستند که نزد من این خبرها نیست و از سوی دیگر دست برداشتن آنان از عادت (خوشگذرانی و مفتخوری) سخت و دشوار است و (بالاخره)1) (1)
چون این چیزها را پیش من نیافتندعذرهایی به هم بافتند (و از من فرمان نبردند).
سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
ای یهودی! پس از عثمان همانهائی که با من بیعت کردند و اطاعت از من را پذیرفتند، چون دلخواه خود را، که همان مادّیات بود، پیش من نیافتند، آن زن(1)
مراد، عایشه همسر پیغمبر است که طلحه و زبیر و دیگران او را تحریک کردند و فریبش دادند و جنگ جمل را بوجود آوردند.
را که من صاحب اختیارش بودم، بر من شوراندند، او را بر شتر نشانده و سرگردان بیابانهایش نمودند. سگهای حوأَب(2)به روی او عوعو کردند و در همه حال علائم پشیمانی برایشان ظاهر میشد. اینان گروهی را به جنگ با من بسیج کردند که دوبار با من بیعت کرده بودند; اوّلین بار در زمان حیات پیغمبر بود. او به مسیر خود ادامه داد تا به شهری رسید که مردمانش کمعقل و سسترأی و... بودند.(1)
مراد بندر بصره است که عایشه و همراهان او به آنجا وارد شدند و اهل آن شهر را به جنگ با حضرت علی تحریک کردند.
آنان را وادار کرد کورکورانه شمشیر بزنند و نفهمانه تیراندازی کنند. من در برخورد با آنان بین دو امر متحیر شدم که به هیچکدام دل خوش نداشتم، اگر از جنگ با آنان خودداری میکردم آنان منصرف نمیشدند و مقصود مرا درک نمیکردند و اگر میایستادم به نتیجهای میرسیدم که دلم نمیخواست. نخست اتمام حجّت کردم; از آن زن خواستم به خانهاش برگردد، از مردم خواستم بیعت را نشکنند، از طرف خود هر امتیازی ممکن بود به آنها دادم، با برخی از آنان
1) (1)
مناظره(1)
مراد گفتگوی آن حضرت با زبیر است.
کردم، او را تذکر دادم و او متذکر شد و به مردم هم تذکرهائی دادم ولی اثر نکرد و بر گمراهی و جهل و لجبازی خود افزودند. هرچه میخواستند - و ممکن بود - به آنان دادم حتی چیزهائی بدون درخواست آنان به آنها پیشنهاد کردم. وقتی هیچ عذری را نپذیرفتند به جنگ دست زدم و آنچه خدا میخواست واقع شد. سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
علی(علیه السلام) فرمود: ای یهودی! ششمین امتحان من مسأله حکمین است که بر من تحمیل نمودند و مسأله جنگ با معاویه پسر هند جگرخوار است; او و پدرش ابوسفیان در فتح مکه از جانب پیغمبر مورد عفو قرار گرفتند و از انتقام آن حضرت آزاد شدند، از ابتدای بعثت پیامبر تا فتح
1) (1)
مکّه دشمن خدا و رسولخدا و مؤمنین بود، در همان روز و سهجای دیگر او و پدرش با من بیعت کردند و دیروز بود(1)
مراد ابتدای خلافت ابیبکر است که ابوسفیان به علی(علیه السلام) پیشنهاد داد به کمک او قیام کند و هدفش ایجاد فتنه بود.
که پدرش مرا امیرالمؤمنین خواند و مرا علیه خلفاء سابق تحریض میکرد و هر مناسبتی پیش میآمد بیعت با من را تجدید میکرد. شگفتا که وقتی دید خدا حق را به من برگرداند و خود را در حکومت ناکام یافت، عمروعاص را به خود متمایل نمود و او را تطمیع کرد و به مصر روانه ساخت تا حاکم آنجا باشد. بر او جایز نبود که از بیتالمال بیش از حقّش بگیرد، و بر حاکم حرام است درهمی بیش از حقش بدو بدهد. او (معاویه) در شهرها ستم میکرد و با ظلم و تجاوز گام مینهاد. هر که با او بیعت میکرد خشنودش میساخت و هر که با او مخالفت میکرد با وی دشمن میشد. سپس بیعت را شکست و به غارت شهرها پرداخت. ظلمش1) (1)
شرق و غرب و یمین و شمال را گرفت. گزارشات به من میرسید. اعور ثقیف(1)
مراد مغیرةبنشعبه است.
پیش من آمد و پیشنهاد کرد صلاح است آن شهرهائی که در دست معاویه است در دستش بماند و با او مدارا شود. پیشنهاد و رأی او از نظر دنیایی خوب بود البته اگر پیش خدا راهی مییافتم و برای خود عذری میدیدم. (این پیشنهاد را میپذیرفتم) این رأی را به مشورت گذاشتم. کسانی را که اطمینان داشتم خیرخواهی میکنند و جانب خدا و مؤمنین را میگیرند رأیشان مثل رأی من بود; مرا از اینکه ولایتی به پسر هند جگرخوار بدهم باز داشتند و صلاح نمیدیدند دست او در امور مسلمین باز شود و خدا نکند که من گمراهان را جزو ایادی خود قرار دهم. دوبار قاصد پیش او فرستادم. نتیجهای نگرفتم، وقتی دیدم به شرارت و هتک حرمت الهی میافزاید و لجاجت میورزد با اصحاب پیغمبر(صلی الله علیه وآله) (بدریون) و آنانکه مورد1) (1)
رضایت و خشنودی خدا بودند مشورت کردم، همگی رأیشان این بود که با وی بجنگم و آنچه در دست اوست از او بستانم; با اصحاب خود بسوی او حرکت کردم. هرجا رسیدم نامه و قاصدی به سوی او روانه کردم. او را دعوت کردم از کار خود دست بردارد و بما بپیوندد. او در پاسخ بر من تحکّم میکرد و شروطی را که خدا و رسولش راضی نبودند بر من تحمیل میکرد و در بعضی از آنها به من پیشنهاد میکرد که گروهی از صحابۀ پیامبر(صلی الله علیه وآله) را که از نیکان بودند همچون عمّار که مثلش پیدا نمیشد (و در بین خوبان انگشتشمار بود) بدو تحویل دهم تا به خونخواهی عثمان آنها را بکشد. بخدا قسم بر عثمان نشوریدند و او را نکشتند مگر معاویه و خاندان معاویه که مردم را
به این کار وادار کردند(1)
عثمان در زمان حکومتش نزدیکان خود را از بیتالمال مسلمین بهرهمند ساخت و چپاولگریهای آنان و بیعدالتهایی که پدیدآمد موجب شورش مردم بر عثمان شد و در نهایت کشته شد.
; خاندانی که در قرآن از آن به شجرۀ ملعونه یاد شده است(2).من به شرایط پیشنهادی او پاسخ مثبت ندادم او هم با روح طغیان و سرکش با من برخورد کرد; گروهی از مردم نادان را علیه من شوراند و حقیقت را بر آنان مشتبه ساخت تا او را پیروی کنند. او آنقدر از مال دنیا به آنان داد تمایلشان را جلب کرد. من با آنان به اتمام حجّت پرداختم، خدا را حَکَم قرار دادم و آنان را به حکم الهی دعوت کردم; امّا جز لجاجت چیزی بر آنان نیفزود. ناگزیر شدم راه جنگ با آنان و تحصیل پیروزی الهی را بپویم; پرچم رسولالله که با آن همیشه که بر کفار پیروز میشد در دست ما بود، و معاویه نیز با برافراشتن پرچم پدرش ابیسفیان که همیشه با شکست توأم بود با من
روبرو شدند(1)
پرچم حق همیشه بر پرچم باطل پیروز است چون حق بر باطل پیروز است.
. سرانجام (معاویه) شکست خورد و چارهای جز فرار نداشت، سوار بر اسب خود شد و پرچم را برگرداند (وعقبنشینی کرد). نمیدانست چه حیلهای بیندیشد; اینجا بود که با عمروعاص مشورت کرد و او پیشنهاد کرد که قرآنها را بر سر نیزه بزنند و ما را به آنچه در قرآن است دعوت کنند. (عمروعاص به معاویه) گفت: علی و یارانش همانگونه که در نخست تو را به قرآن دعوت کردند در آخر هم این خواسته را میپذیرند. معاویه پیشنهاد عمروعاص را پذیرفت و چنین کرد; زیرا میدید راهی جز فرار یا کشته شدن ندارد. با وجود اینکه من و یارانم خیلی کوشیده بودیم و در جنگ عزیزانی را از دست داده بودیم (و صلاح بر این بود که تا شکست کامل بجنگیم و ریشه فتنه را از بُن بکنیم) معذلک افراد من به پیشنهاد دشمن متمایل شدند و میپنداشتند که پسر هندجگرخوار کسی است که به وعده وفا1) (1)
کند. (متأسفانه) به ندای او گوش دادند و دعوت او را اجابت کردند. به آنان گفتم این کار، مکر معاویه و عمروعاص است و اینان به بیوفائی و پیمانشکنی نزدیکترند تا به وفا. گفتارم را قبول نکردند، فرمانم را اطاعت ننمودند و جز اجابت معاویه را نپذیرفتند چه من بخواهم یا نخواهم، مایل باشم یا نباشم; حتی بعضی به بعضی دیگر میگفتنداگر او (علی) حاضر نمیشود قبول کند، به عثمان ملحقش سازید و یا او را به پسر هند بسپارید. خدا میداند که خیلی کوشیدم و از بیان هیچ دلیلی فروگذار نکردم به امید آنکه شاید مرا بگذارند که به رأی خودم عمل نمایم ولی آنان قبول نکردند. پیشنهاد کردم به اندازۀ دوشیدن شتری صبر کنند، جز این شیخ (مالکاشتر) و گروهی از اهلبیت من کسی نپذیرفت. بخدا قسم اگر نبود اینکه بر این دو عزیز - حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) - میترسیدم مبادا کشته شوند و نسل پیغمبر قطع شود و اگر نه این بود که این دو جوان (عبدالله جعفر و محمّد حنفیه) کشته میشدنداز
رأی خود باز نمیایستادم(1)
شاید مقصود حضرت از این کلام این است که با این شرایط پیش آمده اگر به جنگ ادامه میدادم سیر عادی جنگ این بود که همه ما کشته میشدیم و هیچ نتیجهای گرفته نمیشد علاوه بر اینکه عزیزان گرانقدری مثل افرادی که نامبرده شد کشته میشدند.
. به هر حال صبر کردم و تقدیر هم چنین بود. وقتی اسلحه را زمین گذاشتم و آتشبس اعلام شد از حُکم قرآن که خود به آن دعوت میکردنددست برداشتند و در امور، دخالت کردند و خود را حَکَم در دین قرار دادندو من کسی نبودم که حکم خدا را در اختیار این و آن قرار دهم زیرا تحکیم آنان بدون شک خطا بود اما وقتی جز این راه راهی دیگر را نپذیرفتند(و بر حَکَمیت اصرار ورزیدند) من خواستم لااقل کسی را حکم قرار دهم که از خاندان خودم باشد و به رأی او و خیرخواهی او و علاقمندیش به دین اطمینان داشته باشم; هر که را معرفی کردم پسرهند مخالفتکرد و به هر سخن حقی دعوتش کردم سرباززد و این نبود مگر به جهت اینکه یاران من در حکمیت همرأی او شدند و بر من1) (1)
تحمیل کردند و من هم گفتم خودشان میدانند هر کاری خواستند بکنند. مردی را انتخاب کردند(1)
مراد ابوموسیاشعری است که مردی سادهلوح و نادان بود.
که عمروعاص او را گول زد; خدعهای که شرق و غرب عالم فهمیدند و فریبخورده هم پشیمان شد.سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
علی(علیه السلام) فرمود: ای یهودی! هفتمین بار که امتحان شدم این بود که پیامبر با من عهدی داشت که باید با قومی(2)بجنگم که روزها روزه میگیرند و شبها به عبادت ایستاده و قرآن تلاوت میکنند ولی با همه عبادتهاشان در اثر مخالفت با من همانگونه که تیر از کمان میجهد آنان نیز از دین
خارج میشوند. در بین آنان کسی است که او را «ذوالثُّدَیة(1)
ثُدَیه بروزن سُمیه و ذوالثّدیه لقب رئیس خوارج بود که در سینه او زائدهای بود که وقتی آنرا میکشیدند به اندازه دست او میشد وقتی رهایش میکردند، جمع میشد و شبیه پستان زنان بود و این مطلب را پیغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله) به علی(علیه السلام) خبرداده بود.
» گویند و رسولخدا(صلی الله علیه وآله) به من فرموده بود من با کشته شدن آنان به سعادت میرسم.(جریان آن چنین است) آنگاه که کار به مسأله حکمین رسید (جریانی که علیرغم مخالفت من، اصحاب بر من تحمیل کردند) بعضی، بعضی دیگر را ملامت میکردند که چرا به حکمیت تن دادند. برای رهائی از سرزنش راهی نیافتند جز اینکه بگویند: «نباید امیر ما از ما که خطا کردیم پیروی میکرد و باید به رأی خود قضاوت میکرد و مخالفینِ رأی خود را میکشت پس با اطاعت کردن از ما خطا کرده و بر ما حلال است خونش را بریزیم.»
1) (1)
گرد هم جمع شدند و بدون اندیشه و فکر، ندا سر دادند: «لاحکم الا للّه». سپس سه گروه شدند، گروهی به نخیله(1)
محلی است در خارج کوفه.
رفتند، گروهی به حروراء رفتند، و گروهی دیگر بیاندیشه و فکر راه شرق را پیشگرفتند و از دجله عبور کردند. به هر که میرسیدند اگر از آنان پیروی میکرد زنده میماند و الا او را میکشتند. من ابتدا به سراغ دو گروه اول و دوم رفتم و آنان را به سوی خدا دعوت کردم و لی آنها تنها از شمشیر و جنگ سخن گفتند و به جز آن رضایت ندادند. وقتی چاره نیافتم حکمشان را به خدا واگذاشتم و خدا هر دو طایفه را مغلوب کرد و آنان کشته شدند. کسانی که اگر بر امامشان یاغی نمیشدند رکنی محکم و سدی قوی بودند ولی خواست خدا چیز دیگری بود.سپس به فرقۀ دیگر نامه نوشتم و قاصد روانه کردم و آنان از یاران متعبّد و زاهد من بودند امّا آنها نیز سرباز زدند و راه دو گروه دیگر را گرفتند، به هر که میرسیدند که با آنان مخالفت میکرد او
1) (1)
را میکشتند. به سوی آنان حرکت کردم و آنانرا از دجله جدا کردم. سفیران و واعظانی همچون مالک اشتر، احنف بن قیس و... به سویشان فرستادم; وقتی دیدم نصیحت نمیشوند بر آنان حمله کردم و خدا همگی آنان که چهار هزار نفر(1)
وقتی خوارج در نهروان اردو زدند حضرت به سوی آنان حرکت کرد با ابن عبّاس نزد آنان رفت و با آنان اتمام حجّت کرد. آنان دوازده هزار نفر بودند. هشت هزار نفر توبه کردند و چهار هزار نفر آنان به لجبازی و عناد ادامه دادند و سرانجام همه جُزْ 9 نفرشان کشته شدند. و از لشکر حضرت فقط 9 نفر شهید شدند و این از اعجاز حضرت بود که جلوتر فرموده بود «نقتلهم ولایقتل مناعشرة ولایسلم منهم عشرة» یعنی: با آنان میجنگیم و آنان را میکشیم، از ما ده نفر کشته نمیشوند و از آنان ده نفر باقی نمیماند. (سفینة البحار، ماده خرج).
یا بیشتر بودند نابود کرد و حتی یک نفر هم نماند که خبر ببرد. ذوالثدیه را از بین کشتهها بیرون آوردم; برای او پستانی بود همچون پستان زنان.سپس به اصحاب روکرد و فرمود: آیا چنین نبود؟
1) (1)
گفتند: آری چنین است یا امیرالمؤمنین.
حضرت فرمود: هفت مورد اول و هفت مورد دوم را بیان کردم. عاقبت کارم که سعادت من است باقیمانده که نزدیک است انجام بگیرد.
در این هنگام اصحاب حضرت و آن یهودی به گریه افتادند و گفتند: آن را به ما بگو چیست؟
حضرت فرمود: ریشم به خون سرم خضاب میشود.
صدای گریه و ناله از مسجد جامع کوفه بلند شد و خانهای نبود مگر اینکه مردم آن خانه با فَزَع بیرون دویدند (و با اهل مسجد هم ناله شدند) و آن یهودی به دست امیرالمؤمنین مسلمان شد و در کوفه ماند تا آنگاه که امیرالمؤمنین به شهادت رسید و ابنملجم دستگیر شد.
رأسالیهود خدمت امام حسن(علیه السلام) آمد در حالیکه مردم گرد او بودند و ابنملجم هم جلوی روی حضرت بود. او به امام حسن مجتبی(علیه السلام) گفت: ای ابامحمد این شخص را بکش که
خدایش بکشد. من در کتابهائی که بر موسی نازل شده است دیدهام که جرم این شخص نزد خدا از جرم قابیل(قاتل هابیل) و از جرم قدار(پی کنندۀ ناقۀ صالح) بزرگتر است.
والسلام
درود و سلام همۀ پاکان بر تو باد ای امیرالمومنین ای اوّل مظلوم عالم و ای همسر و همراز زهرای بتول.