ghaemiyeh.com
سرشناسه : پوروهاب، مسلم
عنوان و نام پدیدآور : یا ابا صالح : کرامتی از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف/ مسلم پوروهاب.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : 36ص.؛ ۱۶×۱۱ سم.
شابک : ۲۰۰۰ ریال(چاپ اول) ؛ ۲۵۰۰ ریال : 978-964-973-071-4 ؛ ۲۵۰۰ ریال (چاپ سوم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (چاپ دوم)
یادداشت : چاپ اول: زمستان ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : چاپ سوم: ۱۳۸۹.
یادداشت : عنوان روی جلد: یا اباصالح کرامتی از امام زمان.
عنوان روی جلد : یا اباصالح کرامتی از امام زمان.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- داستان
موضوع : داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره : PIR۷۹۹۲ /و۴۷۷۳ی۲ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۴۱۲۸۱
یا ابا صالح : کرامتی از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
مسلم پور وهاب
عنوان و نام پدیدآور:یا ابا صالح : کرامتی از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف/مسلم پور وهاب
مشخصات نشر:قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۷
مشخصات ظاهری: 36 ص
وضعیت فهرست نویسی:در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۶۵۴۶
شابک:4 - 071 - 973 - 964 - 978
مرکز پخش:انتشارات مسجد مقدّس جمکران
فروشگاه بزرگ کتاب واقع درصحن مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر:7253700 ، 7253340 - 0251
قم - صندوق پستی:617
«حق چاپ مخصوص ناشر است»
از آنجا که انسان همیشه در آمال و آرزو به سر میبرد تا به خواستههای درونیاش برسد؛ برای رسیدن به این مقصود راه تلاش را در پیش گرفته و ناملایمات راه را به طرق مختلف پشت سر میگذارد و بسته به اهمّیت هدف، سعی و کوشش میکند.
حال اگر این آمال و آرزو، اهدافی خدایی در پی داشته باشد، تحمل ناملایمات نه تنها سخت نبوده، بلکه بسیار آسان است و لذّتی ماندگار دارد، برخلاف اهداف غیر الهی، که طیّ مسیرش پراضطراب و پر مشقّت و رسیدن به هدف، لذّتی گذرا دارد.
در مبحث دیدار با امام زمان علیهالسلام عدّهای به اشتباه رفته، هدف را فقط دیدار با آن حضرت میپندارند، غافل از اینکه
دیدار، بدون معرفت و شناخت میسّر نمیباشد.
دیدار با امام زمان علیهالسلام بیش از آنکه به زمان و مکان خاصی متعلّق باشد، به حالات روحی و معنوی شخص بر میگردد که تا چه حدّ در انجام واجبات و مستحبّات و ترک گناهان تلاش نموده است، چرا که این گناهان است که همانند لکههای ابر، جلوی چشمانمان را گرفته، دل را از سفیدی به سیاهی برده و ما را از نعمت دیدار خورشید عالمتاب و قطب عالم امکان؛ حضرت صاحب الزمان علیهالسلاممحروم ساخته است.
باید خورشید را شناخت تا برای دیدنش تلاش نمود و هر چه شناخت بیشتر باشد تلاش به مراتب بیشتر خواهد بود و این کار میسر نمیباشد، مگر با ترک گناه و انجام واجبات.
خود آن حضرت میفرمایند: «اگر نامههای اعمال شیعیان که هر هفته به دست ما میرسد، سنگین از بار گناهان نبود این دوری و جدایی به درازا نمیکشید».(1)
با نگاهی گذرا به شرح حال کسانی که در طی دوران غیبت
1) . بحار الانوار، ج 53، ص 177.
کبرای مولا امام زمان علیهالسلام سعادت شرفیابی به حضور مقدّسشان را داشتهاند و یا از کرامات و عنایات خاصه آن حضرت بهرهمند گشتهاند، میتوان دریافت که بیشترین و مهمترین عامل در حصول این توفیق الهی، همان رعایت تقوای الهی و عمل به دستورات اسلامی و یکرنگی و صفای دل میباشد.
آنچه در این مجموعه میخوانید گوشهای است از کرامات بینهایت حضرت صاحب الزمان علیهالسلامولیعصر از کتاب نجمالثاقب، که نشان میدهد مولایمان هیچگاه ما را از یاد نبرده، با بزرگواری گوشه چشمی به درماندگان نموده است. امید است با عمل به دستورات خداوند متعال و ائمه معصومین علیهمالسلام لیاقت شناخت واقعی مولایمان را داشته، به وظایفمان در عصر غیبت عمل کنیم.
ان شاء اللّه
بسم اللّه الرحمن الرحیم
پس از ساعتها انتظار، بالاخره لنج از راه رسید و در کنار اسکله پهلو گرفت. با عجله خود را به ناخدای لنج، که مردی بلند قامت و استخوانی بود رساندم و از او پرسیدم:
ببخشید ناخدا! به سمت نجف میروید؟
با مکثی کوتاه رو به من کرد و گفت: از کربلا به طرف طویریج میرویم و شما میتوانید در سر دو راهی حلّه و نجف پیاده شوید، بقیه راه هم تا نجف زیاد دور نیست.
چارهای جز این کار در خود نمیدیدم. زودتر از
دیگران سوار لنج شدم و در گوشهای نشستم و چشم به مردمانی دوختم که پشت سر هم، با سر و صدای زیادی سوار لنج میشدند. طولی نکشید که به دستور ناخدا، لنگرها کشیده شد و لنج، آرام آرام از کنار اسکله فاصله گرفت و به سمت آبهای نیلگون فرات حرکت کرد و در امتداد مسیری قرار گرفت که به طویریج ختم میشد.
به جز من که در گوشهای تنها نشسته بودم، بقیه مسافران که تمام آنها از اهل حلّه بودند، دور هم جمع شدند و به پایکوبی و آوازخوانی و شرابخواری پرداختند و با همدیگر شوخیهای زشت میکردند و هرچه از کربلا دورتر میشدیم، آنها هم بیشتر در
کارهای حرام وارد میشدند تا جایی که قادر به تحمّل آن همه رفتارهای ناپسند نبودم؛ ولی از ترس جانم جرأت نداشتم به آنها حرفی بزنم و فقط گاهگاهی از روی ملامت، نگاهی به آنها که اصلاً توجهی به من نداشتند، میکردم. در بین آن جماعت جوانی را دیدم که به آن عدّه شباهتی نداشت و آثار بزرگی در پیشانیاش نمایان بود و وقار و متانتش او را از دیگران جدا میکرد و اصرار آن جماعت نیز در خوراندن شراب به او کارگر نمیافتاد تا جایی که از دست او عصبانی شدند و او را به باد تمسخر گرفتند و دین او را لعن کردند و او هم مثل من جرأت پاسخگویی نداشت و ساکت و آرام با چهرهای برافروخته، آنها را تحمّل میکرد.
پس از طی مسافتی، لنج به جای کم عمق رودخانه
فرات رسید و ناخدا با اشاره به من فهماند که برای رفتن به نجف باید در آن محل پیاده شوم. کیسهای را که در آن وسایل سفرم بود، برداشته و روی شانهام انداختم و با احتیاط از لنج پیاده شدم. آن جوان هم پشت سر من از لنج پیاده شد.
مدّتی را در میان آبهایی که تا زانو میرسید، حرکت کردیم تا به کنارههای ساحل رسیدیم. خیلی دلم میخواست به آن جوان حلّهای نزدیک شوم و او را خوب بشناسم؛ امّا هیچ بهانهای برای همراه شدن با او پیدا نمیکردم، تا اینکه دل به دریا زدم و به او گفتم:
برادر! راه نجف را میشناسید.
نگاهی از روی محبّت به من انداخت و با صدای
مهربانی گفت: آری! من بارها از این راه به نجف رفتهام و این راه مستقیم به آن شهر ختم میشود.
آیا شما هم به نجف میروید؟
آری! اگر خدا بخواهد به آنجا میروم.
بنابراین اگر اشکالی نمیبینید با هم سفر کنیم.
خوشحال میشوم چون با بودن همسفر، راه کوتاهتر به نظر میآید.
بدین ترتیب دوشادوش همدیگر قدم زنان به سوی نجف راه افتادیم و من که منتظر فرصتی بودم تا او را بهتر بشناسم وقت را غنیمت شمرده و از او پرسیدم: برادر! آن جماعت را میشناختی؟!
نگاهش را به سوی لنج که خیلی از ما فاصله گرفته بود، انداخت و آهی از ته دل کشید:
آری! همه آنها از بستگان من هستند.
پس چرا از آنها فاصله میگرفتی و در کارهایشان
وارد نمیشدی؟
تبسّم ملایمی روی لبانش نشست و در آن حال گفت: من هم زمانی مثل آنها بودم و کارهایی را که امروز از آنها دیدی، شدیدتر انجام میدادم تا اینکه حادثهای باعث شد راهم را از آنان جدا کنم و طریقه دیگری را غیر از روش قبیلهام در پیش بگیرم.
با شنیدن حرفهایش بیشتر کنجکاو شدم و مصمم
شدم زیادتر دربارهاش جستجو کنم؛ از این رو پرسیدم: برادر! میشود آن حادثه را برای من هم تعریف کنید.
در حالی که به افق دور دست چشم دوخته بود، گفت: پدرم مثل اکثر مردمان حلّه از اهل سنّت بود؛ امّا مادرم
از شیعیان و ارادت خاصّی به ائمه علیهمالسلام داشت و تحت هیچ فشاری حاضر نمیشد دست از ارادت خود بردارد. من هم از زمانی که خودم را شناختم، مثل دیگر برادرانم به دین پدرم درآمدم و نصیحتهای مادرم نیز در من اثری نداشت و کارم به جایی رسید که تمامی اهل تسنّن به وجود من افتخار میکردند و جوانان حلّهای در کار دین به من غبطه میخوردند و دشمنی من با شیعیان زبانزد خاص و عام گردید.
حتی مادرم نیز از دست من آسایش نداشت و همیشه در نزد او از شیعیان بدگویی میکردم و آن بنده خدا، با چشمانی پر از اشک به من میگفت: یاقوت! اگر شیعیان را لعن کنی، شیرم را حلالت نمیکنم.
این ماجرا ادامه داشت تا اینکه آن اتفاق مهم افتاد.
با دستپاچگی گفتم: برادر! از آن اتفاق حرف بزن! بگو چه پیش آمد که از دوستانت فاصله گرفتی؟!
وقتی که بزرگتر شدم روی زمینهایی که متعلق به پدرم بود به کار کشاورزی مشغول شدم، ولی با آن همه مشقّت و سختی، درآمدی که برای مخارج خانوادهام کفایت کند به دست نمیآمد تا اینکه تصمیم گرفتم از کار کشاورزی دست بردارم و به خرید و فروش بپردازم، به همین منظور هرچند وقت یکبار به روستاهای اطراف حلّه میرفتم و از بادیه نشینانی که دامداری میکردند، روغن میخریدم و در کنار رودخانه حلّه میفروختم و از این راه درآمد خوبی به دست میآوردم. تا اینکه سال قبل با عدّهای از دوستانم برای خریدن روغن از حلّه بیرون آمدیم و مثل همیشه به روستاهای اطراف حلّه رفتیم، ولی نتوانستیم آنچه را لازم بود، خریداری کنیم؛ زیرا قبل از ما افراد دیگری روغنهای بادیهنشینان را با قیمت بالاتری خریده بودند.
برای اینکه دستِ خالی به حلّه برنگردیم به اتفاق
تصمیم گرفتیم به جاهای دورتری سفر کنیم و مجبور شدیم از راههایی بگذریم که با آنها آشنایی نداشتیم. برای رفتن به آن روستاها هیچ مشکلی پیش نیامد و هیچ خطری ما را تهدید نکرد و ما توانستیم در ظرف چند روز آنچه را که لازم بود با قیمت ارزانتری بخریم. پس از آن روغنها را بار الاغ کردیم و خوشحال از این معامله پر سود به طرف حلّه راه افتادیم. پس از طی مقداری راه بیابانی، برای استراحت در منزلگاهی توقف کردیم و شب را در آنجا خوابیدیم.
صبح روز بعد هنگامی که چشم گشودم کاملاً آفتاب زده بود و هرچه اطرافم را جستجو کردم، هیچکدام از دوستانم را ندیدم.
یعنی آنها بدون اینکه تو را از خواب بیدار کنند از آنجا رفته بودند.
آری! بدون اینکه مرا از خواب بیدار کنند از آن
محل رفته بودند و مرا در آن بیابان بیآب و علف که پر از جانوران درنده بود، تنها گذاشته بودند.
منظور آنها از اینکار چه بود؟
آنها به گمان اینکه من از این کویر خشک و سوزان جان سالم بیرون نخواهم برد و با خیال آسوده میتوانند اموال زیادی را که همراهم بود تصاحب کنند، این نقشه را کشیده بودند.
یعنی تمام آنچه را که متعلق به تو بود با خود برده بودند؟!
آری! تمام روغنهایی را که خریده بودم و آنچه را که نقداً در کیسه داشتم همراه الاغ و مشک آب، با خود برده بودند.
آیا فکر نمیکردند که ممکن است زنده از آن بیابان خارج شوی؟
زنده ماندنم در وسط آن بیابان غیر ممکن بود و اگر
خوراک جانوران وحشی که تعدادشان در آن صحرا زیاد بود نمیشدم، از تشنگی و گرسنگی جانم را از دست میدادم و آنها از بابت مردن من مطمئن بودند.
لبخندی که میتوانست معنای زیادی داشته باشد بر لبانش نقش بست و چند بار سرش را به علامت تأسف تکان داد و با کشیدن آهی گفت: ای برادر! مال دنیا که دوست و برادر نمیشناسد، چه بسا کسانی که برای برق سکّههای طلا، گردن عزیزترینشان را از دم تیغ میگذرانند.
وحشتناک، بدون آب و غذا نجات پیدا کنی؟
میدویدم؛ امّا اثری از آنان نبود و به هر سمت که چشم میگرداندم بیابان بود و بیابان.
نه درختی که در زیر سایه آن لحظهای بیاسایم و نه چشمهای که جرعهای از آب آن را به لبان خشک و عطش زدهام برسانم؛ جز قطرههای اشکی که در چشمانم حلقه میبست و بر اثر گرمای آفتاب خشک میگردید، چیزی دیگر نبود.
آیا نمیتوانستی به روستایی که از آن روغن خریده بودید برگردی؟
اوّلین فکری که در آن لحظه به سرم افتاد، همین بود؛ امّا از کدام طرف؟ هیچ ردّ پایی وجود نداشت و شنهای نرم کویر بر اثر وزش باد ردّ پاها را پوشانده بود. تنها چیزی که در آن لحظه به من امید میبخشید، یادآوری گفتههای پدرم بود. او بارها به من سفارش کرده بود که در چنین مواقعی دست به سوی خلفای دینم دراز کنم.
در حالی که در زیر تابش بیامان خورشید جگرم از تشنگی زبانه میکشید، دست تضرّع به طرف خلفا گشودم و هزاران بار آنها را از ته دل، که اگر بر سنگ چنین سوزناک مینالیدم به دادم میرسید، صدا کردم. امّا انگار آنها نیز در این بیابان برهوت چون من گرفتار شده بودند و نمیتوانستند به کمکم بیایند. کارم به جایی رسید که از تشنگی نای حرف زدن نداشتم و زبانم از دهانم بیرون آمده و آویزان مانده بود. از طرفی صدای حیوانات وحشی به گوش میرسید.
با وجود تمام این خطرها چگونه توانستی زنده از آن بیابان خارج شوی.
پس از دیدن آن وضع، مرگم را حتمی دانستم
و رهایی از آن را محال. در آن لحظه سرتا سر وجودم به سمت حلّه پرکشید به سوی پدر و برادران و....
چنان بغض گلویش را فشرد که برای لحظهای راه نفس
کشیدنش را کاملاً بست. من که ترسیده بودم، فورا مشک کوچک آبی را که بر روی شانهام آویزان بود، باز کردم و بر روی لبانش ریختم. خنکی آب که به گلویش رسید، نفسش باز شد و بغضی که در گلویش مانده بود شکست و با چنان صدایی زار زار گریست که هرگز مانندش را ندیده بودم.
پس از دقایقی آرام گرفت و مستقیم، بی آنکه حتی مژهای بر هم بزند به سمت مقابل خیره ماند، حیران مانده بودم و نمیدانستم چکار کنم. چندبار صدایش کردم: یاقوت! یاقوت! یاقوت و...
امّا انگار در این دنیا نبود.
آرام آرام، دستم را روی شانههایش گذاشتم و چند بار تکانش دادم. آهسته سر برگرداند و نگاهش را به من دوخت. مثل دیوانهها شده بود. عرق سردی روی پیشانیام نشست. از جا بلند شدم تا از پیشش بروم امّا
دوباره گریهاش گرفت. دلم به حالش سوخت. به طرف مشک آب رفتم و چند مشت آب به صورتش پاشیدم. به خودش آمد و نگاهش را به صورتم انداخت این بار همان محبّت اول توی چشمانش دیده میشد.
نفس راحتی کشیدم و دوباره کنارش نشستم، امّا جرأت نمیکردم چیزی از او بپرسم. این دفعه خودش به حرف آمد:
آخر از همه، به یاد مادرم افتادم. نمیدانم چرا در آن لحظه احساس میکردم که در کنارم نشسته است و با ناله و زاری از خداوند میخواهد به داد من برسد. با چشمان خود میدیدم که بر سر و سینهاش میکوبید و با التماس به من میگفت: یاقوت! یاقوت! اباصالح را صدا کن و او را به کمک بطلب.
در حالی که قادر نبودم لبانم را تکان بدهم، ناله زدم: یا اباصالح! به دادم برس! یا اباصالح! کمکم کن!
ناگهان حس کردم نیرو گرفتهام. دیگر تشنه نیستم و عطر خوشی چون یاس، در همه جا پیچیده است. نگاهش کردم. در کنارم ایستاده بود و سیمایش مثل خورشید میدرخشید و بر سرش عمّامهای بود به رنگ سبز؛ سبزِ سبز، مثل علفهای تازهای که در کنار جوی آب میروید. سبز مثل برگ درختان سرو. آنگاه راه را نشانم داد و امر فرمود که به دین مادرم در آیم و فرمود:
به زودی به قریهای میرسی که اهل آنجا همه از شیعیان مایند.
آنچه را میدیدم، باورم نمیشد. میترسیدم دوباره در آن بیابان خدا تنها بمانم به دست و پایش افتادم و با التماس گفتم: یاسیدی! یاسیدی! تنهایم نگذار تا آن قریهای که میفرمایید با من بیایید.
دوباره فرمودند: نه! زیرا که هزاران نفر در گوشه
و کنار جهان به من استغاثه کردهاند. باید ایشان را نجات دهم.
هنوز شنهای داغ کویر، بوی یاس میداد. بوی تن مولایم را، امّا ایشان رفته بودند و فرموده بودند که باید به یاری دیگران بروند.
اشک از چشمان من و یاقوت فرو میریخت. رو به او کردم و گفتم:
یاقوت، برادرم! چه سعادتمند بودی تو! چه سعادتمند بودی تو!
هر دو از جا برخاستیم و به سمت نجف راه افتادیم. شهر نجف از دور به چشم میرسید و نخلهای بلندش در برابر ما خودنمایی میکرد.
دلم طاقت نیاورد و با صدایی که بشنود، گفتم: بعد چه شد، آیا به آن قریهای که امام فرموده بودند، رسید.
روز را در آن قریه ماندم و زمانی که قصد بازگشت به حلّه را داشتم با کمال تعجّب همان دوستانم را دیدم که تازه وارد قریه میشدند و چون مرا زنده در آنجا یافتند از کرده خود پشیمان شدند و تمام اموالم را برگرداندند و من نیز فهمیدم کوتاهی راه تا آن قریه از روی توجّه امام بوده است وقتی به حلّه رسیدم، فورا نزد مادرم رفتم و آنچه را که برایم اتفاق افتاده بود، برایش تعریف کردم.
او با خوشحالی از من خواست که برای فراگیری علوم دینی شیعیان، نزد فقیه عالیقدر سیّد مهدی قزوینی «رضوان اللّه علیه» که ساکن حلّه بود بروم و من نیز اطاعت کردم و در اولین فرصت به خدمت ایشان رسیدم و در محضر مبارکشان آنچه را که لازم بود، فرا گرفتم و پس از آن، مداوم به نزد ایشان میرفتم تا اینکه در یکی از آن ایّام دلم گرفته بود و در خود فرو رفته بودم که این مسأله از دید استادم مخفی نماند و مثل همیشه با محبّتی
که داشت در کنارم نشست و از من علّت اندوهم را پرسید. من هم گفتم که دلم برای امام تنگ شده است و میل دارم ایشان را زیارت کنم.
سیّد خدا با تبسمی گفت: چارهاش برای همه شیعیان آسان است و آن اینکه اگر کسی چهل شب جمعه آقا امام حسین علیهالسلام را با معرفت زیارت نماید در شب جمعه چهلم، ان شاء اللّه آقا امام زمان علیهالسلام بر او ظاهر میشوند.
از گفته سیّد خوشحال شدم و از آن پس هر شب جمعه به قصد زیارت ابی عبداللّه علیهالسلام از حلّه به کربلا میرفتم و دیروز آخرین شب جمعهای بود که از حلّه عازم کربلا شدم.
من که از گفتههای یاقوت در عجب مانده بودم و برای اینکه بدانم آیا دوباره امام را زیارت کردهاند یا نه، فورا پرسیدم:
آیا دوباره موفق به زیارت امام شدی؟
آری! دوباره روی مبارک ایشان را از نزدیک زیارت کردم. دیروز که آخرین شب جمعهای بود که باید به زیارت بارگاه مقدّس امام حسین علیهالسلام میرفتم، همچون کبوتری آزاد و رها در آسمان آبی خدا پر کشید و به پشت دروازه کربلا رسیدم؛ امّا دیدم که جمعیّت زیادی پشت دروازه شهر ماندهاند؛ چون علت را جویا شدم، گفتند: برای ورود به داخل شهر باید جواز داشته باشیم، در غیر این صورت کسی را به شهر راه نمیدهند. من که نه جواز داشتم و نه مالی که با آن جواز تهیه کنم، تصمیم گرفتم که مخفیانه وارد شهر شوم؛ امّا مأموران متوجّه من شدند و از ورودم به شهر جلوگیری کردند.
به ناچار در گوشهای نشستم و از روی غم به فکر فرو رفتم که ناگهان مولایم را دیدم که عمّامه بر سر دارند و داخل دروازه شهر هستند، چون آن بزرگوار را دیدم دست نیاز و استغاثه به درگاه خداوند دراز کردم که
ناگهان مولایم از دروازه بیرون آمدند و دست مرا در دست مبارکشان گرفتند و بدون اینکه کسی مرا ببیند و یا مانع رفتن من به داخل دروازه شود، وارد شهر شدم و وقتی سر برگرداندم، دیگر ایشان را ندیدم. بنابراین به زیارت ابی عبداللّه علیهالسلام رفتم و شب را در مقام آن بزرگوار به صبح رساندم و اکنون نیز در راه رفتن به شهر نجف هستم.
1 - قرآن کریم/چهار رنگ - گلاسه رحلیخط نیریزی / الهی قمشهای
2 - قرآن کریم/نیمجیبی (کیفی) خط عثمان طه / الهی قمشهای
3 - قرآن کریم/وزیری (بدون ترجمه) خط عثمان طه
4 - قرآن کریم/وزیری (ترجمه زیر، ترجمه مقابل) خط عثمان طه / الهی قمشهای
5 - قرآن کریم/(وزیری، جیبی، نیمجیبی)خط نیریزی / الهی قمشهای
6 - کلیات مفاتیح الجنان/عربیانتشارات مسجد مقدّس جمکران
7 - کلیات مفاتیح الجنان/(وزیری، جیبی، نیمجیبی) خط افشاری / الهی قمشهای
8 - منتخب مفاتیح الجنان/ (جیبی، نیمجیبی)خط افشاری / الهی قمشهای
9 - منتخب مفاتیح الجنان/ جیبی، نیمجیبی)خط خاتمی / الهی قمشهای
10 - نهج البلاغه/(وزیری، جیبی) سید رضی رحمهالله/محمد دشتی
11 - صحیفه سجادیه ویرایش حسین وزیری/الهی قمشهای
12 - ادعیه و زیارات امام زمان علیهالسلامواحد پژوهش مسجد مقدّس جمکران
13 - آئینه اسرارحسین کریمی قمی
14 - آثار گناه در زندگی و راه جبرانعلی اکبر صمدی
15 - آخرین پناهمحمود ترحمی
16 - آخرین خورشید پیداواحد تحقیقات
17 - آشنایی با چهارده معصوم (1و2)/شعر و رنگآمیزیسیّد حمید رضا موسوی
18 - آقا شیخ مرتضی زاهدمحمد حسن سیف اللهی
19 - آیین انتظار (مختصر مکیال المکارم) واحد پژوهش
20 - ارتباط با خداواحد تحقیقات
21 - از زلال ولایتواحد تحقیقات
22 - اسلامشناسی و پاسخ به شبهاتعلی اصغر رضوانی
23 - امامت، غیبت، ظهورواحد پژوهش
24 - امامت و غیبت از دیدگاه علم کلامعلم الهدی / واحد تحقیقات
25 - امامت و ولایت در امالی شیخ صدوقسیّد محمّد حسین کمالی
26 - امام رضا، امام مهدی و حضرت معصومه علیهمالسلام(روسی)آلمات آبسالیکوف
27 - امام رضا علیهالسلام در رزمگاه ادیانسهراب علوی
28 - امامشناسی و پاسخ به شبهاتعلی اصغر رضوانی
29 - انتظار بهار و بارانواحد تحقیقات
30 - انتظار و انسان معاصرعزیز اللّه حیدری
31 - اهّمیت اذان و اقامهمحمد محمدی اشتهاردی
32 - با اولین امام در آخرین پیامحسین ایرانی
33 - بامداد بشریتمحمد جواد مروّجی طبسی
34 - بهتر از بهار/کودکشمسی (فاطمه) وفائی
35 - پرچمدار نینوامحمد محمدی اشتهاردی
36 - پرچم هدایتمحمد رضا اکبری
37 - پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله و تروریسیم و خشنونتطلبیعلی اصغر رضوانی
38 - پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله و جهاد و بردهداریعلی اصغر رضوانی
39 - پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله و حقوق اقلیتها و ارتدادعلی اصغر رضوانی
40 - پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله و حقوق زنعلی اصغر رضوانی
41 - پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله و صلحطلبیعلی اصغر رضوانی
42 - تاریخ امیر المؤمنین علیهالسلام / دو جلد شیخ عباس صفایی حائری
43 - تاریخ پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله/دو جلد شیخ عباس صفایی حائری
44 - تاریخچه مسجد مقدس جمکران/(فارسی، عربی، اردو، انگلیسی) واحد تحقیقات
45 - تاریخ سید الشهداء علیهالسلامشیخ عباس صفایی حائری
46 - تجلیگاه صاحب الزمان علیهالسلامسید جعفر میرعظیمی
47 - تشرفیافتگان (چهار دفتر)میرزا حسین طبرسی نوری
48 - جلوههای پنهانی امام عصر علیهالسلامحسین علیپور
49 - چهارده گفتار ارتباط معنوی با حضرت مهدی علیهالسلامحسین گنجی
50 - چهل حدیث /امام مهدی علیهالسلام در کلام امام علی علیهالسلامسید صادق سیدنژاد
51 - چهل حدیث برگزیده از پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهاحمد سعیدی
52 - حضرت مهدی علیهالسلام فروغ تابان ولایتمحمد محمدی اشتهاردی
53 - حکمتهای جاویدمحمد حسین فهیمنیا
54 - ختم سورههای یس و واقعهواحد پژوهش
55 - خزائن الاشعار (مجموعه اشعار)عباس حسینی جوهری
56 - خورشید غایب (مختصر نجم الثاقب)رضا استادی
57 - خوشههای طلایی (مجموعه اشعار)محمد علی مجاهدی (پروانه)
58 - دار السلامشیخ محمود عراقی میثمی
59 - داستانهایی از امام زمان علیهالسلامحسن ارشاد
60 - داغ شقایق (مجموعه اشعار)علی مهدوی
61 - در انتظار منجی (روسی)آلمات آبسالیکوف
62 - در جستجوی نورصافی، سبحانی، کورانی
63 - در کربلا چه گذشت؟ (ترجمه نفس المهموم)شیخ عباس قمی / کمرهای
64 - دفاع از حریم امامت و ولایت(مختصر شبهایپیشاور)کریم شنی
65 - دلشده در حسرت دیدار دوستزهرا قزلقاشی
66 - دین و آزادیمحمّد حسین فهیمنیا
67 - رجعت یا حیات دوبارهاحمد علی طاهری ورسی
68 - رسول ترکمحمد حسن سیف اللهی
69 - روزنههایی از عالم غیبسید محسن خرّازی
70 - زیارت ناحیه مقدّسهواحد تحقیقات
71 - سحاب رحمت عباس اسماعیلی یزدی
72 - سخنرانی مراجع در مسجد جمکرانواحد پژوهش مسجد مقدّس جمکران
73 - سرود سرخ انارالهه بهشتی
74 - سقّا خود تشنه دیدارطهورا حیدری
75 - سلفیگری (وهابیت) و پاسخ به شبهاتعلی اصغر رضوانی
76 - سیاحت غربآقا نجفی قوچانی
77 - سیمای امام مهدی علیهالسلام در شعر عربیدکتر عبد اللهی
78 - سیمای جهان در عصر امام زمان علیهالسلام(دوجلدی)محمّد امینی گلستانی
79 - سیمای مهدی موعود علیهالسلام در آئینه شعر فارسی محمد علی مجاهدی (پروانه)
80 - شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)محمّد حسین نائیجی
81 - شمس وراء السحاب/ عربیالسیّد جمال محمّد صالح
82 - صبح فرا میرسدمؤسسه فرهنگی تربیتی توحید
83 - ظهور حضرت مهدی علیهالسلام سید اسد اللّه هاشمی شهیدی
84 - عاشورا تجلّی دوستی و دشمنیسید خلیل حسینی
85 - عریضهنویسیسید صادق سیدنژاد
86 - عطر سیبحامد حجّتی
87 - عقد الدرر فی أخبار المنتظر علیهالسلام/عربیالمقدس الشافعی
88 - علی علیهالسلام مروارید ولایتواحد تحقیقات
89 - علی علیهالسلام و پایان تاریخسید مجید فلسفیان
90 - غدیرخم (روسی، آذری لاتین)علی اصغر رضوانی
91 - غدیرشناسی و پاسخ به شبهاتعلی اصغر رضوانی
92 - فتنه وهابیتعلی اصغر رضوانی
93 - فدک ذوالفقار فاطمه علیهاالسلامسید محمد واحدی
94 - فرهنگ اخلاقعباس اسماعیلی یزدی
95 - فرهنگ تربیتعباس اسماعیلی یزدی
96 - فرهنگ درمان طبیعی بیماریها(پخش)حسن صدری
97 - فوز اکبرمحمد باقر فقیه ایمانی
98 - فریادرسحسن محمودی
99 - قصههای تربیتیمحمّد رضا اکبری
100 - کرامات المهدی علیهالسلامواحد تحقیقات
101 - کرامتهای حضرت مهدی علیهالسلامواحد تحقیقات
102 - کمال الدین وتمام النعمة (دو جلد)شیخ صدوق رحمهالله/منصور پهلوان
103 - کهکشان راه نیلی (مجموعه اشعار)حسن بیاتانی
104 - گردی از رهگذر دوست (مجموعه اشعار)علی اصغر یونسیان (ملتجی)
105 - گفتمان مهدویتآیت اللّه صافی گلپایگانی
106 - گنجینه نور و برکت، ختم صلواتمرحوم حسینی اردکانی
107 - مام فضیلتهاعباس اسماعیلی یزدی
108 - مشکاة الانوارعلاّمه مجلسی رحمهالله
109 - مفرد مذکر غائبعلی مؤذنی
110 - مکیال المکارم (دو جلد)موسوی اصفهانی/ حائری قزوینی
111 - منازل الآخرة، زندگی پس از مرگ شیخ عباس قمی رحمهالله
112 - منجی موعود از منظر نهج البلاغهحسین ایرانی
113 - منشور نینوامجید حیدریفر
114 - موعودشناسی و پاسخ به شبهاتعلی اصغر رضوانی
115 - مهدی علیهالسلام تجسّم امید و نجاتعزیز اللّه حیدری
116 - مهدی منتظر علیهالسلام در اندیشه اسلامیالعمیدی / محبوب القلوب
117 - مهدی موعود علیهالسلام، ترجمه جلد 13 بحار - دو جلد علاّمه مجلسی رحمهالله/ارومیهای
118 - مهربانتر از مادر / نوجوانحسن محمودی
119 - مهر بیکرانمحمد حسن شاهآبادی
120 - میثاق منتظران (شرح زیارت آل یس)سید مهدی حائری قزوینی
121 - ناپیدا ولی با ما / (فارسی ،ترکی استانبولی، انگلیسی، بنگالا)واحد تحقیقات
122 - نجم الثاقبمیرزا حسین نوری رحمهالله
123 - نجم الثاقب(دوجلدی)میرزا حسین نوری رحمهالله
124 - ندای ولایتبنیاد غدیر
125 - نشانههای ظهور اومحمد خادمی شیرازی
126 - نشانههای یار و چکامه انتظارمهدی علیزاده
127 - نگاهی به مسیحیت و پاسخ به شبهاتعلی اصغر رضوانی
128 - نماز شبواحد پژوهش مسجد مقدّس جمکران
129 - نهج الکرامه گفتهها و نوشتههای امام حسین علیهالسلاممحمّد رضا اکبری
130 - و آن که دیرتر آمدالهه بهشتی
131 - واقعه عاشورا و پاسخ به شبهاتعلی اصغر رضوانی
132 - وظایف منتظران واحد تحقیقات
133 - ویژگیهای حضرت زینب علیهاالسلامسید نور الدین جزائری
134 - هدیه احمدیه/(جیبی، نیمجیبی)میرزا احمد آشتیانی رحمهالله
135 - همراه با مهدی منتظرمهدی فتلاوی/بیژن کرمی
136 - یاد مهدی علیهالسلاممحمد خادمی شیرازی
137 - یار غائب از نظر(مجموعه اشعار)محمد حجّتی
138 - ینابیع الحکمة/عربی - پنج جلدعباس اسماعیلی یزدی
جهت تهیه و خرید کتابهای فوق، میتوانید با نشانی:
قم - صندوق پستی 617 ، انتشارات مسجد مقدّس جمکران مکاتبه
و یا با شماره تلفن های 7253700 ، 7253340 - 0251 تماس حاصل نمایید.
کتابهای درخواستی بدون هزینه پستی برای شما ارسال میگردد.
سایر نمایندگیهای فروش:
تهران: 66939083 ، 66928687 - 021
یزد:
6246489، 2-6280671 - 0351
فریدوکنار: 14 - 5664212 - 0122