ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، ۱۲۹۸ -
عنوان و نام پدیدآور:پیرامون معرفت امام/ صافی گلپایگانی.
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۱۲۷ص.
فروست:سلسله مباحث امامت و مهدویت؛ ۸.
شابک:۴۵۰۰۰ ریال: 978-600-5105-77-3
یادداشت:کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشرین متفاوت منتشر شده است.
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه:[۱۱۹]-۱۲۱؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:امامت
موضوع:Imamate
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP۲۲۳/ص۲پ۹ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۰۶۴۰۷
وضعیت رکورد:فاپا
بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله مباحث امامت و مهدویت (8)
پیرامون معرفت امام
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، ۱۲۹۸ -
عنوان و نام پدیدآور:پیرامون معرفت امام/ صافی گلپایگانی.
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۱۲۷ص.
فروست:سلسله مباحث امامت و مهدویت؛ ۸.
شابک:۴۵۰۰۰ ریال: 978-600-5105-77-3
یادداشت:کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشرین متفاوت منتشر شده است.
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه:[۱۱۹]-۱۲۱؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:امامت
موضوع:Imamate
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP۲۲۳/ص۲پ۹ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۰۶۴۰۷
وضعیت رکورد:فاپا
پیشگفتار. 7
فصل اوّل: امامت عامّه. 11
امامت عامّه.. 13
نیاز جامعه به مرکز و مدیر.. 18
شکل مدیریت...... ...... 19
نظامات دیگر.... .... 27
بررسی شکل مدیریت در محیط اسلامی... ... 36
شناخت مفهوم امامت... 61
شرایط و اوصاف امام.. 70
برنامه نصب و تعیین امام.. 75
وجوب اطاعت امام.. 80
وجوب معرفت امام.. 85
راههای شناخت امام.. 93
فصل دوّم: امامت خاصّه. 105
امامت خاصّه.. 107
کتابنامه. 120
آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظله العالی در یک نگاه. 130
بسم الله الرّحمن الرّحیم
اَلْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ، وَالصَّلَوةُ وَالسَّلَامُ عَلَی صَاحِبِ لِوَاءِ الْحَمْدِ وَالْمَقَامِ الْمَحْمُودِ، أَبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ. اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی الْکَهْفِ الْحَصِینِ وَغِیَاثِ الْمُضْطَرِّ الْمُسْتَکِینِ، حُجَّتِکَ وَکَلِمَتِکَ وَنَامُوسِکَ الْأَکْبَرِ، الْإِمَامِ الْمَهْدِیِّ الْمُنْتَظَرِ. اَللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَاجْعَلْنَا مِنْ أَنْصَارِهِ وَأَعْوَانِهِ وَالْفَائِزِینَ بِلِقَائِهِ.
قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله :
«مَنْ مَاتَ وَلَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ، فَلْیَمُتْ إِنْ شَاءَ یَهُودِیّاً وَإِنْ شَاءَ نَصْرَانِیّاً».(1)
1) . فخر رازی، المسائلالخمسون فی اصولالدین، ص71، ، مسأله 47. «کسی که بمیرد و امامزمان خود را نشناسد، پس باید بمیرد؛ اگر خواهد یهودی و اگر خواهد مسیحی».
بدون شکّ معرفت امامزمان و ولیّ عصر و رهبر امّت برحسب دلایل محکم عقلی و روایات معتبر، یکی از مهمترین مسائل اسلامی است که در تمام ادوار و اعصار مورد توجّه بوده و بُعد سیاسی آن در نظام حکومتی اسلام نقش تعیینکننده دارد.
معرفت امام، امان از ضلالت و گمراهی و موجب تقرّب به خداوند متعال و ترقّی و کمال نفس است، و بدون معرفت امام و ولیّ امر هیچ طاعت و عبادتی مقبول نیست.(1)
و ازجمله حدیثی است که خوارزمی در المناقب (ص67 – 68) و ابنحجر عسقلانی در لسانالمیزان (ج5، ص219) و علّامه حلّی در منهاجالکرامه (ص88 – 89)، در ششمین دلیلی که بر وجوب پیروی از مذهب امامیه آورده است، از حضرت رسول| روایت کرده است که فرمود: «یا علی! اگر بندهای بندگی خدا را بنماید مثل آنچه نوح در قومش بود و برای او مثل کوه اُحد طلا باشد و در راه خدا انفاق نماید، و عمرش طولانی شود تا هزار حج پیاده بهجا آورد و سپس بین صفا و مروه مظلوم کشته شود، اگر ولایت تو را نداشته باشد، بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد و داخل آن نخواهد شد».
از اینگونه روایات بسیار است که در اینجا در مقام نقل آنها و شرح و تفسیر مضامین آنها به نحوی که استبعاد نواصب و دشمنان اهلبیت علیهم السلام و کسانی که کمتر با این احادیث آشنایی دارند، مرتفع شود، نیستیم. اجمالاً از این روایات، اهمّیت امر ولایت در اسلام معلوم می شود و اگر کسی بخواهد به فیض مطالعه این روایات نایل شود، می تواند هفتادویک روایت از آنها را در کتاب امامت بحارالانوار (جلد 27) مطالعه نماید.
اینجا مناسب است برای روشنشدن قلوب دوستان و شیعیان اهلبیت علیهم السلام ابیاتی را از استاد الکل خواجه نصیر طوسی که مضمون این روایات است یادآور شویم:
لَوْ أَنَّ عَبْداً أَتَی بِالصَّالِحَاتِ غَداً
وَوَدَّ کُلَّ نَبِیٍّ مُرْسَلٍ وَوَلِیّ
وَصَامَ مَا صَامَ صَوَّامٌ بِلَا ملَلٍ
وَقَامَ مَا قَامَ قَوَّامٌ بِلَا کَسَل
وَحَجَّ کَمْ حَجَّةٍ لِلهِ وَاجِبَة
وَطَافَ بِالْبَیْتِ طَاف غَیْر مُنْتَحَل
وَعَاشَ فِی النَّاسِ آلَافاً مُؤَلَّفَة
عَارَ مِنَ الذَّنْبِ مَعْصُوماً مِنَ الزَّلَل
مَا کَانَ فِی الْحَشْرِ یَوْمِ الْبَعْثِ مُنْتَفَعاً
إِلَّا بِحُبِّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیّ
اگر بندهای همه کارهای نیک و هر پیامبر مرسل و ولیّ خدا را دوست بدارد و بدون احساس ملال و افسردگی روزه بسیار داشته باشد و بدون کسالت و بیحالی مشغول عبادت بسیار شود و چندین حج واجب برای خدا بهجا آورد و دور خانه خدا طواف کند بدون اینکه احساس ضعف و خستگی کند و در میان مردم هزاران سال زندگی کند درحالیکه از گناه بهدور بوده و از لغزش خود را نگهدارد روز رستاخیز سودی نخواهد برد بهجز با محبت و دوستی امیرمؤمنان علی×.
برای مطالعه تمام این ابیات به روضاتالجنات، خوانساری (ج6، ص283) مراجعه شود. ر.ک: محدّث قمی، الکنی و الالقاب، ج2، ص 141.
1) . روایات در این معنا بسیار و متواتر است، ازجمله از حضرت امام زینالعابدین× روایت شده است که فرمود: «أَفْضَلُ الْبِقَاعِ مَا بَیْنَ الرُّکْنِ وَالْمَقَامِ، وَلَوْ أَنَّ رَجُلاً عُمِّرَ مَا عُمِّرَ نُوحٌ فِی قَوْمِهِ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عَاماً یَصُومُ النَّهَارَ وَیَقُومُ اللَّیْلَ فِی ذَلِکَ الْمَوْضِعِ (المکان) ثُمَّ لَقِیَ اللهَ بِغَیْرِ وِلَایَتِنَا، لَمْ یَنْفَعْهُ ذَلِکَ شَیئاً؛ اگر شخصی بهقدر آنچه نوح در قوم خود عمر کرد (نهصدوپنجاه سال) عمر نماید و روزها را روزه بگیرد و شبها را در بین رکن و مقام به نماز و عبادت بایستد و خدا را ملاقات کند بدون ولایت ما، این اعمال چیزی را به او نفع نخواهد داد». برقی، المحاسن، ج1، ص91؛ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج2، ص 245؛ طوسی، الامالی، ص132؛ مغربی، شرحالاخبار، ج3، ص497 - 480؛ حرعاملی، وسائلالشیعه ،ج1، ص122.
در هیچ عصر و زمانی، زمین از وجود حجّت؛ یعنی پیغمبر یا امام خالی نخواهد ماند، و هیچ کس وارد بهشت نخواهد شد مگر آنکه امامان را بشناسد و امامان نیز او را بشناسند.
باتوجّهبه این اهمّیت و با اعتراف به اینکه از معرفت کامل امام عاجزیم، به امید آنکه این نوشتار در بعضی نواحی و ابعاد معرفت امام موجب افزایش بینش و مزید بصیرت گردد، مطلب معرفت امام را چنانکه بزرگان و علما مطرح فرمودهاند، تحت دو عنوان امامت عامّه و امامت خاصّه بررسی مینماییم.
همانگونه که در باب نبوّت، در بحث نبوّت عامّه، پرسش میشود که چرا به وجود سفیر و واسطه بین خدا و خلق که به آن نبی و رسول و پیغمبر میگوییم، نیازمندیم؟ و پیغمبر باید واجد چه اوصافی باشد؟ و از چه راهی باید پیغمبر را شناخت؟ در باب امامت عامّه نیز این سؤالات مطرح میشود که جامعه چرا نیازمند به وجود حجّت و امام است؟ و مفهوم امامت چیست؟ و امام باید چه اوصافی داشته باشد و چرا باید امام را شناخت؟
بدیهی است در اینگونه پرسشهای عامّ که در باب نبوّت و امامت مطرح میشود، معرفت شخص پیغمبر و امام مورد نظر نیست؛ زیرا تا به این پرسشهای عامّ پاسخ داده نشود، پرسش از شخص امام قابل طرح نیست، لذا پس از دریافت پاسخ به پرسشهایی که در مبحث نبوّت عامّه و امامت عامّه است، بر
اساس آن بحث نبوّت خاصّه و امامت خاصّه جلو میآید و پرسش از شخص پیغمبر و امام عنوان میشود.
عمده مطلب و مواردی که در بحث امامت عامّه مورد پرسش و سؤال قرار میگیرد، چنین است:
1 - نیاز جامعه به مرکز رهبری و اجرایی و نگهبان مصالح عموم.
2 - شناخت و مفهوم امامت.
3 - شرایط و اوصاف امام.
4 - برنامه نصب و تعیین امام .
5 - وجوب اطاعت امام.
6 - وجوب معرفت امام.
7 - راههای شناخت امام.
بدیهی است که در باب امامت، مسائل بسیاری مورد سؤال قرار میگیرد که با مراجعه به آیات قرآن مجید و احادیث (کتابهای حجّت جوامع حدیث) و کلمات و نظرات علمای بزرگ به همه آن سؤالات پاسخ داده میشود و علّت اینکه این چند پرسش را بهخصوص در اینجا مطرح میکنیم، این است که عمده اختلاف نظر و اختلاف مذاهب در باب امامت، بر سر پاسخ به این
پرسشها است و وقتی به این پرسشها پاسخ داده شد، راه دریافت جواب سؤالات دیگر معلوم خواهد گردید.
پاسخ به برخی از این پرسشهای هفتگانه از جهت وضوحی که دارند و بهعلّت عدم تعارض با سیاست اهل ریاست - مثل مسئله نیاز جامعه به مدیر و رهبر، و لزوم گزینش امام و وجوب معرفت و وجوب اطاعت امام - به بررسی و کاوش زیاد نیاز ندارد؛ ولی برخی دیگر بهواسطة اینکه مربوط به بُعد سیاسی امامت است، بررسی در آن گسترش یافته و مورد بحث و نظر و اختیار آرا و مذاهب متعارض شده است. مثل بحث شناخت مفهوم امامت و بحث برنامه گزینش امام، و بحث اوصاف و شرایط امام و راههای شناخت و معرفت امام.
این بحثها به این ملاحظات است که مطالب مطرح شده مورد توجّه افکار و آرای بزرگترین شخصیتهای علوم معقول و کلام قرار گرفته، و بزرگانی؛ مانند خواجه نصیرالدین طوسی که اندیشه توانایش دشوارترین مسائل فلسفی و ریاضی را حل کرده و معضلات و پیچیدگیهای آنها را برطرف نموده و باید مثل او را عقل مجسّم و تبلور فلسفه و حکمت نظری دانست که مسائل امامت را در کتابهای متعدّد بررسی و شناسایی نموده
و پیرامون آن تحقیق و اظهار نظر کرده است، و مثل شیخالرئیس ابوعلی سینا که شهرتش در فلسفه و معقول و طب جهانگیر میباشد در کتاب شفا، مذهب شیعه را در گزینش امام تصویب و تأیید نموده است.(1)
و نیز علاّمه حلّی که از نوابغ بزرگ فکر بشری است(2)
گر کسی از علم با تمکین بدی
فخر رازی رازدار این بدی
امّا وقتی علّامه حلّی را با او قیاس کنیم، وسعت علم او بسیار از فخر رازی بیشتر است، با این مزیّت که علّامه به دقّت حقایق هر علم را یافته و امّا فخر رازی الفاظ و اصطلاحات را حفظ کرده و در معنا مردّد مانده و تشکیک کرده است. علّامه را در فقه باید با سیّد مرتضی و شیخ طوسی قیاس کرده و در حکمت با خواجه نصیرالدین طوسی و در ریاضی همتای ابوریحان بیرونی شمرد، و در تحقیق عقلی و تنبّه، قرین ارسطو و در هر فنّ، قرین بزرگترین مرد آن فنّ. پس بیشبهه بزرگترین علمای اسلام از سنّی و شیعه است، گرچه در فقه تبرّز داشت، امّا استادی او در هیچ فن کمتر از فقه نبود، و یکی از افتخارات عرب و شرف امّت اسلام است.
و در امامت آثار متعدّد و پرمحتوایش همواره مورد استفاده بوده و هست، در کتاب الفین در مسئله لزوم نصب امام از جانب خداوند متعال، یکهزار دلیل اقامه کرده است که به حق باید گفت: علاّمه حلّی از معجزات مکتب اهلبیت علیهم السلام میباشد.1) . ابنسینا، الشفاء (الالهیات)، ج2، ص451 – 452.
2) . مرحوم دانشمند معاصر شعرانی در توصیف و بیان عظمت مقام علمی علّامه حلّی، کلامی لطیف دارد و می گوید: بهراستی باید گفت: پس از ائمّه معصومین× در شیعه عالمی به بزرگی او نیامده؛ بلکه در میان اهلسنّت نیز مانند او نمی شناسیم. فخر رازی بااینکه در احاطه به علوم ضربالمثل و کمنظیر بوده و چنانکه گفتهاند:
اینک بحث امامت عامّه را تحت عنوانهای هفتگانهای که به آن اشاره شد، بهطور مختصر بررسی مینماییم و از خداوند متعال توفیق و یاری میطلبیم.
بشر همیشه به این مسئله شناخت داشته است که جامعه و حتّی عائله چند نفری اگر بخواهند با داشتن حقوق متقابل و تبادل دسترنجها، و همکاریهای سالم و سازنده و روابط متعادل و آسایشبخش زندگی کرده و از نظم و ترتیب و امنیّت و رفاه لازم برخوردار باشند، به دو چیز نیاز دارند:
1 - قانون جامع و برنامههای کافی.
2 - مدیریت و زمامداری و مرکز تصمیمگیری و اجرایی مورد اعتماد.
بدیهی است که بدون مدیریت صالح و قاطع و نظام اداری، رفاه و امنیّت و مقاصد اساسی دنیا و آخرت انسان حاصل نمیشود. بشر، هم طعم تلخ بینظمی را چشیده است و هم اثر موافق و مساعد نظم و ترتیب را دیده است، لذا مدیریتی را که حافظ
نظم و مجری عدالت و نگهبان مصالح و پاسدار حقوق عموم باشد، لازم میداند و از آن استقبال مینماید.
مدینه فاضله وقتی تشکیل میشود که افراد جامعه مانند اعضا و قوای انسان واحد که تحت اداره و مدیریت عقل قرار دارند و وحدتشان با یک نیروی مرکزی که هر عضو و قوّهای را به کار مناسب مأمور میسازد تحت مدیریت مطمئن و عاقل و عادل اداره شود که جریان امور را بر سیر منطقی و متناسب قرار دهد و بین اعضا همکاری ایجاد کند، بدون اینکه خودش را بر سایرین تحمیل نماید یا آنها را در مسیر غیرمناسب و خارج از صلاحیتشان وارد کند. واضح است هرچه این نقشه بیشتر عملی شود و هرچه مدیریت از آگاهی لازم و بیشتر برخوردار باشد، اغراض صحیح انسانی بیشتر تأمین میگردد، و مشابهت نظام سیاست و اداره و تشریع به نظام تکوین بیشتر میشود.
ظاهراً در اصل لزوم مدیریت، اختلاف قابل توجّهی وجود ندارد و تقریباً مورد اتّفاق همگان است. آنچه مورد اختلاف و محلّ نظر و نزاع بوده و هست، شکل مدیریت است، و اینکه چگونه و به
چه شکل و برنامه، اغراض و مقاصدی که بشر از مدیریت دارد، تأمین میگردد. بدیهی است که در این نقطه حسّاسیت و اهمّیت مسئله مدیریت و اختلاف آرا و برنامهها ظاهر میشود و اغراض سیاسی و جاهطلبی نیز نقش مهمّی را ایفا مینمایند و برحسب مبانی و جهانبینیهای مختلف، نظرات مختلف اظهار میشود، که مجال شرح و بسط و تفصیل شکلها و صورتهایی که تاکنون عرضه شده یا در خارج وجود پیدا کرده در این رساله نیست، و بهطور فشرده و اختصار میگوییم: در اینجا در دو محیط و دو جوّ میتوان سخن گفت:
نخست: در محیط کسانی که یا اصلاً به مبدأ و عالم غیب اعتقاد ندارند و در تاریکیهای الحاد متحیّر و سرگردان هستند و اگر خیلی ترقّی فکری و علمی داشته باشند، بیش از حدّی که در قرآن آمده است، نیست:
«یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ»؛(1)
«(اکثر مردم« به امور ظاهری زندگی دنیا آگاهند و از عالم آخرت بهکلّی بیخبرند».
1) . روم، 7.
و یا اگر به مبدأ و عالم غیب و حتّی رسالات آسمانی معتقدند، مسائل دنیا و خصوص اینگونه امور را به آن مرتبط نمیدانند و بشر را در این امور مستقلّ و به خود واگذار میشمارند و بهاصطلاح، روحانیت را از سیاست، و دین را از دنیا جدا میدانند. و خلاصه به هیچگونه ترتیب و الزام دینی در این امور معتقد نمیباشند.
دوّم: در محیط اسلامی که همه چیز و همه راه و روشها با جهانبینی اسلامی بررسی میشود و اسلام را از هر کمبود و کوتاهی و نقص منزّه میداند و سیاست و حکومت را از اسلام جدا نمیسازد و اسلام را فراگیر همه مسائل زندگی بشر میشناسد، در چنین جوّی باید نظام حکومت را از کتاب و سنّت و تعالیم اهلبیت پیغمبر صلی الله علیه و آله که عِدل قرآنند و تمسّک به آنها امان از ضلالت است، گرفت.
بنابراین ما برحسب هریک از این دو جوّ، بررسی را جداگانه آغاز میکنیم و اول شکل مدیریت را در محیطهای الحادی و آن محیطهای ایمانی که دین را از دنیا، و سیاست را از دیانت و روحانیت جدا میدانند، بررسی کرده و با صاحبان این افکار به مباحثه مینشینیم.
در محیط الحادی میگوییم: ایدئولوژی و مبانی عقیدتی و فکری ما که بهاصطلاح زیربنا است با شما فرق جوهری و بنیادی دارد. میگوییم: انسان خودش مالک خودش و مالک جانداران و اشیای دیگر هرچه باشند، نمیباشد و خدا مالک همه و صاحباختیار همه است و بر همه چیز و همه امور ولایت دارد و مدیریت حقیقی با اوست که خالق و آفریننده و روزیدهنده و عالم به همه مصالح و مفاسد است و حکیم و خبیر و لطیف و منعم و محسن و رحمان و رحیم و دارای تمام صفات کمالیه و اسماءالحسنی است.
از این جهت ولایت هر شخص، حتّی بر خودش و هر مداخله و تصرّف در امور دیگران بدون اینکه به اذن خدا و از جانب او و انفاذ اوامر و تشریعات او و عمل از جانب او و برای اطاعت و فرمانبری او باشد، اعتبار نداشته و بههیچوجه قابل توجیه نیست.
به آنانکه به عالم غیب و رسالات آسمانی نیز معتقدند، ولی دین را از سیاست جدا میدانند میگوییم: رسالات آسمانی که برای اصلاح بشر و تکمیل اوست، باید کامل باشد و نمیتوان در رسالات آسمانی نقصی فرض نمود، و اگر در رسالات آسمانی،
صلاح امور دنیای بشر منظور نشده باشد، خلاف مبانی عقیدتی اسلامی است. اسلام دین عبادت و سیاست و نظام فکر و عمل و اجتماع و اداره همه شئون است، پس با هریک از این دو طرز تفکّر مخالفت داریم:
با تفکّر نخست، مخالفت ما، مخالفت موحّد با مشرک و مؤمن با ملحد و اختلاف دو جهانبینی متضاد است.
و با تفکّر دوّم، اختلاف در شناخت ایدئولوژی و جهانبینی واحد است که وقتی شناخت کامل شد و ایدئولوژی و جهانبینی خود را کامل کنیم، اختلاف مرتفع میشود.
جهانبینی اسلامی و خداشناسی و ابعاد ایمان به توحید اگر درک شود، خودبهخود بطلان اینگونه نظامها که منفکّ از توحید و حاکمیت خداست، ظاهر میشود.
بنابراین و با صرفنظر از این اختلاف بنیادی و عقیدتی، شایان توجّه است این رژیمهایی که تعهّد دینی در آنها نیست، به هر شکل و عنوان که باشند، دیکتاتوری و سلطنت مطلقه یا دموکراسی و بهاصطلاح حکومت مردم بر مردم یا استبداد پرولتاریا و حزبی و هر صورت دیگر، قابل اعتماد نمیباشد و حتّی رژیم دموکراسی علاوه بر اینکه انتخاباتش - چنانکه در
نظامهای دموکراسی دیده میشود - در محیط آزاد و دور از شهوات و اغراض پلید و استضعافگرانه انجام نمیشود و فواحش و روسپیها و رقّاصهها و تبلیغات شهوتانگیز در پیروزی نامزدها نقش مؤثر دارند، چنانکه سرمایهداران و صاحبان کارخانهها نیز انتخابات را در اختیار میگیرند و در واقع، مبارزات انتخاباتی مبارزه بین سرمایهداران معیّنی است که بر بازرگانی و کارخانهها و بانکها و امور اقتصادی سلطه دارند.
علاوه بر این معایب که هر نظام بهاصطلاح دموکراسی به آن آلوده است، این نظام در متن و هویّتش هم در حدّی استبدادی است و بر آن کسانی که این نظام را نمیپذیرند، تحمیل است. مثلاً هرکسی ملزم است در کالیفرنیا قوانین آمریکا را رعایت نماید و حقّ تخلّفپذیری برای او اعتبار نمیشود؛ امّا این الزام بر پایه چه منشأ و اساسی است؟ و چرا باید اکثریت به معنای عامّ؛ یعنی اکثریتی که نظام اقلّیت و اکثریت را پذیرفته است، اقلّیتی که این نظام را صحیح نمیداند را ملزم به تسلیم سازد؟
جز یک سلسله سخنانی که به حفظ منافع و شهوات اکثریت مربوط میشود، پاسخ ندارند.
در این نظامها، حقّ مفهوم ثابتی ندارد و همان است که اکثریت آن را حقّ بداند و آن را بر اقلّیت تحمیل میکند، هرچند اقلّیت معتقد باشد که مفهوم حقّ ثابت و غیر قابل تغییر است. اقلّیت در این نظامها در تخلّفاتش از قانون، مجرم واقعی و متخلّف حقیقی که در عرف اخلاق و فطرت انسان محکوم باشد، نیست و حتّی به نظر اکثریت هم، نمیتوان فرد متخلف را - چنانکه در نظامات دینی قابل نکوهش است - نکوهش کرد؛ بلکه حکم به کیفر و نکوهش، یک امر قراردادی است که اکثریت به ملاحظه مصالح خودش، خود را متعهّد میداند که به آن عمل کند و به اقلّیت هم که آن را خلاف مصلحت خودش و بلکه اکثریت میداند، تحمیل میکند و خلاصه این نظام نیز بر اساس اینکه حقّ با زور است، هرچند زور اکثریت باشد، ارتباط پیدا میکند.
اشکال دیگر کلّ این نظامهایی که بر اساس ایدئولوژیهای مثبت و ایمانی(1)
در ایدئولوژیهای مادّی سلبی، همه چیز عین عالم مادّی است و ماورای آن چیزی نیست و هرچه هست مظاهر مادّه و تغییرات و تبادلاتی است که در آن ظاهر می شود. در اینگونه ایدئولوژی، جز نفی و سلب مفهومی ندارد؛ زیرا جهان مادّه و مظاهر مختلف و تغییراتی که در آن ظاهر میشود، قابلانکار نیست و وجود عالم مادّی در مقابل قائلین به عالم غیب، ایدئولوژی نیست؛ بلکه ایدئولوژی یک فرد مادّی این است که هرچه هست همین مادّه است و ماورای آن چیز دیگری نیست، و همین است که مادّی نمیتواند آن را اثبات کند و نمیتواند بهعنوان ایدئولوژی آن را عرضه بدارد. وجود جهانی مادّیگرا ثابت است و کسی را در آن حرفی نیست و در نفی و اثبات آن اختلافی نمیباشد که قائل به وجود آن، آن را ایدئولوژی خود بداند.
آنچه مورد اختلاف است انحصار عالم وجود و هستی به عالم مادّه و نفی عالم غیب است که مادّی گرا بر آن اصرار دارد و موحّد و خداپرست آن را ردّ میکند و به عالم غیب نیز معتقد است.
بنابراین اوّلاً: ایدئولوژی مادّی که انکار عالم غیب باشد، قابلاثبات نیست تا بتوان آن را زیربنا قرار داد و بر اساس آن نظام و قانون پیشنهاد کرد. ثانیاً: نفی و سلب چون چیزی نیست، برفرض اثبات هم، زیربنا نمیشود، و اگر بگویند: زیربنا عقیده به انحصار وجود به عالم مادّی است، میگوییم: این عقیده در انسان هیچگونه تعهّدی نمیآورد و برای خود عالم مادّی به این تفسیر احترامی نمیتوان ثابت کرد تا چه رسد برای عقیده به آن.
نباشد، این است که پشتوانه معنوی که موجبتعهّد
1) . مبانی عقیدتی و ایدئولوژی بر دو نوع می باشد: مبانی مثبت و ایمانی، و مبانی منفی و سلبی؛ و بهعبارتدیگر: ایدئولوژی معنوی و ایدئولوژی مادّی.
نفسی و پیش خود شود، ندارند. لذا میبینیم در همین کشورها، با یک کودتای نظامی وضع عوض میشود و هیچکس هم نمیگوید که این نظام غیر قابل تغییر بود و حال که نظام جدید مستقر شده آن نظام همچنان اعتبار دارد و باید مطاع و مُتبَع باشد، بهعکس نظامهای دینی مثل نظام امامت، ملاحظه میکنید بااینکه چهارده قرن بر آن گذشته است و جز در عصر شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله و پنج سال حکومت امامعلی علیه السلام و شش ماه حکومت امامحسن علیه السلام استقرار نیافت، همچنان باقی است و هیچوقت معتقدان به این
نظام تسلیم نظامات دیگر نشده، و نظام
امامت را ساقط و منقرض شده ندانستند؛ بلکه بر این عقیده استوار ماندند و در همین حکومتها هم در عین اینکه تحت سلطه زور و دیکتاتوری حکّام جور بودند از نظام امامت پیروی میکردند، و در دوره غیبت کبری هم به علمای عامل و مجتهدین عادل در امور خود مراجعه مینمودند.
آنچه گفته شد، پیرامون نظامات بهاصطلاح دموکراسی است که تقریباً بیشتر نظامات کنونی جهان مدّعی آن هستند؛ امّا نظامات دیگر مثل نظامات کمونیستی و تکحزبی معایب و مفاسدشان بیش از اینهاست.
در این نظامات، دیکتاتوری و بیاعتنایی به حقوق بشر و کرامت و حرّیت انسان بهگونه بیسابقهای جریان دارد و عدّهای که گاه شمار آنها به ده درصد دیگران نمیرسد، مالکالرّقاب و مطلقالعنان هستند و به اسم حزب و ترقّی، بدترین تجاوزات را به حقوق دیگران معمول میدارند، و اگر در آنجا اکثریت، اقلّیت را ملزم به قبول تصمیمات خود میکنند، در اینجا اقلّیت زورمند و سلطهگر
و خونخوار بر اکثریت تحمیل شده و خود را قیّم و مالک و صاحباختیار اکثریت قرار داده است.
و خلاصه دنیا در بین سلطهجویان ایننظامها، بدترین حالات را میگذراند و دسترنج زحمتکشان و کشاورزان و کارگران، صرف تقویت تسلیحات پاسداری از این حکومتهای فاسد میشود و هزینههایی که اگر به مصرف نیازمندیهای بشر میرسید، امروز صدها میلیون انسان با رنج و درد گرسنگی و بیماریهای گوناگون و کمبودها و فشارهای طاقتفرسای تأمین معاش ابتدایی دست به گریبان نبودند.
به نظر میرسد که سخنگفتن از معایب و مفاسد این نظامها و مکتبها توضیح واضح باشد، و اگر رسانههای گروهی و مطبوعات در اختیار انسانها و افکار سالم بود، احدی به این نظامها گرایش پیدا نمیکرد و فریب زمامداران آنها را که هر روز در نقطهای از جهان، مثل فلسطین، افغانستان، لهستان، اریتره و نقاط دیگر به وحشیترین جنایات دست میزنند، نمیخورد.(1)
همین امروز (دهم رمضان 1402ق) رادیو بی بی سی اطّلاع داد که عدّهای از نمایندگان کنگره آمریکا به اعتیاد و آمیزش با جوانهایی که بهعنوان نامهرسان و شغلهای دیگر در ارتباط بودهاند، متّهم شدهاند. این نمایندگان بزرگترین مجمع سیاسی جهان که در تعیین سیاستهای جهان و نظام فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی آمریکا مؤثرند و جریانهای استعمار آمریکا و جنایات آن را رهبری مینمایند و به قدرت تکنیک و صنعت افتخار میکنند، این جوانها را فریب داده و به وعده ترفیع مقام و رتبه در منجلاب فساد وارد مینمایند. از اینگونه خبرها از غرب و شرق متمدّن و مترقّی بسیار شنیده و میشنویم. آلبرت ماشه رهبر کمونیستهای فرانسه سالها است که با زن قانونی فرد دیگری زندگی میکند و از آن زن دو فرزند هم دارد.
نظامهای کنونی، نظامهایی است که امثال ریگان و برژنف و میتران و تاچر از آنها سر در میآورند و جنایات فلسطین و لبنان و افغانستان و نقاط دیگر را برای توسعهطلبی و استثمار انسانهایی که قیمت یک فردشان در انسانیت از تمام استعمارگران آمریکا و کمونیستهای روسیه بیشتر است، مرتکب میشوند و همه این جنایات را تجدّد و ترقّی گفته و به اسم صلح و همزیستی مرتکب میشوند.
1) . اگر انسان شرافتمندی بخواهد علیه این نظامها ادّعانامه صادر کند، باید کتابها بنویسد و سرانجام بگوید: صد آفرین به عالم حیوانات درنده و شهوتران!!
فقط در اینجا آنچه باید توضیح داده شود، درباره آن دسته نظامات سوسیالیستی و دموکراسی است که میخواهند با حفظ دین و به قول خودشان عدم تعرّض به عقاید مذهبی و احترام از نظامات عبادی و اخلاقی و آزادی تبلیغ دین و رفتن به معابد، موجودیت داشته باشند و دین را در معابد و پرداختن به اخلاق فردی و عبادات، منحصر و محبوس سازند. و نزدیک به یک قرن است که استعمارگران کوشش میکنند آن را به مسلمانان نیز بقبولانند و آنان را که از این نظرها و آرای ضدّاسلامی طرفداری میکنند، روشنفکر و متعهّد و متجدّد و مترقّی میخوانند.
اگر مقصود این است که سوسیالیسم و دموکراسی و حاکمیت ملّی، با دین معارضهای ندارند و هر دو میتوانند پا به پای یکدیگر به پیش بروند؛ زیرا قلمرو سیادت و مداخله آنها با هم ارتباط ندارند؛ قلمرو نظام هرگونه که باشد، حکومت و سیاست،
بازار و خیابان، اداره و کارخانه، قضاوت و قانون و اینگونه امور است، و قلمرو دین، کلیسا و معبد و اخلاق و نوع پروری و کارهای بشردوستانه و نیایش و پرستش است.
پاسخ میدهیم: این برحسب تفسیر نادرستی است که شما از دین مینمایید و این عین تخطّی و تجاوز به قلمرو دین است. این تفسیر اگر با آنچه مسیحیان به آن معتقدند و آن را تعلیمات مسیح میدانند، مطابق باشد، با رسالات آسمانی ازجمله رسالت مسیح و خصوصاً با رسالت اسلام که جهانی است و بیشتر احکام و تعلیمات آن مربوط به اموری است که شما آن را از قلمرو دین خارج میشمارید مخالف است و هر مسلمانی با قاطعیت آن را ردّ میکند.
اسلام هرگز اجازه نمیدهد که در کوچکترین احکام و برنامههایش، تحریف و تغییری داده شود و حتّی حکم مستحب
و مکروه آن را، واجب یا حرام و مباحش را مکروه یا مستحب بگویند.
«حَلَالُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله حَلَالٌ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، وَحَرَامُهُ حَرَامٌ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ».(1)
1) . صفار، بصائرالدرجات، ص168؛ کلینی، الکافی، ج1،ص58؛ مجلسی، بحارالانوار، ج86؛ ص148.
و اگر مقصود این است که در قوانین و احکام و نظامات مالی و قضایی و کلیه امور، قانون اسلام جاری باشد و فقط در انتخاب حکومت، نظام اکثریت را بیاورند و به روش دموکراسی و حاکمیت ملّی و حکومت مردم بر مردم بروند، این نظر را بپذیرند که اسلام در امر رژیم و نظام اداره ساکت است و درعینحال که اطاعت از اولیالأمر بهصریح قرآن واجب است(1)، در طرز تعیین ولیّ امر و روش مدیریت جامعه پیشنهاد و دستوری ندارد.
چنانکه اخیراً هم بعضی بهاصطلاح روشنفکران اهلسنّت، نظر به اینکه نتوانستهاند جریان خلافت را در صدر اسلام، بر پایه یک برنامه معیّن قرار دهند و از سوی دیگر نیز، نمیخواسته یا مصلحت ندیدهاند آن جریانها را که موجب خانهنشینی امام منصوص گردید، غیرشرعی اعلام کنند، همین نظر را اظهار نموده که در امر
زمامداری دستور و برنامه شرعی وجود ندارد و مردم، خود باید این مشکل را در هر عصر به هر شکلی که صلاح دیدند، علاج نمایند که طبعاً یکی از این شکلها هم نظام اکثریت میباشد.
و شگفتانگیز این است که بعضی شیعهزادههای بهاصطلاح روشنفکر نیز چون دیدهاند نصوص بسیاری را، که بر خلافت
1) .[2] نساء، 59.
و امامت امیرالمؤمنین علیه السلام و تعیین آن حضرت به جانشینی پیغمبر صلی الله علیه و آله دلالت دارد و نظام شورایی و حکومت مردم بر مردم را در اسلام بیموضوع میسازد، نمیتوانند انکار کنند، طرح دیگری ریخته و نظر دیگری اظهار نمودهاند که هم غربزدهها و شیفتگان نظام شورایی و اکثریت و دموکراتیک را راضی کنند، و هم در محیط شیعه، اگر بتوانند معتقدان به نظام امامت را اغفال نمایند.
از سخنان این افراد استفاده میشود که اذعان دارند به اینکه گزینشهای متعدّد پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و تعیینهای رسمی و اعلامهای مکرّر آن حضرت که در کمال صراحت، امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به امارت مؤمنین و امامت و ولایت منصوب داشته است، جهت معرّفی است و نصب و تعیین نیست و اصلاً رژیم امامت یک رژیم موقّت است و مقدّمه نظام شورایی
است و برای اینکه بچّههای آشنا به اصطلاحات غرب و شرق گفتارش را بپذیرند، امامت را به رژیمهای انقلابی سفارششده در کنفرانس «باندونک» تشبیه کرده، چون جامعه هنوز آمادگی آن را نیافته است که کارش به خودش واگذار شود، رهبر آن انقلاب، یک نفر
را که از همه بیشتر آگاه به انقلاب و اهداف آن باشد و بتواند مردم را در مسیر انقلاب رهبری کند، به مردم معرّفی مینماید.(1)
این مضمون دو نظر روشنفکرانه در محیط سنّی و تشیّع است؛ امّا پاسخ به این دو نظر:
پاسخ به نظر اوّل: این است که مهملگذاردن چنین امر مهمّی که در امور دنیا و بلکه آخرت مردم - امری به اهمّیت آن کم پیدا میشود - خلاف لطف و اوصاف کمالیه خدا و ربوبی پروردگار است و علاوه، اقرار به نقص دین است که بهصریح آیه: «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ((2)کامل گردیده است.
و چگونه میشود که معرفت امام بااینهمه تأکید واجب شده و اطاعت امام نیز برحسب آیه: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُو أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ((3)واجب شده باشد؛ امّا امامی که باید شناخته شود، معرّفی نشده باشد؛ و ولیّ امری که اطاعت از آن واجب است، معلوم نشده باشد. این نظر - چنانکه قبلاً به آن
اشاره کرده و بعد هم اشاره مینماییم - کاملاً غیرمنطقی است و قابلقبول نیست.
و امّا پاسخ به نظر دوّم: این است که اوّلاً: اصولاً نظام دموکراسی و حکومت مردم بر مردم با شرایع ابراهیمی و توحیدی خصوصاً اسلام که ابعاد گوناگون توحید را شرح و بسط داده و دعوت توحیدیاش خالص و دور از شائبههای شرک در اختیار بشریت قرار دارد، منافات دارد و قبول اینگونه رژیمها با قبول سایر نظامات اسلام، مثل تلفیق بین شرک و توحید است. بین حکومت خدا بر مردم و حکومت مردم بر مردم همان فاصله است که بین حکومت خدا بر مردم و حکومت شاه بر مردم است:
«اَللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَ-ئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ
هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ (؛(1)
«خدا ولیّ و سرپرست اهل ایمان است، آنان را از تاریکیهای جهان بیرون آرد و به عالم نور برد، و آنانکه راه کفر ورزیدند، اولیای آنها طاغوتها هستند که آنها را از عالم نور بیرون آورده و به تاریکیهای گمراهی افکنند».
1) . بقره، 257.
نظام اسلام، حکومت خدا و احکام الهی است و ولایتها هم باید از جانب او و به اذن و تشریع او باشد.
ثانیاً: نظام امامت نظام موقّت نیست، چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«اَللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلهِ بِحُجَّةٍ»؛(1)
«هیچ عصر و زمانی زمین خالی از وجود حجّت و امام نخواهد بود».
ثالثاً: آیاتی مثل: «قَالَ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً((2)و «یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ( (3)و «إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً((4)
صراحت دارند بر اینکه امامت معرّفی ساده نیست؛ بلکه جعل و انتصاب الهی است.
رابعاً: اینهمه نصوص و روایات که در مورد امامت ائمّه علیهم السلام رسیده است، بهصراحت دلالت بر انتصاب آنها به امامت دارد
و هرگز به این صورت که «آنچه از سوی خدا و پیغمبر انجام میشود، معرّفی است؛ امّا تعیین و گزینش باید از جانب مردم باشد» قابل توجیه نیست؛ زیرا سؤال میشود: اگر مردم، دیگری را به زمامداری برگزیدند، آیا وجوب اطاعت خواهد داشت یا نه؟ و آیا شخص معرّفیشده بدون گزینش مردم بهخصوص با گزینش دیگری، وجوب اطاعت دارد یا نه؟ و آیا خود شخص معرّفیشده، باید از برگزیده مردم اطاعت کند یا نه؟
اینها سؤالاتی است که پاسخ صحیح آن، ردّ این نظریه بهاصطلاح روشنفکرانه است.
در محیط اسلامی چنانکه گفته شد - در شناخت شکل مدیریت که فردی یا جمعی است و به انتخاب مردم یا انتصاب الهی است - باید به کتاب و سنّت و تعلیمات و راهنماییهای اهلبیت علیهم السلام که عدل قرآنند، مراجعه نمود. در این محیط همه معتقدند که در اسلام، در بیان هر تعلیم و ارشادی که با سعادت واقعی بشر ارتباط داشته باشد، کوتاهی نشده و هر تشریعی که مورد نیاز بشر باشد، انجام شده است.
با این بینش اسلامی و با مراجعه به تاریخ اسلام و آیات قرآن و احادیث شریفه، غیر از نظام امامت، مشروعیت هیچیک از نظامهایی که در طول چهارده قرن بر مسلمین حکومت یافتهاند، به دلایل زیر قابل اثبات نیست:
1 - آنان که در طرف مقابل نظام امامت قرار دارند، از معرّفی نظام واحدی بهعنوان نظام اسلام عاجزند و با توجیهاتی که هرگز قابل قبول نیست، مانند کسانی که خود را در مقابل قضایای واقع شده میبینند، نظامات گوناگون را که برخی از آنها در فساد کمنظیر و نمونه بودهاند، شرعی شمرده یا حدّاقل اطاعت از آنها را یک تکلیف شرعی اعلام میکنند.
این عجز و ناتوانی آنها از معرّفی نظام واحد به دو جهت است:
یکی اینکه با مراجعه به کتاب و سنّت برای نظامات دیگر غیر از نظام امامت، نمیتوان مستند صحیح و قانعکنندهای پیدا کرد و حتّی خود برقرارکنندگان این نظامات نیز چنین ادّعایی نکردند و بهعنوان اینکه نظامی را که برقرار کردهاند، نظام شرعی و اسلامی است و شکل و نوع آن از سوی شرع معیّن شده است آن نظامات را مطرح نساختند.
و دیگر از این جهت است که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله ، در اثر انحراف سیاست اسلام از مسیر امامت، حکومت شکلهای
مختلف گرفت و روش و روند واحدی نیافت تا بتوان شرعیبودن آن را بهگونهای توجیه نمود؛ بلکه در اثر صورتهای گوناگونی که حکومت به خود گرفت و در هر صورت بر مسلمین تحمیل میشد و جز پیروان امامت کسی آن را ردّ نمیکرد، کاملاً این موضوع - که اسلام نظام حکومتی ندارد - برای مردم قابل قبول شد، یا ناچار شدند از ترس شمشیر، قفل خاموشی بر دهن بزنند و از این موضوع چیزی نگویند تا گرفتاریها و محرومیتها و فشارها و زندانها و شکنجههایی را که شیعه دیدند، نبینند.
2 - چنانکه میدانیم به دنبال یک سلسله بست و بندهای سیاسی، حزبی مرکب از عدّهای که از عصر پیغمبر صلی الله علیه و آله و خصوصاً در سالهای آخر حیات آن حضرت برای تسلّط بر مسلمین و در اختیار گرفتن حکومت همکاری داشتند، شکل گرفت که حتّی در مقام قتل پیغمبر صلی الله علیه و آله برآمدند و پس از رحلت آن حضرت جریان سقیفه بنیساعده(1)را پیش آوردند و اشخاصی که آن اجتماع را اداره میکردند، مطلبی را که عنوان نمیکردند، استدلال به سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله و ارشادات و اعلانهای رسمی آن حضرت بود. چون همه این را میدانستند که اگر آن مسائل مطرح
1) . راجع به جریان عجیب سقیفه، به کتاب السقیفه علّامه کبیر مرحوم شیخ محمّدرضا مظفر مراجعه شود.
شود و حکومت بر آن اساس مستقر گردد، نه برای آن اجتماع موضوعی باقی میماند و نه برای ریاست خودشان؛ زیرا آنکس را که پیغمبر صلی الله علیه و آله منصوب و معلوم کرده بود، در سقیفه شرکت نداشت و اینها هم که شرکت داشتند منصوب نبودند، لذا این جاهطلبان و شیفتگان حکومت، آن تأکیدات و توصیهها و ابلاغات علنی و رسمی پیغمبر صلی الله علیه و آله را نادیده گرفتند و در سقیفه، بدون اینکه قبلاً نوع نظامی را که باید حاکم شود، مشخص نمایند، با تبانیها و سازشهای سیاسی، سعد بن عباده را که رقیب مهمّشان در آن
اجتماع بود، کنار زدند(1)و با ابوبکر بیعت کردند و سؤالات بسیاری ازجمله پرسشهای زیر در این جریان بیجواب ماند:
اوّلاً: چرا این عدّه استبداد ورزیدند و بدون اینکه دیگران، بهخصوص بنیهاشم و شخصیتی مثل امامعلی علیه السلام را به آن اجتماع دعوت کنند و از نظرشان آگاه شوند، پیشدستی نمودند؟! آیا غیر از این بود که اگر علی علیه السلام در آن اجتماع حضور مییافت، امکان آنکه گروهکهای سیاسی به مقاصد خود نرسند، افزایش مییافت؟!
1) . ر.ک: ابنقتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج1، ص21 - 28. و بعد هم او را کشتند و قتلش را به اجنّه نسبت دادند.
ثانیاً: چرا بعد از مشورتهای صوری، نتیجه را به سایر مسلمین در مسجد و جلسه علنی اطّلاع ندادند تا همگان رأی و نظر بدهند؟!
ثالثاً: تعیین ابوبکر به خلافت بر چه اساسی بود؟ آیا بر اساس اجماع اهل سقیفه یا اکثریت آنها بود؟! یا بر اساس اجماع عموم اهل حلّ و عقد ازجمله بنیهاشم یا اکثریت اهل حلّ و عقد؟! یا بر اساس اجماع همه یا اکثریت مسلمین بود؟ اگر بر اساس اجماع اهل سقیفه یا اهل حلّ و عقد یا اجماع مسلمین بود که هیچیک از
این اجماعها حدّاقل تا مدّتی حاصل نشد. بنابراین در این مدّت ابوبکر بر چه اساسی مداخله در امور جامعه میکرد؟! و چرا برای او به زور و اکراه و تهدید، از اشخاص مطالبه بیعت میکردند؟! و حتّی تهدید میکردند که بنیهاشم را در خانه حضرت زهرا علیها السلام به آتش خواهند سوخت؟!(1)
و اگر اکثریت بوده، این اکثریت از کجا اعتبار شرعی پیدا کرد؟! و به فرض اینکه در سقیفه، اکثریت با ابوبکر بیعت کرده باشند - بااینکه جریان معلوم نیست - چرا بیعت آن اکثریت که در برابر
1) . ابنقتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج1، ص30؛ مجلسی، بحارالانوار، ج28، ص356؛ امینی، الغدیر، ج5، ص372.
مسلمین اقلّیت بودند، اساس کار شد و دیگران مجبور شدند با او بیعت کنند و سخن از دیگران گفتن ممنوع گردید؟!
به اتّفاق اهلسنّت، حضرت سیدة نساءالعالمین، صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیها السلام از حکومت ابوبکر ناراضی بود و با حکومت او مخالفت داشت.(1)و حتّی نقل میکنند: تا زمانی که
حضرت زهرا علیها السلام زنده بود، احدی از بنیهاشم و وابستگان به آنها با ابوبکر بیعت نکردند.(2)این موضوع خود دلیلی بر عدم مشروعیت حکومت و جواز مخالف با آن است و دیگر راه هرگونه توجیه شرعی برای حکومت ابوبکر بسته میشود؛ و به فرض اینکه محملی برای آن بتراشند، موضع حضرت فاطمه علیها السلام و تصویب علی علیه السلام از آن موضع و تبعیت بنیهاشم از آن دلیل بر این است که شرعیندانستن حکومتی مثل حکومت ابوبکر جایز است و هرکس هم به تبعیت از حضرت زهرا علیها السلام آن را شرعی نداند، به خطا نرفته است.
1) . صدوق، عللالشرائع، ج1، ص186 – 187؛ صالحی شامی، سبلالهدی و الرشاد، ج12، ص371؛ مجلسی، بحارالانوار، ج29، ص157 – 159؛ ج43، ص203 – 204؛ شیخالاسلامی، مسند فاطمةالزهراء علیها السلام، ص463 – 469 (باب 40).
2) . صنعانی، المصنف، ج5، ص473؛ ابنقتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج1، ص30 – 32؛ طبری، تاریخ، ج2، ص448.
همانطور که عالم معروف شیخ حسن بناء، رهبر اخوانالمسلمین، در عذر شیعه بر ردّ خلافت ابوبکر گفته است که:
کَانَتْ هذِهِ عَقِیدَة فاطِمَةَ؛(1)این عقیده، عقیده فاطمه است.
و در برابر آن، هیچ مسلمان معتقد به خدا و رسول، جز تسلیم و عدم اعتراض و تصویب چارهای نخواهد داشت.
بالاخره از میان این بست و بندها و تبانیهای سیاسی که علیه بنیهاشم و برای جلوگیری از اجرای برنامهای که پیغمبر صلی الله علیه و آله مقرّر کرده بود، انجام شد، ابوبکر بر کرسی حکومت نشست و پیراهن خلافت و حکومت را در بر نمود و چنانکه گفتیم، معلوم نشد بر چه اساسی حکومت او بر مردم تحمیل شد، بعدها که بهتدریج اعتراضات به مشروعیت حکومت او، افکار را به خود
1) . مرحوم استاد آیتالله سیّد محمّدتقی خوانساری رحمه الله که در قدس و تقوا و غیرت اسلامی و فداکاری در راه دین و دفاع از حریم اسلام کمنظیر بود، نقل میفرمود: در سفر حج بیتالله الحرام با شیخ حسن بناء در مدینه طیّبه یا مکّه معظّمه (تردید از این جانب است) مجالس متعدّدی دیدار و بحث داشتم و بالأخره در مسجد مدینه یا مسجدالحرام (باز هم تردید از حقیر است) شیخ حسن بناء سخنرانی کرد و در آن از شیعه دفاع نمود تا به عقیده آنها در موضوع خلافت و ابوبکر رسید گفت: کَانَتْ هَذِهِ عَقِیدَة فَاطِمَةَ. مقصودش این بوده که این عقیده شیعه بر غصب خلافت، عقیدهای نیست که کسی بتواند آنها را بر آن مؤاخذه کند؛ زیرا عقیده فاطمه زهرا علیها السلام است.
مشغول ساخت، جیرهخواران سیاستهایی که ناچار بودند آن سنگ اساس و بنا را محکم سازند، به دستور اربابان خود برای پیداکردن دلیل بر مشروعیت آن به دست و پا افتادند و به اجماع و حدیث: «لَا تَجْتَمِعُ أُمَّتِی عَلَی خَطَأٍ»(1)متشبّث شدند و گفتند: امّت بر خطا اجماع نمیکنند و خلافت ابوبکر به اجتماع امّت محقّق شد. درصورتیکه:
اوّلاً: صحّت صدور این حدیث ثابت نیست.
ثانیاً: به فرض صدور، عدم اجتماع امّت بر خطا به واسطه وجود معصوم در بین آنهاست، و با مخالفت یک فرد که محتمل باشد همان امام معصوم است، اجماع اعتبار ندارد.
ثالثاً: اینکه میگویند: اجماع امّت حجّت است، آیا مقصود این است که در موضوعات اگر اجماع نمودند بر خطا نخواهند رفت، یا اینکه اجماع در عرض وحی و تشریع الهی مشروع است؟!
گمان نمیکنم قائلین به حجّیت اجماع، چنین اعتباری را برای اجماع قائل باشند که برگشت به این کند که امّت بهوسیله اجماع میتوانند وضع قانون نمایند. در اینجا نهایت امر این است که گفته شود: اجماع امّت کاشف از نصّ و تشریع است.
1) .[1] غزالی، المستصفی، ص138، 157؛ فخر رازی، المحصول، ج4، ص92، 97؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج8، ص123.
رابعاً: این چگونه اجماعی بود که برحسب روایات عامّه، فاطمه زهرا علیها السلام سیّده بانوان اهل بهشت در آن وارد نبود و با آن مخالف بود، و بنیهاشم و جمعی دیگر نیز حدّاقل تا فاطمه علیها السلام از دنیا رحلت نکرده بود، در آن نبودند و شخص علی علیه
السلام تا پایان دوران حیاتش از آن شکایت میکرد و در خطبه شقشقیه، آن را محکوم و به باد انتقاد میگرفت.(1)
چنان فرض میکنیم که حکومت، به اجماع امّت تحقق یافت و خلافت ابوبکر را با این تاریکیها و اینهمه پرسشها پشت سر میگذاریم و با تاریخ پیش میرویم تا به مرض موت ابوبکر میرسیم.
در اینجا تاریخ میگوید: ابوبکر در بیماریاش، درحالیکه گاهی از هوش میرفت، در این اندیشه افتاد که امّت را در امر حکومت بعد از خود سرگردان نگذارد و خودش یک نفر را معیّن کند که بعد از او اختلافی پیش نیاید؛ یعنی کاری را که به گفته این سیاستبازان، پیغمبر صلی الله علیه و آله انجام نداد، ابوبکر برای رعایت مصلحت امّت انجام داد و کاغذ و قلم و نویسنده خواست تا وصیت خود را بنویسد و تسجیل کند و در اینجا عمر و حزبش که در بیماری پیغمبر صلی الله علیه و آله - وقتی قلم و کاغذ طلبید تا برای امّت
1) . نهجالبلاغه، خطبه3 (ج1، ص30 - 38)؛ صدوق، معانیالاخبار، ص361 - 362؛ طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص282 - 288.
چیزی را بنویسد که پس از آن هرگز گمراه نگردند - مانع شدند و زبان را به آن بیادبی و جسارت فراموشنشدنی نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله باز کرد،(1)که خدا در حقّش فرمود:
«وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی(.(2)
و هیچ ایرادی نگرفتند و «حَسْبُنَا کِتَابُ اللهِ» نگفتند؟! و ابوبکر را که گاهی بیهوش میشد و گاهی به هوش میآمد و طبعاً چنین بیماری هذیان میگوید و سخنش معتبر نیست، از وصیت مانع نشدند و نگفتند: «إِنَّ الرَّجُلَ لَیَهْجُر؟!»
باری عثمان برای نوشتن وصیت ابوبکر آماده شد و شروع به نوشتن کرد. وقتی به نام شخصی که منصوب میشود رسید، ابوبکر از هوش رفت، عثمان از پیش خود نام عمر را نوشت. پس از آنکه به هوش آمد (که به گمان من هرگز به هوش نیامد و مرد) از عثمان پرسید، عثمان گفت: عمر را نوشتم. ابوبکر هم تصویب کرد. (3)
1) . بخاری، صحیح، ج5، ص127 – 128؛ مسلم نیشابوری، صحیح، ج5، ص76 و دیگر مصادر شیعه و اهلسنّت.
2) . نجم، 3 - 4. «هرگز از روی هواینفس سخن نمیگوید. آنچه میگوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست».
3) . ابنقتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج1، ص37؛ طبری، تاریخ، ج2، ص617 - 619؛ ابناثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج2، ص425 - 427.
و به این صورت - یا بگوییم: - با این نقشه و دسیسه، حکومت و ولایتعهدی عمر بدون هیچ گفتگو و مراجعه به اجماع، به خلقالله تحمیل شد و این صورت دوّمی بود که طیّ این مدّت کوتاه رژیم را دگرگون کرد و نظام را عوض نمود.
در این مورد هم پرسشهایی ازجمله سؤالات زیر بدون پاسخ میباشد:
1 - اگر حکومت شرعی به اجماع امّت است؛ چرا ابوبکر از آن عدول کرد و روش ولایتعهدی را تجدید نمود و امّت را از حقّ انتخاب محروم کرد؟!
2 - این تعیین جانشین شرعاً چه اعتباری دارد؟!
3 - اگر به گفته اینها، پیغمبر صلی الله علیه و آله کسی را به خلافت و جانشینی خودش منصوب و معیّن نکرد، چرا ابوبکر به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تأسّی نکرد؟! و چرا خود را در رعایت مصلحت امّت و جلوگیری از وقوع اختلاف دلسوزتر و بلکه مدبّرتر از پیغمبر صلی الله علیه و آله جلوه داد؟!
4 - چرا عمر در وصیت ابوبکر که در حال شدّت بیماری و زوال هوش و درک بود، ایراد نکرد و «حَسْبُنَا کِتَابُ اللهِ» نگفت؟! و ابوبکر را به هذیانگویی متّهم نساخت؟!
5 - چرا عثمان پیش از اینکه ابوبکر نام عمر را ببرد، از پیش خود اسم او را نوشت؟ آیا جز برای این بود که اگر ابوبکر به هوش نیامد و مرد، نوشته را بهعنوان وصیّت ابوبکر ارائه دهد و عمر را به مردم تحمیل نماید؟ و آیا این بهترین دلیل بر این نیست که این افراد در مسائل سیاسی و ریاست، پایبند حقیقت و امانت و معیارهای شرعی نبودند؟
باری اینجا پرده به این صورت عوض شد و نظام به ادّعای شورایی یا اجماعی یا اکثریت یا هیچکدام، به نظام ولیعهدی تغییر شکل داد و مشروعیت آن بر هیچ پایهای اثبات نشد و مردم را با سلطهای که حزب حاکم داشت، در برابر پیشامد واقعشده قرار دادند و با سوابقی که از روی کار آمدن ابوبکر بود که حتّی به حریم شخصیتی مثل علی علیه السلام تجاوز کردند، و یگانه فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله را باآنهمه عظمت مقام به آن وضع دلخراش آزردند؛ در این موقع که قدرت گروه حاکم بر مردم به مراتب بیشتر بود و موضع سیاسی حزب حقّ و پیروان اسلام راستین بهواسطة شهادت حضرت زهرا علیها السلام سخت ضعیف شده بود، کسی جرئت اعتراض و پرسش و سؤال نداشت، و یا سؤال و اعتراض را
بینتیجه میدانستند و سوء جریان به
وضوحی که داشت، وا گذاشته شد و این پرده دوّم به نمایش گذاشته شد.
تا موقعی که عمر از «ابولؤلؤ» ضربت خورد،(1)استضعافگران که بر وضع سیاسی و جریان امور مستولی بودند، پرده دیگری را به نمایش گذاردند و نظام و رژیم دیگر عرضه شد.
در این موقعیت هم معلوم بود که اگر عمر بدون مداخله در وضع آینده بمیرد، گروه او از صحنه سیاست و حکومت کنار خواهند رفت و زمامداری علی علیه السلام یک امر حتمی و مسلّم بود که بهطور قطع، اگر سلطهگرانی که حاضر نبودند بههیچوجه دست از ریاست بردارند، دست به این بازی جدید نزده بودند، تاریخ اسلام اینچنین که اکنون هست، نبود؛ نه جنگ جمل و نه جنگ صفین و نه جنگ نهروان، و نه انقلاب و شورش علیه عثمان، و نه سلطه بنیامیّه واقع میشد و این جریان فتنهساز وصیت عمر، پس از انحراف اصل حکومت و روی کار آمدن ابوبکر، سرآغاز حوادث خونین و خطرناکی شد که در جهان اسلام روی داد.
حتّی سیّد قطب اظهار تأسف میکند به اینکه: از بدبختی مسلمانها بود که پس از کشتهشدن عمر باز هم علی علیه السلام کنار ماند
1) . طبری، تاریخ، ج3، ص264.
و عثمان روی کار آمد؛(1)امّا نمیگوید: این بدبختی را چه کسی برای مسلمانها فراهم کرد؟!
عمر وقتی احساس کرد که روزش به سر آمده و باید از حکومت و ریاست مفارقت نماید، شخصاً یا با مشورت با همفکران خود (چون افکار را برای قبول تعیین هرکسی که غیر از علی علیه السلام باشد، آماده نمیدید) طرح سوّمی را پیشنهاد نمود و حکومت را به شورای شش نفری واگذار کرد و برنامه کار را آنچنان معیّن نمود که علی علیه السلام در آن انتخاب نشود.(2)
در اینجا نیز، پرسشهای فراوان ازجمله پرسشهای زیر بیجواب میباشد:
1 - عمر با چه اختیار شرعی، این شورا را ترتیب داد و مسلمانان را از اینکه خودشان در امور خود، بهخصوص پس از مرگ او نظر دهند، ممنوع کرد؟!
2 - باز هم سؤال میشود: اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله بدون تعیین جانشین رحلت کرد و امّت را به حال خود گذاشت، چرا عمر و ابوبکر به آن حضرت تأسّی نکردند؟!
3 - اعتبار اکثریت این شورای شش نفری چه وجه شرعی داشت؟!
4 - چرا اگر در این شورا سه نفر به یک نفر رأی دادند و سه نفر به شخص دیگر، رأی آن سه نفری که عبدالرحمن بن عوف خویشاوند نزدیک عثمان در آنها باشد، معتبر گردید؟! و این چه وجه شرعی داشت؟!
5 - چرا مثل عباس عموی پیغمبر صلی الله علیه و آله و فرزندش عبدالله بن عباس در این شورا منظور نشدند؟!
6 - چرا دو سیّد جوانان اهل بهشت، حسنین‘ با آن عظمت و مقام در این شورا شرکت داده نشدند؟!
7 - جریان امور نشان میدهد که این سیاستمداران جاهطلب، علاوه بر آنکه نظام الهی امامت را کنار گذاردند، برای مردم و امّت نیز حقّی و اختیاری قائل نبودند و در آنچه که با سیاست شخصی حکومتی آنها مخالف داشت، در کمال استبداد و استعلا عمل میکردند و تابع نظام جنگل بودند و لذا هرکدام در مسئله مهمّی مثل رهبری و مدیریت جامعه، رویهای غیر از دیگری داشت؟!
8 - پس از این سؤالات، چرا عبدالرحمن بن عوف در مقام بیعت با علی علیه السلام یا عثمان، بدعت دیگری آورد و متابعت از «سیره شیخین» را نیز شرط بیعت خود کرد؟! در نتیجه علی علیه السلام که مرد
حقّ بود و به تحریف اسلام تن در نمیداد، آن شرط را ردّ کرد و عثمان پذیرفت. و در اینجا کسی نگفت: «حَسْبُنَا کِتَابُ اللهِ» کتاب خدا ما را بس است و سیره شیخین چیست؟!
آیا این نیرنگ عبدالرّحمن غیر از یک عوامفریبی مزوّرانه نبود که چون میخواست علی علیه السلام را کنار بگذارد و عثمان را بیاورد و میدانست که علی علیه السلام هرگز به شرط متابعت از شیخین که خلاف «مَا أَنْزَلَ اللهُ» است، راضی نمیشود. این پیشنهاد را ضمیمه کرد و ردّ آن را از جانب علی علیه السلام و قبول آن را از جانب عثمان بهانه کرده و با عثمان بیعت نمود.
و چنانکه همه مسلمین دیدند، عثمان نه به کتاب خدا و نه به سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل کرد، و نه به سیره شیخین. خودش هم میدانست که عبدالرّحمن این شرط را برای عوامفریبی اضافه کرده وگرنه خود عبدالرّحمن هم مثل عثمان و عمّال خیانتکارش که حتّی با حال مستی به جماعت مسلمانان
امامت میکردند و اسلام را مسخره مینمودند و با بیتالمال مسلمین و حقوق ضعفای آن چگونه برخورد کردند که مسلمانان راستین، برانداختن آن نظام شوم ظلم و فساد را واجب و تکلیف شرعی خود دیدند و فرصت اینکه پرده چهارمی را به نمایش بگذارند،
به آنها ندادند و همانطور که در هنگام مرگ ابوبکر و عمر هم پیشبینی میشد، مردم بالطّبع بهسوی علی علیه السلام رفتند و آنچنان در بیعت با آن حضرت فشار آورده و به یکدیگر سبقت میجستند، که فرمود:
«حَتَّی لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَشُقَّ عِطْفَایَ»؛(1)
«بهطوریکه از ازدحام ایشان، حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و ردای من پاره شد».
آری بیستوپنج سال دوری از رهبری آگاه و عادل و عالم و الهی، بیستوپنج سال استیلا و استعلای گروهی جاهل و نادان و بیاطّلاع از معارف و حقایق اسلام، سالها تسلّط بنیامیّه و ظلم و ستم عمّال عثمان، مردم را به ستوه آورده بود و در انتظار چنین روزی بودند که
حکومت در کف با کفایت مردی الهی قرار گیرد که از او باسابقهتر در اسلام و همگام و همکارتر با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و شناسندهتر به ارشادات و توجیهات و تعلیمات اسلام نبود؛ لذا شور و هیجان و ابراز احساسات فوقالعاده شد و همه به آینده امیدوار شدند و طلیعه تاریخی را که متناسب دعوت اسلام باشد، به چشم میدیدند.
1) . نهجالبلاغه، خطبه 3 (ج1، ص36)؛ مفید الارشاد، ج1، ص289؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج2، ص49.
امّا متأسّفانه همانها که در اثر انتخاب در شورای شش نفری در مقابل علی علیه السلام گذارده شدند، به طمع سیاست افتادند و همان جاهطلبان و همانهایی که پولهای زرد و سفید بیتالمال، ایمانشان را بر باد داده بود و همانهایی که کینههایی را - با پیغمبر صلی الله علیه و آله از بدر و احد و احزاب و سایر غزوات و مواقف داشتند - در دل نگاه داشته و در این مدّت بیستوپنج سال با رژیمهایی که مسلّط بودند، همکاری داشتند و پیمانهایی که با روی کار آمدن علی علیه السلام ، امتیازات بیجا و استفادههای کلان و مقاماتی را که داشتند، در خطر میدیدند و میدانستند که وضع به کلّی دگرگون میشود و انقلاب اسلام از نو ادامه مییابد، سخت به هراس افتادند و به مخالفت با امام حقّ و خلیفه حقیقی پیغمبر صلی الله علیه و آله و حکومت اسلامی برخاستند و با بنیامیّه
و کلّیه کسانی که بهواسطة سوء رفتار و خیانت و فساد نمیتوانستند در نظام اسلامی جایی داشته باشند، متّحد شدند و جنگ جمل و صفین و نهروان را برپا کردند و علی علیه السلام را گرفتار نابسامانیهای داخلی و درگیری با آشوبها و فتنهها نمودند.
هرچند در همان مدّت کوتاه زمامداری علی علیه السلام چهره دلآرا و آفتاب عالمتاب اسلام که در زیر پردههای جهالتها و تعصّبها
و نفاقهای منافقین و جاهپرستیها پنهان شده بود، آشکار شد؛ امّا دریغا که در اثر آن دسیسهها و تحریکات و جهالت، بسیاری به حقایق امور و سیر اوضاع و عللی که - در اینجا مجال بیانش نیست - پس از شهادت امامعلی علیه السلام امکان عادّی تعقیب اقدامات و برنامههای آن حضرت نبود و بهزودی با تسلّط معاویه، خورشید جهانآرای اسلام در پشت ابرهای حیله و مکر و شیطنت معاویه قرار گرفت، دورهای تاریک و ظلمانی، امّا ممتدّ و طولانی آغاز شد که شرح مظالم زمامداران و فسادها و خیانتهای آنها را در تواریخ باید مطالعه کرد.
خلفایی بهاصطلاح روی کار آمدند که قرآن را به تیر میزدند(1)و کنیز خود را با حال جنابت برای امامت بر جماعت به مسجد میفرستادند.(2)
کدام باانصاف است که بتواند این نوع حکومتها را اسلامی بداند؟! کدام غیرتمند است که حکومت ولید و عبدالملک و سایر طاغوتهای بنیامیّه را شرعی بخواند؟! کدام شرافتمند است که حکومت هارون و منصور و خلفای عثمانی و سلاطین ستمکار این چهارده قرن را واجبالاطاعه بداند؟!
ما متأسّفیم که آنان این حکومتها را در طول تاریخ، اسلامی میدانند و امروز هم به کاخها و آثار ستمگرانه و مراکز عیّاشی و فساد و فحشای آنها افتخار میکنند، اسلام را نشناختهاند و رسالت اسلام را در برانداختن اینگونه نظامها درک نکردهاند.
ما متأسّفیم اینان پس از چهارده قرن هنوز هم نتوانستهاند نظامی را بهعنوان نظام اسلامی معرّفی کنند، و پا به پای اوضاع و جریانها حرکت کردهاند و بهجای اینکه معرّف نظام اسلام باشند، توجیهگر نظامهایی که مسلّط میشده و میشوند هستند؛ یعنی اوّل نظام و سلطه برقرار میشود بعد زمان توجیه و تصویب
این جیرهخواران باز میگردد و اکنون وضع بهجایی رسیده که جهان اسلام تجزیه کامل یافته، با رژیمهای مختلف غیراسلامی که یا زیر سلطه شرق ملحد و ضد شرف انسانیت و یا سلطه غرب جنایتکار استثمارگر قرار دارند.
حدود پنجاه حکومت ضعیف و معارض یکدیگر را بر جهان اسلام تحمیل کردهاند، و کسی نیست بپرسد پس امّت واحده و حکومت واحده اسلامی کجاست؟ و کدامیک از این حکومتها شرعی و واجبالاطاعه است؟ و این وضع مسخرهای که این سران وابسته به شرق و غرب و بهاصطلاح مترقّی و مرتجع، در
جهان اسلام پدید آوردهاند، چه اصالت و چه هویّتی غیر از دشمنی با اسلام و ضربهزدن به احکام اسلام و شرافت مسلمین دارند؟!
باتوجّهبه مطالبی که گفته شد، هرچند در نهایت اختصار بود لیکن معلوم میشود که شکل مدیریت و اداره جامعه به صورتهایی که در جوامع مسلمین جلو آمد و حکومتهایی مثل بنیامیّه و بنیعباس و آل عثمان و سلسلههای دیگر را توجیه مینمود، اسلامی و شرعی نیست و بین آنها و اسلام رابطه ضدّیت از رابطه هماهنگی بیشتر است، چنانکه معلوم شد، نظامات کنونی
دنیا نیز که بر اساس بهاصطلاح نگرش علمی و جدایی سیاست از دین است و بعضی مسلمانان جاهل و مقلّد بیگانه آنها را مترقّی میگویند، در واقع آنها مخالف اسلام هستند و مسلمان نباید آنها را بپذیرد.
و این نکته نیز معلوم شد که شخصیت اسلامی یک جامعه وقتی کامل میشود که در همه چیز راهنمایش اسلام باشد و اگر جامعه در سیاست و اداره و امور جمعی و کشوری اسلامی نباشد، هرچند در اخلاقیات و عبادات و معاشرتها و امور تعاونی و همکاریهای اجتماعی و نکاح و طلاق و مراسم اموات و اینگونه امور، از دستورات اسلام پیروی نمایند، مادامی که کل
جامعه بهواسطة نظام اسلامی و حکومت شرعی حرکت اسلامی نداشته باشد، آن جامعه شخصیت اسلامی ندارد، هرچند افراد جامعه هریک جداگانه بهواسطة التزام به احکام اسلام، شخصیت اسلامی خود را حفظ نمایند.
بنا بر تمام مطالب گذشته، به این حقیقت میرسیم که یگانه نظام الهی که باید همه در آن نظام باشند، برحسب قرآن و احادیث شریفه و آزمایش و تجربه و هدایت عقل، نظام امامت است که تحت رعایت و عنایت خاصّه الهی و مددهای متواتر و متوالی غیبی است، چنانکه در قرآن میفرماید:
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَوةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَوةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ(؛(1)
«و آنان را پیشوای مردم ساختیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند، و هر کار نیکو، بهخصوص اقامه نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و آنها هم به عبادت ما پرداختند».
نظامهای دیگر؛ چه نظامهایی که در گذشته بوده و چه نظامهای کنونی کمونیستی و شرقی یا سرمایهداری و غربی
1) . انبیاء، 73.
هیچکدام برآورنده خواستههای حقیقی انسان نیستند، سیر او را به سوی خدای متعال تضمین نمینمایند و با استضعاف و استعلا و استکبارستیزگی معارضه ندارند، که نمونه آنها همان استکبار ددمنشانه شرق و غرب و روش آمریکا است که اگر انسان بخواهد مفاسد این نظامات را برشمارد مثنوی هفتاد من کاغذ شود.
دوران بردگی، دوران بیاعتنایی به حقوق بشر، دوران حرمسراها، دوران خریدوفروش زنها، دوران کشورگشاییها و تسخیرکردن و یا خرابکردن این شهر و آن شهر
و قتلعامنمودن، دوران عیّاشیها و هرزگیها و بیرحمیها، همهوهمه در این رژیمها بهصورت نو و به قول خودشان مترقّی، متبلور است.
واقعاً انسان نمیتواند توحّش دنیاپرستان کنونی که آسایش و امنیّت را از بشر سلب کردهاند، و هزارها میلیون دسترنج ضعفا را در خرج تسلیحات گذاردهاند، شرح دهد.
بهعکس، نظام امامت تبلور عدل الهی و حکومت حقّ در جهان است؛ نمونه اکمل آن زندگی ساده و متواضع پیغمبر صلی الله علیه و آله است؛
چنانکه علی علیه السلام در نهجالبلاغه، گوشه ای از آن را شرح میدهد، و به همه مسئولین امور و صاحبان مقامات اخطار میکند.
نظامات دیگر حتّی اگر - در صورت و عنوان هم - حکومت مردم بر مردم باشد، علاوه بر آنکه حصول نمییابد، اصولاً اطمینانبخش نیستند. جهانبینی مادّی هرگز آسایشبخش نیست و آرامش قلب نمیدهد؛ بلکه بهعکس تزلزل را بیشتر و بیشتر مینماید و انسان را در خوف و وحشت زوال آنچه دارد و احتمال خطراتی که او را تهدید مینماید غرق میسازد.
نظام امامت بر پایه جهانبینی اسلامی و حکومت الهی است، و بر این پایه خود را بهطور معقول توجیه میکند و دیگران را هم ملزم به قبول آن میداند.
این نظام به همه میگوید: همه بنده خدا هستیم و باید تابع فرمان و نظام او باشیم و حکم او را اطاعت کنیم و اصولاً حکومت در این نظام هدف نیست؛ بلکه وسیله است و تحمّل مسئولیت بسیار سنگین که هیچکس بهعنوان اینکه آن را وسیله امرار معاش یا اشغال مقام یا تبلیغ به نفع خود و تحویلگرفتن حمد و ثنا و مدح و تملّق سازد، نباید دنبال آن برود. تکلیفی بزرگ است که هرکس به آن مکلّف شد، باید به تکلیف شرعی
خود عمل کند و امانتی بس گرانبهاست که به دست هرکسی سپرده شود، باید در حفظ و نگهداری آن، تمام قدرت خود را صرف نماید؛ آنها که به مقام و امارت و حکومت به نظر استقلالی نگاه مینمایند و با آن برتری میجویند، حتماً شایستگی آن مقام را ندارند:
«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ(؛(1)
«ما این خانه آخرت (بهشت ابدی) را برای آنانکه در زمین اراده علوّ و فساد و سرکشی ندارند مخصوص میگردانیم و حسن عاقبت خاصّ پرهیزکاران است».
اینک سخن را در مسئله شناخت نیاز جامعه به مدیر و مرکز و شکل مدیریت و شناخت آن در نظام اسلام در اینجا پایان میدهیم و در ادامة بحث امامت به تحلیل و بررسی امر دوّم – شناخت مفهوم امامت - میپردازیم.
1) . قصص، 83.
در بحث گذشته و بررسی نیاز جامعه به مدیریت و نظام اسلامی آن به این نتیجه رسیدیم: یگانه نظامی که مشروعیّت دارد و به هیچ زمان و مکانی اختصاص ندارد، نظام امامت است که مثل کلّ اسلام که دین جهانی و ابدی است، نظام جهانی و جاودانی اسلام است.
در این بحث، مقصود شناخت مفهوم امامت است که چون پیرامون مفهوم لغوی و اصطلاحی آن در رسالهای جداگانه و درضمن رسالههای دیگر، بر اساس آنچه از آیات قرآن و احادیث استفاده میشود، توضیح دادهایم، در اینجا فقط به مفهوم اصطلاحی آن، که علمای علم کلام و اعتقادات فرمودهاند، اکتفا میکنیم.
یکی از تعریفاتی که دانشمندان و صاحبنظران و محقّقان علم کلام(1)از امامت فرمودهاند، این است که: «امامت، ریاست عامّه بر امور دین و دنیای مردم است به نیابت از پیغمبر صلی الله علیه و آله ».(2)
البته این دو تعریف - خصوصاً تعریف دوم - ممکن است بنا به مذهب عامّه نیز قابل توجیه باشد که بگویند: در خلافت شرط نیست شخصی که خلیفه شده است از جانب کسی که خلیفه او شده است برگزیده شده باشد؛ بلکه خلافت جانشینی است و همین قدر که شخصی بهجای دیگری بنشیند، خلیفه و جانشین او خواهد بود. بنابراین بگویند: در خلافت از نبیّ لازم نیست که خود پیغمبر کسی را جانشین خود قرار دهد؛ بلکه دیگران هم اگر کسی را به جانشینی او منصوب کردند یا شخصی به قهر و غلبه بهجای او نشست جانشین و خلیفه او خواهد بود.
اگر عامّه (اهلسنّت) چنین بگویند، جوابش این است که: این یک معنای خلاف ظاهری است که عرفپسند نیست. در نیابت و خلافت صریح لفظ است و به فرض اینکه لغت خلیفه و نایب هم بر کسی که بهجای غیر و به نیابت غیر، متصدّی کار او شده باشد؛ ولی از جانب او خلیفه و نایب نشده باشد، اطلاق شود. امامت و ریاست عامّه بر امور دین و دنیای مردم منصبی است الهی و باید صاحب آن از سوی خدا منصوب و برگزیده شود و از این تعریف که بهواسطة نبیّ و نصّ او میباشد، با واقعیّت و حقیقت امر امامت مطابق است و مثل دو تعریف دیگر، تعریف به اعمّ نمیباشد، هرچند به نظر ما در آن دو تعریف نیز همین واقعیّت مراد است و عرفاً و لغتاً تعریف به اعمّ نیست.
1) . مفید، النکتالاعتقادیه، ص39؛ تفتازانی، شرحالمقاصد، ج5، ص222؛ استرآبادی، البراهینالقاطعه، ج3، ص205.
2) . علّامه حلّی در باب الحادی عشر (بحث امامت) میفرماید: اَلْإِمَامَةُ رِئَاسَةٌ عَامَّةٌ فِی اُمُورِ الدِّینِ وَالدُّنْیَا لِشَخْصٍ مِنَ الْأَشْخَاصِ نِیَابَةً عَنِ النَّبِیِّ (ص39). و فاضل مقداد در اللوامع الالهیه بحث امامت (ص 319) فرموده است: رِئَاسَةٌ عَامَةٌ فِی الدِّینِ وَالدُّنْیَا لِشَخْصٍ إِنْسَانِیٍ خِلَافَةً عَنِ النَّبِیِّ.
این تعریف، اگرچه به دلالت مطابقی شامل تمام ابعاد امامت نمیشود و از شناساندن سایر ابعاد متعالی آن، غیر از ریاست بر امور دین و دنیای جامعه، بهخصوص بنا بر دلالت مطابقی و تضمّنی قاصر است؛ امّا به این جهت، به آنچه که مسئله امامت را مسئلهای بحثانگیز و سیاسی و مورد ردّ و قبول قرار داده و موجب شده است که سیاستمداران و زمامداران غاصب با آن در ستیز باشند و آن را نفی نمایند، یا آن را قبول کرده و از آن سوءاستفاده نمایند، مفهوم همین تعریف است.
لذا شیعیان که امامت را به نصّ پیغمبر صلی الله علیه و آله میدانند، این تعریف را گرچه گویای تمام شئون ائمّه اثنیعشر علیهم السلام و ولایت و امامت آنها (که در احادیث صحیح شرح داده شده) نمیباشد؛ امّا میپذیرند؛ زیرا نظر و عقیده آنها را در یکی از نقاط مهمّ و عمده امامت، که ریاست و زعامت بر امور دین و دنیای مردم است و متبادر از آیات و اخبار ولایت است، روشن میسازد.
در اینجا تمام مطلب در این است که امامت و ولایت به نصّ و نصب پیغمبر صلی الله علیه و آله از جانب خدا صورت میپذیرد و با ولایت مطلقه - که روح مذهب شیعه است - ارتباط دارد و عقیده به آن، عقیده توحید و تنزّه خدا را از شریکداشتن در تمام شئون الوهیت و ربوبیت کامل میگرداند، یا اینکه بدون نصّ پیغمبر
و انشای ولایت از جانب خدا، مردم میتوانند خود، صاحب این ریاست عامّه و ولایت بر امور دین و دنیا را تعیین کنند؛ که لازم این حرف اگر شرک و نفی ولایت خدا بر این امر نباشد لااقلّ مداخله در شأنی از شئون مطلقه الهیه بدون اذن او میباشد و این تعریف با قید «بهواسطة نبیّ» که همان نصّ و نصب نبیّ را میرساند، بیانکننده مذهب شیعه در امامت است، چنانکه بدون مثل این قید و اکتفا به «ریاست عامّه بر امور دین و دنیا» بیان مذهب دیگران است؛ لذا در مقام تعریف امامت ائمّه اثنیعشر علیهم السلام این تعریف کافی است و نقطه نظر شیعه را در جهتی که عمده اختلاف بین فریقین به آن منتهی میشود و در کمال عقیده به توحید دخالت دارد، روشن مینماید و غرض از تعریف هم همین است.
بااینحال، ناگفته نماند: در تعریف امامت، اگر بخواهیم آن را به معنای وسیعی که شامل امامت انبیا هم میشود، تعریف کنیم، باید قید «بهواسطة نبیّ» به جملهای که مناسب برای معنا باشد، اصلاح شود؛ زیرا امام همانطور که امکان دارد غیر پیغمبر باشد مثل ائمّه طاهرین علیهم السلام که مقام پیغمبری نداشتند ممکن است پیغمبر باشد، چنانکه در قرآن حضرت ابراهیم علیه السلام (1)و جمعی دیگراز پیامبران
1) . بقره، 124.
امام خوانده شدهاند و ظاهر این است که اعطای مقام امامت به پیغمبر بلندپایهای مثل حضرت خلیلالرّحمان علیه السلام پس از نبوّت و رسیدن او به مقام خِلّت بوده است، و چنانکه در مورد حضرت داوود علیه السلام میفرماید:
«یَا داوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ»؛(1)
«ای داوود همانا ما تو را در زمین مقام خلافت دادیم، پس در بین مردم به حقّ حکم کن».
که ظاهر آن انشا است نه اِخبار.
از سوی دیگر، ممکن است شخصی پیغمبر باشد و این ریاست را نداشته باشد، مثل بعضی از انبیای بنیاسرائیل. بنابراین قید «بهواسطة پیغمبر» لزومی ندارد هرچند در مورد امامت غیر انبیا - چنانکه خواهم گفت - به تنصیص و معرّفی نبیّ میباشد و امام نیز تابع شرع نبیّ است و پیغمبری که امام تابع اوست، صاحب مقام امامت نیز میباشد.
امّا معنا «بهواسطة نبیّ» این نیست که امامت و ولایت امام، جعل و نصب مستقلّ از جانب خداوند ندارد؛ بلکه برحسب آیات و احادیث، امامت امام مثل امامت نبیّ مستقلّاً از جانب خدا
1) . ص، 26.
محوّل میباشد، همانطور که ولایت پدر و جدّ پدری نیز جعل و انشای مستقلّ دارد و از جانب خداست، با این تفاوت که امامت پیغمبر به خودش وحی میشود؛ امّا امامت امام به پیغمبر وحی میشود و پیغمبر مأمور به ابلاغ است چنانکه از آیاتی مثل آیات ذیل استفاده میشود:
«یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...»؛(1)
«ای پیغمبر، آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن... ».
و «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ... »؛(2)
«امروز دین شما را برایتان کامل کردیم...».
و «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا... »؛(3)
«همانا ولیّ امر شما تنها خدا و رسولش و کسانی که ایمان آوردهاند میباشند...».
بنا بر آنچه گفته شد، امامت در این معنای اعم، ریاست کلّیه بر امور دین و دنیای مردم است به انشای الهی و اعتبار شرعی که
به
پیغمبر وحی میشود و برحسب آیات و روایات، پیغمبر و امام در انتخاب خلیفه و جانشین و امام بعد از خود مستقلّ نیستند و اختیار ندارند، چنانکه در تفسیر:
«سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ»؛(1)
«تقاضا کنندهای تقاضای عذابی کرد که واقع شد».
روایتی است در کتابهای شیعه و سنّی که: وقتی مراسم نصب امیرالمؤمنین علیه السلام به ولایت و خلافت در غدیر خم برگزار شد، حارث بن نعمان فهری خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: به ما امر کردی که شهادت به وحدانیت خدا و رسالت تو بدهیم، شنیدیم و اطاعت کردیم، امر کردی که نماز بخوانیم اطاعت کردیم، به واجبات و فرایض امر کردی اطاعت کردیم. به اینها اکتفا نکردی تا پسرعمویت را برگزیدی و بر ما ترجیح دادی! آیا این را از جانب خودت میگویی یا از جانب خدا؟
حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«وَاللهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ! أَنَّهُ مِنْ أَمْرِ اللهِ»؛
«سوگند به خدایی که غیر از او نیست، آنچه گفتم و انجام دادم به امر خدا بود».
1) . معارج، 1.
حارث برگشت و میگفت:
«اَللَّهُمَّ إِنْ کَانَ مَا یَقُولُ مُحَمَّدٌ حَقّاً فَأَمْطِرْ عَلَیْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّمَاءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِیمٍ»؛
«خدایا اگر آنچه محمد میگوید حقّ است، بر ما از آسمان سنگ ببار یا عذاب دردناکی را بر ما بفرست».
برحسب روایت، در همان زمان سنگی از آسمان بر سرش آمد و هلاک شد.(1)
از مجموع آنچه در تعریف امامت بیان شد، مفهوم امامت بهحسب اصطلاح و بهحسب معنای اعمّ آن، که شامل امامت انبیا است، شناخته شد و دانسته شد؛ نقطه مهمّ و حساسی که از جهت کبری و صغری و کلّی و مصداق مورد نظر و معرکه آرا و اختلاف انظار بوده است، همان مفهوم اصطلاحی آن است و لذا با شناخت این مفهوم در مسئله امامت، مهمترین موضوع مورد بحث و نقطه امتیاز فرقه محقّه امامیّه از طوایف دیگر مسلمین معلوم میشود، و خلاصه آن این است که:
1) . ثعلبی، الکشف و البیان، ج10، ص35؛ حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل، ج2، ص381 - 382؛ طبرسی، مجمعالبیان، ج10، ص530؛ ابوالفتوح رازی، روضالجنان، ج19، ص402 - 403؛ فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج2، ص299 - 300.
مدیریت اسلامی و امامت و ریاست بر کلّیه امور دین و دنیای مردم به اصطفا و انتصاب خداست که بهوسیلة پیغمبر و نصّ او اعلام و ابلاغ میشود و روشهای دیگر در مدیریت و نظام و اداره به شکلهایی که در بین مسلمین پس از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله جلو آمد و به شکلهای گوناگونی که در جهان معاصر وجود دارد، شرعی نمیباشد.
3
شکّی نیست که در عهدهداری هر پست و مقام و سپردن هر کار به دیگری قابلیت و صلاحیت مناسب آن لازم است، و حدّاقل در ارجاع هر عمل به هرکس سه شرط باید رعایت شود:
نخست اینکه: آنکس در آن کار عالم و آگاه باشد.
دوّم اینکه: مورد وثوق و اعتماد باشد که کار را به درستی انجام میدهد و خیانت نمینماید.
سوّم اینکه: قوّت و نیروی انجام آن کار را داشته باشد، چنانکه از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است:
«إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ وَأَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللهِ»؛(1)
«ای مردم سزاوارتر به امر خلافت تواناترین مردم است بر آن و داناترین آنان است در آن، به امر و احکام خداوند».
1) . نهجالبلاغه، خطبه173 (ج2، ص86)؛ مجلسی، بحارالانوار، ج34، ص249.
به تقدیم میم بر هاء؛ «أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللهِ» و یا به تقدیم میم بر لام «أَعْمَلُهُمْ بِأَمْرِ اللهِ»، بههرحال باید هم اعلم و هم اعمل و هم اقوی باشد.
البته رعایت مراتب علم و امانت و قدرت بر انجام عمل بهحسب کار و مقامی که واگذار میشود، متفاوت بوده و یکسان نمیباشد، مثلاً در امور غیرمهمّ بهمجرد وثوق و اعتماد و اطّلاع و آشنایی متعارف اکتفا میشود، و در امور مهمتر عدالت و کفایت کامل علمی و عملی را شرط مینمایند و فطرت بشر هم با همین موافق است و همه آن را عملاً قبول دارند و در نظامها کموبیش پذیرفته شده است. لذا در مقام به کار گماردن افراد در سوابق و گذشتههای آنها نیز تحقیق مینمایند، مبادا سابقه سوئی داشته باشند که هم اعتماد به آنها را ضعیف مینماید، و هم زمینه پذیرش و قبول آنها را در جامعه از بین میبرد.
در امری مثل امر امامت که رهبری در کلّ امور دین و دنیای جامعه است، شرایط باید متکاملتر و صلاحیت باید از هر جهت حاصل باشد. امام که بهطور مطلق واجبالاطاعه است، باید معصوم باشد و چنان باشد که دواعی الهی از همه سو در همه چیز عامل حرکت او باشد.
همچنین امام که رهبر کلّ و حجّت بر کلّ است، باید اعلم و افضل از همه باشد و از آنچه موجب منافرت طبع انسانی
و حقارت شخص در نفوس سالمه باشد، و خلاصه از جمیع سوابق سوء و معایب و نواقص خَلقی و خُلقی منزّه باشد.
این حکم بدیهی و فطری است که معلّم از متعلّم و استاد از شاگرد و راهنما از رهجو و مقتدا از مقتدی و مربّی از مربّی (تربیتشونده) اعلم و اکمل باشد و نباید غیرافضل مطاع افضل و عالم مطیع جاهل باشد، چنانکه در قرآن میفرماید:
«أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ(؛(1)
«آیا آنکه خلق را به راه حقّ رهبری میکند، سزاوارتر به پیروی است یا آنکه نمیکند مگر آنکه خود هدایت شود؟! شما مشرکان را چه شده و چگونه چنین قضاوت باطل برای بتها میکنید».
و همچنین میفرماید:
« وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ... *وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ(؛(2)
«هرگز کور و بینا مساوی نیست...
و سایه و آفتاب یکسان نیست».
«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ(؛(1)
«بگو (ای پیامبر) آیا آنانکه میدانند با آنانکه نمیدانند یکسانند؟».
و همانطور که پیش از این به آن اشاره کردیم، از آیاتی مثل:
«إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً(2)(
و «إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً(3)(
و «لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ(4)(
کاملاً استفاده میشود که:
اوّلاً: از لحاظ اینکه امامت به جعل خداست، و خداوند عالم به تمام احوال و سوابق بندگان است و کارهایش مطابق حکمت
و لطف است، شخصی را به امامت منصوب مینماید که صلاحیتش از همه جهات و ملاحظات مشخص و محرز باشد.
و ثانیاً: چون عهد خداست، به ظالم و ستمگر داده نخواهد شد هرچند بالفعل ظالم نباشد؛ زیرا از حکمت خدای حکیم و لطف
او دور است که عهد خود را به کسی عطا کند که روزگاری پرستش بت و عبادت شیطان کرده و در تاریکی جهل و دوری از حقّ به سر برده باشد.
4
از مطالب گذشته معلوم شد که برحسب دلایل عقلی و نقلی، نصب و تعیین امام حقّ الهی است که دیگران حتّی شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله را در آن مداخله اساسی نیست، و فرق جوهری نظام امامت با سایر نظامها در همین است که این نظام، نظامی است الهی، و به تعیین و نصب از جانب خدا میباشد، و عهد خداست و عقلاً و نقلاً باید از سوی خدا باشد.
امّا عقل: برای اینکه مسئلة امامت از اهمّ مسائل مربوط به کمال بشر است، و خداوندی که نسبت به بندگان خود این همه لطف و عنایت فرموده است، چگونه آنها را در چنین امر مهمّی یاری نمیفرماید و به خود وامیگذارد، بااینکه مفاسد بزرگی بر ترک آن مترتّب است.
اوصاف کامله و اسماءالحسنای الهی مثل ربّالعالمین و لطیف و منعم و حکیم و علیم و رحمان و رحیم و مفضل و رؤوف و محسن همه دلالت دارند بر اینکه این عنایت از جانب حقّ تعالی انجام شده است و مفهوم این اسمای حسنی و صفات علیا مطلق است و محصور در جهات تکوینی نیست و حصر آن در جهات تکوینی یا تشریعی غیر امامت با عقیده به ثبوت تمام تکوینی نیست و حصر آن در جهات تکوینی یا تشریعی غیر امامت با عقیده به ثبوت تمام صفات کمالیه و جمالیه ذاتیه و فعلیه برای خدا منافات دارد.
و همانطور که «بعث رسل» و «انزال کتب» برحسب حکمت الهیه واجب است، «نصب امام و تعیین او» نیز لازم است.
ازجمله ادلّه این است که برحسب آنچه گذشت و دلایل دیگر که در کتابهای کلام ذکر شده است، امام باید معصوم و در سایر صفات کمال، سرآمد و اکمل از تمام افراد بشر باشد و بر این جهات بهخصوص عصمت که از امور نهانی و پنهانی است، غیر از خدا و کسانی که با عالم غیب ارتباط دارند کسی آگاه نیست؛ لذا باید نصب امام از جانب خدا باشد.
و امّا نقل: از آیات قرآن و احادیث شریفه استفاده میشود که نصب امام از شئون الهی میباشد و ازجمله آیاتی که دلالت بر هدایت الهی و عمومیت و کمال آن دارند و به طلب هدایت از خدا و استمرار و عدم انقطاع آن در تمام ازمنه ارشاد و تأکید مینمایند، استفاده میشود که: صفت «هادویت» الهی اقتضا دارد که بندگانش را بهسوی امام، آن الگوی کامل و جلوه اسم «الهادی» و «الولیّ» و «الحاکم» هدایت فرماید.
بدیهی است صفت «هادویت تکوینیه و تشریعیه الهی»، مثل تمام صفات ذاتیه و فعلیه الهی در نهایت کمال است و در آنها هیچگونه نقصی فرض نمیشود و در مبدأ فیّاض علیالاطلاق هیچگونه بخل و امساک فیض نیست؛ بنابراین کمال فیّاضیت و هادویت او اقتضا دارد که هم بندگانش را بهسوی امام هدایت کند و هم بهوسیلة امام آنها را مسئول هدایتهای دیگر فرماید، چنانکه قبلاً هم اشاره شد.
نابغه عالم علوم معقول و منقول، علّامه حلّی رحمه الله در کتاب الفین هزار دلیل بر لزوم نصب امام بر خدا و اینکه شأنی از شئون الوهیت است، بیان فرموده است که اهل نظر و مطالعه میتوانند برای اینکه از استحکام مذهب تشیّع و نظام امامت آگاه شوند،
مستقیماً به آن کتاب که مکرّر طبع شده و به کتابهای دیگر مثل شافی سیّد عظیمالشأن مفخر علمای اسلام سیّد مرتضی و به کتاب تلخیصالشافی(1)مراجعه نمایند.
و ازجمله مباحثات ظریفی که در این موضوع واقع شده، مباحثه معروفی است که بین هشام بن حکم(2)و عمرو بن عبید بصری(3)واقع شد. در این مباحثه هشام با بیانی رسا و پرسشهایی لطیف، عالم صغیر یعنی وجود انسان و اعضای او را مورد سؤال و بررسی قرار داد و پس از پرسش از فایده چشم و گوش و دست، از مرکز تعقّل و فرماندهی بدن سؤال کرد.
عمرو بن عبید گفت: قلب؛ یعنی خداوند متعال عقل را مرکز و رئیس و صاحباختیار و مدیر و مدبّر وجود انسان قرار داده که تمام حرکات و فعّالیتها و کارهای اعضا به امر و فرمان او و تحت اداره اوست و بر همه سلطنت و حکومت دارد.
1) . ر.ک: طوسی، تخلیصالشافی.
2) . از اصحاب معروف حضرت امامصادق و حضرت امامکاظم‘ بوده است که وفاتش برحسب نقل بعضی در سال 199 هجری اتّفاق افتاده و شرح حالش در کتابهای رجال مفصلاً ذکر شده است.
3) . از علمای مشهور اهلسنّت است که به سال 144 هجری درگذشته است. شرح حالش را در کتابهای رجال و تراجم مثل تهذیبالتهذیب ابنحجر عسقلانی (ج8، ص62 – 65) و الجرح و التعدیل رازی (ج6، ص246 – 247) و وفیاتالاعیان (ج3، ص460 – 463) ابنخلکان ببینید.
هشام گفت: درصورتیکه خدا برای این بدن کوچک تو رئیس و مدبّر و صاحباختیار قرار داده است که امور آنها مختلّ نشود و تحت انتظام باشد، چگونه برای این عالم کبیر، رئیس و مدیر و مدبّری قرار نداده و امور آنها را مهمل گذارده است.
عمرو بن عبید از این بیانات لطیف و دقیق و شکل مباحثه که عقل سلیم هرکس به آن حکم میکند، دانست که این منطق، منطق محکم تشیّع و شاگردان مکتب امام جعفر صادق علیه السلام است. طرف بحث خود را که هشام بود شناخت، و از او احترام لازم به عمل آورد.(1)
1) . متن این بحث شیرین و منطقی را در کتاب عللالشرائع (صدوق، ج1، ص193 – 195)، ملاحظه فرمایید. این مباحثه را هشام در محضر امام جعفر صادق× نقل کرد و جمعی از علمای بزرگ اصحاب آن حضرت مثل حمران بن اعین و مؤمن الطاق و هشام بن سالم نیز حضور داشتند، و مخفی نماند احتجاجات ائمّه علیهم السلام و اصحاب و شاگردان آن بزرگواران و علمای عالیقدر مانند شیخ مفید پیرامون امامت بسیار است. علاقهمندان میتوانند این احتجاجات را در بحارالانوار و سایر کتابهای مربوط به این موضوع مطالعه نمایند. ر.ک: کلینی، الکافی، ج1، ص169 – 171؛ صدوق، کمالالدین، ص207 – 209؛ طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص125 - 128.
در وجوب اطاعت امام و ولیّ امر اختلافی بین مسلمین نیست و عقلاً و شرعاً وجوب آن ثابت است.
امّا از لحاظ عقل: همانطور که عقل «لا مرکزی» را تقبیح مینماید و به لزوم زعامت و رهبری و مدیر حکم مینماید و بسیاری از امور مستحسن مثل امنیّت و عدالت و نظم را متوقّف بر وجود زعیم و مسئول تأمین آنها میداند، اطاعت از مدیر و ولیّ امر را نیز واجب میداند. و الّا اگر اطاعت از او لازم نباشد، نقض غرض میشود و نتایج و فوایدی که از وجود مرکز و ولایت امور منظور است، حاصل نخواهد شد و همانطور که مدیریت و وجود رهبری، مقدّمه تأمین و تحقّق اموری است که عقل و عقلا به ضرورت آنها حکم مینمایند، اطاعت از اولیالامر نیز مقدّمه تمام
این مقاصد عالیه است؛ لذا عقلاً هیچ شکّی در وجوب این اطاعت
نیست و عقلا کسی را که از اطاعت مدیر و مدبّر صالح سر باز زند و تخلّف نماید، توبیخ و سرزنش مینمایند و عمل او را غیرعقلایی میدانند.
امّا از لحاظ شرع:
اوّلاً: مسلّم است که بسیاری از مقاصد شرعی و اهداف اسلامی بدون اطاعت از ولیّ امر محقّق نخواهد شد و از باب مقدّمه واجب و بهاصطلاح «ما لا یتمّ الواجب إلّا به» واجب است، هرچند این وجوب عقلی باشد؛ امّا چون ذیالمقدّمه شرعی است و شرع در وجوب عقلی مقدّمه آن دخالت دارد؛ یعنی بدون وجوب شرعی ذیالمقدّمه، عقل حکم به وجوب مقدّمه آن نخواهد نمود.
و ثانیاً: دلیل واضح و صریح و محکم، آیه شریفه ذیل میباشد:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؛(1)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا و رسول و صاحبان امر از ایشان را اطاعت نمایید».
این آیه بهصراحت، امر به اطاعت اولیالامر مینماید و اطاعت اولیالامر را مقرون به اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله نموده است که از
1) . نساء، 59.
همین اقتران و عدم تکرار کلمه «اطیعوا» نسبت به اولیالامر معلوم میشود که اطاعت اولیالامر مثل اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله بهطور مطلق واجب است. و لذا از جهت اینکه امر به اطاعت اولیالامر مطلق است استفاده میشود که مراد از این اولیالامر، معصومین؛ یعنی ائمّه اثنیعشر علیهم السلام میباشند، چنانکه در روایات نیز وارد شده است که هنگام نزول این آیه کریمه، جابر خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد:
قَدْ عَرَفْنَا اللهَ وَرَسُولَهُ، فَمَنْ اُولُوا الْأَمْرِ الَّذِینَ قَرَنَ اللهُ طَاعَتَهُمْ بِطَاعَتِکَ؛
شناختیم خدا را و فرستاده او را، پس کیستند اولیالامری که خداوند اطاعتشان را به اطاعت تو قرین کرده است؟.
حضرت در پاسخ فرمود:
«هُمْ خُلَفَائِی یَا جَابِرُ وَأَئِمَّةُ الْمُسْلِمِینَ بَعْدِی؛ أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ، ثُمَّ الْحَسَنُ، ثُمَّ الْحُسَیْنُ، ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ، ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمَعْرُوفُ فِی التَّوْراةِ بِالْبَاقِرِ وَسَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ! فَإِذَا لَقَیْتَهُ فَاقْرَأْهُ عَنِّی السَّلَامَ»؛
«ایشان جانشینان من و امامان مسلمین بعد از من هستند؛ اوّل ایشان علی بن ابیطالب و پس از او حسن و پس از او حسین و پس از او علی بن حسین و سپس محمّد بن علی که در تورات به باقر معروف است و زود باشد که تو او را درک کنی، پس وقتی او را ملاقات کردی از من به او سلام برسان».
پس از آن، رسول خدا صلی الله علیه و آله نام سایر ائمّه را از امام جعفر صادق علیه السلام تا حضرت مهدی علیه السلام بیان کرده، سپس از غیبت و مسائل دیگر مربوط به حضرت صاحبالعصر علیه السلام به جابر خبر داد. (1)
بنابراین مراد از اولیالامر، ائمّه اثنیعشر علیهم السلام میباشند که اطاعتشان بهطور مطلق بر همه واجب است و تفسیر اولواالامر در این آیه بر غیر ایشان (حتّی فقها) تفسیر به رأی بوده و مورد تهدید میباشد، که:
«مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِالرَّأْیِ فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ».(2)
بدیهی است که اطاعت غیرمعصوم بهطور مطلق و مقرون به اطاعت پیغمبر صلی الله علیه و آله واجب نخواهد بود؛ زیرا امکان معصیت و خطا
و اشتباه در غیرمعصوم قابل دفع نیست و لذا حتّی اطاعت فقها در مواردی که ولایتشان ثابت است، اگرچه واجب است؛ ولی درصورتیکه معصیت خدا باشد، حرام است بهحکم:
«لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ»؛(1)
«اطاعت و پیروی مخلوق سزاوار نیست در جایی که نافرمانی خدا در آن باشد».
و خلاصه سخن اینکه: اطاعت امام واجب بوده و هیچگونه قید و شرطی (چون امام معصوم است) ندارد.
1) . نهجالبلاغه، حکمت 165 ( ج4، ص41)؛ مغربی، شرحالاخبار، ج1، ص146؛ طبرسی، مکارم الاخلاق، ص420.
باتوجّهبه نقشی که امامت در حفظ نظام و کمال بشر و سیر او بهسوی خدا و اجرای احکام خدا دارد، و باتوجّهبه اینکه اطاعت امر امام شرعاً و عقلاً واجب است، در وجوب معرفت امام نیز برحسب حکم عقل و شرع جای هیچگونه تردید و شبههای نیست؛ زیرا هم مقدّمه اطاعت است که واجب است، و بدون وجوب آن، اطاعت و نصب امام بیهوده خواهد شد، و هم برحسب آنچه از بعضی روایات استفاده میشود، بهخصوص نیز واجب است، و چنانکه در نهجالبلاغه آمده، دخول در بهشت دائر مدار شناخت امامان و ورود در آتش نیز دائر مدار انکار آنهاست:
«وَلَا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَعَرَفُوهُ، وَلَا یَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْکَرَهُمْ وَأَنْکَرُوهُ»؛(1)
1) . نهجالبلاغه، خطبه 152 (ج2، ص40 – 41).
«داخل بهشت نمیشود کسی مگر اینکه آنها (ائمّه اطهار علیهم السلام ) را بشناسد و آنها نیز او را بشناسند و داخل آتش نمیشود مگر کسی که منکر آنها باشد و آنها نیز او را از آن خویش ندانند».
و چنان در این امر تأکید شده است که برحسب خبر معروف از رسول خدا صلی الله علیه و آله : «هرکس بمیرد و امامزمان خود را نشناخته باشد، مرده است به مردن جاهلیت».(1)و در حدیثی که فخر رازی از آن حضرت روایت کرده، میفرماید: «هرکس بمیرد و امامزمان خود را نشناسد پس باید بمیرد؛ اگر خواهد یهودی و اگر خواهد نصرانی».(2)
بلکه از بعضی روایات استفاده میشود که: معرفت خدا بهطور صحیح و کامل بدون معرفت امام حاصل نخواهد شد.
چنانکه: از حضرت سیّدالشهدا علیه السلام سؤال شد:
فَمَا مَعْرِفَةُ اللهِ؛
پس چیست معرفت خدا؟.
حضرت فرمود:
«مَعْرِفَةُ أَهْلِ کُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِی یَجِبُ عَلَیْهِمْ طَاعَتُهُ»؛(1)
«معرفت اهل هر زمان، معرفت امام ایشان است که اطاعت او بر ایشان واجب است».
شیخ صدوق در شرح و تفسیر این جمله میفرماید: اهل هر زمانی بدانند که خدا آنکسی است که آنها را در هر زمان بدون امام معصوم نخواهد گذارد، پس کسی که خدایی را پرستش نماید که بر خلق بهوسیلة نصب امام معصوم اقامه حجّت ننماید، پس عبادت و پرستش غیر خدای عزّوجلّ را نموده است.(2)
و علّامه مجلسی میفرماید: شاید تفسیر «معرفت خدا» به «معرفت امام» برای بیان این نکته باشد که: معرفت خدا حاصل نمیشود مگر از جهت امام، و یا برای بیان اینکه انتفاع از معرفت خدا مشروط است به معرفت امام علیه السلام .(3)
به نظر این حقیر ممکن است از این جهت باشد که معرفت امام مبتنی است بر معرفت خدا به ولایت و حاکمیت بر کلّ عباد، و امامت و ولایت او نیز ظهوری از ولایت مطلقه و کلّیه الهیه و مبتنی بر آن میباشد و معرفت امام به این ارتباط و ابتنای معرفت الهی و اقرار به حاکمیت و ربوبیت کامله و رحمانیت و رحیمیت و هدایت خدای تعالی است، و بدون این ارتباط، معرفت امام حاصل نمیشود. این معرفت، اثبات صفات جلالیه و جمالیه خدا و نفی شریک برای خدا در ولایت و حاکمیت است.
شاید توضیح حدیث شریف مذکور این باشد که: خدا را به اوصاف کمالیه و به شناخت صحیح باید ازطریق امام شناخت، چنانکه در روایت است:
«لَوْلَا اللهُ مَا عُرِفْنَا، وَلَوْلَا نَحْنُ مَا عُرِفَ اللهُ»؛(1)
«اگر دلالتها و عنایتها و هدایتهای الهی نبود ما شناخته نمیشدیم و اگر ما نبودیم خدا شناخته نمیشد».
یعنی: چنانکه حقّ معرفت اوست، به اسمای حسنی و صفات کمالیه شناخته نمیشد.
1) . صدوق، التوحید، ص290؛ مجلسی، بحارالانوار، ج3، ص273.
البته بدیهی است این معرفت فوق معرفت فطری است که برای هرکس بهحسب فطرت حاصل است و مفهوم بیان فوق آن است که: تمام آسمان و زمین و آنچه در آنهاست، دلایل وجود حقّ و آیات او هستند، امام نیز در هر عصر و زمان، علاوه بر آنکه تکویناً از جهات متعدّد آیت و نشانه است؛ بلکه چنانکه از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است:
«مَا لِلهِ عَزَّ وَجَلَّ آیَةٌ هِیَ أَکْبَرُ مِنِّی، وَلَا لِلهِ مِنْ نَبَأٍ أَعْظَمُ مِنِّی»؛(1)
«برای خداوند عزّوجلّ نشانه و خبری بزرگتر از من نیست».
تشریعاً نیز اکبر آیات و اسمای الهی است و در محیط اختیار و هدایت ارادی، معرفت خدا بدون شناسایی او و استفاضه از انوار علوم و راهنماییهای او کامل نخواهد شد و شرح و تفسیر الهیات و معارف فطری را باید از امام فرا گرفت.
و ممکن است معنای اینگونه احادیث این باشد که چون یکی از اسباب کمال معرفت، اطاعت الله است، هرچه شخص عارف در میدان اطاعت سیر و حرکت کند و عبادت و اطاعتش بیشتر
1) . ابوحمزه ثمالی، تفسیر، ص74؛ کلینی، الکافی، ج1، ص207؛ ر.ک: فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج5، ص273؛ ج7، ص379؛ حویزی، نورالثقلین، ج5، ص491.
شود، عرفانش زیادتر میگردد و مددهای غیبی بیشتر به او میرسد، چنانکه معرفت هم هرچه زیادتر شود، شوق و رغبت به عبادت و اطاعت الهی در انسان زیادتر میشود، تا حدّی که همه دواعی غیرالهی در انسان بیاثر میگردد.
از این جهت، چون اطاعت و عبادت خدا و چگونگی آن بدون دریافت برنامه و دستورالعمل آن از امام و اطاعت از او حاصل نمیشود این مرتبه از معرفت کامل که در کمال هم مراتب دارد بدون معرفت امام محقّق نخواهد شد؛ بلکه هرکسی بهحسب فقر و نیازی که دارد، گمان میکند زبان آن را دارد و میتواند با او سخن بگوید و حاجت بخواهد و همینطور هم هست، همه با او مرتبط میشوند و بین بنده و خدا، هر وقت بخواهد او را بخواند، مانع و حجابی نیست و خدا ناله همه را میشنود.
اگر راهنماییهای امامان علیهم السلام و دعاها و سیره آنها در مقام عمل در اختیار ما نبود، دعا در مرتبهای بسیار نازل و از درخواست حاجتهای مادّی تجاوز نمیکرد و حتّی نیایشها با شئون ربوبی مناسب نبود، و خلاف ادب و حاکی از نقص معرفت بود؛ لذا در این موضوع دلالتهای ائمّه علیهم السلام و دعاهایی که از ایشان رسیده است، بهقدری دستگیری از بشر نموده است که
بسا یک جمله از
آن دعاها بهقدری نورانیت میبخشد و افق بینش انسان را وسیع میسازد و بهقدری انسان را از لذایذ معنوی بهرهمند میکند که آفتاب جهانتاب، دید ظاهری او را آن چنان وسیع نمیسازد، و تمام لذایذ مادّی را نمیتوان با لذّتی که از خواندن و یا شنیدن یک جمله از آن دعاها حاصل میشود، برابر گرفت که اگر خارج از حدود این رساله نمیشد، برخی از این دعاها را که پروازهای بلند به روح انسان میدهد و او را در بلندترین قلّههای مقام انسانیت مینشاند، در اینجا یادآور میشدیم تا معلوم شود که اینهمه سفارش راجع به معرفت امام بیجهت نیست.
و سوّمین توضیح و توجیهی که برای این احادیث مینماییم این است که عمده فایده معرفت خدا و اثر آن در اعمال انسان ظاهر میشود و از میزان الزام او به اطاعت الهی و تسلیم و فرمانبری او از دستورات خدا ظاهر میشود، و مظهر کامل آن، اطاعت از خلیفة الله است که توقف بر معرفت او دارد و خود معرفت او نیز اطاعت خداست.
سیر عرفانی انسان به اطاعت کامل از اوامر و نواهی الهی، و تسلیم خالص در برابر فرمان او منتهی میشود، چنانکه عبد خود را نبیند و مانند حضرت ابراهیم علیه السلام اگر مأمور به ذبح فرزند
شد، بیچونوچرا فرمانپذیر گردد و مانند اسماعیل ذبیح علیه السلام که وقتی پدرش فرمان الهی را در ذبح او به وی ابلاغ کرد، بدون پرسش و بدون تأمّل گفت:
«یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ »؛(1)
«ای پدر آنچه را مأمور شدهای انجام ده».
این سیر عرفانی ازطریق معرفت امام و اطاعت او به مقصد میرسد و انسان از گمراهیهای گوناگون مصون میشود.
خداوند متعال ما را به معرفت اولیای خود و به معرفت امامزمان و ولیّ عصر، حضرت حجّة بن الحسن المهدی علیه السلام که باب معرفت خداست ملهم و راهنمایی فرماید و از معرفت خودش به معرفت پیغمبر و از معرفت پیغمبر به معرفت امام و سپس، از معرفت امام به معرفت پیغمبر و از معرفت پیغمبر به معرفت خدا برساند.
1) . صافات، 102.
به نظر میرسد هر حقیقت و واقعیتی - خواه وجود غیبی خارجی داشته باشد یا از امور عقلیّه باشد - از راههای شناخت مناسب خود مانند: حسّ و تجربه، فطرت و عقل، خواب و وحی قابل شناخت میباشد. بدیهی است این نظر به این معنا نیست که بگوییم: همه اشیا و حقایق از این راه شناخته شدهاند؛ بلکه مقصود این است که معرفت هریک از اشیا و حقایق از یک یا بیشتر از این راهها امکان دارد، مثلاً از راه وحی هر چیزی که خدا اراده شناساندن آن را بهوسیله وحی فرموده باشد، شناخته میشود.
در معرفت امام هم از راههایی که در اختیار بشر است، شناخت او امکان دارد، و عمده راههایی که مورد استفاده قرار گرفته و از آن امام شناخته میشود، سه راه است:
اوّل: نصّ است؛ تعیین و تصریح و اعلام پیغمبر که مفادش خبردادن از جعل و نصب الهی یا جعل و نصب امام به امر الهی است، که فرق آن با اوّل این است که در اوّل جعل و نصب بدون واسطه انجام شده و فعل الهی و بدون واسطه است؛ ولیّ نصّ پیغمبر مثل خبردادن از آن است و در دوّم فعل الهی بهواسطة پیغمبر است که به امر الهی انجام میشود و استناد آن به خدا نیز مثل بسیاری از افعال ملائکه به خدا صحیح است؛ چون به امر خدا انجام میدهند، و مترتّب و متفرّع بر آن مطلب، نصّ هر امام بر امامت امام بعد از خودش است.
اعتبار و دلالت نصّ بر امامت، یک امر بسیار منطقی و عرفی و خردپسند است که باتوجّهبه بحثهای گذشته که گفتیم، حاکمیت مخصوص الله است و صاحباختیار حقیقی، همه و هر چیز و هر شأنی از شئون خلق است، کاملاً واضح میشود؛ زیرا تصرّف هرکس در آنچه مربوط به اوست و تعیین هرگونه قرار و برنامه راجع به آن معتبر است و این امر نظیر اعتبار اقرارهای مردم نسبت به نفس یا مال خودشان میباشد که به غیر از طریق خودشان شناخته نمیشود و کسی در آن حقّ، چونوچرا گفتن نمیتواند بکند.
بنابراین در اعتبار بر این راه جای هیچگونه خدشه و تردیدی نیست، هرچند در «منصوصٌعلیه»؛ کسی که نصّ بر او شده باشد، اختلاف انظار پیش بیاید.
دوّم: از راههای معرفت امام معجزه است، که ظهور آن به دست کسی که مدّعی امامت باشد، دلیل بر صدق ادّعای اوست. یا به بیان بعضی از بزرگان، دلیل بر نصّ و نصب او از جانب خداست؛(1)زیرا در این مسئله دو نظر است: یکی اینکه: معجزه مستقلّاً دلیل بر امامت است و دیگری اینکه: دلیل اصلی، نصب و نصّ پیغمبر یا امام سابق است، و معجزه دلیل بر نصب است که اگر نصّ مفقود باشد و معجزه باشد معجزه دلالت دارد بر اینکه نصّ بر صاحب معجزه بوده است و به دست ما نرسیده است.
عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام : لِأَیِّ عِلَّةٍ أَعْطَی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ أَنْبِیَائَهُ وَرُسُلَهُ وَأَعْطَاکُمُ الْمُعْجِزَةَ؟ فَقَالَ:
1) . بعضی اصطلاحاً معجزه را بر خرق عادتی که از پیغمبر در مقام تحدّی و هنگامی که قوم، طلب آیت و علامت بر راستی و صدق مدعی پیغمبری بخواهند، اطلاق مینمایند و به خوارق عاداتی که از پیغمبر پیش از مبعوثشدن به دعوت صادر شود، هرچند دلیل بر نبوّت او شمرده میشود، «ارهاص و ارهاصات» میگویند و خوارق عادات صادر از ائمّه علیهم السلام را معجزه اطلاق مینمایند، و خوارق عادات صادر از دیگران را «کرامت» میگویند.
«لِیَکُونَ دَلِیلاً عَلَی صِدْقِ مَنْ أَتَی بِهِ، وَالْمُعْجِزَةُ عَلَامةٌ لِلهِ لَا یُعْطِیهَا إِلَّا أَنْبِیَائَهُ وَرُسُلَهُ وَحُجَجَهُ لِیَعْرِفَ بِهِ صِدْقَ الصَّادِقِ مِنْ کِذْبِ الْکَاذِبِ»؛(1)
ابوبصیر میگوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم: به چه علّتی خداوند متعال به پیغمبران و فرستادگانش و به شما معجزه عطا کرد؟ فرمود: «برای اینکه دلیل باشد بر راستگویی کسی که آن را آورده است و معجزه علامتی است (نشانی است) از برای خدا، عطا نمیفرماید آن را مگر به انبیا و رسولان و حجّتهای خودش تا بهوسیله آن راستی راستگو از دروغ دروغگو شناخته شود».
سوّم: از راههای شناخت امام، اخلاق و کردار و روش و رفتار و وضع زندگی و صادرات علمی است، برای آنانکه اهلیت تشخیص را داشته باشند و بتوانند از اخلاق و اقبال و معاشر و سلوک و گفتار و سخنرانیها و برخوردهای گوناگون، صاحب این مقام را بشناسند، مثلاً در اثر مطالعه دقیق و عمیق در زندگی مولای متّقیان و سرور اولیا، حضرت علی علیه السلام و خطبههای آن
1) . صدوق، عللالشرائع، ج1، ص122؛ بحرانی، مدینة معاجز الائمة الاثنی عشر علیهم السلام ، ج1، ص42.
حضرت در معارف و الهیات و عدالت و زهد و شجاعت و فداکاری در راه حقّ و سایر ابعاد شخصیت بزرگ و وسیع آن حضرت، اهل بینش و آگاهی و دانش، امامت او را بر همه اصحاب و همه مسلمین تصدیق مینمایند، همچنین در زندگی سایر امامان علیهم السلام این معنا کاملاً حاصل است.
و شاید همین باشد معنای حدیث شریفی که از امامصادق علیه السلام روایت شده است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود:
«اِعْرِفُوا اللهَ بِاللهِ وَالرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ وَأُولِی الْأَمْرِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ».(1)
در معنای این حدیث شریف چند احتمال است که بهطور اجمال به آنها اشاره میشود:
اوّل اینکه: خدا را بشناسید به خدایی و صفات جلال و جمال و شئون او؛ یعنی او را چنانکه هست و به صفات ثبوتیه و سلبیهای که دارا است بشناسید (یعنی باید چنین معرفتی تحصیل نمود) و پیغمبر را نیز به شأن رسالت و مقام پیغمبری بشناسید که رسول خدا و فرستاده خداست و رابط بین خالق و مخلوق و واسطه بین خدا و بندگان اوست. و اولیالامر را به اینکه امر به
معروف
1) . کلینی، الکافی، ج1، ص85؛ صدوق، التوحید، ص286؛ فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج1، ص464؛ مجلسی، بحارالانوار، ج3، ص270؛ ج25، ص141؛ ج108، ص351.
مینمایند و به عدل و احسان عمل میکنند بشناسید که اگر از خدا و پیغمبر و اولیالامر از شما سؤال شد پاسخ دهید که خدا، خدایی و صاحباختیاری و پادشاهی و مالکیت همه را دارد و همه به او نیازمند، و او از همه بینیاز و جامع جمیع صفات کمال و منزّه از تمام نواقص است و پیغمبر (حضرت محمّد بن عبدالله صلی الله علیه و آله ) از سوی خدا رسالت دارد و آورنده پیام و رساننده وحی خداست. و دوازده امام و اولیالامر، بزرگوارانی هستند که امر به معروف و عدل و احسان مینمایند.
بنا بر این احتمال، بر اهل فنّ و تفطّن، علّت اینکه «رسول» به لفظ مفرد و «اولیالامر» به لفظ جمع آورده شده و لطف عبارت حدیث معلوم میشود.
احتمال دوّم این است که: خدا را به خودش و به ذات خودش بشناسید که او روشنتر و معروفتر از هر چیز است، چنانکه از منصور بن حازم نقل شده است که گفت:
«إِنَّ اللهَ جَلَّ جَلَالُهُ أَجَلُّ وَأَعَزُّ وَأَکْرَمُ مِنْ أَنْ یُعْرَفَ بِخَلْقِهِ؛ بَلِ الْعِبَادُ یُعْرَفُونَ بِاللهِ»؛(1)
«همانا خداوند متعال بزرگوارتر و عزیزتر و گرامیتر از آن است که با مخلوقاتش شناخته شود؛ بلکه بندگانش بهوسیلة او شناخته میشوند».
1) . کلینی، الکافی، ج1، ص86؛ صدوق، التوحید، ص285؛ جزائری، نورالبراهین، ج2، ص112.
و چنانکه در دعای عرفه، حضرت سیّدالشهدا امامحسین علیه السلام به درگاه خداوند عرضه میدارد:
«أَ یَکُونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیْسَ لَکَ حَتَّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ وَمَتَی بَعُدْتَ حَتَّی تَکُونَ الْآثَارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ إِلَیْکَ؟!»؛(1)
«آیا چیز دیگری میتواند ظاهرتر از خود تو باشد تا او وسیله ظاهرنمودن تو گردد، کی پنهان هستی تا نیازمند برهان باشی که بر تو دلالت کند و کی دوری تا بهوسیلة آثار به تو برسند؟!».
به نور شمع کی خورشید تابان
کند پیدا کسی اندر بیابان
برم من از مؤثر پی به آثار
به ظاهر گرچه برعکس است این کار
ظهور جمله اشیا به نور است
چگونه نور از آنها در ظهور است
اگر برهان لمّی جلوهگر شد
نباید بهر إنّی خونجگر شد
تصوّر را در اینجا چون گذر نیست
بهجز لفظ إنّی و لمّی دیگر چیست(2)
و پیامبر را به رسالتش؛ یعنی چگونگی دعوت و شریعتش بشناسید و اولیالامر را به امر به معروف و عدل و احسان بشناسید؛ یعنی از عمل و سیره و رفتار و کردارشان بشناسید.
احتمال سوّم این است که: خدا را بشناسید به خدا؛ یعنی به کارها و افعال او و به آیات او که در آفاق و انفس است؛ چون اگرچه فعل و آنچه از آن حاصل میشود، غیر فاعل است؛ امّا چون فعل فاعل و آفریننده آیت اوست، از این جهت وقتی خدا را به افعال و آثارش بشناسیم، به خدا شناختهایم و به چیز دیگر نشناختهایم؛ چون چیز دیگری غیر از آثار خدا و آیات او امکان وجود ندارد. پیغمبر را بشناسید به رسالتش؛ یعنی کارهای پیامبرانه و اعمال و روشش را در انجام وظیفه رسالت ملاحظه کنید. و اولواالامر را نیز به کارهایشان در واداشتن مردم به کارهای نیک و عدالت و احسانشان بشناسید.
و فرق بین احتمال اوّل و دو احتمال دیگر این است که: احتمال اوّل راجع به این است که خدا و پیغمبر و اولواالامر را به چه اوصاف و شئونی باید شناخت و چگونه باید معرفت
تحصیل کرد؟ امّا احتمال دوّم و سوّم مبنی بر این است که خدا و پیغمبر و امام را به همان شئون و اوصافی که دارند از چه راهی باید شناخت.
بنابراین اگر مفاد حدیث شریف این باشد که اولیالامر را باید دارا و واجد این صفات شناخت، وجود این صفات بهطور مطلق و کامل در شخصی با ادّعای مقام امامت دلیل بر صدق ادّعای او میباشد.
بنابراین، باید توجّه داشت که راه برای عموم همان نصّ و معجزه است و چنانکه بعضی - مثل مرحوم آیتالله پدرم - فرمودهاند، راه سوّم راه خواصّ و اشخاص بسیار آگاه و متوجّه به جوانب و اطراف امور و متفطّن است و چون احاطه کامل بر اخلاق و کردار اشخاص امکانپذیر نیست، و نظرها در حکایت اخلاق و رفتار از مقام معنوی اشخاص مختلف است، لذا آنچه باید به آن بهخصوص در مقام احتجاج بیشتر اعتماد کرد، همان نصّ و معجزه است.
علاوهبراین، راه سوّم، الزام بر تبعیت فوری و تعبّدی ندارد؛ زیرا ممکن است اشخاص در قبولنکردن ایمان عذر بیاورند که باید بررسی کنیم و مجالست و مباشرت بنماییم تا ایمان بیاوریم،
برخلاف نصّ و معجزه که بهمجرّد اینکه محقّق شد، ایمان به صحّت آن واجب میشود.
علاوهبرآن، معجزه دلیل بر صدق مدّعی نبوّت است، چنانکه آیات متعدّدی دلالت دارد، مثل این آیه:
)لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ (؛(1)
«همانا ما فرستادگانمان را با دلیل و برهان فرستادیم».
و بر نصّ و بشارت پیغمبران سلف بر نبوّت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز آیاتی دلالت دارند، مانند:
«اَلَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِیلِ »؛(2)
«پیغمبری که اسم او را در تورات و انجیلی که نزد آنهاست نوشته مییابند».
و مانند:
«وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ»؛(3)
«مژده میدهم شما را به پیامبری که بعد از من میآید و اسمش احمد است».
که از قول حضرت عیسی علیه السلام حکایت فرموده است.
و مانند:
«اَلَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ»؛(1)
«کسانی که به آنها کتاب دادیم (یهود و نصاری)، محمّد را میشناسند بدان گونه که فرزندان خود را میشناسند».
و امّا در مورد اخلاق کریمه و رفتار و کردار سالم و معتدل، آیهای در نظر ندارم که بهصراحت از آن استفاده شود، در این راه اگرچه نصّ و معجزه نباشد؛ امّا راه شناخت میباشد و مانند نصّ و معجزه میتوان به آن احتجاج نمود.
چون از این راه هم برای افراد خاصّی یقین حاصل میشود، مثل کسانی که معاشرت تامّ با مدعی نبوّت داشته یا مطالعات وسیع و عمیق در تاریخ او کرده باشند؛ چنانکه حضرت خدیجه علیها السلام در مقام استدلال به صحّت و حقّانیت نبوّت حضرت خاتمالانبیاء صلی الله علیه و آله به آن استدلال فرمود(2)و شکّی در صدق گفتار پیغمبر صلی الله علیه و آله نکرد؛ البته سوابق و دلایل دیگر نیز خدیجه علیه السلام را که
به انتظار روزی بود که شوهر عالیقدرش مبعوث به رسالت گردد راهنمایی مینمود و هریک کافی بود. بااینحال، این استدلال از آن بانوی آگاهدل و روشنبین در ردّ بعضی احتمالات نقل شده است و بههرحال دلیل برای همه، همان نصّ و معجزه است، و اخلاق و صفات حمیده و افضل و اکمل و برتربودن از دیگران، از شرایط نبیّ و امام است و فقدان آن، دلیل بر عدم نبوّت و عدم امامت است.
پس از بررسی مسئله نیاز جامعه به امام و شرایط و اوصاف امام و لزوم تعیین آن از جانب خدا و مباحث کلّی دیگر که به مجموع آن بحث امامت عامّه میگویند و بهطور اجمال به مباحث آن اشاره کردیم، امامت خاصّه مطرح میشود.
پس از اینکه ثابت شد تعیین و نصب امام برحسب حکمت و لطف بر خدا لازم است و هیچ عصر و زمانی خالی از وجود امام نمیباشد و معرفت و شناسایی امام و اطاعت افراد و او را الگو قراردادن بر همه واجب است، پس بر همه لازم است صاحب وقت و ولیّ زمان و امام عصر خود را که خدا او را منصوب کرده و نصب او به نصّ پیغمبر صلی الله علیه و آله یا امام قبل ثابت شده است، بشناسند.
در اینجا میگوییم: فرقه محقّه و طایفه حقّه اثنیعشریه معتقدند که: در این امّت بعد از پیغمبر اکرم حضرت محمّد بن عبدالله صلی الله علیه و آله دوازده نفر؛ به ترتیب از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تا امام دوازدهم حضرت
مهدی حجّة بن الحسن علیهم السلام امام و ولیّ وقت و صاحبالزمان و خلیفه و وصیّ رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشند.
و دلایل و براهین بر امامت آن بزرگواران بسیار است که علاوه بر آنچه که در بحث امامت عامّه به آن اشاره شد، به تعدادی ادلّه اشاره میکنیم:
1 - باتوجّهبه اینکه ثابت شد امامت منصبی است الهی و ولایت از جانب خدا و مقام خلیفةاللّهی است و به نصب و تعیین خدا و نصّ پیغمبر صلی الله علیه و آله صورتپذیر است و حتماً این نصب که با هدایت الهیه و ربّانیت و رحمانیت و رحیمیت و حکمت و علم و سایر صفات جمالیه او ارتباط دارد، از سوی خدا انجام شده است؛ میگوییم: بهاتّفاق مسلمین بر غیر از این دوازده نفر (ائمّه اثنیعشر علیهم السلام ) تنصیص و تعیینی نرسیده است و لذا این دوازده نفر از جانب خدا منصوب میباشند؛ چون اگر آنها نیز منصوب نباشند، امّت بدون امام و زمین بدون حجّت باقی خواهد ماند و علاوهبراین، قطع فیض و نقض غرض و نقص هدایت و ربّانیت و رحمانیت الهی خواهد بود و چون این امور همه فاسد و باطل است، پس منصوببودن آن بزرگواران و امامتشان حقّ و ثابت است.
2 - چنانکه در امامت عامّه ثابت شده است، امام باید معصوم باشد، باتوجّهبه اینکه برای غیر از این دوازده نفر سوای رسول خدا صلی الله علیه و آله و حضرت زهرا علیها السلام ، برای احدی ادّعای مقام عصمت نشده است و بهاتّفاق مسلمین، غیر از این دوازده نفر، همه افرادی که زمامداری یافتند یا مدّعی آن بودند، معصوم نبودند، امامت در تمام اعصار بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله در این دوازده نفر انحصار و امتداد خواهد داشت.
3 - برحسب احادیث ثقلین(1)و احادیث امان(2)و روایات دیگر، هیچگاه زمین از وجود شخصی از اهلبیت پیغمبر که عِدل قرآن باشد، خالی نخواهد ماند و در طول چهارده قرن و اندی که بر اسلام گذشته، مسلمین کسی را، غیر از این دوازده نفر، عدل قرآن نشمردهاند، و عدم افتراق از قرآن را در حقّ کسی نگفته و کسی را غیر از این دوازده نفر به این صفت نشناختهاند؛ بنابراین، این شأن در این دوازده نفر امتداد دارد.
4 - برحسب روایات معتبر و صحیح و متواتر شیعه و اهلسنّت، رسول اکرم صلی الله علیه و آله مکرّر تنصیص به امامت ائمّه علیهم السلام اثنیعشر علیهم السلام
فرمود(1)و علاوهبرآن، هر امامی بر امام بعد از خود و بلکه بر امامان بعد از خود تنصیص و تصریح فرموده،(2)تا نوبت رسید به امام یازدهم حضرت امام حسن عسکری علیه السلام که او نیز امامت فرزند عزیزش حضرت مهدی بقیةالله علیه السلام را مانند پدران بزرگوارش تسجیل و تنصیص فرمود(3)که در واقع حضرت صاحبالامر از سوی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و یازده امامی که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله امامتشان ثابت است، به امامت معرّفی شدهاند، و لذا طبعاً نصّ بر امامت آن حضرت از نصّ بر امامت سایر ائمّه علیهم السلام بیشتر است و همه نصوصی که در اعلام امامت ائمّه قبل از آن حضرت است، حتّی نصوص غدیر و ثقلین بهطور مستقیم و یا غیرمستقیم نصّ بر امامت حضرت مهدی علیه السلام میباشد و جالب این است که علاوه بر نصوص اسلامی بر امامت ائمّه اثنیعشر علیهم السلام در کتب عهد عتیق و جدید نیز بر امامت این بزرگواران از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تا حضرت ولیّالله مهدی منتظر علیه السلام در موارد متعدّد بهصراحت و اشاره
تنصیص شده است.(4)
1) . صدوق، کمالالدین، ص253؛ حسینی استرآبادی، تأویلالآیات، ج1، ص135.
2) . ر.ک: مفید، الارشاد.
3) . مفید، الارشاد، ج2، ص348؛ طبرسی، اعلامالوری، ج2، ص252؛ اربلی، کشف الغمه، ج3، ص246.
4) . در این موضوع به کتابهایی مثل انیسالاعلام (فخرالاسلام، ج7، ص383 – 410) و سیفالامه نراقی و اصالت مهدویت، تألیف نگارنده (ص29 – 30) و بهطور مستقیم به خود کتب عهد عتیق و جدید رجوع شود.
5 - چنانکه گفته شد، یکی از راههای شناخت امام، معجزه است و بر این اساس، معجزات بسیار و بیشماری از ائمّه طاهرین علیهم السلام صادر شده و صدور آنها برحسب روایات متواتر قطعی و مسلّم است، که همگی از دلایل قطعی امامت آن بزرگواران است.
هرکس به کتابهای حدیث و تاریخ مراجعه نماید، این موضوع بر او مثل آفتاب روشن میشود، بسیاری از معجزات امیرالمؤمنین علیه السلام و خبرهای آن حضرت از غیب و وقایع آینده و معجزات سایر ائمّه علیهم السلام در کتابهای اهلسنّت نیز ثبت و ضبط است و قابل هیچگونه تردید نمیباشند و امامت امام عصر علیه السلام ازطریق معجزه نیز ثابت است، هم معجزاتی در عهد پدر بزرگوارش و هم معجزاتی که در زمان غیبت صغری و سپس معجزاتی که در عصر غیبت کبری از آن حضرت صادر شده است بسیار است، و صدها مورد آن را در کتابهای معتبر میتوان
احصا کرد، علاوه بر آنچه خودمان در دوره عمرمان دیده یا شنیدهایم.
بدیهی است برای شناخت امری مثل معجزه راهی جز خبر افراد موثّق و مورد اعتماد و تواتر و یا مشاهده و دیدن نیست که در مورد معجزات ائمّه علیهم السلام و شخص حضرت مهدی علیه السلام این دوره کاملاً و بهطور باورآور و شناختبخش موجود است، هم بهوسیلة
نقل دیگران در طول چهارده قرن و هم بهوسیلة مشاهدات عینی خودمان به معجزاتی که در اثر توسّلات به حضرت مهدی و سایر ائمّه علیهم السلام از آن بزرگواران و حتّی از امامزادگان صادر شده است که ما به آنها علم و یقین داریم، و هرکس هم در این راه وارد شود و بررسی نماید و معجزات هریک از ائمّه مثل حضرت امامرضا علیه السلام را که در عصر ما صادر شده است، مطالعه نماید، برای او شبهه و شکّی در امامت همه آن عزیزان مقرّب درگاه الهی باقی نخواهد ماند.
6 - در راههای معرفت امام گفتیم: یکی از راههای معرفت امام برجستگی و فوقالعادهبودن او در اخلاق کریمه و صفات عالیه است که متخصّصان در حکمت عملی و استادان تربیت و مربیّان بزرگ اخلاق و آگاهان به ملکات فاضله و کمالات نفس آن را درک میکنند و جهات مربوط به تعادل اخلاق
و انحرافاتی که از جهت افراط یا تفریط پیدا میشود را متوجّه میشوند و تشخیص میدهند که صاحب این روش و رفتار، انسانی است الهی و بشری است ملکوتی که در اوج مقام انسانیت و فضایل آدمیت قرار گرفته است و گاه بعضی انسانها در این فضیلت به حدّی اوج دارند که وضع اخلاق آنها با مقایسه به دیگران خارق عادت است.
از مطالعه و بررسی سیره و سلوک و معاشرت و اخلاق و حالات ائمّه علیهم السلام و مواضع و مواقفی که برحسب مناسبات مختلف با دوستان و دشمنان و مسلمانان و کفّار داشتند، بهخوبی روشن میشود که هریک از آنان تجسّم دعوت قرآن و رسالت اسلام و نمایش اکمل تکامل انسان و عالیترین نمونه تفوّق و تعالی بشر به کلّ مخلوقات بودند.
در زهد و تقوا و گذشت، پاکی و پاکدامنی و خلوص نیت، عبادت و اطاعت از خدا، دلسوزی برای جامعه و ازخودگذشتگی و فداکاری برای اسلام، شجاعت و امانت و صداقت، علم و حلم، بردباری و شکیبایی، خویشتنداری و استقامت و پایداری، حبّ فی الله و بغض فی الله، حمایت از حقّ و عدل و ایثار، قناعت و تواضع، رضا و تسلیم و توکّل و تفویض، سرآمد تمام بشر و سرمشق تمام فضایل میباشند.
کتابهای بزرگ در شرح اخلاق و سجایای ملکوتی و فضایل آنها کافی نیست و هرچه گفتهاند و نوشتهاند، اندکی از بسیار و یکی از بیشمار است.
این شرح بینهایت کز وصف یار گفتند
حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
و به گفته شاعر عارف دیگر:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست
که تر کنند سر انگشت و صفحه بشمارند
بلندی مقام معرفت و تقرّب آنها به خداوند را از روش تضرّعشان به درگاه خدا و مناجاتهایشان و نیایش و ستایش آنها و از مضامین دعاهایشان و آنچه از خدا میخواستند و حاجتهایی که از او میطلبیدند، میتوان شناخت.
دشمنانشان و سیاستمداران جبّار و ستمکاری که وجود آن بزرگواران و آنهمه مظاهر پاکی و خیرخواهی و همنوایی و همصدایی با مستضعفان را برای حکومت و سلطه و استکبار خود
خطر میدیدند، نیز به فضل آنها و علمشان و کمال اخلاقشان اعتراف مینمودند.
راستترین مدایح و اشعار، اشعار و مدایحی است که امثال فرزدق، دعبل، کمیت و سید حمیری در آن دورانهای فشار و اختناق در مدح آن بزرگواران سرودهاند، هیچکس نتوانست به فرزدق بگوید: قصیده میمیه تو در مدح امام زینالعابدین علیه السلام
مبالغه است، حتّی بنیامیّه، اگرچه او را زندانی کردند؛(1)امّا نتوانستند مضامین اشعار شیوا و رسای او را انکار کنند.
در این باب میتوانید به صدها و هزارها کتاب از شیعه و اهلسنّت، بهخصوص کتابهای اهلسنّت که در مناقب اهلبیت و ائمّه اثنیعشر علیهم السلام نوشتهاند، مراجعه نمایید؛ مانند کتاب کفایةالطالب گنجی شافعی و کتاب مطالبالسؤول محمّد بن طلحه شافعی، و کتاب الفصولالمهمه ابنصباغ مالکی، و مناقب ابنمغازلی شافعی، و تذکرةالخواص سبط ابنجوزی، و الاتحاف شبراوی، و روضةالاحباب خواجه محمّد پارسا، و نورالابصار شبلنجی، و کتاب اهلالبیت توفیق ابوعلم، و الصواعقالمحرقه ابنحجر هیتمی و کتابهای دیگر.
در اینجا سخن را با گفتاری که شبراوی شافعی شیخ اسبق الازهر نقل کرده است، پایان میدهیم:
«إِنَّ آلَ الْبَیْتِ حَازُوا الْفَضَائِلَ کُلَّهَا عِلْماً وَحِلْماً وَفَصَاحَةً و صَبَاحَةً وَذُکَاءً وَبَدِیهَةً وَجُوداً وَشَجَاعَةً، فَعُلُومُهُمْ لا تَتَوَقَّفُ عَلَی
1) . فتال نیشابوری، روضةالواعظین، ص200 – 201؛ مفید، الاختصاص، ص191 – 193؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص306 – 308؛ ابنکثیر، البدایة و النهایه، ج9، ص126 – 128.
تَکْرَارِ دَرْسٍ، وَلَا یَزِیدُ یَوْمَهُمْ فِیهَا عَلَی مَا کَانَ بِالْأَمْسِ؛ بَلْ هِیَ مَوَاهِبُ مِنْ مَوْلَاهُمْ، مَنْ أَنْکَرَهَا وَأَرَادَ سَتْرَهَا، کَانَ کَمَنْ أَرَادَ سَتْرَ وَجْهِ الشَّمْسِ، فَمَا سَأَلَهُمْ فِی الْعُلُومِ مُسْتَفِیدٌ وَوَقَفُوا وَلَا جَرَی مَعَهُمْ فِی مِضْمَارِ الْفَضْلِ قَوْمٌ إِلَّا عَجَزُوا وَتَخَلَّفُوا، وَکَمْ عَایَنُوا فِی الْجِلَادِ وَالْجِدَالِ أُمُوراً فَتُلْقُوهَا بِالصَّبْرِ الْجَمِیلِ وَمَا اسْتَکَانُوا وَمَا ضَعُفُوا، تَقِرُّ الشَّقَاشِقُ إِذَا هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُمْ وَتَصْغَی الْأَسْمَاعَ إِذَا قَالَ قَائِلُهُمْ وَنَطَقَ نَاطِقُهُمْ سَجَایَا خَصَّهُمْ بِهَا خَالِقُهُمْ».(1)
مضمون گفتار این است: اهلبیت همه فضایل را از علم و حلم و جود و ذکاوت و شجاعت و فصاحت و صباحت و بدیههگویی
را دارا شدند، علوم ایشان درسی و تحصیلی نیست، و امروزشان بر علوم دیروزشان نمیافزاید؛ بلکه این علوم موهبتهایی از خدایشان است هرکس انکار علوم آنها را بنماید، مانند کسی است که بخواهد آفتاب را بپوشاند، هرگز کسی که در مقام استفاده علمی بود از آنها پرسشی نکرد که آنان در جواب بمانند و عاجز
1) . شبراوی، الاتحاف بحب الاشراف، ص58 - 59.
شوند، هیچ قوم و گروهی با ایشان در میدان مسابقه فضل شرکت نکرد مگر آنکه ناتوان شد و عقب ماند، و چه بسیار چابکیها و گستاخیها و حملات و جدالهایی که دیدند و با صبر جمیل با آن برخورد نمودند و بیچاره و ضعیف نگشتند، هر زمان که خروش و غرّش آنها برآید، همه خروشها و غرّشها آرام گیرد و وقتی گوینده ناطقشان زبان به درّفشانی باز کند و سخنرانی نماید، همه گوشها به اصغا درآیند و همگان به آن گوش فرا دهند؛ سجایا و خصوصیتهایی است که خدا ایشان را به آنها مخصوص گردانیده است.
پیش رویت دیگران صورت بر دیوارند
نه چنان صورت و سنّی که تو داری دارند
تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند
تا تو را یار گرفتم همه یار اغیارند
وَآخِرُ دَعْوَانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
قرآن کریم.
نهجالبلاغه، الامام علی بن ابیطالب علیه السلام ، الشریفالرضی، تحقیق و شرح محمد عبده، بیروت، دارالمعرفة، 1412ق.
الاتحاف بحبّ الاشراف، شبراوی، عبدالله بن محمد، قم، منشورات الرضی، 1363ش.
الاحتجاج، طبرسی، احمد بن علی (م. 560ق.)، تحقیق سید محمدباقر موسوی خرسان، النجفالاشرف، دارالنّعمان، 1386ق.
الاختصاص، مفید، محمد بن محمد (م. 413ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1414ق.
الارشاد فی معرفة حججالله علی العباد، مفید، محمد بن محمد (م. 413ق.)، تحقیق مؤسسة آل البیت علیهم السلام لتحقیق التراث، بیروت، دارالمفید، 1414ق.
اسدالغابة فی معرفةالصحابه، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، تهران، انتشارات اسماعیلیان.
8.الاصابة فی تمییزالصحابه، ابنحجر عسقلانی، احمد بن علی (م. 852ق.)، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، علی محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415ق.
اصالتمهدویت، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانیمدظلهالعالی، 1393ش.
إعلامالوری بأعلامالهدی، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548ق.)، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1417ق.
اقبالالاعمال، ابنطاووس، سید علی بن موسی (م. 664ق.)، تحقیق جواد قیومی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1409ق.
امالی، سید مرتضی، علی بن حسین (م. 436ق.)، تحقیق سید محمد نعسانی، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1403ق.
الامالی، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق مؤسسة البعثة، قم، دار الثقافة، 1414ق.
الامامة و السیاسه، ابنقتیبه دینوری، عبدالله بن مسلم (م. 276ق.)، تحقیق علی شیری، قم، الشریفالرضی، 1413ق.
امتاعالاسماع بما للنّبیّ من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، مقریزی، احمد بن علی (م. 845ق.)، تحقیق محمد نمیسی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1420ق.
انسابالاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی (م. 279ق.)، تحقیق سهیل زکار، ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، 1417ق.
انیسالاعلام فی نصرةالاسلام، فخرالاسلام، محمدصادق، تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1358ش.
باب الحادیعشر، علّامه حلّی، حسن بن یوسف (م. 726ق.).
بحارالانوار ، مجلسی، محمّدباقر (م. 1111ق.)، تحقیق محمّدباقر بهبودی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1403ق.
البدایة و النهایه، ابنکثیر، اسماعیل بن عمر (م.774ق.)، تحقیق علی شیری، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1408ق.
البراهینالقاطعة فی شرح تجرید العقائدالساطعه، استرآبادی، محمدجعفر (م. 1263ق.)، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1382ش.
بصائرالدرجات فی فضائل آل محمد صلی الله علیه و آله ، صفار، محمد بن حسن (م. 290ق.)، تحقیق میرزا محسن کوچهباغی، تهران، مؤسسة الاعلمی، 1404ق.
تاریخالامم و الملوک، طبری، محمد بن جریر (م. 310ق.)، تحقیق گروهی از دانشمندان، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1403ق.
تاریخالخمیس فی احوال انفس نفیس، دیار بکری، حسین بن محمد (م. 966ق.)، بیروت، دار صادر.
تاویل الآیاتالظاهرة فی فضائل العترةالطاهره، حسینی استرآبادی، سید شرفالدین علی (م.965ق.)، قم،مدرسة الامام المهدی علیه السلام ، 1407ق.
تحفالعقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله ،ابنشعبه حرانی، حسن بن علی (م. قرن4)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404ق.
8.تفسیر القرآنالکریم (تفسیر ابوحمزه ثمالی)، ابوحمزه ثمالی، ثابت بن دینار (م. 148ق.)، گردآوری محمدحسین حرزالدین، تحقیق محمدهادی معرفت، بیروت، دارالمفید، 1420ق.
9.تفسیر نورالثّقلین، حویزی، عبدعلی بن جمعه (م. 1112ق.)،تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1412ق.
تفصیل وسائلالشیعة الی تحصیل مسائل الشریعه، حرّ عاملی،محمّد بن حسن (م.1104ق.)، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1414ق.
التوحید، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق سید هاشم حسینی تهرانی، قم، نشر اسلامی، 1398ق.
تهذیبالتهذیب، ابنحجر عسقلانی، احمد بن علی (م. 852ق.)، بیروت، دارالفکر، 1404ق.
الجرح و التعدیل، ابن ابیحاتم رازی، عبدالرحمن بن محمّد (م.327ق.)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1371ق.
دلائلالامامه، طبری امامی، محمد بن جریر (م. قرن 5)، قم، مؤسسة البعثة، 1413ق.
روضاتالجنات فی احوال العلماء والسادات، خوانساری، سید محمدباقر موسوی (م. 1226ق.)، بیروت، الدار الاسلامیة، 1411ق.
روضالجنان و روحالجنان فی تفسیرالقرآن، ابوالفتوح رازی، حسین بن علی (م. 554ق.)، تحقیق یاحقی، ناصح، مشهد، آستان قدس رضوی، 1408ق
روضةالواعظین و بصیرةالمتّعظین، فتال نیشابوری، محمد بن حسن (م. 508ق.)، قم، الشریفالرضی، 1375ش.
سبلالهدی و الرشاد فی سیرة خیرالعباد، صالحی شامی، محمد بن یوسف (م. 942ق.)، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، علی محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1414ق.
السقیفه، مظفر، محمدرضا (م. 1381ق.)، قم، انتشارات انصاریان، 1415ق.
سیفالامه، نراقی، احمد بن محمد مهدی (م.1245ق.)، چاپ سنگی، 1267ق.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، عزّالدین (م. 656ق.)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، داراحیاء الکتب العربیة، 1378ق.
شرحالاخبار فی فضائل الائمةالاطهار علیهم السلام ، مغربی، قاضی نعمان بن محمد تمیمی (م. 363ق.)، تحقیق سید محمد حسینی جلالی، قم، نشر اسلامی، 1414ق.
شرحالمقاصد فی علمالکلام، تفتازانی، سعدالدین مسعود بن عمر (م. 793ق.)، تحقیق عبدالرّحمن عمیرة، قم، الشریفالرضی،
1409ق.
الشفاء (الالهیات)، ابنسینا، حسین بن عبدالله (م. 428ق.)، تحقیق سعید زاید و دیگران، قم،کتابخانه مرعشی نجفی، 1404ق.
شواهدالتّنزیل،حاکم حسکانی، عبیدالله بن عبدالله (م. 506ق.)، تحقیق محمدباقر محمودی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411ق.
صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، مسلم بن حجاج (م. 261ق.)، بیروت، دارالفکر.
صحیحالبخاری، بخاری، محمد بن اسماعیل (م.256ق.)،بیروت، دارالفکر، 1401ق.
العدالةالاجتماعیة فی الاسلام، سید قطب، قطب بن ابراهیم (م.1386ق.)، بیروت، دارالشروق، 1415ق.
عللالشرائع، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق سید محمّدصادق بحرالعلوم، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة، 1385ق.
عوالیاللئالی العزیزیة فی الاحادیثالدینیه، ابن ابیجمهور احسائی، محمد بن علی (م. 880ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء، 1403ق.
الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، امینی، عبدالحسین (م. 1392ق.)، بیروت، دارالکتاب العربی، 1397ق.
الغیبه، نعمانی، محمّد بن ابراهیم (م. 360ق.)، تحقیق فارس حسون کریم، قم، انتشارات انوارالهدی، 1422ق.
الکافی، کلینی، محمّد بن یعقوب (م. 329ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1363ش.
الکامل فی التاریخ، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، بیروت، دارصادر، 1386ق.
الکشف و البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر ثعلبی)، ثعلبی، احمد بن ابراهیم (م. 427ق.)، تحقیق ابنعاشور، ساعدی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1422ق.
کشفالاستار عن وجه الغائب عن الابصار، محدّث نوری، میرزاحسین (م. 1320ق.)، المطبعة الجدیده.
کشفالغمة فی معرفةالائمّه علیهم السلام ، اربلی، علی بن عیسی (م. 693ق.)،بیروت، دارالاضواء، 1405ق.
کفایةالاثر فی النص علی الائمة الاثنیعشر علیهم السلام ، خزاز قمی، علی بن محمد (م. 400ق.)،تحقیق سید عبداللطیف حسینی کوهکمری، قم، انتشارات بیدار، 1401ق.
کمالالدین و تمامالنعمه، صدوق، محمّد بن علی (م. 381ق.)،تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1405ق.
کنزالفوائد، کراجکی، محمّد بن علی (م. 449ق.)، قم، مکتبة المصطفوی، 1369ش.
الکنی و الالقاب،محدّث قمی،عباس (م.1359ق.)، تهران،مکتبة الصدر.
گنج دانش (صد پند)، صافی گلپایگانی، محمد جواد(م. 1327ق.)، قم، انتشارات حضرت معصومه علیها السلام ، 1380ش.
لسانالمیزان، ابنحجر عسقلانی، احمد بن علی (م. 852ق.)، بیروت،مؤسسة الاعلمی، 1390ق.
اللوامعالالهیة فی المباحثالکلامیه، فاضل مقداد، مقداد بن عبدالله سیوری (م. 826ق.)، تحقیق محمّدعلی قاضی طباطبائی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1422ق.
6.مجمعالبیان فی تفسیرالقرآن، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548ق.)، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1372ش.
المحاسن، برقی، احمد بن محمد (م. 274ق.)، تحقیق سید جلالالدین حسینی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1370ش.
المحصول فی علم اصولالفقه، غزالی، محمد بن محمد (م.505ق.)،تحقیق جابر علوانی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1412ق.
9.مدینة معاجز الائمة الاثنیعشر و دلائل الحجج علی البشر، بحرانی، سیّد هاشم حسینی (م. 1107ق.)، تحقیق عزتالله مولائی، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1413ق.
مروجالذهب و معادنالجوهر، مسعودی، علی بن حسین (م. 345ق.)، تحقیق اسعد داغر، قم،دارالهجرة، 1409ق.
المسائلالخمسون فی اصولالدین، فخر رازی، محمد بن عمر (م.606ق.)، تحقیق احمد حجازی سقا، القاهرة، مکتب الثقافی، 1989م.
المستصفی فی علمالاصول، غزالی، محمّد بن محمّد (م. 505ق.)،تحقیق محمّد عبدالشافی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1417ق.
2.المصنف، صنعانی، عبدالرزاق بن همام (م. 211ق.)، تحقیق حبیبالرّحمن اعظمی، منشورات المجلس العلمی.
معانیالاخبار، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1361ش.
مفاتیحالجنان، محدّث قمی، عباس (م.1359ق.)، قم، انتشارات آیین دانش، 1386ش.
مکارمالاخلاق، طبرسی، حسن بن فضل (م. 554ق.)،الشریفالرضی، 1392ق.
من لا یحضره الفقیه، صدوق، محمّد بن علی (م. 381ق.)،تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404ق.
مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، محمد بن علی(م. 588ق.)، تحقیق گروهی از اساتید نجف اشرف، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة، 1376ق.
مناقب الامام علی بن ابی طالب،کوفی، محمد بن سلیمان (م. قرن3)، تحقیق محمّد باقر محمودی، قم، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، 1412ق.
المناقب، خوارزمی، موفق بن احمد (م. 568ق.)، تحقیق مالک محمودی،قم، نشر اسلامی، 1411ق.
منهاجالکرامة فی معرفةالامامه،علّامه حلی، حسن بن یوسف (م. 726ق.)، تحقیق سید عبدالرّحیم مبارک، مشهد، انتشارات تاسوعا، 1379ش.
المیزان فی تفسیرالقرآن،طباطبائی، سیدمحمدحسین (م.1402ق.)، قم، نشر اسلامی، 1417ق.
النکتالاعتقادیه، مفید، محمّد بن محمّد (م. 413ق.)، تحقیق رضا مختاری، بیروت، دارالمفید، 1414ق.
نوادرالمعجزات فی مناقب الائمةالهداة علیهم السلام ، طبری امامی، محمد بن جریر(م. قرن 5)، قم، مؤسسه الامام المهدی علیه السلام ، 1410ق.
نورالبراهین أو انیس الوحید فی شرحالتوحید، جزائری، سید نعمتالله (م. 1112ق)، قم، نشراسلامی، 1417ق.
وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان،ابنخلکان، احمدبن محمّد(م. 681ق.)،تحقیق احسان عباس، بیروت، دارالثقافه.