ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدی، مجید، ۱۳۵۱ -
عنوان قراردادی : الهاشمیات .شرح
عنوان و نام پدیدآور : تجلی عشق و جهاد در چکامه هاشمیات [کتاب]/ مولف مجید محمدی.
مشخصات نشر : تهران: دانشکده علوم و فنون قرآن تهران، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری : ۴۳۲ص.
فروست : دانشکده علوم و فنون قرآن تهران؛ ۱۵.
شابک : ۲۲۰۰۰۰ ریال: 978-600-94488-7-6
یادداشت : کتابنامه : ص. [۴۲۳] - ۴۳۲ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : کمیت بن زید، ۶۰-۱۲۶ق . الهاشمیات -- نقد و تفسیر
موضوع : شعر عربی -- قرن ۲ق. -- تاریخ و نقد
شناسه افزوده : کمیت بن زید، ۶۰-۱۲۶ق . الهاشمیات. شرح
شناسه افزوده : دانشکده علوم و فنون قرآن تهران
رده بندی کنگره : PJA۳۲۸۴ /ھ۲۰۸م۳ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی : ۸۹۲/۷۱۳۲
شماره کتابشناسی ملی : ۳۶۴۸۵۹۳
بسم الله الرحمن الرحیم
تجلّی عشق و جهاد در چکامه هاشمیات
تألیف:
دکتر مجید محمدی
(عضو هیأت علمی دانشگاه رازی)
تقدیم به:
پیشگاه ملکوتی
حجة بن الحسن العسکری
روحی له الفداءُ
چکیده: 9
مقدّمه 11
زندگینامه کمیت بن زید 15
هاشمیات 18
1-1. خلاصهی مضامین هاشمیه اول 23
1-2. نکات قابل توجه در این هاشمیه 24
1-3. ترجمه، شرح و تحلیل هاشمیهی اول: 24
2-1. خلاصهی موضوعات هاشمیه دوم: 97
2-2. موضوعات جدید این هاشمیه: 98
2-3. ترجمه شرح و تحلیل هاشمیه دوّم: 98
3-1. مهمترین موضوعات هاشمیه سوم: 206
3-2. ترجمه و شرح هاشمیه سوم: 207
4-1خلاصهی موضوعات هاشمیّه چهارم: 291
4-2.ترجمه و شرح هاشمیهی چهارم: 292
5-1.خلاصهی موضوعات هاشمیه پنجم: 367
5-2. ترجمه و شرح هاشمیهی پنجم: 367
6-1.خلاصه موضوعات هاشمیه ششم: 391
6-2. ترجمه، شرح و تحلیل هاشمیهی ششم: 391
7-1. خلاصه موضوعات هاشمیهی هفتم: 404
7-2. ترجمه، شرح و تحلیل هاشمیه ی هفتم: 404
8-1. مضامین هاشمیهی هشتم: 410
8-2. ترجمه و شرح هاشمیهی هشتم: 410
اشعار کمیت درباره زید بن علی بن حسین(ع): 420
منابع و مآخذ 423
کتاب 423
مقالات 431
پایان نامه ها 432
*نسخههای خطی 432
هاشمیات عنوان هشت قصیده و مجموعاً 554 بیت است که توسط کمیت بن زید اسدی(60-126ه- ق) سروده شده است. در واقع این قصاید نخستین و با اهمیت ترین اثر او به شمار میرود که با فاصله ای اندک در حدود بیست سال پس از شهادت امام حسین علیه السلام در فضای اختناق و بیداد امویان سروده شد و به سرعت انتشار یافت و عراق و شامات را در نوردید و آوای آن در شهر ها و مساجد پیچید تا شاعر را شهرهی آفاق ساخت و پایههای ظلم حاکمان اموی را به لرزه در آورد.
این قصاید انگیزشی نیرومند در دعوت به جهاد سیاسی- اجتماعی و شعری است، کمیت تلاش میکند خفتهی بی خبر از اوضاع را بیدار کند و با استناد به آیات قرآن و وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله او را بر سستی نظریهی امویان در بارهی میراث آگاه نموده و به حکومت عدل علوی رهنمون سازد،حکومتی که به علم، عدالت، شجاعت و زهد آراسته است. وی در هاشمیات همهی عقل و علم خود را همراه با زبان رسایش که از دل بیدار و حساسش میجوشید، در دفاع از عدل علی و عاشورای حسین علیه السلام به کار گرفته است کمیت در دفاع از حقّ اهل بیت علیهم السلام بیشترین بهره را از قرآن برده و تا حدّ زیادی از آن تأثیر پذیرفته است.
هاشمیات کمیت انبوهی از لغات و اصطلاحات عصر جاهلی و اسلامی، اقتباس ها و تضمینهای فراوانی از قرآن و حدیث را در خود جای داده است که بر دانش سرشار کمیت و ریاستش در کشور شعر و سخن دلالت دارد. مهمترین موضوعاتی را که کمیت در هاشمیات به نظم کشیده است عبارتند از:
1- عشق و محبت، 2-حزن و اندوه، 3- شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله، 4- فضایل علی علیه السلام، 5- ذکر صفات اهلبیت علیهم السلام، 6- مسألهی خلافت، 7- تحلیل حماسهی عاشورا، 8- مقایسهی سیاست عادلانهی علویان با سیاست ظالمانهی امویان، 9- تشویق مردم به جهاد و مبارزه.
دوران اموی دورانی سرشار از ظلم و خفقان بود که در خصوص شیعیان علی علیه السلام و دوست داران اهل بیت علیهم السلام شدت بیشتری داشت. معاویه با آرزوی از بین بردن نام و یاد امیر المؤمنین علی علیه السلام به دشنام حضرت بر منابر، شکنجه و کشتار پیروان آن امام و عدم پذیرش شیعیان در محاکم به عنوان شاهد، فرمان داد.(1)
این سیاست به جز دوره خلافت عمر بن عبدالعزیز تا پایان دوران حکومت بنی امیه ادامه داشت و اوج آن شهادت امام حسین علیه السلام و یاران با وفایش بود.
خون پاک آن شهیدان سبب ظهور شاعری شد که روزگار تا آن زمان همانندش را در جهاد و اخلاص و شجاعت و ظلم ستیزی ندیده بود. و این شاعر مجاهد و شیفتهی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام کسی جز کمیت بن زید اسدی (60-126ق) نیست. نخستین و با اهمیت ترین قصاید وی موسوم به «هاشمیات» مورد توجه عالمان و ادیبان بزرگی قرار گرفته است که ما در این اثر به ترجمه، شرح و تحلیل آن پرداختیم.
ترجمه، شرح و تبیین اشعار شاعران مختلف از دیر باز مورد توجه شارحان و ناقدان و ادیبان بوده و میباشد، هاشمیات کمیت نیز از این قاعدهی عام مستثنی نیست امّا نکته قابل ملاحظه در شروح و آثار نوشته شده پیرامون هاشمیات این است که اهتمام عمدهی نویسندگان به جنبه لغوی و شرح واژگان این مجموعه ارزشمند است به طوری که شارحان و محققان همچنان که سنت و دأب ایشان است در تبیین و شرح دیوان یا مجموع اشعار یک شاعر «تک بیت» را واحد کار خود قرار داده و هیچ گونه تحلیل و
1) مغنیة، محمد جواد (1992م)، الشیعة و الحاکمون، الطبعة السابعة، بیروت، دار الجواد، ص75.
بررسی جامعی پیرامون مضامین مختلف و مرتبط موجود در آن دیوان ارائه ندادهاند. به عنوان نمونه میتوان به شرحهای ابوریاش القیسی، خیاط نابلسی الازهری و شرح رافعی اشاره کرد. در میان کتب نگارش یافته در خصوص تاریخ ادبیات نیز آن جا که کمیت بن زید اسدی معرفی میگردد به ابیاتی چند از هاشمیات و دیگر اشعار او اشاره میشود و عمدتاً به دلیل گرایشهای مذهبی و ضد علوی نویسندگان آن نگاهی گذرا و غیر منصفانه به زندگی شاعر دارند بدون این که حق مطلب در مورد کمیت و هاشمیات او ادا شود، مانند کتاب الشعر والشعراء نوشته ابن قتیبه.
در میان نوشتههای فارسی نگاشته شده پیرامون کمیت نیز آن گونه که شایسته است حق شاعر و هاشمیات او ادا نشده است؛ در کتابهایی مانند «شاعران شهید و حاکمان دوران آنان» نوشتهی حسین چوبین و «ادبیات انقلاب در شیعه» نوشته صادق آیینه وند و «کمیت اسدی؛ حدیث حریت» به قلم محمد صحتی سردرودی تنها بخش اندکی از سرودههای شاعر مورد توجه واقع شده است؛ بررسی کامل و معرفی مضامین اصلی وارد شده در هاشمیات همچنان مورد اغفال محققان و پژوهشگران بوده است؛ چرا که همین نوشته ها نیز تنها به بیان و بررسی بخش یا بخشهایی از هاشمیات پرداخته اند، به عنوان نمونه آقای صحتی در صفحات 161 و 162 تنها 21 بیت و علامه امینی در کتاب ارزشمند خود، الغدیر، جلد چهارم صفحات 9 و 10، نه بیت و در صفحه 180 بیست و یک بیت و آقای آیینه وند در جلد 1 صفحات 67 و 68 تنها 10 بیت از هاشمیات را ذکر کرده اند.
لذا نگارنده سعی دارد به ترجمه هاشمیات پرداخته، و با نگاهی جامع به شرح و تحلیل مضامین اصلی این مجموعه اشعار ارزشمند بپردازد تا رسالتی را که در خصوص شاعران مدافع اهل بیت علیهم السلام بر خود احساس میکند تا حدّ توان به انجام رساند.
برای تحقق این مهم در گام نخست تصمیم گرفته شد که صحیحترین متن هاشمیات برگزیده شود، نگارنده پس از جست و جوی فراوان نتوانست دیوان کمیت را بیابد. داودسلوم گرد آورندهی شعر کمیت، میگوید: اینکه «دیوان کمیت کجاست؟» پرسش
شگفت آوری است. آیا تعصبات قومی آن را از بین برده یا اینکه در جایی پنهان است؟ این سؤالی است که گذشت روز گار به آن پاسخ خواهد داد.(1)
لذا با صلاحدید اساتید محترم، قدیمی ترین شرحِ هاشمیات یعنی شرح ابی ریاش به تحقیق داود سلّوم و نوری حمّودی القیسی محور کار قرار گرفت که شارح آن ابو ریاش(2)
است. با پژوهشی که نگارنده به انجام رساند روشن گردید که دیگرشارحان همانند رافعی وخیاط، شرحهای خویش را ازهمین اثر ابو ریاش گرفته اند.
شاید بتوان گفت این اثر ناچیز که به زبان فارسی میباشد کاملترین اثر در شرح هاشمیات است، زیرا:
این کار علاوه بر آن چه که در شرح ابی ریاش آمده موضوعاتی نظیر اقتباسهای قرآنی، نکات صرفی و نحوی و بلاغی به ویژه صور خیال را مورد توجه قرار داده که در شرح ابوریاش کم تر به آنها پرداخته شده است.
محور کار ابوریاش «تک بیت» بوده و بیشتر شرح لغات مورد توجه بوده است، در حالی که این اثر علاوه بر استخراج معانی لغات و اصطلاحات، مفهوم کلی ابیات موقوف المعانی را از نظر دور نداشته و سعی نموده است آن مفهومی را که شاعر در پی آن بوده ارائه نماید.
در این اثر موضوعات تاریخی که در شعر کمیت به آنها پرداخته شده، با استنادهای تاریخی به طور مفصل بیان شده است، در حالی که این امر در شرح ابو ریاش مجمل است.
در شرح ابیات و استخراج معانی لغات و اصطلاحات تنها به فرهنگهای عربی اکتفا نشده است بلکه لغت نامههایی چون لغتنامهی دهخدا و اشعار شاعران پارسی گوی
1) سلوم، داود(1969م)، شعر الکمیت بن زید الاسدی، بغداد، مکتبة الأندلس، 1/67.
2) احمد بن ابراهیم قیسی(339 ه - 951 م) از عالمان لغوی و نحوی برجسته قرن چهارم است که گویند پنج هزار ورقه لغت و بیست هزار بیت شعر از بر داشت، « شرح هاشمیات الکمیت بن زید الاسدی» از تألیفات او میباشد.(زرکلی، الاعلام، 1/84؛ إنباه الرواة علی أنباه النحاة، 1/60؛ یاقوت حموی، معجم الأدباء، 1/ 181
چون مولوی، سعدی، حافظ، صائب و... که کلمات عربی را درسرودههای خویش به کار گرفتهاند مورد توجه قرار گرفته است.
لازم به ذکر است در کنار شرح ابو ریاش به منظور ضبط دقیق ابیات از شرحهایی که ذکر آنها گذشت و همچنین تخمیسهای نگاشته شده بر هاشمیات همانند تخمیس شیخ سماوی و تخمیس زیوری بغدادی، سایتهای اینترنتی، لوحهای فشرده مرتبط با موضوع، مقالات نگاشته شده در بارهی کمیت و اشعار او بهره گیری لازم صورت پذیرفته است، باشد که نگارنده بتواند در شرح این مجموعه، مصداق این بیت کمیت باشد که میفرماید:
مُهَذَّبَۀٌ غرّاءُ فی غِبِّ قَوْلِها غَداۀَ غدٍ تَفسِیرُ ما قالَ مُجْمِلُ(1)
در پایان لازم میدانم از اساتید بزرگواری که از محضر آنها کسب فیض نمودم بویژه آقایان دکتر محمدحسن فؤادیان، دکتر غلامعباس رضایی و دکتر امیرمحمود کاشفی و همه عزیزانی که اینجانب را در نگارش اثر حاضر یاری رساندند کمال تشکر و سپاسگزاری را داشته باشم. امیدوارم این تلاش ناچیز با تمام کاستیها و لغزشهایش مقبول درگاه الهی افتد و راهگشای عزیزانی باشد که قصد پژوهش و نگارش را در این زمینه دارند.
«و لله الحمد أولاً و آخراً»
پنجم رمضان المبارک 1434 قمری مقارن با بیست و سوم تیر ماه 1392 شمسی
مجید محمدی
1) (ای اهل بیت پیامبر(ص)!») قصیده ام (در مدح شما) پیراسته و سپید است، در آینده تفسیر آنچه که خلاصه گوینده (به اجمال) گفته است، خواهد آمد. (سلوم، شرح هاشمیات کمیت، ص 187).
زندگینامه کمیت(1)بن زید
کمیت بن زید بن خنیس بن مجالد بن وُهیب بن عمرو بن سبیع، و گفته شده است: کمیت بن زید بن خنیس بن مجالد بن(ذؤیبه) بن قیس بن عمرو بن سبیع بن مالک بن سعد بن ثعلبۀ بن أسد بن خزیمۀ بن مدرکۀ بن الیاس بن مضر بن نزار(2).دو نفر دیگر از قبیلهی بنیاسد به نامهای کمیت الأکبر بن ثعلبه بن نوفل، و کمیت بن معروف ماوی همنام بودند.(3)
کمیت در سال 60 ﻫ.ق از پدر و مادری فقیر دیده به جهان گشود.(4)وی از همان کودکی باهوش و زیرک بود؛ در کتاب«العقدالفرید» آمده است که فرزدق گفت:
«من در مسجد جامع کوفه شعر میسرودم، در آنجا کمیت بن زید نیز حضور داشت، نیکو گوش میکرد از حسن استماع او به وجد آمدم پس از او پرسیدم: شعر مرا چگونه دیدی؟ در پاسخ گفت: نیکو دیدم، سپس پرسیدم آیا دوست داری من پدر تو باشم؟ گفت: برای پدرم هیچ جانشینی را بر نمیگزینم امّا دوست دارم که
1) واژهی«کمیت» به معنای اسبی است که رنگش قرمز تند باشد یا به عبارتی از شدت قرمزی به سیاهی بزند و چون اعراب علاقهی شدیدی به اسب دارند، خانواده کمیت او را به این اسم نامیدند.
2) اصفهانی، ابوالفرج، الأغانی، 17/1 دربارهی زندگینامه ر.ک: المؤتلف و المختلف للآمدی، ص170؛ مجعمالشعراء، ص347؛ الشعر و الشعراء لابن قتیبه دینوری، ص385؛ سیر اعلام النبلاء، ص187، بغدادی، خزانۀالأدب، 1/69؛ الموشح للمرزبانی، ص60؛ شعرالکمیت بن زید الاسدی نوشتهی داود سلّوم در سه جلد؛ الغدیر2/298.
3) آمدی، ابوالقاسم الحسن بن بشر بن یحیی، المؤتلف و المختلف، تحقیق عبدالستار احمد فراج، مطبعة عیسی البابلی و شرکاه، 1961م، ص257.
4) عطوی، نجیب، الکمیت بن زید الأسدی بین العقیدۀ و السِّیاسۀ، ص16.
تو مادرم باشی!، پس به او گفتم ای پسر برادرم این أمر را پوشیده بدار.(1)
کمیت بن زیدی اسدی از شاعران نامدار شیعهی امامیه در روزگار امویان بود. معاذ بن مسلم هرّاء، که خود نیز شاعر و ادیب میباشد(2)کمیت را همراه شاعران نام آوری چون امرؤالقیس، زهیر، عبید بن الابرص، فرزدق، راعی و اخطل کبیر نام میبرد وحتی او را از همهی آنها برتر میداند (3).فرزدق هنگامی که خود شاعری پیر و با تجربه بود، آنگاه که هاشمیات را از زبان کمیت شنید، گفت: خداوند تو را پاداش نیک دهد، راست و نیکو گفته ای، به خدا تو از شاعران پیشین وپسین استادتر هستی.(4)
کمیت شاعری بود دانشمند، با فرهنگ، بدان سان که هیچ شاعر دیگر از معاصرانش به پایه او نمیرسید. حتی درباره او گفتهاند که: در کمیت ده خصلت بود که در هیچ شاعر دیگری نبود:
«او خطیب بنی اسد، فقیه شیعه، حافظ قرآن، دارای خطی بسیار زیبا، آگاه به علم انساب و در جدل قوی دست و نخستین کسی بود که آشکارا درباره تشیع مناظره میکرد. نیکو تیر مینداخت و در بنی اسد تیر اندازی چون او نبود، سوارکار و شجاع و سخاوتمند و دیندار بود.»(5)
خون پاک شهیدان از کربلا تا قیام زیدِ شهید شاعری به وجود میآورد که دنیا نظیر او را نمیشناسد، نه راستگوتر از او، نه بیشتر از او در جهاد و اخلاص، و نه بزرگتر از او در جرأت و شجاعت، او شاعری است انقلابی که از انقلاب خود انتظار مال یا شهرت و مقام و منصب ندارد، هدف او جز خدا و حق، و یاری پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزندان او چیز دیگری
1) ابن عبد ربه، ابو عمر احمد بن محمد الاندلسی، العقد الفرید،، مطبعة التألیف والترجمة والنشر، القاهرة، 1965م، 4/52.
2) ر.ک: براقی نجفی، حسین، تاریخ الکوفة، الطبعة الرابعة، بیروت، 1407ه- ق، ص454.
3) إصفهانی، أبوالفرج، الأغانی، تصحیح عبدالحمید مهنا و سمیر جابر، الطبعة الأولی، بیروت، دارالفکر، 1407ه، 17/33
4) مسعودی، أبو الحسن علی بن الحسین المسعودی (فو:346ق)، التنبیه و الإشراف، تصحیح عبد الله اسماعیل الصاوی، دار الصاوی، القاهرة،،لاتا، 3/ 229
5) فاخوری، حنا، تاریخ الادب العربی، تهران، انتشارات توس، 1377ش، ص308
نیست، مقصود او نابودی بیدادگران و فرومایگان و گسستن بندهای اسارت و شکستن زنجیرهای گران بود این شاعر کسی جز کمیت نیست.(1)
کمیت از فقهاء و سخنوران و شاعران، آگاه به زبان و ادبیات عرب و اخبار و انساب آن است، او شاعری است که اشعار فراوانی سروده است و توانایی سرودن قصاید طولانی و قطعههای کوتاه را دارد. مشهورترین قصاید او مدایح او درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و بنی هاشم است که به هاشمیات شهرت دارند.(2)
از نیکوترین اشعار پیشینیان که در آن بین سلامت ترکیب و متانت اسلوب و بلاغت معنی گرد آمده است، شعر آن شاعر بزرگ و بی منازع عصر مروانی؛ کمیت بن زید اسدی میباشد. هاشمیات او برای شناخت میزان دانش و نبوغ و قوت اقتدار او کافی است.(3)
کمیت در راه دفاع از عقیده و آ رمان خویش بیست سال آوارگی کشید و سرانجام در همین راه در سال 126ه- ق به شهادت رسید.اشعار کمیت را بیشتر از آنچه به دست ما رسیده است میدانند و گفته اند:
از پنج هزار قصیدهی او تنها چند قصیده و از یکی از قصاید بلندش که 578 بیت بوده(4)تنها 21 بیت باقی مانده است.(5)
بنی امیه به شدت از انتشار هاشمیات جلوگیری نمودند. عباسیان نیز همین شیوه را در پیش گرفتند تا آنجا که گفته میشود ابن سکیت اهوازی (فو:244ه- ق) چون در گرد آوری اشعار کمیت بویژه هاشمیات میکوشید وقتی که متوکل عباسی از این امر آگاه گشت کمر به قتلش بست و دنبال بهانه ای میگشت تا روزی پس از پرسش از مقام
1) مغنیة، همان، ص124
2) فروخ، عمر،تاریخ الادب العربی، الطبعة الرابعة، دارالعلم للملایین، بیروت، 1981م،ص 698
3) رافعی، محمد محمود، شرح الهاشمیات، الطبعة الثانیة، مطبعة شرکة التمدن الصناعیة، مصر، بی تا، ص4
4) امینی، عبدالحسین، الغدیر، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1366ق، 2/196
5) امینی، عبدالحسین، الغدیر، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1366ق، 2/180
حسنین علیهما السلام و مقایسهی آن دو باپسرانش که جواب صریح و کوبندهی ابن سکیت را در پی داشت فرمان به قتلش داد.(1)
هاشمیات شامل هشت قصیده و مجموعاً 554 بیت است. این قصاید انگیزشی نیرومند در دعوت به جهاد سیاسی- اجتماعی و شعری است، دعوت او از ایمانی بسیار عمیق و شور و عشقی وصف ناپذیر سرچشمه میگیرد.(2)
کمیت تلاش میکند خفتهی بی خبر از اوضاع را بیدار کند و با استناد به آیات قرآن و وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله او را بر سستی نظریهی امویان در بارهی میراث آگاه نموده و به حکومت عدل علوی رهنمون سازد، حکومتی که به علم، عدالت، شجاعت و زهد آراسته است.(3)وی در هاشمیات همهی عقل و علم خود را همراه با زبان رسایش که از دل بیدار و حساسش میجوشید، در دفاع از عدل علی و عاشورای حسین علیه السلام به کار گرفته است و از هر قصیدهاش محاکمهای ساخته که در آن، دشمنان آلعلی علیه السلام را تا قیامت رسوا نموده است.(4)
کمیت در دفاع از حقّ اهل بیت علیهم السلام بیشترین بهره را از قرآن برده، تا آنجا که گفته اند: وی تا حدّ زیادی از قرآن تأثّر پذیرفته است، این تأثیرپذیری در هاشمیات وی کاملاً نمایان است.(5)
درون مایهی این قصاید مدح اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، بر شمردن فضایل آنها، به تصویر کشیدن فجایع بنی
1) تهرانی، آقا بزرگ، الذریعة إلی تصانیف الشیعة، دار الهجرة، قم، بی تا، 17/90
2) زراقط، عبدالمجید(2006) مقالة «هاشمیات الکمیت بن زید الاسدی: الحافز الحقّ للثورتین السیاسیة- الإجتماعیة و الأدبیة»، مجلة المنهاج، العددالثانی، ص258.
3) زراقط، عبدالمجید(2006) مقالة «هاشمیات الکمیت بن زید الاسدی: الحافز الحقّ للثورتین السیاسیة- الإجتماعیة و الأدبیة»، مجلة المنهاج، العددالثانی، ص 254.
4) عبدالعظیم زاده، محمّد (1381ش)، مقالهی هاشمیات، مجلهی آینهی پژوهش، شماره77-78، ص 127
5) عارف الحسن جرادات، عمر (2003م)، هاشمیات الکمیت بن زید الأسدی لأبی ریاش احمد القیسی دراسة دلالیة فی العلاقات الترابطیة(رسالة ماجستر)، جامعة النجاح الوطنیة، نابلس، فلسطین، ص310
امیه، معرفی حکومت عدل علوی و تشویق و تحریض مردم به قیام و جهاد است. کلمهی «هاشمیات» نخستین بار در کتاب «الحیوان» نوشتهی «جاحظ»(1)
آمده است؛ او ضمن دفاع از تألیفات خویش در برابر کسی که آنها را عیب مینماید، آورده است: «و عِبتَنِی برسائلی الهاشمیات» و تو مرا به نامههای هاشمیاتم عیب نمودی.(2)
چنین به نظر میرسد که این واژه در دورههای بعد بر آن بخش از اشعار کمیت که به این نام میباشد، اطلاق شده است. نخستین اثری که این نام را آورده، شرح ابوریاش قیسی(فو: 339ﻫ.ق) میباشد که درآن چنین آمده است:
«هذه الهاشمیات لِلکمیت بن زیدالأسدی بتفسیر أبی ریاش احمد بن ابراهیم القیسی رَحِمَهماالله».(3)
پس از او مسعودی(فو: 346ﻫ.ق) در مروج الذَّهب در خصوص سرودن هاشمیات چنین آورده است:
چون کمیت به شاعری پرداخت، نخستین شعری که گفت هاشمیات بود و آن را پنهان میداشت. سپس به نزد «فرزدق بن غالب» آمد و گفت:
ای ابا فراس! تو بزرگ مرد مضر و شاعر آن قبیلهای، و من برادر زاده تو کمیت بن زید اسدیام،
فرزدق گفت: راست گفتی، تو برادر زادهی منی. حاجتت چیست؟
گفت: بر زبانم آمده و شعری گفتهام که دوست دارم بر تو عرضه کنم تا اگر خوب
1) جاحظ(فو: 255ﻫ.ق)، عمرو بن بحر بن محبوب بن فزارة الکنانی البصری، مکنی به ابوعثمان و معروف به جاحظ. رئیس فرقه معروف جاحظیه از فرقه های معتزله. وی در حدود سنه 160 ه.ق در بصره تولد یافت و در همانجا زندگی میکرد و درک خدمت اصمعی و ابی عبیده و ابی زید و غیر ایشان را نمود تا در سنه 255 ه-.ق به مرض فالج در همانجا وفات یافت. ازجمله کتاب های او عبارت ا ند از: اخلاق الشطار. اخلاق الملوک. البیان و التبیین. کتاب البخلاء. کتاب البلدان. کتاب التربیع. کتاب التسویة بین العرب و العجم.(دهخدا، ذیل«جاحظ»)
2) جاحظ، الحیوان، چاپ دوم، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1424ه-.ق، 1/10
3) ابوریاش، شرح هاشمیات الکمیت بن زید الاسدی، ص11
است مرا به نشر آن فرمان دهی و اگر بد است مرا به پنهان داشتنش واداری، و تو خود از همه به نهان داری آن بر من اولی تری.
فرزدق گفت:
اما خردت، که خوب است امیدوارم شعرت نیز به اندازه عقلت باشد، بخوان آنچه را که سرودهای.
کمیت خواند:
طربتُ و ما شوقاً إلی البیض أطرب
«شادمانم اما این شادی از شوق سپیدتنان نیست.»
فرزدق گفت:
«ای برادر زاده، پس به چه سرخوشی؟»
کمیت گفت:
«و لا لعباً منّی أ ذو الشیب یلعب»
به بازی نیز میلی ندارم، مگر پیرمرد سپید مو هم به بازی مینشیند؟
فرزدق گفت:
«آری بازی کن که اکنون وقت بازی تو است».
کمیت سرود:
«و لم یُلهِنی دارٌ و لا رسمُ منزلٍ و لم یتطرَّبنی بنانٌ مخضَّب»
خانهای و آثار منزلی، مرا سرگرم ننموده و انگشتان حنا گرفته، مرا شادمان نساخته است.
فرزدق پرسید:
ای برادر زاده پس چه چیز ترا به طرب میآورد!؟
گفت:
«و لا السانحاتُ البارحاتُ عشیّةً أَمرَّ سلیمُ القَرنِ أم مرّ أعضَبُ»
و نه پرندگان خوش یمن و بدیمنی که شبانگاه با فرخندگی یا شومی میگذرند (مرا به شادی ننشانده است). فرزدق گفت: «آری تطیّر مزن».
کمیت گفت:
«و لکن إلی أهل الفضائل و النُّهی و خیر بنی حوّاء و الخیرُ یُطلب»
و امّا عشق من به نیک مردان و خردمندان و بهترین فرزندان حوّاء است و خیر همواره خواستنی است. فرزدق گفت: «اینها کیانند؟»
گفت:
«إلی النفر البیض الذین بحبِّهم إلی اللَّه فیما نابنی أتقرّب»
(اشتیاق من به آن) پاکان و سپید رویانی است که به سبب دوستی و محبّت آنها در آنچه که برایم (از اذیت و آزار) پیش آید به خدا تقرّب میجویم.
فرزدق گفت:
وای بر تو آسودهام کن. اینها کیانند؟
کمیت گفت:
بنی هاشم رهطِ النبیِّ فإنَّنی بهم و لهم أرضی مراراً و أغضبُ
خَفَضتُ لَهُم مِنِّی جَناحَی مودّةٍ إلی کنفٍ عِطفاهُ أهلٌ و مَرحَبُ
و کُنتُ لَهُم مِن هَؤلاک و هؤلا مِجَنّاً عَلَی أنِّی أُذمُّ و أُغضَبُ
و أُرمی و أرمِی بالعداوة أهلَها و إنّی لَأُوذِیَ فیِهِم و أُؤنَّبُ
(محبت من) به بنی هاشم؛ خاندان پیغمبر است که خشنودی و خشم من همواره به سبب ایشان و برای ایشان است.
در برابر ایشان فروتنم و از سر مهر پر و بال خود را به جانبی فرود آوردهام که هر دو سوی آن شایستگی و مهربانی است.
من سپر بلای ایشان در مقابل این و آن هستم، به همین سبب است که سرزنش میشوم و به من ناسزا میگویند.
دشمنان به من میتازند و من نیز به آنان و این منم که در این میان به آزار و سرزنش گرفتارم.
فرزدق گفت:
برادر زاده! شعرت را منتشر کن، آری منتشر کن که به خدا سوگند تو شاعرتر از همه گذشتگان و باز ماندگانی.(1)
1) مسعودی(فو: 346ﻫ. ق)، 3/242؛ این روایت پس از مسعودی در منابع زیر آمده است: اصفهانی(فو: 356ه-.ق)، اغانی، 17/271؛ سیوطی(فو: 911) شرح شواهدالمغنی، ص34؛ عباسی(فو: 963)، معاهدالتنصیص، 3/94؛ عاملی(فو: 1031ﻫ. ق)، کشکول، 1/341؛ بغدادی(فو: 1093ﻫ. ق)، خزانۀالأدب، 1/341؛ خوانساری، روضاتالجَنّات، ص511، امینی، الغدیر، 2/ 286.
این قصیده با مطلع:
«مَن لِقَلبٍ مُتَیَّمٍ مُستَهام غَیرَ ما صبوَةٍ و لا أَحلامِ»(1)
فاعلاتن / مُتَفعلن / فالاتن
در شرح ابو ریاش و محمّد شاکر الخیّاط 103 بیت و در شرح الرّافعی و الروضة المختاره 102 بیت است.(2)
طلب یاری برای قلب سوزان و دل رنجور خویش، امّا نه از زیبارویان و سپیدتنان، آن گونه که سبک شاعران پیشین و معاصر وی است، بلکه عشق او به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله است که برگزیدگان خدا در میان خلق اند.اما در بازمانده قصیده، یعنی از بیت چهار به بعد به موضوعات زیر میپردازد:
توصیف دلاوری و رزم آوری پیشوایان هاشمی.
خاندان عصمت و طهارت صلی الله علیه و آله را پناهگاه نیازمندان و گرفتاران میداند.
ترسیم سیاست عادلانه و رحیمانه هاشمیها و سیاست تجاوزگرانه و ظالمانه امویان.
1) این هاشمیه از«بحر خفیف»، وزن مطلع آن: فاعلاتن/ مُتَفعلن/ فاعلاتن
2) ابو ریاش القیسی، احمد بن ابراهیم، شرح هاشمیات الکمیت بن زید الاسدی، تحقیق داود سلّوم و نوری حمودی القیسی، بیروت، مکتبة النهضة العربیة، بی تا، ص42-11؛ رافعی، محمد محمود، شرح الهاشمیات، مطبعة شرکة التمدن الصناعیة، الطبعة الثانیة، بی تا، ص35-21؛ خیاط النابلسی الازهری، محمد شاکر، القصائد الهاشمیات، مصر، مطبعة الموسوعات، بی تا، ص14-4؛ علی الصاح، الصالح، الروضة المختارة، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1972م-1392ه-.ق، ص25-8.
نوآوری در مطلع قصیده کاملا آشکار است، زیرا شاعران هم عصر وی بر «دمن» و «اطلال» محبوبهی سفر کرده میگریند اما وی از این گریه اعراض نموده و مستقیماً وارد موضوع اصلی قصیده «مدح هاشمی ها» و عشق ورزیدن به آنها میشود و شاید بتوان گفت، این موضوع نخستین بار است که توسط کمیت صورت میگیرد.
1- توصیف ناقه و سختی راه و مسیر رسیدن به محبوب را، بر خلاف سنت رایج، به آخر قصیده میبرد.
2- نوآوری در شعر عباسی (شوریدن بر اطلال و دمن)، آن گونه که نزد ابو نواس و بشار میبینیم، شاید الهامی باشد که از کمیت گرفته اند.
1- مَن لِقَلبٍ مُتَیَّمٍ مُستَهامِ *** غَیرِ مَا صبوَةٍ و لا أَحلامِ
2- طارِقاتٍ وَلَا ادِّ کَارِ غَوانٍ *** واضِحاتِ الخُدُودِ کَالآرامِ
3- بَل هَوایَ الَّذی أَجِنُّ وأُبدِی *** لِبَنی هاشِمٍ فُرُوعِ الأَنامِ
مفردات
مُتَیّم: مشتاق و دردمند، رام و منقاد.
مُستَهام: سرگشته وآشفته، از جای رفته و رنجور از عشق، قلبٌ مستهامٌ: دل شیفته و سرگشته از عشق.
صَبوة: شوق، اشتیاق.
أَحلامِ: ج حلم (بر وزن عنق و قفل): چیزی است که در خواب دیده شود، در اقرب المواردآمده است: حلم غالباً در خواب پریشان و قبیح بکار میرود چنانکه رؤیا در خوابِ خوب، «بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ». (1)
طارقات: ج طارقة و طارق: به شب آینده، کوبندهی در، به کسی که شبانه به خانهی دیگری میرود طارق میگویند زیرا به کوبیدن در نیازمند است.
الادِّ کار: بیاد آوردن چیزی پس از فراموشی آن است. اصل آن إذتکار است از إذتکَرَ که قلب و إدغام در آن صورت گرفته است.
الغَوانی: زیبا رویان، ج غانیة: زنی را گویند که به سبب زیبایی از آرایش بی نیاز است.
خُدُود: ج خَدّ: رخسار، رخساره؛ واضحات الخدود: زنان ِرخساره درخشان.
ألآرام: آهوان سپید، ج رئم: آهوی سفید خالص.
الهوی:، عشق، خواهش دل؛ شاعر گفته است:
هوای تو را زان گزیدم ز عالم که پاکیزهتر از سرشک هوایی(2)
فروعُ الأنام: بلند پایه ترین مردمان، فروع ج فَرع: شاخه، بالاترین قسمتهای درخت را فرع میگویند.
أَجِنُّ: مخفی میکنم؛ أُبدِی: آشکار مینمایم.
ترجمه ابیات:
چه کسی به فریاد دلِ دردمند و سرگشته میرسد که (سرگشتگی و درد وی) از شور و شوق جوانی و خیالاتی که شبانگاهان (به سراغ آدمی) میآیند، نیست. و از یاد زیبا رویانِ رخساره درخشان که (در زیبایی) چون آهوان سپیدند نیز نمیباشد. بلکه آن عشقی که پنهان میدارم و آشکار مینمایم فقط به بنی هاشم است که بلند پایهترین مردمانند.
شرح ابیات:
کمیت از نوع دوم است.آری کمیت در هاشمیات عشق میورزد امّا عشق او به آن محبوبی است که خداوند در قرآن خویش بدان أمر نموده است: «قُل لا اَسئَلُکم عَلَیه أجراً إلاّ المَوَدَّه فِی القُربَی».(3)
4- لِلقریبینَ مِن نَدیً والبعیدی
نَ مِنَ الجَورِ فِی عُریَ الأَحکامِ
مفردات:
النّدی: کرم و بخشش.
العُری: ج عروة: دستگیره، در اصل لغت دسته کوزه وامثال آن را گویند که محکم باشد و زود از جا کنده نشود.
الأحکام: ج حکم: هر امر محکم، فرمان.
ترجمهی بیت:
(عشق من) به کسانی است که به بخشندگی نزدیک، و از جور دوراند، در حالی که چنگزنندگان به دستگیرههای استوارند (که آن را گسستن نیست).
شرح بیت:
«فِی عُریَ الأَحکامِ» متعلق به محذوف (مُستَمسِکِینَ) و حال برای بنی هاشم در بیت سوم است، و مراد از آن ایمان به آفریدگار یکتا و تسلیم محض در برابر اوامر و نواهی او است، این عبارت اقتباس معنوی از آیات کریمهی زیر است:
{فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لاَ انْفِصامَ لَها}.(1)
{وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی}.(2)
5- والمُصیبینَ بابَ ما أَخطَأً النَّا سُ وَ مُرسِی قَواعِدِ الإسلَامِ
مفردات:
المصیبونَ: ج مصیب: درستکار، درست گوینده،
مُرسِی: استوار کننده. اسم فاعل از مصدر ارساء: استوار کردن؛ «والجِبالَ ارساها».(1)
قواعد الإسلام: ستونهای اسلام، بنیادهای اسلام؛ مراد از آن اوامر و نواهی اسلام است.
ترجمهی بیت:
عشق من به آن کسانی است که چون مردمان به خطا روند، آن ها به هدف رسیدگان و استوار کنندگان ستونهای اسلام اند.
6- والحماة الکُفاةِ فِی الحَربِ إن لَف- -فَ ضِرامٌ وَقُودَهُ بِضِرامِ
مفردات:
الحُماۀ: ج حامی: پشتیبان، حمایت کننده به عنایت و کرم.
الکُفاۀ: ج کافی: بسنده و بی نیاز کننده، کاردان، پسندیده کار.
لَفَّ شَیئاً بِالشَّیءِ: چیزی را به چیز دیگر وصل کرد، متصل کرد، بند زد.
ألضِّرام: آتشگیره، هیزمِ افروخته، هیزم نرم و باریک بدان آتش افروزند.
إن لَفَّ ضِرامٌ وقودَه بِضِرام: اگر شعله ای هیزمِ افروختهی خویش را به شعلهی دیگر متصل نماید.
1) و کوه ها را استوار کرد. (نازعات/32- ترجمهی فولادوند)
ترجمهی بیت:
(عشق خالصانهی من) به پشتیبانان و کفایت کنندگانِ در جنگ است آنگاه که آتش جنگ به سختی شعله ور شود.
شرح بیت:
«إن لفّ ضِرامٌ وَقُودَهُ بِضِرام» کنایه از شعلهور شدن آتش جنگ و شدید شدن آن است.
7- والغیوثِ الذّین إن أمحَلَ النَّا سُ فَمأوی حَواضِنِ الایتامِ
مفردات:
الغُیوث: ج الغیث: باران، سبزی وخرمی
أمحل الناسُ: مردم به قحطی گرفتار آمدند، المحل: خشکسالی وقحطی
حواضِن الأیتام: مادران یتیمان، پناه یتیمان
ترجمهی بیت:
و آن گاه که مردم گرفتار قحطی و خشک سالی شوند، ایشاناند که باران رحمت و پناهگاه بیوه زنان و یتیمان اند.
شرح بیت:
«الغُیوث» استعارهی مصرحه از بنی هاشم است.
«مأوی حَواضِنِ الایتامِ» اشاره به واقعهی حرّه است که حضرت زین العابدین علیه السلام حدود چهارصد خانواده را تحت کفالت خود گرفتند و تا لشکر مسلم در مدینه بود هزینه آنها را پرداخت مینمودند.(1)
1) اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة فی معرفة الأیمة (ع)، نشرهاشمی، تبریز، 2/107
8- وَالوُلاةِ الکُفاةِِ لِلأمِر إن طَر -رَقَ یَتناً بِمُجهَضٍ أو تَمام
مفردات:
الولاة: ج والی: سرپرست.
الکُفاةِ: ج کافی: شایسته؛ الوُلاةِ الکُفاة: سرپرستان شایسته، فرمانروایان لایق.
الأمر: حاکم شدن، فرمانروایی؛ أمر علینا أمراً: حاکم و فرمانروا شد بر ما.
الیَتنُ: تولد واژگونه، پاهای نوزاد قبل از سر و دستش خارج شوند.
طَرَّقت المرأةُُ: هر گاه به هنگام زایمان مقداری از نوزاد خارج شده دوباره داخل رفته و خروج آن آسان نباشد.
المُجهَض: نوزاد نارس
تمام: نوزاد رسیده، نوزاد کامل
ترجمهی بیت:
و هرگاه اوضاع، دشوار شود وامر، مشکل گردد، ایشاناند که سرپرستان شایستهی فرمانرواییاند.
شرح بیت:
«طَرََّقَ یَتناً بِمُجهَضٍ أو تَمام» کنایه از سختی و دشواری است؛ شاعر کار بسیار سخت ولاینحل را به زایمان لا علاج تشبیه نموده است، یعنی اهل بیت علیهم السلام زایمان لاعلاج را نیز حل میکنند.
9-وَالأُساةِِ الشُّفاةِِ لِلدّاء ذی الرِّی -بَةِ وَالمُدرِکِینَ بِالأوغَامِ
مفردات:
الأساة: ج آسی: پزشک معالج؛ أساالجُرحَ یأسوا أسواً: زخم را مداوا کرد.
ألداءُ ذو الرِّیبةِ: بیماری لاعلاج، درد بی درمان.
الأوغَام: ج وَغم: کینه، انتقام.
أسا بینهم أسواً: میان آن ها را آشتی داد.
ترجمهی بیت:
(و عشق من به آن) پزشکانِ شفا دهندهی دردِ بی درمان، و کسانی است که انتقام ستم دیدگان را میگیرند.
10- والرَّوایا التَّی بِها یَحملُ النَّا سُ وُسُوقَ المُطبَّعاتِ العِظام ِ
مفردات:
الرَّوایا: ج راویة: اشتر یا ستوری که مشک و آب را حمل کند.
الوُسوق: ج الوَسق: بار.
المُطبّعات: ج المُطَبَّعَةُ: پر شده، مملو؛ نَهرٌ مُطَبَّع: رود لبریز از آب؛ طَبَّعتُ الإناءَ: ظرف را پر نمودم؛ وُسُوقُ اَلمُطَبَّعاتِ العِظامِ: بارهای سنگین و بزرگ.
ترجمهی بیت:
و آن سرورانی است که مردم بارسنگین مشکلات خویش را به وسیلهی آن ها حمل میکنند.
شرح بیت:
1)«الرَّوایا» استعاره از بزرگان قوم است؛ شاعر بزرگان قوم که مشکلات قوم از جمله خون بهای مقتولان را به دوش میکشند به شترانی که مشکهای آب را حمل مینمایند تشبیه نموده است.
11- وَالبُحورالتی بِها تُکشفُ الحِر رَ ةُ والداءُ مِن غَلیل ِ الأوامِ
12- لِکَثیرین طَیِّبِینَ مِنَ النّ اسِ و بَرِّینَ صادِقینَ کِرَامِ
مفردات:
الحِرَّة: عطش، تشنگی
الغلة والغلیل: شدت تشنگی، آتش درون
الأََُوام: سوز تشنگی
ترجمهی بیت:
11- و آن دریاهایی که تنها به وسیلهی آن ها سوز تشنگی و عطش شدید برطرف میگردد.
12- (عشق من) به آن مردم پر خیر و پاکیزه است؛ آن ها که نیکوکاران، راست گویان و گرامیان اند.
شرح بیت:
بین کلمات «الحِرَّة، غَلیل و الأوام» مراعات نظیر وجود دارد.
«کثیرین» اقتباس معنوی از سوره کوثر است: {إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ}(1)
در «بِها تُکشَفُ ألحِرَّةُ» تقدیم ما حقه التأخیر وجود دارد؛ «بِها» بر متعلق خود (تُکشَفُ) مقدم شده است که افادهی حصر مینماید.
«بَرِّینَ و کِرَامِ» اقتباس از «کِرامٍ بَرَرَةٍ» (2)
میباشد.
گر چه «صادقین» دارای مفهوم وسیعی است، ولی از روایات بسیاری استفاده میشود که منظور از آن در این آیه تنها امامان معصوم علیهم السلام هستند؛ سلیم بن قیس هلالی آورده است که روزی امیر مؤمنان علیه السلام با جمعی از مسلمانان گفتگو داشت، فرمود: شما را به خدا سوگند میدهم آیا میدانید هنگامی که خدا {یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} را نازل کرد سلمان پرسید: ای رسول خدا آیا خطاب آیه به همهی مؤمنان است یا گروه خاصی از آنان؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ماموران به این دستور، همهی مؤمنانند و امّا عنوان «صادقین» مخصوص برادرم علی علیه السلام و اوصیای بعد از او تا روز قیامت است. هنگامی که علی علیه السلام این سؤال را پرسید، حاضران گفتند آری این سخن را از پیامبر ص شنیدیم(4).
1) به یقین ما تو را کوثر عطا کردیم.(کوثر/1- ترجمه مشکینی)؛ در مجمع البیان میگوید: کلمه" کوثر" بر وزن" فوعل" به معنای چیزی است که شأنش آن است که کثیر باشد، و کوثر به معنای خیر کثیر است. (طبرسی، 10/835)؛ مراد از" کوثر" ذریه پیامبر (ص) یعنی فرزندان فاطمه (علیها السلام) است، زیرا اگر مراد ذریه نبود، آوردن کلمه" إنَّ" در جمله" إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ" فایدهای نداشت، زیرا کلمه" ان" علاوه بر تحقیق، تعلیل را هم میرساند. (طباطبایی، المیزان، 20/370)
2) ارجمند و نیکوکار. (عبس/16- ترجمهی فولادوند)
3) ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و با راستان باشید. (توبه/119-ترجمهی فولادوند)
4) بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، چاپ اول، بنیاد بعثت، تهران، 1416 ق، 2/864
13- واضِحِی أوجُهٍ کَریمی جُدودٍ واسِطی نِسبةٍ لِهَامٍ فَهَامِ
مفردات:
الواضح: آشکار، واضحی أوجُهٍ: گشاده رویان
واسطی نسبةٍ: واسطههای نسبت، حلقههای پیوند.
هامٌ: ج هامة: قسمت بالای سر؛ هامَةُ الرَّجُلِ: أعلی الرَّأسِ مِنهُ: بالاترین قسمت سرش؛ هوَ مِن هامِ القَومِ: من اشرافِهِم: او از بزرگان قوم است.
هامَةُ القَومِ: بزرگ قوم، رییس قوم.
ترجمهی بیت:
آن گشاده رویان و دارندگانِ نسبهای والا که واسطهی نسبت بزرگانی به بزرگان اند.
شرح بیت:
«واسِطی نِسبةٍ لِهامٍ فَهامِ» کنایه از بنی هاشم است که نسل به نسل از بزرگواران هستند.
14- لِلذُّری فَالذُّری مِنَ الحَسَبِ الثَّا قِبِ بَینَ القمقام ِ فالقمقام ِ
مفردات:
الذُّری: ج ذِروة: بالای هر چیزی، قله
الحَسَبَ: شرف، بزرگواری
الثاقِب: درخشان، نورانی، ثَقَبتِ النّارُ: آتش روشنی داد، نورداد
القَمْقام: آقای بزرگوار، کسی که یک سر و گردن بلندتر از دیگران است.
ترجمهی بیت:
(عشق من) از میان سلسهی بزرگواران به آن قلههای بلند و درخشانِ شرف و بزرگواری است.
شرح بیت:
در این بیت، صنعت تکرار در «ألذُّری فَالذُّری» و «القمقام ِ فالقمقام» وجود دارد که برای تقریر معنا در ذهن مخاطب است.
«ألذُّری» استعارهی مصرحه از اهل بیت علیهم السلام است؛ شاعر در این بیت همهی بنیهاشم را از بزرگواران میداند، اما برخی از آن ها را به قلهها تشبیه نموده است که مراد از آن ها اهل بیت علیهم السلام است.
15- راجحی الوَزن کامِلی العَدل فی السِّی- -رَةِ طَبَّینَ بِالأمورِ العِظامِ
مفردات:
راجح الوزن: سنگین، باوقار
طَبِّین:، ماهران، خبرگان ج الطَّب: خبره و ماهر در علم خویش؛ گفته میشود: ما أطَبَّ فُلاناً: ما أحذَقَهُ بِالامورِ: فلانی در کارها چقدر ماهر است!
ترجمهی بیت:
به آنهایی (به هنگام سنجش نیکیها) وزنشان سنگینتر، درمنش و رفتار عدالتشان کاملتر و در انجام کارهای بزرگ ماهرتر و خبرهتراند.
16- فَضَلوا النّاس فی الحدیث حدیثاً
وَ قَدِیماً فی أوَّلِ القُدَّام
مفردات:
الحَدیث: کلام، سخن
حَدیثاً: جدیداً، حال، حاضر،
قَدیما: قدیمی، گذشته
القّدام: ج القادم: پیشتاز، پیشرو
ترجمهی بیت:
همانهایی که در سخنوری (چه در عصر حاضر و چه دوران گذشته) بر مردمان برتری دارند و ایشاناند که نخستین پیشتازان آنند.
شرح بیت:
«وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْکَلَامِ وَ فِینَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَیْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُه».(1)
3). بین «حدیث» و «قدیم» صنعت طباق وجود دارد.
1) ما امیران گفتاریم. سخن- به تعلیم ما- ریشه دوانیده و شاخههای خود را بر سر ما تنیده. (نهج البلاغة، خطبه233 ص265- ترجمه شهیدی)
17- مُستفِیدِینَ مُتلفِین مَواهِی بَ مَطَاعِیمَ غَیرَ ما أبرام ِ
مفردات:
مُستَفِیدین: ج مستفید: استفاده کننده؛ علامه دهخدا به نقل از تاریخ جهانگشا آورده است:
«بر زبانِ قلم به سمع مستفیدان رسانیده آید».(1)
مُتلِفین: نابود کنندگان، هلاک کنندگان، هزینه کنندگان.
مَواهیب: ج موهوب: چیز بخشیده شده؛ هر چیزی که بدون عوض به کسی هبه کنند و به تملک در آورند.
مَطاعیم: ج مطعام: بسیار طعام دهندگان
أبرام: ج بَرَم: زُفت، تنگ چشم؛ کسی که در شادی جمع شرکت نمیکند، آن که هدیه میگیرد و هدیه نمیدهد. و حکیم ابوالقاسم فردوسی چه نیکو سروده است:
توانگر که تا شد دلش تنگ و زفت به زیر زمین بهتر او را نهفت
نباید که باشد جهاندار زفت دل زفت با خاک تیرهست جفت(2)
ترجمهی بیت:
آنهایی که پذیرندگان و بخشندگان هدیهها و بسیار اطعام کنندگانند بی آن که خسیس و تنگ چشم باشند.
شرح بیت:
«مواهیبَ» مفعولٌبه «متلفینَ» میباشد.
«غیرَ» حال است و تقدیر عبارت چنین است: «فی حال کَونهم غیر أبرامٍ» ما در غیر ما زائده و برای تأکید است.
18- مُسعِفیِنَ مُفضِلیِن َ مَسامِی حَ مَراجِیحَ فِی الخَمِیسِ اللُّهامِ
مفردات:
مُسعِفینَ: یاری رسانان، یاری کنندگان
مَسامیح: ج مِسماح: جوانمرد و خوش خوی و ملاطف، اسم مبالغه از سَمِحَ- سَمحاً میباشد.
مُفضِلین: ج مفضل: نیکویی کننده، فضل کننده؛ مولانا میفرماید:
صبوری کن، مکن تیزی ز شمس الدین تبریزی
بَشرخُسبی مَلََک خیزی که او شاهی است بس مفضل(1)
مَراجیح: بردبارها، شکیبایان، مفرد از لفظ خود ندارد؛ قومٌ مَراجیح: دانشمندان و حکیمان.
الخَمِیس: سپاه، لشکر؛ از آن جهت آن را خمیس گویند که پنج رکن دارد: مقدمه، قلب، میمنه، میسره و ساقه.
اللُّهام: لشکری که هرچه بیند، نیست کند، کسی که هرچیزی را با حرص میبلعد، لشکر- تمام.
ترجمهی بیت:
(دوستی و محبت من) از آنِ یاری رسانان، نیکی کنندگان، بسیار بخشندگان و شکیبایان در میانِ لشکری است که همه چیز را فرو میبلعد. (لشکری که با حرص شدید ویران میکند).
1) مولوی، جلال الدّین محمد بن حسین بلخی، کلیات دیوان شمس تبریزی، چاپ نهم، به اهتمام منصور مشفق، انتشارات صفی علیشاه، تهران، 1370 ﻫ ش، 3/150.
شرح بیت:
لشکری که به جایی حمله میکند، معمولاً حرص شدید بر ویران کردن و غارت دارد. اما هاشمیها در میان چنین لشکری کاملاً متفاوت عمل نموده، بخشنده و مهربانند و از چپاول و غارت بر کنار.
19- وَ مَدارِیکَ لِلذُّحُولِ مَتَارِی
کَ وَإن أُحفِظُوا لِعُورِ الکَلامِ
مفردات:
مَداریک: ج مِدراک: بسیار درک کننده، نیک دریابنده.
مَتاریک: ج مِتراک: بسیار ترک کننده، نیک در گذرنده.
الذُّحُول: ج ذَحل: کین خواستن، کشنده را بازکشتن؛ یقال: طَلَبَ بِذَحلِهِ: طلبِ پاداشِ گناهی که بر او رفته، کرد.
أَحفِظَ: به خشم آورده شده است؛ ألحَفِیظَة: خشم و غضب.
عُورِ الکلام: سخن زشت؛ العور: ج عَوراء: زشت؛ أَعرِض عَنِ ألعَوراءِ وَ لا تَسمَعها: از سخن زشت روی بگردان و آن را گوش مده.(1)
ترجمهی بیت:
آنهایی که دریابندهی کین خواهیها، و نیکدرگذرنده از آنند، هر چند که با سخن زشت به خشم و غضب آیند.
شرح بیت:
1) تاریخ بیهقی به نقل از دهخدا، ص685
کانَ عَفُوًّا قَدیراً» (1)
متاریک از عَفُوًّا، و مداریک از قَدیراً گرفته شده است.
20- لا حُباهُم تُحَلُّ ِلْمَنْطِق الشَّغْ
بِ وَ لا لِلِّطامِ یَوْمَ اللِّطامِ
مفردات:
الحُبی: ج حبوة: لباسی که زانو و پشت را با آن میبندند.
الإحتباء: حَبوة بستن و دو زانو نشستن، پشت و ساق در هم کشیده نشستن؛ الإحتباءُ حِیطَانُ العَرَبِ: احتباء دیوار عرب است؛ عرب هر گاه خواهد تکیه نماید چنین کند.
الشَّغَب: غوغا و شور، آواز بلند و هنگامه؛ فردوسی سروده است:
چو بگذشت یک پاس از تیره شب بیاسود طایر ز بانگ و شغب(2)
أللِّطام: طپانچه زدن یکدیگررا. سیلی زدن، چک زدن؛ یَوْمَ اللِّطامِ: روزسیلی زدن یکدیگر را.
ناصرخسرو میگوید:
با آبروی تشنه بمانی از آب جوی به چون ز بهرآب زنی با خران لطام (3)
ترجمهی بیت:
نه متانت آنها با غوغا و هنگامه از هم گسسته میشود و نه در روز جنگ به سبب دشنام از دست میرود.
شرح بیت:
لا حُبَاهُم تُحَلُّ: حبای آن ها گسسته نمیشود» کنایه از اینکه متانت و سنگینی خویش را از دست نمیدهند.
یَوْمَ اللِّطامِ: روز سیلی زدن یکدیگر را؛ کنایه از روز جنگ است.
21- أَبْطَحِیِّیْنَ أَرْیَحِیِّیْنَ کَالْأَنْجُمِ
ذَاتِ الرُّجُومِ وَ الْأَعْلَامِ
مفردات:
الأبطحی: منسوب به أبطَح و بَطحاء: بستر فراخ رودخانه، رود فراخ که در او سنگ ریزه باشد، وادی مکهی معظمه و گاهی از بطحاء، مکه معظمه مراد باشد؛ ناصر خسرو گوید:
از طاعت بر شد به قاب قوسین پیغمبر ما از زمین بطحا(1)
قریش البطاح: قسمت هموار سرزمین مکه که قریش و بنی هاشم و بنی أمیّه در آنجا ساکن بودند.
أریَحِیِّینَ: ج أریَحیّ: سخی، کریمی که از بخشش شاد میگردد.
ألرجوم: ج رَجم: ستارهها که با آن رانده شوند شیاطین؛ «وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّیاطین» (2)
مولوی میفرماید:
گفت پیغمبر که اصحابی نجوم رهروان را شمع و شیطان را رجوم(3)
الأعلام: ج العَلَم: پرچم، کوه.
ترجمهی بیت:
عشق من به آن ساکنان بخش هموار مکه و آن سخاوتمندانی است که همانند ستارگان شهاب دار و دارندگان پرچم های هدایتاند.
شرح بیت:
این بیت دارای صنعت طباق است: «ألأنجُمُ ذاتُ الرُّجومِ» و «ألأعلام»؛ ذات الرجوم شیطانها را میراند و أعلام هدایت یافتگان را فرا میخواند.
22- غالِبِییّن هاشمییّنَ فِی العِلمِ
رَبَوْا مِن عَطِیَّةِ العَلَّامِ
مفردات:
غالبیین: منسوب به غالب بن فهر.
ربوا: بزرگ شدند، رشد کردند.
عطیة العلام: بخشش خدای بسیار دانا.
ترجمهی بیت:
آنان غالبی ها و هاشمی هایی هستند که به فضل خدای بسیار دانا، در علم و دانش بزرگ شدند و رشد نمودند.
شرح بیت:
غالب بن فهر بن مالک نام هشتمین نیای حضرت رسول صلی الله علیه و آله است وی پدر کعب و کعب پدر مرّه است و مرّه پدر کلاب و کلاب پدر قصی و قصی پدر عبد مناف و عبد مناف پدر هاشم و هاشم پدر عبدالمطلب نخستین نیای پیامبر است.(1)
1) تاریخ سیستان، مؤلف مجهول، تحقیق ملک الشعرای بهار، کلاله خاور، تهران، چ دوم، 1366ش، ص51
23- وَ مُصَفَّیْنَ فِی المَنَاصِبِ مَحْضِینَ
خِضَمِّینَ کالقُروُم السَّوامِ
مفردات:
المصفَّی: مبرّا، پاکیزه، ویژه کرده، برگزیده؛ «وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی»(1)
المَحض: هر چیز خالص، بی آلایش.
الخِضمُّ: مهترِ بردبارِ بسیار کریم و منحصر به فرد نسبت به مردم؛ بحرٌ خِضَم: دریای عظیم.
القروم: ج القَرم: اشتر گرامی که نه او را میبندند و نه بار بر وی حمل میکنند و به منظور جفتگیری از آن نگهداری میکنند و یا برای کشتن، او را نگهداری میکنند.
السَّوام: ج سامی: والا، ارجمند، بلند مرتبه، صاحب سُمُو، القرومُ السَّوامِ: شترانِ گرامیِ بلند.
ترجمهی بیت:
و همانهایی که برگزیدگان بی آلایش در منصبها و مهتران بردبار بسیار بخشندهاند همانند نفیسترین اموال که گلچین میشوند.
شرح بیت:
«القُروُم السَّوامِ: شترانِ گرامیِ بلند» کنایه از نفیسترین اموال است.
24- وَ إذَا الحَربُ أَوْ مَضَتْ بِسَنَا الحَرْ
بِ وَ سَارَ الْهُمامُ نَحْوَ الهُمامِ
25- وَ رأَیْتَ الشَّریحَ یَحْنِنَّ وَ
النَّبْعَ بِمَکْسُورَة الظُّهارِ اللُّؤَامِ
1) و جویها از عسل پالوده آفریده.(محمد/15) ترجمهی میبدی، رشیدالدین احمد بن ابی سعد، کشف الأسرار و عدة الأبرار انتشارات امیر کبیر، تهران، 1371ش، 9/175
26- فَهُمُ الْأُسدُ فی الْوَغَی لَا اللَّواتی
بین خِیسِ الْعَرِینِ وَ الْآجَامِ
27- أُسْدُحَرْبٍ غُیُوثُ جَدْبٍ
بَهالیلُ مَقاوِیلُ غَیْرَ ما أفدامِ
مفردات:
أَومضت: أبرقت: برق زند، سوسو کند.
السَّنا: الضَّوء: نور، پرتو.
الهمام: دلاور، سلحشور، شجاع.
الشریح: کمان.
یحننَّ: می نالد، ناله شوق سرمی دهد، از حنَّ یحنُّ که نون تأکید ثقیله به آن متصل شده است.
الظُّهار: مرغوبترین پَر، اللُّؤام: یکدست، هماهنگ، المکسورة: شکسته.
النَّبْع: درختی است که از آن تیر کمان سازند، پر مرغ.
الوغی: الحرب: جنگ.
الخِیس: جایگاه درندگان.
العَرِین: لانه شیر، الآجام: ج أجمة: جنگلی که در آن شیرها زندگی میکنند، بیشه شیران.
الغُیُوث: ج الغیث: باران فراوان - ج دیگر آن أغیاث.
الجَدب: بایر، خشک و لم یزرع، خشکی، بی حاصلی.
بهالیل: ج بُهلوُل: الضَحوک: بسیار خندان.
مقاویل: ج مقوَل و مِقوال: نیکو سخن، خوش بیان و گشاده زبان، سخنور.
غیر ما أفدام: غیر الکنان، خوش بیانان، أفدام: ج فَدم: الکن، سست گفتار.
ترجمهی بیت:
24- و آنگاه که پرتو جنگ سو سو نماید و دلاور به سوی حریف خود گام بردارد.
25- و هنگامی که ببینی کمان ها و تیرها با مرغوبترین پرهای شکستهی یکدست و هماهنگ ناله سر دهند.
26- پس (در همچنین موقعیتی) تنها آنان، شیران میدان نبردند، نه آن شیرانی که در بیشهها و جنگلها به سر می برند.
27- آنان شیران رزم، بارانهای خشک سالی، چهرههای خندان، وسخنوران فصیح و آگاهند.
شرح بیت:
«الشریح» در بیت بیست و پنجم، مجاز مرسل به اعتبار ما کان میباشد، زیرا در اصل شاخه بریده شدهای است که آن را از وسط دو نیم کنند، امّا در اینجا به معنی کمان به کار رفته است.
بیت بیست و ششم دارای حصر است؛ مسند در «فهم الاسدُ» معرفه به ال بوده که افادهی حصر مینماید.
بیت بیست و هفت ایجاز حذف دارد. مسندٌ الیه آن حذف شده است؛ در تقدیر چنین است: هم اسدُ حربٍ.
بین بهالیل و مقاویل و غیر ما افدام در بیت بیست و هفتم مراعات نظیر وجود دارد.
28- لا مَهاذِیرَ فی النّدِی مکاثِیرَ
وَ لا مُصْمَتِینَ بِالْإِفْحَامِ
مفردات:
مهاذیر: ج مهذار: بسیار یاوه گو، هذیان گوی، بسیار بیهوده گوی.
النّدیّ: مکان گرد آمدن، مجلس، محفل اُنس.
مکاثیر: ج مکثار، پرگو، پرحرف.
مصمتین: ساکت شدگان؛ اسم مفعول صَمَتَ از باب افعال میباشد.
الإفحام: ساکت کردن، خاموش کردن(کسی را با دلیل و برهان) زبان بند کردن.
ترجمهی بیت:
آنان، نه یاوه گویان محافلاند و نه پرگویان و نه خموشانی که با نهیبِ «ساکت شوید» لب از سخن فرو بسته باشند.
شرح بیت:
«وَ لا مُصْمَتِینَ بِالْإِفْحَامِ» کنایه از این است که بیهوده و بیش از مقدار لازم حرف نمیزنند تا نیازی باشد کسی به آنها بگوید: خاموش شوید!
29- سادَةٌ ذادَةٌ عَنِ الخُرَّدِ البِیضِ
إِذَا الیَوْمُ صارَ کالْأیّامِ
30- ومغاییرُ عندهنَّ مَغاویر
مَساعِیرُ لَیلَة الإلْجامِ
مفردات:
سادة: ج سائد: آقا و سرور.
ذَادة: ج ذائد: مدافع، حمایت کننده، کسی که از اهل و عیال خود دفاع می کند.
الخرّد: ج خریدة: دوشیزه، دختر پاکدامن، مروارید یگانه.
الأیّام: روزگاران جنگ های مشهور اعراب.
المغاییر: ج مغیار: بسیار با غیرت.
المغاویر: ج مغوار: جنگجو، دلاور.
مساعیر: ج مسعار: برانگیزانندهی آتش جنگ.
الإلجام: لگام کردن اسب برای جنگ، لیلة الإلجام: شب جنگ؛ شب نبرد.
ترجمه ابیات:
29- آنگاه که یک روز (در سختی) چون روزگاران طولانی گردد، آنها سروران، حامیان دوشیزگانِ پاکدامن و زیبارویند.
30- و در نزد آن دوشیزگان، بسیار غیور و در شب نبرد، دلاوران و آتش افروزانند.
شرح بیت:
بیت بیست و نُه ایجاز حذف دارد. «سادَةٌ» خبر برای مبتدای محذوف است: هم سادَةٌ.
اهل بیت علیهم السلام در حفظ ناموس آن دوشیزگانی که به آن ها پناه آوردهاند بسیار غیرتمند میباشند؛ توضیح اینکه دختران و زنان پاکدامن و زیباروی که در جنگ، پناه مطمئنی نداشتند تا از تعرّض در امان بمانند پناهشان اهلبیت بود آنگونه که در جنگ حرّة خانه زین العابدین علیه السلام، پناهگاه زنان بود.(1)
31- لا مَعازِیلَ فِی الحُروُبِ تَنابِیلَ
وَ لا رَائِمِین بَوَّ اهْتِضامِ
مفردات:
معازیل: ج مِعزال: بی سلاح.
تنابیل: ج تِنبال: کوتاهی کننده، سستی کننده.
رائمین: ج رائم: شیفته، عاشق.
البوّ: پوست بچه شتری که مرده یا ذبح شده باشد، از کاه پر میکنند و کنار مادر
1) نک: فصل نخست همین اثر، ص32
گذارند تا مادرش به هنگام دوشیدن شیر بدهد.
الإهتزام: خواری، ذلت
نه در جنگ ها بی سلاحند و نه سستی کنندگانند و نه شیفتگان محبّتی هستند که بهدنبال آن ذلت و خواری باشد.
32- وَ هُمُ الْآخِذوُنَ مِنْ ثِقَةِ الْأَمْرِ
بِتَقْوَاهُمُ عُرَیً لا انْفِصَامِ
33- وَ المُصیبُونَ و المُجِیبونَ لِلدَّعْوَه
وَ المُحرِزُونَ خَصْلَ التََّرامِی
34- و مُحِلُّونَ مُحْرِمُونَ مُقِرّونَ
لِحِلِّ قَرارِهِ و حَرامِ
مفردات:
العُری: ج عروة: دستگیره.
من ثقة الأمر: با اطمینان.
الآخذ: گیرنده، چنگ زننده.
المصیب: راستگو، مردی که قول و فعل و رای او صواب باشد، درستکار.
الدعوة: منظور دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله است
المُحرز: بدست آورده، احراز کننده؛ اسم فاعل از باب افعال است.
الخَصل: به هدف زدن در تیر اندازی گفته می شود: رمی فأخصل و أصاب خَصلَهُ و أَحرَزَ خَصلَهُ: مسابقه را برد.
مُحِلّون و مُحرِمون: از احرام خارج شوندگان و محرم شدگان در حج.
مُقرون: ج مقر: تصدیق کننده.
قرار: دستور، حکم.
ترجمهی ابیات:
32- تنها آنانند که با اطمینانِ به تقوایشان، چنگ زنندگان به دستگیرههایی هستند که گسستنی نیست.
33- وآنها درست کاران واجابت کنندگان دعوت رسول الله صلی الله علیه و آله وبرندگان مسابقه دین داری اند.
34- تنها آنان حجّاج واقعی و تصدیق کنندگان حکم حلال و حرام اویند.
شرح بیت:
بیت سی دوم اسلوب حصردارد، زیراخبر معرفه به ال است که افاده حصرمی نماید.
مصراع دوم بیت سی و سوّم اقتباس معنوی از {وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ}(1)میباشد؛ ابن عباس میگوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله در باره این آیه سؤال کردم، فرمود: جبرئیل به من چنین گفته است: آنها علی علیه السلام و شیعیان او هستند که پیشگامان به سوی بهشت و مقربان درگاه خدایند به سبب احترامی که نزد خدا دارند.(2)
«المُحرِزُنَ خَصْلَ التََّرامِی» کنایه از برنده شدن در مسابقه است.
35- ساسةٌ لا کَمَن یَرَی رِعْیَةَ النّا
سِ سواءً و رِعْیَةَ الأنْعامِ
مفردات:
ساسة: ج سائس: سیاستمدار، فرمانروا، حکمران.
لا کمن یری النّاس: منظور بنی أمیه است.
ترجمهی بیت:
حکمرانان واقعی آنانند، نه کسانی که سرپرستی مردم را با سرپرستی گوسفندان یکسان می بینند.
شرح بیت:
«ساسةٌ» خبرِ مبتدای محذوف «هم» میباشد.
36- لا کَعَبْدِ الملیکِ أو کَوَلیدٍ
أو سُلَیمانَ بَعْدُ أو کَهِشامِ
ترجمهی بیت:
نه همانند عبدالملک، ولید، سلیمان و پس از آنان، هشام.
شرح بیت:
هشام، خلیفه مروانی است که کمیت در عصر او میزیست، سلیمان، ولید و عبدالملک نیز خلفای پیش از اویند.(1)
37- رأیُهُ فِیهِمُ کَرَأْی ذَوِی الثُّل-
-لَةِ فِی الثَّائِجاتِ جُنْحَ الظَّلامِ
38- جَزُّ ذِی الصُّوفِ وَ انْتِقاءٌ
لِذی المُخّةِ نَعْقاً و دَعْدَعاً بِالبِهَامِ
مفردات:
رأیه: اندیشه او، مراد هشام بن عبدالملک است.
الثّلة: گروه، دسته، گله.
الثائج: بانگ زننده، ثاجت الغنم ثواجاً: گوسفندان داد و فریاد کردند.
1) نک: فصل نخست همین اثر، ص42-36
جنح الظّلام: زمان تاریکی، هنگامی که تاریکی به زمین میل نماید، الجنوح: روی آوردن.
الجزّ: بریدن، قطع کردن، چیدن (به خصوص پشم گوسفند).
الإنتقاء: برگزیدن، انتخاب کردن.
المخّ و المخّة: ناب و برگزیده از هر چیز.
ذی المخّة: منظور گوسفندان فربه وچاق است.
النّعق: قار قار کردن (کلاغ)، بعبع کردن (گوسفند)، بانگ کردن غراب.
الدَّعدع و الدَّعدعة: راندن چهارپایان، عقب زدن، دفع کردن.
ترجمهی بیت:
37- اندیشهی او در حکمرانی بر مردم، همانند اندیشه صاحبان گلههای بانگ زننده در تاریکی شب است.
38- و همانند زمان چیدن پشم گوسفندان و انتخاب گوسفندان چاق برای ذبح و به عقب راندن سایر چهارپایان، در حالیکه بانگشان بلند است.
شرح بیت:
در بیت سی و هفتم «هُ» در رأیُهُ به هشام در بیت سی و ششم و «هِم» در «فیهِم» به «ألنّاس» در بیت سی و پنجم باز میگردد.
شاعر در این دو بیت عدم بصیرت و بی عدالتی حاکمان مروانی را به تصویر میکشد.
39- مَنْ یَمُتْ لایَمُتْ فقیداً وَ إنْ یَحْ
یَا فَلا ذو إِلٍّ ولا ذو ذِمامِ
مفردات:
الفقید: از دست رفته ای که یاد نیکی از خود بجای می گذارد.
ألْإلّ: پیمان، عهد.
الذِّمام: حق، چیزی که به گردن انسان است.
ترجمهی بیت:
هرکس که از آنها بمیرد، نیکی از خود به جای نمیگذارد و اگر زنده باشد عهد و پیمان و حق را رعایت نمینماید.
40- فَهُم الأَقربونَ مِن کلّ خَیْرٍ
وهُم الأبْعَدُون من کُلِّ ذامِ
مفردات:
الذام: عیب، نقص؛ شاعری گفته است: «وَقَد لا تَعدمُ الحَسناءُ ذامَا» (1)
در مثل آمده است: «لکل حسناء ذام» (2)
ترجمهی بیت:
پس منحصراً آن ها (اهلبیت) نزدیکترین انسان ها به خیر و نیکی و دورترین مردمان از عیب و نقص اند.
شرح بیت:
فاء در «فهم» فای استیناف است زیرا شاعر موضوع جدیدی را آغاز نموده است.
در «فهم الاقربون» اسلوب حصر وجود دارد زیرا مسند معرفه به أل میباشد.
41- و هُمُ الْأَرْأَفُونَ بِالنَّاس فِی الرَّأْ
فَةِ و الأحْلَمُونَ فی الأَحْلامِ
مفردات:
الرأفة: مهربانی شدید، بسیار مهربانی؛ «الله رؤوفٌ بالعباد» (1)
ترجمهی بیت:
و در مهربانی(دلسوزی) به مردم تنها ایشانند که کاملتریناند، و در میان صبوران نیز بردبارتریناند.
شرح بیت:
این بیت دارای اسلوب حصر است زیرا خبر معرفه به ال میباشد: «هُمُ الأرأفون»
42- بَسَطُوا أَیْدِیَ النَّوال و کَفُّوا
أَیْدِیَ البَغْی عَنْهُمُ و العُرامِ
مفردات:
النّوال: بخشش
العُرام: جهل، نادانی، رَجُلٌ عارِمٌ: مرد جاهل، مرد نادان
ترجمهی بیت:
دستهای بخشش و جود را گشوده و دستهای ظلم و نادانی را از مردم باز داشتهاند.
1) و خدای تعالی بر بندگان بخشاینده و مهربان است.(نسفی، ابوحفص نجمالدین محمد، تفسیرنسفی، انتشارات سروش، تهران، 1367ش، 1/65)
شرح بیت:
«هم» در «عنهم» به «الناس» در بیت چهل و یکم باز میگردد.
43- أَخَذُوا القَصْدَ فَاسْتَقامُوا عَلَیه
حِینَ مَالَت زَوامِلُ الآثامِ
مفردات:
القصد: راه راست؛ کلمه «قصد»- بطوری که راغب و غیر او گفتهاند- به معنای استقامت راه است، یعنی راه آن طور مستقیم باشد که عارف برای رسیدن به هدف، قیوم و مسلط باشد.(1)
زَوَامِل: ج الزِّمل: بار پشت، نیم جوال از هر چیزی.
زَوامل الآثام: بار گناهان.
ترجمهی بیت:
آنگاه که بار گناهان (به سبب سنگینی بر پشت گناهکاران کج گشت) آنان راه راست را برگزیدند و بر آن استوار ماندند.
شرح بیت:
{إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ}(2)
44- عِیرَاتُ الفَعالِ و الحَسَبِ العَوْ
دِ الیهم مَحْطُوطَةُ الأَعکَامِ
مفردات:
عِیرات: ج عیر: مرکبی که آذوقه (توشه) را با آن حمل کنند.
الفَعال: کرم و جوانمردی، کردار نیکو، درخیریا شرّ هر دو استعمال کنند. شاعری گفته است:
آن را که ندانی نسب و نسبت و حالش وی را نبود هیچ گواهی به فعالش(1)
العود: القدیم، قدیمی، ریشه دار.
الحسب: خویشاوندی پدر، گوهر نیک، شرف ثابت در پدران.
المحطوطة: پایین آورده شده، فرود آمده، سقوط کرده.
الْأعْکام: ج عِکم، : عِدل، همتا، معادل، محطوطة الأعکام: بی همتا.
ترجمهی بیت:
(ایشان) حاملانِ کردار نیک و شرف ثابتِ پدران خویشاند و همتا ندارند.
شرح بیت:
این بیت ایجاز حذف دارد؛ مسندٌالیه حذف شده و تقدیر آن چنین است: هُم عِیرَاتُ الفَعالِ.
تشبیه در «عِیرَاتُ الفَعالِ»: اهل بیت را به مرکبهایی تشبیه نموده است که رفتار نیک و نژاد والا را حمل میکند.
1) دهخدا، ذیل«فعال»
45- أُسْرَةُ الصّادقِ الحدِیثِ أبی القا
سم فَرْعِ القُدامِسِ القُدّام
مفردات:
أسرة: خانواده.
أبوالقاسم: کنیهی پیامبر عظیم الشأن اسلام است.
الصادق الحدیث: راستگو، کسیکه از روی هوی و هوس سخن نمی گوید: مراد از آن پیامبر أعظم است.
القدامِس: ج قُدموس: آقای شریف و بزرگوار، پادشاه بزرگ؛ فَرْعِ القُدامِسِ: سرآمد بزرگواران.
القدّام: پیشرو، پیشتاز، سرآمد مردم در شرف.
الفَرع: قسمت بالای هر چیزی است که جدا گردد از اصل آن چیز مانند شاخ درخت.
ترجمهی بیت:
(آنها) خاندان آن پیامبر راست گفتار ابوالقاسم محمداند صلی الله علیه و آله که سر آمد مردمان در شرف و بزرگواری است.
شرح بیت:
در این بیت ایجاز حذف وجود دارد مسند الیه محذوف و تقدیر آن چنین است: هُم أُسْرَةُ الصّادقِ.
«أبی القاسم» عطف بیان برای «الصّادق» است.
«فرع» بدل از «ابیالقاسم» است.
46- خَیْرُ حَیٍّ و مَیِّتٍ مِن بنی آ
دَمَ طَرّاً مَأْمُومِهِمْ وَ الْإِمامِ
مفردات:
طراً: همه، همگی
ترجمهی بیت:
(او) بهترین زندگان و مردگان از تمامی فرزندان آدم علیه السلام است هم پیروان و هم پیشوایان آنان.
شرح بیت:
در این بیت ایجاز حذف وجود دارد «خیر» خبر برای مبتدای محذوف «هو» که به ابیالقاسم در بیت چهل و پنجم بر میگردد.
طراً حال است. این کلمه همواره به صورت حال میآید.
47- کانَ مَیْتاً جَنازَةً خَیْرَ مَیْتٍ
غَیَّبَتْهُ مَقابِرُ الأقوَامِ
48- وجَنِیناً ومُرضَعاً سَاکِنَ المَهْ
-دِ وَ بَعْدَ الرَّضاعِ عِند الفِطامِ
مفردات:
میت: مرده؛ مَیت و مَیِّت یکساناند. شاعر بین آن دو را در این بیت جمع نموده است.
شاعری بین آن دو را در این بیت جمع نموده است:
لَیسَ مَن ماتَ فَاستَراحَ بِمَیتٍ إنَّمَا المَیتُ میِّتُ الاحیاءِ(1)
1) آن کس که مُرد و بیارامید، مرده نیست بلکه مرده آن است که در میان زندگان مرده باشد.(ابوریاش، ص27)
ترجمهی بیت:
او بهترین مردهای بود که قبرهای قبایل او را پنهان نمودند.
بهترین جنین، بهترین شیرخوار ساکن در گهواره و بهترین طفل پس از شیرخوارگی و به هنگام از شیر گرفتن است.
شرح بیت:
جنیناً معطوف بر میتً در بیت چهل و هفت است که خبر کانَ میباشد.
49- خَیْرُ مُسْتَرْضَعٍ و خَیْرُ فَطِیمٍ
و جنینٍ أُقِرَّ فِی الأرْحامِ
مفردات:
فَطیم: کودک از شیر بازشده، فطیم به معنی مفطوم است همانند جریح به معنی مجروح.
جنین: بچه در شکم مادر، مولوی سروده است:
گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه خون خورم همچون جنین(1)
ترجمهی بیت:
(او) بهترین شیرخوار و بهترین از شیر گرفته شده وبهترین جنینی است که دررحم ها استقرار یافته است.
50- و غُلاماً و ناشئاً ثمّ کهلاً
خَیْرَ کَهْلِ و ناشئٍ و غُلامِ
مفردات:
ناشئ: نوجوان، دختر یا پسری که از حد صغر گذشته وارد عهد شباب شده باشند: غلام ناشی و جاریة ناشی.
1) مولوی، مثنوی معنوی، ص 505
کهل: مرد میانه سال، گویند که مرد تا شانزده سال حدث است و از شانزده تاسی ودو، شاب و از سی ودو تا پنجاه کهل، سپس آن شیخ. ج: کهول، کهلون، کهال، کهلان. سعدی میگوید:
کهل گشتی و همچنان طفلی شیخ بودی و همچنان شابی(1)
ترجمهی بیت:
و به هنگام کودکی وجوانی و سپس پیری، بهترین جوان و بهترین پسربچگان است.
شرح بیت:
غلاماً معطوف بر مرضعاً در بیت چهل و هشتم است.
51- أَنْقَذَ اللهُ شِلْوَنا مِنْ شَفَی النَّا
رِ بِهِ نِعْمةً مِنَ المِنْعامِ
الشِّلو: نعش، جسد، ج آن أشْلاء: پاره های تن.
الشَّفی: لبه، لب، آستانه.
المِنعام: بسیار بخشندهی نعمت، منظور ذات مقدس باری تعالی است.
ترجمهی بیت:
خداوند بدن ما را به سبب پیامبر صلی الله علیه و آله از پرتگاه آتش نجات داد در حالیکه نعمتی از جانب خداوند رحمان است.
شرح بیت:
مصراع نخست بیت، اقتباس از این آیهی کریمه است:
«وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها».(2)
52- لَو فَدیَ الحَیُّ مَیتاً قُلْتُ نَفْسی
و بَنِیَّ الفِدا لِتلکَ العِظامِ
مفردات:
عِظام: ج عَظم: استخوان.
ترجمهی بیت:
اگر می شد که زنده فدای مرده گردد، می گفتم: خودم و پسرانم فدای آن استخوانها باد.
شرح بیت:
«تِلکَ العِظام» کنایه از پیکر مطهر پیامبر صلی الله علیه و آله است.
53- طَیِّبُ الأصْلِ طَیِّبُ العُودِفِی البِنْ
-یَةِ و الفَرْعِ یَثْرِبِیٌّ تَهامِی
مفردات:
العود: چوب، چوبی است که دودش بوی خوش دارد.
ألْبِنْیَة: ساخت، ترکیب، هیأت، ریخت.
ترجمه:
او چون درختی است که تنه و شاخههای آن پاکیزه و مطهر است، وی در اصل و فرع یثربیِ تهامی است.
شرح بیت:
بیت ایجاز حذف دارد، مسندٌالیه آن محذوف است و در تقدیر چنین است: هوَ طیبُ الاصلِ.
یثرب نام مدینهی حضرت رسول است. این شهر به نام نخستین اقامت کنندهی
آن؛ یثرب بن قانیه از نژاد سام بن نوح نامیدهاند. بعضی گویند یثرب نام یک ناحیه و مدینه جزو آن میباشد و برخی بر آنند که یثرب نام ناحیهای در مدینه است. گویند حضرت رسول صلی الله علیه و آله از این نام اکراه داشت از این رو این بلد را طیبه و طابه نامند.(1)
تهامه: سرزمینهای هموار ساحلی است که شمالاً از شبه جزیرهی سینا تا نواحی یمن جنوبی امتداد دارد. مکه، نجران، جده، صنعا در این مواضع واقع است.(2)
54- أبْطَحِیٌّ بِمَکَّةَ اسْتَثْقَبَ اللَّ
-هُ ضِیاءَ العَمَا بِهِ و الظَّلامِ
مفردات:
إستثقب: روشن کرد، برافروخت
أبْطَحِیٌّ: منسوب به أبطَح: سرزمین صاف و هموار. مراد از آن سرزمین مکه است
ترجمه:
او اهل سرزمین هموار (مکه) میباشد که خداوند در مکه به نور او جهالت و نادانی را از مردم بازداشت.
شرح بیت:
«العَما و الظلام» استعاره از گمراهی و ضلالت است.
55- و إلی یَثْرِبَ التَّحوُّلُ عَنها لِمَقامٍ مِنْ غَیْرِ دارِ مُقامِ
56- هِجْرَةٌ حُوِّلَت إلی الْأَوْسِ وَ الْخَزْ -رَجِ أهلِ الفَسِیلِ و الآطامِ
مفردات:
التحوّل: کوچ کردن.
مَقام: اقامت کردن، سکنی گزیدن.
مُقام: مکان اقامت گزیدن.
الفَسیل: ج الفسیلة: درخت خرمای کوچک.
الآطام: ج أَطُم: دژ بنا شده با سنگ.
حُوِّلَ: تغییر داده شد.
ترجمهی ا بیات:
55- و از آنجا به سوی مدینه کوچ کرد برای اقامت گزیدن در خانهای که محل اقامت وی نبوده است.
56- هجرتی بود بسوی قبایل اوس و خزرج؛ صاحبان درخت های خرمای کوچک و دژهای بنا شده از سنگ.
شرح ابیات:
«التَّحَوُلُ» مبتدای مؤخر و «الی یثرب» خبر آن میباشد.
«هِجرةٌ» در بیت پنجاه وششم خبر برای مبتدای محذوف است که تقدیر آن «هو» میباشد که که به «التَّحَوُل» در بیت پنجاه و پنجم باز میگردد، به صورت منصوب بنا بر حال نیز روایت شده است.
«اوس» و «خزرج» نام دو قبیله از اهل مدینه که انصار را تشکیل میدهند.
57- غَیْرَ دنیا مُحالفاً و اسْمَ صِدْقٍ
باقِیاً مَجْدُهُ بَقاءَ السِّلام
مفردات:
غیر دنیا محالفاً: به زینتهای دنیا فریفته نشد تا بدانها میل نماید.
الحلف: پیمان، عهد.
السِّلام: ج السُّلمة: سنگ سخت.
در حالی که با امور غیر دنیوی و صداقت و راستی پیمان بست، شرف و بزرگواری اش همچون سنگهای سخت پایدار و جاودانه خواهد ماند.
شرح بیت:
«غَیرَ» مفعولبه مقدم برای «مُحالِفاً» میباشد، «باقیاً» حال است و «مَجدُهُ» فاعل آن میباشد و ذوالحال آن «أبی قاسم» از بیت 45 میباشد. «بَقاءَ» مفعول مطلق نوعی است.
58- ذو الجَناحَیْنِ وابْنُ هالَةَ مِنْهم
أسَدُ اللهِ و الکَمِیُّ المحامِی
مفردات:
ذوالجَنَاحَینِ: صاحب دو بال
ابن هالة: حمزة بن عبدالمطلب عموی پیامبر صلی الله علیه و آله که نام مادرش هاله دختر أهیب بن عبد مناف بن زهره است.
الکَمِیّ: شجاع.
المحامِی: حمایت کننده.
ترجمهی بیت:
جعفر طیّار، حمزه سیّد الشهداء و علی علیهم السلام شیر خدا، آن دلاور و حمایت کننده از دین خدا، از آنها است.
شرح بیت:
درفش لشکر اسلام را همچنان با دو بازوی خویش برافراشته داشت پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «لقد ابدله اللّه بیدیه جناحین یطیر بهما فی الجنة فسمی الطیار».(1)
59- لَا ابْنُ عَمٍّ یُری کَهذا
و لَا عَمُّ کَهَذاکَ سَیِّدُ الْأَعْمامِ
مفردات:
ابنعم: مقصود جعفر بن ابیطالب است.
ولاعم: منظور حمزة بن عبدالمطلب میباشد.
ترجمهی بیت:
هرگز پسر عمویی چون جعفر و عمویی چون حمزه سید الشهداء که سرور و آقای عموهاست یافت نمی شود.
60- وَالْوَصِیُّ الَّذی أَمالَ التَّجوبیُّ
بِهِ عَرْشَ أُمَّةٍ لِانْهِدامِ
مفردات:
الوصیّ: از اضداد است، هم به معنای وصیت کننده و هم بمعنای وصیت شده، مراد در این جا وصیت شده میباشد که همان امیرالمؤمنین علی علیه السلام است، جانشین.
التَّجوبیُّ: منسوب به تجوب قبیلهای از حمیر که ابن ملجم از آن قبیله است.
العَرْش: سریر الملک: تخت پادشاهی.
1) دهخدا، ذیل«طیّار»
ترجمهی بیت:
و جانشینی که آن مرد تجوبی (ابن ملجم)با به شهادت رساندش تخت پادشاهی امّت اسلام را به سوی نابودی سوق داد.
شرح بیت:
«الْوَصِیُّ» معطوف بر «ذوالجناحین» از بیت پنجاهوهشتم است.
61- کانَ أَهْلَ العَفافِ و المَجْدِ و الخَیْ-
رِ و نَقْضِ الْأُمورِ و الإبْرامِ
مفردات:
نقضُ الأمورِ: شکافتن امور، حلاجی کردن کارها.
الإبرام: محکم بستن، محکم گردانیدن، درست انجام دادن.
ترجمهی بیت:
آن جانشینی که پاکدامن، بزرگوار، نیکوکار و اداره کننده امور به نیکوترین وجه بود.
شرح بیت:
«نَقْضِ الْأُمور» و «الإبْرامِ» کنایه از نیکو انجام دادن کار است.
«نَقْضِ الْأُمور» استعارهی مکنیه دارد؛ امور به حبل تشبیه شده، حبل حذف و از لوازم آن نقض را آورده است، ابرام نیز بر همین منوال است.
62- والوَصِیَّ الولیَّ و الفارسَ المُعلَمَ
تَحْتَ العَجاجِ غَیْرَ الکَهامِ(1)
مفردات:
الوصی: لقب علی بن ابی طالب است؛ فردوسی میفرماید:
1) بجای«و الوصِیَّ الوَلِیَّ» روایت شده است: «و الإمام الزّکِیَّ»
منم بنده اهلبیت نبی ستایندهی خاک پای وصیّ(1)
الولیّ: یعنی جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله ؛ فردوسی سروده است:
سر انجمن بُد ز یاران علی که خواندش پیمبر علیّ ولیّ(2)
المُعلَم: نشاندار، مشخص، کسی که در جنگ، جایش با علامت معلوم است (با رشادت و توانمندیی که به خرج می دهد گویی خبر می دهد در کجای میدان جنگ است). المُعلِم: آگاه کننده.
العجاج: غبار، گرد و خاک.
الکهام: مرد ضعیف، سست، ناتوان؛ الکهامة: کندی، ضعف، سستی، رخوت.
غیر الکهام: توانمند، قوی.
ترجمهی بیت:
و وصیّ و ولیّ پیامبر صلی الله علیه و آله و جنگجویی دلاور و توانمند در میدان نبرد است.
شرح بیت:
«تَحْتَ العَجاجِ» ظرف مکان، متعلق به مُعلَم میباشد و کنایه از میدان جنگ است.
«الفَارِسَ المُعلَمَ تَحْتَ العَجاجِ» کنایه از رشادت و توانمندی است.
63- کَمْ لَهُ ثمَّ کَمْ لَهُ مِنْ قَتِیلٍ
وصَرِیعٍٍ تَحْتَ السَّنابِکِ دامِی
مفردات:
قتیل: کشته شده، مقتول؛ فعیل به معنای مفعول است. همانند جریح به معنای مجروح.
دامی: آلوده به خون، خونین.
صریع: بر زمین افتاده، کشته؛ فعیل به معنای مفعول است، صریعٌ دامٍ: کشتهی آغشته به خون.
سنابک: ج سُنبُک: پیشِ سمّ ستور، سرِ سم، سم.
ترجمهی بیت:
کشته شدگان و افتادگانِ خون آلود به زیر سمّ اسبان توسط او، چه بسیار و چقدر فراوانند.
شرح بیت:
«دامی» صفت «صریعٍ» میباشد.
بیت دارای صنعت تکرار است: کَم لَهُ ثمَّ کَم لَهُ.
64- و خَمیسٍ یَلفُّهُ بِخَمِیسٍ
و فِئامٍ حَواه بَعْدَ فِئَامِ
مفردات:
خمیس: لشکر انبوه.
فِئام: توده، گروه، دسته، جماعت مردم، این جمع برای غیر انسان به کار برده نمیشود.
لفَّه: آن را درهم پیچید، طومار کرد، لوله کرد.
حَواه: گردآوری کرد آن را، جمع کرد، در تصرف خود درآورد.
ترجمهی بیت:
چه بسیار طومار لشکر انبوهی را با لشکر انبوه دیگر در هم پیچید و چه بسیار جماعاتی را پس از جماعات دیگر گرد آورد.
شرح بیت:
این بیت اشاره به رشادتها و دلاوریهای حضرت علی علیه السلام در دفاع از اسلام دارد، که بسیاری از سپاهیان دشمن با تیغ وی طعم مرگ و شکست را چشیدند.
65- و عَمِیدٍ مُتَوَّجٍ حَلَّ عَنْه
عُقَدَ التَّاجِ بالصَّنیع الحُسامِ
مفردات:
العمید: سرور و تکیه گاه قوم که در حوایج خود به او رجوع کنند.
المُتوَّج: تاج دار
الصَّنِیع: کار نیک، ساخته و پرداخته
الحُسام: شمشیر برّان
ترجمهی بیت:
چه بسیار تاجدارانی که با شمشیر برّان خود، پادشاهی را از آنها سلب نمود.
شرح بیت:
«الصَّنیع الحُسامِ» اضافهی لفظی است، صنیع در اصل صفت برای حسام است؛ در لسان العرب و صحاح جوهری آمده است: کَأنَّ جَبِینَهُ سَیفٌ صَنیعٌ: گویا پیشانی او شمشیری ساخته و پرداخته است.
«حَلَّ عَنْه عُقَدَ التَّاجِ» کنایه از اینکه پادشاهی را از او گرفت.
66- قَتَلُوا یَوْمَ ذَاکَ إذْ قَتلوهُ
حَکَماً لَا کَغَابِِِِرِ الحُکَّام
مفردات:
کَغَابِِِِرِ الحُکَّام: همانند حاکمان باقی مانده، غابر: باقی و پاینده؛ در قرآن کریم آمده است: {فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ}(1)
غَبَرتُ فی مَوْضِعِ کَذَا حَوْلاً: یعنی در فلان مکان یکسال باقی ماندم.
ترجمهی بیت:
آنروز که او را کشتند حاکمی را کشتند که همانند حاکمان بعدی نبود. (در علم و عدالت و تقوای الهی و... از حاکمان بعدی برتر و والا تر بود).
شرح بیت:
شاعر در این بیت به مقایسهی حکومت حضرت علی علیه السلام با حاکمان اموی میپردازد و او را حاکمی میداند که همانند او نخواهد آمد.
67- رَاعِیاً کانَ مُسجِحاً فَفَقَدْنَا
هُ و فَقْدُ المُسِیمِ هَلْکُ السَّوَامِ
مفردات:
الراعی: چوپان، در اینجا به معنای حاکم وفرمانروا است.
المُسجِحَ: نرم خوی، با گذشت، مدارا کننده؛ اسم فاعل از سجح در باب افعال است؛ فلانٌ ذو خُلقٍ سجیحٍ: فلانی دارای اخلاقی نرم است.
1) پس او و خانوادهاش را نجات دادیم جز همسرش که از بازماندگان (در میان اهل عذاب) بود.(اعراف/83- ترجمهی مشکینی)
المُسِیم: چوپان.
السَّوام: گله ای که به چرا می رود.
ترجمهی بیت:
فرمانروای نرم خو و باگذشتی بود.پس او را از دست دادیم و از دست رفتن چوپان، هلاک گله را بهدنبال دارد.
شرح بیت:
«راعیاً» خبر مقدم کان و «مسحجاً» صفت آن میباشد.
68- نالَنَا فَقْدُهُ و نَالَ سِوَانا
بِاجْتِداعٍ مِن الأُنُوفِ اصطِلَامِ
مفردات:
جَدَعَ أنْفَه و اجْتَدَعَه: بینیاش را برید.
الاصطلام: ریشه کن کردن، از بیخ و بن برآوردن.
فَقْدُهُ: از دست دادن او.
ترجمهی بیت:
مصیبت فقدانش که به ما رسید، همه را کاملاً خوار و زبون نمود.
شرح بیت:
«اصطلام» مصدر باب افتعال از «صَلَمَ» میباشد که در آن ابدال صورت گرفته؛ «تاء» باب افتعال به «طاء» تبدیل شده است.
«اصطلام» بدل از «اجتداع» است، نکتهی ظریف این که اصطلام خوار شدن کامل را میرساند؛ زیرا اجتداع بریدن بخشی از بینی است اما اصطلام بینی را از ریشه بریدن است.
«باجتداعٍ» در محل نصب مفعولبه دوم «نالَ» است که مفعولبه نخست آن «سوانا» میباشد.
«بِاجْتِداعٍ مِن الأُنُوفِ اصطِلَامِ» کنایه از خوار شدنِ کامل است.
69- و أَشَتَّت بِنا مصادُر شَتّی
بَعْدَ نَهْجِ السَّبیل ذِی الْآرَام
مفردات:
أشَتَّت بِنا: ما را پراکنده ساخت.
مَصادر شتَّی: راههای گوناگون در بازگشت از آب (آبشخور)، در این جا مراد حاکمان گوناگون است.
الآرام: ج أَرِم و إِرَم: اثر، نشان؛ سنگی که در بیابان نصب کنند تا به آن هدایت شوند.
النهج: راه روشن، راه آشکار.
ترجمهی بیت:
پس از آن روشهای متفاوت هر یک از حاکمان، ما را متفرق ساخت.
شرح بیت:
«نهجالسبیل» اضافهی صفت به موصوف است، اصل آن از «السبیلُ النهجُ» میباشد. در اقرب الموارد آمده است: طریقُ نهجٌ و طُرُقٌ نهجةٌ: راه واضح و نمایان.
«نهج السبیل» کنایه از علی علیه السلام است.
مراد از «ذیالآرام» هم میتواند ویژگیهای آن حضرت چون علم، تقوا، شجاعت و... باشد که او را شایستهی خلافت مینمود و هم احادیث و آیات فراوانی که جانشینی آن حضرت را تصریح مینماید، همانند آیهی تبلیغ و حدیث غدیر و غیر آن.
70- جَرَّدَ السَّیفَ تارَتَیْنِ مِنَ الدَّه
-رِ عَلی حِینِ دِرَّةٍ مِنْ صَرامِ
71- فی مُریِدینَ مَخْطِئینَ هُدیَ الل
-ه ِو مُستَقْسِمِینَ بِالْأَزلامِ
مفردات:
أَلدِّرَّة: زیاد بودن شیر و جاری شدن آن.
صَرامِ: جنگ.
مُسْتَقْسِم: قسمت خواهنده، سهم خواه.
الأَزْلام: ج الزّلَم، تیری که رویش پر نصب نشده؛ الأزلام: نوعی قرعه کشی در جاهلیت بوده است.
مُسْتَقْسِمِینَ بِالإَزْلامِ: سهم خواهان به واسطهی قرعه کشی، قسمت خواهندگان به وسیلهی قرعه کشی.
ترجمهی ابیات:
70- آنگاه که آتش جنگ به شدت شعلهور بود، او(امام علی علیه السلام )، در طول عمرش، دو بار شمشیر کشید.
71- یکبار بر روی خوارج و بار دیگر بر روی مشرکان.
شرح بیت:
توضیح اینکه یکبار قبل از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله با مشرکان و بار دیگر در زمان حکومت خود با منافقان و خوارج جنگید.
1) آنان رامتّحد میپنداری و [لی] دلهایشان پراکنده است، زیرا آنان مردمانیاند که نمیاندیشند. (حشر/14- ترجمهی فولادوند)
مراد از کسانیکه خواهان هدایت الهی بودند و به خطا رفتند، خوارج است ومنظور از کسانیکه با تیرها قرعه میکشیدند، مشرکان میباشند و قضیه چنین بود که مردمان دوران جاهلی تیرهایی داشتند که بر روی برخی از آن ها نوشته بودند: انجام بده و بر برخی دیگر: انجام نده پس هرگاه می خواستند دنبال کاری بروند، با این تیرها قرعه می کشیدند اگر تیری بیرون میآمد که نوشته بود: انجام بده از پی کار میرفتند و اگر نوشته بود: انجام نده به دنبال کار نمیرفتند. همچنین سهم گوشت قربانی را با قرعه کشی به این تیرها میخواستند که اسلام آن را حرام نمود: «و أن تَسْتَقْسِمُوا بِالأزلام» (1)
«هُدیَ الله» اقتباس از قرآن است:
{قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمینَ}(2)
72- وَ وَصیُّ الوَصیِّ ذِی الخُطَّةِ الفَص
-لِ و مُردی الخُصُومِ یَوْمَ الخِصامِ
مفردات:
وَصیُّ الوَصیِّ: مراد حسن بن علی علیه السلام است.
الخُطَّة: خوی، صفت، خصلت.
الخُطَّة الفَصْلُ: خوی جدا کنندهی حق از باطل.
مُردی: هلاک کننده، اسم فاعل از رَدِیَ در باب افعال است.
خُصُوم: ج خصم: دشمن، بدخواه، ستیزنده.
ترجمهی بیت:
وجانشین و وصیّ پیامبر صلی الله علیه و آله ؛ کسی که دارای خوی جداکنندگی حق از باطل و کسیکه در روز نبرد هلاک کنندهی دشمنان بود.
شرح بیت:
نکتهی قابل توجه در هاشمیات، تکرار میباشد که هدف آن تقریر موضوع در ذهن مخاطب است، کمیت موضوعی که برای مخاطبش آشکار بوده، امّا آن را به فراموشی سپرده است، همواره تکرار میکند، مانند کلمه وصیّ در ابیات شصتم، شصت و دوم و هفتاد و دوم از این هاشمیه، و نیز میتواند تعریض به حاکمانی باشد که حق خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله را غصب نمودهاند.
73- و قَتِیلٌ بِالطَّفِّ غُودِرَ مِنْهُ
بَیْنَ غَوْغاءِ أَمَّةٍ و طَغامِ
مفردات:
قتیل: کشته؛ قتیل به معنای مقتول است و مراد از آن حسین بن علی علیه السلام است.
الطَّفِّ: سرزمینی است از نواحی کوفه در طریق دشت که قتلگاه حسین علیه السلام در آن بوده است.(1)
غادره: او را رها کرد.
غودِرَ: مجهول غَادَرَ بوده: رها کرده شد.
غوغاء: مردم سفله و شتابندگان به بدی.
طَغام: اراذل، أوباش، مردمان پست، نا کس و فرومایه از مردم.
ترجمهی بیت:
و کشتهی کربلا در میان ناکسان و فرومایگان از امت پیامبر صلی الله علیه و آله، تنها و بیکس رها شد.
1) ابن عبدربه، العقدالفرید، 5/143
74- تَرْکَبُ الطَّیْرُ کَالْمَجاسِدِ مِنْهُ
مَعَ هابٍ مِنَ التُرَّابِ هَیامِ
مفردات:
طَّیْرُ: مرغان، ج طائر، همانند راکب رَکب و صاحب صَحب.(1)
المجاسد: ج مجسد، جامهی رنگ شده به زعفران، در اینجا منظور لباسهای آغشته به خون امام حسین علیه السلام است.
الجِساد: زعفران.
هابٍ (الهابی): غبارساطع، غبار بلند برآمده، گرد و خاک برخاسته.
هَیام: ریگ روان و پیوسته ریزان، شن ریزهای که همیشه متحرک است و باد آن را به این طرف آن طرف میبرد، شن ریزه سرگردان.
ترجمهی بیت:
پرندگان به همراه گرد و غبار سرگردان، بر لباسهای آغشته به خون او، فرود میآیند.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید: غم شهادت امام حسین علیه السلام علاوه بر مردمان به سایر موجودات عالم هستی نیز سرایت نموده است به گونهای که پرندگان و گرد و غبار نیز در این مصیبت شریکاند؛ آنها خود را به لباسهای آغشته به خون آن حضرت رسانده، ضمن عزاداری، به آن خون پاک ومطهر تبرّک میجویند و خود را به آن آغشته میسازند.
1) رازی، ابوالفتوح حسین بن علی، تفسیر روض الجنان و روح الجنان، تصحیح محمدجعفر یاحقی و محمدمهدی ناصح، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1408، 20/413.
75- و تُطِیلُ المرَزَّءاتُ المَقَالِی
تُ عَلَیْهِ القُعُودَ بَعْدَ القِیَامِ
76- یَتَعَرَّفْنَ حُرَّ وَجْهٍ عَلَیْهِ
عُقْبَةُ السَّرْوِ ظاهِراً وَالوَسَامِ
مفردات:
المُرَزَّءات: ج المُرَزَّأة: زن فرزند از دست داده.
مَقالیت: ج مِقْلات: زنی که هیچ فرزندی برای او باقی نمانده است.
تَعَرَّفَ الشَّیْءَ: طلب و جستجو کرد تا آنکه آن را بشناخت.
حُرَّ الوَجْهِ: رخساره، حُرّ: برگزیده هرچیز و بهترین آن، جوانمرد، کریم.
عُقْبة: سیما، علامت.
السَّرْو: شرف، جوانمردی.عُقْبَةُ السَّرْوِ: سیمای جوانمردی، علامت شرف.
الوَسام: حُسن، نیکوئی.
ترجمهی ابیات:
75- زنان مصیبت دیده و فرزند از دست داده، نشست و برخاست را بر آن پیکر پاک، طولانی می سازند(کنایه از این که مدتی طولانی برای او عزاداری میکنند).
76- میخواهند رخسارهای را که سیمای جوانمردی و نیکویی بر او آشکار است بشناسند.
شرح بیت:
ضمیر «هاء» در «علیه» از بیت هفتاد و پنجم به «قتیل» از بیت هفتاد و سوم بازمیگردد.
«علیه» در بیت هفتاد و ششم، جار و مجرور، خبر مقدم و مبتدای آن «عقبةُ السَرو» میباشد. جملهی «علیه عقبةُ السَرو» صفت برای «وجهٍ» میباشد.
77- قَتَلَ الأَدْعِیاءُ إِذْ قَتَلُوهُ
أکرمَ الشّاربینَ صَوْبَ الغَمامِ
مفردات:
أَدْعِیاء: ج دَعِیّ: زنا زاده، فرزند خوانده.
صَوْب: باران.
الغمام: ابر.
ترجمهی بیت:
زنازادگان با به شهادت رساندن او، بهترین بندگان خدا را شهید کردند.
شرح بیت:
2)مراد از ادعیاء افرادی نظیر عبید الله بن زیاد است که معاویه پدر وی (زیاد بن ابیه) را برادر خود خواند؛ مادر زیاد کنیزکی بود به نام سمیه از آنِ حارث بن کلده، این کنیزک به رسم برخی خانوادههای جاهلی مایهی درآمد صاحب خود به شمار میرفت. سپس حارث او را به غلام رومی خود عبید به زنی داد و زیاد از او زاده شد. مردم گاه زیاد را به نام عبید و گاه به نام مادرش سمیه میخواندند. معاویه پس از آن که به پایمردی مغیرة بن شعبه، زیاد را به خدمت خود در آورد، برای این که دلی از او به دست آورد گفت: زیاد فرزند ابو سفیان و برادر من است! سپس مجلسی فراهم ساخت و گواهانی طلبید تا بگویند ابوسفیان با سمیه نزدیکی کرده و زیاد فرزند او است، ابومریم سلولی برخاست و گفت: من در طائف میفروش بودم. روزی ابوسفیان از سفر باز میگشت، نزد من آمد و چون از خوردنی و نوشیدنی فارغ شد، گفت: ابو مریم! میتوانی برای من زنی روسپی بیاوری؟ من نیز سمیه را برای او آوردم. در این جا ابو مریم سلولی
در وصف سمیه از زبان ابوسفیان جملهای گفت که زیاد برآشفت و گفت: تو را برای گواهی دادن خواستهاند یا دشنام دادن؟ وی در پاسخ گفت: من آن چه حق است میگویم و معاویه گواهی او را پذیرفت.(1)
78- وَ سَمِیُّ النَبِیِّ بِالشِّعْبِ ذی الخَیْ
فِ طَرِیدُ المُحِلِّ بالإِحرامِ
مفردات:
سَمِیّ النَّبِی: همنام پیامبر صلی الله علیه و آله، مراد محمد بن حنفیه فرزند امام علی علیه السلام است.
الخَیْف: نام ناحیهای در منی نزدیکی مکه.
المُحِلّ: حلال کننده آنچه که حلال نیست، مراد عبدالله بن زبیر است.
طرید: طرد شده، مطرود، فعیل بمعنای مفعول است.
ترجمهی بیت:
وهمنام پیامبر (محمد بن حنفیه) که در درهی خیف مورد تعقیب عبدالله بن زبیر قرار گرفت.
شرح بیت:
مراد از همنام پیامبر صلی الله علیه و آله، محمد بن حنفیه است که پیامبر ولادت او را به علی علیه السلام خبر داد و به او چنین فرمود: فرزندی برای تو متولد خواهد شد که نام و کنیهی مرا دارد
1) یعقوبی، احمد بن ابی بعقوب بن جعفر بن وهب، تاریخ یعقوبی، دارصادر، بیروت، بیتا، 2/218؛ عسقلانی ابن حجر، احمد بن علی، الإصابه فی تمییز الصَّحابة، تحقیق عادل احمد عبدالموحود و علی محمد معوض، دارالکتب العلمیه 1415/1995، 8/199؛ ابن اثیر، علی بن محمد، أسدُ الغابة فی معرفةِ الصحابة، دارالفکر، بیروت، 1409/1989، 2/119-120؛ ابن الجوزی، ابو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، دارالکتب العلمیه، بیروت، طبعة الأولی، 1992م، 4/66
و منظور از المُحل بالإحرام عبد الله بن زبیر است که از محمد حنفیه و عبدالله بن عباس خواست تا با او بیعت نمایند، امّا آن دو امتناع نمودند و او آنها را مورد تعقیب قرار داد و حرمت حرم امن الهی را نگه نداشت.(1)
79- و أَبُوالفَضْلِ إنَّ ذِکْرَهُم الحُلْ
وَ بِفِیَّ الشِّفاءُ لِلْأَسْقامِ
مفردات:
أبو الفضل: مقصود عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر صلی الله علیه و آله است.
بِفِیَّ: در دهانم.
أَسْقامِ: ج سُقم و سَقم: بیماری.
ترجمهی بیت:
و أبو الفضل عباس بن عبد المطلب که یاد شیرینشان در دهانم شفای بیماریها است.
شرح بیت:
منظور از ابوالفضل، عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر صلی الله علیه و آله است. از بزرگان قریش در عصر جاهلیت و اسلام بودو جدّ خلفای عباسی است. قبل از هجرت رسول صلی الله علیه و آله در خفا ایمان آورد و در مکه بماند و اخبار مشرکان را به پیغمبر گزارش میداد سپس به مدینه مهاجرت کرد و در واقعهی حنین و فتح مکه شرکت داشت. وی به سال 32 ه-.ق در زمان خلافت عثمان در گذشت و در بقیع مدفون گردید.(2)
80- فِیهُمُ کُنْتُ لِلْبَعیدِ ابْنَ عَمٍّ
واتَّهَمَتُ القُرِیبَ أَیَّ اتِّهامِ
ترجمهی بیت:
پس به سبب ایشان، خویشاوندان بیگانگان گشتم، و به شدت، خویشان و نزدیکانم را متهم ساختم.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید که مهر و محبت آنها معیار دوستی و خویشاوندی من است، آنهایی که هیچ نسبتی با من ندارند به سبب محبت آنها دوست و خویشاوند مناند و آنهایی که با من پیوند خونی داشته امّا محبت ایشان را بهدل ندارند از نظر من به شدت متّهماند و خویشاوند من نیستند.
81- صَدَقَ النّاسَ فی حُنَینٍ بِضَرْبٍ
شابَ مِنه مَفارِقُ القَمقَامِ
مفردات:
شاب: موی سپید گشت، از شابَ یشیبُ شیباً.
مفارق: ج مفرق: فرق سر، میانه سر، محل جداکردگی مویها از هم.
ضَرْبٍ: زدن، در اینجا مقصود نبرد و جنگیدن است.
القمقام: آقا، پیشوا.
ترجمهی بیت:
عباس عموی پیامبر در جنگ حنین با نبردی که دلاوران را به ترس و وحشت افکند، صداقت خویش (در دین داری) را به مردم نشان داد.
شرح بیت:
فاعل «صَدَقَ» ضمیر مستتر «هوَ» میباشد که به «ابوالفضل» در بیت هفتاد و نهم باز میگردد.
اسناد «شابَ» به «مفارق» اسناد مجازی است زیرا آن چه سپید میشود موی سر است نه محل جدا شدن موی سر.
«شابَ مِنه مَفارِقُ القمقامِ» کنایه از ترسیدن دلاوران است.
«شابَ» اقتباس از این آیهی کریمه است:
{فَکَیْفَ تَتَّقُونَ إِنْ کَفَرْتُمْ یَوْماً یَجْعَلُ الْوِلْدانَ شیباً}.(1)
82- و تَنَاوَلْتُ مَنْ تَنَاوَلَ بِالغِی
بَةِ أَعْراضَهم و قَلَّ اکْتِتامِی
مفردات:
تَنَاوَلْتُ: متعرض شدم، سرزنش نمودم
الأعراض: ج عِرض: آبرو، شخصیت، خود، ناموس
إکتتام: کتمان کردن، مخفی نمودن.
ترجمهی بیت:
در برابر کسانی که با غیبت نمودن به شخصیّت آنها تعرض کردند، به دفاع برخاستم، آنها را سرزنش کردم و در این خصوص پنهان کاریام اندک گشت.
1) پس اگر کفر بورزید، چگونه از روزی که کودکان را پیر میگرداند، پرهیز توانید کرد؟ (17مزمل/17- ترجمهی فولادوند)
83 - و رَأَیْتُ الشَّریفَ فِی أَعْیُنِ القَوْ مِ وضیعاً وقَلَّ مِنهُ احْتِشامِی
84- مُعْلِناً لِلْمُعالنینَ مُسِرّاً لِلمُسِرِّینَ غَیْرَ دَحْضِ المَقامِ
85- مُبدِیاً صَفْحَتِی عَلَی المَرْقَبِ المُعْ- -لَمِ بِالله قُوَّتِی و اعتصامی
مفردات:
القَوم: کنایه از حاکمان زمان شاعر است.
الوَضِیع: حقیر، پست، بی مقدار.
إحتشم و تَحَشَّمَ عن فلان: در برابر او شرم نمود، دچار شرم شد، الإحتشام: شرم داشتن.
ألدَّحْض: لغزیدن، ردّ، إبطال.
المَقام: ایستادن، مصدر میمی از قام یَقُوم.
الصَّفَحة: چهره، روی.
مُبدیاً: آشکار کننده، اسم فاعل از أبْدی: آشکار کرد.
أَلْمُعْلَم: مشخص، معلوم، نشاندار، نقش دار و مخطط؛ شاعری گفته است:
خورشید اهل دین به بقای تو روشن است دیبای آفرین به ثنای تو مُعلَم است.(1)
المَرْقب: جای دیدن بر بلندی، در این جا مراد دیدبان است.
ترجمهی ابیات:
83- آنان که در نظر حاکمان بزرگ بودند، در نظرم کوچک و بی مقدار شدند و حیا ورزیدنم از آنان، اندک گشت.
1) دهخدا، ذیل«مُعلَم»
84- محبتم را بر آنانکه محبت اهلبیت را آشکار می نمایند إظهار نموده، از کتمان کنندگان پنهان می دارم، بدون آنکه در مقاومت در این مسیر بلغزم.
85- با حاکمان زمانه آشکارا به مبارزه بر میخیزم و تنها بر خدا توکل دارم.
شرح بیت:
«مبدیاً» حال از «تُ» رأیتُ در بیت هشتاد و سه، «صَفحَتی» مفعولبه «مبدیاً» میباشد.
«بِالله قوتی و اعتِصامی»، اسلوب قصر از نوع تقدیم ما حقه التأخیر میباشد.
«المرقب» مجاز مرسل با علاقهی مکانیه است.
«مُبدیاً صَفحَتی علی المَرقَبِ المُعلَمِ» کنایه از رویارویی آشکار و جنگیدن با حاکمان مروانی است.
86- ما أُبالِی إذَا حَفِظْتُ أبَا القا
سِم فِیهِم مَلامَة اللُّوّامِ
مفردات:
ما أُبالِی: باکی ندارم، پروایی ندارم.
اللَّوّام: بسیار نکوهنده، بسیار نکوهش کننده، اسم مبالغه از لام یَلوم میباشد.
ترجمهی بیت:
من چون دوستی ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و آله را حفظ نمایم از نکوهش بسیار نکوهنده پروایی ندارم.
شرح بیت:
«فیهم» متعلق به «ما أُبالی» میباشد.
87- لا أبالی و لَنْ أُبالِیَ فِیهم
أَبداً رَغْمَ سَاخطِینَ رِغامِ
مفردات:
رَغْمَ: بر خلاف میل، علی رغم، به عمد بر خلاف میل کسی رِغام: ج راغِم: بی میل، ناراضی مانند کریم که جمع آن کِرام است. رَغام: خاک، ریگ آمیخته به خاک.
سَاخطِینَ: برآشفتگان، خشمگینان
ترجمهی بیت:
من بر خلاف میل ناراضیان خشمگین، هرگز از سرزنش شدن به سبب محبت اهلبیت علیهم السلام پروایی نداشته و ندارم.
88- فَهُم شِیعتِی و قِسمی مِن الأُمَّ
-ةِ حَسْبی مِن سائِرِ الأقْسامِ
مفردات:
شِیعه: گروه، گروه هم دل، گروه یاران.
قِسم: بهره و نصیب، سهم؛ سعدی فرموده است:
خدا از چنان بنده خرسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست(1)
حَسْبی: مراکفایت می کند، برای من کافیست. الله حَسبِی وکَفَی: بسنده وکافی است مرا خدا
ترجمهی بیت:
پس آنها یاران همدل ونصیب من از امت پیغمبراند که مرا از سایر سهمها بینیاز میسازند.
1) سعدی، بوستان(سعدی نامه)، چاپ چهارم، تصحیح غلامحسین یوسفی، انتشارات خوارزمی، تهران، 1372ﻫ.ش، ص 149
شرح بیت:
شیعه در اصطلاح کسانی را گویند که علی بن ابیطالب علیه السلام پسر عم و داماد پیغمبر صلی الله علیه و آله را پس از او خلیفه میدانند و عمل آنان که در سقیفهی بنی ساعده گرد آمدند و ابو بکر بن ابی قحافه را به خلافت پیغمبر برگزیدند، تصویب نمیکنند.(1)
{وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیم}(2)
89- إن أَمُتْ لا أَمُتْ و نَفْسِیَ نَفْسَا
نِ من الشَّکِّ فی عمیً أو تَعامِی
ترجمهی بیت:
اگر (بر این باور) بمیرم در شک و نادانی نمردهام.
شرح بیت:
«فی عمیً أو تَعامِی» در محل نصب حال از «ی» در نفسی میباشد.
«عمیً» استعاره مصرحه از نادانی و جهالت است.
این بیت تعریض به کسانی است که در خصوص حق اهل بیت علیهم السلام خود را به جهالت و نادانی زده یا در شک و تردید به سر میبرند.
90- عادلاً غَیْرَهم مِنَ النّاس طُرّاً
بِهِم لاهَمَامِ بی لاهَمَامِ
مفردات:
عادلاً: رویگردان، اسم فاعل از عَدَلَ عن الشیء یَعْدِلُ عَدْلًا و عُدولًا: حاد، و عن الطریق: جار، و عَدَلَ إِلیه عُدُولًا: رجع.
هَمامِ: مبنی بر کسر مانند قَطامِ، اسم فعل است. لاهَمامِ بی: آن راانجام نمی دهم، قصد نمیکنم.
طُرّاً: جمیعاً، همگی.
ترجمهی بیت:
از همه مردم جز (اهلبیت) روی گردانم و هرگز جانشینی را برای آن ها قصد نمیکنم.
شرح بیت:
«عادلاً» جانشین مفعول مطلق است، «غیرَ» مفعولٌبهِ عادلاً میباشد. «طراً» حال و به معنای جمیعاً است.
«باء» در بهم به معنای بدل است، بِهِم لاهَمَامِ بی لاهَمَامِ: لا أقصِدُ بَدَلَهُم أبَداً: هرگز جانشینی را برای آن ها قصد نمینمایم. لسان العرب در شرح واژهی همام به این بیت کمیت استناد نموده است: و لا هَمامِ، أَی لا أَهُمّ بذلک و لا أَفْعَلُه؛ قال الکمیت یمدح أَهل البیت:
إِن أَمُتْ لا أَمُتْ، و نَفْسِیَ نَفْسا نمن الشَّکِّ فی عمیً أو تَعامِی
عادلاً غَیْرَهم مِنَ النّاس طُرّاً بِهِم لاهَمَامِ بی لاهَمَامِ(1)
91- لَمْ أَبِعْ دِینیَ المُساوِمَ بِالْوَکْ
-سِ و لامُغْلِیاً مِنَ السُّوَّامِ
مفردات:
المساوم: چانه زننده؛ آنکه متاعی را زیاده از آنچه دیگری خریده است میخرد.
ساوم بالسّلعة: کالا را به مزایده گذاشت.
1) لسان العرب، ذیل«همام»
الوکس: ضرر، زیان.
المُغلِی: افراط کننده، بالا برنده (قیمت).
السُّوَّام: ج ساوِم (سائم): فروشنده.
ترجمهی بیت:
من هرگز دینم را با ضرر به چانه زن و بالا برندهی قیمت، نخواهم فروخت.
شرح بیت:
این بیت تعریض به دین به دنیا فروشان است؛ معاویه بن ابی سفیان به پسر ولید بن مغیره که در رأس جماعتی برای بیعت با یزید نزد معاویه به شام رفته بود، گفت: پدرت دین اینان را به چند خریده است؟(1)
92- أَخْلَصَ اللهُ لی هَوایَ فَما أُغْرِ
قُ نزعاً و لاتَطِیش سِهامِی
مفردات:
أَغْرَقَ فِی النَّزْعِ: در کشیدن زیاده روی کرد، آن را بطور کامل و تمام کشید؛ وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذا هِیَ بَیْضاءُ لِلنَّاظِرینَ.(2)
طاشَ السَّهمُ عن الغرض: تیر به هدف نخورد
السّهام: تیرها ج: سهم
ترجمهی بیت:
خداوند عشق مرا به اهلبیت خالص گردانیده است. بنابر این در کشیدن زه کمان زیاده روی نکرده و تیرهایم به خطا نمی رود. (دراین عشق و محبتی که به اهل بیت علیهم السلام دارم اشتباه نمیکنم)
شرح بیت:
روایت شده هنگامیکه کمیت این شعر را برای امام محمد باقر علیه السلام سرود، چون این بیت را خواند امام به او فرمود: هر کس کمان را بطور کامل نکشد تیرش به هدف نمیخورد، اگر بگوئی «فَقَد أَغْرِقُ» بهتر است.(1)
«فَما أُغْرِ قُ نزعاً و لاتَطِیش سِهامِی» کنایه از زیاده روی نکردن و اشتباه ننمودن است.
93- وَ لِهَت نَفْسِیَ الطَّروبُ إِلَیْهم
وَ لَهاً حالَ دونَ طَعْمِ الطعامِ
مفردات:
وَلِهَتْ: شیفته گشت.
الطَّروب: بسیار طرب، شادمان، آنکه پیوسته شاد بود.
طَرِبَ: به وجد آمد، از شادی در پوست خود نگنجید.
حالَ -ُ: مانع شد.
ترجمهی بیت:
جانِ بهغایت شادمانم، چنان شیفتهی آنها است که مانع لذت بردن من از طعام گشته است.
1) ابو ریاش، ص37
94- لَیْتَ شِعری هَلْ ثُمَّ هَلْ آتِیَنْهُم
أَمْ یَحُولَنَّ دُونَ ذاک حِمامِی
مفردات:
الحمام: مرگ.
لیت شعری: ای کاش می دانستم.
ترجمهی بیت:
ای کاش می دانستم آیا به حضور آنها شرفیاب میشوم، یا اینکه مرگم مانع ملاقاتم با آنان میشود؟
شرح بیت:
«آتین» در «آتینهم» فعل مضارع متکلم وحده از أتی یأتی، که با نون تأکید خفیفه همراه است.
نکتهی دقیق در این بیت آنکه شاعر بر سر «آتی» نون تأکید خفیفه آورده، در حالی که بر سر «یَحُولُ» نون تأکید ثقیله آورده است، کمیت با این کار میخواهد بگوید به سبب محبت اهل بیت علیهم السلام، تحت تعقیب بوده و هر لحظه احتمال شهید شدن داشته است. آمدن «لیت» در آغاز مصراع نخست این مطلب را تقویت مینماید، «أم» در ابتدای مصراع دوم چون پس از «هل» آمده، أم منقطعه است و بر ظن قوی دلالت دارد بنا بر این شاعر ظن و گمانش به مرگ بیش از ظن و گمانش به دیدار اهل بیت علیهم السلام بوده است.این بیت خود شاهدی قوی است که بهای دوستی اهل بیت در عصر بنی امیه، جانِ دوستداران ایشان بوده است.
«ثم» که برای عطف به همراه تراخی است، درنگ و تأمل شاعر و اشتیاق زایدالوصف او به اهل بیت را میرساند.
95- إنْ تُشَیِّع بِیَ المُذَکَّرَةُ الوَجْ
-ناءُ تَنْفِی لُغَامَها بَلُغامِ
مفردات:
تَشییع: سرعتِ در راه رفتن، سریع رفتن، شَیَّعَ به: به سرعت او را حرکت داد.
المُذَکَّرة: شتر مادهای که به درشتی نر باشد.
الوَجْناء: گونه درشت.
اللُّغام: کفِ دهان.
ترجمهی بیت:
چه خوب بود اگر ناقهام که به هیبت شتری نر است، با نفس زدنهای ممتدش، مرا سریعتر به مقصد میرساند.
شرح بیت:
کمیت وصف ناقه را بر خلاف دأب و سنت معاصران خویش به آخر قصیده آورده است، و این امر اشتیاق فراوان شاعر به ممدوحان خود را میرساند که حاضر نیست ذکر و یاد کسی یا چیزی را بر ذکر و یاد آنها مقدم نماید.
96- عَنْتَرِیسٌ شِمِلَّةٌ ذاتُ لَوْثٍ
هَوْ جَلٌ مَیْلَعٌ کَتُومُ البُغامِ
مفردات:
عَنْتَرِیس: ماده شتر استوار خلقت بسیار گوشت، ناقه فربه، محکم و قوی.
شِمَلَّةٌ: تندرو.
اللَّوْث: قوت، نیرو، ذات لوث: قوی، زورمند، توانا.
هَوْجَلٌ: سریع، جلد و شتاب کننده، شتابنده.
مَیْلَعٌ: تندرو، شتر مادهی تیزرو.
کَتُومُ: بسیار کتمان کننده، اسم مبالغه از کتم.
البُغام: بانگ شتر.
ترجمهی بیت:
ناقه ام؛ تنومند، تندرو، قوی و شتابنده است و نهیبش را به شدت در سینه پنهان میسازد
شرح بیت:
«عنتریس» خبر برای مبتدای محذوف «هی» است که به «المذکرة» در بیت نود و پنجم باز میگردد.
97- تَصِلُ السُّهْبَ بِالسُّهُوبِ إِلَیْهِم
وَصْلَ خَرْقاءَ رِمَّةً فِی رِمامِ
98- فِی حَراجِیحَ کَالْحَنِیّ مَجَاهِی
-ضَ یَخِدْنَ الوَجِیفَ وَخْدَ النَّعَامِ
مفردات:
السَّهْب: دشت پهناور
ألْخَرْقاء: زنی غیر خبره (ناشی) که کارش را به نیکوئی انجام نمی دهد
الخُرْق: نادانی و مدارا نکردن
الرِمَّة: حبل رمم، رسن کهنه و پوسیده، گویند ذوالرمة را از این جهت ذوالرمة گفتند که بیماری مخملک گرفت پس رسن کهنهای را به گردن او بستند.(1)
1) ابوریاش، ص39
حَراجِیح: ج حُرجوح: شتر بلند قد و میان باریک.
الحَنِیّ: ج حَنِیَّة: کمان.
مَجاهیض: ج مِجْهاض: شتری که بچه را ناقص بدنیا می آورد، ناقهای که عادتش بچه افکندن است.
یَخِدنَ: می شتابند، به سرعت می دوند، الوخد: گام فراخ نهاده رفتن، پوییدن شتر، شتافتن شتر.
الوجیف: نوعی از رفتن شتر که سریع است، تپیدن و ناآرام گشتن، مضطرب و پریشان شدن. وَجَفَ البعیرُ و الفرس یَجِف وَجْفاً و وَجِیفاً: أَسْرع، قال تعالی: قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ(1)
أی: مضطربة
ترجمهی بیت:
97- ناقهام برای رسیدن به آنها دشتهای پهناور را بههم میدوزد همانند زنی ناوارد که تکه ریسمانی را به دیگر تکهها وصل مینماید.
98- در میان شتران بلند قامتِ کمر باریک که عادت بچهافکنی دارند و مانند شترمرغ میشتابند.
شرح بیت:
شاعر در این دو بیت می خواهد بگوید: ناقهام نیز همانند من مشتاق آنها است بیابان ها را پیدرپی طی نموده و بانگ شوق خویش را پنهان می نماید.
در بیت نود و هفتم شاعر گام برداشتن ناقهی خویش را به وصله زدن زن ناشی تشبیه نمود، و در بیت نود و هشتم شتافتن ناقه را به تپیدن شتر مرغ تشبیه کرده است.
«مجاهیض» صفتِ «حراجیح» میباشد.
1) دلهایی در آن روز تپنده و لرزان است. (النازعات/ 8- ترجمهی مجتبوی)
99- رَدَّهُنَّ الکَلالُ حُدْباً حَدابِیْ
-ﺮَ و حَدُّ الإِکَامِ بَعْدَ الإِکَامِ
مفردات:
الکلال: خستگی و ضعف.
الحُدْب: ج الحَدباء: شتری که به سبب لاغری استخوان پشتش ظاهر گشته است.
الحَدابیر: ج حِدبار و حِدبیر: لاغر.
الحَدّ: تندی، تیزی.
الإکام: ج الأَکَمَة: تپه، الإِکَامِ بَعْدَ الإِکَامِ: تپه ها از پی تپه ها.
ترجمهی بیت:
خستگی، ضعف و تیزی تپه های فروان، آن ها را لاغر و استخوانهای پشتشان را آشکار ساخته است.
شرح بیت:
«رَدَّهُنَّ الکَلالُ» جمله وصفیه؛ صفت برای مراجیح در بیت نود و هشتم میباشد.
100- یَکْتَنِفْنَ الجَهیضَ ذَا الرَّمَقِ المُعْ
-ﺠَلِ بَعْدَ الحَنینِ بِالإرزَامِ
101- منکرات بِأَنْفُسٍ عارِفاتٍ
بِعُیونٍ هَوامِعِ التَّسْجامِ
مفردات:
یَکْتَنِفْنَ: در بر میگیرند، محافظت می کنند.
الجهیض: نوزادی که مادرش قبل از تمام شدن مدت حمل آن را سقط کرده است.
الرَّمق: نیمه جان.
الإرزام: ناله ای که شتر از گلو سر داده بدون آنکه دهانش را باز نماید و این ناله را به هنگام محبت به بچه ای سر می دهد.
منکرات: انکار کنندگان (مراد شترهایی است که بچههای ناقص بهدنیا آمدهی خویش را انکار می کنند).
عارفات: دانندگان، شناسندگان.
هَمَعَتِ العَیْنُ: چشم اشک ریخت، دموعٌ هوامِعُ: اشکهای ریزان.
سَجَمَ الدَّمْعَ: اشک جاری شد.
التَّسجام: جاری شدن پی در پی اشک از چشم، سیل اشک از چشم.
ترجمهی بیت:
100- (آن ناقهها) کرهی ناقص به دنیا آمده را که اندک رمقی دارد، پس از نالهی شوق(از به دنیا آمدنش) با نالهی غم (از دست رفتنش) در بر میگیرند.
101- فرزندان خویش را به علت اینکه ناقص به دنیا آمده اند، با جان هایشان انکار می کنند، امّا با چشمانی که لبریز از اشک است آن ها را می شناسند.
شرح بیت:
«منکراتٍ» حال از ضمیر فاعلی «ن» در یکتنفنَ از بیت صدم میباشد، «هوامعُ التَسجامِ» صفت برای «عیونٍ» است، چون اضافهی لفظی میباشد افادهی تعریف نمیکند.
بیت صد و یکم دارای صنعت طباق است: «منکرات» با «عارفات»
102- ما أُبالی إذَا تَحِنُّ إِلَیْهم
نَقَبَ الخُفِّ وَ اعْتِراقَ السَّنَامِ
103- یَقْضِ زَورٌ هُناک حَقَّ مَزورِی
-نَ و یَحْبُ السَّلامَ أَهْلُ السَّلامِ
مفردات:
بالیَ یُبالِی: أهمیت داد.
حَنَّ یَحِنُّ: مشتاق شد، ناله شوق سر داد.
النَّقَب: نازک شدن سم، پاره شدن کفش، در اینجا مراد نازک شدن سم است.
نَقِبَ البَعِیرُ: سمهای شتر نازک شد.
الخُفِّ: سم، ج آن: أَخْفاف.
عَرَق العَظْمَ و اعْتَرَقَه: تمام گوشتهای استخوان را خورد، اعتراق: باز کردن گوشت از استخوان، اعتراق السنامِ: آب شدن کوهان.
یَقض: بجا آوَرَد، ادا نماید، یَقضِ مجزوم شده چون در جواب نفی «ما أُبالی» آمده است.
زَورٌ: زیارت کننده، برای مفرد و مثنی و جمع و مذکر و مؤنث بکار می رود بنابراین گفته می شود: رجلٌ زَورٌ ورجلان و رجالٌ و امرأةٌ و نساءٌ زورٌ همانند صَوْمٌ و عَدْلٌ.
مَزورین: زیارت شدگان.
یَحْبُ: هدیه کند، ببخشد، معطوف بر یَقْضِ بوده بنابر این مجزوم میباشد، از: حَبا یَحبُو.
ترجمهی ابیات:
102- از آنجا که ناقهام مشتاق آنهاست دیگر نازک شدن سُم و ذوب شدن کوهان (در اثر فشار و سختی راه) برایم اهمیّتی ندارد.
103- تا زیارت کننده بتواند حق زیارت شوندگان را به جا آورده و سلام کننده، سلام را هدیه نماید.
شرح بیت:
شاعر با آوردن إذَا بر سر تَحِنُّ می خواهد بگوید تنها من نیستم که مشتاق دیدار آنها (اهلبیت ع) هستم بلکه ناقهام نیز ایشان را میشناسد و شوق دیدارشان را دارد، زیرا إذا بر قطعیت وقوع شرط دلالت می نماید.
تقدیر بیت چنین است: إذا تَحنّ ناقَتِی اِلیهِم فَلا اُبالی نُحُولَتَها وَ تَعَبَها: اگر ناقهام مشتاق ایشان است پس، از لاغر شدن و خستگی آن پروایی ندارم.
«اعتراق السَّنام» کنایه از لاغر شدن شتر است.
منظور از زورٌ در بیت صد و سوم خود شاعر و مراد از مزورین اهل بیت پیامبر علیهم السلام است.
این بیت دارای صنعت تجرید کنایی است، منظور از سلام کننده و زیارت کننده کسی جز خود شاعر نیست.
این هاشمیه با مطلع:
«طَرِبْتُ و مَا شوقاً إِلیَ البِیضِ أَطْرَبُ وَ لَا لَعِباً مِنّی أ ذوالشَّیْبِ یَلْعَبُ»(1)
در شرح ابوریاش و الخیاط 140 بیت و در شرح الرّافعی و الصّالح 138 بیت است.(2)
بیان احساس درونی شاعر نسبت به بنی هاشم و توجه کامل وی به اهل بیت علیهم السلام که وی را از یاد غیر ایشان باز داشته است.
تکیه شاعر بر صفات اهل بیت علیهم السلام و بر شمردن برخی از آن صفات که ایشان را شایستهی رهبری مسلمانان میسازد و در دیگران وجود ندارد.
سخن گفتن از مسالهی خلافت و بیان تفکرات و اندیشههای پیرامون آن، دفاع نمودن از حق اهل بیت علیهم السلام و سرزنش غاصبان خلافت و تشویق مردم به جهاد ومبارزه برای انتقال خلافت به صاحبان اصلی آن.
بر شمردن فداکاریهای بنی هاشم برای یاری دین و ضایع شدن حقوق آنها توسط کسانی که به خاطر حب جاه و مقام مسلمان شدند.
توصیف ناقه و سفر سختی که او را به آل پیامبر صلی الله علیه و آله میرساند تا با آنها مصافحه و گفتگو نماید.
این هاشمیه ضمن تکرار وتاکید موضوعات هاشمیهی نخست، موضوع خلافت را مورد بررسی کامل قرار داده و براهینی بر این موضوع اقامه مینماید و از برخی از هاشمیها نام میبرد که در هاشمیهی اوّل ذکری از آنها نرفته بود مانند عبدالله و فضل فرزندان عباس بن عبدالمطلب.
1- طَرِبْتُ و مَا شوقاً إِلیَ البِیضِ أَطْرَبُ
وَ
لَا لَعِباً مِنّی أ ذو الشَّیْبِ یَلْعَبُ
مفردات:
طَرِبَ: به وجد آمد، شاد گشت
البِیض: سیم تنان، زنان زیبا روی ج بَیْضاء
ألشَّیْب: موی سپید
ترجمهی بیت:
شادمانم امّا این شادیم از شوق سیم تنان نیست، و از بازی نیز نمیباشد؟ آیا پیر مو سپید بازی میکند؟
شرح بیت:
«شوقاً» و «لَعِباً» مفعولٌ له برای «أَطْرَبُ» میباشند.
«أذو الشیبِ یلعب» استفهامی است که معنای نفی میدهد همانند این آیهی کریمه:
«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمی وَ الْبَصیرُ» (1)
2- وَ لَمْ یُلْهِنی دارٌ و لارَسْمُ منزلٍ
و لَمْ یَتَطَرَّبْنِی بَنانٌ مُخَضَّبُ
مفردات:
الرّسم: آثار خانه، آثار به جا مانده از کوچ قبیله.
طَرَّبَهُ: او را به وجد آورد، او را به شادی نشاند.
بَنان: ج بنانة: سر انگشت؛ «بَلی قادِرینَ عَلی أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ».(3)
المُخَضَّب: خضاب شده، رنگ از حنا گرفته، اسم مفعول از خَضَبَ در باب تفعیل است.
ترجمهی بیت:
خانه و آثار آن، مرا سرگرم ننموده و انگشتان حنا گرفته، مرا شادمان نساخته است.
شرح بیت:
بین کلمات دار و رسم و منزل، مراعات نظیر وجود دارد.
3- وَ لا أَنَا مِمَّن یَزْجُرُ الطَّیْرُ هَمَّهُ
أَصاحَ غُرابٌ أمْ تعرَّضَ ثَعْلَبُ
4- ولا السَّانحاتُ البارحاتُ عَشِیَّةً
أَمَرَّ سَلِیمُ القَرْنِ أمْ مَرَّ أَعْضَبُ
مفردات:
الزَّجْرُ: منع کردن، نهی کردن
1) بگو: آیا برابر باشد نابینا و بینا- یعنی مؤمن و کافر.(انعام/50- اسفراینی ابوالمظفر شاهفور بن طاهر، تاج التراجم فی تفسیر القرآن للاعاجم، چاپ اول، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1375 ش)
2) رافعی، ص36؛ خیاط، ص15؛ زیوری بغدادی، ص22.
3) آری [بلکه] تواناییم که [خطوط] سر انگشتانش را [یکا یک] درست [و بازسازی] کنیم. (قیامة/4- ترجمهی فولادوند)
الطّیر: آنچه که سبب شومی باشد، آنچه بدان فال بد زنند؛ طائِر در آیهی «قالوا طائرکم معَکُم».(1)
صاحَ: بانگ برآورد.
تَعَرَّض: به سمت چپ و راست رفت.
السَّانِح: پرنده یا حیوانی که به سمت راست می رود و عرب به آن فال نیک می زند.
البارح: پرنده یا حیوانی که به سمت چپ می رود و به آن فال بد می زنند.
سَلیمَ القَرْنِ: درست شاخ، حیوانی که شاخش سالم است وبدان فال نیک زده می شود، خوش یمن.
أَعْضَب: شاخ شکسته، حیوان شاخ شکسته که به آن فال بد زده می شود، بد یُمن.
ترجمهی ابیات:
3- و من از کسانی نیستم که فال بد زدن، مانع ارادهی او گردد، خواه کلاغی بانگ برآورد یا اینکه روباهی کجروی نماید.
4- و نه پرندگان خوش یمن و بدیمنی که شبانگاه با فرخندگی یا شومی بر من میگذرند (مانع تصمیم و ارادهی او نمیشوند).
شرح ابیات:
«تَطَیَّرُ» فال بد زدن است؛ در بین قوم عرب و حتی غیر عرب مرسوم است که به بعضی چیزها فال بد میزنند مثلاً اگر کلاغ بانگ برآورد یا صبح از خانه بیرون رود و چشمش به سگ افتد، فال بد میزند. چه بسا از انجام کار یا تصمیمی که گرفته منصرف میشود و مقابل آن تفأل است که فال نیک زدن؛ در حدیث است که پیامبر صلی الله علیه و آله تفاءل را دوست میداشت و از تَطَیُّر کراهت داشت: «کانَ یُحبُِّ الفَألَ وَ یَکرَهُ الطَّیَرة» (2).
5- و لکن إلی أَهْل الفضائلِ و النُّهَی
و خَیرِ بَنی حَوَّاءَ و الخَیْرُ یُطْلَبُ
مفردات:
النُّهَی: ج نُهْیة: عقل و خرد. «کُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَکُمْ إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِأُولِی النُّهی».(1)
ترجمهی بیت:
امّا عشق من به نیک مردان و خردمندان و بهترین فرزندان حوّاء است و خیر همواره خواستنی است.
6- إلی النَّفَر البیضِ الَّذین بِحُبِّهم
إلی اللهِ فیما نابنی أتقرَّبُ
مفردات:
النفّر: گروه مردم از سه تا ده؛ الرَّهط: گروه ده نفر و بیشتر؛ العُصْبَة: گروه ده تا چهل نفری.
البِیض: ج أبیض: سفید، پاک؛ النفرالبیض: گروه پاک؛ در اینجا یعنی پاکی از گناه و اشتباه و مراد از آن اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است.
نابَ -ُ نوباً و نوبةً فلاناً أمرٌ: مطلب یا گرفتاری برای فلانی پیش آمد.
ترجمهی بیت:
(اشتیاق من به آن) پاکان و سپید رویانی است که به سبب دوستی و محبّت آنها در آنچه که برایم (از اذیت و آزار) پیش آید به خدا تقرّب میجویم.
1) بخورید و چهارپایانتان را بچرانید. بی گمان در این [امر] برای خردمندان نشانههاست. (طه /54 - ترجمهی انصاری)
7- بنی هاشمٍ رَهْطِ النَّبِیِّ فَإنَّنِی
بِهم و لَهُم أَرضَی مِراراً و أَغْضَبُ
مفردات:
هاشم: خُرد کننده نان خشک؛ لقب عمرو بن عبد مناف است؛ او نخستین کسی بود که در قحط سالی برای اهل مکه ترید درست کرد.(1)
الرَّهط: خاندان، قوم و قبیلهی مرد که در آن زن نباشد و کمتر از ده نفر باشد.
مِراراً: بارها، همواره.
ترجمهی بیت:
محبت من به بنی هاشم؛ خاندان پیغمبر است که خشنودی و خشم من پیوسته به سبب ایشان و برای ایشان است.
شرح بیت:
«بنی هاشم» عطف بیان از «النفر البیض» در بیت ششم، و «رهط» بدل برای «بنی هاشم» است.
بنی هاشم: پسران هاشم، تمام طایفهی علوی و عباسی از اولاد هاشم بن عبد مناف هستند، لیکن این لقب بر علویان غلبهی بیشتری دارد.
8- خَفَضْتُ لَهُم مِنِّی جَناحَی مَودَّةٍ
إلَی کَنَفٍ عِطْفاه أَهْلٌ و مَرْحَبُ
مفردات:
خَفَضْتُ: فرود آوردم
الجناح: بال؛ جَنَاحَی در اصل جَنَاحَینِ بوده که نون آن به سبب اضافه حذف شده است.
الکَنَف: سمت، سو، جهت، ناحیه، پناه، جانب؛ فی کَنَفِ فُلانٍ: در پناه فلان شخص.
1) دهخدا، ذیل هاشم
العِطف: کنار، کناره هر چیز، جانب، پهلو (بدن)، ج آن: أعطاف.
الأَهْل: شایسته، سزاوار، دارای صلاحیّت.
المَرْحَب: فراخی، گشایش، جا داری (مصدر میمی از رَحَُِبَ می باشد).
ترجمهی بیت:
در برابر ایشان فروتنم؛ دو بال دوستی و محبت را به جانبی فرود آوردهام که هر دو جانب آن شایستگی و فراخی است.
شرح بیت:
این بیت اقتباس از قرآن کریم است: «وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً» (1)
«عِطْفاه أَهْلٌ و مَرْحَبُ» جمله وصفیه، صفت از «کنََفٍ» میباشد.
9- و کُنْتُ لَهُم مِن هَؤُلاک و هؤُلاءِ
مِجَنّاً عَلَی أَنِّی أُذَمُّ وأُقْصَبُ
مفردات:
المِجَنّ: سپر.
أُقْصَبُ: مورد ناسزاگویی واقع می شوم.
قَصَبَهُ: به او بد گفت، به او ناسزا گفت، عیب جویی کرد.
ألْقَصْب: قطع، بریدن، ناسزاگویی را از آن رو قصب گویند که باعث قطع پیوند دوستی و خویشاوندی می گردد.
قَصَبَ اللَّحم: گوشت را برید؛ قصَّاب: بسیار بُرنده (گوشت)، بسیار قطعه کننده.
1) و از سر مهربانی، بال فروتنی بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا، آن دو را رحمت کن چنان که مرا در خُردی پروردند.» (إسراء/ 24- ترجمهی فولادوند)
ترجمهی بیت:
من سپر بلای ایشان در مقابل این و آن هستم، به همین سبب است که سرزنش میشوم و به من ناسزا میگویند.
شرح بیت:
«وکُنْتُ لَهُم مِن هَؤُلاک و هَؤُلا مِجَنّاً» کنایه از دفاع و جانب داری است، «هؤلاک و هؤلاء» کنایه از دشمنان اهل بیت است.
10- و أُرمی و أَرْمِی بِالعَداوَةِ أَهْلَها
و إنِّی لَأُوُذِی فِیهِمُ و أُؤَنَّبُ
مفردات:
أُرْمَی بِالعَداوَةِ: مورد دشمنی واقع می شوم؛ الرَّمی: عیب کردن و ناروا گفتن و متهم ساختن کسی را؛ رَماه بِفاحِشةٍ: او را دشنام داد.
أُوذی: أذیت می شوم، آزار می بینم.
أُؤَنَّبُ: توبیخ می شوم.
أَنَّبَهُ: او را به سختی سرزنش کرد، توبیخ کرد، زشتیهای او را بیان کرد.
ترجمهی بیت:
با من دشمنی می ورزند و من نیز با آن ها به دشمنی بر می خیزم و این منم که در راه دوستی و محبّت آن ها آزار میبینم و سرزنش میشوم.
شرح بیت:
«ها» در أهلها به «العَداوَة» باز میگردد.
11- فَمَا ساءَنِی قَوْلُ أمْرِیءٍ ذِی عَدَاوَةٍ
بِعَوْراءَ فِیهِمْ یَجْتَدِینی فَیَجْدُبُ
مفردات:
ألعَوْراء: سخن زشت، ناسزا؛ اصل معنای «عوراء» زن یک چشم است اما مجازاً به معنای زشت استعمال میشود.
إجْتَدی یَجْتَدِی: طلب عطا و بخشش نمود.
الجَداء: عطا، بخشش.
جَدَبَ یَجْدُبُ: عیب جویی نمود؛ قال ذو الرمة:
فَیا لَکَ مِنْ خَدٍّ أَسِیلٍ و مَنْطِقٍ رَخِیمٍ و مِنْ خَلْقٍ تَعَلَّلَ جادِبُه(1).
شرح بیت:
بدم نمیآید از سخن زشتی که دشمن آن دو گروه در بارهی آنها میگوید پس از آنها عیبجویی نموده و از من درخواست پاداش مینماید.
«بِعَوراء» متعلق به « فَمَا ساءَنِی» میباشد.
«هم» در «فیهم» به دو گروه آزار دهنده و سرزنش کننده از بیت 10 باز میگردد؛ شاعر در این بیت خوشحال است از اینکه کسی این دو گروه را عیب نموده و از او در مقابل این کارش طلب پاداش نماید.
1) - شگفتا از گونهی چون آفتاب و گفتار نرم و آفرینشی که عیب جویش را سرگرم نموده است. [از عیب جویی باز داشته است] (لسان العرب و أقرب الموارد، ذیل«جدب» )
12- فَقُل لِلَّذی فی ظِلِّ عَمْیاءَ جَوْنَةٍ
یَرَی الجَوْرَ عدلاً أیْنَ لا أیْنَ تَذْهَبُ
مفردات:
العَمْیاء: کور، مقصود از آن در اینجا جهالت و نادانی است، أَوْ أَصْبِرَ عَلَی طَخْیَةٍ عَمْیَاءَ.(1)
جَونة: تاریکی شدیدی که شخص در آن راه به جایی نمی برد.
ترجمه بیت:
به آنکه در سایهی سیاه جهالت، جور را عدل می بیند بگو کجا میروی؟
شرح بیت:
أیْنَ تَذْهَبُ اقتباس از «فأین تذهبون» میباشد.(2)
عَمْیاءَ ایجاز حذف دارد، در اصل «طَخْیَةٍ عَمْیَاءَ» بوده است؛ الطَّخاءةُ والطَّهاءَةُ، ممدودان، من الغیم: قطعة مُستدیرةٌ تسُدُّ ضَوْءَ القَمَر، ویقال لها: طَخْیةُ القَمَر: ابر گردی که نور ماه را سد میکند.(3)
13- بِأَیِّ کِتابٍ أَمْ بِأَیَّةِ سُنَّةٍ
تَری حُبَّهُم عاراً عَلَیَّ و تَحْسَبُ
مفردات:
حَسِبَ: پنداشت، گمان برد.
1) و در کار خود اندیشه می کردم که آیا با دست بریده (و نداشتن یاور و سپاه) حمله کنم (و حق خود را بازستانم) یا بر تاریکی کور (و گمراهی مردمان) صبر کنم. (شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، 1/ 288)
2) پس به کجا میروید؟ (تکویر/26- ترجمهی فولادوند)
3) فراهیدی، العین، باب التاء والخاء، ذیل«طخی»
ترجمهی بیت:
به استناد کدامین کتاب یا کدامین سنت است که دوستی آنها را بر من ننگ میشماری؟
شرح بیت:
شاعر میخواهد با این بیت خویش مخاطبش را به قرآن و سنت ارجاع دهد و به عبارتی دیگر میخواهد بگوید: اگر من اهل بیت را دوست دارم به استناد قرآن و سنت است که در جای جای آن ها حبّ اهل بیت علیهم السلام فرض و واجب شده است.
14- أَ أَسْلَمُ مَا تَأْتِی به مِن عَداوةٍ
و بُغْضٍ لهم لا جَیْرِ بَلْ هُوَ أَشْجَبُ
مفردات:
أسلم: سالم تر،درست تر، نیکو تر.
جَیْرِ: مسلماً، حتماً، واقعاً؛ جَیر در «جَیرِ لا آتِیکَ» قسم است و به معنای حقاً میباشد.(1)أشْجَب: هلاک کننده تر، نابود کننده تر
شَجَبَهُ: او را هلاک کرد، نابود کرد.
ترجمهی بیت:
آیا کینه ای که در حق آن ها روا می داری نیکوتر است؟ مسلماً خیر، بلکه آن (بغض و کینه) نابود کننده تر است.
شرح بیت:
«أأسلَمُ» استفهام انکاری است.
«أأسلَمُ» خبر مقدم و «ما» مبتدای مؤخر است.
1) زبیدی، تاج العروس، فصل الجیم مع الراء، ذیل«جیر»
15- سَتُقْرَعُ مِنْها سِنُّ خَزْیانَ نادمٍ
إذَا الیَوْمُ ضَمَّ النَّاکِثِینَ العَصَبْصَبُ
مفردات:
قَرَعَ یَقْرَعُ: میکوبد.
خَزْیان: شرمسار، خجل، شرمنده.
ضَمَّ: جمع کرد، گرد آورد.
نَکَثَ الحَبْلَ: تاب رسن و ریسمان را باز کرد، النَکث: تاب باز گردیدن از رسن، نَکَثَ العَهْدَ یَنْکُثُ نَکْثاً: پیمان را شکست.
ناکِثین: پیمان شکنان، أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ.(1)
ألْعَصَبْصَب: سخت، شدید: یومٌ عَصَبصب: روز سختِ گرم.
ترجمهی بیت:
دندان شخص شرمسارِ پشیمانِ (از دشمنی با اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله ) بهم کوبیده خواهد شد، آنگاه که روز سخت قیامت پیمان شکنان را گرد آورد.
شرح بیت:
«العَصبصَب» صفت برای «الیَوم» میباشد.
«تُقرعُ سِنُّ خِزیان» کنایه از عذاب سخت است.
16- فَمَالِیَ إلاّ آلَ أحْمَدَ شِیعَةٌ
و مالِیَ إلاّ مَشْعَبَ الحَقِّ مَشْعَبُ
مفردات:
آل: گروه خویشان، خاندان؛ سعدی قریب به مضمون همین بیت میفرماید:
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد(2)
المَشْعَب: راه، مَشْعَبَ الحَقِّ: راه حق، راهی که حق را از باطل جدا سازد. مذهب؛ شَعَبَ: ذَهَبَ.
الشِّیعَة: کسانی هستند که انسان با آنها توانا و نیرومند میشود و دیگران هم از او منتشر و گسترده میشوند؛ أَصلُ الشِّیعة الفِرقة من الناس، و یقع علی الواحد و الاثنین و الجمع و المذکر و المؤنث بلفظ واحد و معنی واحد، و قد غلَب هذا الاسم علی من یَتَوالی عَلِیًّا و اهلبیته، رضوان الله علیهم أَجمعین، حتی صار لهم اسماً خاصّاً.(1)
ترجمهیبیت:
من یارانی جز خاندان احمد صلی الله علیه و آله و مذهبی جز مذهب حق ندارم.
شرح بیت:
بسیاری از نحویان نظیر ابن هشام در کتاب قطر النَّدی و بلُّ الصَّدی در باب استثناء این بیت کمیت را به عنوان شاهد آورده اند.(2)
17- و مَنْ غَیْرَهُمْ أَرْضَی لِنَفْسِیَ شِیعَةً
و مَنْ بَعْدَهُم لا مَنْ أُجِلُّ و أَرْجَبُ
مفردات:
رَجَبَهُ: او را بزرگ شمرد، و ماه رجب از این جهت رجب شده است که آن را بزرگ میشمردند و جنگ در آن را ترک می نمودند
1) فرقه یا گروه. این واژه در مفرد و مثنی و جمع و مذکر و مؤنث یکسان بکار برده میشود. و نیز این اسم بر فرد یا افرادیکه پیرو حضرت علی (ع) و خاندان او میباشند، غلبه کرده است.(ابن منظور، لسان العرب، ذیل«شیع»)
2) عبدالحمید، محمد محیی الدین، شرح قطرالندی و بلّ الصّدی لِابن هشام الانصاری، عبدالله جمال الدین، مکتبة الفیروزآبادی، قم، 1416ه، ص244
ترجمهی بیت:
غیر از آن ها، چه کسانی را به عنوان یاور خویش برگزینم و پس از آن ها چه کسی را بزرگ و با هیبت شمارم.
شرح بیت:
استفهام در این بیت به معنای نفی است، یعنی لاأرضی شیعةً غَیرَهُم.
«أُجِلُّ» و «أرجَبُ» دارای تناسباند.
18- أُرِیبُ رِجالاً مِنْهُمُ و تَرِیبُنِی
خَلائِقُ مِمَّا أَحْدَثُو هُنَّ أَرْیَبُ
مفردات:
رَیب: ناخوش آمدن کار کسی، مر دیگری را و در شک افکندن.
رَابَهُ یَرِیبُ و أرَابَ یُرِیبُ: او را به شک و شبهه افکند، کاری کرد که او را خوش نیامد.
خلائق: ج خلیقة: طبیعت، خوی.
أَحْدَثَ حَدثاً: امری را سبب شد (بخصوص عمل زشتی را)، حادثه ای را موجب شد.
ترجمهی بیت:
من مردانی از آن ها را ناخوش میدارم و از ایشان در تردیدم؛ رفتاری که از آنها سر میزند، شک بر انگیزتر است.
شرح بیت:
«هُنَّ» در «أَحْدَثُو هُنَّ» به «خلائق» باز میگردد.
19- إلَیْکم ذَوی آلِ النّبِیِّ تَطَلَّعَتْ
نَوازِع مِنْ قَلْبی ظِماءٌ وألْبُبُ
مفردات:
تَطَلَّعَ: گردن کشید، مشرف شد، چشم دوخت، آرزو داشت، مشتاق بود.
نَوازع: ج نَازعة: گرایش، میل، شور، اشتیاق.
ظِماء: ج ظامِئ: تشنه.
ألبُبُ: ج لُبّ: عقل.
ترجمهی بیت:
[ای اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله ]، اشتیاق شدید برخاسته از قلبم و عقلهایم تنها به سوی شما گردن کشیده است.
20- فَإنِّی عَنِ الْأَمْرِ الَّذِی تَکْرَهُونَهُ
بِقَولی و فِعْلی ما اسْتَطَعْتُ لَأَجْنَبُ
مفردات:
الأجْنَب: کناره گیری کننده تر، دوری گزیننده تر، اجتناب کننده تر.
ترجمهی بیت:
پس بی شک من با گفتار و کردارم از امری که شما آن را ناپسند شمارید تا آنجا که بتوانم دوری کنندهترینم.
شرح بیت:
این بیت دارای اسلوب قصر از نوع تقدیم ما حَقُّهُ التأخیر است؛ «إلیکُم» متعلق به «تطلَّعَت» میباشد که برای آن مقدّم شده است.
21- یُشِیرُونُ بِالأَیْدِی إلَیَّ و قَوْلُهم
أَلا خَابَ هذَا و المُشِیرونَ أَخْیَبُ
مفردات:
خابَ: زیان دید، ناکام شد، بی بهره شد، أخیب : نومید تر، خائب تر؛ «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنید».(1)
ترجمهی بیت:
(دشمنان اهلبیت) با دستان خویش به من اشاره نموده و می گویند: این شخص (به سبب محبت اهلبیت) زیان دید درحالی که آن ها خود زیانکار ترین هستند.
شرح بیت:
بیت دارای صنعت «ردُّ العجز علی الصَّدر است» : یُشیرونَ و المُشیرون.
22- فَطائِفَةٌ قَد أَکْفَرَتْنِی بِحُبّکُم
و طائفَةٌ قَالُوا مُسِیءٌ و مُذْنِبُ
مفردات:
فَطائِفَةٌ قَد أَکْفَرَتْنِی: منظور حروریه است که محبت علی و اهلبیت را کفر میدانند.(2)
طائفة: مراد مرجئة است که تقدیم مفضول بر فاضل را جایز میدانند.(3)
مُسیء: بد رفتار، دارای رفتار ناشایست.
أساءَ إلَیْه: با او بد رفتاری کرد، نسبت به او رفتار ناشایستی داشت.
ترجمهی بیت:
جماعتی مرابه سبب محبت شماکافر دانستند وگروهی دیگرگفتند: اوبدرفتار وگنهکار است.
شرح بیت:
حروریة فرقهای از پانزده مذهب خوارج منسوب به حروراء قریهای به کوفه است، این جماعت؛ طایفهای از خوارج؛ پیروان نَجدَة بن عامر حنفی حروری خارجیاند و از آنرو که آنان میگفتند «لا حُکمَ إلاّ للهِ» آنان را «محکمة» نیز نامیدهاند. اینان پس از آن که حضرت علی علیه السلام به حکمیت تن در داد او را چون معاویه و عمروعاص کافر شمردند.(1)
مرجئه مکتبی اعتقادی است که ایمان را قول بلا عمل میدانند. این گروه کسانی را که مرتکب گناهان کبیره شده باشند مُخلَّد در آتش دوزخ نمیدانند بلکه میگویند کار آنان با خدا است و چون در این باره به آیهی 106 سورهی توبه توسل میجویند {وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ} (2)
و کار این گناهکاران را به خدا ارجاء (واگذار) میکنند، مرجئة نامیده شده اند. مکتب اعتقادی مرجئه برای امویان که از ارتکاب معاصی بزرگ پرهیزی نداشتند، پناهگاه خوبی بود، بدین جهت امویان از مرجئه پشتیبانی میکردند.(3)
23- فَما ساءَنِی تَکفیرُ هاتیکُ مِنهُمُ
ولا عَیْبَ هاتیکَ الَّتی هِیَ أَعْیَبُ
مفردات:
ساءهُ: او را آزرد، رنجاند، غمگین کرد، دلگیرکرد
ترجمهی بیت:
نه تکفیر این گروه (حروریه) ناراحتم میسازد، و نه عیبجوئی آن گروه (مرجئة) خود معیوب ترند.
24- یَعِیبُونَنِی مِن خُبْثِهِمْ و ضَلَالِهِمْ
عَلَی حُبِّکُم بَلْ یَسْخَرُونَ و أَعْجَبُ
مفردات:
خَبُثَ -ُ خُبثاً و خِباثَةً: بد بود، پلید شد، فاسد گشت.
ترجمهی بیت:
از پلیدی و گمراهی شان، محبت و دوستی شما را بر من عیب می دانند بلکه مرا به تمسخر می گیرند و من (از این اعمال آن ها) درشگفتم.
شرح بیت:
«بَلْ یَسْخَرُونَ» اقتباس از «بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ».(1)
25- و قالوا ترابیٌّ هواه و رَأْیُه
بِذالک فیهِمُ أدعی و أُلَقَّبُ
ترجمهی بیت:
و گفتند عقیدهی او، ابوترابی است و در میان آنها به این لقب مشهورم وبه آن خوانده میشوم.
شرح بیت:
«ترابیٌّ» اسمی است که دشمنان اهلبیت آن را بر دوستداران علی علیه السلام اطلاق میکردند و این اسم از کنیه آن حضرت «أبو تراب» گرفته شده است و این کنیهای است
1) بلکه عجب میداری و [آنها] ریشخند میکنند. (صافات/12- ترجمهی فولادوند)
که پیامبر صلی الله علیه و آله آنگاه که خاک را از پشت آنحضرت تکاند به وی فرمود: «قُمْ یا أبا تُراب» و این صفت مدحی است برای آن حضرت که بنی أمیه به خاطر حسادتشان آن را صفت ذمّ برای علی علیه السلام قرار دادند. عبایة بن ربعی گوید: به عبد اللَّه بن عباس گفتم: چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به ابو تراب مکنّی فرمودند، گفت برای اینکه او صاحب زمین میباشد و در روی زمین بعد از رسول خدا حجت پروردگار است، بقاء و سکون زمین به خاطر او میباشد.(1)سعید سمان نقل کرد از حضرت صادق علیه السّلام در تفسیر آیهی: «یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یَداه وَ یَقُولُ الْکافِرُ یا لَیْتَنِی کُنْتُ تُراباً» (2)
فرمود: یعنی روزی که هر کس توجه میکند به آنچه پیش فرستاده و کافر میگوید ای کاش علوی بودم و ابو تراب را دوست میداشتم.(3)
26- عَلی تِلکَ إِجْرِیَّایَ فِیکُم ضَرِیبَتی
و لَو جَمَعُوا طُرّاً عَلیَّ و أَجْلَبُوا
مفردات:
اَلإجْرِیّاء: عادت، خلق و خوی.
الضریبة: سرشت، خوی، عادت.
أجْلَبُوا: جمع شدند، فراهم آمدند، الإجْلاب: یاری، کمک، فراهم آمدن.المُجْلِب: یار، یاور.
طُرّاً: همگی.
ترجمهی بیت:
خلق و خوی من فقط به ترابی بودن است. اشتیاق من به شما (اهل بیت علیهم السلام ) است، هرچند که همه فراهم آیند و بر من هجوم آورند.
شرح بیت:
در شرح ابوریاش «علی ذلک» به جای «علی تلکَ» آمده است، چنین به نظر میرسد که «علی تلکَ» درست تر باشد؛ تاجُ العَروس، لسانُ العَرَب، الصحاح جواهری، الکامل فی اللغة. در ذیل «إجریا» به همین بیت کمیت استناد نموده و تِلکَ آوردهاند. رافعی و خیاط «ذاک» آورده اند.(1)
«تِلکَ» به مفهوم عقیده (ترابی بودن) از بیت بیست و پنجم باز میگردد.
27- و أَحْمِلُ أحْقادَ الْأَقارِبِ فیکُمُ
و یُنْصَبُ لی فی الأبْعَدِینَ فَأَنْصَبُ
مفردات:
أحمل: تحمل می کنم، به دوش می کشم.
الْأبعَدین: دورترها، بیگانگان.
نَصَبَ لِفُلانٍ: با فلانی دشمنی کرد.
ترجمهی بیت:
من کینهی خویشانم را در راه محبت شما تحمل می نمایم. بیگانگان در این خصوص با من دشمنی نموده و من نیز با آن ها به دشمنی بر می خیزم.
1) رافعی، ص40؛ خیاط، ص18
شرح بیت:
این بیت اقتباس معنوی از بخش نخست این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله در شأن علی و فاطمه و حسن و حسین (عیلهم السّلام) است که فرمود: أنا حَربٌ لِمَن حارَبَکُم و سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم.(1)
28- بِخاتَمِکُم غَصْباً تَجُوزُ أُمُورُهُم
فَلَمْ أَرَ غَصْباً مِثْلَهُ یَتَغَصَّبُ
مفردات:
خاتَمِکم: خاتِم شما (بنی هاشم) (مراد خاتم پیغمبران حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله که از بنی هاشم است).
الخاتَم: مُهری که به پایان نامه می زنند، مراد در اینجا مُهر انگشتری خلافت و جانشینی پیامبر است که از اهلبیت غصب شده است.
تَغَصَّبَ الشَّیْءَ: چیزی را به ناحق از کسی گرفت.
ترجمهی بیت:
کارهای آنها با انگشتری غصب شدهی خلافتِ شما جایز میشود. و من هیچ غصب شده ای را ندیدم بدین گونه به ناحق غصب شده باشد.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید: به سبب خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله که حق بنی هاشم میباشد اوامر بنی امیه بر مردم جاری است.
این بیت دارای قصر از نوع تقدیم ما حقه التأخیر است: «بِخاتمکُم» بر عامل خود «تَجُوزُ» مقدّم شده است.
1) شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد، کنگرهی شیخ مفید، قم، 1414 ق، چاپ دوم، 1/105؛ طوسی، امالی، 1/345، صدوق، عیون اخبار الرضا، 2/.59
29- وَجَدْنا لَکُمْ فِی آلِ حامیمَ آیةً
تَأَوَّلَهَا مِنّا تَقِیٌّ و مُعْرِبُ
مفردات:
لَکُم: برای شما بنی هاشم.
آل حامیم: سوره هایی که با «حم» در شروع می شوند، و آن هفت سوره است: المؤمن، فصلت، شوری، زخرف، جاثیه، احقاف؛ به آنها ذوات حامیم نیز میگویند.(1)
و سیوطی در المزهر میگوید: حوامیم جمع حامیم از کلام عرب نیست، بلکه کلام کودکان است که گویند: تعلَّمنا الحوامیم؛ از ابن مسعود روایت شده: «آل حامیمَ دیباج القرآن».(2)
تَأَوَّلَ الکَلامِ: سخن را تأویل کرد، تفسیر کرد.
المُعْرِب: آشکار کننده، بیان کننده.
ترجمهی بیت:
درحوامیم سبعه، درشأن شماآیهای یافتیم که پرهیزگار وبیانکننده ازما آنرا تفسیر نموده است.
شرح بیت:
30- و فی غَیْرِها آیاً و آیاً تَتابَعَتْ
لَکُم نَصَبٌ فِیها لِذِیِ الشَّکِّ مُنْصِبُ
مفردات:
الآی: ج آیه.
النَّصَب: نشانی، «نصب الشیء: وضعه وضعا ثابتا».
المُنْصِب: خسته کننده، به رنج اندازنده، رنج آور.
ترجمهی بیت:
و در غیر آل حامیم، آیات فراوانی در شأن شما نازل شده است که شک کنندهی در حق شما را به رنج و مشقت می اندازد.
شرح بیت:
می خواهد بگوید در قرآن آیاتی وجود دارد که شخص متردد در تأویل و تفسیر آن ها به زحمت افتاده و خسته می گردد و کسی را نمی یابد که این آیات را در شأن آن ها تأویل و تفسیر نماید، نظیر آیه تطهیر: «إنّما یریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عنکم الرِّجْسَ أَهْلَ البیتِ و یُطَهِّرَکُم تطهیراً» (2)
و یا آیه خمس: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ
1) بگو: از شما در مقابل این (ابلاغ رسالت خود) جز محبت (قلبی و عملی) درباره خویشاوندانم مزدی نمیطلبم، و هر کس کار نیکی انجام دهد (بر این محبت بیفزاید) ما برایش در آن، نیکی میافزاییم (بر پاداش طبیعیش حد اقل ده برابر اضافه میکنیم)، حقّا که خداوند آمرزنده و شکرگزار است. (شوری/23-ترجمه مشکینی)
2) جز این نیست که خداوند میخواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند. (احزاب/33-ترجمه گرمارودی)
لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیل» (1)
و یا آیه: «وآتِ ذا القُربی حَقَّه» (2)
31- بِحَقّکُمُ أَمْسَتْ قُریشٌ تَقُودُنَا
و بالفَذِّ مِنها و الرَّدیفَیْنِ نُرْکَبُ
مفردات:
قریش: در اینجا مراد بنی امیه است.
تَقُودُنا: بر ما رهبری می کنند، بر ما حکومت می کنند.
الفَذّ: تنها، یگانه، در اینجا منظور معاویه بن ابو سفیان است.
ردیف: کسی که بر یک اسب پسِ سوار نشیند، در اینجا مراد حاکمی است که پس از حاکم دیگر زمام امور را در دست میگیرد.
الرَّدِیفَیْنِ: دو در پی آینده، منظور جانشینان معاویه است: یزید بن معاویة و معاویة بن یزید.(3)
رَکِبَ (الذَّنْبَ): سوار بر گناه شد، مرتکب گناه شد، مرتکب جنایت شد.
نُرْکَبُ: در حق ما جنایت می شود، مورد اذیّت و آزار واقع می شویم.
ترجمهی بیت:
به واسطهی حق غصب شدهی شماست که بنی امیه بر ما حکومت می کنند و به وسیله معاویه و دو جانشین وی است که مورد اذیّت و آزار واقع می شویم.
32- إِذَا اتَّضَعُونَا کارِهین لِبَیْعَةٍ
أَنَاخُوا لِأُخْری و الأَزِمَّةُ تُجْذَبُ
33- رُدَافی عَلَیْنَا لَم یُسِیمُوا رَعِیَّةً
و هَمُّهُم أنْ یَمْتَروها فَیَحْلُبُوا
34- لِیَنتتِجوها فِتنَةً بَعدَ فِتنةٍ
فَیَفتَصِلوا أَفلَاءَها ثُمَّ یَربُبُوا
مفردات:
إتَّضَعَ البَعِیرَ: سر شتر را پائین آورد تا پا بر گردن آن نهاده و سوارش شود.
إتَّضَعُونَا: به زور بر ما سوار شدند، کنایه از اینکه به زور بر ما حکومت کردند.
أَنَاخُوا: شتر را خواباند تا بر آن سوار شود.
الأَزِمَّة: ج زِمام: افسار.
تُجْذَبُ: کشیده میشود.
الرُّدافی: ج ردیف: نشیننده سپس سوار؛ گفته میشود: و جَاؤوا رُدَافَی : یَتبَعُ بعضُهُم بَعضاً: پی درپی آمدند.
أسَامَ الماشیةَ یُسیمُ إسامةً: چهار پایان را به چرا برد، رعایت حال آن ها را نمود.
لَم یُسِیمُوا رَعیَّةً: مراعات حال رعیّت را نمی نمایند.
مَرَی الناقَة مَرْیاً و امتری: پستان شتر را مالید تا شیر جاری شود.
لِیَنتتِجوها: تا از او بچه بدنیا آورند، انتاج: زاییدن و بچه آوردن، اُنتِجَتِ النَّاقَةُ: زایید آن ماده شتر و بچه آورد.
أفلاء: ج فِلو: کرّهی اسب.
یَربُبُوا: ارباب شوند، مالک گردند، رَبَّ الشیءَ یرَُبُّ: دارنده آن چیز شد، آن چیز را گردآوری کرد. به جای «یَربُبُوا» در شروح رافعی و خیاط «یرکبوا» آمده است. (1)
1) خیاط، ص19؛ رافعی، ص41
ترجمهی ابیات:
32- هر گاه به اجبار از ما بیعتی گرفتند، ما را به بیعت دیگری مجبور ساخته و این روند ادامه مییابد.
33- آنها در دشمنی با من، پشیتیبان یکدیگرند. مراعات حال رعیّت را ننموده و سعی شان این است که مردم را بدوشند (أموال و حقوق آن ها را به غارت ببرند).
شرح بیت:
«إتَضَعونا» از بیت 32 دارای استعارهی مکنیهی مرشحه است؛ رعیت را به شتر تشبیه کرده، آن را حذف نموده و از لوازم آن إتِّضاع را آورده است؛ أناخوا و الأزِمَّة از ملائمات مشبه به محذوف (شتر) و ترشیح است. «إتَضَعونا» کنایه از به زور حکومت کردن و «الازمَةُ تُجذَبُ» کنایه از ادامه داشتن این زور است.
شاعر در این سه بیت اشاره به همان حکومت موروثی دارد که حاکمان از مردم هیچ رأی و نظری را نمیخواهند.
«ردافی» در بیت 33 حال دوم از واوِ «إتَضَعونا» در بیت 32 میباشد که حال اول آن «کارهین» است.
«لم یُسیموا رعیة» در بیت 33 کنایه از مراعات نکردن حال رعیت است.
«أن یمتَروها» کنایه از به زور بهره کشی نمودن و سود بردن است؛ مردم را به پرداختن خراجهای سنگین و رشوه وادار نمایند آنگونه که شیر را از شتر میدوشند.
ب- این بیت دارای استعارهی مکنیهی مرشّحه است. حکومت را به مادیانی تشبیه کرده که مالک آن کرّههایی پی در پی از او به دنیا آورده و آنها را استثمار مینماید، شاعر مشبه به(مادیان) را حذف و از لوازم آن «لِیَنتتِجوا» را آورده است، «فَیَفتَصِلوا أَفلَاءَها» ترشیح میباشد.
ج- «فِتنَةً» حال از «ها» در«ینتتجوها» میباشد.
35- أَقَارِبُنَا الأَدْنَوْنَ مِنْهُم لِعَلَّةٍ
وَ سَاسَتُنَا منهم ضِباعٌ و أذْؤُبُ
مفردات:
الأَدْنَوْنَ: ج الأدنی: نزدیکتر.
العَلَّة: هَوُو، هم شوی.
ضِباعٌ: ج ضَبْع و ضَبُع: کفتار.
أَذْؤُب: ج ذئب: گرگ.
ترجمهی بیت:
شرح بیت:
«سَاسَتُنَا ضِباعٌ و أذْؤُبُ» تشبیه بلیغ است، میخواهد بگوید رفتار حاکمان اموی با رعیّت همانند رفتار کفتارها و گرگها با گلهی گوسفندان است.
36- لَنا قائدٌ مِنْهم عنیفٌ و سَائِقٌ
یُقَحِّمُنَا تِلْک الجَراثِیمَ مُتْعِبُ
مفردات:
ألقائد: خلیفه، پیشوا، جمع آن قَواد
العَنِیف: خشن، بی رحم
السَّائق: آن که از عقب حیوان را براند، سوق دهنده؛ در این جا مراد حاکم و کارگزار است، جمع آن : سائقون، سوّاق و ساقه، «وَ جَاءَتْ کلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سَائقٌ وَ شهَِیدٌ».(1)
قَحَّمَ: تحمیل کرد.
ألْجَراثیم: ج جُرثوم و جُرثومة: مکان بلند که از خاک و گِل جمع شده باشد، در اینجا مراد کارهای سخت و طاقت فرسا که حاکمان اموی بر مردم تحمیل میکردند.
المُتْعِب: به رنج اندازنده، اذیت کننده، مانده گرداننده، کسی که مانده و خسته میگرداند.
ترجمهی بیت:
پیشوایی خشن و بی رحم از آن ها بر ما حکومت می کند و کارگزار به رنج اندازندهی آن ها کارهای سخت و طاقت فرسا بر ما تحمیل می نماید.
شرح بیت:
«عنیف» صفت برای «قائد» و «متعب» صفت برای «سائق» است.
مرا از «قائد» هشام بن عبدالملک ومقصود از «سائق» خالد بن عبدالله قسری کارگزار هشام در کوفه است.
1) و هر کسی میآید [در حالی که] با او سوقدهنده و گواهیدهندهای است. (ق/21-ترجمهی فولادوند)
37- و قالُوا وَرِثناهَا أَبَانَا و أُمَّنَا
وَ ما وَرَّثَتْهُم ذاکَ أُمٌّ و لا أَبُ
مفردات:
وَرَّثَ الرَّجُلَ مالاً: مالی را برای آن مرد به ارث گذاشت.
وَرِثناها: «ها» در آن به معنی خلافت است.
ترجمهی بیت:
(خلفای اموی) گویند: خلافت پیامبر را از پدر و مادرمان به ارث بردهایم در حالی که هیچ پدر و مادری، آن را برایشان به ارث نگذاشته است.
شرح بیت:
مراد از ارث بردن در این جا ارث بردن از پیامبر صلی الله علیه و آله است.
مقصود از «ها» در «ورثناها» خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله است.
38- یَرَوْنَ لَهُمْ فضلاً علی النّاس واجباً
سفاهاً و حَقُّ الهاشِمِیین أَوْجَبُ(1)
مفردات:
الفَضْل: نیکی، احسان، بخشش، زیادی، برتری.
سَفُهَ -ُ سَفاهَةًٌ و سَفاهاً: جاهل شد، سفیه بود.
ترجمهی بیت:
به سبب نادانی، ادّعای حق واجب بر مردم دارند حال آنکه حق هاشمی ها برتر و واجب تر است.
1) «فضلاً» در برخی نسخه ها«حَقّاً» آمده است.
شرح بیت:
«واجباً» صفتِ «فضلاً» بوده و «سفاهاً» مفعول له میباشد، «و» حالیه است.
این بیت دارای صنعت «ردّ العجز علی الصدر» است: واجباً و أوجب.
39- و لکن مواریثُ ابنِ آمِنَةَ الَّذی
بِه دانَ شَرقِیٌّ لَکُم و مُغَرِّبُ
مفردات:
مواریث: ج میراث.
دانَ: إطاعت کرد، مطیع گشت.
الشَّرقِیّ: کسیکه در شرق زندگی می کند.
المُغَرِّب: کسیکه در غرب زندگی می کند.
ترجمهی بیت:
بلکه آن خلافت، میراث پسر آمنه [پیامبر صلی الله علیه و آله ] است که به واسطهی او شرق و غرب عالم فرمانبردار شما گشت.
شرح بیت:
مراد از «ابن آمنه» پیامبر گرامی اسلام است. آمنه علیها السلام دختر وهب بن عبد مناف بن زهره و همسر عبدالله بن عبدالمطلب پدر رسول الله صلی الله علیه و آله که جز عبدالله همسر دیگری نداشته است.(1)
1) ابن حزم اندلسی، ابو محمد علی بن احمد بن سعید، جمهرة انساب العرب، تحقیق لجنة من علماء بیروت، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1983، ص17
40- فِدیً لَکَ مَوْروثاً أَبی و أَبو أَبی
و نَفْسِی و نَفْسِی بَعْدُ بِالنّاس أَطْیَبُ
مفردات:
بَعْدُ: هنوز
ترجمهی بیت:
(ای پیامبر) پدر و جدّم به صورت موروثی و جانم فدای تو باد. در حالی که جان من بعد از این فدا شدن در میان مردمان، پاکترین است.
شرح بیت:
«فدیً» خبر مقدم که مبتدای مؤخر آن «أبی» میباشد.
«موروثاً» حال است و مراد از آن پیامبر صلی الله علیه و آله است.
41- بِکَ اجْتَمَعَتْ أَنْسابُنا بعد فُرقَةٍ
فَنَحْنُ بَنُو الإسْلامِ نُدعَی و نُنْسَبُ
مفردات:
الفُرْقَةُ: تفرقه، جدایی.
نُدعی: خوانده می شویم.
نُنْسَبُ: انتساب داده می شویم.
ترجمهی بیت:
رابطه نسبی ما پس از جدایی، به وسیله تو جمع گشت بنابر این ما فرزندان اسلام خوانده می شویم و انتساب ما به آن است.
شرح بیت:
این بیت دارای تقدیم ما حقه التأخیر است: «بِکَ» بر عامل خود «إجتِمَعت» مقدَّم شده است.
42- حَیاتُک کانَتْ مَجْدَنَا و سَناءَنا
و مَوْتُک جَدْعٌ لِلْعَرانینِ مُوعِبُ
مفردات:
المَجْد: شکوه، بزرگواری.
السَّناء: رفعت، بلندی.
الجَدْعُ: بریدن بینی.
العرانین: ج عرنین: ابتدای بینی از بالا که دارای برجستگی است.
ألمُوعِبُ: از ریشه بر کننده. أَوْعَبَهُ: آن را ریشه کن کرد، جَدعٌ لِلعَرانین مُوعِبٌ: بینی را از بیخ بریدن؛ جَدَعَهُ الله جَدعاً مُوعِباً : ببرد خدای بینی او را بریدگی از بیخ.
ترجمهی بیت:
زندگی تو سبب بزرگواری و رفعت ما بود و مرگ تو باعث ذلّت و خواری کامل ما گشت.
شرح بیت:
«جَدعٌ للعرانین مُوعِبٌ» کنایه از خوار و ذلیل شدنی کامل و تمام است.
43- وَ أنْتَ أمینُ اللهِ فِی النّاسِ کُلِّهمْ
عَلَیْنَا وفِیما احْتَازَ شرقٌ ومَغْرِبُ
مفردات:
حازَه: و احْتَازَه: مالک شد، صاحب شد، تصرف نمود.
ترجمهی بیت:
از تمامی مردمان در شرق و غرب عالم، تنها تو امین خدا بر مایی.
44- وَ تُسْتَخْلَفُ الأمْواتُ غَیْرَک کُلُّهُم
وَ نُعْتَبُ لَو کُنّا عَلَی الحَقِّ نُعْتَبُ
مفردات:
إسْتَخْلَفَ فُلاناً: فلانی را برای جانشینی انتخاب کرد، او را به جانشینی برگزید، استخلاف: خلیفه کردن کسی را به جای خود.
عتب علیه عتبا من بابی ضرب و قتل و معتبا أیضا: لامه فی تسخّط: او را با غضب شرزنش کرد، به سختی ملامت نمود.
ترجمهی بیت:
برای تمامی مردگان جانشین بر گزیده میشود و ما (از اینکه میگوییم تو جانشین بر گزیده ای) سرزنش می شویم، ای کاش بر حقّ سرزنش میشدیم.
شرح بیت:
وصیت ننموده ای!» و در مصراع دوّم از زبان خود و قائلان به ولایت علی علیه السلام سخن میگوید که مورد سرزنش واقع می شوند از اینکه می گویند: «پیامبر جانشینی خویش را وصیت نموده است».
فعل«تُستَخلَفُ» در شرح الخیاط به صورت مجهول و در شرح ابوریاش «نَستَخلِفُ» و در شرح الرافعی به صورت معلوم «تَستَخلِفُ» که به صورت مجهول مناسبتر است.(1)
«لو» در این بیت به معنای «لیت» بوده و بر تمنّی دلالت دارد.
45- و بُورِکْتَ مَوْلوداً و بُورِکْتَ ناشئاً وبُورِکْتَ عِنْدَ الشَّیْبِ إذ أَنْتَ أَشْیَبُ
مفردات:
بُورِکْتَ: مبارک گشتی؛ فَلَمَّا جاءَها نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَها.(2)
النّاشیء: نوجوان، دختر یا پسری که از حد کودکی گذشته، وارد عهد شباب شده باشد.
الشَّیب: پیری، سپیدی موی سر، الأشْیب: پیرتر.
ترجمهی بیت:
ای رسول خدا، تو در در نوزادی مبارک بودهای، در نوجوانی مبارک بودهای و به هنگام پیری آنگاه که از همه پیرتری مبارک بوده ای.
شرح بیت:
این بیت دارای صنعت تکرار برای تقریر معنی در ذهن مخاطب است: «بورکت».
46- وَ بُورِک قَبرٌ أَنْتَ فیه و بُورِکَتْ
به و لَهُ أَهْلٌ لِذَلِک یَثْرِبُ
مفردات:
الأهل: شایستگی، لیاقت.
ترجمهی بیت:
قبری که تو در آن آرام گرفته ای مبارک است و یثرب به سبب آن (قبر) مبارک گشت، در حالی که آن قبر این شایستگی را دارد.
شرح بیت:
«ه» در«لَهُ» به قبرباز میگردد، «یَثرِبُ» نائب فاعل «بُورِکَت»، واودر «ولَهُ اهلٌ» حالیه میباشد.
47- لَقَدْ غَیَّبُوا بِرّاً و صِدقاً و نائلاً
عَشِیَّةَ واراکَ الصَّفیحُ المُنَصَّبُ
مفردات:
النّائل: بخشش، هدیه، عطیه.
واراکَ: تو را در برگرفت، تو را مخفی کرد.
الصَّفِیحُ: ج صفیحة: سنگ پهن، مراد سنگ قبر است.
المُنَصَّب: منصوب، نصب شده.
ترجمهی بیت:
شبانگاهانی که سنگ نصب شده روی مقبره ات تو را در برگرفت، آن ها در حقیقت نیکی و راستی و بخشش را پنهان نمودند.
شرح بیت:
مراد از «براً، صدقاً و نائلاً» وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله است.
48- یَقُولُونَ لَمْ یُورثْ و لَوْلا تُراثُه
لَقَد شَرِکَتْ فیه بَکیلٌ و أَرْحَبُ
49- وَ عَکٌّ و لَخْمٌ و السَّکُونُ و حِمْیَرٌ
و کِندَةُ و الحَیّانِ بَکرٌ و تَغْلِبُ
50- و لَانْتَشَلَتْ عِضْوَیْنِ مِنها یُحابِرُ
و کانَ لِعَبْدِ القیسِ عِضوٌ مُؤَرَّبُ
51- وَ لَانتَقَلَتْ مِنْ خِنْدِفٍ فِی سِواهُم
و لَاقْتَدَحَتْ قَیسٌ بِهَا ثُمَّ أَثْقَبُوا
مفردات:
بکیل: نام قبیلهای از همدان از فرزندان بکیل بن جشم بن خیران بن نوف بن همدان که از قدمای جاهلیان در یَمَن است.(1)
أرحَب: نام قبیلهی بزرگی از همدان، به نام أرحب بن مُرَّة بن دُعام بن مالک بن معاویة بن صعب بن دومان بن بکیل بن جُشَم بن خَیران بن نوف بن همدان.(2)
عَک: قبیلهای از کَهلان که فرزندان عَک بن عُدثان بن عبدالله بن أزد میباشند.(3)
لَخم: لخم بن الحارث بن مَرّة بن کهلان جدی جاهلی که مؤسس آل لخم (لخمیون) است. پسران وی امارت حیره داشتند بازماندگان ایشان که «آل عباد» یا «بنو عباد» نامیده میشوند، حکمران اشبیلیه بوده اند.(4)
السَّکون: قبیله ای از یمن، حمیر: قبیله ای یمنی است از فرزندان حمیر بن سبا، کنده: اسم قبیله ای است از یمن.(1)
بکر: قبیله ای است منسوب به بکر بن وائل، و تغلب: قبیله ای منسوب به تغلب بن وائل میباشند.
الإنتشال: گرفتن، برداشتن، در اصل بیرون آوردن گوشت از دیگ به وسیله میلهای سر کج که ویژه این کار است.
العِضو: بهره، نصیب، سهم.
مُؤَرَّب: تامّ، کامل، عِضوٌ مُؤَرَّبٌ: تامٌ لَم یُکَسَّر: بهره ای کامل که تکه تکه نشده باشد.
تَأریبُ الشیءِ: توفیره: کامل گردانیدن چیزی.
یُحابِر: اسم قبیله ای است از فرزندان یحابر بن مالک بن مالک بن اُدَد بن زید و مراد نامیده شد زیرا نخستین کسی بود که در یمن به شورش بر خاست. در خیاط و رافعی یحابر به فتح یاد ضبط شده است.(2)
خِندف: قبیله ای است به نام مادرشان؛ خندف دختر حلوان بن عمران بن الحاف بن قضاعه بن مالک، زن الیاس بن مضر که فرزندان الیاس به نام این زن مشهورند.(3)
إقْتَدَحَ: آتش را برافروخت.
قَیس: نام قبیله ای است ازیمن.
أثْقَبَ ناراً: آتش را برافروخت.
ترجمهی بیت:
48- (بنی امیه) گویند که از پیامبر ارث برده نمیشود! اگر خلافت میراث پیامبر نیست پس باید حتماً قبایل بکیل و أرحب هم در آن سهیم باشند.
49- و همچنین قبایل عکّ، لخم، سکون، حمیر، کنده و دو قبیله بکر و تغلب نیز (در أمر خلافت شریک اند.)
50- و هر آینه قبیله یُحابر، دو سهم از آن می گرفت و برای قبیلهی عبد القیس هم سهم کاملی از آن بود.
51- و از قبیله خندف به دیگران منتقل می شد و قیس، به ادّعای آن برای خویش، آتش جنگ را شعله ور می ساخت. سپس دیگر قبایل آن آتش را دامن می زدند.
شرح بیت:
شاعر در این بیت استدلال عقلی دیگری را بیان می کند و آن این است که فرض را بر این می گذاریم که از پیامبر ارث برده نمی شود حال چرا فقط بنی امیه مدّعی آنند؟! در این صورت همه قبایل در ادّعای خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله یکسانند بنا بر این هر قبیله باید آن را برای خویش ادّعا نماید.
«تراثه» مبتدا و خبر آن موجودٌ محذوف است و تقدیر چنین «لولا تراثه موجودٌ»
«عَکٌ» معطوف بر «بکیل» در بیت 48 میباشد که فاعل «شَرِکت» است، «بَکرٌ» بدل جزء از کل از «الحیّان» میباشد.
52- و ما کانَت الأنْصارُ فیها أَذِلَّةً
وَ لا غُیَّباً عَنْها إذَا النَّاس غُیَّبُ
مفردات:
أذلَّة: ج ذلیل: خوار، بی مقدار؛ «جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً». (1)
غُیَّب: ج غائب: غایب، پنهان.
1) «و عزیزانش را خوار میگردانند». (نمل/34- ترجمهی فولادوند)
ترجمهی بیت:
(اگر بحث میراث و بر حق بودن اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله نبود)، انصار خوار و بی مقدار نبودند، آن هنگام که همه مردم غائب بودند از طلب آن برای خویش غائب نمی شدند.
شرح بیت:
اگر مسأله میراث نبود انصار از این أمر غائب نمی شدند زیرا آن ها بودند که در جنگ های بدر و أحد و... به دفاع از پیامبر صلی الله علیه و آله و اسلام برخاستند بنابراین در بحث غیر میراث آنها به جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله از دیگران شایستهترند. لازم به ذکر است که انصار در سفینهی بنی ساعده پس از بیعت با ابوبکر احساس خواری و ذلت نمودند.(1)
میتوان گفت بین «غُیَّباً» و «غُیَّبُ» جناس تام مماثل است زیرا غُیَّباً به معنای غایب بودن از در خواست خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله نیز میباشد در حا لیکه غُیَّبُ به معنای غا ئب بودن در سقیفهی بنی ساعده است.
به جای «أذلَّة» در شروح خیاط و رافعی «أدلَّة» با «دال» به معنای شا هدان و گواهان آمده است که با توجه به سیاق بیت و وجود ما و لای نافیه در آن «أذلَّة» درست تر به نظر میرسد.
53- هُم شَهِدوا بدراً و خَیْبرَ بَعدَها
و یَوْمَ حُنَیْنٍ و الدِّماءُ تَصَبَّبُ
مفردات:
شَهِدوا: شاهد بودند، حضور داشتند.
تَصَبَّبُ: در اصل تَتَصَبّبُ می باشد که یک تاء آن افتاده است.
تَصَبَّبَ الدَّمُ یتصبَّبُ: خون ریخت.
1) نک: فصل نخست همین اثر، ص12
ترجمهی بیت:
در حالیکه خونها روان و ریزان بود آن ها بودند که شاهد جنگهای بدر، خیبر و حنین بودند.
شرح بیت:
بدر و خیبر و حنین جنگهای معروف عصر پیامبر صلی الله علیه و آله است که در آنها انصار (اهل مدینه)یاوران پیامبر صلی الله علیه و آله بودند.
«و» در «والدَّماءُ» «تَصَبَّبُ» حالیه میباشد.
54- وَ هُمْ رَئِمُوها غَیْر ظَأْرٍ و أَشْبَلُوا
عَلَیْها بأطرافِ القَنَا و تَحَدَّبُوا
مفردات:
رَئِمَ -َ ه: بسیار به او عشق ورزید، با احترام او را پذیرفت، به او انس گرفت.
ألظَّأْر: اجبار، به اصرار و إکراه چیزی را کسی خواستن.
ظَأَرَه عَلَی الأمْرِ: او را بر آن کار فریفت، به اصرار آن را از او خواست.
أشْبَلُوا: دلسوزی کردند، مهربانی نمودند.
بِأطرافِ القَنا: با نوک سرنیزه ها.
تَحَدَّبُوا: پشتیبانی کردند، یکدیگر را یاری نمودند.
ترجمهی بیت:
ایشان بدون اکراه دعوت اسلام را پذیرفتند و نسبت به آن مهربانی نموده، با سرنیزهها در دفاع از آن یکدیگر را یاری نمودند.
55- فَإن هِیَ لَمْ تَصْلُحْ لِحَیٍّ سِواهُمُ
فَإنَّ ذَوِی القُربی أَحَقُّ و أَقْرَبُ
مفردات:
الحَی: قبیلهَ :
هی: مراد از ان خلافت است.
مراد از «هم» در «سِواهم» قریش است.
ترجمهی بیت:
و اگر خلافت برای قبیله ای جز قریش شایسته نیست، پس خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله بر این أمر شایسته تر و نزدیکترند.
شرح بیت:
این بیت میتواند تعریض به گفتهی ابوبکر در سقیفهی بنی ساعده باشد که گفت: «پیشوایان از قریش اند» حال شاعر میگوید اگر موضوع خویشاوندی باشد و جز قریشی کسی نمیتواند خلیفهی پیامبر صلی الله علیه و آله باشد پس علی علیه السلام از همه شایسته تر است؛ زیرا هم داماد و هم پسر عموی پیامبر میباشد و هم اینکه آن حضرت صلی الله علیه و آله در مواقف گوناگون وی را به جانشینی خود برگزید.
56- و إلاّ فَقُولُوا غَیْرَها تَتَعَرَّفُوا
نَواصِیهَا تَردِی بِنا وَهْیَ شُزَّبُ
مفردات:
نَواصیها: پیشانی آنها، مراد پیشانی اسب ها.
رَدَِیَ الفَرَسُ: اسب به سرعت رفت، تَردِی بِنا: به سرعت ما را می برند. از ردیان و رَدی:
یک شیوه از راه رفتن است میان رفتن و دویدن.
شُزَّب: ج شازِب: میان باریک هر چند که لاغر نباشد.
غیرها: «ها» در آن اشاره به این گفته دارد: «الأئمَّةُ مِن قُریشٍ» (1)پیشوا یان از قریش هستند که ابوبکر آن را در سقیفه بنی ساعده بیان کرد.
تَتَعَرَّفُوا: می شناسید، در اینجا یعنی روبرو خواهید شد.
ترجمهی بیت:
و اگر جز این است پس (به جای این جمله «پیشوایان از غیر قریشاند» ) چیز دیگری را بگویید که در آن صورت با اسبهایی میان باریک روبرو خواهید شد که ما را حرکت می دهند.
شرح بیت:
می خواهد بگوید اگر شما این گفته پیامبر را که میفرماید: «پیشوایان از قریش اند» تغییر دهید با سپاهیان انبوهی از ما روبرو خواهید شد که توانمند بوده و به جنگ با شما بر میخیزند.
واو در «و هی شُزَّبُ» حالیه است.
57- عَلامَ إذاً زارَ الزُّبَیْرَ و نافعاً
بِغارَتِنَا بَعْدَ المَقانِبِ مِقْنَبُ
مفردات:
عَلامَ: چرا، برای چه.
الزّبیر: مراد از آن زبیر بن ماحوز شاری تمیمی از خوارج بود که علیه حکومت اموی قیام کرد و در سال 68ه- کشته شد.(2)
نافعاً: منظور نافع بن الأزرق خارجی است.پیروان وی به أزارقه مشهوراند در سال 65 ه- در اهواز به دست سپاهیان مهلب کشته شد و پس از او عبید الله بن الماحوز تمیمی بر خوارج امیر گردید.(1)
الغارة: تهاجم، حمله.
المقانب: ج المِقْنب: دسته سواره نظام، لشکری بین هزار تا پنجاه هزار باشد.
ترجمهی بیت:
اگر این گونه نیست که من می گویم پس چرا زبیر و نافع با هجوم لشکریان انبوه(ما) روبرو شدند؟
شرح بیت:
«الزُّبیر» مفعول به مقدم و «مِقنَبُ» فاعل مؤخرِ «زار» میباشد.
58- و شاطَ عَلی أَرْماحِنَا بِادِّعائهَا
و تَحوِیلِها عَنْکُم شبیبٌ و قَعْنَبُ
مفردات:
شاط یَشیط: هلاک شد، خونش هدر رفت.
التّحویل: گرداندن، تغییر دادن.
«شبیب» و«قَعْنب» نام دو تن از خوارج است که به ادّعای خلافت خروج کردند و در سال 76ه- کشته شدند.(2)
ترجمه بیت:
و شبیب وقعنب به سبب ادّعای خلافت وگرداندن آن از شما با شمشیرهایمان هلاک گشتند.
شرح بیت:
مراد از «ها» در «باِدّعائها» خلافت و «کم» در «عنکم» بنی امیه میباشد.
59- نُقَتِّلُهُم جِیلاً فَجِیلاً نَراهُمُ
شَعائرَ قُربانٍ بِهم یَُتقَرَّبُ
مفردات:
الجیل: قوم، ملت، طایفه، نژاد.
شعائر: ج شعیره: عبادت، قربانی، در اینجا منظور قربانیان چاق و فربهی است که به خانهی کعبه تقدیم می نمودند. وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَکُمْ فیها خَیْرٌ.(1)
ترجمهی بیت:
گروه گروه از ایشان به قتل می رسانیم و آنان را چونان قربانیانی می دانیم که با (کشتن) آن ها به خدا تقرّب می جوییم.
60- لَعَلَّ عزیزاً آمِناً سَوْفَ یُبْتَلی
و ذا سَلْبٍ مِنْهُمْ أَنِیقٍ سَیُسْلَبُ
61- إذَا أَنْتَجُوا الحَرْبَ العَوانَ حُوارَها
و حَنَّ شَرِیجٌ بِالمَنَایا و تَنْضُبُ
مفردات:
العزیز: شریف و بزرگوار، با عزت؛ شاعری سروده است:
کشان کشان همی آورد هر کسی سوی او مبارزان و عزیزان آن سپه را خوار(2)
آمن: بی بیم، بی خوف، ایمن. ج: آمنین؛ أُدخلوها بسلامٍ آمِنین.(1)
یُبتَلی: مبتلا میشود، گرفتار میشود، فردوسی میفرماید:
رهاند خرد مرد را از بلا مبادا کسی در بلا مبتلا(2)
ذا سَلْبٍ: دارای پوشش، السَّلْب: مطلق جامه، پوشش.
أنیق: آراسته، پیراسته، خوش لباس.
نَتَجَ و أنتَجَ الناقَةَ و مثلها: بچه را از شیر و آن چه بدان ماند گرفت.
الحربُ العوان: جنگ سخت، جنگ خونین، جنگی که در آن یک بار پس از دیگری قتال رخ داده باشد.
الحُوار: کره شتر به وقت زاییدن، بچه شتر قبل از آنکه از شیر گرفته شود.
حَنَّّ: مشتاق شد، ناله شوق سر داد، حنین: ناله ای که از سر شوق باشد. أنین: ناله ای که در اثر درد باشد.
ألشَّریح: کمان، چوبی که برای ساختن کمان دو نیم کنند به هر نیمه آن شریح گفته میشود
التَّنْضُب: تیر، در اصل درختی که از آن تیرهای کمان را می سازند.
ترجمهی ابیات:
60- چه بسا (شخص) بزرگوار و ایمنی که گرفتار آید و چه بسا (شخص) خوش پوش و نیکو جامهای که جامه از تن وی ربوده شود.
61- آنگاه که آتش جنگ سخت را شعله ور سازند و تیر و کمان برای مرگ ها نالهی شوق سر دهند.
شرح ابیات:
60- الف) شاعر می خواهد بگوید چون صاحب حق را نشناختند و اداره امور امت را به جانشینان واقعی پیامبر واگذار نکردند دچار درگیری و هرج و مرج شدند و امنیت عمومی سلب گردید و آنهایی که در امن و امان بودند از شرّ آن برکنار نماندند.
ب) «سوف یُبتلی» خبر لَعلَّ میباشد، «أنیقٍ» صفت «سَلبٍ» است.
61- الف) بیت دارای استعاره مکنیه مطلقه است: جنگ را به ناقه تشبیه کرده سپس ناقه را حذف و از لوازم آن «أنتجوا» را ذکر کرده است؛ حُوار از ملائمات مشبه به و شریج و تنضب از ملائمات مشبه است.
ب) «شَریج» و «تنضُب» مجاز مرسل به اعتبار ما کان میباشند زیرا شَریج چوبی است که از آن کمان سازند و تنضُب هم درختی حجازی است که از آن نیز تیر و کمان میسازند.
ج) این بیت دارای صنعت تشخیص است: شَریج و تَنضُب را به انسانی تشبیه نموده است که نالهی شوق سر میدهند.
د) «اذا انتَجوا» کنایه از شدت دادن جنگ و شعله ور نمودن آتش آن است.
ه) «الحَربَ» مفعول به اوّل و «حُوارَ» مفعولٌبه دوّم «أنتجوا» میباشند.
62- فَیا لَکَ أَمْراً قَدْ أُشِتَّتْ أُمُورهُ
و دنیا أَری أَسْبابَها تَتَقَضَّبُ
مفردات:
أمر: مراد از آن خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله و حکومت بر مسلمانان است که به دست نا اهلان افتاده است.
یا لَک أمراً: ای شگفتا ازأمری که... (اسلوب تعجب است).
شَتَّت و أُشتَّتْ: متفرق گشت، گسسته شد.
تَقَضَّبَ السَّببُ: رشته بریده شد، رسن پاره گشت.
ترجمهیبیت:
ای شگفتا از أمری که رشته هایش از هم گسسته، و دنیایی که میبینم رشتههایش پاره میگردد.
شرح بیت:
این بیت دارای استعارهی مکنیه است؛ شاعر دنیا را به بافتهای تشبیه کرده است که دارای رشتهها و رسن ها است، سپس بافته را حذف و از لوازم آن اسباب (رشتهها) را آورده است.
«و دنیا أَری أَسْبابَها تَتَقَضَّبُ» کنایه از ناپایداری دنیا و فانی شدن آن است.
63- یَرُوضُونَ دینَ اللهِ صَعْباً مُحَرَّماً
بأَفْواهِهِمْ و الرّائضُ الدینِ أصْعَبُ
مفردات:
راضَ المُهْرَ: کره اسب را رام کرد، الرَّائض: رام کننده، تعلیم دهنده، پرورش دهندهی(اسب).
الصَّعبُ المُحَرَّمُ: شتر چموشی که سواری نمی دهد، در مثل آمده است : «یَرکَبُ الصَّعبَ من لا ذَلولَ له» بر مرکب چموش سوار میشود آن کس که مرکب رام نیابد.
ترجمهی بیت:
دین خدا را با کلام خویش رام خود می سازند آنگونه که اسب های چموش و سرکش را مطیع می سازندوآن که دین را رام خویش می سازد برای بازگشت به دین بسیارسرکش است.
شرح بیت:
آن هایی که میراث پیغمبر را انکار می کنند دین خدا را مطابق میل و هوای خویش تفسیر نموده و آنچه را که خدا جایز ندانسته است جایز می شمارند و آنکه این گونه دین را مطابق هوا و هوس خویش تفسیر می کند بازگرداندنش به دین بسیار سخت و مشکل است.
«الرَّائضُ الدِّین» اضافهی لفظی است؛ اضافهی عامل به معمول خود است به همین سبب آمدن «أل» بر سر آن جایز است.
در «یَرُوضُونَ دِینَ اللهِ» استعاره مکنیه وجود دارد: دین را به مرکبی تشبیه نموده که آن را رام میسازند، مرکب(مشبه به) را حذف و از لوازم آن یروضون را آورده است.
«صَعباً» توریه است، معنای نزدیک آن «دشواری» بوده که غیر مراد است. معنای دور آن «شتر چموشی است که به سختی سواری میدهد» شاعر در این بیت معنای دور را اراده نموده است.
این بیت دارای صنعت «رد العجز علی الصدر» است: صَعباً و أصعَبُ.
64- إذَا شَرعُوا یَوْماً عَلَی الغَیِّ فِتْنَةً
طَرِیقُهُمُ فَیِها عَنِ الحَقِّ أَنْکَبُ
مفردات:
شَرَعُوا: آشکار کنند، هویدا کنند.
نَکَبَ عَنِ الحَقِّ: از حق منحرف شد، کنار رفت.
أَنْکَب، نَکْباء ج آن نُکْب: منحرف، دور شده.
ترجمهی بیت:
چناچه روزی به سبب گمراهی فتنهای به پا کنند مسیر آن ها در آن بر خلاف حق است.
شرح بیت:
«علی الغَیِّ» در محل نصب «مفعولٌله» میباشد.
«إذا» بر حتمیت وقوع شرط دلالت میکند، کمیت میخواهد بگوید بنی امیه یقیناً آشوب گر و فتنه انگیزند.
65- رَضُوا بِخلافِ المُهْتَدِین و فِیهُمُ
مُخَبَّأَةٌ أُخْری تُصانُ و تُحْجَبُ
مفردات:
المهتدین: هدایت یافته، راه برده، ره یافته، در اینجا منظور رسول خدا و اهلبیت اویند. مولوی فرماید:
سورهی رحمن بخوان ای مبتدی تا شوی بر سر پریان مهتدی(1)
خِلاف: مصدر دیگر باب مفاعله بمعنای مخالفت نمودن.
المُخَبَّأة: گمراهی پنهان، گمراهی که آن را مخفی می دارند.
تُصانُ: محفوظ است، حفظ کرده می شود.
تُحْجَبُ: مخفی است، پنهان داشته می شود.
ترجمهی بیت:
آن ها به مخالفت خود با اهل بیت علیهم السلام خشنود گشتند در حالی که نزد آن ها گمراهی دیگری وجود دارد که آن را حفظ نموده و پوشیده میدارند.
شرح بیت:
1) دهخدا، ذیل «مهتدی»
أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ».(1)در
کتاب احتجاج طبرسی آمده است که امام محمد باقر علیه السلام از پدران خویش از رسول صلی الله علیه و آله خدا روایت فرمودند آنان که در این آیه خداوند آن ها را توصیف نموده، کسانی هستند که ولایت و رهبری علی صلی الله علیه و آله و فرزندان او را پذیرفته، آن را با ولایت و رهبری دیگران آمیخته نسازند.(2)
حجاج بن یوسف در سخنان خود مقام عبدالملک را بالاتر از پیغمبر می شمرد و می گفت : مردم! آیا فرستادهی شما نزد شما گرامی تر است یا خلیفهی شما؟ پیغمبر فرستاده ی خدا بود و عبدالملک خلیفهی اوست.(4)
66- وإنْ زَوَّجوا أَمْرَیْنِ جَوْراً و بِدْعَةً
أَناخُوا لِأُخْری ذاتِ وَدْقَینِ تُخْطَبُ
مفردات:
زَوَّجَ أمْرَیْن: بین دو أمر را جمع کرد، بین دو چیز را گرد آورد.
أَناخ الإِبِلَ: شتر را به زانو خواباند، اقامت گزید. (در اینجا یعنی زمینه را فراهم ساخت)
1) کسانی که ایمان آورده و ایمان خود را به شرک نیالودهاند، آنان راست ایمنی و ایشان راهیافتگانند. (انعام/ 82– ترجمه فولادوند)
2) عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، چاپ چهارم، انتشارات اسماعیلیان، قم، 1415ق، 1/740؛ شریف لاهیجی، محمد بن علی، تفسیر شریف لاهیجی، چاپ اول، تحقیق: میر جلال الدین حسینی ارموی(محدث)، 1373 ش، 1/785، ناصر مکارم شیرازی، 5/321.
3) ابوریاش، ص71
4) ابن عبد ربه، 5/285
الوَدْق: باران تند، باران که پیاپی میبارد.
ذات وَدْقَیْن: به جنگ سخت ذات ودقین گفته می شود و در اصل به ابری می گویند که دارای دو باران باشد و جنگ شدید به آن تشبیه می شود.
تُخْطَبُ: خواسته میشود، طلب کرده می شود.
ترجمهی بیت:
و اگر آنها دو امر ستم و بدعت را با هم جمع میکنند در اصل زمینهی بدعت بزرگتری را فراهم می نمایند که به دنبال آن هستند.
شرح بیت:
آن ها با این ستم ها و بدعتها که در دین دارند می خواهند اسلام را از میان برداشته به همان جاهلیت برگردندآنگونه که قرآن می فرماید: «أفَإن ماتَ أو قُتِلَ انْقَلَبْتُم علی أعقابکم».(1)
این بیت دارای ایجاز حذف است: «لِأُخری» در اصل «لبدعةٍ أُخری» میباشد.
بیت دارای استعارهی مکنیه است: کمیت در «أُخری ذات ودقین» بدعت را به ابر تشبیه نموده، ابر را حذف و از لوازم آن «ذات ودقین» را ذکر نموده است.
67- أَلَجُّوا و لَجُّوا فِی بِعَادٍ و بِغْضَةٍ
فَقَدْ نَشِبُوا فی حَبْلِ غَیٍّ و أنْشَبُوا
مفردات:
لَجُّوا: لجاجت به خرج دادند، ستیزه کردند؛ «بَلْ لَجُّوا فی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ»(2)
أَلَجُّوا: به لجاجت وادار نمودند، به پافشاری وادار کردند.
درمثل آمده: ألّلج شؤمٌ، مولوی میفرماید:
چَه رها کن رو به ایوان کروم کم ستیز اینجا بدان کاللجّ شوم(1)
البِعاد: مصدر دیگر باب مفاعله است به معنای دور شدن و دور کردن است.
بِغْضَةٍ: دشمنی سخت.
نَشِبَ: آویزان شد، پیوست.
أَنْشَبَ: آویزان کرد.
ترجمهی بیت:
آنها بر دوری و دشمنی سخت با اهلبیت لجاجت ورزیدند و دیگران را نیز به لجاجت واداشتند پس خود گمراه شده و (همراهانشان را نیز) گمراه نمودند.
شرح بیت:
«ألجوُّ» با «لجوُّ» و «نَشِبوا» با «أنشَبوا» جناس مردوفاند.
در «حَبْلِ غَیٍّ» استعارهی مکنیه وجود دارد گمراهی را به چیزی که رسن دارد تشبیه نموده آن را حذف نموده و از لوازمات آن «رسن» را ذکر کرده است.
«ألجّوا» در شروح دیگر «ألحّوا» آمده است.(2)
با توجه به قرینهی نشِبوا و أنشَبُوا، «ألجُّوا» با «لَجُّوا» درست تر به نظر میرسد.
68- تَفَرَّقَتِ الدُّنیا بِهِم و تَعَرَّضَتْ
لَهُمْ بِالنِّطافِ الآجِناتِ فَأُشْرِبُوا
مفردات:
تَعَرَّض له: متعرض او شد، به او روی آورد.
النّطاف: ج نطفه: آب مرد، آب پشت؛ نُطافَة: آب اندک که در ته دلو و مشک باقی بماند.
الآجنات: ج الآجِن: تغییر کرده، بگردیده، ماءٌآجنٌ: آب رنگ و طعم بگردانیده، آب بگشته.
أُشْرِبُواَ: نوشانیده شدند، أُشْرِبَ حُبّاً: غرق در عشق شد، سخت عاشق گشت؛ بیضاوی درتفسیر«وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ» گفته است: تَدَاخَلَهُم حُبُّه و رَسَخَ فی قلوبِهم صُورَتُه، لِفرطِ شَغَفِهِم بِهِ.(1)
ترجمهی بیت:
دنیا آنها را پراکنده ساخت و با اندیشههای باطل و هوا و هوسهای فاسد به ایشان روی آورد و با وجودشان سرشته شد.
شرح بیت:
«النِطّافُ الآجنات» استعاره از اندیشههای باطل و هوی و هوسهای فاسد است.(2)
69- حَنانَیْک رَبَّ النّاسِ مِنْ أَن یَغُرَّنی
کَما غَرَّهُم شُرْبُ الحَیاةِ المُنَضِّبُ
مفردات:
یَغُرَّنی: مرا فریب دهد؛ غرّه یغرّ غَرّاً و غِرَّةً و غُروُراً: او را فریب داد و غذای باطل خورانید.
شُرب: آب را با جرعه نوشیدن، و به ضم و به کسر دو اسم مصدرند، مولوی فرماید:
ترک این شرب ار بگویی یک دو روز تر کنی اندر شراب خلد پوز(1)
حَنانیک: رحمت تو را خواهانم، به رحمت تو پناه می برم، مفعول مطلق برای فعل محذوف بوده و بر تکثیر دلالت می نماید یعنی تَحَنَّن عَلیَّ بَعْد تَحَنُّن: پیوسته بر من رحمت آور.
المُنَضِّبُ: فرو رونده، نَضَّبَ الماءُ: آب در زمین فرو رفت.
الشربُ المنضِّب: آب فرو شونده در زمین.
ترجمهی بیت:
ای پروردگار مردمان پیوسته به رحمت تو پناه آورم از اینکه زندگانی فانی دنیا مرا بفریبد آنگونه که آن ها (دشمنان اهلبیت) را فریفت.
شرح بیت:
70- إذَا قِیلَ هذَا الحَقُّ لامَیل دُونَه
فَأنْقاضُهُمْ فِی الغَیِّ حَسْری و لُغَّبُ
مفردات:
حَسْری: ج حَسیر: درمانده، وامانده، مانده ورنجه شده؛ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسیرٌ.(1)
ألْأنقاض: ج نِقض: شتر لاغر شتری که از رفتن وامانده.
لُغَّب: ج لاغب: سست وضعیف، سخت فرو مانده.
لَغَبَ -َ -ُ لَغْباً و لُغُوباً: به شدت خسته شد، به شدت کوفته شد.
ترجمهی بیت:
آن زمان که گفته شود هیچ میل و رغبتی به دنبال این حقّ نیست پس شترهای در راه مانده آن ها در مسیر گمراهی عاجز و به شدت خسته گشته است.
شرح بیت:
شاعر می خواهد بگوید آنهایی که می گویند: «هیچ میل و اشتیاقی به این حق (حق اهلبیت در رهبری جامعه) نیست» به سبب غرق شدن در گمراهی شدید است که دیگر حق را نمی بینند و پذیرش آن برایشان دشوار است.
«اذا» بر حتمیّت وقوع شرط دلالت دارد بنا بر این آنها که چنین حرفی را میزنند قطعاً گمراه هستند.
میان «حَسری» و «لُغَّب» مراعات نظیر وجود دارد.
هذا: مبتدا، الحّق: عطف بیان و «لا میل دونه» خبر آن میباشد.
1) باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سویت بازگردد. (ملک/4- ترجمهی فولادوند)
71- وَ إِنْ عَرَضَتْ دُونَ الضَّلالَةِ حَوْمَةٌ
أَخَاضُوا إلَیْهَا طائِعینَ و أوثَبُوا
مفردات:
عَرَضَتْ: ظاهر شود، پیش آید، العَرض: پیدا شدن و آشکار گردیدن در حالی که دوام نیابد.
دُونَ الضَّلالَةِ: پیرامون گمراهی، نزدیک گمراهی.
حَوْمَةٌ: جماعت زیاد، گروه انبوه حَوْمَةُ القِتال أو البَحْرِ أَوِ الرَّمْلِ: قسمت عمده جنگ یا دریا یا شن.
أَخَاضَ إِخَاضَةً الفرسَ: اسب را به آب درآورد،- القومُ الماءَ: آن قوم ستوران خود را به آب درآوردند. در اینجا یعنی از گمراهی و باطل متابعت نمودند: وَ خُضْتُمْ کَالَّذی خاضُوا أُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ.(1)
أَوْثَبَهُ: او را به جهیدن واداشت.
وَثَبَ یَثِبُ وُثُوباً: برجست، جهید و برخاست.
ترجمهی بیت:
اگر انبوهی از ضلالت و گمراهی پیش آید ایشان در حالی که فرمان بردار هستند در آن وارد و دیگران را نیز وادار به جهیدن در آن میکنند.
1) و شما [در باطل] فرو رفتید همان گونه که آنان فرو رفتند. آنان اعمالشان در دنیا و آخرت به هَدَر رفت و آنان همان زیانکارانند. (توبه/69- ترجمهی فولادوند)
شرح بیت:
«أخاضوا» استعارهی تبعیه است؛ «خوض» وارد شدن در آب و رفتن در آن است و بطور استعاره به وارد شدن در امور، اطلاق می شود و اکثر موارد آن در قرآن محلّی است که ورود در آن مذموم است.
«دُونَ» ظرف مکان است به معنای قُربَ.
72- وَ قَدْ دَرَسُوا القُرآنَ وافْتَلَجُوا به
فَکُلُّهُمْ راضٍ بِهِ مُتَحَزِّبُ
مفردات:
دَرَسوا: خوانند،آموختند،حفظ کردند.
إفْتَلَجَ به: بدان دست یافت، بر آن چیره شد.
الفَلْج و الفُلج و الفُلْجَة: چیره شدن، دست یافتن، پیروزی.
المُتَحَزِّب: گرد آمده وگروه گروه شده، تََحَزُّب: گرد آمدن و گروه گروه شدن.
ترجمهی بیت:
قرآن را آموختند و بر مضامین آن دست یافتند، پس همگی به زعم خویش به آن خشنود و گروه گروه شدند.
شرح بیت:
مصراع دوم این بیت اقتباس از این کریمه است:«مِنَ الَّذینَ فَرَّقُوا دینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُون».(1)
1) از آن کسانی که دین خود را پراکنده ساختند و گروه گروه شدند و هر گروهی به آنچه در نزد خود دارند خرسندند(روم/32- ترجمهی مشکینی)
73- فَمِنْ أَیْنَ أو أنَّی و کَیْفَ ضلالُهم
هدیً و الهَوی شَتَّی بِهِم مُتَشَعِّبُ
مفردات:
شَتَّی بِهم: آن ها را پراکنده ساخته است.
مُتَشَعِّب: پراکنده، متفرق.
التًشًعٌّب: التفرّق و الانشعاب: پراکنده و گروه گروه شدن.
ترجمهی بیت:
پس از کجا و کی و چگونه گمراهی ایشان هدایت میباشد؟ در حالیکه هوی و هوس آن ها را متفرّق و پراکنده نموده است.
شرح بیت:
«و» در «و الهَوی شَتَّی بِهِم مُتَشَعِّبُ» حالیه، «الهوی» مبتدا، «شتّی بهم» خبر اول و «متشعّب» خبر دوم آن میباشد.
74- فَیا مُوقِداً ناراً لِغَیْرِک ضَوْءُها
و یا حاطِباً فی غَیْرِ حَبْلِکَ تَحْطِبُ
75- ألَمْ تَرَنی من حُبِّ آلِ محمدٍ
أَرُوحُ و أغْدُو خائفاً أَتَرَقَّبُ
مفردات:
المُوقِد: برافروزنده، روشن کننده؛ اسم فاعل از «وقد» در باب افعال است.
الحاطب: هیزم شکن، جمع کننده هیزم، هیمه چین.
حَطَبَ -ِ حَطْباً: هیزم جمع کرد، هیمه گرد آورد.
حَطَبَ فی حَبلِهم: یاری داد آن قوم را.
راحَ یَروحُ: شبانه رفت و آمد کرد، اروح و اغدو: شبانگاهان و سحرگاهان سفر میکنم.
غَدا یَغْدو: بامدادان حرکت کرد.
اَتَرَقَّبُ: انتظار میکشد.
ترجمه ابیات:
74- ای برافروزندهی آتشی که نور آن برای دیگری است و ای گردآورندهی هیزمی که برای ریسمان دیگران هیزم جمع می کنی.
75- آیا ندیدی که من از دوستی آل محمد صلی الله علیه و آله شبانگاهان و سحرگاهان سفر می کنم و انتظار میکشم؟
شرح بیت:
«ناراً» در بیت 74 مفعول به برای «موقداً» میباشد.
«و یا حاطِباً فی غَیْرِ حَبْلِکَ تَحْطِبُ» در بیت 74 کنایه از سر سپردگی برای دیگران است.
«خائفاً اَتَرَقَّبُ» در بیت 75 اقتباس از این کریمه است: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمین» (1)
دعبل خزایی بیت 75 را تضمین نموده است:
ألم تَر أنِّی مُذ ثَلاثینَ حِجةً اَروح وَ اَغدوُ دائمَ الحَسَراتِ(2)
76- کَأَنِّیَ جانٍ مُحْدِثٌ و کَأَنَّما
بِهِم یُتَّقی مِنْ خَشْیَةِ العُرِّ أجْرَبُ
مفردات:
جانٍ (الجانی): جنایتکار.
المُحْدِث: بدعت گذار، اتقی فلان بکذا: آن را سپر خویش قرار دارد.
یُتَّقی: إتَّقَی فلاناً إتِّقَاءً: از فلانی بر حذر شد و ترسید، از او کنارهگیری کرد «إتَّقَیْنَا بِهِ»:
برای محافظت خود او را پیشاپیش همه همچون سپری در برابر دشمن قرار دادیم و حملهور شدیم.
العُرِّ: گری و جرب، بیماری است که از آن پشم گوسپند و شتر بر افتد.
الأَجْرَب: گر، جَرَب دار، دارای بیماری خارش، مونث: جَرباء، جمع: جُرب، جَربَی، أجَارِب.
ترجمهی بیت:
گویی من جنایتکاری بدعت گذارم و از من به (سبب دوستی و محبت) ایشان چنان دوری و پرهیز می کنند که گویی از ترس گر شدن از شخص مبتلا به گری اجتناب می شود.
شرح بیت:
«اجربُ» نائب فاعل «یُتَّقی» میباشد.
بیت دارای تشبیه مؤکد است: «کَأَنِّیَ جانٍ مُحْدِثٌ».
«گویی من جنایتکاری بدعت گذارم» تعریض به حاکمان بدعت گذار و جنایت پیشهی مروانی است و همچنین تعریض به مردمانی است که از شاعر به سبب محبتش نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله دوری میگزینند گویا محبت و دوستی آنها ستم و بدعتی نابخشودنی است.
«هم» در «بهم» به «آل محمّد» از بیت 75 باز میگردد.
77- عَلی أیِّ جُرْمٍ أمْ بِأَیَّةِ سِیرَةٍ
أُعَنَّفُ فی تَقرِیِظِهم و أُؤَنَّبُ
مفردات:
عَنَّفَهُ: او را سرزنش نمود.
التقریظ: مدح شخص زنده؛ قَرَّضَ فُلاناً: فلانی را مدح کرد.
التَّأنیب: توبیخ، سرزنش.
أُعَنَّفُ: سرزنس میشوم.
ترجمهی بیت:
به کدامین گناه یا به کدامین روشی است که به سبب مدح آن ها سرزنش و توبیخ می شوم. (آیا افراد ظالم و ستمگری را مدح نموده ام که اینگونه مورد توبیخ و سرزنش واقع می شوم)
شرح بیت:
«بِأَیَّةِ سِیرَةٍ» اقتباس از اسلوب این آیهی مبارکه است: «بایِّ ذنبٍ قُتِلَت» (1)
این بیت تعریض به این است که دشمنان اهل بیت علیهم السلام ظالم و ستمگرند.
78- أُناس بِهم عَزَّتْ قُریشٌ فَأصْبَحُوا
و فِیهِم خِباء المَکْرُماتِ المُطَنَّبُ
مفردات:
عَزَّتْ: عزیز گشت، عزّت یافت.
أصْبَحوا: شدند، رفتند.
1) به کدام گناه کشته شد.(تکویر/9- ترجمهی معزی)
المُطَنَّب: کشیده شده با طناب، محکم شده با طناب.ألطُّنب: طناب خیمه ج: أطناب و طُِنَبَة.
الخِباء: خیمه، چادر.
ترجمهی بیت:
(بنی هاشم) مردمانی هستند که قریش به وسیلهی آن ها عزّت یافتند و درگذشتند درحالی که همواره بزرگوار بودند.
شرح بیت:
انّ السّماحة والمروءةَ والندی فی قبّةٍ ضُرِبَت عَلَی ابنِ الحَشرَجِ(1)
این بیت ایجاز حذف دارد؛ مسندالیه محذوف است: هُم أُناسٌ.
بین بیت 77 و 78 شبه کمال اتصال است: گویا در بیت 77 سؤال شده است: لِمَ تُقَرِّضُهُم؟ (چرا آن ها را مدح میکنی؟) و او در پاسخ گفته است: لِانَّهُم أُنَاسٌ بِهِم عَزَّت قُریشٌ (زیرا آن ها مردمانی هستند که قریش صرفاًَ به سبب آن ها عزّت یافت).
«بهم عزّت قریش» اسلوب قصر از نوع «تقدیم ما حَقُّه التَّأخیر» است.
این بیت اقتباس شده از خطبهی چهارم نهج البلاغه است که حضرت در وصف اهل بیت علیهم السلام میفرماید: بِنَا اهْتَدَیْتُمْ فِی الظَّلْمَاءِ وَ تَسَنَّمْتُمُ الْعَلْیَاءَ وَ بِنَا انْفَجَرْتُمْ عَنِ السِّرَارِ. (2)
79- مصَّفَوْنَ فِی الأحسابِ مَحضُونَ نَجْرُهم
هُم المَحْضُ مِنَّا والصَّرِیحُ المُهَذَّبُ
مفردات:
المُصَفَّی: پاک، برگزیده.
الأحساب: ج حَسب: اصل و تبار والا، نژاد ارجمند.
الصَّرِیح: خالص، بی غش.
المَحْض: خالص.
ألنَّجْر: اصل، تبار، نژاد.
ترجمهی بیت:
اجدادشان برگزیده، تبارشان خالص و تنها ایشانند که پاکان و خالصان و تهذیب شدگان از میان ما هستند.
شرح بیت:
این بیت ایجاز حذف دارد: مسندالیه(هم) محذوف است تقدیر آن: «هُم مُصَفَّونَ».
«هم المحض» اسلوب حصر دارد؛ بر مسند «ال» داخل شده است تا آن را منحصر به مسندالیه (هم) گرداند.
80- خِضَمُّونَ أشرافٌ لَهامیمُ سادةٌ
مَطاعِیمُ أیْسارٌ إذَا النّاسُ أجْدَبُوا
مفردات:
خِضَمُّون: ج الخِضمُّ: آقا، سرور، مهترِ بردبارِ بسیار عطا و خاص است به مردمان؛ بحرٌ خِضَم: دریای عظیم.
أشراف: ج شریف: بزرگوار.
أیْسار: ج یَسَر: آسان گیر، کریم، بخشنده.
لَهامیم: ج لُهْموم: آقا، سرور.
مَطاعیم: ج مِطعام: بسیار اطعام دهنده.
أَجْدَبُوا: به قحطی افتادند، گرفتار قحطی شدند.
ترجمهی بیت:
آن ها سرورانی شریف، آقایانی بزرگوار و بسیار اطعام کنندگان و کریمانند آنگاه که مردم به قحطی گرفتار آیند.
شرح بیت:
ایجاز حذف دارد، مسند الیه محذوف است تقدیر: هُم خِضَمُّون.
81- إذَا مَا المراضِیعُ الخِماصُ تَأَوَّهَت
مِنَ البَرْد إذْ مِثْلانِ سَعْدٌ و عَقْرَبُ
مفردات:
المراضِیعُ: ج مُرْضِعْ شیر دهنده.
الخِماص: ج خمیص، گرسنگان.
تَأوَّه: ناله سر داد، آه کشید.
سَعْدٌ: ستاره نیکبختی.
عقرب: ستاره بد فرجامی، ستاره نحوست.
مِثلان سَعْدٌ و عَقْرَبُ: دو ستاره سعد و نحس یکی گردند.
ترجمهی بیت:
آنگاه که روزگار سخت و دشوار گردد و مادران شیردهِ گرسنه از سرما ناله سردهند.
شرح بیت:
بین بیت80 و 81 کمال اتصال وجود دارد: «اذا ما المراضِیعُ الخِماصُ تَأَوَّهَت» در این بیت به منزلهی بدل از «اذا النّاس اجدَبُوا» از بیت 80 میباشد.
«إذْ مِثْلانِ سَعْدٌ و عَقْرَبُ» کنایه از اینکه روزگار سخت گردد.
82- وحارَدتِ النُّکْدُ الجِلادُ و لَمْ یَکُنْ
لِعُقْبَةِ قِدْر المُسْتَعِیرینَ مُعْقِبُ
مفردات:
حارَدَت: کم شیر شد.
النُّکْدُ: جمع نَکْداء: شتر کره مرده ای که شیرش فراوان است.
الجلاد: ج جَلْدَة: سرسخت، مقاوم، شتر چابک و نیرومند.
العُقْبَة: مقداری غذا که عاریه گیرندهی ظرف به عاریه دهنده می دهد، غذایی که در دیگ عاریتی به هنگام عودت میگذارند.
مُعقِب: پاداش نیک دهنده. أعْقَبَهُ: به او پاداش نیکو داد.
مستعیر: عاریت گیرنده، قرض گیرنده.
ترجمهی بیت:
و آن زمان که شتران پرشیرِ مقاوم (به سبب سختی روزگار) کم شیر شوند و عاریه گیرندگان از سپاسگزاری دریغ نمایند.
شرح بیت:
«ولَمْ یَکُنْ لِعُقْبَةِ قِدْر المُسْتَعِیرینَ مُعْقِبُ» کنایه ازعدم سپاسگذاری به سبب فقر و ناداری است.
83- و باتَ وَلِیدُ الحَیِّ طَیَّانَ ساغِباً
و کَاعِبُهم ذاتُ العِفاوَةِ أَسْغَبُ
مفردات:
وَلیدُ الحَیِّ: بچهی قبیله، طفل.
طَیّان: گرسنه.
باتَ یَبِیتُ بَیْتاً و بَیَاتاً و بَیْتُوتَةً و مَبیتاً و مَبَاتاً فی المکان: شب را در آن جای بسر برد، شب را به صبح آورد.
الکَاعِب: زنی که پستانش برآمده است، نارپستان.
العِفاوَة: نخیتین غذایی که از دیگ برداشته و برای فرد مورد علاقه می برند.
ذات العِفاوَة: دارای غذای مخصوص (مقوّی).
السّاغِب: گرسنه.
ترجمهی بیت:
و آنگاه که کودک قبیله، شب را، گرسنه، به صبح آورَد و زن پستان برآمدهی در ناز و نعمت پرورده، گرسنه تر باشد.
شرح بیت:
بیت دارای صنعت «رد العجز علی الصدر» است: ساغباًو اسغب.
«و» بر سر «و کاعبهم» حالیه است. «بات» در این بیت فعل تام است (از افعال ناقصه نیست) طیّان و ساغباً حال از «ولید» است. «ذاتُ» صفت کاعب میباشد.
84- إذَا نَشَأَتْ مِنْهم بِأَرضٍ سَحابَةٌ
فَلَا النَّبْتُ مَحْظورٌ وَ لَا البَرْقُ خُلَّبُ
مفردات:
نَشَأَتْ: بوجود آمد، پدیدار گشت.
البرقُ الخُلَّبُ: برق بی باران، به کسی که وعده می دهد و وفا نمی نماید گفته میشود: إنّما أنْت کَبَرْقٍ خُلَّبٍ.
المَحْظور: ممنوع، محروم.
ترجمهی بیت:
آنگاه که ابری از (کَرَم) این خاندان بر سرزمینی پدیدار گردد نه گیاه محروم ماند و نه برق بدون باران بدرخشد.
شرح بیت:
مصراع نخست «إذَا نَشَأَتْ مِنْهم بِأَرضٍ سَحابَةٌ» دارای تشبیه ضمنی است، اهل بیت علیهم السلام را به ابر تشبیه نموده است.
«مِن» در منهم «تجریدیه» است که بر تکثیر دلالت دارد.
85- إِذَا ادْلَمَّسَتْ ظَلْماءُأَمْرَیْنِ حِنْدِسٌ
فَبَدرٌ لَهُم فِیها مُضِیءٌ و کَوْکَبُ
مفردات:
إدْلَمَّسَ اللَّیْلُ: تاریکی شب شدید گشت.
ألْحِندس: تاریکی، شب بسیار تاریک.
ترجمهی بیت:
چون ابهام و تاریکی دو أمر بسیار شدید گردد ماه و ستاره روشنگر در آن أمر از آنِ ایشان است.
شرح بیت:
این بیت میخواهد بگوید هرگاه که فتنه و آشوب فراگیر شود و مردم بر سر دوراهی بمانند به گونه ای که تشخیص حق از باطل میسر نباشد این اهل بیت علیهم السلام هستند که حق را از باطل جدا میکنند.
«فَبَدرٌ لَهُم فِیها مُضِیٌ و کَوْکَبُ» کنایه از عالم بودن اهل بیت علیهم السلام است.
«بدرٌ» مبتداست که به وسیله صفت «مضیٌ» تخصیص یافته است و «لَهُم» خبر آن میباشد، تقدیر عبارت چنین است: «فَبَدرٌ مُضِیٌ و کَوْکَبٌ (مضیءٌ) فیها لهم»، «حندسٌ» صفت «ظلماءُ» میباشد.
این بیت ایجازحذف داردبه قرینه لفظی: کوکبٌ دراصل«کوکبٌ مضیءٌ» بوده است.
86- و إنْ هاجَ نَبْتُ العِلْم فی النّاسِ لَمْ تَزَلْ
لهم تَلْعَةٌ خَضْراءُ مِنْهُم مِذْنَبُ
مفردات:
هاجَ النَبْت: گیاه خشک و زرد گردید، قوله تعالی: «ثُمّ یَهیجُ فتراه مصفرّاً».(1)
نَبْتُ العِلْم: جوانه علم، رشد علم، رویش علم.
اَلتَّلْعَة: جویبار، سیل رو، تپه سیل رو.
المِذْنَب: سیل روِ بینِ دو تپه، جویباری که بین دوتپه واقع شده و سیل از آن جاری است.
1) سپس خشک شود و آن را زرد شده بینی.(زمر/21- ترجمهی پاینده)
ترجمهی بیت:
و اگر جوانه های دانش در میان مردم خشک و زرد گردد جویبار سبز و خرّم و سیل روِ آن برای مردمان، همواره از آنِ اهلبیتاست.
شرح بیت:
دارای اسلوب قصر است از نوع تقدیم ما حَقُّه التَّأخیر: «لَهُم» خبر «لم تَزَل» بر اسم آن «تَلعۀٌ» مقدم شده است.
87- لَهُم رُتَبٌ فَضْلٌ عَلَی النّاس کُلِّهِم
فَضائلُ یَسْتَعلِی بِهَا المُتَرتِّبُ
مفردات:
الرُّتَب: ج رتبه: منزلت، مقام.
المُتَرتّب: فضیلت خواه، خواهانِ منزلت.
یَسْتَعْلِی: بالا میرود.
ترجمهی بیت:
برای آن ها منزلت ها و مقام هایی است که بر همه مردم برتری دارند و به سبب فضایل آن هاست که فضیلت خواهان (طی طریق می کنند) و بالا می روند.
شرح بیت:
ها در «بها» به «رُتَبٌ» باز میگردد.
88- مَسامِیحُ مِنهم قائلون و فاعِلُ
و سَبّاقُ غایاتٍ إلی الخَیْرِ مُسْهِبُ
مفردات:
مَسامیح: ج مِسْمَح: بسیار بخشنده، کریم.
سَبّاق: بسیار سبقت گیرنده.
غایات: ج غایة: نهایت، پایان، هدف.
المُسْهِب: سریع، پرسرعت، شتابان، أسْهَبَ الفَرَسُ: تاخت او شدت یافت و سبقت گرفت.
ترجمهی بیت:
بسیار بخشندگان و سخنوران از ایشان میباشند و عمل کننده و سبقت گیرندهی شتابان به سوی نهایت ها و خیر و نیکی نیز از آن هاست.
شرح بیت:
«و سَبّاقُ غایاتٍ إلی الخَیْرِ مُسْهِبُ» اقتباس معنوی ازاین کریمه است: «وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ أُولئِکَ مِنَ الصَّالِحین» (1)
«مسامیح» مبتدا، «منهم» خبر: «قائلون» صفت «مسامیح» میباشد «الی الخیر» متعلق به «مسهب»، و «مسهب» صفت برای «فاعل» است.
89- أولاک نَبِیُّ اللهِ مِنْهُم و جَعْفَرٌ
و حَمْزَةُ لَیْثُ الفَیْلَقَیْنِ المُجَرَّبُ
مفردات:
الفَیْلق: لشکر، سپاه.
أللَّیْث: شیر.
1) و به انجام کارهای خیر میشتابند. این گروه از شایستگانند.(آل عمران/114- ترجمهی پورجوادی)
المُجَرَّب: کارآزموده.
لَیْثُ الفَیْلَقَین: شیر دو لشکر.
ترجمهی بیت:
آن ها کسانی هستند که پیامبرخدا صلی الله علیه و آله از آن هاست، و جعفر وحمزه آن شیر کارآزمودهی دو لشکر از ایشان است.
شرح بیت:
مراد از جعفر، جعفر بن ابی طالب است که دستهای خویش را در جنگ موته از دست داد و پیامبر فرمود: خداوند به جای آن دو دست، دو بال به او عطا فرموده با آنها در بهشت پرواز میکند.(1)
مراد از حمزه، حمزه بن عبدالمطلب عموی پیامبر است که به او اسد الله میگفتند.(2)
3)«اولاک» به مسامیح در بیت 88 باز میگردد.
90- هُمُ ما هُمُ وِتْراً و شَفْعاً لِقَوْمِهِم
لِفُقْدانِهم ما یُعْذَرُ المُتَحَوِّبُ
مفردات:
المُتَحَوِّب: گریان، التَّحوب: گریه، ناله.
الوتر: منظور پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله اسلام است.
الشَّفع: مراد جعفر بن ابی طالب و حمزة بن عبد المطلب است که در بیت قبل از آنها یاد نموده است.
ترجمهی بیت:
ایشان، ایشان چه هستند؟! در حالی که تاک و جفت قومشان می باشند و ناله سر دهنده در فقدان آن ها بی عذر و بهانه نیست.
شرح بیت:
«هُم ما هُم» اقتباس از اسالیب قرآنی نظیر «القارعة ما القارعة» میباشد.
«وتراً» و «شفعاً» حال میباشند، مراد از وتراً «نبی الله» در بیت 89 و مراد از «شفعاً» جعفر و حمزه در همان بیت است.
91- قَتِیلُ التَّجُوبیّ الَّذی اسْتَوْأَرتْ بِهِ
یُساقُ بِهِ سَوقاً عنیفاً و یُجْنَبُ
مفردات:
قتیلُ التَّجُوبی: کشته شده به دست تجوبی، مراد علی بن أبی طالب علیه السلام است، قتیل به معنی مقتول است.
تَجُوب: قبیله ای از حمیر که ابن ملجم مرادی از آن قبیله است.
إسْتَوْأَرَتْ: منفور گشت، به وحشت افتاد، رمید.
یُجْنَبُ: دور کرده می شود، دور می گردد.
ترجمهی بیت:
آن کشته به تیغ ابن ملجم تجوبی از آنهاست که قبیلهی تجوب از او منفور گشت در حالی که (خود او) با خشونت به سوی آتش سوق داده شده و از رحمت خدا دور میگردد.
شرح بیت:
استَوأرَت به صورت «إستَورَدَت» نیز وارد شده است که در این صورت معنای آن چنین میشود: آن(شخص) کشتهی به دست ابن ملجم تجوبی که قبیلهی تجوب به سبب عمل او (ابن ملجم) وارد آتش میشوند.
«یُساقٌ به» به صورت «یساق بها» نیز ضبط شده است که در این صورت تعبیر «ها» «بِفِعلَتِهِ» میشود یعنی با «کردهی او».
«قتیل» معطوف بر نبی الله در بیت هشتاد و نهم میباشد: تقدیر آن چنین است: قتیل التجوبی منهم.
92- مَحاسِنُ مِنْ دُنیا و دینٍ کَأَنَّما
بِهَا حَلَّقَتْ بِالْأَمْسِ عَنْقاءُ مُغْرِبُ
مفردات:
حَلَّقَ: در ارتفاع بلند پرواز کرد. حلَّق النجمُ إِذا ارتفع، و تَحْلِیقُ الطائرِ ارتفاعه فی طَیَرانه
المُغْرِب: رونده به شهرهای دوردست، از أغْرَبَ: به شهرهای دور رفت.
ترجمهی بیت:
تمام خوبیهای دنیا و دین از آنِ علی علیه السلام است (زمانی که خوبیها در جامعه آنچنان کم گردد که) گویی سیمرغ پرواز کننده به دوردست ها آن ها را قبلاً به سرزمین های دور برده است.
شرح بیت:
این بیت دارای ایجاز حذف است؛ «محاسن» مبتدا، خبرِ آن محذوف و تقدیر چنین است: «له محاسن من دنیا و دین»
93- لَنِعْمَ طبیبُ الدّاءِ مِنْ أمْرِ أَمَّةٍ
تَواکَلَها ذُوالطِّبِّ و المُتَطبِّبُ
مفردات:
تَواکَلَ الأمر: کار را به یکدیگر واگذار نمودند.
ذوالطّب: پزشک.
المُتَطَبِّب: کسی که بدنبال علم پزشکی است، شاگرد پزشک.
ترجمهی بیت:
چه نیکو پزشکی است برای رسیدگی به درد امّتی که پزشک و شاگردش آن را به یکدیگر واگذارند.
شرح بیت:
«لَنِعمَ» در شروح رافعی وخیاط به صورت «فَنِعمَ» ضبط شده است.(1)
94- و نِعْمَ وَلِیُّ الأمرِ بَعْدَ وَلِیّهِ
و مُنْتَجَعُ التَّقْوی و نِعْمَ المُؤدِّبُ
مفردات:
المُنْتَجَع: سرچشمه، مصدر، چراگاه، در مثل آمده است: مَن أجدَبَ إنتَجَعَ: هر کسی به قحطی گرفتار آید دنبال چراگاه میگردد.
نَجَع القوم الکَلأ و انْتَجَعَ: مردم بدنبال چراگاه گشتند.
الامر: مراد از امر، ولایت و رهبری جامعه مسلمانان است.
المُؤدِّبُ: معلم.
1) رافعی، 49؛ خیاط، 25
ترجمهی بیت:
چه نیکو ولیّ أمری پس از [رسول خدا صلی الله علیه و آله ] و سرچشمهی تقوی و بهترین معلم است.
شرح بیت:
«ه» در «وَلِیِّه» به الامر باز میگردد. و مراد از «وَلِیِّه» رسول الله صلی الله علیه و آله میباشد.
«منتجع التقوی» دارای استعاره مکنیه میباشد: تقوی را به موجودی تشبیه نموده است که نیازمند چراگاه است، مشبهبه را حذف و از لوازم آن «منتجع» را آورده است.
95- سَقَی جُرَعَ الموتِ ابنَ عُثمانَ بَعْدَما
تَعاوَرَهَا مِنهُ ولیدٌ و مَرْحَبُ
مفردات:
الجُرَع: جرعه ها، ج جرعة.
ابن عثمان: طلحة بن ابی طلحة بن عبد العزّی بن عثمان پرچمدار مشرکان درجنگ أحد بود.(1)
ولید: وَلید بن عتبة بن ربیعة که حضرت علی علیه السلام او را در جنگ بدر به قتل رساند.(2)
مرحب: پهلوان یهودی که در جنگ خیبر به دست حضرت علی علیه السلام به قتل رسید.(3)
تعاوَرَ القَوْمُ الشَّیءَ: قوم به نوبت از آن چیز استفاده نمودند، دست بدست کردند، در اینجا مراد این است که نوبت به نوبت(جام مرگ) نوشیدند.
ترجمهی بیت:
جرعه های مرگ را به پسر عثمان نوشاند پس از آنکه ولید بن عتبه و مرحب یهودی نوبت به نوبت آن را از دست او نوشیدند.
شرح بیت:
«جُرَعَ» مفعول به اوّل و «ابن» مفعول به دوم «سقی» میباشد.
«جُرع الموت» دارای استعاره مکنیه است، مرگ را به چیز آب داری تشبیه کرده، آن را حذف نموده و «جُرَع» (جرعه ها) را از لوازم آن ذکر کرده است.
96- و شَیْبَةَ قَدْ أَثْوی بِبَدْرٍ یَنوشُه
غُدافٌ مِنَ الشُّهْبِ القَشاعِمِ أَهْدَبُ
مفردات:
شیبة: شیبة بن ربیعة که علی علیه السلام و حمزه در جنگ بدر او را به قتل رساندند.(1)
أثوی: اقامت گزید، باقی ماند.
یَنوشُه: فرا میگیرد او را، بر او دست مییابد، النَّوش: کسی را گرفتن و بر سر و ریش وی آویختن.
ناشَ یَنُوشُ: دست یافت، تناول کرد؛ «وَ قالُوا آمَنَّا بِهِ وَ أَنَّی لَهُمُ التَّناوُشُ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ».(2)
غُداف: کرکس سیاه، نوعی کلاغ سیاه.
الشُهْب: ج الأشهب: هر چیزی که رنگش سیاه و سفید باشد، خاکستری رنگ.
القَشاعِم: ج القَشْعم: بزرگ.
الأهدب: دارای پَرِ پُرپشت، دارای پربلند.
ترجمهی بیت:
و (جرعهی مرگ را) به شیبه نوشاند که جنازه اش در بدر باقی ماند و کرکس های خاکستری و درشت اندام با پرهای پرپشت و بلند او را فرا میگیرند.
شرح بیت:
«شَیبة» معطوف بر «ابن عثمان» از بیت 95 میباشد.
97- لَهُ عُوَّدٌ لارَأفَةً یَکْتَنِفنَهُ
وَ لاشَفَقاً مِنْها خَوامِعُ تَعْتُبُ
مفردات:
عُوَّد: ج عائد: ملاقات کننده، عیادت کننده.
الخَوامِعُ: ج خامع: کفتار.
خَمَعَ: لنگید، از این جهت به کفتارها خوامع می گویند که به هنگام راه رفتن گویی می لنگند.
تَعْتُبُ: بر سه پای راه میروند، خمیده میروند مانند آنکه لَنگ باشند.
عَتَبَ –ِ عتباً: ستور بر سه پای راه رفت.
ترجمهی بیت:
او (شیبه) عیادت کنندگانی دارد که وی را از روی مهربانی و دلسوزی در بر نمیگیرند برخی از آن ها کفتارهایی هستند که بر سه پا راه میروند.
شرح بیت:
مراد از عیادت کنندگان در این بیت حیوانات وحشی و درنده است که جسد مردهی او را خوراک خویش میسازند.
«رأفةً» مفعول له، تقدیر عبارت چنین است: لَهُ عُوَّدٌ لا لِرَأفَةٍ، و نیز میتواند حال باشد برای «ن» در یَکتَنِفنَ که تقدیر آن چنین است: یَکتَنِفنَهُ فی حالِ کونها لایَرأفنَ.
«منها» خبر مقدم و «خوامع» مبتدای مؤخر و مِن در «منها» تبعیضیه میباشد. «تَعتُب» جمله وصفیه برای خوامع میباشد.
98- لَهُ سُتْرَتا بَسْطٍ فَکَفٌّ بِهذهِ
یَکُفُّ و بالأخْری العَوالی تُخَضَّبُ
مفردات:
له: «ه» در آن به قتیل در بیت 91 باز میگردد که مراد از آن علی بن ابی طالب علیه السلام است.
السُّترة: سپر، سُترَتا در اصل «سترتان» میباشد که نون آن به سبب اضافه حذف شده است.
العوالی: نیزه، ج عالیه.
کَفَّ یکفّ: مانع شد، بازداشت.
تُخَضَّبُ: خضاب می گردد، آغشته (به خون) می شود.
بسط: فعل به معنای فعیل است: پهن، گسترده.
ترجمهی بیت:
او دو سپر پهن دارد که با دستی یکی از آن ها را گرفته و دشمن را باز میدارد و با دست دیگرش نیزه ها به خون آغشته می شوند.
شرح بیت:
این بیت دارای صنعت استطراد است زیرا شاعر در بیت 95 و پیش از آن حضرت علی علیه السلام را مدح میکرد، در بیت 96 و 97 به هجو مشرکان کشته شده به دست آن حضرت پرداخته، در این بیت دوباره به همان غرض اوّل یعنی مدح علی علیه السلام باز میگردد.
«الاخری» دارای ایجاز حذف است، اصل «بالکفِّ الاخری» میباشد.
99- و فی حَسَنٍ کانَتْ مَصادِقُ لِاسْمِهِ
رِئابٌ لِصَدْعَیْهِ المُهَیمِنُ یَرْأَبُ
مفردات:
رِئاب: اصلاح و آشتی دادن.
حسن: مراد حسن بن علی بن ابی طالب است.
رَأَبَ -َ الصَّدع و الاناء: شکاف یا ظرف را پیوند زد، اصلاح نمود.
الصدع: فرقه و گروه از هر چیزی.
مهیمن: ایمن کننده از خوف، آنکه ایمن کند دیگری را از ترس و بیم، «السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ».(1)
مصادق: ج مصداق: گواه، راستی، شاهد، گواهی.
ترجمهی بیت:
و در حسن علیه السلام مصادیق واقعی برای نامش و آشتی برای دو گروه از امت اسلام بود، (آری) ایمن کننده از خوف اصلاح میکند و آشتی میدهد.
1) و مبرا از هر عیب، ایمنی بخش. (حشر/23- ترجمه کاویانپور)
شرح بیت:
این بیت اشاره به صلح امام حسن علیه السلام است که به سبب آشتی با معاویه از کشتار بی نتیجهی مسلمانان جلوگیری کرد.(1)
المُهَیمِنُ: مبتدا و یراب خبر آن میباشد. رئابٌ مرفوع به استئناف میباشد زیرا از ماقبل خود قطع شده است.
100- و حَزمٌ و جُودٌ فی عفافٍ و نائلٍ
إلی مَنْصِبٍ ما مِثْلَه کانَ مَنْصِبُ
مفردات:
نائل: دست یابنده، نائل شده، از ناَل یَنالُ نَیلاً و نائلاً: رسید، نائل شد، دست یافت.
مَنْصِب: رتبه و عهدی که از جانب پادشاه به کسی مرحمت میگردد.
حزمٌ: هشیاری، دور اندیشی، فردوسی سراید:
زپایت که افکند و جایت که جست کجا آن همه حزم و رای درست(2)
ترجمهی بیت:
او دوراندیش و بخشندهای
پاکدامن است و به مرتبهای رسیده که همپای او نیست.
شرح بیت:
«مِثلَهُ» خبر مقدم کان و «مَنْصِبُ» اسم آن میباشد، «حزمٌ» مبتدا و خبر آن محذوف و در تقدیر چنین است: «له حزمٌ».
شاید منظور از مقام و منصبی که نظیر و شباهت ندارد مقام ولایت الهی است که در هر عصری از آنِ امام آن عصر است و چون حضرت علی علیه السلام به شهادت رسیدند این
مقام به امام حسن علیه السلام رسید بنابر این در آن موقعیت هیچ کس جز امام حسن علیه السلام مقام ولایت امر را دارا نبوده است.
101- وَ مِنْ أکْبَرِ الأحداثِ کانَتْ مُصیبَةً
عَلَیْنا قتیلُ الأَدعیاءِ المُلَحَّبُ
مفردات:
الادعیاء: ج الدَّعی: پسرخوانده، کسی که نسبش مشکوک است، زنا زاده، در اینجا مراد عبیدالله بن زیاد است که فرزند زیاد بن ابیه است.(1)
قتیل: کشته شد، در اینجا منظور امام حسین علیه السلام است.
المُلَحَّب: قطعه قطعه شده، پاره پاره شده با شمشیرها، لَحَّبَ الشَّیءَ: آنچیز را قطعه قطعه کرد.
ترجمهی بیت:
و از بزرگترین حوادث که مصیبتی بزرگ بر ما بود (شهادت) آن شهید پاره پاره بدست زنازادگان است.
شرح بیت:
«مصیبةً» خبر مقدم «کان»، و اسم آن «قتیلٌ» میباشد، «کانت» به سبب تأنیث «مصیبة» مؤنث آمده است. (شاید بتوان این تأنیث را به سبب مجاورت دانست) در شروح رافعی و خیاط «مصیبةٌ» به رفع آمده است. در این صورت «مُصِیبَةٌ» اسم کانت، «علینا» خبر آن و «قتیلٌ» مبتدای موخر و «مِن اکبرِ الاحداثِ» خبر مقدم «قتیلٌ» میباشد.
1) نک: همین اثر، بیت 77 از هاشمیه نخست، ص179.
102- قتیلٌ بِجَنْبِ الطَّفِّ مِنْ آلِ هاشمٍ
فیالک لحماً لَیْسَ عَنْه مُذَبِّبُ
مفردات:
لحماً: در اینجا منظور بدن پاره پاره امام حسین علیه السلام است.
ذَبَّ عنه و ذَبَّبَ: از او دفاع کرد، مُذَبِّبٌ: مدافع اسم فاعل از ذَبَّ در باب تفعیل است.
بجنب الطف: مراد کنار سرزمین طف (کربلا) است که به فرات منتهی می شود.(1)
المُذَبِّب: مدافع.
ترجمهی بیت:
کشته ای از خاندان هاشم برکناره سرزمین طفّ، شگفتا از آن بدن پاره پاره که هیچ مدافعی برای آن نیست.
شرح بیت:
قتیلٌ بدل از قتیلُ در بیت 101 میباشد.
103- و مُنْعَفِر الخَدَّیْنِ مِنْ آل هاشم
أَلا حَبَّذَا ذاکَ الجبینُ المترَّبُ
مفردات:
المُنعفر: آلوده به خاک، خاک آلود.
ترجمهی بیت:
و آن گونه های آلوده به خاک از آل هاشم، هان چه نیکو پیشانی آلوده بخاکی است.
1) نک: بیت 73، هاشمیهی نخست، ص
شرح بیت:
بین مُنعَفِر و مترَبُ و خَدَّینِ و جُبَین مراعات نظیر وجود دارد.
104- قتیلٌ کَأَنَّ الوُلَّهَ النُّکْدَ حَوْلَهُ
یَطُفْنَ بِهِ شُمَّ العَرانینِ رَبْرَبُ
مفردات:
الوُلَّه: ج والِه: حیران، محزون، سرگردان، سرگشته.
النُّکْد: ج نَکُود: فرزند از دست داده.
طافَ یَطُوفُ طَوْفاً و طَوَافاً و طَوَفَاناً [طوف] بالمکان و حولَهُ: به دور آن مکان طواف کرد.
شمّ العرانین: برجسته بینی ها، کریمان، بزرگان، نیک صورتان،شُمّ جمع اَشَمّ و عرانین جمع عِرنِین است.
الرَّبرب: گلهی گاوهای وحشی، گلهی آهوان.
ترجمهی بیت:
شهیدی که سرگشتگان فرزند از دست داده درحالی که بزرگوارانه برگِرد او (به رسم عزا) میگردند، گویا گلهی آهوانند.
شرح بیت:
«رَبرَبُ» خبر «کَأنَّ» میباشد، «حوله» ظرف مکان و متعلق به یَطُفنَ و «شُمَّ العرانین» حال است.
105- وَ لَنْ أَعْزِلَ
العَبّاسَ صِنوَ نَبِیِّنا
و صِنْوانُه مِمَّنْ أَعُدُّ و أَنْدُبُ
106- وَ لا ابْنَیْهِ
عَبْدِاللهِ و الفَضْلِ إنَّنِی
جَنِیبٌ بِحُبِّ الهاشِمِیین مُصْحِبُ
107- وَلاصاحِبَ الخَیْفِ الطَّریدَ
مُحمدّاً
و لَوْ أَکْثرَ الإیعادُ لی و التَّرهُّبُ
مفردات:
الصِّنو: همزاد، برادر پدری و مادری، پسر، عمو؛ صنو: در حقیقت تنهی درخت را گویند که با تنهی دیگر از یک بیخ باشد.
عباس: مراد عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر صلی الله علیه و آله است.
أَعُدُّ: برمی شمارم.
أَنْدُبُ: یاد می کنم، ذکر می نمایم، گریه می کنم، مویه می کنم.
الجنیب: نزدیک، مطیع، فرمانبردار.
المُصْحِب: همراه، مصاحب.
صاحِبَ الخیف: مراد محمد بن حنفیة فرزند علی بن ابیطالب علیه السلام است که به هنگام بیعت خواستن عبدالله بن زبیر از وی به خیف منی رفت.کیسانیه، فرقه ای از شیعه، وی را امام دانند و گویند او تا گاه ظهور در شعب رضوی پنهان است و مختار نیز مردمان را به سوی او می خواند.(1)
الطَّرید: رانده شد، مطرود.
الإیعاد: تهدید، أوعَدَهُ: او را تهدید کرد.
التَّرَهُّب: تخویف، ترساندن.
1) بغدادی، الفرق بین الفرق، ترجمه مشکور، ص31
ترجمهی بیت:
105- و هرگز از یاد عباس، عموی پیامبرمان کناره نمیگیرم و عموهای او از جمله کسانی هستند که بر میشمارم و به یاد آنها مویه میکنم.
106- و همچنین از یاد دو فرزندش عبدالله و فضل کناره گیری نخواهم کرد، من فرمانبردار محبت هاشمی ها بوده و همراه و مصاحب آنانم.
107- و نه آن طرد شدهی در خیف منی؛ محمد حنفیه را از یاد می برم هر چند که تهدید و ترساندن من زیاد گردد.
شرح بیت:
محمد بن حنفیه: فرزند امیر المومنین علیه السلام متولد 17 یا 19 که حضرت علی با اجازهای که از پیامبر صلی الله علیه و آله داشت او را محمد نام گذاشت و ابوالقاسم کنیت کرد.(1)
108-
مَضَوْا سَلَفاً لابُدَّ أنَّ مصیرنا
إِلَیْهم
فَغادٍ نَحْوَهُمْ مُتَأَوِّبُ
مفردات:
مَضَوْا: درگذشتند، کوچ کردند.
سَلَفاً: پیشتر، قبلاً، پیشاپیش.
غادٍ (الغادی): کوچ کننده به هنگام صبح، آنکه سحرگاهان سفرمی کند.
المُتَأَوِّبُ: آنکه شبانگاه باز می گردد.
1) قمی، حسن بن محمد بن حسن، تاریخ قم، ترجمه حسن بن علی بن حسن عبدالملک قمی، تحقیق جلال الدین تهرانی، توس، تهران، 1361ش، ص236
ترجمهی بیت:
آنها پیش از ما مردند و سرنوشت ما نیز ناگزیر بسوی آن هاست پس سحرگاهان یا شبانگاهان بسوی آن ها خواهیم رفت.
109-
کذاک المنایا لاوضیعاً رَأَیْتُها
تَخَطَّی
و لا ذاهَیْبَةٍ تَتَهَیَّبُ
مفردات:
المنایا: ج المَنِیَّة: مرگ.
الوضیع: عامی، حقیر، ذلیل.
تَخَطَّی: تجاوز کرد، عبور کرد، گذشت.
ذاهَیْبَةٍ: بزرگ، عزیز، با ابهّت.
تَهَیَّبَ: ترسید، مرعوب گردید، به وحشت افتاد.
ترجمهی بیت:
من مرگ ها را چنین دیدم که نه از کوچک درمی گذرند و نه از بزرگ میترسند.
شرح بیت:
«کذاک» خبر مقدم «المنایا» مبتدای موخر است.
فردوسی در این معنی سروده است:
همه مرگ راییم پیر و جوان چو مرگ است چون شیر و ما آهوان(1)
1) دهخدا، ذیل«مرگ»
110-
وَ قَدْ غادَرُوا فِینَا مَصابیحَ أنْجُماً
لَناثِقَةً
أَیَّانَ نَخْشَی و نَرْهَبُ
مفردات:
غادَرَ: ترک کرد، بجا گذاشت.
ثقة: اعتماد و اطمینان.
نَرهَبُ: میترسیم.
ترجمهی بیت:
و آنها در میان ما چراغهای فروزان و ستارگانی بجا گذاشتند که هرگاه به ترس و وحشت افتیم محل امان و اطمینان ما هستند.
شرح بیت:
«مَصَابِیحَ انجُماً» استعاره مصرّحه از فرزندان به جا مانده از اهل بیت علیهم السلام و بنیهاشم است.
این بیت دارای مراعات نظیر است: مصابیح و انجم، نخشی و نَرهَب
«ثِقَةً» به صورت مرفوع «ثِقَةٌ» نیز آمده است.(1)
در صورت منصوب بودن صفت برای «انجماً» و در صورت مرفوع بودن مبتدای مؤخر و «لَنا» خبر مقدم آن است و جملهی «لَنا ثقةٌ» در محل نصب و صفت برای «انجماً» میباشد.
111- أولئکَ إنْ شَطَّتْ بِهِم غُرْبَةُ النَّوی
أمانِیُّ
نَفْسی و الهَویَ حَیثُ یَسْقُبُوا
مفردات:
شَطَّتْ بِهم: آن ها را دور ساخت، پراکنده و متفرّق نمود.
غُرْبَةُ : دور شدن، دوری؛ سعدی در بوستان سروده است:
1) خیاط، ص27؛ رافعی، ص51
سر که به کشتن بنهی پیش دوست بِه که به غربت بنهی در دیار(1)
النّوی: خانه.
نفس: جان، روح.
نواه: آهنگ او را کرد، قصد او را کرد.
الهوی: خواست و عشق، دوست داشتن.
اُمانی: ج امنیة: آرزوها، خواهش.
یَسقَبُوا: نزدیک شوند، سَقِبَ یَسقَبُ: نزدیک شد.
ترجمهی بیت:
آنها امید جان من هستند هرچند که دوری مکان، آن ها را دور کرده است و عشق آن جایی است که آنها حضور دارند.
شرح بیت:
وَ أین الأُولی شَطَّت بِهِم غُربَةُ النَّوی أفَانِینَ فِی الآفاقِ مُفتَرِقاتِ(2)
«أمانی» خبر «اولئک» میباشد.
یَسقَبُوا به صورت یَسقُبُ (با ضمّ قاف) نیز آمده است.(3)
«یَسقَبُوا» با فتحهی قاف درستتر به نظر میرسد؛ مختار الصحاح گوید: السَّقَبُ بِفَتحَتین القُربُ و بابه طَرِبَ یَطرَبُ.(4)
112-
فَهَلْ تُبْلِغَنِّیهم عَلی نَأی دارِهم
نَعَم
بِبلاغ اللهِ وَجْناءُ ذِعْلِبُ
مفردات:
النّأی: دوری.
ببلاغ اللهِ: به خواست خدا.
وَجْناء: گونه درشت، صفت برای ناقه محذوف است، معنای سخت و مقاوم نیز می دهد.
ذِعْلِب: سریع السیر، تندرو.
ترجمهی بیت:
پس آیا با وجود دوری منزلگاه ایشان شترِ مقاوم و تندرو مرا به آن ها خواهد رساند؟ آری به خواست خدا (چنین خواهد شد).
113-
مُذَکَّرَةٌ لایَحْمِلُ السَّوْط رَبُّها
و
لَأْیاً مِنَ الإشْفاقِ ما یَتَعَصَّبُ
مفردات:
مذکَّرَةٌ: ناقه ای که همانند شتر نر است در نشاط و توانمندی.
ألسَّوْط: شلاق، تازیانه.
لَأیاً: به کندی، با درنگ.
یَتَعَصَّبُ: عمامه می بندد، العِصابة: عِمامه، دستار سر.
ترجمهی بیت:
ماده شتری قوی و تنومند بسان شتر نر که صاحبش تازیانه بر نمی گیرد و به کندی آن را میراند و از ترس (اینکه به سبب تندروی ناقه، عمامهاش را باد ببرد) عمامه به سر نمیبندد.
شرح بیت:
«و لَأْیاً مِنَ الإشْفاقِ ما یَتَعَصَّبُ» کنایه از تندرو بودن ناقه است. که چنان سریع میرود که دستار سواره را باد برده و بر سر باقی نمیماند.
«ولأیاً» تضمین از معلقهی زهیر بن ابی سلمی است: فَلأْیاً عَرفت الدارَ بعد توهُّم.(1)
114- کَأَنّ ابنَ آوی مُوثَقٌ تَحْتَ زَوْرِها
یُظَفِّرها
طَوْراً و طوراً یُنَیِّبُ
مفردات:
ابن آوی: شغال.
مُوثَقٌ: چسبیده، جا خوش کرده.
الزَّور: جناغ سینه، مفصل استخوآن های سینه.
یُظَفِّرُ: با ناخن او را می خراشد، چنگ می زند.
یُنَیِّبُ: با دندان نیش او را گاز می گیرد.
ترجمهی بیت:
(آنچنان سریع می رود) گویا شغال به سینه او چسبیده است که یکبار او را با چنگال می خراشد و بار دیگر با دندان نیش او را گاز می گیرد.
115- إذَا ما احْزألَّتْ فی المُناخ تَلَفَتّت
بِمَرْعُوبَتَی
هَوْجاءَ و القَلْبُ أَرْعَبُ
مفردات:
إحْزَأَلَّتْ: برخیزد، بلند شود.
المُناخ: استراحتگاه شتر، محل اقامت شتر.
1) زوزنی، عبدالله حسن بن احمد، شرح المعلقات السبع، تحقیق محمد الفاضلی، المکتبة العصریة، بیروت، 2001/1422، ص107
تَلَفَّتَ یَتَلَفَّتُ: متوجه شد، توجه نمود، نگاه کرد.
المَرْعُوبة: گوش.
هَوْجاء: سبک سر، شتابزده.
أَرْعَبْ: ترسان تر، خائف تر.
ترجمهی بیت:
ناقهام هرگاه دراستراحتگاه خود از زمین برخیزد با دو گوشی که در تیزی همانند گوش های ماده شتر تندرو است، توجه می کند در حالیکه قلبش ترسان تر است.
116-
إِذَا انْبَعَثَتْ مِنْ مَبرَکٍ غادَرَتْ بِهِ
ذَوابِلَ
صُهْباً لَمْ یَدِنْهُنَّ مَشْرَبُ
مفردات:
إنبعثَت: برخاست، بلند شد.
ألمَبرک: استراحتگاه شتر، جای خوابیدن شتر.
غادَرت: ترک کرد، بجا گذاشت.
ذَوابل: ج ذَبْلَة: پشکل، پشکل نازک وشکننده.
ألصُّهب: ج أصهب و صهباء،مثل أحمر و حمراء و حمر، الأصهب من الإبل: الذی یخالط بیاضه حمرة: شتر سرخ و سفید.
ترجمهی بیت:
آنگاه که از استراحتگاه خود برخیزد پشکل های پژمرده و سرخ و سفیدی را بجا میگذارد که آبی آن ها را خیس نکرده است.
شرح بیت:
«غادَرَتْ بِهِ ذَوَابِلَ» کنایه از این است که مدتی است از خوردن و نوشیدن بدور است.
117-
إذَا اعْصَوْصَبَتْ فی أیْنُقٍ فَکَأَنّها
بِزَجْرَةِ
أُخْری فی سواهُنَّ تُضْرَبُ
مفردات:
إعْصَوْصَبَتْ: جمع شود، گرد آید.
أیْنُق: شترها، جمع غیر قیاس «نوق» است.
زَجْرَة: راندن با صدا، با صدا شتر را راندن.
ترجمهی بیت:
آن زمان که با شتران دیگر جمع شود هرگاه شتر دیگری را با صدا به رفتن وادارند (آنچنان بر سرعت خویش می افزاید) که گویی او را می زنند.
118- تَرَی المَرْوَ و الکَذّانَ یَرْفَضُّ تَحْتَها
کما
اِرفَضَّ قَیْضُ الأفْرُخِ المُتَقَوِّبُ
مفردات:
المرو: سنگ سخت سفید.
الکذّان: نوعی سنگ سست ونرم.
إرْفَضَّ یَرْفَض: شکسته و پراکنده شد.
القَیْض: پوسته سخت تخم مرغ.
الأفْرخ: ج ألْفَرْخ: جوجه.
المُتَقَوِّبُ: شکافته شده، ترک خورده.
تَقَوَّبَ البَیض: تخم پرنده شکافته شد، ترک خورد.
ترجمهی بیت:
سنگ های سخت و سست را زیر پای او می بینی خُرد و پراکنده می شود همچنانکه تخم جوجه ها (تخم پرنده ای که جوجه داخل آن است) به هنگام تولد شکسته و پراکنده می گردد.
119-
تُرَدِّدُ بالنّابَیْنِ بَعدَ حَنینِها
صریفاً
کما ردّ الأغانِیَّ أَخْطَبُ
مفردات:
زَدَّدَ: تکرار کرد، بسیار گرداند.
ألنّاب: دندان پیشین، دندان جلو.
الصَّریف: صدای دندان شتر آنگاه که آن ها را به هم می ساید.
الأَخْطُب: مرغی است که گنجشک شکار می کند که در فارسی به آن وِرکاک میگویند.
ترجمهی بیت:
ناقهام پس از نالهی شوقش با بهم مالیدن دندان های پیشین صدایی را تکرار میکند که گویی پرنده ورکاک است که آواز می خواند.
شرح بیت:
«صریفاً» مفعول به «تُرَدِّد» میباشد.
120-
إذَا قَطَعَتْ أجوازَ بیدٍ کَأنَّما
بِأعْلامِها
نَوْحُ المآلی المُسَلِّبُ
مفردات:
قَطَعَتْ: پیمود، طی کرد.
الأَجْواز: ج الجَوْز میانه، وسط.
بِید: ج بیداء، بیابان، صحرا.
النَوْح: ج النائحه: زن عزادار و نوحه کننده.
المآلی: ج مِئلاة: خرقه هایی که زنان به هنگام نوحه در بر کنند.
المُسَلِّب: جامه سیاه بر تن کننده، لباس عزا پوشنده، السَّلَب والسَّلاب: لباس عزا، لباس مصیبت، تَسَلَّبَتِ المراءَة تَسَلُّبا: لَبِست السَلّاب: زن جامه ماتم پوشید.
ترجمهی بیت:
آنگاه که این ناقه میانههای بیابانها را میپیماید با نشانههایی که از خود بروز میدهد مانند زن ماتم زدهای است که در فراق عزیز از دست دادهاش لباس سیاه به تن کرده است.
شرح بیت:
شاعر در این بیت به توانمندی و قوت شتر خویش اشاره دارد؛ می گوید: ناقه ام نه تنها از پیمودن بیابان های خشک و بی آب و علف باکی ندارد بلکه برعکس، عاشق سفر در آن بیابان هاست به گونه ای که هرگاه بیابان سختی را پشت سر می گذارد در فراق آن بیابان همانند زنانی که عزیزان خود را از دست دادهاند عزادار و ماتم زده است.
به گونه دیگری می توان این بیت را تحلیل نمود که آن بیابان ها به علت نداشتن چشمه و سبزی و خرّمی مناظر آن ها دل گیر و آزار دهنده است و با این حالت و وضعیت زنانی را می مانند که لباس سیاه ماتم پوشیده و عزادارند.
121-
تَعَرَّضَ قُفٌّ بَعدَ قُفٍّ یَقُودُها
إلی
سَبْسَبٍ منها دَیامِیمُ سَبْسَبُ
مفردات:
تَعَرَّض: ظاهر شد، روی آورد.
القُفُّ: زمین سخت.
السَّبْسَب: زمین صاف و هموار، بیابان.
دَیامیم: ج دیمومة: بیابان خشک و بی آب و علف.
مفازةٌ دیمُومه و دیموم: بیابان فراخ بی آب.
ترجمهی بیت:
(در مسیر حرکت او) سرزمین سختی پس از سرزمین سخت دیگر نمایان میشود که او را به سرزمین صاف وهمواری میکشاند که بیابان های خشک وبی آب وعلف بخشی از آن است.
شرح بیت:
«منها» خبر مقدم، «دیامیم» مبتدای مؤخر؛ عبارت «منها دیامیمُ سَبسَبُ» در محل جر و صفت «سَبسَبٍ» میباشد.
این بیت دارای صنعت تجرید است: «مِن» در «منها دیامیمُ سَبسَبُ» تجریدیه میباشد.
این بیت دارای صنعت«ردّ العجز علی الصدر» است: سبسبٍ و سبسبُ.
122-
إذَا أنْفَذَتْ أَحْضانَ نَجْدٍ رَمی بِها
أخاشِبَ
شُمّاً مِنْ تَهامَةَ أَخْشَبُ
مفردات:
أَنْفَذَت: عبور کرد، گذشت، أنْفَذَ و نَفَّذ الرَّجُل القَوْم: آن مرد از میان آن قوم گذشت.
ألأحْضان: ج حِضِن: دامنه ها، قسمتهای پائین کوه.
أخاشب: ج اخشب: کوهها سنگلاخی و خشن.
الشُّمّ: ج أَشَمّ: بلند.
تهامة: سرزمینهای هموار ساحلی است که شمالا از شبه جزیره سینا تا نواحی یمن (جنوبی) امتداد دارد. مکه. نجران. جده. صنعاء در این موضع واقع است.(1)
ترجمهی بیت:
چون دامنه های نجد را پشت سرگذارد نجد او را به کوههای خشن و بلندی که از تهامه خشن تر است پرتاب می نماید.
شرح بیت:
این بیت دارای استعارهی مکنیه میباشد؛ شاعر سرزمین بلند نجد را به موجود جانداری تشبیه کرده است که چیزی را پرت مینماید سپس مشبهبه را حذف و از لوازم آن «رمی» را آورده است.
123-
کَتُومٌ إذَا ضَجَّ المَطِیُّ کَأَنَّما
تَکَرَّمُ
عَنْ أخْلاقِهِنَّ و تَرغَبُ
مفردات:
کتومٌ: بسیار کتمان کننده.
ضَجَّ: فریاد کرد، سر و صدا راه انداخت، نعره کشید.
1) دینوری، ابو حنیفه احمد بن داود، الأخبار الطوال، تحقیق عبد المنعم عامر مراجعه جمال الدین شیال، منشورات الرضی، قم 1368ش، ص21
المَطِیّ: ج مَطِیّة: چهارپا، مرکب.
تَکرَّمَ: خود را بزرگداشت، تکرّم عن أخلاقِهنّ: خود را از اخلاق آن ها دور داشت، «تَکَرَّمُ» اصل آن «تَتَکَرَّمُ» میباشد.
تَرغَبُ عَن: بیزار است، رویگردان است.
ترجمهی بیت:
آن هنگام که شتران دیگر از خستگی ضجه کنند او ضجهای نمیکند گویا از اخلاق آن ها خود را برتر می داند و از رفتار آن ها بیزار است.
124-
مِنَ الإرْحَبیّاتِ العِتاقِ کَأنَّها
شَبُوبُ
صِوارٍ فَوْق عَلْیاءَ قَرْهَبُ
مفردات:
الأرحبیّات: شتران نجیب، منسوب به أرحب است.
أرْحَب: لقب مردی از عرب است بنام مرّة بن الدعام بن صعب بن درمان که دارای شترانی نیکو بود از این رو شتران خوب به او نسبت داده شده است.
العِتاق: ج العتیق: نجیب، اصیل.
ألشُّبوب: گاو نر کهن سال.
ألصِّوار: گله گاو وحشی.
عَلْیاء: قسمت بلند زمین.
القَرْهَب: گاو نر درشت هیکل.
ترجمهی بیت:
ناقه ام از شتران نجیب و اصیل می باشد گویی گاو نر کهنسالِ درشت هیکلی از گلهی گاوهای وحشی است که در سرزمین مرتفعی زندگی می کند.
شرح بیت:
شبوب و صوار و قرهب دارای تناسبند.
125- لَیَاحٌ کَأَن بِالأتحَمِیَّةِ مُشْبَعٌ
إزاراً
و فی قُبْطِیَّةٍ مُتَجَْلبِبُ
مفردات:
أللِّیاحُ: گاو نر سفید، با کسره و فتحه لام آمده است.
الأتْحَمِیَّة: نوعی برد یمنی.
مُشْبَعٌ: سیر کرده شده، بسیار، فراوان، مُشبَع: کسی که نعمت بر او تمام گردیده، از اشباع: تمام گردانیدن نعمت را بر کسی.
الإزار: ج الزّر: تکمه، دکمه.
مُشْبَعٌ إزاراً: پر تکمه، لباسی که دارای دکمه های زیاد است.
القُبْطِیّة: نوعی لباس سفید نازک از پنبه که توسط قبطیها در مصر بافته می شود.
مُتَجَلْبَبُ: جلباب به تن کننده، کسی که لباس گشاد به تن می پوشد.
جلباب: لباس یا پیراهن گشاد.
ترجمهی بیت:
گویا ناقه ام گاو نر سفیدی است که لباس یمنی پر دکمه ای را پوشیده و پیراهن بلند بافته شده از کتان توسط قبطیهای مصر را به تن کرده است.
شرح بیت:
«کَأن» مخفف «کَأنَّ» میباشد؛ «کَأن» از حروف مشبه و اسم آن ضمیر محذوف «ه» و خبر آن «مشُبَعٌ» میباشد. إزاراً: تمیز «مَشبَعٌ» است.
مُشبَع در رافعی و خیاط مُسبَعٌ (با سین) آمده است.(1)
1) رافعی، ص53، خیاط، ص29
126-
و تَحْسَبُهُ ذا بُرْقُعٍ و کَأَنّةُ
بِأَسْمالِ
جَیشانِیَّةٍ مُتَنَقِّبُ
مفردات:
حَسِبَ: گمان برد، پنداشت.
البُرقُع: روبند، نقاب.
الأسمال: ج سَمَل: لباس کهنهی پاره پاره.
جَیْشانِّیة: منسوب به جیشان نام قریه ای در یمن است، لباسی که سرخ و سفید است.
المُتَنقِّبُ: نقاب دار، نقاب پوشنده.
ترجمهی بیت:
هرگاه او را بنگری چنین می پنداری که نقاب دار است و گویا نقابی از لباسهای پاره پارهی سرخ و سفید جیشانی پوشیده است.
127-
تَضَیَّفَهُ تَحْتَ الْأَلاءَةِ مُوهنِاً
بِظَلْماءَ
فِیهَا الرَّعْدُ و البَرْق صَیِّبُ
مفردات:
تَضَیَّفَهُ: او را مهمان نموده است.
ألْأَلاءَة: درختی که گاوها در تابستان به خاطر خنکی سایهاش و در زمستان به خاطر در امن بودن از باران به آن پناه می برند، درخت بید.
مُوهِناً: نیمه شب وارد شونده، کسی که نیمه شب وارد میشود.
أَوْهَن الرَّجُلُ: آن مرد در نیمه شب وارد شد، آن مرد وارد نیمه شب شد.
الوَهْنُ و المُوهِنُ من اللَّیلِ: نیمه شب، یک ساعت از نیمه شب گذشته.
الصَّیِّبُ: ابر باران زا، باران.
ترجمهی بیت:
ابر بارنده در میان تاریکی همراه با رعد و برق در زیر درخت بید، درحالیکه نیمه شب یا ساعتی از نیمه شب گذشته، او را به مهمانی فرا خوانده است.
شرح بیت:
«الرَّعدُ» فاعل «تَضَیَّفَهُ» میباشد.
«الرَّعْدُ و البَرْق صَیِّبُ» اقتباس از این آیه است: «أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْق» (1)
128-
مُلِثٌّ مُرِبٌّ یَحْفِشُ الأُکْمَ وَدْقُهُ
شَآبِیبُ
مِنْها وادِقاتٌ و هَیْدَبُ
مفردات:
مُلِثٌّ: همیشگی، پایدار، دائمی.
مُرِبٌّ: مقیم، اقامت کتتده، ماندگار، أَرَبَّ بالمکان: در آن مکان اقامت کرد.
یَحْفِشُ: سیل راه می اندازد.
الأُکْم: ج ألْأَکَمَة: تپه.
الودق: باران، باران دانه درشت.
شآبیب: ج شُؤبوب: ابتدای ریزش باران، دفعههای ریزش باران، نوبتهای ریزش باران.
وادِقات: ج وادقة.ریزان، «وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِه».(2)
هَیْدَب: ابر نزدیک به زمین که وقت باریدن بارانش به شکل نخهایی به زمین وصل است.
ترجمهی بیت:
(ابری است) همیشگی و ماندگار که بارانش در تپه ها سیل به راه می اندازد، باران های ابتدایی آن بسیار ریزان و ابر آن به زمین نزدیک است.
شرح بیت:
«مُلِثٌّ» صفت برای «صَیِّب» در بیت 127 میباشد.
مُرِبٌّ در رافعی و خیاط به صورت «مُرِثٌّ» آمده است.(1)
129-
کَأَنَّ المَطافِیلَ الموالِیهَ وَسْطَهُ
یُجاوِبُهُنَّ
الخیزرانُ المُثَقَّبُ
مفردات:
المَطافِیل: ج مُطفِل، شترانی که بچه دارند.
الموالِیه: ج میلاه (مولاه)، زنانی که سخت مشتاق فرزندان خویش اند، دارای شوق زیاد
المُثَقَّب: توخالی.
الخیزرانُ المُثَقَّب: نی، فلوت.
ترجمهی بیت:
آن باران چنان شدید است که صدای رعد آن مانند نالهی شتران بچه دارِ سخت مشتاقی است که در میان آن (باران) با آوای نی به گفتگو نشسته اند.
شرح بیت:
شاعرصدای«رعد» را به نالهی شتران که همراه آن آواز نی باشد تشبیه نموده است.
1) رافعی54، خیاط29.
130-
یُکالیءُ مِنْ ظَلْماءَ دَیْجُورِ حِنْدِسٍ
إذَا
سارَ فِیها غَیْهَبٌ حَلَّ غَیْهَبُ
مفردات:
یُکالِیءُ: محافظت می کند، مراقبت می نماید.
دَیْجور: تاریک.
حِنْدس: تاریکی شدید.
غَیْهَب: سیاه، تیره.
ترجمهی بیت:
(فضای زیر آن درخت) گاو وحشی را از شب بسیار تیره و تار حفظ می کند شبی که هرگاه تاریکی شدیدی از آن رخت بربندد تاریکی دیگری جای آن را می گیرد.
شرح بیت:
بیت دارای مراعات نظیر است: ظَلماء، حِندِس، دَیجُور، غَیهَب.
131-
فَباکَرَهُ و الشَّمْسُ لَمْ یَبْدُ قَرْنُها
بِأُحْدانِهِ
المُسْتَوْلِغاتِ المُکَلِّبُ
مفردات:
باکره: صبح زود نزد او رفت، در اوّلین فرصت نزد او رفت.
لَمْ یَبْدُ: ظاهر نشد.
القَرْنُ: شاخ.
لم یَبْدُ قَرْنها: شاخ خورشید ظاهر نگشته بود، کنایه از اینکه هنوز طلوع نکرده بود.
بِأُحْدانِهِ: یکی پس از دیگری، با گروه (سگ های) خویش.
المُسْتَوْلِغات: سگ های خونخوار، سگ هایی که عادت کردهاند خون بخورند.
بِأحدانِه المُسْتَوْلِغاتِ: با گروه سگ های شکاری، سگهای درنده.
المُکلِّبُ: صیّاد، شکارچی، کسیکه سگ های شکاری را تربیت می کند.
ترجمهی بیت:
هنوز خورشید کاملاً بالا نیامده بود که صیّاد با سگ های شکاری خود در نخستین فرصت بر او وارد شد.
شرح بیت:
«قَرنُها» دارای استعاره مکنیه است، شاعر خورشید را به حیوانی شاخ دار تشبیه نموده، سپس حیوان را حذف و از لوازم آن قرن را ذکر کرده است.
«المُکلِّبُ» فاعل «باکَرَه» میباشد.
132-
مَجازِیعَ فی فَقْرٍ مَسارِیفَ فِی غنِیً
سَوابِحُ
تَطْفُو تارةً ثُمَّ تَرْسُبُ
مفردات:
مَجازیع: ج مِجزاع: بسیار ناشکیبا.
مَسارِیفَ: ج مِسراف: بسیار از حد در گذرنده، زیاده رو، إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ.(1)
سَوابِحَ: ج سابِح: شنا کننده، شناگر.
طَفا یَطْفُو: بالا آمد گویی بر روی زمین نمیدود، در هوا شناور ماند.
رَسَبَ الشَّیْءُ فِی الماءِ: آن چیز در آب ته نشین شد، به ته آب رفت.
1) حقیقتا خدا هدایت نمینماید اسراف کننده بسیار دروغگو را. (غافر/28- ترجمهی امین)
ترجمهی بیت:
آن سگ ها در ناداری بسیار ناشکیبا و به هنگام ثروتمندی بسیار از حد درگذرنده و به هنگام دویدن «گویی» در فضا شنا می کنند یک بار بالا آمده و بار دیگر پایین می روند.
شرح بیت:
بیت دارای صفت مقابله است: «مَجازِیعَ فی فَقْرٍ» با «مَسارِیفَ فِی غنِیٍ».
«مجازیعَ، مسارفَ، سوابحَ» حال و منصوب و ذوالحال آنها «المُستَولِغاتِ» در بیت 131 میباشد. این کلمات در رافعی و خیاط به صورت مرفوع آمده اند.(1)
که در این صورت خبر برای مبتدا محذوفاند و تقد آن چنین است: هی مَجازِیعُ و هی مَسارِیفُ.
133-
فَکَانَ ادِّراکاً و اعْتِراکاً کَأَنَّهُ
عَلی
دُبُرٍ یَحْمِیهِ غَیرانُ مُوأَبُ
مفردات:
إدّراک یَدّراکُ إدِّراکاً: بهم ملحق شدند، اصل آن تدارک که تای باب تفاعل به دال تبدیل شده و در آن ادغام گشته است.
ألْإعتراک: ازدحام، تجمع.
علی دُبُر: پشت سر.
غَیْران: مرد با غیرت، مونث آن: غیری.
مُوأَب: غضبناک، خشمگین، گرفته (منقبض).
الوَأب: خشم آگین گردیدن.
1) رافعی، ص54؛ خیاط، ص29
ترجمهی بیت:
آن گاو نر به هنگام رسیدن سگ های صیاد و ازدحام آن ها در درگیری با او چنان از خود دفاع می کرد که گویی مردی غیور از پشت سرش از او حمایت می کند.
شرح بیت:
«غَیرانُ» صفت برای رجل محذوف است. مُوأب صفت دوم آن است.
134-
یَذُود بِسَحْماوَیْهِ مِن ضَارِیاتِها
مَداقِیعَ
لَمْ یَغْثَثْ عَلَیْهِنَّ مَکْسَبُ
مفردات:
ذادَ یَذُودُ: دفاع کرد.
سَحْماوَیْنِ: صفت برای «قَرْنَیْنِ» محذوف است یعنی قَرْنَیْنِ سَحْماوَیْنِ: دو شاخ سیاه، السُّحْمَۀ: سیاهی، غرابٌ أسْحَم: کلاغ سیاه.
ضاریات: ج ضِرو، ضِروَۀ و ضارٍ: سگ شکاری.
مَداقِیع: ج مُدْقِع: فقیر خاک نشین، دَقِعَ -َ دَقَعاً: از شدت فقر خاک نشین شد، به حداقل زندگی راضی شد.
الدَّقْعاء: خاک، زمین بی گیاه.
غَثَّ علیه المَکْسَبُ: آنچه کسب شده به او نساخت، بر او فاسد گشت.
ترجمهی بیت:
با دو شاخ سیاهش از خود در برابر سگهای شکاری دفاع میکند درحالی که آن سگ ها چنان فقیر و گرسنهاند که هر چه به دست آورند برای آنها با ارزش است. (یعنی از هر چیزی که بدست میآورند استفاده میکنند)
135-
فَرابٍ و کابٍ خَرَّ لِلْوَجهِ فَوْقَهُ
جَدِیَّۀُ
أوْداجٍ عَلَی النَّحْرِ تَشْخُبُ
مفردات:
رابٍ: باد کرده، ورم کرده، اسم فاعل از رَبا یَرْبُو.
کابٍ: با صورت به زمین خورده، اسم فاعل از کَبا یَکْبُو.
جَدِیَّۀ: ج: جَدایا، مجرای خون، خط خون، مسیر خون.
أوداج: ج وَدَج: شاهرگ گردن، رگ گردن که به هنگام غضب متورم میشود.
النَّحر: گودی زیر گلو.
شَخَبَ و انْشَخَبَ الدّمُ: خون فوّاره زد.
ترجمهی بیت:
(سرانجام گاو نر وحشی در جدال خویش با سگهای صیّاد) با بدن ورم کرده درحالی که خون از مجرای شاهرگ ها بر گودی گلویش فوران میکرد با صورت به زمین خورد.
شرح بیت:
«رابٍ» و «کابٍ» در اصل رابیٌ و کابیٌ میباشد که به سبب اعلال حرف عله از آنها حذف شده است و از نظر نحوی خبر برای مبتدای محذوف میباشند، تقدیر آن چنین است: فهو رابٍ و کابٍ
136-
وَ وَلیَّ بِإجْرِیَّا وِلافٍ کَأنَّهُ
عَلَی
الشَّرَفِ الْأَعْلی یُساطُ و یُکْلَبُ
مفردات:
وَلیَّ: روی برگرداند، پشت نمود.
وَلیَّ هارباً: پشت کرد و فرار نمود.
الولاف و الولیف: تَلَألؤ برق، درخشیدن برق.
إجْرِیَّا: روش عملی، خلق و خوی.
یُساط: شلاق زده میشود.
عَلَی الشَّرفِ الأعْلی: مکان مرتفع، جای بلند.
یُکْلَبُ: مهمیز زده میشود، کَلَبَ الفَرَسَ: مهمیز به اسب زد.
ترجمهی بیت:
(ناقه ام) بسان جهیدن برق فرار کرد گویا بر بلندایی شلاق میخورد و با مهمیز به او زده میشود.
شرح بیت:
شاعر پس از آنکه در ابیات پیشین به توصیف آن گاو نر وحشی پرداخته و سرانجام شکست خورده و طعمهی صیّاد و سگهای شکاری وی میگردد، در این بیت به وصف ناقهی خویش پرداخته و میان آن گاو وحشی تنومند و ناقهاش تفاوت فاحشی قایل است، بگونهای که سرعت ناقه خود را همانند جهیدن برق میداند و کسی را یارای رسیدن به او نیست.
137-
أ ذالِکَ بَلْ تِیکَ غِبَّ وجِیفِها
إذَا
ما أکَلَّ الصَّارِخُونَ وأنْقَبُوا
مفردات:
ذالک: آن (گاو نر).
تیک: آن (ناقه).
غِبَّ وَجِیفِها: پس از راهروی تند و سریعش، الوجیف: راهروی تند و سریع.
أَکَلَّ: خسته شد، درماند.
الغِبُّ: روز در میان بر آب آمدن شتران؛ در مثل آمده است: زُرغِباً تَزدَد حُبّاً: یک روز در میان دیدار کن تا محبتت افزون گردد.
نَقِبَ الخُفُّ: سم شتر ساییده شد، أنْقَبَ فُلانٌ: کف پای شتر فلانی ساییده شد.
ترجمهی بیت:
آنگاه که فریاد زنندگان بر ناقه ها، رنجور و درمانده گشته و سُم شترهایشان ساییده شود، آیا آن گاو نر وحشی سریعتر است یا ناقهی من پس از طی طریق تند و شتابانش؟.
138-
کَأَنَّ حَصَی المَعْزاء بَیْنَ فُرُوجها
نَوَی
الرَّضْخِ یَلْقَی المُصْعِدَ المُتَصَوِّبُ
مفردات:
الحَصی: ج حَصاۀ، ریگ، سنگریزه.
المَعْزاء: ریگستان، ریگزار.
الفُروج: ج فَرج: فضای باز میان دو چیز، در اینجا مراد شکافهای میان سم هاست.
أالنَّوی: هسته (هستهی خرما و مانند آن...)، تخم خرما.
الرَّضْحْ: شکسته شده، خورد شده، راضح.
المُصْعِد: بالا رونده، أصْعَد: بالا رفت.
المُتَصَوِّبُ: فرود آینده، تَصَوَّبَ: پایین آمد، فرود آورد.
ترجمهی بیت:
گویی سنگریزههای ریگستان در شکاف سمهای او هستههای خُرد شده هستند که در هنگام افتادن با ریگهایی که به هوا میرود برخورد میکنند.
139-
عِرَضْنَۀُ لَیْلٍ فِی العِرَضْناتِ جُنَّحاً
أَمامَ
رِجَالٍ خَلْفَ تِیکَ و أَرْکُبُ
مفردات:
العِرَضْنَۀُ: شتر بانشاط، شتر کجرو، شتر کناررو.
الجُنَّح: ج جانِح: میل کننده، به یک سو رونده.
أَرْکُب: ج رَکبْ: سواران، شتر سوارها، اسب سوارها.
ترجمهی بیت:
(آن ناقه) شترِ با نشاطِ شب رو از میان شتران بانشاط است درحالی که آن شترها پیشاپیش مردان پیاده و سواره از پی آن ناقه به این سو و آن سو میروند.
140- إذا ماقَضَتْ مِنْ أهْلِ یَثْرِبَ مَوْعِداً
فَمَکَّۀُ منْ أوْطانها وَ الْمُحَصَّبُ
مفردات:
المُحَصَّب: محلِ رمی جمرات در منی.
قَضَت: گذراند، پشت سرگذاشت. قضی یَقضِی قَضاءً.
ترجمهی بیت:
آنگاه که مدت اقامت ناقهام در میان اهل مدینه تمام شد پس مکه و منی وطن و اقامتگاه اوست.
این هاشمیه با مطلع:
«أَنَّی و مِنْ أیْنَ آبَکَ الطَّرَبُ مِن حَیْثُ لاصَبْوَۀٌ و لارِیَبُ؟!»(1)
در شرح ابوریاش 133 بیت، در شرح خیاط نابلسی 132 و در شرح الرّافعی و الصّالح 67 بیت آمده است.(2)
سؤال شاعر از سرچشمهی وجد و سروری که سراسر وجود او را فرا گرفته است، که این وجد و سرور جز برای محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله نمیباشد.
مخاطب ساختن پیامبر عظیم الشأن اسلام به عنوان سراج منیر و بر شمردن ویژگی ها و صفات آن حضرت همانند المصطفی، المهذب، السابق، الصادق.
مدح اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و بر شمردن صفاتی نظیر الطیبون، المبرؤن، المطهرون که غالباً اقتباس شده از قرآن میباشند.
توصیف ناقهای که او را به سوی هاشمیها سوق میدهد تا به سبب دیدار آنها به أجر وپاداش الهی دست یابد.
1- أَنَّی و مِنْ أیْنَ آبَکَ الطَّرَبُ
مِن حَیْثُ لاصَبْوَۀٌ و لارِیَبُ
2- لا مِنْ طِلابِ المُحَجَّباتِ إذا
أُلْقِیَ دُونَ المَعاصِر الحُجُبُ
3- وَ لا حُمُولٍ غَدَتْ وَ لادِمَنٍ
مَرَّلَها مِنْ بَعْدِ حِقْبَۀٍ حِقَبُ
مفردات:
أَنَّی: چگونه و کی (چه وقت) و از کجا (هر سه معنا در أنَّی نهفته است).
الطَّرب: شادمانی، سرور، نشاط کردن و شاد شدن، فردوسی میفرماید:
جوان را چه باید به گیتی طرب که نی مرگ را هست پیری سبب(1)
مِنْ حَیْثُ: زیرا، از آنجا که، بدان سبب که.
آبَ یَؤُوبُ: بازگشت، رجوع نمود.
الصَّبْوَۀ: عشق.
الرِّیَب: ج رِیبَۀ: آشفتگی، پریشانی، گمان وشک، دراینجا مراد آشفتگی و پریشانی است.
طِلاب: مطالبه، درخواست، تقاضا؛ مصدر باب مفاعله است.
المُحَجَّبات: ج مُحَجَّبَة: زن در پرده و در حجاب، مَلِکٌ مُحَجَّبٌ: شاهی که مردمان را از دیدار وی منع کنند.
المَعاصِر: ج المُعْصِر: دختری که به سن بلوغ رسیده است، دختری که به رسیدگی و حیض نزدیک باشد.
1) دهخدا، ذیل «طرب».
الحُجُب: ج حجاب: پرده، مانع؛ عطار میگوید:
ما درین ره حجاب خویشتنیم ورنه روی تو در برابر ماست(1)
الحُمُول: ج حَمْل و حِمْل: شتری که برآن کجاوههای زنان است، شتری که بر آن هودج ها قرار دارند.
غَدا یغْدُو: صبح زود کوچ کردند، سپیده دم حرکت کردند.
دِمَن: ج دمنة، نشان سرای، آثار خانه، آنچه سیاه بوَد از نشان خانه.
الحِقْبَۀ: سال، ج: حِقَب.
ترجمهی ابیات:
چگونه و کی و از کجا این سرور وشادمانی به تو بازگشته است؟ از آنجا که نه پای عشقی در میان است و نه آشفتگی و پریشانی (از حوادث روزگار) تو را در ربوده است.
و این (سرور و شادمانی) نه از مطالبهی زنان در پرده است و نه از میل به دختران رسیده، آنگاه که پرده ها (از رخسارشان) کنار زده شود.
و نه از اشتیاق به زنان هودج نشین است که سپیده دمان کوچ کنند و نه از نشان سرای معشوقه که سال ها بر آن گذشته است.
شرح ابیات:
«حمولٍ» معطوف بر «طِلاب» از بیت دوم است.
«غَدَت» جمله وصفیه برای حمولٍ و «مَرَّلَها مِنْ بَعْدِ حِقْبَۀٍ حِقَبُ» نیز صفت «دِمَن» میباشد، «حِقَب» فاعل مَرَّ میباشد.
1) عطار نیشابوری، شیخ فرید الدّین محمّد، دیوان، چاپ نهم، به اهتمام و تصحیح تقی تفضلی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1375 ﻫ ش، ص25.
4-
و لَمْ تَهِجنِی الظُّؤَارُ فی المنزل
القَفْرِ
بُرُوکاً وَ ما لَها رُکَبُ
5- جُرْدٌ جِلادٌ مُعَطَّفاتٌ عَلی
الاوَرَق
لارِجْعَۀٌ وَ لاجَلَبُ
6- وَ لا مَخاضٌ و لاعِشارٌ مَطَا
فیلُ
و لاقُرَّحٌ و لاسُلُبُ
7- أُنِخْنَ أُدْماً فَصِرْنَ دُهْماً وَ مَا
غَیَّرَهُنَّ
الهِناءُ و الجَرَبُ
8- کانَتْ مَطایَا المُضَمَّناتِ مِنَ ال
-جُوعِ
دَواءَ العیالِ إنْ سَغِبُوا
مفردات:
هاجَ الشَّیْءَ و بالشَّیْء یَهیجُ: آن چیز را به حرکت درآورد، آن را برانگیخت.
الظُّؤار: ج ظِئر: سه سنگی که دیگ را برروی آن میگذارند، دراصل دایه یا زن یا حیوانی را گویند که به بچهی دیگری مهربانی کرده و شیر میدهد.
بُروکاً: بر روی زانو نشسته، زانو زده.
بَرَکَ البَعِیرُ: شتر روی زانو نشست، شتر خوابید.
الرُّکَبُ: ج رُکْبَۀ: زانو.
جُرْدٌ: ج أجْرَد و جَرْداء: سنگ سخت و تابان.
جِلادٌ: ج جَلِید: نیرومند، پرطاقت، صبور، چابک، مقاوم در برابر سرما و گرما.
مُعَطَّفاتٌ:جمعطفه: شتر مادهی مهربان کرده شده بر بچه، عَطَّفَ النّاقَۀَ عَلی وَلَدِها: شتر را نسبت به بچه اش مهربان کرد.
الأورق : خاکستر.
رِجْعَۀٌ: شتر بی مشتری که از بازار برمی گردد، شتر عودت داده شده از بازار.
الجَلَبُ: شتری که از شهری به شهری صادر کنند.
مخاض: شتران حامله، اسم جمعی است که مفردی از جنس خود ندارد بلکه مفرد آن خِلْفَۀ میباشد مانند نِساء و إمْرَأَۀ، إِبِل و ناقۀ.
عِشار: ج عُشَراء، ده ماهه آبستن، «وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَت» (1)
مطافیل: ج مُطفِل، شتران بچه دار.
قُرَّح: ج قارح: شتری که آبستن شدن آن ظاهر گشته است.
سُلُب: ج سالِب: شتری که بچه خود را ناقص سقط میکند.
أُنِخْنَ: سینه بر زمین نهادند (منظور سنگهای زیر دیگ است).
ألْأُدْم: گندمگون، سبزه، ج آدم وأدماء، وآدم ازاین جهت آدم نامیده شده که به رنگ گندم است.
الدُّهْم: ج أدهم، سیاه.
الهِناء: قَطَران، شیره درخت صنوبر و غیره.
الجَرَب: گری، عیب، نقصان.
ترجمهی ابیات:
4- و سنگپایههای به جا مانده درخانهی خالی از سکنهی معشوقه نیز مرا به شادی وانداشته است.
5- آنها سنگپایههایی سخت و مقاوم بوده که بر خاکستر مهربان گشته اند، نه شتر بی مشتری بوده و نه شتری که از شهری به شهر دیگر صادر میشود.
6- و نه شتران حامله و نه شتران ده ماهه آبستن و نه شتران بچه دار و نه تازه
1) و اشتران آبستن ده ماه را بیساربان واگذارند.(تکویر/4- ترجمهی یاسری)
آبستن و نه شترانی که بچه خویش را ناقص سقط میکنند.
7- (آن سنگ ها) در حالی که گندم گون بودهاند سینه بر زمین نهاده و سیاه گشنهاند و قطران و گری آنها را تغییر نداده است.
8- آن سنگ ها مرکبهای دیگ ها در مبارزه با گرسنگی و غذای اهل و عیال بودند آن هنگام که گرسنه میشوند.
شرح ابیات:
«الظُؤار» از بیت 4 دارای استعاره مکنیه است، شاعر سنگهایی را که زیر دیگ میگذارند به شترهایی تشبیه نموده که بر سینه نشستهاند سپس مشبه به (شترها) را حذف و از لوازم آن «بروک» را آوردهاست.
«جردٌ» از بیت 5 خبر برای مبتدای محذوف «هی» میباشد که به «الظُؤار» از بیت 4 باز میگردد.
«لا» در « لارِجْعَۀٌ» از بیت 5 حرف نفی عطف بوده که «رِجْعَۀٌ» را بر «جلادٌ» از همان بیت میسازد.
این بیت دارای تشبیه بلیغ است، شاعر سنگ های زیر دیگ را به مرکب تشبیه نموده است.
9-
وَ لاشَجِیجٌ أَقامَ فی دِمْنَۀ ال
-مَنزِلِ
لاناکِحٌ و لاعَزَبٌ
مفردات:
ألشَّجیج: میخ سر شکسته، از این جهت شجیج نامیده شده است که با چکش بر سر آن میکوبند و زخم برداشته و شکافته میگردد، بانگ استر.
الدِّمْنَۀ: نشان سرای، آثارخانه، آنچه سیاه بوَد از نشان خانه.
المَنْزِل: جای فرود آمدن، فرود آمدنگاه کاروان؛ فردوسی میفرماید:
به منزل رسید آنکه پوینده بود بهی یافت آن کس که جوینده بود.(1)
النّاکح: متأهل.
العَزَب: مجرد.
ترجمهی بیت:
در نشان سرای آن منزل نه میخی به جای مانده، و نه هیچ تغییر و دگرگونی پدید آمده است.
شرح بیت:
«لا ناکحٌ و لا عزبٌ» استعارهی تمثیلیه (ضرب المثل) است به معنای : یکسان و یک نواخت بودن و تغییر نکردن، بر یک حالت باقی ماندن.
10-
أَشْعَثُ ذُولِمَّۀٍ تَخَطَّأَهُ ال
-دُّهنُ
غَنِیّاً و ما لَهُ نَشَبُ
مفردات:
الأَشْعَث: ژولیده موی، (صفت برای شجیج بمعنای میخ در بیت قبل است)، وَتَد و میخ چوبین.
أللِّمَّۀ: موی پیچه، موی تا دوش، زلف پیچیده.
تَخَطَّأه الدُّهْنُ: چرب نشده است، روغن مالی نشده است.
النَّشَب: مال.
1) دهخدا، ذیل«منزل»
ترجمهی بیت:
میخی چون شخص دارندهی مویهای ژولیده که هیچ گاه روغن مالی نشده است.
شرح بیت:
«أشعثُ» صفت برای «شَجِیجٌ» در بیت نهم است، «ما» نافیه غیر عامل، «له» جارو مجرور خبر مقدم و «نَشَبُ» مبتدای مؤخر آن میباشد.
11- قَلَّدَهُ کَالْوِشاح جالَ عَلی ال
-کاعِبِ
مِن مُنْهِجاتِه الطُّنُبُ
مفردات:
قَلَّدَه: قَلَّدَ الشَجیجَ: طنابی بر گردن میخ انداخت، گفته میشود: قلده السَیفَ: بند شمشیر را بر گردن او انداخت.
الوشاح: پارچهی مرصّع نشان که بر شانه و پهلو حمایل کنند، گوهر نشان.
جالَ: تکان خورد، لرزید، جالَ یَجولُ جولَةً.
الکاعب: زن نارپستان، دختر نارپستان و پستان برآمده.
المُنْهِجات: ج المُنْهِج: لباسی که زود کهنه میشود، در لسان العرب آمده است: نَهَجَ الثوبُ و نَهُجَ، فهو نَهِجٌ، و أَنهَجَ: بَلِیَ و لم یَتَشَقَّق: لباس کهنه شد اما پاره نگشت.
الطُّنُب: طناب خیمه، رسن خیمه، ج آن الأطناب.
ترجمهی بیت:
آن طناب، چون پارچهی گوهر نشان که بر دوش و پهلوی دوشیزهی نارپستان در اضطراب و لرزش است، رشتههای کهنهی خویش را بر گردن آن میخ آویزان کرده است.
شرح بیت:
«الطُنُب» فاعل «قَلَّدهُ» میباشد، ضمیر «ه» در قلده به «شجیج» از بیت نهم بازمیگردد، و «ه» در «منهجاته» به «طُنُب» بر میگردد که از موارد «عَودِ الضَمیرِ الی المتأخر» است.
12-
وَ لاکَمِدْری الصَّناع أُلْقِیَ ف
-ی
الدِّمْنَۀ لامُصْفَحٌ و لاخَشِبُ
مفردات:
المِدْری: شانه، ج: مَداریَ.
الصَّناع: زن چیره دست، ماهر، استادکار، مرد چیره دست را «الصَّنع» گویند.
المُصْفَح: پهن.
الخَشِب: سفت و خشن.
ترجمهی بیت:
و آنچه که مانند شانهی زن چیرهدست که پهنی و سفتی خویش را از دست داده و در نشان سرای معشوقه افتاده، مرا شیفته خود نساخته است.
شرح بیت:
«لا کَمِدری» معطوف بر «لا شَجیجٌُ» از بیت نهم است.
13-
وَ لادَوادٍ أُذِلَّ مِنْهُنَ لل
-وِلْدَۀ
ماجَرَّروا و ماسَحَبُوا
مفردات:
الدَّوادِی: ج الدَّوداۀ: تاب، بازنیچ، ریسمانی باشد که در ایّام عید و جشن از جایی آویزند و زنان و دختران بر آن نشسته در هوا آیند و روند.در اینجا مراد مسیرهای تاب
بازی بچهها است که ریگهای زمین در آن جارو میشود.
أُذِلَّ: فرمانبردار گشت، رام گشت.
الوِلْدَۀِ: ج وَلَدْ، بچه ها.
جَرَّرَ: کشید.
سَحَبَ: کشید.
ترجمهی بیت:
و نه مسیرهای تاب بازی بچهها از بس که همدیگر را بر آن کشیدهاند که رام و مطیع آنها گشته، مرا شیفتهی خود ساخته است.
شرح بیت:
«هُنَّ» به «دَوادٍ» باز میگردد، «ما» بر سر «ما جَرَّروا و ما سَحَبوا» مصدریه و، «ما جرَّروا» مؤوّل به مصدر و نائب فاعل «أُذِلَّ» میباشد.
14-
مالِیَ فی الدّار بَعْدَ ساکِنِها
و
لوْ تَذکَّرْتُ أهْلَها أَرَبُ
مفردات:
الأرب: حاجت، نیاز، خواسته.
ترجمهی بیت:
برای من در آن خانه پس از کوچ ساکنان آن هرچند که اهلش را یاد نمایم، خواسته و حاجتی نیست.
شرح بیت:
«ما» شبیه به لیسَ «لی» خبر مقدم و «أرَبُ» اسم مؤخر «ما» میباشد.
15-
لا الدّارُ رَدَّتْ جَوابَ سائِلِها
وَ
لابَکَتْ أهْلَها إِذَا اغْتَرَبُوا
ترجمهی بیت:
آن خانه نه پاسخ سؤال کننده اش را میدهد و نه بر اهلش آنگاه که او را کوچ کنند و دور شوند، میگرید.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید: درنگ در دیار یار سفر کرده، کاری پوچ و بی فایدهاست.
این بیت دارای استعاره مکنیه است: خانه را به انسان تشبیه نموده. انسان را حذف و از لوازم آن «رَدَّت» (پاسخ دادن) و «بَکَت» (گریستن) را آورده است.
16-
أَهْلان لِلدّار مِنْهم الأَنَسُ الظّا
عِنُ
مِنْهُمُ باکٍ و مُکْتَئِبُ
مفردات:
ألأنَس: مقیم، ساکن، باقی.
الظاعِنُ: کوچ کننده.
المُکْتَئب: حزین، غمگین.
ترجمهی بیت:
آن خانه دو دسته اهل دارد، دسته ای از آن ها مقیم و دسته ای دیگر کوچ کنندهاند که بعضی از آن ها گریان و غمگین اند.
شرح بیت:
این بیت در کلمات «الأنس و الظّاعن» و «باکٍ و مُکتَئبُ» دارای مراعات نظیر است.
17-
و الوَحْشُ بَعْدَ الأنِیسِ قاطِنَۀٌ
لِکُلِّ
دارٍ مِنْ أَهْلِها عُقَبُ
مفردات:
الأنیس: مقیم، ساکن، اهل.
القاطِنۀ: ساکن.
العُقَب: ج عاقب: به دنبال آینده، از پی آینده، جانشین.
ترجمهی بیت:
پس از (کوچ) اهل آن خانه حیوانات وحشی در آنجا سکنی گزیدهاند، آری برای هر خانه ای بجای اهلش از پی آیندگانی میباشد.
18-
لاهؤلاء اجْتَوَتْ و لانَکِرَتْ
و
لاعَلی هؤلاکَ تَنْتَحِبُ
مفردات:
إجْتَوَتْ: بدش آمد، کراهت داشت، از إجتوی، یَجتَوی إجتِواء.
الإجْتِواء: کراهت، بی میلی.
إنْتَحَبَ: گریه کرد، النحیب: گریه.
ترجمهی بیت:
این حیوانات وحشی که در آن دیار سکنی گزیدهاند نه از ماندن در آنجا کراهت دارند و نه بر ساکنانی که از آنجا کوچ نمودهاند میگریند.
19- یا باکِیَ التَّلْعَۀ القِفار و لَمْ
تَبْکِ عَلَیْک التِّلاعُ و الرَّحَبُ
20- أَبْرِحْ بِمَنْ کُلِّفَ الدِّیارَ
و ما
تَزْعُمُ فیهِ الشَّواحِجُ النُّعُبُ
21- و الأظْبیَ البارِحاتِ هَلْ کان فِی
ال
أقْرُنِ مِنْها أمْ لَمْ یَکُن عَضَبُ
مفردات:
التّلعۀ: تپه، مجرای آب از قسمتهای بلند زمین بسوی درّه ها، ج: التّلاع.
القِفار: ج القَفْر، سرزمینهای خشک و بی آب و علف.
الرَّحَب: ج الرَّحْبَۀ: مکان فراخ، جای وسیع.
أَبْرِحْ: بزرگ بشمار، «أَبْرِح بِمَن» اسلوب تعجب است بمعنای «ماأعجبه» یعنی چه عجیب و شگفت آور است.
کُلِّفَ به: او را بسیار دوست داشت و مولع و فریفته او گردید.
دیار: جمع کثرت داربه معنی خانه، زادگاه، وطن، موطن، مانند جبل و جبال، حافظ میفرماید:
بیاد یار و دیار آنچنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم(1)
زَعَمَ یَزعُم زَعْماً: سخن درست یا بیهوده گفت و اغلب بر دروغ یا بیهوده اطلاق میشود، از: حکایت از سخنی است که در مظان و معرض دروغ و باطل باشد (دروغ پنداری و دروغ گفتاری) و از این روی در قرآن همه جا از واژهی «زعم» به صورت مذمّت نسبت به گویندگانش آمده است.
الشَّواحج: ج الشاحِج: کلاغ.
النُّعُب: ج النّاعب: قار قار کننده.
الأظبی: ج الظَّبْی: آهوان، غزالان.
البارح: پرنده یا حیوانی که از جانب چپ میآید و اعراب به ان فال بد میزنند.
السّانح: پرنده یا حیوانی که از جانب راست میآید و اعراب به آن فال نیک میزنند و
1) حافظ شیرازی، خواجه شمس الدّین محمّد، دیوان حافظ، چاپ شانزدهم، تهیه و تنظیم دفتر خدمات فرهنگ مرندی، انتشارات پیام عدالت، تهران، 1372ه-.ش، ص 261
در مَثَل آمده است: «مَن لی بالسّانحِ بَعْد البارح» کیست که برای من پس از شومی سبب خیر و برکت گردد.
الأقرن: ج قرن: گروهی بعدِ گروهی.
العَضَب: (بی شاخ) کنایه از خوش یمنی است.
ترجمهی ابیات:
19- ای آنکه بر مجاری خشکیدهی آب در مکانهای بلند گریانی! در حالی که آن مجاری بلند و دشتهای فراخ بر تو گریهای ندارند!
20- در شگفتم از کسی که فریفتهی دیار معشوقه و بانگ دروغین کلاغها گشته است.
21- و آهوان بد یُمنی که از جانب چپ میگریزند آیا در میان گروههای پی در پی آنهاآهوی بی شاخی (خوش یُمنی) وجود دارد؟
22-
هذا ثنایی عَلَی الدِّیار و قَدْ
تَأْخُذُ
مِنِّی الدِّیارُ و النَّسَبُ
مفردات:
تَأْخُذُ مِنّی: جان مرا میگیرد به خاطر عشقی که به آنها دارم، شیفته آنها هستم.
النَّسَب: خویشاوندی، قرابت.
ترجمهی بیت:
این است سپاس من از وطنم در حالیکه زادگاه و خویشاوندانم به ندرت مرا شیفتهی خود میسازند.
23-
و أَطلُبُ الشَّأوَ مِن نَوازعِ اللَّ
هوِ
و ألْقَی الصِّبا فَنَصْطَحِبُ
مفردات:
الشَّأو: پیشی گرفتن، سبقت.
النَّوازع: ج النّازع، مشتاق، شیفته.
الصّبا: شوق، اشتیاق، حافظ میفرماید:
باد صبا ز عهد صِبی یاد میدهد جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی(1)
صَبا إلیه و له یَصْبُو: مشتاق او شد، عاشق او گشت.
إصْطَحبُوا: با یکدیگر معاشرت و مصاحبت نمودند.
ترجمهی بیت:
پیشی گرفتن بر شیفتگان سرگرمی را خواهانم و اینکه شوق را دیدار نموده، با یکدیگر هم نشین میگردیم.
24-
و أسْتَبِی الکاعِبَ العَقِیلۀَ إذْ
أَسْهُمی
الصَّائباتُ و الصُّیُبُ
مفردات:
إسْتَباها: عقل را از سر او برد، او را اسیر خود کرد، او را شیفته خود ساخت.
العقیلۀ: زن کریمه و بزرگوار، زن کریمهی مخدرهی گرامی قبیله، بهترین هر چیز و برگزیده ترین؛ حافظ گفته است:
گرد دیوانگان عشق مگرد
که به عقل عقیله مشهوری(2)
العقیل من کلِّ شَیْءٍ: برگزیده از هرچیز.
الأسْهُم: ج سَهْم، تیرها، در اینجا مراد نگاههای شاعر است.
الصائبات: به هدف زنندگان، ج صائبة: درستکار بی اشتباه.
الصُّیُب: ج صَیُوب و صائب، به هدفزنندگان.
ترجمهی بیت:
(زن) نارپستان بزرگوار را اسیر خود میسازم از آنجا که تیرِ نگاههای من اصابت کننده و به هدف خورنده اند.
25-
وَأَشْغَلُ الفَارِغَاتِ مِنْ أَعْیُنِ ال
-بِیضِ
و یَسْلُبُنَنِی و أسْتَلِبُ
26- إذْ لِمَّتِی جَثْلَۀٌ أُکَفِّئُها
یَضْحَکُ
مِنّی الغَوانِیُ العُجُبُ
مفردات:
الفارغات: زنان بی شوهر.
مِن أعینِ البیض: از زنان نیکو صورت و زیباروی، و گفته میشود: هذا الشیءُ من أعین المتاع: این شیء از بهترین کالاست.
سَلَبَه و اسْتَلَبَ: او را متوجه خود ساخت، عقل او را ربود، او را به سوی خویش جلب نمود.
أللِّمَّۀ: موی ژولیده.
جَثْلَۀٌ: فراوان، پرپشت، جَثِلَ الشَّعْرُ أو الشَّجَرُ: مو یا درخت زیاد گردید، انبوه گشت.
کَفَّأَه: آن را زیر و رو کرد، آن را به کنار زد، آن را به عقب زد.
الغوانی: زنانی که به خاطر زیبایی شان از آرایش و زینت بی نیاز گشته اند.
العُجُب: ج العجیب: شگفت انگیز.
ترجمهی ابیات:
25- زنان بی شوهر زیباروی را به خود مشغول میدارم، آنها مرا متوجه خود ساخته و من نیز آنها را بسوی خویش جلب مینمایم.
26- زیرا موی ژولیدهام پر پشت و فراوان است. هنگامی که آن را به عقب زده یا به یک سو شانه میکنم، زنان زیبا رویِ شگفت انگیز به من میخندند.
شرح ابیات:
25- «اذ لِمَّتی» متعلق به «أشغَلُ» از بیت بیست و پنجم میباشد.
27-
فَاسْتَبْدَلَتْ بالسَّواد أبْیَضَ لا
یَکْتُمُه
بالخِضابِ مُخْتَضِبُ
مفردات:
إسْتَبْدَلَ: عوض کرد.
ألخِضاب: رنگ کردن موی سر، خضاب نمودن.
المُخْتَضِب: خضاب کننده.
موی سرم سپیدی را چنان با سیاهی عوض کرده است که هیچ خضاب کنندهای با خضاب نمودن سفیدی آن را نمیپوشاند.
شرح بیت:
فاعل «استبدلت» ضمیر مستتر هی میباشد که به «لِمَّة» از بیت بیست و ششم باز میگردد.
28-
و صِرْتُ عَمَّ الفَتاۀِ تَتَّئِبُ ال
-کاعِبُ
من رُؤیَتِی و أتَّئِبُ
مفردات:
وَأَبَ یَئِبُ وَأْباً و اتَّأَبَ مِنْه: از او شرم نمود، از او خجالت کشید.
التُّؤْبَۀ: شرم، حیا.
ترجمهی بیت:
عموی دختران جوان گشتهام، دختر نار پستان (به سبب پیریام) از من شرم مینمایند و من نیز (از آنها) شرم دارم.
شرح بیت:
میخواهد بگوید سن من آنچنان بالا رفته است که دختر جوان مرا عمو صدا میکند.
29-
یَحْسُبْنَ لی فی السِّنِین خَمسِینَ تَکْ
-بِیرِیَ
و الأربَعِینَ أَحْتَسِبُ
30- مُنْطَویاتٍ کَمَا انْطَویْتُ و قَدْ
یُقْبَضُ
بَعْدَ انبساطِهِ السَّبَبُ
مفردات:
حَسَبَ: پنداشت، حَسَبْتُ الْمَالَ (حَسْباً) مِنْ بَابِ قَتَل أَحْصَیْتُهُ عَدَداً و فِی الْمَصْدَرِ أَیْضاً (حِسْبَةً) بالکَسْرِ و (حُسْبَاناً) بالضَّم.(1)
إنطوی عنه النّاسُ: مردم از او روی برگرداندند، از اطراف او پراکنده شدند.
إنطوی علیه النّاسُ: مردم به او روی آوردند، دور او را گرفتند.
یُقْبَض: جمع میشود، منقبض میگردد.
السبَّبَ: ریسمان.
ترجمهی ابیات:
29- آن ها مرا پنجاه ساله میپندارند (مرا بزرگتر از آنچه که هستم میبینند) در حالی که به حساب خودم چهل سال دارم.
1) مصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ذیل«حسب»
30- از من رویگردانند همانگونه که من از آن ها روی گردانده ام و چه بسا ریسمان پس از آنکه باز و منبسط گشت جمع و منقبض میگردد.
شرح بیت:
30- الف) «منظویاتٍ» حال برای ضمیر فاعلی «ن» در یَحسُبنَ از بیت بیست و نهم،«السَّبَبُ» نائب فاعلِ «یُقْبَضُ» از بیت سیام میباشد.
ب) مراد از «یُقْبَضُ بَعْدَ انبساطِهِ السَّبَبُ» بازگشت شور و اشتیاق جوانی است.
31-
فَاعْتتبَ الشَّوقُ مِن فُؤادی و ال
-شِّعْرُ
إلی مَن إلیه مُعْتَتَبُ
32- إلیَ السِّراجِ المُنیرِ أَحْمَدَ لا
تَعْدِلُنی
رَغْبَۀٌ وَ لا رَهَبُ
33- عَنْهُ إلی غَیْرِه و لَوْ رَفَع ال
-نَّاسُ
إلَیَّ العُیُونَ و ارْتَقَبُوا
مفردات:
إعْتَتَبَ: منصرف شد، برگشت.
إعْتَتبَ إلی فلانٍ: به سوی فلانی رفت.المُعْتَتَب: منصرف شدن، بازگردانده شدن، بازگشت.
عَدَلَهُ: او را منصرف گردانید، او را از آن بازداشت.
الرَّغبۀ: میل، اشتیاق.
الرَّهَب: ترس.
رَفَعَ عُیُونَهُ إلَیْه: چشمهای خود را به سوی او بالا برد کنایه از اینکه او را تهدید کرد.
تَرَقَّبَهُ وَ ارتَقَبَه: در کمین او نشست، منتظر او ماند.
ترجمهی ابیات:
31- اشتیاق از قلبم وشعرمن، به سوی کسی منصرف گشت که بازگشت و رفتن به سوی اوست.
32- شوق من فقط به چراغ فروزان و روشنی بخش احمد صلی الله علیه و آله است، نه میلِ در مال و منصب مرا از آن باز میدارد و نه ترس(از کسی و چیزی) مرا از آن منصرف میگرداند.
33- (این شور و عشق من) از او به سوی غیر او منصرف نمیگردد، هرچند که مردم مرا تهدید نمایند و در کمین من باشند.
شرح ابیات:
«ألسِّراج المُنِیر» ازبیت32 اقتباس از قرآن کریم است:«وَ داعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنیراً» (1)
«لا تُعدِلُنی» از بیت 32 جملیهی حالیه و ذوالحال آن یاء در «فؤادی» از بیت 31 است.
بیت 31 دارای صنعت «ردُّ العجز علی الصدر» است: «إعتتب» و«معتتب»
«وارتقبوُا» اقتباس از قرآن کریم است: «وَ ارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقیب» (2)
2- عنهُ متعلق به «لا تعدلنی» از بیت سی و دوم است.
34-
و قِیلَ أفْرَطتَّ بَلْ قَصَدْتُّ وَ لَوْ
عَنَّفَنِی
القائلونَ أو ثَلَبُوا
مفردات:
قَصَدَ: میانه روی کرد، از افراط و تفریط دوری گزید.
عَنَّفَنی: مرا سرزنش نمود.
ثَلَبَ ه یَثْلِبُ ثَلْباً: عیب نمود او را، از او عیب جویی کرد.
ترجمهی بیت:
گفته میشود که تو افراط نمودهای بلکه من راه میانه را برگزیدهام هرچند که آن گویندگان مرا سرزنش نموده و عیب نمایند.
شرح بیت:
مراد از«القائلونَ» کسانی هستند که به شاعر میگویند: «تو در محبت آل محمد صلی الله علیه و آله افراط نمودهای.»
35-
إلَیْکَ یا خَیْرَ مَنْ تَضَمَّنَتِ ال
أرضُ
و إنْ عابَ قَوْلِیَ العَیَبُ
مفردات:
خَیْرَ مَنْ: مراد پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله است.
العَیَب: عیب جو.
ترجمهی بیت:
مدح و ثنای من تنها از آن توست ای بهترین کسی که زمین او را در برگرفت هرچند عیب جویان گفتارم را (در مدح و ثنای تو) بر من عیب گیرند.
36-
لَجَّ بِتَفْضِیلِکَ اللِّسانُ و لو
أُکْثِرَ
فِیکَ الضَّجَاجُ و اللَّجَبُ
مفردات:
لَجَّ: اصرار ورزید، لجاجت به خرج داد.
التفضیل: برتری دادن.
الضَّجاج: داد و فریاد، هیاهو.
اللَّجَب: شلوغی، غوغا، همهمه.
ترجمهی بیت:
زبان در برتری دادن تو اصرار میورزد هرچند که فریاد و غوغا درباره تو زیاد گردد.
37- أَنْتَ المُصَفَّی المُهَذَّبُ المَحْضُ فِی ال-
نِّسْبَۀِ
إنْ نَصَّ قَوْمَکَ النَّسَبُ
مفردات:
المُصَفَّی: پاکیزه، برگزیده.
المُهذَّبُ: پاکیزه از هر عیب.
المَحْض: خالص، بی عیب.
نَصَّ یَنُص: مشخص کرد، حدیث را با سلسه سند نقل نمود، بیان کرد.
ترجمهی بیت:
تنها تویی که در اصل و نسب پاکیزه و تهذیب شده و خالصی آنگاه که علم نسب شناسی قوم تو را با سلسلهی سند بیان نماید.
38-
أکْرَمُ عِیدانِنا و أَطْیَبُهَا
عُودُکَ
عُودُ النُّضارِ لا الغَرَبُ
مفردات:
عِیدان: شاخههای تازه درخت.
النّضار: درخت شور گز، درختی است دارای چوبهای صاف و بلند که از آن ظرف میسازند.
الغَرَب: گیاهی است نازک و شکننده، نام درختی است که هرگز بار و میوه ندهد، درخت پُده که کبود رنگ باشد و بر لب رودخانه ها روید، و در صحاح به معنی درخت سپیدار نوشته شده است.
ترجمهی بیت:
بهترین و گرامیترین شاخههای ما و پاکترین آنها شاخهی توست، شاخهای چون شاخهی درخت نضار (صاف و بلند و محکم) بوده نه آنکه ترد و شکننده باشد.
39- مابَیْنَ حَوَّاءَ إنْ نُسِبْتُ إلی
آمِنَۀَ اعْتَمَّ نَبْتُکَ الهَدَبُ
40- قَرْناً فَقَرْ تناسَخوک لَکَ ال
-فِضَّۀُ مِنْها بَیْضاءُ و الذَّهَبُ
مفردات:
إعْتَمَّ النَبْتُ: گیاه طولانی و پرپشت گردید.
نُسِبَ: نسبت داده شد، اصل و نسبش بیان گردید، منسوب گشت.
الهَدَب: پرشاخ برگ، دارای شاخههای آویزان.
هَدِبَ یَهْدَبُ هَدَباً: مژگان بلند داشت، (درخت) شاخههای بلند و آویزان داشت.
حواء: همسر حضرت آدم علیه السلام .
آمنۀ: دختر وهب بن أهیب بن عبد مناف بن زهره، مادر پیامبر صلی الله علیه و آله .
قَرْناً فَقَرْناً: نسل به نسل.
تَناسخوک: تو را دست به دست کردند.
البیضاء: خالصی که هیچ شایبه و قاطی ندارد، سفید، پاک.
ترجمهی ابیات:
39- آنگاه که به آمنه منسوب گردی ما بین حواء تا آمنه اصل و نسب تو کامل و بینقص است.
40- رحمهای پاک نسل به نسل تو را دست به دست نمودند در حالی که نقرهی سپید و خالص و طلای آنها از آن تو است.
شرح ابیات:
39- «اعتم نَبتُکَ الهَدبُ» کنایه از کمال و بی نقصی است.
40- «لَکَ الفِضَّۀُ مِنْها بَیْضاءُ و الذَّهَبُ» کنایه از این که تو بهترین و بر گزیده ترین بندگان خدایی.
41-
حَتَّی علا بَیْتُکَ المُهذَّبُ مِنْ
خِنْدِفَ
عَلْیاءَ تَحْتَها العَرَبُ
42- یَنْشَقُّ عَنْ حَدِّها الأَتِیُّ کَما
شُقَّتْ
مَآلِی المآتِمِ القُشُبُ
مفردات:
بَیْتُکَ المُهَذَّبُ: جایگاه برگزیده تو.
خِندف: نام قبیله ای از بنی نزار است، خِندف در اصل لقب لیلی بنت حلوان بن عمران نام زن الیاس بن مضر بن نزار بوده که بر فرزندان این زن غلبه کرده است، این زن یکی از جدات رسول صلی الله علیه و آله است.(1)
عَلْیاء: بلند مرتبه، بلندی، ارتفاع.
إنْشَقَّ: به دو نیم شد، پاره گشت.
الحَدُّ: مرز، حد فاصل، کنار، کناره.
«ها» در حَدِّها به بیتک از بیت چهل و یکم باز میگردد.
القُشُب: ج قشیب: جدید، نو، رودکی سروده است:
باران مشکبوی ببارید نوبه نو وز برف برکشید یکی حلهی قشیب.(2)
المآتم: ج مَأتَم: ماتم، عزاداری.
الأَتِیُّ: سیل غریب که از سرزمینی به سرزمین دیگر میرود، از جهت صلابت و
بلندیاش به آن أَتِیّ گفته اند.
مَآلی: ج مِئلاۀ: لباس بلندی که زن نوحه گر آن را میپوشد و آنگاه که نوحه میخواند بدان اشاره مینماید.
ترجمهی ابیات:
41- جایگاه پاک و برگزیدهی تو از خندف به چنان مرتبهی بلندی صعود کرد که تمامی عرب پایینتر از آن جای گرفتند.
42- سیل خروشان (خوبیها و بزرگواریها) از مرز بلند خانه تو است که دو نیم شده و به این سو و آن سو سرازیر میگردد آن گونه که لباسهای بلند و زیبای عزاداریها به دو نیم میشود.
شرح ابیات:
شاعر در این دو بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را قلّهی فضایل و نیکیها و خانهی او را مکان بلندی میداند که چشمهی علم و فضیلت و تقوی بطور کامل از آنجا ساری و جاری است و از آنجاست که تقسیم شده و دیگران از آن بهرهمند میگردند.
«ها» در حَدِّها به «بیتک» از بیت چهل و یکم باز میگردد.
43-
و السَّابقُ الصَّادِقُ المُوَفَّقُ و ال-
-خاتَِمُ
لِلْأَنْبِیاء إذْ ذَهَبُوا
مفردات:
السَّابق: پیشی گیرنده، «وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُون» (1)
المُوَفَّقُ: توفیق یافته، کامروا، کامران.
الخاتَم: نگین انگشتری: مُهر (مُهری که در پایانِ نامه میزنند)، مولوی میفرماید:
1) و (سومین گروه) پیشگامان پیشگامند.(واقعه/10- ترجمهی مکارم)
خاتم ملک سلیمان است علم جمله عالم صورت و جان است علم(1)
الخاتِم: ختم کننده، پایان دهنده.
ترجمهی بیت:
او یگانه پیشی گیرنده و تصدیق کننده و توفیق یافته و نگین و خاتم پیامبرانی است که پیش از وی رفته اند.
شرح بیت:
«السّابق» خبر برای مبتدای محذوف تقدیر آن چنین است: «هو السابق».
این بیت دارای اسلوب حصر است زیرا مسند«السابق» معرفه به ال میباشد.
اگر گفته شود «خاتِم» با کسر «تاء» به معنای کسی است که پیامبران ع به او ختم شدهاند و اگر «خاتَم» با فتح «تاء» باشد به این معناست که شأن و مقام او از تمامی پیامبران بالاتر و والاتر است؛ گفته میشود: فُلانٌ خاتَمُ قومه: فلانی بهترین و برجستهترین فرد قبیلهی خویش است.
44-
و الحاشِرُ الآخِرُ المُصَدِّقُ لِلْ-
أوَّلِ
فیما تناسَخَ الکُتُبُ
45- و الرّاکِبُ الطّالِبُ المُسَخَّرَۀُ ال
رِّیحُ
له ناصِرَینِ و الرُّعُبُ
مفردات:
الحاشِر: گرد آورنده، جمع کننده.
الأول: مراد حضرت موسی علیه السلام است.
الحاشِرُ الآخِرُ: آخرین گرد آورنده.
1) مولوی، مثنوی معنوی، ص 49
تَناسُخُ الأزمِنَۀِ و القرونِ: پی در پی بودن زمانها و قرنها، دست به دست کردن آنها یکدیگر را، گویا هر یک از آنها حکم ماقبلش را نسخ یا باطل و حکم را برای خودش اثبات مینماید.
الرّاکب: سواره، دراینجا مرادپیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است که درروز قیامت سواره میآید.(1)
الطّالب: خواهان، در اینجا منظور شفاعت کننده است.
الرُّعُب: ج الرِّعْبَۀ: ترس، وحشت، الرُّعْبُ و الرُّعُبُ: الفَزَع و الخَوْف، «سَنُلْقی فی قُلُوبِ الَّذینَ کَفَرُوا الرُّعْب» (2)
ترجمهی ابیات:
44- بر اساس آنچه که کتابهای آسمانی پی در پی آن را بیان کردهاند تنها اوست که آخرین گردآورنده امتها و تصدیق کنندهی حضرت موسی علیه السلام میباشد.
45- و تنها او در قیامت سواره میآید و شفاعت کنندهای است که در جنگ احزاب، بادِ مسخر شده و ترس، یاوران او بودند.
شرح ابیات:
44- 1) «الحاشر» اقتباس از حدیث شریف نبوی است: وَ أَنَا الْحَاشِرُ یُحْشَرُ النَّاسُ عَلَی قَدَمَیَّ.(3)
1) ابو ریاش، ص 114
2) به زودی در دلهای کسانی که کفر ورزیدهاند بیم خواهیم افکند.(آل عمران/151- همان)
3) و من «حاشرم» که پروردگار مردم را مقابل من جمع خواهد کرد. (طبرسی، ابوعلی، فضل بن حسن بن فضل، إعلام الوری بأعلام الهدی، چاپ سوم اسلامیه تهران1390 ق، ص9)
4) «آمدهام تا] تورات را که پیش از من [نازل شده] است تصدیق کننده باشم.
45- 1) گفته میشود که باد چهل روز مسخر پیامبر صلی الله علیه و آله بود؛ در حدیثی از آن حضرت آمده است: أُیِّدتُ بالرِّیحِ: به وسیلهی باد یاری شدم.(1)
46-
و الطَّیّبونَ المُسَوَّمُونَ أُولوا ال
أَجْنِحَۀِ
المُدْرِکونَ ماطَلَبوا
مفردات:
الطَّیّبون: پاکان، در اینجا مراد فرشتگانی است که در جنگ احزاب پیامبر را یاری نمودند.
المُسوَّمُون: نشاندار.
أولوا: دارندگان، صاحبان، مفرد از لفظ خود ندارد بلکه جمع «ذو» میباشد.
الأجْنِحۀ: ج الجَناح: بال.
المُدْرِک: دست یابنده، درک کننده.
ترجمهی بیت:
(و همچنین) فرشتگانی پاک و نشاندار و بالدار (یاوران او بودند) و بر آنچه که طلب مینمودند، دست مییافتند.
شرح بیت:
«المُسَوَّمُون» معطوف بر «ألرِّیحُ» از بیت 45 بوده و اقتباس از قرآن کریم است: «یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ مُسَوِّمین». (2)
47-
مُبَشّراً مُنْذِراً ضِیاءً بِهِ
أُنْکِرَ
فِینَا الدُّوَارُ و النُّصُبُ
48 - مِنْ بَعْدِ إذْ نَحْنُ عاکِفُونَ لَها
بِالعِتْر
تِلْکَ المناسکُ الخَیَبُ
49- وَ مِلَّۀُ الزّاعِمینَ عِیسی ابْنُمُ اللّ
-هِ
و ما صَوَّروا وَ ما صَلَبُوا
مفردات:
الدُّوَار: سنگ یا بتی که پیرامون آن میچرخیدند، آنهایی که از کعبه دور بودند سنگی را به هیأت کعبه تراشیده و به دور آن میچرخیدند.
النُّصُب: ج: أنصاب: بت، چیز نصب شده،.
العاکفُ لَها: پایبند به آن، اقامت کننده بر آن.
والعَتیِرة: قربانی، شتری که مشرکان در ماه رجب برای بت ها ذبح کردند.
الخَیَب: بی فایده، آنچه که فایدهای در آن نیست.
المَناسک: ج مَنْسَک: عبادت کردن، پرستیدن و پارسا گردیدن، نَسک، نِسک، نُسک، نُسُک، النسیکۀ: قربانی.
المِلَّۀ: دین، عقیده.
ابنُم: ابن: پسر، «م» در ابنم زایده بهجهت مبالغه است.
صَوَّرَ تَصْوِیراً [صور] هُ: آن را تصویر کرد و برای آن شکل و صورتی نقاشی نمود.
صَلَبُوا: به شکل صلیب ساختند.
ترجمه ابیات:
47- در حالی که بشارت دهنده، انذار کننده و هدایتی بود که تنها به برکت او شرک
و بت پرستی در میان ما ناپسند گشت.
48- پس از آن که ما پایبند مناسک پوچ و بی فایدهی شرک و بت پرستی بودیم.
49- و عقیدهی مسیحیان مبنی بر اینکه عیسی پسر خداست و اینکه او را به دار آویختهاند، به برکت وجود پیامبر صلی الله علیه و آله ناپسند گشت.
شرح ابیات:
«مُبَشِّراً و مُنذِراً» اقتباس از قرآن کریم است: «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ مُبَشِّراً وَ نَذیرا». (1)
این بیت دارای اسلوب حصر از نوع «تقدیم ما حقُّه التّاخیر» است: «بِهِ» بر«أُنکِرَ» مقدَّم شده است.
«ضِیَاءً» استعارهی مُصَّرحه از «هدایت» است.
«اذ نحن عاکفونَ لها بالعَتر» کنایه از دوران پیش از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که مردم در شرک و بت پرستی به سر میبردند.
ضمیر «ها» در «لها» به «الدُّوار و النُصُبُ» از بیت چهل و هفتم باز میگردد.
«مِلَّةُ» در بیت 49 معطوف بر «الدوّار» از بیت 47 و تقدیر چنین است: «اُنکِرَت ملَِّةُ الزاعمین».
«وَ مِلَّۀُ الزّاعِمینَ عِیسی ابْنُمُ اللّه» کنایه از دین مسیحیت است.
«ماصَوَّروا وَ ما صَلَبُوا» اقتباس از این آیهی کریمه است: «وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُم».(2)
«ما» در «ما صَوَّروا» و «ما صَلَبُوا» مفعول به است.
50-
مهاجراً سائراً و قَد شالتِ الحَرْبُ
لِقاحاً
لِغُبْرِهَا الکُثَبُ
51-مَبْسُورۀً شارفاً مُصَرَّمَۀً
مَحْلُوبُها
الصّابُ حینَ تُحْتَلَبُ
مفردات:
شالَت الحَرْبُ: جنگ بالا گرفت.
شالَ الذَّنَبَ و غیرَه: دم و غیره را بال گرفت، بلند کرد.
اللِّقاح: آبستن شدن، باردار شدن، در اینجا منظور آماده شدن است.
لَقِحَتِ النّاقَۀُ و غیرُها: شتر و غیره حامله شد، آبستن شد، باردار گشت.
الغُبْر: ته مانده شیر در پستان ج: أغبار.
الکُثَبُ: ج الکُثْبَۀ: اندک، قلیل، شیر یا آب کم.
المَبْسور: مقهور، شکست خورده، بَسَرَه و أبْسَره: او را شکست داده بر او غلبه نمود.
الشّارف: کهنه، پیر، سالخورده، سَهْمَ شارفٌ: تیر کهنه، الشارف مِنَ النَّوق: شتر خیلی پیر.
المحلوب: شیر (دوشیده شده).
الصّاب: تلخ، عصاره درختی تلخ.
ترجمهی ابیات :
50- پیامبر هجرت کرد و(به سوی مدینه) حرکت نمود در حالی که جنگ بالا گرفته بود تا اندک جماعت مانده از کافران را از میان بردارد.
51- در حالی که جنگ فرسایشی گشته و طرفین آن خسته و درمانده شده بودند.
شرح ابیات:
«مُصَرَّمَةً مَحلوبُها الصّاب...» کنایه از کهنه شدن جنگ و بی میلی طرفین دعوا در آن است.
«مَحلوبُها» نایب فاعل «مَصرَمَةً» میباشد.
«مبسورةً» حال و ذوالحال آن «الحربٌ» در بیست و پنجاهم میباشد.
52-
فی مَرِنٍ یَنْتَهِی إلی مَرِنٍ
عَنْه
انْصِرافاً و الحالُ یَنْقَلِبُ
مفردات:
المَرَن: حال، خوی، خلق و عادت.
ترجمه بیت:
از حالی به حالی دیگر تغییر مییابد درحالی که از آن وضعیت پیش آمده رویگردان است و حال پیوسته دگرگون میشود.
53-
فی طَلَقٍ مِیحَ لِلْأَوْسِ و الخَزرَجِ
مَا
لا تَضَمَّنُ القُلُبُ
54- مَجْدُ حَیاۀٍ و آخِرَۀٍ
سَجْلانِ
لایَنْزَحانِ ماشَرِبُوا
مفردات:
الطَّلَق: بهره، نصیب، آب اندک.
مِیَح: آب داده شده.
تَضَمَّنُ: در بر میگیرد، در اصل «تَتَضَمَّنُ» میباشد که یک «تاء» آن حذف شده است.
القُلُب: ج قَلیب: چاه، جمع دیگر آن أقْلَبَه و قُلْب میباشد.
السَّجْل: دلو.
نَزَحَ فلانٌ: دور گردید، کوچ کرد.
نزح البِئرُ: آب چاه فرو رفت، خشک گردید، ماءٌ لایَنْزَحُ: آبی که تمام نشود.
ترجمه ابیات:
در یک بهره و نصیب چنان نعمتی نصیب اوس و خزرج گردید که همانند آن وجود ندارد.
بزرگواری دنیا و بزرگواری آخرت (نصیب اوس و خزرج گردید) چون دو دلو آبی که هرچه از آن بنوشند آبشان تمام نگردد.
شرح ابیات:
«ما لا تَضَمَّنُ القُُلُب» کنایه از وجود مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که همانند او وجود ندارد.
«ما» نائب فاعل «مِیحَ» میباشد.
«ما» بر سر «ماشَرِبوا» ظرفیة و به معنای «ابداً» است.
بیت 54 دارای تشبیه بلیغ است: شاعر بزرگواری دنیا و آخرت را به دو دلو آبِ تمام نشدنی تشبیه کرده است.
55-
و اسمٌ هو المُسْتَفادُ لا النَّبَزُ ال
-کاذبُ
مَنْ قالَهُ وَ لا اللَّقَبُ
مفردات:
ألنَّبَز: لقب توهین آمیز، النَّبَزُ: بالتحریک: اللَّقَبُ، و الجمع الأَنْبازُ. و النَّبْزُ، بالتسکین: المصدرُ. تقول: نَبَزَهُ یَنْبِزُه نَبْزاً أَی لَقَّبَه: به او لقب توهین آمیزداد، «وَ لاتَنابَزُوا بِالْأَلْقاب».(1)
1) و همدیگر را به لقبهای زشت مخوانید.(حجرات/11- ترجمهی انصاری)
إسْمٌ: در اینجا منظور «أنصار» است که یاران پیامبر صلی الله علیه و آله از أهل مدینه میباشند، این لقب عطا و بخششی از جانب خدا به مردم مدینه است نه اینکه از پدرشان به ارث برده باشند.
المُسْتفاد: حاصل شده، در اینجا مراد بامسمّی و درست است.
ترجمه بیت:
(نام انصار برای یاران یثربی پیامبر صلی الله علیه و آله ) اسمی است درست و با مسمّی نه آنکه لقبی دروغین که کسی آن را گفته باشد.
56-
لا مِن تِلادٍ و لاتُراثِ أبٍ
إلاّ
عَطاءَ الَّذی لَهُ غَضِبُوا
مفردات:
التِّلاد: مال کهنه و قدیمی، التَّلِید و التّالِد نیز به همین معناست، الطّارفَ و الطَریف و الطِرف: مال نو.
العطاء: محصول، حاصل، نتیجه، بخشش.
الَّذی: در اینجا منظور ذات مقدس باری تعالی است.
ترجمه بیت:
(آنچه که انصار از عزّت دنیوی و أخروی کسب نمودند) نه به خاطر مال کهنه و قدیمی بود و نه ارث و میراث پدری بلکه فقط بخشش آن کسی(آن خدایی) بود که تنها برای او به غضب آمدند.
شرح بیت:
این بیت دارای اسلوب قصر از نوع «تقدیم ما حَقُّةُ التَّأخیر» میباشد «لَهُ» بر عامل خود «غَضِبوا» مقدم شده است.
57-
یا صاحِبَ الحَوْضِ یَوْمَ لاشِرْبَ لِل
وارِدِ
إلاّ ما کان یَضْطَرِبُ
مفردات:
الشِّرب: نوشیدن، آب آشامیدنی.
الوارد: وارد شونده به آب، وارد شونده به جایی و مکانی، «وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا». (1)
ترجمه بیت:
ای صاحب حوض (کوثر) در آن روزی که هیچ آب آشامیدنی نیست برای تشنهی وارد شونده بر آب مگر برای آنکه در راه دین حرکت میکرد و جهاد مینمود.
شرح بیت :
«الحوض» اقتباس از حدیث شریف نبوی است: «... و إنَّ اللَّطیفَ الخبیرَ أَخبرنِی أنّهما لَن یَفترِقا حتَّی یَرِدَا عَلیَّ الحَوضَ، فَانظُرُوا مَاذَا تَخلُفُونِی فِیهِمَا».(2)
58-
نَفْسی فَدَت أعْظُماً تَضَمَّنَها
قَبْرُک
فیهِ العَفافُ و الحَسَبُ
مفردات:
ألأعْظُم: ج عَظْم: استخوان.
الحَسَب: اصل و تبار.
1) و هیچ کس از شما نیست مگر [اینکه] در آن وارد میگردد. این [امر] همواره بر پروردگارت حکمی قطعی است.(مریم/71- ترجمهی فولادوند)
2) ... و بهتحقیق خدای نیکوکار و آگاه بمن خبر داده که آن دو از همدیگر جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند، نگاه کنید که در باره آن دو چطور قائم مقام من میشوید. (ابن مغازلی شافعی، ابوالحسن علی بن محمد، مناقب الإمام علی بن أبی طالب علیه السلام، چاپ سوم، دارالأضواء، بیروت، 1424ق، ص215)
ترجمه بیت:
جانم فدای آن استخوانهایی باد که قبر تو آن ها را در برگرفت، در حالی که پاکدامنی و اصل و تبار نیکو تنها در آن قبر استقرار یافت.
شرح بیت:
این بیت نیز دارای اسلوب «تقدیم ماحقة التأخیر» است، «فیه» خبر مقدم و «العَفاف» مبتدای موخر است، جملهی «فیه العفافُ و الحَسَبُ» حالیه و ذوالحال آن «قَبرُک» میباشد.
59-
أَجْرُک عِندِی مِنَ الأَوُدِّ لِقُرْ
بَاکَ
سَجِیَّاتُ نَفْسِیَ الوُظُبُ
مفردات:
الأودّ: دوست دارنده تر، علاقهمندتر، اسم تفضیل از«ودَّ یَوَدُّ ودّاً».
سَجِیّات: ج سجیّۀ، خصلتهای نیکو، خصلت نیکویی که جزء سرشت آدمی گشته است.
الوُظُبُ: ج واظِب: دائم، همیشگی، وَظبَ علی الشیءِ، و وَظِبَه وُظُوباً، و واظَب: لَزِمَه، و داومه، و تَعَهَّدَه: ملازم آن گشت و بر آن استوار ماند.
ترجمه بیت:
مزد رسالت تو نزد من از میان دوستدارترینِ دوستدارانِ اهل بیت تو، خصلتهای نیکوی همیشگیِ جان من است.
شرح بیت:
دوست داشته باشم و این دوست داشتن نزد من بدان حدّ است که در زمره خلق و خویهای همیشگی و خصلتهای پسندیده جان من قرار گرفته است.
60-
فِی عُقَدٍ مِن هَوَایَ مُحْکَمَۀٍ
ظُوهِرَ
مِنْها العِناجُ و الکَرَبُ
مفردات:
عُقَدٍ: ج عقده: گره؛ «النَّفَّاثاتِ فِی الْعُقَدِ» (1)
مولوی میفرماید:
قل اعوذت خواند باید کای صمد هین ز نفاثات افغان وز عقد(2)
ظاهَرَهُ: به او کمک کرد، مساعدت نمود، پشتیبانی کرد.
ظوهِرَ: پشتیبانی شده است.
العِنَاجُ: طنابی که در پایین دلو آب بسته میشود.
الکَرَبُ: گرهی که بر روی چوبهی دلو زده میشود.
ترجمه بیت:
جانم در گرههای محکمی از عشق و محبت بسته شده که به وسیله طناب ها و گرههای محکم آنگونه که دلو آب را بندند، پشتیبانی شده است.
شرح بیت:
شاعر در این بیت به دوستی و محبت استوار و محکم خویش نسبت به اهل بیت علیهم السلام اشاره نموده که به سادگی گسستنی نیست و قلب و جان خویش را چنان در بند عشق و محبت آن ها میداند که دلو آب در بند طنابها و گرههای محکم است.
61-
واصِلَۀٍ آخِراً بِأَوَّلِها
تَنخَّلُوا
صَفْوَها وَ ما خَشَبُوا
مفردات:
واصلۀٍ: پی در پی وصل کننده، (صفت برای عُقَد در بیت قبل است).
تَنَخَّلوا: برگزیدند، انتخاب کردند.
صَفْوها: پاک و برگزیدهی آن.
خَشَبُوا: مخلوط کردند، خَشَبَ الشیءَ بالشیءِ یَخْشِبُ خَشْباً: چیزی را با چیزی آمیخت.
ترجمه بیت:
(جانم در گرههای محبتی است) که پیوسته آخری را به اوّلی آن پیوند میدهد، آنها (أهل بیت علیهم السلام ) عشق خالص و بی شائبه مرا برگزیدهاند و آن را مخلوط ننموده اند.
شرح بیت:
منظور شاعر این است که هرروز محبت جدیدی نسبت به اهل بیت علیهم السلام در دل او نقش میبندد و همواره این محبّت برای او تازگی داشته و کهنه نمیگردد.
«ها» در «صفوها» به «هوی» از بیت شصتم بر میگردد.
62-
قَوْمٌ إذَا امْلَوْلَحَ الرِّجالُ عَلی
أفواهِ
مَن ذاقَ طَعْمَهم عَذُبُوا
مفردات:
إمْلَوْلَحَ الماءُ: آب بگونه ای شور شد که غیر قابل شرب گشت.
عَذُبَ: گوارا گشت، عَذُبَ یَعذُبُ عُذُوبَةً الشرابُ: نوشیدنی گوارا شد، عذب: خوش گوار؛ مولوی میگوید:
اندر آیید ای مسلمانان همه غیر عذب دین عذاب است آن همه(1)
1) مولوی، مثنوی معنوی، ص 39
ترجمه بیت:
(آنها) جماعتی هستند که طعم و مزهی آن ها شیرین و گوارا است آنگاه که مردان بر زبانهای کسانی که آن ها را میچشند تلخ و غیر قابل شرب گردند.
شرح بیت:
این بیت ایجاز حذف دارد: «قومٌ» خبر برای مبتدای محذوف است تقدیر آن: «هم قومٌ».
63-
إنْ نَزَلُوا فَالْغُیُوثُ باکِرۀًَ
وَ
الْأُسدُ أسدُ العَرِینِ إنْ رَکِبُوا
مفردات:
نَزَلُوا: فرود آیند.
الغُیُوث: ج غیث: باران، باران رحمت.
الباکر و الباکرۀ: بی تأخیر، کسی که اوّل وقت کارها را انجام میدهد.
الأُسْد: ج أَسَد: شیران.
العَرین: بیشهی شیر، محل زندگی شیر.
ترجمه بیت:
اگر در صلح باشند بارانهای بی تأخیراند و آنگاه که برای نبرد بر مرکب سوار شوند شیران بیشه اند.
شرح بیت:
آن ها به هنگام صلح مهمان نواز و بخشندهاند بنابراین همانند بارانهای رحمت بی تأخیراند و به هنگام نبرد و جنگ برای دفع ظلم و ستم بسیار شجاع و توانمند هستند.
«نَزَلوا» دراین بیت کنایه از این است که درصلح باشند. (یعنی از مرکب جنگ فرود آیند).
شرح بیت:
«الغُیوثُ» تشبیه بلیغ است تقدیرآن: «هُم الغُیُوثُ» و «الاُسدُ» نیز تشبیه بلیغ است: «هُمُ الاُسدُ».
64-
لا هُم مَفاریحُ عِنْدَ نَوْبَتِهم
و
لامَجَازِیعُ إنْ هُم نُکِبُوا
مفردات:
المَفاریح: ج مِفراح: بسیار شاد، خیلی خوشحال.
النَّوبۀ: دولت، حکومت، سلطنت.
المَجازیع: ج مِجزاع: بسیار بی تاب، بسیار جزع کننده.
نُکِبَ فُلانٌ: به مصیبتی گرفتار آمد، مصیبتی به او رسید.
ترجمه بیت:
آن ها نه به هنگام حکومت و فرمانروایی شان بسیار شاد و خوشحالاند و نه آنگاه که مصیبتی به آن ها رسد جزع و بی تابی مینمایند.
شرح بیت:
«مفاریحُ» و «مجازیعُ» اقتباس معنوی از قرآن کریم است: «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ» (1)
65-
هَیْنُونَ لَیْنُونَ فی بُیُوتِهِمُ
سِنْخُ
التُّقیَ و الفَضائل الرُّتُبُ
مفردات:
الهَیْن و الهَیِّن: نرم، آسان گیر.
1) تا بر آنچه از دست شما رفت اندوه مخورید و بدانچه شما را داد شادمان نشوید.(حدید/23- ترجمهی مجتبوی)
السِّنخ: اصل، ریشه.
الفَضائل: ج فضیلة: رجحان، برتری، مزیت، فزونی.
الرُّتُب: ج الرَّاتِب: ثابت، استوار، از این جهت به حقوق ماهیانه راتب میگویند که چیزی ثابت و دائمی است.
ترجمه بیت:
آن ها آسان گیر و نرم رفتارند، اصل و ریشه تقوی و پرهیزگاری و نیکیهای ثابت و استوار در خانههای ایشان است.
شرح بیت:
«هَینونَ» خبر برای، مبتدای محذوف است. تقدیر آن: «هُم هَینُونَ»
66-
و الطَّیّبُونَ المُبَرَّؤون مِن ال-
آفۀِ
و المُنْجِبُونَ و النُّجُبُ
مفردات:
المُبَرَّأْ: پاک، منزه، بری؛ خاقانی سروده است:
پیشت آرم نظم قرآن را شفیع کز همه عیبش مبرّا دیده ام(1)
المُنْجِب: مرد گرامی فرزندآور، مردی که فرزند گرامی آورد.
أَنجب الرَّجُل: آن مرد دارای فرزند نجیبی شد.
النُّجُب: ج نَجیب: مرد اصیل و شریف، جوانمرد، بزرگ وگرامی گوهر. درمثل آمده: نجیب خطا نکند، نانجیب وفا.(2)
ترجمه بیت:
آن ها پاکان و پیراستگان از هر آفتاند، فرزندان نجیب و گرامی بدنیا آورده و خود نیز بزرگ و گرامیگوهراند.
شرح بیت:
این بیت دارای مراعات نظیر است: «الطَّیبون و المُبَرَّوون، المُنجِبون و النُجُبُ».
67-
و السّالمونَ المطهّرون من ال-
-عَیْبِ
و رَأسُ الرُّؤوسِ لا الذَّنَبُ
مفردات:
الرَّأس: رییس، سرور.
الذَّنَب: دُم، زیردست، دنباله رو.
ترجمه بیت:
آن ها سالم و پاکیزه از هر عیب و آن ها سرورِ سروراناند نه دنباله روان و زیردستان.
شرح بیت:
مصراع نخست این بیت اقتباس معنوی از این آیه کریمه است:
{انَّما یُریدُ اللهُ لِیُذهِبَ. إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً}(1)
68-
زُهْرٌ أصِحّاءُ لا حَدِیثُهم
واهٍ
و لا فی قَدِیمهم عَطَبُ
مفردات:
الزُّهْر: ج أزْهَر و زهراء: نورانی، درخشان.
1) خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.(احزاب/33- ترجمهی فولادوند)
أصحّاء: ج صحیح: درست، بی عیب و نقص.
الحدیث: جدید، نو.
الواهی: سست، ضعیف.
العَطَب: فساد، تباهی، عطب یعطب عطبا من باب تعب: هلک؛ ناصرخسرو میفرماید:
از پس پیغمبر و حیدر بدین در ره مده یک رمه بیگانگان را تات نفزاید عطب(1)
ترجمه بیت:
آن ها ستارگانی درخشان و بی عیب و نقص اند، نه جدیدشان سست و ضعیف است و نه در قدیمشان فساد و تباهی یافت میشود.
شرح بیت:
این بیت دارای ایجاز حذف است: «زُهرٌ» صفت برای موصوف محذوفی است که خبر برای مبتدای محذوف میباشد، و تقدیر آن: هُم نُجُومٌ زُهرٌ.
69-
و العارفو الحَقِّ لِلمُدلّ بِه
و
المُسْتَقِلُّوا کَثیرِ ما وَهَبُوا
مفردات:
المُدِلّ: یادگیرنده، فراگیرنده، آموزنده، أدلَّ بِالشَّیْءِ: آن چیز را یادگرفت.
المُسْتَقِلّ: کوچک شمارنده، إسْتَقَلَّ الشَّیْءَ: آن چیز را کوچک شمرد.
وَهَبَ: بخشید.
ترجمه بیت:
آنها حق را میشناسانند به کسی که طالب فراگیری آن باشد و کوچک شمارندگانند چیز فراوانی که بخشیده اند.
1) دیوان ناصر خسرو، ص98
شرح بیت:
با توجه به سیاق بیت «المُستَقِلُّوا» مناسب تر است.
70-
و الْمُحْرزُو السَّبْق ِ فِی مواطِنَ لا
تُجْعَلُ
غایاتِ أهْلِها القَصَبُ
مفردات:
المحرز: احراز کننده، کسب کننده.
محرز السَّبق: برنده مسابقه.
القَصب: نی، نی مسابقه.
أحْرَزَ قَصَبَ السَّبْقِ: مسابقه را برد، نشان مسابقه را برد و آن بدین ترتیب بوده که نی را در جایی میگذاشتند و سوارکار برنده آن کسی بود که آن نی را بردارد.
ترجمه بیت:
و فقط ایشان برندگان مسابقه هستند در جاهایی که علامت و نشان برای مشخص نمودن برنده قرار داده نمیشود.
شرح بیت:
71-
و الکاشِفُوا المُفْظِعِ المُهِمِّ إذا ال
-تَفَّ
بِتَصْدِیر أهْلِها الحَقَبُ
مفردات:
الکاشِف: بردارنده، حل کننده.
المُفْظِع: بسیار پیچیده، بزرگ، مشکل.
التَفَّ: پیچید، پیچیده شد.
التَّصْدیر: تسمه ای که به سینهی شترمی بندند.
الحَقَب: تنگ شتر، تسمه ای که به زیر شکم شتر میبندند.
72-
وَ استَثقَبُ الشَّرُ مِن مَقَادِحِهِ
وَ
کَانَ فِی ظَهرِ آلِهِ حَدَبُ
مفردات:
إسْتَثْقَبَ: شعله ور گردید.
المَقادح: ج مِقْدَح و مِقْداح: سنگ آتش زنه، سنگ فندک.
الحَدَب: خمیدگی.
آل: أهل، آله: اهل آن، مراد أهل شر است، کسانی که گرفتار شر و بدبختی شده اند.
ترجمه بیت:
و آنگاه که شر از سنگهای آتش زنهی آن (سرچشمههای آن) شعله ور گشته و پشت اهل آن خمیده گردد.
شرح بیت:
این بیت دارای استعارهی مکنیهی مرشّحه است: شر را به آتش تشبیه کرده سپس مشبه به (آتش) را حذف و از لوازم آن «إستَثقَبَ» را ذکر نموده است. «مِن مقادِحِه» که از ملائمات مشبه به محذوف است، ترشیح میباشد.
73-
و کانَ کَالأروَقِ الأَکَسُّ مِنَ ال
-نَّجْدَۀِ
و الکَرْبُ بَعْدَه الکُرَبُ
مفردات:
ألْأَرْوَقُ: ج: رُوقٌ: دندان بلند، کسی که دندانهای بالایش بلندتر از دندانهای پایین است.
ألْأکسّ: کوتاه دندان، کنایه از شخص ضعیف است.
النَّجْدَۀ: نصرت، یاری، کمک.
الکَرْب: اندوه، غم، سختی، ج: کُرُوب، کَرَبَ کَرْباً هُ الأمْرُ: کار بر او سخت شد.
الکُرَب: ج الکُرْبَۀ: اندوه و غم.
ترجمه بیت:
(افراد) ضعیف و قوی در یاری و کمک همانند هم گشته و اندوهی پس از اندوه دیگر رخ نماید.
شرح بیت:
مراد از کوتاه دندان افراد ضعیف و ناتوان، و بلند دندان افراد قوی و توانمند است.یعنی گرفتاری آنچنان سخت گشته که از دست هیچ کس کاری ساخته نیست نه از دست توانمند و نه از دست ناتوان.
74-
فَهُمْ هُناکَ الْأُساۀُ لِلّداءِ ذِی
الرَِّیْبَۀ
و الرَّائِبُونَ ماشَعَبُوا
مفردات:
ألأساۀ: ج الآسی: پزشک، طبیب، از «أََسا، یَأسو، أسواً».
الدّاءُ ذو الرِّیبَۀ: دردی که درمانش مشخص نیست، درد بی درمان.
الرّائب: اصلاح کننده، درمان کننده. از رَأبَ، یَرأبُ، رَأباً.
شَعَبَ الشَّیْءَ -َ شَعْباً: آن چیز را درست کرد. این کلمه از اضداد است بمعنای «خراب کرد» نیز میآید.
ترجمه بیت:
در چنین موقعیتی تنها آن ها طبیبان درد بی درماناند درحالی که همه طبیبان و درمان کنندگان از اصلاح و درمان بازمانند.
شرح بیت:
بیت دارای اسلوب حصر است: فَهُم الأساةُ
واو بر سر «و الرَّائِبون» حالیه میباشد.
75-
لا شُهَّدٌ لِلْخَنا و مَنْطِقِهِ
و
لا عَنِ الحِلْم و النُّهی غَیَبُ
مفردات:
شُهَّد: ج شاهد: گواه، شهادت دهند.
الخَنا: سخن زشت، کلام ناپسند.
النُّهی: ج نُهْیَۀ: عقل، خرد، «إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِأُولِی النُّهی» (1)
غَیَب: ج غائب همانند خادم و خدم: ناپیدا، نهان، پنهان؛ سعدی علیه الرحمة میفرماید:
باز آی کز صبوری و دوری بسوختیم ای غایب از نظر که به معنی برابری(2)
ترجمه بیت:
نه هر کجا که سخن زشت و ناپسند باشد حاضراند و نه آن را بر زبان جاری میسازند و نه از بردباری و خرد و عقل غایب میباشند.
76-
بَرُّونَ سَرُّونَ فی خلائقِهِمْ
حِلْفُ
التُّقَی و الثَناء و الرَّغَبُ
مفردات:
بَرٌّ: بارّ، نیکوکار.
سَرٌّ: سارّ، شاد، گشاده رو.
الحِلْف: پیمان، عهد، هم پیمان، هم عهد.
الرَّغَبُ: دوستدار، مایل، خواهان.
ألْخَلائق: ج الخلیقۀ: طبیعت، سرشت.
ترجمهی بیت:
آن ها در سرشت و ذاتشان نیکو کاران و گشاده رویانند، هم پیمان تقوی و پرهیزگاری و اهل ستایش خداوند و دوستدار آنند.
77-
لَمْ یَأخُذُوا الأمرَ مِنْ مُجاهَلَۀٍ
و
لا انتِحالاً مین حَیْثُ یُجْتَلَبُ
مفردات:
الأمرُ: در اینجا مراد أمر خلافت و جانشینی پیغمبر صلی الله علیه و آله است.
المُجاهَلَۀ: با کسی سفاهت کردن، با کسی جهالت کردن، نبرد کردن کسی را در نادانی.
مجاهل: ج مجهل: دشتی که در آن نشان راه گم و مجهول باشد. ضد مَعلَم.
الإنتحال: چیزی را که ازآنِ دیگری است به خود نسبت دادن.
جَلَبَ الشَّیءَ و اجْتَلَبَهُ: آن چیز را به دست آورد، جلب نمود.
ترجمهی بیت:
أمر (خلافت و جانشینی) را با تظاهر به جهالت و نادانی أخذ نکردند و به ناحق آن را به خود نسبت ندادند آنگونه که جلب میشود و به دست میآید.
شرح بیت:
2)این بیت تعریض به غاصبان خلافت (حاکمان اموی و مروانی) است که خود را به نادانی و جهالت میزنند.
78-
خِیارَ مایَجْتَنُونَ فیهِ إِذِ ال
-جانُونَ
فی ذِی أَکُفِّهم أَرِبُو
مفردات:
خِیارُ الشَّیْء: برگزیده هرچیز.
1) الخیاط، ص39، الرافعی، ص63
إجْتَنَی: چید، دِرَوید، درو کرد.
الجانون: دروندگان، کسانیکه محصول را میچینند، ج الجانِی.
أَرِبَ بالشَّیْءِ: عاشق آن چیز شد، به آن بخل ورزید، درباره آن زیرکی به خرج داد.
ترجمهی بیت:
آن زمان که بدست آوردگان بخل ورزند بدانچه که کسب کردند، ایشان بهترین چیزی را که به دست آوردهاند در راه خدا انفاق میکنند.
شرح بیت:
«خیار» در این بیت معطوف به «الأمر» در بیت هفتاد و هفتم میباشد و تقدیر آن چنین است:«لَم یأخذوا خِیارَما»
«لَم یأخُذُوا خِیارَ ما یَجتنون» کنایه از انفاق بهترینها در راه خداست.
79-
وَ لَمْ یُقَلْ بَعْدَ زَلَّۀٍ لَهُمُ
کَرُّوا
المعاذِیرَ إنَّما حَسِبُوا
مفردات:
زَلَّۀ: لغزش، خطا.
حَسِبَ یَحْسَبُ حِسْبَاناً و مَحْسَبَةً و مَحْسِبَةً هُ: آن چیز را گمان یا خیال کرد. در اینجا منظور یقین کردن و اطمینان داشتن است، «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ».(3)
المَعاذِیر: ج المِعذار: حجت و برهان؛ در اینجا مقصود حجت و برهان آوردن برای پوزش. خواهی از اشتباه است.نظامی سروده است:
چنان کن که فردا در آن داوری نگیرد زبانت به عذرآوری(1)
ترجمهی بیت:
آنها لغزش و اشتباه ندارند تا پی در پی عذرخواهی نمایند جز این نیست که آن ها با اطمینان و یقین عمل میکنند (بنابراین به خطا و اشتباه نمیافتند که نیازی به عذرخواهی باشد).
80-
و الوازِعونَ المُقَرِّبُونَ مِنَ ال-
أَمْرِ
و أهلُ الشِّغابِ إنْ شُغِبُوا
مفردات:
الوازع: بازدارنده از زشتی و منکر، مانع، رادع.
الوادع: ساکن، آرمیده.
المُقَرِّبُون: نزدیک کنندگان.
الشِّغاب: با یکدیگر جنگ کردن. شَغَبَ القَوْمَ: در میان قوم فتنه ایجاد کرد؛ الشَغَب: تهییج مردم به فتنه و شر.
ترجمهی بیت:
آن ها بازدارندگان مردم از زشتی و منکر و نزدیک گردانندگان به فرمانبردار (از خدایند) و اهل جنگند آنگاه که هدف جنگ و فتنه قرار گیرند.
1) دیوان نظامی، ص 1393
شرح بیت:
81-
لا یُصْدِرُونَ الأُمُورَ مُبْهَلَۀً
و
لا یُضِِیعُونَ دَرَّ ماحَلَبُوا
مفردات:
أَصْدَرَ الأَمْرَ: کار را به پایان رساند، به کسی که کاری را آغاز میکند و به پایان نمیرساند میگویند: «فُلانٌ یُورد و لا یُصْدِرُ» و اگر به انجام برساند میگویند:«أوْرَدَ و أصْدَرَ».
مُبْهَلَۀً: مهملة، رها شده.
الدَّرّ: شیر.
ترجمهی بیت:
آن ها کارها را ناتمام رها نمیکنند و احسان و نیکی را نیز ضایع نمیسازند.
شرح بیت:
کاری را که آغاز نمایند نیمه کاره رها نمیکنند و نیکی و احسانی را که در حق کسی کرده باشند با منّت گذاشتن و اذیّت کردن ضایع نمیگردانند.
«و لا یُضِِیعُونَ دَرَّ ماحَلَبُوا» یعنی آن شیری را که دوشیدهاند ضایع نمیکنند، کنایه از اینکه احسان و نیکی را ضایع نمیسازند.
1) خیاط، ص39؛ رافعی، ص63.
82-
إن أَصْدَرُوا الأمْرَ أَصْدَروه معاً
أَو
أَوردُوا أَبْلَغُوهُ ماقَرَبُوا
مفردات:
معاً: مجتمعاً، باهم، بطور کامل.
أبْلَغُوا الشیء: آن چیز را رساندند.
قَربُوا: طلب نمودند، درخواست کردند؛ قَرَبَ فلانٌ: فلانی به سوی آب رفت، بدنبال آب رفت.
القَرَب و القِرابۀ: حرکت شبانه برای رسیدن به آب در سپیده دم.
ترجمهی بیت:
اگر کاری را به پایان رسانند بطور کامل آن را به پایان میبرند و هرگاه وارد کاری شوند آن را به سرمنزل مقصود میرسانند.
شرح بیت:
بین «أصدروا» و «أوردوا» طباق است.
میخواهد بگویید: اهل بیت علیهم السلام حکیم و دانایند، بر اساس حکمت عمل کرده، هر کاری را به موقع و درست انجام میدهد.
«ما» در «ما قَرَبوُا» مصدریه میباشد.
83-
نَبْعَتُهُم فِی النُّضارِ واسِطَۀٌ
أَحْرَزَها
العِیصُ عِیصُها الأَشِبُ
النَّبْعۀ: واحد نَبع است، درختی که از آن کمان سازند، چوب کمان، چوب خدنگ.
النَّبْع: درختی است که از چوبش تیر و کمان میسازند.
النُّضار: خالص از هرچیز، زر و سیم خالص ناگداختهی بیغش؛ مولوی میفرماید:
حاصل آن کودک بر آن تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار(1)
الواسطۀ: بهترین گوهر، گوهری که در وسط گردنبند است و بهترین آن هاست.
العِیص: درخت انبوه و بهم پیچیده، اصل و نژاد. گویند: هو من عیص صدق: یعنی او از نژاد راستی است. و «هو من عیص هاشم» یعنی او از نژاد هاشم است.
است. وما اکرم عیصه: یعنی چه گرامی است اصل و نژاد او.
الأشِب: پیچیده و بسیار درهم پیچیده، درخت سیرآب و تروتازه، اصیل، بهترین درخت.
ترجمهی بیت:
نژاد آنها در خلوص و پاکی بهترین نژاد است که نژادهای پاک و بیغش آن را بدست داده اند؛ آن نژادهایی که اصیل و خالصاند.
شرح بیت:
«نَبْعَتُهُم فِی النُّضارِ واسِطَۀٌ» : درخت آنها در خلوص بهترین گوهر است، کنایه از این است که اصل و نسب آنها بهترین و بزرگوارترین نسبهاست.
«العِیصُ الأَشِبُ» نژاد بههم پیچیده؛ کنایه از نژادی که اصیل است و بیگانه را در خود راه نمیدهد.
84-
أَخْرَجَ قِدْحَیْهِمُ المُفِیضُونَ لِلْمَجْدِ
أَمامَ
القِداحِ إن ضَرَبُوا
85- فازُوا بِهِ لامُشارکینَ کَما
أَحْرَزَ
صفْوَ النِّهابِ مُنْتَهِبُ
86- إذْ دُونَه لِلمُرَشَّحِین ذوی ال
-غُلَّۀِ
مِمَّنْ یَرُومُه لَغَبُ
1) مولوی، مثنوی معنوی، ص 983
87-
صَعَّدَهُمْ فی کَؤُودِهِ الرَّبْوَ تَوْ
هِینُ
قُویً و السُّعاۀُ لاالوَثَبُ
88- و أَدْرَکُوا دُونَهُ أَحَاظِیَ فی
حَیْثُ
مَدَی الوابطینَ إذ لَغَبُوا
مفردات:
القِدح: تیر تمام ناتراشیده و پر و پیکان نانهاده. ج: قِداح و أقدَح و أقادِیح.
قِدحَینِ: دو قرعه.
المفیضون: قرعه اندازندگان. ج المفیض: کسی که تیر قرعه را میافکند.
أفاضَ بِالشَّیْءِ: چیزی را پرتاب کرد، افکند.
بهِ: «ه» در آن به مجد در بیت قبل برمی گردد.
الصَّفو: خالص، پاک.
النِّهاب: ج النَّهْب، غنائم.
المُنْتَهِب: غنیمت گیرنده، به تاراج برنده.
دُونَه: در برابر، در راه رسیدن به آن، در راه آن.
المُرَشَّح: تربیت شده، کاندیدا، طالب، متقاضی، خواهنده.
الغُلَّۀ: تشنگی جگر سوز.
رامَ یَرُوم: قصد کرد.
أللَّغَب: خستگی شدید، لَغَبَ یَلْغُبُ، بالضم، لُغُوباً و لَغْباً و «لَغِبَ» لغة ضعیفة: أَعْیا أَشدَّ الإِعْیاء.(1)
«وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ».
1) لسان العرب، ذیل«لغب»
صَعَّدَهُم: سخت گردانید بر آن ها، دشوار گردانید.
الکؤود: گردنهی صعبُ العبور، وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَؤُوداً.(1)
الرَّبوَ: بالا رفتن؛ رَبَا یَرْبُو رَبْواً الرَّابِیَۀ: از تپه بالا رفت.
ربوة: پشته و بلندی و کوهچه، جای بلند.
توهین: سست کردن، سست گردانیدن، ضعیف گردانیدن.
السُّعاۀ: ج السّاعی: کوشنده، کاری، کارکن، پشت کاردار، آنکه سعی و جهد کند؛ سعدی میفرماید:
درین بحر جز مرد ساعی نرفت گم آن شد که دنبال راعی نرفت(2)
الوَثَب: جهش، پر.
دُونَهُ: «ه» در آن به «مجد» در بیت 84 برمی گردد؛ یعنی دُونَ مَجْد بنی هاشم: کمتر از مجد بنی هاشم.
ألْأحاظی: ج أحظَی، جج حِظی: بهره، نصیب.
مَدَی: توان، بُرد.
الوابِط: فرومایه، بددل، سست، خسیس.
لَغَبُوا: خسته گشتند.
ترجمهی ابیات:
84- قرعه کشندگانِ برای مجد و بزرگواری آنگاه که قرعه زنند، پیش از قرعهی دیگران قرعهی آنها را بیرون میکشند.
85- آن ها بی مشارکت دیگران به آن (بزرگواری) دست یافتند همان گونه که شخص غنیمت گیرنده، خالصِ آن را برای خویش احراز مینماید.
86- آنزمان که در راه رسیدن به آن (بزرگواری) برای خواهندگانِ بسیار مشتاق آن، از آنهایی که قصد آن را مینمودند خستگی شدید وجود داشت.
87- آنگاه که سست گردانیدن نیروها برای بالا رفتن از گردنهی صعب العبور آن «مجد و بزرگواری» بر آنان بسیار دشوار گشت، نه کوشندگان آنها بدان دست یافتند و نه جهش بسوی آن سودی بدان ها رساند.
88- و (بنی امیه) بهرههای اندکی از مجد و بزرگواری را بدست آوردند؛ به اندازهی توان انسانهای ضعیف آنگاه که به شدّت خسته گردند.
شرح ابیات:
«دو قرعهی آن ها را بیرون کشند» یعنی اینکه آن ها مجد و بزرگواری را بطور کامل احراز نموده و چیزی از آن را برای رقیب باقی نمیگذارند.
«ه» در «به» از بیت 85 به مجد از بیت هشتاد و چهارم باز میگردد.
«ه» در «دُونَه» از بیت 86 به مَجد از بیت هشتاد و چهارم باز میگردد.
مراد از «مرشحین» در بیت 86 بنی امیه است که در رسیدن به قلهی مجد و بزرگواری با بنی هاشم هم آوری داشتند.
مراد از ضمیر فاعلیِ «و» در «ادرَکُوا» از بیت 88 بنی امیه است.
89-
یا خَیْرَ مَن ذَلَّتِ المَطِیُّ لَهُ
أنْتُم
فُروع العِضاةِ لا الشَّذَبُ
الفُرُوع: شاخه ها.
العِضاه: ج عِضَۀ: درختی است خاردار، بزرگ و دراز.
الشَّذَب: پوست درخت.
ترجمهی بیت:
ای بهترین کسانی که مرکب ها رام او گشته اند، شما شاخهی بزرگترین درختان هستید نه پوسته آن.
شرح بیت:
شاعر از اینکه آن ها را به درختان خاردار تشبیه میکند برای بیان شجاعت و دلاوری آن هاست که کسی را یارای هماوردی و مبارزه با آن ها نیست.
90-
أَنْتُم مِن الحَرْبِ فی کَرائِمِها
بِحَیْثُ
یُلْقَی مِن الرَّحَی القُطُبُ
91- إذَا بَدَتْ بَعْدَ کاعِبٍ رَؤُدٍ
شَمْطاءَ
مِنْها اللِّحاءُ و الصَّخَبُ
92- مَحْلُوقَۀَ الرَّأس لاتَجَرَّدُ بال
حُسْنِ
و لا بِالحَیاء تَأْتَتِبُ
مفردات:
الکَرائم: ج الکریمۀ: بزرگوار، برگزیده.
الرَّحی: سنگ آسیا.
القُطُبُ: میله وسط سنگ آسیا که سنگ به دور آن میچرخد، محور، مدار.
الرَّؤُد: ظریف، تروتازه، تردو شکننده.
رَؤُدَ الغُصْنُ: شاخه خیلی ترد و شکننده شد یا بود، یَرأَدُ، رَأداً.
شَمْطاء: زن دو مویه یعنی نیمپیر، زن سپید سیاه موی. ج: شُمط.
أللِّحاء: ملامت کردن، منازعه کردن، لَحاهُ: به او ناسزا گفت.
ألصَّخب: داد و فریاد، جیغ و داد.
محلُوقةَ الرأس: سر تراشیده.
تَجَرَّدَ: برهنه شد، تَجَرَّدُ اصل آن تَتَجَرَّدُ میباشد.
لا تَجَرَّدُ بِالحُسنِ: به نیکویی عریان نمیشود، به زشتی برهنه میگردد.
ألْإتْب: لباسی است نازک، لباسی کوتاه تا نیمه ساق پا، پیراهی جلو باز بدون آستین و یقه که زنان آن را میپوشند.
إئْتَتَبَتِ المَرْأَۀُ: زن آن لباس مخصوص را پوشید.
ترجمهی ابیات:
90- جایگاه شما در میدان جنگهای بزرگ همانند میلهی وسط سنگ آسیاست (که بدون آن سنگ آسیا نمیچرخد).
91- آن زمان که جنگ پس از آنکه در آغاز چون دوشیزه ای نارپستان و تروتازه و زیبا جلوه نماید همانند پیرزنی ملامت کننده و جیغ و داد زننده گردد.
92-که سرش را عریان نموده و لباس شرم و حیا را به زشتی از تن به در کرده است.
شرح ابیات:
شاعر جنگ را به خاطر خوشآیند بودن در آغازش به عروسی جوان و زیبا و در پایان به سبب فراوانی کشتار و خونریزی به پیرزنی زشت منظر تشبیه نموده است.
«مِن الرَّحَی القُطُبُ» اقتباس از کلام امیر المؤمنین است: «أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ [ابْنُ أَبِی قُحَافَةَ] وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَی یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لَا یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ» (1)
1) هان! به خدا سوگند- فلان- جامهی خلافت را پوشید و میدانست خلافت جز مرا نشاید، که آسیا سنگ تنها گرد استوانه به گردش در آید. کوه بلند را مانم که سیلاب از ستیغ من ریزان است، و مرغ از پریدن به قلّهام گریزان.(سید رضی، نهج البلاغه، خطبهی شقشقیّه، ص48- ترجمهی شهیدی)
93-
وَ احْتَضَرَ المُوقِدُونَ إذْ عَزَلَ ال
واغِلَ
مِنْها النِّفارُ و الزَّبَبُ
94- قِدْرَیْنِ لَم یَقْتَدِحْ وَ قُودَهُما
بِالمَرخِ
تَحْتَ العَفار مُنتَصِبُ
95- لا بالجِعالَیْنِ یُنْزَلانِ و لا
بِالشِّیِحِ
یُذکِی سَناهُما اللَّهَبُ
96- فِی إرَتَی فَیْلَقَیْنِ بَیْنَهُما
مِنْ
غَیْرِ نارِ القَوابِسِ الشُّهُبُ
مفردات:
المُوقِد: برافروزنده.
الواغل: آن که ناخوانده در مجلس شراب و طعام کسی درآید، طفیلی شراب، طفیلی؛ در اینجا کنایه از فرد سست و فرومایه است.
النِّفار: رمیدن، ترسیدن و دور گردیدن.
الزَّبَب: فراوانی مویِ روی و عثنون، موی زیر زنخ شتر را گویند. زَبَّ یَزَبُّ زبّاً و زَبَباً: گونه و پیرامون گوش آن مرد پرموی شد. الأَزَبّ: آنکه بر چهره و پیرامون دو گوشش موی بسیار باشد؛ دراینجا کنایه از رمیدن، ترسیدن و دور گردیدن است.
ألوَقُود: هیزم، آتش گیره.
المَرْخ و العَفار: نام دو درخت آتش زاست.
المُنْتَصِب: نصب کننده (دیگ)، بارگذارنده.
الجِعال: دستمال دیگ، دستمالی که دیگ را بدان گیرند، دیگ گیره.
الشِّیح: گیاهی است خوشبو که بهفارسی «دِرمَنه» گویند.
السَّنا: پرتو، روشنایی، «یَکادُ سَنا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصار» (1)
أذْکی النّارَ: آتش را شعله ور ساخت.
أللَّهَب: زبانه آتش.
إ رتی: دو حفره آتش مفرد: الإرَۀ؛ در اصل إرَتَینِ میباشد که به سبب اضافه نون آن حذف گردیده است.
الفَیْلَق: سپاه، لشکر.
القَوابس: ج القابس: روشن کننده، برافروزندهی آتش.
الشُّهُبُ: ج شهاب: پاره ای از آتش، آتش که زبانه کشد و یا هر درخشندگی که از آتش باشد؛ مولوی میفرماید:
می ربودند اندکی زان رازها تا شُهُب میراندشان زود از سما(2)
ترجمهی ابیات:
93- (ایشان دلاوران میدان نبرداند) آن زمان که تنفر و ترس، شخص ضعیف و فرومایه را به کناری نهد و برافروزانندگان آتش جنگ حاضر کنند-
94- دو دیگ را که نصب کنندهی آن ها هیزم آندو را با دو درخت مرخ و عفار شعله ور نساخته است.
95- (آن دو دیگ آنچنان سوزان هستند که) نه با دیگ گیره پایین آورده میشوند و نه زبانهی آندو با آن گیاه مخصوصِ خوشبو شعلهورتر میگردد.
96-در حفرههای دو لشکر شعلهی جنگ در میان آنان بدون آتش برافروزانندگان، زبانه کش و شعله ور است.
شرح ابیات:
«ها» در «منها» از بیت 93 به «الحرب» از بیت 90 باز میگردد.
«قِدْرَیْنِ» از بیت 94 مفعولبه برای «إحتضر» از بیت 93 است، «مُنتَصِبُ» از بیت 94 فاعل «لَم یَقتَدِح» میباشد و «لَم یَقْتَدِحْ وَ قُودَهُما» ازبیت 94 صفتِ«قدرین» است.
«مرخ و عفار» از بیت 94 نام دو درخت از درختهای آتش زنه میباشند، هرگاه کسی میخواست آتش بیافروزد چوبی از درخت مرخ را گرفته سوراخی در آن ایجاد نموده سپس چوب دیگری را از درخت عفار گرفته و در آن سوراخ داخل مینمود سپس آن را آتش میزد، این أمر باعث میگردید که آتش سریع شعله ور شود، حال شاعر میگوید هیزم آن دو دیگِ جنگ آن چنان سریع شعله ور میشود که نیازی به دو درخت مرخ و عفار برای سریع شعله ور شدن نیست.
شاعر در بیت 96 میخواهد شدت و نهایت جنگ را به تصویر بکشد؛ میگوید این جنگ آنچنان شعلهور است که نه میتوان آن را خاموش کرد و نه ظرفیت آن را دارد که بیش از این که هست آن را شعله ورتر ساخت.
«مِنْ غَیْرِ نارِ القَوابِسِ» جملهی معترضه و غرض از آن تتمیم است.(1)
97-
وَ فِی السِّنِینَ الغُیُوثُ باکِرَۀً
إذْ
لا یُدِرُّ العَصُوبَ مُعْتَصِبُ
مفردات:
ألسّنین: خشک سالیها، قحط سالیها.
الغیوث: ج الغیث: باران رحمت.
الباکرۀ: نو به نو، زود.
1) تتمیم از موارد اطناب است، و آن افزودن فضلهای چون مفعولبه، حال، تمیز و جار و مجرور است، به گونه ای که آن فضله معنی را نیکو سازد و حذف آن سخن را مبتذل و پیش پا افتاده گرداند.(هاشمی، جواهر البلاغه، ص233)
العَصُوب: شتری که شیر نمیدهد مگر اینکه رانش بسته شود.
المُعْتَصِب: کسی که ران شتر را برای دوشیدن میبندد.
ترجمهی بیت:
و تنها آن ها در خشک سالیها؛ آن زمان که قحطی به اوج خود رسد، چونان بارانهای رحمت نو به نو و پی در پیاند.
شرح بیت:
«آن زمان که بند زننده بر ران شتر چموش نمیتواند شیر آن را بدوشد» کنایه از قحطی شدید است، یعنی زمانی که حتی شتران چموش نیز که معمولاً به علت عدم دوشیده شدن، شیر در پستانشان باقی میماند، بیشیر گردند.
این بیت دارای ایجاز حذف است؛ مسندالیه حذف شده و تقدیر عبارت چنین است: «وَ هُم فی السِّنین الغُیُوثُ»، «ال» بر سرِ مسند «الغُیُوث» افادهی حصر مینماید.
98-
أَبْرَقَ لِلْمُسْنِتِینَ عِنْدکُمُ
بِالْجَوْد
فِیها النِّهاءُ و العُشُبُ
مفردات:
أَبْرَقَ: درخشید.
ألْمُسْنِتین: ج المُسْنِت: قحطرسیده، رَجُلٌمُسنِتٌ: مرد قحطرسیده.
ألْجَوْد: باران بسیار خوب، باران پر خیر و برکت.
النِّهاء: برکه ها، ج نَهْی و نِهی: حوض بزرگ آبگیر یا شبیه آن، آبگیر درشت، غدیر یا مانند آن.
العُشُب: العُشْب: گیاه تر، گیاه تر در آغاز بهار.ضمهی شین به ضرورت شعر است.
نزد شما، برای قحطی زدگان برکهها و علفهای تازه با باران پر خیر و برکت میدرخشند.
99- هَلْ تُبْلِغَنِّیکُمُ المُذَکَّرۀُ الْ
-وَجْناءُ و السَّیْرُ مِنِّی الدَّأَبُ
100- هَوْجاءُکَالْفَحْلِ هَوْجَلٌ سُرُحٌ
تَنْشَقُّ عَنْها الهَواجِرُ الذُّؤُبُ
101- إذَا الإکامُ اکْتَسَتْ مآلِیَهَا
و کانَ زَعْمَ اللّوامعِ الکَذِبُ
102- بِمُضْمَحِلٍّ مُؤمِّلٍ خادعٍ
لِأَرکُبٍ عَمّا تَضَمَّنََ القِرَبُ
103- لَمْ یَقْتَعِدْها المُعَجِّلونَ و
لَمْ
یَمْسَحْ مَطاها الوُسُوقُ والقَتَبُ
مفردات:
تُبلِغَنِّی: حتماً مرا میرساند، «تُبْلِغُ» مضارع باب افعال است که نون تأکید ثقیله به آن ملحق شده و به یاء مفعولی متصل شده است.
المُذَکَّرَۀ: ناقهی تنومند (چون شتر نر).
الوجناء: گونه درشت.
السَّیْر: سفر.
الدَّأَب: عادت، شأن، خوی.
الهَوْجاء: ماده شتر تندرو هَوِجَ: احمق و بلند بالا و شتابزده گشت.(100)
الهَوْجَل: سریع.
سُرُحٌ: تندرو و خوش رفتار مَشْیَۀٌ سُرُح: راه رفتن خوب و آسان عطاءٌ سُرُحٌ: بخشش و عطای بدون درنگ.
الهَواجر: ج هاجِرَۀ: گرمای نیمروز.
الذُؤُبُ: فراگیر، آنچه که گرمایش از هرسو میآید. ناقةٌ ذَؤُوبٌ أَی سَمِینَة: ماده شتر فربه.
الإکام: ج الأکمۀ، تپههای سنگلاخی.(101)
إکْتَسَتْ: بپوشد، به تن کند.
المآلی: ج المِئلاۀ، لباسهای بلندی که زنان نوحه گر به تن کنند. در اینجا منظور سرابهایی است که بر روی تپه ها نقش میبندد.
اللوامِع: ج اللامعۀ: درخشان، در اینجا مراد سرابهایی است که در اثر شدت گرما به نظر میرسد.
إضْمَحَلَّ: متلاشی شد، نابود گشت.(102)
المُؤمّل: امیدوار کننده.
الخادع: فریبنده.
ضَمِنَ یَضْمَنُ: در برگرفت، شامل شد.
القِربَ: ج القربة، مشکها.
ألْمُعَجِّل: کسی که غذای آماده برای خانواده اش حمل میکند، الإعْجالَۀ و العُجالَۀ: غذای آماده.(103)
إقْتَعَد الدَّابَّۀَ: سوار چهار پا شد، آن را برای سواری برگزید.
مَسََحَ یَمْسَحُ: لمس نمود.
المَطا: پشت.
الوُسُوق: ج ألْوَسْق: یک بار شتر (حدود 180 کیلو).
القَتَب: پالان، ج: اقتاب.
ترجمهی ابیات:
99- آیا ناقهی تنومند گونه درشتم حتماً مرا به شما میرساند درحالی که سفر کردن خوی و عادت من است.
100- ماده شتری تندرو چون شتر نر که سریع و خوش رفتار بوده و گرمای فراگیر نیمروزی بوسیلهی او شکافته میشود.
101-آنگاه که تپههای سنگلاخی لباسهای نوحه گری خویش را به تن کرده در حالی که پنداشتن سرابهای درخشان دروغ باشد.
102- از (سرابی) متلاشی شونده که امیدوار کننده و فریبندهی سواران است از آنچه که مشکها در بردارند.
103- (آیا مرا به شما [بنی هاشم] میرساند) ناقه ای که برپشت آن سوار نشدهاند آنانکه غذای آماده برای خانواده هایشان حمل میکنند و بار و زین نیز پشت او را لمس ننموده است.
شرح ابیات:
بیت 100 دارای مراعات نظیر است: «هَوْجاءُ، هَوْجَلٌ، سُرُحٌ»
«إذا» از بیت 101 متعلق به «تنشقُّ» در بیت قبل میباشد.
بیت 101 دارای استعارهی مکنیه است: تپههایی که سراب آن ها را پوشانده است به زنانی تشبیه شدهاند که لباسهای بلند نوحه گری به تن کرده، سپس زنان را حذف و از لوازم آن پوشیدن لباسهای بلند را آورده است.
«عَمّا تَضََْمَّنََ القِرَبُ» از بیت 102 کنایه از آب است.
«مُضمَحلٍ» در بیت 102 صفت «سَراب» محذوف است. «بِمُضمَحِلٍّ» متعلق به اکتَسَت از بیت صد و یکم میباشد و «ب» در آن به معنای «مِن» بوده و تقدیر آن چنین است: «اکتَسَتِ الا کامُ مَآ لِیَها مِن سرابٍ مُضمَحِلٍّ»: تپه ها لباسهای بلند خویش را از جنس سرابی متلاشی شونده به تن کرده است.
6- «ها» در «لَم یَقتَعِدها» به «المُذَکَّرَة» از بیت 99 باز میگردد.
104-
کَانَّها الناشِطُ المُوَلَّعُ ذو ال
-عِینَۀِ
مِن وَحْشِ لِینَۀَ الشَّبَبُ
مفردات:
النّاشِط: گاو نر وحشی که از سرزمینی به سرزمین دیگر میرود.
المُوَلَّع: خال خالی.
وَلَّعَ الثَّوْرُ: لکههای سفید و سیاه در بدن گاو نر پیدا شد.
العینَۀ: چشم درشت، برگزیده مال، بهترین اسبها.
لِینَۀ: نام مکانی در سرزمین نجد که دارای گاوهای وحشی درشت چشم است.
ألشَّبَب: گاو نری که تمام دندان هایش درآمده، رشد کرده، ظاهر شده.
ترجمهی بیت:
گویا ناقه ام گاو نر خال خالیِ چشم درشتی از گاوهای وحشی سرزمین لینه است که دندان هایش کامل و بی نقص باشد.
105-
هاجَت لَهُ الحَرْجَفُ البَلِیلُ بِصُرَّ
ادٍ
جَهامٍ و الحاصِبُ الحَصِبُ
مفردات:
ألْحَرْجَف: باد سرد شدید.
هاجَ الشّیءُ: آن چیز طوفانی شد هاجَت الرِّیحُ: باد به شدت وزید، به هیجان آمد.
البَلیل: مرطوب.
الصُّرّاد: ابر لطیف و سرد، ابر نازک بی باران.
الجَهام: ابر بی باران.
الحاصِب: تند باد، بادِ پرتاب کننده ریگ، تند باد سردی که چون به صورت میوزد گویا تگرگ به صورت برخورد میکند.
ترجمهی بیت:
گویی باد سرد شدید مرطوب به همراه ابر سرد نازک بی باران و تند باد پرتاب کنندهی ریگ بر او وزیده است.
106-
ثَوْباهُ مِنْهُ الصَّقِیعُ تَلْحَفُهُ
و
التُّرْبُ مِن سافِیائِهِ التَّرِبُ
مفردات:
السَّافیاء: گرد و خاک برخاسته به هوا.
الصَّقیع: شبنم یخ بسته.
تَلْحَفُهُ: لباس برتن او میپوشاند، لَحَفَ یَلحفُ.
التَّرِبُ: غبار آلود، خاک آلود.
ترجمهی بیت:
جامههای ناقهام، از آن یخ و سرمای شدید، شبنم یخ بسته است که آن باد سرد و مرطوب آن را برتن او میپوشاند و گرد و خاک برخاسته از راه رفتنِ آن غلیظ است.
شرح بیت:
«ه» در ثوباه به وحش (گاو نر وحشی) در بیت 104 برمی گردد.
«ه» در منه به مفهوم یخ و سرمای برداشت شده در بیت 105 برمی گردد.
«تَلْحَفهُ» جمله حالیه است که ذوالحال آن «الحَرْجفَ» در بیت 105 میباشد، فاعل «تَلحَفُ» ضمیر مستتر «هی» به «الجرحف» باز میگردد.
التُرْبُ معطوف بر «الحرجف» میباشد.
التَّرِبُ صفت برای التُّرْبُ میباشد.
107-
فِی کِنِّ أَرْطاتِه یَلوُذُ بِهَا
ضیفاً
قِراهُ السُّهادُ و الوَصَبُ
ألْکِنّ: پرده، پناهگاه، پناه.
الأرْطاۀ: درختی است شبیه غصنی که در ریگ روید و به قدر بالای مردی شود و گلش چون گلِ بید لکن خردتر، بویش خوش و میوه اش چون عناب باشد و مزه تلخ
دارد و ریشه آن سرخ است. شورتاغ، شورتاخ، شورطاغ، سپیدار.(1)
القِری: پذیرایی، غذایی که به مهمان داده میشود.
السُّهاد: بیخوابی.
الوَصَب: خستگی و سستی بدن، بیماری و درد دائمی و تحلیل رفتن بدن.
ترجمهی بیت:
در پناه درخت سپیدار در حالی که چون مهمانی به آن پناه آورده است پذیرایی او بی خوابی و خستگی است.
شرح بیت:
درخت «أرطاۀ» درختی است که برای محفوظ ماندن از باران به آن پناه میبرند حال شاعر میگوید این گاو نر وحشی با اینکه به أرطاۀ پناه برده است امّا باران و سرما چنان شدید است که اجازه استراحت و خواب را به وی نمیدهد بنابراین آن درخت أرطاۀ با بی خوابی و خستگی از او پذیرایی مینماید.
«قِراهُ السُّهادُ و الوَصَب» در محل نصب و صفت برای «ضیفاً» میباشد.
108-
لَیْلَک ذا لَیْلَکَ الطَّویلَ کَما
عالَجَ
تَبْرِیحَ غُلِّهِ الشَّجِبُ
مفردات:
التَّبرِیح: برنجانیدن، در مشقت و شدت انداختن کسی را کار، بَرَّح بِهِ الْأمْرُ تبریحاً: کار او را به زحمت شدیدی افکند.
الغُلّ: تشنگی شدید.
الشَّجِبُ: مرگ، هلاکت.
1) دهخدا، ذیل «ارطاة»
ترجمهی بیت:
(آن گاو نر وحشی شب طولانیاش بر این حالت گذراند گویا به او گفته شده): ملازم شبت؛ این شب طولانیات باش! و چنان خسته افتاده، که گویی مرگ، اذیّت و آزار شدید ناشیِ از تشنگیاش را درمان کرده است.
شرح بیت:
«لَیلَکَ» مفعولٌ به برای فعل محذوف از باب «إغراء» است.
«الشَجِب» : دارای استعارهی مکنیه است به قرینهی عالَجَ؛ مرگ را به پزشک تشبیه نموده، پزشک را حذف و از لوازم آن «عالج» را آورده است.
109-
حَتّی بَدا حاجِبٌ مِن الشَّمْسِ و ال
حاجِب
مِنْها الشَّرْقِیُّ مُحْتَجِبُ
مفردات:
الحاجب: ابرو.
حاجب الشَّمس: نخستین قسمت خورشید که طلوع میکند، یک طرف خورشید.
إحْتَجبَ: پوشاند، مستور کرد.
المُحْتَجِبُ: پوشاننده، مستور کننده.
ترجمهی بیت:
تا اینکه یک طرف خورشید آشکار گشت و طرف شرقی آن پوشیده و مستور بود.
110-
ثُمَّ غَدا یَنْفُذُ الجَلِیدَ کَما
ساقَطَ
عَنْهُ الهَشِیمَ مُحْتَطِبُ
مفردات:
غَدَا: شروع کرد.
نَفَض: تکاند، خود را حرکت داد، غَدا یَنْفُض: شروع به تکاندن نمود.
الجَلِیدَ: یخ
ساقَطَهُ: او را اندخت.
الهشیم: شاخ و برگ خشک و خرد شده.
مُحْتَطِب: هیزم شکن، جمع کننده هیزم.
ترجمهی بیت:
سپس آن گاو نر شروع به تکاندن یخ از خود نمود گویا هیزم شکن شاخ و برگهای خشک و خرد شده را از روی او میاندازد.
111-
فَاسْتَلْحَمَتْهُ الضِراءُ فی هَبْوَۀِ النَّ-
-قْعِ
بِجدٍّ کَأَنَّهُ اللَّعِبُ
مفردات:
إسْتَلْحَمَتْهُ: او را محاصره کردند.
فارسٌ مُسْتَلْحَمٌ: جنگجویی که جنگآوران از هر سو او را در میان گرفته باشند.
الضِّراء: ج ضِرْوَۀ: بچه سگ، سگ شکاری، مانند: ذئبۀ ذِئاب.
ألْهَبْوَۀ: غبار رقیق.
النَّقْع: غبار غلیظ، غبار شدید.
ترجمهی بیت:
توله سگهای درّنده در میان گرد و غبار رقیقی او را با جدیّت تمام محاصره کردند گویا مشغول بازی کردن بودند.
112- فَجالَ فِی رَوْعَۀِ الفُجاءَۀِ مُثْ
-نَوْنِیَ عِطْفٍ وَ الْقَلْبُ مُنْتَخَبُ
مفردات:
جالَ: تاخت و تاز نمود، جولان داد جالَ جَوْلًا و جُولًا و جُؤُولًا و جَوَلَاناً و جِیلَاناً فی المکان: در آن مکان تاخت، در آن مکان گشت و دور زد.
رَوْعَۀ الفُجاءَۀِ: ترس ناشی از غافلگیر شدن.
مُثْنَونِی عِطْفٍ: متکبرانه، اسم مفعول از باب إفعیعال، ثَنَی عِطْفَهُ: تکبر ورزید. أَتَانا فُلانٌ ثانِی عِطْفِهِ: فلانی متکبرانه نزد ما آمد.
المُنْتَخَب: برده شده، از جا کنده.
ترجمهی بیت:
آن گاو نر وحشی در ترسِ ناشی از غافلگیری در حالی که دلش از جا کنده شده بود متکبرانه به تاخت و تاز پرداخت.
113-
ثُمَّ ارْعَوی حِینَ أَفْرَخَ الرَّوعُ فَاسْ
-تَخْرَجَ
مِنْهُ الحَفِیظَۀَ الغَضَبُ
مفردات:
إرْعَوی: به خود آمد.
إرْعَوی من الجَهْلِ: از راه جهالت بازگشت، برگشت.
أَفْرَخَ الرَّوْعُ: ترس برطرف شد.
الحفیظۀ: حمیّت، غیرت برای جلوگیری از کارهای زشت و حرام.
ترجمهی بیت:
پس آنگاه که ترس از او برطرف شد و از جهالت خویش بازگشت، خشم و غضب، حمیّت و غیرت او را برانگیخت.
114-
فَرَدَّها بِالصَّریعِ ذی الرَّمَقِ ال-
-کارِبِ
یَدْمَی حَشاهُ و القُرُبُ
الصَّریع: مصروع، بر زمین افتاده.
الرَّمق: اندک جان.
الکارِب: نزدیک، نزدیک شونده.
کَرَبتِ الشَّمْسُ لِلغروبِ: خورشید به غروب نزدیک شد.
دَمِیَ یَدْمَی دماً و دُمِیّاً الجُرْحُ: از جراحت خون آمد.
الْقُرُب: پهلو، ج: ألْأقْراب.
الحَشا: شکم.
ترجمهی بیت:
او درحالی که شکم و پهلویش خونریزی میکرد، با کشتن بچه سگی شکاری که اندک جانی در بدن داشت و مشرف بر مرگ بود بچهسگهای شکاری را بازگرداند.
شرح بیت:
«ها» در «فَرَدَّها» به «الضراء» از بیت صد و یازدهم باز میگردد.
115-
وَ نالَ مِنْها الشَّوی نَوافِذُ کال
-خَاصِفِ
أَوْهَی نِعالَهُ النَّقَبُ
الشَّوی: دست و پاها، «نَزَّاعَةً لِلشَّوی».(1)
نالَ یَنالُ: رسید، دست یافت.
نَوافِذ: ج نافذۀ: شکاف دیوار، منفذ دیوار، امّا در اینجا به معنی زخمهایی است که در اثر گاز گرفتن در دست و پای گاو وحشی به وجود آمده است.
1) پوستِ سر و اندام را برکننده است.(معارج/16
الخاصِف: کفاش، پینه دوز، کفشگر.
خَصَفَ النَّعْلَ: کفش را وصله زد، کفش را پینه زد.
أَوْهی: ضعیف گردانیده است.
النَّقَب: پارگی، سوراخ.
نَقِبَ الخُفُّ الملبوسُ: کفش پوشیده شده پاره گشت.
ترجمهی بیت:
شکافهایی (زخمهایی) از آن سگ ها به دست و پاهای این گاو وحشی رسید همانند کفشگری که پارگی و سوراخ، کفشهایش را سست و ضعیف کرده باشد.
شرح بیت:
شاعر در این بیت زخمهایی که در دست و پای گاو وحشی در اثر گاز گرفتن سگ ها بوجود آمده است را به سوراخها و پارگی کفشهای کفشگر تشبیه نموده است.
116-
فَتِلْکَ لاذاکَ و هی بالمُحْرِمِ الشَّ
-احِبِ
فی مُحْرِمِینَ قدْ شَحَبُوا
117- تَحْمِلُ کِیرانَهم عَلی الأَیْنِ و ال
-فَتْرَۀِ
مِنها الأَیانِقُ الشُّزُبُ
المُحْرِم: احرام بسته، محرم شده
الشَّاحب: رنگ پریده، شَحَبَ لَوْنُه و جِسْمُه، یَشْحَبُ و یَشْحُبُ، بالضم، شُحُوباً، و شَحُبَ شُحُوبةً: رنگش پرید.
ألْکِیران: ج الکُوْر و المَکْوَر: پالان شتر، پالان و لوازمش.
الأیْن: خستگی، رنج.
الأیانِق: ج الج الأَیْنُق میباشد و الأینق ج ناقۀ: شتر ماده.
الشّزبُ: ج الشّازب: میان باریک، لاغرِ خوش اندام.
الفَتْرَۀ: ضعف، شکستگی.
ترجمهی بیت:
116- پس آن ناقه، نه آن گاو نر، در میان محرم شدگانی که رنگشان پریده است، به همراه محرم گشتهی رنگ پریده-
117- با وجود خستگی و ضعف، پالان و زین ها یشان را حمل میکند و شتران مادهی میان باریک و خوش اندام از او به وجود میآیند.
شرح بیت:
مراد از محرم گشتهی رنگ پریده خودِ شاعر است.
«تَحمِلُ» در محل رفع، خبر برای «تلک» از بیت یکصد و شانزدهم میباشد.
118-
إنْ قِیلَ قِیلُوا فَفَوْقَ أَرْحُلِها
اوعَرَّسوا
فالذَّمِِیلُ و الخَبَبُ
قِیلَ: به خواب نیمروزی فرو رفت
عَرَّسُوا: به هنگام سحر فرود آمدند، پیاده شدند، اقامت گزیدند
الذَّمیل: راه رفتن آهسته
الخَبَب: یورعه، یورتمه، پویه، حالتی است میان دویدن و راه رفتن
ترجمهی بیت:
اگر سوار ناقهام به خواب نیمروزی رود همسفران او نیز بر روی پالان و زینهای شترهایشان به خواب میروند و یا به هنگام سحر فرود آیند و اقامت گزینند او نیز اقامت گزیده و پس از آن به آهستگی و یورتمه راه میپیماید.
119-
لا یُتَدَاویَ بِنَزْلَۀٍ منهُم ال
-مُدْنَفُ
مِنْ هَیْضَۀِ الکَرَی الوَصِبُ
نزلَۀ: یک بار فرود آمدن
المُدْنَف: بیمارِ گران، «رَجُلٌ مُدنَفٌ»: مردی بر جای بمانده، گرفتار بیماری گران و سخت که بیماری مشرف به موتش کرده است.
دَنِفَ فَلانٌ و أدْنَف: سخت بیمار شد.
ألهَیْضَۀ: بازگشتن بیماری بعد بیماری، عودت بیماری. الهَیْضةُ: مُعاوَدَةُ الهَمّ و الحُزْنِ و المَرضِ بعد المَرض، و قد تَهَیَّضَ قال: و ما عادَ قَلْبی الهمُّ إلاّ تَهَیَّضا.(1)
الوَصِب: بیمار، بیمار و رنجور.
هیضَۀ الکری: بازگشت خواب، بیماریخواب؛ کَرِیَ یَکرَی کَریً [کری] الرجُلُ: آن مرد چرت زد، خوابید.
هِیضَ جَناحُهُ: ضعیف بود، بیچاره بود، ناتوان بود
ترجمهی بیت:
بیمار رنجور جان به لب آمده از آنها به سبب بی خوابی، با یک بار فرود آمدن درمان و مداوا نمیگردد.
شرح بیت:
این بیت دارای مراعات نظیر است: المدنف و الوصب، هیضة و الکری.
شاعر میخواهد بگوید آنها حتّی برای مداوای بیمار جان به لب آمده درنگ و توقّف ندارند.
1) لسان العرب، ذیل«هیض»
120-
إلاّ لِخَمْسٍِ هِیَ المُنیخَۀُ بال-
أرْکُبِ
فی حَیْثُ تُنْکَأُ الجُلَبُ
خَمسٍ: صفت برای موصوف محذوف، تقدیر آن : صلواتٍ خَمسٍ: نمازهای پنجگانه.
أناخَ الجَمَل: شتر را خواباند.
ألْمُنِیخَۀ: خواباننده، پیاده کننده.
الْأرکُب: ج الرَّکْب: سواران، المُنیخَةُ بالأرکُبِ: پیاده کننده سواران.
نَکَأَ القُرْحَۀَ: پوست روی زخم را کند.
الجُلَبُ: ج الجُلْبَۀ: پوست روی زخم بوقت بهبودی آن.
ترجمهی بیت:
مگر برای نمازهای پنجگانه که آن نمازها سواران را فرود میآورند در جایی که پوستهای روی زخم کنده میشود.
شرح بیت:
مراد از مکانهایی که پوستهای روی زخم کنده میشود، مکانهای سجده است، که معمولاً در آن بیابانها سخت و خشن بوده است.
این بیت دارای صنعت تشخیص است، نمازهای پنجگانه را به انسانهایی تشبیه نموده است که سواران را از مرکب پیاده میکنند.
«هی» در هی المُنِیخةُ به «خَمسٍ» باز میگردد.
121-
کَأَنّهَنَّ المُعَجِّلاتُ إلی ال
أَفْرُخِ
بِالمُدْلَهِمَّۀِ العُصَبُ
مفردات:
المُعَجِّلات: مرغان سنگ خواره شتابان، صفت برای القطا میباشد که جمع قَطاۀ است.
الأَفْرُخ: ج الفَرْخ: جوجه.
المُدْلَهِمَّۀ: بسیار تاریک، صفت برای أللَّیالی محذوف است در اصل: أللَّیالی المُدْلَهِمَّۀ.
ألْعُصَب: ج العُصبَةِ: دستهی ده تا چهل عددی.
ترجمهی بیت:
گویا آن شترها دستههای مرغان سنگخواره هستند که در شبهای بسیار تاریک بسوی جوجههای خود میشتابند.
122-
یَحْمِلْنَ فَوْق الصُّدورِ أسْقِیَۀً
لِغَیْرِهِنَّ
العِصَامُ و الخُرَبُ
123- لَمْ یَجْشَمِ الخالِقاتُ فِرْیَتَها
وَ
لَمْ یَغِضْ مِنْ نِطافِها السَّرَبُ
124- إلی تَوْأمٍ کَأنَها قَرَدُ ال-
-عِهْنِ
بِبَیْداء لَأْمُهَا الزَّغَبُ
مفردات:
الأسْقیۀ: ج سِقاء: مشک.
العِصام: طنابی که مشک را با آن حمل میکنند.
الخُرَب: ج خُربَۀ: دستگیره مشک.
جَشِمَ -َ ﻫ: آن را تحمل کرد، به دوش کشید (درد و سختی را).
الخالقات: دّباغ ها، دوزندگان چرم، خَلَقَ الأدیمَ خَلَقاً و خَلَقَةً: چرم را قبل از تکه کردن اندازه گرفت.
الفِرْیَۀ: شکاف، بریدگی.
غاضَ الماءُ یَغیض: آب کم شد.
ألنّطاف: ج نطفۀ: آب زلال، دریا.
السَّرَب: آبی که بین چاه و حوض است، آبی که از شکاف مشک میریزد.
توأم: بچه هم شکم، همزاد. شاعر میگوید:
در روزگار عدل تو شاید که عاقلان گویند بره با بچه گرگ توام است(1)
القَرَد: حلّاجی شده، وازدهی پشم، کرک وکتان.
البیداء: بیابان، صحرا.
أللَّأْم: زره ها، ج لَأْمَۀ.
الزَّغَب: پرهای ریز.
ترجمهی ابیات:
122- آن مرغان سنگخواره بر روی سینههای خود مشکهایی را حمل میکنند که طناب حمل و دستگیره ندارند.
123- دّباغها تحمل بریدگی و شکاف پوست آن گاو وحشی را ندارند و آبی که از آن میریزد از آبهای درون آن کم نکرده است.
124- (مرغهای سنگخواره حمل میکنند آن مشک را) به سوی دو قلوهایی که گویی پشم زده شده در بیابان هستند و زره آن ها پرهای ریز ایشان است.
شرح ابیات:
122- الف) مراد از مشکهای بی طناب و دستگیره در اینجا چینهدانهای مرغان سنگخواره است که نظر به پر بودن آنها در جلو سینههایشان برآمده است.
ب) طنابِ حمل و دستگیرههای ان برای غیر آن هاست، کنایه از این که طناب حمل و دستگیره ندارند.
1) دهخدا، ذیل «توأم»
ج) «لِغَیرِ هِنَّ العِصَامُ والخُرَبُ» در محل نصب و صفت «اسقِیَةً» میباشد.
123- الف) میخواهد بگوید شکافهایی که در اثر گاز گرفتن سگ ها در پوست آن گاو وحشی ایجاد شده است آنقدر ریز است که پیدا کردن و اصلاح نمودن آن ها برای دّباغ ها مشکل و طاقت فرساست و همچنین آبی که از آن سوراخها میریزد بسیار اندک است و چیزی از آب مشک را نمیکاهد.
ب) این بیت در محل نصب و صفت دوم «اسقیةً» از بیت 122، که صفت نخست آن «لِغَیرِ هِنَّ العِصام والخُربُ».
124- «الی تَوامٍ» مُتعلِّق به «یَحمِلنَ» از بیت صدو بیست و دوم است.
125-
لَمْ یَطْعَن الرِّیش فی مَطاعِنِه
مِنْها
و لَمْ یَنْتَعِش بِهَا القَصَبُ
مفردات:
طَعَنَهُ بِالرُّمْحِ: با نیزه به او زد، نیزه را در بدن او فرو کرد.
إنْتَعَشَ: سر خود را بلند کرد، سر حال آمد، در اینجا یعنی قوی و محکم گشت.
المَطاعِن: ج المَطْعَن: محل خوردن نیزه
ألْقَصَب: استخوان ساق پا و قلم دست، هر استخوان گرد و دراز و مغزدار.
ترجمهی بیت:
پرها در محلهای رشدشان کاملاً فرو نرفته و استخوان آنها هنوز قویّ و محکم نشده است.
شرح بیت:
شاعر پرهای بچههای مرغ سنگخواره را به نیزه تشبیه کرده است و محل رشد و بیرون آمدن هر پر را به مکان زدن نیزه مانند نموده است.
126-
مُتَّخِذاتٍ مِنَ الخَراشِیِّ کَالْ
-حِلْیَۀِ
مِنْها السُّمُوطُ و الحُقُبُ
مفردات:
الخراشِیّ: ج خِرشاء: پوست تخم پرنده، پوست مار.
السُّمُوط: ج سِمْط: گردنبند بلند.
الحُقُب: ج حِقاب: کمربندی که زن به کمر بسته و زیور آلات به آن آویزان مینماید.
ترجمهی بیت:
از پوست تخم پرندگان زیور آلاتی همانند گردنبندهای بلند و کمربندهای مزّین شده که زنان به کمر خویش بسته، برمی گزینند.
شرح بیت:
«مُتَّخِذات» حال و ذوالحال آن «معجلات» از بیت صد و بیست و یکم میباشد، «کَالِحلیةِ» در محل نصب و مفعول به «متخذات» است.
127-
مِثْلُ الکُلا غَیْرَ أنَّ أرْؤُسَها
تَهْتَزُّ
فیها السُّمُومُ و الشُّعَبُ
مفردات:
ألکُلا: ج کلیۀ، کلیه ها.
أرؤس: ج رأس، سرها.
تَهْتَزّ: تکان میخورد، میلرزد.
السُّمُوم: ج السَُِّمّ: سوراخِ همانند سوراخِ سوزن.
ألشُّعَب: ج الشُّعَبۀ: فاصله میان دو شاخ یا دو شاخه و غیره.
ترجمهی بیت:
آن جوجهها همانند کلیهها هستند جز اینکه در سرهای آن ها، سوراخها و فاصلههای میان آن ها میلرزد و تکان میخورد.
شرح بیت:
شاعر در این بیت جوجههای کوچک مرغ سنگخواره را که هیچ جنبش و حرکتی ندارند به کلیه ها تشبیه نموده است و منظور از «السّموم» (سوراخها) سوراخهای گوش و چشم است که تنها این بخش ها و فاصلههای میان آن ها تکان میخورد.
«مِثلُ» خبرِ مبتدای محذوف «هنَُّ» تقدیر آن: هُنَّ مِثلُ الکلا.
128-
لا شاکِراتٍ إذَا غَنِینَ و لا
فِی
فَقْرِهِنَّ الجَفاءُ مُرْتَأَبُ
مفردات:
غَنِینَ: فعل ماضی جمع مؤنث غائب از غَنِیَ: بی نیاز گشتند.
الجَفاء: بی قراری، بد اخلاقی، خشونت، جَفا یَجْفُو جَفاءً: در جای خود استوار نشد.
المُرْتَأب: اصلاح شده، پیوند زده شده.
رَأَب الصَّدْعَ وَ ارْتَأَبَه: شکاف را پیوند زد، شکاف را تعمیر کرد.
ترجمهی بیت:
نه تشکرکنندگانند آنگاه که بی نیاز گردند و نه به هنگام فقر، بی قراری شان اصلاح شدنی است. (شکاف فقر و گرسنگی شان پیوند زده نمیشود)
شرح:
129-
أُولاک لا هؤلا إذَا انْتُحِضَ النَّ
یُّ
وشُدَّ السِّنافُ و اللَّبَبُ
130- یُوغِلْنَ بِالأرکُبِ العِجالِ و یُع
-تِبْنَ
بِدُون السِّیاط إن عُتِبُوا
131- شُعْثٌ مَدالِیجُ قَدْ تَغَوَّلَتِ ال
أرْضُ
بِهِمْ فَالقِفافُ فالکُثُب
مفردات:
أَنْتُحِض: کم شد. نَحَضَ لَحْمُه و انتُحِض: گوشتش کم شد.
النَّیّ: پیه، چربی.
السِّناف: تنگ زیر شکم چهارپا که با آن پالان را میبندند.
أللَّبب: دوال زیر شکم اسب که یکسرش به سینه بسته باشد و یکسرش به تنگ، سینه بند، پیش بند.
أولاک: منظور شترهاست.
هؤلا: مراد مرغهای سنگخواره است.
أَوْغَلَ: شتابان رفت، به سرعت رفت، أَوْغَل بِه: با سرعت او را برد.
العِجال: ج العاجِل، شتابان، سریع.
یُعْتِبْنَ: بر میگردند، أَعْتَبَک الدَّهرُ: روزگار به سوی تو بازگشت آن گونه که دوست داری، روزگار به تو روی آورد.
مَدالیج: ج مِدْلاج: بسیار راه رونده در تمامی شب یا آخر شب.
الدُّلجۀ و الدَّلْجَۀ: همه شب یا آخر شب را راه رفتن.
أدْلَجَ و ادَّلَجَ: همه شب یا آخر شب را راه رفت.
شُعْثٌ: ج أشعث: ژولیده موی.
القِفاف: ج قُفّ: قسمت سخت زمین.
الکثیب: تپه شنی، ج آن کُثُب و کثبان و أَکْثِبۀ.
تَغَوَّلَتِ الأَرْض بِهم: زمین آنها را دگرگون کرد، التَّغَوُّل: از حال بگردیدن، تنکُّر.
ترجمهی ابیات:
129- آن شترها، نه این مرغهای سنگخواره، آنگاه که پیه و گوشت بدنشان کم گردد و تنگ زیر شکم و سینه بند زینشان محکم بسته شود-
130- سوارانِ شتابان و عجول خویش را به تندی میبرند و هرگاه بازگردانده شوند بدون نیاز به تازیانه باز میگردند.
131- (آن سواران) ژولیده مویان و بسیار رهپویان شباند، که(سفر) در قسمتهای سخت زمین و شنزارهای آن، ایشان را دگرگون نموده است.
شرح ابیات:
«شُعثٌ» خبر برای مبتدای محذوف «هم» میباشد که به «الأرکُبِ العِجالِ» از بیت یکصد و سی ام باز میگردد.
132-
تَرْفَعُهُمْ تارۀً و تَخْفِضُهُم
إِذَا
طَفَوا فَوْقَ آلِها رَسَبُوا
مفردات:
طَفا: بالا آمد، روی آب آمد، طَفا، یَطفو، طَفواً طُفواً.
الطافی: بر آب آینده، آنچه بر سر آب از سبکی و لطافت بالا بر آید.
الآل: سراب، سراب آخر روز را میگویند، از این جهت به آن آل گفته که باز میگردد
رَسَبُوا: به آب فرو شدند، درته آب نشستند، رسوب: ته نشین شدن در آب.
ترجمهی بیت:
زمین گاهی آنها را بالا میبرد و گاهِ دیگر پایین میآورد، آنگاه که بر سراب آن سرزمین بالا برآیند، در آن فرو میروند.
شرح:
2)در این بیت دو طباق وجود دارد: تَرْفَعُهُمْ با تَخْفِضُهُم و طَفَوا با رَسَبُوا.
133-
إلَی مَزورینَ فِی زیارتهم
نَیلُ
التُّقَی و استُتِمَّتِ الحِسَبُ
المزورین: زیارت شوندگان
الحِسَب: ج الحِسبَۀ: أجر و پاداش، گفته میشود: «عند الله یَحْتَسِبُه» یعنی اجر و مزد آن را از خدا میخواهد.
ترجمهی بیت:
(آن اشتران باشتاب سواران خویش را میبرند) به سوی زیارت شوندگانی که در زیارتشان نایل شدن به تقوی و پرهیزگاری تحقق یافته و اجر و پاداش کامل میگردد.
شرح بیت:
«إلی مزورین» جار و مجرور و متعلق به یُوغِلْنَ در بیت 130 میباشد.
«فی زیارتهم» در محل رفع خبر مقدم برای نَیْلُ میباشد، و این جار مجرور با مبتدایش صفت برای مزورین میباشند.
مراد از «مزورین» بنی هاشم میباشد.
این هاشمیه با مطلع: «أَلا هَلْ عَمٍ فی رَأیِهِ مُتَأَمِّلُ و هَلْ مُدْبِرٌ بَعْدَ الإساءَۀِ مُقْبِلُ».(1)
در شرح ابو ریاش و الخیاط 111 بیت و در شرح الرّافعی و الصّالح 89 بیت میباشد.(2)
پرسش از سبب خواب عمیقی که امّت را فرا گرفته است و دعوت به بیداری و اندیشیدن.
تعطیل شدن احکام الهی به دست حاکمان ستمکار و مستبد، و بیتفاوتی مردم.
صحبت از محمد و آل محمّد صلی الله علیه و آله که بر تفکر جاهلی فایق آمدند و اسلام را جانشین آن ساختند.
تحلیل قیام امام حسین علیه السلام و گریستن بر آن حضرت و یاران با وفایش.
مقایسهی سیاست ظالمانهی امویها با سیاست عادلانه علویها.
اشاره به رابطهی خویشاوندی خویش با بنیامیّه که به خاطر تقرّب به خدا از آن چشم پوشیده است.
ذکر صفات بنی هاشم از جمله عدالت و انصاف آنها که اگر حکومت به آنها باز گردانده شود مردم در آسایش به سر برده و فقر و بی عدالتی از جامعه برچیده میشود.
1-
أَلا هَلْ عَمٍ فی رَأیِهِ مُتَأَمِّلُ
و
هَلْ مُدْبِرٌ بَعْدَ الإساءَۀِ مُقْبِلُ
مفردات:
عَمٍ: جاهل، نادان، عَمِیَ یَعْمی عمیً: جاهل شد، نادان بود.
مُتأمل: درنگ کننده، در کار، اندیشنده برای معلوم کردن عاقبت کار، تأمُل: نیک نگریستن، اندیشه کردن.
مُدبِر: نافرمانی کننده، عاصی، برگشته بخت، خداوندِ ادبار.
مُقبِل: روی کرده، روی آورده. ناصر خسرو گفته است:
تن خانهی جان توست یک چندی یک مشت گل است و دین در او مقبل
ترجمهی بیت:
هان! هیچ جاهل و نادانی در اندیشه و نظر خویش تفکر عمیق مینماید؟! و هیچ روی گردان از حق و حقیقت پس از بدی و گناه (به نیکی و حقیقت) روی میآورد؟!
شرح بیت:
بین «مدبر و مقبل» طباق است.
«عم» استعاره از شخص جاهل، نادان است.
2-
وَهَلْ أُمَّۀٌ مُسْتَیْقِظُونَ لِرُشْدِهِمْ
فَیَکْشِفُ
عَنْه النَّعْسَۀَ المُتَزمِّلُ
مفردات:
المُسْتَیْقِظ: بیدار شونده، بیدار.
الرُّشد: هدایت یافتن، هدایت.
ألنَّعْسَۀ: چرت، خواب.
المُتَزَمِّل: جامه به خود پیچیده، «یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ».(1)
ترجمهی بیت:
و آیا هیچ امتی پیدا میشود که برای رهیابی به حق بیدار شوند و آنکه خود را به غفلت زده است از غفلت به در آید.
شرح بیت:
مراد از اینکه میگوید: جامه به خود پیچیده خواب را از خود دور سازد یعنی شخص غافل از غفلت بدر آید و حق را ببیند و بپذیرد.
«ه» در عنه بعه «المتزمل» باز میگردد.
«هل» در اینجا برای تمنی است، شاعر آرزو مینماید که مردم از سکوتی که چون خفتن است دست بدارند و در برابر ستم حاکمان اموی به پا خیزند، «فَیَکشِفُ» جواب «هل» میباشد.
3-
فَقَد طالَ هذا النَّوْمُ وَ اسَتْخَرَجَ الکَری
مَساوِیَهم
لَو أنَّ ذا المَیْلِ یَعْدِلُ
مفردات:
الکَری: خواب.
المساوی: ج ألْمَساءَۀ: زشتی، بدی.
ألْمَیْل: انحراف، رویگردانی، ذا المَیل: منحرف، رویگردان (از حق).
عَدَلَ فُلانٌ یَعْدِلُ: عدالت به خرج داد، منصف گشت، عدل را پیشه خود ساخت.
1) ای جامه به خود پیچیده.(مزمل/1- ترجمهی مجتبوی)
ترجمهی بیت:
حقّا که این اغماض و چشمپوشی طولانی گشت و همین چشمپوشی زشتیهای آنها را آشکار ساخت. چه خوب میشد اگر ظالم از راه جور باز میگشت و عدل را پیشه مینمود.
شرح بیت:
«الکَری» فاعل «استخرج» و «مَساویهم» مفعول آن میباشد.
مراد از «النوم و الکری» در این بیت چشمپوشی و اغماض مردمان در برابر ستمهای حاکمان اموی است.
«لَو» به معنای «لیت» و بر تمنی دلالت دارد.
مراد از «ذا المیل» هشام بن عبدالملک است.(1)
4-
و عُطِّلَتِ الأحْکامُ حتَّی کَأنَّنا
عَلی
مِلَّۀٍ غَیْرِ الَّتی نَتَنَحَّلُ
مفردات:
المِلَّۀ: دین.
إنْتَحَلَ و تَنَحَّلَ مَذْهَبَ کَذا: فلان دین را پذیرفت.
ترجمهی بیت:
احکام و دستورات دین تعطیل گشت تا آنجا که گویی ما بر غیر آن دینی هستیم که آن را پذیرفتهایم.
5-
کَلامُ النَّبیّینَ الهُداۀِ کَلامُنا
و
أَفْعالَ أَهْلِ الْجاهِلِیَّۀِ نَفْعَلُ
ترجمهی بیت:
سخن پیامبران هدایتگر سخن ما است در حالی که رفتار و کردار مردمان جاهلیت را انجام میدهیم.
1) ابوریاش، ص 147.
شرح بیت:
این بیت تعریض به حاکمان اموی و مروانی است که سخن دین خدا را بر زبان جاری نموده امّا رفتار و کردارشان برخلاف دین است.
این بیت اقتباس معنوی از این کریمه است: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُون»
6-
رَضِینَا بِدُنیا لانُرِیدُ فِراقَها
عَلی
أنَّنا فِیهَا نَمُوتُ و نُقْتَلُ
7- و نَحْنُ بِهَا المُسْتَمْسِکُونَ کَأَنَّها
لَنا
جُنَّۀٌ مِمّا نَخافُ و مَعْقِلُ
مفردات:
ألجُنَّۀ: سپر.
ألْمَعْقِل: پناهگاه، دژ.
ترجمهی ابیات:
به دنیا خشنود و راضی گشتیم و فراق و جدایی آن را نمیخواهیم درحالی که میدانیم در آن میمیریم و کشته میشویم.
چنان به آن چنگ زده وتمسّک جستهایم که گویی دربرابرآنچه که ازآن میترسیم، سپر و پناهگاه ماست.
شرح بیت:
بیت 6 تعریض به مردمانی است که دنیا را بر آخرت ترجیح داده و مرگ را فراموش نمودند در حالی که یقین دارند روزی خواهند مُرد و نیز میتواند تعریض به حاکمان زمان شاعر باشد که دنیا را بر آخرت برگزیدند.
«ها» در «کأنها» در بیت هفتم به «دنیا» از بیت ششم باز میگردد.
8-
أرانا عَلی حُبِّ الحَیاۀِ و طُولِها
یُجَدُّ
بِنَا فی کُلِّ یَوْمٍ و نَهْزِلُ
مفردات:
أراهُ علی الشَّیْءِ: او را به توجه بر آن چیز واداشت.
یُجَدُّ بِنا: با ما جدّی برخورد میشود.
هَزَلَ -ِ هَزْلاً: شوخی کرد، هذیان گفت، به بازی مشغول گشت
ترجمهی بیت:
(او) ما را به دوستی دنیا و اعتقاد به طولانی بودن آن وا میدارد، هر روز با ما جدّی برخورد میشود در حالی که ما به شوخی و بازی مشغولیم.
یا:
خودمان را به دنیا و طولانی بودن آن علاقه مند میبینیم(از واقعیت زندگی و وظایفمان غافلیم) هر روز با ما جدّی برخورد میشود در حالی که ما به شوخی و بازی مشغولیم.
شرح بیت:
فاعل «أرانا» ضمیر مستتر «هو» بوده، به «ذاالمیل» از بیت سوّم باز میگردد که مراد از آن هشام بن عبدالملک خلیفهی مروانیِ معاصرِ کمیت است.
شاعر میخواهد بگوید ما غافلیم از آن سرنوشت گریز ناپذیری که هر لحظه نزدیکتر میشود، به سرگرمی دنیا پرداخته و مرگ را جدّی نمیگیریم.
«یُجَدُّ» و «نَهزِلُ» دارای طباق میباشد.
« یُجَدُّ بِنَا فی کُلِّ یَوْمٍ و نهْزِلُ» جملهی حالیه، ذوالحال آن «نا» در «أرانا» میباشد.
9-
نُعالِجُ مُرْمَقَّاً مِنَ العَیْشِ فانیاً
لَهُ
حارِکٌ لایَحْمِلُ العِبْءَ أَجْزَلُ
10- کَحالِئۀٍ عَنْ کُوعِها و هی تَبْتغی
صلاحَ
أَدیمٍ ضَیَّعَتْهُ و تَغْمُلُ
مفردات:
عالَجُه: در آن کار کوشید، چارهی آن کار را کرد.
المُرْمَقُّ: رقیق، نازک، بسیار اندک، مُرْمَقَّاً مِنَ العَیْشِ: زندگانی تنگ، زندگانی اندک و حقیرانه، رجلٌ مُرْمَقُّ العیشِ: مرد تنگ زندگانی.
الفانی: ناپایدار، نیست شونده، نظامی سروده است:
ما همه فانی و بقا بس تو راست ملک تعالیّ و تقدّس تو راست(1)
الحارِک: شانه، سردوش.
العِبْء: بار سنگین.
الأَجْزَل: کسی که شانه هایش زخم است، بعیرٌ أجزل: شتری که شانه هایش زخم است.
ألْحالِئَۀ: پاک کننده پوست، زنی که چرک و مو را از پوست میزداید.
ألْمِحْلَأَۀ: تکه آهنی که با آن پوست را میتراشند (پاک میکنند).
حَلَأَالجِلْدَ -َ حَلْأً: پوست راپاک کرد، آنچه راکه ازمو وچرک به آن چسبیده بود، جدا کرد.
الکُوع: مچ دست.
الأدیم: پوست، جلد.
غَمَلَ الأَدیمَ: پوست را پیچید و در ریگ دفن کرد تا بدبو و سست گشته و پشم آن از آن جدا گردد.
1) دیوان نظامی، ص 3
ترجمهی بیت:
9- ما به زندگی پست و ناپایدار مشغولیم(درگیریم) زنگیی که شانهای زخمی دارد و بارِ سنگین را به مقصد نمیرساند.
10- همانند زنی که پوست را پس از آنکه ضایع و فاسد نموده بر روی مچ دست خود نهاده و قصد اصلاح آن را دارد.
شرح بیت:
«فانیاً» از بیت 10 صفت «مرمقاً» و «اجزل» صفت «حارک» و جملهی «لَهُ حارِکٌ لایَحْمِلُ العِبْءَ أَجْزَلُ» صفت دوم «مرمقاً» میباشد.
این بیت دارای استعارهی مکنیه است: شاعر زندگی زود گذرندهی دنیا را به مرکبی زخمی و ناتوان تشبیه نموده که توان رساندن سوار خویش به مقصد را ندارد سپس مرکب را حذف و از لوازم آن «حارک» یعنی دوش را ذکر نموده است.
شاعر در بیت 11 میخواهد بگوید ما پس از آنکه دنیایمان را تباه ساختیم در پی اصلاح آن برآمدیم و اصلاح نمودن، پس از ویرانی و تباهی کامل، کاری بس دشوار است.
11-
فَأَصْبَحَ باقِی عَیْشِنا و کَأَنَّهُ
لِواصِفِه
هِدْمُ الخِباءِ المُرَعْبَلُ
مفردات:
الهِدْم: جامهی کهنه و پینه شده، ج: أهْدام.
الخِباء: خیمه، چادر.
المُرَعْبَل: پار پاره، سوراخ.
ترجمهی بیت:
باقیماندهی زندگیمان برای توصیف کنندهی آن، پارچهی خیمهای را میماند که پوسیده و پاره پاره گشته است.
شرح بیت:
میخواهد بگوید زندگی ما چنان نابسامان گشته است که اصلاح آن چندان مفید فایده نیست همانند پارچهی کهنه و پینه شدهی چادر که هرگاه قسمتی از آن را اصلاح نماییم قسمتی دیگر پاره گشته و سایه بان خوبی برای ما نیست و آفتاب از شکافهای آن وارد میشود.
12-
إذَا حِیصَ مِنْه جانِبٌ راعَ جانِبٌ
بِفَتْقَیْنِ
یَضْحی فِیهِما المُتَظَلِّلُ
مفردات:
حِیص: دوخته شود.
حاصَ یَحُوصُ حَوْصاً و حِیاصَۀً الثَوبَ: لباس را دوخت.
راعَ یَریعُ رَیْعاً و رُیُوعاً و رِیاعاً و رَیَعاناً الشَّیْءُ: زیاد شد، رشد کرد.
الفَتق: شکاف، پارگی.
ألمُتَظَلِّل: سایه گیرنده، یَضْحی المُتَظَلِّلُ: سایه گیرنده در معرض آفتاب قرار میگیرد، آفتاب زده میشود، ضَحِیَ یَضْحَی: آفتاب به او خورد، آفتاب زده شد؛ ضحی یضحی کسعی یسعی ضحواً و ضحیاَ إذا أصابته الشمس أو برز لها؛ در قرآن کریم آمده است: «وَ أَنَّکَ لا تَظْمَؤُا فیها وَ لا تَضْحی».(1)
ترجمهی بیت:
هرگاه یک طرف آن دوخته شود پارگی طرف دیگر آن با دو شکاف گسترش مییابد بگونهای که سایه گیرنده، از آن دو شکاف، آفتاب زده میشود.
1) و در آنجا نه تشنه خواهی بود و نه آفتاب زده.(طه/119- ترجمهی صفارزاده)
13-
فَتِلک أمُورُ النّاسِ أَضْحَتْ کَأنَّها
أُمورُ
مُضِیعٍ آثَرَ النَّوْمَ بُهَّلُ
مفردات:
مُضِیع: ضایع کننده، تلف کننده، بیتیمار گذارنده.
البُهَّل: ج باهِل: رها، آن اشتر که پستانبند ندارد.
ترجمهی بیت:
امور مردم چنان گشته که گویی کارهای رها شدهی شخص ضایع کنندهای را میماند که خواب را بر انجام کارهایش برتری داده است.
شرح بیت:
مراد شاعر در اینجا از کلمه «مُضیع» حاکم وقت هشام بن عبدالملک است که آسایش و راحتی را بر تدبیر و اندیشه در امر دین و دنیای مردم برتری داده، و ساربانی را میماند که گلهی شتران خویش را بدون محافظ و نگهبان رها کرده است.
14-
تَمَقَّقَ أَخْلافَ المَعِیشَۀِ مِنهم
رِضاعاً
و أخْلافُ المَعِیشَۀِ حُفَّلُ
مفردات:
تَمَقَّقَ وَ امْتَقَّ الفَصِیلُ ما فِی الضَّرْعِ: کرّه شتر هر چه شیر در پستان بود نوشید، میک زد، مکید، المتَمَقِّق: کسی که پی در پی شیر مینوشد در حالی که سیر است، کنایه از آزمندی شدید است.
الرّضاع: مکیدن کودک شیر مادر را، مولوی میفرماید:
ما به بحر نور خود راضع شدیم وز رضاع اصل مسترضع شدیم(1)
1) مولوی، مثنوی معنوی، ص 924
ألْأَخْلاف: ج خِلْف، دکمه پستان شتر.
ألحُفّل: ج حافل، پرشیر.
ترجمهی بیت:
پستانهای زندگی را پیدرپی مکیدند و از شیرخالی نمودند درحالی که پستانهای آن پرشیر بود.
شرح بیت:
«رضاعاً» جانشین مفعول مطلق و عامل آن «تَمَقَّقَ» میباشد، واو بر سر «أخلافُ» حالیه میباشد.
این بیت دارای صنعت مراعات نظیر است: تَمَقَّقَ، رضاعاً، أخلافُ.
این بیت دارای استعارهی مکنیهی مرشّحه است: شاعر زندگی را به حیوان پرشیری تشبیه کرده، حیوان را حذف و از لوازم آن «اخلاف» را آورده است. «رضاعاً» و «حُفَّل» ملائمات مشبّهٌ به محذوف و ترشیح میباشد.
15-
مُصِیبٌ عَلَی الْأَعوادِ یَوْمَ رُکوبِها
لِمَا
قالَ فِیها مُخْطِئٌ حِینَ یَنْزِلُ
مفردات:
المُصِیْب: درست گوینده، درستکار، نظامی سرود است:
من که در این شیوه مصیب آمدم دیدنی ارزم که غریب آمدم(1)
أَصابَ الرَّجُلُ: کارش درست بود، حق با او بود.
رُکوب: سوار شدن، در اینجا یعنی بالا رفتن از منبر.
1) نظامی، ص 21
المُخْطِئ: خطا کار، اشتباه کننده.
الأعواد: منبرها، ج العُود.
ترجمهی بیت:
(او) بر منابر آنروز که از آن بالا رود درست گوینده و درستکار است، امّا به گاهِ فرود آمدن خلاف آنچه گفته است، عمل میکند.
شرح بیت:
«الاعواد» مجاز مرسل به اعتبار ما کان میباشد، زیرا معنای اصلی اعواد چوبها بوده امّا در اینجا مجازاً به معنای منبرها به کار رفته است.
«رکوبها» دارای استعارهی مکنیه است: «ها» که به «اعواد» باز میگردد به مرکبها تشبیه شده، مشبّهٌ به (مرکبها) حذف و از لوازم آن «رکوب» ذکر شده است.
«مُصِیب» خبر مبتدای محذوف «هو» که مقصود از آن هشام بن عبدالملک است
16-
یَشَبِّهُها الأَشْباهَ وَهْیَ نَصِیبُهُ
لَهُ
مَشْرَبٌ مِنْها حرامٌ و مَأکَلُ
مفردات:
الأشباه: ج شَبَه: مانند، نظیر، مولوی میفرماید:
صدهزاران این چنین اشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین(1)
ترجمهی بیت:
دنیا را به نظائر گوناگون تشبیه میکند درحالی که همان دنیا نصیب اوست (از آخرت بهره ای ندارد) و نوشیدنی و خوردنی حرام دنیا از آن او میباشد.
1) مولوی، مثنوی معنوی، ص 16
شرح بیت:
هنگامی که بر منبر خطبه میخواند دنیا و زندگی آن را در پستی به چیزهای بی ارزش و پست تشبیه میکند و مردم را موعظه و نصیحت مینماید حال آنکه خود تنها نصیبش همین دنیاست و از آخرت بهره ای ندارد و خوراک و نوشیدنی او از حرام آن است.
17- فَیا ساسَتا هاتُوا لَنا مِنْ جوابِکُمْ
فَفِیکُمْ
لَعَمْری ذو أفانِینَ مِقْوَلُ
مفردات:
ساسۀ: ج سائس: سیاستگذار، حاکم.
أفانین: ج افنان و افنون، شاخهای درخت، هنرها و انواع سخن، أفانین الکلام: هنرهای سخنوری، مهارتهای سخنوری.
المِقْول: زبان آور، نیکو سخن، الرّجل المقول: مرد نیک سخن.
ترجمهی بیت:
ای سیاستمداران جوابهایتان را بر ما بیان کنید (چرا ساکت ماندهاید؟!)، پس به جانم سوگند که در میان شما هنرمندان نیک سخنِ فراوانی وجود دارد.
شرح بیت:
«هاتُوا لَنا مِنْ جوابِکُمْ» اقتباس ازاین آیهی شریفه است: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین»(1)
1) بگو: «اگر راست میگویید، برهان خویش را بیاورید.» (نمل/64- ترجمهی فولادوند)
18-
أَ أَهْلُ کتابٍ نَحْنُ فیهِ و أَنْتُمُ
عَلَی
الحَقِّ نَقْضِی بِالکتابِ و نَعْدِلُ
ترجمهی بیت:
(ای حاکمان) آیا ما و شما بر اساس کتاب خدا در این أمر (خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله ) هر دو بر حق یکسانیم؟ حال آنکه ما بر اساس کتاب خدا قضاوت میکنیم و عدالت را پیشهی خویش میسازیم.
شرح بیت:
شاعر در این بیت با استناد به کتاب خدا (قرآن) به دفاع از حق اهل بیت در خصوص خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله میپردازد و آن را حقّی الهی میداند که خداوند آن را به اهل بیت علیهم السلام عطا فرموده است. بنابراین کمیت با تکیه بر آیات الهی چنین حقّی را اثبات نموده، درحالی که غاصبان خلافت هیچ دلیل و برهانی از کتاب خدا بر ادّعای خویش ندارند.
جملهی «عَلَی الحَقِّ نَقْضِی بِالکتابِ و نَعْدِلُ» در محلّ نصب و حال میباشد.
19-
فَکَیْفَ و مِنْ أَنَّی و إذْ نَحْنُ خِلْفَۀٌ
فَرِیقانِ
شَتَّی تَسْمَنُونَ و نَهْزُلُ
مفردات:
خِلْفَۀٌ: متفاوت، مختلف، جورواجور.
شَتَّی: جدا از هم، متفرق.
تَسْمَنُونَ: چاق و تنومند هستند، از سَمِنَ یَسْمَنُ.
نَهْزُلُ: لاغر و ضعیفیم از هَزَلَ یَهْزُلُ.
ترجمهی بیت:
پس چگونه و از کجا (ما هر دو یکسانیم) در حالی که ما متفاوت و دو گروه جدای از هم هستیم، شما چاق و فربه هستید و ما لاغریم.
شرح بیت:
«فَرِیقانِ شَتَّی تَسْمَنُونَ و نَهْزُلُ» کنایه از در ناز و نعمت به سر بردن گروهی و محرومیّت گروهی دیگر است.
مراد از «تَسْمَنُونَ» بنیامیّه و هواخواهان آنان و مراد از «نَهْزُلُ» علویان و شیعیان میباشد.
دعبل این معنا را از کمیت تضمین نموده است:
فَآلُ رسول الله نحفٌ جُسُومُهم وآل زیادٍ حُفَّلُ القَصُرَاتِ(1)
20-
لَنا و تِلاعُ الأَرضِ حُوٌّ مَرِیعَۀٌ
سَنامٌ
أمالتْه الخَطائِطُ أَمْیَلُ
مفردات:
تِلاع: ج تَلْعَۀ، تپه ها و بلندیهای زمین.
حُوٌٌّ: سبز مایل به سیاه، «فَجَعَلَهُ غُثاءً أَحْوی».(2)
مَریعَۀٌ: سبز و خرّم.
سَنام: کوهان شتر ج: أَسْنِمَۀ.
الخَطائط: ج الخَطیطَۀ، سرزمینهای بیباران، سرزمین بیباران، واقع شده در بین دو سرزمین بارانی.
ترجمهی بیت:
درحالی که تپه ها و بلندیهای زمین سرسبز و خرّم است کوهانی لاغر، که سرزمینهای بی باران آن را کج نموده است، از آن ماست.
شرح بیت:
شاعر در اینجا وضعیت ناعادلانهی جامعه را که به دو گروه تقسیم شدهاند به تصویر میکشد، گروهی در ناز و نعمت به سر برده و هرچه بخواهند فراهم است و گروهی دیگر در فقر و سختی بسر برده و شترهای آن ها در اثر عدم وجود چراگاه لاغر و ضعیف گشته اند.
نکتهای ظریف در «و تلاعُ الأرض...» وجود دارد و آن این است که تپهها و بلندیهایی که معمولاً آب به آن ها نمیرسد سرسبز و خرم هستند بنابراین قسمتهای هموار و فرو رفته زمین از آنجا که از آب بیشتری بر خورداراند سرسبزتر و خرّمتراند، پس شاعر میخواهد بگوید این اختلاف طبقاتی در اثر کمبود ثروت نیست بلکه در اثر تبعیض و بی عدالتی است.
«لنا» جار و مجرور خبر مقدّم، «سنام» مبتدای مؤخّر، «تِلاعُ الأَرضِ حُوٌّ مَرِیعَۀٌ» جملهی حالیه و «أمیل» صفت «سنام» میباشد.
21-
أَمِ الوَحْیُ مَنْبوذٌ وَراء ظُهورِنا
فَیَحْکُمُ
فِینا المَرزبانُ المَرَفَّلُ
مفردات:
مَنْبُوذٌ: انداخته شده، افکنده شده.
المرزبان: از پادشاهان ایران است.
المُرَفَّل: بزرگ، سرور، رییس، رَفَّلَهُ: او را بزرگ داشت، او را رییس و آقا قرار داد.
ترجمهی بیت:
یا اینکه کتاب خدا را پشت سر افکنده ایم که مرزبان بزرگ بر ما حکومت میکند.
شرح بیت:
مراد از مرزبان در اینجا هشام بن عبد الملک است و بدین جهت مرزبان را استعاره برای هشام آورده است که اعتقادی به کتاب خدا ندارد، بنابر این شاعر میخواهد بگوید آیا ما مشرک بوده و کتاب خدا را پشت سر افکنده ایم که دچار حاکمی مشرک چون هشام ابن عبد الملک گشته ایم.
«الوَحْیُ مَنْبوذٌ وَراء ظُهورِنا» اقتباس از این کریمه است:
{نَبَذَ فَریقٌ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ کِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ کَأَنَّهُمْ لا یَعْلَمُونَ}(1)
22-
لَنا راعِیَا سَوْءٍ مُضِیعانِ مِنْهُما
أَبُو
جَعْدَۀَ العادی و عَرْفاءُ جَیْأَلُ
مفردات:
الرّاعی: حاکم، فرمانروا، چوپان.
أبو جَعْدَۀ: کنیه گرگ است.
العادی: تجاوزکار، ستمکار، عَدا یَعدُو عَدواً عُدواناً علیه: بر او ستم کرد، بر او حمله برد.
عرفاء: یال دار.
جَیْأل: کفتار، اسمی برای کفتار که معرفه بدون أل است.
ترجمهی بیت:
برای ما دو حاکم سوء میباشد که حق (خدا و خلق) را ضایع میکنند، یکی از آنها آن گرگ تجاوزکار و دیگری آن کفتار یالدار است.
1) گروهی از اهل کتاب، کتاب خدا را پشت سر افکندند، چنان که گویی [از آن هیچ] نمیدانند. (بقره/101- همان)
شرح بیت:
مراد از گرگ تجاوزکار هشام بن عبد الملک است که حاکم عراق از جانب هشام بن عبد الملک بود و منظور از کفتار یال دار خالد بن عبدالله قسری میباشد.(1)
خالد قسری پسر عبد الله بن یزید بن اسد بن کرز بن عامر بن عبد الله بن شمس بن غمغمة بن جریر بن شق الکاهن بن صعب بن یشکر بن رهم بن افرک بن افصی بن نذیر بن قسر بن عبقر بن انمار، سرور و سالار و مورد توجه یمنیان بود و در زمان هشام بن عبدالملک حکومت عراق و اهواز و فارس و جبال داشت.(2)
23-
أَتَتْ غَنَماً ضاعَتْ و غابَ رُُعَاؤُها
لَها
فُرْعلٌ فِیها شریکٌ و فُرْعُلُ
مفردات:
أَتَتْ: آمد، روی آورد.
ألْغَنَم: گوسفندان، لفظ مفرد ندارد به مفرد آن «شاۀ» گویند.
ضاعَتْ: گم شد.
الرُّعاء: چوپان ها، محافظان، ج الرّاعی.
فُرعُل: بچه کفتار، توله کفتار.
ترجمهی بیت:
آن کفتار به سوی گوسفندانی آمد که چوپان و محافظانی نداشتند و او دارای تولههایی پی درپی است که در امر آن گوسفندان با او شریک اند.
شرح بیت:
در این بیت رعیّت به گوسفندان بدون شبان مانند گردیده و حاکمان ظالم و ستمگر مروانی به همراه فرزندانشان که بر مال و جان مردم حاکم شده و آن ها را تباه مینمایند به کفتار و توله هایش تشبیه شده که به جان گوسفندان افتاده و آن ها را میدرند.
24-
أَتَصْلُحُ دنیانا جمیعاً ودِینُنا
عَلی
ما به ضاعَ السَّوامُ المُؤَبَّلَُ
مفردات:
السَّوام و السائمۀ: حیوانات اهلی که از راه چرا زندگی میکنند ج: سوائم.
المُؤبَّل: فراوان، بسیار.
آبَلَ فُلانٌ و أَبَّل: فلانی شترش فراوان گشت، شترش زیاد شد.
ترجمهی بیت:
آیا دین و دنیای ما هر دو اصلاح میگردد به وسیلهی آن چوپانی که گلههای بسیار به وسیله او تباه شد.
شرح بیت:
مراد از چوپانی که گلههای بسیاری به وسیله او ضایع شده است حاکم سوء مروانی هشام بن عبد الملک است که بوسیله او حق مردمان زیادی از رعیّت ضایع گردیده است، حال این حاکم چگونه میتواند دین و دنیای ما را اصلاح نماید.
این بیت دارای اسلوب قصر از نوع تقدیم ما حقه التأخیر میباشد: «به» بر عامل خود «ضاع» مقدم شده است.
25-
وَ لَو وُلِیَ الهُوجُ الثّوائج بالّذی
وُلینا
به ما دَعْدَعَ المترخِّلُ
مفردات:
ألْهُوْج: ج الهَوْجاء و الأهوج: شتر تندرو.
ألثَّوائج: ج الثَّائج، بانگ زننده، ثَأَجَ یَثْأَجُ ثُؤاجاً: بانگ خود را بلند کرد، بانگ برآورد.
دَعْدَعَ: بانگ زد بز را، دَعْدَعَة: خواندن گوسفند. دَعْدَعَ الغَنَم: گوسفندان خود را خواند تا ممانعت نماید.
المُتَرَخّل: پرورش دهندن برّه ماده، صاحب و مالک گوسفند.
الرِّخْل: بره ماده، بچه گوسفند ماده، به بچه گوسفند نر حَمَل میگویند.
ترجمهی بیت:
اگر گوسفندان بانگ زننده سرپرستی یابند همانند سرپرستی (حاکمی) که ما داریم هیچ دارندهی گوسفندی، گوسفندان خود را فرا نمیخواند.
شرح بیت:
شاعر میگوید: اگر چوپان گوسفندان خود را آنگونه سرپرستی نماید که این حاکمان سوء ما را سرپرستی مینمایند تمام گوسفندانش هلاک شده و از دست میروند.
«ما دَعْدَعَ المُتَرَخِّلُ» کنایه از اینکه برای دارندهی گوسفند، گوسفندی نمیماند.
«ما» در «ما دَعْدَعَ» نافیه است.
26-
بُرِینَا کَبَرْی القِدْحِ أَوْهَنَ مَتْنَهُ
مِنَ
القَوْمِ لاشارٍ وَ لامُتَنَبِّلُ
مفردات:
بُرِینا: تراشیده شدیم، مانده و لاغر شدیم.
بَری القِدْح: تیر را تراشید.
المَتن: کمر، پشت.
شارٍ (الشاری): مصلح، کارآزموده.
لاشارٍ: غیرُ شارٍ: ناکارآزموده، ناوارد، ناشی.
المُتَنَبِّل: برگزیده، باذکاوت، ماهر، نَبَل: غالب آمدن بر کسی در تیراندازی، نَبُلَ -ُ نَبالَۀً: نجیب و با فضیلت بود.
ترجمهی بیت:
خراب و فاسد شدیم همانند خرابی تیری که تیر و کمانساز ناکارآزموده و غیر ماهرِ قوم، آن را ضایع نموده باشد.
شرح بیت:
اگر حاکم توانمند و لایق باشد، زیردستان و اعضای جامعه نیز قوی و توانمند میگردند، چه آن حاکم، جامعه را همانند خویش قوی بار میآورد، امّا اگر حاکم ضعیف و ناکارآمد باشد جامعه را نیز ضعف و فساد فرا میگیرد. همانند کمانساز ناوارد و غیر حاذقی که عهده دار تراشیدن تیرها گشته، آنها را بسیار نازک گردانیده و خراب میسازد.
«لا شارٍ» به معنای «غیر شارٍ» و فاعل «أَوهَنَ» میباشد.
«بُرینا» کنایه از فاسد و منحرف شدن است.
27-
وِلایۀَ سِلَّغْدٍ أَلَفَّ کَأَنَّهُ
مِنَ
الرَّهَقِ المَخْلُوطِ بِالنَّوْکِ أَثْوَلُ
مفردات:
ألسِّلَّغْد: گرگ.
أَلَفّ: احمق، بی خرد.
الرَّهَق: سبک سری، جهالت.
النَّوک: حماقت، بی شعوری، نَوِک -َ نَوْکاً: احمق شد، بی شعور گشت.
ألْأثْوَل: دیوانه، مجنون.
ترجمهی بیت:
ولایت و سرپرستی گرگ احمقی را یافتیم که گویی از سبک سری و جهالتِ آمیخته به حماقت و بیشعوری، دیوانهای مجنون است.
شرح بیت:
«وِلایَةَ» مفعول مطلق نوعی که عامل آن «وُلینا» از بیت بیست و پنجم، تقدیر آن: وُلینا بِهِ وِلایَةَ سِلَّغدٍ ألَفَّ. «أَلَفَّ» صفت «سِلَّغدٍ» بوده و فتحهی آن به سبب غیر منصرف بودن است. «مِنَ الرَّهَقِ المَخْلُوطِ بِالنَّوْکِ» در محلّ نصب مفعولٌ لأجلِهِ است و «أثولُ» خبر کأنّه میباشد.
28-
هُوَ الأضْبَطُ الهَوّاسُ فِینا شَجَاعَۀً
و
فِیمَن یُعادِیهِ الهِجَفُّ المُثَقَّلُ
مفردات:
الأضْبَط: کسی که دو دستی کار میکند، ضَبِطَ -َ ضبطاً: دو دستی کار کرد.
الهوّاس: شیر درنده و بسیار جسور.
ألْهِجَفّ: شتر مرغ سالخورده.
المُثَقَّل: سنگین، سنگینبار، تنبل.
ترجمهی بیت:
او بر ما (رعیّت و زیردستان خویش) در شجاعت چون شیری درنده و جسور است و در برابر دشمنانش چون شترمرغ سالخوردهی سنگین بار (تنبل) است.
29-
کَأَنَّ کِتابَ اللهِ یُعْنَی بِأَمْره
و
بِالنَّهْی فیه الکَودِنیُّ المُرَکَّلُ
مفردات:
عَنَی الأمْرُ فُلاناً: آن أمر فلانی را به خود مشغول داشت، یُعْنی: به خود مشغول میدارد.
فیه: درباره او.
الکودنّی: قاطر یا الاغ کندرو.
المُرَکَّل: چهار پایی که سوار آن با پا به پهلوی او میزند تا تند برود، مرکب کُنْدرو.
ترجمهی بیت:
گویا کتاب خدا با امر و نهی خویش دربارهی او، درازگوش تنبل و کندروی را امر و نهی مینماید.
شرح بیت:
«ه» در «فیه» به «عَرفاءُ جَیألُ» از بیت بیست و دوم باز میگردد که مراد از آن هشام بن عبدالملک مروانی است.
«الکودنیُّ» نایب فاعل «یعنی» میباشد.
این بیت دارای صنعت تتمیم است: «الکودنیّ» دارای مفهوم تنبلی نیز میباشد، امّا شاعر «مرکّل» را نیز که به معنای تنبل و کندرو است برای آن آورده است.
30-
أَلَمْ یَتَدَبَّرْ آیۀ فَتَدُلَّهُ
عَلی
ترک ما یأتی أم القلبُ مُقْفَلُ
ترجمهی بیت:
آیا در آیه ای از آیات قرآن تدّبر و اندیشه ننمود تا او را راهبر شود بر ترک آنچه که انجام میدهد یا اینکه بر قلبش مهر زده شده است.
شرح بیت:
این بیت اقتباس از این کریمه است:«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها»(1)
به جای «آیَةً» در برخی نسخهها «رایَةً» آمده است،(2)
با توجّه به سیاق بیت و اقتباسی که در آن وجود دارد «آیَةً» درستتر به نظر میآید.
31-
فَتِلک وُلاۀُ السَّوْءِ قد طالَ مُلْکُهم
فَحَتّامَ
حَتّامَ العَناءُ المُطَوَّلُ
مفردات:
حَتَّام: تا چند، تا کی.
العِناء: رنج، مشقت.
ترجمهی بیت:
آنها والیان و فرمانروایان بدرفتار ظالمی بوده که حکومتشان طولانی گشته است، پس تا کی؟ تا چند این رنج طولانی ادامه دارد؟
32-
رَضُوا بِفِعالِ السَّوْء فی أهلِ دینهِم
فَقد
أَیْتَمُوا طَوْراً عِداءً و أَثْکَلُوا
مفردات:
طَوْراً: بار، دفعه.
عادی بین الصَّیْدَیْنِ : با یک تیر دو شکار را زد عادی عِداءً: بین دو چیز را جمع کرد.
أهل دینهم: هم کیشان خویش.
أثْکَلَ الأمَّ وَلَدها: فرزند را از مادر گرفت، داغش را به دل او گذاشت.
ترجمهی بیت:
به اعمال ظالمانه در حق هم کیشان خویش راضی و خشنود شدند یکبار بچه ها را ظالمانه یتیم ساختند و بار دیگر مادران را داغدار فرزندان نمودند.
شرح بیت:
مراد از داغدار کردن مادران به شهادت رساندن علویان و شیعیان مانند حسین بن علی علیه السلام و فرزندان و برادران و هواداران ایشان است.
«عادی بین الصَّیْدَیْنِ» کنایه از ستم مضاعف است.
33-
کَما رَضِیَتْ بُخلاً و سُوءَ وِلایۀٍ
بِکَلْبَتِها
فی أَوَّلِ الدَّهْرِ حَوْمَلُ
مفردات:
کَلْبَۀ: سگ.
حَوْمَل: نام زنی است که سگی را که پاس او میداشت چندان گرسنه داشت تا سگ دم خویش بخورد و این مثل گویند: أَجُوَعُ من کَلْبَۀِ حَوْمل: گرسنه تر از سگ حومل.(1)
ترجمهی بیت:
با ما همانگونه رفتار مینمایند که حومل در روزگاران گذشته به بخل و بد سرپرستی دربارهی سگش خشنود گشت.
34-
نُباحاً إذا ما اللَّیْلُ أَظْلَم دُونها
و
ضرباً و تَجویعاً خَبالٌ مُخَبَّلُ
مفردات:
نَبَحَ الکَلْبُ نُباحاً: آن سگ پارس کرد.
جَوَّعه تجویعاً: او را گرسنه نگه داشت.
1) ابو ریاش، ص160
خَبال: جنون، دیوانگی خَبلَ -َ خَبْلاً و خَبالاً: دیوانه شد.
ألْمُخَبَّل: دیوانه، بی عقل.
ترجمهی بیت:
آن سگ آنگاه که شب تاریک میشد برای نگهبانی آن زن بانگ میکرد، امّا وی او را کتک میزد و گرسنه نگه میداشت، و این دیوانگی محض است.
شرح بیت:
«خَبالٌ مُخَبَّلُ» دارای اسناد مجازی است؛ اسناد به مصدر است. همانند: شعرٌ شاعرٌ.(1)
35-
وَ ماضَرَبَ الأمثالَ فی الجَوْرِ قَبْلَنا
لَأَجْوَرَ
من حُکّامِنَا المُتَمَثِّلُ
مفردات:
ألْأجْوَر: ظالمتر، اسم تفضیل از جارَ یَجُور.
المُتَمَثِّل: پدید کنندهی مثل، مثل آورنده.
ترجمهی بیت:
مثل آورندهی در جور و ستم، پیش از ما، مثلی َنزَد که از حاکمان ما ظالمتر و ستمگرتر باشد.
شرح بیت:
«المُتَمَثِّل» فاعل «ضَرَبَ» میباشد.
1) تفتازانی، اسعد، مختصر المعانی، دارالفکر، قم، 1411ق، ص39
36-هُمْ
خَوَّفونا بِالعَمَی هُوَّۀَ الرَّدی
کَمَا
شَبَّ نارَ الحالِفِینَ المُهَوّلُ
مفردات:
الهُوَّۀ: گودال.
الرَّدی: مرگ، هلاکت.
شَبَّ یشبّ: برافروخت، آتش را روشن کرد.
المُهَوِّل: ترساننده، سوگند دهنده، در جاهلیت هرگاه میخواستند کسی را سوگند دهند آتشی بر افروخته و در آن نمک میریختند که در اثر حرارت آن، نمک گُل کرده، سرخ و زرد میشد تا به وسیله آن بترسانند. سپس به سوگند خورنده میگفتند اگر قسم دروغ یاد کنی یکسال بر تو نخواهد گذشت که در آتش قربانی خواهی سوخت.(1)
ترجمهی بیت:
آن ها از روی جهالت و نادانی ما را از قتل و کشتن ترساندند همانگونه که در جاهلیت سوگند دهنده برای ترساندن سوگند خورندگان، آتش بر میافروخت.
37-
لَهُم کُلَّ عامٍ بِدْعَۀٌ یُحْدِثُونَها
أَزَلُّوا
بِهَا أَتْباعَهم ثُمَّ أَوْحَلُوا
مفردات:
أَزَلَّ: لغزاند، در خطا افکند.
أَوْحَل: در گل نشاند، الوحل: گِل، مولوی سروده است:
من ز آتش زاده ام او از وَحَل پیش آتش مر وحل را چه محل(2)
ترجمهی بیت:
آن ها هر سال بدعت جدیدی پایه گذاری کردند که پیروان خویش را به آن لغزانده سپس به گل نشاندند.
38-
و عَیْبٌ لِأهل الدِّینِ بَعْدَ ثَباتِهِ
إلی
مُحَدَثاتٍ لَیْسَ عَنْها التَّنَقُّلُ
مفردات:
التَنَقُّل: جای به جای شدن، تحوّل از مکانی به مکان دیگر.
مُحدَثاتٍ: ج محدثة، چیزی منکر و مبتدع، بدعت.
ترجمهی بیت:
و دینداران را عیب مینمایند به سبب ایستادگی در برابر بدعتهایی که جای به جای شدن از آنها امکانپذیر نیست.
شرح بیت:
این بیت اقتباس معنوی از این آیه است: وَ یَسْخَرُونَ مِنَ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَة.(1)
«ﻫ» در ثباته به «اهل» باز میگردد.
«عیبٌ» معطوف بر «بدعةٌ» از بیت سی و هفتم است. تقدیر عبارت چنین است: و لهم عیب لأهل الدّین، جملهی «لَیْسَ عَنْها التَّنَقُّلُ» در محل جر صفت برای «محدثاتٍ» میباشد.
1) و مؤمنان را ریشخند میکنند و [حال آنکه] کسانی که تقواپیشه بودهاند، در روز رستاخیز، از آنان برترند. (بقره/ 212- ترجمهی فولادوند)
39-
کَما ابْتَدَعَ الرُّهبانُ ما لم یَجیِءْ بِهِ
کِتابٌ
و لا وحیٌ مِن اللهِ مُنْزَلُ
مفردات:
الرُّهبان: ج راهِب، پارسای ترسایان. زاهد ترسایان، فردوسی میگوید:
سکوبا و قسیس و رهبان روم همه سوگواران آن مرز و بوم(1)
ترجمهی بیت:
همانگونه که راهبان بدعتی را نهادند که نه کتابی آن را آورده و نه وحیی از جانب خدا بر آن نازل شده بود.
شرح بیت:
ممکن است کسی بپرسد چگونه کمیت بدعت بنی امیه را به بدعت راهبان تشبیه نموده، درحالی که بدعت راهبان بدعتی پسندیده امّا بدعت بنی امیه بدعتی مذموم و ناپسند است؟ در پاسخ باید گفت: کمیت تنها صرف بدعت را اراده نموده است زیرا راهبان نیز دستورات خدا را تغییر داده و تحریف نمودند؛ وجه شبه در این تشبیه تحریف دستورات الهی است.
40-
تَحِلُّ دِماءُ المسلمینَ لَدَیْهُمُ
و
یَحْرُمُ طَلْعُ النَّخْلَۀِ المُتَهَدِّلُ
مفردات:
الطَلْع: خوشه.
المُتَهدّل: آویزان.
1) دهخدا، ذیل «رُهبان»
ترجمهی بیت:
خون مسلمانان نزد آنها مباح و حلال است درحالی که خوشه آویزان خرما قبل از پرداخت مالیات آن بر صاحبش حرام است.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید یک خوشهی خرما نزد آنها از یک مسلمان با ارزش تر است؛ چرا که چیدن آن پیش از پرداخت مالیات حرام امّا ریختن خون مسلمانان حلال است.
«طلع» بر گرفته از این کریمه است: وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضیمٌ.(1)
41-
و أظماؤنا الأَعشارُ فیها لَدَیْهِم
وَ
مَرْتَعُنا فیهِم ألاءٌ و حَرْمَلُ
مفردات:
الأظماء: ج الظَّمْء و الظِّمْء: تشنگی، مدت میان دو نوبت آب خوردن شتر، الرفه: بر آب آمدن شتران هر گاه که بخواهند، فراخ و آسان شدن زندگانی؛ الغبّ: یک روز در میان بر آب آمدن شتران؛ الربع: باز داشتن شتر سه شبانه روز از آب و وارد شدن آن در روز چهارم به آبشخور.
الأعشار: ج عِشْر، آب دادن به شتر پس از نه روز آب نخوردن.
ألاء: درختی است تلخ که حیوان از خوردن آن اجتناب میکند.
حَرْمل: درخت اسپند، حیوان از خوردن این درخت نیز اجتناب میورزد.
1) و زرعها و نخلی که شکوفهاش لطیف است. (شعراء/148- ترجمهی صفیعلیشاه، حسن بن محمد باقر، تفسیر صفیعلیشاه، چاپ اول، انتشارات منوچهری، تهران، 1378 ش).
ترجمهی بیت:
تشنگی ما نزد آنها طولانیترین تشنگی و چراگاههای ما نزد آنها درختان بیثمر ألاء و اسپند است.
شرح بیت:
«أظماء» مبتدا و خبر آن «الاعشار». «فیما لدیهم» کنایه از ثروتها و غنایمی میباشد که در اختیار حاکمان مروانی است. مراد از «نا» در «أظماؤنا» دوستداران اهل بیت علیهم السلام است. مقصود شاعر از این بیت این است که نیازمندان از محبّان اهل بیت علیهم السلام، برای دریافت غنایم و سهم بیتالمالی که در دست حاکمان است بیش از دیگران معطّل میشوند و آن حاکمان پستترین و بیارزشترین اموال را به آنها میدهند.
42-
وَ لَیْسَ لَنا فِی الفَیءِ حَظٌّ لَدَیْهِمُ
و
لَیْسَ لَنا فی رِحْلَۀ النّاس أَرْحُلُ
مفردات:
الفَیء: غنیمت، خراج.
الرِّحْلَۀ: کوچ، سرگذشت مسافرت، در اینجا کوچ کردن برای رفتن به جنگ جهت اخذ غنیمت است، شاعری گفته است:
و اذا اراد الله رِحلةَ نِعمةٍ عن دار قوم اخطاوا التدبیرا.(1)
الرَّحل: کوچ کردن، پالان بستن بر شتر، پالان، زین، ج: رِحال و أرْحُل،
ترجمهی بیت:
از غنایمی که نزد آنهاست ما را هیچ بهرهای نیست و برای ما در میان کوچ کنندگان برای غنیمت مرکبی وجود ندارد.
1) دهخدا ذیل «رحلة»
43-
فَیا رَبِّ هَلْ إلاّ بِکَ النَّصْرُ نَبْتَغِی
عَلَیْهِم
و هَلْ إلاّ عَلَیْکَ المُعَوَّلُ
مفردات:
إبْتَغی: طلب کرد، درخواست نمود.
المُعَوَّل: تکیه گاه، جای تکیه و اعتماد و جای استعانت، عَوَّل علی فُلانٍ و بِهِ: به او اعتماد کرد، به او اتکا کرد.
ترجمهی بیت:
پس ای پروردگار من! آیا جز از تو علیه آن ها یاری بخواهیم و آیا غیر از تو اعتماد و اتکایی وجود دارد؟
شرح:
و «علی اللهِ فَلیتوکَّلِ المؤمنون» (2)
44-
وَ مِنْ عَجَبٍ لَمْ أَقْضِهِ أنَّ خَیْلَهُم
لِأجْوافِها
تَحْتَ العَجاجَۀِ أَزْمَلُ
مفردات:
وَ مِنْ عَجَبٍ لَمْ أَقْضِهِ: لَم أقضِ هذا العَجَبَ: لَم افزع مِنه: از آن بی تاب نگشتم.
قَضَی یَقْضِی: برآورده ساخت.
العَجاجَۀ: غبار.
ألْأَزْمَل: آواز، آواز نرهی ستور، آواز مختلط، ج ألْأزامِل.
ترجمهی بیت:
جای بسی شگفتی است اگر بی تاب نگردم؛ زیرا برای شکم اسبهای آن ها در زیر غبار میدان جنگ آوازهای مختلط است.
شرح بیت:
مصراع نخست این بیت اشاره به دعایی است که شاعر در بیت قبل برای طلب نصرت و یاری از خدا نمود و مصراع دوم اشاره به سپاهیان ابن زیاد به فرماندهی ابن سعد (لعنۀ الله علیهم اجمعین) است که به قصد شهادت امام حسین علیه السلام حرکت کردند.
45- هَماهِمُ بِالمُسْتَلْئِمِینَ عَوابسٌ
کَحِدْ
انِ یَومِ الدَّّجْنِ تَعْلُو و تَسْفُلُ
مفردات:
هَماهِم: ج همهمۀ: سروصدای نامفهوم.
ألْمُسْتَلْئِم: زره پوش، زره پوشنده.
أللَّأْمَۀ: زره.
عَوابِس: ج عابِس: چهره درهم کشیده، عبوس.
حِدْآن: ج حِدْأَۀ: مرغ گوشت ربا، زغن.
الدَّّجَن: ابر متراکم و سیاه،
ترجمهی بیت:
همهمههایی در میان زره پوشان بلند، و چهرههایشان عبوس و در هم کشیده است، همانند مرغان گوشت ربایی که در روزِ پوشیده از ابرهای سیاه و متراکم، بالا رفته و پایین میآیند.
شرح بیت:
«کَحِدآن یَومِ الدَّجن» به صورت «کَعقِبانِ یَومِ الدَّجن» نیز روایت شده است.(1)
46-
إذا اسْتَلَبَتْهُنَّ الأَماعِزُ هَبْوَۀً
و
أَعْقَبَها بِالْأمْعَزِ السَّهْلِ قَسْطَلُ
47- یُحَلِّئنَ عَن ماءِ الفراتِ و ظِلِّهِ
حُسَیْناً
و لَمْ یُشْهَرْ عَلَیْهِنَّ مُنْصُلُ
مفردات:
سَلَبَهُ و اسْتَلَبَهُ ثَوْبَهُ: لباسش را از تنش کند و ربود.
ألْأَماعِز: ج أمعَز: سرزمین سخت و سنگلاخی.
الهَبْوَۀ: غبار، غبار رقیق.
القَسْطَل: غبار.
السَّهل: زمین هموار، الْأمْعَزِ السَّهْلِ: سرزمین سختِ هموار.
أَعْقَبَها: به دنبال آن آمد، پس از او آمد.
حَلَّأَه یُحَلِّیءُ تَحْلِئَۀً: او را از آب منع نمود.
ألْمُنْصُل وَ اَلْمُنْصَل: ج مَناصِل، شمشیر.
ترجمهی ابیات:
46- آنگاه که سرزمینهای سخت و سنگلاخی غبار را از آن ها برباید و به دنبال آن در سرزمین هموار، غبار آنها را دریابد.
47- حسین علیه السلام را از آب فرات و سایهاش منع میکنند و هیچ شمشیری به دفاع از او در برابر آنها کشیده نمیشود.
1) ابو ریاش، ص 164
شرح بیت:
46- الف) «هَبوةً» تمیز مُحوَّلِ از مفعول بوده و تقدیر عبارت چنین است: اذا استَلَبَتِ الاماعِزُ هبوَتَهُنَّ.
ب) «الاماعِز، الامعز، هبوة و قسطل» دارای مراعات نظیراند.
48-
سِویَ عُصْبَۀٍ فِیهم حَبِیبٌ مُعَفَّرٌ
قَضیَ
نَحْبَهُ و الکاهِلیُّ المُزَمَّلُ
مفردات:
ألعُصْبَۀ: گروه، گروه از ده تا چهل. خاقانی سروده است:
آنکس که تو را نداشت طاعت در عصبهی تو نمود عصیان(1)
حبیب: مراد حبیب بن مظاهر فَقْعَسی از قبیلهی بنیاسد است که در رکاب امام حسین علیه السلام به شهادت رسید.(2)
الکاهِلی: منظور أنس بن حارث که او نیز از بنی اسد و در کربلا به شهادت رسید.
المُزَمَّل: پیچیده در خون، آغشته به خون.
ألْمُعَفَّر: به خاک آلوده.
قَضَی نَحْبَه: بمرد، گویی مرگ نذر بر گردن او بوده و با شهادت آن نذر را ادا نموده است.
النَّحْب: مرگ، فغان، شیون و زاری.
ترجمهی بیت:
بجز جماعتی که حبیب بن مظاهر خاک آلود به شهادت رسیده و انس ابن حارث کاهلی آغشته به خون در میان آن ها بودند.
49-
وَمالَ أَبُو الشَّعْثاءِ أَشْعَثَ دامیاً
و
إنَّ أباجَحْلٍ قَتِیلٌ مُحَجَّلُ
مفردات:
مالَ یمیل: کج شد (از روی اسب خود کج شد).
أبو الشَّعْساء: مردی از بنی کنده که دارای مویی ژولیده بود، از یاران امام حسین علیه السلام است.(1)
الأشعَث: ژولیده موی.
الدّامی: خون آلود.
أبوجَحْل: کینه مسلمبن عوسجه است، از یاران امام حسین علیه السلام که در کربلا به شهادت رسید.(2)
ألْمُحَجَّل: افتاده بر زمین.
حَجَلَهُ: او را بر زمین کوبید.
ترجمهی بیت:
ابو شعشاء ژولیده مو و خون آلود (از اسب خود) کج گشت (به زیر افتاد) و ابو جحل مسلم بن عوسجه کشته و برزمین افتاد.
50-
و شَیْخُ بنی الصَّیْداءِ قَدْ فاضَ قَبْلَهُم
و
إنَّ أَبا موسی أَسِیرٌ مُکَبَّلُ
مفردات:
شیخ بنی الصِّیْداء: مراد قیس بن مُسْهر صیداوی است.
فاض یَفیض فیضاً و فیوضاً: مرد، درگذشت.
أبو موسی: منظور موقّع بن ثمامه اسدی است.(3)
ترجمهی بیت:
پیر و بزرگ بنی صیدا (قیس بن مُسهر) پیش از آن ها به فیض شهادت نائل آمد و ابو موسی موقّعُ بن ثمامه اسدی اسیر و دربند گردید.
51-
کَأَنَّ حُسَیْناً و البَهالِیلَ حَوْله
لِأَسیافِهم
ما یَخْتَلِی المُتَبقِّلُ
مفردات:
ألْبَهالیل: ج بُهلول: مهتر، دارندهی هر گونه خیر، مرد خنده رو، در اینجا مقصود یاران امام حسین علیه السلام است.
خَلی یَخلی و اختلی العُشْب: علف را چید.
المُتَبَقِّل: جویندهی مرغزار، کسی که به دنبال چراگاه میگردد.
ترجمهی بیت:
گویا حسین علیه السلام و یاران با فضیلت او برای شمشیرهای آن ها چون سبزه برای داسهای دروندهی جویندهی مرغزار بودند.
52-
یَخُضْنَ بِهِم مِن آل أحمد فی الوَغی
دماً
ظَلَّ مِنْهُم کَالبَهِیم المُحَجَّلُ
مفردات:
خاض الماءَ: وارد آب شد. خاض بالفَرَس: اسب را وارد آب کرد، اسب را به آبشخور درآورد.
الوغی: بانگ و خروش، جنگ.
ألْمُحَجَّل مِنَ الخیل: اسبی که هر چهار دست و پای وی سپید باشد، منوچهری سروده است:
حبذا اسبی محجل مرکبی تازی نژاد نعل او پروین نشان و سم او خاراشکن(1)
1) دهخدا، ذیل «محجل»
الحَجْل و الحِجْل و الحِجِل: خلخال، پای برنجن، سپیدی پای اسب.
البَهیم: اسب یک رنگ که هیچ رنگ دیگر در آن مخالف رنگ وی نباشد، سیاه و تاریک.
ترجمهی بیت:
آنها در آن غوغای جنگ همراه آن مهتران با فضیلت، گروهی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را به آبشخور خون میکشاندند به گونه ای که پیوسته از ایشان به خون خود گلگون میگشت.
شرح بیت:
«دَمَاً» مفعول به «یَخُضنَ» میباشد، «باء» در «بِهِم» به معنای «مَعَ» و «هِم» به «البَهالیل» از بیت 51 باز میگردد؛ تقدیر عبارت چنین است: یَخُضنَ مَعَهُم جماعةً مِن آلِ أحمَدَ دماً، «ظَلَّ» از افعال ناقصه، «کالبهیم» خبر مقدم «ظَلَّ»، «المُحَجَّل» اسم موخر آن و «مِنهُم» متعلقِ به «المُحَجَّل» میباشد.
«البَهیم المُحَجَّل» یعنی گلگون از خون، شاعر کشته ای را که آغشته به خون است به اسبی تشبیه نموده که دارای پیکری سیاه و خالص و دست و پاهای سپید است.
53-
وَغابَ نبیُّ اللهِ عَنْهُم و فَقْدُهُ
عَلی
النّاسِ رُزْءٌ ما هُناک مُجَلَّلُ
مفردات:
فَقد: از دست دادن.
الرُّزء و الرَّزِیَّۀ: مصیبت.
المُجَلَّل: بزرگ.
ترجمهی بیت:
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از آن ها غایب گشت و از دست دادن او بر مردم مصیبت بسیار بزرگی بود.
54-
فَلَمْ أَرَ مَخْذُولاً أَجَلَّ مُصِیبَۀً
و
أَوْجَبَ مِنْه نُصرَۀً حِینَ یُخْذَلُ
مفردات:
المَخْذُول: یاری نشده (آنزمان که به یاری نیازمند است)
ترجمهی بیت:
من آن زمان که او تنها و بی کس مانده بود، هیچ یاری نشدهای مصیبت زدهتر و نیازمندتر از او به کمک و یاری ندیدم.
شرح بیت:
این بیت دارای صنعت «رَدُّ العَجُزِ علی الصَّدر» است: مَخذولاً و یُخذَلُ.
55- یُصِیبُ به الرَّامونَ عن قَوْس غَیْرِهم
فَیا
آخِراً سَدَّی لَهُ الغَیَّ أوَّلُ
مفردات:
آخراً: منظور آخرین خلیفه أموی در زمان شاعر، یعنی هشام بن عبد الملک است.
سَدَّی: هموار ساخت.
أوّل: منظور معاویۀ بن ابی سفیان است.
ترجمهی بیت:
تیر اندازان از کمان دیگری به سوی او تیراندازی میکنند پس ای آخرین شخصی که گمراهی را شخص نخست برای تو هموار ساخت.
شرح بیت:
مراد از تیراندازان لشکریان یزید بن معاویه (لعنۀ الله علیهما) میباشد که کمان و ساز و برگ جنگی آن ها را یزید تدارک دیده بود و منظور از آخرین شخص هشام بن عبد الملک و مراد از «اوّل» معاویه است که با جنگ خویش با حضرت علی علیه السلام و به شهادت رساندن امام حسن علیه السلام زمینه ساز گمراهی ها و جنایتهای بعدی در حقّ اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله گشت.(1)
بهجای «سدَّی» در خیاط و رافعی «أسدی» آمده است.(2)
56-
تَهافَتَ ذُئبانُ المَطامِعِ حَوْلَهُ
فریقان
شَتَّی ذو سلاحٍ و أَعْزَلُ
مفردات:
تَهافَتَ: پی در پی خود را افکند.
ذُئبان: ج ذئب: گرگ.
ألْأعْزَل: بی سلاح.
ترجمهی بیت:
گرگان طمع پی در پی خود را بر او افکندند و در دو گروه متفاوت، باسلاح و بیسلاح او را محاصره نمودند.
شرح بیت:
مراد از گرگان طمع یاران یزید (لعنۀ الله علیه و علیهم) است که به طمع مال دنیا به روی فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله تیغ کشیدند. بنابراین شاعر آن ها را در پستی و طمع و درندهخویی به گرگ تشبیه نموده است.
57-
إذَا شَرَعَتْ فِیه الأَسِنَّۀُ کَبَّرت
غُواتُهم
فِی کُلِّ أَوبٍ و هَلَّلُوا
مفردات:
شَرَعَ الرُّمحُ: نیزه فرورفت.
الأسنّۀ: ج السنّان: نیزه.
الغُواۀ: ج الغاوی: گمراه.
أَوب: جهت، سمت، سو.
هَلَّلَ: لا إله إلاّ الله سرداد. التَّهلیل: گفتنِ لا اله إلاّ اله.
ترجمهی بیت:
هرگاه نیزه ها در پیکر مطهر او وارد میشد گمراهان آن ها از هرسو بانگ به تکبیر و تهلیل بلند میکردند.
58-
فَما ظَفِرَ المُجْری إِلَیْهِم بِرَأْسِهِ
وَ
لاعُذِلَ الباکِی عَلَیْهِ المُوَلْوِلُ
مفردات:
ظَفِرَ: دست یافت، نائل آمد، پیروز شد.
المُجْری: فرستاده شد، رسول، فرستاده.
عُذِلَ: سرزنش شد.
أَلْمُوَلْوِل: گریان، شیون و زاری سردهنده.
وَلْوَلَتِ المَرْأَۀ: آن زن فغان و شیون سرداد، گریه و زاری کرد.
ترجمهی بیت:
نه فرستاده شده با سر مبارک آن حضرت علیه السلام به سوی آن ها به هدف خویش نایل آمد و نه گریانِ شیون و فغان کننده بر او (حسین علیه السلام ) مورد سرزنش و نکوهش واقع شد.
شرح بیت:
«المُوَلوِل» صفت «الباکی» میباشد.
59-
فَلَمْ أَرَ مَوْتُورینَ أَهْلَ بَصِیرَۀٍ
و
حَقٍّ لَهُمْ أَیْدٍ صِحاحٌ و أَرْجُلُ
60- کَشِیعَتِهِ و الحَرْبُ قد ثُفِّیَت لَها
أَمامَهُمُ
قِدْرٌ یَجِیشُ و مِرْجَلُ
مفردات:
المَوْتُور: آنکه کینه و خونِ کشتهی خود در نیابد.
لَهم أیدٍ صِحاحٌ و أَرجُلُ: دست و پاهای سالمی دارند.
شیعة: گروه همدل، گروه یاران، مذهب دوستداران علی و آل او.
ثُفِّیَتْ: پایه برای آن گذاشته شد.
قِدرٌ: دیگ.
جاشَ یَجِیش: جوشید، قلیان کرد.
المِرْجَل: دیگ.
ترجمهی ابیات:
59- من انتقام گرفته نشدگانی که اهل بینش و بصیرت و حق بوده و است و توان کین کشیدن را داشته باشند-
60- همانند یاران او ندیده ام که دیگ جنگ بر پایههایی در برابر آن ها جوشان و در غلیان باشد.
شرح ابیات:
الف) «أهلَ» صفت «موتورینَ» میباشد.
ب) «لَهُم أیدٍ صِحاحٌ و أرجُلُ» کنایه از توانمند بودن بر کین کشیدن است.
ج) «قِدرٌ» نایب فاعل «قَد ثُفِّیَت» میباشد.
61-
فریقانِ هذَا رَاکِبٌ فی عَداوَۀٍ
و
باکٍ عَلی خِذلانِهِ الحَقَّ مُعْوِلُ
مفردات:
المُعْوِل: ناله سردهنده، گریه و شیون کننده.
ترجمهی بیت:
مردم در برابر قیام امام حسین علیه السلام دو گروه گشتند: گروهی بر مرکب دشمنی با او سوار شدند و جماعت دیگر از اینکه حقّ را تنها و بی یاور گذاشتهاند گریان و نالان گشتند.
شرح بیت:
«فریقان» خبر برای مبتدای محذوف «الناس»، «ه» در «خذلانه» در معنی فاعل خذلان بوده و مرجع آن «باکٍ» است، الحَقَّ: مفعولٌ به برای خذلان است.
این بیت دارای توشیع است که از موارد اطناب میباشد.
62-
فَما نَفَعَ المُسْتَأْخِرِینَ نَکِیصُهُمْ
وَ
لا ضَرَّ أَهْلَ السَّابقاتِ التَّعَجُّلُ
مفردات:
نکیص: خودداری، رویگردانی، پشت کردن. نَکَصَ عَنِ الأَمْرِ: از انجام آن امر خودداری نمود.
أهل السابقات: مراد آنانند که به یاری حسین بن علی علیه السلام شتافتند و بر دیگران پیشی گرفتند.
التَّعجُّل: شتافتن و شتابی نمودن.
ترجمهی بیت:
نه خودداری آنهایی که دریارهی حسین علیه السلام کندی نمودند، سودی نصیبشان ساخت و نه شتاب پیشی گیرندگان در یاریاش ضرری بدانها رساند.
شرح بیت:
در این بیت صنعت مقابله وجود دارد: در مصراع نخست «المستأخرین» و «نکیص» و در مصراع دوم در مقابل آنها به ترتیب «أهل السَّابقات» و «التَّعجُّل» آورده است.
63-
فَإنْ یَجمَعِ اللهُ القُلُوبَ و نَلْقَهُم
لَنا
عارِضٌ مِنْ غَیْرِ مُزْنٍ مُکَلَّلُ
مفردات:
العارض: ابر، «قالوا هذا عارضٌ ممطرنا».(1)
المُزن: باران.
مُکََلَّل: تاج دار، پوشاننده.
کَلَّلَ السَّحابُ السَّماءَ: ابر آسمان را پوشاند.
ترجمهی بیت:
اگر خداوند دلهای ما را متحّد گرداند و با آن ها روبرو شویم برای ما علیه آنها ابری پوشاننده و بیباران خواهد بود.
شرح بیت:
منظور از ابر بیباران پوشاننده، سپاهِ مملو از مردان جنگیِ سلاح پوش است که باران تیر و نیزههای خود را بر سر آن ها فرو خواهد ریخت.
این بیت دارای «احتراس» است «مِن غَیرِ مُزنٍ» برای دفع توهم خلاف مقصود است، زیرا زمانی که میگوید لنا عارض، با کلمهی «عارض» (ابر)، «مُزن» (باران) به ذهن متبادر میشود که قید «من غیر مزن» این توهم را دفع مینماید.
«مُکَلَّل» صفت «عارض» است.
1) گفتند: «این ابری است که بارشدهنده ماست.» (احقاف/24- ترجمهی فولادوند)
64-
لَنا عارِضٌ ذُو وابلٍ أَطلَقَتْ لَهُ
وِکاءَ
رَدَی الْأبْطالِ عَزْلاءُ تَسْجُلُ
مفردات:
العارض: ابر، در اینجا منظور سپاه انبوه است.
الوابل: باران شدید، کنایه از باران شدید تیرها و نیزهها است.
الوِکاء: بندی که درِ مشک را با آن میبندند.
الرَّدی: هلاکت، مرگ.
العَزلاء: مشک.
تَسْجُلُ: میریزد.
ترجمهی بیت:
برای ما، ابرِ دارای بارانِ شدیدی است که مشک ریزان آن، بند مرگ و هلاکت را برای قهرمانان آنان میگشاید.
شرح بیت:
این بیت دارای استعاره مکنیه مرشّحه است؛ مرگ را به مشک تشبیه کرده، مشک (مشبه به) را حذف و از لوازم آن وکاء (بند مشک) را آورده، و «عَزلاءُ تَسجُلُ» از ملائمات مشبه به محذوف است و ترشیح میباشد.
«شَمألُ» فاعلِ «هَزَّتها» میباشد.
65-
سَرابِیلُنَا فی الرَّوعِ بِیضٌ کَأَنَّها
أَضَا
اللُّوبِ هَزَّتْها مِنَ الرِّیحِ شَمْألُ
السَّرابیل: ج سِربال: زره.
الرَّوع: جنگ، بی تابی، ترس.
الأَضا: ج الأضاءَۀ: آبگیر، برکه آب.
اللَّوب: ج لابَۀ، سرزمینهای دارای سنگهای منفذدار که گویا با آتش سوخته اند.
ترجمهی بیت:
زرههای ما در میدان جنگ از سپیدی و درخشش برکهی آب زلال در سرزمینی سیاه و سنگلاخی را میمانند که باد شمال آن را به حرکت درآورده و لرزانده باشد.
شرح بیت:
شاعر در این بیت تصویر زیبایی از برکهی آب زلالی به نمایش میگذارد که بر روی سرزمینی سنگلاخی با سنگهای سیاه آرمیده است و باد شمال که از ویژگیهای آن تصفیه کنندگی است بر آن میوزد و موجهای زیبایی را که گویی هر کدام جاده و راهی است برروی آن ایجاد مینماید، حال شاعر زرههایی که جنگجویان بتن کردهاند را در درخشندگی و زیبایی و موج دار بودن به این صحنه تشبیه نموده است.
66-
عَلَی الجُرْدِ مِن آلِ الوَجیهِ و لاحقٍ
تُذکِّرُنا
أَوْتارَنَا حِینَ تَصْهَلُ
الجُرْد: ج أجْرَد و جَرْداء، اسبان کوتاه مو، اسبهای تیزتک و برنده مسابقه.
الوجیه و لاحقٌ: نام دو اسب نیکو از اسبهای عرب.
الأوتار: ج الوِتر: انتقام گرفته نشده.
تَصْهَلُ: شیهه میکشد.
ترجمهی بیت:
بر اسبهای کوتاه و تیزتک از خانوادهی وجیه و لاحق با آن ها روبرو میشویم که شیههی آن ها کشته شدگان انتقام گرفته نشده ما را به یاد میآورد.
67-
نَکِیلُ لَهُم بِالصّاع مِن ذاک أَصْوُعاً
و
یَأْتِیهِمُ بِالسَّجْل مِنْ ذاک أَسْجُلُ
مفردات:
کالَ القَمْحَ یَکیلُ کیلاً و مکالاً: گندم را با پیمانه پیمود.
ألأصوُعُ: ج صاع: پیمانه.
السَّجْل: دلو ج: الأَسجُل و السِّجال.
ترجمهی بیت:
با آنها همانگونه رفتار میکنیم که با ما رفتار نمودند بلکه چند برابر تلافی نموده تا پیشی گیریم بر آنها در آنچه که در حق ما انجام دادند.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید که ما با آن ها همانگونه رفتار میکنیم که آن ها با ما رفتار نمودند بلکه چند برابر تا پیشی گیریم بر آن ها در آنچه که در حق ما انجام دادند.
68- ألا یَفْزَعُ الأَقْوامُ مِمَّا أَظَلَّهُمْ
و
لَمّا تَجِئْهُم ذاتُ وَدْقَیْنِ ضِئْبِلُ
69- مِنَ المُصْمَئِلّات الدآلیل قَدْ بَدا
لِذی
اللُّبِّ مِنها بَرْقُها المُتَخَیِّلُ
70- إلی مَفْزعٍ لَنْ یُنْجِیَ النّاسَ مِن
عمیً
وَ
لا فِتْنَۀٍ إلاّ إلَیْهِ التَّحَوُّلُ
71- إلی الهاشمِیّینَ البَهالیلِ إنَّهُمْ
لِخائِفِنَا
الرَّاجی مَلاذٌ و مَوْئِلُ
مفردات:
فَزَع: پناه جستن، فزع منه إلی فُلان: از تو به فلانی پناه برد.
الوَدْق: باران دانه درشت، باران شدید.
ممّا أَظَلَّهُم: ممّا وَرَدَ عَلَیهِم مِنَ الجَورِ: از ستمی که بر آنها وارد شده است.
ذاتُ وَدْقَیْنِ: ابرهای دارای دو باران شدید، در اینجا مراد ستم بزرگ (جنگ شدید و خانمانسوز) حاکمان اموی بر مردم است.
ألضِّئبِل: سختی و بلا.
المصمئلّات: ج: المُصْمَئلّۀ، بحرانهای شدید، گرفتاریهای سخت، رَجُلٌ صُمُلٌ: مردی که سن و نیروی او کامل گشته است.
الدآلیل: ج دُؤْلول، گرفتاریهای شدید.
ذو اللّب: عاقل.
ألمُتَخَیِّل: آماده برای باران، تدارک بیننده باران.
تَخَیَّلَ لِلْمَطَرِ: برای باران آماده گشت.
المَخیلۀ: ابر.
المفزع: پناهگاه، منظور شاعر از پناهگاه حسین بن علی ع است.
تَحوَّل إلیه: از نزد دیگری به سوی او آمد.
تَحَوَّل عَنْه: از نزد او به سوی دیگر رفت، التَحوّل: جای به جای شدن
البُهلول: آقا، سرور، انسان باسیادت و جامع جمیع فضائل، در بردارندهی همهی خوبیها
المَوْئل: پناهگاه، جای رهایی
الملاذ: پناهگاه، مَلْجأ، سعدی میفرماید:
بعد از تو ملاذ و ملجأم نیست هم در تو گریزم ار گریزم(1)
1) سعدی، گلستان ص 129
ترجمهی ابیات:
68- چرا و به چه دلیل مردم پناه نمیبرند از ظلم و ستمی که بر آن ها سایه افکنده است درحالی که هنوز سختی و بلای بزرگتر به آن ها نرسیده است.
69- (و به چه حجّتی پناه نمیبرند) از آن بحرانها و گرفتاریهای شدیدی که نشانههای بروز آن برای انسان عاقل نمایان است.
70- بسوی تنها پناهگاهی که هرگز مردم از گمراهی و فتنه و آشوب نجات نخواهند یافت مگر زمانی که بسوی آن گرویده و بدان پناه آورند.
71- بسوی هاشمیهایی که سروران دارندهی همهی خوبیهایند؛ زیرا آنها برای ترسانِ امیدوارِ از ما، ملجأ و پناهگاهند.
شرح ابیات:
68- شاعر در این بیت مردم را دعوت میکند به قیام علیه ظلم و ستمهایی که از جانب بنیامیه بر آنها میرود و از آنها میخواهد تا ظلمها شدیدتر و خفقان فراگیرتر نشده است فکری نموده و به اقدامی علیه آن ها دست یازند.
69- «مِنَ المُصْمَئِلّات» متعلق به «ألا یَفزَعُ» از بیت شصت و هشتم میباشد.
«قَد بَدا لِذی اللُّبِّ مِنها بَرْقُها المُتَخَیِّلُ» کنایه از این که آن بحران ها آمادهی انفجارند.
70- «إلی مفزعٍ» متعلق به «ألا یَفزَعُ» از بیت شصت و هشتم میباشد و تقدیر چنین است:
«ألا یفزعُ الاقوامُ مِنَ المُصمَئِلَّات الدآلیل إلی مفزعٍ لن ینجی النّاسَ التحوُّلُ إلاّ إلیه» (1)
71- «إلی الهاشمِیّینَ البَهالیلِ» متعلق به «ألا یفزع» از بیت شصت و هشتم میباشد.
1) چرا مردم از گرفتاریهای دشوار به پناهگاهی نمیگروند که هرگز جای به جای شدن، مردم را نجات نمی دهد مگر اینکه به آن روی آورند؟
بین جملهی «إلی مَفزَعٍ...» از بیت 71 و جملهی «إلی الهاشمین» از بیت 72 کمال اتصال است، زیرا «إلی الهاشمیین» ابهامِ «إلی مفزع...» را بیان نموده است.
بین جملهی «إلی الهاشمِیّینَ البَهالیلِ» و جملهی «إنَّهُم لِخائِفِنَا الرَّاجی مَلاذٌ و مَوْئِلُ» شبه کمال اتصال است؛ گویا کسی پرسیده است: «چرا باید مردم به بنی هاشم پناه ببرند؟» و او در پاسخ گفته است: «زیرا آنها برای ترسانِ امیدوارِ از ما، ملجأ و پناهگاهند.»
72-
إلی أَیِّ عَدْلٍ أَمْ لِأَیَّۀِ سِیرَۀٍ
سِواهُم
یَؤُمُّ الظّاعِنُ الْمُتَرَحِّلُ
مفردات:
أَمَّ یَؤُمّ: قصد کرد، از این جهت به مادر أمّ گفته میشود که مقصد طفل است.
الظّاعن: کوچ کننده.
المترحّل: کوچ کننده، سفر کننده.
ترجمهی بیت:
کجاوه نشین کوچ کننده به سوی کدامین عدالت یا کدامین سیره و روش پسندیده جز آن ها ره میسپارد و قصد مینماید؟
شرح بیت:
میباشد.
1) پس به کجا میروید؟ (تکویر/26- همان)
73- وَ فِیهِم نُجُومُ النّاسِ و المهتدی بِهم
إِذَا
اللَّیْلُ أَمْسَی وَ هُوَ بالنّاسِ أَلْیَلُ
مفردات:
المُهْتَدی: مقتدا، پیشوا، رهبر.
لیلٌ أَلْیل: شب تیره تر، شب بسیار تاریک.
ترجمهی بیت:
آنگاه که شبِ تاریکِ نادانی و جهلی که هم اکنون با مردم است تیره تر گردد ستارگان روشنی بخش مردمان و هدایت کننده آنان فقط در میان ایشان است.
شرح بیت:
این بیت دارای اسلوب قصر از نوع تقدیم ماحقه التّأخیر است: «فیهم» بر «نجوم النّاس» مقدم شده است.
«نجوم النّاس» استعاره تصریحیه از بنی هاشم است.
74-
إذَا اسْتَحْنَکَتْ ظلْماء أمرٍ نُجُومُها
غَوامِض
لایَسری بِهَا النّاسُ أُفَّلُ
مفردات:
إسْتَحْنَکَتْ ظُلُماتُهُ: تاریکیهای آن یکی پس از دیگری شدّت یافت، اسْتَحْنک الرجلُ: قَوِیَ أَکلُهُ و اشتَدَّ بَعدَ ضَعفٍ و قِلَّةٍ: خوراک آن مرد پس از ضعف و کاستی قوّت یافت.
سَری یَسْری: شبروی کرد، در شب حرکت کرد.
أُفَّل: ج آفل: فرو شونده، ناپدید گردنده، غروب کننده، مولانا میفرماید:
بانگ و صیتی جو که آن خامل نشد تاب خورشیدی که آن آفل نشد(1)
1) دهخدا، ذیل «آفل»
ترجمهی بیت:
(فقط اهل بیت [ع] راه نجاتند) آنگاه که تاریکیهای امری شدت یابد و ستارگان آن پنهان و خاموش گشته و مردم با آن ها راه به جایی نبرند.
شرح بیت:
«نُجُومُها» مبتدا، «غَوامض» خبر نخست و «أُفَّل» خبر دوم آن است جملهی «نُجُومُها غَوامض، أُفَّل» در محلّ رفع، صفت برای «ظلماءُ» میباشد.
75-
وَ إنْ نَزَلَتْ بِالنّاسِ عَمْیاءُ لم یَکُنْ
لَهُم
بَصَرٌ إلاّ بِهِمْ حِینَ تُشْکِلُ
مفردات:
أُشکِلَ الْأَمْرُ: مطلب مشتبه شد، حل آن مشکل شد.
ألْعَمْیاء: شکل مبهم، گرفتاری پیچیده.
ترجمهی بیت:
و اگر گرفتاری پیچیده و مبهمی بر مردم فرود آید که حل آن مشکل گردد شخص روشن و با بصیرت برای آن جز در میان بنی هاشم نیست.
76-
فَیا رَبِّ عَجِّل ما نُؤَمِّلُ فِیهِمُ
لِیَدْفَأَ
مَقْرورٌ و یَشْبَعَ مُرْمِلُ
مفردات:
المَقْرور: سرمازده، قَرَّ الیومُ یَقُرُّ قَرّاً: هوای روز سرد شد.
المُرْمِلُ: کسی که توشه سفرش تمام شده است. أَرْمَلَ القَومُ إِرْمالًا: توشه آن قوم تمام شد و آنها فقیر و بیچیز شدند.
ترجمهی بیت:
پس خدایا! در آن آرزویی که ما برای آن ها داریم تعجیل فرما تا سرمازده گرم و گرسنه سیر گردد.
شرح بیت:
مراد از آرزویی که برای آن ها داریم، آرزوی حکومت خاندان اهل بیت علیهم السلام است زیرا اگر حکومت در اختیار آن ها قرار گیرد به عدالت رفتار نموده و حقوق صاحبان حق را به آن ها عطا مینمایند لذا سرمازدگانِ در اثر ظلم و بی عدالتی گرم، و گرسنگان سیر میگردند و میتواند قیام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد.
چنانچه مرجع ضمیر هم در «فیهم» را بنی امیه بدانیم آن آرزویی که شاعر نموده هلاکت و عذاب برای آن ها خواهد بود.
77-
و یَنْفَذُ فِی راضٍ مُقِرٍّ بِحُکْمِهِ
و
فِی سَاخِطٍ مِنّا الکِتَابُ المُعَطَّلُ
مفردات:
نَفَذَ الأمرُ أوِ القَوْلُ: مطلب یا سخن به خوبی اجرا شد.
الکتابُ المُعَطَّلُ: مقصود قرآن کریم است که حاکمان اموی احکام آن را تعطیل نمودهاند.
ترجمهی بیت:
و (دستورِ) قرآن دربارهی فردِ خشنود و اقرار کنندهی به حکم آن، و خشمگین و ناخشنودِ (به حکم آن) از ما، اجرا شود.
شرح بیت:
«الکتابُ» فاعل «یَنفَذُ» میباشد.
«راضٍ» با «ساخطٍ» دارای طباق است.
78-
فَإنَّهُمُ لِلنّاس فیما یَنُوبُهمْ
غُیُوثُ
حیاً یَنْفِی بِهِ المَحْلَ مُمْحِلُ
مفردات:
یَنُوبُهم: بر آن ها نازل میشود.
غُیوث: ج غیث: باران رحمت.
حَیاً: سرسبزی، خرّمی، باران بهاری، الحَیَا: مقصورٌ، المَطَر و إذا ثنیت قلت حَیَیان، فتُبَیِّن الیاءَ لأَن الحرکة غیر لازمة.
المُمْحِلُ: قحطی زده.
نَفی یَنفی: دورساخت.
ترجمهی بیت:
آنها برای مردم در سختیهایی که بر آن ها نازل میشود همانند بارانهای رحمتی هستند که قحطی زده به واسطهی آن ها قحطی و خشکسالی را از خود دور میسازد.
شرح بیت:
«حیاً» مضافٌ الیه و تقدیراً مجرور میباشد. تنوین آن، تنوین نکره است.
79-
و إنَّهم لِلنّاس فیما یَنُوبُهُم
أَکُفُّ
ندیً تُجْدِی علیهم و تُفْضِلُ
مفردات:
أجدی یُجْدی: علیه او عطا کرد.
فیما یَنُوبهم: در آنچه که بدانها رسد (در گرفتاری) در عذاب.
أَفْضَلَ عَلَیْهم: به آن ها عطا کرد، به آن ها بخشید.
ترجمهی بیت:
به راستی که آنها برای مردم در سختی و فقری که به آن ها رسد دستهای کرم و بخششاند که به آن ها میبخشند و عطا مینمایند.
شرح بیت:
«تجدی» و «تُفضِلُ» دارای مراعات نظیرند.
80- و إنَّهم لِلنّاسِ فیما یَنُوبُهم
عُریَ ثِقَۀٍ حَیْثُ اسْتَقَلُّوا و حُلِّلُوا
مفردات:
إسْتَقَلُّوا: کوچ کردند.
حُلِّلُوا: فرود آورده شوند، حَلَّلَ یُحَلِّلُ تَحلیل: فرود آمد در جایی، فرود آورد به جایی.
حَلُّوا: فرود آمدند، نازل شدند.
ترجمهی بیت:
و همانا آن ها برای مردم در مصیبتی که بر آن ها نازل شود به هر کجا که کوچ کنند و فرود آیند پشتیبانانی مطمئن و مورد اعتمادند.
شرح بیت:
1- «حُلِّلوُا» در شروح رافعی و خیاط به صورت معلوم «حَلَّلوُا» آمده است.(1)
2- «عُری ثِقَۀٍ» کنایه از پشتیبانان مورد اعتماد است.
81- و إنَّهُم لِلنّاس فیما یَنُوبُهم
مَصَابِیحُ تَهْدِی مِن ضَلالٍ و مَنْزِلُ
ترجمهی بیت:
و بیشک آنها برای مردمان در سختیها و مصیبتهایی که پیش میآید چراغهای هدایت از گمراهی و محل نزول هدایتند.
1) خیاط، ص54، رافعی، ص74
شرح بیت:
«مَنزِلُ» به صورت «مَسأَلُ» نیز روایت شده است.(1)
82-
لِأهْلِ العَمی فیهم شِفاءٌ من العَمَی
مَعَ
النُّصْحِ لَوْ أنَّ النَّصِیحۀ تُقبَلُ
مفردات:
العَمی: نادانی، جهالت.
النّصح: نصیحت، خیرخواهی.
ترجمهی بیت:
برای جاهلان، درمان جهالت به همراه خیرخواهی فقط نزد آن ها وجود دارد، ای کاش نصیحت مورد قبول واقع شود و پذیرفته گردد.
شرح بیت:
«شفاءٌ» اقتباس از کریمهی: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنین» (2)
از این بیت کمیت استنباط میشود که وی اهل بیت علیهم السلام را هم سنگ با قرآن میداند.
83- لَهُمْ مِنْ هَوای الصَّفْوُ ما عِشتُ خالصاً
و
مِنْ شِعْرِیَ المخزونُ و المُتَنَخَّلُ
مفردات:
المخزون: در خزانه نهاده شده، الشعر المخزون: کنایه از بهترین و نابترین آن است.
المُتَنخَّل: برگزیده، بیخته و غربال شده.
ترجمهی بیت:
تازمانی که زنده باشم عشق پاک وخالص من وشعرناب وبرگزیدهی من تنها برای آنها خواهد بود.
شرح بیت:
84-
فَلا رغْبَتی فِیهم تَغِیضُ لِرَهْبَۀٍ
وَ
لا عُقْدتی فی حُبِّهم تَتَحلَّلُ
مفردات:
تَغیض: کاهش مییابد، از بین میرود، از غاض الماء یَغیِض: آب کاهش یافت.
تَحَلَّلَتِ العُقْدَۀُ: گره باز شد، گسسته شد.
ترجمهی بیت:
نه میل و رغبتم به آن ها به سبب ترس کم میشود و نه گره محبتم در دوستی آن ها گشوده میشود.
شرح بیت:
میخواهد بگوید آنچنان عشق و محبتی به آن ها دارم که به خاطر ترس از بنی امیه کم نگشته و گسسته نخواهد شد.
این بیت دارای استعارهی مکنیه است: «رَغبة» به آب تشبیه شده، «آب» حذف، و از لوازم آن «تغیضُ» ذکر شده است.
85-
وَ لا أَنَا عَنْهُم مُحْدِثٌ أجْنَبِیَّۀً
وَ
لا أنا مُعْتاضٌ بِهِم مُتَبَدِّلُ
مفردات:
المُحدث: احداث کنندهی عیب و چیز منکر و مبتدع.
ألْأجْنَبِیّ: بیگانه، غریب، أجْنَبی.
المُعْتاض: عوض خواهنده، اِعتاضَ فُلاناً یَعتاضُ اِعتیاضاً: از فلانی عوض خواست- منه: از او عوض گرفت.
مُتَبَدِّل: بَدل گیرنده، عوض کنندهی این بدان، «وَ مَن یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْایمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِیل» (1)
ترجمهی بیت:
من و به ویژه من نه از آن ها چیز غریب و بیگانهای اختراع خواهم نمود، و نه عوض و بدلی را به جای آن ها برخواهم گزید.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید من آن ها را آنگونه که هستند توصیف نموده و به آنها عشق میورزم و قصد غلو نداشته و نمیخواهم از آن ها چیز عجیب و شگفت آوری را ارایه نمایم.
این بیت از مصادیق تقدیم مسندالیه است که افاده تخصیص حتمی (إفادة التخصیص قطعاً) مینماید، این تخصیص به جهت تقدیم ادات نفی بر مسندالیهای است که خبر آن فعل (یا شبه فعل) میباشد. «وَ لا أنا عَنهُم مُحدِثٌ» : «لا» ادات نفی، «أنا» مسندالیه و «مُحدِثٌ» اسم فاعل (شبه فعل) است.(2)
86-
وَ إنِّی عَلی حُبِّیهِمُ و تَطَلُّعِی
إلی
نَصْرِهِمْ أَمْشِی الضَّراءَ و أَخْتُلُ
مفردات:
حُبِّیهم: در اصل حبیّ لهم میباشد یعنی دوستیام آن ها را، دوستی و محبت من برای آن ها.
تَطَلُّعَ: عشق ورزید، تَطَلَّع إلی کذا: به فلان چیز عشق ورزید.
ألضَّراء: آموختن شکار، ضَرِی ضریً و ضراءً الکَلْبُ بِالصَّیْدِ: سگ آموختهی شکار شد، علاقمند به شکار شد، فُلانٌ یَمشِی الضَّراءَ لِفُلانٍ: مخفیانه به نفع او اقدام کرد، پنهانی به سود او فعالیت کرد.
خَتَلُهُ: او را فریب داد؛ أختُل: لا اُجاهِرُ بِحُبِّهم لِأنّی أُقذَف: محبت ایشان را آشکار نمیسازم چرا که مورد تهمت و آزار واقع میشوم.
ترجمهی بیت:
به راستی که من بر دوستی و محبت ایشان استوار، و عشق من به یاری آن ها است، پنهانی به سود آن ها فعالیت نموده ومحبت ایشان را از(ترس تهمت و آزار) بردشمنان آشکار نمیسازم.
87-
تَجُودُ لهم نَفْسی بِمادُونَ وَثْبَۀٍ
تَظَلُّ
لَها الغِربانُ حَوْلِیَ تَحْجُلُ
مفردات:
جادَ بِنَفْسِهِ: جان خویش را فدا کرد، جانبازی کرد.
الوثبۀ: خیزش، حمله، پرش، جنگ.
حَجَلَ -ُ حَجْلاً و حَجَلاناً: برروی یک پا راه رفت.
ترجمهی بیت:
جانم را فدای آن ها میکنم بدون آنکه دست به خیزشی زنم (و کشته شوم) تا کلاغها برای خوردنم پیرامون من پیوسته بر یک پا راه روند.
شرح بیت:
شاعر میگوید من بجای اینکه جهت دفاع از اهل بیت دست به شمشیر برده و کشته شوم با شمشیر زبانم جنگیده و بدین شیوه جانم را فدای آن ها مینمایم؛ زیرا آنها به این عمل من خشنود و راضیاند.(1)
88-
و لکِنَّنِی مِنْ عِلَّۀٍ بِرضاهُمُ
مُقامِیَ
حَتَّی الآنَ بِالنَّفْسِ أبْخَلُ
مفردات:
مُقامِی: باقی ماندم، درنگ نمودنم.
ترجمهی بیت:
امّا من به همان علّتی که آن ها بدان خشنود گشتند درنگ کرده و تاکنون از بذل جانم (در راه آنها) دریغ میورزم.
شرح بیت:
کمیت میگوید: من به باز ایستادن از جنگ خشنود گشتم همان گونه که خود آنها هم به آن خشنود شدند.
89-
إذَا سُمْتُ نَفْسِی نَصْرَهُم و تَطَلَّعَتْ
إلی
بَعْضِ ما فیه الذُّعافُ المُثَمَّلُ
90- و قُلْتُ لَها بِیعی مِنَ العَیْشِ فانیاً
بِباقٍ أُعَزِّیهَا مِراراً و أَعْذِلُ
91- و أَلْقِی فِضالَ الشَّکّ عَنْکِ بِتَوْبَۀٍ
حَوارِیَّۀٍ
قَدْ طالَ هذَا التَّفَضُّلُ
92- أَتَتْنِی بِتَعْلِیلٍ و مَنَّتْنِیَ المُنی
وَ
قَدْ یَقْبَلُ الأُمْنِیَّۀَ المُتَعَلِّلُ
1) ابوریاش، ص180
مفردات:
سُمتُ نَفسی نصرَهُم: یاری آنها را بر عهدهی نفس خویش گذاشتم، سامَهُ الأَمْرَ: کار را عهدهی او گذاشت.
تَطَلَّعَتْ: گردن کشید که ببیند.
الذُّعاف: سم.
المُمَثَّل: کشنده، پایدار.
عَزَّی یُعَزِّی تَعزیۀ: تسلیت داد، دلداری داد.
عَزَلَه: او را سرزنش نمود.
مِراراً: بارها.
ألْفِضال: لباس راحتی، لباس خواب، لباس کار ج فَضْلَۀ.
بتوبۀٍ حواریۀٍ: با توبه ای جدّی، با توبه ای یاری شده، حَواریۀ منسوب به یاء نسبت از کلمه حواریین که یاران حضرت عیسی علیه السلام بودند و قرآن آن ها را انصار خطاب کرده است: «قالَ مَنْ أَنْصاری إِلَی اللَّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّه»(1)
ألتَّفضّل: لباس خواب، کنایه از سستی و کندی در توبه کردن است.
تَفَضَّلَ الرَّجُلُ: لباس کار یا لباس راحتی پوشید.
المُنی: آرزوها، ج المُنِیَّۀ.
المُتَعَلِّل: دلیل آورنده، بهانه جو.
1) گفت: «یاران من در راه خدا چه کسانند؟» حواریون گفتند: «ما یاران [دین] خداییم.(آل عمران/52- ترجمه فولادوند)
ترجمهی ابیات:
89- من هرگاه که یاری آن ها (با شمشیر را) بر عهدهی جانم میگذارم و او به سوی آنچه که در آن سم کشنده است گردن کشیده و نظر میکند.
90- و به او میگویم که زندگی ناپایندهی دنیا را به زندگانی پایدار آخرت بفروش و او را بارها تسلیت و دلداری داده و (به سبب کندیاش) سرزنش مینمایم.
91- و (به او میگویم) که با توبهای جدّی جامهی شک و دودلی را به کناری افکن همانا که این سستی و کندی تو به درازا کشید.
92- نفس برای من بهانه آورده و آرزوها را بردوش من مینهد و چه بسا که شخصِ بهانه جو آرزو را پذیرفته و قبول مینماید.
شرح ابیات:
«نَفسی» در بیت 89 مفعول به نخستِ «سُمتُ» و «نَصرَهُم» مفعول به دوم آن میباشد.
جواب «إذا» از بیت89 در بیت نود و دوم آمده، تقدیر چنین است: «إذا سُمتُ نَفسی نَصرَهُم أَتَتنِی بِتَعلیلٍ» (1)
93-
و قالَتْ مُعِدٌّ أَنْتَ نَفْسَکَ صابراً
کَما
صَبَروا أَیُّ القَضاءَیْنِ یَعْجَلُ
94- أَمَوْتاً عَلی حَقٍّ کما ماتَ مِنْهُمُ
أبُو
جَعْفَرٍ دُونَ الَّذی کُنْتَ تَأَمُلُ
95- أَمِ الغایَۀَ القُصْوی الّتِی إنْ
بَلَغْتَها
فَأنْتَ
إذاً ما أنْتَ و الصَّبْرَُ أجْمَل
مفردات:
أَعَدَّهُ الأَمْرَ: آن را برای آن کار آماده کرد، حاضرش نمود.
1) من هر گاه یاری آنها با (شمشیر را) بر عهدهی جانم میگذارم عذر و بهانه میآورد.
القَضاءَین: دوامری که مقدرشدهاند، مراد از آن، کشته شدن یا مردن است.
المُعِدّ: آماده کننده.
عَجِلَ یَعْجَلُ: شتاب کرد، عجله نمود، سبقت گرفت؛ أعَجِلتُم أمرَ رَبِّکُم.
الغایۀ القُصوی: هدف دورتر، نهایت دورتر.
ترجمهی ابیات:
93- و به من میگوید: تو جان خودت را با شکیبایی آماده کن، همانگونه که آن ها شکیبایی نمودند (تا ببینم) کدام یک از این دو أمر مقدّر (شهادت یا مرگ) سبقت میگیرد.
94- آیا همانگونه که ابو جعفر محمد بن علی بن الحسین علیه السلام از دنیا رفت، بدون آنکه به آن آرزویی که داری برسی، مرگِ راستین پیشی خواهد گرفت؟
95- یا اینکه به آن هدف دورتر خواهی رسید؛ چه اگر به آن دست یابی در آن صورت چه خواهی شد! (چه نیکو و زیبا خواهد بود)پس صبر و شکیبایی زیباتر است.
شرح بیت:
جملهی « مُعِدٌّ أَنْتَ نَفْسَکَ صابراً» خبر است که به جهت مبالغه در طلب و درخواست در موضع انشاء نشسته است و تقدیر آن چنین است: «و أعِدَّ نَفْسَکَ صابراً».
مراد از «آرزوی شاعر» در بیت 94 دیدن حکومت و خلافت أهل بیت پیامبر علیهم السلام است.
«أبوجعفر» در بیت 94 کنیهی پیشوای پنجم شیعیان، امام محمدباقر علیه السلام است.
مراد از هدف دورتر در بیت 95 چند چیز میتواند باشد:
الف- جنگ با غاصبان حق أهل بیت و بازگرداندن حق ربوده شدهی آن ها.
ب- ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف. بنابر این شاعر صبر را ترجیح داده تا خداوند آن آرزویی را که دارد برآورده سازد.
«و الصُّبر أجمَل» از موارد عدول از مقتضی ظاهرالحال به مقتضیالحال است، به جهت مبالغه در طلب و درخواست؛ جملهی اسمیه در موضع جملهی فعلیه«فَاصبِرصبراًجمیلاً» نشسته است و تقدیر آن چنین است: «إحَتمِل و لا تُقاتِل و اصبِر إلی أن یَاتِی اللهُ بِما تَأمَلُ».(1)
«الصَّبر أجمَلُ» اقتباس از اسالیب قرآنی است: «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیل» (2)
96-
إذَا نال مِنْهُم مَنْ نَهاب کَلامَهُ
وَردّاً
عَلَیْهِ ظَلَّتِ العَیْنُ تَهْمِلُ
مفردات:
نَهابُ: میترسیم، هابَهُ یهیبُ هیباً و هَیبَةً: از او ترسید و پرهیز کرد.
نالَ مِنْ فُلانٍ یَنِیل نَیْلاً: به فلانی دشنام داد، به بدی از او یاد نمود.
هَمَلَتِ العَیْنُ: چشم به شدّت اشک ریخت، الهَمل: روان گردیدن اشک چشم.
ترجمهی بیت:
هر زمان آن کسی که از سخنش میترسیم و از پاسخ وی پروا داریم، ایشان را لعن و نفرین مینماید، پیوسته چشمان ما چون سیل اشک میریزد.
شرح بیت:
مراد از کسی که از سخنش میترسیم هشام بن عبد الملک است که بنابر آن سنت سویی که معاویه نهاده بود حضرت علی علیه السلام را بر منبر لعن و نفرین میکرد و شاعر از اینکه توانایی پاسخ او را ندارد در جواب آن جسارتهایی که به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله میشود به شدت اشک میریزد.
97-
وَ لا یَصِلُ الجَبّارَ أَسْوَأُ قَوْلِهِ
بِعَیْبِهمُ
إلاّ اسْتَقَلَّکَ أَفْکُلُ
مفردات:
الجَبّار: الله سبحانه تبارک و تعالی است، «الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّر».(1)
ألأفْکُل: لرزه، إستَقلَّک أفکُلُ: لرزه تو را حقیر میشمارد.
ترجمهی بیت:
زشت ترین سخن او در بدگویی آن ها به خدای جبّار نمیرسد مگر اینکه ترس و لرز سراسر وجودت را فرا میگیرد.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید لعن و نفرین و بدگویی از آن ها آنچنان گناه بزرگی است که موجب خشم خدای جبّار گشته و هر لحظه ممکن است بلایی نازل فرماید از این نظر انسان میترسد و لرزه بر اندامش میافتد.
98-
فَإنْ یَکُ هذا کافیاً فَهْوُ عِنْدَنا
و
إنِّی من غَیْرِ اکْتِفاءٍ لَأَوْجَلُ
مفردات:
هذا: اشاره به دفاع از اهل بیت علیهم السلام تنها با قلب و لسان است بدون آنکه دست به شمشیر ببرد و قیام نماید.
ألاکتفاء: کافی بودن، اکتفاء کردن.
ألْأوْجل: ترسان، خائف.
1) امنیّت بخش است، مراقب همه چیز است، قدرتمندی شکستناپذیر که با اراده نافذ خود هر امری را اصلاح میکند.(حشر/23- ترجمهی مکارم شیرازی)
ترجمهی بیت:
اگر همین دفاع با قلب و زبان کافی باشد پس آن نزد ماست امّا من از این ترسانم که این میزان در یاری نمودن آن ها کافی نباشد.
99-
و لکِنَّ لِی فی آل أحْمَدَ إِسْوَۀً
وَ
ما قَدْ مَضی فی سالِفِ الدَّهْرِ أَطْوَلُ
مفردات:
إِسْوَۀً و أُسْوَۀً: الگو.
ترجمهی بیت:
امّا برای من در میان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله الگو و اسوه ای وجود دارد و آنچه که نظیر این مورد در روزگاران گذشته پیش آمده بیشتر و ذکرش طولانی تر است.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید از اینکه من دست به شمشیر نبرده و قیام ننمودم به سبب پیروی از الگویی است که از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله دارم و آن ها امامان هم عصرِ شاعر همانند امام سجّاد علیه السلام، امام محمد باقر علیه السلام و امام جعفر صادق علیه السلام میباشند و علاوه بر این در روزگاران گذشته افراد صالح و شایسته ای وجود داشتهاند که از اوضاع حاکمان و جامعه ناراضی بوده امّا صبر و شکیبایی نموده اند، آن ها نیز الگوی من در چنین شرایطی هستند، نظیر حضرت علی علیه السلام که صبر نمود، آنگونه که در خطبهی شقشقیه میفرماید: «فَصَبَرتُ و فی العینِ قَذیً وَ فِی الحَلقِ شَجاً» (1).
1) پس صبر کردم در حالی که گویی در دیده ام خاشاک بود و غصه راه گلویم را بسته بود.(نهج البلاغه، ترجمهی انصاریان، ص58)
100-
عَلی أَنَّنِی فِیما یُرِیدُ عُدُوُّهُم
مِنَ
العَرَضِ الأَْدنَی أَسُمُّ و أَسْمُلُ
مفردات:
العَرَضَ الأدنی: کالای پست دنیا، نعمتهای پست دنیوی.
أسمُّ و أسمُل: اصلاح میکنم.
سَمَّ الشیَء و سَمَلَ: آنچیز را اصلاح کرد، سَمَّ فُلانٌ: مقتدر گشت، توانمند شد.
ترجمهی بیت:
زیرا من بر چشم پوشی از آنچه که دشمنان آن ها از کالای پست دنیا میخواهند، توانا بوده و خویشتن را اصلاح میگردانم.
شرح بیت:
«أسمُّ» و «أسمُل» دارای مراعات نظیراند.
101- وَ إن أبْلُغِ الْقُصْوی أَخُضْ غَمَراتِها
إذَا
کَرِهَ المَوْتَ الیَراعُ المُهَلِّلُ
مفردات:
القُصْوی: آن هدف دورتر، مراد جنگ و قیام در دفاع از أهل بیت علیهم السلام و یا قیام قائم آل محمد صلی الله علیه و آله است.(1)
خاضَ الغَمَراتِ: وارد گوْدِ مشکلات شد.
غَمْرَۀُ الشَّیءِ: شدّت و فشار یک چیز، تراکم یک چیز.
الیَراع: ترسو.
المُهَلّل: فرار کننده، گریزنده، هَلّلَ: آن مرد ترسید و فرار کرد.
1) ابوریاش، ص 184.
ترجمهی بیت:
و اگر به آن هدف دورتر (جنگ با دشمنان اهل بیت [ع]) نایل آیم آنزمان که ترسوی فرار کننده از مرگ بگریزد من در قسمتهای متراکم و شدید آن جنگ نفوذ خواهم کرد.
102-
نَضَخْتُ أَدِیمَ الوُدِّ بَینِی و بَیْنَهم
بِآصِرۀِ
الْأَرحامِ لَوْ یَتَبَلَّلُ
مفردات:
نَضَختَُ الْأَدِیمَ: پوست را خیس کردم.
آصِرَۀُ الأرحام: پیوند خویشاوندی.
الآصِرۀ: هرچیزی که سبب محبت شود مانند قرابت، احسان، عهد و پیمان، هم خونی.
تَبَلَّلَ: خیس شد، لو یَتَبَلَّلُ: اگر خیس شود.
ترجمهی بیت:
سعی نمودم، اگرممکن گردد، بهواسطهی پیوند خویشاوندی، رابطهی محبت و دوستی با آنها برقرار سازم.
شرح بیت:
«پوست دوستی را به پیوند خویشاوندی خیس نمودم» کنایه از این است که سعی نمودم به واسطه پیوند خویشاوندی رابطهی محبت و دوستی با آن ها (بنی امیه) برقرار نمایم.
مقصود از «هم» در «بَینَهُم» بنی امیه است.
«لَو یَتَبَلَّلُ» کنایه از این است که اگر امکان پذیر باشد.
103-
فَما زادَها إلاّ یُبُوساً و ما أری
لَهُم
رَحِماً و الحمدُ لِلّهِ تُوصَلُ
ترجمهی بیت:
پس تلاشم جز بردوری پیوند دوستی نیافزود وبه لطف خدا هیچ پیوند خویشی برای آنها قایل نیستم.
شرح بیت:
«توصلُ» در محل نصب، صفت «رحماً»، «والحَمدُللهِ» جملهی معترضه میباشد.
«فَما زادَها إلاّ یُبُوساً» اقتباس از اسالیب قرآنی نظیر این کریمه است: «ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُورا».(1)
شاعر میگوید هر چه تلاش نمودم با آن ها از طریق خویشاوندی پیوند محبتی برقرار سازم تلاشم بجایی نرسید و خدا را شاکر و سپاسگزارم که پیوندم با خدا استوار است، از این گفتهی شاعر میتوان چنین برداشت نمود که پیوند با آن ها با پیوند با خدا در یک مسیر نبوده است.
104-
و یُضحِی أناةً و التَّقیّاتِ مِنهم
أُداجی
عَلَی الدَّاءِ المُرِیبِ و أَدْمُلُ
مفردات:
ضَحِیَ یَضحی فلانٌ: تعرّض للشَّمسِ: به آفتاب شد، به آفتاب درآمد. أضحی: آشکار میسازد.
الأناۀ: بردباری، مدارا.
و التَّقیّات: ج تَقِیَّۀ: احتیاط کردن، مراعات نمودن، و در اصطلاح خودداری کردن از اظهار عقیده و مذهب خویش در مواردی که ضرر مالی یا جانی یا عِرضی متوجّه شخصی باشد.
تَقی یَتْقِی تُقیً و تَقِیَّۀً: پرهیز کرد، برحذر بود، تقیّه کرد، احتیاط و مراعات نمود.
أداجی: مدارا میکنم، داجاه: با او مدارا کرد.
المُریب: به شک اندازنده، پریشان کننده. الداء المریب: درد بی درمان، درد صعب العلاج.
أَرابَهُ: او را به شک انداخت، آشفته و پریشان کرد.
1) جز بر نفرتشان نیفزود. (فاطر/42- ترجمهی فولادوند)
دَمَلَ و دَوْمَلَ بَیْنَهُم: میان آن ها را اصلاح کرد.
دَمَلَ الدُّمَلَ: دمل را خوب کرد.
ترجمهی بیت:
بردباری و احتیاط نمودن در مقابل آنها را آشکار میسازم و با این درد صعب العلاج مدارا نموده و آن را مداوا مینمایم.
شرح بیت:
که با توجه به سیاق بیت و اعراب کلمات، درست تر به نظر میرسد و نگارنده در شرح و توضیح این بیت آن را برگزید.
105-
وَ إنِّی عَلی أَنّی أُری فی تَقِیَّۀٍ
أُخالِطُ
أَقْواماً لِقَوْمٍ لَمِزْیَلُ
مفردات:
خالَطَهم: با آن ها همنشینی کرد، با آن ها نشست و برخاست نمود.
زالَهُ یَزالُ و یَزیلُ زَیْلاً عن مکانه: او را کنار زد، دورش نمود.
المِزْیَل: مزایل: مفارقت کننده، جدا شونده، زایَلَة مُزایَلَةً: از او جدا و دور شد.
1) رافعی، ص76؛ خیاط، 56
ترجمهی بیت:
من به سبب تقیّه با اقوامی مجالست و همنشینی نموده و از قومی دیگر کنارهگیری مینمایم.
شرح بیت:
این بیت دارای طباق ایجاب است: «أخالِطُ» و «لَمِزیَلُ».
106-و
إنِّی عَلی إِغْضاء عَیْنَیَّ مُطْرِقاً
و
صبری عَلَی الأَقْذاءِ وَ هیَ تَجَلْجَلُ
107-و إنْ قِیلَ لَمْ أَحْفِلْ و لَیْسَ مُبالیاً
لَمُحْتَمِلٌ
ضُبّاً أُبالی و أَحْفِلُ
مفردات:
أَغْضَی عَلی الأمر: بر آن أمر صبر نمود، چشم پوشی کرد، سکوت کرد.
أَطْرَقَ: سرش را به زیر افکند، ساکت شد.
جَلْجَلَ الرَّجُلُ: با صدای بلند فریاد زد، جَلْجَلَ السَّحابُ: ابر غریّد و تندر زد.
الأقْذاء: ج القَذی: خاروخاشاک، مراد ستمها وظلمهایی است که درحق اهل بیت علیهم السلام میشود.
حَفَلَ یَحْفِلُ الْماءُ: آب جمع شد.
حَفَلَ الحِقْدَ: کینه را جمع نمود، کینه را بدل گرفت.
بالی الأَمْرَ و بالأَمْرِ: به آن کار بسیار أهمیت داد.
الضَّبّ: کینه، در اصل زخمی است در سینهی شتر.
ترجمهی ابیات:
شرح بیت:
الف- و إنیِّ علی إغضاءِ عَینَیَّ مُطرقٌ.(1)
ب- و إنّی علی إغضاءِ عَینی لَمُطرِقٌ.(2)
ج- و إنّی عَلی إغضاءِ عَینَیَّ مُطرِقاً.(3)
نگارنده با توجه به سیاق و ارتباط قوی ابیات «یکصد و ششم» و «یکصد و هفتم»، عبارت سوم را برگزید که ترکیب آن چنین است: «مُطرِقاً» حال، «علی» در«علی إِغضاءِ» به معنای «مع» میباشد، «صبری» معطوفِ بر إغضاءِ است.
این بیت دارای استعاره مکنیه است: شاعر ظلم و ستمهای بر اهل بیت علیهم السلام را به ابرهای غرّنده تشبیه نموده سپس ابرها را حذف و از لوازم آن «تَجَلجَلُ» به معنای غریدن را آورده است.
ترجمهی فوق از بیت 106 در صورتی است که مرجع ضمیر «هی» را الأقذاء بدانیم امّا اگر مرجع آن را عین در عینیّ بدانیم ترجمه چنین میشود: من آنگاه که در میان آن ها هستم سکوت اختیار کرده و چیزی بر زبان جاری نمیسازم امّا چشمانم فریاد میزنند و آنچه را که از محبت اهل بیت علیهم السلام و کینه دشمنان آن ها در دل دارم، آشکار میسازند.
«تجلجلُ» در بیت 106 مضارع میباشد که یک «ت» از آغاز آن حذف شده و در اصل «تَتَجَلجَلُ» میباشد.
«الأقذاء» در بیت 106 کنایه از ستمهایی است که بنی امیه در حق خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله روا میداشتند.
بیت 107 دارای فن التفات از تکلّم به غیب است: «لَم أحفل» متکلّم و «لَیسَ مُبالیاً» غایب که مراد از هر دو خودِ شاعر است، «لَمُحتَمِل» خبر برای «إنّی» از بیت یکصد و ششم است، لام در «لَمُحتَمِلٌ» مزحلقة و برای تأکید است.
بیت 107 دارای صنعت «ردُّ العجز علی الصدر» است: «لَم أحفل» و «أحفل».
«الضَّبّ» از بیت 107 استعاره است. اصل معنای آن زخمی است که در سینهی شتر است و در اینجا در معنای کینه به کار میرود.
108-
فَدُونکُمُوهَا یالَ أحْمَدَ إنَّها
مُقَلَّلَۀٌ
لَمْ یَألُ فیهَا المُقَلِّلُ
مفردات:
دُونَکُمْ: برای شما، در حق شما، مراد از «ها» در «فَدُونکُمُوهَا» همین قصیده است که شاعر در حال سرودن آن است.
یالَ: مخففّ یا آل.
مُقَلَّلَۀٌ: اندک، ناچیز.
ألا یَألو أُلُوّاً فی الأمْرِ: کوتاهی کرد، کندی نمود.
المُقَلِّل: کوچک شمارنده.
ترجمهی بیت:
ای خاندان احمد همانا این قصیده درحق شما اندک است، هرچند کوچک شمارندهی آن از هیچ تلاشی در جهت نیکویی و زیبایی آن فروگذار ننمود.
شرح بیت:
این بیت دارای تجرید کنایی است: منظور از «المُقَلِّل» در «لَم یَألُ فِیهَا المُقَلِّلُ» خود شاعر است که قصیده اش را در حق اهل بیت علیهم السلام کوچک و ناچیز میشمارد.
109-
مُهَذَّبَۀٌ غرّاءُ فی غِبِّ قَوْلِها
غَداۀَ
غدٍ تَفسِیرُ ما قالَ مُجْمِلُ
مفردات:
مُهَذَّبَۀٌ: پاک شده از عیوب، پیراسته.
غَرّاء: سپید از هرچیزی، أَغَرّ غَراء، ج: غر، درمثل آمده است: أغَرُّ من الأمانی.(1)
غَبَّ الرَّأیَ: در رأی و نظر تأنّی و تأمّل کرد، بررسی نمود.
المُجْمِلُ: خلاصه گویند، مجمل گوینده.
ترجمهی بیت:
قصیده ام در مدح شما پیراسته و سپید است، در آینده با تأمل و اندیشه در آن، تفسیر آنچه که خلاصه گوینده (به اجمال)گفته است، خواهد آمد.
شرح بیت:
شاعر میگوید من مطالب را بطور مجمل و خلاصه گفته ام و مفسران و شارحان در روزگاران پس از من آن را تفسیر نموده و شرح خواهند داد.
«مُهَذَّبة» معطوف بر «مُقَلَّلَة» ازبیت یکصد و هشتم، در تقدیر چنین است: وإنَّها مُهَذَّبَة، «فی غِبِّ» خبر مقدم و «تَفسیرُ» مبتدای موخر، «مجملُ» فاعلِ «قال» میباشد.
این بیت نیز دارای صفت تجرید کنایی است، زیرا مراد از «مُجمِل» کسی غیر از خودِ شاعر نیست.
1) سپیدتراز آرزوها. (دهخدا، ذیل«أغَرّ» )
110-
أَتَتْکُمْ عَلَی هَوْلِ الجَنانِ و لَمْ تُطِعْ
لَها
ناهیاً مِمَّنْ یَئِنُّ و یَزْحَلُ
مفردات:
ألْهَوْل: ترس، وحشت. حافظ میفرماید:
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز(1)
الجَنان: قلب، دل.
یَئنُّ: مینالد، أنَّ یئِنُّ أنیناً.
یَزحَلُ: دور میشود، زَحَلَ یَزْحَلُ زحلاً عن مکانه: از جای خود کنار رفت، دور شد.
ترجمهی بیت:
قصیده ام علی رغم وحشتِ دل بسوی شما آمد و از نهی کنندهای که مینالد و دور میشود، اطاعت ننمود.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید من این قصیده را در حالت آرامش و راحتی نسروده ام بلکه در حالتی از ترس و وحشت ناشی از خفقان حاکمان اموی، و در حالتی که از خویشان و بستگان مرا از سرودن آن باز میداشتند، سرودهام.
111-وَ
ما ضَرَّها أنْ کانَ فی التُّربِ ثاوِیاً
زُهَیرٌ
و أَوْدیَ ذو القُروحِ و جَرْوَلُ
مفردات:
ألثّاوی: اقامت کننده.
أَوْدی: هلاک شد، مرد.
1) حافظ، دیوان اشعار، ص 208
زهیر: مقصود زُهیر بن ابی سلمی از شاعران سرایندهی معلقات است.
ذو القروح: لقب امرؤ القیس از أصحاب معلقات است.
جَرْول: لقب حطیه از شاعران مخضرم است.
ترجمهی بیت:
هیچ ضرری به زهیر نرسید از اینکه در خاک مقیم گشت و اینکه إمرؤ القیس و حطیئه هلاک شدند و از دنیا رفتند.
شرح بیت:
شاعر میگوید چرا بیتابی نمایم و به خود ترس راه دهم در حالی که شاعران پیش من همه از دنیا رفتهاند؟
ضمیر «ها» در «ضَرَّها» به ما بعدِ خویش یعنی مفهوم برداشت شده از «أن کانَ فی التُّراب ثاویاً» باز میگردد.
«کانَ فی التُّرب ثاویاً» کنایه از مردن و در خاک شدن است.
«ثاویاً» اقتباس از این کریمه است: «وَ ما کُنْتَ ثاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ»(1)
«و» در «و ما ضَرَّها» استئنافیة است.
بین عبارتِ «و لَم تُطِع لَها ناهیاً مِمّا یَئِنُّ و یَزحَلُ» از بیت یکصد و دهم با بیت یکصد و یازدهم شبه کمال اتصال است؛ گویا کسی پرسیده چرا از ناله کنندهی دور شونده اطاعت نکردی؟ کمیت در بیت صد و یازدهم پاسخ گفته که من باکی ندارم، زیرا سرانجامِ هر کسی مرگ است همانگونه که شاعران پیش از من نظیر زهیر بن ابی سلمی و امری القَیس و حُطیئه اسیر کمند مرگ گشتند.
بیت یکصد و یازدهم کنایه از این است که کمیت از مرگ واهمهای ندارد و حاضر است جان خویش را در دفاعِ از اهل بیت تقدیم نماید.
1) و تو در میان ساکنان [شهر] مَدْیَن مقیم نبودی. (قصص/ 45- ترجمهی فولادوند)
این هاشمیه با مطلع:
«طَرِبْتَ وَ هَلْ بِک مِنْ مَطْرَب وَ لَمْ تَتَصابَ و لَمْ تَلْعَبِ»(1)
در شرح ابوریاش و الخیاط 33 بیت و در شرح الرّافعی و الصّالح 28 بیت است.(2)
صحبت از شادی و طرب که وجود وی را فراگرفته است.
بر شمردن اهلبیت علیهم السلام به عنوان شایستهترین مردمانی که شایستهی ستایشاند.
صحبت از عدالتی فراگیر که شرق و غرب عالم را در بر میگیرد که مراد از آن قیام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشد.
1- طَرِبَتَ وَ هَلْ بِک مِنْ مَطْرَب
وَ لَمْ تَتَصابَ و لَمْ تَلْعَبِ
مفردات:
طَرِبَ یَطرَبُ طَرَباً: به وجد آمد، از شادی در پوست خود نگنجید.
تَصابی: به بازی لهو و لعب میل کرد، شیفته گشت، عشق ورزید، عشق بازی کرد.
ترجمهی بیت:
به وجد آمده ای! آیا چیزی سبب بهوجد آمدن تو است؟ حال آنکه نه شیفته گشتهای و نه اهل بازی و سرگرمی هستی.
شرح بیت:
این بیت دارای تجرید است، مراد از «ت» در «طَرِبتَ» خود شاعر است.
2- صَبابَهَ شَوْقٍ تَهِیجُ الحَلِی
-مَ لا عارَفیها عَلَی الأَشْیَبِ
مفردات:
صَبابَۀ: عشق پرشور، سوز عشق.
هَاجَ الشَّئَ یَهیجُ هَیجاً و هِیَاجاً و هیجاناً: آن چیز را برانگیخت و به حرکت درآورد، این فعل هم به صورت لازم میآید و هم معتدی.(1)
الأَشْیَبُ: پیر مو سپید.
ترجمهی بیت:
شور عشقی (به جانت افتاده است) که شخص حلیم و بردبار را برانگیخته و در آن هیچ ننگی بر پیر موسپید نیست.
شرح بیت:
«صبابةَ» مفعول مطلق برای فعل محذوف، تقدیر آن چنین است: صَبَبتَ صَبابَةَ شَوقٍ.
1) ابن منظور، لسان العرب، ذیل «هیج»
3- وَ ما أنْتَ إلّا رُسُومَ الدِّیار
و لَوْ کُنَّ کالخِلَلِ المُذْهَبِ
مفردات:
ألخِلَل: غلافهای شمشیر، ج الخِلَّۀ.
المُذْهَب: طلا کاری شده.
ترجمهی بیت:
و تو را با آن عشق چه سر و کاری است غیر از آثار بجا ماندهی دیار دوست هرچند همچون غلافهای طلا کاری شدهی شمشیر باشند.
شرح بیت:
این بیت دارای ایجاز حذف بوده و تقدیر آن چنین است: ما أنت و ذاکَ.
شاعر در این بیت مخاطب خویش را از گریستنِ بر نشان سرای کهنه و ویرانِ دوست باز میدارد، این امر برای نخستینبار توسط کمیت صورت میپذیرد و میتوان گفت که شاعران عصر عباسی همانند بشار و ابو نواس شوریدن بر گریه بر اطلال و دمن را از کمیت اخذ نمودهاند.
4- وَ لا ظُعُنُ الحَیِّ إذْ أَدْلَجَت
بَواکِرَ کَالإجْلِ و الرَّبْرَبِ
مفردات:
ظُعُن: ج الظَّعینَۀ: زن کجاوه نشین، زن کوچ کننده.
أدْلَجَ: در شب حرکت کرد، ألادلاج: رفتن به آخر شب، به آخر شب رفتن.
بَواکر: ج باکِر: شتابان.
ألْإجْل: گله آهو.
الرَّبْرَب: گله گاو وحشی.
ترجمهی بیت:
و نه زنان کوچ کنندهی قبیله آنگاه که اوّل شب همانند گلههای آهوان و گاوهای وحشی حرکت کنند (مرا به شادی نشانده اند).
5- وَ لَسْتَ تَصُبُّ إُلَی الظّاعِنینَ
إذَا ما خَلِیلُکَ لَمْ یَصْبَبِ
مفردات:
صَبَّ إلیه: سخت شیفته او شد، عاشق او گشت.
ظاعنین: جالظاعن: کوچ کننده، کجاوه نشین، کوچنده.
الخلیل: دوست، یار. سعدی گفته است:
حریف عهد مودت شکست و من نشکستم خلیل بیخ ارادت برید و من نبریدم(1)
ترجمهی بیت:
و تو کسی نیستی که شیفتهی کجاوه نشینانِ کوچنده گردی، آنگاه که دوست تو (از میان آنها) عشق نورزد.
6- فَدَعْ ذِکْرَ مَنْ لَسْتَ مِنْ شَأْنِهِ
وَلا هُو مِنْ شَأنِکَ المُنْصِبِ
مفردات:
المُنْصِب: خسته کننده، رنج آور.
1) سعدی، مصلح بن عبدالله، کلیات سعدی، چاپ پنجم، به اهتمام محمد علی فروغی، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1365ﻫ ش، ص551.
شأَن: مرتبه، مقام، رفیع الشأن: بلند مرتبه، والامقام.
أَنْصَبَه: خسته اش کرد، او را به رنج آورد.
ترجمهی بیت:
پس رها کن ذکر و یاد آنکه در شأن و رتبهی او نیستی و او نیز در سطح مقام و رتبهی خسته کننده و رنج آور تو نیست.
شرح بیت:
شاعر در این بیت خود را بالاتر از آن میداند که به زنان زیبا روی و قبیلهی کوچ کنندهی آنها عشق بورزد وی آنان را شایستهی ستایش نمیداند بلکه به جای آنها بنیهاشم را بر میگزیند که بزرگوارترین مردمانند.
7- وهاتِ الثَّناءَ لِأَهْلِ الثَّناءِ
بِأَصْوَب قَوْلِک فَالْأَصْوَبِ
مفردات:
هاتِ: ببخش، بده، بیاور، حافظ میفرماید:
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا(1)
ترجمهی بیت:
و مدح و ستایش خویش را با درست ترین گفتار تنها برای أهلِ آن بیاور.
1) حافظ، دیوان اشعار، ص 6
8- بنی هاشِم فَهُمُ الأَکْرَمُونَ
بَنی الباذِخِ الأَفْضَلِ الأَطْیَبِ
مفردات:
الباذخ: والا مقام، بلند مرتبه، معنای حقیقی آن «کوه سخت بلند» بوده که مجازاً برای شرف شامخ و عزت بلند به کار میرود.
افضل: با فضلتر، برتر.
بَذَخَ یَبْذُخُ و تَبَذَّخ: بالا رفت، والا مقام شد.
اطیب: خوشبوتر، درمثل آمده است: اطیب نشرا من الروضة.
ترجمهی بیت:
برای بنی هاشم که بزرگوارترین مردمان و فرزندان آن شخص والا مقامِ، با فضلترِ خوشبوتریناند.
شرح بیت:
«بنیهاشم» عطف بیان برای «أهل الثناء» از بیت هفتم است.
این بیت دارای اسلوب حصر است؛ مسند «الأکرمون» معرفه به أل گشته که بر حصر دلالت دارد.
مراد از«الباذخ» وجود مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است.
9- و إیّاهُمُ فَاتَّخِذ أَوْلِیا
ءَ مِنْ دُونِ ذِی النَّسَبِ الأَقْرَبِ
مفردات:
ذُو النسبِ الأَقْرَب: خویشاوند بسیار نزدیک، فامیل بسیار نزدیک.
مِن دونِ: بهجای.
ترجمهی بیت:
و فقط آن ها را بجای نزدیکترین خویشان به عنوان دوست و یاور برگزین.
شرح بیت:
بیت دارای اسلوب قصر از نوع تقدیم ما حقه التأخیر است: «ایّاهُمُ» بر عامل خود «فَاتَّخِذ» مقدم شده است.
10- وَ فی حُبِّهمْ فَاتَّهِمْ عاذِلاً
نَهاک و فی حَبْلِهِمْ فَاحْطِبِ
مفردات:
ألْعاذل: سرزنش کننده.
حَطَبَ فی حَبْلِهِ: در ریسمان او هیزم گذاشت او را یاری کرد.
ترجمهی بیت:
و تنها در راه دوستی آن ها، سرزنش کننده ای که تو را منع مینماید، متهم ساز و فقط آنها (أهل بیت علیهم السلام ) را یاری نما.
شرح بیت:
در این بیت دو قصر از نوع «تقدیم ما حقه التأخیر» وجود دارد: «فی حبهم» بر «فاتهم» و «فی حبلهم» بر «فاحطب» مقدم شده است.
«فی حبلهم فاحطب» کنایه از یاری نمودن است.
11- أَری لَهُمْ الفَضْلَ فِیَ السَّابِقَاتِ
و لَمْ أَتَمَنَّ و لَمْ أَحْسَبِ
مفردات:
ألفَضل: برتری، رحجان.
تَمنَّی الرَّجُلُ: آن مرد دروغ گفت.تَمَنَّی الحَدِیثَ: حدیث را جعل نمود.
حَسِبَ: پنداشت، گمان کرد، شک کرد.
السابقات: مسابقه دهندگان و پیشی گیرندگان، «فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً»(1)
ترجمهی بیت:
برتری در میان مسابقه دهندگان را مختصّ آن ها میدانم، جعل حدیث نمیکنم و در این خصوص هیچ شکی ندارم (از روی حدس و گمان سخنی را بر زبان جاری نمیسازم).
شرح بیت:
ترجمه فوق زمانی است که «تمنّی» را به معنای «جعلِ حدیث» در نظر بگیریم، چنانچه به معنای «آرزو نمودن و درخواست کردن» باشد، ترجمه چنین میشود: «برتری در میان مسابقه دهندگان را مختص آن ها میدانم و مدح و ستایش من برای آن ها در مقابل درخواستی (صله ای که شاعران مدّاح از ممدوحان خویش میگیرند) نیست و در این خصوص شکّی ندارم».
تقدیم «لهم» بر «الفضل» قصر و از جنس تقدیم ما حقه التأخیر است.
این بیت تعریض به حاکمان اموی است که برای فضل و برتری خویش جعل حدیث مینمودند.(2)
12- مَسامِیحُ بِیضٌ کِرامُ الجُدُودِ
مراجِیحُ فی الرَّهَجِ الأَصْهَبِ
13- إذَا ضُمَّ فِی الرَّوعِ یَوْمَ الهِیا
جِ أَخِّرْ و أَقْدِمْ إِلیَ أَرْحِبِ
مفردات:
مَسامیح: ج مِسْماح: بسیار بخشنده، بسیار سخاوتند.
کرام: ج کریم: بزرگواران، شاعری سروده است:
هواخواه او گشته از جان و دل صغار و کبار و کرام و لئام(1)
الجُدود: ج جدّ: بهره، نصیب.
مَراجیح: ج مِرْجَح: سنگین بار، ثابت قدم.
الرَّهَج: غبار.
ألْأَصْهَب: میگون، سرخ و سفید، شرابی.
بیض: ج أبْیَض: روسپید، خوش نام.
بَیاض الوَجْه: روسپیدی، خوش نامی.
الرَّهَجِ الأَصْهَب: غبار بور، غبار سرخ و سفید.
ضَمَّهَ: آن را جمع نمود.
الرَّوع: ترس، جنگ.
أَقْدِم: جلو برد، پیش آی.
یَوْم الهِیاج: روز جنگ.
1) دهخدا ذیل«کرام»
أَخّر: بمعنای تَأَخَّر: تأخیر کن، عقب بایست.
أَرْحِب و أرحِبی: دو صیغه است که بدان اسب و شتر را زجر کنند، یعنی دور بمان.
ترجمهی ابیات:
12- آنها بسیارسخاوتمندان، سپیدرویان، بزرگوارنسبان و در میدان جنگ ثابت قدمتریناند.
13- آنگاه که در روز نبرد، جنگ شدت یافته و فریاد جنگجویان در نهیب بر مرکبها فزونی یابد.
شرح ابیات:
«الرَّهَج الأ صعَب» از بیت دوازدهم کنایه از میدان جنگ است.
بیت دوازدهم دارای ایجاز حذف است؛ مسندالیه محذوف و تقدیر آن چنین است: «هُم مَسامیحُ».
«أَخِّر و أَقْدِم و أرْحِب» از بیت سیزدهم کلماتی هستند که عرب با آن ها اسب را مخاطب میسازد و در جنگ شدید که کار دشوار میگردد جنگجو بیشتر از سایر مواقع با این کلمات اسب خویش را مورد خطاب قرار میدهد، جمع شدن این کلمات کنایه از شدید شدن جنگ است.
14- مَطاعیمُ حِینَ تَروحُ الشَّمالُ
بِشفَّانِ قِطْقِطِهَا الْأَشْهَبِ
مفردات:
المَطاعیم: ج مِطعام: بسیار اطعام کننده، بسیار غذا دهنده.
الشِّفّان: باد سردی که به هنگام ریزش باران میوزد.
القِطْقِط: کمترین باران.
ألْأشْهَب: روز سرد برفی.
ترجمهی بیت:
آنگاه که قحطی و گرسنگی شدید و فراگیر شود ایشان بسیار طعام دهندگان و بسیار بخشندگانند.
شرح بیت:
«تَروحُ الشَّمالُ بِشفَّانِ قِطْقِطِهَا الْأَشْهَبِ» کنایه از قحطی شدید و روی نمودن سختیهاست.
«مَطاعِیمُ» خبر برای مبتدای محذوفِ«هم» میباشد.
15- مَواهِیبُ لِلْمُنْفِسِ المُسْتَزادِ
لِأَمثالِهِ حِینَ لا مَوْهِبِ
مفردات:
مَواهیب: بسیار بخشندگان.
المُنْفِس: نفیس، گرانبها، باارزش.
المستزاد: مطلوب، مرغوب.
المُنفِس المستزاد: چیز نفیس و مرغوب.
المَوْهَب: عطا، عطیّه، بخشش، هِبَۀ.
ترجمهی بیت:
آن ها بسیار بخشندگان چیز با ارزش و مرغوباند آنگاه که بخشش و عطایی همانند آن چیز نفیس وجود ندارد.
شرح بیت:
16- أَکارمُ غُرٌّ حِسانُ الوُجُوهِ
مَطاعیمُ لِلطّارِقِ الْأجْنَبِ
مفردات:
مَطاعیم: ج مِطعام: بسیار خوراننده، بسیار مهمان.
أکارم: ج أکرم: بزرگوار، بسیار بزرگوار.
غُرّ: ج أَغَرّ: سپیدرو، نورانی، سپید پیشانی، مرد نیک.
الطّارق: کسی که شبانه درمی کوبد، فرود آینده در شب، «وَ السَّماءِ وَ الطَّارِق».(1)
الأَجْنب: بیگانه، ناآشنا.
ترجمهی بیت:
آنها بزرگواران و نیکمردان و نیکورویان و بسیار اطعام کنندگانِ ناآشناییاند که شبانه در میکوبد.
شرح بیت:
معمولاً کسی شبانه درِ خانه را میکوبد که گرفتار شدید است و نیاز به کمک دارد.
17- مَقارِیُ لِلضَّیْفِ تَحْتَ الظَّلامِ
مَوارِیُ لِلْقادِح المُثْقِبِ
مفردات:
المَقاری: ج المِقْری و المِقراء: مهمان کننده و بسیار نوازندهی مهمان.
1) سوگند به آسمان و آن آینده شب(طارق/1- ترجمهی مشکینی)
القادح: روشن کننده آتش، قَدَحَ و اقتَدَح بالزَّند: چوب آتش زنه را بهم زد که آتش بیافروزد.
المَواری: ج موری: برافروزاننده، آنکه آتش بر میآورد از آتش زنه.
المُثْقِب: درخشان، روشن کننده.
ترجمهی بیت:
آنها میهمان نوازان و بخشندگان و اطعام کنندهگانِ ره گم کردگانِ در تاریکی شباند.
شرح بیت:
معمولاً در آن روزگاران افراد سخاوتمند شبانگاه آتشی برمی افروختند تا راه گم کردگان و مسافران و گرسنگان به سوی آن ها هدایت شده و اطعام شوند، لذا برافروختن آتش در تاریکی شب کنایه از کرم و بخشندگی است.
18- إذَا المرخُ لَم یُورِ تَحْتَ العَفارِ
و ضُنَّ بقِدْرٍ فَلَمْ تُعْقَبِ
19- وَرَدْتُ مِیاهَمُمُ صادیاً
بَحَائِمَۀٍ وِرْدَ مُسْتَعْذِبِ
20- فَمَا حَلَّأَتْنِی عِصیُّ السُّقاۀِ
وَ لا قِیلَ یا ابْعَدْ و لا یا اغْرَبِ
مفردات:
المَرْخ و العَفار: نام دو درخت که با آن ها آتش میافروزند.
أوری الزَّند: چوب آتش زنه را روشن کرد.
أعْقَبَه: پاداش نیکو به او داد.
ألْإعقاب: اینکه مرد دیگی را به عاریت بگیرد و هنگام پس دادن از غذایی که در آن پخته چیزی در آن بیافکند.
الصّادی: تشنه.
الحائمۀ: ناقهای که در اثر تشنگی پیرامون آب میچرخد، عطشان، تشنه، ج: حَوائم وحُوَّم.
مُستَعِذب: آب و طعام پاکیزه یابنده.
وِرْدَ مُسْتَعْذِبِ: ورود کسی که طالب آب گواراست.
الوِرْد: وارد شدن در آب، به آبخور رسیدن و وارد شدن، تشنگی.
حَلَّأَتْنِی: مرا منع کرد، طرد نمود.
حَلَّأتُ الْإبلَ عَنِ الماء تَحْلِئَۀً: شتر را از آب راندم، منع کردم، طرد نمودم.
العِصِیّ: ج عصا: عصا، چوبدستی.
غَرَبَ فُلانٌ عَنّا: فلانی از ما دور شد.
السُّقاۀ: ج السّاقِی: ساقی، آب ده، آب دهنده، آنکه سیراب کند فردوسی میفرماید:
بده ساقیا جام گیتی نما که او عیب ما را نماید بما
ترجمهی ابیات:
18- آنگاه که مردم بیچیز و گرسنه گردند، و (به سبب تنگ دستی) پاداش نیکی و احسان را ندهند.
19- درحالی که تشنه هستم به همراه ناقهی عطشانم، چون یابندهی آب شیرین و گوارا بر آبهای آنها وارد میشویم.
20- پس عصاهای ساقیان مرا از نوشیدن باز نداشته و دور و طردم نمینمایند.
شرح ابیات:
در بیت هجدهم مراد از اینکه «درخت مرخ زیر درخت عفار را شعله ور نسازد» این است که مردم به فقر و تنگدستی افتاده و دیگر آتشی برای پخت و پز افروخته نمیشود و «به دیگ عاریتی بخل ورزیده شده» کنایه از این است که مردم پاداش نیکی را نمیدهند.
در بیت نوزدهم «وِردَ» مفعول مطلق نوعیِ «وَرَدتُ» میباشد.
در بیت بیستم «به من گفته نشد: فلانی دور شو یا کنار برو» کنایه از طرد نکردن است.
21- وَ لکِنْ بِجَأجَأَۀِ الأکرمینَ
بِحَظِّیَ فِی الأکْرَمِ الأَطْیَبِ
مفردات:
الجَأْجَأَۀ: دعوت برای نوشیدن، خوش آمدگویی، جَأْجَأَ الْأبِلَ: شتر را صدا کرد که آب بنوشد، به او گفت: جِیء جیء.
الحَظّ: بهره، نصیب.
ترجمهی بیت:
بلکه به خاطر بهره و نصیبی که نزد آن کریمترین و پاکترین دارم با خوش آمدگویی آن بزرگواران برای نوشیدن(از چشمهی محبت آنها) مواجه گشتم.
شرح بیت:
مراد از «الاکرم الأطیب» ذات مقدس باری تعالی است که این سعادت را نصیب شاعر نموده تا از چشمه محبت اهل بیت علیهم السلام بهره مند گردد و منظور از الاکرمین اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله .
شاید بتوان گفت منظور از «الاکرم الأطیب» یکی از امامان بزرگواری باشد که کمیت توفیق شرفیابی به حضور ایشان را داشته و با آن حضرت هم عصر بوده است.
22- لَئِن طالَ شِربِیَ لِلْآجِناتِ
لَقَدْ طَابَ عِنْدَهُمُ مَشْرَبِی
مفردات:
شِرب: نصیب و بهره از آب، «قالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُوم».(1)
مَشرب: آشامیدن، «قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ».(2)
الآجِنات: ج الآجِن: متغیر و بدبو، آب رنگ و طعم بگردانیده.
طابَ: گوارا گشت، طابَ طِیباً و طَاباً و طِیبَةً و تَطْیَاباً: گوارا و شیرین و خوب شد.
الماءُ الآجِنُ: آبی که رنگ و بویش عوض شده، آب آلوده، آب متغیر و بدبو.
ترجمهی بیت:
هرچند نصیب من از آبهای بگردیده به درازا کشید امّا نوشیدن من از چشمهی آنها، گوارا و شیرین گشت.
شرح بیت:
این بیت دارای صفت«ردّ العَجُزِ علی الصَّدر» است: شِربی و مَشربی.
23- أَحِلّ و أَصْدُرُ عَن غَیْرِهم
بِرِیِّ المُحَلَّأِ و المُوأَب
مفردات:
حَلَّ المکانَ یَحِلَُّ: در آن مکان فرود آمد.
الرِّیّ: سیرآب شدن.
المُحَلَّأ: منع شده.
المُوأب: بازگردانده شده.
صَدَرَ عَنِ الماءِ: از آب بازگشت، از آب خارج شد.
ترجمهی بیت:
از چشمهی غیر آن ها منع و از آن خارج میشوم بمانند سیراب شدن کسی که از آب منع گشته و بازگردانده شده است.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید به سبب دوستی و محبت شما أهل بیت مطرود دیگران هستم و آن ها مرا از خود میرانند خواه این رانده شدن از جانب دشمنان اهل بیت باشد یا از جانب کسانی که دشمن ایشان نیستند امّا از ترس بنی امیّه شاعر را که مشهور به حبّ اهلبیت علیهم السلام است از خود میرانند و منظور از «سیراب شدنِ منع شده و بازگردانده شده» یعنی از سرزنش و طعنه سیراب میشود و به عبارت دیگر به جای اینکه با احترام و محبت روبرو شود با سرزنش و طعنه روبرو گشته و طرد میگردد.
«أُحِلٌّ» در شرح خیاط به صورت مجهول«أُحَلَّا» ضبط شده است که«أُحَلّا» درستتر به نظر میرسد.
24- أُناسٌ إذا وَرَدَتْ بَحْرَهُمْ
صَوادِی الغَرائب لَمْ تُضْرَبِ
مفردات:
الصّوادی: ج الصّادی: تشنه.
الغرائب: ج الغریبۀ: شترانی که وارد شتران قوم دیگر شده و افراد آن قوم شیرشان را دوشیده و آن ها را کتک میزنند.
ترجمهی بیت:
آن ها (بنی هاشم) مردمانی هستند که هرگاه شتران تشنهی بیگانه (به جهت نوشیدن آب) وارد دریای آن ها گردند کتک نخورده و طرد نمیشوند.
شرح بیت:
این بیت دارای ایجاز حذف است: «أناس» خبر برای مبتدای محذوف، تقدیر آن: «هُم أُنَاسٌ».
25- وَ لَیْسَ التَّفَحُّشُ مِنْ شَأْنِهِم
وَ لا طَیْرَۀُ الغَضَبِ المُغْضِبِ
مفردات:
التَّفَحُّش: ناسزاگویی، دشنام دادن.
ألطَّیْرَۀ: سبک سری، سبکی.
الغَضبُ المُغْضِبُ: غضب شدید، غضبی که خشمگین میسازد.
أَغْضَبَهُ: او را خشمگین ساخت.
ترجمهی بیت:
نه ناسزاگویی و دشنام در شأن ایشان است و نه سبُکی ناشی از خشم شدید آن ها را در میرباید.
شرح بیت:
عبدالملک با زید بن علی بن حسین علیه السلام مشخص است.(1)
«الغَضَبُ المُغضِبُ» دارای اسناد مجازی است همانند: شعرٌ شاعرٌ.
این بیت اقتباس معنوی از کلام علی علیه السلام در وصف پرهیزگاران است: «بَعِیداً فُحْشُه، مَکْظُوماً غَیْظُه».(2)
26- وَ لَا الطَّعْنُ فی أعْیُنِ المُقْبِلینَ
وَ لا فِی قَفَا المُدْبِرِ المُذْنِبِ
مفردات:
الطَّعن: نیزه زدن.
ألْمُقْبل: اقبال کننده، روی آورنده.
ترجمهی بیت:
نه برچشمِ روی آورندگان نیزه میزنند ونه بر پشت گنهکاری که پشت نموده و میگریزد.
شرح بیت:
از اخلاق کریمانهی آنها این است که از ستمگرانِ در حق خویش در میگذرند؛ ستم کنندگانِ در حق آنها هرگاه پشیمان شوند و به ایشان روی آورند آن بزرگواران دست ردّ به سینهی ایشان نمیزنند آنگونه که در قضیهی حرّ بن یزید ریاحی با امام حسین علیه السلام مشاهده میشود. و بر پشت آن جنگجویی که در میدان جنگ توان مقابله با آن ها را نداشته و میگریزد نیزه فرو نمیکنند.
اقتباس معنوی از کلام امیر مومنان علی علیه السلام است: «یَعفُو عَمَّن ظَلَمَهُ».(3)
27- نُجُومُ الأُمُورِ إذَا ادْلُمِّسَت
بِظَلْماءَ دَیْجُورِهَا الأَشْهَبِ
مفردات:
الأشهَب: بسیار تاریک.
إدْلَمَّسَتْ: تاریکی شدّت یافت.
دَیْجور: ظلمت، تاریکی.
ترجمهی بیت:
آنگاه که امور پیچیده و تاریک و بسیار مبهم گردند آن ها ستارگان روشنگر آنند.
شرح بیت:
«نُجُومُ» خبرِ مبتدای محذوف«هم» میباشد.
این بیت کنایه از این است که آنها حلّال مشکلات هستند آن زمان که راه حلی برای آنها یافت نشود.
28- و أهلُ القَدیم و أَهْلُ الحَدِیثِ
إذَا نُقِضَتْ حَِبْوَۀُ المُحْتَبِی
مفردات:
الحَبْوَۀ: حبوة: لباسی که با آن زانو را به پشت بندند.
الإحتباء: حَبوة بستن و گردپای نشستن، پشت و ساق در هم کشیده نشستن؛ الإحتباءُ حِیطَانُ العَرَبِ: احتباء دیوار عرب است؛ عرب هر گاه خواهد تکیه نماید چنین کند.
المُحْتَبِی: کسی که نشسته و دو زانوی خود را با جامه ای به پشت خویش بسته است این عمل تکیه گاه عرب در بیابان بود آنجا که هیچ تکیه گاهی وجود ندارد، این حالت کنایه از متانت، وقار و سنگینی است.
ترجمهی بیت:
آنها عالمانِ به حوادث قدیم و جدیدند آنگاه که شخصِ سنگین بار و شکیبا سنگینی خویش را از کف دهد.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید: آنها هنگامی که حوادث ناگوار پیش آید وقار و متانت خویش را از دست نمیدهند زیرا به اذن خدا از حوادث گذشته و آینده آگاهند.
«أَهلُ القدیم وأهل الجدید» ایجاز حذف دارد، تقدیر چنین: هُم أهل علمِ القدیم و أهل عِلم الحدیث.
29- وَ شَجْوٌ لِنَفْسِیَ لَمْ أنْسَهُ
بِمُعْتَرَک الطَّفِّ فَالمِجْنَبِ
مفردات:
ألشَّجْو: غم، اندوه، حزن.
المُعْتَرَک: میدان جنگ، رزمگاه.
الطَّفّ: کربلا.
المِجْنَب: نام مکانی است.
ترجمهی بیت:
غم و اندوهی از قتلگاه کربلا و مِجنب بر جان من است که آن را فراموش نکرده ام.
شرح بیت:
«المِجنب» در شروح رافعی و خیاط به صورت«المُحتَبی» روایت شده است.(1)
1) رافعی، ص80؛ خیاط، ص59.
30- کَأَنَّ خُدُودَهُم الواضِحَا
تِ بَیْنَ المَجَرِّ إلیَ المَسْحَبِ
31- صَفائحُ بِیضٌ جَلَتْها القُیُو
نُ مِمَّا تُخُیِّرْنَ مِنْ یَثْرِبِ
مفردات:
الخُدود: ج خدّ: گونه.
الواضِح: درخشان، نورانی.
المَجَرّ: مکان کشیدن، اسم مکان میباشد.
المَسْحَب: محل کشیدن، اسم مکان میباشد.
صَفائح: ج صفیحۀ: تیغهی پهن، تیغهی شمشیر.
بِیض: ج أبیض و بیضاء: سپید.
جَلَتْها: آن ها را صیقل داده اند، جَلا السَّیفَ یَجلُو جَلواً و جَلاءً: شمشیر را تیز کرد، آن را صیقل داد.
القُیُون: ج القَیْن: آهنگر، شمشیر ساز.
یثرب: مدینۀ النبی، شهر پیامبر صلی الله علیه و آله .
ترجمهی بیت:
30- گویا گونههای نورانی و درخشان آن ها از محل کشیدن تا محل کشیدن دیگر-
31- شمشیرهای درخشانِ برگزیدهی شهر یثرب است که آهنگران آن ها را صیقل داده اند.
شرح ابیات:
درخشش چهرههای آنها رابه لمعان ودرخشش شمشیرهای صیقل داده شده تشبیه نموده است.
32- أؤَمِّلُ عَدْلاً عَسی أَنْ أَنا
لَ ما بَیْنَ شَرْقٍ إلی مَغْرِبِ
عَسی: باشد که، قریب و نزدیک است که چنین شود، از افعال مقاربه است.
أن أنال: بدست آوردم. دستیابم، نالَ یَنالُ نَیلاً المَطلُوبَ: خواسته را بدست آورد.
ترجمهی بیت:
امید و آرزوی عدلی دارم که شرق و غرب عالم را فرا گیرد، باشد که به این آرزو دست یابم.
شرح بیت:
این بیت برگرفته از این حدیث نبوی است: «لَو لَم یَبقَ مِن الدَّهرِ الّا یَومٌ لَبَعَثَ اللَّهُ رَجُلاً مِن اهلبیتی یملأها عدلا کما ملئت جورا»(1)
33- رَفَعْتُ لَهُمْ ناظِرَی خائفٍ
عَلَی الحَقِّ یُقْدَعُ مُسْتَرْهِبِ
مفردات:
یُقدَع: منع میشود، قَدَعَهُ یَقْدَعُ قَدْعاً: او را منع نمود، بازداشت.
المُسْترهِب: هراسناک، ترسان.
1) اگر یک روز هم از عمر دنیا باقی باشد خداوند مردی را از اهل بیت من بر میانگیزد و زمین را پر از عدل و داد میکند بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.(سید بن طاووس، علی بن موسی بن جعفر بن طاووس، الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، چاپ اول، خیام، قم، 1400 ق، 1/176، به نقل از احمد بن حنبل، مسند، 1/99)
ترجمهی بیت:
بلند کردم به سوی آن ها دو چشم کسی که ترسان و هراسان است برحقّی که منع میشود.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید من با سرودن شعرم حق ضایع شدهی آن ها را به تصویر کشیدم و با دیده ای نگران و مضطرب به آن ها نگریستم برای آن حقی که از آن ها ضایع شده است.
«مُستَرهِبِ» صفت برای «خَائفٍ» میباشد.
«هم» در «لهم» به بنی هاشم باز میگردد.
این هاشمیه در شرح ابوریاش 20 بیت، در شرح الخّیاط21 و در شرح رافعی و الصلاح19 بیت است(1).
حزن و اندوه شاعر بر مصائب هاشمیها که بهترین شافعان روز جزایند.
واقعه غدیرخم و ذکر مناقب حضرت علی علیه السلام .
شکایت از سیاست ظالمانهی امویان و دعوت به قیام و جهاد.
1- نَفَی عَن عَیْنِکَ الأَرَقُ الهُجُوعَا
وَ هَمٌّ یَمْتَرِی مِنْها الدُّمُوعَا(2)
مفردات:
الأرَق: بی خوابی، شب نخوابی، أرِقَ یَأرَقُ أرقاً: بی خواب گشت.
نَفی: دور ساخت.
الهُجُوع: خواب، خفتن، به خواب رفتن به شب، هَجَعَ یَهجَعُ هُجوعاً.
إمْتری و إستمری اللّبن و غَیْره: شیر و غیره را دوشید.
ترجمهی بیت:
بیخوابی و غمی که اشکها را جاری سازد، خواب را از چشمان تو ربوده است.
شرح بیت:
«هَمٌّ» معطوف بر «الأَرَقُ» میباشد.
این بیت دارای استعارهی مکنیه است؛ شاعر «هَمٌّ» را به کسی که شیر میدوشد تشبیه نموده است سپس مشبهبه(دوشندهی شیر) را حذف واز لوازم آن «یمتری» را ذکر نموده است.
این بیت دارای صنعت طباق است: «الهجوع» با «ألارق»
2- دَخیلٌ فی الفُؤَادِ یَهیجُ سُقْماً
و حُزناً کانَ مِنْ جَذَلٍ مَنُوعاً
مفردات:
هاجَ یَهِیجُ: برانگیخت.
السُّقم: بیماری.
الجَذَل: شادی.
المَنْوع: ممانعت کننده.
ترجمهی بیت:
غمی بر دل نشسته است که درد انگیز و ماتم زاست به گونهای که به شدت از شادی جلوگیری مینماید.
شرح بیت:
«دخیلٌ» صفتِ «هَمٌّ» از بیت نخست است.
3- وَ تَوْکافُ الدُّمُوعِ عَلَی اکْتِئَابٍ
أَحَلَّ الدَّهْرَ مُوجِعُهُ الضُّلُوعَا
مفردات:
ألتَّوْکاف: ریزش، جاری شدن اشک.
وَکَفَ الدَّمْعُ و نَحْوُهُ: وکفاً و وکیفاً و وکوفاً و وَکَفاناً: اشک و امثال آن کم کم جاری شد.
الإکتئاب: حزن، اندوه.
إکْتَئَبَ الرَّجُلُ یَکْتَئِبُ إکْتِئاباً: محزون گشت، غمگین شد.
أَحَلَّ: فرود آمده است، نازل شده است.
الدَّهر: در طول روزگار.
المُوجع: به درد آورنده، درد آور، مؤلم؛ أوْجَعَهُ إیجاعاً: دردش آورد، رنجه اش کرد.
الضُّلوع: ج الضِّلع: دنده، استخوان پهلو.
ترجمهی بیت:
ریزش اشک ها بر اندوهی است که درد آن در طول روزگاران بر دل نشسته است.
شرح بیت:
«توکافُ» مبتدا، «عَلَی اکْتِئَابٍ» در محل رفع و خبر آن، «الدَّهر» مفعول فیه، «مُوجِعُهُ» فاعل أَحَلَّ و «الضُّلُوعا» مفعول به، و جملهی«أَحَلَّ الدَّهْرَ مُوجِعُهُ الضُّلُوعا» در محل جر و صفت برای إکتئابٍ میباشد.
«الضُّلُوعا» مجاز مرسل به علاقهی مکانیه، مراد از آن قلب میباشد.
4- یُرَقْرِقُ أَسْجُماَ دِرَراً وَ سَکْباً
یُشَبَّهُ سَحُّها غَرْباً هَمُوعا
مفردات:
رَقْرَقَ الدَّمْعَ یُرَقْرِقُ: اشک را جاری ساخت.
ألْأَسْجُم: ج سَجْم: اشک، باران، سَجَمَتِ العینُ الدمعَ و السحابةُ الماءَ تَسْجِمُه و تَسْجُمُه سَجْماً و سُجُوماً و سَجَماناً: و هو قَطَران الدمع و سَیَلانه، قلیلًا کان أَو کثیرا.
ألدِّرَر: ج الدِّرَّۀ: ریزش، دَرَّ الحلیبُ دَرّاً: شیر بسیار شد، شیر ریزان شد.
السَّکْب: ریزش مداوم باران، سَکبتُ الماءَ سَکباً و سُکوباً: صببته: آب را ریختم، قوله تعالی: «وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ»(1)أی
سائل مصبوب یجری علی وجه الأرض من غیر حفر.
السَّح: ریزش؛ سَحَّ الماءَ یَسُحُّ سحّاً: آب را پیاپی و بسیار ریخت.
الغَرْب: دلو بزرگ، در کتاب «العین» آمده است: و الغرب أعظم من الدلو، و هو دلو تام.(2)
ألْهَمُوع: بسیار ریزان،، هَمَعَ الدمْعُ و الماءُ و نَحوُهُما یَهْمَعُ و یَهْمُعُ هَمْعاً و هَمَعاً و هُمُوعاً و هَمَعَاناً و أَهْمَعَ: سال
ترجمهی بیت:
آن درد اشکهای ریزان و مداومی جاری میسازد که ریزش پی در پی آن دلو بزرگ پر از آبی را میماند که به شدت در حال ریختن است.
شرح بیت:
فاعل «یُرقرقُ» ضمیر مستتر هوَ، به «إکتئاب» از بیت قبل باز میگردد.
«یُرَقْرِقُ، أَسْجُماً، دِرَرا،ً سَکْباً، سَحُّها، غَرْباً، هَمُوعاً» دارای مراعات نظیرند.
5- لِفقدانِ الخَضارِمِ مِن قریشٍ
و خیرِ الشافعینَ معاً شفیعاً
مفردات:
الخَضارم: ج خِضرَم: جواد و بسیار عطا، مهتر و بردبار، اصل آن چاه بسیار آب، دریای بزرگ بسیار آب؛ از این جهت به آقا و سرور بخشنده خضرم گفتهاند که او نیز همانند دریا خیر و برکتش فراوان و همگانی است.
ترجمهی بیت:
(این اشک و اندوه) به سبب از دست دادن بزرگان قریش و بهترین شفاعت کنندگان است که همگان در پیشگاه خدای رحمان شفاعت کننده هستند.
6- لَدی الرَّحمنِ یصدعُ بالمَثانی
و کان له ابو حسنٍ قریعاً
7 – حَطُوطاً فی مَسَرَّته و مولیً
إلی مَرضاةِ خالقه سریعاً
مفردات:
صَدَعَ به: آن را آشکار کرد، بیان کرد، برملا نمود.
صَدَعَ بالحقِّ: حق را آشکارا گفت.
المَثانی: سورهی حمد، در اینجا مراد قرآن کریم است.
القریع: برگزیده، مختار.
الحطوط: تندرو، شتابان، اصل معنای «الحطوط» ماده شتر تندرو میباشد.
ترجمهی ابیات:
6- پیغمبری که از جانب خدای رحمان قرآن را برای مردم بیان مینماید و ابوالحسن
علی علیه السلام برگزیدهی اوست.
7-(برگزیده ای)که درشاد نمودن او(پیامبرص) پیشتازوبه خشنودی خالق خویش شتابان است.
شرح ابیات:
«یصدع» استعارهی تبعیهی تصریحیه از آشکار نمودنی است که پنهان نمودنش ممکن
نباشد، آن گونه که شیشهی شکسته نیز التیام نمیپذیرد.
8- و أَصفاهُ النّبیُّ عَلَی اختیارٍ
بما أعییَ الرُّفُوضَ لَهُ المُذِیعَا
مفردات:
أصفاه: او را برگزید، انتخاب کرد.
اعیی: ضعیف گردانید، به زانو در آورد، أعیا یعیی إعیاء.
الرّفوض: به معنی رافض است یعنی رها کننده، ترک کننده، گریزان.
المذیع: انتشار دهنده، پخش کننده، در اینجا مراد کسی است که علیه حضرت علی علیه السلام سخن پراکنی میکند.
ترجمهی بیت:
پیامبر او را با اختیار از جانب خدا (چنان) برگزید که گریزان از این گزینش و شایعه سازِ علیه آن را به زانو در آورد.
شرح بیت:
«علی اختیارٍ» دارای ایجاز حذف، تقدیر آن چنین است: علی اختیارٍ من الله سبحانه و تعالی.
9- وَ یَومَ الدّوحِ دَوحِ غدیرِ خمٍّ
أبانَ لهُ الوِلایَةَ لَو أُطِیعَا
مفردات:
الدَّوح: درختان بسیار بزرگ، ج الدَّوحة: درخت بزرگِ پر شاخه.
یوم الدَّوح: منظور روز غدیر خم است زیرا پیامبر در مکانی که درختان بزرگ داشت توقف نمود و حضرت علی علیه السلام را به جانشینی خود برگزید،
ترجمه بیت:
و در روز دوح، دوح غدیر خم ولایت وی را آشکار نمود، ای کاش اطاعت میشد.
شرح بیت:
این بیت اشاره به واقعهی غدیر خم دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله به امر خدا حضرت علی علیه السلام را به جانشینی خویش برگزید.
«لو» در این بیت به معنای «لیت» میباشد.
10- ولکنَّ الرِّجالَ تبایَعُوها
فَلَم أرَ مِثلَها خَطراً مبیعاً
مفردات:
تبایعا: پیمان خرید و فروش بستند، پیمان بیعت بستند؛ تبایعوا الولایة: ولایت را مورد معامله قرار دادند.
الخَطَر: امر بزرگ، بلندی پست و مقام، نظیر و شبیه ولی فقط در چیزهای مهم گفته میشود.
المبیع: خرید و فروش کردن، کالای مورد معامله.
ترجمهی بیت:
اما آن مردان بر آن حق (ولایت) پیمان خرید و فروش بستند و من هیچ معاملهای بزرگی چون آن ندیدم.
شرح بیت:
این بیت اشاره به سقیفهی بنی ساعده دارد که در آنجا حق ولایت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله را که امری الهی بوده و حتی در اختیار خود پیغمبر صلی الله علیه و آله هم نبود به معامله گذاشتند دوّمی آن ها در آن روز به اوّلی واگذار نمود و او نیزعلی رغم اینکه حضرت علی علیه السلام را شایسته تر میدانست و بارها میگفت: «ای مردم بیعت مرا فسخ کنید و از خلافت عزل نمایید که من بهترین شما نیستم در حالی که علی در بین شماست» جانشینی را برای نفر دوم وصیت نمود که حضرت در خطبهی شقشقیه به این امر اشاره میفرماید: «فیا عجباً بینا هو یستقیلها فی حیاته، اذ عقدها لآخر بعد وفاته».(1)
11- فَلَم أبلُغ بِهِم لَعناً ولکن
أساءَ بِذاک أوَّلُهُم صَنیعَا
مفردات:
الصَّنیع: کار، عمل، نیکی، اقدام.
ترجمهی بیت:
پس من آن ها را لعنت نمیکنم امّا شخص نخست آن ها با این اقدام خود بد کاری کرد.
1) شگفتا! اولی با اینکه در زمان حیاتش میخواست حکومت را واگذارد، ولی برای بعد از خود عقد خلافت را برای دیگری بست. (نهج البلاغه، خطبهی سوم- ترجمهی انصاریان، ص59)
شرح بیت:
مراد از «أوّلهم» ابو بکر بن ابی قحافه است.
12- فَصَارَ بِذاکَ أقرَبُهُم لِعَدلٍ
إلی جورٍ وأحفَظُهُم مُضِیعَا
مفردات:
أحفظ: نگه دارندهتر، با محفوظاتتر، در اینجا یعنی داناترین.
أضاع الأمر: آن کار را تباه نمود، ضایع کرد.
ترجمهی بیت:
پس با آن اقدام، نزدیکترین آن ها به عدل ستمکار و نگه دارنده ترینشان تبهکار گشت.
شرح بیت:
مراد از«أقربُهم لِعدلٍ» عمر بن خطاب و مقصود از «أحفَظُهم» ابو بکر بن أبی قُحافه میباشد.
13-أضاعُوا أمرَ قائِدِهِم فَضَلُّوا
و أقوَمُهُم لَدیَ الحَدَثانِ رِیعَا
مفردات:
الحدَثان: گرفتاریها، حوادث روزگار.
ریعَ: ترسید، لرزید، مجهول راع یروعُ میباشد، لغزید.
راعه و روّعَه: او را ترساند، بند دلش را لرزاند.
ترجمهی بیت:
امر پیشوای خویش را ضایع نمودند در نتیجه گمراه شدند و مقاوم ترین آن ها در مقابل حوادث روزگار لغزید.
شرح بیت:
مراد از «قائدهم» در اینجا پیامبر صلی الله علیه و آله و مقصود از «أمر» فرمان آن حضرت مبنی بر ولایت و جانشینی امیر المؤمنین علی علیه السلام است.
14- تَناسَوا حَقَّهُ وَ بَغَوا عَلَیهِ
بِلاتِرَةٍ و کانَ لَهُم قریعاً(1)
مفردات:
تَناسوا: تظاهر به فراموشی نمودند، خود را به فراموشی زدند.
بَغَوا علیه: بر او ستم کردند.
التِّرة: ظلم.
القریع: سرور.
ترجمهی بیت:
حق او را فراموش کردند و بدون آنکه ظلمی کرده باشد بر او ستم نمودند. در حالی که آقا و سرور آنها بود.
15- فَقُل لِبَنِی امیَّةَ حَیثُ حَلُّوا
و إن خِفتَ المُهَنَّدَ و القَطِیعَا
16- ألا أفٍّ لِدَهرٍ کُنتُ فیهِ
هِداناً طائعاً لکُمُ مُطیعا
مفردات:
المُهَنّد: شمشیر هندی، شمشیر تیز و برّان.
القَطِیع: تازیانه، شلاق.
1) این بیت در شرح ابو ریاش در حاشیه، لیکن در شرح خیاط و رافعی در متن آمده است. (ابوریاش، ص198؛خیاط، ص61، رافعی، ص 82)
الهِدان: ترسو، بیمناک، کسی که برای جنگ سنگین است و نمیجنبد و به جنگ نمیرود.
هَدَن یَهدِنُ هُدُناً: ترسید و سست شد، ساکن شد و آرام گرفت.
ترجمهی بیت:
15- به بنی امیه هر جا که فرود آیند هر چند از تازیانه و شمشیر آن ها بترسی بگو:
16- اُف بر این روزگاری که در آن بیمناک و مطیع و فرمانبردار شما گشتم.
17- أجاعَ اللهُ مَن أشبَعتُمُوهُ
و أشبَعَ مَن بجورکُم أُجِیعَا
18- وَ یَلعَنُ فَذَّ اُمَّتِهِ جِهاراً
اذا ساسَ البَرِیَّةَ و الخَلِیعَا
19- بِمَرضِیَّ السِّیاسَةِ هاشمیًّ
یکونُ حیاً لاُمّتِه رَبِیعَا
20- و لیثاً فی المَشاهِدِ غیرَ نکسٍ
لِتَقوِیمِ البَرِیَّةِ مُستَطِیعَا
21- یُقیِمُ اُمُورَها و یَذُبُّ عَنها
و یترکُ جَدبَها ابداً مَریعا
مفردات:
ألفذّ: نخستین تیر قمار، تک، فرد، در اینجا مقصود معاویه بن ابی سفیان است.(1)
جِهاراً: آشکاری، روشنی، رسوایی، بدنامی، در این جا به معنای رسوایی و بدنامی است.
ساسَ یَسُوسُ: حکومت کرد.
البَرِیَّة: مردم.
1) ابوریاش، ص199
الخَلِیع: متظاهر به فسق، خبیث، بد طینت،آن که عاجز گردانیده باشد اهل خود را به جنایت، آن کودکی که اهل او وی را از خانه بیرون راندهاند، مراد ولید بن عبدالملک خلیفهی مروانی هم عصر کمیت بن زید است.(1)
المرضِیّ: مورد رضایت، پسندیده، «وَ کانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا»(2)
الحَیا: سر سبزی، خرّمی، باران.
حیاً ربیعاً: باران بهاری.
اللیث: شیر.
النِّکس: ضعیف، ترسو.
غَیرُ نِکسٍ: قوی، شجاع، پرتوان.
تقویم: راست گردانیدن، راست کردن، «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویم».(3)
قَوََّم الشیء یُقَوِّم تَقوِیماً: آن چیز را درست کرد، إصلاح نمود.
مُستطیع: قادر، توانا، پرتوان.
المشاهِد: ج المَشهَد؛ میدانهای نبرد.
ذبَّ یَذِبُّ عنه: از او دفاع کرد.
الجَدب: خشکی.
المَریع: سر سبز و خرّم.
ترجمهی ابیات:
17- خداوند گرسنه گرداند کسی که شما او را سیر کردید و سیر گرداند کسی که به ستم شما گرسنه شد.
18- و نخستین فرد شما (معاویه) و متظاهر به فسقِ بد طینت (ولید بن عبدالملک) را لعنت نماید که با بدنامی-
19- به جای سیاستمدار مورد رضایت هاشمی بر مردم حکومت کرد که برای امتش بهاری شکوفا میباشد.
20- وشیری شکست ناپذیر در میدانهای نبرد که در به راه راست آوردن مردم پرتوان بود.
21- امور امّت را بپا میداشت و از آن ها دفاع مینمود و خشک سالیها را برای همیشه به سر سبزی مبدل میساخت.
شرح ابیات:
«باء» در «بِمَرضیٍّ» از بیت نوزدهم به معنای بدل است.
«مستطیعاً» از بیت نوزدهم صفت «لیثاً» میباشد.
«ها» در «أمورها» از بیت بیست و یکم به «أمَّة» از بیت هفدهم باز میگردد.
این قصیده در شرح ابوریاش و الخیاط هفت بیت و در شرح الرافعی شش بیت و شرح الرافعی پنج بیت است.(1)
حزن و اندوهی که دل شاعر را فرا گرفته است.
صحبت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و این که کمیت جان خویش را فدای او مینماید.
1- سَلِّ الهُمُومَ لِقَلبٍ غَیرِ مَتبُولِ
و لا رهینٍ لَدی بیضاءَ عطبُولِ(2)
مفردات:
سَلّاه عَن هَمِّه و مِن هَمّه: غم و اندوهش را زدود، تسلیة: غم زدایی، اندوه بردن، دلداری.
المتبول: بیمار، بیمار عشق.
تَبَلَهُ الحُبُّ: عشق بیمار و رنجورش کرد، عقل او را فاسد نمود، دیوانه اش کرد.
العُطبول: زن نیکو گردن، زن جوان زیبای پر گوشتِ گردن دراز، ج: عَطابِیل.
ترجمهی بیت:
بزدای غمها را از قلبی که بیمار عشق نیست و اسیر زنی جوان و زیبا و نیکو گردن نمیباشد.
2- وَ لا تَقِف بِدیارِ الحَیِّ تساألُه
تبکی مَعارِفَها ضلّاً بتَضلِیلِ
مفردات:
معارفَها: نشانههای آن، ج مَعرَف ومَعرِف.
ضلّاً بِتَضلیل: گمراهی تمام.
ترجمهی بیت:
بر سرزمین قبیلهی کوچ کردهی دوست درنگ مکن تا از وی سؤال نمایی و با گمراهی تمام بر نشانههای بجا مانده از آن گریان شوی.
شرح بیت:
«تَسألُها» جملهی حالیه، ذوالحال آن ضمیر مستتر انتَ در«لاتَقِف» و «ضلاً» نیز
3- ما انتَ و الدّارَ إذ صارَت مَعارِفُها
لِلرِّیحِ مَلعَبَةً ذاتِ الغَرَابِیلِ
مفردات:
الغرابیل: غربالها.
مَعارِفُ: ج معرف: نشانه.
ترجمهی بیت:
تو را با آن خانه چه میانه است که نشانههای آن بازیچهی بادِ دارندهی غربالها گشته است.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید دل به چیزی مبند که محو میگردد و از بین میرود و بادها گرد و غبار را بر آن نشانده و (به مرور زمان) آن را محو میسازند.
«الدّارَ» مفعولٌ معه و «ذاتِ الغرابیل» صفت«الرِّیح» میباشد.
4- تُسدِی الرِّیاحُ بِهَا نَسجاً و تُلحِمُهُ
ذَیلَینِ مِن مُعصِفٍ مِنها و مشمولِ
مفردات:
اسدی الثَوبَ اسداءً: تار و پود لباس را برای بافتن آماده کرد.
النّسج: بافته، بافته شده.
الحَمَ الشَّیءَ: آن چیز را لحیم کرد.
الذَیل: دنباله، پایان، دامن لباسی که بر روی زمین کشیده میشود.
ذیل الرِّیحِ: اثر باد بر روی شنزار که گویی دامن خود را بر روی آن کشیده است.
المُعصِف: باد شدید و طوفانی، مشمول: باد شمال،بادی است نرم وملایم.
مشمول: باد شمال، بادی است نرم وملایم.
ترجمه بیت:
بادها با آن نشانهها تارهای بافتنی آماده کرده و بادهای شدید و ملایم دو دامن را به آن پیوند میزنند.
شرح بیت:
این بیت دارای استعاره مکنیه است: باد را به خیاطی تشبیه نموده که تارها را برای بافتن آماده مینماید، مشبه به(خیاط) را حذف نموده و از لوازم آن «تُسدی» را ذکر کرده است.
«مِن» در«مِن مُعصِفٍ» بیانیه و نوع «الریاح» را مشخص مینماید.
«هَا» در «بِهَا» به «مَعارِفُها» از بیت سوّم باز میگردد.
«ه» در «تُلحِمُهُ» به «نسجاً»
5- نَفسی فِداءُ رَسولِ اللهِ قِلُّ لَهُ
مِنّی و مِن بَعدِهم اَدنی لِتَقلیلِ
مفردات:
القِلُّ و القُلُّ: کم، ناچیز، القِلُّ والقُلُّ مِنَ الشَّیءِ: کمترین چیز.
اَدنی: پست تر و پایین تر.
التَّقلِیل: کم گردانیدن.
ترجمهی بیت:
جانم فدای رسول خدا صلی الله علیه و آله باد در حالی که این جان از جانب من برای او اندک و ناچیز است، و پس از وفات و در گذشت آن ها از کم هم کمتر و پایین تر است.
شرح بیت:
شاعر میخواهد بگوید جانم در مقابل پیامبر و خاندان او صلی الله علیه و آله ناقابل و اندک است و پس از آن ها این جان من دیگر هیچ ارزشی ندارد.
6- نَفسی فداءُ الَّذی لا الغَدرُ شیمتهُ
و لا المَعاذیرُ من بخلٍ و تقلیلُ
مفردات:
الشیمة: اخلاق، رفتار، ج: شِیَم.
الغَدر: مکر و حیله.
معاذیر: معذار : عُذر، «وَ لَوْ أَلْقی مَعاذیرَهُ»(1)
ترجمهی بیت:
جانم فدای آن کسی باد که نه حیله گری و نیرنگ خلق و خوی اوست و نه به سبب بخل عذر خواهی مینماید و نه اندک میبخشد و کاهش میدهد.
7- الحَازِمُ الرّایِ و المیمونُ طائِرُهُ
و المستَضاءُ بِهِ و الصّادِقُ القِیلُ
مفردات:
المُستَضاءِ بِهِ: طلب نور و هدایت میشود به وسیله او.
الطائِر: آنچه بدان فال گیرند نیک باشد یا بد.و نیز میتوان آن را به معنی نامهی عمل انسان دانست که به گردن او نیز آویخته میشود قوله تعالی : «قالوا طائرکم معکم»(2)
ترجمهی بیت:
(جانم فدای آنکه) در اندیشه و نظر دور اندیش و فال او میمون و مبارک و به او طلب نور و هدایت میشود و راست گفتار است.
شرح بیت:
1)«المیمون طائره» به صورت «المحمود سِیرَتهُ» نیز روایت شده است:
2)«الحازِمُ» خبر برای مبتدای محذوف «هُوَ» و « طائرهُ» نائب فاعل«المیمونُ» میباشد.
3)«الحازمُ»در شرح الخیاط به صورت مجرور«الحازمِ» آمده است که در این صورت بذل برای «ألَّّذی» از بیت ششم میباشد.
این هاشمیه درشرح ابوریاش والخیاط هفت بیت، ودر شرح الرافعی والصلاح شش بیت است.(1)
عشق و محبت نسبت به امیرالمؤمنین علی علیه السلام .
سرزنش ابوبکر و عمر به سبب عدم واگذاری فدک به دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله .
طرح مسأله خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله .
1- أهوی علیّاً امیرَ المؤمنینَ و لا
أرضی بِشتمِ ابی بکرٍ ولا عُمَرا(2)
مفردات:
شتمَهُ: دشنامش داد، از او بد گویی کرد.
ترجمهی بیت:
من به علی پیشوای مؤمنان عشق میورزم و به بد گویی ابوبکر و عمر نیز راضی و خوشنود نیستم.
2- و لا أقولُ و إن لم یُعطِیا فَدَکاً
بِنت الرَّسولِ و لا میراثهُ کفَرا
مفردات:
فدک: دهی در خیبر بود که از آنجا تا مدینه دو روز راه است و از طریق صلح و بدون جنگ به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید.(1)
بعد از آنکه فدک در ملک پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت آیهی مبارکهی «وآتِ ذاالقربی حقَّه»(2)
نازل شد پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله حضرت فاطمه علیها السلام را صدا زد و فرمود فدک را به تو و فرزندان بعد از تو بخشیدم. این به خاطر مادرت حضرت خدیجه صلی الله علیه و آله بود که به تو دادم، لذا پیامبر فدک را به عوض مهریه حضرت خدیجه صلی الله علیه و آله به وی بخشید، سیوطی در تفسیر خود نقل میکند بعد از نزول آیهی فوق پیامبر صلی الله علیه و آله فدک را به حضرت زهرا علیها السلام بخشید و سپس حضرت علی علیه السلام مأمور شد که سند آن را بنویسد. آن حضرت سند را نوشت و غلام پیامبر صلی الله علیه و آله و امّ ایمن و حضرت علی علیه السلام بر آن شهادت دادند و فدک در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله در تصرّف حضرت فاطمه علیها السلام درآمد.(3)
بعد از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ابوبکر وکیل حضرت زهرا علیها السلام را از فدک اخراج و آن را غصب نمود.حضرت زهرا علیها السلام به این موضوع اعتراض کرد و مطالبهی حق خود نمود، ابوبکر از وی شاهد خواست. حضرت زهرا علیها السلام حضرت علی علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام و... را به عنوان شاهد معرّفی نمود که به دلایل واهی پذیرفته نشد.
ترجمهی بیت:
من، هر چند آنها فدک و میراث پیامبر صلی الله علیه و آله را به دخترش ندادند، نمیگویم کافر شدند.
1) یاقوت حموی، شهاب الدین ابو عبد الله یاقوت بن عبد الله، معجم البلدان، الطبعة الثانیة، بیروت، دار صادر، 1995، 4/239؛ یعقوبی، 2/305؛ منتهی الارب، ذیل«فدک»
2) و حق خویشاوند را به او بده. (اسراء/26-ترجمه فولادوند)
3) مرضیه، خزعلی، «بررسی شیوه سیاسی حضرت زهرا (س) با کاوشی در خطبه فدکیه»، مجله صحیفه مبین، شماره 38، پاییز 1385ش، ص58.
شرح بیت:
محمد شاکر الخیاط در شرح این بیت گفته است: «فدک قریه ای از آنِ پیامبر صلی الله علیه و آله بود، شیعه ادّعا نموده که پیامبر آن را به دخترش فاطمه علیها السلام بخشیده است و اما این که ابوبکر و عمر آن را از فاطمه علیها السلام دریغ نمودند، درست و به حق است زیرا ابوبکر از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بود که «نَحنُ مَعَاشرَالأنبیاء لا نُوَرِّثُ مَا تَرَکنَاهُ صَدَقَةٌ» یعنی ما جماعت پیامبران میراث نمیگذاریم، آنچه که باقی میگذاریم صدقه است.
«ما» در این عبارت مبتدا و خبر آن «صدقة» میباشد، که شیعه آن را تحریف نموده و صدقه را بنا بر مفعول بودن برای «لا نُوَرِّثُ» نصب دادهاند تا استدلالی بر عقیدهی باطل آنها باشد».(1)
در خصوص ادعای آقای خیّاط موارد ذیل در خور تأمل است:
1- پیامبر صلی الله علیه و آله به هنگام ارتحال چند درهم پول سیاه از حقوق فقرا نزد ایشان بود که فرموده بودند آن را در راه خدا انفاق کنند و این مطلب مورد اهمال واقع شد. پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند آیا آن پول را بین فقرا تقسیم کردید؟ گفتند خیر. حضرت سخت برآشفت. پول را طلبید و دستور فرمود آن را صدقه دهید. آیا پیامبر صلی الله علیه و آله که از چند درهم پول سیاه غفلت نکرد از چنین ثروت هنگفتی غفلت فرموده و آن را به مستحقّان رد نکرده است؟
2- فاطمه علیها السلام چنان شخصیتی نبود که چیزی را ادعا نماید که از آنِ وی نباشد و حضرت علی علیه السلام نیز به این موضوع شهادت دادند که آنها شهادت آن حضرت را نپذیرفتند.
3- احادیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت میشود باید با قرآن در تناقض نباشد.
این روایت (نَحنُ مَعَاشرَالأنبیاء لا نُوَرِّثُ مَا تَرَکنَاهُ صَدَقَةٌ) با آیات زیر همخوانی ندارد:
1) خیاط، ص63.
الف- «یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا»(1)
گروهی از مفسران اسلامی، معتقدند «ارث» در اینجا ارث در اموال است، و گروهی آن را اشاره به مقام نبوت دانستهاند. بعضی نیز این احتمال را دادهاند که منظور معنی جامعی است که هر دو را شامل میشود.
بسیاری از دانشمندان شیعه معنی اول را انتخاب کردهاند در حالی که جمعی از علمای تسنن معنی دوم را، و بعضی مانند «سید قطب» در «فی ظلال» و «آلوسی» در «روح المعانی» معنی سوم را.
کسانی که آن را منحصر به ارث مال دانستهاند به ظهور کلمه «ارث» در این معنی استناد کردهاند، زیرا این کلمه هنگامی که مجرد از قرائن دیگر بوده باشد به معنی ارث مال است، و اگر میبینیم در پارهای از آیات قرآن در امور معنوی به کار رفته مانند آیه 32 سوره فاطر:
{ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا}:
ما کتاب آسمانی را به بندگان برگزیده خود به ارث منتقل کردیم
به سبب قراینی است که در اینگونه موارد وجود دارد. به علاوه از پارهای از روایات استفاده میشود که در آن زمان بنی اسرائیل هدایا و نذور فراوانی برای «احبار» (علمای یهود) میآوردند، و زکریا رئیس احبار بود.
از این گذشته همسر زکریا که از دودمان سلیمان بن داود بود، با توجه به وضع مالی فوق العاده سلیمان و داود، اموالی را به ارث برده بود. زکریا از این بیم داشت این اموال به دست افراد ناصالح و فرصت طلب و زراندوز، یا فاسق و فاجر بیفتد و خود منشا فسادی در جامعه گردد. لذا از پروردگار خویش تقاضای فرزند صالحی کرد تا بر این اموال نظارت کند و آنها را در بهترین راه مصرف نماید.
روایت معروفی که از فاطمه زهرا علیها السلام دختر پاک پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که برای
1) که مرا میراث برد و از خاندان یعقوب نیز میراث گیرد، و او را، پروردگارا، پسندیده ساز. (مریم/6- ترجمهی مجتبوی)
گرفتن فدک در برابر خلیفه اول به آیه فوق استدلال کرد خود شاهد دیگری بر این مدعی است.
مرحوم طبرسی در کتاب «احتجاج» از بانوی اسلام علیها السلام چنین نقل میکند:
هنگامی که خلیفه اول تصمیم گرفت فدک را از فاطمه علیه السلام منع کند و این سخن به بانوی اسلام علیها السلام رسید نزد او آمد و چنین گفت: ای ابو بکر!
أ فی کتابِ اللَّه أن تَرِثَ أباک و لا أرثَ أبی، لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا، فعلی عمدٍ تَرکتُم کتابَ اللَّهِ وَ نَبَذتُمُوه وَراءَ ظُهُورِکم ؟ اذ یقول فیما اقتص من خبر یحیی بن زکریا:
«اذ قال ربِّ فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ»
آیا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببری و من نبرم؟ چیز عجیبی است! آیا عمداً کتاب خدا را ترک گفتهاید و پشت سر افکندهاید.(1)
ب- «وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ»
در حدیثی دیگر که از طرق اهلبیت نقل شده چنین میخوانیم: هنگامی که ابوبکر تصمیم گرفت فدک را از فاطمه علیها السلام بگیرد این سخن به فاطمه علیها السلام رسید، نزد ابوبکر آمده و چنین گفت:
أ فی کتابِ اللَّهِ أن تَرِثَ أباک و لا أرثَ أبی، لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا، فعلی عمدٍ تَرکتُم کتابَ اللَّهِ وَ نَبَذتُمُوه وَراءَ ظُهُورِکم اذ یقول: وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ:
«آیا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟ این چیز عجیبی است! آیا کتاب خدا را فراموش کرده و پشت سر افکندهاید آنجا که میفرماید: سلیمان از داود ارث برد»؟(2)
3- اللهُ یعلَمُ ماذا یَأتیانِ بهِ
یومَ القیامةِ من عذرٍ اذا اعتذَرا
ترجمهی بیت:
خدا میداند چه عذری میآورند آنگاه که در روز قیامت عذر خواهی نمایند.
4- انَّ الرّسولَ رسولَ اللهِ قالَ لنا
انَّ الولیَّ علیٌّ غیرَ ما هَجَرا
مفردات:
الهُجر: هذیان، سخن ناروا، هجرَ فی نومهِ اَو مرضهِ هجراً و هجیّری و إهجیِری: در خواب یا بیماریش هذیان گفت، قرآن کریم میفرماید: «مستکبرین به سامِراً تَهجُرون».(1)
ترجمهی بیت:
بدرستی که فرستاده، فرستادهی خدا بدون هذیان به ما گفت: همانا ولیّ و جانشین پس از من علی علیه السلام است.
شرح بیت:
الف) منصوب به نزع خافض که تقدیر آن چنین است: «مِن غَیرِ ما هَجَرَا».
ب) حال جامد مؤول به مشتق و تقدیر آن: «مُغایِراً ما هَجَرَا» و ذو الحال آن ضمیر مستتر «هُوَ» در قال میباشد که به رسول الله باز میگردد.
ج) «ما» مصدریه بوده و تقدیر عبارت چنین است: «غَیرَ هَجرٍ».
5- فی مَوقفٍ أوقفَ اللهُ النّبیَّ بِهِ
لم یُعطِهِ قَبلهُ من خَلقِهِ بَشَرا
ترجمهی بیت:
در مکانی که خداوند پیامبرش را در آن متوقف ساخت و تا قبل از او به هیچ بشری از بندگانش چنین چیزی را عطا نفرموده بود.
شرح بیت:
این بیت اشاره به قضیه غدیر خم دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله از جانب خداوند تبارک و تعالی حضرت علی علیه السلام را به ولایت و رهبری برگزید.
بلاذری در انساب الاشراف به نقل از مسند احمد: 4/372 و کنز العمال:6/104 آورده است:
چون رسول خدا از حجة الوداع باز میگشت در غدیرخم توقف و دستور فرمودند آنها که از پیش رفتهاند بازگردند. سپس خطبهای خواند و فرمود:
ای مردم! آیا فرمان خدا را رسانیدم؟
گفتند: آری.
حضرت فرمود: «پروردگارا شاهد باش».
و این عبارت را سه بار تکرار فرمودند. سپس ادامه داد:
ای مردم! چه کسی ولی و سرپرست شماست؟
مردم سه مرتبه گفتند: خدا و رسولش.
پس پیامبر صلی الله علیه و آله دست حضرت علی علیه السلام را گرفته و فرمودند:
«من کانَ اللهُ و رَسولُهُ ولیَّهُ فَهذا ولیُّهُ، اللهم وال من والاهُ و عادِ مَن عاداهُ»
یعنی هر کس که خدا ولی و سرپرست او هستند پس این علی ولی و سرپرست اوست، پرودگارا دوست بدار هر آن کس که او را دوست بدارد و دشمن باش هر کس را که با او دشمنی نماید.(1)
6- هوَ الامامُ امامُ الحقِّ نعرفهُ
لا کالذَینِ استَزَلّانا بما ائتَمَرا
مفردات:
استَزلَّهُ: او را لغزاند.
إئتَمَرا: با رأی خود کار کردند، ائتمار: فرمانبرداری نمودن، از رأی خود کاری کردن، این لغت از اضداد است که در این جا به معنای «از رأی خود کار کردن» است.
إئتَمَروُا بفُلانٍ: برعلیه فلانی توطئه کردند، بر ضدّ او به مشورت نشستند، قرآن کریم میفرماید: «إنّ المَلَأ یَأتَمِرونَ بِکَ لِیَقتُلوکَ»(2)
ترجمهی بیت:
تنها او امام و پیشوا است، آن امام پیشوای بر حقی که میشناسیم نه همانند آن دو نفر با کاری که به رأی خود نمودند ما را لغزانیدند.
شرح بیت:
{إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطانُ بِبَعْضِ ما کَسَبُوا}(1)
7- مَن کانَ یُرغمهُ رُغماً فدامَ لهُ
حتّی یری انفهُ بالتُّربِ مُنعَفِرا
مفردات:
أرغمهُ: خوارش کرد، کوچکش شمرد.
ألمنعفر: خاک آلود.
ترجمهی بیت:
هر کس این انتصاب را خوار و کوچک بشمارد و بر آن پایدار بماند بینی او به خاک مالیده شده و خوار خواهد گشت.
شرح بیت:
1) همانا شیطان آنان را به سبب برخی از آنچه کرده بودند بلغزانید.(آل عمران/155- همان)
«مَن کانَ یُرغِمُ هذا الأمرَ فَدامَ لَهُ حتی مَماتِهِ یَندَم»
یعنی هر کس این امر را «جانشینی علی علیه السلام به جای پیامبر صلی الله علیه و آله » کوچک شمارد و تا مرگ بر آن پایدار بماند پشیمان میگردد.
1-
یُعَزُّ علی أحمَدٍ بالذی
أصابَ
ابنَهُ أمسِ من یوسُفِ
مفردات:
یُعَزُّ: سخت است، دشوار است.
إبنَهُ: فرزند او، مراد از آن زید بن علی بن حسین علیه السلام است.
یوسف: مراد یوسف بن عمر ثقفی والی عراق در زمان هشام بن عبدالملک است که زید بن علی بن الحسین علیه السلام را به شهادت رساند.
ترجمهی بیت:
سخت و دشوار است بر احمد (پیامبر صلی الله علیه و آله ) آنچه که دیروز از یوسف به فرزندش رسید.
2-
خبیثٍ من العُصبَةِ الأخبَثینَ
و
إن قُلتُ زانینَ لم أقذِفِ
مفردات:
القذف: تهمت زدن.
العُصبَة: گروه، جماعت.
ترجمهی بیت:
پلیدی از آن گروه بسیار پلید، و اگر بگویم زنا کارانند تهمت ناروا نزده ام.
شرح بیت:
«خبیثٍ» صفت یوسُفِ از بیت یکم و «زانینَ» منصوب به نزع خافض تقدیر آن «مِن زانینَ» که مقول قولِ «قُلتُ» میباشد.
3-
دَعانی ابنُ الرَّسولِ فَلم آُجِبهُ
أَلَهفِی
لَهفَ لِلقَلبِ الفَروقِ
4- حَذارَ مَنیَّةٍ لابُدَّ منها
و
هَل دونَ المنیَّةِ مِن طریقِ
مفردات:
لهف: دریغ و آن کلمه ای است که بدان حسرت خورند بر گذشته و فوت شده، یا لهف: افسوس، دریغا.
لهف علی ما فاتَ: بر گذشته اندوه و تأسف خورد، افسوس خورد، لَهِفَ، بالکسر، یَلْهَفُ لَهَفاً أَی حَزِن و تحسَّر.
الفروق: بسیار ترسو.
الفَرَق: ترس، حراس.
الحَذار: برحذر بودن، پرهیز کردن.
دونَ: غیر، کمتر، «وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ»(1)أی: ما کان أقلّ من ذلک، و قیل: ما سوی ذلک، و المعنیان یتلازمان.
1) نساء/48
ترجمهی ابیات:
3- فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله مرا دعوت نمود و من او را اجابت ننمودم دریغ و افسوس من بر این قلب بسیار ترسو.
4- به خاطر بر حذر بودن از مرگی که هیچ گریزی از آن نیست، و آیا به غیر از مرگ راه دیگری وجود دارد؟
5-
دَعانی ابنُ النّبیِّ فلم أُجِبهُ
أَلهفی
لهفَ للرَّأی الغَبینِ
مفردات:
الغبین: سست، ضعیف.
ترجمهی بیت:
پسر پیامبر صلی الله علیه و آله مرا به یاری خویش فرا خواند پس من او را اجابت ننمودم، دریغ و افسوس بر این رأی و نظر سست و ضعیف.
6-
فیا نَدَماً غداةَ ترکتُ زیداً
وَرَایی
لِابنِ آمنَةِ الامینِ
ترجمهی بیت:
واحسرتا از آن صبح گاهی که زید را پشت سر خویش رها نمودم، زیدی که فرزندِ پسرِ امین آمنه بود.
1- قرآن کریم
2- امام علی علیه السلام، نهج البلاغه، چاپ اول،، انتشارات هجرت، قم، 1414ق.
3- ---------------، ترجمه شهیدی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1378ش.
4- ---------------، نهج البلاغة، چاپ اول، ترجمه دشتی، نشرمشهور، قم،1379ش.
5- ---------------، ترجمه حسین انصاریان، انتشارات پیام آزادی، تهران، 1385ش.
6- آمدی، ابوالقاسم الحسن بن بشر بن یحیی، المؤتلف و المختلف، تحقیق عبدالستار احمد فراج، مطبعة عیسی البابلی و شرکاه، 1961م.
7- ابن اثیر، عزالدین ابوالحسن علی بن أبی الکرم، الکامل فی التاریخ، دارصادر، بیروت، 1385ق/1965م.
8- --------------------------، أسدُ الغابة فی معرفةِ الصحابة، دارالفکر، بیروت، 1409/1989،
9- ابن الجوزی، ابو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، 1992م.
10- ابن حزم اندلسی، ابو محمد علی بن احمد بن سعید، جمهرة انساب العرب، تحقیق لجنة من علماء بیروت، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1983م
11- ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد بن خلدون (م 808)، تاریخ ابن خلدون، ط الثانیة،، تحقیق خلیل شحادة، دار الفکر، بیروت، 1408ﻫ / 1988م.
12- --------------------------------، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمّد آیتی، چاپ اوّل، مؤسسه مطالبات و تحقیقات فرهنگی، 1363ش.
13- ابن عبد ربه، ابو عمر احمد بن محمد الاندلسی، العقد الفرید،، مطبعة التألیف والترجمة والنشر، القاهرة، 1965م.
14- -------------------، الشعر والشعراء، دارالکتب العلمیه، لبنان، 1985م.
15- ابن کثیر، أبو الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (م 774)، البدایة و النهایة، دار الفکر، بیروت، 1407ﻫ/1986م.
16- ابن مغازلی شافعی، ابوالحسن علی بن محمد، مناقب الإمام علی بن أبی طالب علیه السلام، چاپ سوم، دارالأضواء، بیروت، 1424ق.
17- ابن منظور، محمد بن مکرم: لسان العرب، نسقه و علق علیه و وضع فهارسه علی شیری، الطبعه الاولی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1988م.
18- ابن هشام الانصاری، عبدالله جمال الدین، قطرالنّدی و بلّ الصّدی، تحقیق عبدالحمید محمد محیی الدین، مکتبة الفیروزآبادی، قم، 1416ه-.
19- ابو ریاش القیسی، احمد بن ابراهیم، شرح هاشمیات الکمیت بن زید الاسدی، تحقیق: داود
سلّوم و نوری حمّودی القیسی، الطبعةالثانیة، مکتبة النهضة العربیة، بیروت، بیتا.
20- اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه فی معرفه الأیمه علیه السلام، نشر هاشمی، تبریز، بی تا.
21- اسفراینی، ابوالمظفر شاهفور بن طاهر، تاج التراجم فی تفسیر القرآن للاعاجم، چاپ اول، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1375ش.
22- بحر العلوم، مهدی، بدائع الشعراء فی رثاء سید الشهداء، الطبعة الأولی، دارالزهراء، بیروت،1428/2007.
23- إصفهانی، أبوالفرج، الأغانی، تصحیح عبدالحمید مهنا و سمیر جابر، الطبعة الأولی، بیروت، دارالفکر، 1407ه-.
24- امین، سیده نصرت، مخزن العرفان در تفسیر قرآن، تهران،1361ش.
25- امینی، عبدالحسین، الغدیر، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1366ق.
26- بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، چاپ اول، بنیاد بعثت، تهران، 1416 ق،
27- براقی نجفی، حسین، تاریخ الکوفة، الطبعة الرابعة، بیروت، 1407ه- ق.
28- بغدادی، عبدالقادر بنعمر، خزانة الادب ولبّ لباب العرب، بولاق، الطبعة الامیریة، 1299ﻫ. ق.
29- بلاذری، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذری (م 279)، انساب الأشراف، ط الأولی، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، دار الفکر، بیروت، 1417ﻫ /1996م.
30- بیضاوی، عبدالله بن عمر، انوار التنزیل وأسرار التأویل، چاپ اول، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1418 ق،
31- تفتازانی، سعد الدین، مختصر المعانی، دارالفکر، قم، 1411ق.
32- تهرانی، آقا بزرگ، الذریعة إلی تصانیف الشیعة، دار الهجرة، قم، بی تا.
33- جاحظ، أبوعثمان عمربن بحر، البیان و التبیین، تصحیح عبدالسلام محمد هارون، الطبعة
الأولی، مطبعة لجنة التألیف، القاهرة، 1948م.
34- ----------------، الحیوان، چاپ دوم، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1424ه-.ق.
35- جندی، إنعام، الرائدفی الأدب العربی، ط الثانیه، دارالرائد العربی، بیروت، 1986م.
36- حافظ شیرازی، خواجه شمس الدّین محمّد، دیوان حافظ، چاپ شانزدهم، تهیه و تنظیم دفتر خدمات فرهنگ مرندی، انتشارات پیام عدالت، تهران، 1372ه-.ش.
37- حرانی، ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله، چاپ دوم، جامعه مدرسین، قم، 1404ق.
38- خلیف، یوسف، حیاة الشعرفی الکوفة الی نهایة القرن الثانی للهجرة، القاهره، المکتبة العربیة، بیتا.
39- خوانساری، میرزا محمد باقر موسوی خوانساری اصفهانی، روضات الجنّات، چاپ چهاردهم، 1347ش.
40- خیاط النابلسی الازهری، محمد شاکر، القصائد الهاشمیات، مطبعة الموسوعات، مصر، بی تا.
41- دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، چاپ دوم از دوره جدید، مؤسسة انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، تهران، 1377ش.
42- دینوری، ابو حنیفه احمد بن داود، الأخبار الطوال، تحقیق عبد المنعم عامر مراجعه جمال الدین شیال، منشورات الرضی، قم 1368ش.
43- خزاعی، دعبل بن علی، الدیوان، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1997م.
44- رازی، ابوالفتوح حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، تحقیق محمد جعفر یاحقی و محمدمهدی ناصح، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1408ه-.ق
45- رازی، ابن ابی بکر، مختار الصحاح، دارالکتب العلمیه، بیروت، بی تا.
46- راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمد، تحقیق و ضبط: محمد خلیل عیتانی، المفردات فی غریب القرآن، چاپ اوّل، مؤسسه فرهنگی آرایه، تهران، 1387ﻫ.ش.
47- رافعی، محمد محمود، شرح الهاشمیات، الطبعة الثانیة، مطبعة شرکة التمدن الصناعیة، مصر، بی تا.
48- زبیدی، السید محمد مرتضی الحسینی الزبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، تحقیق: عبدالعلیم الطحاوی، لبنان، 1394ه-.ق.
49- زرکلی، خیرالدین بن محمود بن محمد، اعلام، چاپ هشتم، دارالعلم للملایین، بیروت، 1989 م،
50- زوزنی، عبدالله حسن بن احمد، شرح المعلقات السبع، تحقیق محمد الفاضلی، المکتبة العصریة، بیروت، 2001م/1422ق.
51- سعدی، مصلح بن عبدالله، بوستان(سعدی نامه)، چاپ چهارم، به اهتمام محمد علی فروغی، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1365 ﻫ ش.
52- ---------------------، کلیات سعدی، چاپ پنجم، تصحیح غلامحسین یوسفی، انتشارات خوارزمی، تهران، 1372ﻫ.ش.
53- سلوم، داود، شعر الکمیت بن زید الاسدی، مکتبة الاندلس بغداد، 1969م.
54- سمعانی، ابو سعد عبدالکریم بن محمد بن منصور، الأنساب، چاپ اول، تحقیق عبدالرحمن بن یحیی المعلمی الیمانی، مجلس دائرة المعارف الاسلامیة، حیدر آباد، 1382ق/1962م
55- سید ابن طاووس، علی بن موسی بن جعفر بن طاووس، کشف المحجة لثمرة المهجة، چاپ دوم، بوستان کتاب، قم، 1375 ش،
56- سیوطی، جلال الدّین عبدالرحمن بن أبی بکر (فو : 911 ه- ق)، شرح شواهد مغنی،
تصحیح احمد ظافر کوجان، دمشق 1386ه-/ 1966م.
57- شریف لاهیجی، محمد بن علی، تفسیر شریف لاهیجی، چاپ اول، تحقیق: میر جلال الدین حسینی ارموی(محدث)، 1373 ش،
58- --------، پس از پنجاه سال پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیه السلام، چاپ بیست و نهم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران،1381ش
59- شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان (فو:413 ق)، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، چاپ اول، کنگره شیخ مفید، قم، 1413ق.
60- الصالح، علی الصاح، الروضة المختارة، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1972م-1392ه-.ق.
61- صدوق، محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی مشهور به« شیخ صدوق»، عیون أخبار الرضا علیه السلام، چاپ اول، نشر جهان، تهران، 1378ق.
62- صفارزاده، طاهره، ترجمه قرآن( صفارزاده)، چاپ دوم، انتشارات موسسه فرهنگی جهان رایانه کوثر، تهران، 1380 ش.
63- صفیعلیشاه، حسن بن محمد باقر، تفسیر صفیعلیشاه، چاپ اول، انتشارات منوچهری، تهران، 1378 ش.
64- طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، چاپ پنجم، دفتر انتشارات اسلامی جامعهی مدرسین حوزه علمیه قم، قم، 1417ه-. ق
65- طبرسی، ابوعلی، فضل بن حسن بن فضل، إعلام الوری بأعلام الهدی، چاپ سوم، اسلامیه، تهران، 1390 ق.
66- طبری، محمدبن جریر، تاریخ الطبری، ط الثانیه، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1988م
67- عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، چاپ چهارم، انتشارات
اسماعیلیان، قم، 1415ق.
68- عطار نیشابوری، شیخ فرید الدّین محمّد، دیوان، چاپ نهم، به اهتمام و تصحیح تقی تفضلی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1375 ﻫ ش.
69- عطوی، نجیب، الکمیت بن زید الأسدی بین العقیدۀ و السِّیاسۀ، ط الاولی، دارالاضواء، بیروت، 1408ﻫ ق- 1988م.
70- فاخوری، حنا، تاریخ الادب العربی، تهران، انتشارات توس، 1377ش.
71- --------، الجامع فی تاریخ الأدب العربی، ج 1، قم، ذوی القربی، 1422 ه- ق
72- فراهیدی، خلیل بن احمد، العین، دارالکتب العلمیة، بیروت، بیتا.
73- فردوسی، ابوالقاسم، دیوان، چاپ ششم، به تصحیح ژول مول، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1374 ﻫ ش.
74- فروخ، عمر،تاریخ الادب العربی، الطبعة الرابعة، دارالعلم للملایین، بیروت، 1981م.
75- فولادوند، محمد مهدی، ترجمه قرآن( فولادوند)، چاپ اول، انتشارات دار القرآن الکریم( دفتر مطالعات تاریخ ومعارف اسلامی)، تهران،1415 ق.
76- فیروز آبادی، محمد ین یعقوب، قاموس المحیط، مؤسسة الرسالة، 1993م.
77- قمی، حسن بن محمد بن حسن، تاریخ قم(نوشته در 378 ق)، ترجمه حسن بن علی بن حسن عبدالملک قمی(در 805 ق)، تحقیق جلال الدین تهرانی، توس، تهران، 1361ش.
78- قمی، محمد بن محمد رضا، تفسیر کنزالرقائق و بحر الغرائب، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1368ش.
79- مبرد، ابوالعباس محمد بن یزید، المقتضب، قاهره، 1385ﻫ.ق،
80- مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ترجمه عزیز الله عطاردی، عطارد، تهران، 1378ش.
81- مسعودی، أبو الحسن علی بن الحسین المسعودی (فو:346ق)، التنبیه و الإشراف، تصحیح
عبد الله اسماعیل الصاوی، دار الصاوی، القاهرة،،لاتا،
82- -------------------------------------، مروج الذهب و معادن الجوهر،تحقیق محیی الدین عبدل الحمید، مصر،1967م.
83- مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1372ش،
84- مشکینی، علی، ترجمه قرآن( مشکینی)، چاپ دوم، انتشارات الهادی، قم، 1381 ش.
85- مصباح زاده، عباس، ترجمه قرآن( مصباحزاده)، چاپ اول، انتشارات سازمان انتشارات بدرقه جاویدان، تهران،1380 ش.
86- مطهری، مرتضی، جاذبه و دافعه علی علیه السلام، انتشارات صدرا، تهران، 1381ه- ش.
87- معزی، محمد کاظم، ترجمه قرآن(معزی)، چاپ اول، انتشارات اسوه، قم، 1372 ش.
88- مغنیة، محمدجواد، الشیعة و الحاکمون، الطبعة السابعة، دارالجواد، بیروت، 1992 م
89- مکارم شیرازی، ناصر، ترجمه قرآن( مکارم)، چاپ دوم، انتشارات دار القرآن الکریم( دفتر مطالعات تاریخ ومعارف اسلامی)، قم،1373 ش.
90- ------------، تفسیر نمونه، چاپ اول، دارالکتب الاسلامیه، تهران، بی تا.
91- مؤلف مجهول، تاریخ سیستان، تحقیق ملک الشعرای بهار، کلاله خاور، تهران، چ دوم، 1366ش.
92- مولوی، جلال الدین محمد بن الحسین البلخی، مثنوی معنوی (دورهی کامل)، چاپ نهم، به کوشش و اهتمام رینولد نیکلسون، انتشارات بهراد، تهران، 1377 ه-.ش.
93- مولوی، جلال الدّین محمد بن حسین بلخی، کلیات دیوان شمس تبریزی، چاپ نهم، به اهتمام منصور مشفق، انتشارات صفی علیشاه، تهران، 1370 ﻫ ش.
94- میبدی، رشیدالدین احمد بن ابی سعد، ترجمهی کشف الأسرار و عدة الأبرار خواجه
عبدالله انصاری، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1371ش،
95- ناصر خسرو، دیوان، چاپ چهارم، تصحیح مجتبی منیوی و مهدی محقّق، انتشارات دانشگاه تهران، 1370 ﻫ ش.
96- نسفی، ابوحفص نجمالدین محمد، تفسیرنسفی، انتشارات سروش، تهران، 1367ش.
97- یاسری، محمود، ترجمه قرآن( یاسری)، چاپ اول، انتشارات بنیاد فرهنگی اماممهدی(عج)، قم، 1415ق.
98- یاقوت حموی، شهاب الدین ابو عبد الله یاقوت بن عبد الله، معجم البلدان، الثانیة، دار صادر، بیروت، 1995م.
99- ----------------------------------، معجم الأدباء، الطبعة الاولی، دار الغرب الإسلامی، بیروت،1414 ه ق.
100- یعقوبی، احمد بن ابی بعقوب بن جعفر بن وهب، تاریخ یعقوبی، دارصادر، بیروت، بی تا.
101-خزعلی، مرضیه، «بررسی شیوه سیاسی حضرت زهرا علیها السلام با کاوشی در خطبه فدکیه»، مجله صحیفه مبین، شماره 38،پاییز 1385ش، ص58.
102- زراقط، عبدالمجید، مقالة «هاشمیات الکمیت بن زید الاسدی: الحافز الحقّ للثورتین السیاسیة- الإجتماعیة و الأدبیة»، مجلة المنهاج، العددالثانی،2006م، ص243- 260.
103- عبدالعظیم زاده، محمّد، مقالهی هاشمیات، مجلهی آینهی پژوهش، شماره77-78، 1381ش.ص 132-126.
104- عارف الحسن جرادات عمر، «هاشمیات الکمیت بن زید الاسدی لأبی ریاش احمد القیسی دراسة دلالیة فی العلاقات الترابطیة(رسالة ماجستر)»، جامعة النجاح الوطنیة، نابلس، فلسطین، 2003م.
105- زیوری بغدادی، ملا عباس، تخمیس الهاشمیات، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، شماره 13د ادبیات.
106- ---------------، تخمیس الهاشمیات و العلویات، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، شماره 2892.