ghaemiyeh.com
سرشناسه:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م.
Samawi, Muhammad al-Tijani
عنوان و نام پدیدآور:راه نجات/ محمد تیجانیتونسی ؛ مترجم مرتضی رحیمینژاد.
مشخصات نشر:قم: حبیب، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۳۱۵ص.
شابک:۳۷۰۰۰ ریال 978-964-6119-53-6 : ؛ ۳۷۰۰۰ ریال (چاپ اول)
وضعیت فهرست نویسی:فاپا(چاپ دوم)
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۹.
یادداشت:چاپ دوم.
موضوع:قرآن -- تبلیغات
موضوع:Qur'an -- Propaganda
موضوع:اسلام -- تبلیغات
موضوع:Islam -- Missions
شناسه افزوده:رحیمینژاد، مرتضی، مترجم
رده بندی کنگره:BP۱۰۴ /ت۲س۸۳۰۴۱ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی:۱۹۷۰۶۶۳
بسم الله الرحمن الرحیم
راه نجات
محمد تیجانیتونسی
مترجم مرتضی رحیمینژاد
پیشگفتار 7
1 - درباره کتاب 7
2 - دربارهی نویسنده 14
مقدمه 97
فصل اول
فراخوان مردم به دین اسلام 109
1 - وضعیت مسلمانان در جهان امروز 111
2 - تنها راه نجات امّت اسلامی 114
3 - دعوت مردم به اسلام در آمریکا 115
فصل دوم
تربیت کودکان مسئولیّتی بر عهدهی پدران و مادران 121
فصل سوم
یهودیت، مسیحیّت و اسلام 127
فصل چهارم
اسلام، تنها دین، در نزد خدا 137
فصل پنجم
راههای سهگانهی دعوت به دین خدا 153
راه نخست 155
راه دوم 155
راه سوم 156
راه اول برای دعوت: با بیدینان و انکارکنندگان وجود خداوند متعال 157
راه دوم برای دعوت: با یهودیان و مسیحیان 163
راه سوم برای دعوت: بازگشت همهی مذاهب به یک اصل 172
فصل ششم
هجرت و تأثیر آن در جامعه 189
فصل هفتم
گرفتاریها و مشکلات امت اسلام 199
فصل هشتم
درمانهای شفابخش 211
نسخهی اوّل: دوستی 218
نسخهی دوم درمان: بیزاری 224
پیوستی بر بیزاری 230
نسخهی سوم درمان: راستی در گفتار و اخلاص در کردار 231
نسخهی چهارم درمان: حکمت و پند نیکو 237
نسخهی پنجم درمان: رها کردن رگ و ریشه و تعصّب 243
نسخهی ششم درمان: چنگ زدن به اخلاق پسندیده و رها کردن فتواهای نادر.. 252
نسخهی هفتم درمان: اهمیت خانواده و حفظ آن 268
نسخهی هشتم درمان: دوری از زشتیها 278
نسخهی نهم درمان: احترام به نظم و انضباط 290
نسخهی دهم درمان: تلاش برای وحدت اسلامی 297
خاتمه 314
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ؛ (1)و باید که از میان شما گروهی به نیکی دعوت نمایند.
گویی سخن گفتن از دردها، نابسامانیها و گرفتاریهای ما مسلمانان و از آن پس بیان راههای برونرفت از آن مشکلات، پایانی ندارد. گزافه نیست اگر بگوییم صدها سال است همهی ما در برابر این پرسش بزرگ قرار گرفتهایم که چرا وضعیت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، علمی و اقتصادی ما مسلمانان امروز در مقایسه با وضعیت مسلمانان در صدر اسلام، که در اوج عزت قرار داشتند و میرفتند تا با سلاح علم و عمل بر تمامی دنیای آن روزگاران حکومت برانند، اینچنین خوار و ذلیل شده است؟ و به عبارت دیگر چه چیز یا چیزهایی سبب شد تا مسلمانان بهتدریج از اوج عزت به فرود ذلت تغییر یابند؟
دغدغهی بیشتر اندیشمندان اسلامی، آنان که آگاهی و شناخت بیشتری از
1) (1) . آل عمران (3):104
تعالیم بلند اسلام دارند، در سرتاسر دنیای اسلام بویژه در ایران، مصر، سوریه، عراق و ترکیه پاسخ به این پرسش بزرگ بوده است.
دغدغهی پاسخ به این پرسش و ارائه راهحلهایی برای به دست آوردن مجدد آن عزت از دست رفته، انگیزهای شد تا گروهی هرچند اندک از اندیشمندان مسلمان به پا خیزند و براساس کتاب الهی قرآن مجید و روش و سنت پیامبر اسلام محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، و با حکمت و موعظهای نیکو مردم را دعوت به شناخت اسلام و عمل به تعالیم بلند آن بنمایند، آنچه را که نمیدانند به آنان بیاموزند و آنچه را که از یاد بردهاند، به یادشان آورند. با آیات قرآنی و روشهای عملی پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مسلمانان راستین صدر اسلام دریچهی تازهای را در پیش دیدگانشان بگشایند.
برای این کار، گروهی از آنان به سراسر جهان اسلام سفر کردند، عدّهی دیگر دست به قلم برده و کتاب نوشتند، و برخی هم در بالای منابر به موعظه پرداختند، امّا نقطهی مشترک همهی آنان دعوت به شناخت اسلام صحیح و عمل به تعالیم آن و فراخواندن به دوری از بدعتها، کجرویها و گمراهیهاست.
و بیتردید کسی که دیگران را به کاری فرامیخواند، باید خود ابتدا شروع کنندهی آن باشد آنکس که مردم را به آگاهی از اسلام حقیقی و عاری از بدعتها و انحرافها دعوت میکند، ابتدا باید خود از اسلام حقیقی و ناب و خالص از ناخالصیها آگاهی کامل داشته باشد و در عمل به آن پایبند باشد، زیرا در غیر این صورت دیگران را گمراه کرده است، و نه تنها گرهی از مسلمانان را باز نکرده، بلکه مشکلی به مشکلات آنان هم افزوده است. کم نبودهاند کسانی که خود را دانشمند اسلام میپنداشتهاند، ولی با ایجاد بدعتها و برداشتهای انحرافی از اسلام، هم خود را گمراه کردند و هم دیگران را به بیراهه کشاندند. و جالب است که بدانیم هم اینان، برداشت و شناخت خود از اسلام را برداشت درست، حقیقی و واقعی به حساب میآوردند.
یکی از گرفتاریهای ما مسلمانان، همین مسأله است که عدّهای به نام عالم و ملا، فکرهای غلطی را به اسلام اضافه کردند، و کارهای اشتباهی را وارد دین کردند، و همه را به اسلام و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خورد مسلمانان دادند تا در این میان آنچه پنهان میماند، اسلام حقیقی باشد.
پس دعوتکننده به دین میبایست خود از حقیقت اسلام - که به وسیلهی پیامبر بزرگ آن محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اوصیای راستین او ارائه شده است - به درستی آگاه باشد، خود را از بدعتها و تعصبهای جاهلی و انحرافات فکری برهاند، تا به حقیقت اسلام، از طریق عقل و نقل صحیح برسد و سپس به آن عمل نماید و آنگاه دیگران را به آن دعوت کند.
در این صورت است که با مشکلات و دردهای مسلمانان هم آشنا میشود، مشکلات را مورد مطالعه و بررسی و تحلیل علمی و تاریخی قرار میدهد و برای آنها از متن همان اسلامی که اینک آن را به درستی شناخته است، راهحلهایی را مییابد که تاکنون برای عدّهی زیادی از مسلمانان مخفی بوده است.
نویسندهی این کتاب، یکی از همین کسانی است که ابتدا تلاش نموده، خود به فهم و درک درست و واقعی از اسلام دست یابد. دکتر محمد تیجانی که در صفحات بعد با زندگی و اندیشهاش بیشتر آشنا خواهیم شد، از آن دسته اندیشمندان مسلمانی است که از یک اسلام تقلیدی و کورکورانه دست برداشت و فکر خود را از اندیشههای باطل آزاد کرد. اندیشههایش را بار دیگر بررسی کرد، آن را به بوتهی نقد گذاشت، در خود تردیدی جدی ایجاد کرد، و به قرآن و سیرهی علمی و عملی پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بازگشتی عالمانه داشت، قرآن و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را اینبار نه فقط در کتابهایی که از قبل برای او آماده کرده بودند، مورد بررسی قرار داد، بلکه جسورانه خود را با اندیشهها و کتابهای دیگران آشنا نمود، مطالعه کرد و از آن پس به حقیقت اسلام دست یافت. او دیگر خود را
مسلمان حقیقی میدانست و لازم بود تا دیگران را هم به این اسلام آشنا سازد پس کتابها نوشت، سخنرانیها کرد و در بیشتر همایشهای اسلامی سراسر جهان شرکت نمود تا آنچه که خود بدان دست یافته است و سالهای زیادی از آن غافل مانده بود برای دیگران توضیح دهد و آنان را از حقیقتی که اینک برای خودش روشن شده بود آگاه سازد.
وی با الهام از انقلاب اسلامی ایران و رهبر فرزانهی آن، امام خمینی (ره)، فکر و دل خود را از بند اندیشهها و روشهای باطل و غلطی که پس از رحلت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم به نام سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وارد دین اسلام کردند، آزاد نمود و خود را به شرف مسلمان حقیقی و پیرو راستین پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشرف گردانید و پس از آن، آنچه از رهگذر تحقیق و بررسی عالمانه در منابع تاریخی اسلام، بدان دست یافته بود را در قالب کتابهایی برای ارشاد و راهنمایی دیگر مسلمانانی که تا قبل از این همچون خود او فکر میکردند منتشر ساخت.
کتابهایی همچون «آنگاه هدایت شدم»، «همراه با راستگویان»، «اهل سنت واقعی»، «از آگاهان بپرسید»، «اهل بیت کلید مشکلها» تنها در ایران بارها و بارها توسط بنیاد معارف اسلامی در قم ترجمه و چاپ شده است.
وی برای پیشبرد اهداف خویش، یعنی آگاه ساختن دیگر مسلمانان از آنچه خود بدان دست یافته بود، مدتی به آمریکا سفر کرد و در یکی از ایالتهای آن کشور و در مرکزی با نام «دار الحکمة الاسلامیّة» شروع به فعالیت تبلیغی و دعوت مردم به دین اسلام راستین نمود.
او در آنجا رفتار مسلمانان آمریکایی را نسبت به خودشان و نسبت به غیر مسلمانان مشاهده نمود، وضعیت اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مهاجران
مسلمانی که از کشورهای مختلف اسلامی به آمریکا مهاجرت کرده بودند را از نزدیک بررسی کرد و با اقوام و گروههای متعدد اسلامی و حتی غیر اسلامی به گفتگو پرداخت، با خانوادههای مهاجر و فرزندان آنان ارتباطی عمیق ایجاد نمود و از اوضاع فرهنگی و اقتصادی آنان آگاهی کامل پیدا کرد. برای او سیاهپوست یا سفیدپوست تفاوتی نداشت و هرکس را از هر قوم و قبیلهای و با هر رنگ پوستی به اسلام دعوت میکرد.
وی گرفتاریها و دردهایی که گریبانگیر مسلمانان مهاجر در آمریکا شده بود را از نزدیک لمس نمود، و در پی حلّ آنها برآمد. او میخواست بداند چرا مسلمانانی که به کشورهای غیر مسلمان هجرت کردهاند، دچار این مشکلات شدهاند و تا این مقدار پیشینهی دینی و فرهنگی خود را به فراموشی سپردهاند؟ چرا در میان خود با فرهنگ اسلامی رفتار نمیکنند؟ و چرا با غیر مسلمانان رفتاری غیر اسلامی دارند؟ چرا آنان سفارشهای قرآن و رسول خدا را انجام نمیدهند؟ چرا فرزندان خود را با تعالیم اسلامی آشنا نمیسازند؟ چرا مسلمانان مرتکب گناهی میشوند که در اسلام به روشنی حرام دانسته شده است؟ و چرا کسانی با نام تبلیغکنندهی دین، خود در عمل به اسلام پایبند نیستند؟ چرا در میان مسلمانان اتحادی دیده نمیشود و برعکس پراکندگی و چنددستگی وجود دارد؟ او حالا دیگر به همهی دردها و نابسامانیها، پی برده بود و میبایست به عنوان یک دعوتکنندهی به اسلام، در جستجوی علت و سبب اصلی همهی آن دردها باشد و پس از بررسی و تحلیل عمیق علمی به این حقیقت دست یافت که سبب اصلی، این است که مسلمانان، دین اسلام را بهدرستی نشناختهاند و نمیخواهند خود را از قیدوبند افکار گمراهکننده و تعصبات جاهلانه که مانع از شناخت درست اسلام است، رها سازند. پس لازم است تا مسلمانان مهاجر را و یا بهتر بگوییم همهی مسلمانان؛ چه مهاجران و چه غیر مهاجران را به شناخت صحیح
اسلام دعوت کند.
پس همت گمارد، با ایجاد مجالس وعظ و خطابه یکبار دیگر اصول اساسی اسلام، بویژه اصل امامت را برای مردم توضیح داد، و همه را به بازنگری اندیشههای خود دربارهی این اصول فراخواند و با استفاده از آیات متعدد قرآنی به همگان این حقیقت را فهماند که تنها دین پذیرفته شده در نزد خدا اسلام است و بس. یهودیت و مسیحیت در حال حاضر ساختهی دست بشر است، تمام انبیاء مردم را به دین اسلام دعوت کردهاند و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تمامکنندهی آن و نگهبان آن از انحرافات و بدعتهاست و تنها این دین است که تا روزگار قیامت پابرجا خواهد ماند.
او برای اینکه به این هدف خود برسد، ابتدا با انکارکنندگان اصل وجود خدا به مناظره برخاسته، و با استفاده از آیات الهی آنان را معتقد به خدای یگانه و یکتا نموده است، و پس از آن با یاری گرفتن از آیات قرآن مجید به اهل کتاب یادآوری نموده که موسی و عیسی علیهما السّلام نیز مردم را به اسلام فراخواندهاند و در ایستگاه سوم، همهی مسلمانان را بر محور یک اصل دعوت نموده است.
در مرحلهی بعد، مفهوم صحیح هجرت و هدف از آن را به مهاجران مسلمان شناسانده است و دیدگاه پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مسلمانان همراه با ایشان، به مسألهی هجرت را با استفاده از روایات تشریح نموده است.
و در پایان برای دردهای مسلمانان چارهجویی کرده و برای درمان آنها نسخههایی آماده نموده است. شاید بتوان گفت وی تا حد زیادی در این کتاب از عهدهی آنچه گفته شد برآمده است.
کتابی که اکنون پیش روی شماست، حاصل تلاش و زحمات دکتر تیجانی در راه دعوت مردم به شناخت حقیقت اسلام است وی پس از بیان حقیقت دین اسلام و پس از گفتار پیرامون دردهای مسلمانان مهاجر، با استفاده از آیات قرآنی و سنت
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اوصیای راستین ایشان، مبادرت به بیان درمان آنها نموده است.
نویسنده برای حلّ مشکلات ده راه حل ارائه میدهند که هرکدام در جای خود مهم و قابل بررسی است. دوستی با اولیای خدا و اوصیای پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و بیزاری جستن از دشمنان ایشان، راستی در گفتار و اخلاص در کردار رها، نمودن تعصّب جاهلانه، دوری از گناه و فواحش و احترام به نظم و انضباط و بالاخره تلاش برای ایجاد اتحاد و وحدت میان مسلمانان، از جمله مهمترین درمانها برای دردهای مسلمانان است که نویسنده بهخوبی در این کتاب توضیح دادهاند. لازم است تا توجه خوانندگان گرامی به یک نکتهی مهم و اساسی جلب شود. نویسنده در متن کتاب، خواننده را به نقد و بررسی دیدگاه و رأی خود در موضوع کتاب دعوت میکند و میگوید: «این بحث در مقابل هر نقدکننده و بحثکنندهای باز است و قابلیت نقد و تغییر را دارد. زیرا ما مدعی عصمت برای خود نیستیم و همچون دیگران در برابر هر اشتباه و خطای احتمالی که از ویژگیهای انسان است خاضع و سر سپردهایم.»
این روحیهی نقدپذیری و سینهی فراخ نویسنده، ما را تشویق و ترغیب نمود تا برخی از دیدگاههای ایشان را مورد دقت و توجه بیشتری قرار دهیم و آنها را با قرآن کریم و روایات بسنجیم، ازاینرو با احترام به آراء و نظرات نویسندهی محترم، ناچار شدیم دیدگاههای ایشان پیرامون بعضی از مسائل را توضیح بیشتری دهیم که آنها را در پاورقی کتاب آوردهایم. اطمینان داریم این کار، نویسنده را ناراحت نمیکند و باعث آزردهخاطری ایشان نمیشود، بلکه برعکس به هدف ایشان که همانا شناخت هرچه بیشتر و هرچه بهتر اسلام است کمک میکند. یقین داریم خود ایشان نیز اگر بار دیگر همین مسائل را مورد بررسی قرآنی و حدیثی قرار دهند، دیدگاهشان را نسبت به آن مسائل تعدیل خواهند نمود.
پس لازم است انسان مسلمان در هر امری با دید باز و شرح صدر برخورد نماید و از اینکه با مشاهدهی کوچکترین اشتباه و انحرافی که از دیگران میبیند، او را به انواع اتهامها، متهم نماید دست بردارد، بلکه برعکس با رشد و تقویت شناخت خود از اسلام، آنها را به این دین پاک و آسانگیر جلب و جذب نماید. این شکل از برخورد، همان مکارم اخلاقی است که پیامبر برای کامل کردن آن به رسالت مبعوث شد، ما چارهای نداریم جز آنکه مردم را با اسلام به اسلام دعوت نماییم.
سال 1936 میلادی، قفصه این شهر زیبا در جنوب کشور تونس، گریهی تولّد کودکی را میشنود که بر او نام محمد گذاشتند، شاید در آیندهای نهچندان دور به پیروی پیامبرش محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دعوتکنندهی مردم به سمت هدایت و نور اسلام باشد.
محیط دینی خانواده، او را با قرآن، مسجد و نماز و دیگر آداب اسلامی در همان سنین کودکی آشنا نمود. خودش در کتاب مشهورش «آنگاه هدایت شدم» مینویسد: «هنوز از یاد نبردهام روزی را که پدرم مرا با خود به مسجد محل برد که در ماه رمضان نماز «تراویح» در آنجا برگزار میشد. من آنروز ده سال بیش نداشتم که او مرا به نمازگزاران معرفی کرد و آنان به من خوشآمد گفتند.
از مدتها قبل میدانستم که معلّم قرآن، برنامۀ نماز تراویح خواندن مرا با جماعت برای دو شب یا سه شب فراهم کرده است. و عادت بر این بود که با دیگر کودکان محل، همراه با مردم نماز جماعت تراویح را بخوانم و منتظر شوم تا امام به نصف دوم قرآن یعنی سورۀ مریم برسد. و از اینکه پدرم کوشش زیادی داشت که قرآن را در «مکتب» به ما بیاموزد و در منزل توسط امام جماعت محل، شبها نیز درسهای خصوصی تعلیم قرآن فرابگیرم که آن امام جماعت مرد نابینائی
از فامیلهای ما و حافظ تمام قران بود و چون من در آن سنّ نوجوانی نیمی از قرآن را حفظ کرده بودم، معلّم قرآن میخواست از این راه، فضل خود را به دیگران بفهماند، و لذا مسائل تجویدی قرآن را با دقّت به من یاد داده بود و چندین بار از من امتحان گرفته بود و پس از اطمینان از من و تمام شدن نماز - به امامت من - و تلاوت قرآن در جمع به بهترین نحوی که پدرم و معلّمم از من توقّع داشتند، مورد اعجاب و خوشایند تمام حاضرین قرار گرفتم و معلّم را بر تعلیم من ستودند و پدرم را تبریک گفتند و همگان خدای را بر نعمت اسلام و بر «برکات شیخ»(1)شکر گفتند.
روزهائی را گذراندم که هرگز فراموششدنی نیست و از خاطرم بیرون نمیرود آن همه شهرت و نامآوری - پس از آن قضیه - که از منطقه ما گذشته و آوازهاش به کلّ شهر رسید و در هر صورت آن شبهای رمضان، در زندگیم تأثیر بسزائی گذاشت و مرا با دین، بیشتر آشنا ساخت که تاکنون آثارش نیز موجود است، چرا که هرگاه راههای زیاد مرا سردرگم میسازند، یک نیروی خارقالعادهای در درونم احساس میکنم که مرا به راه مستقیم میکشاند و هرگاه در خود احساس ضعف شخصیّت و پوچی زندگی مینمایم، آن یادگارها مرا به والاترین درجات روحی بالا میبرند و در درونم نور ایمان را روشن میسازند که مسئولیت را هرچند بزرگ است، تحمّل کنم.
و گویا آن مسئولیّتی که پدرم یا در حقیقت معلّمم، به من واگذار نمود که همان امامت و پیشنمازی مردم در آن سن نوجوانی بود، مرا وادار کرد چنین احساسی داشته باشم که نسبت به آن درجهای که خود مایل بودم بدان برسم یا لااقل از من خواسته میشد، خود را مقصّر بدانم. و بدین سان دوران کودکی و
1) (1) . مقصود از شیخ، پیر طریقت صوفیان است که خاندان مؤلّف در آن زمان پیرو او بودند.
جوانی را در یک استقامتی نسبی گذراندم که خالی از لهو و لعب نیز نبود و هرچند بیشتر با سادگی و تقلید همراه بود و همواره مورد عنایت خداوند بودم تا در میان تمام برادرانم، شخصیّتی استثنائی از نظر ادب و اخلاق و آرامش و پاکدامنی داشته باشم.
و نباید از یاد ببرم که مادرم - خدایش رحمت کند - بیشترین تأثیر را در زندگیم گذارد چرا که دیدگانم را در حالی گشودم که سورههای قرآن را به من یاد میداد و همچنین نماز و طهارت را به من میآموخت و بینهایت به من اعتنا میکرد زیرا من نخستین پسرش بودم و او در کنار خود، در همان خانه، زن دیگر (هوو) را میدید که سالها از او بزرگتر بود و فرزندانی همسن و سال او داشت، لذا او به پرورش و آموزش من خود را تسلّی میداد، گویا با هوویش و فرزندان شوهرش در یک مسابقه شرکت میکرد.
و همچنان نام «تیجانی» که مادرم بر من نهاد، امتیاز ویژهای نزد تمام فامیل «سماوی» دارد که طریقت «تیجانی» را برای خود برگزیدند و از آن روز که یکی از فرزندان «شیخ احمد تیجانی» از الجزائر به شهر «قفصه»(1)آمد و در منزل «سماوی» وارد شد و پس از آن بیشتر اهالی آن شهر خصوصا خانوادههای دانشمند و ثروتمند، این روش صوفیگری را برای خود اختیار نموده و از آن تبلیغ کردند، و برای خاطر این نام بود که در میان منزل سماوی که بیش از بیست خانواده در آن سکونت داشتند، محبوبیّت ویژهای پیدا کردم و همچنین خارج از آن منزل نیز، هرکس که با طریقت «تیجانی» برخوردی داشت مرا گرامی میداشت، و بسیاری از پیرمردان نمازگزار که در آن شبهای ماه رمضان - که ذکرش گذشت - دست و سر مرا میبوسیدند و به پدرم تبریک میگفتند، و به او
1) (1) . شهر قفصه از شهرهای تونس است که مؤلف در آنجا به دنیا آمده است.
یادآور میشدند که اینها همه از فیض برکات سرور ما «شیخ احمد تیجانی» است.
لازم به یادآوری است که «طریقت تیجانی» در مراکش، الجزائر، تونس، لیبی، سودان و مصر رواج پیدا کرده و معتقدین به این مکتب، به نحوی، تعصّب نسبت به مکتب خود دارند و لذا به زیارت هیچیک از اولیای خدا جز شیخ احمد تیجانی نمیروند و بر این عقیدهاند که تمام اولیاء علم خود را از یکدیگر اخذ کردهاند جز «شیخ احمد تیجانی» که علم خود را مستقیما از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرا گرفته هرچند 13 قرن از زمان نبوّت، فاصله دارد و روایت میکنند که شیخ احمد تیجانی همواره میگفته که پیامبر در بیداری و نه در خواب نزد او آمده و معتقدند که نماز کاملی که شیخشان نگاشته، برتر است از چهل ختم قرآن.
من نیز مانند دیگر جوانان این مرزوبوم، بر این عقیده بزرگ شدم و همۀ ما بحمد اللّه مسلمان و از اهل سنّت و جماعتیم و همه بر مذهب امام مالک ابن انس میباشیم ولی از نظر روش تصوّف، اختلاف زیادی با دیگر صوفیها که در شمال آفریقا بسیار هستند، داریم چرا که تنها در شهر «قفصه» گروههای تیجانی، قادری، رحمانی، سلامی و عیساوی وجود دارد و هریک دارای پیروان و علاقمندانی است که چکامهها، ذکرها، دعاها و وردهای مخصوص به خود از بر دارند و در مجالس و محافل بمناسبت ازدواج یا ختنهکنان یا پیروزی یا نذرها میخوانند و برپا میکنند. و هرچند دارای برخی مسائل منفی نیز هست ولی توانسته است نقش بزرگی را در نگهداری و احیای شعائر دینی و احترام به اولیاء و برگزیدگان ایفا نماید.»(1)
دکتر تیجانی در هجده سالگی برای شرکت در نخستین کنفرانس پیشاهنگی
1) (1) . آنگاه هدایت شدم، صص 21-24.
عربی و اسلامی عازم مکّهی مکرمه میگردد و در همان سال نیز به اصرار مادرش ازدواج میکند.
از زبان خودش میخوانیم:
«هیجده ساله بودم که «انجمن ملّی پیشاهنگی تونس» مرا برای شرکت در «نخستین کنفرانس پیشاهنگی عربی و اسلامی» که در مکّۀ مکرّمه برگزار میشد، برگزید و من یکی از شش نفری بودم که از کلّ تونس انتخاب شدیم، من خودم را کوچکترین و کمسوادترین اعضای هیئت اعزامی میدانستم زیرا دو تن از آنان عبارت بودند از مدیران مدارس و سوّمی استاد در پایتخت و چهارمی خبرنگار و پنجمی را که نمیدانستم چه شغلی داشت اما از خویشان «وزیر آموزش ملی» در آن دوران بود.
سفر ما بصورت غیر مستقیم بود یعنی نخست وارد «آتن» پایتخت «یونان» شدیم و سه روز در آنجا ماندیم، سپس به «عمان» پایتخت «اردن» سفر کردیم و در آن دیار، چهار روز اقامت گزیدیم و پس از آن بود که به سوی «عربستان سعودی» مسافرت کرده و در کنفرانس شرکت جسته و مناسک حج و عمره را بجای آوردیم.
هرگز احساس درونیم قابل توصیف نیست هنگامی که برای نخستینبار وارد خانۀ خدا میشدم، قلبم به شدّت میزد گوئی میخواست از درون سینهام بیرون آید و پرواز کند تا با دیدگان حقیقیاش این خانۀ «عتیق» را که مدّتها خوابش را میدید، بنگرد، اشکهایم سیلآسا میریخت که پنداشتی هرگز باز نمیایستد و چنین تصوّر کردم که فرشتگان مرا بالاتر از سر زائران به پشت بام خانۀ کعبه میبرند و از آنجا ندای «اللّه» را پاسخ میگویم «لبیک اللّهم لبّیک»، این بنده تو به سویت آمده است، و چون صدای لبّیک حاجیان بگوشم میرسید نتیجه گرفتم که
لا بد اینها عمر خود را سپری کردهاند و اکنون آماده شده و پولی گرد آورده و بدین مکان مقدّس روی آوردهاند، ولی من نه آمادگی داشتهام و نه آگاهی از این سفر، و یادم میآید که پدرم آنگاه که بلیطهای هواپیما را دید و مطمئن شد من به سوی خانۀ خدا پرواز میکنم، با بوسه وداع به من همیگفت: «مبارک باد بر تو ای فرزندم، خدا خواست پیش از من و در سنین جوانی به مکّه روی و حجّ خانۀ خدا را بجای آوری، چرا که تو فرزند مولای من احمد تیجانی هستی. از خدا بخواه مرا مورد آمرزش خویش قرار دهد و توفیق حجّ و زیارت خانهاش را به من عطا فرماید».
از این روی میپنداشتم که خداوند، خود مرا خواسته و با عنایتهای بیپایانش احاطه کرده است و به آن مقام والائی رسانده که بسیاری در حسرت و امید رسیدن به آنجا جان میدهند، پس کیست سزاوارتر از من به لبّیک گفتن و ندای الهی را پاسخ دادن و بدینسان بسیار طواف میکردم و زیاده از حد نماز و سعی بجای میآوردم و حتی بیش از همه، از آب زمزم مینوشیدم و بر فراز کوهها بالا میرفتم تا خود را قبل از اعضای هیئت اعزامی به «غار حرا» برسانم و گویا خود را در دامن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم احساس میکردم که دارم از بوی عطر انفاس قدسیهاش لذّت میبرم. آه! چه چشماندازها و منظرههائی که تأثیری شگرف در نفس من گذاشت و هرگز زدوده نخواهد شد.
عنایت دیگر پروردگار به من این بود که هرکس از هیئتهای اعزامی مرا میدید به من اظهار محبّت و علاقه مینمود و آدرسم را برای نامهنویسی و مکاتبه درخواست میکرد و همچنین دوستان همسفرم به من محبّت میورزیدند؛ هرچند در اوّلین دیدار که با آنها در پایتخت تونس داشتم و آماده سفر بودیم، مرا کوچک شمردند و من این احساس را از آنها دریافتم و صبر کردم چرا که قبلا نیز میدانستم، شمال شهریها، اهل جنوب را تحقیر میکنند و آنان را عقبافتاده
میانگارند و چه زود نظرشان نسبت به من در همین چند روز مسافرت و کنفرانس عوض شد و من آبروی آنها را نزد دیگر هیئتهای اعزامی خریدم و روسفیدشان کردم، از بسکه شعر از بر داشتم و جایزههای زیادی در مسابقههای گوناگونی که به هر مناسبت برگزار میشد، بدست آوردم، و بدین گونه هنگام بازگشت به وطنم، بیش از بیست آدرس از دوستان گوناگون و با ملیّتهای مختلف با خود داشتم.
اقامت ما در عربستان بیست و پنج روز بود که بیشتر با علما ملاقات داشته و سخنرانیهایشان را میشنیدیم. و نتیجه این شد که به برخی از عقائد وهابیّت تمایل پیدا کردم و آرزو میکردم مسلمانان دیگر نیز این عقیدهها را داشتند! و در آغاز، فکر میکردم که حتما خداوند آنان را در میان دیگر بندگانش برای نگهبانی خانهاش برگزیده و آنها پاکترین و داناترین بندگان خدا بر روی زمیناند و خداوند آنها را با «نفت» بینیاز ساخته تا بیشتر در خدمت حاجیان و مهمانان الهی باشند و برای سلامتی آنان وقت خود را صرف کنند!
و هنگام بازگشت از سفر حج، لباس سعودی را با «عقال» پوشیده بودم و بیاختیار مواجه شدم با آن استقبال عظیمی که پدرم برایم فراهم آورده بود، چه اینکه بسیاری از مردم در فرودگاه منتظر قدومم بودند و پیشاپیش آنها رهبر طریقت عیساوی و رهبر تیجانی و رهبر قادریان با تار و طنبور به چشم میخوردند.
مرا با هلهله و تکبیر در خیابانهای شهر میگرداندند و به هر مسجدی که میرسیدیم، چند لحظهای بر آستانهی مسجد میایستاندند تا مردم به دیدار و معانقهام بشتابند بویژه پیرمردان و ریشسفیدان شهر که از شدّت شوق دیدار خانۀ خدا و زیارت مرقد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، مرا غرق بوسه میکردند، خصوصا که تا آن روز هیچ حاجی به سنّ و سال من ندیده بودند و در «قفصه» چنین چیزی را سراغ نداشتند.
شیرینترین روزهای عمرم را در آن ایّام گذراندم؛ همواره شخصیّتها و بزرگان شهر به منزل ما میآمدند و تبریک میگفتند و برایم دعا میکردند و بسیاری از من میخواستند که «سوره فاتحه» و دعا در حضور پدرم بخوانم و من گاهی خجالت میکشیدم و گاهی هم تشویق میشدم. و یادم نمیرود که هرگاه زیارتکنندگان میرفتند، مادرم بخور میآورد و اسپند دود میکرد که مرا از دیدگان حسودان دور سازد و مکر شیاطین را برطرف نماید.
پدرم سه شب متوالی به عنوان و لیمه به پیشگاه حضرت تیجانی، گوسفند سر میبرید و مردم را اطعام میکرد، و مردم از هر مطلب کوچک و بزرگی از من میپرسیدند و معمولا پاسخهایم پر بود از تقدیر و احترام فوقالعادۀ سعودیها و خدمات آنان در نشر اسلام و یاری مسلمین!!!.
مردم شهر مرا «حاجی» لقب دادند و از آن روز هرجا این نام برده میشد، ذهنها فقط متوجّه من میگشت و پس از آن پیوسته معروفتر و مشهورتر میشدم خصوصا در میان افراد متدیّن مانند گروه «اخوان المسلمین» و من هم وظیفه خود میدانستم که به مسجدها سر بزنم و مردم را از بوسیدن ضریحها و دست کشیدن بر چوبها منع کنم و آنان را با تمام توان قانع سازم که این کارها شرک است.
و بدینسان فعالیّت من بیشتر و بیشتر میشد تا آنجا که گاهی قبل از خطبه امام در روزهای جمعه در مساجد، درس میدادم و از «مسجد ابو یعقوب» به «مسجد بزرگ» منتقل میشدم، زیرا نماز در وقتهای متفاوت در این مساجد برگزار میشد، مثلا اگر در آن مسجد نماز ظهر میخواندند، در مسجد دیگر نماز عصر در همان وقت خوانده میشد. و غالبا به مجالس درس دین روزهای یکشنبه من، بیشتر شاگردان دبیرستانی میآمدند که من در آن دبیرستان، درس «تکنولوژی» و «مقدمات تکنیک» تدریس میکردم و از درس من خیلی خوششان میآمد و محبّت و تقدیرشان نسبت به من افزونتر میگشت زیرا من از وقت خود بیشترین مایه را میگذاشتم که از افکار و اذهانشان، ابرهای اندیشههای
استادان فلسفه الحادی و مادی و مارکسیستی را بزدایم، و چه بسیار بودند اینان!
بههرحال بچهها با بیتابی منتظر وقت درسهای دینی بودند و برخی از آنها به منزل، نزد من میآمدند و من هم برای اینکه خود را آماده پاسخگوئی کرده باشم، کتابهای مذهبی زیادی خریده بودم و به خوبی مطالعه کرده بودم تا آمادگی لازم را برای پاسخ دادن به سئوالهای گوناگون داشته باشم.
و ضمنا در آن سالی که به حج رفتم، با ازدواجم، نیمی از دینم را نگه داشتم چرا که مادرم - خدایش رحمت کند - خیلی مایل بود پیش از مرگ، مرا داماد کند زیرا او تمام فرزندان شوهرش را بزرگ کرده بود و در مراسم ازدواجشان حاضر شده بود و اکنون تنها آرزویش این بود که دامادی مرا نیز جشن بگیرد و خداوند آرزویش را برآورده کرد و من دستورش را اطاعت کردم و با دختری که تا آن روز او را ندیده بودم، ازدواج کردم و مادرم نیز پس از حضور در جشن ولادت اولین و دومین پسرم، درگذشت درحالیکه از من راضی و خشنود بود و پدرم دو سال پیش از آن، بدرود حیات گفت درحالیکه حج خانۀ خدا را بجای آورد و دو سال قبل از وفاتش، توبۀ کاملی انجام داد.(1)
محمد تیجانی از همان ابتدا روحیهی اعتراض و ایراد به روشهای غلط و سنتهای گمراهکننده را در خود تقویت نمود، داستان زیر را از زبان خودش بخوانیم: رد آوازهی من از شهر خودم فراتر رفته و به شهرهای مجاور رسیده بود و چهبسا مسافرینی که نماز جمعه میخواندند و به یکی از مجالس درس و موعظهام حاضر میشدند و از جامعه خود مطالبی میگفتند. و سخن به «شیخ اسماعیل هادفی» رسید، همو که بنیانگذار یکی از طریقههای معروف متصوّفه در شهر «توزر» پایتخت «جرید» و مسقط الرأس شاعر معروف تونس «ابو القاسم
1) (1) . آنگاه هدایت شدم، صص 25-29.
الشابی» بود. و این شیخ، پیروان و مریدانی در سراسر تونس و خارج از تونس در میان کارگران - حتی در فرانسه و آلمان - داشت.
او از من دعوت کرد که به دیدارش روم. دعوت او از راه نمایندگانش در «قفصه» بود که نامه بلند و بالائی به من نوشته بودند و از خدمات من نسبت به اسلام و مسلمین، سپاس فراوان کرده بودند و ادّعا داشتند که این همه خدمت، پشیزی نزد خدا ارزش ندارد، مگر اینکه از طریق یکی از شیوخ عرفا باشد.
اینها معتقدند به یکی از احادیث! - که نزد خودشان مشهور است - و در آن میگوید: «هرکس شیخی ندارد، پس شیخ او شیطان است».
و همچنین به من گوشزد میکردند که: باید یکی از مشایخ متصوّفه، اشتباهاتت را تصحیح کند وگرنه نیمی از علمت ناقص است و آنگاه به من بشارت میدادند که «صاحب الزمان» - و مقصودشان همان شیخ اسماعیل بود - ترا منهای مردم دیگر انتخاب کرده که از اطرافیان نزدیکش باشی!
این خبر به قدری مرا خرسند نمود که از شدّت شوق به گریه افتادم و این را نیز از نعمتهای پروردگارم میدانستم که همواره مرا از مقامی به مقام والای دیگری میرساند زیرا که در گذشته پیرو آقای «هادی الحفیان» بودم و او از شیوخ و اکابر صوفیّه است و کرامتهای زیادی به او نسبت میدهند و من جزء یکی از عزیزترین دوستانش قرار گرفته بودم و همچنین با آقای «صالح بالسائح» و «الجیلانی» و دیگران از وابستگان به طریقتهای گوناگون متصوّفه، دوست بودم، و از این روی، با بیتابی منتظر دیدار آن شیخ شدم.
هنگامی که به مجلس شیخ اسماعیل وارد شدم، مجلس پر بود از مریدان و از پیرانی که لباسهای سفید دربر داشتند، و با دقّت در چهرهها مینگریستم. پس از تمام شدن مراسم سلام و احوالپرسی، شیخ اسماعیل وارد شد و همه از جا برخاستند و با احترامی فراوان دست شیخ را بوسه زدند. نمایندۀ شیخ با اشارۀ
چشمش به من فهماند که: «این همان شیخ است» ولی من چندان تاب و تبی از خود بروز ندادم، زیرا آنچه انتظارش میکشیدم غیر از چیزی بود که میدیدم. من در ذهن خودم، چهرۀ دیگری از شیخ ترسیم نموده بودم با آنهمه کرامتها و معجزهها که نمایندهها و پیروان شیخ از او نقل میکردند ولی اکنون مواجه بودم با یک شیخ معمولی که هیچ وقار و هیبتی در نظرم نداشت.
در هر صورت، نمایندهاش مرا به او معرفی کرد، او هم خوشامد گفت و مرا در طرف راستش نشاند و غذا را به من تعارف کرد. پس از تمام شدن غذا، یک بار دیگر، نمایندهاش مرا معرفی کرد تا اینکه پیماننامهای از شیخ بگیرم و پس از آن همگی به من تبریک و تهنیت گفته، مرا غرق بوسههای خود کردند.
از سخنان و تبریکهایشان چنین استنباط کردم که از من شناخت زیادی دارند، لذا این غرور مرا واداشت که در برخی پاسخهای شیخ به سئوالهای سئوال کنندگان، اعتراض و اشکال کنم و با قرآن و سنّت، اشکالات خود را محکم و قوی نمایم. ولی حاضرین از این بچّگی! و نادانی خیلی نگران شدند و آن را اسائۀ ادب در محضر شیخ تلقی کردند، چه اینکه عادت کرده بودند جز با اجازهاش، در حضورش لب به سخن نگشایند.(1)
نویسندهی کتاب، برای آشنایی بیشتر با مسلمانان و ارتباط نزدیک با آنان به کشورهای مختلفی همچون، مصر، لیبی و عربستان سفر میکند، در این سفرها، با علما، سیاسیون و حتی هنرمندان و مردم عادی ملاقات و دیدار میکند و در محافل علمی آنان سخنرانی میکند. ویژگیهای خاص تیجانی، یعنی شهامت، صراحت لهجه و اطلاعات علمی او، مردم را به اعجاب و ستایش از او وامیداشت، اما در سفری ویژه به عراق این دیگر محمد تیجانی
1) (1) . آنگاه هدایت شدم، صص 30-32.
بود که از دیدار با علمای شیعه و مردم عراق، تحت تأثیر قرار گرفته و مسیر زندگیاش تغییر میکند. بهتر است داستان سفرش به عراق را از زبان خودش بخوانیم:
«برای سفر به بیروت سوار کشتی شدم، در درون کشتی با یک استاد دانشگاه عراقی به نام «منعم» آشنا شدم، باهم از وضعیت مسلمانان صحبت کردیم و از تفرّق آنان که منجر به شکست اعراب و پیروزی صهیونیستها شد نالیدیم.
من اضافه کردم که جدّا با این تقسیمبندیهائی که استعمار در میان ما ایجاد کرد تا بهآسانی ما را به ذلّت و اسارت وادارد مخالفم، حتی در «قاهره» وقتی در مسجد حنفیها نماز خواندم و دستهایم را روی هم نگذاشتم - چون مالکیها به آن قائل نیستند - به من گفتند: پس به مسجد مالکیها برو، ناگهان استاد لبخندی زد و به من گفت شیعه است، با شنیدن این خبر سراسیمه به او گفتم: اگر میدانستم شیعهای هرگز با تو صحبت نمیکردم.
گفت: چرا؟
گفتم: چون شما علی را میپرستید و خداپرستانتان «جبرئیل» را خیانتکار میدانند که به جای رساندن رسالت الهی به علی آن را به محمد رسانده است.
او با آرامش برای من بیان کرد که این تهمتی بیش نیست و آنان معتقد به رسالت حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشند، آنگاه از من دعوت کرد که به «عراق» بروم تا بیشتر با شیعه آشنا شوم.
گفتم: نه پول دارم نه ویزا.
«منعم» هزینۀ سفر و تهیۀ ویزای مرا بر عهده گرفت و من بعد از یک شب تفکر و هیجان به عشق زیارت سرورم «عبد القادر گیلانی» در بغداد و نیز دیدن آثار تمدن دورۀ «هارون» و «مأمون» به او جواب مثبت دادم.
در طول سفر به هنگام نماز او را جلو انداختم تا ببینم چگونه نماز میخواند، آنگاه خودم دوباره بخوانم، ولی او طوری آرام نماز خواند و دعا نمود که نظرم برگشت، تا آنجا که خیال کردم پشت سر یکی از اصحاب باتقوای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز خواندم، بعد از نماز آنقدر دعا کرد و بر پیامبر و آلش درود فرستاد و اشک ریخت که من تاکنون مانند آن را ندیده بودم.»
از «لبنان» به «دمشق» و از آنجا به سوی «بغداد» حرکت کردیم، در آنجا به منزلش رفتیم، خانوادهاش به گرمی از من استقبال و احوالپرسی کردند، در طول سفر عزت نفس و پارسائی و کرامتی را در او دیدم که قبلا از کسی ندیده بودم و احساس کردم که در منزل خودم میباشم.
دوستم از «عبد القادر گیلانی» پرسید، گفتم: او میگوید: «مردم همه هفت بار گرداگرد خانه طواف میکنند اما خانه گرداگرد خیمۀ من طواف مینماید».
شب را خوابیدم و صبح باهم به حرم «شیخ» رفتیم، دواندوان وارد حرم شدم و خرسند از این افتخار بر دوستان و فامیلهایم در تونس که من به آن درجه از مقام و منزلت رسیدهام که به بارگاه «شیخ» مشرّف شدهام.
از آنجا خارج شده پس از صرف ناهار دوستم مرا به سمت «کاظمین» برد، با تنفّر به آنها که دور ضریح گشته، گریه و زاری میکردند و بوسه میزدند نگریستم، پس از خواندن فاتحه برای صاحب قبر گفتم:
«خدایا اگر این میت از مسلمین است پس تو او را رحم کن».
پیرمردانی با عمامههای سیاه و سفید و محاسن بلند که آثار سجود بر پیشانیشان پیدا بود، تا وارد میشدند بیاختیار میگریستند.
از خود پرسیدم: آیا این همه اشکها دروغین است و اینها خطاکارند؟!
دوستم از جهالت من نسبت به صاحب قبر، امّا آشنائی و شیفتگیام به «عبد القادر» که او را «ذرّیّه رسول اللّه» میدانستم تعجّب کرد و پس از فهماندن این
نکته که «عبد القادر» در قرنهای ششم یا هفتم میزیست ولی صاحب این قبر در قرن دوم که پس از چهار نیا نسبتش به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میرسد گفت: کدامیک به رسول خدا نزدیکترند، موسی بن جعفر یا «عبد القادر»؟!
آنگاه با راهنمائی یک استاد تاریخ در دانشگاه به من فهماند که «عبد القادر» انسان پارسائی اهل «گیلان» - منطقهای در ایران - است و اصلا عرب نمیباشد.(1)
از اینها شگفتزده شدم، چرا بدون اینکه اینان را بشناسم کینهشان را به دل دارم، من به قدری مجذوب عبادتها، اخلاق و احترام آنها نسبت به علمایشان شدم که آرزو میکنم ای کاش مانند آنها بودم.
هرگاه نام پیامبر را میآورم با تمام وجود فریاد میزنند «اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد»، با خود میگویم: شاید تظاهر باشد، اما وقتی کتابهایشان را ورق زدم آنقدر احترام نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دیدم که در کتابهای خودمان ندیدم، چرا که آنها معتقد به عصمت آن حضرت حتی قبل از بعثت هستند امّا ما خیر، بلکه اشتباهات فراوانی را برای او ثابت میکنیم.
روزی به دوستم اعتراض کردم که چرا شما بر حضرت علی - کرّم اللّه وجهه - سلام و صلوات میفرستید؟
1) (1) . اساتیدمان ما را از خواندن تاریخ منع میکردند و آن را سیاه میدانستند، روزی استاد علم «بلاغت» خطبه «شقشقیّه» امام علی - علیه السّلام - را خواند و تأکید کرد که غیر او کیست که چنین با فصاحت سخن بگوید؟گفتم: در اینجا که حضرت علی اکبر «ابو بکر» و «عمر» را متهم به غصب خلافت میکند.استاد عصبانی شده نهیبی زد و تهدید به اخراجم کرد و گفت: ما درس «بلاغت» میدهیم نه «تاریخ» ما را با «تاریخ» چه کار که صفحاتش از فتنهها و جنگهای خونین بین مسلمانان سیاه است؟من آنروز قانع نشدم و کینه آن معلم را به دل گرفتم. (آنگاه هدایت شدم، صص 56 تا 58).
او در پاسخ گفت: اولا مفسرین شیعه و سنی متفقالقولند که پس از نزول آیه صلوات(1)اصحاب از کیفیت آن سؤال کردند، حضرت فرمود:
«بگوئید: اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد کما صلّیت علی إبراهیم فی العالمین إنّک حمید مجید،(2)و هرگز بر من صلوات ناقص نفرستید.»
ثانیا «امام شافعی» در مورد صلوات بر اهل بیت شعر سروده است.
و ثالثا «امام بخاری» در صحیحش میگوید: «علی علیه السّلام»(3)و نیز میگوید: «علی بن الحسین علیه السّلام ما را حدیث کرد.»(4)
کتاب صحیح «بخاری» را نگاه کردم دیدم سخنانش صحیح است و اتفاقا در مصر به چاپ رسیده است.
دوستم روزی ما را به «کوفه» و از آنجا به «نجف» - آرامگاه امام علی بن ابی طالب - برد، حرمی شبیه حرم موسی کاظم داشت، او مرا به مسجدی در گوشه حرم برد که کودکانی سیزده تا شانزده ساله عمامه بر سر مشغول مباحثه بودند، یکی از آنها از من پرسید:
تو اهل کجا هستی؟
گفتم: «تونس.»
گفت: مذهب تو چیست؟
گفتم: «مالکی.»
1) (1) . إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً. یعنی:«همانا خداوند و ملائکهاش بر پیامبر درود میفرستند، ای اهل ایمان شما نیز بر او درود و سلام بفرستید». (احزاب (33):56).
2) (2) . صحیح «بخاری» کتاب الانبیاء، باب یزفون النسلان فی المشی، ح 9، ج 4، ص 178.
3) (3) . ابواب تقصیر، باب 5، ج 2، ص 54.
4) (4) . کتاب النکاح، باب 19، ج 7، ص 11.
گفت: آیا مذهب «جعفری» را میشناسی؟
گفتم: این اسم جدید دیگر چیست؟! نه جانم!
گفت: مذهب «جعفری» حقیقت اسلام است، آیا نمیدانی که «ابو حنیفه» شاگرد امام صادق است و میگوید: «اگر آن دو سال (شاگردی) نبود نعمان هلاک میشد.»
خدا را شکر کردم که او استاد «امام مالک» نبود لذا گفتم: ما «مالکی» هستیم و «حنفی» نمیباشیم.
گفت: «احمد بن حنبل» از «شافعی» گرفته، «شافعی» از «مالک»، «مالک» از «ابو حنیفه» و ابو حنیفه هم از امام صادق علیه السّلام، بنابراین همه شاگردان جعفر بن محمد علیهما السّلام هستند.
از این کودک تعجب کردم که مانند یک استاد با شاگردش سخن میگوید، خود را در برابرش ناتوان یافتم، هر سؤالی که کرد در برابرش عاجز شدم، پرسید:
از که تقلید میکنی؟
گفتم: «امام مالک.»
گفت: چگونه از مرده تقلید میکنی؟ اگر سؤالی داشته باشی او پاسخت میدهد؟!
گفتم: امام شما هم که چهارده قرن قبل مرده است!
آنها همه باهم گفتند: ما از «آقای خوئی» تقلید میکنیم.
اینجا بود که برای خلاصی از آنان بحث را عوض کرده از جمعیت «نجف»، فاصلهاش با «بغداد» و... پرسیدم ولی در درون احساس شکست نمودم و اقرار داشتم که آنهمه شخصیت و عزّت که در «مصر» بر آن سوار شدم در اینجا در اثر ملاقات با این کودکان دود شد و از بین رفت.
به همراه دوستم به ملاقات آقای «خوئی» رفتیم، پس از احوالپرسی با ایشان
تفکّرات خویش را نسبت به شیعیان ابراز داشتم.
«سید» گفت: ما شهادت میدهیم که جز «اللّه» خدائی نیست و «محمد» رسول خداست - که درود خدا بر او و آل پاکش - و شهادت میدهیم به اینکه «علی» بندهای از بندگان خداست... آنروز که جبرئیل بر محمد نازل شد او چهل ساله بود اما علی کودک شش یا هفت ساله، چگونه جبرئیل اشتباه میکند و بین آن دو فرق نمیگذارد؟
من اظهار نیاز به کتاب کردم ولی با توجه به سفر طولانی خصوصا به «عربستان» نمیتوانستم آنها را با خود حمل کنم، «سید» آدرس مرا گرفت تا کتابهای مورد نیازم را برایم تهیه و ارسال کند، آنگاه با بوسیدن دستش از او خداحافظی کردم.
به ملاقات «سید محمد باقر صدر» هم رفتیم که خیلی خوشآمد گفت و مرا کنار خود نشاند، نماز ظهر و عصر را به امامت او خواندیم، احساس میکردم در کنار اصحاب بزرگوار پیامبر قرار گرفتهام، چرا که نماز همراه با دعا و حمد و ثنای پروردگار و صلوات و سلام بر محمد و آل طاهرینش بود.
بعد از نماز مردم عادی از «سید» سؤالاتی میکردند و علمای شیعه از «حجاز»، «بحرین»، «قطر»، «امارات»، «لبنان»، «سوریه»، «ایران»، «افغانستان»، «ترکیه» و «افریقا» با «سید» سخن میگفتند.
من چهار روز با «سید» بودم و گفتگوهائی با او کردم، از جمله:
درباره شهادت به ولی خدا بودن علی، در نماز پرسیدم، گفت: «این شهادت جزء نماز نیست ولی برای مقابله با کسانی که حضرت را سالهای سال لعنت میکردند مستحب است گفته شود، همچنان که شهادت به بهشت و جهنم و معاد نیز مستحب میباشد.»
از عزاداری و گریه شیعیان بر حسین بن علی - رضی اللّه عنه - پرسیدم،
گفت: «اینها که بر سید الشهدا گریه میکنند مصیبت امام حسین را با دل و جان دیدهاند، وانگهی خود حضرت رسول بر فرزندش حسین گریه کرد و «جبرئیل» از گریه آن حضرت گریه کرد.»
«تربیت نفس و زهد در لذتهای دنیائی از مزایای آنهاست، اما کنارهگیری از زندگی، از کارهای منفی آنان میباشد.»
از روزی که من وارد عراق شدم هرگز نامی از سرورمان «ابو بکر صدیق» و «عمر فاروق» نشنیدهام حالآنکه نامهایی به گوشم میخورد که از نظر من کاملا بیگانهاند، مثل دوازده امام.
اینها میگویند رسول خدا قبل از رحلت، امام علی را جانشین خود قرار داده است، ولی آیا ممکن است مسلمانان و اصحاب گرامی پیامبر - که پس از او از تمامی مردم برترند - باهم توطئهای ضد امام علی - کرّم اللّه وجهه - بکنند؟!
همان اصحابی که در یاری اسلام از فرزندان و پدران و خانوادههای خویش گذشتند و برای اجرای دستورات پیامبر از هم پیشی میگرفتند، چگونه وقتی خود به جایگاه خلافت رسیدند فرمان رسول اللّه را نادیده گرفتند و طمع مقام دیدگانشان را پوشاند.
این بود که در شک و سرگردانی ماندم، شکی که علمای شیعه در ذهنم ایجاد کردند، شک نسبت به صحابه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که نزد شیعیان در این سطح پایین قرار دارند، این شک آغاز سستی در عقاید گذشته و اقرار به این بود که در پشت پرده اموری هست که تا آنها را برطرف نکنیم به حقیقت دست نمییابیم.(1)
1) (1) . چکیدهی اندیشهها، صص 17-27. این کتاب خلاصهای از شش کتاب دکتر محمد تیجانی است که به کوشش فاضل محترم حسین غفاری گردآوری و توسط بنیاد معارف اسلامی در قم انتشار یافته است.
آری، این سفر ویژه به عراق، در درون استاد، تردیدی جدی را شعلهور ساخته بود و او که همواره به دنبال حق بود، باید این تردید و دودلی را از میان میبرد، پس دنبالهروی از نیاکان خویش را برنتافت و به جستجوی حقیقت رفت. در این مسیر، سر از پا نمیشناخت، به هر سویی میدوید، تحقیق و پژوهش میکرد، با دانشمندان و اساتید شیعه و سنی بحث میکرد و از آگاهان میپرسید.(1)او کمکم از تردید به در آمد و در مسیر مذهب اهل بیت که کلید مشکلهاست(2)قرار گرفت و سوار بر کشتی نجات گردید و اسلام ناب محمدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را انتخاب و همراه با راستگویان(3)شد و به سوی اهل سنت واقعی(4)روی آورد و آنگاه هدایت شد.(5)
حالا دیگر او فریب وسواسان خناس را نمیخورد و از جنجالها، هیاهوها و عوام فریبیها پروایی به خود راه نمیدهد، زیرا فقط و فقط از خدا پروا نموده(6)و در پی حق و حقیقت است. عاقبت این استاد فرزانه حقجو و حقشناس(7)گردید و
1) (1) . از آگاهان بپرسید. (عنوان کتابی از دکتر محمد تیجانی است که توسط بنیاد معارف اسلامی در قم چاپ شده است).
2) (2) . اهل بیت کلید مشکلها. (عنوان کتابی از دکتر محمد تیجانی است که توسط بنیاد معارف اسلامی در قم چاپ شده است).
3) (3) . همراه با راستگویان. (عنوان کتابی از دکتر محمد تیجانی است که توسط بنیاد معارف اسلامی در قم چاپ شده است).
4) (4) . اهل سنت واقعی. (عنوان کتابی از دکتر محمد تیجانی است که توسط بنیاد معارف اسلامی در قم چاپ شده است).
5) (5) . آنگاه هدایت شدم. (عنوان کتابی از دکتر محمد تیجانی است که توسط بنیاد معارف اسلامی در قم چاپ شده است).
6) (6) . عنوان کتابی است از دکتر تیجانی به نام از خدا پروا کنید، ترجمه «اتّقوا اللّه».
7) (7) . حقجو و حقشناس، ترجمهی کتاب المراجعات است که توسط بنیاد معارف اسلامی در قم ترجمه و چاپ شده است.
مردم را به راه نجات(1)فراخواند.
حقجویی و حقشناسی دکتر تیجانی، او را به مردم کشور ایران و رهبر روحانی آن، حضرت امام خمینی (ره) علاقهمند میسازد. استاد در اوج مبارزات و تظاهرات مردم بر ضد حکومت پهلوی در سال 1357 که به رهبری امام خمینی (ره) برپا شد و انقلاب اسلامی در ایران شکل گرفت، همراه با فرزندشان به ایران سفر میکنند. او خود در اینباره مینویسد:
«پس از تشیّع و استبصارم، همراه با فرزندم «شرف» به زیارت امام رضا علیه السّلام مشرّف شدیم. ساعتی پس از رسیدن، به زیارت حرم مطهّر رفتیم که ناگهان قیامتی برپا شد و تظاهراتی به راه افتاد که در آن هزارها روحانی نیز شرکت داشتند. مزدوران ساواک با استفاده از تانکها و هلیکوپترها، آتش بر تظاهرکنندگان گشودند. آن روز، روزی فراموشناشدنی برای ما بود که در منزل یکی از روحانیون بنام گذراندیم.
به شهر مقدّس قم بازگشتیم، و در آنجا نیز به زیارت حضرت فاطمه دختر امام موسی بن جعفر علیهما السّلام مشرّف شدیم و به دیدار بسیاری از مراجع و علمای محترمی که قبلا با برخی از آنها آشنایی داشته و برخی نیز در همین مسافرت، آنها را شناختیم، رفتیم و تاکنون به این آشنایی افتخار میکنم. آن روزها تمام همّ و اندیشه و سخن مردم، امام خمینی بود که وارد پاریس شد و از آنجا ملّت ایران را رهبری میکرد، آنجا بود که فهمیدم آن تظاهرات مشهد نیز به دستور او بود و ایران با اشارۀ حضرتش برمیخیزد و مینشیند.
چند روزی از بازگشتمان نگذشته بود، که امام خمینی «قدّس سرّه» به ایران بازگشت و تاج و تخت شاه را درهم کوبید و انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید و میلیونها مسلمان در شرق و غرب جهان به آن لبیک گفتند و مسلمانان
1) (1) . عنوان کتابی است که اینک در اختیار شما قرار گرفته است.
به خود مژدۀ نزدیک شدن دوران رهایی و آزادی دادند. خداوند میفرماید:
یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ. (1)(2)
استاد، آن مقدار مجذوب و شیفتهی منش و روش امام خمینی (ره) است که در هرجا و زمانی از ایشان به احترام یاد نموده و آن حضرت را مایهی افتخار اسلام و مسلمانان میدانند. وی در خاطرهای نقل میکنند:
«روزی در دانشگاه با سایر استادان، نشسته و صحبت میکردیم، ناگهان استادی از یک دانشگاه عربستان به جمع ما وارد شد، و وقتی دید که من از انقلاب اسلامی ایران و امام خمینی صحبت میکنم، فهمید که شیعه هستم. او با تنفّر و انزجار خاص خود، از توسل جستن به اولیاء و معصومان انتقاد کرد، ولی من به او گفتم در تاریخ آمده است که عمر به عباس عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم متوسل شده و همهی مورخان هم آن را در کتابهایشان آوردهاند. استاد وهّابی عربستان، به من گفت:
درست است، چون توسل جستن به زنده اشکال ندارد، اما شما شیعیان به مردگان متوسل میشوید. من هم فورا در پاسخ او گفتم: پس شما توسل جستن به زندگان را روا و جایز میدانید؟ وهّابی گفت: آری، من هم گفتم خداوندا، من به بندهی صالح و شایستهات امام خمینی متوسل میشوم. استاد وهّابی از اینکه هیچ پاسخی نداشت - از شدت ناراحتی - از اتاق بیرون رفت و دیگر بازنگشت. من به دوستانم گفتم: همانطور که شیطان از شنیدن بسم اللّه فرار میکند، نام امام خمینی نیز این شیاطین را به فرار وامیدارد».(3)
دکتر تیجانی، پس از آنکه با تحقیق و پژوهش، خود به حقیقت دین اسلام دست یافت، وظیفهی خود دانست تا مسلمانانی که از این حقیقت غافل شدهاند را آشنا
و آگاه سازد. او با نوشتن کتاب، مسافرت و ایراد سخنرانی در همایشها و کنفرانسهای اسلامی در خارج از کشورش، و بالاخره با هجرت از وطنش، حقیقت را منتشر ساخت.
اکنون برای اینکه شما خواننده گرامی با اندیشههای استاد بیشتر آشنا شوید و همچنین به منظور اینکه از تجربههای ایشان در برخورد علمی استفاده کنید، لازم دیدیم قبل از خواندن این کتاب، صفحاتی از دو کتاب خواندنی دیگر ایشان، یعنی «آنگاه هدایت شدم» و «اهل بیت کلید مشکلها» که بسیار شیرین و جذّاب است را مرور کنیم؛ زیرا به هدف ما که شناخت بهتر از دین اسلام است کمک شایانی میکند.
علتهای تشیّع من بسیار زیاد است و در این فرصت کم، چارهای جز ذکر چند نمونه ندارم:
من از آغاز بحث، بر خود لازم دانستم که استناد نکنم جز به مطالبی که مورد اعتماد هر دو گروه است و آنچه را که یک گروه سوای گروه دیگر معتقد است، کنار گذارم و بدینسان درباره تئوری برتری بین ابو بکر و علی بن ابی طالب بحث میکنم و اینکه خلافت منحصرا حقّ علی بوده، همانطور که شیعیان معتقدند یا اینکه انتخابی و شورائی بوده آنچنانکه اهل سنّت بر آن باورند.
و پژوهشگر حقیقت، در این میان، بیگمان نصّ روشن و واضحی را درباره علی بن ابی طالب مییابد، مانند سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود:
«هرکه من مولای اویم، پس علی مولای اوست.»
و این سخن حضرت پس از بازگشت از «حجة الوداع» بود که جشن تهنیتی
برای علی برگزار شد و خود ابو بکر و عمر نیز از جمله تبریکگویان حضرتش بودند که گفتند:
«مبارک باد بر تو ای فرزند ابو طالب، همانا تو مولای هر مؤمن و مؤمنه شدی.»(1)
این روایت را شیعه و سنی نقل کردهاند، و من تنها به منابع اهل سنّت استشهاد کردم گرچه همه منابع را نیز ذکر ننمودم چرا که خیلی زیاد است و ازاینروی خواننده کتابم را دعوت میکنم، برای دستیابی به تفصیل بیشتر، کتاب «الغدیر» نوشته علامه امینی را مطالعه کند که یازده جلد آن چاپ شده و ایشان، تمام راویان این حدیث را از اهل سنّت شمارش کرده و یادآور شدهاند.
اما ادعائی که میگوید: اجماع بر ابو بکر در سقیفه و سپس بیعت با او در مسجد بوده، ادعائی است بدون مدرک زیرا چگونه ممکن است، اجماع تحقّق یابد درحالیکه علی، عباس و سایر بنی هاشم از بیعت سرباز زدند و همچنین اسامۀ بن زید، زبیر، سلمان فارسی، ابو ذر غفاری، مقداد بن اسود، عمار بن یاسر، حذیفۀ بن یمان، خزیمۀ بن ثابت، ابو بریده اسلمی، براء بن عازب، ابی بن کعب، سهل بن حنیف، سعد بن عباده، قیس بن سعد، ابو ایّوب انصاری، جابر بن عبد اللّه، خالد بن سعید و بسیاری دیگر غیر از اینان، تخلّف کردند.(2)
پس ای بندگان خدا، آن اجماع ادعائی کجا است؟ گرچه کافی است تنها علی بن ابی طالب، از بیعت امتناع ورزد تا اینکه این اجماع بیرنگ شود زیرا او تنها
1) (1) . مسند امام احمد بن حنبل، ج 4، ص 281؛ سرّ العالمین امام غزالی، ص 12؛ تذکرة الخواص ابن الجوزی، ص 29؛ الریاض النظره «طبری»، ج 2، ص 169؛ کنز العمال، ج 6، ص 397؛ البدایة و النهایة ابن کثیر، ج 5، ص 212؛ تاریخ ابن عساکر، ج 2، ص 50؛ تفسیر رازی ج 3، ص 63؛ الحاوی للفتاوی سیوطی، ج 1، ص 112.
2) (2) . تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر، تاریخ الخلفاء، تاریخ الخمیس، الاستیعاب و تمام کسانی که بیعت ابو بکر را یادآوری کردهاند.
نامزد خلافت از سوی رسول خدا بود، به فرض اینکه هیچ نصّ مستقیمی هم در این رابطه نباشد.
از آن گذشته، بیعت ابو بکر بدون مشورت صورت گرفت و مردم غافلگیر شدند خصوصا سران قوم که در آن وقت مشغول به کفن و دفن حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودند و هنگامی که مردم مدینه مصیبتزده، ناگهان مواجه با وفات پیامبرشان شدند، به زور آنان را وادار به بیعت کردند.(1)
و بهترین دلیل بر آن، تهدید نمودن به آتش زدن خانه فاطمه بود در صورتی که متخلّفین از بیعت، از خانه بیرون نیایند. پس چطور میشود - با این وضع - بیعت ابو بکر را شورائی یا اجماعی بخوانیم؟
شخص عمر بن الخطاب نیز شهادت داد به اینکه «بیعت ابو بکر، ناگهانی و بدون اندیشه قبلی صورت گرفته است که خداوند مسلمانان را از شرّش در امان بدارد» و همچنین عمر گفت:
«هرکه دوباره چنین کاری را مرتکب شود، او را بکشید.»
یا اینکه گفت:
«هرکس به کاری مانند این دعوت کند، نه بیعتش درست است و نه بیعت با او صحیح میباشد.»(2)
و امام علی در اینباره میفرماید:
«بخدا قسم، فرزند ابو قحافه (ابو بکر) خلافت را مانند پیراهن در بر کرد هرچند که علم دارد، من برای خلافت مانند محور آسیاب هستم که علم و فضیلت از سرچشمه من مانند سیل سرازیر میشود و پرندگان هوا به اوج مقام من
نمیرسند.»(1)
سعد بن عباده، سرور و بزرگ انصار، در روز سقیفه، به ابو بکر و عمر پرخاش کرد و با تمام توان خود، تلاش کرد آنان را از خلافت دور کند ولی نتوانست زیرا بیمار بود و حتی قدرت ایستادن بر پاهایش را نداشت و لذا پس از اینکه انصار با ابو بکر بیعت کردند، سعد گفت:
«به خدا قسم با شما بیعت نمیکنم تا اینکه هرچه تیر در ترکش دارم به سوی شما پرتاب نمایم و همراه با خاندان و قبیلهام با شما کارزار کنم. نه! به خدا سوگند اگر جنّ و انس با شما هماهنگ شوند، با شما بیعت نخواهم کرد تا خدایم را دریابم.»
و لذا با آنها نماز نمیخواند و در مجالسشان حاضر نمیشد و با آنها رفت و آمد نداشت و اگر یارانی پیدا میکرد و همراهانی داشت، بیگمان با آنها میجنگید و بر همین منوال بود تا اینکه در ایام خلافت عمر، در شام درگذشت.(2)
پس اگر این بیعت، امری ناگهانی بود که به قول عمر، خداوند مسلمانان را از شرّش نگه دارد و عمر خود ستونهایش را ساخت که خدا میداند چه به روز مسلمانان آورد و اگر این خلافت همچون پیراهنی در بر ابو بکر بود - همان گونه که حضرت علی بیان میکند - که خود صاحب شرعی و حقیقی آن است، و اگر این بیعت، ظالمانه بود همان گونه که سعد بن عباده، بزرگ انصار آن را میشناساند، همو که به سبب آن، از جمع آنان دوری میکرد، و اگر این بیعت قانونیّت و شرعیّت نداشته باشد زیرا بزرگان اصحاب و عباس عموی پیامبر، از آن سرپیچی کردند، پس دیگر چه دلیلی بر درست بودن خلافت ابو بکر وجود دارد؟
پاسخ این است که نزد اهل سنّت هیچ استدلالی منطقی در اینباره نیست.
بنابراین، سخن شیعه در این موضوع، درست است زیرا وجود نصّی بر خلافت علی نزد خود اهل سنّت ثابت شده است ولی برای اینکه آبروی اصحاب، محفوظ بماند، آن را تأویل و توجیه کردند، پس انسان باانصاف دادگر، چارهای جز پذیرفتن نصّ سخن پیامبر را ندارد بهویژه اگر ابهامات قضیه را درک کند.(1)
این رویداد نیز مورد اتفاق و اجماع هر دو گروه سنّی و شیعه است و راهی برای انسان خردمند و باانصاف نمیماند جز اینکه - حد اقل - حکم به اشتباه ابو بکر کند اگر به ستمش و ظلمش نسبت به حضرت زهرا حکم نکند. زیرا هر کس این مصیبت را با کنجکاوی بنگرد و تمام جوانبش را مورد بررسی قرار دهد، یقین پیدا میکند که ابو بکر عمدا بنابر اذیّت زهرا و تکذیبش داشت تا اینکه آن حضرت با روایتهای غدیر و دیگر روایتها بر ابو بکر احتجاج نکند درباره خلافت شویش و پسر عمویش علی، و قرائن زیادی بر این امر دلالت دارد، از جمله آنچه تاریخنگاران نگاشتهاند که آن حضرت بر مجالس انصار وارد میشد و از آنان درخواست یاری و بیعت برای پسر عمویش مینمود و آنها پاسخ میدادند: ای دختر رسول خدا! بیعت ما با این مرد تمام شد و اگر شوهرت و پسر عمویت قبل از ابو بکر، خلافت را گرفته بود، قطعا غیر از او را برنمیگزیدیم.
ولی علی علیه السّلام میفرمود:
«آیا روا بود که پیامبر را در خانهاش بدون دفن رها میکردم و برای دستیابی به حکومت با دیگران نبرد مینمودم؟!.»
1) (1) . ر. ک: «السقیفة و الخلافه» عبد الفتاح عبد المقصود و «السقیفه» شیخ محمد رضا مظفّر.
و حضرت زهرا علیها السّلام میفرمود:
«ابو الحسن (حضرت امیر) کاری نکرد جز آنچه سزاوارش بود و آنان جرمی مرتکب شدند که خداوند خود بازخواستشان میکند و آنان را به حساب میکشد.»(1)
و اگر ابو بکر از روی حسن نیّت اشتباه کرده بود، پس قطعا فاطمه زهرا او را قانع میکرد ولی زهرا بر او خشمگین شد و با او حرف نزد تا اینکه از دنیا رفت، زیرا هربار که سخنی میگفت، ابو بکر او را رد میکرد و شهادتش را نمیپذیرفت و حتی شهادت شوهرش را نیز قبول نداشت.
ازاینروی، غضب حضرت زهرا بر او شدّت یافت تا آنجا که در وصیّتش به علی، اجازه نداد بر جنازهاش حاضر شود و او را شبانه و پنهانی به خاک بسپارند.(2)
حال که سخن از دفن زهرا علیها السّلام به میان آمد، یادآور میشوم که من در طول سالهای بحث و بررسی، به مدینۀ منوّره مسافرت کردم که خود بر برخی از حقایق آگاه شوم و به این نتیجه رسیدم که:
اوّل - قبر فاطمه زهرا برای کسی معلوم نیست، برخی میگویند در ضریح پیامبر است و برخی میگویند در خانۀ خودش مقابل اطاق پیامبر است و گروهی میگویند که در بقیع میان قبور اهل بیت است بیآنکه مشخّص باشد.
این نخستین حقیقتی است که به آن رسیدم و چنین میپندارم که آن حضرت - درود خدا بر او باد - با مخفی بودن قبرش میخواسته است که در طول قرنها و نسلها مسلمانان همواره از یکدیگر بپرسند که چرا فاطمه از شوهرش خواست
که شبانه دفنش کند و کسی از مخالفین بر جنازهاش حاضر نشود!!! و بدینسان ممکن است هر مسلمانی با مراجعۀ تاریخ به برخی از آن حقایق شگفتانگیز دست یابد.
دوّم - چنین یافتم که زیارتکنندهای که قصد زیارت قبر عثمان بن عفّان را دارد، باید مسافتی طولانی راه برود تا اینکه به آخر بقیع برسد و آن را زیر دیوار بیابد درحالیکه بیشتر اصحاب را میبیند که در قسمت آغازین بقیع دفن شدهاند و حتّی مالک بن انس - صاحب مذهب مالکی - که از آخرین تابعین بوده، کنار همسران پیامبر به خاک سپرده شد.
و برایم ثابت شد آنچه تاریخنویسان میگویند: که عثمان را در «حش کوکب» که آن سرزمینی یهودی است دفن کردند زیرا مسلمین نمیگذاشتند که عثمان را در بقیع پیامبر به خاک بسپارند.
هنگامی که معاویة بن ابو سفیان بر خلافت چیره شد، آن زمین را از یهودیان خریداری کرد و به بقیع ملحق نمود تا اینکه قبر عثمان را در آن داخل نماید و هرکس که تا به امروز به زیارت بقیع میرود این حقیقت را خیلی روشن و بیپرده مییابد.
و شگفتی من بسیار است هنگامی که مییابم، فاطمۀ زهرا علیها السّلام، نخستین کسی است که به پدرش ملحق میشود و حد اکثر بیش از شش ماه بین او و پدرش نیست، بااینحال کنار پدرش دفن نمیگردد.
و اگر فاطمه زهرا خود وصیّت کرده که شبانه دفن شود و لذا نزدیک قبر پدرش دفن نمیگردد - همان گونه که بیان کردم - پس چه با جنازه فرزندش حسن کردند که کنار قبر جدّش دفن نشود؟! زیرا امّ المؤمنین عایشه چنین منعی را صادر کرده بود، و آن هنگام که حسین برای دفن برادرش حسن، در کنار قبر جدش رسول خدا آمد، عایشه بر استری سوار شد و فریاد زد:
«دفن نکنید در خانه من، کسی را که به او علاقه ندارم.»
در این میان بنی هاشم و بنی امیّه در برابر یکدیگر قرار گرفتند ولی امام حسین به آن زن فرمود که میخواهد جسد برادرش را بر قبر جدّش طواف دهد، سپس در بقیع به خاک بسپارد زیرا امام حسن وصیّت کرده بود که: «نگذارید برای خاطر من خونی بر زمین بریزد هرچند به اندازۀ شیشۀ حجامت باشد.»
در اینباره ابن عباس به عایشه، چند بیت شعر - که مشهور است - گفته:
«روزی سوار بر شتر شدی و اینک سوار بر استر میشوی و اگر زنده بمانی بعید نیست که بر پیل هم سوار شوی. تو تنها یک نهم از یک هشتم را داری ولی در تمام میراث تصرّف کردی.»(1)
و این حقیقت دیگری از حقایق پنهانی است. چگونه عایشه، کلّ خانه پیامبر را به ارث میبرد با اینکه حضرت، نه همسر داشته است. و اگر پیامبر، میراثی برجا نمیگذارد همانطور که خود ابو بکر بدان شهادت داد و ارث زهرا را از پدرش منع کرد، پس چگونه عایشه ارث میبرد؟
مگر آیهای در قرآن وجود دارد که به زن حقّ میراث دهد و دختر را منع نماید؟ یا اینکه سیاست همه چیز را عوض کرد و بدینسان دختر را از همه چیز محروم نمود و به همسر همه چیز بخشید؟!
و به این مناسبت داستان ظریفی را یادآور میشوم که بعضی از مورّخین نقل کردهاند و به موضوع میراث ارتباطی دارد:
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغهاش میگوید:
روزی عایشه و حفصه بر عثمان - در دوران خلافتش - وارد شدند و از او خواستند که میراثشان را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تقسیم نماید. عثمان تکیه داده بود، ناگهان
1) (1) . تجملت تبغّلتو لو عشت تفیّلتلک التسع من الثمنو بالکل تصرّفت
نشست و رو به عایشه کرده گفت:
«ما گروه انبیاء میراثی از خود باقی نمیگذاریم» پس اگر راست است که پیامبر، وارثی ندارد، شما اکنون چه میخواهید؟ و اگر رسول خدا میتواند وارث داشته باشد، پس چرا حق فاطمه را منع کردید؟ ازاینرو عایشه از پیش عثمان بیرون رفت درحالیکه فریاد میزد: «کفتار پیر را بکشید که کافر شده است»!!
از انگیزههایم برای تشیّع و رها کردن شیوۀ پدران و نیاکانم، سنجش عقلی و نقلی میان علی بن ابی طالب و ابو بکر بود.
و همان گونه که در بخشهای پیشین بحث یادآور شدم، تکیۀ من بر اجماعی است که مورد توافق سنّی و شیعه باشد. و در کتابهای هر دو گروه کنکاش کردم، اجماع و اتّفاقی ندیدم جز بر علی بن ابی طالب چرا که سنّی و شیعه بر امامتش، وحدت نظر دارند و این از متن سخنان و نوشتههای هر دو گروه به اثبات رسیده است، درحالیکه امامت ابو بکر را تنها یک گروه از مسلمانان، اقرار دارد، و قبلا ذکر کردیم که عمر دربارۀ بیعت با ابو بکر چه سخنی گفت.
همچنین بسیاری از فضائل و مناقبی را که شیعیان درباره علی بن ابی طالب نقل میکنند، دارای سند و مدارک واقعی است که در کتابهای صحیح و مورد اطمینان اهل سنّت نوشته شده و نه تنها از یک راه بلکه از راهها و سندهای گوناگون نقل شده است که دیگر جائی برای دودلی باقی نمیماند و به تحقیق، بسیاری از اصحاب، روایتهای بیشماری را در فضائل امام علی نقل کردهاند، تا آنجا که ابن حنبل گوید:
«هیچیک از اصحاب رسول خدا، دارای آنقدر فضائل زیاد نیست جز علی
بن ابی طالب.»(1)
قاضی اسماعیل و نسائی و ابو علی نیشابوری گویند:
روایتهایی با سندهای درست در حقّ هیچیک از اصحاب، نیامده است آنچه در حق علی آمده است.(2)
و این در جایی است که امویان، مردم را در خاوران و باختران دنیا، وادار به دشنام و نفرین علی کرده و از ذکر هر فضیلتی برای او قدغن نموده حتی نمیگذاشتند کسی نام علی را بر خود یا فرزندانش بگذارد، و علیرغم این انکارها و مخالفتها، فضائل و مناقبش، جهان را فراگرفته است.
و در اینباره امام شافعی میگوید:
«در شگفتم از مردی که دشمنان، کینهتوزانه، فضایلش را پنهان داشتند و دوستانش، از ترس آن را آشکار نکردند، بااینحال، آنقدر فضیلت برای او ذکر شده که زمین و آسمان را پر کرده است.»
اما در مورد ابو بکر، در کتابهای دو گروه بسیار جستجو کردم، نیافتم در نوشتههای اهل سنّت و گروهی که او را برتر میدانند، فضیلتهایی به اندازه فضایل امام علی، گرچه فضیلتهایی که درباره ابو بکر در کتابهای تاریخی نقل شده، یا به روایت دخترش عایشه است - که موضعش را نسبت به امام علی فهمیدیم و بیگمان بالاترین تلاش خود را برای یاری رساندن به پدرش میکرده هرچند با جعل روایتهای دروغین باشد - و یا به روایت عبد اللّه بن عمر است که او نیز از امام علی دوری میکرد و روزی که تمام مردم، اجماع بر بیعتش داشتند، بازهم او حاضر به بیعت با علی نشد، و او حدیث میکرد که برترین
مردم پس از رسول خدا، ابو بکر است. سپس عمر و پس از او عثمان و بعد از اینها دیگر برتری وجود ندارد و همه مردم یکساناند!!(1)
و با این حدیث، عبد اللّه بن عمر خواسته است امام علی را مانند مردم کوچه و بازار و یک فرد معمولی که هیچ فضیلت و برتری ندارد، قلمداد کند.
عبد اللّه بن عمر کجا است با آنهمه حقایقی که بزرگان و رهبران امت دربارۀ علی بیان داشتهاند و گفتهاند که به تحقیق در حقّ هیچکس روایتهایی با سندهای درست، نیامده آنچنانکه دربارۀ علی آمده است؟ آیا عبد اللّه بن عمر، یک روایت هم در فضیلت علی نشنیده بود؟ آری! او به خدا قسم شنیده بود و خوب هم درک کرده بود ولی سیاست است (که نمیدانی سیاست چیست؟) که تمام حقایق را وارونه جلوه میدهد و بدعتهای شگفتانگیز میسازد!
و همچنین فضایل ابو بکر را هریک از عمرو بن عاص، ابو هریره، عروه و عکرمه نقل میکنند و تاریخ نشان داده است که همه اینها از دشمنان حضرت علی بودهاند و با او جنگ و ستیز داشتهاند، نه با سلاح که با دروغپردازی و جعل احادیث در فضیلت دشمنان و مخالفینش، و حتی کسی را که با حضرت جنگیده و کارزار کرده بود، از شدت دشمنی و کینه نسبت به علی، او را تعریف کردند و ستایش نمودند.(2)
و لیکن خداوند میفرماید:
إِنَّهُمْ یَکِیدُونَ کَیْداً وَ أَکِیدُ کَیْداً فَمَهِّلِ الْکافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً. (3)
آنها نیرنگ میکنند، من نیز تدبیری کنم. پس کافران را مهلتی بده، اندکی
مهلتی ده.
و این به یقین معجزات باری تعالی است که پس از شش قرن از حکم ظالمان و جائران به او و اهل بیتش، اینچنین فضایل و مناقبش، پدیدار گردد. و هرگز عبّاسیان کمتر از گذشتگانشان از امویان نبودند در ظلم و کینهتوزی و حسد و کشتار اهل بیت پیامبر.
ابو فراس حمدانی در این میان گوید:
«ای فرزندان عباس! هرگز فرزندان حرب (بنی امیّه) بیش از شماها ستم بر آل بیت پیامبر روا نداشتند هرچند آن ستمها خیلی سهمگین و دردناک بود. شما چه قدر خیانت آشکار در دین کردید و چه قدر خونهای پاک سلالۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را ریختید و بازهم خود را پیروان او میپندارید درحالیکه خون فرزندان پاک و مطهّرش میچکد از چنگهایتان.»(1)
پس اگر بااینحال، از لابهلای آن تیرگیها و ابرهای تاریک، آنهمه احادیث روشن بیفروزد، برای این است که خداوند میخواهد حجّت خود را بر مردم کامل سازد و دیگر پس از این بهانهای برای کسی نماند.
و علیرغم اینکه ابو بکر نخستین خلیفه بود و آنهمه نفوذ و قدرت داشت و هرچند حکومت بنی امیّه، دستمزدهای فراوان و رشوههای کلان برای کسانی قرار داده بود که در حقّ ابو بکر و عمر و عثمان، روایتها جعل کنند و علیرغم آنهمه فضیلتهای دروغین بیشمار که دربارۀ ابو بکر ساختند که صفحات کتابها را تاریک و سیاه کرده است، بااینحال، به اندازۀ یک صدم ناچیزی از فضیلتهای امام علی هم نتوانست برسد.
از آن گذشته، اگر شما احادیث روایت شده دربارۀ ابو بکر را مورد تجزیه و
1) (1) . ما نال منهم بنو حرب و ان عظمتتلک الجرائر الا دون نیلکمکم غدره لکم فی الدین واضحهو کم دم لرسول اللّه عندکمانتم له شیعة فیما ترون و فیاظفارکم من بنیه الطاهرین دم
تحلیل قرار دهید، میبینید که هرگز با آنهمه کارهای ضدّ و نقیضی که انجام داده نمیخواند و هیچ عقل و شرعی آنها را نمیپذیرد. و قبلا توضیح این مطلب در تفسیر حدیث «وزن ایمان ابو بکر» گذشت.(1)قطعا اگر پیامبر، اینچنین ایمانی را برای ابو بکر میپذیرفت، اسامة بن زید را امیر و فرمانده او قرار نمیداد و در شهادت دادن به نفع او - همان گونه که دربارۀ شهدای احد، شهادت داده - امتناع نمیورزید و به او نمیفرمود:
«نمیدانم پس از من چه خواهی کرد.»
تا آنجا که ابو بکر را به گریه واداشت.(2)
و علی بن ابی طالب را پشت سر او نمیفرستاد که «سوره برائت» را از او بگیرد و او را از تبلیغ آن، منع نمیکرد(3)و روز خیبر، برای دادن پرچم به فرد شایستهای نمیفرمود:
«فردا پرچم را به دست مردی میسپارم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند، قهرمان نبرد است و هرگز فرار نمیکند و خداوند قلبش را با ایمان، آزمایش کرده است.»
و آنگاه پرچم را به علی داد و به او نداد.(4)
و اگر خداوند میدانست که ابو بکر بر چنین درجۀ والایی از ایمان قرار دارد و ایمانش برتر از ایمان تمام امّت محمّد است، هرگز او را تهدید به حبط و بطلان
اعمالش نمیکرد، وقتی که صدایش را بالاتر از صدای پیامبر نمود.(1)
و اگر علی بن ابی طالب و دیگر اصحابی که پیروی از او کردند، میدانستند که ابو بکر بر چنین قلّۀ بلندی از ایمان قرار دارد، بر آنها جایز نبود که از بیعتش سرباز زنند و اگر حضرت زهرا میدانست که ابو بکر دارای چنین مقام والایی از ایمان است بر او خشم نمیکرد و از سخن گفتن با او و جواب سلامش امتناع نمیورزید و علیه او پس از هر نماز، دعا نمیکرد(2)و حتی حضور او را بر جنازهاش - طبق آنچه در وصیّتش آمده - منع نمیکرد و اگر ابو بکر خود را چنان یافته بود، خانه فاطمه را بازرسی نمینمود هرچند آن را برای جنگ بسته بودند، و فجائه سلمی را نمیسوزاند و روز سقیفه، خلافت را بر عهدۀ یکی از آن دو نفر: عمر یا ابو عبیده، میگذاشت.(3)
کسی که این درجه از ایمان را دارا است و ایمانش بر ایمان تمام امّت سنگینتر است، در واپسین لحظات زندگی، از آنچه درباره فاطمه انجام داده و از سوزاندن فجائه سلمی و از گرفتن خلافت، پشیمان نمیشود و هیچوقت آرزو نمیکند که از بشر نباشد و یا یک مویی یا سرگین شتری باشد، آیا ایمان چنین شخصی، معادل با ایمان تمام امّت اسلامی بلکه از آن بیشتر است؟!
و اگر آن روایت که میگوید: «اگر میخواستم خلیل و دوستی صمیمی برای خود بگیرم، ابو بکر را برمیگزیدم» مورد بررسی قرار دهیم، آن هم با روایت قبلی فرقی ندارد، ابو بکر کجا بود روز «مؤاخات صغری» در مکه پیش از هجرت و روز «مؤاخات کبری» در مدینه، پس از هجرت که هر دو روز، پیامبر، علی را به اخوّت
برگزید و به او فرمود: «تو برادر من در دنیا و آخرت هستی»(1)و هیچ اعتنایی به ابو بکر نکرد بلکه او را از برادری و اخوّت در آخرت محروم کرد همچنان که از دوستی، محرومش نمود. و من بنای بر طولانی شدن موضوع را ندارم، لذا به همین دو نمونه بسنده میکنم که از کتابهای اهل سنّت نقل کردم و اما شیعیان اصلا چنان روایتهایی را نمیپذیرند و دلیلهای روشنی دارند که این روایتها، در دوران پس از ابو بکر، جعل شده است.
حال اگر از فضایل بگذریم و به سیّئات و بدیها روی آوریم، یک گناه یا سیئه را از علی بن ابی طالب در کتابهای دو گروه نمییابیم، درصورتیکه برای دیگران بدیها و تبهکاریهای زیادی در کتابهای اهل سنّت مانند «صحاح» و کتابهای سیره و تاریخ سراغ داریم.
بنابراین، اجماع فریقین تنها مخصوص علی است چنانکه تاریخ تأکید دارد بر اینکه بیعتی راستین در تاریخ تحقق نپذیرفته است جز با علی، زیرا خود حضرت امتناع ورزید و مهاجرین و انصار بر آن اصرار کردند و عدّه کمی هم که بیعت نکردند، حضرت آنان را مجبور ننمود، ولی بیعت ابو بکر امری ناگهانی بوده است که به گفتۀ عمر، خداوند شرّش را از سر مسلمین کوتاه کند، و خلافت عمر به وصیّت و سفارش ابو بکر بوده و اما خلافت عثمان که یک مسخرۀ تاریخی است، چرا که عمر، شش نفر را برای خلافت انتخاب کرد و آنان را مجبور ساخت که باید یک نفر را از میان خود برگزینند و گفت: اگر چهار نفر اتفاق نظر داشتند و دو نفر مخالفت کردند، آن دو را بکشید و اگر دو گروه شدند، سه نفر در یک سوی و سه نفر در طرفی دیگر، پس آن گروه سه نفری که عبد الرحمن بن عوف با آنها است، اولویّت دارد. و اگر مدّتی گذشت و هر شش نفر به نتیجهای
1) (1) . تذکرة الخواص ابن الجوزی، ص 23؛ تاریخ دمشق ابن عساکر، ج 1، ص 107؛ مناقب خوارزمی، ص 7؛ فصول المهمه ابن صباغ مالکی، ص 21.
نرسیدند، همه را بکشید!! و این داستانی است عجیب و غریب.
نکتۀ اصلی در این است که عبد الرحمن بن عوف، علی را انتخاب کرد و با او شرط نمود که با کتاب خدا و سنت رسولش و سنت شیخین ابو بکر و عمر، بر آنها حکومت کند ولی علی این شرط را رد کرد و عثمان، آن را پذیرفت، پس عثمان خلیفه شد و علی از آنجا خارج شد درحالیکه قبلا نتیجۀ شوری را میدانست، و در خطبۀ شقشقیه، آن را توضیح داده است.
پس از علی، معاویه بر حکومت چیره گشت و آن را تبدیل به امپراطوری قیصری نمود که در میان بنی امیّه دست به دست بگردد و پس از آنان بنی عباس آمده و هریک به فرزند خود واگذار مینمود و هیچ خلیفهای نبود جز با وصیّت خلیفۀ قبلی یا با قدرت شمشیر و زور و هرگز بیعت درستی در تاریخ اسلام از عهد خلفا تا عهد کمال آتاتورک که خلافت اسلامی را از بین برد، صورت نگرفته است، به این معنی که اجماع مسلمین در آن باشد و هیچ زور و قدرتی در آن وجود نداشته و امری ناگهانی و غیر مترقّبه هم نباشد؛ جز در مورد امیر المؤمنین علی بن ابی طالب.
از جمله روایتهایی که مرا ملزم و ناچار به پیروی از امام علی کرد، روایتهایی است که در صحاح اهل سنّت آمده و صحتش را به اثبات رسانده، و شیعیان دهها برابر آن را در کتابهای خود آوردهاند و من همچون گذشته، مورد استناد قرار نمیدهم جز روایتهایی که هر دو گروه بر آن اجماع و اتفاق نظر دارند، از جمله این احادیث:
(1)این حدیث به تنهایی کافی است که رهبری را پس از پیامبر مشخّص کرده و
1) (1) . مستدرک حاکم، ج 3، ص 127؛ تاریخ ابن کثیر، ج 7، ص 358؛ و احمد بن حنبل در مناقب.
ضرورت پیروی از او را بیان نماید زیرا عالم و دانشمند، سزاوارتر به پیروی است، یعنی سزاوارتر است از جاهل و نادان برای تبعیّت و پیروی. خداوند میفرماید:
قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ. (1)
و میفرماید:
أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی، فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ. (2)
پرواضح است که عالم همان کسی است که هدایت میکند و جاهل است که باید هدایت شود و از هرکس به هدایت نیازمندتر است.
و در این میان، تاریخ برای ما به ثبت رسانده که امام علی، اعلم تمام اصحاب - علی الاطلاق - بوده است و در مسایل سخت و دشوار، به او رجوع میکردند و هرگز کسی ندیده است که علی علیه السّلام به یکی از اصحاب مراجعه کند، این ابو بکر است که میگوید: «خدا مرا برای مشکلی نگه ندارد که ابو الحسن مرا درنیابد و به دادم نرسد» و این عمر است که میگوید: «اگر علی نبود، همانا عمر هلاک شده بود.»(3)
و این ابن عباس است که میگوید: «علم من و علم اصحاب محمد کجا و
علم علی کجا است جز اینکه قطرهای در هفت دریا باشد.»(1)
و این خود امام علی علیه السّلام است که میگوید:
«از من بپرسید پیش ازآنکه مرا نیابید. به خدا قسم اگر از هر چیز که واقع میشود تا روز قیامت بپرسید، من به شما خبر خواهم داد، از کتاب خدا بپرسید که به خدا سوگند، من بیش از همه میدانم که شب نازل شده یا روز، در دشت بوده است یا در کوه.»(2)
درحالیکه ابو بکر، وقتی از او میپرسند «ابّ» در آیهای که میفرماید:
وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا، مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ. (3)
چه معنی دارد؟ ابو بکر پاسخ میدهد: چه آسمانی بر من سایه میافکند و چه زمینی مرا دربر میگیرد که دربارۀ کتاب خدا چیزی گویم که از آن بیخبرم؟
و این عمر بن خطاب است که میگوید: «همه مردم از عمر فهمیدهترند حتی بانوان» و از او دربارۀ یکی از آیات قرآن سئوال میشود، بر سئوالکننده نهیب داده و او را به قدری با تازیانه میزند که بدنش به خون میافتد! و آنگاه میگوید:
«لا تسألوا عن اشیاء ان تبد لکم تسؤکم.»
و از «کلاله» از او پرسیدند معنایش را ندانست.
طبری در تفسیر خود از عمر نقل کرده که گفت: «اگر معنای کلاله را میدانستم برایم بهتر بود از اینکه کاخهای شام از آن من باشد.»
1) (1) . همان.
2) (2) . محب الدین الطبری در الریاض النظره، ج 2، ص 198؛ سیوطی، تاریخ الخلفا، ص 124؛ اتقان، ج 2، ص 319؛ فتح الباری، ج 8، ص 485؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص 338.
3) (3) . عبس (80):31-32 (و انواع میوهها و مرتعها، که شما و حیوانانتان از آنها بهرهمند شوید.)
4) (4) . سنن دارمی، ج 1، ص 54؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4؛ ص 232؛ الدر المنثور، ج 6، ص 111.
ابن ماجه در سنن خود از عمر بن خطاب نقل کرده که گفت: «سه چیز است که اگر پیامبر آنها را توضیح داده بود، برای من از دنیا و ما فیها، ارزشمندتر بود:
کلاله و ربا و خلافت!.»
سبحان اللّه! محال است که پیامبر از این سه چیز سکوت کرده باشد و آنها را توضیح نداده باشد.
این حدیث بر خردمندان پوشیده نیست که دارای چه ویژگیهایی برای امیر المؤمنین علی است از نظر وزارت، جانشینی و خلافت، همان گونه که هارون، وصیّ و وزیر و جانشین موسی بود در غیابش و هنگامی که برای میقات پروردگارش رفته بود، در اینجا هم به همان معنی است، و نسخهای از همان اصل است، جز اینکه پیامبری در هارون بود و در علی نیست که این را هم خود حدیث، مستثنایش کرده و در این حدیث نیز نهفته است که علی برتر و افضل اصحاب است و هیچکس جز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از او برتر نیست.
عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحقّ معه حیث دار»:
این حدیث به تنهائی کافی است برای ابطال و ردّ ادعاهایی که ابو بکر و عثمان را ترجیح میدهد بر آنکس که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را ولیّ مؤمنین پس از خود، نصب و تعیین نموده است. و هیچ اعتباری ندارد سخن آنان که «ولایت» را به معنای دوستی و «ولیّ» را به معنای دوست گرفتهاند زیرا این معنی از معنای اصلی که هدف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده، بدور است. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هنگامی که در آن گرمای شدید، به عنوان سخنرانی و خطبه ایستاد و در جمع مردم با صدای بلند فرمود:
«آیا شهادت نمیدهید به اینکه من از مؤمنین به خودشان اولیتر و سزاوارترم؟»
پاسخ دادند: آری، ای رسول خدا! آنگاه فرمود:
«پس هرکه من مولای اویم، علی مولایش است...»
و این نصّ واضح و آشکاری است در جانشین قرار دادن علی بر امّتش. و بر انسان پاکسیرت خردمند دادگر روا نیست جز پذیرش این معنی و ردّ توجیهها و تأویلهای زورگویان که برای حفظ آبروی اصحاب، معنای «ولیّ» را در این روایت، به معنای محبّ آوردهاند، چرا که حفظ کرامت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بالاتر است از حفظ آبروی اصحاب و اگر آن معنی را آورند، درحقیقت، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به مسخره گرفتهاند که در آن گرمای سوزان توانفرسا، مردم را جمع کند و به آنها بگوید که علی دوستدار و تأییدکنندۀ مؤمنین است...
این مفسّران که نصوص خدشهناپذیر را برای حفظ آبروی بزرگانشان تأویل میکنند، چه تفسیری دارند برای مجلس جشن و تهنیتی که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از پایان سخنرانی برقرار کردند و نخست از همسرانشان خواستند که به علی برای این منصب، تبریک و تهنیت بگویند، سپس ابو بکر و عمر آمدند و به او گفتند: «آفرین آفرین بر تو ای فرزند ابو طالب، تو امروز مولای هر مؤمن و مؤمنهای شدی.» و تاریخ گواه است که تأویلکنندگان، دروغگویند، پس وای بر آنها از آنچه با دستهایشان مینگارند. خداوند میفرماید:
وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ. (1)
و گروهی از آنان هستند که حق را کتمان میکنند و پنهان نگه میدارند در حالی که به حق، آگاه و عالماند.
این حدیث شریف نیز تصریح دارد به اینکه امام علی تنها کسی است که رسول خدا، او را به جانشینی خود برگزیده است و این سخن را روزی فرمود که علی را همراه با سورۀ برائت در روز حج اکبر به جای ابو بکر فرستاد (که سوره را تبلیغ کند و به مردم برساند)، و ابو بکر برگشت درحالیکه میگریست و میگفت: ای رسول خدا، به من هم اجازه بده که مطلبی را از سوی تو بیان کنم، حضرت فرمود:
خداوند به من دستور داده است که یا خودم و یا علی به جای من، مطلبم را ادا نماید (یعنی علی سخنگوی من است.)
و این شباهت دارد به سخنی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مناسبت دیگری به علی فرمود:
«ای علی، تو هستی که برای امّتم بیان میکنی، آنچه پس از من دربارهاش اختلاف کنند.»(1)
پس اگر کسی جز علی نیست که سخنگوی پیامبر باشد و او است که اختلافهای امّت را پس از پیامبر، حلّ و فصل میکند، چگونه ممکن است کسی بر او تقدّم و برتری داشته باشد که معنای «ابّا» را نداند و یا اینکه معنای «کلاله» را نداند؟ این به جان خودم از مصیبتهایی است که بر این امّت نازل شد و او را از انجام وظیفهای که خدایش تعیین فرموده بود، بازداشت. و هیچ اعتراض و اشکالی بر خدا و رسولش و امیر المؤمنین علی بن ابی طالب نیست، بلکه اعتراض بزرگ به آنانی است که نافرمانی کرده و احکام را تغییر دادند، خداوند میفرماید:
«وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلی ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ إِلَی الرَّسُولِ، قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ؟» (2)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اشاره به علی، فرمود:
«انّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی من بعدی، فاسمعوا له و أطیعوا.»(1)
این برادر من، وصی من، و جانشین من بعد از من است، پس به او گوش فرا دهید و از او اطاعت نمایید.
این حدیث نیز از احادیث صحیح و درست است که مورخان آن را در آغاز بعثت پیامبر نقل کرده و یکی از معجزات آن حضرت به شمار آوردهاند، ولی سیاست، همۀ حقایق و رویدادها را وارونه جلوه داد و عوض کرد. هیچ شگفتی در آن نیست زیرا که آنچه در آن دوران تیره و تاریک به وقوع پیوست، امروز در عصر روشنایی، تکرار میشود، این محمد حسنین هیکل است که تمام حدیث را در کتابش «حیاة محمد» در صفحه 104 از چاپ اول سال 1354 هجری قمری آورده است و در چاپ دوّم و پس از آن در چاپهای دیگر، این جمله حضرت را که میفرماید «وصیّی و خلیفتی من بعدی» حذف کرده است!! و همچنین از کتاب تفسیر طبری، ج 19، ص 121 این جمله را حذف کردهاند و به جای آن، کلمات دیگری از خودشان گذاشتهاند!! غافل از اینکه طبری همین روایت را در
1) (1) . تاریخ طبری، ج 2، ص 319؛ تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 62؛ سیره حلبیه، ج 1، ص 311؛ شواهد التنزیل حسکانی، ج 1، ص 371؛ کنز العمال، ج 15، ص 15؛ تاریخ ابن عساکر، ج 1، ص 85؛ تفسیر خازن، علاء الدین شافعی، ج 3، ص 371؛ حیاة محمد، حسنین هیکل، چاپ اوّل، باب «و أنذر عشیرتک الاقربین.»
تاریخ خودش، ج 2، ص 319 بهطور کامل نقل کرده است، ببین چگونه سخنان را تغییر میدهند و تحریف مینمایند و رویدادها را وارونه نشان میدهند، گویا میخواهند نور الهی را با دهانشان خاموش کنند ولی خداوند نور خود را کامل کرده و روشن میسازد هرچند کافران و مشرکان را خوش نیاید.
در خلال بررسی و بحثم، خواستم به اصل قضیه آگاه شوم، لذا در جستجوی چاپ اول کتاب «حیاة محمد» تلاش زیادی نمودم و بحمد اللّه پس از زحمت و رنج فراوانی آن را به دست آوردم، و خیلی برایم گران تمام شد، ولی به هر صورت بر آن تحریف آگاه شدم و بیش از پیش یقین پیدا کردم که بدسگالان و تبهکاران پیوسته در تلاشاند که حقایق ثابت و روشن را بزدایند تا اینکه مدرکی قوی در دست دشمنانشان! نباشد. ولی حقیقتجوی باانصاف، هنگامی که بر این تحریفها و حقکشیها آگاه میشود، از آنها بیشتر دور میگردد و تردیدی برایش نمیماند که آنها هیچ دلیل و برهانی جز مردم را به گمراهی کشاندن و آنها را فریب دادن و حقایق را به هر قیمتی که شده واژگونه نمودن، ندارند. و همانا نویسندگان زیادی را به مزدوری گرفتند تا آنچه هوسشان اقتضا میکند درباره شیعیان و سبّ و شتم و تکفیر آنها، مقالهها و کتابهایی بنویسند و کوششهای عاجزانۀ خود را در راه دفاع باطل از آبروی برخی از اصحاب مرتدّ و به قهقرا بازگشتهای که پس از رسول خدا، حق را با باطل عوض کردند، ادامه دهند.
راست گفت خدای بزرگ که فرمود:
کَذلِکَ قالَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ، تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ، قَدْ بَیَّنَّا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ. (1)
1) (1) . بقره (2):118.
همچنین گفتند آنها که پیش از آنان بودند و مانند سخن اینها را بازگو کردند، قلبهایشان به هم شباهت دارد و ما به تحقیق آیات خود را برای کسانی که یقین و باور دارند، بیان کردیم.(1)
آن تحوّل آغاز خوشی برای روح و جانم بود، آسایش و آرامشی در درونم احساس میکردم زیرا سینهام برای مذهب حق که آن را تازه کشف کرده بودم، گشوده شده بود و اگر خواهی بگو برای اسلام واقعی که هیچ تردیدی در آن نیست و سراسر وجودم را سرور و غروری از نعمت هدایت و رستگاری که خداوند به من ارزانی داشت، فراگرفته بود و دیگر توان سکوت و پنهان داشتن این نعمت را نداشتم و با خود قرار گذاشتم که: باید این حقیقت را برای همگان بازگو و افشا کنم.
وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ. (2)
نعمت پروردگارت را بازگو کن.
و چه نعمتی از این بالاتر که این نعمت عظمی در دنیا و آخرت بود و میبایست افشا شود وگرنه ساکت بر حق، شیطانی لال است، و پس از حق دیگر چیزی جز گمراهی نیست.
و آنچه بیشتر مرا به این احساس وامیداشت که حقیقت را منتشر سازم، سادهدلی و صفای اهل سنّت و جماعت بود که پیامبر و اهل بیتش را دوست میدارند و کافی است آن پردهای که تاریخ بر قلب آنها بافته، زدوده شود تا حق را پیروی کنند، و این همان چیزی بود که برای شخص خودم رخ داد.
کَذلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ، فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْکُمْ. (1)
و در گذشته اینچنین بودید که خداوند بر شما منّت نهاد.
چهار نفر از دوستانم را که همراه من در دانشکده تدریس میکردند، دعوت به بحث کردم. دو نفرشان استاد دین و سوّمی استاد زبان عربی و چهارمین شخص، استاد فلسفه اسلامی بود. البته هر چهار نفر از «قفصه» نبودند بلکه از «تونس»، «جمّال» و «سوسه» بودند من آنان را به این موضوع مهم دعوت کردم و به آنها فهماندم که من خود، قاصر از درک برخی معانی هستم و در بعضی از امور، تردید نمودهام. آنان پذیرفتند که پس از تمام شدن وقت اداری به منزلم بیایند و در منزل، آنها را وادار به مطالعه کتاب «مراجعات» کردم و گفتم که نویسندهاش، ادّعاهای عجیب و شگفتی در دین دارد. سه نفرشان به کتاب دلبند شدند ولی چهارمی که استاد زبان عرب بود پس از چهار پنج جلسه، ما را رها کرده گفت: «غربیها امروز دارند کرۀ ماه را تسخیر میکنند و شما هنوز در جستجوی خلافت اسلامی هستید!»
پس از یک ماه که خواندن کتاب تمام شد، هر سه مستبصر و شیعه شدند. البته من بسیار کمکشان میکردم که برای رسیدن به حق از نزدیکترین راه وارد شوند، زیرا در طول چند سال تحقیق، معلومات زیادی به دست آورده بودم و شیرینی هدایت را چشیده بودم و به آینده خوشبین بودم. و همچنین در هربار چند نفر از دوستانم را از «قفصه» که با آنها در گذشته جلسات درس در مسجد یا ارتباطهایی صوفیانه داشتم و برخی از شاگردانم که با آنها دوستی و صمیمیتی داشتم، به بحث و گفتگو دعوت میکردم تا اینکه بحمد اللّه گروه زیادی پیدا کردیم که همهمان به ولایت اهل بیت، مشرف شده بودیم و هرکه آنان را دوست
1) (1) . نساء (4):94.
داشت، دوستش داشتیم و هرکه با آنها دشمنی میورزید، با او دشمن بودیم؛ در اعیادشان خوشحالی میکردیم و در عاشورایشان سوگوار بوده و مجالس عزا برپا میداشتیم.
اوّلین نامههایی که در زمینه استبصارم نوشتم به آقای خویی و سید محمد باقر صدر بود، که جشنی برای نخستین بار در «قفصه» به مناسبت عید غدیر گرفتیم، و موضوع من برای خاص و عام آشکار شد و همه فهمیدند که من شیعه شدهام و به تشیع و پیروی از اهل بیت دعوت میکنم و لذا از آنسوی، تهمتها و شایعهها در کشور پر شد که من جاسوس اسرائیلی هستم و مردم را در دینشان به شک و دودلی میاندازم و اصحاب را دشنام میگویم و فتنه انگیزم و...
در تونس (پایتخت) با دو نفر از دوستانم «راشد غنوشی» و «عبد الفتاح مورو» که با من سخت مخالفت میکردند، تماس گرفتم و در منزل «عبد الفتاح» جلسهای برگزار شد که در آنجا گفتم: ما اگر مسلمانیم، واجب است که به کتابها و به تاریخمان مراجعه کنیم و به عنوان مثال، صحیح بخاری را پیش کشیدم و گفتم که در آن چیزهایی است که نه مورد قبول دین است و نه عقل آنها را میپذیرد.
سخت عصبانی شدند و به من گفتند: تو که هستی که صحیح بخاری را مورد انتقاد قرار میدهی؟ من هرچه با خونسردی تلاش کردم آنان را قانع به بحث کنم، مرا رد کرده و گفتند: «اگر تو شیعه شدهای لازم نیست، ما را وادار به تشیّع کنی، ما مهمتر از شیعه شدن داریم، ما میخواهیم با حکومتی بجنگیم که اسلام را قبول ندارد.» گفتم: چه فایده دارد اگر شما به حکومت برسید، ما دام که حقیقت اسلام را نمیدانید بدتر از آنها عمل خواهید کرد. بههرحال دیدارمان با نفرت از یکدیگر پایان پذیرفت.
در نتیجه شایعهها از سوی برخی اخوان المسلمین علیه ما اوج گرفت زیرا
آنها هنوز خبر از «حرکة الاتجاه الاسلامی» نداشتند و در میان خود شایع کردند که من دستنشانده حکومت هستم و برنامهای جز تشکیک در دین مردم ندارم تا اینکه آنان را از قضیۀ اصلیشان که نبرد با حکومت است، باز دارم.
کنارهگیری و دوری من از جوانانی که در صف اخوان المسلمین همکاری میکردند و از پیروانی که شیوههای صوفیانه را دنبال میکردند، آغاز شد و دورانهای دشواری را همچون بیگانگان در وطنمان و میان برادران و خانوادههامان، سپری کردیم ولی خدای سبحان به ما بهتر از آن داد، چرا که برخی از جوانان از شهرهای دیگر تونس میآمدند و در جستجوی حقیقت بودند، من هم تمام تلاش و سعی خود را برای قانع کردن آنها مبذول میداشتم که در نتیجه برخی از جوانان در پایتخت و در «قیروان» و «سیدی بوزید» به تشیّع مفتخر شدند. و در تابستان که میخواستم به عراق مسافرت کنم، در سر راه به برخی از دوستان در فرانسه و هلند سر زدم و با آنان بحث کردم که بحمد اللّه مستبصر شدند.
و چه قدر شادی و سرورم فراوان شد هنگامی که در نجف اشرف با سید محمد باقر صدر دیدار کردم که برخی از علما در محضرش بودند و او مرا به آنان معرفی کرده میگفت که: «این مرد بذر تشیّع برای اهل بیت را در تونس کاشته است» و به آنها خبر داد که وقتی نامهام به او رسیده بود و در آن بشارت جشن عید سعید غدیر برای نخستین بار در تونس داده شده بود، از شدت شوق گریه کرده است. من هم از سختیها و شدتها و مقاومتها و شایعهها و کنارهگیریها و غربت در شهرمان، به او شکایت کردم.
سید در سخنانش گفت:
«باید سختیها را تحمل کرد زیرا راه اهل بیت، بسی سخت و دشوار است.
یک نفر نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و به آن حضرت عرض کرد: ای رسول خدا! من ترا دوست دارم. حضرت فرمود: پس ترا بشارت باد به شدّت و بسیاری بلاها.
گفت: پسر عمویت علی را هم دوست میدارم. فرمود: پس مژدهات دهم به بسیاری دشمنان! گفت: حسن و حسین را نیز دوست میدارم!
فرمود: پس منتظر فقر و بارش بلاها باش...
تازه ما چه کردهایم در راه دعوت به حقّی که ابو عبد اللّه الحسین علیه السّلام، جان خود و فرزندان و خویشان و یارانش را نثارش کرد و شیعه در طول تاریخ در راهش قربانی داده و تا به امروز تاوان ولایت اهل بیت را میپردازند. پس - برادر من - باید در راه حق، تحمّل بعضی زحمتها و دشواریها و فداکاریها بکنی و اگر خداوند یک نفر را بوسیلۀ تو هدایت کند، از دنیا و ما فیها برای تو بهتر و ارزندهتر است.»
و همچنین آقای صدر به من نصیحت کرد که انزوا و کنارهگیری را کنار گذارم و به من دستور داد که بیشتر با برادرانم از اهل سنّت نزدیک شوم هرچند آنها از من دوری جویند و به من امر کرد که پشت سرشان نماز گذارم تا دوری و جدایی از سوی من نباشد و همانا آنان بیگناهاند و قربانی تبلیغات سوء و تاریخ تحریف شده و بیگمان مردم با آنچه نمیدانند، میانهای ندارند.
آقای خویی هم تقریبا همان پند را به من داد و سید محمد علی طباطبایی حکیم پیوسته در نامههای متعدّدش، ما را نصیحت میکرد که تأثیر بزرگی در شیوۀ زندگی برادران مستبصر ما میگذاشت.
در هر صورت، زیارتهای من به نجف اشرف و دیدار با علمای نجف در مناسبتهای گوناگون بسیار شد و بر خود لازم دانسته بودم که تعطیلی هر سال را در جوار حضرت علی علیه السّلام بگذرانم و به محضر درس سید محمد باقر صدر حاضر شوم که از آن درسها بهرههای فراوان بردم و بر خود لازم و واجب دانستم که به زیارت حرمهای امامان بروم و خداوند نیز مرا موفق گردانید که حتی به زیارت حرم امام رضا علیه السّلام نیز که در مشهد (شهری نزدیک مرز شوروی)
در ایران وجود دارد، مشرف شوم و در آنجا نیز با بسیاری از علما آشنا شده و استفادههای شایانی نمودم.
و همچنین آقای خویی - که از او تقلید میکردیم - اجازۀ تصرف در خمس و زکات و کمک به مستبصرین آن دیار در برآوردن نیازهاشان از کتابها و سایر مصارف، داده بود. و من نیز کتابخانۀ مفید و عظیمی را تأسیس کرده بودم که بیشترین مصادر تحقیق را - از فریقین - در آن جمع کرده بودم و اسم آن را «کتابخانه اهل بیت» گذاردم و بحمد اللّه بسیاری از آن استفاده کردند.
شادی و سرورمان دوچندان شد هنگامی که 15 سال پیش تقریبا، شهردار قفصه موافقت کرد که نام خیابانی که در آن سکونت داشتم به نام خیابان امام علی بن ابی طالب نامگذاری کند. و در اینجا لازم است که این خدمت او را سپاس گویم زیرا او از مسلمانان ارجمند است و علاقه و محبت زیادی به شخص امام علی دارد و من نیز کتاب «مراجعات» را به او هدیه دادم و او هم در نتیجه نسبت به ما علاقه و محبت و احترام فراوانی قائل بود پس خداوند جزای خیرش دهد و آرزوهایش را برآورده سازد.
برخی از کینهتوزان تلاش کردند که نام «علی بن ابی طالب» را از این خیابان بردارند ولی بحمد اللّه نقشهشان ناموفق ماند و نام خیابان تثبیت گشت و نامهها از هر سوی جهان به ما میرسید که نام خیابان علی بن ابی طالب بر آن نوشته شده بود و این نام شریف، شهر خوب و تاریخی ما را مبارک کرده بود.
و برای اینکه به نصیحتهای ائمه اهل بیت علیهم السّلام و نصیحتهای علمای نجف اشرف، عمل کرده باشیم، تلاش در هرچه نزدیکتر شدن به برادرانمان از سایر مذاهب کردیم و همواره نماز جماعت را با آنان اقامه مینمودم و از این روی، تیرگیها و کینهها کاهش یافت و توانستیم برخی از جوانان را که از نحوۀ نماز و وضو و عقیدهمان میپرسیدند، قانع سازیم.
در یکی از روستاهای جنوب تونس و در یک جشن عروسی، زنها مشغول صحبت دربارۀ فلان خانم که همسر فلان آقا است بودند. پیرزنی که در میان آنان نشسته بود و به حرفهایشان گوش میداد، با شگفتی گفت: مگر میشود فلان خانم با فلان آقا ازدواج کرده باشد؟
به او گفتند: مگر چه اشکال دارد؟ چرا شما تعجب میکنید؟
گفت: او هر دو را شیر داده و این زن و مرد، خواهر و برادر رضاعی هستند.
زنها این خبر وحشتناک را به شوهرانشان دادند. و بنا شد مردها تحقیق کنند.
پدرزن گواهی داد که آن پیرزن که همه او را به دایگی میشناختند، دخترش را شیر داده و پدر مرد نیز همین شهادت را داد که پسرش از آن زن شیر خورده است. قیامت در هر دو قبیله برپا شد و با سنگ و چوب به جان هم افتادند و هر یک، دیگری را متهم به این میکرد که سبب چنین فاجعهای بوده است که آنان را به غضب و عذاب الهی خواهد کشانید، بهویژه اینکه ده سال از این ازدواج میگذشت و آن زن، در این مدّت سه فرزند زاییده بود.
زن نیز به محض شنیدن خبر، به منزل پدرش فرار کرده و از خوردن و آشامیدن خودداری نمود و حتی میخواست خودکشی کند زیرا تحمّل چنین صدمهای را نداشت. چگونه میتوانست بپذیرد که با برادر رضاعیش ازدواج کرده و از او فرزند آورده است و هیچ از ماجرا خبر نداشته است؟ در این میان عدهای از دو قبیله در اثر زد و خوردها مجروح شدند و یکی از پیرمردان ریش سفید دخالت کرده، نبردها را موقتا متوقف ساخت و به آنها نصیحت کرد که نزد علما بروند و در این قضیه استفتا کنند، شاید راهحلی برایشان پیدا شود.
آنها شروع کردند به شهرهای بزرگی رفت و آمد کردن و از علما در حل قضیه استمداد نمودن ولی به هر عالمی که میرسیدند و جریان را با او در میان
میگذاشتند، فتوا به حرمت ازدواج و ضرورت جدایی زن و مرد برای همیشه میداد و برای کفاره دستور به آزاد کردن یک برده یا روزه دو ماه به آنان میداد و...!
به «قفصه» رسیدند و از علمای آنجا پرسیدند و آنها نیز همان پاسخ را دادند زیرا پیروان مذهب مالکی، رضاعت را حتی با یک قطره شیر خوردن معتبر، میدانند و در این مسئله، اقتدا به امام مالک میکنند که شیر را بر خمر قیاس کرد و گفت: چون در مورد خمر گفته شده که «هرچه زیادش مسکر است، پس اندکش نیز حرام است» بنابراین، رضاعت نیز با یک قطره از شیر تحقق مییابد.
یکی از حاضرین با آنها خلوت کرده و آدرس منزل مرا به آنان داد و گفت:
از «تیجانی» در مثل این قضایا بپرسید زیرا او همه مذاهب را میشناسد و من او را چندین بار دیدم که با این عالمان بحث میکرد و با استدلالهای متین، همه را مغلوب میساخت.
شوهر آن زن عین این سخنان را برای من بازگو کرد، هنگامی که او را با خود به کتابخانهام بردم و تمام جریان را به من خبر داد و گفت: «آقای من! خانمم میخواهد خودکشی کند و فرزندانم بیسرپرست ماندهاند و ما هیچ راهحلی برای این مشکل نداریم. اکنون آدرس شما را به ما دادهاند و من از اینکه در اینجا کتابهای زیادی میبینم این را به فال خیر گرفتم زیرا تاکنون در تمام عمرم این قدر کتاب در یک کتابخانه ندیده بودم! پس امیدوارم مشکل ما به دست شما حل شود.»
قهوهای برایش آوردم و مقداری اندیشیدم سپس از مقدار شیر خوردنش از آن پیرزن سئوال کردم، گفت: نمیدانم ولی همسرم بیش از دو یا سه بار شیر نخورده است و پدرش شهادت داده به اینکه دو یا سه بار او را به خانه آن پیرزن دایه برده است. گفتم: اگر این راست باشد، پس بر شما چیزی نیست و ازدواجتان
صحیح و حلال و جایز است. بیچاره خود را بر دست و پای من انداخت و شروع کرد دست و سر مرا بوسیدن و میگفت: «خدا ترا بشارت خیر دهد، تو درهای آرامش را بر رویم گشودی.» و فورا بیآنکه قهوهاش را تمام کند، و بیآنکه از من تحقیق نماید و دلیل درخواست کند، اجازۀ رفتن گرفت و به سرعت رفت که زن و فرزندان و خویشانش را مژده دهد.
روز بعد با هفت نفر نزد من آمدند و آنها را چنین معرفی کرد: پدرم، پدرخانمم، کدخدای ده، امام جمعه و جماعت، راهنمای دینی، پیر قبیله و این هفتمی هم مدیر مدرسه است، آمدهاند از قضیّه «رضاعت» و حلال شدنش استفسار کنند.
همه را با خود به کتابخانهام بردم و منتظر جدال و گفتگوهایشان بودم. قهوه آوردم و به آنها خوشامد گفتم. گفتند: ما آمدهایم با تو بحث کنیم که چگونه «شیرخوارگی» را حلال کردی درحالیکه خداوند آن را در قرآن حرام کرده و پیامبرش نیز فرموده:
«با رضاعت حرام میشود، آنچه با نسب حرام میشود.»
و امام مالک نیز آن را روا ندانسته.
گفتم: آقایان! شما ما شاء اللّه هشت نفرید و من یک نفر، پس اگر بخواهم با یک یک شما سخن بگویم، نمیتوانم همه را قانع کنم و بحثمان در حرفهای بیهوده گم میشود. پس بهتر است یک نفر را انتخاب کنید تا با او بحث کنم و شما هم بین ما دو تا داوری نمایید.
از این رأی خوششان آمد و امر خود را به راهنمای دینیشان سپردند و او را از همه داناتر و عالمتر معرفی کردند. و او هم پرسید که چگونه من حرام خدا و رسول و امامان را حلال میکنم؟
گفتم: به خدا پناه میبرم از چنین کاری. ولی خداوند «رضاعت» را در یک
آیهای به اجمال ذکر فرموده و تفصیلش را بیان نکرده است، بلکه آن را به پیامبرش واگذار کرده و او کمّ و کیف آیه را توضیح داده است.
گفت: امام مالک رضاعت را حتی با یک قطره شیر، حرام میداند.
گفتم: میدانم. ولی سخن امام مالک بر تمام مسلمانان حجّت نیست وگرنه نظر شما راجع به سایر امامان چیست؟
پاسخ داد: خداوند از همهشان راضی باشد. همه از رسول خدا فراگرفتهاند.
گفتم: پس چه پاسخی به خداوند میدهی در تقلید امام مالک که نظرش با نظر رسول خدا مخالف و معارض است؟
با شگفتی گفت: سبحان اللّه! من نمیدانم که امام مالک با آنهمه عظمت و مقام، با احکام رسول خدا مخالف باشد. حاضرین نیز همه از این سخن، سرگردان و متحیر شدند و از این همه جرأت و جسارت من بر امام مالک تعجب کردند زیرا تاکنون چنین چیزی را از کسی ندیده بودند.
فورا گفتم: آیا امام مالک از اصحاب بود؟ گفت: نه!
گفتم: آیا از تابعین بود؟ گفت: نه، ولی او از پیروان تابعین بود.
گفتم: کدامیک به پیامبر نزدیکتر است، او یا امام علی بن ابی طالب؟
گفت: امام علی نزدیکتر است زیرا از خلفای راشدین میباشد. و یکی از حاضرین گفت: سیّد ما علی - کرم اللّه وجهه - در شهر علم است. گفتم: پس چرا در شهر علم را رها کردید و پیروی از کسی نمودید که نه از اصحاب است و نه از تابعین، و پس از فتنه، زاییده شده و پس از اینکه مدینه رسول خدا در اختیار ارتش یزید قرار گرفت و آنچه خواستند انجام دادند و برگزیدگان اصحاب را به قتل رساندند و حرمتهای خدا را شکسته و سنّت پیامبر را با بدعتهای خودشان تغییر دادند، بعد از این چگونه انسان میتواند به این امامانی که هیئت حاکمه وقت از آنها راضی بود، اطمینان پیدا کند خصوصا که به آنچه میل و
هوای حاکمان تعلق داشت، فتوا میدادند؟!
یکی از آنها گفت: شنیدیم که تو شیعهای و امام علی را میپرستی؟ دوستش ناگهان پشتپایی محکم به او زد که او دردش آمد و گفت: ساکت باش! خجالت نمیکشی چنین حرفی به این مرد فاضل و فهمیده میزنی؟ من تابهحال علمای زیادی دیدهام ولی تاکنون چنین کتابخانهای چشمم را نگرفته است، معلوم است که این مرد از روی شناخت و اطمینان سخن میگوید.
به او پاسخ دادم: آری، من شیعهام. این درست است ولی هرگز شیعه علی را عبادت نمیکند آری، شیعیان به جای تقلید امام مالک، امام علی را تقلید میکنند زیرا به گواهی خودتان او باب علم است.
راهنمای دینی پرسید: آیا امام علی، ازدواج دو رضیع که باهم شیر خوردهاند را روا میدارد؟ گفتم: نه! ولی او در صورتی حرام میکند که عدد شیر خوردن به 15 بار پیوسته و دنبال هم که در هربار سیر شده باشند برسد یا اینکه در اثر آن شیر، گوشت و استخوان کودک روییده باشد. پدرزن خوشحال شد و گفت: خدا را شکر زیرا دختر من بیش از دو یا سه بار شیر نخورده است؟ و در این سخن امام علی، فرجی برای ما از این مشکل هست و رحمت و امیدی از خدا پس از نومیدی و یأسمان میباشد.
راهنما گفت: دلیل قانعکنندهای به ما نشان بده. کتاب «منهاج الصالحین» آقای خویی را به آنها نشان دادم. و او خود باب «رضاعت» را مطالعه کرد و خیلی خرسند شدند، از من خواستند که کتاب را به عاریت بگیرند تا در روستا با آن احتجاج نمایند، من هم کتاب را به آنها واگذار کردم. خداحافظی کردند و رفتند.
همینکه از منزل من بیرون میروند، یکی از دشمنان، با آنها روبرو میشود و آنان را نزد برخی از علمای سوء میبرد که آنها هشدارشان میدهند به اینکه من دستنشاندۀ اسرائیل هستم و کتاب «منهاج الصالحین» همهاش ضلالت و
گمراهی است و اهل عراق اهل کفر و نفاقاند و شیعیان زردشتیاند و لذا ازدواج خواهر رضاعی را تجویز کردم، همچنان از این تهمتها و دروغها برایشان بافتند تا آنجا که آنان را از راه به در برده و پس از قانع شدن، منقلب و دگرگون شدند و از شوهر خواستند برای طلاق در دادگاه ابتدایی «قفصه» اقدام کند.
رئیس دادگاه از آنان خواست که به پایتخت بروند و با مفتی کشور تماس بگیرند تا این مشکل را حل کند. آن مرد به پایتخت رفت و مدت یک ماه تمام در آنجا ماند تا اینکه توانست با مفتی ملاقات کند و تمام ماجرای خود را با او در میان گذاشت. مفتی کشور از علمایی که حکم به درست بودن ازدواج دادهاند از او استفسار کرد.
شوهر آن زن گفت که فقط یک نفر، آن را تجویز و حلال دانسته و او «تیجانی سماوی» است. مفتی نام مرا یادداشت کرد و به مرد گفت: تو برگرد و من خود نامهای به رئیس دادگاه قفصه مینویسم و چنین هم شد. نامهای از مفتی کشور رسید و اعلام کرد که آن ازدواج حرام و باطل است!
آن مرد درحالیکه آثار خستگی و ضعف بر او هویدا بود و از اینکه مرا آزردهخاطر و به تکلّف واداشته معذرت میخواست، ادامۀ ماجرا را برای من بیان کرد. از او نسبت به احساسات پاکش تشکر کردم و ابراز شگفتی از مفتی کشور کردم که چگونه مانند چنین ازدواجی را به این سادگی باطل میکند و از او خواستم نامهای را که مفتی به دادگاه فرستاده بیاورد تا آن را در روزنامههای تونسی منتشر نمایم و به مردم بفهمانم که مفتی کشور از مذاهب اسلامی اطلاعی ندارد و اختلافهای فقهی را در مسئله «شیرخوارگی» نمیداند. ولی او به من گفت اصلا نمیتواند بر پروندهاش اطّلاعی پیدا کند چه رسد به اینکه نامۀ او را هم بیاورد. و از هم جدا شدیم.
پس از چند روز، رئیس دادگاه مرا خواست و دستور داد، آن کتاب و
استدلالهای خود را در مورد صحت ازدواج رضیعین! با خود ببرم. من هم بعضی از منابع و کتابهای لازم را که قبلا آماده کرده بودم با خود برداشتم و درحالیکه «در باب رضاعت» هریک از کتابها، نشانهای گذاشته بودم که بهآسانی مطلب را دنبال کنم، در همان روز و ساعت موعود به دادگاه رفتم.
مدیر دفتر رئیس دادگاه مرا استقبال کرد و به اطاق رئیس برد. در آنجا ناگهان مواجه شدم با رئیس دادگاه ابتدایی و رئیس دادگاه استان و نماینده دادستان کل کشور که سه نفر نماینده نیز با آنان بود و همه لباسهای ویژه قضاوت پوشیده و گویا در یک جلسۀ رسمی نشسته بودند. و شوهر آن زن را نیز دیدم که در آخر سالن، روبرویشان نشسته است. بر همه سلام کردم ولی متوجه شدم با تنفّر و انزجار و احتقار به من نگاه میکنند. وقتی نشستم رئیس با یک لهجۀ خشن و تندی رو به من کرده گفت:
شما همان تیجانی سماوی هستی؟
گفتم: آری!
گفت: شما فتوا به صحت ازدواج در این قضیه دادهای؟
گفتم: نه! من مفتی نیستم ولی این ائمه و علمای مسلمانان هستند که چنین فتوائی دادهاند.
گفت: برای همین تو را دعوت کردیم. و تو اکنون متّهم هستی، پس اگر ادّعایت را با دلیل و برهان به اثبات نرسانی، ترا به زندان محکوم میکنیم و از اینجا بیرون نمیروی مگر به سوی زندان.
تازه فهمیدم که واقعا متهم هستم، نه برای اینکه در این قضیه فتوا دادهام بلکه برای اینکه یکی از علمای سوء با این حاکمان تا توانسته بود، گفتگو کرده بود که من اهل فتنهام و من به اصحاب فحش و ناسزا میگویم و من برای تشیّع و پیروی از اهل بیت تبلیغ میکنم و رئیس دادگاه به او گفته بود اگر دو شاهد علیه او
بیاوری او را به زندان میافکنم. علاوه بر آن، گروه اخوان المسلمین از این فتوای من سوءاستفاده کرده و نزد خاصّ و عام تبلیغ کرده بودند که من ازدواج خواهر و برادر را جایز میدانم و این رأی شیعیان است!!
همۀ این مسائل را از قبل فهمیده بودم و اکنون که دیدم رئیس دادگاه مرا تهدید به زندان میکند به یقین رسیدم؛ لذا چارهای جز دفاع از خود با تمام شجاعت نداشتم ازاینروی به رئیس دادگاه گفتم:
آیا میتوانم به صراحت و بدون ترس، سخن بگویم؟
گفت: آری! حرف بزن زیرا تو وکیل مدافعی نداری!
گفتم: قبل از هر چیز بدانید که من خودم را برای فتوا دادن نصب نکردهام.
ولی این شوهر زن است از او بپرسید، او خود به منزل من آمد و از من استمداد جسته و درخواست کمک کرد. بر من هم واجب بود که به آنچه میدانم، او را یاری رسانم و لذا از او پرسیدم: چند بار شیر خوردن صورت گرفته، و وقتی به من خبر داد که خانمش بیش از دو بار شیر نخورده است، آنوقت حکم اسلامی را به او گفتم. پس من نه از مجتهدینم و نه از تشریعکنندگان.
رئیس گفت: عجب! پس تو داری ادّعا میکنی که خود اسلام را میدانی و ما از اسلام چیزی نمیدانیم.
گفتم: استغفر اللّه! من چنین قصدی ندارم ولی همۀ مردم این دیار، از مذهب امام مالک اطلاع دارند و بیش از آن جلوتر نمیروند ولی من در مذاهب گوناگون تحقیق کردهام، ازاینرو حل این مشکل را یافتم.
رئیس گفت: کجا حلّ مشکل را یافتی؟
گفتم: قبل از هر چیز آیا اجازه میدهید از شما سئوالی بکنم؟
گفت: هرچه میخواهی بپرس.
گفتم: نظر شما دربارۀ مذاهب اسلامی چیست؟
گفت همۀ آنها درست است زیرا همه از رسول خدا، مطلب میجویند و در اختلافشان رحمت است.
گفتم: پس به این بیچاره رحم کنید (و اشاره به شوهر آن زن کردم) که بیش از دو ماه است از زن و فرزندانش جدا شده، درصورتیکه برخی مذاهب اسلامی وجود دارند که مشکل او را برطرف میسازند.
رئیس با عصبانیت گفت: دلیل بیاور و بیش از این فتنهانگیزی نکن. ما به تو اجازه دادیم که از خودت دفاع کنی، حال وکیل مدافع دیگری هم شدهای؟
از ساک خود کتاب «منهاج الصالحین» آقای خوئی را بیرون آوردم و به او دادم و گفتم: این مذهب اهل بیت است و در آن دلیل وجود دارد: گفت: ما با مذهب اهل بیت کاری نداریم، نه از آن شناختی داریم و نه به آن ایمان داریم.
من که منتظر چنین جوابی بودم، لذا از قبل تهیه دیده بودم و پس از بحث و بررسی، طبق فهم خود، تعدادی از منابع اهل سنّت را با خود برداشته بودم و آنها را ترتیب داده بودم. صحیح بخاری را در درجه اولی قرار دادم، سپس صحیح مسلم و بعد از آن کتاب فتاوای شیخ محمود شلتوت و کتاب «بدایة المجتهد و نهایة المقتصد» ابن رشد و کتاب «زاد المسیر فی علم التفسیر» ابن الجوزی و کتابهای دیگری از اهل سنّت و چون رئیس نپذیرفت که در کتاب آقای خوئی نگاه کند، از او پرسیدم: به چه کتابهایی اطمینان داری؟ گفت: بخاری و مسلم.
صحیح بخاری را برای او گشودم و گفتم: بفرما بخوان.
گفت: خودت بخوان. من خواندم که نوشته بود: فلان از فلان از عایشه ام المؤمنین حدیث کرد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت و از رضعات (مقدار شیر خوردن) حرام نکرد جز از پنج به بالا.
رئیس کتاب را از من گرفت و خود آن را خواند و به معاون ریاست جمهوری که در کنارش بود نشان داد، او هم خواند و سپس به آن یکی داد و... در همان
حال صحیح مسلم را نیز گشودم و همان احادیث را به آنها نشان دادم. آنگاه کتاب فتوای شیخ الازهر شلتوت را باز کردم که او اختلافات ائمه را در مسئله شیرخوارگی بیان کرده بود که برخی گفتهاند حرام نمیشود مگر به 15 مرتبه برسد و بعضی هفت مرتبه و بعضی بالاتر از پنج مرتبه گفتهاند. به جز مالک که مخالفت با نص کرده و حتی یک قطره هم کافی برای تحریم دانسته است. سپس شلتوت میگوید: من به میانگین نظر دارم لذا از هفت بار به بالا میپذیرم.
و پس ازآنکه رئیس دادگاه، خوب از جریان آگاه شد، گفت: کافی است.
سپس رو به شوهر آن زن کرد و گفت: همین الآن برو و پدرخانمت را بیاور تا جلو ما شهادت بدهد که خانمت بیش از دو یا سه بار شیر نخورده است و همین امروز خانمت را با خودت خواهی برد.
آن بیچاره از خوشحالی پرواز کرد نمایندۀ دادستان کل کشور و بقیه اعضاء نیز عذر آوردند که باید به کارهاشان برسند و رئیس هم به آنان اجازه رفتن داد. و هنگامی که مجلس خلوت شد و فقط من و او بودیم، رو به من کرده با پوزش گفت. ای استاد! مرا ببخش درباره تو مرا به اشتباه انداخته بودند و چیزهای عجیب و غریبی راجع به تو گفته بودند، و الآن فهمیدم که آنها حسود، کینهتوز و دشمن تواند.
من از این تحوّل سریع خرسند شدم و گفتم: خدای را شکر که پیروزیم را بر دست شما قرار داد ای سرور من.
گفت: شنیدهام که کتابخانۀ مفصّلی داری، آیا کتاب «حیاة الحیوان دمیری» در آن وجود دارد؟
گفتم: آری! گفت: آیا به من عاریت میدهی، چرا که دو سال است در جستجوی آن هستم؟
گفتم: او برای تو باشد، آقای من! گفت: آیا وقت داری که به کتابخانۀ من
تشریف بیاوری، باهم صحبت کنیم و از شما استفاده کنم؟
گفتم: استغفر اللّه! من هستم که باید از شما استفاده نمایم زیرا شما از من بزرگتر و بافضلتر هستید. در هر صورت من چهار روز در هفته وقت استراحت دارم که در خدمت شما میباشم.
و قرار شد هر هفته، شنبهها باهم باشیم زیرا جلسۀ دادگاه ندارد. و پس از اینکه از من خواست کتاب بخاری و مسلم و فتاوای شلتوت را بگذارم تا متن را از آنها استخراج کرده و بنویسد، خود از جایش برخاست و مرا بدرقه کرد.
با خوشحالی و ستایش خدای سبحان بر این پیروزی، از آنجا خارج شدم در حالی که وقتی وارد شده بودم هراس داشتم و تهدید به زندان شده بودم. اکنون خارج میشدم از دادگاه درحالیکه رئیس دادگاه متحوّل شده بود به یک دوست صمیمی که از من تقدیر میکرد و التماس مینمود با او بنشینم تا از من بهره ببرد.
اینها همه از برکات راه اهل بیت است که هرکس به آنها متمسّک شد، رستگار و هرکس به آنها پناه برد، در امان خواهد بود.
شوهر آن زن ماجرا را در روستای خود بیان کرد و آن خبر به تمام روستاهای مجاور رسید و آن زن به خانه شوهرش بازگشت و ماجرا با حلال شدن و صحت ازدواج پایان پذیرفت و مردم زمزمه میکردند که من از همه فهمیدهتر هستم حتی از مفتی کشور.
شوهر آن زن به خانهام آمد و اتومبیل بزرگی با خود آورده بود و من و خانوادهام را به قریهاش دعوت کرد و به من خبر داد که همۀ همشهریهایش منتظر قدومم هستند و به این مناسبت شیرین، میخواهند گوسفند ذبح کنند، و من هم عذر آوردم زیرا در «قفصه» بسیار مشغول بودم ولی به او وعده دادم که در وقتی دیگر زیارتشان خواهم کرد.
رئیس دادگاه به دوستانش ماجرا را گفت و داستان، خیلی مشهور شد و نقشۀ
خائنین نقش بر آب شد که بعضیها آمدند و از من معذرت خواستند و بعضیها هم خداوند قلوبشان را برای حقیقت گشود و مستبصر شدند و از مخلصین و متعهدین گشتند. و همه اینها از فضل خداوند بود که به هرکس میخواهد عطا میکند و خداوند دارای فضلی عظیم است.(1)
... دوست تونسیام به من خبر داد که دوست سعودیش (همان وهابی) فردا میآید که با من گفتگو و بحث علمی کند و گفت: بدین خاطر گروهی از استادان را دعوت کردهام که در این بحث شرکت کنند و همه بهره ببرند. غذا را نیز فراهم کرده زیرا آن روز، روز تعطیلی است و چه قدر مشتاقیم که در چنین مجالسی شرکت کنیم. اضافه کرد: ما میخواهیم که بر او پیروز شوی و ما را سربلند کنی زیرا او فرصت سخن گفتن را به کسی نمیدهد.
در ساعت مقرّر آن استادان همراه عالم وهّابی به منزل آمدند. عددشان هفت نفر بود که با صاحب خانه و این حقیر نه نفر میشدیم.
پس از صرف غذا بحث شروع شد. موضوع بحث توسل و وساطت بین بنده و خدایش بود من قائل بودم که توسل به خدای سبحان به وساطت انبیا و مرسلین و اولیای صالحینش کار درستی است و ممکن است بسیاری گناهان و مشغولیتهای دنیا، دعای انسان را بالا نبرد پس با شفیع قرار دادن آنان که اولیاء و دوستان خدایند، دعای مسلمان به استجابت برسد.
گفت: این شرک است و خداوند هرگز نمیآمرزد کسی را که به او شرک
1) (1) . آنگاه هدایت شدم، صص 293-311.
ورزد.
گفتم: دلیلت چیست که این سخن شرک است؟
گفت:
«و همانا مساجد از آن خداست، پس کسی را همراه خدا نخوانید.»(1)
این آیه در تحریم دعا به غیر خداوند صراحت دارد و هرکه، کسی را غیر از خدا بخواند، پس برای او شریکی قرار داده است که نفع میرساند یا ضرر در حالی که نافع و ضار فقط و فقط خدای متعال است.
یکی از حاضرین سخنش را تحسین کرد و میخواست تأییدش نماید که صاحب خانه به او گفت: آرام باش! من شما را دعوت نکردم که جدال و مسابقه بکنید بلکه دعوت کردم که به این دو دانشمند گوش فرا دهید. این تونسی را مدتها است میشناسم ولی ناگهان دریافتم که او شیعی و پیرو اهل بیت است. و این دوست سعودی را همه میشناسید و عقیدهاش را کاملا میدانید. بهتر است که به سخنان این دو نفر گوش دهیم و پس از اینکه استدلالهایشان تمام شد، میدان برای بحث دیگران باز خواهد بود.
از این روش جالب، تشکر کردم و در ادامۀ سخن گفتم:
من با تو موافق هستم که خدای متعال خود ضار و نافع است و کسی غیر از او نیست و هیچیک از مسلمین در اینباره با تو مخالفتی ندارد. ولی اختلاف ما در مورد توسّل است، پس کسی که - مثلا - به رسول خدا متوسّل میشود میداند که محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نه نفعی میرساند و نه زیانی ولی دعایش نزد خداوند مستجاب است، پس اگر پیامبر به خدایش عرض کند: پروردگارا! این بندهات را رحم کن یا بر او ببخشای یا او را بینیاز ساز، خداوند نیز دعایش را مستجاب
1) (1) . جن (72):18.
میکند. و روایات صحیح و معتبر در این زمینه بسیار زیاد است از جمله اینکه:
یکی از اصحاب که نابینا هم بود نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و از او خواست از خدایش بخواهد که دیدگانش را به او بازگرداند. رسول خدا به او فرمان داد وضو بگیرد و برای خدا دو رکعت نماز بخواند، سپس بگوید: «خدایا، بواسطه حبیبت محمد به تو توسّل میجویم و درخواست میکنم دیدگانم را بگشایی.»(1)پس دیدگانش گشوده شد.
و همچنین ثعلبه، آن صحابی بیچاره فقیر که نزد پیامبر آمد و از او درخواست کرد از خدایش بخواهد که بینیازش گرداند زیرا دوست دارد صدقه دهد و انفاق کند و از نیکوکاران باشد. پیامبر نیز از خدایش خواست، و خداوند نیز دعایش را مستجاب کرد و ثعلبه ثروتمند شد و آنقدر داراییش زیاد شد که وقت آمدن به مسجد را نیز نداشت و زکات هم نمیداد.(2)و قصه نزد همه، معروف و مشهور است.
روزی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهشت را برای اصحابش، توصیف و تعریف میکرد. عکاشه برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا! دعا کن مرا جزء ساکنان بهشت قرار دهد.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«خدایا! او را از آنان قرار ده.»
یکی دیگر برخاست و گفت: مرا هم یا رسول اللّه دعا کن.
«فرمود: عکاشه بر تو پیشی گرفت.»(3)
در این سه روایت، دلیل قاطعی است بر اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خود را واسطه بین خدا و بندگان قرار داد.
وهّابی فورا از جا پرید و گفت:
من با قرآن کریم استدلال میکنم و او احادیث برای ما میخواند! احادیث ضعیفی که هیچ ارزشی ندارد.
گفتم: قرآن کریم میفرماید:
«ای مؤمنان! تقوای الهی داشته باشید و وسیلهای را برای تقرب به او جستجو کنید»(1)
گفت: وسیله همان عمل صالح است.
گفتم: آیات عمل صالح زیاد است و محکم؛ در آنها خداوند میفرماید:
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ. (2)
ولی در این آیه میفرماید:
وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ.
و در آیه دیگری میفرماید:
أُولئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ، یَبْتَغُونَ إِلی رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ. (3)
آنان که دعا میکنند و برای رسیدن به خدا وسیلهای را میطلبند.
این دو آیه چنین میرسانند که بحث از وسیلهای برای رسیدن به خدای متعال همراه با تقوا و عمل صالح است. مگر نمیبینی که میفرماید:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ. (4)
پس ایمان و تقوا را مقدّم بر وسیلهخواهی قرار داد.
گفت: بیشتر علما وسیله را به عمل صالح تفسیر کردهاند.
گفتم: از تفسیر و سخن علما دست بردار. نظرت چیست اگر وساطت را از خود قرآن برایت استدلال کنم؟
گفت: محال است! مگر اینکه قرآنی باشد که ما از آن اطلاعی نداریم.
گفتم: میدانم مقصودت چیست. خدا ترا ببخشد ولی من ثابت میکنم از همین قرآنی که همه آن را میشناسیم. سپس خواندم:
«گفتند (فرزندان یعقوب) ای پدرمان! از خدایت درخواست مغفرت برای گناهانمان بکن چرا که ما در اشتباه بودیم.
گفت: از پروردگارم برای شما طلب مغفرت میکنم چرا که او است بسیار آمرزنده و مهربان.»(1)
پس چرا حضرت یعقوب به فرزندانش نگفت: خودتان از خدا طلب آمرزش کنید و مرا واسطۀ بین خودتان و آفریدگارتان قرار ندهید، بلکه بهعکس، بر آن وساطت صحه گذاشت و گفت از پروردگارم برای شما طلب آمرزش خواهم کرد و خودش را وسیلهای بین خدا و فرزندانش قرار داد.
وهّابی سخت وحشتزده شد زیرا دید در آن آیات جای شک و شبهه کردن نیست و نمیتواند تاویلشان کند. لذا گفت: ما را چه کار به یعقوب، او پیامبر بنی اسرائیل بود و شریعتش با آمدن شریعت اسلام از بین رفت.
گفتم: از شریعت اسلام و پیامبر اسلام حضرت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم دلیل میآورم، گفت: ما گوش شنواییم!
گفتم: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیماً. (2)
و اگر آنان پس ازآنکه به خودشان ظلم کردند (گناه کردند) سپس نزد تو
آمدند و از کردار خود به خدا توبه کردند و از تو خواستند که بر آنها استغفار کنی و از خدا آمرزش گناهانشان را بخواهی، بیگمان خدا را پذیرنده توبه و مهربان مییافتند.
چرا خداوند آنان را دستور میدهد که نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیایند تا در حضورش استغفار کنند سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای آنان طلب آمرزش کند؟ این دلیل قاطعی است بر اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم واسطۀ آنها به سوی خداست و خداوند آنان را نمیآمرزد جز بوسیلۀ او.
حاضرین گفتند: بالاتر از این دلیلی نیست.
وهّابی که سخت وحشتزده شده بود و شکست خود را قطعی میدید گفت:
این حرف درست است؛ در آنوقت او زنده بود ولی الان چهارده قرن است که آن مرد مرده است!!
با شگفتی گفتم: چطور میگویی آن مرد مرده است؟! رسول خدا زنده است و هرگز نمیمیرد.
از سخنم خندهای کرد و با تمسخر گفت: قرآن به او میگوید:
«تو میمیری و آنها هم میمیرند.»(1)
گفتم: و قرآن نیز میگوید:
«نپندار آنان که در راه خدا کشته شدند، مردگانند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.»(2)
و میگوید: «و نگویید به کسانی که در راه خدا کشته میشوند، مردگان، که آنان زندهاند ولی شما نمیدانید.»(3)
گفت: این آیات دربارۀ شهدایی است که در راه خدا کشته میشوند. این چه ربطی به محمد دارد؟!
گفتم: سبحان اللّه! و لا حول و لا قوة الاّ باللّه! تو پیامبر را که حبیب خداست، به مرتبهای پایینتر از مرتبۀ شهدا فرض میکنی و مقامش را اینچنین پایین میآوری؟ لا بد میخواهی بگویی احمد بن حنبل که شهید مرده است، زنده است و نزد خدایش روزی میخورد ولی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مانند سایر مردگان است؟!!
گفت: این همان چیزی است که قرآن میگوید!!
گفتم: خدا را شکر که هویّت شما را برای ما نشان داد و از زبان خودتان به حقیقتتان آشنا شدیم. آری! شما تلاش فراوان کردید که آثار رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نابود کنید، تا جایی که میخواستید قبرش را نیز از بین ببرید چنانکه خانهای را که او در آن متولد شده بود، با خاک یکسان کردید.
ناگهان صاحبخانه دخالت کرد و به من گفت: لطفا از دایرۀ قرآن و سنت خارج نشو. ما بر این اتفاق کردیم.
معذرت خواستم و گفتم: مهم این است که این آقا به وساطت در زمان حیات پیامبر اعتراف کرد ولی پس از وفاتش آن را نفی کرد. حاضرین به او گفتند: پس تو موافقی به اینکه وساطت در زمان پیامبر جایز بوده؟
گفت: آری! در زمان حیاتش جایز بوده ولی پس از وفاتش خیر!
گفتم: الحمد للّه. این نخستینبار است که وهّابیت اعتراف به وسیله میکنند و این پیروزی بزرگی است.
اجازه بدهید اضافه کنم که وسیله حتی پس از وفات پیامبر نیز جایز بوده است.
وهابی گفت: به خدا جایز نیست. شرک است!
گفتم: صبر کن. عجله مکن، قسم هم مخور زیرا پشیمان خواهی شد.
گفت: از قرآن دلیل بیاور.
گفتم: تو درخواست محال میکنی زیرا نزول وحی پس از وفات پیامبر، قطع شد پس لازم است از کتابهای حدیث استدلال کنیم.
گفت: ما حدیث را قبول نداریم مگر اینکه صحیح باشد اما آنچه که شیعه میگویند، هیچ ارزشی ندارد.
گفتم: آیا صحیح بخاری را قبول داری؟ همان کتابی که پس از قرآن نزد شما از هر کتاب دیگری معتبرتر است؟
با تعجب گفت: بخاری، وسیله را جایز میداند؟!
گفتم: آری! ولی شما متأسفانه کتابهای صحیح خودتان را هم نمیخوانید و بااینحال مخالفت میکنید و به نظرات خود تعصّب میورزید. بخاری در صحیحش نقل کرده که هر وقت قحطی میآمد، عمر بن خطاب نزد عباس بن عبد المطلب میآمد و از او میخواست، استسقا کند و از خدا طلب باران نماید و او نیز میگفت: «خداوندا! ما در زمان پیامبرت بوسیلۀ او توسّل میجستیم و تو باران را بر ما میباریدی و امروز توسل میجوییم به عموی پیامبرت، پس بر ما باران بفرست. راوی گوید: پس خدا باران را بر آنها میبارید.»(1)
سپس گفتم: این است عمر بن خطاب و او برترین و بزرگترین اصحاب نزد شما است و هیچ شکی در اخلاص و ایمانش و عقیدهاش ندارید، زیرا خودتان میگویید: اگر پیامبری پس از محمد بود همانا عمر بن خطاب بود. و تو الان بین دو امر، سرگردانی که سومی ندارد؛ یا اعتراف کنی به اینکه توسّل از صمیم دین اسلام است و سخن عمر بن خطاب در توسّل جستن به پیامبر و به عموی پیامبر، کار درستی است و یا آنکه بگویی عمر مشرک است زیرا عباس بن عبد المطلب
1) (1) . صحیح بخاری، ج 5، ص 25؛ کتاب بدء الخلق، باب مناقب جعفر بن ابی طالب.
را وسیلۀ خود نزد خداوند قرار داد با اینکه عباس نه پیامبر است و نه امام و حتی نه از اهل بیت است که خداوند هر رجس و پلیدی را از آنان دور و آنها را پاک و طاهر قرار داد.
علاوه بر آن، نزد شما بخاری امام محدثین است و او این داستان را نقل کرده و اقرار بر صحتش نموده و اضافه میکند: هرگاه سال قحطی میشد، متوسّل به عباس میشدند پس خدا باران بر آنها میبارید، یعنی خداوند دعایشان را مستجاب میکرد.
پس بخاری و محدثین از صحابه که این را روایت کردهاند و همه از اهل سنّت و جماعت میباشند، همهشان مشرکاند؟!
وهّابی گفت: اگر این حدیث صحیح باشد، دلیلی علیه تو است نه به نفع تو.
گفتم: چگونه؟
گفت: زیرا عمر توسّل نجست به پیامبر چون مرده بود، بلکه توسّل جست به عباس چون زنده بود!
گفتم: من هیچ ارزشی برای قول و عمل عمر بن خطاب قائل نیستم و هرگز آن را دلیل خود قرار نمیدهم ولی این روایت را آوردم تا استدلال بر موضوع بحث کنم.
البته من سؤال میکنم: چرا عمر بن خطاب در ایام قحطی توسّل نجست به علی بن ابی طالب علیه السّلام که منزلش به محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، مانند منزلت هارون به موسی است و هیچیک از مسلمانان نگفته که عباس بن عبد المطلب افضل از علی است.
ولی این موضوع دیگری است که فعلا مجال بحثش نیست. فقط اکتفا میکنیم به اینکه شما اقرار میکنید که توسّل به زندهها درست است، و این برای ما پیروزی بزرگی است و خدای را شکر میکنم که دلیل ما را قاطع قرار داد و دلیل شما را باطل. حال که چنین است من در حضور شما میخواهم توسّل بجویم.
در آنوقت نشسته بودم. فورا برخاستم و رو به قبله کردم و گفتم: «بارالها! ما تو را میخوانیم و به تو توسّل میجوییم بوسیلۀ بندۀ صالح و نیکوکارت امام خمینی.»
ناگهان وهّابی از جا پرید و با تعجب و خشم فریاد زد: اعوذ باللّه! اعوذ باللّه! و بهسرعت بیرون رفت!
حاضرین هریک به یکدیگر نگاه کرده گفتند: چه آدم بدبختی بود. چه قدر با ما بحث میکرد و انتقاد مینمود و ما خیال میکردیم سوادی دارد ولی معلوم شد هیچ در چنتهاش نیست.
یکی از آنان گفت: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. خداوندا! به سوی تو توبه میکنم و بازمیگردم. و به ما گفت: چه قدر سخنانش در من تأثیر میکرد و حتی امروز نیز نظرش را پسندیده بودم که توسّل شرک به خداست، و اگر در این جلسه حاضر نبودم، در این گمراهی باقی میماندم، پس خدا را شکر.
«بگو ای پیامبر حق آمد و باطل از میان رفت و همانا باطل خود نابود است.»(1)صدق اللّه العلی العظیم(2)
با ایمان به اینکه مردم بر دین سلاطین و شاهان خود هستند و با تأسّی به رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که نامههای گوناگونی را برای پادشاهان و حاکمان زمانش فرستاد و آنها را به اسلام دعوت کرد، به این اندیشیدم که کتاب «آنگاه هدایت شدم» را برای تمام پادشاهان و رؤسای جمهوری عرب ارسال کنم و همراه کتاب نامهای دوستانه و در خور، بر ایشان بنویسم، شاید متذکر شوند که همانا تذکر،
برای مؤمنین سودمند است. با توجه به اینکه آنان در رأس قدرت هستند و اهل حل و عقد میباشند، پس مسؤولیتشان، بسیار سنگین است چرا که سرنوشت امّت در دستشان است «کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته» و باید پاسخگوی این سرنوشت باشند.
و چون ایمان دارم به اینکه بهرهمندان در دنیا و آخرت، تنها مؤمنانی هستند که ضمن ایمان، عمل صالح و شایسته هم دارند و همواره به حق و صبر سفارش میکنند و همچنین ایمان دارم به سخن رسول خدا که میفرماید:
«هیچیک از شما ایمان ندارد جز اینکه برای برادرش همان بخواهد که برای خود میخواهد.»(1)
و فرمود:
«اگر خداوند، توسط تو یک نفر را هدایت کند، برایت بهتر است از دنیا و هرچه در آن است»
ازاینروی کتابم را برای: ملک حسن دوم، رئیس جمهور، شاذلی بن جدید، رئیس جمهور، زین العابدین بن علی، رئیس جمهور، معمر قذافی، ملک حسین بن طلال و برادرش حسن و ملک فهد بن عبد العزیز ارسال نمودم.
هر کتابی را به عنوان هدیه از راه پست سفارشی فرستادم و قطعا کتابها به آنان رسیده است زیرا رسید پست که امضای رؤسای دفاترشان در آن بود برایم ارسال شد. مدتی طولانی گذشت و هیچ پاسخی از آنان نیامد جز از رئیس زین العابدین بن علی، رئیس جمهوری تونس که خالصانه تشکر کرده بود. در کنفرانس مطبوعاتی که در هند داشتم، وقتی این داستان را نقل نمودم (که رئیس جمهور تونس، نامه تشکرآمیز نوشته) از من پرسیدند: آیا رئیس جمهور کتابت را
1) (1) . صحیح بخاری 10:1.
خوانده است؟ پاسخ دادم: رئیس گرفتاریهای زیادی دارد که ممکن است وقت خواندن کتاب را نداشته باشد؛ پس اگر خوانده باشد، از او سپاسگزاریم و اگر نخوانده باشد، عذرش موجه است، مهم این است که در میان این پادشاهان و رؤسا، تنها کسی که نامهام را پاسخ داد، ایشان بود.
پیش ازآنکه نامۀ رئیس جمهور به من برسد، با اتومبیلم به تونس مسافرت کردم که 200 جلد از این کتاب را با خود داشتم. در گمرک، کارمندان گمرک مردّد بودند که آیا آنها را بگیرند یا رها کنند. رئیسشان را صدا زدند که کتابها را ببیند. او پرسید: این کتاب سبز (قذافی) است؟!
گفتم: رنگش سبز است ولی ربطی به کتاب سبز قذافی ندارد.
گفت: آیا نمیدانی وارد کردن این همه کتاب بدون اجازه قبلی ممنوع است.
گفتم: برادر! این کتاب خودم است و من نویسندهاش میباشم و همانا یک نسخهاش را به جناب رئیس جمهور هدیه دادهام.
یک جلد کتاب را گرفت و نام نویسنده را با گذرنامهام مطابقت کرد و پس از اطمینان گفت: من هم میخواهم یک نسخه را به عنوان هدیه بگیرم!
گفتم: با کمال میل. اسم مبارکتان چیست که به شما اهداء کنم؟
ضمن اینکه نامش را به من گفت، امضا کرد که اجازۀ خروج و بردن کتابها را داشته باشم.
وارد پایتخت شدم و در آنجا کتاب را به برخی از دوستانم هدیه کردم. سپس به زادگاهم «قفصه» مسافرت کردم و آنجا با خویشان و شاگردان قدیمیام ملاقات کردم و چند روز نگذشته بود که نیمی از کتابها تمام شد.
به فکر دشمنان عقیدهام نیز افتادم، چند نسخه کتاب را به آنها هم هدیه کردم و ایمان داشتم که باید به نحو خداپسندانه با آنان مقابله کنم تا دشمنی از میان برود و با استناد به این آیه شریفه:
«هرگز نیکی و بدی در جهان یکسان نیست، همیشه بدی خلق را به بهترین کار پاداش ده تا همان کس که گویی با تو سر دشمنی دارد دوست و خویش تو گردد.»(1)
با خویشتن گفتم: شاید خدا خواست، تعصب را کنار گذاشتند و هدایت شدند یا حد اقل از اذیت کردنم دست بردارند.
سپس در سایر شهرها و روستاهای همجوار راه افتادم و بقیه کتابها را هم به مردم اهداء کردم و جز سه یا چهار نسخه برایم باقی نماند.
مطلبی که لازم به تذکر است این است که رئیس جمهور (زین العابدین بن علی) پس از گذشت 30 سال از تعطیل بودن دانشگاه زیتونه، آن را بازگشایی کرد و مسؤولین را از سوی خود بر شعبههای مختلف دانشگاه نصب نمود. از شانس بد من، نماینده ایشان در «قفصه» اتفاقا یکی از دشمنان بزرگ من و تشیّع شد.
آن بیچاره فرصت را مغتنم شمرده همان نسخهای را که برایش فرستاده بودم، تقدیم والی کرد و با متهم ساختن من به تهمتهای خطرناکی از والی اجازه گرفت که از استاندار بخواهد مرا فورا توقیف کرده و تمام کتابهایی را که اهداء کرده بودم جمعآوری نموده و افرادی را که به آنها کتاب داده بودم، بطلبند و از آنان تحقیق کنند و پروندهسازی نمایند.
افراد پلیس برای پیدا کردن من به تکاپو و تلاش افتادند. در آن روز، نزد یکی از دوستان - که مدیر ادارهای است - بودم. ناگهان دامادم بهسرعت به سوی من آمد و گزارش اوضاع را به من داد و نصیحت کرد که فورا به سوی مرز بروم و از کشور خارج شوم. از احساساتش تشکر کردم و گفتم: اگر این کار را انجام دهم، برای آنان ثابت میشود که من گناهکارم و لذا با تمام شهامت و شجاعت،
1) (1) . فصلت (41):34.
منتظرشان میشوم و چیزی هم ندارم که بر آن ترس و وحشت داشته باشم، کاری هم نکردهام که بر آن پشیمان باشم.
افراد نیروی امنیت رسیدند و مرا با خودشان به مرکز بردند و در آنجا بازجویی شروع شد. بازپرس با ادب و احترام با من سخن میگفت تا اینکه جناب استاندار رسید. تا مرا شناخت، با عصبانیت بر من فریاد زد:
میخواهی در این کشور امن، آشوب برپا کنی؟ خیال میکنی اینجا هم ایران است؟! و رو به رئیس امنیت کرد و گفت: این آقا سه هزار جلد کتابی آورده که بین مردم تقسیم کند و آنان را به انقلاب و عصیان وادارد!!
با تندی پاسخ دادم:
کتابم کتاب کفر نیست و دعوت به انقلاب نمیکند و اگر چنین بود، یک نسخه از آن را به رئیس جمهور هدیه نمیدادم و اصلا به تونس نمیآمدم.
اگر میخواستم سه هزار نسخه را از این کتاب با خود بیاورم، نیاز به یک تریلی داشتم که آنها را بار کند و خود اتومبیلم را دیدهاید و هم اکنون نزد شما توقیف است، خودتان آن را پر کنید، ببینید چه قدر جا میگیرد!
میگویید من صد میلیون پول بر مردم تقسیم کردهام! یک نفر را - اگر راست میگویید - بیاورید که ادعا کند از من پولی و لو به اندازۀ یک فلس گرفته باشد.
وانگهی من که به طور قاچاق نیامدهام، بلکه به صورت قانونی آمدهام و مانند دیگر مردم مورد بازرسی دقیق قرار گرفتهام و حتما اگر صد میلیون پول با من بود به این آسانی رهایم نمیکردند و از من مجوّز میخواستند، خود شما هم بهتر از من این مسائل را میدانید.
متوجه شد که گویا حرفهایم درست است. پس پرسید: چند نسخه از این کتاب را با خودت آوردهای؟
گفتم: 200 جلد
گفت: نام دویست نفری که کتاب را به آنها اهداء کردی به ما بگو!
گفتم: ممکن نیست! نه اینکه من نخواسته باشم بگویم ولی اسامی را نمیدانم بسیاری از آنان شاگردان قدیمی من هستند که بیش از ده سال است آنها را ندیدهام و تنها با قیافه و سیما، آنها را میشناسم نه با نام.
خلاصه، پس از شور و مشورت، نظرشان این شد که آن شب مرا رها کنند تا فردا صبح بعد بازگردم. صبح روز بعد اول وقت آمدم، مرا سوار ماشینی کردند و با دو نگهبان! فرستادند که به دهات اطراف بروم و کتابها را تا آنجا که میدانم، جمعآوری کنم.
در راه متوجه شوم که هر دو نگهبانم، مستبصرند. یکی از آنان گفت: ای استاد! آیا مرا فراموش کردی و از یاد بردی؟ من از شاگردانت هستم در سالهای 1970 به بالا هنگامی که مدرسه «ترشیح المعلمین» بودم. به خدا من دیشب خوابم نبرده است زیرا کتابت را از مرکز گرفتم و همهاش را خواندم. اکنون به خدا قسم من مانند تو هستم (یعنی شیعهام.)
دومی گفت: من نیز دو روز پیش کتابت را خواندم، هنگامی که یکی از دوستان، آن را برایم آورد. باور کن که قلبم را برای امور زیادی گشود و مشکلاتی که در ذهنم بود و پاسخ قانعکنندهای بر آنها نداشتم، همه را در کتابت یافتم.
پس من نیز شیعهام.
از این تصادف جالب بسیار خندیدیم و اصلا از طول طریق خسته نشدیم.
ولی بههرحال تا ممکن بود کتابها را در مدت سه روز از مناطق گوناگونی جمعآوری کردیم، و طبق دستور، هرکس که کتاب نزد او بود، به مرکز پلیس فراخوانده شد.
با آقای والی ملاقات کردم و پس از سخنان کوتاهی به من گفت:
مرا از شما خیلی ترسانده بودند و میگفتند که یک شیعه افراطی است و از سوی خمینی تغذیه میشود و ازدواج خواهران را مجاز میداند!!
تبسمی کردم و گفتم: حالا یادم آمد! قضیه مربوط میشود به داستان شیرخوارگی که در همان کتاب نوشته شده. او هم تبسمی کرد و کتاب را از کشوی میزش بیرون آورد و گفت: آنچه گفتهای درست است ولی تو را سرزنش میکنم که چرا یک نسخه از کتاب را به خود من اهداء نکردهای.
اگر از روز اوّلی که به «قفصه» وارد شدی، کتاب را به خود من میدادی، این مسائل پیش نمیآمد ولی الان دیگر - متأسفانه - از قدرت ما خارج شده و در دست دادگاه قرار گرفته است که سخن آخر را آنها باید بگویند.
پس از آن تشریف بیاور تا گذرنامهات را تقدیمت کنیم و به سلامتی مسافرت کن.
از سخنش فهمیدم که آنان پس ازآنکه بیگناهیم را از آنهمه شایعهها فهمیدهاند و همچنین دانستهاند که رئیس جمهور کتابم را از پاریس تحویل گرفته، قضیه را به دادگاه منتقل کردهاند تا تنها در محتوای کتاب بحث کنند و ببینند خطری برای نظام یا دین دارد یا نه؟
به دادگاه روانه شدم درحالیکه یاران مستبصرم گفتند که تمام اشخاصی که با آنان بازجویی شده، دربارۀ من جز خیر نگفتهاند.
سئوالهایی که از آنان پرسیده شده بود این بود که:
چه رابطهای با تیجانی داری؟ پاسخ: استادم یا دوستم میباشد.
آیا به تو پول داده است؟ نه یک فلس هم از او دریافت نکردهام.
آیا از تو پولی درخواست کرده؟ خیر! از من چیزی نخواسته.
در دادگاه خواهان دیدار با جناب دادستان شدم. پس از اجازه بر او وارد شدم، دیدم کتاب را روی میزش گذاشته است.
گفتم: سرورم! من نویسنده کتابم و فقط برای یک هفته به تونس آمدم ولی اکنون بیش از یک ماه است که بدون هیچ گناهی، معطل شدهام، و اعصابم ناراحت است زیرا زن و بچهام تنها در پاریس ماندهاند.
سخنم را قطع کرده گفت: باید تمام کتاب را بخوانم، سپس حکم کنم. اکنون یک سومش را خواندهام و ان شاء اللّه امشب آن را به پایان میبرم تا فردا حکمم را اجرا کنم.
گفتم: سرورم! چیزی جز سرعت در کار نمیخواهم.
گفت: فردا بعد از ظهر بیا.
رفتم و در وقت مقرر به آنجا آمدم، دیدم دادستان دم در ایستاده، مرا در آغوش گرفت و با احترام فوقالعاده گفت: - جناب دکتر - هرچه در این کتاب آمده، مورد تصدیق من است. و من به همهاش ایمان دارم.
اشک شوق از دیدگانم جاری شد و باور نمیکردم آنچه را میشنیدم.
سپس گفت: بفرما! اکنون حکمت را مینویسم. و همانا اگر میلیونها مصرف میکردی که کتابت اینچنین مشهور شود، نمیشد، چرا که برخی از دوستانم از پایتخت، کتابت را از من خواستهاند و تو را سلمان رشدی قفصّی مینامند!
خدای را شکر و سپاس فراوان گفتم که دگربار مرا یاری کرد و در همان دادگاهی که داستان رضاعت در آن اتفاق افتاده بود، برای بار دوم مرا نصرت داد و کتاب را که برایش بدی میخواستند، بحمد اللّه بهخوبی مبدّل شد.
جناب دادستان حکم را صادر کرد و آن را به کاتب داد تا با تایپ بنویسد.
سپس رو به من کرده گفت: از شما خواهش میکنم ده جلد از این کتاب را به من بدهید تا به دوستانم هدیه کنم و اگر دوست داشتی بقیه کتابها را به صاحبانش که از آنها گرفته شد، بازگردانیم.
گفتم: پس از گرفتن حکم، خودم این کار را انجام میدهم. بههرحال
کتابهایی را که دادستان خواسته بود، تحویلش دادم، سپس بنا به درخواست کاتبان دادگاه، بیش از ده جلد نیز بر آنها توزیع کردم. جناب دادستان پس ازآنکه حکم دادگاه را شخصا امضا کرد، آن را به من تحویل داد سپس دستور داد به کاتبش که سایر کتابهای توقیف شده را به اتومبیلم حمل کند. بعد از آن گذرنامهام را به من بازگرداند و خداحافظی کرد.
من از آنجا بیرون آمدم درحالیکه از خوشحالی، زمین گنجایشم را نداشت.
کتابها را هم به صاحبانش برگرداندم و در هر کتاب، یک نسخه از حکم دادگاه گذاشتم. از آن به بعد کتاب در همه جا حتی در قهوهخانه، بدون هیچ ترس و خوفی، دست بدست میشد.
و چون هر ممنوعی، مرغوب است، همین منع موقت کاری کرد که کتاب خیلی مشهور شود و انقلابی فکری برپا نماید و همچنین به سببش بسیاری دیگر از مسلمانان مستبصر شدند و به مذهب اهل بیت گرویدند.
«و خدا کافران را با همان خشم و غضبی که داشتند، بیآنکه هیچ غنیمتی بدست آورند، ناامید برگردانید و مؤمنین از کارزار رها شدند که خدا خود آن را کفایت کرد و همانا خداوند بسیار توانا و قدرتمند است.»(1)
به پاریس برگشتم. در ضمن نامههای رسیده، نامۀ رئیس جمهوری آقای زین العابدین بن علی را یافتم.
بههرحال از آنهمه کرامتها که دیدهام و همچنان به فضل اهل بیت علیهم السّلام نیز میبینم، بسیار خرسند هستم و به آنها مباهات میکنم.(2)
ما هم برای سلامتی و توفیق روزافزون این استاد ارجمند که یقینا مورد تأیید
خداوند و 14 معصوم علیهم السّلام است دعا میکنیم و امیدواریم که خدای متعال ایشان را در راه نشر مکتب اهل بیت علیهم السّلام از شر دشمنان در امان سازد.
سید حبیب اله موسوی - مرتضی رحیمینژاد (مترجم)
بسم اللّه الرحمن الرحیم
یا قَوْمَنا أَجِیبُوا داعِیَ اللّهِ وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ * وَ مَنْ لا یُجِبْ داعِیَ اللّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءُ أُولئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ * (1)
«ای قوم، پاسخ فراخواننده به خداوند را بدهید و به او ایمان آورید تا (خداوند) پارهای از گناهانتان را بیامرزد و شما را از عذابی دردناک پناه دهد. و هرکه پاسخ فراخواننده به خداوند را ندهد در زمین به ستوهآورندهی خداوند نیست و در برابر او سرورانی ندارد، آنان در گمراهی آشکاری خواهند بود.»
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (2)
«ای مؤمنان، (ندای) خداوند و پیامبر را هرگاه شما را به چیزی فراخوانند که به شما زندگی میبخشد اجابت کنید و بدانید که خداوند میان آدمی و دل او میانجی میشود و به نزد وی گرد آورده میشوید.»
سپاس برای خدایی است که پروردگار جهانیان است، دارای حکمت و تدبیر است و دانایی است که بر همه چیز احاطه دارد و آفرینش خود را با رحمت و عدل و شکیبایی پراکنده ساخت. او را سپاس میگویم، زیرا او بزرگوار و توانایی است که بر هر چیز کم و کوچک یا زیاد و بزرگ پاداش میدهد، نیکیها را میستاید و بدیها را میزداید و گناهان فراوان را میبخشد، و اگر خداوند، به خاطر ستمهای مردم بر خودشان، آنان را مؤاخذه میکرد، هیچ جنبندهای بر روی زمین باقی نمیماند، امّا حسابرسی از آنان را تا وقتی معیّن به عقب میاندازد.
شهادت میدهم خدایی، جز خدای یکتا وجود ندارد. برای او شریکی نیست و از هر شبیهی و نظیری منزّه است، حکم و تقدیر، تنها در اختیار اوست. او از آفریدههایش برتر است، هرکس، خدا او را هدایت کند، گمراهکنندهای برای او نخواهد بود، اگر خداوند برای مردم رحمتی بگشاید، کسی را یارای بستن آن نیست و اگر از چیزی خودداری نماید، برای آن گشایشدهندهای نیست و او بزرگوار و حکیم است.
شهادت میدهم که محمّد، بنده و رسول اوست، او را با هدایت و دین حقّ فرستاد تا آن را بر همهی ادیان دیگر غالب گرداند، حتی اگر مشرکان دوست
نداشته باشند. وظیفهای را که برای هدایت بندگان خدا به گردن گرفته بود، به انجام رساند، در راه خدا، جهاد نمود، آنگونه که باید جهاد نماید، او به پاداشی که حقّ است بشارت داد و به عذابی که راست است انذار کرد، خدا او را به پیروزی و یاری وعده داد و به واسطهی مؤمنان و موحدان و در رأس اینان، برادرش و پسر عمویش، علی علیه السّلام که در دین خدا محکم و قوی بود و پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر هر پیشوایی، مقدم است عزیز و ارجمند گردانید. اکنون برای جهانیان روشن گشته که علی علیه السّلام قهرمان اسلام است و او از هرکس به حق سخن گوید برتر است. خداوند به علی علیه السّلام حکمت و دانش قرآن داد و نیز بلاغت و گفتار فیصله دهنده، تعلیم نمود.
خدایا درود فرست و عطا نما و برکت ده بر سرور ما محمّد و بر خاندان او، همان گونه که درود فرستادی و عطا نمودی و برکت دادی بر سرور ما ابراهیم و خاندان او، بهدرستی که تو ستوده شده و بزرگواری.
بار خدایا، از یاران برگزیدهی او [اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم] و نیز از کسانی که از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دنبالهروی کردند [تابعین] خشنود باش، کسانی که با راستی و یقین او را همراهی کردند و پس از او پابرجا ماندند، دگرگون نشدند و تغییری نکردند و برای خدا از شاکران بودند. پروردگارا، ما را بر حرکت در راه ارزشمند آنان و عمل به همهی آنچه در قرآن کریم تو آمده، موفق نما.
اکنون دنیای اسلام از هر جهتی مورد تهدید قرار گرفته است. مسلمانان، به تروریست و به اینکه آنان در پس هر جنایتی قرار دارند و ضد هر تمدن و هر پیشرفتی هستند، متهم میشوند. متهم هستند که مسلمانان نمیخواهند کسی غیر از خودشان، در امنیت باشد، تا جایی که برخی در کتاب مقدس مسلمانان «قرآن» تردید وارد کردهاند و قرآن را سبب اصلی همهی گرفتاریهایی میدانند که امروز بشریت بهطور دستهجمعی گرفتار آن شده است. قرآن کریم را متّهم میکنند که
آموزههای آن، مسلمانان را، مردمی ستیزهجو، تروریست و منزوی بار میآورد که جز خودشان و کسانی که به آنان منتسبند را دوست نمیدارند و بقیّهی مردم و ادیان دیگر دشمن مسلمانان هستند که چارهای جز جنگ و کشتن آنان نیست.
برخی از اندیشمندان نیز، که تنها با ابزارهای ویژهی خود، اندیشه میکنند و مسائل را تنها در آزمایشگاههای تنگ خود تجزیه و تحلیل میکنند، برخی از آیههای قرآنی مربوط به موضوع جهاد را بدون آنکه قبل و بعد آن آیهها را بررسی کنند، تنها آنچه را که خود دوست میدارند، انتخاب میکنند و به نادانان و غرضورزان عرضه میدارند تا اینان، حقّ را با باطل بپوشانند و امور را زیر و رو نمایند.
چرا عرب مسلمان؟
در طول تاریخ، عرب مسلمان، اهل بخشش و مهماننوازی و شایستهی جوانمردی و وفاداری بوده است و مشهور است که اگر قاتل شخصی، به پدر آن شخص، درحالیکه نمیداند او قاتل پسرش است، پناه آورده باشد و او را جا داده باشد، اما بعد بداند که او قاتل پسرش است، به او اذیّتی نمیرساند، بلکه امانش میدهد و راه را برای او باز نگه میدارد.
همچنان که تاریخ گذشته و حاضر، شاهد است که این اعراب مسلمان بودند که یهودیان را در کشور و شهرهای خود پناه دادند. یهودیانی که تمام مردم دنیا با آنها در جنگ بودند، هیچ پناهگاهی جز در نزد اعراب مسلمان پیدا نکردند، چندانکه در بعضی اوقات در خانههای خودشان، جایشان دادند و با آنان همچون همشهریان خود برخورد میکردند و برای آنها همان حقوقی در نظر میگرفتند که دیگر مسلمانان از آن حقوق بهره میجستند.
با اینکه اعراب مسلمان، پس از اشغال فلسطین توسط اسرائیل در سال 1948 م متمایل به صلح شدند و تن به قراردادهای صلحی دادند که در کمپ
دیوید و مادرید آغاز شده بود و به خاطر داشتن امنیّت و صلح، از بیشتر حقوقشان کوتاه آمدند، اما استعمارگران صهیونیست به تعهدات و پیمانهای خود پشت کردند و بار دیگر در هجومی خشمگینانه بر ضد مردم فلسطین که هیچ اسلحهای جز سنگ ندارند، به اشغالگری جدید روی آوردند و نیروهای خود را با هواپیماهای جنگی، تانکها، موشکها، توپها، بولدزرها و با هر وسیلهی خراب کنندهای، وارد فلسطین کرد.
با وجود شهید شدن روزانهی مردان و زنان و حتی کودکان شیرخوار که از حملهی صهیونیستها در امان نیستند، جهان، غرب یا شرق آن، عرب یا عجم آن، ایستاده و نگاه میکنند و راه را برای صهیونیستها باز میکنند و هیچ حرکتی از خود نشان نمیدهند. و شگفتانگیز این است که تمام دولتهای غربی و بهویژه آمریکا حقایق را وارونه میکنند. مظلوم را ظالم جلوه میدهند و ظالم را مظلوم به تصویر میکشند. در رسانههای غربی و آمریکایی چیزی جز، سخن در مورد اقدامات تروریستی فلسطینیان بر ضد اسرائیلیهای ضعیف نمیشنوی و در تلویزیونهای آنها جز یک اسرائیلی که زخمی یا کشته شده نمیبینی، ولی از دهها و صدها کشتهشدگان فلسطینی و هزاران مجروح و خانههای خراب شده و مزارع سوخته شده و کودکان شیرخواری که جگرهایشان را مجروح و آنان را از بین برده، کسی صحنهای را به تصویر نمیکشد و از آنان کسی سخنی نمیگوید.
این ظلم آشکاری است که بالاتر از این دیگر ظلمی نیست.
چگونه است که امروز، استعمارگر ستمگر، مظلوم میشود و کسی که میخواهد وطنش را آزاد کند ظالم و تروریست میگردد. آنگاه که فرانسه در مقابل استعمار و اشغالگری آلمان مقاومت میکرد، و وقتی که آمریکا در مقابل استعمار بریتانیا مقاومت میکرد و وقتی که در طول تاریخ همهی ملتها در مقابل اشغالگری بیگانه مقاومت میکنند، همهی آنان قهرمان و مردان فداکار و شایستهی
مدال و شهرت میشوند، ولی چه شده که امروز معیارها دگرگون شده و آنچه را که برای خودشان جایز است، برای دیگران ناشایست میدانند و آنچه را که برای خودشان نیکی و خوبی میدانند، برای دیگران زشتی و بدی میپندارند.
عقل، چگونه میپذیرد که کسی بگوید: اگر تو زمین مرا غصب کردی، من در برابر تو مقاومت میکنم و تو را به بدترین شکل از میان میبرم، ولی اگر من زمین تو را غصب کردم، تو نباید کاری جز صبر و سکوت پیشه کنی در غیر این صورت من تو را میکشم و یا از زمین خودت و وطن خودت بیرونت میکنم. آیا جهان امروز چنین منطقی را پیش نگرفته است؟ آیا این همان منطقی نیست که امروز اسرائیل با حمایت غرب و بهویژه آمریکا دنبال میکند.؟ در غیر این صورت، نباید به فلسطینیان تهمت تروریست وارد کنند، زیرا آنان نیز همچون تمام ملتهای دنیا، میخواهند کشوری آزاد داشته باشند و در امنیت و اطمینان کامل زندگی کنند. ضمن اینکه امروز در جهان، اثری از استعمار جز در فلسطین که مردمانش از کشورشان آواره شدهاند و زمینشان توسط اسرائیل اشغال شده است، وجود ندارد. و همین تهمتهایی که در مورد فلسطین گفته میشود، در مورد حزب اللّه در کشور لبنان هم تکرار میکنند.
دولتهای متمدّن که آواز آزادی و دموکراسی سر دادهاند باید، ملت مظلوم و بیسلاح فلسطین را، یاری دهند و آنان را بر ضد اسرائیل مستبدّ که تمام مقررات بینالمللی و سازمان ملل را زیر پا گذاشته و دارای سلاحهایی است که تمام جهان را تهدید میکند، کمک رسانند.
هرگاه همهی راهها بر انسان ضعیف و مظلوم بسته شود و آرزوی یک زندگی سالم در او از بین برود، گاهی خود را هم منفجر میکند، به این امید که با این کارش، آنکس که او را خوار و ذلیل کرده و خانواده و فرزندش را از بین برده، بکشد و به دیگران بفهماند که او میخواسته تا کسانی که پس از او میآیند،
زندگانی باعزت و باشرفی داشته باشند. این عمل در نزد ژاپنیها و کسانی که از این عملیات انتحاری به شگفتی میآیند، شجاعت و قهرمانی نامیده میشود، تا آنجا که از این موضوع فیلمهای سینمایی ساخته میشود که مردم برای دیدن آن از همدیگر پیشی میگیرند، این کارها را در میان مردم ترویج و از آن دفاع میکنند، ولی اگر این کار را یکی از فلسطینیهای ستمدیده انجام دهد، آن را عمل تروریستی نام مینهند و هیچیک از غربیها آن را نمیپسندد.
آری، ما آن هجوم به دو شهر نیویورک و واشنگتن را یک عمل تروریستی مینامیم، زیرا میان این کار و آن کار فلسطینی فرق آشکاری است.
شاید کسی بگوید، میان کار کسی که وارد یک قهوهخانه و یا باشگاه اسرائیلی میشود و خود را با مواد منفجره، منفجر میکند تا برخی از بیگناهان کشته شوند، با آنچه که در ایالات متحدهی آمریکا واقع شد، فرقی وجود ندارد.
ولی تفاوت آشکاری وجود دارد و نباید میان این دو امر، به هم آمیخت و مخلوط کرد. زیرا آن فلسطینی که وارد قهوهخانهی اسرائیلی میشود و خود را منفجر میکند، به قصد جنگیدن با کسانی است که کشورش را اشغال کردهاند و به مقدّساتش بدترین اهانتها کردهاند و برای اینکه با متجاوزان برخورد کند، جز منفجر کردن خودش هیچ وسیلهای ندارد، ولی آنچه در آمریکا اتفاق افتاد، با این کار فرق دارد. ربودن هواپیماهای مسافربری و کشتن بیگناهان در آن هواپیماها یا در محل کارشان و ترساندن مردم، یک عمل تروریستی به هر معنای آن است و هیچ انسانی این کارها را قبول نمیکند تا چه رسد به مسلمانانی که دین اسلام، کشتن انسانهای بیگناه را، حرام نموده است و به پیروانش یاد داده است که حتی در حال جنگ با دشمنانشان برخوردی انسانی داشته باشند و آنان را سرزنش و شماتت یا شکنجه ننمایند.
امیر المؤمنین علیه السّلام میفرمایند: «پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ما سفارش میکرد که حتی سگ
هار را نیز مثله نکنیم.»(1)و باز میفرمایند: «رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قبل از اینکه وارد پیکار شویم به ما سفارش میکردند که آنکس که به جنگ پشت میکند و آنکس که از جنگیدن فرار میکند را نکشید و نیز زخمیها را نکشید و کارشان را یکسره نکنید، آنکس که سلاحش را بیاندازد، در امان است، پیرمردان و پیرزنان و کودکان را نکشید، هیچ درختی را قطع نکنید و هیچ زراعتی را آتش نزنید، خداوند سبحان میفرماید: وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ (2)(3)و جنگ کنید در راه خدا با کسانی که با شما میجنگند امّا تجاوز ننمایید که خداوند تجاوزکاران را دوست نمیدارد.
مهم این است که اسرائیلیها، از آنچه در آمریکا به وقوع پیوست، فرصت را غنیمت شمرده و در تمام محافل جهان فریاد زدند که این اعراب مسلمان و به ویژه فلسطینیها هستند که به ایالات متحدهی آمریکا حمله کردهاند. در نتیجه مسلمانان تروریستهایی هستند که دنیا باید با آنان بجنگد و از خود دور و طرد کند.
ولی ما میگوییم همهی عربهای مسلمان در هر کجای دنیا و بهویژه در آمریکا این عمل را محکوم کردند، و هرگونه عمل تروریستی را در هر شکل و رنگ آن ناپسند شمردند، و برای کم کردن درد و حزن ناشی از این حادثه، مسلمانان همبستگی خود را با ملت آمریکا اعلام کردند.
همهی مؤسسات و انجمنهای اسلامی در آمریکا، مهاجران مسلمان را برای اهدای خون و کمک نقدی و زدودن اندوه از مصیبتزدگان و مجروحان و
خانوادههای قربانیان حادثه، فراخواندند و خود را جزئی از مردم آمریکا دانستند.
همان گونه که در شادیهایشان شریکند، در اندوه و گرفتاری آنان نیز خود را شریک میدانند.
بااینحال غرضورزان، آنان که در قلبهایشان مرض و بیماری وجود دارد، میخواهند در دین خدا، نیرنگ و حیله وارد کنند و چون میدانند که قدرت مسلمانان در چنگ زدن به دینشان میباشد، عقیده و دین مسلمانان را مورد هجوم و حملهی خود قرار میدهند، اما وعدهی خداوند متعال حق است، اوست که میفرماید: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ؛ (1)او خدایی است که فرستادهی خود را با رهنمود و دین راستین فرستاد تا آن را بر همهی دینها برتری دهد، هرچند مشرکان دوست نداشته باشند.
و اوست که میفرماید: وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ؛ (2)نیرنگ میکنند و خدا هم تدبیر میکند و خداوند بهترین تدبیرکنندگان است.
آنان میخواهند، اسلام را از چشم مردمی که هنوز اسلام را بهطور کامل نشناختهاند، بیاندازند ولی خداوند متعال این را نمیپسندد و از جنس خودشان ستیزندهی منصفی را به سخن میآورد و او را گواه میگیرد و در این صورت نتیجه برخلاف هدفی میشود که اراده کرده بودند. خداوند رئیس جمهور آمریکا را که جمعیت کشورشان بالغ بر سیصد میلیون نفر است وامیدارد تا از اسلام با عباراتی سخن بگوید که همهی آن سخنان نشان از احترام و شگفتی و رضایت نسبت به دین اسلام است.
امّا آنچه را که برخی گروههای غیر رسمی و مشکوک از بدگویی و ارعاب و تهدید به قتل و انتقام از مردم عرب و مسلمان، اعلام نمودند، بیشتر ناشی از عدم آگاهی آنها به واقعیت امور یا کینههای دیرینه که ریشه در قرون وسطی و جنگهای صلیبی دارد، میباشد، و ممکن است از تحریکهای گروههای صهیونیستی باشد که کینۀ مسلمانان را در دل داشته و آرزوی رانده شدن مسلمانها از غرب را دارند تا برای خود فضای بهتری فراهم آورند.
امّا این امر کاملا روشن بود که مردم عرب و مسلمان هیچ نقشی در آن نداشتند، حتی حکومت آمریکا و در رأس آن جرج بوش رئیس جمهور وقت آمریکا در پیامی که از شبکههای تلویزیونی پخش شد و خبرگزاریها آن را مخابره نمودند و شبکۀ الجزیره نیز در بخش خبریش آن را پخش کرد، اعلام نمودند. باید احترام گروههای عربی، اسلامی را نگه داشت و به هیچ وجه متعرّض آنها نشد؛ زیرا آنها از این تهمت مبرّا هستند.
این سخن واقعیّتی است که وزیر خارجه وقت آمریکا و بیشتر مسئولان آمریکایی در سخنانشان به آن اعتراف کردند.
و بر فرض بپذیریم که اسامه بن لادن یا بعضی عربهای مسلمان پشت این تهاجم بودهاند، نمیتوان به اتهام آنها همۀ عربها و مسلمانان را مسئول دانست و با همه آنها برخورد کرد، زیرا اگر یک نفر یا گروهی خلاف قانون عمل کردند، مقتضای عدالت برخورد قانونی با خود آنها است و خانواده و بستگان آنها از هر نوع تعقیب قانونی در امانند، تا چه رسد به گروههایی که هیچ ارتباطی با جنایتکاران ندارند و تروریستها را نمیشناسند. و من از همۀ مسلمانان میخواهم که با مردم آمریکا همدردی نموده و آنها را در خروج از مصیبتی که بدان دچار شدهاند یاری کنند، و از خداوند بخواهند که بر بیگناهان با رحمت واسعهاش ترحم نموده و به بازماندگانشان تسلی و صبر عنایت فرماید.
او میگوید: دین اسلام، دین دوستی، گذشت، دانش، پیشرفت و تمدن است.
سخنان او در دل شنوندگان تأثیر میگذارد، شنوندگانی از همهی جهان آمادهاند تا سخنان او را بشنوند و بدانند او چه میگوید.
پس از او نیز، رئیس دولت بریتانیا، تونی بلر، تقریبا با همان معانی، اسلام را ستود. شرویدر، نخست وزیر آلمان نیز، در این دیدگاه و با همین صراحت، با رئیس جمهور آمریکا و نخست وزیر انگلستان همرأی میشود و دین اسلام را ستایش میکند و با آنچه که دین اسلام سزاوار آن است، آن را میستایند و بدین ترتیب، مردمانی که تا قبل از این سخنان، نسبت به دین اسلام - که بیش از یک پنجم انسانهای روی زمین آن را پذیرفتهاند، - تصور و فکر اشتباهی داشتهاند، افسوس میخورند.
این سخنان باعث میشود تا کتابهای اسلامی که تا آن زمان در کتابفروشیها و کتابخانهها پر بود ولی خوانندهای را برای آن کتابها نمییافتی، به یکباره نایاب شوند و در همه جا کسانی که خواستار آن کتابها باشند، زیاد گردند. در یکی از شبکههای ماهوارهای مصر، این خبر پخش شد که در مدت یک ماه از سخنرانی رئیس جمهور آمریکا، تنها در آمریکا هزار و پانصد نفر به دین اسلام گرویدهاند، البته این یک شمارش موقت و محدود بوده وگرنه این عدد در دنیا صدها برابر بیشتر از آن است. اینجاست که در ضربالمثلهای ما گفته میشود: «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».
من در یکی از خطبههای نماز جمعه گفتم اگر ما گویندگان مساجد در تمام دنیا، میخواستیم برای ترویج اسلام با همین روش سخن بگوییم، موفق به هدایت مردم نمیشدیم. زیرا ما همیشه در این مساجد، در میان مسلمانانی سخن میگوییم که بیشتر آنان، آنچه را که ما میگوییم میدانند و آن را پذیرفتهاند و امّا
اگر بخواهیم صدایمان را حتّی در یک شهر به گوش کسانی که با ما دشمن هستند برسانیم، اگر میلیونها دلار هم خرج کنیم از این کار عاجز و ناتوان هستیم، تا چه رسد به اینکه بخواهیم همهی جهان را مخاطب خود قرار دهیم، این امر برای ما از امور ناشدنی خواهد بود.
اما خداوند متعال، این رؤسا و مسئولین را در تمام دنیا به سخن درآورد، و همهی جهانیان به سخنان آنها گوش فرادادند، و بدون اینکه احدی از مسلمانان در این کار به سختی و دشواری بیافتد، تأثیر خود را در میان اندیشمندان و نخبگان علاقهمند گذاشت. در حقیقت، این یک امر عجیبی است. یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ؛ (1)میخواهند نور خدا را با دهانشان خاموش کنند، و خداوند نورش را کامل میکند، هرچند کافران خوش ندارند.
صهیونیستها میخواستند بعد از فاجعهی ناخوشایند آمریکا، اسلام و مسلمانان را زشت جلوه دهند ولی خداوند میفرماید: وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ؛ (2)نیرنگ میکنند و خدا هم تدبیر میکند و خداوند بهترین تدبیر کنندگان است. صهیونیستها میخواستند، مردم آمریکا را بر ضد مسلمانان بشورانند و آنها را از کشورشان بیرون اندازند، از دین اسلام، کینه بر دل بگیرند، و از مسلمانان انتقام بگیرند، ولی بر هیچیک از این اهداف دست پیدا نکردند.
صهیونیستها در انتظار نتیجهای بودند که به آن نرسیدند و تمام تلاشهایشان نتیجهی معکوس داد. به مسلمانان احترام زیادی گذاشته شد و در تمام کلیساها برای آنان دعا کردند، بلکه روحانیان آمریکایی به مساجد مسلمانان رفتند و در
روزهای جمعه باهم به نماز ایستادند و به خطبههای امامان مساجد گوش فرا دادند. گویندگان در میان خطبههایشان، بزرگی دین اسلام و اصول بلندمرتبهی آن و فراگیری و شمول آن را توضیح دادند. و برای غیر مسلمانان روشن کردند که اسلام به همهی انبیاء و رسولان الهی، اقرار و اعتراف دارد و به همهی آنان احترام میگذارد و تعالیم کامل آن، برای همهی جنبههای زندگی انسان اعم از اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی میباشد و برای همهی رازهای جهان و پس از مرگ و برانگیختن در آخرت پاسخهای قانعکنندهای دارد.
من به همهی مسلمانان میگویم: وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛ (1)و بسا شما چیزی را ناپسند میدارید درحالیکه آن برای شما بهتر است، و چهبسا چیزی را دوست میدارید، درحالیکه آن چیز برای شما بدتر است. و خدا میداند و شما نمیدانید.
و در کتاب خدا آمده است: اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ؛ (2)(مردم را) به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو فراخوان و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش ورز.
در اینجا سخن امام صادق علیه السّلام پیش من است که میفرماید: «شما با غیر زبانتان دعوتکننده باشید، تا از شما، راستی و نیکی و پرهیزکاری دیده شود و تبلیغ همین است.»(3)
بندهی محتاج به رحمت پروردگارش، محمد تیجانی سماوی
بر هیچ بررسیکنندهای پوشیده نیست که امروز، شمار مسلمانان در جهان بالغ بر یک میلیارد و دویست و پنجاه میلیون نفر است که در مناطق بسیار حساس و استراتژیک جهان سکونت دارند. زمینهایشان، گنجهای به هم فشردهای از ثروتهای طبیعی همچون طلا، نفت خام، معادن، رودخانهها و جنگلها را در خود ذخیره دارد. مسلمانان در گذشته قدرت بزرگی بودند، اگر نگوییم که آنها تنهاترین قدرت در تمام دنیا بودند. تاریخ گواهی میدهد، مسلمانان دارای تمدّن و فرهنگ بودهاند و در همان زمان در علوم و نوآوری و پژوهشهای علمی از دیگران پیشی گرفته بودند. ولی متأسفانه، امروز آن دوران سپری شده و آن تمدّن، کهنه و فرسوده شده است و آن مجد و بزرگی از میان رفته است. مسلمانان ضعیف شدهاند، وجودشان از هم گسسته شده و امروز در تیررس جنگطلبان و استعمارکنندگان قرار گرفتهاند و دیگر هیچ قدرتی برایشان نمانده و دشمنانشان از آنها ترسی ندارند.
امروز، مسلمانان همچون خس و خاشاک روی سیلاب میمانند که نمیتوانند ظلم و ستم را از خودشان دور کنند، نمیتوانند زمینهای اشغالشدهی خود را آزاد کنند و نمیتوانند مسجد الاقصی را که به دست گروهی از صهیونیستها که
دولت اسرائیل نمایندهی آنهاست، اشغال و غصب شده، آزاد نمایند.
با وجود اینکه خداوند متعال به مسلمانان فرمان داده تا بر ضد دشمنان خود، یکدست باشند و همگی به ریسمان الهی چنگ زنند و از همدیگر جدا نباشند ولی، میبینیم که آنها، دچار تفرقه شدهاند و دولتهای کوچکی را تشکیل دادهاند که برخی با بعضی دیگر دشمنی میکنند و در خانهی خودشان باهم جنگ میکنند. همان گونه که صدّام حسین رئیس دولت سابق عراق، با دولت کویت و قبل از آن با جمهوری اسلامی ایران به جنگ برخاست.
دولتهای کوچک اسلامی نمیتوانند، نمایندهی امّت واحدی باشند که دارای یک هدف هستند، زیرا بیشتر دولتهایی که خود را دولت اسلامی مینامند، دستورهای دین خدا را اجرا نمیکنند و اغلب دولتمردان این کشورها را میبینی که از روح اسلام و اهداف بلند آن دور شدهاند و در عوض شعار لائیک و بیدینی را سر داده و به جنگ با دین برخاستهاند و با همهی مظاهر دین حتّی در مسألهی حجاب و ریش گذاشتن به مقابله برخاستهاند.
بیشتر کشورهای اسلامی توسط بیگانگان و اجانب اداره میشود. غربیهایی که با اسلام دشمنی دارند، در همهی مسائل داخلی کشورهای اسلامی اعمّ از سیاست و اقتصاد و فرهنگ، دخالت میکنند، و حتّی قضاوت در دادگاهها نیز از دست آنها در امان نمانده است. ثروت و سرمایههای مادی که خداوند متعال برای ما مسلمانان مخصوص گردانیده است، توسط دشمنان به تاراج میرود.
غرب در پاشیدن بذر تفرقه و اختلاف در میان کشورهای اسلامی موفّق بوده است چرا که بعضی وقتها دیده میشود یک دولت اسلامی و عربی، به یک دولت اسلامی و عربی مثل خودش هجوم میبرد، و مقداری از خاک آن کشور را اشغال میکند و این کشور اسلامی اشغالشده، از دولتهای غربی برای نجات کشورش کمک و یاری میطلبد. این وضعیت، انگیزه میشود تا خرید و فروش
اسلحههای خونریز برای جنگ میان برادران مؤمن افزایش یابد و با دشمنان بر ضد همدیگر پیمانهای امنیّتی و نظامی ببندند.
درحالیکه در برخی از کشورهای اسلامی، مردم از گرسنگی میمیرند، در تمام کشورهای عربی و اسلامی اسلحههایی گرانقیمت انبار میشود.
بدون تردید، خشم و غضب خداوند بر مسلمانان نازل شده است. مسلمانانی که یاد خدا را به فراموشی سپردهاند، پس خودشان را هم فراموش کردهاند و خداوند میفرماید: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ: (1)
هرکه از یاد خداوند بخشنده دل بگرداند برای او شیطانی میگماریم، که همنشین وی خواهد بود.
اکنون با این سؤال روبرو میشویم که چه کسی مسئول است؟
پاسخ این است که همهی ما بدون استثناء در برابر این وضعیّت مسئول هستیم. زیرا دفاع از دین، یک مسئولیت همگانی است و بر هر مکلّفی واجب عینی است. بر هر فردی از ما مسلمانان واجب است تا برحسب جایگاه و تواناییاش در دفاع از دین شریک باشد. در اقدام به این وظیفه، دانشمندان و اندیشمندان در درجهی اوّل هستند و مسئولیت بزرگی دارند؛ زیرا به اندازهی استقامت و اراده، ترقّی و پیشرفت حاصل میشود و به اندازهی بخششها، بخشایندگان پدید میآیند. بیشتر مردم نیز در همان مسیری گام برمیدارند و حرکت میکنند که اندیشمندان به آن مسیر راهنمایی میکنند. مردم، راهنماییهای آنان را دنبال میکنند و از کارهای آنان پیروی نموده و از گفتار و موضعگیریهایشان اثر میپذیرند.
1) (1) . زخرف (43):36.
به باور ما تنها راه نجات امّت اسلامی از این تاریکیهای به هم فشرده، بازگشت به راه راست خداوند متعال است. و این راه راست الهی در اصول پنجگانهای ظهور مییابد که بر همهی مسلمانان واجب است به آن اصول چنگ بزنند و آن را در نفوس مؤمنین و بندگان صالح خدا تثبیت نمایند.
این اصول عبارتند از:
الف: توحید: توحید، یک دیدگاه و عقیدهی روشنی را به انسان میدهد. این عقیده، همهی اندیشهها و بلندپروازیها و اهداف را به یکباره در خداوند یکتایی جمع میکند که نه میزاید و نه زاییده شده است و هیچکس همتای او نیست، او پروردگار هر چیزی است. او آفریننده، تربیتکننده، روزیدهنده، زندهکننده و میرانندهی بندگان است.
ب: عدل: عدل، در کنار توحید است، زیرا صفتی از صفات خداوند متعال است. صفتی که مقرر میدارد هر چیزی براساس عدل بنیان نهاده شده است و اگر عدالت نباشد، نظام هستی به هم میخورد و شیرازهی آن از هم میپاشد.
عدل، بنیاد زندگی اجتماعی موفّق است و اگر نباشد زندگی انسان غیر ممکن میگردد. نظام یا حکومتی که براساس ظلم و استبداد شکل گرفته، هرگز نمیتواند پیشرفت کند و دوام داشته باشد.
ج: نبوّت: نبوّت، وظیفهای است که ارتباط میان خالق و مخلوق و میان انسان و خداوند متعال را افزایش میدهد و به انسان میآموزد که چگونه با آفرینندهی خود ارتباط برقرار کند و چگونه با اوامر و نواهی او برخورد نماید، تا از خشم و
غضب خداوند در امان بماند و به خشنودی او دست یابد و در نتیجه، آرامش و آسودگی او در دنیا و آخرت محقّق شود.
د: امامت: امامت، نوعی از رهبری است که پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، نقش نبوّت را دنبال میکند با این تفاوت که امامت پایان نمیپذیرد، زیرا رسالت، همیشه نیازمند اصلی است که پیوسته برای مردمانی که پس از رسالت میایند مسیر هدایت را ادامه دهد، تا در نتیجه مردم منحرف نگردند. زیرا هرگاه، امّتی بدون رهبر آگاهی باشند، در سرگردانی فروخواهند رفت و هرگاه امور به خود امّت و بدون رهبر واگذار گردد، خود را در غفلت و بیتوجّهی سرگردان خواهند نمود.
مایهی تأسّف جدّی است که در نزد بیشتر امّت اسلامی، اصل امامت پذیرفته نشده، و آن را یک امر سیاسی میدانند که به دین اسلام ربطی ندارد. این وضعیت به خاطر علل شناختهشدهای است که اسلام و مسلمانان از هنگام وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با آن مواجه شدند.
ه: معاد: ایمان به روز قیامت، چیزی است که به انسان مؤمن، نیرویی ویژه میدهد. زیرا تا هنگامی که در نزد انسان مؤمن به روز قیامت، تشویقکننده و تحریککنندهای باشد که او را برانگیزاند، یعنی بداند بر آنچه انجام میدهد، باید حساب پس بدهد و بر آنچه در زمان زندگانیش فرستاده پاداش و عقاب میبیند، اراده و قدرت او همیشه پویا و زنده نگه داشته میشود. و بدین ترتیب همّت بلند خود را، این دنیای فانی و رفتنی، قرار نمیدهد.
بر همهی مسلمانان بیگانه و آوارهای که به هر دلیلی، امروز در ایالات متحدهی
آمریکا زندگی میکنند، واجب است که مردم آمریکا را به دین اسلام و دین خدا دعوت کنند. خداوند میفرماید فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ؛ (1)
بنابراین تو با درستی آیین، روی به جانب دین پاک آور، بر همان سرشتی که خداوند مردم را بر آن آفریده است، هیچ دگرگونی در آفرینش خدا نیست، این است آیین استوار ولی بیشتر مردم نمیدانند.
مسلمانی که تنها در اندیشهی جمع ثروت باشد، مسلمانی که جز به خودش و خانوادهاش فکر نکند و درصدد انجام کار مردم برنیاید، او از امر دین خود چیزی ندانسته است. خداوند متعال در کتاب بزرگ خود میفرماید: اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ؛ (2)دعوت کن به راه پروردگار خویش، با حکمت و پندی نیکو و با آنان با بهترین طریق چالش ورز.
و همچنین رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرماید: «اگر خداوند به دست تو، تنها یک شخص را هدایت کند برای تو از دنیا و آنچه در آن است، بهتر خواهد بود».(3)
اینها فراخوانها و بلکه فرمانهایی برای مسلمانان است تا کار و همّتشان، هدایت مردم به سوی خدا باشد و آنها را از تاریکی خارج کرده و به سوی نور ببرند و البته نیکوترین و بهترین طریق برای دعوت مردم به دین خدا، کار نیک، پایداری و چنگ زدن به اخلاق فاضله و برتر است. این طریق، نزدیکترین راه برای تأثیر در مردمی است که در کنار تو هستند و کارهای تو را زیر نظر دارند.
گاهی یک کار نیک، تأثیرش بیشتر از بیست گفتگوی دینی است و به همین خاطر است که امام صادق علیه السّلام با این کلامشان، پیروانشان را سفارش میکنند که: «شما با کارهایتان برای ما تبلیغ کنید و نه با سخنانتان».(1)
آن مسلمان عرب که با یک آمریکایی، با اخلاق نیکو و کارهای خوب و نرمی و مهربانی و امانتداری و مداومت بر راستگویی برخورد میکند، در میان کسانی که با او کار میکنند، تأثیر بلند و شگرفی بر جای میگذارد. آنان با این شخص انس میگیرند و با او همصحبت میشوند.
اما اگر آن مسلمان، اخلاق بدی داشته باشد، دروغ بگوید و دزدی کند، مردم از او و دین او فرار میکنند.
دعوت به اسلام، بهویژه از طریق خاندان پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، از ما تلاشی بیشتر و استقامتی والاتر میطلبد. شیعیان اهل بیت باید در همهی کارهایشان نمونه باشند، زیرا عاقلانه نیست، که انسان خود را به اهل بیت منتسب بداند، ولی خود را به اصول و فروع دین ملتزم نداند و بعد هم با مردم در مورد سزاوار بودن اهل بیت مجادله کند و بر مردم فخر بفروشد که او شیعه و پیرو اهل بیت است. اهل - بیت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از چنین کسی بیزارند و چنین عملی را تأیید نمیکنند و به همین خاطر است که همگی آنان فرمودهاند شیعهی ما کسی است که خدا را اطاعت کند.(2)
دعوت به اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با ناسزاگویی به دیگران، به این دلیل که به خاندان پیامبر اسلام ستم شده و آنان را از منصب و مقامی که خداوند متعال، مخصوص آنان گردانیده بود، دور نمودند، پابرجا نخواهد شد.
دعوت به دوستی اهل بیت، یعنی اظهار فضایل و برتری آنان، یعنی بیان کارها و جهاد آنان، یعنی ابراز معارفی که به این امّت تقدیم نمودند و اظهار زحماتی که برای پابرجا ماندن کلمهی اللّه انجام دادند. خود آنان راه دعوت به سوی خودشان را برای ما با این سخنشان ترسیم کردند که «اگر مردم نیکی کارهای ما را بدانند، از ما پیروی خواهند نمود».(1)
دعوت به اسلام حقیقی که محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن را آورده نیز، همان دعوت به دین استواری است که در هر چیزی حدّ وسط را گرفته و افراط و تفریط را کنار زده و زیادهروی و بیاهمیّتی را زدوده است. خداوند متعال میفرماید: وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً؛ (2)و بدین گونه شما را امّتی میانه قرار دادیم تا گواه بر مردم باشید و پیامبر نیز بر شما گواه باشد.
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «ای علی، دو گروه در تو نابود شدهاند یکی دوستدار زیادهرو و دیگری کینهتوز گزافهگو».(3)
بنابراین لازم است ما در همهی امور حدّ وسط را بگیریم تا با این روش، همهی آشوبگران نابود شوند و فتنهی همهی فتنهگرانی که میخواهند به وسیلهی برخی از کارهای کسانی که خود را به اهل بیت منتسب مینمایند، حقایق اهل بیت را از روی ستم و بهتان، زشت جلوه دهند، از بین برود.
و نیز لازم است تا همهی مراکز اسلامی را تقویت و پشتیبانی کنیم تا آن مراکز بتوانند، نقش تربیتی خود را در آموزش مکارم اخلاق و حفظ قرآن و پایداری در
زندگی به پسران و دختران ما همچنان ادامه دهند. با این کار ما آیندهی آنها را تضمین میکنیم و آنها را از شرّ انحراف و کفر و بیدینی که امروز بهسرعت گیجکنندهای در میان جامعه و دانشجویان منتشر میشود، مصون میداریم. پس ناچار به تلاش بیشتر، نظم در کارها، بخشش چیزهای گرانبها و ارزشمند و ایجاد مراکز رفاهی و فرهنگی و باشگاههای علمی هستیم تا به فرزندانمان و جوانانمان اسلام صحیح را که خواستههای جسمی و روحی آنان را پاسخگوست، ارائه دهیم تا در نتیجه، آنچه را که به آن رغبت و علاقه دارند، در اسلام بیابند و نه آنچه را که از آن تنفّر دارند، آنگونه که الآن همینطور است. و از خداوند متعال میخواهیم همهی ما را بر کاری که او دوست میدارد و او را راضی و خشنود نگه میدارد، موفّق نماید.
خداوند در قرآن میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً؛ (1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، خود و خانوادهی خود را از آتش نگه دارید.
و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز میفرمایند: «همهی شما سرپرست هستید، همهی شما نسبت به زیردست خود مسئول هستید.»(2)پس پدر و مادر نسبت به فرزندشان مسئولیّت دارند.
اگر موضوع این همه اهمیّت دارد، نقش والدین در تربیت فرزندانشان چیست؟ و بهویژه نقش آنان در دیار غربت که فساد زیاد است و مردم از اخلاق فاضله به دور هستند و از خویشاوندان خانوادهی بزرگ خود محروم هستند چیست؟ خانوادهی بزرگی که در آن، عمه، خاله، مادربزرگ، عمو، دایی و پدربزرگ و همهی نزدیکان، هر کدامشان خود یک راهنما و نصیحتکننده و نگهبان امینی هستند که خویشاوند خود را رها نمیکنند تا دست خیانت به سوی او دراز شود و اینجا و آنجا او را منحرف کنند. زیرا خویشاوندان در مقام اندرز دهنده و راهنما میباشند و آنها خوب میدانند که قربانی فساد، از خون و گوشتشان است. آنچه را که به یک نفرشان زینت دهد، به همهی آنها زینت داده
است و آنچه که یک نفرشان را زشت کند، همهی آنان را زشت میکند. هر کدامشان تکّهای از این خانوادهی بزرگ هستند که از او همچون خودشان، بلکه بیشتر محافظت میکنند.
بیشتر پدران و مادران در آمریکا، سرگرم گرفتاریها و مشکلات دنیایی هستند و برخیها نیز که خانوادهی خود را در وطنشان ترک کردهاند، گرفتاری آنها را هم با خود به همراه دارند. زیرا او باید تلاش بیشتری کند و از هر راهی که میتواند، دردسرها و سختیها را از خانوادهی خود کم کند.
کسی که در چنین وضعی است، نسبت به فرزندانش بیتوجهی و سستی میکند، بهویژه آنکه این فرزندان در مدرسهها و مؤسسههای لائیکی رفت و آمد میکنند که برای دین احترامی قائل نیستند. در آن مدارس چیزی را یاد میگیرند که آن را آزادی نام مینهند و در نتیجه خود را به آنچه که آداب و رسوم عربی و اسلامی اقتضا میکند، مقیّد نمیدانند. فرزندان، آن آزادی و ولنگاری را ترجیح میدهند و بدین ترتیب میان دیدگاه فرزند و دیدگاه پدر و مادر یک نوع جدایی و شکاف پدید میآید. در این صورت است که پسر یا دختر، در میان خانهی خود، همچون شخص بیگانهای، زندگی میکند و خوشی و لذّتش از زندگی را در میان دوستان خود، در آن مدرسه یا خارج از مدرسه در مکانهای لهو و لعب و فاسد جستجو میکند.
این تازه، وضع فرزندانی است که پدر و مادرشان خود را به آموزههای دین پایبند میدانند و برای زنده نگه داشتن مناسبتها و مراسم دینی در مراکز اسلامی، شرکت کرده و رفت و آمد میکنند، نماز را به پا میدارند و شعائر و مراسم الهی را بهجا میآورند و اگر آنها فرزندان خود را با خودشان همراه و همنشین کنند فرزندانشان نیز، شیفتهی پذیرش این کارها در فضایی پر از محبّت و دوستی، میشوند و بر آن کارها عادت میکنند.
ولی اگر پدر و مادرها، خودشان هم این شعائر الهی را انجام ندهند و پایبند به رفت و آمد در مراکز اسلامی نباشند، مصیبت و گرفتاری فرزندانی که فراموش کردهاند مسلمان هستند، بیشتر میشود و این بچّهها، به خاطر داشتن افکاری که مخالف اسلام و عقاید آن است، در آینده ستیزهگری بر ضد اسلام خواهند بود.
بنابراین لازم و واجب است تا همهی مسلمانان، مسئولیت کامل خود را در برابر خداوند متعال، بپذیرند و در مسیر آموزش فرزندان خود و تربیت آنان با فرهنگ اسلامی، مال و جان خود را از آنان دریغ ندارند. برای این کار باید، مساجد، انجمنها، حسینیهها و مراکز اسلامی و فرهنگی ایجاد نمایند، تا شبانهروز به تربیت مهاجران بپردازند و آنها را از خطرهای نظامهای فکری و ایدئولوژیهای نابودکننده که امروز جوانان غربی را به بیچارگی و سرافکندگی کشانده، نجات دهند.
مراکز اسلامی و در رأس آن «دار الحکمة الاسلامیة» برای جوانان و کودکان، مدارس اسلامی زیادی را ایجاد کرده تا آنان، زبان عربی، فارسی و انگلیسی را بیاموزند، همانطور که به آنان پایههای اسلام، بویژه به پا داشتن نماز و حفظ قرآن کریم و اخلاق پسندیدهای را که دین اسلام به آن تکیه میکند، آموزش میدهند.
بر مهاجران مسلمان لازم است تا «دار الحکمة الاسلامیة» و مراکز اسلامی دیگر را، با کمکهای مادی و معنوی خویش تقویت نمایند و در آنجا حضوری همیشگی داشته باشند تا این مراکز بتوانند به اهداف خود که برای رسیدن به آن اهداف ساخته شدهاند، برسند و با تلاشی دائمی بتوانند فرهنگ اسلام را گسترش دهند.
روشن است که قوانین دین اسلام که به وسیلهی پیامبر آن محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرستاده شده، پایاندهندهی همهی قوانین دیگر ادیان آسمانی است.
خداوند میفرماید: ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ؛ (1)محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست، امّا فرستادهی خدا و واپسین پیامبران است.
ازآنجهت که او تمامکنندهی رسالت انبیاء و فرستادگان خداوند است و کتاب او آخرین کتابی است که از طرف خداوند متعال نازل شده است، هیچ پیامبری پس از محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نخواهد آمد و هیچ کتاب آسمانی پس از قرآن کریم نخواهد بود و دین اسلام، همان گونه که محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آورده، دین ثابت و استواری است که تمام ادیان آسمانی گذشته در او ذوب شدهاند. خداوند متعال میفرماید:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً؛ (2)او خدایی است که فرستادهاش را با رهنمود و دین راستین فرستاد تا بر همهی دینها برتری دهد و گواهی خدا کفایت میکند.
به همین منظور، پس از بعثت نبی اکرم اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر تمامی بشر لازم است تا از
ادیان گذشتهی یهودیّت و مسیحیّت دست بردارند و به دین اسلام گردن نهند و خداوند سبحان را براساس شریعت و قانون محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عبادت کنند. زیرا خداوند متعال به غیر از این راضی نیست و از کسی غیر از اسلام، دینی را نمیپذیرد. خداوند متعال در این موضوع میفرمایند: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ؛ (1)هرکس دینی غیر اسلام را برگزیند هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و در جهان واپسین از زیانکاران است.
از آنچه گذشت، دانسته میشود پیروان یهود و مسیح هر مقدار هم که بر درستی شریعت خودشان ادّعا کنند و یهودی حضرت موسی علیه السّلام را پیروی کند و مسیحی دنبالهرو حضرت عیسی علیه السّلام باشد، پس ازآنکه خداوند متعال خاتم پیامبران را فرستاده و به تبعیّت و پیروی از او فرمان داده، دیگر برای آنان دلیل و برهانی برای باقی ماندن به دین خود، وجود نخواهد داشت. همان گونه که برای یهود، پس از بعثت حضرت عیسی علیه السّلام راهی جز پیروی از دین مسیح و تطبیق نمودن خود با دینی که مسیح از طرف خداوند متعال آورده، باقی نمیماند، همچنین است برای مسیحی، برای او نیز پس از بعثت نبیّ اکرم اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، جز پیروی از دین اسلام و تطبیق نمودن خود با این شریعتی که حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از نزد خداوند متعال آورده، برهانی باقی نمیماند. بدین ترتیب، هرگاه تمام یهودیان در زمان عیسی مسیح علیه السّلام، مسیحی شوند و تمام مسیحیان در زمان محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، مسلمان شوند، موازنه برقرار میگردد و معنای این آیهی کریمه محقّق میشود که میفرماید: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ؛ (2)به درستی که دین در نزد خدا اسلام است.
و همچنین معنای این آیه نیز محقّق میشود، که میفرماید: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ؛ (1)هرکس دینی غیر از اسلام را برگزیند هرگز از او پذیرفته نخواهد شد، و در جهان واپسین از زیانکاران است.
پس، نه یهود میتواند بگوید، من بر دین خود باقی میمانم و نه مسیحی میتواند چنین سخنی بگوید، زیرا خداوند متعال، با وجود اختلاف مردم در جنس، دین و مذهبشان، رسول اکرم اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را برای همهی مردم رحمت قرار داده است.
البتّه این مطلب، موجب ورود عیب یا خللی در اصل شرایع آسمانی گذشته نمیشود، زیرا در هنگام بعثت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خداوند متعال میدانست که منافقان، شریعت پیامبران گذشته را منحرف کردهاند و بنابر خواستههای نفسانی خودشان، چیزی را حلال و چیزی را حرام میکردند، پس هم خود را و هم کسانی که پس از آنان آمدند، گمراه نمودند. لذا بعثت خاتم الانبیاء، برای همهی بشر رحمت است تا همهی مردم باایمان به رسول اسلام جانهایشان را از هلاکت ابدی رها سازند و به حقّ و حقیقت بازگردند و به بخشش الهی و ورود به بهشت نایل آیند. ولی با تأسّف، بیشتر مردم از حقّ گریزان هستند. خواستههای نفسانی، تعصّبها و گمراهیهای شیاطین با آنها بازی نموده و رحمت خدا را از آنان دور نموده است.
خداوند میفرماید: لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ * رَسُولٌ مِنَ اللّهِ یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً * فِیها کُتُبٌ قَیِّمَةٌ * وَ ما
1) (1) . آل عمران (3):85.
تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّنَةُ * وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکاةَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ *؛ (1)
کافران از اهل کتاب و مشرکان، از آئین خود دست نمیکشیدند تا آنکه برهانی آشکار به آنان رسید. فرستادهای از سوی خداوند که برگهایی پاک را بخواند، که در آنها نگاشتههایی استوار است؛ و آنان که کتاب داده شدند پراکنده نشدند، مگر از آن پس که بر آنان برهان روشن فرارسید. و فرمانی نیافته بودند جز اینکه خدا را درحالیکه دین خویش را برای او ناب داشتهاند با درستی آیین، بپرستند و نماز برپا دارند و زکات بپردازند و این است آیینی پایدار.
حتّی، اگر یهودی یا مسیحی بگوید، من به نبوّت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان دارم ولی بر دین خودم باقی میمانم، نیز کفایت نمیکند. این گفته را من از بعضی عربهای مسیحی شنیدهام. ولی به آنها میگویم، خداوند متعال، تنها در صورتی کارهایتان را از شما قبول میکند که از محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیروی کنید و شریعت او را بهپا دارید.
خداوند متعال میفرماید: اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ (2)کسانی که از فرستادهی پیامآور درس نخوانده پیروی میکنند، همان که نام او را نزد خویش در تورات و انجیل نوشته مییابند، آنان را به نیکی فرمان میدهد و از بدی بازمیدارد و حلال میکند برای آنها پاکیزهها را و حرام
میگرداند بر آنان ناپاکها را و بار تکلیفهای گران و بندهایی را که به آن بسته بود از آنان برمیدارد، پس کسانی که به او ایمان آوردهاند و او را بزرگ داشته و به او یاری رساندهاند و از نوری که همراه وی فرستاده شده پیروی کردهاند، رستگارند.
این دعوت خداوند متعال به پیروی از رسول گرامی اسلام، منحصر به یهود و نصاری و کسانی که در مجموع اهل کتاب نامیده میشوند، نیست، بلکه همهی انسانها را بدون استثنا شامل میشود.
خداوند متعال از طریق رسول خودش، همهی انسانیت را خطاب قرار داده و میفرماید: قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ؛ (1)بگو ای مردم، به راستی من فرستادهی خداوند به سوی همهی شما هستم، همان که فرمانفرمایی آسمانها و زمین از آن اوست، هیچ خدایی جز او نیست، زنده میدارد و میمیراند، پس به خداوند و فرستادهی پیامبر درس نخواندهای که به خداوند و قرآن او ایمان دارد، ایمان بیاورید و از او پیروی کنید باشد، که راهیاب گردید.
بدین ترتیب، قرآن کریم به صراحت پیروی از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را برای همهی مردم واجب و لازم میداند و این گفته که به نبوّت و رسالت خاتم الانبیاء اعتقاد دارم، ولی مطابق با ادیان گذشته عمل میکنم، را نمیپذیرد. و این معنی، از حکمت خداوند متعال در فرستادن فرستادگانش به سوی بشر در طول تاریخ بوده است. و به همین خاطر هرگز نشنیدهایم که خداوند متعال فرستادهای را بفرستد تا به مردمی که به سوی آنها برانگیخته شده بگوید: شما بر دینی که از طرف رسول
1) (1) . اعراف (7):158.
و فرستادهی قبل از من به ارث بردهاید باقی بمانید. زیرا، نه از لحاظ عقل و نه از لحاظ شرع پذیرفته است.
خداوند به این دلیل، فرستادگان خود را در فاصلههای زمانی متعددی میفرستاد که پس از نبود یا مرگ هر فرستادهای، منافقان و کسانی که به زور و قدرت بر مردم چیره میشدند در دین او انحراف، تغییر و حرام و حلال کردن از روی هوای نفسانی را ایجاد میکردند و با این کار شریعت خداوند و احکام حکیمانهی او را فاسد میکردند، تا با بهایی اندک آن را فروخته باشند. در این وضعیت است که خداوند متعال از سر لطف و رحمت به انسان، از میان خودشان فرستادهای را برمیانگیزاند تا آنان را از تاریکی به سوی نور و از گمراهی به سوی هدایت و از ستم و جور به سوی قسط و عدالت رهنمون سازد.
از همین روست که خداوند متعال رسول گرامی و خاتم رسولان خود، محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را مبعوث مینماید تا به وسیلهی او تحریفی را که در انجیل و تورات واقع شده، تصحیح نماید و جایگاه واقعی و حقیقی حضرت عیسی را که از طرف مادرش، مریم صدیقهی طاهره دختر عمران، آخرین نبی از انبیاء بنی اسرائیل به حساب میآید و خداوند او را برای بنی اسرائیل برانگیخته بود بازگرداند.
خداوند متعال میفرماید: قالَتْ أَنّی یَکُونُ لِی غُلامٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا * قالَ کَذلِکِ قالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنّاسِ وَ رَحْمَةً مِنّا وَ کانَ أَمْراً مَقْضِیًّا؛ (1)مریم گفت: چگونه مرا پسری تواند بود درحالیکه بشری به من دست نزده و بدکاره هم نبودهام. گفت چنین است، پروردگارت میفرماید که آن کار بر من آسان است و برآنیم تا او را نشانهای برای مردم و رحمتی از سوی
1) (1) . مریم (19):20-21.
خویش گردانیم و این کاری انجامشدنی است.
با بعثت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بشریت به دین فطری که خداوند متعال سرشت مردم را بر آن آفریده و در آفرینش خداوند تغییری نیست، بازگردانیده شد. او برانگیخته شد تا گمان دروغ یهود و سخن دروغی را که بر موسی کلیم و مریم و عیسی مسیح میبستند، تصحیح نماید. خداوند متعال در قرآن کریم در حق یهود میفرماید: فَبِما نَقْضِهِمْ مِیثاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلِیلاً * وَ بِکُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلی مَرْیَمَ بُهْتاناً عَظِیماً * وَ قَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنَا الْمَسِیحَ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللّهِ؛ (1)آنگاه برای پیمانشکنی آنان و کفرورزیدنشان به آیات خداوند و کشتن پیامبران به ناحق لعنتشان کردیم، و نیز برای این گفتارشان که: دلهای ما در پوششهایی است، بلکه برای کفرشان خداوند به آن دلها مهر نهاد، پس جز اندکی ایمان نمیآورند. و نیز برای کفرشان و بهتان بزرگی که به مریم زدند. و گفتارشان که ما مسیح عیسی فرزند مریم فرستادهی خدا را کشتیم.
همچنین پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این گمان مسیحیان را که عیسی مسیح پسر خداوند یا شریک خداوند در ربوبیت است، باطل نموده است. خداوند متعال در قرآن مجید از زبان عیسی میفرماید: قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا * وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا * وَ بَرًّا بِوالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّاراً شَقِیًّا * وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا * ذلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ * یَمْتَرُونَ ما کانَ لِلّهِ أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحانَهُ إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ * وَ إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ
1) (1) . نساء (4):155-157.
هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ *؛ (1)گفت بیگمان من بندهی خداوندم به من کتاب داده و مرا پیامبر کرده است. مرا خجسته گردانیده هرجا که باشم، و تا زندهام مرا به نماز و زکات سفارش فرموده است. و مرا با مادرم نیکوکار کرد، و مرا گردنکش سنگدل قرار نداده است. و بر من روزی که زاده شدم و روزی که درگذرم و روزی که زنده برانگیخته شوم، درود باد. این عیسی پسر مریم است. آن سخن راستین که در آن تردید کنند. سزاوار خداوند نیست که فرزندی برگزیند، پاکا که اوست، چون آهنگ کاری کند تنها به آن فرماید باش بیدرنگ خواهد بود. و بیگمان خداوند پروردگار من و شماست، او را بپرستید و این راهی راست است.
این محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و رسالتی است که آن را از نزد خداوند آورده و باطل نه از پیشرو و نه از پشترو بر آن راه ندارد، زیرا رسالت او، پایان همهی رسالتهای آسمانی است، پس لازم است خود خداوند متعال آن را محافظت نماید تا دست تحریف، همان گونه که با کتابهای آسمانی گذشته بازی کرد، با این کتاب بازی نکند. خداوند میفرماید: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ (2)بیگمان ما خود قرآن را فروفرستادیم و به یقین نگهبان آن خواهیم بود.
این محافظت الهی باعث میگردد، کلمهی خداوند برتر باشد و برای مردم پس از محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هیچ عذر و بهانهای نباشد و آخرین سخن ما این است که ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
بیشتر مردم آنگاه که دربارهی عقیدهشان به اسلام گفتگو میکنند، به خطا میروند. مثل این است که آنچه پیامبر اسلام محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با خود آورده فقط دینی برای عرب است و به همین خاطر، همیشه از ادیان سهگانهی یهودیت، نصرانیت و اسلام صحبت میکنند و معتقدند که همهی این ادیان از طرف خداوند متعال نازل شده است. ولی خداوند هیچگاه با این عقیده موافق نیست و به صراحت میفرماید: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیاتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ؛ (1)بیگمان دین (راستین) نزد خداوند اسلام است و اهل کتاب اختلاف نکردند مگر پس از آنکه به دانش دست یافتند از سر افزونجویی که در میانشان بود، و هرکس به آیات خداوند کفر ورزد بداند که خداوند حسابرس سریع است.
این آیه دلالت دارد که اهل کتاب یا همان یهود و نصاری، کسانیاند که این دینها را اختراع کرده و بدعت گذاشتهاند. دینهایی که خداوند متعال برای آنها حجتی و دلیلی نازل نکرده است. و ما بر این معنی، آنگاه که این آیهی شریفه را میخوانیم تأکید کلّی و همیشگی میکنیم، آنجا که میفرماید: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ
1) (1) . آل عمران (3):19.
اَلْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ؛ (1)و هرکس غیر از اسلام دینی را برگزیند هرگز از او پذیرفته نمیشود و او در جهان واپسین از زیانکاران است.
و خداوند متعال این حقیقت را که از هیچکس غیر از اسلام، دینی پذیرفته نمیشود در زبان همهی پیامبران و رسولان خود که رابط میان خدا و بندگان خدا هستند، جاری ساخت تا همگان آن راه و طریقی را که خداوند متعال شناختنش را واجب نموده است، بهخوبی بشناسند و به آن ایمان آورند.
از همین روست که خداوند متعال که راستگوترین گویندگان است، دربارهی حضرت نوح که جد انبیاء و فرستادگان الهی است میفرماید: وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامِی وَ تَذْکِیرِی بِآیاتِ اللّهِ فَعَلَی اللّهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ * فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللّهِ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ *؛ (2)و داستان نوح را بر آنان بخوان آنگاه که به قوم خود گفت: ای قوم من، اگر ماندن من و پند دادنم با آیات خداوند بر شما گران است باری بر خداوند توکّل کردهام. بنابراین با شریکهایتان همداستان شوید، بهگونهای که کارتان بر شما پوشیده نباشد، پس کار مرا تمام کنید و مهلتم ندهید. و اگر رو برگردانید میدانید که من از شما پاداشی نخواستهام، پاداش من جز بر خداوند نیست و فرمان یافتهام که از مسلمانان باشم.
از دلایلی که یقین ما را در اینکه یهودیت و نصرانیت از بدعتهای بشر است،
زیاد میکند، پاسخ خداوند متعال به یهود و نصاری است که گمان میبردند ابراهیم خلیل یهودی یا نصرانی است. خداوند متعال این معنی را تکذیب نموده و با این آیه گمان آنها را رد نموده است که: ما کانَ إِبْراهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا وَ لکِنْ کانَ حَنِیفاً مُسْلِماً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ؛ (1)ابراهیم نه یهودی بود و نه مسیحی، ولی درست آیین مسلمان بود و از مشرکان نبود.
آن نوح و این ابراهیم و هرگاه بعد از این دو به حضرت اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان پس از اینان، آنهایی که خداوند متعال در قرآن کریم به اسباط نامشان مینهد، نگاه کنیم همهی آنها مسلمان بودهاند و یهودی یا نصرانی نبودهاند.
خداوند متعال دربارهی این حضرات میفرمایند: أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ کانُوا هُوداً أَوْ نَصاری قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ؛ (2)یا میگویید که ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط، یهودی یا نصرانی بودند، بگو شما داناترید یا خداوند؟ و کیست ستمکارتر از کسی که پنهان میکند گواهیهایی را که از خداوند نزد اوست، و خداوند از آنچه انجام میدهید غافل نیست.
در آیهی دیگر، خداوند متعال، بیان میدارد که ابراهیم خلیل در مسلمان بودنش تنها به خود اکتفا ننموده، بلکه به فرزندان پس از خود نیز سفارش نمود.
وَ وَصّی بِها إِبْراهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ
مُسْلِمُونَ؛ (1)و ابراهیم آن را به فرزندان خود سفارش نمود و یعقوب نیز: که ای فرزندان من بدرستی که خداوند برای شما این دین را برگزیده است، پس نمیرید مگر آنکه شما مسلمان باشید.
فرزندان ابراهیم نیز آن دینی را اختیار نمودند که پدرشان به آن سفارش کرده بود و در تمامی عقایدشان پیرو آن دین بودند. خداوند میفرماید: أَمْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ؛ (2)آیا شما گواه بودید آنگاه که مرگ یعقوب فرارسید، آنگاه که از پسران خود پرسید: پس از من چه میپرستید؟ گفتند: خدای تو و خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را میپرستیم، که خدای یگانه است و ما فرمانبردار او هستیم.
بدین ترتیب، این تبلیغات آشکار که یعقوب را بنیانگذار یهودیت و عیسی را بنیانگذار نصرانیت میدانند، افترا و دروغ محض است.
خود حضرت موسی که خداوند متعال او را برای بنی اسرائیل فرستاده است، اعتراف و اقرار میکند که خودش و هرکس از قومش که از او پیروی میکند، مسلمان است. وَ قالَ مُوسی یا قَوْمِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ فَعَلَیْهِ تَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُسْلِمِینَ؛ (3)و موسی گفت: ای قوم من، اگر شما به خداوند ایمان آوردهاید، پس بر او توکّل کنید چنانچه گردن نهادهاید.
از برخی آیات قرآنی استفاده میشود که فرعون نیز، دین اسلام را که حضرت موسی و برادرش هارون به آن مبعوث شده بودند میشناخته، اما با آن دشمنی
کرده و با تمام قدرتی که داشت با آن جنگید، ولی پس از شکست و فرارش و بعد از اینکه تمام سربازانش در دریا غرق شده و از بین رفتند، در این موقع آشکارا اعلام کرد که او نیز از مسلمانان است. وَ جاوَزْنا بِبَنِی إِسْرائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتّی إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ؛ (1)و بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم و فرعون و سپاهش از سر ستم و دشمنی سر در پی آنان نهادند، تا آنگاه که آب از سرش گذشت گفت: ایمان آوردم که هیچ خدایی نیست جز همان خدایی که بنی اسرائیل به آن ایمان دارند و من هم از گردننهادگان و مسلمانم.
حضرت عیسی که خداوند او را از روی رحمت خودش، برای مردم آیه و نشانه قرار داد و او که در میان انبیاء و فرستادگان الهی در بنی اسرائیل، آخرینشان است نیز، شرف منتسب داشتن خود به اسلام را که خداوند متعال آن را برای همهی بندگان مؤمنش اختیار نموده و همهی رسولان را بر آن فرستاده، از دست نداده است. وَ وَصّی بِها إِبْراهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛ (2)و ابراهیم آن را به پسرانش و یعقوب نیز سفارش نمود که ای پسران من، خداوند برای شما این دین را برگزیده است، پس جز در فرمانبرداری (از او) از این جهان نرو.
حضرت مسیح، پیروان و کسانی که به رسالت او ایمان آورده بودند را آموزش داد تا غیر از اسلام، دینی را برای خود برنگزینند تا در نزد خدا از پذیرفتهشدگان باشند
فَلَمّا أَحَسَّ عِیسی مِنْهُمُ الْکُفْرَ قالَ مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّهِ آمَنّا بِاللّهِ وَ اشْهَدْ بِأَنّا مُسْلِمُونَ * رَبَّنا آمَنّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاکْتُبْنا مَعَ الشّاهِدِینَ *؛ (1)و چون عیسی در آنان (آثار) کفر را دریافت گفت: یاران من به سوی خداوند چه کسانیاند؟ حواریون گفتند: ما یاران خداییم، به خداوند ایمان آوردهایم و گواه باش که ما فرمانبردارانیم. پروردگارا به آنچه فرو فرستادهای ایمان آوردیم و از فرستادهی تو پیروی کردیم، پس ما را در شمار گواهان بنگار.
و حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز که پایاندهنده و خاتم انبیاء و رسولان الهی است، همان گونه که میدانیم از سلالهی اسماعیل فرزند ابراهیم خلیل است و از دودمان اسحاق و یعقوب شمرده نمیشود و ایشان هیچ ارتباطی با بنی اسرائیل که نبوت از زمان اسحاق تا عیسی (بر همهی آنان برترین درودها باد) در دودمان آنان پیدرپی وجود داشته است، ندارد.
و شاید همین عدم ارتباط، دلیل بر خودداری یهود از قبول حق و سرپیچی از آن و انکار خاتم الانبیاء باشد. پیامبری، که خداوند متعال او را از نسل آنان قرار نداد و بلکه از نسل عربی قرار داد. همان گونه که موسی و عیسی بشارت داده بودند، یهود منتظر خاتم الانبیاء بودند و گمان میبردند که خاتم الانبیاء از خودشان یعنی بنی اسرائیل خواهد بود، اما آنگاه که خداوند او را از غیر آنان برگزید، به او کفر ورزیدند و او را انکار نمودند. خداوند متعال میفرماید: لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ * رَسُولٌ مِنَ
1) (1) . آل عمران (3):52-53.
اَللّهِ یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً *؛ (1)کافران از اهل کتاب و مشرکان، پراکنده نشدند تا آنگاه که برهانی آشکار به آنان رسید، فرستادهای از خداوند که برگهایی پاک را بخواند.
و هنگامی که بیّنه یعنی دلیل و حق آشکار به یهود و نصاری عرضه شد آنان پراکنده شدند و یهود به موسی و نصاری به عیسی چنگ زدند و ادّعا کردند که آن خاتم الانبیاء که به آمدنش وعده داده شده هنوز نیامده و آنان تا امروز هم منتظر او هستند.
از چهارده قرن گذشته، قرآن میفرماید: قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ؛ (2)بگو ای مردم من فرستادهی خداوند به سوی همهی شما هستم خداوندی که فرمانفرمای همهی آسمانها و زمین است، خدایی جز او نیست زنده میکند و میمیراند، پس به خداوند و فرستادهی او، پیامآور درس نخواندهای که به خدا و قرآن او ایمان آورده، ایمان آورید و او را پیروی کنید شاید که راهیاب گردید.
و این محمد فرستادهی خداوند متعال است که برای همهی پادشاهان و امپراطوریهای دنیا نامه میفرستد و آنان را به اسلام فرامیخواند و این معنی را قرآن کریم چنین بیان میکند که: قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ
اَللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ؛ (1)بگو ای اهل کتاب بیایید بر کلمهای که میان ما و شما برابر است همداستان شویم که جز خداوند را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و به جز خدا بعضی از ما بعضی دیگر را ارباب قرار ندهد (و به خدایی نگیرد). پس اگر روی برگرداندند بگویید گواه باشید که ما مسلمان هستیم.
تنها دینی که همچنان بر سرشت و اصل وجود خود ماندگار مانده و دست تحریف و دگرگونی با آن بازی ننموده، اسلام است، زیرا خود خداوند متعال، نگهداری و برتری آن را بر همهی ادیانی که بشر اختراع و ایجاد نموده، به عهده گرفته است.
خداوند متعال میفرماید: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً؛ (2)او خدایی است که فرستادهاش را با هدایت و دین راستین فروفرستاده تا بر همهی دینها برتری دهد و خداوند، گواه بس.
این آیهی شریفه به روشنی اشاره به این مطلب دارد که تنها دین حقیقی، اسلام است و دعوت به سوی خدا و هدایت مردم جز از طریق این دین امکانپذیر نیست و دیگر ادیان که از دستاوردهای بشر هستند همه باطل هستند و باقی نمیمانند.
خداوند سبحان میفرماید: وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ؛ (3)و کیست نیکوگفتارتر از کسی که به سوی خدا فرا
خواند و کاری شایسته کند و بگوید: من از مسلمانان هستم.
همچنان که قرآن، امت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم محمد بن عبد اللّه را مورد خطاب قرار داده، میفرماید: وَ جاهِدُوا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصِیرُ؛ (1)و در راه خدا آنچنانکه سزاوار جهاد است، جهاد کنید او شما را برگزیده و در دین که همان آئین پدرتان ابراهیم است هیچ تنگنایی قرار نداد. او از قبل و اکنون شما را مسلمان نامید تا پیامبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشید، پس نماز را به پا دارید و زکات بپردازید و به (ریسمان) خداوند چنگ زنید او سرور شماست و چه نیکو سروری و چه نیکو یاوری.
اکنون برای ما روشن گشت که حقیقت ادیان سهگانهی بزرگ در جهان امروز جز دین اسلام، نیست، دینی که به وعدهی خداوند متعال مورد توجه و علاقهی مردم قرار خواهد گرفت. و آنچه از ادیان دیگر باقی مانده است، از دست پروردههای بشر است و این، واقعیّت راستین و حقی است که با حکمت خداوند یکتا و یگانهی بینیاز مطابقت میکند. حکمت و عدالت خدایی که در آفرینش و اندازهگیری هر چیزی، یکتایی خود را آشکار ساخته است، اقتضای آن را دارد که حقیقت دین برای همهی بندگانش از روزی که آدم و حوا را پدید آورد تا برپایی ساعتی که خداوند، زمین و آنچه که روی آن است را به ارث میبرد، یک دین باشد و هرکس غیر از اسلام دینی دیگر را برگزیند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در روز واپسین از زیانکاران خواهد بود.
1) (1) . حج (22):78.
از بیان این حقیقت آشکار میگردد که انسان، در برابر آفرینندهاش و روزیدهندهاش و تربیتکنندهاش تا چه اندازه، پست و فرومایه است، تا چه اندازه از رسیدن به حق دور گشته است و تا چه اندازه با آنچه که خداوند برای او برگزیده دشمنی و بدرفتاری میکند. إِنَّ اللّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛ (1)خداوند برای شما این دین را برگزید، پس جز در فرمانبرداری (از او) از این جهان نروید.
همچنین انسان با پیامآوران و فرستادهشدگان و با تعالیمی که آنان از نزد خداوند آورده بودند، دشمنی ورزید و بر آنچه که خداوند برای آنان برگزیده بود، کبر ورزید و برای خود چیز دیگری را اختیار کرد. وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ؛ (2)و چون به آنان گفته میشود، از آنچه خداوند فروفرستاده پیروی کنید میگویند: (نه) بلکه ما پیروی میکنیم از آنچه که پدرانمان را بر آن یافتهایم، آیا حتی اگر پدرانشان چیزی را نفهمند و هدایت نیافته باشند.؟
تمام تاریخ بشریت که با بهترین شکل و راستترین سخن در کتاب خداوند متعال ثبت گردیده است، دلیل درهم شکنندهای بر انحراف بشر و پیروی او از راههای کج و رها شدنش از راه مستقیم میباشد، جز اندکی از انسانها که خداوند متعال آنان را در کتاب خود به سپاسگزاران توصیف میکند و این سپاسگزاران اندک انسانهایی هستند که در هر امتی از امتها یافت میشوند.
وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ؛ (3)و اندکی از بندگان من سپاسگزارند.»
اکنون این سؤال مطرح میشود، که به چه دلیل مردم راه مستقیم را رها کردند و از راههای کج و منحرف پیروی نمودند؟ پاسخ این است که این انحراف به دلیلهای زیادی است، که البته ممکن است نسبت به هر شخصی متفاوت باشد.
ولی بیشترین آن، نادانی، تعصب، خودخواهی، خودبزرگبینی، غرور و ادّعای داشتن علم و دانش است. و این اعتقاد بیشتر انسانها که کامروایی و پیشرفت امور دنیایی و مادی دلیل بر کامل شدن عقل و تیزبینی فکر انسان است و دیگر نیازی به دین، از جمله دلایل نداریم انحراف و کجروی بشر است.
همهی این عوامل، واقعیت و حقیقت را بر انسان پوشیده میدارد و در او خودخواهی و خودپسندی را تقویت میکند و عقل دیگرانی را که با او در همه چیز مخالفت میکند، نکوهش و تحقیر میکند. بدین ترتیب، دیگر آنچه را که قرآن از برخوردهای مردم در برابر فرستادگان خدا برای ما حکایت میکند، نامأنوس و غریب نخواهد بود. فرستادگانی که خداوند آنها را برگزیده بود تا فرمانها و نواهی خداوند متعال و همچنین سفارشها و نصیحتهای او را به همهی مردم برسانند و ابلاغ نمایند.
دیگر برای ما عجیب نخواهد بود، حکایاتی که قرآن کریم از دشمنی و دروغ شمردن و ستم نمودن و مقاومت نمودن در برابر فرستادگان الهی توسط مردم برای ما نقل میکند. مردم تا آن مقدار در برابر ابلاغ رسولان الهی دشمنی و ستم نمودند، که برخی از آن پیامبران در راه انجام وظیفهای که بر دوش داشتند به قتل رسانده شدند.
سخن پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارهی حقیقت هدایت بشر و انحرافش از آن حقیقت، حقّ و راست است. از مردمانی که قبل از او بودهاند و خداوند فرستادگانی را برای هدایت آنان فرستاده سخن گفته است و بیان داشته که در میان بنی اسرائیل اختلاف پیدا شد و به هفتاد و یک فرقه و گروه پراکنده شدند و همچنین در میان
مسیحیت نیز اختلاف ایجاد شد و به هفتاد و دو فرقه متفرّق شدند، و برای امّت خودش هم در آینده، اختلاف و پراکندگی را پیشبینی نموده و فرموده است:
«امّت من به هفتاد و سه فرقه پراکنده خواهند شد که تنها یک گروه از آنان نجات یافته و بقیهی گروهها در آتش خواهند بود».(1)
مقصود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دیگر گروهها که نجات نخواهند یافت، گروههای فراوانی است که امروز عدد آن به دویست و پانزده گروه میرسد و در این صورت، تنها گروه نجاتیافته، نسبت به این گروههای زیاد به طور جدی ضعیف است، یعنی در هر هزار نفر، چهار یا پنج نفر از گروه نجاتیافته خواهد بود. پس لازم است جدیّت به خرج داده و هرآنچه را که در توان داریم، برای هدایت مردم به راه مستقیم الهی به کار گیریم.
در روایتی آمده است که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند: «اگر خداوند به واسطهی تو حتّی یک نفر را هدایت کند برای تو از دنیا و آنچه که در آن است، بهتر خواهد بود».(2)
در اینجا ناچاریم که سؤال کنیم هدایت مردم به راه مستقیم الهی چگونه است؟ و گویندهای در پاسخ میگوید: راه مستقیم الهی، همان هدایت مردم به دین اسلام است. هدایت به دینی است که خداوند آن را برگزیده و بندگانش را برای چنگ زدن به آن و نزدیکی به خداوند سبحان تحریک و تشویق نموده است.
اگر امت اسلام به گروههای بیشمار و مختلف پراکنده نشده بودند و هر کدامشان ادّعا نمیکردند که تنها خودشان و نه دیگران، نمایندهی اسلام حقیقی و درست هستند، این پاسخ، بسیار زیبا و منطقی بود. ولی همان گونه که روشن است
این یک سخن دوری خواهد بود.(1)این وضعیت در ادیان دیگر هم هست. هر کدام از ادیان یهودیت و مسیحیت و اسلام مدعیاند که حق هستند و آن دینی که خداوند برگزیده است دین خودشان است.
اگر انصاف و عدالت باشد، لازم است تا براساس عقل و نقل و دانش، برای نزدیکی ادیان سهگانه بررسی بزرگی انجام گیرد، ولی جز عدهی معدودی که از انگشتان دو دست تجاوز نمیکنند به این بررسی و تحلیل دست نمییابند و بقیهی مردم فرومایگان و نادانانی هستند که به هر سو باد بوزد میل میکنند، از هر فتنهگری پیروی میکنند و به همین خاطر است که تو، تنها اندکی از مردم را میبینی که دین و اعتقاداتشان که از پدران و پدربزرگهایشان به ارث بردهاند را تغییر میدهند.
آنچه در مورد اختلاف در ادیان و علّتهای ایجاد آن گفتیم در مورد مذاهب نیز که در همهی ادیان مشاهده میشود، میتوان گفت. منشأ وجود مذاهب، اختلاف و پراکندگی مردم است. و علّت این پراکندگی، کوتاهی فهم و یا تفسیر به رأی قوانین است، تا بتوان بر دیگران مسلّط و چیره شد و یا علاقهمندی و دوست داشتن به دنیاست که سرآمد همهی گناهان است و یا تقلید کورکورانهی موروثی و بدون دلیل از دیگران است.
و از همین روست که راضی کردن مردم برای تغییر در اندیشهشان و دگرگونی در عقایدشان که از پدران و پدربزرگهایشان به ارث بردهاند، کاری بسیار دشوار است. البته دشوار است ولی امری ناشدنی و محال نیست، زیرا بسیاری از مردم را دیدهایم که یا به طور کلی دین خود را تغییر دادهاند و یا مذهب خود را در یک
1) (1) . دوری بودن این ادعا از آن روست که هرکدام از این فرقهها عقیدهی خود را عین اسلام و اسلام را عین عقیدهی خود میداند.
دین تغییر دادهاند. بلکه تاریخ برای ما ثبت کرده که تمامی یک ملت چگونه دین خود را تغییر دادهاند.(1)
از همینجا میتوان، راههای دعوت به سوی خداوند متعال را به سه صورت تصور نمود که هرکدام برای خود روشها و دانشها و ویژگیهایی دارد. بلکه لازم است تا هر راهی، مبلغانی مخصوص به خود داشته باشد که فن سخن و بحث و بررسی را آموخته باشند.
1) (1) . همچون ملت ایران که دین خود را از مجوسیت به اسلام و مذهب خود را از تسنن به تشیّع اهل بیت تغییر دادند و همچنین ملتهای دیگری که بدون جنگ به دین اسلام وارد شدند؛ مثل پاکستان و اندونزی و ترکیه و دیگر ملتهای جهان.
این راه، راضی کردن بیدینان و مادّیگرایان و منکران وجود خداوند متعال و آخرت است. در جهان و در هر گوشهای از زمین این دسته از انسانها وجود دارند و در بیشتر اوقات هم ادّعای داشتن علم و فرهنگ و معرفت میکنند. البته قانع و راضی کردن آنها به اینکه خدایی و آخرتی وجود دارد کار آسانی نیست.
راه دوم، قانع و راضی نمودن اهل کتاب یعنی یهودیت و مسیحیت، به راست بودن نبوت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و از آن پس به راست بودن حقیقت اسلام است.
اهل کتاب باید بدانند و راضی شوند که اسلام تنها دین خداست که همهی پیامآوران و فرستادهشدگان به سوی آن مبعوث و برانگیخته شدهاند و باید قانع شوند که پایه و اساس دین و عقیده، توحید و ایمان به آن چیزی است که خداوند متعال در کتابش نازل نموده و ایمان به فرشتگان و فرستادهشدگان و جدا نینداختن میان هیچیک از رسولان و پیروی آگاهانه و اطاعت نمودن از خداوند متعال و سپردن همهی کارها به اوست.
این راه، بازگشت همهی مذاهب به یک اصل و چنگ انداختن به راه راست الهی و رها کردن راههایی است که به اختلاف و تفرقه منجر میشود. اختلاف و تفرقهای که در نهایت به درگیری و ضعیف شدن و از بین رفتن قدرت و نیرو ختم میشود. در چنین حالتی، امّت تباه گردیده، از پیشرفت باز میماند و خوار و ذلیل میگردد و مورد استعمار بیگانگان قرار میگیرد.
ما در این فصل از کتاب توضیح خواهیم داد که دعوت و فراخواندن به هر کدام از این راههای سهگانه باید با روشهایی همراه باشد که خداوند متعال در قرآن کریم، و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در سنت راستین و حقیقی نبوی بیان نمودهاند. البته نباید روشهای عقلی و علمی را هم که در تاریخ و در میان عموم مردم مصداق و نمونه دارد رها کنیم.
بااینحال، این بحث در مقابل هر نقدکننده و بحثکنندهای باز است و قابلیت نقد و تغییر را دارد. زیرا ما مدّعی عصمت برای خود نیستیم و همچون دیگران در برابر هر اشتباه و خطای احتمالی که از ویژگیهای انسان است، خاضع و سر سپردهایم. هر کتابی جز کتاب خداوند بزرگ که هیچ باطلی نه از روبرو و نه از پشت سر به او نخواهد رسید این ضعف را دارد. ازاینرو ما به دیدگاه مقابل و عقیدهی مخالف، احترام میگذاریم، زیرا حق ما را به پیش میبرد و باطل دشمن ما خواهد بود، هیچ هدایتی و هیچ موفقیتی جز در پرتو خدای یگانه نیست، بر او توکل میکنیم و به او پناه میبریم.
اگر مردم این گفتار خداوند را درک میکردند که یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ؛ (1)ای
1) (1) . حجرات (49):13.
مردم ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم، و شما را گروهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بازشناسید، همانا گرامیترین شما نزد خدا باپرواترین شماست.
اگر مردم مفهوم این آیهی بزرگ را میدانستند و به معنای آن، که میگوید هر کس باید این حق را به دیگری بدهد که نظرش را ابراز دارد و به آن با تهذیب نفس و از خودگذشتگی احترام متقابل بگذارد، عمل میکردند همانا بجای نفرت از همدیگر و بریدن از هم، آن تعارف و شناختی که خداوند به آن امر نموده است، به دست میآمد.
برای انسانی که در پی حقیقت است، در سخن خداوند با بیدینان، دلایلی درهمشکننده و براهینی گویا بر وجود خداوند بزرگ یافت میشود.
به این دلیل که انسان، حقایق غیر محسوس مانند حقیقت وجود خداوند متعال را جز با عقل سلیمش نمیتواند درک کند و بپذیرد، لذا خداوند متعال عقول بشر را مورد خطاب و سخن خود قرار داده و میفرماید: وَ إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ * إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ *؛ (1)و خدای شما خدای یگانهای است که جز او خدایی نیست، او بخشندهی بخشاینده است. بیگمان در آفرینش آسمانها و زمین و در پیاپی آمدن شب و روز و در کشتی که برای سود رساندن به مردم در دریا روان است، و در آبی که خداوند از آسمان فرومیبارد و زمین را پس از
1) (1) . بقره (2):163-164.
مرده شدن زنده میدارد و بر آن از هرگونه جنبندهای میپراکند، و در گرداندن بادها و ابر فرمانبردار میان آسمان و زمین برای کسانی که اندیشه کنند، نشانههایی است.
خداوند سبحان در این آیات بیان میدارد که آفرینش آسمانها و زمین، کار آسانی نیست که انسان بر انجام آن توانایی داشته باشد. و همچنین است تدبیر و به سامان رساندن حکیمانهای که شب و روز را نظم میبخشد. شب و روزی که سالم ماندن و بیعیبی موجودات به آن دو وابسته است.
پیاپی آمدن شب و روز اشاره به چرخیدن زمین به دور خودش است که با این شکل از چرخیدن، این امکان را به خورشید میدهد تا در قسمتی از زمین روشنایی ایجاد کند و در پشت همان قسمت تاریکی باشد. در این آیه همچنین به کشتی روان در دریا که به مردم سود میرساند اشاره شده است و نیز به قانون جاذبه اشاره شده که اگر نبود انسان قادر به حرکت فعّال و به زیر آب رفتن نبود.
سپس از آبی که از آسمان نازل میشود و از زمین که به وسیلهی باران، پس از مرده بودن زنده میشود، سخن میگوید. آب سرچشمهی زندگی است و هیچ جنبندهای بدون آب نمیتواند زندگی کند. پس از این، سخن خود را به سوی گرداندن باد، سوق داده، و به حکمت این جریان باد که همانا خشک کردن تریها و رطوبتها که باعث فاسد شدن و گندیدن اشیاء و گیاهان میباشد، اشاره مینماید. این جریان باد، ابرها را با خود به همراه دارد و آن را به جاهای مناسب منتقل مینماید. اینها همه، دلیل روشن و برهان آشکاری بر وجود خداوند متعال، برای هر عاقلی است.
همچنین خداوند سبحان به هر چیزی که اندیشهها و عقول را برانگیزاند و آنها را به سوی فکر کردن و سنجیدن، تحریک و تشویق نماید تا از تاریکی گمراهی به نور هدایت، راهنمایی نماید، اشاره نموده است.
در مورد دیگری فرموده است: وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ * وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ * وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمِینَ * وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ * وَ مِنْ آیاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ *؛ (1)
و از نشانههای او آفرینش شما از خاک است سپس ناگاه آدمیانی میشوید که (در زمین) پراکنده میگردید. و از نشانههای او، این است که از خودتان همسرانی برایتان آفرید تا کنار آنان آرامش یابید و میان شما دلبستگی و مهر قرار داد، بیگمان در این نشانههایی است برای گروهی که میاندیشند. و از نشانههای او آفرینش آسمانها و زمین و تفاوت زبانها و رنگهایتان است، بیگمان در این نشانههایی برای دانشوران است. و از نشانههای او خوابتان در شب و روز و جستن شما از بخشش اوست، بهدرستی که در این نشانههایی است برای گروهی که میشنوند. و از نشانههای او این است که برق را از برای بیم و امید به شما نشان میدهد و از آسمان آبی فرومیفرستد، تا زمین را پس از آنکه مرده به واسطهی آب زنده بدارد، بیگمان در این نشانههایی است برای گروهی که اندیشه میکنند.
خداوند متعال به واسطهی این آیات الهی، احساس درونی و سرشت پوشیده شده را در انسان برانگیخت، تا عقلش و اندیشهاش را دربارهی همهی آنچه که
1) (1) . روم (30):20-24.
پیرامون اوست به جولان درآورد و از آن پس بخششهای خداوند بر رازهای وجود شکافته شود تا با حکمت گویا و آشکاری که در خود جای داده بر وجود آفریننده و بر حدوث آفریده شده گواه باشد، همان گونه که بر آفریننده گواه خواهد بود که دارای عصمت و کمال است و بر آفریدهشده گواه خواهد بود که دارای لغزش و نابودی است.
اما در عین حال، این انسان در دشمنیاش همیشه باقی میماند و شیطان او را تحریک میکند، تا به سرکشی و گمراهی و نپذیرفتن حق ادامه دهد. انسان شیطانی همهی آن نشانهها را به طبیعت و مادّه نسبت میدهد و همچون طوطی، سخن بیدینانی را تکرار میکند که هیچ حجت و دلیلی برای آن سخنان وجود ندارد. خودشان هم میدانند که تصادف و مادّه و طبیعت، نمیتوانند حتی یک فکر حکیمانه را خلق کنند تا چه رسد به آفرینش هستی و موجودات آنکه عقلهای اندیشمندان و فلاسفه و دانشمندان را به تحیر و سرگردانی واداشته است و فهم آن را به پروردگار جهانیان سپردهاند؛ زیرا اعتراف دارند که از ادراک کنه و ذات الهی ناتوانند.
در جایی دیگر خداوند متعال، عقل اندیشمندان را با توضیح برخی از آفرینشهای حسی مخاطب قرار داده و میفرماید: وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً ما تَشْکُرُونَ * وَ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ * وَ هُوَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ *؛ (1)و او کسی است که برای شما گوش و دیدگان و دلها را پدید آورد و اندک سپاسگزاری میکنید. و اوست که شما را در زمین آفرید و به سوی او گرد آورده میشوید. و اوست که زنده میکند و میمیراند و برای اوست پیاپی آوردن شب و روز، آیا
1) (1) . مؤمنون (23):78-80.
اندیشه نمیکنید.
در این فصل به آیاتی اشاره کردیم که با جملهی أَ فَلا تَعْقِلُونَ پایان میپذیرد، و این جمله ما را راهنمایی میکند که اگر از عقلی که خداوند به ما بخشیده بدون تأثیرپذیری از بیرون و با آزادی کامل استفاده کنیم، هدایت مییابیم و بیدینان که وجود خداوند متعال را انکار میکنند کسانیاند که عقلهایشان را محکم به بند کشیدهاند و آن را همچون سنگی سفت و سخت درآوردهاند، امّا در عین حال بر دعوتکننده به دین اسلام واجب است تا رشتهی ارتباط با منکران خداوند را قطع نکند و با فروتنی تمام، بحث خود را با آنان ادامه دهد و گفتگوی خود را متمرکز بر مواردی بکند که به تازگی آمار آن مشخص شده است، مثل اینکه روشن شده که نسبت دانشمندان بیدین و خدانشناس به دانشمندان خداشناس، سه یا چهار درصد است، به عبارت دیگر نود و پنج درصد از دانشمندان به وجود خداوند متعال اعتراف و اقرار دارند و آنچه باقی میماند بسیار اندک است و شاید آنان نیز بهزودی، آنگاه که برخی آیات الهی برایشان بیان گردد، به وجود خداوند متعال اقرار نمایند. زیرا خداوند میفرماید: سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ؛ (1)بهزودی نشانهی خویش را در گسترهی بیرون و پیکرهی درونشان نشانشان خواهیم داد، تا بر آنان روشن گردد که او حقّ است آیا بسنده نیست که پروردگارت بر همه چیز گواه است.
امّا آن گروه از بیدینان که از اندیشمندان به حساب نمیآیند، بیدینانی هستند که بدون شناخت و درک عاقلانه، تقلیدی کورکورانه دارند. برای بیدینی این گروه عوامل و سببهای فراوانی است که در رأس آنها، نادانی و تنگنظری
1) (1) . فصلت (41):53.
است. آنان به گمان خود نمیتوانند این همه ستمهایی که در جای جای این زمین رخ میدهد را تحمل کنند و گمان میبرند وجود ستم با وجود خداوند حکیم و عادل منافات دارد، یعنی اگر خدا وجود داشت، نباید در برابر این همه ستم، ساکت میشد، اما آنان نمیتوانند حکمت خداوند در به وجود آوردن دو چیزی که باهم در تنافی و ضد همدیگر هستند را درک کنند، باید همیشه میان حقّ و باطل، عدل و ستم، خوبی و بدی و درد و دارو، تضاد و درگیری وجود داشته باشد. برای انسان ممکن نیست یکی را بدون شناخت طرف دیگر بشناسد. برای انسان ممکن نیست از شیرینی یکی لذت ببرد جز آنکه از تلخی دیگری بدش آید. و این برای آن است تا خداوند نیکوکار را پاداش دهد، و گناهکار را به آنچه مستحقّ اوست عقاب دهد. حکمت همهی این تضادها را جز کسانی که به خدا و عدالت خدا ایمان دارند نمیتوانند درک کنند.
برای این مطلب مثالی میآورم. خداوند متعال میفرماید: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها؛ (1)و هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر آنکه روزیاش با خداست.
این درست است که خداوند انسان را آفرید و روزیاش را برای او آماده ساخت، اما به همان انسان تکلیف نمود تا برای بدست آوردن روزیاش سعی و تلاش نماید تا دچار تنبلی و سستی نگردد. لذا در آیهی دیگر میفرماید:
هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ؛ (2)او خدایی است که برای شما زمین را هموار گردانید، بر شانههای آن گام نهید و از روزی او بخورید.
پس هر انسانی که در روی زمین سعی و تلاش نماید، رزقش را مییابد ولی اگر نشست و کاری انجام نداد و به دنبال روزیاش نرفت، از گرسنگی خواهد مرد. اینکه امروز، بعضی از مردم کشورهای آفریقایی از گرسنگی میمیرند، به خاطر این است که کاری و تلاشی انجام نمیدهند و خود را از سعی و تلاش بازنشسته کردهاند و یا به خاطر این است که به استعمارگران اعتماد و تکیه کردهاند، استعمارگرانی که به آنها ستم نموده و داراییشان را با قهر و زور ربوده و آنان را گرسنه رها کردهاند. اینها همه از ستم بندگان است و نه از خدای متعال، زیرا خداوند برای بندگانش ستمکار نیست ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اللّهَ لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ؛ (1)این برای کارهایی است که کردهاید و (بدانید) که خداوند با بندگان، ستمگر نیست.
قرآن کریم در این راه دوم نیز هر دلیلی را که گفته به بهترین روش و واضحترین راهنما درحالیکه اهل کتاب را مخاطب قرار داده است، بیان نموده است، تا آنان غبار تعصّب را از خود برهانند و رگ و ریشه و نژاد را از خود دور کنند و به دعوت برتر و بلندمرتبه پاسخ دهند و همگی بندگان خدای یکتا و یگانهی بینیازی باشند که نه زاییده و نه میزاید و برای او چیزی همتا نیست.
خداوند میفرماید: قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ؛ (2)بگو ای اهل کتاب بیایید بر کلمهای که میان ما
و شما برابر است همداستان شویم، اینکه جز خداوند را نپرستیم و چیزی را شریک او ندانیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خداوند به خدایی نگیرد، پس اگر روی برگرداندند پس بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با اهل کتاب برخوردی دوستانه داشت، هیچیک از آنها را مسخره ننمود. با هیچ کدامشان دشمنی نکرد و با آنان به جنگ برنخاست. بلکه به یاران خود و هرکس که به دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان آورده بود فرمان میداد تا اهل کتاب را احترام گذارند و به آنان بیادبی نکنند. گاه نیز میان دلهای بیشتر آنان الفت و مهربانی ایجاد میکرد تا آنان را متمایل به اسلام نماید و از آن گمراهی که به ارث برده بودند نجات یابند.
خداوند به آخرین فرستادهاش و واپسین پیامآورانش میفرماید: قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ؛ (1)بگو ای مردم، به راستی من فرستادهی خداوند به سوی همهی شما هستم، خدایی که فرمانفرمای آسمانها و زمین است، جز او خدایی نیست که زنده میکند و میمیراند، پس به خدا و فرستادهی او، پیامآور درس ناخواندهای که او به خدا و قرآنش ایمان آورده، ایمان آورید و از او پیروی کنید، باشد که راهیاب گردید.
ای مردم، اگر از یهود و یا نصاری یا اگر از هر دین دیگری که بر روی زمین یافت میشود هستید، اگر ابراهیم یا موسی یا عیسی یا از هرکدام از پیامآوران و فرستادگان خدا را پیروی میکنید، خداوند متعال به شما فرمان میدهد تا محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را پیروی کنید که در این صورت او شما را به راه راست الهی که در آن
1) (1) . اعراف (7):158.
اختلاف نمودهاید و اکنون پیش شما معلوم نیست، هدایت میکند.
این دعوت خداوند متعال، در آغاز بعثت واپسین پیامآوران، محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب است و این یک ندا و فراخوان صریح برای یکی کردن همهی ادیانی است که بر روی زمین یافت میشوند. وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکاةَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ؛ (1)و فرمان نیافته بودند جز اینکه خدا را درحالیکه دین خویش را برای او ناب گرداندهاند با درستی آئین بپرستند و نماز را بهپا دارند و زکات را بپردازند و این است دین استوار.
فراوانی و گوناگونی ادیان و اختلاف آنها در قوانین و احکام، موجب میشود تا انسانها، گروهگروه، گردند و این گروهها و قبیلهها باهم پیکار و ستیزه کنند و برخی از گروهها بخواهند بر برخی دیگر برتری بجویند و هر گروهی و هر امّتی مدّعی باشد که گروه و امت خودش همان است که خدا آن را برگزیده و تنها این گروه و این امت است که از دوستی با خدا و نزدیکی به سوی او بهره برده است و این البته چیزی است که به سبب تحریف بشر از حقیقت راستین در طول زمان اتفاق افتاده است. درحالیکه خداوند متعال، پروردگار و آفرینندهی همهی مردم است و همهی آنها، بندگان خدایند و خداوند تنها بر پایهی ایمان و کار نیکو آنها را دوست میدارد، و ایمان و کار نیکو همان تقوا هستند که به واسطهی این دو، انسانها به خدا نزدیک میشوند و همهی مردم در کتاب خدا اینگونه فراخوانده شدهاند: یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ؛ (2)
ای مردم ما شما را از مردی و زنی آفریدیم و شما را گروهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بازشناسید، بهدرستی که گرامیترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست، به راستی که خداوند دانای آگاه است.
دین اسلام همان یگانه دینی است که به پیروانش یاد داده که هیچ عربی بر عجمی و هیچ سفیدپوستی بر هیچ سیاهپوستی جز با تقوا و پروا داشتن از خداوند برتری ندارد. همهی مردم از حضرت آدم هستند و آدم هم از خاک آفریده شده است. همهی اینها به خاطر این است که به انسان بفهماند شما همه باهم برادرید و در نهایت به یک پدر که آدم و یک مادر که حوّا باشد میرسید.
این آموزشهای قرآنی و راهنماییهای نبوی، در طول تاریخ تأثیر زیادی در زندگانی مسلمانان داشته است. امروز و پس از چهارده قرن، مسلمانان همهی پیامآوران و فرستادگان الهی را احترام میگذارند. میان هیچ کدامشان فرقی نمیگذارند، و از آنان جز به نیکی و بزرگی و پاکی یاد نمیکنند، و آنها را از هر اشتباهی دور میدارند، و هرگاه از آنها نامی برده شود درود و سلام میفرستند، و نامهای همگی آن پیامبران در میان خانوادههای اسلامی به چشم میخورد.
علیرغم اینکه یهود و نصاری، نبوت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نپذیرفته و با ایشان رفتار بدی داشتند و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را فردی دروغگو که حق را با باطل مخلوط کرده، میدانستند ولی مسلمانان علاوه بر احترام به همهی انبیاء، به یهودیان و مسیحیان و همهی پیروان انبیای بزرگ نیز احترام میگذارند و نیز علیرغم همهی بدرفتاریهای یهود، آنگاه که یهودیان مورد ستم قرار گرفته و آواره و دربهدر شده بودند و در دنیا هیچکس آنان را نمیپذیرفت، در نزد مسلمانان پناهگاه و محل امنی یافتند، تا آن اندازه که در میان مسلمانان و همراه با آنان زندگی کردند و از تمامی حقوق مادی و معنوی برخوردار شدند. سرمایهگذاریهای تجاری و تجارت طلا در تمام کشورهای عربی و اسلامی در دست یهودیان بود و اینها
نمایندهی طبقهی سرمایهداران مرفّه بودند، این نتیجهی تعالیم آسمانی دین اسلام است که بین همهی بندگان خدا برابری برقرار کرده و پیروانش را یاد داده تا خود را به اخلاق فاضله و برتر آراسته نمایند و از حاصل تلاش و کارهایشان، به دیگر بندگان خدا سودی برسد. زیرا همه آفرینندهی او هستند اگرچه از حیوان و پرندگان و درختان باشند.
بدین ترتیب دعوت و فراخوان یهود و نصاری به یهودیت و مسیحیت، فراخوان تنگنظرانهای است، زیرا بر این اصل استوار است که مردم، برحسب ریشه و تبارشان بر دیگران برتری دارند. آنان گمان میبرند تنها خودشان همان گروهیاند که خداوند برگزیده و کسانی که از نژاد و تبار خودشان نیستند، آفریده شدهاند تا برای آنان بندگی کنند و در خدمت مصالح آنان باشند. تصور میکنند که پیامآوران و فرستادگان خداوند، اگر از خودشان باشند راست گویند و اگر از ریشه و تبار آنان نباشند دروغ گویند و میگویند هیچکس جز آنکه یهودی یا مسیحی باشد در بهشت وارد نمیشود، اما خداوند متعال همهی این گمانهای باطل را با این آیه رد کرده که فرمود: بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ؛ (1)آری آنکس درحالیکه نیکوکار است دل به سوی خدا نهد، بیگمان پاداش وی نزد پروردگار اوست، و هیچ بیمی نخواهند داشت و اندوهگین نمیشوند.
دعوت همیشگی یهود و نصاری و کسانی که آنها را اهل کتاب مینامیم بر همین ادّعای باطل استوار بوده است. آنان، هر شخص دیگری غیر از قوم خود را حقیر و کوچک میشمارند. زیرا خود را تنها کسانی میدانند که به دوستی خدا نایل شدهاند، و تنها آنان دوستداران خدایند، ولی دیگر مردمان فرزندان شیطانند
1) (1) . بقره (2):112.
که اسیر غضب و خشم خدا شدهاند.
این معنی و مشابه آن، در آیاتی از قرآن مجید به صراحت بیان شده است.
همچون این آیه: وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصاری نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَ أَحِبّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ؛ (1)و یهود و نصاری گفتند ما فرزندان و دوستان خداییم بگو پس چرا شما را برای گناهانتان عذاب میکند؟ شما نیز بشری هستید از همان کسانی که آفریده است، هرکس را بخواهد میبخشد و هرکس را بخواهد عذاب میکند، و خداوند فرمانفرمای آسمانها و زمین و میان این دو است و بازگشت به سوی اوست.
انسان عاقل که همه چیز را با معیارهای عقلایی میسنجد باور دارد که دین اسلام تنها دینی است که خداوند متعال آن را برای تمامی مردم برگزیده و برای همهی بندگانش پسندیده است. زیرا در دین اسلام از هر خودبزرگبینی و از هر امتیازبندی و از هر برتری که بر پایهی ریشه و تبار یا رنگ یا جنسیّت باشد و یا اینکه به چیزی غیر از خدا خود را منتسب بداند، خالی و تهی است.
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ؛ (2)بنابراین روی به دین پاک، راست بدار، سرشتی که خداوند مردم را بر آن آفریده است هیچ دگرگونی در آفرینش خداوند راه ندارد، این است دین استوار، امّا بیشتر مردم نمیدانند.
عقل که بر فطرت الهی سرشته شده است از هر ستمی منزجر و از هرآنچه که در ذات خود زشت باشد متنفّر است، و به عدالت و به آنچه که در ذات خود نیک باشد متمایل است. در این صورت، چه ستمی بالاتر از اینکه خداوند تنها یک گروه از میان انسانها را دوست داشته باشد و از دیگران جدایشان کند و تنها آنها را، گروه اختیار شده قرار دهد، و چه چیزی زشتتر و ناخوشایندتر از این خواهد بود که خداوند گروههای دیگری را بیافریند و بر آنها خشم کند و آنها را کوچک شمارد و برای دیگرانی مثل خودشان بنده و برده قرار دهد. خداوند متعال از این کار منزه است و او از این کارها بزرگتر است. این حرفها، گمان کسانی است که دین خود را تحریف میکنند و از معنای حقیقی خودش تغییر میدهند. اینان گروههایی هستند که هر کدامشان به آنچه که دارند شادمان هستند ولی ما را خداوند متعال بسکه گمان آنها را با دلیل و برهان بریده و قطع نموده است.
اضافه بر همهی اینها، دانشمندان گذشته و معاصر که خود را مشغول بررسی ادیان نمودهاند، با دلایل و برهانهای فراوان کشف کردهاند که تنها کتابی که بر آن عیبی نمیتوان گرفت، قرآن کریم است. زیرا تنها این کتاب است که از هر جهت علمی است و همچنان به عنوان تنها کتابی که بر همهی مردم حجّت و سند گوینده خواهد بود باقی میماند. این قرآن کریم است که اسرار وجود و آفرینش را پس ازآنکه در گذشتهای نهچندان دور، معماهایی برای علم بود، در این قرن، چنان روشن نموده که امروز علم به کشف آن اسرار رسیده است.
ما اطمینان داریم که اگر یک یهودی یا مسیحی با عقلی رها شده از قید و بند، قرآن را مطالعه کند و آن را فرابگیرد، بدون شک به دین اسلام هدایت خواهد یافت، ولی انبوه گمانهای باطلی که به ارث برده، میان او و یک بررسی دقیق، سدّی قوی ایجاد نموده است.
امّا بشر، همان که هست باقی میماند و شیطان هم همان آفریدهشدهای باقی میماند که فریب و گمراهی مردم را از راه راست الهی بر گردن گرفته است، تا با گمراهی و فریب مردم، برای خداوند متعال دلیل آورد که این انسانی را که خداوند متعال بر شیطان برتری داد، مستحق این برتری و بزرگی نبوده است و انسان کوچکتر از آن بوده است که ابلیسی که طاووس فرشتگان بوده آنگونه که گفته شده بر او سجده کند قالَ أَ رَأَیْتَکَ هذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلاّ قَلِیلاً؛ (1)گفت: بگو ببینم آیا این است آن کسی که بر من برتر داشتی؟ اگر مرا تا روز قیامت مهلت دهی بر زادگان او جز اندکی لجام خواهم نهاد.
ابلیس به آنچه وعده داده وفا کرده است. در طول تاریخ بشریت، او به شدّت مشغول فریب و گمراهی مردم و منحرف کردن آنان از راه راست الهی بوده است.
برخی از انسانها به خدا شرک ورزیدند و برای او شریکهایی قرار دادند. برخی برای خداوند، فرزند، درست کردند و برخی دیگر اصل وجود خدا را انکار کردند و برخی دیگر به آنچه خدا فروفرستاده بود کفر ورزیدند و از هوای نفسانی خود پیروی کردند. شیطان برای آنکه مردم را فاسد و خراب نماید، آرام و قراری برای خود باقی نگذاشته است و از مکر و حیلهی او جز آنکس که خداوند به او رحم نماید، کسی رهایی نمییابد. إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکِیلاً؛ (2)بهدرستی که برای تو بر بندگان من چیرگی نیست و پروردگارت (آنان را) کارسازی و کفایت میکند.
البتّه یهودیان و مسیحیان و کسانی که قرآن کریم آنان را اهل کتاب مینامد،
نسبت به بیدینان و کسانی که منکر وجود خداوند متعال هستند، به ما نزدیکترند. زیرا یهودیان و مسیحیان به وجود آفرینندهی بزرگ و خداوند متعال اعتراف و اقرار دارند، همان گونه که به وجود فرشتگان و رسولان الهی و کتابهای نازل شده از سوی خداوند اعتراف دارند، آنان به روز قیامت و بهشت و جهنّم و همچنین به وجود شیطان که بزرگترین دشمن انسان است، اعتقاد دارند. همچنان که ما مسلمانان با یهودیان در بعضی از قوانین و با مسیحیان در برخی از چیزهای حلال و حرام اتّفاقنظر داریم.
اما دو مسأله ما را از آنها جدا میکند، یکی این است که آنان معتقدند محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیامبر اسلام، از نزد خدا برانگیخته نشده است که از این سخن به خدا پناه میبریم. و دیگری اختلافی است که در مورد عیسی بن مریم دارند. با وجود اینکه عیسی بن مریم از اهل کتاب است، لکن یهود نبوت او را دروغ پنداشته و معتقد است - پناه بر خدا - فرزند زناست و پیامبر نیست. مسیحیان نیز او را به منزلهی پروردگار میدانند و میگویند او فرزند خداست که خداوند او را به دنیا فرستاده تا بندگانش را از گناهانشان رها و آزاد نماید و علاوه بر خداوند متعال او و مادرش نیز دو خدای دیگرند. ولی قرآن کریم اینچنین آنان را فرا میخواند که: قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ؛ (1)بگو ای اهل کتاب بیایید بر کلمهای که میان ما و شما برابر است، همداستان شویم که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او ندانیم و برخی از ما برخی دیگر را به جای خداوند، به خدایی نگیرد، پس اگر روگرداندند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.
1) (1) . آل عمران (3):64.
قرآن کریم برای جلوگیری از پراکندگی و گروهگروه شدن مردم فرموده است: وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ * فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ *؛ (1)و این امّت شماست امّتی یگانه و من پروردگار شمایم، پس از من پروا کنید پس کار خود را میان خویش پارهپاره کردند، هر گروهی به آنچه خود دارد شادمان است.
آنچه تاکنون برای دین یگانهای که در آن اختلاف کردند گفته شد و بیان گردید که مردم از آن دین یگانه، دینهای فراوانی ساختند و یهود برای خود، دینی ویژهی خود و نصاری برای خود، دینی مختص به خود قرار دادند و یهود کتاب خود را تورات و عهد قدیم و مسیحیان کتاب خود را انجیل و عهد جدید نامیدند، و مسلمانان کتاب خود را قرآن نامیدند، امّا در عین حال به هر کتابی که از نزد خدا فروفرستاده شده، اقرار دارند، همان مطالب برای مذاهبی که از همان ادیان شاخه شاخه شدهاند گفته خواهد شد. زیرا فرض شده که ضابطه و قانون کلّی در هر چیزی یکی است، پس همان گونه که خداوند متعال یکتا و یگانه است و برای او شریکی نیست، دین و مذهب نیز که خداوند آن را برای بندگانش برگزیده یکی است و چیزی نیست که پراکنده شود و شاخه شاخه گردد.
انسانی که برای خود، غیر از اسلام ادیان دیگری را اختراع کرد، همان او، برای خودش مذاهبی درست کرده است که با هوای نفسانیاش و آنچه که اشتهای نفسانیاش بخواهد، مطابقت میکند. حتّی اگر سازندگان این مذاهب، در اطراف هرکدام از آن مذاهب، هالهای از قداست آویزان کنند و گاهی آن را مدارس فقهی نام نهند و گاهی دیگر اسم آن را اجتهاد ضروری برای شناخت و فهم قرآن و
1) (1) . مؤمنون (23):52-53.
سنّت نبوی گذارند، امّا خداوند متعال هیچ دلیلی و برهانی برای مذاهبی که به دست بشر اختراع شده، فرونفرستاده است.
درحقیقت ساختن مذهب سرپیچی و نافرمانی آزادانهای است که انسان میخواهد با آن مذهب، از عمل به احکام الهی فرار کند و آن احکام را به احکامی که با بلندپروازیهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حتّی اخلاقی و فرهنگی خودش مناسبت داشته باشد، تغییر دهد. انسان با ساختن مذهب نافرمانی خود را میپوشاند و پنهان مینماید.
ما دربارهی مذاهب و اختلافاتی که در دین یهود و همچنین در دین مسیحیت واقع شده است، سخن نمیگوییم بلکه، دربارهی گروهگروه شدن و اختلافات و درست کردن مذاهب مختلف توسط مسلمانان سخن میگوییم که هر کدامشان مدعیاند، مذهب خودشان همان راه درستی است که بر هر مسلمانی واجب است تا آن راه را پیروی نماید و به آن گردن نهد و از آن خارج نشود. این گروهگروه شدن و اختلافاتی که در میان مسلمانان از هنگام وفات پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم واقع شد، دلایل و سببهای فراوانی دارد که در نوشتههای گذشتهی(1)خود، آنها را بررسی نمودهایم و دیگر نمیخواهیم تکرار کنیم، زیرا سودی نمیبخشد.
باید این مسأله برای کسانی که سزاوار آن هستند توضیح داده شود تا یقین کنند که اسلام از تمامی این مذاهب بیزار است، زیرا کسانی که در سه قرن اول اسلام زندگی میکردند، این مذاهب را نمیشناختند و از آن مذاهب پیروی نمیکردند و حاکمان ازاینرو به انجام آن مبادرت کردند و بر پیروی از این مذاهب تحریک و تشویق میکردند که از دانش قرآنی و احکام آن و از فهم
1) (1) . در کتابهای، آنگاه هدایت شدم، همراه با راستگویان، از آگاهان بپرسید، اهل سنّت واقعی، اهل بیت کلید مشکلها و دیگر نوشتههای نویسنده که تاکنون توسط بنیاد معارف اسلامی قم چاپ و منتشر شده است.
سنت نبوی شریف که در روزهای آغازین اسلام از نوشتن آن سنت جلوگیری به عمل میآمد، دور شده بودند.
جدایی دین از حکومت از زمان معاویه فرزند ابو سفیان پدید آمد و از آن پس برای تمام حاکمانی که بعد از او آمدهاند، این امر سنت شد که کسی را به عنوان امام یا قاضی معین کنند تا مردم و آن حاکمان در امور دینی خود، از آن امام یا قاضی پیروی و تقلید نمایند ولی در امور دنیایی، این خود حاکم بود که مسئول بود.
امروز نیز تقریبا در تمام کشورهای عربی و اسلامی، رئیس آن کشور یکی از دانشمندان که به نام «رجال دین» خوانده میشوند را به عنوان مفتی و فتوا دهندهی آن کشور برمیگزیند و این شخص مفتی که از طرف رئیس آن کشور برگزیده شده است، حق ندارد در امور سیاسی دخالت کند، حتی صلاحیت دینی او نیز تنها در محدودهی آن چیزی است که حاکم برای آن مفتی مشخص میکند، او تنها باید آن نوع اجتهادی کند و فتوایی بدهد که مناسب با آن نظام حکومتی و اهداف سیاسی آن باشد. بدین ترتیب رئیس مذهب کسی است که تنها بر مسایل دینی آگاهی دارد و برخی احادیث را از حفظ داشته، ولی در برابر حاکم قرار نگرفته بلکه با او همراهی میکند، حاکم هم از او راضی خواهد بود و او را رازدار خود قرار میدهد. حاکم به وسیلهی فتوای او مسلمانان را چنان بیحال و سست میکند تا همان گونه که از خدا و رسول خدا اطاعت میکنند، راضی شوند و از حاکم نیز اطاعت و پیروی کنند.
آن جستجوگری که در موضوع پدید آمدن مذاهب به بررسی میپردازد، با شگفتیهایی روبرو میشود و برای او آشکار خواهد شد که علّت و سبب اصلی در واپسگرایی دین و عقب افتادن و انحطاط مسلمانان و پراکنده شدن مسایل فقهی نزد مسلمانان، همین رجال دین و علمای درباری هستند. یکی حلال
میکند، دیگری آن را حرام میداند، یکی آسان میگیرد، دیگری سختگیر است، یکی سلفی است که از روایات و نصوص اسلامی، چیزی به غیر از آنچه که گذشتگان و نیاکان نیکوکار، برحسب معیارهای خودشان، از آن روایات و نصوص فهمیدهاند، نمیفهمد و دیگری خود را متجدّد میداند و اهمیّتی به آن روایات و نصوص جز آن مقدار که با مصالحش مناسب باشد، نمیدهد. مثل این است که خداوند متعال دینش را کامل نکرده و از این رجال دین و علما پیمان گرفته تا با اجتهاداتشان و نظرهایشان حلال کنند و حرام بدارند، مستحب شمرند و مکروه بدارند. آنچه که برای برخی از آنها حلال و یا حرام است، برای دیگری ثابت نیست و آن مقدار از سنت نبوی که برای برخی صحیح و درست است، در نزد عدهی دیگری دروغ، ساخته شده و جعلی است. مثل این است که انسان پاک و معصومی وجود ندارد که مسلمانان در هنگام اختلافشان به او رجوع نمایند تا مشکلاتشان را حل کند و آنها را به کتاب خدا و سنت درست و پاک رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بازگرداند.
مذاهب معروف چهارگانهی اهل سنت، از زمان ائمّهی چهارگانهشان از اجتهاد بازایستادند و هر عالم و دانشمندی که پس از آنان نیز آمدند، در مسیر همان چهار نفر گام برداشتند و همهی کتابهایشان، تفسیر و شرح همان چیزهایی است که آن امامان چهارگانهی اهل سنت یعنی ابو حنیفه و مالک و شافعی و احمد بن حنبل نوشتهاند.
و من نمیدانم چرا تنها به این چهار نفر محدود شده است؟ این سؤالی است که باید به آن پاسخ داده شود.
و امّا شیعه، پس از سپری شدن زمان حضور ظاهری دوازدهمین امام از اهل بیت پاک نبوّت، همچون اهل سنت ناچار شدند به مراجعی که مجتهد هستند،
رجوع نمایند.(1)این مراجع کسانیاند که در بعضی از مسائل فقهی باهم اختلاف دارند و این اختلاف، به سبب اختلاف در روایات و احادیثی است که در نزد برخی از آنان صحیح و در نزد برخی دیگر ضعیف یا دروغ است.
بنابراین لازم است در این موضوع به بررسی بپردازیم تا حق هر صاحب حقی را به جا آوریم و هر سخنی را در جای خودش قرار دهیم و از کسانی نباشیم که ندانسته به راهی تمایل پیدا میکنند، که در این صورت بحث و بررسی از مسیر اصلی خود خارج خواهد شد.
اهل سنت به این دلیل که در فقه و تفسیر قرآن از امامان چهارگانهی خودشان پیروی میکنند، پیوند مستقیمی با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ندارند، زیرا این چهار امام، با فاصلهای زیاد پس از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دنیا آمدهاند. نه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را همراهی کردهاند و نه از او چیزی شنیدهاند. و عجیبتر آنکه، این چهار نفر بعد از آن فتنهی بزرگ به دنیا آمدهاند، و این فتنهی بزرگ که علمای اسلام به این نام آن را نامیدهاند، یک فتنهی واقعی و حقیقی بود که امور را به عقب بازگرداند، حق را باطل کرد و باطل را حق پیروی شده جلوه داد و از آن پس بود که امت اسلام،
1) (1) . رجوع شیعه به مجتهد اعلم در مسائل فرعی فقهی، جدا از پشتوانهی عقلی، به دلیل وجود برخی روایاتی است که به این مسأله دلالت دارند. از جمله فرمودهی امام صادق علیه السّلام است که در روایتی میفرمایند: «من کان منکم ممّن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا فلیرضوا به حکما فإنّی قد جعلته علیکم حاکما...»؛ یعنی هر آنکس از شما که حدیث و سخن ما را روایت میکند و در حلال و حرام ما به بررسی میپردازد و احکام ما را میشناسد، به حکم او راضی شوید که من او را بر شما حاکم قرار دادم. این روایت که به مقبولهی عمر بن حنظله مشهور است در میان علمای شیعه مورد تحلیل علمی قرار گرفته و آن را به عنوان یکی از دلایل رجوع به مجتهد در مسائل شرعی قلمداد میکنند. ر. ک. الکافی، ج 1، باب اختلاف الحدیث، ح 1.
پس از آنکه به احزاب دینی تقسیم شده بود به احزاب سیاسی نیز تقسیم شد.(1)
شکی نیست آنگاه که سیاست در امری وارد شود آن را فاسد و خراب خواهد کرد، زیرا سیاست بر پایهای از خدعه و نفاق و مصلحت شخصی استوار است و شعار سیاست این است که هدف وسیله را توجیه میکند. بنابراین، این چهار نفر، پس از این فتنه بود که با اندکی از احادیث نبوی که با احادیث دروغ زیادی مخلوط شده بود، روبرو شدند.
این احادیث دروغ ساخته شده بودند تا عقیدهای ساختگی و یا رهبری را که به دروغ بر تخت خلافت تکیه زده است، تقویت و تأیید نمایند. آن عالمی که این حدیث را ساخته بود، رازدار حاکمان بود، از او استفاده میکردند و او را در ادارهی امور کشور مشارکت میدادند و اما عوام مردم، بیشترشان فرومایگان و نادانانی بودند که هر فتنهگری را دنبالهرو بودند و با هر بادی خود را به آن سو متمایل و کج میساختند.
در این صورت ممکن نیست، علم و اجتهاد آن رجال دین، مطابق با کتاب و سنت باشد. به همین خاطر در احکام و گفتارهایشان اختلاف و تناقض آشکاری را میبینیم که هرکسی که وضعیت آنها را بررسی کند، بهخوبی این اختلاف و تناقض را خواهد دید. حتی بیشتر احکام و اجتهادشان مخالف با صریح قرآن است و برای این اجتهاد مخالف با قرآن، به یک روایت و حدیث نبوی خیالی که با حدیث صحیح دیگری در تناقض است، استدلال میکنند. آنها این حدیث صحیح را نمیپذیرند، به این خاطر که در آنها راوی مورد اعتمادی نیست، و این
1) (1) . منظور از فتنهی بزرگ، حوادثی است که پس از خلافت عثمان بن عفان در میان مسلمانان رخ داد و منجر به کشته شدن عثمان و سپس جنگهای امیر المؤمنین علی علیه السّلام و دستهبندیهای سیاسی میان مسلمانان شد. البته این یک تعبیری است که مورّخان اهل سنت به کار میبرند.
عدم اعتماد نه به خاطر این است که راویان آن حدیث صحیح در واقع هم مورد اعتماد نیستند، یا از کسانیاند که حدیث میسازند تا به روایتشان اعتماد نکنند، بلکه عدم اعتماد اینان به روایت این راویان به این خاطر است که حاکم و پادشاهی، آنها را از خود رانده و قتلشان را مباح دانسته است، چون آن راویان بر ضد آن حاکم و حکومت او که به زور و غلبه بر مردم حکومت میراند، هستند.
شاید جستجوگری که در این زمینه به بررسی میپردازد، این مطلب را بیابد که بیشتر روایاتی که این به اصطلاح علما، آن را رد کردهاند با قرآن کریم موافقت دارند و روایات درستی هستند که از زبان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیان و صادر شده است.
گاهی، برخی از آنان، روایت ثابت شده و صحیح نبوی را و لو اینکه از طریق خودشان هم رسیده باشد، فقط به خاطر اینکه، آن روایت را کسی که از لحاظ سیاسی با آنان مخالف است پذیرفته، رد میکنند و آن را نمیپذیرند. این کار مثل این است که کسی به صراحت بگوید: هرگاه فلانی داخل در بهشت است، من تا وقتی او آنجاست، به بهشت وارد نمیشوم.
و اما شیعه که از اهل بیت علیهم السلام پیروی کرده است، این خط تبعیت و دنبالهروی را بدون قطع ارتباط با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا آخرین امام از دوازده امام علیه السّلام پیگیری نموده و استمرار بخشیده است. ائمّهی اهل بیت از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام آغاز میگردد. امیر المؤمنین علیه السّلام کسی است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را در دامان خود تربیت نمود و آنچه را که از خداوند متعال میگرفت به او یاد میداد، تا جایی که به حق علی علیه السّلام، در دانش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود که از آن در باید وارد شد.(1)امیر المؤمنین علی علیه السّلام نیز همهی آنچه را که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گرفته بود به
1) (1) . اشاره به حدیث مشهور نبوی «أنا مدینة العلم و علی بابها» است. (امالی، (صدوق)، مجلس 5520، ح 1؛ التوحید، باب 43، ح 1؛ امالی، (طوسی) مجلس 20، ح 8).
فرزندانش حسن و حسین، دو آقای جوانان اهل بهشت تعلیم فرمود و از آن پس هر امامی، همهی آن را به امام بعد از خودش منتقل مینمود تا اینکه عددشان همان گونه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است، به دوازده تن تکمیل گردید.
زمان ائمّهی اهل بیت، سه قرن کامل به طول انجامید که در این سه قرن، شیعه همهی آن احکامی که به شریعت اسلامی تعلق داشت و همهی آنچه را که مردم تا روز قیامت به آن نیاز دارند، از ائمّهی اهل بیت فراگرفت.
با این مطالب، شکلگیری عمومی این دو گروه اهل سنت و شیعه روشن شد ولی با همهی اینها، احادیث شیعه نیز از دست سازندگان و جاعلان و دست برندگان در حدیث، در امان نبوده است. زیرا حکّام در کمین شیعه نشسته بودند و با همهی توان و نیرو و امکاناتشان بدون هیچ رحمی مبادرت به انحراف شیعه از اصول و اعتقاداتشان میکردند و البته این حکّام با فاسد کردن راه امامت و تقسیم شیعهی دوازده امامی، به گروههایی همچون زیدیه و اسماعیلیّه که با شیعهی دوازده امامی که اصل شیعه و تشیّع هستند، اختلاف دارند، به خواستهشان رسیدهاند. حکّام، کمککاران و یاوران خود را، پنهانی و با خدعه در میان شیعیان پراکنده میساختند تا عقاید و افکار الحادی را رواج دهند و احادیثی را از زبان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت علیهم السّلام بسازند و جعل نمایند.
با این عمل با یک تیر دو نشان میزدند:
اوّل اینکه برای مردم ثابت میکردند که شیعه دارای گروهها و احزاب مختلف است، چندانکه هیچ وحدتی آنان را یک جا جمع نمیکند و آنان امام واحدی ندارند که رهبریشان کند.
دوم اینکه برای مردم ثابت میکردند که شیعه، همان باطنگرایانی هستند که احادیث و نصوص ظاهری را تأویل و تفسیر میکنند. و آنان گروهی سیاسی هستند که هیچ ریشه و اساسی جز یهود ندارد و یهود برای خراب کردن دین
اسلام و کوبیدن آن از درون، شیعهسازی کرده است.
به همین خاطر است که میبینیم برخی از تاریخنگاران اهل سنت و همچنین بعضی از نویسندگان معاصر، تشیع را به شخصی که او را عبد اللّه بن سبا مینامند، چسباندهاند و میگویند او یهودی بوده است. امّا برای برخی از محقّقان ثابت گردیده که این شخص، یک شخص خیالی بوده که اصلا وجود نداشته است و دشمنان شیعه او را برای زشت کردن شیعیان و انصراف آنان از تشیّع درست کردهاند.(1)
گروهی دیگر از محقّقان عبد اللّه بن سبا را همان صحابی بزرگوار، عمار بن یاسر میدانند.(2)و البته برخی از دانشمندان ثابت کردهاند که عبد اللّه بن سبا از ساختههای سیف بن عمر تمیمی است و سیف بن عمر از کسانی است که بسیار حدیث ساخته و فراوان روایت جعل میکرده است و در خیال خود یکصد و پنجاه صحابی ساخته که هیچ کدامشان وجود خارجی ندارند، او همچنین حوادث و جنگها و حماسههایی را ساخته که همهی آنان را از جهان نیستی و عدم آورده است و بعد از او، طبری و دیگرانی که بعد از طبری تاریخ نگاشتهاند، از سیف بن عمر آن حوادث و جنگها را نقل میکنند و مثل اینکه دیگر آن حوادث ساختگی از واقعیات شده است.(3)
حاصل آنکه درست کردن حدیث و ساختن و جعل آن، در میان طرفداران هر دو گروه از اهل سنت و شیعه بوده است و ناصبیهای اهل تسنن، آنان که کینه و خشم خود را با ائمّهی اهل بیت به ویژه علی بن ابی طالب علیه السّلام پنهان نکردهاند، احادیثی را ساختند که حقایق را وارونه کرد، آنان میخواستند نور خدا را خاموش
کنند و با خوار و سبک شمردن اهل بیت، تعصب و خودبرتربینیهای جاهلیت را زنده کنند.
در مقابل این کار، در میان شیعه گروهی از غلوکنندگان پدید آمدند که برای علی بن ابی طالب علیه السّلام مقامی بالاتر از مقام و منزلت یک انسان مخلوق (و در حدّ خالق و ربّ) قرار دادند و آنچه که مسیحیان در مورد عیسی بن مریم میگویند، اینان نیز در مورد علی بن ابی طالب گفتند و بر مبنای عقیدهی نادرست خود، احادیث و روایتهایی را بر زبان علی علیه السّلام گذاشتند و آیات قرآنی را هم بر همان اساس تفسیر کردند.(1)
اکنون همهی مسلمانان، چه سنی و چه شیعی، این میراث را با همهی آنچه که در آن است به ارث بردهاند. پس مسلمان سنّی نمیتواند خود را از ساختگی بودن روایات به دست ناصبیها خلاص کند جز با دشواری و رنج جان و خستگی زیاد، و مسلمان شیعی نیز نمیتواند خود را از دسیسهی غلوّکنندگان رها سازد جز با دشواری و رنج جان و خستگی زیاد، در این میدان، این مسلمان سنی و شیعی است که قربانیان ناصبیها و غلوکنندگان شدهاند. اگر مسلمانان سنّی از احادیث ناصبیها که آنها را برای وارونه جلوه دادن حقایق و از روی کینه
1) (1) . متأسفانه موضوع غلوّ و مبالغه نمودن در حق ائمّهی معصومین به ویژه امیر المؤمنین علی علیه السّلام یکی از پدیدههای انحرافی بود که از همان آغاز امامت در حوزه اعتقادی شیعه وارد کردند، به همین جهت است که خود حضرات ائمّه به شدت با این پدیده به مخالفت برخاسته و مبارزه نمودند. در روایتی امام صادق علیه السّلام میفرمایند: «بر جوانان خود از خطر غالیان بیمناک باشید، مبادا عقاید غلات آنان را فاسد نماید، همانا غلات بدترین خلق خدایند. عظمت خدا را کوچک دانسته و برای بندگان خدا، به ربوبیت قائلند.» به پیروی از ائمّهی اطهار، علمای شیعه نیز خطر غلات را گوشزد نموده و فساد عقاید آنان را در کتابهایشان آوردهاند. مرحوم شیخ صدوق در الاعتقادات میفرمایند: اعتقاد ما در مورد غلات و مفوضه آن است که آنان کافران به خدا میباشند. برای اطلاع بیشتر از این موضوع ر. ک: بحار الانوار، ج 25 ص 261-350.
ساختهاند، رهایی یابند و اگر مسلمانان شیعی نیز خود را از احادیث غلوکنندگان که براساس عقیدهی باطلشان ساختهاند رها سازند و اگر همهی مسلمانان خود را از این و آن، خلاص کنند یکدیگر را یکی و نزدیک به هم مییابند. و اما اگر هر کدامشان به آنچه که دارد و از گذشتگان خود به ارث برده است بچسبد و آن را از خود دور نسازد، دیگر شبح وحدت، خیال و وهمی میشود که هیچکدام از این دو گروه نمیتوانند آن را ایجاد نمایند.
در این مورد برای شما مثالی میزنم. علیرغم اینکه همهی مراجع شیعه بدون استثنا اتفاقنظر دارند که شهادت سوم در اذان و اقامه یعنی «أشهد أنّ علیّا ولی اللّه» جزء اذان و اقامه نیست و هرگاه به نیت اینکه این شهادت، جزئی از اذان و اقامه است، گفته شود، اذان و اقامه باطل میشود، اما در عین حال بیشتر شیعه اصرار بر گفتن آن را دارند و ترک نمیکنند، من سالهاست که میگویم این شهادت سوم نه در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و نه در مدت پنج سال حکومت امیر المؤمنین علیه السّلام و نه در زمان ائمّهی معصومین که سه قرن ادامه داشته است. و همان گونه که شیخ صدوق میگوید این شهادت سوم، از آن دسته چیزهایی است که مفوّضه، در اذان و اقامه جا دادند و از اصل آن دو نیست و مفوّضه هم شیعه نبودند، بلکه اینها کسانیاند که خود را در گروه شیعه جا زدهاند.(1)
جا دارد اشاره کنیم، شبکهی ماهوارهای المنار(2)که در تمام دنیا پخش میشود به این مسأله توجه نشان داده است. اگر در پخش اذان آن شبکه، شهادت سوم گفته میشد، از طرف علمای اهل سنت، در تمام دنیا گرفتاریهایی برای شبکهی المنار به وجود میآمد و اگر آن را در اذان خود پخش نمیکرد، شیعههای لبنان به
نمایندگی از تمام شیعیان جهان بر آن شبکه خشم میگرفتند. به همین خاطر آن شبکه پخش اذان را قطع کرد و فقط به اعلام وقت اذان بر صفحهی تلویزیون اکتفا کرد تا شاید به مرور زمان این مسأله تغییر کند و گروهها به هم نزدیک شوند.
اهل سنت این شهادت سوم را بهطور کلی رد میکنند و شیعه هم اصرار به گفتن آن دارد، نه اهل سنت آمادگی دارد تا آن را بپذیرد و نه شیعه از گفتن آن کوتاه میآید و به همین خاطر است که من همیشه میگویم سپاس خدایی را که مرا در میانهی این دو گروه، ناصبیهای سنی مذهب و غلوکنندگان شیعه مذهب قرار داد.(1)
شاید برخی بگویند، ناصبیها و غلوکنندگان در طول قرنهای گذشته منقرض شده و از میان رفتهاند و اکنون دیگر وجود خارجی ندارند، ولی واقعیت این نیست، هنوز در روح برخی از مسلمانان سنّی، ناصبیگری وجود دارد، آنان هنوز از اینکه از اهل بیت و امام علی علیه السّلام عیبجویی نمایند، و از معاویه و فرزندش یزید و هر آنکس که با اهل بیت جنگید و آنان را به قتل رساند، راضی و خشنود باشند، پروایی ندارند. همچنین در برخی از شیعیان، غلوّ و زیادهروی وجود دارد.
برخی از آنان در همین روزها، نوار ضبطشدهای را از زبان امام علی علیه السّلام پخش میکنند که در آن میگوید: «من اول و من آخرم، من ظاهر و من باطنم من زندهکننده و من میراندهام، من آغازکننده و من برگشت دهندهام، من بودم درحالیکه
1) (1) . لازم به ذکر است که اهل سنت ذکر «حیّ علی خیر العمل» را که جزء اذان بوده و مطابق ادلهی صحیح در زمان رسول خدا گفته میشده، حذف کردهاند، همچنین در اذان صبح جملهی «الصلاة خیر من النوم» را اضافه نمودهاند، درحالیکه در زمان رسول خدا و در زمان ابو بکر و بخشی از حکومت عمر این جمله جزء اذان نبوده است.
هیچ چیز با من نبود» البته این خطبه طولانی است که آن را تطنجیّه یا افتخاریّه مینامند.(1)
و من هنگامی که به حالات این دو گروه نگاه میکنم، این فرمایش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به یاد میآورم که در مورد علی علیه السّلام فرموده است که: «ای علی، دو گروه دربارهی تو هلاک خواهند شد یکی دوستدار زیادهرو و دیگری کینهجوی گزافهگو»(2)و بار دیگر نیز فرموده است: «ای علی، در تو دو شباهت از عیسی بن مریم است. یکی آنکه او را چنان دوست داشتند که عیسی را به مرتبهای رسانند که در آن مقام و منزلت نبود و دیگری او را چنان دشمن داشتند که به مادرش تهمت میزدند.»(3)
این دو حدیث صحیح را هر دو گروه شیعه و سنی به طور مساوی نقل کردهاند و این دو حدیث، بیانی روشن و کافی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای امت اسلام است که خود را از نابودی دور سازند. ولی متأسفانه، امت اسلام همچنان از برخی غلوکنندگان در دین و از بعضی دشمنان کینهجو و مغرض، سختی و دشواری میبیند و آن را تحمل میکند و البته اینان از عوام مردم که رأی و نظری ندارند، نیستند، بلکه شماری از دانشمندان و اندیشمندان این امت هستند.
1) (1) . ناگفته پیداست که تعداد کمی از عوام شیعه، فقط و فقط به لحاظ اظهار ارادتمندی و دوستداری خود به امیر المؤمنین علیه السّلام دست به چنین کارهایی میزنند و الا علمای شیعه و عموم ارادتمندان آن حضرت و اهل بیت عصمت نه تنها به اینگونه کارها اعتقادی ندارند، بلکه آنها را مردود دانسته و از آن نهی میکنند، بنابراین نمیتوان کار بخشی از عوام را به عنوان یک اعتقاد در نزد شیعیان به حساب آورد. انتساب این خطبه به امیر المؤمنین علیه السّلام صحیح نیست و بزرگان علمای شیعه آن را رد کردهاند. به استفتائات آیت اللّه العظمی سیستانی، ص 125، سؤال 463 مراجعه شود.
2) (2) . «یا علی هلک فیک اثنان: محبّ غال و مبغض قال». (نهج البلاغه، حکمت 117؛ عوالی اللثالی، ج 4، ص 87، ح 105؛ بحار الانوار، ج 25، ص 285، ح 36).
3) (3) . امالی، (طوسی) مجلس 9، ح 54؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 296.
من شخصا گرفتاریها و دشواریهایی را از هر دو گروه دیدهام. از برخی دشمنان کینهجو که من را فقط به این دلیل که مذهب مالکی خود را به مذهب شیعهی جعفری تغییر دادم، تکفیرم کردند و مرا متهم کردند که تو در دوستی اهل بیت زیادهروی میکنی و علی علیه السّلام را بر ابو بکر برتری دادهای و از برخی شیعیان، آنگاه که به آمریکا مهاجرت نمودم و در ولایت میشگان و در «دار الحکمة الاسلامیة» مشغول به کار شدم، در آنجا با مهاجران مسلمان شیعه، روزانه و به طور مستقیم معاشرت و رفت و آمد داشتم، در همانجا بود که برایم آشکار شد، برخی از شیعیان دربارهی امیر المؤمنین علی علیه السّلام زیادهروی میکنند، من تلاش نمودم تا بدون اجر و پاداشی، بعضی از عقاید موروثی آنان را درست و راست نمایم، اما شگفتانگیز این بود که من در نزد آنان متهم شدم که شیعه شدنم به این خاطر بوده است که اساس تشیع را ویران و نابود سازم. تنها جرم و گناهم این بود که در سخنرانیهای ماه رمضان مردم را فراخوانده بودم تا از این پس نگویند «ای محمد و ای علی شما دو نفر مرا کفایت کنید و شما دو نفر مرا درمان کنید.» بلکه درست این است که بگویند «ای خدا به حق محمد و علی تو مرا کفایت کن و تو مرا درمان کن»(1)تا این سخن خدا را تصدیق کرده باشیم که
1) (1) . ر. ک: جمال الاسبوع، ص 181 و 118. این عبارت ضمن دعایی است که به دعای فرج مشهور است و سید بن طاووس آن را در پایان نماز امام زمان علیه السّلام آورده است، همچنین شبیه آن را محمد بن جریر بن رستم طبری در کتاب دلائل الامامة، صص: 551-553 آن را ذکر کرده است. و سید ابن طاووس در فرج المهموم صص: 246-247 آن را از طبری نقل کرده است، و کفعمی در مصباح ص 176 آن را بدون سند آورده است. در سند طبری ابو الحسین بن ابی البغل آمده است که در کتابهای رجالی نامی از وی نیامده است. در ابتدای دعا، خداوند را ندا داده میگوید خدایا من شکایتها را به سوی تو آوردهام و در سختیها و گشایشها به تو تکیه میکنم، پس تو به حق محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که اطاعت آنان را بر ما لازم دانستی درود فرست و سپس نام مبارک پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امیر المؤمنین را آورده و از آنان طلب کمک و یاری میکند. بنابراین در ابتدای دعا، به -
فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَ جاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بترسید و (برای تقرّب) به سوی او وسیله بجویید و در راه او جهاد کنید باشد که رستگار شوید.
وسیلهی ما به سوی خداوند متعال، اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستند، اما زیادهروان، بر آنچه که از علمایشان به ارث بردهاند اصرار دارند، حتی اگر دلیل بر ضد آن اقامه شود. آنان علی علیه السّلام را بر سایر انبیاء و فرستادگان خدا جز پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برتر میدانند و بر تمام فرشتگان مقرّب که در آن جبرئیل نیز هست، برتر میدانند.
این گروه، برای خودشان تفسیر و تأویلهای خاصّی از قرآن و سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دارند و به اعتقاداتشان راضی شدهاند و گفتهی کسی که برخلاف آنان حرفی بزند را نمیشنوند. من خود را از اینان دور میدانم، زیرا من در دین خودم اهل فریب و نیرنگ و چاپلوسی و تملّقگویی نیستم و به آنچه که از نتایج بررسیهایم به آن رسیدهام با صراحت ابراز و اظهار میدارم و در آخر، خداوند سبحان را سپاس میگویم که مرا از کسانی قرار داد که از اهل بیت بدون افراط و تفریط، پیروی میکنند و بدون زیادهروی در دوستی آنان، آنان را از دیگران برتر میدانند ولی آنان را از پیامآوران و فرستادگان الهی و فرشتگان مقرّب برتر نمیداند و اعتقاد دارم برتری تنها از ویژگیهای خداوند متعال است، زیرا تنها اوست که غیب و پنهان آسمانها و زمین را میداند و اوست که خیانت چشمها و آنچه که در سینهها پنهان شده را میداند و برای ما سزاوار نیست که جز به دلیل آیهای از آیات قرآن یا روایتی از روایات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کسی را بر کسی دیگر برتری
1) (1) . مائده (5):35.
دهیم و روشن است که در قرآن و یا سنت نبوی هیچ نص و گفتهی صریح و روشنی نیامده که اهل بیت بر انبیاء و رسولان الهی و فرشتگان مقرب برتری دارند و به اعتقاد من جایز نیست، هیچ مسلمانی گفته و یا سخنی را به قرآن و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ببندد و یا اینکه آنچه را که بخواهد، از آن دو، تفسیر و تأویل نماید، زیرا تأویل قرآن را جز خدا و آنان که در دانش استواری دارند، نمیدانند. و اهل بیت علیهم السّلام - که برترین درودها و سلامها بر آنان باد - همان کسانیاند که در دانش استواری دارند، و از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت علیهم السّلام هیچ گفتهای ثابت نشده که بر برتری آنان از انبیاء و فرشتگان مقرب دلالت کند.(1)
بار دیگر برمیگردم به بحث تا خوانندگان گرامی بدانند که پدیدهی
1) (1) . برخلاف آنچه مؤلف محترم فرموده، روایات فراوانی بر این مطلب دلالت دارد که به جهت اختصار به یک دلیل قرآنی - روایی که مسلّم بین شیعه و سنّی است اکتفا میشود، و آن استدلال به آیهی شریفهی مباهله (سورهی آل عمران، آیهی 61) است، در این آیهی شریفه از دو طرف خواسته شده که جان خویش را برای مباهله بیاورند، و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام را آورده، و جای هیچگونه شبههای نیست که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از تمام انبیاء برتر است، و طبیعی است که کسی که بمنزلهی نفس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است نیز همان برتری را نسبت به دیگران دارد. جدا از این موضوع مسلّم، در روایتی آمده است که شخصی از امام باقر علیه السّلام سؤال میکند آیا امیر المؤمنین داناتر بوده یا بعضی از انبیاء؟ حضرت در پاسخ میفرمایند: خداوند متعال دانش تمامی انبیاء را برای پیامبر اسلام محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جمع نموده و پیامبر نیز همهی آن دانش را در نزد امیر المؤمنین علیه السّلام جمع کرد، حالا تو از من سؤال میکنی امیر المؤمنین داناتر است یا بعضی از انبیاء. (ر. ک. الکافی، ج 1، ص 222، ح 6) در روایت دیگری امام صادق علیه السّلام میفرمایند: خداوند انبیای اولو العزم را خلق کرد و با دانش، آنان را برتری داد و ما دانش آنان را به ارث بردهایم، به آنان برتری داد و ما را بر آنان در علمشان برتری داد و خداوند آنچه را که انبیاء نمیدانستند به رسول گرامی اسلام یاد داد و خداوند علم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تمامی انبیاء را در اختیار ما گذاشت. (ر. ک: بصائر الدرجات، ص 228) از این روایت استفاده میشود همهی امامان معصوم شیعه علیهم السّلام از تمامی انبیاء افضل و برترند و البته در میانشان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب ستارهی درخشان است. هیچ شکی باقی نمانده و هیچ تردیدی وجود ندارد که امامان معصوم شیعه علیهم السّلام برتر از همهی انبیاء هستند. برای اطلاع بیشتر ر. ک:الکافی، کتاب الحجة؛ و بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد).
ناصبیگری و زیادهروی، پدیدهای است طبیعی که در هر زمانی و در هر جایی و در هر دینی و در هر مذهبی به وجود میآید و خدا را سپاس که این پدیده از ده درصد هم بیشتر نمیشود ولی اگر کسی پیدا شود که در مقابل آنها بایستد و مقاومت کند و آنها را در همان حد خودشان نگه ندارد، زیاد میشوند و کار، سخت و دشوار میشود. بنابراین بر هر مسلمانی چه شیعه و چه سنی واجب است در مقابل این دو پدیده سد ایجاد نمایند و مانع ایجاد آن در جامعهی اسلامی شوند و هرگاه مسلمانان موفق شوند این دو پدیدهای که خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن دو بدشان میآید را نابود سازند نور وحدت در میان مسلمانان خواهد درخشید و شاید این از وظایف مهمّ امام زمان مهدی موعود (عج) باشد تا مسلمانان امّت واحدی شوند و دین تنها برای خدا باشد.
خداوند سبحان در قرآن کریم میفرمایند: إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِیراً؛ (1)کسانی که فرشتگان جانشان را میگیرند درحالیکه به خویش ستم کردهاند، از آنها میپرسند: در چه حال بودید؟ میگویند: ما در روی زمین از ناتوانان بودیم. میگویند: آیا زمین خداوند آنقدر فراخ نبود که در آن هجرت کنید؟ پس سرای پایانی اینان دوزخ است و چه پایان بدی است.
در این آیه، خداوند متعال، مؤمنان را آنگاه که در شهر خود مورد ستم واقع شوند و برای انجام امور دینی و یا بیان دیدگاههای خود آزادی نداشته باشند، تشویق و تحریک به هجرت میکند ولی هجرت مورد نظر خداوند، هجرتی است که در راه خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد، یعنی دارای هدف بلند و انسانی باشد، و به آن آزادی برسد که بتواند حق واجب خدا و حق لازم بشر را ادا نماید.
در آیهی دیگری خداوند میفرماید: وَ مَنْ یُهاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُراغَماً کَثِیراً وَ سَعَةً وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ
1) (1) . نساء (4):97.
فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّهِ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً؛ (1)و هرکس در راه خدا مهاجرت نماید، در زمین سرپناهی فراوان و گستردگی مییابد. و هرکه از خانهاش خارج شود درحالیکه به سوی خدا و رسول خدا مهاجر است و سپس مرگ او را دریابد، بیگمان پاداش او بر عهدهی خداوند است، و خداوند آمرزندهی بخشنده است.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز از مکه به مدینه مهاجرت کردند و قبل از آن هم، به یارانش فرمان داد تا برای حفظ و نگهداری از دینشان به حبشه مهاجرت کنند. این هجرت نخست که به رهبری جعفر بن ابو طالب انجام شد، نتیجه داد و اثر زیادی بر روی نجاشی پادشاه حبشه گذاشت، زیرا مسلمانان، آموزهها و تعالیم اسلام را که از بندگی انسان به بندگی آفرینندهی یگانه آزاد مینماید، به نجاشی معرفی کردند. به همین خاطر بود که مسلمانان هنگام ورودشان به نزد نجاشی، آنچنان که دیگر حاضران مجلس سجده کردند، بر نجاشی سجده نکردند.
همچنین مسلمانان، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اخلاق برتر و شناختهشدهی او همچون راستگویی و امانتداری در میان قومش، و تمام آنچه را که موجب شده بود، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دل پیروانش جاگیر شود مانند میهماننوازی، دستگیری از دلسوختگان، یاری به ستمدیدگان، ایستادگی در برابر ستمکاران، وفاداری به پیمان، خیانت نکردن، خوردن از حلال و بیزاری از حرام و احترام به زن همچون مرد که زنده به گور کردن زنان را حرام کرد، به وی شناساندند. همچنان که سخن خدا را در مورد عیسی بن مریم و مادر راستگویش به نجاشی آموختند تا آنجا که نجاشی گریه کرد و آن سخن مشهورش را به زبان راند که گفت: میان دین ما و
1) (1) . نساء (4):100.
دین شما جدایی نیست جز به مانند این خط.(1)
همان گونه که نجاشی تحت تأثیر سخنان مسلمانان قرار گرفت، وزرا و دانشمندان و دربانان و نویسندگانی که در آن مجلس حاضر بودند نیز تأثیر پذیرفتند. شکی نیست که مسلمانان در مدت حضورشان در حبشه با ساکنان مسیحی آن دیار، معاشرت و رفت و آمد داشتهاند و بسیاری از اصول اسلامی را به آنان آموزش دادهاند و درختانی کاشتند که رشد نمودند و ثمر دادند و اسلام در خانههای ساکنان حبشه و همسایگان آنان جایگاهی پیدا نمود که تا امروز نیز ادامه دارد.
و اما هجرت خود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه، گشایش بزرگی برای دین اسلام بود، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در آن شهر یک دولت اسلامی با پایههای استوار و محکم ایجاد نمود و نشانهها و ظواهر آن دین را تثبیت نمود تا آشکار گردد و پس از آن در بیشتر مناطق زمین گسترش یابد. این همان هجرتی است که خداوند میخواهد و هجرتکننده در آن جامعه، اثرهای پسندیده و نیکویی را به جا میگذارد.
امّا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ما را از هجرتی که تنها برای یک زندگی بیدردسر و بیزحمت و جمع ثروت و به دست آوردن مال از حلال و حرام و ازدواج با زیبارویان باشد، برحذر داشته، آنجا که فرموده: «آنکس که هجرتش برای خدا و رسول خدا باشد، پس هجرتش برای خدا و رسول خدا خواهد بود، و امّا آنکس که هجرتش برای دنیایی باشد که آن را به دست آورد یا برای به دست آوردن زنی باشد که با او ازدواج کند، پس هجرتش برای همان چیزی خواهد بود که برای آن هجرت کرده است».(2)
به راستی که معنی و مفهوم هجرت در این روزگار، مفهومی شده که از اسلام و تعالیم آسان و آسمانی آن، فاصله گرفته است. امروز مهاجر کسی است که شیدا و مبهوت فرهنگ غرب شده است و هر روز خواب میبیند که به سوی غرب مهاجرت کرده است. در غرب مهاجرانی هستند که در کشورهای خودشان بیکار بودهاند و بیشتر آنان هم سوادی ندارند و از مدرسه یا دانشگاهی فارغ التحصیل نشدهاند و درحقیقت، به کشورهای غربی مهاجرت میکنند تا در یک کارخانه و یا کارگاهی اوقات بیکاری خودشان را با کار در آنجا پر کنند و آنچه را که دستگاهها و ماشینها نمیتوانند انجام دهند، دستان کاری این مهاجران انجام دهند. کارخانهها و کارگاههای غرب، در آغاز انقلاب صنعتی که همهی اروپا را دربر گرفت، به این دستان کاری کارگران احتیاج داشتند. مدیران این کارخانهها و شرکتهای صنعتی به شمال آفریقا به ویژه مراکش، الجزایر و تونس سفر میکردند تا شمار چشمگیری از کارگران را با مزدهای گمراهکنندهای به کار گیرند و آنان هم، وطنشان و خانوادههایشان را رها نموده و به اروپا مهاجرت میکردند.
دستهای از مهاجران کسانی هستند که داوطلبانه، هجرت به غرب و رها کردن کشور و کارشان را دوست میدارند، زیرا میبینند آنان که برای کار کردن به غرب رفتهاند، در تعطیلات تابستانی برمیگردند درحالیکه با خود ماشینها و ثروتهای زیادی آوردهاند، خانههای جدید میسازند و ساختمانهای جدیدی میخرند، و غرب را بهطور کلی، تعریف و ستایش میکنند. از همین رو، عدّهی زیادی گمراه میگردند و آب از دهانشان سرازیر میشود و آرزو میکنند تا مثل همانهایی شوند که هجرت کردهاند و فکر میکنند آنها که قبلا هجرت کردهاند، الان دارای فرهنگ و دانش بیشتری هستند.
دستهی دیگر مهاجرانی هستند که از برخوردهای ناشایستی که در کشورشان
و وطنشان با آنان میشود، ناراضیاند و انتقاد دارند و نسبت به آیندهی خود اطمینان خاطر ندارند، این دسته در آرزوی آزادی و دموکراسی هستند که در کشورشان وجود ندارد و آن را در کشورهای غربی میجویند و غرب هم بر این اساس که آنان پناهندگان سیاسی هستند با گشادهرویی تمام استقبال میکند و آنان را در آغوش میگیرد و برای آنان امکانات یک زندگی خوب را آماده میکند و هرگاه بداند آن پناهندگان شأن و مقامی دارند و در کشور خودشان دارای اعتبار و یاورانی هستند حمایت و دفاع ویژهای از آنان میکند. کسی چه میداند، شاید اینها روزی پیروزمندانه به کشورشان بازگردند و در آنجا حاکم شوند، در این صورت او به کشوری که او را پذیرفته و حمایت کرده، بیشتر نزدیک خواهد شد و بیشتر ارتباط و وابستگی خواهد داشت.
گروهی دیگر از مهاجران، کسانیاند که به دلخواه یا به اجبار برای به دست آوردن دانش و یا تخصّص در حوزهای از حوزههای علمی مهاجرت میکنند، این گروه، در حقیقت نخبگانی از جامعهی پیشرفتهای هستند که آماده میشوند تا مقامهای دولتی و مسئولیتهای سیاسی را به عهده بگیرند.
همچنین مهاجرانی هستند که به خاطر وجود جنگهای خونین داخلی در کشورشان که سالیانی دراز به طول کشیده به غرب مهاجرت میکنند. مثل بیشتر لبنانیها که البته آنها از نخستین مهاجرانی شمرده میشوند که در تمام قارّههای دنیا و به خصوص در آمریکا وارد شدهاند و آنها از طریق کشتیهای بخار تجاری در زمانی که مثل امروز هواپیما زیاد نبود به آن کشورها مسافرت میکردند.
بیشتر این مهاجران، معنای حقیقی هجرتی که قرآن کریم و سنت شریف نبوی، مردم را به آن فراخواندهاند، بهخوبی درک نکردهاند و تنها اندکی از آنان، مهاجران حقیقی و واقعی هستند. جز این عدّهی اندک که مراقب دین و اعتقادات
خودشان هستند و یک دهم مهاجران را هم تشکیل نمیدهند، بیشتر مهاجران در فرهنگ جامعهی جدیدی که به سوی آن هجرت کردهاند، ذوب میشوند.
مثلا در ولایت میشگان آمریکا بنابر آمار رسمی بیشترین مسلمانان را که به سیصد هزار نفر ساکن میرسد در خود جای داده است، ولی کسانی که به مساجد و مراکز اسلامی رفت و آمد میکنند از چند هزار نفر بیشتر نمیشود، این در حالی است که آن مساجد و مراکز اسلامی دعوتنامهی کتبی میفرستند، غذای مجانی به میهمانان خود میدهند و سخنرانیهای دینی و علمی برپا میدارند اما اندک کسانیاند که این دعوتها را اجابت میکنند و در حد توان خودشان در این مراسم شرکت میکنند اما اگر یک هنرپیشهی مرد یا زن وارد میشگان شود و مجلس شبانهی رقص و آواز را به راه بیاندازد علیرغم اینکه قیمت بلیط بیش از صد دلار است، سالن رقص پر میشود. برخی به من گفتهاند بعضی از آنها بیش از یک ساعت میمانند تا بدانند آن هنرپیشه اتومبیلش را در آن مجلسی که مردم چندین ساعت قبل از مراسم رقص برای رفتن به آنجا از همدیگر پیشی گرفتهاند کجا پارک میکند.
این حقیقت سوزناکی است از وضعیت مهاجران مسلمان و عرب در آمریکا و کسانی که حتّی اسم عربی خود را به غربی تغییر دادهاند، «سامی» را به «سام» و «یوسف» را به «دجو» تغییر دادهاند. دیگر از پسران و دخترانی که در آنجا متولّد شدهاند و در مدارسی رشد کردهاند که از تعالیم اسلام و اخلاق بیگانه است، حرفی نمیزنیم. دیگر از کودکانی که با پدران و مادرانشان به آمریکا آمدهاند و چشمانشان به زندگی آمریکایی و فرهنگ غربی باز شده و به زبان عربی حتی در خانهی خودشان و در میان پدر و مادرشان هم صحبت نمیکنند، حرفی به میان نمیآوریم.
برای روشن شدن مطلب کافی است که توجّه کنیم به آن کسانی که با دختران
آمریکایی ازدواج کردند و تحت تأثیر مسیحیت قرار گرفته و مسیحی شدند، آنها به اسلام میخندند و مسلمانان را مسخره میکنند.
البته من خودم مسلمان بافرهنگی را ندیدهام که نصرانی و مسیحی شود. عدم آگاهی به دین و پایبند نبودن به قوانین اسلام و در بعضی اوقات فقر و نادار شدن و همچنین سنگدلی و بیرحمی مسلمانان در کمک نکردن به برادران نیازمند خود و اضافه کن به همهی اینها، اختلاف در برخی احکام فقهی مانند سختگیری طلاق فقط برای زن و نه برای مرد سبب شده تا برخی از مسلمانان از اسلام فرار کنند و مسیحی شوند.
آن امّت اسلامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن را ایجاد نمود و آن امّت اسلامی که پیامبر در تمام عمرش جهاد و تلاش تا برای مردم بهترین امّت باشد و آن امّتی که تمام اطراف زمین را، شرق و غرب و شمال و جنوب آن را پر کرده و عددشان به یک میلیارد و نیم میرسد و یک چهارم کرهی زمین را به خود اختصاص داده، امروز، از پراکندگی و تفرقه سردرگم هستند. آن امّت اسلامی که روزگاری یک خلیفه، همهی امورش را اداره میکرد و گماشتگانش در تمام شهرها به فرمان همان خلیفه بودند، امروز دولتهای کوچکی شدهاند که مرزهای خود را به روی مسلمانانی که هموطن خودشان نیستند میبندند.
بدین ترتیب وطن جایی است که در آنجا به دنیا میآید، زندگی میکند، مرزهایی و پرچمی دارد. لیبیایی، لیبیایی است و تونسی، تونسی و همچنین الجزایری، مراکشی، مصری، حجازی، عراقی و سوری، شگفتانگیزتر اینکه عراق و سوریه توسط یک حزب به نام حزب بعث اداره میشود(1)امّا در عین حال این دو کشور، دشمن یکدیگرند و مرزهای این دو به روی هم بسته شده است، اگر
1) (1) . این نوشته مربوط به زمانی است که در عراق، حکومت در دست حزب بعث بوده، ولی در این زمان حزب بعث از قدرت برکنار شده، و با اعدام رهبر آن حزب صدّام حسین، حکومت در اختیار مردم قرار گرفته است، و گرچه اشغالگران آمریکایی، مانع از اعمال حاکمیت مردم در بسیاری از زمینهها هستند.
یک سوری به عراق گام بگذارد وارد زندان میشود و بالعکس اگر یک عراقی به سوریه برود، او هم وارد زندان میشود، همین شکل در مراکش، الجزایر، مصر، سودان، تونس، لیبی، مراکش و موریتانی برقرار است.
بنابراین یک میلیارد و نیم مسلمان، امروز به گروهها و قبیلههای متعددی تقسیم شدهاند که گاهی اوقات همدیگر را هم نمیشناسند. هیچ سیاستی و اقتصادی و هیچ برنامهی فرهنگی و هیچ پیمان دفاعی و هیچ صنعت سبک یا سنگینی اینها را به همدیگر مرتبط نمیسازد، اما در همان حال، این دولتها برای خرید انواع اسلحه و انباشتن آن در انبارها با هم مسابقه میدهند.
اکنون ما در ماههای خونینی زندگی میکنیم که اسرائیل خشمگینانه با هواپیماها و تانکها و موشکها، جنگ ستمکارانهای را بر ضد برادران فلسطینی ما به راه انداخته است و فلسطینیها هم با سنگ یا منفجر کردن خودشان در برابر آنها مقاومت میکنند.
چرا هیچ حرکتی از طرف دولتهای عربی صورت نمیگیرد؟ چرا مجاهدین را مسلّح نمیکنند و به آنان اسلحه نمیدهند که از خودشان دفاع کنند؟ پاسخ این سؤال خیلی روشن است، زیرا اسلحهای که عرب مسلمان خریده و آن را انباشته کرده، نباید بر ضد اسرائیل استفاده شود، بلکه باید برای از میان بردن گروهها یا به راه انداختن جنگ بر ضد کشورهای مسلمان عربی همسایه به کار گرفته شود.
این مطلب را گزافه یا از غیب نمیگویم، در مورد آن کشتی حامل اسلحه که به سوی فلسطین در حرکت بود و اسرائیل آن کشتی را متوقف کرد، همهی دولتهای عربی از این موضوع خود را کنار کشیدند و آن را به ایران چسباندند.
و شاید ایران تنها دولتی باشد که اسلحهاش بر ضد اسرائیل به کار گرفته میشود.
ایران تنها دولتی است که مجاهدان لبنانی و فلسطینی را حمایت میکند و به همین خاطر است که اسرائیل، جمهوری اسلامی ایران را تنها خطر حقیقی برای
اصل وجود رژیم صهیونیستی میداند. و آمریکا هم دولت ایران را محور شرارتی میداند که به تروریست کمک مالی میکند. از نظر آمریکا دفاع از خود و مقاومت در برابر اشغال و استعمار، یک عمل تروریستی است که باید نابود گردد، بنابراین حزب اللّه در لبنان و حرکت جهاد اسلامی و جنبش حماس در فلسطین و هرکس در مقابل اشغالگری مقاومت کند، تروریستهایی هستند که باید از بین بروند.
آیا اجازه هست که ما سؤال کنیم چرا مقاومت فرانسویها در مقابل اشغالگری آلمانها عمل تروریستی نیست؟ چرا مقاومت آمریکاییها در مقابل اشغالگری بریتانیاییها، و چرا مقاومت در برابر استعمارگری اسپانیا و پرتغال و ایتالیا و ترکیه نه تنها عمل تروریستی نیست، بلکه قهرمانی و جهاد مقدسی است که باید برای آن مدال داده شود؟ و برای آن بر طبلها بدمند و مراسم سالگرد بگیرند؟!!
جواب خیلی روشن است، اشغالگر، اسرائیل است و مقاومتکننده، عرب فلسطینی و آنها هم میخواهند اسم فلسطین را از میان بردارند و به جای آن اسرائیل را برپا کنند، همچنان که آنها اراده کردهاند تا مسجد الاقصی را که به خیالشان، مسلمانان آن را جا زدهاند، خراب کنند و به جای آن تندیس سلیمان را که آنان را بر این زمین مالک گردانید، نصب کنند.
این کارها از اسرائیل اشغالگر و از کسانی که اسرائیل را با اسلحههای کشتار جمعی و مدرن، کمک میکنند، عجیب نیست، بلکه عجیب و شگفتانگیز، سکوت دولتهای عربی و اسلامی و چشم بستن این دولتها در برابر کشتارهای وحشیانه و تروریستی اسرائیل، و پیشی گرفتنشان از همدیگر برای صلح آشکارا یا پنهانی با اسرائیل است.
مسلمانان و عرب را چه شده و چه بلایی بر آنان نازل شده است که تا این حدّ خوار شدهاند و به این اندازه سقوط کردهاند؟
تحلیلگران هر تحلیلی دربارهی این موضوع داشته باشند، یک تحلیل نسبی و
ناقص است و برای امّتی که روزی بهترین امّت برای مردم بودند و با عقیدهشان در اوج تمدن بشری در همهی میدانهای علمی، فرهنگی و پزشکی بودند، قانعکننده نیست. روزگاری این امّت اسلامی در اطراف دنیا، درهای خیر و رحمت را برای مردم میگشودند. هیچ تحلیل و تفسیری رساتر و آشکارتر از آنچه قرآن کریم بیان داشته نیست و سنّت نبوی در قالب احادیثی که به تعبیر دانشمندان حدیث، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را از طریق وحی گرفته است، آن تحلیل قرآنی را توضیح داده است.
قرآن کریم در یکی از آیات محکم خود بیان میدارد که: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصّابِرِینَ * وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ * وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرِینَ *؛ (1)آیا گمان میبرید به بهشت داخل میشوید بیآنکه خداوند جهادگران و شکیبایان شما را معلوم دارد؟ و شما قبل ازآنکه با مرگ رویارو شوید آن را آرزو میکردید اکنون آن را میبینید درحالیکه شما به آن مینگرید. محمد جز فرستادهای نیست که پیش از او فرستادگانی بودهاند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود بر گذشتهی خویش بازخواهید گشت؟ و هر کس به گذشتهی خویش بازگردد هرگز زیانی به خداوند نمیرساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.
برگشت و دگرگونی امّت پس از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اوّلین سستی و ضعفی بود که گریبانگیر امّت اسلامی شد و شاید پس از این ضعف بود که ضعفها و
1) (1) . آل عمران (3):142-144.
بیماریهای دیگر به مرور زمان زیاد و شاخه شاخه شد.
البتّه هرگاه ما میگوییم امت اسلامی، مقصودمان، بیشتر این امّت است نه همهی آنان، زیرا کسانی که بازگشتی به جاهلیّت گذشته نداشتهاند، اندک و بسیار کم هستند و قرآن کریم از آنان به سپاسگزاران تعبیر میکند و میفرماید: وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ؛ (1)و اندکی از بندگان من سپاسگزارند.
آن بازگشتی که مقصود قرآن است، عبارت از ارتداد از دین و خلاص کردن خود از احکام خداست، احکامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم زندگیاش را وقف پابرجا ماندن و استوار شدنشان در جان مسلمانان، کرد. از همان زمان که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رحلت کردند تغییر و دگرگونی در آن احکام مطابق با آنچه که با خواستههای قریش همراهی میکرد، آغاز گشت. قریش که هنوز از زمان جاهلیت چندان دور نشده بوده از محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بر آنها پیروز شده بود و بزرگیشان را با ارادهی فولادینش به زیر کشانده بود، به ستوه آمده و از او متنفّر بودند. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از ارادهی قوی خود، در آغاز دعوتش با زبان خودش چنین تعبیر میکند که: «به خدا قسم، ای عمو اگر آنان در دست راستم خورشید را قرار دهند و ماه را در دستان چپم بگذارند تا این مأموریت را رها کنم، رها نخواهم کرد تا آنکه خداوند آن را برتری دهد و یا برای آن من بمیرم.» و خداوند، علیرغم خودبزرگبینی قریش و دشمنیاش با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، دینش را در زمان حضور و حیات خود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برتری داد.
و اکنون سؤال این است که آیا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از مرگش توان و قدرت آن را داشت تا مسلمانان و کسانی را که گروهگروه در دین خدا وارد شده بودند از این بازگشت خطرناک مانع شود؟ شکّی نیست که در توان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیست که چنین
1) (1) . سبأ (34):13.
کاری را پس از مرگش انجام دهد، زیرا کسی که مرده دستش از دنیا کوتاه شده و به آفرینندهاش واگذار میشود و شاید پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم موضعش را نسبت به این بازگشت مردم و ارتداد آنان، برای ما روشن کرده باشد، آنجا که به همراهانش تأکید کرده و فرموده است «من در میان گروهی بودم و آنگاه که آنان را شناختم، مردی از میان من و آنان برخاست و به آنها گفت بیایید؟ من گفتم: به کجا؟ او گفت: به خدا قسم که به سوی آتش. من گفتم آنان چه کردهاند؟ گفت: اینان پس از تو به گذشتهی خودشان برگشتند. پس من همان گونه که بندهی صالح خدا میگوید میگویم تا زمانی که در میان آنان بودم بر آنان گواه بودم و آنگاه که تو جان مرا گرفتی تو بر آنان نگهبان خواهی بود و تو بر همه چیز گواهی، اگر آنان را عذاب دهی، بندگان تو هستند و اگر از آنان درگذری بدرستی که تو نیرومند و حکیم هستی.»(1)آنچه که پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اتّفاق افتاد، درست همان چیزی است که در روایت دیگری که از روایت گذشته از لحاظ ارزش کمتر نیست، آمده است. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به همراهانش میفرماید: «شما راهها و روشهای گذشتگان خود را وجب به وجب و گز به گز دنبالهرو خواهید بود، تا آنجا که اگر آنان به لانهی سوسماری وارد شوند، شما هم وارد خواهید شد.» به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفتیم: منظور شما یهود و نصاری هستند؟ فرمود: «پس چه کسانی؟».(2)
بدین ترتیب، این یک حقیقت تاریخی است که باید آن را بررسی کرد و برای مردم توضیح داد.
شاید کسی بپرسد که اگر واقعیت این است که تو میگویی، پس چرا مسلمانان باعزّت و ارجمند شدند و اسلام در اطراف جهان گسترده و پراکنده
شد.؟
پاسخ این پرسش آسان است. عزّت و آقایی گذشتهی مسلمانان، به تأثیر مستقیمی برمیگردد که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جانهای مؤمنان راستگو داشت، آن مؤمنان هرچند اندک بودند ولی در عقیدهشان و در فراخواندنشان به اسلام، خالص و ناب بودند. دلیل بر این مطلب این است که بازرگانان مسلمان، با حکمت و پند نیکو، دعوت اسلام را به دیگران میرساندند. گسترش اسلام در اندونزی و هند و روسیه و پاکستان و دیگر کشورهایی که بدون پیروزی نظامی و جنگهای خونین بوده، خیلی بیشتر از پیروزیهای نظامی بوده که در پشت سر این پیروزیها، حکومت اسلامی آن زمان قرار داشته است. و در بعضی از اوقات، آن دعوت به اسلامی که از راه زور و نیروی نظامی بوده، اثر بدی در میان بعضی از محققان گذاشته است. بهترین مثال این مسأله فتح اندلس (اسپانیا) است که مسلمانان بیش از شش قرن در آنجا حکومت کردند، اما ساکنان اندلس با کمک همسایگانشان، انتقام بدی را از مسلمانان گرفتند و آنان را با بدترین شکل از کشورشان بیرون راندند و دیگر اندلس آرزویی در خیال مسلمانان و مرثیهی اندوهگینی برای شاعرانشان شد.
همچنین دولت عثمانی که در ترکیه مستقر بود و سه چهارم دنیا را به اسم اسلام در اختیار داشت، امروز به یک دولت لائیک و بیدینی تغییر یافته که با اسلام و مسلمانان حتی در لباس و مراسم مسلمانان تا چه رسد به اعتقاداتشان، میجنگد.
البته عاقبت دولتهای دیگری که به ظاهر اسلام را پذیرفتهاند، از تجربه کشور ترکیه به دور نیست. مثلا کشور تونس که در ابتدا و قبل از الازهر مصر، بلندگوی اسلام در شمال آفریقا بود، امروز از ترکیه تقلید میکند و قدم در جای او گذاشته است و دین اسلام را تنها به خاطر اینکه از ستم و تخلّف آن کشور از احکام
اسلامی، فریاد بلند کرده، به محاکمه میکشند و این البته از زمانی آغاز گشت که به استقلال رسیدند. کشورهای مغرب، الجزایر و لیبی هم بهتر از کشور تونس نیستند، همهی آن کشورها، در آنچه که در کشورهایی مثل مصر و عراق و سوریه میگذرد شبیه هم هستند.
من معتقدم سبب اصلی برای همهی این ضعفها و بیماریها، انحرافی بود که پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دین اسلام واقع شد و احکام خداوند متعال به اجتهاد بشری تغییر کرد. زیرا احکام بشری، از همراهی با دگرگونیهای انسان ناتوان است، هر ملّتی آنچه که از پدران و اجداد خودشان به ارث بردهاند را در میان خود پخش میکنند به خیال اینکه اینها احکام الهی هستند که اسلام آورده است، درحالیکه چنین نیست.
به این علّت اصلی، دخالتهای دشمنان اسلام و جنگ یهود، مسیحیت، بیدینان، مادّیگرایان و بتپرستان با دین اسلام و تلاشهای زیادشان برای خاموش کردن این نور الهی اضافه میشود.
پیشرفت صنعتی و تکنولوژی که جهان غرب با آن زندگی میکند و انباشتن اسلحههای کشتار جمعی و اتمی و بیولوژی و پدید آوردن و اختراعات وسایل راحتی و رفاهی و ایمن و نقل و انتقالات سریع و دیگر چیزها، نیز از دیگر علتهای این گرفتاریها و مشکلات مسلمانان است. اینها را که بررسی میکنیم، سببها و علتهای عقبماندگی و فرود آمدنمان و ستمهایی که بر خود روا میداریم و یا ستمهایی را که گذشتگان ما بر ما قبل از آنکه به وجود آییم روا داشتهاند، درک میکنیم و میشناسیم.
امّا با همهی اینها، لازم است تا درمان شفابخشی برای بیماریهایمان جستجو کنیم و باید راه حلّها و گرهگشاییهایی وجود داشته باشد که ما را از فرسودگی، پراکندگی و اختلاف که فقط مصیبتی را به مصیبتهای ما اضافه میکند، نجات
دهد.
تردیدی نیست که دشمنان ما پس از انتفاضهی پربرکت فلسطینیان، میان مسلمانان شیعه و سنی فرقی نمیگذارند، آنان همانطور که حزب اللّه شیعی را در لیست تروریست قرار میدهند، حماس و جهاد اسلامی سنّی را هم در همان لیست قرار میدهند، بلکه هرکسی، هرکه باشد، اگر در برابر اشغالگری مقاومت کند، در همان لیست تروریست قرار میگیرد.
البته امّت اسلامی، میرود تا خطرهای پیرامون خود را بشناسد و آنها را بپذیرد. به همین جهت بهسرعت به سمت یکی کردن صفوف و نزدیک کردن و الفت دادن دلها باهم به پیش میرود. امروز به فضل خداوند میبینیم که حزب اللّه لبنان با همهی وجودش و با همهی قدرتش به برادران مجاهد خود در سرزمین فلسطین کمک مالی و نظامی میکند و تمام تجربههای خود را که سبب شد تا بر دشمن اشغالگر اسرائیلی پیروز گردد و پس از سی سال اشغالگری از جنوب لبنان بیرونشان کنند، در اختیار فلسطینیها قرار داده است.
ما این کارهایی را که از هر دو طرف سنی و شیعه برای یکی کردن و وحدت امت اسلامی انجام میگیرد، تبریک میگوییم، زیرا ما خود از دعوتکنندگان به وحدت هستیم و تلاش میکنیم تا پایههای آن وحدت شکل گیرد و نیرومند شود.
از خداوند میخواهیم از گناهان همهی ما درگذرد و کارهای ما را پذیرا باشد و خواری ما را به عزّت و شکست ما را به پیروزی آشکار و فقر و عقبماندگی ما را به بینیازی و پیشرفت تبدیل نماید، او شنوندهای است که دعای مؤمنین را اجابت میکند.
در فصل گذشته ما بیماریهایی که امّت اسلام را ضعیف و ناتوان کرده، شناختیم و آن گرفتاریها را تشخیص دادیم و علّتهای اصلی آن را پیدا کردیم، اکنون ناچاریم در این موضوع، بررسی مهمی انجام دهیم.
هرگاه بخواهیم این امّت برخیزد و به جلو افتد و زخمهایش را پانسمان کنیم و سرطانی که امّت اسلامی را به بند کشیده، از ریشه درآوریم، ناچاریم که از گذشته و از تمام آنچه که در آن است روی گردانیم و به آن پشت کنیم و آن را همچون تاریخ خواندهشدهای بدانیم که عبرتها و پندها را از آن بیرون میکشیم و از حوادث مثبت آن استفاده میبریم و از نکات منفی آن پرهیز میکنیم.
هنگامی که من این سطرها را مینویسم، چند روزی است که کنفرانس سران کشورهای عربی در بیروت پایتخت لبنان آغاز گشته است و کویت و عراق پس از دوازده سال همچنان باهم اختلاف شدیدی دارند، زیرا هر دو طرف در گذشته زندگی میکنند و حاضر نیستند به آینده بنگرند. عراق همچنان مراسم جشن آن بلای خانمانسوز را برگزار میکند و ازاینرو کویت حقّ دارد که با گذشتهی ترسناکی که در ذهنش به سبب آن بلای خانمانسوز مانده زندگی کند، اما اگر عراق گذشته را فراموش کند و دربارهی آن سخنی نگوید و صدایش را درنیاورد، دیگر شایسته خواهد بود، کویت، علیرغم آنکه زخمی بر دلش مانده، از این موضوع کوتاه بیاید و صرفنظر کند و برای آینده کار کند.
همچنین اگر شیعه به گذشته نگاه کند و به ستمی که حکومتهای سنّی به او کردهاند و شیعه را کافر میپنداشتند و خونش را مباح میدانستند، نظر اندازد و یا سنی، اگر همچنان به گذشته و به کنارهگیری گروههای شیعه از اهل سنت و دشمنی برخی از شیعیان نسبت به صحابه و کافر دانستن برخی از صحابه، فکر کند، وضعیّت تغییری نخواهد کرد و در این صورت مسلمانان هیچگاه باهم جمع نخواهند شد و هرگز باهم اتّفاق و وحدت نخواهند داشت، اما اگر گذشته را رها کنند و با بخشش و گذشت به امروز و آینده بنگرند، باهم یکی خواهند شد و بر تمام دشمنانشان، حتی اگر همهی ساکنان روی زمین باشند، پیروز خواهند شد زیرا این وعدهی خداوند است و وعدهی خدا حقّ است.
و در این صورت است که موضوع دوستی و پیروی، برای هریک از افراد این امّت، درحالیکه او از آزادی و دموکراسی کامل برخوردار است، مستقل باقی میماند، زیرا موضوع محبت، مجموعه عقایدی را شکل میدهد که هرکدام از ما به مفهوم خاص آن، به آن اعتقاد و ایمان داریم. شیعه اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را برگزیده و دوست میدارد و از آنان دنبالهروی میکند، و برای او جایز نیست که جایگزینی برای اهل بیت داشته باشد. زیرا براساس اعتقادش، تنها اهل بیت هستند که احکام خداوند متعال و سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را میشناسند و شیعه هم به آنان پناه برده است. سنّی هم، تمام صحابه و همراهان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بدون استثنا برگزیده و از آنان دنبالهروی میکند، برای او هم جایز نیست که جایگزینی برای صحابه داشته باشد، زیرا برحسب اعتقادش، تنها صحابه هستند که احکام خداوند و سنت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را میشناسند.
بنابراین خواستهی ما این نیست که همهی مسلمانان، شیعهی اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شوند و یا همهی مسلمانان از اهل سنّتی شوند که صحابه را برگزیدهاند.
این حقّ هر فردی از افراد این امت است که از دین خود سؤال کند و به آنچه که
راضیاش نگه میدارد، پایبند باشد. آنچه که اهمیّت دارد این است که دوستی ما چه برای اهل بیت باشد و چه برای صحابه، از دایرهی دین اسلام خارج نشود.
دینی که همهی ما را در یک امر به هم پیوند میدهد و خداوند متعال در این آیه به آن امر اشاره میکند، آنجا که میفرماید: إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ؛ (1)به راستی این امّت شما امّت یگانه است و من پروردگار شمایم بنابراین مرا بپرستید.
اکنون که اعتقادات، دین، فرهنگ و میراث این امّت واحد و یگانه در معرض تهدید دشمنان قرار گرفته، مسلمانان بیشتر از گذشته به همبستگی، وحدت و از خودگذشتگی و جوانمردی نیازمندند تا در برابر دشمنانشان ایستادگی کند و باید که درگیری و نزاع را از میان خود بردارند که اگر چنین نکنند، به دشمنانشان کمک نمودهاند و به دنیا و آخرت خود زیان خواهند رساند و پناه میبریم به خداوند. در دنیا زیان خواهند دید، زیرا شکاف و پراکندگی ایجاد نموده و به دشمن یاری رساندهاند و آخرت خود را خراب کردهاند؛ زیرا به امر خداوند که فرمان داده تا وحدت داشته باشند و پراکندگی نکنند و تنها کمککار نیکی و پرهیزکاری باشند، گوش فرا ندادهاند.
خداوند میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ * وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ *؛ (2)ای کسانی که ایمان
آوردهاید چنانکه سزاوار پروا از اوست پروا کنید و جز در مسلمانی نمیرید و همگی به ریسمان خدا بیاویزید و پراکنده نشوید و یاد کنید نعمتهای خداوند بر خودتان را، آنگاه که دشمن هم بودید، خداوند میان دلهایتان مهربانی انداخت و با نعمت او باهم برادر شدید، و در لبهی پرتگاهی از آتش بودید که شما را از آن رهانید، بدین گونه خداوند برای شما نشانههایش را آشکار میکند تا شما راهیاب گردید.
و نیز میفرماید: وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ؛ (1)و یکدیگر را در نیکویی و پرهیزکاری کمک کنید و در گناه و تجاوز کمک نکنید و از خدا پروا داشته باشید، بهدرستی که خداوند سخت کیفردهنده است.
شاید کسی به من بگوید: آقای تیجانی تو با کتاب آنگاه هدایت شدم طوفان به پا کردی، در آن کتاب همهی عقاید اهل سنت را انکار و رد کردهای و روشن ساختهای که تنها پیروان اهل بیت هستند که هدایت شدهاند و همهی نوشتههای خود را برای آشکار کردن این هدف نوشتهای، حال چگونه است که میگویی باید اختلافات را کنار بگذاریم و امّت اسلام یکی شوند، آیا این تناقض نیست؟(2)
در پاسخ این سؤال میگویم: کتابهایی که من نوشتهام، برای تمام مسلمانان چه شیعه و چه سنی، به عنوان منبعی برای بررسی و تحقیق خواهد ماند. من شیعه را در بعضی از عقایدش ستایش کردهام و در بعضی هم، بر آنان ایراد
1) (1) . مائده (5):2.
2) (2) . این سوال را در یکی از کنفرانسهایی که به مناسبت ولادت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و وحدت مسلمانان در لوسآنجلس برپا شده بود، از من شد، پس از سخنرانیام که شیعه و سنی را به وحدت و رها کردن اختلافات فراخواندم یکی از اهل سنت با دوستانش پیش من آمدند و این سؤال را از من کردند.
گرفتهام. همچنان که از اهل سنت نیز در بعضی از اعتقاداتشان ایراد گرفتهام و از بعضی هم ستایش کردهام و این بزرگترین دلیل بر این است که من رو به سوی حق آوردهام و هرکجا حق یافت شود، از آن پیروی خواهم نمود. من جز رضایت خداوند متعال خواستار چیزی نیستم، و برایم اهمیّتی ندارد که شیعه از من راضی و خشنود باشد یا بر من خشم گیرد، همچنان که خشنودی و یا خشم اهل سنت برایم اهمیتی ندارد. من فشردهی دیدگاهها و بررسیهایم را در اختیار تمام مسلمانان قرار میدهم و از آنان پاداشی یا سپاسی نمیخواهم. فراخواندن من به وحدت امت اسلام، یک فراخوان راست و صادقانهای است که با هرآنچه تاکنون نوشتهام هرگز تناقض نخواهد داشت. بلکه برعکس، من در بسیاری از نوشتههایم و در تمام کتابهایم، آرزو کردهام، در روزی زندگی کنم که اختلافات موجود بین مذاهب، بهکلّی رخت بربسته و مسلمانان یکی شوند و در هر گوشهای از دنیا، مسلمان برادر مسلمان باشد، به همدیگر اهمیّت بدهند و هرکدام از خوشحالی دیگری خوشحال شود و از اندوه او، اندوهگین گردد، هرگاه خواستهای دارد، خواستهاش را اجابت کند. و خدا را سپاس که من، همچون گذشته، این امر را ناشدنی و محال نمیدانم. بزرگترین نشانه بر اینکه وحدت مسلمانان امری محال نیست، شبکهی ماهوارهای المنار است.
این شبکه حقیقتا صدای تمام عرب و تمام مسلمانان است، و هر دو گروه شیعه و سنی را یکسان به گشادهرویی فرامیخواند و همه را به گفتگوی سازندهای دعوت میکند که براساس وحدت امّت اسلامی پایهریزی شده است و هرکسی که تلاش نماید تا کرامت و عزت شیعه یا سنی را خدشهدار نماید از خود دور میکند.
این شبکه تلویزیونی که با دید باز و خردمندانه، رادیوی المنار را هم تحت پوشش خود دارد، بسیاری از حقایق و واقعیتها را برای اهل سنت در هر جای
جهان، از طریق برنامههای فرهنگی و مناسبتهای دینی و تحلیلهای سیاسی روشن میسازد، به همین جهت است که در یک احترام متقابل و بدون اینکه یک طرف را بر طرف دیگر ترجیح و برتری دهد، همهی مردم حقایق شیعه و اعتقادات آنان را میشناسند و از این طریق بسیاری از شبههها و سخنان باطل و بیهودهای که دشمنان اسلام آن را آراستهاند، تا با آن شبهههای آراسته شده اجتماع مسلمانان را بپراکند و وحدت آنان را از بین ببرند، از بین میبرد.
امروز، بیشتر از شیعه، این اهل سنت هستند که شبکهی المنار را مشاهده میکنند و در گفتگوهای آن مشارکت میکنند. و اگر ما، از برپایی این گفتگوهای فکری و علمی حمایت و آن را تأیید میکنیم برای این است که میخواهیم به واسطهی آن، موانع نفسانی و سدهای خیالی شکسته شود و گردنههای صعب العبور در راه مسلمانان آسان و نرم شود تا در انتهای این راه، به هدف و راه پسندیده و خشنودی خداوند که مقصود نهایی است برسند.
اکنون من در راه تشخیص برخی از داروهایی که به خوب بودن و شفابخش بودن آنها برای دلهایمان و بیماریهایمان اعتقاد دارم، تلاش خواهم کرد.
همگی مسلمانان، علیرغم فراوانی مذاهب و اختلاف دیدگاهها و نظرهای کلامی و احکام فقهی امّت پیامبر اسلام محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستند، آنان امّتی یگانهاند که دارای یک کتاب آسمانی و یک قبله برای نماز هستند.
از مسلمانان، خواسته شده تا تمام بشریت را با حکمت و پند نیکو و جدال و چالش بهتر و عمل نیک، به اسلام دعوت نمایند تا مردم اسلام را بپذیرند و بر آن گردن نهند. همچنین از آنان خواسته شده تا هرگاه دینشان و یا خودشان مورد هتک حرمت و تهدید به نابودی قرار گرفت، در راه دین خدا با مال و جان جهاد
کنند.
مسلمانان با همین اصول اساسی و پیوندهای عقایدی و اخلاقی که هرگز متزلزل نمیشود، به هم پیوند میخورند؛ زیرا خداوند خودش این اصول را پابرجا نموده و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در طول زندگانیش برای تثبیت آن تلاش نمود و ائمّهی اطهار نیز پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای استواری آن اصول در جانها و نگهداری آن کوشش کردند.
امّت اسلام، امّت یگانهای است که میان افراد و گروههای آن است، با پیمانهای دوستی و محبت، پیوند ایجاد میشود. محبّتی که از یک باور و اعتقاد سرچشمه گرفته و آن باور را همهی مسلمانان به عنوان اینکه هدیهای و رحمتی از خداوند رحمان به بندگانش است، مقدّس و ارزشمند میپندارند.
اما بقیّهی ملّتها و جوامع و احزابی که براساس دیدگاه بشری پایهریزی شدهاند، اسلام را ردّ میکنند و نمیپذیرند و با آن به جنگ برمیخیزند و با تمام نیرو جلوی آن را میگیرند و از آن روی برمیگردانند.
در نظامهای الحادی و یا چندگانهپرستی همچون سرمایهداری، امپریالیستی، کمونیسم، مارکسیست، سوسیالیسم که فرقی نمیکند سوسیالیسم تملّک شخصی یا سوسیالیسم علمی که برخی خوششان میآید همین نام را بگویند، در همهی اینها، نژادپرستی، طبقهبندی، سرزمینگرایی، گروهگرایی و قبیلهگرایی وجود دارد. اما دین اسلام، به شدّت همهی این روابط و پیوندها را ردّ میکند و نمیپذیرد و از همان نخستین روزی که خورشید نورانی آن بر تمام جهان درخشید و از همان روزی که محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرچم اسلام را در میان جاهلیّتی که براساس به بردگی کشیدن بشر و خوار کردن او استوار بود تا ثروتمند آقای فقیر باشد و ثروتمند آدم شریف، و فقیر فرومایه باشد، اینگونه روابط غیر دینی را رد کرد و نپذیرفت. اسلام آمد تا میان همه برابری ایجاد کند و
سخنی بگوید که ملّتها پشت سرهم بیایند و آن را تکرار کنند و هیچ حکیم و دانشمندی نتواند شبیه این سخن را بیاورد که «همهی شما از آدم هستید و آدم از خاک است، هیچ برتری برای عرب بر عجم و هیچ برتری برای سفیدپوست بر سیاهپوست جز به تقوا وجود ندارد».(1)
این چه سخن بزرگی است که میان افراد بشر برابری ایجاد میکند. هیچ فردی را بر فرد دیگری برتری نمیدهد، و همهی مردم را برادرانی میداند که از یک پدر و یک مادر هستند، همان گونه که همه از خاک هستند. لذا، تکبّر و خودبزرگبینی معنایی نمیتواند داشته باشد، تنها امتیازی که پذیرفته شده، تقوا و پروای از خداست. و هرگاه انسان معنای تقوا را بداند، بزرگی این حدیث شریف را نیز درک میکند.
امیر المؤمنین علیه السّلام نیز در سخن مشهوری چنین فرمودهاند: «فرزند آدم را با تکبر و خودبینی چکار، او که آغازش نطفهای آلوده و انجامش مرداری گندیده است».(2)همچنان که در معنای تقوا فرمودهاند: «تقوا عبارت است از کار کردن مطابق با قرآن کریم و ترس از خدای بزرگ و با عظمت و راضی بودن به مال کم و آمادگی برای روز رفتن».(3)
پس اساسی که اسلام آن را بنا میکند بر دوستی مردم با همدیگر و کمککاریشان در تقوا و عمل نیکو استوار است. اگر رقابت و مسابقهای است باید رقابت و مسابقه در کارهای خیر و آنچه که برای همهی جامعه مفید است باشد و محدود به منفعت و مصلحت شخصی نباشد. فرد باید خود را در منافع جامعه ذوب کند و برای پیشرفت جامعه تلاش نماید و این امر جز با محبّت و
دوستی با هر آنکه خیر میرساند و هر آنکه این عقیده را پذیرفته، ممکن نیست.
در همین رابطه خداوند متعال در قرآن مجید فرمودهاند: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ یُطِیعُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ؛ (1)مردان و زنان مؤمن دوستدار یکدیگرند که به کار شایسته فرمان میدهند و از کار ناشایست بازمیدارند، اینانند که، نماز به پا میدارند و زکات میپردازند، و خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را اطاعت میکنند، خداوند به زودی بر آنان بخشایش میآورد، به راستی که خدا پیروزمند و فرزانه است.
این جامعهای که خدا آن را خواسته و به آن برکت میدهد و به آن فرا میخواند، جامعهای است که افراد آن جامعه به خدای یکتای یگانهای که شریک ندارد و به محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنده و رسول خداوند متعال، ایمان دارند، همچنان که به فرشتگان و فرستادهشدگان الهی ایمان دارند و میان آن رسولان الهی فرقی نمینهند و میگویند شنیدیم و اطاعت کردیم، خداوند متعال را نافرمانی نمیکنند و اگر خداوند را مخالفت کردند، توبه و استغفار میکنند و آنان پیوسته امر به معروف و نهی از منکر را با جدیّت انجام میدهند و نمازی که آنان را از فحشا و ناپسندی به دور سازد به پا میدارند، در چنین جامعهای مکانی برای فحشا و کارهای ناشایست و ناپسند نخواهد بود، زکات میپردازند که در این صورت ثروتمند به فقیر توجّه میکند، به فقرا کمک میشود تا از کارهای سودآور اقتصادی همهی جامعه بهرهمند شوند و ثروت در نزد عدّهی کمی انباشته نشود و در نتیجه این جامعه در امنیّت و آرامش به سر خواهد برد.
در این جامعه، همه مطابق با آنچه در قرآن کریم و سنّت شریف نبوی آمده
1) (1) . توبه (9):71.
کار میکنند، از غیر این دو اطاعت نمیکنند و جایگزینی برای این دو قرار نمیدهند. افراد این جامعه سزاوار رحمت و مهربانی خداوند متعال هستند که همهی آنان را در دنیا و آخرت دربر میگیرد. گوارا باد جامعهای که چنین ویژگیهائی دارد و کارهایش اینگونه است.
محبّت یک نوع پیوند نفسانی و روحی است که به یک پیوند فکری و اخلاقی تبدیل میشود و میان روابط روحی و فکری و منافع مادی مرزبندی مشخصی ایجاد میکند و اساس، روابط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی قرار میگیرد. به سبب وجود چنین دوستی و محبّتی است که جامعهی اسلامی، به هم پیوسته و به هم فشرده و نیرومند میگردد، چندانکه چیرهگی بر آن و جدا کردنش از همدیگر بسیار کار سختی خواهد بود. زیرا خداوند متعال نگهداری و سربلندی این جامعه را خود به عهده گرفته است.
خداوند میفرماید: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ * وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ *؛ (1)تنها سرور شما خداوند و پیامبرش و کسانی هستند که ایمان آوردهاند، همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میپردازند. و هرکس سروری خداوند و پیامبرش و آنان را که ایمان آوردهاند بپذیرد (از حزب خداوند است)، بیگمان حزب خداوند پیروز است.
اسلام دین دوستی و محبّت است، محبّت را گسترش داده و بر آن تشویق میکند و از کینه و ناپسندی و دشمنی متنفّر است. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرماید:
«کسی از شما ایمان نمیآورد، تا آنگاه که برای برادر دینیاش دوست داشته باشد
1) (1) . مائده (5):55-56.
آنچه را که برای خود دوست میدارد.»(1)و در جای دیگری فرموده است: «قسم به آنکه جانم در دست اوست، به بهشت وارد نمیشوید تا آنگاه که ایمان آورید، و ایمان نمیآورید تا آنگاه که یکدیگر دوست بدارید، آیا بر چیزی شما را راهنمایی نکنم که اگر آن را انجام دهید همدیگر را دوست خواهید داشت؟ میان خود سلام را آشکارا بدهید.»(2)
روایت شده که زیاد بن وائل از امام باقر علیه السّلام سؤال میکنند که آیا دوستی و محبّت برای ما لازم شده است؟ امام فرمودند: «وای بر تو ای زیاد، آیا دین جز محبّت و دوستی است. آیا نشنیدهای که خداوند بزرگ میفرماید: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ؛ (3)بگو اگر خدا را دوست میدارید، پس از من پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد و خداوند آمرزندهی بخشاینده است». و این سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را مگر نشنیدهای که فرمود: «ایمان را برای شما دوستداشتنی کرد و آن را در قلوب شما آراسته نمودی و همچنین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در ستایش انصار فرمودهاند:
«دوست میدارند کسانی را که به سوی آنان هجرت نمودند. ای زیاد بدان که دین محبّت و دوستی است و دوستی و محبّت هم دین است».(4)
پس ایمان مسلمان تا وقتی از محبّت بهرهای نبرد، کامل نمیگردد. هیچ دعوت کنندهای به اسلام مادامیکه محبّت همهی اهل ایمان را در دل نداشته باشد، ممکن نیست در دعوتش موفّق شود. باید فراخواننده به اسلام، دعوتش برای مؤمنین و برای همهی مردم، مادامیکه روشن نشده آنان دشمن خدا و رسول
خدایند، ناب و خالص گرداند، ولی اگر آشکار شد که یکی از آنان خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دوست نمیدارد، در این موقع است که باید از او بیزاری جوید و از او دور شود و او را دوست نداشته باشد.
این را گفتم و بر آن تأکید دارم، زیرا میدانم که برخی از مسلمانان که خود را منتسب به تصوّف میکنند ادّعا میکنند دلهایشان صاف است و از هر کینه و خشمی پاک است و حتّی در دلهایشان جایی برای دشمنی با ابلیس باقی نمانده است. بله، اینها چنین ادعایی دارند، اما ما درستی ایمان و راستی و سلامت ایمان آنان را تا موقعی که با کتاب خدا و سنت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در تعارض است، نمیتوانیم بپذیریم. ما در نسخهی دوم درمان که عبارت است از برائت و بیزاری، این معنی از دوستی را توضیح خواهیم داد. بنابراین دوستی با خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و با مؤمنین بر هر مؤمنی واجب است و به همین خاطر است که گفتیم آنکه ادّعا میکند من همه را دوست میدارم و از کسی بیزاری نمیجویم او ایمانی ناقص دارد و اهداف قانون الهی را آنطور که خداوند خواسته، نمیفهمد و درک نمیکند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودهاند: «قسم به آنکه جان محمد در دست اوست ایمان شما کامل نمیگردد تا اینکه دوستیتان برای خدا و دشمنیتان برای خدا باشد».(1)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرمایند: «مطمئنترین ایمان بدون نقص، دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست، و اینکه دوستان خدا را دوست بداری و از دشمنان خدا بیزاری بجویی».(2)
اگر خداوند متعال بر بیزاری از دشمنانش تأکید مینماید، تا آنجا که یک سورهی کامل و بزرگ قرآن کریم را به نام سورهی برائت نازل فرموده و از الطاف خردمندی اوست که همهی سورههای قرآن را با بسم اللّه الرحمن الرحیم آغاز کرده جز این سوره که از بسم اللّه الرحمن الرحیم خالی است و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در توضیح این امر فرمودهاند: «بیزاری با رحمت خدا جمع نمیشود».(1)دیگر نمیدانم و نمیتوانم تصوّر کنم که چگونه متصوفه ادّعا میکنند دلهایشان صاف است و دشمنی هیچکس را در دل ندارند؟ چگونه است که مهربانی اینها بیشتر از مهربانی خداوند متعال بر بندگانش است؟
بدون تردید این ادعای متصوفه از گفتههای بیهوده و باطلی است که با سخن و احکام خداوند متعال در تعارض است و از افسون شیطان است که با عقلهای گمراهشدگان بازی میکند، آنان با این سخن سست، واهی، و شیطانی تصور میکنند به بالاترین مرتبه و مطمئنترین ایمان بینقص رسیدهاند، درحالیکه بر اساس آیات قرآنی، معنا و حقیقت این ادعا، برابر با انکار و نپذیرفتن خدا و رسول خداست.
خداوند میفرماید: لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ (2)نمییابی گروهی را که به خدا و روز واپسین ایمان آورده باشند، دوستی ورزند با کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت ورزیدهاند، هرچند آنان
پدران یا فرزندان یا برادران یا خاندانشان باشند. آنانند که خداوند در دلهایشان ایمان را نوشته، و با روحی از خویش تأییدشان کرده است، و آنان را به بهشتهایی درمیآورد که از بن آنها جویباران روان است در آنها جاودانند خداوند از آنان خرسند است و آنان از خدا خرسند هستند، آنان حزب خدایند، آگاه باشید بیگمان تنها حزب خدا رستگارانند.
این آیه و شبیه آن، که در قرآن کریم فراوان یافت میشود، نظر کسانی را که ادّعا میکنند قلبی صاف و خالی از تنفّر دارند، ردّ میکند، بلکه ثابت میکند که اینان ایمان حقیقی ندارند و آن سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گذشت که فرمود:
«مطمئنترین ایمان بینقص، دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست، و اینکه دوستداران خدا را دوست داشته باشی و از دشمنان خدا بیزاری جویی».(1)
بنابراین کسانی که اعتقاد دارند و ادّعا میکنند که دلهایشان صاف است و برای دشمنی با کسی جایی در دلشان ندارند، کافر هستند، زیرا با صراحت تمام که برای شکّ و تردید جایی باقی نگذاشته، حکم خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نپذیرفته و ردّ نمودهاند. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «هرکس حکم خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را ردّ کند و نپذیرد به تحقیق که کافر شده است».(2)
من در اینجا درصدد اینکه عدهای را کافر بدانم و برای عدهی دیگر ایمان را ثابت نمایم، نیستم، بلکه درصدد اثبات حقیقتی هستم که در این زمان که همهی دنیا یک دهکده شده است مردم، آن حقیقت را رها کردهاند. درصدد اثبات این حقیقت هستم که بیشتر دولتهای عربی و اسلامی دست دوستی به سوی اسرائیل دراز کردهاند و برای بست و بند با اسرائیل و ایجاد روابط سیاسی و
بازرگانی با آن مسابقه راه انداختهاند، درحالیکه مردم فلسطین روزانه ذبح میشوند و کودکان و زنان و پیرمردان و پیرزنان غیر نظامی و بیگناهان کشته میشوند، خانه و کاشانهشان را بر سرشان خراب میکنند، درختهایشان و محصولات کشاورزی آنها را به آتش میکشند، تا سر حدّ مرگ آنان را محاصره کردهاند و با این حال تو از کسانی که برای بست و بند عرب مسلمان با اسرائیل تبلیغ میکند، میشنوی که فریاد برآوردهاند که باید مقاومت و انتفاضه متوقف شود، چون به گمان اینها مقاومت و انتفاضه عمل تروریستی و خودکشی است.
امّت اسلام را چه شده است؟
به باور من، استعمار غرب قلوب امت اسلام را از عقایدشان تهی و خالی کرده، و آنان را از تعالیم دین پاک دور کرده، و در این کار به طور آشکاری پیروز شده است. مسلمانان نه تنها توجّهی به تجاوز و ستم دشمنان خدا و دشمنان انسانیت نمیکنند، بلکه هر انسان غربی را به دوستی میگیرند و از هرکسی که خود را ملتزم به دین میداند و غربیها خوششان میآید که به این شخص متدیّن، متعصب، یا محافظهکار، بگویند تنفّر دارند.
تو در بیشتر کشورهای عربی و اسلامی، امروز میتوانی انزجار بعضی از مسلمانان از هر چیزی که به دین ربط پیدا میکند، را نظارهگر باشی. کافی است زنی باحجاب باشد یا مردی ریش خود را نتراشد تا مشکوک به نظر آید و از طرف پلیس آن کشور مورد پیگرد قرار گیرد.
آشکارترین شاهد بر این حقیقت، حادثهای است که برای آن خانم نمایندهی مجلس در ترکیه به وجود آمد. زنی که تنها به دلیل پوشش موهایش از پارلمان ترکیه بیرونش انداختند و یا خود من، تنها به این خاطر که در تظاهرات مسالمتآمیزی در پاریس که مربوط به حجاب میشد شرکت کردم، مرا به پلیس امنیت پاریس بردند.
وقتی آنچه که در دلم بود برای مسئولان فرانسوی آشکار ساختم و گفتم، چگونه است که شما ادّعای دموکراسی و حقوق انسان میکنید، ولی متعرض زنانی میشوید که میخواهند حجاب داشته باشند.؟
در پاسخ سؤال من یکی از مسئولان عالیرتبه فرانسوی گفت: وقتی در کشور تونس که وطن تو هم است حجاب ممنوع میشود، چگونه میخواهی ما که مسلمان نیستیم حجاب داشته باشیم. با این منطق خود را با دلیل قانعکنندهای روبرو دیدم که جایی برای عیبجویی باقی نگذاشت، از او عذرخواهی کردم ولی من کار مسلمانانی را که مجبورم ساختند تا برای عمل به دین خودمان عذرخواهی کنم بسیار زشت میدانم.
غربیها و کسانی که با اسلام در جنگ هستند، به ما میگویند: اگر دین شما درست بود، خودتان به آن عمل میکردید و حالا که خودتان به آن عمل نمیکنید اگر با شما بجنگیم و مانع از گسترش آن شویم، ما را سرزنش نکنید.
به همین خاطر است که ما در این روزها میشنویم که تلاشهای جدّی و با سرعتی به رهبری آمریکا و همپیمانان او در تمام کشورهای عربی و اسلامی در جریان است که میخواهند روشهای فرهنگی و تربیتی را تغییر دهند. مقصود و هدف همهی این تلاشها این است که قرآن و سنت شریف نبوی را از میان بردارند و به جای آن فرهنگ غربی و بیدینی و مادّی را جایگزین نمایند، زیرا آن آیات قرآنی و آن احادیث نبوی که از جهاد با مال و جان در راه خدا سخن میگوید، در مفهوم غرب دعوت به ترور است و حتّی امروز مقاومت در برابر اشغالگری یک عمل تروریستی شناخته میشود که از لحاظ بین المللی تحریم شده است و باید آمریکا و همپیمانان او با این تروریست، بجنگند و آن را نابود سازند.
اکنون عصر جهانی شدن است. عصر جهانی شدن فرهنگ، تکنولوژی و خرد است، لذا هیچکس حق ندارد جز در محدودهای که برای او معین کردهاند، فکر
کند و حق ندارد از قوانین جهانی که بشر به دست خود آن را اختراع نموده، تجاوز نماید. بشری که از دانش جز مقدار اندکی به او داده نشده است. دشمنان اسلام تا آنجا که میتوانند تلاش میکنند تا ما را از دینمان دور سازند و لذا آنان با تمام دولتهای عربی و اسلامی که از اسلام حقیقی دور شدهاند، دوستی برقرار میکنند و به آنان کمک میرسانند و از اسلام به جز یک روش و مراسم - شبیه مراسم کاهنان - که در امور دنیایی نباید دخالت کند، چیزی نمیفهمند. و احکام الهی را به یک سری حالتهای شخصی و خصوصی که بیشتر اصول آن را از غرب گرفتهاند، تبدیل و دگرگون ساختهاند.
خداوند میفرماید: وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ کُفّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ؛ (1)بسیاری از اهل کتاب با آنکه حقّ برایشان روشن است، از رشکی که درون جانشان است دوست میدارند تا شما را پس از ایمان به کفر بازگردانند پس از آنان درگذرید و چشم بپوشید تا خداوند امرش را بیاورد، بهدرستی که خدا بر هر کاری توانا است.
و در جای دیگری فرمودهاند: وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلی عَلَیْکُمْ آیاتُ اللّهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (2)و چگونه کافر میشوید درحالیکه بر شما آیات الهی خوانده میشود و در میان شما رسول خداست و هرکس به خدا پناه آورد به راهی راست راهنمایی شده است.
بنابراین باید مسلمانان از نیرنگ و کینههای غرب آگاه و هوشیار باشند و البته وقتی میگوییم غرب، مقصودمان یهود و مسیحیانی هستند که به آنها کتاب داده
شده، زیرا خداوند متعال که به همهی بندگانش آگاهتر است، اینچنین آنها را وصف کرده است.
بر اندیشمندان و صاحبان فکر پوشیده نیست که آنچه در فصلهای گذشته نوشتم، هرگز به این معنی نیست که من مردم را به جنگ میان ادیان و میان پیروان ادیان دعوت میکنم. من در مقام بیان این معنی نیستم. نه برای من و نه هیچکس دیگری این حق وجود ندارد که به نزاع میان ادیان حکم کند. بلکه من خواستم تا بدون تعارف در دین خدا، واقعیات را توضیح دهم واقعیاتی که به من نظر من حقیقت دارند.
بشریت در طول تاریخ، جنگهای دینی فراوانی را به خود دیده است، جنگهایی که پیروان این دین یا آن دین به اسم خدا بهپا کردهاند، خدایی که ستم و کشتن افراد بیگناه را حرام دانسته است، آخرین آن جنگها، جنگ صلیبی بود که صدها سال ادامه داشت و همچنان آتش آن جنگ، گاهی زیر خاکستر و گاهی هم در مرزها شعلهور است.
البته وجود این وضعیت به این معنی نیست که ادیان نمیتوانند در کنار هم بطور مسالمتآمیز زندگی کنند و بر نیکیها و تقوی کمککار هم باشند و به همدیگر احترام متقابل بگذارند و یا به این معنی نیست که بدون پناه بردن به جنگ خونین که تجربه ثابت نموده جنگ ادیان در بیشتر اوقات خانمان برانداز و نابودکننده بوده است، گفتگوها و کنفرانسهایی را برای راضی و قانع کردن همدیگر برپا کنند. ولی درعینحال خودمان و ملتهایمان را به اشتباه نمیاندازیم و خودمان را گول نمیزنیم، زیرا ما غربزدههایی شدهایم که معتقدیم آنچه که امروز مسیحیت و یهود دارند، حق است و این خداوند است که ادیان را
پدید آورده و آنها را مختلف قرار داده است. اما خداوند این عقیده را باطل دانسته آنجا که فرمود: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ؛ (1)و هرکس جز اسلام دینی گزیند، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در روز واپسین از زیانکاران است.
به همین خاطر است که ما میگوییم میان دو مطلب باید فرق گذاشت. اول اینکه نباید با ادیان دیگر به خاطر اینکه مسلمان شوند در ستیز و جنگ باشیم زیرا این موضوع در دین ما حرام است چون در دین اجبار و اکراهی نیست، همان گونه که خداوند از زبان پیامبرش صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است که برای شما دین خودتان و برای من دین خودم، و دوم اینکه نباید آنها را به خاطر اینکه ابزارهای قانونی و علمی در اختیار دارند، دوست داشته باشیم و آقا و سرور خودمان قرارشان دهیم، و از باورها و عقاید خودمان دست بکشیم و در باورهای آنان ذوب شویم و دنبالهرو آنان باشیم. میان این دو مطلب فرق است.
آنچه گفتیم اصل دوستی و بیزاری است که این دو، برای هر مسلمانی که راه دعوت به خدا و اسلام را در پیش گرفته است، درمان شفابخشی است.
اگر از مسیر طولانی تاریخ، ثابت شده است که هیچگاه مسلمانان یهود و نصاری را مجبور نکردهاند که مسلمان شوند و دینشان را تغییر دهند، چون شعار مسلمانان این بوده که برای شما دین خودتان و برای ما دین خودمان، پس چرا اکنون غرب بیدین با فشارهای سیاسی و اقتصادی میخواهد تا مسلمانان، روشهای فرهنگی و دینی خودشان را تغییر دهند.؟
شکی نیست که در جامعهای که فراخواننده به اسلام در آن زندگی میکند و با
1) (1) . آل عمران (3):85.
افراد آن جامعه در تعامل است، راستگویی نقش و تأثیر ویژهای دارد. زیرا مردم به کسی اعتماد میکنند که راستگو باشد و دروغ نگوید و فاسد نباشد. اگر مردم از شخصی که دعوتکننده به اسلام است، دروغی یا لغزش و خطایی دیدند، هرچند پس از این دروغ، راستگویی اختیار کند بر مردم خیلی سخت خواهد بود تا بار دیگر به او اعتماد کنند. همین راستگویی بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را قبل از بعثت و فرود وحی بر ایشان از دیگران ممتاز میکرد. عرب و در رأس آن قریش، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به راستگوی امانتدار نام مینهادند؛ زیرا محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به راستگویی شهرت داشت، هرگز از او دروغی یا خیانت در امانتی به هر مقدار و ارزش که بود، ندیدند. و به خاطر همین دو عامل اساسی بود که دعوتش در سختترین و دشوارترین شرایط، آشکارا چیرگی به دست آورد.
ثمره و نتیجهی مثبت این صداقت و امانتداری، آنگاه روشن شد که قریش، عمرو بن عاص را نزد نجاشی پادشاه حبشه فرستادند تا او یاوران رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که به حبشه هجرت کرده بودند، به قریش تسلیم نماید و یا آنان را از حبشه بیرون اندازد. عمرو بن عاص با جدیّت تلاش نمود تا محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نزد نجاشی کوچک کند، او گفت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خدایان ما را سبک میشمارد و به آنان بیحرمتی میکند، دینی جدید آورده و مدّعی است که خدا او را برگزیده و به سوی جهانیان درحالیکه بشارتدهنده و انذاردهنده است فرو فرستاده و چراغی نورانی و درخشنده است که به اذن خدا مردم را به سوی خدا میخواند و...
نجاشی سخن او را برید و پرسید: ای عمرو آیا قبل از این دعوتش، دروغی را از او شنیدهاید؟ عمرو با افسوسی تمام، درحالیکه عظمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قلبش را به درد میآورد پاسخ داد، هرگز ای پادشاه، او در میان قوم ما به صداقت و امانتداری مشهور است. نجاشی گفت: اگر او در این همه عمر در میان شما راستگو بوده، پس ممکن نیست که بعد از آن به شما دروغی بگوید.
ما این داستان را برای پندآموزی یادآور شدیم، زیرا باطل هر مقدار که جولان دهد و گردو خاک برپا کند، حقّ آن را نابود میسازد و بر آن چیره خواهد شد.
دروغگو هر مقدار که پنهانکاری کند و خود را راستگو نشان دهد و هر مقدار تلاش نماید تا دروغگو بودن خود را مخفی نماید، بالاخره سرشت و طبعش به او خیانت خواهد کرد و حقیقتش را آشکار خواهد نمود، بنابراین بر هر دعوتکننده به دین خدا لازم است تا در سخنان و کارهایش راستگو باشد.
ممکن نیست دعوتکننده به دین خدا، حرف بزند و عمل نکند، بلکه حتّی لازم است کردارش بر گفتارش پیشی گیرد تا مردمی که او آنان را به دین خدا دعوت میکند، اطمینان کنند که او در دعوتش پاک و مخلص است، و به دعوتش ایمان دارد و قبل از آنکه دیگران به حرف او عمل کنند، خودش کردارش را با گفتارش مطابقت میدهد.
خداوند میفرماید: کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ؛ (1)نزد خدا بسیار ناپسند است که چیزی بگویید که انجام نمیدهید.
و نیز فرموده است: أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؛ (2)آیا مردم را به نیکی فرا میخوانید و خودتان را فراموش میکنید با آنکه شما کتاب (خداوند) را میخوانید، آیا اندیشه نمیکنید.
این آیه، برای من یادآور تناقضاتی است که جامعهی امروز ما دچار آن شده است. دعوتکنندهای با بیشرمی تمام به مردم میگوید: آنچه که ما میگوییم انجام دهید، ولی آنچه که ما انجام میدهیم شما انجام ندهید، اگر کارهای ما زشت است، بر شما واجب نمیشود که آن را انجام دهید. اما ما میبینیم که
کارهای بعضی، مورد دنبالهروی برخی دیگر قرار گرفته است. مثلا سیگار کشیدن بعضی از دانشجویان و دانشپژوهان که تحت تأثیر بعضی از دانشمندان و اساتید سیگار میکشند....
پس لازم است تا دعوتکننده به دین خدا، در گفتارش صادق، و در کردار و کارهایش پاک و مخلص باشد. یعنی تمام کارهایش تنها برای خداوند متعال باشد، کاری انجام ندهد که در پشت آن کار، آرزوی مادی و دنیوی داشته باشد و یا منتظر پاداش و سپاس باشد و یا در برابر کار نیکی که انجام میدهد، کم یا زیاد، انتظار مقام یا قدرت و یا شهرت داشته باشد. خداوند میفرماید: وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ؛ (1)و فرمان نیافته بودند جز آنکه خدا را درحالیکه دین خویش را برای او ناب گرداندهاند عبادت کنند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز فرموده است: «آنکس که هجرتش برای خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد پس هجرتش برای خدا و رسول خداست، اما اگر هجرتش برای دنیایی باشد که آن را به دست آورد یا برای زنی باشد که با او ازدواج کند، پس هجرتش برای همان چیزی خواهد بود که برای آن هجرت نموده است. کارها به نیّت آدمی وابسته است و برای هرکسی همان چیزی است که نیّت کرده است، پس کاری جز با نیّت نخواهد بود و هیچ نیّتی جز با عمل به سنّت نخواهد بود.»(2)
این روایت حقیقت دیگری است که ما را به بررسی و تأمّل بیشتری دعوت میکند. اینطور نیست که هر عملی، حتی اگر انجام دهندهاش آن را خالص برای خدا انجام دهد، مورد قبول حق تعالی قرار گیرد، مگر آنکه آن عمل مطابق با سنّت نبوی باشد. با برخورد اوّل با این حدیث، شگفتی پدید میآید، امّا انسان
محقّق، حقیقتی را در آن روشن میسازد که به داناییهایش اضافه میگردد.
من خودم، در سفری به کشور تایلند، این حقیقت را دریافتم. وقتی که در بزرگترین معابد آنجا که به بودا نسبت میدهند و بیشتر مردم تایلند هم بودایی هستند گشتی میزدم، برخی از آنان را دیدم که نماز میخوانند، مدتی طولانی ایستادم تا نماز آنان را مشاهده کنم، نماز آنان مرا به تعجّب واداشته بود که چگونه چشمشان را میبندند و در تفکّری ژرف فرومیروند، دستان خود را جمع میکنند و در مقابل بینی خود قرار میدهند و نالهای سوزناک را زمزمه میکنند، از یکی از همراهانم پرسیدم چه مدّت نماز اینها طول میکشد.؟ گفت بدون اینکه نمازگزار حرکتی کند، یک ساعت یا دو ساعت نمازش به طول میکشد.
یکی از آن همراهان از من پرسید، آقای دکتر نماز اینها برتر است یا نماز ما مسلمانان که همچون خروس نوک بر زمین میزنند و در دو دقیقه نمازشان را سلام میدهند و تمام میکنند.؟
پاسخ دادم: شکی نیست که ظواهر گمراهکننده هستند، اگر پاسخ سؤال تو به نظر ما و به آنچه که ما را به شگفتی میآورد، بستگی داشت، میگفتیم نماز اینها برتر است ولی مسأله به نظر و خواستهی ما مربوط نمیشود. خداوند عبادتی را از ما میپذیرد که مانند همانی باشد که او خواسته و بر ما واجب نموده است. به همین خاطر است که خداوند نماز باشتاب و عجلهی ما را میپذیرد، ولی نماز طولانی این بوداییها را و لو اینکه چند ساعت هم به طول انجامد، نمیپذیرد.
همراهان بار دیگر از من پرسیدند، چرا؟ گفتم: زیرا خداوند متعال آفرینندهی همهی مردم است و اوست که روش عبادتی را که بر آنها واجب کرده به مردم آموزش داده است. و چون واپسین پیامآور و آخرین فرستادهی خود، محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را برانگیخت همهی قوانین و شرایع قبل از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نسخ
کرده و از میان برد: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ؛ (1)اوست خدایی که فرستادهاش را با رهنمود و دین راستین فروفرستاد تا آن را بر تمام دینها پیروز گرداند هرچند که مشرکان را خوش نیاید.
و همچنین درحالیکه گفتار یهود و نصاری از اهل کتاب را ردّ میکند، میفرماید: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ؛ (2)بگو اگر شما خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست داشته باشد.
بنابراین پس از بعثت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، هرگز خداوند متعال نماز هیچ یهودی یا مسیحی یا بودایی یا هر نمازی را که مطابق با سنت رسول اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نباشد، نمیپذیرد. در روایات نبوی آمده است که خداوند متعال جبرئیل را به سوی پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرستاد تا به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چگونگی برپایی نماز با مردم را تعلیم دهد و از همینجاست که این سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را درمییابیم که فرمود هیچ عملی بدون نیّت نمیشود و هیچ نیتی بدون مطابقت با سنت ممکن نیست، پس بودایی آن نماز خاضعانه را بدون شک، با نیّت خالص برای خدا بهجا میآورد ولی هم نیت و هم عمل او پذیرفته نیست زیرا با نماز پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مخالف است.
خداوند متعال در همین زمینه میفرماید: اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ
أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ *؛ (1)آنان که فرستادهی پیامآور درسنخوانده را پیروی میکنند، همان که (نام) او را نزد خویش در تورات و انجیل نوشته مییابند، آنان را به نیکی فرمان میدهد و از بدی بازمیدارد، برای آنان پاکیزهها را حلال و پلیدیها را حرام میکند و بارهای گران و بندهایی را که بر آنان بود، از آنان برمیدارد، پس کسانی که ایمان آورده و او را بزرگ داشته و او را یاری دادند و از نوری که با او فروفرستاده شده، پیروی کردند آنان رستگارانند. بگو ای مردم من فرستادهی خداوند به سوی همهی شما هستم، خدایی که فرمانفرمای آسمانها و زمین است، خدایی جز او نیست زنده میکند و میمیراند، پس به خداوند و فرستادهی او پیامآور درسنخواندهای که به خدا و قرآنش ایمان دارد، ایمان بیاورید و او را پیروی کنید، باشد که راهیاب گردید.
خداوند متعال میفرماید: اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ؛ (2)به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو دعوت کن و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش کن، بیگمان که پروردگار تو به آنکس که از راهش گمراه شده داناتر، و به رهیافتگان داناترست.
هر دعوتی که بر مردم عرضه میگردد نیازمند حکمت و پند نیکوست. زیرا سرشت آدمی بر خودخواهی است، انسان دوست میدارد تا بر دشمنش پیروز گردد و از شکست خودش خوشش نمیآید. او هر چیز جدیدی را به آسانی نمیپذیرد، مگر آنکه آن مقدار نرمی و مهربانی در خود داشته باشد که او را جلب کند و به شگفتی آورد و با عقل خودش آن را بپذیرد.
این همان اصلی است که قرآن کریم در داستان موسی و هارون برای فراخواندن فرعون به سوی خدا بیان مینماید و میفرماید: اِذْهَبا إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی * فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشی *؛ (1)شما دو نفر به سوی فرعون بروید که او سرکشی کرده، و با او به نرمی سخن بگویید، باشد که او پند گیرد و یا بهراسد.
فراخواننده به سوی خدا از این حکمت کامل، یعنی نرمخویی با دشمن، هر دشمنی که باشد، پند گیرد. زیرا از تندخویی و سخن همراه با دشنام و تهدید، کسی سودی نبرده است. خداوند متعال با وجود تحقیر مردم توسط فرعون و خودبزرگبینی و سرکشی و ادّعای خدائیش به فرستادگانش سفارش میکند تا در سخن با او اظهار دوستی و محبت کنند و درشتی نکنند. حتی به همین مقدار هم بسنده نکرده، بلکه روش گفتگو با فرعون را هم به حضرت موسی و هارون آموخت و فرمود: فَأْتِیاهُ فَقُولا إِنّا رَسُولا رَبِّکَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِی إِسْرائِیلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناکَ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکَ وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی؛ (2)پس به سوی او بروید و بگویید ما دو فرستادهشدهی پروردگار تو هستیم. پس با ما بنی اسرائیل را گسیل دار و آنان را عذاب نده، از ناحیهی پروردگار تو نشانهای را آوردهایم، و
درود بر آنکس که هدایت را پیروی نماید.
این آیه، سفارش خداوند متعال به بندگان مؤمنش برای دعوت به راه خداست، پس هرکس به این سفارش خدا عمل نکند، ضرر و زیان خواهد دید و هرکس این سفارش را دنبالهروی کند، هرچند در زمانی دور، بالاخره پیروز خواهد گشت.
آنچه که این مطلب را محکم کرده و یقین ما را زیادتر میکند، این سخن خداست که میفرماید: وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ * وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ * وَ ما یُلَقّاها إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ *؛ (1)و نیکوگفتارتر از کسی که به سوی خداوند فرامیخواند و کار شایسته انجام دهد و گوید من از مسلمانانم، کیست؟ نیکی و بدی یکسان نیستند، به بهترین شیوه (دیگران را از چالش) بازدار، ناگاه آنکس که میان تو و او دشمنی است همچون دوست مهربان میگردد، و این را جز کسانی که صبر پیشه میکنند و آنان که بهرهای سترگ دارند، نمیپذیرند.
معنای این آیه تأکیدی است از ناحیهی خداوند آگاه به آفریدههایش، که اگر با دشمن سرسخت، به جای بدی با نیکی برخورد نمایی، او به دوست مهربان، پاک و وفادار تو تبدیل خواهد شد.
درست به همین جهت، پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ما یاد داده که چگونه با عموم مردم برخورد کنیم و چگونه عواطف و احساسات خود را بروز دهیم، ایشان فرمودهاند:
«شما بیاراده مباشید که بگویید ما با مردم هستیم اگر بدی کردند، بدی میکنیم و اگر نیکی کردند نیکی میکنیم، بلکه اگر به شما بدی کردند شما به آنان خوبی
1) (1) . فصلت (41):33-35.
کنید و اگر به شما خوبی کردند، به آنان بیشتر خوبی کنید».(1)
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که دارای اخلاق بزرگ است برای ما نمونه و مثالی از برترین نیکی و عدم مقابله به مثل آوردهاند، آنجا که فرمودهاند: «با آنکس که با تو رابطهاش را بریده، وصل شو و به آنکس که از تو چیزی دریغ کرده، همان را عطا نما و از آنکس که به تو ستمی روا داشته درگذر».(2)
مسلمانانی که تمامشان دعوتکنندگان به سوی خداوند متعال هستند و رسالت اسلام را که پیامآورشان به آنان رسانده به دوش میکشند، چارهای جز عمل به این سفارش ندارند. به ویژه این سفارش برای مسلمانانی است که هجرت کردهاند و در کشورهایی زندگی میکنند که ساکنان آن کشورها یا از اسلام چیزی نمیدانند و یا به خاطر برخی دعوتکنندگان مغرض، اندیشههای کینهتوزانه با اسلام در سر دارند که از دشمنان اسلام دریافت کردهاند، لذا نباید تنها همّ و غم این مسلمانان مهاجر زندگی خوشی باشد که در کشور خودشان آن زندگی را نداشتند. نباید تنها هدفشان زندگی پر از نعمت و رفاه و جمع ثروت و پول و ازدواج با زیبارویان و خریدن بهترین و بزرگترین خانهها و شیکترین اتومبیلها باشد، کسی که هدفش اینها باشد تنها در این فکر خواهد بود که روزی از روزها به وطنش بازگردد و درحالیکه ثروتمند شده عزیز و گرامی باشد، مردم به سرعت برای خدمتگزاریاش به سوی او بیایند، دستوراتش را اجرا کنند و خشنودیاش را طلب کنند.
آنکه هدفش اینها باشد، بدترین بندگان خدا خواهد بود، زیرا او دنیا را به دست آورده ولی به آخرت خود زیان رسانده، او سودی را برده که کالایی است
از بین رونده و نابود شونده و آنچه را که باقی و همیشگی است از دست داده است. اندک روزگاری را که به شتاب میگذرد، خوش گذرانده درحالیکه در مقابل، بیچارگی ابدی به دست آورده است. پس این سخن خدا را بشنویم که فرموده است: فَمِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ * وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ * أُولئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِمّا کَسَبُوا وَ اللّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ *؛ (1)از مردم کسانی هستند که میگویند: پروردگارا در این دنیا ما را ببخش و برای آنها در آخرت بهرهای نیست. از ایشان کسانی هستند که میگویند: پروردگارا در این جهان به ما نیکویی بخش و در جهان واپسین هم به ما نیکی عطا نما، و ما را از عذاب آتش رهایی ده، آنان از آنچه به دست آوردهاند بهرهای دارند و خداوند حسابرسی سریع است.
و در آیهای دیگر فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ؛ (2)آنان که پیمان با خداوند و سوگندهایشان را به اندک بهایی میفروشند برای آنان در آخرت بهرهای نیست خداوند با آنان سخن نمیگوید و در روز رستاخیز به آنان نمینگرد و آنان را پاکیزه نمیدارد و برای آنان عذاب دردناکی است.
اینان کسانیاند که آخرت را فروختند و دنیای فانی را خریدند، زیرا عملی را انجام ندادند که در آخرت استحقاق پاداش داشته باشند و خداوند پاداش آنان را
در همین دنیایی که به آن رغبت کرده بودند و به آن حرص ورزیده بودند، عطا نمود، آنان در مورد وظیفهی بزرگی که خداوند به آن تکلیف کرده بود و آن وظیفه همانا دعوت به راه خدا با حکمت و پند نیکو است، سستی نمودند.
چه کنیم با مسلمانانی که از وطنهای خود هجرت نمودند و فرهنگ و تمدن غرب و دختران بورش آنان را گیج و مبهوت نموده است.؟ اینان به خداوند کفر ورزیدهاند و خود را فراموش کردهاند، پوست انداختهاند و در نهایت پستی و کثافت غرق شدهاند، عیبجو و دشنامگوی اسلام و مسلمانان شدهاند و به جای انکه دعوتکننده و تشویقکنندگان به اسلام باشند، دشمن اسلام گردیدهاند و از آن انزجار دارند و با تأسّف و افسوس فراوان، شمار اینان نیز افزایش مییابد.
وضعیّت این دسته از مهاجران بر اسلام و مسلمانان سنگینی میکند، کارهای اینان با بیماریهای مسری که با خود دارند در آینده به کشورهایشان انتقال خواهد یافت، زیرا اینان هرگاه از این کشورهای غربی خارج شوند و به کشور خودشان بازگردند، فساد و انحراف اخلاقی ایجاد خواهند نمود. بنابراین بر اندیشمندان و اصلاحگران مسلمان واجب است به این دسته از جامعهی اسلامی اهتمام ویژه ورزند و از طریق کنفرانسها و سخنرانیها و محافل، با همهی توانشان تلاش کنند تا آنچه را که از آنان فاسد و خراب شده اصلاح کنند. کسانی را مشخّص کنند تا با آنان دوستی و محبّت کنند و قبل از اینکه وقت از دست برود فکرشان را درست کنند.
در پایان یادآوری این نکته لازم است که بیشتر این دسته از مهاجران مسلمان، تنها از روی ناچاری اقدام به مهاجرت کردهاند، زیرا در کشوری که زندگی میکردند وضعیت به شدت بدی داشتهاند، آنان تحصیلات علمی ندارند، و از کاری که بتواند خرج زندگی خود و خانوادهاش را تأمین کند، درماندهاند و از دین خود جز اندکی نمیدانند و لذا در پی یک زندگی بهتر و در آمد بیشتر به
اروپا و آمریکا و کانادا مهاجرت کردهاند.
با پیروزی بیدارکنندهی انقلاب اسلامی ایران، این گروه از مهاجران از خواب غفلت بیدار شدند و بازگشتی به دین داشتند، نماز به پا داشتند و زنان و دختران خود را ملزم به داشتن حجاب نمودند و مقداری از مال خود را برای ساختن مراکز فرهنگی و مساجد و کارهای خیری که برخی از مراکز فرهنگی در اختیار آنان گذاشته بودند، اختصاص دادند، اما این کارها آنقدر کم و اندک بود که اصلا لازم به ذکر نیست، زیرا این مسلمانان به سمت مراکز متعددی رفتند که هر کدامشان براساس منفعت و دیدگاه خود کار میکردند. اگر اینها تلاش و کوششها و کارهای خیر خود را یکی میکردند، تأثیر بیشتری داشت و فایدهی آن به همهی آنان بازمیگشت، زیرا تلاشها هرگاه تقسیم گردد ضعیف میگردد و ثروت، هرگاه قسمت گردد پراکنده میشود، البتّه شاید کسانی عکس این نظر را داشته باشند ولی ما در هر چیزی همیشه اصل را برمیگزینیم و اصل، باهم بودن و یکی بودن است و فردفرد شدن فرع است. بهترین شاهد بر درستی این مطلب دولت آمریکاست که اگر ولایتهای متعدد آن تحت یک نظام نبودند بزرگترین و قویترین دولت نمیشد.
خداوند متعال در قرآن مجید میفرماید: یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ؛ (1)ای مردم ما شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را گروهگروه و قبیلهقبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بازشناسید، بیگمان گرامیترین شما نزد خداوند باپرواترین
1) (1) . حجرات (49)، 13.
شماست. به راستی که خدا دانایی آگاه است.
از این رهگذر مشخّص میشود که بشریّت همه از یک پدر و یک مادر هستند، و خداوند متعال بشریت را گروهها و قبیلهها قرار داد و آن را به رنگهای مختلفی تقسیم کرد، به زبانها و لهجههای مختلفی به سخنشان واداشت و در جاهای مختلف و دور از هم در زمین اسکان داد، ولی از آنها خواست تا یکدیگر را بشناسند.
باید برای شناخت، روابط مستقیم اقتصادی، تجاری، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایجاد نمود تا از این طریق، ازدواج، خویشاوندی، نزدیکی و محبّت به وجود آید، و امنیّت، آرامش و اطمینان خاطر بین همهی گروهها و صنفهای مردم حاصل آید.
بدون تردید، سبب اصلی در همهی جنگها و ستمها و دوریهای از همدیگر نادانی مردم و نداشتن شناخت نسبت به همدیگر بوده است و به همین خاطر خداوند متعال این آیه را با إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ پایان میدهد و خداوند با این سخن، بندگانش را از اینکه تکبّر و سرکشی کنند و بر کسانی که سیاه رنگ خلق شدهاند تجاوز و تعدی نمایند و آنان را بردهی خود قرار دهند و یا درجهی آنان را از آنچه که هست پایینتر قرار دهند، برحذر میدارد.
بشر سفیدپوست از دیرزمانی، برادر سیاهپوستش را به زنجیر کشیده و او را به بردگی کشانده و میان او و حیوان فرقی نگذاشته، ولی خداوند فرستادهاش را با هدایت فرستاده تا میان همهی بشر برابری برقرار کند و گفتار مشهورش را که تاریخ در طول زمان به ثبت رسانده است بفرماید که: «هیچ عربی بر عجم و سفیدپوستی بر سیاهپوست برتری ندارد جز به تقوا، همهی شما از آدم هستید و
آدم از خاک است».(1)آیا برابری بیشتر از این یافت میشود.؟
برای این برابری پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برترین نمونهها را آوردهاند که نه تنها در سخن، بلکه در عمل نیز میتوان مشاهده نمود. ایشان جانهای جاهلی را به مؤمنان نیکوکار عبادتکنندهی فرمانبردار دگرگون ساختند. بلال حبشی سیاهپوست که از عزیزترین همراهانش بود به عنوان نداکننده بر بهترین کارها یعنی نماز، برگزید، به او اذان یاد داد تا در هر روز پنج بار برای برپایی نماز اذان بگوید.
برای آنکه نهایت تأثیرگذاری آن حضرت را در میان مسلمانان بشناسیم، کافی است تا داستان کوتاهی را که در حضور آن حضرت رخ داده است، بازگو نماییم.
میان ابو ذر غفاری و بلال حبشی کشمکشی شد و ابو ذر بلال را به رنگ سیاهش سرزنش نمود و به او گفت: «ای سیاه زاده»، به خاطر رنگ پوست به بلال اهانتی شد که خودش در به وجود آوردن آن، نقشی نداشته بلکه این خداوند متعال بوده است که او را اینچنین آفریده بود، پس درحالیکه گریه میکرد به سمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شتافت و برای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سخن ابو ذر را نقل کرد، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهشدّت ناراحت شدند و به ابو ذر فرمودند: «تو کسی هستی که همچنان در جاهلیت به سر میبری». ابو ذر خود را به زمین انداخت و صورت خود را به خاک مالید و به محکمترین سوگندها، سوگند یاد کرد که از زمین برنخیزد جز آنکه بلال پایش را بر صورتش بگذارد، بلال او را بخشید و از او درگذشت. ولی ابو ذر همچنان اصرار داشت تا یا بمیرد یا بلال با پاهایش، صورت ابو ذر را لگدمال کند تا او هم اهانتی را که به بلال کرده بود حسّ کند، زیرا بر بلال تکبّر ورزیده بود، و بالاخره بلال پایش را بر صورتش گذاشت و در اینجا بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارهی
1) (1) . بحار الانوار، ج 22، ص 348، ح 64، ج 76، ص 350.
ابو ذر فرمود: «زمین بر خود حمل نکرده است و آسمان سایه نیفکنده است بر کسی که راستگوتر از ابو ذر باشد».(1)
بنابراین، باید دعوتکنندهی دین، رگ و ریشه و تبار را رها کند و میان مردم به خاطر رنگها و ملیتهایشان فرق نگذارد، همان گونه که نباید نسبت به خویشاوندانش تعصبی داشته باشد یا آنکه نسبت به هموطنان و خاندانش از روی هوای نفسانی تمایلی داشته باشد، زیرا نه تنها به امری تمایل پیدا کرده که توجیهی ندارد و عاقلانه نیست، بلکه به دعوت کردنش به اسلام و عدالت نیز ضرر و زیان خواهد رساند.
امروز ما در آمریکا میلیونها سیاهپوستی را مشاهده میکنیم که در میان آنها تعداد زیادی مسلمان قرار دارند و چون دریافتهاند اسلام دین برابری است و بین سفید و سیاه فرق نمیگذارد و به آقا و برده اعتقادی ندارد، به دین اسلام گرویدهاند.
تعداد آنها به بیش از پنج میلیون نفر میرسد که به رهبری لوئیس فرخان سازمانی را تشکیل دادهاند و در یک روز دو میلیون نفر از آنها روبروی کاخ سفید جمع شدند و در آنجا اذان گفتند و نماز به پا داشتند. اما مهاجران مسلمان این سیاهپوستان مسلمان را به حاشیه راندهاند و هیچ ارتباطی با آنها ندارند، مثل اینکه این کلام خدا را نشنیدهاند که فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ؛ (2)جز این نیست که مؤمنان برادرند، پس میان برادرانتان آشتی دهید و از خداوند پروا داشته باشید باشد، که شما مورد رحمت واقع شوید.
مهاجران مسلمان لبنانی که بیشترین مهاجران در ولایت میشگان را تشکیل میدهند، با وجود تعداد زیادی از مراکز اسلامی که در اختیار بزرگان و اندیشمندان آنان قرار دارد امّا، هیچ ارتباطی با گروه لوئیس فرخان ندارند و آنان را هیچ روزی به عنوان برادران دینی خود برنگزیدهاند. گروههای پناهندهی دیگر مثل عراقیها، مصریها، یمنیها نیز چنین وضعیتی دارند، همهی آنها پراکنده شدهاند و جز تصادفی یا در موقع کار با همدیگر جمع نمیشوند و از همدیگر خود را دور کردهاند، در چنین وضعی، بسیار سخت و مشکل است که دربارهی ارتباط با سیاهپوستان مسلمان آمریکایی فکر کنند.
وقتی همچنان همان روابط اجتماعی عشیرهای و قومی، بر این پناهندگان حاکم باشد، در آمریکا هم به همان شکلی زندگی میکنند که از کشورها و شهرها و روستاهای خودشان با خودشان آوردهاند، در این صورت آن روابط حقیقت ملموسی میشود که در آشکارترین مظاهرش میتوان دید. ای کاش حد اقل، باشگاههای آنان براساس کشورها تقسیم میشد، یعنی مثلا یک باشگاه ویژهی لبنانیها بود، یا یک باشگاه مخصوص عراقیها و یا مخصوص یمنیها و یا ویژهی مصریها بود، در این صورت مصیبت کمتر بود، درحالیکه این انجمن و باشگاهها براساس شهر و روستا و قوم و عشیره تقسیم شده است مثلا باشگاه بنت جبیل، یا باشگاه برعشیت و یا باشگاه لبنانیهای آمریکایی و یا در مورد عراقیها باز وضعیت به همین صورت است، مثلا تنها در شهر دیاربون، مرکز کربلا به چهار مرکز تقسیم شده است و همهی آنها هم شیعه هستند.
بنابراین مشکل همچنان باقی است و پراکندگی و تفرقه بر تمام مسلمانان که تصور میکنی باهم هستند ولی دلهایشان از همدیگر جداست، غلبه دارد.
من خودم دربارهی مسلمانان سیاهپوست آمریکایی با یکی از مسئولان لبنانی صحبت کردم به یکباره گفت: مقصود تو همان بردگان هستند.؟
گفتم: آنها هم مثل ما انسانی هستند که خداوند آزاد آفریده و برده نیافریده است. اگر ما با آنها برادر باشیم و آنها را به دوستی برگزینیم، تعداد ما در آمریکا بیش از ده میلیون نفر خواهد شد که در این صورت ارزش و منزلتی بیش از این خواهیم داشت.
به حرف من خندید و گفت: سیاهپوستان بردهاند و برده هم باقی میمانند و من آنها را بیشتر از تو میشناسم، آنان هیچ فایدهای به ما نخواهند رساند. و بعد شروع کرد به گفتن داستانها و کارهای عجیب و غریبشان و در آخر گفت سیاهپوستان به شدت از ما بدشان میآید.
این دیدگاه، دیدگاه بیشتر لبنانیهایی بود که من با آنها در این مورد صحبت میکردم و من هم جز با اندیشمندان و صاحبان خرد و فرهنگ به گفتگو نمینشینم. پس از این گفتگو برخاستم تا خودم این وضع را از نزدیک ببینم و آن را تجربه کنم، و به برخی از جاهایی که سیاهپوستان و لبنانیها رفت و آمد میکنند مثل پمپ بنزین و جاهای دیگر، سری زدم و فاصلهی عمیق و دشمنی پیچیدهی میان دو طرف را مشاهده کردم. لبنانی سفیدپوست به آمریکایی سیاهپوست با تحقیر و تنفّر نگاه میکند و تنها یک برخورد خشک میان آنها واقع میشود که از یک خرید و فروش بیشتر نمیشود. و هروقت هم راهی پیدا کند تا او را فریب دهد و از او دزدی کند بههیچوجه به خود تردید راه نمیدهد و شاید این را در عوض ضرر و زیانهای مادی و معنوی میداند که این سیاهپوستان ناآشنا و سرگشته مسبّب آن بودهاند. تعدادی از این لبنانیها، برخی از این سیاهپوستان را تنها به علت اینکه آن سیاهپوست از آنچه آن لبنانی خواسته امتناع ورزیده یا با آنها با تندی صحبت کرده، از پای درآوردهاند و کشتهاند.
آمریکایی سیاهپوست هم تصور میکند لبنانیها آمدهاند تا از سیاهپوستان بیگاری بکشند، از کشور دوری آمدهاند تا زندگی را بر او سخت و تنگ بگیرند و
او را بیرون کنند و هر آنچه که لذیذتر و بهتر است بخورند و زیادیاش را به آن سیاهپوست بدهند. و چون وضعیت اجتماعی پایینی دارند و در بیشتر وقتها بیکار هستند، تلاش میکنند از هر طریق ممکن، غذا و یا مقداری حشیش یا مواد مخدّر دیگری به دست آورند و خوش باشند، اینجاست که از شکاف میان این دو، کینهها و دشمنیها و رغبت به انتقامجویی از هر دو طرف برخاسته میشود.
این رفتارها کجا و آموزشهای دین اسلام آسانگیر و باگذشت که مردم از همدیگر دور را به هم نزدیک میسازد کجا؟ تعالیم اسلام کجا به کمک کار هم بودن در نیکی و تقوا فرمان میدهد، از جانها، همهی کینهها را برمیدارد و همه را همچون یک جسم و یک جسد قرار میدهد، آنچنانکه اگر عضوی از آن جسم بیمار گردد دیگر اعضای آن جسم هم بیمار میشوند و از آن حمایت میکنند.؟!
اکنون که این مهاجران مسلمان به این کشور آمدهاند و خداوند متعال از فضل خود به آنان رزق فراوان داده، خانههای بزرگ و گرانقیمتی را مالک شدهاند، تجارتهای سودآوری دارند، ماشینهای جدید و ثروت فراوانی دارند، باید خدا را سپاس گویند و بر این نعمتش شکرگزار باشند و یکی از موارد شکرگزاری و سپاس بر این همه نعمتهایش، این است که از آنچه خداوند به او داده بخشش کند، صدقه بدهد و بر فقیران، مهربانی و عطوفت کند و هیچ انسانی را هرکه میخواهد باشد کوچک نشمارد و با مردم با اخلاق اسلامی برخورد کند تا آنان را به سوی اسلام جلب نماید و از طریق کارهایش قبل از گفتارش آنان را با اسلام آشتی دهد.
مهاجران بازرگان که در گذشته، شهرها و مناطق مختلفی را از این طریق فتح کردهاند، شاهدی برای این حقیقت هستند. با تلاش و زحمات آنان بوده که امروز اندونزی، مالزی و افغانستان مسلمان هستند و میلیونها نفر از مردم آن مناطق
داوطلبانه و بدون اجبار و مشتاقانه و بدون وحشت، به اسلام گردن نهادهاند و قسم به جانم که این همان چیزی است که خدا و رسول خدا از ما خواستهاند.
وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ (1)و بگو (آنچه در سر دارید) انجام دهید، پس خدا و پیامبرش و مؤمنان کار شما را خواهند دید، و به سوی دانای پنهان و آشکار بازگردانده خواهید شد و او شما را به آنچه که انجام دادهاید آگاه خواهد ساخت.
امّا افسوس که ما برای نزدیک کردن و الفت دادن دلهای مسلمانان سیاهپوست به خودمان کاری انجام ندادهایم. من کشورهای زیادی را در آفریقای سیاه دیدهام، در جزایر قمر، ساحل عاج، سیر الئون، سنگال، کنیا، نیجریه و اوگاندا، در این کشورها پناهندگان مسلمان با وجود اینکه مهاجر هستند ولی زندگی پادشاهانهای دارند، درحالیکه خود سیاهپوستان ساکن آن کشورها، همچون بردگان در خدمت آن مهاجران هستند و تو میتوانی میان مسلمانانی که آقا هستند و مسلمانانی که برده هستند کینه و دشمنی دفن شدهای را ببینی که هرگاه انقلابی یا حادثهی خونینی در آن کشورها رخ دهد، آن بردگان از آقایان خودشان انتقام زشتی را میگیرند تا آنجا که در برخی اوقات به کشتن و گرفتن املاک و بیرون کردن مهاجران و مباح دانستن اموالشان هم میرسد.
همهی اینها به این خاطر است که مسلمانان به این سخن خدا عمل نکردهاند که میفرماید: وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ؛ (2)نیکی با بدی برابر نیست، به بهترین شیوه
(دیگران را از چالش با خود) بازدار، ناگاه آنکس که میان تو و او دشمنی است همچون دوستی مهربان میگردد.
تنها دلیلی که مسلمانان سیاهپوست در آمریکا تاکنون انتقامی از مسلمانان سفید پوست مهاجر، همانطوری که سیاهپوستان در آفریقا انجام دادهاند، نگرفتهاند این است که حکومت آمریکا، وسایل گذران زندگی را برای آن سیاهپوستان آماده میکند و لازم نیست همچون سیاهپوستان آفریقا در خانههای مهاجران سفیدپوست بردگی و خدمتگزاری نمایند، درحالیکه در آفریقا، حکومتها برای سیاهپوستان، وسایل گذران زندگیشان را عهدهدار نشده، لذا آنان ناچارند تا با کمترین مزد در مقابل سختترین کارها در خانههای مهاجران با برخوردی غیر انسانی یا حد اقلّ غیر اسلامی کار و خدمتگزاری کنند، ازاینرو در دلهای آنان کینه و خشم و آرزوی انتقام پدید میآید.
من یقین دارم اگر پناهندگان مسلمان ما در آمریکا با اخلاق اسلامی و با گذشت عمل میکردند، اگر سهمی از زکات و خمس خود را برای کمک به بیکاران سرگشتهی مسلمانان سیاهپوست اختصاص میدادند، اگر به وسیلهی هدیه دادن در عیدهای اسلامی و به ویژه در عید قربان و مناسبتهایی همچون روز عاشورا و رمضان و هجرت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به آنان نزدیک میشدند و بالاخره اگر برای این کارها، کنفرانسها و همایشها برپا میکردند، گروهگروه از آمریکاییها، سفیدشان و سیاهشان به اسلام میگرویدند.
اما افسوس که مسلمانان از این حقیقت غافل هستند و از هر بردهی سیاهپوستی متنفرند، و همچون عکس العملی، رهبر سیاهپوستان، لوئیس فرخان در ذهن سیاهپوستان فریاد میزند که ما از سفیدپوستان برتر هستیم؛ زیرا رنگ سیاه، از همهی رنگها برتر است و رنگهای دیگر از سیاه گرفته میشوند، هرچند این سخنان از فرهنگ اسلام و تعالیم آن دور هستند ولی مسئولیت این وضعیت به
عهدهی کسانی است که با زبان قرآن سخن میگویند.
فتواهای نادر
اسلام، قبل از هر چیز به اخلاق پسندیده و برتر اهمیت داده است و آن را از تکیهگاههایی قرار داده که اسلام بر آنها استوار است. گزافه نگفتهام اگر بگویم همه تکیهگاههای دیگر وابسته به این اصل هستند، زیرا پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همهی رسالت آسمانی خود را در یک کلمهی مختصر جمع نموده و فرموده: «من برای تکمیل مکارم اخلاق برانگیخته شدهام».(1)پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مردم را به عمل به اخلاق پسندیده تشویق و ترغیب نموده و فرمودهاند: «اگر از دین و اخلاق کسی که به سوی شما آمده خشنود و راضی هستید، پس او را به ازدواج خود درآورید».(2)و یا فرمودهاند: «دین اخلاق است.»(3)یعنی اخلاق نیکو و خداوند متعال هم پیامبرش را با نیکوترین و برترین ستایش ستوده و فرموده: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ (4)و به درستی که تو دارای خوبی بزرگ هستی.
هم دشمنان و هم یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خوشاخلاقی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را میدیدند که چگونه در همهی برخوردهایشان، در جنگ و صلح، در خشم و خشنودیاش، با زنان و همراهانش و با همهی مردمی که او را میدیدند و با او صحبت میکردند بهشدّت پایبند به اخلاق برتر بودند.
اخلاق در دین اسلام معیار هر چیزی است، آنکس که اخلاق نیکو ندارد،
دیندار نیست، و این اصلی است که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تثبیت نموده است. و آن شاعر عربی هم از این اصل تأثیر پذیرفته و گفته:
إنّما الامم اخلاق ما بقیت فإن هم ذهبت أخلاقهم ذهبوا
یعنی سبب دوام ملتها اخلاق است، اگر اخلاق را از خود رها کنند، از بین خواهند رفت. بنابراین هر دعوتکنندهای باید متخلق به اخلاق برتر باشد. آدم خشکی نباشد، تکبّر نورزد و سرکشی نکند، سستی نکند و دلگیر و دلتنگ نشود، فخر نفروشد و خود را بزرگ نبیند، به کسی زور نگوید و از حد خود فراتر نرود، بلکه لازم است تا آسانگیر باشد، ساده، متواضع، شاداب و خندان باشد، آنچه را که برای خود دوست میدارد، برای دیگران هم دوست بدارد و آنچه را که برای خود زشت میپندارد، برای دیگران هم زشت بشمارد، در نظر دادن و حکم راندن عجله نکند، خود را به زیور صبر و بردباری آراسته گرداند، عذر دیگران را بپذیرد و به بندگان خدا گمان بد نبرد. آنکس که بر این اخلاق اسلامی باشد، لازم است تا خود را از هر عمل زشت و ناپسندی و لو مصلحت شخصی و آنی هم داشته باشد دور سازد.
به اقتضای موقعیت دینی و اجتماعی خودم، بر بیشتر حوادثی که مسلمانان مهاجر در اروپا و آمریکا و استرالیا و جاهای دیگر پیدرپی انجام میدهند، آشنا شدهام. وقتی هم که به برزیل و آرژانتین سفر کردم باز همان مشکلات و درحقیقت همان فتواهایی که بیشتر مهاجران از آن فتواها تأثیر پذیرفتهاند مشاهده کردم. فتواهایی که مسلمانان مهاجر بدون آنکه حیا کنند و خجالت بکشند همچنان انجام میدهند، حتی بعضی از آنها معتقدند که با این کارها به خداوند متعال نزدیک میشوند. این فتواها که به گمان خودشان از مراجع بزرگی هم صادر شده به مسلمانان اجازه میدهد تا اموال کشورهایی که با اسلام و مسلمانان در جنگ و ستیز هستند به هر روشی که شده به تصرف خود درآورند، به این
دلیل که اموال آنان اموال خداست و این حق امام است که آنها را داشته باشد و در حال حاضر، مسلمانان نسبت به آن اموال سزاوارتر هستند.
به همین دلیل مسلمانانی هستند که در به پا داشتن نماز، پرداختن زکات، انجام دادن اعمال حج، روزه داشتن ماه رمضان و کارهای خیر سستی و تنبلی نمیکنند، اما در عین حال دزدی کالاهای باارزش و قیمتی از جاهای بزرگ یا خوردن مال کافر، با هر روشی را جایز و مباح میدانند، به این دلیل که آنها دشمن اسلام و مسلمانان هستند، یا به این دلیل که مالک آن اموال، یهودی است و یهودی در حال جنگ با اسلام است، پس جایز است که از او دزدی کنیم و برای این کارهایشان هم فتواهای قانعکنندهای دارند که به گمان خودشان از مراجع بزرگ گرفتهاند.
این گرفتاری و مصیبت بزرگی است که مسلمانی مدّعی پیروزی از اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد ولی کارهایش با این ادّعایش مطابقت نداشته باشد. مال دیگران را بدزدد درحالیکه میداند دزدی در دین اسلام حرام است. دیگران را فریب دهد و به آنان خیانت کند، درحالیکه میداند فریبکاری و خیانت حرام است و میداند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «آنکس که ما را فریب دهد از ما نیست».(1)من با یکی از آنان با همین حدیث بحث و جدل کردم به من پاسخ داد:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است که آنکس که ما را فریب دهد، یعنی مسلمانان را فریب دهد نه اینکه اگر غیر مسلمانان را فریب دهد مسلمان نیست. من از این تحلیل و تفسیر او شگفتزده شدم و گفتم با این تفسیر باید پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرمود:
آنکس که ما را فریب دهد از ما نیست و اگر غیر ما را فریب دهد او از ما خواهد بود.
1) (1) . مسند احمد، ج 2، ص 50.
آیا این منطق عاقلانه است.؟ آیا این شبیه کار یهود نیست که ربا را در میان خودشان حرام میدانند ولی اگر ربا میان یهودی و غیر یهودی باشد حلال است.؟ اسلام از این فرصتطلبیها و منفعتهای فردی و شخصی فاصله دارد.
سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در فصل گذشته آوردم که فرمودهاند: «از خود زشت بپندار آنچه را که از دیگران زشت میپنداری و نیکو بشمار برای خودت آنچه را که برای دیگران نیکو میشماری».(1)این سخن یعنی اینکه امر زشت و ناپسند پیش همه زشت و ناپسند است و نیکی و نیکویی پیش همه نیک و نیکوست. اسلام دینی است که خداوند متعال همهی فرستادگان و پیامآوران خود و از جمله محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که رحمت جهانیان است، به سوی آن فرستاده است. آنچه حرام نموده تا قیامت حرام و آنچه حلال کرده تا قیامت حلال است. کشتن جان انسان نزد خدا جز به حق حرام است پس جایز نیست که کشتن انسان مسلمان را حرام بدانیم ولی کشتن انسان کافر را حلال بدانیم، زیرا قتل هر دو نزد خدا حرام شده است و خداوند متعال حکم نموده که هرکسی جانی را به باطل بکشد، یا در روی زمین فساد نماید مثل این است که همهی مردم را کشته است. همچنین است کارهای حرام دیگری مانند دزدی، فریبکاری، زنا، دروغ، نفاق، حیله نمودن، رباخواری، شهادت باطل و گناهان آشکار و پنهان و ستم و تجاوز، همهی اینها در اسلام حرام است و انجام دادن آنچه با مسلمانان و چه با غیر مسلمانان جایز نیست.
من از برداشت بد مردم از فتواهای برخی مراجع بزرگوار در شگفتم. با آن برداشت بد، دری را به سوی ما گشودند که ما از آن بینیاز هستیم. آنان مردم را در امور دینشان به اشتباه انداختهاند و در عقایدشان فریفتهاند. همین است که
1) (1) . همان، ج 3، ص 278؛ الکافی، ج 2، ص 172، ح 9.
پلیس پاریس یکی از کارمندان عادی سفارت ایران در پاریس را به جرم دزدیدن دستگاههای الکترونیکی دستگیر میکنند و سپس تمام روزنامههای فرانسه در صفحهی اولشان نوشتند: کنسول جمهوری اسلامی داخل بازار اروپایی دزدی میکند. با این عناوین جمهوری اسلامی ایران را زشت جلوه میدهند و به دنبال آن، به هدف انصراف دادن مردم از اسلام و با آراسته کردن عناوین باطل، اسلام را در تمام دنیا زشت جلوه میدهند. بله، این همه به خاطر برداشت بدی است که از این فتواهای غیر مسئولانه میشود و این فتواها هیچ نفعی جز مصیبت و گرفتاری و شایعات خرابکننده برای ما نداشته است.
فرض کنیم سارق دستگیر نشود و بدون اینکه کسی از نگهبانان متعرض او بشود، از آن محل بگریزد، اما وجدان او، هیچگاه او را راحت نخواهد گذاشت و در طول زندگانیش، اگر مسلمان باشد او را سرزنش خواهد کرد؛ زیرا این آیه از کلام خدا را میخواند که: قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ؛ (1)بگو جز این نیست که پروردگارم زشتکاریهای آشکار یا پنهان و گناه و افزونجویی ناروا را حرام کرده است.
پس همهی زشتیها چه آنهایی که برای مردم آشکار است و چه آن زشتیها که بر مردم پوشیده میماند، نزد خدا حرام است و خداوند آنها را برای بندگان مؤمنش نخواسته است. چگونه میتوانیم فرزندانمان را بر انجام ندادن زشتیها و دوری از آنها تربیت کنیم، درحالیکه ما همان زشتیها را با دیگر مردمان انجام میدهیم.؟ آیا درست است که به فرزندانمان بگوییم، نزدیک زنا نشوید زیرا کار ناپسندی است و راه بدی است و خداوند آن را بر ما حرام کرده است و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن را از گناهان بزرگی شمرده که باعث خلود در آتش میشود، ولی بعد
1) (1) . اعراف (7):33.
به آنها بگوییم زنا با زنان کافر برای شما جایز است. چون آنها دشمن اسلام و مسلمانان هستند.؟ آیا درست است که بگوییم زنا با زنان مسلمان حرام و با زنان کافر حلال است.؟ این چیز عجیبی است که حتی دیوانگان بر آن میخندند تا چه رسد به عاقلان، آیا درست است که به فرزندت بگویی تو دروغ نگو، زیرا دروغ کار حرامی است ولی میتوانی پشت سر استادت دروغ بگویی، چون او مسلمان نیست یا چون او از کشوری است که دولت آن کشور با مسلمانان در جنگ است.
این منطق عجیبی است که اسلام آن را نمیپذیرد و نمیتوانیم آن را به اسلام نسبت دهیم.
اگر دشمنان اسلام، امثال این فتواها را بدانند و بشناسند، آنها را به عنوان دلیلی قوی برای خراب کردن اسلام و منصرف کردن مردم از آن به کار میگیرند، هر عاقلی و هر دانایی و هر صاحب اخلاق نیکویی از این وضع منزجر است.
من با صراحت تمام و با تمام وجودم، این فتواها را حتی اگر به مراجع بزرگ نسبت داده شود رد میکنم. البته من اعتقاد دارم هیچ مرجعی چنین فتواهایی را نمیدهد تا چه رسد به مراجع بزرگ، من خودم با برخی مراجع بزرگ ملاقات کردم، همهی آنها چنین فتاوایی را رد کردند، پس این حرفها پذیرفته نیست و این فتاوا را باید به گوشهای پرتاب کرد چون با کتاب خدا مخالف است و با سنت نبوی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که همراهانش را به تخلّق به اخلاق قرآن آموزش میداد تا در کافران و مشرکان تأثیرگذار باشند مخالف است.
آیا خداوند نفرموده است: أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؛ (1)آیا مردم را به نیکی فرمان میدهید و خود را فراموش میکنید، با آنکه کتاب خداوند را میخوانید، آیا اندیشه نمیکنید.
1) (1) . بقره (2):44.
آیا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نفرمودهاند: «از کاری نهی نکن که خودت مثل آن را انجام میدهی؟»(1)
ای مسلمانان، آیا بعد از این، آن فتواهایی را که رواج میدهند و به مراجع نسبت میدهند، میپذیرید.؟ من وقتی در آمریکا بودم و در دار الحکمة الاسلامیة مشغول به کار شدم و با پناهندگان عرب و مسلمان از تمام کشورها و اقوام رفت و آمد کردم، شگفتیهای زیادی را مشاهده کردم.
ناچارم از آقای شیخ محمد الهی به بزرگی یاد کنم، وی امام جماعت «دار الحکمة الاسلامیة» است و بهترین یار من در نشر افکار اسلامی و علمی و آزاد کردن اندیشهها از عادتها و تقلیدهای کورکورانهای است که موجب زشتی دین اسلام میشود. ایشان بیشتر سخنرانیهای من را به زبان انگلیسی در نهایت استادی ترجمه میکند. او و دار الحکمة، برای همه اندیشمندان از همهی گروهها و ادیان، که خواستار حقیقت هستند برای گفتگو و بحثهای علمی و دینی سینهای فراخ دارند. وی به من نیز فرصتی داد و حمایتم نمود تا بحثهای دینی خود را در دار الحکمة الاسلامیة که جلودار فکر خلاق، انتقاد سازنده و عمل صالحی است که اسلام و مسلمانان به ویژه پیروان اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن بهره میبرند، دنبال کنم. خداوند به ایشان برای کمکهایشان به اسلام و مسلمانان پاداشی نیکو عطا نماید.
بار دیگر به موضوع مورد بحث خودمان برمیگردم، گفتم که وقتی با پناهندگان به اقتضای کارم نشست و برخاست کردم، شگفتیهایی را دیدم.
یکی از آنها که در برخی کتابها خوانده بود که گرفتن اموال کافر جایز است، پیش من آمد و گفت: من از تو پیروی میکنم و من به تو اعتماد دارم، اگر
1) (1) . این جمله در شعری که ابو الاسود دئلی سروده آمده است. نک: تفسیر قرطبی، ج 1، ص 367.
امر کنی انجام میدهم و اگر مرا نهی کنی انجام نمیدهم.
گفتم: بفرمایید چه میخواهید بگویید.؟ گفت: من قصد ازدواج دارم و در آیندهای نزدیک به لبنان مسافرت خواهم کرد؛ زیرا همسرم و خانوادهام و خانوادهی همسرم در آنجا منتظر من هستند، هزینههای ازدواج هم خیلی دشوار و زیاد است. و من فقط میتوانم با کارت شخصی خودم که بانک به من اجازهاش را داده یکصد و بیست هزار دلار خرج کنم.
پرسیدم: آیا این پول، مال خودت بوده که در بانک گذاشتهای.؟ پاسخ داد: نه، بانک چون به من اعتماد دارد، این پول را در اختیار من گذاشته است.
گفتم: و آیا تو قصد آن را داری که در سررسیدی که بانک تعیین میکند آن پول را بازپرداخت کنی.؟
گفت: از کجا این همه پول را بیاورم، بازپرداخت آن حتی در مدتی بسیار زیاد هم برای من ممکن نیست.
گفتم: پس تو میخواهی آن پول را مصرف کنی ولی به بانک بازنگردانی.؟
گفت: بله، همینطور است، من خیلیها را میشناسم که این کار را کردهاند و هیچ کاری هم با آنها نکردهاند، جز آنکه دیگر مورد اعتماد بانک نیستند و نام آنان از لیست مشتریان بانک خط میخورد و این تنها جریمهای است که پرداختهاند.
گفتم: اگر راست گفتی که من از تو پیروی میکنم و به آنچه میگویم اعتماد داری، من تو را به خاطر خدا نصیحت میکنم که چنین کاری نکنی. این گفتهی من او را به تعجب واداشت، موضوع سخنش را عوض کرد و همچون انکار کنندهای گفت، مگر فتوای فلان آقا را در فلان کتاب نخواندهای.؟
گفتم: میدانم چه میخواهی بگویی، من آن فتواها را خواندهام ولی برداشت من با برداشت تو متفاوت است و اگر نصیحتپذیر هستی من تو را از انجام آن
کار نهی میکنم.
او تمام تلاشش را کرد تا مرا قانع کند که بانکهای اینجا همه در اختیار یهودیانی است که با ما در جنوب لبنان و فلسطین در جنگ هستند، و اموال ما را به غارت میبرند و یکصد و بیست هزار دلار نزد آنها ارزشی ندارد.
گفتم: تمام شد، دیگر تو را نصیحت نمیکنم و به آنچه تو میخواهی فتوا نمیدهم و از این پس تو آزاد هستی، چرا که خداوند تو را مورد حسابرسی قرار خواهد داد و هیچکس گناه دیگری را با خود همراه نمیبرد، تو باید در این مسأله به آن کسی که از او تقلید میکنی مراجعه کنی و من مرجع نیستم.
او درحالیکه سرگردان شده بود گفت: من فقط میخواهم تو مرا قانع کنی و من به دلیل نیاز دارم.
گفتم: اگر آنچنانکه تو میگویی، این بانکها همه، صاحبانی یهودی دارد و آنها هم دشمنان ما هستند که در جنگ با ما هستند، چگونه است که به تو اعتماد کردهاند و همهی این پولها را در اختیار تو گذاشتهاند، بدون اینکه در برابر آن از تو چیزی بخواهند.؟ اینها همان کسانیاند که به این آیهی قرآن کریم عمل کردهاند که میفرماید: وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ؛ (1)نیکی و بدی برابر نیستند به بهترین شیوه (دیگران را از چالش با خود) بازدار، ناگاه آنکس که میان تو و او دشمنی است، همچون دوستی مهربان میگردد.
آنان با وجود دشمنی میان شما، با نیکی با تو برخورد کردهاند، به تو کمک کردهاند و یکصد و بیست هزار دلار را بدون هیچ ضمانتی و فقط به صرف اعتماد در اختیارت گذاشتهاند و من یقین دارم اگر میخواستی از یک مسلمانی هزار دلار
1) (1) . فصلت (41):34.
قرض بگیری به تو نمیداد.
ضمن اینکه فراموش نکن که وقتی میخواستی ویزای اقامت و کار در این کشور را بگیری، آنان با تو قرارداد بستند که سوگند بخوری که قوانین این کشور را زیر پا نگذاری و تو هم این سوگند را بهجا آوردهای، پس اگر الآن بخواهی این کار را بکنی، در امانت خیانت کردهای و به سوگند خودت وفادار نبودهای درحالیکه خداوند متعال به مؤمنین فرمان میدهد تا به پیمانها خیانت نورزند یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید به پیمانها وفا کنید.
گذشته از همهی اینها، چگونه میخواهی پایه و اساس ازدواجت را با پول دزدی و حرام که از دسترنج خودت به دست نیامده، استوار سازی.؟ دربارهی دین و جان خودت و همسرت از خدا پروا داشته باش. در این حال اشک از چشمانش سرازیر شد، مرا میبوسید و میگفت آفرین بر تو، دل و عقل مرا گشودی و روشن کردی، درحالیکه من بر سر تو فریاد زدم.
این تنها یک نمونه بود، ما اگر تلاش کنیم تا سرشت انسانها را، همان سرشتی که خداوند مردم را بر آن سرشته است بیدار کنیم و برانگیزانیم، مردم هدایت مییابند.
با این فتواهاست که حتی مسلمانان پایبند به قوانین و مقررات هم، فریبکاری و کلاهگذاری و گواهی دادن به باطل و دروغ گفتن را یاد میگیرند. برای اینان مهم این است که بیشتر و بیشتر بر ثروت حرام دست یابند. آن فتواها که معلوم نیست به منظور چه اهدافی صادر میشود، ثروتهای حرام را حلال میکنند. مثلا به مجرد یک تصادف سادهی اتومبیل که میتواند آن را نزد دوست مسلمانش ببرد و تعمیر کند و هزینهاش هم از دویست دلار بیشتر نمیشود، ولی این دوست
1) (1) . مائده (5):1.
مسلمانش به اتفاق صاحب اتومبیل، فاکتوری را تهیه میکنند که مخارج تعمیر اتومبیل بیش از سه هزار دلار میشود. همهی اینها تقلب و کلاهبرداری است، خودشان هم میدانند که دروغ میگویند ولی آن فتوا، تنها توجیهی است برای دروغ و فریبکاری و تقلّبکاری، چرا؟ چون شرکت بیمهای که قرار است خسارت را پرداخت کند، شرکتی است که وابسته به دشمنان اسلام و مسلمین است، پس باید مسلمانان به هر روشی که شده به زور اموالش را غارت کنند.
گاهی دیده شده، بعضی از مسلمانان در این راه زندگی خود را هم به خطر میاندازند. اتومبیل دسته چندمی را با سیصد دلار میخرد، بعد با آن به بزرگراهها و راههایی میرود که اتومبیلها با سرعت زیاد حرکت میکنند و ناگهان روبروی یک اتومبیل گرانقیمت ترمز میزند تا آن اتومبیل از پشت به اتومبیل این آقا بکوبد و تصادف کند، خوب، شرکت بیمه همهی این خسارت را پرداخت میکند و بعد هم پول بیمه را بین خودش و آن تعمیرکار طمعکاری که فاکتور تقلبی را با چند برابر مزد تعمیر درست کرده، تقسیم میکنند. حتی بعضی از این مسلمانان وقتی همهی راهها به رویشان بسته شود، مبادرت به آتش زدن خانههایشان یا محل کارشان میکنند، چون میدانند خسارت آتشی که خانههایشان را سوزانده و یا آنچه را که در محل کارشان بوده و از بین برده، با سودهای خیالی، و بدون زحمت برمیگردد.
برخی از دوستان برای من تعریف میکردند که روزی یک اتوبوس عمومی در منطقه «داکس» که مسلمانان در آنجا ساکن هستند، بر اثر تصادف واژگون میشود و قبل از اینکه پلیس حاضر شود تا از علت حادثه تحقیق کند، همانطور که اتوبوس واژگون شده بود، ناگهان پر از مسافر میشود. وقتی پلیس با سرعت هرچه تمام در محل حادثه حاضر میشود چهل و پنج نفر مرد را میبیند که همهی آنها از دردها و جراحتهای خیالی شکایت میکردهاند. و وقتی رانندهی
اتوبوس که به بیمارستان منتقل شده بود به هوش میآید و به حالت عادی باز میگردد و از گزارش پلیس آگاه میگردد، بیچاره حیران و سرگشته میشود و میگوید مسافرانی که در هنگام حادثه با من بودند از پنج نفر بیشتر نبودند، این چهل نفر از کجا آمدند.؟ از همین رو شرکتهای بیمه و پلیس تحقیقات گستردهای را آغاز میکنند و پروندهی ویژهای را در اینباره باز میکنند، زیرا دیگر یقین داشتند اینجا دروغ و فریبکاری صورت گرفته است، بهویژه آنکه همهی ادّعاکنندگان از مسلمانان بودند.
این چه اسلامی است که از پیروانش زشتی میبیند و مسلمان به خاطر به دست آوردن بهرهای کم یا زیاد مادّی، وجدانش را به بهایی اندک میفروشد و دینش را در معرض ناپسندی و زشتی قرار میدهد و کاری میکند که مردم از آن دور شوند و انزجار داشته باشند.؟
کجاست آن اخلاقی که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ما را به آن سفارش کرده است و کتاب پروردگارمان ما را بر آن ترغیب و تشویق نموده است و اهل بیت علیهم السّلام در هر زمانی برای نشر آن تلاش کردهاند.؟ آیا این همان اخلاقی است که پیامبر برای تکمیل آن مبعوث شده است.؟ آیا این است سفارشهای قرآن که در هر لحظه ما را ندا میکند که: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً فَاللّهُ أَوْلی بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوی أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً؛ (1)ای مؤمنان، به دادگری برخیزید، و برای خداوند گواهی دهید. اگرچه به ضرر خودتان یا پدر و مادر، و یا نزدیکان شما باشد، و اگر (هریک از دو طرف دعوا) دارا باشد یا نادار، خداوند به (دستگیری از) هر دو سزاوارتر است، پس از هوای نفس پیروی
1) (1) . نساء (4):135.
نکنید تا عدالت را پیشه کنید و اگر در گواهی دادن زبان بگردانید یا از آن روی برتابید، بیگمان خداوند از آنچه میکنید آگاه است.
آیا این است سفارشهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای امّتش، آنجا که فرموده:
«امانتدار کسی باشید که به تو اعتماد کرده و به کسی که به تو خیانت کرده، خیانت مکن».(1)اکنون ما در کجای این همه سفارش قرار داریم.؟ دین در میان ما پیروانش غریب گشته، پس تو دیگر از دشمنانش مپرس.
خداوند متعال در قرآن میفرماید: لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ؛ (2)خداوند، شما را از نیکی ورزیدن و دادگری با آنان که در کار دین خدا با شما نجنگیدهاند و شما را از شهرهایتان بیرونتان نکردهاند بازنمیدارد، بیگمان خداوند عدالتپیشگان را دوست میدارد.
خداوند متعال با این آیه ما را دعوت میکند تا با کسانی که با ما به مقابله و جنگ برنخاستهاند و ما را از وطنمان بیرون نینداختهاند در تمام جنبههای مادی و معنوی رفتار پسندیدهای داشته باشیم. در این صورت نیکوکاری و عدالت اسلامی دو ابزار از ابزارهای دعوت به اسلام، میشوند که صورت درخشان اسلام را برای غیر مسلمانان به نمایش میگذارند.
به واسطهی گشودن دری که مسلمانان با اخلاق برترشان به روی غیر مسلمانان باز میکنند، وضعیت زندگی مسالمتآمیزشان به یک حالت روحی علاقهمند به اسلام متحول میشود و در نتیجه غیر مسلمانان را به سوی ایمان به اسلام راهنمایی و رهبری میکند. این یک روش عملی برای مسلمانانی است که
در مناطق کافرنشین زندگی میکنند و با آنان برخورد دارند.
ممکن است برخی از مراجع بزرگوار به عنوان یک مسأله شرعی بگویند گرفتن اموال کافران برای مسلمانان مباح است، اما قطعا اگر بدانند با عمل به این فتوا توسط مسلمانان، اسلام زشت جلوه میکند و در نهایت به ضرر اسلام است هرگز آن فتوا را نداده و تصرف در اموال کفّار را حرام میدانند، و از همین رو مراجع بزرگوار و شجاع دیگری فتوا صادر کرده و این نوع کارها را حرام دانسته و بنابر آیهی هشتم از سورهی ممتحنه که هماینک گذشت، از آن کارها به صورت جدی نهی کردهاند.
و گفتهاند چنانچه مسلمانی، اموال انسان کافری را تنها به جرم اینکه او کافر است غارت نماید، عمل حرامی را مرتکب شده است و از طریق راهنماییها و ارشاداتشان بارها اعلام کردهاند که دزدی حرام است چه از مسلمان و چه از کافر، همچنان که مال و خون و آبروی انسان مسلمان حرمت دارد، همچنین است مال و خون و آبروی انسان کافر، و هرچند ممکن است میان مسلمانان و کافرانی که در یک اجتماع زندگی میکنند، پیماننامهای نوشته نشده باشد ولی بر عهده و ذمّهی انسان مسلمان است که هیچکس از دیگری دزدی نکند و هیچکس به دیگری تجاوز و سرکشی نکند.
فتواهایی نیز در زمینهی حفظ و نگهداری از قوانین و نظام اجتماعی وجود دارد. و لازمهی نگهداری از نظام و قوانین اجتماعی این است که هیچکس از افراد جامعه به دیگری تعدی و تجاوز ننماید، خداوند متعال در این آیه بر تمام افراد جامعه واجب کرده تا در یک نظام متوازن و همدست زندگی کنند.
روایت شده که امام باقر علیه السّلام میخواستند تا امانتی را که کسی در مدینه در اختیار ایشان گذاشته بود برگردانند، اما برخی از همراهان ایشان اعتراض کرده و گفتند شما میخواهید امانت را به این مرد برگردانید درحالیکه میدانید او
ناصبی است.؟ امام علیه السّلام فرمودند: «برمیگردانم اگرچه ناصبی باشد، من کسی هستم که با او عهد و پیمان بستهام».
امانت امر ارزشمندی است که میان امانتدهنده و امانتگیرنده با قطع نظر از عقیده و دین، ارتباط ایجاد میکند وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ؛ (1)مؤمنان کسانیاند که امانتهای نزد خویش و پیمانهای خود را پاس میدارند.
مؤمنان نمیتوانند به آنچه که در پیشگاه خداوند و پیشگاه مردم به آن ملتزم و متعهد شدهاند خیانت ورزند. زیرا حفظ امانت و نگهداری آن، مسئولیت انسان مؤمنی است که شرعا بر او واجب است تا خون و مال و آبروی مردم را که به او اعتماد کردهاند حفظ کند. این امر یا در چهارچوب قوانین عمومی شرعی است و یا در چهارچوب پیمانهایی است که انسان مؤمن با دیگران بسته و خود را ملزم به آن میداند. او در پیشگاه خدا به اعتبار اینکه ادای امانت نشانهی بارزی از نشانههای ایمان است مسئول است و به همین جهت خداوند متعال کار انسان خیانتورز یهودی را که اموال غیر یهود را برای خود حلال میدانسته، زشت و ناپسند شمرده و فرموده: وَ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینارٍ لا یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلاّ ما دُمْتَ عَلَیْهِ قائِماً ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَیْسَ عَلَیْنا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ وَ یَقُولُونَ عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ؛ (2)و از اهل کتاب کسی است که اگر مال زیادی به او بسپاری به تو بازپس میدهد و از ایشان کسی نیز هست که اگر دیناری بدو بسپاری به تو بازنخواهد داد مگر آنکه پیوسته بر سرش ایستاده باشی این به خاطر آن است که آنان میگویند بر ما چیزی نیست برای خوردن مال غیر اهل کتاب، و بر خدا دروغ میبندند با آنکه خود میدانند.
خداوند متعال عمل یهودیانی که خود را از مسئولیتشان نسبت به حفظ و نگهداری اموال و خون و آبروی غیر یهودیان رهانیدهاند و همهی آن را برای خودشان حلال میدانند، زشت و ناپسند میشمارد. خداوند آنان را به خاطر اینکه حرمت مال یهود را میگذارند، ولی نسبت به احترام مال و خون و آبروی غیر یهود مسئولیتی ندارند، سرزنش میکند. این وحی قرآنی است که خداوند میخواهد مسلمانان هم نسبت به مسلمانان و هم غیر مسلمانان امین باشند. اگر مسلمانان فکر کنند که میتوانند کفّار را بکشند و اموالشان را غارت کنند و به آنها تجاوز و تعدی نمایند و در این راه مسئولیتی و تکلیفی ندارند، در این صورت میان ما و یهود که خداوند آنان را سرزنش میکند چه فرقی و تفاوتی وجود دارد.؟
اگر میخواهیم امت اسلامی برخیزد و به سوی تمدن حقیقی گام نهد تا در امنیت و آرامش زندگی کند، چارهای نداریم جز اینکه به تعالیم و آموزههای دین پاک اسلام عمل کنیم، دینی که به هر فضیلت و نیکی که بوده، ما را بر آن تشویق کرده و هیچ پستی و رذالتی را رها نکرده جز آنکه ما را از آن نهی کرده است.
ای مسلمانان مهاجر، از خواب غفلت بیدار شوید، خدا بر شما رحم کند و قبل از اینکه وقت بگذرد به اخلاق ستودنی متخلّق شوید و فراموش نکنید که شما در سرزمین سبز و خرمی هستید که مناسب کشت و زراعت است. خداوند به شما ابزار کشت را عطا کرده همان گونه که به شما بذر زراعت را بخشیده است پس به سرعت کار کنید زیرا ساکنان کشوری که تو در آن مهاجر هستی تشنه و گرسنهاند، عقلشان تهی و جسمشان گرسنه است، پس از آنچه خداوند به شما روزی داده بر آنها بخل نورزید، همهی شما در روز قیامت در پیشگاه خداوند نسبت به دعوت به راه خدا مسئول هستید همهی شما دعوتکننده هستید و چه کسی نیکوگفتارتر از کسی که به سوی خدا دعوت نمود و عمل صالح انجام داد
و گفت من از مسلمانانم.
ناچاریم در این موضوع نکاتی را به دقت مورد بررسی قرار دهیم، زیرا اسلام به خانواده و نقش آن، اهمیت فراوانی داده است.
خداوند میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید خود و خانوادهی خویش را از آتشی بازدارید که هیزم آن، آدمیان و سنگهاست و بر آن فرشتگانی درشتخوی سختگیر نگاهبانند که از آنچه خداوند به آنان فرمان دهد سر نمیپیچند و از آنچه به آن امر شدهاند سر نمیتابند.
یکی از مهمترین اصول حفظ خانواده، توجه به تربیت فرزندان خانوادهای است که از پدر و مادر و فرزندان پسر یا دختر تشکیل میشود، و ممکن نیست از تربیت صحبت کنیم قبل ازآنکه از عدالت در خانواده سخنی به میان آوریم.
لازم است به هر صاحب حقی، حقش داده شود، آن صاحب حقی که خداوند متعال به خاطر آن حق، او را آفریده و آن حق را مخصوص او گردانیده است.
خداوند متعال مدیریت خانواده را به مرد واگذار کرده است، او رئیس خانواده است و این ریاست، مسئولیت بزرگ آماده کردن مقدار زیادی از غذا و مسکن و لباس و چیزهای دیگری که یک زندگی عمومی را سامان میدهد، به عهدهی مرد میگذارد. خداوند میفرماید: اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَی النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ
1) (1) . تحریم (66):6.
عَلی بَعْضٍ؛ (1)مردان سرپرست زنانند بدان روی که خداوند برخی از آنان را بر برخی دیگر برتری داده است.
معنای قوّام بودن مرد بر زن، تسلط و زورگویی و ستم نیست تا مرد بر زن خود زور بگوید و ستم کند و با او مشورت نکند و او را دوست نداشته باشد.
مرد حق ندارد به خاطر نیرومندی جسمش بر زن تسلط یابد، او را کتک بزند و بر او با فحش و ناسزا خشم گیرد و حق ندارد به این دلیل که او مرد است و بر همه چیز تواناست و او زن است و بر همه چیز ناتوان است بر اموال زن و آنچه را که او خودش مالک است مسلط شود.
عدالت میان زن و مرد از مواردی است که قرآن کریم به آن تأکید کرده و فرموده است: وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ؛ (2)و زنان را بر مردان حق شایستهای است چنانچه مردان را بر زنان، و مردان را بر آنان پایهای برتری است.
این درجه و افزونی، بیشتر از آنچه که مسئولیت ادارهی امور خانواده را در بر میگیرد، معنی نمیدهد. این درجه و افزونی همان مسئولیت حمایت و حفظ خانواده از هر خطری است که آن را تهدید میکند و از همینجا میتوانیم بفهمیم که چرا خداوند متعال جهاد را تنها بر مرد و نه زن واجب نمود، زیرا با جهاد مرد، که گاهی باعث میشود مرد زندگی خود را قربانی کند، خانوادهاش در عزت و بزرگواری زندگی میکنند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قبل از وفاتشان در مورد نیکی کردن به زنان سفارش نمود و فرمود: «در مورد زنان از خدا پروا داشته باشید، زیرا آنان را به عنوان امانت خدا
به دست گرفتهاید».(1)
قرآن کریم ستم و تسلّط ظالمانهی مردان بر زنان را حرام دانسته است.
وَ لا تُمْسِکُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ؛ (2)و آنان را برای زیان رساندن نگه ندارید که بر آنان ستم کنید، و هرکس چنین کند بر خود ستم روا داشته است.
زن کالا و ملک مرد نیست تا بتواند هر آنچه را که بخواهد، با او انجام دهد.
او موجود زندهای همچون مرد است که نیمی از اجتماع را تشکیل میدهد. زن رئیس خانه و مادر فرزندان و سازندهی ملتها و تلاشها و جهاد ملتهاست. از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با چنین تعابیری حدیث وارد شده است و این همان خوب شوهرداری است.
اما اگر موضوع برعکس شود و زن ریاست خانواده و ادارهی آن را بر عهده بگیرد، همچنان که در کشورهای غربی چنین وضعیتی وجود دارد، در این صورت معیار و موازین از هم پاشیده میشود و هرکس وظیفهی خود را گم میکند، فرزندان، تندخوی و ناسازگار میگردند و این به ضرر آنان خواهد بود، هرکدام از پسر و دختر شخصیت خود را از دست خواهند داد، خانواده بیسرپرست میشود و اضطراب حاکم میشود.
از مهمترین عواملی که به تربیت موفق کمک میکند، برپایی عدالت در میان فرزندان است. همانطور که پدر وظایف و مسئولیتهایی دارد، مادر نیز مسئولیت و وظایفی دارد، برای هیچکدام از آنها جایز نیست که در برخورد با فرزندانش دنبالهرو عواطف و احساساتش باشد و یکی از آنها را بر دیگری به طور
مبالغهآمیزی ترجیح دهد. زیرا در این صورت درد حسادت در میان فرزندان نفوذ پیدا میکند، روابط خانوادگی را پارهپاره میکند و تلاشها به سمت خراب کردن همدیگر سوق داده میشود و احساسات ارزشمند خانوادگی به دشمنی، مکر و دشنام دادن تغییر مییابد. همچنان که این امر برای یوسف و برادرانش واقع شد إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلی أَبِینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ * اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِینَ *؛ (1)آنگاه که برادران یوسف گفتند همانا یوسف و برادرش برای پدرمان از ما دوستداشتنیترند با آنکه ما گروهی توانمندیم، بیگمان پدرمان در گمراهی آشکاری است، بکشید یوسف را یا به سرزمینی دوردست بیفکنید تا روی پدر را به سمت خود کنید و پس از آن گروهی درستکار باشید.
نابرابری میان فرزندان و ترجیح فرزند پسر بر دختر ستم دیگری است که از زمان جاهلیت تا امروز ادامه دارد، همهی حقوق پسر و شاید بیشتر از حقّش را به او میدهند، ولی دختر را از سادهترین حقوقی که خداوند متعال برای او واجب نموده محروم میکنند.
روایت شده که یکی از همراهان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، مالی را به یکی از پسرانش بخشید و برای گواهی آن نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از او پرسید: آیا این کار را برای همهی فرزندانت انجام دادهای.؟ پاسخ مرد منفی بود و گفت: نه، ای رسول خدا. حضرت فرمودند: از خدا پروا کنید و در میان فرزندانتان به عدالت رفتار کنید. آن مرد برگشت و مال خود را از پسرش گرفت.(2)
در بعضی از خانوادهها تقسیمبندی دیگری به چشم میخورد، پدر، پسران خودش را ترجیح میدهد و آنان را گرامی میدارد و مادر، دختران خودش را برتری میدهد و بیشتر از فرزندان پسر به دخترانش میرسد، این هم یک اشتباه آشکاری از هر دو طرف است، پدر و یا مادر حق ندارند که در برخورد با فرزندانشان ستم کنند و برخوردی داشته باشند که سبب جدایی و دشمنی میان آنان گردد.
با چنین برخورد و ستمی، کینه و ناخشنودی و لذت انتقام در دلهای فرزندان پدید میآید، از این پس جز به فریبکاری و حیله و مکر، که سبب ضعف شخصیّت و از بین رفتن عواطف و احساسات لطیف میشود، فکر نمیکنند، با این برخوردها، در آنان آمادگی برای انحراف به وجود میآید که دیگر درمان آن بسیار سخت خواهد بود.
پدران و مادران را آگاه میسازم و سفارش میکنم که در حضور فرزندان خود با همدیگر ستیزه و کشمکش نکنند، زیرا این کار سبب میشود مشکلات فراوانی برای فرزندانشان به وجود آید، درس خواندنشان و رشد عقلی آنها را به تأخیر میاندازد.
پدران و مادران را آگاه میسازم تا فرزندانشان را چندان کتک نزنند که دردآور و دردناک باشد بهطوریکه اثر آن بر جای بماند. به تنبیه و زدن عادتشان ندهند، بلکه به راهنمایی و پند نیکو و آموزش دادن آنان، عادتشان بدهند. بگذارید به جای سرزنش و خشونت و ترس، که موجب به وجود آمدن خواری و ذلت در جان آنان و سبب از دست دادن شخصیتشان میشود، لبخند بزنند و بخندند.
مسئولیت پدران و مادران که به کشورهای غریب مهاجرت کردهاند، در مقابل فرزندانشان مسئولیت بزرگی است، فرزندان گناهی ندارند، زیرا آنان از آنچه که در مدرسههای غیر دینی، آموزش میبینند، تأثیر میپذیرند.
بنابراین بر پناهندگان و مهاجران لازم است قبل از هر چیزی و قبل از تأسیس هر پروژهای، برای فرزندان خود مدارس اسلامی تأسیس کنند تا فرزندانشان زبان عربی و قرآن کریم و اصول اسلامی را فرابگیرند، آن اصولی که در آینده آنان را از هر انحرافی مصون و محفوظ میدارد؛ نیز لازم است تا پدران و مادران، فرزندان خود را در تمامی مراحل آموزشی همراهی کنند و تنها به مرحلهی ابتدایی اکتفا نکنند، بلکه باید مراحل بعدی آموزشی را نیز دنبال کنند حتی اگر لازم باشد، یک دانشگاه اسلامی را هم تأسیس کنند.
اگر ما جوانان خود را چه پسر و چه دختر، بدون برنامههای تربیتی و باشگاههای فرهنگی و رفاهی که بتواند آنچه را که خود دارند آراسته و زیبا نشان دهد و خواستههایشان را یک جا جمع کند و همدیگر را بشناسند، رها کنیم، بدون شک با وجود گروههایی که این جوانان بیگناه را شکار میکنند تا با آنان، قمارخانهها و مصرف مواد مخدر و انحرافات جنسی و اخلاقی زیاد گردد، منحرف خواهند شد.
بر پدران و مادران واجب است تا فرزندانشان را به برپایی نماز عادت دهند، خداوند میفرماید: وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها؛ (1)خانوادهات را به اقامهی نماز فرمان ده و بر آن شکیبا باش.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ما یاد داد که در چه زمانی کودکان کوچک خود را آموزش دهیم، ایشان فرمودهاند: «فرزندان خود را در هفت سالگی وادار به نماز خواندن کنید و برای نماز در ده سالگی تنبیه کنید و محل خوابشان را از هم جدا کنید.»(2)
لازم است تا پدران و مادران، فرزندان خود را، بدون سختی و زحمت، به
خواندن نماز عادت دهند تا داوطلبانه و نه ناخواسته، به سوی نماز روی آورند، از کودکی آنان را با فرامین دین پاک الهی آشنا سازند و به آنان آموزش دهند، ارتباط فرزندانشان را با آفریدگارشان در آشکار و نهان، تقویت و محکم کنند و البته اگر این آموزشها، عملی باشد و نه تنها گفتاری، فایدهی بیشتری میرساند.
فرزندانی که در این فضای روحی با پدران و مادرانشان زندگی میکنند، تأثیر بیشتری میپذیرند، زیرا پدران و مادران اسوه و نمونه برای فرزندانشان هستند. آن پدر و مادری که نماز نمیخواند، نمیتواند بر فرزندانش تأثیرگذار باشد، آنکه چیزی ندارد، چگونه میتواند آن را به کسی ببخشد؟! و این معنای فرمایش امام صادق علیه السّلام است که فرمودند: «با کارهایتان دعوتکننده به سوی ما باشید و نه با گفتارتان.(1)
تحقیقات نشان میدهد که فرزندانی که از کودکی بر اطاعت خداوند رشد میکنند، در زندگی موفّقترند و اینان کسانیاند که وقتی بزرگ میشوند و ازدواج میکنند به پدر و مادرشان احترام میگذارند - درست برعکس فرزندانی که از کودکی رها شده و تربیت دینی نشدهاند، اینان در زندگی شکست خوردهاند و وقتی بزرگ میشوند برای پدر و مادرشان ارزشی قائل نمیشوند.
سرپیچی از فرمان پدر و مادر و ترک آنان در هنگام پیری و ناتوانی از سوی فرزندانشان، نتیجهی حتمی ضعف و سستی در تربیت دینی است که از ابتدا آنان را با تربیت دینی آشنا نمیسازند، مثل اینکه مجبورشان میکنند با زور و فشار و همراه با سرزنش نماز بخوانند.
من خودم شاهد بودم که چگونه یکی از خویشاوندانم، فرزندانش را میترساند، کمربند به دست در مقابلشان میایستاد و هرکدام از فرزندانش که در
1) (1) . الکافی، ج 2، ص 78 ح 14.
وضو یا در رکوع و سجودش خطا میکرد و یا هر اشتباه دیگری را انجام میداد، با کمربند میزد، بهگونهای که هر وقت پدرشان را با کمربند میدیدند از ترس به خودشان میلرزیدند، مضطرب و سرگردان شده و نمیدانستند چه بکنند، او هم با به کار بردن الفاظ زشت و رکیک و زدن آنها شخصیت فرزندان خود را خرد میکرد. من بارها او را از این کار باز داشتهام، ولی دست از این کارهایش برنداشت. زمان گذشت فرزندانش بزرگ شدند درحالیکه نماز نمیخوانند، سیگار میکشند و مشروب میخورند. پس از بیست سال پدرشان را دیدم در حالی که او از فرزندانش به خاطر اینکه از او فرار کردهاند و از دور و برش پراکنده شدهاند، ایراد میگرفت و سرزنششان میکرد، اما من این سرزنش و ملامت را به سوی خودش متوجه کردم. بعد به من گفت: پس چرا پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودهاند هرگاه فرزندانتان به ده سالگی رسیدند، آنها را برای نماز بزنید.؟
از خدا طلب آمرزش کردم و گفتم: اگر رسول خدا تو را درحالیکه با این وحشیگری به فرزندانت میزدی، میدید حتما از تو بیزاری میجست، آیا او به این شدت و سختی فرمان داده است.؟ مقصود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این است که احکام خدا را در هفت سالگی به فرزندانتان آموزش دهید، بعد در طول سه سال با محبت و نرمی و مدارا، آنان را به احکام خدا عادت دهید و وقتی به سن ده سالگی رسیدند، دیگر خودشان دوست میدارند نماز بخوانند، ولی اگر وقتی به سن ده سالگی رسیدند و نسبت به آن احکام سستی و تنبلی کردند، برای یادآوری، آنها را به نرمی بزنی، اما تو بیرحمانه و سنگدلانه با آنان برخورد میکردی، درحالیکه اسلام دین رحمت و دوستی است. اگر عاقل بودی همان کاری را میکردی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام انجام میداد، آن دو امام، درحالیکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز میخواند و در حال سجده
بود، بر پشت آن حضرت سوار میشدند و آن حضرت هم تا آن موقع که پایین نیایند، سر خود را از سجده بلند نمیکردند. ما باید اینطور فرزندانمان را آموزش دهیم نه با سرزنش کردن و زدن.
پدران و مادران ما با فرزندانشان با زبان بیگانه صحبت میکنند و از کودکی قرآن را به آنها یاد نمیدهند، در نتیجه کودکان مهاجر ما، بیشترشان با زبان عربی آشنا نیستند و یا به سختی صحبت میکنند. اگر پدران و مادران همیشه با زبان عربی صحبت کنند و قرآن کریم را به کودکانشان بیاموزند، درمان این مشکل اسان است و این بیدانشی و ناآگاهی در نزدیکترین زمان از بین میرود.
در پایان میگویم بر پدران و مادران و سرپرستانی که تربیت فرزندانشان را به عهده گرفتهاند، واجب است تا آنان را بهگونهای تربیت کنند که اعتماد به نفس داشته باشند، به آنچه که خود دارند توجّه کنند و شخصیت و کیان خود را بسازند، و برای هیچکس خود را کوچک، خوار و ذلیل و شرمنده نسازند، بلکه خواری آنها فقط برای پروردگار جهانیان باشد.
هرگاه کودک از آغاز کودکیاش با خصلتهای نیک و پسندیده تربیت شود و خواستار بزرگی و مرتبهی بالا باشد و تصمیمش به ارزشهای معنوی تعلق بگیرد و از امور پست و ناچیز بدش بیاید، بدون تردید، شخصیت نیرومند و درخشانی به دست خواهد آورد که پستی و فرومایگی را دنبال نمیکند و بر مرکب فساد سوار نخواهد شد. و به همین خاطر پدران و مادران را سفارش میکنم تا فرزندانشان را با امور خیالی نترسانند، همچنان که لازم است تا کودکان خود را از خداوند نترسانند، زیرا در این صورت نعمتها و تواناییهای خود را دست کم میگیرند، آنان را طوری تربیت کنند که آفریدگارشان را دوست بدارند، زیرا او اگر خدا را دوست داشته باشد، آفریدهشدههای او را هم دوست خواهد داشت.
نقش پدر و مادر در تربیت فرزندان، نقش بسیار مهمی است، زیرا از همین
نقش مهم تربیتی پدران و مادران، خانوادههای سعادتمند، و به دنبال آن ملّتهای سعادتمندی به وجود خواهد آمد.
اگر جان پاک آدمی، از ابتدا بر خوبیها پرورش یابد، و اگر بر پاکی و صفای قلب و پاکیزگی تربیت شود، و اگر بر کار خیر و دنبالهروی از حق و رها کردن باطل عادت داده شود، و اگر پیوسته بر راه راست و عادتهای مسالمتآمیز باقی بماند، و خود را تزکیه کند و تهذیب نفس داشته باشد، او قطعا با سعادت و پیروزی رشد خواهد کرد و بزرگ خواهد شد و از لغزشها و تباهیها در امان خواهد بود.
پدران و مادران باید در برخورد با فرزندانشان سختگیر و سنگدل نباشند، زیرا بیرحمی سبب تضعیف شخصیت آنها میگردد. ترس، به فرزند شخصیّتی بیمارگونه میدهد که به دروغ و نفاق رغبت نموده و در نتیجه او را به همهی پستیها وادار میکند. منش و شخصیت بیمارگونه، بهسرعت از آنچه که پیرامون اوست، تأثیر میپذیرد و با ذلّت از هر انحرافی بدون بررسی تقلید میکند.
هرگاه میگوییم باید بیرحمی و سنگدلی را کنار گذاشت به این معنی نیست که پدران و مادران نسبت به تربیت فرزندانشان سستی کنند و آنها را یک تربیت آبکی بکنند که کودک لوس و ننر بار بیاید و در نتیجه مجبور شوند به هر خواستهی این کودک، کوچک یا بزرگ جواب مثبت بدهند و چشمانشان را از هر خطا و اشتباهی که کودکشان مرتکب میشود، ببندند، زیرا ممکن است اگر پدران و مادران در مقابل آن سکوت کنند خطر بزرگی متوجه آنها گردد.
اسلام همان دین میانهای است که به ما یاد داده تا نه افراط کنیم و نه تفریط، و به ما یاد داده که بهترین کارها میانهروترین آنهاست و به همین روش که بهترین روش است ما کارهای واجب خود را انجام میدهیم و حد وسط را میگیریم.
خداوند در قرآن مجید میفرمایند: قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ؛ (1)بگو بیایید تا آنچه را که خداوند بر شما حرام کرده بر شما بخوانم، چیزی را شریک او قرار ندهید و به پدر و مادر نیکی کنید و فرزندانتان را از بیم فقر نکشید، ما به شما و آنان روزی میرسانیم، و به کارهای زشت آشکار و پنهان نزدیک نشوید.
همچنین فرموده است: قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ؛ (2)بگو جز این نیست که پروردگار من زشتکاریهای آشکار و پنهان و گناه و افزونجویی ناروا را حرام کرده است.
این آیه و آیهی قبل از آن، سفارش مهمّی از خداوند متعال برای بندگان مؤمنش است که روش اسلام در تربیت فرد و اجتماع و جامعه را به ما نشان میدهد و این راهی است که از بقیهی راههایی که در زمان ما برتری یافته و بر اساس آن راهها، مفاهیم و روشهای رفتاری شکل گرفتهاند، مستقل است.
جهان امروز، به عقاید متعدد بشری، تقسیم شده است. برخی از آنان منکر وجود خدا شدهاند. چنین شخصی، هیچ دینی و یا پیامآور و فرستادهای را نمیپذیرد، برای این دسته از انسانها، تنها جنبهی مادّی جهان و انسان اهمیت دارد.
امّا گروهی دیگر به خداوند متعال و رسالت پیامآوران الهی که از سوی خداوند متعال برای اهل زمین برانگیخته شدهاند تا آنان زندگی سعادتمند و امن و مطمئنی داشته باشند، ایمان دارند. اینان همان متدینین به ادیان سهگانه و مشهور یهودیت و مسیحیت و اسلام هستند.
یهود، سعادت، رستگاری و دست یافتن به بهشت را براساس ریشه و تبار آدمی میداند و گمان میبرند خداوند متعال از همهی آفریدهاش تنها یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیه السّلام را برگزیده است. و نسل او را گرامیترین، برترین و والاترین نسل قرار داده و تنها نسل اوست که سزاوار به حکومت بر تمامی بشر است و برای جانشینی در زمین تنها نسل اوست که سزاوارند و تنها اینانند که در روز قیامت از عقاب و عذاب خداوند در امانند.
خداوند دربارهی اینها میفرماید: وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاّ أَیّاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّهِ عَهْداً فَلَنْ یُخْلِفَ اللّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ؛ (1)و گفتند آتش (دوزخ) جز چند روزی به ما نمیرسد، بگو آیا از خدا پیمانی گرفتهاید که خداوند از آن پیمان تخلّف نکند یا چیزی را بر خدا میبندید که نمیدانید.؟
تاکنون یهود از این عقیدهاش دست برنداشته و لذا تمام دنیا همچنان از دست آنان و مکرشان در رنج و سختی و گرفتاری است، این وضعیت در نتیجهی اعتقادشان به این مطلب است که رگ و ریشه و تبار، آنان را از دیگران ممتاز میسازد. انجام همهی فسادها و روا دانستن همهی ستمها و پراکندن اندیشههای خرابکارانه و قوانین گمراهکننده به دست یهودیان، تنها برای این است که رهبری و حکومت آنان بر جهان و بر بشریت شکست خورده را، آسان کند.
1) (1) . بقره (2):80.
نصاری نیز اعتقاد دارند که نجات و سعادت، تنها برای آنان است، زیرا نجات بستگی به این دارد که به مسیح که تکهای و جزئی از خداوند است ایمان بیاوری، مسیحی که به زمین فرستاده شده و به کفّارهی اشتباه آدم عذاب کشیده است. پس هرکس که به این عذابی که بر مسیح چیره شده ایمان بیاورد، او در روز قیامت نجات یافته و در ملکوت خدا وارد خواهد شد. روحانیان مسیحی، قرنها این مفهوم را در دلهای مسیحیان کاشتهاند و آن را در تمام جهان پراکندهاند، و جهان به خاطر این عقیدهی تحریف شده، ستیزهها و جنگهایی را به خود دیده است.
اما اسلام آمده تا تمامکنندهی همهی ادیان گذشته باشد و جهان را از شرّ آنچه که به دست یهود و نصاری انجام شده، نجات دهد. اسلام، انسان را به ایمان و التزام عملی به ایمان، فراخوانده است و تأکید میکند که برای هیچ انسانی راه نجاتی نیست، جز آنکه میان دو امر که هرکدام دیگری را تکمیل میکند، جمع نماید و آن دو امر ایمان و عمل صالح است.
مردی به خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و گفت: ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، سخنی را به من بگو که پس از تو از کسی چیزی نخواهم و نپرسم، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند: «بگو به خدا ایمان آوردم و استقامت کن».(1)در همین زمینه است که خداوند میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛ (2)به درستی که آنان که گفتند پروردگار ما خداست و بر آن پایدار ماندند، بر آنان فرشتگان فرود میآیند که نهراسید و اندوهگین مباشید و بشارت باد شما را به بهشتی که وعده داده شدید.
بنابراین نجات و رهایی فرد و امنیت و آرامش در جهان، در ایمان صحیح به
خداوند متعال و فرشتگان و کتابها و فرستادهشدگان او و روز قیامت و دوری از ستم و پستی و گناه و هر نوع زشتی شکل میگیرد.
در اسلام گناه به دو قسم تقسیم میشود، در یک قسم، زیان گناه فقط محدود به شخص گناهکار میشود، ولی در قسم دیگری اثر و زیان گناه پخش میشود و در افراد زیادی که گناهکار نمیتواند آن را به شمارش آورد تأثیر خواهد گذاشت، حتی گناهکار نمیتواند مقدار تأثیرش را هم بداند.
خداوند متعال از این قسم دوم از گناه، که زیانرسانی آن فراگیر است، به فاحشه و زشتی تعبیر کرده است و این همان گناهی است که به شدیدترین و رساترین نهی، ما را از انجام آن برحذر داشته است، زیرا نهی پروردگار تنها به انجام آن گناه محدود نشده، بلکه حتی نزدیکی به آن گناه را هم بر ما حرام نموده است: وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ؛ (1)و به کارهای زشت آشکار و پنهان نزدیک نشوید.
این نهی شدید به این خاطر است که نزدیک شدن به فواحش منجر به انجام دادن آن میشود. زیرا انسان به یکباره بر زشتیها و پستیها اقدام نمیکند، بلکه ابتدا به آن نزدیک میشود و هربار که به آن نزدیکتر میشود، نفس و شهوت او را به آن گناه دعوت میکند و شیطان هم برای او، لذّت و سرخوشی را وارونه جلوه میدهد و در این حالت، در نهانش کشمکشی به وجود میآید و در بیشتر اوقات در برابر زیباییها به زانو میآید، و ارادهاش سست میشود و در باطنش آن مراقبت خدایی ضعیف میگردد، پس به گناه و زشتی نزدیک میشود، درحالیکه دیگر فرمانبر گناه شده و آن را مرتکب میشود. این حکمت و هدایت خداوند بزرگ است که ما را فرامیخواند که هرچه میتوانیم از گناه و زشتی خود را دور
1) (1) . انعام (6):151.
سازیم تا در گناه واقع نشویم.
زشتیها و گناه زیاد است، اما بیشتر بر زنا اطلاق میشود. خداوند میفرماید:
وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِیلاً؛ (1)و نزدیک زنا مشوید که کاری زشت و بد راهی است.
اما فاحشه و زشتی تنها زنا نیست، فواحش فراوان دیگری نیز وجود دارند، اما ضرر و زیان زنا به شمارش درنمیآید، به آبروی مرد و زن زناکار و آبرو و شرف خانواده و خویشان زناکار و آن نسلی که از زنا حاصل میشود ضرر میرساند، در این صورت زناکاران هیچ راهی برای حل مشکل خود جز راهحلهای زیر ندارند:
1 - سقط جنین، ولی این کار در تمام ادیان آسمانی حرام شده است.
2 - بچّهای را که از این زنا به وجود آمده، در همان روز ولادتش بکشند. امّا هم این راه و هم راه حل اول تجاوز و تعدی به حیات و زندگی است و خداوند سبحان، آن عذاب و خشمی را که برای قاتل در نظر گرفته برای ما بیان کرده است.
3 - به مراکز بچههای سر راهی یا بیمارستانها تحویل دهند. در این صورت او در آینده انسان شروری میشود که دشمن جامعه و انتقامگیرنده از آن خواهد بود.
4 - آخرین راه حل این است که چنانچه زن زناکار، همسر و فرزند داشته باشد، این فرزند از زنا را نیز به شوهر خود منتسب کند و با این کار او را وارد خانوادهای کند که در میانشان غریب و ناآشناست. با این کار بر همسرش جنایت کرده، زیرا او پدر فرزندی است که هیچ ارتباطی با او ندارد و مجبور است پیامدهای کاری را بپذیرد که در به وجود آمدن آن نقشی نداشته است. همچنان
1) (1) . اسراء (17):32.
که با این کار به تمام افراد این خانواده، چه آنهایی که الآن هستند و چه آنهایی که در آینده میآیند، جنایت شده است.
زنا جنایتی بر تمام افراد جامعه است، زیرا با زنا، خانواده نابود میشود، ارتباط انسانی از میان رخت برمیبندد و انسان تبدیل به حیوان میشود و بردهی غریزهی خود میگردد.
بیحیایی، برهنگی، لباسهای کوتاه بدننما، اظهار دلباختگیهای فریبکارانه و پررویی در ظاهر کردن آنچه که خداوند پوشاندن آن را واجب کرده و خواسته است تا آن را از نیش چشمان حریص فاسقان محفوظ بداریم از علتهای زناست. همچنین خلوت کردن با زنی که از محارم او نیست، دست دادن و بلکه بوسیدن همدیگر در موقع دیدار و خداحافظی و بیحجابی زنان در راه رفتن هوسانگیزانه و آرایشی تحریککننده و خنده و نگاهی طمعکارانه، همهی اینها از علتهای زنا به شمار میرود و خداوند متعال ما را آگاه نموده و فرمود: قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکی لَهُمْ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما یَصْنَعُونَ * وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ؛ (1)به مردان مؤمن بگو دیدگان (از نگاه حرام) فرو دارند و پاکدامنی ورزند، این برای آن پاکیزهتر است، بیگمان خداوند به آنچه میکنند آگاه است. و به زنان مؤمن بگو چشمهایشان را نگه دارند و پاکدامنی ورزند و آشکار نسازند زینت خود را جز آن مقدار که از آن ظاهر میشود و باید روسریهایشان را بر گریبان خویش افکنند.
هرگاه بخواهیم بر اخلاق و ارزشهای خود استوار باشیم و هرگاه بخواهیم از فرزندان خود در هجرت و در غربی که اعتقادی به تعالیم اسلامی ندارد مراقبت
1) (1) . نور (24):30 و 31.
کنیم، باید به این دین و تعالیم آن عمل کنیم. آنچه که ما فضیلت و شرف میدانیم و برای حفظ آنهمه چیز خود را فدا میکنیم، جامعهی آمریکا و جامعهی غرب به طور کلّی، عقبماندگی و بربریت میداند، در جایی که ما شرف دختر را در بکارت و دوشیزگی او میدانیم، زیرا کسی را بر خود چیره و مسلط نساخته است، اما غرب او را عقبمانده میداند زیرا نتوانسته تاکنون کاری جنسی انجام دهد.
در هر صورت فواحش و زشتیها فراوانند و محدود به زنا نمیشود، استفاده از مواد مخدر نیز یکی از زشتیها و فواحش است، برای این گناه باندهای متعددی در جامعهی آمریکا ایجاد شده تا پسران و دختران جوان بیگناه را با ابزارهای گمراهکنندهی مختلفی، در دام این فساد بیندازند. با این کار، خانوادههای زیادی نابود شدهاند و بر اثر این عادت ناپسند فرزندان زیادی زیان دیدهاند. این گناه، جز با دارویی که اسلام به ما ارزانی نموده درمانی ندارد، و آن دوری و نزدیک نشدن به فواحش و گناهان است چه آنها که ظاهر و آشکارند و چه آنها که پنهان و پوشیدهاند.
عادت بر شرابخواری نیز از بزرگترین گناهانی است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن را، مادر همهی پلیدیها دانستهاند؛ زیرا همین گناه است که انسان را سوق میدهد تا زشتترین و ناپسندترین جرم و جنایتها را انجام دهد.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حکایت کردهاند که ملکهای، مرد نیکوکار خداترسی را به قصر خودش دعوت میکند و آنگاه که مرد بر ملکه وارد میشود، درها را میبندد و مرد را به انجام زنا دعوت میکند، اما آن مرد نیکوکار امتناع ورزیده و از آن کار دوری میکند و به آنچه که آن زن دعوتش میکند، پاسخ نمیدهد، پس از این، آن زن پلید، نوزاد کوچکی در گهواره همراه با یک شیشه شراب را آماده میکند و میگوید: تو پس ازآنکه وارد خانهی من شدی و راز مرا دانستی، دیگر راهی
برای خروج از اینجا نداری، زیرا میترسم که اگر تو را رها کنم آبرویم را ببری و مرا پیش دیگران زشت کنی، پس برای اینکه بر سکوت تو ضمانتی داشته باشم، باید که در یکی از سه گناه تو را شریک خودم بکنم و من تو را وامیگذارم تا خودت یکی از این سه گناه را اختیار کنی، هرکدام را که میخواهی انجام بده و سپس از اینجا بیرون برو. آن مرد گفت: آن سه گناه چیست؟ زن پاسخ داد: یا انجام زنا با من، من ملکه هستم و تو فقیر هستی، و یا کشتن این نوزاد در گهوارهاش زیرا این کودک زنازاده است، و یا خوردن این شیشهی شراب، و حالا نظر تو چیست.؟ مرد فکری کرد و دانست که هیچ راهی برای فرار ندارد، جز آنکه در یکی از این سه گناه با او شریک گردد. پیش خود گفت اما کشتن این نوزاد بیگناه که اصلا امکان ندارد، زیرا خداوند میفرماید: وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ؛ (1)و نکشید جانی را که خدا آن را حرمت داده جز به حق. این بیگناه چه گناهی دارد. و اما انجام زنا نیز محال است که من به آن نزدیک شوم زیرا خداوند میفرماید: وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِیلاً؛ (2)نزدیک زنا مشوید که آن کاری زشت و بد است. ولی خوردن شراب بر من از قتل و انجام زنا آسانتر است؛ زیرا خداوند میفرماید: إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ (3)بدرستی که شراب و قمار کار زشتی از کارهای شیطان است، پس از آن اجتناب ورزید شاید که رستگار شوید. هرگاه شراب بنوشم جز به خودم زیان نرساندهام و گناهی کردهام که امید دارم خدا مرا ببخشد، زیرا من مجبور و بیچاره بودم. پیش خود خوردن
شراب را برگزید و به ملکه که خوشحال دور او میچرخید رأی خود را آشکارا گفت، ملکه نیز آن شراب کهنه را به او داد و آن بیچاره جامی را پشت سر جام دیگر مینوشید و شراب برای اولین بار، عقلش را به بازی گرفت. از همان جام نخست شروع به مستی کرد و جان و شهوتش او را به کامیابی و همبستری با آن زن فریب داد، ملکه هم امتناع میکرد و از او دور میشد، مرد بیچاره هروقت جامی دیگر از شراب مینوشید، شهوت و رغبتش به آن زن فزونی مییافت و به ملکه از جایی به جایی دیگر حملهور میشد. ملکه نیز که لباس شفّافی پوشیده بود، هروقت که آن مرد بیچاره بر خواستهی خود اصرار میکرد، تظاهر به پاکدامنی میکرد درحالیکه خودش علاقهمند به آن بود، شراب عقل آن بیچاره را از سرش ربوده بود و به دلخواه غریزه حیوانیاش عمل میکرد و همچون حیوان درّندهای شده بود که میخواست شکارش را به هر قیمتی که شده بگیرد و بدرد.
ملکه دانست، شراب کار خودش را کرده و او دیگر تحت اختیار و ارادهاش است، با ناز و کرشمه گفت: دوست من، حرص و طمع من به تو، بیشتر از حرص و طمع تو به من است، ولی من از آبروریزی و رسوایی میترسم. آن مرد با افسوس و حسرتی تمام گفت: از کدام رسوایی میترسی.؟
گفت: از این کودک که ما را زیر نظر گرفته میترسم، و اشاره به آن کودکی کرد که در گهوارهاش بود و قبلا آن مرد گفته بود کودکان بیگناهند.
مرد گفت: تو از این کودک که مراقب ماست میترسی؟ شرّ او را از سر تو کوتاه میکنم، پس کودک را برداشت و تا بالای سرش بلند کرد و چنان او را بر زمین کوبید که سرش تکهتکه شد و روح از بدنش پر کشید.
ملکه به این کار او لبخندی زد و گفت: اکنون که بهای گرانی را پرداختی، مستحق همبستری من هستی، پس مرتکب زنا شدند و چون مرد از مستی به
هوش آمد، به اطراف خود نگاهی کرد، به کودک مردهای نگاه کرد که مغز سرش از هم پاشیده شده است، متوجه کار ناپسندی شد، باز نگاهی دیگر کرد و شیشهی شرابی را دید که خالی شده، مثل اینکه به یاد میآورد، صحنههای نمایشی که در آن نقش قهرمانان را بازی میکرد، در اینجا بود که قبل از بیدار شدن ملکه برخاست، ولی شیطان وسوسهاش کرد که تو دیگر دنیا و آخرت خود را خراب کردی پس بهتر است که خودت را بکشی تا شاید خداوند سبحان تو را ببخشد، او هم خود را از بالاترین جای قصر به پایین پرتاب کرد و مرد.(1)
این داستانی است که سزاوار است دربارهی آن کتابی نوشته شود تا برای صاحبان خرد پندآموز باشد. این بندهی خدا، قبل از خوردن شراب انسان نیکوکاری بود، اما به محض خوردن شراب همهی گناهان را مرتکب شد. خوردن شراب بود که او را برای کشتن جان بیگناهی که خدا کشتن آن را حرام کرده بود، دلیر کرد، خوردن شراب بود که او را به انجام زنا وادار کرد، و بالاخره هم سبب خودکشیاش شد. به همین جهت است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خوردن شراب را مادر همهی پلیدیها دانسته است، چرا که عقل را ضایع و نابود میکند. از همین رو، باید از نوشیدن شراب دوری گزید و فرزندانمان را به ویژه آنانی که در مهاجرت هستند به گونهای تربیت کنیم که تا میتوانند از آن دور شوند، زیرا که آن دروازهی ورودی همهی گرفتاریها و مصیبتها است.
در میان پناهندگان، خانوادههایی هستند که از پدر دائم الخمر خود، سختی و مرارت میبینند، او صمیمیّت و صفای زندگی خانواده را تیرهوتار و پر از ترس و دشمنی و هرج و مرج کرده است، ضمن اینکه او برای شراب خواریاش پولهایی را میپردازد که فرزندانش به آن نیاز شدید دارند.
1) (1) . کتاب ذم المسکر، ص 15.
فاجعهبارتر اینکه گاهی پدر خانواده، همسرش و برخی دوستانش را هم در این گناه شریک میکند، و اینجاست که شیطان وارد عمل میشود، همسرش عاشق یکی از دوستانش میشود و در غیاب شوهرش با او بارها همبستر میشود، به گونهای که آن زن نمیداند از همسرش باردار شده یا از دوست همسرش که به خاطر شرب خمر و شبنشینیها عاشقش شده بود.
بعد از گذشت مدتی مرد بیدار میشود، با چشمان خودش کار همسرش را میبیند و از او برخی اعترافات را میشنود، بعد در بعضی از فرزندانش شک میکند که آیا از صلب او هستند یا نه.؟ اینجاست که خانواده فرومیریزد و به دنبال آن خانوادهی آن مرد و خانوادهی آن زن هم از هم پاشیده میشوند، دشمنی و کینهای به وجود میآید که در برخی از اوقات به قتل منجر میشود. ای مسلمانان، خدا شما را رحمت کند، بیدار شوید قبل از آنکه وقت بگذرد، زیرا اجتماع ما به خاطر از هم گسیختگی و نابودی تهدید میشود.
از فواحش و زشتیهای دیگر قمار است، قمار علّت از میان رفتن خانهها و خراب شدن خانوادهها است. این از دردهای خطرناکی است که اگر انسانی گرفتارش شد، همهی دارائیش را نابود کرده و آبرو و حیثیّتش را از بین برده است. چه بسیار خانوادههایی که قربانی این گناه شدهاند. چه بسیار پیش آمده که زنی که شب تا به صبح نخوابیده و مراقب فرزند مریضش بوده که میان مرگ و زندگی دست و پا میزده است، درحالیکه همسرش از ابتدا تا انتهای شب، در قمارخانهها به سر میبرد و یا هر شب مقداری از ثروتش را که هزینهی زندگی یک ماه کامل خانواده را تشکیل میدهد هدر میدهد و در هنگام صبح در حالی که از آنچه که از دست داده غمگین و ناراحت است به خانه بازمیگردد و به محض سرزنش زنش، او را فحش و ناسزا و دشنام میدهد. باز شب که میشود به طمع سودآوری یا برگشت آن مقداری که زیان کرده به قمارخانهها باز
میگردد، اما باز چیزی به دست نمیآورد، دنیا در چشمانش تنگ میشود، یأس و ناامیدی دلش را پر میکند و خود را به یکباره پس از آنکه ثروتمند بود فقیر میبیند، پی میبرد که بر خودش جنایت کرده، به فکر میافتد تا زندگیش و دردهای جانش را پایان دهد، پس خود را میکشد درحالیکه زن و فرزندان فقیر و مستمندی را پشت سر خود رها کرده که جز بدهکاری و مشکلات فراوان چیزی برای آنها باقی نگذاشته است.
برخی از آن زیاندیدهها، نمیتوانند تحمل کنند که خانوادهشان بعد از ثروتمندی فقیر شوند و نمیتوانند تحمل کنند که خانوادهشان بعد از خودشان نابود شوند، لذا یکی از آنها در همان شب وارد خانه شده، همسر و چهار فرزندش را به قتل رسانده و سپس به گمان اینکه دیگر راحت شده خودش را هم کشته است، اما آن بیچاره، یاد خدا را فراموش کرده، پس خود را هم فراموش کرده است و این سخن خداوند متعال را فراموش کرده که مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِیعاً؛ (1)هرکس جانی را بدون قصاص یا به کیفر تبهکاری در روی زمین بکشد، چنان است که تمامی مردم را کشته است.
اینکه گفتم یک امر خیالی نبود، بلکه امری واقعی و حقیقی بود که در مورد یکی از پناهندگان مسلمان ما در شهر دیترویت رخ داده و در همهی روزنامههای محلی آن را چاپ کردند.
ای مسلمانان، این همان فواحشی است که خداوند سبحان ما را از نزدیک شدن به آن نهی نموده است و فرموده: قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها
1) (1) . مائده (5):32.
وَ ما بَطَنَ؛ (1)بگو جز این نیست که پروردگارم زشتکاریهای آشکار و پنهان را حرام کرده است.
هرگاه ما خود را از شراب و قمار و مواد مخدّر و زنا و شبنشینیهای حرامی که جز غنا و رقص در آن نیست دور کنیم و خود را عادت به نماز و روزه و پرداخت زکات و شبزندهداریهای دینی بکنیم که در آن از خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ذکری به میان میآید، و همنشینی با علمای ربّانی را زیاد کنیم و هرگاه فرزندانمان را نیز به این امور عادت دهیم، برای خودمان و امتمان زندگانی با شرف و عزّتی را تضمین میکنیم که از سازگاری و سعادت پر شده است. در این صورت ما به خشنودی خداوند متعال دست یافتهایم و سود دنیا و آخرت را به دست آوردهایم، من از خداوند متعال میخواهم تا فردفرد امت اسلامی را به آنچه که در آن خیر و رستگاریست موفق بدارد و کودکان ما را از انحراف و تباهی نگهداری کند، بهدرستی که او شنوندهی پاسخدهندهای است.
هر مقدار که انسان به دین اسلام با دقت بنگرد، اطمینان بیشتری پیدا میکند که دین اسلام از سوی خداوند حکیم و شایستهی ستایش، فروفرستاده شده است و دلش برای پذیرش تعالیم آن دین فزونی مییابد و درخشندگی عقلش زیاد میگردد. هرکس در اصل این دین کامل، موشکافی و دقت نظر نماید، بدون تردید برای او آشکار خواهد شد که نظم در هر چیزی یکی از تکیهگاههای این دین است. فرقی نمیکند تو به اجسام بزرگ آسمانی نگاه کنی و یا به دانهی
1) (1) . اعراف (7):33.
کوچکی در زیر و یا روی زمین، فرقی نمیکند تو به انسان و آفرینش و ترکیب او نگاه کنی یا به حیوانی که بر دو پا یا چهارپا راه میرود نگاه کنی، به ماهی که در آب شنا میکند نگاه کنی یا به پرندهای که در هوا اوج گرفته و یا به ذرّاتی که در وجود پراکندهاند، در همهی اینها نظم و نظام دقیقی در ترکیب و وجود و در هر جزئی از اجزای آنها مییابی.
قرآن کریم نگاه ما را متوجه نظم دقیق در وجود و در همهی آفرینش خداوند نموده است تا از آن نظم، همچون برنامهای دایمی و عادتی همراه، در همهی امور زندگانی استفاده کنیم. هرگاه نظمی نباشد، زندگی و تمام وجود عالم مختل شده و به هرج و مرج میگراید و انسان از اینکه نقش خود را در زندگی ایفا کند ناتوان میشود و در این صورت حوادث ناخوشایند و نتایج فاجعهباری به دنبال خواهد داشت.
خداوند میفرماید: اَلَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَری فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ *؛ (1)خداوندی که هفت آسمان را تودرتو بیافرید در آفرینش خدای بخشنده هیچ ناسازگاری نمیبینی، پس دیده بگردان آیا هیچ شکاف و رخنهای میبینی؟ بار دیگر دیده بگردان تا چشم درحالیکه خسته است به سوی تو بازگردد.
و در جایی دیگر که به نظم وجود اشاره دارد میفرماید: فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ؛ (2)او شکافندهی پردهی صبحگاهان است و شب را برای آرامش و خورشید و ماه را
برای شمارش به گردش درآورد، این تقدیر خدای پیروز داناست.
تا زندگانی جریان دارد، این نظم پیدرپی ادامه دارد، شب و روز نظم میگیرد و به واسطهی این دو، نظام زندگانی به همدیگر ارتباط پیدا میکند، حرکت و سکون، کار و استراحت، به خورشید و ماه و حرکت این دو در مدار این کره ربط پیدا میکند و قرآن کریم تأکید میکند که حرکت خورشید و ماه به طور دقیق حساب شده است اَلشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ؛ (1)خورشید و ماه دارای شمارگان هستند.
یعنی بینهایت دقّت دارند و به اندازهاند، و هیچ لحظهای درهم و برهم نمیشوند. علم جدید نیز این حقیقت را تأکید میکند که خورشید و ماه با دقت بسیار شگفتانگیزی در حرکتند که اگر یکی از آن دو، حتی یک لحظه از مسیر خود عقب افتد تمام عالم مختل خواهد شد و نظام دنیا به هم خواهد ریخت.
بلکه دانشمندان ثابت نمودهاند که هر ذرهای از ذرات وجود مطابق با نظم مشخص و معیّنی حرکت میکند که هرگز برای هرجومرج و بینظمی راهی نیست. به قرآن گوش فرا دهید که ما را به این حقایق راهنمایی میکند:
تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً * اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً *؛ (2)پر برکت است آن کسی که فرقان را بر بندهاش فرو فرستاد تا بیم دهندهای برای جهانیان باشد، همان کسی که برای اوست فرمانفرمایی آسمانها و زمین، فرزندی نگرفته و برای او در فرمانفرمایی شریکی نیست، همه چیز را آفرید آنگاه آن را به شایستگی اندازهگیری کرده است.
و چون دین اسلام، با فطرتی که خداوند آفرینش را با آن سرشته است، هماهنگی دارد، قوانین آن نیز بر نظم استوار است و با بینظمی و هرجومرج در ستیز است. این مطلب از فرامین و نواهی دین اسلام آشکار میشود.
آنکس ایمان بیشتری دارد که نظم بیشتری داشته باشد و هر مقدار که انسان از هدایت آفریدگارش دور شود، به همان اندازه نشانههای بینظمی و اضطراب و هرجومرج در زندگانیش ظاهر میشود.
نماز که ستون دین است، مثال بسیار بارز و روشنی برای نظم است. نظم در قیام، همچون سربازی که هیچ حرکتی ندارد، نظم در رکوع و سجود و بالاخره در وقت نماز، که معین شده است: إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً؛ (1)نماز برای مؤمنین فریضهای است که زمان معیّن دارد.
نماز، عمل واجبی است که باید در زمان مشخصی انجام گیرد و با این کار هر مسلمانی پنج بار در هر روز، نظم و انضباط را تمرین میکند. اگر به نماز جماعت نگاهی بیاندازیم، نماز جماعتی که اسلام پیروانش را به آن فراخوانده، میبینیم که چگونه نمازگزاران در صفوفی منظم از امام جماعت پیروی میکنند، از او در هیچ حرکتی پیشی نمیگیرند و جز آنکه دنبالهرو او باشند، کاری را انجام نمیدهند. و اسلام در تعلیم نظم در حرکتهای اجتماعی از این دولتهای جدیدی که به این امر افتخار میکنند، پیشی گرفته است.
با دقت در دیگر ارکان اسلام، روشن میشود که همهی آنها با وقتهای مشخص و اندازههای معین از طرف خداوند متعال بر نظم استوار هستند. زکات در هر سال فقط یکبار پرداخت میشود و لازم است هر مسلمانی یک وقت معینی را برای حساب و پرداخت آنچه که در سال بر او واجب است مشخص کند. این
1) (1) . نساء (4):103.
وقت میتواند موقع درو کردن یا چیدن میوه باشد.
برای انجام روزه نیز یک ماه مشخص شده که ابتدا و انتهای آن معلوم است و روزهی هر روز آن ماه نیز از طلوع فجر تا غروب شمس است و مسلمانان با یک حساب دقیق که دقیقههای آن نیز معین شده، از خوردن و آشامیدن دست میکشند، همچنان که افطار نیز با یک حساب دقیقی که ثانیههای آن نیز معین شده انجام میگیرد. همهی مسلمانان در رمضان، یک امت یگانهاند بینظمی را کنار میگذارند و نظم را شعار و علامت خود قرار میدهند.
حجّ نیز، در اعمالش و در زمان برگزاریاش و در محل انجام آن، دارای نظمی استوار و محکم است که، هیچ نظیری ندارد. شکل و رنگ لباس در حج برای همه یکی است، وقت و عدد طواف یکی است. در گفتن تلبیه با وجود اختلاف مسلمانان در زبانشان، همه آن را با یک زبان واحد میگویند. وقوف به عرفه در یک زمان معین و در یک زمین مشخص واقع میشود و بالاخره در همهی مناسک حج یک نظم و ترتیب الهی، که از جهان غیب صادر شده میتوان مشاهده نمود.
اگر در هر آموزشی از آموزشهای اسلام جستجو کنیم، مییابیم که هدف همهی آنها این است که جامعهی بشری را از بینظمی و هرجومرج به سوی نظم و ترتیب سوق دهد، حتی غریزهی جنسی هم در اسلام مبتنی بر نظم و ترتیبی است که انسان را از یک شهوت حیوانی، به انجام یک وظیفه و رسالت انسانی در وجود و بقای انسان، بلندمرتبه میسازد.
خداوند میفرماید: وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ؛ (1)و از نشانههای خداوند، این است که از خودتان همسرانی برایتان آفرید تا کنار آنها آرامش یابید
1) (1) . روم (30): آیهی 21.
و میان شما دوستی و رحمت قرار داد به درستی که در این نشانههایی است برای گروهی که میاندیشند.
از ارتباط میان زن و مرد، تعبیر به مودت و رحمت مینماید تا انسان را بالا ببرد و آن ارتباط را واجب مقدسی بداند که به موجب آن مسئولیت بزرگ بقای وجود بشر و تربیت او براساس نظم و انضباط را بر عهده دارد، این امر باعث میگردد تا زندگانی با همان میزان و معیاری که خداوند متعال معین نموده ادامه داشته باشد. خداوند متعال میفرماید: اَلرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَیانَ * اَلشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ * وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ * وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ * أَلاّ تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ * وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ *؛ (1)خدای بخشنده قرآن را آموخت. انسان را آفرید. سخن گفتن را به او یاد داد. خورشید و ماه دارای شمارگانند. و گیاه و درخت سجده میکنند. و آسمان را برافراشت و ترازو را بگذاشت. که در ترازو تجاوز نکنید. و سنجش را با دادگری برپا دارید. و ترازو را کم مپیمایید.
پس هر چیزی به اندازه است و برای اینکه با عدالت بر این اندازه و میزان پایدار باشیم و سرکشی نکنیم، باید در هر چیزی نظم و انضباط را رعایت کنیم در غیر این صورت معیار و میزان زندگانی مختل میشود و هرجومرج بر جامعه حاکم میشود و در چنین جامعهای، قانون جنگل حاکم خواهد شد.
ما امّت اسلامی را به محافظت بر نظم و انضباط دعوت میکنیم تا به واسطهی آنچه که خداوند به آنها بخشیده، از دیگر ملّتها متمایز گردند، نه اینکه در هر چیزی بینظمی داشته باشند که در این صورت دشمنانشان به آنان ناسزا میگویند.
ما امروز، اهانتها و دشنامهایی را میشنویم و در هرجایی، امت عربی و اسلامی
1) (1) . الرحمن (55):1-9.
علامت و نشانهای برای بینظمی شدهاند. مثلا آنها به ما میگویند: وعده و قرار عربی، و مقصودشان مسخره کردن عربها است چون هرگاه وعدهای میدهند، خلف وعده میکنند و حضور سر وقت وعده برای آنها اهمیتی ندارد.
با افسوس و تأسف شدید، این امر نزد ما جریان دارد، کمتر کسی از ما بر وعدههای خود سر وقت حاضر میشود، حتی علمای ما که باید نظم و انضباط را به مردم بیاموزند، بر اجرای نظم سستی میکنند و اهمیت چندانی نمیدهند، بارها شده که اطلاعیههایی را خواندهایم یا شنیدهایم که فلان مجلس دینی یا سخنرانی علمی در فلان ساعت برگزار میشود، ما سر ساعت حاضر میشویم، درحالیکه آن عالم دینی در بهترین حالت نیم ساعتی تأخیر دارد. این درد بیدرمانی است که باید ریشهکن شود و الا چگونه میتوانیم دشمنانمان را وقتی میگویند این وعدهی عربی است ملامت و سرزنش کنیم.؟
دشمنان ما، آنچه را که در مورد وعدهی عربی میگویند، در مورد کارهای عرب نیز همان استهزا را دارند. وقتی به کارهای نجّاران یا آهنگران یا بنّایان نگاه میکنیم، در بیشتر اوقات در کارشان محکمکاری نمیکنند. برای آنها مهم این است که در سریعترین وقت ممکن کار را به پایان برسانند و مزدشان را بگیرند تا برای کار بعدی آماده شوند. و به همین خاطر وقتی کاری محکم نشده باشد و یا در آن عیب و نقصی و یا فریبکاری پیدا شود به آن کار، کار عربی میگویند.
باید مسلمانان در این امور باپرواترین بندگان خدا باشند، زیرا از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت شده که ایشان فرمودهاند: «خداوند در مورد کسی که کارش را محکم گرداند برکت میدهد».(1)و یا فرمودهاند: «آنکه ما را فریب دهد از ما
1) (1) . به این عبارت در جایی نیافتیم، ولی شبیه آن در کشف الخفاء، ج 1، ص 426، ح 1369 آمده است.
نیست».(1)و یا فرمودهاند: «فرزند آدم، بهتر و برتر از دسترنج و عرق پیشانیاش نخورده است». و روایتهای زیادی در این موضوع یافت میشود.
ما این بینظمی را در کشورهای خود در همهی امور مشاهده میکنیم. مردم برای اینکه زودتر وارد اتوبوسهای عمومی شوند و روی صندلی بنشینند، درگیر شده و مزاحم همدیگر میشوند. بیشتر شرکتهای مسافربری در ساعت حرکت، بینظم هستند و در سر ساعت مقرر حرکت نمیکنند، و تو میتوانی در مکانهای عمومی این بینظمی را در میان مردم بیشتر ببینی که دیگر امری عادی شده است.
پس بر هر دعوتکننده به دین اسلام لازم است تمام کارهایش را با نظم و انضباط انجام دهد تا مردم به او اعتماد و اطمینان داشته باشند و ما مهاجران در آمریکا، میبینیم که چقدر مردم آمریکا منظم هستند. در انتهای صف آنجا که باید بایستد میایستد تا نوبتش برسد و بعد میرود، لذا واجب است تا ما بهتر از آنان باشیم، زیرا دینمان به ما نظم آموخته و بر آن تربیت نموده است. اگر مؤمن حقیقی هستیم، باید بهترین ادب و تربیت را داشته باشیم. در این صورت است که میتوانیم آن اهانتها و شماتتها را که دربارهی ما میگویند از میان ببریم و در برابر همهی مردم با فرهنگ و با تمدن ظاهر شویم و چهبسا اگر امکان داشته باشد در دیگران تأثیرگذار باشیم. کنندگان کار برای این هدف به پا خیزند و پیشیگیرندگان در این کار بر یکدیگر سبقت گیرند، و بگو کار کنید پس خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مؤمنان کار شما را خواهند دید.
خداوند سبحان مردم را آفرید و به آنان فرمان داد بر نیکی و تقوا و به طور کلی بر هر چیز خیری، یار و یاور همدیگر باشند تا در این دنیا به توانایی بیشتری
1) (1) . مسند احمد، ج 2، ص 50.
بر روی زمینی که خدا آن را برای بندگانش فرمانبردار و آسان کرده دست یابند و بتوانند گنجهای زمین را بیرون آورند، از معادن آن استفاده کنند و بر نیروی آن چیره شوند تا زندگانیشان بدرخشد و در سعادت و رفاه باشند.
خداوند میفرماید: هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَیْهِ النُّشُورُ؛ (1)او خدایی است که زمین را برای شما هموار گردانید، پس بر شانههای آن راه روید و از روزی او بخورید، و به سوی او بازگشت خواهد بود. و یا فرموده است: وَ لَقَدْ مَکَّنّاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ قَلِیلاً ما تَشْکُرُونَ؛ (2)و بیگمان شما را در زمین توانمند گرداندیم و در آن برای شما در زمین روزیها قرار دادیم، شما اندک سپاس میگزارید.
نیروهای زمین و جوّ و اجسام پیرامون آن، چندان قویاند که چارهجویی انسان در برابر نیروهای زمین، سخت و دشوار و دنبالهدار است و انسان به تنهایی نمیتواند بر آن چیره گردد و نمیتواند تنها با تلاش فردی و به دور از دیگران آن را برای اراده و ادارهی خویش فرمانبردار کند. بلکه او به شدت نیازمند کمک دیگران است، تا او از تلاشهای دیگران استفاده ببرد و دیگران هم از تلاشهای او بهرهمند شوند. از این همیاری و کمککاری، سعادت و خیر فرد و جامعه حاصل میگردد و از آن جامعهی قوی و قدرتمند پدید میآید. در این صورت است که اگر فرد خود را از جامعه دور کند، بر خودش زیان رسانده و قدرتش را نابود ساخته است.
من برای شما مثالی میزنم تا درستی این مطلب آشکار گردد. فرض کنید مردی از دنیا رفته و همهی دارایی خود را برای تنها فرزندش به جا گذاشته است.
آن دارایی شامل صدها میلیون پول نقد و هکتارها زمین زراعی و به همان میزان اموال غیر منقول میشود. حال اگر این وارث ثروتمند بخواهد به تنهایی عمل کند و خود را از دیگران بینیاز بداند، نه به آنها چیزی بدهد و نه از آنها چیزی بگیرد، بهسرعت این ثروتش پخش و پراکنده میگردد و از آن بهرهای نخواهد برد. زیرا اگر در زمینهایش کشت و زراعتی نشود، آب نخورد و از انگلهای گیاهی پاک و تمیز نگردد و اگر به درختان رسیدگی نشود، زمین و درخت ثمری نخواهند داشت و زمین بایر میماند و اما خانهها و مغازههایش اگر به اجاره و کرایهی مردم ندهد برای او فایدهای نخواهد داشت، و با پولهای نقدش هم اگر از مردم چیزی نخرد و با آنها معاملهای نداشته باشد، نمیتواند بهرهای از آنها ببرد.
بنابراین کمک کردن به همدیگر برای بقا و استمرار آن یک ضرورت است، همچنان که برای پیشرفت و بالندگی یک ضرورت است و هرگاه فرهنگ مردم پیشرفتی کرده، به ضرورت کمک به همدیگر بیشتر پی بردهاند.
این تعاون و مساعدت همچون دیگر امور این جهان، گونهها و مراحل مختلفی دارد، از ضعف به شدت منتقل میشود و رشد و نمو دارد و در زمان قدرتمندیاش، نیروی محکمی میشود که از تلاشهای گوناگونی پدید آمده است. و از آن بنایی به بار مینشیند که ارکان و تکیهگاههای استوار دارد، ابرقدرتی میشود که در مقابل مبارزهطلبیهای دشمن تکان نمیخورد و در برابر دشواریهای روزگار و سختیهای زمان ایستادگی و مقاومت میکند و اما اگر چنانچه فرد تصور کند نیازی به دیگران ندارد و نیاز به ارتباط و برادری فروکش کند، آن موجود قوی و نیرومند به ضعف و سستی میگراید و در نهایت از هم پاشیده میگردد.
انگیزههای ارتباط میان بشر فراوان است، همانطور که اسباب جدایی و
پراکندگی هم زیاد و مختلف است. از علتهای ایجاد ارتباط، یکی همان یگانگی بشر و همنوع بودن اوست، زیرا همهی مردم یقین دارند که از یک پدر و یک مادر هستند و به همین خاطر ندای خداوند متعال به بشر با یا بَنِی آدَمَ است تا به آنها بفهماند که همهی شما باهم برادرید، هرچند که ممکن است رنگ پوستتان و زبانتان باهم تفاوت داشته باشد. هرچند برخی برای نزدیک کردن مردم به همدیگر براساس همین علت تلاش کردهاند، ولی تاکنون میان گروهها وحدتی محقق نشده است. یگانگی و همنوع بودن بشر نتوانسته است جز در موارد بسیار اندکی پایهگذار وحدت شود.
یکی دیگر از عوامل ارتباط، منتسب بودن همدیگر به یک زمین یا به یک کشور که خاک آن کشور مرزهای یک وطن را ترسیم میکند، میباشد. در طول زمان، این علت تأثیر فراوانی داشته است، چندانکه رئیس یک گروه یا رئیس یک حکومت با این انگیزه، شجاعت و دلیری را در میان مردمش برانگیخته تا یکی شوند و راه را بر دشمنانی که قصد اشغال سرزمینشان را دارند ببندند. ولی این علت ارتباط، یک علت ساختگی و غیر طبیعی است، زیرا انسانی که خود را در یک قطعه از زمین خدا محصور کرده تا بگوید این تکه از زمین مال من است و من به آن نسبت دارم، خود را در قفسی تنگ گرفتار کرده است که نمیتواند نمونهای برای زمین با وسعت خداوند باشد که آن را برای همهی مخلوقاتش رام و نرم کرده است.
خداوند میفرماید: وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ؛ (1)و آنچه را که در آسمانها و در زمین است که همه از اوست، برای شما رام کرد.
و شاید اندیشهی اشغالگری و فکر استعمار، از همین علّت وطنی محدود پدید
1) (1) . جاثیه (45):13.
آمده باشد، زیرا هرگاه انسان احساس کند که تکّه زمینی که او در آن است، ثروت و سرمایهی چندانی ندارد که بتوان با آن زندگی مرّفه و راحتی داشت ولی همان ثروت در زمین همسایه یا زمینی دورتر از تکه زمین خودش وجود دارد، همهی توانش را جمع میکند تا بجنگد و آن زمین را به اشغال خود درآورد و برای غارت ثروت و داراییاش ساکنان آن زمین را خوار و ذلیل میکند.
ضمن اینکه این عامل، ارزش بلند انسانی را فرومیآورد و میکاهد، زیرا برای خود مرزهایی معین کرده که نمیتواند از آن فراتر رود، درحالیکه حیوانات در روی زمین و پرندگان در روی هوا، هزاران بار از جایی به جایی دیگر منتقل میشوند و از این مرزهایی که انسان برای خودش کشیده، فراتر میروند و هیچ نیرویی جلوگیر آنها نیست و هیچ چیز آنها را از حرکت بازنمیدارد. پرندگانی وجود دارند که برای رزق و روزی خودشان از قارّهای به قارّهای دیگر سفر میکنند. اما این بشری که در وجود سروری میکند و خداوند متعال برای بهرهبرداری او زمین را رام و نرم کرده، خود را در محدودهی این مرز که از آن نمیتواند فراتر رود، خوار و ذلیل کرده است. این عامل، محکوم به نابودی است.
از دیگر عوامل ارتباط بشر با همدیگر، زبان است. همان عاملی که استعمار غرب گمان برده که با انتشار و پراکنده کردن زبان خود در کشورهای استعمارزده میتواند میان آنها و کشور خودش یگانگی ایجاد کند. ولی تمام وحدتهایی که براساس تنها این عامل یعنی زبان بنیان نهاده شده است فروافتاده است.
درحقیقت همهی عواملی که بر پایهی رگ و ریشه و وطن و زبان و یا قومیت بنا شده است، به نابودی بازخواهد گشت و دین آمده تا این حقیقت را روشن کند که هر موجودی، برای وجودش از خداوند متعال کمک میگیرد و به او
بازگشت خواهد نمود. وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی؛ (1)و اینکه پایان هر چیزی به سوی پروردگار توست. اگر وجود از خداست و اگر بازگشت وجود به خداوند متعال است، لازم است تا پیمانهای اجتماعی، پیمانهایی باشد که خداوند متعال آن را مشخص نموده و به آنها راضی شده است. و لازم است تا حرکت انسان در زندگانی این دنیا و برخوردش با وجود و ارتباطش با زمین و گیاه و حیوان، مناسب با آنچه باشد که خداوند متعال به آن فرمان داده و حکم نموده است.
با این دانایی از وجود و حرکت در مسیر این دانایی، بزرگترین عامل از عوامل اختلاف و پراکندگی یعنی مصلحت شخصی و دگرگونی احکام الهی بر اساس هوای نفسانی از میان خواهد رفت. زیرا احکام الهی از ناحیهی خداست و اوست که به عدالت و نیکی به همدیگر و صلهی رحم و دوری از گناه و پلیدی و ستم فرمان داده و او هدایتکننده به راه راست است: قُلْ إِنَّنِی هَدانِی رَبِّی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ؛ (2)بگو بیگمان پروردگارم مرا به راه راست راهنمایی کرده است، به دینی استوار آیین پاک ابراهیم و او از مشرکان نبوده است.
با این یگانگی در عقاید بود، که وحدت عرب پس از آنکه پراکنده و از هم جدا بودند تمام و کامل شد. آنان قبیلههای فراوانی بودند که در تمام جزیرة العرب پخش شده بودند، قوی، ضعیف را از میان برمیداشت و میانشان ارتباط خصمانهای بود، قوی هر چیز خوب را برای خود برمیداشت و بر داراییهای ضعیف تجاوز مینمود، زنان و کودکان را به اسیری میگرفت و ضعیفان را به بردگی میبرد.
در این وضعیت بود که خداوند، محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را برانگیخت و همهی آنان را بر پرستش خدای یگانهای که جز او خدایی نیست جمع کرد و آنان را بر قانون یگانهای که از نزد خدا آورده بود و در آن خواستهی نفسانی یا عصبیتی نبود، گرد آورد. مثل این بود که خداوند متعال به واسطهی این دین، از نو جامعهی عرب را آفریده بود، دلهایشان را که از هم جدا شده بود به همدیگر نزدیک کرد و پس از پراکندگی، آنان را سر و سامان داد.
خداوند میفرماید: وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ما أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لکِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ؛ (1)و دلهای آنان را به هم پیوستگی داد اگر تمام آنچه که در روی زمین است میبخشیدی، میان دلهایشان پیوستگی نمیدادی، امّا خداوند، ایشان را به هم پیوستگی داد، بیگمان او پیروزمندی فرزانه است.
با این کار، اسلام در دلهای مردم نفوذ پیدا کرد و میان آنان برادری قرار داد.
اسلام برای نیکی و برتری و جمال و کمال، سند و تکیهگاهی شد و در تمام جهان پخش شد، جانها به روی آن گشوده شد و سینهها پذیرای آن گردید. مردم دین خود را تنها برای خدا خالص نمودند و با اسلام قدرت گرفتند و از آن حمایت کردند، و هر کدامشان برای اسلام، دعوتکنندهای شدند.
اما امروز کجایند آن قهرمانان که شهرها را میگشودند و آنها را آباد میساختند، فرزندان را تربیت میکردند و به عدالت و میزان الهی حکم میراندند.؟ امروز که طبق آمارهای رسمی شمار مسلمانان به حدود یک میلیارد و نیم میرسد، همان گونه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را وصف نموده خس و خاشاک هستند. خس و خاشاک سیلاب، یعنی عددشان زیاد و کمکشان به همدیگر کم
1) (1) . انفال (8):63.
است، یک جامعهی به هم پیوسته ندارند. از نظر جغرافیایی و زبان پراکندهاند و در مذاهب و راههای گوناگون اختلاف دارند. همیشه تحت تسلّط استعمار نظامی و اقتصادی هستند و البته در آیندهای نه چندان دور تحت غلبهی استعمار فرهنگی نیز قرار میگیرند، زیرا آمریکا نشان داده که برای تغییر فرهنگ مسلمانان دست به کار شده است چرا که به گمان آمریکا، فرهنگ اسلامی، فرهنگ تروریستی است.
قوانین و مقررّات مسلمانان امروز، قوانین قراردادی هستند که بیشترشان از قوانین غرب گرفته شدهاند و هیچ ارتباطی با اسلام ندارند. مسلمانان چون از قانون اسلام دور شدهاند و آن را برای خود راه زندگانی قرار ندادهاند، دچار پراکندگی و ضعف و سستی شدهاند.
خداوند میفرماید: أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ؛ (1)آیا قانون جاهلیت را میخواهید؟ و برای گروهی که یقین دارند، در داوری از خداوند بهتر کیست؟
خداوند متعال انسانی را که از قانون و حکم الهی پیروی کند و فرمانبردار دستورات خداوند باشد و از نهیشدههای خداوند دوری گزیند، هدایت نموده و او را کمک میکند و برای عمل صالح او را موفق میدارد. ولی آنکه پشت به اسلام کرده و جز از هوای نفسانیاش و آنچه که خواستههای نفسانیاش به سوی او میل میکنند، پیروی نمیکند، خداوند چنین انسانی را به خودش و شیطانش واگذار میکند و تمام زندگانیاش را پر از لغزش و گمراهی میکند. خداوند میفرماید: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی * قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً * قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا
1) (1) . مائده (5):50.
فَنَسِیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی *؛ (1)هرکه از یاد من روی برتابد بیگمان او را زیستنی تنگ خواهد بود، و روز قیامت وی را نابینا محشور میکنیم میگوید:
پروردگارا چرا مرا نابینا محشور کردهای درحالیکه من بینا بودم. فرمود:
بدین گونه بود که نشانههای ما به سوی تو آمد و تو آنها را فراموش کردی و همان گونه امروز تو فراموش میگردی.
خداوند شیطان را بر چنین انسانی چیره میکند، زیرا از اینکه زیر پرچم خدا باشد، دوری کرده و نپذیرفته است، اینچنین انسانی از حمایت خداوند که برای بندگان پاکش فراوان گردانیده، دور شده است.
امروز مسلمانان پراکنده شدهاند و درحقیقت همانطور که در بحثهای گذشته و کتابهای قبلیام گفتهام، مسلمانان از زمان وفات نبی اکرم اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از هم جدا و متفرق شدند. قرن پشت قرن آمده، اما مسلمانان همچنان بر تعصب و گروهگرایی خودشان باقی ماندهاند و هر گروه خود را به این مذهب و یا آن فکر نسبت میدهد و در میدانهای مختلف سیاسی و نظامی، فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی باهم اختلاف دارند.
و ای کاش اختلاف داشتند و در همان اختلاف میماندند، اما افسوس که با هم میجنگند و همدیگر را به کشتن میدهند. در جنگ یمن و سعودی که مصر نیز در آن شرکت داشت، مسلمانان به هزاران مسلمان بیگناه دیگر زیان وارد کردند. در جنگ عراق و ایران و جنگ عراق و کویت صدها هزار نفر از مسلمانان کشته شدند و یا مجروح و زخمی گشتند. خسارتهای نظامی و اموال مادی، چیزی است که کسی جز خدا نمیتواند مقدار آن را به شماره آورد.
چرا باید خودمان آبروی خودمان را بریزیم.؟ چرا باید با دست خودمان
1) (1) . طه (20):124-126.
فرزندانمان را بکشیم و خانههایمان را خراب کنیم.؟ آیا آنچه استعمار با ما انجام داده کافی نیست.؟ چرا هروقت آتش جنگی فروکش میکند، آتش جنگ دیگری شعلهور میشود.؟ با تأسف هنوز خود را با قومیتهایمان عزیز و ارجمند میدانیم، آن قوم عربی است و این قوم فارسی، آن قوم ترکی است و این قوم کردی است، اینطوری امت اسلام پراکنده شدهاند و ارتباطشان از هم گسسته شده است، در همین وضعیت، سران دولتهای ما در هرجایی برای خرید اسلحههای گرانقیمت باهم مسابقه میدهند، آنها را انبار میکنند و جز بر ضد یکدیگر از آن استفاده نمیکنند.
اسرائیل فلسطینیان را میکشد، خانهها و مزرعههایشان را نابود میکند، ولی همهی مسلمانان نگاه میکنند و میشنوند اما هیچ حرکتی نمیکنند، بلکه حتی مرزهای خود را میبندند تا مسلمانان داوطلب وارد فلسطین نشوند و سلاح به آنها نرسد. آیا این زیانی آشکار نیست.؟
این جنگ ظالمانهای است که در تمام دنیا بر ضد اسلام و مسلمانان به راه انداختهاند، اگرچه اسمش را جنگ علیه تروریستها گذاشتهاند، اما مقصودشان از تروریستها بدون تردید مسلمانان هستند و دیگر برای همه، خاص و عام و سیاسیون و غیر سیاسیون روشن و آشکار شده است. مسلمانان را کشتهاند و همچنان در افغانستان، لبنان، مصر، سودان، اردن، فلسطین، سعودی، عراق و ایران میکشند.
مسلمانان را در بوسنی، فلیپین، هند، پاکستان، کشمیر، اریتره، سومالی، الجزایر، عراق و سوریه میکشند. آیا در جهان جایی مانده که در آنجا مسلمانانی باشند که بر ضد آنان جنگی را شعلهور نساخته و در آنجا کشتاری را به راه نینداخته باشند.؟
بر همهی اینها اضافه کن مسلمانانی که در تمام کشورهای عربی و اسلامی
زندانی هستند و به آنها اجازهی یک زندگی راحت نمیدهند. و تنها گناهشان هم این است که آنها قانون خدا را به جای قانونهای قراردادی بشر برگزیدهاند.
خلاصه اینکه مسلمانان تا هنگامی که همچنان متفرق و پراکنده باشند، هزینهی هنگفت و زیادی را پرداخت میکنند و خداوند با این سخنش ما را از تفرقه و جدایی برحذر داشته، آنجا که میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا لَقِیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْکُرُوا اللّهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ * وَ أَطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ *؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید هرگاه با دستهای (از دشمن) روبرو شدید پایداری کنید و خداوند را بسیار یاد کنید باشد که رستگار شوید. و از خداوند و رسولش فرمانبرداری کنید و اختلاف نکنید که سست شوید و قدرت شما از بین برود، و شکیبا باشید به درستی که خدا با صبرکنندگان است.
این آیه صراحت دارد که شکست و خواری ما در اثر تفرقه و کشمکش میان خودمان و دوری از خدا و قوانین و مقررات الهی و دوری از سفارشهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است، سفارشهایی که ما را به وحدت و یکپارچگی فرمان میدهد و این سبب اصلی همهی مشکلات است.
هرگاه ما پس از شکست و خواری، پیروزی و قدرتمندی را خواستار باشیم باید به احکام و مقرّرات خداوند متعال و فرامین رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای یکی شدن مسلمانان و برپایی یک حکومت برای همهی مسلمانان جهان و لو با مرزهای جغرافیایی متفاوت باز گردیم. نمونهی این امر اکنون موجود است. امروز آمریکا پنجاه و یک دولت را در خود جمع کرده، همهی آنها تحت نظر یک دولت هستند.
1) (1) . انفال (8):45-46.
ممکن است کسی بگوید، این امر در آمریکا به این خاطر است که همهی آن پنجاه و یک دولت در یک سرزمین هستند و هر کدامشان با دیگری در یک مرز جغرافیایی قرار دارند، اما من میگویم بگذارید مثالم را تکمیل کنم. زیرا منظور من آمریکا با ایالتهای یکپارچهی آن نیست، بلکه مقصود من آمریکا و اسرائیل هستند که بسیار از هم دور میباشند. این دو کشور امروز نمونهی یک دولت یکپارچه هستند و به تمام مفهوم نظامی، دفاعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی یکی هستند. آنچه که مورد نظر آمریکا از تروریست است، همان را اسرائیل مورد نظر دارد. هرچه آمریکا بگوید اسرائیل هم همان را تکرار میکند. حالا وقتی این امر برای آمریکا و اسرائیل، بلکه برای آمریکا و بیشتر دولتهای غربی و بلکه دولتهای عربی ممکن و جایز باشد، چرا برای دولتهای اسلامی که همهی آنها در یک عقیده باهم جمعند، ممکن و جایز نباشد.؟ ما امروز این وحدت امت اسلامی را در راهپیماییهای ملتهای مسلمان در همهی کشورها و پایتختهای اسلامی به خاطر قدس شریف که قبلهی اول آنان و حرم شریف دوم آنان است، میبینیم، بنابراین اگر تلاشها یکی شود و نیّتها خالص گردد، وحدت امت اسلام ممکن و آسان میشود.
پس بر همهی مسلمانان واجب است که برای ایجاد وحدت اسلامی تلاش کنند و این امر زمانی محقق میشود که در دل هر مسلمانی این آگاهی به وجود آید و سپس این آگاهی قلبی به خارج از دل و میدان عمل متحوّل شود؛ زیرا خداوند میفرماید: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ؛ (1)جز این نیست که مؤمنان برادران یکدیگرند، پس میان دو برادرتان را آشتی دهید و از خدا پروا داشته باشید، باشد که بر شما بخشایش آورند.
1) (1) . حجرات (49):10.
امّت اسلامی یک امت است، یک پروردگار دارند که شریکی ندارد، کتاب یکی است و پیامبر نیز یکی است. تمام مسلمانان بر این مطلب که قانون و شریعت اسلامی بر کتاب خدا یعنی قرآن و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم استوار است، اتفاق نظر دارند و به همین خاطر همهی آنان به سوی یک قبله که در مکه واقع شده؛ یعنی بیت اللّه الحرام نماز به پا میدارند. همچنان که بر نمازهای پنجگانه در هر روز و روزه در ماه رمضان و نه در ماههای دیگر و بر پرداخت زکات در هر سال و به انجام مناسک حج در مکهی مکرمه و ده روز اول ماه ذی الحجة و بر جهاد در راه خدا و بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر به عنوان واجب کفایی که اگر برخی انجام دادند، از دیگران ساقط میشود، اتفاقنظر دارند. همچنان که آنان همگی نوشیدن شراب و خوردن گوشت خوک و خوردن مردار و خون را حرام میدانند و همگی آنان شرک به خداوند متعال، کشتن جان بیگناهی که خداوند جز به حق کشتن او را حرام دانسته است، و سرکشی از فرمان پدر و مادر، زنا، قمار، استفاده از انواع مواد مخدر، دزدی، شهادت باطل و دروغ، ربا، نفاق، غیبت، سخنچینی، ستم و زورگویی به دیگران و دیگر گناهان را از گناهان کبیره میشمارند و گناهانی همچون آزار رساندن به حیوان و گیاه و درخت را از گناهان کوچک به شمار میآورند.
همچنان که همگی آنان به آنچه از طرف خداوند متعال فروفرستاده شده ایمان دارند، به خداوند و فرشتگان و کتابهای نازل شده و فرستادگان خداوند، همه ایمان دارند، میان رسولان خدا فرقی نمیگذارند و میگویند ما شنیدیم و اطاعت کردیم. آنان به نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیه السّلام و محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که برترین درودها و پاکترین سلامها بر آنان باد ایمان دارند، مسلمانان همگی به همهی انبیاء و تورات و انجیل و قرآن و هرآنچه که از ناحیهی خداوند آمده
ایمان دارند.
مسلمانان همگی تلاش میکنند تا کار نیک انجام دهند و از شر و پلیدی دوری گزینند. حال اگر همهی اینها درست باشد که درست هم هست، دیگر چه دلیل و انگیزهای برای این پراکندگی و دشمنی میان مسلمانان باقی میماند.؟ کدام دین در عالم وجود، مثل این دین بزرگ است که هیچ خوبی را رها نکرده، جز آنکه بر عمل به آن خوبی تشویق و ترغیب نموده و هیچ بدی و پلیدی را ترک نکرده، جز آنکه از آن نهی نموده است، و هیچ امری از امور زندگانی را رها نکرده، جز آنکه آن را توضیح داده و مشکلات آن را حل نموده است.
پس چرا پیروان این دین بزرگ پراکنده شدهاند و طایفهها و مذهبهای مختلفی گشتهاند که هرکدام دیگری را تکفیر میکند؟ و برخی به نبرد با دیگری برخاستهاند.؟ به راستی که تنها به خاطر نادانی، تعصّب، دوست داشتن دنیا و خودخواهی است، که اگر نادانی را به شناخت و دانش، و تعصّب را به شرح صدر و پذیرفتن دیدگاه دیگران و گوش دادن به نظر و رأی آنها، و دوست داشتن دنیا را به دوست داشتن خدا و رسول او، و دوست داشتن حقیقت و دوست داشتن آخرت، و خودخواهی تنفّرآمیز را به رعایت مصلحت جامعه و فداکاری به خاطر حفظ جامعه، تبدیل کنیم و جایگزین نماییم و اگر هرکسی مقداری به خاطر مصالح جمعی کوتاه میآمد، قطعا ما به وحدت اسلامی نزدیکتر میشدیم.
قرآن کریم به ما یاد داده که هرکدام از ما فرد بودن خود را ذوب در جمع کنیم، قرآن میفرماید: إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ؛ (1)اِهْدِنَا؛ (2)سَمِعْنا
وَ أَطَعْنا؛ (1)رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا؛ (2)لا تُزِغْ قُلُوبَنا؛ (3)لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِینا أَوْ أَخْطَأْنا؛ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ؛ وَ اعْفُ عَنّا؛ وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا؛ أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا. (4)اینگونه قرآن به ما یاد داده که حتی در دعاهایمان جمع را در نظر داشته باشیم و تنها برای خودمان دعا نکنیم. خداوند متعال همیشه ما را با عبارت جمع ندا داده است، یا بَنِی آدَمَ؛ یا أَیُّهَا النّاسُ؛ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا؛ این عبارت به ما یادآوری میکند که خداوند متعال جمع را دوست میدارد. و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم فرموده است: «ید اللّه مع الجماعة»؛(5)یعنی قدرت خدا با جماعت است.
من یکبار دیگر بر وحدت اسلامی تأکید مینمایم زیرا وحدت، تنها راه حل برای عزت و قدرت و پیروزی و سالم ماندن جامعهی اسلامی از انحراف است و هیچ تناقضی میان این دعوت من به وحدت اسلامی و آنچه که در کتابهای قبلیام نوشتهام وجود ندارد.
من همهی هدفم همیشه این بوده که مسلمانان زیر یک پرچم جمع شوند تا تفرقه و پراکندگی را ریشهکن کنند و به اصل اصیل و سرچشمهی پاکی بازگشت نمایند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن را در حدیث ثقلین که نزد مسلمانان آن حدیث متواتر است، مشخص و معین نمودند.
در پایان این فصل از خداوند متعال میخواهم تا خداوند امور مسلمانان را سر و سامان دهد، صفهای ما را یکی کند، از خطاهای ما چشمپوشی کند، و کینهها و دشمنیها را از دلهای ما بکند، زیرا همهی اینها از افسونهای شیطانی است که
بدون خستگی و ملالت برای پراکندگی و جدایی انداختن میان ما مسلمانان تلاش میکند، تا پس از آن برای او آسان باشد که ما را از راه مستقیم الهی منحرف کرده و به کفر وارد نماید و ما از آفریدگارمان دور سازد و از آن پس گوش به فرمان او باشیم. خدا شیطان را لعنت کند، او در نزد خدا نقشهاش را که برای مسلمانان آماده کرده، آشکار ساخته، آنجا که خداوند میفرمایند:
قالَ أَنْظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ * قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ * قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ * ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ *؛ (1)شیطان گفت مرا تا روزی که همه برانگیخته میشوند مهلت ده، خداوند فرمود تو از مهلتدادهشدگان هستی.
شیطان گفت: به خاطر آنکه مرا از راه در بردی بر سر راه راست تو به کمین آنان مینشینم. آنگاه از پیشرو و از پشت سر و از طرف راست و چپ آنان به سراغشان خواهم رفت، و بیشتر آنان را سپاسگزار نخواهی یافت.
و در آیهای دیگری فرموده است: قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ *؛ (2)شیطان گفت:
پروردگارا برای آنکه مرا به بیراهه بردی، در زمین (بدیها را) در دید آنها زیبا جلوه خواهم داد و همهی آنان را جز بندگان مخلص و پاکشدهی تو را گمراه میکنم.
پروردگارا ما را از بندگان پاک و خالص شده برای خودت قرار ده، آنان که شیطان بر گمراهی و انحرافشان از راه مستقیم تو، توانایی ندارد.
ای مسلمانان در همه جای جهان، از دست شیطان رانده شده و لشکر و
کمککاران او به خداوند پناه برید و خود را به سلاح بسم اللّه الرحمن الرحیم مسلّح کنید، و تنها برای خدا که دین را برای او خالص گردانیدهاید کار کنید تا خداوند متعال به شما مصونیت و استواری الهی عطا کند که پس از این، نه شیطان و نه یاران او میتوانند به شما نزدیک شوند، زیرا در آن صورت شما شعلهای از نور هستید که هر شیطان سرکشی را میسوزاند.
ای مسلمانان، هنگام وحدت شماست، شما امروز با چشم خود میبینید که قدرتهای پلید و کفر چگونه میخواهند شما و دین شما را و هرآنچه که از آن بوی اسلام به مشام میرسد نابود سازند. خدا شما را رحمت کند، قبل از گذشت وقت بیدار شوید، - و منظورم از قبل از گذشت وقت یعنی قبل از آن است که مرگ شما را فرابگیرد، - درحالیکه شما غافل هستید. در این صورت اگر بیدار نشوید خداوند متعال به جای شما قوم و گروهی دیگر را جایگزین میکند تا دین خدا را یاری کنند و شما از زیاندیدگان خواهید بود.
به راستی که راستترین سخن که دلهای سرگردان را هدایت میکند و با آن در شب و روز، یادکنندگان بهره میبرند، سخن خداست و راه روشن و استوار اوست. از شیطان رانده شده به خداوند پناه میبرم. این فرمان خدا و ندای او برای همهی مسلمانان است، هیچ مسلمانی از آن استثنا نشده است، همان ندایی که چهارده قرن پیش آمده، همان ندا امروز هم هست. تاریخ برمیگردد و آنکه آگاه گردد، تقصیری متوجه او نیست و همان گونه که در حدیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمده:
«مسلمانان همچون جسم و جسد یگانهای است که هرگاه عضوی از آن از دردی بنالد، اعضای دیگر آن جسد نیز به درد میآیند». مسلمانان، پس از این پیام، دیگر پیامی نمیرسد، پس ای صاحبان خرد پند گیرید.
سپاس فراوان برای خدایی است که شبیهی برای او نیست، سپاس برای کسی، که عزیز و بزرگوار است، پروردگار آسمانها و زمین، کسی که سرپرست من است و بر من با خیر و سلامتی منت نهاد، پس از آنکه بیمار بودم. و مرا با توفیق و کمکش یاریام نمود و پس از آنکه در تنگنا بودم به گشایش رساند.
پروردگارا علاقهمندم کن تا نعمت تو را که به من و پدر و مادرم عطا نمودی سپاسگزار باشم و عملی نیکو انجام دهم تا تو را راضی کند، به رحمت خود مرا در بندگان نیکوکارت وارد نما.
پروردگارا من به رحمت تو که هر چیزی را فراگرفته میخواهم تا امّت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که بنده و رسول توست و کسی است که او را برای پایان رسالتت برگزیدی رحم نمایی.
پروردگارا به محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مقام و برتری و بلندمرتبگی عطا نما و او را به مقام پسندیدهای که وعدهاش کردهای برانگیز، به درستی که تو خلف وعده نمیکنی.
پروردگارا بر او و بر خاندان پاکش درود فرست، درودی که فراوان، پربرکت، پاک، لذتبخش و همیشگی باشد. به همیشگی قدرت و بزرگواری تو.
ای پروردگار عالمیان، بر رحمت گستردهات بر امّت محمد رحم نما، و بر آنچه که مردان و زنان مؤمن کسب کردهاند بخشش عطا نما، به حق خودت و حق محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و حق خاندان پاکش، تو بخشندهی مهربانی که گذشت را دوست میداری پس از ما گذشت کن.
از همهی برادران عزیزی که در هنگام سختی از گذشته در کنار من ماندهاند، تشکر میکنم، زیرا میگویند: «برادری، در هنگام سختی شناخته میشود.» و به
ویژه از مؤمنان راستینی که در پنهان بیشتر عمل میکنند تا در آشکارا، از برادران سید علی شریف ایرانی، و ابو همّام فائق الاسدی و عبد المنعم حمّاده و حاج فؤاد بیضون و دکتر صلاح العنزی و دکتر محمد عجوّر و زین شریف تشکر میکنم، و از برادر فاضل و عزیزی که در تهیهی این کتاب سهم بسزایی دارد و ازآنجاییکه قصد خلوص برای خدا داشته است از من خواست که نامش را نبرم بسیار تشکر میکنم.
همچنان که از دار الحکمة الاسلامیة و از مدیر محترم و دانشمند بزرگ آن، آقای شیخ محمد علی الهی تشکّر میکنم. ایشان این فرصت را برای من آماده کردند تا در این ساختمان بزرگ که قبلا کنیسهای برای مسیحیان بوده است، برای پناهندگان و مهاجران مسلمان سخنرانی کنم. ایشان و کارکنان دار الحکمة، کنیسه را به یک مرکز اسلامی بزرگ تبدیل کردهاند. در بالای ساختمان اسم خدا میدرخشد، همان گونه که در داخل آن، نور هدایت و معرفت میدرخشد. در اینجا با چهار زبان عربی و انگلیسی و فارسی و فرانسوی، بحثها و میزگردها و سخنرانیهایی در موضوعهای مختلف فکری و ادبی و شعری و عقیدتی و فلسفی صورت میگیرد.
ضمن اینکه یک مدرسه عربی اسلامی نیز دارند که در آنجا هم تعداد زیادی از فرزندان پسر و دختر مهاجران رفت و آمد میکنند.
بدون شک همّت آقای الهی بلند و بزرگ است، او هر روز پیشرفت میکند و با خودش دار الحکمة الاسلامیة و کارکنانش که در جامعهی آمریکا هستند را ترقی میدهد و بالا میبرد.
من به آنها و هر دعوتکننده به دین اسلام این کتاب و این تلاش را هدیه میکنم.
دکتر محمد تیجانی سماوی