ghaemiyeh.com
سرشناسه:میلانی، حسن، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پدیدآور:وحدت یا توحید؟!/ حسن میلانی.
مشخصات نشر:قم: اعجاز، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری: ۱۴۴ص.
شابک:۷۰۰۰ریال:964-93575-5-6
یادداشت:ص. پشت جلد به انگلیسی: Hasan Milani. unity 7 beiny (vahdat) or monotheism (to whid)?!
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:وحدت وجود
موضوع:توحید
موضوع:وحدت (عرفان)
موضوع:فلسفه اسلامی
رده بندی کنگره: BBR۵۵/و۳م۹ ۱۳۸۳
رده بندی دیویی:۱۸۹/۱
شماره کتابشناسی ملی:م۸۳-۹۰۵۰
سلام بر تو ای کعبه سپید توحید
ای چشمه نور در وادی ظلمات
ای تنهاترین تنها
وحدت یا توحید؟!
نگرشی بر نظریه استاد حسنزاده آملی
حسن میلانی
سلام بر تو که لالافر توحید را از صدف وحی نمایاندی
و جویندگان معرفت راستین را بر افق مبین والاترین براهین نشاندی
و سوختگان کویر اوهام را به زلال علم و هدایت راهنمون گشتی
اللهم عجل فرجه واسلک بنا علی یدیه منهاج الهدی والمحجة العظمی والطریقة الوسطی التی یرجع إلیها الغالی ویلحق بها التالی
فصل اول
اشیا آفریده خداوندند، یا اجزای وجودی او؟!
11 71
اشیا آفریده خداوندند، یا اجزای وجودی او؟!··· 13
وحدت یا توحید؟!··· 17
نمونههایی دیگر از کلمات وحدت وجودیان··· 23
خلاصه اشکالات:··· 29
توضیح اشکالات:··· 31
اشکال اول:··· 31
بر آستان وحی··· 35
اشکال دوم:··· 42
اشکال سوم:··· 50
اشکال چهارم:··· 52
اشکال پنجم:··· 56
اشکال ششم:··· 59
اشکال هفتم:··· 61
فصل دوم
تفسیرات گوناگون وحدت وجود!!
73 86
تفسیرات گوناگون وحدت وجود!!··· 75
تفسیر اول··· 77
تفسیر دوم··· 78
تفسیر سوم··· 79
تفسیر چهارم··· 83
فصل سوم
اشراقات و الهامات فلسفی و عرفانی!!
87 105
اشراقات و الهامات فلسفی و عرفانی!!··· 89
ادعاهای عارفان و خودباختگی دیگران!··· 92
فصل چهارم
نظرات برخی بزرگان در مورد "وحدت وجود"
107 143
نظرات برخی بزرگان در مورد "وحدت وجود"··· 109
برخی مخالفان ملاصدرا··· 138
تفسیر هستی چیست، و رابطه خداوند با خلق چگونه است؟!
آیا عالم آفریده خداوند است؟! یا اینکه خود خداوند به صورت زمین و آسمان و انسان و جن و فرشته و سنگ و چوب و... پیوسته در رقص و نمود و تجلی و ظهور است؟!
در این باره دیدگاههای گوناگونی وجود دارد:
دیدگاه دهریان: جهان هستی، حقیقتی ازلی و ابدی است که پیوسته به صورتهای مختلف درمیآید و خالق و آفرینندهای در کار نیست.
دیدگاه فیلسوفان: عالم، صادر (پدید آمده) از ذات خداوند است.
دیدگاه اهل عرفان (وحدت وجودیان): جهان هستی، همان حقیقت وجود خداوند است که هر لحظه به صورتی درمیآید و خالق و مخلوقی در کار نیست.(1)
عقیده اهل برهان و ادیان: جهان هستی، مخلوق و آفریده خداوند متعال است، و اشیا نه پدید آمده از ذات خداوندند، و نه جلوه یا صورت یا اجزای وجود او.(2)
1) . با توجه به تناقضات شدیدی که در فرآوردههای مکاتب فلسفی و عرفانی ما وجود دارد ارائه عقیده آنان به طور خلاصه و منسجم ناممکن است. گرچه این اختلافات تنها در ظاهر و گونههای تبیین عقاید آنان خلاصه میشود و گرنه اصول و مبانی و نتایج افکار آنان یک چیز بیشتر نیست. رجوع کنید به فصل "تفسیرات گوناگون وحدت وجود"؛ نیز به اسفار 1 / 128 129.
2) . بر خلاف آنچه مشهور است و اکثریت گمان میکنند که مکتب فلسفه، مکتب عقل و برهان است، حقیقت این است که بهترین براهین در مدرسه علوم آسمانی یافت میشود و اندیشههای بشری و فلسفی و عرفانی بر اساس تخیّلات و اوهام دور از واقع بنا نهاده شده است. این مطلب را تا حدودی در این نوشته نشان خواهیم داد وبیان مفصّل آن را به محل مناسب آن وا مینهیم.
پیروان نظریه وحدت وجود، برآنند که بین خالق و خلق هیچگونه جدایی و غیریت و دوگانگیِ حقیقی وجود نداشته، و وجود آن دو عینا یکی است. با توجه به انتشار و توسعه روزافزون عقیده مزبور، این نوشته کوتاه به ارزیابی و ابطال اعتقاد ایشان، و اثبات و توضیح معنای تباین و جدایی ذاتی خالق و مخلوق میپردازد. از آنجا که سخنان وحدت وجودیان در همه جا اصل و اساس واحدی دارد این نوشته کوتاه و مختصر نوشته شد، طالبان تفصیل میتوانند به سایر نقدهای مؤلف بر آرای ایشان رجوع نمایند.
قم، حسن میلانی
Milani_Qom@yahoo.com
پیش از آنکه گفتههای وحدت وجودیان را مورد نقد و بررسیِ مفصل قرار دهیم، به فشرده عقیده آنان و پاسخ اجمالی آن اشاره میکنیم:(1)
از عرفان" مباحث: ارکان شناخت صحیح آفریدگار و آفریدگان؛ آفرینش و خلقت، نه تطوّر و صدور؛ تباین ملاک خالقیت؛ اشتباه معرفت بشری در شناخت معنای توحید؛ اوهام پیرامون معنای وحدت خداوند؛ نقد برهان فلسفی اثبات واجب الوجود؛ شناخت مخلوقات، تنها راه شناخت خداوند؛ افسانه وجود مجرّدات و...
لازم به ذکر است که عقیده وحدت وجود یک تهاجم فرهنگی دیرینه و کهنسال است که از جانب مخالفان خاندان نبوت علیهمالسلام و برای مقابله با فرهنگ توحیدی ایشان پای آن به درون اسلام باز شده است. ما در این نوشته تنها به بررسی جنبههای عقلی و برهانی و دینی مسأله پرداختهایم. برای اطلاع از تاریخ حیات این نظریه در هند و آسیای شرقی و بینالنهرین و یونان، در جهان قبل از اسلام تا زمان معاصر به تحقیقات محققین در خصوص آن مراجعه شود.
1) . برای یافتن مبانی پاسخهایی که در این نوشته آمده است رجوع شود به کتاب "فراتر
در کتاب "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" به منظور تبیین دیدگاههای وحدت وجودیان و دفاع از آن چنین آمده است:
تعیّن بر دو قسم است:
تعیّن تقابلی، مانند: تعیّن وجود انسانی در مقابل انسان دیگر
تعیّن احاطی، مانند: احاطه و فراگیری کل نسبت به جزء
کتاب مزبور بر اساس این تقسیم، نسبتِ وجود خدا و خلق را از قسم دوم دانسته و مدعی است: همانطور که وجود اجزای یک چیز، خارج از کل آنها نمیباشد، تمامی اشیای جهان هستی نیز وجودی خارج از وجود خداوند نداشته، و یکتایی خداوند چیزی جز یکتایی مجموعه اشیا نیست.
نادرستی این تقسیم کاملا روشن است زیرا:
الف) چنانچه ما موجوداتِ مختلف را به طور مستقل مورد توجه قرار دهیم، وجود هر یک از آنها جدا از دیگری بوده، و در مقابل آن خواهد بود. ولی هرگاه چند فرد از همان موجودات را به عنوان مجموعه واحدی فرض کنیم، وجودِ هر یک از آنها جزئی از کل آنها بوده، و هیچ جزئی دارای وجود خارج از کل آنها نخواهد بود. بنابراین، تقسیم مذکور صرفا بر اساس امری اعتباری بوده، و دارای ملاک واقعی نمیباشد،(1)بلکه به نحوه نگاه ما به آنها از حیث جزئی از کل یک مجموعه بودن یا جدا جدا بودن بستگی دارد.
ب) در این تقسیم، به طور کلی از وجود ذاتی که فراتر از داشتن جزء و کل و مقدارو عدد میباشد (خالق متعال)، غفلت شده است. چه اینکه این تقسیم، مخصوصِ وجود مخلوقات، و اشیای متجزی و قابل زیاده و نقصان، و دارای
1) . وحدت بر دو قسم است: الف) وحدت حقیقی، ب) وحدت اعتباری. واحد حقیقی آن است که اصلا جزء و کل ندارد، ولی واحد اعتباری به هر موجودی گفته میشود که ذات آن دارای اجزای مختلف است، و ما میتوانیم مجموعه اجزای آن را واحد فرض کنیم. تصوّر وحدت حقیقی در مورد وجود مخلوقات محال است، چنانکه واحد حقیقی هم جز ذات اقدس خداوند متعال مصداقی ندارد.
جزء و کل میباشد، در حالی که ذات خداوند متعال اصلا دارای اجزا نبوده، و فراتر از آن است که به ویژگیها و صفات و خصوصیاتِ مخلوقات خود که دارای اجزاء و قابل زیاده و نقصان میباشند وصف گردد. تقسیم صحیح این است که گفته شود:
موجود، بر دو قسم است:
موجود عددی و مخلوق و حادث، که دارای اجزای مختلف و متعدد میباشد.
موجودِ فراتر از داشتنِ جزء و کل و مقدار و عدد.
قسم اول را میتوان به دو قسم دیگر تقسیم کرد، زیرا افرادِ آن گاهی اینگونه با هم سنجیده میشوند که هر یک از آنها وجودی متمایز و جدا و خارج از دیگری داشته باشند، مانند: وجود یک نفر انسان در مقابل فرد دیگر، و نیز مانند: وجود هر یک از اعضای بدن انسان در مقابل عضو دیگر؛ و دیگرگاه مجموعهای از آن افراد با همدیگر مورد توجّه قرار میگیرند به گونهای که هر یک از آنها در عین اینکه وجودی جدا از دیگری دارد جزئی از کل آن مجموعه محسوب میگردد مانند: وجود یک نفر از افراد انسان در مقابل کل آنها، و نیز مانند: وجود هر یک از اعضای انسان نسبت به کل بدنِ او.
اما در مورد قسم دوم که همان ذات اقدس خداوند است تمامی این تصورات نادرست است، زیرا او جل و علا موجودی است فراتر از داشتنِ زمان و مکان و شکل و صورت و مقدار و اجزا. وجودِ او تبارک و تعالی با وجود سایر اشیا که مخلوقاتِ اویند تباین ذاتی داشته، و تصور معنای جزء و کل و احاطه وجودی و داخل یا خارج بودن اشیا از ذات او از اساس باطل و نادرست است. درون بودن یا بیرون بودن از ویژگیهای (ملکه و عدم) موجودی است که مخلوق و عددی و دارای اجزا و شکل و صورت باشد، و
توصیف ذات خداوند متعال به احاطه وجودی و جزء و کل و درون و برون داشتن صحیح نیست.(1)
تقسیم بندی کامل و درست: الف: موجود دارای مقدار و اجزا مخلوق. ب: موجود بدون جزء و کلّ و مقدار و عدد و زمان و مکان (خالق).
بر این اساس روشن میشود تقسیمی که در کتاب مورد اشاره بیان شده است، اولا تقسیمی اعتباری و بدون ملاک واقعی بوده، به نحوه نگاه و ملاحظه ما نسبت به اشیا بستگی دارد. ثانیا تصور آن تنها در مورد قسم اول از دو قسمی که توضیح دادیم (یعنی تنها در مورد موجود حادث و دارای جزء) ممکن است، در حالی که غیریتِ وجود خدا و خلق، از جهت تباین و تفاوت ذاتیِ آنها، و به اینگونه است که مخلوق، حقیقتی قابل وجود و عدم، حادث، پذیرای زیاده و نقصان، دارای اجزا و ابعاض است؛ ولی خداوند متعال فراتر از این است که جزء و کل، مقدار، زمان، مکان، شدت و ضعف،(2)کوچکی و بزرگی و... داشته باشد.
امام جواد علیهالسلام میفرمایند:
إن ما سوی الواحد متجزئ، واللّه واحد أحد لا متجزئ ولا متوهم بالقلة والکثرة، وکل متجزئ أو متوهم بالقلة والکثرة، فهو مخلوق دال علی خالق له.(3)
1) . تقسیم بندی ناقص و نادرست: الف: موجوداتی که افراد آن در مقابل یکدیگرند، مانند انسانی در مقابل انسان دیگر. ب: موجوداتی که برخی در احاطه برخی دیگرند مانند وجود جزء در مقابل کل.
2) . با مراجعه به متون فلسفی و عرفانی کاملا روشن میشود که اعتقاد اهل فلسفه و عرفان به تفاوت داشتن افراد وجود از جهت شدّت و ضعف، هیچ تصویری جز تفاوت آنها از جهت کوچکی و بزرگیشان نداشته، و اعتقاد به تشکیک وجود ثبوتا و اثباتا نادرست است.
3) . التوحید، 193؛ کافی، 1 / 116؛ بحارالانوار، 4 / 153.
همانا غیر از خداوند یکتا، همه چیز دارای اجزا است؛ و خداوندِ بیمانند نه دارای اجزا است، و نه قابل تصور به پذیرش کمی و زیادی میباشد. هر چیزی که دارای اجزا بوده، یا قابل تصور به پذیرش کمی و زیادی باشد مخلوق است، و دلالت بر این میکند که نیازمند به خالق است.
اینک به توجه به اهمیت مسأله توحید، مطلب مذکور را به طور مفصل از کتاب نامبرده نقل کرده، و پس از آوردنِ نصوصی دیگر از اهل عرفان درباره وحدتِ وجود، به پاسخ آن اشاره میکنیم.
در کتاب "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" تحت عنوان "تعیّن اطلاقی و احاطی واجب به بیان کمل اهل توحید" آمده است:
اکنون شایسته است که تعیین موعود را بر مبنای رصین و قویم وحدت شخصیه وجود به بیان کمّل اهل توحید عنوان و تقریر کنیم، تا وحدت از دیدگاه عارف با حفظ کثرت مبیّن شود، و در عین حال که "غیرتش، غیر در جهان نگذاشت"(1)
غیرتش غیر در جهان نگذاشتلاجرم عین جمله اشیا شد
مثنوی گلشن راز
تمیّز او از غیر معلوم گردد.تعیّن بر دو وجه متصور است یا بر سبیل تقابل، و یا بر سبیل احاطه که از آن تعبیر به احاطه شمولی نیز میکنند، و امرِ امتیاز از این دو وجه بدر نیست. زیرا که شیء از مغایر خود ممتاز است به اینکه صفتی خاص در این شیء است و صفتی دیگر مقابل آن صفت در شیء مغایر آن، چون تمایز مقابلات از یکدیگر که در این تمایز، ممتازان تعدد واقعی
1) . این شعر از شبستری است که میگوید:
خارجی از یکدیگر دارند، چون تمایز زید از عمرو، و بقر از غنم، و حجر از شجر، و نحو آنها، این وجه تمایز و تعیّن بر سبیل تقابل است.
وجه دوم که بر سبیل احاطه است چنان است که صفتی برای این متمیّز ثابت است و برای متمیّز دیگر ثابت نیست، چون تمیّز کل از آن حیث که کل است نسبت به اجزایش، و تمیّز عام از آن حیث که عام است نسبت به جزئیاتش.
امارات تمیّز در قسم اول که تمیّز تقابل بود ناچار خارج از متعیّن است، زیرا که بدیهی است آن امارات نسبتهایی است که از امور متقابله پدید آمده است. اما در قسم دوم ممکن نیست که امارات تمیّز، امر زائد بر متعیّن باشد، چه اینکه بدیهی است به عدم آن امر که فرض زائد بودنش شد حقیقت متعیّن منتفی میگردد، و به وجود او حقیقت متعیّن متحقّق میگردد. زیرا که حقیقت کل همانا که کلیت او به اعتبار احاطه او به اجزایش تحقق مییابد، و به این احاطه از اجزایش امتیاز پیدا میکند. و همچنین عموم عام، عموم او به اعتبار احاطه او به خصوصیات و جزئیات و جامع بودنش مر آن خصوصیات را است، و به این احاطه از خواص خود امتیاز مییابد، و شک نیست که هیئت مجموعیه و صور احاطیهای که اشیاء راست برای آنها حقیقتی ورای این خصوصیات و احدیت جمع آنها نیست.
حال گوییم که تعیّن واجب تعالی از قبیل قسم دوم است زیرا که در مقابل او چیزی نیست، و او در مقابل چیزی نیست تا تمیّز تقابلی داشته باشد... خلاصه مطلب این که تمایز و تعیّن دو چیز و جدای از یکدیگر، به بودن صفاتی و خصوصیاتی در این یکی است که مقابل آن صفات در آن دیگر هم ثابت است که هر یک از این دو واجد صفاتی خاص است و به آن صفات از یکدیگر متمایزند، در این دو صورت آن دو تمایز تقابلی دارند. و ظاهر است که امارات تمیّز در این قسم خارج از متعیّن است زیرا که آنها نسبتهاییاند که از امور متقابله پدید میآیند، به مثل چون امارت تشخّص زید از عمرو، که هر یک به صفاتی که دارا است متمیّز از دیگری است. اما تعیّن و تمیّز متمیّز محیط و شامل به مادونش، چون تمیّز کل از آن حیث است که کل است، به صفتی است که برای کل است، و از اسماء مستأثره اوست، و خارج و زائد از او نیست، بلکه به وجود او متحقق و به عدم او منتفی است. و چون هیچ جزء مفروض کل بدان حیث که کل است منحاز از کل نیست زیرا که کل نسبت به مادونش احدیت جمع دارد، لاجرم تمایز بین دو شیء نیست، بلکه یک حقیقت متعیّن به تعیّن شمولی است، و نسبت حقیقةالحقایق با ماسوای مفروض چنین است.
و این معنی از سوره مبارکه توحید به خوبی مستفاد است که چنان نفی را سریان دارد که نام و نشانی برای ماسوی نگذاشت تا سخن از دو وجود به میان آید، و اعتناء و اعتباری به تمایز تقابلی داده شود، خواه دو وجود صنفی که از هر یک از «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ» مستفاد است و خواه دو وجود نوعی که از «وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ».(1)
و در رساله "إنه الحق" آمده است:
تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق میتوان گفت آب دریا و شکنهای اوست که شکنها مظاهر آبند و جز آب نیستند، و تفاوت در عظم و صغر امواج است نه در اصل ماء.(2)
رساله مذکور مینویسد:
هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند، هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم "یا مضلّ" است.(3)
بلکه رساله "نور علی نور، در ذکر و ذاکر و مذکور" براساس عقیده وحدت وجود شیطان را به شکر رازقش اندر سجود!! و همه حسن و همه عشق و همه شور و همه وجد و همه مجد و همه نور و همه علم و همه شوق و همه نطق و همه ذکر و همه ذوق دانسته، مینویسد:
بقای موجودات به هویت الهیه است که در همه ساری است... لذا هر جا که این هویت است، عین حیات و علم و شعور و دیگر اسماء جمالی و جلالی است... پس این هویت ساریه که به نام وجود مساوق حق است، عین ذکر است و خود ذاکر و مذکور است...
چو یک نور است در عالی و دانیغذای جمله را این نور دانی
بر این خوان کرم از دشمن و دوستهمه مرزوق رزق رحمت اوست
ازین سفره چه شیطان و چه آدمبه اذن حق غذا گیرند با هم
چو رزق هر یکی نور وجود استبه شکر رازقش اندر سجود است
همه حسن و همه عشق و همه شورهمه وجد و همه مجد و همه نور
همه حی و همه علم و همه شوقهمه نطق و همه ذکر و همه ذوق
و چون به سرایت ذکر در جمیع عبد آگاهی یافتی بر آن باش که یکپارچه ذکر باشی، و به ذکرت ذاکر که خودت ذکر و ذاکر و مذکور خودی(1)کجا است که خالی از نور وجود است؟ و کدام موطن است که در حیطؤ این سلطان نباشد؟ و با نور وجود حقی که غیر متناهی است، و به تعبیر دیگر وحدت شخصیؤ حقؤ حقیقیؤ این وجود است، و به عبارت دیگر بسیط الحقیقة کل الاشیاء، و به بیان مبین خود او که "الصمد" است کدام ذرهای را با او بینونت شیء از شیء یعنی بینونت عزلی است.(2)
در "الهی نامه" آمده است:
صمد تویی که جز تو پری نیست، و تو همهای که صمدی.(1)
رساله "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" از ابنعربی نقل میکند:
إن الحق المنزه هو الخلق المشبه.(2)
همانا خداوندِ منزه، همان خلق تشبیه شده و دارای همانند است.
نیز اهل عرفان میگویند:
واجب الوجود کل الاشیاء لا یخرج عنه شیء من الاشیاء.(3)
واجب الوجود همه چیزهاست، هیچ چیز از او بیرون نیست.
و میگویند:
هو وجود الاشیاء کلها.(4)
خداوند، وجود و هستی همه چیزها میباشد.
و میگویند:
سبحان من أظهر الاشیاء وهو عینها.(1)
منزه آنکه اشیا را ظاهر کرد، و خود عین آنها است.
و میگویند:
من عرف نفسه بهذه المعرفة فقد عرف ربه، فإنه علی صورة خلقه، بل هو عین هویته وحقیقته(2).
و میگویند:
... هر کس خود را این گونه بشناسد پروردگار خود را شناخته است، زیرا او به صور ت خلق خود میباشد، بلکه عین هویت و حقیقت خلق خود است.
و میگویند:
إنها [الذات الالهیة] هی الظاهرة بصورة الحمار والحیوان.(3)
تحقیقا آن [ذات الهی] به صورت خر و حیوان ظاهر است.
و میگویند:
غیر متناهی که صمد حق است به حیث که لا یخلو منه شیء ولا یشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذرة...(1)
خلاصه مدعای وحدت وجودیان این است که: وجود "خالق و مخلوق"، مانند وجود دو شخص انسان نیست که از هم جدا باشند، و هر یک از آن دو خصوصیات فردِ دیگر را نداشته باشد؛ بلکه تفاوت وجود آفریدگار و معبود عالمیان با مخلوقات و آفریدههای او مانند تفاوت "اجزای یک شیء با کل" آن مانند نسبت بین کل دریا با تک تک امواج آن است. بنابر این حقیقت وجود خالق تبارک و تعالی چیزی جز وجودِ مجموع اشیا و خصوصیات آنها نیست.
وحدت وجودیان میگویند:
الوجود والموجود منحصرة فی حقیقة واحدة شخصیة، لا شریک له فی الموجودیة الحقیقیة ولا ثانی له فی العین، ولیس فی دار الوجود غیره دیّار... فالعالم متوهّم ما له وجود حقیقیّ.(2)
"وجود و موجود"، منحصر به حقیقتِ شخصیِ واحدی است که در موجودیت حقیقی اصلا شریکی ندارد. و در خارج، فردِ دومی برای آن در کار نیست، و در صفحه وجود غیر از او احدی وجود ندارد... بنابراین "عالم"، خیال است و وجود واقعی ندارد.
و میگویند:
رجعت العلیة والافاضة إلی تطور المبدأ الاول بأطواره.(1)
معنای "علت بودن" و افاضه خداوند به این باز میگردد که خودِ او به صورتهای مختلف و گوناگون درمیآید.
و میگویند:
إن العارف من یری الحق فی کل شیء بل یراه عین کل شیء.(2)
عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز میبیند.
و میگویند:
الحق هو المشهود، والخلق موهوم.(3)
آن چه دیده میشود همان حق است، و خلق وهم و خیال میباشد.
و میگویند:
(فاذا شهدْناه شهدْنا نفوسَنا) لان ذواتنا عین ذاته، لا مغایرة بینهما إلا بالتعیّن والاطلاق... و(إذا شهدَنا) أی الحق (شهِدَ نفسَه) أی ذاته التی تعیّنت وظهرت فی صورتنا.(4)
هنگامی که ما خداوند را شهود میکنیم خودمان را شهود کردهایم، زیرا ذات ما عین ذات اوست، هیچ مغایرتی بین آن دو وجود ندارد جز اینکه ما متعیّنیم و او مطلق...؛ و
هنگامی که او ما را شهود میکند، ذات خودش را که تعیّن یافته و به صورت ما درآمده و ظهور کرده است مشاهده میکند.
و میگویند:
والعارف المکمّل من رأی کل معبود مجلی للحق یعبد فیه، ولذلک سمّوه کلهم إلها مع اسمه الخاص بحجر أو شجر أو حیوان أو إنسان أو کوکب أو ملک.(1)
عارف کامل آن است که هر معبودی را نموداری بداند که حق در آن پرستیده میشود، و به همین جهت است که همه ایشان آن را "اله" نامیدهاند، گرچه نام آن یا سنگ است و یا درخت، و یا حیوان است و یا انسان، و یا ستاره است و یا فرشته.
و میگویند:
اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت مینماید بدانستی و آگاه شدی که فیالحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر به صورت بت چه کسی است، بدانستی که البته دین حق در بتپرستی است. بت را هم حق کرده و آفریده است، و هم حق گفته که بتپرست باشند... و هم حق است که به صورت بت ظاهر شده است... و چون او به صورت بت متجلی و ظاهر گشته است، خوب و نکو بوده است... چون فیالحقیقه غیر حق موجود نیست، و هر چه هست حق است.(2)
مسلمان گر بدانستی که بت چیست بدانستی که دین در بتپرستی است(3)
و میگویند:
إن المعبود هو الحق فی أی صورة کانت، سواء کانت حسیة کالاصنام، أو خیالیة کالجن، أو عقلیة کالملائکة.(1)
معبود در هر صورتی که باشد چه حسی مانند بتها، و چه خیالی مانند جن، و چه عقلی مانند ملائکه همان حق است.
و میگویند:
آنان که طلبکار خدایید خداییدبیرون ز شمانیست شمایید شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جوییدواندر طلب گم نشده بهر چرایید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابیدجبریل امینید و رسولان سمایید
در خانه نشینید مگردید به هر سویزیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرشدر عین بقایید و منزه ز فنایید
خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوقزنگار ز آیینه به صیقل بزدایید
هر رمز که مولا بسراید به حقیقتمیدان که بدان رمز سزایید سزایید
شمس الحق تبریز چو سلطان جهان استآنها که طلبکار سخایید کجایید(2)
و میگویند:
لا قدرة ولا فعل إلا لله خاصة.(3)
هیچ قدرت و فعلی نیست مگر تنها از آن خداوند.
و میگویند:
کیف لا یکون اللّه سبحانه کل الاشیاء، وهو صرف الوجود الغیر المتناهی شدة وغنی وتماما؟ فلو خرج عنه وجود، لم یکن محیطا به لتناهی وجوده دون ذلک الوجود! تعالی عن ذلک. بل إنکم لو دلیتم بحبل إلی الارض السفلی لهبط علی اللّه.(1)
چگونه خداوند سبحان تمامی اشیا نباشد در حالی که وجود او هیچ حدی نداشته، و از جهت شدت و غنا و تمامیت، نامتناهی است؟! اگر وجودی از ذات او خارج باشد، او به آن محیط نبوده، وجودش محدود به نبودن آن چیز میشد! و خداوند برتر از آن است بلکه اگر شما ریسمانی را به زمین هفتم فرو فرستید باز هم بر خدا فرو خواهد افتاد.
و میگویند:
وحدت وجود مطلبی است عالی و راقی، کسی قدرت ادراک آن را ندارد... من نگفتم: "این سگ خداست". من گفتم: "غیر از خدا چیزی نیست" [کاملا دقت شود!]... وجود بالاصالة و حقیقة الوجود در جمیع عوالم... اوست تبارک و تعالی، و بقیه موجودات هستی ندارند و هستنما هستند.(2)
و میگویند:
معیّت حق سبحانه با بنده نه چون معیّت جسم است با جسم، بلکه چون معیّت آب است با یخ، و خشت با خاک، چون تحقیق وجود یخ و خشت کنی غیر از آب و خاک هیچ
نخواهی یافت، و خواهی دانست که آنچه تو او را یخ و خشت میخوانی توهمی و اعتباری بیش نیست، و توهم و اعتبار، عدمِ محض. اینجا بشناس که حقیقت تو چیست.(1)
و میگویند:
سالک... توجه به نفس خود بنماید تا کم کم تقویت شده به وطن مقصود برسد که حتی در حین تلاوت قرآن بر او منکشف شود که قاری قرآن خداست جل جلاله... تمام افعال، در جهان خارج استناد به ذات مقدس او دارد، و میفهمد که فعل از او سر نمیزند بلکه از خداست... در این مرحله سالک جز خدا را نخواهد شناخت، بلکه خدا خود را میشناسد و بس [کاملا دقت شود! ]ذات، ذات مقدسِ حضرت خداوند است.(2)
سالک راه خدا از اینجا سعی میکند که حب و عشق محبوب را فراموش کند، تا به کلی از تغایر کثرت گذشته، قدم خود را در عالم وحدت بنهد.(3)
و میگویند:
معنای وحدت وجود به کلی معنای تعدد و تغایر را نفی میکند و در برابر وجود مقدس حضرت احدیت تمام موجودات متصوره را جزء موهومات میشمارد ولیس فی الدار غیره دیار.(4)
و میگویند:
سالک از هر چه در قید تعیّن آید اعراض نماید و نفی همه کند، و علیالدوام متوجه ذات حق باشد تا... ببیند که همه عالم خودِ اوست و همه با وی قائمند، و جسمانیات و روحانیات بالکل مظاهر اویند و او را در هر جا به نوعی تجلی و ظهور است.(1)
و میگویند:
ما عدمهاییم و هستیها نماتو وجود مطلقی، هستیِ ما(2)
و میگویند:
جملة المحسوسات عدم وهباء.(3)
تمامی محسوسات، هیچ و پوچند.
نادرستی سخنان فوق روشن و آشکار است، اینک به برخی از اشکالات آن به طور خلاصه اشاره میکنیم، سپس به توضیح هر یک از آنها میپردازیم:
قسم دیگر یکی داخل در وجود دیگری باشد تقسیمی ناقص(1)و بدون ملاک واقعی(2)
است، و خداوند متعال که آفریننده همه چیز است، در هیچیک از اقسام فوق داخل نمیشود.
اگر رابطه "خدا و خلق" مانند رابطه "جزء و کل" باشد لازم میآید که خداوند دارای زمان و مکان و حرکت و سکون و دگرگونی و جسمیت و... باشد؛ و چنین اعتقادی، با احکام ضروری و بدیهی عقل و وحی مخالف است.
سوره مبارک توحید، نه تنها دلالتی بر اثبات عقیده "وحدت وجود" و "یکی بودن خالق و خلق" ندارد، بلکه این سوره روشنترین دلیل بر بطلان اعتقاد به "وحدت وجود"، و بهترین بیان برای اثبات "تباین ذاتی خالق و خلق" میباشد.
اگر نسبت وجود "خدا و خلق" مانند نسبت "جزء و کل" باشد، هیچ نشانی از واقعیت اصول و فروع دین در میان نمیماند، و همه آنها پوچ و بیمعنی خواهد بود.
بنابر عقیده فوق لازم میآید که وجود خداوند، نیازمند و محتاج و وابسته به وجود مخلوقات خود باشد، و بطلان این عقیده نیازی به توضیح ندارد.
1) . زیرا چنانکه گفتیم تقسیم کامل و درست این است که گفته شود: موجود، دارای دو سنخ و حقیقت است، یکی موجودِ دارای زمان و مکان و جزء و کل، و دیگری موجودِ فراتر از داشتنِ زمان و مکان و جزء و کل. از این دو قسم تنها قسم اول است که بر اساس اعتبارات مختلف، به وصفِ تعینِ تقابلی خارج بودن از یکدیگر مانند "زید و عمرو"، و "گاو و گوسفند"، و "سنگ و درخت" یا تعینِ احاطی و شمولی (شمول و احاطه یکی بر دیگری مانند احاطه و شمول کل نسبت به اجزای خود) متصف میشود؛ ولی قسم دوم (موجودِ فراتر از داشتن زمان و مکان و اجزا)، موضوعا و ثبوتا از این تقسیمبندی خارج است.
2) . زیرا چنانکه بیان داشتیم هر جزء از اجزای وجود در واقع خارج از دیگری است، و وصفِ "احاطه" و "شمول"، تنها به نحوه نگاه ما به آنها، و اعتبارِ "وحدت" و "کلیت" برای مقدارِ معینی از آنها موضوعیت پیدا میکند.
تمامی بزرگان مکتب که در مقام فتوی و اظهار نظر در باره یکی بودنِ خالق و خلق برآمدهاند، این عقیده را باطل و مخالف با مکتب وحی دانستهاند.
خودِ وحدت وجودیان، در بیان عقیده خویش دچار تناقضگوییهای فراوان بوده، و در موارد بیشمار به بطلان آن صریحا اعتراف کردهاند.
این بود خلاصه اشکالات، اینک به توضیح آنها در حدی که شایسته این مختصر باشد میپردازیم.
"موجود"، دارای دو مصداقِ حقیقی و واقعی است که این دو مصداق، دو سنخ کاملا مغایر با هم میباشند. این دو سنخ عبارتند از:
الف) موجودِ دارای مقدار و اجزا، پذیرای زیاده و نقصان، قابل تعدد و تکرر و تکثر. این سنخ از موجودات چیزهایی هستند که ذاتا قابل "شناخت و ادراک" و "وجود و عدم" و "هستی و نیستی" میباشند.
ب) موجودِ متعالی و فراتر از قابلیتِ داشتنِ اجزا، ابعاض، زمان، مکان، شکل، شبح، مقدار، مثل و مانند. این موجود ذاتا قابل شناخت و معرفت نبوده؛ تنها بر اساس برهان عقلی وجود آن قابل اثبات است، و از راه وجود مخلوقات، به وجودِ آن پی برده میشود.
دو وجهی که به عنوان اقسام تعیّن در کتاب "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" به آن اشاره شده است (یعنی: 1. تعیّن به گونه "تقابل و جدا بودنِ افراد از یکدیگر"، 2. تعیّن به نحو "احاطه و داخل بودنِ یکی در دیگری")، تصور آن تنها در مورد مصادیقِ سنخ اول از موجوداتی ممکن است که بیان داشتیم، (و آنها همان موجوداتی هستند که تصور جزء و کل، صفت و موصوف، کوچکی و بزرگی، مقدار و شکل، داخل بودن و خارج بودن و... نسبت به آنها ممکن است).
اما تباین ذات "خالق و مخلوق" بر وجه دیگری است (و آن تباین ذاتیِ "موجود دارای جزء و کل"، با "موجود فراتر از داشتن جزء و کل" میباشد) که در تقسیمبندی کتاب مذکور از وجود چنین حقیقتی کاملا غفلت شده است. با اندک تأملی روشن میشود که قابلیتِ اتصاف به داشتن "جزء و کل"(1)،
متفرّع بر مقداری و متجزی بودن شیء است، و خداوند متعال که آفریننده و خالق تمامی اشیا و صفات آنهاست، و همه چیز را بدونِ سابقه وجودی آنها (لا من شیء) ایجاد فرموده است هرگز عینِ وجود آنها نبوده، و به صفات و خصوصیات آنها که ویژگیهای موجودات مقداری و متجزی میباشد متصف نمیگردد.
نیز باید توجه داشت که "داخل بودن" و "خارج بودن"، دو وصف نقیض هم نیست که از خارج نبودن ذات خداوند از اشیا، دخول آنها در ذات او لازم آید؛ بلکه مانند "ملکه و عدم"، ویژگیِ موضوعی خاص (ذات مخلوق و دارای اجزا) میباشد، و هیچیک از دو طرفِ آن (دخول و خروج) به موضوعی که شأنیت اتصاف به آن ویژگی را نداشته، دارای اجزا نباشد ، نسبت داده نمیشود.(2)
بنابراین جدا بودنِ وجود خالق متعال از اشیای دیگر، نه به نحو تقابل وجود "زید و عمرو" و "گاو و گوسفند" و "سنگ و درخت" است، و نه به نحو جدا
1) . وحدت وجودیان گاهی از آوردنِ عنوان "جزء و کل" در تبیین عقیده خود اِبا دارند، اما چنانکه در مواردی که نشان دادهایم به تبیین عقیده وحدتِ وجود بر اساس واقعیت جزء و کل تصریح شده است، و شواهد فراوان دیگرِ آن را نیز در جای خود بیان داشتهایم، هر کس اندک تأملی در عقیده وحدت وجود داشته باشد به روشنی مییابد که برای تبیین این عقیده هیچ چارهای جز التزام به عنوان جزء و کل در مورد خالق و خلق نخواهد داشت.
2) . روشن است همانطور که خارج بودن امارات تمیّز و خصوصیات فردی دو شیء از همدیگر، آیتِ مقداری و متجزی بودنِ آنهاست و دلالت بر مخلوق بودنِ آنها میکند، داخل بودنِ امارات مذکور نیز چه بر وجه عموم باشد و چه بر وجه احاطه آیت مقداری و متجزی و مخلوق بودنِ شیء است، و اگر خداوند متعال چنان باشد تنها مخلوقی خواهد بود که نام واجب الوجود بر آن نهاده شده است.
بودنِ "جزء و کل"، و "عام و خصوصیات"؛ بلکه این دو نوع تقابل، از صفات و خصوصیاتِ مخلوقات و موجودات قابل زیاده و نقصان و دارای اجزا بوده، و خداوند متعال که دارای زمان و مکان و اجزا نیست ذاتا قابل اتصاف به آنها نیست، و موضوعا از این تقسیمبندی خارج میباشد.
حقیقتی که دارای "مقدار و اجزا" باشد، "قابل زیاده و نقصان در وجود" نیز هست، و "پذیرش زیاده و نقصان در وجود" معنایی جز "هست و نیست شدن" نداشته آیتِ امکان و نشانه مخلوقیت است.
آشکار است ملاکِ مخلوقیت و امکان، چنانکه در فرد فردِ اشیای دارای "جزء و کل" موجود است، در مورد مجموع آنها هم موجود میباشد، و اگر معنای وحدت و یگانکی خداوند متعال همان وحدت و یکیبودنِ مجموعه اشیا باشد، در مورد مجموع اشیا نیز جای این سؤال باقی میماند که آیا هیئت مجموعی که به روشنی دارای ملاک مخلوقیت و امکان بوده، و محال است که ازلی و غیر مخلوق باشد آفریده کیست؟!
و البته در این صورت چنانچه مصداق "موجود"، منحصر به همان "هیئت مجموعی" و "صور احاطی" و "احدیت جمع مذکور" دانسته شود، با توجه به اینکه وجودِ مخلوق بدون خالق محال است، لازم میآید که یا خودِ مخلوقات آفریننده و پدید آورنده خویش باشند، و یا اینکه مجموعه موجودات به طور ازلی و به خودی خود وجود داشته باشند، و البته در هر دو صورت هیچ سخنی از وجود آفریدگار متعال در میان نخواهد بود، و وجود خالق و آفریننده جهان و جهانیان آشکارا نفی شده است!!
اهل عرفان بر این پندارند که: هر چیزی به تنهایی محدود به حدی است، و مجموعه اشیا به طور نامحدود و نامتناهی وجود خداوند را تشکیل میدهند.
پاسخ این اندیشه نادرست این است که: وصف به "تناهی و عدم تناهی"، مانند "ملکه و عدم" خاصیتِ شیء دارای جزء و کل و مقدار، و ویژگی موجودِ دارای قابلیت زیاده و نقصان است، و خداوند متعال مباین با چنین موجودی
بوده، ذاتا قابل اتصاف به "تناهی و عدم تناهی" نمیباشد. در جای خود بیان شده است بلکه به طور بدیهی معلوم میباشد که تناهی و عدم تناهی هیچ معنایی غیر از کوچکی و بزرگی و کمتری و بیشتری ندارد. گذشته از اینکه حقیقتی که ذاتا مقداری و قابل زیاده و نقصان است، در هر حدی که موجود شود باز هم محدود خواهد بود، و هرگز نامتناهی نمیشود. (البته اعتقاد به موجود نامتناهیای که هم "جزء و کل" نداشته، ذاتا قابل زیاده و نقصان نباشد، و هم همه چیزها کل الاشیاء بوده، هیچ چیزی از ذاتِ او خارج نباشد به خودیِ خود متناقض است).
در اینجا به نصوصی چند از علوم آسمان اشاره میکنیم، تا با تأمل در آنها کاملا معلوم شود که وحدت خداوند متعال "وحدت حقیقی" میباشد نه "وحدت اعتباری و مجموعی"، و وجود او دارای اجزا و زمان و مکان و اوصافِ مخلوقاتِ او نیست؛ و در نتیجه کاملا آشکار آید که "برهان و وحی" در بیان "تباین وجود خالق و خلق" و "نفی وحدت وجود" همصدا بوده، و اشیا را آفریدههای حقیقی خداوند متعال معرفی مینمایند، نه اجزای تشکیل دهنده وجود او؛ و خداوند متعال را آفریننده همه چیز میدانند نه مجموعه همه چیزها!!
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند:
اللّه واحد وأحدی المعنی، والانسان واحد ثنوی المعنی، جسم، وعرض، وبدن، وروح.(1)
خداوند هم در اسم و هم در معنا واحد است، ولی انسان تنها در اسم واحد است و در معنا دوگانگی دارد. جسم است و عرض، و بدن است و روح.
1) . کفایةالاثر، 11؛ بحارالانوار، 3 / 303.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
لیس بذی کبر امتدت به النهایات فکبرته تجسیما، ولا بذی عظم تناهت به الغایات فعظمته تجسیدا، بل کبر شأنا وعظم سلطانا.(1)
بزرگی او اینگونه نیست که جوانب مختلف، وجودِ او را به اطراف کشانده باشند و گرنه تو او را تنها جسمی بزرگ انگاشتهای؛ و عظمت او چنان نیست که همه اطراف به او پایان یافته باشند و گرنه در این صورت تو او را تنها جسدی بزرگ پنداشتهای؛ بلکه او دارای بزرگی شأن و عظمت سلطنت است.
و میفرمایند:
... الذی لما شبهه العادلون بالخلق المبعض المحدود فی صفاته، ذی الاقطار والنواحی المختلفة فی طبقاته وکان عز وجل الموجود بنفسه لا بأداته انتفی أن یکون قدروه حق قدره.(2)
... همان خداوندی که هنگامی که ستمگران او را به خلقی که دارای اجزا وصفاتِ محدود، و دارای مکان و مراتب مختلف میباشد تشبیه کردند، در حالی که او عز و جل موجود به نفس خویش است نه به ادات و اجزای وجودی معلوم شد او را آنچنان که باید نشناختهاند.
و میفرمایند:
هو الذی لم یتفاوت فی ذاته، ولم یتبعض بتجزئة العدد فی کماله.(1)
او آن است که در ذاتش اجزای گوناگون وجود ندارد، و کمالش تجزیه عددی و شمارشی نمیپذیرد.
و میفرمایند:
ومن جزأه فقد جهله.(2)
و هر کس دارای اجزایش بداند او را نشناخته است.
و میفرمایند:
ومن جزأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فیه.(3)
و هر کس او را دارای اجزا بداند موصوفش دانسته، و هر کس او را وصف کند نسبت به او الحاد ورزیده است.
و میفرمایند:
تعالی الملک الجبار أن یوصف بمقدار.(4)
فراتر است خداوندِ پادشاه قدرتمند از اینکه به مقدار وصف شود.
و میفرمایند:
ما تصور فهو بخلافه.(1)
هر چه در تصور آید، خداوند بر خلاف آن است.
و میفرمایند:
ولا تناله التجزئة والتبعیض.(2)
جزء داشتن و قسمت پذیرفتن را به ذات او راه نیست.
و میفرمایند:
مبائن لجمیع ما أحدث فی الصفات.(3)
با چگونگیهای تمامی آفریدههای خود مباین است.
و میفرمایند:
إنه عز وجل أحدی المعنی، یعنی به أنه لا ینقسم فی وجود، ولا عقل، ولا وهم. کذلک ربنا عز وجل.(4)
خداوند عز و جل حقیقتی یگانه است، یعنی نه در وجود، نه در عقل، نه در وهم انقسام نپذیرد. چنین است پروردگار ما عز و جل.
امام رضا علیهالسلام میفرمایند:
کیف یجری علیه ما هو أجراه، أو یعود فیه ما هو أبداه؟!(1)
چگونه بر او جریان یابد آنچه خودش آن را جاری نموده، یا به او باز گردد آنچه که او آن را آفریده است؟!
امام جواد علیهالسلام میفرمایند:
إن ما سوی الواحد متجزئ، واللّه واحد أحد لا متجزئ ولا متوهم بالقلة والکثرة، وکل متجزئ أو متوهم بالقلة والکثرة فهو مخلوق دال علی خالق له.(2)
همانا جز خداوند یگانه همه چیز دارای اجزا است، و خداوند یکتا نه دارای اجزا، و نه قابل فرض پذیرش کمی و زیادی میباشد. هر چیزی که دارای اجزا بوده، یا قابل تصور به پذیرش کمی و زیادی باشد مخلوق است و دلالت بر این میکند که او را خالقی میباشد.
و میفرمایند:
جل وعز عن أداة خلقه وسمات بریته وتعالی عن ذلک علوا کبیرا.(3)
بسی والاتر است از داشتن اجزا و نشانههای خلقش.
امام رضا علیهالسلام میفرمایند:
کل ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکل ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه... إذا لتفاوتت ذاته ولتجزأ کنهه...(1)
هر چه در مخلوق باشد در خالقش پیدا نمیشود، و هر چه در خلق ممکن باشد در آفرینندهاش ممتنع است...، و گر نه وجود او دارای اجزای متفاوت میشد.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
إن اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکل ما وقع علیه اسم شیء ما خلا اللّه عز وجل فهو مخلوق، واللّه خالق کل شیء، تبارک الذی لیس کمثله شیء.(2)
همانا خداوند - تبارک و تعالی - جدا از خلقش، و خلقش جدا از او میباشند، و هر چیزی که نام شیء بر آن توان نهاد مخلوق است مگر خداوند عز و جل. و خداوند آفریننده همه چیز است، بس والاست آنکه هیچ چیز مانند او نیست.
امام کاظم علیهالسلام میفرمایند:
هو القدیم وما سواه محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوا کبیرا.(3)
تنها او ازلی است، و جز او همه اشیا حادث و مخلوقند، فراتر است از داشتن صفات مخلوقات، و همانندی با آنها فراتری بزرگی.
امام رضا علیهالسلام میفرمایند:
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الاحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفوا أحد، منشیء الاشیاء، ومجسّم الاجسام، ومصور الصور، لو کان کما یقولون لم یعرف الخالق من المخلوق، ولا المنشیء من المنشأ، لکنه المنشیء فرق بین من جسّمه وصوّره وأنشأه، إذ کان لا یشبهه شیء، ولا یشبه هو شیئا.(1)
اوست خداوند غیر قابل شناخت آگاه شنوای بینای یکتای یگانه بیمانندی که هیچ چیز از او صادر نشده، و او خود نیز از چیزی پدید نیامده، و هیچ چیزی مانند او نیست. آفریننده اشیا، و خالق اجسام، و پدید آورنده صور است. اگر چنان بود که ایشان میپندارند خالق و مخلوق و آفریننده و آفریده شده تفاوتی نداشتند، در حالی که او آفریننده و خالق است. فرق است بین او و اجسام و صوری که او آنها را آفریده است، زیرا هیچ چیزی مانند او نیست، و او نیز مانند هیچ چیزی نمیباشد.
و نیز میفرمایند:
ما سوی اللّه فعل اللّه... وهی کلها محدثة مربوبة، أحدثها من لیس کمثله شیء هدی لقوم یعقلون، فمن زعم أنهن لم یزلن معه فقد أظهر أن اللّه لیس بأول قدیم ولا واحد... قالت النصاری فی المسیح: إن روحه جزء منه ویرجع فیه، وکذلک قالت المجوس فی النار والشمس: إنهما جزء منه وترجع فیه. تعالی ربنا أن یکون متجزیا أو مختلفا، وإنما یختلف ویأتلف المتجزئ، لان کل متجزئ متوهم، والقلة والکثرة
1) . التوحید، 185؛ عیون اخبارالرضا 7، 1 / 127؛ بحارالانوار، 4 / 173.
مخلوقة دالعلی خالق خلقها... قد کان ولا خلق وهو کما کان إذ لا خلق. لم ینتقل مع المنتقلین... إن الاشیاء کلها باب واحد هی فعله... ویحک، کیف تجترئ أن تصف ربک بالتغیر من حال إلی حال وأنه یجری علیه ما یجری علی المخلوقین؟! سبحانه، لم یزُل مع الزائلین، ولم یتغیر مع المتغیرین.(1)
جز خداوند متعال، همه اشیا فعل و خلق و آفریده او هستند... و همه آنها حادث و تحت تدبیر میباشند، آنها را آن کسی که هیچ همانندی ندارد ایجاد فرموده است تا راهنما و هدایتی باشد برای کسانی که تعقل و اندیشه میکنند. پس هر کس گمان کند که اشیا ازلیاند خداوند را قدیم یکتا ندانسته است... مسیحیان درباره عیسی میگویند که روح او جزء خداست و به وجود او باز میگردد، مجوسیان نیز بر آنند که آتش و خورشید جزء خداوندند و به او باز میگردند. والاتر است پروردگار ما از اینکه متجزی یا دگرگون باشد. همانا تنها چیزی دارای ذات ناهمگون یا همگون است که دارای جزء باشد، زیرا هر موجودِ دارای جزئی، قابل تصور و توهم است. کمی و زیادی، مخلوق بوده و دلالت میکند بر اینکه خالقی آن را پدید آورده است...
خداوند وجود داشت و هیچ خلقی نبود. هم اکنون نیز او همانگونه است که هیچ خلقی وجود نداشت(2)و با خلقِ دارای انتقال و دگرگونیِ خود، متغیر و دگرگون نشده است... همه اشیا از یک بابند و آن این است که همه فعل پروردگارند... وای بر تو، آیا چگونه جسارت میورزی که پروردگار خود را موصوف به تغیر از حالی به حال دیگر بدانی، و آنچه را که بر مخلوقات بار میشود بر او بار کنی؟! منزه است او، نه با موجوداتِ قابل زوال دگرگونی میپذیرد، و نه با مخلوقات متغیر، تغییر پذیر است.
1) . الاحتجاج، 405 - 408؛ بحارالانوار، 10 / 344.
2) . اشاره به اینکه هم اکنون نیز که خداوند اشیا را آفریده است، ذات او نسبت به مخلوقاتش متصف به اقتران، معیت، دخول، خروج، قرب، بعد و... نشده است، و هیچگونه ربط و پیوند ذاتی بین او و مخلوقاتش وجود نداشته، فرض هرگونه تغیر و تحولی در ذات او محال میباشد.
اگر خصوصیاتِ اشیا و مخلوقات، در وجود خداوند هم موجود باشد، لازم میآید خداوند دارای زمان، مکان، حرکت، سکون، انتقال، تغیر، دگرگونی، حدوث، زوال، جسمیت، صورت و شکل باشد، و چنین عقیدهای بر خلاف براهین مسلم و نصوص قطعی، بلکه خلاف ضرورت دین میباشد.
گاهی اهل فلسفه و عرفان در این مورد، ظاهرِ عبارت را تغییر داده، میگویند: تمامی صفات و خصوصیاتِ کائنات به نحو اعلی و اتم (به گونهای برتر و کاملتر)، در ذات خداوند وجود دارد.
باید توجه داشت منظور آنان از این سخن این است که همه اشیا دارای محدودیت میباشند ولی چون خداوند موجودی نامتناهی است، وجود او عینِ همین اشیا و اجزا و صفات و خصوصیات آنها میباشد اما به طور نامتناهی نه به طور محدود و متناهی.
بنابر این روشن است با این تغییر عبارت مشکل حل نمیشود و باز هم براساس عقیده ایشان لازم میآید وجود خداوند دارای بینهایت اجزای مقداری باشد که دارای زمان و مکان و دگرگونی بوده و هر لحظه به صورتی درمیآیند. از همینجاست که اهل عرفان میگویند:
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد.
و نیز میگویند:
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داریهر لحظه مرا تازه خدای دگر استی(1)
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
1) . هزار و یک نکته حسنزاده، حسن 33.
حارت الاوهام أن یکیّف المکیّف للاشیاء، ومن لم یزل بلا زمان ولا مکان، ولا یزول باختلاف الازمان.(1)
اوهام متحیرند که آفریننده کیفیات اشیا را چگونه بدانند، و کسی را که پیوسته بدون زمان و مکان بوده و به گذشت زمانها دگرگونی ندارد، چسان تصور کنند.
و میفرمایند:
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، إن اللّه تبارک وتعالی لا یشبه شیئا ولا یشبهه شیء، وکل ما وقع فی الوهم فهو بخلافه.(2)
هر کس خداوند را مانند خلق داند مشرک است، خداوند تعالی به چیزی شباهت ندارد و چیزی مانند او نیست، هر چه در تصور آید او بر خلاف آن است.
و میفرمایند:
ما اختلف علیه دهر فیختلف منه الحال.(3)
زمان بر او جاری نمیشود که او را حالاتی دگرگون باشد.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
إن اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا سکون، بل هو خالق الزمان والمکان والحرکة والسکون، تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا.(1)
همانا خداوند متعال به داشتنِ زمان، مکان، حرکت، انتقال و سکون وصف نمیگردد، بلکه او خالق زمان و مکان و حرکت و سکون است، از آنچه متجاوزان میگویند والاتر است والاتری بزرگی.
و میفرمایند:
إن الکائن فی مکان محتاج إلی المکان، والاحتیاج من صفات الحدث لا من صفات القدیم.(2)
هر چیزی که در مکان موجود باشد نیازمند به مکان است، و نیازمندی از صفات خلق است نه از صفات خداوند.
و میفرمایند:
التوحید أن لا تجوز علی ربک ما جاز علیک.(3)
توحید آن است که آنچه بر تو روا باشد بر پروردگارت روا ندانی.
و میفرمایند:
من زعم أن للّه جوارح کجوارح المخلوقین فهو کافر باللّه، فلا تقبلوا شهادته، ولا تأکلوا ذبیحته، تعالی اللّه عما یصفه المشبهون بصفة المخلوقین.(1)
هر کس گمان کند خداوند را اجزایی مانند اجزای مخلوقات باشد کافر است، پس شهادتش را نپذیرید و ذبیحهاش را نخورید. خداوند فراتر است از آنچه که اهل تشبیه او به خلقش میگویند.
امام کاظم علیهالسلام میفرمایند:
إن اللّه تبارک وتعالی أجل وأعظم من أن یحد بید أو رجل أو حرکة أو سکون، أو یوصف بطول أو قصر أو...(2)
همانا خداوند تبارک و تعالی والاتر از آن است که به داشتن دست، یا پا، یا حرکت، یا سکون شناخته شود. و یا اینکه به بلندی و کوتاهی و... متصف گردد.
و میفرمایند:
أی فحش أو خناء أعظم من قول من یصف خالق الاشیاء بجسم، أو بصورة، أو بخلقة، أو بتحدید وأعضاء، تعالی اللّه عن ذلک علوا کبیرا.(3)
چه فحش و ناسزایی بالاتر از سخن کسانی است که خالق اشیا را به داشتنِ جسم یا صورت یا دگرگونی یا اندازه و اعضا وصف میکنند؟ خداوند فراتر از آن است فراتری بزرگی.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
هو شیء بخلاف الاشیاء.(1)
خداوند چیزی است بر خلاف تمامی چیزها.
امام رضا علیهالسلام میفرمایند:
إنه جسّم الاجسام وهو لیس بجسم، ولا صورة، لم یتجزأ، ولم یتناه، ولم یتزاید، ولم یتناقص، مبرّأ من ذات ما رکّب فی ذات من جسّمه وهو اللطیف الخبیر... منشئ الاشیاء... لو کان کما تقول المشبهة لم یعرف الخالق من المخلوق.(2)
خداوند همه اجسام را آفریده، و خود او نه جسم است و نه دارای صورت میباشد. او جزء نداشته، دارای مقدار نیست، و کمی و زیادی نمیپذیرد، از آنچه در ذات اجسام ترکیب نموده است منزه میباشد، و او غیر قابلِ شناختِ آگاه... و آفریننده همه چیز است. اگر چنان باشد که اهل تشبیه میگویند بین خالق و مخلوق تفاوتی نمیماند، و آن دو از همدیگر بازشناخته نمیشدند.
و میفرمایند:
إنما اختلف الناس فی هذا الباب حتی تاهوا وتحیروا وطلبوا الخلاص من الظلمة بالظلمة فی وصفهم اللّه بصفة أنفسهم، فازدادوا من الحق بعدا، ولو وصفوا اللّه عز وجل بصفاته، ووصفوا المخلوقین بصفاتهم لقالوا بالفهم والیقین ولما اختلفوا.(3)
همانا مردمان در این باب اختلاف کردند تا آنجا که حیران و سرگردان شدند، آنان خواستند به وسیله نادانی، از نادانی و جهالت رهایی یابند که خداوند را دارای صفات خودشان پنداشتند، و در نتیجه بر دوری خود از خداوند افزودند؛ اگر ایشان خداوند را به صفات خودش، و مخلوقات را هم به صفات خود آنها وصف میکردند، به فهم و یقین میرسیدند و به اختلاف نمیافتادند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
إن من شبه ربنا الجلیل بتباین أعضاء خلقه، وبتلاحم أحقاق مفاصلهم المحتجبة بتدبیر حکمته، إنه لم یعقد غیب ضمیره علی معرفته ولم یشاهد قلبه بأنه لا ند له، وکأنه لم یسمع بتبری التابعین عن المتبوعین وهم یقولون: «تَاللّهِ إِنْ کُنّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ * إِذ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ العالَمِینَ»عدل به، والعادل به کافر بما نزلت به محکمات آیاته، ونطقت به شواهد حجج بیناته.(1)
هر کس که پروردگار بزرگوار ما را دارای اعضای متباین مخلوقات، و اتصالات مفاصل پوشیده تحت تدبیر خالق آنها بداند، نهانِ دلش بر معرفت خداوند پیوند نخورده، و به قلب خویش مشاهده نکرده است که خداوند را مانندی نیست. گویا به گوش او نرسیده است که [در هنگامه قیامت] دنبالهروان از پیشوایان بیزاری میجویند و میگویند: "به خدا سوگند ما در ضلالت آشکاری سر میکردیم که شما را با پروردگار عالمیان یکی میدانستیم". پس هر کس پروردگار ما را با چیزی مساوی بداند او را مانند غیرِ او دانسته، و کسی که او را همانند غیر او داند در مقابل آنچه که آیات روشن قرآن بر طبق آن نازل آمده، و شواهد روشنِ حججِ خداوند گویای آن است کافر شده است.
و میفرمایند:
1) . بحارالانوار، 4 / 276، 277، از التوحید.
اتقوا أن تمثلوا بالرب الذی لا مثل له، أو تشبهوه من خلقه... أو تنعتوه بنعوت المخلوقین. فإن لمن فعل ذلک نارا.(1)
بپرهیزید از اینکه برای خداوندی که هیچ مانندی ندارد مثالی در نظر آورید، یا او را به خلقش تشبیه کنید... یا او را دارای صفات خلق بدانید که سزای هر کس چنان کند آتش خواهد بود.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
إذا کان الخالق فی صورة المخلوق فبما یستدل علی أن أحدهما خالق لصاحبه؟!(2)
اگر خداوند به صورت خلق باشد، به چه دلیلی یکی از آن دو خالق و آفریننده دیگری خواهد بود؟!
و میفرمایند:
ویحک کیف تجترئ أن تصف ربک بالتغیر من حال إلی حال، وأنه یجری علیه ما یجری علی المخلوقین؟!(3)
وای بر تو! چگونه جسارت میورزی که پروردگار خویش را به داشتن دگرگونی و انتقال احوال وصف کنی، و آنچه را که بر مخلوقات جاری میباشد بر او جاری بدانی؟!
امام کاظم علیهالسلام میفرمایند:
تاهت هنالک عقولهم، واستخفت حلومهم، فضربوا له الامثال،... وجعلوه یزول ویحول، فتاهوا فی بحر عمیق لا یدرون ما غوره، ولا یدرکون کمیة بعده.(1)
عقلهایشان در آن جا حیران درمانده شد، پس برای او مثالها انگاشتند... و او را دارای تغیر و دگرگونی پنداشتند، لذا در گردابی غرق شدند که عمق آن را نمیفهمند و از وسعت آن خبر ندارند.
اگر کسی بگوید: آیا اهل فلسفه و عرفان در مقابل اشکال به این روشنی (لزوم دارای اجزا بودن خداوند) چه پاسخی میدهند؟ میگوییم: عقیده "وحدت وجود" در اصل از عقاید هندوان و یونانیان قدیم و منکران وجود آفریدگار متعال گرفته شده است که البته در افکار و اندیشههای این افراد به هیچ عنوان اعتقاد به خلقت و آ فرینش جایگاهی نداشته است لذا ایشان در واقع اصلا مشکلِ تطبیقِ این عقیده بر یکتاپرستی نداشتهاند، ولی آنان که از طرفی متمسک به ذیل عقاید اهل ادیان بوده و از طرفی دیگر مبانی و أصول افکار فلسفی و عرفانی را پذیرفته و مجبورند عقیده وحدت وجود را بر عقیده خداپرستان تطبیق کنند، هیچ راهی جز این نیافتهاند که مثلا بگویند: "هنگامی که ما به تک تک موجهای دریا نگاه کنیم، آنها را متعدد میبینیم، ولی دریا در حقیقت یکی بیش نیست، همینطور وقتی هم که به هر یک از اجزای وجود به تنهایی نگاه کنیم آنها را محدود و متعدد و غیرِ هم میپنداریم، ولی با صرف نظر از این محدودیتها یک موجود بیشتر در کار نیست، و آن همان ذات خداوند است که هر لحظه به شکلی در میآید و مانند دریایی متلاطم و مواج پیوسته به صورت امواج مختلف و گوناگون در تجلی و ظهور است".(2)و از آن جا که این عقیده پیوسته درپرده الفاظ و اشعار گوناگون، و مثالها و تعبیرات فریبا آراسته و
ارائه میشود برخی افراد به تناقض و تباین آن با بدیهیات عقلی و نقلی متوجه نشده، و به سوی آن کشانده میشوند.
سوره مبارک توحید، هیچ دلالتی بر نفی وجود ما سوای خداوند ندارد. این سوره دلالت بر این دارد که از خداوند چیزی ولادت نیافته، و جدا نشده است، خودِ او هم از چیزی دیگر متولد نشده، و هیچ موجودی مانندِ او نمیباشد. از این سوره به هیچ عنوان نمیتوان استفاده کرد که موجود منحصر به یکی بوده، و دارای دو مصداق حقیقی و واقعی که یکی خالق باشد و دیگری مخلوق نیست. نفیهایی هم که در آیات آن وارد شده وضوحا به این معنی است که:
«لَمْ یَلِدْ»: هیچ چیزی از ذات خداوند متعال پدید نیامده است. بدیهی است پدید آمدن یک چیز از چیز دیگر، فرعِ بر مقداری و متجزی و قابل انقسام بودنِ هر دوی آنهاست، و از آنجا که ذات باری تعالی جزء و مقدار و قابلیت انقسام ندارد محال است که تولد و صدور و ترشحِ وجود مخلوقات از وجود متعالی او قابل تصور باشد.
«وَلَمْ یُولَدْ»: و خداوند متعال از چیزی تولد نیافته و از شیئی دیگر پدید نیامده است. چه اینکه پدید آمدنِ شیئی از شیء دیگر نیز فرع بر متجزی و مخلوق و قابل زیاده و نقصان بودنِ هر دوی آنها است، و اینها همه آیت مخلوقیت شیء است چنانکه امام صادق علیهالسلاممیفرمایند:
لا یلیق بالذی هو خالق کل شیء إلا أن یکون مبائنا لکل شیء، متعالیا عن کل شیء، سبحانه وتعالی.(1)
آفریننده همه اشیا را نمیسزد مگر اینکه بر خلاف همه چیز، و والاتر از وجود همه آنها باشد؛ او منزه است و متعالی.
1) . بحارالانوار، 3 / 147.
«وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ»: و هیچ چیز همانند او نیست. زیرا داشتن مثل، مانند، شکل، صورت، نظیر، دوم و سوم و... فرع بر این است که شیء دارای صورت و مقدار بوده، و پذیرای زیاده و نقصان باشد، و خداوند متعال بر خلافِ آن میباشد. اوصافِ بیان شده، به طور کلی نتیجه این است که خداوند متعال "صمد" است، یعنی اندرون (= جوف) ندارد، و "تودار" نیست که بتوان او را متصف به دخول امتزاجی، یا خروج به معنای کنار رفتن و فاصله گرفتن از اشیا دانست، یا اینکه ذات او را مساوی با کل اشیا انگاشته، و وجود او را پر یا خالی یا محیط به ماسوای او دانست. امام حسین علیهالسلاممیفرمایند:
إنه سبحانه قد فسر الصمد فقال: «اللّهُ أَحَدٌ * اللّهُ الصَّمَدُ»... ثم فسره فقال: «لَم یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ * وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ». «لَمْ یَلِدْ»: لم یخرج منه شیء کثیف... ولا شیء لطیف... تعالی أن یخرج منه شیء، وأن یتولد منه شیء کثیف أو لطیف، «وَلَمْ یُولَدْ»: لم یتولد من شیء ولم یخرج من شیء... لا بل هو اللّه الصمد الذی لا من شیء ولا فی شیء ولا علی شیء، مبدع الاشیاء وخالقها، ومنشیٔالاشیاء بقدرته.
خودِ خداوند سبحانه صمد را تفسیر فرموده و گفته است: «اللّهُ الصَّمَدُ»، و آن را بیان نموده که: «لَمْ یَلِدْ * وَلَمْ یُولَدْ * وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ» «لَمْ یَلِدْ»، یعنی: هیچ چیز غلیظ یا لطیفی از او پدید نیامده است، فراتر است از اینکه چیزی غلیظ یا لطیف از او خارج گردد. «وَلَمْ یُولَدْ»، یعنی: او از چیزی تولد نیافته و خارج نگشته است... هرگز، بلکه او خداوند صمدی است که نه از چیزی است و نه در چیزی، و نه بر چیزی؛ او ابداع کننده همه چیز و آفریننده آنها است، و همه اشیا را به قدرت خود ایجاد فرموده است.
امام رضا علیهالسلام به ابن قرّه مسیحی میفرمایند:
ما تقول فی المسیح؟ قال: یا سیدی، إنه من اللّه. فقال وما ترید بقولک "من"، و"من" علی أربعة أوجه لا خامس لها؟ أترید بقولک "من"، کالبعض من الکل فیکون مبعضا؟! أو کالخل من الخمر، فیکون علی سبیل الاستحالة؟! أو کالولد من الوالد فیکون علی سبیل المناکحة؟! أو کالصنعة من الصانع، فیکون علی سبیل الخالق من المخلوق؟ أو عندک وجه آخر فتعرّفناه؟ فانقطع.(1)
در باره مسیح چه عقیدهای داری؟ گفت: مولای من، او را از خدا میدانم. فرمودند: منظورت از کلمه "از" چیست؟ زیرا "از" چهار معنی دارد که پنجمی برای آنها نیست. آیا منظورت از کلمه "از" مانند معنای "جزء از کل" است که در نتیجه خداوند دارای اجزا باشد؟! یا مانند "سرکه از شراب" است که لازم آید خداوند دارای تغیر و دگرگونی باشد؟! یا مانند "فرزند از پدر" است، که از راه مناکحت باشد؟! یا مانند "صنعت و فعل" از صانع و فاعل را میگویی که بر گونه "خالق و مخلوق" باشد؟ یا وجه پنجمی داری که به ما نشان دهی؟! پس در جواب فرو ماند.
بنابراین سوره توحید دلیلی روشن و بیانی زیبا و ساده و روان و گویا بر تباین ذاتیِ خالق و مخلوق است، نه دلیل بر اثبات وحدت و عینیت مصداقی، و مانند "جزء و کل" یا "موج و دریا" بودن آن دو!
مخلوقات خداوند متعال، چیزهاییاند که او تبارک و تعالی همه آنها را بدون سابقه وجودیِ آنها آفریده است. نه اینکه العیاذ باللّه ذات خود را در معرض تجزیه و تجلی و ظهور و... قرار داده و وجود و هستی خود را به نمایش در آورده باشد، و چنانچه نسبت وجود اشیا با خالق متعال، مانند نسبت "جزء و کل" و "عام و جزئیات" بوده، ودر حقیقتِ ذات خود دو موجود مبائن (یکی خالق ازلی و دیگری مخلوق حادث "لا من شیء") نباشند، در واقع
1) . مناقب، 351 / 4 ؛ بحارالانوار، 10 / 349.
همه اصول و فروع دین پوچ و بیمعنی انگاشته شده، و تکلیف و عبادت و جزا و پاداش و بهشت و دوزخ و... را معنایی نخواهد ماند. اگر وجود مخلوقات، عین وجود خداوند یا جزء او یا صورت و جلوه هستیِ او باشند، جا دارد سؤال شود:
آیا معبودِ حقیقیِ مخلوقات، وجودِ خودِ آنها میباشد؟!(1)
ابنعربی در فص ابراهیمی از کتاب فصوص الحکم میگوید: فیحمدنی و أحمده، ویعبدنی وأعبده: او مرا حمد میکند و من او را، و او مرا عبادت میکند و من او را.
و نیز ابنعربی میگوید: إنی کنت فی أوقات فی حال غیبتی أشاهد ذاتی فی النور الأعم والتجلی الأعظم... أشاهدها بین یدیه راکعة و ساجدة و أنا أعلم أنی ذلک الراکع والساجد... وکنت أتعجب من ذلک، وأعلم أن ذلک لیس غیری ولا هو أنا. "فتوحات مکیه"، 1 / 325: من زمانی در حال بیخودی، ذات خویش را در نور فراگیر و تجلی اعظم مشاهده میکردم... آن را در پیشگاه نور در حال رکوع و سجود میدیدم، در حالی که میدانستم من همان رکوع و سجود کننده هستم... و از آن تعجب میکردم و میدانستم که آن نه غیر من است و نه من!!
رساله "نور علی نور، در ذکر و ذاکر و مذکور" مینویسد: و چون به سرایت ذکر در جمیع عبد آگاهی یافتی بر آن باش که یکپارچه ذکر باشی، و به ذکرت ذاکر که خودت ذکر و ذاکر و مذکور خودی. "نور علی نور" (حسنزاده، حسن) 48.
آیا معنای آفرینش و خلقت، امری موهوم و خیالی است؟!
آیا خداوند اجزای وجود خودش را مورد تکلیف قرار داده، و امر و نهی میفرماید؟!
آیا خداوند جل و علا، خودش را به بهشت میبرد و از نعمتهایش بهرهور میسازد؟!
1) . رساله "لقاء اللّه" مینویسد: فهو العابد باعتبار تعینه وتقیده بصورة العبد الذی هو شأن من شؤونه الذاتیة، وهو المعبود باعتبار إطلاقه. "هشت رساله عربی"، رساله "لقاء اللّه" حسن زاده، حسن 93. به نقل از صائن الدین علی ترکه اصفهانی: خداوند از جهت تعین خود به صورت بندهای که شأنی از شؤون ذاتی او میباشد عابد است، و از جهت اطلاق وجود خود معبود میباشد.
آیا آفریدگار متعال، خودش را به دوزخ میبرد و در آتش انتقام خویش میسوزاند؟!
آیا شیطانی که به خداوند کفر ورزیده، و بندگان را به گمراهی میکشاند، یکی از صورتهای وجود همان خداوندی است که خود او، او را لعنت فرموده، و عذاب خواهد کرد؟!(1)
آیا مؤمنانی که به وجود خداوند ازلی و ابدی ایمان دارند و خود را آفریده او میدانند و او را عبادت میکنند، با ملحدانی که جهان را موجودی ازلی و ابدی و متجلی به جلوههای گوناگون میدانند، یکی هستند؟! یا اینکه حتی اهل ایمان بر ضلالت، و اهل کفر بر هدایتند؟!(2)
گر بدانستی که بت چیستبدانستی که دین در بت پرستی است
شبستری
و آیا...
خداوند تعالی میفرماید:
«ما خَلَقْنا السَّمواتِ وَالارْضَ وَما بَیْنَهُما إِلا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمّیً وَالَّذِینَ کَفَرُوا عَمّا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ * قُلْ أَرَأَیْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَرُونِی ما ذا خَلَقُوا مِنَ الارْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّمواتِ ائْتُونِی بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْم إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ».(3)
«خَلَقَ السَّمواتِ وَالارْضَ بِالحَقِّ».(4)
«أَوَلَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمواتِ وَالارضِ وَما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَیءٍ وَأَنْ عَسی أَنْ یَکُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ».(5)
«ما خَلَقَ اللّهُ ذ لِکَ إِلا بِالحَقِّ یُفَصِّلُ الایاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ».(1)
«أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ خَلَقَ السَّمواتِ وَالارضَ بِالحَقِّ».(2)
«أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمواتِ وَالارضَ قادِرٌ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلا لا رَیْبَ فِیهِ فأَبَی الظّالِمُونَ إِلا کُفُوراً».(3)
«وَلِلّهِ مُلْکُ السَّمواتِ وَالارضِ وَاللّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ * إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمواتِ وَالارضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ لایاتٍ لاولِی الالْبابِ * الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاماً وَقُعُوداً وَعَلی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمواتِ وَالارضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ».(4)
«وَما خَلَقْنا السَّماءَ وَالارْضَ وَما بَیْنَهُما باطِلا ذ لِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ».(5)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
قد خلفوا ورائهم منهاج الدین... وزعموا... أن مدبر هذا العالم فی صورة المخلوقین... وأنه لا جنة ولا نار... فاستقبح مقالتهم کل الفرق، ولعنهم کل الامم... فکذب مقالتهم التوراة، ولعنهم الفرقان، وزعموا مع ذلک أن إلههم ینتقل من قالب إلی قالب... فإذا کان الخالق فی صورة المخلوق، فبما یستدل علی أن أحدهما خالق لصاحبه؟!... فطورا تخالهم نصاری فی أشیاء وطورا دهریة.(6)
راه و روش دین را پشت سر انداخته،... و گمان کردهاند... مدبر این جهان در صورت مخلوقات است... و بهشت و دوزخی در کار نیست... پس هر فرقهای عقیده آنان را قبیح شمرده، و همه امتها ایشان را لعنت کردهاند... تورات سخن ایشان را باطل دانسته، و قرآن ایشان را لعنت کرده است، با وجود این چنان پنداشتهاند که معبودشان از قالبی به قالب دیگر درمیآید... اگر خالق در شکل و صورت مخلوق است، به چه دلیلی میتوان استدلال کرد که یکی از آن دو خالق دیگری است؟!... گاهی ایشان را چون نصرانیان مییابی و دیگر گاه از دهریمسلکان.
چنانچه نسبت وجود خداوند با مخلوقات به گونهای باشد که از فرضِ عدم و از بین رفتن آنها، انعدام و نیستی وجود خداوند لازم آید، و با وجود آنها وجود خالق متعال متعین و متحقق باشد، لازم میآید خداوند تعالی در وجود و بقای خویش نیازمند به مخلوقات و آفریدههای خود باشد، و بطلان این عقیده نیازی به توضیح ندارد. خداوند متعال میفرماید:
«إِنْ یَشَأْ یُذهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ * وَما ذ لِکَ عَلی اللّهِ بِعَزِیزٍ».(1)
«وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ غَنِیٌ حَمِیدٌ».(2)
«وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ العالَمِینَ».(3)
«قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الغَنِیُ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَما فِی الارضِ إِنْ عِنْدَکُمْ مِنْ سُلْطانٍ بِهذا أَتَقُولُونَ عَلی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ * قُلْ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ
عَلی اللّهِ الکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ * مَتاعٌ فِی الدَّنْیا ثُمَّ إِلَیْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ نُذِیقُهُمُ العَذابَ الشَّدِیدَ بِما کانُوا یَکْفُرُونَ».(1)
«یا أَیُّها النّاسُ أَنْتُمُ الفُقَراءُ إِلی اللّهِ وَاللّهُ هُوَ الغَنِیُ الحَمِیدُ».(2)
«یَزِیدُ فِی الخَلْقِ ما یَشاءُ إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ».(3)
«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ».(4)
«أَفَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لا یَخْلُقُ أَفَلا تَذَکَّرُونَ».(5)
«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الارضِ جَمِیعاً».(6)
«أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمواتِ وَالارضَ قادِرٌ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلا لا رَیْبَ فِیهِ فأَبَی الظّالِمُونَ إِلا کُفُوراً».(7)
(یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَاللّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ».(8)
«أَفَعَیِینا بِالخَلْقِ الاوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ».(9)
«أَوَ لَمْ یَرَوْ أَنَّ اللّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمواتِ وَالارْضَ وَلَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْیِیَ المَوْتی بَلی إِنَّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ».(10)
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
الحمد للّه الذی لا یبلغ مدحته القائلون... متوحد إذ لا سکن یستأنس به ولا یستوحش لفقده، أنشأ الخلق إنشاءا وابتدأه ابتداءا.(1)
ستایش خداوندی را که گویندگان مدح او نتوانند... یگانه بود آن هنگام که هیچ چیز نبود که به آن انس گرفته، یا از نبودنِ آن وحشتی داشته باشد، و او همه چیز را ایجاد فرمود.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
الاحتیاج من صفات الحدث لا من صفات القدیم.(2)
احتیاج از صفات حدوث است نه صفات خداوندی که ازلی است.
و میفرمایند:
لما صعد موسی علیهالسلام إلی الطور فنادی ربه عز وجل، قال: یا رب أرنی خزائنک، فقال: یا موسی، إنما خزائنی إذا أردت شیئا أن أقول له: "کن، فیکون".(3)
هنگامی که موسی علیهالسلام بر کوه طور بالا رفت و با پروردگار خود به سخن پرداخت، عرضه داشت: پروردگارا، خزائن خود را به من بنمایان. خداوند فرمود: ای موسی، همانا خزائن من این است که هر چه را بخواهم همینکه بگویم: "باش"، میباشد.
امام رضا علیهالسلام میفرمایند:
أما الواحد، فلم یزل واحدا کائنا لا شیء معه بلا حدود ولا أعراض ولا یزال کذلک، ثم خلق خلقا مبتدعا مختلفا بأعراض وحدود مختلفة... لا لحاجة کانت منه إلی ذلک، إنه لو کان خلق ما خلق لحاجة، لم یخلق إلا من یستعین به علی حاجته، ولکان ینبغی أن یخلق أضعاف ما خلق، لان الاعوان کلما کثروا کان صاحبهم أقوی. والحاجة یا عمران، لا یسعها لانه لم یحدث من الخلق شیئا إلا حدثت فیه حاجة أخری، ولذلک أقول: لم یخلق الخلق لحاجة.(1)
خداوند یگانه، ازلا یکتا و بدون حدود و اعراض بود و هیچ چیزی با او وجود نداشت. سپس خلقی دارای اعراض و حدود مختلف و گوناگون ابداع فرمود... نه به جهت نیازی که به آنها داشت، اگر قرار بود مخلوقات را به خاطر نیاز خود بیافریند جز کسانی را که به وجود آنها در رفع نیاز خود بکوشد نمیآفرید، و سزاوار بود که چندین برابر آنچه آفریده است بیافریند، زیرا کمککاران هر چه بیشتر باشند صاحب آنها نیرومندتر خواهد بود. ای عمران، نیازمندی پایان ندارد، زیرا هیچ چیزی خلق نمیشود مگر اینکه موجب پیدایش حاجت تازهای میشود، به همین جهت است که میگویم خلق را برای رفع نیاز خویش نیافریده است.
مرزداران حریم مکتب وحی و بزرگان دین، پیوسته به بطلان عقیده وحدت وجود تصریح داشته، و در این باره کتابها نوشتهاند، و تمامی عالمان بزرگ که در پیوند با فقه و دینند، و لو اینکه در مقامی به تشریح و تبیین عقیده وحدت وجود پرداخته باشند، اما هر گاه در مقام فتوی و اظهار نظر برآمدهاند متفقا به "مخلوقیت حقیقی ماسوی اللّه"، و بطلان اعتقاد به "عینیت و یکیبودن وجود خالق و خلق" تصریح کردهاند. بنابراین، کسانی که خیال میکنند عقیده "وحدت وجود" معجزه شگفت و شگفتیفزای فکر و اندیشه
1) . التوحید، 430 431.
است، و فهم آن تنها اختصاص به کسانی دارد که آن را پذیرفتهاند، باید متوجه باشند که به چه کسانی نسبت نفهمی و جهالت میدهند. و عقیدهای را که از فرآوردههای افکار خوداندیشانِ به دور از تعالیم و براهین قاطع معلمان آسمانی در هند و یونان باستان است، و با هزاران توجیه و تأویل نادرست شواهدی از متشابهات دینی بر آن اقامه میشود به ستارههای آسمان میآویزند.
اگر این عقیده تا این حد غیر قابل فهم است، از کجا میتوان دانست آنان که آن را پذیرفتهاند از نفهمیدن آن نبوده است؟!! گویا شرط فهمیدن این عقیده پذیرفتن آن است که هر کس آن را بپذیرد حتما آن را فهمیده است!! و هر کس زیر بار آن نرود حتما آن را نفهمیده است!!
با کمترین تأمل در سخنان وحدت وجودیان همه میبینند که فهم مدعای آنان بسیار ساده است، ولی از آنجا که احدی گمان نمیکند کسی تا این حد منکر امور بدیهی شود که وجود همه اشیای حادث و مخلوق و محسوس را وهم و خیال دانسته، ذات خداوند را متغیر به صورتهای گوناگون انگاشته، و عبادت هر بتی را عبادت خداوند بشمارد، برخی دچار تأثیر تبلیغات و تلقینات پی در پی اهل فلسفه و عرفان شده، و خیال میکنند واقعا گرهی در فهم این مسلک ضد عقل و دین نهفته است، که جز با فرار از عقل و برهان و تسلیم شدن در مقابل پیران و مشایخ عرفان، و پناهبردن به انزوای چلهنشینیهای وهمانگیز ایشان، بدان نمیتوان رسید؛ ولی با تأمل و مراجعه بیشتر روشن میشود واقعا کسانی پیدا شدهاند که این ناشدنی را شدنی دانسته، و بر خلاف حکم بدیهی عقل و وحی، وجودِ "خالق و مخلوق" را مانند "دریا و امواج" آن یکی شمرده، و غیریت اشیا با خالق خویش را وهم و خیال، و یا کثرت از جهت مرتبه و ظهور انگاشته، و حقیقت وجود "خالق و خلق" را عینا یکی دانستهاند!!
بطلان اعتقاد به وحدت وجود آنقدر واضح و آشکار است که حتی خود اهل عرفان بارها مجبور شدهاند به بطلان آن اعتراف کنند و اعتقاد به
آن را بر خلاف عقل و شرع، و موجب نفیِ علیتِ خداوند و معلولیتِ ممکنات، بلکه نفیِ اصلِ وجود مخلوقات بدانند. چنانکه خودِ رساله "لقاء اللّه" مینویسد:
إعلم أن البحث عن وحدة الوجود تارة یتوهم أن الوجود شخص واحد منحصر بفرد هو الواجب بالذات، ولیس لمفهوم الوجود مصداق آخر، وغیره من الموجودات کالسماء والارض والنبات والحیوان والنفس والعقل خیالات ذلک الفرد، أی لیس سوی ذلک الفرد شیء، وهذه الموجودات لیست أشیاء أخری غیره کماء البحر وأمواجه، حیث إن تلک الامواج المختلفة فی الکبر والصغر لیست إلا ماء البحر، إلا أن اختلاف الامواج وکثرتها یوهم أنها موجودات بحیالها غیر الماء.
فهذا التوهم مخالف لکثیر من القواعد العقلیة الحکمیة الرصینة المبانی، لانه یوجب نفی علیة الحق ومعلولیة الممکنات حقیقة، وعدم افتقار الممکنات رأسا، بل یوجب نفیها أصلا. بالجملة إن مفاسدها کثیرة عقلا وشرعا، ولم یتفوه به أحد من الحکماء المتألهین والعرفاء الشامخین، ونسبته إلیهم اختلاق کبیر وإفک عظیم. علی أن الاثار المختلفة المتنوعة المشهورة من أنواع الموجودات حسا وعیانا ترد هذا الوهم وتبطله، وتنادی بأعلی صوتها أنها مولود من فطانة بتراء.(1)
بدان که بحث "وحدت وجود" گاهی چنین به نظر میآورد که "وجود"، شخصی واحد و منحصر به فرد(2)
در همان کتاب آمده است: طبیعت واجبهای که کمل اهل التوحید قائلند یعنی واحد به وحدت حقه حقیقیه ذاتیه و آن هم وحدت شخصیه ذات مظاهر. "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" حسن زاده، حسن 72.
رساله "انه الحق" مینویسد: تشکیک بر مبنای اهل تحقیق که وجود را واحد شخصی یعنی صمد حق میداند... "یازده
رساله فارسی"، "إنه الحق" 277.
و مینویسد: نیتجه بحث اینکه کسانی که قائل به واحد شخصی بودنِ وجود نیستند یعنی آن را صمد حق و حقیقت واحده ذات مظاهر نمیدانند و میگویند واجب الوجود انیت محضه است، از آنان سؤال میشود که اولا موضوع مسأله واجب الوجود انیت محضه است محرر شود که از این موضوع اعنی واجب الوجود چه اراده میکنند که آن را انیت محضه میدانند.
"هزار و یک نکته" مینویسد: و چون علی التحقیق، وجود حقیقت واحده به وحدت شخصیه ذات مظاهر است، پس هو الأول والآخر والظاهر والباطن، پس هر چه که دمبدم به ظهور رسد شأن اوست...
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داریهر لحظه مرا تازه خدای دگرستی
هزار و یک نکته حسن زاده، حسن 32 33.
و مینویسد: مبنای توحید عرفانی وحدت شخصی وجود است. (206).
و از ملاصدرا نقل کردیم: إن الوجود حقیقة واحدة هی عین الحق.
همانا وجود، حقیقت واحدی است و آن عین حق میباشد.
نیز از او نقل کردیم که: الوجود والموجود، منحصرة فی حقیقة واحدة شخصیة، لا شریک له فی الموجودیة الحقیقیة، ولا ثانی له فی العین، ولیس فی دار الوجود غیره دیار... فالعالم متوهم ما له وجود حقیقی. "اسفار" (ملاصدرا)، 2 / 292: "وجود و موجود"، منحصر به حقیقتِ شخصیِ واحدی است که در موجودیت حقیقی اصلا شریکی ندارد. و در خارج، فردِ دومی برای آن در کار نیست، و در صفحه وجود غیر از او احدی وجود ندارد... بنابراین "عالم"، خیال است و وجود واقعی ندارد.
است که همان واجب بالذات میباشد، و مفهوم وجود مصداق دیگری
ندارد، و موجوداتِ دیگر مانند آسمان و زمین و گیاه و حیوان و نفس و عقل(1)، خیالاتِ(2)
کل ما فی الکون وهم أو خیالأو عکوس فی المرایا أو ظلال
هر چه در صفحه وجود است یا وهم و خیال است و یا عکسهای آیینهای و یا سایهها میباشد.
همان فرد میباشند، یعنی غیر از خودِ آن فرد هیچ چیزی وجود نداشته(3)
و نیز: غیرتش غیر در جهان نگذاشت.
و نیز: هیچ جزء مفروض کل، بدان حیث که کل است منحاز از کل نیست و نسبة حقیقة الحقایق با ماسوای مفروض چنین است.
و نیز درباره معنای سوره توحید نقل شد که: چنان نفی را سریان داد که نام و نشانی برای ما سوی نگذاشت تا سخن از دو وجود در میان آید.
در همان کتاب آمده است: غیر به معنی مقابل، عدم محض و لا شیء صرف است... "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" حسن زاده، حسن 72.
"الهی نامه" مینویسد:
الهی، همه گویند: "خدا کو؟"، حسن گوید: "جز خدا کو؟"
الهی از من برهان توحید خواهند و من دلیل تکثیر.
الهی از حسن پرسند توحید یعنی چه، حسن گوید تکثیر یعنی چه.
الهی دو وجود ندارد، و یکی را قرب و بعد نبود.
الهی از گفتن: "من" و "تو" شرم دارم، أنت أنت.
"وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" مینویسد: إعلم أنه لا وجود ولا موجود سواه وکل ما یطلق علیه اسم السوی فهو من شؤونه الذاتیة، واطلاق السوی علیه من الجهل والغیلانغمارهم فی الإعتبارات والأمور الاعتباریة وغفلتهم عن الحقیقة وأطوارها. صفحه 72، به نقل از سید احمد کربلایی: هیچ وجود و موجودی جز او وجود ندارد، و هر چیزی که نامِ غیر بر آن اطلاق میشود از شؤون ذاتی خود او میباشد، و نام غیرْ بر آن گذاشتن از نادانی و گمراهی است، زیرا ایشان در خیالات و امور اعتباری غرق شدهاند و از حقیقت و دگرگونیهای آن غافل ماندهاند.
،و
1) . تعلیقات "کشف المراد" مینویسد: ما قالوه من أن العقل یعقل ذاته... فلیس عقلا مبائنا وموجودا متمایزا عن فاعله سبحانه. "تعلیقات کشف المراد" حسن زاده، حسن 507: اینکه میگویند عقل خودش را میداند،... عقلی جدا و موجودی متمایز از فاعل خویش سبحانه نمیباشد.
2) . اسفار مینویسد:
3) . از کتاب "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" نقل کردیم: در مقابل او [واجب] چیزی نیست تا تمیز تقابلی داشته باشد.
این موجودات، چیزهای دیگری که غیر آن باشد نیستند، مانند آب دریا و امواج آن(1)
"الهی نامه" مینویسد: الهی نهر بحر نگردد ولی تواند با وی بپیوندد و جدولی از او گردد.
الهی موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است.
،که آن امواجِ کوچک یا بزرگ جز آب دریا چیزی نیستند، ولی اختلاف و فراوانی امواج چنین به نظر میآورد که آنها موجوداتی جدا از آب میباشند.
1) . از رساله "إنه الحق" نقل کردیم: تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق توان گفت آب دریا و شکنهای اوست که شکنها مظاهر آبند و جز آب نیستند و تفاوت در عظم و صغر امواج است نه در اصل ماء.
این اندیشه، با قواعد عقلی محکم و مبانی استوار بیشماری مخالف است، زیرا موجب میشود که نه خداوند علت حقیقی باشد، و نه ممکنات معلول واقعی باشند(1)
ملاصدرا مینویسد: ما وصفناه أولا إن فی الوجود علة و معلولا... قد آل آخر الأمر... إلی کون العلة منهما أمرا حقیقیا والمعلول جهة من جهاته، ورجعت علیة المسمی بالعلة وتأثیره للمعلول إلی تطوره وتحیثه بحیثیة. "اسفار"،
2 / 301: اینکه ما در ابتدای امر گفتیم در صحنه وجود علت و معلول هست... در آخر کار بدانجا کشانده شد که از میان آن دو، تنها علتْ امری حقیقی است و معلول فقط جهتی از جهات آن میباشد، و علیت و تأثیر آن چیزی که آن را علت نام نهادیم به معنای دگرگونی خودِ آن بازگشت.
در رساله "لقاء اللّه" از قیصری نقل شده است: وإیجاده للأشیاء اختفاؤه فیها مع إظهاره إیاها، وإعدامه لها فی القیامة الکبری ظهوره بوحدته وقهره إیاها بإزالة تعیناتها وسماتها وجعلها متلاشیة... وفی الصغری تحوله من عالم الشهادة إلی عالم الغیب، أو من صورة إلی صورة فی عالم واحد. صفحه 222: ایجاد و آفرینش خداوند نسبت به اشیا این است که خدا خودش در آنها مخفی شده و آنها را آشکار کرده است، و معنای از بین بردن آنها در قیامت بزرگ این است که در آن هنگام به وحدت خود ظاهر شده و تعینات و نشانههای آنها را از بین میبرد و آنها را متلاشی میکند... و در قیامت کوچک به این معنا است که از عالم ظاهر به عالم غیب متحول میشود، یا اینکه در یک عالم از صورتی به صورتی دیگر درمیآید.
، و سبب میشود که ممکناتْ نیازمند به غیر نبوده، بلکه اصلا وجود نداشته باشند.(2)"الهی نامه" مینویسد: الهی تا حال تو را پنهان میپنداشتم، حال جز تو را پنهان میدانم.
الهی شکرت که دی دلیل بر اثبات خالق طلب میکردم، و امروز دلیل بر اثبات خلق میخواهم.
الهی شکرت که دیده جهان بین ندارم، هو الاّول والآخر والظاهر والباطن.
از ملاصدرا نقل کردیم:
لیس للماهیات والأعیان الإمکانیة وجود حقیقیّ... الممکنات باطلة الذوات هالکة الماهیات أزلاً وأبدا والموجود هو ذات الحقّ دائما وسرمدا... فإذن لا موجود إلاّ اللّه.
"لقاء اللّه" مینویسد:
آنچه پنهان و آشکار بودجز که مجلای یار و مظهر نیست
نیست جز او ز دار و من فی الدارنی که همسنگ او و همسر نیست
قائل و قیل و قولی و قالاجز که اطوار قول مصدر نیست
زین مثل آنچه بایدش گفتنگفتم و بیش از این میسر نیست
( صفحه 5 ). و مینویسد: إنّ ذلک النور لم یترک مکانا لغیره حتّی یوجد شیء مؤلّف منه ومن غیره، بل کلّ شیء لیس إلاّ ذلک النور فقط، وحدودها أعدام ذهنیة اعتباریة.
غیرتش غیر در جهان نگذاشتلا جرم عین جمله اشیا شد
آن نور، هیچ مکانی برای غیر خودش باقی نگذاشته است که چیزی مرکّب از آن و غیر آن یافت شود، بلکه هیچ چیزی نیست مگر اینکه خودِ همان نور میباشد، و حدود اشیا عدمهای ذهنی و پنداریاند. همان، 35 - 36.
رساله "لقاء اللّه" در ضمن مثال گفت و گوی ماهیان برای ادراک حقیقت معنای دریا نقل میکند: البحر الذی أنتم تطلبونه و تریدون التوجّه إلیه هو معکم وأنتم معه، وهو محیط بکم وأنتم محاطون به، والمحیط لا ینفکّ عن المحاط به، والبحر عبارة عن الّذی أنتم فیه، فأینما توجّهتم فی الجهات فهو البحر ولیس غیر البحر عند کم شیء، فالبحر معکم وأنتم مع البحر، وأنتم فی البحر والبحر فیکم [کاملاً دقّت شود!]... إنّ البحر والماء شیء واحد فی الحقیقة ولیس بینهما مغایرة أصلاً [باز هم دقّت شود]، فالماء اسم للبحر بحسب الحقیقة والوجود، والبحر اسم له بحسب الکمالات والخصوصیات والإنبساط والانتشار علی المظاهر کلّها.
سپس درباره خداوند، از زبان کسانی که آنان را اولیا و عرفا میشمارد چنین میآورد:
إنّ الحقّ الّذی تسألون عنه وتطلبونه... هو مع کلّ شیء وهو عین کلّ شیء، بل هو کلّ شیء وکلّ شیء به قائم وبدونه زائل، ولیس لغیره وجود أصلاً، لا ذهنا ولا خارجا [کاملاً دقت شود!]. صفحه 37 38 .
خلاصه اینکه
1) . "تعلیقات کشف المراد" مینویسد: إن التمایز بین الحق سبحانه وبین الخلق لیس تمایزا تقابلیا، بل التمیز هو تمیز المحیط عن المحاط بالتعین الإحاطی والشمول الإطلاقیّ... وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع ولا یشذّ عن حیطته شیء... وکون العلة والمعلول علی النحو المعهود المتعارف فی الأذهان السافلة لیس علی ما ینبغی بعز جلاله وعظموته سبحانه وتعالی. "تعلیقات کشف المراد" حسن زاده، حسن 502: جدایی حق سبحانه و خلق او به این گونه نیست که در مقابل هم باشند، بلکه به این گونه است که یکی دیگری را به نحو شمول و اطلاق در بردارد... و این اطلاقِ احاطهای به گونهای است که همه چیز را در بر گرفته و هیچ چیزی از دایره وجود آن خارج نیست... و شناختی که از علت و معلول به نحو معهود و متعارف در اذهان سطح پایین وجود دارد، سزاوار عزت و عظمت خداوند سبحانه و تعالی نیست.
2) . "ممدّالهمم" مینویسد: چون به دقت بنگری آنچه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است. ممد الهمم حسن زاده، حسن، 107.
مفاسدِ این عقیده از جهت عقل و شرع فراوان بوده، هیچیک از فلاسفه خداشناس و عارفان بزرگ مقام آن را بر زبان نیاوردهاند، و نسبت دادن این عقیده به آنان دروغی بزرگ و تهمتی عظیم است.
گذشته از اینکه آثار مختلف و گوناگونی که از انواع موجودات به طور محسوس و آشکار دیده میشود، موجب بطلان و رد این عقیده شده، و به ندای بلند فریاد برمیآورد که چنین اندیشهای از کوتاهفکری سرچشمه گرفته است.
عقیدهای که در اینجا به بطلان آن اعتراف شده است، همان چیزی است که وحدت وجودیان و از جمله خودِ مؤلف رساله "لقاء اللّه" آن هم در همین کتاب "لقاء اللّه" آن را با عین همین عباراتی که در اینجا آن را باطل و خلاف دین و عقل میدانند در سر تا پای نوشتهها و سخنان خویش بیان میدارند، و ما نمونه مختصری از آن عبارات را علاوه بر آنچه در متن آوردیم در پانوشت مطالب نیز نشان دادهایم.
کتاب مورد اشاره شواهدی از کلام ملاصدرا(1)نیز میآورد(2)
تا به کمک آن ثابت کند ملاصدرا هم وحدت وجود به معنای فوق (عدمی و اعتباری و اوهام بودنِ وجودِ ممکنات) را صریحا باطل دانسته، و نسبت دادنِ آن به اهل تصوف و عرفان را از نفهمی و جهالت شمرده است. در حالی که اهل تحقیق به طور آشکار مییابند خود ملاصدرا همین عقیده را دارد، و آن را به بزرگانِ اهل عرفان هم نسبت میدهد.
رساله "لقاء اللّه" از ملاصدرا نقل میکند:
مفاسدِ این عقیده از جهت عقل و شرع فراوان بوده، هیچیک از فلاسفه خداشناس و عارفان بزرگ مقام آن را بر زبان نیاوردهاند، و نسبت دادن این عقیده به آنان دروغی بزرگ و تهمتی عظیم است.
گذشته از اینکه آثار مختلف و گوناگونی که از انواع موجودات به طور محسوس و آشکار دیده میشود، موجب بطلان و رد این عقیده شده، و به ندای بلند فریاد برمیآورد که چنین اندیشهای از کوتاهفکری سرچشمه گرفته است.
عقیدهای که در اینجا به بطلان آن اعتراف شده است، همان چیزی است که وحدت وجودیان و از جمله خودِ مؤلف رساله "لقاء اللّه" آن هم در همین کتاب "لقاء اللّه" آن را با عین همین عباراتی که در اینجا آن را باطل و خلاف دین و عقل میدانند در سر تا پای نوشتهها و سخنان خویش بیان میدارند، و ما نمونه مختصری از آن عبارات را علاوه بر آنچه در متن آوردیم در پانوشت مطالب نیز نشان دادهایم.
کتاب مورد اشاره شواهدی از کلام ملاصدرا(1)نیز میآورد(2)
تا به کمک آن ثابت کند ملاصدرا هم وحدت وجود به معنای فوق (عدمی و اعتباری و اوهام بودنِ وجودِ ممکنات) را صریحا باطل دانسته، و نسبت دادنِ آن به اهل تصوف و عرفان را از نفهمی و جهالت شمرده است. در حالی که اهل تحقیق به طور آشکار مییابند خود ملاصدرا همین عقیده را دارد، و آن را به بزرگانِ اهل عرفان هم نسبت میدهد.
رساله "لقاء اللّه" از ملاصدرا نقل میکند:
إن بعض الجهلة من المتصوفین المقلدین الذین لم یحصلوا طریق العلماء العرفاء، ولم یبلغوا مقام العرفان، توهموا لضعف عقولهم ووهن عقیدتهم وغلبة سلطان الوهم علی نفوسهم، أن لا تحقق بالفعل للذات الاحدیة المنعوتة بألسنة العرفاء بمقام الاحدیة وغیب الهویة وغیب الغیوب مجردة عن المظاهر والمجالی، بل المتحقق هو عالم الصورة وقواها الروحانیة والحسیة، واللّه هو الظاهر المجموع لا بدونه وحقیقة الانسان الکبیر والکتاب المبین الذی هذا الانسان الصغیر أنموذج ونسخة مختصرة عنه.
وذلک القول کفر فضیح وزندقة صرفة، لا یتفوه به من له أدنی مرتبة من العلم، ونسبة هذا الامر إلی أکابر الصوفیة ورؤسائهم افتراء محض وإفک عظیم، یتحاشی عنها أسرارهم وضمائرهم، ولا یبعد أن یکون سبب ظن الجهلة بهؤلاء الاکابر إطلاق الوجود تارة علی ذات الحق، وتارة علی المطلق الشامل، وتارة علی المعنی العام العقلی، فانهم کثیرا ما یطلقون الوجود علی المعنی الظلی الکونی، فیحملونه علی مراتب التعینات والوجودات الخاصة، فیجری علیه أحکامها.(1)
برخی از کسانی که ادعای تصوف دارند ولی نادان و کورند و روش عالمان عارف را به دست نیاورده و به مقام عرفان نرسیدهاند، از روی ضعف عقول و سستی عقیده و غلبه پادشاه وهم بر نفوس خویش، گمان کردهاند: ذات احدیت که در زبان اهل عرفان موصوف به مقام احدیت و نهانی هویت و نهانی در نهان است دارای وجودِ فعلیِ بر کنار از مظهرها و جلوهها نبوده، و آنچه که متحقق است همان عالم صورتها و قوای روحانی وحسیِ آن میباشد، و خداوند همان مجموعه ظاهر است و جز آن وجودی ندارد، و او همان حقیقتِ انسان کبیر(2)
علی نور، در ذکر و ذاکر و مذکور" 48.
و کتاب "لقاء اللّه" از قیصری نقل میکند: ومرتبة الإنسان الکامل عبارة عن جمع جمیع المراتب الإلهیة والکونیة من العقول والنفوس الکلیة والجزئیة، ومراتب الطبیعة إلی آخر تنزلات الوجود ویسمی بالمرتبة العمائیة أیضا، فهی مضاهیة للمرتبة الإلهیة، ولا فرق بینهما إلاّ بالربوبیّة والمربوبیّة لذلک صار خلیفة اللّه. صفحه / 89: مرتبه انسان کامل عبارت از جمع جمیع مراتب الهی وجودی است، از عقول و نفوس کلی و جزئی گرفته تا مراتب طبیعت و تا آخرین تنزلات وجود که با عنوان مرتبه عمائی نیز نامیده میشود. پس آن همسنگ مرتبه الهی است و بین آن دو هیچ فرقی نیست مگر به ربوبیت و مربوبیت، به همین جهت است که خلیفة اللّه شده است.
البته چنانچه کسی پیدا شود که زیر بار پذیرش ادعاهای متناقض نرفته و اجتماع نقیضین را محال بداند، جا دارد از قیصری سؤال کند: با وجود شواهدی که از کلام خود او و ابنعربی در مورد یکی بودن خالق و مخلوق و رب و مربوب آوردیم، ادعای تفاوت و فرق بین ربوبیت و مربوبیت را بر چه اساسی ارائه میدهد؟! رساله "لقاء اللّه" همین سخن قیصری را به عنوان وجه پنجمی برای تفسیر وحدت وجود شمرده و آن را عالیتر و شامختر و دقیقتر
و شریفتر از چهار تفسیر قبلی میداند... گذشته از اینکه بطلان سخن قیصری و تناقض و مخالفت آن با عقل و برهان و دین آشکار است، جای این سؤال هست که چطور میتوان این تفسیر را عالیتر و دقیقتر و شامختر و شریفتر از چهار تفسیری دانست که دست کم یکی از آنها بنابر تصریح خود مؤلف رساله "لقاء اللّه" دارای مفاسد فراوان عقلی و شرعی بوده، و مخالف با قواعد برهانی محکم است و به اعترافِ خود ایشان موجب نفی خالقیت خداوند و مخلوقیت ممکنات، بلکه موجب نفی اصل وجود ممکنات میگردد؟!
و کتاب مبینی است که این انسان کوچک، نمونه و نسخه مختصری از آن میباشد.این گفتار کفر رسوا و زندقه صرف است، کسی که دارای پستترین مرتبه علم باشد دهان خود را به آن آلوده نمیکند، و نسبت دادنِ این امر به بزرگان و رؤسای صوفیان افترای محض و تهمت بزرگی است که باطن وجود ایشان از آن برکنار است.
بعید نیست که سبب این گمان نادانان درباره بزرگان این باشد که اطلاق وجود گاهی بر ذات حق میشود، و گاهی بر مطلقی که شامل همه چیز است، و گاهی دیگر بر معنای عام عقلی؛ زیرا ایشان بسیار میشود که وجود را بر معنای سایهایِ وجودی اطلاق کرده، پس آن را بر مراتب تعینات و وجودات مخصوص حمل میکنند، لذا احکام آنها بر آن جاری میشود.
شما بار دیگر به نصوصی که از اهل عرفان و فلسفه درباره وحدت وجود نقل کردیم رجوع کنید تا کاملا ببینید که بیان این تفصیلات جز کوششی برای گم کردن اصل مطلب و پنهان کردن آن در میان انبوه الفاظ و تعبیرات و تقسیماتِ اعتباری و غیر واقعی هیچ چیز دیگری نیست، و تجلی واقعیتِ عقیده ایشان در ضمن نصوص صریح خودشان، واضحتر از آن است که ممکن باشد با این عبارتپردازیها چهره واقعیِ آن را بپوشانند.
اینجاست که باید پرسید: انسان چرا باید سخنانی بگوید که پس از آن مجبور باشد عینا آنها را کفر و زندقه و الحاد و باطل و نادرست بشمارد، و اعتقاد به آن را از جهالت و نادانی و دوری از علم و دانش بداند، و از انتساب به آن وحشت داشته باشد؟! آیا این بزرگمتفکر و متعمق در ذات خداوند که راسخان در علم و معادن علم الهی علیهمالسلام از ورود در آن حذر میکنند، و نتیجه آن را الحاد و زندقه میدانند از یاد برده است که اعتقاد به هر نوع دوئیت حقیقی در وجود، به هر نحوی که باشد به هیچ عنوان با مبانی تفکر وحدت وجودیان نمیسازد و بر تمامی عقاید ایشان خط بطلان میکشد؟!
بهترین دلیل بر اینکه نسبت مذکور به تمامی اکابر عرفان و تصوف عین واقعیتِ است نه تهمت و افترا همین پاسخی است که ملاصدرا به عنوان دفاع از عقاید صوفیان ارائه میدهد زیرا بدیهی است تفاوت "مطلق و مقید" و "عام و خاص" امری اعتباری بوده، و محال است که "مطلق" یا "عام"، وجودی جدا از مقیدات و مصادیق خاص خود داشته باشند. "ابنعربی" صریحا میگوید:
إن الاشیاء لم تفارق خزائنها، وخزائن الاشیاء لم تفارق عندیة الحق تعالی، وعندیة الحق تعالی لم تفارق ذات الحق تعالی، فمن شهد واحدة من هذه الامور الثلاثة فقد شهد المجموع، وما فی الکون أحدیة إلا أحدیة المجموع.(1)
1) . کتاب المعرفة، 36.
اشیا، از خزائن خود جدا نشدهاند، و خزائن اشیا نزد حق تعالی بودن را وانگذاشتهاند. و نزد حق تعالی بودن، از ذات حق تعالی مفارقت نجسته است. پس هر کس یکی از این امور سه گانه را مشاهده کند، هر سه را مشاهده کرده است. و در صحنه وجودْ هیچ احدیتی جز احدیت مجموع وجود ندارد.
و میگوید:
کل ذلک من عین واحدة لا، بل هو العین الواحدة، وهو العیون الکثیرة.(1)
همه آنها از یک عین است، نه، بلکه او خودش عین واحد است، و او خودش عیون کثیر است.
و "قیصری" در شرح آن گوید:
أی کل ذلک الوجود الخلقی، صادر من الذات الواحدة، ثم أضرب عنه لانه مشعر بالمغایرة، فقال: بل ذلک الوجود الخلقی هو عین تلک العین الواحدة الظاهرة فی مراتب متعددة، وذلک العین الواحدة التی هی الوجود المطلق، هی العیون الکثیرة باعتبار المظاهر المتکثرة. کما قال:
سبحان من أظهر ناسوتهسر سنا لاهوته الثاقب
ثم بدا فی خلقه ظاهرافی صورة الاکل والشارب
فانظر ما ذا تری.(2)یعنی: همه آن وجودهای خلقی، صادر از همان ذات واحد است، و چون از این سخن بوی مغایرت میآید، از آن برگشته و میگوید: بلکه آن وجود خَلقی، عینِ همان واحدی است که در مراتب متعدد ظاهر است. و آن ذات واحدی که همان وجود مطلق است به اعتبار مظاهر فراوانش، خودِ همان عیون کثیر و فراوان میباشد.
وحدت وجودیان هنگامی که با سیل انتقادات اهل دین و برهان مواجه میشوند، برای فرار از اشکالات منتقدین میگویند:
وحدت وجود معانی گوناگونی دارد که بعضی از آنها باطل است و بعضی دیگر صحیح میباشد!!
اما کمترین تأمل نشان میدهد حقیقتِ معنای وحدت وجود یک چیز بیشتر نیست، و آن همین است که:
آنچه موجود است حقیقتی واحد است که نه آغازی دارد، نه انجامی؛ و نه ابتدایی دارد، نه انتهایی؛ و نه خالقی دارد، نه آفرینندهای؛ بلکه همین حقیقت واحد هر لحظه به صورتی درمیآید و هر آن به شکلی در تجلی و ظهور است.
ارائه تفسیرهای مختلف برای وحدت وجود امری کاملا صوری و ظاهری است نه درونی و محتوایی، و این کار تنها برای سرپوش گذاشتن بر مخالفت آشکار عقیده وحدت وجود با عقل و شرع به میدان آمده است. وحدت وجودیان همان معنای واحدی را که گفتیم با تعبیرات مختلف و مثالهای گوناگون بیان میدارند، گاهی مثال "موج و دریا" میآورند، دیگرگاه "نفس و قوای آن" یا "آینه و عکسهای متعدد" را شاهد قرار میدهند، گاهی به "عدد و نور و مراتب آن دو" مثال میزنند؛ ایشان گاهی اشیا را "اجزای ذات خدا" (یعنی همان وجود بی سر و ته) میگویند، و گاهی آنها را "مراتب وجود او"
میشمارند، و دیگرگاه همه چیز را "حصههای وجودی(1)
"نور علی نور" مینویسد: هر یک از کلمات وجودی جدولی از بحر وجود است که آن بحر ملکوت اوست... این انتساب کلمات نوری موجودات به وجود حقیقی که حق سبحانه است همان است که کمل اهل توحید فرمودهاند: "هویة کل شیء فی الحقیقة شعاع هویته": [در واقع حقیقت ذات هر چیزی، شعاعی از حقیقت ذات خداست] و از این شعاع تعبیر به "رب شیء"، و "سر و حصؤ وجودی او" نیز میشود. این حدیث صادقی است سلام اللّه تعالی علیه: "یفصل نورنا من نور ربنا کشعاع الشمس من الشمس": [نور ما از پروردگارمان جدا میشود مانند نور خورشید از خورشید]... پس تعبیر به شعاع ناصّ است که اشیاء به تمامتشان از علم به عین نازل نشدهاند، بلکه نازل شدهاند در حالی که متصل به اصل خودشانند. "نور
علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور" حسنزاده، حسن 77. البته بر اهل تحقیق روشن است که روایت مورد استناد ایشان دارای هیچگونه اعتبار علمی نمیباشد.
وی" میدانند؛ آنگاه برخی غافل از اینکه اصل مطلب یک چیز بیشتر نیست، و اختلافاتی که در این مورد ارائه میشود، تنها در تعبیرات و مثالها و وجوه اعتباری و غیر واقعی است هر مثالی را مسلکی میپندارند و هر تعبیری را مذهبی به شمار میآورند!! در حالی که خود مؤلف رساله "لقاء اللّه" معترفند که جز "وجوب" هیچ چیز دیگری در کار نبوده، و بحث در "امکان" تنها برای سرگرمی است!!(2)"شرح
اسفار" مینویسد: عدم الممکن من حیث وجوده ممتنع بامتناع عدم قیومه.
نیز: بل وجوده (الممکن) واجب بوجود الواجب. "شرح اسفار" (حسنزاده، حسن) 1 / 113. نیز رجوع کنید به اسفار 1 / 128 129.
به هر حال در رساله "لقاء اللّه" نیز معانی متعددی برای وحدت وجود ارائه شده است، ولی در آنجا هم اولا هیچ اختلاف واقعی و حقیقیای بین معانی مختلف وحدت وجود، نشان داده نشده است. ثانیا در تقسیمبندی ارائه شده در
آنجا عین همان عقیدهای باطل دانسته شده است که وحدت وجودیان و حتی خودِ مؤلف رساله "لقاء اللّه"، و بلکه خود ملاصدرا در جاهای دیگر آن را قبول کردهاند. رساله "لقاء اللّه" در این مورد وحدت وجود را به چهار معنی تفسیر میکند که عبارتند از:
اولین تفسیر عقیده "وحدت وجود" این است که گفته شود:
وجود، واحد شخصی بوده، و وجودِ بقیه اشیا مانند دریا و امواج آن چیزی جز صورتهای مختلف همان حقیقت واحد نیست.
و ما بیان داشتیم که این تفسیر عینا همان چیزی است که وحدت وجودیها(1)به آن معتقد بوده، و خود ایشان هم به بطلان آن معترفند.
1) . تذکر این نکته ضرورت دارد که از جهت اصول و مبانی، هیچ تفاوتی بین نحلههای مختلف فلسفی و عرفانی وجود ندارد، مکتب "مشاء" و "اشراق" و "حکمت متعالیه" و "عرفان هندی" و "بودایی" و "یونانی" و "ابنعربی" و... همه یک چیز میگویند، جز اینکه برخی از آنان تا نیمه راه آمده، به نتایج صریح مبانی و اصول خویش ملتزم نشدهاند، ولی برخی دیگر مانند "ملاصدرا" و "ابنعربی" کاملا جسورانه و بیباک، تا آخرِ راه را رفته، وجود عالم را وهم و خیال انگاشته، و همه چیز را عین ذات خداوند دانستهاند!! بدیهی است هر کس زیر بار اعتقاد به معنای واقعی "خلقت و آفرینش الهی" نرود، و نپذیرد که خداوند متعال اشیا را بدون سابقه وجودی آنها لا من شیء، آفریده است، (که البته تمامی اهل فلسفه و عرفان این چنینند)، برای فرار از التزام به "وحدت شخصی وجود" هیچ راهی نداشته، باید "ذات خدا و خلق" را عینا یک چیز دانسته، و تعدد و تغایر آنها را صرفا امری اعتباری و غیر واقعی مانند تفاوت بین "کل و اجزای آن" یا "دریا و امواج آن" بشمارد. آنگاه شگفت اینکه چه بسیار متفکرین ناپختهای که عمر گرانبهای خود و دیگران را در جست و جوی تفاوتهای مشربهای مختلف فلسفی و عرفانی (مانند تفاوت بین قائلین به "صدور" یا "تشکیک" یا "حصص" و "وحدت وجود" یا "وحدت وجود و موجود")، مشغول میدارند!!
تفسیر دوم این است که گفته شود:
وجود، یک سنخ و یک حقیقت بیشتر نیست که همان سنخ واحد، دارای مراتب مختلف بوده، فراترین مرتبه آن خدا است، و بقیه مراتب، در سنخِ اصلِ حقیقتِ وجود با خداوند متحد میباشند، و تفاوتشان تنها در این است که ضعیفترند، و درجه آنها از حیث وجود و شؤون آن کمتر است.
در رساله مزبور این عقیده صحیح و موافق با عقل و شرع دانسته شده، و تفاوت آن با تفسیر اول در این جهت بیان شده است که گفتهاند: در این تفسیر، "وجودْ" حقیقتی دارای مراتب میباشد، ولی در تفسیر اول حقیقتِ وجودْ واحد شخصی و بدون مراتب است.
با اندک تأملی واضح است که بین این تفسیر و تفسیر اول هیچ تفاوت واقعی و حقیقیای وجود نداشته، و بطلان این عقیده نیز واضحتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد. این تفسیر حتی در نظر خود مؤلف رساله "لقاء اللّه" نادرست و غیر قابل تصور میباشد و به نظر ایشان باید این عقیده به عقیده کسانی برگردانده شود که وجود را "واحد شخصی" و بدون مراتب میدانند(1)
نیز رساله مزبور مینویسد: اینقدر در رد قول به تشکیک وجود برای اهل استبصار کافی است، و کسی که خداوند چشم بصیرت او را منور گردانید، و آنچه را که گفته شد فهمید و در آن امعان نظر کرد، از رفع شبهههای وهمیه و معارضات باطله عاجز نیست. رجوع شود به رساله "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم"، فصل "نفی تشکیک وجود به اصطلاح اهل نظر"، و فصل "أیضا تزییف تشکیک وجود به اصطلاح اهل نظر"، و فصل "تمیز تشکیک عارف و حکیم".
که1) . در رساله مورد اشاره آمده است: "خلاصه اینکه به رأی مشاء، تشکیک در حقایق متباینه موجودات است؛ ولی به نظر صاحب اسفار در حقیقت واحده ذات مراتب؛ و در مشهد عارف، در حقیقت واحده ذات مظاهر که آن را فائل و آفل میداند".
آنان همان اهل عرفانند و عقیده ایشان همان چیزی است که در تفسیر اول بیان شد، و از جانب خود ایشان به بطلان آن صریحا اعتراف گردید.(1)
1 / 71.
تفسیر سوم این است که گفته شود:
وجود، هم واحد است و هم کثیر و فراوان!! زیرا "وحدت" آنقدر وسعت دارد که شامل همه کثرتهای واقعی میباشد و تمامی ماسوای خود را در احاطه خود دارد.
بطلان این تفسیر نیز نیازی به توضیح ندارد چه اینکه روشن است مراد از وحدت در این تفسیر به یکی از این معانی خواهد بود:
الف) "وحدت حقیقی" یعنی اینکه: ذات خداوند چیزی است بر خلاف تمامی چیزهای دیگر، که همه آنها دارای اجزا (که کثرت واقعی است) بوده، و در تغیر و تبدل به صورتهای مختلف میباشند.
ب) "وحدت اعتباری" یعنی اینکه: تمامی اشیا روی هم، به گونهای غیرمحدود و نامتناهی مجموعه واحدی را تشکیل میدهند.
ج) "وحدت اطلاقی" یعنی اینکه: اگر ما خصوصیات اشیای مختلف را در نظر نگیریم، و وجود را به نحو مطلق و بدون هر گونه قید و خصوصیتی در نظر داشته باشیم، این معنای مطلق یکی بیشتر نبوده و تعدد آن محال است.
1) . ملاصدرا صریحا اعتراف میکند که اعتقاد به دارای مراتب بودنِ وجود، چیزی است که فلسفه آن را فقط در مقام بحث و تعلیم عنوان میکند و گرنه حقیقتِ آن چیزی نیست که با عقیده وحدت وجود و موجود صوفیان و عارفان منافی باشد، او میگوید: ومما یجب أن یعلم أن إثباتنا لمراتب الوجودات المتکثرة، ومواضعتنا فی مراتب البحث والتعلیم علی تعددها وتکثرها، لا ینافی ما نحن بصدده من ذی قبل إن شاء اللّه من وحدة الوجود والموجود ذاتا وحقیقة، کما هو مذهب الأولیاء والعرفاء من عظماء الکشف والیقین. اسفار،
در صورت اول، وجودِ تناقضِ واقع در تفسیر مزبور بر اساس بدیهیترین اصول ریاضی و منطقی واضح است، چه اینکه محال است "وحدت حقیقی" و "کثرتِ حقیقی" در یک مورد جمع شوند، بلکه در هر موردی ناچار باید یکی از آن دو را اعتباری دانست.(1)
صورت دوم هیچ ربطی به اعتقاد اهل دین و برهان ندارد، و با عقیده هر انسان دهری و ملحدی موافق است.
صورت سوم(2)
صرفا امری عقلی بوده، دارای وجود واقعی و عینی نیست، در حالی که خداوند متعال موجودی واقعی، و دارای وحدت حقیقی است، نه یک موجود ذهنی یا اعتبار عقلی که اصلا وجود عینی و واقعی نداشته باشد.(3)
بنابراین
باید در مسئله "وحدت" یا تسلیم عقیده اهل برهان و ادیان شد، و یا اینکه باید پذیرفت خدای واقعیِ وحدت وجودیان، غیر از مجموعه جهان متغیر و متبدل هیچ چیز دیگری نیست. در رساله "لقاء اللّه" نیز صریحا اعتراف شده است که کسی که وجود مطلق را متحد با سایر اشیا یا عین وجود آنها بداند، چه به تکثر ممکنات قائل باشد و چه نباشد، در هر دو صورت چون به
1) . با اینکه وجود کثرت در طبیعت و واقعیت، امری قطعی و غیر قابل انکار است و در رساله لقاء اللّه نیز صریحا به این حقیقت اعتراف شده است، اما اهل عرفان در این مورد هم بر خلاف حکم بدیهی عقل و برهان، کثرت اشیا و مخلوقات را که امری واقعی و محسوس میباشد امری اعتباری دانستهاند، و وحدتِ اشیا را که بدون تردید امری اعتباری است و از فرضِ وحدت برای مجموعه اشیایی که واقعا متکثرند صورت مییابد، امری واقعی و حقیقی میشمارند!!.
2) . چه مقید به شرط اطلاق باشد مطلق قِسمی و چه نباشد (مطلق مَقسمی).
3) . علاوه بر اینکه بین این تفسیر با تفسیر اول، هیچ تفاوت اساسی وجود ندارد، زیرا اگر اختلاف بین دریا و امواج آن امری اعتباری و پوچ باشد، تفاوت بین یک حقیقت و ظهورات آن نیز صرفا اعتباری و پوچ خواهد بود، و اگر اختلاف بین ظهورات یک شیء با اصل وجود آن، بتواند مناط کثرت واقعی باشد، باید پذیرفت امواج مختلف دریا هم که در تفسیر اول گفته شد موجب تعدد و تکثر واقعی آن خواهند بود.
وجود خالق و فاعلی خارج از آنها اعتقاد ندارد، عقیدهاش باطل و دارای تناقض است. کتاب مذکور از "میرزا محمدرضا قمشهای" نقل میکند:
ذهبت طائفة من المتصوفه إلی أن الوجود حقیقة واحدة لا تکثر فیها ولا تشأن لها، وما یری من الممکنات المکثرة أمور موهومة باطلة الذوات کثانی ما یراه الاحول. وهذا زندقة وجحود ونفی له تعالی لان نفی الممکنات یستلزم نفی فاعلیته تعالی... وذهبت طائفة أخری منهم إلی أن الممکنات موجودة مکثرة ولا جاعل ولا فاعل لها خارجا، والوجود المطلق متحد بها بل هو عینها، وهذا إبطال لها وتعطیل لها فی وجودها، فإنه حینئذ لا معطی لوجودها، لان المفروض أن لا واجب خارجا عنها، والشیء لا یعطی نفسها، ولا یوصف الممکن بالوجوب الذاتی... ویظهر من هذا البیان أن کلا القولین یشتمل علی التناقض.(1)
گروهی از صوفیان بر این عقیدهاند که وجودْ حقیقتی واحد است که دارای تکثر و تشأن نیست، و ممکناتِ فراوانی که دیده میشوند اموری خیالی میباشند، و مانند دومین چیزی که شخص دوبین میبیند(2)
هر چیز جز او که آید اندر نظرتنقش دومین چشم احول باشد
یعنی من حیث أنها تری ذواتا مستقلة منفصلة. "حاشیه اسفار"، 1 / 304: همانا اکثر مثالهایی که خدائیان میزنند عکس و سایه و پژواک و دومین چیزی است که به چشم دوبین میآید، مانند گفته عارف:
هر چیز جز او که آید اندر نظرتنقش دومین چشم احول باشد
یعنی از این جهت که آنها را چیزهایی مستقل و جدا میبیند.
ذاتشان باطل است. این عقیده زندقه، و انکار و نفی وجود خداوند است، زیرا نفی وجود ممکناتْ مستلزم نفی فاعلیت(3)
و آفریدگاری خداوند
1) . رساله "لقاء اللّه" حسن زاده، حسن 27 28.
2) . ملاهادی سبزواری میگوید: إن أکثر تمثیلات المتألهین، العکس، والظل، والصدی، وثانی ما یراه الأحول کقول العارف:
3) . هزار و یک نکته مینویسد: آخوند ملاصدرا طاب ثراه در اول گرچه توحید خاص را تعقل نفرموده، ولی در بحث علت و معلول که در ضیق خناق افتاده اعتراف به مطلب قوم اعنی عارفین باللّه فی الحقیقه نموده که علیت نیست فی الحقیقة مگر تنزل علت به مرتبه نازله و الآن حصص الحق را بر زبان آورده. "هزار و یک نکته" حسن زاده، حسن 118، به نقل از سید احمد کربلایی.
تعالی است... گروهی دیگر از ایشان چنین معتقدند که ممکنات متعددند و خالق و فاعلی خارج از خود آنها وجود ندارد، و وجود مطلق با وجود آنها متحد، بلکه عین(1)
30: اینکه خداوند خودش را اینگونه وصف کرده است که بینیاز از عالمیان است، فقط برای کسانی است که خیال میکنند خداوند عین عالم نیست.
نیز: العالم صورة الحق تعالی، والحق تعالی هویة العالم وروحه. "کتاب المعرفة"
90: عالم صورت حق تعالی است، و حق تعالی خودِ عالم و روح عالم است.
ملاصدرا میگوید: کل ما ندرکه فهو وجود الحق فی أعیان الممکنات. "اسفار" 2 / 294: هر چه ادراک میکنیم همان وجود حق در اعیان و اشخاص ممکنات است.
و میگوید: لیس فی دار الوجود غیره دیار، و کل ما یترائی فی عالم الوجود أنه غیر الواجب المعبود فإنما هو... فی الحقیقة عین ذاته. "اسفار"، 2 / 292: در صفحه وجود، جز او هیچ کس نیست، و هر چه در عالم وجود، غیر از واجب معبود جلوه میکند... در حقیقت عین ذات خداوند است.
ابنعربی میگوید: إن العارف من یری الحق فی کل شیء؛ بل یراه عین کل شیء. "فصوص الحکم، فص هارونی": خداشناس کسی است که حق را در هر چیز، بلکه عین همه چیزها ببیند.
خود آنها است.
این عقیده نیز وجود ممکنات را نفی کرده و باطل دانسته است، زیرا فرض این است که خدایی خارج از آنها وجود ندارد، و حال اینکه هیچ چیزی ممکن نیست آفریننده خودش باشد، و ممکن الوجود نمیشود دارای وجوب ذاتی باشد... و از این بیان روشن میشود که هر دو عقیده دارای تناقض است.
آری، اعتقاد به "خلقت" و "آفرینش الهی" و اینکه خداوند تعالی اشیا را بدون مایه و سابقه وجودی آنها آفریده است، هرگز با مبانی فلسفی و عرفانی که همه چیز را پدید آمده از ذات خداوند، و یا صورتهای گوناگون هستی او
1) . ابنعربی میگوید: إعلم أن وصف الحق تعالی نفسه بالغنی عن العالمین، انما هو لمن توهم أن اللّه تعالی لیس عین العالم. "کتاب المعرفة"،
میپندارد سازگار نیست؛ و اهل فلسفه و عرفان و تصوف تا هنگامی که به حدوث حقیقی و مخلوقیت واقعی اشیا اقرار نکنند، دائما دچار تناقضات خواهند ماند.
تفسیر چهارم:
تفسیر چهارمی که در کتاب "لقاء اللّه" برای وحدت وجود ارائه شده است این است که گفته شود:
خداوند، ممکنات مختلف و متعدد را ایجاد کرده است و آنها مانند کلامی که دلالت بر وجود متکلم میکند با وجود خود، علم و حیات و قدرت و اراده خداوند را ظاهر میسازند، و مانند عکسهای متعددی که دلالت بر وجود یک شخص میکنند و خود آن شخص در آن عکسها موجود نیست، ذات خداوند هم در وجود مخلوقات نمیباشد، ولی کسی که غرق در دیدن عکسها میشود از فرط عشق به صاحب عکسها، التفاتی به عکسها ندارد و تنها به صاحب عکسها توجه دارد.
این تفسیر با صرف نظر از تذکراتی که پیرامون آن لازم است(1) با مبانی عقیدتی اهل فلسفه و عرفان در تضاد کامل است، و اصلا معلوم نیست به چه
1) . از کنار تفسیر چهارم با مسامحه فراوان گذشتهایم و البته چنانکه تذکر دادیم اگر این عقیده درست باشد، درستی آن به خودی خود دلیلی روشن بر بطلان نظریه وحدت وجود خواهد بود، و عنوان کردن آن در ضمن تفسیرات عقیده وحدت وجود ناشی از بیتوجهی به مبانی فلسفی و عرفانی درباره وحدت وجود است. به هر حال با صرف نظر از نقد و بیان اشکالات این تفسیر، باید دانست که تحصیل این دیدگاه در مسأله توحید، گرچه ظاهری فریبنده و دلربا دارد، اما تفسیر آن در نگاه وحدت وجودیان با تفسیر آن از نگاه الهیین تباین کلی داشته، و اساس ضلالتهای سلوکی عارفان، و رسیدن ایشان به خود خداانگاری از همین نقطه شروع میشود. سالک سیر عرفانی گرچه به ظاهر مدعی رفع انانیت از وجود خویش است، اما واقع امر این است که او از وجود خویش تنها رفع انانیت مخلوقی میکند، و در مقابل، انانیت الهی و ربوبی را برای خود ثابت و مسلم میداند؛ و به جای اینکه بدیها را از خویشتن دانسته، و خوبیها را از فضل و رحمت پروردگار خود بداند، به طور مطلق از وجود و فعل خویش چشم پوشیده، و هر وجود و فعلی را از آن خداوند متعال میداند. بیان مفصل این مطلب و نقد و بررسی اشتباهات آشکار سیر و سلوک عرفانی، و بیان تقابل و تضاد آن با مبانی مکتب عقل و وحی در "هدف" و "ابزار" و "نتیجه"، نیازمند کتابی مستقل است.
ملاک و معیاری چنین تفسیری را که به صراحت مناقض با عقیده "وحدت وجود"، و "یکی بودن ذات خالق با مخلوقات" است "وحدت وجود" نامیده، و آن را از تفاسیر عقیده "وحدت وجود خالق و مخلوق" شمردهاند؟!
ذکر کردن این تفسیر در ضمن تفاسیر وحدت وجود، به این نتیجه میانجامد که برخی خیال کنند ممکن است "وحدت وجود" معنای صحیح و قابل قبولی هم داشته باشد، لذا به آن روی آورده و خدای ناخواسته برای ابد از سعادت ایمان و اعتقاد به توحید و وجود آفریدگار جهان و جهانیان محروم بمانند.
رساله "لقاء اللّه" از میان چهار تفسیر فوق، تفسیر دوم و سوم و چهارم را صحیح دانسته، و تفسیر اول را باطل میداند. ولی چنانکه توضیح دادیم معلوم شد تفسیر اول اصل عقیده وحدت وجودیان میباشد که در موارد فراوان آن را با عین همان عباراتی که به بطلان آن معترفند بیان داشتهاند. تفسیر دوم و سوم نیز به تفسیر اول برمیگردد و هیچ اختلاف واقعی و حقیقیای بین آنها وجود ندارد. و تفسیر چهارم اصلا ربطی به عقیده وحدت وجود ندارد، چه اینکه عقیده وحدت وجود میگوید: خالق و مخلوق و عکس و پرده و نقاش و نقاشی و عاشق و معشوق و ظاهر و مظهر و دلیل و مدلول و بیننده و دیده و دیده شده و آیینه و... همه یک چیزند و غیر از خدا اصلا چیزی وجود ندارد که بخواهد از وجود خودش غافل شود یا نشود:
غیرتش غیر در جهان نگذاشتلاجرم عین جمله اشیا شد!
همه از وهم توست این صورت غیرکه نقطه دایره است در سرعت سیر
بنابر این، تفسیر چهارم در حقیقت نقض عقیده وحدت وجود است نه تفسیر آن.
از آنجا که ادعاهای اصحاب مسلکهای معرفت بشری غالبا با مقتضای عقل و برهان موافق نمیباشد پیوسته به مذمت عقل و استدلال پرداخته، و ادعاهای خویش را به کشف و شهود مستند میسازند. جالبتر اینکه ایشان دارای عقایدی مخالف با یکدیگر نیز بوده، و ادعاهای ضد و نقیض، و مخالف با ضروریات عقل و دین نیز ارائه میدهند. مثلا "ابنعربی" بر این پندار است که:
و آنچه را که خاتم انبیا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سایر پیامبران به واسطه ملک از خداوند دریافت داشتهاند، او بدون واسطه از خداوند استفاده نموده است!(2)
*در شهود وی مقام ابوبکر و عمر و عثمان از امیرالمؤمنین علیهالسلام برتر بوده است!!(2)
حضرت ابوطالب علیهالسلام کافر از دنیا رفته است.(4)
شیعیان اهلبیت علیهمالسلام گمراه و گمراهکننده و گولخورده شیطان بوده، و دشمنی ایشان با دشمنان اهلبیت علیهمالسلام از خدعههای شیطان در مورد ایشان میباشد.(5)
در کشف و شهود، حقیقت شیعیان مانند خوک دیده میشود!(6)
محقق خوانساری قدسسره در باره ابن عربی میفرماید:
من العرفاء بالباطل والمین والمتصوّفة الذین خسروا فی الدارین، وهم... ومحی الدین العربی الاشبیلی الاندلسی الذی هو فی الحقیقة ماحی الدین ومجانب طریقة الملیین ومدعی
الافضلیة علی خاتم النبیین، و[أنه] ختم الولایة به من بین المهدیین، وأن الفضیلة للاولیاء علی الانبیاء، وأنه أخذ المعارف والاحکام من اللّه بمثل الایحاء...(1)
یکی از عرفای باطلسرای نادرست اعتقاد و صوفیانی که خسران دنیا و آخرت گریبانشان را گرفته... محی الدین عربی اشبیلی آندلسی است. او در حقیقت "ماحی الدین" (از میان برنده دین) و فرار کننده از راه و روش و آیین اهل ادیان بوده و مدعی برتری بر خاتم النبیین صلیاللهعلیهوآلهوسلماست و خود را در بین تمامی هدایت یافتگان دارای مقام برتر ختم ولایت دانسته و میگوید که اولیای مانند خود وی از تمامی پیامبران بالاترند! و نیز مدعی است که او معارف و احکام را به مانند وحی از خود خداوند دریافت داشته است.
و نیز میفرماید:
أخذ فی جملة مصنفاته من کل قریب وبعید، ونقله من کل قدیم وجدید ، سوی أهل بیت العصمة والطهارة وخزنة العلم والحکمة ، مثل شیخهم الغزالی والشیخ عبد القادر الجیلانی ومجد الدین البغدادی وأقرانهم المجدّین فی إثبات ولایة الجهلة بآداب الدین وحملة أوزار السفلة والمشعبدین ، ولذا سماه بعض مشایخ عرفائنا المتأخرین ب: "ممیت الدین"، وبعضهم ب: "ماحی الدین".
در تمامی نوشتههای خود مطالب را از هر کس و ناکس و تازه و کهنهای مانند پیرشان غزالی، و شیخ عبد القادر جیلانی، ومجد الدین بغدادی و امثال آنان که تمام سعی و کوششان در راه اثبات ولایت جاهلان به آداب دین و گنهکاران پست و اهل سحر و جادو و شعبده است نقل کرده ولی از اهل بیت عصمت و طهارت و خزاین علم و حکمت نقل نمیکند، به همین جهت برخی از اساتید اهل معرفت ما او را "ممیت الدین" (کشنده دین)، و دیگری "ماحی الدین" (محو کننده دین) نامیدهاند.
1) .روضات الجنات، 3 / 113.
سپس در ردّ کسانی که کلمات کفر او مانند "وحدت خالق و مخلوق" و "عبادت خدا نامیدن بتپرستی" را تأویل کردهاند میفرماید:
لو کان الامر کذلک لما بقی علی وجه الارض کافر ولا هالک، ولا جاز إظهار البراءة من أحد من أهل الممالک فی شیء من المسالک وهذا مما لا یقوله أحد من الملیین، فکیف بمن کان من أتباع النبیین ومسافری العلیین.(1)
اگر چنین چیزی درست باشد دیگر کافر و هلاکی بر روی زمین یافت نخواهد شد! و اظهار برائت از اهل ممالک در هیچیک از اعتقادات جایز نخواهد بود! و این مطلبی است که اهل هیچ آیینی آن را نمیپذیرد تا چه برسد به کسی که از پیروان انبیا و رهروان راه مکتب وحی و علوم آسمان باشد.
عین الحیاة مینویسد:
محی الدین... میگوید: جمعی از اولیاء اللّه هستند که رافضیان (شیعیان و پیروان اهل بیت علیهمالسلام) را به صورت خوک میبینند.
و میگوید: به معراج که رفتم مرتبه علی را از مرتبه ابوبکر و عمر و عثمان پستتر دیدم و ابوبکر را در عرش دیدم چون برگشتم به علی گفتم چون بود که در دنیا دعوی میکردی که من از آنها بهترم؟! الحال دیدم مرتبه تو را که از همه پستتری!(2)
"غزالی" نیز چنانکه مرحوم شیخ حر عاملی قدسسره اشاره نموده است(3)مدعی است که:
پس از مجاهدات عظیم و ریاضات فراوان و رسیدن به مقام شهود، برایش کشف شده است که مقام ابوبکر از امیرالمؤمنین علیهالسلام بسی برتر است!
ظلم و کفر و شرک مستند به خداوند است.
لعن یزید و حجاج جایز نیست.
مذهب شیعیان و رجوع ایشان به معصومین علیهمالسلام باطل است.
اعتقاد به امام غایب عقیدهای مسخرهآمیز است.
درباره شیعیان اهل بیت علیهمالسلام پیوسته میگوید: "قالت الروافض خذلهم اللّه!"
شیطان را سید الساجدین میداند.
غنا را جایز میشمارد.
حضرت ابراهیم خلیل اللّه علیهالسلام را مرتکب خطای فاحش، و پیرو شیطان میداند.
شیعیان اهلبیت علیهمالسلام را کافر میداند.
"ابنعربی" میگوید:
رأیت الحق فیالنوم مرتین وهو یقول لی: انصح عبادی.(1)
حق را دو بار در خواب دیدم که به من میگفت: بندگان مرا به سوی خیر راه بنمای!!
بزرگ صوفیان "غزالی" هم میگوید که خدا را در خواب دیده است و برای اینکه یقین کند آیا واقعا خدا را دیده است یا شیطان را، از خود او پرسیده است که: آیا تو شیطان هستی که با من سخن میگویی؟ ولی آن کس گفته است: نه،
1) . فتوحات مکیة، 1 / 334، سطر 19.
من خدایم؛ و او از همین جا فهمیده است که واقعا خدا را در خواب دیده است نه شیطان را!!(1)
فلسفهخوانان غالبا فریفته این مطلب شدهاند که میبینند اهل فلسفه و عرفان مدعیاند مطالب خود را بر اساس اشراق حقایق و شهود واقعیات به دست آوردهاند. ایشان از این نکته غافلند که اولیای فلسفه و عرفان هر گاه در اقامه دلیل برای اثبات مدعای خویش عاجز و درمانده میشوند با همین ادعاهای بزرگ اذهان مخاطبان را آنچنان به تصرف درمیآورند که دیگر ایشان هرگز حتی سؤال نمیکنند: اگر این سخنان، الهاماتِ عرشی و تأییدات ربانی است، و اگر مثلا ادعاهای "ملاصدرا" در این مورد قابل پذیرفتن است، چرا خود او عین همین ادعاها را از "شیخ اشراق" و سایر مدعیان کشف و شهود و اشراق نمیپذیرد، و به نقد و ابطال اشراقات و الهامات ادعایی آنان میپردازد؟! مگر نه این است که "شیخ اشراق" هم از امثال خود عقب نیفتاده، و در مقدمه "حکمة الاشراق" مدعی است:
حقایق و مطالب آن، نخست از راه فکر و اندیشه به دست نیامده است و بلکه حصول آنها به امری دیگر بود. نهایت پس از یافت آنها جویای برهان شدم، بدانسان که هر گاه مثلا از آن براهین حاصله قطع نظر نمایم، هیچ مشککی نتواند مرا در مسائل آن به شک اندازد.(2)
چنانکه "ملاصدرا" هم در مقدمه "اسفار" مدعی است:
اشتعلت نفسی لطول المجاهدات اشتعالا نوریا، والتهب قلبی لکثرة الریاضات التهابا قویا، ففاضت علیها أنوار الملکوت... ولحقتها الاضواء الاحدیة وتدارکتها الالطاف الالهیة،... وانکشف لی رموز لم تکن منکشفة هذا الانکشاف من البرهان، بل کل ما علمته من قبل بالبرهان عاینته مع زواید بالشهود والعیان من الاسرار إلالهیة والحقایق الربانیة والودائع اللاهوتیة... فألهمنی اللّه الافاضة مما شربنا جرعة للعطاش الطالبین.
در اثر مجاهدات طولانی، نفسم اشتعالی نوری یافت. و در اثر کثرت ریاضات، قلبم حرارتی قوی پیدا کرد. پس انوار ملکوت بر آن تابیدن گرفت... و پرتوهای احدیت به آن پیوند خورد، و الطاف الهی آن را دریافت... و رموزی برای من منکشف شد که در اثر برهان چنین انکشافی را نداشت، بلکه تمامی اسرار الهی و حقایق ربانی و ودایع لاهوتی را که از پیش با برهان دانسته بودم، با زوائدی بر آن به شهود و عیان مشاهده کردم... پس خداوند به من الهام کرد که جرعهای از آنچه نوشیدهام بر جویندگان تشنه افاضه کنم.
کاملا روشن است که این ادعاها هیچ اساسی ندارد لذا چنانکه گفتیم خود این مدعیان، چنین سخنانی را از یکدیگر نمیپذیرند، و افکار و ادعاها و نوشتههای همدیگر را نقد و ابطال میکنند. ولی برخی دیگر این ادعاها را باور کرده، بدون اینکه ذرهای قابلیت دفاع عقلانی در اندیشههای فیلسوفان و عارفان بیابند، سخنانی را که ایشان به نفع خودشان گفتهاند پذیرفته، و نخبگان عرصه علم و تحقیق و برهان و استدلال و عقلانیت، عالمان فهیم و بیدار بزرگ را به نفهمی و جهالت نسبت میدهند!
آری، بدیهی است بدون تمسک به این ادعاهای بزرگ و اثرات تخدیری آن، هرگز نمیتوان اعتقاداتی را که در تضاد و تقابل مستقیم با احکام روشن عقل و وحی است به دیگران تحویل داد؛ لذا میبینیم کسانی که ندای ملکوتی قرآن کریم: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ»را پاسخ گفتهاند، خود را نیازمند این ادعاها ندیده، هرگز روش صادقانه علم و تحقیق را رها نکردهاند، و به شعارهای فریبنده و راهکارهای تخدیرکننده و دور از عقل و برهان درویشانه و صوفیانه پناه نبردهاند.
آیا ما واقعا به چه میاندیشیم و انتظار چه میبریم؟! آیا پیوسته صلاح را در این میدانیم که این سخنان مسکوت بماند و هیچکس دم برنیاورد تا مسائل اصولیترمان حل شود، و شخصیت بزرگانمان لکهدار نشود؟! آیا کدام بزرگی بزرگتر از اسلاممان، قرآنمان، پیامبرمان، امامانمان، معارفمان، توحیدمان، و امامت و ولایتمان؟! و کدام شخصیتی فراتر از هشامها و مفضلها و محمد بن مسلمها و یونس بن عبدالرحمانها و فضل بن شاذانها و سید مرتضیها و شیخ طوسیها و شیخ مفیدها و محقق طوسیها و علامه حلیها و فاضل مقدادها وعلامه مجلسیها و اکثریت قریب به اتفاق فقهایمان که سر تا پا توحید بودند و دشمن آشکار و خستگیناپذیر فلسفه و عرفان و تصوف و وحدت وجود و جبر و تشبیه و...؟!
آیا پس از بر باد رفتن اصل توحیدمان در مقابل "وحدت وجود"، و نیز اصل ولایت پیامبران و امامانمان در مقابل "انسان کاملِ" اهل عرفان و تصوف که خود بحثی جدا و کامل میطلبد دیگر چه چیزی برای ما و اسلام ما خواهد ماند که این دو فدای آنها شوند؟! کجاست آن امیرالمؤمنینی که شمشیرش دو دم دارد، و دم توحیدش پیشتر است تا آن دم دیگر؟! همو که در بحبوحه نبرد پیام میدهد:(1)
در هنگامه جنگ جمل مردی از اعراب از امیرالمؤمنین علیهالسلامپرسید: آیا شما خداوند را واحد میدانید؟ پس مردم از هر طرف به او هجوم آوردند که مگر پریشانی و مشغولیت امیرالمؤمنین علیهالسلام را نمیبینی؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: وایش گذارید چه اینکه ما برای همان چیزی میجنگیم که این عرب در جستوجوی آن است.
اول توحید، پس از آن جهاد و حکومت! آنهم حکومت حق محض، و عدالت مطلق.شگفتا! گویا وی میپندارد خداوند متعال پس از شهادت هزاران نبی و وصی در راه اعلای کلمه توحید و یکتاپرستی و مبارزه با شرک و الحاد، و پس از
1) . ... إن أعرابیا قام یوم الجمل إلی امیر المؤمنین علیهالسلام فقال: یا امیر المؤمنین، أتقول: إن اللّه واحد؟ قال: فحمل الناس علیه وقالوا: یا أعرابی، أما تری ما فیه امیر المؤمنین من تقسم القلب؟ فقال امیر المؤمنین علیهالسلام: دعوه، فإن ما یریده الأعرابی هو الذی نریده من القوم. التوحید، 83؛ حضال 1/2؛ معانیالاخبار، 5.
گذشت شش قرن از رسالت خاتم پیامبران و تکمیل دین مقدس خویش به خون و زندان و شکنجه و اسارت و رنج و کرب و بلا و ابتلای جگرگوشههای او، از ارائه توحید خویش پشیمان شده و او (ابنعربی) را برای دعوت انسانها به "وحدت وجود"، و "خودخدابینی"، و "پذیرش ولایتِ شیاطینِ انس در کسوتِ انسان کامل"، و "پیوند زدن شرک و توحید"، و "آشتی میان کفر و دین و عقل و جهل"، و "وحدت ادیان و فرهنگها"، به سوی جهانیان ارسال داشته است!! او در ابتدای کتاب "فصوص الحکم" میگوید:
إنی رأیت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی مبشرة أریتها فیالعشر الاخر من محرم... وبیده صلی اللّه علیه[وآله] وسلم کتاب، فقال لی: "هذا کتاب فصوص الحکم، خذه واخرج به إلی الناس ینتفعون به"، فقلت: السمع والطاعة لله ولرسوله وأولی الامر منا کما أمرنا، فحققت الامنیة وأخلصت النیة وجردت القصد والهمة إلی إبراز هذا الکتاب کما حده لی رسول اللّه صلی اللّه علیه [وآله] وسلم من غیر زیادة ولا نقصان[!!]... فما ألقی إلا ما یُلقی إلی، ولا أنزل فی هذا المسطور إلا ما ینزل به علی، ولست بنبیٍّ رسول، ولکنی وارث، ولاخرتی حارث.
فمن اللّه فاسمعواوإلی اللّه فارجعوا
فإذا ما سمعتم ماأتیت به فعوا
ثم بالفهم فصّلوامجمل القول واجمعوا
ثم منّوا به علیطالبیه لا تمنعوا
هذه الرحمة التیوسعتکم فوسّعوا
رسول خدا صلی اللّه علیه [وآله] وسلم را در اواخر محرم در خواب دیدم... در دست آن حضرت صلی اللّه علیه [وآله] وسلم کتابی بود، به من گفت: "این کتاب فصوصالحکم است"، آن را بگیر و برای مردمان ببر تا از آن بهرهور شوند. گفتم: خدای و رسول و صاحبان امر خویش را چنانکه به ما فرمان دادهاند شنوا و مطیعم.
پس از آن آسایش یافتم و نیتم را خالص کردم و همانطور که رسول خدا صلی اللّه علیه [وآله] و سلم برایم بیان داشت، بر ابراز این کتاب بدون کم و زیاد[!] همت گماشتم.
اینک جز آنچه را که به من القا میکند القا نمیکنم، و در این نوشته جز آنچه را که بر من نازل میشود نازل نمیدارم [!]، من پیغمبر نیستم ولی وارث و کشتکننده برای آخرت خویش میباشم.
پس از خدا بشنوید، و به سوی او باز گردید، و چون آنچه را گفتم شنیدید پس آن را حفظ کنید، سپس کلام مجمل را مفصلا بفهمید و بعد از آن بر دیگران منت بگذارید و ایشان را از آن محروم نکنید. این رحمتی است که شما را دریافته است پس به آن تن دردهید.
کیست که بپرسد: اگر او واقعا خود را مأمور عالم غیب میداند و معتقد است تنها چیزهایی را که از طرف خداوند! بر وی نازل! شده، برای دیگران آورده است، و دیگران باید آنها را با منت! بپذیرند، دیگر این مطلب با ادعای پیامبری چه تفاوتی دارد؟!(1)
مولوی هم میگوید:
پس به هر دوری ولیی قائم استتا قیامت آزمایش دائم است
پس امام حی قائم آن ولی استخواه از نسل عمر خواه از علی است
مهدی و هادی وی است ای راه جوهم نهان و هم نشسته پیش رو
او چو نور است و خرد جبریل اووان ولی کم از او قندیل او
از پس هر پرده قومی را مقامصف صفاند این پردههاشان تا امام
مثنوی تصحیح استعلامی، محمد دفتر دوم، 818.
شگفتتر از همه اینکه "ابنعربی" به این ادعاهای بزرگ هم قانع نشده، بر این است که مقام ولایت و عرفان بالاتر از مقام نبوت است، لذا صاحب مقام ولایت و عرفان میتواند خارج از تشریع سخن بگوید. رجوع کنید به فصوص الحکم (شرح ابن ترکه) 1 / 559.
و آیا تنها برای ساکت کردن معترضان نیست که1) . اهل عرفان با تغییر دادن اسامی و دگرگون کردن تعبیرات، برای اولیای خود نبوتی به نام "نبوت مقامی" و "نبوت عامه" ساختهاند و در این باره میگویند: "نبو"ت مقامی" را در اصطلاح خاصه اعنی اهل ولایت، "نبوت عامه" میگویند، و گاهی به "نبوت تعریف" در مقابل "نبوت تشریع" نیز تعبیر میکنند... در "نبوت عامه" انباء و اخبار معارف الهیه است، یعنی ولی در مقام فنای فی اللّه بر حقائق و معارف الهیه اطلاع مییابد، و چون از آن گلشن راز باز آمد، از آن حقائق انباء یعنی اخبار میکند و اطلاع میدهد. چون این معنی برای اولیاء است و اختصاص به نبی و رسول تشریعی ندارد، در لسان اهل ولایت به "نبوت عامه" و دیگر اسمای یاد شده تعبیر میگردد. "نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور" حسن زاده، حسن 96.
میگوید: من پیغمبر نیستم؟! عجیبتر اینکه آن دیگران هم، حرفهایی را که حتی از پیامبران نمیتوان پذیرفت از او میپذیرند!!
خداوند متعال میفرماید:
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ * وَما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِیلا ما تُؤْمِنُونَ * وَلا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلِیلا ما تَذَکَّرُونَ * تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ العالَمِینَ * وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الاقاوِیلِ * لاخَذنا مِنْهُ بِالَیمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الوَتِینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ».(1)
«فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلا فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَوَیْلٌ لَهُمْ مِما یَکْسِبُونَ».(2)
«أَمْ عِنْدَهُمُ الغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ * أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ المَکِیدُونَ».(3)
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلی اللّهِ کَذِباً أُولئِک یُعْرَضُونَ عَلی رَبِّهِمْ وَیَقُولُ الاشْهادُ هؤُ لاءِ الَّذِینَ کَذَبُوا عَلی رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلی الظّالِمِینَ * الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَیَبْغُونَها عِوَجاً وَهُمْ بِالاخِرَةِ هُمْ کافِرُونَ».(4)
«أَمْ یَقُولُونَ ا فْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرامِی وَأَنَا بَرِیءٌ مِمّا تُجْرِمُونَ».(5)
«وَإِذ قالَ اللّه یا عِیسی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّه قالَ سُبْحانَک ما یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فینَفْسِی وَلا أَعْلَمُ ما فینَفْسِکَ إِنَّک أَنْتَ عَلامُ الغُیُوبِ * ما قُلْتُ لَهُمْ إِلا ما أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمْ وَکُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّیْتَنِی 0کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَأَنْتَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ * إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ العَزِیزُ الحَکِیمُ».(1)
به راستی آیا این همه تناقضات روشن و مغالطات آشکار که در سخنان معتقدین به وحدت خالق و مخلوق موجود است، و این همه نقد و اشکالهایی که ایشان بر یکدیگر دارند، گویای این است که پناه بر خدا خداوند و مأموران عالم غیب بر خطا و اشتباه و دارای عقاید متناقض و گوناگون!! میباشند، یا اینکه نشانگر این است که الهامگران به ایشان کسانی دیگرند، و این اسیران گرداب تفکر در امر شناخت ذاتِ غیر قابل شناخت خداوند، دستخوش امواج خیالات خویش و الهامات آن موجوداتِ ناشناخته میباشند.
قرآن کریم میفرماید:
«وَإِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ».(2)
«هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطِینُ * تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفّاکٍ أَثِیمٍ».(3)
امام صادق علیهالسلام در باره فردی که مدعی ارتباط با عالم غیب(1)
اثناعشریه، تحفةالاخیار، و...
و فرارفتن به سوی خداوند بوده است فرمودند:إن رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله قال: إن إبلیس اتخذ عرشا فی ما بین السماء والارض، واتخذ زبانیة کعدد الملائکة. فإذا دعا رجلا فأجابه ووطئ عقبه وتخطت إلیه الاقدام ترائی له إبلیس ورفع إلیه.(2)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند: همانا شیطان در بین زمین و آسمان تخت سلطنتی برنهاده و به عدد ملائکه یارانی برگزیده است، پس چون کسی را به سوی خویش دعوت کند و آن کس او را پاسخ گفته و مردمان پیرو او گردند، بر او تجلی میکند و او را به سوی عرشِ خویش بالا میبرد.
و امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
من ترک الاخذ عمن أمر اللّه عز وجل بطاعته، قیّض اللّه له شیطانا فهو له قرین.(3)
هر کس آموختن از معصومانی را که خداوند به طاعت ایشان فرمان داده است واگذارد، خداوند شیطانی را بر او خواهد گماشت که پیوسته همراه او باشد.
امام باقر علیهالسلام میفرمایند:
لیس من یوم ولا لیلة إلا وجمیع الجن والشیطان تزور أئمة الضلال... فأتوه بالافک والکذب حتی یصبح فیقول: رأیت کذا وکذا.(1)
هیچ شب و روزی نیست مگر اینکه تمامی جنیان و شیاطین، امامان گمراهی و ضلالت را دیدار کرده... برای ایشان سخنان ناروا و دروغ میآورند. لذا آن امام ضلالت هر روز میگوید که چنین و چنان شهود کردهام.
و میفرمایند:
إن إبلیس سلط شیطانا یقال له: المتکون، یأتی الناس فی أی صورة شاء، إن شاء فی صورة صغیرة، وإن شاء فی صورة کبیرة.(2)
همانا ابلیس، شیطانی به نام متکوّن (شکلپذیر) را سلطنت داده است که به هر صورتی بخواهد - چه کوچک و چه بزرگ - بر مردمان ظاهر میگردد.
و امیرالمؤمنین علیهالسلام به "حسن بصری" که ادعای کشف و شهود نداهای غیبی(3)
را داشت فرمودند:
أتدری من ذلک المنادی؟ قال: لا، قال علیه السلام: ذاک أخوک إبلیس.(4)
1) . بحارالانوار، 25 / 82؛ 63 / 184 - 276 از کافی.
2) . بحارالانوار، 25 / 281 از رجال کشی.
3) . در برخی داستانهای مربوط به کسانی که خبرهای غیبی میدادهاند و کارهای عجیب و غریب از ایشان سر میزده است ذکر شده است که ایشان با شیاطین و جنیان پیمان بستهاند که عبادت خداوند را ترک کرده و تابع آنان باشند تا اینکه ایشان هم در عوض به آنان کمک کرده و برایشان خبرهای غیبی بیاورند. رجوع کنید به اثناعشریه شیخ حر عاملی 85؛ قصص العلما (تنکابنی) 38 - 39.
4) . احتجاج، 1 / 171.
آیا میدانی که آن ندا دهنده چه کسی بود؟ گفت: نه، امام علیهالسلامفرمودند: او برادرت شیطان بود.
ابراهیم کرخی میگوید:
قلت للصادق جعفر بن محمد علیهماالسلام: إن رجلا رأی ربه عز وجل فی منامه فما یکون ذلک؟ فقال: ذلک رجل لا دین له، إن اللّه تبارک وتعالی لا یری فیالیقظة، ولا فیالمنام، ولا فیالدنیا، ولا فی الاخرة.(1)
به امام صادق علیهالسلام گفتم: شخصی پروردگار خویش را در خواب خود دیده است، این چگونه قضیهای است؟! فرمودند: آن مرد، شخصی است که دین ندارد، خداوند تبارک و تعالی نه در بیداری دیده میشود و نه در خواب، و نه در دنیا و نه در آخرت.
پیداست که هرگز خضوع و خشوع و عبادت و اشک و آه و گریه و... دلیل بر حقانیت کسی نیست و باید در این مورد عقاید اشخاص را مورد ملاحظه قرار داد که آیا موافق مذهب حق و عدل میباشد یا نه. امام کاظم علیهالسلام میفرمایند:
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم: من عمل فی بدعة خلاه الشیطان والعبادة وألقی علیه الخشوع والبکاء.(2)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند: هر کس عملش بر اساس بدعت باشد شیطان مانع عبادت او نشده، او را به خشوع و گریه وا میدارد.
و امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
یا کمیل، لا تغترّ بأقوام یصلّون فیطیلون، ویصومون فیداومون، ویتصدّقون فیحسبون أنّهم موفّقون، یا کمیل، أقسم باللّه لسمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یقول: إن الشیطان إذا حمل قوما علی الفواحش مثل الزنا وشرب الخمر والربا وما أشبه ذلک من الخنا والمآثم، حبّب إلیهم العبادة الشدیدة والخشوع والرکوع والخضوع والسجود، ثم حملهم علی ولایة الائمة الذین یدعون إلی النار ویوم القیامة لا ینصرون.(1)
ای کمیل، هرگز گول کسانی را مخور که نمازهای طولانی به جای میآورند و صدقه داده خیال میکنند که توفیق الهی شامل حال آنهاست! کمیل، به خدا سوگند میخورم از رسول خدا شنیدم که میفرمودند: هر گاه شیطان گروهی را به کارهای زشت مانند زنا و شراب و ربا و گناهان دیگر مانند آنها بکشاند عبادت شدید و خشوع و رکوع و خضوع را هم محبوب آنها میسازد، سپس آنها را به پذیرش ولایت غیر معصومین که به سوی آتش میکشانند و روز قیامت یاری نمیشوند میکشاند.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
لا یغرنّک بکاؤهم، إنما التقوی فی القلب.(2)
گول گریه و اشکهای آنان را مخور همانا تقوا در قلب است.
ریشههای عقیده وحدت وجود
اولین کسی که عالم را جوهر واحد و آن را عین صانع دانسته است اکسیوفان یونانی (فیلسوف سال ششصد قبل از میلاد مسیح) بوده و شاگردش برمانیدس نیز از وی پیروی کرده است.
برمانیدس تلمیذ اکسیوفان (متولد 634 قبل از میلاد) میگوید:
عاقل جز به وجود واحدی که همو کل وجود و وجود کل است اعتقاد ندارد.(1)
مؤسس عرفان در مسیحیت فلوتین (متولد 204 میلادی) میگوید:
خدا مجموعه اشیاست و هیچیک از آنها به تنهایی نیست. موجودات جوشش و ترشح ذات اویند.(2)باید برای رسیدن به این مطلب از عقل و حس گذشته و به کشف و شهود متوسل شد.(3)
و از عقاید عرفای هند است که:
ذات مقدس حق به هر صورتی در میآید... (4)و بر او لازم است که از اطلاق در آمده در هر نوعی از مخلوقات ظهور کند... و از هر ذرّة تا خورشید همه ذات حقند.(5)
آسمانها و زمینها و موجودات عالم و تعیّنهای آن از هر رنگ و هر گونه شکل، سراسر ظهور هستی مطلق و جلوه "برهم" است... و وحدت و یگانگی اوست که به رنگ
کثرت و دویی و دوگانگی ظاهر میشود. این منی و تویی، و این "از من" و آن "از او" هم از "برهم" است، و گوینده این عبارت که "این منم" نیز ذات "برهم" و نور غیب است ، و غیر ذات او را در تمام مراتب وجود و ظهور بود و نمود نیست.(1)
و از عقاید ایران قدیم و زرتشت است که:
عالم وجود خارجی نداشته، همه چیز حق است(2)و جز وجود خدا همه وهم است و خیال.(3)
در اینجا به نقل نظرات و سخنان برخی بزرگان(1)در مورد "وحدت وجود" میپردازیم:
"علامه حلی" ؛ در "کتاب کشفالحق و نهجالصدق" میفرماید:
1) . رجوع کنید به "تنزیه المعبود فی الرد علی وحدة الوجود" علی احمدی، سید قاسم.
البحث الخامس فی أنه تعالی لا یتحد بغیره: الضرورة قاضیة ببطلان الاتحاد، فإنه لا یعقل صیرورة الشیئین شیئا واحدا، وخالف فی ذلک جماعة من الصوفیة من الجمهور، فحکموا بأنه تعالی یتحد بأبدان العارفین، حتی تمادی بعضهم وقال: "إنه تعالی نفس الوجود، وکل موجود فهو اللّه تعالی" وهذا عین الکفر والالحاد. الحمد للّه الذی فضلنا باتباع أهل البیت دون الاهواء المضلة.(1)
بحث پنجمین در این مورد است که "خداوند با غیر خود متحد نمیشود". بطلان اتحاد مطلبی ضروری و قطعی است چه اینکه اصلا معقول نیست که دو چیز با هم متحد و یکی شوند. عدهای از صوفیان سنی مذهب در این مطلب با ما مخالفند و میگویند خداوند با بدنهای عارفان یکی میشود. حتی بعضی از ایشان فراتر رفته و گفته است: "خداوند نفس وجود است، و هر موجودی همان خداست". و این مطلب عین کفر و الحاد است. و حمد مر خدایی را که ما را به پیروی از اهلبیت علیهمالسلام نه پیروی از نظرات گمراه کننده فضیلت و برتری بخشید.
علامه "مجلسی" میفرمایند:
برخی دیگر از صوفیه اهل سنت و متکلمین ایشان و اکثر نصارا به حلول خدا قائل شدهاند و صوفیه حلولیه در جمیع چیزها، و خداوند عالمیان نصارا را در اکثر قرآن به این سبب لعن کرده است، و ایشان را به کفر یاد نموده که به خدا چنین نسبتی میدهند. و جمعی دیگر از صوفیه اهل سنت که از حلول گریختهاند به امری قبیحتر و شنیعتر قائل شدهاند که آن اتحاد است و میگویند که "خدا با همه چیز متحد است، بلکه همه چیز اوست که به صورتهای مختلف برآمده، گاه به صورت زید ظهور میکند و گاه به صورت عمرو، و گاه
1) . کشف الحق نهج الصدق، 57.
به صورت سگ و گربه، و گاه به صورت قاذورات، چنانچه دریا موج میزند و صورتهای بسیار از آن ظاهر میشود، به غیر دریا چیز دیگری نیست.
که جهان موجهای این دریاستموج و دریا یکی است غیر کجاست
و ماهیات ممکنه امور اعتباریه است که عارض ذات واجب الوجود است"، و در جمیع کتب و اشعار خود تصریح به امثال این کفرها و مزخرفات نمودهاند، و جمعی از کفار و ملاحده هند نیز به عینه همین اعتقاد را دارند، و کتاب "جوک" که براهمه ایشان نوشتهاند، و در عقائد فاسده خود مشتمل بر همین مزخرفات است، و لهذا جمعی از این عصر که مشرب تصوف دارند، آن کتاب را نهایت احترام میدارند، و از کتابهای شیعه بیشتر اعتبار میکنند، و از کتب عقاید شیعه شمردهاند که باید آن را همه کس داشته باشد. و برخی از شیعیان بیچاره را گمان این است که ایشان اهل حقند و بهترین عالمیان هستند، و به نادانی سخنان ایشان را میخوانند و کافر میشوند. گمان ایشان این است که هر که صوفی است البته آن مذهب حق است و آنچه گفته است از جانب خدا گفته است، و نمیدانند که چون کفر و باطل عالم را فرا گرفته بود، و اهل حق همیشه منکوب و مخذول بودند اهل هر صنفی اکثر ایشان تابع باطل بودند، و از فرق اهل سنت بودند، و پارهای از ایشان در لباس تصوف بودند و پارهای در لباس علما. و همچنانکه اکثر علمایی که کتابهای ایشان در میان است کافر و گمراه کننده عالم بودند، و قلیلی از ایشان که تابع اهل بیت صلوات اللّه علیهم بودند بر مذهب حق ماندند.(1)
و میفرمایند:
إنهم [أی الصوفیة] لعنهم اللّه لا یقنعون بتلک البدع، بل یحرفون أصول الدین ویقولون ب··· "وحدة الوجود"، والمعنی المشهور فی هذا الزمان المسموع من مشایخهم کفر باللّه العظیم.(2)
اینان [یعنی صوفیه] که خداوند لعنتشان کند به این بدعتها قانع نشده بلکه اصل دین را تحریف نموده و قائل به "وحدت وجود" شدهاند. و آن معنایی که در این زمان از بزرگان ایشان مسموع و مشهور است کفر میباشد.
و در کتاب "مرآة العقول" میفرمایند:
وزاد المتأخرون عن زمانه صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی البدعة فی المأکل والمشرب کثیرا من العقائد الباطلة کاتحاد الوجود وسقوط العبادات والجبر وغیرها، وأثبتوا لمشایخهم من الکرامات ما کاد یربو علی المعجزات، وقبایح أقوالهم وأفعالهم وعقایدهم أظهر من أن یخفی علی عاقل، أعاذ اللّه المؤمنین من فتنتهم وشرهم فإنهم أعدی الفرق للایمان وأهله.(1)
کسانی که بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمدند بدعتهایی در مورد خوردنیها و آشامیدنیها و بسیاری از عقاید باطل درست کردند، مانند "اتحاد وجود" و "سقوط عبادات" و "جبر" و غیر اینها. و برای مشایخ و بزرگانشان کراماتی قائل شدند که نزدیک است از معجزات انبیا فراتر رود! سخنان و کارها و عقاید زشت اینان آشکارتر از آن است که بر شخص عاقل پوشیده بماند. خداوند مؤمنین را از فتنههای اینان در امان نگاه دارد که ایشان بدترین گروهها و دشمنترین افراد بر علیه ایمان و مؤمنین میباشند.
مرحوم علامه خویی مؤلف کتاب "منهاج البراعه در شرح نهج البلاغه" بعد از نقل مطالبی(2)
ولما شاهد القوم منه ذلک المکر أنکروا علیه وأجابوه بما هو أعظم مکرا وأکبر من مکره، فقالوا: لا تترکوا آلهتکم إلی غیرها؛ لأن فی ترکها ترک عبادة الحق بقدر ما ظهر فیها، وقصر عبادته فی سائر المجالی وهو جهل وغفلة؛ لأن للحق فی کل معبود وجها یعرفها العارفون سواء أکان ذلک المعبود فی صورة صنم أو حجر أو بقر أو جن أو ملک أو غیرها. رجوع شود به شرح قیصری بر فصوص الحکم، فص نوحی 136 142، طبع قم، بیدار.
از "ابنعربی" و "قیصری" میفرمایند:
1) . مرآة العقول، 4 / 368.
2) . خلاصهای از سخن ابن عربی و شارح قیصری در فص نوحی این است: إن قوم نوح فی عبادتهم للأصنام کانوا محقین؛ لکونها مظاهر الحق کما أن العابدین لها کذلک؛ لأنهم أیضا کانوا مظهر الحق وکان الحق معهم بل هو عینهم، وکان نوح أیضا یعلم أنهم علی الحق إلاّ أنّه أراد علی وجه المکر والخدیعة أن یصرفهم عن عبادتها إلی عبادته، وإنما کان هذا مکرا منه علیهالسلام؛ لأنه کان یقول لهم ما لم یکن معتقدا به، ویموه خلاف ما أضمره واعتقده؛ إذ کان عالما وعلی بصیرة من ربه بأن الأصنام مظاهر الحق وعبادتها عبادته، إلا أنه علیهالسلام أراد أن یخلصهم من القیود حتی لا یقصروا عبادتهم فیها فقط بل یعبدوه فی کل معنی وصورة.
هذا محصل کلام هذین الرجسیین النجسین النحسین، وکم لهما فی الکتاب المذکور من هذا النمط والاسلوب، فلینظر المؤمن الکیس البصر إلی أنهما کیف موّها الباطل بصورة الحق وأولا کلام اللّه تعالی بآرائهم الفاسدة وأحلامهم الکاسده علی طبق عقایدهم الباطلة، وقد قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم المختار: من فسّر القرآن برأیه فلیتبوّء مقعده من النار.
ولعمری أنهما ومن حذا حذوهما حزب الشیطان وأولیاء عبدة الطاغوت والاوثان، ولم یکن غرضهما إلا تکذیب الانبیاء والرسل وما جاؤوا به من البینات والبرهان، وهدم أساس الاسلام والایمان، وإبطال جمیع الشرایع والادیان، وترویج عبادة الاصنام، وجعل کلمة الکفر العیا، وخفض کلمة الرحمن.
أقسم باللّه الکریم وإنه لقسم لو تعلمون عظیم أنهم المصداق الحقیقی لقول أمیر المؤمنین علیهالسلام: اتخذوا الشیطان لامرهم ملاکا، واتخذهم له أشراکا، فباض وفرخ فی صدورهم، ودبّ ودرج فی حجورهم، فنظر بأعینهم ونطق بألسنتهم، فرکب بهم الذلل، وزین لهم الخطل، فعل من شرّکه الشیطان فی سلطانه ونطق بالباطل علی لسانه.(1)
ومع ذلک فالعجب کل العجب أنهم یزعمون أنهم الموحدون العارفون الکملون وأن غیرهم لمحجوبون وبالحق جاهلون، بل یترقی بعضهم ویدعی الولایة القطبیة، ویطغی آخرون فیدعون لانفسهم الالوهیة والربوبیة، ویزعمون أن ربهم تجلی فیهم وظهر فی صورهم المنحوسة. فیقول ابنعربی فی فتوحاته: إن اللّه تجلی لی مرارا وقال: انصح عبادی.
ویقول البسطامی: "سبحانی ما أعظم شأنی" و"لا إله الا أنا"، ویقول "الحلاج": لیس فی جبتی سوی اللّه"، ویقول: "أنا الحق" و"أنا اللّه"، وبعضهم یبلغ الغایة ویجاوز النهایة فیقول
1) . شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، 1 / 228.
ویهجر ویتکلم تکلم المجنون الذی لا یشعر، فیخاطب الرب عز وجل والعیاذ باللّه مخاطبة الموالی للبعید وهو قطبهم أبو یزید. وقد نقل عنه "القیصری" فی "شرح الفص النوحی" أنه قال فی مناجاته عند تجلی الحق له: "ملکی أعظم من ملکک لکونک لی وأنا لک، فأنا ملکک وأنت ملکی، وأنت العظیم الاعظم وملکی أعظم من ملکک وهو أنا!
فلینظر العاقل مهملات هذا الجاهل، ثم لینظر إلی سوء أدبه وقبح خطابه ومناجاته حیث لم یرفع یده عن الانانیة فعبر بلفظ أنا وأنت غیر مرة فی مثل هذا المقام الذی هو مقام الفناء والتجلی علی زعمهم، وکیف یجتمع ذلک مع قولهم السائر: "بینی وبینک إنی ینازعنی، فارفع بلطفک إنی من البین"! وإنما أطنبنا الکلام تنبیها علی ضلالة هذه الجهلة الذین زعموا أنهم من أهل الکشف والشهود والیقین والموحدین المخلصین مع أنهم من الضالین المکذبین للانبیاء والمرسلین، وتعالی اللّه عما یقول الظالمون والملحدون علوا کبیرا.(1)
این خلاصه کلام این دو پلید نجس و نحس بود، این دو نفر در آن کتاب از اینگونه سخنان بسیار گفتهاند، و انسان مؤمن و تیزبین باید تأمل و دقت نماید که چگونه این دو نفر باطل را به صورت حق جلوه داده، و کلام خداوند را با نظرات و خیالات پوچ و فاسد خویش بر طبق عقاید باطل خود برگرداندهاند، در حالی که پیامبر بزرگوار این چنین فرمودهاند که "هر کس قرآن را بر اساس رأی و نظر و دلخواه خود تفسیر نماید جایگاه و نشیمنگاه خویش را در دوزخ آماده نموده است.
به جان خودم قسم میخورم که این دو نفر و پیروان آنها حزب و گروه شیطان و دوستان و همراهان بتپرستان و بندگان طاغوتند؛ هدف و مقصود ایشان جز تکذیب پیامبران و بینات و برهانهای رسولان الهی، و از بین بردن پایه و اساس اسلام و ایمان، و باطل نمودن تمام شرایع و ادیان آسمانی، و رواج دادن بت پرستی، و بالا بردن سخنان کفر، و پایین کشیدن کلمه خداوند هیچ چیز دیگری نبوده است.
به خدا قسم و این قسمی بس بزرگ است اگر بفهمید اینها مصداق واقعی کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام هستند که میفرمایند: آنها شیطان را ملاک کارهای خود قرار دادهاند، و شیطان هم آنها را دام خویش قرار داده است، در سینههای آنها تخمگذاری کرده، و جوجه آورده است، و در دامان آنها جنبیده و از آن بالا رفته است، چشم و زبان آنها را در تصرف آورده، و با زبان ایشان سخن گفته است. ایشان را به گمراهیها
1) . منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، 13 / 176 177.
و لغزشها کشانده، و گناهان بزرگ را در نظرشان زیبا جلوه داده است. کار ایشان مانند کسی است که شیطان او را در کار خود شریک کرده، و باطل را بر زبان ایشان جاری نموده است.
با تمام اینها تعجب در این است که ایشان گمان میکنند که خودشان موحد و عارف کاملند و دیگران در پرده مانده و حق را نشناختهاند! برخی از ایشان بالاتر رفته و ادعای ولایت قطبیه نمودهاند، و برخی نیز ادعای الوهیت و ربوبیت کردهاند و گمان دارند که خدایشان در ایشان تجلی نموده، و در شکل و شمایل منحوس آنان ظاهر شده است! "ابنعربی" در فتوحاتش میگوید: "خداوند بارها برای من تجلی نمود و به من گفت بندگان مرا نصیحت کن"!
و بایزید بسطامی میگوید: "منزهم من! چقدر والامرتبه هستم! و معبودی جز من نیست". و حلاج میگوید: "در جبّه و لباس من جز خدا نیست!" و میگوید: "من حقم، و من خدایم!" و بعضی از اینان کار را به انتها رسانده و پا را از حد فراتر نهاده، میگوید و میبافد و میلافد و مانند دیوانهای نادان و بیشعور که نمیفهمد چه میگوید با خدا خطاب میکند مانند خطاب کردن مولا با بندهاش، و این شخص کسی نیست جز "ابویزید" که "قیصری" در "شرح فص نوحی" از او نقل میکند که در مناجاتش به هنگام تجلی خدا بر او [!] گفته است: "ملک من از ملک تو بزرگتر است! چون تو از آن منی، و من از آن تویم، پس من ملک توام، و تو ملک منی، و تو عظیمتر و بزرگتری، پس ملک من از ملک تو که خود من میباشم بزرگتر است"!
انسان عاقل باید در مهملات و کلمات بیمعنای این نادان اندیشه نماید، و به بیادبی و زشتی خطاب و مناجات او نظر نماید که چسان دست از انیت و خودبینی خویش برنداشته و بارها در این چنین مقامی که به نظر ایشان مقام فنا و تجلی است لفظ "من" و "تو" را رها نکرده، و آن را ورد زبان ساخته است.
آیا چطور میتوان بین این سخنان با سخنانی که پیوسته بر سر زبان اینهاست جمع نمود که میگویند: "بین من و تو انّیت و خودیت من است که به نزاع برخواسته است، پس تو به لطف خود انیت من را از میان بردار".
ما در اینجا به این جهت سخن را بسط دادیم که گمراهی این نادانان که گمان دارند از اهل کشف و شهود و یقیناند و خود را موحد و مخلص میدانند با آنکه از گمراهان و تکذیب کنندگان پیامبران و رسولانند روشن شود. و خداوند از آنچه
ظالمان و ملحدان میگویند والاتر است.
"قاضی سعید قمی" مینویسد:
القول بأن المبدأ هو الوجود بلا شرط و"أمره" هو الوجود بشرط لا أو بالعکس، والمعلول هو الوجود بشرط شیء، وکذا القول بأن المبدأ هو الوجود الشخصی المتشخص بذاته الواقع فی أعلی درجات التشکیک المشتمل علی جمیع المراتب السافلة، وبالجملة: فالقول بکون المعلول عین العلة بالذات، وغیره بالاعتبارات السلبیة، وکذا القول بالجزئیة سواء کانت من طرف العلة أو المعلول، أو القول بالاصلیة والفرعیة، والقول بالسنخیة أو الترشح أو العروض سواء کان الاخیر من جهة العلة أو المعلول، والقول بالکمون والبروز وما یضاهی ذلک، علی حد الشرک والکفر.
وکل ذلک تولد معنوی وتناسل حقیقی وموجب لتهوّد القائل به ومستلزم لتنصّر الذاهب إلیه حیث قالت الیهود: «عزَیرٌ ابنُ اللّه»والنصاری: «المَسِیحُ ابنُ اللّه».(1)
این سخن که "مبدأ عالم وجود بلا شرط است، و أمر آن وجود بشرط لا یا بر عکس آن است"، و اینکه: "معلول وجود بشرط شیء است"، و نیز این گفتار که "مبدأ، وجود شخصی متشخص به ذات است که در بالاترین درجات تشکیک که مشتمل بر تمام مراتب پایینتر است میباشد"، و خلاصه این سخن که "معلول بالذات عین علت است، و به اعتبارات سلبی غیر آن میباشد"، و همین طور اعتقاد به جزئیت خواه از طرف علت و خواه از طرف معلول یا اعتقاد به اصلی بودن و فرعی بودن، و اعتقاد به سنخیت یا ترشح یا عروض خواه این آخری از جهت علت باشد یا معلول و اعتقاد به کمون و بروز، و اعتقادات دیگری شبیه به آنها، تمام اینها در حد شرک و کفر به خداوند است.
تمام آنها تولد معنوی از خداوند محسوب میشود و تناسل حقیقی بوده، موجب یهودی شدن معتقدین به آن میباشد، نیز مستلزم نصرانی شدن او میگردد، چرا که یهود گفتهاند: "عزیر زاده الله است"، و نصاری گفتهاند: "مسیح فرزند خدا است".
1) . شرح توحید صدوق؛، 2 / 66.
مرحوم شیخ حسن قدسسره فرزند "شیخ علی بن عبدالعالی کرکی" ؛ در کتاب "عمدة المقال فی کفر أهل الضلال" میگوید:
والصوفیة جوزوا اتحاده تعالی وحلوله فی أبدان العارفین حتی تمادی بعضهم وقال: "إنه سبحانه نفس الوجود وکل موجود فهو اللّه تعالی"، والذین یمیلون إلی طریقتهم الباطلة یتعصبون لهم ویسمونهم الاولیاء، ولعمری أنهم رؤوس الکفرة الفجرة، وعظماء الزنادقة والملاحدة وکان من رؤوس هذه الطائفة الضالة المضلة "الحسین بن منصور الحلاج" و"أبو یزید البسطامی".(1)
صوفیه اتحاد با خداوند و حلول او در بدن عارفان را جایز دانستهاند، حتی برخی از ایشان فراتر رفته و گفتهاند: "خدای سبحان نفس وجود است، و هر موجودی خداست." و کسانی که به طریقه باطل ایشان تمایل دارند تعصب ورزیده و ایشان را اولیای خدا مینامند. به جان خودم سوگند که ایشان بزرگترین کافران و فاجران، و عظیمترین زندیقان و ملحدانند و از رؤسای این گروه گمراه و گمراه کننده "حسین ابن منصور حلاج" و "ابو یزید بسطامی" میباشد.
مرحوم شیخ حر عاملی قدسسره میفرماید:
إن بطلان هذا الاعتقاد [أی وحدة الوجود و...] من ضروریات مذهب الشعیة الامامیة، لم یذهب إلیه أحد منهم بل صرحوا بإنکاره، وأجمعوا علی فساده، وشنعوا علی من قال به، فکل من قال به خرج عن مذهب الشیعة، فلا تصح دعوی التشیع من القائل به، وهو کاف لنا فی هذا المقام.(2)
بطلان این عقیده (یعنی وحدت وجود و...) از ضروریات مذهب شیعه امامیه است، احدی از ایشان آن را نپذیرفته است، بلکه صریحا آن را انکار نموده، و بر فساد این عقیده اجماع دارند، و هر کس را که قائل به این حرفها شده است را مردود دانستهاند. بنابراین
هر کس که قائل به این سخنان شود از مذهب شیعه خارج شده است، و ادعای تشیع کردن برای کسی که قائل به این حرف باشد درست نیست، و در این مورد همین مقدار برای ما کافی است.
شیخ "علاءالدوله سمنانی" با آنکه به شدت و به گونهای غلوآمیز به "ابنعربی" معتقد است به سخن ابنعربی که میگوید: "سبحان من أظهر الاشیاء وهو عینها: منزه است آنکه اشیا را ظاهر کرد در حالی که خود او عین آنهاست" حاشیه میزند و میگوید:
إن اللّه لا یستحیی من الحق، أیها الشیخ لو سمعت من أحد أنه یقول: "فضلة الشیخ عین وجود الشیخ"، لا تسامحه ألبتة بل تغضب علیه، فکیف یسوغ لک أن تنسب هذا الهذیان إلی الملک الدیان، تب إلی اللّه توبة نصوحا لتنجو من هذه الورطة الوعرة التی یستنکف منها الدهریون والطبیعیون والیونانیون، والسلام علی من اتبع الهدی.(1)
خداوند از حق حیا ندارد، ای شیخ! اگر از کسی بشنوی که بگوید: "فضله و مدفوع شیخ عین خود شیخ است" مسلما با او مسامحه نمیکردی بلکه بر او خشمناک میشدی، پس چطور اجازه داری که این یاوه را به مالک دیان عالم نسبت دهی؟! به سوی خدا توبه کن توبهای نصوح تا از این ورطه وحشتناک که دهریها و طبیعیها و یونانیها نیز از آن ابا دارند نجات یابی. و سلام بر هر کس که پیرو راه هدایت باشد.
علامه فقیه مرحوم "شیخ جعفر کاشفالغطاء" قدسسره میفرماید:
الکفر أقسام: الاول: ما یستحل به المال وتسبی به النساء والاطفال، وهو کفر الانکار والجحود والعناد والشک..
1) . روضات الجنات، 8 / 55.
القسم الثانی: ما یحکم فیه بجواز القتل، ونجاسة السؤر، وحرمة الذبایح والنکاح من أهل الاسلام، دون السبی والاسر وإباحة المال، وهو کفر من دخل الاسلام وخرج منه بارتداد عن الاسلام، ویزید الفطری منه فی الرجال بإجراء أحکام الموتی، أو کفر نعمة من غیر شبهة، أو هتک حرمة، أو سب لاحد المعصومین:، أو بغض لهم:... أو وحدةالوجود، أو الموجود علی الحقیقة منهما، أو الحلول أو الاتحاد، أو التشبیه، أو الجمسیة...(1)
کفر اقسامی دارد: اول کفری که به سبب آن احترام اموال از بین میرود و زن و فرزند آن شخص کافر را میتوان اسیر نمود. این کفر، کفر انکار و جحود و دشمنی و شک در خداوند است. قسم دوم کفری است که در مورد آن به جواز قتل و کشتن آن شخص، و نجس بودن نیمخورده او، و حرام بودن حیوانی که ذبح نماید و حرمت ازدواج با او حکم میشود، و این در مورد اهل اسلام است که اسیر کردن خانواده و تصرف در اموال او جایز نیست، و این در مورد کسی است که داخل در دین اسلام شود و پس از آن مرتد شده از اسلام بیرون رود. در مورد کافر فطری از این دو قسم، که مرد باشد این حکم نیز اضافه میشود که حکم مردگان را پیدا میکند.
یا نعمتی را با آنکه شبههای در مورد آن ندارد کفران نماید، یا حرمتی را هتک کند، یا یکی از معصومین: را دشنام دهد، یا با ایشان دشمنی داشته باشد... یا معتقد به "وحدت وجود" شود یا قائل به "وحدت وجود و موجود" گردد با همان معنای حقیقی که این دو دارند" یا قائل به "حلول" و یا "اتحاد" شود، یا قائل به تشبیه و جسمیت خداوند باشد.
نیز محقق فقیه و ماهر شیخ جعفر کاشف الغطا قدسسره میفرماید:
الکافر قسمان أولهما: الکافر بالذات وهو کافر باللّه تعالی أو نبیه... القسم الثانی ما یترتب علیه الکفر بطریق الاستلزام کإنکار بعض الضروریات الاسلامیة والمتواترات عن سید البریة کالقول بالجبر والتفویض والارجاء والوعید وقدم العالم وقدم المجردات والتجسیم والتشبیه بالحقیقة والحلول والاتحاد ووحدة الوجود أو الموجود أو الاتحاد الخ.(2)
کافر دو قسم است: یکی کافر بالذات که آن منکر خداوند یا منکر پیامبر اوست ... دوم کافری است که از راه ملازمه کافر خواهد بود مانند انکار بعضی از ضروریات اسلامی و اخبار متواتری که به طور یقینی از سید عالم پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است مانند اعتقاد به "جبر"، "تفویض"، "ارجاء"، "وعید"، "قدم عالم"، "قدم مجردات"، "جسمیت خداوند"، "تشبیه واقعی"، "حلول"، "اتحاد" و "وحدت وجود یا موجود" یا "اتحاد"...
مرحوم علامه بهبهانی قدسسره بعد از نقل کلام قائل به وحدت موجود، و تمثیل به آن به موج و دریا میفرماید:
لا شک أن هذا الاعتقاد کفر وإلحاد وزندقة ومخالف لضروری الدین.(1)
بدون تردید این اعتقاد کفر و الحاد و زندقه و مخالف ضروریات دین است.
در جای دیگری میگوید:
لا یخفی أن کفرهم أظهر وأعظم من کفر إبلیس عند أرباب البصیرة لانهم ینکرون المغایرة والمباینة بین الخالق والمخلوق، وبطلان هذا القول من الضروریات والبدیهیات عند جمیع المذاهب والملل.(2)
روشن است که کفر اینها نزد افراد آگاه آشکارتر از کفر ابلیس است. زیرا اینها منکر مغایرت و جدایی خالق و مخلوقند، و بطلان این مطلب در نزد تمام مذاهب و ملل از مطالب ضروری و بدیهی است.
"فیاض" (لاهیجی) در "شوارق الالهام" میگوید:
قد اشتهر من مشایخ الصوفیة القول ب···
"وحدة الوجود" وأن الوجودات بل الموجودات لیس بمتکثرة فی الحقیقة بل هنا موجود واحد قد تعددت شؤونه وتکثرت أطواره، ولما کان ذلک بحسب الظاهر وبالمعنی المتبادر مخالفا لما یحکم به بدیهة العقل من تکثر الموجودات بالحقیقة لا بمجرد الاعتبار تصدی کثیر من المحققین لتوجیه مذهبهم ثم نقل بعض کلماتهم فی توجیه مذهبهم إلی أن قال: ولکن عندی فیه أنظار کثیرة یجب أن أشیر إلی بعضها...(1)
این عقیده از مشایخ صوفیه مشهور است که ایشان قائلند به "وحدت وجود"، و اینکه وجودات بلکه تمام موجودات در حقیقت تکثری ندارند، بلکه تنها موجود واحدی است که شؤون او متعدد شده و اطوار وجودی آن متکثر گردیده است. و چون این مطلب بحسب ظاهر، و با همان معنای اولی و متبادری که دارد مخالف با حکم بدیهی عقلی است چرا که عقل میگوید: موجودات به طور حقیقی متکثرند، نه اینکه تکثر آنها صرف اعتبار باشد بسیاری از محقیقن در صدد توجیه مذهب آنان برآمدهاند. [سپس به نقل برخی از سخنان ایشان در توجیه مذهب این گروه پرداخته است تا اینکه میگوید:] "اما من در این مطالب اشکالات فراوانی دارم که باید به بعضی از آنها اشاره نمایم...
مرحوم سید محمدکاظم یزدی قدسسره در "عروةالوثقی" میفرماید:
القائلون بوحدة الوجود من الصوفیة إذا التزموا بأحکام الاسلام فالاقوی عدم نجاستهم إلا مع العلم بالتزامهم بلوازم مذاهبهم من المفاسد.(2)
صوفیان وحدت وجودی در صورت التزام به احکام اسلام بنابر اقوی نجس نیستند مگر آنکه به لوازم فاسد مذهب خود ملتزم باشند.
جمع کثیری از فقهاء و أعلام در حواشی خود بر عروةالوثقی این فتوای ایشان را تبعیت فرموده، ومطلب ایشان را تأیید نموده، بر آن تعلیقی نزدهاند، مانند:
مرحوم سید علی بهبهانی قدسسره.(1)
مرحوم سید محمدهادی میلانی قدسسره.(2)
مرحوم شیخ محمدحسین آل کاشف الغطاء قدسسره.(3)
مرحوم سید ابراهیم حسینی اصطهباناتی شیرازی قدسسره.(4)
مرحوم سید محمود حسینی شاهرودی قدسسره.(5)
مرحوم سید محسن طباطبایی حکیم قدسسره.(6)
مرحوم شیخ عبداللّه غروی مامقانی قدسسره.(7)
مرحوم سید محمد حجت کوه کمرهای قدسسره.(8)
مرحوم حاج آقا حسین طباطبایی بروجردی قدسسره.(9)
1) . تعلیقات علی العروة الوثقی، 5، مطبعه علمیه قم، 1390.
2) . حاشیة علی العروة الوثقی، 16، مطبعه خراسان، مشهد.
3) . حواشی و تعلیقات علی العروة الوثقی، 12، مطبعه مرتضویه، نجف.
4) . حواشی عروة الوثقی، 7 8، مطبعة العلمیة، نجف اشرف.
5) . حاشیة العروة الوثقی، 14، جزء اول، طبع دوم، مطبعة القضاء، نجف.
6) . حاشیة علی العروة الوثقی، 10، مطبعة العلمیة، نجف، 1373.
7) . رساله وسیلة التقی فی حواشی العروة الوثقی، 7، مطبعة المرتضویة.
8) . حواشی العروة الوثقی، 8، چاپ سوم، چاپخانه قم، 1366 ه.
9) . حاشیه عروة الوثقی، 7، إسلامیة، تهران، 1366 ه ق.
مرحوم سید ابوالحسن الموسوی اصفهانی قدسسره.(1)
مرحوم حاج آقا حسین طباطبایی القمی قدسسره.(2)
مرحوم سید یونس اردبیلی الموسوی قدسسره.(3)
مرحوم شیخ علی فرزند مرحوم صاحب جواهر قدسسره.(4)
مرحوم شیخ عبدالکریم حائری یزدی قدسسره.(5)
مرحوم سید ابوالقاسم خویی قدسسره.(6)
و نیز اعلام معاصرین که بر عروةالوثقی حاشیه نوشتهاند، مانند:
مرحوم سید أحمد خوانساری، و مرحوم سید محمدرضا گلپایگانی، و مرحوم سید شهابالدین مرعشی نجفی، و مرحوم سید ابوالحسن رفیعی رحمهمالله، و...
مرحوم "سید محسن حکیم" قدسسره در "مستمسک" میفرماید:
وأما القائلون بوحدة الوجود من الصوفیه فقد ذکرهم جماعة منهم السبزواری فی تعلیقته علی الاسفار: قال: والقائلون بالتوحید إما أن یقول بکثرة الوجود والموجود جمیعا مع التکلم بکلمة التوحید لسانا واعتقادا بها إجمالا وأکثر الناس فی هذا المقام. وإما أن یقول بوحدة الوجود والموجود جمیعا وهو مذهب بعض الصوفیة، وإما یقول بوحدة وکثرة الموجود وهو
1) . حواشی عروة الوثقی، 5، مطبعة العلمیة، نجف اشرف، 1355 ه.
2) . حواشی عروة الوثقی، 9، مطبعة المرتضویة، نجف اشرف، 1356.
3) . حواشی عروة الوثقی، 5، چاپ طوس، مشهد، 1377.
4) . حواشی عروة الوثقی، 22، مطبعة المظفری بمبئی، 1339، چاپ شده با عروة الوثقی.
5) . تعلیقه بر غایة القصوی فی ترجمة العروة الوثقی، 6، چاپ اخوان کتابچی، 1349.
6) . التعلیقة علی العروة الوثقی، 9، چاپ دوم، مطبعة الآداب، نجف، 1380 ه؛ تعلیقة علی العروة، چاپ پنجم، 13 14، چاپخانه نمونه، قم، 1401.
المنسوب إلی أذواق المتألهین. وعکسه باطل. وإما أن یقول بوحدة الوجود والموجود فی عین کثرتهما وهو مذهب المصنف والعرفاء الشامخین. والاول: توحید عامی، والثالث توحید خاصی، والثانی توحید خاص الخاص، والرابع توحید أخص الخواص. أقول: حسن الظن بهؤلاء القائلین بالتوحید الخاص والحمل علی الصحة المأمور به شرعا یوجبان حمل هذه الاقوال علی خلاف ظواهرها وإلا فکیف یصح علی هذه الاقوال وجود الخالق والمخلوق والامر والمأمور والراحم والمرحوم؟! وما توفیقی إلا باللّه علیه توکلت وإلیه أنیب.(1)
برخی در باره صوفیانِ معتقد به "وحدت وجود" سخن گفتهاند، از جمله "سبزواری" در تعلیقهای که بر "اسفار" نوشته است میگوید: قائلین به توحید یا قائل به کثرت وجود و موجودند در حالی که کلمه توحید را به زبان میرانند و اجمالا به آن معتقدند که اکثر مردم اینگونهاند و یا آنکه قائل به وحدت وجود و موجود هر دو هستند و این مذهب برخی از صوفیان است و یا قائل به وحدت و کثرت موجودند که این را به ذوق متألهین منسوب میدانند و عکس این (یعنی وحدت وجود و کثرت موجود) باطل است. و یا قائل به وحدت وجود و موجود در عین کثرت آن هستند، و این مذهب مصنف و نیز عرفای بلند مرتبه است.
اولی توحید عوام، سومی توحید خواص، دومی توحید خواص از خواص، و چهارمی توحید اخصالخواص است.
من [مرحوم سید محسن حکیم] میگویم: حسن ظن و خوش گمانی به این گروه قائلین به توحید خاص، و حمل به صحت فعل مسلم که در شرع ما را به آن امر نمودهاند موجب میشود که ما این اقوال را بر خلاف ظاهرش حمل کرده و معنی نماییم، وگرنه بنابراین اقوال چگونه ممکن است که بگوییم: "خالق و مخلوق" و "آمر و مأمور" و "راحم و مرحوم" وجود دارد؟! و ما توفیقی الا باللّه علیه توکلت وإلیه أنیب.
شیخ "عبدالنبی عراقی" در کتاب "معالمالزلفی" میفرماید:
1) . مستمسک العروة الوثقی، 1 / 391.
إن "وحدة الوجود" یطلق علی أنحاء وقد ذکر الحاج السبزواری أنها تطلق علی أربعة أوجه وجعل بعضها توحید العوام وبعضها توحید الخواص وبعضها توحید خاص الخاص وبعضها توحید أخص الخواص.
فیا لیت شعری إذا کان الامر کما یزعمون فمن العابد ومن المعبود؟ ومن الخالق ومن المخلوق؟ ومن الامر ومن المأمور؟ ومن الناهی ومن المنتهی؟ ومن الراحم ومن المرحوم؟ ومن المثاب ومن المعاقب؟ ومن المعذِب ومن المعذَب؟ ومن الواجب ومن الممکن؟ إلی غیر ذلک من الکفریات التی أنکرها الشرایع برمتهم وخلاف ضرورة کل الشرایع. مع أنهم (أی الصوفیة) طرا قائلین بوحدة الوجود ومعناه: "أن فی الخارج لیس إلا وجود واحد وهو عین الاشیاء"، ویلزم أن یکون المبدأ عز اسمه عین الحیوانات النجسة، وعین القاذورات وهکذا، تعالی اللّه عما یصف الظالمون، ألا لعنة اللّه علی الظالمین. إلی غیر ذلک من لوازم المسألة فخذلهم اللّه فأنی یؤفکون، فما قدروا اللّه حق قدره. فسیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون.
ولذا قال الشیخ قدسسره فی طهارته فی أمثال المقام بعین العبارة: "إن السیرة المستمرة من الاصحاب قده فی تکفیر الحکماء المنکرین لبعض الضروریات ولو لا یرجع إلی إنکار النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم". فلا ریب فی کفر القائل ونجاسته ولو إذا التزموا بأحکام الاسلام إذ ثبوت الکفر فی أصول الدین من العقائد الخبیثة الملعونة، والاعتقاد بها والالتزام بها والاذعان لا یفید الالتزام بأحکام الاسلام لو أراد بها الفروع، ولو أراد بها الاصول فهما ضدان أو متناقضان کیف یمکن الالتزام وهل الخلف إلا ذلک.
فالاقوی أن القائل بها خارج عن ربقة الاسلام، ورجس ونجس، وقول الماتن (أی صاحب العروة) من ذهابه إلی عدم نجاستهم فرض فرضه لا وجود له فی الخارج فکأنه قده أراد التستر مع وضوع المسألة ولذا قال: إلا مع العلم بالتزامهم بلوازم مذاهبهم الفاسدة.(1)
وحدت وجود به گونههای مختلفی مطرح میشود، حاجی سبزواری میگوید که وحدت وجود به چهار وجه اطلاق میشود، بعضی از این وجوه را توحید مردم عوام، و برخی را توحید خواص، و بعضی را توحید خاص الخاص، و بعضی را توحید اخص الخواص، قرار داده است. کاش میدانستم که اگر مطلب این طور است که اینها گمان کردهاند پس عابد کیست و معبود کیست؟ و خالق کیست و مخلوق کدام است؟ و آمر
1) . المعالم الزلفی فی شرح العروة الوثقی، 1 / 357.
کیست و مأمور کدامین است؟ و نهی کننده کیست و فرمانبر نهی که خواهد بود؟ رحم کننده کیست و مرحوم کیست؟ آنکه ثواب میبرد و آنکه عقاب میشود کیست؟ آنکه عذاب میکند و آنکه معذب میشود کیست؟ واجب کیست و ممکن کیست؟ و از این قبیل کفریاتی که تمام ادیان اینها را منکرند و بر خلاف ضرورت تمام مذاهب میباشد.
با اینکه اینها همگی معتقد به وحدت وجود هستند و معنای وحدت وجود این است که در واقع جز وجود واحدی که عین تمام اشیا است چیز دیگری نیست. و لازمه این سخن آن است که خداوند عین حیوانات نجس باشد و عین قاذورات و پلیدیها و کثافات گردد و از این قبیل لوازم باطل دیگری غیر آنچه برشمردیم. خداوند از آنچه ظالمان به او نسبت میدهند برتر و والاتر است، ای که لعنت خدا بر ظالمان باد، خدا آنها را مخذول و خوار گرداند که چه یاوهها میبافند. خداوند را آن طور که باید نشناختند، و به زودی ستمکاران خواهند دانست که سرانجامشان به کجا خواهد کشید!
و از همین روست که شیخ در باب طهارت، در مبحثی مانند این مبحث میفرماید: "سیره و روش همیشگی اصحاب امامیه این بوده است که حکمایی را که منکر برخی ضروریات دینی میشدند کافر میدانستند حتی اگر موجب انکار نبوت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نمیشد.
بنابراین شکی در کفر و نجاست کسی که معتقد به این گونه مطالب شود حتی اگر ملتزم به احکام اسلام هم باشد نیست. زیرا با وجود کفر در اصول دین، و اعتقاد به عقایدی این چنین پلید، و التزام و اذعان به این گونه مطالب، دیگر ملتزم شدن به احکام اسلامی فائدهای نخواهد داشت، تازه این در صورتی است که منظور از احکام اسلام همان فروع فقهی باشد، ولی در صورتی که منظور از احکام اسلامی اصول دین باشد دیگر این عقاید با یکدیگر متضاد و متناقض خواهند بود، و آیا اصولا تناقض چیزی جز این است؟!
بنابراین قائل به این سخن از محدوده اسلام خارج و نجس و پلید خواهد بود، و سخن نویسنده متن کتاب با این که قائل به نجاست اینها شده است فرضی است که وجود خارجی ندارد و گویا ایشان بنا بر پردهپوشی داشته است چرا که مسأله واضح و روشن است، و از همین روست که میگوید: "مگر در صورتی که بدانیم به لوازم فاسدی که بر عقیدهشان مترتب است ملتزم شوند".
مرحوم خویی قدسسره میفرمایند:
القائل بوحدة الوجود إن أراد... من وحدة الوجود ما یقابل الاول وهو: أن یقول بوحدة الوجود والموجود حقیقة، وأنه لیس هناک فی الحقیقة إلا موجود واحد، ولکن له تطورات متکثرة واعتبارات مختلفة لانه فی الخالق خالق، وفی المخلوق مخلوق، کما أنه فی السماء سماء، وفی الارض أرض وهکذا، وهذا هو الذی یقال له توحید خاص الخاص... وحکی عن بعضهم أنه قال: "لیس فی جبتی سوی اللّه"... فإن العاقل کیف یصدر منه هذا الکلام، وکیف یلتزم بوحدة الخالق ومخلوقه ویدعی اختلافهما بحسب الاعتبار؟! کیف کان فلا إشکال فی أن الالتزام بذلک کفر صریح وزندقه ظاهرة لانه إنکار للواجب والنبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم حیث لا امتیاز للخالق عن المخلوق حینئذ إلا بالاعتبار وهکذا النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم وأبو جهل مثلا متحدان فی الحقیقة علی هذا الاساس وانما یختلفان بحسب الاعتبار.(1)
قائل به وحدت وجود اگر منظور وی آن چیزی است که... در مقابل اولی است و آن این است که بگوید: "وجود و موجود حقیقتا یک چیزند، و در حقیقت در عالم چیزی جز یک وجود واحد موجود نیست اما این حقیقت تطورات و اعتبارات مختلفی دارد، به گونهای که در خالق، خالق است؛ و در مخلوق، مخلوق؛ همان طور که در آسمان، آسمان است؛ و در زمین، زمین، و از این قبیل. و این همان است که به آن توحید خاص الخاص میگویند... و از برخی از اینان نقل شده است که میگفته: "در لباس من چیزی جز خدا وجود ندارد!"... آیا انسان عاقل چطور چنین سخنی از او سر میزند؟! و چطور ادعای یگانگی بین آفریدگار و آفریده او مینماید و میگوید که اختلاف آن دو اعتباری است؟!
به هر حال ملتزم شدن به این مطلب کفر صریح و زندقه آشکاری است چرا که آن انکار خداوند و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است، چرا که در این صورت تمایزی بین خالق و مخلوق نیست مگر به اعتبار، و همین طور بنابراین اصل مثلا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و أبوجهل در حقیقت یکی خواهند بود، و تنها به حسب اعتبار تفاوت خواهند داشت...
1) . التنقیح، 3 / 81 82.
مرحوم "سید سبزواری" قدسسره در "مهذب الاحکام" میگوید:
أما القائلون بوحدة الوجود... منها: الوحدة فی عین الکثرة أو وحدة الوجود وکثرة الموجود. ولا ریب فی أن اللّه تبارک وتعالی منزه عن هذه التصورات ولکن الظاهر عدم رجوعهما إلی إنکار الضروری. ومنها: الوحدة الواقعیة الشخصیة بأن یکون اللّه تبارک وتعالی عین الکل والکل عینه تعالی... لا ریب فی أنه إنکار للضروری.(1)
اما قائلین به وحدت وجود... یکی از صورتهای آن "وحدت در عین کثرت، یا وحدت وجود و کثرت موجودات" بیشک خداوند متعال از این تصورات منزه است، أما ظاهرا این دو سخن به انکار ضروریات منجر نمیشود. و دیگری "وحدت واقعی شخصی" است، یعنی اینکه: "خداوند واقعا عین همه چیز، و اشیا نیز عین وجود خداوند باشند" هیچ شکی نیست که این عقیده انکار ضروری است.
در کتاب "هدایة الامة إلی معارف الائمة" بعد از باطل نمودن عقیده وحدت وجود آمده است:
وبعد ذا التفصیل فی إبطالهالیس مجال الریب فی ضلالها
واتضح الحقُّ لمن تقبلهُمن یضلل اللّه فلا هادی له
فاشهد بکفر القول إن لم تشهدبکفر بعض من تراه الاوحدی
فقل بأن القول کفر وردیوشُبّهَ الحق علی مَن اهتدی
والحق عن تعصُّب لا تدعافإنه أحقُّ أن یُتَّبَعا
لا تکتُمِ العلمَ ولا الشهادةفی حجةٍ ولو علی جرادة
بعد از این مطالب مفصلی که در رد آن عقیده بیان کردیم دیگر شکی نمیماند که آن ضلالت و گمراهی است. و حقیقت برای حقیقتجو واضح شد، و کسی را هم که خداوند گمراه نماید و هدایت نکند هدایتگر دیگری نخواهد داشت. پس گواهی بده به اینکه وحدت وجود سخنی کفر است، و اگر برخی از قائلین به آن را یگانه دهر میپنداری و از
1) . مهذب الأحکام، 1 / 388.
این جهت به کفر او گواهی نمیدهی پس بگو: "این عقیده ایشان کفر و گمراهی است و حقیقت بر هدایتجویان مشتبه شده است".
هرگز حق را از روی تعصب وامگذار که حقیقت سزاوارتر است به اینکه متابعت شود. علم و شهادت را در مورد هیچ حجتی حتی در مورد ملخ کتمان نکن.
و در شرح این اشعار عربی آمده است:
وبعد ذا التفصیل فی إبطالها أی إبطال مقالة وحدة الوجود، لیس مجال الریب فی ضلالها، ولعمری! إن ظهور کفرها أظهر من کفر إبلیس، واتضح الحق لمن تقبله ولم ینکل عنه، ولکن من یضلل اللّه فلا هادی له، فاشهد بکفر القول خاصة، إن لم تشهد بکفر بعض من تراه الاوحدی، تعللا بأن کفر القول لا یستلزم کفر القائل.
وهذه وصیة منی لمن ظهر لدیه الحق، بأن لا یستنکف عن الحکم بکفر هذه المقالة: فإن کثیرا ممن عرف الحق، وعرف کفرها، یتزلزل فی الحکم بکفرها صریحا، وذلک لانهم یرون کثیرا ممن یذعنون بتشیعهم، وهم الاوحدیون فی العلوم والفنون، قد ابتلوا بهذه الفتنة، ویعظم علیهم تکفیر هؤلاء، فیستنکفون عن الحکم الصریح، مخافة أن ینقض علیهم بأمثالهم، أو یشملهم، فکانوا قد استخفوا بإجلالهم وفیهم من یتأبی عن الشهادة تعصبا، وذلک أخزی، فیفرق بین الشیعة وغیر الشیعة «تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزی».(1)
وقد تکلفت للاولین سبیلا للتخلص عن هذه الوسوسة فقلت: فإن لم تشهد بکفر القائل، فقلت: فقل: بأن القول فی نفسه، کفر وردی، ولکن شبه الحق علی من اهتدی، فإن الحدود تدرء بالشبهات. ومع ذلک لی فیه نظر، فإن شبهة الکفر لیس کسائر الشبهات مما یعذر صاحبها.
وأما المتعصبون، فقد أنذرتهم بقولی: والحق عن تعصب لا تدعا، فإنه أحق أن یتبعا بأن یراعی حقه، یعنی أن الحق أولی بالرعایة فی إظهاره وإعلانه ممن یدخل فی أهل الحق، فیستر علیه بإسراره وکتمانه، فان فی کتمان الحق ضرر عظیم وفساد کبیر، وإظهاره أیضا، وإن کان یلازم الضرر، إلا أنّه أهون، لانّ ضرره شخصی، وضرر الکتمان نوعی، لما فیه من أغراء
1) . النجم: 22.
العوام بالجهل وشیوع الفتنة، ومع ذلک مخالف لنص القرآن، کما أشرت إلیه بقولی: لا تکتم العلم ولا الشهادة فی حجة ولو علی جرادة، أی ولو کان العلم والشهادة فی أمر جرادة، قال اللّه تعالی:
«إِنّ الذِینَ یَکتُمُونَ مَا أَنزَلنَا منَ البیِّناتِ وَالهُدی مِنْ بعدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الکِتابِ أولئِک یَلعَنُهمُ اللّهُ ویَلعَنُهمُ الّلاعِنونَ».(1)
«لا تَلبِسُوا الحقَّ بِالباطِلِ وَتَکتُمُوا الحَقَّ وَأَنتُم تَعلَمُونَ».(2)
«وَأَقِیمُوا الشَّهادة للّه».(3)
«وَلا تَکتُمُوا الشَهادَةَ وَمَن یَکتُمْهَا فَاِءنَّهُ آثمٌ قَلبُهُ».(4)
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهَادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه وَمَا اللّه بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ».(5)
«یَا أَیُهَا الّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالقِسطِ شُهَدَاءَ للّه وَلَو عَلی أَنفُسِکُم أوِ الوالِدَینِ وَالاقرَبِینَ».(6)
بعد از بیان این تفصیلات در مورد بطلان وحدت وجود شکی در گمراهانه بودن آن نیست، و قسم به جان خودم که کفر بودنِ آن از کفر ابلیس آشکارتر بوده، و حقیقت برای کسی که آن را بپذیرد و از آن روی برنگرداند آشکار است. ولی آن را که خداوند هدایت نکند هدایتگری ندارد. پس اگر شهادت به کفر آن بزرگان نمیدهی شهادت بده به اینکه عقیده آنان گمراهانه است، چرا که کفر بودنِ سخن ملازم با کافر بودن گوینده آن نیست.
و وصیت من به کسانی که حق را شناختند این است که از حکم به کفر بودن این سخن ابایی نداشته باشند چرا که اکثر کسانی که حق را میشناسند و کفر بودن این عقیده را درک میکنند در حکم به کفر بودن این سخن متزلزل میشوند، و این از آن جهت است
که میبینند بسیاری از کسانی که اینان اذعان به تشیع ایشان دارند و آنان در علوم و فنون مختلف یگانهاند به این فتنه مبتلا شدهاند، و تکفیر آنان بر اینها سنگین میآید، لذا از اینکه صریحا حکم به کفر بودن این سخن نمایند ابا میورزند، از ترس آنکه مبادا کسی بگوید پس در مورد این اشخاصی که قائل به این سخن شدهاند چه میگویید؛ یا از این جهت که مبادا حکم به کفر شامل این چنین اشخاصی هم بشود و از عظمت این اشخاص بکاهد! و برخی هم از روی تعصب از حکم به کفر ابا میورزند و این دیگر خوار کنندهتر است. و کسی که در حکم به کفر بین شیعه و غیر شیعه تفاوت میگذارد تقسیم و حکمش ظالمانه است.
من برای گروه اول راه چارهای در مورد وسوسهاش یافتهام و آن اینکه به او میگویم: اگر حاضر نیستی شهادت بر کفر قائل وحدت وجود بدهی لااقل بگو که این عقیده ایشان (وحدت وجود) کفر و ضلالت است، ولی در عین حال حقیقت بر برخی هدایت جویان پوشیده مانده است، حدود شرعی هم که با وجود شبهات جاری نمیشود، در عین حال من در این راه حل و چارهجویی نیز اشکالی دارم و آن اینست که شبهه کفر مانند سایر شبهات نیست که اگر کسی مبتلا به آن شد معذور باشد.
و اما آنهایی که تعصب میورزند ایشان را با این سخن پند دادهام که گفتهام: حقیقت نباید به خاطر تعصب کنار گذاشته شود، چرا که حق و حقیقت سزاوارتر است به اینکه پیروی شده و حقش مراعات گردد، یعنی حق اولی است به اینکه اظهار و اعلام شود. اینان نسبت به کسی که منتسب به حق است مراعات میکنند ولی بر خود حق پردهپوشی و کتمان مینمایند! مسلما کتمان حقیقت ضرری بزرگ داشته، و فساد زیادی در بر دارد، و اظهار حق و حقیقت گرچه ضرر دارد ولی ضررش کمتر و سبکتر است، زیرا ضرر آن شخصی و فردی و اندک است، ولی ضرر کتمان حق همگان را فرا میگیرد، چرا که مردم را به نادانی میاندازد، و فتنه را دامن میزند. علاوه بر این مخالف با نص قرآن است همچنانکه به این مطلب اشاره کرده و گفتهام که دانش و شهادت را در مورد هیچ حجتی کتمان مکن حتی در مورد ملخی. خداوند میفرماید: کسانی که دلائل آشکار و راهنماییهایی را که فرو فرستادیم و برای مردم در قران بیان کردیم پنهان میکنند خداوند و لعنت کنندگان لعنتشان میکنند.
و میفرماید: حق را به باطل مپوشانید و با علم و آگاهی کتمان حقیقت مکنید. و شهادت را برای خداوند بپا دارید.
و میفرماید: شهادت را پنهان مکنید هر کس آن را پنهان نماید قلب و دلش در خطا و اشتباه است.
و میفرماید: چه کسی ظالمتر از آنکه شهادتی را که از خداوند در نزد اوست پنهان کند؟ خداوند از آنچه میکنید غافل نیست.
و میفرماید: ای کسانی که ایمان آوردهاید عدالت را به پا دارید، و برای خدا شهادت دهید، اگر چه بر ضرر خودتان یا پدر و مادرتان یا خویشان و نزدیکانتان باشد.
مرحوم "نجفی مرعشی" قدسسره در تعلیقات "احقاق الحق" میفرمایند:
عندی أن مصیبة الصوفیة علی الاسلام من أعظم المصائب، تهدمت بها أرکانه، وانثلمت بنیانه، وظهر لی بعد الفحص الاکید والتجول فی مضامیر کلماتهم والوقوف علی ما فی خبایا مطالبهم والعثور علی مخبیاتهم بعد الاجتماع برؤساء فرقهم أن الداء سری إلی الدین من رهبة النصاری فتلقاه جمع من العامة کالحسن البصری والشبلی ومعروف وطاووس والزهری وجنید ونحوهم، ثم سری منهم إلی الشیعة حتی رقی شأنهم، وعلت رایتهم بحیث ما أبقوا حجرا علی حجر من أساس الدین، اوّلوا نصوص الکتاب والسنة، وخالفوا الاحکام الفطریة العقلیة، والتزموا بوحدة الوجود بل الموجود، وأخذ الوجهة فی العبادة والمداومة علی الاوراد المشحونة بالکفر والاباطیل التی لفقتها رؤساؤهم، والتزامهم بما یسمونه بالذکر الخفی القلبی، شارعا من یمین القلب، خاتما بیساره، معبرا عنه بالسفر من الحق إلی الخلق تارة، والتنزل من القوس الصعودی إلی النزولی اُخری، وبالعکس معبرا عنه بالسفر من الخلق إلی الحق، والعروج من القوس النزولی إلی الصعودی اُخری، فیا للّه من هذه الطامات...(1)
حقیقت این است که به نظر من مصیبت صوفیه بر اسلام از بزرگترین مصیبتها بوده است که ارکان اسلام را منهدم کرده، و در بنیان اسلام رخنه ایجاد نموده است، و پس از جستجوی زیاد و گشت و گذار در مضامین کلمات و سخنان ایشان و واقف شدن بر گوشه و کنار مطالبشان، و آگاهی پیدا کردن بر اسرارشان پس از ملاقات با رؤسای فرقههای مختلف ایشان برای من روشن شد که این درد و مرض از رهبانیت مسیحیت به
1) . تعلیقات احقاق الحق، 1 / 183 185.
دین ما سرایت کرده است، و این رهبانیت را گروهی از اهل سنت مانند "حسن بصری" و "شبلی" و "معروف" و "طاووس" و "زهری" و "جنید" و امثال ایشان از مسیحیت گرفتند، و سپس از آنان به شیعه سرایت نمود، تا اینکه بالاخره کارشان بالا گرفت، و پرچمشان به اهتزاز درآمد، به طوری که از اساس دین ما هیچ سنگی را بر روی سنگ دیگر باقی نگذاشتند. مطالب صریح کتاب و سنت را تحریف کردند، با احکام فطری و عقلی به مخالفت برخاستند، و به وحدت وجود، بلکه بالاتر از آن به وحدت موجود قائل شدند.
ایشان به عبادات و اوراد و اذکار خاصی شروع کردند که آکنده از کفر و چیزهای باطل بود، و رؤسای آنها آن را به هم بافته بودند، وملتزم شدند به چیزی که آن را ذکر خفی قلبی مینامند، از طرف راست قلب شروع میکنند و به طرف چپ ختم میکنند، گاهی از آن به "سفر از حق به خلق"، و گاهی به "تنزل از قوس صعودی به نزولی"، و گاهی بر عکس از آن با عنوان "سفر از خلق به حق" و "عروج از قوس نزول به صعود" تعبیر میکنند، پس پناه بر خدا از این سخنان دور از عقل!
به هر حال اعتقاد به یکی بودن حقیقت وجود خالق و مخلوق و تعدد اعتباری و غیر حقیقی آن دو مطلبی است که بر خلاف حکم صریح عقل و برهان میباشد و هر کسی بدون تأمل بطلان آن را به طور بدیهی مییابد. آیات و روایاتی که بر بطلان آنها دلالت میکند نیز قابل احصا نیست. میتوانید نمونه آنها را در هر صفحه کتاب مقدس خداوند، و تمامی کتب توحیدی مانند: نهج البلاغه، صحیفه سجادیه، اصول کافی، توحید صدوق، بحارالانوار،عیون أخبارالرضا علیهالسلام و... ببینید. فهرست برخی از عناوین آنها چنین است:
1 . ذات خداوند دارای اجزا نیست، و هر کس خداوند را دارای جزء بداند او را نشناخته است.
2 . خالق و خلق شبیه هم نیستند، و هر کس خداوند را همانند خلق بداند مشرک است.
3 . انکار وجودِ خلق، سوفسطاییگری است و حتی شیطان هم از چنین اعتقادی ابا دارد.(1)
و امام رضا علیهالسلام در تفسیر آیه «وَ مَن کانَ فی هَذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فی الاَخِرَة أَعْمَی وَ أَضلُّ سبِیلاً»میفرمایند: یعنی أعمی عن الحقایق الموجودة. بحارالانوار، 10 / 316؛ التوحید، 437؛ عیون الاخبار، 174 / 1.
4 . اعتقاد به اینکه: "جز موجوداتی که پیوسته در تطور و تغیر و دگرگونی و تجلی و ظهور میباشند، موجود دیگری که خالق و آفریننده و ایجاد کننده اشیا باشد در کار نیست"، عقیده دهریان میباشد.
5 . هیچ چیزی از ذات خداوند پدید نمیآید.
6 . ذات خداوند متعال بر خلاف همه اشیا میباشد.
7 . خالق و مخلوق، دو موجود مباینند.
8 . جز خداوند متعال، همه اشیا مخلوق و حادثند؛ و خداوند، موجودی ازلی و ابدی میباشد.
9 . خداوند تعالی، قادر مطلق است و میتواند چندین برابر آنچه آفریده است خلق کند، و یا اینکه تمامی آنچه را که آفریده است نابود و معدوم فرماید.
10 . زمان و مکان، مخلوق خداوند است و بر ذات او جل و علا جریان نمییابد.
11 . خداوند متعال دارای صفات و خصوصیات مخلوقات نمیباشد.
12 . هر چیزی که شناخته شود مخلوق است، و خالق متعال غیرِ آن چیز میباشد.
13 . خداوند متعال، فاعل مختار است نه مجبور.
1) . امام صادق علیهالسلام در باره شیطان میفرمایند: إن هذا العدو الذی ذکرت... قد أقر مع معصیته لربه بربوبیته... بحارالانوار، 10 / 108: همانا این دشمنی که میگویی با وجود نافرمانی خود در مقابل پروردگار خویش، به خداوندی او اقرار دارد.
14 . مرگ و قیامت و جزا و بهشت و جهنم حق است.
15 . انسانها مکلف به انجام تکالیف الهی میباشند.
16 . انسانها در انجام افعال خود مجبور نیستند، و افعال و گناهان خود را خودشان انجام میدهند نه خداوند.
17 . اهل ایمان با اهل کفر و الحاد یکی نیستند، و بتپرستان با خداپرستان تفاوت دارند.
18 . جهنم و عذاب و عقاب و انتقام الهی همه و همه اموری واقعی بوده و البته خداوند نه از خودش انتقام میگیرد، و نه خودش را میسوزاند، و نه اجزا یا مراتب یا اشکال و صور مختلف ذات خود را...
شماری از بزرگانی که با عقاید و اندیشههای ملاصدرا و تابعان و همفکران او مخالفت ورزیدهاند:(1)
1 . محمد ابراهیم بن صدرالدین محمد شیرازی (فرزند ملاصدرا).
2 . ملا مراد بن علی خان تفرشی.
3 . شمسالدین محمد بن نعمةاللّه گیلانی (ملاشمسا).
4 . ملا عبدالرزاق لاهیجی قمی ملقب به فیاض.
5 . ملا محمد بن علی رضا استرآبادی.
6 . ملا محمد باقر بن محمد مؤمن سبزواری.
7 . میرزا حسن بن ملا عبدالرزاق لاهیجی قمی.
1) . رجوع کنید به: "وجود العالم بعد العدم عند الامامیه" و "تنزیه المعبود فی الرد علی وحدة الوجود" علی احمدی، سید قاسم؛ مقاله "خردهگیران بر حکمت متعالیه و منتقدان صدرالمتألهین (مکارم، هادی) مجله حوزه، 93.
8 . ملا محمد ملقب به جمال رضوی.
9 . ملا محمد صادق اردستانی.
10 . ملا محمد نعیم بن محمد تقی طالقانی (ملانعیما).
11 . سید حسن تفریشی.
12 . میرزا حسن کرمانشاهی.
13 . آقا بزرگ شهیدی.
14 . شیخ فضل اللّه زنجانی.
15 . آقا ضیاء الدین درّی اصفهانی.
16 . مولی رجب علی تبریزی.
17 . مولی محمد رفیع پیرزاده زاهدی.
18 . قاضی سعید قمی.
19 . میرزا محمد حسین طبیب قمی.
20 . شیخ علی خان ترکمانی اصفهانی قمی.
21 . مولی محمد شفیع اصفهانی.
22 . میر سید محمد یوسف طالقانی قزوینی.
23 . ملا حسن لنبانی دیلمانی گیلانی اصفهانی.
24 . حکیم ملا عباس مولوی.
25 . ملا میر محمد اسماعیل خاتون آبادی.
26 . ملا فریدون شیرازی.
27 . ملا عبداللّه یزدی.
28 . لطف علی بیک افشار.
29 . میر قوام الدین رازی تهرانی اصفهانی.
30 . ملا محمد تنکابنی گیلانی (فاضل سرابی).
31 . آقا جمال خوانساری (جمال المحققین).
32 . حاج ملا اسماعیل بروجردی حائری.
33 . شیخ عبدالرحیم حائری.
34 . حاج ملا علی بن میرزا خلیل طبیب تهرانی.
35 . حاج شیخ علی حائری مازندرانی.
36 . علامه شیخ محمد صالح مازندرانی سمنانی.
37 . سید محمد میر لوحی سبزواری.
38 . مولی محمد صالح مازندرانی.
39 . مولی محمد طاهر قمی.
40 . عبدالعظیم بن حسین بیدگلی کاشانی.
41 . شیخ علی بن محمد عاملی اصفهانی مشهدی.
42 . علامه محمد باقر بن محمد تقی مجلسی.
43 . ملا فضلاللّه بن محمد شریف کاشانی.
44 . ملا محمد سعید لاهیجی گیلانی.
45 . میرمحمد نصیر بن محمد معصوم بارفروشی.
46 . مولی علی بن حسین کربلایی.
47 . سید محمد طباطبایی اصفهانی بروجردی.
48 . ملا اسماعیل مازندرانی خواجویی.
49 . شیخ یوسف بن احمد بحرانی.
50 . ملا فتح علی بن حسن علی.
51 . سید محمد علی طباطبایی شیرازی.
52 . میرزا ابوالقاسم قمی (میرزای قمی).
53 . شیخ محمد بن عبدعلی آل عبدالجبار قطیفی.
54 . میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی.
55 . آخوند ملا فیض اللّه دربندی شیروانی مجتهد.
56 . آقا میرزا محمد هاشم چهار سوقی خوانساری.
57 . شیخ محمد قاسم اردوبادی بن محمد تقی.
58 . ملا عبدالعزیز بن احمد مقدس شیروانی.
59 . مولوی اعجاز حسن حاجی امروهی.
60 . میرزا علی اکبر بن محسن اردبیلی.
61 . علامه محقق فقیه شیخ جعفر کاشف الغطاء.
62 . شیخ محمد حسن نجفی صاحب جواهر.
63 . شیخ اعظم انصاری.
64 . علامه شیخ علی سمنانی.
65 . شیخ محمد تقی آملی.
66 . سید احمد خوانساری.
67 . علامه خویی مؤلف "منهاج البراعه".
68 . شیخ حر عاملی.
69 . سید یونس اردبیلی موسوی.
70 . شیخ علی فرزند مرحوم صاحب جواهر.
71 . سید اسماعیل طبرسی نوری.
72 . سید عبداللّه شبر.
73 . علامه سید علی بهبهانی.
74 . سید محمد کاظم یزدی.
75 . سید ابراهیم اصطهباناتی (میرزا آقا شیرازی).
76 . میرزا محمد حسین نائینی.
77 . حاج شیخ محمد جواد خراسانی نجفی.
78 . سید محمود حسینی شاهرودی.
79 . سید محسن طباطبایی حکیم.
80 . شیخ عبداللّه غروی مامقانی.
81 . سید محمد حجت کوه کمرهای.
82 . حاج آقا حسین طباطبایی بروجردی.
83 . سید ابوالحسن الموسوی اصفهانی.
84 . حاج آقا حسین طباطبایی قمی.
85 . سید ابوالحسن رفیعی.
86 . شیخ عبد النبی عراقی.
87 . شیخ عبد الکریم حائری یزدی.
88 . سید محمد رضا گلپایگانی.
89 . سید شهاب الدین مرعشی نجفی.
90 . سید ابوالقاسم موسوی خویی قدسسرهم.
سلام بر سپیده علم و معرفت
در فجر ظهور نور
در صبح نزدیک
ألیس الصبح بقریب؟
السلام علی الدین المأثور والکتاب المسطور
السلام علی بقیة اللّه فی بلاده وحجته علی عباده
المنتهی إلیه مواریث الانبیاء
ولدیه موجود آثار الاصفیاء...
اللهم عجل فرجه، وقرب زمانه
وکثر أنصاره، وأهلک أعدائه...
(پشت جلد) تفسیر هستی چیست، و رابطه خداوند با خلق چگونه است؟!
آیا عالم آفریده خداوند است؟!
یا اینکه خود خداوند به صورت زمین و آسمان و انسان و جن و فرشته و سنگ و چوب و... پیوسته در رقص و نمود و تجلی و ظهور است؟!
پیروان نظریه "وحدت وجود" برآنند که بین "خالق و خلق" هیچگونه جدایی و غیریت و دوگانگیِ حقیقی وجود نداشته و وجود آن دو عینا یکی است. با توجه به انتشار و توسعه روزافزون عقیده مزبور، این نوشته کوتاه به ارزیابی و ابطال اعتقاد ایشان، و اثبات و توضیح معنای "تباین و جدایی ذاتی خالق و مخلوق" میپردازد.