ghaemiyeh.com
سرشناسه:ابراهیمی، حسین، ۱۳۴۸ -
عنوان و نام پدیدآور:ناگهانی از ملکوت[Book]/سراینده حسین ابراهیمی ؛ تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی.
مشخصات نشر:مشهد: نشر قدس رضوی، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری:55 ص.
شابک::978-964-2784-03-5
یادداشت:فیپا
موضوع:شعر فارسی -- قرن ۱۴.
موضوع:شعر مذهبی -- قرن ۱۴.
شناسه افزوده:آستان قدس رضوی. اداره امور فرهنگی.
رده بندی کنگره:PIR۷۹۴۳/ب۵۴۵۳ن۲ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی:۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۳۵۴۲۴
بسم الله الرحمن الرحیم
مجموعه شعر در سایه سار آفتاب 4
ناگهانی از ملکوت
سراینده: دکتر حسین ابراهیمی
ناگهانی از ملکوت
سراینده حسین ابراهیمی
تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی.
نشر قدس رضوی، ۱۳۸۵.
شعر فارسی -- قرن ۱۴.
آستان قدس رضوی. اداره امور فرهنگی
شعر شیعه سرشار از شور و شعور است، شعری که تار و پود آن شرح شوریدگیهای لبریز از شهودی الهی و دینی است. در واژه واژهی آن میتوان دلدادگیهای فراتر از دایره عقل مآل اندیش و حسابگر را دید و در همان حال خردورزی و عقلانیتی بارور از نابترین چشمههای وحی و سنت را یافت.
این شعر روزی از حنجره سرخ فرزدق در کنار کعبه میتراود. روزی در کام ابوالاسود دئلی گل میکند و گاهی بر زبان حسان بن ثابت جریان مییابد و مهر تأیید پیامبر آفتاب را دریافت میکند:
«لا تزال مویدا بروحالقدس ما نصرتنا بلسانک»
«همواره در پناه روحالقدس باشی که با زبان خود یاری ما کردی»
این شعر زمانی در زبان کمیت میشکفد، گاهی در گلوی سید حمیری و روزی در کام دعبل با چکامه بلند «تأیید» خود و سپس در حنجره شاعران پارسی گوی و عربی گوی گل میکند و عطر آسمانی عشق به خاندان نبوت را در سرزمینهای اسلامی میپراکند. اما به راستی کدامین قلم را یارای آن است که این اقیانوس عاشقی را در ظرف واژگون بگنجاند و کدامین دست میتواند خامه به تقدیر و سپاس از ستایندگان آفتاب بچرخاند؟ اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی با درک این ضرورت که فرهنگ، بدون آمیختن با هنر نهادینه نمیشود و نیز با توجه به این واقعیت که نسل امروز ما به اندازه پیشینیان و شاید بیشتر از آنان به شعر توجه و عنایت دارد بر آن شد، از شاعران اهل بیت علیهم السلام درخواست کنند برای خاندان نبوت علیهم السلام آثاری تازه و نو بیافرینند و خوشبختانه این خواهش با اقبال آن بزرگواران مواجه گردید. ما ضمن سپاس از این استادان فرهیخته مجموعه اشعار ایشان را به خوانندگان محترم و زائران و عاشقان ارجمند حضرت شمس الشموس علیه السلام تقدیم میکنیم.
آستان قدس رضوی
معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی
اداره امور فرهنگی
هوالمحبوب
چه شد؟ خودم هم درست نمیدانم و شاید هیچ وقت هم علتش را نفهمم، هر چه در پروندهی سیاه خود بیشتر مینگرم چیزی نمیبینم که به خاطر آن چنین لیاقتی یافته باشم که ماه رمضانی اینقدر پر از برکت داشته باشم. میهمانی بزرگ خداوند بر پا شده باشد و تو در این مدام ذهنت با هشتمین امام مأنوس باشد، کلمات نازل شوند، زلالت کند و ببرندت به حضوری روشن که در تمام جهان بیمانند است. نه، این دریای رحمت، بیشتر از حد پیمانهی شکستهی پیمان شکنی چون من است. این راز شگفت را باید جور دیگری حل کرد. اصلا باید به شکل دیگری به این اتفاق نگریست.
بگذارید کمی پای عقل را به میان بکشیم و نتیجه بگیریم اصلاً سرودن شعر وقتی برای امام بزرگواریست که خورشید، خوشه چین گنبد طلایی اوست مگر به لیاقت سراینده بستگی دارد؟
ولی هرچه که باشد دل شاعر نازک است. آبگینهای است که با تلنگری میشکند و قرار نیست همه واقعیتها را به او بگویید. بگذارید شاعر همچنان با این توهّم و خیال دلخوش باشد که آقا به او عنایتی کردهاند. بگذارید فکر کند قبولش کردهاند و سرودن این شعر نشانهی پذیرفته شدنش است. سنگدلانه است اگر بخواهید رویاهای شیرینش را بر آشفته کنید.
دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست
قناعتگر به بادامی بسازد
حسین ابراهیمی
این دل زخمی سفر کرده
پر و بالی شکسته آورده
آمده نذر گنبدت باشد
دل، شهید ارادتت باشد
آمده با تو گفتگو بکند
یک دو رکعت بقوبقو بکند
این کبوتر که سر به پر دارد
طعن زاغ و زغن به سر دارد
رنج فرسنگها طلب برده
بی سحرگاه جور شب برده
گذرانده هزار طوفان را
خورده شلاقِ باد و باران را
پی جان با جهان در افتاده
با خود و دیگران در افتاده
دلش از دیدهای نلرزیده
هر که را دیده بیخبر دیده
بارها سمت پرپری رفته
تا نفسهای آخری رفته
رفته و بر نگشته از راهش
به امید رواق دلخواهش
هم از اغیار سنگها خورده
هم ز هرآشناست آزرده
پیشتر این پرندهی غمگین
با پر و بال سربی و سنگین
پابهپای زمانه میچرخید
در پی آب و دانه میچرخید
ناگهان عشق اتفاق افتاد
بین عقل و جنون فراق افتاد
بازی آسمان دگرگون شد
دل - که آماده بود - مجنون شد
شعله زد عشق، پنجه تا سر سوخت
دل کبوتر شد و کبوتر سوخت
جذبه از مشهد انار آمد
دل دیوانه بیقرار آمد
خلسهی ماه در تنش افتاد
طوق غربت به گردنش افتاد
گُر گرفت و دچار رفتن شد
طوقی این حریم روشن شد
چشم وا کرد و راز پنهان دید
نقش سیمرغ در خراسان دید
عاشقانه نظر به ماه انداخت
سر پر دردسر به راه انداخت
پر سفیدان قوم دنبالش
طعنه بستند بر پر و بالش
عاقلانه ملامتش کردند
به کمی صبر دعوتش کردند
همه گفتند راه پیدا نیست
شب سیاه است و ماه پیدا نیست
منجنیق فلک پر از سنگ است
آسمان هر کجا همین رنگ است
هیچ صاحب نفس نمیبینیم
جاده را جز قفس نمیبینیم
عشق با دردسر نمیارزد
عاشقی اینقدر نمیارزد
خواب نوشین صبح شیرین است
به نسیم سحر نمیارزد
پر سیمرغ پشت دریاهاست
که به موج خطر نمیارزد
پا به راه طلب درافکندن
بی سر و همسفر نمیارزد
نقد ایام را غنیمت دان
نسیه هرچند زر…، نمیارزد
فتنه میبارد از رگ ایام
بهتر آن به زبان بود در کام
با دو صد احترام بنشینیم
بر لب پشت بام بنشینیم
پیشتر از تو هم سفر کردند
هوس ترک بال و پر کردند
که به جادوی ماه افتادند
پر زدند و به چاه افتادند
نامشان گم شد و نشان پوسید
استخوان سفیدشان پوسید
هیچ دستی به آسمان نرسید
خبر از خیل رفتگان نرسید
پرپریها تمام بی معناست
ماندن و سوختن دلیل رضاست
قصه گفتند تلخ و دهشتبار
قصهی مردمی کبوتر خوار
لیک از آنجا که جان نمیگنجد
عقل در آشیان نمیگنجد
این کبوتر زفرط خامی سوخت
بس که پر زد پرش تمامی سوخت
پر زد و خال آسمانها شد
بین تنها غریب و تنها شد
سنگ پر، چوب پر، کبوتر پر
دل عاشق همیشه خون، پرپر
سنگها خورد و خار بر سر برد
خدمت عشق را بر این در برد
رنجها برد و گنج پیدا کرد
توس را در ترنج پیدا کرد
بعد آن زخمها که شیرین خورد
برشی پلک آسمان چین خورد
پردهای آسمان قشنگ آورد
ماه را عاشقی به چنگ آورد
مشهد سیب را تماشا کرد
بارگاه قبول پیدا کرد
بانگ نقارهی سحر پیچید
دل در احرام بال و پر پیچید
عشق واضح شد و غبار افتاد
ترس آهوی بیقرار افتاد
برق گلدستهها که پیدا شد
عطر گلهای نوبهار افتاد
تا نسیمی از این حرم برخاست
هرچه سیمرغ از اعتبار افتاد
روح مجنونترین بیابانگرد
بس که چرخید با دوتار افتاد
آسمان این بلور سر در گم
گنبدی شد بر این مزار افتاد
نقش آیینهها ملیح آمد
شرم یک بوسه تا ضریح آمد
یا کریمی زد و در ایوان سوخت
پر و بالش به رسم رندان سوخت
و ز خاکسترش زبان برخاست
لکنت کهنه از میان برخاست
لایق شرح این رسیدن شد
راوی پرده های روشن شد
این کبوتر، پری سپید شده
مُحرم لحضههای عید شده
ماه در صحن آسمان دیده
گنبدی از کبوتران دیده
در گلوی کُمیت میخواند
از غم اهل بیت علیهم السلام میخواند
سنگ پر، چوب پر، کبوتر پر
دل به زنجیر زلف آن دلبر
بوی زندان و بند میآید
ضجهای دردمند میآید
در هوای نمور این دهلیز
کیست سنگ صبور این دهلیز
کیست این صبح در غل و زنجیر؟
این خدای نیایش و شمشیر
به کدامین گناه در بند است؟
او که آیینهی خداوند است
او که معنای روشن عید است
هفتمین امتداد خورشید است
نور محض است چشمهی جانش
روشنی سنت نیاکانش
واقف رازهای مستورند
نسل در نسل رقِّ منشورند
دودمانش ز هر بدی پاکند
چارده آفتابی خاکند
خطی از دامنش مورّب نیست
هیچ فصل سلالهاش شب نیست
رسته در مهد حکمت و علم است
هیبتی در نهایت حلم است
آری اینان وسیلهی فیضاند
لحظهی خشم، کاظم الغیظاند
سایه بر آسمان درافکنده
طرح جان در جهان در افکنده
نسبت از تیغ مرتضا دارد
این سحابی یکی رضا علیه السلام دارد
صبر ایوب، بردبارش نیست
نوبت خشم ذوالفقارش نیست
رنگ و رویی کبود آورده
تیغ بر دل فرود آورده
شرحش از درک عقل بیرون است
عشق را این که قصهاش چون است
گاه ماهی میان نخلستان
راوی نالههای محزون است
گاه در رقص تیغ آن خونریز
دل سپردن به آتش و خون است
نقش دیگر دمیده وقتی عشق
جور دهلیزهای هارون است
سر نباشد به دامن لیلا
بار سنگین به دوش مجنون است
هدیهی عشق، سرب و فولاد است
استخوان در گلوی فریاد است
سهم عاشق ز پا نیفتادن
سوختن، بیصدا، نیفتادن
اینک این وارث رسول الله صلی الله علیه و آله
هفتمین جاودان مرگ آگاه
سالها این چنین به سر برده است
بند بند وجودش آزرده است
گرچه مهمان بند و زنجیر است
نفسش آیه آیه تاثیر است
بندها را به بند آورده
سر به تیغی بلند آورده
شاه خوبان هر آن کند خوب است
بوسهی جان به تیغ محبوب است
ماه سمت محاق افتاده
شهر در اختناق افتاده
شب فروهشته گیسوان سیاه
شب مرموز، بی تبرک ماه
این سکوت، آسمان بغداد است
که غریب عبور فریاد است
چار گردون به درد میشکند
زیر تابوت مرد میشکند
سندی شرح غربت شیعه
عاشقی با روایت شیعه
راوی آتش کشیده جانش را
شعله پُر میکند دهانش را
مردم! ای مردمی که اهل شبید
به دروغ آفتاب میطلبید
عشق را در زمین طلب کردید
عافیت را زدین طلب کردید
این تعلق حقیرتان کرده است
اهل این زمهریرتان کرده است
فتنه دیدید و دم نیاوردید
سر به تیغ دو دم نیاوردید
طلحه در بازی زبیر افتاد
نقش خاتم به دست غیر افتاد
غیرت آفتاب تنها ماند
پیکر کشتگان به صحرا ماند
ماه در پردهی افول افتاد
اسم اعظم به دست غول افتاد
بر کشیدند ماه نخشب را
پرده پرده هزار و یک شب را
سنگ پر، چوب پر، کبوتر پر
روم و غرناطه جزیهای پرپر
تیسفون را زبانی آتش زد
شام را خیزرانی آتش زد
قاریان سرفه در گلو ماندند
حاجیان در حجر فروماندند
راویان سر به سکه خم کردند
جبر را پردهی ستم کردند
دین چنان گوی کودکان چرخید
مدتی چند این دکان چرخید…
مردم! ای مردمی که اهل شبید
به دروغ آفتاب میطلبید
عطر گل را به خار سنجیدید
عشق را با غبار سنجیدید
اینک این فرصت سحر در بند
مگذارید بیشتر در بند…
مردم اما جماعتی مرده
سر به انبان خویش آورده
بیمناکند نانشان برود
این دو رکعت دکانشان برود
گاه گاهی شراره میسوزد
جور شب را ستاره میسوزد
شیعیانی که پرپری دارند
شعلهی تیغ حیدری دارند
خسته از این هزارهی تزویر
پنجه افکندهاند در تقدیر
در سویدای غم نگنجیدند
زیر بار ستم نگنجیدند
سر بر آوردهاند طغیان را
لذت اختیار انسان را
جان مردم زبوی عادت مست
جان این قوم از شهادت مست
جان در جور، قاف در قید است
شتک موج شیعیان زید است
یاغی سر به جنگل و کوه است
شیعهی زخمهای نستوه است
سر به پای امامت افکنده
با قیامی قیامت افکنده
مشرب از دیگران نهان کرده است
شعلهور جان شیعیان کرده است
با عراق عرب در افتاده
با نصیب و نسب در افتاده
خطبه با نام آسمان خوانده
عقدهای دیر سال ترکانده
زخمهای مدید تازه شده
داغ صدها شهید تازه شده
صد؟ نه؛ صدها هزار هزار
داغ دیباج مانده در دیوار
سرخی گردن و تبرزینها
سوختنها و شمع آجینها
شیعیان جان در آستین دارند
داغ در دل، نه بر جبین دارند
با هیولای مرگ درگیرند
زنده در سایهسار شمشیرند
شیعیان تا همیشهی تاریخ
یا سرِ دار یا به زنجیرند
جانشان بی جنون نمیماند
ذرهای عافیت نمیگیرند
مثل ترکیبی از گل و لبخند
فاتح برق اشک و شمشیرند
اسبها شیهه پوش و بیرقها
همچنان شقشقیهای برپا
با شتابی عجول میرانند
چون شهابند اگر درخشانند
میرود سینه چاک چاک افتد
نقش دور ستم به خاک افتد
شعلهای میرود که پا گیرد
والیان را ولا فرا گیرد
شیعیان سر به شور بر کرده
چشم از آب تیغ، تر کرده
بعد موسی ابن جعفر علیه السلام آمدهاند
دست در دامن پسر زدهاند
اولین نام را که پرسیدند
سمت شاه چراغ چرخیدند
بوسه دادند موج دریا را
دامن احمد بن موسی را
شانه در شانه بیعت آوردند
سر به رسم ارادت آوردند
آسمان قصد امتحان دارد
این پسر از پدر نشان دارد
گرچه از آن سبو لبالب نیست
در پی نام و جاه و منصب نیست
واقف است هشتمین امام نه اوست
میسپارد رضا به صحبت دوست
گرچه او هم کبوتر حرم است
شانههایش برای ماه کم است
آسمان بر تنش نمیگنجد
عشق در دامنش نمیگنجد
آری این بحر گوهری دارد
این برادر برادری دارد
زیرکی کرد و عذر پیش آورد
سر به پای امام خویش آورد
این امانت به اهل وا بگذاشت
نام نیک از خودش به جا بگذاشت
ای دل احوال داغ را دریاب
فیض شاه چراغ را دریاب
که نصیب ارادتش دادند
ذوق جام شهادتش دادند
سنگ پر، چوپ پر، کبوتر پر
منطق الطیر دفتری پرپر
عاشقی هفت شهر طی کرده
بی تماشای هشتمین منظر
خجل از ناتمام چرخیدن
شرمگین مانده است و سر در پر
چشمها انتظار… دلشوره
شهر، فیروزه ایست در کوره
شهر، این باستانی مغرور
این نگین درشت - نیشابور -
دل سپرده به طرز آمدنش
اشک شوق است چشم مرد و زنش
شهر، دلواپس تبرک مرد
کاروان، گامهای چابک مرد
کاروانی که بارش آیینه است
مستیاش از حضور دوشینه است
سدرهالمنتهی سر راهش
قاب قوسین گام کوتاهش
کاروان از حجاز طی کرده
راه را با نماز طی کرده
کوچههای مدینه گریانند
اهل بیت الرضا علیه السلام پریشانند
همنوای کبوتران بقیع
ذکر «اَمنّ یُجیبْ» میخوانند
هشتمین آفتاب و یارانش
راهی غربت خراسانند
تا که در روزگار دولت شب
پرچم صبح را بگردانند
سیبها در بلوغ سرخیدن
قسمت شاخهها نمیمانند
این سفر بوی دیگری دارد
این سفر کردگان شهیدانند
کاسهی چشمها لبالب خون
مضطرب از دسیسهی مامون
پشت نیرنگ را عیان دیده
دعوتش خدعهای نهان دیده
حیلت رو بهانهای کرده
از ولایت بهانهای کرده
تا بگوید ورق بهم خورده
بیگنه نام متهم خورده
آن، چنان بوده این چنین شده است
خون ما با ولا عجین شده است
مسند غصب را برافکندیم
این امانت به اهل گرداندیم
این خلافت اقامهی صبح است
جانشینش ادامهی صبح است
این ولایت ولی به جا دارد
مهر تایید از رضا علیه السلام دارد
با امام این ورق نمیافتد
شعله در مرد حق نمیافتد
تا نگردد دلش قرینهی جور
دست رد میزند به سینهی جور
حکمتی آفتاب میگوید
این چنینش جواب میگوید:
این خلافت که عاشقانهی توست
مسندی را که روی شانهی توست
یا زحق هدیه ایست در دستت
یا که حق تو نیست در دستت
نتوان هیچ یک فرو بخشید
حق زکس برده و به او بخشید
گفت و از حکمتش دلیل افتاد
حیلهی سامری به نیل افتاد
لحن عباسیان شرنگ آورد
عرصه را بر امام تنگ آورد
تیغ تهدید را هویدا کرد
هوس خون آل زهرا I کرد
ای رضای خدا رضایت تو
دهر، دلبستهی ولایت تو
شرط کردی پری تکان ندهی
عزل و نصبی به این و آن ندهی
خواستی غرق آسمان باشی
سرو آزاد خاکدان باشی
سرو آزاد خاکدان! گل کن
دو بهار و خزان تحمل کن
صبر کن این چنین نمیماند
نینوا بر زمین نمیماند
این چنین هاله از حرم چیدی
دامن از مسند ستم چیدی
پلک آیینههای خواب پرید
رنگ حیله در آفتاب پرید
حیله در طالعی سیاه افتاد
آن رضای خدا به راه افتاد
کاروان این چنین به راه زده
بوسه بر آخرین نگاه زده
در بلاد و بلد نگنجیده
عاشقان در عدد نگنجیده
کاروانی که نور میبخشد
قدسیان را حضور میبخشد
هر کجا رفته برکت آورده
سنگها را به حرکت آورده
ماه تابیده از قدمگاهش
اسم اعظم، پریست همراهش
اینک از راه میرسد خورشید
شهر، فریاد شوق شد لرزید
این طلوع قشنگ انگور است
صبح سکر آور نشابور است
بی سبب نیست صبح نیشابور
شده در بین عاشقان مشهور
آری این شهر در شراب افتاد
که به پابوس آفتاب افتاد
جرعهای از خلوص دادندش
مهر شمس الشموس دادندش
دف به دف چشمهای بارانی
روشن از لهجهای خراسانی
در کلام بهار روییدند
خوشهای معرفت فرو چیدند
گفت: «غیر از خدا الهی نیست
غیر این دژ پناهگاهی نیست
هرکه در آن نشست ایمن شد
فارغ از آتش هریمن شد
لیک هرکس ولایت ما داشت
میتواند قدم در آن بگذاشت»
قلم عاشقان به رقص آمد
آن زمین و زمان به رقص آمد
این سخن گنج شایگان کردند
عشق را نقش لوح جان کردند
این سخن نقش در طلا مانده
از هزاران قلم بجا مانده
گوهری درج خاکدان شده است
روشنی بخش عاشقان شده است
سنگ پر، چوپ پر، کبوتر پر
دل خشکیده از عطش پرپر
راوی لحظههای دور از دست
پردهی دیگری در افکنده است
بیغبار هزار و اندی پیش
گوئیا لحظه ایست چندی پیش
باد… شنها… تنفسی دشوار
آسمانی سترون و تبدار
خاک، تفتیده تا بن دندان
مرگ باریده بر زمین و زمان
چشمه، اشکی فرو نیفشانده
در غباری غلیظ درمانده
جویبار از ترنم افتاده
مرگ در جان مردم افتاده
میل باران گرفته صحرا را
رعشهی آب آب، گلها را
چشمها هرچه زعفران رفتند
به تمنای آسمان رفتند…
باز هم بینصیب برگشتند
هرچه «امن یجیب»… برگشتند
کور دل گفت: رستگاری نیست!
بین مردم بزرگواری نیست…!
…که بخواند نماز باران را…!
… بخرد آبروی انسان را؟!
از امام غریب دعوت کرد
کوردل بود و این جسارت کرد
قصدش این بود شک بر انگیزد
فتنهای زین محک برانگیزد
لیک از این شیطنت پشیمان شد
پردهای فیض حق نمایان شد
بی تکلف امام آینهها
میرود با تمام آینهها
گام در خاک و آسمان بر دوش
دلی اندازهی جهان بر دوش
میبرد شهر را به همراهش
ماه و خورشید بر سر راهش
تا که دست قنوت بردارد
مهری از این سکوت بردارد
ابر شک بارش یقین گردد
زهر این فتنه انگبین گردد
میرود با تمام یارانش
کوچه چرخیده تا بیابانش
دشت سجادهی دعایش شد
آسمان مست ربنایش شد
ذکرهایش که ماه را طی کرد
ابرهای سیاه را طی کرد
خوف در لرزش سجود افتاد
رعشه در عالم وجود افتاد
در شهود آیهای مجسم ریخت
فلک از هم شکاف در هم ریخت
قطره قطره خدا تجلا کرد
مرو را این شهود زیبا کرد
آسمان سکهی ولایت زد
بوسه شوق را به پایت زد
عشق بارید و خاکها گل شد
شیعه با این نماز کامل شد
اینک این ما و این سیه سالی
خسته از فصل بی پر و بالی
با نگاهی که شوق باران است
خجل از لایههای پنهان است
ابر در ابر دامن آوردیم
دل برای شکستن آوردیم
دل نیاوردهایم تا برود
از در این حرم کجا برود؟
ای دل عرش تشنهی آهت
قدسیان خاکروب در گاهت
اینک این ما و این دل تبدار
مهربان همچنان ببار ببار…
مکر مامون در این بیابان سوخت
فتنه را این نماز باران سوخت
لاجرم حیلتی دگر کرده
غرضی باژگونه سر کرده
اهل بحث و جدل بهم پیچید
طالع تیغ در قلم پیچید
عالمان زبور گرد آورد
اهل تورات و طور گرد آورد
صاحبان کتاب را خوانده
همگان را زخویش ترسانده
که به طرح سوال برخیزند
در سخن با امام بستیزند
هر کدام از طریقت و دینی
عالم مذهبی و آیینی
گرهای ناگشوده آورده
شبهه از هرچه بوده آورده
مدعی لاف عقل کل میزد
دست عباسیان دهل میزد
جنگ جادوگران و موسی شد
شعبده با عصا و بیضا شد
اژدها از طناب کی ماند؟
سایه در آفتاب کی ماند؟
آسمان خسته از جدل نشود
ماه در ابر تیره حل نشود
از حدوث و قدم دم آوردند
طبقی راز مبهم آوردند
شبههها در شب عدم پیچید
صبحی آورد و شب به هم پیچید
هرکسی توسن سخن رانده
در جواب امام درمانده
بی درنگی جوابشان فرمود
پاسخی از کتابشان فرمود
ورقی نانوشته طرح آورد
همه ماندند و خویش شرح آورد
انجمن انجمن در افتادند
از سریر سخن در افتادند
جملگی شرمسار نادانی
از عرق گر گرفته پیشانی
زبدهی روزگار خویشتنند؟
که چنین کودکانه میشکنند؟!
دهریان را دلیل و برهان برد
نحویان را غریو طوفان برد
جامهی فضل را رها کردند
لب به اقرار جهل وا کردند
این گواه تمام انجمن است
ملک دانش از آن بوالحسن است
بانگ نقارهی فلک برخاست
نعرهی شوق از ملک برخاست
جزر و مدّی در آسمان پیچید
لا در آیینهی جهان پیچید
نیل در حلق قبطیان جوشید
داغ در خون شیعیان جوشید
تیغ، صبر نیام را هی زد
سرخی ناتمام را هی زد
گرچه آتش به جانش افتاده
شعله در استخوانش افتاده
لب اگر وا کند فراوانند
خاتم از دست دیو بستانند
چون امام است چون خبر دارد
وقت آن نیست تیغ بردارد
دلش آیینهای ورق ورق است
لیک تسلیم محض حکم حق است
خون دل میخورد نمیگوید
جز رضای خدا نمیجوید
سنگ پر، چوب پر، کبوتر پر
ماه در آسمان شب پرپر
چشم دل باز میشود در شب
وقت پرواز میشود در شب
پرده از کاینات میافتد
شطی از معجزات میافتد
این کبوتر پریده همراهش
رسته از بند عمر کوتاهش
شسته باران پر زلالش را
و گشوده زبان لالش را
هرچه را بینگاه میبیند…
… تاج و تختی سیاه میبیند
بارگاهی به جور بر شده است
بی خبر داعی خبر شده است
دولتی بر حباب افکنده
دل به موج سراب افکنده
مسندی مست قدرت شمشیر
کشته یاران خویش با تزویر
کرم شبتاب و خیمه و خرگاه
جمع بوزینهگان مانده زماه
قدحی در میانه میگردد
سکه در آستانه میگردد
خاصگان عدهای شکمباره
دل به زر داده تن به قداره
بوی مرداب میدهد تنشان
کرم شبتاب ماه روشنشان
کسی از این جماعت تاریک
شده با امر کوردل تحریک
ذمِّ خورشید توس سرکرده
طالع خویش تیرهتر کرده
که تو بینام و بینشان بودی
پیش از این از همه نهان بودی
سفر توس اعتبارت داد
خشک بودی و برگ و بارت داد
این ولایت تو را به ماه رساند
لطف کرد و به جایگاه رساند
گشت شیرین از این سبو کامت
قرعهی بخت خورد بر نامت
دم ازین یاوهها فراوان زد
طعنه بر آفتاب تابان زد
تیر جان در کمان جهل انداخت
سر خود را به راه، سهل انداخت
گفت دلبستهات عوامانند
مردم بیتمیز و نادانند
که چنین بی بصیرت افتادند
در گمان کرامت افتادند
تو اگر که امام دورانی
میتوانی جهان بگردانی
دست غیبی در آستین داری
قدرت از سوی حق چنین داری
که اشارت کنی به این پرده
تا شود نقش شیر درنده
کن دعا تا به چنگ این ضیغم
بدراند خدا مرا از هم
این سخن تا در انجمن چرخید
چشمها سوی بوالحسن چرخید
شد رخ کوردل پر از خنده
به گمانی که شک درافکنده
درد در جان شیعیان افتاد
لرزه بر دور آسمان افتاد
بر سریر سخن امام آمد
زخم را گاه التیام آمد
حمد پروردگار سبحان گفت
رازی از رازهای پنهان گفت
بعد حمد و ثنای حق فرمود
قدر من پیش از این فزونتر بود
قدر جاه مرا خدا داند
نه کسی که زخویش در ماند
لحظهای با خدا نیایش کرد
دل تفتیده رنگ آتش کرد
که برآنند با تو بستیزند
شک ز حق الیقین برانگیزند
حجتت را زوال درگیرد
شبههای خرد بال و پر گیرد
فتنه را آنچنان که میخواهی
پاسخی ده جواب گمراهی
زآن نیایش که کرد از سر درد
در بسیط جهان تصرف کرد
ماه جریان گرفت در جانش
شد زمین و زمان به فرمانش
ناگهان پرده از قنوت انداخت
غرش شیرها سکوت انداخت
طعنه زن را به یک تکان خوردند
سر به پای امام آوردند
بهت شد چشمهای انجمنی
گوئی هرگز نبوده طعنه زنی
نقش شیران به پرده برگشته
شهر از این راز باخبر گشته
این کرامت در آسمان حک شد
باز مامون شکست، کوچک شد
هرچه کوشید و مکر و افسون کرد
اعتبار امام، افزون کرد
عاقبت زخم آخرین انداخت
نام خود را شقیترین انداخت
آخرین اسب خویش را زین کرد
دست خود را به زهر خونین کرد
سنگ پر، چوب پر، کبوتر پر
دل عاشق شقایقی پرپر
آسمان سوخته، زمین غمگین
مه، رسوب تنفسی سنگین
یال اسبان وحشی آشفته
نعرهی بادها فروخفته
خاک، دلواپس شرابی تلخ
زخم شیرین انتخابی تلخ
موجها بیقراری دریا
ریگها بانگ شیون صحرا
نکند بیصدا رسد از راه
شب مرموز بیتبرک ماه
دف تقدیر تندتر کوبید
پردهای راز مستتر کوبید
دور گردون سماع نو آورد
خرقهای سوخته گرو آورد
چشم خیس بهشت پر حسرت
مانده بر این سحابی غربت
که به ذبح عظیم آمده است
جامی از قدر خویشتن زده است
آسمان در غروب میسرخد
شعله در سنگ و چوب میسرخد
یک نفر با لبان پر خنده
آخرین پرده را در افکنده
آمده از خودش رها گردد
معنی شدت رضا گردد
از نگاهش بهار میریزد
اشتیاق انار میریزد
آمده عشق را به سر ببرد
داغ را پارهی جگر ببرد
سر به دامان دوست بگذارد
هرچه را غیر اوست بگذارد
بیش از این ماندنش میسر نیست
زهر جز قسمتی مقدر نیست
راز پنهان آسمان این است
هر که پرپر نشد کبوتر نیست
مثلی بین عاشقان مانده
سر بی دردسر قلندر نیست
رسم در رختخواب جان دادن
سنت وارثان حیدر نیست
عشق بی زهر و زخم نوشیدن
غیر بازیچه هیچ دیگر نیست
تا بلوغ انار مرد آمد
نفس قدسیان به درد آمد
بوسهای در حریم امکان ریخت
زهر در مشهد شهیدان ریخت
سیب در سرخی مضاعف سوخت
آسمان در حرارت دف سوخت
موجها از تپش فرو ماندند
نعرهها بستهی گلو ماندند
بازگشته خداترین بنده
با عبایی به سر درافکنده
نفسش دم به دم میآشوبد
زهر در سینه پای میکوبد
: «یا اباصلت! حجره خالی کن
چشم، آمادهی زلالی کن
اینک آن اتفاق افتاده
پرده از این فراق افتاده
آسمان استجابت آورده
مژدهی ختم غربت آورده»
حجره خالی زهرچه بود شده
سخت پیچیده و کبود شده
حجره رنگ غروب میگیرد
شریان را رسوب میگیرد
حجره طوفانی از غم و درد است
شاهد شانههای یک مرد است
حلقهی وصل منفصل نشود
جرأت عاشقان کسل نشود
بعد او پیشوای جانها کیست؟
بلد راه آسمانها کیست؟
چه کسی پیر راه خواهد شد؟
آهوان را پناه خواهد شد
داغ را التیام خواهد بود
شیعیان را امام خواهد بود
آفتابی جوان سر آورده است
اختران زیر شهپر آورده است
از مدینه به توس تابیده
پلکی این راه در نوردیده
ای رسیده به طرفه العینی
یا جوادالائمه ادرکنی
روشنی میوزد از آغوشش
پیکر نور ناب بر دوشش
زخم را عاشقانه قامت بست
آسمان پردهی قیامت بست
کفن ماه کرد دامن را
شستشو داد آب روشن را
قدسیان سنگ و خشت آوردند
برشی از بهشت آوردند
توس را تربت جهان کردند
سرپناه کبوتران کردند
اینک این دل کبوتری چاهی
شده تا روشن حرم راهی
آمده تا اشارهای ببرد
زین حرم راه چارهای ببرد
زیر باران نور پر بزند
تا زلال حضور پر بزند
نفسی تازهاش ببخشایند
گره از بال بسته بگشایند
قطره، دریا شدن نمیخواهد
ریگ، صحرا شدن نمیخواهد
آب و آتش زچشم میبارد
هرچه خواهش زچشم میبارد
این کبوتر که درد پنهان است
بغض ترکیدهی خراسان است
آمده با تو روبرو بشود
لایق سرخی گلو بشود
نکند اشتباه ما باشد
غربت تو گناه ما باشد
مگر احوال دیگری شده است؟
عشق راز محقری شده است
یک نفر نیست تا زبان باشد
سرخی تیغی را نشان باشد
کجی استخوان بر آشوبد
دف به رسم قلندران کوبد
چه کسی بذر فتنه افشانده
بازی روزگار گردانده
چه شد آیینهها علیل شدند؟
روشنای جهان قلیل شدند
پنجه در چنگ ماه حل میشد
حلقهی وصل محتمل میشد
ناگهان از تطاول ایام
جاده شد دانه و رسیدن دام
رنگ انگورها مورب ماند
سکه در گورها مقرب ماند
گلشن راز، جذبه پنهان کرد
زخم را قسمت خراسان کرد
اینک این دل کبوتری غمگین
با صدایی نحیف و خشماگین
آمده با تو گفتگو بکند
یک دو رکعت بقو بقو بکند
یا شهید ارادتت بشود
یا پری نذر گنبدت بشود
راز این زمهریر ماندن چیست!؟
لب دریا کویر ماندن چیست!؟
چیست این دل به گل عجین کردن
داغ را پردهی جبین کردن
این کبوتر دلش ورم دارد
میل بیرنگی حرم دارد
نقش سنگ و طلا نمیخواهد
بی شهادت رضا نمیخواهد