ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳
عنوان و نام پدیدآور:فرزند علی علیه السلام : باورشناسی حضرت محمد هلال بن علی علیه السلام/ تالیف مهدی خدامیان.
مشخصات نشر:تهران: سازمان اوقاف و امور خیریه، سازمان چاپ و انتشارات، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۱۲۴ ص.؛ ۱۴/۵×۲۱/۵سم.
فروست:مجموعه آثار؛ ۲.
شابک:۶۵۰۰۰ ریال9789644228605 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:این کتاب به مناسبت کنگره ملی حضرت محمد هلال بنعلی ابیطالب منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه : ص. [۱۱۹] ۱۲۴.
عنوان دیگر:باورشناسی حضرت محمدهلال علیهالسلام.
موضوع:محمد هلال بن علی (ع)، ۱۴ ق.
موضوع:محمدهلال بن علی (ع)، ۱۴ ق. کنگرهها
شناسه افزوده:کنگره ملی حضرت محمدهلال بن علی علیهالسلام ( نخستین : ۱۳۹۴ : آران و بیدگل، کاشان)
شناسه افزوده:سازمان اوقاف و امور خیریه. سازمان چاپ و انتشارات
رده بندی کنگره:BP۵۳/۵/م۳خ۴ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۸۴
شماره کتابشناسی ملی:۴۱۵۸۲۱۱
فرزند علی علیه السلام : باورشناسی حضرت محمد هلال بن علی علیه السلام
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
وقتی که ستمگران، ستم به اهلبیت علیهمالسلام و فرزندان آنان را آغاز نمودند، جمعی از آنان مظلومانه شهید شدند و گروهی هم از وطن آواره شدند. در آن زمان، گروهی از آنان به مرکز ایران پناه آوردند.
در گذر تاریخ، منطقه قم و کاشان از مراکز مهم تشیّع بوده است. در روزگاری که ستم به اهلبیت علیهمالسلام رواج داشت، عدّهای از سادات به این منطقه پناه آوردند. یکی از آنان، حضرت محمّدهلال علیهالسلام میباشد که امروزه حرم او در «آران و بیدگل»، چراغ هدایتی برای مردم حقیقتجو شده است. کسانی که به او توسّل جستهاند به اذن خدا به مراد دل خود رسیدهاند.
من از زمانهای دور، آرزو داشتم تا کتابی درباره محمّدهلال علیهالسلام بنویسم، ولی توفیق را رفیق خود نمیدیدم، چندین و چند سال گذشت و اکنون خدا را سپاس میگویم که یاریم نمود و من به آن آرزوی خود رسیدم.
این کتاب را به مُلا حبیباللّه شریف کاشانی قدسسرهتقدیم مینمایم و از ایشان با نهایت احترام یاد میکنم.
مهدی خُدّامیان آرانی
اردیبهشت 1394 هجری شمسی
پسری ششساله بودم. دوست داشتم ذرّهبین مادربزرگم را بردارم و با آن، در حیاط خاکی خانه، کنجکاوی کنم.
وقتی مادربزرگ میخواست قرآن بخواند، صدایم میزد و میگفت: «دوباره
ذرّهبین مرا برداشتی؟!». من نزد او میرفتم، ذرّهبین را به او میدادم، او میگفت: «برو دست و صورتت را بشوی و بیا تا برایت قصّه بگویم». او میدانست که من چقدر عاشق شنیدن قصّههایش هستم.
آقایِ من!
مادربزرگ برایم قصّههای آسمانی میگفت، او بود که عشقِ شما را در دلم نهادینه کرد. از علی، فاطمه، حسن و حسین... علیهمالسلام گفت و اشک ریخت...
او برایم گفت که تو یادگاری از آن خاندان هستی، تو از دست دشمنان از وطن آواره شدی و به این شهر پناه آوردی.
اکنون مادربزرگ من از دنیا رفته است، قبرش در حریم حرم توست. من دیگر
بزرگ شدهام، امّا هنوز به دنبال ذرّهبین مادربزرگ هستم.
مادربزرگ برایم گفت: پیامبر چقدر خاندان خودش را دوست داشت و به مردم خبر داد که قرآن و خاندانش، دو یادگار او میباشند. پیامبر از همه خواست تا با اهلبیت علیهمالسلام مهربان باشند و آنان را دوست بدارند.(1)
وقتی او برایم از شما سخن میگفت، اشک در چشمش حلقه میزد، میپرسیدم: چرا گریه میکنی؟ او برایم قصّه شما اهلبیت علیهمالسلام را میگفت و مظلومیّت شما را حکایت میکرد، او برایم گفت که هنوز آب غسل پیامبر خشک نشده بود که مردم به خانه دخترش حمله کردند و درِ خانه او را سوزاندند و او را زیر آماج تازیانهها قرار دادند...
مادربزرگ من، چقدر عاشق فاطمه علیهاالسلام بود، من عشق به فاطمه علیهاالسلام را از او آموختم، او مرا اینگونه تربیت کرد، همیشه قرآن روی دست داشت و با اشک خویش، درسِ عشق برایم میگفت، من راه او را میپویم، چرا که او هویّت مرا اینگونه ساخت... او مرا عاشق قرآن و اهلبیت علیهمالسلامتربیت کرد.
و پدربزرگم...
تابستان که میرسید، پاسی از شب که میگذشت، پدربزرگ دستم را میگرفت و مرا به بالای بام میبرد، بامی که با کاهگل فرش شده بود. چه شُکوهی داشت آن شبها! بوی کاهگل و سکوت شب و ستارگان آسمان و نسیمی که از سمت کویر میآمد!
1) . لمّا حضرت رسول اللّه الوفاة ، دعا الأنصار وقال : یا معشر الأنصار ، قد حان الفراق ، وقد دُعیت وأنا مجیب الداعی ، وقد جاورتم فأحسنتم الجوار ، ونصرتم فأحسنتم النصرة ، وواسیتم فی الأموال ، ووسعتم فی المسلمین... واحفظونی معاشر الأنصار فی أهل بیتی... فالعمل الصالح طاعة الإمام ولی الأمر والتمسّک بحبله ، أیّها الناس أفهمتم ؟ اللّه اللّه فی أهل بیتی ، مصابیح الظلم ، ومعادن العلم ، وینابیع الحکم ، ومستقرّ الملائکة... ألا إنّ فاطمة بابها بابی وبیتها بیتی ، فمن هتکه فقد هتک حجاب اللّه... : بحار الأنوار ج 22 ص 476.
پدربزرگ زیر نور ستارگان برایم قصّه میگفت و من در آغوش او به خواب میرفتم. وقتی نزدیک صبح میشد او از جای برمیخاست و دست به سینه میگرفت و به سوی حرم تو میایستاد و چنین سلام میداد:
السّلامُ علَیکَ ایُّها الهِلالُ المُنیرُ!
از بالای بام، گنبد و گلدستههای فیروزهایِ حرم تو پیدا بود، این منظره هرگز از یادم نمیرود: «یک آسمان و یک گنبد فیروزهای و یک پدربزرگ که دست بر روی سینه داشت و به تو سلام میداد». وقتی از او میپرسیدم که آنجا کجاست، او میگفت: «عزیزم! آنجا زیارت فرزند علی علیهالسلام است».
پدربزرگم نیز از دنیا رفته است، سخنان او هنوز در وجودم طنینانداز است. آن روزی که دست مرا گرفت و به حرم تو آورد، کنار ضریح تو نماز خواند و سپس از مزدِ پیامبر برایم سخن گفت.
او برایم گفت که پیامبر برای مردم، زحمات زیادی کشید و خدا مزد او را دوستی خاندانش قرار داد و ما باید خاندان او را دوست بداریم، او به من یاد داد که ما با دوست داشتن شما، اجر و مزدِ رسالت پیامبر را ادا میکنیم...
آقای من!
از آن روزگار، سالها گذشته است و من در آستانه چهل سالگی هستم. در این سالها با قرآن مأنوس بودهام و عشق شما اهلبیت علیهمالسلامرا در سینه داشتهام، خدا را به خاطر این دو نعمتش شکر میکنم. حرم تو، پایگاه ترویج فرهنگ قرآنی (به ویژه در ماه رمضان) است، در حرم تو با قرآن انس گرفتهام. میدانم
که قرآن، همواره مردم را به سوی شما اهلبیت علیهمالسلامدعوت میکند، در سوره حمد، خدا به ما یاد میدهد که چنین بگوییم:
«اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ»
«خدایا! ما را به راه راست هدایت کن!».
منظور از راه راست در سوره حمد، راه اهلبیت علیهمالسلام میباشد، راه راست، همان راه امامت است، راه امامت، ادامه راه خدا و پیامبران میباشد.
آن روز را از یاد نمیبرم که با قطار به مشهد میرفتم: آن روز با افراد زیادی گفتگو کردم، یکی مطالعه میکرد، دیگری خاطره میگفت... هر کسی مشغول به کاری بود، با خود فکر کردم: «مهم این نیست که ما چه کاری انجام میدهیم، مهم این است که ما در قطاری هستیم که به سوی یک هدف پیش میرود».
وقتی من سوار قطاری بشوم که به سوی باطل میرود، اگر در مسیر، بزرگترین عبادتها را هم انجام بدهم، فایدهای برای من ندارد، آن وقت شیطان، کاری به عبادت من ندارد، او خوشحال است که من در قطار باطل سوار شدهام. قرآن از من میخواهد که در راه اهلبیت علیهمالسلامباشم.
مردمان کویر در راههای بیابانی، مکانی برای نگهداری آب میساختند که به آن، آبانبار میگفتند؛ زمین را گود میکردند و سپس روی آن را ساختمانی میساختند و آب را برای مسافران در آن ذخیره میکردند.
وقتی کسی در بیابانی، راهی طولانی را در پیش میگیرد و پیش میرود،
نگران است نکند که مسیر را اشتباه رفته باشد و به مقصد نرسد! هر کس در مسیر، چشمش به آبانبار میافتد، خیلی خوشحال میشود، زیرا به آب رسیده است و از تشنگی نجات پیدا کرده است، ولی او خوشحالی دیگری هم دارد، او میفهمد که راه را درست آمده است. این یک نشانه است، نشانه از صحیح بودن مسیر! این راه سرانجام به مقصد میرسد.
من هم در کویر دنیا گرفتار شدهام و حرمِ شما همانند آن آبانبار است، هم روح مرا از تشنگی نجات میدهد و هم به من اطمینان میدهد که راه را گم نکردهام.
آقای من!
حرمِ تو مرا به حرکت وا میدارد و دل مرا آسمانی میکند. من باید در زندگی خود هدف داشته باشم. به دنبال امید و آرزویی باشم، زندگی بیهدف، لذّتبخش نیست، اگر دنیا و لذّتهای آن هدف من باشد، وقتی به آن برسم،
به بنبست و پوچی رسیدهام.
من باید از این دنیا بگذرم و به آسمان بیندیشم، باید ارزش خود را برتر از همه این دنیای خاکی بدانم.
وقتی به زیارت تو میآیم توجّه خود را از دنیا به مَلَکُوت معطوف میکنم، خدا روح مرا از ملکوت آفرید، زیارت تو هم ارتباط من با روح توست. من از وطن اصلی خود دور افتادهام، وطن اصلی من، ملکوت است، دوست داشتن آنجا و شوق بازگشت به آنجا، نشانه ایمان است.
اگر من شوقِ آن وطن را در دل داشته باشم، به این دنیا دل نمیبندم، وای بر من اگر از درد جدایی و دورافتادگی از وطن ننالم! جدایی از ملکوت، رنجی است که بر جان انسان افتاده است و تا زمانی که به آنجا بازنگردد، آرامش واقعی را تجربه نخواهد کرد.
همه در این دنیا در جستجوی چیزی هستند، امّا نمیدانند که روح آنان، چه میخواهد و چه را جستجو میکند. روح انسان میخواهد به اصلِ خود بازگردد، به دنیای ملکوت پر بکشد و از همه محدودیّتهای این دنیایِ خاکی، رها شود.
وقتی من درد جدایی از ملکوت را احساس کردم، نیاز دارم که به جایی پناه ببرم، چه جایی بهتر از حرمِ اهلبیت علیهمالسلام؟
وقتی انسانها در جهل و نادانی بودند، خدا برای رستگاری آنان، محمّد صلیاللهعلیهوآلهرا
به پیامبری فرستاد و به او فرمان داد تا همگان را به سوی حقّ و حقیقت راهنمایی کند.
پیامبر در این راه، سختیهای زیادی را تحمّل کرد و با مشکلات زیادی روبرو شد، دشمنان به او سنگ پرتاب کردند، او را دیوانه خطاب کردند، آنان با سپاهی بزرگ به جنگ او آمدند و...
روزهای آخر زندگی پیامبر فرا رسید، اسلام رشد کرده بود و آن سختیها به پایان رسیده بود، مسلمانان با خود چنین فکر کردند: «خوب است به پیامبر چیزی به عنوان مزد رسالت او بدهیم،او برای هدایت ما تلاش بسیاری نمود».
اینجا بود که خدا آیه 23 سوره «شورا» را نازل کرد:
«قُلْ لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی...».
«ای محمّد! به مردم بگو که من از شما هیچ مزدی جز دوستی خاندانم نمیخواهم».
خدا اجر رسالت پیامبر را دوستی خاندانش قرار داد. کسی که میخواهد راهی به سوی خدا داشته باشد، باید خاندان پیامبر را دوست بدارد.
آری، پیامبر از مسلمانان مزد و پاداش مادی نخواست، بلکه چیزی از آنان خواست که نفعش به خود آنان باز گردد، دوستی خاندان پیامبر، راه سعادت را برای آنان هموار میساخت.
پیامبر این سخن را برای مردم بیان کرد، خدا میدانست که عدّهای پیام اصلی این سخن را درک نکردهاند، برای همین آیه 47 سوره «سبأ» را نازل کرد و از پیامبر خواست تا به آنان چنین بگوید:
«قُلْ مَا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ...»
«ای مردم! آن پاداشی که از شما خواستهام به نفع خود شماست».
آری، اگر پیامبر از مردم خواست تا خاندان او را دوست داشته باشند، برای این بود که نفع آن به خود آنان میرسد، هر کس خاندان پیامبر را دوست بدارد، از نعمت هدایت آنان بهرهمند میشود و در روز قیامت از عذاب رهایی مییابد.(1)
خدا دوست داشت که مردم این مطلب را هرگز فراموش نکنند، پس آیه 57 سوره فرقان را هم نازل کرد:
«قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلًا»
«ای محمّد! به مردم بگو که من هیچ مزدی از شما نمیخواهم، فقط از
1) . اجر المودة الذی لماسالکم غیره فهو لکم، تهتدون به...: الکافی ج 8 ص 379، بحار الأنوار ج 23 ص 253، التفسیر الصافی ج 4 ص 226، البرهان ج 4 ص 232.
کسانی که میخواهند راهی به سوی خدا پیش گیرند، اجر میخواهم، [اجر من همان محبّت و مودّت خاندان من است].
من به این سه آیه فکر میکنم، اگر کسی راه خدا را در پیش گیرد، مزد پیامبر را داده است، مزد پیامبر، همان دوستی خاندان اوست. پس نتیجه میگیرم که دوستی خاندان پیامبر، همان راه خدا میباشد.
خدا با این سه آیه میخواست به مردم، راه اهلبیت علیهمالسلام را نشان بدهد، اهلبیت علیهمالسلامنیاز به دوستی من ندارند.
آقای من! تو از آن خاندان هستی و نور اهلبیت علیهمالسلام در وجود توست.
تو که یادگاری از آن خاندان هستی، نیاز به دوستی من نداری، این من هستم که به دوست داشتن تو نیاز دارم، اگر تو را دوست بدارم به خود نفع رساندهام و نزد خدا ارزش پیدا کردهام.
خوشا به حال کسی که شما اهلبیت علیهمالسلام را با تمام وجود، دوست بدارد و تلاش کند تا نام و یاد شما را زنده نگاه دارد و محبّت شما را بر دلهای مردم، پیوند زند، چنین کسی مزد رسالت پیامبر را به خوبی ادا کرده است و از زندگی خود، توشهای ارزشمند برای آخرت برگرفته است!
بعد از پیامبر، روزگار سختیها برای شما اهلبیت علیهمالسلام آغاز شد، پیامبر به امّت خود سفارش کرد تا شما را دوست بدارند، ولی بیشتر مسلمانان (به جز گروه اندکی) به شما، ستم روا داشتند، فقط گروه کمی بودند که حقّ خاندان پیامبر را
مراعات کردند.
چه ظلمها و ستمها که بر عزیزان پیامبر روا شد! مگر میتوانم از مظلومیّت مادر شیعه سخن نگویم؟ مگر میتوانم سکوت کنم؟
پیامبر بارها به آن مردم گفت: «فاطمه پاره تن من است» ، ولی آنان با پاره تن پیامبر چه کردند.(1)
باید بنویسم که بر مادر مظلوم شیعه چه گذشت...
وقتی پیامبر از دنیا رفت، سیاهیها دست به کودتا زدند تا حقّ علی علیهالسلام را
غصب کنند. مثلّث «زر» و «زور» و «تزویر» آشکار شد تا روشنایی را خاموش کند و به جای آن تاریکی بنشاند. سپاهیان کودتا به هدف خود میرسیدند اگر اگر فاطمه علیهاالسلام نبود.
آن روز، فاطمه علیهاالسلام با تمام وجودش به میدان آمد و با تاریکیها مبارزه کرد، او نگذاشت حق و حقیقت و آزادگی، افسانه شود، او قیام کرد و هستی خود را تقدیم حقیقت نمود.
وقتی دشمنان استقامت او را دیدند به خانهاش حمله کردند و آنجا را به آتش کشیدند و او را میان در و دیوار قرار دادند.
حکایت در و دیوار، حکایتی است که دلهای آزادگان را به درد میآورد.(2)
آری، آن روز فاطمه علیهاالسلام فریاد برآورد: «بابا ! یا رسول اللّه ! ببین با دخترت چه میکنند... ». تاریخ هرگز این فریاد را از یاد نمیبرد.(3)
1) . فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 ، 212 ، 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
2) . فجاء عُمَر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة س علی الباب ، فقالت فاطمة : یا بن الخطّاب ! أتراک محرّقا علیَّبابی ؟ ! قال : نعم ! : بحار الأنوار ج 28 ص 389 ، فقال عمر بن الخطّاب: اضرموا علیهم البیت ناراً...: الأمالی للمفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ، وکان یصیح: احرقوا دارها بمن فیها، وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین: الملل والنحل ج 1 ص 57. فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان من سعف، ثمّ دخلوا، فأخرجوا علیّاً(ع) ملبّیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 ، عصر عمر فاطمة (س) خلف الباب، ونبت مسمار الباب فی صدرها، وسقطت مریضة حتّی ماتت: مؤمر علماء بغداد ص 181.
3) . وقالت: یا أبتاه یارسول اللّه، هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟!...: بحار الأنوار ج 30 ص 294 .
علی علیهالسلام برای حفظ اسلام صبر کرد و دست به شمشیر نبرد، چه کسی مظلومتر از او دیده است؟ بیجهت نبود که وقتی در محراب مسجد کوفه، سرش شکافته شد، فریاد برآورد: «به خدای کعبه رستگار شدم»، او از همه غمها و غصهها رهایی یافت و در بهشت، مهمان پیامبر شد.(1)
امامحسن علیهالسلام مظلومانه با دسیسه معاویه به شهادت رسید، بعد از آن هم حادثه کربلا روی داد و حسین علیهالسلام با لبِتشنه میان دو نهر آب به شهادت رسید...
وقتی امامسجاد علیهالسلام از سفر اسارت به مدینه بازگشت، مردم دور او جمع شدند. او با چشم خود شهادت پدر، برادران، عموها و... را دیده بود و در سفر اسارت، سختیهای فراوانی را تحمّل کرده بود.
او به مردم رو کرد و چنین گفت: «ای مردم! پدرم، حسین علیهالسلام را شهید کردند و ما را به گونهای به اسارت بردند که گویی ما فرزندان قوم کافریم! شما به یاد دارید که پیامبر چقدر سفارش ما را به امّت خود مینمود و از آنها میخواست که به ما محبّت کنند. به خدا قسم، اگر پیامبر به جای آن سفارشها، از مردم میخواست که با فرزندانش بجنگند، امّت او بیش از این نمیتوانستند در حقّ ما ظلم کنند».(2)
این چه مصیبت بزرگ و جانسوزی بود که امّتی مسلمان بر خاندان پیامبرشان روا داشتند؟ به راستی، امّت اسلام بعد از پیامبر با فرزندان او چگونه رفتار کردند؟
ص: 18
1) . سمعتُ علیّاً یقول: فزتُ وربّ الکعبة: بحار الأنوار ج 42 ص 239؛ وسار أمیر المؤنین حتّی دخل المسجد، والقنادیل قد خمد ضوؤا، فصلّی فی المسجد وِردَه وعقّب ساعة، ثمّ إنّه قام وصلّی رکعتین...: بحار الأنوار ج 42 ص 281.
2) . أیّها الناس! فأیّ رجالات منکم یسرّون بعد قتله، أم أیّة عین منکم تحبس دمعها وتضنّ عن انهمالها؟...: بحار الأنوار، ج45، ص 147 .
ستمکاران برای رسیدن به حکومت چند روزه دنیا، ستمهای فراوان کردند، گروهی از شما کشته شدند، جمعی هم آواره از وطن شدند.
خدا از شما عهد گرفته بود که در برابر سختیها، صبر کنید، شما به این امید که به پاداش نیک او برسید، به عهد خود وفا کردید و شکیبایی نمودید.
دشمنان تلاش زیادی کردند تا مسیر تاریخ را تغییر بدهند و چراغ هدایت را از بین ببرند و نور شما را خاموش کنند، ولی هرگز موفّق نشدند، درست است که ستم فراوانی به شما روا داشتند، امّا راه حق و حقیقت همواره آشکار بود و روز به روز رهروان این راه، زیاد و زیادتر شدند.
گروهی از فرزندان پیامبر و علی علیهالسلام برای حفظ جان خود به طور ناشناس به
شهرهای دور سفر کردند، هر کدام از آنان در جایی پناه گرفتند، اگر شخص مورد اطمینانی را مییافتند راز دل خویش را با او میگفتند و خود را معرفی مینمودند.
مردم قم و کاشان از زمانهای دور، به عشق اهلبیت علیهمالسلام مشهور بودند، برای همین گروهی از آن سادات به این دو منطقه پناه آوردند. (منظور از سادات در اینجا همان بنیهاشم میباشند. فرزندان پیامبر و همچنین فرزندان علی علیهالسلام همه از بنیهاشم میباشند. پیامبر و علی علیهالسلام هر دو از نسل هاشم میباشند).
از جمله آن سادات که از وطن آواره شدند، تو بودی، آقای من!
تو را امروزه به نام محمّدهلال علیهالسلام میخوانند، تو مهمان ما شدی و امروز قبر
ص: 19
تو، حرم باصفایی است و همه ما با زیارت حرم تو، امید به شفاعت پیامبر داریم.
هر کسی نمیداند که تو با خدای خویش چه رازی داری، تاریخ درباره تو سکوت نموده است، در طول تاریخ، کرامات زیادی از حرم تو آشکار شد و اینگونه دلها، مشتاق تو شد.
من میدانم روزگاری سخت بر مکتب شیعه گذشته است، تعدادی از کتب شیعه در آتش کینه دشمنان سوخت و نابود شد، در تاریخ میخوانم که دشمنان به کتابخانه شیخ طوسی در بغداد حمله کردند و کتب او را در آتش سوزاندند، این یک نمونه از ظلمهای دشمنان بر کتب شیعه بود، دهها نمونه از این ماجراها اتّفاق افتاد و برای همین است که دست ما برای تحقیق و بررسی بسته است.(1)
ولی خدا چنین خواست که حرم تو یکی از پایگاههای مکتب شیعه باشد و عشق به شما خاندان، در قلب مردم این شهر موج بزند، تو چراغ هدایت شدی و دلها را با خود آسمانی نمودی و نور ایمان را بر دلها تاباندی.
درست است که اینجا کویر است، امّا تو اینجا را دریا ساختی، دریا که نه، تو اینجا را اقیانوس ساختی. وقتی که ماه محرّم فرا میرسد، اینجا، همه بیقرار داغِ کربلا میشوند، پیر و جوان، مرد و زن، کوچک و بزرگ به حرم تو میآیند و صحنههایی از عشق میآفرینند.
وقتی در این شهر به مسجدی میروم، این سنّت زیبا را میبینم: نماز که تمام
ص: 20
1) . وقد احترقت مکتبة الشیخ فیما أُحرق من محال الکرخ عند مجیء طغرل بیک إلی بغداد، وتوسّعت الفتنة إلی جهة شیخ الطائفة وأصحابه، فأحرقوا کتبه وکرسیّه الذی کان یجلس علیه للکلام، وقال ابن کثیر: « کُبست دار أبی جعفر الطوسی متکلّم الشیعة، فأُحرقت کتبه ودفاتره التی یدعو إلیها أهل ملّته ونحلته، وللّه الحمد»: البدایة والنهایة ج 12 ص 90، فانظر أیّها القارئ إلی ابن کثیر کیف یحمد اللّه علی إحراق کتب الشیعة!
میشود، همه میخواهند به خانههای خود بروند، از جا برمیخیزند، ابتدا رو به کربلا مینمایند و سلامی به امامحسین علیهالسلام میدهند.
سپس رو به مشهد میکنند و سلامی به امامرضا علیهالسلام میدهند، سپس رو به قبله میایستند و سلامی هم به امامزمان(عج) میدهند و ظهور او را از خدا طلب میکنند.
پس از آن، همگی رو به حرم تو میکنند و بر تو سلام مینمایند و چنین میگویند:
السّلامُ علَیکَ ایُّها الهِلالُ المُنیرُ!
این یک سنّت قدیمی است، سالهای زیادی است که مردم این شهر بعد از هر نماز به تو اینگونه سلام میکنند، پیر و جوان، زن و مرد اینگونه بر هویّت خویش سلام میکنند، این سلام، سلامی بر هویّت ماست، این یادگاری از نسل دیروز است، این سنّت را پاس میداریم و به نسل بعد منتقل میکنیم.
چقدر زیباست که تو با هر نمازِ جماعت با ما هستی! ای آقای ما!
خیلی وقت بود که نام مسجد «مُلاعلی» را شنیده بودم. یک روز که هوا بارانی بود، هوای دیدن آن مسجد را نمودم، آن روز من میخواستم یک آینه را ببینم: «آینه مسجد مُلاعلی».
من شنیده بودم که آن مسجد قدیمی، یادگاری از «مُلاعلی آرانی» است. او یکی از علمای بزرگ عصر خود بوده است. او از زادگاهش به گلپایگان مهاجرت نمود و در آنجا به عنوان یکی از استادان برجسته مطرح شد و
ص: 21
شاگردان زیادی تربیت کرد. سرانجام او در سال 1204 شمسی در آن شهر از دنیا رفت.
باران، نمنم میآمد، همراه با دوستم (از همان خیابانی که نامش محمّدهلال علیهالسلام است) به سوی مسجد رفتیم، ما باید به یک محلّه قدیمی شهر میرفتیم. جلوی مسجد ایستادیم، به طرف بالا نگاه کردیم، یک آینه کوچک آنجا بود، وقتی وسط کوچه ایستادیم و به آینه نگاه کردیم، گنبد و گلدستههای حرم تو را دیدیم، گنبدی فیروزهای که در آن آینه نقش میبست بسیار زیبا بود.
آن روز، حسّی زیبا در وجودم شکل گرفت، برای لحظاتی ایستادم، به این شاهکار آن معمار، آفرین گفتم. بین آن مسجد و حرم تو، صدها متر راه است. خانههای زیادی در این میان قرار دارد، ولی از آن آینه، حرم تو پیداست.
این معمار چه کسی بوده که خواسته است با یک آینه، حرم تو را در اینجا هم به تصویر کشد؟ خدایش رحمت کند! او اکنون در دل خاک آرمیده است، امّا با این شاهکار خود، اشک را بر چشمان من جاری کرد... او به خوبی پیام خود را به نسل فردا منتقل کرد: «باید هویّت خویش را پاس بداریم».
یکی از دوستانم میگفت: «باور من این است که ایده نصب آن آینه را مُلاعلی آرانی به آن معمار داده است».
به راستی، چند نفر از نسل امروز شهر، آن آینه را دیده اند؟
یک روز پیامبر رو به مردم کرد و چنین گفت: «در روز قیامت این چهار نفر را شفاعت میکنم، هر چند که گناه همه مردم روی زمین داشته باشند: کسی که فرزندان مرا یاری کند، کسی که نیاز مادی آنان را بر طرف کند، کسی که با زبان و دل، آنان را دوست داشته باشد، کسی که حاجت و خواسته آنان را برآورده کند».(1)
آقای من!
تو سیّد بزرگواری هستی که مهمان ما شدی، این فرهنگ این مردم است که به فرزندان پیامبر و علی علیهالسلام احترام زیادی میگذارند.
آقای من! تو خود میدانی که مرا اینگونه تربیت کردهاند که سادات را نور چشم خود خطاب کنم، هر وقت سیّدی را میبینم به او میگویم: «تو نور چشم من هستی!».
ما به شما که یادگار اهلبیت علیهمالسلام هستید، علاقه زیادی داریم، این عشق،
همان ادایِ اجر و مزد پیامبر است. کسی که احترام سادات را میگیرد، قلبش
1) . عن أبی عبد اللّه قال رسول الله: انِّی شافع یوم القِیامة لأَربعة أصْناف و لوْ جَاءوا بذنوبِ أهل الدُّنْیَا رجل نصَر ذُریَّتی و رجل بذل مالهُ لذُریتیعند المضیق و رجل أحبَّ ذرِّیتِی باللِّسَان و بالقلب... : الکافی ج 4 ص 60، من لایحضره الفقیه ج 2 ص 65، وسائل الشیعة ج 16 ص 332.
لبریز از عشق توست. تو سیّد بزرگواری هستی که در درگاه خدا، آبروی زیادی داری و با کرامات فراوان، جلوهای از مقام خویش را هویدا نمودی.
وقت آن است که حکایتی بنویسم: یکی از یاران امامهادی علیهالسلام از «ری» بار سفر بست و با سختیهای فراوان به عراق رفت. او آرزوی زیارتِ کربلا را به دل داشت. امامهادی علیهالسلام در سامرا بود. او ابتدا به کربلا رفت و قبر امامحسین علیهالسلام را زیارت کرد. او شنیده بود که زیارت امامحسین علیهالسلام بالاتر از هزار سفر حج است.
وقتی او به حضور امامهادی علیهالسلام رسید، به آن حضرت عرضه داشت که از شهر «ری» آمده است، امام از او پرسید:
کجا بودی؟
من از کربلا میآیم.
اگر تو عبدالعظیم را که قبر او نزد شماست، زیارت میکردی، ثواب کسی را داشتی که حسین علیهالسلام را در کربلا زیارت کرده است.(1)
وقتی آن مرد این سخن را شنید به فکر فرو رفت، این سخن امام، پیام مهمی را برای شیعیان داشت.
«سیّد عبدالعظیم»، سیّد بزرگواری است که به شهر ری سفر کرد و در آنجا از دنیا رفت. او از نوادگان امامحسن علیهالسلام است.
این چهار نفر، واسطههای بین او و بین امامحسن علیهالسلام میباشند:
عبداللّه بن علی
علی بن حسن
حسن بن زید
1) . اما لو زرت قبر عبدالعظیم عندکم لکنت کمن زار الحسینع: کامل الزیارات ص 573، وسائل الشیعة ج 14 ص 575، بحار الانوار ج 99 ص 268.
ما امروزه او را بیشتر با عنوان «شاه عبدالعظیم» میشناسیم.(1)
براساس این نسخه از رجال النجاشی، در نسب ایشان، میان وی و امام حسن، پنج نفر واسطه وجود دارد؛ لیکن در نسخههای معتبر این کتاب، میان «زید» یعنی جدّ سوّم ایشان و حسن بن علی، شخص دیگری واسطه نیست. بنابراین، نیاکان عبدالعظیم به ترتیب، عبارت اند از:
پدر عبدالعظیم، «عبداللّه» نام داشت و مادرش، «فاطمه» دختر عقبة بن قیس بود. عبداللّه، در زمان حیات جدّش «حسنبنزید» زاده شد و چون پیش از زایشش، پدرش «علی» در زندان درگذشت، جدّش سرپرستی او را به عهده گرفت.
نام جدّ نخست عبدالعظیم، «علی» و لقب او «سدید» است. وی همراه پسر عمویش عبداللّه محض و گروهی دیگر از سادات حسینی، در دوران خلافت منصور بر ضدّ عبّاسیان قیام کرد. جمعی از آنان و از جمله وی، دستگیر و به بغداد منتقل شدند. او پس از مدّتی در زندان وفات یافت.
جدّ دوّم عبدالعظیم، «حسن» نام داشت. وی تنها فرزند پسر زید بود که از بزرگان عصر خودش به شمار میرفت و در بین بنی هاشم، به بخشش، کرَم، سخاوت و خدمت به نیازمندان، شهرت داشته است. وی از سوی منصور خلیفه عبّاسی به ولایت مدینه گمارده شد؛ ولی پس از مدّتی، مورد خشم او قرار گرفت و به زندان افتاد و در سال 168 ق، در هشتاد سالگی از دنیا رفت.
جدّ سوّم عبدالعظیم، زید فرزند بزرگ امام حسن است. ایشان سرپرست اوقاف پیامبر اسلام بوده و به بزرگواری، پرهیزکاری و نیکوکاری توصیف گردیده است. شاعران، او را ستوده و مردم از هر سو به وی روی می آوردهاند. وی در یکصد سالگی، چشم از جهان فرو بست و در زمینی به نام «حاجز» نزدیکی مدینه دفن گردید.
گویا در آن روزگار، گروهی خیال میکردند چون سیّد عبدالعظیم با اماممعصوم، چهار واسطه دارد، دیگر زیارت او آنقدر شرافت ندارد، برای همین به زیارت او، کمتوجّه بودند.
پیام امامهادی علیهالسلام برای آنان و همه شیعیان این بود: فرقی نمیکند که امامزادهای باواسطه باشد یا بیواسطه. احترام به امامزادگان، احترام به اهلبیت علیهمالسلاماست.
سیّد عبدالعظیم، فرزندِ حسن علیهالسلام است. واژه «فرزند» در زبان فارسی هم به فرزند بدون واسطه گفته میشود و هم به فرزند باواسطه.
سیّد عبدالعظیم آن قدر پیش خدا مقام دارد که زیارت او همانند زیارت کربلاست.
مهم این است که من در مسیر اهلبیت علیهمالسلام باشم، این راه را گم نکنم، آقای من! تو چراغ این راه هستی! عشق به تو، شعبهای از عشق به پیامبر و علی علیهالسلام است...
فصل تابستان بود و من به دلِ کوه، زده بودم، دو ساعت طول کشید، تشنه بودم، راهنمای ما گفت: اگر مقداری جلوتر برویم به یک نهر آب میرسیم. نیم ساعت گذشت و ما به نهر آبی گوارا رسیدیم، من دویدم و به سوی نهر رفتم، چه آب زلالی!
من که تشنه بودم، آب نوشیدم و هرگز با خود نگفتم صبر کنم تا به سرچشمه
1) . نجاشی در رجال خود در ص 653 ص 247 درباره نسب وی مینویسد: هنگامی که جنازه او را برای غسل برهنه میکردند، در جیب لباس وی نوشتهای یافت شد که در آن، نسبش، این گونه نوشته شده بود: من ابوالقاسم، عبدالعظیم بن عبداللّه بن علی بن حسن بن زید بن علی بن حسن بن علی بن ابی طالب هستم.
برسم. بین من تا سرچشمه فاصله زیادی بود. سرچشمه در میان صخرههای بلندی بود که رفتن به آنجا برای من امکان نداشت. من وقتی آب نهر را زلال یافتم از آن نوشیدم و تشنگیام بر طرف شد.
امام معصوم، همانند آن سرچشمه است و شما امامزادگان همانند آن نهر. وقتی روح من تشنه است و من دسترسی به کربلا ندارم، زیارت تو روح مرا سیراب میسازد.
دیگر مهم نیست که بین تو و امام، واسطهای هست یا نه. مهم این است که تو شعبهای از نور اهلبیت علیهمالسلام میباشی و آن نور مقدّس را در وجود خود جلوهگر شدهای. من با زیارت تو، رحمت خدا را به سوی خود جذب میکنم.
آقای من!
آن روزگاری که تو به این شهر پناه آوردی، روزگار غلبه دشمنان بود، جان تو در خطر بود و تو راز دل خویش را برای همه آشکار نکردی، خیلیها تو را نشناختند و تو در گمنامی بودی، عظمت تو به همین گمنامی تو در تاریخ است، امّا خدا خواست که نور تو خاموش نشود و برای همین کرامات فراوان از تو جلوهگر شد و تو جلوهای از رحمت خدا بر این مردم شدی. تو در تاریخ، گمنام بودی ولی اینگونه شهره آفاق شدی...
کودک که بودم، بعضی از شبها برق قطع میشد و همه جا در تاریکی فرو میرفت. یک شب فقط چند شمع داشتیم، آنها را روشن کردیم. من تمام روز به دنبال بازی بودم و آن وقتِ شب، یادم آمده بود که باید تکلیف مدرسه را انجام بدهم. چند آینه را دور شمع چیدم، نور چند برابر شد و من توانستم تکلیف مدرسه را انجام بدهم.
امام معصوم همانند نور است و امامزاده همانند آن آینهها. امامزادگان آن نور مقدّس را به ما منتقل میکنند. هر چقدر مقام و منزلت یک امامزاده بیشتر باشد، نور بیشتری را منتقل میکند.
این ماجرا را بارها شنیدهام: روز قیامت که فرا میرسد، فرشتهای ندا میدهد: «ای مردم! چشمان خود را فرو گیرید که فاطمه علیهاالسلاممیخواهد از صحرای قیامت عبور کند». همه چشمان خود را فرو میگیرند و فاطمه علیهاالسلامهمراه با هزاران فرشته به سوی بهشت حرکت میکند.(1)
وقتی او به پل صراط میرسد، در آنجا میایستد، او گروهی از دوستان خود را میبیند که به سوی جهنّم برده میشوند، او با خدای خویش سخن میگوید: «خدایا! تو مرا فاطمه نام نهادی، و عهد کردی که دوستانم را از آتش جهنّم آزاد گردانی. از تو میخواهم امروز شفاعت مرا در حقّ دوستانم قبول کنی».
سخن فاطمه علیهاالسلام به پایان میرسد، صدایی به گوش میرسد، این خداست که با او سخن میگوید: «ای فاطمه! امروز روز توست! هر کس را که میخواهی شفاعت کن و با خود به سوی بهشت ببر».(2)
أو کافر، فیؤر بمحبٍّ قد کثرت ذنوبه إلی النار... : کشف الغمّة ج 2 ص 91، الجواهر السنیة ص 247، بحار الأنوار ج 8 ص 51 ج 43 ص 14.
و فاطمه علیهاالسلام دوستان خود را شفاعت میکند و آنان همراه او، وارد بهشت میشوند.
به راستی چرا در روز قیامت، فرشتهای ندا میدهد که همه سرهای خود را پایین بگیرند تا فاطمه علیهاالسلام عبور کند؟
عدّهای خیال کردهاند که چون مردان بر فاطمه علیهاالسلام نامحرم هستند، خدا چنین دستور میدهد. در حالی که این دستور خدا، برای زنان نیز هست. در روز قیامت، زنان نیز باید سرهای خود را پایین بگیرند تا فاطمه علیهاالسلام از صحرای
قیامت عبور کند.
راز این دستور در چیست؟
روز قیامت، حقیقت فاطمه علیهاالسلام جلوهگر میشود، چه کسی طاقت دارد به نور خورشید نگاه کند؟ چشمها از دیدن خورشید، ناتوانند، چگونه این چشمها میخواهند حقیقت فاطمه علیهاالسلام را ببینند؟
روز قیامت روز شُکوه فاطمه علیهاالسلام است و آن روز، حقیقت او جلوهگر میشود.
آقای من!
تو خود میدانی که چرا این ماجرا را نوشتم، من که در دام دنیا گرفتار شدهام و روح من دچار آلودگیها شده است، چه بسا نتوانم با چهارده معصوم ارتباط داشته باشم، حقیقت معصوم را هیچکس نمیتواند درک کند. بین من و معصوم، بینهایت فاصله است. اینجاست که من به تو متوسّل میشوم.
تو جایگاهی بس بزرگ داری ولی جایگاه تو کمتر از اماممعصوم است و برای همین من راحتتر میتوانم با تو ارتباط بگیرم.
اکنون دیگر میدانم چرا گاهی به زیارت معصوم میروم و حاجت نمیگیرم ولی از تو حاجت را گرفتهام. اشکال از من است، من روحم آلوده شده است و فاصلهام با معصوم زیاد شده است و دیگر شایستگی آن را ندارم که فیض از معصوم به من برسد، ولی تو یک واسطه هستی، تو میتوانی با معصوم ارتباط بگیری، وقتی من به تو متوسّل میشوم تو نزد معصوم شفاعت مرا میکنی.
روز تاسوعا بود، روزی که شیعیان برای حضرت اباالفضل علیهالسلام عزاداری میکنند. من به هیأت عزاداری رفته بودم... نگاهم به پرچم بلندی افتاد که بر روی آن نام «ابوالفضل» نوشته شده بود. به سوی آن پرچم رفتم، پارچه آن را در دست
گرفتم و آن را به چشم نهادم و بوسیدم...
شب که شد به سایت شخصی خودم مراجعه کردم، دیدم این پیام برای من آمده است: «سلام. امروز شما را دیدم که آن پرچم را بوسیدید... شما دیگر چرا؟ چرا یک تکّه پارچه را به چشم میگذارید و آن را میبوسید؟ مگر نمیدانید این کار، شرک است؟».
از راه برنامه «یاهو مسنجر» با کسی که این پیام را داده بود، ارتباط گرفتم. سلام کردم و گفتم:
آیا شما قرآن را قبول دارید؟
بله. من مسلمان هستم و قرآن را کلام خدا میدانم.
آیا آیه 96 سوره یوسف را خواندهای؟ آنجا که برادران یوسف به مصر میآیند و برادر خود را میشناسند، یوسف به آنها میگوید: «پیراهن مرا نزد پدرم ببرید تا او آن را به چشمانش بمالد که به اذن خدا بینا خواهد شد».
آری. من این آیه را خواندهام.
وقتی پدر یوسف، پیراهن یوسف را به چشم خود گذاشت چه اتّفاقی افتاد؟
قرآن میگوید: چشم او بینا شد.
به راستی چرا یوسف پیراهن خود را فرستاد؟ حتماً در این پیراهن اثری بوده است. قرآن میگوید که پیراهن یوسف به اذن خدا شفا میدهد. چطور وقتی یعقوب پیراهنی را به صورت میکشد و شفا میگیرد شرک نیست، امّا اگر من پرچم ابوالفضل را ببوسم، شرک و خرافهپرستی است؟
سخن به اینجا که رسید، او دیگر پاسخی نداد، من فرصت را غنیمت شمردم و به پاسخ ادامه دادم: یعقوب علیهالسلام پیامبر خدا بود، او پیراهن پسرش یوسف را به چشم گذاشت و آن را بوسید و چشمش بینا شد، چطور شده است که کار یعقوب
با یکتاپرستی منافات ندارد، امّا کار من که پرچم عبّاس را میبوسم، بتپرستی است؟
کار یعقوب علیهالسلام، همان تبرّک است، من هم به تبرّک باور دارم! من عهدی دارم که هر سال روز تاسوعا به هیأت بروم و پرچم ابوالفضل را ببوسم و بر چشم بکشم.
آقای من! ای محمّدهلال!
با خود عهدی دارم، وقتی به حرم تو میآیم، درِ حرم را میبوسم و سپس وارد میشوم، این بوسه من همان تبرّک است که قرآن آن را تأیید میکند. احترام به تو، احترام به اهلبیت علیهمالسلام است، این ادای مزد رسالت پیامبر است.
من هرگز با این کار خود «زیارتپرستی» نمیکنم، از هر شرکی دوری میکنم، من تو را آبرومند درِ خانه خدا میدانم، به زیارت تو میآیم تا خدا به من نظر رحمت کند.
بر این باورم که خدا همه کاره این جهان است، تو نزد خدا آبرو داری و دعای تو اثر دارد. تو از خدا میخواهی تا گره از کار من بگشاید، تو به تنهایی، هیچ کاری نمیتوانی انجام بدهی، بلکه تو وسیلهای و همه کارها به دست خدا و به اذن اوست.
اکنون وقت آن است که آیه 35 سوره «مائِده» را بنویسم:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ...».
خدا در این آیه از ما میخواهد تا تقوا پیشه کنیم و وسیلهای برای نزدیک
شدن به او بیاوریم.
چه کارهایی باعث میشود تا ما به خدا نزدیکتر شویم؟
نماز، روزه، زکات، جهاد، سفر حجّ، کمک به نیازمندان و...
خوب است لحظهای فکر کنم، بهترین وسیله برای نزدیک شدن به خدا چیست؟
هیچ چیز مانند دوستی اهلبیت علیهمالسلام مرا به خدا نزدیک نمیکند. این پیام
جملهای از دعای ندبه است:
«وجَعَلْتَهُمُ الذَّریعَةَ اِلَیْکَ، وَ الْوَسِیلَةَ اِلَی رِضْوَانِکَ».(1)
در این جمله، خطاب به خدا چنین میگوییم: «بارخدایا! تو گروهی از دوستان خود را انتخاب نمودی و علم و دانش خود را به آنان عطا نمودی. آنان را راه نزدیک شدن بندگانت به خودت قرار دادی و آنان را وسیله کسب رضایت
خودت معرّفی نمودی».
اهلبیت علیهمالسلام راه رسیدن به رضایِ خدا میباشند، دوستی تو نیز راه رسیدن به رضای اهلبیت علیهمالسلام است.
اکنون میخواهم مقداری درباره فضیلت دیدار مومن بنویسم، روشن و آشکار است که دیدار تو برتر از دیدار یک مومن است. هر فضیلتی که برای دیدار مومن هست، برای زیارت تو هم وجود دارد، تو از جمله بهترین مومنان میباشی.
در اینجا سه حدیث از امامصادق علیهالسلام نقل میکنم:
1) . المزار لابن المشهدی ص 547، اقبال الاعمال ج 1 ص 505، بحار الانوار ج 99 ص 105.
«وقتی کسی فقط به خاطر خدا به دیدار مؤنی میرود، خدا با او چنین سخن میگوید: تو مرا زیارت کردهای و ثواب تو با من است. من ثواب تو را بهشت قرار میدهم».(1)
«وقتی کسی فقط برای خدا به دیدار مؤنی برود، هفتاد هزار فرشته او را همراهی میکنند و به او مژده بهشت میدهند».(2)
«کسی که به دیدار مومنی برود، در حقیقت او زائر خداست و خدا هم زائر خود را گرامی میدارد».(3)
اکنون به این سه حدیث فکر میکنم. آیا زیارت تو کمتر از زیارت یک مومن است؟
تو سیّدی بزرگوار هستی و کرامات فراوان از شما جلوهگر شده است، کسی که به زیارت تو میآید، اگر در این کار خود اخلاص داشته باشد به چنین پاداشی میرسد. شرط رسیدن به این پاداش، اخلاص است. من باید برای رضای خدا به دیدار تو بیایم.
وقتی دیدار یک مومن اینقدر فضیلت دارد و خدا به آن اینقدر ارزش میدهد، پس دیدار تو نزد خدا چگونه است؟
بار دیگر حدیث اوّل را تکرار میکنم: «وقتی کسی فقط به خاطر خدا به دیدار مومنی میرود، خدا با او چنین سخن میگوید: تو مرا زیارت کردهای و ثواب تو با من است. من ثواب تو را بهشت قرار میدهم».(4)
1) . عن أبی عبد الله قَال: من زارَ أخاه فِی اللَّهِ قال اللَّهُ عزَّ و جلَّ: ایَّای زرتَ و ثوابک علیَّ و لستُ أرْضَی لَکَ ثواباً دُون الجنَّة: الکافی ج 2 ص 176، وسائل الشیعة ج 14 ص 584، بحار الانوار ج 71 ص 345، مراة العقول ج 9 ص 55، جامع احادیث الشیعة ج 12 ص 625.
2) . عن أبی عبد الله قال: من زار أخاهُ لِلَّه لا لغیره الْتِمَاسَ موعد اللَّهِ و تَنجُّزَ ما عند الله وکَّل اللَّه به سبعین ألف ملک ینادونهُ: أَلَا طبتَ و طابتْ لک الْجنَّةُ: الکافی ج 2 ص 175، مستدرک الوسائل ج 10 ص 379، بحار الانوار ج 71 ص 347، جامع احادیث الشیعة ج 12 ص 625.
3) . سمعت أبا عبد اللَّه یقول: من زار أخاه فی جانب المصر ابتغَاءَ وجْه اللَّه فهُو زَوْرُهُ و حق علی اللَّه أنْ یُکرمَ زَوْرَهُ: الکافی ج 2 ص 176، بحار الانوار ج 71 ص 345، مراة العقول ج 9 ص 55.
4) . عن أبی عبد الله قَال: من زارَ أخاه فِی اللَّهِ قال اللَّهُ عزَّ و جلَّ: ایَّای زرتَ و ثوابک علیَّ و لستُ أرْضَی لَکَ ثواباً دُون الجنَّة: الکافی ج 2 ص 176، وسائل الشیعة ج 14 ص 584، بحار الانوار ج 71 ص 345، مراة العقول ج 9 ص 55، جامع احادیث الشیعة ج 12 ص 625.
نام تو «حبیب اللّه» است، تو مجتهد و فقیه اهلبیت علیهمالسلام هستی و مردم به تو احترام زیادی میگذارند، تو در قلب آنان جای داری.
در سال 1225 شمسی به دنیا آمدی. مردم تو را بیشتر به این اسم میشناسند: «مُلاحبیب اللّه شریف کاشانی». در آن روزگار فقط به کسی «مُلا» میگفتند که در اوج اقتدار علمی بود، اگر بخواهم به زبان امروزی از تو توصیفی کنم باید عبارت «آیت اللّه العظمی» را به کار ببرم.
تو فقط هجده سال داشتی که استادت تشخیص داد که به مقام اجتهاد رسیدهای و او به تو اجازه اجتهاد داد، رسیدن به این مقام آن هم در آن سن، نشان از استعداد فراوان تو داشت. خدا به تو استعداد نوشتن هم داده بود و از همان زمان، نوشتن را هم آغاز کردی.
از استادانی که در کاشان بودند، بهره کافی برده بودی، وقت سفر به شهرهای
دیگر بود، به اصفهان و سپس تهران سفر کردی. آن زمان، حوزه قم هنوز رونق زیادی نداشت. دو سال را در اصفهان و تهران سپری کردی. وقت آن شد که به عراق سفر کنی.
تو آوازه شیخ انصاری را شنیده بودی، شیخ انصاری بزرگترین دانشمند شیعه بود، مقدمات سفر را فراهم کردی، ابتدا به کربلا رفتی تا امامحسین علیهالسلام را زیارت کنی. سپس به نجف رفتی و امیرالمؤنین علی علیهالسلام را زیارت کردی. مدّتی در نجف ماندی. نجف بزرگترین مرکز علمی شیعه بود. از استادان آنجا بهرهها بردی و بعد از مدّتی به کاشان بازگشتی.
مردم کاشان بازگشت تو را غنیمت میشمارند و خدا را به خاطر آن شکر میکنند و برای امور دینی خود به تو مراجعه میکنند. مدّتی میگذرد، نام «مُلا زینالدین گلپایگانی» را میشنوی، روح حقیقتجوی تو ناآرام میشود، بار سفر میبندی و به گلپایگان میروی تا از این استاد بهره ببری.
وقتی به گلپایگان میرسی، استاد را بیمار مییابی، تو دیر آمدهای و دیگر فرصت بهره بردن از او را نداری. استاد وقتی تو را میبیند یک سفارش به تو میکند که زندگی تو را تغییر میدهد و همیشه آن را آویزه گوش خود قرار میدهی.
سخن مُلازینالدین، سه جمله بیشتر نبود: «از دنیاطلبان دوری کن، دل خویش را به یاد خدا زنده بدار و از هر چه رنگ این دنیا را دارد، دوری کن».
این سخن در تو شوری به پا میکند، به کاشان بازمیگردی. دیگر وقت خود را بیشتر صرفِ کمال معنوی خود مینمایی و از دنیا و دنیاطلبان دوری میکنی. تو ارزش نوشتن را کشف میکنی و میدانی که خدا به قلم سوگند یاد کرده است، پس نوشتن را اولویّت اوّل زندگی خود قرار میدهی.
امروزه 157 کتاب تو در دسترس ما میباشد. این کتابها در موضوعات مختلف میباشد: «تفسیر قرآن، فقه، اصول فقه، اخلاق، تاریخ، اعتقادات، عرفان، ریاضی، تجوید و...». اگر کسی با کتب تو آشنایی داشته باشد به علم و نبوغ تو پیمیبرد.
ماه رمضان بود، روزه گرفتن در آب و هوای کویری منطقه، واقعاً طاقتفرسا بود، امروزه وقتی ماه رمضان فرا میرسد، خیلی از کلاسهای درس در حوزهها تعطیل میشود، امّا تو هرگز به این امر راضی نبودی.
تو دوست داشتی تا شاگردانت هر چه بیشتر و بیشتر از علم بهره ببرند. شاگردان تو، خدا را شکر میکردند، آنان با خود میگفتند: «هر کسی توفیق بهره بردن از مُلاحبیب اللّه را ندارد، معلوم نیست دیگر در چه زمانی در کاشان، دانشمندی همانند او ظهور کند».
دیگر وقت آن بود که از خانه بیرون بیایی، ساعت تقریباً هشت صبح بود، از کوچهای که تو را به مسجد میرساند عبور کردی، در مسجد شاگردانت منتظر
تو بودند. چند نفر از مردم وقتی تو را دیدند به تو سلام کردند، پاسخ آنان را دادی.
وارد مسجد شدی، سلام کردی، شاگردان به احترام تو از جا برخاستند به سوی منبر رفتی. همه سر جای خود نشستند، تو هم بالای منبر رفتی. همه قلم و دفتر خود را آماده کردند و به چهره تو چشم دوختند، آنان میدانستند که ثواب نگاه به چهره عالم ربّانی، برتر از شصت سال عبادت میباشد.(1)
همه منتظر بودند سخنان علمی تو را بشنوند، ولی تو سکوت کرده بودی و نگاهت به گوشهای خیره مانده بود.
حال تو منقلب بود، سکوت تو به درازا کشید. هیچکس نمیدانست چه شده است، همه از یکدیگر میپرسیدند: «چرا استاد این قدر منقلب است؟ چه حادثهای رخ داده است؟».
لحظاتی گذشت، تو به خود آمدی، خود را بالای منبر و در حضور شاگردانت یافتی، تو باید رویای خود را برای آنان میگفتی، اینجا محفل دانش است، چه رازی در میان بود؟
تو دیشب، خواب مهمی دیده بودی و تصمیم گرفتی تا آن خواب خود را برای اوّلین بار در محفل علما بیان کنی. تو دغدغهای بزرگ داشتی، میخواستی به آیندگان پیام مهمی را منتقل نمایی. خواب تو، یک «رویای صادقه» بود.
سکوت بر فضای مسجد حکمفرما میشود، حال تو منقلبتر میشود، همه
1) . نظرة فی وجه العالم أحب الی اللّه من عبادة ستین سنه صیاما وقیاما: کشف الخفاء للعجلونی ج 2 ص 318.
شاگردان، پیام تو را درک میکنند، رو به شاگردانت میکنی و چنین میگویی: «من دیشب مولایم امیرمومنان علیهالسلام را در خواب دیدم. او به من فرمود: چرا به زیارت فرزندم محمّدهلال علیهالسلام نمیروی؟».
بعد از آن بار دیگر سکوت میکنی، این خواب تو حقیقت مهمی را آشکار کرده است...(1)
یک روز میگذرد، عصر فرا میرسد، گروه زیادی از مردم کاشان در میدان نزدیک خانه تو جمع شدهاند، آنان منتظر آمدن تو هستند، قرار شده است همراه آنان با پای پیاده به سوی حرم محمّدهلال علیهالسلام حرکت کنی. تو تصمیم گرفتهای که هرگز در این مسیر بر شتر یا اسب سوار نشوی، میخواهی پیاده بروی.
«آقا میرزا احمد عاملی» یکی از شاگردان توست که در حریم حرم محمدهلال علیهالسلام زندگی میکند، او امامجماعتِ مسجد جامع آران است. تو شب قبل کسی را فرستادهای تا او را در جریانِ امر قرار بدهد. او برنامهریزی میکند تا تو و همراهانت، افطار، مهمان او باشید.
تو از خانه حرکت میکنی، هوا گرم است، لبهای تو تشنه است، مثل همه مردم، روزهدار هستی، امّا عشقی در دل تو شعله میکشد. از زمانی که آن خواب را دیدهای، بیقرار هستی.
1) . به سایت Anhar.ir قسمت زندگینامه ملاحبیب اللّه شریف کاشانی مراجعه کنید. این مطلب در آنجا ذکر شده است: روزی ملاحبیباللّه شریف کاشانی در عالم رویا امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدند که به ایشان فرمود: چرا به زیارت فرزندم محمدهلال نمیروید؟ این مسأله سبب میشود که ایشان به همراه گروهی از مردم شهر کاشان در روز بیستویکم ماه مبارک رمضان با پای پیاده راهی زیارت این امامزاده شوند.
به همه زیارتها رفتهای، مشهد، قم، نجف، کربلا و... راههای دور را طی کردهای، از کاشان تا نجف را با اسب و شتر پیمودهای، در آن زمان که از ماشین و هواپیما خبری نبود. افسوس بزرگی در دل تو ریشه دوانده است، فاصله کاشان تا حرم محمّدهلال علیهالسلام تقریباً ده کیلومتر است، تو چرا تا به حال به آنجا نرفتهای؟ چرا آنقدر صبر کردهای تا امیرالمومنین علیهالسلام به خواب تو بیاید و این جمله را به تو بگوید: «چرا به زیارت فرزندم محمّد هلال علیهالسلام نمیروی؟».
با پای پیاده به سوی محمّدهلال علیهالسلام به پیش میرفتی، مردم نیز پشت سر تو حرکت میکردند. تو شُکوه و عظمتی دیگر به این مسیر داده بودی.
ساعتی گذشت و تو نزدیک حرم محمّدهلال علیهالسلام بودی. کسانی که در حریم این حرم بودند به استقبال تو و همراهان تو آمده بودند، اشک در چشم داشتی، وارد حرم شدی و به سوی ضریح رفتی و سلام کردی:
السلامُ علَیکَ ایُّها الهِلالُ المُنیرُ!
غروب آفتاب نزدیک بود، زمان زیادی تا اذان نمانده بود، تو در صحن نشسته بودی و مردم نیز پشت سر تو صف بسته بودند. تو در فکر فرو رفته بودی، گویا تو افسوس گذشته را میخوردی که چرا زودتر به این حرم باصفا نیامدی.
اگر کسی که از آینده خبر داشت تو را میدید از تو میخواست تا افسوس
نخوری، تو با این کار خود، یک جریان تاریخی را تقویت کردی، باوری را بارور ساختی. این سنّت، دیگر پایدار شد.
من از کدام سنّت سخن میگویم:
سوگواره کاشانیها در حرم محمّدهلال علیهالسلام در روز بیست و یکم رمضان.
محمّدهلال علیهالسلام سالها در گمنامی بود، او در روزگار خفقان و ظلم به این منطقه پناه آورده بود، تقدیر چنین بود که خدا به دست تو، پردهای از این حقیقت بردارد. تو یک کار با اخلاص و بسیار ارزشمند در زندگی انجام داده
بودی که خدا به تو چنین مزدی داد و نام و یاد تو را با این سنّت گره زد.
آری، خیلیها کارهای بزرگ میکنند، امّا کار آنان، جرقّهای بزرگ در دل تاریکیهاست، کارشان بسیار جلوهگر است، ولی یک جرقّه است، جرقّه تمام میشود و بار دیگر تاریکی میآید، ولی کار تو، یک جریان بود، جریانی که ادامه خواهد داشت...
تو میتوانستی تنهای تنها به زیارت محمّدهلال علیهالسلام بیایی، میتوانستی خواب خود را یک راز برای خودت نگاه داری، ولی تو برای منطقه کاشان، تاریخساز شدی.
خیلی از علما آمدند و رفتند و نامشان فقط در گوشه کتابخانهها است، امّا نام تو برای همیشه با محمّدهلال علیهالسلام پیوند میخورد، مردم منطقه کاشان هر سال یاد تو را گرامی میدارند، هر سال که روز بیست و یکم رمضان فرا میرسد، چه
شوری در منطقه کاشان میافتد، مردم برای عرض تسلیت به حرم محمّدهلال علیهالسلام میآیند و جلوههایی ناب از عشق به حضرت امیرالمومنین علیهالسلام را میآفرینند.
در اینجا قدری درباره مهمترین کتاب تو سخن میگویم:
کتاب «مُنتَقِدُ المَنافِع».
این کتاب را در چهارده جلد به زبان عربی نوشتهای و به بررسی احکام فقهی پرداختهای و برای نوشتن این کتاب، تلاش فراوانی کردهای. به بررسی احادیث اقدام نمودی و مسیر اجتهاد را نشان دادی. این کتاب، اوج اقتدار علمی تو را نمایان میسازد.
آیت اللّه العظمی خوئی قدسسره (که یکی از بزرگترین مراجع تقلید بود) درباره این کتاب چنین گفته است: «سزاوار است این کتاب، کتابِ درسی حوزهها باشد». این سخن نشان میدهد که افکار بلند تو، توانسته است بزرگان علم و فقاهت را به خود جذب کند.
این سخنان را برای چه گفتم؟
وقتی من با افکار بلند و اقتدار علمی تو بیشتر آشنا شدم، به سخن تو اعتماد بیشتری نمودم. کسی که با علوم اسلامی آگاهی دارد و سالها در حوزه درس خوانده است، بهتر از هر کس دیگر میتواند عظمت فکر و اقتدار علمی تو را
درک کند. چنین کسی وقتی کتب عربی تو را میخواند در مقابل آن همه علم و همّت تو، سر تعظیم فرو میآورد. کاش فرصت داشتم و از تو و عظمت تو بیشتر مینوشتم!
آن شب، آن خواب را دیدی، تو میدانستی که آن خواب، یک رویای صادقه است، و آن را برای شاگردان خود تعریف کردی. آیا کسی میتواند بگوید که رویای تو، یک رویای صادقه نبوده است؟
من خوابهایی را در جامعه شنیدهام، وقتی سوال کردهام که چه کسی این خواب را دیده است، به یکی از این دو نتیجه رسیدهام: گاه اصلاً معلوم نشده است که چه کسی آن خواب را دیده است، گاه هم به کسی رسیدهام که اهلعلم نبوده است و نمیتوانسته مرزِ توهّم و رویای صادقه را تشخیص بدهد.
من به زودی به چیزی اعتماد نمیکنم، هرگز خواب یک شخص که سواد دینی ندارد، نمیتواند برای من یک باور بشود.
مُلا حبیب اللّه! من باید باانصاف باشم. این رسالت قلم من است. تو آن روز، روزه بودی، ماه رمضان بود، اگر کسی در حالی که روزهدار است، سخنی بیجهت به معصوم نسبت بدهد، روزهاش باطل میشود. تو در حضور اهل علم، آن خواب را تعریف کردی.(1)
چقدر تفاوت است میان خوابی که تو دیدهای و خوابی که شخصی در جمعی
1) . این سخن آیت اللّه عزیز اللّه امامت کاشانی است: «پدرم برایم گفت که من در آن مجلس بودم. مرحوم ملا حبیب اللّه شریف روزی در یک مجلسی به ما گفتند: شبی امیرالمؤنینع را در خواب دیدم که به من فرمودند: به زیارت فرزندم هلال نمی روی؟ پس از آن ایشان به همراه آیت اللّه سید فخرالدین امامت کاشانی به زیارت حضرت محمّد هلال(ع) مشرف شدند و در آران میزبان حضرت آیت اللّه میرزا احمد عاملی(ع) بودند.
احساسی میگوید و سپس در جامعه رواج پیدا میکند؟
چقدر آن شاعر زیبا گفته است:
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
اکنون به یاد سخن پیامبر میافتم. پیامبر فرمود: «خواب، یک جزء از هفتاد جزء پیامبری است».(1)
این سخن نیز از امامصادق علیهالسلام است: «خواب مومن در آخرالزمان، یک جزء از هفتاد جزء پیامبری است».(2)
نکته مهم این است: این حدیثِ امامصادق علیهالسلام در کتاب «اصول کافی» نقل شده است، اصول کافی، کتابی است که همه علمای شیعه به آن اطمینان زیادی دارند و آن را معتبرترین کتاب مکتب تشیّع میدانند.
مُلا حبیب اللّه! من از خودم این سؤل را میپرسم: «اگر به خواب تو که مجتهدی بزرگ و عالمی وارسته بودی، اعتماد نکنم، به چه خوابی میخواهم اعتماد کنم؟ اگر خواب تو را رؤای صادقه ندانم، پس کدام خواب، طبق حدیث پیامبر و امامصادق علیهالسلام، یک جزء از هفتاد جزء نبوّت است؟».
چه کسی به این سؤل من پاسخ میدهد؟
اگر خواب تو را هم قبول نکنم، دیگر باید حدیث پیامبر و امام خود را انکار کنم! من هرگز چنین کاری نمیکنم، من سخنان پیامبر و امام را باور دارم!
من خواب کسی را که این چهار شرط را داشته باشد، قبول میکنم:
1 پیرو مکتب اهلبیت و شیعه باشد.
1) . قال رسول اللّه: الرؤیا الصالحة جزءٌ مِن سبعین جزءا من النبوّة: بحار الانوار ج 58 ص 192، قال ابی عبد اللّهع: انّ المؤمن رُؤیاهُ جزء منسبعین جُزءا من النبوّةِ: کتاب المومن للحسین بن سعید الکوفی ص 35،
2) . رأی المؤمن و رُؤیاه فی آخر الزمانِ علی سبعین جُزءا من أجزاء النبوّةِ: الکافی ج 8 ص 90، بحار الانوار ج 58 ص 177.
2 مجتهد مسلّم باشد و از کتابها و سخنان او، یقین به اقتدار علمی او بنمایم.
3 در میان مردم به تقوا و پرهیزکاری مشهور باشد.
4 خواب را از خودِ او بشنوم (اگر مردم از او نقل کنند، اعتماد نمیکنم، زیرا دیدهام مردم خیلی حرفها را میزنند ولی اساسی ندارد).
مُلاحبیب اللّه!
شرط چهارم من این بود که باید خواب را از خودِ شما بشنوم، من این شرط را برای اطمینان بیشتر قرار داده بودم، من 54 سال بعد از وفات تو به دنیا آمدهام.
درست است که خواب تو را عدّه زیادی نقل کردهاند، خیلی از آنان، مورد اعتماد میباشند، امّا من الان چه کنم؟ آیا از شرط چهارم، چشمپوشی کنم؟ آیا چنین کاری درست است؟
باید قدری فکر کنم...
این یک قانون است: «نوشتار یک شخص، مهمتر از گفته اوست». من اگر بتوانم در یکی از کتابهای تو، اثر و نشانی از آن خواب تو بیابم، دیگر مشکلم حلّ است.
باید به بررسی کتابهای تو بپردازم، باید مطالعه کنم... این کار زمان زیادی میطلبد...
سرانجام گمشده خویش را مییابم، تو از آن خواب در کتاب خود یاد کردهای.
کتاب «تذکرة الشهداء» از توست. در سال 1384 شمسی، انتشارات «شمس الضحی» در قم به چاپ این کتاب اقدام کرد، من به این چاپ مراجعه کردم. در
جلد اوّل، از صفحه 554 تا 559 درباره مرقد «محمّدهلال علیهالسلام» سخن گفتهای.
وقتی تو درباره فرزندان حضرت علی علیهالسلام بحث میکنی، مناسب میبینی که از محمدهلال علیهالسلام نیز سخن بگویی. پس در صفحه 554 سطر 14 چنین میگویی: «هلالبنعلی که در یک فرسخی کاشان در خارجِ قریه آران مدفون است و بقعهاش از قدیم الأیام، زیارتگاه خواص و عوام بوده است».
سپس در صفحه 559 سطر 11 چنین مینویسی: «این خادم الشرع نیز خوابی دیدهام که ظاهر در این است که مدفون در این بقعه، یکی از فرزندان امیرالمومنین علیهالسلام است».
در اینجا خود را به عنوان «خادم الشرع» معرفی میکنی، یعنی کسی که خدمتگزار دین است.(1)
ملا حبیب اللّه شریف کاشانی فردی زاهد و باتقوا و گریزان از شهرت بود و کراماتی را نیز از وی نقل کردهاند. در عین گوشهگیری، از فعالیت سیاسی در راستای تحقق احکام اسلامی غافل نبود. این عالم بزرگ آثار بسیار از خود برجای گذاشت و شاگردانی را نیز تربیت کرد و بعد از گذشت سالها تحقیق، تألیف، تدریس و ارشاد در سن 78 سالگی و در صبحدم روز سه شنبه 23 جمادی الثانی 1340 ق (اسفند ماه 1300 ش) در شهر کاشان بدرود حیات گفت. مقبره ایشان در مزار دشت افروز کاشان واقع است.
تحصیلات ملا حبیب اللّه در کتاب لباب الالقاب میگوید: «هشت یا نه ساله بودم که پدرم در ساوه از دنیا رفت». او پس از وفات پدر تحت سرپرستی یکی از شاگردان پدرش به نام آیت اللّه سید حسین کاشانی، جد بزرگوار آیت اللّه سید ابوالقاسم کاشانی در تهران شروع به تحصیل علوم دینی کرد. نبوغ و استعداد خدادادی او و دقت و مراقبت استادش یعنی آیت اللّه سید حسین کاشانی که برای او حکم پدر را داشت؛ سبب شد تا به سرعت مدارج ترقی را طی کند و در سن شانزده سالگی اجازه روایت و در هجده سالگی گواهی اجتهاد دریافت کند. ایشان علاوه بر فقه و اصول در علوم کلام، صرف و نحو، ادبیات، تاریخ، ریاضیات، حدیث، رجال، علوم غریبه، عرفان، تفسیر، اخلاق و درایه تبحر داشته و در این زمینه ها تألیفات گوناگونی داشتهاست. همچنین او در سرودن اشعار عرفانی تبحر داشته و نثر ایشان نیز از زیبایی و جذبه خاصی برخوردار است.
ملا حبیب اللّه برای کسب علم و دیدار با اساتید به تهران، کربلا، گلپایگان و اصفهان مهاجرت میکند. او از هر استادی که کمترین استفاده علمی را برده یا تنها یک جلسه در درس او شرکت جسته یا بین او یا عالم بزرگواری ملاقات اندکی صورت گرفته از ذکر آن غفلت نکرده و از آن به نیکی یاد نموده است.
ملا حبیب در حدود سی سالگی سفرهای کسب علم را به پایان برده و در کاشان مسقر گردید.
اساتید
آیت اللّه سید حسین کاشانی متوفی 1296 ق، جد آیت اللّه سید ابوالقاسم کاشانی (متوفی 1381 ق) قهرمان مبارزه با استعمار انگلیس است.
آیت اللّه میر محمدعلی کاشانی متوفی 1294 ق، شاگرد سید ابراهیم قزوینی.
سید ابراهیم قزوینی.
شیخ محمد اصفهانی، که ملا حبیب اللّه بخشی از فصول را نزد ایشان خوانده است و در وصف او میگوید: «کتاب فصول شیخ محمدحسین و شرح لمعه را کسی مثل او تدریس نمی کرد. اعلی اللّه مقامه».
حاج ملا محمد اندرمانی تهرانی، که از مجتهدین تراز اول بوده است. (متوفی 1282 ق)
میرزا ابوالقاسم کلانتر، مؤلف مطارح الانظار (تقریرات درس اصول شیخ انصاری) (متوفی 1292 ق)
حاج ملاهادی مدرس طهرانی، متوفی 1295 ق، ملاحبیب اللّه بخشی از قوانین میرزای قمی را نزد ایشان خوانده است.
شیخ حسین اردکانی حائری، معروف به فاضل اردکانی، ملاحبیب اللّه به قصد تلمذ در محضر شیخ انصاری به عتبات میرود اما در آن تاریخ شیخ انصاری رحلت میکند و از این رو او چندی از درس فاضل اردکانی استفاده میکند و سپس به کاشان مراجعت مینماید. در این زمان او بیست سال داشته است.
ملا زین العابدین گلپایگانی، متوفی 1289 ق، شاگرد شیخ محمدتقی، صاحب حاشیه معالم و برادرش صاحب فصول و صاحب جواهر
حاج ملا عبدالهادی طهرانی، مدرس مدرسه مروی تهران
مرحوم سیدالحکما سیدعلی شرف الدین مرعشی، جد آیت اللّه مرعشی نجفی، متوفای 1316 ق، صاحب کتاب قانون الصلاح در طب.
شاگردان
سید محمد علوی بروجردی/ میر سید خلیل اللّه حسینی فقیه/ میرزا احمد عاملی، فرزند ملا محمد علی آرانی/ سید محمدحسین رضوی/شیخ محمد سلیمانی/ ملاعبدالرسول مدنی کاشانی/ حاج شیخ محمد غروی کاشانی/ حاج سید فخرالدین امامت/ حاج آقا رضا مدنی کاشانی، (ایشان از مراجع تقلید معاصر بودهاند)/ میرسیدعلی یثربی/مرحوم حجت الاسلام آقاتراب/آیت اللّه میرزا حسین محلاتی.
تألیفات و آثار
عالم بزرگ، ملا حبیب اللّه، در طول زندگی خویش تألیفات بسیار و متنوعی داشته است. تعداد زیادی از این تألیفات قبل از رسیدن به سن بلوغ به نگارش درآمده است. مهمترین اثر علمی ایشان که به حق او را در ردیف بزرگترین فقیهان نام آور شیعه قرار داده است کتاب پر ارج منتقدالمنافع فی شرح مختصرالنافع است.
شماری از فقیهان نامی معاصر، این کتاب را دایرة المعارف فقه شیعه نامیدهاند و آن را اعجاب آور قلمداد کرده اند؛ از جمله آیت اللّه خویی و آیت اللّه گلپایگانی.
بر اساس نگاشته کتاب لباب الالقاب ایشان، 21 سال قبل از رحلتش تعداد 135 کتاب خویش را نام برده است. هم اکنون تعداد تألیفات در دسترس ملا حبیب اللّه را تا 157 اثر ذکر کردهاند.
اسامی آثار ایشان بدین قرار است:
کتب در موضوع اخلاق: نصیحت نامه (شعر). شکایت نامه (شعر). القواعد البانیه. صراط الرشاد. البارقات الملکوتیه. حکم المواعظ. گوهر مقصود. مصابیح الصائمین. مقدمة التعلیم و التعلم.
کتب در موضوع اصول فقه: النخبة الرفیعة. تعلیقات علی مقدمة الفصول. رسالة فی الاستصحاب. رسالة فی حجة الظن. شرح مفتاح الاصول. شرح منظومه اصول الفقه. مراحل الاصحاب.
کتاب در موضوع تراجم: لباب الالقاب.
کتب در موضوع ادبیات: منتخب المقالات من کتاب المقامات. بدر البلاغة (فی الخطب). شرح قصیده حمیری. شرح لامیة العجم. منتخب درة الفواص.
کتب در موضوع تفسیر: درة الدرر (تفسیر سوره کوثر). الانوار السانحة (تفسیر سوره فاتحه). بوارق القهر (تفسیر سوره فاتحه). تفسیر سوره توحید. تفسیر سوره جمعه (عربی). تفسیر سوره جمعه (فارسی). تفسیر سوره فتح. تفسیر سوره اعلی. تفسیر سوره ملک.
کتاب در موضوع تاریخ: تذکرة الشهداء
کتب در موضوع کلام: تعلیقات بر اعتقادات صدوق. شمس المشارق (شرح باب حادی عشر). رجوم الشیاطین. رساله در رجعت. الجوهر الثمین (شعر).
کتب در موضوع فقه: شرح بر قصاص و دیات مفاتیح فیض. منظومه فی الفقه. رساله در افعال حج. منتقد المنافع فی شرح مختصر النافع. مغانم المجتهدین. القوال الفصل. قصاص و دیات. مجمع الحواشی. مسائل الاحکام. مسائل الافعال. مستقصی مدارک القواعد. مکاسب. منتخب القواعد. ذریعة الاستغنا در مسئله غنا. رساله در افعال صلوة. رسالة فی تحقیق حکم العصیر. رساله در رضاع. رسالة فی الشکیات. رسالة فی عدم جواز الصلح عن حق الرجوع مطلقاً. رساله در مسائل اجتهاد و تقلید. رسالة فی المعاطاة. رسالة فی المعاملات الفضولیة. رسالة فی الارث. انتخاب المسائل. ایضاح الریاض. تسهیل المسالک. تعلیقة علی تمهید القواعد. حاشیه بر رساله زینة العباد. حاشیه بر رساله مجمع المسائل. حاشیه بر رساله عملیه شیخ جعفر شوشتری. حاشیه بر رساله آقا باقر بهبهانی.
کتب در موضوع عرفان: اسرار العارفین. ساقی نامه (شعر). الکلمات الجذبیة. تشویقات السالکین. الدرة اللاهوت. ریاض العرفان (شعر). تنبیهات الغافلین (شعر)
کتب در موضوع ادبیات و عرفان: الدر المکنون (شرح دیوان مجنون).
کتب در موضوع نحو: الوجیزة فی الکلمات النحویة. منظومة فی النحو. مصابیح الظلام. مصابیح الدجی (شرح سیوطی). حدیقة الجمل. حقائق النحو. درة الجمان (منظومه). التذکرة فی النحو. حاشیه بر شرح قطر در نحو.
کتب در موضوع شرح دعا: تبصرة السائر. مفتاح السعادت. معارج (مصاعد) الصلاح. جذبة الحقیقة. شرح دعای سحر. شرح دعاء عدیله. جنة الحوادث (شرح زیارت وارث). شعل الفؤاد. عقائد الایمان. الملهمة القدوسیة. السر المستسر (طلسمات). شرح دعاء جوشن صغیر. شرح دعاء صنمی قریش. شرح زیارت عاشورا. شرح صحیفه سجادیه. اکمال الحجة فی المناجات.
کتب در موضوع ملل و نحل: توضیح السبل
کتب در موضوع علوم غربیه: القواعد الجفریة. رسالة فی علم الجفر. اصطلاحات اصحاب الجفر.
کتاب در موضوع تجوید: العشرة الکاملة
کتب در موضوع شعر: ساقی نامه (مدحامیرالمومنین). القصائد. گلزار اسرار. فضائل اهل بیت(ع). ذریعة المعاد. وسیلة المعاد. مجالس ابرار. شرح الاربعین.
کتب در موضوعات متفرقه: کشف السحاب (شرح خطبه شقشقیه)، النخبة المجموعة. قوامیس الدرر (در دو جلد). لباب الفکر (منطق). هدایة الضبط (در علم خط). نخبة البیان (علم بیان). منظومة فی الصرف (صرف). جمل النواهی (شرح حدیث). توضیح البیان فی تسهیل الاوزان (مسائل ریاضی). رساله در آداب روز جمعه (فقه و اخلاق). فضائل و آداب اعیاد شرعیه (فقه و اخلاق). شرح القصیدة المخمسیة. شرح قصیدة الخمسة. شرح قصیده الفرزدق. شرح مناجات خمسه عشر. فضیحة اللئام. فهرست الامثال. قبس المقتبس (شرح حدیث). لب النظر (منطق). المقالات المخزونة. منتخب الامثال (امثال). منتخب قوامیس الدرر. اسرار الانبیاء (حدیث). اسرار حسینیه. اصطلاحات الصوفیة. خواص الاسماء (شرح اسماء). دیوان اشعار. رباعیات. رسالة فی معنی الصلوات علی محمّد(ص). رسالة فی علم المناظره (مناظره). ریاض الحکایات (داستان)
معرفی کتاب منتقد المنافع فی شرح مختصر النافع
مهمترین اثر ایشان کتاب منتقد المنافع است که در اواخر قرن 13 هجری قمری توسط ایشان تألیف شده و یکی از شرح های مبسوطی است که بر کتاب «المختصرالنافع» تألیف محقق حلی نوشته شدهاست. سه جلد آن در صلاة و یک جلد در زکات و خمس و صوم و کتاب های حج و متأجر، مواریث، قضا و شهادات هرکدام جداگانه در یک جلد نوشته شدهاست که مجموعاً 14 مجلد را تشکیل میدهند.
خود ایشان در مقدمه این کتاب اشاره کرده اند که تلاش فراوانی در شرح عبارت های متن و توضیح پیچیدگیهای آن مبذول داشته و کوشیده روایات فقهی را بیشتر ذکر کند؛ زیرا بر خلاف برخی دیگر از کتب فقهی که بر مباحث و قواعد اصولی تکیه می کنند؛ آنها را مبنای عمده استنباط احکام میدانستهاست.
در این کتاب روایات ذکر شده نیز عمدتاً با سند و در موارد زیادی به قوت و ضعف راویان نیز اشاره شدهاست. در هر مسئله عبارتهای فقهای پیشین حتی المقدور ذکر شده و سعی بر این بوده که تنها به نقل گفتار دیگران اکتفا نشود.
این کتاب به شرح و توضیح شرح دیگری از کتاب المختصر النافع به نام ریاض المسائل تألیف فقیه بزرگوار سید علی طباطبایی نیز میپردازد و مطالب مجمل آن را به تفصیل توضیح داده و اشارات آن را تبیین نموده است. علت نامگذاری این کتاب به نام منتقدالمنافع به گفته خودشان این است که منافع و مبانی مسائل فقهی در این کتاب به صورت نقد و حاضر در دسترس مطالعه کنندگان قرار گرفته است.
مرحوم آیت اللّه العظمی گلپایگانی و آیت اللّه العظمی خوئی: «این کتاب از جواهر الکلام کمتر نیست و سزاوار است کتاب درسی حوزه ها باشد».
آیت اللّه العظمی فاضل لنکرانی: «قسمتی از کتاب مزبور را ملاحظه نمودم کتابی است مفید و برای فضلای علاقمند به فقه قابل استفاده مقتضی است همه مجلدات آن با چاپ متداول روز چاپ شود و در اختیار فضلا قرار گیرد».
آیت اللّه نوری همدانی: «کتاب مزبور حاکی از مقام بالای علمی و تضلع و تبحر علامه محقق آیت اللّه العظمی ملا حبیب اللّه شریف کاشانی میباشد و شباهت بسیاری به جواهرالکلام دارد و دارای این مزایا است: ذکر اقوال جل علمای متقدمین و متأخرین در هر مسئله/ ذکر عمده روایات وارده در هر مسئله از مسائل فقهی و جمع بین روایات با توجیهات لازم و طرح برخی از آنها با ذکر دلیل/ اظهار نظر نسبتاً دقیق و متین پس از بحث نسبتاً مستوفا. بالاخره کتاب منتقدالمنافع فی شرح مختصرالنافع یکی از ذخائر فقهی شیعه محسوب میگردد که اگر پاورقیهای مفید که بیانگر اقوال و منابع اخبار است طبع شود گام دیگری در راه تبحر و پیشرفت فقهی حوزههای علمیه ان شاء اللّه خواهد بود».
کلام لطیف در آثار
ملا حبیب اللّه با وجود علم فراوان و تبحر در علوم مختلف و حتی داشتن مصائب فراوان، دارای طبعی لطیف و زبانی بذله گو بود. علاوه بر کتاب «ریاض الحکایات» در نقل حکایتهای خنده آور که از پرخواننده ترین و مشهورترین کتب ایشان به شمار میرود در بعضی کتب ایشان درسآموزی با لطیفههایی شاد همراه است.
نکته
نکته دیگر زندگانی ایشان آرامش و متانت و حفظ ادب ایشان در تمام شئون بوده است. وی در کتاب «النجم الثاقب فی رد هذا الکافر الناصب» در رد اظهارات بی ادبانه و گستاخانه شخصی در مورد یکی از کتابهایش عبارات کوبندهای به کاربرده ولی از حریم ادب خارج نشده است.
زندگی دینی و سیاسی
نکته بارز زندگی ایشان زهد، تقوی، گوشه گیری و دوری از شهرت با وجود احترام و اعتبار و شهرت فراوانی که به سبب کثرت فضائل در میان عامه مردم و خواص داشتهاند؛ است. در بسیاری موارد که در مضیقههای گوناگون بودهاست؛ این امر مانع وی از یادگیری و آموزش و تألیف نشده است. گاهی حتی قلم برای تألیف و تصنیف در اختیار نداشت و با چوب سر تراشیده مینوشتهاست. برای مثال کتاب جمل النواهی خود را هنگامی مینویسد که در دو شب پی در پی دوتن از فرزندانش را از دست میدهد.
خود ایشان در مقدمه این کتاب می نویسند: «این کتاب را با کمی سرمایه علمی و تنگدستی خود موقعی مینویسم که حوادث روزگار مرا به درد جدایی مبتلا کرده و به مصیبت مرگ دو فرزندم که در دو شب پی در پی از دنیا رفتند دچار نموده است و همچنین مشکلات دیگر به من هجوم آورده ولی خدای دوست و دوست دارنده را در هر حال حمد و سپاس».
حضور در صحنه اجتماع برای دین و مردم
ایشان با وجود گوشه گیری و انزوا طلبی در مواقعی که حضور خود در جامعه را به نفع مردم و صلاح دین و گره گشا میدانست در مجامع شرکت میجست و از نفوذ معنوی خود استفاده مینمود مثل قضیه مشروطیت که آن را موافق قوانین شرع میدانست و آن را هدفی شریف مینامید و برای اعتلای کلمه اسلام و ترویج احکام شریعت و اقامه حدود الهی و امر به معروف و نهی از منکر و نظم و انتظام بلاد لازم میدانست و در برابر مشروطه انحرافی عکس العمل نشان داده و موضع میگرفت.
همچنین در تحرکات آزادیخواهی و ظلم ستیزی مردم کاشان به راهنمایی و ارشاد آنان پرداخت. ایشان با اقامه نمازجماعت و وعظ با بیان فصیح و جذاب در مسجد به ارشاد و موعظه مردم می پرداخته و همچنین در همان محل به تربیت شاگردان و طلاب علوم دینی مشغول بود.
ملا عبدالرسول مدنی کاشانی شاگرد و داماد آیت اللّه شریف به دستور ایشان، کتابی را درباره مشروطیت به نام رساله انصافیه به نگارش در آورد. پس از اتمام، (محرم 1328 ق، بهمن 1288 ش) ملا حبیب اللّه شریف بر آن کتاب مقدمهای کوتاه نگاشت که قسمتی از آن چنین است:
«... چون رساله انصافیه ملاحظه شد مطابق مقصود این احقر و موافق قانون شرع انور بود».
از دیگر اسنادی که بیانگر بعد سیاسی آیت اللّه شریف است نگارش کتاب انتخاب المسائل است. این کتاب در برگیرنده پرسشهای مردم درباره مسائل مختلف مشروطیت و جوابهای حکیمانه ملا حبیب اللّه است.
البته پس از انحراف مشروطه از مسیر اصلی و شرعی خویش، آیت اللّه شریف نیز در زمره مخالفان آن قرار گرفت و در مخالفت با مشروطه سخنها گفت. او در این باره اشعاری نیز سروده است. حضور ملا حبیب اللّه شریف در جمع علمای کاشان و در پیشاپیش آزادیخواهان آن دیار، نسبت به انتخاب انجمن ایالتی و ولایتی کاشان سندی دیگر از این شخصیت است.
رؤای صادقه ملا حبیب اللّه
روزی ملا حبیباللّه شریف کاشانی در عالم رویا امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دیدند که به ایشان فرمود: چرا به زیارت فرزندم محمدهلال نمیروید؟ این مسأله سبب میشود که ایشان به همراه گروهی از مردم شهر کاشان در روز بیستویکم ماه مبارک رمضان با پای پیاده راهی زیارت این امامزاده شوند و از آن زمان تاکنون همهساله این سنت باشکوهتر از گذشته برگزار میشود.
وفات
آیت اللّه العظمی ملا حبیب اللّه شریف کاشانی، پس از حدود 78 سال زندگی پربرکت در 23 جمادی الثانی سال 1340 ق، اسفند 1300 ش، دار فانی را وداع گفت و پیکرش در مزار دشت افروز کاشان به خاک سپرده شد.
«من از ابتدای سن تمیز حتی پیش از بلوغ تا این سال (1319 ق) هیچ گاه به آنچه که غافلان بدان سرگرم اند مشغول نبودهام و عمر خود را در آنچه اهل بطالت در آن میگذرانند صرف نکرده ام. همنشینی با جاهلان را دوست نداشته روی به اهل ستم نیاوردهام همواره بر کنار بودن را دوست داشته از مجادله و بحث و قیل و قال و پرسش و پاسخ مگر در مسائل حرام و حلال بیزار بوده ام. از کینه جویی و حسد ورزی و طمع و آرزوی دراز دوری جسته بر سختیها و شدائد شکیبا بوده ام. بر فقر و تنگدستی و ناداری هیچ گاه جزع و گله نکرده ام. امید چنین دارم که خداوند این باقیمانده عمرم را هم به بهترین حالات قرار دهد و پایانش را بهتر از گذشته فرماید. کوتاه سخن آنکه من تمامی عمرم را در تألیف و تدریس گذراندهام و از آزارهایی که از ناحیه کوچک و بزرگ دیدهام گلهمند نیستم و چنانچه بخواهم گوشهای از آنچه از مردم دیدهام و کمی از حسادتهایی را که نسبت به من اعمال شده است ذکر کنم طومارها پر خواهد شد. لکن ازهمه اینها دم فرو میبندم اگرچه ناگوار است.
و در این مدت که در دنیا بودهام خوردهام و آشامیدهام و پوشیدهام و خداوند مرا وانگذاشته است و تملق احدی را نگفتهام و طمعی به احدی نداشتهام و از کسی خواهشی برای خود نکردهام و آزاری به کسی نرسانیدهام. اگرچه بسیاری از روی حسد و کینه بیجهت مرا اذیت کرده اند به زبان در غیبت من ولکن تا بحال برای احدی از مسلمانان بد نگفتهام و غیبت احدی را نکردهام.
گرچه خلقان جهان آزار ما جویند لیک/ما خود آزاریم ما را با کسی آزار نیست.
بلکه زبان حال من همیشه با این شعر مترنم بوده است:
صلح کل کردیم با کل بشر/ گو به ما خصمی کن و نیکی نگر
و چون وفات کردم مرا در کوچه و بازار نگردانند چه، در زندگی همیشه طالب خمول و از شهرت نفور و ملول بودهام در مردگی نیز نمیخواهم خود را بنمایم مرا در حمامی نزدیک غسل دهند به تعلیم کسی که مسئلهدان باشد و در دشت افروز در زمین مزبور بعد از نماز معجلاً (فوراً) دفن نمایند به نحو مسطور قبری در مقبره مرحوم آقا سید محمد برای خود کندهام در همانجا دفن کنند».
توجه کنید: این زندگینامه از سایت Anhar.ir اخذ شده است.
اکنون میتوانم به خواب تو اعتماد کنم، خواب همه آن چهار شرط را که گفتم، دارا میباشد.
در اینجا میخواهم از «عبدالرحیم ضرّابی» نام ببرم. او کتاب «مراة قاشان» یا «تاریخ کاشان» سال 1250 شمسی نوشته است.این کتاب، گنجینهای نفیس برای تاریخ منطقه کاشان است. در صفحه 431 این کتاب، درباره محمّدهلال علیهالسلام چنین آمده است:
یکی دیگر از مزارات، زیارتگاه امامزاده واجب التعظیم، حضرت هلالبنعلیبنابیطالب سلام اللّه علیه است که در یک فرسخی شهر، فیما بَینَ قَریَتَیْن آران و بیدگل واقع و گنبد و بارگاه و صحن و سرای بزرگی در ابتدای «بند ریگ» ساختهاند و در شبهای جمعه از آن دو قریه به زیارت
ص: 52
1) . آیت اللّه العظمی ملا حبیب اللّه شریف کاشانی در سال 1262ق 1224 ش در شهر کاشان متولّد شد. پدرش ملاعلی مدد، فرزند رمضان ساوجی متوفای 1270 ق، از علما و افاضل بود. مادر ایشان فرزند مرحوم میرزا حبیب اللّه معروف به میرزا بابا حسینی نطنزی فرزند میرزا رفیع الدین از شاگردان حاج ملا احمد نراقی بوده است. مرحوم ملا حبیب اللّه میگوید: «جدّ مادریام میرزا رفیع الدین حسینی نطنزی نام داشت که از علماء افاضل بوده و از تألیفات او فقط به کتابی در علم منطق اطلاع یافتهام». و نیز فرموده است: «با میرزا ابوالحسن کاشانی معروف به مجتهد که از شاگردان ملا احمد نراقی و میرزای قمی است و رسالهای در حجیت مظنه دارد از طرف مادر قرابت دارم».
میروند.(1)
عبارت «فیما بین قَریتین» یعنی «بین دو آبادی». امروزه، آران و بیدگل شهرستانی آباد شده است.
منظور از «بند ریگ» در این عبارت، مجموعهای از تپههای شن میباشد. در آن زمان، تپههای شن روان دقیقاً تا پشت ساختمان حرم محمّدهلالع بود. اکنون ساختمانهای فراوانی در این قسمت ساخته شده است و شهر در آن قسمت، توسعه پیدا کرده است.
و در عرض سال، چند روز مخصوص از قبیل روزهای عید عزیز[غدیر ]و روز بیست و یکم رمضان و دهه عاشورا و نظایر آن، از کاشان و بلوک آن، جمعی کثیر به آنجا شتافته و خیرات و مبرّات میکنند.(2)
وقتی به این سخن فکر میکنم، متوجّه میشوم که در آن زمان، شبهای جمعه مردم هم از آران و هم از بیدگل، برای زیارت محمّدهلال علیهالسلام میآمدند.
در واقع این حرم در آن زمان، محور همدلی بوده است.
مردم منطقه کاشان در مناسبتهای مذهبی به حرم محمّدهلال علیهالسلام میآمدند و این حرم جلوهگاهی از عشق به اهلبیت علیهمالسلام بوده است. مردم آن روزگار چه هوش اجتماعی بالایی داشتهاند که اهلبیت علیهمالسلامرا محور اتّحاد خویش قرار داده بودند، آری، عشق به اهلبیت علیهمالسلامدر هر کجا ریشه بدواند، جز محبّت و مهربانی و همدلی برداشت نمیشود. این راه را باید پویید.
هر سال، در روز 21 رمضان، در مسیر کاشان تا حرم محمّدهلال علیهالسلام جلوههایی زیبا از عشق به اهلبیت علیهمالسلام هویدا میشود که قلم از وصف آن ناتوان است، من از سوگواره کاشانیها در حرم محمّدهلال علیهالسلام سخن میگویم.
خیلیها میگویند که این سنّت را مُلا حبیباللّه، پایهگذاری کرده است و میگویند چون او حضرت علی علیهالسلام را در خواب دید که به او فرمود: «چرا به زیارت فرزندم محمّد هلال علیهالسلام نمیروی؟». پس او همراه با گروه زیادی از مردم کاشان در روز 21 رمضان به حرم محمّدهلال علیهالسلام آمد و این سنّت را پایهگذاری کرد.
1) . این کتاب در سال 1250 نوشته شده است، یعنی تقریباً 145 سال قبل. در آن زمان، «آران و بیدگل» دو روستا بود. واژه «قَریه»، به معنای روستا یا آبادی میباشد. «قَریتَین» یعنی «دو آبادی» یا «دو روستا».
2) . لازم به ذکر است: فقط دو نسخه از این کتاب به یادگار میماند: یک نسخه در کتابخانه «مجلس شورای ملی ایران» و دیگری نسخهای در کتابخانه «موزه بریتانیا» در لندن. «الهیار صالح آرانی» در کتابخانه مجلس شورای ملی با این کتاب آشنا میشود و تصمیم میگیرد تا به چاپ آن، همّت کند. او به یکی از دوستانش پیشنهاد میدهد تا این کتاب را برای چاپ آماده کند و سرانجام کتاب در سال 1335 شمسی در انتشارات امیرکبیر چاپ میشود.
من با این سخن موافق نیستم، بلکه باور من این است: «این سنّت قبل از آن اقدام مُلا حبیباللّه در کاشان وجود داشته است، مُلاحبیباللّه، این سنّت را تقویت کرد».
شواهد نشان میدهد که ملاحبیب اللّه تقریباً در سال 1280 شمسی آن خواب را دید و چنان اقدامی را انجام داد، در حالی که در عبدالرحیم ضرّابی در کتاب تاریخ کاشان در سال 1250 شمسی از آن سنّت سخن میگوید.(1)
«من در مجلسی که مُلا حبیب اللّه خواب خود را نقل کرد و فردای آن روز به سوی محمدهلالع حرکت کرد، حضور داشتم». اگر بخواهیم مُلا حبیباللّه را پایهگذار آن سنّت بدانیم، مجبور میشویم بگوییم: «آقافخرالدین امامت، قبل از این که به دنیا بیاید در آن مجلس بوده است!».
توجه کنید: صاحب کتاب تاریخ کاشان چهار سال قبل از تولّد او، از آن سنت به ما گزارش میدهد. او این سنّت تاریخی را در سال 1250 نوشته است. ما باید چهار سال صبر کنیم تا آیت اللّه فخر الدین امامت به دنیا آید، روزگار نوجوانی را پشت سر بگذارد و به آن حدی از علم برسد که بتواند از مُلا حبیباللّه استفاده و بهره علمی ببرد. ما حداقل نیاز به سی سال زمان داریم.
آری، سوگواره کاشانیها در حرم محمّدهلال علیهالسلام در روز 21 رمضان به زمانهای دور برمیگردد. کتاب تاریخ کاشان، این سوگواره را باشکوه توصیف میکند. از سخن او روشن است که این امر در آن زمان، جزئی از فرهنگ دینی منطقه کاشان بوده است و ریشه در گذشتههای دور داشته است.
1) . «سید فخر الدین امامت» او یکی از علمای کاشان بود و در سال 1254 شمسی به دنیا آمد و نزد مُلا حبیباللّه درس خواند. او چنین گفته است:
مُلا حبیب اللّه! بار دیگر با تو سخن میگویم، برایت گفتم که من به هر خوابی اعتماد نمیکنم، خوابی را قبول میکنم که یک مجتهد شیعه باتقوا بیان کند. خواب تو این شرایط را دارد.
تو آن خواب را دیدی، صبح نزد شاگردان خود رفتی، حال تو بسیار منقلب بود، شاگردانت از حال تو در تعجّب بودند، آنان هیچگاه تو را اینگونه منقلب ندیده بودند.
چه رازی در میان بود؟ تو چرا آنقدر منقلب شده بودی؟
سالهای سال، مردم کاشان به زیارت محمّدهلال علیهالسلام میرفتند، تو آن چنان سرگرم تحقیق و نوشتن و درس شده بودی که از این سنّت غفلت کرده بودی، غفلت تو از روی عمد نبود، امّا دیگران از غفلت تو برداشت دیگری میکردند.
تو آن خواب را دیدی و آن سخن را شنیدی. در خواب به تو گفتند: «چرا به
زیارت فرزندم محمّدهلال علیهالسلام نمیروی؟»، این سخن بویی از تذکّر دارد، امیرالمومنین علیهالسلام دوست داشت تو هم در این سنّت، سهمی داشته باشی، مانند همه مردم به این زیارت بشتابی.
مُلا حبیب اللّه! تو درباره محمدهلال علیهالسلام نزدیک به هفت صفحه سخن میگویی. کتاب «تذکرة الشهداء» از صفحه 554 تا صفحه 560 را میخوانم. تو نظر خود را در آنجا بیان کردهای. برای فهم دقیق نظر تو نیاز به یک مقدمه دارم.
اکنون من این مقدمّه را چنین مینویسم:
حضرت علی علیهالسلام پسری شجاع داشت که ما او را به نام «اباالفضل علیهالسلام» میشناسیم، گاهی هم او را «قمر بنیهاشم» و «ماه بنیهاشم» میخوانیم. اگر به کتب تاریخی مراجعه کنیم میبینیم که حضرت علی علیهالسلام نام هیچ کدام از فرزندان خود را «اباالفضل» یا «قمر بنیهاشم» یا «ماه بنیهاشم» نگذاشته است.
اگر کسی از ماجرا بیخبر باشد، چنین میگوید: «وجود فرزندی به نام قمربنیهاشم در میان فرزندان علی علیهالسلام ثابت نیست».
اگر او قدری تحقیق کند با حقیقت آشنا میشود: نامِ پسر علی علیهالسلام، «عبّاس» است، این نامی است که علی علیهالسلام برای او انتخاب کرده است.
وقتی عبّاس بزرگ شد، ازدواج کرد، اوّلین فرزند او به دنیا آمد. او نام فرزندش را «فضل» گذاشت. از آن روز به بعد، مردم به عباس گفتند: «اباالفضل»، یعنی «پدرِ فضل». این کُنیه او بود.
عبّاس بسیار زیبا بود و مردم او را «قمربنیهاشم» خواندند. ترجمه این عبارت در زبان فارسی میشود: «ماه بنیهاشم».
از طرف دیگر، «قمربنعلی» نیز عنوانی است که میتوان برای عبّاسبنعلی علیهالسلام به کار برد. همانطور که در منابع تاریخی، عنوان «قمربنعلی» ذکر نشده است عنوان «هلالبنعلی» هم ذکر نشده است. کسی که میخواهد به کتب تاریخ مراجعه کند نباید به دنبال عنوان «هلالبنعلی» باشد. در میان فرزندان علی علیهالسلام کسی که نامش «هلالبنعلی» یا «محمّدهلال» باشد، ذکر نشده است. ما باید در جستجوی یک «اسم» باشیم نه در جستجوی یک
«صفت»! «هلال» یک اسم نیست.
در اینجا مثالی دیگر میزنم: آیا پیامبر دختری به نام «طیّبه» یا «طاهره» داشته است؟
حقیقت مطلب این است: پیامبر نام دخترش را فاطمه علیهاالسلام نهاد. آن دختر را به این لقبها خواندهاند: زهرا، طیّبه، طاهره.
این مطلب هم میتواند به روشن شدن بحث کمک کند: در تاریخ میخوانیم که نفسزکیّه در سال 145 هجری قمری قیام کرد و به دست بنیعبّاس به
شهادت رسید.
این نفسزکیّه کیست؟ این یک صفت است. اسم اصلی او، «محمّد» و از نوادگان امامحسن علیهالسلام بوده است. کسی که از تاریخ اطلاع کمی دارد وقتی این نکته را نداند، خیال میکند که نفسزکیّه، یک دروغ است و وجود خارجی نداشته است.
نکته مهم این است: بسیاری از شخصیّتهای تاریخی با اسم خود مشهور نیستند، بلکه با لقب خود مشهور میباشند.
مُلا حبیب اللّه! خوشا به حال تو! هفت شهر عشق را پشت سرگذاشتی و من هنوز اندر خم یک کوچهام.
من در کتابهای تاریخی به دنبال گمشدهای میگردم و شجاعت تو را ندارم،
امّا تو شجاعت آن را داشتی که درباره محمّدهلال علیهالسلام بیشتر بنویسی، من به تو حسرت میخورم. من که شجاعت تو را ندارم، پس به من اجازه بده از طرف تو سخن بگویم!
این قلم میخواهد از طرف تو بنویسد و من سکوت کنم و نظری ندهم. تأکید میکنم این شش نکته، نظر تو را در این موضوع بیان میکند:
حضرت علی علیهالسلام پسران زیادی داشت، و نام سه تن از آنان را «محمّد» نهاد. در اینجا به این سه پسر او اشاره میشود:
1 محمّد اَکبَر (یعنی محمّد بزرگتر): او در بقیع دفن شده است و به محمّدحنفیّه مشهور شده است، زیرا مادر او از قبیله حنفیّه بود.
2 محمّد اَوسَط یعنی محمّدی که بین دو محمّد، به دنیا آمده است.
3 محمّد اَصغَر (یعنی محمّد کوچکتر): او در کربلا شهید شده است. کنیه او ابوبکر بوده است و بعضیها از او با عنوان «ابوبکربنعلی» یاد میکنند.
نکته مهم این است: اسم اصلی آن سه پسر، «محمّد» بوده است، واژههای «اکبر» و «اَوَسط» و «اصغر» را بعداً دیگران به نام آنان اضافه کردهاند.
«هلال» لقب همان «محمّد اَوسَط» است. نامش «محمّدبنعلی»است، ولی چون زیبارو بوده است به او «هلالبنعلی» گفتهاند. در واقع، او بیشتر با صفت خود، مشهور شده است تا با اسمش. همچنین او را «محمّدهلال» یا «محمّدِ ماهرو» هم خواندهاند.
در زبان فارسی به کسی که چهرهای زیبا دارد میگوییم: «روی او همانند ماه
است». در زبان عربی از واژه «قمر» و «هلال» برای بیان زیبایی استفاده میشود.
مردم آن روزگار، دو برادر را در اوج زیبایی دیدند: عبّاس و محمّداَوَسط.
آنان برای این دو، دو لقب را انتخاب کردند، برای عبّاس واژه «قمر» را برگزیدند و برای محمّداَوَسط واژه «هلال» را.
اینگونه بود که عبّاس با عنوان «قمربنیهاشم» مشهور شد و محمّداَوسَط با عنوان «محمّدهلال» و «هلالبنعلی».
مُلا حبیب اللّه! این نصّ کلام توست: «هلالبنعلی که در یک فرسخی کاشان در خارجِ قریه آران مدفون است». سپس میگویی: «و ظاهر آن است که او محمّداَوَسط باشد».(1)
مُلا حبیب اللّه! طبق نظر تو، پدر محمّدهلال علیهالسلام، حضرت علی علیهالسلام میباشد، کاش میدانستم طبقِ نظر تو، مادرِ او چه کسی بوده است!
وقتی کتاب تو را با دقّت بیشتری میخوانم به جواب سؤل خود میرسم:
این نصّ کلام توست: «معیّن میشود که او، همان محمّداَوَسط است که مادرش اُمامه، خواهرزاده حضرت فاطمه علیهاالسلام باشد».(2)
طبق گفته تو، اُمامه، نوه پیامبر بوده است و محمدهلال علیهالسلام از مادر به پیامبر
میرسد.(1)
امامه یکی از همسران حضرت علیع و یکی از نوه های پیامبر خداست. مادرش زینب دختر رسول خدا و پدرش ابوالعاص بن ربیع است. رسول خدا نوه خود (امامه) را بسیار دوست میداشت. حتّی گاهی در نماز او را بغل می کرد و در حال رکوع و سجود بر زمین می گذاشت و گاهی بر گردن خود سوار میفرمود.
نجاشی پادشاه حبشه هدیهای را برای رسول خدا فرستاد که در میان آنها انگشتری از طلا و نگین حبشی بود، حضرت آن را به امامه بخشید.
حضرت فاطمه زهرا(س) نیز علاقه زیادی به خواهر زاده خود داشت. برای همین هنگام رحلت به حضرت علی(ع) فرمود که بعد از من با امامه ازدواج کن که او دختر خواهر من است و در محبّت به فرزندان من مثل خودم می باشد...
امیرالمؤمنین به امامه محبتّی بسیار داشت تا جایی که فرمود: چهار چیز است که راهی برای فراق و جدایی از آن وجود ندارد و یکی از آن ها را امامه می گفت.
ایشان هنگام رحلت به امامه فرمود: «پس از من معاویه تو را خواستگاری خواهد کرد و مبادا با او ازدواج کنی، اگر خواستی شوهر کنی مغیره بن نوفل را اختیار کن».
معاویه قصد داشت تا با ازدواج با امامه، داماد پیامبر شود و از این عنوان سوء استفاده کند. جریان همانطور شد که امیرالمؤمنین(ع) فرموده بود و امامه نیز با مغیره که از اصحاب امیرالمؤمنین است ازدواج کرد. امامه در سال 50 هجرت از دنیا رفت و حسنین در هنگام مرگ بر بالینش حاضر بودند.
اکنون دیگر میدانم که طبقِ سخن تو، نَسَب مادری محمدهلال علیهالسلام چنین میشود:
محمّد بن اُمامة بنت زینب بنت محمّد صلیاللهعلیهوآله.
آری، وقتی حضرت فاطمه علیهاالسلام در بستر بیماری قرار گرفت به علی علیهالسلام وصیّت کرد که بعد از او با اُمامه ازدواج کند. (اُمامه، دختر زینب بود. زینب هم دختر پیامبر بود). این نظر توست.(2)
مُلا حبیب اللّه! به من اجازه بده تا از شاگردِ تو، یادی بنمایم!
آیت اللّه آقامیزرا احمد عاملی آرانی را میگویم، او دانشمندی بزرگ در عصر خود بود. قبر او در حرم محمّدهلال علیهالسلام(در شبستانی که به نام خود اوست) میباشد. او به مردم میگفت: «وقتی میخواهید سلام به محمّدهلال علیهالسلام بدهید، اوّل چنین بگویید: السّلامُ عَلَیکَ یابنَ رَسولِ اللّه!».
مُلا حبیب اللّه! اکنون سخنان تو را ادامه میدهم و نکات دیگری از سخنان تو را مینویسم:
1) .در اینجا مطالبی را که در کتاب ریاحین الشیعه ج 3 ص 350 درباره امامه آمده است، ذکر میکنم:
2) . ثمّ قالت: جزاک اللّه عنّی خیر الجزاء یا بن عمّ رسول اللّه. ثمّ أوصته بأن یتزوّج بعدها أُمامة بنت أُختها زینب...: بیت الأحزان ص 177 ؛ وراجع مستدرک الوسائل ج 2 ص 134 ، بحار الأنوار ج 43 ص 217 ، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 134.
روشن شد که محمّدبنعلی علیهالسلام چهرهای زیبا داشت و مردم او را «هلالبنعلی علیهالسلام» نامیدند. در زبان فارسی، بعضیها او را «هِلالعلی علیهالسلام» خواندند و واژه «بِن» را از بین دو واژه «هلال» و «علی» حذف کردند.
گروهی «هِلالعلی»را «حَلالعلی» تصوّر کردند و این عبارت را اشتباه تلفّظ نمودند. این باعث شد تا خرافهای عجیب در میان آنان رواج پیدا کند.
آن خرافه عجیب چنین بود: «علی علیهالسلام با خواهرِ خلیفه دوّم، ازدواج موقّت کرد. از این ازدواج، پسری به دنیا آمد. خلیفه دوم که این ازدواج را حرام میدانست، عصبانی شد... شیعیان آن کودک را حَلالِعلیخواندند تا همه بدانند که در اسلام، این نوع ازدواج، حلال است».
هر کس که کمترین آگاهی از تاریخ داشته باشد، میداند که این مطلب، هیچ اصل و اساسی ندارد. علی علیهالسلام هیچ ازدواجی با خواهر خلیفه دوم نداشته است. (حلال بودن ازدواج موقّت، یک حکم قرآنی است و نیاز به این نوع خرافات ندارد. قرآن در آیه 24 سوره نساء در اینباره سخن میگوید). این خرافه ریشه در تلفّظ غلط یک واژه دارد، ما چیزی به نام «حَلالعلی» نداریم، مردم محمّداَوسَط را «هلالبنعلی» میخواندند چون چهرهاش زیبا بود.
یزید بعد از حادثه کربلا، تصمیم گرفت تا کسی از فرزندان علی علیهالسلام و خاندان پیامبر باقی نگذارد، در آن شرایط محمدهلال علیهالسلام با «عون» از طائف به خراسان پناه برد.
آن زمان، ایران (از شرق تا غرب) زیر نظر حکومت بنیامیّه بود و بنیامیّه برای مناطق ایران، حکمران مشخص میکردند.
وقتی محمدهلال علیهالسلام با همراهانش به خراسان رسید، دشمنان به جنگ آنها آمدند و جمعی از همراهانش به شهادت رسیدند. محمّدهلال علیهالسلام در میدان جنگ مجروح شد و چون شرایط را برای ادامه جنگ مناسب ندید در دل شب به سوی کویر مرکزی ایران حرکت کرد.
دشمنان خیال کردند محمّدهلال علیهالسلام کشته شده است، در حالی که او آن
سرزمین را ترک گفته بود. او مخفیانه پس از تحمّل سختیهای فراوان، راه را پیمود و به «آران» رسید و در آنجا سکونت کرد...
مدّتی گذشت، او خود را به عدّهای که به آنان اطمینان داشت، معرفی کرد و سپس از دنیا رفت.
بعد از رحلت او، مردم او را به خاک سپردند و مرقد او چراغ هدایتی برای مردم حقیقتجو شد. در گذر تاریخ، کرامات بیشماری که از این مرقد ظهور کرد، علاقه مردم را بیشتر و بیشتر نمود.(1)
مُلا حبیب اللّه! این پایان شش نکتهای است که نظر تو را بیان میکند. تأکید میکنم من فقط نظر تو را در اینجا ذکر کردم.
در صفحه 559 سطر 19 کتاب خود چنین میگویی: «مدفون در این بقعه از فرزندان امیرالمومنین علیهالسلام است، علیالظاهر. و شهرتش به این مطلب، کمتر از شهرت بسیاری از بُقاع متبرّکه نیست پس احترام آن از باب تعظیم شعائر اللّه، لازم است».
سخن پایانی تو را یکبار دیگر مینویسم: «احترام آن از باب تعظیم شعائر اللّه، لازم است».(2)
مُلا حبیب اللّه! تو هفت شهر عشق را پشت سرگذاشتی و من هنوز اندر خم یک کوچهام... اعتراف میکنم که من فقط شجاعتِ سکوت دارم. به من حق
1) . کتاب «تذکرة الشهداء» در سال 1384 شمسی، با همت انتشارات «شمس الضحی» در قم چاپ شده است. این مطالب خلاصهای از مطالب جلد اوّل، از صفحه 554 تا 559 این کتاب میباشد.
2) . ملاحبیب اللّه وقتی درباره فرزندان حضرت علیع بحث میکند، مناسب میبیند که از محمدهلال(ع) نیز سخن بگوید. در واقع او هنگام شمارش فرزندان حضرت علی(ع) از محمدهلال(ع) سخن میگوید.
بده و بر من خرده مگیر! تو آن رویای صادقه را دیدی و شجاعت پیدا کردی. اکنون بر سرم فریاد بزن و بگو: «چشمها را باید شست. جور دیگر باید دید».
من محتاج این فریاد تو هستم!
این یک سوال است: ملاحبیب اللّه میگوید: «بعد از حادثه کربلا، محمدهلال علیهالسلام به آران آمده است». آیا در آن زمان، چنین آبادی وجود داشته است؟
باید به بررسی کتابهای جغرافیا بپردازم...
ابنرُسته اصفهانی، یکی از دانشمندانی است که در علم جغرافیا کتاب مهمی (به زبان عربی) نوشته است. نام کتاب او «الأعلاق النفیسة» میباشد. او در سال282 شمسی در اصفهان زندگی میکرد.(1)
نجوم و کره زمین، مکه و مدینه، عجائب زمین و شهرها، دریاها و رودها، اقالیم هفتگانه و اسامی شهرهای آنها.
شیوه نگارش ابن رسته از لحاظ نحوه ارائه مطالب و اسلوب جزء تألیفاتی است که همه خوانندگان آن را میپسندند؛ ولی ظاهراً این کتاب برای منشیان و نویسندگان دیوانهای دولتی، نوشته شده است. گاهی فهرست نامها را نقل میکند و در توصیفها علاقه فراوانی به قصهپردازی نیز دارد.
کتاب البلدان دارای اطلاعات مفیدی پیرامون کره زمین و تقسیمات جغرافیایی آن، فاصله زمین از کره ماه و ستارگان، شهرها و روستاها و رودهای ایران، میزان خراج ولایات، مسیر راههای کهن؛ مانند بغداد ری، ری نیشابور یا هرات سیستان، روستاهای مسیر و فاصله منازل و نیر شرح جالبی درباره خانه کعبه است.
ابنرسته در تنظیم کتابش از روش «جغرافیای ایرانی» که مبتنی بر هفت اقلیم یا هفت کشور است، عدول کرده و به هنگام بیان اقالیم، ترجیح داده است که به جای هفت اقلیم ایرانی، اقالیم یونانی را بیان کند.
اساساً به نظر میآید که غرض وی از نوشتن این کتاب فراهم نمودن اطلاعاتی از تمام جهان آن روز بوده است؛ چون علاوه بر توصیف بلاد اسلامی، سرزمینهای دیگری را که در خارج جهان اسلام بوده نیز توصیف کرده است و به صورتی کامل و جامع از جغرافیای نجومی و ریاضی با استناد به آیات قرآنی و آثار نجومی و اقوال دانشمندان سخن رانده است.
مطالب کتاب در مورد سرزمین صنعا و امپراتوری بیزانس و هند شرقی و سقلابیان و اقوام اورال و آلتایی و اقوام اطراف دریای سیاه و نواحی اصفهان در خور توجه بوده و اطلاعات جمعآوری شده، در باب مکه و مدینه و توصیف رودها و مناطق طبرستان از اهمیّت خاصی برخوردار است.
با توجه به تنوع اطلاعاتی که در کتاب فراهم آمده، میتوان آن را دایرة المعارفی کوچک از علوم، جغرافیا و تاریخ گذشته جهان دانست.
نویسنده جزئیات شاهراه طوس و مشهد و انشعابات آن را به سمت اصفهان و شیراز به طور مفصل تشریح کرده است. میدانیم که امام رضاع بعد از حرکت از رباط سعد مستقیم از شاهراه نیشابور به مرو، راهش را از نزدیکی دیزباد از راه دهسرخ به طرف طوس کج کرده است و هنگامی که وارد دهسرخ شده، ظهر بوده و در آنجا وضو گرفته و نماز خوانده است. خوشبختانه منابع قرون اولیه هجری به مسیر جاده دهسرخ از نیشابور به طوس اشاره کردهاند.
این کتاب در توصیف اماکن، بسیار ارزنده است. نویسنده در ارتباط با اوضاع و احوال مکه، بنیان کعبه و ساختمان و اوصاف آن، سخن گفته و تجدید بناها، تعمیرات و تغییرات کعبه و حرم را شرح داده است. ابنرسته در ارتباط ارتفاع و طول و عرض خانه کعبه، مطلاّ کردن ناودان کعبه و در قاب طلا گرفتن لوحی که در درون کعبه بود، و تغییرات بعدی به تفصیل سخن گفته است.
او پس از توصیف مکه و مدینه، اقسام عجائب گیاهی و حیوانی و بناهای معروف باستانی را توصیف کرده است. پس از شگفتیهای زمینی، به تعریف دریاها و رودهای و هفت اقلیم با شهرهای معروف آن پرداخته است.
او در توصیف سرزمینها به ایران اهمیت خاصی میدهد. با این وجود سخن او درباره عربستان جنوبی و شهر صنعا و عراق و شهر بغداد و مصر گرچه بسیار کوتاه و مختصر است؛ ولی بسیار ارزنده و مهم است.
او در صفحه 153 کتاب خود (چاپ دار صادر بیروت) مطلبی را (به زبان عربی) مینویسد، من ترجمه آن را ذکر میکنم: «اردستان، محل تولّد انوشیروان است... وقتی انوشیروان برای درس نزد معلّمان خود میرفت هشتاد کودک اردستانی همراه او بودند. وقتی او به حکومت رسید، آن هشتاد نفر را به حضور طلبید و آنان را احترام فراوان کرد و فرمان داد تا برای هر کدام از آنها کاخهای باشُکوهی ساخته شود. آن کاخها تا این زمان باقی ماندهاند و فرزندانِ آن هشتاد نفر به آن کاخها افتخار میکنند».
1) . کتاب از فصول متعددی تشکیل شده است که میتوان مطالب آن را در این پنج عنوان خلاصه نمود:
بعد از این، ابنرُسته از مناطقی که آن کاخها در آنجا ساخته شدهاند، اینگونه نام میبرد:
1 جَرمقاسان و صَردقاسان (منظور منطقه گرم و سرد کاشانِ امروز میباشد).
2 ااران (در رسمالخط قدیم، حرف الف با مدّ را به صورت دو الف مینوشتند).
او نام ده منطقه دیگر را هم ذکر میکند و سپس میگوید: «هر کدام از این مناطق، آبادیهای فراوان دارند».(1)
ملاحبیب اللّه میگوید که بعد از حادثه کربلا، محمّدهلال علیهالسلام به آران آمده است، طبق نظر او، این ماجرا تقریباً در دهه شصت هجری روی داده است (در آن تاریخ 120 سال از حکومت انوشیروان گذشته بود).
از سخن ابنرُسته استفاده میشود که در آن زمان، آران منطقهای آباد بوده است. این قدیمیترین سندی است که از آران سخن میگوید، ولی قبل از این نیز این منطقه، آباد بوده است.
1) . «وَ تِلَک القُصُور باقیةٌ الی هذا الوَقت، یَفتَخِرُ بِها أعقابُهُم، مَنها: بَرازوَند، بُورخوار، جَرمقاسان، صَردقاسان و ااران...».
در اینجا میخواهم با نهایت احترام از «مُلا غلامرضا آرانی» یاد کنم، او دانشمندی بزرگ بود و بیش از چهل کتاب تألیف کرد. هر کس با علوم اسلامی آشنایی داشته باشد، وقتی به فهرست کتب او دقّت میکند، عظمت فکر و اقتدار علمی او را درک میکند. (بیشتر کتابهای او به زبان عربی و در زمینه فقه و اصول فقه میباشد). علمای بزرگی همانند مُلااحمد نراقی و میرزای قمی به او اجازه اجتهاد داده بودند.
او مجاور حرم محمدهلال علیهالسلام بود و در سال 1204 شمسی تصمیم گرفت تا کتابی درباره این امامزاده بنویسد. او کتاب خود را «رساله هلالیّه» نام نهاد.(1)
محتاج به سوی نصرت خداود علیّ و غنی؛ غلامرضا بن مرحوم ملامحمدعلی کاشانی آرانی....»: رساله هلالیّه ص 11، چاپ اول، سال 1379، به اهتمام حبیب اللّه سلمانی آرانی، ناشر: انجمن اهلقلم شهرستان آران و بیدگل.
لازم به ذکر است که ایشان در سال 1228 شمسی رحلت نمود و در وادی السلام در جوار قبر هود و صالحع نجف دفن شد.
ملاحبیباللّه کاشانی نیز از او با احترام نام میبرد و چنین میگوید: «یکی از فضلای مجتهدین، کتاب مفصلّی در احوال هلالبنعلی علیهالسلام نوشته است و آن را به رساله هلالیّه مسمّی کرده است و در این رساله، اثبات میکند که این
1) . ملاغلامرضا آرانی در ابتدای رساله هلالیّه خود را چنین معرفی میکند: «بعد چنین گوید: بنده ذرّهوار بیمقدار و مجرم خاکسار از اعتبار،
همان، محمّداَوسَط است».(1)
آری، کتاب رساله هلالیّه، اوّلین کتابی است که درباره محمدهلال علیهالسلام نوشته
شده است.
ملاغلامرضا آرانی عشق خود به این بزرگوار را در آن کتاب به تصویر کشید و آن را از خود به یادگار گذاشت. از زمان تألیف آن کتاب تا امروز (که قلم در دست من است) نزدیک به دو قرن (190 سال) میگذرد. اکنون خدا را شکر میکنم که این توفیق را به من داد که راه او را ادامه بدهم.
1) . تذکرة الشهداء صفحه 554 سطر 18، چاپ سال 1384 شمسی، انتشارات «شمس الضحی».
من ماجراهای فراوان درباره محمّدهلال علیهالسلام شنیدهام که بعضی از آنها بسیار جالب میباشند. هر کس جای من بود، همه آنها را در این کتاب ذکر میکرد، ولی من سختگیری زیادی نمودم و سعی کردم در هر ماجرا به اطمینان بیشتری برسم. کار بررسی شواهد از من وقت زیادی گرفت.
من تصمیم گرفتم ده ماجرا را در اینجا ذکر کنم. در بعضی از موارد نام صاحب ماجرا را ننوشتم، ولی شما بدانید که آنان کاملاً مورد اعتماد میباشند.
این ماجراها، خیلی از مطالب را آشکار میکند. «در خانه، اگر کس است، یک حرف بس است».
مردم تو را به «اربابعلی» صدا میزنند، در آن زمان، دور تا دور آبادی، دیوار بلندی کشیده بودند تا از حمله دزدان در امان باشند. مردم آن دیوار را «دیوار ولایتی» مینامیدند.
یک روز، پسر جوان تو، بالای آن دیوار رفت. دیوار تقریباً ششمتر ارتفاع داشت، او یک لحظه غفلت کرد و از بالای آن دیوار افتاد. کسانی که پایین دیوار بودند، سریع بالای سر او رفتند، دندهها و استخوانهای او شکسته شده بود، او را در حالی که بیهوش بود به خانه آوردند.
خبر به تو رسید، سریع خود را به خانه رساندی، جوان خود را دیدی که بیهوش در بستر افتاده است، آن زمان نه بیمارستانی بود و نه امکانات جراحی.
همسرت کنار بستر جوانش بیتابی میکرد و شیون میکشید. حال تو هم منقلب شد. از خانه بیرون آمدی و به سوی حرم محمّدهلال علیهالسلام حرکت کردی،
وارد حرم شدی و به آقا چنین گفتی: «آقا! اگر پسرم را شفا بدهی، گنبدی زیبا برای حرم تو میسازم». آن زمان حرم، گنبدی بسیار کوچکتر داشت، تو عهد کردی که اگر پسرت شفا بگیرد، گنبدی باشکوه برای این حرم بسازی.
مدّتی گذشت، یک روز رختخواب خود را برداشتی و به حرم آوردی. خادمی که در حرم بود از تو سؤل کرد: «ارباب! چرا رختخوابت را به اینجا آوردهای؟». تو پاسخ دادی: «اکنون وقت ادای نذر من است، من آمدهام گنبد را بسازم و تا گنبد ساخته نشود از اینجا نمیروم». آری، پسر تو شفا گرفته بود...
کار ساختن گنبد شروع میشود، معماری از کاشان را خبر کردهای، کارگران هم آمدهاند، همه مقدّمات کار را فراهم میکنی، عدّهای از مردم هم برای کمک میآیند.
سرانجام کار ساختن گنبد به پایان میرسد، بعداً هم این گنبد با کاشیهای فیروزهای، زیبایی بیشتری میگیرد و دلهای آسمانی را به سوی خود میکشد.
تو خادم محمّدهلال علیهالسلام هستی، سالهاست که این افتخار نصیب تو شده است. از روزگار نوجوانی که با آقا آشنا شدی دلت را به عشق او گره زدی و با جان و دل به زائران آقا خدمت میکنی.
وقتی نام کربلا را میشنوی، اشک در چشمانت حلقه میزند، بعضی از دوستان تو به کربلا رفتهاند، تو هم دوست داری کربلایی شوی، زیر لب چنین زمزمه میکنی:
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترسم بماند، آرزوی کربلا
عشق به کربلا در وجودت شعله میکشد، امّا تو از نظر مادی توانایی سفر به کربلا را نداری. از طرف دیگر، وقت ازدواج تو فرا رسیده است و باید تشکیل خانواده بدهی، با دست خالی که نمیتوان زن گرفت. زمین یا خانه هم که نداری. تو دستت از مال دنیا خالی است و فقط یک عشق بزرگ در سینه
داری: عشق به محمّدهلال علیهالسلام.
شبی از شبها که در حرم هستی با خود میگویی: چرا از آقا حاجت خود را نخواهم؟ چرا با او درد دل نکنم؟
صبر میکنی تا حرم خلوت شود، به سمت ضریح میروی، دست در پنجرههای ضریح میگیری و شروع به خواندن شعر محتشم کاشانی میکنی و با سوز چنین میخوانی:
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
اشک از دیدگانت جاری است، صدای گریهای به گوش تو میرسد، خانمی که برای زیارت آمده است، صدای تو را میشنود، او از شنیدن این شعرها بیتاب میشود، تو از سوز جان میخوانی و میسوزی و میسوزانی:
این کشته فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
سخن تو به اینجا میرسد:
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
صدایی به گوش تو میرسد، خانمی که کنار ضریح است با تو چنین سخن میگوید: «دیگر بس است. حاجتت را گرفتی، دیگر مخوان!». تو دیگر سکوت میکنی...
فردا صبح از خانه بیرون میآیی، یکی تو را میبیند و به تو میگوید: «تو به زودی به کربلا میروی!». از سخن او تعجّب میکنی، تو با کسی در اینباره سخنی نگفته بودی. چه رازی در میان است.
فقط شش ماه میگذرد و تو اکنون نزدیک شهر هستی. دوستان تو برای استقبال تو آمدهاند، تو زائر کربلایی و آنان برای تو «چاووش» میخوانند. همراه با جمعیّت به سوی خانه خودت میروی، همسرت چشم انتظار توست، تو هم ازدواج کردهای و هم خانهای برای خودت داری و حالا هم از کربلا آمدهای. مهمانان همراه تو هستند، آنان را به خانه دعوت میکنی، دل تو بیقرار است، میخواهی هر چه زودتر به حرم محمّدهلال علیهالسلام بروی و از او تشکّر کنی...
تو نوجوانی هستی که نزدیک حرم محمّدهلال علیهالسلام زندگی میکنی، پدر تو برای کسب و کار به مشهد سفر کرده است. مدّتهاست که از پدر خبری نداری، دلت برای او تنگ شده است.
در آن زمان، نه تلفن هست و نه ماشین و نه هواپیما. سفر به مشهد چند ماه طول میکشد.
وقتی به دوستان خود نگاه میکنی که هر روز از مهر پدری بهره میبرند، دلت میسوزد، با خود میگویی ای کاش پدر به وطن باز میگشت و در اینجا شغلی برای خودش پیدا میکرد!
از مردم شنیدهای که اگر کسی با اخلاص و معرفت به محمّدهلال علیهالسلام متوسّل
شود، خدا حاجت او را میدهد زیرا او نزد خدا آبروی زیادی دارد. با دل سوخته به حرم او میروی، اشک از چشمان تو جاری میشود و چنین میگویی: «آقا! من پدر خودم را از تو میخواهم».
تو در اتاق نشستهای که فریاد شوق اهلخانه را میشنوی: «پدر از سفر بازگشته است»، باورش برایت سخت است، از جا برمیخیزی، به سوی حیاط میروی، پدر را میبینی که آغوش خود را برایت گشوده است، به سوی پدر میروی در آغوش گرمش، آرام و قرار مییابی.
صبر میکنی تا خستگی از تن پدر بیرون میرود. در فرصت مناسبی به او میگویی: «پدر جان! شما که میخواستید مدّتها در مشهد بمانید، چه شد که برگشتید».
پدر پاسخ میدهد: «در مغازه خود مشغول کار بودم، یک دفعه دلم بیقرار شد، دلم هوای شما را کرد، فوراً آن روز، جنسهای خود را به حراج گذاشتم و سریع آنها را فروختم و برگشتم».
تو به فکر فرو میروی، روزها و منزلگاههای راه مشهد را حساب میکنی. تو به یاد داری چه روزی حاجت خود را از محمّدهلال علیهالسلام خواستی، دقیقاً پدر همان روز از مشهد حرکت کرده است و در این مدّت در راه بوده است، برای همین به حرم میروی و چنین میگویی: «آقا! از تو ممنونم!».
تو در کاشان زندگی میکنی، مدّتها نزد استاد عبّاس کار میکردی. او معمار بزرگ کاشیکاری است. گلدستههای محمّدهلال علیهالسلام نیاز به تعمیر دارد. از او خواستهاند تا آنها را تعمیر کند. او نیاز به کمک تو دارد و در جستجوی توست. کاشیکاری گلدسته کار هر کسی نیست و نیاز به مهارت دارد.
صدای درِ خانهات را میشنوی، استاد به دیدن تو آمده است، او از تو میخواهد که فردا به کمکش بروی، ولی جواب تو منفی است. استاد تعجّب میکند، تو پای خود را به او نشان میدهی، او کنار زانوی تو، زخم کهنهای میبیند، به او میگویی که مدّت طولانی است گرفتار این بیماری شدهای و شبها هم از درد خوابت نمیبرد.
استاد نگاهی به تو میکند و میگوید: «تو فردا بیا، من شفای تو را از محمّدهلال علیهالسلام میگیرم».
آفتاب بالا آمده است و تو همراه استاد به سوی حرم محمّدهلال علیهالسلام میروی.
وقتی به حرم میرسید با او به سمت ضریح میروی. آن زمان، ضریح چوبی بود و درِ آن هم باز بود. استاد وارد ضریح میشود، کنار مرقد آقا، مقداری خاک به چشم میآید. استاد آن خاک را برمیدارد و بیرون میآید و آن را روی زخم پای تو میریزد و روی آن را میبندد...
بعد از سه روز، آن پارچهای را که استاد روی زخم بسته بود، باز میکنی، باور نمیکنی، آن زخم خوب شده است. تعجّب میکنی، استاد به تو گفته بود که تو بیا و من شفای تو را از محمّدهلال علیهالسلام میگیرم.
اکنون تو در بالای داربست ایستادهای و به استاد کمک میکنی، مرتب، کاشیها و ملاط را به بالای داربست میبری، هیچکس نمیتواند باور کند که تو همان کسی هستی که سه روز قبل، آن زخم کهنه در پای تو بود.
نگاهی به دخترت میکنی، دلت سراسر غم و اندوه میشود، دختر تو
نمیتواند راه برود، پاهای او بسیار ناتوان است، او همیشه زمینگیر است، وقتی به بچههای دیگر نگاه میکند که بازی میکنند و میدوند، همه وجودش حسرت میشود. تو گاهی او را در بغل میگیری و بیرون از خانه میبری.
امروز تو دخترت را در آغوش گرفتی، در میان راه، یکی از همسایهها تو را میبیند و به تو حرفی میزند که دل تو را میسوزاند، او میگوید: «حالا که این دختر کوچک است میتوانی او را بغل کنی، وقتی که بزرگ شود چه خواهی کرد؟».
تو بغض میکنی و چیزی نمیگویی، به خانه که میرسی، اشک از چشمت جاری میشود، صدای گریهات بلند میشود، تو شنیدهای که محمّدهلال علیهالسلام نزد
خدا آبرو دارد و اگر به او توّسل بجویی خدا حاجت تو را میدهد، نذر میکنی که اگر دخترت شفا بگیرد، روز 21 رمضان که فرا برسد همراه با مردم کاشان، دخترت را با پای پیاده به زیارت محمّدهلال علیهالسلام ببری.
چند ماه میگذرد، نماز صبح را در مسجد میخوانی، دست دخترت را میگیری و با پای پیاده به سوی حرم محمّدهلال علیهالسلام حرکت میکنید، دخترت دیگر در آغوش تو نیست، او با پای خودش راه میرود. روز 21 رمضان است و شما همراه سیل جمعیّت به سوی حرم آقا میروید.
مردم تو را به عنوان «آقا افتخار» میشناسند. تو چندین سال نزد اساتید منطقه کاشان به تحصیل علوم دینی پرداختی، سپس به تهران رفتی تا از اساتید آنجا نیز بهره بگیری، چندین سال در مدرسه سپهسالار تهران درس خواندی و سپس به شهر نجف رفتی تا بزرگان آن حوزه را درک کنی.(1)
چند سال در نجف میمانی و سپس وظیفه خود میدانی که به وطن خویش بازگردی تا چراغی برای هدایت مردم باشی. تو به تربیت نسل فردا همّت میگماری و معرفت به مکتب اهلبیت علیهمالسلام را در قلب مردم این شهر رشد میدهی.
علم و دانش تو زبانزد کسانی است که با تو رفت و آمد دارند، برای تدریس در دانشگاه تهران از تو دعوت میکنند، امّا تو قبول نمیکنی. دوستانت به تو اعتراض میکنند و میگویند: «در اینجا ماندهای که چه بشود؟ این مردم قدر تو را نمیدانند».
1) نام اصلی ایشان «آیت اللّه حسین دربندی» است، لقب «افتخار الاسلام» را مردم به او دادهاند. او در سال 1267 شمسی متولد شد و در سال1345 شمسی از دنیا رفت و در ضلع شرقی حرم محمدهلالع دفن شد.
تو در پاسخ میگویی: «برای دانشگاه تهران، افراد دیگری پیدا میشوند که کار تدریس را انجام بدهند، امّا اگر من از اینجا بروم، چه کسی جای من میآید؟ آیا درست است که برای رسیدن به پست و مقام، این مردم را رها کنم و بروم؟».
فصل بهار است و تو به حرم آمدهای، یکی از دوستان تو نیز همراه توست، رو به او میکنی و میگویی: «من همیشه از یک چیز نگران هستم». او میپرسد: «آقا! از چه چیزی نگران هستی؟».
در پاسخ میگویی: «نگران این هستم که اگر در قیامت حضرت علی علیهالسلام به من بگوید که تو برای فرزندم چه کردهای، من چه پاسخی خواهم داد؟».
تو این سخن را میگویی و سکوت میکنی...
مدّتی میگذرد، چند نفر از افراد مورد اعتماد را به عنوان هیأت أمنا معرفی میکنی، بر نذورات و هدایای مردم نظارت میکنی و آن را صرف تعمیرات ضروری و تهیّه امکانات رفاهی مینمایی.
برای حرم، اوّلین امامجماعت ثابت را قرار میدهی و مردم را تشویق میکنی که در نماز جماعت آنجا شرکت کنند.(1)
تو کتابخانه حرم را تأسیس میکنی و تعدادی از کتابهای بسیار نفیس خود را به آنجا هدیه میکنی.(2)
عظمت این کارهای تو را کسی متوجّه میشود که فضای اجتماعی آن روز را به خوبی درک کرده باشد. چه کسی خبر دارد که تو ساعتها برای آبادانی این حرم، وقت گذاشتی؟ تو میدانستی که حضرت علی علیهالسلام از کارهای تو باخبر است، تو این کارها را به خاطر او انجام دادی.
هر روز عصر به حرم محمّدهلال علیهالسلام میروی تا اگر کاری از دست تو برمیآید، انجام بدهی، به زائران کمک کنی و راهنمای آنان باشی. یک روز عصر به تو خبر میدهند که تشییع جنازه است و آیت اللّه سیّد مهدی یثربی بر آن جنازه نماز خواهد خواند.
آیت اللّه یثربی جایگاه ویژهای در میان مردم این منطقه دارد، تو هم به ایشان علاقه زیادی داری و خدا را شکر میکنی که امروز خواهی توانست او را ببینی. از حرم بیرون میآیی و کنار در میایستی، منتظر هستی تا او بیاید.
جمعیّت داخل صحن ایستادهاند، جنازه را هم جلو گذاشتهاند تا آیت اللّه یثربی بیاید و نماز بخواند، بعد از لحظاتی او با همراهانش از راه میرسد، وارد صحن میشود، مردم به احترام او، صلوات میفرستند. او نگاهی به آخر صحن میکند، مردم منتظرند تا او نماز را آغاز کند، او به تو اشاره میکند، تو نزدیک
میروی، از داخل صحن، ضریح محمّدهلال علیهالسلام پیداست، او از تو میخواهد تا سریع بروی و درِ حرم را ببندی. تو سریع میروی و در را میبندی، او نگاهش به توست، وقتی مطمئن میشود که در را بستهای، حالا رو به قبله میایستد و نماز را آغاز میکند.
با خود فکر میکنی که چرا او چنین از تو خواست، وقتی نماز تمام میشود، نزد او میروی و از او علّت این کار را میپرسی، او به تو میگوید: «در این صحن، وقتی رو به قبله میایستیم، پشتِ ما به سمت ضریح است، من دوست ندارم که هنگام نماز در حالی که درب حرم باز است، پشت به ضریح کنم».
از این سخن میفهمی که او چقدر دوست دارد به محمّدهلال علیهالسلام احترام بگذارد، هر کس در صحن بایستد به خوبی ضریح را میبیند و اگر رو به قبله بایستد، پشت به ضریح کرده است. او رو به تو میکند و میگوید: «هر وقت من برای خواندن نماز به این صحن آمدم، مدیون من هستی اگر درِ حرم را نبندی».
تو در کاشان زندگی میکنی، در یکی از مساجد، امام جماعت هستی و برای مردم از معارف اهلبیت علیهمالسلام سخن میگویی. افتخار تو این است که در مکتب امامصادق علیهالسلام به تحصیل علم پرداختهای و مردم را به سوی آنان راهنمایی میکنی.
چند وقتی است که در غم و غصّه میباشی. همسر تو به یک بیماری مبتلا شده است، او دیگر خواب به سراغش نمیآید، سیستم بدن او دچار اختلال شده است. تو او را نزد بهترین دکترها بردهای، امّا جوابی نگرفتهای.
همسر تو روز به روز، رنجورتر میشود، رنگ او زرد شده است، هر وقت که به خانه میآیی و چهره زرد او را میبینی، غمهای دنیا به دل تو میآید. نمیدانی چه کنی. هر کس تو را ببیند از چهرهات میفهمد که چقدر ناراحت هستی. از
این که نتوانستی برای بهبودی همسرت کاری انجام بدهی، اندوهناک هستی.
امشب شب عید غدیر است. تا پاسی از شب کنار همسرت نشستی و با او سخن گفتی، کمکم خواب به چشم تو آمد، تو خوابیدی امّا همسرت سه ماه است که بخوابیده بود!
برای نماز صبح از خواب بیدار میشوی و به مسجد میروی تا نماز بخوانی، مردم منتظر هستند. وقتی وارد مسجد میشوی، مردم را میبینی که این روز را به یکدیگر تبریک میگویند. امروز روز عید بزرگ است و دلها غرق شادی و سرور است. تو به سوی محراب میروی، نماز را میخوانی. بعد از نماز به فکر فرو میروی. ناگهان فکری به ذهنت میرسد، با خود میگویی که امروز به زیارت محمّدهلال علیهالسلام بروی و از او بخواهی که به درگاه خدا واسطه شود و خدا همسر تو را شفا بدهد.
ساعتی میگذرد، تو اکنون در صحن باصفای محمّدهلال علیهالسلام هستی، به سوی ضریح میروی، وقتی به ضریح میرسی، دیگر گریه امان به تو نمیدهد، به آقا چنین میگویی: «امروز روز عید است، عیدی مرا شفای همسرم قرار بده».
اشک تو بر پهنای صورتت جاری شده است، از ضریح جدا میشوی و دو رکعت نماز میخوانی و به سوی خانه حرکت میکنی. مثل همیشه وارد خانه میشوی، به همسرت سلام میکنی، امّا جواب سلام نمیشنوی، تعجّب
میکنی. جلو میروی، باور نمیکنی، همسر تو در خواب است، او با کمال آرامش در خواب عمیقی فرو رفته است. از اتاق بیرون میروی، صدای گریه آرام تو به گوش میرسد. محمّدهلال علیهالسلام چقدر زود جواب تو را داد... ممنونم آقا!
آفتاب تابستان میتابد، هوا گرم است، تو در ابتدای خیابان کارگر کاشان ایستادهای و منتظر مسافر هستی. از آنجا باید به حرم محمدهلال علیهالسلام رفت.
تو راننده تاکسی میباشی، تشنه شدهای، یک لیوان آب مینوشی: «سلام بر حسین علیهالسلام» و به مسیر نگاه میکنی.
یک نفر از دور میآید، به سوی او میروی، از او میپرسی: کجا میروی؟ او میگوید: «زیارت محمّدهلال علیهالسلام». خنده بر لبهای تو مینشیند. از او میخواهی سوار ماشین شود. تو سریع حرکت میکنی، او تعجّب میکند و به تو میگوید: «آقای راننده! من کرایه دربست نمیتوانم بدهم، صبر کن تا چند مسافر دیگر بیاید».
تو لبخندی میزنی به او میگویی: «کرایه شما قبلاً پرداخت شده است». او از این سخن تو تعجّب میکند، به او میگویی که وقتی به حرم محمّدهلال علیهالسلام
برسد، تو منتظرش میمانی تا او زیارت کند، سپس او را به کاشان برگردانی. تعجّب او بیشتر میشود، اینجاست که تو دوماجرای خود را برای او شرح میدهی...
نزدیک به ده سال بود که ازدواج کرده بودی و خدا به تو بچهای نمیداد، هر وقت پدری را میدیدی که دست فرزندش را گرفته است حسرت میخوردی، همسر تو بیش از تو بیتابی میکرد. حرف مردم او را آزار میداد.
یک روز به حرم محمّدهلال علیهالسلام رفتی و دست به پنجرههای ضریح گرفتی و اشک ریختی و گفتی: «آقا! اگر تو از خدا بخواهی که به من یک فرزند بدهد، من چهل زائر تو را از کاشان به اینجا میآورم و برمیگردانم». این پیمان را با محمّدهلال علیهالسلام میبندی و به خانه برمیگردی.
هنوز یک سال از آن ماجرا نگذشته است که خدا به تو فرزندی عطا میکند، دیگر وقت آن است که به عهد خود وفا کنی. به ابتدای خیابان کارگر میروی، میبینی که رانندگان زیادی در آن مسیر با ماشین خود ایستادهاند و منتظر مسافر هستند. تاکسی تو ویژه شهر کاشان است، نمیتوانی در آنجا مسافر سوار کنی. با خود میگویی، چه کنم؟
تاکسی خود را خیلی دورتر پارک میکنی و پیاده نزد یکی از رانندگان میروی، از او میپرسی که چه موقع اینجا هیچ رانندهای منتظر مسافر نیست. او به تو میگوید، تقریباً نیم ساعت بعد از اذان ظهر اینجا هیچ ماشینی نیست.
تو یک روز در هفته، همان ساعت میآیی و در آنجا منتظر میمانی، تو هر مسافری را سوار نمیکنی، فقط کسی که زائر محمّدهلال علیهالسلام است سوار میکنی و با احترام درِ ماشین را برای او باز میکنی و او را به محمّدهلال علیهالسلام میبری و بعد از زیارت او را به کاشان برمیگردانی. تو به آنان میگویی که کرایه آنان قبلاً پرداخت شده است، سپس تو به خانه خود میروی و فرزند دلبندت را در آغوش میگیری و او را میبوسی.
تو در «اسلامشهر» در استان تهران زندگی میکردی، خدا به تو فرزند
نمیداد، چارهای نداشتی، هر چه دکتر رفتی، فایدهای نداشت. یک پدر و مادر که فرزندان زیادی داشتند، حاضر شدند که نوزادشان را به تو بدهند. تو و همسرت بسیار خوشحال شدید و آن نوزاد را با عشق بزرگ کردید.
چندین سال گذشت، دیگر آن نوزاد، یک دختر هشت ساله شده بود، یک روز به تو خبر دادند که پدر و مادر اصلی آن دختر میخواهند بیایند و دخترشان را ببرند. تو باز هم چارهای نداشتی، با دنیایی از حسرت دختر را تحویلشان دادی.
وقتی آن دختر رفت، غمهای دنیا به دل تو آمد، دیگر تحمّل خانهای که در آن بچهای نباشد، برایت سخت شده بود. بار دیگر به چند پزشک مراجعه کردی و جواب همه آنان این بود که تو نمیتوانی بچهدار شوی.
یکی از همسایگان تو به دیدار تو میآید، او قبلاً مجاور حرم محمّدهلال علیهالسلام
بوده است. وقتی تو را میبیند، آثار غم و اندوه را در چهره تو مییابد، او سراغ دختر تو را میگیرد، ماجرا را به او میگویی و اشک از دیدگانت جاری میشود، او تا آن لحظه نمیدانست که آن دختر، دخترِ خودت نبوده است.
وقتی او اشک چشم تو را میبیند به تو میگوید: «اگر بچه میخواهی به زیارت محمّدهلال علیهالسلام برو و به او متوسّل بشو».
تا به حال چیزی درباره محمّدهلال علیهالسلام نشنیدهای، او برایت ساعتی حرف میزند و تو را با این بزرگوار آشنا میکند. تو با همسرت سخن میگویی و قرار میشود آخر هفته به زیارت محمّدهلال علیهالسلام بروید.
چند روز میگذرد، اکنون تو با همسرت در صحن محمّدهلال علیهالسلام هستید، نگاهی به گنبد و گلدستههای فیروزهای حرم میکنی، همسرت به تو میگوید: «نذر زن بدون اجازه شوهر درست نیست. به من اجازه بده تا گردنبند خود را نذر محمّدهلال علیهالسلام کنم، اگر خدا به ما فرزندی داد، این گردنبند را به داخل ضریح خواهیم انداخت». تو قبول میکنی و سپس به سوی ضریح میروی، اشک در چشمانت حلقه میزند، از آقا میخواهی که شما را ناامید نکند.
هنوز یک سال نگذشته است، تو بار دیگر به حرم میآیی، دخترت را همراه خود میآوری، نامش منصوره است. همسرت به سوی ضریح میرود، گردنبند خود را داخل ضریح میاندازد و نذر خود را ادا میکند. چند سال میگذرد... اکنون تو سه دختر و یک پسر داری.
آقای من! پدربزرگ برایم میگفت که در زمان قدیم، طوفانهای شن در این منطقه غوغایی به پا میکرد، هر بار که دیوارهای حرم تو در محاصره شن قرار میگرفت، مردم میآمدند و این شنها را کنار میزدند.
این یک سنّت مجاوران تو بود، آنان نذر میکردند که شنها را از پشتِ باروی حرم تو کنار بزنند تا این حرم در آن ریگها، مدفون نشود. جمعهها که میشد،
آنان جمع میشدند و «یا حیدر» میگفتند و ریگها را کنار میزدند!
آنان کار خود را به خوبی انجام دادند، امروز هم نوبت من است، من باید غبار غفلت را از باورها بزدایم تا اصل ارادت مردم به اهلبیت علیهمالسلامکمرنگ نشود. باید تلاش کنم تا این قلم، هم باورهای اصیل را مطرح کند و هم آن باورها را در نسل فردا بارور سازد.
به پایان کتاب رسیدهام، ولی گویا من در آغازی دوبارهام، راهی بس طولانی در پیش دارم، همگان را فرا میخوانم تا دست در دست هم بنهیم و باور به تو
را بارورتر سازیم، تو نیازی به ابراز این عشق نداری، این ما هستیم که به دوست داشتن تو نیازمندیم.
مردم این شهر، واژه «زیارت» را برای حرم تو استفاده میکنند، آنان میگویند: «ما به زیارت میرویم». در فرهنگ آنان، واژه «زیارت» به حرم تو اختصاص دارد. وقتی این کلمه را میگوییم، همه به یاد حرم تو میافتند.
این فرهنگی است که از سالهای دور به ما رسیده است، باید این فرهنگ را به نسل بعد منتقل کنیم. ای کاش از اوّل این کتاب به جای واژه «حرم محمّدهلال علیهالسلام» همان واژه «زیارت» را به کار میبردم!
«زیارت» به معنای «دیدار» است. این واژه چقدر پرمعناست. ما به دیدار تو میآییم تا راهی به سوی خدا پیدا کنیم، این واژه، اقیانوسی از معرفت است. این واژه، بخشی از هویّت ماست. باید آن را پاس بداریم.
از «آقا افتخار» در این کتاب نام بردم، همان کسی که گفت: «نگران هستم که اگر در قیامت حضرت علی علیهالسلام به من بگوید که تو برای فرزندم چه کردهای، چه پاسخی خواهم داد؟».(1)
«استاد محمّد» نام پدرِ جدّ من بود. او نزد آقاافتخار میرود و از او میخواهد تا برای او یک فامیلی انتخاب کند، آن زمان، قرار بود هر کسی، شناسنامهای بگیرد. همه میدانستند که استادمحمّد، مسجد محله چهارسوق را بازسازی کرده است.
آقاافتخار برای او این فامیلی را انتخاب میکند: «خُدّامیان». این واژه معنای
1) ایشان همان «آیت اللّه حسین دربندی» است که به «افتخار الاسلام» مشهور بود.
«خادم بودن» دارد، او با این کار خود پیامی برای امروز من داشت. با نوشتن این کتاب به آن هویّتی اصیل بازگشتم، من خادم تو هستم.
آقای من! چقدر ایوان زیارت تو را دوست دارم، چه کسی باور میکند که آنجا بهشت من است، بوی بهار، وامدار آن ایوان است...
چه کسی میداند که نوشتن این کتاب، چیزی جز کرامت تو نبود. از لطف تو ممنونم، تو دستم را گرفتی و مرا به پایان یک آغاز رساندی. ایده نوشتن این کتاب، یک آغازی بود از سالهای دور. تو مرا مدد کردی تا به پایان آن برسم. این پایان یک آغاز بود.
دوستت دارم؛
آقایِ عشق کویر!
پایان.
ارتباط با نویسنده و ارسال نظر: پیامک به شماره 9 6 5 4 3000
همراه نویسنده 33 94 261 0913 سایت نویسنده: www.Nabnak.ir
تصویر
^jpg.89
تصویر
^jpg.90
تصویر
^jpg.91
تصویر
^jpg.92
تصویر
^jpg.93
تصویر
^jpg.94
تصویر
^jpg.95
تصویر
^jpg.96
تصویر
^jpg.97
تصویر
^jpg.98
تصویر
^jpg.99
تصویر
^jpg.100
أحمد ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
إقبال الأعمال، السیّد رضی الدین علی بن موسی المعروف بابن طاووس، (ت 664 ه)، تحقیق: جواد القیّومی الإصفهانی، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی.
الأعلاق النفیسة، ابنرُسته اصفهانی، دار صادر، بیروت.
الأمالی، الشیخ الصدوق 381، الطبعة الأولی، 1417 ق، مؤسّسة البعثة، قمّ.
الأمالی، الشیخ المفید (413 ق)، الطبعة الثانیة 1414، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت.
الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
إمتاع الأسماع ، أحمد بن علی المَقریزی (ت 745 ه ) ، تحقیق وتعلیق : محمّد عبد الحمید النمیسی ، منشورات محمّد علی بیضون ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1420 ه .
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (ت 1110 ه ) ، تحقیق : دار إحیاء التراث ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
البرهان فی تفسیر القرآن، هاشم بن سلیمان البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ :
مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علی الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف :المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
تاریخ کاشان (مراة قاسان)، عبدالرحیم کلانتر ضرابی، (سهیل کاشانی)، به کوشش ایرج افشار، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم 1341.
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، (571 ق)، تحقیق: علی شیری، 1415، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت.
تذکرة الشهدا، ملاحبیب اللّه شریف کاشانی، چاپ سوم، 1393 هجری شمسی، انتشارات شمس الضحی، قم.
تفسیر الثعلبی، الثعلبی، (427 ق)، تحقیق أبی محمّد بن عاشور، الطبعة الأولی، 1422 ق، دار إحیاء التراث العربی، بیروت
التفسیر الصافی، الفیض الکاشانی، (1091 ق)، الطبعة الثانیة، 1416 ق، مؤسّسة الهادی، قمّ.
تفسیر العیّاشی ، أبو النضر محمّد بن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : المکتبة العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1380 ه .
تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة، 1405 ه .
تهذیب الکمال، أبی الحجّاج یوسف المزّی، (724 ق9، تحقیق: بشّار عوّاد معروف، الطبعة الرابعة، 1406 ق، مؤسّسة الرسالة، بیروت.
جامع أحادیث الشیعة ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
الجامع الصغیر، جلال الدین السیوطی، (911 ق)، الطبعة الأولی، 1401 ق ، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت.
الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة، محمّد بن الحسن بن علی بن الحسین الحرّ العاملی (ت 1104 ه )، قمّ: مکتبة المفید.
رجال النجاشی ( فهرست أسماء مصنّفی الشیعة )، أبو العبّاس أحمد بن علی النجاشی ( ت 450 ه )، قمّ: مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین، الطبعة الخامسة، 1416 ه .
رساله هلالیّه، ملاغلامرضا آرانی، به اهتمام حبیب اللّه سلمانی آرانی، ناشر: انجمن اهلقلم شهرستان آران و بیدگل، چاپ اول، سال 1379.
سنن الترمذی (الجامع الصحیح) ، أبو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی (ت 279) ، تحقیق : أحمد محمّد شاکر ، بیروت : دار إحیاء التراث .
سیر أعلام النبلاء، الذهبی، (748 ق)، الطبعة التاسعة، 1412 ق، مؤسّسة الرسالة، بیروت.
شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، (656ق)، تحقیق: محمّد أبو الفضل إبراهیم، مؤّسة مطبوعاتی إسماعیلیان، قمّ بالأُوفسیت عن طبعة دار إحیاء الکتب العربیة.
صحیح البخاری ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، بیروت : دار ابن کثیر ، الطبعة الرابعة، 1410 ه .
صحیح مسلم ، أبو الحسین مسلم بن الحجّاج القشیری النیسابوری (ت 261 ه ) ، تحقیق : محمّد فؤاد عبد الباقی ، القاهرة : دار الحدیث ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
الطبقات الکبری ، محمّد بن سعد کاتب الواقدی (ت 230 ه ) ، بیروت : دار صادر .
علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الاُولی، 1408 ه .
فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1379 ه .
فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، الطبعة الأولی، 1415 ق، دار الکتب العلمیة، بیروت.
الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی ( ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
کامل الزیارات ، أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه (ت 367 ه ) ، تحقیق : عبد الحسین الأمینی التبریزی ، النجف الأشرف : المطبعة المرتضویة ، الطبعة الاُولی ، 1356 ه .
کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
کشف الخفاء، إسماعیل بن محمّد العجلونی، (1162 ق)،الطبعة الثانیة، 1408 ق، دار الکتب العلمیة، بیروت.
کشف الغمّة، ابن أبی الفتح الأربلی، (693ق)، الطبعة الثانیة، 1405 ق، دار الأضواء، بیروت.
کنز العمّال، المتّقی الهندی، (975ق)، ضبط وتفسیر: الشیخ بکری حیّانی، تصحیح وفهرسة: الشیخ صفوة السقا، 1409 ق، موسسة الرسالة، بیروت.
مجمع الزوائد، الهیثمی، (807 ق)، الطبعة الأولی، 1408 ق، دار الکتب العلمیة، بیروت.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ، المیرزا حسین النوری (ت 1320 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه ) ، تحقیق :
مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
المعجم الکبیر، الطبرانی، (360 ق) تحقیق حمدی السلفی، دار إحیاء التراث العربی، بیروت لبنان
الملل والنحل ، أبو الفتح محمّد بن عبد الکریم الشهرستانی (ت 548 ه ) ، بیروت : دار المعرفة ، 1406 ه .
مناقب آل أبی طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ( ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
مؤتمر علماء بغداد ، بین السنّة والشیعة ، تحقیق السیّد مرتضی الرضوی ، القاهرة : 1399 ه .
نوادر الراوندی ، فضل اللّه بن علی الحسینی الراوندی (ت 573 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة ، الطبعة الاُولی ، 1370 ه .
وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی (ت 1104ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آلالبیت ، قمّ ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
50 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دار الأُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .