ghaemiyeh.com
دفاع از اهل بیت راستین رسول خدا صلیاللهعلیهوآله: نقدی بر کتاب اهل بیت از خود دفاع میکنند
نویسندگان: دکتر عدنان درخشان - دکتر محمّد محسن اقارب پرست
ناشر: رادنگار
تاریخ نشر: 1383
تعداد صفحه: 144
شابک: 964-95585-4-3
بسم اللّه الرحمن الرحیم
این جا «باب الفتح»، آستانهی مسجد الحرام است و من با همراهان سفر عُمره، به سوی قبلهگاه پیش میروم. سرم ناخواسته پایین افتاده است؛ نه برای تعظیم؛ شاید به جهت ناتوانی و عجز و فقر در برابر صاحب خانه. پله پله پایین میآیم؛ به سوی خانهای که در گودی کوه قد برافراشته است و هر قدم گویی دل را به سویش میبرد؛ نه جسم را. چشمانم قدمهایم را مینگرد که چه سخت برمیخیزد و فرود میآید؛ انگار راهیِ خانهی اربابی، بزرگی یا پادشاهی است.
سر، هم چنان توان برخاستن ندارد و دیدگان بر زمین دوخته شده است؛ به گمانم از شوق دیدار اوّلین و یا از ترس این که ببیند به حرم الاهی راهش نمیدهند یا بشنود که: «تو در برون چه کردی که درون خانه آیی ؟!»... امّا دل، هم چنان قدم را به پیش میرانَد .
با خود میاندیشیدم: تو گام به گام به خانهای که به آن دعوتت کردهاند، نزدیک میشوی.
اینک، صحن مسجد الحرام پیش روی توست و میدانی کعبه مقابلت است و میدانی رنج سفر را برای دیدارش تا به این جا تحمل
کردهای و میدانی این جا کجاست!... و خواندهای ابراهیم چگونه آن را ساخت و اسماعیل چه کرد!... و میشنوی صدای «لبّیکِ» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را و امیرمؤمنان علیهالسلام را و امام مجتبی علیهالسلام را!... و این جا همان جاست که بانگ «أنا المهدی» طنین انداز خواهد شد... و اکنون تو ایستادهای که باید گردن افرازی؛ نگاه در خانه افکنی و چشم سر را روزنهای سازی تا دلت از نور ملکوت روشن گردد.
همان نگاه اوّل کافی است تا زانوان - که همهی سفرعمر، تو را تحمل کردهاند - اینک سست شوند و سرت را و لبهایت را و پیشانیت را با سنگ های مسجد الحرام آشنا سازند تا تو با خدای خویش، در مقابل خانهاش، اندکی راز و نیاز کنی.
این نوشتار، سفرنامهی حج نیست؛ بیان دردهای یک مسلمان است که میبیند هنوز هم با کثرت حاجیان و فزونی خداپرستان، تفرقه بر قلب و جان ملّتهای مسلمان حکم میراند.
در بهار سال 82 (ربیع الثانی 1424)، به توفیق الاهی برای اوّلین بار، راهی سفر عُمره شدم. سفری بود زیبا و به یاد ماندنی؛ زیارت مدینه؛ مسجد زیبای نبوی صلیاللهعلیهوآله ؛ قبرستان غمگین بقیع،... و در پی آن، مکّه، مسجدالحرام و... کعبه.
حجاز سرزمینی است که در جای جای خویش خاطراتی از خاندان وحی علیهمالسلام دارد و هرگوشهی آن یادآور آیات قرآن و تاریخ
اسلام است: کوه اُحُد، مسجد جن، خانهی پدر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، مسجد شجره... . برای هر مسلمان، دیدن این مکانها، تصویرگر خاطرههای تاریخ صدر اسلام است.
برای من، کعبه زیباترین جای سفر بود؛ حتّی وقتی خسته از اعمال حج یا پس از نماز یا در پی طواف، در گوشهای مینشستم و تنها نظارهگرش میشدم. همیشه اندیشهام کعبه را بزرگتر ترسیم میکرد؛ امّا عظمت و ابّهت کعبهی واقعی قابل بیان نیست؛حتّی به تصوّر هم نمیآید؛ باید بود و دید... و حجر الأسود، سنگی که بوسهگاه تمامی طوافکنندگان است. سنگی آسمانی که روز قیامت به نطق خواهد آمد و بر حجّ حاجیان شهادت خواهد داد؛ سنگی که جز با دست ولیّ خداوند، در جایگاهش آرام نخواهد گرفت؛ همان گونه که در عصر جاهلیّت و قبل از رسالت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله رخ داد. سیلی خانهی خدا را ویران ساخت. قبائل مکّه و قریش به تعمیر کعبه اهتمام ورزیدند. چون کعبه بازسازی شد، حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله - که آن زمان به «محمّد امین» مشهور بود - به دست خویش حجر الأسود را در مکانش مستقر ساخت. جالب آن است که هرگاه در زمان غیبت نیز حجرالأسود از جایش جدا میشد، تنها به دست امام زمان علیهالسلام در مکان اصلی خود قرار میگرفت و نه هیچ کس دیگر.(1)
1) مواردی از تشرّفات در این زمینه گزارش شده است. ر.ک. نجم ثاقب، حکایت 53 به نقل از الخرائج و الجرائح قطب الدین الراوندی (3 جلدی)/ج1/ص475(باب13:معجزات امام زمان علیهالسلام ،شمارهی 18)
دانستن این نکته، مرا تشویق کرد که حَجَر را زیارت کنم. بوسه بر ) آن سنگ سیاه، علیرغم ازدحام و همهمهی اطراف آن، از شیرینترین لحظات سفر بود.
تلخترین خاطرهی سفر من، امّا - که این نوشته بر پایهی آن شکل گرفت - برخورد با یک کتاب بود.
شبی در مدینه و پس از زیارت قبر شریف نبوی و نماز در مسجد پیامبر بزرگ خدا صلیاللهعلیهوآله ، هنگام بازگشت به هتل، کتابی به زبان فارسی که ادعای دفاع از ائمه علیهمالسلام بر جلد آن نقش بسته بود، توجّهم را جلب کرد. عنوان زیبای کتاب مرا به سوی خود کشید. مأموران دولت سعودی کتاب را به رایگان در اختیارم گذاشتند و من مشتاقانه آن را به هتل محلّ اقامتم بردم و به مطالعه مشغول شدم.
با خواندن سطر سطر کتاب، شوقم به یأس تبدیل میشد. هر صفحه را که میخواندم و ورق میزدم، از آن چه قرار است با مطالعهی چنین کتابهایی، بر سر وحدت مسلمانان بیاید، تأسف میخوردم.
پس از بازگشت به ایران، برایم معلوم شد این کتاب، در سطح وسیعی بین حجّاج ایرانی در سفرهای حجّ و عُمرهی سال قبل نیز توزیع شده است و در آن عقایدی که با اسلام هیچ تناسبی ندارد، به
اسم «دفاع از اهل بیت علیهمالسلام » به خوانندگان القا میشود. نویسندهی کتاب، بدون توجه به نیاز شدید مسلمانان به وحدت - به خصوص در این زمان که بیگانگان با جنگ پای خویش را به کشورهای اسلامی باز کردهاند - به آتش اختلاف دامن زده است و صد البته اگر کمترین توجهی به مسائل دنیای اسلام داشت، قطعا چنین نمیبایست کرد. تصمیم گرفتم، در تلاشی مختصر، به جای پاشیدن تخم نفاق، وحدت را بر مبنای حق پایهریزی کنم.
برای رسیدن به این مقصود متن اصلی کتاب - که به زبان عربی بود - تهیّه شد و با همکاری دکتر اقارب پرست جوابیهای که هم اینک پیش روی شماست، فراهم گردید.
هدف این نوشتار، پاسخ سطر به سطر آن کتاب تفرقه افکن نیست - چرا که ارزش چنین نقدی را ندارد - بلکه تلاشی است برای نشان دادن جهل و ناآگاهی و عدم صداقت و عدم انصاف نویسنده و مترجم کتاب.
کتابی که داعیه دار «دفاع از عترت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله » است، باید با دروغ بیگانه باشد؛ پردههای جهل را بدرد؛ آفتاب علم را بگستراند؛ انصاف را رعایت کند و بدگویی و بدزبانی را پیشه نسازد؛ امّا در کمال تأسف، با خواندن کتاب، محتوا را نه تنها با اسم زیبای آن بیارتباط یافتم؛ بلکه به یاد تفکّر شیطانی «هدف، وسیله را توجیه میکند» افتادم و آن گاه که «هدف» تفرقه افکنی باشد، تکلیف «وسایل و
ابزاری» که قرار است آن هدف را دنبال کند، مشخص خواهد بود.
در نگاه اوّل و با توجه به مطالب نوشته شده بر روی جلد، انتظار این بود که هدف کتاب «وحدت آفرینی بر مبنای حق» باشد؛ امّا با مطالعهی آن روشن گردید که نویسنده و مترجم، هر یک به نوبهی خویش - با توسّل به هر وسیلهای که در دست داشتهاند - در صدد تهیهی اثری برآمدهاند که به گمان خویش، یاران واقعی اهل بیت علیهمالسلام و راه و روش شیعیان را متهم کنند و شیعه را دستخوش شبهات مذهبی سازند.
محتوای نوشتار و شبهات کتاب، نسبت به ائمه علیهمالسلام و شیعیان در چهار بخش مورد بررسی قرار گرفته است. در ابتدا، به صفحاتی از کتاب اشاره شده که در آن نویسنده به ظاهر، انتقادی علمی بر مذهب شیعه وارد کردهاست؛ در حالی که انتقاد از اساس وارد نیست و نویسنده - حتّی در آن جا که به ظاهر از حربهی علم استفاده میکند - کممایگی و جهل خویش را نسبت به عقاید راستین شیعی و اسلامی نشان داده است.
گاه حربهی نویسنده در جهت تضعیف شیعه، توسّل به تهمتهایی دروغین است که در طول تاریخ، دشمنان به مذهب شیعه نسبت دادهاند؛ در حالی که حتّی عوام شیعه نیز از این اتهامات مبرّا و از آنها بیاطّلاعاند و نویسنده، با یقین به دروغین بودن
بسیاری از این مطالب، شیعیان را متّهم مینماید. (این موارد در بخش دوم کتاب بررسی شده است.)
در بخش سوم، به شخصیّت نویسنده پرداخته شده است و با بررسی ویژگیها و القابی که نویسنده خود را به آنها معرفی میکند، مانند: آیة اللّه العظمی، مجتهد، دکتر، شیعه، متولّد کربلا، ساکن نجف، معاشر و همراه بزرگان و... روشن شده است که نویسندهی محترم در هیچ یک از مواردِ فوق، راستی و درستی را پیشه نساخته است و اینها همگی عناوینی ساختگیاند تا چهرهی حقیقی مؤلف مشخص نشود و ادعای وی دربارهی «تلاش مخلصانه برای وحدت» قابل پیگیری نباشد؛ چرا که نویسنده از بیان نام واقعی خویش اِبا دارد(1)
(ص26 ترجمهی فارسی کتاب؛ گفتنی است که ما ترجمهی فارسی را مبنای نقد قرار دادهایم.)
و حتّی در گفتن «طول عمر» خود نیز صداقت نشان نمیدهد!نویسنده در صفحات مختلف کتاب، ناآگاهی خویش را نسبت به تاریخ پربار شیعه نشان میدهد که این جهالت در بخش پایانی مورد بررسی قرار گرفته است. (برای توضیح بیشتر، به بخش چهارم مراجعه فرمایید.)
شاید با خواندن این نقد، سؤالی که ذهن مرا در طول کار، به خود مشغول کرد، اندیشهی خوانندگان محترم را نیز به خود معطوف کند:
1) نویسنده نام مستعار «دکتر حسین موسوی» را انتخاب کرده و بر این وامگیری تصریح دارد.
به راستی، چرا گروهی در شهر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و در ایّام حج، به جای بیان حقایق و ایجاد انس و الفت بین مسلمانان، به دنبال اختلافاند؟ قرآن و ندای عقل همواره بشر را بر حق مداری و انصاف رهنمون اند؛ پس چرا گروهی بیتوجه به تأکیدات این دو، دوری از حقّ و عدم انصاف را پیشه میسازند؟ و چرا...؟! )
عدنان درخشان
خرداد 1383
خانهی سستِ استدلال
مهدویّت اعتقاد مشترک اسلامی است.
1 - مهدویّت در دو صحیح «بخاری» و «مُسْلم»
2 - کتب اهل تسنّن دربارهی حضرت مهدی علیهالسلام
متعه سنّت مشترک اسلامی است.
ناآگاهی نویسنده از منطق قرآن
1 - ملاک وحدت تحقیق است؛ نه تقلید
2 - مکتب اهل بیت علیهمالسلام نه سیرهی صحابه
3 - قیچی کردن آیات در بحث علم غیب!!
4 - نویسنده آیهی قرآن را توهین میشمارد!!
5 - کمیِ یاران انبیا علیهمالسلام از دیدگاه قرآن
6 - تصریح به تکلّم حیوانات در قرآن
بی اطلاعی نویسنده از علوم روز
ادعای بدون دلیل
اگر کسی در پی وحدت است، باید بداند این مقصود با پیروی تمام و کمال از حق صورت خواهد پذیرفت. روشن است وحدت باطل، راه شیاطینی است که بر سرکشی، متحد و هم پیماناند.
این افراد باید با منطقِ علم، انصاف و حق جویی، مسائل مورد اختلاف را پیش بکشند تا در این تضارب آرا و اندیشهها، چهرهی واقعی حق نمایان شود.
با کمال تأسف، در این وادی - که راه اصلی وحدت است - باز هم عالم نمایانی که جز ادعای علم و استدلال، بهرهای دیگر از آن ندارند، بر مذهب شیعه میتازند و به گمان خویش عالمانه آن را نقد میکنند، در حالی که جاهلانه یا عامدانه سخن میرانند و از معایب خویش غافلاند.
نویسنده در جهت نفی وجود حضرت مهدی علیهالسلام چنین مینویسد:
آنچه بیشتر هر مسلمان شیعه را درباره حقیقت امام دوازدهم کنجکاو میکند ادعاهای عجیب و غریبی است که تولید کنندگان روایات ما درباره ایشان مدعی هستند اگر چنین شخصیتی وجود میداشت بنده اولین غلام حلقه بگوش ایشان میبودم اما متأسفانه با عقل جور درنمیآید که امامی از نسل پیغمبر صلیاللهعلیهوآله برای اصلاح جامعه آمده باشد، شغلش شغل پیغمبر باشد امّا این گونه عمل کند ... (صص 169 - 170)
سپس با بررسی شدائد و سختیها و جنگها و خونریزیهای دوران ظهور، در انتهای بحث چنین نتیجه میگیرد:
«ما به نوبت خود میپرسیم راستی امام قائم از کجا شروع خواهند کرد؟ و از چه کسانی انتقام خواهند گرفت؟ واینهمه خونی که میریزد خون کیست؟... وانگهی مگر نه این است که ایشان زمین را پس از آنکه ظلم و ستم بر آن حاکم بوده، سرشار از عدالت و برابری خواهد کرد؟ پس با کشتن نود درصد(به فرموده شیخ طوسی[ !])مسلمین(1)توسط امام قائم[ !] کجاست آن عدالت و برابری؟! (صص 176 - 177)
در مجموع، تلاش نویسنده بر این است که نشان دهد چنین خونریزیهایی از آن امام و فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله بعید است و بیعدالتی
1) برای این اتهام هیچ مدرکی از شیخ طوسی یا دیگر بزرگان شیعه ارائه نشده است.
است. لذا وجود چنین فردی از پایه و اساس کذب است!
در پاسخ باید گفت: وجود حضرت مهدی علیهالسلام از مشترکاتی است که سنّیها و شیعیان متفقاً بر آن تأکید دارند و حتّی گروههای تندرو .
وهّابی نیز به وجود چنین شخصیتی در کتب خود به عنوان فردی که در آخرالزّمان ظهور خواهد کرد، اشاره میکنند.
برای مثال، محمد بن اسماعیل بخاری در کتاب صحیح خود - که اهل تسنّن این کتاب را برترین کتاب پس از قرآن میدانند - از زبان رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله چنین نقل میکند:
«کیْف أنتم إذا نزل ابنُ مریمَ فیکم و إمامُکم منکم؟»(1)
«حال شما چگونه است آن گاه که پسر مریم بر شما فرود آید و امام (جهت نماز) از شما مسلمانان باشد [و حضرت عیسی علیهالسلام بدو اقتدا کند]؟»
مسلم بن حجّاج نیشابوری در کتاب صحیح خود - که پس از صحیح بخاری معتبرترین کتاب نزد سنّیها است - علاوه بر اشاره به حدیث فوق (در جلد 1، صفحهی 136)، حدیث دیگری به نقل از
1) صحیح بخاری / ج4 / ص 205 (کتاب الأنبیاء،باب 49 : نزول عیسی بن مریم)
جابربن عبداللّه انصاری آورده است. جابر گوید:
شنیدم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «گروهی از امّتم آشکارا تا روز قیامت براساس حق پیکار میکنند.» آنگاه فرمود: «پس عیسی بن مریم فرود میآید. فرمانروای گروه (مسلمانان) گوید: بیا و برایمان نماز بگزار. او میگوید: )
خیر، به درستی که بعضی از شما به پاس گرامی داشتِ این امّت، بر دیگران امیر هستید.»(1)
شارحان دو صحیح مسلم و بخاری به روشنی حدیث را دربارهی حضرت مهدی علیهالسلام تفسیر کردهاند. برای مثال در کتاب «فتح الباری فی شرح صحیح البخاری» پس از تصریح به تواتر(2)
نباشد.
حدیثهای دربارهی حضرت مهدی علیهالسلام ، چنین مینویسد:«در نماز خواندن عیسی علیهالسلام پشت سر مردی از این امّت، با توجه به این که در آخرالزّمان و نزدیک قیامت است، نشان صحت و درستی گفتههایی است که گوید: به درستی که زمین از قائمی برای خدا با حجّت، خالی نخواهد بود.»(3)
مؤلف کتاب«ارشاد السّاری فی شرح صحیح البخاری» نیز این حدیث را به حضرت مهدی علیهالسلام تفسیر کرده و تصریح کرده است که
حضرت عیسی علیهالسلام در نماز به حضرت مهدی علیهالسلام اقتدا میکند. (1)
از مشهورترین احادیثی که در کتب علمای سنّی دربارهی حضرت مهدی علیهالسلام آمده است، حدیث زیر است :
«المهدیُ حقٌّ و هو مِن وَلَدِ فاطمةَ.»
«مهدی حقّ است و او از فرزندان فاطمه است.»(2)
از حدیث یاد شده نیست. دستهای ناپاکِ تفرقه افکن به بهانهی استفاده نکردن شیعیان از این حدیث در اثبات حقانیّت اولاد حضرت زهرا علیهاالسلام ، آن را حذف کردهاند!!
!باز در حدیث دیگری به نقل از پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآله چنین آمده است:
«مهدی از من است. او پیشانی درخشان و بینی کشیدهای دارد. زمین را از قسط و عدل پر میکند؛ همان گونه که از ظلم و ستم پر شده و هفت سال سلطنت میکند.»
این روایت را حاکم نیشابوری با مبانی مُسْلم صحیح میداند. گنجی شافعی، سیوطی و ابوالفیض ، همگی از بزرگان اهل تسنّن - بر صحّت حدیث تصریح دارند و شیخ منصور علی ناصف استاد
1) ارشاد الساری /ج5/ص 419
2) سنن ابوداود /ج4/ص 107؛ سنن ابن ماجه /ج 2/ ص 1368 حدیث 4086؛ المعجم الکبیر طبرانی /ج 23/ص 267 حدیث 566؛ مستدرک حاکم /ج4/ص557؛ ابن حجر هیثمی در «الصواعق المحرقة» /ص 163، باب 11، فصل اوّل؛ کنزالعمّال متقی هندی / ج14 / ص 264 حدیث 38662؛ إسعافُ الراغبین شیخ محمد بن علی الصبان / ص 145؛ مشارق الأنوار شیخ حسن عدوی حمزاوی مالکی / ص 112 چهار نفر اخیر حدیث را از صحیح مُسْلم نقل کرده و متفقاً گفتهاند: حدیث در صحیح مسلم است؛ امّا در چاپهای امروزی کتاب صحیح مسلم، اثری
دانشگاه الأزهر مصر، در کتاب «التّاج» آن را صحیح میشمارد. هم چنین بَغَوی مالکی حدیث را نیکو میداند و ابن قیّم جوزیه، از شاگردان ابن تیمیّه مؤسس فکری فرقهی وهابیّت، به خوبی سندهای این حدیث حکم کرده است.(1)
در مدارک اهل تسنّن حتّی از سختیها، بلایا و فتنههای دوران ظهور حضرت مهدی علیهالسلام سخن به میان آمده است تا آن جا که فردی به نام نُعَیْم بن حَمّاد مِروَزی در کتاب خود به نام الفِتَن - که آن را پیش از ولادت امام زمان علیهالسلام نوشته است - به وقایع و سختیهای دوران ظهور اشاره میکند.
لذا نویسندهی مجهول کتاب - چه مذهب تشیّع داشته باشد و چه از اهل تسنّن باشد - باید در مقام دفاع از این اعتقادِ ریشهای مسلمانان و در صدد برپایی پرچم اسلام و مقابله با مخالفان مهدویّت باشد تا از خدا و رسول دفاع کند؛ نه این که خود آب به آسیاب دشمنان بریزد و به انکار مهدویّت برخیزد!
از جانب دیگر، چرا حکومتی که به تصریح مدارک معتبر شیعه و سنّی، درصدد برپایی حکومت عدل جهانی است و حتّی شخص
1) مستدرک حاکم /ج4/ص557؛ البیان گنجی شافعی /ص 500؛ الجامع الصغیر سیوطی /ج2/ص672 حدیث 9244؛ التاج الجامع للاُصول /ج5/ص343؛ إبراز الوهم المکنون / ص 508؛ مصابیح السنّة بَغَوی /ج3/ص492 حدیث 4212 و المنار المنیف ابن قیّم / ص 144 حدیث 330
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر این عدالت تصریح کردهاند، از جانب نویسنده به بیعدالتی و خونریزیهای بیحساب و کتاب متّهم میشود؟ چرا با بیتوجهی به تمامی مدارک موجود در کتب علمای شیعه و وجود همین روایات و روایات بیشمار دیگر در تأیید وجود حضرت مهدی علیهالسلام در مدارک غیر شیعی(1)
گردیده است.
، مهدویّت را انکار میکند؟ چگونهوی اعتقاد به آن را امری واهی میپندارد و آن را ساخته و پرداختهی علمای شیعه میانگارد و با بیاطلاعی کامل از کتبی که علمای بزرگ عامّه دربارهی مهدویّت نوشتهاند، شیعیان را به اعتقاد سازی متّهم میکند؟
در انتها، به تعداد کمی از کتابهایی که نویسندگان سنّی به صورت اختصاصی دربارهی موعود منتظر، حضرت مهدی علیهالسلام نوشتهاند، اشاره میکنیم تا جهالت نویسنده و دوستان وی از جمله نویسندهای که خود را احمد کاتب نامیده است در بحث مهدویّت بیشتر روشن گردد:
1 - «البیان فی أخبارصاحب الزّمان» نوشتهی محمّد بن یوسف
1) در کتاب «معجم أحادیث المهدی» تألیف آقای کورانی به بیش از «1940» حدیث (با حذف موارد مشترک) در باب مهدویّت اشاره شده است که همگی از منابع معتبر شیعه و سنّی نقل
گنجی شافعی
2 - «العَرْف الوَرْدی فی أخبار المهدی» نوشتهی جلال الدین سیوطی عالم مشهور سنّی
3 - «العِطْرُ الوردی فی أوصاف المهدی» نوشتهی محمّد بن محمّد بَلْبیسی
4 - «القَطْرُ الشَّهدی فی أوصاف المهدی» به صورت شعر سرودهی شهاب الدّین حُلوانی
5 - «المَشرب الوردی فی مذهب المهدی» نوشتهی ملاّ علی قاری حنفی مکّی
6 - «الردّ علی من حَکم و قضی بأنّ المهدی الموعود جاء و مَضی» نوشتهی ملاّ علی قاری حنفی مکّی
7 - «البرهان فی علاماتِ مهدیِّ آخر الزّمان» نوشتهی حسام الدین متقی هندی عالم مشهور سنّی حنفی
8 - «عِقدُ الدُّرر فی أخبار الامام المنتظر» نوشتهی یوسف بن یحیی مقدسی سلمی
9 - «أخبار المهدی» نوشتهی حافظ ابونُعیم اصفهانی
10 - «أربعین حدیثاً فی المهدی» نوشتهی حافظ ابونُعیم اصفهانی
11 - «ابراز الوهم المکنون من کلام ابن خلدون » نوشتهی ابوالفیض غماری مغربی
12 - «المهدی المنتظر» نوشتهی ابوالفضل غماری مغربی (برادر
ابوالفیض یاد شده)
13 - «اخبار المهدی» نوشتهی حَمّاد بن یعقوب رواجنی استاد بخاری
14 - «المهدی» نوشتهی شمس الدین ابن قیّم جوزی عالم مشهور اهل تسنّن و شاگرد ابن تیمیّه
15 - «تلخیص البیان فی علامات مهدیِّ آخر الزّمان» نوشتهی ابن کمال پاشای حنفی
16 - «فرائد فوائد الفکر فی المهدی المنتظر» نوشتهی مرعی بن یوسف کرمی مقدسی
17 - «تحدیق النّظر بأخبار المنتظر» نوشتهی محمّد بن عبدالعزیز بن مانع
18 - «الهدیّةُ النَّدیَّة فی فضل الذات المهدیَّه» نوشتهی شیخ مصطفی بکری
19 - «الإذاعة لما کان و ما یکون بین یدی الساعة» نوشتهی محمد صدیق خان بخاری هندی
20 - «الفتن» نوشتهی نعیم بن حمّاد متوفای 228 هجری قمری که قبل از ولادت حضرت مهدی علیهالسلام کتاب خویش را نگاشته است.
نویسندهی ناآگاه کتاب، متعه را به عنوان ابزاری برای حمله به شیعیان انتخاب کرده از هر سخن زشت و تهمت ناروایی استفاده میکند و حتّی به گفتن داستانهای عجیب و غریب روی میآورد(1)گویا وی فراموش کرده است که برخی از علمای سنّی مذهب، اجازهی ازدواج موقت را صادر کردهاند.
مالک بن انس، امام مالکیها و یکی از رهبران چهارگانه اهل تسنّن، متعه را مجاز میداند.(2)
احمد حنبل، پیشوای حنبلیان - که وهّابیها در فقه از او تبعیّت میکنند - به تحریم متعه قائل نبوده و آن را مکروه میدانسته است.
ابن قدامه در المغنی نقل میکند که: «متعه مکروه است نه حرام، زیرا در این باره ابن منصور از احمد حنبل پرسید. او گفت: اگر از آن پرهیز شود، بیشتر دوست دارم. ظاهر این کلام کراهت است؛ نه
1) بسیاری از این داستانها را مترجم حذف کرده است تا پوچی و نازیبایی نوشتار مؤلف به خصوص در بحث متعه پوشیده شود.
2) سرخسی در المبسوط /ج5/ص152؛ زرقانی در شرح الزرقانی /ج3/ص155؛ مرغینانی در الهدایة فی شرح البدایة المبتدی /ج1/ص190؛ابن الهمام در شرح فتح القدیر /ج3/ص153 و قرطبی در تفسیر خود /ج5/ص133 جواز متعه را به مالک نسبت دادهاند.
حرمت.»(1)
جالب آن است که برخی از علما و بزرگان سنّی نه تنها متعه را حلال میدانند بلکه در آن راه افراط برگزیدهاند.
عبدالملک بن جُرَیْج اُموی - که شیخ و استاد بخاری، نویسندهی کتاب صحیح بخاری مشهورترین کتاب اهل تسنّن است و شمس الدین ذهبی او را یکی از اعلام ثقات، بلکه امام، علاّمه، حافظ و شیخ حرم و ... میداند - از جملهی کسانی است که نه تنها قائل به جواز متعه بود، بلکه در این امر افراط میکرد.
شافعی میگوید: وی 90 زن به متعه داشت! ذهبی نیز گفته است: او 70 متعهای داشته است!
ابن جریج، در فهرستی، نام زنانی را که وی آنان را به ازدواج موقت (متعه) در آورده بود، یاد کرده است(2)تا فرزندانش آنان را بشناسند و در ازدواجهاشان اشتباه نکنند!!
با این همه ،نویسندهی کتاب، متعه را حربهای برای کوبیدن شیعه میداند و به جای بررسی کتابهای علمای سنّی - که قائل به جواز متعهاند - آن را ساختهی شیعیان جلوه میدهد.
اصرار زیاد نویسنده و مترجم کتاب بر پیروی از صحابه نه تنها با قرآن و تاریخ اسلام و سیرهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله موافقت ندارد، بلکه به نوعی، تشویق بر تقلیدی ناآگاهانه و جاهلانه از افرادی است که به صرف این که 1400 سال پیش در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودهاند، باید راه و روش آنها مورد احترام باشد.
کتابی که ادعا میکند «تحقیق را جانشین تقلید کنیم» و «هیچ مسلمانی در هیچ اصلی از اصول اعتقادی نباید مقلد کسی[کس] دیگری باشد» (صفحه 14) خود در جای جای کتاب میخواهد که بدون علّت به تمامی صحابه احترام بگذاریم و سیرهی آنان را - ولو این که در بسیاری از مواقع مخالف عقل و شرع باشد - پیروی کنیم.
در صفحات 13، 15، 19، 20، 22، 23، 42، 45، 48، 147، 148، 149، 150 و 152 کتاب - بدون توجه به آیات بیشماری که در طعن صحابه آمده است - نویسنده به هر صورت و به هر شکل، از تمامی صحابه دفاع میکند و جالب آن که ادعا میکند باید قرآن محور وحدت باشد!اگر نویسنده - که گویا اطلاع کافی از آیات قرآنی ندارد - اندک تأمّلی در آیات الاهی داشت، این گونه بر تقلید کورکورانه از صحابه اصرار نمیورزید. به این آیات توجه کنید:
از اعراب بادیهنشین که در اطراف شما هستند عدّهای
منافقاند و از اهل شهر مدینه نیز عدّهای هستند که در نفاق ورزیدن سابقهی طولانی دارند و در این کار ماهرند... بهزودی آنان را به عذابی دوچندان گرفتارمیکنیم سپس به سوی عذابی بزرگ فرستاده میشوند. (توبه / 101)
و از مردمان کسانی هستند که میگویند: به خدا و روز قیامت ایمان داریم؛ در حالی که ایمان ندارند و از مؤمنان نیستند. آنها میخواهند به خداوند و مؤمنان مکر و خدعه زنند؛ امّا این خدعه و مکر به زیان خودشان است و نمیفهمند. در دل اینان مرضی است و خداوند آنان را به حال خود وامیگذارد و بیماری دلشان را زیاد میکند و برای آنان به جهت تکذیب آیات الاهی، عذابی دو چندان فراهم است. (بقره / 9-11)
خداوند زنان و مردان منافق را عذاب میکند... و بر آنان غضب الاهی و لعنت خداوند جاری است و خداوند جهنم را برای آنان آماده کرده و چه بد بازگشتگاهی است! (فتح/6)
منافقان پیوسته به خداوند قسم میخورند که: ما هم به راستی از شما مؤمنانایم؛ حال آن که از شما نیستند. (توبه/56)
خداوند مردان و زنان منافق و کافران را به جهنمی که در
آن جاویدان خواهند بود وعده میدهد، همین آنان را کفایت میکند. خداوند آنان را لعنت میکند و برای ایشان عذابی همیشگی و پایدار است. (توبه/68)
سورههای بقره، مائده، توبه، عنکبوت، احزاب، محمّد صلیاللهعلیهوآله ،... همگی آیاتی دربارهی اهل نفاق دارند و حتّی سورهی منافقون به طور اختصاصی به بررسی وضعیت منافقان در صحابه میپردازد. باری، بیش از 300 آیه در وصف منافقان و اعمال و رفتارشان در قرآن مجید ثبت است!
حال از نویسندهای که ادعای دفاع از قرآن را دارد، انتظار نمیرود چنین سنگ صحابهای را به سینه بکوبد که به قطع و یقین، حتّی نام بسیاری از آنان را نمیداند و نباید اصرار داشته باشد که هر چه کردهاند و هر چه میگویند - ولو برخلاف هم و در تناقض با یکدیگر باشد(1)
سوم، ابوذر صحابی بزرگ پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به ربذه تبعید نمود و عبداللّه بن مسعود را آن چنان کتک زد که به سبب آن در بستر بیماری افتاد و...! اینک سیرهی کدامیک از صحابه در این
تنازعات قابل پیروی است؟
- باید به عنوان سیره، اطاعت شود! ؟در کمال تأسف، مترجم کتاب، پای را از این فراتر مینهد و پیروی
1) در موارد بیشماری، صحابه با یکدیگر به نزاع و جنگ پرداختهاند. برای مثال عثمان، خلیفهی
از صحابه را همردیف اصول اعتقادی اسلام میداند و هم طراز سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت بزرگوار رسول خدا علیهمالسلام میشمارد و هر شیعهای را که حتی با یک نفر از صحابه مخالفت کند و کینهی یکی از آنان را به دل داشته باشد، رافضی معرفی میکند!!
اصل سخن چنین است:
مسلمان کسی است که علاوه از[ بر] پایبندی به اصول اعتقادی از سنت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و سنت اصحاب و یاران باوفایش رضوان اللّه علیهم اجمعین و سنت اهل بیت اطهارش علیهمالسلام که عین سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله است
پیروی نماید و تمام آنانرا دوست داشته باشد... اگر شیعهای دیدیم که با اصحاب پیامبر رضوان اللّه علیهم اجمعین یا حتی [ با] یک فرد آنان کینه داشته باشد او شیعه نیست بلکه رافضی و سبایی است. (ص 13)
حتّی در صفحات بعد سیرهی اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله را در ادامهی محوریّت قرآن میداند که هیچ مسلمانی از آن مستغنی نیست. (صص 15 - 16)
سخن مترجم در این که سنّت اصحاب را ادامهی سنّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میداند و به پیروی از آن سفارش میکند مصداق روشنی از «تقلید» است که خود دیگران را از آن نفی و مسلمانان را به تحقیق تشویق میکند؛ گویی قرآن - که کتاب دین جاوید اسلام است و مترجم کتاب پیوسته در مقدمه به پیروی از آن سفارش میکند - در
وادی تحقیق و نحوهی پیروی از صحابه مورد بیمهری قرار گرفته است.
قرآن کریم در ماجرای «جنگ اُحد» به فرار جمع کثیری از مسلمانان اشاره میکند و بیان میدارد که آنان بدون توجه به فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله - که از مسلمانان میخواستند برگردند و صحنهی جنگ را ترک نکنند - در حال فرار و بالارفتن از کوه بودند و در گرما گرم نبرد، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را تنها گذاشتند.(1)
در این غزوه، امیرمؤمنان علیهالسلام آن حضرت را یکّه و تنها یاری میکردند(2)تا آن که جمعی از صحابه به خود آمدند و با مشاهده رشادتهای شیرخدا علیهالسلام برگشتند و به یاری خدا و رسول صلیاللهعلیهوآله شتافتند. آن جا بود که ندای «لا فتی إلاّ علی و لا سیفَ إلاّ ذوالفقار:جوانمردی جز علی و شمشیری جز ذوالفقار نیست» در پهنهی کوه اُحد پیچید و شجاعت امیرمؤمنان علیهالسلام را در تاریخ ثبت کرد.(3)آری، خداوند سختی نبرد اُحد را محکی میداند که مؤمن واقعی از منافق شناخته میشود.(4)
با این اوصاف، آیا پیروی از سنّت امیرمؤمنان علیهالسلام در دفاع از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هم طراز پیروی از صحابهی فراری است و ما باید از گروهی (به
تأیید آیات سوره آل عمران) نفاق پیشه پیروی نماییم؟!
آیا قبیح دانستن این عمل صحابه در جنگ اُحد، باعث خروج شیعیان از حدّ اسلام و رافضی(1)
کتاب به شیعیان نسبت میدهند.
شدن آنها میشود؟!اگر یک مسلمان شیعه یا سنّی با خواندن کلام الاهی از نافرمانی و بیایمانی و نفاق گروهی از صحابه در اطاعت امر خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ناراحت شود و با این رفتار مخالفت کند، مستحقّ القابی مثل سبایی و رافضی است؟! آیا پیروی از صحابهای که قرآن گروهی از آنان را به «نفاق»، «کفر»، «بیمار دلی»،... متهم میکند - چون پیوسته اسباب آزار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را فراهم میساختهاند - هم طراز پیروی از سنّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت بزرگوار آن حضرت است؟!
جالب آن که نویسندهی محترم در صفحات 55 و 56 کتاب، جملاتی را بازگو میکند که حاکی از رنجها و مصیبتهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و انبیای دیگر است. آیات قرآن نیز بر این رنجها وآزارها که گروه منافق صحابه اعمال میکردند، مهر تأیید میگذارد:
و از ایشاناند کسانی که پیامبر را اذیت میکنند.
1) رافضی به معنای جدا شده و خارج شده از دین است و این اتهامی است که نویسنده و مترجم
(توبه/61 )
هم چنین خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید:
کسانی که خدا و رسول را آزار دهند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت میکند. ما برای ایشان عذابی آماده کردهایم. (احزاب / 57)
حال به راستی نویسندهی ناشناس کتاب از اعمال و رفتار صحابه بیاطلاع است یا آگاهانه برای رسیدن به اهداف اختلاف افکنانهی خویش آن اعمال را نادیده میگیرد؟
مترجم در ابتدای کتاب خویش چنین مینویسد:
در کار تحقیق باید صرفاً قرآن را محور قرار دهیم... نه این که... آیات قرآن را هر جوری که لازم بود قیچی کنیم و با تأویل و تفسیر خلاف واقع به آن بچسپانیم[ بچسبانیم!]، این کار نه تنها تحقیق نیست که بازی
کردن با نصوص وحی و بلکه بازی کردن با عقل انسانهای آزادمنش و خداجوست. (ص16)
آن گاه در چند صفحه بعد، با آوردن ترجمهی دو آیه، از جمله آیهی 59 سورهی انعام:
و عنده مفاتح الغیب لایعلهما[یعلمها] الا هو و کلیدها (گنجینهها)ی غیب نزد اوست که هیچکس جز او آنرا
نمیداند...
نتیجه میگیرد: پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله ، ائمه اطهار علیهمالسلام و دیگر انبیای الاهی
علم غیب نمیدانند - کما این که نویسنده و وهّابیان چنین اعتقادی دارند. - (صفحات 19 تا 22)
این اعتقاد به صراحت در قرآن نفی شده است. اگر مترجم آیات را بر مذهب خویش تطبیق نمیداد و درصدد قیچی کردن آیات برنمیآمد، چنین سخنانی را نمیگفت و قرآن را به رأی خویش تأویل و تفسیر نمیکرد. به آیات زیر که همگی از آگاهی انبیا و به خصوص حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله به غیب گزارش میدهد توجه کنید:
عالِمُ الغَیْب فلا یُظهِرُ علی غیبِهِ أحداً إلاّ مَنِ ارتضَی مِن رسولٍ (جن / 26 و 27)
او دانای غیب است و احدی را از غیب خویش آگاه نمیسازد، مگر آن کسی را که از بین فرستادگان میپسندد.
و ما کان اللّهُ لِیُطلِعَکُم علی الغیبِ ولکِنَّ اللّهَ یَجْتَبی مِن رُسُلِه مَن یشاء (آل عمران / 179)
و خداوند شما را از غیبش آگاه نمیسازد؛ امّا به مشیّت خویش برگزیدگان از رسولان خود را به این مقام آگاه میسازد.
ذلک من أنباء الغیب نوحیه إلیک (یوسف / 102)
این از خبرهای غیب بود که به تو وحی کردیم...
بیتوجهی به آیات روشنی مانند آیات سورهی جن، آل عمران، یوسف و... در مباحث مهم و کلیدی مانند علم غیب نگران کننده است؛ چرا که اگر قرار باشد هر کس به میل خویش قسمتی از آیات قرآن کریم را ببیند و از دیدن آیات دیگر قرآن، به دلیل مخالفت با عقاید شخصی خویش، چشمپوشی نماید، ارزش هدایتی کتاب خدا از بین میرود و در این صورت تکلیف میراثهای دیگر نبوی صلیاللهعلیهوآله و ائمه اطهار علیهمالسلام مشخص است.
آیا به قسمتی از کتاب ایمان میآورید و به قسمتی دیگر کافر میشوید؟ جزای آن کس که چنین کند رسوایی و سرافکندگی این جهان است و روز قیامت او را به سوی سختترین عذاب میبرند و خداوند از آن چه میکنید، غافل نیست. (بقره / 85)
نویسنده در مخالفت با شیعیان تا به آن جا پیش میرود که حتّی آیات الاهی را نیز نمیبیند و اگر در کتب شیعیان از آیهای استفاده شود، آن را توهین شیعه به ائمهی اطهار علیهمالسلام میپندارد!! در صفحهی 61 مینویسد:
عمر و کسانی که دور وبر او بودند طناب به گردن امیرالمؤمنین
انداختند و کشان کشان او را نزد ابوبکر بردند، تا جایی که او فریاد میکشید: (یا ابن امی[ اُم] إن القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی)(1)
50، 51، 52، 54، 55، 56، 57، 58، 60، 61، 62، 63، 64، ...
آن گاه ناشیانه نتیجه میگیرد:
آیا امیرالمؤمنین تا این حد بزدل و ترسو بودند؟!
اولاً: اگر عبارت «یا ابنَ اُمَّ إنَّ القومَ اسْتَضْعَفونی و کادوا یَقْتُلونَنی»: «ای پسر مادرم، این قوم مرا خوار کردند و میخواستند مرا بکشند» نشانهی بزدلی است، نویسندهی محترم باید بداند که قرآن مجید در سورهی اعراف آیهی 150 همین عبارت را از زبان حضرت هارون علیهالسلام آورده است که در برابر برادر خویش، حضرت موسی علیهالسلام میگویند. در این صورت، آیا قرآن به بزدلی و ترسویی حضرت هارون علیهالسلام اشاره میکند؟!!
ثانیاً: اگر این ماجرا توهین شیعیان به ائمه علیهمالسلام است، همین داستان و عین جملات مذکور و آیهی مورد اشاره در مدارک سنّی نیز نقل شده است.(2)
1) آیهی قرآن در متن کتاب به همین صورت چاپ شده و غلط چاپی از اصل کتاب است، غلطهای چاپی و ویراستاری بسیار زیاد بود به حدّی که تقریباً در تمام صفحات مشاهده میشد و در این میان حتّی آیات قرآن نیز مستثنی نبود. برای مثال ر.ک. صفحات 10، 11، 12، 13، 16، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 23، 24، 28، 30، 31، 34، 36، 37، 40، 41، 44، 46، 49،
2) به بخش چهارم همین کتاب ذیل عنوان «بیعت اکراهی امیر مؤمنان علیهالسلام » مراجعه کنید.
نویسنده در صفحهی 147 کتاب با شدّت به شیعیان حمله میکندکه:
«راستش بنده سر در نیاوردم که این چه معمایی است؟! یعنی دستاورد پیامبر در تمام بیست و سه سال زندگی رسالت و دعوت فقط سه نفر بوده؟»
آن گاه ناشیانه شروع به تبلیغ معتقدات سنّیها میکند و به جای این که مدرکی ارائه دهد و بحث علمی و قرآنی کند، بار دیگر به شیعیان حمله میکند که: صحابه را قبول ندارند!
بحث صحابه در قبل بررسی شد؛ امّا تعجب نویسنده از این که چرا شیعیان دستاورد پیامبر صلیاللهعلیهوآله را در حدّ چند نفر بیشتر نمیدانند،
خود دلیل دیگری است که نشان میدهد اصولاً نویسنده از قرآن بیبهره است یا این که در کلام خداوندی تدبّر ندارد.
آیا نویسنده، زحمات 950 سالهی حضرت نوح را نمیبیند که پس از این مدّت طولانی، جز تعداد اندکی با او بر کشتی سوار نشدند؟
آیا مؤلف، داستان گوسالهی سامری را نمینگرد که چگونه تأخیری 10 روزه در بازگشت حضرت موسی علیهالسلام ارتداد جمع کثیری از بنیاسرائیل را به همراه میآورد که به جای خداوند، گوسالهای را پرستش میکردند؟
اگر قرآن یاران حضرت نوح و حضرت موسی علیهماالسلام را کم گزارش
میکند، نباید کتاب خدا را به صرف این گزارش مورد حمله قرار داد! به همین ترتیب اگر تاریخ شیعه یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در اقلیّت میداند، نباید به شیعیان حملهور شد؛ بلکه باید با تدبّر در تاریخ و قرآن، از تکرار چنین وقایعی جلوگیری کرد.
مؤلف محترم با هدف بررسی توهینهایی که شیعیان به اهل بیت علیهمالسلام کردهاند(!) داستان «عفیر» الاغ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را - که نویسنده به اشتباه غفیر مینویسد - میآورد و با تیتر غیر مؤدبانهی «الاغ و حدیث!» آن را مشخص میکند، او پس از آوردن روایتی که در آن «عفیر» با پیامبر صلیاللهعلیهوآله صحبت میکند، با تعجّب چنین نتیجه میگیرد:
الاغ حرف میزند!
الاغ به پیامبر صلیاللهعلیهوآله خطاب میکند: پدر و مادرم فدایت باد! در حالی که این مسلمانان هستند که پدر و مادرشان را فدای رسول خدا میکنند و نه الاغها!...» (ص 57)
اولاً: تعجب نویسنده (که به تصریح مترجم کتاب 90 سال(1)در لباس اسلام زندگی کرده است) از تکلّم حیوانات جای شگفتی دارد؛
1) ص 26 کتاب
چرا که قرآن به صراحت از صحبت مورچگان(1)، هدهد(2)و پرندگان(3)با حضرت سلیمان علیهالسلام سخن میراند و اصولاً عبارت قرآنی منطق الطیر(4)(= دانستن زبان پرندگان) بیانگر یکی از الطاف الاهی و علوم موهبتی خداوند به انبیا و اولیا است.
به هر روی، نویسندهای که محور سخنانش را قرآن میداند باید در آیات تدبّر نماید و اگر سخن مورچهای را با حضرت سلیمان علیهالسلام در کلام وحی میبیند، نباید از سخن چهارپایی با خاتم رسل صلیاللهعلیهوآله تعجب کند.
ثانیاً: نتیجهگیری دوم نویسنده را به حساب شوخ طبعی وی میگذاریم؛ چرا که اگر دراز گوشی با یکی از انبیای الاهی سخن بگوید - که از لحاظ منطق قرآن بعید نیست - نباید انتظار داشت که او بگوید: پدر و مادر آدمها به فدایت! بلکه شرط احترام ایجاب میکند آن حیوان از خود و هم جنسانش مایه بگذارد.
ثالثاً: اگر به زعم نویسنده، حدیث فوق توهین شیعیان به مقام نبوّت است، باید بداند که همان حدیث با تفصیلات بیشتر و شاخ و برگ افزونتر در منابع اهل تسنّن نیز آمده است. لذا نویسنده که در
آخر کتاب مدعی گرویدن به مذهب سنّی هاست - که به نظر میرسد از ابتدا در همان مسلک بوده است -(1)باید پاسخگوی شبههاش باشد؛ چرا که این حدیث در مدارک مذهب مورد علاقه وی آمده است.(2)
قاضی عِیاض در کتاب «الشفاء»، دمیری در کتاب «حیاة الحیوان»، و دیاربکری در «تاریخ الخمیس»،... (همگی از علمای اهل تسنّن) این ماجرا را نقل کردهاند.
رابعاً: در منطق قرآن، نه تنها حیوانات سخن میگویند؛ بلکه همه چیز ناطق است و تسبیح خداوند میکند.
و إن مِن شیءٍ إلاّ یسبِّحُ بحمدِهِ و لکن لاتفقهون تسبیحَهُم (اسراء / 44)
و چیزی نیست مگر این که تسبیح و حمد الاهی میکند؛ امّا شما تسبیح آنان را درنمییابید.
این نویسندهی ناشناخته - که از معارف قرآن اطلاع کافی ندارد - در روز قیامت خواهد دید که دست، پا، اعضا و جوارح تفرقه افکنان شهادت خواهند داد بر اعمال و رفتاری که برای خراب کردن چهرهی قرآن، اهل بیت علیهمالسلام ، شیعیان، اسلام و مسلمانان کردهاند. آنان خواهند گفت: چرا شما بر ضدّ ما شهادت میدهید؟ به آنان پاسخ داده میشود: خدایی که همه چیز را به سخن وا میدارد، ما را نیز به سخن واداشت.
و قالوا لِجُلودِهِم لِمَ شهِدْتُّم علینا؟ قالوا: أنطَقَنا اللّهُ الذی أنطَقَ کلَّ شیء (فصلت / 21)
و به پوست تن خود خواهند گفت: چرا به زیان ما شهادت میدهید؟ میگویند: خدایی که همه چیز را به سخن وا میدارد، ما را نیز به سخن واداشته است.
نویسنده حتی از دستآوردهای بدیهی علوم روز نیز آگاهی لازم را ندارد و به نظر میرسد به جای آراسته بودن به زیور علم، منطق و عقل تنها هنر او کپی کردن مدارکی است که در اختیارش گذاشتهاند. وی در کتاب خویش مینویسد که امام رضا علیهالسلام فرمودند:
در نزد امام صحیفهای خواهد بود که در آن نام تمام شیعیانشان تا روز قیامت درج خواهد بود و صحیفه دیگری که در آن نام تمامی دشمنانشان تا روز قیامت درج خواهد بود.
در ادامه نویسنده چنین نتیجه میگیرد:
نمیدانم چه جور صحیفهای است که بتواند اسمای[ اسامی] همه شیعیان جهان را از آغاز تا قیامت در خود جای دهد؟!! و نمیدانم آن چگونه صحیفهای خواهد بود که بتواند اینهمه دشمنان آل بیت!! [ اهل بیت] را در خود جای دهد؟! بنظر شما همه کامپیوترها و عقلهای الکترونی دنیا میتوانند این عدد خیالی را بشمارند، و در
خود جای دهند؟ اگر معجزه هم خواستهاند ثابت کنند، آن فقط در اختیار پیامبران قرار میگیرد (ص 131)
به طور خلاصه، او در دو جهت در پی انتقاد از این حدیث است:
غیر قابل جمع بودن این شمارش و گردآوری در یک صحیفه و نوشته
ردّ معجزه برای غیر پیامبر و لذا دروغ بودن چنین صحیفهی معجزهآسایی برای امامان علیهمالسلام
پاسخ قسمت اول:
در پاسخ انتقاد اول باید گفت: اگر فردی در قرون وسطای غرب میزیست، چنین سخنانی از وی بعید نبود؛ اما نویسندهای که خود را دکتر معرّفی کرده است و در قرن ارتباطات و در عصر کامپیوتر و اتم زندگی میکند، بعید است که نداند این عدد حتی توسط یک کامپیوتر سادهی خانگی قابل محاسبه است؛ چه برسد به «همهی کامپیوترها و عقلهای الکترونی دنیا»!
از جانب دیگر، زمانی که بشر معمولی بتواند این اطلاعات را در چند CD جمع کند، چرا خداوند - به طریقی که برای بشر هنوز مکشوف نشده - نتواند برای اولیای خود بر روی زمین - که پیامبر صلیاللهعلیهوآله
و اهل بیت بزرگوار آن حضرت اند - چنین کاری انجام دهد؟ آیا در قدرت الاهی - نعوذ باللّه - شک دارد یا در ولایت پیامبر و
اهل بیت علیهمالسلام ؟!!
از سوی دیگر، نویسنده که مذهب اهل تسنّن را برگزیده، گویی از متون مذهب خود هم اطلاعی ندارد، چرا که در کتب معتبر سنّیها، وجود چنین صحیفهها و کتبی قطعی است. برای نمونه به این حدیث دقّت کنید:
عبداللّه بن عمر میگوید: روزی رسول خدا در حالی که دو کتاب در دستشان بود، بر ما وارد شده، فرمودند: آیا میدانید این دو کتاب چیست؟ گفتیم: نه یا رسول اللّه! پیامبر با اشاره به کتابی که در دست راستشان بود، فرمودند: این کتابی ازپروردگار عالم است که در آن اسم اهل بهشت، نام پدرانشان و قبیلهی آنان است. سپس به دست چپ خود اشاره کردند و فرمودند: این نیز کتابی از جانب پروردگار جهانیان است که در آن اسم اهل جهنّم، نام پدران و قبیلهی آنهاست...(1)
بهتر بود نویسنده به جای حملهی بی مورد به شیعیان و دروغ پنداشتن روایات اهل بیت علیهمالسلام ابتدا در مذهب خود تحقیق میکرد و
1) سنن ترمذی /ج4 /ص499؛ مسند احمد حنبل /ج2 /ص167؛ مجمع الزوائد /ج7 /ص187؛ تفسیر طبری /ج25 /ص7؛ حلیة الاولیا /ج5 /ص168،...(همگی از مدارک اهل تسنّن )
آنگاه دیگران را متهم مینمود.
پاسخ قسمت دوم:
اشتباه دیگر نویسنده این است که کارهای خارق العاده و معجزات را تنها مخصوص پیامبران میداند؛ در حالی که اگر آگاهی قرآنی بیشتری داشت و در آیات قرآن تفکّر میکرد، خلاف این را مییافت. خداوند در آیات 38، 39 و 40 سورهی نمل چنین میفرماید:
1) قال یا أیُّها الملأ أیُّکم یأتینی بعرشِها قبلَ أن یأتونی مسلمین * قال عفریتٌ مِنَ الجنّ أنا آتیک بهِ قبلَ أن تقومَ مِن مقامِکَ و إنِّی علیه لَقَویٌّ أمینٌ * قال الذی عنده علمٌ من الکتاب أنا آتیکَ به قبلَ أن یرتدَّ إلیکَ طرفُکَ فلما رآه مستقِرّاً عنده قال هذا مِن فضلِ ربِّی...*
آیهی 39 به روشنی نشان میدهد بزرگی از جنّیان - که در مجلس سلیمان نبی علیهالسلام حضور داشت - بر اعجاز توانا بود و میتوانسته تخت باشکوه بلقیس را - پیش از آنکه آن حضرت از جا برخیزد - از فاصلهای دور نزد سلیمان علیهالسلام حاضر کند.
این بزرگ اجنّه به تصریح قرآن، بر این کار قدرت داشته و به یقین از انبیا نبوده است.
آیهی 40 همین سوره میفرماید: کسی که علمی از کتاب داشت تخت بلقیس را، به اعجاز، در حضور حضرت سلیمان علیهالسلام حاضر کرد. اهل تسنّن دربارهی شخصیت این فرد در کتب تفسیر چند احتمال میدهند که قول مشهور آنان آصف بن برخیا، کاتب سلیمان علیهالسلام است.(1)
در نتیجه، ادعای نویسنده بر این که معجزه فقط مخصوص پیامبران است، ادعای بیمدرکی است و با آیهی قرآن و حتی مذهب پنهان نویسنده - که اهل تسنّن باشد - مخالفت صریح دارد. به یقین، اعتبار ائمهی هدی علیهمالسلام نزد خداوند از آصف بن برخیا، کاتب سلیمان و آن جن بیشتر است. لذا وجود صحیفه و نوشتهای نزد آنان که یادگار علوم نبوی صلیاللهعلیهوآله است، هیچ استبعادی ندارد.
1) برای مثال، به تفسیر طبری و الدرالمنثور سیوطی ذیل آیات فوق مراجعه فرمایید.
کتابی که نویسندهی آن مدعی روشنگری است، باید هر جمله و هر عبارتش با آیه، روایت، عقل و منطق مستدل گردد؛ ولی با کمال تأسف کتاب مذکور در بسیاری از موارد، نه تنها هیچ دلیلی ذکر نمیکند بلکه سعی مینماید، با تبلیغ عقاید وهابیّت، هدف اصلی خویش را در لابه لای خطوط کتاب دنبال کند. از مواردی که نویسنده یا مترجم محترم عقایدشان را بدون کمترین مدرکی ارائه میکنند، نمونههای زیر است:
1 - اگر کسی از[ !] ولایت یا امام زمان یا عصمت ائمه علیهمالسلام منکر شود کافر نمیشود. (ص 17)
در اعتقاد مسلمانان (اعمّ از شیعه و سنی)، کسی که منکر ولایت امام زمان علیهالسلام و وجود حضرت ولی عصر علیهالسلام باشد، نه تنها از دین بهرهای نبرده، بلکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را نیز انکار کرده است. چرا که آن حضرت فرمودند:
«مَن أنکَر المهدیَّ مِن ولدی فقد أنکرنی»(1)
«هر کس مهدی از فرزندان من را انکار کند، مرا انکار کرده است.»
2 - اگر کسی... حاجتش را به غیر خدا عرضه کند... نه شیعه است و نه سنی
1) بحارالانوار / ج 51 / ص 73. نزدیک به همین مضمون از مدارک سنّیها: ینابیع المودّة قندوزی حنفی / ج 3 / ص 108 و ص 162
(ص 22)
این اعتقاد، از اصول ساخته و پرداختهی وهّابیان است؛ چرا که هر مسلمان، چه شیعه و چه سنّی، میداند که خداوند، به اذن الاهی خویش، ما را به انبیا و ائمه علیهمالسلام رهنمون ساخته است. پس به راستی کسی که حاجتش را به غیر خدا عرضه کند، نه شیعه است و نه سنّی، بلکه وهّابی است که به جای عرضهی حاجت خویش به خداوند و اولیای الهی، از شیاطین پیروی کند و از اسلام بهرهای ندارد.(1)
3 - اگر کسی... برای غیر خدا ذبح و نذر کند... چنین شخصی نه شیعه است و نه سنی (ص 22)
این هم از مواردی است که برای آن استدلالی آورده نشده است و تنها در پی تبلیغ عقاید وهّابیت و طالبانیگری است که با جنایات خویش در افغانستان و دیگر کشورهای جهان، تمام مسلمانان را در مظانّ اتهام قرار دادند.
4 - ابن سبا اولین کسی بود که مدعی شد امیرالمؤمنین وصیّ پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. (2)(ص 45)
اگر خوانندهی کتاب، فصلی را که نویسنده به این امر اختصاص داده است مطالعه کند، مییابد که در هیچ مدرکی که وی معرفی
میکند، چنین مطلبی وجود ندارد و این از نتیجهگیریهای غیر محققانه بلکه فریبکارانهی نویسنده و ساخته و پرداختهی ذهن کم مایهی اوست.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله 10 سال قبل از هجرت فرمودند:
«إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی، فاسمعوا له و أطیعوا»(1)
«به درستی که این علی، برادر من، وصی من و جانشین من است. پس به سخنانش گوش کنید و او را اطاعت کنید.»
حال چگونه نویسنده مدعی است: وصایت امیرمؤمنان علیهالسلام ، اوّلین بار توسط ابن سبا در حوالی سال 40 پس از هجرت (50 سال بعد از فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله !!) مطرح شده است؟!
5 - معجزه... فقط در اختیار پیامبران قرار میگیرد (ص 131)
این سخن نیز بیانگر اعتقاد دیگر وهابیّت است که نویسنده، بدون مدرک آن را بین جملات خویش قرار داده است و از یاد میبرد که قرآن در آیات 38، 39 و 40 سورهی نمل از معجزاتی توسط اجنّه و کاتب حضرت سلیمان سخن میگوید.
6 - امام قائم تصمیم دارد تمامی عربها را حتّی اگر شیعه باشند[ !] به بدترین وضع قتل عام کند. (ص 183)
1) تاریخ طبری / ج 3 / صص 1172 - 1173 چاپ لندن؛ تفسیر طبری / ج 19 / صص 74 - 75؛ البدایة والنهایة / ج 3 / صص 39 - 40؛ مسند احمد حنبل / ج 2 / ص 352 و...
این هم از سخنانی است که نویسنده بدون ذکر حتّی یک سند و تنها به خاطر کینهای که نسبت به حضرت مهدی علیهالسلام و شیعیان دارد نقل کرده است. شیعه و سنّی از قول رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل کردهاند حضرت مهدی علیهالسلام دارای صفت زیر است:
«یملأُ الأرضَ قِسطاً و عدلاً کما مُلِئت ظُلماً و جوْراً»(1)
«زمین را از عدل و داد پر میکند همان گونه که ظلم و ستم آن را فرا گرفته بود.»
نویسنده چگونه ادعای اسلام میکند، آن گاه حضرت مهدی علیهالسلام را به کشتار بیحساب و کتاب و برخلاف عدل و داد متهم مینماید؟! به راستی، او به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و سخنان ایشان اعتقادی هم دارد؟!
1) عبدالرزّاق در «المصنف» / ج 11 / ص 372 حدیث 773؛ مستدرک حاکم نیشابوری / ج 4 / ص 57؛ البیان گنجی شافعی / ص 50؛ ابراز الوهم المکنون ابوالفیض غماری / ص 508،...
اتهامات واهی و روشهای غیر علمی
اتهامات نویسنده به ائمه علیهمالسلام و بزرگان شیعه
تحریف، تقطیع و دست بردن در اقوال ائمه علیهمالسلام و شیعیان
ترجمههای اشتباه و سوء استفاده از آن
سخنان خندهآور و فکاهی نویسنده
برخی، به جای استدلال به متون واقعی دین اسلام و نقد و بررسی علمی منابع مسلمانان، ناآگاهانه یا مغرضانه، به روشهای غیر علمی پناه میبردند و نقدهای غیر منطقی ارائه میدهند. با این کار جامعهی مسلمانان، به جای بالندگی و رشد، گرفتار جهالت، جدال و تفرقه میشود و اخلاق اسلامی و اجتماعی، به واسطهی این تهمتها و بیانصافیها سیر قهقرایی پیدا میکند.
با کمال تأسف، شیعه - که مولود واقعی اسلام و مظهر عقل گرایی کامل در طول حیات مسلمانان بوده است - با نقدهای غیر علمی، غیر منصفانه و غیر واقعی متهم گردیده است. به نمونههایی چند از کتاب «اهل بیت از خود دفاع میکنند» توجه کنید:
از عجیبترین اتهامات نویسنده به شیعیان، ادعای مذکور است که تحت عنوان «خوش خبری برای عراقیها» در صفحات 175 و 176 آورده شده است.
نویسنده در این دو صفحه روایت روشنی را به عنوان مدرک نمیآورد و تنها با اشاره به یک روایت، از آن برداشت نادرست و متن حدیث را، تأویل و تفسیر شخصی میکند. او چنین مینویسد:
ما گمان میکردیم که امام قائم مسجد الحرام را به حالت اصلیاش [ اصلیاش] که در زمان رسولخدا صلیاللهعلیهوآله بوده است باز خواهد گرداند ولی بعدها فهمیدم که خیر منظور این است که آنرا خراب میکند و با زمین هموار مینماید، چونکه قبله بسوی کوفه تغییر جهت خواهد داد!
آن گاه به روایت زیر که از امیرمؤمنان علیهالسلام است استناد میکند:
فیض کاشانی روایت میکند (یا أهل الکوفه) ایمردم[ ای مردم [کوفه! خداوند کسی را به اندازه شما دوست ندارد لذا امتیازاتی را به شما اختصاص داده است: (مصلاکم بیت آدم و بیت نوح و بیت ادریس و مصلی ابراهیم...) مصلای شما خانه آدم و خانه نوح و خانه ادریس و مصلای ابراهیم است (و لاتذهب الایام حتی ینصب الحجر الاسود فیه) طولی نمیکشد که سرانجام حجر الاسود در آن
نصب خواهد شد.
این که چگونه نویسندهی محترم کتاب، از روایت فوق، نتیجه گرفته، اعتقاد شیعیان این است که در زمان حضرت مهدی علیهالسلام قبله از مکّه به سوی کوفه تغییر خواهد کرد، مشخص نیست.
امیرمؤمنان علیهالسلام در حدیث مذکور نه تنها از تغییر قبله سخن نمیگویند، بلکه با اشاره به فضیلت مسجد کوفه و با استناد به دانشهایی که به تعلیم الاهی و نبویّ آموختهاند، بیان میفرمایند که این مسجد، منزلگاه و محلّ نماز پیامبران بزرگ الاهی از جمله حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت ادریس و حضرت ابراهیم علیهمالسلام بوده است. سپس با بهرهگیری از گنجینهی علم غیبی که خداوند در اختیار امیرمؤمنان علیهالسلام نهاده، در مقام پیشگویی میفرمایند: روزی حجرالأسود به کوفه خواهد آمد. این واقعه نزدیک به سیصد سال بعد از آن حضرت، در زمان قرامطه در سالهای 317 تا 330 اتفاق افتاد و اصولاً ربطی به حضرت مهدی علیهالسلام و زمان ظهور ندارد.
تاریخ، این واقعه را چنین ثبت کرده است:
«سلیمان بن حسن بن بهرام جنابی «ابوطاهر» پس از پدرش حسن در سال 310 در بحرین رهبری دولت قرامطه اسماعیلیه را به دست گرفت... در سال 316 و 317 ابوطاهر سپاه خود را به مکّه برد و کعبه را غارت کردند و حجر الأسود را نیز با خود بردند. او در سال
319 به کوفه بازگشت و در آن جا 50 روز مستقر شد. سپس ساحل بحرین را به تصرف خود درآورد و در سال 330 حجرالأسود را به کوفه آورد.»(1)
جالب آن است که علامهی مجلسی پس از ذکر این حدیث چنین توضیح میدهد: «نصب حجرالأسود در مسجد کوفه در زمان قرامطه اتفاق افتاد که کعبه را خراب کردند و سنگ را به کوفه انتقال دادند.»(2)متأسفانه نویسنده این توضیحات را نمیبیند و به جای توجه دادن مسلمانان به این خبر غیبی و استفادهی از آن در جهت معرّفی ولیّ خدا - که همانا امیر مؤمنان و فرزندان ایشان علیهمالسلام اند - با برداشتی کاملاً شخصی، حضرت مهدی علیهالسلام را متّهم مینماید که در صدد تغییر قبله خواهند بود!!
خلاصهی کلام آن که، نویسنده در دو صفحه از کتاب خود مرتکب خلافهای زیر شده است:
الف - تغییر کلام و تحریف معنای حدیث امیرمؤمنان علیهالسلام .
ب - متهم کردن امام زمان علیهالسلام و موعود عدالت گستر جهان به اموری که واقعیت ندارد.
ج - متهم کردن گروه کثیری از مسلمانان - شیعیان - به اعتقادی که
روح و جانشان از آن بیاطلاع است.
بی مناسبت نیست در این جا جملاتی را که نویسنده در مقدمهی کتاب آورده، مرور کنیم:
اینک فرصت آن فرا رسیده است که حق را ظاهر کنم و برادران و خواهران فریب خوردهام[ !] را آگاه نمایم، زیرا که ما به عنوان علماء و رهبران دینی جامعه، مسئولیت عظیمی به دوش داریم و در روز قیامت از ما سؤال خواهد شد لذا مجبوریم روشنگری کنیم و حق را بیان نمائیم حتی اگر تلخ باشد.(ص 33)
افسوس که نویسنده برای روشنگری راه درستی را انتخاب نکرده و با دوری از حق، آرمانهای زیبای عنوان شده را از بین برده است!
نویسنده در صفحه 51 کتاب ادعا میکند که قاتلان امام حسین علیهالسلام شیعیاناند و سخنانی را که سید الشهداء علیهالسلام در وصف اهل کوفه و سپاه یزید فرمودهاند، در حق شیعیان واقعی اهل بیت علیهمالسلام میداند!
علت اصلی برداشت فوق این است که نویسنده اهل کوفه را شیعهی اصطلاحی و پیرو امیرمؤمنان علیهالسلام فرض میکند، در حالی که آنان نه تنها شیعه نبودند بلکه اکثراً پیرو راه و روش خلفا بودند. این کوفیان، همانانی بودند که سید الشهداء علیهالسلام چنین مورد خطابشان قرار داد:
«وای بر شما ای شیعیان آل ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز جزا نمیترسید، در دنیایتان آزاده باشید!»(1)
گروه بزرگی از اهل کوفه همانانی بودند که وقتی حضرت علیّ بن ابیطالب علیهماالسلام میخواستند شریح قاضی را - که نصب شدهی خلیفهی دوم بود - از قضاوت عزل کند، فریادشان به مخالفت بلند شد! همین کوفیان بودند که چون امیرمؤمنان علیهالسلام آنها را از به جماعت خواندن نافلهی ماه مبارک رمضان (تراویح) منع کرد و با این بدعت در دین مخالفت نمود، تظاهرات به راه انداختند که: چرا از سنّت عمر نهی میشود؟!
این کوفیانِ راحتطلب پیوسته مورد طعن و لعن امیرمؤمنان، امام مجتبی، سید الشهداء، امام زین العابدین علیهمالسلام و حضرت زینب علیهاالسلام قرار میگرفتند. این گروه هرگاه دنیایشان با پیروی از اهل بیت علیهمالسلام همسان نبود، رهایشان میکردند و به دنیا روی میآوردند. از این رو سید الشهداء علیهالسلام این کوفیان - و نه شیعیان و پیروان واقعی خویش - را این چنین وصف میکند:
«مردمان، بندهی دنیایند و دین لقلقهی زبان آنهاست تا زمانی که دنیایشان تأمین است. آنگاه که بلافراگیر شود،
1) مقتل الحسین خوارزمی / ج 2 / ص 38 : از مدارک اهل تسنّن و بحار الانوار / ج 45 / ص 51
دینداران کم میگردند.(1)»
هر کس که در مجالس عزای حسینی علیهالسلام ، شرکت میکند، حتی اگر پیرزنی فرتوت یا کودکی خردسال باشد، درمییابد که شیعیان واقعی اهل بیت علیهمالسلام همانهایی هستند که تا پای جان و تا هنگامهی شهادت ایستادند و گزندی را به امام علیهالسلام روا نداشتند. و همگان میدانند که قاتلان سبط پیامبر صلیاللهعلیهوآله امثال یزید، ابن زیاد، عمر بن سعد، شمر و سپاهیان آنهایند.
حق این بود که نویسنده - ولو برای یکبار هم شده - این نامبُردگان را یاد و عمل آنان را تقبیح کند؛ امّا اصرار نویسنده بر متهم کردن شیعیان، جایی را برای بیان حقایق باقی نگذاشته است. آنان که با وهّابیان تندرو آشنایند به خوبی میدانند که اصولا اینان حرکت عاشورایی امام حسین علیهالسلام را تقبیح میکنند و هرگز بر اعمال جنایتکارانهی یزید خرده نمیگیرند(2). لذا اصرار نویسنده بر متهم کردن شیعه تنها بدان دلیل است که بر حقایق تاریخی عاشورا سرپوش گذاشته شود. به هر حال، نتیجهی سخن این است که: قاتلان امام حسین علیهالسلام شیعیان و پیروان آل ابوسفیان و یزید و معاویهاند؛ نه به زعم نویسنده، شیعیان امیرمؤمنان علیّ بن أبیطالب علیهماالسلام .
شیعیان با تعلیم در محضر اهل بیت علیهمالسلام آموختهاند که باید با رفتار انسانی و برخاسته از عواطفِ پاکی که خداوند در نهاد هر بشری قرار داده، الگوی زیبایی از تربیت اسلام باشند و مردمان را با رفتار خویش به خداپرستی دعوت کنند. این رفتار حتی در مورد یهود و نصارا مورد سفارش ائمه علیهمالسلام بوده است؛ چه برسد به اهل تسنّن.
در کتب روایی شیعه، چگونگی معاشرت با سنّیان در ابواب مختلف و فصلهای جداگانه ذکر شده است. برای نمونه به عنوان زیر اشاره میشود:
«باب واجب بودن حسن معاشرت با مردم، حتی اهل تسنّن: امانت داری با آنان، شهادت دادن به سود آنان، پایبندی به راستگویی با ایشان، استحباب عیادت از مریضهایشان و تشییع جنازههایشان و رفتار نیکو داشتن با همسایگان.»(1)
برای نمونه به روایتی از این باب توجه کنید:
راوی از امام علیهالسلام میپرسد: سزاوار است رفتار ما با آنهایی که معاشرت میکنیم چگونه باشد، با کسانی که با ما همعقیده نیستند؟
1) وسائل الشیعة /ج 8 / ص 398، باب 1
امام علیهالسلام فرمودند: «ببینید امامانتان چگونه رفتار میکنند؛ از آنان پیروی کنید و آن چه انجام میدهند، انجام دهید. به خدا سوگند! آنان مریضهای ایشان را عیادت میکنند؛ جنازههای آنان را تشییع میکنند؛ به سود و زیانشان (به حق) شهادت میدهند و امانتهای آنان را ادا میکنند.(1)» متأسفانه نویسنده به این متون مهم و مشکل گشا توجهی نمیکند و در جهت ایجاد اختلاف در صفحهی 142 مینویسد:
ما سنی را بقدری نجس و پلید میدانیم که اگر هزار بار هم شست و شو داده شود نجاستش از بین نمیرود و پاک نمیشود!
حتّی در صفحهی بعد صحبت از آتش زدن وسایل سنّیها به علّت نجاست میکند!
برای این ادعا نیز مانند بسیاری از موارد حتّی یک مدرک هم ارائه نشده است.
هر کس که کمترین آشنایی با مسائل فقه شیعه و رسالههای توضیح المسائل دارد، میداند که این مطلب، ادعای گزافی بیش نیست.
1) وسائل الشیعة / ج 8 / ص399، ح3 (کتاب الحج /باب1 از ابواب العشرة)
نویسندهای که ادعا میکند تمام عمر خود را بین شیعیان در عراق گذرانیده و معاشرت و مراودت شیعیان و سنّیها را در آن جا دیده است که بیهیچ تکلّفی با هم نشست و برخاست دارند، نباید ادعا کند که در فقه شیعه، به نجاست سنّی فتوا داده شده است!
در شهرهای ایران و عراق، برادران سنّی از کُرد، بلوچ، ترکمن و افغانی در کنار شیعیان زندگی میکنند. کسی ندیده یا نشنیده است که آنها نجس تلقی شوند و وسایل آنها به علّت نجاست شسته شود؟! (چه برسد به آتش کشیدن و سوزاندن وسایل!!
نویسنده که میداند در خانوادههای بلوچستانی و کردستانی و... زنِ سنی و شوهر شیعه، پدر سنی و فرزند شیعه، برادر سنی و خواهر شیعه با آرامش زندگی میکنند، باید در نوشتن چنین عباراتی، دقت فراوان کند و از سر عقل و منطق سخن گوید تا خدای ناخواسته، آتش اختلاف، به جهت تهمتهای بیاساس شعلهور نگردد و وحدت سایه گستر شود؛ به خصوص آن که نویسنده میگوید:
آرزویم این بود که... مسلمانان را اُمّتی واحد و ملتی متحد ببینم که از یک رهبر خط میگیرند... لذا همیشه از خود میپرسیدم که آنچه باعث این همه بدبختی و عقبافتادگی و اختلاف و چند دستگی ما مسلمانان گردیده است چیست؟ (ص 29)
با کمال تأسف، نویسنده در ایجاد اختلاف راه افراط را در پیش میگیرد و در کتاب خویش جملاتی میآورد که جز آشوب و فتنه نتیجهای به همراه ندارد. وی در صفحهی 151 کتاب خویش چنین مینویسد:
علمای ما[ !] خون و مال سنیها را مباح دانستهاند!
به راستی کدام عالم شیعی، چنین فتوایی داده است؟ مؤلف مجهول الهویهی کتاب در کدام رسالهی معتبر فارسی یا عربی، فتوایی مبنی بر جواز کشتن سنّی پیدا کرده است؟
طُرفه آن که این اتهام، به شخص او - که کتابش به دست گروهی افراطی از وهّابیت در مکّه و مدینه توزیع میشود - بیشتر وارد است. گروه طالبان بود که با پول وهّابیت در افغانستان به شیعه کشی پرداخت و حتّی به اهل تسنّن مخالف خویش نیز رحم نمینمود. هنوز کشتار شیعیان «مزار شریف» و «بامیان» در خاطرهها هست که به فتوای عالمان وهّابی انجام پذیرفت.
آنان نه تنها خون شیعه را مباح میدانند، بلکه هر کس را که وهّابی نباشد، مرتدّ و کافر میشمرند و با اعمالی نظیر آن چه در 11 سپتامبر 2001م صورت گرفت، جان انسانهای بیگناه را فدای تعصّب افراطی خویش میکنند و در نتیجهی آن پای اجانب برای سالهای سال در کشورهای مسلمان باز میشود. این اعمال جز به فتوای
رؤسای وهّابیت - که نویسنده متعهد به خدمت آنان است - تحقق نمیپذیرد. کما این که رهبر مشهور وهّابی عبدالعزیز بن عبداللّه بن باز (متوفای سال 1422 هجری قمری) چنین فتوا داده است:
«مسلمانی که معتقد به جایز بودن نذر و ذبح برای اهل قبور باشد، چون این اعتقاد، شرک اکبر است[!]، چنین کسی اگر توبه نکند، باید کشته شود.[!]»(1)
«کسی که ذبح برای اهل قبور کند و به آنان متوسّل شود،... پس این شرک اکبر است[!] و چنین کسی اگر توبه نکند، باید کشته شود.[!]»(2)
شیعیان، حمله به دستههای عزاداری سالار شهیدان علیهالسلام ، به رگبار بستن نماز جماعت شیعیان،... است که امثال گروهک «سپاه صحابه» و «طالبان» انجام میدهند .
حال نویسندهی محترم و امثال او باید پاسخ گو باشند که چه کسی خون مسلمانان را مباح میداند؟
نویسنده در صفحهی 142 کتاب خویش چنین نقل میکند:
هنوز بعضی شیعیان ما معتقدند که اهل سنت دم دارند.
اگر خواننده نویسندهی کتاب را نشناسد، گمان میکند که وی فارغالتحصیل دانشگاههای قرون وسطاست یا این که کتابهای «هَریپاتر» و «مرد عنکبوتی » و امثال آن را به جای متون والای شیعی خوانده است یا از سر شوخی و برای خنداندن مخاطب و به قصد نوشتن مطلبی فکاهی، چنین مینویسد.
امّا نویسندهی کتاب - که مدعی درجهی اجتهاد و دکتراست! - باید از این سخنان که حرفها و شایعات مردم جاهل و بیسواد است، پرهیز نماید تا ارزش کتاب خود را، با چنین جملاتی پائینتر نیاورد.
در صفحهی 89 کتاب، نویسنده بدون ارائهی حتی یک مدرک، فتوایی عجیب را به علمای شیعه نسبت میدهد و میگوید که آنها اجازه دادهاند با زن شوهردار و دختر باکره حکم صیغه و ازدواج موقت جاری شود! آن گاه در مضرّات چنین اقدامی داستان سرایی کرده و چند ماجرا را به عنوان شاهد میآورد .
مؤلف محترم، مشخص نمیکند که کدام روایت معتبر یا کدام عالم شیعه، ازدواج موقت با زن شوهردار و دختر باکره را بیاذن ولیّ، جایز شمرده است و در کدام رساله و توضیح المسائل فارسی یا عربی - که اینک در دسترس همگان است - چنین مطلبی را خوانده است!
با کمال تأسف، بار دیگر نویسنده برای اثبات این مدعا، به جای بحث منطقی و روائی، برای خراب کردن چهرهی شیعیان، به ملاقاتها و داستانهای غیر مستند و عوام فریب میپردازد.(1)
آیا به راستی، دشمنی با شیعیان به این همه کذب و فریب نیاز دارد؟
نویسنده در صفحهی 83 به گمان خویش، شیعیان را در مبحث متعه رسوا کرده است! او چنین میگوید:
این را هم بدانید که برای زن صیغه شونده شرط نیست که به سن بلوغ رسیده باشد، بلکه دختر ده ساله! را نیز میتوان صیغه کرد.
این خود نشان میدهد مؤلف نه تنها مجتهد و دکتر نیست که کمترین اطلاعی از مسائل ابتدایی مذاهب اسلامی ندارد؛ چه برسد به فقه شیعه.
اولاً: او نمیداند که در «عدم شرط بودن سنّ» میان عقد ازدواج دائم و موقت فرقی نیست و این اعتقاد مشترک سنّیان و شیعیان است. حتّی در کتب معتبر حدیثی عامّه از جمله «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم» بر این مطلب اشاره شده است.(2)
ثانیاً: در نظر مشهور فقهای اسلام، زن، به خصوص در مناطق گرمسیری از جمله شبه جزیرهی عربستان، حتّی در سنّ کمتر از 9 سالگی به بلوغ جسمی میرسند. لذا ازدواج دختر ده ساله امری دور از ذهن نیست و این مطلب مورد قبول فقه سنّی و شیعه قرار گرفته است.(1)
درنتیجه، نویسنده - چه شیعه باشد و چه سنّی - باید در مقام دفاع از فتوای مذکور باشد نه این که ندانسته، شیعیان را به اموری متّهم نماید که در مذهب نویسنده نیز مورد تأیید است.
نویسنده در صفحهی 91 چنین مینویسد:
بنده جسارت میکنم و به خودم اجازه میدهم که بگویم با کمال تأسف رأی فقهای ما صائب نبوده است، به دلیل این که متعه همزمان با گوشت الاغ حرام شده، و گوشت الاغ از روز خیبر برای همیشه حرام شد لذا از همان روز شنیده نشده که کسی گوشت الاغ خورده باشد و تا قیامت حرام خواهد بود.
این رأی نویسنده - که آن را به فقهای شیعه نسبت میدهد و فقه غنیّ تشیع را متهم میکند - روشنترین دلیل بر ناآگاهی او از فقه شیعه است. هر کس با مراجعه به توضیح المسائلهای معتبر، مییابد خوردن گوشت این حیوان، مکروه است و نه حرام و تفاوت دو امر «کراهت» و «حرمت» در فقه، حتّی برای یک کودک مسلمان روشن
1) ر.ک.فقه تطبیقی مذاهب پنجگانه، محمد جواد مغنیه،مترجم کاظم پورجوادی/صص225و226
است.
جای این سؤال باقی است که چگونه نویسنده ادعایی را که بطلان آن روشن است، چنین محکم بیان میکند، از آن استنتاج منطقی! نیز میکند و آن را به شیعیان نسبت میدهد؟
مدرک دکتری و درجهی اجتهادی که نویسنده مدّعی گرفتن آن است، از کدام منبع سرچشمه میگیرد: واقعیت یا خیال؟ آیا اصولاً نویسنده در نجف و در میان شیعیان این کتاب را نوشته یا بدون اطلاع از فتاوای آنان، از کتابهای کسانی چون خود رونوشت کرده است؟!
نویسنده برای خراب کردن شخصیتهای بزرگ و علمای شیعه، از هر وسیلهای استفاده میکند! این بار برای تخریب شخصیّت زُراره، به کاری غیر اخلاقی و غیر اسلامی دست میزند و ذیل عنوان نقش بیگانگان در انحراف تشیّع مینویسد:
دریافتم که چهرههای مشکوک زیادی هستند که در داخل کردن این عقاید باطل و أفکار انحرافی به مکتب تشیع نقش کلیدی داشتهاند. (ص 154)
آن گاه در ابتدای معرفی زُرارة بن أعیَن و با هدف طعن بر وی - به عنوان فردی که وارد کنندهی عقاید باطل است - چنین آغاز میکند:
زراره از خانوادهای نصرانی است، پدر بزرگش سنسن است که یک
راهب نصرانی بود، پدرش غلامی رومی در خدمت مردی از بنی شیبان بود. (ص 157 کتاب)
دین اسلام، به روشنی تفاوتها را کنار میگذارد و هر کس را - چه عرب باشد و چه عجم و چه پدرش نصرانی چه یهودی و حتی بت پرست باشد و چه آن فرد آزاد باشد یا برده... - اگر ایمان بیاورد، در ردیف دیگر مسلمانان قرار میدهد و وی را برادر مؤمنان میداند. حال معلوم نیست که نصرانی بودن نیاکان زراره چه ربطی به اعمال و رفتار شخص وی دارد یا این که غلام بودن پدرش، در اصل ایمان زراره چه خدشهای وارد میکند که نویسنده، معرفی او را به این مطلب آغاز کرده است و آن را «نقش بیگانگان در انحراف تشیّع» قلمداد میکند؟
مگر نه پدران بیشتر صحابه - که نویسنده خوانندگان کتاب را به تقلید از آنان دعوت میکند - بت پرست بودهاند؛ از جمله ابوبکر، عمر، عثمان، معاویه،...؟! آیا درست است که به صرف مشرک بودن پدران افراد ما آنان را طعن زنیم و با عنوان «نقش بیگانگان در انحراف اسلام» اذهان مسلمانان را مشوّش سازیم؟!
از جمله اصولی که باید هر نویسنده و محقق در نوشته و تحقیق خود رعایت کند، اصل انصاف است. برای مثال اگر کسی آیهی شریفهی زیر را مورد بررسی قرار دهد:
«لاتقربوا الصَّلاةَ و أنتُم سُکاری» (1)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! درحال مستی نماز نخوانید (تا بدانید چه میگویید).»
و به جای دیدن کلّ آیه، تنها «لاتقربوا الصلاة» یعنی «نماز نخوانید» را ببیند و نتیجه بگیرد: «آیهی قرآن تصریح میکند نماز نخوانید.»، انصاف را رعایت نکرده و با تقطیع (قطعه قطعه کردن) و پاره پاره کردن آیه، معنایی خلاف آن چه خداوند متعال اراده فرموده، از آیه برداشت کرده است.
نویسندهی کتاب هم از این حربهی غیر علمی و خلاف همهی موارد اخلاقی استفاده میکند تا شیعیان را بی دین و پشت کننده به اهل بیت علیهمالسلام جلوه دهد. مؤلف در ص 55 چنین مینویسد:
اللّه سماکم الرافضه!... نزد امام صادق علیهالسلام آمدند و گفتند: چه کنیم
1) نساء / 43
ما به لقبی متهم شدیم که پشت ما را سنگین کرد، و دلهای ما، دارد میترکد و حاکمان خون ما را بخاطر آن حلال میدانند؟ فرمودند: الرافضه؟! منظور رافضه است؟ گفتند: بله، فرمودند،[ :] نه واللّه، آنها نیستند که اسم شما را رافضه گذاشتند، خداوند شما را رافضه خوانده است.(اصول کافی 5/34)
نویسنده به گونهای حدیث فوق را آورده و نتیجهگیری کرده است که خواننده گمان کند لقب «رافضه» طعن خداوند متعال بر شیعیان است و امام صادق علیهالسلام نیز این طعن و زشتی را در مورد شیعیان قبول دارند!
در ادامه نویسنده حتی ادعا میکند که در این حدیث تفکّر و تفحّص نیز کرده است:
این روایات را چندین بار خواندم و در آنها فکر کردم، و در عین حال اینگونه روایات را در دفترهای جداگانهای یادداشت مینمودم، شبهای طولانی مینشستم و در آنها نگاه میکردم[ !] و میاندیشیدم و گیچ [ گیج] میشدم [ !]
در آخر کتاب (صفحهی 180) نویسنده از همین روایت کمک میگیرد و اعلام میکند که دیگر شیعه و رافضی نیست و سنّی شده است!(1)
1) هر کس شایستگی ندارد گوهر تشیّع را زیور وجود کند، به خصوص کسانی که افترا و اتهام را ملکهی نفسانی خویش کردهاند. ما نیز خدا را شکر میکنیم که نویسنده هم مسلکمان نیست .
با مراجعه به مدرک اصلی در روضهی کافی جلد 8 صفحهی 34 - که نویسنده (به عمد یا به سهو) مدرک را اصول کافی جلد 5 صفحهی 34 نوشته است(1)
است؛ مانند سندهای صفحات 10، 21، 42، 52، 55، 59، 61، 63، 64، 73، 74، 80، 81، 83، 96، 111، 112، 116، 119، 132، 133، 134، 137، 138، 151، 160، 161، 164، 171، 174، 177،...
- میبینیم که اصل روایت چنین است:قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَإنَّا قَدْ نُبِزْنَا نَبْزاً انْکَسَرَتْ لَهُ ظُهُورُنَا وَ مَاتَتْ لَهُ أَفْئِدَتُنَا وَ اسْتَحَلَّتْ لَهُ الْوُلَاةُ دِمَاءَنَا فِی حَدِیثٍ رَوَاهُ لَهُمْ فُقَهَاوءُهُمْ قَالَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیهالسلام الرَّافِضَةُ قَالَ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ لَا وَ اللّهِ مَا هُمْ سَمَّوْکُمْ وَ لَکِنَّ اللَّهَ سَمَّاکُمْ بِهِ أَ مَا عَلِمْتَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَنَّ سَبْعِینَ رَجُلًا مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ وَ قَوْمَهُ لَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ ضَلَالُهُمْ فَلَحِقُوا بِمُوسَی علیهالسلام لَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ هُدَاهُ فَسُمُّوا فِی عَسْکَرِ مُوسَی الرَّافِضَةَ لِأَنَّهُمْ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ
وَ کَانُوا أَشَدَّ أَهْلِ ذَلِکَ الْعَسْکَرِ عِبَادَةً وَ أَشَدَّهُمْ حُبّاً لِمُوسَی وَ هَارُونَ وَ ذُرِّیَّتِهِمَا ع فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی مُوسَی علیهالسلام أَنْ أَثْبِتْ لَهُمْ هَذَا الِاسْمَ فِی التَّوْرَاةِ...(2)
(ابو محمد لیث بن البختری راوی حدیث میگوید:) فدایت شوم! به ما لقبی دادهاند که پشتِ ما را شکسته است و قلبهای ما را میرانده است و حاکمان خون ما را به واسطهی سخنانی که فقهای حکومتی میگویند، حلال میدانند. امام صادق علیهالسلام فرمودند: «منظور شما لقب رافضه(1)است؟» گفتم: آری. امام علیهالسلام پاسخ فرمودند: «به خداوند که چنین نیست. آنها این لقب را به شما ندادهاند؛ بلکه خداوند این اسم را بر شما نهاده است. ای ابا محمّد! آیا نمیدانی در میان اصحاب حضرت موسی علیهالسلام هفتاد نفر بودند که از فرعون و قومش دوری گزیده (رفضوا فرعون) و به موسی علیهالسلام ملحق شده و از ضلالت به هدایت وارد شده بودند؟ این افراد در میان اصحاب و لشکر حضرت موسی علیهالسلام به «رافضه» ملقب شده بودند؛ چرا که از فرعون دوری کردند. در حالی که میان لشکر حضرت موسی عابدتر از ایشان نبود و حضرت موسی و هارون و فرزندان آنان را کسی بیشتر از این افراد دوست نداشت و این لقب آنان،
1) رفض به معنای دور انداختن است و مخالفان، شیعیان را «رافضه» میخوانند؛ به این هدف که بگویند شیعیان حق را دور انداختهاند؛امّا امام صادق علیهالسلام میفرمایند: شیعیان از آن جهت «رافضه» خوانده میشوند که باطل را دور انداخته و به حق چنگ زدهاند.
در تورات ثبت شده بود و...»
این روایت تا صفحهی 36 روضهی کافی ادامه دارد. با مراجعه به آن میتوان به روشنی دریافت که تا آخرین سطر، جز تمجید و تعریف از شیعیان مطلب دیگری نیست.
از این جا میتوان نتیجه گرفت:
الف - نویسنده قسمتی از حدیث امام صادق علیهالسلام را حذف کرده است تا به هدف خویش برسد. (تقطیع و جدا کردن حدیث)
ب - نویسندگان منصف با حذف عبارات زائد، به روانی و زیبایی نوشتار کمک میکنند؛ امّا نویسندهی ما با تقطیع حدیث، سخن خداوند متعال و امام صادق علیهالسلام را تحریف کرده و معنای کلام را تغییر داده است.
ج - نویسنده نه تنها درصدد ایجاد وحدت و الفت نیست؛ بلکه با تقطیع و تحریف روایت و تغییر کلام خداوند و امام صادق علیهالسلام ، شیعیان را ناجوانمردانه متّهم میکند و آتش اختلاف را میافروزد.
نویسندهای که مدعی است، این روایت و روایات مشابه را چندین بار خوانده و حتّی از آنها یادداشت برداری هم کرده است، آیا در نیافته است که اصل روایت با برداشتهای شخصی او کاملاً مخالف و مغایر است؟
آیا تغییر سخن خداوند متعال و امام صادق علیهالسلام از سر خیرخواهی است؟ متهم کردن مسلمانان شیعی به چنین اتهاماتی با کدام عقل و
منطق، ایجاد وحدت میکند؟
این عمل نازیبا از نویسندهای که مدعی است:
«از جوانی آرزو داشته به دین و امتش خدمت کند و مسلمانان را بیدار کرده، آنها را امّتی واحد ببیند» (ص 29 کتاب) به هیچ روی پذیرفته نیست. آیا با تحریف کلام امام صادق علیهالسلام میتوان به دین خدمت کرد؟ آیا با ایراد اتهامهای واهی به شیعیان، میتوان امتی واحد تشکیل داد؟
آیا نویسنده - که آرزو دارد: «تا زنده است و در کفن پیچانده نشده، پروردگار را خشنود سازد» (ص 28 کتاب) - با چنین روشی درصدد جلب خشنودی و رضایت الاهی است؟!
نویسندهی محترم در موارد متعدّد دیگری نیز روایتها را ناقص نقل میکند تا به خواستههای خویش برسد. برای مثال، در صفحهی 49 - به بهانهی این که امیرمؤمنان علیهالسلام شیعیان را از خود میرانند و آنان را مذمّت میکنند! - ترجمهی خطبهای از نهجالبلاغه را چنین میآورد، که در این جا عین متن کتاب را میآوریم:
شما مردم دون!: ای نه مردان به صورت مرد! ای کم خردان نازپرورد! کاش شما را ندیده بودم و نمیشناختم که به خدا، پایان این آشنائی ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت، خدایتان
بمیراناد! که دلم از دست شما پر خون است، و سینهام مالامال خشم، شما مردم دون، که پیاپی جرعهی اندوه به کامم میریزید، و با نافرمانی و فروگذاری جانبم، کار را به هم درمیآمیزید، تا آن جا که قریش میگوید پسر ابوطالب دلیر است امّا علم جنگ نمیداند... اما آن را که فرمان نبرند سر رشته کار از دستش برون است. (نهجالبلاغه خطبه 27 ترجمه شهیدی)
عجیب آن است که نویسنده ادعا میکند این خطبه علیه شیعیان ایراد شده است؛ در حالی که هیچ عبارتی در این قسمت، نشان نمیدهد مخاطبان شیعیاناند تا تأیید سخن نویسنده باشد. گذشته از این، تاریخ به روشنی نشان میدهد مخاطبان این خطبه کسانیاند که در دوران خلافت سه خلیفهی نخست تربیت یافتهاند و شیعیان راستین امیرمؤمنان علیهالسلام در میان ایشان اقلیّتاند و اگر نویسندهی محترم ادامهی خطبه را - در همان مدرکی که ارائه کرده است - میخواند، پاسخ خویش را مییافت.
«... به اهل بیت پیامبرتان بنگرید و به آن سو روید که آنان میروند و پای به جای پای آنان نهید که هیچ گاه شما را از طریق هدایت منحرف نکنند و به هلاکت نسپارند. اگر نشستند، بنشینید و اگر برخاستند، برخیزید. بر آنان پیشی نگیرید که گمراه میشوید و از آنان واپس نمانید که هلاک میگردید.»
متأسفانه مانند موارد دیگر نویسنده (به عمد یا به سهو) به این قسمت حسّاس و مشکلگشای خطبه توجهی نکرده است.
به هرروی، طبق فرمایش امیرمؤمنان علیهالسلام باید با پیروی از اهل بیت علیهمالسلام شیعهی واقعی باشیم؛ نه این که مانند مخاطبان این خطبه به تن پروری عادت کنیم و از محدودهی ولایت اهل بیت علیهمالسلام خارج شویم .
با کمال تأسف، نویسنده برای چندمین بار سخنان خاندان وحی علیهمالسلام را تغییر میدهد و به جهت منافع خویش آن را تحریف مینماید .
وی در زیر عنوان «متهم کیست؟» در صفحهی 61، با استناد به کتاب احتجاج مرحوم طبرسی، بدون ذکر جلد و شمارهی صفحه، سخنی را به صدّیقهی کبری حضرت فاطمهی زهرا علیهاالسلام منتسب میکند و چنین مینویسد:
در احتجاج طبرسی آمده است که فاطمه علیهاالسلام به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: ای فرزند ابوطالب! (ما اشتملتشیمة الجنین و قعدت حجرة الظنین) خلق [و] خوی انسانی در تو نیست و اینک متهم و غیر قابل اعتماد هستی!
در حالی که با مراجعه به کتاب احتجاج طبرسی، میبینیم شکل
درست جملهی فوق چنین است:
«اشتملت شِملة الجنین و قعدت حجرة الظنین»(1)
چنان که میبینید نویسنده با قرار دادن «مای نافیه» بر سر روایت، کلّ عبارت را منفی میکند و با تبدیل «شِملة» [به معنای پوشش] به «شیمة» [به معنای خلق و خو]، معنایی کاملاً مخالف آنچه حضرت زهرا علیهاالسلام منظور داشتهاند، از عبارت استخراج میکند!!
در این جا بد نیست به جملاتی از نویسنده که در همین کتاب در وصف خویش و تلاشش میسراید دقت کنیم:
تاکنون مخلصانه آنرا خواندهام و تدریس کردهام و از آن دفاع نمودهام، با این احساس که من از مکتب اهلبیت علیهمالسلام دارم پیروی میکنم و نه از ترفندهای دشمنان آنان، الحمدللّه اکنون هم محبت اهل بیت و پیروی از سیرت ائمه اطهار علیهمالسلام البته پس از پیروی از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در قلبم دارد موج میزند، اما به شدت از دروغهایی که به آن سلاله طاهره بسته شده متنفرم و از دشمنان واقعی آنان شدیداً احساس تنفر و انزجار میکنم(ص 180)
گویا نویسنده، معنای اخلاص را نمیداند و اصولاً پیروی از اهل بیت علیهمالسلام را بازیچهی زبان خویش کرده است! چگونه کسی از دروغ بر اهل بیت علیهمالسلام متنفر است و در عین حال همان کار را انجام
1) احتجاج / ج 1 / ص 280 چاپ دارالاسوة که با 4 نسخهی قدیمی کتاب احتجاج مطابقت و تصحیح شده و همهی نُسخ قدیمی عبارت را این گونه ذکر کردهاند.
میدهد؟ چگونه میتوان خویشتن را از ترفندهای دشمنان دور پنداشت و در همان حال، از همان ترفند استفاده کرد؟ به راستی، محبّت کدام اهل بیت در قلب نویسنده موج میزند؟!
یا أیُّها الّذین آمنوا لِمَ تقولون ما لاتفعلون (صف / 2)
ای کسانی که ایمان آوردید! چرا چیزی را میگویید که عمل نمیکنید؟!
نویسنده بار دیگر با ناقص آوردن یک حدیث و هم چنین تحریف و تغییر در همان قسمت ناقصی که از حدیث آورده است، ارزش خود و کتابش را زیر سؤال میبرد. وی در صفحهی 96 چنین میآورد:
از عمار روایت است که گفت امام صادق علیهالسلام فرمودند:(قد حرمتعلیکم المتعه) «تحقیقاً متعه بر شما حرام شده است.»
نویسنده به گونهای سخن امام علیهالسلام را تغییر میدهد که گویی متعه بر تمام شیعیان حرام است؛ در حالی که روایت تنها دو نفر از اصحاب امام صادق علیهالسلام را از متعه کردن نهی میکند و علّت آن در همین حدیث آمده است. اصل روایت چنین است:
عمّار و سلیمان بن خالد نزد امام صادق علیهالسلام بودند. امام علیهالسلام به آن دو فرمودند: «قد حُرِّمَتعلیکما المتعة» متعه بر شما دو تن تا زمانی که در مدینه هستید، حرام است؛
چرا که نزد من رفت و آمد میکنید و من نگرانم که شما را (دشمنان و بدخواهان تشیّع) بگیرند و بگویند: اینها اصحاب جعفر (بن محمّد علیهماالسلام )اند.(1)
روایت به روشنی نشان میدهد که علّت بیان این فرمایش، نگرانی امام علیهالسلام از متهم شدن آن دو در مدینه به سبب موقعیّت آن زمان، است و نویسنده با تغییر کلام امام از «علیکما» به «علیکم» [تحریف] و حذف قبل و بعد روایت [تقطیع]، نتیجهای را که میخواسته به دست آورده است تا شیعیان را متهم کند که آنان متعه را از خود ساخته و به ائمه علیهمالسلام منسوب کردهاند!
تحریف و تقطیع احادیث اهل بیت علیهمالسلام و تغییر و دست بردن در کلام امام صادق علیهالسلام و دیگر ائمه علیهمالسلام از نویسندهای که چنین دعا میکند، دور از انتظار است:
پروردگارا! به محبتی که به پیامبر خاتمت و اهل بیت اطهارش دارم از تو میخواهم که این کتابم را مورد قبول درگاهت قرار دهی (ص 184)
نویسندهی کتاب در صفحه 58، در زیر عنوان «توهین به
1) فروع کافی / ج 2 / ص 48
پیامبر صلیاللهعلیهوآله » حدیثی را که بازگو کنندهی رفتار و سخن ناشایست عایشه نسبت به امیرمؤمنان علیهالسلام است، چنین میآورد:
از امیرالمؤمنین (ع) روایت است که خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمدم دیدم ابوبکر و عمر خدمت ایشان نشستهاند بین او و عائشه نشستم، عائشه گفت: جز ران من و ران رسول خدا جای دیگری نیافتی؟ پیامبر فرمودند: عائشه ساکت باش!
نویسنده این حدیث را توهین شیعیان به پیامبر صلیاللهعلیهوآله !! میشمارد و اعتراض میکند که چرا چنین توهینهایی در کتب شیعه آمده است؟! گویا نویسنده نفهمیده است که امیرمؤمنان علیهالسلام نه تنها عمل خلافی انجام ندادهاند بلکه عایشه - که از حضور آن بزرگوار ناراحت است - با این جمله، شخصیّت و ادب خود را نشان میدهد و به امیرمؤمنان علیهالسلام بیحرمتی میکند. ادامهی حدیث این مطلب را به روشنی میرساند که متأسفانه باز هم نویسنده آن را حذف کرده است:
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «عایشه ساکت باش! در مورد برادرم علی مرا میازار. او برادر من در دنیا و آخرت است. او امیر مؤمنان است و روز قیامت خداوند او را بر سر پل صراط مینشاند تا دوستانش را به بهشت ببرد و سهم دشمنانش را جهنم قرار دهد.»(1)
1) بحارالانوار/ ج39 /ص194 به نقل از أمالی شیخ /ص18
لذا روشن است امیرمؤمنان علیهالسلام عمل خلافی نکرده و با نامحرم برخوردی نداشتهاند؛ تنها عایشه است که به دلیل جسارت خود، مورد توبیخ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قرار میگیرد.
در این صورت، این حدیث نه تنها طعنی بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امیر مؤمنان علیهالسلام نیست؛ بلکه مدح امیرمؤمنان علیهالسلام است. حال چرا نویسنده اصرار دارد که این حدیث، توهین شیعیان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است، جای تعجب دارد!
همین اتفاق در حدیث بعدی - که نویسنده در صفحهی 58 و 59 میآورد - تکرار میگردد. او حدیث را به صورت ناقص نقل میکند تا اوّلاً فضائل امیرمؤمنان علیهالسلام نقل نشود و ثانیاً نویسنده به گمان خویش بتواند از آن به عنوان توهین شیعیان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امیرمؤمنان علیهالسلام استفاده کند.
نویسنده برای تخریب شخصیّت هشام بن حکم به هر وسیله، متوسل میشود تا به هدف خویش برسد و با پاره پاره کردن احادیث به مقصود خود نائل آید. او در صفحهی 155 چنین نقل میکند:
همین هشام بن الحکم بود که سبب زندانی شدن امام کاظم علیهالسلام و سپس شهادت ایشان گردید، ملاحظه فرمائید: (هشام بن الحکم گمراه و گمراه کننده بود، در خون امام کاظم علیهالسلام شریک بود) رجال
کشیص/ 229] رجال کشّی/ ص 229]
در حالی که با مراجعه به رجال کشّی میبینیم روایت فوق چنین است:
موسی بن صالح و ابوأسد خدمت امام علیهالسلام میرسند و بیان میکنند که شنیدهاند: هشام بن حکم فردی گمراه و گمراه کننده و در خون امام کاظم علیهالسلام شریک بوده است! سپس آن دو از امام علیهالسلام میپرسند: دربارهی هشام بن حکم چه میفرمایید؟ آیا او را دوست بداریم؟ امام میفرمایند: «بله.» آن دو برای اطمینان و یقین سؤال خود را تکرار میکنند و چنین پاسخ میشنوند که امام علیهالسلام با تأکید میفرمایند: «آری، او را دوست بدارید. آری، او را دوست بدارید.»
از عبارت فوق مشخص میشود، روایت نه تنها بر شخص هشام طعنی وارد نمیکند؛ بلکه او را میستاید و بر محبّت به او تأکید دارد؛ امّا متأسفانه نویسنده با حذف اصل روایت [تقطیع] و تغییر کلام امام علیهالسلام [تحریف] سعی دارد به بزرگی از بزرگان اسلام و شیعه تهمت زند و اتهامی را که دشمنان شیعه به هشام وارد کرده بودند، سخن امام علیهالسلام جلوه دهد.
نویسنده در صفحهی 85 و 86 ادعا میکند، شیخ طوسی تفسیر و توضیحی بر روایتی از امام صادق علیهالسلام اضافه کرده است که نشان میدهد حکم متعه ابطال شده است. در حالی که شیخ طوسی نه تنها در ذیل روایتی که نویسنده مدعی است از کتاب تهذیب، جلد 2، صفحهی 189 آورده توضیحی نداده است، بلکه در کلّ کتاب تهذیب چنین مطلبی نیامده است.
تغییر سخن علمای بزرگ شیعه در باب خمس، بیشترین آمار را به خود اختصاص میدهد و نویسنده در صفحات 109، 110 و 111 با زیرکی و شیطنت سخنان آن بزرگواران را تغییر میدهد یا جملهای را از میان نوشتهها انتخاب میکند تا به هر نحو نشان دهد، عالمان نام برده، همگی به عدم وجوب خمس فتوا دادهاند.
جالب آن است که بزرگانی مانند محقّق حِلّی در شرایع الإسلام، یحیی بن سعید حِلّی در جامع للشرایع، علامهی حِلّی در تحریر الأحکام، مولا احمد اردبیلی در مجمع الفائدة و البرهان،... همگی بر وجوب خمس فتاوایی دارند؛(1)امّا نویسنده نه تنها این مطالب را متذکر نمیشود، بلکه از آنان به عنوان فتوا دهندگان بر عدم وجوب خمس یاد میکند!
1) علاقهمندان برای آشنایی بیشتر با ادلّهی بحث خمس به کتاب «خمس (پاسخ به شبهاتی پیرامون خمس)» تألیف سید حسن فقیه امامی مراجعه فرمایند.
نویسنده در صفحهی 67 کتاب خویش با عنوان «توهین به امام مجتبی علیهالسلام » روایتی را که به گمانش توهین شیعیان به آن امام بزرگوار علیهالسلام است، نقل میکند که:
سپس نویسنده در ادامه نتیجه میگیرد:
آیا شایسته بود که امام حسن مجتبی علیهالسلام تا این حد مورد ظلم و ستم قرار گیرد که مجبور شود لخت مادرزاد جلو مردم بنشیند.
از نتیجهای که مؤلف از روایت فوق گرفته است، معلوم میشود نویسنده یا به زبان عربی و لغات سادهای که در کتب روایی آمده ناآگاه است یا آگاهانه برای رسیدن به اهداف خود، روایت را به اشتباه ترجمه میکند. اینک به اصل روایت توجه کنید:
«فبقیَ جالساً متقلِّداً السّیفَ بغیرِ رداء»(1)
«پس امام مجتبی علیهالسلام شمشیر کشیده، بدون ردا، نشسته بودند.»
1) ارشاد شیخ مفید / ج 2 / صص 11 - 12 چاپ دارالمفید، بیروت
ردا در کتب لغت (و حتی در کتب لغت اهل تسنن(1)) لباسی است که انسان بر روی لباسهای دیگر، روی دوش میاندازد (چیزی همانند عبا) و حتّی در کتب فقهی عامّه از جمله صحیح بخاری بابی با عنوان «باب الصلاة بغیر رداء»(2)یعنی «باب نماز خواندن بدون ردا» وجود دارد و مشخص است منظور «نماز خواندن بدون لباس» نیست.
این روایت و توضیح آن به روشنی مشخص میکند که نه تنها صحبت از آن چه نویسنده میگوید نیست، بلکه تنها ردا و عبا را از روی دوش امام مجتبی علیهالسلام کشیدهاند؛ امّا با کمال تأسف نویسنده با عبارتی زشت و موهن، خود به ساحت مقدّس امام علیهالسلام توهین روا میدارد و آن را توهین شیعیان در کتابهایشان جلوه میدهد!
نویسنده که معنای یک لغت ساده را نمیداند، چگونه مدعی شده است متولد و ساکن کشوری عربی است و درجهی اجتهاد از حوزهی علمیّهی نجف و دکترا از یک دانشگاه را توأمان دارد؟!
نویسنده روایتی را از امام صادق علیهالسلام چنین ترجمه میکند:
ما انزل اللّه سبحانه آیة فی المنافقین الا و هی فیمن[ فی مَن] ینتحل
التشیع
خداوند پاک هیچ آیهای درباره منافقین نازل نفرموده مگر اینکه بر پیروان تشیع تطبیق میورد[میرود یا میشود] !!» (ص181)
هر کس به کتب لغت عربی مراجعه کند مییابد که «ینتحل» در این کتابها «ادعا کردن به دروغ» و «خود را جا زدن» معنا شده است.(1)
ذیل واژهی «نحل» مراجعه نمائید.
پس عبارت حساس روایت «إلاّ و هی فی مَن ینتحلُ التشیّع» به این معناست: «مگر بر کسانی که به دروغ ادعای تشیّع میکنند».در نتیجه معنای اصلی روایت چنین میشود:
«خداوند سبحان، هیچ آیهای را دربارهی منافقان نازل نکرده است؛ مگر این که بر کسانی که به دروغ ادعای تشیّع میکنند نیز تطبیق میکند.»
پس نویسنده بار دیگر با تغییر معنای حدیث [تحریف]، شیعیان را بدون دلیل متهم میکند.
به راستی، نویسنده با تغییر معنای روایت از زبان امام صادق علیهالسلام میخواهد «از اهل بیت علیهمالسلام دفاع کند؟» آیا متهم کردن شیعیان، آن هم به این روش غیر علمی و ناجوانمردانه، «تلاش مخلصانه در راه وحدت» است؟
1) برای نمونه به لسان العرب، ابن منظور / ج 14 / ص 75 چاپ دارالاحیاء التراث العربی، بیروت،
در صفحهی 62 نویسنده در زیر عنوان «پیرمرد حقهباز» به گمان خویش میخواهد نشان دهد، در کتب شیعیان به امامان علیهمالسلام توهین شده است. او چنین میآورد:
دروغ دیگری ملاحظه فرمایید: «پدرم روز جمعه مرا با خودشان به مسجد بردند، دیدم که علی بر بالای منبر خطبه میخواند:پیرمردی کچل، با پیشانی برآمده، شانههای عریض، حقهبازی از چشمانش نمایان بود...مقاتلالطالبین ]مقاتلالطالبیّین [ص27.
آن گاه نتیجه میگیرد:
طوری که آقایان مدعی هستند اگر امیرالمؤمنین علیهالسلام دارای همین صفات میبود حضرت زهرا(س) چگونه به ایشان راضی شد؟!
در همین چند سطر انصاف و حق مداری نویسنده مشخص میگردد؛ چرا که:
الف) عباراتی را که نویسنده چنین ترجمه کرده، در اصل سخن چنین است:
عن أبی إسحاقَ قال: «أدخَلَنی أبی المسجدَ یومَ الجمعه فرَفَعَنی فرأیت علیّاً یخطِبُ علی المنبر، شیخاً أصلع، نأتی الجبهة، عریضَ ما بین المِنْکَبَین، له لحْیةٌ قد ملأتْ صدره، فی عینه
اطرغشاش قال داود یعنی لیناً فی العین.(1)
أبو اسحاق میگوید: روز جمعه پدرم مرا به مسجد برد و بر سر دست بلند کرد. من [امیر مؤمنان [حضرت علی علیهالسلام را دیدم که خطبه میخواند. او پیرمردی بود که جلوی سرش مو نداشت، پیشانیش برآمده، چهارشانه و محاسنی که روی سینهاش را گرفته بود و چشمانش خوابیده بود. ابوداود [به عنوان توضیح [میگوید: یعنی در چشمانش نرمی و آرامش بود.(2)
و نرمش است: فرهنگ عربی - فارسی، محمّد بندرریگی / ص519
نویسنده نه تنها عبارات را اشتباه ترجمه کرده؛ بلکه با الفاظ نازیبایی که قلم از تکرار آن شرم دارد، به ساحت قدس شاه ولایت جسارت کرده است. عجیبتر آن که وی ترجمهی غلط خود را به حساب شیعیان میگذارد و آنان را به توهین به امیرمؤمنان علیهالسلام متهم میکند!
ب) صفاتی که در روایت فوق، در وصف امیرمؤمنان علیهالسلام آمده است در بسیاری از سالخوردگان مسلمان میتوان یافت، حال چگونه آن را به آسانی دروغ میپندارد، جای سؤال است؟
ج) بیاطلاعی از تاریخ، از نشانههای دیگر سطح آگاهی و دانش
نویسنده است؛ چرا که خطبهی امیرمؤمنان علیهالسلام مربوط به دوران خلافت و سالهای آخر عمر آن حضرت در کوفه،یعنی در 59 تا 63 سالگی است؛ امّا ازدواج حضرت با صدیقهی کبری علیهاالسلام سی و اندی سال قبل از خلافت و در 25 سالگی بوده است.
درنتیجه تعجب نویسنده که مینویسد: «چگونه حضرت زهرا علیهاالسلام راضی به ازدواج شدند؟» بیمعناست.
د) بر فرض که تمام آن چه مؤلف آورده است، توهین به مقام حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام باشد، آیا نویسنده نمیداند کتاب «مقاتل الطالبیّین» - که به عنوان مدرک سخنان فوق آورده است - از کتب شیعیان دوازده امامی نیست؟! چرا ادعا میکند که این توهین شیعیان در کتابهایشان به ائمه علیهمالسلام است؟! چگونه نویسندهای که الفبای تحقیق را نمیداند، معنای لغات را به اشتباه میآورد، روایتی را به راحتی دروغ میپندارد، تاریخ را جا به جا نقل میکند، مدعی است آیت اللّه العظمای نود سالهی ساکن نجف است؟! به راستی، «پیرمرد حقه باز» کیست؟
تعصّب کورکورانهی نویسنده، در برخی موارد تا آن جا پیش میرود که به جای سخنان معقول و بحثهای منطقی، حرفهای خندهآور و فکاهی از او صادر میشود.
او در چند جا خود را زاهد جلوه میدهد و همهی بزرگان شیعه را متهم میکند:
بنده اگر مطامع دنیا را در نظر میداشتم صیغه و خمس برایم کافی بود، همچنانکه آقایان دیگر از همین راه توانستهاند... (ص 37)(1)
در صفحات 38، 92، 93 و 180
در زهد و چشم پوشی از مطامع دنیا همین بس که نویسنده در 90 سالگی، خود را از صیغه مبرّی میداند!!
در جای دیگری او ادعا میکند:
پدرم دستور داد، که رختخواب[ مهمان سنی] را بسوزانند و ظرفهایی که در آنها غذا خورد خوب بشویند، چون همهی شیعیان!! معتقدند که سنی به حدّی نجس است که اگر هزار بار هم شستشو داده شود، پاک نمیشود» (ص 142 و 143)(2)
داستانهای خیالی و مطالب موهومی، به فتوای فقهای آگاه عمل کند .
جای شکر باقی است که پدر مؤلف، به شکستن و چال کردن ظروف غذایی که آن سنّی از آنها استفاده کرده بود دستور نداده است و امر نکرده که «خاکستر رختخواب را بباد دهند» و داستانپردازی
نویسنده در حدّ شستن ظروف و آتش زدن رختخواب به پایان رسیده است؟
در هیچ رسالهی فارسی موجود، سنّی نجس محسوب نمیشود و بر فرض نجاست، لازم نیست رختخواب مورد استفادهی او به آتش کشیده شود؛ بلکه تطهیر با آب کفایت خواهد کرد!
از جملهی این حرفهای بیمنطق که انسان عاقل از سر تأسف، به خنده میافتد، «اعتقاد داشتن شیعیان به این که اهل سنّت دم دارند.» (ص 142) است.
به راستی مخالفت با تشیّع، ارزش این فکاهیّات را دارد؟!
بحران هویّت
سردرگمی در تعیین سنّ نویسنده
ناآگاهی از نام بزرگان شیعه و کتب آنها
ادعای همکاری با مرحوم آقای خویی
نویسنده نام راویان حدیث را نمیداند!!
نویسنده نام ائمه علیهمالسلام را نیز نمیداند!!
ادعای مرجعیّت و آیت اللّه عظمایی
نویسنده پرورش یافتهی محیط سنّی است.
بررسی برخی ملاقاتهای نویسنده با علما
1 - ادعای ملاقات با مرحوم کاشف الغطاء
2 - ادعای ملاقات با مرحوم آقای خویی (1)
3 - ادعای ملاقات با مرحوم آقای خویی (2)
4 - ادعای ملاقات با مرحوم آقای خویی (3)
5 - ادعای ملاقات با امام خمینی
با مطالعهی کتاب مورد نقد، ابتدا تصوّر بر این بود که نویسنده - که نام اصلی خود را به دلایلی نیاورده است - پیرمردی فاضل و شخصیّتی بزرگوار از اهل علم است که در حوزهی نجف اشرف و در جوار حرم مطهّر علوی علیهالسلام ساکن بوده، با علمای بزرگ حشر و نشر داشته است؛ چون او خود را چنین معرفی کرده است.
با خواندن کتاب، تناقضاتی به چشم خورد که قبول مطالب بالا را سخت، بلکه ناممکن ساخت. نمیتوان قبول کرد که:
سنّ نویسنده بین 79 تا بیش از 190 سال در نوسان باشد!!
وی در عین ادعای اجتهادِ پنجاه ساله، نام امامان علیهمالسلام را اشتباه بیاورد!!
راویان مشهور حدیث را نشناسد!
نام علمای بزرگ شیعه را نداند تا آن جا که اسم «شیخ عباس قمی» مؤلف «مفاتیح» را - که شهرهی عام و خاص است - «سیّد عباس قمی» نوشته باشد!!
نویسندهی کتاب، از آن جا که بنای خویش را بر عدم صداقت نهاده است، حتّی در بیان طول عمرش نیز به بیراهه میرود:
1 - مترجم کتاب مدعی است سنّ مؤلف در سال ترجمهی کتاب، یعنی سال 1423 هجری قمری، 90 سال است. (ص 26)
2 - در جای دیگر، نویسندهی کتاب مدّعی ملاقات با شاعری به نام احمد صافی نجفی میشود و ادعا میکند که آن شاعر سی سال از وی بزرگتر بود. از آن جا که مرحوم احمد صافی نجفی متولد 1314 و متوفای 1397 هجری قمری است، این به معنای این است که سال تولّد نویسنده، 1344 هجری قمری است که تا زمان ترجمهی کتاب، عمر وی 79 سال میشود! (ص 127)
3 - نکتهی جالبی که از عدم صداقت مؤلف و بیانصافی مترجم حکایت میکند این است که مؤلف در کتاب اصلی که به زبان عربی است، ادعا میکند با مرحوم سید دلدار علی در هند ملاقات کرده و آن مرحوم کتاب خود به نام «اساس الاصول» را به وی هدیه دادهاند.(1)از آن جا که مرحوم سید دلدار علی بن محمّد معین نقوی لکهنوی در سال 1235 وفات یافته است، باید گفت که اگر مؤلف در
1) اصل سخن نویسنده در کتاب عربی چنین است: «فی زیارتی للهند التقیت السید دلدار علی فأهدانی نسخة من کتابه (أساس الأصول): در مسافرتم به هندوستان، سید دلدار علی را ملاقات کردم و او به من نسخهای از کتابش به نام «اساس الاصول» را هدیه داد.»
یک سالگی!! هم با مرحوم سید دلدار علی ملاقات کرده، کتاب «اساس الاصول» را از آن مرحوم هدیه گرفته باشد، عمر او در زمان ترجمهی کتاب 189 سال است!!!
مترجم محترم کتاب که بر این دروغ واقف است، قضیهی ملاقات را در ترجمه حذف میکند تا اخلاص خود را به نویسنده (و نه به حقّ و حقیقت؟) نشان دهد!! (ص 166)
لذا روشن است که مؤلف، نه مرحوم سید علی دلدار هندی را ملاقات کرده است و نه تاریخ بزرگان شیعه را میشناسد و نه سنّ او 79 یا 90 یا 189 سال است. با این همه جالب آن است که مترجم در ابتدای کتاب مینویسد:
این اثر ناچیز را به تمام حق جویان تقدیم میدارم، آنانیکه همواره حق را بر باطل، تحقیق را بر تقلید، وحدت را بر تفرقه، حقطلبی را بر ننگ و عار ترجیح میدهند.
نویسنده خود را عالم مجتهد ساکن نجف معرفی کرده است و مدعی داشتن مدرک دکتراست؛ امّا از سادهترین علوم فرهنگ اسلامی بیبهره است؛ نام کتابها را به اشتباه میآورد و اسم علمای مشهور را نمیداند! برخی از این موارد را در زیر میآوریم:
1 - نام استاد خود!! مرحوم علاّمه محمّد حسین آل کاشف الغِطاء را با لفظ «سیّد» میآورد و نمیداند که آن مرحوم با لقب «شیخ» معرفی میشود و «سیّد» نیست! (ص 29)
2 - نویسنده با این که خود را شاگرد آقای خویی معرفی میکند و حتّی آن بزرگوار را در حکم پدر میداند (ص70) در کلّ کتاب خود، تنها دو جا نام کتابهای آقای خویی را میآورد که در هر دو مورد نامها اشتباه است !
وی در صفحهی 119، کتاب «منهاج الصالحین» را که رسالهی فقهی و به زبان عربی آقای خویی است به اشتباه «ضیاء الصالحین» مینویسد. (کتاب ضیاء الصالحین، مشتمل بر ادعیه و زیارات است و اصولاً کتاب فقهی نیست و نویسندهی آن «حاج محمد صالح جوهرچی» است.)
نویسنده، کتاب دیگر آقای خویی یعنی «معجم رجال الحدیث» را «معجم رجال الشیعه» مینویسد.(ص70)
هر دو کتاب از کتب مشهور و مورد استفادهی خاص و عام است و حتّی طلبههای جوان ایرانی که پایشان به نجف نرسیده، اسم این کتب را میدانند امّا نویسندهی نود سالهی ساکن نجف این نامها را نمیداند!!
3 - نام شیخ بزرگوار حسین کَرَکی عامِلی را چنین میآورد: «شیخ ثقه سیّد حسین بن سیّد حیدر کرکی عاملی» و نمیفهمد که شیخ
نمیتواند سیّد هم باشد. نویسنده در همان صفحه، شیخ طوسی را «سیّد ابوجعفر الطوسی» معرفی میکند که این مطلب را مترجم تصحیح کرده است تا جهل نویسنده روشن نشود!! (ص 163)
4 - «شیخ عباس قمی» صاحب مفاتیح الجنان را «سیّد عباس قمی» معرفی میکند و کتاب «الکُنی و الألقاب» آن مرحوم را «الکنی و الانقاب» مینویسد، که باز هم مترجم به کمک مؤلف میآید و هر دو غلط را تصحیح میکند. (ص 163)
5 - به خوانندگان سفارش میکند برای تحقیق بیشتر به کتاب «حل الاشکال» سیّد بن طاووس مراجعه کنند؛ امّا نمیداند که این کتاب در زمان حاضر وجود خارجی ندارد و در گذر ایّام از بین رفته و تنها نامی از آن باقی است! این نشان میدهد، نویسنده به کتب اصیل شیعی، هیچ اشرافی ندارد. (ص 46)
6 - کتاب «جامع الرواة» را برای «مقدس اردبیلی» میداند؛ در حالی که نام نویسندهی آن «محمّد بن علی اردبیلی حائری» است که حتّی بر طلاب جوان هم پوشیده نیست که آنها دو شخصیّت جداگانهاند. (ص 46)
7 - گمان میکند کتاب «تحریر» نوشتهی «طاووسی» نامی است؛ در حالی که اسم کتاب «تحریر طاووسی» و مؤلف آن «شیخ حسن بن شهید ثانی» است! (ص 46)
8 - کتاب «مدارک الاحکام» نوشتهی «سیّد محمّد بن علی موسوی
عاملی» را «مدارک الافهام» مینویسد و مؤلف را «سید محمّد طباطبایی» معرفی میکند! (ص 111)
9 - علاّمه «سلاّر» و کتاب او «مراسم» را علامه «سالار» و «مراسیم» معرفی میکند. (ص 111)
10 - کتاب مرحوم فیض کاشانی را - که «مفاتیح الشرایع» است - «مفاتیح الشریعة» مینویسد. (ص 112)
11 - نام کتاب مرحوم کَشّی را «معرفة اخبار الرجال» مینویسد، در حالی که اسم این کتاب «اختیار معرفة الرجال» است. مترجم با حذف این قسمت، اشتباه نویسنده را مخفی میکند.
12 - «حافظ رجب بُرْسی» عالم شیعی قرن هشتم را «ابن رجب برسی» معرفی میکند. (ص150)
13 - شیخ محمّد جواد مغنیه را «سیّد» معرفی میکند که مترجم آن را در ترجمهی فارسی حذف کرده است . (ص 41 و ص 46)
14 - آقای میرزا علی غروی را در کتاب، سیّد معرفی میکند که مترجم آن را در ترجمهی فارسی حذف کرده است. (ص 35)
15 - «شیخ محسن حکیم» را «سیّد محسن حکیم» مینویسد که باز هم مترجم به کمک او میآید و در ترجمهی فارسی کتاب، لفظ «سیّد»را حذف میکند.(ص122)
این موارد نشان میدهد نویسنده با هیچ کدام از بزرگانی که مدّعی ملاقات است از جمله شیخ محمد جواد مغنیه، میرزا علی غروی،
شیخ محسن حکیم، آقای خویی،... روبرو نشده است .
16 - وی حتّی نام هم فکران خود را هم نمیداند و «احمد کاتب» را «سیّد احمد کاتب» معرفی میکند تا میزان علم خود را بیشتر نشان دهد. (صفحات 33، 168، 169)
ادعای همکاری با مرحوم آقای خویی(1)
نویسندهی کهن سالِ دانشمند در صفحهی 69، یک حدیث را از کتاب رجال کَشّی میآورد که به گمان نویسنده، در آن طعن بر شخصیت زُراره است. سپس چنین مینویسد:
متأسفانه حدود هزار سال است که از تألیف کتاب کشی میگذرد و تمامی علمای شیعه ما در هر زمان آن را دیده و خواندهاند اما ندیدم که یکی از آنان بر این سند رسوائی اعتراض کرده باشد!
سپس در صفحهی بعد چنین ادامه میدهد:
حتی امام خوئی هنگامی که کتاب بزرگش (معجم رجال الشیعه) را شروع به تألیف کرد، بنده یکی از همکاران ایشان در تألیف این کتاب ضخیم[ !] بودم، که روایات را از میان کتابها جمعآوری میکردم وقتی که به این روایت رسیدم و آنرا برایشان خواندم اندکی فکر کرد و فرمود: «هیچ عالمی از لغزش خالی نیست!» همین و
1) برای توضیح بیشتر به صفحات 111 تا 113 همین کتاب مراجعه فرمایید.
بس یک کلمهی دیگر اضافه نکرد!
نکتهی جالب این جاست که مرحوم آقای خویی در همان کتابی که نویسنده مدعی همکاری در تألیف آن است در جلد 8 (از ص 225 تا ص 267) با بررسی 56 روایتِ مربوط به زراره، نه تنها آن یک روایت از کتاب رجال کشّی را بررسی میکند، بلکه با بررسی تمامی روایاتی که دربارهی زُراره است پاسخی علمی و منطقی به سؤال امثال نویسنده میدهد و از جناب زُراره رفع اتّهام میکند.
مطلبی که باقی میماند این است که نویسنده از پاسخ مرحوم آقای خویی در کتاب «معجم رجال الحدیث» ایشان بیاطلاع است و به جای آن پاسخی سطحی را از آن عالم بزرگوار نقل میکند و حتّی ادعا مینماید در هزار سالی که از تألیف رجال کشّی گذشته، هیچ عالم شیعی، پاسخی به آن نداده است؟
به راستی، نویسنده از تحقیقها و پاسخهای بزرگان شیعه از جمله مرحوم میرداماد،(1)مرحوم صاحب معالم(2)، مرحوم مامقانی(3)... بر
مطلب فوق بیاطلاع بوده است؟ آیا مرحوم آقای خویی علیرغم آگاهی عمیق از مسأله، چنین پاسخ ضعیفی دادهاند؟ آیا نویسنده به واقع از تحقیقات هزار سالهی علمای شیعه دربارهی رجال کشّی
بیاطلاع است و حتّی نظر آقای خویی را - که مدعی است آن مرحوم در حکم پدر او بود - نمیداند؟ آیا ملاقاتهای حضوری وی با علمای شیعه که در همگی آنها، ما با پاسخهای بیمحتوا و بیمنطق از طرف بزرگانی مانند مرحوم کاشف الغطاء، مرحوم خویی، مرحوم سیّد محمد باقر صدر،... مواجه میشویم - صحّت دارد؟
نویسنده در صفحهی 70 کتاب مدعی است که همکار آقای خویی در کتاب رجال ایشان بوده است؛ در حالی که الفبای علم رجال و شناخت راویان حدیث را نمیداند و در تشخیص افراد و رجالی که حدیث نقل کردهاند مشکل دارد.
1 - وی در صفحهی 161 کتاب خویش، جهت متهم کردن جناب ابوبصیر مرادی از اصحاب والای امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام چنین میآورد:
«ابوبصیر در روایت حدیث نیز مخلط بود. از محمد بن مسعود نقل شده که گفت: از علی بن حسن درباره ابوبصیر پرسیدم فرمود: ابوبصیر قبل از این به ابو محمد شهرت داشت و غلام آزاد شده بنی اسد بود و در همان زمان نابینا بود. پرسیدم آیا به «غلو» هم متهم شده؟ فرمود: «غلو» نه هیچ وقت متهم نشده اما مخلط بوده است.»
نویسنده با نقل این حدیث میخواهد بیان کند که ابوبصیر احادیث را مخلوط میکرده و با به هم ریختن متن حدیث، روایات را اشتباه بیان میکرده است؛ در حالی که مطلب مذکور دربارهی «ابوبصیر یحیی بن قاسم اسدی» است و نه «ابوبصیر مرادی» و این مطلب از صدر و شروع روایتی که نویسنده آن را نیاورده کاملاً مشخص است.
اگر نویسنده، آغاز این روایت را به عمد نیاورده باشد، مرتکب تقطیع و دست بردن در حدیث شده و به یکی از شیعیان والای ائمه علیهمالسلام تهمت زده است و اگر از روی جهالت این دو نام را جابجا بیان کرده است، این کار نشان دهندهی جهالت او در علم رجال و شناخت راویان حدیث است.
این قبیل اشتباهات در جای جای کتاب وجود دارد که نشان میدهد، نویسندهی مدعی علم، از علومی هم که ادعای تخصّص در آنها را دارد، بهرهای نبرده است.
2 - نویسنده در متن عربی چندین بار نام صحابی مشهور امام صادق علیهالسلام را «ابن ابی الیعفور» (با الف و لام) یاد میکند که مترجم این موارد را تصحیح کرده است، در حالی که نام این بزرگوار «عبداللّه بن ابی یعفور» است و این مطلب نزد عالمان حدیث روشن و مشخص است.
3 - نویسنده نام صحابی فوق الذکر را در جای دیگری «عبداللّه بن
یعفور» مینویسد (ص100) و در صفحهی 103 با استناد به روایت صفحهی 100 «أبو یعفور» مینگارد!!
4 - «ضُرَیْس کَنّاسی» از اصحاب امام صادق علیهالسلام را «ضریس کنانی» نوشته است.(ص106)
از تمام این مطالب مضحکتر و عجیبتر این است که نویسندهی مدعی اجتهاد، نام ائمه علیهمالسلام را نیز نمیداند و بعضاً کنیهها را اشتباه به کار میبرد. از جمله:
1 - در صفحهی 49 مینویسد: «رأی امیرالمؤمنین علیهالسلام » و آن گاه حدیثی را از زبان آن حضرت میآورد؛ در حالی که روایت مذکور در این صفحه از «امام ابوالحسن علیهالسلام » نقل شده است. آشنایان با حدیث میدانند این کنیه به طور مطلق در روایات دربارهی «امام هفتم حضرت موسای کاظم علیهالسلام »(1)است؛ نه «حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام ». این خود مصداق بارزی از میزان ارزش درجهی اجتهاد و مدرک دکترای
1) کنیهی ابوالحسن، کنیهی مشترک بین حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام ، امام کاظم علیهالسلام ، امام رضا علیهالسلام و امام هادی علیهالسلام است، امّا در روایات، مقصود امام کاظم علیهالسلام است و اگر مقصود امام رضا علیهالسلام باشد، «ابوالحسن الثانی» گفته میشود و اگر امام هادی علیهالسلام مورد نظر باشد، «ابوالحسن الثالث» بیان میگردد. کنیهی مشهور حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام در روایات «ابوالحسنین» است: علم الحدیث، کاظم مدیر شانهچی /صص 165 - 166.
ادعایی نویسنده است!
2 - در صفحه 70، زیر عنوان توهین به امام صادق علیهالسلام مینویسد:
هشام بن حکم و حمّاد از «زراره» جملهای نقل میکنند که...
آن گاه به عنوان توضیح نوشته است: - منظور امام صادق علیهالسلام است - در حالی که درحدیث فوق منظور امام باقر علیهالسلام است و نه امام صادق علیهالسلام .(1)
3 - در صفحهی 97 در ذیل عنوان «رأی امام رضا علیهالسلام » مینویسد: «علی بن یقطین از امام رضا علیهالسلام ... پرسید» در حالی که مقصود راوی از «أبا الحسن علیهالسلام » امام هفتم، امام موسی کاظم علیهالسلام میباشد و نه امام
هشتم علیهالسلام .
نویسندهای که از علم رجال تا به این حدّ بیاطلاع است که حتّی نام امامان شیعه علیهمالسلام را که - 12 تن بیش نیستند - تشخیص نمیدهد، چگونه مدعی همکاری در تألیف کتاب رجالی آقای خویی است که بیش از پانزده هزار تن از راویان و محدّثان را مورد بررسی قرار داده است؟
در کتاب، ادعا شده است که نویسنده در حال حاضر زنده است و
1) در حدیث نام ابوجعفر علیهالسلام آمده است که مقصود امام باقر علیهالسلام است امّا نویسنده این مطلب را در ذیل عنوان «توهین به امام صادق علیهالسلام » آورده است!
قبل از سال 1373 هجری قمری (سال وفات مرحوم علامهی کاشف الغطاء) از ایشان اجازهی اجتهاد گرفته است. این نشان میدهد که نویسندهی مجهول کتاب، حداقل پنجاه سال است اجازهی اجتهاد دارد و در حوزهی نجف با فقه شیعه آشنایی کامل پیدا کرده است. با این همه نویسندهی مجتهد نیم قرن ادعا میکند:
1 - قبلهی شیعیان از کعبه به کوفه منتقل خواهد شد!! (ص 175)
2 - ادعا میکند گوشت الاغ حرام است! در حالی که هیچ فقیه معتبری در شیعه (و حتّی عالم سنّی) گوشت الاغ را حرام نمیداند؛ بلکه خوردن آن را مکروه میداند. (ص 91)
3 - ادعا میکند شیعیان سنی را نجس میدانند در حالی که در حوزه نجف - که مرکز فقهی تشیّع است - هیچ یک از بزرگوارانی که وی مدعی ملاقات با ایشان است، چنین حکمی نداده است. (ص 142 و 143)
4 - ادعا میکند از مرحوم کاشف الغطاء اجازهی اجتهاد گرفته است؛ امّا وی را «سیّد» خطاب میکند؛ در حالی که مرحوم کاشف الغطاء سیّد نبوده است. (ص 31)
5 - ادعا میکند در درس «اصول کافی» مرحوم آقای خویی در نجف، شرکت داشته است؛ در حالی که هرگز ایشان چنین درسی را
در حوزه تدریس نمیکردند!(1)(ص 70 و 71)
6 - ادعا میکند کتابهای شیعیان صیغه با زن شوهردار و صیغه با دختر باکره بدون اذن و آگاهی ولی را جایز میدانند؛ در حالی که در فقه شیعه چنین مطلبی وجود ندارد! (ص 89)
7 - ادعا میکند عباس عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و فرزندان او، عقیل برادر امیرمؤمنان علیهالسلام و جعفر برادر امام حسن عسکری علیهالسلام از اهل بیت پیامبرند؛ در حالی که این ادعا، ادعای عامّه است و شیعیان، اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام ، حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام ، امام حسن مجتبی علیهالسلام ، امام حسین علیهالسلام و نه فرزند ایشان علیهمالسلام میدانند.
8 - ادعا میکند پنجاه سال در حوزهی نجف فقیه بودهاست؛ امّا معنای لغات سادهی عربی در برخی روایات را نمیفهمد (مانند روایات صفحات 62، 67، 68، 73، 175 و 178، 181،...) که همگی در جای خود مورد بررسی قرار گرفت.(2)
9 - اشاره شد که نویسنده خود را سی سال کوچکتر از مرحوم احمد صافی نجفی میداند(3)و با توجه به این که ولادت مرحوم احمد صافی نجفی سال 1314 هجری قمری است، باید نویسنده متولد
سال 1344 هجری قمری باشد. از طرف دیگر سال وفات مرحوم کاشف الغطاء 1373 هجری قمری است که این نشان میدهد، نویسندهی کتاب که مدعی اجازهی اجتهاد از مرحوم کاشف الغطاء است، باید در سنی کمتر از 28 سالگی به درجهی اجتهاد رسیده باشد که این امر در زمان حاضر بسیار نادر و بلکه محال است.
در صورت صحّت اخذ اجتهاد، چنین کسی باید در نجف و بلکه در سراسر عراق زبانزد خاصّ و عام باشد؛ در حالی که در میان علمای ساکن عراق، کسی که متولد کربلا بوده و ساکن نجف شده باشد و چنین صفتی داشته باشد، نیست.
10 - نویسنده، نام ائمه علیهمالسلام را نمیداند، اصحاب ایشان را نمیشناسد، از کتب فقهی، اصولی، رجالی،...بیاطلاع است و نام این کتابها را به اشتباه میآورد،... آیا به راستی نویسنده اجازهی اجتهاد دارد و یا...؟!
برخی از مطالب و مدارک که از خود نویسنده منشأ گرفته است به روشنی نشان میدهد که وی نه تنها در محیط شیعه نبوده است؛ بلکه پرورش یافته در فرهنگ سنّی است.
1 - او در چند جا از «صحاح چهارگانه» یا «صحاح هشتگانه» نام
میبرد(1)و مقصود او کتب اربعهی شیعه یعنی چهار کتاب کافی، تهذیب، استبصار و من لایحضرهُ الفقیه است که گاهی چهار کتاب مهمّ روایی دیگر مانند بحارالانوار، وسائل الشیعه،... را نیز به آن اضافه میکنند. این کتابها همگی به ویژه چهار کتاب اوّل از اهمیّت ویژهای نزد علمای شیعه برخوردار است؛ امّا در فرهنگ شیعه به هیچ وجه نام «صحیح» بر این کتابها نگذاشتهاند. تنها کتب اصلی و مشهور اهل سنّت مانند «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم» این گونه نامیده میشوند و این به روشنی بر بیاطلاعی نویسنده از فرهنگ شیعه و پرورده شدن او در محیط سنّی دلالت میکند.
2 - او یکی از بزرگان شیعه را «شیطان طاق» مینامد؛ در حالی که شیعیان به او «مؤمن طاق» میگویند و لقب «شیطان طاق» در فرهنگ تسنّن به او گفته میشود ونویسنده ناخواسته اصطلاح سنّیها را به کار میبرد تا مصداق ضرب المثل «دروغگو کم حافظه است» باشد.(ص 157)
3 - مؤلف در اصل کتابش که به زبان عربی است، برای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت علیهمالسلام از عبارات «رضی اللّه عنه»، «رضی اللّه
1) مانند صفحات 155، 157 و 164. جالب آن که مترجم در بسیاری از موارد در ترجمهی کتاب به زبان فارسی این مسأله را تصحیح کرده و به جای «صحیح» از کلمات «کتب روایی» یا «روایات» استفاده کرده است ولی در این چند مورد فراموش میکند که اشتباههای نویسنده را تصحیح نماید که همین موضوع چهرهی نویسندهی وهّابی کتاب را آشکار میسازد.
عنهما»... استفاده کرده است که مختصّ فرهنگ سنّی است. جالب آن که مترجم نه تنها این عبارات را تغییر داده و به صورت «علیه السلام» و «علیهما السلام» درآورده، بلکه در صفحهی 25 چنین توجیه میکند: «اصطلاح (رضی اللّه عنه) که درروایات آمده است، چون که امروز در جامعهی تشیّع اصطلاح (علیه السلام) معروف است لذا مترجم همین اصطلاح را ترجیح داده است.»
معلوم نیست در کدام روایت از کتب شیعه برای امامان معصوم علیهمالسلام اصطلاح «رضی اللّه عنه» آمده است که نویسنده این گونه نقل کرده است تا مترجم به جای آن اصطلاح «علیه السلام» را ترجیح دهد. این توجیه نشان میدهد مترجم وهّابی کتاب از مؤلف مدعی تشیّع به فرهنگ شیعه آشناتر است!!
4 - در متن عربی کتاب، در موارد متعددی، نویسنده در مقابل نام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به جای همین جملهی معترضهی دعایی - که به سخن خود آن حضرت مستند است و آشنای فرهنگ شیعیان است - عبارت «صلّی الله علیه و سلّم» را - که عادت شماری از مسلمانان غیر شیعی است - میآورد.(1)البتّه باز هم لطف مترجم شامل حال نویسنده میشود و تمامی عبارات را تصحیح میکند.
5 - او از سیادت یا عدم سیادت بزرگان نجف، عراق و علمای
1) نویسنده در اصل کتاب که به زبان عربیاست، این عبارت را حتّی به صورت «صلی اللّه علیه و سلم و آله» ذکر کرده که نشان میدهد با فرهنگ شیعه کمترین آشنایی را ندارد.
شیعه بیاطلاع است و این نشان میدهد که بر خلاف آن چه وانمود کرده است وی در محیط شیعیان عراق رشد نکرده است.
6 - وی گمان میکند با غیبت امام زمان علیهالسلام سلسلهی امامت منقطع میشود و در صفحهی 119 مینویسد: «پس از انقطاع سلسلهی امامیه و غیبت امام زمان...» در حالی که هر کودکی که در فرهنگ شیعه پرورش یافته، وجود ولی عصر علیهالسلام را استمرار سلسلهی امامت در دوران غیبت میداند.
ملاقاتهایی حضوری از نویسنده، در قسمتهای مختلف کتاب ادعا شده است و نویسنده با بیان این مطالب، سعی دارد القا کند که در نجف زندگی میکند. دریغ که هیچ یک از کسانی که وی آنها را ملاقات کرده زنده نیستند تا صحّت و سقم این ملاقاتها و محتوای آنها را بیان کنند! هم چنین در هیچ ملاقاتی، همراه عالم بزرگ شیعه و نویسندهی مزبور نفر سومی وجود نداشته است تا بر صدق گفتار وی شهادت دهد!
نویسنده ادعا میکند:
... پدرم مرا به حوزه فرستاد تا از محضر علماء و مراجع عالیقدری
هم چون امام سیّد محمّد حسین آل کاشف الغطاء و دیگران کسب فیض نمایم... ص( 29)
نویسندهی مجهول کتاب، در همین یک جمله، نشان میدهد که از راستگویی به چه میزان بهرهمند است؛ چرا که مرحوم علاّمهی کاشف الغطاء سیّد نبودند؛ هر کس - حتّی کودکانی که آن مرحوم را دیده باشند - عِمامهی سفید آن بزرگوار را دلیل سیّد نبودن ایشان میدانند. حال نویسنده - که حتی مدعی است اجازهی اجتهاد را از ایشان گرفته است و آن بزرگوار را استاد خود میداند - چگونه بر این مطلب واقف نیست؟!
عجیب این است که در تمامی این ملاقاتها که با بزرگان صورت گرفته و در صفحات 30، 40 و 41، 58، 67، 70 و 71، 76، 83 و 84 و 85، 91، 100، 123 و 124، 127، 134 و 135، 146 و 147، 172، 174 و 178 آمده است، آن چه خود نمایی میکند سوءالات به ظاهر مهمّ نویسنده و پاسخهای سبک و بیمحتوای بزرگوارانی است که نویسنده ادعای ملاقات با آنان را دارد. وی تلاش کرده است نشان دهد این پاسخها به قدری ضعیف است که اصولاً نام پاسخ را هم ندارند و تنها توجیهی بیش نیستند.
وی در صفحهی 70 و 71 کتاب خود ادعا میکند که:
«یکی از همکاران مرحوم آقای خویی در تألیف کتاب بزرگش «معجم رجال الشیعه»[ !] بوده است.»
همان طور که اشاره شد، نام این کتاب «معجم رجال الحدیث» است که نویسنده نام آن را اشتباه یاد کرده است!!
از طرف دیگر، وی مدّعی است در این همکاری:
«روایات را از میان کتابها جمعآوری میکرده»
در حالی که «معجم رجال الحدیث» کتاب روایی نیست تا نیاز باشد روایات جمعآوری شود بلکه دربارهی راویان حدیث است!!
از جانب دیگر در چاپ اوّل کتاب «معجم رجال الحدیث» نام یازده همکار آقای خویی آمده است که همگی شناخته شدهاند و در میان آنها هیچ فرد عراقیِ متولد کربلا و ساکن نجف که هنوز هم زنده باشد، وجود ندارد. این خود دلیل دیگری بر راستگوییهای نویسنده محترم است.(1)
شیخ یحیی اراکی (ایرانی، فوت کرده است) 4 - سید مرتضی نخجوانی (فوت کرده است) 5 - سید عبدالعزیز طباطبایی (ایرانی، فوت کرده است) 6 - سید جواد گلپایگانی (ایرانی، سالها
قبل در حادثهی رانندگی فوت کرده است) 7 - شیخ محمد کاظم خوانساری (ایرانی، ساکن قم)
8 - شیخ فخرالدین زنجانی (ایرانی است) 9 - شیخ محمّد تبریزی (ایرانی است) 10 - شیخ غلامرضا رحمانی (مدّت هاست که ساکن ایران است) 11 - سید مرتضی حکمی (دزفولی، داماد آقای خویی، سال 1424 ق فوت کرده است.)
1) نام این همکاران چنین است: 1 - شیخ محمّد مظفری (ایرانی، متولد قزوین، نزدیک به سی سال قبل فوت کرده است) 2 - شیخ حیدر علی هاشمیان (اصفهانی، در زندان صدّام کشته شد.) 3 -
نویسنده در همین ملاقات ادعا میکند مرحوم آقای خویی مانند علمای هزار سال اخیر شیعه، روایتی از رجال کشّی را دیدهاند، اما به آن پاسخ ندادهاند؛ در حالی که در همان کتابی که وی مدعی همکاری در تألیف آن است، نزدیک به 42 صفحه به پاسخ سؤال نویسنده و امثال وی آمده است و باز هم مؤلف از این مطلب آگاهی ندارد.
از موارد دیگری که نشان میدهد نویسنده اصلاً در نجف نبوده و احیاناً در یکی از مراکز وهّابیت به ایجاد تفرقه بین مسلمانان و خدمت به امثال خود مشغول بوده است، مطالبی است که خود وی در کتاب خویش آورده است.
او ادعا میکند:
باری با چند نفر از دوستان طلبه خدمت امام خوئی اصول کافی میخواندیم (ص 58)
باید دانست که اصولاً چنین درسی در حوزههای علمیه وجود ندارد و کسانی که به مرحوم آقای خوئی نزدیک بودهاند، اذعان میکنند ایشان چنین درسی نداشتهاند.
نویسندهی مدّعی تشیّع پنداشته است - همان گونه که در حوزههای علمیهی سنّی صحیح بخاری خوانده و ختم میشود - در حوزههای شیعه نیز کتب روایی مانند اصول کافی خوانده میشود.
این نشان میدهد که از مراحل دروس حوزوی که عبارتاند از «مقدمات»، «سطح» و «خارج» کاملاً بیاطلاع است و نمیداند در هیچ کدام از مراحل فوق درسی به نام «ختم اصول کافی» وجود ندارد.
ملاقات دیگری که نویسنده مدعی است با آقای خوییداشته است، داستانی است که در صفحات 83 تا 85 در ذیل عنوان «قسم خوردم» آمده است. او ماجرا را چنین آغاز میکند:
باری در دفتر آقای خوئی خدمت ایشان نشسته بودم، که دو جوان که گویا با هم اختلافی داشتند و قرار شده بود آقای خوئی را داور قرار دهند وارد دفتر شدند،...
از دلایل عدم صحّت داستان، این است که آقای خویی در نجف اشرف، دفتری نداشتند تا مردم به آن جا رفته، طرح دعاوی کنند یا سؤالات فقهی مطرح کنند. آن مرجع بزرگ از مهمانان خود در منزلش - که ابتدا در محلّهی «عماره» در نجف اشرف واقع بود و سپس به محلّهی «مِشراق» منتقل شد - پذیرایی میفرمودند و این در میان اهالی نجف و حتّی شهرهای اطراف آن مشهور و روشن است.
این نیز به روشنی نشان میدهد، نویسندهی ناشناس کتاب، نه تنها آقای خویی را ندیده، بلکه شاید پایش به نجف اشرف نیز نرسیده
است.
نویسنده در زیر عنوان «رأی امام خمینی»: چنین مینویسد:
لازم میدانم که قول امام راحل آیة اللّه العظمی امام خمینی(ره) را در این جا ذکر کنم، ایشان طی سخنرانیهای فراوانی که سال 1389 ق در حوزه علمیه نجف در جمع اساتید و طلبه[ ها] که بنده نیز افتخار شرکت در آنها را داشتم ایراد فرمودند و سپس آنها را به شکل کتابی نیز با نام حکومت اسلامی (یا ولایت فقیه) منتشر کردند...» (ص 123)
وی که مدعی حضور در این مجالس است و «افتخار شرکت در آنها را داشته» آیا نمیداند که بحث حکومت اسلامی یا ولایت فقیه، در درس مکاسب امام خمینی مطرح شده است و نه سخنرانیهای فراوان؟! آیا او فرق درس حضوری با یک سخنرانی را - که برای هر روستایی کمسواد نیز مشخص است - نمیداند؟ آن گاه ادعای حضور در آن مجلس را هم میکند؟!
ناآگاهی نویسنده از معتقدات تاریخی و فرهنگ شیعه
کدام ارتداد؟
ماجرای افک
شیعه، امامی به نام اسماعیل ندارد.
امامت امیرمؤمنان علیهالسلام الاهی است، نه سبایی
وقایع پس از وفات پیامبر صلیاللهعلیهوآله و حکایت سقیفه
1 - بیعت اکراهی امیرمؤمنان علیهالسلام
2 - استغاثهی حضرت زهرا علیهاالسلام
ادعای «چاق شدن کافی»
تهمت به شیخ طوسی و کتابهای وی
ناآگاهی نویسنده از فرهنگ غنیّ شیعه
تاریخ، آیینهی ملّتهاست تا با دیدن آن، رفتار و کردار خویش را اصلاح کنند و تجربه شده را دوباره نیازمایند و ارزش عمر و سرمایهی خویش را نگه دارند.
نویسندگان و مترجمانی که به تاریخ استناد میکنند باید به عبرت آموزی تاریخ توجه داشته باشند تا خوانندگان خویش را آگاه سازند و جامعهی انسانی را با تلاش به تفکر در تاریخ، بالندگی و شعور بخشند.
از سوی دیگر، برخی ناآگاهان از تاریخِ سراسر کوشش و تلاش تشیّع، امامان و علمای شیعه و پیروان اهل بیت علیهمالسلام را به بیخردی متّهم میکنند. اگر این اتّهام از سر جهالت نباشد، جز عناد و عداوت هیچ نیست؛ چرا که تشیّع با نابخردیهای ادعا شده هیچ نسبتی ندارد و فرهنگ گهربار آن، به لطف ائمه علیهمالسلام حتّی در دوران غیبتِ حضرت ولیّعصر علیهالسلام ، تاریخی سراسر مبارزه در راه حق را سپری کرده است و میکند.
به نظر میرسد نویسندهی کتاب و مترجم آن، از تاریخ مسلمانان و به خصوص تاریخ شیعیان هیچ نمیدانند و نویسنده - با این که خود را شیعه معرّفی میکند - از سادهترین واقعیّتهای تاریخ تشیّع بیاطلاع است. در این بخش به مواردی از ناآگاهی او نسبت به معتقدات تاریخی شیعه و فرهنگ شیعیان اشاره میشود:
مترجم ادعا میکند بعضی قبائل عرب پس از وفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با امتناع از پرداخت زکات، اعلان ارتداد کردند.(ص 10)
این مطلب، ادعایی بیش نیست و شیعیان آن را به گونهای دیگر نقل میکنند که با تحلیل خردمندانه سازگارتر است.
حقیقت ماجرا این است که با توجه به اعلان عمومی و امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در غدیر خم، بسیاری از قبائل عرب در اطراف مدینه و دور از پایتخت منتظر بودند تا جانشین به حقّ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای جمعآوری زکات نماینده بفرستند؛ امّا زمانی که متوجه شدند در معرکهی سقیفه، مسیر خلافت تغییر یافته است، از پرداخت زکات به نمایندهی خلیفه امتناع کردند.
سپاهیان خلیفه به آنان تهمت ارتداد زدند و متأسفانه بسیاری از آنان را از دم تیغ گذراندند. از حوادث تکان دهندهی این ماجرا،
کشته شدن مالک بن نُوَیره، به دست فرماندهی سپاه است؛ به گزارش تاریخ، خالد بن ولید برای تصاحب همسر جوان مالک بدون نگهداشتن زمان شرعی عِدّه ، همان شب به کامجویی پرداخت و با کمال تأسف و علیرغم اعتراض فراوان برخی از صحابه، مورد عفو ابوبکر نیز قرار گرفت تا قبائل مرتدّ !! دیگر را سرکوب کند و جهت رتق و فتق امور خلافت زکات حلال !! جمعآوری کند.(1)
عبقریه الصدیق عقّاد / صص 124 - 125: همگی از نویسندگان اهل تسنّن.
نویسنده و مترجم ماجرای افک را که در تاریخ شیعه کاملاً روشن است، از مدارک و تاریخ اهل تسنّن نقل میکنند.(2)(صص 20 - 21 و 150) و همین مطلب از چهرهی این نویسنده که مدعی تشیّع است نقاب برمیدارد.
شیعه مدعی است ماجرای افک تهمتی بود که به یکی از همسران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یعنی «ماریهی قبطیّه» - که از زنان مؤمن و با
تقوا بود - زده شد؛ در حالی که گروهی از نویسندگان سنّی اصرار دارند همسر متّهم شده را «عایشه» معرّفی کنند. نویسنده و مترجم «اهل
بیت از خود دفاع میکنند» نیز با تاکید بر این مطلب نه تنها نشان میدهند از فرهنگ شیعه بی اطلاعاند؛ بلکه مذهب اصلی خود را نیز نا خواسته مشخص میکنند.
مترجم ادعا میکند امام صادق علیهالسلام ، اسماعیل را به امامت برگزیدند و نه امام کاظم علیهالسلام را!! (ص 21) این سخن نیز مانند بسیاری از مطالب کتاب، مدرکی ندارد تا مورد بررسی قرار گیرد.
او فکر میکند که امامان شیعه مانند نظام خلافت، برگزیدهی خلیفهی قبلیاند؛ غافل از این که در فرهنگ شیعه، امامت امری الاهی است و امامان دوازدهگانه همگی از جانب خدا منصوب شدهاند و پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنان را یک به یک معرفی فرموده و از آمدنشان خبر داده است،چنان که امام صادق علیهالسلام نیز چنین فرمودند:
«امام پس از من فرزندم موسی است و آن خلیفهی خدایی که آمدنش را آرزو میکنند وبه انتظارش نشستهاند فرزند حسن فرزند علی فرزند محمد فرزند علی فرزند موسی است.»(1)
نویسندهی کتاب ادعا میکند:
ابن سبا اوّلین کسی بود که از امامت امیرالمؤمنین علیهالسلام سخن گفت
و در ادامه اضافه میکند:
او اوّلین کسی بود که مدعی شد امیرالمؤمنین وصی پیامبر است. (ص 45)
1) بحارالانوار /ج48 /ص15 حدیث 5
عجیب است که نویسنده در تحقیقات خود، که در کتاب پیوسته به آنها اشاره میکند، هیچ گاه حدیث غدیر خم را ندیده و از احادیث منزلت، ثقلین، سفینهی نوح، یوم الدّار... آگاهی ندارد و آیات ولایت(1)، اکمال(2)، تطهیر(3)،... را - که بر وصایت و امامت و عصمت و ولایت امیرمؤمنان علیهالسلام صراحت دارند - ندیده است.
در تمامی این آیات و روایات، مشخص است امر کننده به ولایت و امامت و وصایتِ حضرت علیّ بن ابیطالب علیهماالسلام ، خداوند و اوّلین گویندهی آن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
برای مستدل کردن بیشتر بحث، تنها به روایت «یوم الدّار» اشاره میکنیم:
پیامبر صلیاللهعلیهوآله به امر خداوند، بنیهاشم را به مهمانی دعوت کردند تا رسالت خویش را به آنان ابلاغ فرمایند. پس از صرف غذا، پیامبر صلیاللهعلیهوآله به جمع حاضر از خویشاوندان فرمودند: «خداوند مرا به این رسالت برگزیده است تا او را به یکتایی و مرا به پیامبری بشناسید.» آن گاه افزودند: «کدام یک از شما مرا در این کار یاری میکند تا آن که برادر من، وصیّ من و خلیفهی من در میان مردم باشد؟» تنها علیّ بن ابیطالب علیهماالسلام - که در این زمان 13 تا 15 ساله بودند - برخاستند و
گفتند: «من - یا رسول اللّه - کمک کار شما در این راه خواهم بود.» این سؤال و جواب سه بار تکرار شد تا آن که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«إنَّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی فیکُم فاسمَعوا له و أطیعوا»(1)
«به درستی که این جوان، برادر من، وصیّ من و خلیفهی من در میان شماست. پس به سخنانش گوش کنید و اطاعتش کنید.»
ظاهر روایت فوق، به روشنی نادرستی سخن نویسنده را، حتّی به استناد مدارک اهل تسنّن، نشان میدهد.نتیجه آن که امرکننده به وصایت و امامت امیرمؤمنان علیهالسلام خداوند و اوّلین گویندهی آن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
واقعهی «یوم الدّار» در آغاز امر رسالت و 10 سال پیش از هجرت تحقّق یافته است، حال چگونه نویسنده ادعا میکند: وصایت امیرمؤمنان علیهالسلام ، اوّلین بار توسط ابن سبا در حوالی سال 40 پس از هجرت (50 سال بعد از فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله !!) مطرح شده است؟!
نویسندهی کتاب در صفحات 61 و 63 به حوادث سقیفه از منظر اعتقادات وهّابی زدهی خود نگاه میکند و به جای توجه به اصل ماجرا، فقط اعتراض میکند که چرا امیرمؤمنان علیهالسلام را به زور به مسجد بردند!! و چرا حضرت زهرا علیهاالسلام در میان مردم داد و فریاد کرده است!! آن گاه نتیجه میگیرد این عبارات ساخته و پرداختهی شیعیان است!
آیا دادخواهی حضرت صدیقهی کبری علیهاالسلام برای احقاق حقّی الاهی آن هم در مکان مقدّسی مانند مسجد نبوی صلیاللهعلیهوآله ، به تعبیر
1) تاریخ طبری / ج 3 / صص 1173 - 1172 و ج 2 / صص 321-319؛ تفسیر طبری ج 19/ صص 74 و 75؛ البدایة والنهایة /ج3/ صص 39 - 40؛ مسند احمد حنبل /ج2/ص352 حدیث 1371؛ تفسیر الدّرّالمنثور /ج5/ص97...
نویسنده «جر و بحث» و «در میان مردم فریاد کشیدن» است؟
آیا مؤلف، از وقایع پس از وفات پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیاطلاع است؟ آیا «تحقیقات فراوان» نویسنده که بارها بر آن تأکید میکند، در این موضوع مهم و بسیار حسّاس تاریخی - که منشأ تمامی اختلافات تا به امروز است - در حدّ همین شبهات بیمحتوا و برداشتهای کم مایه خلاصه میشود؟
اگر شیعیان سازندهی این روایاتاند، پس مدارک زیر - که همگی از منابع اهل تسنّن است - چگونه قابل توجیه است:
مورّخ سنّی مذهب ابو محمّد عبداللّه بن مُسْلم بن قُتَیْبِهی دینِوَری (متوفای 276 ه .ق) در کتاب «الامامة و السیاسة» داستان تعیین خلیفه در سقیفه را چنین گزارش میدهد:
... سپس عمر برخاست و جماعت با او همراه شدند تا به در خانهی فاطمه علیهاالسلام رسیدند و در را کوبیدند چون [حضرت فاطمه علیهاالسلام [صدایشان را شنید، با صدای بلند فریاد زد: پدرم! ای رسول خدا! ببین که بعد تو از دست پور خَطّاب و زادهی بوقُحافه چه کشیدیم!... سپس علی علیهالسلام را خارج کردند و به سوی ابوبکر بردند و به او گفتند: بیعت کن. فرمود: اگر بیعت نکنم، چه میکنید؟
گفتند: به خدایی که جز او نیست تو را گردن خواهیم زد. علی علیهالسلام به کنار قبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید و در حالی که میگریست، فریاد برآورد: «یاابنَ أُمَّ إنَّ القومَ اسْتَضْعَفونی و کادوا یَقْتُلونَنی(1): ای پسر مادرم، به درستی که این قوم مرا خوار و زبون کردند و میخواستند مرا به قتل برسانند.»(2)
/ ج 6 / صص 11 - 12،.... (همگی از مدارک اهل تسنّن است.)
عالم سنّی، ابوبکر جوهری (متوفای 323 ه .ق) در کتاب خویش «السقیفة والفدک» چنین حکایت میکند:
عمر [به خانهی حضرت زهرا علیهاالسلام ] داخل شد. پس به علی علیهالسلام گفت: بلند شو و بیعت کن. [امیر مؤمنان علیهالسلام [ امتناع کرد. [آنان] دست او را گرفتند و به شدیدترین صورت بیرون کشیدند. مردمان نگاه میکردند... چون [حضرت] فاطمه علیهاالسلام این صحنه را دید، فریاد کشید.
زنان هاشمی دور ایشان اجتماع کردند. آن گاه خارج شد و در کنار در خانه ایستاده و فریاد برآورد: «ای ابوبکر! چه زود بر اهل بیت رسول خدا جفا کردی.» پس افزود: «به خدا سوگند، تا زمانی که خدا را ملاقات کنم با عمر سخن نخواهم گفت.»(1)
همین مدرک مختصر، کافی است که پایهی درستی سخن نویسنده در جعلی خواندن این وقایع را روشن سازد!
مؤلف در صفحهی 163 زیر عنوان «کافی چاق میشود» چنین مینویسد:
شیخ [ !] ثقه سید[ !] حسین بن سید حیدر کرکی عاملی متوفی 1076 قمری میفرماید: کتاب کافی پنجاه کتاب است که هر حدیث آن با سند متصل به ائمه علیهمالسلام میرسد.
در حالی که ابو جعفر طوسی متوفی 460 قمریمیفرماید[ قمری میفرماید]: کتاب کافی سی کتاب است.
سپس در صفحهی بعد نتیجه میگیرد:
از اقوال مذکور به روشنی مشخص میشود که حدود بیست کتاب
1) الامامة والسیاسة / ص 17-20 و شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید معتزلی / ج 6 / ص 48 - 49... (مدارک همگی مربوط به سنّیان است.)
که هرکتاب چندین باب را دربرمیگیرد یعنی چیزی حدود چهل درصد کل کتاب طی قرنهای پنجم تا یازدهم قمری به اصل کتاب کافی افزوده شده است!!
باطل بودن این سخن روشن است؛ چرا که اصول کافی، از کتابهایی است که صحت آن به تواتر ثابت است و در کتابخانههای کشورهای اسلامی و غیر اسلامی از جمله کتابخانههای نجف اشرف، بغداد، مشهد مقدس (از جمله آستان قدس رضوی)، لندن، نیویورک و... نسخههایی خطّی از اصول کافی وجود دارد که حتّی تاریخ برخی از نسخههای آن مربوط به هشتصد سال قبل است که همهی آنها مطابق اصول کافی امروزیاند.(1)
قاهره و تهران معرفی میکند. (تاریخ الادب العربی /ج 3/ ص 329) نسخهی کهنی از فروع
کافی نوشته شده به سال 675 ق، در کتابخانهی مدرسهی نواب مشهد وجود دارد. (علم الحدیث،
نویسنده کاظم مدیر شانهچی / ص 77)
وی که مدعی است در نجف اشرف تحصیل میکرده است، چگونه از وجود این نُسخ خطی در کتابخانههای نجف بیاطلاع است؟نویسندهی مدعی اجتهاد، باید به جای کپی برداری از حرفهای
1) نزدیک به 15 نسخهی خطی از اصول کافی تنها در کتابخانهی امیرالمؤمنین علیهالسلام در نجف اشرف وجود دارد. (ر.ک. الکلینی و کتاب الکافی، نویسنده آقای هاشم حبیب العمیدی/ ص 150) بروکلمان در تاریخ ادب عربی بیش از هفده نسخهی خطی از اصول کافی را در کتابخانههای برلین، اسکندریه، الیگره، هایدلبرگ، پاریس، لندن، کمبریج، منچستر، کلکته،
دیگران، برای یک بار هم شده به دو کتابی که مدعی تناقض تعداد ابواب کافی بود مراجعه میکرد تا ببیند:
اولاً: تعداد کتابها (که امروزه به آن فصل یا بخش میگوییم) در اصول کافی - که شیخ طوسی (متوفای 460 ) آورده است، همگی مطابق اصول کافی امروزیاند. پس تغییری در اصول کافی از هزار سال پیش تاکنون(1)داده نشده است.
ثانیا: اگر مرحوم کَرَکی کتاب (و فصل) «الوصایا و الفرائض» را - که از جملهی کتابهاو فصلهای کافی است و شیخ طوسی آن را یک فصل و یک کتاب میداند - در شمارش به دو فصل «الوصایا» و «الفرائض» تفکیک کند، دلیل بر چاق شدن!! و اضافه شدن در اصل کتاب نیست.
قرآن شناسان و مفسّران نیز در شمارش آیات الاهی، ارقام و اعداد متفاوتی نقل میکنند که بین 6200 تا 6236 آیه در نوسان است. این اختلاف نشانهی تحریف و تغییر قرآن نیست، بلکه به نحوهی شمارش آیات و سلیقهی شخصی شمارشگر برمیگردد.(2)
ثالثاً:نسخههای خطی کتاب کافی، کذب بودن سخن مؤلف را نشان میدهد؛ چرا که فصلهای اصول کافی و روایات این کتاب
مطابق نسخ خطی موجود در کتابخانههای دنیاست.
این مطلب، بر هر طلبهی جوانی که در حوزههای علمیه مشغول تدریس است روشن است، حال چگونه نویسندهی کتاب که خود را دکتر و مجتهد معرفی میکند به این مطلب واقف نیست، جای بسی شگفتی دارد. این نیز از مواردی است که نشان میدهد، نویسنده هیچ اطلاع تاریخی از فرهنگ شیعه ندارد.
نویسنده با حمله به کتاب تهذیب - که از کتب اربعهی فقهی است - بار دیگر بیاطلاعی خود را از تاریخ فقه و فرهنگ شیعه نشان میدهد، او در صفحهی 164 مینویسد:
یکی دیگر از صحاح اربعه[ !]... «تهذیب الاحکام» از شیخ طوسی...است. شمار روایاتی که اکنون در تهذیب است بنا برگفته علما و محقیقین [ محققین] ما حدود سیزده هزار و پانصد و نود (1390) [13590] حدیث است، در حالی که خود مؤلف کتاب - طوری که در عدة الاصول است - میفرماید: روایات تهذیب چیزی بیش از پنج هزار(5000) حدیث است، پس چه کسی بیش از کل احادیث کتاب را به آن افزوده است؟!
نویسنده مدعی تشیّع، بار دیگر کتب اربعه «چهار کتاب اصلی فقه شیعه» را با «صحاح سنّیها» اشتباه کرده و پنداشته است که شیعیان
مانند او و سنّیان دیگر، کتب اصلی خود را با عنوان «صحیح» میخوانند.
از جانب دیگر، با تغییر کلام شیخ طوسی، درصدد است نشان دهد که کتاب تهذیب، دچار دستبرد شده و احادیثی به دروغ از زبان اهل بیت علیهمالسلام در آن نوشته شده است، در حالی که اصل سخن شیخ طوسی چنین است:
«احادیث اختلافی که مخصوص به فقه است، در دو کتاب استبصار و تهذیب نقل کردهام که بیش از 5000 حدیث است و اختلاف علمای شیعه را در عمل به آن آوردهام.»
معنای سخن این است که آن عالم بزرگ احادیثی را که در بحثهای فقهی، اختلافی و به ظاهر متعارض بوده است، در دو کتاب جمعآوری کرده است و تعداد این احادیث مورد اختلاف حدود 5000 حدیث است؛ نه این که مجموعهی همهی احادیث کتاب 5000 باشد و این بر هر خوانندهای که کمترین آگاهی از نحوهی عمل شیخ طوسی در کتاب استبصار و تهذیب داشته باشد، روشن است.
شیخ طوسی، ابتدا «تهذیب» را تألیف کرد و چون طیّ جمعآوری کتاب، برخی از روایات به ظاهر متعارض را دید، برای جمع بین این روایات، کتابی به نام «استبصار» تألیف کرد. لذا وجود احادیث مورد اختلاف در این دو کتاب امری عجیب نیست.
از طرف دیگر، احادیث این دو کتاب دارای شماره است؛ تهذیب 13590 حدیث و استبصار 5511 روایت دارد.(1)
این نیز نشان میدهد نویسندهی کتاب، اشرافی به کتب اصیل و تاریخی شیعه ندارد.
از هر نویسندهی منصفی انتظار میرود در نقل عبارات امانت را رعایت کند، تقطیع و تحریف نکند و برای مثال شیعیان را به حدیث سازی متهم ننماید؛ به خصوص نویسندهی این کتاب که میگوید: «برای روشن شدن حق و برای حق جویان دست به قلم برده است.» او مینویسد:
مطمئنم که این کتاب من از سوی طالبان حق و عاشقان حقیقت... به گرمی استقبال خواهد شد، روی سخن ما نیز بیشتر با همین عده است و اما آقایانی که زندگی مرفه و موقعیت دلپذیری دارند... خمس و صیغهشان مرتب میرسد... طبیعی است اگر نخواهند گوش فرا دهند و ماندن بر باطل را ترجیح دهند (صص 37 - 38)
ولی با کمال تأسف، نویسنده نه تنها سخن شیخ طوسی را تغییر میدهد، بلکه حتّی مدرک سخن شیخ را بدون شمارهی صفحه میآورد تا دست بردن وی در سخن شیخ طوسی، برای خوانندگان به سهولت روشن نشود!
1) تأسیس الشیعه / صص 288 - 289
نویسندهی محترم در ص 165 کتاب خویش، در جملهای معترضه که با قبل و بعد نوشتار، بیارتباط است، مینویسد:
از قرن پنجم تا یازدهم هیچ تألیف مهمینداشتهایم[مهمّی نداشتهایم]
جملهی فوق نه تنها دلیل دیگری بر بیخبری نویسنده از تاریخ تشیّع است، بلکه نشان میدهد که مؤلف درصدد است به هر عنوان و با هر وسیله که در اختیار دارد، دشمن خود را بیریشه و بیاعتبار نشان دهد.
اگر در قرون مذکور هیچ تألیف مهمّی وجود ندارد، چرا نویسنده در فهرست منابع ناقص و پر از اشتباه و غلط خود - که در انتهای کتاب آورده است - به بیش از 14 مدرک از شیعیان که در قرون مذکور تألیف شده ، استناد میکند؟(1)
عاملی (متوفای 877)؛ 4- تحریر الاحکام، علاّمهی حلّی (متوفای 726)؛ 5 - إعلام الوری، شیخ طبرسی (متوفای 548)؛ 6 - حل الاشکال، سید احمد بن طاووس (متوفای 673)؛ 7 - رجال، ابن
داود حلّی (متولد 647، تاریخ وفات دقیقاً مشخص نیست)؛ 8 - رجال، علاّمهی حلّی، (متوفّای
726)؛ 9 - شرایع الاسلام، جعفر بن حسن حلّی (متوفای 676)؛ 10 - کشف الغمّه، علی بن عیسی اربلی (متوفای 692)؛ 11 - مسالک الافهام، شهید ثانی (شهادت 966)؛ 12 - مناقب آل
ابیطالب، ابن شهر آشوب (متوفای 588)؛ 13 - مشارق انوار الیقین، حافظ رجب برسی حلّی
(قرن 8)؛ 14 - مجمع الفائده والبرهان، مولا احمد اردبیلی (متوفای 993) و ... که همگی در قرونی تألیف شدهاند که نویسنده مدعی است هیچ تألیف مهمی از شیعه وجود ندارد.
1) این منابع عبارتند از: 1 - احتجاج مرحوم طبرسی (متوفای حدود 560)؛ 2 - الجامع للشرایع، یحیی بن سعید حلّی (متوفای 690)؛ 3 - الصراط المستقیم، ابو محمّد علی بن یونس بیاضی
آیا به راستی نویسندهای که دارای درجهی اجتهاد از حوزهی نجف است، با کتب دانشمندان شیعی زیر ناآشنا است؟ (در هر قرن تنها به تألیفات سه نفر از بزرگان شیعه اشاره شده است):
قرن ششم
1 - امین الاسلام شیخ طبرسی (وفات 548)، تألیفات: تفسیر مجمع البیان (10 جلد)، جوامع الجامع، تفسیر الکافی الشافی، إعلام الوری، عُدّة السفر و عمدة الحضر، العمدة فی أُصول الدین و الفرائض والنوافل (فارسی)، شواهد، الآداب الدینیه للخزینة المعینیّة...
2 - ابو نصر طبرسی فرزند شیخ طبرسی، تألیفات: مکارم الاخلاق، جامع الأخبار، محاسن الافعال،...
3 - ابن شهر آشوب (وفات 588)، تألیفات: مناقب آل ابیطالب، مثالب النواصب، المخزون المکنون فی عیون الفنون، الطرائق فی الحدود و الحقایق، مائدة القاعده، المثال فی الأمثال، معالم العلماء، الحاوی، الأسباب النزول علی مذهب آل الرسول، متشابه القرآن، الأوصاف، المنهاج،....
قرن هفتم
1 - رضیُّ الدین علیّ بن موسی، مشهور به سیّد ابن طاووس (وفات 664)، تألیفات : اجازه، الاقبال لصالح الأعمال، أمان الأخطار، جمال الأُسبوع، الدروع الواقیه، سعد السعود، الطرائف، کشف المحجّة لثمرة المهجة، المجتنی، محاسبة النفس، مصباح الشریعة، الملاحم والفتن، اللهوف، مُهج الدعوات، الیقین، غیاث سلطان الوری، ربیع الشیعة، مصباح الزائر، إلزام النواصب،...
2 - جمال الدین احمد بن موسی برادر سیّد طاووس (وفات 673)، تألیفات: العین العَبِرة فی غبن العتره، بناء المقالة الفاطمیّه، زهرة الریاض، بشری المحققین، الملاذ، سهم السریع، شواهد القرآن، المسائل فی اصول الدین،...
3 - علاّمهی حِلّی (ولادت 648 - وفات 726)، تألیفات: منتهی المطلب، تلخیص المرام، تحریر الاحکام الشرعیّه، مختلف الشیعة، استقصاء الاعتبار، مصابیح الأنوار، الدرُّ والمرجان، نهج الوضاح، نهج الایمان فی تفسیر القرآن، القول الوجیز، کشف الحقّ، کشف الیقین فی الإمامه، الألفین، منهاج الکرامة، شرح التجرید، أنوار الملکوت، نهایة الکلام، نهایة الأصول، قواعد الأحکام،تذکرة الفقهاء، خلاصة الرجال، إیضاح الإشتباه، تبصرة الأحکام،...
قرن هشتم
1 - شهید اوّل (شهادت 786)، تألیفات: ذکری، دروس، قواعد، بیان، الفیه، نفلیّه، نکت الارشاد والمزار، رسالة الاجازات، لوامع، اربعین، لمعهی دمشقیّه، رسالهای در تفسیر الباقیات الصالحات،...
2 - فخر المحققین پسر علامهی حلّی (وفات 771)، تألیفات: شرح القواعد، شرح خطبة القواعد، الفخریّه فی النیّة، حاشیة الإرشاد، الکافیة الوافیة، شرح نهج المسترشدین، شرح مبادی الأصول، شرح تهذیب الأصول...
3 - ابن مُعیّة (وفات 776)، تألیفات: نهایة الطالب فی نِسَبِ آلِ أبی طالب (12 جلد)، الثمرة الظاهرة (4 جلد)، الفلک المشحون، معرفة الرجال (2 جلد)، أخبار الأُمم (21 جلد)، رسالة الابتهاج، منهاج العمّال،...
قرن نهم
1 - ابن فهد حلّی (وفات 841)، تألیفات: کتاب المهذّب، عدّة الداعی، المقتصر، الموجز الحاوی، شرح الألفیه، محرّر، التحصین، الدرّ الوحید فی التوحید، رسالة اللُّمعة الحِلّیّة، رسالة فی معانی أفعالِ الصلاة، نُبذة الباغی، مصباح المبتدی، کفایة المحتاج فی مناسک الحاجّ،...
2 - زین الدین ابو محمّد علی بن یونس بیاضی (وفات 877)،
تألیفات: نجد الفلاح، زبدة البیان، مَنحل الفلاح، المقام الأسنی، الکلماتُ النافعات، فاتح الکنوز المحروزة، الرسالة الیونُسیّة، الصراط المستقیم،...
3 - شیخ تقیُّ الدین کفعمی (828 - 905)، تألیفات: البَلد الامین، صَفوة الصفات، فروق اللّغة، المنتقی فی العِوَذ والرُّقی، الحدیقة الناظرة، نهایة الإرب فی أمثال الأدب، النحلة، فرج الکرب، الکوکب الدرّی، المصباح، قراصة النضیر، الرسالة الواصحة، رسالة فی وفیات العلماء...
قرن دهم
شهید ثانی (شهادت 966)، تألیفات: الروضة البهیة، روض الجِنان، المقاصد العلیة، مسالک الافهام، البدایة، شرح البدایة، منیة المرید، مسکّن الفواد، غنیة القاصدین، رسالة فی میراث الزوجة، رسالة فی حکم صلاة الجمعة حالَ الغیبة، حاشیهی قواعد الأحکام،...
محقّق کَرَکی (وفات 940)، تألیفات: جامع المقاصد (13 جلد)، رسالة فی العصیر العنبی، رسالة فی العدالة، رسالة فی المنع عن تقلید المیت، رسالة فی صلاة و صوم المسافر، حاشیهی «شرایع الاسلام» حاشیهی «ذکری الشیعة»، نفحات اللاهوت،...
شیخ حسن کرکی فرزند محقّق کرکی، تألیفات: البلغة، رسالة المنهاج القویم، مناقب أهل البیت علیهمالسلام ، عمدة المقال،...
از نویسندهای که عنوان کتاب خویش را دفاع از اهل بیت علیهمالسلام نامیده است، انتظار حدّاقلِ انصاف و صداقت - که شاخصهی دوستان و پیروان مکتب اهل بیت علیهمالسلام است - میرود؛ امّا میبینیم، بیتوجه به آرمانهای ادّعایی، قلم بر کاغذ میساید. جالب آن است که او در آغاز همین صفحه (صفحهی 165) چنین نوشته است:
میتوان با قاطعیت گفت که دستهای پنهانی در کار بوده که با نام اسلام و در لباس دوستدار اهل بیت علیهمالسلام مرتکب چنین خیانتهای شگفت انگیزی شده و چیزهایی را به نام اسلام در کتابهایمان درج کرده که اسلام از آن بیزار است.
آیا نویسنده هم در لباس دوستی اهل بیت علیهمالسلام چنین نکرده است؟!