ghaemiyeh.com
سرشناسه:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م.
عنوان قراردادی:لاکون معالصابرین
عنوان و نام پدیدآور:همراه با راستگویان/ محمد تیجانیتونسی؛ ترجمه محمدجواد مهری.
مشخصات نشر:قم: بنیاد معارف اسلامی، مرکز نشر، ۱۳۷۶.
مشخصات ظاهری:ز، ۴۱۵ص.
فروست:بنیاد معارف اسلامی، مرکز نشر؛ ۸.
شابک:۶۰۰۰ریال 964-6289-04-5 : ؛ ۱۳۰۰۰ ریال: چاپ چهاردهم 9789646289048 : ؛ ۳۰۰۰۰ ریال : چاپ پانزدهم978-964-6289-03-7 :
یادداشت:چاپ قبلی: بنیاد معارف اسلامی، ۱۳۷۰ (بدون فروست).
یادداشت:چاپ دوازدهم: ۱۳۸۱.
یادداشت:چاپ چهردهم: ۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ پانزدهم: زمستان ۱۳۸۶.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع:شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده:مهری، سیدمحمدجواد، ۱۳۲۶ - ، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد معارف اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۱۲/۵/س۸۵ل۲۰۴۱ ۱۳۷۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۱۷۲
شماره کتابشناسی ملی:م۷۷-۲۵۷۶
بسم الله الرحمن الرحیم
همراه با راستگویان
محمد تیجانیتونسی
ترجمه محمدجواد مهری
عنوان صفحه
مقدمه مترجم 3
مقدّمه مؤلف 9
پیشگفتار 19
قرآن کریم نزد اهل سنت و شیعه امامیه
قرآن کریم نزد اهل سنت و شیعه امامیه 25
سنّت پیامبر از نظر اهل سنت و شیعیان
سنت پیامبر از نظر اهل سنت و شیعیان 35
عقاید نزد شیعیان و اهل سنت
عقاید نزد شیعیان و اهل سنت 53
عقیدۀ دو گروه درباره خدای تعالی 55
عقیدۀ دو گروه در نبوت 61
عقیدۀ دو گروه در امامت 69
امامت در قرآن 73
امامت در سنت پیامبر 77
دیدگاه اهل سنت درباره خلافت و بررسی آن 83
ولایت علی «علیه السلام» در قرآن کریم
ولایت علی «علیه السلام» در قرآن کریم 89
آیۀ بلاغ 93
آیۀ«أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» 115
دریغ و افسوس 171
حاشیهای در کنار متن 181
استدلالهای دیگری بر ولایت علی 193
حاشیهای بر مسئله شورا 201
قضا و قدر
قضا و قدر نزد اهل سنت 209
عقیدۀ شیعیان در قضا و قدر 223
خلافت در چارچوب قضا و قدر 231
اختلاف در واگذاری پیامبر
اختلاف در واگذاری پیامبر 235
اختلاف میان اصحاب در مورد حدیث 247
اختلاف مذاهب در سنت پیامبر 257
اختلاف سنی و شیعه در سنت نبوی
اختلاف سنی و شیعه در سنت نبوی 259
خمس 271
تقلید 281
عقاید شیعه که از نظر اهل سنت نکوهیده است
عقاید شیعه که از نظر اهل سنت نکوهیده است 291
عصمت 299
تعداد امامان 309
علم امامان 311
بداء 319
تقیّه 329
متعه یا ازدواج موقّت 341
ادّعای تحریف قرآن 353
جمع بین دو نماز 369
سجده بر خاک 383
رجعت 389
غلو 395
مهدی منتظر 403
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس و حمد خدای جهانیان را که بر ما منّت نهاد به نعمت هدایت و هرگونه خیر و خوشبختی را به ما ارزانی داشت تا بندگان شایستهای باشیم. و همانا هرکه بر او توکل کند و از او استمداد جوید او را بس است که او خود از کید و مکر شیاطین، بندگان صالحش را نجات میدهد و آنان که از راهش منحرف شوند، خوار و ذلیل میسازد.
و درود و سلام بر کسی که رحمة للعالمین برانگیخته شد، همو که یار و یاور مظلومان و مستضعفان و دوست و معشوق محرومان و درماندگانی بود که به انگیزۀ نیل به آنچه برای بندگان راستین خداوند فراهم آمده، به خدای سبحان، ایمان آوردند. و سلام و درود بر اهل بیت طاهرینش که خداوند مقام آنان را بر سایر بندگان والاتر ساخت تا سرور عارفان و رهنمای هدایتپیشگان و کشتی نجاتی باشند که هرکه از آن دوری کرد، به هلاکت رسید.
و رضا و رضوان الهی بر اصحاب و یاران نیکبختی که با آن حضرت بیعت کردند و یاریش نمودند و پیمانشکنی نکردند و پس از او بر پیمانش پابرجا ماندند و منقلب و دگرگون نشدند و از شاکران و سپاسگزاران بودند و بر آنکس که از آنها پیروی نمود و بر راهشان
پایدار ماند از اولین و آخرین و از روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت تا روز رستاخیز.
«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی».
پروردگارا! سینهام را بگشای و امرم را آسان گردان و گره را از زبانم بردار تا سخنم را بفهمند.
بار پروردگارا! دیدهای بصیرتبین ده به کسانی که کتابم را میخوانند تا به آن حقیقتی که راه هدایت بندگان ناب و خالصت در آن است، پیبرند.
و امّا سخن دربارۀ نخستین کتابم «آنگاه... هدایت شدم»، که به فضل خداوند مورد قبول و پذیرش خوانندگان عزیز قرار گرفت و همواره برخی نظرها در مورد آن ابراز نمودند و همچنین از من خواستند که مسائل اختلافی میان مسلمانان سنّی و شیعی را بیش از پیش توضیح دهم تا پردهها برداشته شود و برای کسی که خواهان تحقیق و رسیدن به حقیقت مطلب است، هیچ گره و مشکلی نماند، ازاینروی، این کتابم را با همان سبک نگاشتم تا پژوهشگران باانصاف، بهآسانی و از نزدیکترین راه، حقیقت را دریابند، همچنان که خودم از راه کنکاش و بررسی به آن دست یافتم.
نام این کتاب را-با توکّل بر خداوند-«لاکون مع الصادقین»-تا با راستگویان باشم، نهادم و این اسم را از این آیه اخذ کردم که فرمود:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ».
ای آنان که ایمان آوردید، تقوای الهی داشته باشید و همراه با راستگویان
باشید.
و بیگمان راستگوتر از محمد و اهل بیتش-که درود خداوند بر آنان باد-وجود ندارد و کدام یک از مسلمانان هست که از همراهی با این راستگویان امتناع ورزد، پس خود را دور از صراط مستقیم ببیند و از مغضوبین و گمراهان باشد.
این چیزی است که من به آن رسیدهام و میخواهم آن را برای دیگران-تا آنجا که توان دارم-توضیح دهم، بیآنکه بخواهم نظرم را بر کسی تحمیل کنم یا نظر دیگران را محترم نشمارم، زیرا خداوند خود هدایتکننده است و خود عهدهدار امر صالحان است.
برخی به من اعتراض کردند که چرا نام آن کتابم را «آنگاه هدایت شدم» گذاشتم و چنین ادّعا کردند که این نام، اهل سنّت را خشمگین میسازد زیرا اگر آنان هدایت نشدهاند، پس قطعا در گمراهیاند! و من برای پاسخ به این اعتراض عرض میکنم:
اولا-در قرآن کریم، واژۀ گمراهی و ضلالت بمعنای فراموشی و نسیان نیز آمده است. خداوند میفرماید:
«قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی فِی کِتابٍ لا یَضِلُّ رَبِّی وَ لا یَنْسی» (1).
گفت: علم آن نزد پروردگارم در کتابی است که پروردگارم نه از یاد میبرد و نه به فراموشی میسپارد.
و میفرماید:
«أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَکِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْری» (2).
... اگر یکی فراموش کند، دیگری او را یادآور شود.
و همچنین در قرآن کریم، واژۀ «ضلالت» بمعنای بحث
و بررسی آمده است.
خداوند در خطاب به پیامبر گرامیش میفرماید:
«وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی» (1).
و ترا ره گم کرده یافت، پس رهنمائی کرد.
یعنی ترا یافت که در جستجوی حقیقت هستی، پس ترا به آن هدایت نمود و معروف است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم حتی پیش از نزول وحی بر او از قوم خود در مکه کنارهگیری میکرد تا شبها در «غار حرا» به جستجوی حقیقت سر ببرد.
و به همین معنی است، سخن آن حضرت که میفرماید:
«الحکمة ضالّة المؤمن، این ما وجدها أخذها».
حکمت، گمشدۀ مؤمن است، هرجا آن را یافت، برمیدارد.
بنابراین، تیتر کتاب متضمّن این معنی است، زیرا من پس از جستجوی حقیقت، به فضل الهی، به این گمشده دست یافتم.
ثانیا-هرگاه سخن خدای سبحان را میخوانیم که میفرماید:
«وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی» (2).
بتحقیق من میبخشم کسی را که توبه کرد و ایمان آورد و عمل صالح داشت و سپس هدایت یافت.
در این صورت ما احساس نمیکنیم که هرکس هدایت نشده است، گمراه است زیرا-طبق آیۀ شریفه-کسی که توبه کرد و ایمان آورد و عمل صالح داشت، او را گمراه و ضالّ نمیخوانیم هرچند پیرو اهل بیت علیهم السلام نیز نباشد.
ثالثا-بر فرض که هرکس ولایت اهل بیت علیهم السلام را نداشته
باشد، او گمراهی است در برابر انسانهای هدایت شده؛ بگذار چنین باشد. این همان مطلبی است که بیشتر مردم از آن فرار میکنند و نمیخواهند با آن مواجه شوند و نمیخواهند حق را هرچند تلخ است بپذیرند، وگرنه چه معنی دارد سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود:
«انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی أهل بیتی، ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا أبدا».
من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم و میروم: کتاب خدا و عترتم اهل بیتم، که اگر به هر دوی اینها تمسّک جستید هرگز گمراه نخواهید شد.
و این روایت واضح و روشن است که هرکس به این دو ثقل تمسک نجوید، گمراه خواهد بود. بههرحال من بر این باورم که در گمراهی بسر میبردم و بفضل خدای سبحان، به کتاب خدا و عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ره یافتم و هدایت شدم. پس خدای را سپاس که به این سوی هدایتمان کرد و اگر هدایت الهی نبود، هرگز هدایت نمیشدیم.
در نامگذاری اولین و دومین کتابم از قرآن کریم قتباس کردهام و این بهترین کلام و راستترین سخن است و اگر آنچه در این دو کتاب گرد آوردهام، همان حق مطلق نباشد، پس نزدیکتر است به حقّ و حقیقت زیرا حاوی مطالبی است که هر دو گروه سنّی و شیعه بر آن اتّفاقنظر دارند و نزد هر دو گروه به اثبات رسیده و بر آن صحّه گذاشتهاند. و بدین سان بحمد الله دو کتابم به دنیا آمدند تا هدایت شوم و همراه با راستگویان و صادقان باشم.
و از خداوند خواهانم که تمام امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را هدایت فرماید تا برترین امّت باشند و جهان را بهسوی نور
و هدایت، به رهبری امام مهدی عجل الله تعالی فرجه که جدش صلی الله علیه و آله و سلم به ما وعده داده است رهنمون گردند تا آن امام همام زمین را پر از عدل و داد کند، پس از آنکه پر از ظلم و ستم شده باشد و تا نور خدا کامل گردد هرچند کافران را خوش نیاید.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود بر اشرف مرسلین، سرور و مولای ما حضرت محمد و بر آل پاک و طاهرش.
و امّا بعد:
از اینکه دین در آغاز تکیه بر عقاید دارد و از آن، مجموعۀ افکار و مفاهیمی میسازد که گروندگان به آنها ایمان دارند و برخی از این عقاید را باید بدیهی به حساب آورد که نیاز به دلیل علمی یا عقلی ندارد زیرا هم علم و هم عقل محدودند، و از اینکه خدای سبحان را زمان و مکانی محدود نمیسازد و علم و عقلی او را احاطه نمیکند، لذا واجب است بر پیروان هر دینی که ایمان بیاورند و معتقد شوند به امور و مسائلی که هرگز برای علم و عقل خاضع نمیشود، مانند اینکه آتش، سرد شود و سلامتزا باشد درحالیکه علم و عقل متّفقاند بر اینکه آتش را حرارتی است سهمگین و هلاککننده، یا اینکه پرندهای ذرّهذرّه شود و ذرّاتش بر فراز کوه پراکنده گردد، آنگاه، آن را بخوانند و به سلامت بازگردد، درحالیکه علم و عقل این امر را محال و غیر ممکن میدانند یا اینکه کور و کر و پیسی،
بمحض اینکه حضرت عیسی علیه السلام دست بر آنها بکشد شفا یابند، بلکه مرده نیز زنده گردد، درحالیکه علم و عقل هیچ تفسیری برای آن ندارند.
امروز پیشرفتهترین چیزی که علم و عقل به آن دست یافتهاند، تعویض یک چشم نابینا به چشمی سالم یا جایگزین نمودن قلبی مرده به قلبی زنده و یا عضوی خراب به عضوی سالم است، و چه فرق زیادی است بین این و آن، چرا که در اینجا عضو مردهای زنده میشود و به عبارتی دیگر: این درست میکند و او میآفریند.
بهمین مناسبت است که خداوند در طول تاریخ، تمام مردم جهان را به مبارزه طلبیده است که میفرماید:
«یا أَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ، لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ» (1).
ای مردم! مثلی زده شده است، پس به آن گوش بدهید: آن بتان که بدون خدا معبود خود ساختهاید، هرگز نمیتوانند یک مگس را بیافرینند هرچند همه بر آن اجتماع کنند.
من عمدا مانند این مثالها را آوردم زیرا نه تنها مسلمانان که یهود و نصاری هم به آنها ایمان دارند و اینها هیچ ارتباطی به موازین علمی و عقلی ندارد، همان طور که روشن است.
و اینکه خدای سبحان، معجزات و خارق عادتها را تنها بدست پیامبران و رسولان خود قرار داده است، برای این است که به مردم بفهماند که عقلهایشان قاصر است از ادراک و احاطه
1) (1) -سوره حج-آیه 73.
بر هر چیز، زیرا خداوند جز اندکی از دانش به آنها عطا نکرده است و شاید در این امر، صلاح آنها و کمال نسبیشان باشد. زیرا با اینکه خداوند علمی اندک و عقلی قاصر به آنها داده است، بسیاری از آنها به نعمت خداوند کفران ورزیده و وجود خدا را منکر گشتند و بسیاری نیز به عقل و دانش خود مغرور شده، آنان را بجای خدا پرستیدند؛ پس اگر علم همه چیز به آنها بخشیده بود، چه میکردند! سبحان الله که چه منزّه و والا است پروردگارمان که هرچه آفرید خوب آفرید و به اندازه هدایت کرد.
به این دلایل، کتابم شامل برخی از عقاید اسلامی است که در قرآن کریم و سنّت شریف وارد شده و جولانگه اختلافهای فرقهها و مذاهب اسلامی بوده است و بههمینجهت علم کلام و مکتبهای فلسفی پیدا شد که ادب عرب را به چنان میراثی آراسته ساخت که شاید در دیگر ادیان، مانند آن دیده نشده باشد، و افتخار بر آن نه تنها برای عرب است که برای تمام مسلمانانی است که زندگی خود را با بحث و بررسی و جهاد در راه حمایت از عقاید مسلمانان بسر رساندند.
و هرگز گزافهگوئی نمیکنم اگر ادعا کنم که عقاید اسلامی در مجموع، مورد پذیرش علم و عقل است. و این سخن تناقضی با سخن گذشتهام ندارد زیرا عقل مسلمان و علمش خاضع در برابر آیات قرآن و احادیث راستین پیامبر است در اموری که با مقیاسهای بشری، قابل درک نیست.
و بدین سان، کتاب من در آغاز، فصل ویژهای برای بررسی عقاید اهل سنت و شیعه در قرآن و سنّت پیامبر میگشاید، و از آن پس تمام عقایدی را که مورد اختلاف این دو گروه بوده است و بیجهت،
گروهی، گروه دیگر را بدان خاطر دشنام داده است به بحث و بررسی میگذارد.
از خدای بزرگ خواهانم که ما را به آنچه دوست دارد و مورد رضایتش است توفیق بخشد و مسلمانان را به وحدت و یگانگی سوق دهد که او-اگر بخواهد-بر این کار توانا است.
قرآن کریم نزد اهل سنت و جماعت و شیعۀ امامیه
و شیعۀ امامیه
قرآن کریم، کلام خدا است که بر پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است و هرگز باطلی در آن راه ندارد. و قرآن بالاترین مرجع و پشتوانۀ مسلمانان در احکام، عبادتها و عقایدشان است. هرکه در او شکّ و تردید کند یا به او اهانت نماید، از ذمّۀ اسلام خارج شده است. و تمام مسلمانان متفقالقولاند بر گرامی داشتن و مقدس شمردن قرآن و جز با وضو آن را لمس نمیکنند.
ولی در تفسیر و تأویلش اختلاف ورزیدند، که پشتوانۀ شیعه در تفسیر و تأویل، ائمّه اهل بیت میباشد و سند و مرجع اهل سنّت، اصحاب یا یکی از امامان چهارگانه که صاحب مذاهب معروفاند، میباشد. ازاینرو، طبیعی است اگر اختلافی در احکام بویژه در مسائل فقهی پیش آید و اگر اختلاف در میان چهار مذهب اهل سنّت، بوضوح پیدا باشد، بیگمان اختلاف بین آن مکاتب و مکتب اهل بیت واضحتر و بیّنتر است.
همچنان که در آغاز کتاب متذکّر شدم، تنها به برخی از نمونههای اختلاف بسنده میکنم زیرا هدفم خلاصهگوئی و اختصار است
و اگر کسی خواهان تحقیق بیشتر است، لازم است خود را به ژرفنای دریا فروبرد تا هرچه میتواند از مروارید ناب، بدست آورد.
اهل سنت در این سخن، همنوا با شیعیاناند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جمیع احکام قرآن را برای مسلمانان بیان کرد و تمام آیاتش را تفسیر نمود، ولی اختلاف در این مطلب دارند که پس از وفات پیامبر، در تاویل و تفسیر آیات، باید به چه کسانی مراجعه کرد؛ و لذا اهل سنت گفتند: اما در مورد تفسیر، در درجۀ نخست، تمام اصحاب، شایستهاند و پس از آنها، علمای امّت اسلامی سزاوار تفسیر کردن قرآناند و اما در مورد تأویل، بیشتر آنان گفتند: کسی جز خداوند، بر تأویل قرآن، آگاه نیست.
این مطلب مرا به یاد گفتگوئی میاندازد که بین من و شیخ «زغوانی» از علمای مشهور تونس ردّوبدل شد، هنگامی که از او راجع به حدیث کتک خوردن ملک الموت از حضرت موسی و کور کردن چشم او پرسیدم!! که این حدیث را بخاری و مسلم هر دو نقل کردهاند!(1)شیخ زغوانی که متخصص در تدریس کتاب بخاری و شرح آن بود، فورا پاسخ داد: آری! این حدیث در صحیح بخاری وجود دارد و صحیح است و هر حدیثی را صحیح بخاری جمع کرده، درست است و هیچ تردیدی در آن راه ندارد!
گفتم: حدیث را نفهمیدم. اگر ممکن است آن را برایم توضیح دهید؟
گفت: صحیح بخاری مانند کتاب خدا است! هرچه را فهمیدی
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4 ص 191 و ج 2 ص 113 باب وفاة موسی و باب من احب الدفن بالارض المقدسه صحیح مسلم-ج 4-ص 1842 باب فضائل موسی.
که فهمیدی و هرچه را نفهمیدی، پس آن را به خدا واگذار کن!!
گفتم: وجه تشابه چیست؟ وانگهی ما موظّفیم که قرآن را بفهمیم، و مطالبش را درک کنیم.
گفت: بسم الله الرحمن الرحیم«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ، وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ...» (1).
او است خدائی که قرآن را بر تو نازل کرد که برخی از آن، آیات محکم است که اصل و مرجع کتاب است و برخی از آیات متشابه است ولی آنان که در درونشان انحراف از حق است، دنبال آیات متشابه هستند تا با تأویل کردن در آن، راه فتنه و آشوب بپیمایند، درحالیکه تأویل آن آیات را جز خداوند نمیداند.
من هم با او، همین آیه را میخواندم ولی پس از این قسمت از آیه، من ادامۀ آیه را نیز خواندم که میفرماید:«وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ» و آنان که پایدار در علماند. فورا فریاد برآورد:
ساکت باش. پس از«إِلاَّ اللّهُ» باید وقف کنی.
گفتم: سرورم! واو عطف، الراسخون فی العلم را معطوف بر «الله» میکند.
گفت: نه خیر! این جمله جدیدی است، میفرماید که پایداران در علم میگویند ما به همه آنها ایمان داریم، چون همه آیات از سوی خدا آمده است! هرچند تأویل این آیات را هم ندانند.
گفتم: سرورم! شما دانشمند بلندمرتبهای هستید، چگونه چنین
1) (1) -سوره آل عمران-آیه 7.
تفسیری را میپذیرید؟
گفت: زیرا این همان تفسیر صحیح است.
گفتم: چگونه خدای سبحان، کلامی را نازل میفرماید که جز او هیچکس از آن چیزی نداند. پس حکمت در انزال چنین آیهای چیست؟ درصورتیکه خودش به ما دستور میدهد که قرآن را بفهمیم و آیاتش را درک و تدبّر کنیم و بالاتر اینکه خود قرآن مردم را به مبارزه میخواند که اگر قدرت دارند یک آیه یا یک سوره مانند آیهها و سورههایش را بیاورند، پس اگر جز خودش، کسی از آن چیزی نمیداند، این مبارزهطلبی چه معنی دارد؟!
آنگاه شیخ زغوانی رو به آن اشخاصی کرد که مرا نزد او آورده بودند و به آنها گفت: شخصی را نزد من آوردهاید که میخواهد مرا مغلوب سازد، نه اینکه میخواهد از من چیزی بپرسد، سپس اجازه خواست که برود و گفت: من بیمارم و بیش از این مرضم را بیشتر نکنید!
هنگامی که از نزد او رفتیم، یکی از آنها خیلی بر من عصبانی بود درحالیکه چهار نفر دیگر، حق را به من داده و تصریح کردند که با این گفتگو برایشان ثابت شد که شیخ چیزی در چنته ندارد!.
به موضوع بحث بازمیگردم:
اهل سنّت متفقالقولاند به اینکه قرآن را نمیشود تأویل کرد، زیرا جز خداوند، احدی تأویلش را نمیداند. ولی شیعیان میگویند: ائمّه اهل بیت، شایستهاند که قرآن را تفسیر و تأویل کنند، زیرا اهل بیت «راسخین در علم» و «اهل ذکر» اند که خداوند به ما دستور مراجعه به آنها داده است، در آن آیه که میفرماید:
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (1).
پس بپرسید از اهل ذکر، اگر نمیدانید.
و آنهایند که خداوند انتخابشان کرده و آنان را برگزیده و علم کتاب را به آنها آموخته است، در آن آیه که میفرماید:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا» (2).
پس ما آنان را که از بندگان خود برگزیدیم، وارث علم قرآن نمودیم.
و به همین خاطر است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آنها را مساوی و برابر قرآن قرار داده و یکی از دو ثقل (گرانبها) معرفی نموده و دستور داده است که تمام مسلمانان به آنان تمسّک جویند، و فرموده است:
«ترکت فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی أهل بیتی، ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی أبدا»(3).
من دو چیز نفیس و گرانبها را در میان شما گذاشتم، کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم پس تا وقتی که به این دو تمسک کنید، هرگز پس از من، گمراه نشوید.
و در صحیح مسلم چنین آمده است:
«... کتاب الله و اهل بیتی-اذکرکم الله فی اهل بیتی -قالها ثلاث مرات»(4).
کتاب خدا و اهل بیتم شما را یادآور میشوم در مورد اهل بیتم، این جمله
را حضرت سه بار تکرار فرمود.
بخاطر انصاف و برای برگزیدن حق، به سخن شیعیان میل میکنم زیرا به عقل نزدیکتر است و بیگمان باید قرآن را ظاهر و باطن و تفسیر و تأویلی باشد و لازم است که اهل بیت بر علوم آن آگاه باشند زیرا از حکمت بدور است که خدای سبحان، فهم قرآن را به همۀ مردم عطا کند، چرا که خود فرموده است:«... وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ» جز خداوند و پایداران در علم، کسی تأویلش را نداند. و حتّی دانشمندان اسلام، در تفسیر آن اختلاف دارند جز راسخین و پایداران در علم که به گواهی خداوند، تأویلش را میدانند و لذا هرگز در تفسیرش اختلاف نمیکنند.
و ضرورتا پیدا است که اهل بیت از تمام مردم دانشمندتر، فاضلتر، باتقواتر و پارساتر بودند. فرزدق دربارهشان میگوید:
ان عدّ اهل التقی کانوا ائمتهم و ان قیل من خیر اهل الارض قیل هم
اگر اهل تقوی را بشمارند، آنان ائمه و سرورانشان هستند و اگر گفته شود چه کسانی برترین مردم جهاناند، گفته میشود: آنهایند.
کافی است یک مثل بزنیم تا گواهی بر صحّت قول شیعیان باشد و خوانندۀ عزیز بداند که شیعه چیزی جز سخن قرآن و آنچه مورد تأکید سنّت شریف پیامبر است ندارد. بیائید باهم این آیه قرآن را بخوانیم که خدای سبحان میفرماید:
«فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ، وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ، إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ، لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» (1).
1) (1) -سوره واقعه آیات 75-79.
سوگند یاد میکنم به مواقع نزول ستارگان-و اگر بدانید بتحقیق که این سوگند بسیار عظیم است-که این قرآن کتاب ارجمند و بزرگی است و در کتاب مکنون (لوح محفوظ) قرار دارد و جز مطهرین و پاکان کسی به آن دسترسی پیدا نمیکند.
این آیات بدون هیچ ابهامی، نشانگر این است که تنها اهلبیتاند که آیات مشکل و دشوار قرآن را درک میکنند.
بیائید با دقّت به سوگندی که خدای سبحان یاد میکند و این سوگند را بسیار عظیم میداند بنگریم، پس اگر خداوند به عصر، قلم، تین و زیتون سوگند یاد کرده باشد، قطعا مواقع ستارگان بسیار مهم است چرا که به امر خداوند تأثیر شگرفی در جهان دارند و اگر خداوند قسم یاد کرده است، قسم او برای نهی از چیزی نیست بلکه برای نفی و اثبات است.
خداوند پس از سوگند، تأکید میکند که این قرآن گرامی و عزیزی است که در کتابی مکنون و پنهانی قرار دارد. سپس میفرماید: جز مطهّرین کسی به آن دست نمییابد پس این «لا» قطعا لای نافیه است چون پس از قسم آمده است و معنای «مسّ» ادراک و فهم است نه لمس کردن با دست همان گونه که برخی پنداشتهاند چرا که فرق زیادی بین «لمس» و «مسّ» است. خداوند میفرماید:
«إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ» (1).
چون تقواپیشگان را از شیطان، وسوسهای به دل رسد، خدا را بیاد آورند،
1) (1) -سوره اعراف-آیه 201.
پس فورا به بصیرت برسند.
و همچنین فرموده است:
«اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ» (1).
آنان که ربا میخورند، برنمیخیزند جز مانند کسی که در اثر وسوسه و فریب شیطان، دیوانه شده است.
«مسّ» در این دو آیه هرگز مربوط به لمس با دست نیست بلکه مربوط به عقل و ادراک است و اگر از ما بپرسند: چگونه خداوند قسم یاد میکند که کسی جز با دست پاک، نتواند قرآن را لمس کند، درحالیکه تاریخ شهادت میدهد که حاکمان بنی امیه بقدری با قرآن بازی کردند تا جائی که ولید گفت:
ای قرآن! تو ستمگران سفّاک را تهدید میکنی؟! هان من یک ستمگر خونآشامم، پس اگر روز قیامت، پروردگارت را ملاقات کردی به او شکایت کن و بگو: پروردگارا! ولید مرا پارهپاره کرد!!
و همچنین خود شاهد بودیم که صهیونیستها وقتی بیروت را اشغال کردند، قرآن را زیر پا گذاشته و آن را سوزاندند و تلویزیون نیز قسمتهائی از این منظرههای وحشتناک را پخش کرد، پس ممکن نیست خداوند قسم یاد کند و آنگاه تخلّف نماید!
ولی حقیقت این است که خداوند نفی کرده است که کسی جز گروهی از برگزیدگان خود که آنان را انتخاب کرده و پاک و طاهر نموده است، معانی پوشیدۀ قرآن را درک کنند.
بنابراین،«اَلْمُطَهَّرُونَ» در این آیه اسم مفعول است یعنی: کسانی
1) (1) -سوره بقره-آیه 275.
که مورد تطهیر قرار گرفتند و خداوند خود آنان را معرفی کرده است، میفرماید:
«إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» (1).
و همانا خداوند چنین اراده کرده است که رجس و پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را تطهیر و پاک نماید.
پس اینجا که میفرماید:«لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» معنایش این است که کسی جز اهل بیت، حقیقت قرآن را درک نمیکند، از این روی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهشان فرمود:
«النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، و أهل بیتی أمان لأمّتی من الاختلاف، فاذا خالفتها قبیلة من العرب، اختلفوا فصاروا حزب ابلیس»(2).
ستارهها اهل زمین را از غرق شدن نگه میدارند و اهل بیتم امّتم را از اختلاف حفظ میکنند، پس اگر قبیله و گروهی از عرب با آنان مخالفت کردند، جزء حزب ابلیس میشوند.
بنابراین، ادّعائی که اهل سنّت و جماعت دارند به اینکه شیعیان دربارۀ دوستی اهل بیت مبالغه و غلو میکنند درست نیست، زیرا آنچه آنها میگویند در صحاح اهل سنّت نیز موجود است.
و شیعیان
سنّت عبارت است از تمام سخنانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده یا کارهائی که انجام داده و یا بر آنها صحّه گذاشته است.
(قول و فعل و تقریر) و سنّت دومین مرجع و سند مسلمانان-پس از قرآن کریم-در احکام و عبادات و عقاید است.
اهل سنّت اضافه میکنند بر سنّت پیامبر، سنّت خلفای راشدین: ابو بکر، عمر، عثمان و علی و در اینباره حدیثی را نقل میکنند:
«بر شما باد به سنت من و سنّت خلفای هدایتشوندۀ راشدین پس از من، تا از این راه به کمال نائل آئید»(1).
و چیزی روشنتر از این پیروی، مانند پیروی کردن از سنّت عمر بن خطّاب در نماز تراویح نیست، همان نماز تراویحی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از آن نهی فرمود(2).
و برخی اضافه میکنند بر سنت پیامبر، سنت تمام اصحاب (هرکدام باشد) و در اینباره حدیثی را نقل میکنند که فرمود:
«اصحاب من مانند ستارگاناند، به هرکدام اقتدا کنید، هدایت میشوید»!! و حدیث:«اصحاب من نگهدارنده أمّتم هستند»(1).
درحالیکه حقیقتی که راه گریز از آن نیست، این است که حدیث «اصحابم مانند ستارگان هستند...» در مقابل حدیث صحیح پیامبر، جعل و ساخته شده است که فرموده:
«الأئمّة من أهل بیتی کالنّجوم، بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم»(2).
ائمّه از اهل بیتم مانند ستارگاناند، از هرکدام پیروی کنید، هدایت میشوید.
و این کاملا منطقی و معقول است زیرا ائمّه اهل بیت، الگوی والائی هستند در علم، پارسائی، زهد و تقوی و نه تنها پیروانشان که حتّی دشمنانشان هم، به این امر گواهی دادهاند، و تاریخ این حقیقت را بیپرده نقل کرده است ولی حدیث «اصحاب من مانند ستارگاناند...» مورد پذیرش خرد سالم نیست زیرا برخی از اصحاب، پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرتد شدند(3)و در بسیاری از امور اختلاف ورزیدند که سبب طعنه زدن برخی به برخی دیگر شد(4)و حتّی کار به جائی رسید که برخی از اصحاب، برخی دیگر را
1) (1) -«اصحابی کالنجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم» و «أصحابی أمنة لأمّتی» صحیح مسلم-کتاب فضائل الصحابه و مسند احمد بن حنبل ج 4-ص 298.
2) (2) -قاضی آن را در کتاب «دعائم الاسلام» آورده است.
3) (3) -مانند کسانی که ابو بکر با آنها جنگید و آنان را اهل ردّه خواند.
4) (4) -بسیاری از اصحاب، عثمان بن عفان را مورد طعن قرار دادند، تا آنجا که او را کشتند.
لعن نیز کردند(1)و گروهی با گروه دیگر، مبارزه و کارزار کردند(2)و بر برخی از اصحاب که مینوشیده یا زنا کرده و یا دزدی نموده بودند، حدّ جاری شد، پس چگونه انسان خردمندی، به این حدیث اطمینان میکند که او را به پیروی از چنین افرادی وادار نماید؟! و چگونه کسی که پیروی از معاویه کرده و با علی کارزار میکند، از هدایتشدگان خواهد بود، درحالیکه میداند پیامبر، او را پیشوای گروه باغی و ستمگر خوانده است؟! (3).
چگونه میتواند از هدایتشدگان باشد کسی که پیروی از عمرو بن عاص، مغیرة بن شعبه و بسر بن ارطاة میکند درحالیکه بیگناهان را بقتل رساندند تا سلطنت امویان پابرجا بماند؟!
و تو ای خوانندۀ دانا! اگر حدیث «اصحاب من مانند ستارگاناند...» را بخوانی خود خواهی فهمید که این حدیث، ساختگی و جعلی است زیرا از هرچه که بگذریم، این حدیث، خطاب به اصحاب است، پس چگونه میشود که پیامبر خطاب به اصحاب کند و بگوید: ای اصحاب من! به اصحاب من اقتداء کنید؟! و امّا آن حدیثی که میگوید: ای اصحاب من! بر شما باد به ائمّه از اهل بیتم، زیرا آنان، پس از من، شما را هدایت میکنند، این مطلب، سخن حقی است که هیچ تردید در آن راه ندارد، زیرا دلیلهای بیشماری در سنّت نبوی، بر آن اقامه شده است و بدین سبب، شیعیان میگویند، حدیثی که میفرماید: بر شما باد به سنت
من و سنّت خلفای راشدین هدایتشوندۀ پس از من، مقصود از خلفای راشدین پس از پیامبر، همان دوازده امام از اهل بیت سلام الله علیهم هستند و آنهایند که اطاعتشان را پیامبر اکرم بر امتش واجب گردانیده و دستور داده است همان گونه که پیروی و تبعیّت از کتاب خدا میشود از آنان نیز پیروی و تبعیّت شود(1).
و همچنین بر خود لازم دانستم که استدلال نکنم جز با مسائلی که شیعیان از کتابهای صحاح اهل سنّت استدلال و احتجاج میکنند، وگرنه در کتابهای شیعیان، چندین برابر این مطالب و به بیانهای روشنتری ذکر شده است.(2)
البته شیعیان هرگز نمیگفتند که حق تشریع به ائمّه اهل بیت علیهم السلام واگذار شده است، به این معنی که سنّت آنان همان اجتهادشان است بلکه معتقدند تمام احکامی که از امامان صادر میشود، از کتاب خدا و سنّت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آنها را به علی علیه السلام آموخته و علی به فرزندانش یاد داده است، پس این علمی است که آنان وارثش هستند. و در این میان، دلیلهای بیشماری دارند که علمای اهل سنّت در صحاح و مسانید و تاریخهای خود، آنها را نقل
1) (1) -صحیح ترمذی ج 5 ص 622، صحیح مسلم ج 4-ص 1874، نسائی در خصائص ص 132، کنز العمال ج 1-ص 185، مسند امام احمد بن حنبل ج 4- ص 157، حاکم در مستدرک ج 3-ص 148، الصواعق المحرقه ابن حجر ص 148، الطبقات الکبری ابن سعد ج 2-ص 194، طبرانی ج 1-ص 131.
2) (2) -برای نمونه، ذکر میکنم: صدوق در «اکمال الدین» ج 1-ص 259 بسند خودش از امام صادق از پدرش از جدّش علیهم السلام نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده:«ائمّه پس از من، دوازده نفرند، اول آنان علی و آخرشان قائم است؛ آنان خلفا و اوصیای من هستند».
کردهاند. بازهم این سئوال با اصرار فراوان خودنمائی میکند که چرا اهل سنّت به مضمون احادیث صحیح نزد خودشان، عمل نمیکنند؟!
از آن پس، اختلاف شیعه و اهل سنّت، در مورد احادیثی است که ورود آنها از پیامبر، ثابت و قطعی است-همان گونه که راجع به اختلافشان در بخشی از تفسیر قرآن و احادیث پیامبر، توضیح دادیم-مثلا راجع به معنای خلفای راشدین که در حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است و هر دو گروه آن را تصحیح کردهاند، اهل سنّت بر این باورند که مقصود از خلفای راشدین، همان چهار خلیفهای هستند که پس از پیامبر بر کرسی خلافت تکیه زدند ولی شیعیان آن را به ائمه دوازدهگانه از اهل بیت علیهم السلام تطبیق میدهند.
و این اختلاف بروشنی در مورد تمام اشخاصی که قرآن یا پیامبر آنان را تزکیه کردهاند یا دستور به مسلمانان دادهاند که از آنان پیروی کنند، دیده میشود.
بهعنوان نمونه: حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«علماء امّتی أفضل من أنبیاء بنی اسرائیل».
علمای امّت من از پیامبران بنی اسرائیل برترند.
یا میفرماید:
«العلماء ورثة الأنبیاء»(1).
علما وارثان پیامبراناند.
اهل سنّت و جماعت این حدیث را کلیّت میبخشند یعنی
1) (1) -صحیح بخاری، ج 1 ص 26 صحیح ترمذی، ج 5-ص 47.
میگویند: مقصود پیامبر تمام علمای امّت است ولی شیعیان آن را اختصاص به دوازده امام میدهند و لذا آنان را برتر از پیامبران به استثنای انبیای اولوالعزم میدانند.
و حقیقت این است که عقل نیز این ویژگی را میپذیرد، زیرا:
اولا-قرآن کریم، علم تأویل قرآن را مخصوص «راسخین» در علم، بدون دیگران میداند و برگزیدگان از بندگان خداوند را وارث علم کتاب میداند، و این هم ویژگی دیگر. بعلاوه اینکه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ویژگیهائی برای اهل بیت خود قائل است که هیچکس در آن ویژگیها با آنان شریک نیست تا آنجا که آنان را کشتی نجات و امامان هدایت و ستارگان درخشان و ثقل دوّم-پس از قرآن-مینامد که مردم را از گمراهی نجات میبخشد.
ثانیا-سخن اهل سنّت و جماعت، معارض این ویژگی است که قرآن و سنّت پیامبر آن را به اثبات رساندهاند و عقل هم، سخن آنان را پذیرا نیست زیرا در آن ابهام وجود دارد، وانگهی نمیتوان علمای واقعی را از علمای دروغین تشخیص داد؛ علمائی که خداوند آنان را از هر رجس و پلیدی دور ساخته و مطهرشان نموده است، از علمائی که حاکمان اموی و عبّاسی، آنان را بر مردم تحمیل کردند. و به عبارت روشنتر: فرق است بین عالمانی که خداوند آنان را وارث علم کتاب قرار داده و حکمتشان آموخته است با آنان که بخاطر رهائی خود، علمی آموختهاند.
و اینچنین است که درمییابیم تاریخ، استادانی برای ائمه اهل بیت سراغ ندارد جز پدران خودشان، و بااینحال علمای اهل سنّت در کتابهای خود، روایتهای جالبی از امامان بویژه امام باقر و امام صادق و امام رضا علیهم السلام نقل کردهاند و یادآور شدهاند
که-مثلا-امام رضا در مجلس مأمون، با دانش سرشار خود، چهل قاضی را مغلوب ساخت، درحالیکه نوجوانی بیش نبود(1).
و همچنین علت اختلاف اصحاب مذاهب چهارگانه اهل سنّت در تمام مسائل فقهی برای ما روشن میشود درحالیکه ائمه دوازدهگانه اهل بیت، حتّی در یک مسئله هم اختلافی نکردهاند.
ثالثا-اگر سخن اهل سنّت را در تعمیم این آیات و احادیث بر تمام علمای امّت بپذیریم، باید پذیرای هزاران مذهب در طول قرنها و نسلها باشیم. و گویا خود علمای اهل سنّت، متوجه بیمحتوائی این نظریه و در نتیجه اختلاف مذهبها و ملیّتها شدهاند و لذا به سرعت، باب اجتهاد را پس از دوران مذاهب چهارگانه بستهاند. ولی سخن شیعیان، همواره دعوت به وحدت و پیروی از امامان بنامی دارد که خدای تعالی و پیامبرش آنان را بر تمام دانشها و علومی که مورد نیاز مسلمانان در طول تاریخ است، احاطه داده و ممتاز نمودهاند. و ازاینروی، دیگر جائی برای بدعتگذاران نمیماند که بر خدا و رسولش، سخنی به گزاف گویند یا مذهبی را بتراشند و مردم را به پیروی خود بخوانند و اختلاف آنان در این مسئله مانند اختلافشان در احادیث حضرت مهدی است که هر دو گروه آن احادیث را قبول دارند ولی در مورد خود حضرت اختلاف دارند که شیعیان او را کاملا میشناسند و پدر و جد و اجدادش را میشناسند ولی نزد اهل سنّت تاکنون پوشیده و مجهول است و معتقدند که در آخر الزمان، بدنیا میآید. و بدین سان میبینید که بسیاری از آنان ادّعای مهدویت کرده تا آنجا که شیخ
1) (1) -عقد الفرید ابن عبد ربّه. و فصول المهمّه ابن صباغ مالکی ص 268.
اسماعیل رهبر طریقت «مدنیه» خود شخصا به من گفت که او مهدی منتظر است!! و این ادعا را در برابر یکی از دوستانم کرد که از پیروانش بود و پس از آن بحمد الله مستبصر شد. جالب اینجا است که بسیاری از اهل سنّت نام فرزندانشان را «مهدی» میگذارند به این امید که در آینده یکی از آنان، مهدی منتظر باشد!! ولی هرگز فرزند شیعهای-هرچند نامش مهدی باشد-چنین ادعائی نمیکند و اگر کسی نام فرزندش را «مهدی» گذاشت برای تیمّن و تبرّک به حضرت امام زمان سلام الله علیه است، همچنان که یکی از ماها نام فرزندش را محمّد یا علی میگذارد گو اینکه ظهور امام زمان نیز به عقیدۀ آنان، خود یک معجزه است زیرا دوازده قرن قبل بدنیا آمده و از دیدگان پنهان شده است و بدین سان، هم خود راحت شده و هم راه را بر تمام مدعیان دروغین بستهاند.
و بالاتر از این که گاهی اهل سنّت حتی در معنای حدیثی که صحیح و مورد تأیید طرفین است، اختلاف میکنند هرچند هیچ ربطی به اشخاص هم نداشته باشد. بهعنوان نمونه حدیثی است که میفرماید:
«اختلاف امّتی رحمة».
اهل سنّت این حدیث را چنین معنی کردهاند: اختلاف احکام فقهی در هر مسئلهای، مایۀ رحمت برای مسلمان است که هر حکمی را مناسب حالش بود، میتواند برای خود برگزیند، و بدون شک، در چنین مواردی برای او رحمت است زیرا اگر مثلا امام مالک در مسئلهای سختگیر بود ولی ابو حنیفه آسان میگرفت، انسان میتواند در آن مسئله تقلید ابو حنیفه کند، هرچند خود مالکی باشد. ولی شیعیان به گونهای دیگر، این روایت را معنی
میکنند؛ آنها میگویند:
هنگامی که از امام صادق علیه السلام سئوال شد نظر شما دربارۀ این حدیث چیست؟ حضرت فرمود:«راست گفت رسول خدا».
آن شخص پرسید: پس اگر اختلاف امت رحمت است، لا بد وحدتشان نقمت است؟
حضرت فرمود: نه اینچنین است که شما فکر میکنید و دیگران میاندیشند؛ مقصود حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم این است که رفت و آمد مردم با یکدیگر و مسافرتشان برای دیدار همدیگر(1)و استفادۀ علمی از یکدیگر، رحمت الهی را به ارمغان میآورد. آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمود:
«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» (2).
پس چه میشد اگر از هر گروهی از آنان، طایفهای برای جنگ و گروهی برای آموختن علوم دین، آماده شوند که پس از بازگشت، قوم خود را هشدار دهند شاید که خدا ترس گردند؟
سپس فرمود: پس اگر بازهم در دین اختلاف کنند، جزء حزب ابلیس خواهند شد همان گونه که ملاحظه میکنید، این تفسیری قانعکننده است زیرا دعوت به وحدت عقیده میکند نه اختلاف در آن، که در نتیجه اختلاف، هرکسی به رأی خود فتوائی بدهد و در همان حال که یک مذهب، مطلبی را واجب بداند، مذهبی دیگر آن
را مستحب اعلام کند و مذهب سومی آن را مکروه بداند!! (1).
و در زبان عربی، فرق است میان جملۀ «اختلفت الیک» و جملۀ «اختلفت معک» پس اگر گفته شود «اختلفت الیک» معنایش این است که: من بهسوی تو روانه شدم و به دیدارت آمدم، امّا وقتی بگوئیم:«اختلفت معک» معنایش این است که: من با نظر تو در این مسئله موافق نیستم.
وانگهی این حدیث از نظر اهل سنّت، معقول و منطقی نیست زیرا دعوت به اختلاف و تفرقه و تعدّد مذاهب میکند و این با نصّ قرآن کریم، معارضت دارد که ما را دعوت به وحدت و همبستگی میکند. خداوند میفرماید:
«وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ» (2).
و براستی که این دین و آئین شما است، آئین یگانه و من پروردگارتان هستم، پس از عذاب من بترسید.
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» (3).
به ریسمان الهی چنگ بزنید و هرگز اختلاف نکنید.
«وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ» (4).
و هرگز اختلاف نکنید که در اثر آن آبرویتان برود و ضعیف و سست گردید.
و چه نزاع و تفرقهای بالاتر از اینکه یک امّت هماهنگ به گروهها
و احزاب و مذهبهای گوناگونی تقسیم شوند که یکدیگر را مخالفت کرده و به همدیگر ناسزا بگویند، بلکه نه تنها ناسزا بگویند که یکدیگر را تکفیر کنند و خون یکدیگر را مباح و روا گردانند، همان طور که در طول دورانها و تاریخ، بیشترین گواهها بر آن دیده شده است.
و نه تنها خدای بزرگ ما را دعوت به وحدت و انسجام کرده بلکه از نتایج وخیم اختلاف و تفرقه، ما را هشدار داده است، میفرماید:
«وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ» (1).
و نباشید از کسانی که اختلاف ورزیدند و پس از اینکه دلیلها و آیات روشنی (از سوی خداوند) بر آنها نازل شد، راه تفرقه را پیمودند.
«إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ». (2)
آنان که دین را پراکندند و گروهگروه شدند، تو (ای پیامبر) در هیچ چیز با آنها نیستی و آنها به کار تو نیایند.
«وَ لا تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً، کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ» (3).
و نباشید از مشرکین، همانها که دین خود را پراکندند و گروهگروه شدند.
و همانا هر حزبی به آنچه نزد خودشان است، خرسندند.
لازم به تذکر است که واژۀ «شیعا» در این آیه، هیچ ارتباطی به شیعیان ندارد همان گونه که برخی از سادهاندیشان میپندارند. یکی
از آنها روزی بهعنوان نصیحت آمد به من گفت: برادرم: ترا به خدا دست از این شیعیان بردار، مگر نمیبینی خداوند، آنها را مورد غضب قرار داده و به پیامبرش هشدار داده که از آنها نباشد.
هرچه خواستم او را قانع کنم که «شیعا» به معنای احزاب است و هیچ ارتباطی با شیعهای ندارد که خداوند او را در قرآن مدح کرده و فرموده است:«وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ، إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» -و همانا ابراهیم از شیعیانش است که با قلبی پاک بهسوی پروردگارش آمد. و همچنین فرموده است:«فَوَجَدَ فِیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ، هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ» و موسی در آنجا دو نفر را یافت که باهم میجنگیدند، یکی از آنها، جزء شیعیان و پیروانش بود و دیگری از دشمنانش. ولی متأسفانه، از سخنان من قانع نشد زیرا سرور و آقایش که امام مسجدشان است، اینچنین او را آموخته و از شیعیان پرهیزش داده بود و لذا چیزی جز سخنان او را نمیپذیرفت!
بازمیگردم به اصل موضوع و تکرار میکنم که: من قبل از شیعه شدنم هنگامی که روایت «اختلاف امت من رحمت است» را میخواندم و با این حدیث که میفرماید:«امّت من بر هفتاد و دو فرقه منقسم میشوند که جز یک فرقه، همهشان در آتشاند»(1)مقایسه میکردم، دچار شگفتی و تحیّر میشدم و از خود میپرسیدم: چگونه ممکن است اختلاف امّت، رحمت باشد و در همان حال موجب ورود در جهنم؟! ولی پس از آنکه تفسیر امام صادق را مطالعه کردم، سرگردانی و تحیّرم برطرف و معمّایم حل
1) (1) -سنن ابن ماجه ج 2-حدیث 3993، مسند احمد-ج 3-ص 120، ترمذی در کتاب «الایمان».
شد و سپس دانستم که ائمه اهل بیت، پیشوایان هدایت و چراغهای راهاند و همانها بحق، مترجم واقعی قرآن و سنّت میباشند و روا است اگر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دربارهشان بفرماید:
«مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است که هرکس در آن نشست، رستگار و هرکس از آن تخلّف ورزید به هلاکت رسید. هان، از آنها پیشی نگیرید که هلاک شوید و از آنها سرپیچی نکنید که هلاک خواهید شد و به آنان یاد ندهید زیرا از شما داناترند»(1).
و حقّ است اگر امام علی علیه السلام درباره آنها بفرماید:
«بهسوی اهل بیت پیامبرتان رو آورید و از آنها روی برنگردانید و دنبال آنها بروید چرا که هرگز از هدایت منحرفتان نمیکنند و به گمراهی شما را برنمیگردانند، پس اگر نشستند بنشینید و اگر برخاستند قیام کنید و هرگز از آنها پیشی نگیرید که گمراه میشوید و از آنها دوری نجوئید که هلاک خواهید شد»(2).
و در خطبۀ دیگری که قدر و منزلت اهل بیت را یادآور میشود، میفرماید:
«آنان حیات دانش و مرگ جهلاند. حلمشان از علمشان خبر میدهد و ظاهرشان از باطنشان و سکوتشان از راستی گفتارشان هرگز با حق و در حق
مخالفت نمیکنند. آنان ستونهای اسلام و پناهگاههای آن هستند. بوسیلۀ آنان حق به اصل خود بازمیگردد و باطل از جای آن دور میشود و زبان باطل آنجا که حق آشکار شد، قطع میشود.
ایشان دین را از روی دانائی و رعایت نمودن شناختند نه شناختی که از روی شنیدن و نقل قول باشد که راویان علم بسیارند و رعایتکنندگان آن اندک»(1).
آری! راست گفت امام علی علیه السلام در آنچه را که توضیح داد زیرا او در شهر علم است(2)چه نیکو فرمود که فرق بسیار است میان آنان که دین را شناختند و رعایت کردند و آنان که دین را از راه شنیدن و روایت، درک کردند.
و بیگمان آنان که میشنوند و روایت میکنند بیشمارند. چهبسا اصحاب و یارانی که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مجالست میکردند و از او احادیثی شنیده و نقل مینمودند بدون اینکه آنها را درک کنند و بفهمند و لذا معنای حدیث را به عکس آنچه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود، معنی میکردند که گاهی در اثر سادهاندیشی و درک نکردن معنای حقیقی، حتی به کفر هم میانجامید(3).
1) (1) -نهج البلاغه خطبه 239-ص 357.
2) (2) -انا مدینة العلم و علی بابها-پیامبر اسلام.
3) (3) -بهعنوان نمونه: روایتی را ابو هریره نقل کرده که خداوند آدم را به شکل و سیمای خود آفرید!! درصورتیکه حضرت امام صادق علیه السلام این حدیث را چنین معنی فرمود که: پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنید دو نفر به هم ناسزا میگفتند؛ یکی به دیگری گفت: خداوند صورت ترا و هرکس که شکل تو است قبیح گرداند! حضرت به او فرمود:«خداوند حضرت آدم را به شکل او آفریده است» یعنی تو-
ولی آنان که علم را درک کرده و به آن اهمیت میدهند بسیار اندکاند و چهبسا انسانی که تمام عمرش را در تحصیل علم به پایان برساند ولی به جز اندکی از آن دست نیابد، و ممکن است در یک باب یا یک فن از فنون دانش، تخصّص پیدا کند ولی هرگز نمیتواند بر تمام ابوابش احاطه کند، لیکن آنچه معروف است این است که امامان اهل بیت علیهم السلام در تمام علوم و دانشها، شناخت کامل داشته و بر آنها احاطه داشتند و این چیزی است که حضرت علی-همان گونه که تاریخنگاران نوشتهاند-آن را به اثبات رساند و همچنین امام محمد باقر و امام جعفر صادق که در محضرشان هزاران استاد در علوم و دانشهای گوناگون مانند فلسفه، پزشکی، شیمی، طبیعی و و... درس میآموختند.
و اهل سنت
عقاید نزد شیعیان و اهل سنت
آنچه مرا قانعتر کرد که شیعیان، فرقۀ ناجیه هستند این بود که پذیرش عقاید آنان سهل و آسان است برای هر انسان خردمند، فهمیده و بامعرفت. و ما نزد آنان تفسیر کامل و کافی برای حلّ هر مشکل و هر مسئله و هر عقیدهای مییابیم که این تفاسیر را از ائمه اهل بیت دریافت کردهاند و شاید چنین راهحلهائی در نزد اهل سنت یا سایر فرق اسلامی نیابیم.
من در این بخش، برخی از مهمترین عقاید هر دو گروه را مورد بررسی قرار میدهم و آنچه را که خود به آن قانع شدهام، اظهار میدارم و آزادی اندیشه و اختیار و انتقاد و تأیید یا ردّ را به خواننده واگذار میکنم. و این مطلب را قابل توجّه میدانم که اصول عقاید نزد تمام مسلمانان یکسان است و آن ایمان به خدای تعالی و فرشتگانش و کتابهای آسمانی و پیامبرانش است که هیچ فرقی میان فرستادگان و رسولانش نیست و همچنین تمام مسلمانان اتفاقنظر دارند که دوزخ حقّ است، بهشت حقّ است و خداوند مردگان را برمیانگیزاند و برای روز حساب، محشور مینماید و متفقالقولاند بر کتاب آسمانی، قرآن مجید و ایمان دارند به اینکه پیامبرشان محمد رسول خدا است و قبلهشان یکی و دینشان یکی
است، لیکن در مفهوم این عقیدهها اختلافاتی وجود دارد که صحنۀ برخورد مکتبهای کلامی، فقهی و سیاسی شده است.
مهمترین مطلبی که در اینباره مورد بحث و گفتگو قرار میگیرد، رؤیت خدای تعالی است که اهل سنّت و جماعت آن را برای تمام مؤمنین در آخرت، ثابت میدانند و هنگامی که صحاح اهل سنت را مانند «بخاری» و «مسلم» مطالعه میکنیم، روایتهایی را میبینیم که رؤیت را حقیقت میدانند نه اینکه حمل بر مجاز کنند(1)،بلکه بالاتر اینکه خداوند را مورد تشبیه قرار میدهند و اینکه مثلا خداوند میخندد(2)و راه میرود و به آسمان دنیا نزول میکند(3)و گاهی ران خود را نشان میدهد که در آن علامت مخصوصی است(4)و یا اینکه پایش را در جهنم میگذارد و ناگهان جهنم پر میشود!! و غیر از این از اوصاف و اشیائی که خدای عزّ و جلّ از امثال آنها منزّه است(5).
یادم میآید روزی در شهر «آمو» در «کنیا» بودم، امام جماعتی را از وهّابیان دیدم که درون مسجد با نمازگزاران به نماز ایستاده بود و به آنها میگفت: خداوند دو دست و دوپا و دو چشم و یک صورت دارد! من اعتراض کردم، فورا با این آیۀ قرآن استدلال کرد که میفرماید:
«وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ...» (1).
یهودیان گفتند که دست خدا بسته است، و بواسطۀ این گفتارشان دستشان بسته شد و به لعنت خدا گرفتار شدند، بلکه دو دست خدا (دست رحمت و قدرتش) باز و گشاده است...
و همچنین این آیه را خواند:
«وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا» (2).
و به ساختن کشتی (ای نوح) در حضور ما و به دستور ما بپرداز.
و خواند:
«کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ» (3)
و هرکه بر روی زمین میجنبد، فانی و هلاک شده است، و تنها ذات با جلال و عظمت پروردگارت هست که باقی میماند.
گفتم: برادر! این آیاتی را که تلاوت کردی و به آنها استدلال نمودی، معانی مجازی دارند نه معانی حقیقی. پاسخ داد: همه قرآن حقیقت است و هیچ مجازی در آن راه ندارد! گفتم: پس شما چه تفسیر میکنید این آیه را که میفرماید:
«وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً» (1).
و هرکه در این دنیا کور و نابینا بود، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر خواهد بود.
آیا این آیه را هم حمل بر معنای حقیقی میکنید؟ پس هرکه در این دنیا نابینا است، در آخرت هم باید نابینا باشد؟ شیخ پاسخ داد:
ما بحث دربارۀ دست خدا و چشم خدا و صورت خدا داریم و این هیچ ربطی با نابینایان ندارد!!
گفتم: از این هم میگذریم! همان آیه که خودتان استدلال به آن کردید که میفرماید«کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ...» نظر شما در تفسیر این آیه چیست؟ فورا رو به حاضران کرده گفت:
کدام یک از شما معنای این آیه را نمیداند؟ این آیه روشن و واضح است، مانند قول خدای سبحان که میفرماید:«کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ» همه چیز هلاک شده است جز (وجه) خدای تعالی.
گفتم: تو که بدتر کردی! برادر! من و شما باهم دربارۀ قرآن اختلاف داشتیم، تو ادّعا کردی که قرآن همهاش حقیقی است و هیچ مجازی در آن راه ندارد و من هم ادّعا کردم که در قرآن، معانی مجازی وجود دارد خصوصا آیاتی که ظهور در تجسیم و تشبیه خداوند دارد؛ و اگر شما اصرار بر نظر خود دارید، پس ناچارید بپذیرید که همه چیز هلاک میشود جز صورت خداوند و معنایش این است که دستان و پاها و تمام جسم خدا نیز هلاک و نابود میشود و فقط صورتش باقی میماند-که خداوند پاک و منزه است
1) (1) -سوره اسراء-آیه 72.
از این نسبتها-آنگاه رو به حاضران کرده، به آنها گفتم: آیا شما با این تفسیر راضی میشوید؟! همه سکوت کردند و حتی شیخ سخنرانشان هم هیچ پاسخی نتوانست بدهد. آنگاه خداحافظی کرده از آنجا خارج شدم و برایشان دعای هدایت نمودم.
آری! این است عقیدۀ آنها دربارۀ خداوند که در سخنانشان و در کتابهای صحاحشان آمده است. البته من نمیگویم که همۀ علمای اهل سنت بر این عقیدهاند ولی اغلب آنها ایمان به رؤیت و دیدار خداوند در آخرت دارند و معتقدند که خداوند در روز قیامت مانند ماه شب چهارده میدرخشد! و هیچ پرده و حایلی مانع از دیدارش نیست و به این آیه هم استدلال میکنند که میفرماید:
«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ» (1).
همینقدر کافی است که بر عقیدۀ شیعیان امامیّه در این مورد، آگاه شوی تا روانت آرام و ذهنت پذیرا گردد که باید آیات قرآنی را که، ظهور در تجسیم یا تشبیه خدای تعالی دارند تأویل نموده و آنها را حمل بر مجاز و استعاره کرد، نه بر حقیقت و ظاهر الفاظ همان طور که برخی پنداشتهاند.
حضرت امیر علیه السلام در اینباره میفرماید:
«لا یدرکه بعد الهمم و لا یناله غوص الفطن، الّذی لیس لصفته حدّ محدود و لا نعت موجود و لا وقت معدود و لا اجل ممدود...» (2).
حمد خداوندی را سزا است که بلندهمّتان پی به حقیقتش نمیبرند و زیرکها او را درک نمیکنند، همو که صفتش را نهایتی و مرزی نیست و نه خود او را صفتی است ثابت و موجود و نه او را وقتی است شمارششده و نه او را مدّتی است طولانی و دراز...
امام باقر علیه السلام در ردّ بر «مشبّهه»(تشبیهکنندگان خداوند)میفرماید:
«بل کلّ ما میّزناه بأوهامنا فی أدقّ معانیه، فهو مخلوق مصنوع مثلنا مردود الینا»(1).
هرچه ما آن را با اندیشهها و اوهام خود در دقیقترین معانیش، تشخیص میدهیم، مخلوق ذهن ما است و مانند خود ما ساخته شده است و به ما بازمیگردد.
کافی است که در این مورد سخن خدای سبحان را در قرآن کریم، مورد استدلال قرار دهیم که میفرماید:
«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (2)مانند او هیچ چیز نیست.
و میفرماید:
«لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ» (3)دیدگان او را نمیبینند.
و سخنش با پیامبرش موسای کلیم علیه السلام هنگامی که رؤیت را از خداوند درخواست کرد:
«قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانِی» (4).
حضرت موسی گفت پروردگارا، بگذار ترا ببینم، خداوند فرمود: تو
هرگز نمیتوانی مرا ببینی.
همۀ اینها دلیلهائی قاطع و محکم بر صحت سخنان شیعیان است، چرا که شیعیان جز سخنان ائمه اهل بیت که معدن علم و جایگاه رسالت و وارثان علم کتاباند، نمیگویند.
و هرکه خواست مطالب بیشتری را در اینباره بدست بیاورد، باید به کتابهای مفصّلی که راجع به این موضوع نوشته شده است، مانند کتاب «کلمة حول الروایه» تألیف مرحوم سید عبد الحسین شرف الدّین (ره) صاحب المراجعات، مراجعه کند.
اختلافی که بین سنّی و شیعه در این مورد وجود دارد، راجع به عصمت است، که شیعیان معتقد به عصمت پیامبران، قبل از بعثت و پس از آن هستند ولی اهل سنّت معتقدند که پیامبران فقط در بازگو کردن کلام الهی معصوماند، و در غیر آنها مانند دیگر افراد بشر، گاهی اشتباه میکنند و گاهی هم ره صواب میپیمایند! و بدین مناسبت در صحاح خود روایتهائی را نقل کردهاند که ثابت میکند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مناسبتهای گوناگونی اشتباه کرد و برخی از اصحاب، اشتباه آن حضرت را اصلاح نمودند مانند قضیّۀ اسرای بدر که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آن باره خطا کرد و عمر، راه درست را به آن حضرت آموخت و اگر عمر نبود، پیامبر به هلاکت رسیده بود!!! (1).
و دیگر آنکه وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد مدینه شد، دید که مردم درختان خرما را تلقیح میکنند (یعنی گرده را بر درخت خرما میپاشند) حضرت به آنها فرمود: لازم نیست آنها را تلقیح کنید که خود باردار خواهند شد و خرما خواهند داد. ولی در نتیجه
1) (1) -البدایه و النّهایة ابن کثیر به نقل از امام احمد بن حنبل و مسلم و ابی داود و ترمذی.
درختها خرما ندادند. سپس نزد حضرت آمدند و به او شکایت بردند، حضرت به آنها فرمود:«شما در امور دینتان از من داناتر هستید»! و در روایت دیگری آمده است که فرمود:
«من هم انسانی مانند شما هستم، پس اگر در یکی از مسائل دنیائی به شما دستور دادم، از من فراگیرید و اگر به نظر خودم به شما امر کردم، من هم یک فردی مانند شما هستم»!! (1)
و از جمله روایت میکنند که پیامبر سحرزده شد و چندین روز بهمین حال گذراند و نمیتوانست کاری کند، حتی گاهی فکر میکرد که با زنها معاشرت میکند درحالیکه چنین نبود(2).همچنین روایت میکنند که در نمازش فراموشی به او دست داد و نفهمید چند رکعت خوانده است(3)و اینکه یکبار خوابید و در خواب سنگینی فرورفت که صدای خرخرش شنیده میشد، پس از آن برخاست و بدون وضو نماز خواند(4)و روایت میکنند که پیامبر غضب میکند، فحش میدهد و کسی که سزاوار لعن نیست، او را لعن میکند، آنگاه میگوید:
«خداوندا، من هم یکی از افراد بشر هستم، پس اگر یکی از مسلمانان را لعن کردم یا ناسزا گفتم، این ناسزای مرا، برای او زکات و رحمت قرار ده...»! (5)
و روایت میکنند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روزی در منزل
عایشه دراز کشیده بود و رانش نمایان بود که ابو بکر بر او وارد شد و در همان حال با او گفتگو کرد، پس از آن، عمر وارد شد و در همان حال با او سخن گفت ولی هنگامی که عثمان، اجازۀ ورود خواست، او نشست و لباس خود را جمع کرد؛ عایشه سبب این کار را از او پرسید، حضرت فرمود:
«آیا نباید خجالت بکشم از کسی که فرشتگان از او خجالت میکشند؟!!» (1)
و روایت میکنند که او در ماه رمضان جنب میشد و نماز صبحش فوت میشد(2).
و بسیاری دیگر از دروغهائی که نه عقل آن را میپذیرد و نه دین و نه وجدان انسانی، و قطعا از این تهمتها و دروغها، هیچ غرضی جز کوچک شمردن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بیارزش جلوه دادن آن شخصیت عظیم و گرامی ندارند و از آن طرف خود را منزّه نشان دادن و آن همه پلیدی را از خود دور ساختن(3).
ولی شیعیان که تکیهگاهشان ائمه اهل بیت است، مقام تمام پیامبران را از این سخنان پوچ و بیهوده منزّه میدانند و بویژه پیامبر عزیزمان حضرت محمد، که درود بیپایان بر او و خاندان پاکش باد. و معتقدند که ساحت پاک آن حضرت، منزّه است از تمام گناهان کوچک و بزرگ و او معصوم از هر خطا و فراموشی و سهو و سحر و دیوانگی و بیهوشی است، بلکه او منزّه است از هرچه که با مروّت و اختلاف پسندیده منافات دارد مانند غذا خوردن در کوچه
و خیابان و یا خندیدن با صدای بلند (قهقهه) و یا شوخی بیمورد و یا هر کاری که نزد خردمندان و در عرف عمومی، ناپسند است، چه رسد به اینکه گونه بر گونۀ همسرش-در ملأ عام-بگذارد و همراه با او رقص سیاهان را نظارهگر باشد!! (1)یا اینکه همسرش را با خود به غزوهای ببرد و در آنجا با او مسابقۀ کشتی بگذارد که یکبار او این را به زمین بزند و یکبار بعکس و آنگاه به او بگوید: این در مقابل آن!!! (2)
و شیعیان بر این باورند که چنین روایتهای دروغینی که با عصمت پیامبران منافات دارد، از سوی امویها و یارانشان ساخته شده است که:
اولا-ارزش والای حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم را پائین آورده وانگهی ارزش اهل بیت را نیز زیر سئوال ببرند.
ثانیا-تا اینکه برای کارهای زشت و ناروای خود-که در تاریخ ثبت شده است-بهانهای بتراشند، پس اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خطا میکند و پیروی از هوای نفس خود مینماید -همچنان که در داستان دروغین عشقبازیش با زینب دختر جحش نقل میکنند که وقتی او را دید موهایش را شانه میزند و درحالیکه زینب، همسر زید بن حارثه بود، گفت: سبحان الله که چگونه قلبها را منقلب میکند-!! (3)یا داستان تمایلش به عایشه را جعل میکنند که حضرت او را بر سایر همسرانش مقدم میداشت تا آنجا که یکبار توسط فاطمه و یکبار توسط زینب دختر جحش برای او
پیغام فرستادند که همسرانت را با یک چشم بنگر!! (1)،پس اگر رسول خدا چنین وضعی دارد، دیگر جائی برای سرزنش کردن معاویه و مروان و عمرو بن عاص و یزید بن معاویه و دیگر خلفایی که مرتکب زشتترین گناهان شدند و حرمتها را شکستند و بیگناهان را کشتند، نمیماند. و گویا زبان حالشان میگوید: اگر سرپرست خانه را دیدی که بر طبل میکوبد، پس کودکان در حال رقص را ملامت مکن!
ولی امامان اهل بیت که پیشوایان و رهبران شیعیاناند آن حضرت را معصوم میدانند، و قطعا اهل خانه بیش از دیگران میدانند که در خانه چیست و لذا تأویل میکنند آن آیات قرآنی که از ظاهرش فهمیده میشود که خداوند پیامبرش را سرزنش میکند مانند آیه«عَبَسَ وَ تَوَلّی» و یا در برخی از آنها اقرار بر گناهش مینماید مانند آیۀ«لِیَغْفِرَ لَکَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ» و «لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ» و«عَفَا اللّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ».
البته هیچیک از این آیات، خدشهای بر عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد نمیآورد، چرا که در بعضی از آیات، مخاطب خود حضرت نیست و برخی دیگر، حمل بر مجاز میشود نه ظاهر لفظ که این روش سخن گفتن در زبان عربی بسیار استعمال میشود و خداوند نیز، در قرآن کریم، در مواردی به این سبک بیان کرده است و هرکه مایل به تفصیل بود و میل داشت تفسیر روشنتری از آیات را داشته باشد، به کتابهای تفسیر شیعیان مراجعه کند مانند تفسیر المیزان علامه طباطبائی و البیان آیة الله خوئی و الکاشف
1) (1) -صحیح مسلم-ج 4-ص 1891 باب فضائل عایشه.
آقای محمد جواد مغنیه و احتجاج طبرسی و و... زیرا اینجانب بنا را بر خلاصهگوئی قرار دادهام و غرضم اظهار عقیده دو گروه بطور کلی است و در این کتاب مطلبی جز بیان برخی از مسائلی که خود به آنها رسیدهام، وجود ندارد، و غرض دیگرم اعتراف به برگزیدن مذهبی است که معتقد به عصمت انبیا و جانشینان آنان میباشد و به من اطمینان قلبی میدهد و راه شکّ و تردید و دودلی و وسوسههای شیطانی را بر من میبندد! همان شیطانی که اشتباهاتم را گاهی صحیح جلوه میدهد و گناهانم را زینت میبخشد و اعمال ناشایستهام را پسندیده میانگارد و شاید مرا نسبت به سخن حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و رفتار و گفتارش به شک و تردید اندازد و بالاتر اینکه شاید در سخن خداوند نیز مرا مشکوک کند، حتی آنجا که میفرماید:«ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»- هرچه پیامبر برای شما آورد، از او بگیرید و از هرچه شما را نهی کرد، اجتناب کنید، من چنین بیندیشم که نکند این سخن را خداوند نگفته است و شاید هم سخن خود رسول الله باشد (و العیاذ بالله!!).
و اینکه میگویند، پیامبر فقط در ابلاغ سخن خداوند معصوم است، سخن بیهودهای است که مبتنی بر هیچ دلیل و منطقی نمیباشد زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که این بخش از سخنان حضرت، وحی است و بخش دیگر، سخنان خود او است که در قسمت اول معصوم باشد و در قسمت دوّم، احتمال خطا بر او برود!
خدایا! به تو پناه میبرم از این سخنان ضدّ و نقیض که باعث شکّ و تردید شده و طعن در قدسیّت ادیان سماوی دارد.
این مطلب مرا به یاد گفتگوئی انداخت که بین من و گروهی از دوستانم، پس از تشیّعم رخ داد و من تلاش میکردم آنان را قانع نمایم به اینکه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نه تنها در تبلیغ قرآن که در همه چیز معصوم است. در این بین یکی از دوستان که معلّم بود و در منطقه «جرید»(1)سکونت داشت و مشهور به ذکاوت و دانش و لطیفهگوئی بود، اندکی اندیشید سپس گفت: دوستان! چیزی به نظرم آمد. ما همه گفتیم: بفرمائید، نظر خود را بازگو کنید.
او گفت: آنچه برادرمان «تیجانی» از زبان شیعیان میگوید، همان حقّ است و بر ما است که معتقد به عصمت مطلقۀ حضرت رسول باشیم وگرنه در نفس قرآن نیز به تردید میافتیم!
گفتند: چرا و چگونه؟
گفت: آیا در کدامیک از سورههای قرآن، امضای خداوند را زیر آن سوره دیدهاید؟
و غرضش از ذکر امضا، همان مهری است که زیر نامهها و قراردادها را مهر میکنند تا صاحبش شناخته شود و معلوم گردد که از چه کسی صادر شده است. همه برای این نکتۀ ظریف خندیدند. ولی در حقیقت، این نکته را معنائی شگرف بود زیرا هر انسان خردمند و با انصافی به این حقیقت میرسد که: اعتقاد به اینکه قرآن، کلام خدا است، انسان را به عصمت کامل و علی الاطلاق کسی که قرآن را تبلیغ کرده است، وامیدارد زیرا هیچکس را توان این نیست که ادّعا کند، سخن خدا را شنیده است
1) (1) -«جرید» منطقهای است در جنوب تونس که 92 کیلومتر تا «قفصه» مسافت دارد و آنجا زادگاه شاعر معروف تونس «ابو القاسم الشابی» و رئیس از هر شریف «خضر حسین» و بسیاری دیگر از علمای تونس میباشد.
یا جبرئیل را هنگام نازل کردن وحی، دیده است.
بنابراین سخن شیعیان در عصمت، سخن محکم و قابل پذیرشی است که اطمینان خاطر میدهد و وسوسههای شیطان را میزداید و راه را بر فتنهانگیزان و دشمنان دین از یهود و نصاری و ملحدانی که در جستجوی رخنههائی برای ویرانی اعتقادات ما و طعن بر پیامبر ما هستند، میبندد که متأسّفانه این رخنهها را تنها در کتابهای اهل سنّت و جماعت مییابند و چهبسا بر ما خرده بگیرند از آن کردارها و گفتارهائی که صحیح بخاری و مسلم به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دادهاند، درحالیکه آن حضرت از آنها بیزار است(1).
و چگونه میتوانیم به آنها بفهمانیم که برخی دروغها و تهمتها در کتاب بخاری و کتاب مسلم وجود دارد و این سخن خیلی خطرناک است چرا که اهل سنّت بههیچوجه آن را نمیپذیرند زیرا صحیح بخاری و صحیح مسلم، صحیحترین کتابها است، نزد آنان، پس از کتاب خدا!
1) (1) -بخاری در صحیح خود ج 3-ص 225 در باب گواهی نابینا از کتاب «شهادت» آورده است که عایشه گوید: پیامبر شخصی را در مسجد دید که قرآن میخواند، پس گفت: خدایش رحمت کند، مرا به یاد آیههائی انداخت که آنها را از فلان سوره و فلان سوره، حذف کرده بودم!!خوانندۀ عزیز!: بخوان و تعجّب کن از این پیامبری که آیات را حذف میکند و اگر این مرد نابینا نبود که به یاد او انداخت، هرآینه برای همیشه آیات خداوند را از یاد میبرد!! خدایا به تو پناه میبریم از این هذیانگوئیها.
مقصود از امامت در این بحث، همان رهبری کلی مسلمانان یعنی خلافت و ولایت و حکومت است، نه تنها امامت نماز که بیشتر مردم بر آن واقفاند.
و نظر به اینکه کتاب من در بحثهایش، بنابر مقایسه بین مذهب اهل سنّت و شیعه امامیّه دارد، لازم است که مبدأ «امامت» را نزد هر دو گروه بیان کنم تا خواننده و پژوهشگر بر پایهها و اصول بنیادی هر دو گروه، دسترسی پیدا کرده و آشنا شود و از آن پس بر قناعتهای من که مرا وادار به پذیرش تحول و رهائی از عقیدۀ گذشتهام نمود، آگاه گردد.
امامت در نظر شیعیان، اصلی از اصول دین است زیرا از بالاترین اهمیت برخوردار است و آن رهبری برترین امّتها یعنی مسلمانان است و این رهبری، از فضیلتها و ویژگیهای منحصر بفردی مانند: دانش، دلیری، پاکدامنی، بردباری، پارسائی، پرهیزکاری، شایستگی و و... استوار است.
شیعیان معتقدند به اینکه امامت، منصبی است الهی که خداوند به برگزیدگان از بندگانش واگذار کرده است تا خطرناکترین و مهمترین نقش را ایفا کنند و آن رهبری جهان پس از پیامبر صلی الله
علیه و آله و سلم است.
بنابراین حضرت امام علی بن ابی طالب، امام مسلمانان به انتخاب خداوند بود و او بود که به پیامبرش وحی کرد که علی را برای امامت جامعه، بر مردم نصب کند و بدین سان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر خم-و پس از آخرین حجّ حضرت که آن را حجة الوداع مینامند-او را به این سمت، نصب کرد و امّت را به او ارجاع داد و مردم هم بر همین اساس، در آن روز با او بیعت کردند. این نظریۀ شیعیان است در رابطه با امامت.
و امّا اهل سنّت و جماعت، آنها نیز معتقد به وجوب امامت برای رهبری امت هستند ولی حق انتخاب امام و رهبر را به خود مردم واگذار میکنند و لذا ابو بکر بن ابی قحافه، به اختیار و انتخاب خود مسلمانان، امامت مسلمین را پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که در امر خلافت سکوت اختیار کرده بود و هیچ مطلبی را-در اینباره-برای مردم بیان نکرده بود، و امر را شورائی قرار داده بود، برعهده گرفت. این سخن اهل سنّت و جماعت است.
اگر انسان پژوهشگر در سخن هر دو گروه با دقت بنگرد و استدلالهایشان را-بدون تعصّب-مدّنظر قرار دهد، بدون شکّ به حقیقت نزدیک میشود. ولی من که دربارۀ خودم سخن میگویم و چون کتابم، حکایت از تحول و هدایتم دارد، پس ناچار -برای خواننده-نظر و عقیدۀ خود را ابراز و اظهار مینمایم و او آزاد است که بپذیرد یا رد کند زیرا آزادی اندیشه، فراتر از هر ارزیابی
است.
«مَنِ اهْتَدی فَإِنَّما یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری...» (1).
هرکس راه هدایت برگزید او تنها به نفع خویش این راه برگزیده و هرکه گمراه شد، به زیان و تباهی خود شتافته و هیچکس بار (کارهای غلط و ناشایست) دیگری را برنمیدارد.
«کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» (2).
هرکسی در گرو اعمال خویش است.
و من هم از آغاز کتاب، خود را مقیّد کردهام که در تمام بحثهایم، به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که مورد اتّفاق دو گروه -سنّی و شیعه-است، استدلال کنم و برای خرد سالم و درستی که ایمان به تناقضها و اختلافها هرگز ندارد، خاضع باشم.
خداوند میفرماید:
«وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» (3).
و اگر از نزد غیر خدا بود، به تحقیق اختلاف زیادی در آن میدیدند.
خداوند میفرماید:
«وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ» (1).
(به یاد آور) آنگاه که خداوند، ابراهیم را به اموری آزمایش کرد و او از پس آنها برآمد، پس خداوند فرمود: من ترا «امام» و پیشوای مردم قرار دادم، ابراهیم گفت: آیا این امر به فرزندان من نیز میرسد، خداوند فرمود:(به صالحین، آری) ولی هرگز پیمان من، ستمکاران را شامل نخواهد بود.
در این آیۀ کریمه، خداوند به ما میفهماند که امامت، منصبی است الهی که خداوند به هرکس بخواهد آن را میبخشد«جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً» و همچنین نشان میدهد که امامت پیمان الهی است که جز بندگان شایستهاش، همانها که بدین خاطر آنان را برگزیده است دیگری را شامل نمیشود.
و در جای دیگر میفرماید:
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ
1) (1) -سوره بقره-آیه 124.
«اَلْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ» (1).
و آنان را امامان و پیشوایان مردم ساختیم که به امر ما هدایت میکنند و کارهای خیر و برپا کردن نماز و پرداختن زکات را به آنها وحی نمودیم و آنها ما را میپرستیدند و عبادت میکردند.
و میفرماید:
«وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ» (2).
و از آنها امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند برای اینکه (در راه حق) صبر کردند و به آیات ما یقین داشتند.
و همچنین میفرماید:
«وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» (3).
و میخواهیم که بر مستضعفین در زمین منّت گذاریم و آنان را امامان و پیشوایان قرار دهیم و وراثت زمین را به آنها واگذار نمائیم.
شاید برخی پندارند که از این آیات چنین برمیآید که معنای «امامت» در آنها همان نبوت و رسالت است و این اشتباه است در فهم معنای کلّی امامت، زیرا هر فرستادۀ خدا و رسولی، هم پیامبر است و هم امام، ولی هر امامی پیامبر یا رسول نیست.
و بدین سان خدای سبحان در کتاب خود توضیح داده است که بندگان شایستهاش میتوانند از او درخواست کنند که آنان را به این منصب شریف، مشرّف گرداند تا به هدایت مردم بپردازند و
پاداشی بزرگ نصیبشان گردد.
خداوند در اینباره میفرماید:
«وَ الَّذِینَ لا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً، وَ الَّذِینَ إِذا ذُکِّرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها صُمًّا وَ عُمْیاناً، وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیّاتِنا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً» (1).
و آنان که به ناحق گواهی نمیدهند و اگر از لغوی بگذرند، بزرگوارانه بگذرند. و آنان که اگر آیات پروردگارشان را یاد آورند، کر و کورانه در آن آیات ننگرند. و آنان که-در مناجات با خدای خود-میگویند: پروردگارا ما را از همسرانمان، فرزندانی مرحمت فرما که مایۀ روشنی چشم ما باشند و ما را امام و پیشوای تقواپیشگان قرار بده.
و در قرآن همین واژۀ «امامت» نیز بر فرمانروایان و حاکمان ستمگر که پیروان و ملتهایشان را به گمراهی کشانده و بهسوی تباهی و عذاب دنیا و آخرت، سوق میدهند، نیز اطلاق میشود.
در داستان فرعون و لشکریانش، خداوند میفرماید:
«فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ، فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الظّالِمِینَ، وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ لا یُنْصَرُونَ، وَ أَتْبَعْناهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِینَ» (2).
ما فرعون و لشکریانش را گرفتیم و به دریا افکندیم، پس ببین عاقبت کار ظالمان چگونه بود؟ و ما آنان را پیشوایان و امامانی قرار دادیم که دعوت به آتش جهنّم (و ضلالت) میکنند و روز رستاخیز یاری نمیشوند. و در
نتیجه کارهایشان در این دنیا، همواره آنان را لعنت و نفرین کردیم و در آخرت، آنها را از زشتکاران قرار دادیم.
ازاینروی سخن شیعیان در اینباره، سخن درستی است، زیرا خدای سبحان مطلب را بگونهای روشن نموده است که هیچ جای شک و تردید نمانده است و آن اینکه امامت، منصبی است الهی که خداوند به هرکه خواست میبخشد و این پیمان خداوند است که از ستمگران و ظالمان بدور است و از اینکه ابو بکر و عمر و عثمان از ستمگران بودند بدین معنی که بیشتر ایام عمرشان را در شرک و بتپرستی گذراندند، پس شایستگی پیمان الهی ندارند؛ بنابراین، چارهای نیست جز اینکه سخن شیعیان را بپذیریم که تنها حضرت علی را-منهای سایر اصحاب-شایسته پیمان الهی و امامت میدانند زیرا علی جز خداوند معبودی نداشت و خداوند او را گرامی داشته بود و از سایر اصحاب ممتاز گردانیده بود که هیچ بتی را در تمام عمرش نپرستید. و اگر گفته شود که اسلام، گذشتهها را پاک میسازد، پاسخ میدهیم: آری! ولی بااینحال، خیلی تفاوت دارد میان کسی که مشرک بوده و توبه کرده است و میان کسی که خالص و ناب بوده و جز خدا کسی را نمیشناخته است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارۀ امامت، سخنان بسیاری دارد که شیعه و اهل سنّت در کتابهای خود نقل کردهاند. آن حضرت گاهی به لفظ امامت و گاهی به لفظ خلافت و یا ولایت و حتی گاهی به لفظ امارت، این مطلب را بیان کرده است.
دربارۀ واژۀ «امامت» میفرماید:
«خیار أئمّتکم الّذین تحبونهم و یحبونکم و تصلّون علیهم و یصلّون علیکم و شرار أئمّتکم الّذین تبغضونهم و یبغضونکم و تلعنونهم و یلعنونکم. قالوا یا رسول الله:
أ فلا ننابذهم بالسّیف؟ فقال: لا، ما أقاموا فیکم الصّلاة»(1).
بهترین امامان شما آنهائی هستند که دوستشان دارید و دوستتان دارند و بر آنها درود میفرستید و آنان نیز بر شما درود میفرستند، و بدترین امامانتان آنهائی هستند که دشمنشان میدارید و دشمنتان میدارند و نفرینشان میکنید و نفرینتان میکنند. گفتند: ای رسول خدا! آیا با شمشیر آنان را از خود نرانیم؟ فرمود: نه، مادامیکه در میان شما نماز را برپا میدارند.
1) (1) -صحیح مسلم-ج 3-ص 1481 باب «خیار الائمة و شرارهم».
و فرمود:
«یکون بعدی أئمّة لا یهتدون بهدای و لا یستنون بسنّتی و سیقوم فیهم رجال قلوبهم قلوب الشیاطین فی جثمان انس»(1).
پس از من، امامانی میآیند که به هدایت من، مردم را هدایت نمیکنند و از سنّتم پیروی نمیکنند و در میان آنان مردانی برمیخیزند که دلهایشان، دلهای شیاطین است هرچند در کالبد انسانهایند.
و در مورد «خلافت» میفرماید:
«لا یزال الدین قائما حتّی تقوم السّاعة أو یکون علیکم اثنی عشر خلیفة کلّهم من قریش»(2).
دین همچنان پابرجا است تا قیامت برپا شود و یا اینکه دوازده خلیفه بر شما خلافت کنند که همۀ آنها از قریشاند.
و دربارۀ «امارت» میفرماید:
«ستکون أمراء فتعرفون و تنکرون، فمن عرف بریء و من أنکر سلم و لکن من رضی و تابع، قالوا:
أ فلا نقاتلهم؟ قال: لا، ما صلّوا»(3).
فرمانروایان و امرائی میآیند، پس برخی آنان را میشناسند و برخی انکارشان میکنند؛ اگر کسی شناخت، مبرّا شد و اگر کسی انکار کرد، در امان خواهد بود ولی برخی آنها را میپذیرند و از آنان پیروی میکنند.
گفتند: آیا با آنها کارزار کنیم؟ فرمود: نه، مادامیکه نماز میگذارند.
و همچنین فرمود:
«یکون اثنی عشر امیرا کلّهم من قریش»(1).
پس از من دوازده امیر خواهند بود که همهشان از قریشاند.
و از آن حضرت روایت شده که اصحابش را هشدار داده و فرموده است:
«ستحرصون علی الامارة و ستکون ندامة یوم القیامة...» (2).
بر سر امارت و فرمانروائی حرص میورزید ولی در روز قیامت پشیمانی ببار خواهد آورد.
و همین روایت با واژه «الولایه» نیز نقل شده است.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«ما من وال یلی رعیة من المسلمین فیموت و هو غاشّ لهم الاّ حرّم الله علیه الجنة»(3).
هیچ والی و حکمرانی، بر گروهی از مسلمانان حکم نمیراند مگر اینکه اگر به آنان خیانت کرده باشد و بمیرد، خداوند بهشت را بر او حرام گرداند.
و به لفظ «ولایت» هم میفرماید:
«لا یزال أمر الناس ماضیا ما ولیهم اثنی عشر رجلا کلّهم من قریش»(4).
امر مردم به خیر خواهد گذشت، ما دام که دوازده نفر بر آنها ولایت داشته باشند که همۀ آنها از قریشاند.
آنچه از مفهوم امامت و خلافت-به اختصار-در اینجا ذکر
کردم، همه را از قرآن کریم و سنت صحیح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل نمودم بدون اینکه تفسیر یا تأویل کرده باشم، بلکه تکیۀ من بر صحاح اهل سنّت بود زیرا از نظر شیعیان، خلافت منحصرا به دوازده نفر میرسد که همۀ آنها از قریشاند و در اینباره هیچ اختلافی ندارند، بااینحال برخی از علمای اهل سنّت و جماعت نیز تصریح کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«یکون بعدی اثنی عشر خلیفه کلّهم من بنی هاشم»(1).
پس از من دوازده خلیفه خواهند آمد که همۀ آنها از بنی هاشم هستند.
شعبی از مسروق نقل میکند که گفت: هنگامی که نزد ابن مسعود بودیم و قرآنهای خود را برای تصحیح، بر او عرضه میکردیم، یکی از جوانان به او گفت: آیا پیامبرتان به شما گفته بود که چند خلیفه پس از او خواهند بود؟
ابن مسعود گفت: تو هنوز جوان هستی و این سئوال را تاکنون قبل از تو کسی از من نپرسیده است، ولی به تو پاسخ میدهم: آری! پیامبر به ما خبر داد که پس از او، دوازده خلیفه خواهند بود به عدد نقبای بنی اسرائیل.(2)
اکنون خوب است که سخنان و ادّعاهای هر دو گروه را از لابلای نصهای صریح و روشن، مورد بررسی قرار دهیم و تأویلهای هریک از این دو گروه را دربارۀ این مطلب بسیار مهم که از روز وفات حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم تا امروز میان مسلمانان تفرقه و اختلاف انداخته است، مورد بحث قرار دهیم، چرا که این
اختلاف مسلمانان منشأ پیدایش فرقهها و مکتبهای کلامی و فکری بسیاری شده است، پس از اینکه امّت واحده بودند. پس هر اختلافی بین مسلمانان ایجاد شده است خواه در فقه یا تفسیر قرآن یا برداشت از حدیث باشد، منشأ و علّتش همان خلافت است؛ چه خلافتی که پس از سقیفه، یک واقعیت بوده و برای ایجاد آن، چه آیات روشن و چه روایتهای صحیح را انکار کردند و برای تثبیت آن، چه روایتهای دروغینی جعل کردند که در سنّت راستین پیامبر، هیچ وجودی نداشت.
و این امر مرا به یاد اسرائیل و عمل انجام شده میاندازد چرا که در همان حال که رؤسا و پادشاهان عرب اجتماع و اتّفاق بر این داشتند که اسرائیل را به رسمیّت نشناسند و با آن هیچ مذاکره و صلحی نکنند و آنچه با زور گرفته شده باید با قدرت بازپس گرفته شود، پس از چند سال، یکبار دیگر اجتماع کردند و این بار روابط خود را با مصر که اسرائیل را به رسمیّت شناخته بود، قطع کردند و پس از سالهائی کوتاه، همۀ آنها اسرائیل را به رسمیّت شناختند هرچند اسرائیل، حقّ ملّت فلسطین را نپذیرد و از مواضع خود کوچکترین عقبنشینی نکند، بلکه لجاجت بیشتر کرده و دشمنی خود را با ملّت فلسطین بیافزاید، پس تاریخ تکرار میشود و اعراب عادت کردهاند که در برابر عمل انجام شده، تسلیم گردند!
و بررسی آن
نظر اهل سنّت در اینباره، برای همگان معروف است و آن اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت و کسی را برای خلافت و جانشینی خود تعیین نکرد و بدین سان اهل حلّ و عقد و صاحبنظران از اصحاب در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و ابو بکر را به خاطر قرب و منزلتی که با رسول خدا داشت، و پیامبر در ایام بیماریش او را برای نماز به مسجد فرستاد برای این امر برگزیدند و چنین گفتند: کسی که پیامبر برای امر دینمان او را برگزید، چگونه ما برای امر دنیامان او را انتخاب نکنیم؟
و خلاصۀ سخنشان این است که:
1-هیچ نصّی از پیامبر در مورد خلافت نرسیده است.
2-خلافت جز با شورا، امکانپذیر نیست.
3-خلافت ابو بکر از سوی بزرگان اصحاب تأیید و امضاء شد.
آری! این رأی و نظر من بود هنگامی که «مالکی» بودم و از آن با تمام امکان و با استناد به آیات شورا و مشورت، دفاع مینمودم، و تلاش میکردم به دیگران بفهمانم که اسلام دین دموکراسی است
و اگر امروز کشورهای متمدّن به آن افتخار میکنند، اسلام سالها پیش از این، این مسأله انسانی را مدّ نظر قرار داده است، و همواره میگفتم: اگر در قرن نوزدهم، غربیها رژیم جمهوری را برای حکومت شناختند، اسلام در قرن ششم (میلادی) آن را به اجراء درآورد.
ولی پس از اینکه با علمای شیعه دیدار کردم و کتابهایشان را مورد مطالعه قرار دادم و بر استدلالهای قانعکنندۀ آنان-که در کتابهای خودمان موجود است-آگاه شدم، از دیدگاه نخستینم گذشتم زیرا از جلالت خدای سبحان بدور بود اگر امّتی را بدون امام و پیشوا رها کند، درحالیکه خود در کتابش فرموده است:
«إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ» (1)تو ای پیامبر تنها یک انذارکننده و هشدار دهندهای و برای هر گروهی، یک انسان هدایتگر وجود دارد.
و همچنین از رأفت و مهربانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدور است اگر امّتش را بدون سرپرست رها کند بویژه اگر بدانیم که او بر امّتش از اختلاف(2)و واپسگرائی(3)و نزاع بر سر دنیا(4)میهراسید که نکند گردن یکدیگر را بزنند(5)و سنتهای یهود و نصاری را پیروی کنند.(6)
و اگر امّ المؤمنین عایشه دختر ابو بکر در پی عمر بن خطّاب هنگامی که ضربت خورده بود، میفرستاد و به او میگفت که:
«شخصی را بر امّت محمّد بگمار و آنان را پس از خود رها مکن چرا که من، بر آنها از فتنه میترسم»(1).
و اگر عبد الله بن عمر بر پدرش وارد میشود، هنگامی که ضربت خورده بود و به او میگوید:
«مردم ادّعا میکنند که تو جانشینی برای خود قرار ندادهای و همانا اگر شتربان یا چوپانی داشتی که میخواست گله را رها کند، میدانستی که گله بیسرپرست نمیتواند بماند؛ پس مراعات وضع مردم کردن از اهمیت بیشتری برخوردار است»(2).
و اگر ابو بکر که مسلمانان او را به خلافت نصب کردند، خود این قانون را میشکند و برای جانشین قرار دادن عمر پس از خویش میشتابد تا ریشۀ اختلافها و پراکندگیها را برکند؛ تازه اگر نسبت به ایشان حسن نیّت داشته باشیم وگرنه حضرت علی علیه السلام-که از ما به اوضاع و احوال دوران آشناتر بود-پیشبینی کرده بود که خلافت پس از ابو بکر به عمر واگذار میگردد و آن به هنگامی بود که عمر بر حضرت علی فشار میآورد که با ابو بکر بیعت کند؛ پس علی علیه السلام به او گفت:
«شیری بدوش که نیمی از آن خودت باشد، امروز برای خلافت او تلاش کن تا فردا به خودت واگذار کند»(3).
حال من سئوال میکنم: اگر ابو بکر به شورا ایمان و اعتقاد نداشت، چگونه باور کنیم که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم امر
مسلمانان را بدون خلافت و جانشینی رها کرد؛ آیا او نمیدانست چیزی را که ابو بکر و عایشه و عبد الله بن عمر میدانستند و تمام مردم آن را بطور طبیعی میدانند زیرا همه کس متوجه است که اگر امر به مردم واگذار شود، نظریات گوناگون و هواهای نفسانی مختلف در آن دخالت میکند بویژه اگر مسئله مربوط باشد به ریاست و خلافت مسلمین؛ همان گونه که در مورد شخص ابو بکر نیز -در روز سقیفه-رخ داد، زیرا دیدیم که بزرگ انصار، سعد بن عباده و فرزندش قیس بن سعد و علی بن ابی طالب و زبیر بن عوام و عباس بن عبد المطلب و سایر بنی هاشم و برخی از اصحابی که خلافت را حق علی میدانستند(1)به مخالفت برخاسته و بیعت نکردند تا وقتی که تهدید به سوزاندن شدند(2).
ازآنکه بگذریم، هرگز دیده نشد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در طول سالیان رهبری، برای یکبار هم با احدی از اصحاب، پیرامون نصب فرمانده یا فرمانروائی مشورت کرده باشد و یا اینکه وقتی از مدینه بیرون میرفت و یک نفر را که خود صلاحیتش را میپذیرفت، بر آنها نصب میکرد، هرگز با آنها مشورت نمینمود و یا آن هنگام که گروههایی برای اسلام آوردن بر حضرت وارد میشدند و یک نفر را برای هدایتشان تعیین مینمود، با کسی مشورت نمیکرد.
این مطلب را خود آن حضرت در واپسین روزهای عمر خود توضیح دادند، هنگامی که اسامة بن زید را به فرماندهی آنان نصب
کردند درحالیکه اسامه جوان بود آنها نپذیرفتند و در فرماندهیش اختلاف ورزیدند، تا اینکه حضرت هرکس را که از فرماندهی اسامه سر باز زد لعن و نفرین کردند(1)؛این بدان علت بود که حضرت میخواستند تأکید کرده باشند که امر ولایت و خلافت به اختیار مردم نیست، و تنها بدستور رسول خدا است که دستور او دستور خدا است.
بنابراین اگر مطلب چنین است، چرا نظری بر کتابها و استدلالهای گروه دوم-که طایفۀ امامیهاند-نیافکنیم همانها که عکس سخنان اهل سنت را در این مورد بیان میکنند و معتقدند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی را برای خلافت نصب کرد و در مواقع و مناسبتهای گوناگون بویژه در غدیر خم، بر این امر با صراحت تأکید فرمود.
پس اگر انصاف در این باشد که به سخنان مخالفت گوش فرا دهی و آراء و نظراتش را در مسئلهای که با تو اختلاف دارد با دقت استماع کنی، چگونه خواهد بود اگر آن شخص مخالف بر چیزی احتجاج کند که تو خود بر وقوع آن گواهی دهی، زیرا هیچ دلیلی نزد شیعیان نیست جز اینکه در کتابهای اهل سنّت نظیرش وجود دارد.
از سوئی دیگر استدلال شیعیان، ضعیف و توخالی نیست که بشود آن را نادیده گرفت یا به آسانی از یاد برد چرا که استدلال آنان عبارت است از استدلال با آیات قرآن کریمی که در اینباره وارد شده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن را بسیار اهمیّت داده
1) (1) -الملل و النحل شهرستانی شافعی-ج 1-ص 29.
و خواص و عوام، آن را نقل کردهاند تا جائی که کتابهای تاریخ و حدیث را لبریز کرده و راویان در طول نسلهای پس از هجرت تاکنون آن را به رشتۀ تحریر درآوردهاند.
خدای تعالی در سوره مائده-آیه 56 و 55 میفرماید:
«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ. وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ».
(صدق الله العلی العظیم)
همانا ولیّ شما خداوند است و پیامبرش و آن مؤمنانی که نماز برپا میدارند و هنگامی که به رکوع رفتهاند، زکات (صدقه) میدهند و هرکس ولایت خدا و رسولش و آن مؤمنان را بپذیرد، بیگمان، حزب الله، غالب و پیروز است.
امام ابو اسحاق ثعلبی(1)در تفسیر کبیرش روایتی از ابو ذر غفاری نقل میکند که گفت:
شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با این دو گوشم-که اگر دروغ گویم کر شوند-و دیدم با این دو چشمم-که اگر دروغ گویم کور شوند-که میفرمود:
1) (1) -ابو اسحاق ثعلبی احمد بن محمد بن ابراهیم نیشابوری، متوفای سال 337. ابن خلکان دربارهاش گوید: در علم تفسیر یگانۀ زمانش بود و آنچه نقل کرده صحیح و مورد وثوق است.
«علی رهبر خوبان و قاتل کافران است. هرکه او را یاری دهد، خدایش یاور است و هرکه از یاریش دست بردارد، خدایش یاری ندهد. هان! من روزی با رسول خدا نماز خواندم، سائلی را در مسجد دیدم که از مردم درخواست کمک میکرد و چیزی به او ندادند، علی در آن وقت به رکوع رفته بود، با انگشت میانهاش به او اشاره کرد و سائل نزدیک آمد، پس انگشتر را از انگشت حضرت برداشت، آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به سوی خداوند نمود و عرض کرد: بار خدایا، برادرم موسی از تو درخواست کرد و گفت: پروردگارا! سینهام را بگشای و امرم را آسان گردان و گره از زبانم برگیر تا سخنم را دریابند، و جانشینی از خاندانم برایم قرار ده، هارون برادرم را؛ با یاری او مرا تقویت کن و او را در کارهایم شریک ساز تا هر دو باهم بسیار تسبیحت گوئیم و همیشه به یاد تو باشیم و همانا تو به ما آگاه و بصیر بوده و هستی. آنگاه تو ای خدای من به او فرمودی که هان ای موسی، حاجتت برآورده شد.
خدایا! من هم بنده و پیامرسان توام، پس سینهام را بگشای و امرم را آسان گردان و از خاندانم، جانشینی برایم تعیین کن؛ علی را که بهوسیلۀ او نیرویم بخشی.
سپس ابو ذر گفت: به خدا قسم، هنوز سخن حضرت تمام نشده بود که جبرئیل امین بر او فرود آمد و این آیه
را آورد:«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ...» (1).
نزد شیعیان هیچ اختلافی نیست که این آیه در حق علی بن ابی طالب وارد شده و ائمه اهل البیت آن را روایت کردهاند و این از اخباری است که نزد آنان از مسلّمات است و در بسیاری از کتابهای معتبرشان نقل شده است مانند:
1-بحار الانوار مجلسی.
2-اثبات الهداه، حرّ عاملی.
3-تفسیر المیزان، علامه طباطبائی.
4-تفسیر الکاشف، محمد جواد مغنیه.
5-الغدیر، علامه امینی و بسیاری دیگر جز اینان.
و همچنین بسیاری از علمای اهل سنت، شأن نزول آیه را دربارۀ حضرت علی بن ابی طالب نقل کردهاند که تنها به علمای تفسیر اشارهای میکنم:
1-تفسیر کشّاف، زمخشری-ج 1-ص 649.
2-تفسیر طبری-ج 6-ص 165.
3-زاد المسیر فی علم التفسیر، ابن جوزی-ج 2-ص 383.
4-تفسیر قرطبی-ج 6-ص 219.
5-تفسیر فخر رازی-ج 12-ص 26.
6-تفسیر ابن کثیر-ج 2-ص 71.
7-تفسیر نسفی-ج 1-ص 289.
8-شواهد التنزیل حسکانی حنفی-ج 1-ص 161.
1) (1) -الجمع بین الصحاح السته-صحیح نسائی-مسند احمد بن حنبل-صواعق المحرقه ابن حجر-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید.
9-الدّر المنثور سیوطی-ج 1-ص 293.
10-اسباب النزول واحدی-ص 148.
11-احکام القرآن جصّاص-ج 4-ص 102.
12-التسهیل لعلوم التنزیل، کلبی-ج 1-ص 181.
این تنها بعضی از علمای اهل سنت هستند که اسامی آنان نقل شده امّا تعداد علمای اهل سنت که در نزول این آیه که همان آیه ولایت است و درباره علی بن ابی طالب وارد شده، با علمای شیعه اتفاقنظر دارند، خیلی بیش از آن است که بدان اشاره کردم.
این آیه نیز در رابطه با ولایت علی بن ابی طالب نازل شده است. خداوند در سوره مائده، آیه 67 میفرماید:
«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ...».
ای پیامبر! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده به مردم ابلاغ کن که اگر این کار نکنی، رسالتش را تبلیغ نکردهای و خدا تو را از شر مردم محفوظ خواهد داشت.
برخی از مفسرین از اهل سنت و جماعت میگویند که: این آیه در آغاز دعوت نازل شده است و درست آن هنگام که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نگهبانانی را برای حفظ جان خویش انتخاب کرده بود، زمانی که این آیه نازل شد به نگهبانان فرمود: بروید که به شما حاجتی نیست زیرا که خداوند خود حافظ جان من خواهد بود.
ابن جرید و ابن مردویه از عبد الله بن سقیق نقل کردهاند که گفت:
برخی از اصحاب همواره با حضرت رسول-برای نگهبانی-راه میرفتند، وقتی این آیه نازل شد به آنان فرمود: ای مردم! به کارهایتان برسید که خداوند مرا از شر مردم در امان خواهد
داشت(1).
ابن حبان و ابن مردویه از ابو هریره نقل کردهاند که گفت:
هرگاه با پیامبر به مسافرتی میرفتیم، بهترین و بزرگترین درخت را برای استراحت آن حضرت قرار میدادیم. روزی-در یکی از سفرها-حضرت زیر درختی نشسته بود و شمشیر خود را بر آن آویزان کرده بود که یک نفر آمد و آن شمشیر را گرفت و رو کرد به پیامبر و گفت: ای محمد! چه کسی میتواند تو را از من نجات دهد؟حضرت فرمود: خداوند مرا نجات میدهد؛ شمشیر را سر جایش بگذار. پس او شمشیر را گذاشت. آنگاه این آیه نازل شد:«وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ...» (2).
همچنین ترمذی و حاکم و ابو نعیم از عایشه نقل کردهاند که گفت: رسول خدا را محافظانی بود ولی پس از نزول این آیه«وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ...» به آنها گفت: ای مردم! بروید که خداوند مرا حفظ میکند.
طبرانی و ابو نعیم در «دلائل» و ابن مردویه و ابن عساکر از ابن عباس نقل کردهاند که گفت: پیامبر را پاسدارانی محافظت میکردند و روزانه عمویش ابو طالب یکی از بنی هاشم را برای نگهبانیش میفرستاد، پس به او فرمود: ای عمو! خداوند مرا حفظ میکند؛ دیگر لازم نیست کسی را برای من بفرستی.
ما اگر با دقّت به این روایتها و تأویلها بنگریم میبینیم هرگز با مفهوم آیه و حتی با سیاق آن نیز انطباق ندارند، زیرا همۀ این
روایتها نشان میدهند که آیه قبل از دعوت نازل شده و حتی برخی تصریح کردهاند که در سالهای زندگی ابو طالب و قبل از هجرت به سالهای زیادی بوده است، خصوصا روایت ابو هریره همان گونه که ملاحظه کردید، پس تحریف و دروغ در این روایت کاملا مشهود است زیرا ابو هریره نه اسلام را شناخت و نه پیامبر را، مگر در سال هفتم از هجرت که خودش هم به آن گواهی میدهد(1)و همچنین عایشه در آن وقت به دنیا نیامده بود و یا اینکه عمرش از یک یا دو سال تجاوز نمیکرد زیرا همه میدانند که پیامبر بعد از هجرت با عایشه ازدواج کرده و در آن حال عمرش یازده سال بیشتر نبوده است؛ پس چگونه این مطلب، صحت دارد با اینکه تمام مفسرین سنی و شیعه اجماع دارند بر اینکه سوره مائده، در مدینه نازل شده (مدنیه است) و آخرین سورهای است از قرآن که نازل شده است؟!!
احمد در مسندش و ابو عبیده در فضائلش و نحاس در ناسخش و نسائی و ابن منذر و حاکم و ابن مردویه و بیهقی در کتابهای سننشان از جبیر بن نفیر نقل کردهاند که گفت: به حج مشرف شده بودم، پس بر عایشه وارد شدم. عایشه به من گفت: ای جبیر! سوره مائده را میخوانی؟ گفتم: آری! گفت: این آخرین سورهای است که نازل شده، پس هرچه از حلال در آن یافتید، آن را حلال بدانید و هرچه از حرام یافتید، تحریم کنید(2).
و همچنین احمد و ترمذی نقل کردهاند و حاکم نیشابوری آن را
صحیح دانسته است، و ابن مردویه و بیهقی در سننش از عبد الله بن عمرو نقل کردهاند که گفت: آخرین سورهای که نازل شده سورۀ مائده است(1).
و همچنین ابو عبید از محمد بن کعب قرطنی نقل میکند که گفت: سوره مائده در حجة الوداع، بر پیامبر نازل شد درحالیکه حضرت در میان راه مکه و مدینه بر شتر خود سوار بود، پس دوش آن ترک برداشت و حضرت از شتر پائین آمد(2).
و نیز ابن جرید از ربیع بن انس نقل کرده که گفت: سوره مائده بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد درحالیکه حضرت در حجة الوداع، میان راه بود و میخواست بر شترش سوار شود که شترش در اثر سنگینی بارش، فروخوابید(3).
و ابو عبیده از ضمرة بن حبیب و عطیة بن قیس نقل کرده که گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سوره مائده آخرین سورهای است از قرآن که نازل شده، پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانید(4).
بنابراین انسان عاقل و باانصاف، پس از این چگونه میتواند ادعای آنان را بپذیرد که معتقدند این آیه در آغاز بعثت پیامبر نازل شده؟ بعلاوه شیعیان نیز بر همین باورند که سوره مائده آخرین سوره نازلشده از قرآن است و خصوصا این آیه که آن را آیۀ بلاغ مینامند«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ...» و معتقدند که این آیه در روز
18 ذی حجه پس از تمام شدن اعمال حجة الوداع در غدیر خم و قبل از اینکه پیامبر امام علی را به عنوان خلیفه خود معرفی کند نازل شده و درست پس از گذشتن پنج ساعت از روز پنجشنبه بود که جبرئیل بر پیامبر نازل شد و گفت: یا محمد! خدایت سلامت میرساند و میفرماید:«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...».
از آن گذشته، سخن خدای تعالی که میفرماید:«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و اگر این کار را نکنی، رسالتش را ابلاغ نکردهای؛ دلالت روشنی دارد بر اینکه رسالت خاتمه یافته یا در حال پایان پذیرفتن است و تنها یک مطلب باقی مانده که دین، تکمیل نمیشود جز با آن.
و همچنین از آیه چنین برمیآید که پیامبر نگران این بود که نکند مردم دعوتش را برای آن امر مهم و حیاتی نپذیرند و بااینحال خدای سبحان به او مهلت نداد که مسئله را به آینده واگذار کند زیرا اجل حضرت نزدیک شده بود و فرصتی از آن مناسبتر و مکانی از آن مکان عظیمتر نبود، چرا که بیش از صد هزار نفر از یاران همراه حضرت، آخرین حج را بجای آورده بودند و بیش از یک هفته نیز از مراسم حج نگذشته بود و همچنان دلها تازه به شعائر الهی زنده شده بود و در این میان همه شنیده بودند که پیامبر خبر از رحلت خود داده و به آنان گفته است:
«شاید پس از این سال، دیداری با شما نداشته باشم و بزودی پیغام پروردگارم خواهد رسید و مرا بهسوی خود دعوت نموده و اجابت خواهم کرد».
و این آخرین دیدار آنها با پیامبر عزیزشان بود که پس از این
مراسم بهسوی دیار خویش میرفتند و دیگر با چنان جمعیتی، برای همیشه از دیدار پیامبر محروم میشدند؛ زیرا غدیر خم جائی است که راهها همه از آنجا منشعب میشود، و ممکن نیست که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم، این فرصت را-به هر نحو که شده است-از دست بدهد و چگونه میتواند این فرصت را از دست بدهد و حال آنکه وحی بهصورت تهدید بر آن حضرت نازل شده و تمام رسالتش را به آن پیغام مهم، مقیّد کرده. وانگهی خدای سبحان، ضامن نگهداری او از شر مردم است، پس دیگر چه جائی برای هراس از تکذیب آنان میماند و مگر قبل از او، پیامبران خدا از سوی امتهایشان تکذیب نشدند و بااینحال هیچ چیز مانع از تبلیغ مأموریتشان نمیشد و بر پیامبر چیزی جز ابلاغ رسالت نیست، هرچند خداوند خود قبلا خبر داده که بیشتر مردم از حق گریزانند و اکثرشان تکذیبکنندهاند. و بااینحال خداوند بدون اینکه حجت را بر آنها تکمیل کند آنها را رها نکرد تا اینکه راه بهانه را بر آنها ببندد و همانا خداوند عز و جل عزیز و حکیم است.
بههرحال پیامبر الگوئی است از دیگر برادران پیامبرش که قبل از او آمدند و امتهایشان تکذیبشان کردند. خداوند میفرماید:
«وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ إِبْراهِیمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ مَدْیَنَ وَ کُذِّبَ مُوسی فَأَمْلَیْتُ لِلْکافِرِینَ، ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کانَ نَکِیرِ» (1).
و میبینی که-ای پیامبر-تکذیب میکنند همانا قبل از این نیز، امتهای نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و لوط و قوم شعیب (اصحاب مدین) نیز
1) (1) -سوره حج-آیه-44-42.
پیامبران را تکذیب میکردند و موسی نیز تکذیب شد و من (خداوند)کافران را مهلت دادم سپس آنها را به عقوبتشان گرفتم و چقدر این مؤاخذه سخت است.
و ما اگر تعصب جاهلانه را کنار گذاریم، درمییابیم که همین توضیح برای ما کافی است و با سیاق آیه و حوادثی که قبل و بعد از آن رخ داده است، مطابقت دارد.
بسیاری از علمای اهل سنت، شأن نزول این آیه را، جانشینی حضرت علی و نصب آن حضرت از سوی رسول خدا، در غدیر خم دانستهاند و بدین سان با برادرانشان از علمای شیعه همفکر شدهاند، که بهعنوان مثال، برخی از آن علمای اهل سنت را نام میبریم:
1-حافظ ابو نعیم در کتاب نزول القرآن.
2-امام واحدی در کتاب اسباب النزول ص 150.
3-امام ابو اسحاق ثعلبی در تفسیر کبیرش.
4-حاکم حسکانی در کتاب «شواهد التنزیل لقواعد التفصیل» ج 1-ص 187.
5-جلال الدین سیوطی در کتاب «الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور» ج 3-ص 117.
6-فخر رازی در تفسیر کبیرش ج 12-ص 50.
7-محمد عبده در تفسیر «المنار» ج 2-ص 86 و ج 6- ص 463.
8-ابن عساکر شافعی در «تاریخ دمشق» ج 2-ص 86.
9-شوکانی در «فتح القدیر» ج 2-ص 60.
10-ابن طلحه شافعی در «مطالب السؤول» ج 1-ص 44.
11-ابن صباغ مالکی در «الفصول المهمة» ص 25.
12-قندوزی حنفی در «ینابیع المودة» ص 120.
13-شهرستانی در «الملل و النحل» ج 1-ص 163.
14-ابن جرید طبری در «کتاب الولایه».
15-ابن سعید سجستانی در «کتاب الولایه».
16-بدر الدین حنفی در «عمدة القاری فی شرح البخاری» ج 8-ص 584.
17-عبد الوهاب بخاری در «تفسیر القرآن».
18-آلوسی در «روح المعانی» ج 2-ص 384.
19-حموینی در «فرائد السمطین» ج 1-ص 185.
20-علامه سید صدیق حسن خان در «فتح البیان فی مقاصد القرآن» ج 3-ص 63.
و این تعداد کمی بود که چندین برابر آن را علامه امینی در کتاب «الغدیر» نقل کرده است.
حال ببینیم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با این پیغام خداوند که بر او نازل شد، چه کرد؟
شیعیان میگویند: حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مردم را در یک جا که همان «غدیر خم» است، گردآوری کرد و خطبهای طولانی و رسا خواند و آنها را به شهادت گرفت و آنان نیز گواهی دادند که آن حضرت اولای از آنان است، آنگاه پیامبر دست علی بن ابی طالب را بلند کرده و فرمود:
«هرکه من مولای اویم، پس علی مولای او است، بار الها، دوست داشته باش هرکه او را دوست بدارد و دشمن بدار هرکه او را دشمن بدارد و یاری کن هرکه او
را یار باشد و خوار کن هرکه از یاریش دست بردارد و حق را با او بچرخان»(1).
سپس عمامهاش را به او پوشانید و به اصحابش دستور داد که به حضرت بهعنوان امیر مؤمنان تهنیت و تبریک گویند و آنان نیز اینچنین بیعت کردند و در پیشاپیش آنان ابو بکر و عمر قرار داشتند که به او گفتند:«خوشا بحال تو ای فرزند ابو طالب، تو مولای ما و مولای هر مرد مؤمن و هر زن مؤمنهای شدی»(2).
پس از اینکه بیعت تمام شد، این آیه نازل شد:
«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً».
امروز دین را بر شما کامل کردم و نعمت را تمام نمودم و اسلام را بهعنوان دین برای شما پذیرفتم.
این مطلبی است که شیعیان معتقد به آن هستند و آن را امری مسلّم و غیر قابل انکار میدانند، ولی آیا این رویداد نزد اهل سنّت جائی دارد یا نه؟ و برای اینکه به آنها میل نکنیم و از سخنانشان شگفتزده نشویم، خداوند نیز ما را هشدار داده و فرموده است:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ» (3).
و برخی از مردم هستند که در زندگی دنیا، سخنشان تو را شگفتزده کند
ولی خدا از قلبشان گواه است (که دروغ میگویند و منافقاند) و اینچنین افراد بدترین دشمنان هستند.
پس لازم است که با احتیاط و هشیاری با این مطلب برخورد کنیم و با شرافت به استدلالهای هر دو گروه بنگریم و تنها رضایت الهی را مدّ نظر خود قرار دهیم.
در پاسخ خواهیم گفت: آری! بسیاری از علمای اهل سنت این رویداد را با تمام تفصیل ذکر کردهاند که اینک به برخی از آنها که در کتابهایشان آمده، اشاره میکنیم:
1-امام احمد بن حنبل در مسندش از زید بن ارقم نقل میکند که گفت:
«با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در درّهای به نام درّۀ خم گرد آمدیم، پس دستور نماز داد، آنگاه در نیمروز نماز را با حضرت گذاردیم، سپس خطبهای خواند و درحالیکه پارچهای بر روی درخت آویزان کرده بودند که حضرت در سایه باشد تا آفتاب سوزان کمتر بر او بتابد، فرمود: آیا نمیدانید؟ آیا شهادت نمیدهید که من از هر مؤمنی به خود او سزاوارتر و اولی هستم؟همه گفتند: آری! فرمود: هرکه من مولای اویم، این علی مولای او است، خداوندا، دوست داشته باش هرکه او را دوست بدارد و دشمن بدار هرکه او را دشمن بدارد»(1).
2-امام نسائی در کتاب «خصائص» از زید بن ارقم نقل میکند که گفت:
«هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از حجة الوداع باز
1) (1) -مسند احمد بن حنبل-ج 4 ص 372.
میگشت، در غدیر خم فرود آمد و دستور داد کنار درختها جمع شویم، سپس فرمود: زود است که دعوت الهی را اجابت کنم و همانا در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم که یکی از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا و عترتم اهل بیتم، پس ببینید چگونه در رابطه با این دو با من رفتار میکنید و به تحقیق این دو از هم جدا نمیشوند تا اینکه در حوض-روز رستاخیز-بر من وارد شوند. سپس فرمود:«خداوند مولای من است و من مولای هر مؤمن هستم»، آنگاه دست علی را گرفت و فرمود:«هرکه من ولیّ اویم، پس این شخص هم ولیّ او است، بار الها دوست بدار هرکه دوستش دارد و دشمن بدار هرکه او را دشمن بدارد». ابو الطفیل گوید:
«من به زید گفتم: آیا تو این سخن را از خود پیامبر شنیدی؟ گفت؛ نه تنها من که هیچکس زیر آن درختها نبود جز اینکه این سخن را با گوش خود شنید و پیامبر را با چشم خود دید»(1).
3-حاکم نیشابوری از دو طریق صحیح نزد شیخین (بخاری و مسلم) از زید بن ارقم نقل میکند که گفت:
«هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم از حجة الوداع بازگشت، در غدیر خم فرود آمد و دستور داد زیر درختها جمع شوند، سپس فرمود: بهزودی خدایم مرا دعوت کند و من اجابت خواهم کرد و همانا میان شما
1) (1) -نسائی در کتاب «الخصائص»-ص 150.
دو چیز گرانبها قرار دادهام که یکی از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا و عترتم اهل بیتم، پس ببینید چگونه پس از من با آنها رفتار میکنید و همانا این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا اینکه در حوض بر من وارد شوند.
آنگاه فرمود: خدای عز و جل مولای من و من مولای هر مؤمنم. سپس دست علی را گرفت و فرمود: هرکه من مولای اویم، پس این مولای او است، خداوندا، دوست بدار هرکه ولایتش را بپذیرد و دشمن بدار هرکه با او دشمن باشد(1).
4-و همچنین این روایت را مسلم در صحیحش با سندی که به زید بن ارقم منتهی میشود آورده ولی خلاصه کرده است. میگوید که زید بن ارقم گفت:
«روزی در کنار آبی که آن را «خم» مینامند و بین مکه و مدینه واقع است، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان ما به سخنرانی ایستاد و پس از حمد و ثنای الهی و پند و نصیحت فرمود: اما بعد، هان! ای مردم! من انسانی مانند شمایم، بزودی فرستاده پروردگارم خواهد آمد و من اجابت خواهم کرد و همانا در میان شما دو چیز گرانبها و سنگین میگذارم، نخست کتاب خدا است که در آن نور و هدایت است، پس کتاب خدا را در بر گیرید و به آن تمسّک جوئید و بسیار دربارۀ کتاب خدا سفارش و تشویق کرد، سپس فرمود: و اهل بیتم، شما را
1) (1) -مستدرک حاکم-ج 3-ص 109.
به خدا اهل بیتم را فراموش نکنید؛ شما را بخدا اهل بیتم را به فراموشی نسپارید؛ شما را بخدا اهل بیتم را از یاد نبرید...» (1).
هرچند امام مسلم این حادثه را خلاصهگوئی کرده و همهاش را ذکر نکرده، ولی بحمد الله، کفایت میکند و شاید این خلاصهگوئی از خود زید بن ارقم بوده که اوضاع سیاسی او را ناچار به کتمان کردن حدیث غدیر نموده است که از سیاق روایت چنین بدست میآید، زیرا راوی میگوید: من و حصین بن سیرة و عمر بن مسلم نزد زید بن ارقم رفتیم و پس از نشستن، حصین به او گفت: ای زید! تو خیر بسیاری را دیدهای، تو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدهای و با او به جنگ رفتهای و پشت سرش نماز خواندهای آری! ای زید! تو خیر بسیاری دیدهای، پس آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدهای برای ما نیز نقل کن، زید گفت: ای فرزند برادرم! به خدا سوگند که من پیر شدهام و بسیاری از چیزهائی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدهام از یاد بردهام، پس آنچه قبل از این از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهام بپذیرید و بیش از این مرا اذیت نکنید. آنگاه گفت:«رسول خدا روزی در میان ما به سخنرانی ایستاد، در جائی که آن را «خم» مینامیدند...» و از سیاق حدیث برمیآید که حصین راجع به رویداد غدیر از زید بن ارقم پرسید و در جمع حاضرین، او را با این سئوال در تنگنا انداخت و بدون شک او میدانست که اگر با صراحت پاسخ گوید، او را دچار دردسر
1) (1) -صحیح مسلم-ج 4-ص 1873 باب فضائل علی بن ابی طالب، و همچنین این روایت را امام احمد و ترمذی و ابن عساکر و دیگران نیز نقل کردهاند.
و گرفتاری در سایۀ حکومتی خواهد کرد که مردم را وادار به دشنام و لعن علی بن ابی طالب میکرد، ازاینروی میبینیم که از سئوالکننده عذرخواهی میکند و به انگیزۀ سالخوردگی و فراموشی از حاضرین میخواهد که هرچه را قبلا حدیث کرده بپذیرند و بیش از این او را در تنگنا قرار ندهند زیرا در اینباره مصلحت نمیبیند بازهم حدیثی نقل کند.
بههرحال علیرغم هراسی که داشت و با اینکه خلاصهگوئی کرد -خدا پدرش بیامرزد-بسیاری از حقایق را بازگو کرد و به روایت «غدیر» بیآنکه نامش ببرد، اشاره نمود و این از سخنش که گفت:
پیامبر در کنار آبی که آن را «خم» مینامیدند در میان ما به سخنرانی ایستاد، روشن میشود، سپس دربارۀ فضیلت علی سخن گفت و حدیث ثقلین را-بیآنکه نام علی بر زبان بیاورد-ذکر کرد و او را شریک قرآن معرفی نمود، و بقیۀ مطلب را به خود حاضرین واگذار کرد که باهوش و ذکاوت خود، نتیجه را بدست آورند زیرا تمام مسلمانان میدانند که «علی» سرور و سالار اهل بیت پیامبر است و بدین سان ملاحظه میکنیم که خود امام مسلم نیز از حدیث آن را میفهمد که ما فهمیدیم و آن را بدست میآورد که ما بدست آوردیم و لذا این روایت را در باب فضائل علی بن ابی طالب نقل میکند هرچند نامی از علی در حدیث نیامده است.
5-طبرانی در معجم کبیر خود به سند صحیح از زید بن ارقم و از حذیفة بن اسید غفاری نقل میکند که هریک بجای خود گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر خم، زیر درختان خطبهای خواند و در آن خطبه فرمود:
«ای مردم! بهزودی خدایم مرا بهسوی خود میخواند،
و من دعوتش را لبیک خواهم گفت، من مسئولیتی دارم و شما هم مسئولیتی، پس شما چه میگوئید؟
مردم گفتند: ما شهادت میدهیم که تو خوب پیام پروردگارت را به ما رساندی و نیکو جهاد کردی و نصیحت نمودی، پس خدای تو را جزای خیر دهد.
آنگاه حضرت فرمود: آیا شهادت نمیدهید به یگانگی خداوند و اینکه محمد بنده و رسولش است و اینکه بهشت و جهنم حق است و مرگ حق است و برانگیخته شدن پس از مرگ حق است و اینکه قیامت حتما خواهد آمد و هیچ تردیدی در آن نیست و خداوند همه را از قبرها برمیانگیزد؟ همه گفتند: آری! شهادت به آن میدهیم. سپس حضرت فرمود: خداوندا، شاهد باش. آنگاه فرمود: ای مردم! خداوند مولای من و من مولای مؤمنین هستم و من از آنها به جانهایشان بهترم پس هرکه من مولای اویم، این-یعنی علی-مولای او است. خداوندا دوست داشته باش کسی که دوستش بدارد و دشمن بدار کسی که دشمنش بدارد. سپس فرمود: ای مردم! من پیش از شما میروم و شما در حوض بر من وارد میشوید، حوضی که حدّ آن از ما بین دیدگان من تا صنعا عریضتر باشد؛ و هنگامی که بر من وارد میشوید من دربارۀ دو چیز گرانبها از شما میپرسم که چگونه پس از من با آن دو، رفتار کردهاید؟یکی از آن دو که ثقل اکبر است کتاب خدای عزّ و جلّ میباشد که از یک سوی به خدای متعال متصل است و از
سوئی دیگر در دست شما است، پس به آن چنگ زنید تا هرگز گمراه نشوید و در دینتان منحرف نگردید، و ثقل دوم عترتم و اهل بیتم میباشد که همانا خدای لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند»(1).
6-همچنین امام احمد از طریق براء بن عازب به دو سند نقل کرده که گفت:
«با رسول خدا بودیم که در غدیر خم فرود آمدیم. وقت نماز شد و همه به نماز جماعت ایستادیم، برای پیامبر فرشی زیر دو درخت انداختند، آنگاه حضرت نماز ظهر را خواند و دست در دست علی گذاشت و فرمود:
آیا نمیدانید که من برتر از مؤمنین به جانهای آنها هستم؟ گفتند: آری! حضرت فرمود: آیا نمیدانید که من از هر مؤمنی به خویشتن خویش سزاوارترم؟ گفتند:
آری! پس دست علی را گرفت و گفت: هرکه من مولای اویم، پس علی مولای اوست؛ خداوندا! دوست داشته باش هرکه ولایتش را بپذیرد و دشمن بدار هرکه با او دشمنی کند. براء گوید: پس از آن، عمر نزد علی آمد و گفت: خوشا بحال تو ای فرزند ابو طالب، اینک مولای هر مؤمن و مؤمنهای گردیدهای»(2).
و در کوتاه سخن، حدیث غدیر را بسیاری دیگر از علما و بزرگان
اهل سنت-جز اینان که نام بردیم-در کتابهای خود آوردهاند مانند: ترمذی، ابن ماجه، ابن عساکر، ابن نعیم، ابن اثیر، خوارزمی، سیوطی، ابن حجر، هیثمی، ابن صباغ مالکی، قندوزی حنفی، ابن مغازلی، ابن کثیر، حموینی، حسکانی، غزالی و بخاری در تاریخش، اینان با اختلاف مذاهب و گروههایشان در قرن اول هجری و تا قرن چهاردهم در کتابهای خود، این حدیث را ذکر کردهاند که عددشان از 360 دانشمند تجاوز میکند. هرکس مایل به پژوهش بیشتر در این زمینه میباشد به کتاب «الغدیر»(1)مراجعه کند.
آیا پس از این بازهم میتواند کسی ادعا کند که حدیث غدیر از ساختههای شیعیان است؟ و آنچه بیشتر مایۀ تعجب و شگفتی است اینکه بیشتر مسلمانان هنگامی که حدیث «غدیر» را برایشان میخوانی، اظهار نادانی میکنند و کمتر کسی اعتراف میکند که آن را شنیده است، و از این عجیبتر ادعای علمای اهل سنّت است به اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خلیفهای را برای خود نصب نکرد و مسأله را به شوری بین مسلمانان واگذار نموده، در حالی است که آن همه علما و دانشمندان بر صحّت حدیث غدیر، اجماع کردهاند.
ای بندگان خدا! آیا برای خلافت، روایتی از این روشنتر و واضحتر وجود دارد؟
من به یاد میآورم گفتگویم را با یکی از علمای «زیتونه» در
1) (1) -کتاب «الغدیر» نوشته علامه امینی است که در یازده جلد به چاپ رسیده و آنچه در رابطه با غدیر از کتابهای اهل سنت در طول تاریخ اسلام تا دوران نویسنده نوشته شده، در این کتاب ارزشمند گردآوری شده است.
کشورمان، که وقتی روایت «غدیر» را برای او نقل کردم و به آن دربارۀ خلافت حضرت علی علیه السلام استدلال نمودم، او اقرار به صحّت روایت کرد و افزود که خود نیز تفسیر قرآنی نوشته است و در آن حدیث غدیر را ذکر کرده و آن را چنین تصحیح نموده است:
«شیعیان استدلال میکنند که این حدیث، خلافت حضرت علی «کرم الله وجهه» را میرساند و اهل سنت و جماعت، این استدلال را باطل میدانند زیرا چنین مطلبی با خلافت حضرت ابو بکر صدیق و حضرت عمر فاروق و حضرت عثمان ذو النورین، منافات دارد، پس ناچار واژۀ «مولی» را در حدیث به معنای دوست و یاریدهنده بدانیم همچنان که در قرآن نیز بدین معنی وارد شده است، و خلفای راشدین و صحابۀ گرامی -رضی الله عنهم-اینچنین معنی کردهاند و تابعین و علمای اسلام نیز از آنها استفاده نمودهاند؛ پس هیچ ارزشی برای تأویل رافضیان نسبت به این حدیث نیست زیرا آنها خلافت سایر خلفا را نمیپذیرند و در اصحاب پیامبر تردید دارند و این کافی است که ادعاهایشان را رد و تکذیب نماید».
من از او پرسیدم: آیا این رویداد در غدیر خم روی داده است یا نه؟ پاسخ داد: اگر چنین حادثهای رخ نداده بود که علما و راویان حدیث، آن را نقل نمیکردند. گفتم: پس آیا سزاوار است که پیامبر، اصحاب خود را در آن گرمای سوزان آفتاب نگهدارد و خطبهای طولانی ایراد کند که به آنها بفهماند، علی دوست و یاورشان است؟! آیا شما چنین تأویلی را میپذیرید؟
پاسخ داد: برخی از اصحاب، از علی گله داشتند و برخی نسبت به او دشمنی میورزیدند، پس پیامبر خواست که دشمنیهایشان را برطرف سازد لذا به آنها گفت که علی دوست و یاورشان است تا آنها او را دوست بدارند و دست از دشمنیش بردارند!
گفتم: چنین مطلبی نیاز به متوقف کردن آنها و نماز خواندن با آنان و خطبه خواندن نداشت، آن هم با این لحن که: آیا من به شما اولیتر و سزاوارتر از خودتان نیستم؟ و اگر مطلب به همان نحوی است که شما میگوئید، کافی بود به هرکس که نسبت به علی گلهای داشت بگوید که علی دوست و یاور شما است و مطلب تمام میشد و هیچ ضرورتی نداشت که بیش از صد هزار نفر را-که در میان آنان پیرمردان و زنان نیز وجود داشتند-در آن آفتاب سوزان، مدتی زندانی کند! انسان خردمند هرگز چنین تأویلی را نمیپذیرد.
او گفت: و هرگز هیچ خردمندی باور نمیکند که صد هزار نفر از اصحاب، نفهمیدند آنچه را تو و شیعیان فهمیدید؟!
گفتم: اولا-جز عده قلیلی از آنان، بقیه در مدینه منوره سکونت نداشتند.
ثانیا-آنها خوب مطلب را فهمیدند همان گونه که من و شیعیان فهمیدیم و لذا علما روایت کردهاند که ابو بکر و عمر به علی تبریک میگفتند و عرضه میداشتند: آفرین بر تو ای فرزند ابو طالب که همانا تو سرور و مولای هر مؤمنی شدی.
گفت: پس چرا پس از وفات پیامبر با او بیعت نکردند؟ آیا میخواستند از دستور پیامبر تخلّف کرده و نافرمانی نمایند؟ من از این سخن استغفار میکنم!
گفتم: اگر برخی از علمای اهل سنت در کتابهایشان گواهی
میدهند که بعضی از اصحاب، حتی در زمان حیات پیامبر و در حضور آن حضرت، اوامرش را اجرا نکرده و تخلّف میکردند، پس هیچ تعجبی نیست که پس از وفات آن حضرت، اوامرش را مطاع ندانسته و تخلف نمایند، و اگر بسیاری از آنان در فرماندهی اسامة بن زید تردید میکردند و طعنه میزدند زیرا سنش کم بود، چگونه امارت و فرماندهی علی بن ابی طالب را با کم بودن سنش و آن هم ما دام العمر و برای خلافت مطلقه بپذیرند؟ حال آنکه خود جنابعالی گواهی میدهید که برخی از آنان نسبت به علی دشمنی میورزیدند و آن حضرت را دوست نمیداشتند.
با اضطراب پاسخ داد: اگر حضرت علی-کرم الله وجهه- مطمئن بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را جانشین و خلیفه خود قرار داده، هرگز دست از حقش برنمیداشت، حال آنکه او قهرمانی بود که از هیچکس هراس و خوفی نداشت و تمام اصحاب، او را احترام میکردند و از او میترسیدند.
گفتم: آقای من! این مطلب دیگری است که نمیخواهم وارد آن شوم زیرا تو روایتهای صحیح و معتبر پیامبر را نمیپذیری و در پی تأویل و تحریف معانی آنها هستی برای اینکه شخصیت گذشتگان را لکهدار نکنی، پس چگونه تو را نسبت به سکوت امام علی و احتجاج او در مورد حق غصبشدهاش در خلافت، قانع سازم؟!
آن مرد تبسّمی کرده گفت: من به خدا قسم از کسانی هستم که سیدنا علی-کرم الله وجهه-را بر دیگران ترجیح میدهم و اگر قدرت در دست من بود، هیچیک از اصحاب را بر او مقدم نمیداشتم زیرا او در شهر علم است و او شیر خدا است ولی مشیّت پروردگار اقتضا نمود که افرادی را مقدم بدارد و گروهی را
مؤخّر و هیچکس را حق سئوال و اعتراض به ذات احدیّت نیست!
من هم تبسّمی کردم و گفتم: این نیز موضوع بحث دیگری است که ما را به «قضا و قدر» میکشاند و قبلا دربارۀ آن بحث کردیم و هریک بر نظر خود باقی ماند. و من تعجب میکنم-آقای من-از اینکه هرگاه با یکی از علمای اهل سنت بحث کردم و او را با دلیل و برهان مغلوب ساختم، او به سرعت از موضوع اصلی فرار کرده و بحث دیگری را پیش میگیرد که هیچ ربطی به بحث مورد نظرمان ندارد!
گفت: پس مطمئن باش که من هم بر نظر خودم باقی هستم و هرگز نظر دیگری را نمیپذیرم!! با او خداحافظی کردم و گذشتم.
ولی مدّتی به این فکر فرورفتم که چرا یک نفر از علمای اهل سنت را نمییابم که راه را تا آخر با من طی کند و مردانه، حق را پذیرا باشد. مثلا برخی از افراد هستند که وقتی در بحث ناتوان ماندند و نتوانستند استدلال کنند ناگهان میگویند: آنها امتی بودند که گذشتند و خود گرفتار اعمال خودشان هستند و شما هم گرفتار اعمال خودتان، پس شما را با آنها چه کار؟! و برخی دیگر میگویند:
ما چه کار داریم که فتنههای کهنه را زنده کنیم؛ همین بس است که اهل سنت و شیعیان همه معتقد به یک خدا و یک پیامبر هستیم.
برخی میگویند: برادر! از صحبت کردن دربارۀ اصحاب، تقوا داشته باش و از خدا بترس!!
آیا با چنین حرفهائی، بازهم جائی برای بحث علمی و یافتن راه صحیح و بازگشت به حقی که پس از آن جز گمراهی نیست، میماند؟
اینها کجایند که روش قرآن را برای استدلال کردن دنبال کنند،
آنجا که میفرماید:«قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» بگو-ای پیامبر-دلیل خود را بیاورید اگر راست میگوئید. و این در حالی است که هرجا اسمی از شیعه میآید، و هروقت با آنها استدلال و احتجاج صحیح میشود، از هر تهمت و ناسزائی نسبت به شیعیان، طرفی نمیبندند و ابائی ندارند!
خدای سبحان میفرماید:
«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» (1).
امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را بهعنوان دین برای شما پذیرفتم.
شیعیان اجماع دارند که این آیه در «غدیر خم» و پس از نصب علی از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بهعنوان خلیفه مسلمین، نازل شد و این مطلب را به نقل از ائمّه اهل بیت عترت و طهارت، روایت میکنند و لذا «امامت» را جزء اصول دین مینامند.
بسیاری از علمای اهل سنت و جماعت نیز، نزول این آیه را در «غدیر خم» پس از نصب حضرت علی، پذیرفتهاند، که بهعنوان مثال برخی از آنان را نام میبریم:
1-ابن عساکر در تاریخ دمشق-ج 2 ص 75.
2-ابن مغازلی شافعی در «مناقب علی بن ابی طالب»، ص 19.
3-خطیب بغدادی در «تاریخ بغداد» ج 8-ص 92.
1) (1) -سوره مائده-آیه 3.
4-سیوطی در «اتقان» ج 1-ص 13.
5-خوارزمی حنفی در «مناقب» ص 80.
6-سبط ابن الجوزی در «تذکرة الخواص» ص 30.
7-ابن کثیر در تفسیرش-ج 2-ص 14.
8-آلوسی در «روح المعانی» ج 6-ص 55.
9-ابن کثیر دمشقی در «البدایة و النهایة» ج 3-ص 213.
10-سیوطی در «تفسیر الدر المنثور» ج 3-ص 19.
11-قندوزی حنفی در «ینابیع الموده» ص 115.
12-حسکانی حنفی در «شواهد التنزیل» ج 1-ص 157.
و بااینحال، علمای اهل سنت ناچارند که این آیه را تاویلهای دیگری کنند تا کرامت اصحاب محفوظ بماند وگرنه اگر اعتراف کنند که این آیه در روز «غدیر خم» نازل شده، پس ناچار به ولایت حضرت علی بن ابی طالب اقرار کردهاند و پذیرفتهاند که خداوند دین را با این ولایت کامل کرده و نعمتش را بر مسلمانان تمام نموده و دیگر خلافت خلفای سهگانه نقشبرآب میشود و عدالت اصحاب کم و زیاد میگردد و مکتب خلافت و اجتهاد در آن، پا در هوا میشود و بسیاری از احادیث، مانند نمک در آب، ذوب میشوند و رؤسای مذاهب و پیشوایانشان زیر سئوال میروند و بسیاری از اسرار و مسائل پشت پرده، رو میشود و نقابهای دروغین پس میرود! و این مصیبتی است بزرگ که باید عقیدۀ یک امت بزرگ با آن تاریخ و آن همه علما و آن همه شخصیتها، نادیده گرفته شود! و مگر میشود امثال بخاری و مسلم را تکذیب کرد زیرا آقایان، نزول این آیه را در شب عرفه که مصادف با جمعه است میدانند!!
و از سوی دیگر نیز نخستین روایتها و احادیث، جزء خرافات شیعیان دانسته میشود که هرگز صحت ندارد! و طعن در شیعه مقدّم بر طعن در اصحاب میگردد زیرا اصحاب، معصومند و هیچ خطا و انحرافی از آنها سر نمیزند(1)و روا نیست کسی گفتارها و رفتارهای آنان را زیر سئوال ببرد، اما شیعیان که کافران مجوسی و زندیقان مشرکاند و مؤسس مذهبشان، یک نفر یهودی است به نام «عبد الله بن سبا»(2)که در دوران عثمان اسلام آورد برای اینکه اسلام و مسلمین را به انحراف بکشاند. و بدگوئی کردن و تهمت زدن به شیعیان بسیار آسانتر است بر امّت مسلمان از اینکه اصحاب را (هرچند یکبار هم پیامبر را دیده باشند) زیر سئوال ببریم و به آنها اعتراض کنیم زیرا مردم عادت کردهاند که اصحاب را محترم دانسته و مقدّس بشمارند!!
چگونه میتوانیم آنها را قانع کنیم که این روایتها از ادّعاهای شیعیان نیست، بلکه احادیثی است که از امامان دوازدهگانهای نقل شده که حضرت رسول، نصّ بر امامت آنها دارد. و متأسفانه حکومتهای اسلامی در قرن اول توانستند که احترام و دوستی اصحاب را جا بیندازند و در مقابل، امت اسلام را از علی و فرزندان
1) (1) -زیرا اهل سنت معتقدند که اصحاب مانند ستارگاناند، پس به هرکدام که خواستید میتوانید اقتدا کنید تا هدایت شوید!
2) (2) -کتاب «عبد الله بن سبا» نوشته علامه عسکری را مطالعه کن تا بدانی که اصلا چنین انسانی وجود نداشته است و این از تهمتهای سیف بن عمر تمیمی است که مشهور به تحریف و دروغ است. و همین کتاب «التشیّع الکبری» نوشته طه حسین را بخوان و اگر خواستی میتوانی کتاب «الصلة بین التصوف و اتشیع» تألیف دکتر مصطفی کامل الشیبی را مطالعه کنی تا بدانی که این عبد الله بن سبا، کسی جز حضرت عمار بن یاسر، رضی الله عنه، نیست.
گرامیش، متنفّر و دور سازند تا آنجا که بر منبرها به آنان لعن و ناسزا گفته و شیعیان و پیروانشان را مورد قتل و شکنجه و آوارگی قرار دادند و در اثر تبلیغات مسموم دوران معاویه و نسبت دادن هر عقیدۀ فاسد و هر انحرافی به شیعیان، آن همه حقد و دشمنی و انزجار و تنفر از شیعیان پدید آمد که آنان را منعزل ساخته و گاهی به نابودی کشاندند.
ازاینروی، میبینیم نویسندگان و تاریخنویسان حتی در آن دورانها، شیعیان را رافضی میخواندند و آنها را تکفیر کرده و مهدور الدّم میدانستند برای اینکه جای پائی نزد حاکمان ستمگر بازکنند. و هنگامی که حکومت امویان منقرض شد و عبّاسیان به حکومت رسیدند، بعضی از تاریخنگاران، تاریخ را طبق دلخواه آنان نگاشتند و برخی که بر حقیقت اهل بیت، واقف شدند، علی را به خلفای راشدین ملحق کردند ولی جرأت نداشتند که علی را از دیگران لایقتر و سزاوارتر معرفی کنند و لذا میبینیم که در صحاح خود، در فضائل علی-جز بسیار اندک-چیزی نمینویسند و اگر چیزی هم مینویسند، کوشش دارند که با خلافت دیگران، معارضهای نداشته باشد و برخی از آنان احادیث زیادی را در فضیلت ابو بکر و عمر و عثمان، آنهم بر لسان علی، وضع کردند تا راه را-به خیال خود-بر شیعیانی که علی را سزاوارتر میدانند، ببندند.
من در هنگام جستجو برای دریافت حقیقت، به این نتیجه رسیدم که شهرت و عظمت مردان با دشمنی و کینۀ آنان نسبت به علی بن ابی طالب، محاسبه میشد، و لذا امویان و عباسیان، هرکس را که با علی دشمنی میورزید و با شمشیر یا زبان مبارزه میکرد،
مقرّب و گرامی دانسته و ازاینروی، بعضی از اصحاب را بالا میبردند و بعضی را تحقیر میکردند، همچنان که برخی از شعرا را بینیاز از پول ساخته و برخی را به قتل میرساندند و شاید عایشه به آن درجه و مقام والا نمیرسید اگر، نسبت به علی دشمنی نورزیده و با او نمیجنگید(1).
و بههمین خاطر است که میبینی عبّاسیان، بخاری و مسلم و امام مالک را شهرت میدهند و در بوق و کرنا میکنند زیرا آنان از فضائل حضرت علی-جز بسیار اندک-نامی نبردهاند بلکه به صراحت در این کتابها میخوانیم که هیچ فضیلت و امتیازی برای علی وجود ندارد. در همین زمینه، بخاری در صحیح خود در باب فضائل و مناقب عثمان، از ابن عمر نقل میکند که: در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچکس را در درجه و منزلۀ ابو بکر نمیدانستیم و همچنین عمر و عثمان و بقیه اصحاب پیامبر، هیچ امتیازی بر دیگران نداشتند(2)،پس علی نیز مانند سایر مردم است! (بخوان و تعجب کن).
و همچنین در امت اسلامی، گروههائی مانند معتزلیها و خوارج
1) (1) -عایشه نمیتوانست نام علی را بشنود (بخاری-ج 1-ص 126-ج 7-ص 18-ج 5-ص 140).و مورخین گفتهاند که وقتی خبر قتل علی را به او دادند، سجدۀ شکر بجای آورد و شعری در این زمینه سرود.
2) (2) -صحیح بخاری ج 5-ص 18. و همچنین بخاری در ج 5-ص 9 روایتی را به محمد بن حنفیه نسبت میدهد که گفت: از پدرم پرسیدم: پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه کسی از مردم برتر است؟ گفت: ابو بکر. گفتم: سپس! گفت: عمر. من ترسیدم که پس از او نام عثمان را ببرد، لذا گفتم: پس خودت؟ گفت: من یکی از مسلمانان بیش نیستم!!!
و دیگران هستند که سخن شیعه را نمیپذیرند و دلیل دیگر اینکه امامت علی و اولادش، راه را برای رسیدن آنان به خلافت و بر گردۀ مسلمانان سوار شدن، میبندد، و نمیگذارد که در سرنوشت و دارائیهای مسلمین بازی کنند، همان طور که بنی امیه و بنی عباس در دوران اصحاب و دوران تابعین تا به امروز، همه چیز را به بازیچه گرفتند.
بههرحال حتی حاکمان و فرمانروایان زمان ما نیز که به حکومت رسیدند یا مانند پادشاهان، شاهنشاهی را به ارث بردند! و یا حتی رؤسای جمهور که توسط ملتهایشان، برگزیده شدند، هیچکدام، به این عقیده نمیتوانند پایبند باشند یعنی نمیتوانند خلافت اهل بیت را بپذیرند و این اندیشه شیعیان را به مسخره میگیرند و خصوصا خیلی نادانی و سادهاندیشی میدانند که کسی معتقد به امامت مهدی منتظر علیه السلام باشد که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد پس از اینکه پر از ظلم و ستم شده باشد.
حال بازگردیم به بررسی سخنان هر دو گروه، در کمال آرامش و بدور از تعصّب، تا بدانیم در چه مناسبتی آیه«أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» نازل شد و سببش چه بود، و با این بررسی، حق برایمان روشن شود و از آن پیروی نمائیم و پس از آن دیگر رضایت این گروه یا آن گروه برای ما مطرح نیست زیرا ما رضایت خدای را بالاتر از رضایت مردم میدانیم و به امید رهائی از عذاب الهی در روزی هستیم که پول و فرزند هیچ کارائی ندارند جز قلب سلیم و دلی پاک و آگاه، آنهم چه روزی؟! روزی که برخی از صورتها سیاه و برخی سفید میشود، آنان که صورتشان سیاه است، همانهایند که پس از ایمان، کفر را انتخاب کردند، پس عذاب الهی را باید بچشند و اما
آنان که صورتشان سفید است، بیگمان در رحمت جاویدان الهی، باقی خواهند ماند.
(اقتباس از آیه 88 سوره شعرا و آیه 106 و 107 سوره آل عمران)
بخاری در صحیحش-ج 6-ص 63 آورده است: محمد بن یوسف از سفیان از قیس بن مسلم از طارق بن شهاب، نقل کرده است که برخی از یهودیان گفتند؛ اگر این آیه دربارۀ ما نازل شده بود، ما آن روز را عید قرار میدادیم؟ عمر پرسید: چه آیهای؟گفتند: آیۀ«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...».
عمر گفت: من میدانم این آیه در کجا نازل شده است، این آیه بر پیامبر نازل شده درحالیکه حضرت، در عرفه وقوف کرده بود!
ابن جرید از عیسی بن حارثه انصاری نقل میکند که گفت: ما در مجلس نشسته بودیم که یک نصرانی گفت: ای مسلمانان! آیهای بر شما نازل شده که اگر بر ما نازل شده بود، ما آن روز و آن ساعت را عید قرار میدادیم، و آن آیه«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» است. هیچ یک از ما پاسخ را نداد تا اینکه من محمد بن کعب قرطنی را ملاقات کردم و از او پرسیدم، پس او گفت: چرا پاسخش را ندادید؟ همانا عمر بن خطاب گفته است: این آیه بر پیامبر نازل شده درحالیکه بر کوه عرفات-در روز عرفه-ایستاده بود، و لذا از آن روز، مسلمانان این روز را عید میگیرند و هیچکس در آن اختلاف ندارد(1).
ملاحظه کنید که در روایت دوم، راوی اعتراف میکند که
1) (1) -جلال الدین سیوطی در «الدر المنثور فی التفسیر بالماثور» ج 3-ص 18.
هیچیک از ما به آن نصرانی پاسخ ندادیم، زیرا به تاریخ و عظمت آن روز جهل داشتند و شاید خود راوی نیز تعجب میکند که چرا مسلمانان از جشن گرفتن در مثل آن روز، غفلت دارند، و به همین سبب است که از محمد بن کعب قرطنی میپرسد و او آن پاسخ را میدهد.
پس اگر این روز نزد مسلمانان معروف بود و واقعا روز عیدی بود، قطعا این راویان از آن اطلاع داشتند چه از صحابه باشند و چه از تابعین. زیرا آنچه نزد آنان مسلم است، این است که مسلمانان بیش از دو عید (فطر و اضحی) عیدی ندارند تا آنجا که علما و محدثین همچون بخاری و مسلم و دیگران، در کتابهایشان بابی تحت «کتاب العیدین» و یا صلاة العیدین و خطبه العیدین آوردهاند و عید سومی نزد آنان وجود ندارد و لذا روز عرفه را نیز محققا روز عید نمیدانند.
در پاسخ میگوئیم:
اولا-از این روایتها روشن میشود که مسلمانان آن روز مهم و باعظمت را نادیده میگرفتند و در آن روز جشن نمیگرفتند، لذا گاهی یهودیان و گاهی نصرانیان به آنها اعتراض میکرده و میگفتند که اگر این آیه دربارۀ ما نازل شده بود، ما آن روز را عید قرار میدادیم، و بدین سان عمر ناچار میشود و به آنها پاسخ میدهد که من از نزول آیه خبر دارم؛ این آیه در حالی نازل شد که حضرت رسول در عرفه وقوف داشتند!
ما بوی دروغ و گم کردن مطلب را از این روایت میشنویم، و آنها که این روایت را از زبان عمر بن خطاب-در دوران بخاری-وضع کردهاند، میخواستند بین نظرات و آرای یهود و نصاری-که آن روز،
روز عظیمی است و باید عید باشد-و بین جشن نگرفتن در آن روز مهم و بیاعتنائی به آن و نادیده گرفتنش، وفق دهند، درحالیکه لازم است این عید از بزرگترین اعیاد مسلمین باشد زیرا خدای سبحان در آن روز، دین خود را کامل و نعمتش را بر مردم تمام و اسلام را برای آنها برگزیده است.
بنابراین، اولین عید-که آن را عید صغیر مینامند-عید فطر است و با آن، ماه رمضان را به پایان میرسانند.
و عید دوم-که آن را عید کبیر مینامند-عید اضحی (قربان)است و تاریخش، روز دهم ذی حجه است. پرواضح است که حجاج بیت الله الحرام، پس از طواف افاضه و رمی جمرۀ عقبه و پس از قربانی کردن و حلق، از احرام خارج میشوند و آن روز دهم ذی حجه است که به همین مناسبت، به یکدیگر تبریک و تهنیت میگویند، و احرام در حج مانند ماه رمضان است که بر انسان روزهدار، چیزهائی حرام میشود و عید فطر همۀ آن حرامها، حلال میگردد، همچنین است انسان محرم در حج، که از احرامش نمیتواند خارج شود و چیزی از قبیل عطر و زینت و لباس دوخته و صید و ناخن گرفتن و تراشیدن مو و همبستر شدن برای او حلال نمیشود جز در روز دهم ذی حجه و پس از طواف افاضه (طواف حج)، و از این معلوم میشود که روز عرفه، روز عید نیست، بلکه روز عیدی که تمام مسلمانان در شرق و غرب جهان به هم تبریک میگویند، روز دهم ذی حجه است. بنابراین، لازم است بگوئیم که:
نزول آیه در روز عرفه دور از حقیقت است، و قانعکننده نیست.
بیشتر بهنظر میرسد که معتقدین به نظریۀ شوری در خلافت و بنیانگذاران این نظریه، پس از اعلام جانشینی حضرت علی در
غدیر خم، شأن نزول آیه را تحریف کردند، وانگهی برای مردم، مطلب بهتر جا میافتد اگر روز نزولش را روز عرفه تعیین کنند زیرا در روز غدیر بیش از صد هزار نفر جمع شده بودند و هیچ مناسبتی در حجة الوداع از روز عرفه، به غدیر نزدیک نیست که در یک جا این همه حجّاج خانۀ خدا جمع شوند، زیرا مردم در تمام ایام حج، متفرقاند و تنها در یک موقف گرد هم میآیند و آن روز عرفه و در عرفات است.
ازاینروی، میبینیم آنان که معتقد به نزول آیه در روز عرفهاند، بر این باورند که در این روز، پس از خطبه معروف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، آیه نازل شد و برخی از راویان حدیث، آن را نقل کردهاند.
بعید بنظر نمیرسد که شخص عمر بن خطّاب، این شأن نزول را ساخته باشد زیرا او قهرمان مبارزه با خلافت علی بود و او بنیانگذار بیعت برای ابو بکر در روز سقیفه بود و کارش به آنجا رسید که مخالفین بیعت با ابو بکر را-که در منزل فاطمه زهرا (س) جمع شده بودند-تهدید به سوزاندن کرد، اگر برای بیعت کردن با ابو بکر بیرون نیایند(1)؛پس کسی که چنین خشونتی در این مورد داشته باشد، هرگز برای او دشوار نیست که مردم را قانع سازد به اینکه در روز عرفه، این آیه نازل شده است. و اینان که نصّ حضرت رسول را در مورد خلافت علی بن ابی طالب، به تحریف کشاندند و درحالیکه مسلمانان و در رأس آنها حضرت علی، مشغول تجهیز و دفن و کفن کردن حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بودند، مسئله بیعت با ابو بکر را بدون هیچ سابقۀ ذهنی و آمادگی مردم، در سقیفۀ
1) (1) -تاریخ الخلفاء ابن قتیبه، در رابطه با چگونگی بیعت ابو بکر-ج 1-ص 19.
بنی ساعده، جا انداختند و حدیث غدیر را به دیوار زدند و آن را بکلی نادیده گرفتند، پس دیگر چه کسی میتواند بعد از این همه حادثهها، به نزول آیه در روز غدیر، استدلال و احتجاج کند؟!
بههرحال مفهوم آیه، روشنتر از حدیث «ولایت» نیست گرچه در معنی، اکمال دین و اتمام نعمت و رضایت پروردگار را میرساند، پس بگذار آن روز عید معنوی باشد، نه عید بالفعل!
آنچه بر صحت این عقیده میافزاید، روایتی است که ابن جرید از قبیصة بن ابی ذؤیب نقل میکند که گفت: کعب گفت: اگر امتی غیر از این امت بود و چنین آیهای بر آنها نازل میشد، پس بیگمان آن روز را عید میگرفتند و در آن روز اجتماع میکردند. آنگاه عمر گفت: آنچه آیهای است ای کعب؟! کعب گفت: آیۀ«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...» ناگهان عمر گفت: من آن روز را و آن مکان را که آیه در آن نازل شده میشناسم. این آیه در روز عرفه که مصادف با جمعه بود، نازل شد و بحمد الله هر دو روز برای ما عید است!! (1).
ثانیا-این قول که نزول آیه«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» را در روز عرفه میداند، منافات دارد با آیه بلاغ که میفرماید:«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ» و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را امر میکند به ابلاغ مطلب مهمی که رسالتش بدون آن ناتمام میماند، و قبلا بحث آن گذشت و معلوم شد که این آیه در میان راه مکه و مدینه و پس از اتمام حجة الوداع نازل شده و بیش از 120 صحابی و 360 دانشمند از دانشمندان اهل سنت و جماعت آن را روایت کردهاند؛ پس چگونه ممکن است که خداوند دینش را به
1) (1) -الدر المنثور سیوطی، در تفسیر آیه«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» ج 3-ص 18.
کمال برساند و نعمتش را تمام کند در روز عرفه و پس از یک هفته به پیامبر دستور بدهد مطلب مهمی که رسالتش بدون آن تمام نمیشود، به مردم ابلاغ کند، درحالیکه پیامبر به مدینه باز میگشت؟! ای خردمندان! شما را به خدا بیاندیشید چگونه چنین چیزی ممکن است؟!
ثالثا-انسان پژوهشگر و اندیشمند اگر با دقت به خطبه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در روز عرفه بنگرد، چیز تازهای-که مسلمانان آن را قبلا نشنیده باشند-در آن نمییابد که بتوان پذیرفت، بدون آن، دین تکمیل نمیشود و نعمت اتمام نمیگردد، جز اینکه بعضی از سفارشها و وصیّتهائی در آن خطبه آمده است که قرآن آنها را ذکر کرده و خود حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در مناسبتهای گوناگون برای مردم بیان کرده و در روز عرفه تأکید بر آنها نموده است.
اکنون آن خطبه را طبق نقل راویان در اینجا میآوریم:
-خداوند خونها و اموال شما را بر شما محترم دانسته مانند احترام این ماه و این روز.
-تقوای الهی داشته باشید و از حقوق مردم کم نگذارید و در روی زمین به فساد و تباهی مشغول نشوید؛ پس اگر کسی امانتی دارد، آن را بپردازد.
-مردم در اسلام یکساناند و هیچ فضیلت و مزیّتی برای عرب بر عجم نیست جز با تقوی.
-هر خونی که در ایام جاهلیّت، مقرّر شده بود، و هر ربائی که در جاهلیت رواج داشت، آن را زیر پا میگذارم.
-ای مردم «نسیء»(1)افزونی در کفر است... هان، امروز زمان بازگشته است مانند روزی که خداوند آسمانها و زمین را آفرید.
-همانا عدد ماهها نزد خداوند دوازده ماه است که در کتاب خدا ثبت است و چهار ماه از اینها حرام است.
-شما را سفارش میکنم که با بانوان خوشرفتاری کنید، چرا که شما با پذیرفتن امانت الهی آنها را همسر خود قرار دادید و با کتاب الهی، آنها را برای خود حلال نمودید.
-شما را در مورد بردگانتان سفارش میکنم، به آنها اطعام کنید از آنچه خود میخورید و بپوشانید آنچه را که خود میپوشید.
-مسلمان برادر مسلمان است، او را فریب نمیدهد، به او خیانت نمیکند، او را غیبت نمینماید و نه تنها خونش که هیچچیز از اموال و دارائیش برای او حلال نیست.
-همانا شیطان امروز ناامید شده است که پرستیده شود ولی از سوی اعمالتان، مورد اطاعت قرار میگیرد.
-دشمنترین دشمنان خدا، کسی است که غیر قاتل
1) (1) -نسیء: یعنی تاخیر ماه حرام به ماه دیگر. به عبارت دیگر: اعراب ماههای حرام را محترم میدانستند و در آنها قتال ممنوع شده بود ولی چون سه ماه ذو القعده، ذو الحجه و محرم دنبال هم حرام بود، و بر آنها سنگین میآمد، لذا هریکی از ماهها را حلال دانسته و سالی دیگر بجای آن ماه بعد را حرام میدانستند که در قرآن نیز آن را زیاده در کفر مینامند:«إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ...» (سوره توبه-آیه 37).(مترجم).
خود را به قتل برساند و غیر زنندۀ خود را بزند و هرکه به نعمت موالیش کفر ورزد، به آنچه بر محمد نازل شده، کفر ورزیده است و هرکه به کسی جز پدرش نسبت داده شود، پس لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم بر او باد.
-من مأموریت یافتم که با مردم بجنگم تا «لا اله الا الله» بگویند و شهادت به پیامبری من دهند، پس اگر چنین کنند، خودشان و اموالشان در پناه من هستند و جز از روی حق، چیزی از آنان برداشته نمیشود و حسابشان با خداوند است.
-پس از من کافرانی گمراهکننده نباشید که بر گردن یکدیگر سوار شوید.
این تمام آنچه بود که در خطبۀ عرفه در حجة الوداع آمده بود، و من تمام فرازهایش را از منابع موثق گردآوری کردم و هیچیک از سفارشهای حضرتش را از قلم نیانداختم؛ آیا در این سفارشها چیز تازهای برای اصحاب گفته شده است! خیر! هرگز چیز جدیدی در آنها نیست جز تأکید بر اموری که در قرآن یاد شده و در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حکمش بیان گردیده است، و همانا حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم عمر خود را در این صرف کرد که آنچه از احکام بر مردم واجب شده، همه را بیان کند و کوچک و بزرگ مسائل را به آنان بیاموزد، پس هیچ وجهی برای نزول آیه اکمال الدین و اتمام النعمه، پس از این سفارشهائی که بر مسلمانان پوشیده نیست، نمیماند ولی حضرت چون آن جمعیت فراوان را مشاهده فرمود و قبلا به آنها گوشزد کرده بود که آخرین حج را انجام
میدهد، بر خود لازم دید که این وصیّتها و سفارشها را یک جا بر آنها تکرار کند.
ولی اگر شأن نزول آیه را طبق قول دوم بگیریم یعنی بپذیریم که این آیه در روز غدیر خم و پس از نصب امام علی بهعنوان جانشین پیامبر و فرمانروای مؤمنان، نازل شده، مطلب کاملا منطقی و مطابق واقع خواهد بود زیرا خلافت، پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از اهم امور است و ممکن نیست که بندگان خدا، پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رها شوند و سزاوار نیست که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا برود بیآنکه جانشینی برای خود تعیین نماید و امّت را بدون سرپرست رها سازد درحالیکه هرگز از مدینه خارج نمیشد جز اینکه یکی از اصحاب را بر آن میگماشت، پس چگونه باور کنیم که از دنیا رحلت فرماید و در مسئله خلافت، هیچ اندیشهای نکند؟!
و اگر ملحدین دوران، به این قانون معتقد باشند که باید هر رئیسی، پیش از وفاتش، جانشینی برای خود تعیین کند و یک روز را بدون رئیس نمیگذرانند، پس دین اسلام که برترین و کاملترین آئینها است و خداوند تمام شرایع و آئینها را به آن ختم کرده و از آن بهتر، عظیمتر، کاملتر و پیشرفتهتر در دنیا وجود ندارد و خداوند دربارهاش فرموده:
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ» (1).
و این قرآن هدایت میکند به آنچه پابرجاتر و محکمتر باشد.
چگونه ممکن است که این امر مهم را نادیده بگیرد و از آن
1) (1) -سوره اسراء-آیه 9.
غفلت ورزد درحالیکه-همچنان که قبلا گذشت-عایشه و ابن عمر و پیش از آنها ابو بکر و عمر، همه به این نتیجه رسیده بودند که باید جانشین تعیین و نصب شود وگرنه فتنه در زمین برپا میشود، و همچنین تمام خلفائی که پس از آنها آمدند، همه برای خود جانشینانی تعیین میکردند، پس چگونه این حکمت مهم بر خدا و رسولش پنهان ماند؟!!
بنابراین خداوند به پیامبرش وحی نمود-و او در حال بازگشت از حجة الوداع بود-که علی را بعنوان خلیفه و جانشین خود نصب نماید و فرمود:
«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ».
یعنی ای محمد! اگر به مردم ابلاغ نکنی آنچه را به تو دستور دادهام به اینکه علی، ولی و فرمانروای مؤمنین پس از تو میباشد، پس تو رسالتت را که به آن ترا مبعوث نمودم، به نحو احسن انجام ندادی.
بنابراین، اتمام دین فقط با امامت، میسر میشود و ولایت امری است ضروری نزد تمام عقلا و خردمندان و چنین برمیآید که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم، از تکذیب نمودن مردم و مخالفتشان میهراسید.
در برخی از روایتها آمده است: حضرت فرمود:
«جبرئیل از سوی پروردگارم این دستور را به من داد که در این مکان برخیزم و به اقشار گوناگون مردم (از سیاه و سفید) بفهمانم که علی بن ابی طالب، برادر، جانشین، خلیفه و امام پس از من است؛ از جبرئیل خواستم که عذر مرا به ذات احدیت برساند زیرا من اطلاع دارم که
تقواپیشگان اندک، و ملامتکنندگانم بسیارند چه اینکه من همواره در کنار علی و با علی بودهام تا آنجا که مرا «اذن» نامیدند و خداوند فرمود:«وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ» (1)و از آنان کسانی هستند که پیامبر را اذیت میکنند و میگویند که او گوش است، پس بگو گوشی است که خیر شما را میخواهد. و اگر میخواستم، میتوانستم آنان را نام ببرم و آنها را به مردم معرفی کنم ولی با پنهان نمودن این امر، بر آنها منّت میگذارم. ولی بههرحال خداوند راضی نشد جز اینکه پیامش را در مورد علی ابلاغ کنم و به مردم برسانم، پس ای گروه مردم! بدانید که خداوند علی را ولی و امام شما قرار داده و اطاعتش را بر همه کس، واجب و لازم دانسته است...» تا آخر خطبه(2).
و هنگامی که خداوند به او فرمود:«وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ» و خداوند تو را از مردم نگه میدارد، بدون هیچ درنگی و با سرعت هرچه تمامتر به ابلاغ پیام پروردگارش برخاست و علی را بهعنوان خلیفه پس از خودش نصب کرد و از اصحابش خواست که به او تبریک بگویند که امام مؤمنین شده است و آنها همچنین کردند؛ سپس این آیه نازل شد:«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...».
از آن که بگذریم، میبینیم برخی از علمای اهل سنت به صراحت اقرار میکنند که آیۀ ابلاغ در مورد امامت علی نازل شده.
روایتی از ابن مردویه نقل میکنند که او از ابن مسعود شنید که میگفت: در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم این آیه را چنین میخواندیم:
«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ -ان علیا مولی المؤمنین-وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ» (1).
ای رسول ما، آنچه را که از سوی پروردگارت نازل شده به مردم ابلاغ کن که همانا علی مولا و سرور مؤمنان است، و اگر چنین نکنی، رسالتش را ابلاغ نکردهای و خداوند تو را از شر مردم مصون میدارد.
و پس از این بحث، اگر روایتهای شیعیان را از ائمه طاهرین اضافه کنیم، کاملا مطلب روشن میشود که خداوند با امامت، دینش را تکمیل کرد و ازاینروی، امامت نزد شیعیان یکی از اصول دین است و با امامت علی بن ابی طالب، نعمتش را بر مسلمین تکمیل نمود تا اینکه رها نشوند و هواهای نفسانی گوناگون آنها را به خود جذب نکند و فتنه و آشوبها آنان را از پای در نیاورد که مانند گوسفندان بدون چوپان در بیابان رها شوند.
و اسلام را بهعنوان دین برای آنان برگزید زیرا امامانی را برای آنها انتخاب کرد که از هر رجس و پلیدی بدور و پاک و طاهرشان گردانید و علم کتاب را به آنان آموخت تا اوصیا و جانشینان
1) (1) -تفسیر فتح القدیر شوکانی-ج 3-ص 57، جلال الدین سیوطی در تفسیر الدر المنثور-ج 3-ص 117 به نقل از ابن عباس.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم باشند و بر مسلمین است که به این حکم الهی تن در داده و تسلیم فرمانش گردند، زیرا مفهوم واقعی اسلام، همان تسلیم برای خدا است. خداوند میفرماید:
«وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ، سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ، وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ، وَ هُوَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولی وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» (1).
و پروردگارت هرچه میخواهد میآفریند و انتخاب میکند، و برای مردم هیچ اختیاری (در نظم جهان) نیست، خداوند منزه و برتر است از آنچه شرک میورزند. و پروردگارت میداند که چه در دل پنهان دارند و چه اظهار میدارند و او است خدائی که جز او خدائی نیست، حمد و ستایش در آغاز و پایان عالم مخصوص او است و حکم از آن او است و بهسوی او بازمیگردید.
از اینجا معلوم میشود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روز غدیر را عید قرار داد، زیرا پس از منصوب نمودن امام علی علیه السلام و پس از نزول آیه«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...» فرمود:
«حمد خدای را که دین را به حد کمال رساند و نعمت را تمام کرد و به رسالتم و ولایت علی بن ابی طالب، پس از من راضی شد»(2).
پس از آن جایگاهی برای تبریک گفتن به او فراهم کرد و خود در خیمه و چادری نشست، علی را هم کنار خود نشاند و مسلمانان را
-که زنهای پیغمبر هم جزء آنها بودند-وادار کرد که گروهگروه بر او وارد شوند و منصبش را به او تهنیت بگویند و بهعنوان امیر مؤمنان بر او سلام کنند. مردم به آنچه حضرت دستور داده بود عمل کردند، از جمله ابو بکر و عمر بودند که خدمت حضرت رسیده و به او عرض کردند:
«درود و آفرین بر تو که مولای ما و مولای هر مرد مؤمن و زن مؤمنهای گشتی»(1).
هنگامی که حسّان بن ثابت، شاعر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این مطلب را فهمید، خوشحال شد و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم خواست اجازه دهد که به این مناسبت ابیاتی را بسراید.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخش فرمود:
«به لطف خدا بخوان شعرت را ای حسان! تا آن روزی که با زبانت ما را یاری میکنی، مورد تأیید روح القدس خواهی بود».
حسان قصیده جالبی را سرود که مورخان آن را در کتابهایشان آوردهاند و اوّل آن این است:
ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم بخمّ فاسمع بالرسول منادیا(2)
روز غدیر، پیامبرشان در منطقهای به نام «خم» آنان را ندا میکند، پس ندای پیامبر را با جان بشنو.
1) (1) -امام غزالی در کتاب سر العالمین ص 6، امام احمد بن حنبل در مسندش ج 4- ص 281، طبری در تفسیرش-ج 3-ص 428 این داستان را نقل کردهاند و همچنین بیهقی، ثعلبی، دار قطنی، فخر رازی، ابن کثیر و بسیاری دیگر آن را روایت کردهاند.
2) (2) -حافظ ابو نعیم اصبهانی در کتابش (ما نزل من القرآن فی علی)، خوارزمی مالکی در کتاب مناقب ص 80، کنجی شافعی در کفایة الطالب.
علیرغم آن سفارشها، قریش برنامۀ دیگری برای خود اختیار کرد و با جمع شدن نبوت و خلافت در بنی هاشم مبارزه نمود که در این راستا، گفتگوئی بین عمر بن خطاب و عبد الله بن عباس در میان آمده که در آن عمر این مطلب را به صراحت مورد انتقاد قرار داده است(1).
و بدین سان هیچکس توان آن را نداشت که این عید را جشن اعلام کند، پس از گذشت یک سال بر آن که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شخصا در آن روز عید گرفته بود.
و همچنین میبینیم درحالیکه بیش از دو ماه از اصل نصّ به جانشینی علی نگذشته بود با ایجاد جو رعب و وحشت آن را از یاد برده و بکلی از محدودۀ ذهن خارج کرده بودند و هیچکس را یارای یادآوری آن نبود. طبیعی است که سالگرد غدیر آنهم پس از گذشت یک سال تمام، نامی از آن برده نشود و بههرحال این روز روزی است که خلافت علی در آن روز واقع شده است، پس اگر خود نصّ و متن سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از بین برده و به فراموشی سپرده باشند، دیگر زمینهای برای عید قرار دادن آن روز باقی نمیماند.
سالها بر آن گذشت تا اینکه پس از یک ربع قرن(25 سال) حق به اهلش برگشت و زمام امور بدست علی افتاد و امام علی این مناسبت مهم را از نو احیاء نمود و درحالیکه نزدیک بود برای همیشه از بین برود حضرت از اصحاب و یاران پیامبر گرامی
1) (1) -طبری در تاریخش-ج 4-ص 223، تاریخ ابن اثیر-ج 3-ص 63، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید-ج 2-ص 18 و همچنین به کتاب الغدیر ج 1-ص 173 مراجعه کنید.
اسلام صلی الله علیه و آله و سلم همانها که روز غدیر را دریافته بودند، خواست که در حضور مردم بایستند و به این روز تاریخی و مهم شهادت و گواهی دهند. سی نفر از اصحاب که شانزده نفر آنها «بدریّون» بودند برخاسته و شهادت دادند(1)،و اما آنان که شهادت را کتمان کردند و فراموشی را عذر آوردند، گرفتار شدند مانند انس بن مالک که دعوت علی بن ابی طالب به او رسید ولی حاضر به شهادت نشد و از جایش برنخاست جز اینکه گرفتار بیماری پیسی شد و همواره میگریست و میگفت: دعوت آن بندۀ صالح خدا را نپذیرفتم و گواهی ندادم و اینچنین گرفتار شدم(2).و بدین سان حضرت علی علیه السلام حجت را بر مردم تکمیل کرد و از آن تاریخ تا امروز و تا روز رستاخیز، شیعیان به یاد روز غدیر، جشن میگیرند و آن را بزرگترین عید خود میدانند و چرا چنین نباشد، که در این روز خداوند دین خود را به حد کمال رساند و نعمتش را بر ما تمام کرد و اسلام را بهعنوان دین، برای ما پذیرفت. و این روز، روز بزرگی نزد خداوند و پیامبرش و تمام مؤمنین میباشد.
برخی از علمای اهل سنت از ابو هریره نقل کردهاند که گفت:
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست علی را بلند کرد و فرمود:
«من کنت مولاه فعلیّ مولاه...» خداوند این آیه را نازل فرمود:
«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی
1) (1) -مسند امام احمد بن حنبل-ج 4-ص 370، ج 1-ص 119، خصائص نسائی- ص 96، کنز العمال-ج 6-ص 397، تاریخ ابن کثیر-ج 5-ص 211، اسد الغابه -ج 4-ص 28، اصابۀ ابن حجر عسقلانی-ج 2-ص 408. و همچنین به کتاب «الغدیر» نوشته علامه امینی-ج 1-ص 173 مراجعه فرمائید.
2) (2) -مجمع الزوائد هیثمی-ج 9-ص 106، تاریخ ابن کثیر-ج 5-ص 26، مسند احمد بن حنبل-ج 1-ص 119.
وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً».
ابو هریره سپس گفت: آن روز غدیر خم بود که هرکس آن روز را که مصادف با هیجدهم ذی حجه است، روزه بگیرد، خداوند ثواب روزه شصت سال را برای او بنویسد(1).
و اما روایتهای شیعیان در فضیلت آن روز به شمارش نمیآید، و ما خدای را حمد و سپاس میگوئیم که ما را از چنگزدگان به ولایت امیر المؤمنین و از جشن گرفتگان در روز عید غدیر قرار داد.
در کوتاه سخن، حدیث غدیر «من کنت مولاه...» نه تنها یک حدیث است که یک رویداد تاریخی عظیم و بزرگی است که امت اسلام اجماع در نقل آن کردهاند. و قبلا ذکر کردیم که بیش از 360 نفر از علمای اهل سنت و بیش از آنها، علمای شیعه آن را یادآور شدهاند، و هرکس مایل بود، بیشتر در اینباره تحقیق کند، به یازده جلد کتاب «الغدیر» نوشته علامه امینی مراجعه کند که ایشان به خوبی در این زمینه تحقیق و بحث کرده و حق مطلب را ادا نموده است که خداوند از امت محمد، جزای خیرش دهد.
بنابراین، تعجبی نیست اگر بعد از این، امت اسلامی به دو بخش: سنی و شیعه تقسیم شوند و گروه اول عقیده به مبدأ شوری در سقیفه بنی ساعده داشته باشد و تمام نصوص آشکار خلافت را تأویل کند و اجماع روایتکنندگان حدیث غدیر و دیگر نصوص را نادیده بگیرد و گروه دوم به این نصوص روشن و آشکار تمسک جسته، جز آنها را نپذیرد و با دوازده امام از اهل بیت بیعت نماید و از آنها دمی رویگردان نباشد. حق و انصاف در این است که من
1) (1) -ابن کثیر در کتاب «البدایة و النهایه-ج 3-ص 214.
هرچه در مذهب اهل سنت و جماعت، جستجو کردم-خصوصا در امر خلافت-مطلبی که مرا مطمئن سازد و قانع کند نیافتم زیرا مبنای تمام آن مطالب، بر ظنّ و اجتهاد استوار بود و تئوری انتخاب و گزینش هرگز دلیل قطعی بر افضلیّت کسی نمیتواند باشد، زیرا ما از پشت پردهها آگاهی نداریم و بیگمان اگر انتخاب افراد به ما واگذار شود، ما نمیتوانیم نقش عاطفهها، عصبیتهای قومی و خودخواهیهای درونی را در تأثیر آن انتخابها، نادیده بگیریم.
و این مطلب هرگز خیالبافی نیست زیرا کسی که مسئله انتخاب خلیفه را دنبال کند، درمییابد که این تئوری، هرچند بسیار آن را در بوق و کرنا کردند، ولی هرگز به پیروزی نرسیده و نخواهد رسید، زیرا شخص ابو بکر که خود رهبریت شوری را به عهده داشت و بوسیلۀ شوری به خلافت دست یافت، پس از دو سال از تأسیس این تئوری، خود تلاش در کوبیدن و مخالفت ورزیدن با آن نمود زیرا هنگامی که مرگش فرارسید، عمر را بهعنوان جانشین خود تعیین کرد برای اینکه وی در طی حکومت خویش بر مردم به این نتیجه رسیده بود که هرکس برای رسیدن به این منصب، تلاش خواهد کرد و در این راستا فتنهها و آشوبهائی وحشتناک در میان امت پدید خواهد آمد و وحدت را نابود خواهد ساخت؛ تازه این در حالی است که ما نسبت به ابو بکر حسن ظن داشته باشیم ولی اگر بگوئیم که او میدانست خلافت، با نصّ قطعی بوده و شوری و سقیفه جز وسیلهای برای رسیدن خودشان به این منصب نبوده است، این امری دیگر است.
و این هم عمر بن خطاب است که خلافت ابو بکر را در سقیفه بنیان نهاد و پژوهشگران در تاریخ میفهمند که اگر او نبود، هرگز
ابو بکر بر کرسی خلافت نمیتوانست بنشیند، وی پس از وفات یارش (ابو بکر) و در دوران خلافت خودش، روبروی مردم اعلام میکند که بیعت ابو بکر، یک امر ناگهانی بود که خداوند شرش را از ما دور ساخت(1).
ای کاش کسی از عمر سئوال میکرد که اگر-به گواهی خودش- خلافت ابو بکر تصادفی و بدون اندیشه بود، خلافت خودش نیز زائیده بیفکری و تصادف در تصادف بود، پس چگونه وصیت ابو بکر را در مورد خلافت خویش پذیرفت؟
بااینحال ملاحظه میکنیم که عمر وقتی ضربه خورد و یقین کرد از دنیا میرود، شش نفر را برگزید که از میان خود، خلیفهای را تعیین کنند درحالیکه یقین داشت-هرچند عددشان کم است- و علیرغم مصاحبت و همنشینی با پیامبر و تقوا و پارسائی، بازهم عواطف انسانیشان بر عقل غلبه میکند که در این میان جز معصومین، کسی نمیتواند، حقّ محض را ملاک قرار دهد. از این روی میبینیم برای اینکه جلوی اختلاف را بگیرد، رای گروهی که عبد الرحمن بن عوف جزوشان بود، مرجّح و برتر دانست. و بعد میبینیم که اعضای آن شورا حضرت علی را برای خلافت برگزیدند ولی با او شرط کردند که به کتاب خدا و سنت پیامبر و سنت شیخین ابو بکر و عمر عمل کند و حضرت علی کتاب خدا و سنت پیامبرش را پذیرفت ولی زیر بار سنّت شیخین نرفت(2)،ولی عثمان این شروط را پذیرفت، آنگاه او را بهعنوان خلیفه برگزیده
و با او بیعت کردند.
اما علی علیه السلام در این زمینه فرمود:
«فیا للّه و للشوری، متی اعترض الریب فیّ مع الاوّل منهم حتی صرت أقرن الی هذه النظائر، لکنی اسففت اذ أسفّوا و طرت اذ طاروا، فصغی رجل منهم لضغنه و مال الاخر لصهره مع هن و هن»(1).
خداوندا، از تو استمداد میطلبم نسبت به شورائی که تشکیل دادند چگونه مرا با آن اوّلی مساوی دانستند و دربارۀ من شکّ و تردید روا داشتند که امروز با این اشخاص همردیف شدهام ولی بازهم تحمل کردم و در فراز و نشیب از آنها تبعیّت نمودم پس یکی از آنها که از حسد و کینۀ زیادی برخوردار بود، از حق منحرف شده، در راه باطل گام گذاشت (سعد بن ابی وقاص) و دیگری به خاطر داماد و خویشاوندی با عثمان از من دوری جست (عبد الرحمن بن عوف) و آن دو نفر دیگر (طلحه و زبیر) چه زشت است که نامشان برده شود.
و اگر اینان که نخبگان مسلمانان و برگزیدگان به حساب میآیند، اینچنین پیروی از عواطف و احساسات کرده، این قدر حقد و حسد داشته و عصبیت و فامیلپرستیها در آنان به جائی برسد که حضرت جمله «بین هن و هن» ذکر کند که محمد عبده در شرح خود میگوید: امام علی اشاره به مسائلی نموده است که ذکر آنها زشت و موهن است، پس چه توقعی از دیگران است. هرچند پس از مدتی عبد الرحمن بن عوف از انتخاب عثمان پشیمان شد و بر
1) (1) -نهج البلاغه-خطبه 3-ص 48.
عثمان خشمناک گشت و او را متهم به خیانت کرد به خاطر آن کارهائی که در دورانش انجام شده بود، لذا بزرگان اصحاب نزد عبد الرحمن آمده به او گفتند: ای عبد الرحمن! این دستنشاندۀ خودت بود! به آنها پاسخ داد: من چنین باوری درباره او نداشتم ولی خدا گواه است که دیگر با او سخن نخواهم گفت. و چنین هم شد، و عبد الرحمن بن عوف از دنیا رفت درحالیکه با عثمان رنجیدهخاطر بود گرچه برخی از راویان نوشتهاند که: عثمان در بیماریش به عیادتش رفت ولی او روی خود را به طرف دیوار کرد و از او روی برگرداند و با او سخنی نگفت(1).
و پس از آن آمد بر سر عثمان آنچه آمد و مردم علیه او شوریدند تا منجر به کشتنش شد، اینجا بود که امت اسلامی، مستقیما میخواست تصمیم بگیرد و علی را بهعنوان خلیفه انتخاب کند ولی افسوس بر امت که دیر جنبید چرا که دیگر دولت اسلامی مضطرب شده بود و میدان برای بازی منافقین و مستکبرین و دشمنان اسلام و طمعکنندگان در خلافت، با هر قیمت و به هر وسیله حتی اگر با ریختن خون بیگناهان باشد، گشوده شده بود، و احکام خدا و رسولش در طی آن بیست و پنج سال تغییر یافته و حضرت علی خود را میان دریائی متلاطم و امواجی سهمگین و ابرهائی تیره مییافت و تمام مدّت خلافتش را در جنگهائی خونین بسر برد که ناکثین و قاسطین و مارقین بر او تحمیل کرده بودند و از آنها بیرون نیامد جز با شهادتش که درود خدا و سلامش
1) (1) -تاریخ طبری و ابن اثیر در حوادث سال 36 هجری. محمد عبده در شرح نهج البلاغه-ج 1-ص 35.
بر او باد و چه بسیار بر امت محمد تأسف میخورد؛ امتی که بردۀ آزاد شده و فرزند بردگان معاویة بن ابو سفیان و همردیفانش مانند عمرو بن عاص، مغیرة بن شعبه، مروان بن حکم و بسیاری دیگر در او طمع کرده بودند که اگر آن نقشۀ شورا و انتخاب نبود، هرگز چنین جرأتی به خودشان راه نمیدادند.
و بدین سان امت محمد در دریائی از خون شناور شد و سرنوشتش بدست نادانان و اراذل و اوباش افتاد، و از آن پس، شورا مبدّل به حکومتی شاهنشاهی شد که از دوران معاویه مانند قیصرها و کسراها، حکومت را به توارث گذاشته و به فرزندان و نوادگان خود، ردوبدل میکردند.
آن دورانی که نام خلافت را بر آن گذارده بودند سپری شد و حق این است که حتی آن خلفای چهارگانه نیز خلفائی با انتخاب و شورا نبودند جز ابو بکر و علی و حتی ابو بکر را هم باید استثنا کرد زیرا بیعتش عجولانه و بدور از چشم گروه مخالف-یعنی علی و بنی هاشم و بسیاری از مسلمانان که با آنان همعقیده بودند- صورت پذیرفت؛ بنابراین، کسی جز علی بن ابی طالب نمیماند که بیعت با شورا و انتخابات آزاد برای او محقق شود و مسلمانان علیرغم میل باطنی حضرت با او بیعت کردند و بعضی از اصحاب که سر باز زدند هرگز مورد اعتراض یا تهدید قرار نگرفتند. و خدای سبحان نیز چنین خواسته بود که علی بن ابی طالب با نص الهی و با انتخابات مسلمانان به خلافت برسد و تمام امت اسلامی، از شیعه و سنی، دربارۀ خلافت علی اجماع کردهاند ولی-همان طور که میدانید-دربارۀ خلافت دیگران اختلاف دارند.
اکنون من میگویم: دریغا بر این امت که اگر پذیرفته بودند کسی
را که خداوند او را برگزیده بود، به تحقیق که برکات آسمان بر آنان نازل میگشت و امروز سرور و راهبر و پیشوای جهان بودند، همچنان که اگر پیروی از خدا کرده بودند، بیگمان این امر محقق شده بود که خود میفرماید:
«وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ».
و شما برترید اگر ایمان داشته باشید.
ولی ابلیس پلید، این دشمن قسمخوردۀ انسانها، به پروردگار خطاب کرده گفت:
«فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ*ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ» (1).
شیطان گفت: چون تو مرا گمراه شمردی، من هم بندگانت را از راه مستقیم که شرع و آئین تو است، منحرف مینمایم، آنگاه از پیش روی و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آنان درآیم تا اینکه (شکرگزارانشان کم گردند) و نیابی بیشترشان را که شاکر باشند.
هر انسان خردمندی امروز به وضعیت مسلمانان در جهان-یا در جهان سوم که در اثر جهل و نادانی و عقبافتادگی و سرسپردگی به این نامشان مینامند-بنگرد درمییابد که چگونه ذلیل و خوارند و نه تنها توانائی هیچ کاری ندارند بلکه متأسفانه دست نیاز بهسوی کشورها دراز کرده و اسرائیل را به رسمیت میشناسند درحالیکه اسرائیل آنان را نمیپذیرد و دست رد به سینهشان میزند و حتی اجازه نمیدهد که به «قدس» ره یابند چرا که اکنون پایتخت
1) (1) -سوره اعراف-آیه 16 و 17.
اسرائیل شده است! و اگر سری به کشورهای اسلامی بزنی در مییابی که وابسته به آمریکا و یا شوروی، هستند و فقر و گرسنگی ملتهایشان را از پای درآورده و مرض و بیماری-در اثر ناداری- بر آنان چیره شده و درحالیکه سگهای اروپا از بهترین انواع گوشت و ماهی برخوردارند، بسیاری از مسلمانان در اثر نیافتن لقمهای نان گندم یا جو، از گرسنگی جان میدهند و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
حضرت زهرا سرور زنان جهان سلام الله علیها پس از مخاصمه با ابو بکر در آن خطبهای که میان مهاجرین و انصار ایراد فرمود به این سرنوشت امت خبر داده چنین فرمود:
«به خدا قسم زمانه باردار است، پس دمی تامل کنند تا هنگام زادنش فرارسد (و فتنهای برپا گردد) هان! اینان برای گرفتن شیر، ظرفی را پر از خون تازه و زهری هلاککننده، نمودند؛ آنجا است که باطلپیشگان زیان بینند و آیندگان از سرانجام برنامۀ پیشینیان آگاه گردند.
وانگهی، اکنون به دنیاتان دل خوش دارید و برای دریافت فتنه، قلبهایتان را مطمئن سازید و شما را بشارت باد به شمشیری برنده و سلطۀ تجاوزگری ستمپیشه و آشوبی فراگیر و بیدادگری ستمگرانی که غنایم شما را چپاول کرده و خودتان را درو خواهند کرد، پس دریغ و افسوس بر شما، و وای به حالتان که هدایت از شما روی برگردانده و چگونه میشود شما را به آن واداشت که آن را خوش ندارید».
«اما لعمری لقد لقحت فنظرة ریثما تنتج، ثمّ احتلبوا
ملء القعب دما عبیطا و ذعافا مبیدا، هنالک یخسر المبطلون و یعرف التالون غبّ ما أسّسه الاولون، ثم طیبوا عن دنیاکم انفسا و اطمئنوا للفتنه جأشا و ابشروا بسیف صارم و سطوة معتد غاشم و هرج شامل ، و استبداد من الظالمین، یدع فیئکم زهیدا، و جمعکم حصیدا فیا حسرة لکم و أنّی بکم و قد عمیت علیکم، أنلزمکموها و أنتم لها کارهون»(1).
راست گفت سرور بانوان جهان در پیشگوئیش که او است از دودمان نبوت و معدن رسالت و به تحقیق سخنان او در زندگی امت تجسم عینی یافت و به وقوع پیوست و کسی چه میداند شاید آیندهای سهمگینتر و دردناکتر از گذشته در انتظار امت باشد، زیرا به آنچه خداوند نازل کرد، روی گرداندند، پس اعمالشان حبط و باطل شد«ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ».
نکتۀ مهمی در بحثمان ناگفته ماند که شایستۀ بررسی است و شاید آن تنها اعتراضی باشد که-معمولا-بسیاری از خصوم و دشمنان پس از درماندگی و دریوزگی، به آن در میآویزند و چون چارهای جز اقرار به ثبوت نصهای صریح و واضح در مورد امیر المؤمنین ندارند، در پایان خود را به تعجب و شگفتی میزنند
1) (1) -طبری در دلائل الامامه-ص 41 بلاغات النساء ابن طیفور ص 20، اعلام النساء نوشتۀ عمر رضا کخاله-ج 4-ص 129 و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه.
و بعید میدانند که روز نصب امام علی، صد هزار صحابی حضور یافتند سپس همۀ آنها توطئه علیه حضرت کرده و از او اعراض نمودند درحالیکه میان آنان بسیاری از نخبگان اصحاب و افراد برتر وجود داشتند! و این اعتراض به خود من شد هنگامی که بحث به سود من تمام شد، و من نتوانستم باور کنم و هیچکس نمیتواند این مطلب را باور کند، اگر همینطور مطرح گردد ولی اگر قضیه را از تمام ابعاد مورد بررسی قرار دهیم، تعجّبمان از بین میرود زیرا مسئله آنطور که اهل سنت مطرح میکنند یا ما تصور میکنیم نیست و آنها نیز سخنشان منطقی است زیرا خیلی بعید است صد هزار صحابی فرمان پیامبر را به زمین بزنند. پس قضیه چطور اتفاق افتاد؟
اولا-بسیاری از آنان که در مجلس بیعت «غدیر» حضور یافتند، اهل مدینه منوره نبودند بلکه حد اکثر سه الی چهار هزار نفر آنان در مدینه سکونت داشتند. در این میان بسیاری از آنان نیز بردگان و یا مستضعفینی بودند که از مناطق مختلف بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده بودند و در مدینه قبیله و خویشاوندانی نداشتند، مانند اهل صفه، پس تنها نیمی از آنان باقی میمانند که بیش از دو هزار نفر نمیباشند که اینها هم معمولا گوش به حرف رؤسای قبایل و در مقابل نظام عشایری، خاضع بودند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز بر این مطلب صحّت گذاشتند و لذا هرگاه گروهی بر حضرت وارد میشدند، سرور و زعیمشان را بر آنان حق سرپرستی میداد، ازاینرو در اسلام به آنان «اهل حل و عقد» میگویند.
و اگر به کنفرانس «سقیفه» که فورا پس از وفات پیامبر برگزار شد بنگریم. میبینیم افرادی که ابو بکر را برای خلافت برگزیدند،
حد اکثر به صد نفر بیشتر نمیرسند زیرا از انصار که اهل مدینه بودند کسی جز رهبران و بزرگانشان حضور نداشتند، همچنین از مهاجرین که اهل مکه بودند و همراه با پیامبر هجرت کرده بودند جز سه یا چهار نفر بهعنوان «قریش» حضور نداشتند و کافی است که ما وسعت و گشایش سقیفه را بهنظر آوریم تا معلوم شود که وقتی ادعا میکنیم صد نفر در آن حضور داشتند، تا اندازهای مبالغه و گزاف نیز گفتهایم، چرا که سقیفه بنی ساعده مانند سالنهای بزرگ کنفرانسها و کنگرههای زمان معاصر نبوده است، وانگهی اغلب آن صد هزار نفر نه تنها حاضر نبودند که حتی از جریان سقیفه مطلع نشدند مگر پس از مدتی طولانی که از برگزاریش گذشته بود برای اینکه در آن زمان نه پست هوائی وجود داشت و نه تلفنهای بیسیم و نه ماهوارهها.
و پس از اتفاقنظر آن شخصیتها بر تعیین ابو بکر و علیرغم مخالفت بزرگ انصار سعد بن عباده و فرزندش قیس، الا اینکه اغلب افراد موجود در سقیفه، عقد بیعت را محکم بسته و بر آن اتفاق کردند، هرچند در همان وقت بیشتر مسلمانان از سقیفه دور بودند و برخی مشغول تجهیز و تکفین حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بودند یا اینکه بهتزده، خبر وفات را دریافته بودند، از طرفی عمر بن خطاب نیز مردم را مورد تهدید و ارعاب قرار داده بود تا خبر وفات پیامبر را بازگو نکنند(1).
از اینکه بگذریم بسیاری از اصحاب بدستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سپاه اسامه بوده و در آن لحظه، در پایگاه «جرف»
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4-ص 195.
اقامت داشتند و وفات پیامبر را دریافت نکرده و در سقیفه نیز حضور نیافتند.
بنابراین آیا بازهم عاقلانه است اگر افراد یک قبیله یا عشیره با سرپرست خود مخالفت کنند در آنچه او تصویب کرده، بویژه اینکه در آنچه او صحه گذارده، شرافتی بزرگ و فضیلتی همگانی است که هر قبیله تلاش در بدست آوردن آن دارد و کسی چه میداند، شاید شرافت ریاست بر تمام مسلمانان، روزی هم نصیب آن قبیله گردد زیرا اکنون دیگر حاکم واقعی و شرعی از منصبش رانده شده و مطلب به شورا گذاشته شده که هربار یکی را میان خودشان انتخاب و بر مردم تحمیل میکنند، پس چرا از این امر خوششان نیاید و چگونه آن را تأیید نکنند؟
ثانیا-اگر اهل حلّ و عقد از مردم مدینه، مطلبی را تثبیت کردند، دیگر جائی برای دوردستان که از گوشه و کنار جزیره میآیند، نمیماند که بخواهند به مخالفت برخیزند، گو اینکه آنها نمیدانند در غیابشان چه گذشته است زیرا وسائل حمل و نقل و ارتباطات در آن دوران، خیلی ابتدائی و عقب افتاده بود، از سوئی دیگر آن مردم چنین تصوری از اهل مدینه داشتند که اینان با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میزیستهاند پس قطعا دستیابی به احکام نوین که در هر ساعت و در هر روز با وحی پدید میآمد دارند. از آن گذشته، برای رئیس یک قبیله که از پایتخت دور است، فرقی ندارد، که چه کسی بر مسند خلافت باشد، پس برای او ابو بکر یا علی یا هر شخصی دیگر یکی است و آنچه برای او مهم است، این است که خود ریاست عشیرهاش را عهدهدار باشد و کسی در این امر با او مخالفت نکند.
و چهبسا برخی از آنها میخواسته است که از حقیقت قضیه، آگاه شود ولی دستگاه حاکم او را یا با تشویق و یا با تهدید، ساکت کردهاند و شاید این مطلب را که شیعیان درباره مالک بن نویره میگویند که از پرداخت زکات به ابو بکر خودداری کرد، مطلب درستی باشد! خداوند عالم است و بس! بههرحال کسی که دنبال آن حوادث است و مسئله نبرد با مانعین زکات را بررسی میکند، به بسیاری از تناقضات برمیخورد و به آنچه تاریخنگاران برای حفظ آبروی اصحاب بویژه دستاندرکاران، نگاشتهاند، هرگز قانع نمیشود.
ثالثا-ناگهانی بودن مسئله، نقش مهمی را بازی کرد و مردم را در برابر عمل انجامشده قرار داد زیرا کنفرانس سقیفه، بیخبر از افرادی که مشغول تجهیز و دفن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند، مانند امام علی، ابن عباس، سایر بنی هاشم، مقداد، سلمان، ابو ذر، عمار، زبیر و بسیاری دیگر از اصحاب، برگزار شد و در آن هنگام که اهل سقیفه ابو بکر را به مسجد بردند و مردم را به بیعت طلبیدند، و مردم گروه گروه-خواسته یا ناخواسته-برای بیعت با او به مسجد میآمدند، علی و یارانش هنوز از آن واجب مقدسی که اخلاق والایشان بر آنان فرض کرده بود، دست برنداشته و روا نبود که پیامبر خدا را بیغسل و کفن رها کنند و بهسوی سقیفه بشتابند و در امر خلافت، نزاع کنند.
و همینکه از آن واجب مقدس فارغ شدند، مطلب تمام شده بود و ابو بکر بر کرسی صدارت تکیه داده بود و هرکس از بیعت سرباز میزد، جزو فتنهانگیزانی به شمار میرفت که میبایست مسلمانان با او به نبرد برخیزند و حتی اگر لازم شد او را به قتل برسانند!! از این
روی میبینیم عمر، سعد بن عباده را تهدید به قتل کرده و فریاد برآورده بود که:«او را بکشید که اهل فتنه است»، چون او از بیعت با ابو بکر خودداری کرده بود(1).
و از آن پس عمر، تمام مخالفانی را که در منزل علی گرد آمده بودند تهدید به سوزاندن خانه و هرکه در خانه است نمود و اگر ما براستی نظر عمر بن خطاب را در مسئله بیعت متوجه شویم، بسیاری از آن معماها که سرگردانکننده مانده است، برای ما حل میشود. زیرا عمر بر این عقیده است که برای صحت بیعت کافی است یک نفر مسلمان آن را تأیید کند و دیگر بر بقیه مسلمین واجب میشود که از او پیروی کنند و هرکس مخالفت و تمرّد کند، از اسلام خارج شده و باید او را کشت!
حال بیائید باهم در مسئله بیعت به او گوش فرادهیم که از خود سخن میگوید، و بخاری در صحیحش(2)آن را آورده است، او داستان سقیفه را چنین تعریف کرد:
«سروصدا بسیار شد و داد و فریاد به اوج خود رسید و من ترسیدم که اختلاف کنند لذا فورا گفتم: ابو بکر! دستت را به من بده. ابو بکر هم دست خود را دراز کرد و من با او بیعت کردم و مهاجرین(3)و انصار نیز بیعت کردند. آنجا بود که علیه سعد بن عباده شوریدیم و بر او
1) (1) -صحیح بخاری-ج 8-ص 211، تاریخ طبری-ج 3-ص 223.
2) (2) -صحیح بخاری-ج 8-ص 209.
3) (3) -همه مورخین نقل کردهاند که در سقیفه بیش از چهار نفر از مهاجرین کسی نبود.پس اینکه میگوید: من با او بیعت کردم و مهاجرین نیز بیعت کردند، معارض است با سخن خودش در همین خطبه که میگوید: علی و زبیر و هرکه با آنها بود، با ما مخالفت کردند. صحیح بخاری ج 8-ص 210 را مطالعه کن.
پریدیم که ناگهان یکی از حاضرین گفت: سعد بن عباده را کشتید. گفتم: خدا سعد بن عباده را بکشد. عمر اضافه کرد: ما به خدا تا آن روز هیچ امری را سختتر از بیعت با ابو بکر ندیدیم، ترسیدیم اگر آن جمع متفرق شوند و بیعت حاصل نشود، پس از ما بروند و با دیگری بیعت کنند و آن وقت مجبور شویم با کسی که نمیخواهیم بیعت نمائیم یا اینکه مخالفت کنیم و آنگاه فسادی روی دهد، پس اگر کسی بدون مشورت با مسلمانان با دیگری بیعت کند، نه آنکس و نه آنکه مورد بیعت قرار گرفته، پیروی میشوند، زیرا ممکن است هر دو به قتل برسند».
بنابراین، مسئله از دیدگاه عمر انتخاب و شورا نیست بلکه کفایت است که یک نفر از مسلمین مبادرت به بیعت کند تا برای بقیه، حجت باشد، بهمین خاطر به ابو بکر گفت که: ای ابو بکر! دستت را دراز کن و او هم دستش را دراز کرد و عمر بدون مشورت و بدون تأمّل با او بیعت کرد از ترس اینکه دیگری خود را پیش بکشد، و از این نظریه خود چنین دفاع میکند:«ترسیدیم اگر مجلس متفرق شد و بیعت صورت نپذیرفت، پس از ما با دیگری بیعت کنند»(مثلا انصار یکی را از میان خودشان برگزینند و با او بیعت کنند) و برای توضیح بیشتر اضافه میکند:«پس در آن صورت، ناچار بودیم با کسی بیعت کنیم که از او خوشمان نمیآمد و یا هم اینکه به مخالفت برخیزیم و در آن صورت، فساد برپا میشد»!!
اگر ما باانصاف، حکم و با دقّت، بحث کنیم، لازم است اقرار
نمائیم که عمر در واپسین روزهای زندگیش، نظر خود را تغییر داد و آن روزی بود که از آخرین حجّش بازگشته بود و در حضور عبد الرحمن بن عوف بود که یک نفر آمد و به او گفت: یا امیر المؤمنین! چه میگوئی دربارۀ فلان شخص که میگوید: اگر عمر از دنیا برود ما با فلان شخص بیعت میکنیم زیرا به خدا قسم بیعت ابو بکر چیزی جز یک کار شتابزده نبود و تمام شد عمر عصبانی شد و لذا تا به مدینه برگشت فورا به منبر رفت و خطبهای خواند و در آن خطبه چنین گفت: به من گزارش رسید که یکی از شماها گفته است: به خدا قسم اگر عمر بمیرد با فلان شخص بیعت میکنم، پس هشدارتان باد، نکند کسی چنین بگوید که: بیعت ابو بکر کاری شتابزده بود و تمام شد، هان! چنین بود ولی خداوند، شرش را از ما دور ساخت. آنگاه گفت: هرکس با مردی بیعت کند بدون اینکه با مسلمانان مشورت کرده باشد، پس نه او باید بیعت کند و نه آن کسی که مورد بیعت قرار گرفته، باید بپذیرد از ترس اینکه هر دو کشته شوند(1).
ای کاش عمر بن خطاب، در روز سقیفه، همین نظر را داشت و با بیعت ابو بکر، همان بیعتی-که به قول خودش-کار شتابزدهای بود و خداوند ما را از شرش در امان نگهداشت، بر مردم ظلم روا نمیداشت. ولی چطور عمر میتواند این نظر تازه را حاکم کند زیرا در این صورت، حکم قتل خودش و دوستش را امضاء کرده زیرا در این نظر جدید به صراحت میگوید: هرکه بدون مشورت مسلمانان، با دیگری بیعت کند، پس نه او بیعت کند و نه آن
1) (1) -صحیح بخاری-ج 8-ص 208.
دیگری بپذیرد، زیرا ممکن است به قتل برسند.
مطلبی که میماند این است که بدانیم: چرا عمر در آخرین ایّام زندگیش، نظرش را تغییر داد با اینکه میدانست با این نظر جدید، بیعت ابو بکر را از اصل و اساسش ویران کرده است زیرا خود او قبلا بدون مشورت با مسلمین، بیعت کرده بود و با این نظر جدید بیعت خودش را نیز نابود کرده زیرا او به خلافت نرسید جز با بیعت ابو بکر با او، بدون مشورت مسلمانان، تا جائی که برخی از اصحاب بر ابو بکر وارد شدند و در مورد ولایت دادن به یک انسان شدید و تندخو اعتراض کردند(1).زیرا در هنگامی که عمر از نزد ابو بکر خارج شد تا نامه او را بر مردم بخواند، شخصی از عمر پرسید: ای ابا حفص، در نامه چه نوشته شده؟ عمر گفت: نمیدانم ولی من نخستین کسی هستم که شنیدم و اطاعت کردم. آن مرد گفت:«ولی من بخدا قسم میدانم چه در آن هست، در آن سال تو او را حکومت دادی و امسال او تو را حکومت داد»(2).
و این مانند سخن حضرت علی است که به عمر گفت (آن هنگام که عمر مردم را به زور وادار به بیعت با ابو بکر کرده بود): «امروز برای او شیری بدوش که مقداری از آن برای خودت بماند، و امروز حکومت او را تثبیت کن که فردا همین را به تو برگرداند»(3).
مهم این است که بدانیم عمر چرا نظرش را در مورد بیعت عوض کرد، من تقریبا دارم به این باور میرسم که برخی از اصحاب خواستار بیعت با علی بن ابی طالب پس از عمر بودند و عمر هرگز
به این امر رضایت نمیداد، چرا که او با نصهای صریح و بیپرده مخالفت کرده و نگذاشته بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن نامه را بنویسد(1)زیرا میدانست مضمون آنچه خواهد بود و تا آنجا پیش رفت که پیامبر را متهم به بیحواسی کرد و پس از وفات پیامبر مردم را ترساند که کسی اعتراف به وفات پیامبر نکند(2)چون نمیخواست مردم برای بیعت با علی بهسوی او بشتابند، او بیعت با ابو بکر را بنیان نهاد و مردم را بهزور وادار به آن کرد و مخالفین را تهدید به قتل نمود(3)،تمام اینها برای این بود که میخواست علی را از خلافت دور سازد، بنابراین چگونه اجازه میدهد گویندهای بگوید که: او پس از مرگ عمر با فلان شخص بیعت خواهد کرد بویژه اینکه آن گوینده (که نامش برای همیشه پنهان ماند و بدون شک او یکی از بزرگان اصحاب بود) به رفتار شخص عمر در مورد بیعتش با ابو بکر، احتجاج میکند که او گفت:«به خدا قسم، بیعت ابو بکر یک کار شتابزدهای بود که به خیر گذشت» یعنی: هرچند این کار بدون مشورت با مسلمانان و غفلتا صورت پذیرفت، اما بههرحال تمام شد و دیگر کسی نمیتواند این حقیقت موجود را انکار کند، و اگر برای عمر روا بود که این رفتار را با ابو بکر بکند، چرا برای آن شخص روا نباشد با فلانکس همین کار را انجام دهد. در این بین ملاحظه میکنیم که ابن عباس و عبد الرحمن بن عوف و عمر بن خطاب از بردن نام آنکس که مورد بیعت میخواهد قرار بگیرد خودداری میورزند و چون این دو شخصیت، اهمیت
بسزائی نزد مسلمانان داشتند، لذا میبینیم که عمر برای این سخن، سخت خشمگین میشود و در خطبۀ اولین نماز جمعه، مسئله خلافت را به میان میکشد و نظر جدید خود را برای مردم مطرح میسازد تا اینکه راه را بر این شخص که میخواهد آن کار شتابزده را یکبار دیگر تکرار کند، ببندد زیرا نتیجه به نفع خصمش خواهد بود، گرچه در اثنای بحث، متوجه شدیم که این تنها نظر فلان شخص نبوده بلکه نظر بسیاری از اصحاب بود ازاینروی، بخاری میگوید: پس عمر خشمگین شد و گفت: من به خواست خدا امشب در میان مردم سخنرانی میکنم و هشدارشان میدهم از این افرادی که میخواهند امورشان را غصب کنند(1).
بنابراین تغییر رأی عمر برای مخالفت با آنهائی بود که میخواستند سرنوشت مردم را بدست خود بگیرند و با علی بیعت کنند، و عمر از این نظر راضی نمیشود زیرا معتقد است خلافت از امور مردم است و حقّ علی بن ابی طالب نیست؛ پس اگر این عقیده درست بود، چرا ایشان برای خود روا میداند که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سرنوشت مردم را بهزور در دست بگیرد و بدون مشورت با مسلمانان، برای بیعت با ابو بکر میشتابد؟
موضعگیریهای عمر نسبت به علی علیه السلام معروف و مشهور است که از هر طریقی میکوشید تا آن حضرت را از حکومت دور نگه دارد و این نتیجهگیری را ما تنها از سخنرانی گذشته او بدست نیاوردهایم، بلکه هر پژوهشگر تاریخ میداند که حتی در دوره خلافت ابو بکر، عمر عملا حکومت مینمود، و ازاینرو وی از
1) (1) -صحیح بخاری-ج 8-ص 210.
اسامة بن زید میخواهد که عمر را نزد او در مدینه باقی گذارد، تا در کار خلافت از او یاری جوید(1).
بااینحال میبینیم علی بن ابی طالب علیه السلام در طول خلافت ابو بکر، عمر و عثمان، از هر پست و مسئولیتی برکنار میماند، بهطوریکه نه به او سمتی و نه ولایت و حاکمیت بخشی و نه فرماندهی لشکری و نه خزانهداری بیت المال واگذار میگردد، درصورتیکه شخصیت آن حضرت بر همه مسلمانان روشن و مشخص میباشد. و از همه شگفتانگیزتر اینکه-به نقل تاریخ- عمر در آستانه مرگش اظهار تأسف نمود که چرا ابو عبیده جراح و سالم غلام حذیفه در قید حیات نمیباشند تا یکی از آنها را پس از خویش خلیفه سازد.
بدون تردید نظر سابق وی هم در مورد شیوه بیعت دستخوش تغییر گردیده بود، چرا که آنگونه بیعت را کاری شتابزده و تجاوز به سرنوشت مسلمانان معرفی کرده بود، پس به ناگزیر میبایست شیوهای تازه و راه حلی معتدل ارائه دهد، تا نتواند هرکس با فردی که او را شایسته خلافت تشخیص داد، خودکامانه بیعت نموده، و لزوم پیروی او را بر دیگران تحمیل سازد، چنانچه او و ابو بکر هرکدام در مورد بیعت با دیگری از چنین شیوهای استفاده نمودند، و چنانچه بعضی افراد که انتظار مرگ عمر را میکشیدند، مایل بودند بهمین طریق خلیفه مورد نظر خود را انتخاب نمایند، ولی پس از اینکه عمر آن را شیوهای عجولانه و غاصبانه خواند، دیگر
1) (1) -طبقات ابن سعد و اکثر کتابهای تاریخی.
استفاده از آن غیر ممکن بود، و نیز شورائی کردن مسأله تعیین خلیفه برای وی مقدور نبود، چرا که خود پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اجتماع سقیفه حاضر بود و بدیده خویش اختلافی را که نزدیک بود به بهای از دست دادن جانها و ریختن خونهائی تمام شود نگریست، و سرانجام اندیشه شورای شش نفره و یا بدیگر سخن، دادن حق رأی به شش نفر برای تعیین خلیفه برایش پیدا شد، و از دیگر مسلمانان حق شرکت در این شورا را سلب نمود، گرچه او میدانست اختلاف در میان شش نفر یادشده نیز اجتنابناپذیر است، و ازاینرو وصیّت نمود که در صورت بروز اختلافنظر، از گروهی که عبد الرحمن در میان آنهاست پیروی شود، و لو این اختلاف به کشته شدن سه تن مخالف عبد الرحمن منتهی گردد. البته این مسأله در موردی پیش میآمد که اعضای شورا به دو دسته تقسیم میشدند که این امری محال بود، زیرا عمر میدانست «سعد بن ابی وقاص» پسر عموی عبد الرحمن و هر دو از قبیله «بنی زهره» اند بعلاوه او علی علیه السلام را دوست نداشته و کینه آن حضرت را در دل دارد، زیرا دائیهای وی از قبیله «عبد شمس» بدست علی علیه السلام به قتل رسیدهاند، چنانچه میدانست «عبد الرحمن بن عوف» داماد عثمان یعنی همسرش ام کلثوم، خواهر او میباشد و نیز از تمایل شدید طلحه به عثمان آگاه بود و به نقل مورخین میان آنان روابط دوستانهای برقرار بود، و گذشته از اینها برای جلب نظر طلحه به عثمان تنها انصراف و بیعلاقگی او نسبت به علی علیه السلام کافی بود، چرا که بین قبیله «تیم» که طلحه به آن تعلق داشت و قبیله بنی هاشم رابطه خصمانه حاکم بود و دلیل
این تیرگی رابطه از خلافت ابو بکر سرچشمه میگرفت(1).
عمر به همه این مسائل آگاه بود و بهمین دلیل روی انتخاب این عدۀ بخصوص، عنایت داشت، که هر شش نفر آنان از قریش و از مهاجرین بودند و حتی یک نفر از انصار در میانشان دیده نمیشد و هریک نماینده و رئیس قبیلهای به شمار میرفت که از موقعیت و نقش ویژهای برخوردار بودند.
1-علی بن ابی طالب «علیه السلام» رئیس قبیله بنی هاشم.
2-عثمان بن عفان رئیس بنی امیه.
3-عبد الرحمن بن عوف رئیس بنی زهره.
4-سعد بن ابی وقاص از قبیله بنی زهره و از طرف مادر به قبیله بنی امیه منصوب بود.
5-طلحة بن عبید اللّه بزرگ بنی تیم.
6-زبیر بن عوام پسر صفیه عمه رسول خدا «صلی الله علیه و آله» و همسر اسماء دختر ابو بکر.
این شش تن همگی اهل حلّ و عقد به شمار میرفتند، و در میان تمام مسلمانان، مدینه-مرکز خلافت-و دیگر نقاط جهان اسلام، حکم و نظرشان پذیرفته بود و جز اطاعت و قبول بیچونوچرا چارهای برایشان وجود نداشت، و هرکس که سرپیچی میکرد خونش مباح میگردید، و این خود همان مطلبی است که ما در صدد نزدیک ساختن آن به ذهن خواننده میباشیم، و بخصوص مسأله مسکوت ماندن «حدیث غدیر».
بنابراین با وجود آشنائی عمر به روحیات و احساسات و
1) (1) -شرح نهج البلاغه محمد عبده ج 1 ص 34.
تمایلات آن شش تن، جای تردید نیست که او از اول عثمان را کاندیدای خلافت نموده بود و به دیگر سخن، عمر میدانست که اکثر آنان به خلافت علی علیه السلام رضایت نخواهند داد وگرنه او چرا و بر چه اساسی حق داشت تا جانب عبد الرحمن بن عوف را در برابر علی بن ابی طالب علیه السلام تقویت نماید، درصورتیکه مسلمانان از آغاز تاکنون درباره برتری علی علیه السلام و ابو بکر با یکدیگر اختلافنظر دارند و هرگز شنیده نشده است کسی آن حضرت را با عبد الرحمن بن عوف مقایسه نماید.
اینجا لحظهای درنگ مینمائیم تا از همۀ اهل سنت و جماعت و از تمام فریادگران اصل «شورا» و از جمیع آزاداندیشان سئوال نمائیم که چگونه سازش و ارتباطی را میتوانند میان شوری و نظریه ابتکاری عمر برقرار سازند، درصورتیکه اگر نظریه مزبور حکایت از چیزی نماید، آن چیز جز استبداد نظر خلیفه نخواهد بود، زیرا او بدون اطلاع و حضور مسلمانان، آن شش تن را برگزید، و چنانچه دستیابی خود وی بر مسند خلافت ناگهانی و شتابزده بود، پس با چه حقی یکی از آنان را بر جامعه اسلامی تحمیل نمود؟بدین ترتیب دستکم باید اعتراف نمائیم که سیستم سیاسی اسلام به نظر هواداران «شورا» چنانچه خود آنان ادعا دارند بر پایه دموکراسی نیست. شاید عمر خود نیز بر این اساس به «شورا» معتقد نبود، و خلافت را حق ویژه مهاجرین میپنداشت و حق هرگونه مخالفت را از دیگران سلب نموده بود، بلکه گامی از این فراتر رفته و همانند ابو بکر، خلافت را ملک انحصاری قریش میدانست چرا که در میان مهاجرین کسانی بودند که از قبیله قریش و یا از نژاد عرب نبودند، بنابراین برای سلمان فارسی، عمار یاسر،
بلال حبشی، صهیب رومی، ابو ذر غفاری و هزاران صحابی غیر قریشی اجازه اظهارنظر در مسأله خلافت نبود.
البته این یک ادعای صرف نیست، و نمیتواند چنین باشد، بلکه این تنها عقیده آنان است، چنانچه تاریخ آن را ثبت نموده و محدثین از زبانشان نقل نمودهاند. برای اثبات آن، به خطابهای که در صحیح بخاری آمده است، بازمیگردیم:
«عمر بن خطاب میگوید: قصد سخنرانی داشتم و خطابهای شگفتانگیز در نظر گرفتم تا در مقابل ابو بکر ایراد نمایم، و تا حدودی مراعات حرمت او را داشتم، وقتی خواستم سخنرانی نمایم، ابو بکر به من دستور سکوت داد، او از من بردبارتر و باوقارتر بود، و به خدا سوگند کلمهای در خاطر من نبود که او شبیه آن و یا بهتر از آن را بدون آمادگی قبلی نگوید، تا آنکه سکوت نمود و سپس خطاب به انصار گفت: هر فضیلتی که درباره شما گفتم شما درخور آن بودید و این مسأله-خلافت-جز برای این قبیله از قریش شایسته نمیباشد»(1).
بدین ترتیب برای ما روشن میشود که ابو بکر و عمر به اصل «شورا» و حق تعیین سرنوشت، اعتقادی نداشتند.
بعضی از مورخین میگویند: ابو بکر در برابر انصار به این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم استدلال نمود:«خلافت در میان قریش میباشد» و در صحت آن جای تردید نیست، ولی چنانچه
1) (1) -صحیح مسلم باب وصیّت و صحیح بخاری ج 8 ص 211.
صحیح بخاری و مسلم و دیگر صحاح و کتب روائی معتبر سنّی و شیعه تصریح نمودهاند، حقیقت این است که آن حضرت فرمود:
«پس از من دوازده تن خلیفهاند و تمام آنان از قریش میباشند»(1)و صریحتر از آن این حدیث است که:«پیوسته این مسأله -خلافت-در میان قریش خواهد بود، هرچند از مردم دو تن باقی مانده باشند» و نیز «مردم در نیک و بد پیرو قریشاند»(2).
بنابراین اگر تمام مسلمانان به این احادیث معتقد باشند، چگونه کسی میتواند مدعی گردد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سرنوشت خلافت را به «شورا» واگذار نمود تا مسلمانان هرکس را بخواهند از این طریق انتخاب نمایند. ای اندیشمندان آیا این تناقض نیست؟! و راهی برای رهائی از این تناقض برای ما در کار نیست، مگر اینکه به روایات اهل بیت علیهم السلام و گفتار شیعه و سخن آن دسته از دانشمندان سنی که بر مسأله تعیین خلفا از نظر اشخاص و تعداد و اسامی توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تأکید دارند، تمسک جوئیم. و نیز از این طریق میتوانیم با موضعگیری عمر نسبت به انحصار خلافت در میان قریش آگاه شویم؛ او کسی است که به اجتهاد در مقابل نص حتی در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معروف بود، و «صلح حدیبیّه»، «نماز خواندن بر منافقان»، «مصیبت روز پنجشنبه» و «ممانعت از بشارت دادن به بهشت» از سوی او بزرگترین شاهد بر آن است، بنابراین شگفتی نیست که او
پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مقابل حدیث صریح خلافت، اظهار اجتهاد نموده و قبول سخن آن حضرت را که نسبت به خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام به این دلیل که از نظر سن از دیگران کوچکتر میباشد لازم نداند، و به حدیثی که کلمه «قریش» بصورت کلّی و عمومی در آن به کار رفته است اکتفا نماید.
و همین بود که عمر را واداشت تا قبل از مرگش، شش نفر از بزرگان قریش را برگزیند تا میان احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و آنچه خود او نسبت به حق قریش در خلافت معتقد بود، توافقی ایجاد نماید و شاید داخل کردن علی را در آن گروه با علم به اینکه آنها قطعا او را انتخاب نمیکنند، یک بازی سیاسی از سوی عمر بود تا علی را وادار به دخول در آن جمع نماید و جای عذر و بهانهای برای پیروان و محبانش که قائل به اولویت او هستند نگذارد، ولی امام علی علیه السلام تمام این مسائل را در خطبهای که برابر عموم مردم ایراد فرمود، تذکر داده و ضمن آن خطبه چنین گفته است:
«من در این مدّت طولانی که همراه با شدّت و محنت بود، صبر کردم تا اینکه او (عمر) راه خود را پیمود و خلافت را در گروهی قرار داد که گمان نمود من هم یکی از آنها هستم. خدایا! به تو پناه میبرم از این شورا.
چطور شد که مردم نسبت به اوّلی (ابو بکر) دربارۀ من شک و تردید کردند تا جائی که امروز همسان با این اشخاص شدهام ولی بههرحال در فراز و نشیبها (تا آنجا که مصلحت اسلام اقتضا میکرد) با آنها همراهی کردم. پس یکی از آنان به دنبال کینه و دشمنی که (با من) داشت، گام در راه باطل نهاد و دیگری برای
خوشایند داماد خویش، از من کنارهگیری جست و دو نفر دیگر که زشت است نام آنها برده شود»(1).
چهارم-حضرت علی سلام الله علیه، در مورد همۀ مسائل با آنها احتجاج کرد ولی هیچ فایدهای نداشت. و آیا ممکن است که حضرت علی علیه السلام برای بیعت گرفتن، از مردم التماس و گدائی کند؛ همان مردمی که از او روی برگرداندند و قلبشان به دیگری علاقمند شد یا از روی حسد که چرا خداوند این همه فضیلت به او داده و یا از روی کینه و دشمنی، زیرا علی-در گذشته-قهرمانانشان را کشته و بزرگانشان را درهم کوبیده و بینیهایشان را به خاک مالیده و آنان را به خضوع واداشته بود و خودخواهی و تکبرشان را با شمشیر شجاعتش پایمال کرده بود تا اسلام آوردند و تسلیم شدند، و او در هر حال سربلند و والامقام بود و همواره از پسر عمویش دفاع میکرد و در راه خدا از ملامت هیچ ملامتکنندهای نمیهراسید، و هیچیک از امور مادّی دنیا، تصمیم او را بهم نمیزد؛ و همانا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم، کاملا به این مسائل علم داشت و در هر مناسبتی که پیش میآید، فضیلتهای برادرش و عموزادهاش را تکرار میکرد تا او را در دل آنان جایگزین نماید و میفرمود:
«حب علی ایمان و بغضه نفاق»(2).
دوستی علی ایمان است و دشمنیاش نفاق.
«علیّ منّی و أنا من علیّ»(3).
علی از من است و من از علی هستم.
«علیّ ولیّ کل مؤمن بعدی»(1).
علی، ولیّ هر مؤمنی پس از من است.
«علی باب مدینة علمی و أبو ولدی»(2).
علی در شهر علم من و پدر فرزندان من است.
«علی سید المسلمین و امام المتقین و قائد- الغرّ المحجلین»(3).
علی سرور مسلمانان و پیشوای تقواپیشگان و رهبر نورانی صورتان است.
ولی دریغا که بازهم جز حسد و کینه افزونتر، نتیجهای نداشت، و بدین سان بود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم پیش از رحلتش، او را خواست و او را در آغوش گرفت و گریست و به او فرمود:
«ای علی! من میدانم که تو را در سینه این قوم، دشمنیهائی هست که پس از من، آنها را ظاهر میسازند، پس اگر با تو بیعت کردند، بپذیر و اگر نکردند، شکیبا باش تا مرا در حال مظلومیت، ملاقات کنی»(4).
پس اگر ابو الحسن سلام الله علیه بعد از اینکه برای ابو بکر بیعت گرفته شد، صبر و تحمل کرد، طبق وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
به او بوده است، و بیگمان در این کار، حکمتها نهفته است.
پنجم-به آنچه گذشته است اضافه کن که: انسان مسلمان هرگاه قرآن را بخواند و در آیاتش بیندیشد، از داستانهای قرآنی، نتیجه میگیرد که در امتهای گذشته نیز همین بلاها و مصیبتها-بلکه بیشتر-پیش آمده؛ کیست که نداند که قابیل از روی ظلم و ستم برادرش هابیل را به قتل میرساند؟ و این نوح، نیای پیامبران است که پس از قریب هزار سال از جهاد پیگیر، جز گروه اندکی از قومش، کسی به او نگروید و حتی همسر و فرزندش نیز جزء کافران بودند؛ و این لوط پیامبر است که در جوارش جز یک خانه از مؤمنین وجود نداشت؛ و از آن سوی فرعونها چقدر در زمین ظلم و ستم روا داشته و مردم را برده و بنده خود قرار دادند و جز یک مؤمن که ایمان خود را کتمان میکرد، میان آنها نبود؛ و هان! این برادران یوسف و فرزندان یعقوب بودند که برای کشتن برادر کوچکشان، باهم نقشه کشیده و توطئه کردند، بیآنکه یوسف گناهی مرتکب شده باشد و تنها گناهش همین بود که پدر، او را بیش از دیگر فرزندانش دوست میداشت؟ و این بنی اسرائیل بودند که خداوند به خاطر حضرت موسی آنان را نجات داد و دریا را برایشان شکافت و دشمنانشان- فرعون و سپاهیانش-را غرق کرد، بیآنکه مشقت جنگیدن و ستیزیدن داشته باشند، ولی تا از دریا بیرون آمدند، هنوز پاهایشان خشک نشده بود که سری به بتها زده و به موسی گفتند:
ای موسی! برای ما نیز خدائی قرار بده، همچنان که آنها خدایانی دارند که موسی در پاسخ فرمود: براستی شما گروهی جاهل و نادان هستید. و هنگامی که موسی به میقات پروردگارش روانه شده بود و برادرش هارون را بر آنان گماشت، علیه او توطئه کرده
و میخواستند او را به قتل برسانند و بههرحال به خدا کافر شده و گوساله را پرستیدند، و پس از اینکه پیامبران الهی را به قتل رساندند، خدای تعالی فرمود:
«أَ فَکُلَّما جاءَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوی أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ» (1).
چگونه است که هرگاه پیامبری به سوی شما آمد و برخلاف هوای نفس شما، دستوری داد، تکبر ورزیدید، پس گروهی از پیامبران را تکذیب کرده و گروهی دیگر را به قتل رساندید؟!
و این هم حضرت یحیی فرزند زکریا است که پیامبر خدا و مردی پارسا و از شایستگان و صالحان است، چهسان کشته میشود و سرش را به یکی از تبهکاران بنی اسرائیل هدیه میدهند.
و اینان یهود و نصاری هستند که علیه حضرت عیسی توطئه میکنند و میخواهند او را به قتل رسانده یا بر دار بیاویزند؛ و هان، این هم امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است که ارتشی سی هزار نفری آماده کرده است تا حسین، گل خشبوی رسول الله و سرور جوانان اهل بهشت را به قتل برساند و درحالیکه او بیش از هفتاد نفر از یارانش همراه ندارد، همه را حتی فرزند خردسالش را به قتل میرسانند.
پس دیگر چه جای شگفتی میماند؟ چرا از سخن پیامبر خدا تعجب کنیم که به اصحابش فرمود:
«هان! شما سنّتهای گذشتگانتان را وجببهوجب و گامبهگام دنبال میکنید، حتی اگر آنان در سوراخ
1) (1) -سوره بقره-آیه 87.
سوسماری رفته باشند، شما هم میروید، عرض کردند: آیا مقصودتان یهود و نصاری هستند؟ فرمود:
پس چه کسانی؟!!» (1).
چه تعجبی دارد، درحالیکه ما در صحیح بخاری و صحیح مسلم، سخن پیامبر را مییابیم که فرمود:
«اصحاب مرا در روز رستاخیز به سوی چپ میبرند، پس میپرسم: آنان را به کجا میبرید؟ گفته میشود به خدا قسم بهسوی جهنم، آنگاه میگویم: پروردگارا! اینان اصحاب مناند! جواب داده میشود: تو نمیدانی که پس از رحلتت چه بدعتها در دین نهادند پس من میگویم: دور باد از رحمت خدا کسی که پس از من، تبدیل در دین خدا کند. و میبینم که تنها به اندازه چند شتر سرخود کسی از آنان نجات نمییابد»(2).
آری! آیا بازهم جای تعجب است اگر پیامبر بفرماید:«امت من هفتاد و سه فرقه میشوند که تنها یک فرقه در بهشت و بقیه در دوزخاند»(3).
خدای بزرگ، پروردگار عزت و جلالت و خدائی که به رازهای نهان ما آگاه است، راست گفت که فرمود:
«وَ ما أَکْثَرُ النّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ» (4).
و بیشتر مردم مؤمنین نیستند، هرچند تو (ای پیامبر) تلاش در ترغیب آنان کنی.
«بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ» (1).
پیامبر به حق آنان را دعوت کرد ولی بسیاری از آنان از حق گریزان و روی گردانند.
«لَقَدْ جِئْناکُمْ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ» (2).
ما برای شما حق را آوردیم ولی بسیاری از شما مردم، نسبت به حق تنفر دارید.
«أَلا إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ» (3).
همانا وعدۀ خدا حق است ولی بیشتر آنان نمیدانند.
«یُرْضُونَکُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبی قُلُوبُهُمْ وَ أَکْثَرُهُمْ فاسِقُونَ» (4).
با زبان شما را راضی نگه میدارند ولی در قلبهایشان با شما مخالف و دشمناند و بیشتر آنان فاسق و تبهکارند.
«إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَشْکُرُونَ» (5).
همانا خداوند بدون شک بر مردم حق و فضل دارد ولی بسیاری از آنان شکرگزار نیستند.
«یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَها وَ أَکْثَرُهُمُ الْکافِرُونَ» (6).
نعمت خدا را میشناسند و بااینحال، آن را نادیده میگیرند و بیشترشان کافرند.
«وَ لَقَدْ صَرَّفْناهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبی أَکْثَرُ النّاسِ إِلاّ کُفُوراً» (1).
و ما باران را بر مردم فرستادیم تا متذکر شده و عبرت بگیرند ولی بسیاری از مردم جز راه کفران پیش نگرفتند.
«وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» (2).
و بسیاری از آنها ایمان به خدا نمیآورند جز اینکه در همان حال، مشرکاند.
«بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ» (3).
بلکه بسیاریشان حق را نمیدانند و ازاینروی از حق رویگردانند.
«أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ...» (4).
آیا از این سخن تعجب میکنید، و میخندید و گریه نمیکنید و در خواب غفلت فرورفتهاید؟!
چگونه افسوس نخورم؟ بلکه چگونه هر مسلمانی که این حقایق را میخواند، افسوس نخورد بر آن زیان بزرگی که مسلمانان دیدند از دور نمودن علی از خلافتی که پیامبر، او را بر آن نصب فرموده بود ولی امت از رهبری حکیمانه و دانشهای بیشمارش محروم ماند.
اگر هر مسلمانی، بدون تعصب و بدون عاطفه بنگرد، خواهد دید که علی (علیه السلام)، دانشمندترین انسان پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است و تاریخ گواه است که بزرگان اصحاب در آنچه بر آنان دشوار میآمد، رو بهسوی او میآوردند و از او استمداد میجستند، و تنها عمر بن خطاب در بیش از هفتاد مورد گفت:«لو لا علی لهلک عمر»(1)اگر علی نبود، قطعا عمر به هلاکت میرسید، درحالیکه او هرگز از هیچیک از آنها سئوالی نکرد و مطلبی نپرسید.
و تاریخ خود شهادت میدهد که علی بن ابی طالب شجاعترین و نیرومندترین اصحاب بود و اگر بسیاری از قهرمانان از اصحاب
1) (1) -مناقب خوارزمی-ص 39، استیعاب ج 3-ص 1103، تذکره سبط ص 147، مطالب السؤل ص 13، تفسیر نیسابوری (سوره احقاف)، فیض القدیر-ج 4- ص 357.
در مواقع کارزار پا به فرار گذاشتند، او در تمام مواقع ثابت و پابرجا ماند، و او را بس است مدال افتخاری که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به او عطا فرمود، آنگاه که فریاد برآورد:
«فردا پرچم را به دست مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند، مردی شجاع و حملهور که هرگز فرار نمیکند و خداوند قلبش را برای ایمان آزموده است» که ناگهان گردنهای اصحاب کشیده شد ولی رسول خدا پرچم را تنها به دست پراقتدار علی سپرد(1).
و در کوتاه سخن، مسئله دانش و قدرت و شجاعتی که مخصوص حضرت علی است، نزد خاص و عام معروف است و هیچکس در آن شک و تردیدی به خود راه نمیدهد، و اگر نبود نصوص ثابت و محکم در مورد ولایت او در روز غدیر و غیر از آن، کافی بود به قرآن روی آوریم که ببینیم، رهبری و امامت را جز برای انسانی عالم، شجاع و نیرومند نمیپذیرد.
و دربارۀ ضرورت پیروی از عالمان میفرماید:
«أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی، فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ» (2).
آیا آنکس که بهسوی حق راهبری میکند، سزاوارتر است به پیروی یا آنکه نمیکند مگر آنکه خود هدایت شود، پس شما را چه شده است، چگونه قضاوت میکنید؟
و در مورد ضرورت رهبری دانشمند، شجاع و مقتدر میفرماید:
«قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ، قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» (1).
گفتند کجا روا است که او بر ما حکومت کند درحالیکه ما سزاوارتر از او به پادشاهی هستیم و او را چندان پولی نیست، پیغمبرشان در جواب گفت که خداوند او را برگزیده و در دانش و نیروی جسمی، او را افزونی بخشیده و خداوند ملک خود را به هرکه خواهد میبخشد که او بحقیقت توانگر و دانا است.
و بیگمان خداوند علی را نسبت به تمام اصحاب، افزونی در علم و دانش بخشیده که بهحق در شهر علم پیامبر و تنها پایگاه اصحاب پس از رسول خدا بود، و هرگاه اصحاب در حلّ مسئلهای دچار مشکل میشدند، ندا میدادند که:«هیچ مشکلی نیست جز اینکه مشکلگشایش علی است»(2).
و به او توانائی جسمی بیشتری داد که بهحق شیر چیرهدست خدا بود و در طی نسلها شجاعت و توانائیش ضربالمثل شده تا آنجا که تاریخنویسان داستانهائی در شجاعت و پهلوانیش نقل میکنند که به معجزه نزدیکتر است مانند کندن در خیبری که بیست مرد نیرومند از اصحاب از کندنش ناتوان ماندند و از پشتبام کعبه بر کندن بت بزرگ «هبل» و گرداندن سنگ بزرگی که تمام سپاهیان از
حرکت دادنش عاجز ماندند(1)،و روایتهای دیگری که در این زمینه بسیار است.
و همانا پیامبر (صلی الله علیه و آله) پسر عمویش علی را در هر مناسبتی، وصف و مدح کرده و خصوصیتها و ویژگیهایش را برمیشمرد. گاهی میفرمود:«این برادر من، وصی من، و جانشین من پس از من است؛ پس او را اطاعت کرده و گوش به سخنانش فرادهید»(2).
و گاهی میفرمود:«أنت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی»(3).نسبت تو به من نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.
و در جای دیگر فرمود:«هرکه میخواهد چون من زندگی کند و مانند من بمیرد و در همان بهشت جاویدانی که خدایم وعده فرموده، سکونت گزیند، پس ولایت علی بن ابی طالب را داشته باشد چرا که او هرگز شما را از هدایت خارج نسازد و بهسوی گمراهی رهنمون نگردد»(4).
و کسی که سیرۀ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را دنبال کند، مشاهده میکند که حضرت به سخنان و احادیث اکتفا نکرده بلکه در عمل نیز، این سخنان را به اثبات رسانده است، مثلا هرگز در تمام دوران زندگیش، کسی را بر علی ریاست و فرماندهی نبخشید علیرغم فرماندهی دادن به برخی از اصحاب بر برخی دیگر مانند ریاست دادن عمرو بن عاص بر ابو بکر و عمر در غزوه
ذات السلاسل(1).و ریاست دادن یک نوجوان که همان اسامة بن زید باشد بر تمام آنان، پیش از رحلتش، و امّا علی بن ابی طالب در هیچ اعزامی نبود جز اینکه او امیر و فرمانده بود تا آنجا که یکبار حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) دو گروه را اعزام کرد علی را امیر یک گروه و خالد بن ولید را ریاست گروه دیگر داد و فرمود: اگر دو سپاه متفرق و از یکدیگر جدا شدید، هریک بر سپاهیان خود فرماندهی کند ولی اگر یک جا جمع شدید، علی فرمانده کل سپاهیان باشد.
از اینها چنین بدست میآید که علی، ولی و امیر همۀ مؤمنان پس از پیامبر است و سزاوار نیست که کسی را بر او مقدم بدارند. امّا متأسفانه مسلمانان از اینکه علی کنار زده شد، بسیار ضرر و زیان دیدند و تا امروز همچنان از آنچه در گذشته کاشتهاند، ثمرۀ بد برداشت میکنند و اینک دانستهاند که پیشینیان چه دسته گلی به آب دادند.
آیا درصورتیکه امت اسلامی نخواهد راه خدا و رسولش را بپیماید کسی را میتوان بهتر از علی بن ابی طالب (علیه السلام) شایستهتر برای خلافت یافت. چه اینکه اگر علی به خلافت رسیده بود، در طول مدت سی سال، همان گونه که پیامبر (صلی الله علیه و آله) حکومت کرده بود، بدون هیچ تغییر و تبدیلی در میان امت حکومت میکرد، ولی ابو بکر و عمر به اجتهاد و رأی خودشان در برابر نصّ صریح قرآن و نبی اکرم، اجتهاد کردند و مردم کار آنها را بهعنوان سنّتی واجب الاتباع پذیرفتند. و هنگامی که عثمان به خلافت رسید، این قدر در احکام کم و زیاد کرد که گفته شد: او با کتاب خدا و سنت
1) (1) -سیرۀ حلبیه-غزوه ذات السلاسل (حاشیه) ص 231، طبقات ابن سعد.
رسول و سنت ابو بکر و عمر مخالفت کرده است، و اصحاب به عنوان اعتراض، علیه او قیام کرده و انقلابی همگانی برپا نمودند که منجر به مرگ او و ایجاد فتنهای بزرگ در میان امت اسلامی گردید که تا امروز زخمش بهبود نیافته است.
ولی علی بن ابی طالب به کتاب خدا و سنت رسولش مقید بود و سر سوزنی از آن فراتر نمیرفت؛ که بزرگترین دلیل بر آن، همین مخالفتش با پذیرفتن خلافت بود درحالیکه با او شرط کرده بودند که طبق کتاب خدا و سنت رسول و سنت خلفا عمل کند!
بجا است سئوالکنندهای بپرسد؛ چرا علی میبایست به کتاب خدا و سنت رسولش مقید باشد درحالیکه ابو بکر و عمر و عثمان ناچار به اجتهاد و تغییر در احکام الهی شدند؟!
پاسخ این است که: علی دارای علمی بود که آنان نداشتند و همانا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) او را اختصاص داد به هزار باب از دانش که از هر بابی، هزار باب دیگر گشوده میشد(1).و به او فرمود:«ای علی! تو کسی هستی که پس از من، موارد اختلاف امت را برای آنها توضیح و تبیین مینمائی»(2)ولی خلفا حتی بسیاری از احکام ظاهری قرآن را نیز نمیدانستند چه رسد به اینکه تأویل آیات را بدانند. بخاری و مسلم در صحیح خود در باب تیمّم آوردهاند: در ایام خلافت عمر بن خطاب، شخصی از وی سئوال کرد: ای امیر المؤمنین! من جنب شدم و آب نیافتم، چه باید بکنم؟ عمر
گفت: نماز نخوان!! و همچنین حکم «کلاله»(1)را نمیدانست تا وقتی که از دنیا رفت و همواره میگفت: ای کاش از رسول خدا، حکم کلاله را پرسیده بودم، درحالیکه هر دو مسئله در قرآن ذکر شده و اگر عمر که اهل سنت او را از الهامشدگان دانسته و دارای سطح علمی والا میدانند، چنین باشد، پس حساب دیگران که در دین بدعتها گذاردند بیآنکه علم و دانشی داشته باشند و یا از کتاب خدا چیزی بدانند و تنها به اجتهادهای شخصی خودشان اکتفا میکنند، پاک است.
و شاید کسی بپرسد: اگر امر چنین است، پس چرا امام علی، موارد اختلاف را پس از وفات پیامبر، برای مردم توضیح نداد؟
پاسخ این است که: امام علی هیچوقت از توضیح موارد دشوار و اختلافانگیز در میان امت، فروگذار نبود و پیوسته مرجع اصحاب در تمام مسائل مشکل و دشوار بود و هرگاه فرصتی پیدا میکرد، توضیح میداد، نصیحت میکرد و مسائل مردم را حل مینمود ولی آنها هرچه با هواهای خودشان سازگار بود از او میگرفتند و هرچه با سیاستشان مخالف بود، کنار میگذاردند، و تاریخ بهترین گواه ما در این مسئله است.
حقیقت این است که: اگر علی بن ابی طالب و امامان از ذریّهاش نبودند، مردم هرگز مسائل دینشان را نمیفهمیدند ولی-همان گونه که قرآن به ما میآموزد-مردم کمتر دنبالهرو حق هستند، و چنین بود که پیروی از هواهای خود کرده و در برابر ائمه اهل البیت،
1) (1) -کلاله: در معنای کلاله اختلاف است و ظاهرا به معنای وارث غیر پدر و مادر و فرزند باشد.(مترجم)
مذاهبی تراشیدند و اختراع کردند که حکومتهای وقت نیز بر آنها سخت گرفته و آنان را وادار به همکاری و همیاری با خود میکردند و آزادی حرکت و تماس مستقیم (با خاندان وحی) از آنان گرفته شده بود.
اما علی کسی بود که بر فراز منبر میرفت و به مردم اعلام میکرد: ای مردم! آنچه نمیدانید از من بپرسید؛ و او را بس است که نهج البلاغه را برای ما باقی گذاشت و ائمه اهل البیت علیهم السلام از علوم خود، آنقدر به ما رساندند که آسمان و زمین را پر کرده است و ائمه سنی و علمای شیعه به آن شهادت میدهند.
اگر برای علی (علیه السلام) میسّر شده بود که سی سال طبق سیرۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر مردم حکومت کند، همانا اسلام امروز جهان را فرا گرفته بود و عقیدۀ متین و محکم در قلوب مسلمانان جایگزین شده و فتنههای کوچک و بزرگ رخ نمیداد و نه کربلائی میبود و نه عاشورائی. اگر همان طور حکومت سایر ائمه اهل البیت(11 امام پس از علی) که پیامبر، آنان را به نام وصی خود قرار داده بود، ادامه میداشت، جز مسلمانان، ملتی بر روی زمین وجود نداشت و دنیا نه چنین بود که امروز مشاهده میکنیم و زندگی ما-به معنای واقعیش-زندگیای انسانی بود. ولی خدا میفرماید:
«أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» (1).
آیا مردم میپندارند که اگر بگویند، ما ایمان داریم، آنها را رها کرده
1) (1) -سوره عنکبوت-آیه 2.
و آزمایش نمیشوند؟!
آری! امت اسلام در این آزمایش مردود شد، همان گونه که امتهای گذشته شدند و همانا پیامبر در موارد گوناگونی این امر را اعلام(1)و آیات قرآن نیز بر آن صحه گذاشته است(2).
این همان انسان ظلوم جهول است که پیامبر دربارهاش فرمود:
«هیچکس با عمل و کارش داخل در بهشت نمیشود جز اینکه خداوند او را مورد رحمت و فضلش قرار دهد»(3).
1) (1) -مانند حدیث پیروی کردن از سنت یهود و نصاری که قبلا ذکر او گذشت، و همچنین حدیث حوض که آن نیز تذکر داده شد.
2) (2) -مانند آیهای که میفرماید:«أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ»(سوره آل عمران-آیه 144) و آیهای که خدای تعالی میفرماید:«وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»(سوره فرقان-آیه 30)-پیامبر گفت:پروردگارا قوم من قرآن را کنار گذاردند.
3) (3) -صحیح بخاری-ج 7-ص 10، صحیح مسلم-ج 4-ص 2170-حدیث 75.
بسیار اتفاق میافتاد که در جمع استادان و فرهنگیان، نسبت به نرسیدن خلافت به صاحب اصلیش علی بن ابی طالب، تأسف و تأثر میخوردم، روزی یکی از آنان به من اعتراض کرده گفت:
علی بن ابی طالب چه کاری برای اسلام و مسلمین کرد؟ او تمام زندگی خود را در جستجوی خلافت گذراند و بدین خاطر هزاران مسلمان را به قتل رساند، و اصلا تمام جنگهایش در همین زمینه بود؛ درحالیکه خلفای سهگانه که پیش از او بودند، زندگی خود را در نشر اسلام و عزّت آن افزودند و فتحها کردند و کشورها گشودند؛ و اگر ابو بکر صدیق نبود، اعراب از اسلام برگشته بودند و اگر عمر بن خطاب نبود، فرس و روم به اسلام گرایش پیدا نمیکردند و اگر عثمان بن عفان نبود، جنابعالی مسلمان نبودی!(1).
سپس رو به دوستانش کرده گفت: ولی هنگامی که علی به
1) (1) -در اینجا استاد اشاره به فتح آفریقای شمالی در دوران عثمان میکند و معنای سخنش این است که اگر این کشورگشائی نبود، ما همچنان بربری باقی مانده و از اسلام چیزی نمیدانستیم.
خلافت رسید، طوفانی در آن ایجاد کرد و همه چیز را بهم ریخت! و امور مسلمانان دگرگون شد و اسلام رو به عقبگرد و شکست گذاشت، درحالیکه در دوران خلفائی که «تیجانی» آنان را دست کم میگیرد و در عدالتشان تردید میکند، عزیز و ارجمند بود!!
چه میتوانستم در پاسخ به آخرین تهمتش بدهم که سخنش را با آن پایان داد، جز اینکه خونسردی خود را حفظ کنم و از پروردگارم طلب مغفرت نمایم. بههرحال پاسخ دادم: برادران گرامیام! آیا با سخنان استاد موافقت میکنید؟ برخی پاسخ مثبت دادند و برخی یا از روی رودربایستی که با من داشتند و یا واقعا قانع نشده بودند، از پاسخ امتناع ورزیدند.
به آنان گفتم: اجازهام بدهید که جمله جمله با استاد بحث کنم، سپس له یا علیه من حکم کنید ولی از شما خواهش دارم، تعصب را کنار گذارده و بحق داوری نمائید. گفتند: بفرما.
گفتم:
اولا-به عکس آنچه استاد گفتند، علی بن ابی طالب هرگز در زندگیش دنبال خلافت نرفت، بلکه عکس آن صحیح است، زیرا اگر علی دنبال خلافت راه افتاده بود، لازم بود که جسد پیامبر را بدون غسل و کفن رها کند و مانند دیگران بهسوی سقیفه بشتابد، بویژه آنکه استدلال او متینتر و مستندتر بود و بسیاری از اصحاب با او همفکر بودند. و پس از فوت ابو بکر نیز دیدیم که خلافت به عمر منتقل شد و او صبر کرد و با آنان مخالفتی ننمود. و اما پس از وفات عمر، خلافت، خود بهسوی او روی آورد ولی بازهم امتناع کرده نپذیرفت، چون شرطهائی قرار داده بودند که او را مقید مینمود؛ و این بزرگترین دلیل بر ردّ ادّعاهای استاد است، زیرا اگر او واقعا
دلبسته خلافت بود، چه اشکالی داشت که در آن مجلس به شرط عمل به سنت شیخین، خلافت را قبول کند، سپس به میل و خواست خود عمل نماید، همان گونه که عثمان کرد؟ ولی عظمت و بزرگواری علی از چنین جاهائی پیدا میشود زیرا او هرگز در زندگیش دروغ نگفت و هیچ وقت پیمانشکنی نکرد، و به خاطر همین اصول انسانی بود که علی به خلافت نرسید و دیگران پیروز شدند، زیرا آنان به خاطر رسیدن به هدف، دست به هر کاری میزنند. ولی او که درود خدا بر او باد میفرمود:
«من میدانم که چه چیز شما را اصلاح میکند ولی هرگز با پشت پا زدن خودم به اصول انسانی، شما را اصلاح نخواهم کرد».
چه عظیم و بزرگمرد است این انسان والا. تمام تاریخنگاران نقل کردهاند که ابو سفیان، بزرگ قریش بهسوی او آمد و او را به خلافت تشویق و ترغیب کرد و به او قول داد که هم پول و هم سپاهیان مسلح در خدمت او قرار میدهد تا با ابو بکر و حزبش نبرد کند ولی حضرت او را کنار زده فرمود:«من از آنچه در قلب تو میگذرد آگاهم»! پس اگر او دنبال خلافت بود و خود را برای رسیدن به آن حاضر بود به آب و آتش بزند، این پیشنهاد را بدون تأمل میپذیرفت، لیکن تنها به خاطر حفظ اسلام و مسلمین فداکاری کرد و شکیبائی به خرج داد و تحمل نمود؛ و مگر او نبود که هنگام وصله زدن به نعلینش، به ابن عباس فرمود:«به خدا سوگند، این (نعلین پارهپاره) نزد من از خلافت بر شما محبوبتر است جز اینکه حقی را اقامه کنم یا باطلی را سرکوب نمایم».
بنابراین، ادعای جنابعالی-ای استاد-که علی در پی خلافت
بود، تاریخ و حقیقت امر آن را تکذیب مینماید.
ثانیا-اینکه ادعا کردید علی به خاطر دستیابی به خلافت، هزاران مسلمان را به قتل رساند و تمام جنگهایش بههمین دلیل بود، این نیز ادعائی است دروغ و پر از تهمت و بهتان و وارونه جلوه دادن حقایق؛ پس اگر شما از روی جهل و نادانی، چنین سخنی گفتید، باید استغفار کرده و توبه کنید، و اگر از روی علم بود، بدان که علمت همهاش زورگوئی و تهمت و افترا است، زیرا تمام جنگهای امام را که یادآور شدید، پس از به خلافت رسیدن وی به وقوع پیوست؛ آنهم خلافتی که خود به دنبال علی راه افتاد و مردم او را وادار به پذیرفتنش نمودند بلکه تهدید به قتلش کردند اگر قبول نکند، و تاریخ گواه است که علی بیست و پنج سال خانهنشین بود و در طول مدت حکومت خلفا، در هیچ جنگی شرکت نکرد و هیچ وقت شمشیر نکشید؛ پس چگونه جنابعالی ادّعا میکنی که تمام جنگهای حضرت برای رسیدن به خلافت بوده است؟ و چگونه میگوئی که او به خاطر خلافت هزاران نفر از مسلمانان را به کشتن داد؟!
مثلا جنگ جمل که عائشه و طلحه و زبیر آتشش را برافروختند، بر آن حضرت تحمیل شد زیرا آنها وارد بصره شدند و دست به فساد و تباهی و کشتار بیگناهان و غارت بیت المال زدند(1)؛و اینکه جنگ جمل به نام جنگ ناکثین نیز نامیده میشود، به این دلیل است که طلحه و زبیر، بیعت خود را شکستند زیرا از حضرت علی خواسته
1) (1) -مراجعه کنید به تاریخ طبری، ابن اثیر، یعقوبی، مسعودی و هرکس خروج عایشه و جنگ جمل را در کتاب خود بررسی کرده است.
بودند که ولایت کوفه و بصره را به آنان واگذار کند و حضرت نپذیرفته بود(1).
و اما جنگ صفّین که معاویة بن ابو سفیان بر حضرت تحمیل کرد، این معاویه بود که هزاران مسلمان بیگناه و در رأس آنها سرورمان عمار بن یاسر را به کشتن داد، تنها به خاطر دستیابی به خلافت! پس برادر، چرا این قدر حقایق را وارونه جلوه میدهی، با اینکه خود تاریخ شهادت میدهد که معاویه این جنگ ظالمانه را به ادّعای خونخواهی برای عثمان برپا کرد ولی در حقیقت میخواست خود به حکومت رسد؛ و این خود معاویه است که علیه خویش گواهی میدهد، چرا که پس از برافروختن آتش آن جنگ خانمانسوز که هزاران مسلمان بیگناه را به خاک و خون کشید، وارد کوفه شد و خطبهای خواند که در آن چنین آمده است:
«من به خدا قسم با شما کارزار نکردم که نماز بخوانید یا روزه بگیرید یا حج بجای آورید و یا زکات بدهید زیرا خودتان این اعمال را بجا میآورید! ولی من با شما جنگیدم که بر شما حکومت کنم و خداوند حکومت را به من داد هرچند شما از آن نگران و ناراحتید»(2).
و این جنگ صفین به نام جنگ قاسطین و بغاة (فسادگران)نامیده میشود.
و امّا جنگ نهروان که همان جنگ خوارج است؛ این نیز از سوی «مارقین» یعنی خارجین از دین، بر حضرت علی تحمیل شد. پس این بود جنگهائی که حضرت علی در آنها شرکت داشت و در هر جنگی، مردم را به عمل به قرآن فرامیخواند و حجت را بر آنان تکمیل میکرد، و شما ای استاد! کافی است که کتابهای تاریخ را مطالعه کنید تا از این پس حق را از باطل تشخیص داده و اولیای خدا را متهم نسازید!
در آن بین استاد دیگری که ظاهرا متخصص در تاریخ بود، زبان به سخن گفتن گشوده چنین گفت: هرچه شما گفتید، همهاش صحیح و درست است. و امام علی «کرم الله وجهه» منزه است از اینکه در خلافت طمعی داشته باشد و یا اینکه یک نفر را به خاطر آن به قتل برساند، ولی متأسفانه تا هنوز برخی از مسلمانان در علی، شکّ و تردید دارند درحالیکه بسیاری از نصرانیها و مسیحیها او را تجلیل کرده و از او به بزرگی یاد میکنند؛ من اخیرا کتابی را مطالعه کردم که نامش «الامام علی صوت العدالة الانسانیه» بود و نویسندهاش نصرانی است؛ واقعا عجیب است که یک نفر نصرانی آنچنان علی را بشناسد و معرفی کند، و هرکس این کتاب را بخواند، عظمت علی را درمییابد.
شخص سومی، سخن او را قطع کرده گفت:
چرا از اول چنین حرفی را نزدی؟
پاسخ داد: من در حقیقت چیزهائی را راجع به برادر تیجانی شنیده بودم ولی در گذشته او را نمیشناختم، و اکنون خواستم پاسخش را به آن استاد بشنوم تا معلوم شود چقدر آگاهی و اطلاع دارد، و بحمد الله او با بیان و استدلالش ما را مغلوب ساخت. از آن
گذشته چنین بنظرم میرسد که استاد (اعتراضکننده) امام علی را خوب میشناسد ولی نسبت به ابو بکر و عمر تعصب به خرج داد و برای اینکه نسبت به برادر تیجانی عکسالعمل نشان دهد، حضرت علی را مورد اهانت قرار داد، درحالیکه خود متوجه نبود!
بههرحال آن استاد اعتراضکننده برای اینکه از این گرداب خود را برهاند و در برابر حاضرین رسوا نشود، این استدلال دوستش را مورد تأیید قرار داد، زیرا اکنون دیگر حق از باطل جدا شده بود و برای او بهتر بود که بهعنوان یک متعصب و مدافع از اصحاب معرفی شود تا اینکه نادان و جاهل و جعلکنندۀ حقایق! و لذا چنین گفت:
آری! من میخواستم بگویم که خلفا حق بزرگی بر اسلام و مسلمین دارند و هر کاری کرده باشند بههرحال آنها هم بشرند و کسی قایل به عصمت آنان نیست ولی بر ما است که خوبیها و محاسن آنان را گوشزد کنیم؛ اما شیعیان، بقدری در دوستی علی افراط میکنند که دیگر خلفا را نادیده میگیرند!
گفتم: بگذارید ردّ خود را بر استاد تکمیل کنم زیرا مسائلی هست که باید توضیح داده شود تا در اذهان برخی از حاضرین، شبههای نماند. و آن پاسخ استاد که ادعا کرده بود خلفای سهگانه که پیش از امام علی خلافت کردند، زندگی خود را در نشر و تبلیغ اسلام گذراندند و کشورگشائی کردند و اگر آنان نبودند، من مسلمان نبودم، این است:
اولا-اگر غرض از آن فتحها و کشورگشائیها، تقرب به خداوند و عزت اسلام بوده است، پس خدا آنان را پاداش میدهد ولی اگر غرض خودخواهی و گرفتن غنایم و اموال و به اسارت در آوردن زنان
بوده است که آنها را تملیک کنند، پس نه اجری و نه ثوابی دارد.
تاریخ به ما خبر میدهد که وقتی مخالفین عثمان بن عفان زیاد شدند و مردم علیه او قیام کردند، او با مروان بن حکم و معاویه مشورت کرد و آن دو نفر چنین نظر دادند که سپاهی را برای فتح آفریقا گسیل بدارد تا آنان را کاملا مشغول سازد و دیگر کسی وقت اضافی نداشته باشد جز برای کشتن شپشهای اسب سواریش!(1).
و بدین سان عثمان سپاهی مجهز به فرماندهی عبد الله بن ابی سرح، برادر رضاعیش، برای فتح آفریقا فرستاد، و هنگامی که او آفریقا را فتح کرد، عثمان تمام مالیات آنجا را به خودش بخشید و هیچیک از مسلمانان را با او شریک نکرد! و این عبد الله بن ابی سرح کسی است که پس از ایمان آوردن، مرتد و کافر شد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را مهدور الدم نموده خونش را مباح دانست، و هنگامی که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) به فتح مکه رفت، به اصحابش سفارش کرد که او را بکشند هرچند به پردههای کعبه آویزان باشد، ولی عثمان او را پنهان نگهداشت، و وقتی مکه فتح شد او را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آورد و شفاعتش کرد و پیامبر چیزی نگفت ولی منتظر ماند که همان گونه که فرموده بود یک نفر بلند شود و او را به قتل برساند، و لذا عمر عرض کرد: ای رسول خدا! چرا با چشم به من اشاره نفرمودی؟ حضرت فرمود: برای ما گروه پیامبران، سزاوار نیست چشمک بزنیم و کار لغو انجام دهیم(2).
پس به این دلائل آفریقا فتح شد و به دست مانند چنین
شخصی، آفریقا مسلمان شد و من هم از راه او مسلمان شدم!!
ثانیا-کی گفته است که اگر سقیفه و کودتا و دور نگهداشتن علی نبود، فتحهای اسلامی بیشتر و نافعتر و برتر میبود و امروزه اسلام تمام جهان را فرامیگرفت؟! درحالیکه اندونزی که هیچیک از خلفا آنجا را فتح نکرده و تنها از راه بازرگانان و قانع کردن مردم با دلیل و برهان نه با شمشیر، مسلمان شد، امروز بیشترین مسلمانان را در آن کشور مییابیم و این کشور بسیار بهتر از اسپانیا است که از راه چنان افرادی و با شمشیر گشوده شد و امروز علیه اسلام و مسلمانان است. برادران! بگذارید داستان مختصری را در این زمینه برایتان تعریف کنم:
«یکی از پادشاهان میخواست به سفر حج برود که در آن زمان یک سال بهطول میانجامید و لذا وزیر خود را بهجای خود نشاند و پس از اینکه شاه به سفر رفت، برخی از اطرافیان علیه آن وزیر شوریده و او را بقتل رساندند و یکی را از میان خودشان بجای او برگزیدند؛ و این وزیر جدید کارهای بسیار ثمربخش و مفیدی را انجام داد: راهها را هموار کرد، مساجد و حمّامهای زیادی را بنا نمود و برخی از قبیلههای مخالف را به مسالمت و خضوع واداشت و خلاصه وضعیت کشور بهتر از گذشتهاش شد.
پادشاه که برگشت و خبردار شد که وزیرش و جانشینش را به قتل رساندهاند، بسیار عصبانی و خشمگین شده و دستور اعدام مخالفین را صادر کرد، یکی از آنان جلو آمده چنین گفت:
ای پادشاه ارجمند! آیا این همه خدمت که ما انجام دادیم و اعمال شایسته و خوبی را در پیشرفت کشور به پایان رساندیم، کافی نیست که ما را شفاعت کند؟
شاه با خشم فراوان گفت: ساکت شو ای خبیث! شما با قتل جانشین و وزیر من، اعتدا به شخص من کرده و حرمتی برای من قائل نشدید وانگهی آنچه شما انجام دادید، او به تنهائی چندین برابر شما میتوانست انجام دهد».
حاضرین از شنیدن این داستان خندیدند و گفتند: ما مقصود ترا فهمیدیم.
گفتم: پس بیائید باهم آخرین سخن استاد را هم بررسی کنیم که گفت: وقتی امام علی به خلافت رسید، تمام امور را به هم گره زد و درهم پیچید...!
همه ما میدانیم و تاریخ نیز گواه است که مسائل کشور بزرگ اسلامی در دوران عثمان بهم گره خورده و درهم پیچیده شد زیرا او خویشان و فامیلهای نزدیک خود را که در فساد و تباهی سرآمد دیگران بودند، به قدرت رساند و آنان را بر گردۀ مسلمانان سوار کرده، ایالتها را به آنان سپرد ولی سهمیه برگزیدگان و نیکان از اصحاب چیزی جز کتک خوردن(1)و تبعید شدن(2)و استخوانها در هم شکستن(3)نبود و بدین سان اسلام رو به قهقرا و شکست گذاشت زیرا مسلمانان در اسارت بنی امیه درآمدند.
پس ای استاد! چرا حقیقت را به مردم نمیگوئی و چرا راه صلاح و رستگاری را پیش پای شاگردانت نمیگذاری تا افکارشان
1) (1) -مانند کتک خوردن عمار بن یاسر، این صحابی جلیل القدر بود که در اثر شدت ضربات، مبتلا به فتق شد و ماهها معالجه میکرد.
2) (2) -مانند تبعید شدن ابو ذر غفاری رضوان الله علیه که با فئودالها مبارزه کرد و در نتیجه در تنهائی از دنیا رفت.
3) (3) -مانند کتک خوردن و در نتیجه خرد شدن استخوانهای عبد الله بن مسعود که مخالف دادن اموال مسلمانان به فاسقین بود.
روشن شود و راه هدایت را پیش گیرند.
آری! امام علی (علیه السلام) هنگامی که به خلافت رسید بسیاری از مردم یا از گروه ناکثین و یا مارقین و یا قاسطین شده بودند و سایرین نیز در گروه منافقین بودند و اسلام حقیقی را فقط چند تن از همراهان علی داشتند که با او بیعت کردند همان گونه که با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بیعت کرده بودند، و امام این قدر در راه اصلاح امت اسلامی تلاش و جهاد نمود تا در همین راه به شهادت رسید. و پس از او فرزندش حسن فدای اصلاح امت شد و توسط زهری که معاویه به او داد، به شهادت رسید، و پس از حسن فرزند دیگرش حسین همراه با تمام یاران و اهل بیتش برای اصلاح در امت جدش به شهادت رسیدند و اصلا یکی از امامان اهل بیت علیهم السلام را نمییابی جز اینکه یا با شمشیر کشته شده و یا با زهر به شهادت رسیده و همه در راه اصلاح و خیرخواهی امت جدشان، قربانی شدند.
من بدین مناسبت داستان ظریفی را برای شما نقل میکنم که به ارزش و مقام علی بن ابی طالب (علیه السلام) پی ببرید:
شخصی نزد امام علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد: ای امیر المؤمنین! مطلبی به ذهنم خطور کرده، که میخواهم از شما استفسار نمایم.
فرمود: هرچه میخواهی بپرس.
عرض کرد: چرا امور کشور برای ابو بکر و عمر هموار بود ولی برای شما نبود؟
حضرت علی فورا پاسخ داد: برای اینکه ابو بکر و عمر بر افرادی نظیر من حکومت میکردند، لذا امور برای آنها هموار بود ولی من بر افرادی نظیر تو حکومت میکنم، لذا همه چیز بهم ریخته و مضطرب است!
این براستی پاسخی تمام و کامل است از استادی که پس از رسول خدا، مانند او در تاریخ دیده نشده است.
حاضرین از این روایت شگفتزده شدند و گفتند: او به راستی در شهر علم است من هم سخنم را چنین به پایان رساندم:
و اما اینکه استاد میگوید که من از قدر آنان کاسته و در عدالتشان (یعنی خلفای سهگانه) تردید میکنم، تهمتی است که مبتنی بر هیچ دلیل و برهانی نیست و من چیزی را پیش خود نیاورده بلکه آنچه در بخاری و مسلم آمده و سایر مورخین اهل سنت نقل کردهاند، بازگو میکنم؛ پس اگر این سخنان از منزلت آنان میکاهد و در عدالتشان تردید ایجاد میکند، شما آن مورخین و حدیثنویسان را ملامت کنید نه مرا؛ تنها چیزی که از من طلبکارید، این است که هروقت مطلبی را نقل کردم، از من مطالبۀ مصادر مورد وثوق نزد اهل سنت بکنید، و حق ندارید به من تهمت بزنید جز پس از مراجعۀ به آن کتابها و مصادر و یافتن حدّ اقل یک دروغ از من!
همه باهم گفتند: آری! در تمام چنین بحثهائی لازم است که این مسائل رعایت شود و لذا از استاد خواستند که از من پوزش بطلبد، او هم معذرت خواست و الحمد لله رب العالمین.
بر ولایت علی
گویا ارادۀ خداوند متعال بر این تعلق گرفته بود که ولایت علی آزمایشی برای مسلمانان باشد، پس هر اختلافی ایجاد شد به سبب آن بود و چون خدای سبحان به بندگانش رحیم و مهربان است، لذا نسلهای بعدی را به آنچه گذشتگان انجام دادهاند مؤاخذه نمیکند.
بههرحال خداوند آن رویداد مهم را با رویدادهای مهم دیگری که شبیه به معجزه است، درهم آمیخته تا انگیزهای برای امت اسلامی شود و آن را برای نسلهای پس از خود نقل کنند و آیندگان از آن عبرت بگیرند و شاید از طریق بحث و گفتگو، راه حق و هدایت را دنبال کنند.
این استدلال در رابطه با کیفر کسانی است که ولایت علی را تکذیب کردند، چرا که پس از منتشر شدن خبر غدیر خم و نصب امام علی بعنوان جانشین و خلیفه پیامبر بر مسلمانان، و پس از اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آنان فرمود: حاضرین غایبین را آگاه سازند، بههرحال این خبر به گوش حارث بن نعمان فهری رسید و او را خوش
نیامد(1)،پس بر حضرت رسول وارد شد و مرکب سواری خود را روبروی در مسجد بست سپس خدمت حضرت رسید و گفت: ای محمد! ما را امر کردی که گواهی به وحدانیت خدا و رسالت خودت بدهیم، از تو پذیرفتیم و به ما دستور دادی که پنج بار در شبانهروز نماز بخوانیم و ماه رمضان را روزه بگیریم و حج خانه خدا برویم و زکات اموالمان را بپردازیم، همه را از تو قبول کردیم! بازهم کافی نبود که آمدی و پسر عمویت را بالا بردی و بر همه مردم برتری دادی و گفتی:«هرکه من مولای اویم، پس علی مولای او است»، آیا این از جانب خودت بود یا از جانب خدا؟.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درحالیکه چشمهایش سرخ شده بود (از عصبانیت و ناراحتی) سه بار فرمود:«به خدائی که جز او خدائی نیست، این از جانب خدا است، نه از من» پس حارث گفت:
خداوندا! اگر آنچه را محمد میگوید حق و صحیح است، پس سنگی از آسمان بر ما نازل کن یا ما را به عذابی دردناک معذب ساز!!
راوی گوید: حارث هنوز به شتر خود نرسیده بود که خداوند از آسمان سنگی بر او وارد کرد که بر فرق سرش نشست و از دبرش خارج شد و این آیه نازل گشت:«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ» سئوالکنندهای خواست که عذابی بر او واقع شود،
1) (1) -از این داستان متوجه میشویم که برخی از اعراب خارج مدینه، علی بن ابی طالب را دشمن میداشتند و او را هرگز دوست نداشتند همچنان که محمد (صلی الله علیه و آله) را دوست نمیداشتند: ازاینروی میبینید که این مرد تندخو و بیادب بر پیامبر وارد میشود و بیآنکه سلام کند صدا میزند: یا محمد!! خداوند راست گفت که فرمود:«کفر و نفاق اعراب بیشتر است و روا است که ندانند حدود آنچه خداوند بر پیامبرش نازل کرده است».
هان، چنین عذابی را کسی نمیتواند از کافران دفع و رفع نماید(1).
این حادثه را گروهی دیگر از علمای اهل سنت، غیر از اینها که ذکر کردیم، نقل کردهاند هرکه خواهان مصادر بیشتری است به کتاب «الغدیر» علامه امینی مراجعه نماید.
این استدلال مربوط میشود به کیفر کسی که رویداد غدیر را کتمان کرد و نفرین امام علی، او را گرفت.
داستان از این قرار بود که حضرت علی (علیه السلام) در یکی از روزهای خلافتش، مردم را در یک جائی وسیع گرد آورد و از روی منبر فریاد برآورد:«شما را به خدا قسم میدهم هر مسلمانی که روز غدیر خم، سخن پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را شنید که فرمود:«من کنت مولاه فعلی مولاه»-هرکه من مولای اویم، علی مولای او است، اکنون بلند شود و آنچه را شنیده است گواهی دهد، و هیچکس برنمیخیزد جز آنکه با دو گوش خود سخنان پیامبر را شنیده و با دو دیدگانش او را دیده است؛ پس تنها سی نفر از اصحاب که شانزده نفرشان اهل بدر بودند، برخاستند و شهادت دادند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) دست علی را بلند کرد و به مردم فرمود:«آیا میدانید که من از مؤمنین نسبت به خودشان هم اولاتر و سزاوارتر هستم؟» عرض کردند: آری، سپس فرمود:«هرکه من مولای اویم، پس این (علی) مولای او است، خداوندا، آنکس که ولایتش را پذیرفت
1) (1) -شواهد التنزیل حسکانی ج 2 ص 266، تفسیر ثعلبی، تفسیر قرطبی ج 18- ص 278، تفسیر منار-رشید رضا-ج 6-ص 464، ینابیع المودة قندوزی حنفی-ص 823، حاکم در مستدرک ج 2-ص 502، سیرة الحلبیه ج 3-ص 275، تذکرة الخواص ابن الجوزی ص 31.
دوست بدار و آنکس که با او دشمنی ورزید، دشمن بدار...».
ولی برخی از اصحاب، گرچه در روز غدیر حاضر بودند، بااینحال در اثر حسد یا کینه نسبت به امام، برای شهادت برنخاستند و از جمله آنها انس بن مالک بود که حضرت علی پس از پائین آمدن از منبر، به او فرمود:
ای انس بن مالک! چرا همراه با دیگر اصحاب پیامبر بلند نشدی و آنگونه که آنها شهادت دادند، شهادت ندادی به آنچه در آن روز شنیده بودی؟
گفت: یا امیر المؤمنین! من سالخورده شدهام و فراموشی به من دست داده است!!
حضرت علی فرمود: اگر دروغ میگوئی، امیدوارم خداوند ترا به چنان بیماری پیسی مبتلا کند که عمامه او را نپوشاند.
راوی میگوید: او از جایش بلند نشد مگر آنکه پیسی تمام صورتش را فراگرفته بود، و لذا پیوسته پس از این حادثه میگریست و میگفت: نفرین بندۀ شایستۀ خدا مرا گرفت زیرا برای او شهادت ندادم.
و این داستان معروف و مشهور است و ابن قتیبه در کتاب «المعارف» آن را نقل کرده که انس را جزء بیماران مبتلا به برص و پیسی شمرده است(1)و همچنین امام احمد بن حنبل در مسندش این داستان را آورده و در آخر گفته است: همه شهادت دادند جز سه نفر که نفرین امام آنها را گرفت(2).
اکنون جا دارد نام آن سه تن را نیز که امام احمد از آنان یاد کرده است، به روایت بلاذری(1)،در اینجا بیاوریم. او پس از اینکه داستان را نقل میکند، میگوید که: زیر منبر، سه نفر نشسته بودند: انس بن مالک و براء بن عازب و جریر بن عبد الله بجلی، آنگاه حضرت علی بار دیگر مردم را به شهادت طلبید ولی هیچیک از آن سه نفر پاسخش را ندادند، سپس فرمود: خداوندا! هرکس با علم به قضیه، این شهادت را کتمان کند، او را از دنیا نبر تا اینکه علامتی در او ایجاد کنی که به آن شناخته شود.
راوی گوید: و بدین سان انس بن مالک به مرض پیسی گرفتار شد و براء بن عازب کور و نابینا گردید و جریر به حالت اعراب بازگشت درحالیکه هجرت کرده بود (تعرّب بعد الهجره) و در خانه مادرش درگذشت.
و این داستان، بسیار مشهور است و گروه زیادی از تاریخنگاران آن را نقل کردهاند(2)پس ای انسانهای باخرد! عبرت بگیرید «فاعتبروا یا اولی الالباب».
و کسی که پژوهشگر است، از این داستان که بیش از ربع قرن از آن گذشته است و امام علی آن را احیاء و زنده میکند درحالیکه داشت به فراموشی سپرده میشد، مقدار ارزش و عظمت و بلندی همت و صفای قلب علی را میفهمد که هرچند علی صبر را بیش از
حقش ادا کرد و به ابو بکر و عمر و عثمان پیوسته نصیحت نموده، خیرخواهی داشت تا آنجا که در نصیحت به آنان، مصلحت اسلام و مسلمین را منظور نمود، در عین حال رویداد غدیر را با تمام وجودش در درون خود حمل میکرد و در تمام لحظات زندگی از آن غفلت نمینمود و هرگاه فرصتی پیدا میشد آن را احیاء و زنده میکرد تا آنجا که از دیگران نیز میخواست که در حضور مردم، شهادت و گواهی دهند.
و بنگر که بزرگداشت این رویداد مبارک چگونه بود و چه حکمتی بزرگ در آن بود که امام صحبت را بر تمام مردم، چه آنان که در روز غدیر حضور داشتند و چه آنان که نداشتند، تمام کرد، پس اگر حضرت فرموده بود که: ای مردم! همانا پیامبر در روز غدیر مرا به جانشینی خود نصب کرد، چندان در نفوس حاضرین تأثیری نمیگذاشت و شاید بر آن حضرت خرده میگرفتند که چرا در طول این مدت سکوت را اختیار کرده است.
ولی وقتی فرمود: من سوگند میدهم به خدا هرکس را که در روز غدیر از پیامبر آن سخن را شنید که برخیزد و گواهی دهد؛ در حقیقت آن حدیث پیامبر را از زبان سی نفر صحابی که شانزده نفر آنان اهل بدر بودند، به سمع مردم رسانید، و بدین سان راه را بر تکذیبکنندگان و تردید کنندگان و آنان که نسبت به سکوت حضرت در طول آن مدت اعتراض داشتند بست زیرا در سکوت این سی نفر همراه با آن حضرت، درحالیکه آنان از بزرگان اصحاب بودند، دلیل روشنی بود بر خطرناک بودن موقعیت و معلوم بود که در آن سکوت، مصلحت اسلام گنجانده شده است، که بر کسی پوشیده نیست.
از آنچه گذشت متوجه شدیم که خلافت نزد شیعیان به اختیار و انتخاب خدای سبحان و تعیین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پس از وحی به او است. و این سخن کاملا با فلسفه اسلام در احکام و قوانینش سازگار است زیرا خدای سبحان است که میآفریند آنچه را میخواهد و برمیگزیند و او اختیار میکند، و مردم را روا نیست که اختیار کنند «یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ، ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ» (1).
و از اینکه خداوند برای امت محمد (صلی الله علیه و آله) چنین خواست که بهترین امتها باشند، بنابراین میبایست دارای رهبری حکیمانه، عالمانه، شجاعانه، پارسایانه، زاهدانه و در برترین درجات ایمان باشد، و چنین اوصافی ممکن نیست در کسی یافت شود جز آنکس که خدای متعال او را برگزیده و ویژگیهائی به او بخشیده که او را قابلیت رهبری و زعامت میدهد.
خدای تعالی میفرماید:«اَللّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ» (2).خداوند از فرشتگان، رسولانی را
برمیگزیند و همچنین از مردم، و همانا خداوند شنونده و بینا است.
همچنان که خداوند انبیا و پیامبران را برگزید، اوصیا و جانشینانشان را نیز برگزید. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:«هر پیامبری را وصیّ و جانشینی است و همانا وصیّ من علی بن ابی طالب است»(1).
و بدین سان، شیعیان خود را آسودند و امر خویش را به خدا و رسولش واگذاشتند و دیگر کسی در میان آنان یافت نمیشد که برای خود ادعای خلافتی کند یا در آن طمع نماید، نه با نص و نه با اختیار؛ زیرا:
اولا-نص، اختیار و شورا را نفی میکند.
ثانیا-نص از سوی رسول خدا بر افرادی معدود و مشخص با نامشان آمده است و دیگر جائی برای هیچیک از سایرین نمیماند که خود را در آن جمع بگنجاند و اگر چنین کرد (از نظر شیعیان)فاسق و خارج از دین است.
ولی خلافت نزد اهل سنت و جماعت با اختیار و شورا است؛ و بدین سان دری را گشودند که بر روی هیچیک از افراد امت نمیتوان بست و هر دور و نزدیک را در آن به طمع انداختند و هر خوب و بد را به میان کشاندند تا آنجا که از قریش به بردگان و عبید و به ایرانیان و ممالیک و ترک و مغول کشیده شد. یکی از شاعران عرب، خلافت اسلامی را چنین توصیف میکند:
«ای خلافت اسلامی، تو آنقدر بیرنگ و لاغر شدی که
1) (1) -تاریخ ابن عساکر شافعی ج 3-ص 5، مناقب خوارزمی ص 42، ینابیع الموده ص 79.
تمام اعضای درونت از شدت ضعف پدیدار گشت و هر مفلس و ناداری تشنهات شد».
و اینچنین بود که تمام آن ارزشها و شرایطی را که در خلیفه، لازم و ضروری میدانستند، بر باد رفت زیرا بشر بههرحال خالی از عاطفه و غرایز نفسانی و خودخواهی نیست که ممکن است تا به حکومت رسید، پشتپا به تمام آن ارزشها بزند و دگرگون گردد و بدتر از گذشتهاش شود، و تاریخ اسلامی بهترین گواه بر ادعای ما است چه دیدیم که فاسقان و تبهکاران و مفسدان امّت بر آنها حکومت کردند و دیدیم کسانی به خلافت روی آوردند که نه حیا داشتند و نه دین و نه اخلاق اسلامی.
من از آن میترسم که برخی از خوانندگان فکر کنند مبالغه و گزافهگوئی میکنم؛ پس اگر چنین میاندیشند، بهتر است تاریخ امویان و عباسیان و دیگران را ورق بزنند تا خود دریابند که چگونه امیر-به اصطلاح-مؤمنان علنا و در ملأ عام، می مینوشد و با بوزینهگان بازی میکند و طوق زرین در گردنشان میافکند! و امیر -به اصطلاح-مؤمنان کنیزکش را لباس خود میپوشاند تا به جای خود با مسلمانان نماز جماعت برپا دارد! و امیر-به اصطلاح- مؤمنان چون کنیزش حبابه از دنیا میرود، وی عقل خود را از دست میدهد! و امیر-به اصطلاح-مؤمنان برای ترانۀ یکی از شاعران این قدر مست و شاد میشود که عضو حسّاس او را میبوسد!!! و چرا بحث از این فاسدانی بکنیم که بر مسلمانان حکومت راندند و جز پادشاهانی فاسد، هیچ ارتباطی با خلافت اسلامی نداشتند، بیائید باهم سری به خلافت سومین از خلفای راشدین-که او را برتر از علی بن ابی طالب میدانند-بزنیم، و او را
که «ذو النورین» لقب دادند و ادعا کردند که فرشتگان از او خجالت میکشند، ببینیم که بقدری مرتکب اعمال زشت و ناهنجار شد تا اینکه انقلابی اسلامی و فراگیر علیه او برپا شد و آنقدر پیش رفتند که او را از چارچوب اسلام خارج ساختند و خونش را مباح دانستند و در مقبرۀ کافران بدون غسل و کفن به خاکش سپردند و جنازهاش را سنگباران نمودند.
هرآنکس که کتابهای تاریخ را ورق بزند از اعمال و کارهای این خلیفۀ مسلمین که از یک انسان معمولی اگر سر بزند، قبیح و زشت است، در شگفتی و تعجب وامیماند.
البته این موضوع سخن ما نیست، اگر کسی در این زمینه خواست تحقیق کند، به تاریخهای طبری، ابن اثیر، ابو الفدا، ابن قتیبه و دیگر کتب تاریخی مراجعه کند. تنها خواستم بدیها و زشتیهای «اختیار» و «انتخاب» مردم را یادآور شوم و این تز را از ریشهاش غیر قابل قبول معرفی کنم زیرا ما اگر کسی را امروز برگزینیم، چهبسا فردا بر او خرده بگیریم و بدانیم که در انتخابمان اشتباه کرده و گزینشمان غلط بوده است همچنان که برای خود عبد الرحمن بن عوف رخ داد که عثمان بن عفان را برای خلافت برگزید، و پس از مدت زمانی پشیمان شد هرچند دیگر با آن گردابی که برای امت اسلامی درست کرده بود، پشیمانیش سودی نداشت.
و اگر یکی از بزرگان اصحاب و از اولین نسلهای اسلام که همان عثمان باشد، نسبت به پیمانی که با عبد الرحمن بن عوف بست وفادار نماند و اگر یکی دیگر از بزرگان اصحاب که عبد الرحمن بن عوف است، اختیار و انتخابش غلط از آب درآید، پس دیگر چه
جائی برای انسان اندیشمند میماند که نسبت به چنین تز خامی که جز اضطراب و آشفتگی و خونریزی در پی نداشت، خوشبین گردد؛ و اگر بیعت ابو بکر-همان گونه که عمر وصفش کرد-کاری عجولانه بود که خداوند شرش را از مسلمانان بدور ساخت، و بسیاری از اصحاب از آن دوری جسته و با آن مخالفت ورزیدند، و اگر بیعت علی بن ابی طالب پس از آن در ملأ عام صورت گرفت ولی برخی از اصحاب بیعت را شکستند و نتیجهاش جنگ جمل و جنگ صفین و جنگ نهروان و ریختن خون بیگناهان بود، پس چگونه خردمندان نسبت به این نظریهای که تجربه شد و از آغاز به شکستی مفتضحانه انجامید و جز مصیبت و بلا برای مسلمانان، نتیجهای نداشت، خوشبین و آسودهخاطر میگردند؟ بویژه اگر بدانیم اینها که قائل به شورا هستند، پس از انتخاب خلیفه، نه میتوانند او را عوض کنند و نه میتوانند او را عزل نمایند، و چهبسا تلاشهای مسلمانان، در عزل عثمان، بیثمر ماند و او هم هرگز استعفا نکرد و پیوسته میگفت:«پیراهنی را که خداوند به من پوشانده، هرگز از تن نمیکنم!».
و آنچه بیشتر ما را نسبت به این نظریه، منزجر و متنفر مینماید، چیزی است که امروزه در غرب متمدن!! میبینیم، غربی که ادّعای دمکراسی در انتخاب رئیس حکومت دارد، و میبینی که چگونه احزاب گوناگون بر سر قدرت چه جنگ و جدالها میکنند و با کارتلها و دیگر مؤسسات اقتصادی بند و بست مینمایند و به هر قیمتی که شده است، میخواهند به کرسی صدارت دست یابند و در این راه میلیاردها دینار صرف تبلیغات میشود و چه انرژیهای زیادی که از حساب ملتهای مستضعف و بیچاره به هدر میرود که
خود آن ملتها بیشترین نیاز را به آن دارند. و تا یکی از آنان، توسط همان بازی سیاسی متفقعلیه-که همان اکثریت آراء است زیرا تنها راه حل نزاع میباشد-به حکومت دست یافت، عاطفهاش گل میکند و فورا یاران و دوستان و خویشان و همکاران حزبیش را در منصبهای وزارت و مسئولیتهای بزرگ و مراکز مهم اداری میگمارد، و اما دیگران که در حزبهای مختلف دیگر هستند، در طول مدت ریاستش، به مخالفت با او پرداخته و در راهش مشکلات تازه پدید آورده و تا آنجا که در توان دارند، در پی رسوا کردن و شکست دادن به او میکوشند و بههرحال این ملت بیچاره است که ضررها و زیانهای جبرانناپذیر، در هربار، باید متحمل شود. ای بسا ارزشهای انسانی که لگدمال شده و ای بسا فسادهای شیطانی که به نام آزادی و دموکراسی و با شعارهای جذّاب و فریبانگیز شیوع پیدا کرده، تا آنجا که پلیدترین اعمال، صورت مشروعیت به خود گرفته و دلیل بر تمدن و پیشرفت، شناخته میشود.
چه والا و چه مقدّس است عقیدۀ شیعیان که خلافت را اصلی از اصول دین به حساب میآورند زیرا بوسیله خلافت، زندگی اجتماعی و زندگی فردی تأمین میشود. و سخن شیعیان که میگویند این منصب، انتخاب الهی است، سخنی بجا و رأیی منطقی و عقیدهای خردپسند است که وجدان و خاطر انسانی را آسوده میسازد و نصوص، از قرآن و سنّت، مؤیّد این قول است، گو اینکه راه را بر طمعکاران و ناکثان و منافقان و خودپسندان میبندد و بینی ستمگران و پادشاهان و مستکبران را به خاک میمالد.
خداوند فرموده که:
«فَرِیقاً هَدی وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلالَةُ، إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا
اَلشَّیاطِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» (1).
گروهی ره هدایت و گروهی راه گمراهی را پیمودند؛ اینان شیاطین را نه خدا را اولیای خود کرده و میپندارند که همانا خود هدایت یافتهاند!
1) (1) -سوره اعراف-آیه 30.
موضوع قضا و قدر یکی از دشوارترین معمّاها در زندگی گذشتۀ من بود، چه اینکه هیچ شرح و تفسیری کافی برای او نمییافتم که وجدانم را راضی کند و اندیشهام را آرام سازد، و بدین سان، حیران و سرگردان ماندم میان آنچه در مکتب اهل سنت فراگرفته بودم که انسان در کردارها و رفتارهایش مجبور است (هرکس برای هرچه آفریده شده، مجبور است) و خداوند دو فرشته را بهسوی جنین در شکم مادر میفرستد و آن دو، مدّت عمرش و رزق و روزی و کار و عملش را یادداشت میکنند، چه خوشبخت باشد و چه بدبخت(1)،و آنچه عقلم و وجدانم به من الهام میکرد که خدای سبحان عادل است و به بندگانش ظلم روان میدارد، پس چگونه ممکن است آنها را بر کارهائی که انجام ندادهاند، مؤاخذه کند و به گناهی که خود بر آنها نوشته و مجبورشان ساخته، کیفر دهد و عذاب نماید؟
من و دیگر جوانان مسلمان، این اندیشههای متناقض را در ذهن خود میپروراندیم به اینکه خدای سبحان، همان خدای نیرومند
1) (1) -صحیح مسلم-ج 4-ص 2038-حدیث 4 و حدیث 5.
جباری است که هرچه بکند مورد سئوال قرار نمیگیرد و این مردم هستند که بازخواست میشوند(1)و او فعّالمایشاء است و هرچه اراده کند انجام میدهد(2)و به تحقیق که پس از آفرینش بندگان، برخی را جهنمی و برخی را بهشتی قرار داده و از قبل تعیین نموده است، وانگهی او خدای رحمان و رحیم و مهربان است که به اندازه یک ذرّۀ بیمقدار ظلم نمیکند(3)و هرگز به بندگانش ستم روا نمیدارد(4)و این مردم خودشان هستند که به خویشتن ظلم میکنند نه خداوند است که به آنها ظلم میکند(5)،و خداوند به مردم مهربانتر است از مادر به فرزندش چنانکه در روایت آمده است.(6)
و این تناقض فکری در شناختم نسبت به قرآن کریم، همچنان افزونی مییافت چرا که گاهی به این نتیجه میرسیدم که انسان خود مسئول کارهایش است و خود بر نفسش مسلط است«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» (7)هرکه به اندازۀ ذرّهای کار خیر انجام دهد آن را میبیند و هرکه به مقدار ذرّهای کار بد انجام دهد، آن را خواهد دید.
و گاهی چنین درک میکنم که انسان مجبور است و هیچ راه و چارهای ندارد و برای خودش نه منفعت، نه زیان و نه رزق
و روزیای میتواند تأمین کند«وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ» (1)و شما چیزی را نمیخواهید جز اینکه خدا بخواهد.«فَإِنَّ اللّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ» (2)و همانا خداوند است که هرکه را بخواهد گمراه میکند.
آری! نه تنها من بلکه بسیاری از مسلمانان در چنین گرداب فکری غوطهورند و ازاینروی میبینی اغلب علما و فضلا، هرگاه از ایشان در مسئله قضا و قدر سئوال میشود، پاسخ قانعکنندهای برای خودشان هم ندارند چه رسد به اینکه دیگران را پاسخگو باشند، و لذا میگویند: این مسئلهای نیست که دربارهاش بحث کرد! و برخی تحریم میکنند وارد شدن در چنین مسئله دشواری و میگویند: بر مسلمان واجب است که ایمان به قضا و قدر داشته باشد و خیر و شر را همه از سوی خدا بداند! و بس!
و اگر مخالفی از آنان بپرسد: چگونه خداوند بندهاش را مجبور به ارتکاب گناهی میکند، آن وقت او را به جهنم میاندازد؟! فورا آن بیچاره را متهم به کفر و زندقه و خروج از دین میکنند و خلاصه این قدر در این زمینه بیخیال و بیاعتنا هستند که گویا عقلهاشان یخ زده و توان تفکر از ایشان گرفته شده تا جائی که معتقدند ازدواج، طلاق و حتی زنا-العیاذ بالله-همۀ اینها اموری ثبت شده و جزء قضا و قدر است و هیچ راه برو و برگشت ندارد و حتی میگویند:
خوردن و آشامیدن انسان هم در اختیارش نیست، و ما نمیتوانیم چیزی را بخوریم یا بیاشامیم جز آنچه خدا برایمان نوشته است، لذا ممکن است کسی بیاختیار شراب بخورد و یا حتی قتل نفس
نماید!!
به یکی از علمایمان که این سخنان را دنبال هم قطار میکرد گفتم: ولی قرآن ادّعاهای شما را تکذیب میکند، و اگر شما آنچه را میگوئید از حدیث گرفتهاید، آن احادیث دروغ است زیرا نمیشود که حدیث نبوی مخالف و معارض قرآن باشد.
خدای تعالی در قرآن میفرماید:
«فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ» (1).
ازدواج کنید با زنانی که خود میپسندید.
و این آیه دلیل است بر آزادی انتخاب همسر و یا در مورد طلاق میفرماید:
«اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ، فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ» (2).
طلاق (رجعی) دو بار است، پس چنانچه شخصی، همسرش را طلاق داد یا میتواند به او رجوع کند با نیکی و خوبی و یا او را رها کند با خیراندیشی و احسان.
در اینجا نیز اختیار بدست انسان است.
و در مورد زنا میفرماید:
«وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِیلاً» (3).
و به زنا نزدیک نشوید زیرا کاری بسیار زشت و راهی نادرست است.
در اینجا هم معلوم است اختیار با خود انسان است.
در مورد خمر و شراب میفرماید:
«إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ
فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ، فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» (1).
بدون تردید شیطان بوسیله شراب (خمر) و قمار میخواهد میان شما ایجاد دشمنی و عداوت کند و شما را از یاد خدا و از نماز دور بدارد، پس آیا فروگذار هستید یا نه؟! و در اینجا نیز نهی به معنای اختیار است.
و در مورد قتل نفس، فرموده است:
«وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ» (2).
و نفسی را که خدا حرام کرده، جز با حق نکشید.
و فرموده است:
«وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً» (3).
و هرکس مؤمنی را عمدا بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن برای همیشه خواهد ماند و خدا بر او غضب کرده و نفرینش نموده و عذابی دردناک برای او فراهم آورده است.
این نیز مفید اختیار است در قتل نفس و حتی در مورد خوردن و آشامیدن، برای ما حدود و اندازهاش را تعیین کرده که مفید اختیار است، فرموده:
«وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ» (4).
بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید زیرا خداوند مسرفان را دوست نمیدارد.
پس آقای من! بعد از این همه استدلالهای قرآنی، چگونه میگوئید که همه چیز از خدا است و بنده در اعمالش مجبور است؟
پاسخ داد: خدای سبحان، خود به تنهائی در جهان آفرینش تصرف میکند، مگر نشنیدهای که میفرماید:
«قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (1).
بگو، خداوندا ملک آفرینش از آن تو است، به هرکه خواهی ملک میدهی و از هرکه خواهی میگیری و هرکه را بخواهی عزیز و هرکه را بخواهی ذلیل و خوار مینمائی، تمام خیر در دست تو است و تو بر هر چیز توانا و مقتدری.
گفتم: هیچ اختلافی باهم نداریم که همه چیز بستگی به مشیّت و ارادۀ خدای سبحان دارد و اگر خدا هرچه بخواهد، انجام میدهد و در توان انس و جن و سایر مخلوقات نیست که با ارادۀ الهی مخالفت کنند، ولی بحث و اشکال ما در مورد کردار و اعمال بندگان است، که آیا این اعمال از آنها سر میزند یا از خدا است؟!
گفت: شما به دین خودتان و من هم به دین خودم!! و بدین ترتیب، در بحث و مناقشه را تا آخر بست.
این روش بیشتر علمای ما است که به آنچه خود عقیده دارند، اکتفا کرده و خواهان تغییر و بهتر فهمیدن نیستند، و این تغییر را بدعت میانگارند.
من فراموش نمیکنم که پس از دو روز نزد همان عالم بازگشتم
1) (1) -سوره آل عمران-آیه 26.
و به او گفتم: اگر تو واقعا بر این باوری که خدا همۀ کارها را انجام میدهد و برای بندگان جای اختیار و انتخاب نیست، پس چرا همین عقیده را در مورد خلافت اعمال نمیکنی و نمیپذیری که خدای سبحان خود آفریده و خود اختیار میکند و جای اختیار و انتخاب برای بندگان نیست؟!
گفت: آری! میپذیرم، و معتقدم که خداوند خودش ابو بکر، سپس عمر، سپس عثمان و پس از آنها علی را انتخاب کرد و اگر میخواست علی را اولین خلیفه قرار دهد، جن و انس نمیتوانستند او را منع کنند.
گفتم: اکنون که چنین شد.
گفت: چگونه شد؟
گفتم: یا اینکه بپذیری که خداوند خلفای راشدین چهارگانه را انتخاب کرده و سپس مسأله را به خود امت واگذار نموده که هرکه را میخواهند اختیار کنند، و یا اینکه بگوئی که خداوند انتخاب را از مردم سلب کرده و خود به تنهائی تمام خلفا را از روز وفات پیامبر تا قیام قیامت انتخاب مینماید؟
گفت: من قول دوم را میپذیرم:«قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ...».
گفتم: پس هر انحراف و گمراهی و جنایتی در اسلام، توسط پادشاهان و امراء واقع شد، از خدا است زیرا خداوند خود، آنها را بر گردۀ مسلمانان مسلّط کرده است!
گفت: آری، چنین است!! یکی از صالحین چنین قرائت کرده است:«و اذا اردنا أن نهلک قریة أمّرنا مترفیها» و اگر خواستیم قریهای (شهری) را هلاک کنیم مترفین آنان را امیر قرار میدهیم!!!
با تعجب گفتم: پس شهادت علی بدست ابن ملجم و شهادت
حسین بن علی، از ارادۀ خداوند است؟!
با قیافۀ حق بجانب گفت: آری! آیا نشنیدهای که پیامبر به علی فرمود: شقیترین افراد، آنکس است که بر فرق تو میزند و محاسنت از خون سرت تر میگردد، و همچنین سرور ما حضرت حسین نیز، پیامبر خبر از کشته شدنش در کربلا داد و به ام سلمه همین مطلب را فرمود و همچنین پیامبر میفهمید که سرور ما حسین نیز، خداوند بواسطۀ او بین دو گروه بزرگ از مسلمانان اصلاح میکند، بنابراین هر چیزی از ازل نوشته شده و هیچ راه چارهای برای انسان نیست. پس تو مغلوب شدی نه من؟!!
چند لحظهای سکوت کردم و به او نگریستم که چگونه از اینکه به خیال خودش بر من پیروز شده، شاد و خندان بهنظر میرسد، ولی از آن سوی در فکر بودم که چگونه به او بفهمانم که علم خدا به اشیاء دلیل قطعی نیست به اینکه خود او آن اعمال را انجام داده و مردم را مجبور و وادار به آن نموده، زیرا قبلا مطمئن بودم که ذهن او قابلیّت پذیرش چنین مطلبی را ندارد؛ بههرحال بار دیگر از او پرسیدم: پس تمام پادشاهان و رؤسای جمهور چه در گذشته و چه اکنون-همانها که با اسلام و مسلمین میجنگند-آنان را خدا تعیین و نصب کرده است؟ گفت: آری، بدون شک!
گفتم: حتی کشور استعمارگر فرانسه که تونس و الجزائر و مغرب را سالها تحت اشغال قرار داده بود، از سوی خدا نصب شده بود؟
گفت: آری! و خود دیدی که در زمانی مشخص و معلوم، فرانسه از این کشورها خارج شد!
گفتم: سبحان الله! پس چگونه سابقا دفاع میکردی از آن نظریۀ اهل سنت که معتقداند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت و امر خلافت
را به صورت شورا بین مسلمانان رها کرد تا به انتخاب خود یکی را برگزینند؟
گفت: آری! و همچنان بر همان عقیدهام و تا ابد بر این عقیده خواهم ماند!!
گفتم: چگونه بین دو قول، مطابقت و سازش ایجاد میکنی:
انتخاب خدا و انتخاب مردم با شورا؟
گفت: چون مسلمانان ابو بکر را انتخاب کردند، پس خدا او را انتخاب کرد!
گفتم: آیا خداوند در سقیفه وحی بر آنان فرستاد که خلیفه را انتخاب کنند؟
گفت: استغفر الله، پس از پیامبر بر کسی وحی نازل نشد، نه آنچنانکه شیعیان معتقدند!!
گفتم: حال ما کاری با شیعه و اشتباهاتشان نداریم، شما از آنچه نزد خودداری ما را قانع ساز. چگونه فهمیدی که خداوند ابو بکر را انتخاب کرد؟
گفت: اگر خدا خلاف آن را میخواست، نه مسلمانان و نه جهانیان میتوانستند خلاف ارادۀ خدای متعال کاری را انجام دهند.
آنجا بود که متوجه شدم اینها نه میفهمند و نه قرآن را تدبّر میکنند و لذا طبق نظرشان، هیچ نظریۀ علمی و فلسفی، قابل قبول نخواهد بود!
و این مرا به یاد داستان دیگری میاندازد: با یکی از دوستانم در باغی قدم میزدیم که آن باغ پر از درختهای خرما بود. من در آن حال، با او در رابطه با قضا و قدر بحث میکردم که ناگهان یک دانه
خرمای تازه از بالای سرم افتاد و آن را از میان علفهای روی زمین برداشتم که بخورم. تا آن را در دهانم گذاشتم، دوستم با تعجب به من گفت: نخور مگر چیزی را که خدا برایت نوشته و مقدر کرده باشد! ولی بدان که این میوه به نام تو از بالا افتاده پس برای تو نوشته شده و آن را میتوانی بخوری!
گفتم: حال که تو ایمان داری به اینکه این خرما برای من نوشته شده، پس من آن را نمیخورم. و فیالفور آن را از دهانم بیرون انداختم.
گفت: سبحان الله! اگر چیزی برای تو نوشته نشده باشد، خدا آن را از درون شکمت بیرون میآورد!!
گفتم: پس من آن را میخورم، و فورا آن را برداشتم که برای او ثابت کنم که من در خوردن و یا نخوردنش اختیار تام دارم. بالاخره دوستم مرا با دقت زیر نظر گذاشت تا اینکه آن قطعه خرما را تا آخر خوردم. سپس گفت:
به خدا قسم آن خرما برای تو نوشته شده بود! و بدین سان بر من پیروز شد چون دیگر برایم امکان نداشت که آن خرما را از شکمم بیرون آورم!!!
آری! این عقیدۀ اهل سنت در مسئله قضا و قدر است و به عبارت دیگر این عقیدۀ اینجانب بود آن هنگام که سنّی بودم و کاملا طبیعی است که با چنین عقیدهای در اضطراب و پریشانی فکری بسر ببرم و میان تناقضها دست و پا بزنم و کاملا طبیعی است که با چنین اندیشۀ خامی، در جمود بمانیم و درجا بزنیم و فقط منتظر باشیم که خداوند چیزی را در ما عوض کند، بجای اینکه خود، خویشتن را بسازیم و تغییر دهیم تا خدا به ما کمک کند. و چنین
است که میبایست از مسئولیتها گریزان باشیم و آنها را به خدا واگذار کنیم، پس اگر به یک نفر زانی یا دزد و یا مجرمی که دختر خردسالی را مورد تجاوز به عنف قرار داده و آن را به قتل رسانده، اعتراض کنی که چرا چنین کاری را مرتکب شدی؟ در پاسخت خواهد گفت: خدا قادر است که مرا منع کند؛ پس این کار به اراده خدا بوده و او چنین مقدّر نموده است، من هم انسان مجبوری بیش نیستم!!
آیا همینطور است؟! پس چرا همین خداوند است که بازخواست میکند آنان را که دخترهای خود را زندهبهگور میکردند و میفرماید:«بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟» -به چه گناهی کشته شد؟.
خداوندا! به تو پناه میبریم از این بهتان بزرگی که اینان به ساحت مقدست میزنند؟
آری! کاملا طبیعی است که دانشمندان غربی ما را تحقیر کنند و از این خرافهگوئی و بذلهگوئیها بر ما ریشخند بزنند، بلکه گاهی با مسخره آن را «نوشته شدۀ اعراب» معرفی کنند و عامل اصلی کوتهفکری و درجا زدن ما بدانند.
طبیعی است که پژوهشگران بدانند، چنین اعتقاد واهی از دولت امویان سرچشمه گرفته زیرا آنان شایع میکردند که خدای سبحان ملک و حکومت را به آنان بخشیده و بر مردم مسلطشان نموده و لذا بر آنان واجب است که از این امیران و حاکمان اطاعت کنند و بر آنها نشورند، چرا که اطاعت آنان، اطاعت خدا و خروج بر آنان، عصیان امر الهی است و در آن صورت خروجکنندگان باید به قتل برسند. و ما از تاریخ شواهد زیادی بر این مطلب داریم.
این عثمان بن عفان است که وقتی از او میخواهند استعفا
بدهد، مخالفت کرده و میگوید:«پیراهنی را که خدا بر من پوشانده، بیرون نمیآورم!» (1)زیرا بهنظر و عقیدۀ او، خلافت لباسی است که خدایش پوشانده و هیچکس حق ندارد آن را خارج سازد جز خداوند، آنهم فقط پس از مرگ!!
و این معاویه است که میگوید:«من با شما کارزار نمیکنم که نماز بخوانید یا زکات بدهید، بلکه من با شما میجنگم که بر شما حکومت کنم، و خداوند این حکومت را به من داده است هرچند شما را خوش نیاید»(2)این دیگر از عثمان هم فراتر رفته، زیرا خداوند متعال را متهم میسازد به اینکه او یاریش داده که مسلمانان را قتل عام کند و بر آنان حکومت نماید. و این خطبه معاویه، معروف و مشهور است. و حتی آن روز که فرزندش یزید را انتخاب کرد و او را علیرغم مخالفت مردم، بر آنها ولایت داد، ادعا میکرد خداوند، پسرش یزید را جانشین وی کرده که بر مردم حاکم باشد، و این را تاریخنگاران نقل کردهاند که وقتی میخواست برای یزید بیعت بگیرد، نامهای به عاملش مروان بن حکم در مدینه فرستاد و چنین مطالبی را بیان کرد(3).
و حتی ابن زیاد پلید هنگامی که علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام)را بر او وارد کردند و آن حضرت در غل و زنجیر بود، پرسید: این کیست؟ گفتند: علی بن الحسین است. گفت: آیا خدا حسین بن علی را نکشت؟ عمهاش زینب پاسخ داد: بلکه دشمنان خدا و دشمنان رسول خدا او را کشتند.
ابن زیاد پرسید: چگونه دیدی رفتار خدا را به اهل بیتت؟
حضرت زینب پاسخ داد: جز خیر و نیکی چیزی ندیدم. اینان قومی بودند که خداوند شهادت را برایشان مقدر کرده بود، پس رهسپار بارگاههای خود شدند، و زود است که خداوند بین تو و آنها جمع کند و آنجا است که با تو احتجاج و مخاصمه کنند و خواهی دید که در آن روز پیروزی از آن کیست. مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه(1).
اینچنین بود که این عقیده غلط میان بنی امیه و همکاران و یارانشان پخش شد و در میان امت اسلامی شیوع پیدا کرد، جز شیعیان اهل بیت که از آن بیزارند.
1) (1) -مقاتل الطالبیین-مقتل الحسین.
همینکه با علمای شیعه آشنا شدم(1)و کتابهایشان را مطالعه کردم، گوئی دانش نوینی در قضا و قدر، کشف کردم، در این مورد امام علی (علیه السلام) با بیانی روشن و کامل پاسخ گفت، آن هنگام که شخصی از او دربارۀ قضا و قدر پرسید.
حضرت فرمود:
«ویحک لعلّک ظننت قضاء لازما، و قدرا حاتما، و لو کان ذلک کذلک لبطل الثواب و العقاب، و سقط الوعد و الوعید. ان الله سبحانه أمر عباده تخییرا، و نهاهم تحذیرا، و کلّف یسیرا، و لم یکلّف عسیرا، و أعطی علی القلیل کثیرا، و لم یعص مغلوبا، و لم یطع مکرها، و لم یرسل الانبیاء لعبا، و لم ینزل الکتب للعباد عبثا، و لا خلق السموات و الارض و ما بینهما باطلا [ذلک ظنّ الذین کفروا، فویل للذین کفروا من النار]» (2).
خدا تو را رحم کند! خیال کردی (رفتن ما به جنگ اهل شام) قضا و قدر
لازم و حتمی خداوند بود؟ پس اگر چنین بود، پاداش و کیفر امری بیهوده بود و بشارت به خیر و خوبی و انذار به شرّ و بدی، ساقط میشد. خداوند سبحان بندگانش را امر کرده با اختیار (یعنی آنها را مختار گذارده) و نهی نموده از راه ترس دادن و اعلام خطر کردن و اعمالی را آسان، واجب کرده و هرگز بر مردم سخت نگرفته و بر کار خوب کم پاداش زیاد داده و او را نافرمانی نکردهاند از این جهت که مغلوب باشد و اطاعت نکردهاند از این جهت که مجبور کرده باشد، و پیامبران را برای بازی نفرستاده و کتابهای آسمانی را برای بندگان بیهوده نازل نکرده و آسمانها و زمین را از روی باطل نیافریده، این گمان کسانی است که کافر شدند، پس وای بر این کافران از آتش جهنم.
راستی چقدر این بیان، شیوا و روشن است من تاکنون بیانی رساتر از این و برهانی مستدلتر بر حقیقت از این نیافتم، زیرا انسان مسلمان قانع میشود که اعمالش کاملا به اختیار و ارادۀ خودش است چرا که خدای سبحان ما را امر کرده ولی آزادی انتخاب را به خودمان واگذار نموده است و این معنای سخن امام است که فرمود:«ان الله أمر عباده تخییرا».
و همچنین خدای متعال ما را نهی کرده و اعلام خطر نموده که اگر مخالفتش کنیم، ما را کیفر دهد، از این سخن چنین برمیآید که انسان، آزادی تصرف دارد و میتواند مخالفت امر خدا را بکند، ولی در آن حالت، مستوجب عقاب و عذاب الهی میگردد و این معنای سخن امام است که فرمود:«و نهاهم تحذیرا».
و همچنین امام مسأله را بیشتر توضیح داده و فرموده است:«و لم یعص مغلوبا» معنایش این است که اگر خدا میخواست چیزی را بر بندگانش تحمیل کند، اگر تمام آنها جمع میشدند،
نمیتوانستند او را شکست بدهند، و این دلیل است که آزادی و اختیار در اطاعت یا نافرمانی و معصیت را به آنها واگذار کرده، و این مطابق سخن حق است که فرمود:
«قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ، فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ» (1).
بگو که حق از سوی پروردگارتان آمده است، پس هرکه میخواهد، ایمان بیاورد و هرکه میخواهد کافر شود.
و پس از آن، حضرت علی، عمق وجدان انسانی را مخاطب قرار میدهد، و دلیلی قاطع و محکم میآورد بر اینکه اگر انسان در کارهایش مجبور بود-آنچنان که برخی میپندارند-پس فرستادن پیامبران و کتابهای آسمانی، بیهوده و بیارزش بود که خدای عز و جل منزه است از آن. زیرا نقش انبیاء و پیامبران-درود خدا بر تمام آنها باد-و علت نازل شدن کتابهای آسمانی، اصلاح مردم و بیرون آوردن آنان از تاریکیها بهسوی نور و درمان کامل بیماریهای درونیشان و نشان دادن راه زندگی واقعی و سعادتمندانه به آنها است. خدا فرمود:
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ» (2).
همانا این قرآن مردم را بهسوی استوارترین راه هدایت میکند.
امام علی بیان خود را پایان میبرد به اینکه اعتقاد به جبر همان اعتقاد به باطل بودن آفرینش آسمانها و زمین است، و این کفر است و خدا وعدۀ جهنم به معتقدینش داده است.
بنابراین اگر ما نظر شیعیان را با دقت دنبال کنیم، آن را نظری درست، رأیی محکم و سخنی متین مییابیم، زیرا درحالیکه گروهی ره افراط را پیموده و قائل به جبر شدند، گروه دیگری ره تفریط را برگزیده و قائل به تفویض (واگذاری) شدند ولی امامان اهل بیت، که سلام و درود خدا بر آنان باد، آمدند که این مفاهیم و عقیدهها را تصحیح کرده و آنها و اینها را بهسوی حق رهنمون سازند، پس ندا دادند که:«لا جبر و لا تفویض و لکن أمر بین الامرین» نه جبر است و نه واگذاری، ولی امری میان این دو است.
امام جعفر صادق (علیه السلام) برای این مطلب، مثل آسانی زده که همۀ مردم آن را درک کنند، لذا در پاسخ سئوالکنندهای که پرسیده بود:
به چه معنی است سخن شما که میگوئید نه جبر است و نه واگذاری، ولی امری بین دو امر است؟ فرمود:
«لیس مشیک علی الارض کسقوطک علیها».
راه رفتن تو بر زمین مانند افتادن تو بر آن نیست.
معنایش این است که ما به اختیار خودمان بر روی زمین راه میرویم ولی هنگامی که بر زمین سقوط میکنیم، آنجا دیگر به اختیار خودمان نیستیم؛ پس کیست که دوست داشته باشد روی زمین بیفتد و برخی از اعضای بدنش بشکند و مانند معلولین گردد؟!
بنابراین، قضا و قدر، امری است بین جبر و اختیار یعنی بخشی از آن را ما به اختیار و ارادۀ خودمان انجام میدهیم و بخش دیگرش از ارادۀ ما خارج است و ما خاضع در برابر آن هستیم و توان مقاومت و دفعش را نداریم؛ پس نسبت به قسمت اول، مورد سئوال و مؤاخذه قرار میگیریم ولی در مورد دوم، بازخواست نمیشویم. به عبارت دیگر: انسان در این حالت و در آن وضعیت،
مخیّر است و در عین حال مجبور هم میباشد:
1-مخیّر است در کارهائی که پس از تفکر و اندیشیدن از او صادر میشود، زیرا پا به مرحلۀ تخییر و درگیری میان انجام دادن یا فرونهادن میگذارد، و در نتیجه یا انجام میدهد و یا خودداری میکند. این اشاره است به سخن باری تعالی که فرمود:
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها» (1).
و قسم به نفس انسانی که خدا آن را خوب آفرید، پس شر و خیر را به او الهام کرد که هرکه نفس خود را از گناه پاک داشت، رستگار شده و هرکه آن را آلوده کرد، زیانکار خواهد بود. یعنی: تزکیه و پاک داشتن نفس و همچنین آلوده کردن آن به کارهای ناروا و زشت، نتیجۀ اختیار درونی هر انسان است، همچنان که رستگاری و زیان، نتیجۀ عادلانه و قطعی آن اختیار میباشد.
2-مجبور است در آنچه او را احاطه کرده است از قوانین و حرکت جهان که آن حرکت خاضع است برای اراده حق تعالی با تمام جزئیات و کلیات و اجرام و ذراتش؛ بنابراین، انسان نمیتواند جنس خود را یعنی نر و ماده بودن خود و یا رنگ خود را اختیار و انتخاب کند، چه رسد به اینکه اختیار پدر و مادرش بدست او سپرده شده باشد که مثلا پدر و مادری پولدار یا فقیر و نادار باشند، و حتی نمیتواند انسان اندازۀ قد و قامت خود و شکل و قیافۀ ظاهریش را تعیین و انتخاب نماید. زیرا او ناچار خاضع است برای عوامل گوناگونی که از قدرت او بیرون است مانند بیماریهای ارثی
1) (1) -سوره شمس-آیه 10-6.
و یا قوانین جهان طبیعت که برای او و در خدمتش کار و فعالیت میکنند بیآنکه او تحمل سختی و شدتی بنماید، پس او میخوابد هروقت که خسته شد و بیدار میشود آنگاه که خستگیش رفع شد، و میخورد در موقعی که گرسنه است و میآشامد در هنگام تشنه شدن. میخندد، هرگاه خرسند میشود و گریه میکند و دلتنگ میگردد هر وقت، محزون و غمگین میشود و سرانجام در درون وجودش کارخانههائی هستند که همواره هورمونها و سلولهای تازه تولید میکنند و نطفههای آمادۀ فرزند شدن میسازند، و در همان حال طبق برنامهای منظم و مرتب، بدنش در حال تکوین و پیشرفت عجیب و غریبی است ولی او غافل است و نمیداند که چگونه عنایت الهی پیوسته همراه او است و او را در تمام لحظات زندگی و حتی پس از مرگ دربر گرفته است. خدای متعال در این زمینه میفرماید:
«أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً؟ أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی، ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی، فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی، أَ لَیْسَ ذلِکَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی» (1).
آیا انسان میپندارد که او را مهمل و بیهوده گذارند؟ آیا او در آغاز فطرة آب منی نبود، که پس از نطفه شدن، خون بسته و سپس چنین آفریده و آراسته گردید؟ و خداوند از او نر و ماده خلق کرد. آیا خداوند قادر نیست که مردهها را زنده کند؟
آری! خداوندا! ای پروردگار والای ما! ترا حمد و ثنا میگوئیم
1) (1) -سوره قیامت-آیه 40-36.
و از هر عیب و نقص منزهت میدانیم زیرا تو آفریدی و چه خوب آفریدی و تو تقدیر نمودی، سپس ما را هدایت کردی و تو میمیرانی و زنده میکنی. ای بزرگوار خدائی که سلطنت ملک هستی در قبضۀ قدرت تو است؛ دور باد آنکس که تو را مخالفت کند و از تو دوری جوید و تو را چنانکه میبایست بشناسد، نشناسد.
و چه بهتر که این بحث را با سخنی از امام علی بن موسی الرضا، هشتمین امام از ائمه اهل بیت علیهم السلام، خاتمه دهیم که آن حضرت معروف به علم و دانش بود و درحالیکه چهارده سال از عمرش نگذشته بود، اعلم اهل زمانش بود(1).
شخصی از او پرسید در رابطه با سخن جدّ بزرگوارش امام صادق که میفرماید:«لا جبر و لا تفویض...» حضرت پاسخ داد:
«من زعم أن الله یفعل أفعالنا، ثم یعذبنا علیها فقد قال بالجبر، و من زعم أن الله فوض أمر الخلق و الرزق الی حججه، فقد قال بالتفویض، و القائل بالجبر کافر، و القائل بالتفویض مشرک. أما معنی الامر بین الامرین، فهو وجود سبیل الی اتیان ما أمر الله به، و ترک ما نهی عنه، أی أن الله سبحانه أقدره علی فعل الشر و ترکه، کما أقدره علی فعل الخیر و ترکه، و أمره بهذا و نهاه عن ذاک».
هرکه پنداشت که خداوند خود اعمال ما را انجام میدهد، سپس ما را بر آنها عذاب و کیفر میدهد، پس سخن به جبر گفته و هرکه پنداشت که
1) (1) -عقد الفرید ابن عبد ربه-ج 3 ص 42.
خداوند امر بندگان و رزق و روزی را به حجتهایش (یعنی امامان) تفویض و واگذار کرده، سخن به تفویض گفته است، و کسی که قائل به جبر باشد کافر و آن کس که قائل به تفویض باشد، مشرک است.
اما معنای «أمر بین الامرین» این است که خداوند راهی برای انجام اوامرش و ترک آنچه نهی کرده است، پدید آورده، یعنی خدای سبحان انسان را توانای بر کار بد و ترک آن نموده همچنان که به او توان انجام کارهای خوب و ترک آن داده است، و به اینها او را امر کرده و از آنها خودداری نموده است.
این بخدا بیانی است کافی و شافی که همۀ مردم، فهمیدهها و بیسوادها آن را درک کرده و میتوانند با عقلهای خود، آن را خوب بفهمند.
و چه راست گفت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) که دربارهشان فرمود:
«از آنان پیشی نگیرید که هلاک میشوید و از آنان دوری نجوئید که هلاک میشوید و به آنان یاد ندهید چرا که از شما دانشمندتر و اعلم هستند-لا تتقد موهم فتهلکوا و لا تقصروا عنهم فتهلکوا و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم»(1).
1) (1) -ابن حجر در صواعق المحرقه-ص 188، مجمع الزوائد ج 9-ص 164، ینابیع الموده ص 41، الدر المنثور سیوطی ج 2-ص 60 و...
آنچه مورد تعجب است این است که اهل سنت و جماعت علیرغم اعتقاد به قضا و قدر حتمی و اینکه خدای سبحان بندگانش را در کارهایشان مجبور ساخته و هیچ اختیاری به آنها نداده است، در مسئله خلافت میگویند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت و امر خلافت را بهصورت شورائی بین مردم رها کرد که خودشان یک نفر را انتخاب کنند. ولی شیعیان درست به عکس این مطلب میگویند، زیرا درحالیکه معتقدند انسان در تمام اعمالش مخیّر است و بندگان خدا هر کاری را بخواهند میتوانند انجام دهند، ولی در مسئله خلافت میگویند که هیچکس حق اختیار ندارد.
بهنظر میرسد که تناقضی در سخنان هر دو گروه باشد ولی واقعیّت چنین نیست. اهل سنت آن هنگام که میگویند خدای سبحان بندگانش را در تمام کارها مجبور ساخته با واقعیت و حقیقت، معارضه و تناقض دارد زیرا خداوند که تنها مخیّر نزد آنها است، برای آنان-به اعتقاد خودشان-یک اختیار وهمی و خیالی را به آنها واگذار کرده، زیرا آنکس که در روز سقیفه، ابو بکر را انتخاب کرد، عمر بود و سپس سایر اصحاب تبعیت کردند ولی
در حقیقت آنان اجرای امر خدائی کردند که آنها را واسطه قرار داده بود نه چیز دیگر، همان گونه که ادعا میکنند.
ولی شیعیان وقتی میگویند که خدای سبحان بندگان را در تمام اعمال مخیّر گردانیده، هیچ تناقضی با این سخنشان ندارد که میگویند خلافت، فقط بدست خداوند است و او است که میآفریند و انتخاب میکند و آنان حق انتخاب ندارند«وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ» زیرا خلافت نیز مانند نبوت از اعمال بندگان نیست و به آنها واگذار نشده است؛ پس همان گونه که خداوند، پیامبرش را از میان مردم برمیگزیند و او را در میان آنان برمیانگیزاند، همین حکم در مورد خلیفه رسول خدا نیز اجراء میشود و بر مردم است که اطاعت امر خدا کرده، یا او را نافرمانی کنند، همان گونه که در مورد انبیا و در طول تاریخ بشریت انجام پذیرفت.
بنابراین، بندگان حتی در انتخاب خداوند، آزادند (که اطاعت یا عصیان کنند) ولی انسان مؤمن شایسته، انتخاب الهی را میپذیرد و آنکس که به نعمت خدا کفران ورزیده، انتخاب الهی را رد میکند و علیه او میشورد. خدای تعالی فرمود:
«فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَ لا یَشْقی. وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی، قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً، قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسِیتَها، وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی» (1).
هرکه از راه هدایت من پیروی کند، بیگمان نه گمراه و نه بدبخت
1) (1) -سوره طه-آیه 123.
میشود. و هرکه از ذکر من اعراض و پشت کند، قطعا زندگی تلخ و پر مشقتی خواهد داشت و روز قیامت، او را نابینا محشور میکنیم.
میگوید: پروردگارا، چرا مرا نابینا محشور کردی درحالیکه من بینا بودم، خدا فرمود: همچنان که آیات ما به تو رسید و تو آنها را فراموش کرده و پشتپا به آنها زدی، امروز هم فراموش میشوی و از یاد برده میشوی.
پس بنگر به نظریّه و تز اهل سنت و جماعت در این مسئلۀ بالخصوص که جائی برای ملامت کردن و سرزنش کردن کسی باقی نمیگذارند زیرا هر بلا و مصیبتی در اثر خلافت و اختلاف پدید آمد و آن همه خونها که ریخته شد و حریمها که هتک شد، همه را از سوی خدا میدانند!!! یکی از آنان که ادّعای فهم داشت به من گفت:«و لو شاء ربک ما فعلوه» اگر خدا میخواست آن کارها انجام نمیپذیرفت!
ولی طبق نظریه شیعه، هرکس عامل و مسبب انحرافها شده و هرکه امر الهی را در این زمینه نافرمانی کرده، بهاندازۀ گناهی که مرتکب شده است و گناه آنان که از او پیروی و تبعیت کردهاند، تا روز قیامت، متحمل مسئولیت میشود و باید بازخواست شود. در حدیث آمده است:«کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیّته» همه شما سرپرست هستید و هرکس نسبت به زیردستان و رعایایش مسئولیت دارد.
خداوند فرمود:«وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» (1)و در روز حساب، نگاهشان دارید که سخت مسئولیت دارند.
1) (1) -سوره صافات-آیه 24.
از بحثهای گذشته، نظر شیعه و سنّی را در مسئله خلافت و روش پیامبر در این میان طبق سخن هر دو گروه، فهمیدیم. حال اگر کسی بپرسد: آیا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چیزی را برای امتش واگذار نموده که بر آن اعتماد کنند و در موارد اختلاف بهسوی آن روی آورند، همان گونه که از آیۀ قرآن نیز استفاده میشود که فرمود:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ، ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً» (1).
ای کسانی که ایمان آوردید، اطاعت کنید خدا و اطاعت کنید پیامبر و اولی الامر را، پس اگر در چیزی اختلاف داشتید، آن را ارجاع بدهید به خدا و پیامبرش اگر ایمان به خدا و روز قیامت دارید، این راه هم بهتر است و هم بازگشت برتری دارد.
آری! لازم است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای امّت
1) (1) -سوره نساء-آیه 59.
مطلب اساسی بعنوان زیربنا واگذارد که مردم بر آن تکیه کنند، چرا که او، رحمت بر عالمیان برانگیخته شد و او تلاش میکرد که امتش برترین امتها باشد و پس از او اختلاف در میانش پدید نیاید، و لذا راویان و اصحاب از او نقل کردهاند که فرمود:
«انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و اهل بیتی و انّهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»(1).
من در میان شما دو چیز سنگین و گرانبها گذاردم، کتاب خدا و اهل بیتم، و همانا این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند(2).
و این حدیث، صحیح است و در کتابها ثبت شده است که بسیاری از محدثین سنی و شیعه آن را نقل کرده و در مسانید و صحاح خود از طریق بیش از 30 صحابی آوردهاند؛ و از اینکه اینجانب طبق معمول به کتاب شیعیان و به سخنان علمایشان استدلال نمیکنم، پس بر من لازم شد که تنها، نام علمای سنی که این حدیث ثقلین را آوردهاند و اقرار به صحتش کردهاند، یادآور شوم تا اینکه بحثم همیشه محکم و متین و موصوف به عدل و انصاف باشد (هرچند از عدل و انصاف است که به قول شیعیان
1) (1) -مستدرک حاکم ج 3-ص 148.
2) (2) -این روایت در کتابهای دیگر حدیث با اختلاف اندکی در الفاظ، چنین نقل شده است:«انی تارک فیکم الثقلین، ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا بعدی ابدا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی، و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا کیف تخلفونی فیهما» من در میان شما دو چیز سنگین و گرانبها واگذاردم که تا هروقت به این دو تمسک بجوئید، هرگز پس از من گمراه نمیشوید: کتاب خدا و عترتم اهل بیتم، و همانا این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا روزی که در حوض بر من وارد شوند؛ پس ببینید چگونه پس از من با این دو رفتار میکنید.
نیز استدلال کنم) و اینک فهرستوار نام برخی از راویان حدیث را از علمای اهل سنت میآوریم:
1-صحیح مسلم-کتاب فضائل علی بن ابی طالب ج 7-.
2-صحیح ترمذی ج 5-ص 328.
3-امام نسائی در خصائصش ص 21.
4-امام احمد بن حنبل ج 3-ص 17.
5-مستدرک حاکم ج 3-ص 109.
6-کنز العمال ج 1-ص 154
7-الطبقات الکبری (ابن سعد) ج 2-ص 194.
8-جامع الاصول ابن اثیر ج 1-ص 187.
9-جامع الصغیر سیوطی ج 1 ص 353.
10-مجمع الزوائد هیثمی ج 9-ص 163.
11-فتح الکبیر نبهانی ج 1-ص 451.
12-اسد الغابۀ ابن اثیر ج 2-ص 12.
13-تاریخ ابن عساکر ج 5-ص 436.
14-تفسیر ابن کثیر ج 4-ص 113.
15-التاج الجامع للاصول ج 3-ص 308.
و همچنین از مصادر شیعه، به کتاب عقبات الانوار ج 1-ص 94 مراجعه کنید.
از اینها که بگذریم ابن حجر نیز این حدیث را در صواعق المحرقهاش نقل کرده و اقرار به صحت آن دارد. ذهبی در تلخیص نیز اقرار به صحتش کرده به شرط اینکه شیخین (بخاری و مسلم)بپذیرند، و خوارزمی حنفی و ابن مغازلی شافعی و همچنین طبرانی در معجمش و صاحب سیرۀ نبویه در حاشیه کتاب السیرة الحلبیه
و صاحب ینابیع الموده و دیگران، این روایت را نقل کردهاند.
پس آیا جای سخن میماند که کسی ادعا کند اهل سنت حدیث ثقلین را نمیدانند و این از ساختههای شیعیان است؟! ای مرگ بر تعصّب نادان و جمود و رکود فکری و عصبیت جاهلیت.
حال بگذار بحث خود را ادامه دهیم با آزاداندیشانی که برای خدا در جستجوی حقاند تا شاید راه هدایت را بیابند:
بنابراین، حدیث ثقلین که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آن سفارش به تمسک جستن به کتاب خدا و عترت پاکش میکند، از نظر اهل سنت، حدیثی است صحیح، همچنان که گذشت، و اما نزد شیعیان این حدیث به تواتر رسیده و سندش از ائمه طاهرین علیهم السلام نقل شده است، پس چرا برخی از اشخاص در آن تردید میکنند و تلاش مینمایند که سخن پیامبر را با جملۀ «کتاب الله و سنتی» تحریف نمایند. مثلا نویسندۀ کتاب «مفتاح کنوز السنه» در صفحه 478 کتابش، همین واژۀ «کتاب خدا و سنت رسولش» را آورده و آن را از بخاری و مسلم و ترمذی و ابن ماجه و دیگران نقل کرده است، ولی اگر شما در این چهار کتاب جستجو کنید، هیچ اشارهای-نه به دور و نه به نزدیک-به این حدیث نمییابید، البته ممکن است در بخاری بابی تحت عنوان «کتاب الاعتصام بالکتاب و السنة»(1)پیدا کنید ولی وجودی از این حدیث در کتاب نخواهید یافت. تنها چیزی که در صحیح بخاری و کتابهای یادشده دیده میشود، حدیثی است که میگوید: طلحة بن مصرف ما را حدیث کرد گفت: از عبد الله بن ابی أوفی پرسیدم: آیا
1) (1) -صحیح بخاری-ج 8-ص 137.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وصیت کرد؟
گفت: نه!
گفتم: پس چگونه، وصیت را بر مردم واجب دانسته و امر به آن کرد؟
گفت: پیامبر به کتاب خدا وصیت کرد(1).
ولی بههرحال حدیث رسول خدا که در آن بفرماید:«ترکت فیکم الثقلین کتاب الله و سنتی» پیدا نمیشود، و به فرض اینکه این حدیث در برخی از کتابها پیدا شود، اعتباری ندارد زیرا اجماع برخلاف آن است، همان گونه که بیان شد.
تازه اگر هم بخواهیم در جملۀ «کتاب الله و سنتی» کنکاش بیشتری کنیم، متوجه میشویم نه از نظر نقلی و نه از نظر عقلی با واقعیّت سازگار نیست. و در رد آن، وجوهی داریم:
نخست-بفرض اینکه ما بپذیریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از نوشتن احادیثش منع فرموده، و هیچکس ادعا نکرده که در زمان پیامبر، احادیث سنت نبوی را مینوشته است، پس سخن پیامبر که من در میان شما کتاب خدا و سنتم را واگذاردم، پذیرفته نمیشود چرا که کتاب خدا از طریق کتاب وحی نوشته شده و در سینۀ مردان نهفته و محفوظ بود و هریک از اصحاب با مراجعه به قرآن نوشته شده، میتوانست آیات را دریابد هرچند خود از حفاظ قرآن نباشد و اما در مورد سنت نبوی، چیزی از آن در دوران
1) (1) -صحیح بخاری-ج 3-ص 168.صحیح ترمذی-کتاب الوصایا.صحیح مسلم-ج 3-ص 1256 حدیث 16.صحیح ابن ماجه-کتاب الوصایا.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نوشته نشده و جمعآوری نگردیده بود؛ پس سنت نبوی-همان طور که همه میدانند و بر آن اجماع دارند- عبارت است از چیزهائی که پیامبر فرمود یا انجام داده و یا صحتش را مورد تأیید قرار داده است، و مخفی نیست که پیامبر اصحابش را جمع نمیکرد که سنّت نبوی را به آنان بیاموزد، بلکه به هر مناسبتی که سخن میگفت برخی از اصحاب حاضر بودند و چهبسا بیش از یک نفر از اصحاب در مجلس نبود، پس با چنین وضعی چگونه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم میتواند بفرماید: من در میان شما سنتم را گذاشتم؟!
دوم-سه روز پیش از وفات پیامبر و درست آن هنگام که درد بر حضرت افزون شد، از مردم خواست که قلم و کاغذی برایش بیاورند تا مطلبی را برای آنها بنویسد که هرگز پس از او، گمراه نگردند، عمر بن خطاب گفت:«درد بر رسول خدا افزایش یافته و او هذیان میگوید و کتاب خدا ما را بس است»!! (1).
پس اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، قبلا به آنها گفته بود که «کتاب خدا و سنتم را در میان شما میگذارم» هیچ مناسبتی نداشت که عمر بن خطاب بگوید: کتاب خدا ما را بس است! زیرا او و دیگر اصحابی که سخنش را تکرار کردند، رسول خدا را ردّ کرده بودند و کسی که رسول خدا را ردّ کند-بدون شک-کافر است، و من گمان نمیکنم اهل سنّت و جماعت، به این معنی راضی شوند؛ گو اینکه شخص عمر، اصحاب را از نوشتن حدیث و روایت کردن آن
1) (1) -صحیح بخاری-ج 5-ص 138 (باب مرض النبی و وفاته).صحیح مسلم-کتاب الوصیه-ج 3-ص 1259-حدیث 22.
منع کرده بود.
ازاینروی، یقین میکنیم که چنین حدیثی را برخی از متأخرین که نسبت به اهل بیت، دشمنی و عداوت داشتهاند، جعل کردهاند، بویژه پس از اینکه اهل بیت را از خلافت کنار زدند. گویا کسی که حدیث «کتاب الله و سنتی» را جعل کرده، تعجب کرده است که چگونه مردم کتاب خدا را گرفتند ولی اهل بیت را کنار زدند و پیروی از دیگران کردند؛ پس چنین اندیشید که با ساختن این حدیث، آن روند را تصحیح میکند و انتقاد و خردهگیری را از اصحابی که مخالفت وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کردند، دور میسازد.
سوم-معروف است که نخستین رویدادی که انگیزۀ مخالفت با ابو بکر در آن بود، قانون ستیز با منعکنندگان زکات میباشد که حتی عمر بن خطاب نیز با او مخالفت کرده، به این حدیث پیامبر استشهاد مینمود که میفرماید:«هرکه گفت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، مال و خونش را از من نگاه داشت جز در مورد حقش، و حساب او با خدایش میباشد» پس اگر سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله مشخص و معلوم بود، نمیبایست ابو بکر آن را نداند و نسبت به آن جهالت ورزد درحالیکه او سزاوارتر از سایر مردم به شناخت سنّت میباشد.
البته عمر پس از آن، به تأویل و تفسیر ابو بکر نسبت به آن حدیث که بدان استشهاد کرده بود، قانع شد زیرا ابو بکر به او گفت که: زکات، همان حقّ مال است (که در روایت استثنا شده است)ولی گویا آنها غفلت داشتند یا تغافل کردند از سنت واقعی پیامبر که هرگز جای تأویل و تفسیر ندارد، و آن داستان ثعلبه است که از پرداختن زکات به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امتناع ورزید و در آن مورد
آیۀ قرآن نیز نازل شد ولی حضرت با او نجنگید و هرگز او را مجبور به پرداخت نکرد. و آیا ابو بکر و عمر داستان اسامة بن زید را نشنیدهاند که پیامبر او را در رأس یک فوج فرستاد، و هنگامی که وی بر دشمنانش چیره شد و آنان را شکست داد، در پی یکی از افراد رفت، و وقتی او را یافت، فورا آن شخص گفت: لا اله الا الله! ولی اسامه او را به قتل رساند. هنگامی که خبر را به پیامبر دادند،(با اعتراض) به اسامه فرمود: ای اسامه! آیا او را کشتی، پس از اینکه لا اله الا الله گفت؟! اسامه گفت: او میخواست به آن جمله پناه ببرد! اسامه گوید: حضرت دوباره و چندباره اعتراض خود را تکرار کرد تا آنجا که آرزو میکردم، پیش از آن روز مسلمان نشده بودم(1).
بنابراین نمیتوانیم حدیث «کتاب الله و سنتی» را تصدیق و قبول کنیم زیرا اصحاب اولین کسانی بودند که نسبت به سنت نبوی جهل ورزیدند، پس چه رسد به آنان که پس از آنها آمدند و چه رسد به آنها که خانههایشان از مدینه دور بود.
چهارم-آنچه معروف است این است که بسیاری از کارهای اصحاب-پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مخالف سنّت پیامبر بود، پس یا اینکه این اصحاب، از سنت آگاهی داشتند و عمدا مخالفت میکردند و در مقابل نصوص پیامبر، از پیش خود اجتهاد مینمودند که در این حال، سخن خدای سبحان بر آنان منطبق میشود که فرمود:
«ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ
1) (1) -صحیح بخاری-ج 8-ص 36، صحیح مسلم-ج 1-ص 97-حدیث 159.
ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً» (1).
روا نیست بر هیچ مؤمن و مؤمنهای، در مورد امری که خدا و رسولش، آن را خواستند و به آن دستور دادند، که از پیش خود اختیاری داشته باشند؛ و هرکه نافرمانی خدا و رسولش کند، ره گمراهی و ضلالتی آشکار پیموده است.
و یا اینکه سنّت رسول خدا را نمیدانستند که در آن حال، حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نمیتواند آنها را سفارش به سنتش کند در جائی که میداند اصحابش و نزدیکترین افراد به وی، آگاهی و اطلاعی از آن ندارند، چه رسد به افرادی که پس از آنها میآیند و اصلا نه پیامبر را دیده و نه شناختهاند! و اگر میخواست سفارش به سنتش کند، بر او واجب بود به آنان دستور دهد که سنّتش را بنگارند تا دومین مرجع برای مسلمانان گردد.
و اما اینکه میگویند پیامبر میترسید که سنّت با قرآن آمیخته شود، که این مطلب کاملا اشتباه است زیرا حضرت میتوانست نویسندگانی را مخصوص وحی قرار دهد همچنان که نویسندگانی را فقط برای نوشتن قرآن قرار داده بود و میتوانست هر دو مصدر را در کتابی ویژه قرار دهد چنانکه امروز در میان ما هست؛ و در آن صورت صحیح بود که بفرماید:«کتاب خدا و سنّتم».
پنجم-مخفی نیست که تا دوران عباسیان، سنّت نگاشته نشده بود و نخستین کتابی که در این زمینه نوشته شد، موطّأ امام مالک بود که پس از فتنۀ بزرگ و رخداد حرّه (واقعة الحرّة) و قتل عام اهل مدینه منوره، و در نتیجه کشته شدن اصحاب انجام پذیرفت؛ پس
1) (1) -سوره احزاب-آیه 36.
چگونه انسان اطمینان میکند به راویانی که برای رسیدن به دنیا، خود را به سلطان نزدیک میکردند و تقرب میجستند؛ و بدین سان روایتها دگرگون شد و تناقض بسیار در آن پدید آمد و امت اسلامی به مذهبهای گوناگون منقسم شدند؛ بنابراین اگر یکی از مذاهب، مطلبی را قبول داشت، مذهب دیگر آن را نمیپذیرفت و آنچه این مذهب، آن را صحیح میدانست، مذهب دیگر آن را تکذیب میکرد. آنگاه چگونه ممکن است بپذیریم که پیامبر سفارش به سنتش کرده درحالیکه خود علم داشت به اینکه منافقین و منحرفین بر او دروغ میگویند و خود میفرمود:«همانا دروغگویان بر من زیاد شدهاند پس هرکه بر من دروغ بگوید، جای خود را در دوزخ بیابد»(1)بنابراین، اگر در دوران زندگی حضرت، دروغگویان بر او زیاد شده بودند بدین معنی که برخی از اصحاب احادیثی ساختگی از او نقل میکردند و به او نسبت میدادند، چگونه امتش را مجبور به پیروی از سنتش میکند درحالیکه شناختی نسبت به درست از نادرستش و صحیح از سقیمش ندارند.
ششم-اهل سنت و جماعت در صحاحشان روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دو چیز گرانبها یا دو جانشین یا دو شیء را جای گذاشت، گاهی روایت میکنند که کتاب خدا و سنت رسولش است و گاهی میگویند که فرموده است:«بر شما باد به سنت من و سنت خلفای راشدین پس از من» و ضرورتا چنین نتیجه میگیریم که این حدیث دوم اضافه بر کتاب خدا و سنت
1) (1) -صحیح بخاری-کتاب العلم-ج 1-ص 35.
رسولش، سنت خلفا را نیز تثبیت کرده است؛ پس مصادر تشریع بجای دوتا، سهتا میشود، و این منافات دارد با حدیث صحیح ثقلین که سنی و شیعه بر آن اجماع و اتفاق قول دارند و آن «کتاب خدا و عترت پیامبر است» که بیش از ده مصدر از مصادر مورد اعتماد اهل سنت را در مورد آن ذکر کردیم، علاوه بر مصادر شیعه که از آنها یادی به میان نیاوردیم.
هفتم-اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یقین داشت به اینکه اصحابش که قرآن به لغت و زبان آنها (و بقول خودشان به لهجههایشان) نازل شده است، بسیاری از تفسیر و تاویلهای آیات قرآن را نمیدانند و درک نمیکنند، پس چه رسد به آنان که پس از آنها میآیند و اسلام میآورند و از رومیان و ایرانیان و اهالی حبشه و تمام افرادی که زبان عربی را ندانسته و به آن تکلم نمیکنند، میباشند.
در کتابهای حدیث آمده است که از ابو بکر سئوال شد از معنای کلام خدا که فرمود:«وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا»- میوه و علف، ابو بکر در پاسخ گفت:«چه آسمانی مرا زیر سایهاش قرار دهد و چه زمینی مرا در برگیرد که دربارۀ کتاب خدا چیزی بگویم که علم به آن ندارم»(1)از عمر نیز چنین مطلبی نقل شده است.
انس بن مالک گوید: عمر بن خطاب روی منبر این آیه را خواند:
«فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا وَ عِنَباً، وَ قَضْباً وَ زَیْتُوناً وَ نَخْلاً، وَ حَدائِقَ غُلْباً، وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا» (2).سپس گفت، همۀ اینها را فهمیدیم ولی «أبّ» به چه
معنائی است؟! و اضافه کرد:«این دیگر به خدا قسم، امر به تکلّف و دشواری است؛ حال چه میشود که معنای أبّ را ندانیم؟ پس شما مردم، هرچه را که از کتاب خدا فهمیدید، به آن عمل کنید و هرچه را نفهمیدید به خدایش واگذار کنید!» (1).
و آنچه در اینجا در مورد تفسیر قرآن گفته میشود، در آنجا در مورد تفسیر و شرح سنت نبوی نیز گفته میشود چهبسا احادیثی که مورد اختلاف میان اصحاب و میان مذاهب و میان سنی و شیعه بوده و هست، چه آن اختلاف نتیجۀ تصحیح حدیث یا تضعیفش باشد یا نتیجه تفسیر حدیث و فهمش باشد. برای نمونه چند مورد را تقدیم خوانندگان عزیز مینمایم:
1) (1) -تفسیر ابن جریر ج 30-ص 38، کنز العمال ج 1-ص 267، حاکم در مستدرک ج 2 ص 14، ذهبی در تلخیصش، خطیب در تاریخش ج 11-ص 468، زمخشری در تفسیر کشاف ج 4-ص 704، خازن در تفسیرش ج 4-ص 354، ابن تیمیه در مقدمه اصول تفسیرش ص 30، ابن کثیر در تفسیرش ج 4-ص 404.
راست بودن حدیث یا دروغ بودنش
این همان چیزی بود که برای ابو بکر در آغازین روزهای خلافتش رخ داد، آن هنگام که فاطمه زهرا (س) از او خواست که فدک را به او بازگرداند چه اینکه پس از وفات پیامبر، ابو بکر فدک را از او گرفته بود، و ابو بکر ادعای فاطمه (س) که پدرش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را در ایام حیاتش به او واگذار کرده و هدیه داده است، تکذیب کرد و همچنین هنگامی که فاطمه زهرا (س)، میراث پدرش را از او مطالبه کرد، ابو بکر به او گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفته است:«ما گروه پیامبران، میراثی باقی نمیگذاریم، آنچه از ما میماند صدقه است».
ولی اینبار فاطمه (س) او را تکذیب کرد و گفت که نسبت دادن چنین حدیثی به پدرش دروغ است و با کتاب خدا با ابو بکر احتجاج نمود و اختلاف و نزاع میان آن دو بقدری شدت یافت که بخاری و مسلم هر دو در صحیحشان آوردهاند:«فاطمه (س) از دنیا رفت درحالیکه خشمگین بر ابو بکر بود و با او قهر کرده، سخنی با وی نمیگفت».
و همچنین است اختلاف ام المؤمنین عایشه با ابو هریره در مورد کسی که در ماه رمضان صبح میکند درحالیکه جنب شده است که عایشه روزهاش را صحیح میدانست ولی ابو هریره معتقد بود هرکس در حال جنابت صبح کند، روزهاش باطل است. اکنون اصل داستان را بشنوید:
امام مالک در موطّأ و بخاری در صحیحش از عایشه و ام سلمه دو همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ماه رمضان صبح میکرد درحالیکه از جماع نه احتلام جنب شده بود و آن روز را روزه میگرفت.
ابو بکر بن عبد الرحمن گوید: من و پدرم نزد مروان بن حکم بودیم که وی در آن وقت امیر و والی مدینه بود، پدرم به او گفت که: ابو هریره معتقد است هرکه در حال جنابت صبح کند، آن روز را بخورد و روزه نگیرد، مروان گفت: عبد الرحمن! تو را به خدا قسم میدهم که نزد ام المؤمنین عایشه و ام سلمه بروی و حتما از آنها سئوال کنی. من و عبد الرحمن (پدرم) نزد عایشه رفتیم؛ پدرم بر عایشه سلام کرد و پرسید: ای ام المؤمنین ما نزد مروان بن حکم بودیم، به او گفته شد که ابو هریره میگوید: هرکه صبح از خواب بیدار شود درحالیکه جنب شده باشد، آن روز را روزه نگیرد.
عایشه گفت: ای عبد الرحمن! مطلب آنطور نیست که ابو هریره گفته است؛ آیا میخواهی مخالفت کنی با کاری که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم انجام میداد؟ عبد الرحمن گفت: نه به خدا قسم!
عایشه گفت:«من بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شهادت میدهم که حضرت صبح میکرد درحالیکه در اثر جماع نه احتلام، جنب شده بود، و آن روز را روزه میگرفت». ما از آنجا
بیرون رفتیم تا اینکه بر ام سلمه وارد شدیم، پس پدرم از او سئوال کرد، او هم همان گونه که عایشه گفته بود، پاسخ داد.
راوی میگوید: از آنجا خارج شدیم و نزد مروان بن حکم بازگشتیم؛ عبد الرحمن به او گفت آنچه را آن دو گفته بودند. مروان گفت: تو را قسم میدهم ای ابا محمد! که سوار بر اسبم شوی-زیرا دم در حاضر است-و حتما بهسوی ابو هریره بروی که او اکنون در سرزمین خودش در «عقیق» است و به او مسائل را بازگو کنی.
عبد الرحمن سوار شد، من هم با او سوار شدم و رفتیم تا ابو هریره را ملاقات کردیم. سرانجام بمدت یک ساعت عبد الرحمن با ابو هریره سخن گفت و ماجرا را برایش شرح داد.
ابو هریره گفت: من علمی به آن ندارم! یک نفر به من خبر داده بود!!» (1).
برادر خواننده! به این صحابی بنگر که نزد اهل سنت روایتکنندۀ اسلام است! چگونه با ظنّ و خیال، به احکام و مسائل شرعی پاسخ میدهد و آنها را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت میدهد، درحالیکه حتی نمیداند چه کسی به او خبر داده است! مبارک باشد بر آنها چنین احکامی که حتی مصادرش نیز مشخص نشده است!
عبد الله بن محمد روایت کرد که هشام بن یوسف از معمر از
1) (1) -صحیح بخاری ج 2-ص 232 (باب روزهداری که جنب میشود)، موطّا مالک ج 1-ص 290-حدیث 11.
زهری از ابو سلمه از ابو هریره نقل میکند که گفت: پیامبر صلی الله علیه و سلم فرموده:«لا عدوی و لا صفر و لا هامه...» هیچ حیوان یا انسانی از حیوان دیگر مرض نمیگیرد!! و درد شکم مربوط به مار شکم نیست که انسان را میآزارد (یا اینکه حرام بودن ماه محرم به ماه صفر نمیرسد) و هیچ جغد یا پرندهای شومی ندارد. یک نفر اعرابی پرسید: ای رسول خدا! پس چه سرّی دارد که شترها در شنزار مانند غزالان میچرند، ناگهان یک شتر أجرب (بیمار به مرض زرد زخم) با آنها همراه میشود و همه را گرفتار میسازد؟پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: پس کی آن اولی را بیمار کرده است؟!
ابو سلمه گوید: پس از مدتی شنیدم ابو هریره را که میگفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: آدم مریض بر انسان سالم وارد نشود (که شاید مرضش واگیر باشد و به او برسد) و ابو هریره حدیث اولی را انکار میکرد. گفتیم: مگر نه تو ما را حدیث کردی که واگیری مرض وجود ندارد! ابو هریره (که رسوا شده بود) به زبان حبشی، کلمات نامفهومی را بر زبان جاری کرد! ابو سلمه گوید: پس از آن دیگر نیافتم ابو هریره را که حدیث فراموش کند!!! (1).
ای خوانندۀ خردمند! آیا این است سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا بگو آنچه به پیامبر نسبت میدهند، که میبینی ابو هریره در یک جا میگوید: او علمی ندارد تنها یک نفر به او خبر داده است! و در جائی دیگر، وقتی تناقضگوئیش را به رخش میکشند، به آنها پاسخی نمیدهد و تنها با زبان حبشی، سخنان نامفهومی را میگوید که هیچکس نداند!!
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 31، صحیح مسلم ج 4-ص 1743-حدیث 104.
من به خدا نمیدانم چگونه چنین کسی راوی اسلام نزد اهل سنت شناخته شده؟!
ابن جریح گوید: از عطاء شنیدم که میگفت: عروة بن زبیر بیان کرد: من و ابن عمر به دیوار اطاق عایشه تکیه داده بودیم و صدای مسواک کردنش را میشنیدیم. من گفتم: ای ابو عبد الرحمن (ابن عمر) آیا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در ماه رجب، اعمال عمره را انجام داد. او گفت: آری! میگوید: من به عایشه گفتم: مادر! آیا نمیشنوی ابو عبد الرحمن را که چه میگوید؟ گفت: چه میگوید؟ گفتم:
میگوید که پیامبر در ماه رجب عمره را بجای آورد.
عایشه گفت: خدا ابو عبد الرحمن را بیامرزد. حضرت رسول در ماه رجب، عمره را بجا نیاورد. راوی میگوید: ابن عمر میشنید، پس نه گفت آری و نه گفت نه؛ فقط سکوت کرد!(1).
از عایشه نقل شده که گفت: سهله دختر سهیل که همسر ابو حذیفه و از قبیله بنی عامر است، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای رسول خدا! سالم را میدیدیم که بسیار در منزل ما رفت و آمد میکرد، و ما هم بیش از یک خانه نداشتیم. شما دربارۀ او چه نظر میدهید؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: او را شیر بده!!
1) (1) -صحیح مسلم-ج 2-ص 916-حدیث 219.
سهله گفت: چگونه او را شیر بدهم درحالیکه مرد بزرگی است و محاسن دارد؟!
بازهم پیامبر گفت: به او شیر بده!!!
عایشه ام المؤمنین به این حدیث عمل کرده و هرکس از مردان را که میخواست بر او وارد شوند، دستور میداد به خواهرش ام کلثوم دختر ابو بکر و دختران برادرش که به او شیر بدهند!!! ولی دیگر همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم-مادران مؤمنین- سر باز زدند و به هیچ وجه اجازه ندادند بدان صورت کسی بر آنان وارد شود و گفتند: نه، به خدا قسم، احدی حق ندارد بدین صورت بر ما وارد شود و اگر پیامبر امری کرده است، اجازهای است که تنها به دختر سهیل داده است.
و چنین بود نظر همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد شیر دادن به مرد بزرگ!(1).
براستی انسان پژوهشگر وقتی چنین روایتهائی را میبیند، در وهلۀ اول، به دیدگان خود شک میکند و نمیتواند آنچه را که میبیند و میخواند تصدیق نماید. ولی این حقیقت تلخ و دردناکی است که ساحت مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را آلوده میکند و از آن حضرت، انسان فاسدی-و العیاذ بالله-میسازد که به ارزشهای اخلاقی و انسانی، تا آخرین حد، بیاهمیت و بیبندوبار است و از دین خدا احکامی میسازد که دیوانگان را به خنده میاندازد و هیچ عقل و ذوق و وجدان و مروت و حیا و ایمانی آن را
1) (1) -صحیح مسلم-ج 2-ص 1078-ح 31، موطأ امام مالک ج 2-ص 606 حدیث 12.
نمیپذیرد وگرنه چگونه یک انسان مسلمانی میتواند چنین احادیث مسخرهای را از رسول خدا؛ این بزرگمردی که حیاء و غیرت را از ستونهای ایمان به حساب میآورد، بپذیرد؟!
و آیا یک نفر مؤمن اجازه میدهد که همسرش پستانهای خود را درآورد و در دهان مرد بالغی بگذارد که از آن شیر بخورد، سپس مادر او گردد؟!!!
خداوندا تو خود میدانی که این بهتانی عظیم و تهمتی بزرگ است. چگونه میتوان تصور کرد، پیامبری که بر ما حرام کرده است دست زدن و مصافحه کردن با زن نامحرم، اکنون اجازه دهد که پستانهای آن زن نامحرم را بمکیم؟! من نمیدانم، چه کسی چنین احادیثی را جعل کرده است ولی مسأله تا اینجا ختم نمیشود بلکه متأسفانه این بهصورت یک سنّت در آمد و عایشه دنبال افرادی میفرستاد که میخواست بر او وارد شوند و به خواهرش ام کلثوم دستور میداد که آنان را شیر دهد، و خود ای خواننده تصور کن که در محرمیت بوسیله شیر دادن میبایست پنج بار حد اقل شیر دهند که طرف در هربار از شیر سیر شود چرا که خود عایشه نقل میکند که: در آغازی که قرآن نازل شده بود، ده بار مشخص شیر دادن، موجب محرمیت میشد، سپس آن حکم به پنج بار شیر دادن نسخ شد... (1).
در این صورت، بر هر مردی لازم بود که اقلا پنج بار بر ام کلثوم -خواهر عایشه-وارد شود و در هربار به حدّ سیر شدن، به او شیر دهد تا ملاقات با عایشه برایش آزاد شود، پس ازآنکه بر او حرام
1) (1) -صحیح مسلم-ج 2-ص 1075-حدیث 24.
بوده است. و شاید همان بود که مردم را مشتاق میکرد که برای دیدار با عایشه بشتابند و او را وصف و مدح کنند و تعظیم نمایند و به درجهای بالا ببرند که بزرگان اصحاب، به آن مقام نائل نیامدند و اعلام کنند که نزد عایشه نصفی از دین وجود دارد پس دیگر چه مردی خصوصا در آن زمان میماند که دوست نداشته باشد بر ام المؤمنین همسر پیامبر و دختر خلیفه وارد شود؛ آنهم از چه راهی؟ از راه خوردن شیر ام کلثوم دختر ابو بکر و دختران برادرش!!!
این روایتهای ذلّتباری است که به بزرگترین و والاترین انسانی که بشریت شناخته است، نسبت میدهند.
خوب بنگر ای خواننده عزیز! به این روایت که وقتی سهله بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خرده میگیرد که چگونه به او شیر بدهم درحالیکه مردی است بزرگ و دارای ریش و سبیل؟ رسول خدا میخندد و میگوید: آری! من هم فهمیدم که مرد بزرگی است!!! (1).
و ببین که چگونه راوی این داستان جرأت ندارد، آن را بازگو نماید. ابن رافع پس از روایت حدیث میگوید: قریب یک سال گذشت و از ترس، جرأت نداشتم این حدیث را بازگو کنم تا اینکه قاسم را دیدم، پس به او گفتم: تو مرا حدیثی یاد دادی که تاکنون آن را تکرار نکردهام گفت: آن چیست؟ به او خبر دادم. گفت: از من روایت کن و بگو که عایشه آن را به من خبر داده است(2).
ظاهرا عایشه تنها کسی است که چنین حدیثی را روایت کرده و لذا سایر همسران پیامبر بر او اعتراض کرده و گفتند: نه به خدا
قسم اجازه نمیدهیم مردی از این راه بر ما وارد شود. و من بر این باورم این قسمت که در آخر سخن زنان پیامبر آمده است-که گفتند: آنچه رسول الله اجازه دهد، اجازۀ مخصوص است برای سالم نه شخصی دیگر-این قسمت را حدیثگویان و راویان اضافه کردهاند زیرا خیلی آبروریزی بود که تمام همسران پیامبر، عایشه را تکذیب کنند و در رابطه با مثل چنین حدیثی بر او اعتراض نمایند. و حق هم دارند که چنین امری را تکذیب و منکر بدانند زیرا آنان بیش از عایشه نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آگاهی و اطلاع دارند زیرا آنها هشت بانو هستند که در میانشان ام سلمه، این بانوی صالحه باتقوا است که سالخورده شده و عقلش تکامل یافته است، وانگهی چنین اعتراضی از آنان، با غیرت و شرافت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سازگار نیست که در مورد محرم شدن کوتاهی و تساهل کند.
و شاید ام المؤمنین عایشه با سایر مادران مؤمنین (همسران پیامبر) موافق باشد که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در مانند چنین اموری کوتاهی و بیاعتنائی نمیکند؛ خوب است از او (عایشه) بشنویم که دربارۀ خویش میگوید: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر من وارد شد که یک نفر نزد من نشسته بود؛ بسیار بر پیامبر گران آمد و آثار خشم و غضب را در سیمایش مشاهده کردم. به حضرت عرض کردم: این برادر من از رضاعت است. عایشه گوید، حضرت فرمود:«در مورد برادرانتان از رضاعت، خیلی دقت کنید، زیرا رضاعت، تنها از گرسنگی است»(1).
1) (1) -صحیح مسلم-ج 2-ص 1078-حدیث 32 (کتاب الرضاعة من المجاعة).
و شاید عایشه در زمان حیات پیامبر نیز اجتهاد میکرده و شیر دادن به مرد بزرگ را صحیح میدانسته است. و با این روایت ثابت کرد که در زمان پیامبر نیز آن را مباح و جایز میدانسته، ولی پیامبر با او موافقت نکرده و خشمناک شده و با شدت با او سخن گفته است، سپس ادامه داده به اینکه رضاعت تنها از راه گرسنگی است یعنی رضاعت ممکن نیست مگر برای کودکانی که فقط با شیر زندگی میکنند، پس این حدیث-همان گونه که روشن است- رضاعت بزرگها را باطل و حرام میداند.(1)
1) (1) صحیح بخاری-ج 3-ص 150 (کتاب الشهادات).
اگر عمر و ابو بکر در سنّت پیامبر اختلاف میکنند(1)و اگر ابو بکر و فاطمه در سنت نبوی اختلاف دارند(2)و اگر همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سنت پیامبر باهم اختلاف دارند(3)و اگر ابو هریره تناقضگوئی میکند و با عایشه در سنّت نبوی اختلاف مینماید(4)و اگر ابن عمر با عایشه در سنّت نبوی اختلاف میورزند(5)و اگر عبد الله بن عباس و ابن الزبیر، در سنت دو نظر مخالف دارند(6)،و اگر علی بن ابی طالب و عثمان بن عفان، در سنت پیامبر باهم اختلاف
1) (1) -اشاره به اختلاف آن دو، در جنگیدن با مانعین زکات که مصادرش را نیز ذکر کردیم.
2) (2) -اشاره به داستان فدک و حدیث «ما گروه پیامبران میراث نمیگذاریم».
3) (3) -اشاره به داستان شیر دادن به افراد بزرگسال که عایشه آن را روایت کرده و زنان پیامبر با او مخالفت کردند.
4) (4) -اشاره به روایتی که میگوید: پیامبر جنب میشد و روزه میگرفت، که عایشه آن را تکذیب کرد.
5) (5) -اشاره به روایت عمره بجا آوردن پیامبر در ماه رجب که عایشه آن را نادرست خواند.
6) (6) -اشاره به اختلاف آن دو در حلال بودن متعه یا حرام بودنش (بخاری-ج 6-ص 129).
دارند(1)،و اگر اصحاب میان خودشان، برداشتهای گوناگون از سنت و سیرۀ نبوی دارند(2)تا آنجا که تابعین، پس از آنان، بیش از هفتاد مذهب داشتند که ابن مسعود برای خود صاحب مذهب بود و همچنین ابن عمر، ابن عباس، ابن الزبیر، ابن عیینیه، ابن جریح، حسن بصری، سفیان ثوری، مالک، ابو حنیفه، شافعی، احمد بن حنبل و بسیاری دیگر، صاحب مذهب بودند، ولی حکومت عباسیان همۀ مذاهب را کنار زد و تنها چهار مذهب که نزد اهل سنت و جماعت، معروفاند، باقی گذاشت.
و علیرغم کم بودن مذاهب (و منحصر بودنشان در چهار مذهب) ولی در اغلب مسائل فقهی و شرعی باهم اختلاف دارند، این برمیگردد به اختلاف آنان در سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زیرا یکی از آنان-مثلا-مبنای فتوایش در مسأله را طبق آنچه از احادیث پیامبر، صحیح دانسته، قرار میدهد و دیگری با رأی خودش اجتهاد میکند یا بر مسئلهای قیاس میکند، زیرا نص و حدیث در دسترس ندارد، و ازاینروی، میبینی در مسئلهای -مانند مسئله شیر دادن-اختلاف بزرگ و زیادی باهم دارند، زیرا روایتهای متناقض بسیاری در دستشان است، تا آنجا که یک نفر رضاعت را با یک قطرۀ شیر تمام شده میداند درحالیکه دیگری ده بار یا پانزده بار شیر دادن تا سر حدّ سیری را شرط میداند.
اختلاف سنی و شیعه در این مسئله، به دو علّت اساسی است:
اول اینکه شیعیان اگر در عدالت یکی از روات، حرف داشته باشند و خدشه کنند، هرچند از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم باشد، آن حدیث را نادرست میدانند زیرا شیعیان قائل به عدالت تمام اصحاب نیستند، درحالیکه اهل سنت و جماعت به عدالت همۀ اصحاب معتقدند.
اضافه بر اینکه اگر حدیثی با روایت امامان اهل بیت معارضه داشته باشد، رد میکنند و نمیپذیرند زیرا روایت اهل بیت را بر روایت دیگران مقدم میدانند، هرچند راویان دیگر، دارای مرتبهها و مقامهای بلند و بالائی باشند؛ و در این مورد دلیلهائی از قرآن و سنت دارند که حتی نزد مخالفینشان نیز ثابت است، و به برخی از آنها اشاره کردیم.
دومین علت اختلاف میان آنها، از مفهوم خود حدیث برمیآید چرا که اهل سنّت و جماعت، آن را بگونهای تفسیر میکنند، مخالف تفسیر شیعیان، مانند حدیثی که قبلا یادآور شدیم که حضرت فرمود:«اختلاف أمتی رحمة» اختلاف امت من رحمت است. اهل سنت این حدیث را چنین معنی میکنند که اختلاف
مذاهب چهارگانه در مسائل فقهی، رحمتی برای مسلمانان است، ولی شیعیان معنای روایت را، رفت و آمد میان امت و زیارت یکدیگر و اهمیت دادن به فراگیری علم و دانش از یکدیگر میدانند، که اشارهای به این دو معنی قبلا گذشت، به آنجا مراجعه کنید.
گاهی اختلاف میان شیعه و سنی در مفهوم حدیث پیامبر نیز ممکن است نباشد ولی اختلاف در آن شخص یا اشخاصی است که در حدیث از آنان نام برده شده، مانند سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود:«علیکم بسنتی و سنة الخلفاء الراشدین من بعدی» بر شما باد به عمل کردن به سنت من و سنت خلفای راشدین پس از من که اهل سنت، آن خلفا را عبارت از ابو بکر، عمر، عثمان و علی میدانند ولی شیعیان معتقدند که مقصود، امامان دوازدهگانه هستند که نخستین آنان علی بن ابی طالب علیه السلام و آخرینشان مهدی محمد بن الحسن العسکری (عج) است.
یا آن سخن پیامبر که میفرماید:
«الخلفاء من بعدی إثنی عشر کلهم من قریش» خلفای پس از من دوازده نفرند، همۀ آنان از قریش میباشند.
شیعیان مقصود از این خلفاء را ائمۀ دوازدهگانه از اهل بیت علیهم السلام میدانند درحالیکه اهل سنت و جماعت، نمیتوانند تفسیر و معنای درستی برای این حدیث بیابند. و گاهی حتی در رویدادهای تاریخی متعلق به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز اختلاف میورزند مانند اختلاف در روز ولادت باسعادتش که اهل سنت آن را دوازدهم ربیع الاول دانسته و جشن میگیرند درحالیکه شیعیان در روز هفدهم ربیع الاول بدان مناسبت، جشن میگیرند. البته این اختلافها در سنت پیامبر، امری طبیعی
و معمولی است اگر یک مرجع دارای حکم قطعی باشد که به او مراجعه کنند و همگان نظرش را بپذیرند و همان گونه که به پیامبر اطمینان دارند، به او نیز اعتماد و اطمینان داشته باشند تا اختلاف برای همیشه از میان برود و نزاع فیصله پیدا کند، و به آنچه خدا خواسته حکم نماید، و همه تسلیم شوند هرچند در درونشان، ایرادی وجود داشته باشد.
و قطعا وجود چنین شخصی در طول زندگی امّت، ضروری و لازم است؛ این داوری عقل است که هیچ حرف در آن نیست و قطعا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن غفلت نمیکند که او کسی است که علام الغیوب، آموزشش داده است، و میداند که پس از رحلتش، امتش در کلام خدا تأویل و تفسیرهای گوناگون میکنند، پس ضروری است که پیش از رفتن از میان امت معلمی فهمیده و توانا برای آنان مهیّا و آماده کند که اگر خواستند از صراط مستقیم منحرف شوند، راه راست را به آنان بنمایاند و هدایتشان کند؛ و آن حضرت همچنین رهبر عظیمی برای امتش، آماده و مهیا کرد و در تربیت و تعلیمش از آغاز ولادتش تا وقتی که به درجۀ کمال رسید بالاترین تلاش را کرد و نسبتش به او، مانند نسبت هارون به موسی گردید، پس این مسئولیت بزرگ و حساس را به او واگذار کرده فرمود:«من در تنزیل قرآن با آنان میجنگم و تو در تأویل قرآن، با آنان میجنگی»(1)و فرمود:«یا علی تو هستی که موارد اختلاف
1) (1) -«أنا أقاتلهم علی تنزیل القرآن و أنت تقاتلهم علی تأویله»-خوارزمی در مناقب ص 44، ینابیع الموده-ص 332، ابن حجر عسقلانی در اصابه-ج 1 ص 25، کفایة الطالب ص 234، منتخب کنز العمال ج 5-ص 33، احقاق الحق ج 6 ص 37.
امتم را پس از من برای آنها بیان میکنی»(1).
بنابراین قرآن که کتاب ارجمند خدا است، نیاز به کسی دارد که در راه تفسیر و توضیح آیاتش، کارزار کند زیرا کتاب، بههرحال سخن نمیگوید و حرف نمیزند و قابلیت برداشتها و تأویلهای متعددی دارد و در آن ظاهر و باطن است، تا چه رسد به احادیث متفرقۀ پیامبر.
و اگر امروز در کتاب و سنّت بدین سان است، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمیتواند دو ثقل ساکت و گنگی، برای امت بجای گذارد که افراد بیدین و آنان که دلهایشان پاک نیست، به هر نحو که بخواهند تأویل و تحریف کنند و برای رسیدن به دنیا و ایجاد فتنه و آشوب، متشابهات را دنبال کنند تا سبب گمراهی افرادی که پس از خود میآیند، بشنوند زیرا نسلهای آینده ممکن است به آنها حسن ظن داشته باشند و معتقد به عدالتشان باشند، هرچند در روز رستاخیز پشیمان میشوند.
«یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النّارِ یَقُولُونَ یا لَیْتَنا أَطَعْنَا اللّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ، وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ، رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً» (2).
روزی که صورتهایشان بر آتش پیوسته بگردد، در آن روز میگویند: ای
کاش پیروی از خدا و رسولش میکردیم و میگویند: خدایا! ما اطاعت امر بزرگان و پیشوایان خود کردیم که ما را به راه گمراهی درآوردند، پروردگارا! آنان را به عذابی سخت و مضاعف، معذب کن و به لعنتی شدید، لعن و نفرینشان کن.
«کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتّی إِذَا ادّارَکُوا فِیها جَمِیعاً قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ، رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النّارِ، قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ» (1).
هر امت و قومی که وارد آتش جهنم شوند، قوم دیگر را لعن و نفرین کنند تا آنگاه که جهنم همهشان را در برگیرد، آنگاه آخرین فرقه به فرقۀ نخستین گویند که خدایا، اینها ما را گمراه نمودند، پس عذابشان را در آتش افزایش ده، و دو برابر کن خداوند فرماید همه را عذاب به اندازۀ گناه خود میدهیم ولی شما نمیدانید.
و آیا گمراهی جز از آن راه بود؟ هیچ امتی نبوده است که خداوند برای آنان پیامبری نفرستد که راه را به آنان بنمایاند و به صراط مستقیم رهنمونشان باشد، ولی پس از درگذشت پیامبرشان، تحریف و تأویل کرده و کلام خدا را تغییر میدادند. مثلا هیچ عاقلی میتواند تصور کند که رسول خدا، حضرت عیسی علیه السلام به نصاری گفته باشد که او خدایشان است؟! حاشا که او جز آنچه خدایش دستور داد نگفت«ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ ما أَمَرْتَنِی بِهِ» ولی هواهای نفسانی طمعها، شهوتها و حبّ دنیا بود که آنان را بدانجا کشاند؛ و مگر عیسی آنان را بشارت به «احمد» نداده بود و قبل از او حضرت موسی، بشارتشان نداده بود ولی تأویل کرده و نام
1) (1) -سوره اعراف-آیه 38.
محمد و احمد را «نجاتدهنده» و منقذ خواندند و تا هنوز منتظرش هستند!
و آیا امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم جز از راه تأویل و تحریف بود که هفتاد و سه فرقه شدند و همۀ آنان جز یک فرقه در آتش دوزخاند.
هان، امروز، ما میان این فرقهها زندگی میکنیم، آیا فرقه و گروهی هست که ضلالت و گمراهی را به خودش نسبت دهد؟ یا به عبارت دیگر: آیا یک گروه پیدا میشود که ادعا کند، مخالفت کتاب خدا و سنت رسولش کرده است؟ یا به عکس هر فرقه و گروهی معتقد است که تنها خودش به کتاب و سنت چنگ زده است. پس چه باید کرد؟
آیا راه چاره را پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا روشنتر بگوئیم، خدا نمیدانست؟ زیرا پیامبر بندۀ خدا است که از جانب او مأموریت دارد«فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ، لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ» ای پیامبر یادآوری کن که تو فقط یادآورکننده و تذکر دهندهای و تو بر آنان مسلط نیستی.
خدایا از تو طلب آمرزش و مغفرت میکنم. تو به بندگانت مهربان هستی و خیر و خوبی آنان را میخواهی، پس قطعا راهحلّی برای آنان قرار دادهای تا هرکه میخواهد هلاک شود و ره انحراف را بپیماید، پس از آمدن حجّت و دلیل، هلاک گردد«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ».
پس روا نیست که خدای سبحان، بندگانش را رها کند و بدون هدایت آنها را واگذارد؛ مگر اینکه معتقد شویم که خداوند خودش برای آنان خواهان اختلاف و گمراهی و متفرق شدن است تا آنها را در دوزخ افکند!! و این عقیدهای باطل و غلط است. من به خدا پناه
میبرم و طلب آمرزش و استغفار مینمایم از این سخن که هرگز لیاقت جلال و حکمت الهی را ندارد.
پس اینکه از زبان پیامبر نقل میکنند که کتاب خدا و سنتش را میان آنان رها کرد، راه حلّ معقولی برای قضیۀ ما نیست بلکه آن را پیچیدهتر و دشوارتر کرده و راه تأویل را بیشتر میگشاید و دهان منحرفین و فاسدین را نمیبندد. آیا ندیدی آنان را که وقتی بر امامشان خروج کردند، فریاد برآوردند که: داوری تو ای علی پذیرفته نیست و هیچ حکمی جز حکم خدا وجود ندارد! و این چه شعار ظریفی است که شنونده را مجذوب خود کرده میپندارد که آنان تلاش برای اجرای احکام خدا میکردند و احکام بشر را رد میکردند ولی حقیقت چیز دیگری است.
خداوند میفرماید:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ» (1).
و از مردم کسی پیدا میشود که سخنش را در زندگی دنیائی خود، مورد پسند قرار میدهی و او هم به آنچه در قلبش است، به خدا قسم میخورد ولی خود او سختترین دشمنان است.
آری! بسیاری از شعارهای جذاب و جالب، ما را فریب میدهند و نمیدانیم پشت آنچه اهداف و غرضهائی نهفته است، ولی امام علی علیه السلام آنها را خوب میشناسد زیرا او در شهر علم است، لذا در پاسخشان فرمود:«انّها کلمة حق یراد بها الباطل» این سخن حقی است که برداشت باطلی از آن میشود.
1) (1) -سوره بقره-آیه 204.
آری! کلمات حقّی که برداشت باطل از آنها میشود فراوان است. چگونه؟
وقتی خوارج به امام علی میگویند: حکم و داوری از آن خدا است نه تو ای علی! آیا خداوند خودش در زمین برای آنان ظاهر میشود و در آنچه اختلاف کردهاند، حکم میکند؟ یا اینکه میدانند حکم خدا در قرآن است و علی طبق رأی خویش آن را تأویل کرده است؟ پس چه دلیلی دارند و چه کسی میپذیرد که آنها حکم خدا را دانسته و علی نمیداند درحالیکه علی از آنان دانشمندتر و راستگوتر است و پیش از آنان مسلمان شده و اصلا مگر اسلام غیر از علی، کسی را-در آن دوران-داشت؟
بنابراین شعار آنان، شعار جذّاب و فریبندهای بود که سادهاندیشان را فریب دهند و آنان را بهسوی خود جذب کنند تا بوسیله آنها در جنگ با علی یاری جویند و نبرد را به نفع خود خاتمه دهند همچنان که در زمان ما نیز رخ میدهد، چرا که همان مکر و همان فریب وجود دارد و کم نشده بلکه بیشتر و افزونتر و رنگینتر شده است، زیرا حیلهگران و دغلبازان این زمان، از تجارب گذشتگان استفاده میکنند، پس چهبسا سخنان حقی که در زمان، برداشت باطل از آنها میشود، مثلا همین شعار جذاب و فریبندۀ وهابیان که در برابر مسلمانان بلند کرده میگویند:«توحید داشته باشید و شرک به خدا نورزید» چه مسلمانی با این سخن موافقت ندارد؟ و حتی همین نام سنت و جماعت که بر فرقهای از مسلمانان است، چه کسی نمیخواهد که موافق با جماعت باشد، آنهم جماعتی که پیروی از سنت پیامبر میکنند؟ و حتی شعار بعثیها که میگویند:«امت واحدهای که مکتبی جاویدان دارد»
کدام یک از مسلمانان فریفتۀ این شعار نمیشود، پیش ازآنکه مسائل درونی حزب بعث و بنیانگذار نصرانیش میشل عفلق را بداند؟
ای علی بن ابی طالب! خدای تو را پاداش دهد، هان! این حکمتت جاویدان است و در طول تاریخ خواهد ماند که چهبسا سخن حقی که برداشت باطلی از آن شود.
یکی از علما پشت تریبون قرار گرفت و فریاد زد:«هرکه بگوید من شیعهام، به او میگوئیم: تو کافر شدهای و هرکه بگوید: من سنیام به او میگوئیم: تو کافر شدهای! ما شیعه و سنی نمیخواهیم، ما فقط اسلام میخواهیم» و این هم کلمۀ حقی است که ارادۀ باطل از آن شده است؛ اسلامی که این مرد عالم میخواهد چیست؟ در جهان ما اسلامهای گوناگون وجود دارد، بلکه در نخستین قرن اسلام، نیز اسلامهای متعددی بود، آنجا اسلام علی و اسلام معاویه وجود داشت و هر دو دارای پیروان و مریدهایی بودند تا آنجا که میانشان، جنگ برپا شد و آنجا اسلام حسین بود در حالی که اسلام یزید نیز وجود داشت؛ یزیدی که اهل بیت را بنام اسلام به شهادت رساند و ادّعا کرد که حسین بن علی چون بر او خروج کرده، پس از اسلام خارج شده است!!
و همچنین اسلام ائمه اهل بیت و شیعیانشان است در مقابل اسلام حکّام و ملتهایشان! و در طول تاریخ، اختلافهای زیادی میان مسلمانان میبینیم. و همچنین اسلام سازشکار وجود دارد -چنانکه غرب میخواهد، زیرا پیروان چنین اسلامی به یهود و نصاری اظهار مودت و محبت کردند و در برابر دو ابرقدرت سر خضوع و خشوع فرود آوردند-و اسلام سازشناپذیر نیز هست که
غربیها آن را اسلام تعصّب و عقبگرا و یا دیوانگان خدا مینامند(1)بههرحال آن دانشمند سخنران، بحمد الله، پس از مدتی از سخنانش پشیمان شد.
از همۀ این مطالب میفهمیم که جائی برای باور کردن و تصدیق حدیث «کتاب الله و سنتی» به همین دلائلی که یادآور شدیم، وجود ندارد. ولی حقیقت در حدیث دوم متجلی شده و میدرخشد که همۀ مسلمانان نیز بر آن اجماع دارند «کتاب الله و عترتی اهل بیتی» زیرا با این حدیث، تمام مشکلات حل و رفع میشود و هیچ اختلافی در هیچ آیهای پیدا نمیشود، در صورتی که به اهل بیت رجوع کنیم که مأموریت یافتیم، مسائل خود را به آنها برگردانیم و نظر آنها را بپذیریم بویژه اینکه اینان که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تعیینشان فرموده، لیاقت این امر را دارند و هیچیک از مسلمانان در فراوانی دانش و علمشان و در زهد و تقوایشان، شک و تردید ندارد چرا که اینان در هر فضیلتی پیشتاز بودهاند و خداوند از هر رجس و پلیدی آنها را پاک و مطهر گردانیده و علم کتاب را میراث آنان قرار داده و هرگز مخالفت با قرآن نمیکنند و در آن اختلاف نمینمایند، بلکه تا قیام قیامت از آن جدا نمیشوند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«انی تارک فیکم خلیفتین، کتاب الله، حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی فانهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»(2).
من در میان شما دو جانشین باقی میگذارم: کتاب خدا که ریسمان متّصلی است از آسمان به زمین، و عترتم اهل بیتم، و این هر دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند.
و برای اینکه من از صادقین و راستگویان باشم، بر من لازم است که سخن حق بگویم و از سرزنش هیچ سرزنشکنندهای نهراسم و هدفی جز رضایت خدای سبحان و ارضاء وجدانم پیش از خشنودی و رضایت مردم ندارم زیرا خداوند میفرماید:«وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصاری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» و هرگز یهود و نصاری از تو راضی نمیشوند تا اینکه در گروه آنان وارد شوی و پیروی از دین و مسلکشان کنی.
در هر صورت، حق و حقیقت-در این بحث-به جانب شیعیان است که پیروی از وصیت رسول خدا کرده و عترتش را بر خودشان مقدّم داشته و آنان را امامان و پیشوایان خود قرار دادند که با دوستی و محبتشان به خدا تقرب میجویند؛ پس مبارک باد بر آنان رستگاری در دنیا و آخرت زیرا انسان با هرکس که دوست دارد، محشور میشود، چه رسد به کسانی که هم دوستشان داشته باشد و هم از آنان پیروی و اطاعت کند.
زمخشری بدین مناسبت میگوید:
کثر الشک و الخلاف و کل یدّعی أنه علی الصراط السوی
فتمسکت بلا اله الا اله و حبّی لأحمد و علیّ
فاز کلب بحبّ أصحاب کهف فکیف أشقی بحبّ آل النبیّ
شک و اختلاف بسیار شد و هر گروه و فرقهای ادّعا میکند که خود راه مستقیم را میپیماید. پس من تمسّک جستم به «لا اله الا الله» و به محبت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام اگر یک سگ به دوستی و محبت اصحاب یک غار (کهف) رستگار شد، چگونه من با حبّ اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدبخت میشوم؟
بار خدایا! ما را از چنگزدگان به ریسمان ولایتشان و روندگان در راه و خطشان و سوارشدگان در کشتی نجاتشان و معتقدان به امامتشان و محشورشدگان همراهشان قرار ده که تو خود هدایت میکنی هرکه را بخواهی بهسوی صراط مستقیم و راه راست.
خمس نیز از مواردی است که سنی و شیعه در آن اختلاف دارند.
پیش از داوری به نفع یک گروه یا علیه گروهی دیگر لازم است خلاصهای دربارۀ اصل مسئله خمس یادآور شویم؛ از قرآن شروع میکنیم که میفرماید:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ» (1).
و بدانید که هرچه به شما غنیمت و فایده برسد، همانا یک پنجم آن خاص خدا و رسول و خویشان او و یتیمان و بیچارگان و در راه سفر ماندگان است.
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«آمرکم بأربع: الایمان بالله و اقام الصلاة و ایتاء الزکاة و صیام رمضان و أن تؤدو الله خمس ما غنمتم»(2).
به چهار چیز شما را امر میکنم: ایمان به خدا و برپا داشتن نماز و پرداختن زکات و روزه داشتن ماه رمضان و اینکه یک پنجم بهرهها و غنیمتهایتان را به خدا بپردازید.
شیعیان با پیروی از ائمه اهل البیت علیهم السلام، خمس تمام اموالی که در طول سال بدست آوردهاند، خارج کرده و به امام میدهند، و غنیمت را به معنای تمام سودها و منافعی که انسان بدست میآورد-بطور کلی-میدانند.
ولی اهل سنّت و جماعت، اجماع بر این دارند که خمس فقط به غنایم جنگی تعلق میگیرد و این سخن حق تعالی را که فرموده:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ» تفسیر میکنند به آنچه که در جنگ بدست آمده است.
این خلاصهای از سخنان دو گروه در مورد خمس بود که علمای سنی و شیعه در این خصوص مقالههای زیادی نوشتهاند. من نمیدانم چگونه خودم یا دیگری را قانع کنم که نظریات اهل سنت را بپذیریم؛ نظریاتی که-به گمانم-از سخنان حکام بنی امیه و در رأس آنان معاویة بن ابی سفیان برآمده است، زیرا معاویه اموال مسلمین را قبضه کرده و تمام سکههای طلا و نقره بیتالمال را به خود و اطرافیان و درباریانش، اختصاص داد، و پس از او فرزندش یزید از او تبعیت و پیروی کرد تا جائی که النگوهای طلا را به میمونها و سگها میپوشاند، درحالیکه برخی از مسلمانان از گرسنگی جان میسپردند.
بنابراین، تعجب نیست که آیۀ خمس را مخصوص غنایم جنگ بدانند، زیرا این آیه در ضمن آیات جنگ و قتال آمده است، و در جائی که مصلحتشان اقتضا میکند، چنان به تأویل و تفسیر آیات و مطابقت آیات قبل و بعد میپردازند که حساب ندارد. مثلا آیۀ تطهیر را(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) مخصوص زنان پیامبر میدانند زیرا آیات قبل و بعد از آن،
در رابطه با زنان پیامبر نازل شده است!
و همچنین این سخن خدای تعالی را که فرمود:
«وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ» (1).
آنان که طلا و نقره را نگه میدارند و آنها را در راه خدا انفاق نمیکنند، آنها را به عذابی دردناک بشارت ده.
تأویل میکنند که این مخصوص اهل کتاب است، درحالیکه داستان ابو ذر غفاری رضی الله عنه با معاویه و عثمان بن عفان و تبعید او به ربذه بدلیل اینکه به آنان اعتراض میکرد که چرا طلا و نقره را در خانههایشان نگه میدارند و به این آیه استدلال مینمود، مشهور و معروف است. در همان داستان آمده است که عثمان با کعب الاحبار مشورت کرد، و او اعلام کرد که این آیه مربوط به اهل کتاب است؛ اینجا بود که دیگر ابو ذر تاب نیاورد و کعب الاحبار را دشنام داد و گفت: مادرت به عزایت بنشیند ای پسر زن یهودی؛ آیا تو آمدهای دینمان را به ما بیاموزی؟ عثمان برآشفت و او را به ربذه تبعید نمود و او در آنجا، در تنهائی و غربت از دنیا رفت و دخترش کسی را نداشت که از او درخواست کند پدرش را غسل و کفن نماید «و لا حول و لا قوة الا بالله».
بههرحال، اهل سنت و جماعت در تأویل آیات قرآن و احادیث پیامبر، روشی حرفهای و فقهی مشهور دارند که در آن پیروی میکنند از خلفای گذشته و اصحاب بنامی که در نصوص روشن
1) (1) -سوره توبه-آیه 34.
و صریح از کتاب و سنت ره تأویل را میپیمودند(1)،و اگر در این مورد بخواهیم به تفصیل سخن بگوئیم، نیاز به تألیف کتابی ویژه داریم.
همین بسکه انسان پژوهشگر به کتاب «نص و اجتهاد» مراجعه کند تا دریابد چگونه تأویلکنندگان با احکام خداوند بازی میکنند.
من بهعنوان یک پژوهشگر حق ندارم که آیات قرآن و احادیث پیامبر را طبق دلخواه خویش یا آنگونه که مذهبم به من القاء میکند، تأویل نمایم ولی چه کنم که میبینم اهل سنت، خود در صحاحشان، وجوب خمس را در غیر مورد جنگ آوردهاند و بدین سان تأویل خود و مذهب خود را نقض کردند، و با آن مخالفت نمودند.
بازهم این معمّا بیپاسخ میماند که: چرا میگویند آنچه را که عمل نمیکنند؟ و میبینی آنان را که در کتابها و صحاحشان، همان سخنان شیعیان را تکرار میکنند ولی به آن عمل نمینمایند، چرا؟! این سئوال همچنان بدون جواب مانده است.
در مورد خمس در صحیح بخاری در باب «فی الرکاز الخمس» آمده است: مالک و ابن ادریس گفتهاند که: رکائز (اموالی که در زیرزمین پنهان شده است) که در جاهلیت (قبل از اسلام) زیر خاک پنهان شده باشد، در مقدار کم و زیادش، خمس هست ولی معدن، رکاز نیست. رسول خدا صلی الله علیه (و آله) و سلم فرمود:«فی المعدن جبار و فی الرکاز الخمس» در معدن چیزی نیست ولی در رکاز
1) (1) -مرحوم آیة الله سید عبد الحسین شرف الدین در کتاب «النص و الاجتهاد» قریب صد مورد را جمعآوری نمود، که اصحاب، نصوص صریح و آشکار را تأویل کردند و بر محققین است که به این کتاب مراجعه کنند زیرا او جمع نکرده جز آنچه را علمای اهل سنت آوردهاند و اقرار به صحتش دارند.
(گنج) خمس هست(1).
و در باب «ما یستخرج من البحر» آنچه از دریا استخراج میشود آمده است:
«و قال ابن عباس رضی الله عنهما: لیس العنبر برکاز، هو شیء دسره البحر و قال الحسن فی العنبر و اللؤلؤ الخمس فانما جعل النبی (صلی الله علیه و آله) فی الرکاز الخمس، لیس فی الذی یصاب فی الماء»(2).
ابن عباس گوید: عنبر گنج نیست، آن چیزی است که دریا آن را فرو برده است. حسن دربارۀ عنبر و لؤلؤ گفته است که آنها هم خمس دارند و اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در گنج خمس قرار داد، این مربوط نمیشود به چیزی که در آب ریخته میشود.
انسان جستجوگر از این احادیث چنین میفهمد که مفهوم غنیمتی که خداوند خمس را در آن واجب کرده است، مخصوص زمان جنگ و غنایم جنگ نیست زیرا رکاز که عبارت از گنجی است که از درون زمین بدست میآید و کسی که آن را پیدا کرده، خود مالکش میگردد، خمس دارد زیرا غنیمت است، و همچنین کسی که عنبر و لؤلؤ را از درون دریا بدست میآورد، باید خمس بدهد چرا که آن هم غنیمت است.
بنابراین، از این احادیث که بخاری آنها را در صحیحش آورده و او در رأس تمام محدثین آنها است بر ما روشن میشود که سخنان اهل سنت، با اعمالشان تفاوت و تناقض دارد، درحالیکه نظر
شیعیان دائما مطابق حقیقت است که نه تناقض در آن راه دارد و نه اختلاف، برای اینکه آنها در تمام احکام و عقایدشان، رجوع میکنند به ائمه معصومینی که خداوند هر رجس و پلیدی را از آنان دور ساخته و پاک و مطهرشان گردانیده است و آنان مساوی و برابر با قرآن و کتاب خدایند و هرکس به آنها تمسّک کند و پیروی نماید گمراه نمیشود و هرکه به آنان پناه ببرد و روی آورد، در امن و امان خواهد بود.
وانگهی مگر میشود، برای برپائی حکومت اسلامی، بر جنگها اعتماد کنیم؛ این خلاف بزرگواری و گذشت اسلام است که همواره دعوت به صلح و آرامش میکند. و همانا اسلام دولتی استعمارگر نیست که بر پایۀ استثمار ملتها و غارت اموال و ذخایرشان برپا شود، آنگونه که غربیها میخواهند ما را به آن متهم سازند و وقتی از پیامبر اسلام یاد میکنند، با کمال وقاحت، او را کسی معرفی میکنند که نفوذش با زور سرنیزه و قدرت شمشیر توسعه پیدا کرد تا ملتها را زیر سلطۀ خود درآورد.
و از اینکه «پول» پایه و اساس زندگی است بویژه اینکه تز اقتصاد اسلامی اقتضا میکند که «تأمین اجتماعی»-بقول امروزیها-را برقرار سازد و برای هر فردی حقوق ماهیانه یا سالیانهاش را تضمین کند، و همچنین حقوق بیچارگان و ناتوانان را محترمانه تأمین نماید.
بنابراین حکومت اسلامی نمیتواند به زکاتی که اهل سنت آن را میپردازند اکتفا کند زیرا در بهترین احوال 2/5%بیشتر نیست و این نسبت بسیار اندکی از مال است که هرگز نیاز دولت اسلامی را در تهیه نیروی دفاعی و ساختن مدرسهها و بیمارستانها و راهسازی و و... برطرف نمیسازد چه رسد به اینکه حقوق تمام افراد را
بگونهای که گذران زندگیشان باشد، تأمین نماید و همچنین حکومت اسلامی نمیتواند بر جنگهای خونین و کشتار مردم، برای رفع نیازها و تأمین زندگی و رشد فعالیتها و پیشرفت افراد و مؤسسات، اعتماد کند که از راه پیکار و کشتار افرادی که میل ندارند مسلمان شوند، خود را بنا کند و پیشرفت نماید!!
امروز ما شاهدیم که دولتهای پیشرفته و بزرگ، بر تمام مواد مصرفی، مالیاتی وضع کردهاند که تقریبا معادل یک پنجم است، و این درست همان مقداری است که اسلام بر پیروانش واجب گردانیده است و غربیها نامش را (T.V. گذاردهاند که 18/5% میشود و وقتی مالیات بر حقوق سالیانه افراد به آن اضافه شود، همان 20%(خمس) یا چیزی بیشتر از آن میشود.
بنابراین، امامان اهل بیت علیهم السلام، به اهداف و مقاصد قرآن، اعلم از دیگران بودند چرا که مفسران و مترجمان قرآناند و بدین سان مظاهر اقتصاد و مظاهر اجتماع را برای دولت اسلامی ترسیم میکردند ولی دریغا که قدرت و حکومت در دست افرادی بود که خلافت را با زور و با کشتار نیکان از اصحاب، غصب کرده بودند -همان گونه که معاویه کرد-و احکام خدا را طبق مصالح سیاسی و دنیائی خویش تغییر داده بودند، پس خود گمراه شده و مردم را به گمراهی کشاندند و امت اسلامی را چنان به حضیض ذلّت کشاندند که تا امروز نتوانسته است درست سربلند کند.
آری! رهنمودهای ائمه اهل بیت، تنها بهصورت اندیشهها و نظریاتی در آمد که شیعیان به آن ایمان آوردند ولی راهی برای اجرای آن پیدا نکردند زیرا پیوسته در شرق و غرب زمین، مورد تعقیب بودند تا آنجا که امویان و عباسیان در طول سالها و قرنها
آنان را تعقیب کرده و اذیت مینمودند(1).
ولی همینکه دولت امویان و دولت عباسیان، منقرض شدند، شیعیان اجتماع کرده و خمس اموالشان را در پنهانی به نوّاب امامان میرساندند و هماینک، این حقوق شرعیه را به مرجعی که از او تقلید میکنند، به نیابت از امام زمان حضرت مهدی سلام الله علیه میپردازند و مراجع نیز این اموال را در مصارف مشروع آن بکار میگیرند؛ از تأسیس حوزههای علمیه گرفته تا مرکز خیرات عمومی و کتابخانههای عمومی و دار الایتامها و دیگر کارهای ارزشمندی مانند پرداختن حقوق ماهیانه به طلاب علوم دینی و غیر آن. و بدین سان بدست میآوریم که علمای شیعه، مستقل از حکومتها عمل میکردند زیرا خمس، تمام نیازهایشان را برطرف میکرد، گذشته از اینکه به دیگران نیز-هرکس طبق حق خود- میبخشیدند، و هرگز به حکومتها نزدیک نمیشدند. ولی علمای اهل سنت باری بر حکام هستند و آنان کارمندان رسمی هیئتهای حاکمه میباشند و حاکم هم به دلخواه خود، برخی را نزدیک
1) (1) -همان گونه که استاد تیجانی تذکر دادند، همواره و در طول زمان، شیعیان مورد تعقیب و تعرض دشمنان بودهاند و هرگز نمیگذاشتند که دولتی به تمام معنی اسلامی، طبق مذهب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، تشکیل شود تا اینکه خداوند بر ملت ستمکشیده ایران لطف کرد و در دوران یکی از سلالههای حضرت علی علیه السلام، بزرگمرد تاریخ معاصر، حضرت امام خمینی «قدس سره» و پس از تحمل سالها اذیت و آزار و قتل عام ولی همراه با استقامت و صبر و بردباری و در اثر رهبریهای حکیمانه ایشان، انقلاب اسلامی به ثمر نشست و پس از چهارده قرن، یک بار دیگر حکومت اسلامی اهل بیت در ایرانزمین پدید آمد که هماکنون نیز از رهبریهای شاگرد مخلص و وفادار امام، حضرت آیة الله خامنهای به حیات جاودانه خود ادامه میدهد تا ان شاء الله این پرچم سربلند را به صاحب واقعیش ولی الله الأعظم امام زمان ارواحنا فداه بسپارند.(مترجم)
و برخی را دور میسازد و یا اینکه طبق رفتاری که با حاکمان دارند و با در نظر گرفتن منافعشان فتوا میدهند، آنان را به خود مقرب کرده یا از خود میرانند که متأسفانه عالم و فقیه سنی نزدیکترین افراد به حاکمان، گردیدهاند.
هان! ای برادر خواننده! تأثیر این تأویلها را در روند انحراف امّت، بنگر و پس از این جوانان مسلمان را سرزنش مکن که چرا از اسلام دوری جسته و به کمونیستی روی آوردهاند که در تز آنان عدالت بیشتری در تقسیم و توزیع ثروت بر تمام افراد ملت میبینند؟ البته با مقایسه وضعیت کشورهای اسلامی که ملاحظه میکنند یک طبقهای استثمارگر است و تمام ثروت کشور را قبضه کرده و بیشتر مردم را در فقری شدید رها کردهاند و مشاهده میکنند که انسان پولدار و ثروتمندی که از خدا میترسد، هر سال یکبار فقط زکات اموالش را به مستمندان میدهد که عبارت است از 2/5% و این مقدار اندک، ده یک نیاز سالیانه آنان را قطعا تأمین نمیکند.
شیعیان میگویند: در فروع دین که عبارت است از احکام مربوط به عبادات مانند نماز و روزه و زکات و حج، یکی از سه امر واجب است:
1-یا اینکه انسان مجتهد باشد و ادلّه احکام را بررسی کند، اگر لیاقتش را داشته باشد.
2-یا اینکه در تمام اعمالش، احتیاط کند، اگر توانش را داشته باشد.
3-و یا اینکه از یک مجتهد جامع الشرایطی تقلید کند که زنده، عاقل، عادل، عالم، پرهیزکار، باتقوا، مخالف هوای نفس و مطیع امر پروردگار باشد.
و اجتهاد در فروعات بر تمام مسلمانان واجب کفائی است، پس اگر کسی که شایستگی و صلاحیت علمی کافی را داشته باشد به آن دست یافت از سایر مسلمانان ساقط میشود، و کافی است تقلید کنند از عالمی که زندگی خود را صرف در کسب علم کرده و به مرتبه اجتهاد رسیده باشد؛ البته رسیدن به درجه اجتهاد از امور آسانی نیست که هرکس بدان مقام نائل آید، بلکه نیاز به صرف
بیشترین وقت در فراگیری علوم و معارف اسلامی و آگاهیهای عمومی دارد و این فراهم نمیشود جز برای کسی که بسیار کوشیده و تلاش کرده و عمر خود را در بحث و آموزش گذرانده و بالاخره اجتهاد را جز کسی که دارای بهرهای بزرگ و حظّی عظیم است بدست نمیآورد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:«من اراد الله به خیرا فقهه فی الدین» خداوند خیر هرکس را بخواهد، او را در دین فقیه گرداند. و این سخن شیعه هیچ فرقی با سخن اهل سنت ندارد جز در مورد زنده بودن مجتهد. ولی اختلاف روشن آنان در عمل به تقلید است که شیعیان معتقدند مجتهد جامع الشرایط، نایب امام (علیه السلام) است در زمان غیبت، پس او حاکم و رئیس علی الاطلاق است و برای او است آنچه برای امام است از قضاوت و داوری در تمام قضایا و حکومت کردن بر مردم و کسی که مخالفت مجتهد کند، مخالفت امام کرده است.
بنابراین، مجتهد جامع الشرایط نزد شیعیان، مرجعی است که نه تنها در فتاوی به او رجوع میکنند بلکه ولایت بر مقلدینش دارد و آنها در تمام احکام و قضایا به او رجوع مینمایند و حل و فصل تمام امور بدست او است، و بدین سان زکات و خمس اموالشان را به او میسپارند که به نیابت از امام زمان (علیه السلام)، طبق احکام شرع، در آنها تصرف کند.
ولی نزد اهل سنت و جماعت، مجتهد دارای چنین مقامی نیست، و آنها معتقد نیستند که امام، نایب رسول الله (صلی الله علیه و آله) است ولی در مسائل فقهیه به یکی از ائمه چهارگانه (اصحاب مذاهب)رجوع میکنند و آنان عبارتند از: ابو حنیفه، مالک، شافعی
و احمد بن حنبل اما اهل سنت در زمان کنونی، منحصرا به تقلید یکی از آنان، نیز متعهد نیستند و لذا در برخی از مسائل به حکم یکی از ائمه و در برخی دیگر به حکم دیگری-بنا به مصلحت شخصی خودشان-عمل میکنند همچنان که سید سابق چنین کرد و کتابی نوشت که در آن از فقه چهار امام استفاده کرده است زیرا اهل سنت معتقدند که در اختلافشان رحمت است. بنابراین، مالکی حق دارد که اگر حل مشکلش نزد امام مالک پیدا نشد، به رأی ابو حنیفه عمل کند.
نمونهای برای خوانندۀ عزیز عرض میکنم که مقصودم خوب روشن شود:
در تونس (در وقتی که دادگاههای قضائی تشکیل شده بود)دختر جوانی، به مردی علاقه پیدا کرده بود و میخواست با او ازدواج کند ولی پدرش اجازه نمیداد که با آن جوان ازدواج نماید.
آن دختر از خانه پدر فرار کرد و بدون اجازه پدرش، با آن جوان ازدواج کرد و پدر علیه آن مرد، اقامۀ دعوا کرده به دادگاه شکایت نمود.
وقتی آن دختر و شوهرش در محضر قاضی حاضر شدند، قاضی سبب فرار او از منزل و ازدواجش بدون اجازۀ ولیّش را پرسید، زن جواب داد: من عمرم بیست و پنج سال است و طبق سنت خدا و رسولش خواستم با این مرد ازدواج کنم ولی پدرم میخواست مرا ناچار به ازدواج با شخصی کند که او را دوست نداشتم، لذا من بر اساس نظر ابو حنیفه که اجازه میدهد فرد بالغ با هرکس دلش میخواهد ازدواج کند، ازدواج کردم.
قاضی-که خدایش بیامرزد-خودش این داستان را برایم
تعریف میکرد؛ گفت: ما در این مسئله تحقیق کردیم، دیدیم حق با دختر است و خیال میکردم یکی از دانشمندان آگاه به او یاد داده بود که در دادگاه چنین سخن بگوید. بههرحال شکایت پدر را رد کرده و ازدواج آن دو را مورد تأیید قرار دادم. پدر از آنجا با عصبانیت بیرون رفت درحالیکه دستش را محکم روی دست خود میزد و میگفت:«دخترۀ بدجنس حنفی هم شده است!» یعنی که دخترش مذهب امام مالک را رها کرده و تابع ابو حنیفه شده است.
بههرحال این مسئله مورد اختلاف است که اختلاف مذاهب، آن را پدید آورده، پس درحالیکه امام مالک معتقد است دختر باکره بدون اذن ولیّش حق ازدواج را ندارد و حتی اگر باکره هم نباشد، نمیتواند به تنهائی تصمیم بگیرد و لازم است که موافقت ولیّ امرش را کسب نماید، ولی ابو حنیفه میگوید: زن که بالغ شد چه باکره باشد و چه نباشد، حق دارد به تنهائی همسر اختیار کند و حتی خودش عقد را بخواند. بنابراین، این مسئله فقهی آنچنان بین پدر و دختر جدائی انداخت که پدر اعلام برائت از دخترش کرد، و از این قبیل موارد بسیار است که پدران از دخترانشان تبری میجویند، و دلایل گوناگونی دارد، یکی از آنها همین فرار دختر از خانه با مردی است که میخواهد با او ازدواج کند و بیگمان چنین تصمیمی پیامدهای بدی دارد زیرا گاهی پدر، دخترش را از میراث خود محروم میکند و دختر با برادرانش نیز دشمن میشوند چرا که آنان هم در پی اعلام برائت از خواهرشان برمیآیند که آبروی خاندانشان را برده است.
بنابراین، قضیه اینطور نیست که اهل سنت میگویند و اعلام میکنند که اختلاف امت رحمت است، یا لااقل در قضایای
اخلاقی رحمت نیست، برای اینکه اگر ما مسائل اجتماعی و عشایری را در نظر بگیریم متوجه میشویم در جامعهای که طبق اندیشۀ امام مالک رشد کردهاند که زن حق ندارد از خانه فرار کند و بدون اجازۀ پدر ازدواج نماید، اگر چنین قضیهای رخ دهد با او معاملۀ کسی میکنند که گویا از اسلام خارج شده و کار زشتی مرتکب گشته است که هرگز بخشودنی نیست، درحالیکه او -طبق مذهب دیگر-کار مشروعی انجام داده و چیزی فراتر از حق خود مطالبه ننموده است. با این وصف، بنظر میرسد که جامعۀ حنفی نسبت به جامعۀ مالکی، بیبندوبار است، و ازاینرو بسیاری از حقوق زنان در لابلای این اختلافهای مذهبی بر باد میرود و این را به حساب اسلام میآورند و دیگر جائی برای سرزنش و ملامت برخی از دختران نیست که نسبت به پذیرش دینشان بیاهمیتاند چرا که سختیها و زجرهای زیادی از فشارهای غیر منطقی و غیر معقول پدران دیدهاند.
بازمیگردیم به اصل مطلب و میگوئیم که: اهل سنت آن شرایطی را که شیعیان برای امام مقلّد و مرجع خود تعیین میکنند، قبول ندارند یعنی او را نایب پیامبر نمیدانند و این عقیده، نشأت گرفته از نظریه شورا و انتخاب خلیفه یا به طریق اولی امام میباشد و چون آنها به خود حق اختیار و انتخاب هریک از ائمه را میدهند، پس برای خود جای این حق را نیز خالی میگذارند که هروقت خواستند آن امام را عزل یا تبدیل به یکی که او را اصلح میدانند بکنند. بنابراین، در حقیقت آنها پیشوایان و امامان اماماند و این کاملا به عکس عقیدۀ شیعیان است.
و اگر بازگردیم به اولین امام اهل سنت یعنی ابو بکر صدیق،
میبینیم در نخستین خطبهاش برای ملت میگوید:
«ایها الناس، انّی ولّیت علیکم و لست بخیرکم، فان أطعت فاعینونی و ان عصیت فقوّمونی».
ای مردم! من بر شما والی و حاکم شدم و بهتر از شما نیستم، پس اگر اطاعت کردم، یاریم کنید و اگر تمرّد و عصیان کردم به راه راستم وادارید.
پس او اقرار میکند افرادی که او را انتخاب کرده و با او بیعت نمودهاند، حق دارند در حال اشتباه و تمرّد، او را اصلاح کنند.
و اگر بازگردیم به نخستین امام شیعیان یعنی علی بن ابی طالب، میبینیم افرادی که قائل به امامتش هستند، خاضع در برابر نص و تسلیم ولایت مطلقهاش مانند ولایت خدا و رسولش میباشند زیرا بر این باورند کسی که خدا و پیامبرش او را برگزیدهاند، محال است که اشتباه یا گناه کند و امت به هیچ وجه حق ندارد از اوامرش سر باز بزند یا مخالفتش کند. خداوند میفرماید:
«ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً».
برای هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنهای روا نیست در موردی که خدا و رسولش حکمی کردند، برای آنها حق اختیار و انتخاب باشد و هرکس از امر خدا و رسولش سرپیچی کند به شدت گمراه شده است.
و چون انتخاب علی بهعنوان امام و پیشوای مسلمانان از سوی خدا و پیامبرش تحقق پذیرفت، پس نمیشود با او مخالفت کرد همچنان که آن امام نیز نمیتواند گناهی مرتکب شود، لذا است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«علی مع الحق و الحق مع علی و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض».
علی با حق است و حق با علی است و این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند(1).
براساس این دو نظریه یعنی شورا نزد اهل سنت و نص نزد شیعیان، استدلال هر دو گروه در روش تقلید معلوم میشود. حال نکتهای دیگر جای بحث دارد و آن تقلید میّت است که اهل سنت تقلید میکنند از امامانی که قرنها پیش از دنیا رفتهاند و از آن زمان دیگر باب اجتهاد نزد آنان بسته شده است و علمائی که پس از آنها آمدهاند، اکتفا کردهاند به شرح و تفسیر فقه بر مذاهب چهارگانه به صورتهای گوناگون نثری و شعری، درحالیکه برخی از معاصرین فریاد برآوردهاند که باب اجتهاد بازگشائی شود زیرا رویدادهای زمان و مسائلی که در دوران امامان چهارگانه وجود نداشت، چنین اقتضائی دارد.
ولی شیعیان تقلید میّت را جایز ندانسته و در تمام احکامشان به مجتهد زندۀ جامع الشرایط-در دوران غیبت امام معصوم-رجوع میکنند که خود امام آنان را موظف کرده است که به عالمانی عادل -و با شرایطی که قبلا ذکر شد-تا هنگام ظهور آن حضرت، مراجعه کنند.
سنی مالکی-مثلا-میگوید: این حلال است و این حرام است،
1) (1) -تاریخ بغداد از خطیب بغدادی ج 14-ص 321، تاریخ ابن عساکر ج 3-ص 119، حاکم در مستدرک ج 3-ص 124، تاریخ الخلفای ابن قتیبه ج 1-ص 73، کنز العمال ج 5-ص 30، صواعق المحرقه ابن حجر ص 122، صحیح ترمذی ج 5-ص 297، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 2-ص 572.
طبق نظر امام مالک که چهارده قرن پیش از دنیا رفته است، و همچنین مذاهب حنفی و شافعی و حنبلی زیرا هر چهار امام در یک دوران زندگی کرده و از همدیگر تعلیم دیدهاند. از سوئی دیگر مقلد سنّی اینان را معصوم از خطا نمیداند-و خود آنها همچنین ادعائی برای خویشتن نداشتند-و اشتباه و خطا را برای آنان روا میدانند و میگویند که آنها در اجتهادشان، مأجور هستند و پاداش میگیرند، پس اگر فتوای صحیحی داده بودند دو اجر و دو ثواب به آنها داده میشود و اگر فتوای اشتباهی باشد، یک اجر و یک ثواب برای آنها نوشته میشود.
و اما شیعۀ دوازده امامی دو مرحله از تقلید را دارد(1):
مرحلۀ نخست-دوران امامان دوازدهگانه است که قریب سه قرن و نیم به طول انجامید، و در آن مدت شیعیان، از امامان معصومی تقلید میکردند که هرگز به رأی و اجتهاد خود حکمی نمیکردند بلکه از طریق علم و روایاتی بود که از نیایشان حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) به ارث برده بودند، و لذا میبینیم گاهی امام چنین حکم میکند: پدرم از جدّم از جبرئیل از خدای عز و جل روایت کرد.
1) (1) -اینکه نویسندۀ محترم دو مرحله از تقلید ذکر کردهاند، برای این است که یک مقایسهای بین دو نوع تقلید کرده باشند، تقلید نزد اهل سنت و تقلید نزد شیعیان و برای تقریب اذهان برادران اهل سنت، آن را به دو مرحله تقسیم کردهاند وگرنه، مرحلۀ اول را نمیشود جدای از دوران پیامبر حساب کرد، زیرا دوران امامان اهل بیت علیهم السلام امتداد دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است و همان گونه که اطاعت پیامبر واجب است، اطاعت امام نیز واجب و لازم است و تفاوتی از نظر احکام در این میان وجود ندارد گو اینکه آنچه امامان گفتهاند توضیح و تفسیر آیات قرآن و سخنان جاویدان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) میباشد. لیس الا.(مترجم)
مرحلۀ دوم-دوران غیبت است که تا امروز ادامه دارد و در این دوران مقلّد شیعی میگوید که این حلال است یا این حرام است طبق فتوای آقای خوئی یا آقای خمینی(1)-بهعنوان نمونه-و هر دو آنها زندهاند و نظرشان، فراتر از اجتهاد در استنباط احکام از نصوص قرآن و سنت طبق روایت امامان اهل بیت و سپس اصحاب عدول نیست، و بههرحال در درجۀ نخست، روایات ائمه اهل بیت را مورد بحث و بررسی قرار میدهند زیرا این امامان به کارگیری «رأی» و نظر شخصی را در شرع مقدس باطل میدانند و میگویند:
هیچ مسئلهای نیست جز اینکه خداوند در آن حکمی دارد.
بنابراین، اگر ما حکمی را نیافتیم، به این معنی نیست که خداوند آن مسئله را بیحکم رها کرده بلکه این قصور اندیشه و نارسائی فکر ما است که ما را به شناخت حکم نمیرساند و بههرحال ندانستن چیزی دلیلی بر عدم آن نیست. قرآن کریم نیز مؤید این مطلب است، میفرماید:
«ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ» (2).
ما در کتاب هیچ چیز را بدون بیان نگذاشتیم.
عقاید شیعه که از نظر اهل سنت نکوهیده است
نکوهیده است
برخی از عقایدی که اهل سنت بر شیعیان تقبیح میکنند، فقط به علّت تعصّب نفرتانگیزی است که امویان و عباسیان در صدر اسلام ایجاد کردند، که در اثر کینۀ حضرت علی (علیه السلام) داشتن و رشک بر او بردن، حتی بر روی منابر، آن حضرت را لعن و نفرین نیز میکردند. پس هیچ جای شگفتی نیست که شیعیان و پیروانش را دشنام دهند و هر فحش و ناسزائی به آنها بدهند و هر انگ بدی به آنها بچسبانند تا آنجا که اگر به یکی از آنان یهودی گفته شود، کمتر ناراحت میشود که به او شیعه بگویند؛ و پیروان آنان نیز بر این منوال در هر شهر و دیار و هر زمان و هنگام پیش رفتند و انسان شیعی مورد تنفر سنی قرار گرفت زیرا با عقایدشان مخالفت کرد و از گروهشان خارج بود، پس او را به هر سب و شتمی که میخواستند، دشنام و ناسزا میگفتند و به هر تهمتی متهم میساختند و هر انگی به او میچسباندند و در رفتار و گفتارش، با او به مخالفت و تعرض میپرداختند.
آیا نمیبینی که برخی از نامآوران علمای اهل سنت میگویند:
«پوشیدن انگشتر در دست راست سنت و سیرۀ پیامبر است ولی باید آن را رها کرد زیرا شیعیان، این را شعار خود قرار دادند»!! (1).
و این حجة الاسلام ابو حامد غزالی است که میگوید:
«مسطح کردن قبرها، در دین مشروعیت دارد ولی چون رافضیان این را شعار خود قرار دادهاند، ما از آن میگذریم و قبرهایمان را خرپشتهای میکنیم»!!
و این ابن تیمیه، مصلح قرن بیستم نزد برخی از آنان است که میگوید:
«و از اینجا است که برخی از فقها نظر دادند باید بعضی از مستحبات را ترک کرد اگر شعار آنها-یعنی شیعیان-شده باشد زیرا هرچند ترک کردن بدان سبب واجب نباشد ولی برای اینکه سنی از رافضی شناخته شود و مشخص گردد، باید مستحبات را ترک کرد زیرا مصلحت مشخص شدن سنی و تشبه نکردن به آنها و در نتیجه دوری جستن از آنها و مخالفت کردن با آنها، از مصلحت و فایدۀ این مستحب، اعظم و برتر است»!!! (2).
حافظ عراقی هنگامی که از روش فروهشتن عمامه، مورد
سئوال قرار گرفت، پاسخ داد:
«چیزی نیافتم که دلالت کند بر تعیین قسمت راست مگر در حدیثی ضعیف، نزد طبرانی و بفرض ثابت بودنش، شاید آن را از طرف راست میانداخته، آنگاه به طرف چپ میگردانده همان گونه که برخی چنین میکنند ولی چون این شعار امامیه (شیعه) شده است، سزاوار است ترک شود»!! (1).
خدایا! به تو پناه میبریم، سبحان الله! برادر خواننده، این تعصب کورکورانه را بنگر چگونه اجازه میداد به این «علما» که با سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مخالفت کنند فقط به خاطر اینکه شیعیان به آن سنتها، تمسّک جستهاند و آن را شعار خویش قرار دادهاند، وانگهی خجالت نمیکشند که با کمال صراحت آن را اعلام میکنند.
من خدای را سپاس میگویم که حق را برای هر بینندهای و هر پژوهشگری که در جستجوی حقیقت است، روشن ساخت؛ ای مدعیان سنّت! کیست که به سنّت تمسّک جسته است؟ بحمد الله بر همۀ ما ثابت شد که شیعیان هستند که از سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله)پیروی و تبعیت میکنند، و این شهادت و گواهی خودتان است! و خودتان علیه خویش شهادت دادید که سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را عمدا رها کردید تا با ائمه اهل البیت و شیعیان مخلصشان مخالفت بنمائید، و سنت معاویة بن ابو سفیان را پیروی کردید، که امام زمخشری بدان شهادت داد وقتی اثبات کرد اولین کسی که انگشتر
1) (1) -شرح المواهب زرقانی ج 5-ص 13.
را در دست چپ پوشید و با سنت پیامبر مخالفت نمود، معاویة بن ابو سفیان بود.
و سنت عمر را در نماز تراویح که بدعت وی بود، تبعیت کردید و با سنت پیامبر که مسلمانان را امر میکرد به نماز نافله خواندن، آنهم در خانههایشان، آنهم فرادی نه جماعت، مخالفت کردید، که بخاری در صحیحش آن را آورده است(1)،و عمر خودش اقرار کرد که این بدعت است(2).او این بدعت را بنا نهاد ولی خود هرگز نماز تراویح نخواند چون به آن ایمان نداشت.
بخاری از عبد الرحمن بن عبد القاری نقل میکند که گفت: یکی از شبهای ماه رمضان با عمر بن خطاب رهسپار مسجد شدیم، مردم را دیدیم که متفرقاند و هرکس برای خودش نماز میخواند؛ عمر گفت: به نظرم اگر اینها را زیر پرچم یک نفر جمع کنم که بر آنها جماعت بخواند، بهتر است. سپس تصمیم گرفت که ابیّ بن کعب را امام آنان قرار دهد. بههرحال شبی دیگر با او راه افتادیم و به مسجد رفتیم، دیدیم ابی بن کعب جلو ایستاده و مردم پشت سر او نماز میخوانند. عمر گفت: این عجب بدعت خوبی است!! (3).
ای عمر! چرا این بدعت را در دین گذاردی و خودت از آن فرار کردی؟ مگر نه لازم بود تو خودت با آنها نماز بگذاری زیرا تو امیر و فرمانروای آنان بودی، پس چرا خودت از بیرون بر آنها نظاره کردی و گفتی: چه بدعت خوبی است! و آیا چگونه این بدعت،
خوب و نیکو میشود درحالیکه پیامبر آن را نهی کرده است؟ در روایت است که در یکی از ماههای رمضان مردم با زدن سنگریزه به در خانه پیامبر و فریاد برآوردن، از حضرت درخواست میکردند که برای آنان، نماز نافلۀ ماه رمضان را به جماعت بخواند. حضرت با خشم و غضب بیرون آمد و فرمود:
«بر شما باد به خواندن نماز (نافله و مستحبی) در خانههایتان، زیرا بهترین نماز انسان، نمازی است که در خانه بخواند مگر اینکه نماز واجب باشد»(1).
و همچنین از سنت عثمان بن عفان در بدعتش که خواندن نماز تمام در حال سفر است، پیروی کردید و با سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)که نماز را در سفر قصر خواند(2)،مخالفت نمودید، و اگر بخواهم مخالفتهای شما را با سنت رسول الله بشمارم، نیاز به نوشتن کتابی ویژه دارم ولی شهادت خودتان، بحمد الله، ما را بس است که علیه خود اقرار و اعتراف کردید و این اقرار شما، برای ما هم کافی است -و به آن افتخار میکنیم-که شهادت دهید شیعیان رافضی، سنت پیامبر را شعار خویش قرار دادند.
آیا پس از این بازهم دلیلی بر سخن نادانان میماند که ادعا میکنند، شیعیان پیروی از علی بن ابی طالب میکنند ولی سنیها، پیروی از رسول خدا مینمایند؟! آیا میخواهند اثبات کنند که علی با رسول الله مخالفت کرد و برای خودش دین جدیدی ساخت؟ چه تهمت بزرگی! علی بجز مجری سنت پیامبر و مفسر
آن و برپا دارندۀ آن نیست که پیامبر دربارهاش فرمود:«علی منی بمنزلتی من ربّی»(1)-مقام علی نزد من، مانند مقام من نزد پروردگارم است. یعنی همان گونه که محمد (صلی الله علیه و آله) تنها کسی است که از پروردگارش احکام را به مردم ابلاغ میکند علی نیز تنها کسی است که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ابلاغ میکند، ولی گناه علی این است که به خلفای قبل از خودش، اعتراف نکرد و گناه شیعیانش این است که در این مسیر، او را پیروی کردند و نپذیرفتند که زیر پرچم خلافت ابو بکر و عمر و عثمان بروند، و لذا آنان را «رافضیها» نامیدند.
و اگر اهل سنّت، با عقاید و سخنان شیعیان مخالفت کنند، دو علت دارد:
1-دشمنی و عداوتی است که آتش آن را بنی امیه با دروغها، تهمتها، شایعهها و ساختن روایتهای دروغین و ساختگی، برافروختند.
2-عقاید شیعه منافات دارد با تأیید خلفا و تصحیح اشتباهاتشان و اجتهادشان در برابر نص، خصوصا حکام بنی امیه و در رأس آنان معاویة بن ابو سفیان.
اینجا است که انسان پژوهشگر مییابد که اختلاف بین شیعه و سنی در روز سقیفه پیدا شد، و پس از آن شدت یافت، و هر اختلافی از آن پس ظاهر شد، از سقیفه نشأت گرفته است.
بزرگترین دلیل بر این سخن، همین است که اعتقادات شیعیان که مورد نکوهش برادرانشان از اهل سنت قرار گرفته، کاملا با مسئله
1) (1) -صواعق المحرقه ابن حجر-ص 177، ذخائر العقبی ص 64، الریاض النظره ج 2-ص 215، احقاق الحق-ج 7-ص 217.
خلافت ارتباط دارد و شعبهای از آن است؛ مانند عدد امامان، نص بر امام، عصمت، علم امامان، بداء، تقیّه، مهدی منتظر و...
و ما اگر بدور از عاطفه، در سخن هر دو گروه بنگریم، چندان دوری شدیدی میان عقایدشان نخواهیم یافت، لذا هیچ دلیلی برای آن همه ناسزا و تنفر نمیماند. چرا که شما وقتی یکی از کتابهای اهل سنت را که به شیعیان دشنام داده، مطالعه میکنی به نظرت میرسد که شیعیان با اسلام مخالفت کردهاند و احکام شرع را پشت سر گذاردهاند و دین جدیدی را برای خود اختراع کردهاند.
درحالیکه پژوهشگر باانصاف در تمام عقاید شیعه، اصلی ثابت و استوار در قرآن و سنت و حتی در کتابهای مخالفینشان و معترضین و ناسزاگویان به آنها مییابد. وانگهی در عقاید شیعیان، چیزی که معارض با عقل یا نقل و یا اخلاق باشد پیدا نمیکنی.
خوانندۀ خردمند! برای اینکه درستی ادعاهایمان بر تو روشن گردد، باهم آن عقاید را بررسی میکنیم تا خود با دو دیدگانت صدق ادّعایم را ببینی و بدانی که آنهمه ناسزاگوئی و تهمت، پوچ و بیمعنی است.
شیعیان معتقدند که امام، مانند پیامبر، باید معصوم از تمام بدیها و گناهان-چه آنها که ظاهر است و چه آنها که پوشیده و پنهان است-از آغاز کودکی تا روز وفات، عمدا و سهوا، باشد و همچنین باید معصوم از هر خطا، اشتباه، سهو و فراموشی باشد زیرا امامان، حافظان و نگهبانان شریعتاند و برپا دارندگان احکام، و موضع آنان موضع پیامبر است، و همان دلیل که ما را ناچار میسازد به عصمت پیامبر معتقد شویم، خود کافی است که ما را به عصمت امامان برساند، بدون هیچ فرقی در این زمینه(1).
این نظر شیعیان است در مورد عصمت، آیا در آن چیزی مخالف قرآن و سنت وجود دارد؟ یا عقل آن را محال میداند؟ یا اینکه این عقیده به اسلام ضرر و زیانی میرساند؟ یا قدر و منزلت پیامبر و امام را پائین میآورد؟!
هرگز! ما در این سخن، جز تأیید کتاب خدا و سنّت رسولش چیزی نیافتیم و ضمنا با عقل سالم نیز سازگار است و مخالفتی ندارد و از مقام پیامبر و امام نیز نمیکاهد. بلکه برعکس این، سخن گفتن،
1) (1) -عقائد الامامیه-ص 51-عقیدۀ شماره 24.
جهالت و کمعقلی نمایان است، مانند کسی که معتقد است پیامبر اشتباه میکند و برخی از مردم، او را راهنمائی میکنند!!
استدلال از قرآن کریم:
خداوند فرمود:
«إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» (1).
خدا خواست که رجس و پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و شما را پاک و مطهر نماید.
بنابراین، اگر دور ساختن رجس که شامل تمام پلیدیها و خبائث میشود و پاک شدن از همۀ گناهان، مفید عصمت نیست، پس عصمت دیگر چه معنی دارد؟!!
خدای متعال فرمود:
«إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ» (2).
چون اهل تقوا را از شیطان، وسوسهای فرارسد، فورا خدا را بیاد میآورند و ناگهان بصیرت و بینائی خود را بازمییابند.
آنگاه اگر شیطان بخواهد یک مؤمن باتقوا را فریب دهد، خداوند او را نگه میدارد و او فورا متذکر میشود و حق را میبیند و از آن پیروی مینماید؛ چه رسد به کسانی که خدای سبحان آنان را برگزید و رجس و پلیدی را از آنان دور ساخت و پاک و طاهرشان گردانید؟!
خداوند میفرماید:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا» (1).
سپس علم کتاب را به کسانی از بندگانمان دادیم، که آنان را گلچین کرده و برگزیدیم.
و بیگمان کسی که خداوند، او را برگزیده و انتخابش کرده است، معصوم از خطا است. و این همان آیهای بود که امام رضا-از امامان اهل بیت علیهم السلام-در مجلسی که خلیفه عباسی از علما و دانشمندان برگزار کرده بود، بدان استدلال کرد و برای آنها ثابت نمود که مقصود از برگزیدگان خدا-در آیه-ائمه اهل البیت هستند، و آنها هم اقرار نموده و این سخن را مورد تصدیق قرار دادند(2).
این نمونههای مختصری بود از قرآن کریم، وگرنه آیات دیگری نیز وجود دارد که عصمت امامان را تأیید میکند مانند قول خداوند:«أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا» و... ولی ما به همین اندازه بسنده کردیم زیرا خواننده خود را عادت به خلاصهگوئی دادهایم.
استدلال از سنت پیامبر:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«یا ایها الناس انی تارک فیکم ما ان أخذتم به لن تضلّوا، کتاب الله و عترتی أهل بیتی»(3).
ای مردم! من در میان شما چیزی را وامیگذارم که اگر به آن تمسّک جوئید، هرگز گمراه نمیشوید، کتاب خدا و عترتم اهل بیتم.
این روایت-همان گونه که ملاحظه میکنید-صراحت دارد به اینکه ائمه اهل بیت معصوماند زیرا:
اولا-کتاب خدا معصوم و نگهدارنده شده از هر خطا است و اصلا باطل به هیچ وجه در آن راه نیابد و آن کلام خدا است و هرکه در آن شک کند، کافر شده است.
ثانیا-کسی که به این دو (کتاب و عترت) چنگ بزند، از گمراهی در امان شده، پس این دلالت دارد بر اینکه هرگز خطا و اشتباه در کتاب و عترت روا نیست.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«انما مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا، و من تخلف عنها غرق»(1).
مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است، هرکه در آن سوار شد، رستگار و هرکه از آن دوری جست، غرق شد.
این روایت نیز صراحت دارد بر اینکه امامان اهل بیت از هر اشتباهی مصون هستند و لذا هرکه کشتی نجاتشان را سوار شود، نجات یافته و در امان خواهد بود و هرکه در آن کشتی هدایت سوار نشود، در گرداب گمراهی، غرق خواهد شد.
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«من أحبّ أن یحیی حیاتی و یموت میتتی و یدخل
1) (1) -مستدرک حاکم-ج 2-ص 343، کنز العمال ج 12-ص 95-حدیث 34151.و صواعق المحرقه ابن حجر ص 186.
الجنة التی وعدنی ربّی و هی جنّة الخلد، فلیتولّ علیا و ذریته من بعده، فانهم لن یخرجوکم باب هدی و لن یدخلوکم باب ضلالة»(1).
هرکه خواست مانند من زندگی کند و مانند من بمیرد و در بهشتی که خدایم وعدهام کرده که آن بهشت جاویدان است، داخل گردد، پس ولایت علی و فرزندانش، را بپذیرد، چرا که اینها هرگز شما را از در هدایت خارج نمیسازند و بهسوی گمراهی وارد نمیکنند.
و این روایت نیز صراحت دارد بر اینکه ائمه اهل بیت که عبارت از علی و ذریّهاش میباشند، از هر اشتباهی معصوم و مصون هستند زیرا هرگز مردم را در راه گمراهی نمیبرند. و طبیعی است کسی که خطا و اشتباه میکند، نمیتواند مردم را هدایت نماید.
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«انا المنذر و علی الهادی، و بک یا علی یهتدی المهتدون من بعدی»(2).
من هشداردهنده و اعلامخطرکنندهام و علی هدایتکننده است، و پس از من به توسط تو ای علی، هدایتخواهان هدایت میشوند.
این نیز صراحت در عصمت امام دارد، چنانکه بر هیچ
1) (1) -کنز العمال-ج 11-ص 611، مجمع الزوائد هیثمی-ج 9-ص 108، اصابۀ ابن حجر عسقلانی، طبرانی در جامع الکبیر، تاریخ ابن عساکر-ج 2-ص 99، مستدرک حاکم-ج 3-ص 128، حلیه الاولیا-ج 4-ص 349، احقاق الحق ج 5-ص 108.
2) (2) -تفسیر طبری-ج 13-ص 108، تفسیر رازی-ج 5-ص 271، تفسیر ابن کثیر ج 2-ص 502، تفسیر شوکانی-ج 3-ص 70، تفسیر در المنثور سیوطی-ج 4 -ص 45، نور الابصار-ص 71، مستدرک حاکم-ج 3-ص 129، تفسیر ابن الجوزی-ج 4-ص 307، شواهد التنزیل ج 1-ص 293، ینابیع الموده ص 130.
خردمندی پوشیده نیست.
حضرت امام علی، عصمت را برای خود و امامان پس از خود (از فرزندانش) ثابت کرد آنجا که فرمود:
«فأین تذهبون و أنّی تؤفکون؟ و الاعلام قائمة و الآیات واضحة، و المنار منصوبة، فأین یتاه بکم؟ بل کیف تعمهون و بینکم عترة نبیّکم و هم ازمة الحق، و أعلام الدین، و ألسنة الصدق؟ فانزلوهم بأحسن منازل القرآن وردوهم ورود الهیم العطاش. أیها الناس خذوها عن خاتم النبیین صلی الله علیه و آله:((انه یموت من مات منّا و لیس بمیت، و یبلی من بلی منّا و لیس ببال))، فلا تقولوا بما لا تعرفون فان اکثر الحق فیما تنکرون، و اعذروا من لا حجة لکم علیه و أنا هو، أ لم اعمل فیکم بالثقل الاکبر و أترک فیکم الثقل الاصغر، و رکزت فیکم رایة الایمان»(1).
کجا میروید و چگونه شما را از راه راست منحرف میسازند درحالیکه پرچمها برافراشته شده و آیتها و نشانهها آشکار گشته و نشان روشن هدایت نصب گردیده است؛ پس چگونه شما را به بیراهه میبرند؟ بلکه چگونه سرگردان شدهاید، حال آنکه عترت و اهل بیت پیامبرتان، در میان شما است و اینان راهنمایان شما بهسوی حق و نشانههای دین و زبانهای راستگو هستند. پس آنان را به بهترین منازل قرآن فرود آورید (همان گونه
1) (1) -نهج البلاغه-ج 1-ص 155.شیخ محمد عبده در شرح خود بر این خطبه، حاشیهای زده است، میگوید:هریک از ائمه اهل البیت بمیرد، در حقیقت نمرده است زیرا روح او زنده است و در عالم ظهور نورافشانی میکند.
که از قرآن اطاعت میکنید از آنان اطاعت کنید) و بهسوی آنها بشتابید همان گونه که شترهای بسیار تشنه بر سر آب میشتابند.
ای مردم! این را از خاتم انبیا صلی الله علیه و آله و سلم بیاموزید که فرمود: مرده است آنکه از ما میمیرد، درحالیکه نمرده است و پوسیده شده است از ما آنکه پوسیده میشود، درحالیکه پوسیده نشده است.
پس-دربارۀ عترت-نگوئید آنچه را که نمیفهمید و نمیشناسید چرا که حق بیشتر در آن است که شما انکارش میکنید و معذور دارید کسی را که حجت و دلیلی بر او ندارید، و آنکس من هستم (یعنی من در راهنمائی شما کوتاهی نکردم و اگر شما اطاعتم نکردید در پیشگاه حضرت حق عذری ندارید) آیا من در میان شما طبق ثقل اکبر (قرآن) عمل نکردم و در میان شما ثقل اصغر (اهل بیت) را نگذاشتم و نشانۀ ایمان را در میان شما نصب ننمودم؟...
بنابراین، از این بیانها از قرآن و سنت نبوی شریف و سخنان امام علی که همه دلالت بر عصمت آنان-که سلام و درود خدا بر آنها باد-دارد، آیا عقل، عصمت کسی را که خداوند او را برای هدایت مردم برگزیده، انکار میکند؟ حتما چنین نیست، بلکه بعکس، عقل آن عصمت را واجب و لازم میداند زیرا کسی که مسئولیت راهبری و هدایت بشریت به او واگذار شده، نمیشود یک انسان معمولی باشد که اشتباه و فراموشی به او دست دهد و بار گناهان بر دوشش سنگینی کند، پس در معرض انتقاد و کوچک شمردن مردم قرار گیرد؟
آری! عقل حکم میکند که چنین کسی باید دانشمندترین و عادلترین و شجاعترین و باتقواترین مردم دوران خود باشد و این اوصاف است که رهبر را بالا میبرد و او را در دیدگان مردم بزرگ
مینمایاند و احترام و تقدیر همگان را به خود جلب میکند و در نتیجه بدون هیچ رودربایستی یا تملقی از او اطاعت و پیروی میکنند.
پس اگر مطلب همینطور است، این همه دشنامها و افتراها نسبت به کسی که چنین عقیدهای دارد برای چیست؟ هنگامی که میشنوی و میخوانی آن همه انتقاد اهل سنت را در مسئله عصمت، خیال میکنی که شیعیان مدال عصمت را به هرکس که دوست داشته باشند عطا میکنند یا آنکس که معتقد به عصمت است، سخن زشتی بر زبان جاری ساخته و کافر شده است یا اینکه معتقد به عصمت، بر این باور است که معصوم هرگز نمیخوابد و یا هرگز کسالت خواب او را فرانمیگیرد؟ نه این است و نه آن، و نه عجیب است و نه غریب، و نه محال است و نه غیرممکن؛ تنها مطلبی که هست این است که عصمت-نزد شیعیان-به این معنی است که معصوم را هالهای از عنایت و لطف الهی فراگرفته و هرگز شیطان توان گمراه کردنش را ندارد و نفس اماره نمیتواند بر عقلش چیره شود و او را به گناه وادارد، و این امر را خدا نسبت به بندگان باتقوایش، تثبیت نموده، همان گونه که در آن آیه خواندیم که فرمود:
«إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ...».
و این عصمت که خداوند در یک حالت معیّن، برای بندگان خودش قرار داده، در اثر فقدان علتش که همان تقوا است زائل میشود، یعنی اگر بنده از تقوای الهی دور ماند، خدا او را مصون و معصوم نمیدارد، ولی امام که خدا او را برگزیده و انتخابش کرده هرگز از تقوا و خشیت پروردگار، به اندازۀ سر سوزنی، منحرف نمیشود و کنار نمیرود.
قرآن کریم، از حضرت یوسف (علیه السلام) حکایت کرده و میفرماید:
«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ، کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ» (1).
آن زن به یوسف اصرار کرد، و اگر لطف خاص خدایش نبود، یوسف نیز به او میل میکرد و ما میل او را از قصد به آن عمل زشت گردانیدیم و همانا او از بندگان مؤمن (و معصوم) ما است.
قطعا حضرت یوسف قصد زنا نکرده است-آنگونه که برخی از مفسرین تفسیر میکنند-زیرا چنین کار زشتی از انبیای الهی محال است، ولی قصد حضرت این بود که اگر ناچار شود، او را بزند و از خود براند که خدای سبحان او را حتی از مثل چنین کاری هم مصون نگهداشت چرا که اگر این کار هم از او سر میزد، شاید تهمت زدن به او آسانتر میبود و آن زن دلیل محکمتری علیه حضرت یوسف ارائه میکرد و آن وقت خطر زیادتری متوجهش میشد.
در کتاب خدا به نقل قول از حضرت یوسف آمده است:
«وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبِّی» (2).
و من نفس خود را تبرئه نمیکنم چرا که نفس، انسان را به بدی و کارهای زشت وامیدارد جز آنکه خدا با لطف و مرحمت خویش، انسان را نگهدارد.
بنابراین، خدای متعال وقتی از بندگانش، برخی را برمیگزیند،
آنها را آموزش میدهد، و هر شر و بدی و کار زشتی را از آنان دور نگه میدارد، و نفوسشان را مورد لطف خاص خویش قرار میدهد تا هرگز انحراف و کژی در آنها ایجاد نشود و به کار قبیحی امر نکنند، همۀ اینها به خاطر این است که اینان بندگان مخلص خدا، به تمام معنای کلمه هستند.
بنابراین هرکه نمیخواهد عصمت خداوند را نسبت به بندگان مخلصش و اولیای شایستهاش، پذیرا باشد، آزاد است و ما هرگز نظری را بر او تحمیل نمیکنیم و تازه نظرش را هم محترم میشماریم ولی او هم نباید نظر دیگران را مورد اهانت قرار دهد و آنان را که معتقد به عصمت هستند و دلیل و برهان هم دارند، به فحش و ناسزا بگیرد، همچنان که یکی از آنان وقتی برای سخنرانی به پاریس آمده بود، معتقدین به عصمت را به باد انتقاد و استهزاء گرفت یا بسیاری از علمای اهل سنت که این مسئله مهم را -متأسفانه-با مسخره و اهانت بحث میکنند.
شیعیان میگویند که تعداد امامان معصوم، پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله)، دوازده امام است نه بیشتر و نه کمتر، و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) آنان را با نام و عددشان(1)یادآور شده و فرموده:
1-امام علی بن ابی طالب
2-امام حسن بن علی
3-امام حسین بن علی
4-امام علی بن الحسین (زین العابدین)
5-امام محمد بن علی (باقر)
6-امام جعفر بن محمد (صادق)
7-امام موسی بن جعفر (کاظم)
8-امام علی بن موسی (رضا)
9-امام محمد بن علی (جواد)
10-امام علی بن محمد (هادی)
11-امام حسن بن علی (عسکری)
12-امام محمد بن حسن (مهدی منتظر)
اینان امامان دوازدهگانه شیعیان هستند که معتقد به عصمتشان
1) (1) -ینابیع الموده، قندوزی حنفی-ص 99.
میباشند. و نام اینها را ذکر کردیم که برخی از افتراکنندگان نگویند شیعیان تمام افرادی را که نسبشان به اهل بیت میرسد معصوم میدانند و بگویند که مثلا ملک حسین، پادشاه اردن یا ملک حسن دوم پادشاه مراکش چون از سادات هستند، پس، اینها هم از اهلبیتاند!! و بالاتر هم که برویم حتی در مورد امام خمینی-که از مراجع تقلید شیعیان است-ممکن است او را هم اضافه کنند به معصومین که این افتراء دروغ محض است که حتی سادهترین افراد شیعیان هم نمیپذیرد چه رسد به دانشمندان و علمایشان ولی این استهزاکنندگان خیال میکنند، حال که هیچ راه فریبی برایشان نمانده است، از زدن این نوع تهمتها، و تبلیغات دروغین و خصوصا جوانان مؤمن را، از شیعیان و امامان و علمایشان منزجر و متنفر نمایند. لازم است بدانند که شیعیان، نه در گذشته و نه حال عصمت را برای احدی جز این امامان که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) پیش از ولادتشان، نامشان را برده است قائل نیستند. و همانا برخی از علمای اهل سنت اسماء آنها را ذکر کردهاند و بخاری و مسلم هم در صحیحشان عدد ائمه را که دوازده نفر و همهشان از قریشاند، آوردهاند(1).
این احادیث که عدد امامان را مشخص کرده است، سازگار نیست جز با ائمه اهل بیت که شیعیان امامیه، به امامت آنها معتقدند، و اهل سنت میبایست این معما را حل کنند زیرا در صحاح خودشان، عدد امامان دوازدهگانه را مشخص کردهاند، ولی یک معمای حل ناشدنی (نام آنان) میماند که خیلی برایشان دشوار است به این عقیدۀ شیعه، اقرار و اعتراف کنند.
1) (1) -صحیح بخاری ج 8-ص 127، صحیح مسلم-ج 3-ص 1452 حدیث 5.
یکی از مسائلی که اهل سنّت، بر شیعیان خرده میگیرند، عقیدۀ شیعیان است به اینکه خداوند، ائمه اهل بیت سلام الله علیهم را به علمی، اختصاص داده که احدی از مردم را با آنان شریک نکرده است و همانا امام، اعلم اهل زمانش است و ممکن نیست در پاسخ سئوالی، ناتوان بماند.
آیا این ادعا، مدرک و دلیلی هم دارد یا خیر؟
خدای سبحان در قرآن کریم میفرماید:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا» (1).
آنان را از بندگانمان که برگزیدیم، وارث علم قرآنشان نمودیم.
این آیه دلالت روشنی دارد بر اینکه خدای سبحان، برخی از بندگانش را از میان همۀ مردم برگزید و آنان را وارث علم کتاب (قرآن) نمود، آیا میتوانیم این بندگان برگزیده را بشناسیم؟
در صفحات قبل یادآور شدیم که هشتمین امام، از ائمه اهل بیت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) به این آیه استدلال کرده که در
1) (1) -سوره فاطر-آیه 32.
بارۀ خودشان (ائمه) نازل شده است، و این در مجلسی بود که مأمون چهل قاضی از مشهورترین قضات را گردآوری کرد و هریک از آنان چهل سئوال را بر امام مطرح کردند و حضرت همه را پاسخ داد و آنان را سر جای خود نشاند و همه به اعلمیّت وی اقرار کردند(1).
اگر امام هشتم در سن جوانی، بین او و فقها بحث شود و همه به اعلمیت او اعتراف کنند، پس چه جای شگفتی از این سخن شیعیان است که معتقد به أعلمیت امامان میباشند، حال آنکه علما و ائمه اهل سنت، بدان اقرار و اعتراف دارند.
ولی اگر بخواهیم قرآن را با خود قرآن تفسیر کنیم، بسیاری از آیات را مییابیم که معنای واحدی دربر دارند و معلوم میشود که خدای سبحان، برای حکمتی مهم، امامان اهل بیت پیامبر را بعلمی لدنی، از دیگران ممتاز نمود تا پیشوایان هدایت و چراغان روشنائی باشند.
خدای تعالی فرمود:
«یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً، وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ» (2).
حکمت را به هرکه خواست میآموزد و هرکه حکمت را فراگرفت، به تحقیق که خیر فراوانی به او رسیده است، ولی جز خردمندان، کسی متذکر نمیشود.
و فرمود:
«فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ، إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» (1).
سوگند به موقع نزول ستارگان و اگر بدانید این سوگند بسیار عظیمی است، که این قرآن کتابی، بزرگ منزلت و گرامی است و در لوح محفوظ است که جز دست پاکان و مطهران بدان نرسد.
خداوند در این آیات، قسمی بس بزرگ یاد کرد که قرآن کریم را اسرار و رموز و معانی باطنی و درونی است، که جز مطهران و پاکان، کسی معانی درونیش را درک نمیکند؛ و مطهران و پاکان کسی جز اهل بیت عصمت و طهارت نیستند که خداوند آنان را از هر رجس و پلیدی بدور کرده و پاک و مطهرشان نموده است.
این آیه نیز دلالت دارد بر اینکه قرآن دارای علوم باطنی است که خداوند تنها ائمه اهل بیت را به شناخت آن، اختصاص داده است و این شناخت برای کسی امکانپذیر نیست جز اینکه از راه آنها وارد شود.
خدای متعال میفرماید:
«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ، فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ، وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ، یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ» (2).
او است خدائی که قرآن را بر تو فرستاد این قرآن دارای آیات محکمی
است که اصل و مرجع سایر آیات کتاب است (و اشتباه و احتمال در آن راه نیابد) و همچنین آیات متشابهی است (که به آسانی نمیتوان معانیش را درک کرد) و اما آنان که در دلهایشان میل به باطل و انحراف است، دنبال آیات متشابه میروند تا با تأویل کردن آن، شبهه و فتنه پدید آورند، درحالیکه تأویل آن را کسی جز خداوند و آنان که علم فراوان دارند، نداند، و اینها میگویند: ما به همۀ کتاب ایمان داریم، همهاش از سوی پروردگارمان است ولی جز خردمندان، دیگران متذکر نمیشوند.
از این آیه بدست میآید که خداوند متعال اسراری را برای قرآن وضع کرده که تأویل آنها را جز خودش و کسانی که در علم استوارند، نمیدانند. و از آیات گذشته چنین بدست میآید که راسخین در علم، همان اهل بیت عصمت سلام الله علیهم میباشند، و ازاینروی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به این حقیقت اشاره کرده، چنین فرمود:
«لا تتقدموهم فتهلکوا و لا تقصروا عنهم فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم»(1).
از آنان پیشی نگیرید که هلاک میشوید و در حق آنان کوتاهی نکنید که هلاک میشوید و به آنان یاد ندهید که از شما عالمتر و داناتر هستند.
و امام علی نیز خود چنین فرمود:
«أین الذین زعموا أنهم الراسخون فی العلم دوننا کذبا و بغیا علینا أن رفعنا الله و وضعهم، و أعطانا و حرمهم، و أدخلنا و أخرجهم بنا یستعطی الهدی و یستجلی
1) (1) -صواعق المحرقه ابن حجر-ص 188، در المنثور سیوطی-ج 2-ص 60، کنز العمال-ج 1-ص 166، اسد الغابة فی معرفة الصحابة-ج 3-ص 137.
العمی. ان الائمة من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم لا تصلح علی سواهم و لا تصلح الولاة من غیرهم»(1).
کجایند آنها که گمان میکنند، در علم راسختر و استوارترند بجز ما اهل بیت؟ ادعای آنان دروغ است و بر ما ظلم کردهاند، زیرا خداوند ما را فضیلت و برتری داده و آنها را ذلیل نموده و فروگذاشته است و خداوند ما را (علم و فضیلت) عطا کرده و آنها را محروم نموده و خداوند ما را داخل نموده (در فیض خویش) و آنها را خارج ساخته. بوسیلۀ ما درخواست هدایت میشود و بینائی از کوری خواسته میگردد. همانا ائمه و پیشوایان دین از قریش هستند که از هاشم بوجود آمدهاند و امامت بر غیر آنان استوار نیست و خلفای غیر آنان صلاحیت ندارند.
بنابراین اگر ائمه اهل بیت، راسخین در علم نباشند، پس اینان چه کسانیاند؟! اما من بر این باورم که در تمام امت اسلامی، چه گذشته و چه حال، کسی نتوانسته است ادعا کند که از آنان علمش افزونتر است. و خداوند میفرماید:«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (2).پس بپرسید از اهل ذکر، اگر نمیدانید. و این آیه نیز در حق اهل بیت نازل شده است(3).و معنایش این است که تمام امت اسلامی پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله)، لازم است که برای درک حقایق، به ائمه اهل بیت مراجعه کنند و به تحقیق اصحاب پیامبر-رضی الله
عنهم-به امام علی بن ابی طالب مراجعه میکردند که مسائل دشوار و مشکل را برای آنان حل کند و در طول سالیان دراز، مردم به ائمه اهل بیت رجوع میکردند که مسائل حلال و حرام را بشناسند و از علوم و اخلاق و دانشهای آنان، کسب فیض بکنند.
ابو حنیفه میگوید:
«لو لا السنتان لهلک النعمان»(1).
اگر آن دو سال نبود، نعمان (یعنی خودش) هلاک میشد (از جهالت)
و مقصودش از دو سال، همان دو سالی است که در محضر امام جعفر صادق کسب علم کرد.
امام مالک بن انس میگوید:
«ما رأت عین و لا سمعت أذن و لا خطر علی قلب بشر أفضل من جعفر بن محمد الصادق، علما و عبادة و ورعا»(2).
هیچ دیدهای ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ انسانی خطور نکرده که کسی افضل و برتر از جعفر بن محمد صادق باشد چه از نظر علم و چه از نظر عبادت و پارسائی(3).
1) (1) -تحفه اثنی عشریه-ص 186.
2) (2) -تهذیب التهذیب-ج 2-ص 104.
3) (3) -امام صادق علیه السلام چون در دورانی بوده است که تا اندازهای توان نشر علوم آل البیت داشته است، لذا در محضر درسش بیش از چهار هزار نفر از علما و شخصیتهای بزرگ اسلامی استفاده کرده و علم آموختند. کمال الدین محمد بن طلحه شافعی در مطالب السؤول ج 2-ص 55 میگوید:«جعفر بن محمد از علمای اهل البیت و بزرگانشان است. او دارای علومی بسیار، عبادتی افزون، دعاهائی مستمر، زهدی آشکار و تلاوتی بسیار بود. معانی قرآن را دنبال میکرد و از دریای بیکرانش، جواهرات استخراج میکرد و عجائبش را بیان مینمود...گروهی از اعیان و اعلام است از محضرش استفادۀ علمی کرده و از او حدیث نقل-
حال که خود علمای اهل سنت اقرار به اعلمیت ائمه اهل بیت دارند، و پس از این همه استدلالهای روشن و بعد از اینکه تاریخ اسلام ثابت کرد که ائمه اهل بیت، اعلم اهل زمانشان بودند، چرا این همه انکار و ناسزا از سوی برخی نادانان دیده میشود و چه جای شگفتی است اگر خدای سبحان، این اولیای برگزیدهاش را با حکمت و علم لدنی، ممتاز کند و آنان را پیشوایان و ائمه مسلمین قرار دهد؟ و اگر مسلمانان استدلالهای یکدیگر را به درستی دنبال میکردند، قطعا به سخن خدا و رسولش قانع میشدند، و بیگمان امت واحدهای بودند که هریک، دیگری را نیرو بخشیده و تقویت میکرد و دیگر مذاهب گوناگون و مکتبهای مختلف و نظریات و ملتهای متشتت پیدا نمیشد. ولی بههرحال شد آنچه شد تا هلاک و گمراه شود آنکس که میخواهد گمراه شود پس از دریافت دلیل و برهان و زنده گردد آنکس که زنده میگردد و هدایت میشود با دلیل و برهان و همانا خداوند شنوا و دانا است«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ إِنَّ اللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ» (1).
1) (1) -سوره انفال-آیه 42.
بداء به این معنی است که خداوند چیزی را بخواهد انجام دهد، سپس نظرش در مورد همان چیز تغییر کند، و غیر از آنچه قبلا تصمیم داشت انجام دهد، کار دیگری بکند.
و اما اینکه اهل سنت، بداء را به این معنی تفسیر میکنند که نتیجه جهل و نادانی یا نقصی در ذات مقدس الهی است، و این معنی را به شیعه نسبت میدهند یعنی نسبت جهل را به پروردگار میدهند، اینها فقط برای طعن در عقیدۀ شیعیان و به استهزاء گرفتن نظرات آنان است، زیرا این تفسیر بکلی باطل است و هرگز شیعیان چنین سخنی را نگفتهاند و هرکه چنین نسبتی به آنها بدهد، بر آنها تهمت زده و افترا بسته است.
شیخ محمد رضا مظفر در کتاب عقائد الامامیهاش مینویسد:
«بداء به این معنی محال است بر خدای عز و جل زیرا این نتیجه نقص و جهل است، و نقص و جهل بر خدای متعال محال است و هرگز امامیه چنین سخنی نگفتهاند». امام صادق (علیه السلام) فرمود:
«من زعم أنّ الله تعالی بدا له فی شیء بداء ندامة فهو عندنا کافر بالله العظیم».
هرکه ادعا کند که خدای تعالی در چیزی برای او بدا حاصل شد از روی
پشیمانی، آن شخص در نظر ما، به خدای بزرگ کافر شده است.
و همچنین فرمود:
«من زعم أن الله بدا له فی شی و لم یعلمه أمس فأبر أمنه».
هرکه ادعا کند که خداوند در چیزی برایش بدا حاصل شد که آن را روز قبل نمیدانست، من از او بری هستم.
بنابراین، بدائی که شیعیان معتقدند، از حدود قرآن فراتر نمیرود. خدای سبحان میفرماید:
«یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ» (1).
خداوند هرچه خواهد محو و هرچه را خواهد باقی میگذارد و اثبات میکند، و اصل کتاب نزد او است.
این سخنی است که هم اهل سنت و هم شیعیان، آن را قبول دارند، پس چرا به شیعیان طعنه میزنند ولی بر اهل سنت که آنها هم قائلند خداوند احکام را تغییر میدهد و مدت عمر و رزق و روزی را تغییر میدهد، طعنه نمیزنند؟
ابن مردویه و ابن عساکر آوردهاند که علی رضی الله عنه گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم پرسیدم معنای این آیه را«یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ»، حضرت رسول فرمود:
«لاقرنّ عینیک بتفسیرها، و لاقرنّ عینی أمتی بعدی بتفسیرها: الصدقة علی وجهها و بر الوالدین، و اصطناع المعروف، یحول الشقاء سعادة و یزید فی العمر و یقی مصارع السوء».
من دیدگانت را به تفسیر این آیه روشن میکنم و دیدگان امتم پس از خود
1) (1) -سوره رعد-آیه 39.
را به تفسیر آیه روشن میکنم: صدقه دادن و احسان و نیکی به پدر و مادر کردن و کار خیر انجام دادن، بدبختی و شقاوت را مبدل به سعادت و خوشبختی میکند و عمر را زیاد میکند و انسان را از مرگهای سخت نگه میدارد.
ابن منذر و ابن أبی حاتم و بیهقی در شعب از قیس بن عباد نقل میکنند که گفت: خدای را امری است در هر شب دهم از ماههای حرام، اما در شب دهم از ماه رجب، خداوند هرچه را بخواهد محو و هرچه را بخواهد اثبات میکند.
«عبد بن حمید و ابن جدیر و ابن منذر از عمر بن خطاب رضی الله عنه نقل میکنند که درحالیکه طواف خانه خدا را انجام میداد، میگفت: خداوندا!! اگر بر من گناه یا بدبختی و شقاوتی نوشتهای، آن را محو کن زیرا تو هرچه را خواهی محو و هرچه را خواهی اثبات میکنی و اصل کتاب نزد تو است، پس آن را برای من سعادت و مغفرت قرار بده»(1).
بخاری در صحیحش داستان عجیب و غریبی را از معراج پیامبر و دیدارش با پروردگارش نقل میکند و میگوید در آن حالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: سپس پنجاه نماز بر من واجب شد، من آمدم تا با موسی ملاقات کردم، به من گفت: چه کردی؟ گفتم: پنجاه نماز بر من واجب و فرض شد. موسی گفت: من وضعیت مردم را بهتر از تو تشخیص میدهم زیرا با بنی اسرائیل خیلی تلاش کردم (و بیثمر ماند) و همانا امتت تابوتوان این همه نماز واجب را ندارد، پس
1) (1) -در المنثور جلال الدین سیوطی ج 4-ص 661.
برگرد و از خدایت بخواه (که تخفیف دهد)، من بازگشتم و از خدایم درخواست تخفیف کردم، خداوند آنها را 40 نماز قرار داد، پس تخفیف داد تا شد 30 نماز و تخفیف داد تا شد 20 نماز، سپس شد 10 نماز و تخفیف داد که در نتیجه پنج نماز واجب ماند. پس من به نزد موسی آمدم، گفت: چه کردی؟ گفتم: خداوند پنج نماز واجب را برای من قرار داد. گفت: بازهم تخفیف بخواه. گفتم: نه، من تسلیم امرم. پس از جانب حق ندا رسید که: من نمازها را امضا کردم (تأیید نمودم) و امر را بر بندگانم آسان ساختم و در مقابل هر حسنهای، ده برابر آن را به آنها میدهم(1).
و در روایت دیگری که آن را نیز بخاری نقل کرده است: پس از رجوع محمد (صلی الله علیه و آله) به پروردگارش چندین بار و پس از واجب شدن پنج نماز، موسی از محمد خواست که بازهم به پروردگارش رجوع کند و برای امتش تخفیف بگیرد زیرا تاب پنج نماز را هم ندارند ولی محمد (صلی الله علیه و آله) به او پاسخ داد:«من دیگر از پروردگارم خجالت میکشم»(2).
آری! بخوان و تعجب کن از عقاید اهل سنت و جماعت، و بااینحال آنها شیعیان اهل بیت را مورد استهزاء قرار میدهند که معتقد به بداء هستند، حال آنکه در این داستان، عقیده دارند که خدای سبحان پنجاه نماز را بر محمد (صلی الله علیه و آله) و امتش واجب گردانید، سپس بداء برای او حاصل شد و آنها را چهل نماز کرد، بازهم یکبار دیگر بداء حاصل شد سی نماز را واجب گردانید، بار سوم بداء
خداوند، نمازها را به بیست تخفیف داد، و در بار چهارم آنها را ده نماز نمود و در بار پنجم، پنج نماز واجب شد. و کسی چه میداند شاید اگر خجالت محمد (صلی الله علیه و آله) از پروردگارش نبود، یک نماز بیشتر نمیماند یا همه بکلی ساقط میشد؟!
از خدا طلب آمرزش میکنم با این سخن زشت و قبیح! ولی هرگز بر آنها خرده نمیگیرم که عقیده به بداء دارند. هرگز! زیرا خدا خود میفرماید:«یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ» و قبلا هم ذکر کردیم که اهل سنت معتقدند صدقه دادن، نیکی به پدر و مادر و کار خیر کردن، شقاوت را به سعادت تبدیل میکند و در عمر انسان میافزاید و از مرگ بد در امان میدارد.
و این از بدیهیات است و عقیدۀ درستی است که با مفاهیم دین اسلام و روح قرآن مغایرت ندارد «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» خداوند در هیچ قومی تغییر ایجاد نمیکند تا اینکه خودشان در درون خودشان تغییر بدهند. و اگر اعتقاد ما-سنیها و شیعهها-به این نبود که خداوند تبدیل میکند و تغییر میدهد، پس هیچ ارزشی برای نمازها و دعاهای ما نبود و هیچ فایده و تفسیری نداشت، همچنین ما همه معتقدیم که خدای سبحان احکام را تغییر میدهد و شرایع و احکام را از پیغمبری تا پیغمبری دیگر عوض میکند و حتی در دوران پیغمبر خودمان (صلی الله علیه و آله) نیز احکام ناسخ و منسوخ وجود دارد، پس عقیدۀ به بداء نه کفر است و نه خروج از دین است و اهل سنت حق ندارند، شیعیان را در چنین عقیدهای تقبیح کنند، چنانکه شیعیان نیز حق ندارند این عقیده را بر برادران اهل سنت خرده بگیرند.
ولی من که در این داستان بالخصوص، به آنها اعتراض دارم،
اعتراض من برای چانه زدن پیامبر (صلی الله علیه و آله) با خدایش در نمازهای واجب است که در اینجا نسبت جهل به خدای عز و جل داده شده و شخصیت بزرگترین انسان در تاریخ بشریت، کوچک شمرده شده، که همو پیامبر بزرگمان حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) است که در این روایت آمده است به اینکه حضرت موسی به او میگوید: من از تو بیشتر مردم را میشناسم! و بههرحال فضیلت بیشتر را به موسی داده است که اگر او نبود، خداوند بر امت محمد (صلی الله علیه و آله) تخفیف نمیداد!! بههرحال نمیدانم چگونه موسی میداند که امت محمد تابوتوان خواندن حتی پنج نماز را ندارند، درحالیکه خداوند نمیداند و بندگانش را بیش از توانشان، مجبور و مکلف میسازد و بر آنها پنجاه نماز را واجب میگرداند؟!!
و ای برادر خواننده! باهم بیاندیشیم چگونه ممکن است پنجاه نماز در یک روز خوانده شود؟ مگر کسی دنبال کار نرود، درس نخواند، طلب روزی نکند و هیچ کار و مسئولیتی نداشته باشد؟ آن وقت دیگر، وظیفه انسان مانند وظیفه فرشتگان میشود که فقط نماز میخوانند و عبادت میکنند!.
در هر صورت، با یک حساب ساده میتوانی نادرست بودن این روایت را دریابی، پس اگر 10 دقیقه را-که زمان تقریبی برای یک نماز جماعت است-ضرب در 50 بکنی، زمان لازم برای انجام 50 نماز، قریب 10 ساعت میشود، حال یا تحمل کن یا این دینی که پیروانش را بیش از توانشان تحمیل میکند، رد کن، و شاید اهل کتاب از یهود و نصاری، عذرشان پذیرفته باشد در عصیان علیه موسی و عیسی ولی چه عذری باقی میماند در پیروی از محمد که این غل و زنجیر را از آنان برداشت.
بنابراین اگر اهل سنت، شیعیان را در اعتقاد به بداء، استهزاء میکنند، چرا خودشان را مورد استهزاء قرار نمیدهند که برای خدای سبحان پیوسته بداء حاصل میشود و تغییر میدهد تا اینکه در مورد نماز واجب، پنج بار کم و زیاد مینماید، آنهم در یک شب که شب معراج باشد.
مرگ بر تعصب کوری که حقیقتها را میپوشاند و آنها را وارونه جلوه میدهد تا جائی که شخص متعصب، علیه کسی که با او نظر مخالف دارد، اینطور میشوراند که حتی امور روشن و واضح را بر او انکار کند و شایعهپراکنی نماید و تهمت و افترا در سادهترین مسائلی که خود خیلی بیش از آن دارد، روا بدارد.
این مرا به یاد سخن حضرت عیسی (علیه السلام) میاندازد که به یهودیان فرمود:«شما کاهی را نزد دیگران میبینید ولی چوب بزرگ نزد خودتان را نمیتوانید ببینید» یا آن مثل معروف که میگوید:
«رمتنی بدائهای و انسلت» مرا به مرض خود بیمار کرد و در رفت.
شاید برخی اعتراض کنند که لفظ «بداء» نزد اهل سنت نیامده است و این داستان هرچند معنایش تغییر و تبدیل در حکم است ولی نگفته است که برای خداوند بدا حاصل شد. این را که میگویم، به این خاطر است که وقتی داستان معراج را برای استدلال در مسئله بداء نزد اهل سنت با اشخاص مطرح میکردم، برخی به من همین اعتراض را کردند ولی با یک روایت دیگری از صحیح بخاری که لفظ «بداء» را به صراحت آورده است، آنان را متقاعد ساخته و قانع نمودم.
بخاری از ابو هریره نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و سلّم فرمود: سه نفر در بنی اسرائیل بودند که یکی ابرص و دیگری نابینا
و دیگری کچل بود و برای خدا «بداء» حاصل شد که آنها را آزمایش کند، پس فرشتهای را فرستاد که نزد ابرص (پیسی) بیاید.
فرشته نزد او رفت و به او گفت: چه چیز را دوست میداری؟ ابرص گفت: رنگی زیبا و پوستی زیبا، مردم مرا آلوده و کثیف میانگارند.
آن فرشته بدنش را مسح کرد (با دست بر بدنش کشید)، پس رنگی خوب و پوستی زیبا پیدا کرد، آنگاه پرسید: چه مالی را بیشتر دوست میداری؟ گفت: شتر! پس ده شتر به او عطا کرد.
نزد آدم کچل آمد و گفت: چه چیز نزد تو بهتر است؟ گفت موی خوبی که کچلی را از من بزداید، زیرا مردم از من متنفر شدهاند.
دست بر سرش کشید، پر از مو شد. سپس پرسید: از مال چه چیز را بیشتر دوست داری؟ گفت: گاو! پس به او گاوی باردار عطا کرد.
نزد نابینا آمد و گفت: چه چیز را بیشتر دوست میداری؟ گفت:
خدا دیدگانم را بازگرداند. دستی بر چشمانش کشید، دیدهاش بینا شد. گفت: چه مالی را دوست میداری؟ گفت: گوسفند. پس به او گوسفندی زاینده بخشید.
و بعد از اینکه شترها و گاوها و گوسفندان این سه نفر زیاد شدند، آن فرشته نزد آنان آمد و از هریک خواست مقداری را به او ببخشند ولی آن کچل و آن پیسی امتناع ورزیدند، پس خداوند آنها را به حالت اوّل بازگرداند ولی چون نابینا از گوسفندانش به او داد، خداوند او را برکت بخشید و از بینائیش نکاست(1).
حال به برادرانم نصیحت میکنم که این سخن خدا را از یاد نبرند که فرمود:
1) (1) -صحیح بخاری-ج 2-ص 259.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ، بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمانِ، وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ» (1).
ای مؤمنان! هرگز نباید قومی، قوم دیگر را مسخره و استهزاء کند، شاید آن قوم را که مسخره میکنید بهتر از شما باشند و هرگز نباید زنان با ایمان، زنان دیگر را مورد سخریه قرار دهند، که بسا آنها بهتر از این زنان باشند، و از یکدیگر عیبجوئی نکنید و به نام و لقبهای زشت، یکدیگر را صدا نکنید که پس از ایمان، نام فسق را بر دیگر مؤمنین نهادن، بسیار بد و کار زشتی است، و هرکه توبه نکند، از ستمگران است.
از صمیم قلب تمنّا دارم، مسلمانان به خود آیند و تعصب را کنار گذارند و بجای عاطفه، در بحثها، عقلها را داور قرار دهند، حتی با دشمنانشان و از قرآن کریم، روش بهتر بحث کردن و مجادله کردن به بهترین وجه را فراگیرند که همانا به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) وحی شد که به دشمنان بفرماید:
«وَ إِنّا أَوْ إِیّاکُمْ لَعَلی هُدیً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» (2).
و ما (که مؤمنیم) یا شما (که مشرکید) قطعا یا در هدایت یا در گمراهی آشکار هستیم.
و بدین سان رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، در موقع بحث، این قدر تواضع میکند و آنها را بالا میبرد تا اگر راست میگویند در جوّی آرام،
دلیل و برهان خود را ظاهر سازند. ما کجا و این خلق عظیم کجا؟!.
همان گونه که در بحث بداء گفتیم، تقیه نیز از مسائلی است که مورد اعتراض اهل سنت قرار گرفته و برادران شیعهشان را از این بابت اهانت میکنند و آنها را منافق قلمداد مینمایند زیرا آنچه در باطن دارند، ظاهر نمیسازند. و چهبسا با برخی از آنان بحث کردم و خواستم آنان را قانع سازم که تقیه، نفاق نیست ولی در اثر پیروی از عصبیت مذهبشان، قانع نمیشدند زیرا بزرگانشان، تلاش فراوان کردند که حتی پژوهشگران باانصافی را که در پی یاد گرفتن عقاید شیعیان و شناخت بیشتر از آنان هستند، گمراه سازند، و با این سخن که «شیعیان پیروان عبد الله بن سبای یهودیاند و معتقد به رجعت، بداء، تقیه، عصمت، متعه و سایر خرافات و اوهام مانند مهدی منتظر و غیر آن هستند»، آنها را منزجر و متنفر سازند. ازاینروی خواننده را مییابی که گاهی متنفر میشود و گاهی تعجب میکند، درحالیکه میاندیشد تمام این عقاید بدعت در اسلام است و شیعیان این بدعتها را ساختهاند!
و اگر انسان پژوهشگر بخواهد انصاف دهد، میبیند این عقیدهها از اسلام ناب است و نشأت گرفته از قرآن کریم و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، بلکه مفاهیم بلندنظر اسلام و شرع مقدس،
استوار نگردد جز با آنها.
جای شگفتی است که اهل سنت، عقیدههائی را مورد تعرّض قرار میدهند که کتابها و صحاح و مسانیدشان پر است از آنها و بر آنها گواهی میدهند، پس چه باید کرد با این قوم که میگویند ولی عمل نمیکنند و به آنچه عقیده دارند، طعنه میزنند چرا که شیعیان بدان عمل میکنند؟
همان گونه که در مسئله «بداء» ثابت کردیم که آنها به آن معتقد بودند ولی به دیگران اعتراض میکنند، حال مسئله تقیه را نیز که بهعنوان نفاق بر شیعه خرده میگیرند، از زبان خودشان استماع کن.
ابن جریر و ابن ابی حاتم از طریق عوفی از ابن عباس نقل میکنند که در مورد این آیۀ کریمه که فرمود:«إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً» (1)مگر اینکه از آنها تقیه کنید، گفته است: تقیه با زبان است. اگر کسی مجبور شد که سخنی بگوید، هرچند معصیت خدا باشد، اگر او از ترس مردم سخن گفت ولی قلبش مطمئن به ایمان و عقیدهاش بود، برای او ضرری ندارد (گناهی بر او نوشته نمیشود) چرا که تقیه تنها با زبان است(2).
و همچنین حاکم در مستدرک و بیهقی در سننش، از قول عطاء بن عباس آورده است که گفت: در مورد آیۀ«إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً» مقصود از «تقاة» تکلم با زبان است درحالیکه قلب، مطمئن به عقیدهاش باشد. عبد بن حمید از حسن نقل کرده است که گفت:
تقیه تا روز قیامت، جایز است(1).
و میگوید: عبد بن ابی رجاء چنین میخوانده است:«الا ان تتقوا منهم تقیة»(2).
عبد الرزاق و ابن سعد و ابن جریر و ابن ابی حاتم و ابن مردویه نقل کردهاند و حاکم در مستدرکش تصحیح کرده است و بیهقی در دلائل آورده است که: مشرکین عمار بن یاسر را گرفتند و او را رها نکردند تا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دشنام داد و خدایان آنها را به خوبی یاد کرد، وقتی رهایش کردند، نزد رسول خدا صلی الله علیه و سلم آمد، حضرت به او فرمود: چه خبر داری؟ گفت: شر! مرا رها نکردند تا شما را دشنام دادم و بتهایشان را به خوبی یاد کردم.
حضرت فرمود: در قلبت چه احساس داری؟ عرض کرد: مطمئن است به ایمان. فرمود: اگر بازهم تو را گرفتند، همان برنامۀ (تقیه) را اجرا کن. آنجا بود که این آیه نازل شد:
«إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ» (3).
مگر کسی که مجبور شود ولی قلبش مطمئن به ایمان و عقیدهاش باشد.
ابن سعد از محمد بن سیرین نقل کرده که: پیامبر صلی الله علیه و سلم عمار را در حال گریه یافت، با دست مبارکش چشمان عمار را پاک کرد و فرمود:«کفار ترا گرفتند و سرت را در آب فروبردند و تو آن حرفها را زدی، اگر بازهم ترا گرفتند، همان حرفها را تکرار کن»(4).
ابن جریر و ابن المنذر و ابن ابی حاتم و بیهقی در سننش به
روایت علی از ابن عباس نقل کرده است که در مورد این آیه:«مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ...» چنین گفت: خدای سبحان خبر داده است: هرکه پس از ایمانش به خدا، کافر شود، غضب خدا بر او بوده و عذابی عظیم در انتظارش است ولی اگر کسی مجبور شد، برای اینکه از دشمنش نجات یابد، سخنی با زبانش بگوید که قلبش آن را قبول ندارد، هیچ گناهی بر او نوشته نمیشود زیرا خدای سبحان سخنی را مورد مؤاخذه قرار میدهد که قلب هم آن را پذیرفته باشد(1).
ابن ابی شیبه و ابن جریر و ابن المنذر و ابن ابی حاتم از مجاهد نقل کردهاند که گفت: این آیه دربارۀ مردمی از مکه، نازل شد که ایمان آورده بودند، پس برخی از اصحاب در مدینه به آنها نامه نوشتند که باید مهاجرت کنید، تا معلوم شود از ما هستید. آنها بهسوی مدینه راه افتادند، در راه قریش آنان را گرفتند و خواستند آزمایششان کنند؛ آنها از روی اجبار و ناچاری، به زبان، کافر شدند، پس درباره آنها این آیه نازل شد:«إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ...» (2).
بخاری در صحیحش در باب «المداراة مع الناس»- خوشرفتاری با مردم، از ابی الدرداء نقل کرده است که گفت:«ما ممکن است در روی برخی از مردم بخندیم و تبسم کنیم ولی قلوب ما لعنشان کند»(3).
حلبی در سیره خود آورده است: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و سلم شهر خیبر را فتح کرد، حجاج بن علاط به او گفت: یا رسول الله! من در مکّه خویشان و اموالی دارم، و میخواهم به آنجا بروم پس آیا
اجازه میدهید که در صورت ضرورت، از شما بدگوئی کنم و چیزی بگویم؟ پیامبر به او اجازه دادند که هرچه میخواهد-در زبان- بگوید(1).
در کتاب احیاء العلوم امام غزالی آمده است:«نگهداری جان مسلمان واجب است و در این راه واجب است به ستمگری که قصد خون مسلمانی کرده است، دروغ بگوید»(2).
جلال الدین سیوطی در کتاب «اشباه و نظائر» میگوید:«در وقت ضرورت، خوردن گوشت میته، و زدن لقمه در مشروب و تلفظ به کلمۀ کفرآمیز جایز است و اگر در شهری حرام فراگیر بود و حلال به سختی و ندرت پیدا میشد، جایز است رفع نیاز با آنچه که ذکر شد».
ابو بکر رازی در کتاب احکام قرآن، در تفسیر آیۀ شریفه«إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً» میگوید: یعنی بترسید از تلف شدن خودتان یا بعضی از اعضای بدنتان، پس تقیه کنید به اظهار محبت بدون اینکه اعتقاد داشته باشید. و این معنی از ظاهر لفظ پدید آید و همۀ اهل علم بدان گواهی دادهاند. همچنان که از قتاده در تفسیر آیۀ شریفه که میفرماید:«لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ» (3).
میگوید: جایز نیست مؤمن، در دینش کافری را ولیّ خود قرار دهد. و آنجا که میفرماید:«إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً» از آیه چنین برمیآید که اظهار کفر در هنگام تقیه جایز است».
بخاری در صحیحش از قتیبة بن سعید، از سفیان، از ابن المنکدر
نقل میکند که عروة بن زبیر او را خبر داد به اینکه عایشه به او گفت:
شخصی از حضرت رسول صلی الله علیه و سلم اذن خواست که بر او وارد شود. حضرت فرمود: اجازه دهید بیاید، او چه فرزند بدی است برای عشیرهاش! ولی وقتی وارد شد، حضرت با زبان خوش و آرام با او سخن گفت. من عرض کردم: یا رسول الله، قبل از اینکه بیاید آنطور گفتی و حالا این قدر نرم با او سخن میگوئی؟ پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: ای عایشه! بدترین مردم در نزد خداوند کسی است که مردم او را رها کنند یا از او دوری جویند و از زبانش و دشنامش «تقیه» نمایند(1).
این احادیث کافی است که دلالت کند بر اینکه اهل سنّت معتقد به جایز بودن تقیه تا آخرین حدّ آن و تا روز قیامت هستند، همچنان که گذشت و حتی غزالی معتقد است که در مورد تقیه واجب است دروغ گفتن، و همۀ اهل علم معتقدند به روا بودن اظهار کفر چنانکه رازی به آن اعتراف کرد و جایز بودن تبسم کردن در ظاهر و لعن نمودن در باطن چنانکه بخاری اقرار بدان نمود و حتی جایز بودن دشنام دادن به شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درصورتیکه خوف بر مالش هست، همان گونه که نویسندۀ «السیرة الحلبیه» تصریح کرد و جایز بودن سخن در معصیت خدا گفتن از ترس مردم، چنانکه سیوطی به آن گواهی داد.
بنابراین دیگر چه جای انکار و اعتراض کردن بر شیعیان است، در مورد عقیدهای که خود اهل سنت بدان معتقدند و در صحاح و مسانیدشان روایت کردهاند که جایز بلکه واجب است، و شیعیان
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 81 (باب لم یکن النبی فاحشا و لا متفحشا).
چیزی اضافه بر اهل سنت نگفتهاند جز اینکه مشهور شدهاند به اجرای آن بیش از دیگران و دلیل آن اذیت و آزار و شکنجههای فراوانی است که از امویها و عباسیها دیدند که در آن دورانها کافی بود به کسی گفته شود: این شیعی و پیرو اهل بیت است که فورا محکوم به مرگ شود و به بدترین وجهی به دست دشمنان اهل بیت پیامبر به قتل برسد.
بنابراین، چارهای جز عمل به تقیه نداشتند که ائمه اهل بیت علیهم السلام نیز آنان را به تقیه، سفارش میکردند. از امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:«التقیة دینی و دین آبائی» تقیه، دین من و دین پدران من است و فرمود:«من لا تقیة له، لا دین له» هرکه تقیّه ندارد، دین ندارد.
و بدین سان تقیه شعار ائمه اهل بیت بود که بدین وسیله از خود و از پیروان و محبانشان، دفع ضرر میکردند و جان مسلمانان را حفظ میکردند و احوال مسلمین را که در دینشان مورد آزمایش قرار میگرفتند، اصلاح مینمودند چنانکه عمار بن یاسر، و افرادی از او سختتر امتحان شدند.
ولی اهل سنت از آن بلاها و مصیبتها بدور بودند زیرا با حاکمان ظالم و جائر کاملا سازش میکردند و لذا نه در معرض مرگ قرار گرفته و نه غارت میشدند و نه ظلمی بر آنها میشد، پس کاملا طبیعی بود که تقیه را انکار کنند و بر اجراکنندگان آن خرده بگیرند.
و در این میان، حکام بنی امیه و بنی عبّاس نقش بزرگی را در استهزاء به شیعیان در مورد تقیّه بازی کردند که متأسفانه اهل سنت و جماعت نیز از آنها پیروی نمودند.
ای انسانهای باانصاف! آیا پس از اینکه خدای عز و جل قرآنی
فرستاده است که تلاوت میشود و احکامی که مورد اجرا قرار میگیرد، و پس از اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم-به شهادت صحیح بخاری-خود به تقیّه عمل کرد و به عمار بن یاسر اجازه داد که او را دشنام دهد و به ظاهر کافر گردد اگر کفار دوباره قصد شکنجهاش کردند، و بعد از اینکه علمای مسلمین اجازه دادند و پیروی از کتاب خدا و سنت رسولش در عمل به تقیّه، آیا بازهم روا است که این قدر شیعیان مورد اهانت و اعتراض قرار گیرند؟.
به تحقیق که اصحاب ارجمند پیامبر صلی الله علیه و سلم در دوران حکومتهای مستبد، عمل به تقیه کردند؛ مانند دوران امثال معاویه که هرکه از نفرین و لعن علی بن ابی طالب، امتناع میورزید، او را به قتل میرساند، و در این میان داستان حجر بن عدی و یارانش مشهور و معروف است. و همچنین امثال یزید و ابن زیاد و حجاج و عبد الملک بن مروان و هرکه مانند آنها بود. اگر من بخواهم موارد عمل به تقیّه اصحاب را یادآور شوم، نیاز به نوشتن کتاب بزرگی خواهد بود ولی بحمد الله همین چند دلیل از کتابهای اهل سنت کافی است.
فعلا فرصت را مغتنم شمرده داستان ظریفی را نقل میکنم که برای خودم با یکی از علمای اهل سنت، اتفاق افتاد. در هواپیما باهم ملاقات کردیم و بنا بود هر دو در کنفرانس اسلامی که در انگلستان برگزار میشود، شرکت کنیم. دو ساعت دربارۀ سنی و شیعه بحث کردیم و او از مدّعیان وحدت بود. از او خوشم آمد، جز اینکه از یک جملهاش ناراحت شدم که میگفت: اکنون لازم است شیعیان برخی از عقاید خود را که سبب اختلاف و زدوخورد میان مسلمانان میشود، رها کنند.
پرسیدم: مانند چه عقایدی؟
فورا پاسخ داد: مثل متعه و تقیّه.
تلاش زیادی کردم که او را قانع کنم به اینکه متعه، ازدواجی شرعی و صحیح است و تقیّه اجازهای است که خداوند به ما داده است ولی او اصرار بر نظر خود داشت و سخنان و استدلالهای من او را قانع نمیکرد و میگفت: شاید آنچه را شما بگوئید درست باشد ولی فعلا مصلحت مهمتری در پیش است و آن وحدت اسلامی است، پس باید برای خاطر این مصلحت مهمتر، آنها ترک شود.
از این منطق که امر میکند، احکام الهی را بخاطر وحدت مسلمین ترک کنند و اجراء نکنند، باعث تعجب فراوانم شد، ولی بههرحال با شوخی به او گفتم: اگر واقعا وحدت مسلمین متوقف بر همین دو مسئله است، من اولین کسی هستم که میپذیرم و اجابت میکنم!
در فرودگاه لندن پیاده شدیم. من پشت سر او راه میرفتم. وقتی به پلیس فرودگاه نزدیک شدیم، پلیس از او پرسید که علت آمدنش به انگلستان چیست؟
جواب داد: برای معالجه آمدهام!!
من هم گفتم که برای دیدار با دوستانم به اینجا آمدهام! بههرحال، بدون دردسر و معطلی رد شدیم تا به قسمت گرفتن بار رسیدیم؛ آهسته به او گفتم: دیدی چگونه تقیّه در هر زمانی مفید است؟
گفت: چطور؟
گفتم: برای اینکه ما هر دو به پلیس دروغ گفتیم؛ من گفتم: به زیارت دوستانم آمدهام و جنابعالی گفتید: برای معالجه و درمان
آمدهام، درحالیکه هر دو به خاطر کنفرانس آمدهایم!
خندهای طولانی کرد و فهمید که من دروغش را شنیدهام، سپس گفت: مگر در کنفرانسهای اسلامی، درمان معنوی وجود ندارد؟ من هم تبسمی کردم و گفتم: مگر در این کنفرانسها دیدار با برادران نیست؟
به موضوع بحث بازمیگردم و میگویم که: تقیه-آنگونه که اهل سنت ادعا میکنند-نوعی از نفاق نیست، بلکه عکس آن صحیح است، زیرا نفاق، اظهار ایمان و پنهان داشتن کفر است، درحالیکه تقیّه اظهار کفر و پنهان داشتن ایمان است و چه فرق بزرگی بین این دو وجود دارد. در مورد نفاق خدای سبحان میفرماید:
«وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ».
هرگاه با اهل ایمان دیدار میکنند میگویند ما ایمان آوردهایم و هرگاه با شیاطین (انسی) خود خلوت میکنند میگویند: ما با شمائیم، و ادعای ایمانمان فقط از روی استهزا و مسخره است.
این بمعنای ایمان ظاهر همراه با کفر باطن است و مساوی است با نفاق ولی در مورد دوم، یعنی تقیّه. خداوند میفرماید:
«وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمانَهُ».
مردی مؤمن از قوم فرعون که ایمانش را مخفی و پنهان نگهداشته گفت...
این بمعنای کفر ظاهر همراه با ایمان باطن است که مساوی است با تقیّه، زیرا مؤمن آل فرعون، ایمانش را پنهان کرده و جز خداوند کسی از آن خبر نداشت، ولی در ظاهر به فرعون و مردم وانمود میکرد که او هم بر دین فرعون است و خداوند باعظمت
و بزرگی از او در قرآنش یاد کرده است.
حال خوانندۀ گرامی! بیا باهم سخن شیعیان را در مورد تقیّه گوش دهیم تا از این پس به آنها تهمت و افترا نزنی.
شیخ محمد رضا مظفر در کتاب عقائد الامامیهاش آورده است:
«تقیّه از نظر وجوب و عدم وجوب، براساس موارد گوناگون ترس از ضرر، احکامی دارد که در کتابهای فقهی علماء وارد شده است و این در هر حال واجب نیست بلکه گاهی جایز است و بعضی از اوقات باید خلاف آن عمل کرد، چرا که اگر در موردی، اظهار حق و بیان آن، موجب پیروزی دین و خدمت به اسلام و جهاد در راه اسلام باشد، آنجا دیگر اموال بیارزش و جان ارزان میشود و در بعضی از اعمالی که موجب قتل نفس یا رواج باطل یا فساد در دین یا ایجاد ضرر بزرگی بر مسلمانان از قبیل گمراه کردن آنان یا اشاعۀ ظلم و جور در میانشان، بشود، تقیّه حرام میگردد.
و بههرحال، معنای تقیّه نزد شیعیان امامیه این نیست که از آنها یک انجمن سرّی برای خرابکاری تشکیل بدهد، چنانکه برخی از دشمنانشان که در ادراک مسائل، اهمیت نداده و به خود زحمت دریافتن نظر صحیح ما را نمیدهند، برایشان ترسیم کردهاند.
و همچنین معنای تقیه این نیست که دین و احکام آن را رازی از رازهای پنهانی قرار دهد و به معتقدینش اجازۀ پخش آن را ندهد.
مگر نمیبینید که کتابهای شیعیان امامیه در مسائل فقهی و احکام شرعی و مباحث کلامی و عقاید، جهان را فراگرفته و بیش از هر امّتی، در این زمینهها مطالب نوشتهاند».
حال برادر! ببین که نه نفاق در کار است و نه دروغ، نه تقلّب و نه فریب چنانکه دشمنان میپندارند.
نکاح متعه یا ازدواج موقت مدّتدار، مانند ازدواج دائمی، منعقد نمیشود مگر با عقدی که مشتمل بر قبول و ایجاب است به این معنی که زن به مرد بگوید: خودم را در ازدواج تو درآوردم با مهریهای که مقدارش اینقدر و این مقدار است و به فلان مدّت، سپس مرد بگوید: قبول کردم یا رضایت دادم.
این ازدواج را شرایط و احکامی است که در کتابهای فقهی امامیّه وارد شده است، مانند لزوم تعیین مهر و مدّت که به هرچه دو طرف رضایت دهند، صحیح است، و حرام بودن این نوع ازدواج با محارم همچنان که در ازدواج دائم نیز چنین است. وعده نگه داشتن زن صیغهای پس از تمام شدن مدت بهاندازۀ دیدن دو حیض و یا گذشتن چهار ماه و ده روز در حال وفات همسر میباشد.
و بر دو طرف متعه هیچ ارث و نفقهای نیست، پس نه زن از مرد ارث میبرد و نه مرد از زن و اما فرزندی که از ازدواج متعه بدست میآید، مانند فرزند ازدواج دائم است چه در حقوق و میراث و نفقه و چه در تمام حقوق مادی و معنوی، و ملحق به پدرش است.
این حکم متعه است با شرایط و حدودش، و خود میبینی که هیچ ارتباطی با زنا ندارد چنانکه برخی از جنجال برانگیزان
میپندارند. و اهل سنت نیز مانند برادرانشان از شیعیان متفقالقولاند بر تشریع این ازدواج از سوی خداوند متعال که در سوره نساء-آیه 24 آمده است:
«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ، إِنَّ اللّهَ کانَ عَلِیماً حَکِیماً».
پس چنانکه شما از آنها بهرهمند شدید (متعه کنید) مهر معین که مزد آنها است واجب است به آنها بپردازید، و باکی نیست بر شما که پس از تعیین مهر به چیزی رضایت دهید و همانا خدا دانا و آگاه است.
و همه قبول دارند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متعه را جایز دانسته و اجازه دادند و اصحاب در دوران حضرت، تمتع کردند.
ولی اختلافشان در این است که آیا این حکم نسخ شده یا نشده است. اهل سنت معتقدند که نسخ شده و حرام شده درحالیکه قبلا حلال بوده است، و نسخ در سنّت رخ داده است، نه در قرآن ولی شیعیان معتقدند که این حکم نسخ نشده و تا روز قیامت، حلال است.
بنابراین، بحث فقط مربوط میشود به نسخ شدن یا نشدن آن.
و با بررسی کردن سخنان هر دو گروه، حق برای خواننده روشن میشود و بیگمان هرجا حق باشد، بدون هیچ تعصب و عاطفهای، از آن پیروی خواهد شد.
دلیل شیعیان که معتقدند این حکم نسخ نشده و تا قیامت پابرجا است این است که میگویند: برای ما ثابت نشده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آن نهی کرده باشد و ائمه ما که از عترت طاهره پیامبرند نیز قائل به حلال بودن آن هستند، و اگر نسخی از
سوی پیامبر صورت گرفته بود، قطعا ائمه اهل بیت و در رأس آنان حضرت علی آن را میدانستند چرا که اهل بیت از آنچه در درون بیت میگذرد آگاهتر از دیگراناند. ولی آنچه نزد ما ثابت شده این است که خلیفه دوم عمر بن خطاب آن را نهی کرد و به اجتهاد خودش که علمای اهل سنت نیز بر آن شهادت میدهند، تحریم نمود. و ما بههرحال حکم خدا و رسولش را به خاطر رأی و نظر شخصی و اجتهاد عمر، رها نمیکنیم و تغییر نمیدهیم. این است خلاصۀ سخنان شیعیان در مورد حلال بودن متعه. و این سخن بحقّی است زیرا تمام مسلمانان مأمور به پیروی از احکام خدا و رسولش هستند و هرکه خلاف خدا و رسولش حکم کرد، هر قدر هم درجهاش بالا باشد، مردود است زیرا در اجتهادش مخالفت صریح با نصوص قرآن و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نموده است.
اما اهل سنت و جماعت معتقدند که متعه حلال بوده و قرآن آن را تأیید کرده و پیامبر به آن اجازه داده و اصحاب هم انجام دادهاند ولی پس از این، نسخ شده و در نسخکنندهاش اختلاف دارند.
برخی میگویند که پیامبر پیش از وفاتش آن را نسخ کرد و برخی معتقدند که عمر بن خطاب آن را تحریم نمود و میگویند که: سخن او حجت است زیرا پیامبر فرمود:«بر شما باد به سنت من و سنت خلفای راشدین پس از من...».
آنان که متعه را تحریم میکنند به این دلیل که عمر آن را حرام کرده و کار او لازمالاجرا است، ما با اینها بحثی نداریم زیرا فقط از راه تعصب چنین میگویند وگرنه چطور میشود مسلمانی سخن خدا و رسولش را رها کند و با آنها مخالفت نماید و دنبالهروی از
انسانی کند که اشتباهش زیاد است. تازه این نوع اجتهاد در موردی ممکن است پذیرفته شود که سخن صریحی از کتاب و سنت نباشد، ولی اگر نصی و سخن صریحی بود، هیچکس حق انتخاب از پیش خود ندارد«وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً» (1).هیچ مرد مؤمن و هیچ زن مؤمنهای در کاری که خدا و رسولش حکم کردهاند را اراده و اختیاری نیست و هرکس مخالفت کند، به گمراهی سختی افتاده است.
و هرکه این اصل را قبول ندارد، لازم است که در معلومات خود تجدیدنظر کند و مفاهیم شرع را فراگیرد و قرآن و سنت را بیاموزد چرا که قرآن در همین آیهای که گذشت و در آیات زیاد دیگری اعلام کفر و گمراهی کسی که به قرآن و سنت تمسّک نجوید کرده است.
و اما دلیل از سنت نبوی، این هم بسیار است. و به این سخن پیامبر اکرم بسنده میکنیم که فرمود:«حلال محمد حلال الی یوم القیامة و حرامه حرام الی یوم القیامة»-حلال محمد (صلی الله علیه و آله) حلال است تا روز قیامت و حرام او حرام است تا روز قیامت.
به آنان که میخواهند ما را قانع کنند به اینکه کارهای خلفای راشدین و اجتهادهای آنان برای ما لازمالاجراء است میگوئیم:
«أَ تُحَاجُّونَنا فِی اللّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّکُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ» (2).
شما با ما در مورد خداوند جدال و بحث میکنید، حال آنکه او پروردگار
ما و پروردگار شما است و ما مسئول اعمال خود و شما مسئول اعمال خویشتن هستید و ما به خدایمان اخلاص داریم.
و بههرحال آنان که این دلیل را میآورند، با ادّعای شیعه موافقت میکنند و خود دلیلی علیه برادرانشان از اهل سنت میباشند.
بنابراین، ما فقط با آن گروه که معتقدند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خود، این حکم را تحریم کرد و قرآن را با حدیث نسخ نمود، بحث داریم. و اینان در سخنان و استدلالهای خود سراسیمهاند و اثباتهایشان توخالی است که بر هیچ اساس محکمی، استوار نمیباشد و اگر مسلم در صحیحش، نهی از این حکم را آورده است، برای این است که اگر نهی و منعی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده بود، اصحابی که در زمان ابو بکر و قسمتی از زمان شخص عمر، به این حکم، عمل کردند-که در صحیح مسلم نیز آمده است(1)-قطعا آن را نادیده نگرفته و به آن نهی پایبند میشدند.
عطاء گوید: جابر بن عبد الله برای عمره آمده بود، ما به منزلش رفتیم و دوستان سئوالهائی از او کردند، سپس نام «متعه» به میان آمد. جابر گفت: آری! ما در دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابو بکر و عمر، به متعه عمل کردیم.
پس اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از متعه نهی کرده بود، اصحاب نمیتوانستند در دوران ابو بکر و عمر متعه کنند، همان طور که ملاحظه کردید.
بنابراین، حقیقت این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آن نهی نکرده و آن را تحریم ننموده است و این نهی فقط از جانب
1) (1) -صحیح مسلم-ح 2-ص 1023-حدیث 16 و 17.
عمر بن خطاب بوده، چنانکه در صحیح بخاری آمده است.
مسدّد گوید: یحیی از عمران ابو بکر روایت کرد و او از ابو رجاء از عمران بن حصین رضی الله عنه روایت کرد که گفت: آیۀ متعه در کتاب خدا بود و ما در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به آن عمل کردیم و قرآن آن را تحریم نکرد و پیامبر آن را نهی نفرمود تا از دنیا رفت. ولی یک نفر به میل و نظر خودش، در این باره چیزهائی گفت.
راوی گوید: گفته میشود که آن شخص عمر است(1).
پس ای خواننده! خود میبینی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن را تحریم نکرد تا از دنیا رفت، همان طور که این صحابی اعتراف میکند و میبینی که حرمت متعه را به صراحت و بدون پرده به عمر نسبت میدهد و اضافه میکند که او بهنظر خودش هرچه خواست گفت.
و این هم جابر بن عبد الله انصاری است که به صراحت اعلام میکند: ما در زمان رسول خدا صلی الله علیه و سلم و ابو بکر، روزها با یک کف دست خرما یا آرد، تمتّع میکردیم تا اینکه عمر در مورد عمرو بن حریث، آن را نهی کرد(2).
و اگر برخی از اصحاب را بیابیم که در بعضی از اجتهادات عمر، با او هماهنگ و همآواز هستند، جای تعجب نیست زیرا در بحث فاجعۀ روز پنجشنبه-که قبلا گذشت-تذکر دادیم که بعضی از اصحاب با عمر، همرأی و همفکر بودند که پیامبر هذیان میگوید و ما را کتاب خدا بس است!! پس اگر اینان در آن روز، و در آن موقعیت
حساس، رسول خدا را مورد اعتراض قرار دادند، بیگمان در بعضی از اجتهاداتش با او توافق نظر دارند، حال توجه کنید به یکی از آنان که میگوید: نزد جابر بن عبد الله بودم، شخصی آمد و به او گفت: ابن عباس و ابن زبیر در مورد متعتین (متعة النساء و متعة الحج) اختلاف دارند. جابر گفت: ما هر دو متعه را در زمان رسول خدا انجام دادیم، سپس عمر، نهی کرد و دیگر به آن کار بازنگشتیم(1).
لذا به نظرم میرسد، بعضی از اصحاب، نهی از متعه را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داده است تا موقعیّت عمر بن خطاب را دریابد و نظرش را تصویب کند. وگرنه پیامبر هرگز حکمی را که قرآن حلال نموده، تحریم نمیکند، زیرا در تمام احکام اسلامی که خداوند آنها را حلال کرده است، یک حکم هم نمییابیم که پیامبر آن را تحریم کرده باشد و هیچکس جز متعصبین و دشمنان چنین ادعائی را نکرده است، و اگر بهزور بپذیریم که رسول خدا از آن نهی کرده، پس امام علی که نزدیکترین افراد به رسول الله و عالمترین مردم به احکام است، چرا میگوید:
«انّ المتعة رحمة رحم الله بها عباده، و لو لا نهی عمر ما زنی الاّ شقیّ»(2)-متعه لفظی است که خداوند به آن بندگانش را مورد لطف قرار داده و اگر نهی عمر از آن نبود، جز انسان جنایتکار، کسی زنا نمیکرد.
تازه خود عمر نیز تحریم را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت نداده و با تمام صراحت اعلام میکند:
«متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أنهی عنهما و أعاقب علیهما، متعة الحج و متعة النساء»(1).
دو متعه در دوران رسول الله آزاد بود ولی من از آنها نهی میکنم و کسی که آنها را انجام دهد عقاب مینمایم: متعۀ حج و متعۀ بانوان.
و این مسند امام احمد بن حنبل است که بهترین گواه بر اختلاف شدید اهل سنت در این مسئله است که برخی پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کرده و آن را حلال میداند و برخی پیروی از عمر بن خطاب کرده و آن را تحریم مینماید.
ابن عباس میگوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم متعه کرد.
عروة بن الزبیر گفت: ابو بکر و عمر متعه را تحریم کردهاند. ابن عباس (با ناراحتی) گفت: این مردک چه میگوید (ما یقول عریه)؟شخصی گفت: میگوید که ابو بکر و عمر از متعه نهی کردند.
ابن عباس گفت: میبینم که اینها هلاک میشوند، من میگویم، پیامبر گفت، و آنها میگویند: عمر و ابو بکر گفتند!(2)(من سخن پیامبر را بازگو میکنم ولی آنها به گفتۀ عمر و ابو بکر استناد میکنند).
در صحیح ترمذی آمده است: در مسئله متعۀ حج از عبد الله بن عمر سئوال کردند، گفت: حلال است. سئوالکننده ادامه داد: ولی پدرت از آن نهی کرده.
ابن عمر پاسخ داد: آیا اگر مطلبی را پدرم نهی کند ولی پیامبر آن را بپذیرد، من امر پدرم را پیروی کنم یا امر پیامبر را؟!
آن مرد گفت: بلکه امر پیامبر را(3).
امّا اهل سنّت و جماعت، در متعه بانوان از عمر اطاعت کردند ولی در متعۀ حج با او مخالفت نمودند، درحالیکه هر دو نهی در یک جا اتفاق افتاد. ولی آنچه برای ما اهمیت دارد این است که ائمه اهل بیت و شیعیانشان، با او مخالفت کرده و بر او اعتراض کردند و معتقد به حلال بودن هر دو متعه تا روز قیامت شدند. و بههرحال برخی از علمای اهل سنّت نیز، از آنان تبعیّت کردند که از آن جمله، دانشمند والامقام تونس و امام جماعت مسجد زیتونی جناب شیخ طاهر بن عاشور رحمة الله علیه را نام میبرم که در کتاب تفسیر مشهورش «التحریر و التنویر»، هنگامی که به آیۀ«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً» میرسد، آن را حلال اعلام میکند(1).
آری! باید علما و فقها در اظهارنظر و عقیدهشان آزاد باشند و هرگز به تعصب و عاطفه متأثر نشوند و در راه خدا، سرزنش سرزنشکنندگان، آنان را نلرزاند.
پس از این بحث کوتاه، دیگر جائی برای استهزاء و اعتراض اهل سنت نسبت به نکاح متعه نمیماند جز اینکه کسی ره تعصّب کور را بپیماید و از هوای نفسش پیروی نماید. و برای همیشه دلیل قطعی و برهان روشن برای شیعه میماند، چرا که حق همواره پیروز است و برتری دارد. و بر هر مسلمانی لازم است که سخن امام علی علیه السلام را به گوش هوش بسپارد و در آن کمی تأمّل و دقّت نماید که حضرت، متعه را رحمت و لطفی الهی معرفی میکند و چنین هم هست؛ چه رحمتی بالاتر از متعه است که آتش شهوتی را فرو مینشاند که در اثر برافروخته شدن گاهی انسان را-چه زن و چه
1) (1) -التحریر و التنویر-الطاهرین عاشور-ج 3-ص 5.
مرد-بهصورت جانور درندهای درمیآورد و چهبسا پس از فرونشاندن آن بهزور سرنیزه، طرف مقابل را از بین ببرد.
و بر عموم مسلمانان خصوصا جوانان لازم است بدانند که کیفر زنای محصنه، برای طرفین سنگسار کردن است؛ تا کشته شوند پس در این صورت خداوند بندگانش را بدون لطف و رحمت نمیگذارد که او خود خالقشان است و غرائز درونیشان را خود ایجاد کرده است و میداند چه چیز آنان را آرامش میبخشد، و اگر خدای بخشنده و مهربان به بندگانش لطف کرد و متعه را برای آنان حلال نمود، پس دیگر چه نیازی به زنا کردن میماند جز اینکه انسانی جنایتکار و بدبخت باشد که دست به چنین کار زشتی با آن پیامدهای خطرناک بزند. درست مانند بریدن دست دزد که اگر بیتالمالی باشد و نیازمندان و مستمندان را بینیاز سازد، دیگر کسی جز بدبخت و جنایتکار دست به دزدی نمیزند.
خداوندا از تو طلب آمرزش و مغفرت مینمایم! من در دوران جوانی گاهی به خود میگفتم که چرا این قدر احکام اسلام ظالمانه و شدید است که دستور اعدام مرد و زنی را فقط به خاطر یک عمل جنسی میدهد که ممکن است هر دو طرف یکدیگر را دوست داشته باشند!! آنهم چه اعدامی؟! سختترین و شدیدترین کشتن و در جلو روی تمام مردم، آنان را سنگسار کردن! آری، ممکن است چنین احساس را نزد بسیاری از جوانان مسلمان، بخصوص در دوران معاصر بیابیم زیرا در مدرسه و خیابان و همه جا، اختلاط میان زن و مرد وجود دارد و این بیحجابیها و بدحجابیها هم بیشتر به این عمل کمک میکند. و اصلا عاقلانه نیست مسلمانی را که-مثلا-در یک شهر مذهبی بزرگ شده است، مقایسه کنیم با
مسلمانی که در یک کشور غربزده و متمدن! که در همه چیز میخواهد از غرب تقلید کند؛ و بدین سان من نیز مانند بسیاری از جوانان مسلمان در یک کشمکش درونی همیشگی میزیستم؛ کشمکشی بین تمدن غربی یا بهتر بگویم غریزهای که از من میخواست پاسخ مثبت به آن بدهم و عقیدهای که مرا از کیفر اخروی میترساند چرا که در کشورهای ما کار بسیار بدی مانند زنا، کمتر مجازات دارد! و اگر مسلمانی از آن دوری جوید به حکم وجدانش میباشد؛ تازه با آن جوّ فاسدی که وجود دارد انسان یا باید به خودش فشار بیاورد که در نتیجه ممکن است به بیماریهای روانی خطرناکی گرفتار شود و یا اینکه خودش را فریب دهد و خدا را نادیده بگیرد و کموبیش در منجلابهای فساد و تباهی سقوط کند.
حقیقت این است که من اسرار اسلام را نیافتم و پی به آسانی و سیر در احکام اسلام نبردم تا روزی که شیعه را شناختم و در تمام عقیدههای شیعیان گشایش و رحمت فراگیر و حلّ همۀ مشکلات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را یافتم و در خلال این معتقدات بود که فهمیدم احکام خدا، سهل و آسان است و هرگز نارسائی و خشونت در آن راه ندارد و خدای سبحان، مشقت و دشواری در دین برای ما قرار نداده است.
بنابراین، امامت رحمت است، عصمت رحمت است، بداء رحمت است، قضا و قدر طبق عقیدۀ شیعیان رحمت است، تقیّه رحمت است، ازدواج متعه بزرگترین رحمت است و در کوتاه سخن، این همان حقی است که محمد بن عبد الله صلی الله علیه و آله و سلم -که برای جهانیان رحمت است-آن را آورده است.
خدایا! ما را به آنچه فراموش کردیم یا اشتباه نمودیم، مؤاخذه
نفرما!
خدایا! آن امور طاقتفرسا را که بر پیشینیان تکلیف کردی برای ما قرار مده.
خدایا! ما را فراتر از توانمان، تکلیف نفرما و بیامرز ما را و ببخشای گناهانمان را و بر ما رحمت فرما که تنها یار و یاور ما توئی، و ما را بر گروه کافران یاری بخش.
این ادّعا به خودی خود، بقدری زشت و ناروا است که هیچ مسلمان معتقد به مکتب خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و سلم، آن را تحمل نمیکند، چه شیعه باشد و چه سنی. زیرا خود پروردگار متعهد به محافظت قرآن شده و فرموده است:
«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ».
همانا ما قرآن را نازل کردیم و ما قطعا آن را حفظ میکنیم.
پس هیچکس نمیتواند حتی یک حرف در آن کم و زیاد کند زیرا آن معجزۀ جاودانۀ پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم میباشد که باطل هرگز در آن راه ندارد و خدای حکیم و دانا آن را فرستاده است.
واقعیت این است که تحریف قرآن امری است محال زیرا بسیاری از اصحاب آن را از برداشتند و در حفظش مسابقه میگذاشتند و در طول دورانهای گذشته تا به امروز همواره فرزندان خود را وادار به حفظ کردن و از بر نمودن آن میکردند، پس دیگر هیچ انسان یا هیچ گروه و حتی هیچ دولتی هم نمیتواند آن را تحریف و تبدیل نماید.
اگر ما سراسر کشورهای اسلامی در شرق و غرب و شمال و جنوب گیتی را بگردیم، همین قرآن موجود را بدون هیچ کم
و کاستی مییابیم و هرچند مسلمانان به فرقهها و مذاهب گوناگون تقسیم شوند، بازهم قرآن تنها عامل در برگیرندۀ همۀ آنان است که هیچیک از امت بزرگ اسلامی در آن اختلاف ندارند، مگر در مورد تأویلها و تفسیرها که هر حزبی به آنچه نزد خودشان است خرسندند، و آنچه به شیعه نسبت داده میشود در مورد تحریف قرآن، چیزی جز تهمت و شایعهپراکنی و دروغ نیست چرا که اثری از این عقیده در میان شیعیان وجود ندارد.
و اگر عقیدۀ شیعیان را دربارۀ قرآن بخوانیم، اجماع آنان بر تنزیه قرآن از هر تحریفی مشاهده میشود.
نویسندۀ کتاب عقائد الامامیه، شیخ محمد رضا مظفر میگوید:
«ما معتقدیم که قرآن وحی منزل است که از سوی خدای متعال بر زبان پیامبر اکرم جاری شده و همه چیز در آن بیان شده است. و این از معجزات جاویدان پیامبر است که بشر از مقابله با آنچه از نظر بلاغت و فصاحت و چه از نظر محتوای بالا و حقایق و معارف والا، ناتوان و عاجز مانده است و هیچگونه تغییر و تبدیل و تحریفی در آن راه ندارد، و این قرآنی که هماکنون در میان ما است و آن را تلاوت میکنیم، همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» نازل شده است، و هرکه ادعائی جز این داشته باشد، تحریفکننده یا غلطانداز و یا نادان و خطاکار است و ره گمراهی را پیموده است چرا که این سخن الهی و کلام جاویدان خداوند است که باطل نه در میان و نه در پیش و نه در پس در آن راه ندارد».
از آن که بگذریم، احکام شیعیان و فقه آنان معروف است و در
دسترس همگان قرار دارد، پس اگر قرآنی جز این در میان آنان وجود داشت، مردم قطعا از آن باخبر میشدند.
فراموش نمیکنم، نخستین باری که به کشور شیعیان مسافرت کردم، در ذهنم شایعههای زیادی وجود داشت، و لذا هرگاه یک کتاب بزرگ و ضخیمی را مییافتم، فورا آن را برمیداشتم و مطالعه میکردم که شاید به آن قرآن مخصوص!! دست یابم ولی بهسرعت این پندارها بر باد رفت و دانستم که این هم یکی از تهمتها و افتراها علیه شیعیان است که مردم را به آنان بدبین کنند، ولی بههرحال همواره چیزی که باعث این همه تهمت و افترا میشود، باقی میماند و آن کتابی است به نام «فصل الخطاب فی اثبات تحریف کتاب رب الارباب» تألیف میرزا حسین نوری طبرسی، متوفای سال 1320 هجری که شخصی شیعی است، و تهمتزدگان میخواهند مسئولیت این کتاب را بر شیعیان تحمیل کنند و این بیانصافی است.
ای بسا کتابها که نوشته شده و از حقیقت دور است و فقط گویای نظر نویسنده و مؤلفش میباشد و در آنها خوب و بد، راست و دروغ، حق و باطل و اشتباه و صواب گنجانده شده است، و چنین کتابهائی نزد تمام گروههای اسلامی یافت میشود و اختصاص به شیعیان ندارد، بلکه به اهل سنت نزدیکتر است تا شیعیان(1)،پس آیا بر ما روا است که مسئولیت نوشتجات وزیر فرهنگ مصر و استاد ادب عربی دکتر طه حسین را در مورد قرآن و شعر جاهلی بر اهل
1) (1) -زیرا کتاب «فصل الخطاب» نزد شیعیان ارزش و اهمیتی ندارد، درحالیکه روایتهای کم و زیاد شدن آیات قرآن را صحاح اهل سنت از قبیل بخاری و مسلم و احمد بن حنبل آوردهاند.
سنت تحمیل کنیم؟! و یا حتی آنچه را که بخاری روایت کرده-و آن را صحیح میدانند-در مورد کم و زیاد شدن آیات قرآن و همچنین صحیح مسلم و دیگر کتابهایشان؟
ولی چه بهتر که از این تهمت صرفنظر کنیم و سیئه را با حسنه پاسخ دهیم؛ و چه خوش گفت استاد محمد مدنی مدیر دانشکدۀ شریعت در دانشگاه الازهر مصر که مینویسد:
«و اما اینکه گفته شده امامیه (شیعیان) معتقد به کم شدن آیات قرآن میباشند، هرگز چنین نیست، و احادیثی که در کتابهایشان آمده است، مانند همان احادیثی است که در کتابهای ما نیز وجود دارد، و اهل تحقیق و پژوهش از هر دو گروه، آن را تکذیب کردهاند و بطلانش را اثبات نمودهاند، و امروز دیگر در میان شیعیان امامیّه یا زیدیّه کسی وجود ندارد که بدان معتقد باشد، چنانکه در میان اهل سنت نیز کسی بدان معتقد نیست».
و افرادی که خواهان تحقیق بیشتر در این زمینه هستند، به کتاب «اتقان سیوطی»-بهعنوان نمونه-مراجعه کنند که از قبیل چنین روایتهائی در آن بسیار دیده میشود.
یکی از نویسندگان مصری در سال 1498 کتابی به نام «الفرقان» تألیف کرد که آن را پر از روایتهای دروغین و غیر قابل قبول در رابطه با تحریف قرآن نمود و از کتابها و مصادر اهل سنّت نقل کرده بود که دانشگاه الازهر از حکومت درخواست مصادرۀ این کتاب را کرد زیرا با دلیل و بحث علمی، بطلان آن معلوم بود. حکومت به آن درخواست، پاسخ مثبت داد و کتاب را مصادره کرد. نویسندۀ کتاب شکایتی تقدیم دادگاه کرد و درخواست جبران خسارت نمود که
دادگاه اداری آن را نیز رد کرد.
آیا بااینحال میتوان گفت که اهل سنّت قداست قرآن را نمیپذیرند؟ یا معتقد به کم و زیاد در آیات قرآن میباشند چرا که فلان شخص کتابی در این زمینه نوشته است؟!
و همچنین شیعۀ امامیّه نیز، اگر در کتابهایشان چیزی از آن قبیل پیدا شود، مانند کتابهای اهل سنت است. در این میان علامه بزرگوار ابو الفضل بن حسن طبرسی از علمای بزرگ امامیّه در قرن ششم هجری در کتاب خود «مجمع البیان لعلوم القرآن» میگوید:
«اما ادّعای افزایش در آیات قرآن که اجماع بر بطلانش است و اما نقصان در آن را برخی از اصحاب ما روایت کردهاند و گروهی از اهل سنّت نیز پذیرفتهاند که در قرآن تغییر و نقصانی وجود دارد ولی مذهب راستین اصحاب ما، خلاف آن را میرساند که سید مرتضی «قدس سره» این مطلب را بیان کرده و در کتاب «مسائل الطرابلسیات» به تفصیل در بطلان هر نوع کم و زیادی در قرآن بحث کرده است. وی چنین میگوید: صحّت نقل قرآن بدیهی است و علم به آن مانند علم به کشورها و حوادث بزرگ و رویدادهای مهم و کتابهای مشهور و اشعار عرب است که در مورد قرآن، عنایت بیشتری مبذول شده و نگهبانانی در طول تاریخ اسلام داشته است که در هیچ مورد دیگری چنین نبوده زیرا قرآن معجزه نبوت و مصدر تمام علوم شرعی و احکام دینی است و علمای مسلمین بالاترین تلاش و کوشش خود را در نگهبانی و حراست از آن، مبذول داشتهاند تا آنجا
که تمام اختلافهای مربوط به اعراب، قرائت، حروف و آیاتش را یادداشت کردهاند، پس با این همه دقت شدید و عنایت راستین، چگونه میتواند کم و زیاد داشته باشد یا تغییر و تبدیل در آن پیدا شود؟!» (1).
و برای اینکه معلوم شود این تهمت به اهل سنت نزدیکتر است تا شیعیان، و تو ای خواننده عزیز بدانی که اهل سنّت دیگران را به چیزی که خود بدان سزاوارترند، متهم میسازند، و این یکی از انگیزههائی بود که مرا وادار به بررسی کلیۀ عقایدم کرد زیرا هرگاه خواستم شیعیان را در چیزی انتقاد کنم، بیزاری خود را از آن اثبات کرده و آن را به خودم چسباندند و دانستم که آنها راست میگویند و سخن حق بر زبان میرانند و در خلال کنجکاوی و پژوهشم بحمد الله قانع شدم و شاید جنابعالی هم بخواهی دلیل را از کتابهای اهل سنت بیابی که مطمئن شوی آنها خود معتقد به تحریف قرآن و کم و زیاد شدن در آن هستند، پس این مطالب را تقدیم شما میکنم:
طبرانی و بیهقی دو سوره را جزء قرآن آوردهاند که هر دو را نقل میکنم.
نخستین سوره این است:
«بسم الله الرحمن الرحیم انا نستعینک و نستغفرک و نثنی علیک الخیر کله و لا نکفرک و نخلع و نترک من یفجرک»! و سورۀ دوم چنین است:
1) (1) -مقالۀ استاد محمد مدنی مدیر دانشکدۀ شریعت در دانشگاه الازهر به نقل از مجلۀ رسالة الاسلام-عدد چهارم-سال 11-ص 282 و 283.
«بسم الله الرحمن الرحیم-اللهم ایاک نعبد و لک نصلی و نسجد و الیک نسعی و نحفد، نرجو رحمتک و نخشی عذابک-الجد ان عذابک بالکافرین ملحق»!
راغب در محاظرات، این دو سوره را، سورههای قنوت نامیده است و میگوید که: سرور ما عمر بن الخطاب در قنوت، این دو سوره را میخواند و این دو در مصحف ابن عباس و مصحف زید بن ثابت موجود است(1).
امام احمد بن حنبل در مسندش از ابیّ بن کعب نقل میکند که گفت: سورۀ احزاب را در چند آیه میخوانید؟ به او گفته شد:
هفتاد و چند آیه. او گفت:«من با رسول خدا صلی الله علیه و سلم، آن را به اندازه سوره بقره یا بیشتر خواندم و آیۀ رجم هم در آن است!» (2).
ای خوانندۀ خردمند! تو خود شاهدی این دو سوره که در کتاب اتقان و کتاب الدر المنثور سیوطی آمده است و طبرانی و بیهقی هم آن را نقل کردهاند و آنها را سورههای قنوت نامیدهاند، اصلا در کتاب خدا اثری از آن نیست. و این دلالت دارد بر اینکه قرآنی که در دست ما است، این دو سوره را که در مصحف ابن عباس و مصحف زید بن ثابت آمده است، کم دارد و همچنین دلالت دارد بر اینکه غیر از مصحف موجود، مصحفهای دیگری هم هست؛ و اینکه اهل سنت این دو سوره را در دعای قنوت صبحگانه میخوانند و من خودم آنها را از برداشتم و در قنوت صبحگاهی میخواندم.
اما روایت دوم که امام احمد آن را در مسندش آورده، میگوید که تقریبا سه چهارم سوره احزاب ناقص است! زیرا سوره بقره دارای 286 آیه است حال آنکه سوره احزاب بیش از 73 آیه ندارد و اگر احزاب قرآن را بشماریم، سوره بقره بیش از پنج حزب است درحالیکه سوره احزاب، یک حزب بیشتر نیست. و این سخن ابی بن کعب است که میگوید: ما همراه با پیامبر آن را مانند سوره بقره یا بیشتر از آن میخواندیم، درحالیکه او معروفترین قاریان قرآن است که در دوران پیامبر حافظ قرآن بوده است و عمر او را انتخاب کرد که نماز تراویح را با مردم به جماعت برگزار کند(1)، سخن او، بیگمان، ایجاد شک و دودلی میکند.
امام احمد بن حنبل در مسندش از ابی بن کعب نقل کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود: خدای تبارک و تعالی به من امر کرد که قرآن را بر تو (ابی بن کعب) بخوانم. ابی میگوید: پس پیامبر سوره«لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا» را که خواند، در آن اضافه کرد:
«و لو ان ابن آدم سأل وادیا من مال فأعطیه لسأل ثانیا، فلو سأل ثانیا فأعطیه لسأل ثالثا، و لا یملأ جوف ابن آدم الا التراب و یتوب الله علی من تاب، و ان ذلک الدین القیم عند الله الحنفیة غیر المشرکة و لا الیهودیة و لا النصرانیة و من یفعل خیرا فلن یکفره»!! (2).
و اگر فرزند آدم بهاندازۀ ذرّهای از من درخواست پول کند، پس به او بدهم، دوباره درخواست میکند و اگر بازهم به او بدهم سهباره
میخواهد و هیچچیز درون انسان را پر نمیکند جز خاک و خداوند بر هرکس که توبه کند میبخشاید و دین استوار نزد خداوند اسلام است نه شرک و نه یهودیت و نه نصرانیت و هرکه کار خیری کند، نتیجهاش را میبیند!!! (1).
حافظ، ابن عساکر در شرح حال أبی بن کعب آورده است که ابو الدرداء با گروهی از اهالی دمشق، رهسپار مدینه شدند. بر عمر بن خطاب که وارد شد، این آیه را خواند:
«ان الذین کفروا جعل فی قلوبهم الحمیة، حمیة الجاهلیة و لو حمیتم کما حموا لفسد المسجد الحرام»!!
در قلوب کافران، عصبیت جاهلیت گذارده شد و اگر شما هم مانند آنها تعصب بخرج دهید، مسجد الحرام به تباهی کشیده میشود!!!
عمر بن خطاب گفت: چه کسی این قرائت را به شما آموخته است؟
گفتند: أبی بن کعب. پس او را طلبید و به آنان گفت بخوانید. آنها همان آیه را تکرار کردند. أبی بن کعب به عمر بن خطاب گفت: آری! من به آنها یاد دادهام! عمر به زید بن ثابت گفت: تو بخوان. او مانند سایر مردم خواند. سپس عمر گفت: من جز این را نمیدانم. ابی بن کعب گفت: بخدا قسم، ای عمر، تو میدانی که من حاضر میشدم در وقتی که (اصحاب) غایب بودند، و نزدیک میشدم وقتی که دور بودند اکنون به خدا سوگند میخورم اگر دوست داشته باشی، حاضرم در منزل بمانم و هیچ قرائتی یا حدیثی را به کسی یاد ندهم
1) (1) -سستی کلمات و درهم بودن محتوا و ناموزون بودن معانی، بقدری روشن است که اگر کسی اندک شناختی از قرآن داشته باشد، متوجه دروغ بودن و بیمعنی بودن این جملات میشود.(مترجم)
تا بمیرم.
عمر گفت: خداوندا مرا ببخش. و رو به ابی کرده گفت: تو خود میدانی که خداوند علم زیادی را به تو بخشیده است، پس از آنچه میدانی به مردم بیاموز!!
میگوید: عمر به جوانی برخورد کرد که در قرآن چنین میخواند:«اَلنَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ و هو اب لهم» به او گفت: ای جوان! این را از کجا آوردهای؟ گفت:
این مصحف ابی بن کعب است. پس نزد او رفت و از او پرسید، ابی در پاسخ گفت: آن وقتی که من با قرآن انس داشتم تو از کف زدن در بازارها لذت میبردی(1).
ابن اثیر در جامع الاصول و همچنین ابو داود در سننش و حاکم در مستدرکش مانند این آیه آوردهاند.
حال ای برادر خواننده! به خودت واگذار میکنم که دربارۀ چنین روایتهائی که در کتابهای اهل سنّت پر است، خودت اظهارنظر کنی درحالیکه آنها از این روایات غفلت دارند و به شیعیان تهمت میزنند، حال آنکه شیعیان ده یک اینها را ندارند.
بازهم ممکن است برخی از لجوجان اهل سنّت، این روایتها را نیز مورد انتقاد قرار داده و حتی به امام احمد اعتراض کنند که چرا چنین خرافاتی را ذکر کرده و سندهایش را تضعیف کنند به این دلیل که مسند امام احمد و سنن ابو داود از صحاح اهل سنّت نیست، چون من خود با آنها طرف شدهام و دیدهام که وقتی به بنبست میرسند حتی در کتابهائی که خود نام صحاح را بر آنها نهادهاند،
1) (1) -حافظ، ابن عساکر در تاریخ دمشق-ج 2-ص 228.
طعن میزنند که این صحاح ششگانه عبارتند از: بخاری، مسلم، ابو داود، ترمذی، نسائی، ابن ماجه، و برخی سنن ابی داود و موطأ مالک و مسند امام احمد را نیز بر آنها اضافه میکنند.
و برای آن گروه از خودسران و لجوجان، روایتهائی از صحیح بخاری و صحیح مسلم میآورم که دیگر هیچ حرفی نداشته باشند، شاید خدا خواست که بدون تعصب حقیقت را بپذیرند.
امام بخاری در صحیحش(1)در باب مناقب عمار و حذیفه از علقمه نقل میکند که گفت: وارد شام شدم، دو رکعت نماز بجای آوردم، پس گفتم: خدایا دوست خوبی به من عطا فرما. آنگاه بر گروهی وارد شدم و کنارشان نشستم. پیرمردی آمد و نزدیک من نشست. پرسیدم این کیست؟ گفتند: ابو الدرداء است. به او گفتم:
من از خدا خواسته بودم که یار نیکوکاری را به من معرفی کند، حال خدا دعایم را مستجاب کرد.
او پرسید: اهل کجا هستی؟
گفتم: اهل کوفهام.
گفت: مگر ابن ام عبد که صاحب نعلین و بالش و آفتابه رسول الله است، در میان شما نیست؟ و مگر آنکس که خداوند از زبان پیامبر «صلی الله علیه و آله» او را از شیطان دور ساخت، در میان شما نیست؟ و مگر رازدار پیامبر «صلی الله علیه و آله» که کسی جز او راز پیامبر را نمیدانست، در میان شما نیست؟ سپس گفت: عبد الله چگونه سورۀ و اللیل را میخواند؟ من چنین خواندم:«و اللیل اذا یغشی و النهار اذا تجلی و الذکر و الانثی» گفت: به خدا قسم پیامبر این را دهانبهدهان،
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4-ص 215.
اینچنین به من آموخت. در روایت دیگری اضافه کرده است: آنقدر با من حرف زدند که نزدیک بود آنچه را از پیامبر شنیده بودم، از یاد ببرم(1).
از این روایتها برمیآید، در قرآنی که نزد ما مسلمانان است کلمه «و ما خلق» اضافه شده است.
بخاری در صحیحش به سند خود از ابن عباس نقل میکند که عمر بن خطاب گفت: خداوند محمد «صلی الله علیه و آله» را به حق مبعوث ساخت و کتاب را بر او نازل کرد، و از جمله آیات قرآن، آیه رجم است که آن را خواندیم و فهمیدیم و درک کردیم. و لذا رسول خدا «صلی الله علیه و آله» رجم کرد و ما هم رجم کردیم. من میترسم که اگر زمانی بگذرد، مردم بگویند: ما-به خدا قسم-آیه رجم را در کتاب خدا ندیدیم، آنگاه این فریضۀ واجب را که خدا نازل کرده، ترک کنند.
و در کتاب خدا آمده است که هرکه زنای محصنه کند چه مرد باشد و چه زن، درصورتیکه شاهد شهادت بدهد یا زن آبستن شود و اقرار کند، باید او را رجم کنند و همچنین ما در کتاب خدا میخواندیم که:«لا ترغبوا عن آبائکم فانه کفر بکم أن ترغبوا عن آبائکم» از پدرانتان روی برنگردانید که برای شما کفر حساب میشود و یا چنین میخواندیم:«ان کفرا بکم أن ترغبوا عن آبائکم»(2).
امام مسلم نیز در صحیحش در باب (لو أن لابن آدم وادیین لابتغی ثالثا) آورده است:
ابو موسی اشعری در پی قاریان اهل بصره فرستاد. سیصد نفر که همه قاری قرآن بودند بر او وارد شدند. گفت: ای نیکان اهل بصره و قاریان آن! قرآن را بخوانید که بزودی دلهایتان تیره گردد چنانکه دلهای پیشینیانتان سیاه و تیره گشت. همانا ما سورهای میخواندیم که از نظر تعداد آیات و شدت آنها به سوره برائت شبیه بود و من آن را فراموش کردهام، فقط یک آیه از آن را ازبر دارم که میگوید:
«لو کان لابن آدم وادیان من مال لابتغی وادیا ثالثا و لا یملأ جوف ابن آدم الا التراب»-اگر فرزند آدم دو درّه پر از پول داشت، باز درّۀ دیگری را درخواست میکرد و همانا درون فرزند آدم را جز خاک پر نمیکند!! و سورۀ دیگری نیز میخواندیم که به مسبّحات(1)شباهت داشت و آن را هم فراموش کردهام فقط این آیه را به یاد دارم که میگوید:«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ فتکتب شهادة فی أعناقکم فتسألون عنها یوم القیامة»-ای مؤمنان چرا چیزی میگوئید که بدان عمل نمیکنید، پس این شهادت در گردنتان نوشته میشود و روز قیامت درباره آن از شما سئوال خواهد شد(2).
البته این دو سورۀ ادعائی که ابو موسی اشعری آنها را فراموش کرده که یکی مانند سوره برائت، یعنی 129 آیه و دیگری مانند سوره مسبّحات یعنی تقریبا 20 آیه دارد، هرگز وجود خارجی ندارد جز در خیال ابو موسی. پس ای خوانندۀ عزیز! بخوان و تعجب کن و بخند یا گریه کن که من اختیار را به تو ای پژوهشگر باانصاف واگذار میکنم.
حال که کتابها و مسانید و صحاح اهل سنت پر است از مثل چنین روایتهائی که گاهی ادّعائی نقصان و گاهی ادعای زیادی در قرآن دارد، پس این همه اهانت کردن به شیعهای که اجماع بر بطلان چنین ادّعائی دارند، برای چیست؟!
و اگر آن عالم شیعی که نام کتابش «فصل الخطاب» است و در تحریف قرآن نوشته است، در سال 1320 از دنیا رفته است یعنی کتابش را قریب صد سال پیش نوشته، آن عالم سنی مصری پیش از او کتاب «الفرقان» را نوشته یعنی حدود 400 سال قبل که شیخ محمد مدنی مدیر دانشکدۀ شریعت در دانشگاه الازهر بدان اشاره کرده است بعلاوه احتمال زیاد دارد که صاحب کتاب «فصل الخطاب» کتاب خود را طبق نظرات کتاب «الفرقان» نوشته باشد چرا که آن شیعی چهارصد سال پس از آن سنی کتابش را نوشته وانگهی وقتی آن کتاب در مصر ممنوع شد و دانشگاه الازهر علیه آن شکایت کرد، با توجه به اینکه هر ممنوعی، مرغوب است، ممکن است در سایر کشورهای اسلامی ممنوع نبوده و بیشترین استفاده را صاحب فصل الخطاب از آن کرده باشد.
بههرحال علما و محققین اهل سنت و شیعه مانند چنین روایتهائی را باطل دانسته و با دلیل و برهان ثابت کردند که همین قرآنی که هماکنون در میان ما و در دسترس ما هست، قرآنی است که بر پیامبرمان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده و هیچ زیاد و کم و هیچ تغییر و تبدیلی در آن نیست.
پس چرا اهل سنّت در رابطه با روایتهائی که شیعه آن را نمیپذیرد و از آن بیزار است، بر آنها خرده میگیرند درحالیکه صحاح خودشان، صحت این روایات را ثابت میکند.
مسلمانان! این راه انصاف و عدالت نیست. درست گفت حضرت عیسی که فرمود: آنها کاهی را در چشمان شما میبینند ولی چوبهای بزرگی را در چشمان خودشان نمیبینند.
من این روایتها را با تأسف و تأثر شدید ذکر میکنم و چه خوب بود که آنها را مسکوت گذارده و در زبالهدانها دفن میکردیم ولی چه کنم که برخی از نویسندگان که ادّعای تمسّک جستن به سنت پیامبر را دارند و پشت سر آنها سرمایههائی از مؤسسات معروفی، آنان را یاری داده و در تکفیر و طعن بر شیعیان بویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، تشویق میکنند، مغرضانه دست به هجوم و حمله زدهاند، که به آنها میگویم: نسبت به این برادرانتان، تقوا داشته باشید و خدا را فراموش نکنید و به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید و نعمت خدا را از یاد نبرید که باهم دشمن بودید، پس میان قلوبتان الفت و دوستی ایجاد کرد و به نعمت الهی، برادر شدید...
یکی از موارد اعتراض به شیعیان جمع بین دو نماز ظهر و عصر و دو نماز مغرب و عشاء است که اهل سنت خیال میکنند فقط خودشان نماز را درست برپا میدارند زیرا خداوند میفرماید:«إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً» (1)-نماز برای مؤمنان، به وقتهایش مقرّر و واجب شده است و بدین سان شیعیان را بیاعتنا به امر نماز و مخالف حکم خدا و رسولش معرفی میکنند.
پیش از داوری به نفع یا ضرر علیه آنها باید مسئله را از تمام جوانبش مورد بحث و بررسی قرار دهیم و طبق معمول سخن هر دو گروه و استدلالهایشان را بشنویم تا با فهم و درک موضوع حکم کنیم نه اینکه عجولانه، گروهی را محکوم کرده و گروهی را حق به جانب معرفی نمائیم.
اهل سنت و جماعت، اتفاقنظر دارند بر اینکه در «عرفات» جایز است جمع بین دو نماز ظهر و عصر و آن را «جمع تقدیم» مینامند و همچنین جایز میدانند جمع بین مغرب و عشا در «مزدلفه» و آن را «جمع تأخیر» مینامند، که در این مورد تمام
1) (1) -سوره نساء-آیه 103.
مسلمانان-چه سنی و چه شیعی-بدون استثنا همرأیند.
اما اختلاف بین شیعه و سنی در جواز جمع بین دو نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشا در تمام ایام سال و بدون عذر سفر است.
پیروان ابو حنیفه معتقدند حتی در ایام مسافرت نیز نمیتوان جمع کرد و این در حالی است که نصوص روشنی بر جواز آن خصوصا در سفر وجود دارد که بدین سان با اجماع امّت-هم شیعه و هم سنی- مخالفت میکنند.
اما مالکیها و شافعیها و حنبلیها جمع بین دو نماز را در سفر جایز میدانند ولی در مورد عذر دیگری مانند ترس و مرض و باران و زمین گلآلود باهم اختلاف دارند.
شیعه امامیه-بدون استثنا-معتقدند بر جواز جمع در غیر سفر یا مرض یا باران و یا ترس که این عقیده را در تبعیت و پیروی از امامان اهل بیت و عترت پاک پیامبر علیهم السلام بدست آوردهاند.
اکنون لازم است آنان را مورد اتهام و تردید قرار دهیم زیرا هروقت اهل سنت بر آنها اشکال میکنند فورا پاسخ میدهند که ائمه اهل بیت علیهم السلام به آنها یاد دادهاند و هر مشکلی برایشان پیش آمده، رفع کردهاند و افتخار میکنند که پیروی از ائمه معصومی مینمایند که به قرآن و سنت، آگاهی کامل دارند.
من به یاد میآورم اولین نمازی را که در آن جمع بین ظهر و عصر کردم نمازی بود که به امامت شهید سید محمد باقر صدر رضوان الله علیه برپا شده بود و با او خواندم چرا که من حتی در نجف بین ظهر و عصر جدائی میانداختم تا اینکه آن روز مبارک رسید که با سید محمد باقر صدر از منزلش بیرون آمدیم و بهسوی مسجد رفتیم. در مسجد مقلدینش بودند که مرا بسیار احترام کردند
و جائی را درست پشت سر او برایم قرار دادند و هنگامی که نماز ظهر تمام شد، و نماز عصر برپا شد، به خود گفتم: خوب است جماعت را رها کنم. ولی این کار را نکردم، به دو علت:
1-هیبت آقای صدر و خضوع و خشوعش در نماز که چقدر مایل بودم نماز طولانیتر شود.
2-خود را در نزدیک جای نمازگزاران و پشت سر او میدیدم که احساس کردم، نیروئی مرا، بیاختیار، بهسوی او میکشاند.
بههرحال نماز عصر که تمام شد، مردم بر او هجوم آورده، پرسشهائی میکردند و من همچنان پشت سرش بودم و سئوال و جوابها را میشنیدم، جز بعضی از جوابها که محرمانه بود، سپس برای صرف نهار مرا با خود به منزلش برد و در آنجا که خودم را مهمان او یافتم، بهترین فرصت بود که راجع به جمع بین دو نماز از او بپرسم.
سید محمد باقر صدر پاسخ داد:
احادیث زیادی از ائمه معصومین علیهم السلام داریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، جمع بین نماز ظهر و عصر و همچنین نماز مغرب و عشا کرد بدون اینکه ترس یا سفری وجود داشته باشد و تنها انگیزهاش این بود که امّتش به سختی نیفتند.
گفتم: این سختی چیست؟ مگر خدا نمیفرماید:«ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ» در دین، حرج و سختی بر شما نیست.
گفت: چون خداوند به همه چیز عالم است، پس به تحقیق علم داشت که در دورانهای بعدی کارهائی همگانی پیش میآید مانند کارهای حکومتی از قبیل سپاه، پلیس و ارتش و کارهای کارمندان مؤسسات عمومی و حتی طلاب و استادان دانشگاه که برای همۀ
اینان، سخت و مشکل است که پنج بار نماز را در اوقات خود بجای آورند و لذا به رسولش وحی نمود که دو فریضه واجب را در یک وقت بر آنها بخواند تا اوقات نماز سه وقت بجای پنج وقت بشود و این بر مسلمانان آسانتر است و هیچ حرج و مشقّتی در آن نیست.
گفتم: مگر سنت نبوی، قرآن را نسخ میکند؟
گفت: من نگفتم که سنت قرآن را نسخ میکند بلکه قرآن را تفسیر مینماید و آنچه بر ما دشوار و سخت است، توضیح میدهد.
گفتم: خداوند میفرماید:«إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً» و در سنّت مشهور است که جبرئیل علیه السلام بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد و پنج نماز را در شبانهروز بر او خواند که آن نمازها به نامهای ظهر، عصر، مغرب، عشا و صبح نامگذاری شدند.
گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آیۀ«إِنَّ الصَّلاةَ...» را تفسیر کرد به تفریق و جمع بین دو نماز، پس آیه دلالت دارد بر تفریق نمازها به پنج وقت یا جمعشان در سه وقت که خدای سبحان آن را وقت صحیح دانسته است.
گفتم: ببخشید آقای من! نفهمیدم! پس چرا خداوند «کتابا موقوتا» فرمود؟
با تبسم گفت: آیا بر این باوری که مسلمانان در ایام حج نماز را در اوقاتش بجای نمیآورند، و چون در عرفه جمع بین ظهر و عصر کرده و در مزدلفه جمع بین نماز مغرب و عشا میکنند، نماز را برپا نمیدارند، درحالیکه اقتدا به پیامبر «صلی الله علیه و آله» میکنند؟
کمی اندیشیدم، سپس گفتم: شاید در آنجا عذری بوده است و آن خستگی حجاج است که خداوند خواسته بر آنها تخفیف
دهد.
گفت: اینجا هم خداوند میخواهد حرج و مشقت را از امت محمد «صلی الله علیه و آله» در دورانهای بعدی بردارد تا دین بر آنها سهل و آسان باشد.
گفتم: بازمیگردم به این سخنتان که گفتید خداوند به پیامبرش وحی نمود که دو نماز را در یک وقت بر آنها بخواند تا اوقات نماز بجای پنج وقت، تنها سه وقت باشد. این مطلب در چه آیهای وجود دارد؟
فورا پاسخ داد: در چه آیهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امر کرده است که در عرفه یا مزدلفه جمع بین دو نماز کنند؟ و در چه آیهای پنج وقت نماز را ذکر کرده است؟
سکوت کردم و دیگر هیچ پاسخی ندادم، زیرا در این بار، به سخنانش کاملا قانع شده بودم.
ولی او اضافه کرد: نه هرچه خداوند به پیامبرش وحی میفرستد، قطعا باید به صورت قرآنی درآید که تلاوت شود:
«قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً» (1).
بگو اگر دریا مدادی برای کلمات پروردگارم باشد، آب دریا پیش از تمام شدن کلمات پروردگارم، تمام و خشک میگردد، حتی اگر به مانند آن دریای دیگری را به یاری بطلبیم. مگر نه این است که هرچه خداوند به پیامبرش وحی کرده، ما آن را سنّت پیامبر میدانیم؟و لذا است که خداوند میفرماید:
1) (1) -سوره کهف-آیه 110.
«ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (1).
هرچه پیامبر برای شما آورد (امر کرد) اطاعت کنید و از هرچه نهی کرد، انجام ندهید.
و به عبارت دیگر: هنگامی که پیامبر امر یا نهی میکند، اصحاب حق ندارند به او اعتراض کنند و مطالبۀ آیهای از کلام خدا نمایند بلکه باید، بدون چونوچرا، در برابر اوامر و نواهیش، مطیع و خاضع باشند چرا که هرچه او میگوید وحی الهی است.
این سخنان آقای سید محمد باقر صدر مرا بهتزده کرد، و من در حقیقت به این مسائل جاهل بودم و لذا بازهم برای اینکه مسئله جمع بین دو نماز واجب بیشتر برایم روشن شود پرسیدم:
-آقای من! آیا ممکن است مسلمان در حالت ضرورت بین دو نماز واجب جمع کند؟
گفت: میتواند بین دو نماز در هر حال و بدون هیچ ضرورت جمع کند.
گفتم: دلیل شما چیست؟
گفت: دلیل ما عمل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است که در شهر جمع بین دو نماز کرد، حال آنکه نه در سفر بود و نه خوفی یا بارانی یا ضرورتی وجود داشت و این را فقط برای برداشتن حرج و سختی از ما انجام داد. و این مطلب بحمد الله از طریق ائمه اطهار برای ما ثابت است و حتی برای شماها نیز ثابت است!
تعجب کردم که چگونه چنین مطلبی بر ما ثابت است درصورتیکه قبل از آن روز از آن چیزی نشنیده بودم و هیچیک از اهل
1) (1) -سوره حشر-آیه 8.
سنت را ندیده بودم که بدان عمل کنند بلکه به عکس میدیدم که باطل میدانستند خواندن نماز را و لو به یک دقیقه قبل از اذان چه رسد به اینکه شخصی آن را ساعتها قبل از وقتش یعنی همراه با نماز ظهر بخواند یا اینکه نماز عشا را همراه با نماز مغرب بخواند و این در نزد ما باطل و مورد اعتراض شدید است.
آقای صدر که تعجب و سرگردانی مرا دریافته بود، آهسته به یکی از حاضرین دستور داد دو کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم را بیاورد. و به او امر کرد که احادیث مربوط به جمع بین دو نماز واجب را برای من پیدا کند. و سرانجام خودم در صحیح بخاری خواندم که چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بین دو نماز ظهر و عصر و دو نماز مغرب و عشا جمع کرد و در صحیح مسلم باب مفصلی دربارۀ جمع بین دو نماز در وطن بدون خوف و باران و سفر، هست که آن را نیز مطالعه کردم.
بههرحال خیلی مایۀ تعجب و شگفتی من شد، هرچند بازهم نزد خود میاندیشیدم که نکند این دو کتاب (بخاری و مسلم) که نزد آنان است، تحریف شده و در آن کم و زیاد کردهاند و قصد کردم که هروقت به تونس بازگشتم، آنها را مورد مطالعه قرار دهم.
سید محمد باقر صدر پس از این، نظر مرا پرسید.
گفتم: حق با شما است و در آنچه میگوئید راستگو و صادق هستید. ولی دلم میخواهد سئوال دیگری نیز بکنم.
گفت: بفرما.
گفتم: آیا میشود جمع بین هر چهار نماز کرد، چنانکه بسیاری از مردم، وقتی به خانه بازگشتند هر چهار نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را بهصورت قضا بجا میآورند؟
گفت: این کار جایز نیست مگر در صورت ضرورت، زیرا ضرورتها، ممنوعات را مباح میسازند، چرا که بههرحال نماز بر مؤمنین امری واجب و لازم است«إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً».
گفتم: خود شما گفتید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تفریق کرد و جمع کرد و از آن، وقتهای نماز را که مورد رضایت خدای سبحان است فهمیدیم.
گفت: نماز ظهر و عصر وقت مشترکی دارند که از زوال آفتاب (ظهر) تا غروب آن ادامه دارد و نماز مغرب و عشا نیز وقت مشترکی دارند که از غروب (مغرب) آغاز و تا نیمهشب ادامه دارد و اما نماز صبح یک وقت بیش ندارد که از طلوع فجر است تا طلوع آفتاب؛ پس هرکه با این اوقات مخالفت کند، با آیه کریمه«إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ...» مخالفت کرده است. پس ما نمیتوانیم نماز صبح را قبل از طلوع فجر یا بعد از طلوع آفتاب بخوانیم، چنانکه نمیتوانیم نماز ظهر و عصر را قبل از زوال یا بعد از غروب آفتاب بخوانیم یا اینکه نماز مغرب و عشا را قبل از غروب و یا پس از نیمهشب بخوانیم.
از آقای صدر سپاسگزاری کردم و هرچند از سخنانش کاملا قانع شده بودم، ولی جمع بین دو نماز نکردم مگر پس از بازگشت به تونس و تعمّق در تحقیق و پژوهش و سرانجام تشیّع و استبصارم.
این داستان من بود با شهید صدر رحمة الله علیه در مورد جمع بین دو نماز واجب و آن را ذکر کردم که برادران اهل سنّتم بدانند:
اولا-چگونه بود اخلاق و رفتار علمائی که تواضع کردند تا به حق وارثان انبیاء در دانش و اخلاق شدند.
ثانیا-چگونه ما از صحاح خودمان بیخبریم و مسائلی را مورد
اعتراض قرار میدهیم که خود معتقد به صحت آنها هستیم و آنها از سنت صحیح پیامبر است و در نتیجه ما افعال رسول خدا را مورد استهزا و مسخره قرار میدهیم و بازهم ادعا میکنیم که ما اهل سنّتیم!!
به اصل موضوع بازمیگردم و میگویم: اگر ما به سخنان شیعیان از در شک و تردید وارد میشویم که همه چیز را به ائمه اهل بیت ارجاع میدهند و شاید ائمه اهل بیت از آن سخنان مبرّا باشند، ولی دیگر نمیتوانیم در صحاح خودمان شک و تردید کنیم زیرا ما خودمان را متعهد به پذیرش آنها کردهایم و اگر در آنها شک کنیم، دیگر از چه باقی میماند؟!
بنابراین، بر انسان پژوهشگر لازم است که انصاف بدهد و در تمام تحقیقاتش، خدای را مدّ نظر خویش قرار دهد و رضایت حق تعالی را جلب کند شاید خدا او را به صراط مستقیم هدایت کرد و گناهانش را بخشید و در بهشت برین جایش داد.
اکنون روایتهائی را که علمای اهل سنت در مورد جمع بین دو نماز واجب، آوردهاند دریاب تا دیگر نیندیشی که این از بدعتهای شیعیان است.
امام احمد بن حنبل در مسندش از ابن عباس نقل میکند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و سلم در مدینه مقیم بود و مسافر نبود، بااینحال هم نماز ظهر و عصر(8 رکعت) و هم نماز مغرب و عشا (7 رکعت) را باهم خواند(1).
امام مالک در موطأ از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول
1) (1) -مسند امام احمد بن حنبل-ج 1-ص 221.
خدا نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا را بهصورت جمع (باهم)بجای آورد درحالیکه نه خوفی وجود داشت و نه سفری در کار بود(1).
امام مسلم در صحیحش در باب جمع بین دو نماز در حضر میگوید: ابن عباس گفت: رسول خدا نماز ظهر و عصر را باهم و نماز مغرب و عشا را باهم بجای آورد بیآنکه خوفی باشد یا در حال مسافرت باشد(2).
و همچنین ابن عباس میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و سلم جمع بین دو نماز ظهر و عصر و دو نماز مغرب و عشا در مدینه کرد بدون خوف و باران. میگوید: به ابن عباس گفتم: چرا چنین کرد؟گفت: برای اینکه امتش در مشقّت نیافتند(3).
و برای اینکه بدانی این سنّت نبوی نزد تمام اصحاب مشهور بوده و به آن عمل میکردند، از مسلم بشنو که در صحیحش در همان باب میگوید:
ابن عباس روزی پس از عصر تا وقتی که آفتاب غروب کرد و ستارهها پیدا شدند، مشغول سخنرانی بود. مردم فریاد زدند:
نماز! نماز! راوی میگوید: یکی از قبیلۀ بنی تمیم آمد و بدون توقف داد میزد: نماز! نماز! ابن عباس به او گفت: آیا تو میخواهی سنت را به من بیاموزی، مادرت به عزایت بنشیند؟! سپس گفت: من خودم پیامبر صلی الله علیه و سلم را دیدم که جمع بین دو نماز ظهر و عصر و دو نماز مغرب و عشا میکرد. و در روایت دیگری، ابن عباس به آن
شخص گفت: تو میخواهی نماز را به ما یاد بدهی درحالیکه در دوران پیامبر «صلی الله علیه و آله» جمع بین دو نماز میکردیم(1).
امام بخاری در صحیحش در باب وقت مغرب میگوید: آدم روایت کرد که شعبه از عمرو بن دینار روایت کرده که گفت: جابر بن زید را شنیدم از ابن عباس نقل میکند که گفت: پیامبر صلی الله علیه و سلم 7 رکعت را باهم و 8 رکعت را باهم بجای آورد(2).
بخاری در صحیحش در باب وقت عصر گوید: ابا امامه میگفت: با عمر بن عبد العزیز نماز ظهر را بجای آوردیم، سپس خارج شدیم و بر انس بن مالک وارد شدیم، دیدیم نماز عصر میخواند. به او گفتم: عمو! این چه نمازی بود که خواندی؟ گفت:
نماز عصر، و اینچنین بود نماز خواندن رسول خدا صلی الله علیه و سلم که ما با او میخواندیم(3).
حال با این همه روایت که در صحاح اهل سنت هست و ما به تعداد کمی بسنده کردیم، جا ندارد تعجب کنیم که چرا اهل سنت، در این مورد شیعیان را توهین میکنند؟ و طبق معمول میگویم که:
«یقولون ما لا یفعلون» میگویند آنچه که به آن عمل نمیکنند و در مورد مسألهای که معتقد به صحت و درستی آن هستند، بر دیگران اعتراض میکنند!!.
امام جماعت شهر «قفصه»(4)روزی برخاست و در برابر نمازگزاران، به ما مستبصرین توهین کرد و گفت: میبینید که اینها
دین تازهای آوردهاند زیرا پس از نماز ظهر برمیخیزند و مشغول نماز عصر میشوند. این دین تازهای است و هیچ ربطی به دین محمد رسول خدا ندارد! اینها درست با قرآن مخالفت میکنند که میفرماید:«إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً» و خلاصه هرچه میتوانست در فحش و ناسزا به مستبصرین کوتاهی نکرد.
یکی از آن مستبصرین که جوان درس خوانده و روشنفکری بود با ناراحتی و رنجش نزد من آمد و سخنان آن امام جماعت را بازگو کرد. من کتابهای صحیح بخاری و صحیح مسلم را به او دادم و از او خواستم که کتابها را در مورد درست بودن جمع بین دو نماز به او نشان دهد که بداند این کاملا مربوط به سنّت پیامبر است، زیرا خودم نمیخواستم با او وارد بحث شوم چرا که در گذشته با زبانی نرم با او بحث کرده بودم ولی او با فحش و ناسزا و تهمت پاسخم داده بود.
بههرحال دوستم آن بار که به مسجد رفت، پس از تمام شدن نماز، در مقابل حاضرین از امام پرسید: نظر شما در رابطه با جمع بین دو نماز چیست؟
امام گفت: این از بدعتهای شیعیان است.
دوستم گفت: ولی در صحیح بخاری و مسلم مورد تأیید قرار گرفته است.
گفت: این سخن اصلا درست نیست.
فورا دوستم آن دو کتاب (صحیح بخاری و صحیح مسلم) را به او داد و گفت: باب جمع بین الصلاتین را مطالعه کن. هنگامی که او حقیقت را یافت، برای اینکه در برابر نمازگزاران آبروی خود را حفظ کند، کتابها را روی هم گذاشت و به دوستم داد و گفت: این
مخصوص پیامبر است و توهم اگر میخواهی پیمبر بشوی، میتوانی اینچنین نماز بخوانی!!!
دوستم میگفت: من فهمیدم آدم نادان و جاهل و متعصّبی است، و لذا از آن روز سوگند یاد کردم که دیگر پشت سر او نماز نخوانم.
ای خوانندۀ باانصاف، خود به این تعصب جاهلانهای که دیدهها را کور و دلها را سیاه میکند تا از دیدن حق بگریزد، بنگر و خود قضاوت کن. داستان این مرد شباهت دارد به داستانی که نقل میکنند: دو نفر برای صید از منزل بیرون رفتند. از دور سیاهی دیدند. اوّلی گفت آن کلاغ است، ولی دوّمی اصرار کرد که بز است.
بههرحال هر دو بر رأی خود اصرار کردند تا اینکه نزدیک سیاهی شدند، دیدند حق با اولی بوده و کلاغ است. و کلاغ بیچاره هم از ترس آنها پرواز کرد و رفت. اوّلی گفت: به تو نگفتم: این کلاغ است.
حال قانع شدی؟ ولی دوستش باز هم اصرار بر نظر خود داشته گفت: سبحان الله! بزی است که پرواز میکند!!
بههرحال از دوستم خواستم دوباره نزد آن امام نادان برود و به او بفهماند که ابن عباس چنان نمازی میخوانده، و انس بن مالک و بسیاری از اصحاب جمع بین دو نماز میکردهاند؛ پس چرا میخواهد آن را مخصوص پیامبر بداند. تازه مگر پیامبر بهترین الگو برای ما نیست؟«و لکم فی رسول الله اسوة حسنة»؟ ولی دوستم پوزش خواست و گفت: هیچ لزومی ندارد زیرا اگر خود پیامبر هم نزد او بیاید، قانع نمیشود.
این حقیقتی است تلخ که کتاب خدا نیز این احتمال محال را چنین بیان میکند:
«فَإِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ، وَ ما أَنْتَ بِهادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ، إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ» (1).
تو ای پیامبر، این مردم مرده (به ظاهر زنده) را نمیتوانی به سخن حق شنوا کنی و دعوت خود را نمیتوانی به گوش این کران که روی برمیگردانند برسانی و نیز تو نمیتوانی مردمی را که کوردلاند از گمراهیشان برهانی، تو تنها میتوانی آنان را که به آیات ما ایمان دارند و تسلیم امر ما هستند، سخن خدا را به آنها برسانی و تفهیمشان کنی.
در هر صورت، بسیاری از جوانان وقتی به این حقیقت (جمع بین دو نماز) پی بردند و صحت آن را دانستند، بحمد الله به نماز خواندن بازگشتند درحالیکه آن را ترک کرده بودند زیرا از خواندن نماز در پنج وقت ناتوان بودند و از اینکه چهار وقت را یکجا در شب جمع کرده و باهم به صورت قضا بخوانند، هم ملول و خسته شده بودند، و اینجا بود که حکمت جمع بین دو نماز واجب را دریافتند، زیرا تمام کارمندان و دانشجویان و حتی عامه مردم در این سه وقت به راحتی میتوانستند نماز را بخوانند، و بدین سان سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نیز فهمیدند که برای رفع سختی و حرج از امتش، بین دو نماز جمع میکرد.
1) (1) -سوره روم-آیه 52-51.
علمای شیعه اجماع دارند بر برتری سجده کردن بر زمین زیرا از اهل بیت عصمت علیهم السلام از قول جدشان صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکنند که فرمود:«بهترین سجود، سجود بر زمین (خاک)است» و در روایت دیگری فرمود:«سجده روا نیست جز بر زمین یا چیزی که از زمین میروید و خوردنی و پوشیدنی نیست».
نویسنده وسائل الشیعه از محمد بن علی بن الحسین از هشام بن حکم از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:«سجده بر زمین بهتر و بافضیلتتر است زیرا دلیل بر تواضع و خضوع بیشتری است».
در روایت دیگری از محمد بن حسن به اسنادش از اسحاق بن فضل نقل میکند که از امام صادق علیه السلام در رابطه با سجده بر بوریائی که از نی بافته شده پرسید. حضرت فرمود: اشکال ندارد.
ولی سجده بر زمین، نزد من محبوبتر است، چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گذاشتن صورت را بر زمین دوست میداشت، و من هم برای تو دوست میدارم چیزی را که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم دوست میداشته است.
اما علمای اهل سنت سجده بر فرش و قالی را نیز جایز میدانند هرچند بر بوریا برتر میدانند. در برخی از احادیثی که بخاری
و مسلم در صحیح خود نقل کردهاند، تأکید بر این دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله سجدهگاه کوچکی از سعف درخت خرما و گل درست کرده بود و روی آن سجده میکرد.
مسلم در صحیحش در کتاب حیض از یحیی بن یحیی و ابو بکر بن ابی شیبه از ابو معاویه از اعمش از ثابت بن عبید از قاسم بن محمد از عایشه نقل میکند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و سلم به من فرمود: سجدهگاه (مهر) مرا از مسجد بیاور. گفتم: من در حال حیض هستم فرمود: حیض تو در دستت نیست!
اصل روایت چنین است:«قالت: قال لی رسول الله: ناولینی الخمرة من المسجد. قالت: فقلت: انی حائض. فقال: ان حیضتک لیست فی یدک»(1)سپس در معنای کلمۀ «خمره»، مسلم اضافه میکند:«و الخمرة هی السجادة الصغیرة، مقدار ما یسجد علیها» معنای خمره، سجدهگاه کوچکی بهاندازه سجده کردن است.
و برای استدلال بر اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، سجده بر زمین را دوست میداشت، روایتی از صحیح بخاری نقل میکنیم که از ابو سعید خدری نقل میکند که رسول خدا در دهۀ میانۀ ماه رمضان (از دهم تا بیستم) اعتکاف میکرد. یکی از سالها که معتکف در مسجد بود شب بیست و یکم که فردایش میخواست از اعتکاف خارج شود فرمود: هرکه با من اعتکاف میکرد، در این دهۀ آخر اعتکاف کند که من (در گذشته) امشب را به خواب دیده بودم و فراموش کرده بودم و در صبح آن روز به خواب دیدم که بر آب و گل سجده میکنم، پس در این دهۀ آخر اعتکاف را فراموش نکنید
1) (1) -صحیح مسلم-ج 1-ص 245 حدیث 13، سنن ابی داود ج 1-ص 68.
و در هر روز فرد آن را بیابید. راوی گوید: آن شب باران آمد، مسجد که بر داربستی چوبین قرار داشت، در اثر باران سقفش چکه کرد، پس در همان صبح روز بیست و یکم رسول خدا را با دو چشمانم دیدم که اثر آب و گل در پیشانی مبارکش، پدیدار است(1).
و برای اینکه بدانیم اصحاب نیز سجده را بر زمین در حضور پیامبر «صلی الله علیه و آله» برتر میدانند، به روایت امام نسائی در سننش در باب تبرید الحصی للسجود علیه مینگریم که میگوید: قتیبه گفت: عبّاد از محمد بن عمرو از سعید بن حرث از جابر بن عبد الله نقل میکند که گفت: نماز ظهر را با رسول خدا صلی الله علیه و سلم بجای آوردیم، پس بهاندازۀ کف دستی سنگ در دستم گذاشتم تا سرد شود پس در دست دیگرم آن را قرار دادم که وقتی به سجود میروم زیر پیشانیم بگذارم(2).
ازآنکه بگذریم، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«جعلت لی الارض مسجدا و طهورا»(3)-زمین برای من جای سجده و پاک قرار داده شد.
و همچنین فرمود:«جعلت لنا الارض کلها مسجدا و جعلت ترتبها لنا طهورا»(4)-تمام زمین برای ما سجدهگاه و خاک آن پاک قرار داده شده است.
پس چرا مسلمانان نسبت به شیعیان، تعصب به خرج میدهند، برای اینکه بهجای سجده بر فرش، برخاک و بر زمین سجده
میکنند؟ و کار به جائی رسیده است که آنان را تکفیر میکنند و بهتان میزنند به اینکه اینان پرستش بتها میکنند؟! و چه شده است که در عربستان سعودی اگر مهر را در جیب یا چمدان شیعیان ببینند، فورا آنها را کتک میزنند؟!
آیا این همان اسلامی است که ما را امر به احترام یکدیگر میکند و فرمان میدهد که هر مسلمان موحدی شهادت دهد به وحدانیت پروردگار و رسالت محمد «صلی الله علیه و آله» و نماز بخواند و زکات بدهد و روزه بگیرد و حج خانه خدا بجای آورد، اهانت او حرام است. و آیا میشود کسی تصور کند که انسان شیعی این قدر سختیها و مشکلات را تحمل کند و این قدر ضرر و زیان ببیند تا اینکه به حج خانۀ خدا و زیارت قبر پیامبر «صلی الله علیه و آله» نائل آید، بااینحال بتپرست باشد؟!!
آیا اهل سنّت قانع نمیشوند به سخن شهید سید محمد باقر صدر که در کتاب نخستینم «آنگاه هدایت شدم» نقل کردم، که وقتی از تربت از او پرسیدم؛ گفت: ما برای خدا بر زمین سجده میکنیم. پس فرق است بین سجده بر خاک و سجده برای خاک!
و اگر انسان شیعی احتیاط میکند تا سجودش پاک و مقبول نزد خداوند باشد، و اوامر رسول خدا و ائمه اطهار از اهل بیت علیهم السلام را اجرا مینماید، خصوصا در زمان ما که تمام مساجد به فرشهای گرانقیمت فرش شده است و یا با موکت فرش شده که معلوم نیست از چه مادهای ساخته شده و بیشتر از کشورهای غیر اسلامی وارد میشود و سجود بر آن روا نیست، پس بازهم سزاوار است که این انسان شیعی را که این قدر به صحت نمازش اهمیت میدهد، از خود برانیم و او را متهم به کفر و شرک، به دلیل شبههای نادرست
بنمائیم؟!
این مسلمان شیعی که به امور دینش خصوصا به نمازش که ستون دین است، این قدر اهمیت میدهد که حتی گاهی میبینی کمربندش را باز میکند و ساعتش را-وقت نماز-از دستش بیرون میآورد زیرا آن کمربند و بند آن ساعت از چرم است و نمیداند از کجا آمده است (و پاک است یا نه؟) و حتی گاهی شلوار فرنگیش را بیرون میآورد تا با شلوارهای گشاد نماز بخواند و تمام این کارها را به خاطر احتیاطش و اهمیتش به نماز انجام میدهد زیرا خود را در برابر خدای بزرگ مییابد و خوش ندارد با وضعیتی که خدایش نمیپسندد، به ملاقاتش برود؛ آیا چنین انسانی سزاوار آن همه استهزاء و بیزاری است یا مستحق تعظیم و احترام؟ چرا که شعائر الهی را تعظیم کرد، و تعظیم شعائر الهی از تقوای دلها، برگرفته میشود.
ای بندگان خدا! تقوای الهی را پیشه کنید و سخن متین بر زبان جاری سازید«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیما أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذابٌ عَظِیمٌ، إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِکُمْ ما لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظِیمٌ» (1)-و اگر فضل و رحمت خدا شامل حالتان نمیشد، به مجرد گفتن این سخنان، به شما عذابی سخت میرسید.
زیرا شما آن سخنان منافقان را از زبان یکدیگر بازگو کرده و سخنی بر زبان میرانید که به آن آگاهی ندارید، و این کار را آسان میشمارید درحالیکه نزد خداوند بسیار سهمگین است.
1) (1) -سوره نور-آیه 14 و 15.
رجعت یعنی بازگشت به دنیا پس از مرگ، و این مسئله مختص شیعیان است که من در کتابهای اهل سنت بسیار جستجو کردم، ولی اثری از آن نیافتم جز در بعضی عقاید صوفیان که از عقاید غیبی است و اگر کسی به آن معتقد نباشد کافر نمیشود چنانکه ایمان بدان کامل نمیگردد و یا اینکه ایمان، متوقف بر آن نیست.
به عبارت روشنتر، اعتقاد به رجعت یا عدم اعتقاد به آن، سود و زیانی ندارد، ولی بههرحال، عبارت از روایتهائی است که شیعیان از ائمه اطهار سلام الله علیهم نقل کردهاند که خدای سبحان در آینده برخی از مؤمنان و صالحان و برخی از جنایتکاران و ستمگران را زنده میکند تا مؤمنین از دشمنانشان که دشمنان خدایند، در دنیا پیش از آخرت، انتقام بگیرند.
و اگر این روایات صحیح باشد-که صحیح هم است و نزد شیعه تواتر دارد-الزام و تعهدی به اهل سنت نمیدهد که حتما بدان معتقد باشند، تازه ما هم به آنها نمیگوئیم که باید بدان معتقد باشند، به این علّت که ائمه اهل بیت آن را از جدّ بزرگوارشان صلی الله علیه و آله و سلم، روایت کردهاند، نه خیر! ما که خود را متعهد به انصاف
در بحث و نداشتن تعصب نمودهایم، هرگز آنها را ملزم نمیکنیم جز در مواردی که خودشان، خویشتن را ملزم کردهاند و در صحاحشان آوردهاند و از اینکه روایتهای رجعت در کتابهای آنان نیامده است، پس آنها آزادند که این روایتها را نپذیرند و اگر یکی از شیعیان آنان را خواست مجبور به چنین عقیدهای کند، حق دارند رد کنند. ولی حال که شیعیان اعتقاد به رجعت را بر کسی تحمیل نمیکنند و کسی که بدان معتقد نباشد یا حتی تکذیب هم کند، کافر نمیدانند، پس دیگر لزومی ندارد این همه هیاهو و سروصدا علیه شیعیان بلند کنید که چرا معتقد به رجعت هستند، و بههرحال روایات رجعت نزد آنها ثابت است وانگهی بعضی از آیات را نیز به رجعت تفسیر میکنند، مانند سخن حق که میفرماید:
«وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ» (1).
و بهیاد آر روزی را که از هر امتی، گروهی از آنان که آیات ما را تکذیب میکنند، برمیانگیزیم و ردیف میشوند.
در تفسیر قمی از ابن ابی عمیر، از حماد، از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: مردم دربارۀ این آیه چه میگویند:«وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً»؟ گفتم: میگویند که آن روز قیامت است.
گفت: نه چنان است که میگویند، آن روز، رجعت است. مگر در روز قیامت خداوند از هر امتی، تنها یک فوج برمیانگیزاند و بقیه را رها میکند؟! نه خیر، دربارۀ قیامت میفرماید:«وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ
1) (1) -سوره نمل-آیه 83.
مِنْهُمْ أَحَداً» (1)-و آنان را محشور کردیم و هیچیک را فروگذار ننمودیم.
در کتاب عقائد الامامیۀ شیخ محمد رضا مظفر آمده است: این عقیدۀ امامیّه گرفتهشده از اهل بیت علیهم السلام است که خدای متعال گروهی از مردگان را به همان قیافهای که قبلا داشتند، به دنیا باز میگرداند، پس برخی را عزت بخشیده و برخی را ذلیل و خوار میکند و پیروان حق را بر اهل باطل و مظلومین را بر ظالمین غلبه میدهد، و آن زمان، هنگام قیام مهدی آل محمد علیه و علیهم السلام خواهد بود.
و کسی برنمیگردد جز آنکس که مقامش در ایمان به اوج رسیده یا در فساد بیشترین سهم را داشته، سپس دوباره میمیرند و پس از مرگ، محشور میشوند و پاداش و کیفر خویش را درمییابند و خدای متعال در قرآن کریم آرزوی این بازگشتشدگان را که حتی در بازگشت، درستکار نشدند و به غضب الهی دچار گشتند، ذکر میکند که چگونه برای بار سوم از خدا میخواهند که بازگردند، شاید اصلاح شوند:«قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ» (2)-گفتند خدایا دو بار ما را میراندی و دو بار زندهمان کردی، پس ما به گناهانمان اعتراف میکنیم، آیا راه بازگشتی وجود دارد؟! (3).
من میگویم: اگر اهل سنت به رجعت ایمان نیاورند، کاملا حق دارند ولی هرگز حق ندارند نسبت به کسی که آن را باور دارد، اهانت کنند زیرا نصوص نزد آنان ثابت است و کسی که علم ندارد و نمیداند نسبت به کسی که علم دارد، اعتراضی نباید داشته
باشد، همچنان که جاهل نسبت به عالم حق اعتراض ندارد و بههرحال ایمان نداشتن به چیزی دلیل بطلانش نیست، چهبسا دلیل و برهانهائی که مسلمانان دارند ولی اهل کتاب از یهود و نصاری به آن معتقد نیستند. و چه عقاید و روایاتی، نزد اهل سنت خصوصا اولیا و صالحین و اصحاب و مسلکهای صوفیانهشان وجود دارد که بهنظر محال و غیر ممکن میرسد ولی انگیزهای برای مسخره کردن و به استهزا گرفتن عقاید اهل سنت نمیشود.
و اگر رجعت در قرآن و سنت پیامبر دلیل و مدرک دارد و بر خداوند هم که محال نیست(1)،پس وقوع آن در امت محمد «صلی الله علیه و آله» خصوصا اگر از طریق اهل بیت علیهم السلام رسیده باشد، محال و غیر
1) (1) -خداوند در این زمینه نمونههائی را در قرآن ذکر کرده است مانند آن آیه که میفرماید:«أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنّی یُحْیِی هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ»(سوره بقره-آیه 259) یا مانند کسی که بر روستائی گذر کرد که ویران شده بود گفت: خداوند چگونه میخواهد این مردگان را پس از مرگ زنده کند، پس خداوند صد سال او را میراند، سپس زندهاش کرد.و همچنین خداوند گروهی از بنی اسرائیل را کشت، سپس آنان را زنده کرد:«وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصّاعِقَةُ، وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ، ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»(سوره بقره-آیه 54) و به یاد آورید هنگامی که گفتید ای موسی، ما به تو ایمان نمیآوریم تا وقتی که خدا را آشکارا ببینیم، پس صاعقهای شما را فراگرفت و آن وضعیت را خودتان مشاهده کردید، سپس شما را پس از مرگتان، زنده گردانیدیم شاید خدای را شکر کنید.و دربارۀ اصحاب کهف که بیش از 200 سال بهصورت مرده در غارشان ماندند، میفرماید:«ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصی لِما لَبِثُوا أَمَداً»(سوره کهف -آیه 11) سپس آنان را برانگیختیم تا معلوم نمائیم کدامیک از آن دو گروه، مدت بقای خود در آن غار را بهتر میتواند شمارش کند.این کتاب خدا است که داستان رجعت را در امتهای گذشته بازگو مینماید، پس وقوع رجعت در أمت پیامبر اسلام «صلی الله علیه و آله» محال نیست.
ممکن نمیباشد، زیرا اهل بیت، راستگو و عالماند و اما سخن برخی از آدمهای هرزه و فضول که میگویند عقیده به رجعت، عقیده به تناسخی است که بعضی از ملحدین بدان معتقدند، سخنی باطل و بیارزش است، چرا که هدفی جز غوغا و هیاهو علیه شیعیان ندارند، چه اینکه معتقدین به تناسخ معتقد نیستند که انسان با جسم و جان و صورت و ماهیتش به دنیا بازمیگردد بلکه میگویند که روح از انسانی که میمیرد منتقل میشود به بدن انسان دیگری که تازه به دنیا میآید یا به بدن حیوانی؛ و این سخن، کاملا واضح است که هیچ ربطی ندارد به عقیدۀ مسلمانانی که معتقد به قیامت و برانگیختن مردم از قبرهایشان با جسم و جان خودشان میباشند.
بنابراین، رجعت ارتباطی با تناسخ به هیچ وجه ندارد و این سخن جاهلانی است که نمیتوانند بین شیعیان و کمونیستها تشخیص دهند.
مقصود ما از غلو و زیادهروی در حبّ ائمه، این نیست که کسی از محدودۀ حق خارج شده باشد و دنبال هوای نفس رفته باشد تا اینکه محبوب و معشوقش، همان پروردگار و معبودش گردد، چرا که این کفر و شرک است و هیچ مسلمانی که معتقد به مکتب اسلام و نبوت حضرت محمد «صلی الله علیه و آله» است، آن را قبول ندارد. و همانا پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، حدودی را برای این حب و دوستی قرار داد، آنگاه که به امام علی علیه السلام فرمود:
«هلک فیک اثنان، محبّ غال و مبغض قال».
دو نفر در تو هلاک شدند، یکی محبّی که به حدّ غلو رسیده است و دیگری دشمنی که از تو روی برمیگرداند.
و فرمود:
«یا علی، انّ فیک مثلا من عیسی بن مریم، أبغضته الیهود حتی بهتوا أمّه، و أحبّه النصاری حتی أنزلوه بالمنزله التی لیس بها»(1).
1) (1) -مستدرک حاکم ج 3-ص 123، تاریخ دمشق ابن عساکر ج 2-ص 234، تاریخ الکبیر بخاری ج 2-ص 281، تاریخ الخلفای سیوطی-ص 173، خصائص نسائی-ص 27، ذخائر العقبی ص 92، صواعق المحرقه ابن حجر-ص 123.
یا علی، تو از یک نظر مانند عیسی بن مریمی که یهودیان او را دشمن داشتند، تا آنجا که به مادرش بهتان زدند و مسیحیان آنقدر او را دوست داشتند که مقامش را فراتر از آنچه بود رساندند (یعنی او را به درجۀ الوهیت رساندند)
و این معنائی است که با واژۀ «غلو» تناسب دارد زیرا محبت بقدری زیاد میشود که محبوب به درجۀ الوهیت میرسد و منزلتی برای او فرض میشود که در او نیست و یا اینکه دشمنی به قدری زیاد گردد که به درجۀ بهتان زدن و تهمت دروغ بستن برسد.
و اما شیعیان در محبت علی و ائمۀ از اولاد علی، غلو نمیکنند بلکه آنان را به منزلتی میرسانند که هم معقول است و هم رسول خدا «صلی الله علیه و آله» آن را میپذیرد و آن اینکه: اینان، اوصیا و جانشینان پیامبرند و هرگز کسی معتقد به نبوتشان هم نیست چه رسد به الوهیتشان و تو ای خواننده عزیز سخن غوغائیان که ادعا میکنند شیعه، علی را پروردگار خود میدانند، از گوش بهدر کن که اگر همچنین گروهی باشند، نه تنها شیعه نیستند که اصلا نمیتوانند دارای مذهب هم باشند و حتی از خوارج هم نیستند؛ پس گناه شیعیان چیست که میخواهند دعوت خدا و پیامبرش را اجابت کنند که فرمود:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» (1).
بگو، ای پیامبر، من از شما اجر رسالت نمیخواهم جز مودّت خویشان و اهل بیتم.
و مودّت همان گونه که معلوم است، بالاتر از محبت است زیرا در مورد محبت رسول خدا «صلی الله علیه و آله» میفرماید:«هیچیک از شما
1) (1) -سوره شوری-آیه 23.
ایمانتان کامل نیست مگر اینکه برای برادران مؤمنتان دوست داشته باشید، همان را که برای خودتان دوست میدارید».
ولی مؤدّت بر شما واجب میکند که به خاطر طرف مودّت، خود را از چیزی محروم بدارید و بر او ایثار کنید.
بههرحال گناه شیعیان چیست که میخواهند پیامبر از آنان راضی باشد زیرا میفرماید:
«یا علی، أنت سید فی الدنیا و سید فی الاخرة، من أحبّک فقد أحبّنی و من أبغضک فقد أبغضنی، و حبیبک حبیب الله و بغیضک بغیض الله و الویل لمن أبغضک»(1).
یا علی، تو در دنیا و آخرت سروری، هرکه تو را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هرکه تو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته. دوست تو دوست خدا است و دشمن تو دشمن خدا و وای به حال کسی که ترا دشمن بدارد.
و همچنین میفرماید:
«حبّ علی ایمان و بغضه نفاق»(2).
دوستی علی ایمان، و دشمنیش نفاق است.
و میفرماید:
«من مات علی حبّ آل محمد مات شهیدا، ألا و من مات علی حبّ آل محمد، مات مغفورا له، ألا و من مات
علی حبّ آل محمد مات تائبا، ألا و من مات علی حبّ آل محمد مات مؤمنا مستکمل الایمان، ألا و من مات علی حبّ آل محمد بشره ملک الموت بالجنة»(1).
هرکه بر محبت آل محمد از دنیا برود، شهید مرده است؛ هان! هرکه بر محبت آل محمد بمیرد، در حالی مرده است که مورد آمرزش قرار گرفته، هان! هرکه بر محبت آل محمد بمیرد، با توبه مرده است؛ هان! هرکه بر محبت آل محمد بمیرد، مؤمنی با ایمان کامل از دنیا رفته، هان! هرکه بر محبت آل محمد بمیرد، ملک الموت او را بشارت به بهشت دهد.
آری! چیست گناه شیعیان اگر کسی را دوست داشته باشند که پیامبر دربارهاش فرمود:
«غدا لأعطینّ رایتی الی رجل یحب الله و رسوله و یحبّه الله و رسوله»(2).
فردا پرچم و لوایم را به مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند.
پس کسی که دوست و حبیب علی است، دوست خدا و حبیب رسولش است و او به حق مؤمن میباشد و دشمن علی دشمن خدا و دشمن رسول خدا است و بیگمان منافق است.
امام شافعی در محبت اهل بیت میگوید:
یا اهل بیت رسول الله حبّکم فرض من الله فی القرآن أنزله
کفاکم من عظیم الفخر أنکم من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
ای اهل بیت پیامبر، دوستی و محبت شما، امر واجبی است که خداوند در قرآن، آن را اعلام داشت. افتخار بزرگ شما همین بسکه هرکه بر شما صلوات نفرستد، نمازش درست نیست(1).
فرزدق نیز در قصیدۀ معروف خود درباره آنها میگوید:
«گروهی که محبت آنان عین دین و دشمنیشان کفر و تقرب به آنها مایۀ نجات و رستگاری است. اگر اهل تقوی را بشمارند، آنان امامان و پیشوایانشاناند و اگر برترین اهل زمین را بخواهند نام ببرند، نام آنان برده میشود».
بنابراین، شیعیان چون خدا و رسولش را دوست داشتند، این محبت بر آنان واجب گردید که اهل بیت پیامبر (فاطمه و علی و حسن و حسین علیهم السلام) را نیز دوست بدارند و احادیث در این مورد، افزون از حد شمارش است که علمای اهل سنت در صحاحشان آوردهاند و برای نمونه به برخی از آنها اشاره کردیم.
حال که محبت علی و محبت اهل بیت-بطور کلی-محبت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، بر ما لازم است که اندازۀ لازم از این محبت را بدانیم تا معلوم شود غلو زیادهروی وجود دارد یا خیر؟.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
1) (1) -اشاره به تشهد نماز واجب است، که حتی اهل سنت نیز در آنجا واجب میدانند که ضمن فرستادن صلوات بر پیامبر، بر آل محمد نیز صلوات فرستند «اللهم صل علی محمد و علی آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم...» بااینحال در موارد دیگر غالبا صلوات را فقط بر پیامبر میفرستند درصورتیکه پیامبر اینچنین صلواتی را ناقص و «بتراء» میداند.(مترجم)
«لا یؤمن أحدکم حتی اکون احبّ الیه من ولده و والده و الناس اجمعین»(1).
هیچیک از شما ایمان نمیآورد مگر اینکه من در نزد او محبوبتر از فرزندانش و پدرش و تمام مردم باشم.
بر این اساس، مسلمان باید علی و اولادش،(ائمه طاهرین) را از تمام مردم، منجمله خانواده و فرزندانش، محبوبتر بداند و ایمان تمام نیست جز به آن، همان گونه که پیامبر فرمود. ازاینروی، شیعیان غلو و زیادهروی در محبت نمیکنند، بلکه حق هر چیزی را به اندازۀ لازمش ادا میکنند، و به تحقیق که پیامبر به آنها امر کرده است که منزلت و مقام علی را مانند منزلت و مقام سر نسبت به بدن و دو چشم به سر بدانند و آیا هست کسی که از دو چشمانش و از سرش بگذرد؟
ولی از سوی دیگر میبینیم که اهل سنّت در محبت و احترام اصحاب بیش از حدّ، زیادهروی میکنند و شاید این عکسالعملی در مقابل شیعه باشد که عدالت تمام اصحاب را نمیپذیرند و بدین سان بنی امیه، اصحاب را بالا میبردند و اهل بیت را تحقیر میکردند و حتی هنگامی که صلوات بر پیامبر و آلش میفرستادند، «و علی اصحابه اجمعین» نیز اضافه میکردند زیرا صلوات و درود بر اهل بیت فضیلتی منحصر به فرد است، پس برای اینکه این فضیلت را به دیگری نیز بدهند، اصحاب را به آن درجۀ والا و ارجمند، بالا بردند، غافل از اینکه خدای سبحان به تمام مسلمانان منجمله اصحاب پیامبر امر کرده است که بر محمد
1) (1) -صحیح بخاری-ج 1-ص 89 (باب وجوب محبة رسول الله...) صحیح ترمذی.
و علی و فاطمه و حسنین صلوات بفرستند و هرکه بر آنها صلوات نفرستد، و فقط اکتفا کند به صلوات بر پیامبر، نمازش باطل و مردود است، همان گونه که در صحیح بخاری و مسلم به اثبات رسیده است.
و اینکه میگوئیم دربارۀ اصحاب غلو میکنند زیرا اهل سنت وقتی معتقد به عدالت تمام اصحاب میشوند، از حدود منطق و حق فراتر میروند، چرا که خدا و رسولش شهادت دادهاند که در میان آنان فاسقان، مارقان، قاسطان، منافقان و مرتدان از دین وجود دارند(1).
و غلو کاملا هویدا است وقتی که میگویند: پیامبر اشتباه میکند و یک صحابی، اشتباه او را تصحیح مینماید!! یا اینکه شیطان در حضور پیامبر، بازی میکند ولی از عمر فرار میکند!! و غلو کاملا مشهود است در آن سخن که میگوید: اگر خداوند مسلمانان را-با وجود پیامبر در میان آنان-به مصیبتی مبتلا ساخت، کسی جز عمر بن خطاب از آن نجات نمییابد!!
و غلو روشنتر و واضحتر است هنگامی که سنّت پیامبر را نادیده میگیرند و از سنت اصحاب پیروی میکنند خصوصا سنت خلفای راشدین، که خلاصهای از آن را بیان کردیم. و غلو اهل سنت بهاندازهای رسیده است که بکلی اجازه نمیدهند سخنی دربارۀ اصحاب یا انتقادی از آنان بشود. و اگر در این زمینه خواهان تفصیل بودی، به بحث خویش ادامه ده.
1) (1) -صحیح بخاری (باب الحوض) ج 4-ص 94، صحیح مسلم ج 4-ص 1792.
این هم یکی از مسائلی است که اهل سنت بر شیعیان خرده میگیرند و اعتراض میکنند و حتی برخی از آنان، این مطلب را مورد تمسخر و استهزا قرار میدهند زیرا معتقدند که محال است یک انسان 12 قرن زنده بماند و دور از دیدگان مردم باشد. و حتی یکی از نویسندگان معاصر نوشته است:«شیعیان، اندیشۀ امام غائب را از پیش خود جعل کردند زیرا در طول زمان با ظلم و ستم فزون از حدّ حاکمان مواجه بودهاند و ازاینروی، خود را به آرزوی دیدار مهدی منتظر تسلّی میدهند که او بیاید و زمین را پر از عدل کند و از دشمنانشان انتقام بگیرد».
در سالهای اخیر بویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بحث دربارۀ مهدی منتظر بیشتر شد زیرا پاسداران انقلاب (و سایر مردم) این مطلب را شعار خود قرار داده و همواره دعا میکردند:
«خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار» و اینجا است که مسلمانان بویژه جوانان روشنفکر در همه جا، از حقیقت مهدی میپرسند و پیوسته سئوال میکنند: آیا مهدی منتظر واقعیت دارد؟و آیا در عقاید اسلامی اثری از او هست یا اینکه از ساختگیهای
شیعیان است؟!
علیرغم کتابهای بیشماری که علمای شیعه(1)،در گذشته و حال، دربارۀ مهدی منتظر به تفصیل نوشتهاند و علیرغم تماس بسیاری از سنیها با برادران شیعهشان در کنفرانسهای گوناگون و بحث در مسائل مختلف، بااینحال این مسئله، نزد بسیاری از مردم بهصورت معمائی حل نشده مانده است زیرا تاکنون گوشهایشان عادت به شنیدن مانند چنین روایتهائی نکرده است(2).
پس حقیقت مهدی منتظر در عقاید اسلامی چیست؟
بحث در این موضوع، به دو بخش تقسیم میشود:
بخش اول: جستجو از امام مهدی در کتاب و سنت.
بخش دوم: بحث دربارۀ زندگی، غیبت و ظهور آن حضرت.
اما در مورد بخش اول، شیعه و سنی اتفاقنظر دارند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، به قدوم و ظهور او بشارت داده و به اصحابش فرموده است که: خداوند او را در آخر الزمان ظاهر خواهد ساخت، که احادیث امام مهدی علیه السلام را شیعیان و اهل سنت در صحاح و مسانید خود نقل کردهاند، و من هم طبق وعدهای که دادهام، استدلال نمیکنم جز با احادیثی که نزد اهل سنت ثابت
1) (1) -مانند شهید محمد باقر صدر در کتابش: بحث حول المهدی.
2) (2) -لازم به تذکر است که بنیاد معارف اسلامی قم، موسوعهای بزرگ در هفت مجلد دربارۀ حضرت مهدی موعود علیه السلام تهیه کرده که تاکنون پنج جلد آن به چاپ رسیده است و تمام احادیثی را که اهل سنت یا شیعیان دربارۀ آن حضرت در کتابها و مصادر خود به نقل از حضرت رسول یا ائمه اطهار آوردهاند و همچنین آیات قرآنی که تأویل به آن وجود مقدس شده است، همه را در این موسوعه جمعآوری کرده و نامش را «معجم احادیث الامام المهدی» نامیدهاند که به حق کتاب ارزنده و منحصر به فردی است.(مترجم)
و صحیح است:
در سنن ابو داود آمده است:
رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود:«اگر از دنیا جز یک روز نماند، خداوند آن روز را بقدری طولانی میکند که یکی از اهل بیتم برانگیخته شود، نام او نام من و نام پدرش نام پدر من است، زمین را پر از عدل و داد میکند پس از اینکه پر از ظلم و ستم شده باشد»(1).
در سنن ابن ماجه آمده است:
رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود:«ما اهل بیتی هستیم که خداوند بجای دنیا، آخرت را برای ما برگزید و همانا، اهل بیتم پس از من آوارگی و مصیبتهای بسیاری میبینند، تا اینکه قومی از سوی مشرق برمیخیزند که دارای پرچمهای سیاه هستند، و طلب خیر میکنند که به آنها داده نمیشود، پس میجنگند و پیروز میشوند، و هرچه بخواهند به آنها داده میشود ولی اینبار نمیپذیرند تا اینکه حکومت را بدست مردی از اهل بیتم واگذار میکنند که جهان را پر از عدل کند پس از آنکه پر از ظلم شده باشد»(2).
و همچنین، ابن ماجه در سننش میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود: مهدی از ما اهل بیت است، مهدی از فرزندان فاطمه است و فرمود:«مهدی در امت من خواهد آمد، اگر حکومتش کوتاه باشد کمتر از هفت سال یا نه سال
نخواهد بود که امّتم در طول دوران حکومتش، آنچنان متنعم میشوند و از نعمتهای الهی لذت میبرند که هیچ زمانی چنین نبوده است؛ نعمتها فراوان میشود، و اموال انباشته میگردد تا جائی که هرکس برخیزد و بگوید: یا مهدی به من بده، او بگوید:
بردار»(1).
در صحیح ترمذی آمده است: یکی از اهل بیت من، حکومت را بدست میگیرد که اسمش، اسم من است و هرآینه اگر از دنیا جز یک روز باقی نباشد، خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند تا او حکومت کند».
و فرمود:«دنیا تمام نمیشود تا مردی از اهل بیت من بر اعراب حکومت کند که نامش نام من است»(2).
امام بخاری در صحیحش آورده است: ابن بکیر روایت کرد از یونس، از ابن شهاب، از نافع مولای ابو قتاده انصاری که ابو هریره گفت: رسول خدا «صلی الله علیه و آله» فرمود:«چگونه خواهید بود اگر فرزند مریم در میان شما نازل شود و امام شما از خودتان باشد»(3).
حافظ در فتح الباری گوید:«اخبار به حدّ تواتر رسیده است که مهدی از این امت است و عیسی بن مریم نازل میشود و پشت سر او نماز میخواند»(4).
ابن حجر هیثمی در صواعق المحرقه گوید:«احادیثی که ذکر
ظهور مهدی در آنها آمده است، بسیار زیاد و متواتر است»(1).
صاحب غایة المأمول گوید:«بین علمای گذشته و حال مشهور است که باید مردی از اهل بیت در آخر الزمان ظهور کند که نامش «مهدی» است و روایت مهدی را جماعتی از بهترین اصحاب نقل کرده و بزرگان از محدثین، مانند ابو داود، ترمذی، ابن ماجه، طبرانی، ابو یعلی، بزاز، امام احمد بن حنبل و حاکم-که خدا همه را بیامرزد-در کتابهای خود آوردهاند. و اشتباه کرده است کسی که احادیث مهدی را تخطئه کند و نادرست بداند».
از معاصرین نیز افراد زیادی احادیث امام مهدی را ذکر کردهاند از جمله مفتی اخوان المسلمین سید سابق در کتابش «العقائد الاسلامیه» که گفته است:«اعتقاد به مهدی از عقاید اسلامی است که باید مورد تصدیق قرار داد».
شیعیان نیز احادیث بیشماری را دربارۀ مهدی علیه السلام نقل کردهاند تا آنجا که گفته شده است: از رسول خدا دربارۀ حضرت مهدی آنقدر روایت شده که دربارۀ هیچ مورد دیگری به آن اندازه نقل نشده است.
پژوهشگر محقق آقای لطف الله صافی در کتابش «منتخب الاثر» احادیث مهدی علیه السلام را از بیش از 60 مصدر معتبر اهل سنت منجمله صحاح ششگانه و بیش از 90 مصدر از کتابهای شیعیان منجمله کتب اربعه نقل کرده است.
و اما در مورد بخش دوم که مربوط به ولادت مهدی علیه السلام و زندگی و غیبتش میباشد، این بخش را نیز علمای اهل سنتی که
1) (1) -صواعق المحرقه-ج 2-ص 211.
خیلی ارزشمند هستند از یاد نبردهاند و آنان معتقدند که مهدی همان محمد بن الحسن العسکری و دوازدهمین امام اهل بیت است و تاکنون زنده است و در آخر الزمان ظاهر میشود و زمین را پر از عدل و داد میکند و خداوند دینش را بوسیلۀ او پیروز میگرداند، بنابراین، این بزرگان، اقوال شیعه را در این مورد، کاملا تصدیق مینمایند و از جملۀ آنها افرادی هستند که نام میبریم:
1-محیی الدین بن عربی-کتاب فتوحات مکیّه.
2-سبط ابن الجوزی-کتاب تذکرة الخواص.
3-عبد الوهاب شعرانی-کتاب عقائد الاکابر.
4-ابن الخشاب-کتاب تواریخ موالید الائمه و وفیاتهم.
5-محمد بخاری حنفی-کتاب فصل الخطاب.
6-احمد بن ابراهیم بلاذری-کتاب الحدیث المتسلسل.
7-ابن صباغ مالکی-کتاب الفصول المهمّة.
8-عارف عبد الرحمن-کتاب مرآة الاسرار.
9-کمال الدین بن طلحه-کتاب مطالب السئوال فی مناقب الرسول.
10-قندوزی حنفی-کتاب ینابیع المودة.
و اگر شخص پژوهشگر دنبال کند، خواهد دید، علمائی که معتقد به ولادت و زنده بودن امام مهدی هستند، چندین برابر تعدادی است که ما ذکر کردیم.
بعد از این، کسی نمیماند جز افرادی که منکر ولادت و زنده ماندنش هستند که اینان با اعتراف به صحت و درستی احادیث، حجتی علیه معتقدین به امام نیستند زیرا انکار آنان از تعصب و دشمنی سرچشمه گرفته است وگرنه دلیلی برعکس
مطلب ندارند.
قرآن کریم هم این فرضیه را رد نمیکند و چهبسا مثلهائی که قرآن زده است تا اینکه صاحبان افکار پوسیده، آزاد بیاندیشند و عنان افکار و اندیشههای خود را رها کنند تا به یقین برسند و تسلیم شوند که خدای سبحان بر دست پیامبرانش معجزههای بیشماری را بهوقوع رسانده تا دشمنان و معاندان، به آنچه افکار محدود و نارسایشان حکم میکند، یا بدان عادت کردهاند، بسنده نکنند.
آری! مسلمانی که قلبش مالامال از ایمان است هرگز شگفتزده نمیشود که خداوند عزیر را صد سال بکشد، سپس زنده گرداند و پس از زنده شدن آب و غذایش را دستنخورده و خرابنشده بیابد و به الاغش بنگرد که چگونه خداوند استخوانهایش را بهم پیوند میدهد و آنها را پر از گوشت میکند، پس از آنکه استخوانها پوسیده شده باشد، و وقتی این معجزه را با دیدگان خود ببیند، بگوید:«من میدانم که خداوند بر هر چیز توانا و مقتدر است» سبحان الله! چه زود متحول شد. قبل از این رویداد که بر آن قریه ویرانشده عبور کرد، تعجب کرد و گفت چگونه خداوند مردگان را زنده خواهد کرد؟!
مسلمانی که قرآن کریم را تصدیق میکند و تعجب نمیکند که حضرت ابراهیم پرنده را قطعهقطعه کرده و هر قطعه را بر کوهی میگذارد، سپس آن قطعهها را فرامیخواند و بهسوی او میآیند.
مسلمانی که ایمان دارد و تعجب نمیکند که آتش، سرد و نسوز شود و ابراهیم را اذیت نکند چرا که خدا به آن گفته است: ای آتش! سرد شو و بر ابراهیم سلامت باش.
مسلمانی که ایمان دارد و تعجب نمیکند که حضرت عیسی بدون نطفه یعنی بدون پدر زائیده میشود و تاکنون زنده است و نمرده و به زمین بازخواهد گشت.
مسلمانی که باور دارد و شگفتزده نمیشود که حضرت عیسی مردگان را زنده میکرد و بیماران سخت را شفا میداد و نابینایان را بینا میکرد.
مسلمانی که مؤمن است و تعجب نمیکند که دریا برای حضرت موسی شکافته شود و بنی اسرائیل بدون اینکه تر شوند در آن راه روند و عصای موسی مبدّل به افعی گردد و آب نیل، خون گردد.
مسلمانی که ایمان دارد و تعجب نمیکند که حضرت سلیمان با پرندگان و پریان و مورچگان سخن میگوید و کاخ خود را بر باد استوار میسازد و عرش بلقیس را در کمتر از چشم بهم زدن حاضر مینماید.
مسلمانی که ایمان دارد و تعجب نمیکند که خداوند اصحاب کهف را 309 سال به خواب میبرد، سپس برمیانگیزاند درحالیکه نوۀ نوه از نیای نیا بزرگتر شده است.
مسلمانی که مؤمن است و تعجب نمیکند که حضرت خضر علیه السلام تا امروز زنده است درصورتیکه هزاران سال پیش با حضرت موسی ملاقات کرده است!.
مسلمانی که ایمان دارد و شگفتزده نمیشود که ابلیس لعنة الله علیه نمرده و هنوز زنده است درحالیکه قبل از حضرت آدم خلق شده و همچنان قافله بشریت را از آغاز خلقتش تا روز مشخص دنبال میکند، بااینحال پنهان است و هرگز مردم او را نمیبینند
هرچند کارهای بد و کردارهای زشتش را ملاحظه میکنند، ولی او و خویشانش همۀ مردم را میبینند.
و سرانجام مسلمانی که به تمام این مسائل ایمان دارد و وقوع آنها را از خدا بعید نمیداند، آیا جا دارد که از وجود حضرت مهدی و پنهان بودنش در یک فترت از زمان برای حکمتی که خدایش خواسته، تعجب کند و آن را محال بداند؟!
بههرحال آنچه را که قرآن ذکر کرده و خیلی بیش از این است که ما در این چند جمله آوردیم، همۀ آنها خلاف عادت و غیر منتظره بوده است که اگر تمام مردم جهان جمع شوند، یکی از آن معجزات را نمیتوانند انجام دهند، چرا که این معجزات، فقط توسط خداوند امکانپذیر است؛ خداوندی که هیچچیز در زمین و آسمان او را ناتوان نسازد و تمام مسلمانان، آیات و معجزاتش را با دل و جان پذیرا میباشند، زیرا به آنچه در قرآن آمده است، بدون استثنا ایمان دارند. و در هر صورت، شیعیان، امام مهدی را بیشتر میشناسند چرا که امام و پیشوایشان است و با او و با پدرانش زیستهاند و شیعیان امامان خود را تجلیل و تعظیم میکنند و بدین سان قبرهای امامانشان را زیبا ساختهاند و زیارتشان را بر خود لازم و واجب دانسته و به آنها تبرک میجویند، پس اگر امام دوازدهم که حضرت مهدی سلام الله علیه است، از دنیا رفته بود، قطعا قبر معروف و مشهوری داشت و برای آنها امکان داشت که معتقد به بازگشتش پس از مرگ باشند، چرا که قرآن این را ممکن دانسته، بویژه اینکه آنها معتقد به رجعت نیز میباشند.
ولی شیعیان تهمت نمیزنند، تقلب و غش نمیکنند و مانند دشمنان متعصبشان، خیالات واهی را در سر نمیپرورانند،
ازاینروی اصرار دارند که حضرت مهدی سلام الله علیه زنده و متنعم به نعم الهی است و برای حکمتی که خداوند خواسته و راسخین در علم از آن آگاهند، مخفی و پنهان شده است و لذا در دعاهایشان همواره از خدا میخواهند در فرجش تعجیل فرماید برای اینکه در ظهورش، عزت مسلمانان و خوشبختی و پیروزیشان است و به وسیلۀ او خداوند نورش را کامل میسازد هرچند کافران را خوش نیاید.
پس اختلاف بین سنی و شیعه در مورد امام مهدی علیه السلام، اختلافی اساسی نیست، ما دام که آنها نیز معتقد به ظهورش در آخر الزماناند و معتقدند که حضرت عیسی (علیه السلام) پشت سرش نماز میخواند و او است که جهان را پر از عدل و داد میکند، بعد ازآنکه پر از ظلم و جور شده باشد و در زمان حکومتش، مسلمانان تمام گیتی را تحت تصرف خود درمیآورند و همۀ مردم از رفاه و ثروت برخوردار میشوند که دیگر فقیر و مستمندی روی کرۀ زمین نمیماند.
تنها اختلافی که هست در مورد ولادتش میباشد که سنیها معتقدند هنوز متولد نشده است ولی هر دو گروه (سنی و شیعه)اتفاقنظر دارند که در آخر الزمان ظاهر میشود.
پس بیائید ای مسلمانان سنی و شیعه، بر کلمه حق وحدت کنید و این امت متفرق را زیر لوای اسلام جمع کنید و زخمهای امت را مداوا نمائید و جلو خونریزیها را بگیرید و همگان با اخلاص، در تمام نمازها، از خدا بخواهید، در ظهورش تعجیل فرماید چرا که در آن روز اسلام و مسلمین عزیز میشوند و نصر و پیروزی امت محمد «صلی الله علیه و آله» را دربر میگیرد و سعادت و خوشبختی به تمام بشریت
روی میآورد و جهان تیره، به نور عدالتش روشن میگردد.
حال که تمام مسلمانان-چه شیعه و چه سنی-ایمان به آمدنش دارند، چه از راه ولادت-به قول اهل سنت-یا ظهور پس از غیبت-به قول شیعیان-مهم این است که امام مهدی یک اسطورۀ خیالی و پندار ساخت شیعیان نیست، بلکه شخصیتی است حقیقی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به قدومش بشارت داده گو اینکه او امید تمام بشریت است و اعتقاد به وی از مرز مسلمانان فرارفته که حتی یهود و نصاری نیز ایمان دارند آن مصلح جهانی، زمین را اصلاح خواهد کرد و لذا بیتابانه انتظارش را دارند و ازاینروی جدّ بزرگوارش صلی الله علیه و آله و سلم او را «مهدی منتظر» نامیده است.
خداوندا، مسلمین را بر خیر و تقوا استوار دار و صفوفشان را بهم پیوسته کن و به قلوبشان الفت بخش و فسادها را از میانشان بردار.
«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا، حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا».
خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرجشان تعجیل کن و ما را از یاران و پیروانشان قرار ده.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین.
صلوات و درود بیپایان بر اشرف پیامبران و خاتم انبیا حضرت محمد بن عبد الله صلی الله علیه و آله و سلم و بر اهل بیت طیبین و طاهرینش باد.
و السلام