ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور: موسيقي طبيعت/ محمدحسين قديري
سرشناسه:قديري، محمدحسين، 1352 -
تأليف. محمدحسين قديري.
مشخصات نشر: دانا كتاب
مشخصات ظاهری: 75 ص رقعي
فرست:موسيقي طبيعت(مجموعه قطعات ادبي)
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:ادبيات - عرفان
موضوع:مناجات
شناسه افزوده:قديري، محمدحسين ، 1352.
بسم الله الرحمن الرحیم
موزه هستی.. 6
گر تو براني به كه روي آورم؟. 8
مادر صبر.. 9
شهابی در آسمان تشیع 10
جاده انتظار. 11
اشک عدالت... 12
مادر، معمای آفرینش... 14
حجّی دیگر. 16
همنشین افلاکیان. 17
رعد کلام 18
اعتکاف، گنج خلوت.. 19
جام زیارتنامه. 20
دایرةالمعارف عشق.. 22
شهید وحدت.. 24
دین و دانش... 25
پیر شیراز. 27
اتمام فضیلت ها 29
دست عنایت... 30
خانه پرفریب دنیا 33
هجوم خاموش... 35
دندان طمع به گنج عفت... 38
شهید غیرت. 39
شکایت نامه. 41
زمین، مادری مهربان. 43
نگین حلقه ارادت.. 44
پیراهن وصال. 46
اشک های دل تنگی. 48
جهانبُد خوبم! 51
كشتي دعا 53
غلاف غضب... 55
کهربای عشق.. 57
بگو کیستی؟. 58
ساحل امن. 60
موسيقي طبيعت... 62
باغ قرب.. 64
كشتي ايام در اقيانوس زندگي. 66
من یا شما؟! 69
حسینه تظاهر، شهر نفاق.. 71
علم و عاشقی. 72
فهرست مطالب
موزه هستی.. 6
گر تو براني به كه روي آورم؟. 8
مادر صبر.. 9
شهابی در آسمان تشیع 10
جاده انتظار. 11
اشک عدالت... 12
مادر، معمای آفرینش... 14
حجّی دیگر. 16
همنشین افلاکیان. 17
رعد کلام 18
اعتکاف، گنج خلوت.. 19
جام زیارتنامه. 20
دایرةالمعارف عشق.. 22
شهید وحدت.. 24
دین و دانش... 25
پیر شیراز. 27
اتمام فضیلت ها 29
دست عنایت... 30
خانه پرفریب دنیا 33
هجوم خاموش... 35
دندان طمع به گنج عفت... 38
شهید غیرت. 39
شکایت نامه. 41
زمین، مادری مهربان. 43
نگین حلقه ارادت.. 44
پیراهن وصال. 46
اشک های دل تنگی. 48
جهانبُد خوبم! 51
كشتي دعا 53
غلاف غضب... 55
کهربای عشق.. 57
بگو کیستی؟. 58
ساحل امن. 60
موسيقي طبيعت... 62
باغ قرب.. 64
كشتي ايام در اقيانوس زندگي. 66
من یا شما؟! 69
حسینه تظاهر، شهر نفاق.. 71
علم و عاشقی. 72
كتاب «موسيقي طبيعت» شامل قطعات و نثرهاي ادبي نويسنده در موضوعات مختلف است. نام كتاب برگرفته از يكي از متنهاي كتاب درباره باران است. شايد سؤال شود كه چرا نام كتاب اين گونه انتخاب شده است؟
در واقع طبيعت و آفرينش، سرشار از شگفتي و عجايب است. اگر با گوش دل به نغمههاي آفرينش گوش دهيم مييابيم كه سراسر هستي نغمه «ياهو» ميزنند و فقط از خداوند دم ميزنند و از يكتايي خداوند، هدف زندگي و معناي آن سخن ميگويند.
كل هستي، هدفمند هستند و به صورت تكويني در حال تسبيح خداوند. هدف پيامبران و ائمه هماهنگ كردن آدم با عالَم (هستي) براي تسبيح و بندگي خداوند و در نهايت تكامل آدم و قرب به خداوند است.
اگر به اين راز هستي برسيم در اهداف و شخصيت به توحيد و يكتايي هماهنگ با يكتايي خداوند ميرسم و زندگي سراسر نشاط و شادبي و آرامش خواهد شد.
به جهان خرم ازآنم كه جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
دریا، موزهای است که غرفه غرفهاش دست عقل را از کوچه پس کوچه های تحیّر میگیرد و به خانه حکمت و عظمت خالق میرساند. موزهای که در کُنج طراوت و سینه شگفتیهایش، گنج معرفت به حق یافت میشود.
دریا برگی از کتاب بزرگ آفرینش است که هر سطرش، موجی در تفکر و تأمل بشر میاندازد و از نوای هر غرشش صدای عشق به گوش دل می رسد. سفره پر نعمتی است که دست بخشاینده هستی بخش، در برابر روح و جسم گرسنه ما گسترده است و آینههای صافی است که جلوههای خدایی از آن جلوه گری می کند.
دریا قوی ترین مأمور خالق است؛ که با بازوان امواجش، شوکت مغرورترین شاه عالم، فرعون، را در هم شکست کسی که دعوی خدایی میکرد.
دریا مهربان ترین میزبان است که در تالار مهر خود از حضرت یونس پذیرایی کرد و آشنا به ذکرهای یونسیه گشت و با زمزمه «و ذوالنون» امواجش را جنباند و اشک حضور ریخت.
دریا شگفت ترین داستان خلقت است. قصه هایی که انگشت حیرت را مهمان ماندگار فکرت می کند و هر قصه ای پرده ای از معمای حکمت و خلقت کنار می زند.
دریا نشانه بزرگ خداست (یا من فی البحارِ عَجائُبه) خدایی که عجائب خلقت و حکمت و قدرتش در دل نمایشگاه اقیانوسهاست؛ که امام معصوم می فرمایند، هرگاه خواستی به وسعت و عمق دریای حکمت خداوند پی ببری و بدانی که علم مخلوق او چه قدر کم عمق است و ناچیز. چشم تأمل بر سطر سطر کتاب دریاها بدوز.
دریا تنها در آب و آبی خلاصه نمیشود. آبروی زمین و آیینه آسمان است. سرزمین اسرارآمیزی که جهان گردانِ اندیشه از ثانیه ثانیهاش عکس و فیلم یادگاری می گیرند، و چمدان چمدان سوغات تازگی از اسرار خلقت میآورند؛ و غواصان خرد در لحظه لحظه دیدنی های تمام نشدنی اش غرق در تحیر میشوند.دریا بزرگ ترین مدرسه هستی است که موجش، درس زندگی و پویایی؛ غرشش، صلابت؛ وسعتش مهربانی؛ و عجائب درونش، درس خداشناسی به انسانها میدهد.(1)
1) . اشارات شماره 57، بهمن 1382.
خدايا!
لغزش هايم لباس خواري بر تنم كرده و فراق و دوري از تو، جامه بيچارگي بر قامتم دوخته و شعله جرايم، گلزار فطرتم را به آتش كشيده است.
اي مقصد و مقصودم و اي سرمايه اميد و آرزويم! شوره زار دلم را با باران رحمت و پذيرش خودت آباد گردان.
محبوبا!
به عزت و بزرگي ات سوگند؛ غير از تو كسي را ندارم كه با آب بخشش خود، غبار از آئينه دلم بزدايد و بر بال و پر شكسته فطرتم مرهم عفوي گذارد.
پروردگارا!
با خاكساري تمام و با دلي اميدوار، بر آستان پادشاهيات به نياز آمده ام؛ پس اي همه آمالم! «گر تو براني به كه روي آوريم»
اي توبه پذير! اگر دست رد بر سينه اعمال زني و روزنه هاي اميد به بيكران بخشايشت را به رويم ببندي، پس افسوس بر شرمساريام و دريغ از رسوايي ام و واي بر بدي و لجنزار بدبوي كردارم!
مهربانا!
با خورشيد عفوت، گناهان ريز و درشتم را ذوب كن و با دواي شفابخش قبولي ات، قدرت پرواز به بالهاي شكسته از تير گناهم ببخش.
لطيفا!
از چنگ و كام مرداب سياه اعمالم رهاييام بخش و پرده زيباي گذشت و چشم پوشيات را بر زشتي اعمالم كه در خلوت مرتكب شده ام، بكش.
عزيزا!
در بازار داغ و پر رونق قيامتت، آب گوارا و خنك شفاعتت را از جگر سوخته از آتش گناهم، دريغ نورز و هستيام را كه رنجور و مجروح از پنجه هاي ديو گناه است از رداي زيباي قرب و وصلات محروم مساز.
اي اقيانوس عفوت بي كران،
يا ارحمن الراحمين!(1)
1) . الهام از مناجات التائبين امام سجاد ((علیه السلام))؛ اشارات 54، آبان 1382.
زینب (علیها السلام) برخیز!
ای گل بوستان ولایت!
برخیز و بار دیگر علیوار (علیه السلام) بر زلف اندیشه و سخن شانه بزن و آتش خطبههایت را نیز بر خرمن یزیدیان زمان ما بزن.
ای مادر صبر و ای اساس عفاف! برخیز و به جان بیرمق مسلمانان، با گوارای کلام و عصاره پیامت، روحی تازه ببخش.
زینب، «ای زبان علی در کام!»
ای استمرار نالههای زهرا در بیت الاحزان هستی! برخیز و با ما سخن بگو
ای قهرمان داستان کربلا! بر تن زخمی عدالت، مرهمی نِه و تیر نظم نوین جهانی را از پر و بال شکسته آزادی و انسانیت بیرون کش.
ای خواهر «تنهاترین سردار»!
میدانم که آسمان دلت در کنار حسن (علیه السلام)، خون گریه کرد؛
ای شاه بیت غزل عارفانه و عاشقانه نینوا!
بخوان که: کربلا میمرد اگر زینب نبود!
بگو که عصر عاشورا که تمام شد، «جلوههای ویژه صبر و پایداری زینب در عرصه عزت و افتخار حسینی شروع شد و بازگو که چگونه تن بیمار حقیقت را از دم دندانهای تیز ظلم نجات دادی.
بگو که چگونه کشتی نجات حسین(علیه السلام) را سکاندار بودی و هنوز هم در گرداب های تحیر و گردبادهای استعمار، به داد انسانیت میرسی؟
زینب، ای مادر دو شهید، ای همسر عبداللّه جعفر، ابوالمساکین، و ای مفسر غریب قرآن در کوفه! برخیز و اکنون طلوع زیبای خورشید حسینی را در قلب انسانهای آزاد دنیا بنگر.
ای امانتدار علم لدنی! بگو که از جام علم الهی و الهام او نوشیدی تا آن جایی که حضرت سجّاد (علیه السلام) با نگاه مهربانانهاش به تو گفت: شکر خدا عمهام زینب یک شبه ره صد ساله رفته و به غمزهای، مسأله آموز صد مدرّس گشته «اَنْتِ بِحَمْدِ اللّه ِ عالِمَةٌ غَیَرُ مُعَلَّمَة و...» ای مقرب ترین در بزم الهی!
بگو که جام های بلا را در امتحان «توفان پر بلای کربلا»، «طشت خونین» «سرشکافته» و پهلوی «شکسته» چگونه بدون هیچ شکوه نوشیدی و محو جلوه های حق بودی. و جز خوبی ندیدی؛ «ما رَأَیْتُ إِلاّ جَمِیلاً.»(1)
1) . اشارات، شهریور 1382، شماره 52، شهريور 1383.
دل های ایرانیان، پردههای صبر و قرار را کنار میزدند و از پشت پنجرههای انتظار، به مسیر آمدنت خیره میگشتند. تا این که تو با کولهباری از صفا و پاکی و قلبی سرشار از شور و شوق زیارت حرم رضوی از راه رسیدی و عطر دل انگیز حضور سبزت در کوچههای دلمان پراکنده گشت.
مردی از سلاله پاک حضرت زهرا (علیها السلام) چون سروی در چمنزار علوم اسلامی خرامید و دل تشنه و مشتاق دانش پژوهان را در کمند مهر خود اسیر کرد.
کسی که خود سالها در کنار نخلستان اساتید، نشسته بود و از رطب معرفت و دانش آنان کام روان خود را شیرین کرده بود، هم او که میوه های رنگارنگ دانش را در بزم علمی خود، به دوستان علم و آگاهی عرضه میداشت.
مردی که داستان عشق او به اهل بیت، داستان برگزیده عرش و فرش گشت و بازار عشق مجنون را بیرونق کرد.
آیة اللّه مرعشی نجفی(رحمة الله علیه)، در مدت عمر شریفش، اولین کسی بود که دکههای راز و نیاز خود را پیش از اذان صبح، در حرم و حریم حضرت فاطمه معصومه (علیها السلام) میگشود. حسابهای پس انداز ثواب اعمالش سر به فلک کشید و بستانهای مدارس علمیه و باغستانهای کتابخانههای بی نظیرش، او را از جمله ملاّکین آخرت و بهشت قرار داد. کسی که عکس حمایتهای بیدریغش از انقلاب اسلامی و تصاویر هم نوایی اش با امام خمینی (رحمة الله علیه) و تابلوهای باقیات صالحاتش در تالار جهان اسلام، همچنان ماندگار است. اگر چه گل وجودش در بوستان انقلاب خالی است، اما فروغ علمی «شهاب الدین» هنوز هم در آسمان تشیع درخشان است.
تا در آیند از پی هم صبح و شام بر تو و بر تربت پاکت سلام(1)
1) . ماهنامه اشارات، شماره 52، شهريور 1382، ص 52
سراسر مسیر آمدنت را چشم دل دوختیم و جاده پر پیچ و خم انتظار را فقط به امید یک نگاهت رود رود ، اشک شوق جاری کردیم و همه جمعه ها را زار زار، سر بر شانه ندبه ها گذاشتیم و اشک فراق ریختیم. ورق ورق ، دفتر خاطرات دلمان را غزلهای گل نرگس و عطش دیدارمان به او، پر ساختیم.
گل نرگس ! فدای رنگ و بویت
نصیبم کی شود دیدار رویت؟
تمام کاسه ایام را لبریز از بی قراری و سرشار از انتظار کردیم و لحظه لحظه سحرهایمان را مثل بلبل ، به عشق روی گلت، نغمه دعا سر دادیم و قصه های حضور پر برکتت را مهمان دل پاک کودکانمان کردیم و شبهای قدر، تا صبح به امید گوشه چشمت، چشمها و دست های فقیر وجودمان را باز نگه داشتیم؛ اما هنوز ،
هنوز میدانم که قدر گل وجود نازت را در گلزار هستی نمیدانیم:
سنگ و گل را کُند از یُمن نظر، لعل و عقیق
هر که قدر نفسِ باد یَمانی دانست.
و برگی از کتاب پرحجم قصههای پر غصهات را نخواندهایم . هنوز یکی از هزار زخم و داغ دلت را با پُماد عمل خود بهبود نبخشیدهایم و با چشم تأمل در جاری معنای « انتظار فرج » زلال و فروغ بهترین عمل ها را نگریستهایم که : « أفضلُ الأعمالِ إنتظارُ الفرج »(1)و در آیینه تعجیل فرجت، عکس زیبای تو و گشایش کارهای خود را ندیدهایم.
و ... افسوس که اوراق شعر دلمان را رنگ شور و شعور و شیدایی نزدیم و صد افسوس که کودک نوپای عقلمان را به مکتب عشقت نفرستادیم و سکه های مهر خودمان را به نام و مُهر تو مزیّن نساختیم.
و ...
دریغ که در بستر ناکامی ایام ، با صفای آه و اشک خود ، طبیب مسیحا نفسی چون تو را از صمیم دل، به بالین نیاز نخواندیم و سرزمین تیره دلمان را در برابر تابش چشمه خورشیدت نگذاشتیم.
و هنوز به محضر و دادگاه بررسی اعمالمان، که هر هفته به دستت میرسد، ضامنی آبرومند، از پیش نفرستادهایم.(2)
خدایا!
این چه داستانی است که سطر سطرش، دل تصوّر را آتش میزند، جگر تأمل را کباب میکند و اشک تخیل را چون رود به راه میاندازد؟
خدایا!
حکایت علی (علیه السلام) ، چه معادله سختی است که عقل را به زانو در میآورد و اوهام را در قبضه دست خود میچرخاند؟!
کوه دانش علی(علیه السلام) چه قله رفیعی است که پرنده نیز پرواز اندیشه را به نفس در میآورد و عاجز از رسیدن به اوج خود میکند؟!
خدایا!
امتحان عشق به علی (علیه السلام) که عشق به همه خوبی هاست چه آزمون دشواری بود که مُهر مردودی و بی وفایی، به پیشانی بسیاری از مدعیان مِهر به او زد!
دشمن او چه اهریمنی بود که ناجوانمردانه و با شمشیر تحجّر، در محراب عشقش به سراغ او آمد و تیغ جهل بر سر همه عقل و عدل فرود آورد؟!
و... امروز چه روزی است که دل کعبه، این گهواره آرام علی (علیه السلام) ، افتان و خیزان و اشکریزان به طواف علی (علیه السلام) آمده و از گوشه گوشه محراب علی (علیه السلام) ، بوسه برمیدارد و خاک قبر او را توتیای چشم دل میکند؟!
خدایا!
چه عزایی در خیمه سرای عالم برپاست که عدالت و انصاف، این گونه خاک بی کسی بر سر خود میریزند؟!
ذوالفقار علی (علیه السلام) را چه شده است که قاب لحظه های به یاد ماندی خود با علی (علیه السلام) خیره شده و با تصور رشادتهای علی (علیه السلام)، هِق هق کنان به خود میپیچید؟!
امروز چرا نخلستان های کوفه، موهای خود را پریشان کرده و از رازهای سر به مهر علی (علیه السلام) و خود سخن می گوید؟!
به پای نخلهای کوفه اشک کیست می بارد
که نخلستان ز اشک دیده او می دهد خرما
چه شبهایی که نان دادم به سائلها و بشنیدم
که میگفتند یا رب از علی برگیر داغ ما
... جبرئیل مویه میکند و مدالهای «لیلة المبیت»، «لا فتی الاّ علی»، «ضربةُ علیٍ یوم خندق...» و... زُل زده و کوله بارش را که پر از تصویر شأن نزولهای قرآنی علی (علیه السلام) است را بر دیده میگذارد و میبوسد و با گلوی پر از بغض ندا میدهد:
تَهدَّمَتْ و اللّه ِ ارکانُ الهدی
وَ أنْطَمَسَتْ اعلامُ التُقی
به خدا قسم اساس هدایت و روشنگری را ویران کرد
واللّه چشمه های نور و پرهیزکاری را بستند
به خدا وصی رسول خدا، علی مرتضی، به دست شقیترین دیوها به شهادت رسید.(1)
1) . ماهنامه اشارات شماره 54، ص157، آبان 1382، ش 54.
مگر میشود آسمان دل پیامبر(صلی الله علیه و آله) نگیرد و سیل اشکش به راه نیفتد؟!
او تنها یک همسر برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نبود، که هم سرِّش بود، انیس و قرین غربتهایش بود. در عطش دعوتهای نبوی(صلی الله علیه و آله) ، چشمههای معنوی و مادی خود را به روی پیامهای تشنه و آسمانی محمد(صلی الله علیه و آله) گشود.
به عالم هرچه بودش هستی و مال
برای یاری قرآن فدا کرد
مگر میشود آسمان دل پیامبر(صلی الله علیه و آله) نگیرد و سیل اشکش به راه نیفتد؟!
او تنها یک همسر برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نبود، که هم سرِّش بود، انیس و قرین غربتهایش بود. در عطش دعوتهای نبوی(صلی الله علیه و آله) ، چشمههای معنوی و مادی خود را به روی پیامهای تشنه و آسمانی محمد(صلی الله علیه و آله) گشود.
به عالم هرچه بودش هستی و مال
برای یاری قرآن فدا کرد
خدیجه (علیهاالسلام) با سلاح صبر و سپر امیدش به آینده روشن اسلام، به مصاف زنان مکّه میرفت و آنها را از کویر سوزان دل و فقر معنوی سرزمین جانشان باخبر میکرد؛ همان زنانی که در کوچههای شهر مادیّت، با خارهای سرزنش، پای دل خدیجه را بارها و بارها زخمی کردند. آنها که با تیر ملامت و گوشه کنایههایشان، گوشههای دل او را مجروح کردند؛ خدیجه مالدار کجا، و محمد(صلی الله علیه و آله) فقیر کجا؟!
مگر میشود آسمان دل محمد امین(صلی الله علیه و آله) نگیرد و سیل اشکش به راه نیفتد؟
او خدیجهاش را از دست داد که غم رفتنش، رفت و آمد پیامبر(صلی الله علیه و آله) به میان مردم را کمرنگ کرده بود؛ تا جائی که آن سال، سال بیقراری و حزن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ، (عالم الحزن) نام گرفت.
خدیجه (علیها السلام) تنها همسر پیامبر نبود؛ که مادر فاطمه(علیها السلام) معمای خلقت افلاک بود؛ کسی که بزرگترین هدیه و گوهر این جهانی و آن جهانی را برای رونق بازار روشنگری، دریافت کرد
«خدا بهر تلافی از عنایت
به او زهرای اطهر را عطا کرد
چه زهرایی که حق از هستی او
بنای هستی عالم بنا کرد»
مگر میشود آسمان دل خاتمالانبیاء(صلی الله علیه و آله) نگیرد؟!
مگر میشود سیل اشک پیامبر(صلی الله علیه و آله)، از گوشههای چشمان نازنینش به راه نیفتد؟(1)
1) . اشارات، آبان 1382، شماره 54 ، ص100.
امروز، روز جوانه زدن امید است و روز شکفتن لبخندهاست. امروز، روز رقصیدن کبوتر آزادی به دور قفس شکسته بیتفاوتیهاست. روزی است که یکایک مردم رنجدیده و روزهدار فلسطینی، حلقههای گل دعای خود را به گردن روح و اندیشه آسمانی خمینی (رحمة الله علیه) میاندازند.
روزی است که دلها، پس از چند هفته نبرد با اژدهای هوس و نفس، در آخرین جمعه ماه مبارک رمضان به اسلحه هستهای ایمان مجهز میشوند و آتشفشان خاموش بغضها و فریادها، پس از سالها سکوت، سر باز میکند و با گدازههای سرخ و آتشین همت و وحدت، بر سر غول چند سر «وِتو» فوران میکند.
امروز، تن بیمار فلسطین، به شفاخانه باورها و پیوندها میرود تا بدنش، از «غده سرطانی»، جان سالم به در ببرد.
در این روز تعطیل، خمینی بزرگ، ابراهیموار، با تبر اندیشه و ایمان، به شکستن بتهای تزویر رفت و فتوای فتح کعبه قدس و پاکسازی آن از بتهای زشت و بدهیکل صهیون را صادر کرد؛ بتهایی که به دست شیطان بزرگ و استعمار تراشیده شد و به هنر و مکر سامری زمان، لعاب حقیقت به خود گرفت.
امروز مسلمانان، با مراسم حجّی در قدس، چون موجی خروشان، به گرد کعبه حق طواف خواهند کرد و با غریو برائت از مشرکین و لبیک، بر پیکر خفته سازمانهای پر طمطراق و پوک حقوق بشر خواهند خروشید و با رمی جمرات خود، شیطان اسرائیل را هدف خواهند گرفت و در منای وحدت، دیو تفرقه را ذبح خواهند نمود؛ چرا که در روز جهانی قدس، امام خمینی (رحمة الله علیه) با عصای موسوی پیام خود، به جنگ نیرنگ و جادوی ساحران زمان رفت و داستان پوچی گوساله سامری را برای ما بیان کرد؛ سیل آئینههای پاک و روزهداررا به حرکت فرا خواند تا تصویر هلاکت فرعون را با زلال خود، به رخ استعمار کشند.(1)
1) . ماهنامه اشارات شماره 54، ، آبان 1382، ش 54، ص 37.
جلوههای زیبای رزم حماسی و بزم عرفانی، شهید قدوسی، چشم دل و چشمههای توجه و تأمل را مفتون خود کرده است؛ هم او که با شهادت، غزل عرفانی و مثنوی حماسی خود را در ادبیات علم و تزکیه؛ ماندگار و یادگار گذاشت.
کسی که در میدان حماسه، فرماندهی پادگان اندیشه را به عهده داشت؛ محفلی که همچنان در قلب تاریخ ظلم ستیزی و افشاگری و روشن گری میدرخشد و در عرصه عرفانی، جام های عشق الهی را پیاپی از دست مرشدان پیرش علامه طباطبائی (رحمة الله علیه) و حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) در میخانه کلاسهای تفسیر و فلسفه نوشید.
رادمردی که در صحنه حماسه، لشکر حوزههای فقیه دانشگاهی را سازماندهی می کرد و پادگان «مدرسه حقانی» را با تجهیزات مدرن علم و تخصص مسلح می کرد و در میدان عرفان، سر تخصص را با دست تعهد نوازش می کرد.
اندیشمندی که در هنگامه حماسه فرهنگی، از سنگرهای مساجد با سلاح بیان و بَنان و مسلسل جلسات خود به روشنگری مردم پرداخت و با نبردش، گردان های احزاب و افکار انحرافی و التقاطی را متلاشی کرد و در بزم عرفانی خود، در دل شبهای تار با قطرات اشک خود باغ سجاده پر از راز و نیاز خود را آبیاری میکرد.
قهرمانی که در دادگاه حماسه اش، ختم باند مخوف ساواک را اعلام داشت و مهر بطلان برسند زندگی خوارج زمان گروه فرقان زد و تیرهای تهدیدها را با جلیقه ضد گلوله ایمان به تن خرید و در عرصه عرفان، شهد سخنان علی (علیه السلام) را مینوشید و ذوب در مرام امام خود میگشت و ترنم جملات نهجالبلاغهاش نم نم باران اشکش را به همراه داشت.
و سرانجام، او که از تار حماسه و پود عرفان و دیانت، لباس عزّت و طاعت به تن کرده بود و در بیابان دنیا و سیاست، دلیرانه از لابه لای خارهای شبهات و تیغ های کوچک و بزرگ گناه، با عصای احتیاط و بندگی عبور کرده بود، از نردبان شهادت به بام عالم قدس رفت و همنشین افلاکیان گشت.(1)
1) . ماهنامه اشارات، شهریور 1382، شماره 52
قنداقهاش که در گهواره دستان پدر قرار گرفت، گلهای دعایش را به پای تازه رسیده اش ریخت. بوسههایش دستان و صورت او را نوازش میکرد. در زلال نگاه پدر، امید به آینده این هدیه عرشی برق میزند و اشک شوق او راز محبّت وافرش را نزد اقوام میگشود. تا اینکه، او سید محمود طالقانی، پاره تن خود را به سینه محبت خود چسباند و در گوش راست او اذان دیانت گفت و در گوش چپش اقامه سیاست. الفبای معنویت و علم، بر لوح سفید جانش در ابتدای جوانی شکل گرفت و در مکتب عشق، با عصاره پیام شیعه آشنا گشت. روح کنجکاو و جستجو گرش به دنبال درّ حقیقت میگشت تا این که صدف کلام ائمه و قرآن را پر از گوهری ناب یافت و شهد علوم اسلامی و جرعههای کلام خدا را در جام خطبه و تفسیر میریخت و در بزم جلسات علمی و مردمی، به تشنه کامان، حقیقت می نوشاند.
شلاق بی عدالتی، بر گرده محرومان، غارت غیرت ها، رویش فرقه های نفاق، دل آیتاللّه طالقانی را رنجور می ساخت. پس با سلاح اندیشه و رعد کلام و برق نگاه خود به نبرد با ظلم و استبداد برخاست؛ نبرد و فریادی که شعله هایش هر از چند گاهی در کنج زندان ها فرو کش می شد و آن گاه در بیرون از زندان، دوباره بر سر ظلم می غرید.
در عصر یخبندان حق خواهی و احتضار عدالت، عدالتخواهان را زیر بال حمایت و فداکاری خود می گرفت. اتحاد جهان اسلام، کمک به مردم فلسطین، هم فکری با اندیشمند بزرگ شهید مطهری و تبعیت از امام خمینی (رحمة الله علیه) گلهایی بودند که در زمستان مسؤولیتپذیری و بارش تهدیدها در گلخانه اندیشه و شجاعتش رشد مینمودند و زیر چتر حمایت وی، پرچم نهضت ملی نفت از سوز بی تفاوتی در امان بود و سرانجام بر باب عزت ملی و اسلامی وطن به اهتزار درآمد.
عظمت شخصیتش در آینه کلام حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) جلوهای زیبا دارد:
«آقای طالقانی یک عمر را در جهاد و روشنگری و ارشاد گذراند... هیچ گاه در بهار بزرگ خود سستی و سردی نداشت رحلت این سردار بزرگ اسلام، داغ فراق بر جگر اسلام گذاشت؛ چرا که روح بلند او، ابوذر را، زبان گویای او شمشیر مالک اشتر را و اولین نماز جمعه او در دانشگاه تهران، فرشته تعهد و تخصص را و هجرت زودرس او گل را تداعی گر بود. روح والایش آسمانی تر باد!»(1)
1) . به مناسبت رحلت آیت اللّه طالقانی (رحمه الله)، ماهنامه اشارات، شهریور 1382، شماره 52.
وقتی که آب دل، از گل و لای گناه، کدر می شود و گوش های جان، از عفونت معصیت سنگین، زمانی که چشم دل، در دود و دم نافرمانی خدا کم سو می شود و عشق، تنگی نفس می گیرد و گلوی روح می سوزد، هنگامی که دل در غروب حقایق، سخت می گیرد و می گرید و تن عقل، از گزند میکرب هوس در امان نیست و در عصری که گلبولهای موعظه، زیر چکمه های غفلت و تهاجم فرهنگی له می شوند و گنج خلوت از کنج دل ها، تاراج برده می شود، طلوعِ خورشید معرفت در سرزمین اعتکاف، شاید بتواند خانه دل و روح را در مقابل بیماری ها ضد عفونی کند و با داروی شفا بخش ثقلین (قرآن و عترت)، ما را از درد پوچی نجات دهد. چرا که اعتکاف، سفر چند روزه به سرزمین صفا و صداقت و غوطه ور شدن در زلال معنی است.
اعتکاف، بازدید از معراج قرب الهی با بُراق تیز پرواز خلوص است. گرچه اعتکاف، در کتب اعمال، در قفسه مستحبات جای دارد، اما در «فرهنگ انتظار»، تصفیه ناخالصهای روحی، با آب توبه و آه فراق در پالایشگاه مسجد شرط وصال است. معتکف با ورود به لالهزار مسجد جامع، پاپوش تمنّیات و تعلق را از پای آرزوهایش در می آورد و جلوههای ربّانی را در کوه طور تفکر به تماشا می نشیند؛ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً(1)او در بزم خلوت نشینان، از جامهای دعا و نماز، سرشار از شور و شعور میشود.
اعتکاف، در آینه لغت، توقف چند روزه در ایستگاه مسجد جامع است؛ با زبان روزه و در قاموس اهل دل، حبس کرکس آمال و هوس و سبک بار و بال نمودن مرغ دل است برای سیر به آفاق و انفس. تا زمانی که کبوتر نفس، گیر دام تعلق ای مادی باشد، پرواز در آسمان کمال برایش مقدور نیست.
و علی علیه السلام التهاب درون و شوق وصال معبودش را در کمیل شریف چنین می سراید:
ای مهربان خدای! مرغ دل در پنجههای تیز و قوی هوس حبس گشته، وگرنه بالهای ما تشنه پرواز در آسمان قُرب تواند.
واصلان حق، این طبیبان روح، نسخه های خود را در شفا خانه اعتکاف، تقدیم انسانیت نمودهاند؛ چرا که با اکسیر اعتکاف، مس دل به طلای حرم الهی تبدیل میشود و بهشت آرامش به دلهای آسمانی ارزانی میشود.
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست
جز به خلوتگاه حق آرام نیست(2)
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا غَریبَ الغُرَباء.
سلام بر آقای غریبی که مقربترین و آشناترین است در بزم ملائک؛ او که فرشتگان، بال در بال، گرد حرم محبت او میچرخند.
طبیبی که بیماران غریب عشق را که کنار شفا خانه ضریحش دخیل معرفت بستهاند را مینوازد و درِ شفاخانه پنجره فولادش به روی همه بیماران هدایت و سلامت باز است.
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا مُعینَ الضُّعَفاءِ وَ الفُقَراء.
سلام بر آقایی که سریر شاهیاش را کنار میگذارد و با غلامان خود پای سفره دلشان، با هم نان غصه میخورند. کسی که عاشقان و ارادتمندانش، دسته دسته احرام تبسم به خود میبندند و در کعبه محبت او، مناسک حج فقرا را به جا میآورند.
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا شَمسَ الشُموسِ و انیسَ النفوسِ
سلام بر خورشید آسمان فقاهت و عالم آل رسالت؛ او که در گود مناظراتش، پشت مأمون را بارها به زمین رسوائی زد. فرزند موسایی که با عصای دانش خود به مصاف مارهای مکر فرعون زمان رفت و دانشمندان، مقابل تخت پادشاهیاش زانوی اعتراف و ادب به زمین نهادند.
سلام بر آقایی که به خاطر بلندی محبت و شکوهش، کبوتران دل، با گلدستههای پر از مهرش انس میگیرند و گل پیچک عشقمان تنها برای دیدن منارههای نورش به گرد کعبه سخنان الهی او میگردد و پرستوی دل، تنها گوشه حرم انس او آشیانه میکنند و شمع دل، تنها در عطش خورشید نگاهش میسوزد.
سلام بر علی بن موسی الرضا که دلهای شیدا، به عشق نوشیدن شراب طهور قرب، از جام زیارتش، لحظه شماری میکنند.
سلام بر کسی که با نفس بهاری انس او، گلهای لبخند در گلزار حرم او میشکند و پرندههای دعا و مناجات، به عشق دیدن او، در آسمان اجابت پر میگشایند و غنچههای راز و نیاز، به دعای او دریچه اجابت را میگشایند.
سلام بر سلطان خراسان؛ او که غبار قدمگاهش، سرمه دیدگان ماست.
سلام بر او که غزالان دشت هستی، اعتبار ضمانت نامهاش را به رخ صیادان ستمگر میکشند.
سلام بر تو ای علی بن موسی الرضا!(1)
1) . ماهنامه اشارات، دی 1382، شماره 56.
قالب تنگ لفظ، تاب دریای خروشان و پر موجش را ندارد.
سینه تنگ واژهها را گنجایش عظمت صفات عالیاش نیست.
نام و نشان زنجیری بر پر پرواز در آسمان بیکران معنویتش است. تنها اقیانوس بیپایان معنا، آسمان نامحدود مفهوم و آیینه وسیع باطن و مضمون میتواند جلوهای از جمال سیرت و خورشید صورت «مدرسه عشق»، بسیج را به تماشا بگذارد. فقط قاب عالیترین مضامین و صفات انسانی میتواند، عکس زیبای لحظههای ماندگار، زلال و پاک «لشکر مخلص خدا» را در سینه و آغوش گرم خود بگیرد.
آری، بسیج دایرةالمعارف عشق و معرفت است. کتاب سبز ایمان است و قاموس سرخ عشق. کتابی که به قلم حکمت امام بسیجیان، خمینی، نگاشته شد و با شور همت و شعور غیرت بسیجیان امام منتشر شد. امامی که خود معلم و مبلغ فرهنگ بسیجی بود و دغدغه بسیج فرهنگی تا آخر عمر مهمان ذهن آسمانیاش بود. معلمی که با مشی و خط زیبای سیاست و گچ سفید دیانتش روی وجدان سیاه دنیای استبداد و ظلم نوشت: «بسیج لشکر مخلص خداست.»
که دفتر تشکّل آنرا همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضاء نمودهاند... بسیج میقات پابرهنگان و معراج اندیشه پاک اسلامی است که تربیت یافتگان آن نام و نشان در گمنامی و بینشانی گرفتهاند».
معلم و مبلغی که به صفا و خلوص شاگردان بسیجی خود غبطه میخورد و خود را کوچکترین دانشآموز «مدرسه عشق» به حساب میآورد و دعا میکرد که در روز رستاخیز در صف شاگردان این مدرسه به سوی بهشت قرب حرکت کند.
بسیج، دیوان شعر انقلاب اسلامی است که پیر جماران در اوج شعلههای آتش جنگ تحمیلی، سرود و به زیور طبع و چاپ پایداری و مقاومت بسیجیان آراسته شد. دیوانی که پر از غزلهای عاشقانه وداع فرزندان و همسران و پدران و غربت اشک و آه مادران و یتیمان است. دیوانی که پر از قصیدههای بلند اسارت، سوختن و ساختن و انتظار و مشحون از مثنوی حماسهها و رشادتها و شهادتهاست. دیوانی که سوز ابیاتش، دل دو بیتیهای باباطاهر را آتش میزند و جگر رباعیهای خیام را کباب میکند. دیوانی که قطعههای زمینی «بهشت زهرا»یش با پارههایی از بهشت و ملکوت خدا برابری میکند.
طنین بانک خوش عاشقی رسد به گوش بیا به مدرسه عشق ثبتنام کنیم
و بسیجی مفسّر اندیشمند حماسه حسینی است. شاگرد مدرسه عشقی که دست تک تک تکالیف استاد پیرش را میبوسد. مجنونی که در دشت شیدایی و عمل و بیابانهای غربت با قلم اندیشه و اسلحهاش
مشق نام لیلی را تمرین میکند و قهرمانی که در گود ورزش باستانیاش علیگویان به گرد تکلیف، وظیفه و حق میچرخد. «بسیجی کسی است که نورش، خورشید را، موجش دریا را، استواریش کوه را، عزمش آهن را، وسعت روحش جهان را، صفتش واژهها را، بینامیش نام را، سوزش آتش را، سرعتش باد را و شهرهاش تمام اسطورهها را خجل کرده است».(1)
1) . ماهنامه اشارات، آذر 1382، شماره 55.
تو روح بی قرار بهشتی بودی که از انزوای خاک گذشتی و بر تارک عرش نشسستی. تو آبروی آب و آیینه و انعکاس رویش مهتاب بودی.
دل به دریای دانشگاه زدی تا با جلیقه نجات وحدت دین و دانش، جوانان پاک و گرفتار گرداب «جدایی دین از سیاست» را، رها سازی. شناگر ماهری بودی که در دریای مواج و توفانی حکومت ستم شاهی، بر پشت موج های تفرقه و توطئه سوار شدی و بر کوس پوچی و رسوایی آنها دمیدی.
تو ای منادی پیوند دو پایگاه اندیشه (حوزه و دانشگاه): مسافر غریب و عزیزی بودی که از سرزمین سبز حوزه علمیه قم، با کوله باری پر از سوغات معارف ناب اسلام پا در میدان گرم دانشگاه گذاشتی و با اسلحه ایمان و آگاهی به زمان و مکان، در برابر تند باد تبعیدها، شکنجه ها و کارشکنی ها ایستادی و پایداری و استقامت و عزم و اراده ات را به رخ طوفان ستم کشیدی. تو ارزنده ترین سرمایه وجود دنیایی ات، جان و خونت، را به جشن بزرگ پیوند حوزه و دانشگاه هدیه نمودی.
دکتر مفتح، پزشک روح جامعه دینی بود که برای درمان تن و قلب بیمار اجتماع آن روز و همه زمان ها نسخه شفابخش تعهد، تحولِ اندیشه و پیاده روی از دره تاریک جهل تا فتح قله آگاهی را تجویز کرد. مفتح، رژیم غاصب اسرائیل را انگل مزاحم برای سلامتی مزاج و رژیم اخلاقی بدن انسانیت، آزادی، استقلال فرهنگی و فرهنگ استقلال می دانست.
خوانیم ما بلند در سه جمله این سرود
بر روح پر فتح تو استادمان درود(1)
1) . ماهنامه اشارات، آذر 1382، شماره 55.
آفرین بر زلال اندیشه آسمانیات، ای امام!
آفرین بر انگشتان تدبیرت که به آسانی گرههای کور و مشکلات جهان اسلام را میگشاید. اندیشههای پاک تو گل همیشه بهار در بوستان انقلاب است. مرحبا به تو با آن عقد اُخوتی که میان دو پایگاه اندیشه و فرهنگ؛ حوزه و دانشگاه، بستی:
گفتار تو از سینه سوزان خیزد
کردار تو از حکمت و عرفان خیزد
و ز دست تو ای امام وحدت، یکسر
گل های ظفر ز ملک ایران خیزد
اتحاد دانشگاه و حوزه، درخت پر ثمر و تنومندی بود که به دست اندیشه باغبان جمهوری اسلامی، پیر جماران، در بوستان انقلابمان نشانده شد، درختی که اگر در باغ تعهد و تخصص به ثمر عزت بنشیند، شکوفه های تعالی، آزادی، خودکفایی و توسعه را به جشن اقتدار و سربلندی ایران فرا میخواند و میوههای شیرینِ، «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» را به کام جامعه ایران می ریزد.
وقتی دستان پر توان دین و دانش، همدیگر را به گرمی بفشارند و تعهدنامه و توافق نامه همکاری امضاء کنند و زمانی که بازوان نیرومند حوزه و دانشگاه تبر وحدت را به دست همت خود برگیرند و به مصاف درختان بی ثمر تفرقه و گیاهان هرز بی دینی بروند. علف های هرز تفرقه در سایه سار این درخت تنومند گرانسنگ برچیده می شوند و که پرنده ترقی و سعادت با دو بال این و دانش در فضای عزت این جهانی و آن جهانی، به پرواز درمی آید و تا اوج قله موفقیت پیش می رود.
فکر وحدت حوزویان و دانشگاهیان، تیر خلاصی بود که از اسلحه تدبیر و سیاست، امام راحل (رحمة الله علیه) بر مغز استعمار مادی گر و حیلهگر شلیک شد، توطئه گرانی که با مکر پلید خود، سالها آب زلال وحدتمان را کدر می کردند و از آب گل آلود تفرقه، ماهی استثمار و منافع خود را می گرفتند.
آری!
کوبنده ترین سلاح اسلام
نبود به جهان سوای وحدت
کتاب اتحاد حوزه و دانشگاه مصحف وزین و نفیسی است که با جوهره تعالیم امام و جوهر خون شیدایی چون مفتح، مطهری و بهشتی تدوین شد، کتابی که با کیاست تمام در ضد و ردّ سیاست شوم «تفرقه بینداز و حکومت کن» نگاشته شد، کتابی که فرهنگ استقلال و استقلال فرهنگی، تنها یک فصل
شیرین و امید بخش آن است. بیایید از این گروه و میراث آسمانی، محافظت کنیم و شکوفهها و گلهای شکر و دعاهایمان را نثار وحدت و وحدت بخشان کنیم که:
بر قلب لطیف استجابت تأثیر کند دعای وحدت(1)
1) . ماهنامه اشارات، آذر 1382، شماره 55.
کدام دادگاه حقی کسی را به جرم پاکی، سزاوار نابودی می داند. کدام محکمه عدلی، صفا و درستی را محکوم میکند و کدام قاضی و آدم با انصافی، حکم صید کبوتری را می دهد که در اندیشه آزادی از قفس تارِ تن است. آری
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاکش کنج زندان میرود
و شما ای تکه تکههای تن آسمانی اش، مثل ستاره در آسمان افشاگری بدرخشید. ای محاسن سفید و غرق به خونش، بگویید که همه پروانه ها به عشق پاک او رشک می برند و به اسم او سوگند می خورند.
ای پاره پاره های عمامه سیاه پیر شیراز، چون قاصدک سبک بال به پرواز درآیید و به محراب نگران و چشم به راه او بگویید که: دستغیب صد پاره شد، دیگر نمیآید.
پیر شیراز چو پروانه ز شوق رخ دوست
خوش در آتش شد و آتش به همه عالم زد
تا شد آن آیت تقوی و یقین غرقه به خون
به دل عارف و عامی شرر از این غم زد
بار دیگر دست جهل و کینه از آستین مکر استکبار بیرون آمد و بر عاشقی دیگر آن پیر مناجات سید عبدالحسین دستغیب حمله ور شد. او که مثل ابرها پاک بود و چون نسیم لطیف؛ مردی که چون ستاره سرشار از روشنی و تازگی بود؛ غنچه به طراوتش غبطه میخورد و گل از موعظه هایش معطر بود.
آثار علمی و عملی این انسان فرشته خو، چونان فانوسی، گم شدگان دریای پر تلاطم و توفانی زندگی را در شب تار تحیّرها، ره مینماید.
«قلب سلیم» و آرام او با «قلب قرآن» مأموس بود و «حقایقی از آفتاب قرآن» بر جانش تابیده بود و نماز سرشار از نیازش تصویر «صلاة الخاشعین»، نمازگزاران فروتن، را به رخ آیینه ذهنها میکشید. نمازی که دل بی قرارش را به مهمانی قرب الهی و «معراج» دعوت مینمود.
«داستان های شگفتِ» عشق او، نقل محفل صاحبدلان بود. و فکر روز «معاد» و توسلش به «صدّیقه کبری» و «سیدالشهدا» بوستان دل باصفایش را معطر از رائحه حضور کرده بود و از تعفن غفلت و خارهای «گناهان کبیره» زدوده بود.
شد شهید از ستم فرقه نادان، مردی
که چنُو گام کسی در ره تقوی کم زد
پیر شیراز رفت و برای همیشه، مسجد جامع عتیق را تشنه گوارای تفسیر، زلال بیان و عطر دل انگیز موعظه هایش گذاشت. او با شهادت خود، دستِ غیبی شد و بر سینه نامحرمان انقلابمان زد و با خون خود سند حقانیت و مظلومیت مکتب شیعه را مُهر کرد. یاد این گل سفر کرده از گلزار خمینی گرامی باد!
یاد تو که رمز پایداریست
چون خون به رگ زمانه جاری است(1)
1) . ماهنامه اشارات، آذر 1382، شماره 55.
«صداقت»، «برادر عدل است» و «ستون محکم خانه ایمان»، «لباس زیبای کمال و جمال انسان»، گلی است که تنها در خاک پاک دلهای وارسته میروید.
چه واژه بلند و پاکی که همه ژالهها به خلوص و زلالیاش رشک میبرند و همه گل های اخلاق، عطر و طراوت او را به سر و سینه میزنند.
مثل رکوع همیشگی شاخه های بید مجنون، بیریا و افتاده است.
عکس عروس صدق در آلبوم خوبی ها، از زیباترین تصاویر زندگی به شمار میرود. یاس از رایحه دل انگیزش مست میشود و آواز خوش باران، از خاکی و مردمی بودنش حکایت میکند.
رویش گلبوته صداقت در فصل سبز توجه و دعا، به باغ زندگی، صفا و تازگی میبخشد. پیچک انحراف دروغ و ریا، در سایه این گلبن زیبا جان می دهد و می میرد و برعکس پژمردگیِ راستی، باعث و یرانی دامنه سرسبز کوهپایه فطرت و رشد قارچ سمّی بدیها و تبسم شیطانی علفهای تلخ، بدمزه و بدمنظر صفات زشت می شود؛ علفهایی که با قهقههای نموّشان، جام های زهر و شوکران خود را به کام گشوده گل های فضائل میریزند و چون گرگ گرسنه به دسته گلبرگهای نیکی ها حمله میکنند و قلب نازکشان را میدرند، علف هایی که با تلخی خود، جان شیرین مناجات را از حلقوم تنگ غنچههای راز و نیاز بیرون میکشند.
با پرواز پرستوی صدق درآسمان دل مؤمن، مژده فصل شادی و بهار رزق و برکت به زندگی داده میشود؛ پرستویی که با حضورش، خبر از رسیدن دسته دسته کبوتران سفید ملکات اخلاقی به فضای آبی حرم خدا قلب مؤمن میدهد و خداوند رحمان، چه خوب پرده از تندیس زیبای صدق برداشته، آن جا که میفرمایند:
ای گلهایی که در باغ ایمان نفس میکشید! نماز عشق و بیریای خود را به گلی اقتدا کنید که قبای نازک و سفید صدق و صفا را بر تن دل و جوارح خود کرده است؛ آن که صندوقچه قلبش، گوهر نفیس «راستی» را در آغوش خود گرفته:
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إتَّقُوا اللّه َ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقینَ.(1)
1) . اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا پروا كنيد و با راستگويان باشيد (كه مصداق اتم آنها اهل بيت معصوم پيامبرند. (توبه /119 )؛ ماهنامه اشارات، آذر 1382، شماره 55.
خداوندا!
مرغ دلم را با شاخههای توسل و توکلت مأنوس ساز و کبوتر فطرتم را از گزند دام و دانه هوس مصون دار و پیوسته با نغمه حق حق دمسازش گردان.
خدایا!
روح با نشاط عبادت را در کالبد بیرمق بندگیام بدم. شهد شیرین ذکرت را به کام مناجاتهایم بچشان و مهر اُوراد و اسمای نیکویت را به دل زبان بینداز.
کریما!
دادگاه وجدانم را لحظهای از حکمهای منصفانه الهامت محروم مساز و شلاق نفس لوّامهام را پیوسته بر تن نیتهای شوم و افکار زشتم فرودآر و با آتش نشان عنایت خودت، لهیب وسوسههای شیطانی که در درون من شعله میکشد را سرد گردان و هوسهای زشتم را با حکم نافذت محکوم به حبس عدم و فراموشی کن.
هستی بخشا!
قاضی اراده و اختیارم را به اسحله قوی حکم صواب مجهز گردان و سازمان پیچیده ارادهام را مزیّن به قوانین الهی و صبر و همت گردان و نظام رفتارم را لحظهای از اجرای آئین نامههای بندگیات خالی مساز.
توبه پذیرا!
مرداب عَفنِ گناهم، حال پرستشم را به هم زده. عفونت عصیان به قلب عبادتم زده و گرگ وسوسه به پیکر وجدانم حملهور شده. پس ای معبود! رنگ غفلت و زنگ خودخواهی را از آئینه عقل و دلم بزُدای و کام فطرتم را تشنه پرستش خود گردان و جرعههای معرفتت را به دل هجران کشیده ما بچشان.
الها!
دست عنایتت را به تار دلم کش تا برای همیشه به ریسمان الهیات چنگ زنم. و کاری کن که تنها از تالار زیبای فطرتم موسیقی ذکر تو به گوش جانم برسد.
آفریدگارا!
داستان بلند خداییات را به گوش تأمل و بندگیام بخوان و قصه شیرین خلقت خلیفه الهیام را از زبان شیرین الهامت برایم بازگو تا بلندای کرامت و فضیلت انسانیام را در آئینه تعجب و حیرت ملائکه نگران از پرستشمان باز بینم؛ همانهایی که از سر دلواپسی، سر بر آستان کبریائیات فرود آوردند و گفتند آیا میخواهی کسی را بیافرینی که در زمین خونریزی میکند و فساد؟ و در جوابشان گفتی من از این بشر چیزهایی میدانم که شما از آن بی خبرید.
بینیازا!
در رود رفتارم تنها آب خلوص جاری ساز و رشته دراز خواستههایم را به ریسمان محکم استجابت و مهر خود پیوند زن.
معبودا!
وقتی که طلوع خورشید را در سجاده تکوینی تابش میبینم، زمانی که رکوع خورشید را در افق ستایش میبینم و لحظهای که به سجده و افول خورشید مینگرم، از عبادت خود خجل میگردم؛ پس ای مهربان! خورشید فطرتم را در قیام و قعود دائمی نمازت درآور که
خوشا آنان که اللّه یارشان بی
که حمد و قل هو اللّه کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازاند
بهشت جاودان بازارشان بی.(1)
1) . ماهنامه اشارات، خرداد 1383، شماره 61.
خدایا!
خانه پرفریب دنیا را مسکن ما قراردادی؛ دنیایی که گودال تار وسوسه و تار دلبستگی را با هزار رنگ و نیرنگ بر سر راه هدایتمان نهاده و دل وابسته ما را با چنگال دراز آمال، به دام تنگ رنگها و رشته ننگها کشیده است. اینک ای مهربان! از کینه کمندش به دامان امان تو پناه آوردهایم و از ترس فریب از زیب و زیورش، به ریسمان قوی ثقلین (قرآن و اهل بیت) چنگ زدهایم؛ چرا که عروس دنیا، معشوقهای است که خون عاشقان را در حجله آرزوهای خود، با خنجر تیز هوس، میریزد و مهمانان ویلایی تعلقهایش را، به پرتگاه هلاکت میفرستد.
دستگیرا!
دنیا، خانهای است مالامال از ملال، که در پی هر جرعه از جام غفلتش، نیشی نهفته و خفته است.
الهی
«من در کف دشمنت اسیرم
در طاعت و معرفت فقیرم
برگیر سرم به رحمت از خاک
بنمای دلم ز معصیت پاک»
معبودا!
آئینه زنگار گرفته فطرتم را به نور زهد جلا ده. توفیق خودت را رفیق بالهای خسته روحم کن و جامه عَفنِ عصیان را از تن و روحم درآر و خود، تدبیر امورم را به دست رُبوبیات بگیر و از معدن پرگنج رحمتت، دامن گدایان کوی معرفت را بی نصیب مکن.
«مکن محرومم از فیض حضورت
عطا کن بر دل و جانم زنورت»
هستی بخشا!
دشت دلم را از پرتوِ بهار عنایتت سرسبز گردان و در جای جای بوستان جانم نهال محبت و عشقت را بنشان و خورشید معرفتت را بر گل فطرت و دلِ تفکرم بتابان و از شیرینی بخشش و شهد آمرزش خودت به کام تشنه مناجاتم بچشان.
دلنوازا! خانه بی فروغ چشمانمان را در روز دیدارت، با چراغ جمالت روشن گردان. اطاق قلبمان را از خس حبّ و خار دوستی دنیا بِروب؛ همان گونه که با شایستگان و برگزیدگان درگاه لطفت چنین کردی.
به حق رحمت بی پایانت، ای مهربانترین.(1)
1) . ماهنامه اشارات، خرداد 1383، شماره 61.
جبهه جنگ پر سر و صدای دیروز به «هجوم خاموش» امروز تبدیل شده، و میدانهای مین، «مد و لباسهای ماهوارهایی» بر تن كردهاند. با شبکه استتار و لباس هم رنگ دشمن، کمتر، دیدهبانی حضور یگانهای ویژهاش را با «تسلیحات شرطیسازی» متوجه میشود. گروهي در بند «لشكر شیشهای رسانهها»، و«شهوات خوشهای» اسیر شدهاند و گروهاني در كمين «شبهات ریشهای»، «بمبهای شیمیايی شایعات» بدن «آزادهها» و «نمادها» را پر از «تاول تهمت و تحریف» کرده است. و با کمال تأسف، اين روزها، هشدار «رادار ولايت» جدی گرفته نميشود، و پدر و مادران، کمتر با صدای آژیر رهنما، بچههایشان را برای حفظ از «امواج تیز پرواز رسانهای» به «پناهگاه قرآن» و «جان پناه عترت» میبرند.
این روزها....
دست فروشان و دورهگردان اندلس این بار در ایران «نمایشگاه دایمی» بر پا کردهاند، در بوتیکهای سیّار، پشت ویترین خود، مانکنهاي مریم مقدس میگذارند. «تجار»، جنگی وبا کمال زرنگی، وسایل آرایش «نماد ساز»، عینکهای دودی«نمودسوز» وکِرِِِِِِِِِِم «ضدآفتاب» از کشتیهای فرنگی پیاده میکنند و برای تبلیغ به «ماهوارههای زمینی» آگهی فروش میدهند تا «پیام پنهان» خود را لابهلای ناز و آواز شهر فرنگ از همه رنگه بیا و تما شا کن... القاء کنند.
این روزها..
جرّاحان فرهنگی به بهانه زیبایی، «بینی و شامه سیاسی» را جرّاحي پلاستیک میکنند و با لیزر شک و فریب «خال زیبای دیانت» را میسوزانند. اين روزها در قرآنهايي كه استعمار زحمت نشرش را تقبل كرده، از بهترين ويراستاران كمك گرفته ميشود. آنها به خاطر، خاطرخواهييشان به قرآن وادعيه، ابتداي برخي از متون انجيل كه در مجلات با اسم مؤلفان عربي چاپ ميشود بسم الله الرحمن الرحيم مينويسند و آخرش را با الحمدالله رب العالمين به پايان ميرسانند تا لكه تحريف را نامريي كنند.
این روزها...
در انیمیشنهای جذاب و دوبله شده، دماغ پینوکیو برای دروغهای شاخدارش دراز نمیشود، فرشته مهربان، لباس عروس سیندرلا را گرفته تا با قرص رقص، در کنار شِرِک حرکات موزون تمرین کند، و بالاخره تلاشهای «ژِپِتوي پير» بیثمر میماند و پینوکیو در آخر داستان خر باقی میماند.
این روزها...
در کتابهای قصه، بزبز قندی که آخورش پر شده از علف پولارالیسم دیگر غصهای ندارد، وآقا گرگه باشعار مِهر و مُهر قلابّی راحت در خانه او رفت وآمد میکند در پارتیها شنگول و منگول با شعار «يك شب هزار شب نميشود» كادوهاي اِکس و سكس آقا گرگه را باز ميكنند. و روباه پر فریب و حیلت ساز در سایهی «آواز خوشش» پنیر و زاغک، هر دو، را یک لقمه میکند و دوستی با خاله خرس در دهکده جهانی حیوانات از بندهای اصلي سیویلیزیشن معرفی میشود. رمان زن و عدل الهي از قفسه باورها جمع آوري ميگردد و داستان بلند و پر تيراژ تساوي زن و مرد، به فروشگاه ارزشها وارد ميگردد.
این روزها، همايش میش و گرگ در «آینه خانه دمکراسی» برپا ميشود «نگارخانه لائك»، عکسهاي یادگاری آنها را به موزه احساس تقديم ميكند. و از بين مقالههاي رسيده، مقاله «بررسي فوايد داشتن آقا بالاسر از منظر ميشها» و «نقش گرگها در سركوب كردن تروريست جهاني» برگزيده و به زبانهاي زنده دنيا ترجمه ميگردد. به پاس اين دوستي«بنگاههای خبری» با ادعاي بيخبري از جنايات صهيونيسم، اشك شوق ميريزند و حلقه گل حمايت خود را به گردن كاخ سفيد مياندازند و در پايان به ياد دوكشته اسراييلي اعلام چند دقيقه سكوت ميكنند.
دیروز...
در دادگاه «هنر برای هنر»، از مدیر صدا و سیما به دلیل همدستی و همکاری با کارگردان سریال امام علی، شب دهم و... بازجویی شد و از جبهه خودیها هم به او تیر مخالفت و بیدینی شلیک كردند. امروز فیلم سازان جرأت رفتن به سوی «آژانسهای شیشهای» را ندارند و «روز سوم» به كمدي یک بام و دو هوا، ساخته حزب الله در اندیشه دنیا اجازه اكران نخواهد داد چراکه این فیلم از به رسمیت شناختن میمون پرستان در هندوستان و محکوميت تقليد از متخصصان در ایران پرده برمیدارد.
در تالار ایدهالیست، برای ژال وال ژان بینوا که تازه آزاد شده بود خطّ و نشان کشيدند که این دفعه برو ولی دیگر تو کلیسا آفتابی نشو، به ژابِر هم اخطار دادند که چند بار به تو بگوییم که اصلا اطراف کلیسا دنبال او نگرد. و نون آن کشیش را به جرم دروغ به پلیس و همکاری با دزد آجر کردند. بنابر گزارشهای منتشر شده از این تالار با حذف سکانس کلیسا، فیلم جدید بینوایان جایزه اُسکار و اجازه اكران خواهد گرفت در سناریوی جدید تایتانیک دیگه زور خدا به آن کشتی غول پیکر نمیرسد.
و فردا ...
در کارتونهایی که قرار است از رسانهها پخش کنند، حاج زنبور عسل، پسر شجاع، نِل و. . . او که شبیهسازی شدهاند دیگر لازم نیست خودشان را خسته کنند و دنبال مادرشان بگردند، به آنها که سابق مادرشان را گم کردهاند در پیام تبریک و تسلیتي گفتهاند: ناامید نشوید باز هم بگردید تا مادرتان را پیدا کنید ولی دنبال پدرتان نگردید که ما هم واقعا نمیدانیم او کیست و کجا است.
در نقشههای باکیفیت و زیبایی که غربیها زحمت کشیدهاند و برایمان از گذشتههای دور بازسازی کردهاند، خلیج فارس پس از شرکت در دورههای ادبیات عرب با ناز میگوید انا الخلیج العربی. در تاریخی که این روزها نوشتهاند مولوی، رودکی، حافظ و ابن سینا به ترتیب مقیم ترکیه، قفقاز، کویت و عربستان شدهاند. هم وطنان ضد انقلاب ما که آنور آب، باد در دماغشان افتاده در مکتب سفسطه، پیامبر مهربانی را خشن معرفی میکنند و با رسانه نارسای خود، خدا را هم انکار میکنند و خانمهای سفور (بیحجاب) در جلسات تفسيرشان مشروب اندک را حلال میشمارند و... .(1)
1) . محمدحسين قديري، روان شناسي و مهارتهاي رفتاري در تبليغ غيرمستقيم، ص13.
آن سال، زمستان سختی بر گل غیرت گذشت؛ سالی که دزد استعمار، دندان طمع به گنج عفت داشت. آن سال، پدر ناپاک استعمار، در زباله دان فکر شاه ایران کشته شد و مزدوران داخلی، به آن آب و رنگ روئیدن و جرئت جوانه زدن دادند.
چادر، که سنگر ضد گلوله نگاههای حرام و سپر تیر نظرهای مسموم بود را ممنوع کردند.
گلخانه حجاب، دیگر نمی توانست در خزان هوسها و سوز نگاههای مریض، بال حفاظت خود را بر سر گل حساس عفاف و شکوفه های پاکی بکشد.
آن سال، پر رنگترین مُهر بی هویت و وابستگی، بر پیشانی شخص اول مملکت، رضاخان، حجاب حلقه به گوشی او را برای همه کنار زد.
کشف حجاب، تشویق عقاب تیز پنجه وسوسهها، برای شکار غزال معصومیتهاست.
کشف حجاب قصه گریه گرگ استعمار برای مظلومیت گوسفندان است.
کشف حجاب، باز گذاشتن دست چنگ و خراشهای نامحرم بر صورت بیصدف و حساس مروارید زن است.
یعنی خارج کردن حلقه پند زهرا از گوش ارادت.
ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است
کشف حجاب، جا گذشتن وصیتنامه شهدا در دورترین زاویه فراموشی است.
کشف حجاب، یعنی با کلنگ دین ستیزی، به جان خانه حکمت خدا رفتن.
کشف حجاب، قارچ سمّی خوش رنگی بود که از جام پر زهر استعمار، خبر از مکر ترقی و پیشرفت می داد؛ ستمی که اگر نوشیده می شد، اثرش تا انتهای آبرو و عفت نمایان شد و جگر پاکی را تکه تکه می کرد.
... و زنان ما در آن روز فریاد زدند که اگر سر برود، حجاب نمیرود. ندا دادند که خزان وابستگی، بهار پیشرفت را تیره کرده نه حجاب چادر.(1)
1) . ماهنامه اشارات، دي 1382، شماره 56.
سلام بر زلال دریای روحت!
سلام بر امواج بلند عزمت!
سلام بر مدّ خروشان خشمت. سلام بر جذر آرام دریای سجده و تواضعات!
سلام بر گرداب غیرت دینیات که رمق توطئهها را گرفت.
سلام بر تو ای شهید عزّت و غیرت، نواب صفوی!
شهید نواب؛ خطیبی که بر فراز پلههای بیان بالا رفت و خطبه وحدت دنیای اسلام را خواند. کسی که در زلال هشدارهایش، تصویر ترس شاه پژواک میشد و پرچم اندیشه شهدای نهضت مشروطه مشروعه را با تکرار مفاهیمش بر بالای بام بادها، خاطرهها و عبرتها به اهتزاز درآورد.
آمری که پله پله معروف را در آینه خیرخواهی، به «کسروی»ها نشان داد.
پزشکی که عفونت وابستگی فرهنگی را برای سلامتی استقلال، فاجعهآمیز میدانست و همین که دید که نسخه محبت او بر پلنگ تیز دندان، باعث ستمکاری بر گوسفندان شده، به سراغ تیغ جراحی اعدام رفت تا تن و روح جامعه را از خطر غده سرطانی بیدینی نجات دهد.
حامیِ عشقی که گوسفند فربه «جدایی دین از سیاست» که به دست استعمار پرورانده شده بود را در منای مبارزاتش ذبح کرد و احرام کفنش را به رخ تهدید دشمنان نشان میداد.
کشاورزی که بذر اصلاح شده آرای شیعه را از گلهای اندیشه «علامه امینی» و «امام خمینی»، گرفت و با جوی خون خود، آب و آبروی رویش به شاخههای فریادش داد. در تن کتاب جامعه و حکومت اسلامی او قلب نامه علی (علیه السلام) به مالک اشتر میتپد و نبض عدالتخواهی آن در سطر سطر فریادهایش میزند.
از بلندگوی سنگ قبرش، هنوز صدای فاتحه او بر مرده دلانِ بیگانهپرست، به گوش همت و غیرت ملت میرسد. راهش پر از رهروان حق باد!
شما رفتید
شما رفتید، امّا با خون سرخ خود، خطی را ترسیم کردید که چراغ هدایت حرکت فردای جامعه به تنگ آمده ایران شد.
شما رفتید، امّا ندای بیداری را در دلها زمزمه کردید. هرجا پا نهادید، شور و هیجان آفریدید و هرکجا لب گشودید، خطّ بطلان بر آمال شیطانی و پلید طاغوتیان کشیدید و پرده فریب از چهرهشان برداشتید.
شما رفتید و پیشانی بلندتان محراب نمازگزاران شد که در دوران سرگشتگی به آن رو آورند. دستانتان تکیهگاهی شد برای عروج از سرنوشت ننگآلود و پلی به سوی ساحل سبز و با شکوه.
آری شما رفتید و در فضای عشق بال گشودید و تمامی پلّههای عروج را چه سبکبال طی کردید. امّا آرمان مقدّستان همیشه در دلها باقی خواهد ماند. روحتان شاد و جایگاهتان در ملکوت اعلا باد.
عشق یعنی
خواب دیدم جلوه مهتاب را
صورت نورانی نواب را
چون خلیل حق تبر بر دوش برد
کولباری از خطر بر دوش برد
عشق یعنی مجتبی و تیرها
خنجرستانی پُر از تکبیرها
او نوید انفجار نور بود
او طلوع غیرتی مستور بود
او تمام زندگی را مرد زیست
عارف و رندانه و شبگرد زیست
او خدا را دست بیعت داده بود
زندگی را رنگ غیرت داده بود
او به حال سایهها خندید و رفت
او به ما بیمایهها خندید و رفت
رفت اما سینه مالامال اوست
چشم غیرت در به در دنبال اوست
رفت اما بعد از او فریاد ماند
عاشقان را شیوه فرهاد ماند.(1)
1) . ماهنامه اشارات، دي 1382، شماره 56.
یا رب ار نگذری از جرم و گناهم چه کنم؟
ندهی گر به در خویش پناهم چه کنم؟
گر برانی و نخوانی و کنی نومیدم
به که روی آرم و حاجت ز که خواهم، چه کنم؟
خداوندا!
از نفس سرکشم که مرا به ورطه لجن زار گناه میکشد، به درگاه تو شکوه و گله دارم؛ نفسی که در میدان خطاها سخت میتازد و تشنه معصیت است و تن ضعیف مرا در معرض بارش تیر خشم و شلاق قهرت قرار میدهد و دائم مرا به سوی درههای انحراف و هلاکت میکشاند. نفسی که برتن فطرت پاکم، لکههای خواری و لباس های کثیف گناه را میپسندد.
او که در وقت طاعت، هزار و یک بهانه و عذر میآورد و با غرور و دلی خوش، بر اسب چموش آرزوهای دراز سوار شده است.
رحیما!
به درگاهت گله دارم از کم ظرفیتی نفسم که هرگاه نسیم ناگواری ها به او وزد و سیل ناخوشی ها به سویش سرازیر گردد، آهنگ بی تابی، ناسپاسی و ناسازگاری سر می دهد و هنگامی که در آغوش گرم خوشی ها جای می گیرد، در پوست خود نمی گنجد و میوه های احسان و بخشش را از دیگران دریغ می دارد.
ای مهربان!
از این اژدهای چند سر بدسیرت نفسم به تو پناه می برم؛ اژدهایی که به دور اراده ام پیچیده و از کاروان خیرم بازداشته است.
بارالها کرمی مرحمتی امدادی
کاروان رفته و من مانده به راهم چه کنم؟
معبودا!
از دشمنی که بی رحمانه، تیر گمراهی و اغواگری بر قلبم مینشاند و از شیطانی که با کمند تزویر و تزئین بدیها، مرا به دام خود می کشاند، به درگاهت شکایت دارم؛ شیطانی که پیوسته خانه دلم را پر از خفاش های وسوسه میکند و مشت مشت، بذر بدی و ناسپاسی تو را در درشت سبز فطرتم می پاشد و با لشکر هوس و اوهام واهی خود، قلعههای قلب و وجدانم را تسخیر میکند و با سربازان هوس های پلیدش، از
هوای نفسم حمایت میکند. ابلیسی که عروس عجوز دنیا را با نیرنگ خود برایم تلبیس و تدلیس می کند؛ او که میان من و تو، پرده جدائی میافکند
«الهی أشکُوُ الیک عَدوّا یُضِلّنُی و شیطانا یُغْوینی قد مَلَأَ بِالوَسواسِ صدری و احاطتْ هَواحِبُهُ بقلبی یُعاضِدُ لی الهوی و یُزَیِّنَ لی حبَّ الدنیا و یُحَولُ بینی و بینَ الطاعةِ و الزُلفی»
خدایا!
به تو شکایت میکنم که از دل سختم که مبادات تحت فرمان سلطان ستمگر وسوسهها درآید و زنگار خودسری و لباس بدخویی بر تن کند؛ و از چشمههای چشمانم مبادا که خشک شوند و در بازار پر زرق و برق دنیا، هرزه گرد شوند و به عشوه های اغواگر خیره شوند.
پروردگارا!
سرمایه قدرتی جز نیروی تو ندارم و ساحل امن رضای تو، تنها راه نجات من از توفان ناگواریهای دنیاست.(1)
1) . الهام از مناجات شاكين امام سجاد ((علیه السلام))، ماهنامه اشارات، دي 1382، شماره 56.
زمین، مجّهزترین و بزرگترین سفینه فضایی هستی است که میلیاردها مسافرش را رایگان به سفر آفاق و انفس میبرد و بزرگترین گاوصندوق بانک جهانی است که سنگهای قیمتی و ذخایر خود را در دل سخت کوهها پسانداز کرده است.
زمین، راحتترین مهد آسایش است و جوشانترین چشمه معایش. زمین، سیارهای است که جز محبت، سوختی ندارد و تنها در مدار و جاده عشق طواف میکند. و بیهیچ خستگی، از کار شبانهروزی خود، لحظهای دست نمیکشد.
زمین، امنترین فرودگاه بین المللی پرندگان و وسیعترین انبار آذوقه است که حبوبات، میوهها و سبزیهای گوناگون را در جشن چهارفصل ایام، به مخلوقات تقدیم میکند.
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
به هر جا بنگرم کوه درو دشت
نشون از قامت رعنا ته وینم
... و زمین در سینه خویش، آلبومی از خاطرات دیدنی گذشتگان دارد؛ خاطراتی که به تعبیر قرآن، درهای عبرت و درس آموزی را به روی ما گشوده است: قُل سیرُوا فی الارضِ فأُنظُرُا کیفَ کانَ عاقبةُ المُجْرِمینَ(1)
زمین، پاکترین سجاده خداپرستان است که عاشقانهترین بوسه سجود را از مُهر عبودیت گرفتهاند؛ عارفان بیریایی که آسمان را سقف و ستارگان را چراغِ خانه تفکر در آیات الهی برگزیدهاند.
زمین، مادر مهربانی است که فرزندان خود را در آغوش آرام خود گرفته و به عشق آنها، چشمههای اشک از گوشههای چشمان خود به راه انداخته است.
آری! زمین، فیلم مستندی است که سناریوی زندگی خوب و بد ما در آن بازی میشود و برای همیشه در بایگانی ملایک حفظ میشود.(2)
چگونه وداع کند با جدش؟
چگونه از حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دل بکند؟
با کدام دلِ خوش، بهشت حمایت یاران را رها کند و به دنیای تعارف های سیاسی نیرنگ مامون قدم بگذارد؟
اما چه باید کرد؟
سیاست شوم مأمون، کوه توقع و امید مردم ظاهربین را تا بلندای اجابت اجباری ولایت عهدی برافراشته بود.
ای اشکها! بریزید.
ای بغضها! بشکنید و بشکفید.
ای جامهای احترام و تعارف مأمون! جرعههای زهرآلود را دور از عزیزانم به کامم بریز!
ای لختههای جگر پاره پارهام! داستان مهر دروغین دیو سیاست را برای شگفتی مردم تعریف کن و دست نمایش سیاسی حکومت جور را برای همه رو کن. و شما ای قدم هایم! یارییام کنید تا از میان این سیل اشک جدایی به سلامت بگذرم.
تو رفتی و بستگانت، به رسم آداب سفر، کاسه های چشمان خود، اشک وداع و جدایی را پشت پای مسافر محزون خود ریختند.
ای کاروان آهسته ران کارام جانم میرود
آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
بیابان تقدیر را گام به گام گذراندی، تا این که از مرز عراق گذشتی.
به ایران که رسیدی، یک دنیا مهر و تبسم را دیدی که با پرچم های شادی، به پیشوازت آمده بودند و تو غرق در شادی و شعف مردم شدی.
گندم زارها، به عشق آمدنت، سماع دست جمعی، و شقایقها، سر درِ دلشان را با ریشه نور و مهرت چراغانی کردند.
لالهها، طاق نصرت ورودت را بر درب ورودی قلبشان بسته بودند.
بوستان وفا، یک پارچه اشک شوق به راهت میریخت و گلستان ارادت، بیرق های خوشامدگوییاش را به دیوار محبت می افراشت و بوی عطر صفا در خانه های دل و کوچه های شوق و شور میپیچید.
آقا! تو، خرامان خرامان از میان بوی دل انگیز سلام و صلوات، که به مشام ملک و ملکوت می رسید، گذشتی و سرمه قدم هایت را بر خانه چشمان میزبانان ایرانیات گذاشتی.
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به پاس این همه صفا، زنجیر «سلسلة الذهب» خودت را که از اجداد معصومت به ارث برده بودی را به گردن مهر و تأمل آنها انداختی و با چشمان امیدوارت به گل توجه آنها نگریستی و با صدای داوودیت همه را بر مهمانی خود فرا خواندی؛ ضیافتی که در قلعه زیبای «کلمه توحید و توحید کلمه» برپاست، قلعهای که بر فراز مودّت اهل بیت و قرآن بنا شده است:
«کَلِمَةُ لا اِلهُ اِلاَّ اللّه
حِصْنِیَ فَمَنْ دَخَلَ حِصْنیِ أَمِنَ مِنْ عَذابِی...
بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَ أَنَا مِنْ شُروُطِها».(1)
1) . ماهنامه اشارات، دی 1382، شماره 56
ای ز جان خوش تر بیا تا بر تو افشانم روان
نزد تو مردن به از تو دور و حیران زیستن
بر سر کویت چه خوش باشد به بوی وصل تو
در میان خاک و خون افتادن و خیزان زیستن
پس این خزان غیبتت با آن سرمای انتظار و این سوز جدایی، کی به سر میآید و آن بهار ظهورت، با آن همه شمیم حضور و عطر عدلش، کی پا بر باغ چشمان ما میگذارد و شاخههای بلند انتظار و بوته های پر خار صبوری و امید، کی به شکوفه های دیدارت مینشیند؟
ای عزیز مصر هستی!
فقر معنوی، بیشتر فضایل را زرد کرده و کویر ستم، دست جور بر گلوی گل های باورهایمان می فشارد و ما گدایان کویت، با بضاعت ناچیز محبتمان، پشت درگاه کرمت،
یا ایُّها العزیزُ مَسَّنَا و أَهْلَنا الضُرُّ و جِئْنَا ببضعَةٍ مُزجَئةٍ فَأَوْفِ لَنا الکَیْلَ وَ تصَدَّقْ علینا، اِنَّ اللّهَ یَحْزِی المُتَصَدِّقین(1) یوسف فاطمه!
جسم بی نور یعقوب جهان، بهانه پیراهن وصل تو را می گیرد و کنعان زمین، بی قرار آمدن توست و کلبه احزان دل ها، تصویرهای جشن حضورت را هر روز بر در دیوار امید میکوبد.
ای آن که تویی یوسف و عالم پدر پیر
باز آی که جز عشق تو او را هوسی نیست
ای یای الفبای حکمت و امامت!
باز آی و از خزانه غیب پادشاهیات، زر و سیم خالص دانایی در کاسه گدایی سرها بریز.
ای ماه منظومه عشق!
باز آی و در شب تار فراق، در آسمان حضور بتاب.
1) . پس چون (در نوبت بعد كه به منظور خريد طعام و نجات برادر به مصر رفتند و) بر او وارد شدند، گفتند: اى عزيز، ما و خانواده ما را سختى و تنگى رسيده و سرمايهاى ناچيز آوردهايم، پس ما را پيمانه كامل ده و بر ما تصدّق كن، كه همانا خداوند متصدقان را پاداش مىدهد (يوسف / 88).
ای خورشید حسن!
باز آی و از پشت ابرهای دلگیر غیبت به در آی.
به در آی و بر سریر شاهی ظهور بنشین،
ای وارث تخت پادشاهی زمین،
یا خلیفة اللّه! (1)
1) . ماهنامه اشارات، دی 1382، شماره 56
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
تمام کوچههای فراق را گشتم. همه دشتهای هجران را دویدم و در سراسر جویبار انتظار را جاری شدم و همه جمعهها را ندبه کنان، دست به دامن نشانههای ظهور و آمدنت زدم و خانه دلم را برای ضیافت تو، غبار روبی کردم و کوچههای وجودم را با چراغ پرفروغ دعا و نیایش، آذین بستم و به امید دیدن جلوهای از جمال دل آرایت، غسل در زلال اشکهای دلتنگیام کردم.
چون نی، از درد جدایی ناله سر دادم و از آستان خدای بی نیاز، برای فرجت دعا کردم.
بر آی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک می بینم شب هجر
خدایا! این شب تار و نفس گیر دوری کی سر خواهد آمد و آفتاب حسن (یوسف فاطمه علیهاالسلام )، کی از پشت سلسله کوههای بلند انتظار، بیرون میآید؟
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
میدانم که ابر غیبت، در برابر تابش انوار هدایت مهدیات، سخت نازکاند و میدانم که اگر یک روز، تنها یک روز از عمر زمین و زمان باقی مانده باشد، او خواهد آمد.
آن روز زیبا، روزی که آفتاب از خودنمایاش در برابر خورشید ولایت شرمسار است، گل نرگس از میان تواضع گلهای هستی میگذرد و گل مریم حضرت مسیح ، با طراوت و شادابی جوانی و پاکی همیشگیاش، از نردبان آسمان به زیر میآید و در زلال ژالههای اشک گلها وضو میگیرد و نماز عشق خود را به تو خاتم امامت و عصاره رسالت اقتدا میکند.
تو خواهی آمد و مثل نسیم، دستان بخشایندهات را بر سر شکوفههای مظلوم و پژمرده باغ وجود میکشی و آن ها را به جشن تازگی و زندگی میخوانی.
تو میآیی و...
زلال عدالت را در جاری رودخانه روزگار به جریان میاندازی. میآیی و جشن بزرگ «جاءالحق» را در همایش حضور سبز، افتتاح میکنی.
تو میآیی و ....
اشک از چشم های جمعهها پاک میکنی و دل ندبهها را به دست میآوری.
تو میآیی و .....
منتظران پاک خود را از چاه عمیق انتظار در میآوری و قصه بالا بلند چشم به راهیات را به اتمام میرسانی
و .....
آن روز نزدیک است:
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری
بگذار دستهامان بوی وصال بگیرند و «ندبه»هامان معنای اجابت!
بگذار تا دردهای به دل مانده هزار و این همه سال، در بهار قدمهایت شکوفا شوند و چشمهای منتظران، از اشکهای شوق، دریا.
امروز و فردامان پر است از بی قراری
اما دریغ و صد دریغ از یک بهاری!
کز زیردستان زمستان سر برآرد
تا گل کند تک شاخه امیدواری
بگذار تا نمیریم و در جمعهای که نفحه بارانِ تنگ غروب، با عطر گل گندم در آمیخته، و سراسر وجودِ «مکّه» را عطرآگین کند و عرش نشینان، سر تا پای «مکّه» را گلباران، گرد هم آییم و سرود وصل سر دهیم و فریاد شوق برآریم که:
«وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ ذَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ ذَهُوقا».
مولا جان!
دل های سنگی شهر اشباح، سخت تر از آن است که فقط برای تو بتپد و چشم های مردابی آن ها، خشک تر از آن که در حسرت دیدار تو دریا گردد.
روزگار عجیبی است!
خارها، فرصت شکوفا شدن را از اقاقیها و اطلسیها گرفتهاند و ابرهای آسمان این شهر، آن قدر خسیس شدهاند که دستهای بارانی خود را از زمین دریغ میکنند؛ با این همه، دست های مسیحیایی تو، آخرین بارقه امید است و تنهاترین بهانه برای ماندن و بارانیترین فصل شکفتن که اگر چنین نباشد، سبز بودن و سبز زیستن معنای خود را از دست میدهد.
دریغ از گریز لحظهها و درد انتظار!
افسوس از قصور اعمال و دوری از تو، از عمر کوتاه، که باید عمری در انتظار بنشینیم و نبینیمت!
آنان که به چشمان تو ایمان دارند
گویند که صاحب الزمانی ای دوست!
تنها امید سوسوی ستارگان، تویی که وامدار نسل شقایق هستی و از قبیله یاسهای مظلوم و جانشین خَلَف خداوند در زمین.
تویی که روشنی از تو نور میگیرد و هزاران قلب، شوق تپش.
تو را باید ...
با دل خواست که در محدوده لغات نمیگنجی.
تو را باید...
با خون دیده خواست که دلت خون است.
تو را باید با التماس خواست،
تا بیایی و ببینی که چه بر سر پروانههای بيقرارت آمده است. (1)
1) . ماهنامه اشارات، دی 1382، شماره 56
عاشقیام را استغفرالله
«ما ساکن عصر جمعه هاییم
تو منتظری که ما بیاییم
غربت چه حکایت غریبی است
آقا تو کجا و ما کجاییم»(1)
عصر جمعه است. من اما امروز شرمنده شدم چرا؟
دیروز تا حالا با خواهرزادهام بودم سرهنگی که مسؤول ایشان است خیلی خوش اخلاق است و ظاهرا هوایش را دارد. دیروز تا حالا هر چه میگوید گریزی هم میزند به این که جناب سرهنگ این طوری است و آن طوری. آري غرق کمالات ایشان شده است.
ببخش من رو!
آقای غریبم f!
عمری ادعای پوک سربازی و لاف پوچ نوکری و غلامیات را دارم. سرباز کسی است که حاضر است برای اربابش سرش را هم ببازد.
من ولی....
من ولي چه فضیلتی از شما برای دیگران گفتهام.
شما ورد زبانم نبودهاید! چه نق ها که نزدم به خاطر سر سوزن ایمانم به شما!
فرموید:
ما از شما به خودتان مهربانتر هستیم!
فرمودید:
در تب شما تب میکنیم!
فرمودید:
بعد از هر دعای شما آمین میگوییم!
فرمودید:
ما شما را به حال خودتان واگذار نکردهایم!
1) . يحيي علوي فرد
و هوایتان را داریم
و
از یاد شما لحظهای غفلت نمیورزیم!
ببخش من را!
آقای خوبیها!
من سرباز خوبی برای تو نیستم.
بله، هر چه تو خوبی من بدم!
دعایم کنید.
نگذارید با نافرمانیام «اضافه خدمت اجباری» با حکم فراق و مهجوری از شما بخورم!
شما جناب سرهنگ، سرتیپ، سرلشکر، سپهبد و حتی ارتشبد هم نیستید
شما جهانبُد هستید مولای غریبم
آقا!
یادم هست چند باری هم که جمکران آمدم غافل از تو شدم و مشغول عکس گرفتن از گنبد و بارگاهت شدم شاید به دلیل غفلتم است که به حضورت بار نیافتم.
به خاطر غزل های عاشقی ام که در فراقت با فراغت خیال سروده ام استغفرالله.
من فارغ از تو ام و تو ذاکر من هستی که فرمودید:
إِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِکُمْ، ولاناسینَ لِذِکْرِکُمْ(1)
1) . محمدحسین قدیری، ماهنامه خانه خوبان، شمار 80، سال 1394.
اگر ....
اگر با شامه باورهامان بوي حضورت را احساس نميكرديم،
اگر نام و القاب تو را در آئينه طنين سخنان محمد(صلی الله علیه و آله) ، در كوه انتظار نميديديم،
اگر در بيتالاحزانِ نالههاي مادرت، پژواك كمكخواهي از تو را نشنيده بوديم،
اگر عطش زيارت تو را در ثانيه ثانيه چشمان اميد ائمهاطهار (علیهم السلام) مشاهده نكرده بوديم،
و اگر ....
قرآن شريف، خبر از پايان شاد و خوش شاهنامه هستي نداده بود،
اگر ما مأمور نشده بوديم كه در توفان حرمان و گرداب هجران، در كشتي چند طبقه دعا، عمل نيك و انتظار بنشينيم و زخم فراق و سوز اشتياق را با مرهم ندبهها و گريههاي خود التيام بخشيم.
و اگر ...
عكس آمدنت را در تالار جانها و عصاره زمان، با چشم خود نميديديم،
باور كن كه .....
در بلاي دوري و جفاي مهجوري، قالب اميد تهي كرده بوديم و در بستر احتضار يأس خوابيده بوديم.
يقين بدان كه گرگ يأس، با دندان تيز نااميدي، قلب انتظارمان را دريده بود، لشكر غم و سپاه ستم، تك تك سنگرهاي عقايدمان را فتح كرده بود، باد استعمار، با داس تهاجم فرهنگياش، همه گلهاي ندبهها و ريحانهاي خوشبوي ارزشهاي ما را چيده بود و درخت ايمان، از ترس تبر تيز تزويرها و تهديدها چون بيد به خود ميلرزيد.
آري!
تنها ياد تو و آرزوي ديدار تو ميتواند به دادكشتي وامانده دل برسد و ميرسد؛ كشتياي كه در غروب غربتها و جمعهها، لنگر حزن تا عمق يأس مياندازند و اكنون، به اميد نجات از گرداب ناآرام هجران و امان از آتش و دود زمان، حرز «دعاي غريق»(1)
را به گردن وردها و لبهايمان آويزان كردهايم، و براي رسيدن به ساحل وصل تو، دست به تخته پاره توسلهامان در درياي پر تلاطم فراق زدهايم.
1) . يا مقلب القلوب ثَبّتْ قلبى على دينك» دعاى غريق است كه در زمان غيبت بسيار توصيه شده بخوانيم.
آقا جان!
تا كي، منتظرانت، با قدح انتظار، معجون غصه و اشك بنوشند؟!
چقدر با نابساماني هجران بسازند؟!
اي كاش مادر هستي، فراق را نميزاد و گل زندگي، هيچگاه خار جدائي نميروياند.
فرياد كه چون شرح، فراق تو نويسم
فرياد برآيد ز دل هركه بخواند(1)
1) . ماهنامه اشارات، دی 1382، شماره 56
تمرین صبر در باشگاه ایمان و گذشت، عضلههای باور و ماهیچههای روح را در مقابل رقیب خشم و غضب، مقوّی میکند و شانس برنده شدن در مسابقه زندگی را به ما مژده میدهد؛ برندهای که دسته گل عفو الهی به گردن تحملش آویخته میشود و جام قهرمانی غفران خدا، در آغوشش نهاده میشود، روی سکوی پیروزی و عزت دو سرای میایستد و به افتخار همّتش، پرچم آفرین ملائک برافراشته میشود.
پیامبر عزیز اسلام(صلی الله علیه و آله) می فرماید:
«برای رهرو جاده سخت ایمان، هیچ جرعه ای گواراتر از جرعه های خشم نیست»؛
جرعهایی که او فقط برای رضای خدا از جام بلاهای زندگی مینوشد.
پس خوشا به حال انسانی که...
در مغازه زندگی، کالای پست و زشت غضب را به انبار بردباری میفرستند و در عوض، گل های تبسم را در معرض دید مردم میگذارد!
خوشا به حال آنان که...
آب خشم خود که گاهی از چشمه بیتابی روح آنها میجوشد را با مشک صبرشان پر میکنند!
خوشا به حال آنهایی که ...
دست دعا بر سر بی قرار غضب خود میکشند و گلهای لبخند را از له شدن حفظ میکنند. در شفا خانه سجاده و سجده، بیمار ناصبور تن را درمان میکنند و خورشید مهر و سلامتی را به پذیرایی روح خود دعوت مینمایند!
خوشا به حال افرادی که...
با عجله، در آتش سوزی غضب، آتش نشانی یاد خدا را با بی سیم توجه به قیامت، بر سر حریق دل میخوانند. آنهایی که شیر میدان مردانگیاند و تنها تیر خشم خود را بر سینه دشمنان خدا شلیک میکنند و شمشیر تیر غضب خود را که از لبه آن، خون همه فتنهها و بدیها میچکد، در غلاف زیبای چشمپوشی و کظم غیظ نهان میسازند.
میوه درخت ایمان خود را با سَمّ اعتماد به خدا، از آفتهای شرّ و خون ریزی مصون میدارند.
خوشا به حال کسانی که در قرض الحسنه خدا، حساب تزکیه و تهذیب نفس باز میکنند و با سپردن امانت غیظ و نقد غضب خود، بیمنّت قرعه کشی، از سود با ارزش آسایش و آرامش بهره مند میشوند.
آری!
رسول خدا فرمودند: اقیانوس جانها سه گونهاند؛
اول اقیانوسی است که دیر، توفان خشم به سراغش می آید و زود، شعله های امواج غضبش مینشیند؛ دوم اقیانوسی است که تندباد خشم، زود زلف موجش را پریشان می سازد و زود شانه سکوت بر موهای آشفته خشمش میکشد.
و سوم اقیانوسی است که زود مدّ خشم آن قد علم می کند و دیر جذر آرامش بر جای مینشیند آگاه باشید که بهترین اقیانوس جانها قسم اول (دیر جوش و زود خموش) و بدترین آنها قسم سوم (زود خروش و دیر خموش) است.(1)
1) . ماهنامه اشارات، دی 1382، شماره 56
اي پرده رنگي بدنها و نژادها! كنار برو.
اي حجاب لباسهاي فاخر و طبقاتي! بيفت.
اي ديوار حائل زبان و لهجهها! فرو ريزيد
اي مرز زمينها و زمانها! راه را باز كنيد
اي فرزند حضرت آدم! به برادران و خواهران ايماني خود بپيوند
زيباترين گلهاي طواف را به گردن كعبه بينداز. قشنگترين غنچههاي بوسه لمست را از گونههاي حجرالاسود بردار.
عاليترين معني واژه پرستش را در فرهنگ حج و عبوديت معني كن و با نزديكترين و قديميترين دوست خود نجوا كن.
آري!
حج، گلي است كه با ظهور آفتاب شريعت در دشت هستي، شكُفت.
حج، بهترين توشه مسافران و سرزمين پر جاذبه تكامل است.
حج، كهرباي عشق است كه دلهاي شيدا را جذب زيارت خانه خدا ميكند.
حج، بهار ديد و بازديد بني آدم است.
حج، سنگ بنايي است كه مهندس شريعت، آن را براي تقويت خانه ايمان لازم ميداند و غفلت از نصب آن، خطر ريزش ديوار ايمان و عزت مسلمانان را به همراه دارد و زلف پريشان امتهاي اسلامي، با بهار حج نسيم فرح بخش و وحدت بخش آن، شانه ميگردد و كوه گناهان با خورشيد مناسك آن آب ميشود.
حج، پر قدرتترين بمب ساعتي جهان است كه به ساعت ذي الحجه و به وقت شرعي ماه قمري تنظيم گشته است؛ بمبي كه صداي رعد لبيكهايش، زهره بمب اتم را ميتركاند و با انفجار برائتش موج ستم ستيزي آن، دامن عالم را ميگيرد و شعلههاي ويرانگر تركش خود را بر پيكر تفرقه وارد ميسازد.(1)
1) . ماهنامه اشارات، دی 1382، شماره 56
این بانو کیست که
پاکی، از خورشید عفت او جلوه گرفته است و قداست، از کوثر عصمت او آب و تاب؟!
این بانو کیست که
کویر قم، به قدوم دعای او، به بهار نیایش و ستایش تبدیل شده است و کهکشان امامزادگان قم، در آسمان معنویت و منظومه عشق او اجرام طواف بر قامت ارادت خود بستهاند و ملایک، بال تبرک و توسل به ضریح آسمانیاش میکشند؟!
این بانو کیست که
هر تار و پود لباس مهرش، بوی رضا (علیه السلام) به مشام تأمل می رسد و صدف قم، به لؤلؤ وجود او، در حلقه شهرها به خود میبالد و مینازد؟!
این بانو کیست که
معلم و مربی خصوصی او، امام موسای کاظم(علیه السلام) ، بر سطر سطر تکالیف الهی او آفرین می گوید و قلب اندیشه او را میگشاید و اسفند جان به یمن دانایی فرزندش، در آتش دعا دود میکند که: (جان پدر به فدای دُردانه خود)؟!
این بانو کیست که
جرعه جرعه زیارتنامهاش از سبوی عشق و ارادت برادرش امام رضا (علیه السلام) در بزم توسل به جام و جان مشتاقان کرامت او ریخته میشود؛ جرعههای معرفتی که هر قطرهاش لکههای هوس و آلودگی وسوسه شیطان را از تن فطرت پاک میکند؟!
این بانو کیست که
جلوه های دوباره شکوه فاطمه (علیها السلام) و شرف زینب (علیها السلام) و زلال عصمت او نمایان است؟!
«عمه سادات سلام علیک
روح مناجات سلام علیک
عمه سادات بگو کیستی
فاطمه یا زینب ثانی ستی»
تو، «شفیعه محشری» که
شمیم بهشتی شفاعت، از شبکههای ضریحت مشام امید را مینوازد:
«یا فاطمةُ اِشْفَعی لَنا فی الجنةِ فانّ لکِ عندَ اللهِ شأنا مِنَ الشأنِ».
و بوی قبر پنهان زهرا (علیها السلام) در لحظه لحظه آئینه های حرمت نمایان است؛ و کوچه باغ یادها، از تو بوی یاس کبود گرفته است.
پرتوی از تلألو زهرا
گوهری پربهاست معصومه
تو «کریمه اهل بیتی» که
حاتم طائی، هر شب قصه های دست بخشنده اش را از نقرههای تابش مهتاب می شنید و قطره کوچک جود خویش را در مقابل دریای کرم تو ناچیز میشمرد و امروز، ستارهها از پشت پرده شب، دست گدایی به سوی گنج ضریحت میکشند و هر روز خورشید دانش الهی از فروغ روی ماه تو، از آسمان بلند فیضیه دست پرتوهایش را بر سر افکار جهانی میکشد.
تو «فاطمه معصومهای» که
گل نجابت، عشق حیا و عفاف او را در مدرسه شرافت و طراوت، بر روی گلبرگ های غیرت خود تمرین میکند و صادق آل محمد (علیه السلام)، به خاطر طهارت روحش، مُهر حرم خود را بر سند عنایت، به قم زد.
آری! تو چراغ فروزان خدایی در شب تار دنیائی
«آیتی از خداست معصومه
لطف بی انتهاست معصومه»(1)
1) . ماهنامه اشارات، دی 1382، شماره 56
كجاست آلبوم خانوادگي ما؟!
كجاست تصاوير توصيههاي پيامبر؟!
چه شد عكسهاي اجداد ما، در كنار پيامبر(صلی الله علیه و آله) ؟!
كو تصاوير اقيانوس همّت مسلمانان در وقت هجرت، ساختن مسجد قبا و فتح مكه و... ؟!
ميخواهم...
ميخواهم درياي توفاني كه در عمق چشمان پيامبر(صلی الله علیه و آله)، در آخرين لحظات عمرشان، موج نگراني ميزد را دوباره ببينم.
ميخواهم ..
غبار غفلت را از آينه ثقلين پاك كنم.
ميراث عزتمان را كدام گرگ استعمار ميخواهد در شب تفرقه به تاراج ببرد؟
خدا نكند كه دشمن، به ريشههايمان بخندد!
خدا نكند كه زلال برادري ما، از گلولاي تفرقه، كدورت نفرت بگيرد!
حيف نيست كه ...
ميوه شيرين وحدت، فاسد شود؟
حيف نيست كه ....
قصاب تساهل، پيش روي همه، با ساتور جدايياش تن اصول و باورهايمان را قيمه قيمه كند؟
حيف نيست كه ...
پاي وحدت را به ساحل امنيت نگذاريم و از شرّ گرداب نزاعها آسوده نشويم و سبزهزار عزت اسلامي را با چشم عاقبت انديشي خود حس نكنيم؟
ذخيره حج و معدن جهاد كجا و فقر اعتماد و ترس از دزد اتحاد كجا؟
غزلهاي نبوي با قافيه وحدت كجا و تكرار تلخ و دوئيت كجا؟
پس اي دستهاي شيعه و سني، به هم گره بخوريد!
اي قلبها، باهم بجوشيد!
اي غريوهاي استكبارشكن، بخروشيد!
يا ايها المسلمون اِتّحدوا
و تو اي آئينه بزرگ حج! خودت را، قامت امواج دشمن شكنت را، وحدت يكايك سلولهاي غيرت، در لباس بيريايي احرامت را، شعار مشترك توحيدت را، شعور عرفاني و خلسههاي عرفاتت را، شكوه حركت اقيانوس هرولههايت را و مشت گره كرده برائتت را به نمايش تفرقه انديشان كوته بين بگذار.
آي زلال نماز جمعهها و جماعتها! عمق پيوند نمازگزارانت را و حركات موزون ركوع و سجودشان را در نسيم طاعت نشان ده.
... و راستي چه ديني ميتواند در مسابقه پرستش فردي و ستايش گروهي، به گَرد اسلام برسد؟!
چه ديني بدون عقد اخوت، حج، نماز جمعه و جماعت و... ، از حمله غول تفرقه، جان سالم به در ميبرد؟!
بياييم...
بياييم، به سلاح وحدت مجهز شويم كه نعمت وحدت، نفس عيسوي را ماند كه به كالبد بيرمق جامعه، نشاط پويايي ميبخشد و چونان عصاي موسوي است كه مارهاي تفرقه و سستي را ميبلعد و نيرنگ فرعونيان را بيرنگ ميسازد.(1)
1) . ماهنامه اشارات، ارديبهشت 1383، شاره 60.
ببار، تا مردم، گوشهاي از درياي لطف و ريزش رحمت خدا را حس كنند.
ببار تا بار ديگر، چشمان تفكرمان، سر از بيكرانههاي لطف ايزدي درآورد.
ببار تا انديشههايمان براي لحظاتي مهمان تازگي گلها و عمق طراوت تكرارت گردد.
ببار تا حوض تأملمان لبريز از شادابي اسرار آفرينش شود.
ببار و كريمانه خود را به دستان تفديده دشتها جاري ساز.
ببار تا كودك تصورمان بار ديگر زير شبنمهاي نقره فامت به رقص آيد و سرمست از موسيقي شُرشر ناودانهايت گردد.
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههاي نيمهباز
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز.
باران ....
باران، اشك جاري هستي است كه از عمق حكمت ميجوشد تا در مراسم احياءاش، سبزهها و گلها را تا صبح قيامت، بيدار از تازگي و سرشار از نشاط نگه دارد.
باران، مراسم غبار روبي آسمان دلهاست كه در دود و دم كارخانههاي فراموشي، سياهي خودخواهي گرفتهاند.
باران، قاصدكهاي نويدبخش خرّمياند كه به سراغ تك تك بوتهها ميروند و آنها را به عروسي رويش دعوت ميكنند.
باران، نوازش مهر خدا بر سر سبزهها و تبسم رحمت الهي به سوي آهها است.
باران، عصاره آه اقيانوسها در تب و تاب خورشيد است و زمزمه خوش رويش در گوش طبيعت.
باران، مسكرهاي تمام عيار بهار در كاسه اميد كشاورزان است.
باران، قطرههاي خون زندگاني در كالبد هستي و بلندترين آبشار خلقت است كه از گرده نرم آسمان، به دامان سخت زمين سرازير ميشود، اشك شوق ابرها در انتظار رسيدن سبزههاست.
باران، اقيانوس پرندهاي است كه با قطار ابرها، خود را به خانه التماس و دعاي مردم رسانده است؛ پرندهاي كه گاه از دامن ابرها بر دامنه كوهها مينشيند و گاه، از شاخه رودها، تا عمق آسمان ابرها پر ميگشايد.
تو را دوست داريم.
تو را با نغمههايت،
اي آواز جاري طبيعت!
با ضرباهنگ فرودت برسيم برگها و شاخهها، دستي بر تار انديشهها ميكشي،
اي كه با تو، گامهاي موج جويبارها، بلندتر ميگردد!
تو را دوست داريم
اي رگبار مسلسل غيرت حق بر سر و سينه نامحرمان
و اي مرهم نوحههاي نوح (علیه السلام) در بيابان خشكيده!
با آمدن تو بود كه كشتي نجات بخش نوح، پَر در آورد،
اي مظهر رحمت الهي،
اي باران!(1)
1) . ماهنامه اشارات، ارديبهشت 1383، شاره 60.
«الهي اي روان تيره را نور
ز درگاهت مكن اين خسته را دور
گرفتارم به بند بينوايي
دل تاريك من را ده صفايي
الا اي مرهم اين قلب مجروح
در رحمت برويم كن تو مفتوح»
بارالها!
به كالبد قلب و تن باورهايم، روح بندگي بِدَم و گل هميشه بهار فطرتم را به خورشيد طاعتت طراوت بخش. راه خزان عصيان را به روي تازگياش ببند و دستان آرزوهايم را لبريز از انفاق و ارفاق رضايتت گردان.
بساط عيش مرا در ميان باغ قرب و بهشت توجهات بگستران.
خداوندا!
آسمان تفكرم را از ابرهاي تيره ترديد پاك ساز و پردههاي شك و بدبيني را از مقابل پنجره تأملام كنار زن.
جاذبه گناه را با اسلحه مهر و مغناطيس محبت خود محو گردان و سرزمين سرشتم را از نور حقيقتجوييات روشن گردان. ميدانم گمانهاي باطل، آبستن فتنهها و فسادها است، كه با طمع تلخ مهجوريّتت، مزه شيرين هدايتت را از بين ميبرند و شهد مناجاتت را به شرنگ هجران مبدّل ميسازند.
معبودا!
با كشتي نجات بخش طاعت و محبتت، به داد اين مسافر غريب دنياي توفاني برس و با ريسمان مهر خود، مرا از حلقوم امواج نافرمانيات نجات بخش.
جرعهاي از آغوش گرم مناجاتت را به دل ناآرامم بچشان.
لطيفا!
تن فطرتم را در جويبار محبتت و آبشار عشقت غرق كن و تصوير شيريني مقام وصال را به كام افكار و اعمال نشان ده. به چرخهاي تلاشم در جاده مستقيم، شتاب بخش.
هستي بخشا!
در معامله رفار و گفتارم با تو، مرا از غِش در نيّت حفظ گردان و گامهاي حق پوييام را سرشار از انرژي لطفت گردان.
حبيبا!
مرا در زمره نيكان درگاهت قرار ده و به صفّ با صفاي شايستگان بارگاهت ملحق كن.
خوشا آنان كه سوداي تو ديرند
كه سر پيوسته در پاي تو ديرند
به دل ديرم تمناي كساني
كه اندر دل تمناي تو ديرند
اي مهربان!
به هر كاري توانائي، پس اي شايسته كَرم! دست اجابتت را بر سر نياز بندگان خود كش.
به حق بهار سراسر سبز رحمتت،
اي مهرباني كه خزان نقصان، به خزانه بيكران مهربانيات راه ندارد. (1)
1) . ماهنامه اشارات، ارديبهشت 1383، شاره 60.
کشتی ایام با حرکت در، اقیانوس زندگی سینه زمان را میشکافد و همچنان به پیش میرود.جذر و مدّ ناخوشیها و خوشیها گاه، و بیگاه، مهمان دل مسافران میشود و تکرار غروب و طلوع خورشید، ندای خاموش سالنامه و تقویمها، وادارشان میکند که در آیینه ایام، به تماشای گذر عمر خود بنشینند و با خود بگویند:
راستی کشتی ایام از کجا آمده؟
الآن کجا هستیم؟
و سرانجام ما چه خواهد شد؟
با وزش باد موافق خوشیها، تنها عده کمی به دنبال پاسخ می روند، ولی هنگامی که گرداب هائل سرگردانی، فکر را در خود میچرخاند، موقعی که عقاب تیز پنجه أجل، کبوتران شادی ها را شکار میکند، وقتی که فرشته سفید لبخند، جای خود را به دیو سیاه دلهره میدهد، و زمانی که غول بی هویتی و یکنواختی بر سرنوشت انسان سایه میافکند، مسافران را دو گروه متفاوت مییابی:
آنهایی که...
از گنج باور و معنا، محروماند و رنگ سبز آرامش را نمی بینند.
و اینهایی که...
با عینک زیبا بینِ توکل، زینبوار، حتی در توفان پر بلای کربلا جز زیبایی، چیزی نمیبینند (ما رأیتُ الاّ جمیلا). در امواج زندگی، جلیقه نجات «توسّل و تلاش» را به تن کردهاند.
آنهایی که...
دچار گردابهای تشویش و پوچی شدهاند و ابر سیاه رنجها را پایان همه لذّتها میدانند.
و اینهایی که ...
دست دل در دست کشتیبان ثقلین (قرآن و عترت) نهادهاند و برای عمری، آرامش و امنیت را مهمان دل خود کردهاند و پرچم غرورانگیز «حسین، کشتی نجات است و چراغ هدایت» را بر فراز کشتی ایام به اهتزار در آوردهاند
انسان به طور فطری خداجو، خداپرست و حقیقتجو است، ارضای این نیازهای عالی است که به او آرامش میدهد و انحراف در ارضای آنها سبب تنیدگی مضاعف و بی قراری روحی روانی اش میشود. ادیان به ویژه دین کامل خاتم(صلی الله علیه و آله) آمدهاند تا انسان تشنه حق را از زلال چشمه سار عرش سیراب کنند. اسلام به دلیل جامعیتش برای همه شئوون زندگی (فردی و اجتماعی) و تمام سطوح شخصیت برنامه دارد، طرح تکاملی اسلام، برخلاف مکاتب فلسفی، غیر دینی، برای سه ضلع مثلث جسم، ذهن و روح برنامه سازنده دارد.
ترس از محرومیت بشر از برنامه و هدف زندگی انبیاء، عرفا و اندیشمندان الهی و غیرالهی را بر آن داشته که در چارچوب رسالت خود آدمی را به خود آورند و از دره پوچی نجاتش دهند و عسل معنا، در کام زندگیش بریزند، به همین دلیل است که قرآن اندیشه انسان را خطاب قرار میدهد:
أفَحَسِبتُم انّما خلقنَاکم عبثاً و انّکم اِلینا لاتُرجَعون: آیا گماه میکنید که بی هدف خلق شدهاید و به سوی ما باز نمیگردید.(1) و حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: رَحِمَ الله امْرَاً عَرِفَ مِنْ اَيْنَ و في اَيْنَ وَ اِلي اَيْنَ: رحمت خدا بر کسی که بداند که از کجا آمده؟ در کجا بسر میبرد؟ و به کجا رهسپار خواهدشد؟
و هم او میگوید: اِن لم تَعلم مِن أینَ جئتَ لاتعلم الی أینَ تَذهب.اگر ندانی که از کجا آمدهای، نخواهی دانست به کجا خواهی رفت.
و مولوی از« غربت وجودی» خود در این منزل ویران مینالد:
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
و سعدی فغان از گذران عمر میکند: ای که پنجاه رفت و درخوابی مگراین پنج روزه دریابی و همو میگوید: خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل
خواجه عبدالله انصاری میگوید:
الاهی روزگاری تو را میجستم و خود را مییافتم. اکنون خود را میجویم و تو را مییابم
و شمس تبریزی میگوید:
«در بند آن باش که
من کیم؟
و چه جوهرم؟
و به چه آمدم و به کجا میروم؟
و اصل من از کجاست؟
و این ساعت در چهام؟
و روی به چه دارم؟»
دنیاگراهایی که خواستهاند بدون قطب نمای وحی، مسیر حیات را به آدمی نشان دهند خود و دیگران را به بیراههها میبرند و خواهند برد که گفتهاند:
«هرکس جغد راهنمایش باشد راهبریش به سوی خرابهها است.»
و لسان الغیبِ عارف، به سالکان راه حق هشدار میدهد تا بی خضر، راه نپیمایند:
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمرایی
و نیز هم او سروده:
1) . مؤمنون / 111.
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
ابن سینا میگوید:
ای کاش بدانمی که من کیستمی
سرگشته به عالم ز پی چیستمی
گر مقبلم آسوده و خوش زیستمی
ورنه به هزار دیده بگریستمی
الکسیس کارل لب به شکایت از نظام آموزشی و تربیتی معاصر می گشاید و میگوید نباید به یافتن پاسخ سؤالات اساسی از سرچشمه وحی، بیاعتنا باشیم وی معتقد است که دانستن سرنوشت، از نقشه آلاسکا و ساختمان مرکز هستهای اتم مهمتراست. و پارگامنت، فرانکل، آلپورت و...تمرین در باشگاهِ «معنایابی» را برای قوی شدن عضلات شخصیت و آرامش لازم می دانند و بسیاری از پوچگرایانِ بی خدا، «معنادهی» به زندگی را «نمک زندگی» به حساب می آورند.
بنابراين برای رفع «عطش وجودی» ، نجات از گرداب هائل پوچی و امان از آسیبهای بیشمار (جسمی، ذهنی و روحی) بیمعنایی زندگی، ناچاريم كه از چشمه فیض الاهی؛ قرآن و حدیث کمک بگیریم تا دیوار زندگی خود را با «شاغول هدفمندی» اش بالا ببریم و مسیر لغزنده راستی را با عصا احتیاط و تدبیر طی کنیم.(1)
1) . محمدحسين قديري، تهيه و ساخت آزمون هدف در زندگي با تكيه بر اسلام، ص12.
آه از جور شما! داد از بیداد شما انسان ها!
ای کاش مثل قلب برخی از انسان ها بودم و نمیشکستم. کاش روی روزگار را نمیدیدم؛ باور کنید نه سیاهی« حجرالاسود» به سیاهی قلب برخی از شما آدمیان است و نه سختی ما به بي رحمی برخی از قلبهایتان.
ما عزیزیم که طوفگه فرشتگان و آدمیان گشتیم و سمبلی از عنایت و توجه حضرت حق. ما با مقاومت و صبر بها و مقام مییابیم.
یکی از اجدادمان در خاطراتش نوشته بود موعظه و اشارات حضرت موسی(علیه السلام) در دل، به اصطلاح شما، سفت و سخت ما اثر کرد: اضرب بعصاک الحجر فانجرت منه اثنتا عشر عینا.
ولی دل و قلب بنی اسرائیل را تکانی هم نداد. کاری با او کردند که ده ها بار، خدا، قصه پر غصه او و ناله هایش را در قرآن شریف متذکر شده است.
شما صاحبان عقل و فهم!
من بی چاره را به پای پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) زدید و پیشانی فرزند زهرا(علیها السلام) را با منِ به اصطلاح خودتان بی زبان مجروح کردید و...؛ دلم گرفته از جور زمانه، دیشب که در خود فرورفته بودم؛ با خود گفتم: ای کاش اساتید ادب، در تدریس« تشبیه» نمیگفتند:« قلب یزید مثل سنگ سخت بود» کاش شاعر نکته سنج مرا در ابیات خویش« صخره صماء» نمینامید.
به خدا ما هم قلب داریم و شکستنی هستیم ما هم حرف میزنیم مگر ما نبودیم که در دستان حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) تسبیح خداوند رحمان گفتیم:
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خاموشیم
آری، محرمان صدای ما را هم میشنوند و از این رو دوست داریم در آغوش گرم انگشتر خوبان منزل گزینیم و بلا گردانشان گردیم.
فقط به این جهت سنگ مزار شدیم تا شما را در این دریای طوفانی چون فانوسی به ساحل هدایت رهنمون گردیم و مسير تاریک و پر خطرتان را یادآور شویم. سنگ شدن را به این جهت پسندیدیم تا شیشه غمتان را بر سرخود بشکنیم چون:
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
اما شما، ای نامحرمان!
در خرابههای باستانی تک و تنها در سرما و گرما ایام را گذراندیم تا سرگذشت رو سیاهان تاریخ را برایتان حکایت کنیم؛ اما حالا چی؟ پس از این همه انتظار، باید شاهد اشک مظلومان و محرومان باشیم.
به راستی مبارزه سنگ و تانک، دست خالی و تفنگ و... چه نازیباست؛ پس بوسههایمان نثار دستانتان باد، ای مظلومان و ای فلسطینیان!
ای کاش منفجر میشدیم و خانه ظلم را ویران میکردیم؛
کاش آتشفشان غیرتمان به جوش میآمد و دشمنان خدا را با گدازههای ظلم ستیزمان، میسوزاندیم.
شما ای ظالمان!
بدانید که ما از شما نفرت دیرینه داریم؛ ما بودیم که شیاطین رجیم را در آسمان ها رسوا کردیم و در جمرات زمین مفتضح.
دی شب که حالی و خلسه ای داشتم و در اشک خود غوطه ور بودم، این جملات را ترنم می کردم:
چرا به من؟
به من بی گناه!
به من ساکت و آرام و بی آزار، سنگ و سخت ...می گویند؟
به خدا قسم آن قدرها هم ما سنگ ها سخت و نشکن نیستیم؛ هر آه مظلومی، هر ناله پدر و مادر شهیدی، هر غصه گلوگیر و اشک یتیمی، دل ما را می سوزاند و قلب مان را را زیر و رو میکند.
ای خدای خوب من!
شاید....
آری، شاید ما هم مثل خیلی ها مرتکب جرم و جنایت و بیرحمی شدهایم؟
شاید، پای لنگ بیچاره ای را مجروح کرده ایم و یا شیشه مظلومی را شکستهایم که دیگر حنای دعاهای ندبهمان رنگ خود را باخته؛
اما ای حکیم!
من را به جهنم نیز ببری حرفی نیست؛ ولی مرا سنگ آسیابی که قرار است ابرههها، فرعون ها و شارون ها و...را با دندانهای آسیابش خرد و خمیر کنی.
ای خدای کعبه!
و ای رب البیت!
طیراً ابابیل خودت را بفرست و ما را هم مثل حجاره من سجیل بر سر ابرهههای شهوات و آمال، ببار
آمین.(1)
1) . محمدحسین قدیری، نشریه دانش پژوه، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی. 1380.
حسین(علیه السلام) چراغ هدایت است تا ما در هر زمان آمپر بصیرتمان دقیق کار کند و در هر مکان نادانسته در لشکر باطل کربلایی برپا نکنیم.
امروز...
در اداره ای عمر سعد از نوکر رجوعهایش (نه ارباب رجوع) رشوههای کلان میگرفت، در سازمانی ابن زیاد توافقنامه رانتخوری با یزید امضا میکرد.
در دادگاهی شمر از جانی حق السکوت و در بیمارستان اطفال، حرمله از پدري پول زیر میزی میگرفت و سنان در روزنامه با قلمش خیمههای عفاف آتش میزد.
و امشب ....
در «حسینه تظاهر»در «شهر نفاق» با دو چشم خود دیدم که «عمر سعد»، مرثیه غنایی میخواند، زمانی اشک میریخت و گاهی پایکوبی میکرد، «شمر و سربازانش» زیر پرچم امام حسین سینه میزندند، «ابن زیاد» کنار نیزهای که دست قلم شده عباس برفرازش بود، قرآن میخواند، یزید با جام شکسته شراب بر سر خود و کودک خردسالش قمه میزدند و «سنان» هنگام شنیدن به آتش کشیده شدن خیمههای امام حسین(علیه السلام) و اضطراب زینب(علیها السلام) برای حجابش اشک تمساح می ریخت.(1)
1) . محمدحسین قدیری، ماهنامه خانه خوبان، ش27، دی ماه 1389
افسوس که فرصتهای خود را غنیمت نشمردیم و ایام«صرف(1)» لهو و لعب بگذشت. با مطالعه و رجوع به «شرح امثله(2)»های عرفانی به هیچ «نحو»(3)«هدایتی»(4)نیافتیم؛ چرا که با دانستن و باور، هدایت حاصل گردد نه با خواندن قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِكُم(5)
آری طرحی دوباره باید دراندازیم و از «حاشیه»(6)روی اجتناب کنیم. «توضیح مسائل»(7)مبهم و «عوامل»(8)تثاقُل الی الارضِمان را باید از اساتید و سالکان طریق جویا شویم.
که سالک بی خبر نبود زه راه و رسم منزلها
و از «تجزیه»(9)و تحلیل و «تفسیر»(10)و «ارشادهای مفید»(11)و سازنده آنها مدد بگیریم.
«ترکیب»(12)عناصر «احکام»(13)، «اخلاق»(14)و مباحث قرآنی و آشنایی با «سیره پیشوایان»(15)چراغ هدایتی میسازد که انوار آن شکافنده ظلمت جهل بشر خواهد بود.
پس ای دوست!
بیا تا بحث دوبارهای را آغاز کنیم.
بیا تا «ادبیات فارسی»(16)را از الف« اولُ العلمِ معرفةُ الجبّارِ» تا یای «آخرُ العلمِ تفویضُ الامرِ الیه»(17)به شکل «جامع»(18)مجددا «مباحثه»(19)کنیم و تأمل مختصری روی تک تک حروف آن داشته باشیم.
ای عزیز!
بیا تا نشأی «اعرابی بودن»(20)کوچ کنیم و با «فهم عمیقی»(21)از آینده، از بیابانهای موات و بایر شک و تردید به شهر با صفا و دیدنی «مدینهُ العلم»(22)سفر کنیم.
بیا تا از شهر سنتی «مدینة المعاجز»(23)بازدید کنیم و چند شبی در «بوستان»(24)و کوچه باغهایش بیتوته کنیم و از «گلستان»(25)های آن گل مستکننده محمدی به ارمغان آوریم.
ای صمیمی!
1) 1. . علم صرف؛
2) 2. . شرح امثله: کتابی در زمینه صرف؛
3) 3. . علم نحو؛
4) 4.. کتاب هدایه در زمینه نحو؛
5) . حجرات /14.
6) 5. . حاشیه ملا عبدالله در زمینه منطق؛
7) 6. . توضیح المسائل مراجع؛
8) 7. . عوامل ملا محسن در زمینه نحو؛
9) 8. . علم تجزیه کلمات عرب؛
10) 9. . علم تفسیر قرآن؛
11) 10. . تاریخ ائمه؛
12) 11. . علم ترکیب؛
13) 12. . احکام شرعی؛
14) 13. . علم اخلاق؛
15) 14. . کتاب تاریخی؛
16) 15. .کتاب ادبیات فارسی؛
17) 16. . اشاره به حدیث اول کتاب جامع المقدمات؛
18) 17. . کتاب جامع المقدمات در زمینه صرف و نحو؛
19) 18. . شیوه تحصیلی وسنتی مباحثه که در حوزه متداول است؛
20) 19. . اشاره به حدیث تفقهوا و لاتکونوا اعرابیاً؛
21) 20. . معنی لغوی فقه؛
22) 21. . اشاره به حدیث نبوی انا مدینه العلم و علی بابها؛
23) 22. . کتابی که معجزه های پیامبر اسلام در آن ثبت شده است؛
24) 23.. گلستان سعدی که در حوزه خوانده می شد؛
25) 24. . بوستان سعدی که در حوزه خوانده می شد؛
بیا تا با توافق خود مایه «بهجت و سرور و مرضی»(1)ولی عضر fباشیم. با الهام از فرهنگ غنی خودمان از فرهنگ غرب، «مُغنی»(2)و از تهاجم فرهنگیشان در امان باشیم.
ای حبیب!
بیا تا زبان، «منطق» و عمل خود را «مطهّر»(3)سازیم . مردم را به همایش بزرگ توحید با نامه دعوت عملی کنیم که فرمودند: «كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِكُمْ» و پایهها و «اصول عقاید امامیه»(4)را که «مصباح»(5)هدایت است به بشر هدیه کنیم.
بیا در کلاس فنون «حکمت و موعظههای خوب و جدلهای زیبا»(6)شرکت کنیم و بر دشمنان خود با این شیوههای «منطقی ظفر»(7)یابیم.
ای شفیق!
بیا تا برای رهایی از قیل و قالهای بیحاصل سیاسی و غیر سیاسی چند «سفر»(8)ی به «منظومه»(9)های عشق برویم و از روشنایی و «لُمَعات»(10)این منظومهها، راه مان را بیابیم.
بیا تا
بيا تا بزرگترین فروشگاه زنجیرهای دنیا را تأسیس کنیم و دنیا را محل تجارت و «مَتجر»(11)خود قرار دهیم که امام علي درباره دنيا فرمود: مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ؛ دنيا محل تجارت معنوي اولياء خداست.
بیا تا از اموال و «مکاسب»(12)دینی و اخروی حلال خود در« تحجیر»(13)قلوب مستعد استفاده کنیم و با «رجال»(14)با «کفایت»(15)دین همنوا شویم و با «درایت»(16)و کیاست کامل حرف دین و «فلسفه احکام»(17)و «علل شرایع»(18)را به تمامی «ملل و نحل»(19)دنیا صادر کنیم و آرامش و صفا و یکرنگی را به بشر به اصطلاح متمدن و سرگردان در گردابهای اِنانیتها و غرور و جنایت هدیه کنیم.
بیا ...
بيا تا با اجرای «حدود»(20)و تعیین ثغور الهی مدینه آرمانی و جامعه مدنی حقیقی را «سطح»(21)وجود و «عالم خارج»(22)بنا سازیم و زمینه را برای طلوع عشق حقیقی مهیا کنیم.
ای صدیق!
بیا... بیا دست به دست هم دهیم و تفرج کنان از «ابتدای تا انتهای باغ حکمت»(23)قدم بزنیم و یادی از گذشته و «ابتدای معارفه»(24)و خود کنیم و نامهها و «رسائل»(25)روزگار آشنایی را ورقی بزنیم.
1) 25. . اشاره به کتاب البهجه المرضیه در زمینه علم نحو. شرح اشعار الفیه ابن مالک؛
2) 26. . اشاره به کتاب مغنی البیب و مغنی الادیب در زمینه علم نحو؛
3) 27. . کتاب آشنایی با منطق اثر استاد شهید مطهری؛
4) 28. . اشاره به کتب عقاید و کلامی؛
5) 29.. عقاید آیت الله مصباح یزدی؛
6) 30.. اشاره به آیه شریفه: ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن؛
7) 31..کتاب منطق مظفر؛
8) 32. . کتاب اسفار اربعه و حکمت متعالیه ملاصدرا؛
9) 33. کتاب منظومه ملاهادی سبزواری؛
10) 34. . کتاب لمعه : کتاب فقهی نیم استدلالی؛
11) 35. . کتاب لمعه : کتاب فقهی نیم استدلالی؛
12) 36. . کتاب فقهی متاجر.؛
13) 37. . کتاب فقهی مکاسب؛
14) 38. . اصطلاحی فقهی؛
15) 39. . علمی آشنایی با راویان حدیث؛
16) 40. . کتاب اصول فقه؛
17) 41.. علم فهم احادیث؛
18) 42. . کتاب علل الشرایع؛
19) 43. . کتاب ملل و نحل؛
20) 44. . اصطلاحی فقیهی؛
21) 45. . دروس سطح حوزه: از سال هفتم تا دهم؛
22) 46. .درس خارج حوزه: سال دهم به بعد؛
23) 47. . کتاب بدایه الحکمه و کتاب نهایه الحکمه دو اثر علامه طباطبایی در زمینه فلسفه. به زبان عربی؛
24) 48. . کتاب بدایه المعارف در زمینه اعتقادات به زبان عربی؛
25) 49. . کتاب رسائل اثر شیخ انصاری در زمینه اصول فقه ؛ به نقل از محمد حسین قدیری، گاهنامه دانش پژوه، سال اول، پیش شماره دوم، تیرماه 1380، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
ای دوست!
بیا به خاطر خدا هم که شده، فکری به حال آزادی، این کبوتر سفید و قشنگ کنیم و از کرکس صفتان نجاتش بخشیم.
خدایا!
کمکم کن،
پیمانی را که درطوفان باتو بستم
درآرامش فراموش نکنم.