ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور:چهارسوق عشق: تاریخ هیات علیاصغر(ع) محله چهار سوق آران و بیدگل/ مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر:قم: عطر عترت،۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری:۷۲ ص.؛۵/۱۴×۵/۲۱سم.
شابک:۲۰۰۰۰ ریال:978-600-243-165-3
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:هیات حضرت علی اصغر(ع)
موضوع:تکیهها و حسینیهها -- ایران -- آران و بیدگل
موضوع:*Takyeh-ha va hoseyniyeh-ha -- Iran -- Aran va Bidgol
رده بندی کنگره:BP۲۶۱/۲ /الف۹خ۴ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۷۵
شماره کتابشناسی ملی:۴۴۰۶۳۷۷
وضعیت رکورد:فیپا
چهارسوق عشق: تاریخ هیات علیاصغر(ع) محله چهار سوق آران و بیدگل
مهدی خدامیانآرانی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
عاشورا، حماسهای بینظیر است که به ما درس آزادگی و شرافت میدهد، مردمی که با فرهنگ عاشورا انس گرفتهاند، نور ایمان در دلشان روشن است و سعادت و رستگاری در انتظار آنان است.
«هیأتهای عزاداری» جلوهگاه عشق به امامحسین علیهالسلام و یارانش میباشد و میتوان گفت که امروزه بزرگترین پایگاه دینی در جامعه اسلامی ما، همین هیأتها میباشد.
در این کتاب ابتدا درباره «هیأت حضرت علیاصغر علیهالسلام محلّه چهارسوق» سخن میگویم، این محلّه در شهرستان «آران و بیدگل» در استان اصفهان
واقع شده است، سپس گوشهای از کرامات حضرت علیاصغر علیهالسلامرا بیان میکنم تا همگان با ارزش توسّل به شیرخواره کربلا بیشتر آشنا شوند.
من سربازِ کوچک علیاصغر علیهالسلام هستم، با نوشتن این کتاب میخواستم نوکری خود را نشان بدهم. من به این نوکری افتخار میکنم.
مهدی خُدّامیان آرانی
مهرماه 1395 هجری شمسی
از تو معذرت میخواهم، کمی معطّل شدی! قرار ما ساعت هفت صبح بود، من پنجدقیقه تأخیر داشتم، واقعاً شرمندهام، نمیخواستم اوّل رفاقت بد قولی کنم، ولی چه کنم، به فکرم رسید که بروم غسل کنم، یک غسل مستحبی تا روح و جسمم پاکتر باشد.
نگاهی به من میکنی و میگویی: «نشنیدهام که رفتن به حسینیّه، غسل
مستحب داشته باشد». حق با توست، امّا باور من این است که حسینیّه، جزئی از ملکوت است، من در دام دنیا گرفتار شدهام، عشق دنیا هویّت مرا ربوده است و مرا از آسمان، فرسنگها دور کرده است، من غسل توبه میکنم، غسل توبه در هر زمانی، مستحب است، هر بار که این غسل را انجام میدهم، نشاط معنوی بیشتری در وجود خودم احساس میکنم.
دیگر وقت رفتن است، از داشبورت ماشین، شیشه عطری را بیرون میآورم، هم تو و هم خودم را خوشبو میکنم، یک بار دیگر در آیینه ماشین، خودم را میبینم، تو متوجه میشوی که امروز بهترین لباس خودم را پوشیدهام، به سر و
وضعم رسیدهام، گویا که میخواهم به مهمانی بزرگی بروم!
از خیابان عبور میکنیم، اوّل صبح روز شنبه است، مردم در تکاپو هستند، عدّهای به فکر لقمهای نان و گروهی هم به فکر جمع کردن ثروت بیشتر، مسیر آنان به سوی دنیا میباشد، امّا من و تو به کجا میرویم؟ اصلاً به دنبال چه هستیم؟ به کجا میرویم؟
مقصد ما «حسینیّه چهارسوق» است.
از ماشین پیاده میشوم، به سمت درِ حسینیّه میروم، هنوز کلیددار نیامده است، باید مدّتی صبر کنیم. نگاه تو به کاشیهای فیروزهای کنار در میافتد، نوشتهها را با دقّت میخوانی، دیگر میدانی اینجا مرکز هیأت علیاصغر محلّه چهارسوق است، اینجا شهر «آران و بیدگل» در شمال استان اصفهان است. تو شعرهای زیبایی را میخوانی که کنار درِ ورودی نوشتهاند. تو این جمله را بارها میخوانی و تکرار میکنی: «این پسر، خونِ خدا و پسر خونِ خداست».
جانها فدای امامحسین علیهالسلام و طفل شیرخوارهاش!
به فدای لبهای تشنه علیاصغر!
کلیددار میآید، درِ حسینیّه را باز میکند، با نام خدا وارد میشوم، تو هم همراه من میآیی، ورودی حسینیّه چقدر زیباست، رنگ فیروزهای کاشیهای آن، حس قشنگی به من میدهد، مستقیم سراغ منبر میروم، من به اینجا آمدهام تا آن منبر قدیمی را ببینم.
منبر در کنار دیوار آن طرف است، فضا قدری تاریک است، صبر میکنم تا چراغها روشن شود، حالا تو میتوانی به خوبی منبر را ببینی، منبری بلند که 9
پلّه دارد، در کنار پلّههای آن، دو ستون ساختهاند، در زمان قدیم که برق نبوده است، در بالای این ستونها، شمع روشن میکردند، از من میپرسی که منبر در چه سالی ساخته شده است. شنیدهام روی چوب آن، تاریخ ساخت آن حکّ شده است، به دقّت منبر را بررسی میکنم، این عبارت را میخوانم: «وقف تقرّباً لِمرضاتِ اللّه، اتمام 1267»، یعنی این منبر را برای رضای خدا در سال 1267 وقف کردهاند. این تاریخ به «قمری» است، اگر بخواهیم آن را به تاریخ شمسی حساب کنیم سال 1230 به دست میآید، سالی که ناصرالدین شاه قاجار بر ایران حکومت میکرد...
من اهل این محلّه هستم، محلّه چهارسوق آران. این محلّه، جزئی از هویّت من است، از تو میخواهم تا منبر را با دقّت ببینی! نگاه کن! آیا اسمی از ناصرالدین شاه مییابی؟
از سخن من تعجّب میکنی، ولی به خواستهام عمل میکنی، نوشتههای منبر را میخوانی، ولی اسمی از شاه قاجار نمییابی، اکنون وقت آن است که من اصل سخن خویش را بیان کنم:
سال 1230 سالی که استبداد ناصرالدین شاه به اوج میرسد، او دستور میدهد تا امیرکبیر را در حمام فین کاشان به قتل برسانند، این کار شاه جلوهای از استبداد او بود، در آن زمان، رسم بر این بود که اگر نویسندهای کتابی کوچک هم مینوشت نام شاه را با عظمت در اوّل کتاب بیاورد و از او به عنوان «قبله عالم»، «سایه خدا در روی زمین» و... ببرد، اگر اثر هنری مهمی ساخته میشد، بر روی در آن، معمولاً مینوشتند: «در زمان ملکپاسبان ناصرالدین شاه قاجار....».
این منبر را خوب نگاه کن، این یک اثر هنری است، منبری زیبا که 165 سال پیش برای مراسم عزاداری ساخته شده است، محلّه من در آن زمان در اوج آزادگی بودند، وقتی که ثناگویی حکومت ستمگری همچون ناصرالدینشاه، رسم روزگار بود، محلّه من در ثناگویی حکومت، شریک دیگران نمیشود، بعضی از مردم آن روزگار، چقدر از حقیقت به دور بودهاند، امیرکبیر که برای آبادانی کشور تلاشها کرد، در همان سال به دستور حکومت کشته شد، امّا عدّهای هنوز شاه را سایه خدا در روی زمین و جلوه عدالت مولا علی علیهالسلام و قبله عالم میدانستند، از او تعریف میکردند، نام او را بر ضریح امامزادگان و کاشیکاریهای مساجد مینوشتند...
من هویّت خویش را پاس میدارم، من از محلّهای هستم که در آن روزگار با سکوت خود، فریاد آزادگی را سر داد.
این حکایت «چهارسوق سکوت» است...
«چهارسوق» یک بنای قدیمی گنبدی شکل بود که بر روی چهارراه اصلی قرار گرفته بود. این بنای قدیمی، سقفی بلند داشت و در دو طبقه بود، در طبقه دوّم، جایگاههایی برای نشستن داشت و معمولاً اذان نماز را از بالای بلندی آن میگفتند.
من خودم در کودکی بارها در آنجا رفت و آمد کردهام، یک بنای زیبا با آجر و خشت که به محلّه ما هویّت میبخشید، افسوس که اکنون این بنا خراب شده است، عدّهای توسعه را در این میدانستند که بناهای قدیمی را خراب کنند تا ماشینها بهتر بتوانند رفت و آمد کنند، غافل از این که حفظ هویّت، برتر از این توسعهها میباشد.
خراب کردن «چهارسوق» نمونهای از یک توسعه شتابزده بود که هویّت ما را پاس نداشت و سرمایهای ارزشمند را از ما گرفت، به امید روزی که این هویّت بار دیگر بازسازی شود و بنای زیبای چهارسوق در محلّه، جلوهنمایی کند.
در زمان قدیم ماه محرّم که فرا میرسید، همین چهارسوق را فرش میکردند و منبر را در گوشهای از آن قرار میدادند و در همان جا عزاداری میکردند، عزاداری در چهارسوق، رسم زیبای مردم محلّه من بود، محلّههای دیگر در مساجد یا حسینیّهها عزاداری میکردند، امّا محلّه من در شاهراه اصلی شهر که همان چهارسوق بود، مجلس عزای امامحسین علیهالسلام برگزار میکردند.
به راستی چرا آنان چنین رسمی داشتند؟ مسجد محلّه کنار همین چهارسوق بود، امّا چرا به جای مسجد، شبهای محرّم در چهارسوق عزاداری میکردند؟ منظور آنان از این کار چه بود؟ این کار آنان چه پیامی داشت؟
عزاداری یعنی فریاد بلند اعتراض به ظلم و ستم!
این فریاد باید در حضور جامعه باشد نه در گوشه! جلسه روضه امامحسین علیهالسلام باید شور و حرکت بدهد، باید در چهارسوق باشد که همه ببینند، جامعه را به حرکت وادارد و آنان را از پذیرش ظلم برحذر دارد!
ماه محرّم که میشد، محلّه من، چهارراه اصلی شهر را تبدیل به مجلس روضه میکردند، آنجا منبری قرار میدادند و ماتم امام آزادگان را برپا میکردند
تا برای همه تاریخ این پیام را بدهند که روضه باید در متن جامعه باشد، نه در حاشیه!
این حکایت «چهارسوق فریاد» است...
کف چهارسوق از خاک است، (آن روزها هنوز آسفالت سیاه به جان کوچههای شهر نیفتاده بود)، تو نوجوان هستی که عشق به اهلبیت علیهمالسلامدر دل تو موج میزند، با دوستان سخن گفتهای، به آنان پیشنهادی دادهای.
وقت غروب کار شما آغاز میشود، سطلهای آب در دستان شماست، شما به سوی «حوضخانه» میروید.
از زیر محلّه، قنات آبی عبور میکند، مردم برای دسترسی به آب، «حوضخانه» ساختهاند، باید از پلّههای حوضخانه پایین بروید، سطلهای آب را پر کنید و بالا آمده و به سمت چهارسوق ببرید.
شما همه کف چهارسوق و اطراف آن را آبپاشی میکنید، بارها و بارها از پلّههای حوضخانه پایین میروید، این کار خستگی زیادی دارد، امّا شما نوجوانان این کار را با عشق انجام میدهید، کار آبپاشی که تمام شد، حالا کف چهارسوق را جارو میزنید و در پایان باز کمی آب آنجا میپاشید، دیگر چهارسوق، تمیز و باصفا شده است، من که مدهوش بوی خاکی هستم که با
آب، صفا گرفته است!
مدّتی میگذرد، بزرگترها میآیند، با کمک یکدیگر، فرشها را از خانههای اطراف میآورند، صاحبان این فرشها افتخار میکنند که عزاداران بر فرش آنان بنشینند، حالا دیگر وقت آن است که مجلس شروع شود.
شبهای زمستان در کویر، خیلی سرد است، وقتی محرّم با زمستان همراه میشد، عشق به حسین علیهالسلام در اینجا ذرهای کم نمیشد، غروب آفتاب که فرا میرسید، دیگر رفت و آمد مردم خیلی کم میشد، دیگر وقت آن بود که چهار طرف «چهارسوق» را با پارچههای ضخیم بپوشانند، چند نفر مسئول انجام این کار بودند و فضا را برای مجلس شب آماده میکردند.
من از زمانی دور سخن میگویم که هنوز گاز یا نفت در دسترس مردم نبود، هر کس مقداری هیزم از خانه میآورد، هیزمها را در وسط چهارسوق جمع میکردند و سپس آن را روشن میکردند، با این کار فضا مقداری گرم میشد و بعد از آن، مجلس آغاز میشد.
عشق به امامحسین علیهالسلام و یاران او در این محلّه همیشگی بوده است، اوج سرمای زمستان نیز نمیتوانست چیزی از این عشق بکاهد.
این حکایت «چهارسوق عشق» است...
ممنونم که هنوز با من همراه هستی! من در گوشهای از چهارسوق نشستهام، به گذشتهها آمدهام، به صد سال پیش! شبی زمستانی که برف از آسمان میبارد، همه جا سفیدپوش شده است، امّا مردم محلّه من برای عزاداری به چهارسوق آمدهاند.
زن و مرد، پیر و جوان، همه آمدهاند، منبر را در گوشهای از چهارسوق قرار دادهاند، کنار پلّههای منبر، دو ستون چوبی است، بالای آن دو ستون، شمع روشن کردهاند و چند چراغ که در آن روغن میسوزد، مجلس را نورانی کرده است.
وسط مجلس، هیزمها میسوزد، فضا گرم شده است، در گوشه دیگر، سماوری بزرگ به چشم میخورد که با زغال، آب آن به جوش میآید، چای هم آماده است، چای میآورند، چایی این سماور عجب طعم خوبی دارد!
لحظاتی میگذرد، همه صلوات میفرستند و از جا برمیخیزند، یکی از علمای شهر برای سخنرانی آمده است، همه مشتاق هستند از فلسفه قیام
امامحسین علیهالسلام بشنوند و بدانند که پیام عاشورا برای آنان چیست. این مردم، مشتاق معرفت هستند و برای همین همواره دانشمندی را دعوت میکنند تا برای آنان از معرفت سخن بگوید...
وقتی تو پای منبری از معرفت بنشینی همانند این سخنان را بشنوی، مسیر زندگی خویش را مییابی، از حادثه کربلا درس زندگی میآموزی، در کربلا آن همه مصیبت بر اهلبیت علیهمالسلام وارد شد، امّا اهلبیت علیهمالسلام به ما یاد دادهاند در مصیبت هم شکرگزاری کنیم!
انسان مسافر است، دنیا منزل و مقصد او نیست، او باید چند روزی در اینجا بماند، توشهای برگیرد و برود، به راستی با انسانی که عاشق دنیا شده است، چه باید کرد؟ چگونه باید او را از مستی دنیاطلبی نجات داد؟
جواب این سؤال یک کلمه بیشتر نیست: «بلا».
بلا، همچون تازیانهای است که بر روح انسان میخورد و او را از خواب غفلت بیدار میکند. آن وقت است که او در مقابل بلاها، فقط «صبر» نمیکند، بلکه به مرحلهای بالاتر از صبر میرسد، آری، او شکرگزار میشود، در اوج بلاها، زبان به شکر خدا باز میکند.
وقتی من زیارت «عاشورا» را میخوانم، به حسین علیهالسلام و یارانش سلام میدهم، و در پایان چنین میگویم:
اللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ حَمدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلی مُصابِهِم...
خدایا! تو را سپاس میگویم همانند کسانیکه در این مصیبتها، شکرگزار تو بودند...
به راستی این جمله چقدر معنا دارد!
حسین علیهالسلام و یاران باوفایش در اوج بلاها و سختیها، شکرگزار خدا بودند، آنان از مرحله صبر در بلا عبور کردند و به مرحله شکر در بلا رسیدند.
وقتی از بالای این منبر، چنین سخنانی گفته شود، وقتی منبر، درس معرفت باشد، مردم «عاشورا» را به گونهای دیگر میبینند، این منبر جلوهای از معرفت است، این حکایت «چهارسوق معرفت» است...
حتماً یادت هست که برایت گفتم: «چهارسوق» یک بنای قدیمی بود که چهار راه از آن عبور میکرد. چهار راه که به چهار نقطه شهر میرفت، امّا من در اینجا تصویری دیگر از این چهار راه را برایت بیان کردم:
راهی به سوی سکوت!
راهی به سوی فریاد!
راهی به سوی عشق!
راهی به سوی معرفت!
آنان که این چهار ویژگی را با هم دارند، در خط اعتدال هستند، گاه باید بر سر ظلم و ستم فریاد زد، گاه باید با سکوت، سخن گفت، گاه باید عشق را به تصویر کشید و گاه باید درس معرفت آموخت!
این حکایت چهارسوق سکوت، فریاد، عشق و معرفت است.
اسفندماه سال 1316 است، رضا شاه بر ایران حکومت میکند، او دستور داده است تا این بخشنامه به همه استانداریها و فرمانداریها فرستاده شود: «جلوگیری از روضهخوانی و خارج کردن خرافات از سر مردم و آشنا نمودن به اصول تمدن، امروزه رسالت اساسی دولت است».
با این دستور، عزاداری برای امامحسین علیهالسلام در سرتاسر کشور ممنوع میشود، مأموران حکومتی به شدّت با عزاداری برخورد میکنند و اگر خبردار شوند که جایی مجلسی برپا شده است به آنجا هجوم میبرند.
کار به آنجا رسیده است که اگر کسی در مسجد سر به سجده بگذارد و گریه کند، او را بازخواست میکنند.
به راستی چرا رضاشاه مجلس عزای حسین علیهالسلام را خرافه مینامد و با آن دشمنی میکند؟ رضاشاه میدانست که عزاداری، روح ظلمستیزی را در جامعه
میگستراند، کسی که برای حسین علیهالسلام، اشک بریزد، آزادگی میآموزد، او بر این خیال بود که با این کار، بقای حکومتش را تضمین میکند و ظلمستیزی را از یادها میبرد، او نمیدانست که شیعه واقعی هرگز با حکومتی که ستم میکند، سازگار نمیشود.
در «محلّه چهارسوق» عزاداری به ظاهر تعطیل شده است، امّا عشق به حسین علیهالسلام هیچگاه در این محلّه کمرنگ نمیشود، مردم در خانههای خود به صورت مخفیانه در جمعهای کوچک، گرد هم میآیند و یاد و خاطره عاشورا را زنده نگاه میدارند، این سالها در محلّه چهارسوق، چراغی پرفروغ روشن است، چراغی که خدا او را به این محلّه ارزانی داشته است! این چراغ علم و فضیلت و آگاهی است!
مردم محلّه او را به عنوان «آقاافتخار» میشناسند، او امامجماعت مسجد محلّه چهارسوق است و دانشمندی با علم و فضیلت است.
او در جوانی به نجف هجرت کرده و در حوزه علمیّه آنجا، توشههای علمی فراوان گرفته است و سپس به وطن خود بازگشته است. دانش او، زبانزد همه کسانی است که با او رفت و آمد دارند، وقتی دانشگاه تهران تأسیس میشود از او برای تدریس دعوت میکنند، امّا او قبول نمیکند. دوستانش به او اعتراض میکنند و میگویند: «در اینجا ماندهای که چه بشود؟ این مردم قدر تو را
نمیدانند». او در پاسخ میگوید: «برای دانشگاه تهران، افراد دیگری پیدا میشوند که کار تدریس را انجام بدهند، امّا اگر من از اینجا بروم، چه کسی جای من میآید؟ آیا درست است که برای رسیدن به پست و مقام، این مردم را رها کنم و بروم؟».
آری، او چراغی برای هدایت مردم شده است، او به تربیت نسل فردا همّت میگمارد و معرفت به مکتب اهلبیت علیهمالسلامرا در قلب مردم این شهر رشد میدهد.(1)
سالهای خفقان و بیداد سپری میشود، سال 1321 فرا میرسد، در ماه «رجب» رضاشاه از کشور تبعید میشود، فضای کشور عوض میشود. مردم محلّه منتظرند تا محرّم فرا برسد و آنان بار دیگر برای سالار شهیدان، آزادانه عزاداری کنند.
دو ماه دیگر تا محرّم باقی است، جمعی از جوانان محلّه به این فکر میکنند که در محرّم دستهای بزرگ راه بیندازند و هیأت تشکیل بدهند، وقتی با بزرگترها مشورت میکنند، آنان نیز موافق این کار هستند، سوال مهم این است: اسم هیأت چه باشد؟ هر کسی یک پیشنهادی میدهد. سرانجام قرار میشود جمعی به خانه آقاافتخار بروند و نامگذاری هیأت را به او واگذار کنند.
1) . نام اصلی ایشان «آیت اللّه حسین دربندی» است، لقب «افتخار الاسلام» را مردم به او دادهاند. او در سال 1267 شمسی متولد شد و در سال 1345 شمسی از دنیا رفت و در ضلع شرقی حرم محمدهلال علیه السلام دفن شد.
زمستان است و هوا خیلی سرد است، قرار شده که همه ساعت ده صبح جمع بشوند و با هم به دیدار آقاافتخار بروند. لحظاتی میگذرد، همه که جمع شدند حرکت میکنند...
آقاافتخار از آن جوانان با گرمی استقبال میکند و آنان را در بالای اتاق مینشاند، خودش روبروی آنان با تواضع مینشیند، یکی از آنان به نمایندگی از دیگران، چنین سخن میگوید:
-- آقا! محرّم نزدیک است، همه دارند برای عزاداری آماده میشوند.
-- شکر خدا که رضاشاه با خواری و خفت از کشور بیرون رانده شد و امسال مردم عزاداری باشکوهی خواهند داشت!
-- آقا! محلّه ما سالهای پیش در چهارسوق عزاداری داشته است، ولی ما امسال میخواهیم دسته بیرون بیاوریم، هیأت درست کنیم.
-- این کار بسیار خوبی است، وقتی هیأتها در محرّم بیرون بیایند، عزاداری عظمت بیشتری پیدا میکند، هیأت عزاداری، جلوهای از شعائر دین خداست.
-- آقا! به نظر شما اسم هیأت محلّه را چه بگذاریم؟
وقتی آقاافتخار این سخن را میشنود، سرش را پایین میگیرد و سکوت میکند و به فکر فرو میرود، همه منتظر جواب او هستند، ده دقیقه میگذرد، او رو به همه میکند و میگوید: «هیأت محلّه به نام علیاصغر علیهالسلامباشد».
آقاافتخار این سخن کوتاه را میگوید و بار دیگر سرش را پایین میگیرد، در
دل او غوغایی برپاست، او به یاد مظلومیّت شیرخواره کربلا افتاده است، وقتی که امامحسین علیهالسلام او را به میدان آورد و از مردم کوفه برای او طلب آب کرد، امّا کوفیان چگونه جواب او را دادند.
قطرات اشک از گوشه چشم آقاافتخار جاری است، او در حال و هوای دیگری است، جوانانی هم که در حضور او هستند، منقلب میشوند.
یکی از آنها به فکر فرو میرود و با خود میگوید: «در شهر ما، معمولاً هیأتها را به نام حسینی، ابوالفضلی، علیاکبری ناممیگذارند، علیاصغر که یک نوزاد است، یک شیرخواره است، آیا بهتر نبود هیأت ما به اسم یکی از شهدای دیگر کربلا میبود؟»
او هیچسخنی بر لب نمیآورد، ناگهان آقاافتخار رو به او میکند و میگوید: «درست است که علیاصغر، شیرخواره است، امّا او کوچک نیست، او بزرگ است! مراجع تقلید بزرگ شیعه وقتی گرفتار میشوند به در خانه این شیرخواره میآیند و او را در درگاه خدا واسطه میکنند و حاجتشان روا میشود، بروید و هیأت علیاصغر بردارید».
ماه محرّم سال 1321 فرا میرسد، بعد از سالهای خفقان، امسال بار دیگر شهر سیاهپوش میشود، شبها در چهارسوق، مجلس عزاداری برگزار میشود، زن و مرد، پیر و جوان در مجلس شرکت میکنند.
روز هفتم محرّم که فرا میرسد، برای اوّلین بار هیأت «علیاصغر» (به صورت رسمی) بیرون میآید، از چهارسوق به سوی زیارت میرود. زیارت واژهای است که به حرم «محمدهلال علیهالسلام» گفته میشود، این امامزاده اکنون در مرکز شهرستان آران و بیدگل واقع شده است، همه هیأتها طوری برنامهریزی میکنند که پایان مسیر حرکت آنان، حرم این امامزاده باشد.
در هیأتها زنان راهپیمایی نمیکنند، بلکه آنان در مسیر حرکت هیأت در محلهایی که قبلاً مشخص شده است، مینشینند و منتظر آمدن هیأت میمانند، نزدیک غروب که میشود، زنان از مسیرهای دیگر (غیر از مسیر هیأت) همه در زیارت محمدهلال علیهالسلام جمع میشوند و همراه با هیأت که به آنجا رسیده است، عزاداری میکنند. این رسم زیبای شهر من است که باید آن را پاس داشت و حفظ کرد. سنتها را نباید از بین برد.
همه در زیارت محمدهلال علیهالسلام منتظر آمدن هیأت علیاصغر هستند،
نزدیک غروب آفتاب است، آسمان رنگ خون به خود گرفته است، هیأت وارد حرم محمدهلال علیهالسلام میشود، شوری برپا میشود، جوانان هیأت بر سر و سینه میزنند و چنین میگویند:
«ما جمله جاننثارِ شهزاده اصغر هستیم».
در اینجا میخواهم این نکته را بازگو کنم: تا سالهای سال، این جملهای بود که
در هیأت علیاصغر زمزمه میشد، امروز که من این متن را مینویسم سال 1395 است، پیرمردانی که آن سالها را به یاد دارند، با شنیدن این جمله، هزاران خاطره در ذهنشان زنده میشود، این جمله حسّ عجیبی به آنان میدهد، زیرا آنان سالها با این جمله زندگی کردهاند و هزاران بار آن را تکرار کردهاند، چقدر خوب بود اگر این جمله از یادها نمیرفت!
آقاافتخار سالهای سال است که از دنیا رفته است، (او در سال 1345 شمسی فوت کرد) و اکنون هیأت علیاصغر چهارسوق شکوه زیادی پیدا کرده است، کاش او اینروزها میبود...
روزهای هفتم، نهم و دهم محرّم هیأت از محلّه به سوی زیارتمحمدهلال علیهالسلام حرکت میکند، در روز هفتم، چند هزار نفر که همه لباس مشکی برتن دارند، به صورت سه دسته منظم در این هیأت شرکت میکنند. عزاداری این هیأت آنقدر عظمت دارد که بارها و بارها به صورت زنده از شبکههای مختلف سیما پخش شده است.
عظمت این هیأت به خاطر محلّه و مردم آن نیست، بلکه به خاطر شیرخواره کربلاست، شیرخوارهای که اگر چه به ظاهر کوچک است و نوزادی بیش نیست، امّا حاجتهای بزرگ را به اذن خدا روا کرده است. علیاصغر علیهالسلام سند مظلومیّت شهید کربلاست.
آقاافتخار از دنیا رفته است، امّا یاد و خاطره او از یادها نرفته است، این محلّه، مردمی باوفا دارد، اگر کسی برای این محلّه قدمی کوچک بردارد، آن را از یاد نمیبرند، تا چه رسد به آقاافتخار! جوانان امروز هم خود را وامدار او میدانند، عکس او را زینتبخش حسینیّه کردهاند، شبهای محرّم که میشود، با عظمت از او یاد میکنند، هر کس که برای پاسداشت هویّت مردم گام بردارد، در خاطره ها میماند.
سال 1375 است، ساختمان گنبدی شکل و قدیمی «چهارسوق» خراب شده است، عزاداری در مسجد محلّه و فضای کنار آن برگزار میشود، امّا جمعیّت عزاداران سال به سال زیادتر میشود، شکوه هیأت علیاصغر علیهالسلام زبانزد همه میشود، دیگر باید به فکر ساختن حسینیّهای بزرگ بود!
بزرگان هیأت جلسهای تشکیل میدهد، همه با هم مشورت میکنند، قرار میشود تا خانههایی که سمت شرق مسجد است، خریداری شود و در آنجا حسینیّه ساخته شود.
حاجحسن انتهایی به عنوان مسئول این کار انتخاب میشود، همه به او اعتماد دارند، پولهایی که به عنوان کمک به حسینیّه جمع شده است در اختیار او قرار میگیرد تا کار خودش را شروع کند، با چند نفر سخن میگوید، خانه آنها را برای هیأت خریداری میکند و آن خانهها خراب میشود. همه
خوشحال هستند، خدا را شکر میکنند که کار ساخت حسینیّه آغاز شده است.
ساعت هشت صبح است، تو از خانه بیرون میآیی، از کنار مسجد که رد میشوی، میبینی که حاجحسن انتهایی به دیوار مسجد تکیه داده است، به سوی او میروی، سلام میکنی، جواب میشنوی، او رو به تو میکند و میگوید: «دیگر حسینیّه را روبروی مسجد نمیسازیم». بعد دستش به پشت قبله اشاره میکند و میگوید: «ما حسینیّه را این طرف خواهیم ساخت». آنجا پر از خانههای مردم است، حاجحسن تصمیم گرفته است این خانهها را خریداری کند و حسینیّه را اینجا بنا کند.
تو که از بزرگان این محلّه هستی به خوبی میدانی که این تصمیم حاجحسن را هیچکس بدون دلیل قبول نمیکند، در طرف شرق مسجد، چندین خانه خریداری شده و تخریب شده است. تو رو به حاجحسن میکنی و میگویی: «این نظر شما را کسی قبول نمیکند». حاجحسن با شنیدن این سخن، اشک از چشمانش جاری میشود و میگوید: «برای من چه فرقی میکند که حسینیّه کدام طرف باشد، من این سخن را از خودم نمیگویم، اربابِ ما چنین میخواهد».
با شنیدن این سخن، سکوت میکنی، به قطرات اشک چشم حاجحسن خیره میمانی و او برایت ماجرای خواب دیشب خود را چنین بیان میکند:
دیشب در خواب دیدم که همین جا ایستادهام، نوری در آسمان آشکار شد و همه جا را روشن کرد، آن نور به سوی زمین آمد، دیدم گهوارهای است که در میان آن، شیرخوارهای است، فهمیدم که او علیاصغر علیهالسلاماست. او مرا با اسم صدا زد و گفت: حاجحسن! اگر میخواهید حسینیّهای برای من بسازید، آن طرف بسازید». او با دستش طرف پشت قبله را نشان داد».
دیگر گریه به حاجحسن امان نمیدهد، تو به فکر فرو میروی، با خود میگویی اگر واقعاً علیاصغر دوست دارد مکان حسینیّه عوض شود، پس خودش کاری خواهد کرد که همه آن را قبول کنند. تو دیگر سخنی نمیگویی، با حاجحسن خداحافظی میکنی و او را در خلوت خودش تنها میگذاری...
شب فرا میرسد، بزرگان دور هم جمع شدهاند، تو به یاد داری که برای تصمیمهای خیلی کوچکتر، خیلی بحث و گفتگو میشود، عدّهای حدس میزنند که جلسه خیلی زمان خواهد برد.
تو در گوشهای نشستهای و چیزی نمیگویی، موضوع اینگونه مطرح میشود: «نظر حاجحسن این است که حسینیّه در طرف شمال مسجد ساخته شود»، همه این نظر را قبول میکنند، هیچکس مخالفت نمیکند. همه به حاجحسن مأوریّت میدهند تا خانههای طرف شمال مسجد را برای هیأت خریداری کند. حاجحسن هم از فردا کار خودش را آغاز میکند. قرار میشود زمین خانههایی که در سمت شرق مسجد خراب شده است، برای پارکینگ
حسینیّه استفاده شود.
آن شب تو مات و مبهوت میمانی، یقین میکنی که رؤای حاجحسن، رؤای صادقه بوده است، یکی از دوستانت بعداً برای تو حدیث امامصادق علیهالسلام را میخواند که آن حضرت فرموده است: «خواب مؤن در آخرالزمان، یک جزء از هفتاد جزء پیامبری است»، این حدیث در کتاب «اصول کافی» نقل شده است، اصول کافی، کتابی است که همه علمای شیعه به آن اطمینان زیادی دارند و آن را معتبرترین کتاب مکتب تشیّع میدانند.(1)
حاجحسن مورد اعتماد مردم محلّه میباشد، همه او را به امانتداری و صداقت میشناسند، او مورد اعتماد همه است، اگر خواب او را رویای صادقه ندانی، پس کدام خواب، طبق سخن امامصادق علیهالسلام، یک جزء از هفتاد جزء نبوّت است؟
کسی نتوانست این راز بزرگ را کشف کند که چرا مکان حسینیّه تغییر کرد، برای کسانی که همه چیز را میخواهند با چشم عادی ببینند، این زمین با آن زمین فرقی ندارد، امّا اگر ماجرا را با چشم آسمانی نگاه کنی، زمینها با هم خیلی تفاوت دارند، در این دنیا، اسرار زیادی است که نمیتوان با عقل بشری آن را تفسیر کرد!
در جایی که قرار است حسینیّه ساخته شود، خانهای است که فقط بیست روز
1) . رأی المؤمن و رُؤیاه فی آخر الزمانِ علی سبعین جُزءا من أجزاء النبوّةِ: الکافی ج 8 ص 90، بحار الانوار ج 58 ص 177.
است کار ساخت آن تمام شده است، صاحب این خانه، بعد از سالها، حالا توانسته است خانهاش را بازسازی کند.
همه نگرانند، آیا او با هیأت به توافق خواهد رسید، حاجحسن با او سخن میگوید، صاحبخانه به راحتی قبول میکند، او اثاثیهاش را جمع میکند و به یک خانه قدیمی میبرد و خانه جدید و نوسازش را در اختیار هیأت قرار میدهد تا تخریب شود. بعد از دو روز، آن خانه خراب میشود...
خانههای طرف شمال مسجد خریداری میشود، عدّهای هم خانه خود را بدون چشمداشتی، وقف حسینیّه میکنند، بعد از مدّتی کار تخریب خانهها شروع میشود و سرانجام زمینی بزرگ به مساحت دو هزار مترمربع آماده میشود.
هم شاعری و هم مدّاح. سالها در هیأت علیاصغر علیهالسلام مدّاحی کردی و برای عاشقان آن حضرت، نوحه خواندی، نوای گرم تو، جزئی از فرهنگ محلّه شده است، خیلیها محرّم را با اشعار و نوحهخوانی تو میشناسند، وقتی محرّم میشود آنان در جستجوی نوای تو هستند.
دیگر وقت گودبرداری زمین حسینیّه است، این کار، هزینه زیادی میخواهد، پولهای هیأت صرف خرید بعضی از خانهها شده است، مقداری هم قرض روی دست هیأت باقی مانده است، فعلاً هیأت پولی برای پرداخت هزینه گودبرداری ندارد.
تو خبر نداشتی که بزرگان محل در جستجوی تو هستند، صبح تو به زیارت محمدهلال علیهالسلام رفتهای، از آنجا به خانه برمیگردی که به تو خبر میدهند که بزرگان محل با تو کار دارند، آنان میخواهند نزد حاجرضا رحیمزاده بروند، او در کاشان است و ماشینهای خاکبرداری زیادی دارد. بزرگان محل میخواهند تو هم همراه آنان باشی. قبول میکنی و همراهشان به سوی خانه
حاجرضا حرکت میکنی.
هیچکس از آمدن شما خبر ندارد، وقتی وارد خانه میشوید، میبینید که حاجرضا در بستر بیماری است، سلام میکنید، او جواب میدهد، شما در کنار بستر او مینشینید، حاجرضا تو را به خوبی میشناسد، میداند که تو مدّاح هیأت علیاصغر چهارسوق آران هستی. او تو را با اسم صدا میزند و میگوید: «حاجحسن هارونی! دیشب در خواب دیدم که برایم روضه علیاصغر میخوانی، دلم میخواهد الان برایم روضه بخوانی!».
تو قبول میکنی، بسم اللّه میگویی و سلامی به امامحسین علیهالسلام میدهی و مصیبت جانسوز شهادت علیاصغر علیهالسلام را میخوانی، حاجرضا به پهنای صورت اشک میریزد، بقیه هم گریه میکنند، مجلس حال و هوای دیگری پیدا میکند...
لحظاتی میگذرد، روضه تمام شده است، همه سکوت کردهاند، حاجرضا رو به جمع میکند و میگوید: «شما حتماً کاری داشتهاید که به اینجا آمدهاید».
تو ماجرای حسینیّه علیاصغر علیهالسلام را برای او بازگو میکنی، برای او میگویی که خانههای زیادی خریداری شده است، همه آنها تخریب شده است، زمین حسینیّه آماده گودبرداری است، امّا هیأت علیاصغر علیهالسلامنمیتواند این هزینه را تأمین کند.
وقتی او این سخن را میشنود، لحظهای کوتاه سکوت میکند، در دل خود عهدی با علیاصغر علیهالسلام میبندد، سپس پسرش را صدا میزند و میگوید: «بگو بدانم ماشینهای خاکبرداری کجا هستند؟»، پسر میگوید: «همه را برای انجام کاری به بیرون از شهر فرستادهایم». پدر میگوید: «هماهنگ کن
که پسفردا همه ماشینها در محل حسینیّه علیاصغر باشند، تا زمانی که کار گودبرداری حسینیّه تمام نشود، جای دیگری کار نکنید، هزینه اینکار به حساب علیاصغر علیهالسلاماست، هیچکس پولی از هیات دریافت نکند».
دو روز میگذرد، اوّل صبح، دهها ماشین خاکبرداری وارد محلّه میشوند، کار گودبردای آغاز میشود، کار گودبرداری در مدّت یک هفته انجام میشود.
اگر قرار بود برای این کار هزینهای پرداخت شود، باید پول زیادی جمعآوری میشد، معلوم نبود این کار چه زمانی انجام میشد، امّا عشق علیاصغر علیهالسلام همه چیز را درست کرد، حالا دیگر باید به فکر ساخت حسینیّه بود.
ساخت حسینیّه علیاصغر علیهالسلام بیش از ده سال طول کشید، عشق مردم در ساختن حسینیّه را نمیتوان در قالب کلمات بیان کرد.
آجرهایی که کنار هم چیده شد، گنبد بلندی که بر روی حسینیّه ساخته شد، همه جلوهای از عشق به شیرخواره امامحسین علیهالسلام بود. جوانانی که ساعتها در زیر آفتاب، کار میکردند، زنانی که برای آن جوانان، غذا میپختند... این عشق را نمیتوان توصیف کرد.
مرحله سفتکاری ساختمان به پایان میرسد، در تمام اینمدّت، هر کس در حسینیّه کار کرده است، به عشق علیاصغر علیهالسلام آمده است و در این مدّت، هیچ پولی به عنوان «پول کارگر و معمار» پرداخت نشده است.
در طول این سالها، تو مسؤول اجرایی حسینیّه بودی، مدیریت اجرایی کاری به این بزرگی، دردسرهای خودش را هم دارد، هماهنگی بین اهل محل، نیاز به انرژی زیادی دارد.
طبیعی است در هیأتی که روز هفتم، چند هزار نفر جمعیّت دارد، اختلاف سلیقه پیش میآید، تو سالها وظیفه خود را انجام میدهی، ولی یک شب دیگر خسته میشوی.
به ذهنت میرسد که کمی هم به زندگی خودت برسی، تصمیم میگیری که این مسؤولیّت را به شخص دیگری بسپاری و تو هم مثل بقیه مردم در کارهای جزئی کمک کنی، این مسؤولیتی که بر عهده توست، کار سختی است.
ساعت 9 صبح است، تو در حسینیّه هستی، جوانان مشغول کار هستند و تو برای آنان صبحانه و چای آماده کردهای، آنان را صدا میزنی تا بیایند و صبحانه بخورند، وقتی آنان میروند، گوشهای مینشینی و بار دیگر به این فکر میکنی که این مسؤولیت را به دیگری بسپاری.
صدایی به گوش میرسد، حاجحبیباللّه تو را صدا میزند، او پیرمردی سالخورده است، گاهی به حسینیّه میآید تا به جوانان خسته نباشید بگوید. او نگاهی به تو میکند و از چهرهات میفهمد که چیزی شده است. به تو میگوید:
-- چه شده است؟ چرا ناراحتی؟
-- از این کار خسته شدهام. دیگر حوصله ندارم، میخواهم این کار را به دیگری واگذار کنم.
-- عجب! پس خوابی که من دیشب دیدم، بدون حکمت نبوده است. بگذار خوابم را برایت تعریف کنم، بعد از آن، هر تصمیمی که دوست داری بگیر!
-- حاج حبیب اللّه! بگو بدانم چه خوابی دیدهای؟
-- خواب دیدم که کنار حسینیّهام، حسینیّه را مانند زمانی دیدم که گود آن را برداشته بودیم، همه گود پر از آب بود، ناگهان قایقی نورانی ظاهر شد، کودکی
در داخل قایق بود و طنابی در دست او بود. او رو به من کرد و گفت: «به آنهایی که باید بگویی، بگو که سر این طناب دست خودم است. همه کاره خودم هستم، خاطرشان جمع باشد».
وقتی تو این سخن را میشنوی، به فکر فرو میروی، از تصمیم قبلی خود منصرف میشوی و با جدیّت تمام به کار خود ادامه میدهی و با خود عهد میبندی تا آخر عمر، دست از تلاش برنداری و همچنان نوکر علیاصغر علیهالسلام باقی بمانی!
چند ماهی است که در کشور آلمان زندگی میکنی، ماه محرّم فرا میرسد، دلت برای حال و هوای ایران تنگ میشود، وقتی که همه جا سیاهپوش میشود، پرچم عزای حسین علیهالسلام همه جا برافراشته میشود، یاد دستههای عزا و اشکها و سوزها تو را بیقرار میکند.
وقتی مطمئن میشوی که فعلاً نمیتوانی به ایران برگردی، بیقراریات بیشتر میشود، دو سه شب میگذرد، باید فکری کنی. فردا صبح به کنسولگری ایران مراجعه میکنی. از مسولان آنجا سوال میکنی: شما در این شبها مجلس عزای امامحسین علیهالسلام ندارید؟ آنان در پاسخ میگویند: کسی را نداریم که روضه بخواند. تو مدّاح نیستی، امّا میتوانی چند بیت شعر بخوانی، برای همین چنین میگویی: شما مجلس بگیرید من مجلس را اداره میکنم.
همه خوشحال میشوند، به دیگران اطلاع رسانی میکنند، تا شب همه چیز آماده میشود، شب اوّل مجلس به خوبی برقرار میشود، خیلی از ایرانیهایی که در آن شهر هستند و عاشق امامحسین علیهالسلام هستند در مجلس شرکت
مینمایند.
شب هفتم فرا میرسد، آن شب تو از علیاصغر علیهالسلام یاد میکنی، مصیبت تشنگی او را میخوانی، غوغایی در مجلس برپا میشود.
وقتی مجلس تمام میشود تو میخواهی به خانه بروی که دم در میبینی یک زن مسیحی ایستاده است. او رو به شما میکند و میپرسد:
-- شما بودید که در این مجلس میخواندید؟
-- آری.
-- آیا بابای شما فوت کرده است؟
-- نه.
-- مادر خود را از دست دادهای؟
-- نه.
-- داغ بچههایت را دیدهای؟
-- نه.
-- پس چرا اینطور گریه میکردید؟
به دل تو میافتد که حکایت کربلا را برای او بازگو کنی، امشب روضه علیاصغر خواندهای، برای همین ماجرای شهادت آن شیرخواره را بازگو میکنی، شیرخوارهای که تشنه بود، دشمنان آب را بر روی آنان بسته بودند، مادر نه آب داشت نه شیر! امامحسین علیهالسلام علیاصغر را روی دست گرفت و نزد دشمنان برد تا شاید او را سیراب کنند، امّا آن دشمنان علیاصغر را بیرحمانه شهید کردند.
تو به او میگویی که علیاصغر علیهالسلام «باب الحوائج» است. او از تو سوال
میکند:
-- «باب الحوائج» یعنی چه؟
-- یعنی هر کس حاجتی داشته باشد، اگر از این شیرخواره کمک بخواهد، به اذن خدا، حاجتش روا میشود.
-- من یک پسر دارم که پنجسال است فلج است. اگر علیاصغر او را شفا بدهد، سال آینده اینجا میآیم و با شیر، از شما پذیرایی میکنم.
-- چرا پذیرایی با شیر را انتخاب کردی؟
-- مگر نگفتی مادرش شیر نداشت به او بدهد. من برای همین با شیر از شما پذیرایی خواهم کرد.
او با تو خداحافظی میکند، تو هم به خانهات میروی، در مسیر رفتن به خانه به سخنان آن زن مسیحی فکر میکنی.
فردا شب از خانه حرکت میکنی، میدانی که دوستانت در کنسولگری منتظر تو هستند، وقتی نزدیک میشوی میبینی که در خیابان در دو طرف، چندین نفر ایستادهاند و از مردم با شیر پذیرایی میکنند. تعجّب میکنی، چنین چیزی تا به حال سابقه نداشته است، چه کسی چنین نذری کرده است؟
جلوتر میروی، همان زن مسیحی را میبینی، وقتی او تو را میبیند، اشک در چشمانش حلقه میزند و میگوید: «یا حسین! یا علیاصغر». به او میگویی چه شده است؟
او میگوید: دیشب من برای علیاصغر علیهالسلام نذر کردم، با او درددل نمودم،
وقتی به خانه برگشتم، دیدم بچهام که سالها فلج بود، روی پای خودش ایستاده است. با دیدن این صحنه، منقلب شدم و از هوش رفتم.
وقتی به هوش آمدم، از پسرم پرسیدم: چه شده است؟ او گفت: «مادر! وقتی تو رفتی، ساعتی گذشت، خوابم برد، دیدم آقایی آمد که از عیسی علیهالسلامزیباتر
بود. او به من گفت: بلند شو! گفتم: نمیتوانم. او دست به پایم کشید و گفت: بلند شو! من بلند شدم. آن آقا میخواست برود، من گفتم: وقتی مادرم بیاید من به او چه بگویم؟ گفت: به مادرت بگو علیاصغر خودش نمیتوانست بیاید، پدرش حسین آمد و مرا شفا داد».
تو از سربازان هیأت علیاصغر هستی، هر سال در حسینیّه محلّه چهارسوق عزاداری میکنی، تقریباً شش سال است که ازدواج کردهای، خیلی دوست داری که فرزندی داشته باشی، امّا تاکنون خدا به تو فرزندی نداده است، هربار که همسرت باردار میشود بعد از دو یا سه ماه، بچه سقط میشود.
شبی از شبها همسرت به تو رو میکند و میگوید: «خدا کی به ما بچه خواهد داد؟»، تو به رویش لبخند میزنی و میگویی: «صبر کن خدا حاجت ما را هم میدهد»، وقتی تنها میشوی، بغض تو میشکفد، اشکت جاری میشود.
گویا صبرت دیگر تمام شده است، پس چنین نجوا میگویی: «ای علیاصغر! من سالها در هیأت تو عزاداری کردهام، از خدا بخواه تا سال آینده به من فرزندی بدهد، اگر خدا به من پسر بدهد اسم او را علیاصغر میگذارم، اگر حاجت مرا از خدا نگیری، دیگر هیچوقت حسینیّه و هیأت نمیروم».
بعد از مدّتی همسرت با خوشحالی به تو خبر میدهد که باردار است، تو خدا را شکر میکنی و در انتظار به دنیا آمدن فرزندت میمانی. بعد از چند ماه، شرایط جسمی همسرت نامناسب میشود، او را به زایشگاه میبرند، پسر تو هفتماهه به دنیا میآید، امّا چون زودتر به دنیا آمده است، او را داخل دستگاه مخصوصی قرار میدهند.
چند ساعت میگذرد، پزشک تو را صدا میزند و میگوید: «معلوم نیست این بچه زنده بماند». تو بیشتر نگران میشوی، مستقیم به سمت حسینیّه چهارسوق میروی، نیمهشب است، هیچکس آنجا نیست، در حسینیّه هم بسته است، دستگیره درب را میگیری، خیلی منقلب میشوی، گریه میکنی، به پهنای صورت اشک میریزی... یا علیاصغر!
لحظاتی میگذرد، نور امیدی در دلت میتابد، دلت روشن میشود، به خانه میروی. صبح به زایشگاه برمیگردی، به تو خبر خوشحالکننده میدهند، بچهای که خونریزی معده داشت و اصلاً دهان باز نمیکرد، خوب شده است، وقتی دکتر تو را میبیند میگوید: کجا رفتی؟ چه کردی که خدا او را به تو بازگرداند.
تو داستان توسل به علیاصغر را بازگو میکنی، وقتی دکتر سخن تو را میشنود، اشک میریزد و میگوید: «جانم فدای علیاصغر حسین!».
نرگس، دختر توست، چقدر او را دوست داری، او شش سال دارد، ماه شهریور است و کمکم باید برای مدرسه رفتن آماده شود، تو برای او کیف و لباس مدرسه خریداری میکنی، او هم منتظر بازگشایی مدرسه است، ولی یک روز، رنگ چهره نرگس به زردی میگراید، ابتدا آن را جدی نمیگیری، بعد از مدّتی، او بیحال و ضعیف میشود، او را نزد پزشک میبری، چند روز میگذرد، میبینی که او دیگر توانایی راه رفتن هم ندارد، هیچتوانی در بدن او باقی نمانده است، مادر او بسیار بیتابی میکند، او را نزد پزشکان متخصص میبری و سرانجام آنان تشخیص میدهند که نرگس تو به سرطان خون مبتلا شده است.
او را در بیمارستان «مفید» در تهران بستری میکنی، حال دخترت روز به روز بدتر میشود، موهای سر او ریخته است، زیرا او را شیمیدرمانی کردهاند، از سخن پزشکان بوی ناامیدی میآید. شبیاز شبها، حال او بدتر میشود، یک کلیه او از کار افتاده است، سخن پزشک این است: احتمالاً تا صبح آن کلیهاش
هم از کار میافتد. معلوم نیست که او زنده بماند.
مادربزرگ نرگس هم به تهران آمده است، او زنی باایمان است و سالهای سال در هیأت علیاصغر علیهالسلام عزاداری و خدمت کرده است، در محلّه چهارسوق رسم است که شب هفتم محرّم، مردم نوزادان خود را به حسینیّه میآورند و آنها را بیمه علیاصغر علیهالسلام میکنند.
وقتی نرگس به دنیا آمده بود، مادربزرگ او را اینگونه بیمه کرده بود، وقتی تو با گریه، سخن پزشک را برای مادربزرگِ نرگس میگویی او چنین میگوید: «من نرگس را بیمه علیاصغر کردهام، من برای علیاصغر نذر کردهام، نرگس من امشب شفا میگیرد، نگران نباش!».
این سخن تو را آرام میکند، زیرا از باور و ایمانی بزرگ حکایت میکند، اشکهایت را پاک میکنی، به گوشه خلوتی میروی و در دل خویش با علیاصغر سخن میگویی، تو از خدا میخواهی تا به آبروی علیاصغر، دخترت را شفا بدهد. در پیش خودت، نذر میکنی، اگر دخترت شفا گیرد به هیأت چهارسوق بیایی و نذر خودت را ادا کنی.
نیمه شب فرا میرسد، صدای نرگس به گوش میرسد که فریاد میزند: «علیاصغر!»، تو به کنار تخت او میروی، به آرامی او را میبوسی و میپرسی: «دخترم! چه اتّفاقی افتاده؟». او پاسخ میدهد: «الان آقایی اینجا بود، یک شیرخواره روی دست او بود...». اشک از دیدگان تو جاری میشود.
فردا ظهر که میشود، دکتر تو را به اتاق خودش فرا میخواند و میگوید: «دختر شما رو به بهبود است، کلیههای او به کار افتاده است، بروید نذر خودتان را ادا کنید».
الان نرگس تو کلاس پنجم است، او سالم و سرحال است، هیچنشانهای از بیماری در بدن او نیست، موهای او کاملاً روییده است.
تو میدانی که بیشتر کودکانی که در اتاق دخترت بستری بودند، اکنون از دنیا رفتهاند، شکر خدا که دختر تو شفا گرفت و اکنون هیچدارویی مصرف نمیکند، تو برای همیشه خود را وامدار علیاصغر علیهالسلام میدانی، هر سال شب هفتم ماه محرّم که میشود با دخترت به حسینیّه چهارسوق میآیی...
از زمانی که ده سال داشتی، شبهای محرّم به هیأت چهارسوق میرفتی، آن زمان، حاجسلطانعلی مسئول چایخانه هیأت بود، تو از همان دوران کودکی در حسینیّه، قند پخش میکردی، وقتی بزرگتر شدی، تو به مهمانان چای میدادی و چون اینکار را با دقّت انجام میدادی، همه از کار تو راضی بودند، (بیش از پنجاه سال است مردم شبهای محرّم، چای را از دست تو مینوشند).
جوانی بیست ساله بودی، همه برای محرّم آماده میشدند، پرچمهای سیاه از آغاز عزاداری خبر میداد، شب اوّل محرّم شد ولی تو به حسینیّه نرفتی، دردی عجیب سراسر وجودت را فرا گرفته بود، کتف تو درد میکرد، اصلاً نمیتوانستی چیزی را از زمین بلند کنی، میدانستی که نمیتوانی امشب چای در هیأت پخش کنی، برای همین به حسینیّه نرفتی.
مادرت برای عزاداری به حسینیّه رفت، تو در خانه ماندی، آن شب خیلی گریه کردی، عصر آن روز، حاجسلطانعلی دنبال تو فرستاده بود، میدانستی
که او نیاز به کمک تو دارد. از زمانی که خودت را شناخته بودی، خدمتگزار علیاصغر علیهالسلام بودی، ولی امشب در خانه تنها ماندهای. آن شب، خیلی دلت شکست...
آن شب، صبح شد، یکی از همسایگان به دیدار مادرت آمده بود، او با مادر سخن میگفت، تو صدای آنها را میشنیدی. مادر برای او از بیماری تو سخن میگفت و اشک میریخت، همسایه به مادر گفت: «نگران نباش! تا شب پسرت شفا میگیرد و به هیأت میرود». مادر به او گفت: «از کجا این حرف را میزنی».
همسایه جواب داد: دیشب خواب دیدم که روضه چهارسوق تمام شده است، چهارزن که مهمان هیأت بودند به سوی خانه شما میآمدند، یک شیرخواره هم روی دست آنان بود، من فهمیدم که آنان از سادات هستند، به آنان گفتم: به خانه ما بیایید، آنان خانه شما را نشان دادند و گفتند: «ما باید به آن خانه برویم».
شب فرا میرسد، همه میبینند که تو سالمتر از همیشه، سینی چای را در دست داری و از مهمانان هیأت علیاصغر علیهالسلام پذیرایی میکنی، مادر تو هم خیلی خوشحال است، او به تو افتخار میکند و امشب دلش شاد است، او بارها به تو گفته است که نوکری علیاصغر علیهالسلام برتر و بهتر از پادشاهی دنیاست. او خدا را شکر میکند که تو به مقام نوکری خود بازگشتی!
راننده بیابان هستی، با کامیون به شهرهای مختلف بار میبری، جلو کامیون با خط درشت در بالای آن چنین نوشتهای: «یا علیاصغر علیهالسلام». این جمله نشاندهنده عشق تو به اهلبیت علیهمالسلام است، همه این را میدانند. تو جلو فرمان کامیون خود، قسمتی از پرچم سبز هیأت علیاصغر را قرار دادهای و گاهی آن را میبوسی و بر چشم میگذاری.
روزی از روزها باری را به زاهدان میبری، وقتی به آن شهر میرسی، نصف روز معطّل میشوی، با مسؤل انباری که بار، آنجا خالی میشود، دوست میشوی، او از اهلسنت است، نهار مهمان او میشوی، بعد از صرف نهار او به تو میگوید: «برادر! چرا نام غیر خدا را روی کامیون خود نوشتهای؟ مگر نمیدانی این کار، شرک است؟ این خرافهپرستی است! تو باید فقط از خدا یاری بطلبی و فقط او را صدا بزنی. تو چرا یک پارچه سبز رنگ را میبوسی و بر چشم میگذاری؟ این کارها همهاش گناه است!».
از این سخن او تعجّب میکنی، میفهمی که او همانند وهابیّت فکر میکند،
وهابیها تبرک و توسل را قبول ندارند و آن را شرک میدانند. تو یک راننده هستی، اطلاعات زیادی نداری که پاسخ او را بدهی، برای همین سکوت میکنی، بعد از ساعتی بار کامیون تخلیه میشود و تو به سوی وطن خودت حرکت میکنی.
از چندین نفر سوال میکنی، امّا تو به دنبال جوابی هستی که بتوانی آن را به آن وهابی بگویی تا اینکه آن شب بارانی، مهمان من شدی و ماجرای خودت را بیان کردی.
من از تو خواستم تا صدایم را ضبط کنی و بارها به آن گوش کنی تا مطالب را به خوبی به حافظهات بسپاری، من آن شب برای تو ده دقیقه سخن گفتم و تو با دقّت به سخنانم توجه کردی و بعضی مطالب مهم را یادداشت نمودی.
نزدیک زاهدان هستی، تو بیش از هزار کیلومتر رانندگی کردهای، تو دهها بار سخنان مرا گوش کردهای. دیگر آماده گفتگو با آن وهابی هستی!
آفرین بر غیرت تو! آفرین!
وقتی به انبار میرسی، مسؤول انبار تو را به نهار دعوت میکند، تو هم دعوتش را میپذیری، بعد از صرف نهار، گفتگوی شما آغاز میشود و تو چنین سؤل میکنی:
-- برادر! من شنیدهام که شما سخنان خلیفه دوم، عُمربنخطاب را بیش از سخن پیامبر قبول دارید؟
-- چطور مگر؟
-- پیامبر ازدواج موقت را حلال کرد، امّا عُمر آن را حرام شمرد، شما تا امروز سخن عُمر را بر سخن پیامبر برتری میدهید.
-- آری. این سخن درست است. ما به نظرات سیدنا عُمر احترام زیادی میگذاریم.
-- برادر! یادت هست دفعه قبل که مهمان تو بودم، توسّل را خرافهپرستی و بتپرستی خواندی.
-- بله. توسل و کمک خواستن از غیر خدا، شرک است.
-- برادر! من شنیدهام که شما کتاب «صحیح بُخاری» را بهترین کتاب خود بعد از قرآن میدانید. در جلد چهارم این کتاب صفحه 209 ماجرایی عجیب ذکر شده است.
-- بله. ما هر آنچه در کتاب «صحیح بخاری» آمده است، قبول داریم. حالا بگو بدانم این ماجرا چیست؟
-- برادر! این ماجرا ثابت میکند که خلیفه دوم هم خرافهپرست بوده است و به خدا شرک ورزیده است!
-- این چه حرفی است که تو درباره سیّدنا عُمر میزنی!
-- ببین در صحیح بخاری آمده است که یک سال در مدینه قحطی شد، عُمر همراه با مردم دست به دعا برداشت و چنین دعا کرد: «اِنّا نَتَوّسَلُ اِلیکَ بِعَمِّ نَبیِّکَ»: خدایا ما به عموی پیامبر تو، توسل میجوییم.
-- منظور تو از عموی پیامبر، عباس است؟
-- آری، در آن زمان، پیامبر از دنیا رفته بود ولی عبّاس، عموی پیامبر زنده بود، خلیفه شما به عموی پیامبر توسل جسته است. اگر توسل، شرک است، پس خلیفه شما هم مشرک است!(1)
اینجا دیگر آن وهابی سکوت میکند، چیزی نمیگوید، تو به آرامی گفتگو را ادامه میدهی: وقتی خلیفه دوم به عموی پیامبر توسل میجوید، پس توسل
1) . أن عمر بن خطاب کان إذا قحطوا استسقی بالعباس بن عبد المطلب فقال : اللهم إنا کنّا نتوسل إلیک بنبینا فتسقینا وإنا نتوسل إلیک بعمّ نبینا فاسقنا: صحیح البخاری ج 2 ص 16، عمدة القاری ج 7 ص 32، المعجم الأوسط ج 3 ص 49، کنز العمال ج 13 ص 516.
جستن به علیاصغر علیهالسلام اشکال ندارد، علیاصغر، فرزند نوه پیامبر است، او شیرخوارهای است که به دستِ دشمنان، مظلومانه شهید شده است، مقام شهید که از مقام هر کس دیگری بالاتر است!
تو به یاد داری که او بوسیدن پرچم سبز علیاصغر علیهالسلام را گناه میدانست، اکنون وقت آن است گفتگوی دیگری را آغاز کنی:
-- برادر! آیا تو قرآن را قبول داری؟
-- این چه سوالی است میپرسی؟ من مسلمان هستم و قرآن را کلام خدا میدانم.
-- برادر! آیا آیه 96 سوره یوسف را خواندهای؟ آنجا که برادران یوسف به مصر میآیند و برادر خود را میشناسند، یوسف به آنها میگوید: «پیراهن مرا نزد پدرم ببرید تا او به چشمان خود بمالد که به اذن خدا بینا خواهد شد».
-- آری. من این آیه را خواندهام.
-- برادر! وقتی پدر یوسف، پیراهن یوسف را به چشم خود گذاشت چه اتّفاقی افتاد؟
-- قرآن میگوید: چشم او بینا شد.
-- به راستی چرا یوسف پیراهن خود را فرستاد؟ حتماً در این پیراهن اثری بوده است. قرآن میگوید که پیراهن یوسف به اذن خدا شفا میدهد. چطور وقتی یعقوب پیراهنی را به صورت میکشد و شفا میگیرد شرک نیست؛ امّا اگر من پرچم علیاصغر را ببوسم، شرک و خرافهپرستی است؟
سخن به اینجا که میرسد، بار دیگر او سکوت میکند، فرصت را غنیمت میشماری و ادامه میدهی: یعقوب پیامبر خدا بود، او پیراهن پسرش یوسف را
به چشم گذاشت و آن را بوسید و چشمش بینا شد، چطور شده است که کار یعقوب با یکتاپرستی منافات ندارد، امّا کار من که پرچم پسر نوه پیامبر را میبوسم، بتپرستی است؟
کار یعقوب، همان تبرّک است، من هم به تبرّک باور دارم، من پرچم عزای شهیدان کربلا را بر چشم میکشم، اگر کربلا نبود، امروز از اسلام هیچ اثری نبود، من این پرچم را بر چشم میکشم، این عشق زندگی من است.
تو زنی مسیحی هستی. از آمریکا به هند مهاجرت کردهای، در همسایگی تو، گروهی از شیعیان زندگی میکنند، تو نمیدانی ماجرای کربلا برای چه روی داد، تو فقط شنیدهای که دو گروه با هم جنگ کردند، فکر میکنی که این جنگ هم مثل جنگهای دیگر بر سر حکومت بوده است، یزید میخواسته حکومت کند، حسین علیهالسلام با حکومت او در افتاده است و سرانجام به دستور یزید کشته شده است.
روز عاشورا که میرسد، صدای روضه را میشنوی، همسایگان تو گریه میکنند و بر سینه میزنند، تصمیم میگیری به مجلس آنان بروی، در آنجا مصیبت علیاصغر علیهالسلام خوانده میشود و تو به فکر فرو میروی و با خود میگویی: شهدای کربلا در جنگ شرکت کردهاند، امّا این شیرخواره که نمیخواست با کسی بجنگد، پس چرا او را با بیرحمی شهید کردند؟ چرا به او
قطرهای آبی ندادند؟ مگر او چقدر آب میخواست؟ سوالات تو ادامه پیدا میکند، همه حادثه کربلا یک طرف، شهادت علیاصغر علیهالسلامیک طرف!
سرانجام به این نتیجه میرسی که حق با مکتب شیعه است، برای همین رو به همسایگان خود میکنی و میگویی: من میخواهم مسلمان شوم و پیرو حسین علیهالسلام گردم، من به حقانیّت دین شما پیبردم، دینی که اینگونه مردانی را تربیت میکند حق است، وقتی فهمیدم حسین علیهالسلامبرای حفظ اسلام، شیرخواره خود را هم فدا میکند، دیگر یقین کردم که حق با اوست».
این سخن را میگویی و سپس با راهنمایی همسایگان، شیعه میشوی.
آری، علیاصغر آخرین سرباز حسین علیهالسلام بود که با شهادت مظلومانهاش،
حقانیّت عاشورا را اثبات کرد.(1)
وقتی از علیاصغر علیهالسلام سخن میگویم مظلومیّت اهلبیت علیهمالسلام را برای جهانیان بازگو کردهام.
زمانی که از آن شیرخواره نام میبرم، حقانیّت امامحسین علیهالسلام را به تصویر میکشم.
هنگامی که از آخرین سرباز کربلا سخن میگویم، عشق امامحسین علیهالسلام به یکتاپرستی را بیان کردهام، حسین علیهالسلام همه هستیاش را در راه خدا فدا کرد، او علیاصغرش را هم در این راه قربانی نمود تا دین خدا باقی بماند.
وقتی من از علیاصغر علیهالسلام مینویسم از جاودانگی مکتب کربلا نوشتهام.
1) . الوقایع والحوادث، باقر ملبوبی، موسسه مطبوعاتی دین و دانش، ج 3 ص 98.
نام علیاصغر علیهالسلام بر پیشانی تاریخ حکّ شده است و چهار ویژگی را ثابت میکند: مظلومیّت، حقانیّت، عشق و جاودانگی. هر کس با علیاصغر علیهالسلام آشنا شود، میداند امامحسین علیهالسلاممظلوم بود، بر حق بود، عاشق خدا بود و راه او برای همیشه جاودانه است. آری، شهادت علیاصغر علیهالسلام جلوهگاهی از چهارسوق عشق است.
نزدیک چهل روز از روز عاشورا میگذرد، «اربعین» نزدیک است، تو روحانی هستی و اهالی یک روستا از تو دعوت کردهاند تا برای آنان سخنرانی کنی، آنان هر سال در اربعین مراسم عزاداری دارند، آنان یاد امامحسین علیهالسلام را زنده نگاه میدارند.
وقتی تو به آنجا میرسی، به خانه ریشسفید روستا میروی، تو هر سال در خانه او اقامت میکنی، وقتی نگاه به چهره میزبان خودت میکنی، متوجه میشوی که او غم و اندوهی بزرگ دارد، ابتدا چیزی نمیگویی، ساعتی که میگذرد خودت سوال میکنی که چه شده است؟ چرا ناراحت هستید؟
قطرات اشک از چشمان او جاری میشود و پاسخ میدهد: «بچه من سخت مریض شده است، دیگر از او ناامید شدهایم». آن زمان، در آن روستا، نه پزشکی بود و نه در آن وقت شب، وسیلهای پیدا میشد که کودک را به شهر ببرند.
میزبان تو، سالها برای اهلبیت علیهمالسلام زحمت کشیده است، وقت آن است که
دست به دعا برداری و شفای بچه او را طلب کنی. به او میگویی: «همین الان یک مجلس روضه تشکیل میدهیم و دعا میکنیم، انشااللّه بچه شما شفا میگیرد».
مجلس برقرار میشود، تو روضه علیاصغر علیهالسلام میخوانی، مجلس حال و هوای دیگر میگیرد، دست به دعا برمیداری و سه بار میگویی:
«اِلهی بِدَمِ الْمَظلُوم».
خدایا! تو را به خون آن شهید مظلوم قسم میدهم.
و سپس شفای آن کودک را از خدا میخواهی.
همه «آمین» میگویند، نور امید در دلت روشن میشود. مجلس تمام میشود. آن شب تو میخوابی. فردا صبح، میزبان را میبینی که خیلی خوشحال است، او به تو خبر میدهد که بچهاش شفا گرفته است، آن بچه را پیش تو میآورند میبینی که چشمانش را باز کرده است و لبخند میزند و هیچ نشانهای از بیماری ندارد.(1)
1) . الوقایع و الحوادث، موسسه مطبوعاتی دین و دانش، ج 3 ص 97
تو را به نام «حاج مرزوق حائری» میشناسند، تو مدّتها در کربلا زندگی میکردی و در آنجا به زبان فارسی و عربی نوحه میخواندی، در سال 1270 هیأتی از تو دعوت میکند که به تهران هجرت کنی، تو قبول میکنی و به تهران میآیی و سالهای سال در آنجا مدّاحی میکنی.
تو پایهگذار بسیاری از سنتهای عزاداری هیأتهای تهران میشوی. همه میدانند که سبک سینهزنی سنتی، یادگاری از توست.
سالها میگذرد، مردم به تو علاقه زیادی دارند. نوای تو، جزئی از هویّت آنان شده است، وقتی ماه محرّم میشود، نوای تو شوری بر پا میکند...
کمکم سالخورده میشوی، به بیماری سختی گرفتار میشوی، پزشکان تو را از روضهخواندن منع میکنند، تو در بستر بیماری افتادهای. مردم برای عیادتت میآیند.
روزی از روزها که در بستر هستی، در آتش تب میسوزی، بیدار هستی، خواب به چشم تو نمیآید، تشنه هستی، تو سه دختر داری که از تو پرستاری
میکنند، صدا میزنی: «فاطمه! مقداری آب به من بده». گویا دخترت صدایت را نمیشنود، ناگهان میبینی که خانمی در کنار بستر تو حضور پیدا میکند، صدا به دختر دیگر خود میزنی: «مرضیّه! مقداری آب به من بده». دخترت صدای تو را نمیشنود، امّا آن خانم در کنار توست، دختر سوم خود را صدا میزنی: «راضیّه»، امّا او هم صدای تو را نمیشنود.
در این هنگام آن خانم به تو میگوید: «سه بار مرا صدا زدی! چه میخواهی؟ اینجاست که میفهمی که حضرت فاطمه علیهاالسلام به عیادتت آمده است، چنین جواب میدهی: «بانوی من! من حیا میکنم از شما آب طلب کنم». بانو در جواب به تو میگوید: «حاج مرزوق! یک عمر تو برای ما نوکری کردی، حالا وقتش است ما جواب بدهیم».
تو سرت را پایین میگیری، بانو میگوید: «میدانم که تشنه هستی». سپس از زیر چادر ظرف آبی را بیرون میآورد، تو از آن آب مینوشی، هرگز آبی چنین گوارا ندیده بودی، وقتی آب را میخوری، طبق عادتی که داشتی میگویی:
«صلّی اللّه علیک یا ابا عبداللّه، فدای لبهای تشنهات حسین!».
تو از حسین علیهالسلام یاد میکنی، بانو را به یاد کربلا و مصیبتهای آن انداختی، بانو آرام گریه میکند و به تو میگوید: «حاج مرزوق! دلم گرفته است، برایم روضه بخوان». پاسخ میدهی: «بانوی من! با اینکه پزشکان گفتهاند روضه نخوانم ولی چون شما امر میکنید، چشم. چه روضهای بخوانم؟» بانو در پاسخ میگوید: «برایم روضه علیاصغر را بخوان».
اینجا کربلاست، روز عاشورا، حسین علیهالسلام، غریبانه، تنها و تشنه در وسط
میدان ایستاده است، او از پشت پرده اشک، به یارانِ شهید خود نگاه میکند. همه پر کشیدند و رفتند، همه یاران او که در خاک و خون غلطیدهاند، چه با وفا بودند و صمیمی!
طنین صدای حسین علیهالسلام در دشت کربلا میپیچد: «آیا یار و یاوری هست تا مرا یاری کند؟».(1)
هیچ جوابی نمیآید. کوفیان، سرِ خود را پایین گرفتهاند. آری! دیگر هیچ خداپرستی در میان آنها نیست. اینان همه عاشقان دنیا هستند!
نگاه کن! سپاه کوفه گریه میکنند. آخر شما چه مردمی هستید که بر غریبی حسین اشک میریزید. آخر این چه معمّایی است؟ غربت امام، آنقدر زیاد است که دل دشمن را هم برای لحظاتی به درد آورده است. نمیدانم برای چه امام به سوی خیمهها برمیگردد.
صدای «آب، آب» در خیمهها پیچیده است. همه، تشنه هستند، امّا این دشت
1) . لمّا رأی الحسینع أنّه لم یبق من عشیرته وأصحابه... هل من موحّدٍ؟ هل من مغیثٍ؟ هل من معینٍ؟...: مثیرالأحزان، ص 70 .
دیگر سقّایی ندارد. عبّاس کنار علقمه به خاک و خون افتاده است.
خدای من! شیرخواره کربلا، علیاصغر از تشنگی بیتاب شده است!
امام، خواهر را صدا میزند: «خواهرم، شیرخوارهام را بیاور!».(1)
علی اصغر، بیتاب شده است. زینب نزد رباب میآید، اشک در چشمان رباب حلقه زده است، تشنگی علیاصغر، دل رباب را به درد آورده است، لبهای رباب هم تشنه آب است، او هیچ شیری ندارد تا به شیرخوارهاش بدهد. زینب علیاصغر را از رباب میگیرد و در آغوش میفشارد و روی دست برادر قرار میدهد.
امام شیرخواره خود را در آغوش میگیرد، او را میبوید و میبوسد: «عزیزم! تشنگی با تو چه کرده است».
امام حسین علیهالسلام، علی اصغر را به میدان میبرد تا شاید از دل سنگ این مردم، چشمه عاطفهای بجوشد! شاید این کودک سیراب شود!
او طاقت دیدن تشنگی علی اصغر را ندارد. اکنون امام در وسط میدان ایستاده است. در دور دست سپاه، همه از هم میپرسند که حسین علیهالسلام چه چیزی را روی دست دارد. آیا او قرآن آورده است؟
امام فریاد برمیآورد: «ای مردم! اگر به من رحم نمیکنید، به کودکم رحم کنید، آیا نمیبینید که چگونه بیتابی میکند؟».(2)
این بیتابیعلیاصغر چیست که امام از آن سخن میگوید، علیاصغر از شدّت تشنگی، زبانش را پیدرپی بیرون میآورد.
عمرسعد با نگرانی، سپاه کوفه را میبیند که تاب دیدن این صحنه را ندارند. آری! امام حجت دیگری بر کوفیان آشکار میکند. علی اصغر با دستان کوچکش بر همه قلبها چنگ زده است. چه کسی به این صحنه پایان خواهد
داد؟ سکوت است و سکوت!
امام با این مردم سخن میگوید، عمرسعد به حَرْمَله اشارهای میکند، هنوز امام سخن میگوید که حَرْمَله تیری در کمان میگذارد. او زانو میزند. سپاه کوفه با همه قساوتی که در دل دارند چشمانشان را میبندند و تیر رها میشود. خدای من چه میبینم، خون از گلویِ علی اصغرمیجوشد.(1)
اینک این صدای گریه امام است که به گوش میرسد، او چنین میگوید: «خدایا! تحمّل این مصیبتها بر من آسان است، زیرا میدانم تو شاهد هستی».(2)
این چه صحنهای است که میبینی؟ امام چه میکند؟ او دست خود را زیر گلویِ علی اصغر علیهالسلام میگیرد و خونها را به سوی آسمان میپاشد، همه از این کار امام تعجّب میکنند.
امام اشک در چشم دارد و خونِ گلوی فرزندش را به آسمان میپاشد، حتّی یک قطره از آن خونبه زمین برنمیگردد، اگر آن خون به زمین بریزد، عذابی سهمگین نازل خواهد شد.(3)
اکنون صدایی میان زمین و آسمان طنین میاندازد: «ای حسین! شیرخواره خود را به ما بسپار که در بهشت از او پذیرایی میکنیم».(4)
آری، این مصیبت آنقدر برای امام سخت است که از آسمان برای او این ندا میآید، فقط و فقط در این مصیبت، پیام تسلیت از آسمان برای امام آمد.
اکنون امام پیکر شیرخوارهاش را در آغوش میگیرد، او به سوی پشت خیمهگاه حرکت میکند، سپس از اسب پیاده میشود، قبر کوچکی با غلاف شمشیرش حفر میکند و بر پیکر فرزندش نماز میخواند، سپس او را به خاک میسپارد.(5)
1) . جاء سهم فأصاب ابناً له معه فی حجره، فجعل یمسح الدم عنه ویقول : اللّهمّ احکم بیننا وبین قومٍ دعونا لینصرونا فقتلونا: تاریخ الطبری، ج 5، ص 389؛ تهذیب الکمال، ج 6، ص 428، الرقم 1323؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 309، الرقم 48؛المنتظم، ج 5، ص 340؛ مروج الذهب، ج 3، ص 70 وفیه الدعاء فقط؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 407.
2) . هون علی من نزل بی انه بعین اللّه: بحار الانوار ج 45 ص 46، اللهوف ص 69.
3) . فبینما هو کذلک إذ رماه حرملة بن الکاهل بسهم فنحره، فأخذ الحسینع دمه فجمعه ورمی به نحو السماء، فما وقعت منه قطرة إلی الأرض: الأمالی للشجری، ج 1، ص 171 .
4) . فنودی من الهوا : دعه یا حسین؛ فإنّ له مرضعاً فی الجنّة: تذکرة الخواصّ، ص 252.
5) . وحفر له بسیفه وصلی علیه ودفنه: مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول ع لمحمد بن طلحة الشافعی ص 389.
خدا میداند در آن لحظات، رُباب (مادرِ علیاصغر) چه حالی داشته است!
مادر به فدایت!
چرا به تو آب ندادند؟ چرا تو را لب تشنه شهید کردند؟
علیاصغرم! چرا مرا تنها گذاشتی و پر کشیدی؟
تو آخرین امید پدر بودی!
تو آخرین سرباز کربلا بودی!
وقتی که آن تیر گلوی تو را برید، چگونه فرشتگان آسمان طاقت آوردند؟ مگر گناه تو چه بود؟ تو که توان جنگ نداشتی، تو که نمیتوانستی از خودت دفاع کنی.
تیر سه شعبه فقط به گلوی تو ننشست، بلکه این تیر به قلب پیامبر و علی و فاطمه علیهمالسلام نشست.
علیاصغرم! آب همیشه به یاد تو خواهد ماند و از گلوی خشک تو، شرمنده خواهد بود...
اگر من همه امکانات مادی را داشته باشم و غرق در ثروت باشم، باز هم غم فردا و رنج آینده را با خود دارم، بنای این دنیا بر کوچ است، هیچ چیز ثابت نمیماند.
این حقیقت زندگی دنیا است، ترس جدایی از این نعمتها، وجود مرا میسوزاند، کسی با داشتن همه دنیا باز به آرامش نمیرسد، در بهار، ترس از پاییز همراه من است، در متن خوشیهای دنیا، فردای جدایی در انتظار من است، زندگی، چیزی جز یک سفر نیست، باید گذاشت و گذشت. مرگ در کمین است و وقتی فرا برسد باید همه اینها را گذاشت و با دست خالی از اینجا رفت، هیچکس نتوانسته است جز یک کفن، چیز دیگری با خود ببرد.
من با امکانات دنیا به آرامش نمیرسم! من از خدا میخواهم که در دنیا به من آرامش بدهد، در دل من بینیازی قرار دهد، به جایی برسم که حتّی با رنجها و سختیها، آرام باشم، سختیها را نشانه مهربانی دوست بدانم، اینگونه است که من به «بهشت نقد» رسیدهام! همین دنیا، برای من بهشت
میشود و من به آرامش میرسم!
افراد زیادی را دیدهام که همه امکانات را دارند ولی روی آرامش را ندیدهاند، در عمق وجود آنان، رنج، ریشه دوانده است، در ظاهر ثروتمندند امّا باطن آنان در فقر است، دنیا همانند آب دریاست، هر چه مینوشند، بیشتر تشنه میشوند، فریاد تشنگی از وجودشان بلند است و این تشنگی، امان آنان را بریده است.
از خدا میخواهم غنایِ باطن به من بدهد، کاری کند که من حقیقت دنیا را بشناسم و از آن دل بکنم، آن وقت است که در اوج سختیها، آرام هستم.
این درس بزرگی است که حماسه کربلا به من میدهد، وقتی تیر حرمله، گلوی علیاصغر علیهالسلام را پاره کرد، امامحسین علیهالسلام چنین با خدا مناجات میکند: «خدایا! تحمّل این مصیبتها بر من آسان است، زیرا میدانم تو شاهد هستی».(1)
آری، آنچه رنج را برمیدارد، راحتیِ دنیا نیست، هیچکس با دنیا به آرامش نرسیده است، آرامش در این است که قلب انسان همچون قلب امام، چنان بزرگ شود که مصیبتها را چون در راه خداست، آسان ببیند.
1) . اللهوف ص 69.
مردم تو را بیشتر به نام «آیت اللّه کُمپانی» میشناسند، تو در حوزه علمیه نجف، شاگردان زیادی داری و مقام علمی تو برای همه روشن است، با بیشتر علوم اسلام آشنایی داری، تو به زبان فارسی و عربی، شعر میسرایی و هنر خویش را در راه دفاع از اهلبیت علیهمالسلام به کار میگیری.
شبی از شبها از حرم حضرت علی علیهالسلام به خانه برمیگردی، به اتاق خودت میروی، ماه محرّم نزدیک است، خودت هم نمیدانی چه میشود که به یاد مصیبت علیاصغر علیهالسلام میافتی، ذوق تو میشکفد و شعری به زبان عربی میسرایی:
فما رَماه اِذْ رَماهُ حَرمَله
و انَما رَماهُ مَن مَهَّدَ له
سَهمٌ اَتی مِن جانب السقیفه
و قَوسُه عَلی یَدِ الخلیفه
«آیا حرمله به گلوی علیاصغر علیهالسلام تیر زد؟ نه. تیر را کسی به سوی او رها کرد که زمینهساز ظلم و ستم بود، تیری که گلوی او
را برید از طرف سقیفه آمد، تیر از کمانی رها شد که دست خلیفه بود».
اکنون میخواهم بدانم ماجرای «سقیفه» چیست؟
وقتی پیامبر از سفر حجّ به سوی مدینه باز میگشت، جبرئیل در غدیر خُمّ بر او نازل شد و از او خواست تا ولایت علی علیهالسلام را برای مردم اعلام کند.
پیامبر در آن صحرا توقف کرد و دستور داد تا همه در آنجا جمع شوند، سپس علی علیهالسلام را نزد خود فرا خواند و دست او را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌّ مَوْلاهُ؛ هر کس من مولای او هستم این علی، مولای اوست ».(1)
سپس پیامبر از همه مردم خواست تا با علی علیهالسلام بیعت کنند، اوّلین کسانی که با آن حضرت پیمان بستند، ابوبکر و عُمر بودند، آنان در هنگام بیعت چنین گفتند: «خوشا به حال تو ای علی ! به راستی که تو ، مولای ما و مولای همه مردم شدی ».(2)
ولی آنان چقدر زود همه چیز را فراموش کردند و پیمان خود را شکستند...
نزدیک به هفتاد روز از «غدیر خُمّ» گذشته بود، پیامبر از دنیا رفته بود، گروهی زیادی در «سقیفه» جمع شدند، سقیفه باغی در کنار شهر مدینه بود.
در آنجا شوری برپا شده بود، ابوبکر و عُمَر از راه رسیدند، ابوبکر جلو رفت و چنین سخن گفت: «ای مردم مدینه! ما از نزدیکان پیامبر هستیم. بیایید خلافت ما را قبول کنید، ما قول میدهیم که هیچ کاری را بدون مشورت شما انجام ندهیم».(3)
1) . بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5ص 297، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110، مجمع الزوائد ج 7 ص 17.
2) . فقال له عمر: بخ بخ یابن أبی طالب، أصبحت مولای...: روضة الواعظین ص 350، الإرشاد ج 1 ص 177، العمدة ص 195.
3) . وأنتم یا معشر الأنصار! من لا ینکر فضلکم فی الدین ولا سابقتهم العظیمة فی الإسلام، رضیکم اللّه أنصارا لدینه ورسوله...: تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13.
در این میان یکی از جا برخاست و گفت: «نزدیکان پیامبر، بیش از ما شایستگیِ خلافت را دارند».(1)
این سخن همه را به فکر فرو برد، باید خلافت را به نزدیکان پیامبر سپرد، امّا چه کسی از علی علیهالسلام به پیامبر نزدیکتر است؟ مگر پیامبر او را برادر خود خطاب نمیکرد؟ مگر در روز غدیر، پیامبر او را به عنوان جانشین خود معرّفی نکرد؟ کاش یک نفر مردم را به یاد سخنان پیامبر میانداخت.
اینجا بود که عُمَر برخاست تا برای مردم سخن بگوید، سخن او کوتاه و مختصر بود: «ای مردم، بیایید با کسی که از همه ما پیرتر است بیعت کنیم».(2)
به راستی منظور عُمَر که بود؟ آیا سنّ زیاد، میتواند ملاک انتخاب خلیفه باشد؟ چرا باید سنّتهای غلط روزگار جاهلیّت زنده شود؟ سخن عُمر ادامه پیدا میکند: «بیایید با ابوبکر بیعت کنیم».(3)
همه نگاهها بهسوی آن دو خیره میشود. عُمَر به سوی ابوبکر میرود و میگوید: «تو بهترین ما هستی، دستت را بده تا با تو بیعت کنم».
عُمَر دست ابوبکر را میگیرد و میگوید: «ای مردم! با ابوبکر بیعت کنید».(4)
مردم با ابوبکر به عنوان خلیفه بیعت میکنند و اینگونه بنای ظلم و ستم بر اهلبیت علیهمالسلام گذاشته میشود.
چند روز از ماجرای «سقیفه» میگذرد، صدای هیاهویی به گوش میرسد، چه خبر شده است؟ آنجا خانهای است، گروه زیادی در آنجا جمع شدهاند، چرا هیزمها را در کنار آن خانه قرار میدهند؟
1) . فلمّا رأی بشیر بن سعد الخزرجی ما اجتمعت علیه الأنصار من أمر سعد... وکان حاسداً له وکان من سادة الخزرج...: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 9، بحار الأنوار ج 28 ص 345.
2) . فقلت والجمع یسمعون: ألا أکبرنا سنّاً وأکثرنا لیناً: بحار الأنوار ج 30 ص 291.
3) . فهلمّوا إلی عُمَر فبایعوه، فقالوا: لا، فقال عمر: فلِمَ؟ فقالوا: نخاف الإثرة...: کنز العمّال ج 5 ص 652 وراجع تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فیالتاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
4) . فکثر اللّغط وارتفعت الأصوات، حتّی فرقتُ من الاختلاف، فقلت: ابسط یدک یا أبا بکر، فبسط یده فبایعته...: صحیح البخاری ج 6 ص 2505، مسند أحمد ج 1 ص123، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148 و ص 155.
چرا یک نفر شعله آتش در دست گرفته است؟ چرا او فریاد میزند: «این خانه و اهل آن را در آتش بسوزانید».
او نزدیکتر میآید و هیزمها را آتش میزند؟ خدای من! آتش زبانه میکشد. چرا او میخواهد اهل این خانه را بسوزاند؟ مگر اهل این خانه چه کار کردهاند که سزایشان سوختن است؟
یکی جلو میآید، به آن مردی که هیزمها را آتش زد میگوید:
-- ای عُمَر! در این خانه، فاطمه، حسن و حسین هستند.
-- باشد، هر که میخواهد باشد، من این خانه را آتش میزنم.(1)
اکنون برای من روشن میشود که اینجا خانه فاطمه علیهاالسلام است. چرا میخواهند خانه دختر پیامبر را آتش بزنند؟
این حکومت، یک قاضی بیشتر ندارد، آن قاضی هم عُمَر است. او فتوایی عجیب داده است: «برای حفظ اسلام، سوزاندن این خانه واجب است».
این چه فتوایی است؟ چرا بیشتر مردم با سکوت خود، این حکومت را تأیید میکنند؟ چقدر این مردم بیوفا شدهاند، چرا این مردم، اینقدر زود عهد و پیمان خود را شکستند و برای آتش زدن این خانه هیزم آوردند؟
آتش زبانه میکشد، فاطمه علیهاالسلام پشت در ایستاده است، عُمَر جلو میآید، او لگد محکمی به در میزند. فاطمه علیهاالسلام بین در و دیوار قرار میگیرد، صدای نالهاش به آسمان میرود....
عُمَر در را فشار میدهد، صدای ناله فاطمه علیهاالسلام بلندتر میشود. میخِ در که از
1) . والذی نفس عمر بیده، تخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها، فقیل له: یا أبا حفص، إنّ فیها فاطمة! قال: وإن!: الغدیر ج 5 ص 372، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19.
آتش داغ شده است در سینه او فرو میرود...(1)
این آغاز ظلم و ستمی است که بر اهلبیت علیهمالسلام روا شد، حکومتی که بعد از پیامبر روی کار آمد، بنای ظلم و ستم بر خاندان پیامبر را گذاشت، ظلم و ستمی که حد و اندازه نداشت....
اگر آن روز، درِ خانه فاطمه علیهاالسلام را آتش نمیزدند، اگر آن روز دختر پیامبر را با تازیانه نمیزدند، کسی جرأت نمیکرد در کربلا، تیر به گلوی علیاصغر علیهالسلام بزند...
آری، تیری که گلوی علیاصغر علیهالسلام را برید از طرف سقیفه آمد، تیر از کمانی رها شد که دست خلیفه بود!
1) . فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان من سعف، ثمّ دخلوا فأخرجوا علیّاًع ملبیّاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67، بحار الأنوار ج 28 ص 227؛ عصر عمر فاطمة خلف الباب، ونبت مسمار الباب فی صدرها، وسقطت مریضة حتّی ماتت: مؤمر علماء بغداد ص 181.
زیارت عاشورا، یادگاری از امامصادق علیهالسلاماست، آن حضرت این زیارت را به یاران خود یاد داد و به آنان گوشزد کرد که اگر آن را هر روز بخوانند، به آنان ثواب دو هزار حجّ میدهد.
شیعه واقعی با زیارت عاشورا، انس دارد و با پیامهای آن آشناست، زیارت عاشورا به ما یاد میدهد که هرگز سقیفه را فراموش نکینم، از یاد نبریم که همه مصیبتهای کربلا از سقیفه آغاز شد، گلوی علیاصغر در روز سقیفه هدف تیر قرار گرفت.
اکنون گوشههایی از زیارت عاشورا را در اینجا مینویسم:
سلام بر تو ای حسین!
سلام ای که در کربلا غریب ماندی و همه یاران تو شهید شدند.
ای تنها مانده در غربت و تنهایی!
سلام بر تو و همه یاران باوفای تو!
سلام من بر تو جاودانه باد، تا آن دم که زندهام.
سلام من به تو تا روز قیامت...
لعنت خدا بر کسانی باد که بنای ظلم و ستم بر شما را نهادند و حقّ شما را غصب کردند، لعنت خدا بر کسانی که خون شما را ریختند، خدا لعنت کند کسانی که شرایط را برای کشتن شما فراهم نمودند. من از همه آنان و پیروان آنان بیزار هستم.
حسین جان! من با هر کس که با شما دوست باشد، دوست هستم و با هر کس که دشمن شما باشد، دشمن هستم. ما تا روز قیامت بر این عقیده خواهیم بود...
حسین جان!
هیچ سعادتی بالاتر از این نیست که انسانها به خدای مهربان، نزدیک و نزدیکتر شوند، من برای نزدیکتر شدن به خدا، دو کار انجام میدهم:
اوّل: محبّت تو را در قلب خویش دارم.
دوم: با دشمنان شما دشمن هستم.
من از همه کسانی که به جنگ تو آمدند بیزارم، من از کسانی که ظلم و ستم به شما را بنا نهادند، بیزار هستم.
آری! سرمایه من برای نزدیک شدن به خدا این دو امر مهم است: محبّت شما، برائت از دشمنان شما.
من با دوست شما دوست و با دشمن شما دشمن هستم.
این خدا بود که معرفت شما را به من کرم نمود و مرا با دوستانتان آشنا نمود و در قلب من، بغضِ دشمنان شما را قرار داد، اکنون از خدا میخواهم تا در دنیا و آخرت مرا با شما قرار بدهد و کاری کند که من در راه شما، ثابتقدم باشم.
از خدا میخواهم که شفاعت شما را در روز قیامت نصیبم سازد و توفیق دهد تا همراه با حضرت مهدی علیهالسلام انتقام خون شما را بگیرم.
خدایا! لعنت کن اوّلین کسی را که بنای ظلم بر محمّد و آل محمّد را نهاد.
بار خدایا! من اوّلین کسی را که در حقّ محمّد و آل محمّد ظلم نمود، لعن میکنم. بار خدایا! اوّلی و دومی و سومی را لعنت کن!
خدایا! معاویه و یزید و ابنزیاد و عُمَرسعد و بنیّاُمیّه را تا روز قیامت لعنت کن!
زیارت عاشورا، جلوه عشق به دوستان خدا و میعادگاه بیزاری از دشمنان خداست! وقتی زیارت عاشورا میخوانی هرگز راه را گم نمیکنی.
این سخن امامرضا علیهالسلام چقدر زیباست: «کمال دین در ولایت ما اهل بیت علیهمالسلام و بیزاری از دشمنان ماست». زیارت عاشورا، آیینهای است که کمال دین را نشان میدهد.(1)
1) . وروی عن الرضاع أنّه قال: کمال الدین ولایتنا والبراءة من عدونا: مستطرفات السرائر ص 266، بحار الأنوار ج 27 ص 58.
همه یارانت شهید شدهاند، تو تنها در میدان ایستادهای، آن طرف، خیمهها، اشکها، سوزها، زنان بیپناه، تشنگی! این طرف باران سنگ و تیر و نیزه! جانم به فدایت آقای من! ای حسین غریب!
تیرها بر بدنت فرو میریزد... خدای من! چه میبینم! سنگی به پیشانیات اصابت میکند و خون از پیشانیات جاری میشود.(1)
لحظهای صبر میکنی، امّا دشمن امان نمیدهد و این بار تیری زهر آلود به قلبت مینشیند.(2)
دشمن بار دیگر حمله میکند... تو از اسب با صورت به زیر میآیی، بدن تو از زخم شمشیر و تیر، چاک چاک شده است. سرت شکسته و سینهات شکافته است و زبانت از خشکی به کام چسبیده و جگرت از تشنگی میسوزد. قلبت نیز، داغدار عزیزان است...
شمر به سوی تو میآید... آسمان تیره و تار میشود. طوفان سرخی همه جا را فرا میگیرد و خورشید، یکباره خاموش میشود، منادی در آسمان ندا میدهد: «وای حسین کشته شد».(1)
زنها و بچّهها میفهمند که امام شهید شده است. صدای شیون، همه جا را فرا میگیرد، دشمنان به سمت خیمهها میآیند و آنها را آتش میزنند، سکینه همراه با دیگران به سوی قتلگاه پدر میدود، او نزدیک پیکر پدر میشود... او بر روی زمین میافتد و از هوش میرود، او در آن حالت که هست صدایی را میشنود، آن صدا، صدای پدر است:
لَیْتَکُم فی یَوْمِ عاشورا جَمیعاً تَنْظُرونی
کَیْفَ اَسْتَسْقی لِطِفْلی فَاَبوا اَن یَرْحَمُونی
«ای کاش شما در روز عاشورا بودید و میدیدید چگونه برای علیاصغرم آب طلب کردم، امّا آنان به من رحم نکردند».(2)
تو شهید شدهای ولی پیام خود را به دخترت سکینه میرسانی، تو از شیعیانت میخواهی تا به یاد تشنگی تو باشند و مصیبت علیاصغر علیهالسلام را از یاد نبرند.
چه رمز و رازی در این میان است؟ چرا در اینجا، از میان همه شهیدان کربلا فقط از علیاصغر علیهالسلام یاد میکنی؟
علیاصغر علیهالسلام سند حقانیّت تشیّع است، تا زمانی که پرچم عزای او بلند است، شیعه جاودانه است.
خون علیاصغر علیهالسلام، این مکتب را جاویدان ساخت.
ای حسین!
ما ندای تو را شنیدهایم و با همه وجود، یاد شیرخواره تو را زنده نگاه میداریم!
ارتباط با نویسنده و ارسال نظر: پیامک به شماره 9 6 5 4 3000
همراه نویسنده 33 94 261 0913 سایت نویسنده: www.Nabnak.ir
تصویر
^jpg.77
تصویر
^jpg.78
تصویر
^jpg.79
تصویر
^jpg.80